سلحشور پارسا | غلامرضا گلی‌زواره

با اصحاب معصومین(ع)

سیری در کارنامه درخشان مسلم بن عوسجه اسدی، شهید عاشورا

قله‌ای در قلمرو قبیله اسد

نسب مسلم بن عوسجه این‌گونه به طایفه بنی اسد متصل می‌شود. مسلم فرزند عوسجه فرزند ثعلبه، فرزند دوران، فرزند اسد، فرزند خزیمه اسدی سعدی.۱ بنی اسد از قبایل بزرگ شبه جزیره عربستان به شمار می‌آیند، از تیره اعراب عدنانی‌ و منسوب به کنانه‌اند. آنان بعد از ظهور اسلام به این آیین گرویدند و در برخی از غزوات رسول اکرم(ص) و نیز فتوحات مسلمانان حضور فعال و مؤثر داشتند. شهرت این قبیله در گذر تاریخ اسلام به دلیل گرایش آنان به اهل بیت پیامبر اکرم(ص) و حماسه‌آفرینی در رکاب حضرت علی(ع) و نیز جانفشانی افرادی از ایشان در قیام عاشوراست. اکثر آنان بعد از رشادت‌هایی که در فتوحات شرقی از جمله عراق و ایران از خود بروز دادند، در نواحی مرکزی و جنوبی عراق عرب ساکن گردیدند.۲

بنی اسد در نهضت حسینی به سه دسته موافق، مخالف و بی‌طرف تقسیم شدند. کسانی چون حبیب بن مظاهر اسدی، انس بن الحرث کاهلی، قیس بن مسهر صیداوی، عمربن خالد صیداوی، موقع بن ثمایه صیداوی از مشهورترین شخصیت‌های این طایفه‌اند که به حمایت از این حرکت مقدس برخاستند و بعد از رزم‌آفرینی‌های تحسین‌برانگیز در رکاب امام حسین(ع) به فیض شهادت نائل آمدند. اما حرمله بن کاهل اسدی در زمره افرادی است که در صف اشقیا و ستمگران اموی قرار گرفت و حضرت علی اصغر فرزند شیرخواره امام حسین(ع) را به شهادت رساند.

بعد از پایان ماجرای عاشورا عده‌ای از بنی اسد، شش سر مطهر از شهیدان نینوا را با خود به کوفه بردند تا از ابن زیاد جایزه دریافت دارند. تیره‌ای از بنی‌اسد در مزر بین غاضریه در کنار نهر علقمه در شمال شرقی کربلا ساکن بودند که در قیام حسینی، بی‌طرفی خود را اعلام کردند. آنان از جانب سیدالشهدا و حبیب بن مظاهر به یاری این نهضت جاوید فرا خوانده شدند، ولی از پیوستن به آن حضرت امتناع کردند، لکن بعد از شهادت فروغ سوم امامت و یاران آن وجود مقدس، نسبت به دفن پیکرهای شهیدان کربلا اقدام کردند.۳

تندیس عبادت و مقاومت

مسلم بن عوسجه از سنین جوانی بر اساس فطرت پاکی که داشت و نیز تحت تأثیر تعالیم حضرت رسول اکرم(ص) به عبادت، ذکر و تهجّد روی آورد. او مراقب بود هر عاملی که دلش را از یاد خدا غافل و او را از درگاه حق‌تعالی منصرف می‌کند، دوری کند و به ساحت مقدس الهی توجه قلبی داشته باشد. نیز می‌کوشید اعمالش را به قصد قربت و به نیت بندگی انجام دهد و چون در این مسیر خلوص، صدق و حالاتی توأم با معرفت و بصیرت پیش رفت و دل خود را تسلیم حق کرد، خداوند متعال او را به بندگی پذیرفت و به درجه‌ای ارتقا یافت که به مقربان درگاه پروردگار اختصاص دارد. او این سخن را در مکتب مولای متقیان آموخت که: «ای خدای من! این عزت برای من کفایت می‌کند که بنده‌ات باشم و این افتخار برایم بس است که تو ربّ من باشی.»۴

او در مقام بندگی، صرفاً به انجام واجبات و ترک محرّمات اکتفا نمی‌کرد و در به ‌جای آوردن نوافل و مستحبات و امور پسندیده و پرهیز از مکروهات و حتی امور شبهه‌ناک، عزمی جدی از خود نشان می‌داد. مسلم فرزند عوسجه نه از روی خوف و طمع، بلکه با حبّ ویژه‌ای خدای متعال را عبادت می‌کرد؛  به قضای الهی راضی و در برابر او تسلیم بود و انبیاء و اولیای الهی محبوب او بودند. همین علاقه و ارادتش نسبت به معصومین«ع» خود وسیله‌ای برای جلب وجذب معرفت و معنویت از خورشید عصمت و طهارت گردید.

شوق درونی وی در جهت‌گیری‌های سیاسی و اجتماعیش هم تأثیرگذار بود، بدین معنا که دل به محبت دوستان و یاران خاندان عترت سپرد و در جمع آنان قدم نهاد و از دشمنان ایشان که افرادی ستمگر، جفاپیشه و عیاش و شهوت‌ران بودند بیزاری جست.

مسلم بن عوسجه با این شناخت عالمانه و عارفانه به عرصه‌های مبارزاتی قدم نهاد و به ستیز با زمامداران خودسر و ظالم اهتمام ورزید و در این مسیر لحظه‌ای از موضع استوار خویش عقب‌نشینی نکرد.

از این جهت شرح‌حال نگاران، از مسلم بن عوسجه به عنوان مؤمنی اهل تعبّد، پارسا، پرهیزگار، استوار در راستی و درستی، دلیر و شجاع یاد کرده‌ و افزوده‌اند او در ایمان و تقوا و صلابت معنوی میان اقرانش کم‌نظیر بود.۵

مرحوم سماوی می‌نویسد: «فرزند عوسجه مردی شریف، بزرگوار، عابد و زاهد بود.»۶ محدث قمی هم می‌گوید: «مسلم بن عوسجه از شجاعان نامی روزگار بود و چنان‌ که از کتاب اخبار الطوال دینوری برمی‌آید ضمن سلحشوری و فعالیت‌های رزمی، به عبادت و ذکر اهتمامی وافر داشت. او از عبّاد عصر خود به شمار می‌آمد و پیوسته در مسجد کوفه در پای ستونی از آن مشغول نماز و دعا بود.»۷

 

صحابی رزمنده

مسلم بن عوسجه به روایت ابن عبدالبر القرطبی در کتاب الاستعیاب فی معرفه الاصحاب، ابن اثیر در کتاب اسدالغابه، ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابه فی تمییز الصحابه و محمد بن سعد کاتبی در کتاب طبقات و دیگران از مورخان و رجال‌نگاران سنی مذهب و علمای شیعه، در زمره صحابۀ رسول خدا(ص) به شمار می‌آید. در نبرد با کفار، مشرکان مردی شجاع و شیرافکن به شمار می‌رفته است و نامش در فتوحات اسلامی زینت‌بخش کتب مغازی، تاریخی و روایی است، چنان‌ که در فتح آذربایجان که به سال بیستم هجری رخ داد شرکت کرد و حماسه آفرید و مورد تحسین حاضران قرار گرفت. شبث بن ربعی از پیشگامی وی در نبرد مسلمانان برای تسخیر آذربایجان یاد کرده است.۸

حذیقه بن یمان فرماندهی  عملیات فتح این خطه را برعهده داشت و در نبرد مذکور فرزند عوسجه در خط مقدم دیده می‌شد.۹

فرزند عوسجه از خواص اصحاب حضرت علی(ع) و ملازم رکاب آن بزرگوار در نبردهای جمل، صفین و نهروان است. او به روایت صاحب کتاب مهیج الاحزاب، قاری قرآن بود و چندین بار چگونگی تلاوت خود را از نظر امیرمؤمنان(ع) گذرانده بود. او پس از شهادت مولای متقیان در رمضان المبارک سال چهلم هجری، کوفه را ترک نگفت و ضمن اینکه اوقات خویش را به عبادت و ذکر سپری می‌کرد، مراقب اوضاع سیاسی اجتماعی این شهر هم بود، اما با مردم روابط چندانی نداشت.۱۰

 

حضور در نشستی سرنوشت‌ساز

مسلم بن عوسجه که از بنی‌امیه کینه‌ای عمیق داشت وقتی شنید معاویه به هلاکت رسیده است و برایش خبر آوردند که امام حسین(ع) با جانشین ملعون او یزید، بیعت نکرده و خلافت این جوان خلافکار را برنتابیده است، همراه عده‌ای از سران شیعه کوفه تصمیم گرفت آن فروغ امامت را از حجاز به کوفه دعوت کند برای انجام این امر و مشخص کردن چگونگی دعوت، جلساتی برگزار شدند که مسلم بن عوسجه از ارکان آن بود. بالاخره اعضای این نشست مهم سیاسی نتیجه گرفتند نامه‌ای به حضرت حسین بن علی(ع) بنویسند. مرکز این تکاپوها و اولین جلسه در خانه‌ سلیمان بن صرد خزایی برگزار شد.

در پی این نشست مهم، از جانب برگزیدگان شیعی کوفه که مسلم بن عوسجه در زمره آنان بود نامه‌ای برای امام حسین(ع) نوشته شد که در فرازی از آن آمده بود: «سپاس به درگاه خدا می‌گذاریم که پشت دشمن شما را بر زمین افکند. همان خودکامه کینه‌توزی که بر امت مسلمان به‌زور غلبه یافت و بدون خرسندی مردم، بر ایشان فرمانروایی کرد. نیکان جامعه اسلامی را به قتل رساند و افراد پست و شرور را به جای آنان گمارد و اموال عمومی و بیت‌المال مسلمین را وسیله عیاشی، رفاه‌طلبی خود، خانواده و هم‌پیمانان بیدادگرش قرار داد. خدا اورا از رحمت خویش دور گردانید، همان‌گونه که با قوم ثمود چنین کرد. ای زاده رسول خدا! جز تو ما را امامی و رهبری نیست. امید است که پروردگار با هدایت آن بزرگوار، ما را بر محور حق و عدالت گرد آورد. اکنون نعمان بن بشیر (والی امویان) در قصر حکومت به سر می‌برد، اما ما با او همراهی نداریم. هرگاه بدانیم به سوی کوفه حرکت کرده‌اید، بلادرنگ او را از شهر بیرون خواهیم راند تا به شام برود.۱۱»

این نامه را عبدالله بن مِشمَع هَمدانی و عبدالله بن وال با شتاب هرچه تمام‌تر به مکه رساندند و در دهم ماه مبارک سال ۶۰ هجری به حضور امام شرفیاب شدند. دو روز از نگارش این نامه نمی‌گذشت که کوفیان یکصد و پنجاه نامه دیگر را توسط قیس بن مُسهر صیداوی و دو نفر دیگر، روانه مکه کردند که در هر کدام از آنها امضای یک یا دو یا چهار نفر از اهالی کوفه دیده می‌شد. سیل نامه‌ها به سوی مکه و محضر امام روانه شدند.

فرزند عوسجه غیر از اینکه نامه‌های جمعی را امضا می‌کرد، به عنوان شخصیت بانفوذ کوفه و برخوردار از اقتدار معنوی و پایگاه اجتماعی، شخصاً برای امام نامه نوشت و تا پای جان بر آن دعوت ایستاد.۱۲

مرحوم سماوی می‌نویسد طبق مدارک تاریخی و رجالی او از کسانی است که برای حضرت سیدالشهدا نامه نگاشت و در کوفه از مردم برای آن فروغ ولایت بیعت ‌گرفت و چون نایب امام به این دیار قدم نهاد، خود را در خدمت او قرار داد.۱۳

امام با تأمل در باره دعوت شیعیان کوفه اندیشید و پیشنهاد کوفیان را مورد ارزیابی و بررسی دقیق قرار ‌داد و در پاسخ  به دعوت آنان درنگ کرد. تصمیم حکیمانه حضرت در این مرحله دشوار و پیچیده، در این واقعیت تجلی پیدا کرد که برای حل مشکلات، شخصاً راهی کوفه نشود و از پاسخ قطعی نهایی به کوفیان اجتناب ورزد. بینش ژرف امام آن حضرت را به تأنی و آرامش، بدون شتاب و تندروی برای گام نهادن در این راه طولانی فرا خواند و عزم آن وجود مقدس بر آن قرار گرفت تا یکی از افراد خاندان خویش را که مورد وثوق و سلحشوری مطمئن بود، به عنوان نایب و نماینده خویش در جهت تحقق اهداف مقدماتی و برآوردن خواسته‌های شیعیان کوفی، به سوی ایشان روانه سازد.۱۴

 

همگامی با قیام مسلم بن عقیل

سرانجام مسلم بن عقیل از جانب امام حسین(ع) مأمور شد به کوفه برود و اوضاع این شهر را بررسی کند  در صورتی که شرایط مناسب بود، به حضرت گزارش دهد و در غیر این صورت شتابان برگردد. مسلم از راه مدینه به جانب کوفه حرکت کرد و پس از تحمل سختی‌های بسیار در مسیر سرزمین عراق به آنجا رسید.۱۵

روز پنجم شوال المکرم بود که مسلم در معابر کوفه قدم نهاد و طبق نقل برخی از مورخان به خانه مسلم بن عوسجه اسدی رفت. در آن روز خانه مختار بن ابو عبیده ثقفی به نام منزل سلام بن مسیب خوانده می‌شد، زیرا این مکان بعدها به تملک وی درآمد. منابع روایی هم تصریح کرده‌اند که مسلم به خانه یکی از استوارترین مجاهدان کوفه که فرزند عوسجه بود، فرود آمد.

اما روایت دیگری می‌گوید مسلم از همان آغاز به خانه مختار آمد و منزلش را مقر خود قرار داد؛ ولی با آمدن عبیدالله فرزند زیاد به کوفه و آشفته گردیدن اوضاع، مسلم به خانه رئیس قبیله‌های مراد و مذجح رفت که در کوفه از پایگاه اجتماعی سیاسی قوی برخوردار بود.

با توجه به سفارش‌های موکد امام حسین(ع) خطاب به نایب خود که به او فرموده بود به هنگام ورود به کوفه نزد موثق‌ترین مردمان آن دیار سکونت اختیار کن، این سه منزل از مکان‌های امن و مورد اطمینان به شمار می‌آمدند و هرکدام از آنها مزایای ویژه‌ای داشتند. لکن قرائنی مؤید آن است که مسلم بن عقیل به خانه فرزند عوسجه رفت، زیرا او از سفیر امام شخصاً دعوت رسمی به عمل آورد. به علاوه فرزند عقیل برای مسلم بن عوسجه احترام وافری قائل بود، زیرا او از افراد جلیل‌القدر و در زمره صالحان کوفه و از مردان جهاد و اجتهاد محسوب می‌شد. به سبب همین شایستگی‌ها وی مسئولیت‌های مهمی را در خیزش نایب امام، عهده‌دار شد. چنین به نظر می‌رسد که مسلم بن عقیل در چند روز اول آمدن به کوفه، میهمان فرزند عوسجه بوده و بعد از چندی به منزل مختار رفته است، زیرا ای داماد والی وقت کوفه، نعمان بن بشیر و از این روی خانه‌اش از مصونیت سیاسی و امنیتی برخوردار بود.

به هر حال مسلم بن عقیل در بیت فرزند عوسجه جلسه‌ای تشکیل می‌دهد و نامه حسین بن علی(ع) را می‌خواند. پیام سید شهیدان گوش‌های حاضرین را نوازش می‌دهد، دل‌ها را مشحون از هیجان می‌کند و  اشک شوق در دیدگان حاضران حلقه می‌زند. در این هنگام اولین اشخاص برای بیعت با مسلم برمی‌خیزند که مسلم بن عوسجه در زمره آنان است.۱۶فرزند عوسجه نه تنها با فرستاده ویژه امام حسین(ع) بیعت کرد، بلکه از کوفیان برای امام بیعت ‌گرفت و آنان را به پایدار در این مسیر سوگند ‌داد.۱۷

 

آشفتگی شرایط سیاسی اجتماعی کوفه

تشکیل جلسات مکرر برای سازمان دادن به حرکت کوفیان و رفت‌وآمدهای اقشار گوناگون به محل اقامت مسلم و بیعت اهالی با او، کارگزاران حکومتی را به هراس ‌افکند. کم‌کم بیم یک خیزش فراگیر به رهبری فرستاده امام می‌رفت. وابستگان اموی و کسانی که منافع خویش را در خطر می‌دیدند، از طریق نامه و پیک‌هایی خواستار اقدامات سریع یزید بن معاویه در این باره شدند. سرانجام او امارت کوفه را با حفظ سمت والی بصره در ضمن فرمانی به عبیدالله بن زیاد واگذار کرد. فرزند زیاد که در بصره اقامت داشت با دریافت فرمان جدید، خود را برای رفتن به کوفه مهیا ساخت و این جرثومه فساد و جانیِ بی‌رحم، در اواخر ذی ‌القعده از بصره راهی کوفه و دارالاماره شد و روز بعد فرمان داد تا مردم شهر در مسجد کوفه گرد آیند. آنگاه بر فراز منبر رفت و جملاتی تهدیدآمیز در باره امام حسین(ع) و بیعت کوفیان با آن حضرت بر زبان آورد و افزود یزید مرا امیر شهرتان کرده و دستور داده است با اهل عصیان و تمرد به خشونت و سختی رفتار کنم. من سلاح و تازیانه خود را برای سرکوبی مخالفان و کسانی که با میثاق من منازعه کنند، آماده ساخته‌ام.۱۸

والی جدید در همان روزهای نخست عده‌ای از کوفیان را بازداشت کرد و در دم به قتل رساند!۱۹

تصمیم‌های خشن فرزند زیاد و وجود برخی از منافقان و فرصت‌طلبان و عدم بصیرت اقشاری از مردم، انسجام اهالی را برای شکل‌گیری حرکتی در حمایت از مسلم بن عقیل درهم شکست. حضرت مسلم با درک این اوضاع، مقر خود را تغییر داد و حالت اختفا به خود گرفت. به علاوه خانه قبلی، آن مصونیت گذشته را نداشت و برای عوامل حکومتی شناخته شده بود، لذا نماینده امام، بیت شخصیتی مجاهد، مؤمن و از پرورش‌یافتگان مکتب حضرت علی(ع) یعنی هانی بن عروه را بر‌گزید. حکمران جدید به‌رغم فضای اختناقی که به وجود آورده بود، از دستیابی به مسلم بن عقیل عاجز شد.

 

روی آوردن به نیرنگ و جاسوسی

ابن زیاد که در صدد پی بردن به محل اختفای مسلم  بود، ابتدا سعی کرد به بهانۀ عیادت از «شریک بن اعور حارثی» (از شیعیان بصره که به اجبار به کوفه آورده شده و بیمار بود)، به محل اختفای مسلم پی ببرد، غافل از اینکه «شریک» از هنگام ورود به شهر با وجود کسالت همچنان ملازم فرزند عقیل بود. چون ابن زیاد از این طریق موفقیتی به دست نیاورد، دست به نیرنگ جدیدی زد و چندتن از موالی را فراخواند از آنان خواست که با مهارت و تیزبینی به جاسوسی بپردازند. یکی از این موالی «معقل» نام داشت، از او خواسته شد تا وانمود کند که یکی از شیعیان است و «مولای ذو الکلاع حِمیَری» که در حمص از توابع شام مشهور به تشیع است، او به صورت مهاجری غریب با مبلغ سه هزار درهم که ابن زیاد به او داده بود، این گونه وانمود کرد که اموال مزبور را از جانب شیعیان ساکن شام برای اهل بیت«ع» آورده است و خویش را از «موالی» معرفی کرد. این حیله برای عادی جلوه دادن قضیه مناسب‌تر بود، زیرا بر اثر سیاست تبعیض نژادی اعمال شده توسط امویان، «موالیان» در زمره هواداران خاندان عترت قلمداد می‌شدند.

معقل از مردمان حومه کوفه بود و برخی از مقربان مسلم بن عقیل را از مدت‌ها پیش از ورود ابن زیاد به کوفه می‌شناخت و با بسیاری از یاران سفیر امام رابطه داشت. در عین حال به عنوان جاسوسی حرفه‌ای و عاملی نفوذی از همان روزهای اول که حضرت مسلم‌بن عقیل عازم کوفه شد، اوضاع را زیر نظر گرفت و کوشید اعتماد بسیاری را به سوی خود جلب کند. این جاسوس تلاش و تحقیق خود را برای رسیدن به مطلوب آغاز کرد. او در مسجد مردی را دید که مکرر مشغول عبادت بود و پس از فراغت از نمازی، به نمازی دیگر می‌پرداخت. معقل با خود گفت، «شیعیان زیاد نماز می‌خوانند. فکر می‌کنم این مرد در زمره آنان و از افرادی است که در دستگاه مسلم بن عقیل فعالیت می‌کند و برای او از مردم بیعت می‌گیرد.» و منتظر ماند تا او از نماز خود فارغ شد. سپس به او که کسی جز مسلم بن عوسجه نبود، با حالت تضرع و اشک‌ریزان و با چهره‌ای که آثار رنج، سختی و ستم بر آن نقش بسته بود، به حالت تضرع و اشک‌ریزان خطاب به او گفت: «ای بنده خدا! من مردی از اهالی شام هستم که خداوند نعمت محبت اهل بیت«ع» و حامیان آنان را به من عطا و مرا به این افتخار سرافراز کرده است. در ضمن با خود سه هزار درهم آورده‌ام و قصد دارم این مبلغ را به «مسلم بن عقیل» تسلیم کنم. کوشیدم با او دیدار کنم، ولی موفق نشدم، شنیده‌ام که شما با او ارتباط دارید.»

مسلم بن عوسجه با وجود رعایت جوانب احتیاط نتوانست جاسوس را بشناسد. از او پیمان‌های سختی گرفت تا برنامه‌های آنان را از کارگزاران حکومتی مخفی سازد. سپس به او گفت، چند روزی به رفت‌وآمد خود ادامه بده تا بتوانم برایت اجازۀ دیدار بخواهم. سرانجام جاسوس مذکور بعد از چند روز رفت و آمد، توسط مسلم بن عوسجه به مقر اقامت مسلم بن عقیل در منزل هانی رفت و با سفیر امام حسین(ع) بیعت کرد و پول را به او تحویل داد. معقل تمام روز را نزد مسلم بن عقیل می‌گذراند و اخبار لازم را به دست می‌آورد و شبانه مخفیانه به آگاهی ابن زیاد می‌رساند.

سرانجام فرزند زیاد، هانی را به مقر امارت خویش فراخواند و بعد از گفتگوهای مقدماتی، او را مورد عتاب و خطاب قرار داد که چرا مسلم بن عقیل را در منزل خویش پناه داده است و وقتی هانی این موضوع را انکار کرد، عبیدالله معقل را فراخواند. چون او وارد شد، هانی فهمید که این فرد، جاسوس دستگاه حکومت بوده است. با وجود این هانی از تحویل مهمان خویش به عبیدالله امتناع کرد. در نتیجه ابن زیاد او را مضروب و مجروح و در اتاقی زندانی کرد و سپس به شهادت رساند.۲۰

چون خبر کشته شدن هانی به مسلم بن عقیل رسید، بیعت‌کنندگان را فراخواند. همگان آمدند. مسلم‌بن عقیل، مسلم بن عوسجه را به فرماندهی قبیله‌های مذحج و اسد گماشت. بدین ترتیب قیام آغاز شد و انبوه مردم به جانب قصر حکومتی حرکت کردند. کار بر فرزند مرجانه سخت شد، زیرا مجموعه یاران و حامیانش به همراه نگهبانان قصر به یکصد نفر هم نمی‌رسیدند. در این لحظات حساس آسان‌ترین کار برای مهاجمان این بود که با یورش ناگهانی کار عبیدالله را یکسره کنند، اما سستی و دون‌همتی عده‌ای از کوفیان و نیز تهدید، هراس‌آفرینی و شایعه‌افکنی طرفداران ابن‌زیاد باعث پراکندگی و تفرقه در این نیروی چهارهزار نفری و ارتباط فرماندهان سپاه مزبور با یکدیگر قطع شد.

تاریکی شب فرا نرسیده بود که تنها سیصد نفر با مسلم بن عقیل ماندند. در هنگام اقامه نماز عشا سی نفر به وی اقتدا کردند و بعد از نماز در حال حرکت به سوی محله قبیله کنده بود که هیچ کس را پشت سر خود نیافت ناگزیر به خانه زنی به نام طوعه پناه برد، اما قوای امنیتی حاکم کوفه به محل اختفایش پی بردند، منزل مزبور را به محاصره خویش درآوردند و مسلم را بعد از نبردی سخت دستگیر کردند و به دارالاماره بردند. ابن زیاد با او سخن گفت و سرانجام آن مهمان گرانقدر کوفیان را به شهادت رساند.۲۱

 

فرازهایی از فداکاری

مسلم بن عوسجه که پیری سالخورده بود و محاسن خود را در تقوا، فضیلت و فداکاری سپید کرده بود و در قیام مسلم بن عقیل، وکیل او در قبض اموال، خرید اسلحه و اخذ بیعت بود و فرماندهی بخشی از قوای او را در خیزش علیه ابن زیاد عهده‌دار بود، وقتی اوضاع کوفه را این گونه دید، زندگی پنهانی برگزید و چون شنید امام حسین(ع) به کربلا آمده است، همراه دوست دیرینش حبیب بن مظاهر از کوفه بیرون آمد و به جانب نینوا روان گردید. شب‌ها راه می‌رفتند و روزها در نهانگاه به سر می‌بردند و خود را از دید مأموران حکومتی به دور می‌داشتند. جویندگانی بودند که پایداری کردند و به مقصد رسیدند و در زمره یاران حسین بن علی(ع) در آمدند. زندگی فرزند عوسجه از دیدار با رسول اکرم(ص) آغاز شد و به دیدار با سبط آن خاتم پیامبران خاتمه یافت.۲۲

در شب عاشورا حضرت امام حسین(ع) در فرازی از بیانات خویش فرمودند: «اینک ای یارانم! اکنون که تاریکی همه جا را فرا گرفته، به شما اجازه می‌دهم که از اینجا بروید. شما هیچ گونه تعهد و پیمانی از من بر گردن ندارید، زیرا این گروه تنها مرا می‌جویند.»

از میان فداکاران عاشورا مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: «آیا ما دست از تو برداریم؟ در آن هنگام چه عذری نزد خداوند نسبت به ادای حق تو بیاوریم؟ سوگند به پروردگار، تو را رها نکنم تا آنکه نیزه به سینه دشمنانت بکوبم و تا شمشیرم در قبضه من است، پیوسته بر آنان ضربت وارد سازم و اگر سلاحی در اختیار نداشته باشم، با سنگ با ایشان می‌جنگم. به خدا سوگند اگر بدانم کشته و سپس زنده می‌شوم و پس از آن مرا می‌سوزانند و باز زنده می‌شوم و هر بار خاکسترم را بر باد می‌دهند و این کار را هفتاد بار تکرار می‌کنند، دست از یاری تو برنمی‌دارم تا آنکه در حمایت از امام خویش مرگ را در آغوش بگیرم و چگونه چنین نکنم در حالی که مردن یک بار بیش نیست، اما پس از آن کرامت، سرافرازی و پایداری است که پایانی ندارد.۲۳»

در روز عاشورا هنگامی که نبردی خونین آغاز شد، مسلم بن عوسجه که در میسره یاران امام قرار داشت، پس از حمله نخست توسط عمرو بن حجاج از سمت فرات به سوی سپاه امام حسین(ع) به دشمن یورش برد و شمشیر ‌زد و این رجز را خواند: «اگر هویت مرا بپرسید، می‌گویم که شیری هستم از بیشه شیران بنی اسد. هرکس بر ما جفا کند گمراه است و براساس تعالیم اسلام و دین خدای بی‌نیاز، کفرپیشه خواهد بود.»

مسلم جنگی سخت کرد و عده‌ای از امویان را به هلاکت رساند و خود نیز به‌شدت مجروح شد. در بحبوحه نبرد، دوتن از قوای دشمن به نام‌های «مسلم بن عبدالله ضُبائی» و «عبدالله بن خشکاره بجلّی» بر او تاختند و با ضربات شمشیر او را نقش بر زمین کردند. سپس امام حسین(ع) گام پیش نهاد و بر بالین وی آمد. هنوز رمق در بدن داشت. آن حضرت خطاب به فرزند عوسجه فرمودند:

«مِنَ المؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا مَا عاهَدُوالله عَلَیهِ فَمِنهُم مَن قَضَی نَحبَه وَ مِنهُم مَن یَنتَظِر وَ مَا بَدّلوا تَبدِیلا: از مؤمنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته‌اند وفا کردند. بعضی بر سر میثاق خویش جان باختند و برخی چشم به راهند و هیچ پیمان خود را دگرگون نکرده‌اند.»

حبیب بن مظاهر نزدیک آمد و گفت: «ای مسلم برای من بسی غیرقابل تحمل است که تو افتاده باشی. تو را مژده بهشت باد.» فرزند عوسجه با صدای ضعیفی پاسخ داد: «ای حبیب! خدا تو را مژده نیکو دهد. تو را به حمایت از امام سفارش می‌کنم و از تو می‌خواهم که جان خویش را نثارش کنی.» حبیب گفت: «چنین خواهم کرد.»

یاران عمرو بن حجاج فریاد زدند مسلم بن عوسجه را به قتل رساندیم. شبث بن ربعی گفت: «مادرتان در سوگ شما بنشیند. آیا از اینکه او را کشته‌اید شادمان هستید؟ سوگند به خداوند او در میان رزمندگان مسلمان از منزلت والایی برخوردار بود. در هنگام فتح آذربایجان به چشم خود دیدم قبل از آنکه سواران مسلمان خود را آماده نبرد کنند، او به‌تنهایی به سوی خصم یورش برد و شش نفر از مشرکان را کشت. آیا چنین دلاوری را می‌کشید و شادمانی می‌کنید؟»۲۴

آری! حتی دشمن به مقام معنوی و فداکاری او اعتراف می‌کند. سخنان او در شب عاشورا و نیز عباراتی که در زیارت رجبیه و ناحیه مقدسه در وصف مسلم بن عوسجه آمده، از جلالت قدر، قوت ایمان، تقوا و شجاعت او حکایت دارد. حالاتی که قلم از تحریر و لسان از تقدیر آن عاجز است.۲۵

پی‌نوشت:

۱- فرسان‌الهیجاء، ذبیح‌الله محلاتی، ج ۲، ص ۱۱۶٫

۲- فرهنگ زیارت، ش ۲۹ و ۱۱۳ – ۱۱۵٫

۳- دائره‌المعارف تشیع، ج ۳، ص ۴۴۱٫

  1. بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۴۰؛ تفسیر المیزان، ج ۲، ص ۱۰۲٫

۵- یاران پایدار امام حسین، محمدهادی اعینی، ص ۱۶۳٫

۶- ابصار العین، شیخ محمد سماوی، ص ۱۳۳٫

۷- منتهی‌الآمال، ج ۱، ص ۶۶۶٫

۸- تاریخ‌الامم و الملوک، طبری، ج ۳، ص ۳۲۵؛ الکامل فی التاریخ، ج ۴، ص ۶۷، فرسان الهیجاء، ص ۱۱۶٫

۹- فتوح‌البلدان، بلاذری، ص ۴۶۷٫

۱۰- فرسان‌الهیجاء، ج ۱، ص ۱۱۶؛ یاران پایدار امام حسین(ع)، ص ۱۶۳٫

۱۱- تاریخ طبری، ج ۴، ص ۲۶۱ – ۲۶۲؛ الارشاد، ص ۳۰۳؛ الامامه والسیاسه، ج ۲، ص ۴؛ الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۲۶۶؛ تذکره الخواص، سبط بن جوزی، ص ۲۱۵٫

۱۲- انصارالحسین، محمدمهدی شمس الدین، ص ۱۰۶٫

۱۳- انصارالحسین، ص ۱۳۳٫

۱۴- اخبارالطوال، دنیوری، ص ۲۳۱؛ لهوف، سیدبن طاووس، ص ۱۹؛ روضه‌الواعظین، ص ۱۴۹؛ الشهید مسلم بن عقیل، مقدم، ص ۵۴ – ۵۵٫

۱۵- اخبار الطوال، ص ۲۷۹٫

۱۶- الشهید مسلم بن عقیل، ص ۸۱ – ۸۳، مسلم بن عقیل، محمدعلی عابدین، ص ۱۱۳ – ۱۱۴٫

۱۷- مناقب، ابن شهر آشوب سروی مازندرانی، ج ۵، ص ۲۸۲٫

۱۸- تاریخ طبری، ج ۴، ص ۲۶۷؛ کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۶۹٫

۱۹- حیاه الامام الحسین، ج ۲، ص ۳۶۰٫

۲۰- اخبار الطوال، ص ۲۸۳ – ۲۸۵، تاریخ طبری، ج ۴، ص ۱۲۴؛ الفتوح، ابن اعلم کوفی، ص ۸۴۹ – ۸۵۰، کامل ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۶۹؛ ارشاد، شیخ مفید، ص ۲۰۷؛ مسلم بن عقیل، عابدین، ص ۱۸۲ – ۱۸۳٫

۲۱- انصار الحسین، ص ۱۳۳، انصار الحسین، ص ۹۳، مقتل الحسین، مقوم، ص ۱۸۳ – ۱۸۴٫

۲۲- الفتوح، ص ۸۹۷، تجارب الامم، ج ۳، ص ۶۹؛ ارشاد، ص ۲۳۱٫

۲۳- سوره احزاب، آیه ۲۳٫

۲۴- تاریخ طبری، ج ۵، ص ۴۳۶، لهوف، سیدبن طاووس، ص ۱۰۶، الفتوح، ص ۸۹۷؛ منتهی الآمال، ج ۱، ص ۶۶۵٫

۲۵- فرسان الهیجا، ج ۱، ص ۱۱۷٫

 

 

سوتیترها:

 

۱٫

مسلم بن عوسجه از سنین جوانی بر اساس فطرت پاکی که داشت و نیز تحت تأثیر تعالیم حضرت رسول اکرم(ص) به عبادت، ذکر و تهجّد روی آورد. او مراقب بود هر عاملی که دلش را از یاد خدا غافل و او را از درگاه حق‌تعالی منصرف می‌کند، دوری کند و به ساحت مقدس الهی توجه قلبی داشته باشد

 

۲٫

عوسجه می‌کوشید اعمالش را به قصد قربت و به نیت بندگی انجام دهد و چون در این مسیر خلوص، صدق و حالاتی توأم با معرفت و بصیرت پیش رفت و دل خود را تسلیم حق کرد، خداوند متعال او را به بندگی پذیرفت و به درجه‌ای ارتقا یافت که به مقربان درگاه پروردگار اختصاص دارد.

 

۳٫

حتی دشمن به مقام معنوی و فداکاری او اعتراف می‌کند. سخنان او در شب عاشورا و نیز عباراتی که در زیارت رجبیه و ناحیه مقدسه در وصف مسلم بن عوسجه آمده، از جلالت قدر، قوت ایمان، تقوا و شجاعت او حکایت دارد. حالاتی که قلم از تحریر و لسان از تقدیر آن عاجز است

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *