۱٫ تمنای تبرّج در شهر؛ تجاهر به معصیت
در عیان و علن، روزانه صحنههای شرمآوری از «کشف حجاب» و «کشف بدن» و مناسبات دیگر را میبینیم که گزندگی و تلخیشان، وصفشدنی نیست. در حیرت هستیم از این همه «بیحیایی زنان» که از مردم مسلمان پروا ندارند و «بیغیرتی مردان»شان که ناموسشان را به نمایش چشمهای بیگانه نهادهاند. خیابان، بازار حراج عفت شده است و تساهل، سکۀ رایج. حرام و حریم و حرمت و حیا را یکجا بلعیده و مستانه، ابلیس را در آغوش خویش فشردهاند. به چشمها، بدن میفروشند و لذت میخرند. عربده نفسانیت در خیابان، فرشتگان را رانده و شیاطین را فراخوانده. جنود جهل، جسارت خودنمایی یافته و شریعت را به بازی گرفتهاند. اقلیت نفسانی و اکثریت نظارهگر، ابر سیاه ظلمت را بر آسمان شهر گسترده، دملهای چرکین ترکیده و به جان جامعه، عفونت پاشیدهاند.
مکشفهها، اسیر طغیان میل هستند و گرفتار سیلاب هوس. تمنای تبرج دارند. تنشان، همان منشان شده است و نگاه، گدایی میکنند. با تنشان، ترانه شهوت در خیابان میخوانند و عربده عصیان سر میدهند. سبک زندگیشان، برآمده از انفجار عقدههای فروخورده است. عفیف، بدنش را به بازارچه چشمهای گرسنه نمیبرد و با تننمایی، حیا نمیفروشد و هوس نمیخرد.
ایدئولوژی بدنمحور، حتی لباس را بهصورتی طراحی میکند که مهیج و مولد شهوت باشد. این چنین پوششی، بازی با پوشش است. در حال تخریب و تهیسازی نظام مفاهیم ارزشی هستند: عفت یعنی قضاوت و تصمیم دیگران درباره بدن من، بدن من یعنی حق من، غیرت یعنی تعصب و حسادت مردانه، ناموس یعنی مردسالاری
و مالکیت مرد، حیا یعنی خجالت، حجاب یعنی تحمیل سلیقه جمهوری اسلامی و…! اما هرچه گذشته و باز هم بگذرد، هرگز «تجاهر به معصیت» – و نه فقط معصیت – در کام ما، عادی نخواهد شد.
ما با فسق اجتماعی خو نمیگیریم، بلکه رنج میبریم و میگدازیم. «فریاد»، جرم است و «تذکر»، محکوم. فقط آهی سرد از عمق سینهمان برمیآوریم و درد را نجوا میکنیم. جرعه جرعه، جام زهر مینوشیم و دم بر نمیآوریم. حتی از «سخن»، فاجعه میسازند و آتش فتنه میافروزند.
۲٫ نسبت ذاتی عفت با حجاب؛ فروکاهیدن عشق به غریزه
برهنگی به معنی در اختیار «همه چشمها» نهادن بدن است. فراهم کردن امکان «لذت چشمی» نسبت به بدن در عرصه عمومی، «هرزگی» است؛ چون هرزگی به «لذت لمسی» منحصر نمیشود. «دیدن دیگران»، خود نوعی کنش است (به تعبیر قدما، نظربازی) و «بدن دیده شده»، مفعول است. برهنگی زن در عرصه عمومی، یعنی «من» او همان «بدن»ش و به دلیل عقده، «محتاج» نگاههای حریص مردانه به بدنش است. یعنی «عفیف» نیست. بدن این زنان، تمنای هماغوشی با چشمهای گرسنه را دارد. با «دیدهشدن»، اشباع میشوند. چون عقده دارند، همه وجودشان «معطوف به دیگری» است. «کشف بدن» در عرصه عمومی یعنی فروکاهیدن «عشق» به «غریزه». غریزه، «تمنای بدن» است و بس.
از اینرو، همین که «تماس بدنی» – یا به قول شیخالرئیس، ملاقات سطوح – تمام شد، همهچیز تمام میشود. پس بدننمایی زن، هرگز از هیچ مردی «عاشق» نمیسازد. عشق یعنی برای کسی بودن و نه برای همه بودن، و لازمه این امر، اختصاص بدن به طرف مقابل ماجرای عشق است، اما برهنگی یعنی دیگران به قصه لذت وارد کردن و برای همه شدن. عشق، انحصار است و برهنگی، تکثر تمامنشدنی. لیبرالهای مذهبی به دنبال «جداسازی حجاب از عفاف» هستند تا حجاب را بیپشتوانه و تاریخی تفسیر کنند؛ در حالیکه استاد مطهری، «حجاب» را به مجموعه مفاهیم «حیا» و «عفت» و «ناموسداری» و «غیرت» ربط میدهد. کسانی از طرح پشتوانهزدایی از حجاب غافلند.
لیبرالهای مذهبی در پی تهیکردن حکم الهی از معنا و حکمتش هستند تا در مرحله بعدی، آن را به یک هنجار اجتماعی و شناور تقلیل بدهند. وقتی بدننمایی، خلاف عفت نباشد، دیگر چه دلیل و حجت قانعکنندهای
برای پایبندی به حجاب در دست خواهیم داشت؟ حجاب، حکم خداست و هنجار، حکم جامعه است. خدا، حقیقت محض است و جامعه، سیال و اعتباری. در واقع، عفت یک هسته اخلاقی است که توسط حجاب بهعنوان یک پوسته رفتاری، حفظ میشود. کنار رفتن پوسته، مساوی است با از دست رفتن هسته. حجاب منهای عفاف یعنی سکولارسازی حجاب و زدودن پشتوانه اخلاقی حجاب؛ یعنی حکم خدا، اعتباری است و فلسفه ندارد؛ یعنی بیحکمت و تاریخی است؛ یعنی مهمترین دلیل حجاب را از حجاب ستاندن؛ یعنی حجاب، رسم است نه حقیقت؛ یعنی بدننمایی و برهنگی، خلاف اخلاق نیست.
لیبرالهای مذهبی میخواهند «عفاف» را از «حجاب» جدا کنند تا عبور از حجاب، تسهیل شود. ما نباید اجازه بدهیم عفاف به عنوان «تکیهگاه» و «فلسفه» حجاب، کنار زده شود و حجاب، به هنجار تقلیل یابد. وقتی کشف حجاب، خلاف عفت نباشد، کمارزش خواهد شد. باید به جامعه تفهیم کنیم که کشف حجاب، نقص در عفت است. «حجاب»، «عفت»، «دینداری» و «انقلابیبودن»، مفاهیمی هستند که «درجات» و «مراتب» دارند. بعضی از افراد بالاترند و بعضی پایینتر. هر که «دیندارتر» است، بیشتر به احکام شرع، از جمله حجاب، «تقید» دارد. ممکن است کسی «محجبه غیرانقلابی» باشد و کسی «شلحجاب انقلابی». ولی عفت، رابطه قطعی با حجاب دارد.
یکی از علل تشریع حکم حجاب، همین است: عفت، محفوظ بماند. «معنی رفتار» و «اثر رفتار» نیز، تابع قصد ما نیست. کمحجابی یعنی بدننمایی، و بدننمایی یعنی التذاذ جنسی دیگران. چه بخواهیم چه نخواهیم. به همین دلیل، خداوند نگفته اگر نیت تحریک جنسی ندارید، مجاز به کشف حجاب و بدننمایی هستید. در اینجا قصد و انگیزه، دخالت ندارد. وقتی مینویسم «نقص در عفت» یا «کمعفتی»، یعنی معتقد به درجات و مراتب هستم. مسئله ما، فهم کشف حجاب بهعنوان عمل مخالف با عفت است. زن عفیف، بدن خودش را برای غیر از همسرش آشکار نمیکند؛ جز در حدی که خدا اجازه داده است. هرچه از این حد، فروتر باشد، از عفت نیز فاصله گرفته است.
مکشفهها، مبتلا به حرام شرعی شدهاند، اما این حرام شرعی، با چه فضایل اخلاقیای منافات دارد جز عفت و حیا؟ جز غیرت؟ حرام شرعی است، اما با هیچ فضیلتی تعارض ندارد؟ و این به معنی متهمکردن شخص به بیدینی و ضدانقلابیبودن است؟ مگر رهبر معظم انقلاب که گفتند کار اینها حرام شرعی است، آنها را بیدین
دانستهاند؟ و یا گفتند حرام سیاسی است، آنها را ضدانقلاب شمردهاند؟ فردی که مرتکب محرمات شرعی و سیاسی میشود، لزوماً از دین یا انقلاب خارج نمیشود.
«حجاب»، مظهر «عفت» و پوسته حافظ آن است و مکشفهها و برهنگان با «نمایش زنانگیها»یشان در عرصه عمومی، چوب حراج بر عفت خویش زدهاند و حرمت و حریم زنانهشان را هتک کردهاند. باید تأسف خورد برای زنی که «تعهد دینی» و حتی «وجدان اخلاقی»اش در خواب است و «قانون» باید نگهبان عفتش باشد.
۳٫ نسبت ذاتی غیرت با حجاب؛ لذت بصری جنسی
اینکه بیش از «چهل درصد» از مکشفهها، «متأهل» هستند، یعنی مسئله «غیرت مرد» در جامعه ما دچار اختلال و تزلزل شده است. ازاینرو، اگر این مسئله برطرف شود، نزدیک به «نیمی از مشکل کشف حجاب»، حل خواهد شد. به عبارت دیگر، «نقص عفت در زن مکشفه»، با «نقص غیرت در شوهر او» نیز ارتباط جدی دارد. گمان کردهاند که «خلاف عفت»، فقط «زنا»ست و اگر مرد در این زمینه، بیواکنش باشد، بیغیرت است؛ درحالیکه نحوه حرف زدن و راه رفتن و پوشش زن هم به عفاف مربوط است. در نتیجه، همه موارد مقابل و مخالف اینها، خلاف غیرت مرد نیز هست و یک به یک متناظرند: هر بیعفتی در زن، نشانه بیغیرتی در مرد است. مردی که در کنار زن سر برهنهاش در خیابان راه میرود، غیرتمند است؟ نمایشدادن مو و بدن زنش، از شرف و مردانگی و ناموسداری او حکایت میکند؟ زیباییهای زنش را به همه مردان در خیابان «عرضه» میکند و امکان «لذت بصری جنسی» را فراهم میکند، حقیقتاً غیرت دارد؟
این نوع «اباحهگری عملی» یا در انحراف اعتقادی ریشه دارد یا در فساد عملی. ملاک و حد غیرت را خدا تعیین میکند نه ذهنیت فرد. ما باید با «معیار دینی» قضاوت کنیم. هرچه که خدا در زن، بهعنوان «عفت» تعریف کرده، مرد باید نسبت به آن «غیرت» بورزد. اگر فلان حد از پوشش، مبنای عفت زن است، متناظر با آن باید مرد، غیرت بورزد. بیشترش «تعصب» است و کمترش «کمغیرتی».
اصرار استاد مطهری در کتاب مسئله حجاب این است که در زمینه حجاب، خود «صورت مسئله»، غلط مطرح شده است. از نظر او، مسئله واقعی این است که آیا باید «لذت جنسی مرد از زن»، آزاد و بیچهارچوب و خیابانی باشد؟ (نه این که زن، پوشیده باشد. استاد مطهری، لذت جنسی مرد از زن را دو لایه میداند: «لذت
لمسی» و «لذت نظری». معطوف به لذت جنسی نظری (یا بصری)، دو معصیت جنسی وجود دارد: «تبرّج در زن» و «چشمچرانی در مرد»، میل تبرّج در زن یعنی کشش زن به عرضه و دادن زیبایی بدنش به نگاههای مردان. و چون «عفت»، معطوف به «امر جنسی» و یکی از دو رکن آن است، پس «حجاب»، بنیان جنسی (هم) دارد از این رو، «دهندگی لذت جنسی نظری به چشم مردان» – در قالب بدننمایی و برهنگی و کشف حجاب – نقص در عفت زن (و نه بیعفتی یا عدمعفت) خواهد بود.
در نقطه مقابل نیز، «غیرت» در کنار عفت بهعنوان رکن دوم اخلاق جنسی در اسلام مطرح شده که معطوف به مرد برای پاسداری از «ناموس» خویش است. پس عفت زن فقط به معنی «پاکدامنی» نیست، بلکه عفت و عدمعفت به «پوشش» و «سخنگفتن» و «راهرفتن» و… نیز نسبت داده میشود. نقص در «حجاب» به معنی نقص در «عفت» است، و «عفت زن» و «غیرت مرد»، دو روی یک سکه هستند. پس «زنان کمعفت»، «مردان کمغیرت» دارند.
مرد کمغیرت، اجازه مشاهده زیبایی مو و بدن ناموسش را به چشمهای لذتطلب خیابانی میدهد، اما حس شرمساری ندارد. بهراستی، «کمغیرتی مرد» از «کمعفتی زن»، سخیفتر است.
۴٫ ریشهها و راهحلها؛ الزام قانونی و تنبّه اخلاقی
چند اتفاق همزمان در حال رخ دادن هستند: تثبیت شدن و هنجار شدن نسبی کشف حجاب، گسترش کمی کشف حجاب و فراتر رفتن از کشف حجاب و عریانی سایر قسمتهای بدن. همچنین سلسلهای از برنامههای ضد فرهنگی طراحی شدهاند: صلح کل بودن و دافعه نداشتن، تساهل و تسامح نسبت به اباحیگری، بیغیرتی نسبت به ولنگاری، تعطیلی فریضه نهی از منکر، فراموشی حجاب بهعنوان نماد هویتی، بازگشت انگاره اسلام رحمانی، تندادن به کثرتگرایی اجتماعی، اندولسیشدن جامعه، جرئت یافتن هرچه بیشتر بیحجابها، سست و رقیق شدن خطوط ارزشی و هنجاری جامعه و …
اما این اندازه اصرار بر بدننمایی و عریانی به چه سبب است؟ چه لذتی از ابتلای چشمها و وسوسه دلها میبرند؟ علاج کدام عقده نهفته را در برهنگی یافتهاند؟ رسم در برابر خدا ایستادن و چنگ به صورت شریعت افکندن را از که آموختهاند؟ چرا در خیابان، نیمجامه شهرت میپوشند و بذر شهوت میپاشند؟ اسیر کدام جهل
هستند که با تجلی هیچ حقیقتی، برطرف نمیشود؟ کدام موعظه میتواند اینان را از زنجیر میلشان رها سازد؟ چرا «زندگی»شان در بدن خلاصه شده و «آزادی»شان در بدننمایی؟ چرا از «زن»، عروسک خیابانی ساختهاند؟ زنانی که در خیابان کشف حجاب میکنند، هم از «قانون» بیخبرند و هم از «شرع»؟ یعنی نمیدانند و باید به آنها گفت؟ ممکن است که با وجود سالها کشاکش اجتماعی، هنوز ندانند؟ یا اینکه «میدانند»، اما لجوجانه یا هوسبازانه «نمیخواهند»؟
پاسخ لجاجت و هوس عامدانه، «مواجهه قانونی» نیست؟ هرگز نباید تصور کرد که گذار از کشف حجاب به کشف بدن، به معنی آن است که باید کشف حجاب را «کف» و «حداقل» فرض کرد و با فقط کشف بدن تقابل داشت. مصالحه، «زنجیره زیادهخواهی» را در پی خواهد داشت. ضعف حجاب نیز مشروع نیست، اما کشف حجاب، مخالفت آشکار و نمادین است. میل به برهنگی و بدننمایی و تبرّج در غریزه زن وجود دارد، اما تحریک ساختاری و رسمی آن و تبدیل شدنش به یک مسئله اجتماعی، امری خارج از نظام فرهنگ بومی ماست. پس با یک مسئله وارداتی و تلقین شده از بیرون مواجه هستیم که منشأ آن نیز غرب است.
درباره الزام به حجاب، میتوان دو استدلال بیان کرد: نظریه «قرارداد اجتماعی» که مبتنی بر «رضایت جمعی» و تقید به «مدنیت» و تقدم «جامعه» بر «فرد» میگوید نباید «هنجارهای جامعه» را شکست. نظریه «سعادت» که مبتنی بر «فطرت» و تقید به «دیانت» و تقدم «حق» بر «میل» میگوید «کمال جامعه»، مشروط به عفت است. ریشۀ مسئله کشف حجاب، «نفوذ سبک زندگی غربی» است که در بند هفتم بیانیه گام دوم به آن اشاره شده است. مفاهیم غیرت و حیا و عفت و حجاب و ناموس، در نظر مکشفهها کمرنگ شدهاند؛ سبک زندگی مبتنی بر «ولنگاری» و «بیبند و باری» شکل گرفته است؛ دچار «نفسانیت» شده و به تبرّج در خیابان خو کردهاند. «فلسفه زندگی» در این لایه، تغییر کرده و این تغییر، خود را در «سبک زندگی» نشان داده است؛ به این معنی که در میان اینها، «لذتاندیشی» و «شهرتطلبی» و «خودخواهی»، سکه رایج شده است.
مسئله، رقیقشدن هویت دینی در بخشهایی از مردم است که در سبک زندگی عملیشان تجسم پیدا کرده است و ریشه این آفت نیز، جنگ شناختی دشمن در دهههای گذشته است. محال است کسی سالها با شبکههای ماهوارهای و اینستاگرام، مأنوس باشد و به کشف حجاب نرسد. مصاحبت با اشرار و اهل معصیت، اثر خودش را خواهد گذاشت.
اینکه رهبر معظم انقلاب تصریح کردند که دولت اسلامی باید از کشف حجاب بهعنوان «حرام اجتماعی» جلوگیری کند، بر اساس استدلالی معطوف به سه زمینه فلسفۀ اخلاق و فلسفه حقوق و فلسفه سیاست است که عرصه اجتماعی(حوزه عمومی)، حریم خصوصی نیست که فرد در آن رها (به خود وانهاده) باشد. حقوق معنوی (ارزشهای الهی) هم مانند حقوق مادی، معتبر و واقعنما هستند، بلکه اصالت دارند. حقوق جامعه بر حقوق فرد، تقدم دارند، چون مصالح اکثریت، مهمترند.
دولت اسلامی – به سبب ماهیت و غایت دینی خود که آن را از دولت سکولار، متمایز میسازد – باید حافظ و حامی حقوق معنوی جامعه نیز باشد. فاعلیت و مدخلیت دولت اسلامی در عرصه استقرار دین در جامعه، هم به صورت هدایت و تبیین است و هم به صورت تقنین و الزام. هم جنبه فردی و عاملیتی دارد و هم جنبه ساختاری و نهادین. مواجهه با کشف حجاب، در عمق خویش یک مواجهه تمدنی است که هم «لایه فرهنگی» دارد و هم «لایه امنیتی»؛ هم «الزام وجدانی» میطلبد و هم «الزام قانونی»؛ هم محتاج «موعظه» است و هم محتاج «مجازات»؛ هم «عمل حکومت» میخواهد و هم «اقدام جامعه».
ابتدا باید «فهم حقیقی» نسبت به «حرام اجتماعی» شکل بگیرد که در اینجا، ترکیبی از «حرام شرعی» و «حرام سیاسی» است. اکنون حتی بخشی از نیروهای انقلابی میکوشند مسئله را بهعنوان «تکثر قهری»، فهم و تعبیر کنند؛ حال آن که معصیت، قابل فروکاهش به سلیقه و تنوع فرهنگی نیست؛ بهخصوص اگر «جنبه اجتماعی» و «جنبه سیاسی» بیابد و ذیل حرام اجتماعی و حرام سیاسی قرار بگیرد. در اینجا باید واقعیت زشت و زمخت عمل را نشان داد و جامعه را نسبت به آن، «حساس» و «برانگیخته» کرد. مسئله، یک معصیت شخصی نیست، بلکه آشکارسازی معصیت و شکستن خطوط قرمز الهی در عیان و سوق دادن جامعه به سوی عادیسازی محرمات شرعی است.
از این رو باید صریح و قاطع ایستاد و حرف و حکم خدا را بیپروا بیان کرد. حجاب باید قانونی هم باشد؛ آن هم برای کسانی که لجاجت دارند، وگرنه اکثریت مردم با تربیت و مدارا و اخلاق و فرهنگسازی، همراه میشوند. روشها، اغلب مشکلاتی دارند و در عمل، اصلاح میشوند. در اینجا نیز همینطور است. اصلاح، لازم است، اما اصلاح به معنی قانونزدایی از حجاب و رواج حجاب اختیاری و ولنگاری نیست. آنان که فرهنگ عمومی ایرانیان را میشناسند، میدانند که اتفاقات خیابانی اخیر، هیچ نسبتی با متانت و نجابت و
صبوری و خویشتنداری ایرانیان ندارند. اقلیت قانونشکن، نماینده مردم ایران نیستند. میخواهند با فشار روایت دروغ و زور خشونت عریان، خودشان را به جامعه ایران تحمیل کنند.
حاکمیت، همچنان از اقتدار برخوردار است و چنانچه «سخن مقتدرانه» بگوید – و اندکی نیز «قدرت» خویش را به رخ بکشد – گره گشوده خواهد شد و نه تنها روند پیشرونده، متوقف خواهد شد، بلکه بساط کشف حجاب و برهنگی نیز جمع خواهد شد. در واقع، چشم مکشفهها به «رفتار حاکمیت» است و بر اساس آن، رفتار خود را تعریف و بازتعریف میکنند. از این رو، روندها و سیرهای اجتماعی در این لایه، به سستی یا قوت «گفتارهای حاکمیتی» وابسته است.
متأسفانه «ضعف گفتاری» در ادبیات رسمی مسئولان، «اقتدار حاکمیت» را تا اندازهای مخدوش کرده است و باید از طریق جدیت و غلظت بخشیدن به گفتارهای رسمی، گذشته را جبران کرد. در ادبیات علوم اجتماعی، میان «قدرت» و «اقتدار» تفاوت وجود دارد. قدرت، زور عریان و بیرونی است، ولی اقتدار، هیبت و شوکت و جلالت است. در فضای مقتدرانه، کاربست قدرت (زور آشکار و سخت) لازم نیست. تذکر جدی و رسمی از سوی نیروی انتظامی به مکشفهها، «اثرگذاری اجتماعی فراوان» داشته است. «اکثریت مخاطبان» به این تذکرها عمل میکنند؛ بدون جریمه و دادگاه. این یعنی کاربست اقتدار به جای قدرت.
پس نه حضور نیروی انتظامی، «بحرانآفرین» است و نه باید این حضور را با تعبیر ناروای «بگیر و ببند» نامگذاری کرد. ظرفیت و بضاعت بخش تجددی جامعه در زمینه اغتشاش معطوف به حجاب، تخلیه شده و چیزی از آن باقی نمانده است. از این رو، خطری در میان نیست. اکنون مخاطره از سبک زندگی به اقتصاد منتقل شده است. در زمینه کشف حجاب، شاهد یک هوا و هوس القائی بودیم که تجربه شد و امروز، امکان عبور قطعی از آن وجود دارد. این لایه اجتماعی، دیگر «کشش اغتشاشسازی» ندارد. با ترکیب «اقتدار» و «تبیین»، میتوان موج را فرونشاند.
جوهره کار فرهنگی نیز، ایجاد یک فکر و هویت و معنای تازه در ذهن کسانی است که دچار ضعف در حجاب هستند. باید تعریفی همدلانه از حجاب در ذهن آنها ایجاد کرد. ضعف حجاب، یک مشکل دیرینه در جامعه ماست که پس از چهل سال، همچنان حل نشده است، پس برآمده از گشت ارشاد نیست. در همان آغاز انقلاب هم بخشی از زنان، حاضر به رعایت حجاب نبودند و در نهایت، فشار حاکمیت، موجب التزام عملی این بخش
از زنان شد. البته این التزام هم در دهههای بعد بهتدریج رنگ باخت و ضعف حجاب، برجستهتر و بیشتر شد. این مشکل نه فقط حل نشده، بلکه تشدید هم شده و به کشف حجاب رسیده است.
ما در درون یک سیر فزاینده قرار گرفتهایم. اینکه «چهل درصد» از مکشفهها در «پیش از تیرماه سال گذشته» کشف حجاب کردهاند (مطابق آمار پژوهشکده باقرالعلوم که وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی است) ، بیانگر این حقیقت است که «موج» و «شیب» کشف حجاب به صورت جدی و گسترده آغاز شده و «روند خطی» و «سیر فزاینده» شکل گرفته است.
باید سالهای آغازین دهه نود را «نقطه عطف» حجاب دانست و «موج جدید» را به آن نسبت داد و اتفاقهای امروز را در اتصال و همبستگی با این گذشته تبیینگر، فهم کرد، نه این که چند تخلف موردی و اندک گشت ارشاد را در سالهای اخیر، اصل و اساس انگاشت و یا حادثه مرگ مهسا امینی را گرانیگاه قلمداد کرد. رگهها و ریشهها به «خردهرویدادها»یی باز میگردد که از آغاز دهه نود توسط رسانههای فارسیزبان و دنباله داخلی آنها در جریان اصلاحات، بهتدریج صورتبندی شدند و یک «سیر نامحسوس» را پدید آورند. این سیر، به یک «کلانرویداد» نیاز داشت؛ یک حادثه تلخ و بسیجگر و احساسی که در اثر انفجار آن، هم نقص شصت درصدی خود را جبران کند و هم با شرمندهسازی حاکمیت، به خود رسمیت بدهد.
این در حالی است که «قدرتنشینان منفعل» و «منبرنشینان توجیهگر»، به عنوان دو لبه یکی قیچی، با انقلاب و ارزشها، معامله تزویر میکنند. «کارگزاران لیبرال- تکنوکرات» و «عالمان اسلام رحمانی»، دو روی یک سکه هستند: یکی از انقلاب، «اقتدارزادیی» کرده و دیگری از دین، «قطعیتزدایی»، یکی نظام را بر جایگاه «متهم» نشان داده و دیگری دین را «سکولار»، یکی سودای «قدرت» دارد و دیگری در طلب «بدعت» است، یکی دچار «تعارض منافع» است و دیگری گرفتار «کتمان حقایق»، یکی بر «اسلام محافظهکار» تکیه کرده و دیگری بر «اسلام رحمانی»، یکی «مصانعه» میکند و دیگری «مداهنه» میورزد، یکی اهل «هراس» است و دیگری در مرداب «هوا» فرو رفته است، یکی «تعلل» میورزد و دیگری «توجیه» میسازد، یکی «عملگرا» است و دیگری «مصلحتاندیش».