تکریم مادران و همسران شهدا در سیره معصومین«ع»

مناسبت‌های مختلف مذهبی در طول سال به نام یکی از اصناف و گروه‌ها نام‌گذاری شده است. روز ولادت امام حسین«ع» به نام روز پاسدار، روز ولادت حضرت عباس«ع» به نام روز جانباز، و روز ولادت حضرت زهرا«س» به نام روز زن و مادر نامگذاری شده است.

در تقویم رسمی کشور، روز ۱۳ جمادی‌الثانی، روز تکریم مادران و همسران شهدا نام گرفته و علت این نام‌گذاری این است که حضرت «ام‌البنین» همسر حضرت امیرالمومنین«ع» و مادر حضرت ابوالفضل العباس«ع» در چنین روزی روی در نقاب خاک پیچید و از این جهان کوچ کرد و در جوار رحمت حضرت حق آرمید.

پسران ام‌البنین«س» به امر مادر و با رغبت و اشتیاق هر چه تمام‌تر، به عنوان محافظان و حامیان برادر و امام خود، رهسپار مکه شدند.

ام‌البنین«س» مادر حضرت ابوالفضل«ع» در مدینه بود که به او خبر دادند در حادثه کربلا هر چهار پسرت شهید شدند. خبر شهادت چهار فرزند در یک روز برای هر مادری طاقت‌فرساست؛ اما حضرت ام‌البنین«س»با رشادتی بی‌نظیر نه تنها این خبر را تحمل کرد، بلکه این مصیبت را در برابر مصیبت امام حسین«ع»کوچک ‌دید. زمانی که بشیر خبر شهدای کربلا را به مدینه آورد، حضرت ام‌البنین«س»کنار بشیر آمد و ایشان خبر شهادت فرزندانش را داد. اما او از بشیر درباره امام حسین«ع» سئوال ‌کرد. زمانی که بشیر خبر شهادت امام حسین«ع» را داد، حضرت ام‌البنین«س»با تعجب نگاهش ‌کرد. بشیر می‌گوید تا آن زمان نمی‌دانستم آن خانم کیست؟ از بقیه سئوال کردم، گفتند مادر حضرت عباس«ع» است. از ایشان پرسیدم ، «چرا باور نمی‌کنید امام حسین«ع» ‌به شهادت رسیده‌اند.»

حضرت ام‌البنین«س»فرمود: «چون من عباس را همراه ایشان فرستادم تا کسی جرئت نکند با وجود او به امام حسین«ع» نزدیک شود.» آنگاه بشیر قصه شهادت حضرت عباس«ع» را برای حضرت ام‌البنین«س»بیان کرد. حضرت ام‌البنین«ع» می‌فرماید: «چهار فرزندان جوان من و هرچه جوان زیر آسمان  زندگی می‌کنند به فدای امام حسین«ع»باد.»

این موضوع عظمت این مادر را می‌رساند که شهادت فرزندانش را در برابر شهادت امام حسین«ع»کوچک می‌بیند و چیزی را که طاقت‌فرسا و غیر قابل تحمل می‌داند شهادت فرزندانش نیست، بلکه شهادت امام حسین«ع» است. لذا وقتی خبر شهادت امام حسین«ع»را شنید گفت: «با این خبر رگ‌های قلبم را پاره کردی.»(۱) این نشان می‌دهد که این مادر در تحمل مصیبت فرزندانش استقامت داشته است.
این زن بزرگوار به قبرستان بقیع می‌آمد و برای فرزندانش نوحه‌سرایی می‌کرد. نوشته‌اند نوحه‌‌سرایی این زن آن‌قدر دردناک بود که هر کسی که از کنار بقیع رد می‌شد گریه می‌کرد. او در نوحه‌‌سراییش گاهی همه فرزندانش و گاهی ارشد آنها را که عباس بن علی«ع»بود، یاد می‌کرد. از جمله می‌گفت: «ای کسی که عباس را دیدی که حمله می‌کرد بر گروه حریفان و به دنبال او فرزندان حیدر که بسان شیری قوی بودند، به من خبر دادند که فرزندم سرش مجروح و دستش قطع شد. وای من بر فرزندم که بر سرش عمود وارد شد. اگر شمشیر در دست داشت، هرگز کسی به تو نزدیک نمی‌شد.»(۲)

در سالر‌وز وفات ام‌البنین«س» به نمونه‌هایی از سیره معصومان در تکریم از مادران و همسران شهدا می‌پردازیم:

رسول‌الله«ص» تکریم ویژه از فرزندان و همسران شهیدان

تکریم رسول خدا«ص» از خانواده شهدا از چند جهت بود: ۱٫ گریه وهمدردی ۲٫ تسلی و دلداری و ملاطفت به فرزندان ۳٫ بیان فضائل شهید در جمع مردم با درخواست همسر شهید ۴٫ دعا در حق همسر شهید ۵٫ دستور غذا دادن و پذیرائی از خانواده شهید.

رسول خدا«ص» همواره سعی می‌کردند تکریم خانواده شهدا را فراموش نکنند که نمونه‌های آن بسیارند و تنها به مواردی اشاره می‌شود.

تکریم همسر جعفر بن ابیطالب

اسـمـاء دخـتـر عـُمـَیـس از زنـان مـؤمـن و گرانقدرى است که نام او به نیکى در تاریخ اسلام مى‌درخـشـد. او از اولیـن ایـمـان آورنـدگـان بـه پـیـامـبـر«ص»بـود و در هـمـان اوایل بعثت، قبل از اینکه رسول خدا«ص»به خانه ارقم بروند و آنجا را پایگاه خود قرار دهند، به حضرتش ایمان آورد. اسماء خواهر میمونه (امّ‌المؤمنین) بود.(۳)

اسماء همراه شوهرش، جعفرابن ابیطالب و تعدادى از مسلمانان به حبشه مهاجرت کرد و در سـال هـفـتم هجرى به هنگام فتح خیبر از حبشه برگشت. پس از بازگشت از حبشه، روزى عمر به او گفت: «اى حبشیّه، ما در هجرت بر شما سبقت گرفتیم (و افتخار هجرت نصیب ما شد و شما محروم شدید).» او در جـواب عـمـر گـفـت: «بـه خـدا قـسـم که راسـت گـفـتـى. شـمـا بـا رسـول خـدا«ص»بودید و آن حضرت گرسنگانتان را سیر مى‌کردند و جاهلانتان را احکام شریعت مى‌آموختند، در حالى که ما تبعیدشدگانى دور از وطن بودیم. به خدا قسم! خدمت پیامبر مشرف خـواهـم شـد و کـلام تـو را بـه ایشان خـواهـم گـفـت.»

پـس بـه خـدمـت رسـول خـدا«ص» رسید و شماتت و فخرفروشى عمر را یاد آور شد. پیامبر جواب دادند: «آن کس که چنین گـفـت، دروغ گفته است. شما دو هجرت کردید، هجرتى به سوى نجاشى و هجرتى به سوى من، در حالى که دیگران یک هجرت کردند.»(۴)

یـک سـال پـس از بـازگـشـت از حبشه، جنگ موته رخ داد، جعفربن ابیطالب، شوهر اسما به عنوان فرمانده سپاه به جبهه رفت. سپاه اسلام در «موته» با لشکر دشمن مواجه و نبرد آغاز شد. جعفر که فرمانده اول سپاه اسلام بود، در کمال شجاعت جنگید، وقتى حلقه محاصره بر او تنگ شد، از اسب پایین آمد و با ضربه شمشیر، اسب خود را پى کرد تا هم قطع امید از اسباب عادى کرده باشد و هم ایجاد رعب و وحشت در دشمن و با حمله‏هاى پى در پى و ضربات شمشیر به دفاع از خود برخاست.دست راست او به وسیله دشمن قطع شد. پرچم را به دست چپ گرفت، دست چپش نیز قطع شد، پرچم را با دو بازو نگه داشت و سرانجام با بیش از هفتاد زخم به لقاء و رضوان حق شتافت و شهید شد.

حضور پیامبر«ص»در منزل اسماء همسر شهید

اسماء گوید: «در صـبـح روز شـهـادت جـعفر، من چهل پوست دباغى کردم. علاوه بر آن، آرد خمیر کردم، بچه‌هـایـم را شستشو دادم و نظیف کردم که رسول خدا«ص»به خانه ما آمدند و فرزندان جعفر را خـواسـتند. فـرزنـدان را خـدمت ایشان بردم. دیدم آنها را به سینه خود چسباندند و بوییدند و اشک از دیدگانشان جارى شد. عرض کردم: اى رسول خدا«ص»دست یتیمى بر سر آنها مى کشید، مگر از جعفر خبرى به شما رسیده است. پیامبر«ص» که از عقل و فهم من متعجب شده بودند، فرمودند: آرى، امروز شـهـیـد شـد. من گریان شدم. پیامبر فرمودند: اى اسماء! گریه مکن و بدان که خداوند به من خبر داده که جعفر را دو بال از یاقوت قرمز است تا در بهشت به هر جا که بخواهد پرواز کند. عرض کردم : اى رسول خدا! کاش مردم را جمع مى‌کردىد و فضیلت جعفر را در جمع آنها ذکر مى‌کردید تا هیچ‌گاه فراموش نشود. پـیـامـبـر «ص»در مسجد حاضر شدند و در جمع مسلمانان فضیلت جعفر را بیان کردند.»(۵)

صاحب اعیان‌الشیعه بعد از نقل این روایت مى‌نویسد: «ایـن روایت نشان دهنده حُسن اداره منزل و بچه‌دارى و زحمت و کوششى است که زنان عرب و همسران شهدا در خانه متحمّل مى‌شدند. شوی اسماء به سفر رفته بود و او با وجود سه فرزند، در صبحگاهى چهل پوست را دباغى و علاوه بر آن، آرد و نان نیز تهیه کرده بود.»

تکریم خانواده سیدالشهدا حمزه

در شب جنگ احد، پیامبر حضرت حمزه«ع»را صدا کردند و فرمودند: «عموجان! نزدیک است که شما از جمع ما غیبت کنید، غیبتی دراز و دور.»

سپس ادامه ‌دادند: «زمانی که بر خدای تبارک و تعالی وارد شوید چه خواهید گفت؟ از شما شرایع دینتان و شروط ایمانتان را بپرسند چه خواهید گفت؟» حمزه گریه کرد و گفت: «شما ارشاد کنید و بگوئید چه بگویم؟» پیامبر«ص» فرمودند: «شهادت بده به وحدانیت الهی و اینکه من رسول حق خدا هستم.» گفت: «من شهادت دادم. هم به وحدانیت الهی شهادت می‌دهم هم به رسالت شما.»

پیامبر«ص» ادامه دادند: «شهادت بده که بهشت حق است، آتش حق است، روز قیامت حق است، در آن شکی راه ندارد، صراط حق است. میزان حق است… و بدان علی امیرالمؤمنین«ع» است.» حمزه«ع»گفت: «شهادت می‌دهم اقرار کردم، ایمان آوردم، تصدیق کردم.» پیامبر«ص»اضافه فرمودند: «وَ قالِ فاطِمه سَیِده نِساءِ العالَمین»، «قالَ نَعَم صَدَّقتُ»، فرمودند: «قالَ و حَمزه سَیِد الشُهداء»، این هم تصدیق کن که حمزه سید شهداست!» بعد رسول خدا«ص»فرمودند: «باید اقرار کنی جعفر پسر برادرت در بهشت همراه ملائکه طیران خواهد کرد.» در این هنگام حضرت حمزه«ع»گفت: «خدا را شاهد می‌گیرم و خدا برای شهادت کافی است، آن‌گاه رسول خدا«ص» دعایش کردند که خدا کمکت کند و تو را توفیق دهد.»

احترام و تکریم خواهر و خواهرزاده شکیبا

صفیه، خواهر حمزه، برای دیدن جسد برادرش آمده بود. رسول خدا«ص» بـه زبـیر، فـرزند صفیه، فرمودند: «مادرت را برگردان و نگذار برادرش را در این حال ببیند.» زبیر گـفته رسـول خدا را به صفیه رساند. صفیه گفت: «می‌دانم که برادرم را مثله کرده‌اند، اما چون در راه خداست، ما هـم راضـی و خشنود هستیم و البته برای رضای خدا صبر خواهم کرد و بدین طریق، از رسـول خـدا«ص» اجازه گرفت و بر سر کشته برادر حـاضر شـد. او هـنگامی که برادرش را با آن وضع مشاهده کرد، بـر او درود فـرستاد و گفت: «اِنّا لله و اِنّا الیه  راجعون.» سپس برای او طلب استغفار کرد.(۶)

به خاک سـپردن حـمزه

وقتی مشرکان از احد رفتند، مـسلمانان بـه کنار کـشتگان خـود آمـدند. رسول خدا«ص» حمزه و دیگر شهدا را غـسل نـدادند و فرمودند: «آنها را همچنان خون‌آلود و بدون غسل دفن کنید. من بر اینان گـواه خـواهم بود.»

جسد حمزه، اولین جسدی بـود که رسول خدا«ص» بـر آن پنج  تکبیر گفتند. سپس اجساد شـهیدان دیـگر را آوردند و کنار جسد حمزه گذاشتند. پیامبر«ص» بر هر شهیدی که نماز می‌گزاردند، بـر حـمزه هم نماز می‌گزاردند؛ چنان کـه هـفتاد مـرتبه بر حمزه نـماز خـواندند.(۷)

به دستور پیامبر«ص» حـمزه را هـمراه «عبدالله بن جحش» که او هم از شهدای احد بود در یـک قـبر به خاک سپردند.(۸)

همچنین هنگامی کـه رسـول خدا و یـارانشان بـه مـدینه برگشتند، حمنه، دختر جـحش و خواهر عبدالله، خدمت پیامبر«ص» رسید. وقتی پیامبر خبر شهادت عبدالله را به حمنه دادند، او گفت: « إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعون» و برای او طلب آمرزش کرد. سـپس از احـوال دایـی خـود، حـمزه، پرسید و با شـنیدن خـبر شهادت او نیز کلمه استرجاع را بر زبان جاری ساخت و برای وی هم از خداوند بزرگ طلب استغفار و آمرزش کـرد.

تکریم ویژه پیامبر

لحظه‌اى که پیامبر«ص» از حمراءالاسد بازگشتند شخصى را به خانه نسیبه فرستادند تا وضع مزاجى او را برای پیامبر«ص» گزارش دهد. پیامبر از سلامت او آگاه و خوشحال شدند. این زن در برابر آن همه فداکارى از پیامبر«ص» خواست دعا کنند خدا او را در بهشت ملازم حضرت ‍ قرار دهد. پیامبر«ص» در حق وى دعا کردند: «خدایا اینها را در بهشت همنشین من قرار ده.»(۹)

حضرت با همه گرفتاری‌ها از این زن و مادر جانباز غافل نشدند، بلکه احوال او را پرسیدند و به درخواست او که در حقش دعا کنند پاسخ مثبت دادند.

تکریم حضرت علی«ع» از خانواده شهدا

حضرت علی«ع»در فرمان خود به مالک اشتر می‌نویسند: «هرگاه کسی از سپاه تو به درجه شهادت رسید و یا شخصی از دشمنانت در اثر قتل و جرح به گرفتاری شدید مبتلا شد، در این صورت همانند وصی دلسوز و مورد اعتماد کارهای خانواده آنان را اداره کن تا اثر فقدانش در میان اهل‌بیت او ظاهر نشود.»(۱۰)

علی«ع»کسی نیست که به مالک اشتر دستور دهد که از خانواده شهدا تکریم کند و خود به فکر آنها نباشد؛ لذا حضرت در طول زندگی به عنوان سرپرست ایتام و بیوه‌زنان معروف بودند. شب‌ها نان خرما و غذا برای آنها می‌بردند و به منزل آنها می‌رفتند و به آنها حتی در کار خانه کمک می‌کردند. جمعی از این خانواده‌ها، خانواده‌های شهدا بود که در جنگ‌های مختلف همسران و یا پسران و فرزندان خود را از دست داده بودند.

که نمونه‌های آن بسیار است و در این مقوله نمی‌گنجد.

 

پی‌نوشت‌ها:

۱- تنقیح المقال، ج۳، ص۷۰، حیاه الامام الحسین، ج۳، ص۴۳۰٫

۲- بحارالا نوار، محمدباقر مجلسی، ج۴۵، ص۱۱۸٫

۳- اعیان الشیعه، چ۳، ص۳۰۶٫

۴- طبقات ابن سعد، ج۸، ص۲۸۱٫

۵- همان، ص۲۸۲؛ بحارالانوار، ج۲۱، ص۵۵٫

۶- تاریخ اسلام، ص۳۲۳

۷- طبقات ابن سعد، همان.

۸- منتهی الامال، ص ۷۷٫

۹- فروغ ابدیت، جعفر سبحانی، قم، دارالتبلیغ اسلامی، ج۲، ص ۴۸۰-۴۸۱٫

۱۰- بحارالانوار، ج ۷۷، ص۲۵۱؛ نهج البلاغه، نامه ۵۳، ص۵۷۴٫

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *