Tag Archives: بهشت زهرا

14ژوئن/21

غروبی غمبار و طلوعی امیدبخش

مقدمه:

«وَ اذْکُرُوا نِعْمَهَ اللَّهِ عَلَیْکُم‏»(۱) و به یاد آورید نعمت خدا را که بر شما عطا فرمود.

اگر متوجه نقش سازنده و اثربخش رهبری الهی حضرت امام خمینی «رضوان‌الله ‌تعالی ‌علیه» و رهبر معظم انقلاب «حفظه‌الله ‌تعالی» باشیم، در می‌یابیم که خداوند فرمود: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزیدَنَّکُم‏»(۲): اگر شکرگزار نعمت‌های الهی باشید، بر شما خواهم افزود. خطر وقتی است که متوجه چنین نعمت بزرگی نباشیم. از آن جهت که فرمود: «وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابی‏ لَشَدیدٌ»(۳): و اگر ناسپاسى کنید، مجازاتم شدید است‏.»

لذا ضرورت دارد که نگاهی هر چند گذرا به آنچه از طریق حضور تاریخی حضرت روح‌الله و پیرو ایشان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بر ما گذشت، یادآوری شود.

در راستای حضور تاریخی حضرت امام خمینی، ابتدا دل‌نوشته‌ای تقدیم می‌شود و در آخر هرچند به اختصار بیان خواهد شد که رهبری رهبر معظم انقلاب در واقع امتداد بسط یافته حرکت توحیدی حضرت روح‌الله است که وجه دیگری از خود را در روشنای‌ توحید در این تاریخ به منصه ظهور رسانده است.

در این دل‌نوشته خطاب به حضرت امام عرض می‌شود:

اى‏ امام‏! ما بیش از آنکه به سوگ تو نشسته باشیم، به سوگ محروم شدن از تمنّاى بزرگ خودنشسته‌ایم. ما خودِ حقیقى و اصل اصیل خود را که تو مظهر وجه آرمانى آن بودى، از دست داده‌ایم.

در سال‏هاى تخته‏بندى خواب، «مرگ» برای ‌ما رهایى و آزادى بود. آرى در آن روزهاى سیاه؛ «مرگ» آرزوى بلندى شده بود که مى‏خواندیم و نمى‏یافتیم. امروز که مى‏توانیم سرشار از زندگى باشیم، از آن خفتن، سخت دلهره داریم و سخت نگرانیم که دیگر بار گرفتار آن خواب مرگ‌گونه نشویم. دیروز به خفتن عشق مى‏ورزیدیم و امروز آن را دشمن مى‏داریم و به ادامه‏دادنى دل بسته‏ایم که هر روزش بهتر از دیروز است. تو ما را با انبیاء و اولیاء هم‌تاریخ کردى.

راستى آنهایى که زندگى را مى‏شناسند، چگونه آن‏ همه خفتن را که بیرون‏افتادگى از تاریخ نور بود، دشمن ندارند؟

دیروز، زندگى، قطار روزهاى مسخره و یکنواختى بود که با زوزۀ مرگ به گورستان مى‏رفت و امروز تو حیات را طورى تفسیر کرده‌اى که زندگى در رگ‏های ‌ما جارى شده و ما را به بریدن از زشتى‏ها و پرواز به سوى خوبى‏ها دعوت‌ مى‏کند. تو افقى را به روی ما گشودى ‏که همه امیدها را یکجا در عمق جان ما جاى داد و به‌راستى زندگى با این‏ همه امید و امیدوارى چه لطف بزرگى است.

آن روزها، زندگى مرور شکنجه بود و پلیدى و دیدن زشتی‌ها و پلشتی‌ها و نامردی‌ها. و «حقیقت» ستاره‏اى بود که ظلمت بیکرانه، حتّى سوسویش را از ما ربوده بود. هر قدمى، عفونت حیات راکد روزمرّگى بود و به‌راستى که آن پوچى تمام‌ناشدنی چه آزاردهنده بود.

امروز، زندگى همواره آبستن لحظه‏هاست. لحظه‏هایى که زیبایى خواهند آفرید. لحظه‏هایى که غذاى جان هستند، هرچند نفس امّاره از آن کراهت دارد. پیش از این، زندگى کویری بی‌انتها بود که نابودى حیاتمان را نوید می‌داد و هیچ لاله‏ انسانیتی در آن برهوت مجال سر از خاک برآوردن پیدا نمی‌کرد. ما در چنبره نان خواستن و نام جستن گرفتار و از آن حیات برینِ روحانى که تو به ما نشان دادی، غافل بودیم. تو متذکر پنجره‏هاى گشوده بر حیات معنوى شدی و ما دریافتیم که چگونه خود مأمور به بند کشیدن خود بوده‌ایم.

به‌راستى اگر انقلاب اسلامى به وقوع نپیوسته بود چه ‏کسى باور مى‏کرد ملائکه‌الله این گونه فعالانه در تدبیر امور در صحنه‏ حضور دارند؟

پیش از این بیزار از آنچه بودیم و ناامید از آنچه باید مى‏بودیم، مرگ را فرا مى‏خواندیم و نمى‏یافتیم، هر چند همه حیاتمان مرگ شده بود. و امروز، خشنود از آنچه باید و هست و ناخشنود از آنچه هست و نباید، امیدوار به آینده‌ای هستیم که بى‏شک حیات موعود را وعده می‌دهد، هرچند چشم‏هاى خو‏ کرده به مرگ، آن را به رسمیت نشناسد و به ستیز با آن بپردازد.

امروز اگر از خفتن و غفلت مى‏گریزیم و تمنای چشم‏های‌مان به خواب را به چیزى نمى‏گیریم و از هیبت خارِ کنار گل، دلخونى به خود راه نمى‏دهیم، از این روست که نسبت به صداى زوزه مرگ انسانیت در پشت پرچین‏هاى خراب، گوش بستن و آرام خوابیدن را برنمی‌تابیم.

اى برادر! بگذار قدرى از روزگارى که بر این قریه گذشت براى تو بگویم. شاید که به سبب جوانى‏ از آن باخبر نشده‌ای. شاید هم مرور زمان این قصه را از یادت برده و فراموش کرده‌ای که در چه غروب سردى به‏سر مى‏بردیم. شاید جوانى‏ات به تو امکان تجربه آن غروب را نداده باشد.

اى برادر! دزدان آمدند و غارتمان کردند، امّا نه فقط زمین و نفت ما را که «خودمان» و هویت اسلامی‌مان را ربودند. تو کجا بودى؟ ما کجا بودیم؟ اصلاً همه‏ ما کجا بودیم؟ مگر اسم آن گونه بودن را مى‏توان «زیست انسانی» نامید؟

ما نیمى در خواب و نیمى در گور بودیم که همه چیز‏مان را بردند و هیچ صداى اعتراضى هم برنخاست. در آن هنگامه‏، ما از داشته‏هایمان بى‏خبر بودیم، اما دشمن آگاهى کامل داشت، ارزش‏های ما را مى‏شناخت و راز ماندگارى دیرپای‌مان را مى‏دانست و نیک آگاه بود که ما در چشمه زلال و همیشه جوشان فرهنگ اسلامى آسیب‏ناپذیر مى‏شویم.

دشمن نقطه‏ضعف ما را هم خوب می‌شناخت و سال‌ها انتظار کشید تا هوشیارى قدرت‌آفرین خود را به فراموشی بسپاریم و او از گذرگاه غفلت و خفتن ما بگذرد و قلّه کهنِ نفوذناپذیرمان را فتح کند.  پاشنه آشیل ما خفتن بود و غفلت. چشمان بازى که باید همچنان به دشمن خیره مى‏ماندند، آرام‏آرام به خواب رفتند و با این‏که نغمه وحى به گوش جان ما رسیده بود که: «لایَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا؛(۴): مشرکان، پیوسته با شما مى‏جنگند تا اگر بتوانند شما را از آیین‌تان برگردانند.»؛ دشمنى دشمن فراموشمان شد.

کار این قریه به آنجا کشید که دشمن پیروز و تباهى آغاز شد و ما نیمى در گور و نیمى در خواب، یا در گورستان ‏کینه‏ این برادر و یا در سنگستان تهمت به آن برادر خفتیم و مردیم و دشمن بى‏خواب، ما را نظاره مى‏کرد.

اى برادر! اینان که در چنین شرایطى آسوده مى‏خوابند، زندگى را نمى‏شناسند تا نگران ربودن آن باشند، چه رسد به اینکه بخواهند زندگى ربوده‏شده را باز ستانند. اینان با چنین خفتنى مرگ را تمرین مى‏کنند، در حالى که زندگان، مسئولیت زنده ‏بودن را به دوش می‌کشند. نمى‏توان زنده بود و براى انتخاب‏ زندگى موحدانه حرکتی نکرد، زیرا: «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَه»(۵) هرکسی در گرو چیزى است که انتخاب مى‏کند، پس زنده‌ بودن و انتخاب‌ نکردن محال است، همچنان که انتخاب‌کردن و مسئول انتخاب‏هاى خود نبودن نیز بى‏معناست. اینک اگر مدّعى زنده بودنیم، ناگزیر به دیدن و مسلّماً در مقابل امواجى که بر نگاهمان مى‏گذرند مسئولیم. چشم بستن، نه نجات‏دهنده است و نه آرامش‏بخش و فقط پشیمانى را مضاعف مى‏کند.

مگر نه اینکه در کنار هر گُلى، خارى خفته است تا بُزدلان براى همیشه از گُل محروم بمانند. پس چگونه به بهانه‏هاى واهى، خود را بر این موج بلند انسانیت که تا سقف آسمان غیب پرکشیده است، نیفکنیم و امام خود را در تاریخ تنها بگذاریم و بی دست و پا در مرداب روزمرّگى‏ها رها شویم؟ اینک نسیم وَحى بر جان‏ها می‌وزد: «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکُمْ وَالصَّابِرِینَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَکُمْ؛(۶) و البته شما را مى‏آزماییم تا مجاهدان و شکیبایان شما را باز شناسانیم و گزارش‏هاى [مربوط به‏] شما را رسیدگى کنیم.

اى برادر! اى کاش کلامم قادر به توصیف آنچه بر ما چه ‏گذشت، می‌بود. اى کاش معنى پوچى را مى‏فهمیدى! چگونه مى‏توان به کسى که مرگ را نچشیده، از مرگ سخن گفت؟ بشکنى اى قلم که چقدر در ترسیم آن پوچى، ناتوانى.

تو چگونه باور ‏کنى که بر ما چه گذشت؟ امروز از قفس‏هاى زرّین رفاه دروغین پر کشیده‏ و به دشت‏ها رسیده‏ای و اکنون با سبزه‏هاست که مى‏رویی و با شکوفه‏هاست که مى‏شکفی و با حضور در جبهه نور که مى‏خواهد از غرب سرد و سیاه بگذرد، زندگى در دست‏هایت در حال بارور شدن است. با چنین احساسى است که مى‏توان انحراف‏ها را دید و بر سر منحرفان فریاد کشید.

دیروز، آینده‏گراى شکست‏خورده‏اى بودیم که آرامش بعد از مرگ را آرزو مى‏کردیم و به سرنوشتى پوچ و دردى همیشگى تن داده بودیم و امروز، واقع‏گرایى هستیم که چشم بر واقعیت‏ها نبسته‏ایم و از امکاناتی که انقلاب اسلامى فراهم کرده است، بى‏خبر نیستیم و به مدد آنها تا انتهای دشت انسانیت خواهیم رفت و واى بر ما اگر به بهانه‏هاى واهى از رهسپار شدن به‏ سوى وعده‌گاه موعود غفلت کنیم.

اى امام! تو امیدوارى را نهادینه کردى. دیروز با غرورى پلنگ‏وار و بدون درک امکانات، هوس پریدن به سوی ماه را در سر می‌پروراندیم و در درّۀ غرور نزدیک به دروازه تمدّن غربى، پریشان و متلاشى ‏شده بودیم و امروز با فرصتی که انقلاب اسلامی در اختیار ما نهاده است مى‏توانیم روی پاهای خود تکیه کنیم و اعتیاد دیرینه از خود بیگانه بودن و بیگانه را خود انگاشتن را کنار نهیم. من نمى‏گویم آنچه باید می‌شد، شده است، ولی مى‏گویم شرایط شدن‌ها فراهم شده است. باید مراقب بود این فرصت را از ما نربایند و ما را استحاله نکنند.

برادر! نمى‏دانم باور می‌کنی که آن روزها خورشید به کسوف گراییده و امید طلوع دوباره آن در ما مرده‏ بود؟ باور مى‏کنى که همراه با خاموشی گرفتن روز، ما نیز به‌مرور خاموش‏شدیم و پایان ‏گرفتیم، پایانى بى‏آغاز؟ نمى‏دانم باور خواهى کرد که در آن غروبستان، طلوع را از یاد ‏بردیم و غروب مردان مرد را به نظاره نشستیم و نجات، آرزوی محال ما شد؟ ما با کوله‏بارهائی سنگین بر دوش و اشک‏هائى خشکیده بر گونه‌ها و با دردى آماس‏کرده در قلب، رو به غروب مى‏رفتیم و همه‏چیز با ما و در وجدان ما مى‏مرد.

ما داشتیم در جان خود خاموش مى‏شدیم و به مرگ رضایت مى‏دادیم که صداى آشنای پیرمردى از دوردست‏هاى ۱۵ خرداد سال ۱۳۴۲ به گوشمان رسید و غروب ما را پر کرد. ما به شبى اندیشیدیم که لابد پشت پلک‏های‌ ما ‏بود، اما دیدیم که پلک‏های‌مان گرم شدند. گمان بردیم این مرگ است که بر پلک‏های ‌ما مى‏گذرد و پایان را بشارت مى‏دهد. می‌خواستیم بگوییم: «نفرین بر مرگ که این گونه رنج‏آور است.» که دیدیم طلوع! آفتاب! روز!

تونبودی که آن غروب امیدزائی را که من ناتوانم از  توصیفش، ببینی! هراسان چشم گشودیم و نظاره کردیم و دیدیم آرى! درست در انتهاى روز که همه چیز داشت تمام مى‏شد، خورشید تابیدن گرفت و نور «الله اکبر – خمینى رهبر» از پنجره خانه دل‌ها به بیرون ‏تابید و چه بگویم از آن ‏همه خورشید!

ظلمات دوران غرب‏زدگى چنان تا مغز استخوانمان نفوذ کرده بود که باورمان نمى‏شد. فکر می‌کردیم این خاصیت مرگ و پایان دنیاست که در آن همه جا پر از آتش مى‏شود و هر چه را که هست مى‏سوزاند. این آتش پایان است و ما داریم مى‏سوزیم. ندای رهائی نیست، بلکه ناله و فغان مرگ و شورشی کور و مذبوحانه است و بار دیگر همه ‏چیز به نفع تاریکى تمام می‌شود. از این رو چشم بستیم و گفتیم: تمام!

امّا آن صدا در ما انقلابى را  برانگیخت. مثل ندائی که در کوه طور، موسى «ع» و در غار حراء محمّد «ص» را مخاطب قرار داد که: «تَعالَوْا»؛ بیا و بالا بیا… آن صدا ما را فرا خواند و از یأس و ترس رها و از خاک جدایمان کرد. خاک از ما دور و راه پرواز به سوى آسمان گشوده ‌شد و آن صدا از نجف و پاریس با نامه‏اى و رهنمودى و اعلامیه‏اى ما را به برخاستن‌ و به رها شدن از قید و بند هر چه غیر از حق فرا ‌خواند.

بهار تاریخى‏ ما آغاز ‌شد. تمام باغ‏هاى دنیاى اولیای الهى در ما جوانه ‌زدند و ‌شکفتند و به‏ بار ‌نشستند و تاریخ جدیدى به روی‌ ما گشوده شد. با ناباورى تمام از خود می‌پرسیدیم درست در زمانی که تمام سرمایه‌های انسانى ‏ما در حال پوچ‏شدن بودند، آیا بار دیگر می‌توان معنى زندگى را در آغوش خدا تجربه کرد؟

و این گونه بود که ظلمت روزگار شکاف برداشت.

تابِ چشم‏ بستنمان نبود. چشم گشودیم و دیدیم که نه در خاک که بر خاکیم و نور از همه‏ سو مى‏بارد. آن ندا، ما را در وسعت چشمانش پناه داد و امید به زندگى به اهل زمین بازگشت. تولّدى دیگر! از درون خود مهر و عشق ریشه‏دارى را به آن صدا احساس کردیم. او آشنایى بود گمشده. به عشقش دل بستیم و مهر او خورشیدى شد در جانمان. در چشمه مهر او چرک و خون سال‏هاى درد و تنهایى و مرگ را شستیم و عریانی‌مان را با تن‌پوشى از ارادت و اطاعت از او پوشاندیم.

آهسته آهسته داشتیم انسان و دنیاى حقیقى انسانیت را در مى‏یافتیم.

به ما گفته بودند مدرنیته پایان تاریخ است و بشر در آن به تمامیت خود رسیده است و راه دیگرى نیست و ما نیز پذیرفته بودیم. به ما قبولانده بودند دیگر خدا با انسان‏ها سخن نمى‏گوید و باید همه امیدهاى بلند انسانى را در ظلمتکده فرهنگ مدرنیته دفن کنیم و به بدترین مرگ تن دهیم، ولى آن صدا ما را به حیات، آن هم حیاتى از جنس رسالت پیامبران فرا خواند.

پس از آن دیگر در زیر سایه آن بید کهن که متذکر آرامش دیانت و عبودیت بود، غنودیم. باز هم گیتی پر بود از دروغ و نیرنگ و سود و سرمایه و دندان نمودن و انسان دریدن، ولى ما دیگر در غروب به سر نمى‏بردیم. دعوت او راخوان امید و زندگى و انسان‏ ماندن بود. او چشم‌های ما را به روی دریچه‌های نور گشود و نگاهمان را از مردابى که مى‏بلعیدمان و ما ناخودآگاه به سوى آن قدم مى‏گذاشتیم، بر گرفت.

اى امام! تو انسانیت و امکان آدمی‌وار زیستن و بصیرتِ شناختِ انحرافات را به ما شناساندی. اینک چگونه مى‏توانیم چشم بر هم گذاریم و به خفتن و غفلت رضا دهیم و از غروب مرگبار دیروزی نه چندان دور نهراسیم؟

ای امام! تو در آخرین کلامت به ما گفتى: «همواره با بصیرت و با چشمانى باز به دشمنان خیره شوید و آنها را آرام نگذارید وگرنه آرامتان نمى‏گذارند.» و ما عهد کرده‏ایم که در تمام زندگى متوجه این معنا باشیم و راه رسیدن به عالَم قدس را از این طریق به روی بشر بگشاییم. چنین است که چشمانمان در عطش یک لحظه خواب مى‏سوزند. ما را سر خفتن نیست. بیدار مى‏مانیم و به زوزه گرگ‏هایى گوش مى‏دهیم که با خشم بر چهره روز ناخن مى‏کشند تا در خواب دوباره‏مان، به ما حمله کنند.

تمام زندگى ‏ما در خواب گذشت و طعم تلخ غفلت هنوز هم در کام جان ماست. اکنون از یک لحظه چشم بستن نیز مى‏هراسیم که چشم‏بستن، بى‏خبر گذشتن از کنار چشمه هدایتى است که تو جارى‏ کردى و بى‏اعتنا از کنار این انقلاب الهى گذشتن، غفلت‏ از شبیخونى است که دشمن بیدار، منتظر آن است. بیدار مى‏مانیم تا دشمن غدّار را دچار خستگى و یأس کنیم و به زندگى خود معنا ببخشیم.

بیدار مى‏مانیم، زیرا چگونه مى‏توان از انقلابى که هدیه خدا مسلمین است، پاسدارى نکرد؟

آیا مى‏شود راز ماندگارى‏مان را فراموش کنیم و دیگر بار تن به غفلت بدهیم؟

اى امام! ما در کلام تو راه گمشده‏ انسان سرگشته قرن را یافته‌ایم. تو در عصرى که بشر بیش از همیشه به هدایتی اسلامى نیاز دارد، با زندگی و سخنت، مفسر اسلام و هدایت شدى.

اى امام! تو به ما صراط مستقیم را نشان دادى و می‌دانیم تا زمانی که شاگردى مکتب تو را بکنیم، زنده‏ایم. انقلابى که تو موجد آن هستی، خورشیدى در شب تاریک و یخزده این قرن ظلمانی است. میراث تو رمز و راز حیات آسمانى و عزّت زمینى است. اینک از خدایت بخواه به ما قدرت و لیاقت پاسدارى از این میراث گرانبها را بدهد.  ما خوب دریافته‌ایم که اگر مى‏خواهیم شور و شوق زندگى در ما فرو ننشیند، باید دست در آغوش انقلاب اسلامى، به فتح قله‏هاى آینده تاریخ بیندیشیم.

اى امام! هر چه زمان بیشتری بگذرد، ارزش ندائی که سر دادی، آشکارتر خواهد شد. باید سالیان‏ سال بگذرد تا پژواک این بانگ در فضاى فرهنگ بشرى بپیچد و بشریت، آثارش را درک کند. اکنون پژواک این ندا آغاز شده و خانه کفر و استکبار را به لرزه انداخته است.

وقتى به ما گفتى: «همواره با بصیرت و با چشمانى باز به دشمنان خیره شوید و آنها را آرام نگذارید وگرنه آرامتان نمى‏گذارند.»؛ هرچه را که گفتنى بود، گفتى.

برای درک این معنا و از آن مهم‌تر عمل به آن بسیار تلاش باید کرد. آنچه ما را در این راه پایدار نگه مى‏دارد، سوز فراق توست که مثل اشک بر سیدالشهدا«ع» تصمیم‏ساز است و عزم‏آفرین.

هر پگاه از فراق آن خورشید

داغ در صحن سینه مهمان است‏

در عزاى تو اى بهار سپید!

تا ابد چشم لاله گریان‏ است

 

 

 

ب.طلوعی امیدبخش:

برای ما شیعیان به‌خوبی مشخص است که امیرالمؤمنین«ع» به تمام معنا تفصیل و بسط مکتب وحی محمّدی «ص» بود. آن حضرت با وفاداری تام و تمام به اسلام، در خود ‌شکفت و توانایی‌های اسلام را نشان داد. تفاوت‌ ایشان با دیگر صحابه در نحوه رجوع به آموزه‌های رسول خدا«ص» بود و در همین راستا خداوند هم مددهای خاصی را به ایشان عنایت ‌کرد. بی‌تردید کسانی که جایگاه حضرت علی «ع» را نشناختند، عامل به حجاب ‌بردن اسلام بودند.

اینک رهبر معظم انقلاب با عزمی علوی در صدد تفصیل مکتب حضرت امام هستند؛ مکتبی برگرفته از مکتب غنی اسلام که همه امکانات را در اختیار ایشان گذاشته است تا انقلاب اسلامی را از طوفان حوادث عبور دهند و آینده امیدبخشی را برای آینده انقلاب رقم بزنند.

اینک انقلاب اسلامی مظهر اسم الله یعنی ربّ العالمین است. به گفته شهید آوینی: «انقلاب اسلامی یگانه مظهر حق و موجب شور ایمان و عشق به خداست.» رهبر معظم انقلاب به مدد الهی و با هنرمندی تمام توانسته‌اند روحانیت انقلاب اسلامی را حفظ کنند تا شور ایمان، زنده بماند و فرهنگ مقابله با استکبار در بستر توحید و شور ایمان ادامه یابد و انسان‌ها در چنین بستری شکوفا شوند.

برای درک مددهای خاص خداوندی به رهبر معظم انقلاب، به کلامی از حضرت رضا «ع» نظر می‌کنیم که می‌فرمایند:  «إِنَّ‌ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّوجَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ لِذلِکَ صَدْرَهُ»(۷): اگر خداوند بنده‌ای از بندگانش را برای تمشیت امور مردم انتخاب کرد، سینه او را گشاده می‌گرداند تا در مدیریت خود کوچک‌ترین لغزشی نداشته باشد و امور بندگان را با وسعت نظر سر و سامان دهد: «فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ» در نتیجه آنچنان توانا می‌شود که در حل مسائلی که پیش می‌آیند در نمی‌ماند و غیر از صواب از او نخواهی یافت و به‌خوبی مصلحت مردم را در نظر می‌گیرد: «فَهُوَ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ مُؤَیَّدٌ»(۸) پس او در کار خود موفق و محکم و مورد تأیید الهی است.»

رهبر معظم انقلاب یقیناً مصداق این کلام هستند. ایشان برای مردم پدری می‌کنند و فرزندان شهدا گوئی سال‌ها با ایشان مأنوس بوده‌اند، پدر خود را در ایشان باز می‌یابند. از همه مهم‌تر حکمت و بصیرت ایشان است که به جای درگیرکردن خود با ضعف‌ها و خطاهای نخبگانی که از آنها انتظار نمی‌رفت که گرفتار فتنه سال ۸۸  شوند، کشتی انقلاب را همچنان پیش می‌برند تا آن را به اهداف عالیه و آینده درخشان محتومش برسانند. ایشان همواره با نگاهی واقع‌بینانه مژده می‌دهند که انقلاب به اهداف خود می‌رسد، زیرا در مواجهه جبهه حق با استکبار، قطعاً جبهه حق پیروز است ان‌شاء‌الله.

 

پی‌نوشت:

  1. مائده / ۷
  2. ابراهیم / ۷
  3. همان
  4. بقره/ ۲۱۷٫
  5. مدثر/۳۸٫
  6. محمد«ص»/۳۱٫
  7. الکافی : ۱ / ۲۰۲ / ۱ ، عیون أخبار الرضا علیه السلام : ۱ / ۲۲۱ / ۱ ، معانی الأخبار : ۱۰۱ / ۲،

۸٫ الکافی : ۱/۲۰۳/۱٫