نمونههايى از راه يافتگان به كوى عشق حسين(ع) حجةالاسلام سيد جواد حسينى تشيّع مذهب عشق و شيفتگى است و عنصر محبّت در مكتب تشيّع دخالت تام دارد. تاريخ تشيّع نيز با يك سلسله از شيفتگان و شيدايان و جانبازان سر از پا نشناخته توأم است. شيدايان و علاقهمندان به پيامبر اكرم(ص) همچون ابوذر غفارى، مقداد، سلمان و عاشقان شيدايان على(ع) همچون رشيد هجرى، ميثم تمار، مقداد، قنبر، سوده همدانى و سعصعة بن صوحان.(1) اوج اين شيدايى كه عشق نام مىگيرد، در عرصه كربلا به نمايش درآمد، چنان كه على(ع) سالها قبل از شهادت آنان در حالى كه دو چشم او را اشك پر كرده بود، فرمود: «هذا مناخ ركاب و مصارع عشّاق شهداءٍ لايسبقهم من كان قبلهم و لا يلحقهم من بعدهم؛(2) اينجا محل بارها (و سوار شدن) و جايگاه شهادت عاشقان شهيدند، كه كسى آنها را (بر اين شهادت عاشقانه) پيشى نگرفته است و بعد از آنها نيز كسى به آنها ملحق نخواهد شد.» به حق شهداى كربلا عاشق حسين(ع) بودند. به همين جهت، نيز به تمام آثار محبّت راه پيدا نمودند. آنها بر اثر عشق حسين(ع) قدرت و شجاعت و توان يافتند تا آنجا كه شب عاشورا تا صبح عبادت نمودند و روز عاشورا با تمام خستگىها و گرسنگىها و تشنگىها، مردانه جنگيدند و حماسه جاودانه عاشورا را ورق زدند. شهداى كربلا فداكارى را به اوج رساندند، و در شهادت بر همديگر سبقت مىگرفتند. ايثارشان تا آنجا رسيده بود كه وفتى به آب زلال فرات هم دست يافتند، به خاطر عشق حسين و بچههاى او آب ننوشيدند و تشنه جان دادند. عشق شهداى كربلا در اوج الهام بخشى و فياضيّت بود، چرا كه همه آنها بدون استثناء با اين كه قبلاً شاعر نبودند، رجز خواندند و شعر گفتند. آن هم رجزهاى بىسابقه و حماسى و تاريخ ساز. اين همان الهام بخشى عشق حسين است. آنچه بيش از همه از آثار عشق در آنها پديدار گشت، تصفيه گرى، فضليت سازى و گناه سوزى بود.اينك به نمونه هايى اشاره مىشود. 1- حبيب بن مظاهر او از كودكى عاشق حسين(ع) بود به گونهاى كه او را وقتى كه به مكتب مىبردند، معلم گفت: بگو «الف» گفت: حسين و… هرچه به او گفت، جواب داد حسين، روزى پيامبر اكرم(ص) از كوچه مىگذشت ديد كودكان بازى مىكنند پيامبر اكرم نزد يكى از آنها نشست و شروع كرد پيشانى او را بوسيدن و با او ملاطفت نمودن، آنگاه او را روى زانوى خود نشاند و مرتب او را مىبوسيد، پرسيدند علّت چيست كه با او اين همه مهربانى مىكنى؟ فرمود: «انّى رأيت هذا الصّبىّ يوماً يلعب مع الحسين(ع) و رأيته يرفع التّراب من تحت قدميه، و يمسح به وجهه و عينيه، فانا احبّه لحبّه لولدى الحسين، و لقد اخبرنى جبرئيل انّه يكون من انصاره فى وقعة كربلا؛(3) براستى اين كودك را روزى ديدم كه با حسين همبازى بود، و ديدم كه خاك جاى پاى حسين(ع) را بر مىداشت و به صورت و چشمان خود مىكشيد. پس من او را دوست مىدارم چرا كه او حسين فرزندم را دوست دارد، و براستى جبرئيل خبر داد كه او از ياران (و شهيدان راه) حسين در كربلا خواهد بود. اين شخص همان حبيب بود كه بعدها نامه نوشت و از حسين(ع) به كوفه دعوت نمود، وقتى كه حسين(ع) مسيرش را به كربلا تغيير داد، به حبيب نامه نوشت: «اى حبيب! تو خويشاوندى ما را با رسولخدا(ص) مىدانى، و بهتر از ديگران ما را مىشناسى، تو مرد آزاده و غيورى هستى، جان خود را از ما دريغ مدار، كه رسولخدا(ص) در روز قيامت پاداشت خواهد داد.»(4) حبيب نامه را دريافت كرد و با 11 نفر از بستگان خويش به سمت كربلا حركت كرد، با اين كه پيرمرد شده بود ولى ياد عشق حسين(ع) در او روحيه مىدميد و او را سرزنده مىكرد. هرچند پير و خسته و دل ناتوان شدم هرگه كه ياد روى تو كردم جوان شدم پيرم كه با قد كمان خود را به راهت مىكشم تا يك نظر بر من كنى ناز نگاهت مىكشم مهمان اين دشت بلا بر ياريت آمادهام عالم اسير داغ تو من هم به تو دل دادهام با زينب زهرا بگو تا جان به تن دارد حبيب در يارى مولاى خود از خون كفن دارد حبيب هنگامى كه حبيب به شهادت رسيد شكستگى و حزن در چهره امام حسين(ع) آشكار گشت، و در كنار نعش او اين جمله را فرمود: «للّه درّك يا حبيب لقد كنت فاضلاً تختم القرآن فى ليلة واحدةٍ؛(5) خدا خيرت دهيد اى حبيب تو شخص فاضل (و با كمال) بودى و در يك شب تمام قرآن را مىخواندى.» 2- زهير عثمانى حسينى مىشود زهير با كاروانى از بستگان خويش در سال 60 هجرى به مكّه مشرف شد، او از طرفداران سرسخت عثمان بود، برگشت او از خانه خدا مصادف شد با حركت حسين(ع) از مكّه به سوى كوفه، او در مسير حركت نمىخواست با حسين(ع) روبرو شود، به همين جهت هر جا حسين(ع) منزل كرد، او سعى مىكرد دورتر از آن حضرت قرار گيرد، در يكى از منزلها وضعيّت جغرافيايى باعث شد كه چادرها در كنار هم قرار گيرند، امام حسين(ع) متوجّه شده بود كه مس وجود زهير قابليّت تبديل شدن به طلاى ناب را دارد، فقط نياز به كيمياى محبّت حسين(ع) دارد، لذا شخصى را به دنبال او فرستاد، قاصد حسين بعد از سلام گفت: «اى زهير بن قين ابا عبداللّه الحسين مرا فرستاده كه بگويم: نزد او آيى» از شنيدن اين خبر بخود لرزيد، و لقمه از دستش افتاد، و در دريايى از فكر فرو رفت،«كانّ على رؤسهم الطّير؛گويا پرنده بر سر او نشسته بود»(6) خدايا از آن چيزى كه فرار مىكردم گرفتارش شدم، ناگهان صداى همسر او (ديلم دختر عمر) رشته فكر او را گسست و او را به خود آورد، زهير؟ سبحان اللّه پسر پيغمبر تو را خواسته و تو جواب مثبت نمىگوئى؟ چه مىشود اگر محضر او بروى و سخنان او را بشنوى؟ سخنان همسرش همچون پتك بر مغز زهير اثر گذاشت،لذا از جا برخاست و نزد مولاى خود امام حسين(ع) رفت، اين كه امام چه فرمود و زهير چه گفت در تاريخ بيان نشده، فقط اين مقدار نوشتهاند كه زهير وقتى از نزد حسين(ع) بيرون آمد چشمانش اشك آلود و 180 درجه عوض شده بود، همان زهيرى كه نمىخواست امام حسين را ببيند يك باره اعلام كرد همسرم! ياران من، خداحافظ من رفتم كربلا، حتى مهريه همسرش را پرداخت و او را به بستگانش سپرد و خود راهى كربلا شد. آن بانوى مؤمنه، در آخرين لحظات وداع به او گفت: خداوند يار و ياور تو باشد و تو را به خوشبختى برساند، ولى از تو تمنّا دارم كه روز قيامت نزد جدّ حسين(ع) مرا (شفاعت كنى) فراموش نكنى. زهير عثمانى، حسينى شد، آنچنان اكسير محبّت حسين او را عوض كرد، كه به مرحله بسيار بالايى از عرفان رسيد، تا آنجا كه جمله را بزبان جارى كرد كه على(ع) بارها مىفرمود: «لوكشف الغطاء ما ازددت يقيناً؛ اگر همه پردهها كنار رود(و همه غيبها مشهود شود) بر آگاهى و باور من افزوده نمىشود(چرا كه همه آنها را پيشاپيش باور داشتم)». جمله بسيار بلندى است خدا يا عشق حسين چه كرده كه راه صد ساله را يك شبه طى كرده، و به قلّه عر فان رسيده است، كار به همين جا ختم نمىشود، شعله محبّت زهير لحظه به لحظه شعله ورتر مىشد، تا شب عاشورا فرا رسيد، حسين(ع) خطبه معروف خويش را ايراد فرمود، آنگاه چراغ را خاموش كرد كه هر كس مىخواهد برود آزاد است، بعد از روشن شدن چراغ و اظهار وفادارى از سوى عباس و خويشاوندان زهير عرض كرد: «سوگند به خدا دوست دارم كشته شوم سپس زنده گردم، دوباره كشته شوم تا هزار بار و خدا به وسيله كشته شدن من از كشته شدن تو و جوانانى از خاندانت جلوگيرى نمايد.» آرى زهير تازه لذّت محبّت و عشق حسين(ع) را چشيده، ممكن نيست او را رها كند، لذا تا آخرين لحظه ماند و شجاعانه در روز عاشورا جنگيد و مس وجود خويش را با عشق و شهادت در راه حسين به طلاى ناب تبديل كرد، هنگام شهادت حسين(ع) كنار او آمد و در حق او دعا نمود.(7) 3- حربن يزيد رياحى توبه مىكند حر هنگامى كه از نزد عبيداللّه بن زياد خارج شد، اين صدا را شنيد «ابشر يا حر بخير؛ بشارت مىدهم(و يا بشارت تو را) اى حر به نيكى»(8) وقتى با امام حسين(ع) روبرو شد، حضرت دستور داد او و همراهان او را و حتى به اسبهاى آنها آب دهند، و خود نيز به عدّهاى از آنها از جمله حر با دست مبارك خويش آب داد، آنگاه نماز جماعت بر پا نمود حُر به حضرت اقتدا كرد، آرام آرام، زمينه نفوذ محبت حسين(ع) در او فراهم گشت، اوّلين گام نفوذ محبت اين بود كه حر از روى دلسوزى عرض كرد: «اگر بخواهى به راه خويش ادامه دهى و كار را به جنگ بكشانى، كشته مىشوى» امام حسين(ع) در جواب او سخنانى فرمود، كه محبّت خود را همراه عشق به شهادت در درون او تشديد و تقويت نمود، از جمله فرمود: «آيا مرا از مرگ مىترسانى؟ و آيا اگر مرا بكشيد مرگ از شما خواهد گذشت؟(9)…شأن من شأن كسى نيست كه از مرگ مىترسد، چه آسان است جان باختن در راه رسيدن به عزّت و زنده نمودن حق، مرگ در راه رسيدن به عزّت جز حيات جاودانى نيست و زندگى ذلّت بار جز مرگى كه هرگز حيات و زندگى را در پى ندارد، نيست. آيا مرا از مرگ مىترسانى؟!.. درود باد بر كشته شدن در راه خدا ولى(اين را بدانيد كه هرگز) توانايى نابودى عظمت و عزّت و شرف من را نداريد، پس در اين صورت هيچ باكى از مرگ ندارم.»(10) همين سخنان سراپا عشق خدا و عشق به شهادت بود كه حُر بن يزيد را نيز به سمت و سوى عشق حسين و شهادت كشاند، اين محبّت به سرعت به بار نشست، و به خوبى مس وجود حر را به طلاى ناب تبديل نمود، بعد از هشت روز (دوّم تا دهم محرم) يعنى روز عاشورا آهن رباى محبت حسين حر بن يزيد رياحى يزيد را براى ابد حسينى ساخت، لذا رو كرد به غلامش «قرّة بن قيس» كه اسبم را آب بده و آماده كن، ولى در همان لحظات نگاهش به سمت خيمگاه محبوبش حسين(ع) بود، و اين نگاه معناى داشت و آن اين كه، اسبم را آب بده، در حالى كه محبوبم و معشوقم حسين و فرزندانش تشنه مىباشند، پرچم سفيدى دست گرفت، در حالى كه بشدت به خود مىلرزيد، مهاجر بن اوس به او گفت:به خدا قسم در هيچ جنگى تو را چنين نديده بودم كه اين گونه برخود بلرزى و اگر به من مىگفتند كه شجاعترين مرد كوفه كيست؟ تو را معرّفى مىكردم، پس اين چه ترسى است كه در تو مىبينم؟ حُر گفت: به خدا سوگند خود را بين بهشت (يارى حسين…) و دورخ(طرفدارى از يزيدو…) مخير مىبينم، و سوگند به خدا كه هيچ چيز را بر بهشت (و عشق حسين) برترى نمىدهم اگر چه پاره پاره شوم و مرا بسوزانند.»(11) يا للعجب محبّت حسين چه كرده، همين مرد درست هشت روز جلوتر حسين(ع) را از مرگ و شهادت مىترساند، حالا چه شده كه اين گونه متحوّل شده است؟ راز اين تحوّل راهيابى عشق به درون اوست آن گاه اسب خويش را سوار شد و پرچم سفيد دست گرفت و با خود زمزمه مىكرد: «اللّهم انّى تبت فتب علىّ فقد ارعبت قلوب اوليائك و اولاد بنت نبيّك؛ خدايا من توبه كردم پس تو(نيز) توبه مرا بپذير، براستى(من اعتراف مىكنم كه خطا كردم و) من دوستانت را (با مسدود كردن راه و نيروى نظامى) ترساندم و همين طور فرزندان دختر پيغمبرت را» خودش را رساند به محبوبش حسين(ع) و روى پاى آن حضرت افتاد، عرض كرد آمدهام توبه كنم آيا توبه من پذيرفته مىشود؟ يا حسين حرّ گناهكارمنم كن قبولم كه تو را يار منم من كه خود بنده تو گرديدم بذر عشق تو به دل پاشيدم زبانحال و قال حُر، حسين(ع) را متوجّه ساخت كه محبّت در درون او شعله ور شده و گويا با تمام وجود فرياد مىزند: حرّ شرمنده و دلخسته منم آن كه ره را به رويت بسته منم يا حسين يار خطا كار تو ام داده دل بر تو گرفتار تو ام در حضورت به امان آمدهام از پى دادن جان آمدهام حرّم و پيش تو خجلت زدهام سوى درياى كرم آمدهام حضرت فرمود: «نعم يتوب اللّه عليك و يغفر لك ما اسمك؛(12) بلى، خداوند توبه تو را مىپذيرد وتو را مىبخشد، اسمت چيست؟ عرض كرد: من حر بن يزيد هستم «انت الحرّ كما سمّتك امّك، أنت الحرّ ان شاء اللّه فى الدّنيا و الآخرة؛(13) تو حرّى و آزاد مردى چنان كه مادرت حر ناميد، تو در دنيا و آخرت، حرّى انشاء اللّه.» برخىها نوشتهاند كه از همان جا اجازه خواست كه به سوى ميدان رود و جان خويش را فداى حسين نمايد حضرت فرمود: «اِنزل، بيا پائين»(14) ولى اصرار كرد كه به ميدان رود حضرت فرمود: «فاصنع يرحمك اللّه ما بدالك؛(15) (هرچه مىخواهى) انجام بده، خداوند تو را مورد رحمتش قرار دهد در آنچه براى تو ظاهر شده(و تصميم گرفتهاى).» آن گاه به سوى ميدان حركت كرد همين حرّى كه مىلرزيد آنچنان شجاعانه و مردانه جنگيد بحدّى كه چهل نفر از مردان جنگى دشمن را از پا درآورد، و سرانجام خود به شهادت رسيد، حضرت در كنار جنازه او فرمود: «بخّ بخٍّ لك يا حرّ انت حرّ كما سمّيت فى الدّنيا و الآخرة؛(16) خوشا بحالت تبريك باد تو را (شهادت) اى حرّ تو آزاد مردى در دنيا و آخرت چنان كه حرّ ناميده شدى.» محبّت حسينى آن قدر حرّ را عوض كرد كه نه تنها بر روحش كه بر بدنش نيز اثر گذاشت، چرا كه شاه اسماعيل صفوى قرنها بعد از شهادت حرّ، قبر او را شكافت و دستمالى كه حسين(ع) بر پيشانى او بسته بود، باز كرد، ناگهان خون تازه از محل زخم كهنه جارى گشت، با هر پارچه و بندى كه بستند خون بند نيامد جز همان دستمال يادگار حسين»(17) آرى محبت و عشق حسين آنچنان مس جان و روح او را عوض كرده كه تا ابد زنده و تازه خواهد بود، و آن دستمال نيز نشانه رمز محبّت و عشق حسينى است بر پيشانى او، لذا نه شاه اسماعيل كه هيچكس نمىتواند آن را از حرّ بگيرد. و امام سجّاد(ع) نيز بر پاكيزگى بر اثر توبه و عشق حسينى، صحّه گذاشت آنگاه كه كنار جنازه او قرار گرفت و فرمود: «امّا انت فلقد قبل اللّه توبتك و زاد فى سعادتك ببذلك نفسك امام ابن رسول اللّه؛ امّا تو (اى حر) براستى خداوند توبهات را پذيرفت و بر سعادت تو افزود، بخاطر ان كه جان خود را در پيشگاه فرزند رسول خدا نثار كردى.»(18) 4- وهب مسيحى و عشق حسين كاروان حسينى وقتى به صحراى ثعلبيّه رسيد، ناگهان چشمش به خيمه سياه و محقرى افتاد، حضرت نزديك آن رفت، ديد پيرزنى به نام قمر و هانيه زن جوان در درون آن زندگى مىكنند، حضرت از حال و روزگار آنها پرسيد، گفتند ما در مضيقه كم آبى هستيم، حضرت با نيزه خود سنگى را از جا كند، آب خوشگوارى از زير آن بيرون آمد، پيرزن بسيار شادمان شد و از حضرت تشكر كرد، حضرت هنگام خداحافظى فرمود: «به پسرت وهب بگو به كاروان ما به پيوندد و ما را در راه دفاع از حق و مبارزه با ظلم كمك كند» هنگام برگشت وهب، مادر ماجراى آب و پيغام حضرت را به او رساند. هر سه شيفته آن حضرت شدند و به دنبال كاروان حضرت به راه افتادند، تا به كربلا رسيدند، در حالى كه درست 9 روز از عروسى وهب با هانيه گذشته بود بعد از تشرّف به اسلام ايام دهه محرّم را در كنار حسين(ع) و خاندان او به سر بردند. روز عاشورا وهب عاشقانه به ميدان تاخت با اين كه تازه داماد بود عشق به همسر، كمند او نگشت چرا كه در درون جان او عشق حسين جا گرفته بود، مردانه و شجاعانه جنگيد عدّهاى از نامردان را به جهنّم فرستاد. آنچنان كه عمر سعد به او گفت: «ما اشدّ صولتك؛ چقدر صولت و رشادت سختى دارى» سرانجام دستان او قطع شد، عمر سعد دستور داد گردن او را زدند، و سر بريدهاش را به سمت لشكر حسين(ع) انداختند. مادرش سر بريده را در آغوش كشيد و گفت: «حمد و سپاس خداوندى را كه با شهادت تو روى مرا سفيد كرد». و آنگاه سر بريده را به سوى دشمن انداخت.(19) راستى كجا مىتوان پيدا كرد كه تازه داماد مسيحى بر اثر عشق و محبّت حسين(ع) مسلمان شود، و اين عشق آن قدر در او ايجاد شجاعت و قدرت نمايد كه هفتاد ضربه شمشير و نيزه و تير را تحمّل كند و دستانش قلم شود، باز هم دلشاد از آن باشد كه جان را در راه محبوب خويش داده است، اين يعنى همان عشق سازنده و تصفيه گر و انسان ساز و فضيلت زا. اين چه دلباخته تشنه لب است عشق و انديشه از او در عجب است پرورش يافته مهر و وفاست دُر درياى كمال و ادب است مادر و همسر او همراهش او شجاع و عالى نسب است 5 – غلام شيفته و عاشق حسين، جَون جَون غلام آزاد شده ابوذر بود، اباذر محبت پيامبر و آل را در دل او كاشته بود، لذا آن غلام خاندان رسالت را رها نكرد، سرانجام با كاروان حسينى عازم كربلا شد، روز عاشورا به حضور امام آمد و اجازه ميدان رفتن خواست، حضرت فرمود: «تو بخاطر عافيت همراه ما بودى و اينك آزاد هستى هر جا مىخواهى برو» او تا اين سخن جدائى از محبوب را شنيد، منقلب شده و با چشمى گريان به دست و پاى امام افتاد و مىبوسيد و مىگفت: «من هنگام آسايش كنار سفره شما باشم و هنگام سختى شما را تنها گذارم، بخدا قسم من سه عيب دارم: 1- عرق بدنم بد بو است 2- حسب و نسبم پست 3- و رنگم سياه است. آيا مىخواهى بهشت نروم تا بوى بدنم خوش، و خاندانم بزرگ(و شرافتمند) و رنگم سفيد نگردد؟ «لا واللّه لا افارقكم حتّى يختلط هذا الدّم الاسود مع دمائكم» نه به خداوند سوگند از شما جدا نگردم تا خون سياه من با خون(پاك) شما مخلوط گردد. آرى او بخوبى فهميده كه عشق حسين و شهادت در راه او انسان ساز و سعادت آور است. حضرت به او اجازه داد، او قهرمانانه رجز مىخواند و مىجنگيد تا اين كه به شهادت رسيد، حضرت در لحظه جان باختن بر بالين او آمد، سر او را به دامن گرفت. جَون چشمان خود را باز كرد تا ديد محبوبش حسين(ع) است فرياد برآورد، مردم چه كسى مثل من سعادتمند است كه حسين در لحظه جاندادن در كنارش آمده و سر او را به دامن گرفته مستانه جام عشق را در كنار محبوب خويش سركشيد و آنگاه حسين(ع) در حق او چنين دعا كرد: «اللّهم بيّض وجهه و طيّب ريحه و احشره مع الابرار و عرّف بينه و بين محمّدٍ و آل محمّد؛(20) خدايا چهرهاش را سفيد(نورانى) گردان، و بوى بدنش را خوش كن و او را با نيكان محشور نما، و بين او و آل محمّد(پيوند) و شناخت قرار بده.» آنگه كه مىگذارم صورت به خاك تيره قبرم شود گلستان گر يار بر من آيد 6- عباس بن شبيب شاكرى امام حسين(ع) با پرسشى محبت درونى او را نسبت به خويش نمايان نمود،فرمود: «يا ابا شوذب ما فى نفسك؛ اى پدر شوذب، چه در دل دارى؟ عرض كرد آمدهام در راه تو بجنگم، آنگاه نزديك حسين رفت و عرض كرد: «يا ابا عبداللّه اما واللّه ما اعسى على وجه الارض قريب و لا بعيدٌ اعزّ و لا احبّ الى منك و لو قدرت على ان ارفع عنك الضيّم او القتل بشىءٍ اعزّ علىّ من نفسى و دمى لفعلت؛(21) اى ابا عبداللّه بخدا سوگند بر روى زمين نزديك و دور (خويشاوند و غير آن) وجود ندارد كه عزيزتر و محبوبتر از شما در نزد من باشد (تو محبوبترين انسان هستى نزد من) و اگر مىتوانستم بلا و مرگ را با چيزى بهتر از جان و خونم از تو دور مىكردم، اين كار را انجام مىدادم (و اكنون جان را از تو دريغ نمىكنم) و سرانجام جان خود را فداى حسين نمود. 7 – حنظلة بن سعد تهامى در مقابل و پيش روى حسين(ع) ايستاده بود با صورت و سينه و گلوى خود از اصابت تير به امام حسين(ع) جلوگيرى كرد.(22) 8 – سعيد بن عبداللّه «تقدّم امام الحسين فاستهدف لهم يزمونه بالنّبل كلّما اخذ الحسين يميناً و شمالاً قام بين يديه فمازال يرمى به حتّى سقط الى الارض؛(23) در جلوى روى حضرت قرار گرفت، دشمنان او را هدف تير قرار دادند، هرگاه حسين(ع) به راست و چپ مىرفت او (نيز) سپر بلاى او و همراه او حركت مىنمود، آنقدر تير به او اصابت كرد كه نقش زمين شد.» 9- عمروبن قرظة الانصارى او كسى بود كه نيزههاى پرتاب شده به سوى حسين را با دست مىگرفت و شمشيرها را با جان مىخريد و از هرگونه گزند سوئى كه باعث زخمى شدن امام مىشد جلوگيرى مىكرد (بعد از اين همه) از امام خويش سؤال كرد آيا به عهد خود وفا كردم؟ حضرت فرمود: بله، تو در بهشت نيز در پيش روى من خواهى بود.»(24) و همين طور ابوثمامه ساعدى، مسلم بن عوسجه و… در يك كلام كسانى كه دور حسين در كربلا جمع شده بودند، آنهايى بودند كه از محبّت و عشق حسين سرشار بودند، محبتى كه تمام وجود آنها را پاك و پاكيزه نموده بود، و درون آنان را تصفيه كرده بود، اين يعنى همان عشق سازنده و فضيلت زا، چنان كه خود حضرت فرمود: «انّى لااعلم اصحاباً اوفى ولا خيراً من اصحابى و لااهل بيت ابرّ و لا اوصل من اهل بيتى؛ همانا من يارانى باوفاتر از ايشان نمىدانم و بهتر از آنها (سراغ) ندارم، و نه خاندانى نيكوتر و مهربانتر از خاندان خود نديدهام.»(25) پىنوشتها: 1. ر.ك: بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، مؤسسة الوفا، ص 121 – 145، سفينة البحار، ج 6، ص 509 – 510 جاذبه و دافعه، مرتضى مطهرى، قم، صدرا، ص 77 – 98. 2. بحارالانوار،ج 41، ص 295، روايت 18. 3. بحارالانوار،ج 44، ص 242، روايت 36. 4. نهج الشهادة، ص 66. 5. موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، سازمان تبليغات اسلامى، ص 446. 6. جمله مذكور مثل معروفى است در عرب كه آن را موقعى به كار مىبرند كه فكر و خيال بر شخص مسلّط شود، بگونهاى كه از شدّت تفكر سر بزير انداخته و حركتى از خود نشان ندهد مانند كسى كه پرنده بر سرش نشسته مىخواهد آن را بگيرد. 7. ر.ك: ترجمه لهوف سيد بن طاووس، سيد محمد صحفى (چاپ چهاردهم) ص 45 – 46 و موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، همان، ص 446 – 447 و بحارالانوار، ج 45، ص 26 و العوالم، ج 17، ص 269 و ترجمه ارشاد شيخ مفيد، ج 3، ص 93 – 95. 8. موسوعة كلمات الامام (همان)، ص 439. 9. علّامه توفيق ابوعلم، كتاب اهل البيت (مصر، مطبعة سعادت)، ص 448، و ر.ك: ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 601. 10. نفس المهموم، ص 116، و لمعات الحسين، سيد محمد حسين حسينى تهرانى (انتشارات باقرالعلوم، ص 16 – 17. 11. موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 438. 12 و 13. همان، ص 438 – 439. 14 و 15. همان. 16. همان، ص 440. 17. دست غيب شيرازى، داستانهاى شگفت. 18. مقتل الحسين مقرّم،ص 399،سوگنامه، ص 257. 19. شيخ ذبيح اللّه محلّاتى، رياحين الشريعه، ج 3، ص 300 – 303 و معالى السبطين، ج 1، ص 286 – 288 و سوگنامه آل محمد(ص)، ص 209 – 213 با تلخيص و تغيير. 20. موسوعة كلمات الامام الحسين، ص 452 و بحارالانوار، ج 45، ص 22 و العوالم، ج 17، ص 265 و سوگنامه ص 268. 21. مثير الاحزان، ص 66، موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص 450 – 451 و بحارالانوار، ج 45، ص 28 و انصارالحسين، ص 93، و العيون، ص 136. 22. بحارالانوار، ج 45، ص 23. 23. همان. 24. همان، ص 22. 25. اعيان الشيعه، ج 1، ص 600، تاريخ طبرى، ج 3، ص 315 و موسوعه، ص 395 – 396.
نقش نيايش در سلامت و آرامش روان
نقش نيايش در سلامت و آرامش روان اسماعيل نسّاجى زواره يكى از مهمترين مسائل دين مبين اسلام توجه به بهداشت جسمانى و روانى است. از ديدگاه آموزههاى دينى هيچ انسانى حق ندارد كه با انجام كارهاى زيان آور و روى آوردن به امور ناشايست، به سلامت جسم و روان خود آسيب وارد كند و يا خود را در معرض هلاكت و نابودى قرار دهد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «…لاتلقوا بايديكم الى التّهلكة…؛(1) با دستان خود، خويشتن را به هلاكت نيندازيد…». نظر به اين كه مسئله سلامتى و بيمارى هم براى فرد و هم براى جامعه از اهم موضوعات بوده، لذا هميشه بشر به دنبال كشف علل و عوامل پيدايش بيمارى و راههاى پيشگيرى از آن بوده است. هم چنين كشف و تبيين علل بيمارى فقط مخصوص انسانهاى عادى نبوده، بلكه اولياى الهى هم ساير انسانها را به رعايت و حفظ بهداشت جسم و روان سفارش نموده و به منظور شناسايى و راههاى پيشگيرى از ابتلا به انواع بيمارىهاى جسمى و روانى راهكارهايى را پيشنهاد دادهاند. يكى از اين راهبردها بهرهگيرى از دعا و نيايش است كه در اين نوشتار به بيان اهميت و تأثير آن در سلامت روان و آثار روان شناختىاش خواهيم پرداخت. اميد است كه مورد توجه و عنايت نيايشگران واقعى قرار گيرد. اهميت و جايگاه نيايش يكى از مهمترين آموزههاى تربيتى مكتب حيات بخش اسلام دعا و نيايش است. دعا همان خواست قلبى است كه با زبان درخواست مىشود و در واقع رفتارى است كه طى آن فرد مستقيماً با خداوند ارتباط برقرار كرده و به راز و نياز مىپردازد. دعا وسيله تقرّب انسان به خداست. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «…ادعونى استجب لكم…؛(2) مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم.» هيچ انسانى نيست كه گرفتارى و مشكلات در زندگى نداشته باشد. بلاهاى روحى همه انسانها را تهديد مىكند و ارتباط با خدا دردها را زايل مىكند و باعث آرامش زندگى مىشود. امام صادق(ع) مىفرمايد: «دعا كن، زيرا شفاى همه دردهاست.»(3) انسان در دعا با خداى خود مناجات مىكند و از مشكلاتى كه زندگىاش را نگران كرده به او پناه مىبرد. نيايش احساس مذهبى افراد را تقويت نموده و رابطه بين انسان با خداى خويش را مستحكم مىسازد. انسان وقتى از دارنده تمام كمالات چيزى را طلب مىكند و با او ارتباط برقرار مىنمايد، احساس لذت و سرور مىكند و به عكس وقتى از غير خدا چيزى درخواست مىكند، احساس ذلّت و خوارى مىكند. اين احساس عزّت و لذّت بر سلامت روان تأثير مىگذارد. راز و نياز از جمله راههاى معنوى – عاطفى يارى جستن از قدرت بىنهايت خداوند است، زيرا در انسان اين گرايش وجود دارد كه در سختى و فشار به قدرت و تكيهگاهى رو مىآورد و چه قدرت و تكيهگاهى اصيلتر و قابل اعتمادتر از قدرت لايزال الهى كه پناهگاه انسان واقع شود؟! يكى از روان شناسان مىگويد: «امروزه يكى از علوم، يعنى روان پزشكى همان چيزهايى را تعليم مىدهد كه پيامبران تعليم مىدادند، زيرا روان پزشكان دريافتهاند كه دعا، نماز و داشتن يك ايمان محكم به دين، نگرانى، تشويش، هيجان و ترس را كه موجب بيشتر ناراحتىهاى ماست، برطرف مىكند.»(4) بنابراين راز و نياز علاوه بر اين كه غم و اندوه را زايل مىكند، باعث اطمينان قلب و قدرت روحى مىشود، زيرا انسان در نهايت به ويژه در وقت اضطراب غالباً با حضور قلب و خلوص نيّت رو به سوى خدا مىآورد و با او درد دل مىكند، عقدههاى خويش را بيرون مىريزد و اسرار خود را كه در نهان گاهش هست، به زبان مىآورد و تنها از او راه چاره و گريز را طلب مىنمايد و با آه و ناله تقاضاى كمك مىكند، به ديگر سخن وقتى نيايشگر از ژرفاى دل دست به دعا بر مىدارد، نوعى شادابى و بهجت و انبساط در درون خود احساس مىكند كه حاضر نيست با هيچ بهايى آن را از دست بدهد. دكتر آلكسيس كارل مىگويد: «دعا محكمترين و بالاترين حلّال مشكلات است، تأثير دعا واقعاً شگفتانگيز است قدرت دعا و نيايش نشانه آزاد شدن انرژى است، همان طور كه به كمك تكنيكهاى علمى انرژى اتمى را آزاد مىكنند، با استفاده از قدرت دعا و از طريق شگردهاى علمى مىتوان انرژى معنوى را آزاد ساخت. آثار اين قدرت انرژىزا بر بسيارى از مردم آشكار است.»(5) آثار روان شناختى نيايش نيايش از نظر روان شناختى آثار متعددى در روح و روان آدمى دارد كه در ادامه اين نوشتار به بيان برخى از شاخصههاى آن خواهيم پرداخت. 1- رهايى از تنهايى و بيگانگى: نيايش انسان را از انزواى درونى بيرون مىآورد و به جمع پيوند مىدهد. در حقيقت هم نشين شايستهاى است كه تنهايى و غربت را به انس و الفت تبديل مىكند. شخصى كه در حال دعا و نيايش است، نه تنها خود را بيگانه نمىبيند، بلكه با چشم دل مىفهمد كه در آن حالات عرفانى، مجموعه جهان هستى با او همنوا هستند، زيرا قرآن كريم مىفرمايد: «…و ان من شىءٍ الّا يسبّح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم…(6)؛ هر موجودى تسبيح و حمد خدا را مىگويد ولى شما تسبيح آنها را نمىفهميد.» 2- روشن دلى: دومين اثر از آثار نيايش روشن دلى است. انسان همين كه به حكم ارتباط با معبود خويش جهان را به نور حق و حقيقت روشن ديد، همين روشنى فضاى روح او را روشن مىكند و در حكم چراغى مىگردد كه در درونش روشن شده باشد. چنين فردى به خوبى مشكلات را مىبيند و در پرتو عنايات خداوند متعال به حل مشكلات مىپردازد و كمتر دچار اضطراب مىشود. 3- كاهش ناراحتىها: زندگى بشر آكنده از شيرينىها و تلخىها، آسايش و رنج، پيروزى و شكست مىباشد، لذا بشر موظّف است با طبيعت دست و پنجه نرم كند تا بتواند تلخىها را به شيرينى و شكستها را به پيروزى تبديل كند. نيايش و ارتباط با معبود در انسان نيروى مقاومت مىآفريند و تلخىها را قابل تحمّل مىگرداند، به طورى كه لذّت زندگى در دوره پيرى براى مردم خداپرست و مؤمن از دوره جوانى بيشتر مىشود و قيافه مرگ در چشم فرد با ايمان انتقال از دنياى فانى به دنياى باقى و از جهانى كوچكتر به جهانى بزرگتر است. از اين رو چنين فردى نگرانىها و اضطراب خويش را از مرگ با كوشش در كارهاى نيك كه در زبان دين «عمل صالح» ناميده مىشود، بر طرف مىسازد و از نزديك شدن مرگ دچار اضطراب نمىشود. 4- اميد و نشاط: هر انسانى كه بخواهد با روانى شاداب و روحيهاى بالا با مشكلات زندگى مواجه شود و با اميد و اطمينان، زندگى خويش را ادامه دهد، بايد به نيايش پناه برد. راز و نياز با خداوند به انسان اميد و توان مىدهد! فرد احساس مىكند كه به پناهگاه مطمئن متّكى است و بدين سان احساس نشاط و توانمندى مىكند و اگر اين ارتباط با آن منبع عظمت و رحمت قطع باشد، احساس دلتنگى و نگرانى در او ايجاد مىشود و به بيمارىهاى روانى گرفتار مىشود. به اين حقيقت بسيارى از روان شناسان و روان كاوان اشاره كردهاند و ايمان به خدا را اساس و پايه پيشگيرى و معالجه بيمارىهاى روانى مىدانند.(7) 5 – پرورش تمركز ذهن: اضطراب فكرى و تنشهاى روانى از بيمارىهاى مهلكى است كه بشريّت قرن حاضر را تهديد مىكند. روان كاوان و دانشمندان مىكوشند تا راههاى كاهش بار فكرى انسانها را پيش بينى كنند و به فكر و روان او استراحت دهند و او را از دگرگونىهاى روحى نجات دهند. مهار اين پراكندگىهاى فكرى و تنشهاى درونى شرط نخست دستيابى به نبوغ، درايت و فهم مسائل است. به همين دليل سعى مىشود مكان هايى كه براى مطالعه و تحقيق در نظر گرفته مىشود از آرامترين، مطبوعترين و دل انگيزترين مكانها باشد تا امكان تمركز ذهن و رفع نگرانى را فراهم آورد. نيايش و پرستش اگر با شرايط باطنى و ظاهرى انجام شود نه تنها ذهن را در مدار تمركز مىنهد، بلكه درون را نورانيّت و صفا مىبخشد و اگر انسان حضور قلب و توجّه در نيايش را به خوبى درك كرده باشد، توان آن را پيدا مىكند كه در يك لحظه تمام قواى ذهنى را متوجه يك چيز بكند و آن پروردگارش مىباشد. 6- برخوردارى از لذّات معنوى: يكى ديگر از آثار دعا و نيايش برخوردارى از يك سلسله لذّتهاست كه «لذّات معنوى» ناميده مىشود. انسان دو گونه لذّت دارد: يك نوع لذّتهايى كه به يكى از حواسّ انسان تعلّق دارد و در اثر برقرارى ارتباط ميان يك عضو با جهان خارج حاصل مىشود، مانند لذّتى كه چشم از ديدن و گوش از راه شنيدن و دهان از راه چشيدن مىبرد. نوع ديگر لذّتهايى است كه با عمق روح و جان آدمى مربوط است و به هيچ عضو خاصّى مربوط نيست، مانند لذّتى كه انسان از راه احساس و خدمت يا از احترام مىبرد كه نه به عضو خاصّى تعلّق دارد و نه تحت تأثير مستقيم يك عامل مادى خارجى است. لذّات معنوى از لذّات مادى هم قوىتر هستند و هم پايدارتر و لذّت و نيايش و دعا براى كسانى كه قدر آن را مىدانند از اين گونه لذّات است. 7- بر طرف كننده تكبّر: انسان ذاتاً خواهان كمال و سعادت دنيوى و اخروى است و سعادت و كمال وى در گرو پرستش خدا و اطاعت از اوست، زيرا ممكن الوجود زمانى به كمال مىرسد كه به واجب الوجود بپيوندد و نيايش، اين اكسير عظيم، عبارت است از: تلاش و جلوههاى معنوى اشرف مخلوقات در پيشگاه خالق اكبر. در پرستش و نيايش گفتارها و كردارها براى تواضع و خشوع در مقابل حضرت حق تعالى است و با ياد او آرام و استوار است. امام سجّاد(ع) مىفرمايد: «خدايا! دلهاى ما را به ياد خود و زبان هايمان را به سپاس خود و اندامهايمان را به طاعت خود مشغول گردان.»(8) 8 – بازيابى خود هنگامى كه انسان به مادّيات و لذّتهاى حاصل از آن مشغول باشد و همواره در جهت ثروت اندوزى و جاهطلبى و بىبند و بارى گام بردارد، به تدريج خدا را كه مبدأ آفرينش موجودات است، فراموش كرده كه اين امر منجر به فراموشى خود واقعى مىشود. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «ولاتكونوا كالّذين نسوا اللّه فانساهم انفسهم؛(9) و مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خداوند نفوس آنان را از يادشان برد.» بنابراين انسان با نيايش و ياد خدا، خودِ واقعى خويش را كه از عالم ربوبى است، باز مىيابد و هرچه توجه او به خدا بيشتر مىشود، به همان نسبت با خود آشنا مىگردد و به خويشتن جانى تازه و آرامشى ويژه مىبخشد. 9- خروج از غفلت: آخرين پيامد و اثر نيايش كه در اين نوشتار بدان اشاره مىشود، «خروج از غفلت»است. طبيعت زندگى دنيا غفلت زاست، گاهى انسان را چنان به خود مشغول مىسازد كه همه چيز را فراموش مىكند حتّى خويشتن را. دعا و نيايش فرصت خوبى براى بازنگرى در اعمال و باز يافتن خويش و نجات از چنگال اهريمن عفلت را فراهم مىسازد. نيايش انسان را متوجه معاد و روز جزا مىكند و باعث خروج انسان از غفلت و بىتوجهى مىشود. سوره حمد را «سورة الدعاء» ناميدهاند، زيرا وقتى انسان در هر روز در نماز چندين بار مىگويد: «اهدنا الصّراط المستقيم»(10)به ياد راه مستقيم كه راه اولياء و هدايت يافتگان است مىافتد و سعى مىكند با اعمال و كردار خويش از مسير صراط مستقيم نلغزد تا به مقام قرب الهى برسد و سعادت آخرت نصيب وى شود. والسلام… پىنوشتها: 1. سوره بقره، آيه 195. 2. سوره غافر، آيه 60. 3. ميزان الحكمه، محمد محمدى رى شهرى، ج 3، ص 284. 4. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، ج 1، ص 642. 5. حسن راشدى، نمازشناسى، ج 2، ص 67. 6. سوره اسراء، آيه 44. 7. روانشناسى يكتاپرستى، مهدى پروا، ص 86. 8. صحيفه سجاديه، ترجمه على نقى فيض الاسلام، دعاى يازدهم، ص 90. 9. سوره حشر، آيه 19. 10. سوره حمد، آيه 6.
مبانى حقوق زن در اسلام
مبانى حقوق زن در اسلام آية اللّه جوادى آملى تهيه و تدوين:حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور براى تبيين حقوق زن در اسلام در آغاز لازم است به مبانى آن پرداخته شود در ابتدا به شناخت انسان مىپردازيم زيرا براى ترسيم حقوق زن بررسى دو عنصر محورى لازم است. 1- شناخت اصل نسانيت كه حقيقت مشترك زن و مرد است. 2- شناخت هويت صنفى زن كه واقعيت مختص به اوست. از شناخت اصل انسانيت كه مشترك است حقوق مشترك و از هويت خاص حقوق ويژه استنباط مىشود. انسان شناسى اولين مبنايى كه براى تبيين حقوق زن بايد به آن توجه داشت نگاه به انسان و ابعاد وجودى و نيازها و استعدادهاى حقيقى اوست با توجه به اين كه انسان مخلوق خداى جهان آفرين است، جامعترين بيان را در اين رابطه بايد از كلام انسان آفرين استنباط كرد انسان موجودى است مركب از روح و جسم و نفس و بدن كه نفس او مجلاى حق است و خداى سبحان فقط او را از ميان مخلوقات خويش، نماينده خويش قرار داد و براى خلافت و جانشينى خود از زمين برگزيد. حقيقت انسان به صورت و شاكله ظاهرى او نيست بلكه به سيرت و نفس باطنى وى است و معناى انسان بدون لحاظ جنبه باطنى و نفسانى او حدّ تام و تعريف كامل نخواهد بود. ابعاد وجودى انسان هويت حقيقى انسان داراى ابعاد و لايههاى سه گانه است و توجه به او بدون لحاظ اين سه ابعاد نقص در شخصيت انسان به شمار مىآيد. يعنى زمانى مىتوان انسان را به معناى واقعى آن شناخت و درباره مسائل حقوقى وى اظهار نظر كرد كه لايههاى سه گانه او مورد نظر باشد و آن ابعاد عبارتند از ابعاد حيوانى و انسانى و الهى. قرآن درباره لايه بُعدِ حيوانى انسان كه در شهوت و غضب و برخى آرزوها و اميال نفسانى خلاصه مىشود، مىفرمايد: «والذين كفروا بتمتعون و يأكلون كما تأكل الانعام»(1) كافران از متاع زود گذر دنيا بهره مىگيرند و همچون چارپايان مىخورند. يعنى كافران تمام هدفشان همين خوردن و خوابيدن و تتمع بدن از لذات دنيوى است ولى مؤمنان حركتى آگاهانه دارند و از هدف مثبت بهرهمندند و از مواهب حيات در جهت آن هدف مهم بهرهبردارى مىكنند و در جاى ديگرى خطاب به پيامبر(ص) فرمود: «ذرهم يأكلوا و تمتعوا ويلههم الامل فسوف يعلمون»(2) ترك كن آنها كه بخورند و برخوردار شوند و آرزو آنها را مشغول كند، پس در آينده خواهند دانست، يعنى عدّهاى از انسانها از زندگيشان جز خوردن و سرگرمى به لذات مادى و دل خوش داشتن به صرف آرزوها و خيالات واهى بهرهاى ندارند يعنى در حقيقت مقام خود را تا افق حيوانيت و چارپايان پايين آوردهاند. در واقع انسان با داشتن حيوانى و توجه به آن با تأمين خوراك و پوشاك و لذايذ آن، نبايد به آن بسنده كند و خود را در آن حد محدود كند بلكه بايد به هدف اعلا و انسانى توجه كند و خود را در بُعدِ حيوانى محدود نكند. بعد انسانى بعد انسانى انسان از بُعدِ حيوانى او برتر است، انسان در اين مرتبه گذشته از مرحله حيوانى، صاحب مقام تفكر و تعقّل و عزم و اراده است كه بخشى از قرآن به اين لايه و بعد وجودى آن پرداخته است قرآن در سوره انفال فرمود: «ان شرّ الدواب الصم البكم الذين لايعقلون»(3) بدترين جنبندگان نزد خدا افرادى هستند كه نه گوش شنوا دارند و نه زبان گويا و نه عقل و درك (كر و لال و بى عقلند) با توجه به اين آيه اگر انسانى بخواهد از حالت حيوانى خارج شود بايد با استفاده صحيح از گوش و زبان و عقل خود را در وادى انسانيت وارد كند. براى همين است كه انسان در آيات فراوانى به تعقل و تفكر در نظام هستى و آيات الهى فراخوانده شده است از جمله فرمود: «انّ فى ذلك لآية لقوم يتفكرون»(4) در زندگى زنبور عسل نشانه هايى است براى آنان كه اهل تفكر باشند و فرمود: «و من آياته يريكم البرق خوفا و طمعاً و ينزل من السماء ماء فيحيى به الارض بعد موتها انّ فى ذلك لآيات لقوم يعقلون»(5) از آيات و نشانههاى خدا آن است كه برق را كه هم مايه ترس است و هم مايه اميد به شما نشان مىدهد و از آسمان آبى نازل مىكند كه زمين را بعد از مرگش حيات مىبخشد. در اين امور آيات و نشانه هايى است براى جمعيتى كه تعقل و انديشه مىكنند. قرآن درباره اراده انسان فرمود: «من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد ثم جعلناله جهنّم يصليها مذموموا مدحورا و من اراد الآخرة وسعى لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكوراً»(6) آن كس كه تنها زندگى زودگذر دنياى مادى را بخواهد و اراده كند آن مقدار از آن را كه بخواهيم به هر كس اراده كنيم مىدهيم سپس دوزخ را براى او قرار خواهيم داد كه در آتش سوزانش مىسوزد در حالى كه مذموم و رانده درگاه خداست و آن كس كه سراى آخرت را بطلبد و سعى كند و كوشش خود را براى آن انجام دهد در حالى كه ايمان داشته باشد، سعى و تلاش او از سوى خدا پاداش داده خواهد شد. از اين آيه استفاده مىشود كه اولاً انسان با اراده و خواست خود تلاش مىكند حال اين اراده به سمت دنيا و زندگى دنيا باشد يا به سوى آخرت و جاودانگى و آنها كه براى رسيدن به سعادت جاويدان تلاش مىكنند، بايد سه شرط را رعايت كنند. اول: اراده انسان، آن هم ارادهاى كه به حيات ابدى تعلّق گيرد و به لذات زودگذر و نعمتهاى ناپايدار و هدفهاى صرفاً مادى تعلّق نگيرد، همتى والا و روحيهاى عالى پشتوانه آن باشد كه او را از پذيرفتن هرگونه رنگ تعلّق و وابستگى آزاد سازد. دوم: سعى و تلاش، اين اراده به صورت ضعيف در روحيه و فكر و انديشه او نباشد بلكه تمام ذرات وجود انسان را به حركت وا دارد و آخرين تلاش خود را در اين رابطه به كار گيرد. سوم: همراهى با ايمان، اراده و تلاش توأم با ايمانى ثابت و استوار باشد چرا كه تصميم و تلاش هنگامى به ثمر مىرسد كه از انگيزه صحيحى سرچشمه گيرد و آن انگيزه چيزى جز ايمان به خدا نخواهد بود… وجود تعقل و اراده در انسان از بعد انسانى او حكايت مىكند. بُعدِ الهى برترين لايه وجود انسان بعد الهى وجود اوست كه به صاحب اصلى و خالق او تعلّق دارد و انسان متعارف به آن امانت دار الهى است، اين بعد در واقع فطرت الهى انسان است اين بعد است كه او را به سوى محبت خدا مىكشاند و همه اعضاء و جوارح بيرونى و جوانح درونى او را مسؤول قرار مىدهد: «ولاتقف ما ليس لك به علم انّ السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولاً»(7) از آن چه نمىدانى پيروى مكن، چرا كه گوش و چشم و دل همه مسؤولند. در اين آيه مىفرمايد: اولاً انسان لازم است در همه چيز تحقيق كند يعنى در امور اعتقادى، در گفتار، در رفتار، شهادت دادن، قضاوت و داورى و غير آن تحقيق كند و به علم و يقين دست يابد. چرا كه ظن و گمان و حدس و تخمين و شك و احتمال به دليل اين كه انسان را از حق بىنياز نمىكنند نبايد مورد توجه قرار گيرند و به آن اعتماد كرد و تنها علم و يقين است كه مىتوان به آن اعتماد كرد و ثانياً انسان بايد توجه داشته باشد كه مسؤول است و در واقع علاوه بر سؤال از اعضاء و جوارح ظاهرى از قلب و دل انسان سؤال مىكنند كه آن را چه كردى و در چه راه به كار گرفتى و آن را به كه سپردى آيا به دلدار سپردى يا غير آن. حيطه حيات انسان علاوه بر توجه به ابعاد سه گانه وجود انسانى لازم است به محدوده حيات و زندگى انسان نيز توجه كرد يعنى بايد بدانيم كه حيطه حيات آدمى محدود به زندگى دنيا نمىشود بلكه او موجودى ابدى و جاودانه است و اين ابديت از واقعيتهاى زندگى انسان است قرآن مىفرمايد: «يا ايّها الانسان انك كادح الى ربّك كدحاً فملاقيه»(8) اى انسان تو موجودى ابدى هستى و هرگز نابود نمىشوى وقتى انسان موجودى ابدى بود و حيطه حيات او به عالم ماده محدود نشد بلكه معاد را حق و مؤاخذه و حساب پس از مرگ را حتمى دانست قطعاً اعمال و رفتار او بايد بر اساس همين عقيده تنظيم شود. نتيجهگيرى با توجه به اين، انسان داراى ابعاد سه گانه است و زندگى او محدودبه حيات و زندگى عادى نيست بالطبع حقوق او نيز متناسب با ابعاد وجودى و حيات ابدى انسان تنظيم مىشود كه با واقعيت وجودى او هماهنگ باشد. اشتراك زن و مرد در هويت انسانى در اصل هويت انسانى و برخوردارى از ابعاد سه گانه وجودى و محدود نبودن حيات انسان به حيات مادى و دنيوى، زن و مرد مشتركند و لذا هر دو به طور مساوى و برابر مىتوانند با عبوديت الهى به تكامل انسانى و قرب الهى نائل شوند، هر دو مىتوانند جناح حق يا باطل، كفر يا ايمان، ترقى يا انحطاط را انتخاب نمايند از باب مثال در سوره توبه در مقام بيان ويژگىهاى منافقان و مؤمنان هم از زنان منافق و مؤمن و هم از مردان منافق و مؤمن سخن به ميان مىآورد و سپس ويژگىهاى منافق و مؤمن را بيان مىكند «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض»(9) مردان منافق و زنان منافق، همه از يك گروهند و فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض»(10) مردان و زنان با ايمان ولى و يار و ياور يكديگرند. در سوره احزاب هنگامى كه از عرضه امانت به انسان سخن مىگويد به دنبال آن مىفرمايد: علت عرضه امانت به انسان آن است كه افراد انسان پس از عرضه امانت سه دسته شدند برخى منافق و برخى مشرك و برخى مؤمن و در كنار مردان منافق و مشرك و مؤمن از زنان منافق و مشرك و مؤمن نيز ياد مىكند و مىفرمايد: «ليعذب اللّه المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات و يتوب اللّه على المؤمنين و المؤمنات و كان اللّه غفوراً رحيماً»(11). هدف اين بود كه خدا مردان منافق و زنان منافق و مردان مشرك و زنان مشرك را عذاب كند و نيز خداوند بر مردان با ايمان و زنان با ايمان رحمت فرستد و خدا همواره غفور و رحيم است. يعنى همه انسانها چه زن و چه مرد در معرض آزمايش الهى قرار مىگيرند تا معلوم شود كه چه چيزى را انتخاب مىكنند. بر اساس مطالب گفته شده از نظر انسانى و الهى فرقى ميان زن و مرد نيست هر دو در پيشگاه خدا يكسانند و هر دو مىتوانند راه قرب الهى را تا بى نهايت ادامه دهند چرا كه راه تكامل براى هر دو به طور يكسان گشوده است و جنسيت در آن نقشى ايفا نمىكند. استقلال زنان در تحصيل علم از بعد علمى و فرهنگى نيز ميان زن و مرد فرقى وجود ندارد يعنى راه فراگيرى علم و دانش به روى هر دو يكسان باز است و حديث معروف: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة»(12) طلب دانش بر هر زن و مرد مسلمان فريضه و واجب است و هيچ محدوديتى در هيچ مرحلهاى براى فراگيرى علم و دانش براى زنان وجود ندارد و آنها مىتوانند تمام مدارج كمال علمى را طى كنند. استقلال اقتصادى زنان از نظر استقلال اقتصادى نيز بين زنان و مردان فرقى نيست يعنى آنها مىتوانند مالك ثمره و نتيجه كار خود شوند، همان گونه كه مردان مىتوانند. به ويژه زنان از استقلال اقتصادى برخوردارند قرآن كريم در اين رابطه فرمود: «ولا تمنوا ما فضل اللّه به بعضكم على بعض للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب مما اكتسبن واسئلوا اللّه من فضله انّ اللّه كان بكل شىء عليماً»(13) برترى هايى كه خداى سبحان براى بعضى از شما بر بعضى ديگر قرار داده، آرزو نكنيد مردان نصيبى از آن چه بدست مىآورند دارند و زنان نيز نصيبى از آن چه بدست مىآورند، دارند و از فضل خدا طلب كنيد و خدا بر هر چيز دانا است. از اين آيه استفاده مىشود كه گرچه تفاوتهاى طبيعى و حقوقى وجود دارد و اين تفاوت براى حفظ نظام زندگى است و اگر هر كس با تلاش و كوشش مالى تحصيل كرد مال اوست و از نظر جنسيت بين آن تفاوتى وجود ندارد از اين رو همچنان كه مرد مىتواند با تجارت، توليد و فعاليتهاى اقتصادى كسب درآمد كند و پس از تحصيل درآمد مالك آن مىشود زن نيز مىتواند با تجارت و توليد و ارائه خدمات سازگار با عفت كسب درآمد كند و پس از تحصيل مالك آن گردد. استقلال اجتماعى، سياسى از آيات قرآن استفاده مىشود همانطور كه مردان از نظر اجتماعى و سياسى استقلال دارند و حق دارند به فعاليتهاى اجتماعى و سياسى بپردازند زنان نيز مىتوانند به فعاليتهاى اجتماعى و سياسى اقدام كنند. از اين رو يكى از مظاهر حضور آدميان در صحنههاى اجتماعى و سياسى و تعيين سرنوشت خود انتخاب و بيعت با حاكم واجد شرايط است از اين رو هم مردان بيعت مىكنند و هم زنان بيعت مىكنند پيامبر اسلام در روز فتح مكه با آمدن بر فراز كوه صفا از مردان بيعت گرفت زنان مكه كه ايمان آورده بودند براى بيعت خدمت پيامبر آمدند و با آن حضرت بيعت كردند. و لذا قرآن خطاب به پيامبر فرمود: «يا ايّها النبى اذا جائك المؤمنات يبايعنك على الّا يشركن بالله شيئا و لا يسرقن و لا يزنين و لا يقتلن اولادهن ولا يأتين ببهتانٍ يفترينه بين ايديهن و ارجلهن ولايعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن اللّه انّ اللّه غفور رحيم»(14) اى پيامبر، هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آيند و با اين شرائط با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند، دزدى نكنند، آلوده زنا نشوند، فرزندان خود را به قتل نرسانند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند و در هيچ دستور شايستهاى نافرمانى تو نكنند، با آنها بيعت كن و از جانب خدا طلب آمرزش نما، كه خدا آمرزنده مهربان است. از اين آيه استفاده مىشود كه زنان همانند مردان در اين پيمان الهى وارد شده و با پيامبر بيعت كردند كه شرائطى را رعايت كنند و آن شرائط عبارت است: 1- ترك هرگونه شرك و بت پرستى، و پذيرش توحيد چرا كه اساس اسلام و ايمان ترك بتپرستى و پذيرش توحيد است. 2- ترك سرقت، چه سرقت مال شوهر و چه سرقت اموال ديگران. 3- رعايت عفت و پاكدامنى و ترك آلودگى به زنا. 4- ترك قتل اولاد چه به صورت سقط جنين و چه به صورت زنده به گور كردن. 5 – ترك بهتان و افترا نسبت به هر كس. 6- نافرمانى نكردن در برابر دستورات سازنده پيامبر اسلام(ص). بيعت در اين موارد نشان مىدهد كه در آن عصر جامعه گرفتار اين نوع انحرافات بوده است و لذا از آنها بيعت گرفته شد تا گرد اين امور نگردند. زنان پيشتاز در صحنه سياست قرآن كريم از ملكه خردمند سبأ به عنوان زنى ياد مىكند كه صلاحيت و شايستگى آن را داشت هم بر اريكه قدرت سياسى تكيه بزند و هم در زمينه امور سياسى و قدرت و حاكميت سخن بگويد. زمانى كه حضرت سليمان با اخبار هدهد دريافت زنى در سبأ بر مردم حكومت مىكند نامهاى براى وى نوشته كه در آن نامه وعده با وعيد و تهديد و نويد همراه بود و او وقتى اين نامه را دريافت كرد براى پذيرش حق آماده شد زيرا از عقل و خردمندى بالايى برخوردار بود. در روزگار حضرت سليمان در فاصله دورترى از فلسطين و در سرزمين يمن، بانويى سلطنت مىكرد كه قرآن از زبان هدهد سلطنت او را چنين تصوير مىكند: «انى وجدت امرأة تملكهم و اوتيت من كل شىء و لها عرش عظيم، وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون اللّه و زين لهم الشيطان اعمالهم فصدّهم عن السبيل فهم لايهتدون»(15) من زنى را يافتم كه بر آنها سلطنت مىكرد و از هر چيزى به او داده شده بود و تختى بزرگ داشت، او و قومش را چنين يافتم كه به جاى خدا براى خورشيد سجده مىكردند و شيطان اعمال آنها را زيبا جلوه داده بود و آنها را از راه خدا باز داشته پس آنها هدايت نشدند. پس از دريافت اين گزارش حضرت سليمان در نامه كوتاهى چنين نوشت: «انّه من سليمان و انه بسم اللّه الرحمن الرحيم ان لا تعلوا علىّ و أتونى مسلمين»(16) نامهاى است از سوى سليمان و عنوانش به نام خداى بخشنده بخشايشگر است بر من برترى نجوييد و تسليم امر من شويد. وقتى اين نامه توسط هدهد به دربار آن زن رسيد، او خطاب به رجال دربارش گفت: «انّى القى الىّ كتاب كريم»(17) كتاب كريمى به من رسيده است. در واقع اين زن نامه را به كرامت ستود وى در مشورت با درباريانش گفت: نظر شما چيست، آنها در جواب گفتند: «واولوا قوة و اولوا بأس شديد الامر اليك فانظرى ماذا تأمرين»(18) ما از نظر مسائل سياسى و نظامى قدرت منديم و كمبودى نداريم اما تصميم نهايى با شماست كه مسؤول كشوريد، اين بانو نيز با تفكيك تهوّر از شجاعت، ترس از احتياط و جهل از عقل و اين كه تسليم نشدن در برابر حق، تهور و درندگى است نه شجاعت و قدرت، براى آزمودن سليمان و اين كه بفهمد هدف كسب قدرت دنيايى است يا راه انبياء را طى مىكند، گفت: هديهاى براى آنها مىفرستم آنگاه منتظر پاسخ مىمانم، اگر آنها در ازاى مال و باج و خراج، دست از دعوت ما بردارند، لازم نيست مكتب آنها را بپذيريم و گرنه تصميم ديگرى مىگيريم، وقتى هدايا را فرستاد و سليمان آنها را رد كرد و فرمود: شما به ارمغان خود شادمانى مىكنيد، آن بانو بعد از دريافت اين سخن فهميد كه تطميع سليمان و نظام او ممكن نيست و نمىتوان با دادن قدرت و اختيار و منافع كشور، او را از دعوت به اسلام منصرف كرد و از طرفى مىدانست كه اگر قدرت مندان وارد منطقهاى شوند، عزيزان را ذليل مىكنند : «انّ الملوك اذا دخلوا قرية جعلوا اعزّة اهلها اذلة»(19) بدين جهت گفت: براى ديدار و ملاقات با سليمان آمادهام، به پيشنهاد سليمان تخت ملكه سبأ را به حضورش آوردند. سرانجام پس از يك سلسه مناظره و سؤال و جواب حضورى، اين زن گفت: «ربّ انىّ ظلمت نفسى و اسلمت مع سليمان للّه ربّ العالمين»(20) بار الها، پروردگارا من سخت بر نفس خويش ستم كردم و اينك با سليمان تسليم خداى پروردگار عالميان گرديدم. يعنى من مسلمان سليمانى نيستم بلكه با سليمان مسلمانم و در واقع مسلمان تو هستم، قرآن كريم اين داستان را براى نمونه بيان كرده و آن را بدون هيچگونه نقدى به پايان مىبرد. بيان كردن نگاه مثبت قرآن به نقش و جايگاه ملكه سبأ است و نشان مىدهد زن از ديدگاه قرآن مىتواند در بالاترين موقعيت سياسى قرار گيرد. زنان و حق نظارت عمومى بر حكومت يكى از اشكال مشاركت سياسى و فعاليت اجتماعى در قالب نظارت و كنترل بر مواضع و رفتار حكومت و نقد آن يا تلاش در تأثير گذارى يا تغيير آن ظهور مىكند قرآن كريم اين نظارت را در قالب امر به معروف و نهى از منكر به عنوان يكى از مسؤوليتهاى مهم و اساسى جامعه اسلامى مىشمارد و اجراى آن را از همه مسلمانان خواسته است و زن و مرد در اين رابطه سهم مساوى دارند چنان كه فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر»(21) مردان و زنان با ايمان دوستان يكديگرند كه به كارهاى پسنديده امر مىكنند و از كارهاى ناپسند باز مىدارند. بر اساس اين آيه نظارت و كنترل نه تنها حق بلكه وظيفه و تكليف مردان و زنان است. سوده همدانى نمونهاى از زنان در اين عرصه سوده دختر عمار بن الاسك همدانى كه قصهاش در تاريخ اسلام معروف است زنى بود كه از هوش اجتماعى بالايى برخوردار بوده و شركت در صحنه سياست را با نظارت وظيفه خود مىدانست. سوده همدانى بعد از شهادت حضرت على بن ابيطالب(ع) بر اثر ستم گرىهاى بسر بن ارطاط، جهت شكايت به دربار معاويه رفت و با وى سخن گفت و گفت: مسؤول اداره جامعه در دستگاه قسط و عدل الهى مسؤول است و نبايد به خلقى ستم و حق خدا ضايع شود ولى بسر بن ارطاط كه به نمايندگى شما به ديار ما آمده است نه حق خلق و نه حكم خدا، هيچ يك را مراعات نمىكند اگر او را عزل كنى آرام خواهيم بود و گرنه ممكن است ضد تو قيام كنيم. معاويه كه خوى درندگى و طغيان در جان او تعبيه شده بود گفت: ما را به قيام تهديد مىكنى آيا مىخواهى تو را با وضع دردناكى از همين جا پيش همان حاكم بفرستم تا دربارهات تصميم بگيرد، سوده اين شعر معروف را خواند : صلّى اللّه على جسم تضمنّه قبر فاصبح فيه العدل مدفوناً قد حالف الحق لايبقى به بدلا فصار بالحق و الايمان مقرونا درود خدا بر روح كسى كه قبر با در بر گرفتن او، عدل را در بر گرفت و عدالت را در آغوش كشيد و در خود مدفون ساخت. سوگند ياد كرد كه حق فروشى نكند و بهايى در برابر حق دريافت نكند. او در جان خود، حق و ايمان را هماهنگ و همتاى هم ساخت. معاويه پس از شنيدن اين دو بيت گفت: اين شخص كيست؟ سوده گفت: «ذلك على بن ابيطالب اميرالمؤمنين» او على بن ابيطالب اميرالمؤمنين است و سپس به بيان فضائل پرداخت تا جايى كه معاويه را وادار كرد تا بپرسد: چه امرى از على ديدهاى كه اين چنين به ستايش او زبان مىگشايى: سوده گفت: مشابه همين صحنه در زمان خلافت على بن ابيطالب پيش آمد و ما جهت شكايت از يك كارگزار به مركز حكومت علوى مراجعه كرديم و من به عنوان نماينده قوم خود وارد منزل على شدم، او در حال عبادت و مشغول نماز بود، نماز را رها كرد و با نگاهى مهربانانه و عطوفانه به من فرمود: كارى دارى؟ عرض كردم، آرى كارگزار شما در مسائل عملى قسط و عدل را رعايت نمىكند و بر ما ستم روا مىدارد. وقتى اين گزارش به اطلاع على(ع) رسيد آن حضرت گريه كرد و دست به آسمان برداشت و عرض كرد: «اللّهم انى لم آمرهم بظلم خلقك ولابترك حقّك» خدايا من كارگزارانم را چنان تربيت نكردم كه به آنها اجازه ظلم داده باشم يا ترك حق را مجاز شمارم، آن گاه قطعه پوستى از جيبش درآورد و بر آن نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، قد جائتكم بيّنه من ربّكم فاوفوا الكيل و الميزان، بالقسط و لا منحسوا الناس اشيائهم ولاتعثوا فى الارض مفسدين، بقيّة اللّه خيرلكم ان كنتم مؤمنين و ما انا عليكم بحفيظ، اذا قرأت كتابى فاحتفظ بما فى يديك من عملنا حتى يقدم عليك من يقبضه منك و السلام؛ بيّنه روشن از طرف پروردگار آمده است پس پيمانه و ترازو را به طور كامل وفا كنيد و عدالت را رعايت كنيد و به مردم كم نفروشيد و در زمين به فساد برنخيزيد كه آن چه خدا براى شما باقى گذارد براى شما بهتر است اگر مؤمنيد و من نگهبان شما نيستم، وقتى كتاب و نامه مرا خواندى آن چه در دست دارى نگهدار تا كسى كه آن را از تو بگيرد بر تو وارد شود. من اين نامه را گرفتم و بردم و مشكل ما حل شد، اكنون مشابه آن مشكل پيش آمد و آن را به تو گزارش مىدهم اما تو مرا تهديد مىكنى، معاويه با شنيدن اين سخنان دستور داد مشكل آن زن را برطرف كنند و حق او را به او برگردانند اما سوده گفت: اگر به فكر خود باشم اين قبيح است و خدا از كار قبيح نهى كرده است. من آمدهام كه حيثيت جمعى را محترم شمارم و حق جامعه را احياء كنم. آن گاه معاويه به وى گفت: اين شهامت و شجاعت را على در شما زنده كرده است كه شما به فكر خود نباشيد و در پى حقوق قبيله و عشيره و جامعه باشيد در نهايت معاويه دستور داد تا آن كارگزار ظالم بركنار شود.(22) با توجه به آيه قرآن و داستان سوده روشن مىشود كه حضور زن در مسائل سياسى و اجتماعى مانند مرد است كه مىتواند از حقوق خود و جامعه دفاع كند و با ستمگران به مبارزه برخيزد. تفاوتهاى ساختارى زن و مرد زن و مرد در عين اشتراك در انسانيت اختلافاتى نيز با يكديگر دارند كه در اين جا به نظر آلكسيس كارل اشاره مىكنيم وى مىنويسد: اختلافى كه بين زن و مرد موجود است تنها مربوط به شكل اندامهاى جنسى آنها، و وجود زهدان و انجام زايمان نزد زن و طرز تعليم خاص آنها نيست بلكه نتيجه علتى عميقتر است كه از تأثير مواد شيميايى مترشحه غدد تناسلى در خون ناشى مىشود. به علت عدم توجه به اين نكته اصلى و مهم است كه طرفداران نهضت زن فكر مىكنند كه هر دو جنس مىتوانند يك قسم تعليم و تربيت يابند و مشاغل و اختيارات و مسؤوليتهاى يكسانى به عهده گيرند، زن در حقيقت از جهات زيادى با مرد متفاوت است يكايك سلولهاى بدنش همچنين دستگاههاى عضوى و مخصوصاً سلسله عصبى، نشانه جنس او را بر روى خود دارد، قوانين فيزيولوژى نيز همانند قوانين جهان ستارگان سخت و غير قابل تغيير است و ممكن نيست تمايلات انسان در آنها راه يابد ما مجبوريم آنها را آن طورى كه هستند بپذيريم، زنان بايد به بسط مواهب طبيعى خود در جهت و مسير سرشت خاص خويش بدون تقليد كوركورانه از مردان بكوشند وظيفه ايشان در راه تكامل بشريت خيلى بزرگتر از مردهاست و نبايستى آن را سرسرى گيرند و رها كنند.(23) وى در نهايت مىنويسد: نبايستى براى دختران جوان نيز همان طرز تفكر و همان نوع زندگى و تشكيلات فكرى و همان هدف و ايده آلى را كه براى پسران جوان در نظر مىگيريم، معمول داريم. متخصصين تعليم و تربيت بايد اختلافات عضوى و روانى جنس مرد و زن و وظائف طبيعى ايشان را در نظر داشته باشند و توجه به اين نكته اساسى در بناى آينده تمدن ما حائز كمال اهميت است.(24) در مقاله پيشين نيز از تفاوتهاى زن و مرد و راز آن مطالبى مطرح گرديد. ناگفته نماند كه اين تفاوتها نشانه نقص يا كمال براى زن يا مرد نيست بلكه لازمه تكامل نظام هستى است و براى مصالح نوعى انسانى شكل گرفته است. تفاوت طبيعى و ساختگى تفاوتهايى كه بين زن و مرد وجود دارد برخى طبيعى و لازمه آفرينش انسان است يعنى يك جامعه اگر هم از عدالت اجتماعى كامل برخوردار باشد، تمام افرادش همانند مصنوعات يك كارخانه يك شكل و يك جور نخواهد بود و طبعاً با هم تفاوت هايى دارند ولى بايد دانست كه معمولاً مواهب الهى و استعدادهاى جسمى و روحى انسانها آن چنان تقسيم شده است كه هر كس قسمتى از آن را دارد برخى از هوش و استعداد ويژهاى برخوردارند و ديگرى از استعداد خاص ديگر و جامعه و اشخاص بايد اين استعدادها را كشف كنند و آنها را در محيط سالمى پرورش دهند تا هر انسانى بتواند نقطه قوت خويش را آشكار سازد و از آن بهره بردارى كند، تفاوت زن و مرد نيز به همين نكته بر مىگردد به گونهاى كه اگر تمام افراد بشر مرد و يا همه زن باشند نسل بشر به زودى منقرض مىشود و در واقع اين تفاوت طبيعى است كه لازمه نظام هستى و زندگى انسانى است. قسمى از تفاوتهاى جسمى و روحى مردم با يكديگر معلول اختلافات طبقاتى و مظالم اجتماعى يا سهل انگارىهاى فردى است كه هيچ گونه ارتباطى با دستگاه آفرينش ندارد از باب مثال فرزندان ثروتمندان از فرزندان مردم فقير از نظر جسمى قوىتر و احياناً از نظر استعداد پيشرفتهترند و اين به دليل بهرهمندى اين دسته از تغذيه و بهداشت كافى است در حالى كه فرزندان فقير در محروميت قرار دارند و يا افرادى بر اثر سهل انگارى و تنبلى نيروى جسمى و روحى خود را از دست مىدهند، اين دسته از اختلافات و تفاوتها ساختگى است كه با از بين بردن نظام طبقاتى و تعميم عدالت اجتماعى از ميان خواهد رفت و اسلام و قرآن نيز بر آن تفاوتها صحه نمىگذارد. نتيجه گيرى آن چه در اين مقال مطرح شده، اصل انسانشناسى به عنوان مهمترين مبناى حقوق بود كه: اولاً به حقيقت انسان و ابعاد وجودى او از نظر حيوانى و انسانى و الهى پرداخته شده نتيجه توجه به حقيقت انسانيت و اشتراك زن و مرد در آن، تكامل پذيرى هر دو براى نيل به قرب الهى و برابرى آنها در برابر خداى سبحان است و ثانياً چون هر دو در هويت انسانى يكسانند زنان در تحصيل علم و فعاليتهاى اقتصادى و اجتماعى و سياسى از استعداد برخوردارند. به خصوص از نظر اجتماعى و سياسى حق تعيين سرنوشت خود را داشته و مىتوانند در صحنههاى گوناگون سياسى حضور پيدا كنند كه به نمونهاى از آنها اشاره شده است و از نمونههاى آن حضور حضرت حضرت زهرا(س) در صحنههاى اجتماعى و دفاع آن حضرت از ولايت و حضور حضرت زينب(س) در صحنه كربلا و تكميل نهضت اباعبداللّه(ع) با رساندن پيام كربلا به مردم كه موجب بيدارى مردم گرديد و همچنين حضور زنان در صحنههاى اجتماعى و سياسى پيش از انقلاب و بعد از انقلاب اسلامى است. و ثالثاً به تفاوتهاى تكوين زن و مرد اشاره شد كه اين تفاوت لازمه ضرورى نظام و تكامل زندگى اجتماعى انسان است كه با اين تفاوت نسل انسانى تداوم پيدا كند. پىنوشتها: 1. سوره محمد، آيه 12. 2. سوره حجر، آيه 3. 3. سوره انفال، آيه 22. 4. سوره نحل، آيه 11. 5. سوره روم، آيه 24. 6. سوره اسراء، آيه 18 و 19. 7. همان، آيه 36. 8. سوره انشقاق، آيه 61. 9. سوره توبه، آيه 67. 10. سوره همان،آيه 77. 11. سوره احزاب، آيه 73. 12. بحارالانوار، ج 2. 13. سوره نساء، آيه 32. 14. سوره ممتحنه، آيه 12. 15. سوره نمل، آيات 23 – 24. 16. همان، آيه 21. 17. همان، آيه 19. 18. همان، آيه 33. 19. همان، آيه 34. 20. همان، آيه 44. 21. سوره توبه، آيه 71. 22. اعيان الشيعه، ج 7، ص 324. 23. انسان موجود ناشناخته، آلكسيس كارل، ترجمه پرويز دبيرى، ص 101 و 102. 24. همان، ص 104.
سخنان معصومان اندرزهاى درخشان از هادى امت
سخنان معصومين اندرزهاى درخشان از هادى امّت امام هادى عليه السلام: 1- «مَنِ اتَّقىَ اللّه يُتَّقى، وَ مَن أطاعَ اللّهَ يُطاعُ، وَ مَن أطاعَ الخالِقَ لَم يُبالِ سَخَطَ المَخلُوقينَ، وَ مَن أسخَط الخالِق فَقَمِن أن يَحِلَّ بِهِ سَخَطُ المَخلُوقين» (بحارالانوار، ج 68، ص 182، ح 41، أعيان الشيعه، ج 2، ص 39) كسى كه تقوى الهى را رعايت نمايد و مطيع احكام و مقرّرات الهى باشد، ديگران مطيع او مىشوند و هر شخصى كه اطاعت از خالق نمايد، باكى از دشمنى و عداوت انسانها نخواهد داشت، و چنانچه خداى متعال را با معصيت و نافرمانى خود به غضب درآورد. پس سزاوار است كه مورد خشم و دشمنى انسانها قرار گيرد. 2- «مَن أنسَ بِاللّهِ استَوحَشَ مِنَ النّاسِ، وَ عَلامَة الأنسِ بِاللّهِ الوَحشَةُ مِنَ النّاس». (عدّة الداعى مرحوم راوندى، ص 208) كسى كه با خداوند متعال مونس باشد و او را أنيس خود بداند، از مردم احساس وحشت مىكند. 3- «السَّهرُ الذُّالمَنامِ، وَ الجُوعُ يَزيدُ فى طيبِ الطّعامِ.» (اعلام الدّين، ص 311، بحارالانوار، ج 84، ص 172) شب زنده دارى، خواب بعد از آن را لذتبخشتر مىكند و گرسنگى را به گوارايى طعام مىافزايد، يعنى هرچه انسان كمتر بخوابد بيشتر از خواب لذّت مىبرد و هرچه كم خوراك باشد، مزّه غذا گواراتر خواهد بود. 4- «لاتَطلُبِ الصَّفا مِمَّن كَدِرتَ عَلَيه، وَ لا النُّصحَ مِمَّن صَرَفتَ سُوء ظَنِّك اِلَيهِ، فَاِنَّما قَلبُ غَيرِكَ كَقَلبِك لَه». (بحارالانوار، ج 75،ح 4، أعلام الدّين، ص 312) از كسى كه نسبت به او كدورت و كينه دارى، صميميّت و محبّت مجوى، و از كسى كه نسبت به او بدگمان هستى، نصيحت و موعظه طلب نكن، زيرا (حال و هواى) قلب ديگرى نسبت به تو همانند قلب خودت نسبت به اوست. 5 – «الحَسَدُ ما حِقُ الحَسَناتِ، َو الزَّهوُ جالِبُ المَقتِ، و العُجبُ صارِفٌ عَن طَلَبِ العِلمِ داع الَى الغَمطِ وَالجَهلِ، و البُخلُ أذَمُّ الأخلاقِ، وَ الطَّمَع سَجيَّةٌ سَيِّئَة» (بحارالأنوار، ج 72، ص 199، ح 26،”قطعة منه” و ج 78، ص 368، ح 3) حسد، نابود كننده كارهاى نيك و خودبرتر بينى، موجب خشم مردم و خودپسندى، مانع تحصيل علم خواهد بود و در نتيجه شخص را در پستى و نادانى نگه مىدارد، و بخيل بودن بدترين اخلاق است، و نيز طمع، خصلتى ناپسند و زشت است. 6- «الهَزلُ فكاهةُ السُّفَهاءِ، وَ صَناعَةُ الجُهّال». (الدرّة الباهرة، ص 42، بحارالانوار، ج 75، ص 369، ح 20، حياة الامام على الهادى، ص 161) مسخره كردن و شوخىهاى بىمورد، از بىخردى و كار انسانهاى نادان است. 7- «الدُّنيا سُوقٌ رَبِحَ فيها قَومٌ وَ خَسِرَ آخَرُون». (أعيان الشيعة، ج 2، ص 39، تحف العقول، ص 438) دنيا همانند بازارى است كه عدّهاى در آن – براى آخرت – سود مىبرند و گروهى ديگر متحمّل ضرر و خسارت مىشوند. 8 – «الناسُ فِى الدُّنيا بِالاموالِ وَ فِى الآخِرَةِ بِالاعمال». (أعلام الدّين، ص 311، أعيان الشيعة، ج 2، ص 39). مردم در دنيا به وسيله ثروت و تجمّلات شهرت مىيابند، ولى در آخرت به وسيله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد. 9- «مُخالَطَةُ الاشرارِ تَدُلُّ عَلى شِرارِ مَن يُخالِطُهُم». (مستدرك الوسايل، ج 12، ص 308، ح 14162) همنشينى و معاشرت با افراد شرور، نشانه پستى و شرارت تو خواهد بود. 10- «الغَضَبُ عَلى مَن لاتَملِكُ عَجزٌ، وَ عَلى مَن تَملِك لُؤمٌ». (مستدرك الوسائل، ج 12، ص 11، ح 13376) غضب و تندى در مقابل آن كسى كه توان مقابله با او را ندارى، علامت عجز و ناتوانى است، ولى در مقابل كسى كه توان مقابله با او را دارى، علامت پستى و رذالت است. 11- «عَلَيكُم بِالوَرَعِ فَاِنَّهُ الدّينُ الّذى نَلازِمُهُ وَ نُدينُ اللّه تعالىَ بِهِ وَ نُريدُهُ مِمَّن يُوالينا لاتَتعَبُونا بِالشَّفاعَة». (وسائل الشيعه، ج 15، ص 248) با ورع و با تقوا باشيد كه اين ورع و تقوا همان دينى است كه همواره ما ملازم آن هستيم و پايبند به آن مىباشيم و از پيروان خود نيز مىخواهيم كه چنين باشند، از ما (با عدم رعايت تقوا) شفاعت نخواهيد و ما را به زحمت نيندازيد. 12- «يَأتى علماء شيعَتِنا القَوّامُونَ بضعفاء محبينا و أهل ولايتنا يوم القيامة، و الانوار تسطع من تيجانهم ». (بحارالانوار، ج 2، ص 6، ضمن ح 13) علماء و دانشمندانى كه به فرياد دوستان و پيروان ما برسند و مشكلات آنها را رفع نمايند، روز قيامت در حالى محشور مىشوند كه تاج درخشانى بر سر دارند و نور از آنها مىدرخشد.
دانستنيهايى از قرآن حقوق عمومى
دانستنيهايى از قرآن حقوق عمومى «و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا و بالوالدين إحسانا و بذى القربى و اليتامى و المساكين و الجار ذي القربى و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت أيمانكم ان الله لا يحب من كان مختالا فخورا». (سوره نساء،آيه36) خدا را بپرستيد و چيزى را شريك و همباز او مسازيد و نسبت به پدر و مادر نيكى و احسان كنيد و همچنين به خويشان و يتيمان و مستمندان و همسايه خويشاوند و همسايه بيگانه و همنشين و از راه ماندگان و آنان كه مملوك شمايند و همانا خداوند كسى را كه متكبر و فخر فروش باشد دوست نمى دارد. نخستين حق: حق الله: در اين آيه شريفه حقوق عمومى را مورد تأكيد قرار داده است كه قبل از همه حق الله مىباشد. مىفرمايد كه خدا را بپرستيد و در برابر او خاضع و فروتن باشيد و براى خدا كسى يا چيزى را شريك قرار ندهيد. اى بسا انسان براى خدا شريكى قرار دهد بى آنكه خود متوجه باشد. بسيار ديده شده است كه بعضى از مردم روى نادانى و جهالت يا از روى محبت زياد اولياى خدا را شريك خدا قرار دهند و حاجت خود را از آنان بخواهند به خيال اينكه ممكن است پيامبر يا امام به تنهائى در دنيا تأثيرى بگذارند گو اينكه جز خداوند كسى در وجود تأثير نمى گذارد. و ما اگر در حضور امامان حاجت خود را مىطلبيم، در حقيقت از خدا مىخواهيم كه حاجتمان را برآورده كند ولى آنها را شفيع خود قرار مىدهيم زيرا مقرب عند الله هستند. البته اين مطلب بسيار مهم است و تنها اشاره اى به آن كردم به اين اميد كه در وقتى ديگر بحث مفصلى پيرامون اين مطلب مهم داشته باشيم. دومين حق: پس از حق خداوند در پرستش، نوبت به حق والدينرسد كه خداوند به ما دستور مؤكد مىدهد كه نسبت به پدر و مادر احسان و خوش رفتارى داشته باشيم. و اين نيز از اهميت به سزائى برخوردار است كه نه تنها در اين آيه بلكه در سه آيه ديگر قرآنى نيز احسان به پدر و مادر را پس از عبادت خدا سفارش مىكند گويا تو جزئى از وجود پدر و مادرت هستى و وجود تو ارتباط كلى با وجود آنان دارد و لذا ترك حقوق والدين مانند شرك به خدا است. سومين حق: خويشان. پس از والدين نوبت به خويشان و اقارب انسان مى رسد كه اين نيز بسيار مهم است و احسان به خويشان همان صله رحم است كه در صورت قطع آن انسان مرتكب گناهى بزرگ مىشود. و به نظر مى رسد كه تأكيد اسلام بر صله رحم براى اين است كه فقر را از ميان بردارد كه اگر يكى از خويشان انسان فقير و مستمند باشد بر ديگر اقاربش واجب و لازم است كه او را مورد احسان قرار دهند و حاجتش را برطرف سازند. و اگر همه مردم به اين فريضه اسلامى اهميت مىدادند بر اين باورم كه هيچ فقيرى در ميان ما باقى نمى ماند. چهارمين حق: پس از خويشان نوبت به يتيمان مىرسد كه بر تمام امت حق دارند و نبايد جامعه بشرى نسبت به يتيمان كمترين كوتاهى كند زيرا فقدان پدر،احساس روانى بسيار سختى در فرزند ايجاد مىكند حتى اگر نياز مادى هم نداشته باشد. لذا بايد يتيمان را مورد تفقد و نوازش و احسان قرار دهيم چه از نظر مادى و چه از نظر معنوى. پنجمين حق: در اين مورد كل بيچارگان و مستمندان مورد تأكيد آيه قرار گرفته است و خداوند ما را موظف مىداند كه بخشى از اموال خود را براى فقرا اختصاص دهيم. “و فى أموالهم حق للسائل و المحروم” مؤمنان كسانى هستند كه در اموالشان حق معين و مشخصى براى محرومان و فقيران قرار دارد، چه خود سؤال كنند و درخواست كمك نمايند و چه انسان از راه هاى ديگر بداند كه آنان محروم و نيازمندند. البته لازم است كه جامعه مسلمان در جستجوى محرومان باشد و بى آنكه سؤال و خواهشى كنند آنها را مورد عنايت و لطف خود قرار دهد تا آنكه فقر ريشه كن شود و از جامعه رخت بربندد. لازم به تذكر است كه تنها زكات واجب و يا كفارات مطرح نيست بلكه چنانكه از آيات استفاده مىشود بايد در اموالمان حقى براى مستمندان باشد، چه خود بخواهند و چه تعفف ورزيده و از ما درخواستى نكنند. ششمين حق: همسايه خويش: همسايگانى كه جزء خويشان انسان هستند در اولويت قرار مىگيرند از همسايگان ديگر. و ممكن است مقصود قرآن از جار ذىالقربى همسايگان نزديك به انسان از نظر مكانى باشند يعنى هرچه خانه همسايه به خانه شما نزديكتر باشد حق بيشترى دارد تا همسايه اى كه چهل خانه با خانه شما فاصله داشته باشد. هفتمين حق: الجار الجنب: يعنى همسايه اى كه جزء خويشان انسان نباشد و يا ممكن است مقصود بعد مكانى باشد يعنى همسايگانى كه منزلشان از نظر مسافت دورتر از همسايگان نزديك است و شايد مقصود همسايگان بيگانه از نظر دينى باشند. يعنى حتى همسايگانى كه مسلمان نيستند ولى در همسايگى انسان قرار دارند، آنان نيز نبايد از احسان و نيكى محروم بمانند أمير المؤمنين عليه السلام فرمايد: “…اما أخ لك فى الدين و إما نظير لك فى الخلق” مردم يا برادران دينى تواند و يا شبيه و نظير تو از نظر خلقت مىباشند، پس احسان انسان بايد تمام افراد بشر را در برگيرد مگر دشمنان دين و محاربان و فاسقان و ظالمان. هشتمين حق: الصاحب بالجنب: يعنى همنشينان و كسانى كه با تو رفت و آمد و معاشرت دارند حال چه اين معاشرت دائمى باشد و چه موقت يعنى چه دوستان و همنشينان و رفقاى هميشگى انسان باشند و چه آنهائى كه به طور موقت با او همنشين شدهاند مانند همسفرانى كه در يك سفر با او همراه باشند. نهمين حق: حق از راه ماندگاناند كه به آنها ابناء السبيل مىگويند يعنى كسانى كه به شهر شما آمدهاند و اكنون براى بازگشت به وطنشان درماندهاند. البته در زمان ما ابن السبيل كمتر ديده مىشود و اين مربوط به زمانهاى گذشته است كه مسافرتها طولانى بود و واقعا از بازگشت درماندند هرچند در شهر و وطن خود ثروتمند بودند. و دهمين حق: ما ملكت أيمانكم: يعنى بردگان و كنيزان كه به حمد الله در زمان ما بردگى به كلى ريشه كن شده و اثرى در جامعه ما ندارد. ولى به هر حال اينان نيز بايد مورد توجه خاص قرار بگيرند و به آنان نيكى شود زيرا به هر حال انساناند و تمام انسانها بايد از حقوق مساوى برخوردار باشند. اگر توجه كنيد در اين آيه تمام افراد امت مورد عنايت قرار گرفتهاند و هيچ كس از قلم نيفتاده است. باشد كه دنيا از اين قانون حقوق عمومى سرمشق گيرد تا واقعا مردم جهان به حقوق خود دست يابند نه آنكه تنها نام حقوق بشر باشد و در حقيقت اسمى بى مسما باشد بلكه به عكس آن عمل شود همانطور كه همه مىبينيم و مىشنويم.
نگاهى به رويدادها
نگاهى به رويدادها اخبار جهان اسلام رزمايش بزرگ نظامى – امنيتى حزب اللّه به فرماندهى سيدحسن نصراللّه برگزار شد. هزاران تن از رزمندگان مقاومت اسلامى حزب اللّه لبنان طى سه روز، شكوهمندترين رزمايش در طول تاريخ اين حزب را به طور كاملاً سرى به اجرا گذاشتند. (16/8/86) سيد حسن نصراللّه: رزمايش اخير حزب اللّه، پيام روشنى به رژيم صهيونيستى بود. (19/8/86) گروه تروريستى پ ك ك براى خلع سلاح اعلام آمادگى كرد. (20/8/86) پليس و معترضان در كراچى به روى يكديگر آتش گشودند. طرح القاعده براى ترور دبير كل حزب اللّه لبنان خنثى شد. (26/8/86) مردم فلسطين با كنفرانس آمريكايى آناپوليس مخالفت گسترده كردند. (5/9/86) اولين همايش علماى شيعه و سنى عراق در بيت آيت اللّه سيستانى برگزار شد. همزمان با آغاز نشست صلح پائيزى، خشم جهان اسلام عليه كنفرانس آناپوليس بالا گرفت. (7/9/86) احتمال رياست جمهورى ميشل سليمان در لبنان قوت گرفت. (10/9/86) “هاآرتص” اعتراف كرد: اعراب را در آناپوليس فريب داديم. سالروز فاجعه سامرا به عنوان روز جهانى مبارزه با وهابيت و تروريسم نامگذارى شد. (11/9/86) با حضور احمدى نژاد در شوراى همكارى خليج فارس، اجلاس دوحه دهن كجى به آناپوليس بود. (13/9/86) مردم آمريكاى لاتين به دين اسلام گرايش روزافزون دارند. (14/9/86) ميشل سليمان با سيد حسن نصراللّه ديدار سه ساعته داشت. استاد يهودى رايس به دين اسلام مشرف شد. (15/9/86) اخبار داخلى دستمزد ماهيانه از 50 هزارتومان تا 50 ميليون تومان پرداخت مىشود! دور دوم سفرهاى استانى رئيس جمهور با ورود به بيرجند آغاز شد. (16/8/86) رهبر انقلاب خطاب به فرماندهان و پرسنل نيروى انتظامى: جامعه را براى مردم امن و براى خلافكاران نا امن كنيد. رهبر انقلاب: نيروى انتظامى طرح امنيت اجتماعى را با قدرت ادامه دهد. فروش تراكم مازاد در تهران ممنوع شد. (17/8/86) وزارت نفت: با صرفه جويى 10درصدى، گاز سهميه بندى نمىشود. 2 ديپلمات ربوده شده و 7 زاير ايرانى در بند نظاميان آمريكايى آزاد شدند. 3 ديپلمات ديگر ربوده شده ايرانى در اربيل همچنان در بند نظاميان آمريكايى هستند. (19/8/86) وزيرخارجه روسيه با تأكيد بر انزواى واشنگتن در1 + 5: آمريكا تنها مخالف برنامه هستهاى ايران است. متن قرارداد خط لوله صلح ميان ايران و پاكستان نهايى شد. (20/8/86) گفت و شنود داغ و صميمى رئيس جمهور در نشست 3 ساعته با دانشجويان دانشگاه علم و صنعت انجام شد. آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: در معرض فتنه هستيم، از اتحاد ملى پاسدارى كنيم. (22/8/86) در مراسم اختتاميه چهاردهمين جشنواره مطبوعات، رئيس جمهور به منتقدان خود جايزه داد. ايران حكم دستگيرى 5 مسؤول آرژانتينى را صادر كرد. (23/8/86) رهبر انقلاب با تأكيد بر ضرورت انسجام ملتهاى مسلمان: تحريك اختلافات مذهبى كمك به سيا و موساد است. مجلس به وزيران پيشنهادى صنايع(محرابيان) و نفت(نوذرى) رأى اعتماد داد. (24/8/86) تعرفه تلفن همراه اعتبارى دولتى تا 20 درصد كاهش مىيابد. واكنشهاى مثبت جهان نسبت به تأييد عدم انحراف فعاليت هسته ايران در گزارش البرادعى صورت گرفت. احمدى نژاد: گزارش البرادعى نشان داد حق با ملت ايران است. (26/8/86) رئيس جمهور در بحرين: بيگانگان حاضر در منطقه مستأجرانى هستند كه بايد بروند. رئيس جمهور در گفتگو با شبكه تلويزيونى العربيه: آمريكا در صورت حمله به ايران با پاسخ شديد مواجه خواهد شد. (27/8/86) سقوط ارزش دلار بحث اصلى اجلاس اوپك در رياض بود. روزنامه صهيونيستى هاآرتص: پيغام آمريكا به اسرائيل، بايد با ايران هستهاى كنار آمد. (28/8/86) اوپك از طرح جايگزينى دلار كه توسط ايران پيشنهاد شد استقبال كرد. دوتن از نمايندگان مجلس: دل بستن به گزارش البرادعى ساده انديشانه و خطرناك است. (29/8/86) احمدى نژاد در اردبيل: ايستادگى و اتحاد مردم، از انرژى هستهاى با ارزشتر است. رئيس جمهور: در موضع هستهاى كوچكترين امتيازى به هيچ قدرتى نخواهيم داد. (1/9/86) اعلام رسمى آژانس به ايران؛ موضع سانتريفيوژها و سند اورانيوم فلزى بسته شد. (4/9/86) فرمانده كل قوا در رزمايش بزرگ بسيجيان: بسيج همانند انقلاب، يگانه و ماندگار است. آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: كليد امنيت خاورميانه، در دست ايران است. (6/9/86) موسويان از اتهام جاسوسى تبرئه شد. رهبر معظم انقلاب در ديدار رئيس جمهور سريلانكا: اجلاس آناپوليس پايمال كردن حقوق مردم فلسطين است. وزير دفاع خبر داد: موشك عاشورا با برد 2هزار كيلومتر ساخته شد. (7/9/86) پس از 4 سال بازرسى آژانس، اعتراف بزرگ آمريكا، هيچ مدركى درباره نظامى بودن برنامه اتمى ايران وجود ندارد. (8/9/86) رهبر انقلاب خطاب به حوزههاى علميه: تحول را بايد پذيرفت و مديريت كرد. تحول در حوزههاى علميه ضرورى است. (10/9/86) كارتهاى سوخت از اول دىماه رمزدار مىشود. كارخانه توليد خودروى ايرانى در مصر افتتاح شد. (11/9/86) زلزله 4 بار تبريز را لرزاند، زلزله مردم اين شهر را مجبور كرد شنبه شب زير بارش باران و سرماى شديد در خيابانها به سر برند. با تصويب در شوراى شهر، تهران پس از 37 سال صاحب طرح جامع شد. وزير آموزش و پرورش (محمد فرشيدى) هم خداحافظى كرد. على احمدى رئيس دانشگاه پيام نور سرپرست وزارت آموزش و پرورش شد. (12/9/86) رئيس جمهور در اجلاس سران قضايى كشورهاى اسلامى خواستار تشكيل دادگاه بين المللى اسلامى براى مجازات جنايتكاران جهانى شد. (14/9/86) رهبر انقلاب در ديدار رؤساى قضايى كشورهاى اسلامى: حقوق اسلامى، جهان را به عدالت مىرساند. (15/9/86) اخبار خارجى مشاورين سابق كاخ سفيد: دهها سال وقت لازم است تا نفرت جهانى از آمريكا كاهش يابد. چاپلوسى ساركوزى براى بوش حاضران را به خنده انداخت. (17/8/86) مأموران پليس فرانسه، عليه دولت ساركوزى به خيابانها ريختند. اسرائيل: البرادعى بايد برود. (19/8/86) سال 2007 مرگبارترين سال براى سربازان آمريكايى در افغانستان بوده است. (21/8/86) پليس فرانسه دانشجويان اعتصابى را سركوب كرد. (23/8/86) پيامد گزارش البرادعى ؛ چين كنار كشيد، نشست 1 + 5 لغو شد. (26/8/86) اعتصابهاى گسترده فرانسه را به حالت نيمه تعطيل درآورد. رهبر دموكرات سناى آمريكا: بوش حيوانى وحشى شده است كه بايد هرچه سريعتر به او افسار زد. (27/8/86) فرمانده انگليسى: سربازان ما در عراق ديگر توان ادامه جنگ را ندارند. (28/8/86) فرمانده پليس دبى: هدف واشنگتن اشغال خاورميانه به نفع اسرائيل است. عربستان به جايگزينى دلار در معاملات نفتى ابراز تمايل كرد. (1/9/86) با چراغ سبز آمريكا، رژيم صهيونيستى، نفت “كركوك” را به “حيفا” منتقل مىكند. فرانسوىها: ساركوزى، ما را بى خانمان مىكند. (3/9/86) شكست نخست وزير استراليا تاوان حمايت از اشغال عراق است. (4/9/86) نخست وزير جديد: استراليا را از سلطه انگليس خارج مىكنم. (6/9/86) با امضاى توافق نامه بوش و مالكى، آمريكا رسماً از دولت بغداد مجوز ماندن دائمى در عراق را گرفت. (7/9/86) مقامات امنيتى دولت ساركوزى: آشوبهاى فرانسه با مسلح شدن جوانان وارد مرحله تازهاى شد. كنفرانس آمريكايى آناپوليس بدون نتيجه پايان يافت. (8/9/86) 6 دانشمند هستهاى تركيه در سقوط مشكوك هواپيما جان باختند. (10/9/86) اصلاح قانون اساسى ونزوئلا رأى نياورد. چاوز: به انتخاب مردم احترام مىگذارم. مردم ونزوئلا با مادام العمر شدن رياست جمهورى چاوز مخالفت كردند. (12/9/86)
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان محمد اصغرى نژاد اين غذاى بيت المال است يك روز مهمان آيت اللّه خامنهاى بودم. آقا مصطفى هم تشريف داشت. در اين بين سفره غذا گسترده شد. آقا نگاهى به مصطفى كرد، فرمودند: شما به منزل برويد. من خدمت آقا عرض كردم: اجازه بفرماييد آقازاده هم باشند. من از وى درخواست كردهام با هم باشيم. آقا فرمودند: نه، اين غذا از بيت المال است. شما هم مهمان بيت المال هستيد. براى بچهها جايز نيست سر اين سفره بنشينند. ايشان به منزل رفته، از غذاى خانه ميل كنند.(1) چنين اجازهاى نمىدهند روزى در حسينيّه جماران منبر رفتم و خاطراتى از زندگى مقام معظم رهبرى بيان كردم. شخصى بعد از سخنرانى من گفت: من پزشك هستم. اجازه بدهيد من هم يك خاطره از رهبرى انقلاب براى شما بازگو كنم. روزى در مطب بيمارستان نشسته بودم و بيماران را ويزيت مىكردم. خانم بسيار با حجابى همراه فرزندش به عنوان بيمار به من مراجعه كردند. وقتى چهره فرزند را ديدم، به فكر فرو رفتم، زيرا به آيت اللّه خامنهاى شباهت فراوانى داشت. از مادر نوجوان سؤال كردم: آيا شما با آيت اللّه خامنهاى نسبتى داريد؟ گفت: بله من همسر ايشان هستم. با تعجب زياد عرض كردم: مگر شما پزشك خصوصى نداريد؟ ايشان گفتند: خير، آقا اجازه چنين كارى نمىدهند و مىگويند بايد مانند ساير مردم به بيمارستان مراجعه كنيد. زمانى كه آن دو رفتند، من ديگر نتوانستم به كارم ادامه دهم. سرم را روى ميز گذاشتم و بسيار گريستم. من اين خاطره را از زبان آن پزشك – كه خصوصياتش را به ياد دارم شنيدم و در عين حال از عالم بزرگوارى هم آن را جويا شدم كه مورد تأييد قرار دادند.(2) دورى از شهرت جسم ضعيفى داشت اما بسيار مصمم و چابك بود. سنش بيش از 15 يا 16 سال نبود. حالتى عرفانى داشت در عمليات كربلاى يك در مهران در خط پدافندى مشغول بود، مثل بقيه حتى گاهى بيش از بقيه سختى مىكشيد. طورى رفتار مىكرد كه كسى او را نشناسد. او كسى نبود جز سيد مجتبى، برادرش هم همينطور بود. در عملياتهاى مختلف شركت مىكرد. بىسر و صدا و آرام كار مىكرد. وقتى در عمليات نصر هفت مجروح شد و او را به بيمارستان شيراز منتقل كرديم، تازه فهميديم سيد مصطفى است. اين دو آقازادههاى مقام معظم رهبرى بودند.(3) تيزبينى صدراللّه وقتى با ماشين دولتى مأموريت مىرفت، اگر در شهرى كارى شخصى انجام مىداد – مثلاً مراجعه به پزشك – كيلومتر ماشين را يادداشت مىكرد تا هزينه بنزين و…را حساب كند. اين گونه امور كه اصلاً جزو محاسبات بسيارى از افراد نبود، در زندگى سردار صدراللّه فنى با تيزبينى دنبال مىشد.(4) عدم سوء استفاده از موقعيت روزى سردار شهيد صدراللّه فنى با ماشين شخصى خود در اهواز در حال تردد بود. بعد از روى غفلت در جايى توقف كرد كه ايستادن ممنوع بود. وقتى پليس راهنمايى جهت نوشتن جريمه آمد، برادرم هيچ عكس العملى مبنى بر اينكه من فرمانده عالى رتبه يا فلان شخصيت هستم از خود نشان نداد و از كارت شناسايى خود كوچكترين استفادهاى براى ندادن جريمه نكرد. و مانند ديگران جريمه را پذيرفت.(5) سردار شهيد حميد مرادى در يك نگاه 1- حميد مرادى چهرهاى نورانى، متبسم و جذاب داشت و همه افراد گردان به سخنانش گوش فرا مىدادند و به عنوان امام جماعت، به او اقتداء مىكردند. 2- با آن كه فرمانده بود، پوتينهاى افراد را واكس مىزد. 3- با آن كه فرمانده بود، از تداركات غذا مىگرفت و بين نيروها تقسيم مىكرد. 4- حميد مرادى فرمانده و سردار بود ولى لباسها و ظرفهاى بسيجىها را مىشست و بعضى وقتها به اصلاح سرهاى آنها اقدام مىكرد. 5 – او هيچ گاه خود را به عنوان فرمانده معرفى نمىكرد وهمواره با گمنامى و تواضع ميان نيروها رفت و آمد مىكرد و خود را يكى از آنها مىدانست. 6- اهل مناجات و گريههاى شبانه و عبادتهاى مستحبى بود. او براى خود سنگرى درست كرده بود و شبها تا سپيده دم به راز و نياز مىپرداخت. 7- در كنار كارهاى فرماندهى، براى افراد خود قرآن، دعاى كميل، دعاى ندبه و زيارت عاشورا را با صوتى دلنشين مىخواند.(6) چه فرقى مىكند با توجه به اين كه احمد عبداللّه زاده فرمانده بود، محوطه سپاه را خودش جارو مىكرد وقتى همسرش از او پرسيد: چرا شما اين كارها را انجام مىدهيد؟ گفت: فرقى نمىكند، من از اين كار لذت مىبرم. هم رزم شهيد مىگويد: در زمانى كه احمد معاونت سپاه را به عهده داشت، از هيچ كارى دريغ نمىورزيد. زمانى سپاه نمايشگاه بزرگى در سطح شهر برگزار كرد. ديدم ايشان دائم در فعاليت است و عرق از صورت سوختهاش مىچكيد. ناگهان متوجه شدم احمد در حال شست و شوى دستشويى نمايشگاه است. فرمانده سپاه با ديدن اين صحنه از يكى از بسيجيان خواست به او بگويد كه اين كار را به يكى از برادران وظيفه محول كند. آن برادر رفت ولى موفق نشد نظر احمد را جلب كند. احمد در پاسخ به درخواست او گفته بود: چه فرقى مىكند؟ هر كس كه مىخواهد بشويد، با من كه فرق نمىكند.(7) مظلوميت بابايى زمانى تيسمار شهيد عباس بابايى سر آب انبار رفت و ديد آب انبار را خزه گرفته است. به شهيد ياسينى گفت: برادر، اين خزهها را پاك كنيد تا پرسنل آب تميز بخورند. دو هفته بعد كه بازگشت، متوجه شد هنوز خزهها برداشته نشده است، به شهيد ياسينى محكم گفت: پس برادر، چرا اين خزهها برداشته نشد؟ ياسينى گفت: تيسمار، اين كار را به مناقصه گذاشتيم، موفق نشديم، چون قيمتها خيلى بالاست. بابايى گفت: مناقصه چيه، زنگ بزنيد خدمات. وقتى نيروهاى خدمات آمدند، عباس از استوار خدمات پرسيد: از خدمات آمديد استوار؟ استوار كه فكر كرد عباس سرباز است، گفت: بله سرباز، كار چيه؟ تو مىدونى؟ عباس گفت: بله، بياييد تا كار را برايتان بگويم. عباس خواست سوار اتوبوس خدمات، قسمت جلو بنشيند كه استوار گفت: بلند شو، بلند شو برو عقب، جاى تو اينجا نيست! عباس گفت: چشم. و رفت عقب اتوبوس نشست. استوار پرسيد: كجا برويم؟ عباس او را راهنمايى كرد. وقتى به محل مورد نظر رسيدند، عباس با سربازها مشغول تميز كردن خزهها شدند. بعد از يك ساعت كار، خسته شدند. عباس هم خسته شده بود. براى همين به استوار گفت: جناب استوار، خسته شديم. استوار عباس را تهديد به اضافه خدمت كرد. ناگهان شهيد ياسينى از راه رسيد و به عباس احترام نظامى گذاشت. استوار از رفتار ياسينى كه فرمانده پادگان بود، شگفت زده شد. ديد او در مقابل عباس ايستاده و به او سلام نظامى مىدهد. براى همين به راننده شهيد ياسينى مىگويد: رضا، جناب سرهنگ به چه كسى احترام گذاشت؟ راننده گفت: به عباس بابايى. استوار تا اين حرف را شنيد، از خجالت و ترس پا به فرار گذاشت. اما عباس داد زد: بَبَم جان، بيا سوتت را بزن، اضافه خدمت و زندانى چى ميشه؟ بيا سوتت را بزن. گفتنى اين كه استوار مزبور حين كار هى سوت مىزد و با سوت او دلوهاى لجن از آب انبار بيرون كشيده مىشد.(8) آتش كار ساز محمد هيچ كس در لشكر عاشورا نمىدانست محمد حشمتى با توپ ضدهوايى آشنايى ديرينه دارد. نزديك بانه كه مستقر بوديم، محمد فرمانده دسته آرپىجى زنها بود. ناگهان هواپيماهاى دشمن بر فراز آسمان بانه ظاهر شده، بمبهاى خود را فرو ريختند. و بر اثر آن عدّهاى به شهادت رسيدند. البته توپهاى ضدهوايى با آنها به مقابله برخاستند ولى هواپيماها به سوى آنها حمله برده و آتش توپها را خاموش ساختند. و مجدداً به سوى بچهها يورش آوردند. در آن هنگام محمد حشمتى به سوى يك توپ ضدهوايى دويد و با آتش كارساز خود يكى از هواپيماها را منهدم ساخت. با سقوط آن هواپيما، هواپيماهاى ديگر گريخت. چند روز بعد فرمانده لشكر مهدى باكرى سراغ محمد را گرفت. محمد يكى از گمشدههاى حاجى بود و از آن لحظه به بعد محمد را به عنوان جانشين فرمانده گردان پدافند هوايى برگزيد.(9) وارد مجلس نشدند اولين نوحهاى كه خدمت امام خواندم، نوحه «اى شهيدان به خون غلتان خوزستان درود» بود. هنگامى كه مشغول خواندن اين اشعار بودم، امام(ره) مىخواستند داخل شوند كه متوجه شدند مشغول خواندن هستم. براى همين پشت در ماندند و وارد مجلس نشدند تا مردم بلند نشوند و مجلس به هم نخورد. ديده بودند ايشان كنار در نشسته و گوش مىكنند و وقتى درباره شهدا مىخواندم، گريه مىكردند.(10) پىنوشتها: 1. راوى: آيت اللّه جوادى آملى، نمايشگاه آب، آئينه، آفتاب، به نقل از سرداران ولايت مدار، ص 38. 2. راوى: حجةالاسلام و المسلمين احدى، نمايشگاه آب، آيينه، آفتاب به نقل از سرداران ولايت مدار، ص 36 و 37. 3. راوى: سردار محمد كوثرى، ر.ك: معبر، ش 5، ص 14. 4. راوى: احمد فروزنده، ر.ك: كوچ غريبانه، ص 146. 5. راوى: هدايت اللّه فنى برادر شهيد، ر.ك: كوچ غريبانه، ص72. 6. ر.ك:خاكيان افلاكى، ص 135 – 133. 7. ر.ك: فرهنگنامه جاودانههاى تاريخ، دفتر 9، ص 791. 8. راوى: امير على اصغر مطلق، ر.ك: امتداد، ش 18، ص 39. 9. راوى: الياس بابازاده، ر.ك: گلهاى عاشورايى، ج 2، ص 55 و 56. 10. راوى: آهنگران، ر.ك: امام و دفاع مقدس، ص 6.
انتصاب على عليه السلام به رهبرى جامعه
انتصاب على(ع) به رهبرى جامعه قسمت اول فاطمه وثوقى اينك فريضه حج پايان يافته و زائران خانه خدا به سوى بلاد دور و نزديك در حال حركتند، شتران آرام آرام بانواى دلسوز آواز (هدى) و زنگولههاى طنين اندازد در ميان صحراى سرزمين و بيابانهاى خشك و سوزان “غدير خم” طى طريق مىنمايند و به چهارراه جدايى و خداحافظى با رسولخدا(ص) نزديك مىشوند. روز پنجشنبه سال دهم هجرت است. درست هشت روز از عيد قربان مىگذرد. ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر خدا(ص) به همراهان داده مىشود. مسلمانان در پيشاپيش قافله خبر توقف را به ساير مسلمانان عقب مانده رساندند. خورشيد از خط نصف النهار گذشت، صداى مؤذّن پيامبر خدا براى دعوت به نماز بلند شد، مردم به سرعت آماده نماز شدند و هوا به قدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را بر زير پاى خود پهن نمايند. نه سايبانى به چشم مىخورد و نه سبزه و گياهى. نماز ظهر به اتمام رسيد، مسلمانان براى مهيا كردن خيمه گاهى جهت پناه گرفتن از حرارت آفتاب بپا خاستند اما دستور توقف دوباره رسيد. دلها در التهاب بود. و ديدگان منتظر، همه متعجب از اين دستور ناگهانى. آيا امر مهمى اتفاق افتاده است كه رسولخدا، چنين مردم را در هواى گرم و طاقتفرسا به توقف امر نمودهاند سرانجام انتظار به پايان رسيد. جهاز شتران به روى هم انباشته شد تا منبرى درست شود. يگانه سفير الهى بر فراز منبر رفتند وزبان به حمد و ثناى پروردگار گشودند ناگهان خبرى بند از دلها پاره كرد: «به همين زودى من دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مىروم. من مسؤولم، شما هم مسؤوليد. (اى مردم) شما درباره من چگونه شهادت مىدهيد! مردم يكصدا بلند گفتند: «نشهد انّك قد بلّغت و نصحت و جهدت فجزاك اللّه خيراً.»(1) ما گواهى مىدهيم تو وظيفه رسالت را ابلاغ كردى و شرط خيرخواهى را انجام دادى و آخرين تلاش و كوشش را در راه هدايت ما نمودى، و خداوند ترا جزاى خير دهد.» فرمود: «خداوندا گواه باش»!… اى مردم! صداى مرا مىشنويد؟…گفتند: آرى و به دنبال آن سكوت سراسر بيابان را فرا گرفت جز صداى زمزمه باد چيزى شنيده نمىشد، فرمود: «اكنون بنگريد با اين دو چيز گرانمايه و گرانقدر كه در ميان شما به يادگار مىگذارم چه خواهيد كرد؟»(2) سؤال شد كدام دو چيز گرانمايه يا رسول اللّه؟ حضرت فرمود: «اول ثقل اكبر (كتاب خدا)ثقل دوم خاندان منند، خداوند به من خبر داده، كه اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در بهشت به من بپيوندند.»(3) كم كم همهمه در ميان مردم بلند شد، چگونه اين امر مهم مىباشد! كه مىبايد در ميان اين صحراى سوزان و… بايد به شنيدن آن گوش جان بسپاريم. ناگهان مردم ديدند پيامبر خدا(ص) به اطراف خود نگاه كرد. گويا كسى را جستجو مىكند و همينكه چشمش به على(ع) افتاد خم شد و دست او را گرفت و بلند كرد. اين جا بود كه تعجب همگان افزون گشت. سفير الهى با صداى رساتر و بلندتر فرمود: «ايّها الناس من اولى الناس بالمؤمنين من انفسهم؛ چه كسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!» گفتند: خدا و پيامبر او داناترند. فرمود:خدا، مولى و رهبر من است و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم و سپس فرمود: «فمن كنت مولاه فعلى مولاه» اين سخن را سه بار تكرار فرمود و فرمود: «اللّهم وال من والاه و عاد من عاداه…» و سفارش فرمود كه حاضرين به غائبين برسانند. آنچه را كه امروز ديده و شنيدهاند.(4) هنوز صفوف جمعيت از هم متفرق نشده بود كه آيه اكمال دين از سوى خداوند نازل شد «اليوم اكملت لكم دينكم…»(5) امروز دين شما كامل شد. دينى كه نويد جهانى و ابدى دارد مىبايست ضمانت اجرايى داشته باشد. مجرى ملكوتى براى اجراى قوانين الهى داشته باشد. تا اينكه دين خاتم به اقصى نقاط جهان برسد، بنابراين آيهاى ديگر خبر از استحكام دين به همراه يأس كافرين را براى امت نويد داد. «اليوم يئس الّذين كفروا من دينكم». غوغايى در ميان مردم به پا شد، بسيارى غرق شادى شدند و براى عرض تبريك خدمت مولاى متقيان هجوم آوردند، در اين ميان عدّهاى با كوله بار غم چهره خود را مجبور به شادى كردند و تبريك گفتند. اما بعد از رحلت رسول مكرم اسلام، تاريخ در مورد اين افراد به قضاوت نشست ما نيز در اين نوشتار كوتاه دعوت به نظاره و قضاوت مىنمائيم. كه چرا مىبايد اميرمؤمنان براى رهبرى آينده جهان اسلام انتصاب و انتخاب مىشد در اين نوشتار بحث از كلام و ساير استدلالهاى رايج نيست. بلكه سخن از شايستگى و توانمندى، مديريت ممتاز، رهبرى مدبرانه و… مىباشد. تاكنون كسان بسيارى در جهان داعيه حقوق بشر بوده و در اين راه تلاش نمودهاند، اما تئورى آنها نه تنها در عصر خويش نهادينه نشد و بلكه با رفتن آنها، تئورى نظرى و عملى آنها نيز به بايگانى تاريخ سپرده شد. چرا كه آنها نه بشر را مىشناختند و نه حقوق بشر را. به دليل آنكه، آنان سازندگان روح و جسم بشر نبودهاند و از طرفى خود نيز در چنگال ماديات گرفتار بودند و هستند. وابستگىها و دلبستگىهاى مادى نيز فراتر از آن است كه مجال شناخت انسان و حقوق انسانى را به آنان بدهد. علاوه بر اينها آن افراد نمىتوانند درك كنند كه هدف از خلقت انسان چه بوده آنها معناى بلند و عميق «خليفة اللهى» بودن را درك نمىكنند. شناخت انسان، شخصيتى ملكوتى مىطلبد كه به جز خدا وابستگى و دلبستگى نداشته باشد تا بتواند مردم و خواستههاى روحى و جسمى آنان را بهتر بشناسد و درك كند. رويكرد اسلامى امت جسم و پيكر واحدى است كه رهبر بايد همه اعضاى آنرا آنطور كه لازم است نگهدارى كند تا همگان در سلامت و امنيت ملى، فردى، اجتماعى و رفاه نسبى بسر ببرند، تنها چنين انديشهاى مىتواند جامعه توحيدى را استوار و متحد بر حول محور ديندارى بچرخاند و با برپايى اركان عدالت در همه زمينهها، با برنامهريزى منظم و منسجم و سازماندهى معقول و مطلوب جامعه را در جهت اصلاح و رفاه و سعادت پيش ببرد و براى عمران و آبادانى در جامعه دينى انگيزش لازم و كافى را در قلوب مردم ايجاد نمايد. هدف نهايى از انتصاب مولاى متقيان در رأس امور مسلمانان دستيابى به اهداف نهايى مورد نظر الهى بود. كه اميرمؤمنان با شناخت دقيق و كامل از سرشت انسانها و با توجه عميق به نياز فردى و اجتماعى آنها زمينه ساز رسيدن امت به آن اهداف متعالى باشد. در اين راستا عملكرد بىنظير اميرمؤمنان نشانگر و گوياى شفاف اين هدف عالى بود كه در سنين ميان سالى «نان خشك را با زانوى خود مىشكست و ميل مىكرد» بدين گونه شايستگى و بايستگى رهبرى خود را به مردم القا مىنمود. كه رهبر مىبايد در رديف فقيرترين آحاد جامعه و به شيوه آنها زندگى كند تا اينكه هم مايه قوت قلب آنها بوده و هم تكيه گاه آنها باشد. بنابراين عقيده بود كه امام متقين به ايجاد زمينههاى هدايت و رفع موانع هدايت پرداختند و به اصلاحات بنيادين همت گماشتند. براى شناخت كافى از سيره علوى بايد با اميرمؤمنان زندگى كرد، بايد على را درك نمود، بايد با او در شبهاى تاريك نخلستان هم آواز شد، تا فهميد كه او چه مىگويد و چه مىكند. هر روز كه مىگذرد چشمان بى فروغ و كم سوء دلهاى مالامال از غم و اندوه، پيكرهاى نحيف از ستم زور مداران، شخصيتهاى ترور شده انسانى، هويت تاراج رفته، كرامتهاى مسخ شده و همه يكصدا، خسته از «ايسم ونيسم»هاى پرطمطراق و سازمانهاى عريض و طويل حقوق بشرى، عدالت علوى را مىطلبد. در اين نگارش به دو محور رفع موانع و ايجاد زمينه هدايت كه جزو اساس حقوق بشر در هر عصر مىباشد، پرداخته مىشود. به اميد آنكه راه گشاى مديريت نسل جوان باشد. 1- برچيدن موانع اجراى عدالت اجتماعى براى رهبرى جامعه، آنهم در قلمرويى به وسعت تمامى جهان، علاوه بر ايمان و تقوا، اخلاق و رفتار شايسته،به يك برنامهريزى كارشناسى شده، منظم و جامع نيازمند است كه توأم با آگاهى و تخصص و تعهد لازم با صبر و پايدارى در اجراء آن برنامه، به انجام وظيفه بپردازد. با توجه به دوران زمامدارى ويژه اميرمؤمنان كه يك دگرگونى معنوى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى و عقيدتى كه ميراث خلفاء گذشته بود و بر جامعه دينى آن عصر حاكم بود. ايجاد زمينههاى هدايت، نياز فورى به اصلاح جامعه در همه ابعاد ذكر شده احساس مىشد. تا اينكه از يك سو جامعه را اصلاح كرده از سوى ديگر خلأهاى موجود را پر نموده و نيز جبران خسارتهاى مادى و معنوى و عقب ماندگيهاى گذشته را كرده و علاوه بر اينها مىبايست جهان اسلام را در برابر خطر بزرگ و جدى، كه از جانب دشمنان داخلى و خارجى تهديد مىشد، حفظ و تقويت نمايد. بر مبناى عوامل ذكر شده امام بزرگوار بر اساس يك وظيفه الهى بر آن شدند كه دست به يك سرى اصلاحات اساسى و گسترده بزنند. بنابراين امام ابتدا(چه در دوران سكوت و بردبارى و چه در دوران حكومتش) به رفع موانع هدايت پرداختند. و به طور طبيعى در اين راستا موانع بزرگ و كوچك چون، شعله ور شدن احقاد بدريه، خيبريّه.. و جنگهاى داخلى و خانگى، جمل و صفين و نهروان و اعتراض به تقسيم بيت المال و شيوه تقسيم عادلانه و ندادن امتيازهاى طبقاتى كه در زمان خلفاى گذشته رايج بود، سد راه اصلاحات مولاى متقيان بود اما امام مقتدر على رغم وجود همه اين مشكلات به راه خود ادامه دادند هرچند مشكلات موجود و مشكلات ساختگى مانع روند سريع اصلاحات شدند اما آن حضرت توانستند به يارى خداوند بزرگ و ياران دلسوز كه كارگزاران و عمال حكومتى ايشان بودند جامعه را به سوى يك آرامش نسبى و رفاه ابتدايى برسانند و تا آنجا پيش رفتند كه با اطمينان خاطر مىفرمودند: «اكنون در سرزمينهاى تحت نفوذ من همه اقشار مردم از يك نان گندم مطلوب استفاده مىكنند. شاهد بر ادعاى امام كسانى بودند كه با پاى برهنه و جان بازى، پاى ركاب حضرتش شمشير مىزدند و امضاء سند افتخارآميز حكومت علوى زمانى بود كه محرومان و كودكان فقير، بى سرپرست با جامهاى شير (كه سهم خودشان بود) به صف انتظار پشت در خانه اميرمؤمنان جمع شده بودند. آنها يگانه مدافع حقوق بشر را به خوبى شناخته بودند، آنها خليفه مسلمين را بر كنار سفره تهى از نان روزانه مشاهده كرده بودند، آنها همكارى و مشاوره على (ع) را در دوران سكوت و بردبارى شنيده بودند كه چگونه براى احقاق حق و احياء اسلام نوپا با خلفا همكارى مىكرد تا اينكه آنها از عهده اداره امور مسلمين برآيند. آنها شنيده بودند كه مولاى متقيان مىفرمايد: «تا زمانيكه تنها به من ستم شده باشد تحمّل مىكند و دم برنمىآورد. تا اينكه دشمنان اسلام دندان طمع براى بلعيدن اسلام تيز ننمايند.» آنها ديده بودند حكومت علوى زمانى تشكيل شد كه حوزه اعتقادى و فرهنگى دين دستخوش انحراف و استحاله فرهنگى بود. و در رأس امور دينى «احكام دينى» كعب الاحبارها و تيم دارها و…اسلام برگرفته از تورات تحريف شده به مسلمانان نسل جديد و نسل حاضر تعليم مىدادند. حال امام چگونه و به چه روشى بايد اين موانع را از سر راه بردارد تا اينكه دست مردم به سرچشمه نور برسد؟ الف – رفع جهالت و غفلت در مورد برچيده شدن عوامل و موانع هدايت ابتدا بايد به جهالت مردم اشاره نمود. كه دراثر نهادينه نشدن ايمان و عدم شناخت صحيح از مبانى اسلام و نگرش تك بعدى به اسلام از جنبه (عبادى و جهادى) فرهنگ اجتماعى و سياسى مردم آن عصر نه تنها رشد نيافته بود، بلكه در حد نياز آن روز مردم نيز نبود. بنابراين امام بزرگوار با ايراد خطابههاى هشدار دهنده و روشنگرانه مردم را متوجه شناخت وجود انسان و حقوق انسانى خود كردند و با آموزش حدود حق و باطل مردم را براى احقاق حق دعوت نمود و خود پيشاپيش مردم و بلكه در اكثر موارد جلوتر از مردم حركت كردند. از آنجا كه بر اثر انحراف از مسير اصلى اسلام مردم، دوباره به عهد جاهليت بازگشته بودند و آداب و رسوم قومى و قبيلهاى در ميان آنان شايع شده بود. مىفرمودند: «آگاه باشيد شما از ريسمان طاعت و پيروى كه همان ريسمان نجات است، دست كشيديد و قلعه محكم و استوارى را كه خداوند به دور شما كشيده بود، با بازگشت به ارزشهاى جاهليت گسستيد. هيچ ارتباطى با اسلام نداشته، از ايمان بهرهاى نبردهايد وجز نامى از آن نمىشناسيد.»(6) دورى از اسلام ناب تا به آنجا رسيده بود كه (مالك بن انس) از قول عموى خويش و او از پدرش نقل مىكنند كه مىگفت: «بين آنچه امروز انجام مىدهند با آنچه در صدر اسلام انجام مىگرفت هيچ شباهتى نمىبينم مگر در اذان نماز!»(7) «حسن بصرى» مىگويد: «اگر اصحاب رسول خدا امروز در جمع ما حاضر شوند هيچ يك از رفتارهاى ما را مطابق موازين اسلام نخواهند يافت، مگر قبله را.»(8) امام با بصيرت الهى خود مشعل هدايت را در حال افول مىديدند و افقهاى دور و نزديك را مه آلود مشاهده مىنمودند بنابراين اولين گام اساسى در راستاى هدايت را توجه و آگاهى مردم از معارف دين مىدانستند بر اين امر تأكيد فراوان داشته و همت گماشتند كه شخنان گهربار ايشان در نهج البلاغه و ساير كتب حديثى نقل شده از اهل سنت و تشيع، شاهد گوياى اين مطلب است. بعد از آگاهى و اطلاع رسانى امكان تشخيص حق و باطل و عدالت و تبعيض و… در ميان مردم رو به فزونى نهاد. بطوريكه مردم در كمال امنيت اعتراض خود را آشكارا بيان مىنمودند و از عملكرد ناقص و معيوب كارگزاران حكومتى به خليفه مسلمين شكايت مىنمودند. در عصرى كه مردم به سوى جهالت كشانده شده بودند وجود افراد آگاه انگشتشمارى نظير (ابن مسعود،سلمان و ابوذرها) در مقابل تهديد و شكنجه و تبعيد. نمىتوانستند ياراى مقابله داشته باشند. جوّ حاكم سبب شده بود كه تنها در موارد ويژه از وجود پر بركت اميرمؤمنان براى رفع گرفتارى امور حكومت و اجراى حدود الهى، استفاده گردد. اينگونه بود كه زمينه حكومت «معاويهها» فراهم گشت و مردم شام جز اسلام (معاويهاى) را نمىشناختند و به همين علت براى جنگ با پسر پيامبرشان صفآرايى كردند. بنابر نقل تاريخ «تا زمانيكه اسراء اهل بيت» پيامبر خدا(ص) وارد شام شدند و راز بنى اميه را فاش كردند مردان فرهيخته شامى اعتراف كردند به اينكه: «تاكنون ما نمىدانستيم پيامبر خدا به غير از بنى اميه وارثى هم دارد.»(9) با توجه به مطالب ذكر شده تنها راه بازگشت مردم به سوى اسلام ناب شناخت عالمانه و محققانه توسط يگانه رهبر فرزانه شان بود. هنگامى كه اندك اندك افقهاى روشن به روى مردم گشوده شد و مردم قدرت درك و فهم پيدا كردند از آن حضرت سؤال كردند: «چرا امور كشور براى خليفه اول و دوم هموار بود. ولى براى شما چنين نيست؟ آن حضرت در جواب فرمودند: (براى اينكه آنها براى افرادى نظير من حكومت مىكردند كه مصلحت اسلام را در نظر داشتم و آرزوى جهانى شدن اسلام را و براى همين منظور تمام سختيها و مظلوميت را تحمل مىكدرم. و بى عدالتى را در حق خودم و خانوادهام ديده و دم برنياوردم اما شما اينها را نمىدانستيد.) براى همين امور براى آنها هموار بود. ولى من براى افرادى نظير تو حكومت مىكنم. لذا همه چيز بهم ريخته و مضطرب است.»(10) جهالت مردم به حدى رسيده بود كه با وجود مشاهده اميرمؤمنان در پيشاپيش لشكر براى مقابله با دنيا گرايان فريب خورده، در كمال شگفتى از امام سؤال كرد: اگر اينان به دعوت صلح تو راضى نشوند چه خواهى كرد. امام فرمودند: جنگ، مرد شيعه با ناباورى گفت: مگر ممكن است طلحه و زبير باطل باشند و حضرت پاسخ دادند: «تو مرد را به حق مىشناسى يا حق را به مرد. (حق) خود ملاكى است كه بايد آنرا شناخت و رجال را با آن سنجيد.»(11) پىنوشتها: 1. تفسير نمونه، ذيل آيه 67 سوره مائده. 2. همان، آيه 3 سوره مائده. 3. همان. 4. همان. 5. سوره مائده، آيه 3. 6. آموزش عقايد جمعى از نويسندگان، ج 2، ص 351. 7. همان، ص 352. 8. همان. 9. قيام حسين عليه السلام، دكتر جعفر شهيدى، ص 95. 10. همراه با راستگويان دكتر محمد تيجانى سماوى، ترجمه سيد محمد جواد مهرى، ص 191. 11. ناكثين، قاسطين، مارقين، دكتر شريعتى، ص 206.
عظمت عاشورا
علت عظمت عاشورا غلامرضا گلى زواره مفهوم عزّت واژه عزت و صفت عزيز در فرهنگ اسلامى معناى خاصى دارد كه با آنچه در بين مردم متداول مىباشد، متفاوت است. عزّ در اصل به مفهوم شدت غلبه و توانايى است و عزت رفعت و قوّت را مىرساند چنانچه عزيز از صفات الهى و اسماء حسنى مىباشد يعنى خدايى كه بر همه چيز غالب است (1) و قاهر و غالبى كه در هيچ شرايطى مقهور و مغلوب نمىگردد.(2) اصل عزت، شدت، استحكام نفوذ پذيرى را نيز به ذهن متبادر مىنمايد و انسانى كه از اين خصلت برخوردار است با مناعت طبع و عزت نفسى كه دارد تن به امور ذلتآور نمىدهد.(3) عزت در زبان فارسى به معنى سرافرازى، بزرگوارى، كرامت انسانى، ارجمندى و شرافت و ذلّت ضد آن مىباشد، همچنين كسى كه ديگرى را بسيار دوست دارد مىگويد: او عزيز من است و آنچه مورد علاقه آدمى باشد چنين حالتى دارد، اما در فرهنگ قرآن و عترت، عزيز به كسى مىگويند كه در زندگى شكستناپذير است، بر تمامى قدرتها غلبه يافته و پيروزى را بدست آورده است، عزتمندى مردم يعنى آن كه در برابر هر منطقى و هر حركتى صلابت دارند و قوى هستند. عزت در آدمى صفتى است قريب به حالت تكبر كه اولى پسنديده و دومى مذموم است. عزت، شناخت مرتبه راستين و واقعى هر كسى و قرار دادن خويشتن در جايگاهى كه بايد قرار گيرد و ارج نهادن به چنين منزلتى كه با اهتمام و گام نهادن در طريق فضيلت بدست آمده است، مىباشد. اما تكبر نوعى جهالت نسبت به موقعيت خويش بوده و فردى كه به چنين صفتى مبتلا مىگردد خود را در مقامى برتر از ديگران قرار مىدهد، بدون آن كه شرايط، شايستگى و توانايى آن را داشته باشد.(4) روايت كردهاند: يكى از جاهلان خطاب به حضرت امام حسين (ع) عرض كرد: در روش تو نوعى تكبر مشاهده مىكنيم؟ آن فروغ شهادت در پاسخ به وى فرمود:بل فىّ عزة، بلكه در وجود من عزت مىباشد، آن گاه امام اين آيه را تلاوت فرمود: «فللّه العزة و لرسوله و للمؤمنين »(5) عزت مختص خداوند، رسولش و مؤمنان است.(6) پرتوى از عزت الهى عزت از باب استعمال در معانى، به مفهوم غلبه، صعوبت، حميّت، غيرت و نفوذ ناپذيرى به كار مىرود.(7) از نظر قرآن خداوند عزيز است ذاتى مىباشد كه هيچ چيزى بر او غالب نبوده و اوست كه قاهر بر تمامى امور مىباشد و هر عزيزى در برابر قدرت الهى ذليل مىباشد چرا كه تمامى موجودات هستى، محتاج فيض الهى هستند و مالك چيزى براى خود نبودهاند مگر آن كه پروردگار متعال به دليل لطف و رحمتى كه نسبت به آنان اعمال نموده، بهرهاى از عزت خويش را به آن موجودات تفويض نموده است.(8) از آيه: «من كان يريد العزة فللّه العزة جميعاً»(9) بر مىآيد كه عزّت نزد خداوند است و هر كس طالب آن مىباشد بايد از او بخواهد، زيرا عزت با اصالت مختص ذات پاك اوست و هيچ موجودى بالذات چنين ويژگى را ندارد. در قرآن نود و دو بار از خداوند با صفت عزيز ياد شده است و بر اين اساس او شكستناپذير مطلق مىباشد چنانچه در اين كلام الهى مىخوانيم: «و له الكبرياء فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم»(10) يعنى در آسمانها و زمين بزرگى از آن اوست و او خدايى شكستناپذير و حكيم است. قرآن مجيد كه مبدأ و منشأ صفات نيك و خصال پسنديده را آفريدگار متعال مىداند در اين آيه و آيات متعدد ديگرى به صراحت و با تأكيد، قدرت و غلبه را از آن «الله» شمرده است. در آيات پايانى سوره حشر نيز عزّت و عظمت و كبريايى پروردگار با شكوه و بلاغتى تمام شايسته مقام ربوبى وصف گرديده است. انسان بطور غريزى و فطرتى و بر اساس سرشت ملكوتى خواهان ترقى و عزت است اما گاهى براى كسب اين مقام معنوى و رتبه عرشى به خطا مىرود و به چيزى دست مىيابد كه عزت نيست بلكه ذلت است و همچنين گاهى به گروهها و افرادى مراجعه مىكند كه عزتى به دست آورد در حالى كه عزتى نزد آنان وجود ندارد كه به وى دهند. قرآن به روشنى اين موضوع را بيان مىكند: «الّذين يتّخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ايبتغون عندهم العزة فإنّ العزة للّه جميعاً(11)»؛ آنانى كه غير از مؤمنان، كافران را دوستان خود مىگيرند، آيا سربلندى را نزد آنان مىجويند(اين تصورى باطل است) چرا كه عزت همه از آن خداوند است. بنابراين قرآن عزت و قدرتى را كه توأم با تحقير فرد يا اجتماع اسلامى در برابر كافران سلطه جو و مستكبر، باشد باطل مىداند و مؤمنين و پيروان واقعى خود را از دوستى و ابراز ارادت نسبت به استيلا طلبان نهى مىكند و دشمنى مخفى مخالفان را آشكار مىنمايد.(12) قرآن به مسلمانان هشدار مىدهد كه هيچ سرافرازى خود را حتى در امور سياسى و اقتصادى در اتكا و اميد به كافران كه دشمن اسلام و مسلمين هستند جستجو نكنند، زيرا رفتارشان ثابت كرده كه در خصوص اهل توحيد و پرهيزكاران دلسوز و خير خواه نبودهاند و هميشه در صدد آن بودهاند كه از موضع تفوّق و استكبار سخن گويند و نظر خود را تحميل نمايند. انسان مسلمان بايد عزّت را از درگاه حق بخواهد، آبرو و شخصيت خويش را صيانت نمايد. در برابر صاحبان زر و زور و تزوير كرنش نكند و بداند كه با خو گرفتن به اخلاق الهى بر اساس سخن معصوم (تخلقوا با خلاق اللّه(13)) مىتواند عزت را بدست آورد، اگر نورى از عظمت حق در وجود آدمى روشن شود و نسبت به تثبيت آن گونه عزّت در پرتو بندگى خالصانه خداوند، ترك رذايل و روى آوردن به فضايل بدست مىآيد، بنده خاص خداوند نه اسير هوسهاى آلوده و تمايلات نفسانى مىگردد و نه خود باخته قدرتهاى پوشالى مىشود. به همين دليل امام صادق(ع) فرمودهاند: بدان كه به راستى عزت ندارد آن كه در برابر خداوند خوارى نكند و آن كه براى حق تواضع نمايد رفعتى بدست نخواهد آورد.(14) در فرهنگ اهل بيت (ع) نيز به مؤمنان اجازه ذلت و خوارى داده نشده است و اصولاً كسى كه نفس خود را ذليل نمايد نه تنها به خيرش اميدوارى نيست، بلكه احتمال دارد نقشههاى توأم با شرارت بار براى ديگران به اجرا گذارد. بدين ترتيب بايد تلاش انسان در جهت عزت بخشى و كسب اين خصلت در پرتو عبوديت الهى باشد تا از سقوط و تباهى رهائى يابد و به سعادت دنيوى و اخروى دست پيدا كند، عزت و عظمت معنوى و فكرى از برترىهاى عبادى و علمى سرچشمه مىگيرد و دشمنان اسلام و مؤمنين، هر قدر در برخى فنون و علوم مهارت هايى كسب كرده باشند در برابر قدرت و حكمت و علم الهى عاجزند و قابل اعتماد و اتكا نمىباشند و البته اين موضوع منافاتى با بهرهگيرى علمى و فنى از آنان ندارد بلكه منظور غفلت از ياد خداوند و ايجاد ارتباط صميمى با اهل كفر و نفاق است. حضرت امام حسين عليه السلام در دعاى عرفه، خداوند را چنين مخاطب قرار مىدهد: «يا من خص نفسه بالسّمو و الرّفعة فاولياؤه بعزته يعتزّون» يعنى :اى آن كه ذات خود را به رفعت و علو و عظمت مخصوص گردانيدى و دوستان خويش را به عزت خود، عزيز ساختى. شكوفههاى شكوهمند حضرت على (ع) كه در آغوش پر مهر خاتم رسولان پرورش يافت و با كوششهاى تربيتى آن خاتم رسولان از هر جهت به عنوان شخصيتى شايسته و لايق، قلههاى كمال و حكمت و فضيلت را پيمود، بر اثر اين پرورشهاى ژرف و عالمانه رسول اكرم(ص) نمونه و برگزيده مكتب اسلام و سرآمد همگان در عصر پيامبر به شمار آمد و يگانه فرد مورد اعتماد و نخستين حامى مصطفاى پيامبران گرديد، انگيزه امير مؤمنان(ع) در همگامى با آخرين فرستاده الهى، ايمان به خداست و عشق سوزان تمام وجودش را احاطه كرده است، او از كودگى براى صيانت از اسلام و حمايت از خاتم رسولان لحظهاى با دشمنان كوتاه نيامد و به هيچ عنوان با اهل عناد سازش نكرد و عزت و عظمت خويش را در عبوديت حضرت حق و فداكارى در راه توحيد جستجو نمود. آن حضرت در سيره تربيتى خويش به تكريم فرزندان خود مبادرت كرد و راه و رسم عزت و اقتدار معنوى را به آنان آموخت، آن امام مؤمنان براى آن كه كرامتهاى انسانى را در اولاد خويش تقويت كند در حضور مردم از فرزندان خويش پرسشهاى علمى مىنمود و پاسخ سؤالات افراد را به آنان محوّل مىفرمود. روزى امام على(ع)، از امام حسن و امام حسين (ع) در چند موضوع سؤالاتى كرد و هر يك از آن دو بزرگوار با جملاتى كوتاه، جواب هايى حكيمانه و خردمندانه دادند، سپس حضرت على(ع) متوجه شخصى به نام حارث اعور، كه در مجلس حاضر بود گرديد و فرمود: اين سخنان حكيمانه را به فرزندان خود بياموزيد زيرا موجب تقويت عقل، تدبير و رأى صائب آنان مىگردد.(15) اين رفتار مستقل و عزت نفس را در روحيه امام حسن(ع) و امام حسين (ع) ايجاد نمود و آن دو امام همام تحت اين تربيتها چنان شخصيتى را بدست آوردند كه رسول اكرم(ص) با اين دو عزيزش بيعت كرد با آن كه سن آن دو بزرگوار از شش سال كمتر بود.(16) در يك روز جمعه خليفه دوم بر فراز منبر بود، امام حسين(ع) كه دوران خردسالى را سپرى مىكرد وارد مسجد كرديد و خطاب به خليفه گفت: از منبر پدرم به زير آى. خليفه گريست و گفت: راست گفتى اين منبر از آن پدر توست نه پدر من! چون عدّهاى تصوّر مىكردند امام حسين(ع) در آن مجلس عمومى و در سنين صباوت به سفارش پدرش چنين اعتراضى را بر زبان آورده است و اين وضع مشكل آفرين خواهد شد. امام على كه در آن مجلس حضور داشت، از جاى برخاست و خطاب به حاضران فرمود: سوگند به خداوند گفته فرزندم از من نمىباشد. خليفه نيز قسم ياد كرد و گفت: يا اباالحسن راست مىگويى، من هرگز شما را در اظهارات فرزندت متهم نمىكنم، حسين را مىشناسم او شخصيت ممتاز و اراده مستقلى دارد و اين سخن برگرفته از تفكّر اوست.(17) عواطف رسول اكرم(ص)، بذرهاى عظمت امام حسن(ع) و امام حسين(ع) مورد توجه رسول اكرم(ص) بودهاند و شدت اشتياق پيامبر نسبت به اين دو فرزند موجب شده بود كه همگان آن دو كودك را تكريم كنند و دوست بدارند، بديهى است آن آخرين سفير الهى جويبارى از چشمه جوشان خويش را در وجود آن دو بزرگوار جارى و سارى مىديد كه اين گونه در برخورد با آن بزرگواران از خود محبت بروز مىداد و شديدترين عواطف را نثارشان مىنمود، آن پيامبر الهى با ديده درون و بصيرت باطن و از وراى زمان و مكان حقايقى را مشاهده مىكرد و با چشم دل مىديد كه فرزندانش براى بازگرداندن عزّت به اسلام و مسلمين كوشش مىكنند و در اين راه جانبازى مىنمايند. بيش از شصت تن از علماى اهل سنت با اندك اختلافى و با سندهاى گوناگون از رسول اكرم(ص) نقل كردهاند: «حسين منّى و انا من حسين»(18) از يعلى بن مرة نقل شده كه روزى ما را به همراه رسول خدا(ص) به صرف غذايى دعوت كرده بودند، هنگامى كه براى صرف غذا بيرون رفتيم ناگاه حسين(ع) را ديديم كه در راه بازى مىكرد، وقتى رسول خدا(ص) او را ديد، شتابان پيشاپيش مردم رفت و دستهاى خود را گشود تا آن فرزند را در آغوش گيرد ولى آن فرزند به اين سو و آن طرف مىگريخت و با اين كار خود تبسّم بر لبان پيامبر مىنشانيد تا سرانجام آن نبىاكرم(ص) امام حسين(ع) را در آغوش گرفت و يك دست خود را بر چانه او نهاد و دست ديگرش را بر سر آن طفل گذارد و سپس گونه بر گونهاش گذاشت و فرمود: «حسين منّى و انا من حسين احبّ اللّه من احبّ حسيناً الحسين سبط من الاسباط؛(19) حسين از من است و من از حسين هستم خداوند دوست بدارد هر كس كه حسين را دوست دارد، حسين سبطى از اسباط است.» عدهاى از مشاهير اهل سنت همچون نيشابورى در معرفة الحديث، محب الدين طبرى در ذخائر العقبى، دميرى در حياةالحيوان و علامه گنجى در كفاية الطالب و گروهى ديگر به سندهاى متعدد از ابى هريره روايت كردهاند كه رسول اكرم(ص) دست فرزندش «حسين» را در دستان مبارك خويش مىگرفت و او را روى پاها و سينه خويش بلند مىكرد و مىفرمود: «اللهم انّى احبّه فأحبّه و احبّ من يحبّه؛(20) خدايا من او را دوست دارم تو هم او را دوست بدار و دوست دار هر كس كه او را دوست دارد.» بديهى استكه اين ابراز عواطف از روابط عادى پيامبر و امام حسين(ع) فراتر بوده و در آن حقيقتى ژرف و جاويدان نهفته است خصوص آن كه حضرت محمد(ص) تأكيد مىفرمايند حسين از من است و من از اويم، اين نكته مؤيد اين واقعيت مىباشد كه امام حسين(ع) اوضاع نابسامان امت جدش را با قيام خويش اصلاح مىكند و عزت راستين را در اين قيام به پيروان حق اختصاص مىدهد و پيروزى واقعى را بدست مىآورد.او با ياران وفادار خويش كه عشق خدا در دل و شور جانبازى در راه حق را در سر داشتند شورى در تاريخ بشر درانداخت كه شهادت نام داشت و طنينى به نام عاشورا را در گنبد افلاك درافكند و با تقديم همه هستى خود و خاندان و يارانش در راه حق سرمشق گرديد براى همه رهروان طريق حقيقت. آن امام با اقدام به موقع و شجاعانه خويش پرده از سيماى كريه دستگاه فاسد بنى اميّه برافكند و پايههاى آن را متزلزل ساخت و گام اساسى را در راه عظمت اسلام و مسلمين برداشت و بنابراين به هدف اصلى خود كه حفظ عزت اسلامى بود، نائل آمد و اين مسايل بود كه رسول اكرم(ص) مىخواست با برخوردهاى عاطفى آن هم در حضور مردم به همگان ثابت كند كه تلاش و مجاهدت امام حسين(ع) مورد تأييد من است و همانگونه كه آن حضرت جامعه را از جاهليت و كفر و شرك رهانيد امام حسين(ع) مردم را از جاهليت اموى نجات داد و درس عزت، آزادگى و ايثار را به همه طالبان حق آموخت. با توجه به اين كه عزت مختص خدا و رسولش و مؤمنين است و از طرف ديگر قرآن مىفرمايد: «لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنه؛(21) قطعاً براى شما در زندگى رسول خدا(ص) سرمشق و الگوى نيكو خواهد بود.» و از سوى ديگر حضرت محمد(ص) اهل بيت(ع) خويش را الگوى كامل معرفى نمودهاند مشخص مىگردد كه هر كس طالب عزت الهى است در اين مسير بايد بر رسول او تأسى جويد و سيره آن حضرت و جانشينان او را در زندگى فردى، اجتماعى و عبادى و اخلاقى الگوى خويش قرار دهد تا با پيمودن اين راه معنوى به قله عظمت و عزّت گام نهد. مكتب كمالات و فضايل عالى هدف نهايى انسان رسيدن به كمالات عالى، پيوستن به عالم ملكوت و آراسته شدن به اخلاق الهى است، خداى متعال كشش و ميل به سوى اين هدف را در فطرت انسان قرار داده است. طريق وصول به اين كمال همان صراط مستقيم است كه درجات و مراتبى دارد و ميان مراتب آن پيوند و اتصال ناگسستنى مىباشد در اين طريق كسى مىتواند رهبر رهروان صراط مستقيم باشد كه خود اين مسير را پيموده و به هدف نهايى رسيده باشد و لازم است همواره در ميان انسانها چنين فرد برگزيدهاى كه در ارتباط مستقيم با جهان غيب و عالم ربوبى است وجود داشته باشد تا واسطه فيض ميان علم ربوبى و نوع انسانى گردد. امام فرد كاملى است كه به تمام عقايد و حقايق توحيد معتقد و به اخلاق و صفات كمالى آراسته است و همه كمالاتى كه از جانب خداى متعال اعطا شده و ممكن است در افراد تحقق يابد در شخص او صورت عينى به خود بخشيده است، امام مجراى فيوضات الهى و واسطه بين آدميان و عالم غيب است و پيشرو قافله سالار انسانيت مىباشد، چنين وجود مقدّسى با عالم غيب در ارتباط است و درهاى كمالات الهى به رويش گشوده است و تحت تربيت و هدايت و ولايت مستقيم پروردگار جهان زندگى مىكند. گرچه امامان معصوم(ع) همه از خاندان رسول اكرم(ص) و داراى قرابت نسبى با او هستند اما چنان نيست كه امامت همچون ميراثى به آنان برسد بلكه مطالعه در زندگى هر يك از آنان اين حقيقت را ثابت مىكند كه هر كدامشان به گواهى اعمال و رفتار و شخصيتشان داراى صلاحيت و شايستگى لازم براى احراز مقام امامت بودهاند، هر يك از آن وجودهاى مبارك برترين شخصيت زمان خود و يگانه روزگار خويش بودهاند به طوريكه بعد از گذشت قرنها نه تنها هنوز هم چون فروغى فروزان بر تارك تاريخ علم، حكمت، معرفت و معنويت مىدرخشد بلكه روز به روز بر پرتو افشانى آنان افزوده مىشود تا امامان برحسب شرايط زمان خود به انجام وظيفه خطير الهى خويش مبادرت كرده و در آن زمينه الگويى زنده و سرمشقى گويا براى امت اسلام گرديدهاند. حضرت امام حسين(ع) در شرايط خاصى زندگى مىنمود، پيروان اهل بيت(ع) در هالهاى از رنجها و فشار و اختناق، روزگار مىگذرانيدند، فضاى دنياى اسلام با تحريفات اموى آلوده شده و مقدمات بىدينى و شرك فراهم آمده بود، فرهنگ والاى قرآن و سنت نبوى در معرض تباهى و تحريف قرار گرفت، مشعل عدالت خاموش و ابرهاى تيره جهالت مانع تابندگى خورشيد علم و معرفت گشت و مردم به سوى جاهليت سوق داده شدند. اين گونه شرايط آشفته كه جامعه اسلامى را در باتلاق ذلت و حقارت و عقب افتادگى فرو برده بود موجب گرديد كه امام سوم به حركت بنيادى عاشورا دست بزند و پس از آن همه فساد و تباهى، موضع آن فروغ امامت در برابر دشمنان قرآن و رسول اكرم(ص) موضع قيام گرديد و امام حسين(ع) به سوى برپاكردن مشعل عزت آفرين عاشورا روان گشت تا در دل تاريكىها روشنى بيافريند و حماسهاى جاويدان را در تاريخ بشريت بنيان نهد و مكتبى را تأسيس كند كه به اعتلاى روحى انسانها منجر شود و در پرتو تربيتهاى حسينى، آدمى براى خود حرمت و عزت قائل شود و كرامت خويش را در همه حال حفظ كند و در برابر حوادث و ناملايمات شكستناپذير گردد و به صلابت و استوارى برسد، انسانى كه اين گونه خود را در چشمه پربهره عاشورا شستشو دهد هرگز به دنائت و فرومايگى تن نمىدهد و در برابر توان فرساترين مصائب مقاومت مىنمايد.اين گونه سربلندى و عزت را حضرت امام حسين(ع) در پرتو پرهيزكارى، عبادت و فداكارى بدست آورد و خداوند چنين صلابتى را به او تفويض نمود و آن امام هم به مشتاقان حق آموخت كه چگونه مىتوان به اين درجه استوار رسيد. فرهنگ عاشورا از ذلت و عزت چهره ديگرى نشان داد. بر سر هدف ماندن و در آن جان دادن عزت است، از هدف مقدس دست برداشتن و به دليل ترس از مرگ عقبنشينى كردن مساوى با ذلت مىباشد. مشكل اساسى بنى اميه در اين بود كه با امامى روبرو شدند كه نه مىتوانستند از راه تمايلات نفسانى در او نفوذ كنند و نه از راه لشكر كشى، قتل و غارت. سيد شهيدان، شدائد و سختىها را با سيمايى بشّاش و ابهت معنوى و اقتدارى روحانى استقبال مىكرد. پايدارى، استقامت، مناعت طبع و عزّت نفس او فوق العاده بود. آنگاه كه شمر بن ذى الجوشن با فرمانى شديد مبنى بر جنگ با امام يا تسليم مطلق او به كربلا وارد گرديد، عمر سعد پس از آگاهى از دستورات عبيداللّه بن زياد، به شمر بانگ زد و گفت: واى بر تو! كار را بر من تباه كردى. به خدا قسم حسين كسى است كه روح پدرش على(ع) ميان دو پهلوى اوست، و هرگز تسليم نمىشود(22) و بنا به نقلى ديگر گفت: سوگند به خداوند حسين مناعت طبع و زورنشنوى را در ميان دو پهلوى خود دارد.(23) آن انسان والا در روز عاشورا در حالى كه ميان آن همه دشمن خون آشام و لجوج محصور بود و بسته شدن آب و ناله و فرياد زنان و اطفال، امام را به شدت ناراحت مىنمود و خطر مرگ، او و فرزندان، برادران و يارانش را تهديد مىكرد و آينده خوفناكى در انتظار زنان و فرزندان و اطفالش بود با كمال اطمينان و اعتماد به نفس به يارانش فرمود:خداوند به كشته شدن شما و من در اين روز اجازه داده است خويشتن دارى نمائيد و جهاد كنيد. اين خداى من است كه اجازه داده است من و همه ياران پير و جوانم امروز در راه حق و به دليل پايدار ماندن فضيلت و عدالت، طعمه شمشير بنى اميه گرديم و اهل بيتم پيوسته به اسارت افتند تا كلمه عزت در قاموس زندگى من ثبت گردد و مردم بدانند حقيقت آن نيست كه پيوسته دست ظالم را ببوسد و او را در مقدرات مردم آزاد بگذارند.(24) عبيداللّه زياد، كارگزار اموى در بصره و كوفه، چون خواست پس از هلاكت يزيد از بصره بگريزد، لباس زنانه به تن كرد و مردى را پشت سرش سوار كرد كه به شورشيان مىگفت: كنار رويد، اين زن از خاندان من است، به حرمسراى عبيداللّه بن زياد آمده بود! اكنون مىخواهم او را ببرم. او با اين شيوه ننگين و توأم با حقارت و ذلت گريخت و با تمسك به پستى و خوارى خود را از مرگ نجات داد.(25) اما سومين فروغ امامت و ستاره پرتابش حماسه و ايثار در بحبوحه حوادث خونين روز عاشورا در ميان خيل كثيرى از دشمنان و در حالى كه در محاصره كامل سپاه تباهى و پليدى قرار گرفته بود، وقتى با پيشنهاد بيعت با يزيد روبرو گرديد تا از آن معركه خونين و اضطراب برانگيز رهايى يابد در نهايت شهامت ، عظمت فضايل انسانى و شكوه عزت و كرامت را نشان داد و اعلام فرمود: «واللّه لااعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لاافرّ فرار العبيد؛(26) سوگند به پروردگار، هرگز دستم را همانند دست افراد ذليل و زبون به شما نمىدهم و همچون بردگان از مقابل شما نمىگريزم.» روز عاشورا آنگاه كه عدّهاى از ياران امام به شهادت رسيدند، او به جاى اين كه با مشاهده پيكر خونين آن فداكاران با اخلاص، نگران و محزون گردد و دست تضرّع به سوى دشمنان دراز كند با استوارى و استقامت كامل فرمود: به پروردگار قسم به هيچ كدام از خواستههاى اينها تن در نمىدهم تا خداى خويش را ملاقات كنم در حالى كه به خون خود آغشتهام(27) بدين گونه امام طريق خود را اعلام نمود تا تمامى حق جويان به شيوه او تأسى كنند و جز در برابر خدا سرفرود نياورند و بندگى نكنند از اين جهت در سخنى ديگر خطاب به افراد زبون و ذلت پيشه فرمود: «هيهات منّا الذّلّه(28) هيهات كه ما زير بار ذلت برويم» و پس از آن تصريح فرمود: در قيام او شكستى وجود ندارد. منطق حسينى و امتناع از بيعت محور منطق امام حسين(ع) اين است كه زندگى در زير سلطه اهل ستم و افراد ضد حق مرگ است و كشته شدن در راه مبارزه با آنان حيات آفرين مىباشد: «انّى لاارى الموت الّا السعادة و لاالحيوة مع الظالمين الّا برماً؛(29) به درستى كه من مرگ در راه مبارزه با حكومت ستمگران را نابودى تلقى نمىكنم بلكه اين مرگ را زندگى توأم با سعادت و زيستن با ظالمان را مرگى آميخته به فلاكت مىدانم». اين بيان درخشان امام اساس خطبه و نامههاى نورانى او را تشكيل مىدهد و هماهنگى و همگامى حركت او را با بعثت نبوى و مجاهدتهاى حضرت على (ع) به اثبات مىرساند و ريشههاى اصلى نهضتش را روشن مىكند. در اين سخن نكتهاى نهفته كه تجلّى آن را افزايش مىدهد و آن اين كه نه تنها تسليم در برابر ظالم بلكه اساساً زيستن با اهل ستم را امام مرگى راستين مىداند. منطق امام حسين(ع) اين است كه حتى اگر امويان و غاصبان حكومت و افراد ضد قرآن و سنت نبوى، مرا مورد اكرام و حمايت قرار دهند، بازهم زندگى با آنان را زبونى و خوارى مىدانم و اين گونه سازش ننگى است كه با ايمان و كرامت انسانى سازگارى ندارد، همزيستى و موافقت و سكوت در برخورد با متجاوزان به حريم الهى روا نمىباشد تسليم در مقابل ستمگران براى اعتقادات دينى خطر اساسى دارد و بايد مرگ سرخ توأم با شرافت را بر زندگى سياه ذليلانه ترجيح داد و به حماسهاى شكوهمند كه شيوه مردان حق است مترنم گرديد، سرچشمه اين نگرش و بينش شگفتانگيز و شهامتى وصفناپذير ايمان و باورى راستين است كه دل و روح مردان خدا را از تعلّقات مادى و فناپذير مىرهاند و به ابديّت پيوند مىزند و آنها را از روى اختيار و اشتياق به قربانگاه حق مىبرد و چنين ايمانى در حد بسيار عالى در تمامى مراحل زندگى آن امام و يارانش قابل مشاهده است. چنين ويژگىهايى موجب گرديد كه رسول اكرم(ص) درباره امام حسين(ع) بفرمايد: «انّ الحسين بن على مصباح الهدى و سفينة النجاة و امام خيرٍ و يمنٍ و عزّ و فخرٍ؛(عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 60) حسين بن على(ع) چراغ هدايت، كشتى نجات و پيشواى سعادت و خجستگى و امام عزت و افتخار است. مسأله عاشورا يك نزاع عادى و معمولى ميان حاكمى فاسد و رهبرى فداكار نبود بلكه حضرت اباعبداللّه به عنوان بزرگترين پاسدار اسلام ناب محمدى موقعيت حاكم بر اسلام و مسلمين را به گونهاى مىبيند كه اگر اقدامى عاجل انجام نگيرد زحمات رسول اكرم(ص)، فداكارىهاى اميرمؤمنان(ع) تلاشهاى فاطمه زهرا(س) و امام حسن مجتبى(ع) و ياران آن بزرگواران خنثى خواهد گرديد. يزيد و مزدوران اموى در شهر پيامبر چنين خواستهاند كه قبل از انتشار هلاكت معاويه و پيدايش عكس العملهاى مردم درباره گذشتههاى معاويه و شومى خلافت بنا حق يزيد از امام حسين بيعت بگيرند تا در توطئههاى ناجوانمردانه خود توفيقى به دست آورند. امام بدون هيچ درنگ و تأمّلى خطاب به عبداللّه بن زبير كه آشفته و نگران بود و آيندهاى مبهم و دوراهى خطرناكى را در مقابل خويش مشاهده مىكرد و نظر امام را در خصوص بيعت با يزيد جويا شده بود، فرمود: من هرگز با او بيعت نمىكنم زيرا يزيد مرد شرابخوار، سگباز، آلوده به انواع معاصى و ستمها و غرق در آلودگى و تباهى مىباشد و شايسته خلافت و لايق زمامدارى مسلمانان نخواهد بود و با همين انديشه و عزم راسخ، حاكم مدينه(وليد) را ملاقات مىكنم. امام كه آشفتگى و سراسيمگى را در چهره عبداللّه زبير ملاحظه مىنمود با ارادهاى راستين و درك راه مقاومت و مبارزه براى حفظ حيات دينى جامعه به وى يادآور شد: من كسى نيستم كه زير بار ذلّت روم و با بىتدبيرى خود را به آسانى در پنجه دشمن اسلام و قرآن گرفتار سازم.آنگاه به نزد حاكم مدينه رفت و به وى تفهيم نمود: من حسينم و به راه امويان نه تنها گرايشى ندارم بلكه به حكم مسؤوليت شرعى و دينى و مقام ولايت موظف به مبارزه و مخالفت با ناپاكان مسلماننما هستم و چون خواست از نزد وى برود، مروان كه در آنجا حضور داشت با غرور خاصى وليد را خطاب كرد و گفت: دست از او مدار، اكنون فرصت مناسبى است كه يا از او بيعتگيرى يا كارش را يكسره نمايى، امام با شنيدن نغمههاى شوم مروان برآشفت و او را با نهايت كوچكى و پستى خطاب كرد و فرمود: اى فرزند بد كارى، نه تو و نه وليد، هيچ كدامتان نمىتوانيد مرتكب چنين كشتارى شويد، حال كه سخن بدينجا رسيد، گوش كن تا برايت حقيقت را بگويم، مائيم خاندان نبوت و رسالت، فرشتگان آسمانى در خانه ما رفت و آمد مىنمودند و خداى بىهمتا ما را در آفرينش هستى مقدم داشت و مهر خاتميت بر خاندان ما زد. يزيد مردى فاسق و قاتل، معصيت كار و گناهكار است. مثل من، با مثل او هرگز بيعت نمىكند. مروان و وليد كه در انتظار چنين مقاومتى از جانب سالار شهيدان نبودند در برابر اقتدار معنوى امام حسين(ع) مبهوت ماندند و آن حضرت بىدرنگ بدون آن كه فرصتى به آن نابكاران بدهد محل اقامت وليد را ترك نمود. با اين همه مروان آرام نگرفت و در فكر نقشهاى بود تا با اجراى آن امام سوم را به بيعت با يزيد وادار نمايد به همين دليل تصميم گرفت بار ديگر با امام روبرو شود و آخرين نغمههاى شوم را از حلقوم خويش خارج نمايد. او در ديدارى خطاب به حسين بن على(ع) گفت: اى اباعبداللّه من تو را نصحيت مىكنم! نصايح مرا گوش كن و بپذير و با يزيد بيعت كن كه براى دين و دنيايت بهتر است. امام در جوابش با صراحت و شهامت فرمود: بر اسلام سلام باد هنگامى كه رهبرى امت اسلامى به عهده فردى چون يزيد ناپاك گزارده شود. به خدا قسم از جدم رسول اكرم(ص) شنيدم كه فرمود: رهبرى آل ابى سفيان حرام است.(30) محمد حنفيه فرزند اميرمؤمنان على(ع) خدمت امام حسين(ع) رسيد و از سرخيرخواهى به آن حضرت توصيه نمود كه براى خوددارى از بيعت با يزيد به جايى دور دست رود و مردم را به يارى فراخواند و بدين ترتيب از جنگى نابرابر و كشته شدن بپرهيزد. امام در جوابش فرمود:برادرم! به خدا سوگند اگر در تمام دنيا هيچ پناهگاهى نباشد هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد.(31) بدين گونه با وجود همه توصيهها در ماندن و بيعت نمودن با يزيد و يا رفتن و گريختن از پيش دشمنان، امام حسين(ع) در تدارك نهضتى بود كه براى هميشه به همگان درس عزت آموزد و در واقع امتناع از بيعت سرآغاز عزتمندى قيام كربلا گرديد و از آن زمان پيوسته پيام عزت آفرين حسينى تكرار گرديد و هيچگاه و تحت هيچ شرايطى امام از اين هدف دست برنداشت و برعكس تصور تمام كج بينها و كوتاه فكرىها از اولين گام تا آخرين قدم استوار ماند و در اصل مبارزه با حكومت امويان در هيچ مرحلهاى تغيير نيافت. استوارى و استقامت در راه احياى حق در فاصله بين مكه و مدينه، امام حسين(ع) از راه اصلى كه زير نظر عمّال حكومت اموى بود، طى طريق مىنمود، پيشنهاد كسانى را كه مىگفتند همچون عبداللّه زبير از راه فرعى برود تا از يورش دشمن مصون بماند نپذيرفت و با اتكا به خداوند متعال و بىاعتنا به قدرت پوشالى يزيد فرمود: به خدا سوگند از راه فرعى كه مسير خائنان متوارى است نمىروم بلكه راه اصلى را كه طريق آزادگان است پى مىگيرم تا به آنچه خواست خداوند است، نايل گردم.(32) چون حرّ بن يزيد رياحى راه را بر امام و همراهانش بست و حضرت را از مرگ ترسانيد آن فروغ فروزان شهادت، با شهامت فرمود: شأن من همچون كسى نيست كه از مرگ بهراسد. چقدر مرگ در راه رسيدن به عزت و حيات بخشيدن به حق راحت است، مردن در راه عزت جز زندگى جاويدان نمىباشد و زيستن با ذلت با مرگ يكسان است. آيا مرا از مرگ مىترسانى. تيرت به خطا رفته و تصوّرت تباه است، من كسى نيستم كه از مرگ نگران باشم، منش من والاتر و برتر از اين است و همت من عالىتر از آن مىباشد كه به دليل خوف از مردن، ذلت ستم را پذيرا باشم و آيا شما بر بيش از به قتل رسانيدن من قدرت داريد؟ مرحبا به كشته شدن در راه حق تعالى كه شما قادر به نابودى مجد و عزّت و شرف من نخواهيد بود. پس در اين صورت از كشته شدن بيمى ندارم.(33) هنگامى كه امام در برابر سماجت و پافشارى حرّ قرار گرفت و سيماى اهريمنى جنگ را آشكارا مشاهده كرد، در مقابل ياران شجاع و فداكار خويش ايستاد و خطبهاى پرهيجان ايراد فرمود كه مضامين آن تا اعماق روح و روان هر انسان آگاه و بيدار اثر مىگذارد. در فرازى از اين خطبه آمده است:اى ياران من، مىبينيد كه چگونه بلا و شدت بر ما وارد گرديد به درستى كه راه و رسم زمانه دگرگون گرديده و چهره كريه و زشت آن هويدا گشته است و از نيكوئى و امور معرفت جز اندكى ناچيز و فريبنده نمانده است و زيستن در اين شرايط سخت، ناگوار مىباشد آيا نمىنگريد كه كسى طالب حق نيست و از باطل گريزان نمىباشد، در چنين وضعى مرد خدا ناگريز بايد مشتاق مرگ باشد و لقاى حق را آرزو كند و من در اين گونه اوضاع مرگ را جز خوشبختى و زندگى با اهل ستم و ناپاكان را چيزى جز ذلت و زبونى نمىبينم.(34) در روز عاشورا، آن گاه كه سپاه ستم روياروى امام و يارانش قرار گرفت و لشكر عمر سعد از هر سو امام و يارانش را چون نگين انگشترى در ميان گرفت، آن وجود مقدس از بين سپاه خويش بيرون آمد و در برابر صفوف دشمن قرار گرفت و سخنانى آموزنده و حماسى را كه يادآور عزت عاشورايى بود بر زبان جارى نمود و فرمود: آگاه باشيد كه اين فرومايه «عبيدالله» فرزند فردى پست مراميان دو راهى شمشير و زبونى قرار داده است، هرگز ما زير بار ذلت نمىرويم زيرا خداوند، رسولش و مؤمنان از اين كه به چنين ننگى روى آوريم شرم دارند و دامنهاى مطهر و مادران و انسانهاى پاك و انديشههاى غيرتمند و نفوس با شرافت، جايز نمىدارند كه ما پيروى از لئيمان و اهل دنائت را بر قتلگاه انسانهاى با كرامت و نيك منش ترجيح دهيم.(35) امام خطاب به سپاه پليدى كوشيد كرامت انسانى و عزت ايمانى آنان را شكوفا نمايد و آنان را از آلودگى حقارت و ذلتى كه بدان گرفتار شده بودند برهاند. بعد از اين سخنان هشدار دهنده و عبرتآموز و بيان اهداف پاك و مقاصد والاى خويش عدهاى از كوفيان را كه از وى دعوت كرده بودند تا او به كوفه آيد و اكنون در پيشاپيش لشكر دشمن قرار گرفته بودند، مخاطب قرار داد و به آنان فرمود: اى شبث بن ربعى، اى حجاربن ابجر، اى قيس بن اشعث، اى يزيد بن حارث، مگر شما نبوديد كه به من نامه نوشتيد و در آن ذكر نموديد كه ميوهها رسيده، بوستانها و باغستانها سرسبز و خرم گشته و چاهها پرآب شدهاند. و به سوى سپاه مجهز و مهيايى كه آماده اطاعت هستند بشتاب. آنان كه بندگى دنيا طلبان را پذيرفته بودند واقعيت را انكار كردند و گفتند ما جزء نويسندگان نامه نبوديم. در اين حال قيس بن اشعث خطاب به امام عرض كرد: چرا به فرمان عموزادگان خود گردن نمىنهى، سوگند به خداوند مطابق ميل تو عمل مىكنند و از ايشان شرى به سويت نخواهد رسيد در اين لحظه امام حسين(ع) فرمودند:نه به خدا سوگند همچون زبونان تسليم نمىشوم و همچون بردهها گردن نمىنهم.(36) او در زير آفتاب گرم و سوزان كربلا در ميان كوفيان بىوفا، در بين دشمنان فراوان و در حالى كه مرگ همچون اژدهايى مهيب براى فرو بردن او و اصحابش دهان باز كرده و زنان و كودكانش را تهديد به اسارت و يتيمى مىكرد و در خيمههايش قطرهاى آب يافت نمىشد و از اطفال خويش جز ناله العطش و فرياد واابتاه نمىشنيد و افغان اهل بيت دل سخت سنگ را مىگداخت و در آن لحظههاى حساس به عنوان قهرمانى شكستناپذير و رهبرى عزت آفرين و انسانى داراى مناعت طبع و صاحب رأى مستقل توحيدى، پس از سپاس و ثناى الهى و درود بر محمد و آل او و فرشتگان و فرستادگان الهى، خطاب به كوفيان جفا پيشه فرمود: هلاكت و نابودى بر شما باد، ما را با اشتياق فراوان به يارى خوانديد و ما هم به يارى شما شتافتيم. همان شمشيرى را كه ما به دست شما داديم به رويمان كشيديد و همان آتشى را كه براى نابودى دشمنان خود و شما آماده بود برما افروختيد. آنگاه با دشمنان خود همدست شديد، بر ضد دوستان و خيرخواهان خويش گردآمديد بى آن كه در ميانتان عدالتى گسترده باشند يا به آينده آنان اميدى بسته باشيد. واى بر شما چرا آنگاه كه هنوز شمشيرهايتان در نيام و دلهايتان آرام بود و تصميم قطعى نگرفته بوديد دست از ما بر نداشتيد.(37) آنگاه امام سرودههاى «فروة بن مسيك» صحابى را كه حاوى دنيايى از كرامت و بزرگوارى است بر خواند كه درفرازى از آن آمده است: اگر شما را شكست داديم، از قديم چنين بودهايم، تازگى ندارد و اگر ما با شكست نظامى و ظاهرى مواجه گرديم مغلوب نشدهايم زيرا پيروزى و عزت با حقيقت است ما با ترس و كور دلى خود نگرفتهايم و اگر كشته شويم، تقدير چنين است كه به شهادت نائل گرديم.(38) در اوج حماسه آفرينى، امام آنگاه كه به عرصه رزم گام نهاد تا لحظهاى كه به شهادت رسيد در رجزهايش اين نكته فروزندگى داشت: الموت خيرٌ من ركوب العار والعار أولى من دخول النار(39) مرگ از قبول ننگ بهتر است و اين حالت(شكست ظاهرى) از ورود در آتش سزاوارتر است. او در تمامى لحظات پراضطراب عاشورا به مشتاقان معرفت و عزت مىآموزد كه بايد تنها در برابر خداوند تسليم بود و در مقابل هر قدرتى نبايد سرخم آورد و مرگ بر ذلت و زبونى پذيرش سخن زورگويان رجحان دارد. آزمايش سخت، موفقيتى درخشان در شب عاشورا آنان كه عزت و استوارى خويش را در همراهى با حماسه عاشورا جستجو مىكردند، در آزمايشى سخت، موفقيتى نيكو بدست آوردند، زيرا چون امام در خطبهاى فرمود: به همه اجازه مىدهم با رضايت من برويد و از تاريكى شب استفاده كنيد و از اطرافم پراكنده شويد زيرا اين قوم در پى من هستند، همه افراد خاندان و يارانش خاطرنشان ساختند: استوارى خود را بر همراهى با آن حضرت و غيرت و حميت خود را در دفاع از حق مىدانند و تأكيد نمودند هرگز امام خود را رها نمىكنيم و كشته شدن در ركاب امام حسين(ع) را كرامتى تلقى كردند كه جاويدان است و پايان نمىپذيرد، آنان تصريح نمودند كه اگر كشته شديم به عهد خويش وفا نمودهايم و تكليف خود را به درستى انجام دادهايم.(40) امام حسين(ع) كه ياران خود را اين چنين وفادار، مقاوم و شكستناپذير ديد، در حق همه آنان دعا كرد و از پيشگاه پروردگار متعال براى اين فداكاران طلب پاداش نيك نمود و خبر شهادت همه را اعلام فرمود. حماسه سازان عاشورا با استماع اين خبر نه تنها نگران نشدند بلكه به دليل دست يافتن به چنين توفيقى گفتند: سپاس خداوندى را كه به سبب يارى رساندن به تو، ما را كرامت اعطاء نمود و با كشته شدن همراه تو، عزت و شرافت نصيبمان گشت. اى فرزند فرستاده خداوند آيا نبايد خشنود باشيم كه در بهشت با تو مىباشيم.(41) شكست ناپذيرى و صلابت قهرمانان كربلا تا بدان حد بود كه حتى اهل بيت امام حسين(ع) نيز كه بر حسب ظاهر توسط دشمنان اسير گرديدند، بيمى به دل خويش راه ندادند و با سخنانى شيوا و رساء و بليغ به دفاع از اهداف قيام كربلا پرداختند و دشمن را در محل حكومت و فرمانروايىاش افشا ساختند. زينب كبرى، به عنوان بانوى شجاع كربلا پس از تحمّل رنجها و مصائب فراوان و مشاهده كشته شدن برادران، فرزندان و عدّهاى از برادرزادگان با ايراد خطبه آتشين، افشاگرانه و مستند خود، يزيد و اعوان و انصارش را به هراس افكند.(42) ايراد خطبهاى اين گونه در درباره كسى كه خود را حاكم جهان اسلامى مىداند و حدود نيمى از دنيا زير سلطهاش قرار دارد و كشورهاى مهمى چون ايران، عراق، عربستان و تركيه را همچون استانهايى تلقى مىكند، از سوى بانويى كه ظاهراً در چنگال دشمن بىرحم و مكار اسير است نشانى از شجاعت، كرامت و عزت خواهر امام حسين(ع) است، فاطمه دختر امام حسين(ع) نيز در دربار عبيداللّه بن زياد در كوفه و نيز در شام آن هم در حضور يزيد به افشاى جنايات امويان پرداخت و از شرافت خاندان عترت دفاع كرد. شكست ظاهرى امام حسين(ع) يك پيروزى مسلم و قطعى را به دنبال داشت كه راه عزت را براى طالبان حق و كمالات انسانى گشود. امام خمينى در اين باره فرمودهاند: «سيد الشهداء(سلام اللّه عليه) از يزيد شكست خورد، همه را كشتند. لكن همچو شكستى به رژيم معاويه داد كه تا ابد دفنشان كرد…»(43) ايشان در جاى ديگر فرمودهاند: «سيد الشهداء هم شكست خورد در كربلا اما شكست نبود اين، كشته شد و زنده كرد يك عالمى را».(44) زيرا براى انسانى كه به عزّت حق دست مىيابد و براى حماسهاى كه در دفاع از حق ترتيب داده مىشود شكستى نمىتوان متصور گرديد. سيد قطب ذيل تفسير آيه 40 از سوره غافر براى اثبات پيروزى حق بر باطل و نصرت الهى كه مدام نصيب مؤمنان مىگردد، از عاشورا مثال مىآورد و مىافزايد در صورت ظاهر و با معيارهاى كوچك، شهادت امام حسين(ع) يك هزيمت بود و در حقيقت و با ملاحظه معيارهاى عالى حركت او به صورت فتح و ظفرى مهم جلوه مىنمايد.(45) ابن ابى الحديد معتزلى در اين باره نوشته است: سيد و آقاى افرادى كه ذلت را قبول نكردهاند، كسى كه به مردم درس حميّت و غيرت و مرگ زير سايههاى شمشير را آموخت و چنين مرگى را بر ذلت و دنائت ترجيح داد. امام حسين فرزند على بن ابى طالب(ع) است كه به او و همراهانش امان داده شد اما از آنجا كه مىخواست تن به ذلت ندهد، كشته شدن را بر چنين زندگى برترى داد.(46) با قيام عاشورا و شهادت امام حسين(ع) و يارانش عزت و كرامت انسانى جلوهاى درخشان يافت و ديگر بعد از اين رويداد عظيم هيچ انسان مبارز و فرد آزادهاى عذرى ندارد و نمىتواند به هيچ وجه ستم و ذلت را تحمل كند، مصعب بن زبير خطاب به سكينه دختر امام حسين(ع) گفته است: پدرت ديگر براى هيچ آزادهاى بهانهاى باقى ننهاده است. وى كه خود را رقيب امام حسين(ع) براى خلافت مىدانست درباره آن حضرت گفته است: حسين مرگ شرافتمندانه را بر زندگى ذلتبار ترجيح داد و شعرى خواند كه ترجمهاش اين است كه: مردان بزرگوارى از آلهاشم در برابر ستم مقاومتى به خرج دادند كه براى بزرگان تاريخ نمونه است.(47) هنگامى كه ياران مصعب از نزد او گريختند و او با چند نفر تنها ماند نيام شمشير خود را شكست و گفت: پيشگامان بنى هاشم براى تمام طالبان عزت سنت پايدارى را بر جاى نهادند و مقتداى آنان شدند. با اين كلام يارانش فهميدند كه او جز كشته شدن منظورى ندارد.(48) امام خمينى(قدس سره) و عزت عاشورايى امام خمينى در بيانات خود كراراً آموزههاى عزت آفرين عاشورا را مورد تأكيد قرار دادهاند: «حضرت سيدالشهداء(ع) به همه آموخت كه در مقابل ظلم، در مقابل ستم و در مقابل حكومت جائر چه بايد كرد با اين كه از اول مىدانست كه در اين راه كه مىرود راهى است كه بايد همه اصحاب خويش و خانوادهاش را فدا كند و اين عزيزان اسلام را براى اسلام قربانى كند. ليكن عاقبتش را هم مىدانست. اگر نبود اين نهضت، نهضت حسين(ع) يزيد و اتباع يزيد اسلام را وارونه به مردم نشان مىدادند…و علاوه بر اين در طول تاريخ آموخت به همه كه راه همين است، از قلّت عدد نترسيد…افراد ممكن است كم باشند ليك در كيفيت توانا باشند و سرافراز…»(49) امام خمينى از نسل همين حماسه آفرينان بود و او نيز همانند اجداد طاهرينش هرگز زير بار ذلت و ستم نرفت، رنج زندان، تبعيد و آوارگى را پذيرا گرديد، براى خطرات جانى مهيا گشت ولى حسرت يك سازش جزئى و مختصر را بر دل طاغوت و استكبار نهاد. او در يكى از بيانات خويش فرمود: من اكنون قلب خود را براى سرنيزههاى مأمورين شما (حكومت پهلوى) حاضر كردهام ولى براى قبول زورگويىها و خضوع در مقابل جبار(ى)هاى شما حاضر نخواهم كرد.(50) وقتى امام را دستگير كردند و براى زندانى كه احتمال كشته شدن هم در پى آن بود به تهران انتقال مىدادند، در راه به مأموران دستگير كننده خود آرامش قلب مىدهد و به آنها سفارش مىكند نترسيد. امام در خاطرهاى مىگويد: من دست گذاشتم روى پاهايشان، گفتم من هستم ناراحت نباشيد. من تا با شما هستم مضطرب نباشيد. خلاصه به يك كيفيتى تسكين پيدا كردند و اين اضطراب از اينها برطرف گرديد.(51) اين شجاعت بدون ترديد از اين امر نشأت مىگرفت كه آن روح قدسى خود را از اسارت تمايلات نفسانى و اميال دنيوى و فناپذير رهانيده بود و اين رشد معنوى و كمالات و وارستگى را در مكتب امام حسين(ع) آموخته بود. چنانچه خود در بياناتى به چنين حقيقتى اشاره مىكند: «ماه محرم، ماه حماسه و شجاعت و فداكارى آغاز شد. ماهى كه خون بر شمشير پيروز شد، ماهى كه قدرت حق، باطل را تا ابد محكوم و داغ باطله بر جبهههاى ستمكاران و حكومتهاى شيطانى زد. ماهى كه امام مسلمين، راه مبارزه با ستمكاران تاريخ را به ما آموخت. ماهى كه بايد مشت گره كرده آزادى خواهان و استقلال طلبان و حق گويان بر تانكها و مسلسلها و جنود ابليس غلبه كند و كلمه حق، باطل را محو نمايد.»(52) امام خمينى همچون جدش امام حسين(ع) در هيچ شرايطى از مواضع اصولى خود دست بر نداشت و در مقابل استكبار و اهل شرك و نفاق فرياد برآورد: «هيهات كه خمينى در برابر تجاوز ديو سيرتان و مشركان و كافران به حريم قرآن كريم و عترت رسول خدا و امت محمد و پيروان ابراهيم حنيف ساكت و آرام بماند و يا نظارهگر صحنههاى ذلت و حقارت مسلمانان باشد. من خون و جان ناقابل خويش براى اداى واجب حق و فريضه دفاع از مسلمانان آماده نمودهام و در انتظارفوز عظيم شهادتم، قدرتها و ابرقدرتها و نوكران آنان مطمئن باشند كه اگر خمينى يكه و تنها بماند به راه خود كه راه مبارزه با كفر و ظلم و شرك و بت پرستى است ادامه مىدهد و به يارى خدا در كنار بسيجيان جهان اسلام خواب را از ديدگان جهانخواران و سرسپردگانى كه به ستم و ظلم خويشتن اصرار مىنمايند سلب خواهد كرد.»(53) سخنان ذيل را امام خمينى با تأثير پذيرى از حماسه عاشورا و خطبههاى پرهيجان امام حسين(ع) بيان فرموده است: «من به تمام دنيا با قاطعيت اعلام مىكنم كه اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دين ما بايستند ما در مقابل همه دنياى آنان خواهيم ايستاد و تا نابودى تمام آنان از پاى نخواهيم نشست يا همه آزاد مىشويم و يا به آزادى بزرگترى كه شهادت است مىرسيم… و از مرگ شرافتمندانه استقبال مىكنيم ولى در هر حال پيروزى و موفقيت با ماست…»(54) آخرين نكته اين كه ما بايد خاطرههاى حيات بخش كربلا را كه روح عزت و شرافت را در زندگى آدميان مىدمد و عالىترين درس كرامت و آزادگى و فضيلت را به جهان انسانيت مىدهد به صورت شكوهمند برگزار كنيم و اجازه ندهيم مراسم سوگوارى كربلا به حالت ذلت آور، درآيد و بكوشيم تا بر شكوه عزادارىهاى عاشورا افزوده شود. پىنوشتها: 1. لسان العرب، ابن منظور، ذيل عزّ 2. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، ذيل عزّ. 3. مجمع البيان لعلوم القرآن، فضل بن حسن طبرسى، ج 3، 193. 4. نك: اقرب الموارد فى فصح العربيه و الشوراء، سعيد الخورى الشرتونى، ذيل عزّ. 5. سوره منافقون، آيه 8. 6. بحارالانوار، ج 44، ص 198. 7. الميزان فى تفسير القرآن، علامه سيد محمد حسين طباطبايى، ج 17، ص 20. 8. همان، ج 17، ص 23 – 20. 9. سوره فاطر، آيه 10. 10. سوره جاثيه، آيه 37. 11. سوره نساء، آيه 139. 12. سوره آل عمران، آيه 37. 13. بحارالانوار، ج 61، ص 129. 14. الكافى، كلينى، ج 8، ص 242. 15. كودك از نظر وراثت و تربيت، محمد تقى فلسفى، ج 2، ص 98. 16. همان، ص 97. 17. مجموعه ورام، ورام بن ابى فراس، ج 2،ص 88. 18. نك: ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 265 – 275. 19. الادب المفرد، بخارى، (طبع قاهره) ص 100، سنن ابن ماجه، ج 1، ص 46، مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 172، صحيح ترمذى، ج 13، ص 195. 20. النهايه، ابن كثير شامى، ج 1، ص 223، احقاق الحق، ج 11، ص293. 21. سوره احزاب، آيه 21. 22. الارشاد، شيخ مفيد، ص 213. 23. تاريخ طبرى، ج 4، ص 315. 24. اثباة الوصية، مسعودى، ص 216. 25. الامة و السياسة، ابن قتيبه، ج 2، ص 21. 26. الارشاد، ص 218، البدايه و النهاية، ج 8، ص 194، انساب الاشراف، ج 3، ص 188، اعلام الورى، ص 238. 27. نفس المهموم، ص 633. 28. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 249، مقتل خوارزمى، ج 2، ص 7، اثباة الوصية، ص 142، تحف العقول، ص 171. 29. تاريخ طبرى، ج 4، ص 305، تحف العقول، ص 245. 30. الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 4، ص 577، اللهوف، سيد بن طاووس، ص 11، ناسخ التواريخ، (حالات سيد الشهدا)، ج 1، ص 152 تا 154 و 380، راه حسين، عباسعلى اسلامى، ص 19 تا 21، درسى كه حسين به انسانها آموخت، شهيد هاشمى نژاد، ص 207 تا 210. 31. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188، و نيز نك: الفتوح، ابن اعثم كوفى،ج 5، ص 32. 32. الارشاد، ص 202، تاريخ طبرى، ج 4، ص 26. 33. احقاق الحق و ازهاق الباطل، قاضى نوراللّه شوشترى، همراه با تعليقات آية اللّه مرعشى نجفى، ج 11، ص 601. 34. اللهوف، ص 34، تاريخ طبرى، ج 5، ص 404، حلية الاولياء، ج 2، ص39، كشف الغمه، فى معرفة الائمه، ج 2، ص 32. 35. اللهوف، ص 97، مقتل خوارزمى، ج 2، ص 7، اثبات الوصية، ص 142. 36. اعلام الورى، طبرسى، ص 238، كامل ابن اثير، ج 4، ص 62، تاريخ طبرى، ج 4، ص 62، و ج 5، ص 425، مناقب ابن شهرآشوب سروى مازندرانى، ج 4، ص 68. 37. تحف العقول، ص 171، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 249 تا 250. 38. لهوف، ص 57، تا 58. 39. كشف الغمه، فى معرفة الائمه، ج 2، ص 32. 40. نك: تاريخ طبرى، ج 4، ص 4197 اعلام الورى، ص 235، اللهوف، ص 91 تا 92، مقتل خوارزمى، ج 1، ص 247، انساب الاشراف، ج 3، ص 185، كامل ابن اثير، ج 4، ص 58. 41. مقتل الحسين، علامه مقرّم، ص 259 تا 261 و نيز ص 265، بحارالانوار، ج 44، ص 298. 42. مجموعه مقالات كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 380، تا 381. 43. صحيفه نور، ج 8، ص 47. 44. همان، ج 12، ص 119. 45. فى ضلال القرآن، سيد قطب، ج 5، ص 3086. 46. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 249. 47. مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، دفتر دوم، ص 421 به نقل از كتاب حسين نفس مطمئنه، ص 35. 48. شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 249. 49. صحيفه نور، ج 17، ص 58 تا 62. 50. كلمات قصار(پندها و اندرزها) امام خمينى، ص 228. 51. پابه پاى آفتاب، ج 3، ص 10 تا 11. 52. قيام عاشورا در كلام و پيام امام خمينى، ص 23. 53. فرازهاى فروزان، از نگارنده، به نقل از صحيفه نور، ج 20، ص 228. 54. صحيفه نور، ج 20، ص 118.
سيره اخلاقى امام هادى عليه السلام
سيره اخلاقى امام هادى(ع) عسكرى اسلامپوركريمى اشاره پيشوايان معصوم (ع) انسانهاى كامل و برگزيدهاى هستند كه به عنوان الگوهاى رفتارى و مشعلهاى فروزان هدايت جامعه بشرى از سوى خدا تعيين شدهاند. گفتار و رفتار و خوى و منش آنان ترسيم «حيات طيبه» انسانى و وجودشان تبلور تمامى ارزشهاى الهى است. آنان، به فرموده امام هادى (ع) معدن رحمت، گنجينهداران دانش، نهايت بردبارى و حلم، بنيانهاى كرامت و ريشههاى نيكان، خلاصه و برگزيده پيامبران، پيشوايان هدايت، چراغهاى تاريكىها، پرچمهاى پرهيزگارى، نمونههاى برتر و حجتهاى خدا بر جهانيان هستند.(1) بدون شك، ارتباط با چنين چهرههايى و پيروى از دستورها و رفتارشان، تنها راه دستيابى به كمال انسانيت و سعادت دو جهان است. پيشواى دهم امام هادى(ع) يكى از پيشتازان دانش و تقوا و كمال است كه وجودش مظهر فضائل اخلاقى و كمالات نفسانى و الگوى حقجويان و ستم ستيزان است. در اين نوشتار مختصر برآنيم تا با مطالعه در منابع معتبر اسلامى و تاريخى براى آشنايى بيشتر با پيشواى دهم(ع) فرازهايى زرّين از سيره تربيتى و ويژگىهاى اخلاقى آن برگزيده الهى را از باب تيمن و تبرّك نقل كنيم. رشد و نموّ امام(ع) امام هادى (ع) در خاندانى پا به عرصه جهان هستى گشود كه اخلاق و انسانى مجّسم بودند، ادب و محبت بر سراسر اين خانواده سايهگستر بود؛ كودك به بزرگ احترام مىگذاشت و بزرگ در محبت و مهر به كودك پيش قدم بود. مورّخان نمونههاى شگفتانگيزى از ويژگىهاى اخلاقى اين خاندان را نقل كردهاند، مثلاً منقول است كه: «امام حسين (ع) در برابر برادر خويش حضرت امام حسن (ع) هرگز سخن نمىگفت و اين كار را براى تجليل و بزرگداشت برادر انجام مىداد.»(2) يا اين كه: امام سجّاد (ع) هرگز در حضور مادر يا دايه خويش غذايى نخورد، بخاطر اين كه مبادا نظر مادر يا دايه قبلاً به سمت آن غذا جلب شده باشد و بدين وسيله حقوق آنان را ضايع كند و دل ايشان را بشكند(3) رعايت اينگونه موارد اخلاقى، مانند رفتار انبياست و متخلّقين به آن در همان اوجى پرواز مىكنند كه انبياى الهى مطمح نظرشان بوده است. امام هادى در دامان پدر با يكايك فضائل و مكارم اخلاقى پدر مأنوس مىگشت و از زلال دانش ايشان سيراب مىشد، هر روز پدر جلوههايى از روح آتشين خود را بر فرزند عيان مىساخت و او را براى مسئوليت بزرگ آينده، آماده مىنمود. پدر آنچنان شيفته فرزند بود كه از ابراز آن نمىتوانست خوددارى كند و بارها اعجاب و شگفتى خويش را از اين انسان نمونه و ممتاز نشان مىداد. نمونه زير گوياى اين مطلب است. مورّخين نقل مى كنند هنگامى كه امام جواد(ع) قصد حركت به سمت عراق را داشت، امام هادى(ع) را كه در آن زمان شش ساله بود در دامان خود نشاند و از او پرسيد: دوست دارى از عراق چه هديهاى برايت بياورم؟ امام هادى(ع) تبسّمى كرده فرمود: «شمشيرى چون آتش…». آنگاه امام جواد(ع) رو به فرزند ديگر خود «موسى» نموده از او پرسيد: تو چه دوست دارى؟ موسى پاسخ داد: «فرش خانهاى….» امام جواد (ع) در حالى كه از پاسخ امام هادى مشعوف بود فرمود: «ابوالحسن به من شباهت دارد و مانند من است». پاسخ امام نشان شجاعت ذاتى و آمال وى بود و اين چيز غريبى نيست؛ زيرا همه ائمه اطهار(ع) اين خصيصه را در خود داشتند. امام هادى (ع) در همان كودكى از آنچنان نبوغ، زيركى و هوشيارى برخوردار بود كه اطرافيان را مبهوت مىساخت و مورّخان نمونههاى متعدّدى از تيزهوشى آن حضرت را نقل كردهاند: معتصم پس از به شهادت رساندن امام جواد(ع) از عمر بن فرج خواست به مدينه رفته معلمى براى امام هادى(ع) كه در آن وقت شش سال و چند ماه داشت انتخاب كند و تأكيد كرد كه معلم بايد از دشمنان اهلبيت و مخالفين آنان باشد! تا امام را با كينه اهلبيت پرورش دهد و ايشان را اعتقادات نواصب بياموزد و دشمنى خاندان نبوت را در دل امام جاى دهد! عمر بن فرج در اجراى دستورات معتصم به مدينه رفته و ماجرا را با والى شهر در ميان گذاشت. او و چند تن ديگر، «جنيدى» را به عنوان دشمن ديرينه اهلبيت معرفى كردند. جنيدى پس از اطلاع از موضوع، موافقت خود را اعلام كرد. براى او حقوقى ماهانه تعيين گشت و از او خواسته شد تا مانع ملاقات شيعيان با امام گردد. جنيدى كار خود را آغاز كرد، ولى از آنچه مشاهده كرد شگفتزده و مبهوت شد. روزى محمّد بن جعفر، جنيدى را ديد و از او پرسيد: «اين كودك (امام هادى) تحت تعليم و آموزشت چگونه است؟…» جنيدى از اين تعبير برآشفته شد و گفت: «مىگويى: اين كودك؟! نمىگويى: اين پير! تو را به خدا كسى را داناتر از من نسبت به علم و ادب در مدينه مىشناسى؟». محمّد پاسخ داد: «نه». امّا به خدا من بحثى را در ادبيات پيش كشيده و موضوع را آنچنان كه گمان مىكنم شايسته است بسط مىدهم، بعد مىبينم او مطالبى را به گفتههايم مىافزايد كه من از آنها استفاده مىكنم و از او مىآموزم. مردم گمان مىكنند من به امام درس مىدهم؛ ولى به خدا اين من هستم كه از او درس مىآموزم… چند روز بعد دوباره محمّد بن جعفر، جنيدى را ديده از او پرسيد: «حال اين كودك چگونه است؟». جنيدى از اين حرف برانگيخته شد و گفت: «ديگر اين حرف را تكرار مكن به خدا او بهترين مردم روى زمين و فاضلترين خلق خداست. گاهى مىخواهد وارد اتاق بشود مىگويم اوّل سورهاى از قرآن بخوان و بعد داخل شو. مىگويد: كدام سوره را مى خواهى تا بخوانم؟ و من نام سورههاى بلند اوّل قرآن را نام مىبرم، هنوز نام سوره تمام نشده شروع مىكند به خواندن آن و آنچنان درست و دقيق مىخواند كه من درستتر از آن را نشنيدهام. او قرآن را زيباتر از مزامير داوود مى خواند و علاوه بر آن حافظ تمام قرآن است و تأويل و تنزيل آن را نيز مىداند. سپس جنيدى گفت: «سبحان اللّه!» اين كودك در ميان ديوارهاى سياه مدينه رشد كرده است، پس اين دانش عميق را از كجا كسب كرده است؟». سرانجام همين جنيدى ناصبى و دشمن اهلبيت، از بركات انفاس قدسى امام هادى، صراط مستقيم را يافت و چنگ به دامن «حبلالمتين» الهى زد و در زمره محبّان اهلبيت قرار گرفت و به امامت ائمه هدى اعتراف كرد(4)البته طبيعى است كه تنها توجيه حقيقى اين پديده همان اعتقاد شيعه درباره اين خاندان است. شيعيان بر اين عقيدهاند كه خداوند متعال به اهلبيت دانش و حكمتى عنايت كرده است كه ديگران از آن بىنصيب مىباشند و در اين مورد سن و سال مدخليّتى ندارد. علم و دانش امام(ع) بدون ترديد بعد علمى و آگاهى گسترده ائمه(ع) در همه زمينهها از پايههاى اساسى امامت در طول حيات آن بزرگواران به شمار رفته و به عنوان يكى از معيارهاى مطمئن و روشن كه در دسترس همگان قرار داشت براى تشخيص امام برگزيده از سوى خدا، از مدّعى امامت، در جامعه اسلامى شناخته شده بود. حاكمان ستمگر اموى و عبّاسى در رويارويى با پيشوايان حق به هر اقدامى كه به گونهاى در تثبيت موقعيّت آنان و تضعيف موقعيّت امامان شيعه مؤثر بود دست زدند، و حتى موفق شدند چهرههاى وابسته و مزدورى را در لباس عالمان دين و فقيهان شريعتبه مسلمانان تحميل كنند، ولى هيچ گاه نتوانستند در ميدان علم و دانش بر پيشوايان معصوم پيشى گيرند، و حتى نتوانستند در يك مورد و براى يك بار آنان را محكوم كنند، با آن كه برخى از آنان مانند مأمون براى دستيابى به اين هدف تلاشهاى فراوانى كرده و سرمايههاى زيادى صرف نمودند. اساسىترين ويژگى علوم ائمه (ع)، خدادادى بودن آن است. آنان در هيچ مكتب و نزد هيچ فردى درس نخواندند، بلكه در پرتو شايستگىها و لياقتهايى كه داشتند، خداوند چشمهسارهاى زلال دانش و معرفت را در قلب پاكشان به جريان و جوشش انداخت و وجود مباركشان را به تعبير امام هادى(ع) گنجينههاى علم و جايگاههاى معرفت خويش(5)قرار داد. امام هادى (ع) در سخنى به اين دانش گسترده اشاره نموده مىفرمايد: »اسم اعظم خداوند 73 حرف است و نزد آصف (بنبرخيا) تنها يك حرف آن بود كه چون خدا را بدان خواند، زمين حد فاصل بين او و (پادشاه) سبا براى او درهم پيچيده شد. آصف تخت بلقيس را برداشت و آن را نزد سليمان نبى (ع) برد، سپس زمين كشيده (منبسط) شد (و به حال نخست بازگشت). تمام اينها در كمتر از يك چشم بر هم زدن صورت گرفت؛ ولى نزد ما از اسم اعظم الهى 72 حرف است و يك حرف آن نزد خداست كه آن را در (خزانه) علم غيب به خود اختصاص داده است».(6) بزرگترين خيانت زمامداران غاصب اموى و عبّاسى معاصر ائمه(ع) به بشريت، به ويژه مسلمانان اين است كه با مشكلات و محدوديّتهايى كه براى ائمه (ع) به وجود آوردند، مانع نشر و گسترش علوم آنان در جامعه شده و مردم را از آن فيض بزرگ محروم ساختند. اين محدوديّت درباره همه پيشوايان اعمال مىشد، ولى نسبت به «عسكريين» (پيشواى دهم و يازدهم) عليهماالسلام با شدّت بيشتر، به گونهاى كه بخش اعظم دوران امامت امام هادى(ع) و تمامى دوران امامت امام عسكرى(ع) در «سامرّا» كه عنوان پادگان نظامى را داشت تحت نظارت دقيق نيروهاى امنيّتى دستگاه سپرى شد و براى مردم امكان دسترسى به آنان و استفاده از محضرشان وجود نداشت؛ با اين حال، امام هادى از هر فرصتى استفاده كرده و با افاضه شمهاى از علوم خدادادى خود به صورت كتبى يا شفاهى، در قالب سخن گفتن با افراد مختلف به زبان خود آنان، پيشگويى نسبت به حوادث آينده، خبر دادن از نيّت افراد و… انسانها را از فروغ دانش خود بهرهمند و بدين وسيله آنان را به شاهراه حق، رهنمون مىساخت.(7) سلاح علم ويژه امامت و به كارگيرى آن در قالبها و پوششهاى ياد شده، كارسازترين، كوبندهترين و در عين حال بىخطرترين سلاحى بود كه در شرايط حاكميت جو خفقان آن روز، در اختيار پيشواى دهم(ع) قرار داشت و حكومت، هيچ راه و بهانهاى براى مبارزه با آن نداشت. حلم و بردبارى امام(ع) حلم و بردبارى از ويژگيهاى مهمى است كه مردان بزرگ، به ويژه رهبران الهى كه بيشترين برخورد و اصطكاك را با افراد نادان و نابخرد و گمراه داشتند، از آن برخوردار بوده و در پرتو اين خلق نيكو افراد بسيارى را به سوى خود جذب كردند. امام هادى(ع) همچون نياكان خود در برابر ناملايمات بردبار بود و تا جايى كه مصلحت اسلام ايجاب مىكرد با دشمنان حق و ناسزاگويان و اهانتكنندگان به ساحت مقدس آن حضرت، با بردبارى برخورد مىكرد. «بريحه» عباسى كه از سوى دستگاه خلافت به سمت پيشنمازى مكّه و مدينه منصوب شده بود از امام هادى(ع) نزد متوكل سعايت كرد و براى او نوشت: «اگر نيازى به مكّه و مدينه دارى، «على بن محمّد» را از اين دو شهر بيرون كن؛ زيرا او مردم را به سوى خود خوانده و گروه زيادى از او پيروى كردهاند.» بر اثر سعايتهاى پىدرپى «بريحه» متوكّل امام را از كنار حرم جد بزرگوارش رسول خدا(ص) تبعيد كرد. هنگامى كه امام(ع) از «مدينه» به سمت «سامرّا» در حركت بود «بريحه» نيز او را همراهى كرد. در بين راه «بريحه» رو به امام (ع) كرد و گفت: «تو خود مىدانى كه عامل تبعيد تو من بودم. با سوگندهاى محكم و استوار سوگند مىخورم كه چنانچه شكايت مرا نزد اميرالمؤمنين يا يكى از درباريان و فرزندان او ببرى، تمامى درختانت را (در مدينه) آتش مىزنم و بردگان و خدمتكارانت را مىكشم و چشمههاى مزرعههايت را از بين خواهم برد و بدان كه اين كارها را خواهم كرد.» امام(ع) متوجّه او شد و فرمود: «نزديكترين راه براى شكايت از تو اين بود كه ديشب شكايت تو را نزد خدا بردم و من شكايت از تو را كه بر خدا عرضه كردم نزد غير او از بندگانش نخواهم 2برد.» «بريحه» چون اين سخن را از امام (ع) شنيد، به دامن آن حضرت افتاد و تضرّع و لابه كرد و از او تقاضاى بخشش نمود. امام (ع) فرمود: تو را بخشيدم.(8) هيبت و وقار ائمه اطهار(ع) مظاهر قدرت و عظمت خداوند و معادن كلمات و حكمت ذات مقدس حق و منبع تجلّيات و انوار خاصّه او هستند. براين اساس از يك قدرت معنوى فوقالعاده و نفوذ و هيبت خاصّى برخوردارند. امام هادى(ع) مانند پدران گرامى خود و انبياى الهى، از آنچنان هيبت و نفوذ معنوى برخوردار بود كه همگان را وادار به كرنش مىكرد و اين امر اختصاص به شيعيان حضرت نداشت. اين هيبت و عظمت خدادادى را در زيارت جامعه و از زبان امام هادى(ع) چنين مىخوانيم: «طأطأ كل شريف لشرفكم، و بخع كل متكبّر لطاعتكم، و خضع كل جبار لفضلكم، و ذل كل شىء لكم.» هر بزرگ و شريفى در برابر بزرگوارى و شرافت شما سر فرود آورده و هر خود بزرگ بينى به اطاعت از شما گردن نهاده و هر زورگويى در برابر فضل و برترى شما فروتنى كرده و همه چيز براى شما خوار و ذليل گشته است. دراينباره از محمّد بن حسن اشتر علوى نقل شده كه گفت: «همراه پدرم با جمعى از مردم عباسى، طالبى و جعفرى نزد متوكل عباسى بوديم كه ناگهان ابوالحسن، امام هادى(ع)، وارد شد و آهنگ در قصر خليفه را نمود تمامى حاضران بلا استثناء از مركبهايشان فرود آمده احترامات لازمه را به عمل آوردند تا حضرت وارد كاخ شد، مردى از آن جمع از اين تجليل و گرامى داشت به خشم آمده لب به اعتراض گشود و گفت: اين تشريفات براى كيست؟! چرا براى اين جوان اين همه احترام بگذاريم؟ او نه از ما بالاتر است و نه بزرگسالتر. به خدا قسم هنگام خارج شدن، ديگر براى او بپا نخواهيم خاست و از اسب فرود نخواهيم آمد… ابوهاشم جعفرى به او چنين پاسخ داد: به خدا سوگند با ذلت و كوچكى به او احترام خواهى گذاشت … لحظاتى بعد امام از قصر خارج شد و بانگ تكبير و سرود توحيد برخاست و همه مردم به احترام امام بپا خاستند، ابوهاشم مردم را مخاطب ساخته گفت: «مگر شما نبوديد كه تصميم داشتيد به حضرت احترام نگذاريد!». گروهى از آن ميان پرده از حالت درونى خود برداشته گفتند: به خدا قسم نتوانستيم خودمان را كنترل مىكنيم و بىاختيار از اسب فرود آمده به ايشان احترام گذاشتيم.(9) زيد بن موسى(10)چندين بار به «عمر بن فرج» گوشزد كرد و از او خواست كه وى را بر امام هادى(ع) مقدم بدارد و مىگفت: او جوان است و من عموى پدر او هستم. «عمر بن فرج» سخن او را براى امام هادى(ع) نقل كرد. امام فرمود: «يك بار اين كار را بكن. فردا مرا پيش از او در مجلس بنشان، سپس ببين چه خواهد شد.» روز بعد «عمر» امام هادى (ع) را دعوت كرد و آن حضرت در بالاى مجلس نشست. سپس به «زيد» اجازه ورود داد. «زيد» در برابر امام (ع) بر زمين نشست. چون روز پنجشنبه شد ابتدا به زيد اجازه داد تا وارد شود و در صدر مجلس بنشيند، سپس از امام خواست تا وارد شود. امام (ع) داخل شد. هنگامى كه چشم زيد به امام افتاد و هيبت امامت را در رخسار حضرت مشاهده كرد از جايش برخاست و امام را بر جاى خود نشاند و خود در برابر او نشست.(11) هيبت امام آنچنان قوى و نفوذ ايشان آنقدر نيرومند بود كه هنگام آمدن نزد متوكل تمامى درباريان و نگهبانان قصر بىاختيار هنگام حضور امام قيام مىكردند و بدون كمترين بهانهجويى و به انتظار گذاشتن، درها را مىگشودند و پردهها را كنار مىزدند.(12) ناگفته پيداست كه نيرومندى و هيبت امام ناشى از سلطنت دنيوى يا اندوخته هاى مالى نبود، بلكه سرّ عظمت ايشان در اطاعت خداوند متعال، زهد در دنيا و پايبندى به دين بود. امام خوارى و ذلّت عصيان خدا را از خود دور ساخته و از طريق اطاعت پروردگار به اوج عزت و وقار دو جهان رسيده بود. زهد و عبادت امام امام هادى(ع) از تمام لذّات زودگذر و مادى اين جهان روى گردانده و به ضروريات آن اكتفا كرده بود، كمترين توجهى به جلوههاى فريبنده نشان نمىداد و زندگى خود را وقف عبادت خداى متعال كرده بود، كار را در زهد و ورع تا بدانجا رسانده بود كه خانه مسكونى حضرت در سامرّا و مدينه از اثاثيه معمولى نيز خالى بود و هنگامى كه مأموران متوكل عباسى شبانگاه به منزل حضرت هجوم آوردند و به بازرسى آن مشغول شدند، چيزى قابل توجّه در آن نيافتند. بار ديگر كه به خانه حضرت در سامرّا هجوم آوردند ايشان را در اتاقى در بسته مشاهده كردند در حالى كه با لباسى پشمين بدون هيچ فرشى بر شن و سنگريزه نشسته بود. سبط بن جوزى درباره زهد آن امام همام مىگويد:امام على هادى كمترين ميل و گرايشى به دنيا نداشت و هميشه ملازم مسجد بود، هنگامى كه خانهاش را بازرسى كردند، جز قرآن، كتب دعا و چند كتاب علمى در آن چيزى نيافتند. حضرت مانند اجداد طاهرين خود زندگى بىآلايشى را پيش گرفته بود و اهميّتى به مسائل مادى نمىداد، بلكه تمام توجّهاش اتصال دائمى به حق تعالى بود. جدّش مولاى متقيان، اميرمؤ منان، نيز از پارساترين مردم بود و در ايّام خلافت خويش هيچ اندوخته مادى براى خود فراهم نكرد و كفش و كمربندش از ليف خرما بود و كفشش را خود تعمير مىكرد بر شكم خود سنگى مىبست تا فشار گرسنگى را كاهش دهد و همسرش دخت گرامى پيامبر اكرم زهراى اطهر(س)، نيز مانند پدر و شوهر والامقامش زندگى زاهدانهاى را دنبال مىكرد و در خانهاش از اثاث البيت خبرى نبود و دستانش از آسيا كردن گندم تاول زده بود. ائمه(ع) اين چنين زيستند و نعمتهاى مادى را كنار گذاشته كريمانه از مظاهر فريبنده حيات گذشتند و تنها به كارى پرداختند كه آنان را به خداوند نزديك كند.» آن امام عظيم الشأن به دور از گرايشهاى مادى و هواهاى نفسانى و خود بزرگ بينى، براى معيشت خود و خانوادهاش در مزرعهاش كار مىكرد. على بن حمزه مىگويد: ابوالحسن ثالث را ديدم كه بر زمينى كار مىكرد و قدمهايش از عرق خيس شده بود. گفتم: «قربانت گردم، كارگران كجا هستند؟…» حضرت فرمود: «اى على! بهتر از من و پدرم كسانى بودند كه با بيل در زمين خود كار مىكردند…». آنها چه كسانى بودند؟…. حضرت فرمود: رسول اللّه (ص)، اميرالمؤمنين(ع) و همه پدرانم با دست خويش كار مىكردند و اين كار پيامبران، رسولان و اوصياى صالح بوده است ….»(13) امام هادى(ع) شب هنگام به پروردگارش روى مىآورد و شب را با حالت خشوع به ركوع و سجده سپرى مىكرد و بين پيشانى نورانىاش و زمين جز سنگ ريزه و خاك حائلى وجود نداشت و پيوسته اين دعا را تكرار مىنمود: «الهى مسىء قد ورد، و فقير قد قصد، لا تخيب مسعاه و ارحمه و اغفر له خطاه»(14) بارالها! گنهكارى بر تو وارد شده و تهيدستى به تو روى آورده است، تلاشش را بىنتيجه مگردان و او را مورد عنايت و رحمت خويش قرار داده و از لغزشش درگذر. پارسايى و انس با پروردگار، آنچنان نمودى در زندگى امام نقى (ع) داشت كه برخى از شرح حال نويسان در مقام بيان برجستگىها و صفات والاى آن گرامى به ذكر اين ويژگى پرداختهاند. «ابنكثير» مىنويسد: «كان عابداً زاهداً»(15) او عابدى وارسته و زاهد بود. آرى، آن بزرگ مشعلدار هدايت امّت(امام هادى)، بيش از همه معاصران خود به عبادت و تهجّد مىپرداخت و تقوا و پايبندى وى به اصول ديانت زبانزد خاص و عام بود. آن حضرت تمام نوافل را بجا مىآورد و در ركعت سوم نافله مغرب، سوره حمد و اوّل سوره حديد تا «انه عليم بذات الصدور» و در ركعت چهارم پس از سوره حمد، آخر سوره حجرات را تلاوت مىكرد.(16) نافلهاى را نيز به اين صورت به حضرت نسبت دادهاند كه: ايشان در ركعت اول، سوره حمد و يس و در ركعت دوم، سوره حمد و الرحمن را تلاوت مىكردند.(17) سخن كوتاه اين كه، آنچه در هنگام مطالعه سيره همه ائمه آطهار(ع) به وضوح قابل مشاهده است، توجه شديد آن بزرگواران به عبادت، شب زندهدارى، تلاوت قرآن و مناجات با پروردگار و دورى از زخارف دنيوى است. سخاوت و جود امام(ع) امامان معصوم(ع) براى مظاهر دنيوى، از جمله مال و ثروت ارزش ذاتى قائل نبودند و سعى مىكردند به حد اقل آن كه زندگى معمولى روزانه آنان را تامين كرده و آن بزرگواران را در راه انجام وظايف فردى و اجتماعى يارى رساند بسنده كنند و مازاد آن را در راههايى كه موجب خشنودى خداوند بود صرف كنند. يكى از اين راهها انفاق به افراد تهيدست و نيازمند مىباشد. اين شيوه خدا پسندانه مالى كه در زندگى همه معصومان (ع) در سطح گستردهاى به چشم مىخورد علاوه بر جنبههاى معنوى و آثار اخروى، عامل مهمى در كاهش فقر و فاصله طبقاتى جامعه اسلامى و تأليف قلوب افراد و حفظ شخصيت و علاقهمند ساختن آنان به مكتب اهلبيت و جلوگيرى از ارتباط و نزديك شدن آنان به دستگاه زر و زور خلفا بود. در پرتو برخوردارى ائمه (ع) از اين خلق نيكو، وجود آن بزرگواران پيوسته مايه اميد، و خانهشان نه تنها مركز نشر دانش، بلكه پناهگاه افراد نيازمند و درمانده و محل رفت و آمد انسانهاى مختلف، به ويژه آنان كه از راه دور آمده بودند، بود. اين مسئله هم براى عموم مردم جا افتاده بود، به گونهاى كه وقتى فرد نيازمند و درماندهاى را مىديدند او را به خانه امامان (ع) راهنمايى مىكردند، و هم براى خود افراد درمانده، بدين معنى كه به محض مواجه شدن با مشكلى به طور مستقيم سراغ خانه امامت را مىگرفتند. امام هادى (ع)، همچون پدر بزرگوارش تنها براى جلب رضاى پروردگار، مسكين، يتيم و اسير را بر خانواده خود مقدّم داشته و اطعام آنان را در درجه اوّل اهميّت قرار مىدادند، تا جايى كه غذايى براى خانوادهاش باقى نمىماند و در مورد لباس نيز بدينگونه عمل مىكردند. امام صادق (ع) نيز آنقدر به مستحقّين انفاق مىكرد و لباس مىداد كه ديگر براى افراد خانوادهاش چيزى يافت نمىشد.(18) آرى، آن حضرت، كانون سخاوت و كرم بود و گاهى مقدار انفاق به حدى از فزونى مىرسيد كه دانشمندى مانند: «ابن شهرآشوب» پس از نقل آن مىگويد: «اين مقدار انفاق، عمل معجزه گونهاى است كه جز پادشاهان از عهده كسى ساخته نيست و تا كنون اين مقدار انفاق را از كسى نشنيدهايم».(19) مورّخان موارد بىشمارى از بخششهاى آن امام همام، نسبت به فقرا و درماندگان را نقل كردهاند كه به عنوان نمونه به ذكر چند مورد بسنده مىكنيم: 1- هيأتى از شيعيان بلند پايه مركّب از ابوعمرو عثمان بن سعيد، احمد بن اسحاق اشعرى قمى و على بن جعفر به ديدار امام هادى(ع) رفتند، احمد بن اسحاق از وامى كه در گردن داشت به حضرت شكايت برد، ايشان به وكيل خود عمرو رو كرده فرمودند: به احمد سى هزار دينار و به على بن جعفر نيز همان مقدار بپرداز. سپس حضرت به خود عمرو وكيل حضرت نيز سى هزار دينار بخشيدند. حضرت براى اين بزرگان زندگانى مرفهاى فراهم آورده بود و غبار فقر را از خانهشان برده بود و طبيعى است كه بهترين بخشش، آن است كه اثرى نيكو و ماندگار از خود بجا گذارد. 2- نمونهاى ديگر از كرم حضرت را اسحاق جلاّب چنين نقل مىكند: «در «يوم الترويه» (هشتم ذيحجّه) براى ابوالحسن هادى(ع) تعداد زيادى گوسفند خريدم و ايشان تمام گوسفندان را در ميان خويشان خود تقسيم كردند.»(20) 3- مورد ديگر كه اعجاب مورّخان را برانگيخته است چنين مىباشد كه: «حضرت به قصد روستايى متعلّق به خودشان از سامرّا خارج شدند، چندى بعد يكى از باديهنشينان به در خانه حضرت آمد، خانواده حضرت به آن مرد گفتند كه ايشان به زمينى خارج از شهر رفتهاند و آن مرد هم متوجّه محل حضرت شده و پس از ديدن ايشان با صدايى ضعيف گفت: يابن رسول اللّه! من مردى از اعراب كوفه و از مواليان و محبّان جدّت على بن ابىطالب هستم، سنگينى قرض مرا از پا درآورده است و جز تو گرهگشايى نمىشناسم …؛ حضرت متأثر شدند و ديدند وى متمسّك به ولايت على (ع) است، ولى خود حضرت در آن هنگام در تنگنا بودند و كمكى از دستش ساخته نبود؛ ازاينرو، به دست خودشان ورقهاى نوشتند مبنى بر آن كه: اعرابى از حضرت مبلغ معينى طلبكار است، سپس كاغذ را به او داده گفتند: اين كاغذ را نزد خودت داشته باش و به سامرّا برو، هر وقت ديدى عدهاى نزد من جمع شدهاند، برخيز و طلبى را كه در اين كاغذ است از من بخواه و بر من سخت بگير كه چرا بدهىام را نپرداختهام و تمامى دستورات مرا انجام بده. اعرابى ورقه را گرفت و هنگامى كه حضرت به سامرّا بازگشت عدهاى به ديدن او آمدند كه در ميان آنان جاسوسان و مأموران حكومت عبّاسى هم حضور داشتند، چندى نگذشت كه اعرابى از راه رسيد و كاغذ را نشان داده خواستار پرداخت مبلغ مذكور در آن شد، امام به عذرخواهى پرداخت ليكن اعرابى با اصرار خواستار پول خود بود و همچنان تأكيد مىكرد. حاضرين در مجلس متفرق شدند و جاسوسان متوكل شتابان ماجرا را به گوش خليفه رساندند او نيز دستور داد تا سى هزار درهم نزد حضرت ببرند، وقتى كه اعرابى آمد حضرت پولها را به او داده فرمودند: «اين پولها را بگير و بدهى خود را بپرداز و باقى مانده را خرج خانوادهات كن …» اعرابى مبلغ را بسيار ديده گفت: يابن رسول اللّه! بدهى من كمتر از يك سوم اين مبلغ است …؛ ولى خداوند بهتر مىداند كه رسالت خود را ميان چه كسانى قرار دهد.(21) و پولها را برداشته با خشنودى تمام و با خيال راحت به سوى خانوادهاش رفت و همچنان براى امام هادى (ع) كه او را از فقر و سختى نجات داده بود دعا مىكرد». ارشاد و هدايت گمراهان امام هادى(ع) اهميت زيادى به هدايت گمراهان و منحرفان از راه حق مىداد و در اين راه كوشش خستگىناپذيرى را آغاز كرده بود، از جمله كسانى كه به وسيله حضرت به حقيقت دست يافت و هدايت شد «ابوالحسن بصرى» معروف به «ملاّح» را مىتوان نام برد. وى «واقفى» بود و پس از امام موسى كاظم امامت هيچ يك از فرزندان حضرت را نپذيرفته بود. روزى امام هادى(ع) ابوالحسن بصرى را ديده به او فرمود: «اين خواب غفلت تا كى؟ آيا وقت آن نرسيده است كه به خود آيى…» نفس قدسى آن امام همام (ع)، آنچنان گرم و مؤثر بود كه همين دو جمله او را دگرگون ساخته به راه صلاح باز آورد و به امامت حضرت معترف گشت.(22) امام هادى (ع) اصحاب خود و ديگر مسلمانان را از معاشرت و همنشينى با «صوفيان» برحذر داشته بود؛ زيرا آنان سرچشمه گمراهى و ضلالت هستند و با اظهار پارسايى و تقدّسمآبى به فريب و گمراهى سادهلوحان برمىخيزند. امام بر دورى و جدايى از صوفيان به شدت تأكيد داشت. حسين بن ابى الخطاب نقل مىكند: نزد امام هادى در مسجدالنبى بودم كه گروهى از اصحاب حضرت از جمله ابوهاشم جعفرى كه مردى سخندان و مورد احترام امام بود وارد شدند و در همان هنگام عدهاى از صوفيان وارد مسجد شده گوشهاى نشستند و به گفتن اوراد خود و تكبير و تهليل پرداختند، حضرت رو به اصحاب كرده فرمودند: «به اين فريبكاران و همپيمانان شيطان و ويرانگران بنيادهاى اسلام توجه نكنيد، آنان براى آسايش جسم، پارسايى مىكنند و شبزندهدارى آنان براى به دست آوردن طعامهاى چرب و شيرين است، عمرى را به سختى مىگذرانند تا آن كه فرصتى يافته به گناهكارى بپردازند، گرسنگى مىكشند تا آن كه به خوانهاى رنگين دست يابند، ذكر آنان فقط براى فريب مردم است و جلب قلوب احمقان، سادگان را شيفته خود ساخته بار خود را بر دوش آنان مىنهند و آنان را در چاههاى گمراهى مىاندازند، اوراد آن، رقص و كف زدن است و ذكرشان نغمه و آوازه خوانى، جز بىخردان و افراد فريبخورده، كسى از آنان پيروى نمىكند و متاع آنان جز در بازار احمقان فروشى ندارد، هر كسى به ديدار و زيارت زنده يا مرده آنان برود مانند آن است كه به زيارت شيطان و بتپرستان رفته باشد و هر كه به آنان يارى رساند در حقيقت به ابوسفيان، معاويه و يزيد يارى كرده است …». يكى از حاضران پرسيد: «اگر چه به امامت شما معتقد و معترف باشد؟» امام او را از ادامه اينگونه توهّمات برحذر داشته با بيانى قاطع فرمود: «اين تصوّرات را از خود دور كن، هر كس به امامت و حق ما معترف باشد، بر خلاف رضاى ما گام برنمىدارد، آيا نمىدانى آنان پستترين طايفه صوفيه هستند و همه فرق صوفيه مخالف ما مىباشند و طريقت آنان با ما مغاير است، آنان نصارى يا مجوس اين امت هستند و هميشه در تلاشند تا چراغ برافروخته خدايى را با دهان خود خاموش كنند هر چند خداوند پرتو افشانى چراغ توحيد را على رغم خواست كافران، تضمين كرده است…».(23) امام در سخنان خود بر بطلان روش صوفيان و بىدينى آنان با توجّه به صفات و رفتارشان چند نكته را بيان مىفرمايد: * آنان در فريفتن و گمراه كردن مردم همپيمان شيطان هستند. * با بدعتهاى خود و آوردن شيوههايى مغاير روح اسلام و شريعت در صدد ويرانگرى پايههاى اين دين مبين برآمدند. * زهد آنان ريايى است و براى راحتطلبى و جلب منافع مادى مىباشد. * شبزندهدارى و اظهار تقدّس آنان براى رضاى خدا و انجام عبوديت حضرتش نيست، بلكه دام نيرنگى است براى صيد مردم و به دست آوردن اموال آنان. * اوراد آنان، اوراد عبادى نيست، بلكه رقص و پايكوبى است؛ زيرا از قلبى كه معتقد به خداست نشئت نگرفته و دعاهاى آنان ترانه و آواز است؛ زيرا از روح اخلاص و طاعت خداوند خالى است و كالبدى است بىجان. * آن كه مهار خرد و اختيار خود را در دست دارد به دنبال اين دغلان نمىرود، امّا ساده لوحان، افراد نادان و بىخرد كه قدرت تشخيص ندارند، در زمره پيروان آنها قرار مىگيرند. احترام به علماء و دانشمندان امام هادى (ع) در بزرگداشت دانشمندان و انديشمندان مىكوشيد و به آنها توجّهى خاصّ داشت و آنان را بر ديگر مردم برتر مىشمرد؛ زيرا آنان سرچشمه نور و آگاهى در زمين هستند. از كسانى كه مورد تجليل امام قرار گرفت فقيهى بود كه با يكى از نواصب و مبغضين اهلبيت به مناظره پرداخته و او را مغلوب ساخته بود، آن فقيه پس از چندى به زيارت امام آمد، حضرت كه از مناظره او با ناصبى خبردار بود از ديدن وى شادمان شده او را در صدر مجلس نشاند و به گرمى با وى به گفتگو پرداخت. مجلس مملوّ از علويّان و عبّاسيان بود. بنىهاشم حاضر در آنجا از اين توجّه خاصّ امام رنجيده شدند و امام را مخاطب ساخته گفتند: «چگونه او را بر سادات و بزرگان بنىهاشم مقدّم مىدارى؟…» حضرت در پاسخ فرمود: از كسانى نباشيد كه خداوند متعال دربارهشان فرمود: «الم تر الى الذين أوتوا نصيباً من الكتاب يدعون الى كتاب اللّه ليحكم بينهم ثم يتولى فريق منهم و هم معرضون»(24) آيا نديدى كسانى را كه بهرهاى از كتاب آسمانى به آنها داده شده بود، فراخوانده شدند تا كتاب خدا داور آنان باشد، ولى گروهى اعراض كرده روى گرداندند. آيا كتاب خداوند متعال را به عنوان داور و حكم قبول داريد؟… همگى گفتند: «آرى، يا بن رسول اللّه». امام روش خود را به استناد آيات قرآن چنين مدلّل ساخت: آيا خداوند نمىگويد: «يا أيها الذين آمنوا اذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا يفسح اللّه لكم… و الذين أوتوا العلم درجات…»(25) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در مجالسى به شما گفته مىشود جاى باز كنيد شما نيز جاى باز كنيد تا خداوند براى شما گشايش دهد… تا آنجا كه مىگويد: و دانشمندان را درجاتى بالاتر مىدهد». خداوند متعال همانطور كه مؤمن را بر غير مؤمن مقدّم مىدارد، مؤمن عالم را بر مؤمن غير عالم برترى داده است. و باز خداوند است كه مىفرمايد: «خداوند مؤمنان اهل علم را درجاتى، برترى مىدهد» آيا خداوند گفته است: خداوند نجيبزادگان و شريفان نسبدار را رفعت مىدهد! ولى حق تعالى با تأكيد مىگويد: «هل يستوى الذين يعلمون و الذين لا يعلمون»(26) آيا آنان كه مىدانند و آنان كه نمىدانند با هم برابرند؟. پس چرا از احترام و تجليل من نسبت به اين عالم كه مورد بزرگداشت خدا نيز هست رنجيده شدهايد، شكستى كه اين مرد به آن ناصبى با دلائل و براهين خدا آموخته داد از هر شرافت مبنى بر نسب و تبار، بالاتر و برتر است. دلائل و حجّتهاى امام، حاضرين را خاموش كرد، ولى يكى از بنىعباس حاضر در جلسه همچنان بر موضع نادرست خويش پافشارى كرد و گفت: «يابن رسول اللّه! شما اين مرد را بر ما مقدّم داشتى و ما را پايينتر از او به حساب آوردى در صورتى كه او مانند ما نسبى چنين روشن و درخشان ندارد و از صدر اسلام تاكنون آن را كه نسبى شريفتر داشته باشد بر ديگران مقدّم مىدارند….» منطق اين عباسى، منطقى است سست و بىبنياد كه اسلام بدان كمترين بهايى نمىدهد، اسلام متوجّه ارزشهاى والايى است كه هرگز چنين افرادى تصوّر آن را هم ندارند و به گوششان نخورده است. ازاينرو حضرت طبق اصل قرآنى: «و جادلهم بالّتى هى احسن»(27) و دستور: «كلّموا الناس على قدر عقولهم» براى قانع كردن وى راه ديگرى در پيش گرفت و فرمود: «سبحان اللّه!» آيا عباس كه از بنىهاشم بود با ابوبكر تيمى بيعت نكرد؟ آيا عبداللّه بن عباس پدر خلفاى عباسى و از خاندان بنىهاشم، كارگزار عمر بن خطاب از بنى عدى نبود؟ پس چرا عمر افراد خارج از خاندان قريش را وارد شوراى شش نفره كرد، ولى عباس را كه هاشمى و قرشى بود وارد شورا ننمود؟! پس اگر برتر شمردن غير هاشمى بر هاشميان نادرست است، بايد بيعت كردن عباس با ابوبكر و كارگزارى عبداللّه بن عباس براى عمر را محكوم كنى و اگر آن كار اشكالى نداشت اين مورد هم مانند آن روا خواهد بود….» معترض، تاب اين استدلالات را نياورد خاموش گشت و ديگر دم نزد.(28) حضرت كه ديده بود دلايل قرآنى او را قانع نكرد از بيعت جدش عباس با ابوبكر و كارگزارى عبداللّه بن عباس براى عمر در حالى كه اين دو خليفه از نظر نسب به پاى عباس و فرزندش نمىرسيدند استفاده كرد و اين نمونه كامل «الزموهم بما التزموا به» است. پىنوشتها: – 1. و معدن الرحمة، و خزان العلم، و منتهى الحلم و اصول الكرم. . . و عناصر الابرار. . . و صفوة المرسلين. . . ائمة الهدى و مصابيح الدجى و الاعلام التقى. . . و المثل الاعلى. . . و حجج الله على اهل الدنيا و الاخرة و الاولى. «فرازهايى از زيارت جامعه كبيره.» 2. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3،ص 401. 3. منتهى الامال، ج 2، ص 8 چاپ جديد. 4. مآثر الكبراء فى تاريخ سامرّا، ج 3، ص 96 – 95. 5. السلام عليكم يا اهل بيت النبوة…و خزان العلم…السلام على محال معرفة الله…«زيارت جامعه». 6. ر.ك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 4،ص 406اصول كافى، ج 1،ص 230، ح 3،دلائل الامامة طبرى، ص 219. 7. «داويت. م. رونلدسن» پس از بحث مفصلى درباره امام هادى (ع) مى نويسد:گروه زيادى از شهرهاى شيعه نشين، همچون عراق، ايران و مصر، براى استفاده از محضر او به سوى مدينه شتافتند. (عقيدة الشيعه، ص 215). 8. ر. ك: اثبات الوصيه، ص 196 – 197. 9. بحارالانوار، ج 13،، ص 131؛ اعيان الشيعه، ج4، ص 275، 274. 10. ظاهراً نامبرده زيد بن موسى بن جعفر است كه به «زيد النار» معروف است. و بر اساس نقل سيد محسن امين در اعيان الشيعه، ج 7، ص 128 در حدود سال 247 در اواخر حكومت متوكل عباسى درگذشته است. 11. اعلام الورى، ص 347. 12. بحارالانوار، ج 13، ص 129. 13. من لا يحضره الفقيه. 14. ائمتنا، ج2، ص 257 به نقل از سيرة الامام العاشر، على الهادى، ص 55. 15. البداية و النهاية، ج 11، ص 15. 16. وسائل الشيعه، ج4، ص 750. 17. همان، ج5، ص 298. 18. صفوة الصفوة، ج2، ص 98. 19. مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص 409. 20. بحارالانوار، ج 50، ص 132 مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص 411. 21. شرح شافيه ابى فراس، ج2، ص 167. 22. من لا يحضره الفقيه. 23. روضات الجنات، ج 3، ص 134. 24. سوره آل عمران،آيه 23. 25. سوره مجادله، آيه 10. 26. سوره زمر،آيه 9. 27. سوره نحل، آيه 125. 28. الاحتجاج طبرسى، ج 1 و 2، ص 454.
مظلوميت فرهنگ و چاره جويى آن 3
مظلوميت فرهنگ و چارهجويى آن(3) حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر در دو مقال پيشين از مظلوميت فرهنگ و چارهجوئى آن سخن گفتيم، مطلبى كه امروزه نقل محافل فرهنگى و اجتماعى شده است و از ديدگاههاى مختلف مورد بحث قرار مىگيرد. و همانگونه كه ديديم رهبرى فرزانه انقلاب موضوع فرهنگ را محور سخنان خويش قرار داده و در ديدارهاى مختلف با اساتيد دانشگاهها، دانشجويان و وزراى آموزش و پرورش، وزارت علوم، وزارت ارشاد و شوراى عالى انقلاب فرهنگى بر آن تأكيد فرموده و رهنمودهاى ارزندهاى را ارائه داده و از ديرباز تلاش جدى مسؤولان فرهنگى را در تدوين مفهوم فرهنگى كشور خواستهاند. خوانندگان گرامى خود مىدانند كه اين قلم نيز طى دهها و صدها مقاله عمدتاً در پيرامون فرهنگ سخن گفته و در صفحات اين ماهنامه در معرض افكار عمومى قرار داده كه هر چند مورد استقبال خوانندگان قرار گرفته اما دست اندركاران فرهنگ كمتر بدان توجه كردهاند و چنين به نظر مىرسد كه حساسيتى كه لازم و مورد انتظار است در عرصه فرهنگ مشاهده نمىشود! خصوصاً در مقطعى از مديريت كشور و رواج شعارهاى ليبراليستى و مد شدن هجمه به ارزشها اصولاً به فرهنگ اسلامى عنايت ويژهاى نبوده و اين روزها كه توجه بيشترى در اين مقوله به چشم مىخورد دشوارىهاى خاص خود را دارد. در هر حال اگر پيش از اين دغدغه فرهنگ را داشتيم و به ارزشهاى انقلابى مسؤولانه و جدىتر نگاه مىكرديم اينگونه سدّها شكسته نمىشد و حرمت شكنى رواج نمىيافت و ابتكار عمل از دست نمىرفت كه امروز بنشينيم و از مظلوميت فرهنگ سخن بگوئيم! تازه اگر اين گفتگوها يك حركت مقطعى و زودگذر و احساسى نباشد و مسائل بنيادين لحاظ شود نه فقط بودجه و اعتبارات، مثل خيلى از چيزهاى ديگر كه پس از چندى حرارتها فرو نشيند و در عمل اثرى از آن مشاهده نگردد و به وضع عادى برگردد و معلوم نشود بالأخره مظلوميت فرهنگ چه مفهومى دارد و براى نجات فرهنگ، بويژه فرهنگ دينى، از مظلوميت چه كرديم و چه طرحى در افكنديم كه دست كم بعد از چند سال جامعه شاهد آثار عينى آن باشد! آسيبشناسى عرصه فرهنگ در مقال گذشته اشاره كرديم كه رفع مظلوميت از فرهنگ منحصر به تأمين كسرى بودجه نيست و با افزايش بودجه از فرهنگ رفع مظلوميت نخواهد شد مادام كه سياستهاى راهبردى آن معلوم نباشد و اينجا نيز تأكيد مىورزيم كه هر چند در پارهاى موارد واقعاً با كمبود بودجه مواجهيم كه از آن جمله است فرهنگ دينى، تبليغى و اعزام مبلغ و حوزهها، مساجد و كتابخانهها مخصوصاً در روستاها و ازدواج جوانان و غيره اما در بسيارى موارد و نهادهاى فرهنگى بودجههاى كلانى وجود دارد اما خروجى و محصول آن نامعلوم است لذا مشكل را در جاى ديگر بايد جستجو كرد. به نظر مىرسد مشكل اصلى فراتر از محدوديت بودجههاى فرهنگى است. مشكل اصلى مديريت است و برنامه نداشتن و مرد ميدان نبودن، اگر مديران فرهنگى فراتر از كارهاى روتين و كليشهاى دغدغه جدى در فرهنگ سازى داشتند و در اطاق فكر طراحى و برنامهاى تدوين مىكردند، راهكارهاى عملى را جستجو مىنمودند و درد و درمان را مىشناختند ساختار فرهنگى جامعه به گونهاى ديگر بود. مديريت فرهنگى آنگاه موفق است كه داراى چند ويژگى باشد: «دلسوزى، تخصص، تعهد، آسيبشناسى، برنامه ريزى و شجاعت و تحوّل خواهى و بكارگيرى نيروهاى كارآمد و جذب كارشناسان مجرب با چشم اندازى روشن و آنگاه ارزيابى بازخورها و نتايج و پذيرش نقد و استفاده از نيروهاى صالح و تصفيه نيروهاى ناصالح، بدور از باندبازى و يارگيرى جناحى با مقاصد خاص غير فرهنگى. اشكال كار اينجاست كه غالب مديريتهاى فرهنگى فاقد توانمندى و تحرّك و ابتكار و برنامه و شجاعت و ريسك پذيرىاند. تا وقتى مدير نشدهاند به روش مديران قبلى ايراد مىگيرند و براى آنها هزار عيب و علت مىتراشند اما هنگامى كه خود جاى مديران گذشته نشستند همان راه و روش گذشتگان را ادامه مىدهند و طرحى و ابتكارى ندارند، و سياسى كارى، درگير مسائل جزئى شدن و سياستهاى كلان را ناديده گرفتن و انتقادناپذيرى كم و بيش كه متأسفانه حاكم بر مديريتهاست. نقش سازنده مديريت اصل اوليه در همه جا و همه كار نيروى انسانى است و مديريت در رأس اين هرم قرار دارد. مديريت در يك سازمان موتور محرك است كه همه دستگاهها را جهت مىدهد و به حركت و جنب و جوش وا مىدارد. اگر مديريت ضعيف و بى انگيزه و يا بى اعتقاد به مسؤوليت خود باشد، همه چيز در آن سازمان فلج و بى خاصيت مىشود. مديريت شايسته به مثابه روح است كه اگر در كالبد يك نظام دميده شود همه اعضاء و اجزاء را در جهت مطلوب بكار خواهد گرفت و اگر ناكارآمد باشد آن نظام يا سازمان را با مرگ تدريجى روبرو مىسازد. اين اصل همه جا جارى است از مديريت يك خانواده گرفته تا يك كشور، كه به مدير دلسوز، مدبر و كاردان و پرتلاش و شجاع نياز دارد تا از كمترين امكانات بيشترين بهره بردارى كند و تك تك اعضاء يك سازمان و اداره و مؤسسه را به كار گمارد و منشأ تحوّل گردد. متأسفانه امروز ما دچار چنين مشكلى هستيم كه اغلب مديران ما به ميز و رياست و حفظ جايگاه خود وابستهاند و در گزينش همكاران به انتخاب اصلح فكر نمىكنند و گرفتار بىبرنامهاى هستند و در مسائل فرهنگى نيز اين مشكل مشهود است. بودجهها مصرف مىشود، انبوه جزوه و كتاب و نشريه پشت سر هم چاپ و منتشر مىگردد اما بسيارى از اينها با روح تشنه اين نسل همخوانى ندارد. گاه ميليونها و ميلياردها خرج مىشود اما بازدهى آن نامعلوم است، همايشها و كنفرانس و سمينارهاى بسيارى بپا مىگردد اما آنهمه ريخت و پاشها و خاصه خرجىها در داخل و خارج دستاوردى ندارد، سفرهاى خارجى با وجودى كه كمتر از گذشته است و بگفته يكى از مسؤولين در دولت كنونى پنجاه ميليارد تومان صرفه جوئى در هزينههاى خارجى شده اما با اين حال هزينه كلانى را مىبلعد و صدها نفر براى مأموريت مىروند و ميليونها تومان خرج هواپيما و هتل و گشت و گذار هر يك از آنها مىشود و هر روز يكصد و سى دلار هم حق مأموريت به اينها مىدهند! و معلوم نيست اين هزينهها كه از كيسه ملت داده مىشود كدام دستاوردى را براى كشور و ملت و انقلاب دارد و اصولاً حق مأموريت خارج چه مفهومى دارد. در موارد ديگر نيز اين مشكل ديده مىشود. كم كارى، بىتفاوتى، بىبرنامهگى در بسيارى دستگاههاى دولتى وجود دارد كه در مرحله نخست اصلاح ساختار ادارى و مبارزه با مفاسد اين دستگاهها را الزامى مىسازد. سوءاستفاده و رانت خوارى اگر مقدارى فراتر از اين برويم و سوء استفادههاى مالى را بازبينى كنيم مثنوى هفتاد من كاغذ مىشود، هنگامى كه سخنگوى قوه قضائيه از محكوميت 107 مدير ارشد و ميانى در دادگاهها به دليل تخلفات مالى كه هزاران ميليارد تومان سرمايه ملت و 90 هزار هكتار از اراضى غارت شده را به دستور و امضاى «مديران امضاء طلائى» بر باد دادهاند ارائه مىدهد (روزنامه كيهان 21 آذر ماه 86) آيا بازهم مىتوان گفت مشكل اصلى كشور بودجه و اعتبارات است؟! و بى شك ساير دستگاهها اعم از ادارى و قضائى و فرهنگى به نوبه خود از اين آفت مصون نيستند. با اين شيوه عملكردها و ملاحظات و كوتاه آمدنها و چشم پوشى تخلفات و تحمّل مفسدان هرگز كار به سامان نخواهد رسيد، نه با فقر مىتوان مبارزه كرد و نه با مفاسد فرهنگى و معضلات اجتماعى. و البته نياز به بيان ندارد كه هدف از اين نگارش محكوم كردن كليه دستگاهها و زير سؤال بردن همه مديريتها نيست. چه، بسيارند مديران دلسوز و خدوم كه دامن به فساد مالى و اخلاقى نيالودهاند و با پاكى زندگى كردهاند و قصد خدمت دارند ولى مشكلات ديگرى پيش روى آنهاست. اين مشكلات مىتواند در همكاران آن سازمان و نهاد باشد يا نداشتن برنامه و كارشناس و برنامه ريزى و يا موانع ديگرى چون كسر بودجه كه آخرين آنهاست. و بازهم تأكيد بر اين مطلب بايد كرد كه اگر چه بسيارى از دستگاههاى فرهنگى با مشكل بودجه روبرو هستند مانند آموزش و پرورش و نهادهاى فرهنگى دينى و بهداشت و درمان و غيره…اما به نظر مىرسد مشكل مديريت بازهم در صدر جدول كاستىها قرار دارد. حال سخن از فرهنگ است كه بدرستى مديريت نشده و نمىشود. نگاهى به فرهنگ آموزش اگر فرهنگ مديريت مىشد آنگونه كه امروز نياز كشور است و نظام و انقلاب و رهبرى انتظار دارد و مردم مطالبه مىكنند وضع تربيت يافتگان نهادهاى آموزشى و تربيتى و تبليغى ما بگونهاى ديگر و در سطح شايستهترى بود. همين آموزش و پرورش كه سنگ زيرين فرهنگ يك كشور است واقعاً چقدر در تربيت اين نسل و جوانان موفق بوده است؟! قضاوت آن را به عهده دست اندركاران اين تشكيلات عظيم فرهنگى مىگذاريم، به عهده خانوادهها و كارشناسان تعليم و تربيت. در اينجا نگاه بيشتر به جنبه فرهنگى و اخلاقى و ايمانى است. نگاه كنيم چه مقدار خروجىهاى مدارس ما از فرهنگ دينى و اخلاقى و اجتماعى و ادب و فضائل بهره دارند، دبستان يا دبيرستان پسرانه و دخترانه چه مقدار روى نماز، اخلاق و عفاف و حجاب و پوشش اسلامى كار كردهاند و دست پروردههاى اين نهاد از مسائل اعتقادى و معرفى شرايع دينى و درك سياسى، و ادبيات راهبردى انقلاب اسلامى چه مقدار بهره دارند. نگارنده با بسيارى از دانشآموزان روبرو شده و از آنها پرسيدهام مثلاً اصول دين چيست؟ فروع دين كدام است؟ و نام ائمه چيست؟ واقعاً درمانده شده و بيشتر جوانان نه عدد اصول دين را مىدانند و نه معانى آنها را! و از نماز و قرائت و احكام بى خبرند، علت چيست؟ در گذشته كودك به مكتب مىرفت در آغاز اصول و فروع و نام امامان را به او ياد مىدادند و الفباو قرآن را جلو او مىگذاشتند و نماز را مىآموختند اما فرهنگ ما متأثر از فرهنگ بيگانه است و لذا با اصول و فروع دين و نماز و مفاهيم دينى بيگانه است، كمتر معلمى در كلاس درس از اين مقوله حرف مىزند و دانشآموزان را با الفباى دين آشنا مىسازد. در عوض بسيارى مدارس به كودكان دوره ابتدائى از همان كلاس اول زبان انگليسى را به بچه ياد مىدهند و اين را امتيازى براى مدرسه مىدانند! در حالىكه كودك هنوز به زبان مادرى خود آشنائى كامل ندارد. اين را مىگويند فرهنگ غرب زده. به حال فرهنگ بايد گريست با اين شيوه فرهنگى و دين آموزى كجا نوجوان با دين آشنا مىشود. تنها كودكانى كه پدران و مادرانشان ديندار و دلسوز فرزندانشان هستند ممكن است به مفاهيم دين و الفباى مذهب آشنا باشند. و برخى مدارس دغدغه دين آموزى را داشته باشند. راستى به حال اين فرهنگ و مظلوميت فرهنگ دينى در كشورى مانند ايران اسلامى بايد گريست. به دانشگاه مىرويم وضع بدتر از اينست تنها دانشجويانى كه از خانه و تربيت پدر و مادر معلومات دينى همراه دارند مقدارى با دين آشنا هستند و خودشان جلسات قرآن و دعا تشكيل مىدهند. هرچه دارند خودجوش است. اگر نماز جماعت يا اعتكاف و زيارت و دعا دارند آموزه دانشگاه نيست، دست آورد خودشان است. كدام استادى در دانشگاه به دانشجو قرآن آموخته يا از نماز و احكام آن و از عفاف و حجاب سخن گفته است؟ بسيار كم! حتى دروس معارف نيز كمتر درس عملى مىدهد چرا كه متناسب با نياز جوان تهيه نشده است. فضاى اخلاقى دانشگاه نيز بعضاً فضاى عشق و عاشقى شده، پژوهشهاى آمارى خبرهاى ناگوارى از روابط پسر و دختر و ماجراهاى عاشقى مىآورد كه براى همه ما و رؤساى دانشگاهها و استادان و وزارتخانه شرم آور است. طرح فرهنگ و عفاف را شوراى عالى انقلاب فرهنگى تدوين مىكند و براى كليه نهادهاى آموزشى و فرهنگى و اجرائى مىفرستد اما اگر از مديران و مسؤولان رؤساى دانشگاهها سؤال كنى چه مقدار به اين دستورالعمل پرداختهاند، پاسخى ندارند، نه از آن طرح خبرى دارند و نه مايل اند خبر داشته باشند. يك حالت بى تفاوتى عجيبى حاكم شده كه باور نكردنى است آنوقت انتظار داريم خروجىهاى اين فضاهاى آموزشى بهتر از اين باشد! از جيب اين ملت رنج ديده هر سال تحصيلى حداقل سه چهار ميليون تومان براى هر دانشجو هزينه مىشود اما روزى كه فارغ التحصيل مىشوند معلوم نيست چه دست آوردى از دين همراه دارند، تازه اگر تشنج سياسى و ماجراجوئى و نشريه ضد انقلابى با امكانات دانشگاه راه نيدازند، و…. عرف و عادت غربى بر دانشگاهها حاكم است. پسران جوان ودختران جوان بايد در يك كلاس و يك فضا و محيط درس بخوانند، و اگر كسى بگويد چرا در دبيرستان و دبستان دو جنس مخالف جدا بودند و حالا كه در غرور جوانىاند بايد در كنار هم باشند معترض را متهم به ارتجاع مىكنند و كسى جرأت نمىكند از چالشهاى روابط دو جنس مخالف حرف بزند در حالىكه دنيا امروزه به اينجا رسيده كه برخى كشورهاى غربى اثرات نامطلوب اختلاط پسر و دختر را دريافته و آن را عامل عقب ماندن درس و اختلال اخلاق و فساد اجتماعى مىدانند. اينها واقعيات طبع بشرى است اما روشنفكران ما مىگويند حتى حرفش را نزنيد كه غربىها به ما ايراد خواهند گرفت! اين همان غرب زدگى است كه ما را به اين روز انداخته. انقلاب فرهنگى مىبايست اين موارد را جدى بگيرد. كتابها مشكل دارد، مديريتها به تعهدات كمتر توجه دارند و سيستم آموزشى چندان تناسبى با فرهنگ دين ندارد و خيلى مسائل ديگر كه مجال طرح آن نيست. اينست كه نگارنده سخن هميشگى خود را تكرار مىكند: «ما به يك انقلاب فرهنگى اسلامى نيازمنديم.»
پيامبر اعظم غدير و ولايت
پيامبراعظم غدير و ولايت حجةالاسلام ولى الله عيسى زاده آملى مقدمه سپاس و ستايش خداى را سزاست كه موجودات را آفريد و در ميان آنان انسان را برگزيد و او را اشرف مخلوقات و جانشين خود در زمين قرار داد. پيامبران را براى هدايت و راهنمايى آنان فرستاد و حضرت محمد(ص)را برترين آنها قرار داد؛ آنگاه دوازده امام معصوم (ع) را جانشين آن حضرت معين كرد. پيامبراعظم(ص) پس از 23 سال تلاش فراوان، توانست چراغ پرفروغ اسلام را در منطقه مهمى از جهان روشن كند، ولى براى ادامه اين راه و نتيجهگيرى از زحمات چندين ساله به جانشينى تلاشگر و شجاع نياز داشت، ازاين رو بارها در مجالس خصوصى و عمومى ضمن اعلام نامهاى امامان بعدى مردم را به پيروى از آنان دعوت مىكرد. آن حضرت امام على(ع) را به عنوان شايستهترين فرد براى امامت و برگزيده از جانب خدا معرفى كرد. شاهد اين ادعا احاديث فراوانى از پيامبراسلام(ص) است كه در اين زمينه به ما رسيده است از جمله: حديث يوم الدار،(1) منزلت،(2) ثقلين (3)و…. تا اينكه به دستور الهى آيه:( يا أيّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إليكَ من رَبِّك و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رسالَتَه)(4)اى فرستاده خدا! آنچه را از طرف خدايت مأمور شدى به مردم برسان و اگر ابلاغ نكنى، رسالت او را انجام ندادى! نازل شد. در آخرين سال از عمر شريفش «سال دهم هجرى» ضمن شركت در مراسم حج و تعليم مناسك حج به مسلمانان، در راه بازگشت به مدينه در ميان 120هزار نفر از حجاج، در منطقهاى به نام «غديرخم»،(5) ولايت اميرمؤمنان را تثبيت كرد و رسالت را با ولايت تكميل نمود: ( اليومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم و أتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتى و رَضيتُ لَكُم الاسلامَ دينا»(6)امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما يگانه آيين برگزيدم. بدين ترتيب دين الهى تحقق يافته و احكام اسلام ضمانت اجرائى پيدا كرد. همزمان با رحلت آن حضرت، گروهى با بهانههاى واهى گذشتهها را فراموش كرده و با انگيزههاى مختلف، آَشكارا با تصريح پيامبر مقابله كردند و در مكانى به نام «سقيفه بنىساعده» اميرمؤمنان را كنار زدند؛ ازاين رو پايه اختلافات در اسلام رقم خورد. انگيزه اين برخوردها با تأمّلى اندك در تاريخ صدر اسلام و سرگذشت امام على(ع) به خوبى آشكار مىشود؛ آن حضرت با تمام افتخاراتش در صدر اسلام، پس از رخداد سقيفه، 25سال از حكومت بركنار ماند، ولى سرانجام، امت اسلامى به كجروى خود پىبرده و به امام روى آورده و دست بيعت دادند. در اين نوشتار، ضمن بررسى جايگاه ولايت در دين، ماهيت و اهميت واقعه غديرخم تبيين شده، آنگاه نظر پيامبراعظم(ص) درباره ولايت، به ويژه امامت حضرت على، اشاره مىشود. اميد است مورد رضايت پيامبراسلام و مولاى متقيان، اميرمؤمنان حضرت على(ع) قرار گيرد. جايگاه ولايت در دين معناى لغوى و اصطلاحى ولايت يكى از والاترين كلمات دينى واژه «ولايت» و «ولى» است، اين واژهگان كه از «و ل ى» مشتق است، يكى از پر استعمالترين كلمات قرآن كريم است. كثرت استعمال آن در اين كتاب الهى و روايات معصومان نشان از اهميت موضوع دارد. ريشه و معناى لغوى اين واژه، قرب و نزديكى است. اگر دو چيز طورى كنار هم قرار گيرند كه فاصلهاى ميانشان نباشد را «متوالى» گويند. اين كلمه گاه در امور مادى و جسمانى و گاهى در امور معنوى به كارگرفته مىشود. از ديگر معانى ولايت، نصرت، محبت و قيادت است. ولايت در اصطلاح به معناى، پادشاهى، فرمانروايى، سرپرستى و عهده دارشدن امور ديگران است، همانند ولىّ ميت، ولىّ دم، ولايت در ازدواج و…. نقش محورى ولايت در دين رسول اكرم (ص) از آغاز بعثت در مناسبتهاى گوناگون بارها به ولايت و امامت حضرت على(ع) و فرزندانش اشاره مىكرد تا اينكه در اواخر عمر پيامبراعظم، با نزول آياتى از سوره مباركه مائده جايگاه ولايت در سيره علمى و عملى مسلمانان شكل گرفت. با نزول آيه «إنّما وَليُّكُمُ اللّه و رَسُولُه والّذينَ آمنوا الذين يُقيمُونَ الصَّلاةَ ويؤتونَ الزَّكاةَ وهُم راكعُون»(7)همانا سرپرست شما خدا و فرستادهاش و مؤمنانى هستند كه نماز به پاى داشته و در حال ركوع زكات مى پردازند، و تعيُّن آن در حضرت على(ع)، فصل جديدى از معارف بلند اسلامى فرا روى مسلمانان گشوده شد. امامان معصوم(ع) نيز همواره به محورى بودن و نقش كليدى اين ركن تكيه مىكردند؛ چنانچه امام باقر(ع) مىفرمايد: «بُنى الاسلامُ على خَمسٍ: عَلَى الصَّلاة والزَّكاة والصّوم والحَجّ والولاية ولم يُناد بشىءٍ كما نُودىَ بالولاية»(8)اسلام بر پنج پايه نماز، زكات، روزه، حج و ولايت استوار است؛ و به هيچ يك از اينها به اندازه ولايت سفارش نشده است. زراره مىگويد: پس از اين سخن از آن حضرت پرسيدم: «كدام يك از اين اركان بالاتر است» قال: «الولايةُ أفضل، لانّها مفتاحُهنَّ والوالىُّ هو الدليلُ عليهنَّ» (9)امام فرمودند: ولايت برترين است؛ زيرا ولايت كليد ديگر اركان و امام، دليل و راهنما بر آنهاست. درادامه آن حضرت فرمود: «ذروةُ الامرِ وسنامُهُ ومفتاحُهَ و بابُ الاشياء و رضى الرحمان، الطاعةُ للامام بعد معرفته؛ انّ الله عَزَّوجَلَّ يقولُ: مَن يُطع الرسولَ فقد أطاع الله ومَن تَولّى فما أرسلناك عليهم حفيظاً(10)أما لو أنَّ رجُلاً قامَ ليلَهُ وصامَ نهاره وتَصَدَّقَ بجميع ماله وحَجَّ جميعَ دَهره ولَم يَعرف ولايةَ ولى الله، فيُواليه ويكون جميع أعماله بدلالته اليه، ماكانَ لَهُ عَلى الله حَقٌ فى ثوابه ولاكانَ مِن أهل الايمان»(11) بلنداى ولايت و كليدش و درِ هر چيز و رضايت خداوند، پس از شناخت امام، پيروى از اوست؛ زيرا خداى بلند مرتبه مىفرمايد: هر فردى از فرستاده خدا پيروى كند، از خدا اطاعت كرده و هر كه نافرمانى كند، تو را نگهبان آنها نفرستاديم؛ اگر مسلمانى تمام شبها را به نماز ايستد، همه روزها را روزه بگيرد، تمامى اموالش را صدقه بدهد و هر ساله حج بجا آورد، اما ولىّ خدا را نشناخته تا از وى پيروى كند، و در تمامى كارهايش از او راهنمايى جويد، هيچ ثوابى نمىبرد و از اهل ايمان نخواهد بود. با توجه به اين احاديث گرانسنگ كه در جوامع روايى ما فراوان يافت مىشود، جايگاه ولايت در دين مشخص مىشود. امامت، تداوم نبوت محوريترين مسايل اعتقادى، توحيد، نبوت و معاد است؛ اما امامت تداوم نبوت است و به آن باز مىگردد. خداى سبحان امامت را ادامه رسالت و همتاى آن مىداند و پيامبرى منهاى ولايت را برابر رسالت بدون امامت مىداند؛ ازاين رو در جريان غديرخم به پيامبراكرم(ص) فرمود: اگر رسالتِ ولايت و خلافت على بن ابى طالب (ع) را ابلاغ و تبيين نكنى، اصلاً به رسالت الهى عمل نكردهاى؛ زيرا آنچه اساس رسالت را حفظ مى كند همان امامت است: «يا أيّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إليكَ من رَبِّك و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رسالَتَه».(12) پيامبراعظم(ص) و امام على(ع) تعليم و تربيت پيامبراعظم(ص) از همان آغازين روزهاى تولد حضرت على(ع) با ايشان بوده و همواره آن امام همام را از فيوضات معنوى رسالت بهرهمند مىكرد؛ امام على(ع) از سنين كودكى تحت تعليم و تربيت رسول خدا(ص) قرار داشت، حتى دست در دستان مبارك پيامبر، به دامنه كوه نور مىرفت، چنان كه اميرالمؤمنين(ع) در خطبه قاصعه مىفرمايد: «لقد كنتُ أتبعُه إتباعَ الفصيل أثر امه، يَرفَعُ لى فى كل يوم من أخلاقه علما أرى نورَ الوحى والرساله، وأشم ريح النبوه»؛(13)من همچون سايهاى دنبال آن حضرت مىگشتم، و هر روز نكتههاى تازه از اخلاق نيكش برايم آشكار مىكرد …… آن حضرت چند ماه از سال را در غار حرا مىگذراند، تنها من او را مىديدم و كسى جز من وى را مشاهده نمىكرد، نور وحى و رسالت را مىديدم، و نسيم نبوت را استشمام مىكردم. آنگاه پيامبر به من فرمود: هر چه را من مىشنوم تو هم ميشنوى و هر چه را من مىبينم مىبينى؛ تنها فرق من و شما در اين است كه شما پيامبر نيستى، بلكه وزيرى. همگامى ولايت با رسالت سه سال از آغاز بعثت پيامبراسلام(ص) گذشته بود و آن حضرت در اين مدت با دعوتهاى پنهانى و تلاش شبانه روزى تقريباً چهل نفر را به آيين اسلام هدايت كرده بود؛ اما مردم و حتى بيشتر خويشاوندان پيامبر، از موضوعِ دعوت اطلاع درستى نداشتند؛ با نزول آيه «وَ أنذر عَشيرتك الاقربين»(14) وقت آن رسيد كه آن حضرت در مرحلههاى ديگر از رسالت، دعوت خويش را آشكار سازد و بهتر بود كه اين اقدام را از نزديكان خود شروع كند، چون آنان پيامبر را بهتر مىشناختند و از صداقت و درستى كار او آگاه بودند. پيامبراعظم (ص) مأموريت تازهاش را با پسر عمويش «على بن ابيطالب» درميان گذاشت و به وى دستور داد با كشتن گوسفندى، غذايى تهيه كند و خويشان و اقوام را به مهمانى فراخواند؛ چهل نفر از خويشان در منزل پيامبر گرد آمدند؛ آن حضرت با روى گشاده از آنان استقبال و به آنها خوش آمد گفت؛ پس از صرف غذا سخنانش را آغاز كرد و هنگامى كه خواست هدفش را بيان كند، «ابولهب» سخنش را قطع كرد و با بيهوده گويى مجلس را برهم زد. بيشتر حاضران سر و صدا به راه انداخته و سرانجام پراكنده شدند؛ بدين ترتيب، مهمانى پايان يافت و پيامبر نتوانست مأموريت خويش را انجام دهد. گفتنى است آيه «تَبّت يَدا أبى لَهَب وَ تَبَّ»(15)بعد از اين جريان نازل شد. در دومين مهمانى، آن حضرت جز ابولهب همه خويشان را دعوت كرد و بعد از سخنرانى فرمود: «هر كه در اين جمع دعوتم را بپذيرد و با من پيمان يارى ببندد، برادر، وصىّ و جانشين من خواهد بود». در اين ميان نوجوان سيزده سالهاى به نام على سكوت حاضران، را شكست از گوشه مجلس برخاست و با قاطعيت گفت: «اى رسول خدا! من به يكتايى خدا، حقانيت قيامت و پيامبرى شما به يقين گواهى مىدهم و براى پيروزى اين آرمان، با شما پيمان يارى مىبندم». پيامبر(ص) نگاه محبت آميزى به او كرد و سخنانش را تكرار كرد: ولى تنها همان نوجوان برخاست و سخنان گذشته را تكرار كرد و در بار سوم نيز چنان شد، سپس رسول خدا، على(ع) را فراخواند و دستش را در دست گرفت و در حضور همه فرمود: «اين نوجوان، برادر، وصى و جانشين من است؛ به سخنانش گوش فرادهيد و از وى پيروى كنيد».(16)بدين سان پيامبر، دعوت خويشاوندان را به پايان رساند. جانفشانى ولى براى نبى سيزده سال از رسالت پيامبراكرم(ص) گذشته بود و گرد آمدن مسلمانان در يثرب سران قريش را بيش از پيش به وحشت انداخته بود؛ آنان براى درهم شكستن اسلام در «دارالندوه» گرد آمدند، پس از بررسى طرح هايى تصميم گرفتند رسول خدا(ص) را در بستر خواب به قتل برسانند. پيشنهاد شد از هر قبيلهاى يك جوان براى كشتن پيامبر آماده شود و شبانه دسته جمعى به خانه وى حمله برده و او را بكشند؛ بدين ترتيب خون او در ميان تمام قبايل پخش مىشد؛ پر واضح است كه بنى هاشم قدرت نبرد با تمام قبايل را نخواهد داشت. اين فكر به اتفاق آرا تصويب شد، ازاين رو چهل نفر تروريست مأمور كشتن پيامبر شدند؛ اما فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه و به او فرمان مهاجرت را ابلاغ كرد؛ ايشان به حضرت على(ع) پيشنهاد كرد در بسترش بخوابد، تا مشركان گمان كنند كه پيامبر از خانه بيرون نرفته است، درنتيجه تنها به فكر محاصره خانه او باشند و آمد و شد را در كوچههاى مكه آزاد بگذارند. اميرمؤمنان(ع) نيز با علاقه وافر پذيرفت؛(17)پيامبر شبانه از منزل بيرون رفت و ابوبكر در بين راه به آن حضرت پيوست. پردههاى تيره شب، يكى پس از ديگرى كنار رفت و صبح صادق در افق نمايان شد، مشركان با شور و شوق عجيبى، شمشير به دست به خانه پيامبر ريختند؛ ناگهان على از بستر سر برداشت و با خونسردى فرمود: چه مىخواهيد؟ گفتند: محمد را مىخواهيم؛ او كجاست؟ فرمود: «مگر وى را به من سپرده بوديد تا به شما تحويل دهم؛ او در خانه نيست». همچنين امام على(ع) در تمامى جنگها، سختيها و مشكلات با پيامبر بوده و لحظهاى آن حضرت را تنها نگذاشت. تجلى امامت در غدير خداى سبحان براى ادامه رسالت، ابلاغ ولايت اميرمؤمنان را به پيامبر اعظم تكليف كرد، ازاين رو در جريان غديرخم به پيامبراكرم (ص) فرمود: اگر رسالتِ ولايت على بن ابى طالب(ع) را نرسانى و تبيين نكنى، به رسالت الهى عمل نكردهاى؛ زيرا امامت اساس رسالت را حفظ مى كند: «يا أيّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إليكَ من رَبِّك و إن لَم تَفعَل فَما بَلّغتَ رسالَتَه».(18) آخرين حج پيامبراعظم(ص) در سال دهم هجرى، از طرف خدا مأموريت يافت شخصاً در مراسم حج شركت و مسلمانان را با مناسك حج آشنا كند. چون اين سفر جنبه سياسى، اجتماعى و تعليمى داشت، پيامبر ضمن اعلام اين سفر به نام «حجةالوداع»، در ماه «ذيقعده» دستور داد تا در شهرها و تمام قبايل اعلام كنند كه ايشان امسال به زيارت خانه خدا مشرف مىشود. هزاران نفر از مهاجر و انصار در اطراف مدينه خيمه زدند و همگى در انتظار حركت آن حضرت بودند. آن حضرت به همراه اهلبيت: حضرت زهرا، امام حسن و امام حسين(ع) و همسرانش روز شنبه، بيست و پنجم ذيقعده، «ابودجانه» را در مدينه جانشين خود قرار داد و به سوى مكه حركت كرد، درحالى كه بيش از شصت قربانى همراه داشت. وقتى به ميقات «ذوالحليفه» (مسجد شجره)(19) رسيد با پوشيدن لباس احرام و زمزمه: «لَبّيْكَ الَلّهُمَ لَبّيْكَ! لَبّيْكَ لاشَريكَ لَكَ لَبّيْكَ! إنَّ الحَمْدَ والنِّعْمَةَ لَكَ وَ المُلك؛ لاشَريكَ لَكَ لَبّيْكَ!»؛ يعنى خدايا! دعوت تو را با شوق و رغبت اجابت مىكنم! خدايى كه شريك ندارى، دعوتت را با شوق و رغبت اجابت مىكنم! به راستى كه سپاس و ستايش سزاوار توست و نعمت، پادشاهى و سلطنت از آن تو، شريكى برايت نيست، دعوت تو را با شوق و رغبت اجابت مى كنم! به نداى حضرت ابراهيم پاسخ مثبت داد؛ آنگاه مسير ده روزه مدينه تا مكه را در پيش گرفت.(20) كاروان پنج شنبه به روستاى «ابواء» رسيد و پيامبر قبر مادرش آمنه را زيارت كرد. در مسير راه لحظه به لحظه بر تعداد جمعيت افزوده مىشد؛ تعداد حاجيان به 120هزار نفر رسيد، اين كاروان سه شنبه پنجم ذيحجه وارد مكه شد. گفتنى است در اين زمان، حضرت على(ع) با لشكرى به فرمان پيامبر در «نجران» و «يمن» بسر مىبرد. هدف از اين سفر، دعوت مردم آنجا به اسلام، جمع آورى خمس و زكات از مسلمانان و حلّ اختلاف ساكنان آن منطقه بود. پيامبر هنگام حركت از مدينه نامهاى به اميرالمؤمنان نوشت و از وى خواست براى حج به او بپيوندد و آن حضرت با دوازده هزار نفر يمنى به مكه رفت. با رسيدن نهم ذيحجه مراسم حج آغاز شد و حجاج در عرفات، مشعر و منا جزئيات مناسك حج همچون وقوف، قربانى، حلق، بيتوته، رمى جمرات، طواف و نماز آن، سعى صفا و مروه و…… را از پيامبر آموختند. روز دوازدهم كه اعمال حج به پايان رسيد، جبرئيل امين فرود آمد و لقب «اميرالمؤمنين» را براى حضرت على آورد. اميد مىرفت پيامبر چند روزى را در زادگاهش بماند؛ ولى آن حضرت پس از درنگى كوتاه از مكه به سمت مدينه رفت. نخستين امام پس از پايان مراسم حج، پيامبراكرم(ص) تصميم گرفت مكه را به عزم مدينه ترك گويد؛ از اين رو روز چهاردهم ذيحجه دستور حركت داد و هنگامى كه كاروان به سرزمين پهناورى به نام «رابغ»، در نزديكى «جحفه» رسيد، فرشته وحى فرود آمد و دستور رسمى اعلام ولايت حضرت على(ع) و نتيجه گيرى از زحمات 23ساله رسالت را با تعيين ادامه دهنده راه پيامبر همراه آورد و اين آيه نازل شد: «يا أيّها الرَّسولُ بَلّغ ما اُنزل إليكَ من رَبّك و إن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رسالَتَه واللهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس»(21)اى فرستاده الهى! آنچه را از طرف خدا فرستاده شده است به مردم برسان و اگر ابلاغ نكنى، رسالت او را انجام ندادى! وخداوند تو را از مردم حفظ مىكند. پيامبر مأمور ابلاغ ولايت اميرمؤمنان شد، ولى از طرفى نگران عدم تشخيص مردم و جوّ سازيها و شُبهه افكنىهاى مردم حجاز است كه جاهلان بگويند: امارت را موروثى كرده، پسر عمو و داماد خود را جانشينش قرار داد. در حالى كه ولايت حكم خدا و نصب الهى است. اما خداوند با بيان: «اليومَ يَئسَ الذين كفروا مِن دينكم فلاتَخشَوهم واخشون»(22)امروز كافران از (برچيدن) آيين شما مأيوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از من بترسيد؛ فكر پيامبرش را آسوده كرد. زيرا كافران در انتظار مرگ پيامبر بودند تا بساط دين را جمع كنند، ولى با ابلاغ اين آيه و جوشش كوثر ولايت اميرمؤمنان و فرزندانش، ناكام ماندند. هيجدهم ذيحجه، درمنطقهاى به نام «غديرخم» دستور توقف صادر شد؛ پيشتازها از حركت باز ايستادند و دنباله روها به آنها پيوستند؛ تركيبى از مردان و زنان از قبايل گوناگون تشكيل شد. هنگام ظهر و هوا به شدت گرم بود. مردم قسمتى از عباى خود را بر سر و بخشى ديگر را زير پا افكندند. براى پيامبر نيز سايبانى درست كردند و آن حضرت نمازظهر را به جماعت خواند؛ سپس در حالى كه جمعيت دور او را حلقه زده بودند، روى نقطة بلندى كه از جهاز شتر ساخته شده بود، كنار چند درخت كهنسال به نام «سَمَر» قرار گرفت و با صداى بلند و رسا خطبه(23) ذيل را خواند: «حمد و سپاس مخصوص خداست. از او يارى طلبيده و به وى ايمان داريم و بر او توكل مىكنيم. از بديهاى كارهايمان به خدا پناه مىبريم. خدايى كه جز او راهنمايى نيست و هر كسى را هدايت كرد، گمراه نخواهد شد. گواهى مىدهم كه جز او معبودى نيست و محمد بنده و پيامبر اوست. اى مردم! به زودى از ميان شما مىروم. همه ما مسئوليم. درباره من چه فكر مىكنيد؟». در اين هنگام صداى همگان بلند شد: ما گواهى مىدهيم كه تو با كوشش بسيار، رسالت خود را درست انجام دادى؛ خدا تو را پاداش نيك دهد. آنگاه پيامبراعظم(ص) فرمود: «آيا گواهى مىدهيد كه معبود جهان يكى است و محمد بنده خدا و پيامبر اوست و بهشت و دوزخ و زندگى جاويدان در سراى ديگر مورد ترديد نيست؟»؛ همگى گفتند: آرى گواهى مىدهيم. سپس فرمود: «اى مردم! من دو چيز گرانبها در ميان شما مىگذارم؛ چگونه با آن دو رفتار مىكنيد؟». فردى برخاست و با صداى بلند گفت: منظور از اين دو چيز نفيس چيست؟ پيامبر فرمود: «يكى كتاب خدا كه يك طرف آن در دست خدا و سوى ديگرش در دست شماست؛ ديگرى عترت و اهل بيتم. خداوند به من خبر داده است كه اين دو يادگار، هرگز از هم جدا نخواهند شد. هان اى مردم! بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد و درعمل به هر دو، كوتاهى نورزيد كه هلاك مىشويد». پيامبراكرم(ص) در اين لحظه دست على را بلند كرد به طورى كه سفيدى زير بغل هردو نمايان شد، آنگاه على را به همه معرفى كرد؛ سپس فرمود: «سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها كيست؟»؛ همگى گفتند: خدا و پيامبر او داناترند؛ آنگاه فرمود: «خدا مولايم و من سرپرست مؤمنان هستم و بر آنها از خودشان سزاوارترم. هان اى مردم! هر فردى را من مولايم، على مولاى اوست. خداوندا! كسانى را كه على را دوست دارند دوست بدار و افرادى را كه او را دشمن مىدارند دشمن دار؛ خدايا! ياران على را يارى كن، دشمنانش را خوار نما و او را محور حق قرار بده: «مَن كُنتُ مولاه فهذا علىٌ مولاه، اللهُمَّ والِ مَن والاه و عادِ مَن عاداه، وَأحَبَّ مَن أحَبّه وَأبغِض مَن أبغَضَهُ، وَأنصُر مَن نَصَرهُ وَأخذُل مَن خَذَلَهُ وَأدر الحَقَّ مَعَهُ حَيثُ دار».(24)اين عبارات را پيامبر سه بار تكرار كردند تا مبادا اشتباهى رخ دهد. آنگاه فرمود: اى مردم! اكنون فرشته وحى نازل شد و اين آيه را آورد: «اليومَ أكمَلتُ لَكُم دينَكُم و أتمَمتُ عليكُم نِعَمتى و رَضيتُ لَكُم الاسلامَ دينا»(25) امروز دين شما را كامل و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما، يگانه آيين برگزيدم. از اين رو در روز غدير با نصب امام على دين كامل شد، زيرا رهبرى دينشناس، معصوم و مجرى دين در تمامى ابعاد زندگى فردى و اجتماعى برايش پيدا شد. تداوم ولايت گفتنى است كه پيامبراكرم تنها به بيان امامت اميرمؤمنان بسنده نكرد، بلكه در چندين مورد ولايت را در طول زمان و در نسل حضرت على تصريح كرد، ازجمله: «ثُمَّ مِن بَعدى على وَليّكم و إمامكم بأمر الله رَبّكم، ثم الامامةُ فى ذرّيتى مِن وُلدِه إلى يَوم تلقون اللهَ وَ رسولَه»؛ سپس بعد از من به دستور الهى على صاحب اختيار و امام شماست، آنگاه امامت در نسل من از فرزندان اوست تا در روز قيامت خدا و رسولش را ملاقات كنيد.(26) بنابراين امامت، ولايت و رهبرى مايه اميد مسلمانان و موجب نااميدى كافران است. در اينجا سخن از مذهب و فرقه خاصى نيست، بلكه صحبت از حفظ اصل است كه اگر امامت و ولايت حفظ شود دين زنده مىماند. بيعت با ولايت در اين هنگام صداى تكبير پيامبر(ص) بلند شد؛ سپس افزود: «خدا را سپاسگزارم كه آيين خود را كامل كرد و نعمت خود را به پايان رساند و از ولايت و جانشينى على پس از من خشنود شد». آنگاه از بلندى فرود آمد و عمامه خويش را بر سر امام على(ع) گذاشت و به او فرمود: «در زير خيمهاى بنشين، تا همگان به ويژه شخصيتهاى برجسته اسلامى با شما بيعت كرده و به تو تبريك گويند». همگان، حتى زنان به على تبريك گفتند و وى را مولاى خود خواندند؛ آنگاه «حسان بن ثابت» فرصت را مغتنم شمرد و با اجازه پيامبر اشعار ذيل را در اهميت اين موضوع سرود: «يُناديهم يَومَ الغَدير نَبيُّهُم بِخُمٍ فاسمَع بالرّسولِ مُنادياً الَم تَعلَمُوا أنَّ النّبىَّ مُحَمَّداً لَدى دَوحِ خُمٍّ حينَ قام مُنادياً و قَدجاءَهُ جِبريلُ مِن عندرَبّه بأنّك مَعصومٌ فَلا تكُ وانياً وبَلِّغهُمُ ما أنزَلَ الله رَبُّهُم وَإن اَنتَ لَم تَفعَل و حاذَرتَ باغياً عَلَيكَ فَما بَلَّغتَهُم عَن إلهِهِم رسالَتَهَ إن كُنتَ تَخشَى الاعاديا فَقامَ بِه إذ ذَاكَ رافِعُ كفّهِ بِيُمنى يَدَيهِ مُعلِنُ الصوتِ عالياً فَقالَ لَهُم:مَن كُنتُ مُولاه مِنكُم وَكانَ لِقَولى حافِظاً ليسَ ناسِياً فَمَولاهُ مِن بَعدى عَلِىٌّ وَ إنَّنى بِهِ لكُم دُونَ البَريّهِ راضِياً فَياربِّ مَن والى عَلِيّاً فَوالِهِ وكُن لِلّذى عادى عَلِيّاً مُعادِياً وَيارَبِّ فَانصُر ناصِريهِ لِنَصرِهِم إمامَ الهُدى كالبَدرِ يَجلُو الدَّياجِيا وَيارَبِّ فَاخذُل خاذِليهِ وَكُن لَهُم إذا وَقَفُوا يَومَ الحِسابَ مُكافِياً؛(27) در روز غدير پيامبرشان مسلمانان را در سرزمين خم ندا داد، پس به صداى فرستاده الهى گوش فرا دهيد؛ آيا نمىدانيد كه محمد پيامبر خدا(ص) كنار درختان غديرخم به حالت ندا ايستاد؟ و اين در حالى بود كه جبرئيل از طرف خداوند پيام آورده بود كه در اين امر سستى مكن كه تو محفوظ خواهى بود؛ و آنچه از طرف خداوند بر تو نازل شده به مردم برسان، و اگر نرسانى و ازستمگران بترسى و از دشمنان حذر كنى رسالت پروردگار را نرساندهاى. در اين جا پيامبر(ص) دست على(ع) را بلند كرد و با صداى رسا فرمود: «هركس از شما كه من مولاى او هستم و سخن مرا به ياد مىسپارد و فراموش نمىكند، سرپرستش بعد از من على است؛ من فقط به او( نه به ديگرى) به عنوان جانشين خود براى شما راضى هستم. پروردگارا، هر كس على را دوست بدارد او را دوست بدار، و هر كس با على دشمنى كند او را دشمن بدار. پروردگارا، يارى كنندگان او را يارى فرما به خاطر نصرتشان امام هدايت كنندهاى را كه در تاريكىها مانند ماه شب چهارده روشنى مىبخشد. پروردگارا، خواركنندگان او را خوار كن و روز قيامت كه براى حساب مىايستند خود جزايشان بده». پس از اشعار حسان، پيامبر(ص) فرمود: اى حسان، مادامى كه با زبانت از ما دفاع مىكنى، از سوى «روح القدس» تأييد مىشوى.(28) زيد بن ارقم مىگويد: از مهاجران، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه و زبير نخستين كسانى بودند كه با على دست بيعت دادند و مراسم تبريك تا مغرب ادامه داشت.(29)پس از سه روز توقف در غديرخم، همه حجاج به سوى شهر و ديار خود حركت كردند. بعدها مسلمانان در اين محل مسجدى بنا كردند. كاروانهاى حج نيز هر ساله در غديرخم رفته و اين خاطره تاريخى را تجديد مىكردند. برجستگى غدير غدير يكى از روزهاى بسيار مهم در تاريخ زندگى پيامبر اسلام(ص)، بلكه مهمترين حادثه در تاريخ اسلام است؛ زيرا روزى است كه آن حضرت اميرالمؤمنين را رسماً جانشين خود نمود؛ تا كفار درميان امواج يأس فرو روند، «اليومَ يَئس الذين كفَروا مِن دينكم»(30) زيرا آنها انتظار داشتند كه آئين اسلام بر شخص خاصى استوار باشد و با رفتن پيامبر اوضاع به حال سابق برگردد و اسلام به تدريج برچيده شود. چنان كه در جنگ احد هنگامى كه پيامبر مجروح شد و گروهى كشته شدن حضرت را شايعه كردند، پخش اين خبر موجب ايجاد اميد در كفاران و تزلزل در ميان مسلمانان گرديد؛ به گونهاى كه عدهاى به سرعت از ميدان جنگ خارج شدند، پس آيهاى نازل شد كه دين اسلام قائم به شخص نيست، بلكه آئينى است كه تا ابد جاودان خواهد ماند: «و ما محمّد الّا رسولٌ قد خَلَت من قَبله الرُّسل أ فإن ماتَ او قُتِلَ انقلبتُم على أعقابكم و مَن ينقلب على عَقِبَيه فلن يَضُرَّ اللهَ شَيئاً و سَيَجزى اللهُ الشاكرين»(31)محمد تنها فرستاده خداست. پيش از او هم فرستادگانى بودند كه از دنيا رفتند اگر او بميرد يا كشته شود بايد شما سير قهقرايى كنيد و به آئين بت پرستى برگرديد، آنان كه به عقب برگردند و به دوران كفر و بتپرستى بازگردند تنها به خود زيان مىرسانند نه به خدا زيرا با اين اعمال تنها سعادت خود را از بين برده و گرفتار شقاوت مىشوند و خدا كوشش شاكران را پاداش مىدهد. با توجه به متن و فضاى خاص ايراد خطبه پيامبراعظم در ماجراى غدير، كه در ميان تمامى خطبههاى آن حضرت از امتيازات ويژهاى برخوردار است، چند نكته شايان توجه است: 1- نتيجهگيرى از زحمات 23ساله پيامبر با انتصاب جانشين. 2- حفظ دائمى اصل اسلام، نه فرقه و مذهب خاصى.3- اقدامى رسمى براى تعيين جانشين. 4- ترسيم خط و مشى آينده مسلمانان.5 – اتمام حجت با مخالفان. 6- شرايط جغرافيايى منطقه كه در تقاطع چند مسير بود. 7- نگهدارى سه روزة حاجيانِ خسته در بيابانى داغ. 8- نزديك بودن رحلت پيامبر(حدود 70روز). 9- ترس پيامبر از كارشكنى منافقان. 10- ضمانت خداوند بر حفظ پيامبر و دينش. 11- دستور قاطع بر لزوم ابلاغ. 12- مراسم خاص قبل و بعد از خطبه(نماز جماعت، بيعت و تهنيت). 13- مفاهيم بلند سخنان پيامبر در تبيين ولايت. 14- حضور 120 هزار حاجى يا بيشتر. 15- حضور 5هزار نفر از اهالى مكه. 16- تكرار سخنان پيامبر به زبان فردى به نام «ربيعه». 17- سخن الهى در تكميل دين. 18- معرفى قرآن و عترت به عنوان دو امر جدانشدنى. 19- بالا بردن دست على با لقب «اميرالمؤمنين». 20- توجه دادن به وفاى عهد. 21- به كار بردن واژه «وصى» براى امام على؛ درحالى كه در سقيفه اين لفظ به كار نرفت. 22- اعلان امامت به عنوان حكم و فرمان الهى. 23- بيان معارف و اصول دين و اقرار همگان: (النّبىُّ اولى بالمؤمنينَ مِن أنفُسِهم)(32) و «ألستُ اولى بالمؤمنين مِن أنفُسهم»؟ همگى گفتند: «بلى يا رسول الله».(33). 24- جاودانه بودن احكام الهى: حلالم تا روز قيامت حلال و حرامم، تا آن زمان حرام. 25- معرفى دوازده امام از جمله امام زمان وتوجه دادن مردم به بيعت با آنان. 26- ولايت و محبّت اهلبيت(ع) صراط مستقيم است. استناد به حديث غدير حضرت زهرا :در مسجدالنبى در دفاع از ولايت به اين حديث استناد كرد و فرمود: «هَل تَرَكَ أبى يَوم غديرخم لاحدٍ عُذراً»(34) پدرم در روز غدير براى هيچ كسى عذرى باقى نگذاشت. امام باقر در اهميت حادثه غدير در اثبات امامت ميفرمايد: هيچ صدائى براى اثبات ولايت رساتر از نداى روز غدير نبود: «لم يناد بشىءٍ مثل ما نُودى بالولايةِ يَوم الغَدير»(35) رحلت پيامبراعظم(ص) و مخالفت با ولايت دسيسههاى كور پيامبراعظم (ص) در روزهاى آخر عمر شريف خود از كوشش گروهى براى به دست گرفتن ولايت بر مسلمانان آگاه بود، بنابراين براى پيشگيرى از انحراف و اختلاف، تصميم گرفت كه جانشينى اميرمؤمنان و اهل بيت را به شكل كتبى تحكيم كرده و سندى زنده به يادگار گذارد، ازاين رو روزى كه سران صحابه براى عيادت آمدند، به آنان فرمود: «كاغذ و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد». همگان ساكت شدند. دراين هنگام يكى از حاضران سكوت را شكست و گفت: بيمارى بر پيامبر غلبه كرده است! قرآن پيش شماست و كتاب آسمانى ما را بس است. گروهى با وى مخالفت كرده و گفتند: قلم و كاغذى بياوريد تا آنچه مورد نظر حضرت است نوشته شود؛ دستهاى ديگر از آوردن قلم و كاغذ جلوگيرى كردند. پيامبر از اختلاف و سخنان جسارت آميز آنان سخت ناراحت شد، سپس فرمود: «برخيزيد و خانه را ترك كنيد». شواهدى در مجلس و گفتار پيامبر بود كه او مىخواسته است مطلبى درباره زمامدارى مسلمانان املا كند، بنابراين گروهى سرسختانه با آن مخالفت كردند. رسول خدا(ص) در واپسين لحظههاى زندگى، چشمان خود را باز كرد و گفت: «برادرم را صدا بزنيد تا در كنار بستر من حاضر شود». همه فهميدند كه مقصود او على است. اميرمؤمنان(ع) در كنار بستر حضرت حاضر شد؛ آنگاه احساس كرد پيامبر مىخواهد برخيزد؛ حضرت على(ع) پيامبر(ص) را از بستر بلند كرد و به سينه خود چسباند؛ زمانى نگذشت كه نشانه احتضار در وجود شريف او پديدارشد. درحالى كه اهل بيت كنار بستر پيامبر جمع بودند، ناگاه صداى كوبيدن در به گوش رسيد. حضرت فاطمه: پشت در آمد و فرمود: كيستى؟ كوبنده در گفت: مرد غريبى هستم و پرسشى از پيامبر(ص) دارم. حضرت زهرا فرمود: پيامبر مريض است الآن وقت اين كار نيست؛ ليكن پيامبر به هوش آمد و فرمود: «دخترم در را باز كن؛ او عزرائيل است، به خدا سوگند! قبل از من از كسى اجازه نگرفته است و بعد از من نيز از كسى اذن نمىگيرد». امام على(ع) و رحلت پيامبراعظم(ص) فرشته الهى وارد خانه شد، بر اهل آن سلام كرد. صداى ناله زهرا بلند شد؛ ولى حضرت دخترش را دلدارى داد و گفت: «تو نخستين فردى هستى كه در بهشت به من مىپيوندى»، ازاين رو حضرت زهرا آرام گرفت و شعر ابوطالب را زمزمه كرد: وأبيضُ يُستَسقى الغمامُ بوجهه ثمالُ اليتامى عصمةٌ لِلارامل يعنى سفيد چهرهاى كه ابرها از روى او باران طلب مىكنند، كسى كه اميد يتيمان و پناه بيچارگان است. پيامبر(ص) فرمود: «دخترم اين آيه را بخوان: ما مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدخَلَت مِن قَبله الرُّسُل أفَإن ماتَ أو قُتِلَ إنقَلبتُم على أعقابكم»(36)محمد غير از فرستاده خدا فرد ديگرى نيست. به درستى كه پيش از او پيامبرانى بودند كه از دنيا رفتند؛ آيا اگر او رحلت كند يا كشته شود به گذشته خود (جاهليت) باز خواهيد گشت»؟ امام على(ع) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيامبر به او فرمود: «خودت مرا غسل بده؛ كفن كن و بر جنازهام نماز بگذار». ابن عباس مىگويد: پيامبر در آغوش على جان داد و «على» و برادرم «فضل» او را غسل دادند. شاهد اين گفتار سخنان اميرمؤمنان(ع) در نهج البلاغه است كه به روشنى مىفرمايد: «وَ لَقَد قُبِضَ رسولُ اللّه و إنّ رأسَهُ لَعلى صَدرى؛ وَ لَقَد سالَت نَفسُهُ فىكفىّ، فأمرَرتُها على وجهى؛ و لَقَد وَليتُ غُسلَهُ و المَلائكةُ أعوانى؛ فَضَجت الدّارُ وَالافنية؛ مَلاٌ يَهبطُ وَملاٌ يَعرُجُ »؛(37)درحالى كه سر رسول خدا روى سينه من بود قبض روح و جان او دركف من روان شد، آن را بر چهره خويش كشيدم و او را با همكارى فرشتگان غسل دادم؛ گويا در و ديوار خانهاش به فرياد درآمده بودند؛ گروهى از فرشتگان به زمين مىآمدند و دستهاى ديگر به آسمان پرواز مىكردند. گروهى از تاريخنگاران مىگويند: آخرين جمله پيامبر(ص) در واپسين لحظات زندگىاش اين بود: «لا، بل الرَّفيقُ الاعلى؛(38)نه، با دوست عاليتر». گويا پيك الهى او را در آن لحظه مخير كرد كه بهبودى يابد و به اين جهان باز گردد، يا قبض روح شود و به سراى باقى بشتابد، آن حضرت با اين جمله، رفتن به سراى ديگر را پذيرفت، سپس ديدگانش را بست. حضرت على بدن مطهر پيامبر را پس از غسل، كفن، حنوط و نماز در خانه حضرت دفن كرد. بدين سان، روح مقدس سفير الهى در 63سالگى دوشنبه 28ماه صفر سال يازدهم هجرى به ملكوت اعلا پيوست و جهان شاهدخوبى بر حوادث آينده شد. درايتِ امام پس از رحلت پيامبراعظم(ص) با اينكه حق امام على(ع) را غصب و خانهاش را هتك كردند، ولى بر اثر بينش سياسى بالاى علوى، جنگ داخلى پيش نيامد. مولاى متقيان، اميرمؤمنان(ع) كه بنيان مرصوص امامت است، همانند حضرت پيامبر مىدانست كجا صبر كند و چه زمانى دست به شمشير ببرد، ازاينرو ربع قرن، خار در چشم و استخوان درگلو، سكوت اختيار نمود و صبر كرد و در دوران پنج ساله حكومت با ناكثين، قاسطين و مارقين جنگيد. آن وجود مبارك همانند قلّهاى بلند و بر افراشته راسخ ماند تا حوادث بعدى را شاهد باشد: «أما والله لقد تَقَمَّصَها إبن أبى قحافه و هُو يَعلَمُ أنّ مَحَلّى منها مَحلّ القُطب مِن الرّحا، يَنحَدرُ عَنّى السَّيل ولايَرقى إلىّ الطَّير»؛(39)به خدا سوگند خليفه اول رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه خوب مىدانست، من درگردش حكومت اسلامى همانند محور سنگ آسيايم(كه بدون آن آسيا نمىگردد)، سيل از دامن كوهساريم جارى و پرندگان دور پرواز به انديشههاى بلندم راه ندارند. اكنون كه بيش از يك ميليارد مسلمان در جهان زندگى مىكنند به بركت همان بينش امام است كه اگر پس از سقيفه جنگ داخلى آغاز مىشد، اصل دين به خطر مىافتاد. امامان ديگر نيز همانند ستارگانى در پى غروب هر اخترى درسپهر ولايت درخشيدند و راه اميرمؤمنان را ادامه دادند؛ هم چنان كه امام باقر مىفرماييد: «إنّما نَحنُ كنُجُومِ السَّماء كُلَّما غابَ نَجمٌ طَلَعَ نَجمٌ آخر»(40) در عصر غيبت نيز رهبرى و ولايت با ولى فقيه است كه نگهبان مرزهاى دين ونظام اسلامى است. پىنوشتها: – 1. «هذا أخى و وَصيّى وخَليفَتى فيكُم» بحارالانوار، ج38 ،ص144. 2.أنتَ منّى بمنزلة هارون مِن موسى، بحارالانوار، ج8 ،ص1. 3.إنّى تاركٌ فيكُمُ الثّقلين، كتابَ الله وعترتى، ما إن تَمَسَّكتُم بهما لَن تَضِّلوا أبداً، بحارالانوار، ج38 ،ص144. 4.سوره مائده، آيه 67. 5.«غديرخم» سرزمين وسيع و پهناورى ميان مكه و مدينه و در كنار «ميقات جحفه» است كه حدود 200 كيلومترى مكه واقع شده و به منزله چهار سوق بود. 6.سوره مائده، آيه 3. 7.سوره مائده، آيه 55. 8.بحارالانوار، ج 65 ،ص329. 9.همان، ص332. 10.سوره نساء، آيه 80. 11.همان، ص333. 12.سوره مائده، آيه 67. 13.نهج البلاغه، خطبه 192. 14.سوره شعراء، آيه 214. 15.سوره مسد، آيه 1. 16.بحارالانوار، ج38 ،ص 221و222، نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج13، ص 210و211. 17.در وصف اين جانفشانى آية 207 سوره بقره نازل شد: ( وَ مِن الناسِ مَن يَشرى نَفسَه إبْتِغاءَ مَرضاتِ الله وَ اللهُ رَئُوفٌ بِالعِباد)؛ بعضى از مردم با ايمان و فداكار، همچون على(ع) در«ليلةالمبيت» هنگام خفتن در جايگاه پيامبر(ص) جان خود را به خشنودى خدا مىفروشند و خدا به بندگان مهربان است. معاويه هميشه مىكوشيد مقام معنوى ابنملجم را بالا ببرد؛ به طورى كه با اهداء چهار هزار درهم به«سمرة بنجندب»، از وى خواست تا اين آيه را در شأن ابنملجم تفسير كند، درحالى كه به شهادت مفسران شيعه و سنى، اين آيه در منزلت حضرت على(ع) نازل شده است. (مجمع البيان، ج1ص 535الميزان، ج 1ص 100التفسيرالكبير، ج 6ص 174روح المعانى، ج 1ص492 . 18.سوره مائده، آيه 67. 19.اين مسجد محل احرام پيامبراكرم و ائمه طاهرين(ع)بود، چون زير درخت سَمَره(كُنار يا سدر) احرام بسته مىشد، اين مسجد به نام شجره(درخت) مشهور شد. اين مسجد هم اكنون خارج شهر مدينه با فاصله هفت كيلومترى در مسير مكه قرار دارد. زائرانى كه از مدينه به مكه مىروند از اين ميقات مُحْرِم مىشوند. 20.فاصله امروزى ميان مكه تا مدينه 420 كيلومتر است. 21.سوره مائده، آيه 67. 22.سوره مائده، آيه 3. 23.گفتنى است 110نفر از اصحاب و 84تن از تابعين حديث غدير را نقل كردند. 24.بحارالانوار، ج37 ،ص14، الصواعق المحرقه، ص 176 و 178 شرح نهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 3 ،ص 208. 25.سوره مائده، آيه 3. 26.بحارالانوار، ج 37 ،ص 208. 27.بحارالانوار، ج21 ،ص 378 تا 413 ج 37، ص 108 تا235 الغدير،ج1،ص11الصواعق المحرقه، ص281اعلام الورى، ص133. 28.ر.ك: مستدرك الوسائل، ج10 ،ص 396. 29.الغدير، ج1 ،ص270.گفتنى است طلحه و زبير، درحكومت امام على(ع) نيز جزو اولين نفراتى بودند كه با آن حضرت بيعت كردند، ولى ديرى نپاييد كه نقض بيعت كردند و به همراهى عايشه، جنگ جَمَل را بر امام تحميل نمودند؛ اميرمؤمنان(ع) ضمن بررسى انحرافات و كينهتوزىهاى طلحه و زبير، به پيشگاه الهى چنين شكوه مىكند: «اللُّهمَّ إنّهما قَطَعانى و ظَلَمانِى و نَكَثا بَيْعَتى و ألبّا النّاسَ عَلَىّ»؛ خدايا! آن دو پيوند مرا گسستند و بر من ستم كردند و بيعتم را شكستند و مردم را براى جنگ با من گرد آوردند؛ ر.ك: الجَمَل، ص101و130مناقب آل ابى طالب، ج3 ،ص195 نهج البلاغه، خطبة137. 30.سوره مائده، آيه 3. 31.سوره آل عمران، آيه 144. 32.سوره احزاب، آيه 6 . 33.بحارالانوار، ج 23،ص 123. 34.خصال، ج1 ،ص173. 35.كافى، ج2 ،ص21. 36.سوره آل عمران، آيه 144. 37.نهج البلاغه، خطبه 197. 38.بحارالانوار، ج22،ص475. 39.نهج البلاغه، خطبه 3. 40.اصول كافى، ج1 ،ص338.
تفاوت ها چرا؟
تفاوتها چرا؟ حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور بحثهايى كه تاكنون درباره زن از منظر اسلام مطرح شده، عبارتند از برابرى زن و مرد در شؤون انسانى، ارزش گذارى بر پايه ملاكهاى حقيقى و قرب ربوبى يعنى ملاك دانش و آگاهى، تقوا و پرواى از خدا و ديگر امور معنوى، زن از منظر عارفان و در عرفان، زن و خردورزان و خردورزى، اما آنچه كه در اين شماره به آن پرداخته مىشود تفاوتهاى زن و مرد و راز آن است به اين معنا كه زن و مرد افزون بر نقاط مشترك آيا داراى تفاوتهايى نيز هستند يا خير؟ و اگر تفاوت هايى دارند راز آن چيست؟ يكى از موضوعاتى كه در روانشناسى مورد مطالعه روان شناسان قرار گرفته، مطالعه جنسيت و تفاوتهاى جنسى زن و مرد است آلكسيس كارل در كتاب “انسان موجود ناشناخته” نوشته است اختلاف زن و مرد تنها به شكل ظاهرى آنها نيست بلكه نتيجه عميقتر است كه از تأثير مواد مترشحه غدد تناسلى در خون ناشى مىشود به طورى كه تك تك سلولهاى بدن به ويژه سلولهاى سيستم عصبى زن و مرد نشانه جنسى بر روى خود دارد.(1) مىتوان تفاوت هايى كه بين زن و مرد وجود دارد بدين صورت بر شمرد: الف: تفاوتهاى جسمى(2) ب: تفاوتهاى جنسى، زن و مرد از نظر جنسى داراى تفاوتهاى غير قابل انكار و پذيرفته شدهاى هستند.(3) ج: تفاوتهاى روانى، از نظر روانى احساسات زن جوشانتر از مرد است، زنان محتاطتر، مذهبىتر، پرحرفتر، ترسوتر و تشريفاتىتر از مردان هستند. زنان به ارتباطهاى عاطفى علاقه نشان مىدهند.(4) د: تفاوتهاى عقلى و شيوه مديريتى، در زن قدرت عقل ناقص است زيرا عاطفه قدرتمندش او را بازى مىدهد ما زنان در عين تيزهوشى و ادراك سريع، افكارمان در مسايل اجتماعى ارتباط و پيوستگى ندارد.(5) پذيرش تفاوتها و نقش آن در زندگى در صورتى كه انسانها تفاوتهاى موجود بين خود را دريابند و رمز اين تفاوتها را بدانند براحتى آن را پذيرفته و به آن احترام مىگذارند و از آن به عنوان وسيلهاى براى تكامل استفاده مىكنند. علم به وجود تفاوتها بين زن و مرد و اعتقاد به اين كه تفاوتها نه تنها وجود دارند بلكه بايد وجود داشته باشند و شناخت و احترام به آنها از اهميت شايانى برخوردار است. تفاوت بين زن و مرد همانند تفاوت در ديگر مخلوقات الهى براى پيشبرد جامعه به سوى كمال و تعالى است و درك اين تفاوتها نقش فوق العادهاى در رابطه با تكامل ايفا مىكند و به عبارت ديگر: تفاوتها لازمه حيات معنوى و زندگى عاشقانه است آلكسيس كارل تفاوتها و نقش آنها را در زندگى بشر بيان مىكند: «به راستى اگر زن داراى ويژگىهاى جسمى و روانى و اخلاقى مردانه بود هرگز هنر ايجاد شيفتگى براى وصال در مرد را نمىتوانست داشته باشد و اگر مردها همانند زنان بودند ممكن نبود عالىترين هنر خود كه صيد و شكار و تسخير قلب زن است را جلوه دهند.» يكى از آثار اعتقاد به تفاوتها و پذيرش آنها ايجاد آرامش روانى براى زنان و هم چنين بالا بردن عزت نفس و ميزان اعتماد به نفس آن هاست. در واقع اگر زنان تفاوتها را به عنوان نقص و كاستى بنگرند و در پى ايجاد نوعى برابرى با مردان بوده و نقشهاى متعارض با طبيعت زنان براى خويش برگزينند تا شايد نگاه تحقيرآميز مردان را خنثى كنند با نوعى بحران روحى، روانى مواجه مىشوند.(6) ويل دورانت در تقسيم طبيعى وظائف و مسؤوليتهاى مردان و زنان مىنويسد: كار خاص زنان خدمت به بقاى نوع است و كار ويژه مرد خدمت به زن و كودك، ممكن است كارهاى ديگرى هم داشته باشند ولى همه از روى حكمت و تدبير، تابع اين دو كار اساسى گشته است. اين مقاصد اساسى و نيمه آگاهانهاى است كه طبيعت معناى انسان و سعادت را در آن نهفته است.(7) تفاوتهاى طبيعى و ذاتى در ميزان برخوردارى از عواطف در زن و مرد به تحقيق در فلسفه زوج آفرينى انسان مربوط مىشود. قرآن و فلسفه زوج آفرينى قرآن كريم دو مسئله را حكمت زوج آفرينى انسان مىداند كه اين دو مسئله نوعى تقسيم كار طبيعى بين آنها شمرده مىشود. الف: گسترش سازمان يافته نسل آدمى بر اساس آموزههاى قرآنى زن و مرد در دستيابى به تكثير نسل شريكاند به گونهاى كه هر يك بدون ديگرى توانايى تكثير نسل را ندارد تحقق اين مقصود به مشاركت و همكارى زن و مرد وابسته است. «فاطر السموات و الارض جعل لكم من انفسكم ازواجا و من الانعام يزرؤكم فيه ليس كمثله شىء و هو السميع البصير»(8) خدا پديد آورنده آسمانها و زمين است. از خودتان براى شما جفتهايى قرار داد و از دامها نيز نر و ماده قرار داد. بدين وسيله شما را بسيار مىگرداند. چيزى مانند او نيست و او شنواى داناست. تكثير نسل متوقف بر توليد نسل و پرورش اوست، زن به عنوان اين كه پرورش دهنده نسل در رحم است و قرآن با بيان اين مسئله به صورت مثال كه نقش زن در جامعه بشرى براى توليد مثل بسان كشتزارى است كه عمل نشو و نماى بذر مىباشد و مرد در اين ميان، هنرى جز بذرپاشى ندارد به همين دليل ميزان مشاركت مرد در توليد مثل بسيار اندك است. افزون بر توليد مثل زن، مرحله تداوم يافتن نسل توليد شده نيز از نقشهاى اساسى در تغذيه كودك و رشد وى برخوردار مىباشد. اين نقش نيز در زن طبيعى است زيرا خداوند با ابزار طبيعى چون پستان و توليد فرآوردههاى مورد نياز كودك و هماهنگ با نياز كودك براى رشد و بقا است. ايفاى مسؤوليت رشد و بقاء توسط زن در مدت زمان طولانى انجام مىشود و با رنج و مشكلات نيز همراه است. براى همين جهت است كه فرزندان بايد به آنها احسان كنند: «و وصينا الانسان بوالديه احسانا، حملته امه كرها و وضعته كرها و حمله و فصاله ثلاثون شهراً»(9) و انسان را نسبت به پدر و مادرش به احسان سفارش كرديم، مادرش با تحمّل رنج به او باردار شد و با تحمّل رنج او را به دنيا آورد و بار برداشتن و از شير گرفتن او سى ماه است. چنان كه براى پرورش جسم نسل ابزارهايى در زن قرار داده است، از جهت عواطف و احساسات نيز مادر را براى پرورش امر باردارى، روحى لبريز از عواطف مثبت، بخشش و ايثار آفريده است تا اعتماد نوزاد را به خود جلب كند و با او به تعامل بپردازد. نقش مادر تنها پاسخ به نيازهاى جسمى كودك نيست بلكه در وراى اينها پايههاى شخصيتى وى شكل مىگيرد و چون چنين نقشى را در رابطه با فرزند ايفا مىكند بايد داراى شخصيتى آرام و آرامش بخش باشد. زن در اين مرحله مظهر خلاقيت خداى متعال، تجلّى گاه اوصاف دلانگيز خداوندى چون رحمت، عطوفت و رأفت باشد زيرا پروردن چيزى بدون اين اوصاف به سامان نمىرسد و به عبارت ديگر: ايجاد فرزندى كه مايه نشاط و شادى باشد بدون اين ويژگىها امكانپذير نيست. و براى همين جهت است آنان كه فرزند را دردسر آفرين مىدانند، در پى تكثير نسل نيستند. نتيجه آن كه طبيعت زن بايد به گونهاى تجهيز شده باشد كه دوران باردارى، شيردهى و نگهدارى از طفل را از بهترين دورههاى زندگى خود بداند و اگر از زمينه مساعد روانى با آن چه اندامش براى آن پى ريزى شده است برخوردار نباشد نمىتواند از عهده اين مسؤوليت برآيد. مرد و تكثير نسل براى اين كه زن بتواند از عهده مسؤوليتهاى خويش در توليد مثل و پرورش آن برآيد بايد نيازهاى اوليه حيات او چون امنيت خوراك، پوشاك، مسكن و مانند آن تأمين شود و چون تأمين اين نيازها اولاً متوقف بر خوددارى از توانمندى جسمانى و قدرت فيزيكى است و ثانياً متوقف بر چيره شدن بر مشكلات و خطرها و هموار نمودن راه زندگى و تدبير و چارهانديشى است و اين توانمندى و تدبير در مردان يافت مىشود پس خداى سبحان تأمين احتياجهاى زنان و كودكان را بر عهده مردان گذاشته است. زيرا موظف ساختن زنان به كار و تلاش براى تأمين نيازهاى مادى زندگى با مسؤوليت مهمى چون مادرى و پرورش نسل ناسازگار مىباشد، اگر بخشى از مسؤوليت تأمين زندگى شخصى زن بر عهده خودش باشد به ناچار بايد بخشى از فرصت خويش را در تلاش براى تهيه آن نيازمندىها صرف نمايد و پس از تلاش به دليل وجود خستگى ناشى از كار به استراحت به پردازد در اين صورت است كه از وظيفه و مسؤوليت اصلى خويش باز خواهد ماند و به گفته شهيد مطهرى وظائف طبيعى در توليد مثل ايجاب مىكند كه زن از نقطه نظر مالى و اقتصادى نقطه اتكايى داشته باشد.(10) و اين نقطه اتكا همان مرد است از اين رو مرد بايد براى انجام اين مسؤوليت از اوصافى چون تدبير، روحيه قوى و صلابت و ايستادگى برخوردار باشد تا به خوبى آن را به انجام برساند. قرآن كريم در اين رابطه فرمود: «الرّجال قوامّون على النساء بما فضّل اللّه بعضهم على بعض و بما انفقوا من اموالهم»(11) مردان سرپرست و نگهبانان زنانند به خاطر برترى هايى كه خداى سبحان از نظر نظام اجتماعى براى بعضى به بعض ديگر قرار داده است و به خاطر انفاق مال كه از اموالشان مىكنند. بر اساس اين آيه به لحاظ اين كه خانواده يك واحد كوچك اجتماعى است و همانند يك اجتماع بزرگ بايد از سرپرست واحدى بهرهمند شود مقام سرپرستى به مرد واگذار شده است. البته بايد توجه داشت كه مقصود از اين تعبير، استبداد و اجحاف و تعدى نيست بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسؤوليتهاى لازم است. و اين موقعيت به خاطر وجود خصوصياتى در مرد است مانند قدرت تفكر و تدبير و داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بينديشد و نقشه طرح كند و با دومى از حريم خانواده دفاع كند و تعهدش را در برابر خانواده نسبت به پرداخت هزينه زندگى و تأمين زندگى آبرومندانه به انجام برساند. ناگفته نماند: سپردن اين وظيفه به مردان نه دليل بالاتر بودن شخصيت انسانى آن هاست و نه سبب امتياز آنها از جهان ديگر. زيرا آنها تنها به تقوا و پرهيزكارى بستگى دارد. البته ممكن است برخى زنان در جهات فوق بر شوهران خود امتياز داشته باشند اما قوانين به تك تك افراد ناظر نيست بلكه نوع و كلى را در نظر مىگيرد و شكى نيست كه از نظر كلى مردان نسبت به زنان براى اين كار آمادگى بيشترى دارند اگرچه زنان نيز وظائفى به عهده دارند كه ارزش و اهميت آن كمتر از وظائف مردان نيست. ب: ايجاد كانون امن زندگى براى انسان تكثير نسل در پرتو تشكيل خانواده تحقق پيدا مىكند و دو ركن خانواده يعنى زن و مرد بايد نسبت به همديگر از كشش و جاذبهاى نسبت به يكديگر برخوردار باشند تا احساس رضايت و نشاط كنند و اين احساس نشاط و رضايت زمانى حاصل مىشود كه كانون خانواده از آرامش و آسايش برخوردار باشد و اين كانون آرامش و آسايش توسط تفاهم برخاسته از محبت و مودت تحقق پيدا مىكند از اين رو قرآن كريم فرمود: «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودة و رحمة انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون.»(12) و از نشانههاى اوست كه برايتان از جنس خودتان همسرانى آفريد تا بديشان آرام گيريد و ميان شما دوستى و مهربانى نهاد هر آينه در اين كار براى مردمى كه بينديشند نشانهايى است. واژه زوج در قرآن هم بر زن و هم بر مرد به كار مىرود چنان كه فرمود: «فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى»(13) و قرار داده است از او دو زوج نر و ماده را. كه مقصود از زوج در آيه مىتواند هر يك از زن و مرد باشد و اختصاص دادن ازواج به زنها ادعايى بدون دليل است. زيرا هر يك از مردان و زنان نسبت به همديگر احساس نياز مىكنند و احساس نياز به همسرى كه در كنار آن سكون و آرامش حاصل شود ويژه زن و مرد نيست. توضيح مسئله آن كه هر ناقصى مشتاق كمال خويش است و هر نيازمندى به چيزى تمايل دارد كه نياز او را برطرف نمايد و اين ويژگى هم در زن و هم در مرد وجود دارد. از اين رو به دنبال آن خبر از مودت و رحمت دو سويه و دو جانبه ميان زن و مرد مىدهد يعنى زنان و مردان به گونهاى خلق شدهاند كه مودّت و رحمت ميانشان حاكم است وقتى رحمت و مودت دو جانبه بود آرامش و سكون نيز دو جانبه است. بنابراين زن و مرد نيازهايى دارند كه در سايه همزيستى آنان تأمين مىشود و اين نياز محدود به نياز جنسى نيست بلكه نيازهاى انسانى را نيز شامل مىشود به گفته مرحوم علامه طباطبايى: هر يك از زن و مرد نيازمندىهايى دارند كه آنها را به سوى يكديگر بر مىانگيزد تا آن گاه كه به هم برسند و قرار يابند چون هر ناقصى جوياى كمال خويش و هر نيازمندى مايل به چيزى است كه نياز او را برطرف سازد.(14) معاشرت به معروف از منظر قرآن كريم اساسىترين اصل در رفتار ميان زن و شوهر معاشرت به معروف است «و عاشروهن بالمعروف»(15) و با ايشان به شايستگى رفتار كنيد يعنى مردان و زنان در رفتار خانوادگى و زناشويى بايد به معروف رفتار كنند و در جايى ديگر فرمود: «و لهنّ مثل الذى عليهنّ بالمعروف»(16) و مانند همان وظائفى كه بر عهده زنان است به طور شايسته به نفع آنان بر عهده مردان است يعنى معيار رفتار معاشرت متقابل مرد و زن در درون خانواده معروف است كه مرد با زن به معروف و شايستگى رفتار كند و زن نيز با مرد به معروف رفتار كند. يعنى با شايستگى رفتار كنند و از رفتار ناپسند پرهيز كنند و رفتار كردن به معروف به اين است كه با همسران خوش زبان و خوش رفتار باشند خود را بيارايند همان سان كه دوست دارند همسرانشان خود را برايشان بيارايند.(17) حقوق زن را به طور كامل بپردازند و در برابر زن بدون سبب و تقصير و گناه رو ترش نكنند و رفتارى داشته باشند كه از نظر عقل و شرع پسنديده است. زيرا معروف هر چيزى است كه نزد عقل و پيش وحى و صاحب شريعت به رسميت شناخته شده است و غير آن منكر و ناشناخته است. قرآن مىگويد: با صنف زن به گونهاى رفتار كنيد كه عقل و شرع آن را به رسميت مىشناسد و اين قشر عظيم را منزوى و با آنها بدرفتارى نكنيد. نتيجهگيرى از مجموع مباحثى كه در اين مقاله مطرح شده است استفاده مىشود كه گرچه زن و مرد در هويت انسانى و قابليت كمال معنوى و مانند آن مشتركند اما در عين حال تفاوتهايى بين آنها از نظر جسمى و جنسى و روانى و مانند آن وجود دارد كه اين تفاوت منشأ امتياز يكى بر ديگرى نيست بلكه اين تفاوتها براى برقرارى نظام احسن بر اساس تسخير عادلانه متقابل است كه زن و مرد هر كدام مسؤوليت خودشان به انجام برسانند و با انجام آن مسؤوليتها نسل انسانى سازمان يافته تداوم مىيابد و كانون خانواده، كانون آرامش و امن مىگردد و معروف يعنى آن چه كه نزد عقل و وحى و شرع پسنديده است محور معاشرت قرار مىگيرد نه آن كه اين تفاوتها موجب تسخير يك جانبه و ظالمانه يا جاهلانه از سوى مرد باشد. پىنوشتها: 1. انسان موجود ناشناخته، ص 100. 2. روانشناسى اختلافى زن و مرد نوشته روژه پيره، ترجمه دكتر محمد حسين سرورى، ص 60 – 61. 3. روانشناسى زناشويى، حسين نجاتى، ص 119. 4. جلوههاى زندگى زن، ص 162 – 163، روشهاى پيشرفته روابط زناشويى، ص 24. 5. تئورى تكامل و روانشناسى، دكتر محمد بهزاد، ص 128. 6. روانشناسى زن، دكتر نوابى نژاد، ص 123 و كتاب زنان، مردان، روابط جان گرى، ص 44. 7. لذات فلسفه، ص 136. 8. سوره شورى، آيه 11. 9. سوره احقاف، آيه 25. 10. نظام حقوق زن در اسلام، ص 237. 11. سوره نساء، آيه 34. 12. سوره روم، آيه 21. 13. سوره القيامه، آيه 39. 14. الميزان، ج 16، ص 166. 15. سوره نساء، آيه 19. 16. سوره بقره، آيه 228. 17. تفسير ابن كثير، ج 1، ص 466، قرطبى، ج 5، ص 97.
زيباترين هاى حوادث عاشورا
زيباترينهاى حوادث عاشورا حجةالاسلام سيد جواد حسينى دوباره ماه ماتم جلوهگر شد به ياد خشك لبها ديدهتر شد چه غمبار است اين ماه خدايى دل ماشد دوباره كربلايى در ابتدا مىخواستم عنوان مقاله را «زيبايىهاى عاشورا» بگذارم، چنان كه برخى سخنرانىها به همين نام برگزار شده است، و شايد مقالاتى نيز به اين نام باشد كه حقير هنوز برخورد نكردهام. ولى جمله زيبا و تاريخى حضرت زينب(س) تصميم را عوض كرد. در مجلس ابن زياد، آن گاه كه آن ملعون نمك بر زخم زينب پاشيد، آن بانو با آن آرامش خاص كه از صبر و رضاى قلبى او حكايت داشت فرمود: «ما رأيت الّا جميلا؛(1) جز زيبايى چيزى نديدم.» چرا كه اين جمله كه خود از زيباترين هاست مىرساند كه كربلا و عاشورا، تمام حوادثش زيبا بود، لذا تصميم گرفتم كه لااقل به نظر خودم زيباترينهاى كربلا را منعكس كنم. كربلا در سينهاش پنهان هزاران راز دارد هر زمان يك راز از اسرار خود ابراز دارد كربلا درياى موّاجى است بى حدّ و كرانه موج عالمگير او دستى به هر سو باز دارد در دل هر قطره آبش دلنشين رازى نهفته است همره هر قطره خونش گوهر ممتاز دارد قبر شش گوش حسين آنجاست كز شش سوى عالم خلق بر درگاه او دست نياز دراز دارد زيباترين انتخاب يزيد پس از درگذشت معاويه طى نامهاى به وليدبن عتبه حاكم مدينه دستور داد كه: حسين بن على(ع) و عبداللّه بن زبير را احضار كن و از آنها براى خلافت من بيعت بگير، و اگر از بيعت سر پيچى كردند سر آنها را از بدن جدا و به دمشق براى من بفرست! و از مردم مدينه نيز بيعت بگير و اگر كسى نپذيرفت حكمى را كه بيان كردم درباره آنها اجرا كن!(2) امام حسين در مقابل درخواست وليد مردانه فرمود: «هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد؛ ما كنت ابايع ليزيد» و در مقابل تهديدات مروان مردانه ايستاد و با احضار نوزده نفر از ياران خويش او را به جاى خود نشاند.(3) و همين طور پيشنهاد محمّد حنفيّه را كه گفته بود به يمن و يا به كوهها و بيابانها پناه ببرد نيز نپذيرفت و مىفرمود: «يا اخى و اللّه لو لم يكن ملجأً ولا مأوى لما بايعت يزيدبن معاوية؛ اى برادر! حتى اگر در دنيا پناهگاهى نداشته باشم هرگز با يزيدبن معاويه بيعت نخواهم كرد.» و سرانجام بعد از خواب ديدن پيامبر اكرم(ص) كه فرمود: «خدا براى تو در بهشت مقام و منزلتى معيّن كرده است كه جز با شهادت به آن مقام نخواهى رسيد.»(4) و خداحافظى با قبر مادر در تاريكى شب، تصميم حركت به سوى مكه گرفت. شب بود و سكوت مرگبارى كه مپرس او بود و چشم اشكبارى كه مپرس مىرفت و صداى شيون مادر او مىگشت بلند از مزارى كه مپرس(5) و با اين تصميم و حركت به سوى مكّه از آنجا به سمت كوفه و كربلا آغاز بزرگترين و زيباترين انقلاب و نهضت تاريخ بشرى را رقم زد. زيباترين وصيّتها نوعاً وصيّت حاوى سفارشات مالى و يا عبادى است، امّا وصيّت امام حسين(ع) به برادرش محمد بن حنفيّه، از ويژگيها و زيبائيهاى خاصى برخوردار است، چرا كه هم مشتمل بر يك دوره اعتقادات و بيانگر اهداف مهم قيام او، و هم ردّ تهمتهايى است كه ممكن است به او بزنند و هم درخواست كمك و يارى به صورت عزتمندانه از ديگران است. اين چيزى است كه حسين بن على به برادرش محمد بن حنفيّه وصيّت نموده است: «بدرستى كه حسين گواهى مىدهد بر وحدانيّت خدا و اينكه او شريك ندارد و محمد(ص) بنده و رسول اوست و حق را از جانب خدا آورده است، و بدرستى كه بهشت و دوزخ حق است و روز قيامت خواهد آمد و شكى در آن نيست و خداى متعال مردگان را زنده خواهد كرد. «امّا بعد فانّى لم اخرج اشراً ولابطراً و لامفسداً ولاظالماً و انّما خرجت لطلب الاصلاح فى امّةٍ جدّى(ص) اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدّى و ابى علىّ بن ابى طالب(ع) فمن قبلنى بقبولٍ الحقّ فاللّه اولى بالحقّ و من ردّ علىّ هذا اصبر حتّى يقضى اللّه بينى و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين؛ امّا بعد خروج من (بر يزيد) براى ايجاد فتنه و فساد و يا براى سرگرمى و خودنمائى نيست بلكه خروج من براى اصلاح امور امّت جدّم رسول خدا(ص) است. من اراده كردم كه امر به معروف و نهى از منكر نموده و از سيره جدّم و پدرم على بن ابى طالب(ع) پيروى كنم، اگر كسى دعوت به حق را پذيرفت، پس خداوند سزاوارتر به قبول آن است و اگر كسى آن را نپذيرفت من صبر خواهم كرد تا خداى متعال ميان من و اين جماعت داورى كند و او بهترين حكم كنندگان است. و اين وصيّت من است اى برادر به تو، و توفيقى نيست مگر با كمك خدا توكّل بر او مىكنم و به سوى او انابه خواهم كرد…»(6) در اين وصيّت نامه حضرت اهداف خود را، اصلاح امّت، احياء امر به معروف و نهى از منكر و زنده نگهداشتن سنّت پيامبر(ص) و على(ع) مىداند. و اين تهمتها را رد مىكند: 1- قيام براى فتنه و آشوب 2- قيام براى فساد و ستمگرى 3- قيام براى سرگرمى و خودنمايى. و در ابتداى وصيّت نامه اعتقاد به وحدانيّت خدا و رسالت پيامبر(ص) و معاد و بهشت و جهنم را بازگو مىكند تا فردا اگر او را خارجى خواندند مردم بفهمند كه اين وصله به او نمىچسبد و اين تهمت رسوا پا نمىگيرد. زيباترين احترام حضرت وارد مكّه شد و بيش از چهارماه در آن ساكن بود و با گروههاى مختلفى ديدار كرد و نامههاى فراوان به كوفه و بصره و افراد نوشت، و خانه خدا را تحت عنوان عمره مفرده زيارت نمود، و به زيارت اهل قبور نيز شتافت از جمله در قبرستان ابوطالب، به زيارت جدّ بزرگوارش حضرت ابوطالب، و جدّه بزرگوارش حضرت خديجه شتافت و در آنجا نماز گذارد و با خداوند خود مناجات كرد.(7) حضرت در اين مدّت از نقشههاى سوء دشمنان كه قصد شهادت او را داشتند باخبر گرديد، لذا فداكارانه حركت كرد تا حرمت حرم الهى حفظ گردد، اين زيباترين احترامى بود كه به خانه خدا گذاشته شد، حضرت مثل عبداللّه بن زبير رفتار نكرد كه به خانه خدا پناه ببرد و در نتجه احترام آن را بشكند. عقيصى مىگويد: حسين بن على(ع) در حالى كه با عبداللّه بن زبير محرمانه سخن مىگفت خطاب به مردم فرمود: ابن زبير مىگويد: كبوترى از كبوتران حرم باش! امّا من دوست دارم به هنگام كشته شدن فاصلهام تا خانه خدا باندازه درازى دستم باشد كه آن نزد من بهتر است از اين كه به مقدار يك وجب باشد! و در نزد من اگر در طف(8) كشته شوم بهتر از آن است كه در حرم كشته شوم.(9) و در روايت ديگرى آمده است: عبداللّه بن زبير به امام حسين(ع) گفت: به سوى مكه رهسپار شو و در حرم اقامت گزين. امام فرمود: اين كار ناروائى است من آن را جائز نمىدانم. و اگر من بر تل اعفر(10) كشته شوم نزد من محبوبتر است از آنكه در مكّه كشته شوم.(11) حضرت با همه ارادتى كه به خانه خدا داشت براى حفظ احترام آن، با چشم گريان از آن خداحافظى كرد. خداحافظ اى كعبهاى بزم يار خداحافظ اى بيت پروردگار خداحافظ اى محفل اهل راز خداحافظ اى قبلهام در نماز خداحافظ اى كوى مطلوب من خداحافظ اى بيت محبوب من خداحافظ اى از تو دل منجلى خداحافظ اى زادگاه على خداحافظ اى سجدهگاه بتول خداحافظ اى جاى پاى بتول به خاك تو اى آرزوى همه بود جاى پيشانى فاطمه از اين در برون با چه حالى رَوَم مبادا كه با دست خالى روم چه مُحرِم شدم با تو مَحرم شدم كنار تو از اشك زمزم شدم خداحافظ اى خاك بيت الحرام خداحافظ اى حجر و ركن و مقام اگر داشتم من در اين بيت راز دلم جانب كربلا بود باز آرى با همه عشق و محبتى كه به خانه خدا و اعمال حج داشت براى حفظ حرمت خانه خدا به سوى كربلا حركت كرد. زيباترين خطبه خطبههاى معصومين(ع) على الخصوص امام حسين(ع) همه زيبا است. امّا خطبهاى كه هنگام حركت از مكه ايراد فرمود از زيبايى خاصى برخوردار است چرا كه از زيبايى شهادت براى مروان سخن گفته و از عشق زيبايى خود به شهادت و گذشتگان خويش سخن به ميان آورده است، و اين جمله ماندنى و زيبا يعنى «رضى اللّه رضانا» در اين خطبه آمده، و در اين خطبه است كه بىپرده و با صراحت اعلام مىدارد كه هر كس حاضر است جان خود را در راه خدا فدا كند همراه ما بيايد. «الحمد للّه ماشاء اللّه ولاقوّة الّا باللّه و صلّى اللّه على رسوله، خطّ الموت على ولد آدم مخطّ القلادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف و خير لى مصرعٌ انا لاقيه كانّى باوصالى تتقطّعها عسلان الفلوات بين النّواويس و كربلا…؛ سپاس مخصوص خداوند است. آنچه او خواهد همان شود، هيچكس را توان انجام كارى نيست مگر به كمك او، و درود خدا بر رسولش باد! مرگ براى فرزندان آدم همانند گردن بند، برگردن دختران جوان (زيبا) است، و من آرزومند ملاقات نياكان خود هستم همانطور كه يعقوب مشتاق ديدار يوسف بود. و براى من از قبل، زمينى كه بايد شهادتگاه من باشد و پيكر مرا در خود جاى دهد، انتخاب شده است، بايد خود را به آن زمين برسانم، و گويى مىبينم كه در زمين كربلا بند بند مرا گرگان بيابانها در «نواويس»(12) از هم جدا مىسازند! و شكمهاى خالى خود را پر مىكنند! و براى آدمى گريز از تقديرى كه قلم قضاى الهى رقم زده مقدور نيست. رضى اللّه رضانا اهل البيت نصبر على بلائه و يوفّينا اجر الصّابرين لن تشذّ عن رسول اللّه لحمته و هى مجموعة له فى حظيرة القدس تقرّ بهم عينه و ينجز بهم وعده، من كان باذلاً فينا مهجته و موطّناً على لقاء اللّه نفسه فليرحل معنا فانّى راحلٌ مصبحاً انشاء اللّه تعالى؛ رضاى خداوند، رضاى ما اهل بيت (رسالت) است. بر بلاى الهى صبر مىكنيم تا اجر صابران را از خدا دريافت كنيم. آنان كه با رسول خدا(ص) خويشاوندى دارند از او جدا نگردند و در بهشت در محضر او خواهند بود و چشم پيامبر(ص) به ديدار آنها روشن مىشود و اين وعده خداوند است كه در او خلافى نيست. هر كس مىخواهد خونش (و جانش) را در راه ما فدا كند و خود را براى لقاى پروردگار خود آماده مىبيند با ما همسفر شود كه صبحگاهان حركت خواهم كرد.»(13) اين جمله پايانى از آن جملات زيبايى است كه نظير ندارد چرا كه حضرت به گونهاى صحبت نمىكند كه سياهى لشكر جمع كند، و به گونهاى وعده و وعيد نمىدهد كه دنيا طلبان دور او جمع آيند، بلكه با صراحت و زيبايى تمام اعلام مىدارد كه عاشقان شهادت با ما همراه شوند، آنها كه خود را آماده كردهاند، و دنيا را طلاق دادهاند حاضرند جان عزيز خود را دو دستى تقديم الهى نمايند و سراپا اشتياق لقاء حق هستند با ما همسفر شوند. گفت اى گروه هر كه ندارد هواى ما سر گيرد و برون رود از كربلاى ما ناداده تن بخوارى و ناكرده ترك سر نتوان نهاد پاى به خلوتسراى ما تا دست و رو نشست بخوان مىنيافت كس راه طواف بر حرم كبرياى ما اين عرصه نيست جلوهگه روبه و گراز شير افكن است باديه ابتلاى ما همراز بزم ما نبود طالبان جاه بيگانه بايد از دو جهان آشناى ما برگردد آنكه با هوس كشور آمده سرناورد به افسر شاهى گداى ما ما را هواى سلطنت ملك ديگر است كاين عرصه نيست در خور فرّ هماى ما برگشت هر كه طاقت تير و سنان نداشت چون شاه تشنه، كار بشمر و سنان نداشت(14) زيباترين توبه تائب در دنيا فراوان بوده و خواهد بود، ولى هيچ توبه به زيبايى توبه زهير بن قين، و حرّ بن يزيد رياحى نيست. 1- حر بن يزيد روز يكشنبه مطابق با بيست و هفتم ذىحجّه 60 ه.ق حضرت وارد منزل حُسَم شد، حربن يزيد با هزار سوار هنگام ظهر از گَرد راه رسيد در برابر امام حسين(ع) و لشكريانش قرار گرفت، حضرت دستور داد همراهان حر و اسبان آنان را سيراب نمايند. امّا همين حر كه اولين فردى بود كه سر راه امام حسين(ع) گرفت با توبه زيباى خود اوّلين شهيد راه حسين در كربلا لقب گرفت. صبح عاشورا به قرة بن قيس دستور داد اسب او را آماده كند، آنگاه حر كم كم به سوى خيمهگاه حسين(ع) حركت كرد مردى(مهاجر بن اوس) به او گفت: اين (لرزيدن) چه حالتى است كه در تو مىبينم، حر گفت: بخدا سوگند خود را در ميان بهشت و دوزخ مىبينم و بخدا قسم چيزى را بر بهشت ترجيح نمىدهم اگرچه مرا پاره پاره كرده و در آتشم بسوزانند. هنگامى كه به نزد امام حسين(ع) رسيد خود را بر پاى حضرت انداخت و عرض كرد: اى پسر رسول خدا! جان من به فداى تو باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفته و در اين مكان فرود آوردم. و گمان نمىكردم كه اين گروه با تو چنينرفتار نمايند و سخن تو را نپذيرند، و بخدا سوگند اگر مىدانستم كه اين گروه با تو چنين خواهند كرد هرگز دست به چنين كارى نمىزدم، و من به درگاه خداى بزرگ توبه مىكنم از آنچه كه انجام دادهام آيا توبه من پذيرفته مىشود؟». يا حسين حرّ گهنكار منم كن قبولم كه تو را يار منم من كه خود بنده تو گرديدم بذر عشق تو به دل پاشيدم حر شرمنده و دلخسته منم آنكه ره را به رويت بسته منم يا حسين عبد خطاكار توام داده دل بر تو گرفتار توأم در حضورت به امان آمدهام از پى دادن جان آمدهام حرّم و پيش تو خجلت زدهام سوى درياى كرم آمدهام امام حسين(ع) فرمود: آرى خدا توبه تو را مىپذيرد پياده شو! حر بن يزيد عرض كرد: من براى تو سواره باشم بِه از آن است كه پياده شوم، روى اين اسب مدّتى مبارزه مىكنم و در پايان كار فرود خواهم آمد. امام حسين(ع) فرمود: خداى تو را بيامرزد! آنچه را كه تصميم گرفتهاى انجام ده. سپس حر مقابل لشكر كوفه ايستاد و گفت: اى اهل كوفه! مادرتان به سوگتان بگريد، اين بنده صالح خدا را خوانديد و گفتيد در راه تو جان خواهيم باخت، ولى اينك شمشيرهاى خود را بر روى او كشيده و او را از هر طرف محاصره كردهايد و نمىگذاريد در اين زمين پهناور به هر كجا بخواهد برود و مانند اسير در دست شما گرفتار مانده است، او و زنان و دختران او را از نوشيدن آب فرات منع كرديد در حالى كه قوم يهود و نصارى از آن مىنوشند…شما پاس حرمت پيامبر را درباره عترت او نگاه نداشتيد، خدا در روز تشنگى شما را سيراب نگرداند…(15) حر بر آن نامردان حمله ور شد و اين گونه رجز مىخواند: انّى انا الحرّ و مؤوى الضّيف اضرب فى اعراضكم بالسيف عن خير من حلّ بلاد الخيف اضربكم ولا ارى من حيفٍ(16) همانا من حرّ هستم كه ميزبان ميهمانانم، شمشيرم را بر شما فرود مىآورم و حمايت از بهترين كسانى كه ساكن بلاد خيف شده مىنمايم و مىزنم شما را و باكى نمىبينم. بيش از چهل نفر از لشكريان عمر بن سعد را از پا درآورد، و سرانجام خود بر زمين افتاد، امام حسين(ع) بر بالين او نشست و خون از چهره حر پاك و اين جملات تاريخى را كه نشانگر قبولى توبه زيباى اوست فرمود: «انت حرّ كما سمّتك امّك حرّا؛ تو حر و آزاد مردى همانگونه كه مادرت تو را حرّ ناميد.»(17) و اين شعر منسوب به حسين(ع) است كه فرمود: لنعم الحر حرّ بنى رياحٍ صبور عند مشتبك الرّماح و نعم الحرّ اذا فادى حسيناً و جاد بنفسه عند الصّباح(18) نيكو آزادهاى بود حرّى كه از قبيله بنىرياح است. او هنگامى كه نيزهها بر او فرود آيند مقاوم است. و نيكو حرّى است هنگامى كه او خود را فداى حسين كرد و جان خود را صبح هنگام بذل نمود. توبه حرّ آنچنان زيبا بود كه بر بدن او نيز اثر گذارد چرا كه شاهاسماعيل صفوى بعد از صدها سال وقتى قبر او را نبش كرد ديد بدن همچنان تازه است و دستمال مبارك امام حسين(ع) بر پيشانى اوست وقتى آن را باز كرد خون از پيشانى جارى گشت، و با هيچ باندى جز همان دستمال كه مدال افتخار حر بود بند نيامد، اين است كه مىگوييم زيباترين توبه. افراشت ز مهر، بيرق يارى را خوش برد به سر، طريق ديندارى را شد حرّ و دريد پرده ظلمت را شد مست و سرود شعر بيدارى را(19) 2- زهير بن قين روز دوشنبه 21 ذيحجّه قافله امام حسين(ع) به زرود(موضعى از طريق مكه به سوى كوفه، بعد از رمل) فرود آمد. در نزديكى اردوى امام، زهير بن قين، بجلى فرود آمده او از هواداران عثمان به شمار مىرفت و در آن سال مراسم حج را بجاى آورده و به كوفه باز مىگشت.(20) راوى مىگويد: در منزل زرود بود كه با زهير نشسته و غذا مىخورديم كه ناگهان فرستاده حسين(ع) بر ما وارد شد و سلام كرد و گفت: اى زهير بن قين! مرا اباعبداللّه به سوى تو فرستاده كه او را ملاقات كنى. ما همه دست از غذا كشيده و سكوت كرديم، همسر زهير كه ديلم (يا دُلَهم)(21) دختر عمرو بود. گفت: سبحان اللّه! فرزند پيامبر تو را فراخوانده و كسى را به دنبالت فرستاده و تو از رفتن خود دارى مىكنى؟! چه مىشود اگر نزد او رفته و سخن او را بشنوى! زهير از جاى برخاست و به سوى امام رفت، طولى نكشيد كه مراجعت نمود در حالى كه چهرهاش مىدرخشيد و مَسرور بود، فرمان داد تا خيمه را برچيده و در جوار اردوى امام خيمه زنند. و بعد به همسرش گفت: تو را طلاق دادم زيرا دوست ندارم از من جز خوبى به تو برسد. من تصميم گرفتهام كه همراه حسين(ع) باشم و جانم را فداى او كنم، سپس همسر خود را با مقدار آذوقه و مال با چند تن از عموزادهايش همراه كرد تا او را به مقصد برسانند. همسر زهير برخاست و گريه كرد و با او وداع كرد و گفت: خدا يار و مددكار تو باشد، و براى تو اين سفر را به خير كند و در روز واپسين اين از خود گذشتگى مرا به جدّ حسين(ع) يادآور باش.(22) زهير بعد از وداع با همسرش به همراهان خود گفت: «هر كسى از شما دوست دارد، با من بيايد و الّا اين آخرين ديدار ماست! و بعد حديثى را براى همراهان خود نقل كرد كه ما در «بلنجر(23)» جنگ مىكرديم و خداوند ما را پيروز كرد و غنائمى را بدست آورديم. سلمان باهلى (در روايات ديگر سلمان فارسى دارد) به ما گفت: آيا به اين فتح و پيروزى و گرفتن غنائم خوشحال و مسروريد؟ گفتيم: آرى! گفت: زمانى كه محضر سيد شباب آل محمد(ص) را درك كرديد به جنگ نمودن در كنار او و يارى نمودن او… كه نصيب شما خواهد شد، بيشتر شاد باشيد. و من اكنون شما را به خدا مىسپارم.»(24) تا اين جا چند امر توبه زهير را زيباتر نموده، اوّل اين كه او عثمانى بود، 180 درجه تغيير جهت داد و صد در صد حسينى و كربلايى شد، دوم اينكه از مال و اموال و همسر و همراهان گذشت خصوصاً كه از سفر حج برگشته بود و سخت مشتاق بود كه بستگان و دوستان را ببيند و سوغاتى سفر حج را تقديم آنان نمايد. سوم امر كه زيبايى توبه او را زيباتر مىكند جوابى است كه در شب عاشورا در پاسخ امام حسين(ع) بيان نمود. آنگاه كه حسين(ع) چراغ را خاموش و از ياران خود خواست كه از كربلا خارج شوند و بيعت خود را نيز از آنها برداشت، زهير درجواب آن حضرت عرض كرد: بخدا سوگند دوست دارم كشته شوم، باز زنده گردم، و سپس كشته شوم، تا هزار مرتبه، تا خدا تو را و اهل بيت تو را از كشته شدن در امان دارد.(25) چهارم اين كه در روز عاشورا خطبه جانانهاى در حمايت و معرّفى امام حسين خواند، كه امام حسين(ع) خيرخواهى او را تصديق كرد. زهير بن قين به طرف لشكر دشمن خارج شد در حالى كه سوار بر اسب بود و لباس جنگ بر تن داشت، و خطاب به آنان گفت: اى مردم كوفه! از عذاب خدا بترسيد، حق مسلمان بر مسلمان اين است كه برادرش را نصيحت كند، ما هم اكنون برادريم و بر يك دين مادامى كه جنگى بين رخ نداده است و چون كار به جنگ كشد شما يك امّت و ما امّت ديگرى خواهيم بود خدا ما را بوسيله خاندان رسولش در مقام امتحان بزرگ قرار داده تا ما را بيازمايد، من شما را به يارى اين خاندان و ترك يزيد و عبيداللّه بن زياد فرا مىخوانم زيرا شما در حكومت اينان جز سوء رفتار و قتل و كشتار و بدارآويختن و كشتن قاريان قرآن همانند حجربن عدى و اصحاب او و هانى بن عروه و امثال او نديدهايد. سپاهيان عمر بن سعد به زهير ناسزا گفتند و عبيداللّه را مدح و دعا كردند، سپس گفتند: ما از اين مكان نمىرويم تا حسين و يارانش را بكشيم و يا آنها را نزد عبيداللّه ببريم! زهير گفت: اى بندگان! فرزند فاطمه به محبّت و يارى سزاوارتر از پسر سميّه (عبيداللّه بن زياد) است. اگر او را يارى نمىكنيد، دست خود را به خون او آلوده نكنيد او را رها كنيد تا يزيد هرچه مىخواهد، با او رفتار كند، بجان خودم سوگند كه يزيد بدون كشتن حسين نيز از شما خوشنود خواهد بود. در اين اثنا شمر تيرى به سوى زهير پرتاب كرد و گفت: ساكت باش! خدا صداى تو را فرو نشاند تو ما را به زيادى سخنت آزردى. زهير در پاسخ شمر گفت: اى اعرابى زاده! من با تو سخن نگويم، تو حيوانى بيش نيستى! من گمان ندارم حتّى دو آيه از كتاب را بدانى، مژده باد تو را به رسوايى روز قيامت و عذاب دردناك الهى. شمر گفت: خدا تو و امام تو را پس از ساعتى خواهد كشت! زهير گفت: مرا از مرگ مىترسانى؟! بخدا سوگند در نظر من شهادت با حسين بهتر از زندگى جاودانه با شماست. راستى اين جملات از يك تائب كه شايد 12 الى 14 روز است به حسين(ع) ملحق شده است بسيار زيبا و عميق است. سپس زهير رو به مردم كرده و با صدايى بلند گفت: «اى بندگان خدا! اين مرد درشت خوى شما را نفريبد، بخدا سوگند شفاعت رسول خدا هرگز به گروهى كه خون فرزندان و اهل بيت او را بريزند و ياران آنها را بكشند نخواهد رسيد.»(26) شخصى از طرف امام حسين(ع) پيغام داد اى زهير! برگرد، كه امام مىفرمايد: بجان خودم سوگند همانگونه كه مؤمن آل فرعون قومش را نصيحت كرد، تو نيز در نصيحت اين گمراهان انجام وظيفه و بر دعوت آنها به راه مستقيم پافشارى نمودى اگر سودى داشته باشد.»(27) پنجمين نكتهاى كه توبه زهير را زيباتر نموده اين است كه گاه حسين(ع) را دلدارى مىداد، در جملهاى عرض كرد: مولاى من بعد از قتل عباس و حبيب در چهرهات انكسار ظاهر شده است مگر ما بر حق نيستيم؟ فرمود: «بلى و حقّ الحقّ محقين؛ بله بر حقترين حق، ومن بر حق حقداران مىباشم.»(28) و تا آنجا زهير پيشرفت كه اين جمله زيبا را به زبان آورد: «لوكشف الغطاما ازددت يقيناً؛ اگر پردهها كنار روند بر علم من افزوده نمىشود.» و بعد از نماز ظهر دست خود را روى شانه امام حسين(ع) نهاد و اين رجز را خواند: اقدم هديت هاديّاً مهديّاً اليوم تلقى جدّك النّبيّاً وحسناً و المرتضى عليّاً وذا الجناحين الفتى الكميا و اسد اللّه الهشيد الحيّا؛به پيش اى هدايت شده و راهنما، امروز جدّت نبى اكرم را ديدار خواهى كرد، و همچنين حسن(مجتبى) و على مرتضى و صاحب دو بال (جعفر طيّار) آن جوانمرد شجاع را و حمزه شير خدا شهيد زنده را ديدار خواهى نمود.(29) او از جمله اصحابى بود كه پيشاپيش امام حسين(ع) شمشير زد تا به درجه والاى شهادت رسيد.(30) حسين(ع) پس از شهادت او فرمود: «اى زهير! خدا تو را از لطف خود دور مدارد و قاتلان تو را همانند لعنت شدگان مسخ شده به لعنت ابدى خود گرفتار سازد.»(31) با توجه به نكات پيش گفته مىتوان گفت توبه زهير از زيباترين توبههاى صحنه تاريخ بشرى است. پىنوشتها: – 1. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج 45، ص116. 2. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 241. 3. مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 88. 4. «و انّ لك فى الجنّة درجاتٍ لاتنالها الّا بالشهادة» امالى شيخ صدوق تهران، انتشارات اسلاميّه. مجلس 30، حديث 1، عوامل بحرانى، قم مؤسسة الامام المهدى(عج)، ج 17، ص 16. 5. محمد على مجاهدى (پروانه). 6. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفا، ج 44، 329. 7. مقتل الحسين مقرّم، بيروت، دارالكتاب، ص 140، قصه هجرت، انتشارات سرور، نظرى منفرد، ص 82. 8. مراد از طف كنار شط فرات است كه حسين(ع) در آنجا كشته شد.(مجمع البحرين، ج 5، ص 90). 9. كامل الزيارات، ابن قولويه، نجف المكتبة المرتضويه، ص 72. 10. اعفر، يعنى خاك. 11. كامل الزيارات، همان، ص 72. 12. نواويس، جمع «ناووس» است و آن مقبره نصارى است، و مراد از آن در اينجا قريهاى است كه نزد كربلا بوده است (ابصار العين، ص 17، سماوى) در كتاب الامام الحسين و اصحابه، ج 1، ص 8، مىخوانيم كه «ناووس» قريه است كه بندر رياح قبيله حرّ بن يزيد رياحى در آن سكونت داشته و هم اكنون قبر حر در آنجا قرار دارد. 13. اللهوف، سيد ابن طاووس، قم، انتشارات داورى، ص 25، قصّه هجرت، همان، ص 148. 14. به نقل شكوفههاى ولايت، سيد خليل شبيرى، ص 178. 15. اعلام الورى، فضل بن الحسن طبرسى، بيروت دارالمعرفه، ص238، قصه هجرت، ص 275 – 276. 16. قصه هجرت، ص 304. 17. حياة الحسين باقر شريف القرشى، قم دارالكتب العمليه، ج3، ص221. 18. مقتل خوارزمى، ج 2، ص 10، مقتل الحسين، مقرّم، همان، ص245. 19. محمد على مجاهدى(پروانه). 20. الامام الحسين و اصحابه، فضلعلى قزوينى، قم، باقرى، ص166. 21. ابصار العين، محمد سماوى، قم، بصيرتى، ص 95. 22. اللهوف، ص 30. 23. بلنجر به فتح باء و لام و سكون نون و فتح جيم، شهرى است در نواحى درياى خزر مراصد الاطلاع، ج 1، ص 220، قصه هجرت، ص 179. 24. اثبات الهداة، حرّ عاملى، ج 2، ص 588، دلائل الامامه، طبرى، ص 74. 25. ارشاد، مفيد، قم آل البيت (ع)، ج 2، ص 92. 26. كامل ابن اثير، بيروت، دارصادر، ج 4، ص 63. 27. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، قم، بصيرتى، ص 243. 28. موسوعه كلمات الامام الحسين، معهد تحقيقات باقرالعلوم، مؤسسة الهادى، 1373، ص 443. 29. نفس المهموم. 30. همان، ص 181. 31. موسوعه، همان، ص 443، بحارالانوار، ج 5، ص 25.
گرداب شهوت و گردباد شبهه هشدارهاى اجتماعى 5
هشدارهاى اجتماعى(5) گرداب شهوت و گردباد شبهه حجةالاسلام ابوالقاسم يعقوبى قال على (عليه السلام): «اياك والوقوع فى الشبهات و الولوع بالشهوات فأنهما يقتادانك الى الوقوع فى الحرام و ركوب كثير من الآثام ؛از فرو رفتن در شبههها دورى گزينيد و از وابستگى و اسارت شهوتها بپرهيزيد، زيرا اين دو شما را به گرفتار شدن در گناه و ارتكاب معاصى مىكشانند.»(1) در اين بيان نورانى امام على(ع) به دو هشدار بزرگ اشاره مىكند كه هم انديشه سوزند و هم جامعه سوز. يكى شبهه و ديگرى شهوت. “شبهه” فضاى فكر و انديشه و تفكر آدمى را مه آلود مىكند و حق و باطل را بر او مشتبه مىنمايد و بنيادهاى استوار فكرى و عقيدتى او را متزلزل و سست مىسازد. به همين جهت اسلام به “وقوف” و توقف در هنگام شبهه و شبهه آفرينها دستور داده و از “وقوع” و فرو رفتن نهى كرده و اعلام خطر نموده است. شبهه گردبادى را مانند است كه انسان را با خود مىبرد و او را در وادى و فضاى تاريك و نامعلومى رها مىسازد. همواره شبهه سازان شيطان صفت در برابر انديشه و عقيده حق باوران سرعتگير و دست انداز آفريدهاند تا حركت شتابان آنان را كند سازند و شايد بتوانند در اين ميان و در اين فرصت طعمهاى را به چنگ آرند و رهزن انسانهاى به راه افتاده شوند. وظيفه هر مسلمانى آن است كه در فضاى شبهه به پناهگاههاى مطمئن و استوار پناهنده شود و با رجوع به آگاهان و عالمان خود را از خطر لغزش و سقوط نجات دهد و به سلاح “يقين” مسلح گردد. على(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «انما سميت الشبهة شبهة لأنها تشبه الحق فاما اولياء اللّه فضيائهم فيها اليقين، ودليلهم سمت الهدى، و اما اعداء اللّه فدعاؤهم فيها الضّلال، و دليلهم العمى، فما ينجو من الموت من خافه، ولا يعطى البقاء من احبّه»(2) “شبهه” را از اين رو شبهه نام نهادهاند كه شباهت به حق دارد اما براى دوستان خدا نورى كه آنان را در تاريكيهاى شبهه راهنمايى كند.”يقين آنها” است و راهنماى آنها مسير هدايت است ولى دشمنان خدا گمراهيشان آنها را به شبهات دعوت مىكند و راهنماى آنها كورى باطن است، آن كس كه از مرگ بترسد هرگز به خاطر اين ترس، از مرگ نجات نمىيابد، همانطور كه هر كس مرگ را دوست دارد براى هميشه در اين جهان باقى نخواهد ماند. گرداب شهوات راغب واژه شناس خبره در معناى شهوت گفته است: شهوت، كشش نفس به سمت و سوى چيزى است كه آن را مىخواهد و اين بر دو گونه است: 1- كشش راستين 2- كشش دروغين شهوت و كشش مثبت همان خواست ضرورى و طبيعى است كه در وجود آدمى به وديعت نهاده شده است (مانند شهوت طعام به هنگام گرسنگى، خواستن آب به هنگام تشنگى و خواستههايى از قبيل زن دوستى، فرزندخواهى و…) و اما كشش و شهوت دروغين و منفى آن است كه انسان به چيزهايى عشق و علاقه داشته باشد و به سوى چيزهايى كشيده شود كه نياز ضرورى بدن و ساختار وجودى او نيست.(3) و در حوزه لهو و لعب و عياشى قرار دارد. در بين شهوت، شهوت جنسى از همه بيشتر خودنمايى مىكند و به گفته روانكاوان: «غريزه جنسى از نيرومندترين غرايز انسان است، تاريخ معاصر و گذشته نيز تأييد مىكند كه سرچشمه بسيارى از حوادث اجتماعى طوفانهاى ناشى از اين غريزه بوده است.»(4) در قرآن كريم هم نسبت به اين گونه شهوتها هشدار داده شده و خداوند مردم را از آنها نهى كرده است. البته بايد دانست كه آنچه در اسلام نسبت به آن نكوهش شده و از انجام آن به شدّت نهى شده است «شهوت پرستى» است نه صرف علاقه به زن و فرزند و مال و ثروت و مانند آن، زيرا شريعت الهى هيچگاه بر خلاف قانون خلقت و آفرينش فرمان نمىدهد، آنچه در شريعت اسلامى از آن نكوهش و مذمت شده آن است كه انسان از مرز اعتدال خارج شود و به افراط و يا تفريط گرفتار گردد. به برخى از آيات قرآن در اين زمينه اشاره مىكنيم: «زيّن للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذّهب و الفضة و الخيل المسومة و الانعام و الحرث ذلك متاع الحياة الدنيا و اللّه عنده حسن المآب».(5) محبت امور مادى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپايان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است (تا در پرتو آن آزمايش و تربيت شوند ولى) اينها در صورتى كه هدف نهايى آدمى را تشكيل دهند، سرمايه زندگى پست (مادى) است، و سرانجام نيك (و زندگى جاويدان) نزد خداست. گرچه ظاهر آيه شريفه شامل هوسهاى شيطانى و علاقههاى الهى و فطرى هر دو مىشود، اما قول درست قرآن است كه بگوئيم: زينت دهنده اين امور خداوند است كه از طريق دستگاه آفرينش در نهاد و خلقت آدمى عشق و علاقه اين امور را قرار داده تا آنان اين سرمايهها را در مسير خوشبختى و سعادت و سازندگى خويش به كار گيرند، البته گروهى از انسانها اين سرمايهها را در مسير نادرست و ضد تكاملى به كار مىگيرند و با دست خويش خود را در گرداب ماديات و شهوات جنسى گرفتار مىسازند و هرچه جلوتر مىروند در اين باتلاق بيشتر فرو رفته و هنگامى به خود مىآيند كه كار از كار گذشته و راه برگشت برايشان سخت و دشوار و گاه غير ممكن مىشود. از اين رو در جاى ديگرى از قرآن از آنهايى كه استفاده بهينه و درست را از اين غرايز و نعمتهاى خدادادى نكردهاند به عنوان «پيروان شهوتها و يا شهوت پرستان» ياد كرده است: «و يريد الذين يتبعون الشهوات ان تميلوا ميلا عظيما»(6) اما آنها كه پيرو شهواتند مىخواهند شما به كلى منحرف شويد. شهوت پرستانى كه در امواج گناهان غرق شدهاند و گرفتار بىبند و بارى همراه با آلودگى و نكبت و پستى شدهاند از مسير خلقت دور افتاده و در پرتگاه و بيراهه گرفتار گرديدهاند. اين گونه كسان به انواع جنايات جنسى مبتلا شده و جامعه انسانى را نيز ناامن و ناگوار ساختهاند. هشدارهاى پيشوايان معصوم(ع) پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) و دست پروردگان مكتب آنان نسبت به اين خطر اجتماعى و آفت و آسيب بزرگ بشرى هشدارها دادهاند و در كنار آن به راهكارهاى هدايتى و مثبت نيز اشاره نمودهاند كه به برخى از آنها در اين نوشتار اشاره خواهيم كرد. درگيرى عقل و نفس همواره بين عقل و نفس آدمى درگيرى و جدال و كشمكش وجود داشته و دارد. در اين ميدان جنگ، گاهى عقل غالب است و نفس مغلوب و گاهى به عكس، آن گاه كه عقل اسير نفس گردد و بعد حيوانى آدمى بر بعد عقلانى او غلبه كند انسان دچار خسارت و تباهى بزرگ مىگردد و شكست همراه با رسوايى و ذلت نصيب او شده است. اما اگر عقل بر نفس و هوا و هوس و شهوت غلبه كند گامى بزرگ در مسير كمال و تكامل بشرى برداشته شده و اين چنين انسانى به عنوان “مجاهد” در صحنه پيكار جهاد اكبر شناخته مىشود. على(ع) مىفرمايد: «كم من عقل اسير تحت هوى امير»(7) چه بسا عقلى كه اسير گرديده و چه بسا هوسى كه امير شده است. و نيز مىفرمايد: «قد احرقت الشهوات عقله و اماتت قلبه و اولهت عليها نفسه».(8) تمايلات نفسانى و شهوات، خرمن عقل وى را آتش زده و دلش را ميراندهاند و او را واله و شيفته نفس خود كردهاند. و نيز فرمود: «من لم يملك شهوته لم يملك عقله.»(9) آن كس كه مالك شهوت خود نباشد مالك عقل خويش نيز نخواهد بود. سقوط انسانيت انسان اگر بر اثر پيروى از شهوات از بزرگراه هدايت دور شود و در وادى وحشتناكى قرار گيرد كه بيرون آمدن از آن به آسانى امكانپذير نيست. على(ع) فرمود: «غلبة الشهوة تبطل العصمة و تورد الهلك».(10) پيروزى شهوت مصونيت فطرى و اخلاقى را از انسان مىگيرد و او را به وادى هلاكت مىكشاند. و يا فرمود: «من تسرّع الى الشهوات تسرّع اليه الآفات.»(11) آن كه با سرعت به سوى شهوات گام بردارد آفت به سرعت به سوى او مىآيد. در فرهنگ دينى هشدارهاى شديد و بازدارندهاى در اين زمينه به چشم مىخورد كه توجه به آن سالك و عابد و عبد را از خواب غفلت و گرداب شهوت بيدار مىسازد اميربيان مولاى متقيان مىفرمايد: «اياكم و تحكم الشهوات عليكم…»(12) مبادا كه شهوتها بر شما حاكم شوند (و شما را محكوم و مغلوب سازند.) و نيز مىفرمايد: «اياكم و غلبة الشهوات على قلوبكم…»(13) مواظب باشيد (سيل) شهوتها (و لشكر خواستهها، خانه دلهايتان را تسخير نكند) و بر شما غالب نشود. شهوتهاى گوناگون، شهوت مقام، شهوت مال، شهوت قدرت و ثروت، شهوت جنسى هر كدام لشكرى خطرناك است كه اگر به دژ مستحكم دل و جان آدمى راه پيدا كنند حقيقت و هويت آدمى را دگرگون مىسازند و از اين موجودى كه مىتواند به (اعلى عليين) گام بگذارد، موجودى پست و پلشت و ساقط شده در (اسفل سافلين) مىسازند خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار ديو چو بيرون رود فرشته درآيد دل جايگاه يار است، حرم امن الهى است، اگر شهوتها بر اين جايگاه حمله ورشوند جاى فرشته وجود آدمى را ديو نفس مىگيرد و آدمى پستتر از حيوان مىشود. امكان لغزش براى همه طبقات جامعه وجود دارد هيچكس نمىتواند اطمينان داشته باشد كه در زندگى بىلغزش به پيش خواهد رفت، غير از معصومان همه در معرض لغزيدن و سقوط و تهاجم شيطانها هستند همه بايد خود را بيابند، خود را رَصَد كنند تا در دام هوا و هوسها و شهوتها گرفتار نشوند. مقام معظم رهبرى در اين زمينه سخنان راهگشا و هشدار دهندهاى دارند كه به بخشى از آن اشاره مىكنيم: «گمان مصونيت را مطلقا در خودمان نبايد راه بدهيم، يعنى هيچ كس نبايد بگويد وضع ما كه روشن است و مثلا در خط صحيح و در خط دين و خدا داريم حركت مىكنيم و منحرف نمىشويم، نه چنين چيزى نيست. امكان لغزش و انحراف از خط مستقيم براى همه هست و همه هم وسيله اجتناب از اين انحراف را دارند، يعنى اين طور نيست كه يك سرنوشت قطعى و حتمى وجود داشته باشد تا ما بگوييم هر كس در اين راه حركت مىكند ناگزير بايد لغزش پيدا كند، نه انسان مىتواند بدون لغزش و انحراف راه را ادامه دهد.اما مصونيت از انحراف هم تضمينى نيست… وسيله عدم انحراف و پرهيز از انحراف چيست؟ مراقبت از خود، بايد مراقب بود، اگر از خود مراقبت كنيم منحرف نمىشويم، اگر از خود مراقبت نكنيم يا از ناحيه سستى و ضعف در پايهها و مبانى عقيدتى، انحراف به انسان روى مىآورد يا از ناحيه شهوات به انسان روى مىآورد حتى كسانى كه پايهها و مبانى آنها محكم است، شهوات نفسانى برنگاه و بينش عقلى درست نسبت به خط و راه و هدف، غلبه مىيابد و انسان را منحرف مىكند كه ما مواردش را ديديم.» در اين خصوص چند آيه در قرآن هست، اما اين آيه كه در مورد قضيه احد است خيلى انسان را تكان مىدهد، مىفرمايد: «ان الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان ببعض ماكسبوا.»(14) يعنى كسانى كه در ماجراى احد، دچار لغزش خسارتبار شدند و از ميدان جنگ روبر گرداندند و اين همه خسارت بر نيروى نو رسته اسلام و حكومت اسلامى وارد شد، علتش (ببعض ماكسبوا) بود، كارهايى بود كه قبلاً سرخود آورده بودند. دل دادن به شهوات و هواهاى نفسانى، اثرش را اين طور جاها ظاهر مىكند. آيه شريفه ديگرى مىفرمايد: به اينها گفته شد انفاق كنيد، ولى به تعهد خود عمل نكردند لذا انفاق بر قلب آنها مسلط شد: «فأعقبهم نفاقافى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا اللّه ما وعدوه»(15) يعنى وقتى انسان نسبت به تعهدى كه با خداى خود دارد، بىتوجهى نشان داد و خلف وعده كرد، نفاق بر قلب او مسلط مىشود، بنابراين اگر ما بىتوجهى كنيم و تن به شهوات و هواها بسپاريم ايمان مغلوب و عقل مغلوب مىشود و هوا و هوس غالب.»(16) صعود و پرواز انسانيت طيران مرغ ديدى تو ز پايبند شهوت بدر آى تا ببينى طيران آدميت بسيارند كسانى كه بر اثر پيروى از دستورات خداى عليم حكيم و آموزههاى پيامبر اعظم(ص) و امامان معصوم(ع) از دام و دانه گريختند و همه تعلقات مادى و شهوانى را از خود دور ساختند و سبكبار و سبكبال در آسمان فضايل انسانى به پرواز درآمدند و به معناى واقعى به آزادى و آزادگى دست يافتند. على(ع) مىفرمايد: «من ترك الشهوات كان حراً»(17) آن كه از شهوت بگذرد آزاده است. البته شرط رسيدن به اين آزادى و آزادگى آن است كه انسان اولاً معرفت شايسته نسبت به خدا پيدا كند و ثانياً خود را به راهنمايان امين و ره طى كرده بسپارد و مرشد و مربى پخته و دلسوخته جستجو كند تا در پرتو هدايتهاى آنها ره بپيمايد و به سوى مقصود و مقصد آهنگ حركت كند. طى اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است به ترس از خطر گمراهى امام خمينى (ره) آن انسان حكيم خودساخته و از خود عبور كرده در كتاب شريف «چهل حديث» مىنويسد: «بندگى خدا گوهر گرانبهايى است كه باطن آن آزادى در ربوبيت است به واسطه عبوديت حق و توجه به نقطه واحده مركز به وانفسا و تمام قوا و سلطنتها در تحت سلطنت مطلقه الهيه، چنان حالتى در قلب پيدا مىشود كه قهر و سلطنت بر همه عوالم كند و از براى روح حالت عظمت و رفعتى پيدا شود كه جز در پيشگاه ربوبيت و آنها كه اطاعت آنها اطاعت ذات مقدس حق است سر به طاعت احدى ننهد. … اى بسا قدرتمندان و داراى سلطنتهاى ظاهره كه از حريت و آزادى نفس و بزرگوارى و بزرگمنشى بويى نبرده و بنده ذليل و عبد مطيع نفس و هوى هستند… سلسلههاى پيچ در پيچ شهوات و هواها را پاره كن و كُندِ قلب را بشكن و از اسارت بيرون بيا و در اين عالم آزادانه زيست كن تا در آن عالم آزاد باشى و گرنه صورت اين اسارت را در آنجا حاضر خواهى ديد… انسان عاقل رئوف به حال خود بايد به هر وسيلهاى كه شده خود را از اين اسارت خارج كند و تافرصت دارد و قواى او سالم است و حيات و صحت وجوانى برقرار است و قوا به كلى مسخر نشده، در مقابل آن قيام كند.» و در ادامه تازيانه سلوك را اين گونه مىنوازد: «اى عزيز، با آن كه اين عالم دار جزانيست و محل بروز سلطنت حق نيست و زندان مؤمن است. اگر تو از اسارت نفس بيرون ايى و به عبوديت حق گردن نهى و دل را موحد كنى و زنگار دوبينى را از آيينه روح بزدايى و قلب را به نقطه مركز به كمال مطلق متوجه كنى. در همين عالم آثار آن را به عيان مىيابى، چنان وسعتى در قلبت حاصل مىشود كه محل ظهور سلطنت تامه الهيه شود واز تمام عوالم، فسحت وسعه آن بيشتر گردد: لايسعنى ارضى و لاسمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤمن.»(18) از آنچه در اين فصل از نوشتار آورديم معلوم شد كه:خطر شبهات فكرى و شهوات جنسى در زندگى فردى و اجتماعى خطر و آسيبى جدى و عمومى است، اگر خانوادهها و محيط اجتماعى مصونيت پيدا نكنند و پيشگيرى ننمايند، دود اين آتشها دير يا زود به چشمان خواهد رفت، اين دو آفت و خطر آن اندازه ويرانگر است كه على(ع) با شگفتى از آن ياد كرده و مىفرمايد: «فياعجبا و مالى لااعجب من خطأ هذه الفرق على اختلاف محجها فى دينها لايقتصون اثر نبى ولايقتدون بعمل رضى، ولايؤمنون بغيب(19) و لا يعفّون عن عيب، يعملون فى الشبهات و يسيرون فى الشهوات…» شگفتانگيز است! و چرا در شگفت نباشم از اشتباه امت اسلامى و گروههاى پراكنده با اين دلائل مختلفى كه بر مذهب خود دارند، نه گام جاى گام پيغمبرى مىنهند، و نه از عمل وصى پيغمبرى پيروى مىكنند، نه به غيب ايمان مىآورند. و نه خود را از عيب بركنار مىدارند. به “شبهات” عمل مىكنند و در گرداب “شهوات” غوطهورند. اين هشدار همراه با تعجب و شگفتى امروز هم در جامعه دينى و اسلامى ما وجود دارد، مسلمانان با اين پشتوانه فكرى، فرهنگى و معنوى كه دارند، در عمل به گونهاى زندگى مىكنند و عمل مىنمايند كه گويى به هيچ دين و آيينى پايبند نيستند چهره بازار و اداره و كارگاه و كارخانه اسلام راستين را نشان نمىدهد دشمن در استحاله فرهنگى جامعه ما پيشرفت كرده و بسيارى از ماها در خواب غفلت بسر مىبريم. شهوت پرستى بستر تهاجم فرهنگى استكبار جهانى در جريان تهاجم فرهنگى نخست بستر سازى و فضاسازى مىكند آن گاه به آمال و آرزوهاى ننگين و انسانسوز خود مىرسد يكى از زمينههاى تهاجم فرهنگى، به راه انداختن جريان ابتذال جنسى و گسترش سكس و مسائل مربوط به غريزه جنسى است. سردمداران جريان استكبار جهانى براى گسترش سلطه خود بر كشورهاى ديگر، به ويژه كشورهاى مسلمان زير ساختهاى عقيدتى و اخلاقى را سست و متزلزل مىسازند آنگاه به لشكر خود دستور حمله و تهاجم مىدهند. جريان اندلس نمونه بارزى از اين سياست شيطانى آنان است غيرتها را غارت كردن يكى از برنامههاى اصلى و اساسى آنهاست. اگر مسؤولان و رهبران جامعه دينى در برابر سيل سياستهاى ضد اخلاقى و ضد انسانى مستكبران برنامهريزى عاقلانه و عالمانه نداشته باشند اين سيل بنياد ارزشهاى دينى را سست و خسارتهاى جبران ناپذيرى به دنبال خواهد داشت. پىنوشتها: 1. غررالحكم و دررالكلم، آمدى، چاپ دانشگاه، ج 2، ص 314. 2. نهج البلاغه، خ 28. 3. مفردات راغب، واژه “شها”. 4. تفسير نمونه، ج 2، ص 523. 5. سوره آل عمران، آيه 14. 6. سوره نساء،آيه 25. 7. نهج البلاغه، حكمت 211. 8. غررالحكم، ج 4، 487. 9. همان، ج 5، ص 416. 10. همان، ج 4،ص 383. 11. همان، ج 5، ص 327. 12. همان، ج 2، ص 324. 13. همان، ج 2، ص 326. 14. سوره آل عمران، آيه 155. 15. سوره توبه، آيه 77. 16. سخنرانى در جمع دولتمردان، 17/7/84. 17. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 20، ص . 18. چهل حديث چاپ مؤسسه آثار، ص 258 – 256. 19. نهج البلاغه، خطبه 88.
ورود به دنياى كودكان و نوجوانان را از معصومين عليهم السلام بياموزيم
ورود به دنياى كودكان و نوجوانان را از معصومين(ع) بياموزيم اسماعيل نسّاجى زواره دوران كودكى و نوجوانى بهترين زمان براى تربيت و پايهگذارى زندگى سالم و سعادتمندانه فرزندان است، لذا اين دوره از گذشته مورد توجه روان شناسان و صاحب نظران بوده، به طورى كه هر روز تحقيقات دامنهدار و عميقى پيرامون روانشناسى كودك و نوجوان صورت مىگيرد. انبوه نتايج علمى كه امروزيان بدان دست يافتهاند، در سايه استعداد از تجربيّات گذشتگان و استفاده از فناورىهاى جديد تحقّق يافته است، با اين حال پيوسته طرحها و نظريات جديدى درباره تربيت، تغذيه، عادتها و رفتارىهاى كودكان و نوجوانان به دست مىآيد كه گاه به طور كامل ناقض نظريّات گذشته است، اما در قرنها پيش كه هيچ يك از اين زمينهها و امكانات پژوهشى وجود نداشته است، از سوى پيشوايان معصوم(ع) رفتارها وگفتارهايى در برخورد با كودكان و نوجوانان مشاهده شده است كه محقّقان امروزى در ژرفاى آن درماندهاند، به طورى كه ره يافتهاى جديد علم روانشناسى بر همه آنها مهر تأييد زده است. لزوم رعايت محبّت براى ايجاد يك ارتباط عميق و ريشهدار نخست بايد توجه فزرند را به خود جلب كرد، به گونهاى كه براى او اين اطمينان قلبى حاصل شود كه اوامر، نواهى، پندها و موعظههاى پدر و مادر از سرخيرخواهى است. حصول چنين هدفى با محبّت امكانپذير است. نبىّ مكرم اسلام(ص) مىفرمود: «كودكان را دوست بداريد و نسبت به آنها مهربان باشيد.»(1) روش آن حضرت در خانواده اين گونه بود كه هر روز صبح دست محبت بر سر فرزندان خود مىكشيد.(2) حضرت محمد(ص) در سيره تربيتى خود خاطر نشان نموده است همان طورى كه كودك به آب، غذا و هوا احتياج دارد، به محبّت و نوازش هم محتاج است، وى كودكان را مىبوسيد، در آغوش مىگرفت و نوازش مىكرد. نقل مىشود كه روزى مردى نزد پيامبر خدا(ص) آمد و گفت: من ده فرزند دارم كه تاكنون هيچ يك از آنها را نبوسيدهام. همين كه او از نزد رسول خدا(ص) دور شد، آن حضرت فرمود: اين مرد از نظر من از دوزخيان است.(3) البته آن حضرت در سيره تربيتى خويش والدين را از زيادهروى در محبت و نوازش نهى مىكند، زيرا معتقد است طفلى كه در حد متعادل از مهر و محبّت پدر و مادر بهره ببرد و از چشمه گواراى محبّت سيراب شود، روحى شاد و روانى با نشاط دارد، بنابراين در باطن خود احساس مهر و محبّت نمىكند و گرفتار عقدههاى درونى نيست، لذا در درون او گلهاى فضايل اخلاقى به آسانى شكفته مىشود و اگر در زندگى با موانعى مواجه نگردد، بشرى با فضيلت، انسان دوست و خدمتگزار خواهد شد. همبازى شدن با فرزندان يكى از راههاى پرورش شخصيّت فرزندان، شركت بزرگ سالان در بازىهاى آنهاست. هم بازى شدن با كودك، روح و روانش را سرشار از مسرّت و شادى مىكند و اعتماد به نفس و احساس خود ارزشمند بودن در وى تقويت مىگردد. مطالعه در سيره عملى پيشوايان معصوم(ع) نشان مىدهد كه آن بزرگواران توجه خاصّى به هم بازى شدن با كودكان داشتند. امام على(ع) مىفرمايد: «كسى كه كودكى دارد بايد خود را به كودكى بزند.»(4) مرحوم علّامه مجلسى(ره) در ضمن نقل روايتى مىنويسد: پيامبر اكرم(ص) هر روز با نوهاش امام حسين(ع) بازى مىكرد. روزى آن قدر با او بازى كرد كه عايشه به اعتراض گفت: چه قدر با او بازى مىكنى؟ حضرت فرمود: واى بر تو! چه طور او را دوست نداشته باشم در حالى كه او ميوه دل و نور چشم من است.(5) راز هم بازى شدن پيامبر(ص) با كودكان اين بود كه ايشان معتقد بودند كه بچّههاى خردسال مفهوم زندگى و زنده بودن را به بازى مىشناسند، لذا هميشه مىفرمود: «بگذار فرزندت تا هفت سال بازى كند.»(6) اين سفارش حكايت از آن دارد كه حضرت بازى را نوعى ابزار سرگرمى و اتلاف عمر نمىدانست. هفت سال اول زندگى، دوره شناخت جهان پيرامون خود است. كودكان در اين دوره با جهان و پديدههاى اطراف خود بازى مىكنند و ياد مىگيرند كه چگونه با اين پديدهها برخورد كنند، در همين دوره است كه در پى بازى، حسّ بينايى و لامسه آنها بهتر به كار گرفته مىشود، ذهنشان قدرت ابتكار و روحشان اعتماد به نفس مىيابد. تقويت مبانى اعتقادى فرزند يادگيرى از مهمترين فرآيندهاى تربيتى است كه از سنين كودكى شروع مىشود و به تدريج با بالا رفتن سن، استعدادها بيشتر شكوفا مىشود. كودك به دليل وجود «حسّ تقليد» تلاش مىكند تا رفتارى را همسان با والدين خود بازسازى كند. اين حس مىتواند كمك زيادى به او در يادگيرى كند. والدين بايد از اين حسّ قوى به سود فرزند خود بهرهبردارى كنند و با آموزشهاى ابتدايى كم كم زمينههاى آشنايى با تعاليم دينى و مبانى عقيدتى را در او به وجود آورند. امام جعفر صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: هنگامى كه كودك به سه سالگى رسيد، «لااله الّا اللّه» را به او بياموزيد و او را رها كنيد. وقتى هفت ماه ديگر گذشت «محمد رسول اللّه» را به او آموزش دهيد سپس او را رها كنيد تا چهار ساله شود. آن گاه «صلوات فرستادن» را به او بياموزيد. در پنج سالگى به او سمت راست و چپ را ياد بدهيد و قبله را به او نشان دهيد و بگوييد سجده كند. آن گاه او را تا سن شش سالگى به حال خود رها كنيد و فقط پيش روى او نماز بخوانيد و ركوع و سجود را يادش دهيد تا هفت سالش تمام شود. وقتى سن هفت سالگى را پشت سر گذاشت، وضو ساختن را به او تعليم دهيد و به او بگوييد كه نماز بخواند وقتى نه ساله شد، وضو گرفتن و نمازخواندن را خوب آموخته است.(7) نظارت مستمر در آموزش يكى از آسيبهاى تربيت دينى در خانوادهها، اكتفا كردن به روش سطحى و زودگذر است، در حالى كه براى موفقيت در اين مسير لازم است تربيت تا آن جا استمرار يابد كه در ذهن و ضمير فرزند جاى گيرد. تكرار و استمرار سبب يادگيرى درست، سرعت عمل و كسب مهارت در هر زمينهاى مىشود. تحقيقات نشان داده است كه روش تمرين و تكرار در يادگيرى مطالب و مفاهيم تأثير دارد و براى تقويت و ايجاد رفتارى ثابت و عادتى استوار در كودك بايد از مجراى «تكرار» وارد شد. عدم استمرار در تربيت دينى، تلاشها را در اين عرصه عقيم مىسازد. پيشوايان معصوم(ع) روش غير مستمر را نمىپسنديدند، مثلاً آنان در مورد قرائت قرآن به فرزندان خود به آموزش اكتفا نمىكردند، بلكه افزون بر آن با تشويق آنان را وادار مىكردند تا با قرآن انس بگيرند و به آن عادت كنند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «پدرم ما را جمع مىكرد و از ما مىخواست تا طلوع آفتاب ذكر بگوييم، هر كسى را كه توان قرائت قرآن داشت، به خواندن قرآن و هر كس را كه نمىتوانست به گفتن ذكر امر مىكرد.»(8) پيامبر گرامى اسلام(ص) بزرگ مربى مكتب اسلام در زمينه آموزش نماز و تكرار آن براى نوه گرامىاش حضرت امام حسين(ع) چنين رفتارى داشت. نقل مىشود:روزى پيامبر(ص) قصد خواندن نماز داشت و امام حسين(ع) در كنار جدّ بزرگوارش در صدد همراهى با آن حضرت بود. پيامبر(ص) تكبير گفت و امام حسين(ع) نتوانست آن را تكرار كند. پيامبر(ص) تكبير دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم را گفت، در نهايت براى هفتمين بار، تكبير امام حسين(ع) صحيح ادا شد و نماز آغاز گرديد.(9) اين شيوه رفتار پيامبر(ص) مىتواند الگوى خوبى براى والدين و مربيّان باشد. آنان بايد همانند رسول خدا(ص) مراحل رشد كودك را در نظر گرفته و سعى كنند با صبر و حوصله به نيازهاى فطرى كودكشان پاسخ دهند. پرهيز از انتقاد و سختگيرى براى دستيابى به تربيت دينى كودكان و نوجوانان نبايد آنان را در معرض انتقاد و ايرادهاى فراوان قرار داد و آنان رابه صورت منفى با مذهب و ارزشها آشنا كرد. شخصيّت مذهبى كودك زمانى شكل مىگيرد كه متناسب با خواستهها، روحيّات و كششهاى درونى او رفتار شود و آن در صورتى است كه انگيزههاى مذهبى به همراه اميد و احساس مثبت به او منتقل شود، نه با سختگيرى و انتقاد، زيرا انتقاد زياد، فرزند را به سركشى وا مىدارد و تذكّر فراوان موجب پيدايش لجاجت و مقاومت مىشود. امام على(ع) مىفرمايد: «الافراط فى الملامة يسبّ نيران اللّجاج؛(10) زياده روى در ملامت، آتش لجاجت را شعلهور مىكند.» انتظار از فرزندان در حدّ توان كودك و نوجوان داراى توانايى محدود و قادر بر انجام كارهاى سنگين و مشقّتآور نيست. توقّعات بىجا از فرزندان علاوه بر اين كه در آنها عقده روانى ايجاد مىكند، خداى نخواسته موجب مىشود كه كودك يا نوجوان راهها و حيلههايى براى فرار خود پيدا كند. و به دروغ متوسّل شود.(11) از مسائل مهم در پرورش مذهبى كودكان و نوجوانان اين است كه والدين آنها را از افراط و تفريط در عبادت و فعّاليتهاى مذهبى دور بدارند و هيچ گاه آنان را به عبادت زياد مجبور نسازند. امام صادق(ع) فرمود: «هنگامى كه جوان بودم و در عبادت بسيار مىكوشيدم، پدرم به من فرمود: كمتر از اين اندازه عبادت كن، زيرا هنگامى كه خداوند بندهاى را دوست بدارد با عبادت كم نيز از او راضى مىشود.»(12) هم چنين نبى مكرّم اسلام(ص) فرمود: «رحم اللّه من اعان ولده على برّه.قال: قلت كيف يعينه على برّه؟ قال يقبل ميسوره و يتجاوز عن معسوره و لا يرهقه و لا يخرق به؛(13) خداوند رحمت كند كسى را كه در نيكى و نيكوكارى به فرزند خويش كمك كند. يكى از اصحاب سؤال كرد يا رسول اللّه! چگونه فرزند خود را در نيكى و نيكوكارى يارى نماييم؟ آن حضرت در جواب چهار دستور تربيتى بيان فرمود: آن چه را فرزند در قوّه و قدرت داشته و انجام دهد قبول كنيد، آن چه را كه انجامش براى كودك طاقت فرسا و سنگين است از او نخواهيد، آن چه انجامش كودك را به طغيان و دروغ وادار مىسازد از او نخواهيد و در برابر فرزند مرتكب اعمال احمقانه نشويد.» تأكيد بر نكات مثبت تأكيد بر نكات مثبت فرزندان، احساس عزّت نفس را در آنان بر مىانگيزاند. در سيره پيشوايان معصوم(ع) تأكيد زيادى روى اين مسئله، يعنى توجه مثبت به فرزندان و ايجاد يك فضاى ذهنى سرشار از خوش بينى شده است. حضرت على(ع) در اين زمينه بر ضرورت برجسته سازى نكات و ويژگىهاى مثبت افراد به طور عام تأكيد نموده و مىفرمايد: «انّ كثرة الذّكر لحسن افعالهم تهزّ الشجاع و تحرّض النّاكل؛(14) يادآورى نقاط مثبت و كارهاى خوب افراد، موجب تحرّك اشخاص شجاع و برانگيختن افراد دل سرد و مسامحه كار به رفتار مثبت خواهد شد.» رعايت اعتدال تبعيض و بىعدالتى در رفتار والدين تلاشهايشان را بىحاصل مىسازد. بعضى از والدين فرزند كوچكتر يا مريض و يا آن كه در سفر و دور از چشم است را بيشتر دوست دارند. اگر چنين باشد مسير تربيت آنان به بىراهه مىرود. مردى با دو فرزند خود به محضر رسول خدا(ص) شرفياب شد و يكى از فرزندان خود را بوسيد و به فرزند ديگر اعتنا كرد. پيامبر(ص) وقتى اين رفتار نادرست را مشاهده كرد، به او فرمود: چرا با فرزندان خود به طور مساوى رفتار نمىكنى؟ و نيز فرمود: بين فرزندان خود به عدالت رفتار نماييد همان طورى كه مايليد فرزندان بين شما به عدالت رفتار كنند.(15) پدر و مادرانى كه در اعمال علاقه و محبّت نسبت به فرزندان عدالت را مراعات نمىنمايند، عملاً آنان را تحقير كرده و به شخصيّت آنها اهانت نمودهاند. اين قبيل پدران و مادران با رفتار نادرست خود به طور غير مستقيم به كودكان مىفهمانند كه تنها برادر يا خواهر شما شايسته اين همه احترام و محبّت است و در شما آن لياقت و شايستگى نيست. بدون ترديد اين رفتار غير عادلانه نتايج نامطلوبى در بر دارد. فرزندى كه خود را تحقير شده ببيند و احساس كند كه مورد اعتنا و توجه پدر و مادر نيست، عقدهاى خواهد شد و نسبت به برادر و خواهر خود كه مورد توجه بيشترى است، كينه پيدا مىكند و چه بسا ممكن است در خفا و پنهانى به او آزار و اذيّت برساند تا بدين وسيله عقده دل را خالى كند. مولاى متقيّان حضرت على(ع) مىفرمايد: «دواى درد و عقده انسان حسود چيزى جز سلب نعمت از فرد مورد حسادت نيست.»(16) تقدير و تشويق تشويق، استعدادهاى نهفته در نهاد آدمى را از قوّه به فعليّت مىرساند و نيروى خلّاقيّت را در نهاد او شكوفا مىسازد. تقدير از فرزندان و تشويق آنان به خاطر كارهاى پسنديدهاى كه انجام ميدهند، در تقويت اعتماد به نفس و روحيه خودباورى و در نتيجه عزّت نفس آنان تأثير به سزايى دارد. اگر فرزند پس از انجام عملى مورد تحسين قرار گيرد، شيرينى تشويق در خاطره او باقى خواهد ماند و انگيزه او را در تكرار آن عمل قوىتر خواهد ساخت. روزى امام حسن مجتبى(ع) كودكى را ديد كه نان خشكى در دست داشت، لقمهاى از آن را مىخورد و لقمه ديگر را به سگى كه در آن جا بود، مىداد. آن كودك فرزند يكى از بردگان بود. امام از او پرسيد: پسرجان! چرا چنين مىكنى؟ كودك جواب داد:من از خداى خود شرم دارم كه غذا بخورم و حيوانى گرسنه به من بنگرد و به او غذا ندهم، حضرت از روش و سخن زيباى او خرسند شد و دستور داد غذا و لباس فراوانى به او عطا كنند. سپس وى را از اربابش خريد و آزاد نمود.(17) ايجاد سؤال در ذهن فرزندان يكى از مؤثّرترين روشهاى آموزشى اين است كه ذهن فراگير بر تفكّر، تجربه، سؤال و كشف متمركز شود و اين فرايند از طريق طرح سؤالات مختلف و فرصت دادن به فراگير براى يافتن پاسخ امكانپذير است. اعتقاد علم روانشناسى بر اين اصل است كه در فرايند ياد دهى، وظيفه مربى خارج كردن ذهن فراگير از حالت تعادل است و در واقع لازمه پيشرفت، خارج شدن از سازگارىهاى قبلى و تعادلهاى پيشين و ورود به سازگارىها و تعادلهاى جديد است. لذا اصل «تعادلجويى» كه پياژه آن را به عنوان كليد تحوّل روانى بشر قلمداد مىكند، حاكى از آن است كه لازمه پيش روى به مراحل بالاتر رشد، تعادل جويى پى در پى است كه به دنبال برهم خوردن تعادلهاى مراحل قبلى حاصل مىشود. پياژه معتقد است كه انسان به سبب نقصان حركت مىكند تا خودش را كامل كند.(18) فراز ذيل از نيايش امام كاظم(ع) مؤيّد همين مطلب است كه مىفرمايد: «اللّهم لاتخرجنى من التّقصير ولاتجعلنى من المعارين؛(19) خدايا! مرا از حالت احساس نقصان و كمبود خارج مكن و دين مرا عاريهاى قرار مده.»زيرا غفلت از نقصان و احساس كمبود، انگيزه حركت و فعاليّت را از انسان سلب مىكند و پرسش باعث مىشود كه كودك و نوجوان و حتّى بزرگ سال به نقصان خود پى برده و براى تكميل آن حركت كند، چون دين دارى و گرايش به دين يك امر درونى و قلبى است و بايد به وسيله خود فرد كشف شود و آموزش هر اندازه كه بيرونى باشد، ناپايدار خواهد بود. پىنوشتها: – 1. وسايل الشيعه، حرّ عاملى، ج 5، ص 126. 2. بحارالانوار، مجلسى، ج 23، ص 114. 3. مأخذ قبل، ج 15، ص 202. 4. همان، ج 5، ص 126. 5. بحارالانوار، ج 44، ص 260. 6. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص 94. 7. وسايل الشيعه، ج 15، ص 193. 8. فروع كافى، كلينى، ج 2، ص 498. 9. بحارالانوار، ج 43، ص 307. 10. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص 489. 11. تربيت فرزندان سالم و با نشاط، محسن غرويان، ص 43. 12. بحارالانوار، ج 47، ص 55. 13. همان، ج 23، ص 114. 14. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، نامه 53، ص 574. 15. مأخذ قبل، ج 23، ص 113. 16. ميزان الحكمة، محمدى رى شهرى، ج2، ص 423. 17. البداية و النهاية، ابن كثير دمشقى، ج 8، ص 38. 18. نقش خانواده در پرورش مذهبى فرزندان، سيد حسين عليا نسب، همايش تقويت نظام خانواده و آسيبشناسى آن، سال 1386، ج 1، ص48-47. 19. اصول كافى، ج 2، ص 37.
ستيز شهيد مفتح با خود باختگى فرهنگى و باورهاى خرافى
ستيز شهيد مفتح با خودباختگى فرهنگى و باورهاى خرافى مروّج فرهنگ استقلال شهيد آيت اللّه مفتح از حوزه علميه برخاسته و در كوى دانشگاه صادقانه اقامت گزيده بود و به اين دو كانون توليد كننده علم و معرفت عشق مىورزيد. به باور او استقلال راستين و آزادى واقعى يك ملّت معتقد و مسلمان موقعى بدست مىآيد كه فارغ از قيد و بند فرهنگ غربى و رسته از سلطههاى فكرى استكبار در مسير ترقى و تعالى گام بردارد و براى رسيدن اين منظور بايد به هويت اصيل ارزشى و فرهنگ خلّاق دينى روى آورد، اين چشمه ناب مىتواند كشتزارهاى تشنه حقيقت را به رويش و شكوفايى وادارد و مسافران متحيّر در بيابان بى ايمانى را به سرمنزل مقصود برساند. مفتح به همان ميزان كه تجدد و افسون زدگى فرهنگ غربى را برنمىتابيد، اعتقاد داشت در هنگام ارائه معارف مذهبى به مردم، بايد تلاش شود اين فرهنگ، ناب و خالص و بدون پيرايههاى موهوم به آنان عرضه گردد، او بر اين باور بود كه فاصله گرفتن از معارف قرآن و عترت جامعه را به سوى مسايلى سوق مىدهد كه براى آنان چيزى جز جمود، ايستايى و ركود به ارمغان نمىآورد، وانگهى دين اسلام آنقدر پويايى، زايش و قدرت معنوى دارد كه احتياجى به افزودن بافتههاى ذهنى از نوع بيگانه و يا خرافات عاميانه بدان نيست و اين آفتها مجال رشد و تحوّل را از مردم گرفته و جرأت و همت و مقاومتهاى آنان را در برابر موانع سياسى و اجتماعى رو به زوال مىبرد، به همين دليل از يك طرف در برابر يورشهاى مروّجان كفر، الحاد و نفاق ايستاد و از سوى ديگر از موضع منطقى قوى و استوار نسل جوان را با فرهنگ اصيل اسلامى آشنا نمود و كوشيد باورهاى شيعى به دور از عقايد خرافى به جويندگان معنويت، معرفى شود. دامهاى استكبار جهانى شهيد مفتح از اين كه ملل مسلمان دچار عقب افتادگى و اسارتهاى فكرى و سياسى بود به شدت رنج مىبرد، او مىگفت متأسفانه غارتگران قرن بيستم با نقابهاى فريبنده تمدن، صلح و برادرى و مانند آن خودنمايى كرده و سرمايههاى معنوى مسلمين را به يغما مىبرند: «پيش از هر چيز، دچار تعجب مىشويم كه ببينيم پارهاى از ملل استعمارزده داراى كيش اسلام و كتاب آسمانى قرآناند، آن كيش و كتابى كه در گذشته پيروانش را از بند رهانيد و بر بزرگترين كشورهاى روز پيروز نمود.»(1) مفتح در بيانات و نوشتههاى خويش از دامهاى گوناگونى كه استكبار براى مسلمانان تدارك ديده است، پرده بر مىدارد و به اين حقيقت اشاره مىكند كه وقتى امپرياليستها احساس كردند روند سلطه بر مسلمين قابل دوام نخواهد بود و ممكن است اين مردم هويت دينى خويش را بازيابند و زنجيرهاى اسارت را پاره كنند، كوشيدند حسّ دينى مردم را ضعيف كرده، ترديد و دودلى را درباورهاى آنان بوجود آورند و با رسيدن به اين هدف شوم با آسودگى خاطر به غارت منابع مادى و فرهنگى آنان بپردازند. به اعتقاد مفتح ازحيلههاى مهم استعمار اين است كه در لباس مذهب و تبليغ آيين مسيح مقاصد خطرناك خود را پى مىگيرد، در متن زير كه مفتح در ايام اختناق طاغوت بر يكى از كتابها نوشته چنين مىخوانيم: «مبشرين مسيحى حتى به نقاط دور دست رفته و همه جا به نشر جزوهها و كتابها مىپردازند و مردم را به آيين مسيح مىخوانند تا آنجا كه در كشورهاى اسلامى اقدام به انتشار مجله و تأسيس دستگاههاى فرستنده نمودند…تا آنجا دامنه اين تبليغات گسترش يافته كه حتى دفترهاى كوچك كه فرزندان ما از بازار مىخرند در صفحه اولش عكس حضرت مسيح(ع) و مريم(س) است و نيز بعضى مسلمانان مجسّمه مريم را براى زينت در اتاق خود نصب كردهاند. ما و شما خوب مىدانيم كه اين دولتها نه اعتقاد به خدا دارند و نه بستگى به آيين و دين مخصوص،اين غارتگران براى انتشار دين عيسى دلشان نسوخته است بلكه دعوت مردم به مسيحيت خود دامى است براى سُست كردن اعتقاد مردم نسبت به مبانى اسلام و ادامه اسارت ملل ضعيف…»(2) مفتح از نقشههاى نويسندگان غربى پرده برمىدارد و مىگويد دستهاى از آنان، در واقع مبشّرين مسيحى هستند كه براى حفظ موقعيت دينى و حرفهاى خود ناچارند چهره واقعى اسلام را آن چنان كه هست و احياناً خود به آن اعتقاد دارند نشان ندهند زيرا بيم آن دارند راه تأمين درآمدشان مسدود گردد، سپس مفتح به نمونههايى از دروغها و تهمتهاى آنان اشاره مىكند. آن شهيد يادآور مىشود: «مبشرين مسيحى براى نگاهدارى بناى پوسيده و كهنه و لرزان استعمار كه خود در سنگر حمايت آن قرار گرفتهاند مىكوشند تا نگذارند نداى آزادى بخش اسلام كه سرسختترين دشمن استعمار و آزاد كننده ملتها از يوغ بندگى است به گوش دنيا و ملتهاى زيردست برسد. استعمار و صهيونيسم و تبشير مسيحى اتحادى نا مقدس براى مبارزه با اسلام و مسلمين بوجود آوردهاند ولى تلاش آنان در اين راه بىثمر است و كم كم پردهها بالا مىرود و قيافه درخشان اسلام، جهان را به خود متوجه مىكند.» مفتح دسته دوم از اين نويسندگان را همان بازيگران سياسى مىداند كه از دين چون پلى براى رسيدن به هدفهاى سياسى و كوبيدن تزهاى مخالف خود استفاده مىكنند. او مىافزايد: اين دسته اگر درباره اسلام كتابى بنويسند و يا سخن و خطابهاى ايراد كنند، ارزش نوشتههايى را كه فقط روى واقع بينى تأليف گرديده است، ندارد. مفتح دسته سومى از اين نويسندگان را معرفى مىكند كه بدون هيچ گونه غرض و با هدف حق جويى از واقعيت اسلام سخن گفته و حقايقى را در اين راستا به رشته تأليف درآوردهاند اما اشكال كارشان در اين است كه منابع مطمئن و دست اول در اختيار ندارند زيرا غالب آگاهىهاى آنان درباره اسلام مربوط به كتاب هايى است كه به زبانهاى اروپايى ترجمه شده است و به همين دليل در آثارشان خطاها و اشتباهاتى ديده مىشود كه قابل اغماض نخواهد بود.(3) چرا خودباختگى در برابر تمدن غربى مفتح يادآور شده است نهضت علمى اروپا در آغاز چشم جهان را خيره ساخت، مردم جهان فكر كردند زندگى ايده آل خود را در سايه اين تحولات صنعتى و فنآورىهاى غربى بدست آوردهاند، پندار محرومان اين بود كه ديگر ايام فقر و فلاكت آنان خاتمه يافته و از اين پس بايد منتظر سعادت و خوشبختى باشند، دورنماى آينده بشر براى همه شيرين بود اما مدتى سپرى نشد كه مردمان جهان ديدند اگرچه از ناگوارىهاى قبلى آنان كاسته شده امّا بدبختىهاى جديد و خطرناكترى جلوه گر شده است و كم كم حتى متفكران غربى اعتراف كردند اين جنبش مشكلات بشر را نه تنها ريشه كن نساخت بلكه به مقدار قابل ملاحظهاى بر آنها افزود و از اين رو گفتند بايد بشر به زندگى طبيعى و سنتى خود باز گردد و اين تمدن دست از سر انسانها بردارد، البته آنقدر تبليغات شديد بود و اين روند شكلى اغوا كننده داشت كه كسى جرأت مخالفت صريح با آن را نداشت ولى به تدريج عدّهاى از مخالفان موفق شدند دلايل اعتراض خود را بر تمدن غربى اعلام كنند آنگاه مفتح اين محورها را بر مىشمارد، از آن جمله اين كه اختراعات كنونى آنقدر نيازهاى بشر را فزونى داده كه مردم لحظات ارزشمند زندگى خود را براى بدست آوردن وسايل مقدماتى راحتى و آسايش صرف مىكنند و به تصور رسيدن به آن شب و روز در ناراحتى و فشارهاى روانى هستند، همچنين به دليل آن كه افراد دنبال تأمين امكانات مدرن هستند رشتههاى عواطف خانوادگى را از هم گسستهاند و شيرازه كانونهاى پرمهر و محبت خانوادهها از هم پاشيده و برخى براى رهايى از رنجها و آلام خود به مفاسد، ابتذال، اعتياد، مشروبات الكلى پناه آورده و به دليل معاشرتهاى نامعقول در چنگال رذالتهاى خطرناك فرو غلطيدهاند. به علاوه اختراع ماشينهاى بزرگ مراكز توليدات سنتى، دستى و صنايع بومى را مورد تهديد جدى قرار داده و در مقابل صاحبان كارخانههاى مهم روز بروز بر سرمايههاى خود افزودهاند اين روند تضادهاى اجتماعى، شكاف اقتصادى و بى عدالتىها را تشديد ساخته است. مفتح مىگويد: «از نظر ما افكار مخالفين تمدن و دليلهاى آنان صددرصد قابل قبول نيست بلكه معتقديم بايد از وسايل مدرن در راه تأمين زندگى بهتر استفاده كرد. ما معتقديم بايد به كشف علل اين ناراحتىها و فلسفه بدبختىهاى بعد از تمدن پرداخت. به نظر ما علت اصلى اين بدبختىها سبك شدن كفه معنويات از كفه ماديات و از بين رفتن تعادل بين اين دو جنبه است. دنياى غرب به آن نسبت كه در صنعت جلو رفت به همان نسبت در مذهب و اخلاق عقب ماند يا عقبتر رفت برخى از كوته فكران ديدند كه اين ابتكارات از مسجد و مذهب بدست نيامد، معتقد شدند اساساً مذهب جز اين كه سدّ راه پيشرفت باشد اثر ديگرى نداشته و بايد به كلّى آنها را نابود ساخت. در حالى كه اين مراكز براى تقويت معنويات انسان و تكميل اخلاق و پاكى و تقويت وجدان پاك بشرى بنا شده است. همان طور كه ماشين احتياج به كسى دارد كه آن را به كار اندازد و مواظب همه خصوصياتش باشد، چرخ عظيم صنايع هم وقتى به حركت افتاد بايد اخلاق و معنويات، آن را در مسير و منافع اجتماع، صلح عمومى و خدمت به خلق به راه اندازد.» مفتح از اين كه ملل كشورهاى در حال توسعه و يا عقب افتاده كه هنوز از تمدن جديد و صنايع و اختراعات غربى بهرهاى كامل نگرفتهاند، براى رسيدن به اين پيشرفت صنعتى، آداب و رسوم دينى و هويت بومى و ملى را از دست مىدهند اظهار تأسف مىكند و اضافه مىنمايد اين جوامع قبل از برخوردارى از آن مزاياى علمى و فنآورى به دليل فسادها و بى بند و بارىهاى اخلاقى به سوى مرداب انحراف و باتلاق بدبختىها سقوط مىكنند، مفتح دردمندانه مىگويد با اين جنايات و فسادها و ضلالتها مخالفيم نه با تمدن و توسعه و ترقى علمى و بعد خاطرنشان مىنمايد برخى مغرضان يا خود باختگان وقتى اين اعتراضها و انتقاد را مىشنوند فرياد مىزنند اينها مرتجع و كهنه پرستند، مفتح در جوابشان با صراحت مىگويد:«اگر اين پاى بندى به عفت و سلامتى معنوى و توجه به ارزشهاى اخلاقى ارتجاع است، پس بايد گفت زنده باد ارتجاع».(4) شهيد مفتح در جاى ديگر متذكر گشته است برخى چنان شيفته غربىها شدهاند كه حتى به خود اجازه فكر كردن در درست بودن عقايد و اخلاق را نداده و مقلّد چشم و گوش بسته آنان شدند، آنگاه مىنويسد: «استعمارگران تا توانستند صنعت و تمدن خود را به رخ ما كشيدند ولى ما را از جنبههاى مثبت آن برخوردار نكردند، در مقابل تا توانستند جنبههاى منفى تمدن و قسمتهاى خانمان برانداز آن را مانند بىبند و بارى، آزادى شهوت، كشتن عفّت و غيرت را در بين ما رواج دادند.»(5) مفتح در بياناتى گفته است عدّهاى متوجه دنياى غرب شدند اما خوشبختانه طولى نكشيد كه ديدند دنياى غرب با همه زرق و برقهايش يك دنياى استكبارى است، زالووار مىمكد، صنايع كشورهاى توسعه نيافته را از بين مىبرد،وى ادامه مىدهد، گروهى از جوانان كه از اين وضع نفرت پيدا كردند به نظامهاى شرقى و سوسياليستى رويكرد نشان دادند اما اين نظامها هم چنان رسوايى نشان دادند كه ديديم و شنيديم و در تقسيم دنيا و افزايش استثمار مردمان جهان با امپرياليستها و قدرتهاى جهانخوار سرمايهدارى سازش كردند و تبانى نمودند، مفتح در مقابل اين خودباختگى نكتهاى ناب را مطرح مىكند: «عجب! ما خودمان يك سرمايهاى داريم و خبر نداريم! آن هم اسلام است، عدل مىخواهيم، مساوات مىخواهيم، ضد تبعيض و استثمار مىخواهيم در قرآن و اسلام وجود دارد، چرا ما از اين سرمايههاى ارزنده كه داريم فاصله گرفتيم؟ بعد مفتح به تلاشهاى انديشمندانى چون شهيد آيت اللّه مطهرى اشاره دارد كه كوشيدند جوانان را به سوى ديانت و معنويت راغب سازند و مطلب خود را چنين ادامه مىدهد: «لذا ديديم آرام آرام جوانانى كه از مسجد دور شده بودند، دو مرتبه به مسجد آمدند اين بار جوانها آمدند مسجد، با آن جمعيتهاى عظيمى كه داشتيم، قشر جوان تحصيل كرده كه مكتبهاى مختلف دنيا را با اسلام مقايسه كرده بودند فهميدند اسلام مكتب زنده است، جوان ما در مقايسه مكتبهاى شرقى و غربى به اسلام معتقد مىشود. اسلام را به عنوان يك مكتب قابل اجرا و قابل عمل مطالعه مىكند اگر اين جان بازىها و فداكارىها را در نسل جوان تحصيل كرده، در جريان مبارزه ديديم بر اين اساس بود كه اين اسلام را به عنوان يك مكتب پذيرفتند…» بر نتابيدن عقايد خرافى شهيد آيت اللّه مفتح در پى آن بود كه مذهب راستين، عقايد درست و بدون بدعت و انحرافات و تحريفات به مردم ارائه گردد: «نمىخواهم دفاع كنم از آن چه كه به نام مذهب گفته مىشود و شكل غلط دارد لكن مذهب به شكل واقعى هم كه عامل پاكى، تقوا، درستى، نظام در جامعه است.»(6) او قدرت مذهب را بسيار تأثير گذار مىداند و مىگويد: «عاملى كه همه قشرها را بسيج كرده عامل مذهب بود، چه طور ما بيائيم اين عامل را كنار بگذاريم، چه جور ما در پيشبردها و هدفهاى مقدس اجتماعى و مبارزاتمان اين را ناديده بگيريم.»(7) مفتح معتقد است از عوامل مهم كه مانع پيشرفت اسلام در دنياى امروز است پارهاى موهومات و خرافات مىباشد كه چون ابرهاى تيره و تارى جلو درخشندگى نور اسلام را گرفته است، او مىافزايد يك مسلمان وظيفه شناس و علاقهمند در دو جبهه مبارزه مىكند، يكى در برابر دشمنان مستقيم اسلام و ديگر در مقابل خرافه و اعتقادات موهوم كه هر دو مبارزه نيازمند روح قداكارى است مفتح دعا را سرمايهاى ارزنده و از حقايق مسلّم اسلام و قرآن مىداند كه استفاده صحيح و درست از آن، روح و جسم انسانها را به سوى حق تعالى پرورش مىدهد، وى يادآور مىشود دعا عامل رشد، تكامل، وسيله عظمت و سربلندى است امّا به دليل برخى موهومات از اين نيروى محركه در مسيرى نادرست استفاده مىشود و در نتيجه آن سرمايه معنوى از عوامل سقوط و انحطاط تلقى مىگردد. او مىنويسد: «در يك ملت كه روح مبارزه با گناه و فساد و نهى از منكر نبوده و هر فردى خود را مسؤول فساد محيط ندانست و با عناوين و بهانههاى موهوم و غلط شانه از زير بار اين مسؤوليت خطير تهى كرد و حالت بىتفاوتى در او پديد آمد طبعاً اين چنين اجتماعى لجن زار گناه و انحراف و محيط فقر، بدبختى، گرسنگى و بيمارى خواهد شد كه دعاى نيكان كوچكترين تأثيرى در تغيير و بهبود آن نخواهد داشت و طبيعى است كه بر اين مردم، عناصر ناصالح و پليد حكومت خواهند كرد…»(8) مفتح در بحثى ديگر، اين ديدگاه را مطرح مىكند كه وجود خرافات و برخى باورهاى غير منطقى حربهاى به دست دشمنان و فرقههاى مخالف شيعه كه سرمايههاى معنوى مسلمين را مورد يورش قرار دادهاند، مىدهد. يكى از اين مسايل زيارت است كه مفتح دربارهاش مىنويسد: «زيارت و رفتن كنار قبور بزرگان دين و توسّل (بسيار) مقدّس و محترم است و ما تصور مىكنيم با كمال دقت فلسفه آن روشن مىگردد زيرا همان طورى كه در دنياى امروز براى اتحاد و روح شهامت و فداكارى در سربازان و پاسداران استقلال و امنيّت قبر سرباز گمنام مورد احترام قرار مىگيرد و در روز معين بزرگان كشور و سران ارتش در برابر آن قبر مىايستند و عرض ادب مىكنند و نيز آرامگاه رهبران انقلابها و نهضتها مورد احترام همگان مىباشد در اسلام نيز به حفظ خاطرهها اهميت فراوان داده(شده است). بيشتر روايات ما درباره زيارت (بارگاه) امام حسين(ع) است و بديهى است كه رفتن كنار قبر آن انسان فداكار، خاطره و قيام و انقلاب و شجاعت آن حضرت را در دلها زنده مىدارد و درس قيام و فداكارى در برابر اسارت و ستم مىآموزد، در اينجا بايد اعتراف كرد موهوماتى مثل شمع روشن كردن، جيغ كشيدن،بند بستن، قفل گرفتن روى اين حقيقت را پوشانيده است ما اگر مىبينيم كه بنى عباس قبر امام حسين(ع) را خراب مىكردند و از رفتن به زيارت (مرقد آن حضرت) جلوگيرى مىكردند مسلّم براى آن بود كه آنجا محل اجتماع جان بازان و فداكاران بود نه براى شمع روشن كردن وگريه و…»(9) مفتح در ريشه يابى و علل پيدايش خرافات در جوامع بشرى مىنويسد بشر كنجكاو از گذشته در جستجوى و بررسى عامل حوادث بوده است و چون در برخى ادوار نمىتوانسته پاسخهايى بر اساس اصول صحيح و علمى تهيه كند، ناچار به قوه تصوّر، خيالات و رؤياهاى موهوم روى آورده است، احتياجات بشر در امور زندگى عادى و گرفتارىهاى روانى، رهايى از دشمنان خطرناك طبيعى، قحطى و گرسنگى نيز انسانها را به طلسم و جادوها سوق داد، آن گاه مفتح مىنويسد : اگر چه بسيارى از فلاسفه تا آن امكانات محيطى اجازه مىداد در راه مبارزه با خرافات ناشى از جهل بشر قدمهاى برجستهاى برداشتند ولى با شهادت و قطعيت تاريخ، نقش پيامبران در اين مبارزه بسيار مهم است. فرستادگان خدا كه با عصمت فكرى وارد اين ميدان مىشدند خود مصون از گرايش به اين پندارها بودند و با ايمان و يقين راسخ و افكار منظم اصولى، خود را براى اين جهاد مقدس كه بزرگترين هدف آنان بود، مهيا مىنمودند سپس آن متفكر شهيد به خرافه زدايى رسول اكرم(ص) اشاره دارد: «آخرين فرستاده حق تعالى تلاشى پى گير برضد شرك و بت پرستى و ساير مظاهر خرافات از خود نشان داد تا موفق شد بشريت را از چنگال اوهام خلاص كند و انسانيت نيمه مرده در حال احتضار را روحى تازه بخشد. آرى او بود كه بارهاى سنگين خرافات را از دوش بشر برداشت و بندهاى پندار و اوهام را پاره كرد. مفتح در ادامه وظيفه انسانهاى دلسوز و مصلحان اجتماعى را چنين روشن مىكند: «رنج و ناراحتى ما تنها از اين جهت نيست كه اين اوهام فكر و عقل انسانها را در بند كرده و سدّ راه پيشرفت فردى و اجتماعى آنان گشته است، بلكه بيشتر از اين جهت است كه بسيارى از پندارهاى نابجا را مردم ساده لوح به حساب دين گذاردهاند و در نتيجه لايه هايى از گرد و غبار اين اعتقادات پوچ روى چهره تابناك مسايل واقعى و حقايق دين نشسته و قيافه جذاب و دل نشين آن را مخفى نموده است. بطورى كه هر كه به ظاهر بعضى از اين روش و اعمال مىنگرد گريزان مىگردد و نيز حربهاى بُرنده به دست مخالفان دين و خداپرستى داده و فرصتى براى بيگانگان بدست آمده است تا دين را مظهر و سبب اين انحرافات فكرى معرفى كنند، به عقيده من امروز بر هر فرد مسلمان لازم است تا آن جا كه مىتواند در راه مبازره با خرافات و زدودن پندارهاى غلط از واقعيات دينى، كوشش كند.»(10) مفتح از اين كه برخى دينداران نادان و بى اطلاع با پندار خود خرافاتى را وارد دين كردند و چهره درخشان حقايق دينى را در زير غبارهاى موهومات پنهان ساختند به شدت ناراحتى خود را ابراز مىدارد و مىگويد: وقتى هر كس دين را مطابق ميل خود تغيير دهد و خدا را آن چنان كه مىخواهد معرفى كند بديهى است صاحبان افكار بلند و روشن نمىتوانند خود را در جرگه چنين دين دارى داخل كنند چون بيشتر سؤال متوجه دانشمندان و متفكران غرب است كه با تمام عظمت علمى چرا تمايلات دينى آنان ضعيف بوده است بايد از خرافات روحانيت مسيح نامى برد و آن را عامل بزرگ رميدگى فلاسفه بعد از قرن هفدهم و هيجدهم از دين شمرد. شما وقتى تاريخ را ورق بزنيد مىبينيد قبل از نهضت علمى اروپا، كليساهاى سرگرم به خرافات، چه كارشكنىها و مخالفتها با رجال علم و نوابغ نمودند، چه روشنفكرانى محكوم دستگاه دينداران شدند و هلاك گرديدند. اين رفتار وحشيانه و ضد انسانى با دانشمندان، شكاف عميقى بين دينداران و تحصيل كردهها پديد آورد كه شعاع آن نقاط مختلف جهان و از جمله ايران را نيز گرفت. ما اگر بتوانيم حقايق عالى اسلام را كه خود بر ضد خرافات است به دنياى تشنه امروز عرضه بداريم، بى شك از نفوذ بى دينى و مادى گرى كاسته و بر عده مسلمانان افزودهايم.»(11) بيزارى از ظاهرگرايى يكى از آفت هايى كه شهيد مفتّح را نگران ساخته بود، سطحى نگرى و برداشتهاى ظاهرى است، افرادى بودند كه در عرصه اخلاق، رفتار و اعمال صالح خيلى جدّى و با همت به نظر مىرسيدند امّا فكر و دركى ضعيف داشتند، سوگمندانه بايد گفت افرادى هستند كه شعار تشيع دارند ولى در روح و روانشان يك نوع تيرگى، جمود و ايستايى ديده مىشود، متأسفانه از اين كه چنين تنگ نظرىها و كوتاه فكرىها تبديل به يك تفكر مذهبى و باورى دينى گردد احساس خطر مىكرد.البته بديهى است وقتى اشخاصى نظير اين انديشمند بخواهند از موضع بصيرت و ژرفايى ديده بان اعتقادات مردم باشند و از سنگرهاى ايدئولوژ يك پاسدارى كنند طبعاً با چنين موانعى مواجه مىگردند. مفتح تأكيد مىكرد خطر جمود و خشك مغزى را نبايد دست كم گرفت، كسى كه سطحى فكر مىكند نمىتواند از عقيدهاش به درستى دفاع كند و به مخالفان خود به نحوى غير اصولى و خلاف تعاليم دينى حمله مىكند كه اين شيوه براى فرهنگ اسلامى و رشد و بالندگى پيروانش آسيب زاست و امواج نفرت و بدبينى را پديد مىآورد. گذشته گرايى و بر نتابيدن نوآورى و پويايى انعطاف ناپذيرى، بى اعتنايى به افكار ديگران، به رسميّت نشناختن تفاوتهاى فكرى اقشار جامعه، عدم پذيرش انتقادها، ظاهر بينى و بسنده كردن به كارهاى قالبى و شعارى، اعراض از دستاوردهاى علمى و رشد معرفتى جامعه، راحتطلبى فكرى در داورىها، متهم نمودن بى جا و قضاوتهاى كليشهاى و عوام زدگى، مغالطه گرايى و افراط ورزى از مشخصات اين تنگ نظران تُنُك مايه است. مفتح فرياد مىزد بايد با يك هوشيارى افزونترى خطرهايى را كه متوجه عقايد، ارزشها و احكام اسلامى است شناسايى كنيم، او نمىتوانست ظاهر گرايى، غوغا سالارى و اكتفا نمودن به يك سرى برنامههاى شعارى بى خاصيت را تحمل كند، از اين كه محافل و مراسمى ترويج مىيابد كه در آنها از تقويت معرفت و بنيانهاى فكرى مردم خبرى نيست، آزرده خاطر بود نوحه گران غوغا گرى را كه در اين مجالس فرياد مىزدند و براى ايجاد جلوههاى ظاهرى و زودگذر به تحريفات، خرافات، بدعتها و مسايل متضاد با سيره و سخن ائمه روى مىآوردند مصداق كسانى مىدانست كه قرآن در سوره حجرات به مذمتشان پرداخته است . مفتح در بررسىهاى اجتماعى بر اين موضوع تاكيد بسيار داشت كه حقايق دين مقدس و متعالى اسلام فداى ظواهر بى خاصيت شدند، او عقيده داشت انحرافاتى كه از اين امر در بين جوامع اسلامى به وجود آمده، آنان را از حقايق اسلامى دور كرده است.(12) «وقتى مسلمانان به جاى دقت در حقايق قرآن و اين كتاب راهنماى زندگى فقط به قرائت و تجويد آن عنايت نمودند و تمام سعى خود را در طرز خواندن مصروف داشتند و ساعتها عمر خود را براى ياد گرفتن مخارج حروف مىگذراندند كه بايد با قيافهاى مخصوص حروف را از مخرج ادا كرد، از حقايق و روح آن، فرسنگها دور شدند، در تاريخ مىبينيم در عصر مأمون مباحثات فراوان مىشد دربارهى اين كه آيا قرآن مخلوق است يا ازلى، محكمهها تشكيل شد و افراد را محاكمه مىكردند و عدهاى از مردم را تا زيانه مىزدند و زندان مىانداختند كه اقرار كنند قرآن مخلوق است و از اين قبيل امور در بين آنان زياد است. ضعف و شكست مسلمين از آن روزى شروع شد كه فقط به ظواهر دين چسبيدند واز واقعيتهاى آن صرف نظر كردند. مىگويند بعد از جريان كربلا و شهادت حضرت حسين بن على(ع) جمعى از مردم كوفه به مدينه آمدند و نزد عبدالله بن عمر رفتند و سؤال كردند اگر خون پشه بر لباس بنشيند آيا نماز درست است يا خير و آيا بايد از آن خون اجتناب كرد يا نه؟ عبدالله خشمگين شد و گفت: شما خون پسر پيغمبر را مىريزيد و باكى نداريد امّا از اين كه خون پشه نماز شما را باطل مىكند يا نه از من سراغ مىگيريد؟»(13) آنگاه مفتح اين ظاهر گرايىها را ريشه يابى كرده و نوشته است: «دشمنان شكست خورده اسلام و مزدوران آنان كه خود مىدانند روح اسلام چگونه مردم را غيور و شجاع بار مىآورد و عامل مهم پيشرفت و بيدارى مسلمانان است سعى مىكنند كه مسلمانان سرگرم ظواهر و گاهى موهومات نموده و آنان را از حقيقت باز دارند آنها اگر چه دشمن اسلامند اما اسلام واقعى ،يا نه اسلامى كه وسيله خفقان مردم و ترياك اجتماع است و حتى در راه منافع جاهطلبى و استعمارگرى آنان استخدام مىشود. اسلام نيمه جان كه در سايهاش استفاده كنند و از خطراتش مصون باشند. مفتح مىافزايد : دشمنان اسلام و استقلال با دين نيمه جان سرسازش و تسليم دارند، اين سكوت و گوشهگيرى به حال آنان خطرى ندارد بلكه پايههاى قدرت جابرانه آنان را محكمتر مىنمايد و اگر روزى احساس كنند كه دين مىخواهد جنبشى در مردم بوجود آورد نيش خود را چنان وارد مىكنند كه براى يك مدت باز به حالت بى رمقى در آيد. بزرگترين شعارهاى سياسى اسلام و برنامههاى نهضت را به صورت تشريفات ساده، خشك و بى خاصيت در مىآورند.» آنگاه مفتح خواننده را به درسى تاريخى توجه مىدهد: «شما در تاريخ اسلام مىبينيد متوكل و بعضى از خلفاى جور از اجتماع مردم دور مرقد حضرت حسين بن (ع) و يا اقامه مجالس عزا براى آن پيشواى شهيد جلوگيرى مىكردند ولى در تاريخ جنايتكاران دورههاى بعد مىخوانيم كه خود به زيارت مىرفته و يا در مجالس عزا شركت مىكردند. شايد شما تعجب كنيد كه مگر هر دو دسته در خيانت و ستمگرى مثل هم نبودهاند؟ چرا يكى جلو مىگيرد و ديگرى آزاد مىگذارد؟… تا وقتى اجتماع در كنار قبر سيدالشهداء و مجالس آن حضرت به صورت مجمعى براى بيدارى و ياد گرفتن درس فداكارى و قيام در برابر بى دينى و گناه باشد بايد با تمام نيرو جلو آن را گرفت. اما اگر فقط به صورت نشستن و گريه كردن و يا قمه زدن درآيد به حال آنان كوچكترين صدمه ندارد و نه فقط آزاد مىگذارند بلكه خود آنها نيز كمك و مساعدت مىكنند. امروز وظيفه همه ما است كه براى تجديد عظمت اسلام، به حقايق اين آئين آشنا شويم و اسلام را خوب بشناسيم و خوب بشناسانيم».(14) مفتح بر اين باور اصرار داشت كه رژيمهاى استبدادى براى جلوگيرى از اثر بيدارگرى مذهب، فرهنگى را رواج مىدهند كه با اين روند در تضاد باشد. به عنوان نمونه در زمان استبداد حاكمان پهلوى به سنتهاى اسلامى يورش مىبردند و در عوض فرهنگ باستان گرايى، اساطيرى و ملى گرايى را ترويج مىكردند تا اسوههاى وارسته مسلمان در مقابل اين حركت كم رنگ جلوه داده شوند: «در ايران الآن (زمان رژيم شاه) سر و صداى زيادى به راه انداختهاند آوا و ندا و صداهاى بيشترى به وسيله بعضى از برنامههاى راديو و تلويزيون و كتابها گفته مىشود. يك قهرمانهايى را ملى و ايرانى براى ما معرفى مىكنند. بابك خرمدين، المقفعها و امثال آن، اين قهرمانان به اصطلاح ملى ايرانى براى اين است كه جاى قهرمانان اسلامى، على بن ابى طالب(ع) و حسين بن على(ع) و ديگر قهرمانان اسلامى را بگيرند، احساسات اسلامى و روح اسلامى خاموش شود و عواطف اسلامى ذليل شود تا استعمار بتواند درست در اين ممالك مشرق زمين به جناياتش ادامه دهد، هدف تأمين مطامع استعمارى آنهاست والّا اين همه اصرار به رسوم ايرانى گرى نبود.»(15) پىنوشتها: – 1. ازمقدمه كتاب ره آوردهاى استعمار به قلم شهيد مفتح. 2. مقدمه مفتح بر كتاب بسوى اسلام يا آيين كليسا، نوشته مصطفى زمانى، ص 15. 3. از مقدمه مفتح بر كتاب اسلام بر سر دوراهى، تأليف محمد اسد اتريش، ترجمه على اكبر حسنى و عبدالرحيم عقيقى بخشايشى. 4. اقتباس و مأخوذ از مقاله «ارتجاع يا تمدن» مندرج در هفتمين سالانه نشريه مكتب تشيع. 5. افكار استاد شهيد مفتح،به كوشش ناصر باقرى بيدهندى،ص 23 – 22. 6. از سخنرانى شهيد دكتر محمد مفتح در مسجد صاحب الزمان(عج) تهران، در اول شهريور، 1358، تحت عنوان حكومت اسلامى. 7. زندگى و مبارزات شهيد مفتح، ص 79. 8. از مقدمه مفتح بر كتاب دعا عامل پيشرفت يا ركود، نوشته مصطفوى كرمانى. 9. از مقدمه شهيد دكتر مفتح بر كتاب زيارت خرافه يا حقيقت؟ نوشته غلامحسين رحيمى اصفهانى، مفتح تكبير وحدت، از نگارنده، ص 50. 10. از مقدمه شهيد مفتح بر كتاب «مصاحبهاى درباره ى خرافه و نيرنگ»،به قلم سيد كاظم ارفع. 11. از مقاله شهيد مفتح در ششمين سالانه مكتب تشيع (قم)، مفتح تكبير وحدت، از نگارنده، ص51. 12. زندگى و مبارزات شهيد دكتر مفتح، ص72. 13. افكار مفتح، به كوشش باقرى بيدهندى، ص 77. 14. از مقدمه شهيد مفتح بر كتاب اسلام پيشرو نهضتها، نوشته محمد مصطفوى كرمانى و غلامحسين حقّانى تهرانى. 15. شهيد مفتح تكبير وحدت، از نگارنده، ص 98، ويژگىهاى زعامت و رهبرى، شهيد مفتح، ص 35.
نگاهى به رويدادها
نگاهى به رويدادها اخبار جهان اسلام گروههاى لبنانى از طرح همه پرسى سيد حسن نصراللّه استقبال كردند. (16/7/86) به رغم درخواست گروههاى فلسطينى، عربستان، مصر و اردن حاضر به تحريم كنفرانس سازش نشدند. (17/7/86) مردم تركيه: لعنت بر سردمداران كاخ سفيد. (19/7/86) هنيه خطاب به سران عرب: سازش نكنيد، فلسطين هنوز در اشغال است. حمله به مقر ارتش آمريكا در بغداد 40 كشته و زخمى بر جا گذاشت. عمليات گسترده ارتش تركيه در مرز عراق آغاز شد. (22/7/86) ژنرالهاى ارشد پنتاگون: 180 شركت آمريكايى در عراق فعاليت تروريستى دارند. مسلمانان بحرين پرچم اسرائيل را آتش زدند. حماس از فراخوان رهبر انقلاب اسلامى براى تحريم كنفرانس سازش استقبال كرد. علماى مسلمان: جنگ با ايران حرام است. قرضاوى: دفاع از ايران بر مسلمانان واجب است. (23/7/86) وزير مشاور در كابينه عراق از طرح هماهنگ آمريكا و عربستان براى مقابله با شيعيان عراق خبر داد. (29/7/86) هاآرتص: بدون حضور حماس كنفرانس پائيز محكوم به شكست است. پيروزى بزرگ در همه پرسى ديروز، قانون اساسى تركيه به نفع اسلامگرايان تغيير كرد. (30/7/86) حزب اللّه: در صورت احداث پايگاه نظامى در لبنان، با سربازان آمريكايى مثل اشغالگران برخورد خواهيم كرد. (2/8/86) فرمانده انگليسى: از كشتن مردم عراق خسته شدهايم. (7/8/86) مذاكرات محمود عباس و اولمرت درباره كنفرانس صلح پائيز به بن بست رسيد. (8/8/86) كودكان غزه: آيا دنيا مىداند اسرائيل چه بلايى بر سرما مىآورد؟ (12/8/86) اخبار داخلى دستور رئيس جمهور براى تشكيل شوراى عالى تدوين برنامه پنجم سازندگى كشور صادر شد. (16/7/86) توصيه رهبر انقلاب به دولتمردان: نه ترس و نه غفلت از دشمن. دور جديد مذاكرات ايران و آژانس امروز آغاز مىشود. (17/7/86) رهبر انقلاب در جمع صميمى دانشجويان: دشمنى و معارضه نه، انتقاد آرى. (18/7/86) با توافق وزارت مسكن و 6 بانك دولتى، خانه بسازيد و 80 درصد هزينه را وام بگيريد. (19/7/86) نماز با شكوه فطر در سراسر جهان اسلام برگزار شد. راست قامتان در صفهاى به هم پيوسته. كارتر: طرفداران حمله به ايران احمق هستند. يك خلبان آمريكايى به مشاركت در جنگ تحميلى 8 ساله عليه ايران اعتراف كرد. رهبر انقلاب در خطبههاى نماز پرشكوه فطر: درس ميانه روى رمضان ابزار تحريم دشمن را بى اثر مىكند. (22/7/86) با حضور 5 رئيس جمهور، اولين سند رسمى خزر امروز در تهران امضاء مىشود. پرداخت سود سهام عدالت از هفته آينده آغاز مىشود. رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور قزاقستان: اجلاس كشورهاى حاشيه خزر زمينه مناسبى براى تعميق روابط دولتهاى منطقه است. (24/7/86) ديدار مهم پوتين با رهبر انقلاب انجام شد. پيمان نامه 5 كشور همسايه خزر در تهران امضاء شد. رئيس جمهور روسيه: بزودى ساخت نيروگاه اتمى بوشهر را تمام مىكنيم. (25/7/86) بازتاب جهانى نشست 5 جانبه خزر، اجلاس تهران، شكست پروژه انزواى ايران. روزنامه نگار آمريكايى در گفت و گو با كيهان: كاش رئيس جمهور ما هم ذكاوت احمدى نژاد را داشت. مجلس شوراى اسلامى مصوبه سناى آمريكا براى تجزيه عراق را محكوم كرد. رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور روسيه: مصمم هستيم نياز كشور به انرژى هستهاى را تأمين كنيم. (26/7/86) با جلوگيرى از قاچاق گازوئيل يك ميليارد دلار صرفهجويى شده است. تلافى هر نوع تهاجم، شليك 11 هزار موشك و راكت در دقيقه اول خواهد بود. تغيير دبير شوراى عالى امنيت ملى، لاريجانى رفت، جليلى آمد. (29/7/86) لاريجانى همراه جليلى به رم مىرود. (30/7/86) متكى در نامهاى به وزير خارجه فرانسه: برنامه اتمى ايران با هيچ اهرمى متوقف نمىشود. (1/8/86) تحليلهاى بادكنكى با اظهارات لاريجانى با تأكيد بر تداوم سياست هستهاى ايران تركيد. (2/8/86) فرمانده كل قوا: قدرت و هوشيارى ارتش به ملت امنيت داده است. (3/8/86) اجراى موفقيتآميز رزمايش “ايران مقتدر” به پايان رسيد. (5/8/86) پروازهاى خارجى به فرودگاه امام انتقال يافت. (6/8/86) ايران و تركيه براى مبارزه با گروههاى تروريستى در مرز دو كشور به توافق رسيدند. (7/8/86) البرادعى خطاب به آمريكا: دوران هوچىگرى عليه ايران سپرى شده است. ايران به فن آورى توليد بنزين از گاز طبيعى دست يافت. معاون بازاريابى شركت نفت: درآمد نفتى ايران امسال به مرز 70 ميليارد دلار مىرسد. (8/8/86) رهبر انقلاب در ديدار دانشجويان و دانشآموزان بسيجى: امروز جوان ايرانى الهام بخش دنياى اسلام است. لاوروف: تحريم، كمكى به حل مسئله هستهاى ايران نمىكند. (10/8/86) البرادعى: آمريكا غنى سازى دارد، چرا ايران نه؟ پس از 4 دور مذاكره، رفع ابهامات آژانس درباره سانتريفيوژها اعلام شد. (12/8/86) ابتكار ايران براى حل بحران عراق در قالب يك طرح 14 مادهاى به اجلاس استانبول ارائه شد. (13/8/86) پيام جوانان ايران به آمريكا در سالگرد 13 آبان: تهديد نكنيد، تا آخر ايستادهايم. اعضاى شبكه جعل مدارك دانشگاهى در تهران دستگير شدند. (14/8/86) اخبار خارجى رسوايى بزرگ در آمريكا، دستور سرى بوش: شكنجه مجاز است. (16/7/86) رئيس ستاد نيروى زمينى ارتش آمريكا: ارتش آمريكا توان خود را از دست داده است. (18/7/86) ابعاد جديد طرح آمريكا براى ترور سران كشورهاى مخالف با سموم راديواكتيو افشا شد. (19/7/86) فيگارو با انتشار دهها سند: ساركوزى جاسوس موساد از آب درآمد. ژنرال ابى زيد فرمانده سابق نيروهاى آمريكايى در خاورميانه: شك نكنيد، اشغال عراق براى نفت بود. (25/7/86) تايمز: رايس دست خالى از خاورميانه بازگشت. (28/7/86) كودكان آمريكايى: بوش! چرا پدرانمان را كشتى؟ (1/8/86) اردوغان: چنانچه راههاى ديپلماتيك نتيجه ندهد حمله به شمال عراق حتمى خواهد بود. (2/8/86) براى حمله به مواضع تروريستهاى پ.ك.ك پيشروى ارتش تركيه در عمق 50 كيلومترى شمال عراق صورت گرفت. كاسترو: بوش در صدد به راه انداختن جنگ جهانى سوم است. (3/8/86) عراق با عمليات نظامى مشروط تركيه در شمال كشورش موافقت كرد. (6/8/86) با وجود اعتراض شديد دولت عراق به اقدام آمريكا، آدم كشىهاى بلك واتر مصونيت قضايى گرفتند. (9/8/86) خلبان فاجعه اتمى هيروشيما با همه مدال هايش به گور رفت. (12/8/86) رايس به اتهام جاسوسى براى اسرائيل به دادگاه ويرجينيا احضار شد. بوش: در آمريكا ژنرالها تصميم مىگيرند نه مردم. (13/8/86) تركيه از ابتكار دولت مالكى براى مهار تروريستهاى پ.ك.ك استقبال كرد. (14/8/86)
سخنان امام جواد عليه السلام در وادى اعتقادات
سخنان امام جواد(ع) در وادى اعتقادات امام جواد(ع) در شرايطى به مقام امامت رسيد كه از يك طرف، نخستين امامى بود كه در سن كودكى به امامت مىرسيد(1) و اين مسئله باعث چالشهاى اعتقادى در جامعه آن روز شده بود. از طرف ديگر، در آن مقطع زمانى قدرت مكتب «اعتزال» و پيروان معتزله افزايش يافته بود تا آنجا كه حكومت وقت نيز از آنان حمايت و پشتيبانى مىكرد و از سلطه و نفوذ خود براى تقويت و تثبيت خط فكرى آنان و ضربه زدن به گروهها و فرقههاى ديگر به هر شكلى بهره مىبرد. معتزليان نيز از اين فرصت استفاده برده، دستورات دينى را بر عقل ناقص خود عرضه مىكردند و آنچه را كه عقلشان صريحاً تأييد مىكرد، مىپذيرفتند و بقيّه را رد و انكار مىكردند. و از طرف سوم چون يكى از اصلىترين وظيفههاى امام در جامعه پاسدارى از اعتقادات صحيح و راستين است، به اين جهت امام جواد(ع) دراين وادى با قدرت قدم نهاده و نكاتى را در سخنان نغز و عميق خويش بيان نموده كه به اهم موارد آن اشاره مىشود. ضرورت پاسدارى از مرز عقائد همچنان كه امامان معصوم(ع) با نهايت تلاش و فداكارى از مرزهاى عقيدتى محافظت و نگهبانى نمودند بر عالمان و مبلّغان به عنوان وارثان انبياء و امامان لازم است كه از مرزهاى عقيدتى به سختى محافظت و نگهدارى نمايند و تحت هيچ شرائطى بر مرزهاى اعتقادى مصالحه و معامله و كوتاهى نكنند. به يقين چنين مرزبانى از پاداش عظيم و بى حدّى برخوردار خواهد بود. از امام جواد(ع) در اين زمينه نقل شده است كه فرمود: «من تكفّل بايتام آل محمّدٍ المنقطعين عن امامهم المتحيّرين فى جهلهم الاسارى فى ايدى شياطينهم و فى ايدى النّواصب من اعدائنا فاستنقذهم منهم و اخرجهم من حيرتهم و قهر الشّياطين بردّ و ساوسهم و قهر النّاصبين بحجج ربّهم و دلائل ائمّتهم؛كسانى كه سرپرستى كنند (شيعيان و) يتيمان آل محمد(ص) آنهايى كه از امامشان جدا هستند(و امامشان در غيبت بسر مىبرد) و در نادانى خود سرگردانند و در دست شياطين خويش و در دست ناصبىها از دشمنان ما (اهلبيت(ع)) اسيرند پس نجات دهند آنها را از دست آنان و از حيرتشان بيرون آورند و بر شياطين آنها با ردّ وسوسههاىشان غالب آيد، و ناصبىها را با حجّتهاى پروردگارشان و دلائل (روشن) امامانشان مقهور سازد، ليفضّلون عند اللّه على العباد بافضل المواقع باكثر من فضل السّماء على الارض و العرش و الكرسىّ و الحجب على السّماء و فضلهم على العباد كفضل القمر ليلة البدر على اخفى كواكب السّماء؛ براستى برترى مىيابند در پيشگاه خدا بر عابد به برترين جايگاهها، بالاتر از برترى آسمان بر زمين و عرش و كرسى و حجب بر آسمان است و برترى آنها بر بندگان مثل برترى ماه شب چهارده بر مخفىترين (و كم نورترين) ستارههاى آسمان است».(2) وجود اين برترى بخاطر اهمّيت پاسدارى از مرزهاى اعتقادى است، زيرا اعتقادات است كه پايه و اساس و اخلاق و آداب و رفتارهاى اجتماعى و حتى سياسى و حكومتى را تشكيل مىدهد. توحيد از اساسىترين اعتقادات دينى و مشترك بين همه اديان الهى توحيد است در اين وادى نيز حضرت جواد(ع) نكتههاى ارزشمندى دارد ازجمله: 1- معناى احد: ابى داود بن قاسم جعفرى مىگويد:به ابى جعفر ثانى (امام جواد) عرض كردم: «قل هو اللّه احدٌ» ما معنى الاحد؟ قال(ع) المجمع عليه بالوحدانيّة اما سمعته يقول: «ولئن سئلتهم من خلق السّموات و الارض و سخّر الشمس و القمر ليقولنّ اللّه» ثمّ يقولون بعد ذلك له شريكٌ و صاحبةٌ؛ معناى احد در آيه «قل هو اللّه احد» چيست؟ فرمود: كسى كه به وحدانيّت او همه اتفاق دارند، آيا نشنيدهاى سخن خدا را كه مىفرمايد: «اگر از آنان سؤال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريد و خورشيد و ماه را تسخير كرد حتماً مىگويند: خدا( با اين حال) بعد از اين اعتراف مىگويند براى او شريك و رفيقى است.» فقلت: قوله «لاتدركه الابصار؟ قال (ع) «يا ابا هاشم اوهام القلوب ادقّ من ابصار العيون، انت قد تدرك بوهمك السّند و الهند و البلدان الّتى لم تدخلها، ولم تدرك ببصرك ذلك، فاوهام القلوب لاتدركه فكيف تدركه الابصار؛(3) پس عرض كردم(معناى) سخن خدا كه فرمود: ابصار او را درك مىكند (چيست؟) فرمود: اى ابا هاشم! وهمها(و خيالبافيها)ى دلها دقيقتر از ديدن چشم هاست (به اين دليل كه) تو گاهى توسط وهم، سِند و هند و هر شهرى را كه نديدهاى و داخل آن نشدهاى مىتوانى با وهمت درك كنى (و شبيه سازى كنى) ولى خداوند با وهمها قابل درك نيست (چون نه جسم دارد و نه شبيه و مانند) پس چگونه ابصار او را درك كند؟ مسئله نفى رؤيت خداوند و عدم درك وهمى و خيالى آن در مذهب تشيّع از مسلّمات است، بخاطر بيانات شيواو عميق امامان از جمله امام جواد(ع). اما اهل سنّت كه از امامان برحق فاصله گرفتند، و از معارف بلند آنان محروم گشتند به دام اين انحراف افتادند و عدّهاى قائل به جسمانيّت خدا و ديدن او در دنيا شدند، و غالب آنان نيز با كج فهمى از آيات قائل به ديدن و رؤيت او در قيامت و روز آخرت شدند. نبوّت بحث نبوّت نيز از اصول مشتركه تمام اديان الهى است امّا در اسلام از جايگاه و عظمت رفيع و روشنى برخوردار است. هر چند در برخى مسائل مانند عصمت و علوم غيبى آنان و…اهل سنّت دچار انحراف شدهاند. ولى در مكتب و مذهب تشيّع بخوبى از مقام عصمت و علمى انبياء دفاع شده است از جمله امام جواد(ع) بر اساس نقل حسن بن حريش، فرمود: «قال رسول اللّه(ص) انّ ارواحنا و ارواح النّبييّن توافى العرش كلّ ليلة جمعةٍ فتصبح الاوصياء و قد زيد فى علمهم مثل جمّ الغفير من العلم؛(4) رسول خدا(ص) مىفرمايد: ارواح ما (اهل بيت) و ارواح انبياء هر شب جمعه در عرش(الهى) گردهم مىآيند پس بر علم اوصياء افزوده مىشود مانند علم تمامى آنان.» از اين روايت فهميده مىشود كه علم انبياء و امامان قابل افزايش است چرا كه علوم آنها بر گرفته از علوم بى نهايت الهى است چنان كه قرآن هم اين مطلب را تأييد مىكند آنجا كه مىفرمايد: «قل ربّ زدنى علماً؛ بگو پروردگارا بردانشم بيفزا.»(5) امامت از مهمترين بحثهاى اعتقادى بين گروههاى اسلامى، بحث امامت است كه متأسفانه بر طبق دستورات قرآنى و سفارشات پيامبراكرم(ص) پيش نرفته و پيامدها و انحرافات فراوانى را به بار آورده بود، حضرت جواد(ع) با درك وضعيت زمان و عصر خويش، سخنانى بيان فرمود كه در اين بخش به ارائه بخشى از آن مىپردازيم: 1- محكمترين دليل بر تداوم امامت ادله عقلى و روايات فراوانى بر تعداد امامان و استمرار آن تا پايان دنيا دلالت دارد. يكى از آنها وجود شب قدر است؛ چرا كه شب قدر تا پايان دنيا استمرار دارد و مىطلبد كه در هر سال در شب قدر حجت الهى زنده در عرصه هستى حضور داشته باشد تا تقديرات سال را دريافت نمايد. در بخشى از روايتى كه على(ع) از پيامبر اكرم(ص)نقل نموده است، مىخوانيم كه پيامبر اكرم(ص) بارها به ابوبكر و عمر فرمود: «آيا مىدانيد آن كسى كه هر امرى و تقديرات (شب قدر) بر او نازل مىشود، كيست؟ آنها مىگفتند: تو هستى اى رسول خدا(ص) و حضرت فرمود: بله، (ولى) آيا شب قدر بعد از من هم ادامه دارد؟ مىگفتند: بله. فرمود: آيا (در شبهاى قدر) بعد از من هم آن امر نازل مىشود؟ مىگفتند: بله. سپس مىفرمود: بر چه كسى؟ مىگفتند: نمىدانيم. سپس آن حضرت سر من را (على) مىگرفت، (و دست را روى سر من قرار مىداد) و مىفرمود: اگر نمىدانيد، بدانيد آن شخص پس از من اين مرد است.»(6) حضرت جواد(ع) در تداوم اين مسئله از جدّ بزرگوارش، اميرمؤمنان(ع) نقل نموده كه آن حضرت به ابن عباس فرمود: «انّ ليلة القدر فى كلّ سنةٍ و انّه لينزل فى تلك الليلة امر السّنة و لذالك ولاةً بعد رسول اللّه؟؛ به حقيقت شب قدر در هر سال وجود دارد و امر سال در آن شب نازل مىشود و به راستى بعد از رسول خدا(ص) براى آن امر صاحبانى است.» ابن عباس عرض كرد: آنان چه كسانى هستند؟ فرمود: «انا واحد عشر من صلبى ائمّة محدّثون؛(7) من و يازده(امام) از نسل من كه (همه) امامانى محدّث (كه ملائكه را نمىبينند، ولى صداى آنها را مىشنوند) مىباشيم.» 2- علم امام از مسائلى كه به خاطر كمى سنّ حضرت جواد(ع) سخت مورد شبهه و پرسش قرار گرفته بود، علم امام بود. آن حضرت براى تبيين اين مسئله و رفع شبهات، مناظرات متعددى برگزار كرد و سخنان روشنگرى ارائه نمود. از جمله، بنان بن نافع از ابى جعفر ثانى(حضرت جواد(ع)) نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «انّا معاشر الأئمّة اذا حملته امّه يسمع الصّوت من بطن امّه اربعين يوماً فاذا اتى له فى بطن امّه اربعة اشهر رفع اللّه تعالى له اعلام الارض فقرّب له ما بعد عنه حتّى لايعزب عنه حلول قطرة غيثٍ نافعةٍ و لاضارّةٍ؛(8) ما گروه امامان هستيم (و اين خصوصيّت را داريم كه) وقتى (يكى از) ماها را مادر حمل مىكند، تا چهل روز صدا(ى بيرون) را از بطن مادر مىشنود. وقتى به چهار ماهگى رسيد، خداوند علمها و نشانههاى زمين را براى او بلند مىكند. پس هر دورى را براى او نزديك مىسازد تا آنجا كه آمدن يك قطره باران نافع يا زيان آور از ديد او پنهان نمىماند.» علم امام على(ع) امام جواد(ع) درباره منبع علم امامان از جمله حضرت على(ع) فرمود: «علّم رسول اللّه عليّاً الف كلمةٍ كلّ كلمةٍ يفتح الف كلمةٍ؛(9) رسول خدا(ص) هزار كلمه (علم) به على(ع) آموخت كه هر كلمهاى نيز متضمن هزار كلمه بود.» علم خود حضرت جواد(ع) عمروبن فرج رخجى مىگويد: به امام جواد(ع) عرض كردم: «انّ شيعتك تدّعى انّك تعلم كلّ ماء فى دجلة و وزنه و كنّا على شاطىء دجلة فقال(ع) لى يقدر اللّه تعالى ان يفوّض علم ذلك الى بعوضةٍ من خلقه قلت نعم يقدر فقال(ع) انا اكرم على اللّه تعالى من بعوضةٍ و من اكثر خلقه؛(10) به راستى شيعيانت ادّعا دارند كه شما تمام آب(رود) دجله و وزن آن را مىدانى؟ در حالى كه در كنار شط دجله قرار داشتيم. سپس حضرت فرمود: آيا خداوند قدرت دارد كه علم به اين آب را به يك پشه از مخلوقاتش عطا نمايد؟ عرض كردم: بله، قدرت دارد. پس آن حضرت فرمود: من در نزد خدا گرامىتر از يك پشه و از اكثر مخلوقاتش هستم.» قيام حضرت مهدى(عج) از جمله مسائلى كه در بخش امامت مورد توجّه حضرت جواد(ع) قرار گرفته، مباحث مربوط به مهدويت است. در اين زمينه نيز امورى را بيان فرموده است كه اهمّ آنها بيان مىگردد: 1- انتظار فرج مهدى(عج) و حتمى بودن ظهور شيخ صدوق با سلسله سند خود از عبدالعظيم حسنى(ع) نقل نموده كه او مىگويد: بر مولاى خود محمد بن على بن موسى (امام جواد) عليهم السلام وارد شدم و مىخواستم از قائم پرسش كنم كه آيا مهدى همان قائم است يا غير او؟ حضرت فرمود: «يا ابالقاسم انّ القائم منّا هوالمهدىّ الّذى يجب ان ينتظر فى غيبته و يطاع فى ظهوره و هو الثّالث من ولدى؛ اى ابالقاسم! قائم از ما (اهل بيت) همان مهدى(ع) است كه انتظار او در زمان غيبتش لازم و در زمان ظهورش فرمانبرى از او ضرورى است. او سوّمين از فرزندان من است.» «والّذى بعث محمّداً(ص) بالنّبوّة و خصّنا بالامامة انّه لو لم يبق من الدّنيا الّا يومٌ واحدٌ لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يخرج فيه فيملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً؛ و سوگند به كسى كه محمّد(ص) را به نبوّت مبعوث كرد و ما را به امامت مخصوص گردانيد! اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند آن روز را طولانى گرداند تا در آن قيام نمايد و زمين را پر از عدل و داد كند، همچنان كه آكنده از ظلم و جور باشد.» «و انّ اللّه تبارك و تعالى ليصلح له امره فى ليلةٍ كما اصلح امر كليمه موسى(ع) اذ ذهب ليقتبس لاهله ناراً فرجع و هو رسولٌ نبىٌّ؛ و به راستى خداى تبارك و تعالى امر او را در يك شب اصلاح فرمايد، چنان كه امر كليمش موسى(ع) را اصلاح فرمود، زيرا او رفت تا براى خانوادهاش شعلهاى آتش بياورد؛ امّا چون برگشت او رسول و نبى بود.» «افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج؛(11) برترين اعمال شيعيان ما انتظار فرج است.» 2- دوران سخت غيبت سقربن ابى دلف مىگويد: از امام جواد(ع) شنيدم كه مىفرمود: «پس از من فرزندم على امام است. دستور او، دستور من و سخن او، سخن من و طاعت او، طاعت من است و امام پس از او، فرزندش حسن است. دستور او، دستور پدرش و سخن او سخن پدرش و طاعت او، طاعت پدرش باشد.» سپس سكوت كرد. گفتم: اى فرزند رسول خدا! امام پس از حسن كيست؟ او به شدّت گريه كرد و آن گاه فرمود: «انّ من بعد الحسن ابنه القائم بالحقّ المنتظر؛ پس او حسن، فرزندش قائم به حق امام منتظر است.» عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! چرا او را قائم مىگويند؟ فرمود: «لأنّه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد اكثر القائلين بامامته؛ به اين جهت كه پس از آن كه يادش از بين برود و اكثر معتقدين به امامتش برگردند، قيام مىكند.» گفتم: چرا او را منتظر مىگويند؟ فرمود: «لأنّ له غيبةً يكثر ايّامها و يطول امدها فينتظر خروجه المخلصون و ينكره المرتابون و يستهزىء بذكره الجاحدون و يكذب فيها الوقاتون و يهلك فيها المستعجلون و ينجوفيها المسلمون؛ به راستى به اين جهت (او را منتظر مىگويند) كه براى او غيبتى است كه مدّتش زياد شود و زمانش طولانى گردد. پس مخلصان در انتظار قيامش باشند و شكّاكان انكارش كنند و منكران يادش را استهزا كنند و تعيين كنندگان وقت ظهورش دروغ گويند و شتاب كنندگان (به ظهورش) هلاك شوند و تسليم شوندگان در آن نجات يابند.» 3- برخى دستآوردهاى دوران ظهور دست آوردهاى ظهور بيش از آن است كه در يك مقاله حتى يك كتاب تبيين گردد تا چه رسد به يك حديث. حضرت جواد(ع) به مقدار ضرورت به فهرستى از پيامدهاى ظهور مهدى(ع) اشاره فرموده است. در بخشى از يك حديث طولانى كه عبدالعظيم حسنى(ع) از امام جواد(ع) نقل نموده، آمده است: «اى ابوالقاسم! هيچ يك از ما نيست، جز آنكه قائم به امر خداى متعال و هادى به دين الهى است.» «ولكنّ القائم الّذى يطهّر اللّه عزّ و جلّ به الارض من اهل الكفر و الجحود و يملأها عدلاً و قسطاً هو الّذى تخفى على النّاس ولادته…؛ ولكن قائمى كه خداى عزيز و جليل به توسط او زمين را از اهل كفر و انكار پاك سازد و آن را پر از عدل و داد نمايد، كسى است كه ولادتش مخفى مىباشد…». «و هو الّذى تطوى له الارض و يذلّ له كلّ صعبٍ و يجتمع اليه من اصحابه عدّة اهل بدر ثلاثمائةٍ و ثلاثة عشر رجلاً من اقاصى الارض و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ اين ما تكونو يأت بكم اللّه جميعاً انّ اللّه على كلّ شىءٍ قدير؛(12) و او كسى است كه زمين برايش پيچيده شود و هر دشوارى برايش هموار گردد و از اصحابش سيصدو سيزده تن به تعداد اصحاب بدر از دورترين نقاط زمين به گرد او جمع مىشوند و اين همان سخن خداى عزيز و جليل است كه فرمود:هر جا باشيد خدا شما را جمع مىكند، زيرا او بر هر چيزى قادر است.» «فاذا اجتمعت له هذه العدّة من اهل الاخلاص اظهر اللّه امره فاذا كمل له القصد و هو عشرة آلاف رجلٍ خرج باذن اللّه عزّ و جلّ فلايزال يقتل اعداء اللّه حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ… فاذا دخل المدينة اخرج اللات و العزّى فاحرمهما؛(13) پس هنگامى كه اين تعداد از اهل اخلاص به گرد او فراهم آيند، خداى تعالى امرش را ظاهر سازد و چون «عقد» كه عبارت از ده هزار مرد باشد، كامل گردد، به اذن خداى عزيز و جليل قيام مىكند و دشمنان خدا را مىكشد تا خداى عزيز و جليل راضى گردد…و چون به مدينه وارد شود، لات و عزّى را بيرون مىكشد و آن دو را مىسوزاند.» 4- پاسخ به يك شبهه در مورد قيام مهدى(عج) ابوهاشم مىگويد: از امام جواد(ع) پرسيدم: آيا براى خدا بداء در محتوم و امر حتمى نيز هست؟ فرمود بله. «فقلناه فنخاف ان يبدو اللّه فى القائم فقال انّ القائم من الميعاد و اللّه لايخلف الميعاد؛(14) پس به آن حضرت گفتم: مىترسيدم كه در امر قائم براى خدا بداء حاصل شود (و از اين امر حتمى برگردد و امام ظهور نكند). پس حضرت فرمود: به راستى (قيام) قائم از وعده (هاى الهى) است و خداوند وعده خود را تخلّف نمىكند.» معلوم مىشود كه يكى از تفاوتهاى وعده و وعيد (وعده عذاب دادن) اين است كه وعدههاى الهى هرگز تخلّف بردار نيست، ولى وعيدهاى الهى قابل تخلّف است، يعنى ممكن است خداوند كسانى را كه در مقابل گناهان، وعيد عذاب داده، ببخشد و به جهنّم نبرد، ولى وعدههاى الهى مانند اينكه نيكان را به بهشت بشارت داده، هرگز تخلّف بردار نيست. و قيام حضرت مهدى(ع) يكى از وعدههايى است كه خداوند به تمام بشريت داده و لذا تخلّف در آن محال است. پىنوشتها: – 1. بعد از آن حضرت، امام على هادى(ع) فرزند ايشان در خردسالى به امامت رسيد و بعد از او امام مهدى(عج) در حالى كه بيش از پنج سال نداشت، پس از پدرش به اين منصب نايل گرديد. 2. احتجاج طبرسى، قم، مؤسسه اسوه، اوّل، 1413، ج 1، ص 15. 3. احتجاج، همان، ج 2، ص 465؛ توحيد صدوق، ص 83، باب 3 شماره 2، ص 113، باب 8، شماره 12. 4. بصائر الدرجات، ص 132، به نقل از اعلام الهدايه، المجمع العالمى لاهل البيت، اول، 1422 ج 11، ص 213. 5. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، تهران، كتابفروشى اسلاميّه، ج 1، ص 363 – 364. 6. اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملى، قم، مطبعة العلميّه، ج 2، ص 256؛ بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 94، ص 15، ح 26؛ اصول كافى، ج 1، ص 532. 7. المناقب، ج 2، ص 432 به نقل از الهداية، المجمع العالمى لاهل البيت(ع)، اول، 1422 ق، ج 11، ص 213 – 214. 8. خصال شيخ صدوق، ترجمه مدرس گيلانى، انتشارات جاويدان، ص 280، ح 1086، چاپ مدرسين، ج 2، ص650،ح 46. 9. بحارالانوار، ج 50، ص 100؛اعلام الهداية، ج 11، ص 214. 10. كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، ترجمه منصور پهلوان، قم، مسجد جمكران، 1382 ش، ج 2، ص 70، ح 1. 11. همان، ص 72 – 73، ح 3. 12. سوره بقره، آيه 148. 13. كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، ص 71 – 72. 14. الغيبة نعمانى، ص 302، به نقل از: اعلام الهداية، ج 11، ص 213.
دانستنيهايى از قرآن همه ستمگرند
دانستنىهايى از قرآن همه ستمگرند «وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَى ظَهْرِهَا مِن دَابَّةٍ وَلَكِن يُؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِعِبَادِهِ بَصِيرًا» (سورهفاطر،آيه 45) اگرخداوند مردم را نسبت به كارهايشان مؤاخذه كند، جنبندهاى بر روى زمين باقى نمى گذارد ولى خداوند آنان را تا فرا رسيدن اجلشان مهلت مىدهد و همانا خداوند به بندگانش كاملا بينا و آگاه است. مؤاخذه خداوند از مردم قطعا در دنيا است زيرا در ادامه آيه مىفرمايد: ” و لكن يؤخرهم الى أجل مسمى ” عذابشان را براى مدتى معين تأخير مىاندازد. و مقصود از كلمه بما كسبوا همان ظلم و ستمهائى است كهكنند. نكتهاى كه به نظرم مىرسد اين است كه خداوند به طور كلىفرمايد اگر بخواهد مردم را به خاطر ظلمهايشان مؤاخذه و عقاب كند هيچ جنبندهاى بر روى زمين باقى نمىماند و معناى اين سخن قرآنى اين است كه همه مردم به نحوى ظلم مىكنند. البته پر واضح است كه پيامبران و امامان از اين حكم كلى مستثنى هستند زيرا خداوند آنان را از هر نوع گناه مبرا ساخته و معصومشان قرار داده است ولى ساير مردم در اين حكم مشترك اند. در سوره نحل همين معنى تأكيد شده است. در آنجا مىفرمايد: ” ولو يؤاخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة و لكن يؤخرهم الى أجل مسمى فإذا جاء أجلهم لا يستأخرون ساعة و لايستقدمون” اگر خدا بخواهد مردم را به ظلمشان مواخذه و هلاك كند بر روى زمين هيچ جنبندهاى باقى نخواهد گذاشت ولى عذابشان را تا مدتى معين به تأخير مىاندازد وچون اجلشان برسد ساعتى پس و پيش نشوند. و از اين آيه كريمه استفاده مىشود كه مقصود از ” بما كسبوا ” در آيه مورد نظر همان ظلمى است كه افراد دارند. وانگهى آيه به صراحت مىفرمايد كه همه مردم ستمگرند و ظالم ولى درجات ظلم افراد فرق مىكند. ممكن است انسانى به قدرت برسد و بى حساب به افراد ملتش ظلم كند و ممكن است يك نفر ستمگر، جهانى را به آتش بكشد چنانكه در تاريخ خواندهايم افرادى همچون يزيد و هلاكو و هيتلر و در زمان خود نيز شاهديم كه امريكاى جهانخوار به كشورهاى دور و نزديك يورش مىبرد و ملتها را به خاك و خونكشد. ولى ظالم منحصر به اينها نمى باشد كه هر كس ممكن است نسبت به خانوادهاش و به نزديكانش به نحوى ظلم كند. روزى يكى از وعاظ بر فراز منبر مىگفت: دعا نكنيد خدا ظالم را از بين ببرد! بلكه دعا كنيد خدا صدام را از زمين بردارد زيرا در دعاى اول عليه خودتان دعا كردهايد و خودتان نيز شامل نفرين مىشويد! و درست هم مىگفت، اگر با دقت به زندگى خود بنگريم مىبينيم هر كس به حد كافى! به زير دستانش ظلم كرده است و گرچه ما به منصب و مقام نرسيدهايم ولى به همان مقدار كه مسئوليت داشتهايم، ستم كردهايم. رسول اكرم مىفرمايد: ” كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته ” همه شما راهبريد و نسبت به زيردستانتان و رعيتتان مسئوليت داريد. پس اگر ما در اين مقام نسبى كه مسئوليت آن را به عهده داريم، تجاوز نكرديم و به زن و فرزند ظلم ننموديم آنگاه آيه مباركه شامل حالمان نمى شود. و بعيد مىدانم كه جز انبيا و امامان كسى از اين قانون مستثنى باشد. البته لازم به تذكر است كه مقصود از ظلم تنها ظلم به ديگران نيست كه ظلم به نفس نيز از مصاديق همين ظلم است و ظلم به نفس با هر معصيت و گناهى محقق مىشود پس اگر شخصى به هيچ كس هم ظلم نكند، با ارتكاب گناه قطعا به خودش ظلم كرده است و اين آيه شامل حالش مىشود. اجل مسمى: مقصود از اجل مسمى چيست؟ اجل مسمى يعنى وقتى كه مرگ انسان فرا رسد. زيرا اجل به معناى مدت است و اصطلاحا بر مرگ اطلاق مىشود و اما اجل مسمى معنايش مرگ حتمى است. نكته مهمى كه از آيه استفاده مىشود اين است كه دنيا جاى مجازات و عقاب نيست زيرا اگر خدا مىخواست مردم را پس از ارتكاب گناه يا ظلم مجازات و مؤاخذه كند جنبندهاى روى زمين باقى نمى ماند ولى خدا مهلت مىدهد و آنها را تا فرا رسيدن اجلشان نگه مىدارد شايد كه توبه كنند و از گذشته خويش پشيمان شوند و اما آنان كه خداوند بر قلبشان – در اثر بسيارى گناهان – مهر زده است پس خداوند آنها را مهلت مىدهد تا بيشتر ستم كنند و عذاب دردناكترى در استقبالشان هست ” إنما نملى لهم ليزدادوا إثما ” و اين بدترين حالتى است كه يك انسان به آن گرفتار مىشود، زيرا چنين كسى در اثر افراط در نافرمانى و عصيان، استدراج مىشود و بدون دغدغه خاطر به ظلم و ستمش ادامه مىدهد تا آن روز كه مرگش فرا رسد و با خسران و زيان به ديدار پروردگارش برود و به بدترين عذاب مجازات شود. به هر حال بايد تلاش كنيم كه با ظلم به ديگران پرونده خود را بيشتر سياه نكنيم، همين مقدار كه به خودمان ظلم مىكنيم كافى است! چه رسد به اينكه به ديگران نيز سرايت كند. و از خداوند همواره بخواهيم ما را از ظلم به نفس و از ظلم به ديگران دور سازد كه هرچه از ظلم فاصله بگيريم به خدا نزديكتر مىشويم. و السلام
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان محمد اصغرى نژاد انگار جبهه را خريده! در سال 60 عمويم حاج حمزه اسحاقى در بسيج ويژه قم بود. مدتى بود كه تصميم گرفته بود به جبهه برود ولى مسؤولان موافقت نمىكردند. وقتى داوطلبان فشار آوردند، بسيج ويژه قرعه كشى كرد. يكى از قرعهها به نام يكى از دوستان حاج حمزه درآمد. چون حاج حمزه از اين موضوع اطلاع يافت، به دوستش اصرار كرد بگذارد به جايش اعزام شود ولى او قبول نمىكرد. بالأخره عمويم ناراحت شده، گفت: انگار جبهه را خريده! سپس از روى سادگى خود دست داخل جيبش كرد و هزار تومان به دوستش داد تا فيش قرعهاش را به او واگذار كند و به جاى او اعزام شود كه موفق هم شد.(1) رانندگى به خاطر ماه مبارك تابستان بود و ماه مبارك رمضان. بچهها كه دائم در حال حركت بودند روزه نمىگرفتند فقط رانندهها به فتواى حضرت امام(ره) مىتوانستند روزه بگيرند. عمليات والفجر 3 شروع نشده بود. روزى اطراف مهران با آقاى براهنىفر برخورد كردم. در گرما گرم صحبت با كنجكاوى از محل خدمتش پرسيدم، گفت: رانندهام. گفتم: مگر شما تخريب چى نيستيد؟ گفت: مىخواستم روزهام را كامل بگيرم، راننده شدم. گفتم: روزهاى گرم و بلند تابستان، آن هم جبهه مهران خيلى سخت است! لبخندى زد و رفت.(2) سردار براهنى فر در سال 62 به هنگام پيشروى در ارتفاعات قلاويزان به اسارت دشمن درآمد و پس از شكنجههاى زياد در تاريخ 18/5 همان سال به شهادت رسيد.(3) نه تنها خشم كه تشويق پيش از عمليات والفجر مقدماتى در منطقه ميشداغ دژبان بودم به دستور فرمانده هيچ كس حق عبور از خط را نداشت. يك روز فرمانده وقت نيروى زمينى سپاه شهيد حسن باقرى به صورت ناشناس به خط آمد و قصد عبور داشت كه با ممانعت يكى از بسيجيان نگهبان روبه رو شد. وقتى شهيد باقرى اصرار كرد، آن بسيجى اسلحه را مسلح كرد و پاى آن شهيد را هدف قرار داد. براى همين شهيد باقرى منطقه را ترك كرد. فرداى آن روز شهيد باقرى با تعدادى از فرماندهان به خط آمدند و ايشان آن بسيجى را مورد تشويق قرار داد.(4) مقام و منزلت شهيد هلالى آن آزاد مرد و يكهتاز ميدان مقاومت و ايثار، يك كارگر كوره آجر پزى بود كه سواد هم نداشت ولى به مرحله يقين رسيده بود. او به مرحلهاى رسيد كه هيچ كس انتظارش را نداشت. گاهى براى بچهها دو ساعت صحبت مىكرد و به آنها روحيه مىداد. پيش از اعزام به جبهه به صاحب كوره گفته بود كه اين ملت همه چيزشان را در راه انقلاب فدا مىكنند، چرا تو آجرها را بدون دليل گران مىكنى؟ او به خاطر همين اعتراض از كار اخراج شد. او عهد كرده بود آن قدر در جبهه بماند كه يا پيروزى كامل يا شهادت نصيبش شود.(5) شهامت دشمن شكن برادر طلبه عبدالكريم مهدوى جزو گردان على اكبر(ع) بود كه در عمليات خيبر(3/12/62، هور الهويزه و جزاير مجنون) شركت داشت. متأسفانه به علت عدم پشتيبانى لازم و عدم هماهنگى كافى افراد اين گردان در محاصره دشمن قرار گرفتند و بيشتر افراد آن يا به شهادت رسيدند يا اسير گشتند. از جمله اسرا عبدالكريم مهدوى بود. وى با لباس روحانيت به رزمگاه آمده بود. حتى وقتى اسير شد هم عمامه را از سر بر نداشت. اين شهامت وصف ناشدنى سبب خشم مزدوران عراقى و تحريك خوى حيوانى آنها شد. دشمن براى اين كه زهره چشمى از وى بگيرد و ترس و وحشتى در دل ساير رزمندگان بيندازد، يك طرف عمامه را به گردن او پيچيد و طرف ديگر را به يك خودروى ارتشى بست و پيكر او را آن قدر روى زمين كشيد كه روح از كالبدش جدا شد و به شهادت رسيد.(6) علت پاره كردن عكس يك روز نامهاى به همراه يك عكس براى شهيد عزيز سيدرضا ميرباقرى بردم. ايشان مسؤول بخشدارى ميبد بود و در سال 60 با جمعى از رزمندگان راهى جبهه شده بودند. سيد تا پاكت را باز كرد عكس را پاره كرد. مىدانستم خانواده و فرزند براى او عزيزتر از جانش است پرسيدم: آقا سيد، اين چه كارى بود انجام دادى؟ ايشان گفت: پسر عمو – چون سيد بودم به من پسر عمو خطاب كرد – ترسيدم شيطان با نگه داشتن اين عكس، فكر و حواس من را به پشت جبهه ببرد يا خودم را آنجا بكشاند. من اين كار را كردم تا ياد خانواده نيفتم و بتوانم از دين دفاع كنم.(7) شهامت شهيد شمس در خاطرهاى از سيد اميرهاشمى – همرزم شهيد ابوالفضل شمس – آمده است: در عمليات بيت المقدس، در لحظهاى كه نيروها از شدت آتش دشمن زمينگير شده بودند، شهيد ابوالفضل شمس بلند شد و تكبير گويان به طرف دشمن رفت. اين حركت او باعث شد ساير نيروها روحيه بگيرند و در نتيجه خط دشمن در آن مسير شكسته شد. گفتنى اينكه آن شهيد بزرگوار، در سال 1360 به حوزه علميه قم وارد شد و در سال بعد يعنى در تاريخ 30/8/62 به فيض عظيم شهادت نائل گرديد. پيكر آن عزيز به مدت 13 سال مفقود بود.(8) ديگر بر نمىگردم در خاطره خواهر شهيد سيد على اصغر موسوى آمده است: بار آخرى كه برادرم براى ديدن خانواده به دامغان آمده بود، قبل از رفتنش به ما گفت: اين بار ديگر بر نمىگردم. هنگام شنيدن خبر شهادتم بايد صبر و استقامت زينب گونه داشته باشيد تا دشمن شاد نگردد.(9) فرهاد، يادت نرود در خاطرهاى از برادر قاسمىكيا – اعزامى از سبزوار خراسان – آمده است: قبل از عمليات كربلاى پنج، چند نفر بى سيم چى از گردان ما (گردان ثار اللّه(ع)) خواستند. غوغايى به پا شد. هر كس براى اينكه خودش برود، با ديگران جرو بحث مىكرد. بالأخره چند نفر انتخاب شدند، بعد از ظهر همان روز برگههاى رمز و بىسيم را دادند. راه افتاديم. هنوز از بچهها دور نشده بوديم كه مربى آموزش به يكى از برادران مخلص گفت: شيرين، فرهاد يادت نرود. بنده خدا منظورش را نفهميده بود. آمد نزد ما گلايه كند كه توضيح داديم مىخواسته بگويد شفاعت ما يادت نرود. اتفاقاً او همان شب نوزدهم در خط مقدّم شربت شهادت نوشيد.(10) استقامت فوق العاده شهيد بعد از ساعتها آموزش غواصى، نيمه شب جهت استراحت به مقر بر مىگشتند. نيروها هر كدام از شدت خستگى در گوشهاى به خواب مىرفتند. اما ايشان – يعنى شهيد حسينعلى رستميان – را ديدم كه وضو گرفته و مشغول نماز شب شد. و در يكى از سجدهها از شدت خستگى به خواب رفت.(11) قابل ذكر اينكه اين شهيد عزيز در تاريخ 21/11/64 در منطقه عملياتى والفجر 8 آسمانى شد و بدن وى به مدت ده سال مفقود بود. ايثار فرمانده تيپ قبل از عمليات رمضان (23/4/61، شمالغربى پاسگاه زيد عراق) عمليات كوچكى در منطقه حسينيه انجام شد كه سبب شهادت تعدادى از رزمندگان از جمله برادر مسؤول تخريب لشكر پنج نصر خراسان شد. حاج مهدى ميرزايى – مسؤول تخريب لشكر – يك روز اعلام كرد آماده است جنازه شهدا را به عقب منتقل كند. براى اين منظور با برادران اطلاعات و عمليات و تخريب همانگ كرد و قرار شد شب بعد جلو بروند. بچهها چون توجيه نبودند بين خودشان مىگفتند: «حاجى چون برادر خودش جلو مانده، مىخواهد براى آوردنش ما را به كشتن بدهد». به همين دليل يكى مىگفت: برويم، يكى مىگفت نرويم. به هر حال رفتند تا پشت مواضع دشمن. ساعت 9 شب بود و در پرتو نور مهتاب، چهره شهدا برق مىزد.اولين جنازه جنازه برادر حاج مهدى بود. او بر خلاف تصور بچهها، بدون آنكه عكس العملى نشان دهد، مىگويد: برويم جلو. همه تعجب كردند و از خودشان خجالت كشيدند. بعد كه چند جنازه را به عقب منتقل كردند، دشمن متوجه شد و آتش تهيه ريخت و ديگر نتوانستند جنازه برادر حاج مهدى را به عقب بياورند.(12) تا آخرين نفس در روايت برادر اسحاق جهان بين آمده است: عمليات كربلاى 5 در ساعت دو بعد از نيمه شب شروع شد و گردان ما – گردان محمّد رسول اللّه (ص) – به سمت بصره در حركت بود. ساعت هشت صبح، دشمن پاتك كرد. تانكهاى عراقى از جلو و نيروهاى پياده شان از عقب پيش مىآمدند. فرمانده از برادران آرپىجى زن خواست جلوى آنها را بگيرند. دوستى داشتيم به نام گلى. آرپىجى را روى شانهاش گذاشت و اولين تانك را نشانه گرفت. تانك منهدم شد و يك تير به كتف راستش اصابت كرد. گلوله ديگرى شليك كرد. تير دوم را هم به جان خريد. گلوله سوم را كمك او آماده كرد و روى دوشش گذاشت گلى خود نشانه گرفت اما تير سوم به پيشانيش نشست و ابوالفضل گونه به شهادت رسيد.(13) استجابت سريع دعا در خاطره برادر محمد صفايى آمده است: اوايل خرداد 61 – چند روز به فتح خونين شهر مانده، ساعت حدود 7، 8 صبح – بود كه قائم مقام تيپ 21 امام رضا(ع) يعنى برادر خادم الشريعه وارد سنگر ما شد. به كرات از دلاوريهاى وى مطلب شنيده بودم ولى او را نمىشناختم. مشغول خوردن صبحانه بوديم. همه چيز از جمله ميوه. او فقط ميوه خورد و بعد دعا كرد خداوند از ميوههاى بهشتى به ما عنايت كند. سپس بلند شد و رفت بيرون. تازه متوجه شدم كه خادم الشريعه كه مىگويند، اوست. پريدم بروم خود را به او برسانم و حسابى زيارتش كنم كه ناگاه صداى سوت خمپارهاى در آستانه در سنگر به گوشم رسيد و مجبور شدم سرم را داخل بياورم. خادم الشريعه تازه پشت فرمان ماشين قرار گرفته بود. بعد از فرو نشستن گرد و غبار، ديدم رداى شهادت به تن كرده است. گويى براى خودش دعا كرده بود و چه زود مورد استجابت قرار گرفت و ميوههاى بهشتى نصيبش شد.(14) ايثار برادر رضوى در خاطره برادر محمود بناء رضوى – از تيب ويژه شهداى خراسان – آمده است: زمستان قبل از عمليات، طبق معمول براى شناسايى محور مورد نظر در هيئت دو تيم عازم منطقه شديم. موانع طبيعى را در آن ناحيه كوهستانى همراه با برف و باد و سوز سرما پشت سر گذاشتيم و رسيديم زير پايگاه دشمن. رودخانه كوچك و عميق سر راه را به ملاحظه نزيكى با خط دشمن با احتياط كامل طى كرديم. آن طرف رودخانه، يكى از برادران روى مين رفت. برادرى براى نجات او برخاست كه او نيز با مين ديگرى برخورد كرد و در كنار اولى افتاد. چارهاى جز ادامه راه نبود. همه برادران در آن شرايط دشوار اعلام آمادگى كردند كه پيش مجروحين بمانند. از آن ميان برادر رضوى با پافشارى زياد، بقيه را راضى كرد. همه به ناچار و به دليل ناامنى و پاك نبودن منطقه برگشتيم عقب. از رودخانه كه گذشتيم، يكى ديگر از بچهها از تپه سقوط كرد و سخت مجروح شد اما اجازه نداد كسى نزد او بماند. مىگفت من سالمم، خودم آهسته آهسته مىآيم. شما برويد براى دوستان، نيروى كمكى و برانكارد بياوريد. مجبور بوديم در آن سرما و يخبندان او را رها كنيم. آمديم مقر، بعد از برداشتن وسايل رفتيم سراغ مجروحين اما خيلى دير شده بود. اولى بعد از مختصر راهى كه طى كرده بود، در ميان برف و كولاك به خود پيچيده و يخ زده بود. برادر رضوى آمده بود اين طرف رودخانه و در كنار درختى، مراقبت از آن دو برادر مجروح را كه احتمال شهادتشان بسيار بود، ترجيح داده بود. او كه قدم از قدم بر نداشت و هيچ تلاشى براى برگشتن به عقب نكرد، (بر اثر سرما) در جوار آن دو عزيز به رحمت واسعه حق پيوست.(15) پىنوشتها: – 1. ر.ك: فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 4، ص 127. 2. راوى: همرزم سردار شهيد يوسف براهنى فر، ر.ك: بالا بلندان، به نقل از سرو قامتان، ص 59. 3. ر.ك: سرو قامتان، ص 59. 4. ر.ك: نور سبز، ص 77. 5. يادداشت سردار شهيد على رضا عاصمى در مورد شهيد عبداللّه هلالى، ر.ك: نگين تخريب، ص 46. 6. ر.ك: حماسه سازان جاويد، ص 74 و 75. 7. خاطره از سرهنگ پاسدار سيد على فقيه زاده، ر.ك: الغديريان، ش 25، ص 30. 8. ر.ك: ياران شهريار، ص 16. 9. همان، ص 18. 10. ر.ك: فرهنگ جبهه، مشاهدات (ج 5)، ص 95 و 96. 11. راوى: حجت الاسلام حسن رستميان، ر.ك: ياران شهريار، ص 20. 12. ر.ك: فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 5، ص 114، 115. 13. ر.ك: فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 5، ص 150. 14. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 5، 108 و 109. 15. گلشن ياران، ص 15. 16. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج 5، ص 103 و 104.
جهان اسلام ؛ رويش ها و ريزش ها 2
جهان اسلام، رويشها و ريزشها قسمت دوم غلامرضا گلى زواره فراز و نشيب مسلمانان در سال 92 هجرى اندلس را فتح كردند و دو قرن بعد سيسيل و مالت را كه از مناطق اروپايى است به تصرف درآوردند كه از اين رهگذر بر فرهنگ و تمدن اروپائيان اثر گذاشتند. امّا در سال 1060 م طى جنگهايى، سيسيل(از جزاير جنوب اروپا) از مسلمانان باز پس گرفته شد و 25 سال بعد اسپانيا از دست مسلمين خارج شد و در پى آن جنگهاى صليبى مطرح گرديد كه اين عوامل كاهش نفوذ مسلمانان را نشان مىداد. بار ديگر مسلمانان به فتوحاتى دست يافتند و صليبىها در سال 1291م از شرق عقب نشستند و سلطان محمد فاتح، پادشاه دولت عثمانى در سال 1519 م قسطنطنيه را كه مقر و كانون مهم روم شرقى بود فتح كرد و در سال 1682 م مسلمين وين(اتريش) را به محاصره درآوردند كه اين بار ترس و هراس سردمداران اروپا را فرا گرفت و دوران نفوذ و سيطره مجدّد مسلمانها آغاز شد. در پى آن اروپا به آفريقا و آسياى شرقى روى آورد اما كارزار اروپا بر سر تصرف اين قلمروها، به پيروزى مسلمين منجر شد. در سال 1789 م با حضور ناپلئون در اسكندريه، يورش غرب آغاز گرديد. هلندىها در سال 1800 م بر اندونزى واقع در آسياى جنوب شرقى چيره شدند و فرانسوىها در سال 1830 الجزاير را به تصرف خود درآوردند و روسها در ميانه قرن نوزدهم قفقاز و تركستان را اشغال نمودند و انگلستان در سال 1857 م هند را تصرف كرد و غربىها موفق گرديدند (اقيانوس هند و اطلس درياى مديترانه ورودىهاى درياى سرخ را در اختيار بگيرند.) انگليسىها در سال 1897 م نخست مصر و سپس سودان را در اشغال خود درآوردند، در سال 1917 م متفقين وارد بيت المقدس شدند و در سال 1948 م، دژ استعمار در سرزمين فلسطين بوجود آمد، آرى دولت بريتانيا غده سرطانى رژيم اشغالگر قدس را در قلب جهان اسلام تثبيت كرد بنابراين تاريخ اسلام مراحل گوناگون و فراز و نشيبهاى زيادى را پست سر نهاده است. در مرحله اول، تاريخ اسلام با دعوت رسول اكرم(ص) از شهر مكّه آغاز گرديد و در همين بُرهه مهم تاريخى حركت فرهنگى و فكرى مسلمين شروع شد. در دومين مرحله حكومت اسلامى با مديريت حضرت رسول اكرم(ص) در مدينه (يثرب سابق) شكل گرفت و از آن پس اين شهر مدينة النبى ناميده شد و در واقع مدنيت اسلامى با چنين حركتى پايهگذارى گرديد. در سومين مرحله نخست اسلام در عربستان گسترش يافت و سپس در جهان آن روزگار چون بين النهرين،ايران، روم، مصر، حبشه، ماوراءالنهر،چين شمال آفريقا و سرانجام جنوب اروپا پرتو افشانى نمود، اوج اين مرحله در قرون اول و دوم هجرى بود. در مرحله چهارم به دليل مجاورت فرهنگ و تمدن نوپاى مسلمانان با تمدنهاى ديگر جهان، كوششهايى براى تبادلهاى فرهنگى صورت گرفت، اين نهضت علمى و فكرى تا قرون سوم و چهارم استمرار يافت خودجوشى و شكوفايى تمدن اسلامى از قرن سوم آغاز گشت و تا قرن پنجم هجرى ادامه يافت در ششمين مرحله ما شاهد رشد و درخشش فرهنگ عميق اسلامى، حكمت، عرفان و ادبيات هستيم و اين قلمرو از چنان پشتوانه شگرفى برخوردار شد كه هيچ فرهنگى ياراى مقايسه با آن را ندارد. بزرگانى از اين قلّه برخاستند و چشمههاى جوشانى از معرفت و معنويت را به سوى دشتهاى تشنه انسانها جارى نمودند و ستارههاى قَدْرْ اوّل آسمان عرفان و حكمت شدند. در قرن هفتم هجرى چنين روندى اوج گرفت، در مرحله هفتم ما شاهد تلاش هنرى و رونق معمارى در جهان اسلام هستيم زيرا در قرون قبل، بنيانهاى فكرى و علمى آن فراهم گرديده و علوم عقلى و تجربى به كمال رسيده و با اين وصف هنر اسلامى درجات تعالى خود را گذرانيد و آثار ارزشمندى در جاى جاى كشورهاى مسلمان بر جاى نهاد. عجيب آن كه پس از دو ضربه سنگين صليبىها و مغولان و از ميان ويرانههاى بر جاى مانده از آن يورشهاى خانمان برانداز، حركت هنرى قد برافراشت و اوج اين تلاش ذوقى را از قرن نهم تا دوازدهم هجرى در ايران عصر صفوى، گوركانيان هند و دولت عثمانى مشاهده مىكنيم. پس از اين مراحل شكوفا و درخشان، عصر ركود و بازگشت جهان اسلام آغاز مىگردد، در اين مرحله صليبىها به مدت دويست سال و مغولها و تيموريان حدود 300 سال نشاط و توان فكرى و روحى مسلمين را مورد تهديد قرار دادند و خرابىهاى فراوانى برجاى نهادند. ميراث فرهنگ و تمدن اسلامى در خاورميانه و شمال آفريقا به دست صليبيان تخريب شد و آنچه را مسلمين در آسياى مركزى، جبال قفقاز، خراسان و عراق ساخته بودند، مغولها ويران نمودند. آنان با قساوت و بى رحمىهاى بى سابقه در فرهنگ بالنده اسلامى روح نااميدى دميده و با تخريب شهرها و آثار تمدنى و جلوههاى هنرى، اساس مدنيت مسلمانان را دچار تزلزل ساختند. با اين كه مسلمين بر اثر روح اسلام، راه حركت، ترقى، تحوّل و جوشش و آفرينشهاى هنرى و علمى را پيش گرفته بودند ولى اين تهاجمهاى خونين و ويرانگر، آثارى منفى بر پيكره تمدن اسلامى برجاى نهادند كه منجر به پيدايش جمود و ركود در سده هشتم و نيمه نخست قرن نهم هجرى گرديد. پس از اين روال كه زوال را به همراه داشت، خيزش و پويايى دنياى مسلمين بار ديگر آغاز شد زيرا صليبىها در سوريه و فلسطين توسط صلاح الدين ايوبى به سال 583 ه.ق مطابق 1187 م دچار شكست سختى شدند. مغولان نيز در عين جالوت به دست مماليك مصر در سال 1260 م دچار هزيمت گرديدند كه چنين فتحى محيط آرام و امنى را در شامات، روم و شمال آفريقا پديد آورد كه بسيارى از مواريث فرهنگى و هنرى باقى مانده را حفظ كرد. در كنار دلاورىهاى صلاح الدين ايوبى و پايدارى ممالك مصر بايد از تدبير و قدرت قلم خواجه نصير الدين طوسى، خواجه شمس الدين صاحب ديوان عطاملك جوينى و خواجه رشيدالدين فضل اللّه همدانى نام برد كه براى حفظ آنچه از مغولان باقى مانده بود، مواضع خطر را استقبال كردند و اغلب جان بر سر اين راه نهادند. با روى كار آمدن گوركانيان در هند، صفويان در ايران و عثمانىها در قلمرو غربى جهان اسلام به تدريج نهالهاى شكوهمندى در جهان اسلام سربرآورد كه رفته رفته به درختهاى پربار و تنومندى تبديل گرديد و با ادامه اين وضع توأم با مباهات، اوضاع سياسى و اجتماعى جهان اسلام رونق گرفت.(1) مسلمانان در اين مقاطعى كه بدانها اشاره كرديم در زمينههاى گوناگون علمى آثارى ارزشمند تأليف كردند و ابداعات و اختراعاتى در علوم پزشكى، مهندسى، ستارهشناسى و داروسازى از خود به يادگار نهادند، آثارى را نيز از زبان يونانى و لاتينى ترجمه كردند و اين موضوعى است كه دانيل ژاكار تاريخ نگار و نويسنده كتاب «حماسه علوم عرب» مورد توجه قرار داده و بسيارى از مورخان و دانشمندان اروپايى بدان تصريح كردهاند. امّا چرا اين جامعه علمى كه تا اين حد به شكوفايى رسيده بود در قرن چهاردهم ميلادى روبه افول نهاد، براى اين ضايعه مىتوان دليلهاى فراوانى آورد، از جمله آنها موقعيت جغرافيايى جهان اسلام است كه مورد هجوم اقوام مسيحى و مغولى قرار گرفت، نظام سياسى و اجتماعى و نهادهايى كه از دانش و انديشه حمايت مىكردند راه زوال را طى كردند و زبان عربى نيز با بىمهرى مواجه گرديد، تجارت سنتى كه توسط مسلمين صورت مىگرفت و در انحصار آنان بود به دليل توسعه علوم و فنآورىهاى ديگر پايان يافت و دوران رونق آن به سر آمد، امّا اينها عوامل داخلى است و بايد نقشههاى دشمنان و نيرنگهاى اقوام مهاجم را بدان افزود. هجوم استعمار دومين ركود را براى جهان اسلام بوجود آورد. پس از رنسانس، كشورهاى قدرتمندى در اروپا سر برآوردند و اين قدرتها براى بدست آوردن مواد خام ارزان از قبيل منابع معدنى و انرژىهاى فسيلى و نيز بدست آوردن بازارهاى مصرف براى فروش كالاهاى ساخت كارخانجات خود، هجوم به مناطق اسلام را آغاز كردند، كمتر كشور اسلامى در آسيا و آفريقا از اين يورش مصون بود و اوج سلطه غرب در قرن نوزدهم ميلادى است اگر چه آغازش قرن پانزدهم مىباشد. اين بار صليبىهاى سياسى پيچيدهتر از نبردهاى صليبى اولى كه شكل و انگيزه مذهبى داشت و بدون بيرق به ميدان آمدند و از سلاح گرم به جاى شمشير استفاده كردند و از اين وضع بدتر، اين كه براى استحاله فرهنگى و تخريب عقيدتى مسلمانان مهيا شدند. اين حركت فراگير غربىها آثار منفى خود را بر جهان اسلام باقى گذاشت و به تعبير متفكر بزرگ مسلمان محمد قطب، مسلمانان را به عصر جاهلى جديدى سوق داد. شكل تازهاى از استعمار فكرى يا استعمار مزيّن به استدلال فكرى و فلسفى و مبتنى بر تفكر جدايى دين از اجتماع و سياست بود، آنان به مسلمانان چنين القا كردند كه ما براى ترقى و رسيدن به توسعه از حاكميت سياسى كليسا خود را نجات داديم و با اين رهايى از سدههاى تاريك به عصر روشنايى قدم نهاديم مسلمانان نيز براى گام نهادن در مسير ترقى بايد از اسلام و آيين خويش دست بردارند! اين تبليغات مسموم استكبار كه مؤثرتر و كاراتر از سلاحهاى آتشين آنان بود، شمارى از افراد ساده انديش و گروهى از سرخوردگان سياسى و اجتماعى جوامع مسلمان را به سوى خود جلب و جذب نمود و بدين گونه پديدهاى خطرناك و آفتزا در جهان اسلام رخ نمود كه قبلاً سابقه نداشت. بدين معنا كه جمعى از مسلمان زادگان مبلّغ بى جيره و مواجب تفكر خطر ساز غربىها شدند. استعمار با اين شيوه استعمارى به خوبى موفق شد امت اسلامى را به استحاله وادار و لذا اين راه و رسم استعمارى را با تاكتيكهاى گوناگون پىگرفتند. اين دوره از ركود، جدىتر از عقب گرد پس از حمله اوّل صليبى و يورش خونبار مغولها بود زيرا در آن زمان مهاجمان زمينگير شدند و مغلوب فرهنگى مسلمانان گرديدند ولى در فاجعه دوم در آغاز غلبه فرهنگى با افراد مهاجم بود كه فناورى را توأم با فرهنگ بىدينى و بى غيرتى آورده بود. موقعيت جغرافيايى برخى تصور مىكنند جهان اسلام شامل حدود شصت كشور مستقل اسلامى است كه متجاوز از 50% سكنه آنان مسلمان هستند امّا بايد بر اين قلمرو، مناطقى را اضافه كرد كه در آنها اقليتهاى مسلمان زندگى مىكنند. اين مجموعه پس از ظهور اسلام شامل تغييرات زيادى بوده تا شكل كنونى را به دست آورده است. در عصر فتوحات تا قرن سوم هجرى مسلمانان در شبه جزيره عربستان، عراق، شامات، آذربايجان، فارس، خراسان، سند، ماوراءالنهر، مناطق مركزى هند و سرزمينهاى ميانه اينها و نيز مصر و شبه جزيره ايبرى(جنوب غربى اروپا) ساكن بودند. بخش زيادى از اين مناطق در حاكميت بنىعباس و يا مركزيت بغداد قرار داشت. به تدريج در قرون بعدى تا پايان قرون وسطى، اندلس (اسپانيا و پرتغال كنونى) تحت حاكميت مسيحيان درآمد و مسلمانان از شبه جزيره ايبرى اخراج شدند. امّا هم زمان قلمرو امپراتورى بيزانس تحت حاكميت اسلامى قرار گرفت. از جانب شرق هم قلمرو اسلامى به دليل فتوحات، روابط تجارى، سياحت و مهاجرت علما و عارفان مسلمان در حال گسترش بود. به نحوى كه تمامى ساكنين شبه قاره هند، بخشى از آسياى جنوب شرقى، جزاير فيليپين و تركستان چين هم مسلمان شدند و اقليت هايى از مسلمانها در ديگر نواحى آسياى شرقى و شبه جزيره هندوچين پديد آمدند. پس از سقوط عباسيان در قرن هفتم هجرى و سپس فتوحات امير تيمور گوركانى، قلمرو گسترده مسلمين در قرون نهم و دهم (پانزدهم و شانزدهم ميلادى) به چند بخش تفكيك گرديد: منطقه تحت فرمانروايى امپراتورى عثمانى در آسياى صغير(تركيه كنونى)، بالكان، شام، عراق و شمال آفريقا، شيبانيان در بخشى از ماوراءالنهر كه به آسياى ميانه موسوم است حكمرانى مىكردند و سرانجام مغولان كبير و با بريان در هندو سند حكومت مىنمودند. صفويان كه تشيع بودند در سرزمينهاى بين امپراتورى عثمانى و گوركانى، سلطنت مىكردند. اكثر كشورهاى مستقل اسلامى در گذشته از تجزيه امپراتورىهاى بزرگ مسلمانان پديد آمدند. غالب كشورهاى عربى و آفريقايى مسلمان بر اثر فروپاشى قدرت عثمانى بر صحنههاى سياسى آشكار شدند. ايران و افغانستان از تفكيك قلمرو نادرشاه افشار و پاكستان و بنگلادش از تجزيه امپراتورى مغولان كبير هند ظهور پيدا كردند، كشورهاى آسياى ميانه از قبيل تركمنستان، تاجيكستان، قرقيزستان، قزاقستان و ازبكستان و نيز جمهورىهاى قفقاز از قبيل گرجستان و جمهورى آذربايجان پس از فروپاشى شوروى پديدار گشتند، در شبه جزيره بالكان واقع در جنوب شرقى اروپا با تجزيه جمهورى فدرال يوگسلاوى كشور مسلمان بوسنى هرزگوين، جمهورى مقدونيه و منطقه كوزوو شكل گرفتند، در ضمن آلبانى هم در بالكان قرار دارد. اين روند تجزيه و شكلگيرى در جهان اسلام با بحرانها و درگيرىهاى خونين و نسل كشىهاى فراوان از سوى دشمنان و مهاجمان روبرو بوده است.(2) دنياى اسلام داراى محدودهاى از سواحل غربى آفريقا در اقيانوس اطلس تا منتهىاليه شرقى اندونزى به طول متجاوز از يازده هزار كيلومتر است و از حوالى خط استوا در آفريقا تا حواشى سيبرى در روسيه را كه مسيرى به طول 5000 كيلومتر مىباشد در بر مىگيرد. جهان اسلام به دو بخش مركزى و پيرامونى تقسيم مىگردد و در مجموع مساحت آن به حدود 23 ميليون كيلومتر مربع بالغ مىگردد و يك سوم مساحت دنيا را شامل مىشود. به مناطقى از جهان اسلام، كانونى و مركزى مىگويند كه از نظر بعد جغرافيايى در جزيرة العرب و يا همسايه و نزديك آن واقعاند و در واقع نقاطى هستند كه در صدر اسلام، ساكنين آنها اسلام را پذيرفتند. در منطقه مركزى لزوماً كشورهاى عربى استقرار نيافتهاند بلكه تركيه و ايران كه زبانهاى تركى و فارسى دارند و نژاد و فرهنگ آنان متفاوت از عرب هاست، در اين قلمرو واقعاند. اسلام پيرامونى از لحاظ جغرافيايى عينيت و نمود افزونترى دارد و محدودهاى است كه بيرون از مناطق مركزى قرار دارد. در نيمه شرقى آن كشورهاى اسلامى آسياى ميانه، قفقاز، آسياى جنوبى و شرقى قرار گرفتهاند و در بخش غربى پيرامونى سرزمينهاى قاره آفريقا، كشورهاى اسلامى بالكان و مانند آن استقرار يافتهاند. مردمان اين مناطق از طريق تجارت و بازرگانى، تعاملات فرهنگى، فتوحات، سياحت و مانند آن به اسلام گرويدهاند. تركيب متنوعى از نژادهاى متفاوت و زبانهاى گوناگون در جهان اسلام ديده مىشود. كشورهاى اسلامى به دليل چگونگى زاويه تابش خورشيد و عرض جغرافيايى، دورى و نزديكى به درياهاى آزاد، وجود ارتفاعات و جهت آنها، عبور تودههاى هوا از اين نواحى، ميزان ريزشهاى جوى، عبور خط استوا و دو مدار رأس السرطان و رأس الجدى داراى آب و هواى متنوع مىباشند، در برخى از اين سرزمينها مىتوان چندين اقليم را مشاهده كرد، ايران و تركيه چنين هستند، بسيارى از كشورهاى اسلامى در نواحى گرم و خشك و نيز گرم و مرطوب استوايى قرار دارند و همين موقعيت شرايط خاص را براى آنها پديد آورده است. در كشورهاى صحرايى، ميزان رطوبت نسبى كم و حدود 15 تا 30 % است و تبخير و تعريق بسيار بالا مىباشد، در عوض پوشش گياهى ناچيز، ميزان بارندگى اندك و هوا گرم و خشك است و بادهاى شديد بر اين شرايط منفى مىافزايد، امّا برخى كشورها از شرايط بسيار خوبى برخوردارند و به دليل واقع شدن در كمربند استوا، سرسبز و پرباراناند و محصولات گياهى آنان بسيار متنوع است، اندونزى و مالزى و برونئى و نيز سنگال چنين ويژگىهايى را به خود اختصاص دادهاند شرايط معتدل و مرطوب، آب و هواى ملايم، اقليم كوهستانى و مانند آن نيز در پارهاى از كشورها قابل مشاهدهاند. متوسط ميزان نزولات جوى در جهان اسلام حدود 250 تا 300 ميلى متر است و اين ميزان در پارهاى كشورها بر حسب موقعيت جغرافيايى از 1000 ميلى متر تا 120 ميلى متر در نوسان است. توده هواى سرد قطبى از شمال و شمال شرقى عدّهاى كشورهاى مسلمان را در فصل زمستان تحت تأثير قرار مىدهد، در برخى از سالها در تابستان تودههاى هواى مرطوب موسمى كه از اقيانوس هند مىآيند در چند كشور اسلامى مثل پاكستان، بنگلادش و ايران موجب ريزش رگبار مىشوند. تودههاى هواى مرطوب غربى در فصل زمستان از درياى مديترانه و اقيانوس اطلس عدّهاى از كشورهاى خاورميانه و شمال آفريقا را متأثر ساخته و برف و باران در اين كشورها توليد مىكند. تودههاى هوايى سودانى كه كانون تشكيل آن بحراحمر است نيز در پارهاى از كشورهاى شرق اين دريا موجب بارندگى مىشود. بيابانها و صحارى آفريقا و عربستان نيز توده هواى گرم و خشك را به كشورهاى آفريقايى و آسياى غربى انتقال م ىدهند. غالب كشورهاى اسلامى در نقاطى واقعاند كه به آبهاى آزاد جهان دسترسى دارند و حتى تعدادى از آنها در گلوگاههاى استراتژيك تنگهها و آبراهههاى مهم جهان قرار گرفتهاند. ويژگىهاى جمعيتى طبق آخرين گزارش مركز تحقيقات بين الملل علوم مذهبى در حال حاضر 12 مذهب جهان در شمار پرطرفدارترين مذاهب جهان هستند. پس از مسيحيت، مسلمانان، با 5/1 ميليارد نفر دومين گروه مذهبى در جهان هستند. كه يك چهارم جمعيت جهان را به وجود مىآورند.(3) قاره آسيا 65% سكنه مسلمان را به خود اختصاص داده است، 25% مسلمين در كشورهاى عربى آسيايى و آفريقايى و 10% در بين ديگر كشورهاى آفريقا، ده درصد باقى مانده در قارههاى اروپا، آمريكا و اقيانوسيه زندگى مىكنند. سه كشور اندونزى، بنگلادش و پاكستان يك چهارم مسلمانان را در قلمرو خود جاى دادهاند. پرجمعيتترين كشور اسلامى اندونزى است كه در حال حاضر 212 ميليون نفر جمعيت دارد و از نظر جمعيت رتبه چهارم را در جهان دارا است.(4) نرخ رشد جمعيت در كشورهاى مسلمان بالاست ولى در پارهاى از سرزمينها بين 1% تا 3% نوسان دارد. عواملى كه موجب شده جمعيت جهان اسلام سير صعودى داشته باشد، موارد ذيل مىباشند: ميزان متولدين بالا، كاهش مرگ و مير بر اثر خدمات بهداشتى و درمانى و افزايش اميد به زندگى، مهاجرت به اين كشورها و اسلام آوردن اشخاص ديگر. نرخ مواليد، مرگ و مير و رشد طبيعى بر ساختمان سنى جمعيت جهان اسلام اثر گذاشته و چون در غالب اين كشورها ميزان متولدين زياد است، هرم سنى در قاعده پهن مىگردد و اين ويژگى جوانى جمعيت را براى سرزمينهاى اسلامى بوجود آورده است، به لحاظ توزيع و تراكم جمعيت، نقاط گوناگون جهان اسلام در مقايسه با يكديگر وضع متفاوتى دارند. در نواحى گرم و خشك، جنگلهاى استوايى و كوهستانهاى پرشيب و سردسير و نيز در نقاطى كه جلگهها و دشتهاى هموار كمتر وجود دارد و قشر خاك كم است يا آن كه فرسايش خاك شديد است. مسلمانان اندكى زندگى مىكنند و ميزان تراكم كمتر از 15 نفر در كيلومتر مربع است همچنين نقاط دورافتاده از دريا و نواحى محروم از شبكههاى ارتباطى پيشرفته كه ميزان فنآورى هم سير نزولى دارد، جمعيت كمترى را جذب كردهاند. كشور بنگلادش به دليل سرزمين پست و هموار، خاك غنى و حاصلخيز، گرماى كافى و رطوبت نسبى مناسب و شرايط بسيار خوب براى كشاورزى، جمعيت بسيار متراكمى دارد به گونهاى كه اين كشور با 570/147 كيلومتر مربع حدود يكصد و سى ميليون نفر سكنه دارد امّا برخى كشورهاى واقع در صحراى كبير آفريقا به رغم وسعت زياد به دليل خشونت هوا، كم آبى و كمبود منابع آب و خاك و وجود مشكلات بر سر راه توسعه حمل و نقل، جمعيت ناچيزى دارند. در بنگلادش در هر كيلومتر مربع حدود 875 نفر زندگى مىكنند ولى در كشور مالى واقع در صحراى آفريقا با وسعت 192/240/1 كيلومتر مربع و 000/200/11 نفر، تراكم جمعيتى معادل 9 نفر در كيلومتر مربع دارد. در مناطقى از جهان اسلام كه آب و هواى مناسب و ملايم كه نه سرد و نه گرم و نه خيلى خشك و نه خيلى مرطوب باشد، خاك از هوموس كافى بهرهمند است، پوشش گياهى مناسب ديده مىشود و منابع طبيعى چون معادن، ذخاير آب و انرژى وجود دارد و زمين بستر مناسبى را براى اسكان مردم فراهم كرده است، همچنين سرمايه و فناورى و زمينههاى ايجاد شغل قابل مشاهده است و دولتها با سرمايهگذارى و برنامهريزى و ايجاد مراكز خدماتى و درمانى تلاش مىكنند، جمعيت تمركز خيلى خوبى دارد. مالزى كشورى نسبتاً توسعه يافته در جهان اسلام است كه در جهات فوق از امتيازات ويژهاى برخوردار مىباشد از اين روى با 758/329 كيلومتر مربع حدود 22 ميليون نفر سكنه دارد كه تراكم آن 67 نفر است.(5) سودان كه وسيعترين كشور آفريقايى است و در جهان اسلام بزرگترين كشور به لحاظ مساحت است، اگرچه 813/505/2 كيلومتر مربع وسعت دارد، امّا به دليل آن كه اين سرزمين در شمال گرم و خشك و در جنوب گرم و مرطوب است بيش از سى ميليون نفر سكنه ندارد و تراكم آن حدود 12 نفر است. اكثريت كشورهاى اسلامى، نژاد سامى و عرب دارند، البته در كشورهايى با اكثريت عرب و سامى اقليتهايى هم از نژادهاى ديگر قابل مشاهدهاند. مثل كردها در عراق و سوريه و گروههاى بربر در كشورهاى آفريقايى عرب زبان، در بيش از 10 كشور اسلامى كه در آفريقا قرار دارند، غلبه با سياهان است كه در ميان آنان تيرههاى عرب و سفيدپوستان اروپايى و نيز نژادهاى دورگه ديده مىشوند. منشأ نژادى شش كشور اسلامى كه در آسيا واقعاند زرد مىباشد كه شامل تيرههاى مغولى و تاتار، ازبك،زرد مالايايى، زرد بنگالى، زرد اندونزيايى، هندى و چينى است. در كشور تركيه اكثريت منحصراً با تركهاى آناتولى است و بزرگترين اقليت آن كردها مىباشند، منشأ نژادى ايران پارسايى و آريايى است و مردم پاكستان از نژاد سفيد و تيرههاى سند و پنجابى هستند، سكنه جيبوتى و سومالى از نژاد سوماليايى و عفار مىباشند. در اتيوپى سه گروه نژادى گالا، اُمهر و عرب زندگى مىكنند، مردم آلبانى از تيرههاى توسك هستند. در برخى كشورهاى مسلمان تعداد قابل توجهى تيرههاى نژادى بالهجههاى گوناگون زندگى مىكنند كه در اندونزى تعدادشان به 300 تيره و در نيجريه به 250 تيره بالغ مىگردد. در بيست كشور اسلامى زبان رايج عربى است و در كنار آن زبانهاى كردى، فارسى، بربر و مانند آن رواج دارد و به دليل سلطه استعمار در تعدادى از آنها زبانهاى فرانسه، انگليسى و پرتقالى متداول است، در يازده كشور اسلامى متأسفانه زبان رسمى بيگانه و بخصوص انگليسى و فرانسوى مىباشد اگرچه مردم در محاورات از زبانهاى بومى استفاده مىنمايند، در كشورهاى آسياى جنوب و جنوب شرقى و نيز آفريقاى شرقى زبانهاى سنتى محلى رواج يافته است. منابع عمومى و ثروتهاى طبيعى بخش مهمى از كشورهاى اسلامى در نواحى گرم و خشك و كم آب واقع شده با اين وجود، جهان اسلام از نظر منابع غنى است و سرزمينهاى با اكثريت مسلمان از طريق راههاى آبى صادرات و واردات خود را انجام مىدهند، علاوه بر حمل و نقل دريايى اين آبهاى سطح الارضى به لحاظ تأمين پروتئين آبزيان براى مسلمانان اهميت دارد، در برخى كشورها منابع سوختهاى فسيلى همچون نفت و گاز از درياها و درياچه هايى كه در مجاورت آنها قرار دارد بدست مىآيد. درياى مديترانه واقع بين آفريقاى شمالى، اروپاى جنوبى و آسياى غربى، درياى سياه در شمال تركيه، درياى مرمره در شمال غربى اين كشور كه رابطه بين درياى سياه و مديترانه است، درياى سرخ يا بحراحمر كه حد فاصل آفريقاى شرقى و شبه جزيره عربستان است. درياى خزر به عنوان بزرگترين درياچه جهان، در همسايگى جمهورىهاى آسياى مركزى، تركمنستان،آذربايجان و ايران قرار دارد، درياى آدرياتيك در غرب آلبانى و جمهورى بوسنى هرزگوين و درياى عمان در جنوب جمهورى اسلامى نيز از منابع مهم آبى جهان اسلام به شمار مىروند. به دليل آن كه اين درياها به محل دفن ضايعات و زبالههاى ناشى از فعاليتهاى انسانى و صنعتى تبديل شده و نيز استخراج و اكتشاف و صدور نفت از اين مسيرهاى آبى صورت مىگيرد، آلودگىهاى زيست محيطى به شدت آنها را تهديد مىكند، اين عارضه موجب تغيير رنگ و كاهش كيفيت آب گرديده و با قرار گرفتن لايهاى نفتى بر سطح آب كه مانع از رسيدن نور خورشيد و اكسيژن به آبزيان مىگردد، موجبات مرگ اين منابع مهم غذايى درياها فراهم مىشود. در داخل كشورهاى اسلامى نيز درياچههاى متعددى وجود دارد كه عبارتند از درياچه وان در شرق تركيه، درياچه اروميه در ايران، درياچه چاد در غرب كشور چاد كه نيجر و نيجريه هم با آن مرز مشترك دارد. درياچه ويكتوريا در شمال تانزانيا و نيز در مرز اين كشور با كنيا و اوگاندا، درياچه تانگانيكا در غرب و نيز درياچه مالاوى در جنوب، درياچه بحرالميت يا درياى مرده در كشور اردن كه گودترين درياچه جهان مىباشد. خليجها كه بر اثر پيشرفت آب در خشكى پديد آمدهاند در توسعه تأسيسات بندرى و رونق حمل و نقل آبى و فعاليتهاى ساحلى و ارتباط خشكى با آب بسيار مؤثرند و در جهان اسلام اين خليجها اهميت فوق العاده سياسى، استراتژيكى، امنيتى و اقتصادى دارند. خليج فارس در جنوب ايران و شرق شبه جزيره عربستان، خليج عدن در جنوب يمن، خليج اسكندرون در جنوب تركيه، خليج گينه در آفريقاى غربى، خليج بنگال در جنوب بنگلادش، خليج اسكندريه در شمال مصر، خليج سرت در شمال ليبى، خليج تونس در شرق كشور تونس، ترعهها و تنگهها نيز براى جهان اسلام اهميت سوق الجيشى و بازرگانى دارند كه عبارتند از تنگه هرمز بين خليج فارس و درياى عمّان، تنگه مالاكا حد فاصل مالزى و جزيره سوماتراى اندونزى، تنگه داردانل كه رابط درياى سياه و درياى مديترانه است. تنگه بُسفر كه بين درياى سياه و درياى مرمره قرا ردارد. تنگه جبل الطارق كه درياى مديترانه را به اقيانوس اطلس پيوند مىدهد. تنگه باب المندب كه درياى سرخ را به خليج عدن و در نتيجه به اقيانوس هند ارتباط مىدهد، يمن از آسيا و جيبوتى از آفريقا بر اين ناحيه اشراف دارند. رودخانههاى جهان اسلام نيز از نظر تأمين منابع آب در فعاليتهاى كشاورزى، توليد انرژى هيدروالكتريك، تشكيل مخروطه افكنه در پاى كوهها و بوجود آوردن دلتا در موقع پيوستن به درياها و اقيانوسها و در نتيجه ايجاد سرزمين هموار جلگهاى و دشتها براى سكونت گاههاى انسان، زمينهاى كشاورزى و مانند آن، همچنين توليد ماهى ارزش اقتصادى و حياتى دارند اگرچه در سالهاى اخير آلودگىهاى زيست محيطى بر آنها تأثير منفى گذاشتهاند. مهمترين اين رودخانهها كه طولانىترين آنها هم مىباشد نيل است كه با 6400 كيلومتر در آفريقاى شرقى جريان دارد و دو كشور اسلامى سودان و مصر به آن وابستهاند، اين رودخانه از كوههاى اتيوپى و درياچه ويكتوريا سرچشمه مىگيرد و به درياى مديترانه مىريزد. رودهاى قزل ايرماق و يشيل ايرماق كه از كوههاى آق داغ تركيه سرچشمه مىگيرند و به درياى سياه مىريزند، دو رود جيحان و سيحان نيز در جنوب تركيه جارى هستند كه از كوههاى توروس و آنتى توروس اين سرزمين جارى هستند و به خليج اسكندرون در درياى مديترانه وارد مىشوند جيحون يا آمودريا، هيرمند، هريررود، و كابل رود از رودهاى افغانستان مىباشند كه از كوههاى مرتفع مناطق شرقى آن منشأ مىگيرند، كه به ترتيب به درياچه آرال، درياچه هامون، شنزارهاى آسياى ميانه و ايندوس پاكستان مىپيوندند. دجله و فرات كه مهمترين رودهاى عراقاند و شريان حياتى اين كشورند، اين دو از كوههاى جنوب شرقى تركيه سرچشمه مىگيرند كه در محلى به نام قُرنه به هم پيوسته و شط العرب را تشكيل مىدهند كه در مرز ايران و عراق رود كارون به آن مىپيوندد و اروند رود را به وجود مىآورد. سپس به خليج فارس مىريزد. فرات از بخش شرقى سوريه نيز مىگذرد. رود اردن كه از ارتفاعات لبنان و سوريه منشأ مىگيرد پس از طى مسافتى در فلسطين اشغالى در سرزمين اردن ادامه مىيابد و به درياى مرده مىريزد. در لبنان رود ليتانى جريان دارد كه دره بقاع را مشروب مىنمايد و وارد مديترانه مىشود. رود سند و ايندوس از ميان كشور پاكستان عبور مىكند كه به درياى عمان وارد مىگردد. گنگ و برهماپوترا مهمترين رودخانههاى بنگلادش مىباشند كه دلتاى بزرگ سندربن را در ساحل خليج بنگال به وجود مىآورند، رودهاى كلانتان و پاهانگ در مالزى جارى مىشوند كه به درياى چين جنوبى مىريزند رود شارى پس از مشروب نمودن جنوب غربى كشور چاد از مركز حكومت آن يعنى شهر نجامنا عبور مىكند و به درياچه چاد مىريزد كه براى آبيارى و قايقرانى فصلى از آن استفاده مىشود. رود نيجر كه در بخش جنوبى مالى جلگهاى را پديد آورده است كه از كشور گينه وارد مالى مىشود و سپس به كشور نيجر در آفريقاى صحرايى مىرود كه از نظر منابع غذايى و آبى نقش مهمى دارد، رود سنگال كه در كشور سنگال و موريتانى جريان دارد به اقيانوس اطلس مىريزد، رود گامبيا از فلات فوتاجالون واقع در سرزمين گينه سرچشمه مىگيرد كه از كشور گامبيا مىگذرد و رسوبات آن بخش مهمى از اين ناحيه را به صورت جلگه درآورده است. رود ولتا در نواحى جنوبى كشور بوركينافاسو(ولتاى عليا) جريان دارد، كه در كشور غنا به خليج گينه مىريزد، رودهاى شبلى و جوبا در سومالى جارىاند. مشهورترين رود آلبانى درين نام دارد كه پس از سيراب نمودن جلگههاى ساحلى به درياى آدرياتيك مىريزد. در كشورهاى آسياى مركزى و قفقاز نيز رودخانهاى قابل اهميت جريان دارد، امّا در ايران، رودخانههاى زيادى جارى است عمدهترين آنان كارون، سفيد رود، كرخه و زاينده رود، نام دارند.(6) اساس فعاليتهاى اقتصادى در كشورهاى مسلمان بر توليدات كشاورزى، دامدارى و استخراج منابع معدنى استوار است و نيمى از نيروى شاغل اين سرزمينها در بخشهاى مزبور كار مىكنند. الجزاير، ليبى، ايران، عربستان، كويت، بحرين،قطر، امارات متحده عربى و نيجريه كشورهاى توليد كننده و صادر كننده نفت هستند كه عضو سازمان اوپك (opec) مىباشند، كه در ميان آنان عربستان به لحاظ توليد و صدور اين ماده مهم رتبه اول را داراست. طلا و طلاى سفيد در اتيوپى، تانزانيا، كامرون و گينه بدست مىآيد. سيرالئون، چاد، تانزانيا و گينه بيسائو از نظر توليد الماس، اهميت شايان توجهى دارند. در كشورهاى مراكش، مصر، گينه، اردن، الجزاير،تونس، سنگال و صحراى باخترى ذخائر غنى فسفات وجود دارد. 30% بوكسيت جهان در گينه و 35% قلع دنيا در مالزى مىباشد. در كشورهاى نيجر و سومالى ذخائر بسيار غنى اورانيوم وجود دارد. كشور نيجريه از نظر توليد كلمبيت(كه در موتور هواپيماى جت به كار مىرود) در جهان مقام اول را داراست. ده درصد كروم جهان در تركيه بدست مىآيد. گندم توليد غالب كشورهاى اسلامى آسيايى و شمال آفريقاست. مصر بزرگترين توليد كننده برنج است اما در پاكستان، اندونزى، بنگلادش،مالزى و ايران هم اين محصول بدست مىآيد. الجزاير مهمترين توليد كننده انگور در جهان اسلام است و در كشورهاى واقع در ساحل مديترانه زيتون بدست مىآيد. بنگلادش در ميان كشورهاى مسلمان به لحاظ توليد چاى مهمترين كشور مىباشد. اندونزى، عربستان، يمن و اتيوپى از نظر توليد محصول قهوه اهميت دارند، عراق مقام اول را از لحاظ توليد خرما داراست. مرغوبترين پنبه در مصر بدست مىآيد و بنگلادش در توليد كنف مقام اول را به دست آورده است، 40% كائوچوى جهان در مالزى توليد مىشود و سيسال كه در توليد الياف كتانى كاربرد دارد، در تانزانيا توليد مىشود و اين كشور در جهان اولين رتبه را به اين لحاظ دارد. سيرالئون اولين توليد كننده الياف نخل است. كشور نيجر بزرگترين توليد كننده ارزن در دنياست و بخش مهمى از درآمد كشورهاى مسلمان واقع در غرب آفريقا از راه توليد و صدور بادام زمينى و ارزن بدست مىآيد. دامدارى از شغلهاى مهم در جهان اسلام است و در صحراى آفريقا و خاورميانه تربيت شتر رواج دارد، گوسفند قره گل مشهورترين دام افغانستان است. در تركيه نيز به دليل وجود مراتع زياد پرورش بز، گوسفند، گاو و اسب متداول است. كشورهايى كه موقع جزيرهاى دارند و يا بر كرانه اقيانوسها، درياها و درياچهها واقعاند و يا از رودخانههاى مهمى برخوردارند، به لحاظ صيد ماهى و ساير آبزيان، حائز اهميت هستند البته صيد ماهى به دو روش سنتى و جديد صورت مىگيرد، در اين ميان جمهورى عربى صحرا از نظر انواع و مقدار ماهى موجود از مهمترين سواحل جهان است و در بنگلادش 250 نوع ماهى از آبهاى شور و شيرين بدست مىآيد. كشور مراكش يكى از غنىترين سواحل را به لحاظ توليد انواع ماهى بخصوص ساردين داراست. صيد مرواريد و ميگو در كشورهاى حوزه خليج فارس و ايران صورت مىگيرد، ضمن آن كه ايران از نظر توليد خاويار و صيد مرواريد شهرت جهانى دارد. بنابراين جهان اسلام به لحاظ منابع آب، ذخائر انرژى و محصولات معدنى، همچنين توليد كشاورزى، زراعى، دامى و دريايى بسيار غنى است ولى نقشههاى استعمارى و حيلههاى استكبار و برخى ضعفها در برنامهريزىها، كشورهاى اسلامى را در بحران و عقب افتادگى نگاه داشته است.(7) پىنوشتها: – 1. نك: پويايى فرهنگ و تمدن اسلام و ايران، على اكبر ولايتى، ج 4. 2. رواق انديشه، شماره 48، آذر 1384، ص 29 – 28. 3. فرهنگ و پژوهش، شماره 189، ص 26. 4. گيتاشناسى نوين كشورها، عباس جعفرى، ص 120. 5. همان، ص 410. 6. استخراج و مأخوذ از كتاب جغرافياى كشورهاى مسلمان و نيز گيتاشناسى نوين كشورها. 7. شناخت اجمالى كشورها و نواحى مسلمان نشين جهان، ص 85 – 82.
جرعه نوشان اقيانوس بى كران جواد الائمه عليه السلام
جرعه نوشان اقيانوس بيكران جواد الائمه (ع) عسكرى اسلامپوركريمى اشاره شناسايى و جذب افراد مستعد و آماده و تربيت آنان بر اساس تربيتهاى اسلامى و مجهّز ساختن آنان به انواع علوم مورد نياز جامعه، از رسالتهاى مهم ائمه اطهار(ع) بود و محدوديتهاى اعمال شده از سوى حكومتهاى مستبد و ظالم وقت، هر چند انجام اين رسالت را در حدّ مطلوب با مشكلاتى مواجه مىساخت و بسيارى از افراد را از دستيابى به اين سر چشمههاى زلال دانش و معرفت و بهرهگيرى از آن محروم مىكرد، ولى موجب تعطيل شدن آن نگشت. تشنگان حقيقت و شيفتگان امامت تحت پوششهاى مختلف ،به محضر امامان(ع) مىرسيدند و در حدّ ظرفيّت و ميزان معرفت خود از اقيانوس بيكران دانش الهى آن بزرگواران جرعهاى مىنوشيدند. اصحاب و ياران امام جواد(ع) بيش از تعدادى است كه در اينجا به آنان اشاره مىشود. در برخى منابع اسلامى نام بيش از 270 نفر به عنوان اصحاب آن حضرت آورده شده است. در اين نوشتار مختصر از بعضى شاگردان آن حضرت، هر چند به طور اختصار ياد مىشود تا ضمن تجليل از اين سنگربانان علم و فرهنگ، بعد علمى و تلاش فرهنگى پيشواى نهم شناختهتر گردد. 1- ابن سكّيت يعقوب بن اسحاق اهوازى شيعى ابن سكيت، نزد امام جواد و امام هادى(ع) از احترام زيادى برخوردار بود و از خصّيصين ايشان به شمار مىرفت. همچنين او از امام جواد (ع) روايات و مسائلى نقل كرده است.(1) محل ولادت او «دورق اهواز» بود، دورق يكى از مراكز علمى و فرهنگى كهن ايران اسلامى است و علما، خطبا و شعراى شهيرى از اين منطقه قد برافراشتند؛ چنان كه امروزه كلمه «دورقى» را در پى نام بسيارى از علماى بزرگ مىبينيم. البته برخى بغداد را محل ولادت اين شخصيت بزرگ شيعى مىدانند. نام او را «يعقوب» و كنيهاش را «ابويوسف» نهادند. پدرش «اسحاق» نام داشت. اين مرد صالح و درستكار در فنون ادبيات عرب، به ويژه لغت و شعر، استاد شمرده مىشد، دوستدار دانشمندان بود، و از اصحاب كسائى، يكى از قراء سبعه، به شمار مىآمد. اسحاق اديبى فرزانه و شاعرى زبردست بود؛ ولى براساس آموزههاى اسلامى سكوت را بر سخن ترجيح مىداد. به تدريج در سايه افراط درسكوت، به «سكيت» (بسيار سكوت كننده) شهرت يافت. بدين سبب، فرزندش را «ابن سكيت» خواندهاند. ابن سكّيت بر اثر دعاى پدر و تلاشهاى مستمرش در علوم مختلف اسلامى صاحب نظر گرديد. به طورى كه وى از علماى برجسته ادبيات عرب بوده، كه در علم فصاحت و بلاغت و اشعار عرب يد طولائى داشته است، و كتاب مشهور «تهذيب الالفاظ اصلاح منطق»، در ادبيات، اثر اوست. ابن خلكان از يكى از علما چنين نقل مىكند: كتابى در لغت بهتر از «اصلاح المنطق» از جسر (پل) بغداد نگذشته است. بدون ترديد اين كتاب سودمند و جامع بوده و بسيارى از لغات را گردآورده است و در نوع خود با اين حجم بىنظير است. گروهى به اين كتاب پرداختهاند. «وزير مغربى» آن را مختصر نموده و «خطيب تبريزى» به تنقيح و تهذيب اين كتاب دست يازيده است. ابن خلكان به نقل از ابوالعباس المبرّد مىگويد: «كتابى بهتر از «اصلاح المنطق» ابن سكيت در ميان مؤلفين بغداد نديدم.» و ثعلب مىگويد: اصحاب ما اتفاق نظر دارند كه پس از ابن اعرابى، كسى آگاهتر از ابن سكيت در علم لغت يافت نشده است.(2) سرانجام اين يار وفادار و عالم بزرگ شيعى به دست متوكل ملعون به شهادت رسيد و در اين هيچ اختلافى وجود ندارد؛ اما در چگونگى شهادتش اختلاف است. عبدالرحمان بن محمدبن انبارى در كتاب «نزهةالالباء» و محمد بن احمد ازهرى در كتاب «تهذيب اللغه» چنين آوردهاند: علت خشم متوكل كه باعث قتل ابن سكيت شد، اين بود كه روزى مردى قرشى و ابن سكيت و متوكل مشغول سخن گفتن بودند، خليفه كه درپى آزار مرد قرشى بود. ابن سكيت را فرمان داد تا وى را دشنام دهد. ابن سكيت كه اين را خلاف اخلاق مىدانست، به امر خليفه توجه نكرد و ناسزا نگفت؛ خليفه اين عمل ابن سكيت را ناپسند شمرده، به مرد قرشى گفت: همان كارى كه ابن سكيت در باره تو انجام نداد، انجام ده. مرد قرشى كه از متوكل مىترسيد. به فرمانش عمل كرده و لب به ياوهگويى گشاد. ابن سكيت با مشاهده اين بىاحترامى از كرده خود پشيمان شد و گفت: اى خليفه! اينك به فرمانت عمل مىكنم و اورا ناسزا مىگويم. متوكل گفت: آنچه اكنون مىگويى، انتقام است نه اطاعت امر من. سپس به نوكران تركش فرمان داد ابن سكيت را بزنند. آنها چنان لگد بر شكمش كوفتند كه بيهوش گرديد. سپس او را بر دوش گذاشته، به خانهاش بردند. استاد دو روز بعد، به سبب صدمات و جراحات عميق به شهادت رسيد. در باره شهادت اين بزرگ مرد روايت مشهور ديگرى نيز وجود دارد كه اكثر منابع نيز آن را تأييد مىكنند. روزى متوكل وارد كلاس فرزندانش شده، با ايشان گفتگو كرد و به ابن سكيت گفت: از تو مىخواهم آنچه در دلت پنهان كردهاى آشكار كنى. بگو بدانم آيا فرزندان مرا بيشتر دوست دارى يا فرزندان على بنابىطالب حسن و حسين را؟ ابن سكيت از اين سخن گستاخانه سخت عصبانى شده، گفت: به خداى على اعلى سوگند، رتبه و مقام كمترين غلامان آن حضرت كه قنبرحبشى است. از تو و فرزندانت بسى بالاتر و عظيمتر است. اين عقيده با وجودم آميخته و از من جدا نمىشود. متوكل كه انتظار چنين صراحتى را نداشت. خشمگين شد و به غلامانش دستور داد زبان استاد را از پشت سرش بيرون آورند. گروهى براين عقيدهاند كه گردآورى اشعار «كميت اسدى»، بزرگ شاعر شهيد شيعه، توسط «ابن سكيت» سبب شهادت او شد؛ اين كار مذهب واقعىاش را نمايان ساخت. متوكّل در پى بهانهاى بود تا ابن سكيت را به اظهار عقيده ناگزير سازد. بنابراين، به كلاس درس فرزندانش رفت و آن پرسش را مطرح كرد. افزون براين، گروهى سودجو و شيعه ستيز كه چه بسا به مذهب واقعى ابن سكيت پى برده بودند. در پى تحريك متوكل عليه او بودند. «ازهرى» در «تهذيب اللغه» مىگويد: پس از شهادت استاد بىدرنگ ده هزار درهم ديه او را به خانوادهاش پرداخت كردند. اين كردار نشان مىدهد كه نقشه قتل ابن سكيت از پيش طراحى شده بود. شهادت آن بزرگوار در دوشنبه پنجم رجب سال 243 – 244 يا 246 هجرى تحقق يافت. 2- على بن مهزيار اهوازى كنيه وى «ابوالحسن»، اهل دورق اهواز بود.(3)برخى معتقدند كه وى اهل «هنديجان فارس» است.(4) او در اهواز نشو و نما كرد و به مرتبه «فقاهت» رسيد. على از بزرگان پرهيزگار و پاكدامن بود و راويان درباره او گفتهاند: «هنگام طلوع خورشيد براى خدا به سجده مىافتاد و سرش را بلند نمىكرد تا اين كه هزار نفر از برادران دينىاش را دعا مىكرد. ازاينرو، پيشانى وى در اثر سجدههاى زياد و طولانى، همانند زانوى شتر، پينه زده بود و اين نبود مگر بخاطر عبادت بسيار و سجده در پيشگاه حق.»(5) على از ياران نزديك امام رضا(ع) و همچنين امام جواد و امام هادى عليهما السلام به شمار مىرفت و آن بزرگواران وى را به عنوان وكيل خويش منصوب كرده بودند، و توقيع (امضاء) آنها هنوز موجود است. وى از مفسّران قرن سوم هجرى است و بيش از 30 كتاب و رساله در زمينههاى مختلف معارف اسلامى دارد. او تفسيرى دارد، و نيز كتابى به نام «حروف القرآن» در زمينه قرآن دارد.(6) او آثارى در زندگينامه پيامبران، فقه و مقالاتى در اشربه، بازرگانى و پيشهورى نگاشته است.(7) برخى از كتب على بن مهزيار از اين قرار است: كتاب الوضوء، كتاب الصلاة، كتاب الزكاة، كتاب الصوم، كتاب الحج، كتاب الطلاق، كتاب الحدود، كتاب الديات، كتاب التفسير، كتاب الفضائل، كتاب العتق و التدبير، كتاب التجارات و الاجارات، كتاب المكاسب، كتاب المثالب، كتاب الدعاء، كتاب التجمّل و المروة و كتاب المزار…(8) على بن مهزيار در اسناد حدود 437 روايت واقع شده است و از امام رضا، امام جواد و امام هادى عليهم السلام و ديگران حديث نقل كرده است.(9) امام جواد (ع)، على بن مهزيار را با پيامها و نامههاى عطرآگينى ستود، از جمله حضرت در نامه ذيل او را چنين تحسين مىكند: «اى على! در پيروى كردن، انجام دستورات، خيرخواهى و پندگويى تو را آزمودم (و تو سرافراز از بوته آزمايش بيرون آمدى)، پس اگر بگويم كسى را مانند تو نديدهام، چه بسا راست گفته باشم، خداوند به تو بهشت برين و آن مقامات والايى كه نمىدانى پاداش دهد، من مقام تو و خدمات شبانه روزى تو را در سرما و گرما از نظر دور نداشتهام از خداوند مىخواهم در روز قيامت كه همه را گرد مىآورد، آنچنان مخلوقات خود را شيفته و دوستدار تو كند كه مايه رشك باشد، به درستى كه خداوند شونده دعاهاست …»(10) اين نامه تجليل، تقدير و بزرگداشت امام را نسبت به على به خوبى نشان مىدهد و مىبينيم كه حضرت مىفرمايد در ميان اصحاب خود كسى را مانند ابن مهزيار در دانش، پرهيزگارى و ورع نديده است. با اندكى تأمل در اين توقيعات امام جواد(ع) درباره على بن مهزيار، مىتوان از جايگاه رفيع و ارزشمند او نزد اهلبيت(ع) آگاه شد؛ زيرا آن بزرگوران هيچگاه اهل مبالغه و زيادهروى نبودهاند، ضمن اينكه هميشه پيرامون ائمه (ع) چنين شيعيان و اصحاب مخصوصى اگر چه به صورت معدود، حضور داشتهاند كه توانستهاند با توجه به ظرفيت بالاى معرفت لياقت خود و البته در پرتو عنايت خاص اهلبيت (ع) به چنين عنايات و مراتبى دست پيدا كنند. ديگر از خدمات اين صحابى وفادار ائمه(ع) عبارتند از: شناساندن امام هادى (ع) به مردم بعد از شهادت پدر بزرگوارش. تبيين مسائل فقهى و پاسخگويى به سؤالات فقهى مردم. رساندن نظرات فقهى امام به مردم. ترويج ولايت امام جواد (ع) در ايران زمين به ويژه اهواز. بر عهده گرفتن وكالت امام جواد و امام هادى (ع). برقرارى ارتباط مردم با امام، با وجود خفقان عباسى. منشأ آرامش و خير بودن در اهواز.(11) در پايان بايد گفت كه على بن مهزيار نه تنها خودش جزء اصحاب ويژه و مورد اطمينان اهلبيت (ع) به شمار آمده، بلكه خانوادهاش نيز از اين الطاف و عنايات بىبهره نبودهاند، به عنوان مثال برادر او يعنى ابراهيم نيز از شيعيان برجسته و با اخلاص بوده، و روايت شده كه يكى از سفراى امام زمان(عج) بوده و توانسته خدمت آن حضرت مشرّف شود و داستان اين زيارت معنوى، مشهور است و در كتاب شريف «كمال الدين» ذكر شده است. همچنين محمد، پسر على بن مهزيار نيز از اصحاب و راويان ثقه حضرت هادى(ع) به شمار رفته است. سال رحلت او مشخص نيست. به يقين او تا تاريخ 229 ق. زنده بوده است؛ زيرا به قول نجاشى در آن تاريخ از محمد بن على بن يحيى انصارى، معروف به «ابن اخى» زاده از او روايت كرده است. شايان توجّه اين كه: على بن مهزيار كه به خدمت حضرت ولىّ عصر عليهالسلام تشرّف حاصل كرده است، على بن ابراهيم مهزيار، برادر زاده على بن مهزيار است.(12) مزار شريف على بن مهزيار در شهر اهواز واقع شده است، و هماكنون داراى بارگاه با شكوهى است و مورد توجّه مخصوص شيعيان و ارادتمندان به آستان اهلبيت (ع) قرار دارد. 3- ابراهيم بن مهزيار شيخ طوسى(ره) او را از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) برمىشمارد(13) و نجاشى مىگويد: كتاب «البشارات» از اوست.(14) و كشّى به سند خود از محمّد بن ابراهيم بن مهزيار نقل مىكند كه گفت: «پدرم هنگام مرگ، اموالى به من سپرد و علامت و نشانهاى كه جز خداوند آن را نمىدانست به من داد و گفت: هر كس اين نشانه را گفت اموال را به او واگذار كن، محمّد مىگويد: من نيز به بغداد رفتم و در كاروانسرايى منزل گرفتم، روز دوم پيرمردى آمده در را كوفت به غلامم گفتم: ببين چه كسى بر در است. او بيرون رفت و برگشت و گفت: پيرمردى بر در است، من هم به او اجازه دادم داخل شود و او داخل شد و گفت: من «عمرى» هستم، اموالى را كه نزد خودت دارى به من بده و سپس مقدار اموال و نشانه را گفت من نيز اموال را به او پرداختم.»(15)اين روايت دليل آن است كه ابراهيم بن مهزيار وكيل امام در گرفتن حقوق شرعيه بوده است و طبيعتاً كسى را امام وكيل قرار مىدهد كه ثقه و امين و عادل باشد. 4- خيران خادم قراطيسى وى، خادم امام رضا (ع) و از شيعيان مخلص و مؤمنان به ولايت اهلبيت (ع) بوده و در كتب رجال، او را جزء اصحاب مخصوص و صاحب سرّ سه امام بزرگوار: امام رضا، امام جواد و امام هادى عليهم السلام برشمردهاند. از بعضى روايات برمىآيد كه او وكيل حضرت جواد(ع) نيز بوده است. مانند روايتى كه حضرت در پايان آن به او فرمودهاند: «اعمل فى ذلك برأيك، فإنّ رأيك رأيى و من أطاعك اطاعنى»(16)(17) در آن مسئله مطابق نظر خودت عمل كن، پس همانا كه رأى تو رأى و نظر من است، و كسى كه از تو پيروى كند از من پيروى نموده است. از خيران روايات و مسائل فراوانى در موضوعات مختلف برجاى مانده، كه آنها را از حضرت جواد و هادى(ع) روايت نموده است. يكى از آن روايات نص بر امامت حضرت هادى(ع) مىباشد و هنگامى بيان شده كه خيران در خدمت و ملازم ان حضرت بوده، و امام جواد(ع) در بستر بيمارى قرار داشتند و اندكى بيشتر از عمر شريفشان باقى نبود. در آن هنگام، شخصى از جانب امام نزد خيران مىآيد و به او مىگويد: مولايت به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: همانا كه من درمىگذرم و امر امامت به فرزندم على واگذار مىشود. امامت او بر شما واجب است بعد از من همانگونه كه امامت من بر شما واجب بود بعد از پدرم تا برسد به رسول خدا(ص). آرى، همانگونه كه بيان شد، خيران از اصحاب نزديك امام جواد و هادى(ع) بوده و ارادت و اخلاصش نسبت به اين خاندان قابل توصيف نمىباشد. نقل شده: زمانى خيران در راه سفر حج به مدينه رسيد و در آن شهر توانست خدمت امام جواد (ع) مشرف شود. در آن هنگام حضرت (ع) بالاى ايوان و دكّهاى نشسته بودند و خيران با ديدن هيبت و جلال ايشان، چنان دهشت و دلهرهاى در وجودش احساس كرد كه متوجّه پلّههاى ايوان نشد تا اين كه حضرت(ع) اشاره نمود و او را متوجّه ساخت. بعد از آن كه از پلّهها بالا رفت و سلام نمود دستان مبارك امام جواد(ع) را گرفت و پس از بوسيدن بر ديدگانش قرار داد و نشست و تا مدّتى بىاختيار دستان حضرت را به جهت هيبت و دهشتى كه از ايشان در دل احساس كرده بود، نگاه داشت تا اينكه دلش آرام گرفت و دست امام(ع) را رها نمود.(18) 5 – احمدبن اسحاق اشعرى قمى محدّثى عظيم الشّأن، عالمى بزرگوار و يكى از اصحاب ثقه و كاملاً مورد اطمينان اهلبيت (ع) بوده و مانند بسيارى از اصحاب خاص ائمه (ع) از شهر مقدس قم به خدمت آن بزرگواران شتافته است. احمد بن اسحاق طى عمر شريفش توانست خدمت امام جواد و هادى (ع) برسد و جزء اصحاب مخصوص امام عسكرى (ع) قرار گيرد و پس از ان بزرگواران به شرف زيارت حضرت صاحب الزمان(عج) نائل گردد. يكى ديگر از افتخارات احمد بن اسحاق اين است كه توانسته جزء سفراى سفارش شده حضرت حجت(عج) قرار گيرد؛ زيرا حضرت مهدى(عج) در توقيع شريفى ايشان را مورد تأييد و عنايت قرار دادهاند. به همين سبب در كتاب «ربيع الشيعه»،احمد بن اسحاق از وكلاء و سفراء و ابواب معروف حضرت حجت (عج) معرفى شده است. چنان كه بعضى از دانشمندان علم رجال، از او به عنوان رابط بين قميها و امام و از جمله اصحاب خاص آن حضرت ياد كردهاند.(19)اما دانشمندان ديگر، او را وكيل و نماينده امام دانستهاند.(20)از روايتى در «بحارالانوار» استفاده مىشود كه او نماينده امام در موقوفات قم بوده است.(21) محمد بن جرير طبرى مىنويسد: احمد بن اسحاق قمى اشعرى، استاد شيخ صدوق، نماينده امام عسكرى (ع) بود. بعد از شهادت آن حضرت، وكالت حضرت صاحب الزمان(عج) را به عهده گرفت. از طرف حضرت نامههايى خطاب به او صادر مىشد، و او وجوه و حقوق مالى قم و اطراف آن را گردآورى نموده و به امام مىرساند.(22) احمد بن اسحاق صد و شصت كيسه طلا و نقره را كه از شيعيان قم گرفته بود، به امام تسليم كرد(23)و اين، حجم چشمگير وجوه جمعآورى شده را نشان مىدهد. سعد بن عبدالله در روايتى مىگويد: زمانى همراه احمد بن اسحاق، در سرّ من رأى خدمت امام عسكرى (ع) مشرف شديم. هنگام خداحافظى احمد از امام حسن (ع) پارچهاى درخواست نمود تا براى كفنش از آن استفاده نمايد. پس از آن، حضرت سيزده درهم به او داد و فرمود: اين پول را خرج مكن، مگر براى مخارج شخصى خودت و هر چه كه بخواهى به تو خواهد رسيد. سعد بن عبدالله مىگويد: پس از آن كه از نزد امام حسن (ع) مراجعت كرديم و به سه فرسخى حلوان (كه اكنون به پل ذهاب معروف است) رسيديم، ناگهان حال احمد بن اسحاق دگرگون شد و به شدت تب نمود، به گونهاى كه ما از سلامتى و زنده ماندن او قطع اميد كرديم. هنگامى كه به حلوان رسيديم و در كاروانسراى آن مستقر شديم، احمد گفت: امشب مرا تنها بگذاريد و به اطاقهاى خود برويد. و طبق خواسته احمد بن اسحاق، همه ما او را تنها گذاشتيم. هنگامى كه صبح فراسيد، به ياد احمد افتادم و سراسيمه از جاى خود بلند شدم، ناگهان كافور، خادم مخصوص امام حسن عسكرى (ع)، را ديدم كه مىگفت: احسن اللّه بالخير عزاكم و جبر بالمحبوب رزيتكم. پس از آن نيز گفت: غسل و كفن يار و همراه شما احمد را انجام داديم، پس بلند شويد و به دفن او مشغول شويد. همانا كه او عزيزترين شماست به جهت قرب به خداوند نزد آقاى شما. پس از آن سخنان ،ناگهان از چشم ما غايب شد. معلوم شد كه او به امر و طى الارض امام حسن عسكرى (ع) به آنجا آمده بود تا آن شخص بزرگوار را با احترام و عزّت غسل و كفن نمايد. 6- حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) حضرت عبدالعظيم حسنى معروف به «سيدالكريم» فرزند عبداللّه، فرزند على بن حسن، فرزند حسن بن زيد، فرزند زيد بن حسن (ع)، فرزند على ابن ابىطالب مىباشد كه با چهار واسطه به امام حسن مجتبى (ع) و با پنج واسطه به حضرت على (ع) مىرسد. پدر بزرگوارش عبدالله و مادرش گرامىاش فاطمه دختر «عقبة بن قيس» است. ولادت با سعادت حضرت عبدالعظيم(ع) در سال 173 هجرى قمرى در شهر مقدّس مدينه واقع شده است و مدّت 79 سال عمر با بركت او با دوران امامت چهار امام معصوم، يعنى امام موسى كاظم (ع)، امام رضا (ع)، امام محمّد تقى (ع) و امام علىّ النّقى (ع) مقارن بوده است؛ آن حضرت محضر مبارك امام رضا (ع)، امام محمّد تقى (ع) و امام هادى (ع) را درك كرده و احاديث فراوانى از آنان روايت كرده است. زمينههاى مهاجرت حضرت عبدالعظيم(ع) از مدينه به رى و سكونت در غربت را بايد در اوضاع سياسى و اجتماعى آن عصر جستجو كرد؛ خلفاى عبّاسى نسبت به خاندان پيامبر اكرم (ص) و شيعيان ائمه(ع) بسيار سختگيرى مىكردند، يكى از بدرفتارترين اين خلفاء متوكّل بود كه خصومت شديدى با اهلبيت عليهم السّلام داشت، و تنها در دوران او چندين بار مرقد مطهر حضرت امام حسين (ع) را در كربلا تخريب و با خاك يكسان ساختند و از زيارت آن بزرگوار جلوگيرى به عمل آوردند. سادات و علويّون در زمان او در بدترين وضع به سر مىبردند. حضرت عبدالعظيم (ع) نيز از كينه و دشمنى خلفا در امان نبود و بارها تصميم به قتل آن حضرت گرفتند و گزارشهاى دروغ سخنچينان را بهانه اين سختگيرىها قرار مىدادند، در چينن دوران دشوار و سختى بود كه حضرت عبدالعظيم (ع) به خدمت حضرت امام هادى(ع) رسيد و عقايد دينى خود را بر آن حضرت عرضه كرد كه اين داستان معروف، خود به تنهايى بيانگر ايمان و تدّين والاى اوست. عبدالعظيم حسنى دراينباره مىفرمايد: زمانى خدمت سرورم، حضرت امام على النقى (ع) شرفياب شدم، ايشان با ديدن من فرمودند: مرحبا به تو اى اباالقاسم! همانا كه تو حقيقتاً پيرو و مطيع ما هستى. خدمت آن جناب عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! مىخواهم دين خود را به شما عرضه كنم، تا اگر پسنديده و رضايتبخش است، بر آن ثابت قدم بمانم تا زمانى كه خداوند عزّ و جلّ را ملاقات كنم. حضرت فرمود: جناب ابوالقاسم! بفرما. عرض كردم: من معتقدم كه: خداوند تبارك و تعالى يگانهاى است كه هيچ چيز همانندش نيست. و از حدّ ابطال و تشبيه بيرون است(يعنى معدوم نيست و شبيه به مخلوقات هم نيست)، او جسم و صورت و عرض و جوهر نيست، بلكه پديد آوردنده اجسام و صورتها و خلق كننده عرضها و جوهرها است. او پروردگار و مالك هر چيزى است و همه چيز را جعل و احداث كرده است. و معتقدم كه: محمد(ص) بنده و فرستاده او خاتم پيامبران است كه پس از او تا روز قيام قيامت هيچ پيامبرى نخواهد آمد. و معتقدم كه: امام، جانشين و ولىّ امر پس از پيامبر(ص)، اميرمؤمنان، على بن ابىطالب (ع)، سپس حضرت امام حسن، سپس حضرت امام حسين، سپس حضرت على بن الحسين، سپس حضرت محمد بن على، سپس جعفر بن محمد، سپس موسى بن جعفر، سپس على بن موسى، سپس محمد بن على عليهم السلام سپس، (امام) تويى اى مولاى من! حضرت فرمود: پس از من، فرزندم حسن (امام) است، و مردم در زمان بعد از او (امام حسن عسكرى) چگونه خواهند بود؟! عرض كردم: اى مولاى من چگونه خواهند بود؟ فرمود: براى اينكه او ديده نمىشود و روا نيست نامش برده شود تا ظهور كند و زمين را پر از عدل و داد نمايد، همانگونه كه از ظلم و جور مملو شده باشد. عرض كردم: قبول كردم. و نيز معتقدم كه: دوستدار آنان دوست خداست و دشمن ايشان دشمن خداست، و اطاعت ايشان اطاعت خداست، و معصيت ايشان معصيت خداست. و معتقدم كه: معراج حق است، سؤال در قبر حق است و بهشت و جهنم حق است و صراط و ميزان حق است، و بىترديد قيامت بپا مىشود و خدا همه را از قبرها برمىانگيزد. و معتقدم كه: تكاليف الهى پس از ولايت اهل بيت(ع)، نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر است. پس از آن، حضرت امام على النقى (ع) فرمود: اى ابوالقاسم! سوگند به خدا! اين همان دينى است كه نزد خدا براى بندگانش پسنديده است. بر آن پايدار باش! خداوند تو را در زندگى دنيا و آخرت، با سخن استوار، ثابت بدارد.(24) ديدار حضرت عبدالعظيم (ع) در سامرا با حضرت امام هادى (ع)، به خليفه گزارش داده شد و دستور تعقيب و دستگيرى وى صادر گشت، او نيز براى مصون ماندن از خطر، خود را از چشم مأموران پنهان مىكرد و در شهرهاى مختلف به صورت ناشناس رفت و آمد مىكرد و شهر به شهر مىگشت تا به شهرستان «رى» رسيد و آنجا را براى سكونت انتخاب كرد. علّت اين انتخاب به شرايط دينى و اجتماعى رى در آن دوره برمىگردد كه وقتى اسلام به شهرهاى مختلف كشور ما (ايران) وارد گشت و مسلمانان در شهرهاى مختلف ايران به اسلام گرويدند، از همان سالها رى يكى از مراكز مهمّ سكونت مسلمانان شد و اعتبار و موقعيّت خاصّى پيدا كرد؛ زيرا سرزمينى حاصلخيز و پرنعمت بود، عمرسعد نيز به طمع رياست يافتن بر رى در حادثه جانسوز كربلا، حضرت امام حسين(ع) را به شهادت رساند. در رى هم اهلسنّت و هم از پيروان اهلبيت (ع) زندگى مىكردند و قسمت جنوبى و جنوب غربى شهر رى بيشتر محلّ سكونت شيعيان بود. حضرت عبدالعظيم (ع) به صورت يك مسافر ناشناس، وارد رى شد و در محلّه ساربانان در كوى «سكّة الموالى» به منزل يكى از شيعيان رفت، مدّتى به همين صورت گذشت. او در زيرزمين آن خانه به سرمىبرد و كمتر خارج مىشد، روزها روزه مىگرفت و شبها نيز به عبادت و راز و نياز با پروردگار مشغول مىشد. در شهرستان رى تعداد كمى از شيعيان آن حضرت را مىشناختند و از حضورش در رى خبر داشتند و مخفيانه به زيارتش مىشتافتند(25) امّا مىكوشيدند كه اين خبر فاش نشود و خطرى جانِ حضرت را تهديد نكند. حضرت عبدالعظيم (ع) ميان شيعيان شهررى بسيار ارجمند بود و پاسخگويى به مسايل شرعى و حلّ مشكلات مذهبى آنان را برعهده داشت؛ اين تأكيد، هم بيانگر مقام برجسته حضرت عبدالعظيم است و هم گوياى اين است كه وى از طرف حضرت امام هادى(ع) در آن منطقه، وكالت و نمايندگى داشته است؛ مردم سخن او را سخن امام مىدانستند و در مسايل دينى و دنيوى، وجود او محور تجمّع شيعيان و تمركز هواداران اهلبيت (ع) بود. از تأليفات حضرت عبدالعظيم حسنى (ع) كتابهاى «خطب اميرالمؤمنين» و «روز و شب» را مىتوان نام برد. آن حضرت، آگاه و آشنا به معارف دين و احكام قرآن و اسلام بود. ستايشهايى كه امامان معصوم(ع) از وى به عمل آوردهاند، نشان دهنده شخصيّت علمى و مورد اعتماد اوست؛ حضرت امام هادى(ع) گاهى اشخاصى را كه سؤال و مشكلى داشتند، راهنمايى مىفرمودند كه از حضرت عبدالعظيم حسنى (ع) بپرسند و او را از دوستان حقيقى خويش مىشمردند و معرّفى مىفرمودند. ابوحماد رازى مىگويد: در سامرا بر امام هادى (ع) وارد شدم و درباره مسائلى از حلال و حرام از آن حضرت پرسيدم و حضرت پاسخ فرمود. زمانى كه خواستم خداحافظى كنم، فرمود: «اى حماد! هرگاه در ناحيهاى كه زندگى مىكنى مشكلى در امر دينت برايت پيش آمد از عبدالعظيم حسنى (ع) بپرس و سلام مرا به او برسان.»(26) در آثار علماى شيعه نيز، تعريفها و ستايشهاى عظيمى درباره او به چشم مىخورد، آنان از او به عنوان عابد، زاهد، پرهيزكار، ثقه، داراى اعتقاد نيك و صفاي باطن و به عنوان محدّثى عالىمقام و بزرگ ياد كردهاند. روزهاى پايانى عمر پربركت حضرت عبدالعظيم (ع) با بيمارى او همراه بود، آن قامت بلند ايمان و تلاش، به بستر افتاده بود و پيروان اهلبيت در آستانه محروميّت از وجود پربركت اين سيّد كريم قرارگرفته بودند، اندوه مصيبتهاى پياپى مردم و روزگار تلخ شيعيان در عصر حاكميت عبّاسيان برايش دردى جانكاه و مضاعف بود؛ در همان روزها يك رؤياى صادقانه حوادث آينده را ترسيم كرد: يكى از شيعيان پاكدل رى، شبى در در عالم رؤيا، حضرت رسول(ص) را در خواب ديد. پيامبر اكرم(ص) به او فرمود: فردا يكى از فرزندانم در محلّه «سكّة الموالى» چشم از جهان فرو مىبندد، شيعيان او را بر دوش گرفته به باغ عبدالجبّار مىبرند و نزديك درخت سيب به خاك مىسپارند. آن شخص، سحرگاه به باغ رفت تا آن باغ را از صاحبش بخرد و افتخار دفن شدن يكى از فرزندان پيامبر(ص) را نصيب خويش سازد، عبدالجبّار كه خود نيز خوابى همانند خوابِ او را ديده بود، به رمز و راز غيبى اين دو خواب پى برد و براى اين كه در اين افتخار، بهرهاى داشته باشد، محلّ آن درخت سيب و مجموعه باغ را وقف كرد تا بزرگان و شيعيان در آنجا دفن شوند. همان روز حضرت چشم از جهان فرو بست.(27) خبر درگذشت اين نواده رسول اكرم(ص) دهان به دهان گشت و مردم با خبر شدند و جامههاى سياه پوشيدند و بر در خانه حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) گريان و مويهكنان گرد آمدند؛ پيكر مطهّر او را غسل دادند، به نقل برخى مورّخان در هنگام غسل، در جيب پيراهن او كاغذى يافتند كه نام و نسب خود را در آن نوشته بود؛ بر پيكر او نماز خواندند، تابوت او را بردوش گرفتند و با جمعيّت انبوه عزادار به سوى باغ عبدالجبّار تشييع كردند و پيكر مطهّرش را در كنار همان درخت سيب كه رسول خدا(ص) به آن شخص اشاره كرده بود، دفن كردند. قبر شريف آن حضرت در شهر «رى»، معروف و مشهور است و هم اكنون بارگاه نورانى آن سلاله سادات و محدّث بزرگوار مورد توجّه و رفت و آمد خيل عظيم عاشقان مكتب اهلبيت (ع) قرار دارد. در منابع روايى روايات متعدّدى براى زيارت حضرت عبدالعظيم (ع)، ثوابى همچون ثواب زيارت حضرت سيّدالشهدا، امام حسين (ع)، بيان شده است. در حديثى آمده كه مردى از اهل رى خدمت امام هادى(ع) مشرف شد و حضرت از او پرسيد كجا بودى؟ گفت: به زيارت امام حسين(ع) رفته بودم. آن حضرت فرمود: آگاه باش! اگر قبر عبدالعظيم را كه نزد شماست زيارت مىنمودى، هر آينه مثل كسى بودى كه امام حسين (ع) را زيارت كرده باشد.(28) 7- ابوعلى حسن بن راشد وى از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) شمرده شده و نزد آن دو بزرگوار از منزلت و مقام والايى برخوردار بوده است. شيخ مفيد او را از زمره فقيهان برجسته و شخصيتهاى طراز اول دانسته كه عالم به حلال و حرام الهى بوده، و راهى براى مذمت و طعن بر آنان وجود نداشت.(29) شيخ طوسى نيز به هنگام بحث از سفرا و وكلاى ممدوح امامان (ع) از حسن بن راشد، به عنوان وكيل امام هادى(ع) نام برده و نامههاى آن حضرت را به او ياد آور شده است.(30) شيخ طوسى(ره) با مدارك نقل مىكند كه: امام هادى (ع) در سال 232 به على بن بلال نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان «در نزد شما خدا را ستايش مىكنم و او را بر بخشندگى و منّت ديرينش سپاس مىگويم و بر پيامبرش محمّد و آل او كه صلوات و رحمت خدا بر ايشان باد درود مىفرستم. من، ابوعلى (راشد) را به جاى حسين عبدربّه نصب كردم و او را كه فضل و ايمان بىنظيرش را مىشناسم امين خود قرار دادم و مىدانم كه تو بزرگ ديار خود هستى. دوست داشتم به تو احترام گذارم و در اينباره به تو نامه بنويسم. پس از او پيروى كن و همه حقوق پيش خود را به او بسپار و اصحاب مرا نيز بر آن ترغيب كن و ايشان را دراينباره چنان آگاه كن كه به يارى و كمكش برخيزند كه اين رعايت احترام كامل ما و محبوب پيش ما خواهد بود و در برابر آن، از جانب خدا اجر و پاداش خواهى داشت كه خدا به رحمت خود، بهترين بخشش و پاداش خود را به هركه خواهد مىدهد. در پناه خدا باشى! اين نامه را با خط خود نوشتم و بسيار خدا را سپاسگزارم.»(31) محمد بن فرج، مىگويد: «در نامهاى به امام هادى(ع) از ابوعلى و … پرسيدم؟ امام (ع) در پاسخم نوشت: از ابن راشد كه رحمت خدا بر او باد ياد كردى، او سعادتمندانه زندگى كرد و شهيد از دنيا رفت…»(32) 8 – حسينبن سعيد بنحمّاد اهوازى از اصحاب ممتاز و ياران مخصوص اهلبيت (ع) و از راويان ثقه و مورد اطمينان، نزد محدّثين و علما مىباشد. اصالت او به كوفه باز مىگردد، ولى همراه برادرش حسن به اهواز نقل مكان نمود و پس از مدتى از آنجا به قم، شهر فقه و فقاهت هجرت نمود و به خدمت حسن بن ابان رسيد و در همانجا بود تا اينكه بدرود حيات گفت. حسين بن سعيد، اين شيعه راستين در طول عمر شريفش پيوسته محبّ و خدمتگذار آستان ولايت و امامت بود و توانست نزد سه امام بزرگوار رسيده و به كسب فيض بپردازد. امام رضا و حضرت جواد و حضرت هادى(ع) امامانى بودند كه حسين بن سعيد آنان را درك كرد و به روايت حديث از آنان پرداخت. در زمينه علمى نيز حسين بن سعيد را بايد از چهرههاى ممتاز و شاخص به حساب آورد؛ زيرا او توانست در ابواب مختلف فقه سى جلد كتاب ارزشمند تأليف نمايد. كتابهايى كه در ميان همه اصحاب و علما معروف و مشهور است، تا آنجا كه سايرين را با ا و مثال مىزنند و مىگويند كه فلانى كتبش مانند حسين بن سعيد، سى مجلّد است. يكى ديگر از خدمات ارزشمند حسين بن سعيد، هدايت برخى مسلمانان متعهّد و با استعداد به حريم و آستان اهلبيت (ع) مىباشد. آرى! حسين بن سعيد، شخصيتهاى برجستهاى مانند على بن مهزيار و اسحاق بن ابراهيم را شناسايى نمود و به خدمت امام رضا (ع) معرفى كرد و پس از آن على بن ريّان را نزد آن حضرت برد و با اين عمل سبب هدايت آنان به مسير حق و عدالت شد. همچنين روايات كتبش را براى آنان بيان، و آنان را با معارف و حقايق ناب اسلام آشنا نمود، و به همين سبب است كه آن سه نفر به روايت حديث از او مشهور شدهاند. 9- اسحاقبن اسماعيل نيشابورى اسحاق بن اسماعيل نيشابورى، از اصحاب امام جواد و امام هادى و امام حسن عسكرى (ع) و از ثقات روات شيعه مىباشد. شيخ طوسى(ره) در كتاب خود اسحاق را از اصحاب امام حسن عسكرى(ع) شمرده و مىگويد: «وى، ثقه است.»(33) او پس از شهادت امام حسن عسكرى (ع) با سفراء امام دوازدهم (عج) (نوّاب اربعه) مكاتبت داشته است. نامهاى از امام حسن عسكرى (ع) خطاب به وى در كتب رجال ثبت است كه حضرت در آن نامه، وى را با ابراهيم بن عبده نيشابورى وكيل خود تعيين كرده و به اهل نيشابور سلام رسانيده است. اين نامه در كتب روايى از جمله «تنقيح المقال»(34) آمده است.»(35) ابواسحاق ابراهيم و محمد بن عبداللّه بن واسع، از وى روايت كرده اند.(36) 10- حسين بن عبداللّه نيشابورى حسين بن عبداللّه نيشابورى، حاكم بُست و سيستان و از شيعيان و ارادتمندان امام جواد (ع) بود. او پنهانى به امام خمس مىداد و از شيعيان در منطقه حمايت مىكرد و به امور مالى و اقتصادى آنها رسيدگى مىنمود.(37) عملكرد او در زمينه سياسى، شبيه به عملكرد على بن يقطين در زمان امام موسى بن جعفر (ع) است. امام جواد (ع) به او اجازه داده بود كه بر منصب سياسى باقى بماند و به امور شيعيان رسيدگى و مشكلات مسلمانان را حل نمايد.(38) پىنوشتها: – 1. تنقيح المقال، ج 3، ص 329. 2. الكنى و الالقاب، ج 1، ص 314. 3. رجال ابن داود، ص 142. 4. رجال نجاشى، ص 177 اختيار معرفةالرجال (فهرست طوسى)، ج 2، ص 825. در دورههاى گذشته «هنديجان» از شهرهاى دورق قديم – جزء فارس – محسوب مى شد. 5. الكنى و الالقاب، ج 1، ص 432. 6. اعيان الشيعه، ص 226. 7. مجالس المؤمنين، ص 181. 8. رجال نجاشى. 9. معجم رجال الحديث، ج 12،ص 194. 10. رجال نجاشى، ص 253. 11. التهذيب، ج 3،ص 294. 12. مفسران شيعى، شفيعى، ص 72. 13. رجال كشى. 14. رجال نجاشى. 15. رجال كشى. الارشاد، ص 351، اعلام الورى، ص 445. 16. رجال كشى 508. 17. اصول كافى، ج 1،ص 324. 18. منتهى المقال، ص 128؛ تنقيح المقال، ج 1،ص 405. 19. اختيار معرفةالرجال، ص 23. 20. محمد جواد طبسى، حياة الامام العسكرى، ص 333. 21. بحارالانوار، ج 50،ص 323. 22. دلائل الامامة، ص 272. 23. احتجاج طبرسى، ص 257. 24. شيخ صدوق، التوحيد، ص 81،ح 37 ر.ك: وسائل الشيعة، ج 1، ص 13 – 12امالى صدوق، ص 278،ح 24. 25. ر. ك: رجال نجاشى، ص 248 – 247؛ تنقيح المقال، ج2، ص 157. 26. معجم رجال الحديث، ج 10،ص 49 – 48. 27. در سال 252 قمرى در سن 79. 28. كامل الزيارات، ص 537،ح 1. 29. معجم رجال الحديث، ج 4، ص 324. 30. الغيبه، ص 213 – 212. 31. اختيارالمعرفة الرجال، ج2 ،ص 799،ح 199. 32. رجال كشى، ج 6،ص 603، رديف 1122. 33. فهرست، شيخ طوسى، ص 428. 34. تنقيح المقال، ج 1،ص 24،25 و 111. 35. لغتنامه دهخدا. 36. رجال طوسى، ص 428؛ رجال برقى، ص 61. 37. فروع كافى، ج 5،ص 111 و 112. 38. ر.ك: همان؛ تهذيب، ج 6، ص 336.
مظلوميت فرهنگ و چاره جويى آن 2
مظلوميت فرهنگ و چارهجويى آن(2) حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر در نخستين بخش اين مقال مظلوميت فرهنگ را مطرح كرديم و شمهاى درباره آن سخن گفتيم اما در مظلوميت فرهنگ و چارهجوئى آن به آن مقدار نمىتوان بسنده كرد كه اين زخم كهنه و عميق بيش از اين توجه و حساسيت و فكر و انديشه و عمل مىطلبد. مسئله فرهنگ مانند يك ساختمان نيست كه اگر خراب يا فرسوده شود بتوان ظرف چند ماه آن را نوسازى يا بازسازى كرد. فرهنگ چه مثبت و چه منفى آن با جان و روان افراد جامعه مىآميزد و رسوب مىكند و سرايت و توسعه مىيابد و تدريجاً جزو ساختار وجودى انسانها و عادات آنها مىشود و اعتلا يا انحطاط ملتى را باعث مىگردد. مخصوصاً سقوط فرهنگى و سراشيبى آن تدريجاً چنان با جانها آميخته مىگردد كه به دليل نامحسوس بودن آن به صورت يك بيمارى عادى درمىآيد كه افراد به دشوارى آن را درك مىكنند لذا كمتر در صدد علاج آن برمىآيند. مىگويند دو چيز ناخودآگاه پيش مىآيد يكى خواب براى فرد، ديگرى انحطاط براى يك ملت. مخصوصاً انحطاط فرهنگى كه انسان نسبت به آن بى تفاوت مىشود. انسان گرسنگى و درد و بىخانمانى را زودتر درك مىكند تا خطر بى ايمانى! به هر حال همانگونه كه انحطاط فرهنگى و اخلاقى پديدهاى دفعى نيست، جبران آن نيز دفعى نخواهد بود. بلكه سياست و طرح و برنامه عملى مىطلبد كه سياستگذاران و دست اندركاران فرهنگ مىبايست مسؤوليت آن را به عهده گيرند و ساز و كار عملى آن را در دستور كار خود قرار دهند و بر آن اصرار ورزند تا به نتيجه مطلوب دست يابند، متأسفانه چنين ساز و كارى در عرصه فرهنگ مشاهده نمىشود. هرگاه يك بحران فرهنگى و يا اخلاقى و يا اقتصادى در سطح اجتماع ظاهر مىشود و آنگاه كه سيل مخرب فساد به عمق جامعه نفوذ مىكند و واكنشى از سوى يك مقام عالى ديده مىشود، تحركات مقطعى و جنب و جوشى بى برنامه ظاهر مىشود و سپس حرارتها فرو مىنشيند و وضع به حال عادى بر مىگردد. مسئله فرهنگ و مظلوميت آن نيز از اين قاعده مستثنى نيست. مقام معظم رهبرى بارها و بارها موضوع مظلوميت فرهنگ و ضرورت بررسى فرهنگ و اقدام اساسى را با مسؤولان مطرح فرمودهاند ولى جاى سؤال است كه مسؤولان چقدر اين پيام را گرفتند و كدام اطاق فكر را براى نجات فرهنگ تشكيل دادند و كدام طرح و برنامهاى را ارائه دادند؟ معظم له در تاريخ 13/10/84 يعنى دو سال قبل با لحن اعتراض، مسؤولان فرهنگى و شوراى عالى انقلاب فرهنگى را مخاطب ساخته و فرمودند: «مهندسى فرهنگى به عهده شماست، آموزش و پرورش، وزارت علوم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در خط مقدماند. حالا بايد نقشه مهندسى فرهنگى كشور روى ميز شما آماده باشد، كار شده باشد.» با اينهمه هنوز از نقشه مهندسى فرهنگى و تقسيم مسؤوليتها و نتيجه و بازخوردها خبرى نيست. علت بى توجهى يا كم كارى و يا مشغله زياد است! بالأخره پاسخ رهبرى نظام چه شد؟! بالأخره براى رفع مظلوميت فرهنگى چه كردند؟ در اين ميان كميسيون فرهنگى مجلس شوراى اسلامى از مسؤولان چندين نهاد فرهنگى دعوت كرد و هشدار رهبرى نظام را مطرح نمود اما همينكه بحث و گفتگو آغاز شد هر يك از نهادها قبل از هر چيز از كمى بودجه و اعتبارات خود سخن گفتند! اين گفتگو نشان داد كه هنوز مظلوميت بخش فرهنگ براى مسؤولان جانيفتاده است و معيار مظلوميت را بودجه كم و رفع مظلوميت را در تأمين اعتبارات مىدانند! در حاليكه مظلوميت فرهنگ در بودجه و اعتبارات جزئى از مشكل است نه تمام مشكل و در حاليكه همين بودجه و اعتبارات كنونى نيز بدرستى هزينه نمىشود و بازدهى و خروجى آن در هاله ابهام است. درست است كه بودجههاى فرهنگى بويژه آنچه به فرهنگ دينى ارتباط دارد واقعاً در حد انتظار نيست اما مشكل ديگرى در ميان است و آن عدم مديريت فرهنگى و يا ضعف نيروى انسانى است. هر يك از نهادهاى فرهنگى براى خود تعريفى دارند و شرح وظائفى نوشتهاند ولى كمتر به نياز زمان و مشكل نسل امروز مىپردازند، كتاب چاپ مىكنند، ميلياردها يارانه طبع و نشر مىپردازند ولى نسخهاى متناسب با بيماريهاى جامعه كمتر مىپيچند، در صدها نشريه و كتاب كه منتشر مىشود كمتر حال مخاطب در نظر گرفته مىشود. در حاليكه غذاى فرهنگى به مثابه داروى شفابخش است و همانگونه كه اگر شناخت بيمارى و طبع بيمار لحاظ نشود و داروى متناسب تجويز نگردد، آب در هاون كوبيدن است. دست اندركاران فرهنگ امروز بايد بررسى كنند مشكل امروز اين نسل چيست؟ جوانان و پسران و دختران جامعه در چه مسيرى افتادهاند، آسيبهاى اجتماعى و خانوادگى آنها چيست و چگونه بايد به حل آن پرداخت. اگر ميلياردها بودجه كشور بابت خريد كتاب از ناشران و مؤلفان پرداخت مىشود و تنها در كتابخانهها محبوس گردد مانند آنچه وزارت ارشاد اسلامى انجام دهد، اين هزينهها هدر مىرود و بى حاصل مىماند هنگامى كه ندانيم و نتوانيم متناسب با نياز زمان خوراك فكرى براى جوانان و خانوادهها فراهم كنيم اين هزينهها هدر مىرود. همچنين اگر ميلياردها بابت يارانه كاغذ بدهيم و تقديم برخى ناشران و نشريه پردازان كنيم و هر روزه خروارها از اين كاغذها در رشد علمى، اخلاقى و ايمانى جامعه مؤثر نباشد باز هم نفله كردن بيت المال است و اين مسئله سالهاست كه در همين وزارتخانه ارشاد اتفاق مىافتد، علاوه بر اين صدها نشريه و ويژه نامه كه ادارات و سازمانهاى ما هر روز ميلياردها بابت آن هزينه مىكنند و بهاى ارسال پستى آن را مىپردازند و اينها به خانهها يا ادارات ديگر مىرود و تلمبار مىشود و سر از كارخانههاى مقوا سازى يا زبالهها بيرون مىآورد اين به معناى عدم مديريت فرهنگى است. آيا بهتر نبود بخشى از اينها به خانوادههاى مستضعف و كتاب و نوشتافزار دانشآموز و دانشجوى كم بضاعت داده شود تا خرج تحصيل كنند و از هزينه و فشار معيشتى بكاهند تا چندين برابر آن را به صورت كتاب و نشريه با هدف گزارش كار و ارائه آمار در مىآورند. و اخيراً باب شده كاغذ گران قيمت و گلاسه و چاپ رنگى به صورت رايگان براى مقامات و مسؤولان و مراكز بفرستند كه يكى از مصاديق بارز اسراف است نه كار فرهنگى! و بعضاً مقالات سنگين و تفننى با حجم انبوه تدوين مىكنند كه متناسب با نياز اين نسل نيست و پاسخى به تهاجم فرهنگى دشمن نمىدهد. اين گ ونه موارد مصداق عدم تناسب عرضه و تقاضا و نياز و رفع نياز و عدم انطباق دارو با درد و بيمارى است و لذا بسيارى از اين كارها كه عنوان فرهنگى دارد ذرهاى به درد جوانان نمىخورد و اصولاً راهى به خانهها پيدا نمىكند و مشكلات فرهنگى را پاسخ نمىدهد. آنوقت ما مىنشينيم و سخن از مظلوميت فرهنگ مىگوئيم و بالأخره بيت الغزل بحث را به بودجه و اعتبارات مىكشانيم و براى جذب بودجه چانه زنى مىكنيم و چون بودجه را گرفتيم نمىدانيم چگونه خرج كنيم كه درمان دردهاى فرهنگى باشد… اين تنها شمّهاى از سستى طرحهاى فرهنگى و بى برنامه گى و بى هدفى در باب فرهنگ و فرهنگ سازى است كه از آن مفصّل مجملى را گفتيم. به سراغ صدا و سيما مىرويم البته نمىخواهيم بىانصافى كنيم و بگوييم رسانه ملّى كار مثبت انجام نداده و نمىدهد همانگونه كه در ديندارى و تعهّد مسؤولان اين رسانه ترديد نداريم اما با ظرفيّتى كه صدا و سيما دارد و تأثير گذارى آن، جدّاً مراقبت و دقت بيشترى را طلب مىكند، از صدا و سيما انتظار است در بُعد آموزش و هدايتگرى جامعه بويژه جوانان و پرهيز از برخى برنامههاى بى محتوا و سرگرم كننده سياست ديگرى را پيدا كنند و رسانه ملّى مىتواند در باب فرهنگ سازى و تربيت اخلاقى و تحكيم پيوند خانوادگى و بيان چالشهاى اجتماعى و آفات اخلاقى و پرهيز از آنها بسيار مؤثر باشد. جامعه امروز ما به آموزش و راهنمايى و توجيه و روشنگرى نياز مبرم دارد از سادهترين روشهاى اجتماعى در چارچوب اخلاق و معرفت و فرهنگ و آداب فردى و خانوادگى گرفته تا سياستهاى كلان كشورى و هشدارهاى لازم به جوانان و پسران و دختران در مورد روابط خلاف عرف با جنس مخالف، اعتياد و لااباليگرى و بىقيدىهاى اخلاقى و شرعى كه دامنگير افراد بسيارى شده و صفحات حوادث ترسيم گر آن مىباشد داد مىبرد و دادگاههاى ما آنقدر از شاكى و متشاكى و پروندههاى سرقت، اعتياد، اختلاف خانوادگى، اختلاس و رشوه و كلاه بردارى آكنده شده كه جاى نفس كشيدن براى قضات و ارباب رجوع باقى نگذاشته است، اينها چالشهاى اجتماعى ماست كه مع الأسف وجود دارد و نمىتوان بر آنها چشم بست. آيا رسانه ملى و دستگاههاى فرهنگى براى چارهجويى اينهمه نابسامانى راه حلى فكر كردهاند؟ آيا هرگز از خود پرسيدهايم چرا اينهمه هرج و مرج اخلاقى و اجتماعى رو به تزايد است؟ آيا هنرمندان ما در ساختن يك فيلم و سريال در فكر اين بودهاند كه به وسيله آن آثار زيانبار بى دينى و بى تعهدى را ترسيم كنند؟ در ماه مبارك رمضان سال جارى چندين سريال از سيماى جمهورى اسلامى پخش شد كه هر چند به حسب ظاهر براى بيان برخى چالشهاى اخلاقى و خانوادگى و مادى سامان داده شده بود اما جاى سؤال فراوان داشت. يكى اينكه چرا شبهاى ماه مبارك رمضان آنهم در ساعاتى كه طبق سنت ديرينه مردم راهى مساجد و جلسات دعا و قرآن مىشوند اين سريالها يكى پس از ديگرى و بدون وقفه پخش مىشود و وقت مردم را مىگيرد و افراد را پاى تلويزيون ميخ كوب مىكند تا از نماز جماعت و سخنرانىهاى دينى و جلسات قرآنى بيفتند و حتى نمازشان به آخر شب تأخير شود؟ در حالى كه مراكز مهم فرهنگ سازى مساجد و حسينيهها و جلسات دعا و قرآن و مواعظ اهل منبر و روضهها و توسلات است. چرا سيماى جمهورى اسلامى با پركردن اوقات و ساعات در ماه عبادت و خودسازى مانع حضور مردم در مساجد مىشود؟ آيا امكان ندارد اين برنامهها را در غير ساعات نماز جماعت و جلسات وعظ و تبيلغ بگذارد؟ چند سالى است كه سيماى جمهورى اسلامى با قصد خدمت! به فرهنگ عمومى شبهاى ماه مبارك را درست در ساعات نماز و جلسات مساجد با سريالهاى نسبتاً جذاب پر مىكند كه اگر جنبههاى مثبتى دارد جنبههاى منفى آن بر كسى پوشيده نيست كه از همه مهمتر خلوت كردن مسجدهاست كه به اعتراف همه تأثير آن محسوس است. نگارنده و تنى چند از اعضاى كميسيون فرهنگى مجلس در ديدارهايى كه با مسؤولين صدا و سيما داشتهايم اين مطلب را تذكر دادهايم كه متأسفانه پاسخى داده نشده و رويه خود را تغيير ندادهاند و به نظر مىرسد امور مساجد جدىتر بااين مسئله بايد برخورد كنند. و مسؤولين صدا و سيما بايد در كار خود تجديد نظر كنند. توصيه مجدد ما اين است كه اين سريالها را در ساعاتى از شب بگذارند كه مزاحم حضور مردم در مساجد باشد تا بگويند هدف از پهن كردن سفره سريالهاى رمضان جمع كردن سفره مساجد است! به هر حال درد دل فراوان است كه در اينجا مجملى از آن مفصل عنوان شد. برداشتهاى ديگرى نيز از اين سريالها در افكار عمومى وجود دارد عدّهاى مىگويند چرا عاشق پيشهگى يك مرد سالخورده را در چهره يك فرد مؤمن و مسجدى مجسم مىكنيد آيا مفهوم آن چنين نيست كه در خانوادههاى مسلمان و مسجدى از اينگونه قضايا شايع است و اين به معناى بدنام كردن چهرههاى مسلمان و مسجدى نيست؟ در حاليكه هزاران فساد و خلاف شرع در ديگر خانوادهها اتفاق مىافتد و كسى از آن سخن نمىگويد؟! در مورد ديگرى از اين سريالها از بحرين خبر مىرسد كه نماينده ولى فقيه در بحرين كه گفت: پخش برخى سريالها از جمله (يك وجب خاك) در شأن و منزلت جمهورى اسلامى نيست. اين برنامهها به رؤيت شيعيان و اهل سنت نيز مىرسد. 85 درصد مردم بحرين شيعه هستند اينكه در اين سريال بر سر مال دنيا خواهر و برادر و زن و مرد و داماد به جان هم مىافتند براى شيعيان بحرين اين سؤال مطرح مىشود كه آيا جو و فضاى كنونى ايران اينگونه است؟! تذكر مشفقانه ما به برادرانمان در صدا و سيما اين است كه از كارشناسان اجتماعى و متخصصان دينى بيشتر استفاده كنند هرچند اين دانشگاه بزرگ با وسعتى كه دارد پيچيدگىهاى خاص خود را دارد و در بدنه اين تشكيلات كاستىها و بعضاً اشتباه يا انحرافهايى امكان وقوع دارد. در هر حال حوزه هنر و رسانه و سينما از مشكلات خاص خالى نيست و دقت و مراقبت لازم و نظارت جدى را مىطلبد كه نمايندگان سه قوه بايد وقت بيشترى براى آن بگذارند. ديگر نهادهاى هنرى مانند حوزه هنرى نيز هنوز برخى مسائل مورد سؤال دارند مانند آنچه از نشر آلبوم موسيقى برخى خوانندگان غير مجاز و فرارى در برخى نشريات مىرسد كه در اينجا از شرح آن خوددارى مىكنيم. برگزارى كنسرتها و آوردن پسران و دختران نوازنده در برخى از مراسم و جشنوارهها نيز از مسائل چالش برانگيز است كه در جلسات متعدد و با حضور برخى مسؤولان شاهد آن هستيم و عادى شده است و با خلاف شرعهايى همراه است. موارد فوق را از آن جهت آورديم تا روشن شود مشكل فرهنگ همه جا به دليل بودجه و اعتبارات نيست بلكه مشكل مديريت و نيروى انسانى و فكرى است. اگر متصديان حوزه فرهنگ برنامه جامع و كارشناسى لازم و دلسوزى كافى داشته باشند با كمترين امكانات بهترين بازدهى را خواهند داشت. اين است كه قبل از هر چيز و پيش از آنكه به فكر بودجه باشيم بايد به فكر نيروى انسانى با فكر درست بود هرچند بودجه و اعتبارات هم در جهان كنونى اهميت خود را دارد. ما در شرائطى هستيم كه صدها كانال ماهوارهاى از دور و نزديك زشتترين صحنهها را به خانهها مىآورند و بدترين بدآموزيها را دارند و اسفبار اينكه پدر و مادرها ابزار بهرهگيرى آن را فراهم ساختهاند و جلو چشم پسر و دختر نمايش داده مىشود و هر از چند گاه نيروى انتظامى به جمع آورى ديش ماهوارهها دست مىزنند و بالأخره كارى از پيش نمىبرند. در برابر اين هجمه فرهنگى چه بايد كرد؟ مسئله ناتوى فرهنگى جدى است و دشمنان روى آن سرمايه گذارى كرده و مىكنند. ظهور انقلاب اسلامى به عنوان يك رقيب توانمند در برابر غرب و يكه تازى آمريكا، غربىها را بر آن داشت ناتوى فرهنگى را سامان دهند و اين هنگامى بود كه با هجمه نظامى نتوانستند انقلاب را نابود كنند و از مبارزه سياسى نيز نتيجه نگرفتند. شجاع الدين سفا نويسنده ضد انقلاب خارج كشور نوشت: ما با جمهورى اسلامى مبارزه سياسى نخواهيم كرد ما بايد فرهنگ و بينش مردم را عوض كنيم تا جمهورى اسلامى را ساقط كنيم. اين استراتژى دشمنان ماست البته موفق نخواهند شد چرا كه ملت بزرگ ما بر سر پيمان خود ايستاده و اين ايستادگى را به نمايش گذاشته است اما كيست كه نداند توطئههاى فرهنگى بيگانه و سست عنصرى يا ندانم كارى ما در برابر اين تهاجم چه عواقب سهمگينى درپى خواهد داشت. مقاومت در برابر تهاجم فرهنگى به گونهاى كه نسل كنونى و نسلهاى بعدى را بيمه كند به كار فرهنگى اقتصادى و سياسى، و قاطعيت و برنامه ريزى و كاردانى نياز دارد كه همه جانبه بايد بدان پرداخت. كوتاه آمدن در برابر هجوم دشمن و همكارى با مهاجمان از سوى برخى عناصر داخلى اين خطر را تشديد مىكند. همين مسئله مواد مخدر كه در اين سالها ريشه اين نسل را هدف گرفته و جوانان را به شدت تهديد مىكند از جمله اين توطئههاست اگر ما سازو كار مناسب در برخورد با اين بلاى خانمانسوز را نداشته باشيم با آن مبارزه نتوانيم كرد. روزى نيست كه خبر از كشف صدها كيلو ترياك و حشيش و هروئين و شيشه و مواد مرگبار در نشريات نخوانيم و از بازداشت سوداگران مرگ خبرى نشنويم ولى آيا با اين شيوهاى كه دستگاه قضايى در برابر مجرمان پيش گرفته است مىتوان ريشه قاچاق مواد و سوداگران مرگ را سوزاند؟ اگر اين سوداگران مرگ كه به دام مىافتند بر چوبهدار بالا نروند و تيرباران نشوند از زندان و جريمه و بالأخره عفو!! كارى ساخته نيست. چطور كشور عربستان توانسته جلو مواد مخدر را بگيرد. آنها مجازات اعدام را براى حمل مواد افيونى به عنوان قانون برگزيدهاند كه مجازات حقى است ولى ما مىخواهيم با دلسوزى و سهل انگارى قضايى به جنگ اين سوداگران مرگ برويم كه نتيجه اين است كه امروز گرفتارش هستيم… شرح اين ماجراى اسفبار بيش از اين در اين مقال نمىگنجد. اينها هشدارى است به دست اندركاران امور و مسؤولان فرهنگ كه طرحى نو دراندازند و كارهاى كليشهاى بىحاصل را كنار بگذارند و با پيگيرى علمى و كارشناسانه و زمانشناسى و دردشناسى لازم به مصاف دشمنان و مهاجمان بروند و در كنار اين راه و روش بايد بدانيم كه سياستهاى فرهنگى با سياستهاى اقتصادى نيز نسبت نزديك دارند و بسيارى از نابسامانيهاى فرهنگى ريشه در مشكلات معيشتى نيز دارد كه زمينه ساز رشد فساد است. همانگونه كه مفاسد اقتصادى و لجام گسيختگى مرفهان بى درد و سودجو و لذت خواه و بى مسؤوليت نيز عامل مؤثر ديگرى است در اشاعه فساد و تخريب اعتقادات و اخلاق و اعتماد كه سياستگذاران از آن نبايد غافل باشند.
وصاياى از امام محمد باقر عليه السلام
وصايايى از امام محمد باقر عليه السلام حجةالاسلام سيد جواد حسينى از ماندگارترين و مفيدترين و هدايتگرترين گنجينههاى معنوى تشيّع وصيّتها و نصيحتهايى است كه از امامان معصوم(ع) به يادگار مانده است، اين وصيّتها، وصيّتهاى اصطلاحى كه درباره مال و اموال باشد، نيست، بلكه وصيّتهاى معنوى و اخلاقى است كه جنبه موعظه و هدايتگرى دارد، و اين هدايتگرى مىتواند در طول تاريخ ادامه داشته باشد. اين وصيّتها از تك تك معصومان و امامان، از پيامبر گرفته تا على و امامان به دست ما رسيده است آنچه در اين مقال به دنبال ارائه آن هستيم، گوشههايى از وصيّتهاى حضرت باقر(ع) است كه نسبت به برخى افراد داشته. اميد كه بتواند مفيد و راهنما و راهگشا باشد. الف: وصيّت به شخصى كه اندرز خواست، اين وصيّت و نصيحت سه جمله مهم و ارزشمند دارد: 1- «اوصيك بتقوى اللّه ؛ شما را به تقواى الهى در خودنگهدارى توصيه مىكنم». اين جمله هر چند كوتاه است ولى اگر نگاه و نظرى به قرآن داشته باشيم به خوبى مىفهميم كه از جايگاه با عظمت و با اهميّت برخوردار است. در يك نگاه اجمالى به قرآن به اين نكات درباره تقوا برمىخوريم: تقوا، ملاك برترى فرد بر انسانهاى ديگر: «انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم»(1) تقوا، زمينه پذيرش هدايت الهى را فراهم مىكند: «هدى للمتّقين»(2) تقوا، وسيله براى دريافت علم الهى و ويژه است: «اتقواللّه و يعلّمكم اللّه»(3). تقوا، وسيله دريافت رحمت الهى است: «اتقوا لعلّكم ترحمون»(4). تقوا، معيار قبولى اعمال و طاعات: «انّما يتقبل اللّه من المتّقين»(5). تقوا، وسيله دريافت رزق از طرق غير منتظره: «و يرزقه من حيث لا يحتسب»(6). تقوا، وسيله براى در بن بست قرار نگرفتن: «و من يتّقاللّه يجعل له مخرجاً»(7). تقوا، عامل توجه و حمايت و همراهى خاص خداوند: «ان اللّه مع المتّقين»(8). تقوا، عامل عاقبت به خيرى است: «والعاقبة للمتّقين»(9). تقوا، فلسفه عبادت(10) و بسيارى از دستورات اسلامى چون روزه(11) و… مىباشد. 2- «و ايّاك و المزاح فانّه يذهب هيبة الرّجل و ماء وجهه؛ از شوخى بپرهيز، زيرا شوخى هيبت مرد و آبروى او را مىبرد.» البته به اين نكات در مزاح توجّه شود: يك: شوخى اگر از دائره حق خارج نشود ممدوح است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّى امزح ولا اقول الّا حقّاً؛ من مزاح مىكنم ولى جز حق نمىگويم»(12). دو: اصل شوخى و مزاح نمودن ممدوح است حضرت صادق(ع) فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اين كه در او از دعابه وجود دارد، عرض كردم: دعابة چيست؟ فرمود: «المزاح».(13) س – مزاح ممدوح هم از حَد و مرز عبور نكند و زياد نشود و گرنه مذموم مىشود، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «كثرة المزاح يذهب بماء الوجه؛ زياد مزاح كردن آبروى انسان را مىبرد.»(14) با اين نكات روشن شد كه در كلام حضرت باقر(ع) نيز مقصود زياد شوخى كردن و از حق و اندازه خارج شدن است. 3- «و عليك بالدّعاء لاخوانك بظهر الغيب فانّه يهيل الرّزق بقولها ثلاثاً؛(15) بر تو باد به دعا كردن براى برادرانت (از اهل ايمان) در غياب آنها، زيرا كه اين كار روزى را سرازير مىكند، حضرت اين جمله را سه بار فرمود». دعا گاه براى مسائل دنيوى است و گاه مسائل معنوى و آخرتى، دعا براى دنيا گاه براى خود انسان است و گاه براى ديگران، و همين طور دعا در مسائل معنوى يا براى خود شخص است و يا ديگران. از بين اقسام دعا، بهترين دعا آن است كه در حق برادران دينى و ديگران باشد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اذا دعا احدٌ فليعمّ فانّه اوجب للدّعاء و من قدّم اربعين رجلاً من اخوانه قبل ان يدعوا لنفسه استجيب له فيهم و فى نفسه؛(16) هرگاه كسى خواست دعا كند دعاى خود را عموميّت دهد (و براى ديگران نيز دعا كند) زيرا فراگيرى لازمتر است براى دعا نمودن، و كسى كه جلو اندازد چهل نفر مرد از برادران (مؤمن) خود را قبل از دعا كردن براى خودش، دعايش در حق آنان و خودش مستجاب مىشود.» ب: وصيّت به جابربن يزيدبن الحرث الجعفى در اين وصيّت حضرت به پنج نكته مهم، سفارش مىفرمايد: «اوصيك بخمسٍ، (اى جابر!) تو را به پنج چيز وصيّت و سفارش مىكنم.» 1- «ان ظلمت فلاتظلم،اگر مورد ظلم قرار گرفتى خود ظلم نكن.» البته اين سفارش در حيطه خودى و مسلمانان است كه بدى آنها را با بدى پاسخ نبايد داد بلكه گذشت كرد چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «…والعافين عن النّاس و اللّه يحبّ المحسنين؛ (متقين كسانى هستند كه) از خطاى مردم در مىگذرند، و خدا نيكوكاران را دوست مىدارد.»(17) ولى در مقابل كفار مىفرمايد: «فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم؛(18) و (به طور كلى) هر كس به شما تجاوز كرد همانند آن بر او تعدّى كنيد.» و در آيهاى بين اين دو امر جمع شده است كه: «…اشدّاء على الكفّار رحماء بينهم…؛(19) محمد رسول خدا است و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند.» 2- «و ان خانوك فلا تخن؛ و اگر به تو خيانت كردند، تو خيانت نكن.» اين يك سفارش عمومى است كه حتّى به كفار و غير مسلمانان نيز نبايد خيانت روا داشت. 3- «و ان كذّبت فلا تغضب؛اگر تكذيب شدى خشمناك مشو.» همان كارى كه پيامبران كردند، با آنهمه تكذيب در حد نهايى خود را حفظ كردند و غضبناك نشدند. و در جاى ديگر حضرت باقر(ع) فرمود: «لاقوّة كردّ الغضب؛(20) قدرتى بسان رد خشم نيست.» و همچنين فرمود: «من كظم غيظاً و هو يقدر على امتضائه حشا اللّه قلبه امناً و ايماناً يوم القيامة؛(21) هر كسى خشم خود را فرو برد، در حالى كه توان به كار بردن آن را دارد خداوند قلب او را پر از آرامش و ايمان مىكند در روز قيامت»(22). نه مرد است آن به نزديك خردمند كه با پيل دمان پيكار جويد بلى مرد آنكس است از روى تحقيق كه چون خشم آيدش باطل نگويد 4- «و ان مدحت فلا تفرح؛ اگر مدح و ستايشت كردند شاد مشو.» خوشحال شدن از مدح ديگران، خصوصاً مدحهايى كه در انسان وجود ندارد سخت خطرناك و گمراه كننده است پيامبر اكرم(ص) به ابن مسعود فرمود: «اذا مدحك النّاس فقالوا: انّك تصوم النّهار و تقوم الليل و انت على غير ذلك فلا تفرح بذلك؛ اگر مردم مدحت كردند پس گفتند(بلى ما شاء اللّه) روز را روزه مىگيرى و شب را بر پا مىخيزى (و به عبادت سر مىكنى) در حالى كه تو بر غير اين حالت هستى، پس خوشحال مشو، فانّ اللّه تعالى يقول «لا تحسبنّ الّذين يفرحون بما اتوا و يحبّون ان يحمدوا بما لم يفعلوا فلا تحسبنّهم بمفازةٍ من العذاب و لهم عذابٌ اليم؛(23) زيرا خداوند متعال فرمود: «گمان مبر آنها كه از اعمال خود خوشحال مىشوند و دوست دارند در برابر كار (نيكى) كه انجام ندادهاند مورد ستايش قرار گيرند، از عذاب (الهى) بركنارند (بلكه) براى آنها، عذاب دردناكى است.»(24) 5 – «و ان ذممت فلا تجزع؛ واگر نكوهش شدى، ناراحت مشو (و نالهات بلند نشود)». در ادامه توضيحاتى دارد كه از شرح بيشتر سخنان حضرت بىنياز مىكند، فرمود: «بلكه در آنچه درباره تو گفته مىشود بينديش، اگر ديدى آن چه درباره تو گفته در تو هست بدان كه افتادن تو از چشم خداوند عزّ و جلّ بر اثر خشمگين شدنت از حقيقت، مصيبتش براى تو بزرگتر از مصيبتى است كه مىترسى از چشم مردم بيفتى، اما اگر خلاف آن چيزى باشى كه درباره ات گفته شده، اين خود ثوابى است كه، بدون به رنج و زحمت افكندن جسم خود، به دست آوردهاى.» «و اعلم بانّك لاتكون لنا وليّاً حتى لو اجتمع عليك اهل عصيرك و قالوا: انّك رجلٌ سوءٍ لم تحزنك ذلك، ولو قالوا انّك رجل صالح لم يسرّك…؛ و بدان كه تو دوست ما نخواهى بود، مگر آن گاه كه اگر همه همشهريانت بر ضد تو همصدا شوند و بگويند: تو مرد بدى هستى، مايه اندوه تو نشود و اگر همه گويند تو مرد خوبى هستى اين سخن تو را شاد نسازد، بلكه خودت را با آن چه در كتاب خداست بسنج، اگر ديدى پوينده راه آن هستى، از آن چه پرهيز داده است مىپرهيزى، به آن چه ترغيب كرده است راغبى و از آنچه ترسانده است مىترسى، پس استوار و خوشحال باش، زيرا آنچه درباره تو گفته شده است، به تو زيانى نمىرساند، و ان كنت مبائنا للقرآن فماذا الّذى يفرّك من نفسك…؟ و اگر ديدى از قرآن جدايى، ديگر چرا بايد خودت را بفريبى، براستى كه مؤمن همواره در كار مبارزه با نفس خويش است، تا بر هوا و هوس آن چيره آيد، يك بار او نفس خود را از كجى و انحراف به راستى مىآورد و يك بار هم نفسش او را به زمين مىزند، و در نتيجه پيرو خواستههاى او مىگردد اما خداوند دستش را مىگيرد و بلند مىشود و خداوند لغزش او را مىبخشد و مؤمن به خود مىآيد و به توبه و ترس (از خدا) پناه مىبرد و بر اثر افزايش ترسش (از خداوند) بر بينش و معرفت او افزوده گردد، دليلش هم اين است كه خداوند مىفرمايد: «انّ الّذين اتّقوا اذا مسّهم طائف من الشيطان تذكّروا فاذاهم مبصرون»(25) در حقيقت: كسانى كه تقوا دارند، چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد خدا را به ياد آورند و به ناگاه بينا شوند.» در ادامه جابر را به چند امر مهم نصيحت مىكند و مىفرمايد: 1- بسيار شمردن كم خدا «يا جابر استكثر لنفسك من اللّه قليل الرّزق تخلّصاً الى الشكر؛ اى جابر همان روزى اندك از طرف خدا را براى خود بسيار شمار، تا از عهده شكر درآيى.» 2- طاعت بسيار خدا را كم شمار: «و استقلل من نفسك كثير الطّاعة للّه ازراءٌ على النّفس و تعرّضاً للعفو؛ طاعت بسيار خود از خدا را كم بشمار تا از اين راه بر نفس خردهگيرى (يا آن را زبون سازى) و خود را در معرض گذشت (خداوند) قرار دهى.» 3- شر را با علم دور كن: «وادفع عن نفسك حاضر الشّرّ بحاضر العلم؛شر موجود را به وسيله دانش و معرفت موجود از خود دورگردان.» شايد مقصود اين باشد كه با شر و بدى از طريق فكر و انديشه و آگاهى برخورد كن نه از طريق عصبانيّت و احساسات. 4- از علم با اخلاص استفاده كن: «واستعمل حاضر العلم بخالص العمل؛ دانش موجود را به وسيله عمل خالص به كار بند.» و اگر چنين شد بر علم انسان افزوده مىشود چنان كه در حديثى حضرت جواد فرمود: «هر كس به آنچه مىداند عمل كند خداوند دانشى را كه نمىداند به او تعليم مىدهد.»(26) 5 – اخلاص را با هوشيارى حفظ كن: «و تحرّز فى خالص العمل من عظيم الغفلة بشدّة التيّقظ؛ و در عمل خالص كه انجام مىدهى خود را با بيدارى و هوشيارى تمام، از غفلت بزرگ نگهدار.» 6- بيدارى را با ترس خدايى به دستآور، «و استجلب شدّة التيّقظ بصدق الخوف؛ و بيدارى كامل را با ترس صادقانه (از خدا) به دست آور.» 7- «و احذر خفىّ التّزيّن بحاضر الحياة؛ و از خود آرايىهاى نهانى به اين زندگى (دنيا) حذر كن.» 8 – با عقل از هوس خود را حفظ كن، «و توقّ مجازفة الهوى بدلالة العقل؛ و با راهنمايى خرد، خودت را از خطر و گزافهگويى نفس حفظ كن.» 9- از خطر هوس خود را حفظ كن «وقف عند غلبة الهوى باسترشاد العلم و استبق خالص الاعمال ليوم الجزاء، خودت را از خطر هوس نگهدار و در هنگام غالب آمدن هوس، با ارشاد خواهى از دانش و معرفت، درنگ كن و اعمال خالص را براى روز پاداش(قيامت) نگهدار»(27) در ميزان الحكمه، وصيّت مذكور به همين اندازه آمده ولى در منبع اصلى،يعنى تحف العقول كه ميزان الحكمه نيز از آنجا نقل نمود و برخى منابع ديگر، وصيّت بيش از مقدار مذكور است، و چون ادامه آن حاوى نكات عميق و مفيدى است آن را مىآوريم. 10- و انزل ساحة القناعة باتّقاء الحرص و ادفع عظيم الحرص بايثار القناعة؛ فرود آى در ميدان قناعت با نگهدارى خود از حرص، و دور كن بزرگى حرص را با مقدّم داشتن قناعت پيشگى.» 11- «واستجلب حلاوة الزّهادة بقصر الامل و اقطع اسباب الطمع ببرد اليأس؛ شيرينى زهد ورزى را با كوتاهى آرزو به دست بيار، و به خنكى نا اميدى (از ديگران) ريشههاى طمع را قطع كن.» 12- درمان عجب «و سدّ سبيل العجب بمعرفة النّفس و تخلّص الى راحة النّفس بصحّة التّفويض؛راه عجب را با شناخت نفس(و عجز خويشتن) سد كن و نفس را با نيكو تفويض نمودن (امور به خداى متعال) آسوده ساز. 13- راه راحتى بدن «واطلب راحة البدن باجمام القلب و تخلّص الى اجمام القلب بقلّة الخطاء؛ براى راحتى بدن به دنبال راحتى دل باش، و براى راحتى دل به دنبال كم خطا كردن باش» هر كس كمتر خطا كند، دلش نيز كمتر مشغول و گرفتار و غصّه دارد، هرگاه قلب راحت و آسوده باشد بدن نيز راحت خواهد بود. 14- راه بدست آوردن رقّت قلب «و تعرّض لرقّة القلب بكثرة الذّكر فى الخلوات، و استجلب نور القلب بدوام الحزن؛ با زيادى ذكر (خدا) خود را در معرض رقّت قلب قرار بده، و با مداومت حزن و اندوه (بر قيامت و پس از مرگ) نورانيّت قلب بدست آور. 15- راه دورى از شيطان «و تحرّز من ابليس بالخوف الصّادق، و ايّاك و الرّجاء الكاذب فانّه يوقعك فى الخوف الصّادق؛ از شيطان با ترس صادقانه (از خداوند) دورى كن، و بر تو باد دورى جستن از اميد كاذب (و ناروا، زيرا اين اجتناب تو را در خوف صادق از خداوند) قرار مىدهد.» 16- «و تزيّن للّه عزّ و جلّ بالصّدق فى الاعمال و تحبّب اليه بتعجيل الانتقال و ايّاك و التّسويف فانّه بحرٌ يغرق فيه الهلكى؛ خود را براى خدا با صداقت در عملها زينت كن، و دوستى خود را نسبت به او با تعجيل در رفتن (از دار دنيا) اظهار كن و بر تو باد كه از سوف سوف گفتن و امروز و فردا كردن دورى كنى، زيرا اين عمل دريايى است كه در آن هلاكت شدگان غرق شدهاند.» 17- غفلت قساوت مىآورد «و ايّاك و الغفلة ففيها تكون قساوة القلب و ايّاك و التّوانى فيما لاعذر لك فيه فاليه يلجأ النّادمون؛ از غفلت دورى كن كه باعث قساوت و سختى قلب مىشود و از سستى در چيزى كه عذرندارى اجتناب كن، زيرا سستى پناهگاه نادمان و پشيمان شوندگان است.» 18- راه توبه «و استرجع سالف الذّنوب بشدّة النّدم، و كثرة الاستغفار؛ گناهان گذشته خود را با شدّت پشيمانى و زيادى استغفار و طلب بخشش برگردان.» 19- راه رسيدن به عفو الهى «و تعرّض للرّحمة و عفو اللّه بحسن المراجعة و استعن على حسن المراجعة بخالص الدّعاء و المناجاة فى الظّلم؛ با نيكو رجوع نمودن (به خدا و توبه) خود را در معرض رحمت و گذشت خدا قرار بده و براى نيكو مراجعه كردن از دعاىخالص و مناجاتهاى (شبانه) در تاريكيها كمك بگير» يعنى توبه واقعى بعد از پشيمانى و زيادى استغفار و خالصانه خدا را ياد كردن و شبها در پيشگاه او ناليدن تحقق مىيابد. اى شده غرق گناه خواب گران تا به كى چاره درد تو را ديدهتر مىكند نيمه شب خلوت است مظهر هر رأفت است عاشق شوريده را دوست نظر مىكند 20- «…و اطلب بقاء العزّ باماتة الطّمع و ادفع ذلّ الطّمع بعزّ اليأس و استجلب عزّ اليأس ببعد الهمّة؛ بقاى عزّت (خود) را در ميراندن طمع جستجو كن، و خوارى طمع را با عزّت نااميدى (از ديگران) دور ساز، و عزّت نااميدى (از ديگران) را به بلند بودن همّت بدست بيار.» همّت بلند دار كه مردان روزگار از همت بلند به جاى رسيدهاند 21- به هر كس اطمينان نكن «…و ايّاك و الثّقة بغير المأمون فانّ للشّرّ ضراوةٌ كضراوة الغذاء؛ بپرهيز از اعتماد به فرد غير مطمئن! زيرا بدى را اعتيادى است همچون عادت انسان به خوردن غذا.» 22- بهترين علم «و اعلم انّه لاعلم كطلب السّلامة و لاسلامة كسلامة القلب و لاعقل كمخالفة الهوى، ولاخوف كخوف حاجزٍ، ولارجاء كرجاء معينٍ؛ بدان كه هيچ دانشى همچون طلب سلامت نيست و هيچ سلامتى بسان سلامت قلب نيست و هيچ خردى مانند مخالفت با هوس نيست و هيچ ترسى مانند ترس بازدارنده (از گناه) نيست و هيچ اميدى همچون اميد يارى دهنده (مشوق) نيست. 23- «ولافقر كفقر القلب و لاغنى كغنى النّفس و لا قوّة كغلبة الهوى؛ و فقرى چون فقر دل، و غنايى چون غناى نفس نيست و هيچ قدرتى مانند غلبه بر هوى وجود ندارد.» قهرمان نيست آنكه در كشتى قهرمان ديگر بيندازد قهرمان آن بود كه وقت نبرد نفس امّاره را زبون سازد 24- «ولا نور كنور اليقين و لايقين كاستصغارك للدّنيا، و لا معرفة كمعرفتك بنفسك؛ هيچ نورى، بسان نور يقين نيست، و هيچ يقينى مانند كوچك شمردن دنيا نيست (و اين كه بدانى دنيا ناچيز است) و هيچ معرفتى مانند شناخت خويشتن، خويش نيست.» 25- «ولانعمة كالعافية و لاعافية كمساعدة التّوفيق، و لا شرف كبعد الهمّة ولازهد كقصر الأمل، ولا حرص كالمنافسة فى الدّرجات؛ نعمتى همچون سلامتى نيست و عافيتى چون همراهى توفيق وجود ندارد، و شرف و بزرگى بسان همت بلند نيست، و زهدى چون كوتاهى آرزوها وجود ندارد، و هيچ حرصى بپاى رقابت بر سر مقام نمىرسد.» 26- «ولا عدل كالانصاف، ولاتعدّى كالجور و لاجور كموافقه الهوى و لاطاعة كاداء الفرائض، ولاخوف كالحزن، ولا مصيبة كعدم العقل ولا عدم عقل كقلّة اليقين، ولاقلّة يقين كفقر الخوف و لا فقر خوفٍ كقلّة الحزن على فقد الخوف؛ هيچ عدالت ورزى چون انصاف ورزى نيست، و هيچ تجاوزى مانند ستم نيست، و هيچ ستمى مثل پيروى از هوا و هوس نيست، و هيچ طاعتى چون اداء واجبات وجود ندارد، و هيچ (خدا) ترسى همچون حُزن و اندوه (براى قيامت) نيست و مصيبتى مانند نبود عقل وجود ندارد، و هيچ عدم عقلى بپاى كم يقينى نمىرسد و هيچ كمبود يقينى همچون نبود ترس (از خدا) نيست، و هيچ نبود خوف مانند كمى اندوه بر كمبود ترس نيست. 27- «ولا مصيبة كاستهانتك بالذّنب، ورضاك بالحالة الّتى انت عليها؛ و هيچ مصيبتى مانند كوچك شمردن گناهت و خشنودى به وضع موجود نيست.» 28- «ولا فضيلة كالجهاد ولاجهاد كمجاهدة الهوى و لا قوّة كردّ الغضب؛ هيچ فضيلتى مانند جهاد نيست، و هيچ تلاش و جهادى بسان جهاد با نفس نيست و هيچ قدرتى مانند رد خشم وجود ندارد.» 29- «ولا معصية كحبّ البقاء ولا ذلّ كذلّ الطّمع، وايّاك و التّفريط عند امكان الفرصة فانّه ميدانٌ يجرى لاهله بالخسران؛(28) معصيتى بسان دلبستگى به جاودانگى(در دنيا) نيست و هيچ خوارى مانند خوارى طمع نيست و بر تو باد كه از كوتاهى دورى كن و فرصت را از دست مده كه ميدانى است براى اهلش كه باعث زيان و خسارت مىشود.» ج: وصيّت به فرزندش حضرت صادق(ع) امام صادق(ع) مىفرمايد: «قال لى ابى: يا جعفر اوقف لى من مالى كذا و كذا، النّوادب تندبنى عشر سنين بمنى ايّام منى؛ پدرم به من فرمود: اى جعفر! فلان مقدار از دارايى ام را برايم وقف كن تا گريه كنندگان در منى و در ايام (اعمال) منى ده سال بر من گريه كنند.»(29) در اين وصيّت مختصر، به دو سنّت مهم و ماندگار – كه وجود آنها در جامعه مفيد و هدايتگر است – اشاره فرموده است. 1- وقف: وقف از سنتهايى است كه به حال فقرا مفيد و به مراكز مذهبى چون مسجد، و حسينيّه و… رونق مىدهد تا باعث جذب بيشتر افراد شده و زمينه هدايت آنها را فراهم نمايد. 2- گريه بر اهلبيت؛ عزادارى و زنده نگهداشتن ياد اهلبيت در واقع زنده نگهداشتن دين و مكتب است، مذهب شيعه كه همچنان زنده و بالنده در جهان باقى است، يكى از رازهاى بقاى آن همان عزاداريهاى محرّم و صفر و ايّام شهادت امامان بزرگوار است. حضرت باقر(ع) اين سفارش را در محلّى به نام منى نموده كه هر سال هزاران حاجى از گوشه و كنار جهان در آنجا گردهم مىآيند و در شب يازدهم و دوازدهم، آنجا حضور دارند، و فرصتى نيز وجود دارد كه در مراسم عزادارى شركت نمايند، در نتيجه اين سنّت به تمام جهان مىتواند گسترش يابد، چنان كه گسترش يافته و دشمنان نيز بدان اعتراف دارند. 1- دكتر ژوزف فرانسوى مىگويد: «…ترقيّات سريع السيرى كه شيعيان در اندك مدتى كردند مىتوان گفت در دو قرن ديگر عدد آنها بر ساير فرقههاى مسلمانان بيشتر خواهد شد و علّت اين امر به واسطه عزادارى امام حسين(ع) است. امروز در هيچ نقطه از جهان نيست كه براى نمونه حداقل دو يا سه نفر شيعه نباشند كه براى امام حسين(ع) عزادارى نمايند. شيعيان عقيده دارند كه روزهاى تاسوعا و عاشورا بايستى فقرا را اطعام نمود…دسته ديگر از شيعيان براى اقامه مجلس سوگوارى وقفياتى نمودهاند كه ارزش آن بالغ بر ميليونها دلار مىگردد».(30) 2- توماس ماساريك مىگويد: «بسيارى از مورخين ما از كم و كيف عزادارى امام حسين(ع) اطلاع ندارند و جاهلانه درباره آن سخن مىگويند… و به اين نكته پى نبردهاند كه اين مسأله در اسلام چه تحوّلى ايجاد كرده و يا جنبش و نهضت مذهبى كه از تعزيه در اين قوم پيدا شده در هيچ يك از اقوام و ملل عالم پيدا نشده و با يك نظر دقيق در ترقيات دويست ساله پيروان على(ع) در سرتاسر هندوستان در اقلّيت بودند و همين حال را ممالك ديگر داشت، امروزه در ممالك مترقى و ثروتمند مسيحى اگر بخواهند چنين عزادارى به پا نمايند با صرف ميليونها دلار باز هم به تأسيس چنين مجامع و مجالس عزادارى موفق نخواهند شد…»(31). اين اعترافات بخوبى نقش و اهمّيت وصيّت حضرت باقر(ع) به فرزندش امام صادق(ع) را در بر پايى عزادارى آنهم در مجمع حاجيان و در فرصت مناسب در منى روشن مىسازد. پىنوشتها: – 1. سوره حجرات، آيه 13. 2. سوره بقره، آيه 2. 3. سوره بقره، آيه 282. 4. سوره انعام، آيه 155. 5. سوره مائده، آيه 27. 6. سوره طلاق، آيه 3. 7. سوره طلاق، آيه 2. 8. سوره توبه، آيه 36. 9. سوره اعراف، آيه 128. 10. سوره بقره، آيه 21. 11. سوره بقره، آيه 183. 12. منتخب ميزان الحكمه، ص 464، ش 5797. 13. همان، ش 5801. 14. همان، ش 5804. 15. ميزان الحكمه محمدى رى شهرى، ترجمه حميد رضا شيخى، دارالحديث، اوّل، 1377، ج 14، ص 6820. 16. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، داراحياء التراث، ج 93، ص 313، ح 17، منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 184، ج 1، حديث 2143. 17. سوره آل عمران، آيه 134. 18. سوره بقره، آيه 194. 19. سوره فتح، آيه 29. 20. كافى، محمد بن يعقوب كلينى، دارالكتب الاسلاميّه، ج 2، ص 303، ح 3 ؛ منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 389. 21. همان، ص 389، ح 4807. 22. اين بخش را در تاريخ 4/6/86 نوشتم كه همزمان بود با سخنرانى آقاى احمدى نژاد، در دانشگاه كلمبيا، با اين كه از طرف رئيس دانشگاه مورد اهانت قرار گرفت، با اين حال با متانت از كنار آن گذشت و زمينه ملامت آنان را از سوى جهانيان فراهم نمود. 23. سوره آل عمران، آيه 188. 24. مكارم الاخلاق، ج 2، ص 353، ح 2660، به نقل از منتخبميزان الحكمه، همان، ص 458، ش 5737. 25. سوره اعراف، آيه 200. 26. من عمل بما يعلم علّمه اللّه ما لا يعلم؛ اعلام الدين، ص 301، به نقل از منتخب ميزان الحكمه، ص 370، ش 4583. 27. ميزان الحكمه، همان، ج 14، ص 6822 – 6821. 28. تحف العقول، على بن شعبه، تحقيق على اكبر غفّارى، انتشارات اسلامى، قم 1404 ه.، ص 284 – 286 ؛ اعلام الهدايه، مجمع جهانى اهل بيت، اول، 1422، ج 7، ص 234 – 237. 29. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج46، ص 220. 30. شهيد كربلا، ج 2، ص 224 – 227، به نقل از آشنايى با حسين، ميرزا باقر زخرهاى، نامدار، قم، 1382، چاپ اول، ص 66. 31. آشنايى با حسين(ع)،همان، ص 64 – 65.
اسراف و تبذير هشدارهاى اجتماعى 4
هشدارهاى اجتماعى(4) اسراف و تبذير حجةالاسلام ابوالقاسم يعقوبى « قَالَ اَبِى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِىِّ(ع): «عَلَيْكَ بِالِاقْتِصَادِ وَ اِيَّاكَ وَ الْاِسْرَافَ فَاِنَّهُ مِنْ فِعْلِ الشَّيْطَنَةِ؛بر تو باد به ميانه روى و پرهيز كن از اسراف زيرا اسراف از كارهاى شيطان است.»(1) يكى ديگر از هشدارهاى اجتماعى در فرهنگ دينى موضوع «اسراف» و «تبذير» و ريخت و پاشها و ولخرجىهاى بىحد و حساب است. لغتشناسان در تعريف و ترسيم اسراف گفتهاند: «تجاوز الحد فى كل فعل يفعله الانسان و ان كان ذلك فى الانفاق اشهر و يقال تارة اعتبارا بالقدر و تاره بالكيفية؛خارج شدن انسان از حد و مرز در هر كارى كه انجام مىدهد را اسراف گويند گر چه اين معنى در انفاق مشهورتر است و اسراف هم گاهى در اندازه و مقدار (يك چيز است) و گاهى در كيفيت و چگونگى آن.»(2) واژه «اسراف» و «تبذير» در برابر واژه «اقتصاد» و «اعتدال» قرار دارند و با اندك تفاوتى يك مفهوم و پيام را مىرسانند. با در نظر گرفتن ريشه اين دو لغت (اسراف و تبذير) چنين به نظر مىرسد كه وقتى اين دو در مقابل هم قرار مىگيرند اسراف به معنى خارج شدن از حد اعتدال، بى آن كه چيزى را ظاهراً ضايع كرده باشد، مثل اينكه، ما لباس گرانقيمتى بپوشيم كه بهايش صد برابر لباس مورد نياز ما باشد يا غذاى خود را آنچنان گرانقيمت تهيه كنيم كه با قيمت آن بتوان عده زيادى را آبرومندانه تغذيه كرد. در اين جا از حد گذراندهايم ولى ظاهراً چيزى نابود نشده است اما: «تبذير» و ريخت و پاش، آن است كه چنان مصرف كنيم كه به اتلاف و تضييع بينجامد مثل اين كه براى دو نفر ميهمان غذاى ده نفر را تهيه كنيم آنگونه كه بعضى از جاهلان چنين مىكنند و به آن افتخار مىنمايند و باقى مانده را در زبالهدان مىريزند و اتلاف مىكنند.»(3) البته گاهى هم مىشود كه در كاربردها، اين دو واژه در يك معنى به كار مىرود و به اصطلاح عطف تفسيرى مىشوند، امام على(ع) در نهج البلاغه مىفرمايد: «اَلَا وَ اِنَّ اِعْطَاءَ الْمَالِ فِى غَيْرِ حَقِّهِ تَبْذِيرٌ وَ اِسْرَافٌ وَ هُوَ يَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِى الدُّنْيَا وَ يَضَعُهُ فِى الآخِرَةِ وَ يُكْرِمُهُ فِى النَّاسِ وَ يُهِينُهُ عِنْدَ اللَّهِ؛ آگاه باشيد مال را در غير مورد استحقاق صرف كردن تبذير و اسراف است. ممكن است اين عمل انسان را در دنيا بلندمرتبه كند اما مسلماً در آخرت پست و حقير خواهد كرد. در نظر توده مردم ممكن است سبب اكرام گردد اما در پيشگاه خدا موجب سقوط مقام انسان خواهد شد.»(4) از حديث آغاز نوشتار و اين حديث شريف معلوم شد كه: 1- ميانهروى و اقتصاد و اعتدال يك فضيلت انسانى و رفتار سالم اجتماعى است. 2- اسراف و تبذير خارج شدن از حد و مرز فضيلت است و به عنوان رذيلت شناخته مىشود. 3- اهميت پرهيز از اسراف به اندازهاى است كه امام معصوم(ع) با به كارگيرى واژه «اياك» و نيز كلمه «الا» هشدار مىدهد و مردم را به آگاهى و بيدارى فرا مىخواند. از آيات و روايات كاملاً اين معنا به دست مىآيد كه افراط و تفريط و خروج از خط اعتدال در هر كارى مذموم و ناپسند است. زيست شايسته در سايه معتدلانه حركت كردن و مقتصد بودن امكانپذير است. بىترديد نعمتها و مواهب موجود در كره زمين از سوى خداى رب العالمين به گونهاى تنظيم و تقدير شده است كه براى ساكنان زمين كافى است و همه مىتوانند در سايه بهرهگيرى درست از آن مواهب استفاده بهينه ببرند، ليكن خرجهاى بيهوده و مصرف كردنهاى بىاندازه اين نعمت را هدر مىدهد و چه بسا اسراف و تبذير در گوشهاى از جهان و منطقهاى از زمين دليل محروميت انسانهاى ديگرى در منطقهاى از جهان گردد. و نيز بدمصرفكردن و بىرويه بهرهبردارى كردن از منابع طبيعى و نعمتهاى خدادادى نسلهاى آينده را دچار محروميت و تهديد قرار مىدهد. به همين جهت قرآن كريم با عبارتهاى گوناگون، مسلمانان را از اين بلاى خانمانسوز و جهانسوز پرهيز داده و فرموده است: «كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ؛ و (از نعمتهاى الهى) بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمىدارد.»(5) قرآن مسرفان را چهرههاى منفور پيش خداوند معرفى كرده زيرا آنان با اين رفتار غيرانسانى و غيراسلامى از حد و حدودى كه خداوند تعيين كرده و انبياى او اعلام كردند پا را فراتر نهاده و رهنمودهاى حكيمانه و واقعبينانه را ناديده گرفتهاند. روشن است آن كه قانون شكنى مىكند و حركت قوانين انسان ساز و جامعه ساز را رعايت نمىكند پيش قانونگذار عالم و عادل چهره ناپسند و مبغوضى خواهد داشت. باز در قرآن مجيد مىخوانيم: «اِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِى الْاَرْضِ وَ اِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِين؛فرعون، برترىجويى در زمين داشت و از اسرافكاران بود.»(6) اسرافكارى را روش فرعون مىشمارد و اسراف را يك برنامه فرعونى قلمداد مىكند. و در جاى ديگر اسراف كاران و مبذّران را برادران شيطان مىنامد: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذيراً؛ اِنَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا اِخْوانَ الشَّياطينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً؛ و حق نزديكان را بپرداز (و همچنين حق) مستمند وامانده در راه را و هرگز اسراف و تبذير مكن چرا كه تبذيركنندگان برادران شياطنند. و شيطان در برابر پروردگارش بسيار ناسپاس بود.»(7) گر چه اسراف به معناى گسترده هرگونه تجاوز از حد در هر كارى است كه انسان انجام مىدهد اما بيشتر در مورد هزينهها و خرجهاى مالى گفته مىشود و حتى انفاق و كارهاى خوب را نيز شامل مىشود. قرآن در سوره فرقان اسراف را در برابر سختگيرى و بخل و فشردهدستى قرار داده و مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ اِذا اَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً؛(بندگان شايسته خداوند) كسانى هستند كه به هنگام انفاق نه اسراف مىكنند و نه سختگيرى و بخل مىورزند بلكه ميان اين دو حد اعتدال و ميانه را مىگيرند.»(8) مصاديق اسراف معمولاً هر كسى واژه «اسراف» را مىشنود، موضوع ولخرجى، زيادهروى و تجاوز از حد و شأن اجتماعى به ذهن او مىرسد، ليكن در لابهلاى كلمات نورانى پيشوايان معصوم(ع) اشارات لطيفى به مصداقها و موارد اسراف شده است كه اشاره به آن در اين بخش از نوشتار، خالى از فايده نيست و مىتواند هشدارى اجتماعى براى كسانى باشد كه از اين گونه اسرافها غافلند يا اينگونه امور را در رديف معانى و مصاديق اسراف به شمار نمىآورند. دورافكندن هسته خرما و… بشر بن مروان گويد خدمت امام صادق(ع) رسيديم، آن حضرت دستور داد مقدارى خرما آوردند يكى از افراد پس از خوردن خرما هستههاى آن را دور مىانداخت، حضرت دستش را گرفت و فرمود: «لَا تَفْعَلْ اِنَّ هَذَا مِنَ التَّبْذِيرِ وَ اِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْفَسَادَ؛ اين كار را نكن، اين حيف و ميل است و خداوند تباهكارى را دوست ندارد.»(9) شايد آن روز اين معنا در انديشه افراد درست جا نمىافتاد. اما امروز بشر با پيشرفت علوم و زيادى جمعيت جهان، سخت به اين موضوع توجه كرده تا آنجا كه مىكوشد از همه چيز استفاده بهينه كند و با بازيافت از زباله بهترين كود و از تفالهها بهترين وسيله مورد نياز و حتى از فاضلابها به وسيله تصفيه، آب قابل استفاده را براى كشاورزى به دست آورد. يقيناً از چيزهايى مانند هسته خرما با دستگاهها و امكانات مدرن امروز مىتوان غذا براى دامها و مرغها تهيه كرد كه مواد غذايى آن به مراتب از علوفهها و دانههاى ديگر بيشتر و بهتر است. آن روزى كه امام صادق(ع) نسبت به دور ريختن هسته خرما هشدار داد ابزار و وسيله تبديل آن به اينگونه استفادهها نبود اما امام(ع) با آگاهى همهجانبه از مسائل اجتماعى و انسانى و حتى طبيعى و تجربى اين گونه رهنمود را با هشدار به هم آميخته است. در همين راستا امام(ع) از دور ريختن آب باقى مانده در ته ظرف نيز نهى كرده و آن را از مصاديق اسراف برشمرده و مىفرمايد: «اَدْنَى الْاِسْرَافِ هِرَاقَةُ فَضْلِ الْاِنَاءِ وَ ابْتِذَالُ ثَوْبِ الصَّوْنِ؛ كمترين اندازه اسراف دور ريختن ته مانده ظرف (آب يا غذا) و تبديل لباس بيرون به لباس خانه و دم دستى است.»(10) در نگاه امام صادق(ع) آنكه از ظرف آب يا غذا زايد مقدارى مىنوشد و مىخورد و باقيمانده آن را دور مىريزد مسرف است. زيرا با آن باقى مانده آب يا غذا مىتوان تشنهاى را سيراب و گرسنهاى را سير كرد يا دست كم درخت و گياه و گلى را شاداب كرد و حيوانى را از گرسنگى و تشنگى نجات داد. نگاه ژرف امام(ع) در رابطه با پوشيدن لباس نيز قابل تأمل و دقت است كسى كه بين لباس كار و لباس ميهمانى فرقى نمىگذارد و هر كدام دم دست بود براى كار يا مثلاً نماز و مجالس مىپوشد اين هم به گونهاى گرفتار رذيلت اسراف شده است. از امام كاظم(ع) سؤال شد كه آيا داشتن ده پيراهن اسراف است؟ فرمود: «خير، بلكه داشتن پيراهن زياد باعث مىشود كه پيراهنهايش بيشتر عمر كند. اسراف آن است كه لباس بيرونت را در جاى كثيف بپوشى.»(11) بنابراين بسيارى از چيزهايى كه به نظر ما اسراف به شمار نمىرود در نگاه پيشوايان دينى از مصاديق اسراف به حساب آمده است. از جمله موارد اسرافى كه در روايات دينى به آن اشاره شده مىتوان موارد ذيل را برشمرد: هر چه دلت بخواهد خوردن(12) به بدن ضرر و صدمه وارد كردن(13) به هنگام وضو آب زياد مصرف كردن(14) حلالها را حرام شمردن و خون ريختن(15) بيش از شأن و موقعيت اجتماعى مصرف كردن (در پوشيدن و خوردن و خريدن)(16) و به كارهاى باطل نازيدن و به كار خير بىرغبتى نشان دادن(17) عيب ملى رهبر معظم انقلاب اسلامى حضرت آيت الله العظمى خامنهاى در خطبههاى عيد فطر سال 86 ضمن شمارش درسهاى ماه رمضان يكى از درسها را «سخت گرفتن بر خود و انفاق به ديگران» برشمردند و در ادامه به بلا و عيب بزرگ ملت ايران اشاره كردند و فرمودند: «ما مردم مسرفى هستيم، ما اسراف مىكنيم، در آب، در نان، اسراف در وسايل گوناگون و تنقلات، اسراف در بنزين، كشورى كه توليدكننده نفت است واردكننده فرآورده نفت -بنزين- است. اين تعجبآور نيست؟ هر سال ميلياردها بدهيم بنزين وارد كنيم يا چيزهاى ديگرى وارد كنيم براى اين كه بخشى از جمعيت و ملت ما دلشان مىخواهد ريخت و پاش كنند. ما ملت به عنوان يك عيب ملى به اين نگاه كنيم، اسراف بد است.»(18) در رساله «اجوبة الاستفتائات» سؤال 1469 از ايشان پرسيده شده: «گفته مىشود كه استفاده از نيروى برق براى روشنايى بيشتر از مقدار نياز اسراف محسوب نمىشود آيا اين سخن صحيح است؟» ايشان جواب دادهاند: «شكى نيست كه استفاده و مصرف هر چيزى حتى نيروى برق و نور و چراغ بيشتر از مقدار نياز اسراف محسوب مىشود. آنچه صحيح است سخن منقول از رسول اللّه(ص) است كه مىفرمايد:«لا اسراف فى خير». در كار خير، اسراف وجود ندارد.»(19) از مصاديق اسراف كه از گرفتارىهاى اجتماعى و آسيبها و آفتهاى خانوادگى جامعه ما به شمار مىرود و نوعى غربزدگى و چشم و همچشمى هم چاشنى آن شده است، موضوع و پديده «تجملگرايى» و «تشريفات» و رو آوردن به زندگىهاى پرزرق و برق و پرهزينه و خرجهاى اضافى است. به گونهاى كه آن اندازه گرفتار شدهايم كه: جمال زندگى را با تجملگرايى سودا كردهايم و شرافت را قربانى تشريفات نمودهايم و بالاخره آنچه بايد وسيله زندگى باشد را هدف زندگى قرار داده و درباره آن به مسابقه پرداختهايم. اين اسرافها و ريخت و پاشهاى جديد و مدرنى است كه بسيارى از خانوادهها را فرا گرفته و سوگمندانه در رسانهها به نمايش گذاشته مىشود و فرهنگ رفاهزدگى و تجملگرايى را عملاً رواج مىدهد. از مقام معظم رهبرى در اين رابطه پرسيده شده است كه نظر حضرت عالى در مورد ترويج تجملگرايى كه مخصوصاً طى ماههاى اخير توسط برخى رسانهها دنبال مىشود چيست؟ ايشان در جواب مرقوم داشتهاند كه: «اينجانب از اين كسانى كه مىكوشند تا در ميان مردم ما رسم تجملگرايى و اسراف و ولخرجى را شايع كنند شديداً نگران و متأسفم و از اينكه مردم فداكار و انقلابى ايران در امور شخصى به مصرفگرايى سوق داده شوند و قناعت انقلابى را از ياد ببرند به خدا پناه مىبرم… براى متمكنين، ميانهروى و براى قشرهاى متوسط، قناعت در امور شخصى و براى همه تلاش و كار و توليد و رونق دادن به وضع عمومى فريضهاى انقلابى و رسمى اسلامى است.»(20) بار ديگر سخن آغازين اين بخش از نوشتار را كه از امام حسن عسگرى(ع) نقل كرديم مرور كنيم كه هم رهنمود دادند و هم هشدار، رهنمودشان اين بود كه «بر شما باد به ميانهروى» (و اقتصاد و اعتدال در زندگى) و هشدارشان اين بود كه: «پرهيز كنيد از اسراف، زيرا اسراف از كارهاى شيطان است.» حسن ختام اين فصل از اين گفتار و نوشتار را با سخنى از امام پرهيزكاران و اميرمؤمنان على(ع) زينت مىبخشيم كه به يكى از كارگزارانش نوشت: «فَدَعِ الْاِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَ اذْكُرْ فِى الْيَوْمِ غَداً وَ اَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِيَوْمِ حَاجَتِكَ اَ تَرْجُو اَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ اَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ اَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ وَ تَطْمَعُ وَ اَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِى النَّعِيمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَ الْاَرْمَلَةَ اَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ اِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِىٌّ بِمَا اَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ وَ السَّلَامُ؛ اسراف را كنار بگذار و ميانهروى را پيشه كن. از امروز به فكر فردا باش و از اموال دنيا به مقدار ضرورت براى خويش نگاهدار و زيادى را براى روز نيازت از پيش بفرست. آيا اميد دارى خداوند ثواب متواضعان را به تو بدهد در حالى كه در پيشگاهش از متكبران باشى!؟ و آيا طمع دارى كه ثواب انفاقكنندگان را به تو عنايت كند در صورتى كه در زندگى پرنعمت و ناز قرار دارى و مستمندان و بيوهزنان را از آن منع مىكنى؟ بدان انسان به آنچه از پيش فرستاده پاداش داده مىشود و به آنچه قبلاً براى خود ذخيره كرده وارد مىگردد.»(21) والسلام. پىنوشتها: – 1. سفينه البحار، هشت جلدى، اسوه، ج 4،ص 132. 2. مفردات راغب، واژه سرف. 3. تفسير نمونه، ج 12،ص 116و 115. 4. نهجالبلاغه، خطبه 126. 5. سوره اعراف، آيه 21. 6. سوره يونس، آيه 82. 7. سوره اسراء، آيات 26و 27. 8. سوره فرقان، آيه 67. 9. ميزان الحكمه، رى شهرى، مترجم، ج 5، ص 2462. 10. همان مدرك 11. همان، ص 2463. 12. همان 13. همان 14. همان 15. همان 16. همان، ص 2460. 17. همان 18. سخنرانى 21/7/86. 19. استفتائات، ص 352. 20. به نقل از عبرتهاى عاشورايى، شماره 94، 13/7/86. 21. نهجالبلاغه، نامه 21.
مبارزات فرهنگى امام جواد عليه السلام
مبارزات فرهنگى امام جواد(ع) اسماعيل نسّاجى زواره امام جواد(ع) در دورهاى امامت خويش را آغاز كرد كه به رغم اقتدار شيعيان، عرصه سياسى و اجتماعى جامعه گرفتار چالشهاى عميق عقيدتى و درگيرىهاى مختلف شده بود. دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفاى ستم پيشه عباسى (مأمون و معتصم) مقارن بود. مأمون به دليل اين كه با قتل امام رضا(ع) دچار بدنامى و تزلزل شده بود، صلاح نمىديد كه بيش از آن به آزار امام جواد(ع) بپردازد. هم چنين به دليل قدرت شيعيان در آن روزگار تمام سعى خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف مىداشت، لذا به منظور دستيابى به چنين هدفى ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش على بن موسى الرضا(ع) تحمل كند. جواد الائمه (ع) با گذاشتن شروطى مبنى بر دخالت نكردن در امور عملاً ناچار شدن خود را به پذيرش ولايتعهدى به نمايش گذاشت و نقشه خليفه را كه با اين هدف در صدد كسب مشروعيت بود، ناكام گذاشت.مسأله مخاطرهآميزى كه در اين مقطع حسّاس شيعيان را تهديد مىكرد، قدرت گرفتن و پيشرفت «مذهب معتزله» بود. مكتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسيارى گرفته بود و حكومت وقت از طرفداران آن بسيار حمايت مىكرد. آنان دستورات و مطالب دينى را به عقل خويش عرضه مىنمودند و آن چه را عقلشان صريحاً تأييد مىكرد، مىپذيرفتند و بقيّه را انكار مىكردند و چون نيل به مقام امامت در سنين خردسالى با عقل ظاهر بين آنان سازگار نبود، پرسشهاى دشوار و پيچيدهاى را مطرح مىكردند تا به پندار خويش حضرت جواد(ع) را در ميدان «رقابت علمى» شكست دهند. امّا آن امام با پاسخهاى قاطع و استدلالهاى قوى از اين مناظرهها سربلند بيرون آمد و هرگونه ترديد در مورد امامت خويش را از بين برد و اصل امامت را تثبيت نمود و نشان داد كه برخوردارى از منصب الهى در خردسالى هيچ مشكلى ندارد. از ديگر مسائل مطرح در اين عصر، تهاجم عقيدتى و نيرنگ بازىهاى دو خليفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهى تاريخ مأمون مكّارترين و منافقترين خليفه عباسى بود كه براى كسب پيروزى نهايى و قطعى بر انديشه شيعه، بسيار كوشيد و هدف نهايى وى از تشكيل مجالس مناظره با امامان شيعه شكست ايشان و در نهايت سقوط مذهب تشيّع بود، زيرا او مىخواست براى هميشه ستاره تشيّع افول كند و بزرگترين مانع در برابر حاكمان غاصب و ستمگر از ميان برداشته شود، امّا در چنين عصرى امام جواد(ع) قاطعانه و با اقتدار الهى تمام در برابر انحرافات، مسامحهها، توهينها و ديگر مكرهاى خلفاى باطل ايستاد و از حقانيّت دين اسلام و شيعيان دفاع كرد.(1) مبارزه با انحرافات اعتقادى خطر انحراف فكرى هميشه تهديد كننده جوامع است، به ويژه اگر در مسائل اعتقادى باشد. به همين جهت پيامبر اكرم(ص) هنگام رحلت، كتاب و عترت را ميزان و ملاك عقيده صحيح معرفى كرد. امّا متأسفانه هميشه در بين مسلمانان و شيعيان عدّهاى گرفتار افراط و عدّهاى ديگر درگير تفريط بوده و هستند. «محمد بن سنان» از جمله كسانى است كه در محبّت اهل بيت(ع) زياده روى مىكرد، بدين جهت برخى از علماى رجال او را به «غلو» متهم مىكنند. وى مىگويد: روزى محضر امام جواد(ع) نشسته بودم و مسائلى از جمله اختلافات شيعيان را مطرح مىكردم. امام فرمود: اى محمّد! خداوند قبل از هر چيز نور پيامبر(ص)، على و فاطمه(ع) را خلق كرد. سپس اشياء و موجودات ديگر را آفريد و طاعت اهل بيت(ع) را بر آنان واجب كرد و امور آنها را در اختيار اهل بيت(ع) قرار داد، بنابراين فقط آنان حق دارند چيزى را حلال و چيزى را حرام كنند و حلال و حرام ايشان نيز به اذن و اراده خداوند است. اى محمد! دين همين است: كسانى كه جلوتر بروند (افراط نمايند) منحرف شدهاند و كسانى كه عقب بمانند (تفريط كنند) پايمال و ضايع خواهند شد. تنها راه نجات همراهى با اهل بيت(ع) است و تو نيز بايد همين راه را طى كنى(2) در برابر خليفه امام جواد(ع) به رغم محدوديتهاى موجود از سوى دستگاه خلافت، از طريق نصب وكلا و نمايندگان، ارتباط خود را با شيعيان حفظ مىكرد.در سراسر قلمرو حكومت دو خليفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) حضرت كارگزارانى را اعزام مىكرد و با فعاليّتهاى سياسى گسترده از تجزيه نيروهاى شيعه جلوگيرى مىنمود. از جمله: آن امام به وكلاى خود اجازه داد كه به درون دستگاه خلافت نفوذ كرده و مناصب حسّاس حكومتى را در دست بگيرند. هم چنين برخى از كارگزاران امام نيز به عنوان حاكم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.(3) برخورد با فرقههاى منحرف امامان معصوم(ع) هر يك كم و بيش در زمان امامت خويش با انحرافات فكرى و عقيدتى درگير بودند. در دوران امامت امام نهم بعضى از انحرافات عقيدتى مطرح بود كه ريشه در دورانهاى قبل داشت، ولى آن بزرگوار به مناسبتهايى با اين انحرافات برخورد مىكرد و با اعلام موضع خويش، نظر حق و درست را بيان مىنمود و مردم را از باورهاى ناصحيح و غلط باز مىداشت. امام جواد(ع) در برابر فرقههايى كه در آن دوران وجود داشتند، شيعيان را راهنمايى مىكرد. يكى از اين فرقهها همان طورى كه گفته شد، «اهل حديث» بود كه مجسّمى مذهب بوده و خدا را جسم مىپنداشتند. امام درباره آنها به شيعيان مىفرمود: شما اجازه نداريد پشت سر هر كسى كه خدا را جسم مىداند، نماز بگذاريد و به او زكات بدهيد.(4) «واقفيه» يكى ديگر از فرقههاى موجود انشعابى از شيعه بود كه به صورت معضلى بزرگ در مقابل شيعيان مطرح شده بود، آنان كسانى بودند كه پس از شهادت امام كاظم(ع) بر آن حضرت توقف كرده و امامت فرزندش على بن موسى الرضا(ع) را نپذيرفتند. «زيديه» نيز فرقهاى بود منشعب از شيعه كه طعن آنها بر امامان معصوم(ع)، سبب موضعگيرى تند ائمه(ع) در برابر آنان شد، چنان كه در روايتى از امام جواد(ع) واقفيّه و زيديّه مصداق آيه «وجوه يومئذٍ خاشعةٌ عاملةٌ ناصبة»(5) خوانده شدند و در رديف ناصبىها قرار گرفتند.(6) مناظرههاى علمى و اعتقادى دولت عباسى به منظور درهم شكستن چهره علمى امامان(ع) و زير سؤال بردن دانش و حتى امامت آنان، جلسات مناظره و گفت و گوى علمى تشكيل مىداد. البته با اين كار آنان نه تنها به مقصود خويش نمىرسيدند، بلكه موجب رسوايى و فضاحت خويش مىشدند. از آن جا كه امام جواد(ع) نخستين امامى بود كه در خردسالى بهمنصب امامت رسيد، حضرت مناظرات و گفت و گوهايى داشته است كه برخى از آنها بسيار مهم و مفيد بوده است. راز وجودى آن مناظرات اين بود كه از يك طرف امامت او به خاطر كمى سن براى بسيارى از شيعيان كاملاً ثابت نشده بود،از اين رو براى اطمينان خاطر و به عنوان آزمايش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مىكردند. از طرف ديگر مكتب و اعتزال و افراطىگرى در بهره ورى از عقل رونق يافته بود و حكومت وقت نيز از آنان پشتيبانى مىكرد، لذا اين گروه سؤالات عقلى دشوارى مطرح مىكردند تا به پندار خامشان آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست دهند، ولى در همه اين مناظرات علمى، امام جواد(ع) با علم امامت كه ناشى از علم خداوندى است با پاسخهاى قاطع، هرگونه شك و ترديد را در مورد امامت خود از بين برد. به همين جهت است كه بعد از او در دوران امامت امام هادى(ع) كه در كودكى به امامت رسيد، مشكلى ايجاد نشد و براى همه روشن شده بود كه خردسالى مانع منصب امامت نمىشود. مناظره او با «يحيى بن اكثم» و اثبات حقانيّت آن بزرگوار و ناتوانى يحيى و مناظره او با «ابن ابى داود» و غلبه بر وى از اين نمونه مناظرات است.(7) قاطعيّت در طرد ناصالحان يكى از خطراتى كه هميشه بزرگان و رهبران يك مذهب يا يك كشور را تهديد مىكند، وجود اطرافيان ناصالح است كه به خاطر اغراض انحرافى، مادى و يا اعتقادى پيرامون بزرگان را گرفته و بين آنان و مردم فاصله ايجاد مىكنند و معمولاً راههاى ارتباطى آن رهبران را با مردم قطع مىكنند. اگر بزرگان مواظب اين گونه افراد نباشند، چه بسا زيانهاى جبران ناپذيرى جامعه را تهديد نموده و مشكلات بسيارى را به بار مىآورد. در زمان امامت امام جواد(ع) نيز اين گونه افراد با سوء استفاده از كمى سن امام به خيال خود فكر مىكردند كه مىتوانند بر امور جامعه مسلّط شوند و هر طور كه خواستند، عمل كنند. آن حضرت اين خطر را احساس كرد و بدون هيچ اغماضى آن را طرد نمود.«ابو عمر جعفر بن وافد» و«هاشم بن ابى هاشم» در زمره اين افراد جاى داشتند. امام محمد تقى(ع) درباره آنان فرمود: «خداوند آنان را لعنت كند، زيرا به اسم ما از مردم اخّاذى مىكنند و ما را وسيله دنياى خود قرار دادهاند.»(8) مبارزه با حديثسازان پس از آن كه مأمون دخترش را به ازدواج امام جواد(ع) درآورد، در مجلسى كه وى (مأمون) و بسيارى ديگر از جمله فقهاى دربارى مانند: «يحيى بن اكثم» حضور داشتند، يحيى به امام جواد(ع) گفت: روايت شده كه جبرئيل به حضور پيامبر رسيد و گفت: يا محمد! خدا به شما سلام مىرساند و ميگويد: من از ابوبكر راضى هستم! از او بپرس كه آيا او از من راضى است؟ امام فرمود: كسى كه اين خبر را نقل مىكند بايد خبر ديگرى را كه رسول خدا(ص) در حجةالوداع بيان كرد، ناديده نگيرد. پيامبر فرمود: كسانى كه بر من دروغ مىبندند، بسيار هستند و بعد از اين نيز بسيار خواهند شد. هر كس عمداً بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثى از من براى شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنّت من عرضه كنيد، آن چه با كتاب خدا و سنّت من موافق بود، بگيريد و آن چه مخالف با كتاب خدا و سنّت بود، رها كنيد. روايت مذكور با كتاب خدا سازگارى ندارد، زيرا خداوند فرموده: «ولقد خلقنا الانسان و نعلم ماتوسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد؛(9) ما انسان را آفريديم و مىدانيم در دلش چه چيزى مىگذرد و ما از رگ گردن به او نزديكتر هستيم.» آيا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر بر خدا پوشيده بود تا از پيامبر(ص) بپرسد!؟(10) يحيى روايت ديگرى را مطرح كرد و امام جواد(ع) به هر يك جداگانه پاسخ داد. مبارزه با تفسيرهاى نابجا امام محمد تقى(ع) به عنوان پاسدار حريم وحى از تفسيرهاى نابجا و غير عقلانى آيات قرآن جلوگيرى كرده و علماو دانشمندان را به سوى فهم صحيح آيات راهنمايى مىكرد. روزى در مجلس معتصم برخى از دانشمندان به آيهاى استناد كرده و يك حكم شرعى صادر نمودند. امام جواد(ع) كه در آن جلسه حضور داشت، خطاى آنان را گوشزد نمود و تفسير صحيح را براى حاضرين ارائه نمود. «محمد بن مسعود عياشى سمرقندى» در تفسير خود ماجراى آن مجلس را چنين آورده است: در زمان معتصم عباسى عوامل خليفه، عدّهاى دزد را دستگير كرده و از مركز خلافت در مورد چگونگى مجازات آنان خواستار دستور بودند. خليفه در مورد اين حادثه حسّاس مجلس مشورتى تشكيل داد و از دانشمندان عصر، كيفيّت اجراى حدّ شرعى را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در اين مورد بهترين راه كار است، آن جا كه مىفرمايد: «انّما جزاء الذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون فىالارض فساداً ان يقتّلوا او يصلّبوا او تقطّع ايديهم و ارجلهم من خلافٍ اوينفوا من الارض؛(11) كيفر كسانى كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمىخيزند و در روى زمين در اشاعه فساد تلاش مىكنند، اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان به عكس يكديگر قطع شود و يا ابن كه از سرزمين خود تبعيد گردند.» آنان به خليفه پيشنهاد كردند طبق اين آيه يكى از كيفرهاى فوق را در مورد تبهكاران انتخاب كند. معتصم عباسى در همان جلسه از امام نيز نظر خواست. آن حضرت اول از اظهار نظر خوددارى كرد، امّا وقتى كه با اصرار خليفه مواجه شد، نظر خود را چنين اعلام كرد: اينان در استدلال به آيه خطا كردند. استنباط حكم شرعى از اين آيه دقّت بيشترى مىطلبد و بايد تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرمهاى مختلف كيفرها فرق مىكند، زيرا اين مسأله صورتهاى مختلف و احكام جداگانه دارد: 1- اگر اين راهزنان فقط راه را نا امن كردهاند، نه كس را كشته و نه مال ديگرى را به غارت بردهاند، مجازات آنان فقط حبس است و اين همان معنى «نفى ارض» است. 2- اگر راه را ناامن كرده و افراد بى گناهى را كشتهاند، اما به مال ديگران تجاوز نكردهاند، مجازات آنان اعدام است. 3- اگر امنيت را از راههاى عمومى سلب كرده، انسانهاى بىگناه را كشته و مال مردم را نيز به غارت بردهاند، كيفر آنان بايد سختتر باشد، يعنى اول دست و پايشان را به عكس هم ديگر قطع مىكنند، سپس به دار مجازات آويخته مىشود. معتصم اين نظريه را پسنديد و به عامل خود دستور داد طبق نظر امام جواد(ع) عمل كند.(12) فرجام سخن امام جواد(ع) در طول دوران پربركت امامت خويش هم چنان به مبارزه فرهنگى ادامه داد تا اين كه در آخر ذى قعده سال 220 ه.ق توسط همسرش ام الفضل (دختر مأمون) به دستور معتصم (هشتمين خليفه عباسى) با انگور زهرآلود مسموم شد.(13) با مسموم شدن آن حضرت عقده ام الفضل خالى نشد، لذا در را از پشت به روى امام بست و به كنيزها دستور داد هياهو كنند تا صداى امام جواد(ع) را كسى نشنود.(14) سرانجام بر اثر همان زهر، آن حضرت به شهادت رسيد و پيكر مطهرش را در قبرستان قريش بغداد (كاظمين فعلى) در كنار قبر جدش، موسى بن جعفر(ع)، به خاك سپردند. امّا در همان حال ام الفضل از كرده خويش پشيمان شد و به گريه افتاد. حضرت به او فرمود: چرا گريه مىكنى؟ اكنون كه مرا كشتى، گريه كردن سودى ندارد. اين را بدان كه به خاطر خيانتى كه كردى، چنان به دردى مبتلا شوى كه هرگز علاج ندارد و چنان به فقر و تنگ دستى مبتلا گردى كه جبرانپذير نباشد. بر اثر نفرين آن حضرت ام الفضل به بيمارى سختى مبتلا شد و همه اموالش را در راه معالجه آن صرف كرد و به فقر و بدبختى افتاد و به بدترين وضع از دنيا رفت.(15) پىنوشتها: – 1. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 50، ص 74. 2. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1، ص 44. 3. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(ع)، حسين جاسم، ترجمه سيد محمد نقى آيت اللهى، ص 79 – 78. 4. التوحيد، شيخ صدوق، ص 101. 5. سوره غاشيه، آيات 3 – 2. 6. حيات فكرى و سياسى امامان شيعه(ع)، رسول جعفريان، ص 490. 7. نك: همان، ص 486 – 482. 8. اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، ص 549. 9. سوره ق، آيه 16. 10. بحارالانوار، ج 50، ص 84. 11. سوره مائده، آيه 33. 12. تفسير عياشى، محمد بن مسعود عياشى، ج 1، ص 315. 13. اصول كافى، ج 2، ص 492. 14. منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 234 – 233. 15. سوگند نامه آل محمد، محمد محمدى اشتهاردى، ص 132.
زن و خردورزان و خردورزى
زن و خرد ورزان و خردورزى آية اللّه جوادى آملى تهيه و تدوين:حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور آيا از نظر فيلسوفان و تفكر فلسفى زن و مرد برابرند يا با هم متفاوتند؟ در اين مقاله در صدد پاسخگويى به سؤال فوق هستيم كه در نظر فيلسوفان با توجه به مبانى فلسفى: آيا زنان با مردان برابرند يا خير؟ براى پاسخ به اين سؤال مىگوييم: از نظر عقلى در اصل كمال ميان زن و مرد تفاوتى نيست. زيرا فيلسوفان وقتى به تعريف انسان مىپردازند او را به حيوان ناطق تعريف مىكنند كه حيوان جنس انسان و ناطق فصل اوست در واقع ناطق مقوّم انسان است و اگر از مذكر بودن، مرد و مؤنث بودن زن سخن به ميان مىآيد، مذكر بودن و مؤنث بودن انسان را به دو صنف تقسيم مىكند نه به دو نوع. بنابراين وقتى ذات انسان يعنى انسانيت انسان تمام شده و به نصاب خود رسيد مسئله ذكورت و انوثت مطرح مىشود. تشخيص ذاتى و عرضى و نشانههاى آن دو نيز از همين راه صورت مىگيرد يعنى ذاتيات انسان حيوانيت و ناطقيت است كه در كتب فلسفه از آن بحث مىشود. عدم تأثير ذكورت و انوثت در فعليّت انسان از نظر فلسفى موجودات مادى مركب از ماده و صورتاند، ماده جنبه قوه موجود مادى است و صورت جنبه فعليت شىء است و شىء بودن هر موجودى به صورت اوست نه به ماده او. ماده هر شىء مشترك است و مىتواند به صورتهاى ديگر درآيد از باب مثال، خاك ماده براى صورتهاى گوناگون است و مىتواند به شكل درخت،معدن،حبّهها و صورت انسان يا حيوانهاى متفاوت درآيد اما تا به صورت خاصى درنيايد فعليت خاصى پيدا نمىكند. بزرگان اهل حكمت، مذكر و مؤنث بودن را از شؤون ماده شىء مىدانند نه از شؤون صورت آن، يعنى ذكورت و انوثت در بخش صورت و فعليت بى اثر است. نشانه اين كه مرد و زن بودن مربوط به ماده است و نه صورت او، اين است كه نر و ماده بودن اختصاص به انسان ندارد بلكه در حيوان و گياه نيز زوجيت و نر و ماده داشتن راه دارد. حيوانها اگر كمالاتى داشته باشند مربوط به ذكورت و انوثت آنها نيست بلكه هر حيوانى براى خود فعليت و صورتى دارد كه كمالات وى به آن مربوط است. نر و ماده بودن حيوان، شايد در قدرتهاى بدنى اثر داشته باشد اما در كمال حقيقى آنها بى اثر است و زوجيت در مرتبه نازل و پايينتر در گياهان نيز راه دارد. بنابراين نر و مادگى و مذكر و مؤنث بودن از ذاتيات انسان نيست افزون بر آن به لحاظ اين كه انسانيت او به روح اوست و روح از عالم قدس است به خدا نسبت پيدا مىكند و چيزى كه به اضافه تشريفى به خدا اسناد داده شود منزّه از ذكورت و انوثت است. قرآن كريم نيز مىگويد: انسانى كه مىميرد، ذات اقدس الهى همه روح او را توفى و دريافت مىكند و اگر بدن انسان از دست برود. باز همه حقيقت او محفوظ است و اين نشان مىدهد كه بدن عين ذات يا جزو ذات يا لازم ذات نيست بلكه ابزار ذات است .چنان كه مجموع حيوانيت و ناطقيت تمام ذات انسان و ناطق بودن جزو ذات انسان و تعجّب از لوازم ذات انسان است و بدن هيچ كدام آن نيست از اين رو گاهى از بدن به مركب روح ياد مىكنند و مركب غير از راكب است. يگانگى علل بيرونى زن و مرد در فلسفه وقتى از علل وجود اشياء سخن به ميان مىآيد علل بيرونى آن را مبدأ فاعلى و غايت تشكيل مىدهد و علل درونى او را ماده و صورت تشكيل مىدهد. بر اين اساس، علل بيرونى زن و مرد يعنى مبدأ فاعلى و مبدأ غايى آن يكى است. مبدأ فاعلى زن و مرد خدا است و مبدأ غايى آنها نيز خداست و چون مبدأ فاعلى و غايى انسان يكى است، آن چه او را به مال مىرساند يعنى دين نيز واحد است و چون دينى كه براى تربيت او در جهت كمال است يكى است پاداشى كه نتيجه عمل اوست نيز يكى است چنان كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ان الرّب واحد والاب واحد و انّ الدين واحد، ليست العربية لاحدكم بابٍ و امّ وانما هى اللسان»(1) پروردگار يكى است، پدر يكى است، دين يكى است، عربى بودن فقط زبان است يعنى نژاد و قوميّت، زمان و زبان زمينه امتياز را فراهم نمىكند. اما در مورد علل درونى ممكن است بين زن و مرد تفاوتهاى مختصرى باشد، اما اين تفاوتها سبب نمىشود كه در خصوصيات اساسى و تقسيم فضائل، يكى بر ديگرى برترى داشته باشد زيرا مدار، روح و جان است نه جسم و عوامل بيرونى و روح نيز از مذكر بودن و مؤنث بودن منزه است ناگفته نماند: اصل تفاوت بين زن و مرد ضرورت دارد چنان كه تفاوت استعدادها بين انسانها ضرورى است زيرا اگر همه انسانها در يك سطح از استعداد و قدرت بودند، نظام هستى متلاشى مىشد و براى اين كه تلاش و فروپاشى تحقق پيدا نكند استعدادهاى گوناگون لازم است و اگر برخى انسانها زن و برخى مردند براى اين است كه نسل انسان تداوم پيدا كند، اگر مرد نباشد زن به تنهايى نمىتواند مبدأ پيدايش نسل باشد و اگر زن نباشد مرد به تنهايى نمىتواند منشأ پيدايش نسل باشد و زن و مرد هر دو ركن نظام انسانى هستند و چون اصل تفاوت ضرورت دارد هيچ كدام از زن و مرد نمىتوانند، بگويند كه به او ظلم شده است يا به پندارند كه يكى بر ديگرى فضيلت و برترى دارد. قرآن كريم و رهنمود تفاوت موجودات از نظر قرآن كريم درباره تفاوت موجودات مىفرمايد اولاً بايد زندگى به بهترين وجه اداره شود و ثانياً تسخير متقابل موجودات و هماهنگى ميان طبقات متفاوت موجب اداره نظام به بهترين وجه است «اهم يقيمون رحمة ربّك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحياة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضاً سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون»(2) آيا آنها رحمت خدا را تقسيم مىكنند در حالى كه ما روزى آنها در حيات دنيا تقسيم كردهايم و برخى را بر برخى برترى داديم تا بعض مردم بعض ديگر را تسخير كنند به خدمت گيرند و رحمت خدا بسى بهتر است از آن چه جمع مىكنند. همان طور كه اختلاف طبقات، استعدادها، گرايشها، جذب و دفعها هيچ يك معيار فضيلت نيست و ابزار لازم براى تحقق تسخير متقابل و دو جانبه است. اختلاف زن و مرد هم چنين است يعنى استعداد برتر انسانها نشانه فضيلت معنوى و تقرّب به خدا نيست، هر كس بتواند از اين استعداد برتر فايدهاى بهتر ببرد و خالصانهتر كار كند به مرتبه بالاترى از تقوا مىرسد و از اين جهت به كمال محض نزديكتر خواهد شد بنابراين، تفاوتها براى تسخير متقابل و دو جانبه و بهره مندى از يكديگر است و هيچ كس حق ندارد به سبب داشتن قدرت و امكانات يك جانبه ديگران را تسخير كند بلكه بايد تسخير متقابل و خدمت متقابل باشد تا نظام به بهترين وجه اداره شود. عقل از ويژگىهاى انسان يكى از ويژگىهاى انسان عقل است همه انسانها داراى عقل هستند و همگى دعوت به تعقّل شدند از اين رو در قرآن كريم، ارزش انسان به تعقّل او است در غير اين صورت او از بدترين جنبندگان خواهد بود: «انّ شرّ الدّواب عند اللّه الصم البكم الذين لايعقلون»(3) بدترين جانوران نزد خدا كسانى هستند كه كر و لالند و اصلاً تعقل نمىكنند. عقل در فرهنگ قرآن و دين چيزى است كه انسان با آن حق را مىفهمد و بدان عمل مىكند بنابراين فاقد درك صحيح عاقل نيست چنان كه عالم صحيح انديش ولى بى عمل عاقل نيست. امام صادق(ع) فرمود: «العقل ما عبد به الرحمن و الكتسب به الجنان».(4) عقل آن است كه خدا عبادت شود و بهشت كسب گردد. بنابراين انسانى كه خدا را عبادت نكند يا عملى انجام ندهد كه كسب بهشت كند از عقل بهرهاى ندارد. در واقع حقيقت عقل، جزم و عزم است يعنى اگر انسان با برهان نظرى به مقام جزم و يقين رسيد و بر اثر قدرت عقل عملى به مقام عزم نائل گرديد، عاقل است. عقل مطبوع و عقل سموع از يك نظر عقل را به مطبوع و مسموع تقسيم كردهاند و مراد از عقل مطبوع آن سرمايه اولى است كه خداى سبحان به هر انسانى مىدهد و عقل مسموع پرورش آن عقل مطبوع است يعنى عقلى كه از طريق علم و عمل رشد مىيابد. از باب مثال وقتى در قرآن تقليد كوركورانه از پدران و نياكان را نكوهش مىكند و مىفرمايد: «واذا قيل لهم اتبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتبع ماالقينا عليه آبائنا اولو كان آبائهم لايعقلون شيئاً ولايهتدون»(5) وقتى به ايشان گفته شود از آن چه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، مىگويند: بلكه از آن چه كه پدرانمان را بر آن يافتيم پيروى مىنمائيم، آيا اگر چه پدرانشان چيزى را تعقل نكرده و هدايت نيافته باشند. در اين آيه مراد از تعقّل نكردن عقل مسموع و اكتسابى است و امام صادق(ع) خطاب به مفضل فرمود:«لا يفلح من لايعقل و لايعقل من لايعلم»(6) كسى كه عقل ندارد به رستگارى نمىرسد و كسى كه علم نداشته باشد عقل ندارد از اين روايت نيز مقصود عقل اكتسابى است كه با علم در انسان رشد مىيابد. عقل معاش و عقل معاد در يك تقسيم ديگر عقل را به عقل معاش و عقل معاد تقسيم كردهاند يعنى عقلى كه با آن امور زندگى را تدبير مىكنند عقل معاش، و عقلى كه با آن سعادت اخروى تأمين مىشود، عقل معاد مىگويند. حضرت امير(ع) فرمود: «افضل الناس عقلاً احسنهم تقديراً لمعايشه و اشدّهم اهتماماً باصلاح معاده»(7) برترين مردم در عقل كسى است كه نيكوترين برنامهريزى را براى زندگى و محكمترين همت را براى اصلاح معادش داشته باشد. بر اساس اين روايت عقل معاش براى برنامه ريزى از زندگى دنياست و عقل معاد براى اصلاح امور معاد است كه نيازمند به اهتمام شديد است. زن و عقل بر اساس مطالبى كه تاكنون گفته شد، روشن مىشود از نظر فيلسوفان و با توجه به مبانى فلسفى خردورزى زن و مرد در اصل انسانيت با هم برابرند و هر دو از عقل و خرد برخوردارند از نظر متون دينى نيز به لحاظ اين كه زن و مرد انسانند و امتياز انسان بر جانوران ديگر در خردورزى است، پس زن و مرد از امتياز خردورزى بهرهمندند اما نكتهاى كه جاى گفتگو دارد آن است كه در نهج البلاغه از حضرت على(ع) نقل شده است كه آن حضرت در دوجا از نقص و ضعف عقل زن سخن گفته است يكى در خطبه 80 آمده است كه مىفرمايد: «معاشر الناس ان النساء…نواقص العقول…و اما نقصان عقلهنّ فشهادة امرأتين كشهادة الرجل الواحد.»(8) اى مردم زنان از موهبت عقل كاستى هايى دارند و كاستى عقل آنان به اين است كه شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت يك مرد است. و در نامه 14 نيز خطاب به لشكريانش در صفين فرمود: «ولاتهيجو النساء باذى و ان شتمن اعراضكم و سببن امرائكم فانهن ضعيفات القوى و الانفس و العقول.»(9) با اذيت و آزار زنان را به هيجان نياوريد گرچه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروى شما گردند و به سرانتان بدگويى كنند زيرا نيروى تحمّل آنان كمتر است و به همين دليل زودتر تحت تأثير واقع مىشوند و به هيجان مىآيند و خردشان دستخوش ضعف و ناتوانى است. با توجه به اين كه در اين دو بيان زنان به نقص و ضعف عقل وصف شدهاند، با مطالب گذشته كه از برخوردارى زن و مرد از عقل و خرد به ميان آمده است آيا با هم ناسازگار نيستند و بالأخره ديدگاه ها در رابطه با اين احاديث چيست؟ ديدگاهها در رابطه با اين حديث از آنجايى كه اين حديث در دسترس افراد و شارحان نهج البلاغه بوده است ديدگاههاى گوناگونى در اين رابطه ارائه شده است: برخى اين حديث را به صورت مطلق پذيرفتهاند و همين احاديث را مبناى شناخت مقام زن و تعامل با زنان قرار دادهاند و برخى چنين سخنانى را ستمى بر زن و ظلمى در حق او تلقى كردهاند و با تشكيك در سند، اين گونه سخنان را نفى كردهاند و برخى با پذيرش اين احاديث به تأويل و توجيه آن دست زدهاند و تلاش كردهاند تا با ارائه معناى معقول آن احاديث را قابل پذيرش بدانند زيرا از يك سو نسبت دادن ظاهر اين سخنان را به حضرت على(ع) روا نمىدانستند و از سويى او را برتر از اين مىدانستند كه او ناعادلانه بر زن بتازد و چنين سخنانى را بيان كند كه قابل توجيه نباشد. عدّهاى آن را به دورهاى از زمان اختصاص داده و بر اين باورند كه منظور زنانى است كه مردان به تربيت و تعليم آنان همت نكردهاند و گرنه زنان در عرصههاى علمى و اجتماعى كمتر از مردان حاضر نشدهاند و برخى نيز گفتهاند امام على(ع) اين سخنان را به عنوان يك قضيه خارجيه مطرح كرده است نه قضيه حقيقيه يعنى مورد اين سخنان زن خاصى در زمان خاصى يعنى زنى بوده است كه وى سردمدارى جنگ صفين را برعهده داشته است و برخى نيز گفتهاند: ممكن است اين سخنان تحريف شده باشد و ما بايد براى كشف درستى و نادرستى آن به قرآن مراجعه كنيم و با توجه به اين كه قرآن نخستين منبع دينشناسى است در رابطه با كاستى عقل زن سخنى به ميان نياورده است و در عين حال در قرآن حدود دويست آيه در رابطه با زن و چگونگى ارتباط او با مرد سخن گفته است ولى از اين نكته سخنى نگفته است با اين كه معصومين فرمودند: گفتههاى نقل شده از ما را بر قرآن عرضه داريد و اگر مغايرت داشت آن را كنار بگذاريد.(10) برخى نيز گفتهاند بايد توجه داشت كه واژه عقل در احاديث و روايات معانى گوناگونى دارد و با در نظر گرفتن آن معانى در تبيين اين روايتها اقدام كرد. صاحب وسايل الشيعه مىنويسد: عقل در كلام دانشمندان و حكما معانى گوناگونى دارد و در روايات به سه معنا به كار رفته است. 1- نيروى درك خير و شر و تميز آنها از يكديگر و اين مناط و ملاك تكليف است. 2- ملكهاى درونى كه انسان را به گزينش خوبىها و رها كردن بدىها فرا مىخواند. 3- تعقل و دانش و به اين سبب است كه مىبينيم در روايات عقل در برابر جهل به كار رفته است.(11) و حضرت امير(ع) فرمود: «العقل، عقلان عقل الطبع و عقل التجربه و كلا هما يؤدى الى المنفعة»(12) عقل دوتاست، طبيعى و اكتسابى و هر دو به سود راه مىبرند. بر اين اساس برخى گفتهاند:اين طور نيست كه خداى سبحان سرمايه عقلانى كمترى به زن داده باشد و او از قدرت درك ضعيفترى برخوردار باشد يا زن در كسب عقل مسموع از مرد عقبتر باشد زيرا قدرت فراگيرى و علم آموزى زنان به صورت عمومى و كلى اگر از مردان بيشتر نباشد كمتر نيست و مراد از عقل، در اين گونه احاديث، عقل عملى است كه زنها در ميدان عمل به خاطر حاكميت عواطف بر آنان، عاطفى رفتار مىكنند. توضيح مسئله آن كه عقل و رفتار انسان از گرايشها و تمايلات مختلفى سرچشمه مىگيرد كه امورى چون عقل، شهوت، غضب و وراثت، عادات و آداب و رسوم، عاطفه و مهر و محبت، اجتماع و دوستان از آن جمله است، عقل هميشه بازيادهخواهى و انحرافات ديگر عوامل مثل شهوت و غضب مخالف است و اگر آدمى با حاكم كردن عقل توانست قوا و تمايلات را فرمان بردار عقل قرار دهد به كمال مىرسد در غير اين صورت دچار سقوط مىشود و از آنجا كه زن داراى مهر و عاطفه بالاترى نسبت به مرد است ممكن است بر اثر حاكم شدن عواطف زمام كار را در دست بگيرد و عقل را در تصميمگيرى دخالت ندهد، ناگفته نماند اين قوه عواطف و احساسات نقص زن نيست بلكه به حكم لزوم تفاوت در خلقت و آفرينش موجودات از جمله زن شدن يكى و مرد شدن ديگرى و با توجه به اين كه يكى از وظايف مهم زن تربيت نسل اعم از دختران و پسران در محيطى آرام و گرم و صميمى و بدور از انحرافات و خشونتها، و پشتيبانى عاطفى از مرد و ايجاد آرامش در اوست، سرمايه عمدهاى كه در اين ميدان مورد نياز است عطوفت و ظرافت و مهر و محبت در حدّ بالاست كه اگر نباشد اين مهم انجام نخواهد شد پس به يقين بايد از اين جهت از اين امتياز يعنى عواطف قوى برخوردار باشد تا آن وظيفه مهم به انجام رسد. نتيجه بحث آن كه زن و مرد در نگاه خرد و خردورزى گرچه متفاوتند اما اين تفاوت دليل بر نقص و نارسايى در هيچكدام از آنها نيست. پىنوشتها: – 1. معالم الحكومة، ص 404. 2. سوره زخرف، آيه 32. 3. سوره انفال، آيه 21. 4. كافى، ج 1، ص 11. 5. سوره بقره، آيه 170. 6. كافى، ج 1، ص 26. 7. غررالحكم، ج 2، ص 272. 8. نهج البلاغه، خطبه 80. 9. همان، نامه 14. 10. بحار، ج 2، ص 227 وسايل انسيه، ج 11، ص 388. 11. وسايل الشيعه، ج 15، ص 208. 12. بحار، ج 75، ص 6.
سخنان معصومان احاديث تقوى
سخنان معصومين احاديث تقوى امام جواد عليه السلام: 1- «الْمُؤْمِنُ يَحْتَاجُ إِلَى ثَلاثِ خِصَال: تَوْفِيق مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَاعِظ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبُول مِمَّنْ يَنْصَحُهُ». (مستدرك الوسايل، ج 8، ص 329) مؤمن نيازمند سه صفت است؛ توفيقى از جانب خدا و واعظى از طرف خودش و پذيرش نصيحت خيرخواهان. 2- «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِق فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ». (مستدرك الوسايل، ج 17، ص 308) كسى كه به سخنرانى شخصى گوش دهد او را عبادت كرده، پس اگر گوينده از خدا بگويد او خد ارا پرستيده است و اگر گوينده از زبان ابليس بگويد، پس او ابليس را پرستيده است. 3- «إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقَاءِ» (بحارالأنوار، ج 74، ص 384) شما نمىتواند با اموال خود همه مردم را پوشش دهيد پس با گشاده رويى و خوش برخوردى، همگان را مشمول لطف خود قرار دهيد. 4- «مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْم ما يُفْسِدُ أَكْثَرُ مِمّا يُصْلِحُ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 228) كسى كه كارى را بدون علم و دانش انجام دهد، افسادش بيش از اصلاحش خواهد بود. 5 – «قلَّةُ العِيالِ اِحدَى اليَسارَينِ» (بحارالأنوار، ج 50، ص 100) كمى اهل و عيال (و اولاد) يكى از دو توانگرى است. 6- «اَلقَصدُ اِلى اللّهِ تَعالى بالقُلُوبِ اَبلَغُ مِن اِلقابِ الجَوارِحِ بِالاَعمالِ» (تحف العقول، ص 235) آهنگ خدا را در دل داشتن، رساتر است از آن كه اعضاء و بدن را با انجام اعمال به رنج و زحمت اندازيم. 7- «مُلاقاة الاِخوان نُشرَةٌ وَ تَلقِيحٌ لِلعَقلِ وَ اِن كان نَزراً قَليلاً». (منتهى الآمال، ج 2، ص 229) ديدار برادران دينى باعث، شادابى و زيادى عقل مىشود هر چند مدّت ديدار كم باشد. 8 – «مَنِ استَفادَ اَخاً فِى اللّهِ فَقدِ استَفادَ بَيتاً فى الجَنّةِ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 228) كسى كه از برادر دينى و خدايى خود بهره برد در (جهت اصلاح، درون و نيكو شدن اخلاق) به حقيقت خانهاى در بهشت (به عنوان پاداش) بهره اوست. 9- «الدُّنيا سُوقٌ رَبِحَ فيها قَومٌ وَ خَسِرَ آخَرُون». (تحف العقول، ص 574) دنيا بازارى است كه عدّهاى در آن سود، مىبرند و عدّهاى ديگر زيان. 10- «مَن رَضِىَ بالعافيَةِ مِمَّن دُونَهُ رَزَقَ السَّلامَة مِمَّن فَوقَهُ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 230 – 231) كسى كه رضايت دهد به عافيت و سلامت زيردستان خويش، روزى او خواهد شد از كسانى كه برتر از اوست. 11- «مُجالسَةُ الاَشرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَنِّ بالاَخيارِ». (فصول المهمة، ص 291 – 289) همنشينى با بدان بدگمانى نسبت به خوبان و نيكان را در پى دارد. 13- «مَن دَخَلَهُ العُجبُ هَلَكَ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 231 – 230) هر كس دچار عجب و (خودپندى و غرور ناشى از عبادت و خير) شود هلاك شده است. 14- «لاتكُن وَلِى اللّهِ فِى العَلانيه وَ عَدُوّاً لَهُ فِى السِّرِ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 229) نباش دوست خدا در آشكار و علن، و دشمن خدا در باطن و پنهان (مبادا با زبان اظهار دوستى، ولى با رفتار خود، اظهار دشمنى كنى). 15- «التّدبير قبل العمل يؤمنك من النّدم». (منتهى الآمال، ج 2، ص 231 – 230) تدبير و برنامه ريزى (در هر كارى قبل از اقدام) انسان را از افتادن در پشيمانى، حفظ و نگهدارى مىكند. 16- «عزّ المؤمن غناه عن النّاس». (ر.ك: منتهى الآمال، ج 2، ص 228) 17- «اَلثِّقَةُ بِاللّهِ تَعالى ثَمَنٌ لِكُلِّ غالٍ وَ سُلّم لِكُلّ عالٍ». (ر.ك: منتهى الآمال، ج 2، ص 228) اعتماد به خداى متعال بهاى هر چيز گرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبهاى است. 18- «مَنِ اسْتَحْسَنَ قَبيحاً كانَ شَريكاً فيه» (شبلنجى، نورالابصار، ص 181 – 180) آن كه كار زشتى را نيكو شمارد، در آن كار شريك است. 19- «من وعظ أخاه سرّاً فقد زانه و من وعظه علانيةً فقد شانه». (شبلنجى، نورالابصار، ص 181 – 180) كسى كه برادر مؤمن خود را پنهانى پند دهد، او را آراسته، و كسى كه آشكارا و در حضور ديگران نصيحت كند، چهره اجتماعى او را زشت ساخته است.
دانستنيهايى از قرآن خدا شر دشمن را دفع مىكند
دانستنى هايى از قرآن خدا شر دشمن را دفع مىكند «يا أيها الذين آمنوا اذكروا نعمة اللّه عليكم إذ همّ قومٌ أن يبسطوا إليكم أيديهم فكفّ ايديهم عنكم و اتقوا الله و على الله فليتوكل المؤمنون»( سوره مائده، آيه 11) اى مؤمنان به ياد آوريد نعمتى را كه خدا به شما داد، أنگاه كه گروهى ( از دشمنان) قصد داشتند دست به سوى شما دراز كنند (وشما را از بين ببرند) اما خدا دست آنان را از شما بازداشت. پس تقوا داشته باشيد و از خدا بترسيد و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند. از ظاهر آيه معلوم مىشود مقصود از افرادى كه به شما مؤمنين حمله كردند و خدا شر آنها را از شما دور ساخت، يك فرد نيست بلكه جمعى از افراد است زيرا تأكيد دارد با كلمه ” قوم “. اگر تنها صيغه جمع آورده بود ممكن بود فردى را مشخصاً مد نظر دارد ولى صيغه جمع آورده است مانند آيه ولايت كه به صيغه جمع آمده ولى تنها اميرالمؤمنين عليه السلام را مورد عنايت قرار داده است زيرا او را با وصف ” يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة و هم راكعون ” توصيف نموده و اين وصف بر احدى منطبق نمى شود جز بر أميرالمؤمنين عليهالسلام و خاصّه و عامّه بر اين اجماع نظر دارند. اما در آيه مورد نظر بحث از صيغه جمع به تنهائى نيست بلكه از واژه ” قوم ” استفاده شود و از آن معلوم مىشود كه يك فرد نبوده است بلكه گروهى در پى توطئه عليه مؤمنين بودند و خداوند آن توطئه را دفع كرد و آنان را از شر قطعى نجات داد. با اين حال مفسرين در شأن نزول آيه اختلاف زيادى دارند. برخى گويند مقصود يهودياناند كه در غزوه بنى قريظه قصد كشتن رسول خدا صلىاللّه عليه و آله را داشتند. در حالى كه برخى معتقدند قبيله قريش مىخواستند پيامبر را به قتل برسانند و خداوند مانع از آن شد. ولى بسيارى از مفسران بر اين باورند كه آيه مربوط مىشود به “يوم بطن النخله ” كه در آن روز مشركين قصد داشتند پيامبر و مسلمانان را در حال نماز به قتل برسانند و خداوند اين امر را به رسولش خبر داد ولذا حضرت نماز خوف خواندند و برخى گويند مقصود شخص پيامبر است ولى به لحاظ اينكه آن حضرت، رهبر و امام و سيد مسلمانان است لذا صيغه جمع آمده است. به هر حال براى ما خيلى مهم نيست كه چرا و در چه زمانى نازل شده آن قدر كه براى ما اصل موضوع قابل اهميت است. و آن عبارت است از نصرت پياپى و مستمر خداوند نسبت به مؤمنان و تقواپيشگان در حالى كه بايد دو صفت داشته باشند تا مورد نصرت الهى قرار گيرند. مگر نه خداوند وعده نصرت به مؤمنان داده است و بر آن در آيات زيادى تأكيد كرده است؟! پس نصرت الهى جزء سنن تغيير ناپذير خدا است ولى دو شرط دارد كه در صورت محقق شدن آن دو شرط، نصرت قطعى است. در پى آيه مىفرمايد: ” واتقوا اللّه و على اللّه فليتوكّل المؤمنون ” ممكن است دليل اينكه تقوا قبل از توكل آمده است، به اين لحاظ باشد كه مؤمنين گرفتار غرور نشوند و هرگز نپندارند كه خودشان به تنهائى توانستند دشمن را از پاى درآورند، بلكه قطعاً خداوند آنان را كمك و يارى داد و مورد لطف و عنايت خاص خود قرار داد كه هرچند از نظر ظاهرى توان مقاومت دشمن تا دندان مسلح را نداشتند ولى خداوند به خاطر ايمان و تقوايشان، آنان را بر دشمن پيروز كرد. از سوى ديگر تأكيد آيه بر تقوا دليل اين است كه خود تقوا عامل پيروزى مسلمين خواهد بود يعنى اينكه تقوا و دفع ضرر دشمن از سوى خدا لازم و ملزوم يكديگرند، پس اگر تقوا نباشد خداوند آن قوم را رها مىكند و ضرر قطعى دشمنان را از سر آنان بر نمى دارد. پس همچنانكه نبايد انسانها پس از دفع ضرر و آزار دشمنان، غرور پيدا كنند و نصرت را از پيش خود بدانند، لازم است كه تقوا داشته باشند تا عنايت خاص خدا شامل حالشان شود و گزند دشمنان را از سرشان بردارد. اين شرط اول و شرط دوم هم اين است كه براى تحقق اين لطف الهى بايد مؤمنين تنها و تنها بر او توكل كنند. ممكن است ما از لحاظ وسائل جنگى كم و كاستى نداشته باشيم، آيا همين كافى است كه ما را بر دشمنمان پيروز كند؟ قطعا كافى نيست بلكه بايد ضمن تهيه كردن ابزار و آلات مناسب (تا حد توان) براى مقابله با دشمنان، تكيه گاهمان فقط خدا باشد. در آن صورت است كه خداوند ما را يارى مىكند و از شر دشمن در امان نگه مىدارد. اذكروا: به ياد آوريد. معناى ذكر حضور معنى در نفس است و اين نقيض نسيان و فراموشى است يعنى آن را پس از نسياندانند. گويا مطلب قبلا مورد نظر قرار گرفته و اكنون خداوند مردم را يادآورى مىكند. و اين خود دليل بر استمراريت مطلب نيز مىباشد . يعنى خداوند مردم را يادآورى مىكند كه: هان اى مردم ! فراموش نكنيد اين نعمت بزرگ خدارا. پس معلوم مىشود اين اولين بارى نبوده است كه خداوند دست دشمن را قطع كرده و شما را از چنگال ظالمان نجات داده است بلكه همواره و پيوسته خداوند شر دشمنان را از سر شما دور مىكند مشروط بر اينكه تقوا داشته باشيد ونسبت به اوامر الهى نافرمانى نكنيد و احكام خدا را محترم بشماريد وانگهى بر او توكل كنيد نه بر بيگانگان و از خدا غافلان. بگذاريد اشارهاى كوتاه به وضعيت خودمان داشته باشيم و با طى صفحات تاريخ انقلاب اين خاصيت و امتياز را درست بررسى كنيم و اين لطف بى حساب را از ياد نبريم. كافى است با بررسى كوتاه پرونده انقلاب به اين حقيقت بزرگ دست يابيم كه همواره خداوند اين مردم را به خاطر ايمان و عزم راسخى كه داشتند و به خاطر توكل بر خدايشان مورد لطف و حمايت خويش قرار داد كه گاهى با الطاف خفيه و نامرئى و گاهى با الطاف علنى و آشكار مانند طوفان شن و تغيير جهت سياستمداران نسبت به ايران با آن همه تبليغات مخالف، آنان را از اين خاصيت و امتياز برخوردار نمود تا آنجا كه بر همگان واضح و روشن شد كه دست خدا در ميان است و لطف خدا شامل حال اين مردم خداجوى است كه جز او پناهگاهى ندارند و همواره بر او توكل مىكنند. اكنون نيز كه دشمن از هر سوى قصد حمله روانى و تبليغاتى و سياسى و فكرى و حتى نظامى به ايران اسلامى را دارد، قطعا اگر وضعيت دوران انقلاب و جنگ تحميلى را در خود زنده كنيم و با دو بال تقوا و توكل به جنگ دشمنان برويم، ما بر آنها پيروز خواهيم شد و خداوند ما را يارى خواهد داد چنانكه قبلا از نصرت الهى در مواقع سخت برخوردار بودهايم. اميد است ملت ايران اين نعمت الهى را از ياد نبرد و پيوسته به ياد خدا باشد تا مورد نظر و لطف او قرار گيرد. ” ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت أقدامكم ” و السلام على عباد الله المتقين.
سخنان معصومان حديث تقوى
سخنان معصومين احاديث تقوى امام جواد عليهالسلام: 1- «أَرْبَعُ خِصال تَعَيَّنَ الْمَرْءَ عَلَى الْعَمَلِ: أَلصِّحَّةُ وَ الْغِنى وَ الْعِلْمُ وَ التَّوْفيقُ» (احمد دهقان، چهل مجلس، هزار حديث، ص 344،ش7) چهار چيز موجب يارى انسان بر انجام كار مىشود: سلامتى، ثروت، دانش و توفيق الهى. 2- «ثَلاثٌ يَبْلُغَنَّ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللّهِ تَعالى:كَثْرَةُ الاِْسْتِغْفارِ، وَلينُ الْجانِبِ، وَ كَثْرَةُ الصَّدَقَةِ وَ ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ لَمْ يَنْدَمْ: تَرْكُ الْعَجَلَةِ وَ الْمَشْوَرَةِ وَ التَّوَكُلِّ عَلَى اللّهِ عِنْدَ الْعَزْمِ». (فصول المهمة، ص 289 – 291) سه چيز است كه رضوان خداوند متعال را به بنده مىرساند: 1- زيادى استغفار، 2- نرم خو بودن، 3- زيادى صدقه. و سه چيز است كه هر كس آن را مراعات كند، پشيمان نشود: 1- ترك نمودن عجله، 2- مشورت كردن، 3- به هنگام تصميم، توكّل بر خدا نمودن. 3- «وَلكِنَّ الَّذِى يَطهُرُ اللّهُ بِهِ الاَرضَ مِن اَهلِ الكُفرِ وَ اَلجُحُودِ وَ يَملأها قِسطاً وَ عَدلاً هُو الَّذى يُخفى عَلَى النّاسِ وِلادَتُهُ، وَ يَغيبُ عَنهُم شَخصُهُ، وَ يَحرُمُ عَلَيهِم تَسميته وَ هُو سمّى رَسُولِ اللّهِ وَ كنّيه، وَ هُوَ الَّذِى تَطوى لَهُ الاَرضُ و يَذِلّ له كُلُّ صَعبٍ، يَجتَمِعُ اِلَيهِ مِن اصحابِهِ عِدَّةُ اَهلِ بَدرٍ،..» (احمد طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 148) ولى آن كسى كه زمين به وسيله او از كفر و كافر پيشهگان، پاك و پر از عدل و داد مىشود،كسى است كه ولادتش بر مردم پوشيده است، و چهرهاش از مردم پنهان، و بردن نام او حرام، او هم نام و هم كنيه با پيامبر(ص) مىباشد، او كسى است كه زمين در اختيار اوست، و هر سختى براى او آسان مىشود، و ياران او كه به تعداد اصحاب بدر سيصد و سيزده نفرند، از دورترين نقطههاى زمين گردهم مىآيند، چنان كه خداوند مىفرمايد: «هر كجا كه باشيد خداوند شما را جمع مىكند؛ زيرا خداوند بر همه چيز توان دارد»، آنگاه كه اين تعداد از افراد با اخلاص گردهم آمدند، خداوند فرمانش را آشكار مىكند، وقتى كه نيروى او به حدّ ده هزار نفر رسيد آنگاه، قائم علناً قيام مىكند و به نابودى و قتل دشمنان خدا مىپردازد تا آنجا كه خداوند راضى شود. عبدالعظيم حسنى مىگويد: عرض كردم آقاى من! چگونه آن حضرت مىفهمد كه خداوند راضى شده است؟ فرمود: «يُلقى فِى قَلبِهِ الرَّحمَةَ فَاِذا دَخَل المَدِينة اَخرَجَ اللات و العُزّى فَاَحرَقَهُما» رحمت را بر قلب او القاء مىكند، وقتى وارد مدينه شد، «لات و عزّى» را از خاك بيرون آورده آتش مىزند.» 4- «…وَ اِنّ مالَكَ مِن عَمَلِك اَحسَنتَ فِيه، فَاَحسِن اِلى اِخوانِك وَ اعلَم اَنَّ اللّهَ عَزّ و جَلّ سألكَ مِن مَثاقِيل الذّرِّ و الخَردَل». (بحارالانوار، ج 50، ص 86) به راستى آنچه از رفتارت براى تو ماندگار است احسان تو است، سپس با برادر دينى خود نيكى كن و بدان خداوند از سنگينى اعمال به اندازه ذرّات و دانه خردل نيز خواهد پرسيد. 5 – «اِيّاكَ وَ مُصاحَبةُ الشَّرِيرِ، فَاِنَّه كَالسَّيفِ المَسلُولِ يَحسُنُ مَنظَرُهُ وَ يَقبَحُ آثارُهُ» (منتهى الآمال، ج 2، ص 228) از دوستى و همراهى با افراد بد و شرير، به شدت پرهيز كنيد، چرا كه (چنين افرادى) به شمشير برهنه مانند، كه ظاهر زيبا، و آثار زشت و زننده دارد. 6- «كفى بالمرء خيانةً اَن يكُونَ اَمِيناً لِلخَوَنَةِ». (امالى شيخ مفيد، ص 329، روايت 13) در خيانت و نادرستى انسان همين بس كه امين (مورد اعتماد) خيانتكاران باشد. 7- «مَن عَتَبَ عَلَى الزَّمانِ طالَت مَعتَبَتهُ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 231 – 230) هر كس بر زمان (و روزگار) خشم گيرد، خشمش طولانى خواهد شد. 8 – «كَيفَ يَضِيعُ مَنِ اللّهِ تَعالى كافِلُه وَ كَيفَ يَنجُو مَنِ اللّهِ تَعالى طالِبُهُ وَ مَنِ انقَطَعَ اِلى غَيرِ اللّهِ وَكّلهُ اللّهُ اِلَيهِ.». (مستنبط القطره، ج 2، ص 334) چگونه به خود واگذارده مىشود كسى كه خدا را كفيل قرار داده است؟ و چگونه نجات مىيابد كسى كه خداوند در صدد (انتقام) اوست؟ كسى كه به غير خدا اعتماد كند، خداوند او را به خودش وا مىگذارد. 9- «العفاف زينة الفقر، و الشكر زينة الغنى، و الصبر زينة البلاء، و التواضع زينة الحسب، و الفصاحة زينة الكلام، والحفظ زينة الرواية، خَفْضُ الْجَناحِ زينَةُالْعِلْمِ، وَ حُسْنُ الاْ دَبِ زينَةُالْعَقْلِ، وَبَسْطُ الْوَجْهِ زينَةُالكرمِ، و ترك المنّ زينة المعروف، والْخُشُوعُ زينَةُالصلوةِ، وَ تَرْكُ مالايُعْنى زينَةُالْوَرَعِ». (فصول المهمة، ص 291 – 289) پاكدامنى زينت فقر، شكر زينت توانگرى، شكيبايى زينت بلا، فروتنى زينت شأن و بزرگى، گويايى زينت سخن، نگهدارى و ضبط دقيق زينت روايت، تواضع زينت دانش، ادب زينت خرد، گشادهرويى زينت كرم و بخشندگى، منّت ننهادن زينت احسان و نيكى، توجّه و حضور قلب زينت نماز، ترك كارهاى بيهوده زينت تقوا و پرهيزكارى است. 10- «حسب المرء من كمال المروة أن لايلقى احداً بما يكره». (شبلنجى، نورالابصار، ص 181 – 180) كمال مروت آن است كه انسان با هيچ كس چنان رفتار نكند كه براى خود نمىپسندد. 11- «نعمة لاتشكر كسيّئة لاتغفر». (موسوعة كلمات الامام الجواد(ع)، ص 241) نعمتى كه از آن شكرگزارى نشود، همچون گناهى است كه بخشيده نشود. 12- «توسّد الصّبر و أعتنق الفقر و ارفض الشّهوات و خالف الهوى و اعلم انّك لن تخلو من عين اللّه فانظر كيف تكون». (تحف العقول، ص 455) صبر را بالش كن، و فقر را در آغوش گير، و شهوات را ترك كن، وبا هواى نفس مخالفت كن و بدان كه از ديده خدا پنهان نيستى، پس بنگر كه چگونهاى. 13- «من استغنى باللّه افتقر الناس اليه و من اتقى اللّه أحبّه الناس». (شبلنجى، نورالابصار، ص 245 ؛ فصول المهمة، ص 271) كسى كه با توكل به خدا روى نياز از مردم بگرداند، مردم به او نيازمند مىشوند و كسى كه تقوا پيشه سازد، محبوب مردمان خواهد شد.
نگاهى به رويدادها
نگاهى به رويدادها اخبار جهان اسلام دومين انفجار قوى در الجزاير 30 كشته و 60 مجروح بر جاى گذاشت. (18/6/86) نتانياهو: از اول مىدانستم مقابله با موشكهاى حزب اللّه غيرممكن است. نواز شريف نيامده اخراج شد. مأموران امنيتى پاكستان، نواز شريف را پس از دستگيرى از فرودگاه اسلامآباد اخراج كردند. (20/6/86) نظاميان صهيونيست از 3 محور با تانك و هليكوپتر به غزه يورش بردند. (25/6/86) حماس:محمود عباس به صهيونيستها براى حمله به غزه گرا مىدهد. (1/7/86) شاخه نظامى جنبش فتح، تشكيلات خودگردان را مايه ننگ دانست. (2/7/86) وزير كشور ايتاليا ممنوعيت حجاب را اقدامى امپرياليستى دانست. آيت اللّه سيد على سيستانى درخواست مكرر رئيس جمهور آمريكا براى ديدار با وى را رد كرد. (3/7/86) براى مقابله با دولت مردمى مالكى، اشغالگران عراق به طرح تجزيه روى آوردند. (7/7/86) 31 سرباز افغان در حمله انتحارى طالبان كشته شدند. (8/7/86) فتواى علماى فلسطين: هر كس اسرائيل را به رسميت بشناسد، كافر و مهدور الدم است. (10/7/86) خروش يكپارچه جهان اسلام در روز قدس، همه آمدند و در رفراندوم ضد صهيونيستى شركت داشتند. (14/7/86) سيد حسن نصراللّه در مراسم روز جهانى قدس مطرح كرد، پيشنهاد همه پرسى در عراق،لبنان و فلسطين. (15/7/86) اخبار داخلى رهبر معظم انقلاب در ديدار خبرگان: مجلس خبرگان ميدان جنگ قدرت نيست. آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: رهنمودهاى رهبر انقلاب هميشه فصل الخطاب است. رئيس جهور: دولت هيچ تعهدى به احزاب ندارد و يك ريال به آنها باج نخواهد داد. (17/6/86) البرادعى: تهديد نكنيد تا همكارى ايران ادامه يابد. مشعل پالايشگاه گاز ايلام روشن شد. بازنشستگى پيش از موعد كارمندان به تأييد شوراى نگهبان رسيد. آيت اللّه هاشمى رفنسجانى در گردهمايى بزرگ مبلغان دينى: ولايت فقيه دستاورد امام است، بايد از آن دفاع كنيم. (18/6/86) وزير جهاد كشاورزى: ايران به باشگاه كشورهاى صادر كننده گندم جهان پيوست. (19/6/86) فايننشنال تايمز:فقط ايران مىتواند عراق را نجات دهد. رئيس جمهور: ايستادگى فرزندان ملت در سپاه، دشمن را عصبانى كرده است. كروكر سفير واشنگتن در بغداد: اگر آمريكا از عراق خارج شود، ايران پيروز اصلى ميدان خواهد بود. (21/6/86) لاريجانى: تروريستها را اشغالگران به عراق آوردند. (22/6/86) رهبر انقلاب: بوش جنايتكار بى ترديد محاكمه خواهد شد. (24/6/86) البرادعى: درباره ايران نبايد فراتر از ديپلماسى رفت. (25/6/86) كاظمى قمى: ناامنىهاى عراق ناشى از كمك آمريكا به گروههاى تروريستى است. كليات لايحه اجراى اصل 44 قانون اساسى تصويب شد. (26/6/86) دولت و مجلس درباره لايحه خدمات كشورى به توافق رسيدند. وزير دفاع: ايران براى تهديدات آمريكا، پاسخهاى متنوعى در اختيار دارد. (29/6/86) صاعقه در آسمان ايران درخشيد. سالروز حماسه پيروزى دفاع مقدس به ملت استوار ايران مبارك باد. كوشنر: براى رفع سوء تفاهم حاضرم به تهران بروم. به دنبال عقب نشينى وزير خارجه فرانسه در نحوه برخورد با پرونده هسته ايران، بوش هم مجبور به عقب نشينى شد. (31/6/86) رهبر معظم انقلاب در جمع كارگزاران نظام: دوران بزن در رو گذشته، انتقام سختى از مهاجم مىگيريم. رئيس جمهور: ايران پيشرفتهترين تجهيزات نظامى را در اختيار دارد. (1/7/86) فرمانده كل نيروهاى آمريكا در خاورميانه: جنگ با ايران، هرگز. آمريكا سودى از اين جنگ نمىبرد. (2/7/86) ايرانيان مقيم آمريكا از احمدى نژاد به گرمى استقبال كردند. برژينسكى: آمريكا در صورت جنگ با ايران زمينگير خواهد شد. (3/7/86) منطق ايران در نيويورك درخشيد. احمدى نژاد در دانشگاه كلمبيا گفت: قدرتهاى سلطه گر مانع توسعه علمى كشورهاى ديگر هستند. ايشان در پاسخ به سخنان توهينآميز رئيس دانشگاه كلمبيا گفت: شما تحت تأثير رسانهها و سياستمداران قرار گرفته و اين بيانيه سياسى را به جاى معرفى من به حضار قرائت كرديد. شما شعور حضار را ناديده گرفته و به آنها توهين نموديد. مجلس شرايط واگذارى، انحلال و ادغام شركتهاى دولتى را تعيين كرد. (4/7/86) احمدى نژاد در مجمع عمومى سازمان ملل: دنيا نيازى به آمريكا ندارد. (5/7/86) مردم سرزمين بوليوار از احمدى نژاد به گرمى استقبال كردند. مخالفت روسيه و آلمان با صدور قطعنامه عليه ايران. نشست 1 + 5 بى نتيجه پايان يافت و اجلاس شوراى امنيت درباره ايران دو ماه به تعويق افتاد. (7/7/86) سرلشگر جعفرى اعلام كرد: اولويت بسيج، راهبرد تازه سپاه. (8/7/86) رهبر انقلاب: سفر رئيس جمهور به آمريكا مايه سرافرازى ملت ايران بود. (9/7/86) دبير شوراى عالى امنيت ملى: آمريكا جدول زمانى خروج از عراق را ارائه كند. (10/7/86) اشرار تروريست يك روحانى را بالاى منبر و در شب بيست و يكم رمضان در خاش به شهادت رساندند. (12/7/86) آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در نماز جمعه روز جهانى قدس: حركت منسجم امت اسلامى راه نجات فلسطين است. (14/7/86) درآمد نفتى 5 ماه كشور به مرز 21 ميليارد دلار رسيد. (15/7/86) اخبار خارجى على شيميايى امروز اعدام مىشود. (17/6/86) البرادعى در سخنرانى افتتاحيه شوراى حكام خواستار توقف تحريمها عليه ايران شد. (20/6/86) البرادعى در اعتراض به بيانيه اتحاديه اروپا جلسه شوراى حكام را ترك كرد. دولت روسيه استعفاء كرد. روسيه “پدر بمبهاى جهان ” را آزمايش كرد. (22/6/86) بوش: تا زمان استقرار اهداف آمريكا در عراق خواهيم ماند. (24/6/86) مقام پاكستانى: بازگشت بىنظير بوتو، خواست واشنگتن و لندن است. 100 هزار آمريكايى در تجمع اعتراضآميز مقابل كاخ سفيد فرياد زدند بوش را محاكمه كنيد. پوتين: اروپا از اتحاد احمقانه با آمريكا دست بردارد. وزير سابق خزانه دارى آمريكا: جنگ عراق فقط براى نفت بود. (26/6/86) نيوزويك: نخست وزير ژاپن قربانى همسويى با بوش شد. چندى پيش دولت ژاپن در پى رسوايى مالى و حمايت از جنگ افروزى آمريكا سقوط كرد. (27/6/86) آمريكا در نشست 1 + 5 تنها ماند. (2/7/86) تظاهر كنندگان آمريكايى: بوش آدمكش را دستگير كنيد. پذيرش شكست در پنجمين سال اشغال عراق، انگليس: آبروى ما و آمريكا رفت. (5/7/86) كارتر: بوش به دنبال زنده كردن جنگهاى صليبى است. (12/7/86) بوتو و مشرف درباره تقسيم قدرت توافق كردند. (14/7/86) با رأى نمايندگان مجلس رياست جمهورى ژنرال مشرف براى 5 سال ديگر تمديد شد.
سيزده آبان روز ملى مبارزه با استكبار
سيزده آبان روز ملى مبارزه با استكبار انقلاب خونين ملت ايران سرگذشت پر فراز و پرنشيبى دارد و در اين رهگذر مردم خويش متحمّل مشقّتهاى زيادى شدند به همين دليل همه اوقاتش براى اين مرز و بوم مقدس، ليكن بعضى از ايام از جهات وقوع حوادث و رخدادها عظيمتر و همين بزرگى و تقديس است كه روزى در تاريخ ملت ايران به عنوان نماد و سمبل غيرت و از خود گذشتگى به نام روز ملى مبارزه با استكبار ثبت و آن روز سيزده آبان و از ايام اللّه است. با توجه به مختصر مقدمه ذكر شده سعى بر اين است تا ماهيّت استعمارى شيطان در حوادث سيزده آبان سالهاى 43 و 57 و 58 به صورت گذرا اشارهاى داشته باشيم. سيزده اول: در سالهاى 41 تا 43 رژيم سفّاك پهلوى با نسخه استكبارى و با القائات شيطانى، لغو رژيم ارباب رعيّتى و اعطاى امتياز كاپيتولاسيون به آمريكا سعى در محو نمودن احكام حيات بخش اسلام را داشتند و انتظارشان اين بود كه امام و امت اين ظلم و ستم و استعمار، بردگى و سيطره يهود و صهيونيسم را پذيرا و محو آثار دين و احكام خدا را بنگرد و لب به اعتراض نگشايند. زهى خيال باطل، غيرت علوى و شور حسينى امام و مردم را با فرياد اسلام خواهى در برابر حكومت وابسته به مبارزه واداشت. گرچه نداى اسلامطلبى رهبر كبير در آن زمان تا پيروزى بر درفش غير ممكن، ولى آن مرجع عاليقدر افق روشنى در وراى تاريكى و ظلمت حكومت آن روز با تكيه به نيروى الهى و قدرت پنهانى امت مىديد كه ديگران فاقد چنين بصيرتى بودند. حركت دشمن ستيزى خمينى كبير استكبار را به هراس انداخت و براى حفظ حكومت پوشالى پهلوى با سلاح قهريّه چاره را در جدايى بين رهبر و امت ديدند و در سيزده آبان 43 امام را به تركيه تبعيد و سپس به عراق كه اين عمل در آن اوضاع و احوال واقعيتى دردآور بود و باعث جريحه دار شدن عواطف مسلمانان گرديد. زيرا دورى آن رهبر محبوب، هجرانى سوزان و فراقى غمبار را در برداشت و امت اسلام با صبر و تحمل و حفظ اصول اعتقادى و عملى با استوارى و صلابت، رشادت، پايدارى و قدرت، شهادت و سلحشورى به مبارزه ادامه دادند تا پس از پانزده سال آن فراق غمانگيز به وصال دلنشين و ظلمات شاهنشاهى به طلوع فجر محمّدى مبدّل گرديد. سيزده دوم:آبان 57 و آن روزهاى عشق و ايثار، اتّحاد و همبستگى همه جا حكايت از اسلام خواهى و تبرّى از طاغوت و پيروزى نهضت را نويد مىداد و دشمن قدّار هر روز بر كشتار وحشيانه خود شدت مىبخشيد و بر خلاف تصوّر آنها مردم منسجمتر و تظاهرات وسيعتر. راهپيمايى سيزده آبان آن سال با روزهاى ديگر متفاوت و رنگ و بوى ديگرى داشت. زيرا كه دانشآموزان، آن دسته گلهاى انقلاب با حضور در راهپيمايى خود را همراه بزرگان ديدند. اين همراهى و همنوايى ناقوس مرگ سلطنت پهلوى را سر داد و با به خون كشيدن آن لالهها به دست دژخيمان، انقلاب به اوج خود رسيد و خون پاكشان باعث تشجيع امّت اسلام گرديد و روز دانشآموز نامگذارى شد و درد آشنايان به پيروى آن رهبر درد آشنا لحظهاى از مبارزه غفلت نكردند تا ماهيّت استعمار و حكومت دست نشاندهاش كه قيافه زشت و نفرت بار خود را عمرى در زير نقاب با الفاظى فريبنده و با تبليغات دروغين مردم را فريب داده بود برملا و براى هميشه از اين سرزمين رانده شدند. سيزده سوم:آبان 58 با سالهاى گذشته قابل قياس نبود ديگر طاغوت و طاغوتيان بر اين مملكت حكومت نمىكردند. نهضت پيروز و جمهورى اسلامى برقرار و نهادهاى انقلابى در حال شكلگيرى و انس، الفت و تعاون و همكارى در همه جا به چشم مىخورد و آيندهاى درخشان را نويد مىداد. با وجود همه اينها شايعات، كارشكنيها، نا امنيها، فتنه انگيزيها و دامن زدن به قوميّتها و ايجاد بلوا و ناامنى در محيط دانشگاهها باعث رنجش مردم گرديد تا متوجه توطئههاى دشمن در كمين نشسته شوند و به حقيقتى آگاه و آن حقيقت اين بود. شيطان بزرگ نقشههاى كوتاه و دراز مدت براى انقلاب دارد و چشم ديدن گسترش و تقويت آن را نداشته و ندارد و سكوت و به رسميت شناختن نظام در اوايل نه به خاطر همراهى بود بلكه به دنبال فرصت و نفوذ در انقلاب بودند و گرنه آنها جز به نابودى ما رضايت نمىدادند و دلهاى بيمارشان جز با محو اسلام خواهى مردم شفا نمىيابد. همچنين در يافته بودند مردم خداجوى آنچه را با اعتقاد راستين و ايمان، يقين و با بصيرت، آگاهى در پرتوى رهبرى ولايت فقيه بدست آوردهاند به سادگى از دست نخواهند داد لذا به انگيزه جلوگيرى از نفوذ جمهورى اسلامى و تضعيف روحيه استقامت و پايدارى مردم سفارت خود را به كانون توطئه عليه جمهورى نوپاى ايران در آوردند. و مسلمانان ايران زمين خاطرات تلخى در گذشته از سبعيّت استكبار داشتند. خيانت كارى و جنايتشان در عصر انقلاب براى آنها و جوانان پرشور سنگين و غير قابل تحمّل بود به همين خاطر با حمايت همه جانبه اقدام به تسخير آن مركز فساد و لانه جاسوسى نمودند و جز اين عمل چيز ديگرى در آن موقع ايجاب نمىكرد. اين حركت قدرت ملت را بيش از پيش به جهانيان نشان داد و امام عزيز آن را انقلابى بزرگتر از انقلاب اول خواند و باعث رسوايى آمريكا و منشأ اميد و خروش در بين مستضعفين جهان گرديد و به حق نام گذارى سيزده آبان به عنوان روز ملى مبارزه با استكبار زيبنده اين ملت و بيانگر ستيزه جويى با منش خيانت كارانه آمريكا مىباشد.
جوانه هاى جاويد بررسى هايى در باره سبك هاى تفسيرى علامه طباطبايى
جوانههاى جاويد (بررسى هايى درباره سبكهاى تفسيرى علامه طباطبائى ره و شناخت نامه الميزان) اسلام دين معرفت، تفكر و تدبر است و از ديدگاه امام صادق(ع) يك لحظه انديشه ارزشمند برتر از يك سال عبادت است و در منابع روايى تأكيد براين مىباشد كه نگريستن به عالم عبادست است و اصولاً حيات فكرى، فرهنگى و معنوى جامعه به پرتو افشانى مشاهير و دانشمندان بستگى دارد و تكريم مشاهير متعهدى كه توانايى علمى خود را براى رشد معنوى و ايمانى جامعه بكار گرفتهاند، جويبارهاى فضليت را در دشتهاى تشنه انسانها جارى مىسازد. يكى از نمونههاى نادر اين عالمان ربانى در دهههاى اخير، علامه سيد محمد حسين طباطبايى (ره) مىباشد همان مفسّرى كه در سنگرهاى اعتقادى و ايدئولوژيك با مادى گرايان و ملحدين به مصاف برخاست و با نگارش كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم، برآنان غلبه يافت و جامعه را از سقوط در مردابهاى الحاد و غرب زدگى نجات داد، او ضمن اين كه بر ساحل قرآن، جرعههاى جانبخشى را به تشنگان معارف ناب نوشانيد، ارزشهاى والا را پاسدارى كرد، حيات معقول را تفسير نمود و هيچ گاه قرآن و عترت را از هم جدا ندانست و مرزهاى تقوا و ايمان را از گزند طوفانهاى تهاجم و يورش خفّاشان شب پرست مصون نگاه داشت وى در اين راه تلاشهاى فراوان نمود و مرارت هايى گران ديد و از لذتهاى بدنى و آسايشهاى متداول زندگى صرف نظر كرد تا با آرامش خاطر بتواند در اقيانوس قرآن و حديث به غوّاصى بپردازد و گوهرهاى گرانبها و درخشانى را بدست آورد و به جامعه تقديم كند و سال گذشته به مناسبت سالروز رحلت اين حكيم جهان تشيع بررسى هايى در سبكهاى تفسيرى او داشتيم كه اين نوشتار در راستاى همان مطالب، از نظر خوانندگان خواهد گذشت: جايگاه سياق آيات سياق آيات در الميزان جايگاه مهمى دارد و علامه از چنين سبكى در تفسيرش بهرههاى فراوان برده است، سياق به مفهوم نشانههاى لفظى و معنوى تأثير گذار بر معانى واژهها و كلّيت آيات مىباشد، اهل ادب طرز جمله بندى برگرفته از چينش خاصى را سياق ناميدهاند، به گونهاى كه گاهى افزون بر معناى هر يك از كلمهها و سپس معناى جمله، مفهوم ديگرى را براى جمله فراهم آورد. علامه طباطبايى از سياق آيات، نكات زير را روشن كرده است: الف: كشف و تبيين معانى و مفاهيم آيات يعنى در مواردى با استفاده از اين سبك ابهام موجود در آيه مورد نظر بر طرف شده، اجمالش را مفصل نموده و ارتباط صدر و ذيل آيه را مشخص كرده است. ب: تعيين معناى كلمهاى خاص. ج: تشخيص روايتهاى اسرائيلى. د: مشخّص نمودن مكّى و مدنى آيات: علامه براى اين منظور اصلى را بنيان مىنهد و مىگويد سُوَر و آياتى كه تنها مشتمل بر دعوت مشركين به اسلام و ستيز با بت پرستى است با روزگار قبل از هجرت كه رسول اكرم (ص) در مكه گرفتار بت پرستان بود، مناسب است و آيات قتال و احكام كه به دنبال حوادث و نيازمندىهايى كه پس از هجرت و تشكيل جامعه اسلامى در شهر مدينه و پيشرفت روز افزون اسلام، بوجود آمده، نازل گرديده است با آيات مدنى تطبيق مىكند. ه: ترجيح قرائتى بر قرائت ديگر: يعنى وى در خصوص بحث از قرائات در عين بى توجهى به اختلاف قرائتها با تكيه بر قرائات رسمى مصحف (حفص از عاصم) گاه قرائاتى را كه هم خوانى بيشترى با سياق آيات دارد بر مىگزيند. ز: برداشت ويژهاى از آيه به عنوان نمونه در آيه سوم از سوره احزاب آمده است و توكل على اللّه و كفى باللّه وكيلا(و بر خداوند توكل كن و خدا كارسازى را كفايت مىكند) چون آيه مزبور به خاطر قرار گرفتن در سياق نهى آيه: و لا تطع الكافرين و المنافقين آمده است علامه مىنويسد دلالت بر معناى خاص توكل بر پروردگار دارد در آنچه بر او وحى گرديده است كه از كافران و منافقان پيروى نكند هر چند خطر آفرين، مشكل زا و توام با هراس باشد.(1) ط: بهره مندى از سياق آيات در تفسير آيهها و عبارات تكرارى قرآن. در اين خصوص غالب مفسّران تنها به تفسير يك مورد اكتفا كردهاند و در مورد ديگر از آن گذشته و يا به همان مورد اول ارجاع دادهاند ولى علامه با توجه به سياق آيات براى هر يك از اين جملات علاوه بر معنا و تفسير عام، مفهوم ديگرى را مطرح مىكند.(2) كوششهاى علامه طباطبائى در شناسايى واژگان و اهتمام در وجوه معناى لغت نيز در بين مفسّران شيعه كم بديل است. ايشان براى بيان معناى يك لغت و تعيين قلمرو شمول آن شيوههاى متعددى را پى گرفته است و در مواردى به كمك آيات گوناگون به تعريف واژهاى پرداخته و در برخى امور معناى لغتى را با كمك فهم عرفى بيان نموده است. همچنين با استمداد از سياق آيات و ارتباط اجزاى كلام از تبيين معناى واژهها روى آورده است. ايشان با استفاده از آيات قرآن آراى لغويين را مورد نقد و ارزيابى قرار مىدهد اگر چه در الميزان از كتاب صحاح اللغة براى تشريح مفهوم پارهاى واژهها استفاده شده ولى مؤلف در مواقعى به نقد آراء آن روى آورده است. علامه در سبك تفسيرى خود نه به تشريح مباحث ادبى اكتفا مىكند و نه آن كه همچون طبرى در تفسير مجمع البيان، در كنار مباحث گوناگون به مسايل نحوى محوريت مىدهد بلكه به فهم قرآن در پرتو آيات، بيشتر تكيه دارد و بيشتر اهتمام را در چنين عرصهاى بكار گرفته است البته اين بدان معنا نيست كه در الميزان مباحث نحوى نيامده بلكه در حد ضرورت نكات دستورى و بلاغى مطرح شده و از آنها در فهم آيات و برداشت از مضامين قرآنى كمك گرفته شده است. در ميان احتمالاتى كه اهل بلاغت بيان كردهاند علامه ملاكى را مىپذيرد كه سياق آيات برآن مهر تأييد مىزند. انتخاب و ترجيح يك اعراب از ميان چند وجه اعرابى ثبت شده در ميان متون تفسيرى و ادبى، تكيه علامه را بر سياق آيات بوضوح نشان مىدهد. بحث اختلاف قرائات را هم ايشان طرح مىنمايد و بناى تفسير خود را بر قرائت عاصم به روايت حفص قرار مىدهد.(3) توجه به ثقل اكبر و ثقل اصغر رسول اكرم (ص) فرمودهاند: «وانّى تارك فيكم ثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى و هو كتاب الله و عترتى اهل بيتى لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض»(4) لازمه چنين هم سانى آن است كه روايات اهل بيت (ع) ملازم و همتاى قرآن باشند. از اين رو عدم مراجعه به احاديث معتبر در فهم ظواهر آيات قرآن مايه افتراق بين ثقلين و عامل گمراهى قلمداد مىشود البته روايات هم در اصل، حجّيت و تأييد محتوا به قرآن وابستهاند و هويت خود را از كلام وحى مىگيرند. همچنين عترت طاهرين گرچه به لحاظهاى معنوى و در نشئه باطن از قرآن كمتر نمىباشند اما به لحاظ ظاهر و در مدار تعليم و تفهيم معارف دينى، قرآن كريم را ثقل اكبر و آن بزرگواران را ثقل اصغر مىگويند كه خود را براى صيانت از قرآن فدا نمايند. نكته ديگر اين كه روايات از سه جهت مىتوانند غير قطعى باشند: سند و اصل صدور زيرا خبر متواتر و يا خبر واحد محفوف به قراين قطع آور نادر است، جهت صدور: از آن رو كه احتمال تقيه در روايات وجود دارد، دلالت: زيرا پشتوانه دلالت آن بر محتواى اصول عقلانى همچون اصالت اطلاق، اصالت عموم، اصالت عدم تقييد و اصالت عدم تخصيص و اصالت عدم قرينه و مانند آن مىباشد اما قرآن كريم در اين ابعاد و محورها قطعى است زيرا اسنادش به پروردگار متعال مسلّم و محتوم است و به لحاظ صدور آسيبپذير نخواهد بود زيرا خداى سبحان در بيان حقايق تقيه نمىكند. از نظر دلالت چون آيات قرآن از احتمال تحريف از يك سو و احتمال سهو و نسيان و خطا در فهم و عصيان در ابلاغ و املاء از طرف ديگر مصون است به علاوه قرآن عهده دار تبيين خطوط اصلى دين است نه فروع و امور جزئى آن و لذا پس از ارجاع متشابهات به محكمات و حمل مطلقها بر مقيّدها و عمومها بر خصوصها و بازگردانيدن ظواهر به خصوص يا اظهرها و جمع بندى آيات و مطالب، امرى يقينى است و قرآن كريم پايگاه قطعى و اطمينان بخش دين است.(5) علامه طباطبايى به پيروى از توصيه مؤكّد رسول اكرم(ص) براى سنت نبوى و بيان ائمه ارجى گران قائل است و مىنويسد قرآن در بيان مقاصد خويش سنت رسول اكرم را اعتبار بخشيده و آن را الگو قرار داده است.(6) به نظر علامه طباطبايى جدايى مسلمانان از مكتب اهل بيت بزرگترين ضربهاى بود كه به علوم و معارف قرآنى وارد گرديد.(7) وى بر اين اعتقاد اصرار داشت كه هرگز قرآن بدون توجه به تفسير و تبيين اهل بيت(ع)، فهميده نمىشود زيرا اين تفكيك همان افتراقى است كه رسول اكرم(ص) به نفى آن خبر داد و اگر جايى قرآن حضور ظاهرى داشت و عترت طاهره غايب بودند يا آنها حضور دارند و قرآن كريم غايب است اطمينان حاصل مىشود كه هر دو غايبند زيرا اين دو در معيّت هم هستند.(8) آن مفسّر عاليقدر كه سيرى طولانى و توأم با بصيرت و ژرفكاوى در سيره و سنت معصومين داشت، هر آيه كه طرح مىگرديد، به گونهاى آن را تفسير مىنمود كه اگر در سنت پيامبر و سخن اهل بيت(ع) دليل يا تأييدى وجود دارد، از آن به عنوان استدلال يا استمداد بهره بردارى شود در غير اين صورت به سبكى آيه مورد بحث را تفسير مىنمود كه متعارض با سنت قطعى آن ذوات مقدس نباشد زيرا اين تباين همان افتراقى است كه پيامبر پيروان خود را از آن نهى مىكند.(9) در واقع وى معانى آيات و آنچه را از قرآن درك و كشف نموده با روايات معصومين تأكيد كرده است و تصريح مىنمايد اگر خبرى متواتر يا همراه با قرينه قطعى باشد در حجّيت آن هيچ ترديدى وجود ندارد و اعتقاد دارد بين سنت مسلّم و ظاهر قرآن فاصلهاى نمىباشد و مىكوشد تا پيچيدگى آيه را بر طرف سازد و توهّم اختلاف ظاهرى ميان آيه مورد نظر و روايت معتبر و مستند را بر طرف كند.(10) البته به باور علّامه رفع اين تعارض بدون آوردن شاهد لفظى از خود قرآن براى كسى كه به نبوت و عظمت اين مقام معتقد نباشد كافى نخواهد بود.(11) در واقع اگرچه علامه شيوه تفسير قرآن به قرآن را به عنوان سبك اساسى خود در كشف معانى قرآن و آگاهى بر مدلولهاى آن برگزيده است ولى هنگام تفسير آيات و آگاهى از مقاصد آنهااز سنت در تأييد معانى استنباط شده، با تدبّر در آيات، استعانت مىجويد و در توجيه روايات و مقايسه بين آراء مفسّران، اعتماد به روش تفسيرى قرآن با قرآن را مورد توجه قرار مىدهد: تفسير آيات با تدبر و دقت در آنها و در آيات ديگر و با استفاده از احاديث روش اساسى است كه بدان تمسّك جستهايم و اين همان شيوهاى است كه رسول اكرم(ص) و اهل بيت او، در احاديث خود، بدان افراد را ترغيب نمودهاند.(12) نقد و بررسى جوامع روانى علامه در روند تلاشهاى تفسيرى خود، مشكلات حديث هايى را كه در خصوص آيات قرآن وارد شده حل كرده و رواياتى را كه با ظواهر و نصوص قرآن موافق نمىباشد به منظور عملى ساختن دستورات معصومين غير صحيح خوانده است زيرا ائمه هدى يادآور شدهاند رواياتى كه با كتاب الهى در تباين است و سخن ما نمىباشد مطالبى از دوستان نادان يا دشمنان ما مىباشد كه بنا به دلايلى به ما منسوب داشتهاند.(13) در تفسير الميزان احاديث مرتبط با آيات مورد نظر از منابع معتبر نقل گرديده و در موارد ضرورى روايات نا موافق با نصوص قرآنى نقد و بررسى شده و در نتيجه حديثهاى صحيح از روايتهاى ضعيف تفكيك گرديدهاند به علاوه توضيحات و تعليقات آموزندهاى بر پارهاى روايات نگاشته شده كه در روشن ساختن مدلول آنها مفيد و راهگشايند. تبيين معانى احاديث و بهرهمندى از آنها در خصوص آياتى كه تفسير مىشوند به قدرى تحقيقى و موشكافانه است كه خواننده با فراست در مقابل اين توانايى و آگاهى، زبان به تحسين مىگشايد و به همين دليل است كه برخى از پژوهندگان علوم قرآنى معاصر گفتهاند خداى بزرگ به علامه طباطبايى خصيصه بزرگ تأويل احاديث را عنايت فرموده است كه از معجزات حضرت يوسف(ع) به شمار مىرود و اين موضوع يعنى روايت را به ريشهاش برگردانيدن و رواياتى را كه از بيت رسول الله صادر شده است به قرآن برگرداندن كمال شگفتى است.(14) از ارزشمندترين تلاشهاى علامه طباطبايى در بحثهاى روايى تفسيرالميزان داورى در خصوص اخبارى است كه در اصطلاح اهل حديث به اسرائيليات، مسيحيات و مجوسيات موسوم است. زيرا از رحلت رسول اكرم(ص) بازار جعل حديث رواج يافت و مزدوران دربارهاى امويان و عباسيان براى تحكيم پايههاى غاصبان حكومت و تقرّب به خلفا به جعل حديث درباره افراد محبوب با مبغوض روى آورند. احبار يهود و خواص مسيحى و مجوسى در صدر اسلام نيز اخبارى غير واقعى را به منابع روايى افزودند. همچنين ايشان در پرتو آگاهىهاى عميق و گسترده و كارآمد خود در الميزان كوشيده است تا بر افسانههاى آميخته به خرافات كه به عنوان اخبار امتهاى گذشته، قصص پيامبران و چگونگى خلقت انسان در برخى منابع مخدوش آمده است، مهر باطل بزند و ساحت مقدس تفسير را از اين آفتهاى بسيار آسيبزا پيراسته نمايد و در برابر نفوذ چنين داستانهاى غير واقعى از حريم تفسير پاسدارى كند. وى در اين باره مىنويسد: سبب عمده اختلاف در روايات تفسيرى علاوه بر دستبردها و خيانت هايى كه اجانب در اين گونه روايات داشتهاند دو نكته اساسى است: نخست اين كه اين مسئله از امورى بوده كه اهلكتاب نسبت به آن تعصّب داشتهاند و از سوى ديگر مسلمانان نيز اهتمام بسيار زيادى نسبت به تدوين و نگارش روايات داشته و آنچه را نزد ديگران موجود بوده، جمع نمودهاند، بويژه پس از آن كه گروهى از عالمان اهل كتاب مانند وهب بن منبه و كعب الاحبار مسلمان شدند و اصحاب و تابعان از اين دو نفر روايات را اخذ كرده و ضبط نمودهاند. متأخرين از اسلام در اين روش پيروى كردند و بر اين آشفتگى افزودند.(15) و در جاى ديگر مىنويسد: از كسانى كه زير بار اين گونه يافتههاى گوناگون و مطالب جعلى يهوديان و روايات ساختگى مىروند بعيد نيست كه اتهاماتى بس بزرگ را به انبياء الهى نسبت دهند، اخبارى از اين نمونه را حشويه و جبريّه كه روشى جز افترا به خداوند و فرستادگانش ندارند ساخته و پى گرفتهاند ولى عدليه و موحدان هرگز به اين خرافات دل نبستهاند و نفرين الهى بر آن گروه از عالم نمايانى كه در كتابهاى خود چيزهايى مىنويسند كه در نهايت منجر به اعتقاد به گناهكارى پيامبرانى چون حضرت يوسف (ع) مىشود رسولى كه خداوند در حق او احسن القصص را نازل فرمود چنين افرادى براى معارف دينى جز راه حسّ و حديث هيچ راه و اصل ثابتى ندارند و براى مقامها و منزلته اى معنوى چون نبوت، ولايت، عصمت و اخلاق ارزشى قائل نمىباشند مگر در حدّ وضع اعتبار.(16) ترجمه، خلاصه و فهارس كتاب الميزان اصل تفسير الميزان به زبان عربى و در بيست مجلد نوشته شده كه شامل 8041 صفحه است. اولين جلد آن در سال 1375 ه ق (1334 ه.ش) انتشار يافت، مجلدات ديگر نيز بتدريج به طبع رسيد نخستين بار دوره كامل اين تفسير در بيروت توسط مؤسسه الاعلمى للمطبوعات چاپ شد كه تاكنون چندين بار تجديد طبع آن انجام پذيرفته است و در چاپ اخير دو جلد فهارس به آن افزون شده است يكى دليل الميزان فى تفسير القرآن شامل راهنما و فهرست مطالب الميزان به قلم الياس كلانترى مىباشد و ديگرى فهرست جديدى از عادل عبدالجبار ثامر است، انتشارات اسماعيليان قم نيز به نشر اين اثر همت گماشتند كه چاپ پنجم آن مربوط به سال 1371 ه.ش است. دار الكتاب الاسلاميه (آخوندى) نيز چندين طبع از اين اثر را به علاقهمندان عرضه نمود و چاپ جديدتر الميزان مربوط به دفتر انتشارات اسلامى است كه افستى از چاپ بيروت مىباشد. در همان سالهاى نخست انتشار الميزان، مشتاقان از علامهطباطبايى خواستند نسبت به ترجمه الميزان عنايتى مبذول دارند كه ايشان قبول كردند و اين مهم را به برخى استادان حوزه كه در زمره شاگردان دانشمند ايشان بودند، سپردند. به دنبال آن پنج جلد از الميزان در ده جلد توسط آيات و حجج اسلام ناصر مكارم شيرازى، مصباح يزدى، عبدالكريم نيرى بروجردى، محمد رضاصالحى، سيد محمدخامنهاى، محمد جواد حجتى كرمانى، محمد على گرامى، سيد محمد باقر موسوى همدانى به زبان فارسى برگردانيده شد، سپس بقيه مجلدات توسط آية الله سيد محمد باقر موسوى همدانى ترجمه گرديد و ايشان بنابه توصيه علامه ده جلد اول را نيز بار ديگر به فارسى برگردانيد. دروه چهل جلدى ترجمه الميزان بار اول توسط كانون انتشارات محمدى در تهران، به طبع رسيد و در مهر ماه سال 1363 دفتر انتشارات اسلامى آن را در بيست مجلد با پارهاى اصلاحات چاپ كرد. الميزان توسط مولانا سعيد اختر رضوى به زبان انگليسى ترجمه شده كه تا كنون هشت جلد آن از آغاز قرآن تا آيه 76 سوره نساء توسط مؤسسه جهانى خدمات اسلامى در تهران، انتشار يافته است، تفسير جزء سى ام توسط محمد معلم زاده به زبان اسپانيولى برگردانيده شد و در مركز آرژانتين توسط مؤسسه التوحيد چاپ گرديد. جلد اول تفسير الميزان را آقاى وحيد الدين اينجه به زبان تركى استانبولى ترجمه كرد كه در اروپا به طبع رسيد. الياس كلانترى راهنما و فهرست ترجمه تفسير الميزان را به نگارش درآورد كه در آغاز كار، چگونگى تنظيم فهارس را به استحضار علامه طباطبايى رسانيد و با استقبال آن حكيم مفسر مواجه گشت اين فهرست توسط عباس ترجمان، به زبان عربى ترجمه شده كه در قم و بيروت چاپ شده است. كتاب مفتاح الميزان را عليرضا ميرزا محمد در مدت حدود پنج سال با همكارى چند محقق ديگر تأليف نموده است كه شامل 25000 مدخل اصلى و ارجاعى است، اين كتاب كه در سه جلد تنظيم شده و راهنماى خوبى براى تفسير الميزان است دوازده فهرست شامل فهرست مباحث، موضوعات، اعلام اشخاص، اماكن و بلاد، قبايل، اديان، كتب(و رسالهها و مجلات)، اصطلاحات، اسامى جانوران و گياهان و كانىها و نيز فهرست اشعار عربى و فارسى مىباشد. مفتاح الميزان، با متن ترجمه تفسيرالميزان كه توسط بنياد فكرى و علمى علامه طباطبايى چاپ شده تطبيق مىكند و مركز نشر فرهنگى رجاء در سال 1367 ه.ش آن را به طبع رسانيد. براى اين اثر علامه حسن زاده آملى تقريطى نگاشته كه در آغاز آن درج شده است. دفتر انتشارات اسلامى «فهرست راهنماى موضوعى الميزان» را در 230 صفحه تنظيم و به طبع رسانيد كه براى موضوعات هر دو تفسير عربى و فارسى قابل استفاده مىباشد و مبناى ترتيب عناوين آن بر اساس كتاب بحارالانوار علامه مجلسى است و به قرار ذيل مىباشد: عقل، علم و حكمت، توحيد، عدل، معاد، نبوت، امامت، موجودات، ايمان و فضايل، كفرو رزائل، حقوق و آداب معاشرت، قرآن و ديگر كتب آسمانى، ذكر و دعا و احكام. فهارس الميزان فى تفسير القرآن توسط ابن فزوع به زبان عربى تدوين گشته است كه در سال 1403 ه ق در قم به حليه طبع آراسته گرديده است. كتاب «مختصر الميزان فى تفسير القرآن» به زبان عربى است كه فشردهاى از تفسير الميزان مىباشد و تدوين كنندهاش سليم الحسنى مىباشد. اين اثر در حاشيه قرآن در بيروت و به سال 1417ه ق چاپ شده است. نور من القرآن (الميزان المختصر فى التفسير) خلاصه الميزان مىباشد كه تلخيص كنندهاش كمال مصطفى شاكر است، اين اثر را فاطمه مشايخ به زبان فارسى برگردانيده كه زير نظر احمد سيّاح در تهران، توسط انتشارات اسلام و در چهار جلد و زيرى تا كنون سه بار طبع گشته است. الياس كلانترى نيز خلاصهاى از الميزان را تهيه و در اختيار علاقهمندان قرار داده است. مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدى امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندى شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامى به چاپ رسيده است. شمس الدين ربيعى به تقاضاى مؤسسه انتشارات نور فاطمى مطالبى را به صورت موضوعى از كتاب الميزان گزينش نموده كه عنوان كلّى آن «با علامه در قرآن» است اما هر مجلد با عنوانى ويژه تنظيم شده است. ديدگاههاى دانشوران جهان اسلام الميزان در ميان جوامع شيعى و سنّى جايگاهى رفيع دارد و در برخى كشورهاى عربى مقالاتى درباره اين اثر نوشته شده است و پژوهندگان، ويژگىهاى آن را پسنديدهاند و هم اكنون در حوزههاى علوم دينى اهل سنت قابل پذيرش است و يكى از اركان مهم تفسير شيعه در بين پيروان مذهب تسنّن «الميزان» مىباشد. برخى علماى ايرانى كه در مراكز علمى و دانشگاهى سرزمينهاى اسلامى خاورميانه با مشاهير اهل سنت بحث داشتهاند خاطرنشان نمودهاند آنان حتى الميزان را از تفسير فخر رازى قوىتر تلقى كردهاند در حالى كه اين نگاشته در ميان جامعه سنى مذهب بسيار پر ارج مىباشد.(17) يك سال پس از انتشار مجلاتى از تفسير الميزان نشريه رسالة الاسلام كه ارگان مجمع التقريب مصر است در شماره هشتم خود از دستيابى به دو جلد از تفسير الميزان خبر داد و با درج گزارشى دو صفحهاى خوانندگان را از تولد چنين اثرى با خبر ساخت.(18) عادل نويهض – متفكر و مؤلّف لبنانى – در بخش مستدرك جلد دوم معجم المفسّرين به معرفى علامه طباطبايى و تفسيرش پرداخته است.(19) فهد بن عبدالرحمن رومى نويسنده اهل عربستان اگر چه كوشيده است تفسير الميزان را اثرى معرفى كند كه تفكرات افراطى شيعى بدان راه يافته است ولى اعتراف مىنمايد: يكى از اختصاصات اين تفسير بحثهاى گستردهاى است كه در هنگام تفسير بعضى از آيات مطرح كرده است و طى آنها هر موضوعى با تمام ابعاد و جوانب، آن گونه كه شايسته و بايسته است، مورد مطالعه قرار مىگيرد. سپس مؤلف الميزان را خطاب قرار مىدهد و مىگويد:من به راستى در شگفتم از اين قدرت عقلانى كه تو را در عمق درياى توفانى و كنترل ناشدنى معانى به غورو تفحص واداشته و حقايق ژرف و دشوار را به صورت روشنى در منظر انديشه قرار مىدهد.(20) محمد فاضلى از اساتيد دانشگاه مصر در مقاله بخشى از مشخصات الميزان را مورد توجه قرار مىدهد و مىنويسد: اين تفسير با شيوهاى جالب و مطالب دل نشين و مباحث تحقيقى خود به سفرهاى گسترده مىماند كه «فيها ما تشتهيه الا نفس و تلذّالاعين»(21) در آن بهشت آنچه دل خواهان است و ديدهها از آنها لذت مىبرد موجود است و هر كس بر حسب فراخور حالش از آن تمتّع مىيابد، پرداختن علامه به مسايل با شيوهاى عميق و در ابعادى وسيع خواننده را خرسند و در موارد متعددّى وى را با تحقيقات تازه مواجه مىسازد و از سوى ديگر مباحث تحقيقى، فلسفى، كلامى، ادبى و… كه به مناسبتهاى خاص در تفسير آيات آمده است به ارزش و اهميت آن مىافزايد.(22) مصطفى محمد با جقنى نيز براى ثابت نمودن نظرات خود، از استدلالهاى علمى و استوار الميزان بهره گرفته و از براهين و مطالب منطقى علامه طباطبايى استقبال كرده است.(23) شيخ محمد فحّام، رئيس انجمن فرهنگى مصر، نوشته است: اما تفسير الميزان را بهترين تفاسير يافتهايم و تا جلد هيجدهم آن را مورد مطالعه قرار دادهايم.(24) دكتر و هبه الزحيلى معاصر و صاحب تفسير المنير و دانشور اهل سوريه، گفته است: تفسير الميزان را در اختيار دارم و از منابع مورد مراجعه من است.(25) از منظر معاصران و شاگردان آية الله بروجردى هنگامى كه علامه طباطبايى به حضورش رسيد، نگاهى حاكى از محبّت و عطوفت به وى افكند و در جمع عدهاى، يادآور شد ايشان تفسير پر ارزشى دارند.(26) شيخ آقا بزرگ تهرانى مىنويسد علامه طباطبايى را آثار مهم علمى مىباشد كه بزرگترين و ارزندهترين آنها كتاب الميزان فى تفسير القرآن است، اين كتاب موسوعهاى بزرگ در تفسير قرآن مىباشد كه با اسلوبى متين و شيوهاى فلسفى تأليف يافته است. من چونان كسى كه حقيقتى را يافته باشد بدان دسترسى پيدا كردم و با امعان نظر به مطالعه آن پرداختم و سخت به شگفت آمدم چه اين اثر نه تنها يك تفسير است بلكه حاوى بحثهاى فلسفى، تاريخى، اجتماعى و جز آنها نيز هست.(27) شهيد آية الله مرتضى مطهرى متذكر مىگردد. كمتر مشكلى در مسايل اسلامى و دينى برايم پيش آمده كه كليد حل آن را در تفسير الميزان پيدا نكرده باشم.(28) علامه حسن زاده آملى مىنويسد: حضرت استاد علامه طباطبايى در نعمت مراقبت و ادب مع الله حظّ وافر بلكه اوفر داشت. افاضل حوزه علميه قم كه شاغل كرسى تدريس اصول معارف اند از تلامذه اويند و تفسير عظيم الشان الميزان عالم علم را مايه فخر و مباهات است كه يكى از آثار نفيس قلمى و امّ الكتاب مولفات اوست. اين تفسير شهر حكمت و مدينه فاضلهاى است كه در آن از بهترين و بلندترين مباحث انسانى و شعب دينى از عقلى و نقلى بحث شده است،(29) آية الله جوادى آملى خاطرنشان ساختهاند: همانطورى كه قرآن مخزن همه علوم است تفسير استاد علامه نيز مخزن آراء و افكار و علومى است كه اين حكيم الهى از آن بهرهمند شده و به ديگران رسانيده است و لذا عده زيادى از اين شجره طوبى بهره مىگيرند، به اعتقاد استاد جوادى آملى ويژگى مهم الميزان آن است كه مؤلفش در آن، بين ظواهر قرآن انسجامى برقرار كرده كه يكديگر را تفسير مىكنند و بين بواطن قرآن هم يك ارتباطى برقرار كرد كه هم را تأييد مىنمايند، همچنين علامه در پرتو قرآن اهل بيت را مطرح نمود.(30) علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى اشاره كرده است كه بناى تفسير الميزان برآن است كه آيات قرآن را خود آيات تفسير كند و معناى قرآن از كلام وحى بدست آيد. در اين اثر بين معانى ظاهرى و باطنى و عقل و نقل جمع شده و هر يك خط خود را ايفا مىكنند. اين تفسير به قدرى جالب است كه مىتوان آن را به عنوان سند عقايد شيعه به دنيا معرفى كرد. تفسير مزبور در نشان دادن نكات دقيق و حسّاس و نيز در جامعيت منحصر بفرد است.(31) آية اللّه جعفر سبحانى مىنويسد: نكتهاى كه از نظر اخلاقى و معنوى جلب توجه مىكند وارستگى علامه طباطبايى از هر نوع تظاهر به دانش بود و پيوسته محركش در عمل جلب رضايت خداوند و اخلاص بود. اگر فردى از مراتب علمى او مطلع نبود هرگز فكر نمىكرد اين مرد پايه گذار روش جديد در تفسير و طراح قواعد نو و مسايل ابتكارى در فلسفه و استادى در سير و سلوك بوده باشد. علامه را بايد از بنيان گذاران سبكى خاص در تفسير دانست كه نمونههاى آن صرفاً در اخبار خاندان رسالت است و آن رفع ابهام هر آيه توسط آيهاى ديگر است.(32) آية الله ناصر مكارم شيرازى صفاى روح و معنويت استادش، علامه طباطبايى را ستوده و درباره تفسير الميزان نوشته است: اثرى است بر اساس روش عالى تفسير قرآن به قرآن و حقاً متضمّن يك سلسله حقايق است كه تا كنون بر ما مخفى بوده است.(33) آيةالله محمد هادى معرفت يادآور شده است: اين تفسير گنجينهاى از انديشه اسلامى است. نوآورىهاى قابل توجهى در آن مشاهده مىشود كه متأسفانه در زمان خود علامه در جامعه ايران اين نكات روشن نگشت چه رسد به ديگر جوامع. وجود عينى و شخصيت علامه در الميزان منعكس است. علامه در اين اثر تحقيقات عميق و عالى مطرح نموده كه مىتواند در انديشههاى علمى، فلسفى و اسلامى تحوّل بوجود آورد بنابراين بحث و پژوهش پيرامون آن از ضروريات حوزههاى علميه شيعه است.(34) آيةاللّه دكتر صادقى كه مدت نه سال از محضر علامه بهره برده است، مىگويد: نقاط عطف فكرى بوجود آمده از تفسير الميزان در يك نقطه مختصر مىشود كه روى هم رفته نظر علامه در اين تفسير، توجه دادن به معناى اصيل قرآنى است كه حتى المقدور مقاصد الهى را بدون تأثيرپذيرى از افكار پيشنيان و نظرات اين و آن در دسترس محققان و همگان نهادهاند، علامه حريّت معانى قرآن را جايگزين اسارتها كرده و صراطى مستقيم در فهم معانى وحى پيش پاى پويندگان حق نهاده است، به علاوه ايشان تا اندازهاى قابل ملاحظه قرآن را از جمودهاى گذشته رها كرده و افكار و دقتها در فهم هر چه افزونتر مفاهيم قرآنى به حركت در آورده است.(35) آيةالله محمدى گيلانى، از شاگردان مبرّز علامه طباطبايى، نوشته است. تفسير الميزان فوق العاده است مؤلّفش براى توضيح و تفسير قرآن كريم از قواعد عقلى استفاده نكرد بلكه بحثهاى فلسفى و روايى را در الميزان بهانهاى قرار داد تا بدين وسيله حقانيت اين علوم را از طريق قرآن و زبان اهل بيت به اثبات برساند.(36) پىنوشتها: – 1. الميزان، ج 16، ص274. 2. مجله مشكوة، ش 38، مقاله سيد ابراهيم علوى، ص 18-21؛ و نيز بنگريد به جايگاه سياق در الميزان، محمد على رضايى كرمانى، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى. 3. جسارتهاى ادبى در الميزان ، محمد حسن ربانى، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، ش 9و10. 4. بحار الانوار، ج23، ص 108. 5. تفسير تسنيم، آيت الله جوادى آملى، جلد اول مقدمه. 6. الميزان، ج5، ص 272. 7. همان، ص275. 8. نك، بحار الانوار، ج 89، ص 103و106. 9. آيينه مهر، ص 23و30. 10. الميزان، ج 10، ص 351، و نيز ج 3، ص 85. 11. مقدمه تفسير عياشى، به قلم علامه طباطبايى. 12. قرآن در اسلام، علامه طباطبايى، ص 25. 13. نك:وسايل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج18، كتاب قضا. 14. مفتاح الميزان، عليرضا ميرزامحمد، مقدمه، ص 23. 15. الميزان، ج13، ص 88. 16. همان، ج 11، ص 146. 17. گفتگو با دكتر محمد صادقى، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، ش 9 و10، ص 291. 18. رسالةالاسلام، سال هشتم، ش دوم، سال 1375ه.ق ص 217-218. 19. معجم المفسرين، عادل نويهض، بيروت، 1409ه.ق، ج 2، ص 777. 20. اتجاهات التفسير فى القرن الرابع عشر، فهدبن عبدالرحمن رومى، جاول، ص249. 21. سوره زخرف، آيه 71. 22. ويژگى هايى چند از تفسير الميزان، مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه مشهد، ش دوم تابستان 1367، ص 251. 23. منهج القرآن الكريم فى تقدير الاحكام، مصطفى محمد باجقنى،ص 287. 24. مهر تابان، علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى، ص70 و نيز بنگريد به فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، همان، ص212. 25. مصاحبه با استاد وهبه زحيلى، بينات، سال اول، ش 2، ص118. 26. دومين يادنامه علامه طباطبايى،ص286. 27. نقباءالبشر فى القرن الرابع عشر، شيخ آقا بزرگ تهرانى، ج2، ص 246-245 . 28. نخستين يادنامه علامه طباطبايى، ص 200. 29. يادنامه مفسّر كبير علامه طباطبايى، ص 79-80ونيز ص116. 30. همان، ص 187 و نيز يادها و يادگارها، على تاج دينى ،ص18. 31. رساله لب اللّباب، علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى، ص18، مهر تابان، ص 12و40. 32. مفتاح الميزان، ج اول، مقدمه ص 39، يادنامه مفسّر كبير علامه طباطبايى، ص47. 33. جرعههاى جان بخش، از نگارنده، ص 245. 34. گفتگو با استاد آيت الله معرفت (ره)، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، همان، ص269-271. 35. گفتگو با آيت الله دكتر صادقى، ماخذ قبل، ص 285-286. 36. يادنامه مفسّر كبير…، ص 194-195.
شاخصه هاى جامعه مهدوى
شاخصههاى جامعه مهدوى مركز فرهنگ و معارف قرآن مقدمه عصر امام(ع) پس از ظهور و قيام جهانىاش، براستى از درخشانترين و دوستداشتنىترين و زيباترين عصرها براى جهان، از آغاز آفرينش جهان و انسان است. و كاملاً بجا و درست است كه نام عصر ظهور و جامعه مهدوى را «عصر حاكميت نور و دانش و بينش» به مفهوم واقعى آن نام گذاريم، نه روزگارى را كه ما در آن زندگى مىكنيم كه براستى عصر تاريكىهاىِ جهل، انحراف، فجايع بيداد و گمراهى كه عصر نگونسازى و اسارت انسان است. در جامعه مهدوى جهنّم زندگى، جاى خود را به بهشت نيكبختى و سعادت مىدهد و پژمردگى و افسردگىها، جاى خود را به طراوت و نشاط مىسپارد و امن و امان در همه ابعاد زندگى جهان گستر مىشود. فرشته عدالت بر سر بشريّت سايه مىافكند و ظلم و ستم يكسره نابود مىشود. آرى! اينها پرتويى از بركات نهضت آسمانى امام عصر(ع) و قيام اصلاحگرانه آن حضرت و دستاوردها و گامهاى اصلاحى و طرحهاى عمرانى و فرهنگ پر ارج و پياده شدن مقرّرات عدالت آفرين و انسانساز خدا، به دست با كفايت مهدى موعود(ع) در جامعه مهدوى است. اين روند فاجعه بار است كه مقدّمه و زمينهاى براى نهضت نجات بخش امام زمان(عج) و قيام جهانى او و تشكيل جامعه و دولت مهدوى براى گسترش عدل و داد و زدودن آثار نكبت بار ستم و بيداد مىگردد. و از اين رو زندگى انسانها كه داراى ابعاد گوناگون و جلوههاى متنوّعى است با دستان با كفايت اصلاحگر بزرگ جهانى، با طرح و برنامه ريزى، تدبير امور و تنظيم شئون همه جانبه، اصلاح خواهد شد، و تشكيل جامعه مهدوى ره آورد شكوهبار و وصفناپذيرى خواهد داشت. از انبوه روايات رسيده، اين واقعيّت دريافت مىگردد كه در پرتو قيام و حكومت عادلانه او دگرگونى عظيم و تغيير ژرف و گستردهاى در سراسر گيتى رخ مىدهد و چهره و محتواى زندگى در همه ميدانها و جلوهها به صورت شكوهمندى تغيير مىيابد. در اين مقام، برخى از ابعاد زندگى و شكوفايى و درخشندگى آن را در عصر حاكميت آن اصلاحگر آسمانى و شاخصههاى جامعه مهدوى را به صورت فشرده از نظر مىگذرانيم. شاخصهها و ويژگىهاى جامعه مهدوى الف. اجراى كامل قوانين: از جمله عواملى كه در نيكبختى يا نگونبختى اصلاح، سازندگى، تباهى و انحطاط جامعهها و تمدّنها نقش سرنوشت سازى دارد؛ قوانين و مقرّرات حاكم بر جامعه و تمدّن در ابعاد گوناگون حيات، بويژه حكومت و سياست و قضاوت است. قوانين با همه انواع و اقسام آن، ابزارهاى جهت دهنده و دستگاههاى تربيت كنندهاى هستند كه جامعه را بسوى ارزشها يا ضدّ ارزشها جهت مىدهند و بسوى نيكى و نيكبختى يا شرارت و نگونسازى سوق مىدهند. در اين ميان تنها قوانين و مقرّرات اسلام واقعى است كه نيكبختى جامعه انسانى را در دنيا و آخرت تضمين مىكند. قوانين اسلام، احكام و مقرّرات راستين خدا به جز در زمان پيامبر(ص) و امير مؤمنان على(ع) بطور كامل پياده نشده، و فعليّت همه آنها در عصر حضرت مهدى(عج) و جامعه مهدوى محقق خواهد شد. تمامى قوانين و مقرّرات بيگانه از اسلام و قرآن، در حكومت امام مهدى(عج) الغاء و دور ريخته مىشود، و هرگز بدانها عمل نمىگردد و بجاى آنها مقرّرات درخشان و زندگىساز برخاسته از قرآن و شيوه راستين پيامبر(ص) امور مردم را تدبير و شئون كشور را تنظيم و در كران تا كران جامعهها همانگونه كه شايسته و بايسته است، پياده مىشود. و در واقع هدف حضرت مهدى، همان هدف بعثت خاتم الانبياء مىباشد كه در جامعه فعلى و قبل از جامعه مهدوى بواسطه فقدان شرائط و موانع خارجى تحقق نيافته و در جامعه مهدوى شرايط فراهم و موانع مرتفع خواهد شد. در جامعه مهدوى قوانين و مقرّرات، احكام الهى كه از طريق وحى به پيامبر ابلاغ شده است بدون اضافه يا كم كردن، اجراء خواهد شد. و مدينه فاضله راستين كه از ديرباز ساختن آن ذهن متفكران و انديشمندان را به خود مشغول كرده است عملى خواهد شد. «حلال محمد(ص) حلال الى يوم القيامه و حرام محمد(ص) حرام الى يوم القيامه» قانون و دستورات حضرت مهدى(عج) همان قانونى است كه پيامبر در مدينه و على(ع) در كوفه به دنبال اجراى آن بودند. همان قانونى است كه نمونه كامل شايسته سالارى در حكومت كوفه ديده مىشود. قانون عدالت و قضاوت آن گرامى در جامعه مهدوى بسان داورى نياكان پاك و پاكيزهاش، عادلانه، انسانى و بر اساس قرآن و آئين نبوى و حقّ و عدالت است. چرا كه شريعت نبوى، تا قيامت استمرار دارد، و آنچه در شريعت جدّش و نياكانش مطرود است، تا روز رستاخيزِ بزرگ، مطرود خواهد بود. و آنچه در نظام مدينه و كوفه، اجرا مىشد، در آرمانشهر مهدوى نيز اجرا خواهد شد و اين همان چيزى است كه از حديث بالا فهميده مىشود. قوانين حاكم بر نظام و اجتماع مهدوى، قوانين اسلام است كه از طريق وحى بر پيامبر بزرگ اسلام اعلام شده است. همگان به خصوص هيئت حاكمه در اين خط مستقيم با احساس مسئوليت و تعهّد قدم برمىدارند. سليقههاى شخصى يا گروهى خود را كنار گذاشته و به راست و چپ منحرف نشوند. چنانكه در حديثى از پيامبر آمده است كه مىفرمايد: «بندهاى مؤمن نخواهد بود مگر اينكه هوى و خواست او تابع آنچه من آوردهام، باشد و از آن منحرف نشود»(1) جلوههاى بسيارى از اين احساس مسئوليت و اداره اجتماع، بر طبق شريعت اسلام در حكومت و زندگى پيامبر(ص) و على(ع) ديده شده و امّا نمونه كامل آن در جامعه و دولت مهدوى بطور كامل، عملى خواهد شد. ب. عدل و ظلم و قوه قضائيه در جامعه مهدوى: اشاره شد كه داورى و قضاوت آن گرامى در جامعه مهدوى، بسان داورى نياكان پاك و پاكيزهاش، عادلانه و انسانى و بر اساس حق و عدالت است و با يك ويژگى از داورى آن عدالت پيشگان و نياكانش، ممتاز مىشود. و آن ويژگى اين است كه آن حضرت در سيستم قضايى خويش بر اساس آگاهى و اطّلاعات خويش بر رخدادها و حوادث، داورى مىكند، از اينرو نه به انتظار گواهى گواهان مىماند و نه دلايل و مدارك و شواهدى كه ادّعا را اثبات كند. سخن در اينجا بر دو محور دور مىزند: 1. نخست اينكه اين روايت صحيح و جانبخش كه در مورد امام مهدى(عج) و ره آورد حاكميت او بطور متواتر از پيامبر گرامى و امامان معصوم، رسيده است، بارها تكرار شده است كه مىفرمايند: «امام مهدى(ع) پس از ظهور خويش، جهان را سرشار از عدل و داد مىكند پس از آنكه از ستم و بيداد لبريز گردد.»(2) شايسته يادآورى است كه اين حديث در مجموعههاى روايى ما صدها بار از راههاى گوناگون و چهرههاى مختلف روايت شده است به گونهاى كه هيچ جايى براى شك و ترديد در صحّت و درستى آن نمىماند. آرى! آن اصلاحگر بزرگى كه مىخواهد ستم و بيداد را در همه ميدانها و ابعاد و چهرههايش نابود سازد و ريشه و اساس آن را در هر نقطهاى كه باشد و يا از هر انسانى سرزند از بيخ و بن بركند، و ظلم ريشه كن شده و عدالت حاكم شود، طبيعى است كه از چنين عدالتگسترى نبايد انتظار داشت كه خود منتظر اين باشد كه مظلوم به او شكايت برد، يا آن پيشواى عدالت از مدّعى ستمديده براى اثبات ادّعاى به حقّش كه براى آن داور عدالت پيشه، روشن است دلايل، شواهد، اسناد و مدارك ارائه كند، هرگز! چرا كه گاه ممكن است مظلوم براى اثبات بيدادى كه بر او رفته يا حق كه از او پايمال شده است ناتوان باشد يا نتواند ساختگى بودن بافتههاى ظلم را روشن كند. ممكن است ستم و بيداد در بسيارى از نقاط روى زمين واقع شود و مظلوم نتواند از بيدادى كه بر او رفته است به امام عدالت و نجات، شكايت برد. و نيز امكان دارد انسانى مخفيانه و به ستم كشته شود و كسى از كشته شدن او آگاه نگردد و قاتل او را نشناسد و در نتيجه خون او پايمال گردد، در اين صورت چگونه مىتوان گفت: «امام مهدى(ع) زمين و زمان را لبريز از عدل و داد مىسازد؟!» 2. از پيامبر گرامى(ص) روايت شده است كه مىفرمايند: «مردم، من در ميان جامعه، بر اساس دلايل و شواهد و سوگندها، قضاوت و داورى مىكنم نه بر اساس وحى و رسالت.»(3) شايد مفهوم ظاهرى روايت پيامبر اين باشد كه آن حضرت در ميان مردم، بر اساس آگاهى و علم شخصى خويش داورى نمىكند. و داورى او با گواهى گواهان يا مدارك و مستندات ديگر شايد اين شيوه پيامبر(ص) در داورى و قضاوت و عمل نكردن بر اساس آگاهى و اطلاع شخصى خويش، بدان جهت بود كه اگر آن گرامى در داوريهاى خويش بر اساس آگاهى و اطّلاع شخصى قضاوت مىكرد، رفتار و عملكرد قضايى او در ميان امّت سيره و سنّت مىشد و آنگاه بود كه براى هر قاضى يا حاكمى دستاويز و بهانه مىگشت كه در جامعه، بدون دلايل و مدارك قانع كننده به هر كس دلش خواست حدّ جارى كند و طبق تمايلات خويش حكم راند و آنگاه ادّعا نمايد كه به علم و اطّلاع شخصى خويش داورى نموده و قضاوت كرده است. و با اين كار نظام دين و جامعه از هم گسيخته و هرج و مرج و خودكامگى در سيستم قضايى رواج يافته و معيارها و مقياسهاى فقهى و حقوقى و عرفى دچار اختلال مىگشت. بر اين اساس بود كه پيامبر گرامى اسلام(ص) اين راهها را براى قضات بدرفتار و حكومتهاى بيدادگر مسدود ساخت تا آنان نتوانند در ميان مردم، طبق تمايلات جاهطلبانه و هواهاى خويش حكم رانند و آنگاه مدّعى گردند كه بر اساس علم و آگاهى شخصى خويش حكم مىكنند. و از اين رو شخص پيامبر در محكمه عدالت حاضر مىشود، و به انتظار قضاوت مىنشيند و حتى به رأى او اعتراض نمىكند. و حال آنكه او علم شخصى داشته و يقين به حقانيّت خودش داشته.(4) و يا على(ع) بر طبق مدارك و مستندات، قضاوت و از سيره پيامبر پيروى مىكند، چرا كه ترس از آينده و سيره و سنت شدن رأى با آگاهى شخصى معصوم، در ميان غير معصوم سنت و باب شود. امّا امام معصوم و پيشواى عدالتگسترى كه هرگز چنين احتمالى در مورد او نمىرود و هيچ نوع اشتباه و انحرافى به ساحت مقدّس او راه ندارد، بر چنين انسان والايى زيبنده است كه بر اساس آگاهى و اطّلاعات شخصى خويش به امور و رخدادها، داورى نمايد و هرگز منتظر گواهى گواهان و اقامه دلايل و مدارك از سوى مدّعى نباشد و بر سوگندهاى دروغين از سوى طرفين، بهايى ندهد و آنچه حقّ و عدالت است آن را ملاك قرار دهد و بر اساس آن داورى نمايد. و مطمئن است كه حكومت بعد از خودش به دست غير معصوم نمىافتد. با توجه به اين دو نكته اساسى كه: اوّلاً: امام مهدى(ع) اصلاحگر بزرگى است كه زمين و زمان را سرشار از عدل و داد مىكند. و ثانياً: علاوه بر تمامى آگاهيها و اطلاعات و معيارها، بر اساس آگاهى و اطّلاعات شخصى خويش، داورى و حكومت مىنمايد. از اين واقعيّت دريافت مىگردد كه آن حضرت تبهكاران و آدمكشان و مجرمان را بر اساس عدالت و به منظور اصلاح جامعه به كيفر شايسته و عادلانه گناهانشان مىرساند، خواه آثار و دلايل و مدارك جرم موجود باشد و يا آن را از بين برده باشند و طبق موازين عادّى ثابت نشود و گواه و بيّنه اقامه نگردد. و بدين سان شرايطى پديد مىآيد كه هيچ كس جرأت ستم و قانونشكنى و گناه در خود نمىبيند و زمين از عدالت و آزادى و دادگرى و امنيت و رفاه و سعادت لبريز مىگردد. روايات بيانگر اين واقعيّت، بسيار است كه به جهت رعايت اختصار تنها به يك نمونه اشاره مىشود: امام باقر(ع) فرمودند: «هنگامى كه قائم ما قيام كند به سبك داود(ع) حكومت و داورى خواهد كرد و گواه و دليل نخواهد خواست.»(5) حال اين سؤال پيش مىآيد كه منظور از حكومت داود(ع) چيست؟ در جواب بايد گفت كه منظور شريعت و راه و رسم او نيست، چرا كه همه شرايع و قوانين پيش از اسلام، با آمدن اسلام نسخ و پايان يافتند. بلكه منظور از اين عبارت و عنوان، اين است كه مهدى موعود(ع) در جامعه مهدوى، بر اساس آگاهى و دانش خويش قضاوت مىكند، و قوه قضائيه آن حضرت بر پايه علم امامت حضرت استوار است. چنانكه حضرت داود(ع) پيامبر بزرگ خدا مدّتى طولانى اينگونه حكومت و داورى مىكرد. و حقايق و واقعيّات رخدادها و اختلافات، به اذن خدا براى او آشكار مىگشت، و بدين جهت بر اساس آگاهى و دانش شخصى خويش قضاوت كرده و به گفتار طرفين اختلاف و دعوا، اعتنا نمىكرد.(6) سؤال ديگرى كه اينجا پيش مىآيد، اين است كه امام مهدى(ع) چگونه مىتواند عدالت و دادگرى را در كران تا كران گيتى تحقق بخشد با اينكه مىدانيم آن گرامى در پرتو دانش و آگاهى خويش از مسائل و رخدادهاى منطقه و شهرى كه اقامت دارد با خبر است و يا اينكه به شهرهاى ديگر دسترسى ندارد اگر چه علم هم داشته باشد. اين سؤال را با روايتى از امام صادق(ع) پاسخ مىدهيم كه مىفرمايد: وقتى قائم ما قيام كند به هر منطقه و شهرى فرستادهاى آگاه و كاردان و پروا پيشه گسيل مىدارد و به او مىگويد: «برنامه كار تو در كف دست توست. از اين رو هر گاه كارى برايت پيش آمد كه راه حلّ آن را نفهميدى و قضاوت در آن را نشناختى به كف دستت نظاره كن و آنچه در آن يافتى، عمل نما».(7) در مورد اين روايت سه احتمال بنظر مىرسد: 1- ممكن است روايت را معجزه بشناسيم و بگوييم فرستادگان آن اصلاحگر بزرگ آسمانى هنگامى كه در مسائل و رخدادها بمانند بناگاه بر كف دست خويش احكام عادلانه و مورد نظر را نوشته شده و آماده خواهند يافت. 2- ممكن است منظور آن حضرت نوعى دستگاه شبيه بىسيم و ارتباطىِ بسيار پيشرفتهاى باشد كه برخى از كارگزاران ويژه حضرت در اختيار دارند و دستورهاى صادره از مقام فرماندهى كلّ را همواره دريافت مىدارند چنانكه تصور اين مطلب در جوامع امروزى، آسان مىباشد. امروز با وجود رايانه، اينترنت و انواع و اقسام وسايل ارتباطى، مىتوان در يك لحظه با سراسر دنيا ارتباط برقرار كرد. 3- و يا اينكه روايت، پيام و معناى ديگرى دارد كه پس از ظهور آن حضرت به خواست خدا آشكار خواهد شد و اكنون براى ما ناشناخته است. كوتاه سخن اينكه امام مهدى(ع) با نمايندگان و حاكمان و قضاتى كه براى كشورهاى سراسر جهان نصب فرموده و آنان را براى تدبير امور و تنظيم شئون و حل مشكلات و رفع كشمكشها و تأمين امنيّت و نيكبختى جامعه بزرگ مهدوى در عصر ظهور، گسيل داشته بطور دائم در ارتباط است و آنان با فرماندهى و امامت آن اصلاحگر بزرگ جهانى و در پرتو دانش و عدالت او انجام وظيفه مىنمايند. و با اجراى سيستم قضائى واحد، در كران تا كران گيتى به عدالت واقعى رسيده و عدالت ادارى، اجتماعى و اقتصادى و قضائى بر جهان حاكم خواهد شد و ظلم و ستم و بيدادگرى از دنيا رخت برخواهد بست. انشاءالله. ج. رفاه و آسايش اقتصادى: بىشك از مهمترين مشكلات حيات انسان، مشكل اقتصادى و معيشتى و مسايل مربوط به آن همچون فقر، گرانى، محدوديّت تجارت و داد و ستد و تورّم، ناتوانى اقتصادى، توليد كم و تقاضاى بسيار و مسائلى از اينگونه كه بيشتر آنها از ثمرات شوم اقتصاد ضد اسلامى حاكم بر جهان و به ويژه كشورهاى اسلامى است. آرى! اين اقتصاد ضد اسلامى و ظالمانه است كه به بحرانهاى اقتصادى در جوامع انسانى منجر مىشود. و اين بخاطر سركوبى مردم و پايمال ساختن آزاديها، مسدود ساختن راههاى معيشت براى مردم، تحميل ماليات سنگين و تصاعدى بر تودهها و محروم ساختن بندگان خدا از مواهب زندگى و بركات و نعمتهايى است كه خداوند آنها را به بندگانش ارزانى داشته و براى آنها مباح ساخته است. شايسته است فراموش نكنيم كه بيشتر جناياتى كه در جهان رخ مىدهد، از فقر مالى و نياز و فلاكت سرچشمه مىگيرد. بيشتر جوانان بخاطر فشار و نياز از تشكيل خانواده سرباز مىزنند و بسيارى از خانوادهها از فشار و فقر و عدم امكانات به تحديد نسل رضايت مىدهند. و اگر بگوييم كه بيشتر مردمى كه مىميرند قربانى فقر و فلاكتند، سخنى به گزاف نگفتهايم. آرى اگر بخواهيم ضايعات و زيانهاى برخاسته از فقر را در جامعه انسانى بشماريم سخن به درازا مىكشد و شكل نوشته تغيير يافته و اگر بخواهيم از ابعاد گوناگون مسايل اقتصادى بحث كنيم، اين نوشته طولانى و فقط در اين بُعد از شاخصه جامعه مهدوى خلاصه مىشود، به همين جهت سخن را اينگونه خلاصه مىكنيم: از جمله اصلاحات گسترده و طرحهاى بزرگى كه امام مهدى(ع) بدان قيام مىكند مسأله حلّ مشكلات اقتصادى در خانواده بزرگ بشرى است و اين كار بزرگ و برنامه عظيم از راه پياده كردن مقرّرات عادلانه و رهايىبخش و زندگىساز اقتصاد اسلامى خواهد بود از مهمترين و كارسازترين بندهاى آن عبارتند از: 1- اعطاى آزادىهاى گوناگون در امور اقتصادى و اجتماعى و فكرى و صنعتى بر اساس حق و عدالت اسلامى. 2- بهرهورى از مواهب و امكانات و نيروهاى طبيعت و فرصت و ميدان دادن به دستها، مغزها و انديشههاى توانا و سازنده و مبتكر بر اساس عقل و انديشه. دسترسى به همه موارد ذكر شده به جهت اجراى دقيق تعاليم اسلامى عملى مىشود. اينك يك نمونه از روايات متعدّدى كه نشانگر زندگى اقتصادى امام مهدى(ع) است را به جهت رعايت اختصار در پائين ذكر مىشود: پيامبر گرامى اسلام(ص) مىفرمايند: «به مهدى(ع) بشارتتان مىدهم… او ثروتها را درست و بطور مساوى تقسيم مىكند و به بركت او غنا و بىنيازى دلهاى امّت محمد(ص) را لبريز مىسازد و عدالت او همه را در برمىگيرد، تا آنجائى كه دستور مىدهد ندا كنندهاى ندا كند كه: «هان، اى مردم! هر كس نياز مالى دارد بيايد و هرچه مىخواهد بگيرد.» و جز يك نيازمند، كسى نمىآيد. آن يك نفر مىآيد و امام مهدى(ع) به او مىگويد: «نزد خزانه دار برو تا آنچه مىخواهى به تو بدهد.» نزد خزانهدار مىرود و مىگويد: «من از سوى امام مهدى(ع) آمدهام تا به من كمك كنى و ثروتى به من بدهى.» خزانهدار مىگويد: «آنچه مىخواهى بردار…» او آنقدر زر و سيم برمىدارد كه نمىتواند ببرد، مقدارى از آن را برگرداند تا بتواند حمل كند و بقيّه را مىبرد. امّا وقتى از خزانهدار دور مىشود، پشيمان شده و مىگويد: «گويى من حريصترين فرد از امّت محمد(ص) هستم. همه براى دريافت مال دعوت شدند امّا جز من كسى نيامد». از اين رو نزد خزانهدار برمىگردد و زر و سيم را پس مىدهد امّا خزانهدار نمىپذيرد و مىگويد: «ما چيزى را كه بخشيديم، ديگر نمىپذيريم».(8) اين روايت و روايتهاى زيادى شبيه اين روايت، همه بر رشد و شكوفايى اقتصادى جامعه مهدوى و غناى نفس مردم و عدم رغبت آنها در سايه تعاليم نجاتبخش اسلام به زياده خواهى، احتكار و پسانداز است كه هر كدام از اين موارد، خود عامل بيمارى اقتصاد، و فقر عدهاى از مردم در سايه ثروت اندوزى بقيّه مردم مىباشد، كه در جامعه مهدوى همه اين بيمارىها از بين خواهد رفت. براى شاخههاى مختلف اقتصاد، روايات و بحثهاى زيادى در منابع ذكر شده است. كه به جهت پرهيز از طولانى شدن مطلب به يك نمونه ديگر فقط اشاره مىشود. د. كشاورزى در جامعه مهدوى: زراعت و كشاورزى از منابع مهم ثروت ملّى و از موارد اساسى پاسخگويى به نيازهاى مادّى جامعه و از وسايل تأمين موادّ غذائى در جهان انسان و حيوان است و خداوند آب و خاك را در اختيار بشر نهاده است تا از امكانات و بركات زمين بهره گيرد. حضرت على(ع) هم فقرزدائى از جامعه را در گرو توسعه اقتصادى و از شاخههاى مهم آن، كشاورزى را بيان مىفرمايند. كه به اين مطلب قرآن نيز اشاره دارد. «آيا هيچ درباره آنچه كشت مىكنيد انديشيدهايد؟»(9) پس مىتوان توسعه كشاورزى را يكى از مهمترين عوامل رشد جامعه و نجات آن از فقر و فلاكت دانست. از اين رو هنگامى كه امام مهدى(ع) ظهور مىنمايند سيستم زراعى و كشاورزى بطور كامل دگرگون مىگردد و به بهترين و زيباترين شكل و محتوا و برنامه، شكوفا مىگردد. امام مهدى(ع) با كمك گرفتن از تكنولوژى و ابزارهاى مهم كشاورزى، و با طرّاحى و تدبير بىنظير، به كشاورزى رونق داده و كشاورزى شكوفا و شكوهبار مىگردد. و از رهآورد اين پيشرفت، روح حيات در همه نقاط بىشمار گيتى، حتى زمينهاى موات و كويرها، دميده مىشود. و مردم در رفاه و آسايش و آرامش زندگى مىكنند. اينك نمونههايى از روايات در نشانگرى آن شرايط شكوهبار را از نظر مىگذرانيم. پيامبر گرامى مىفرمايند: «آبها در دولت مهدى(ع) فراوان مىگردد و زمين بركات خويش را چندين برابر مىسازد».(10) و امام على(ع) مىفرمايند: «انسان در عصر حاكميت جهانى آن حضرت، هر آنچه از انواع دانههاى زراعى بر زمين بيافشاند، هفتصد برابر، برداشت مىنمايد…»(11) طبيعى است كه حضرت با ساختن سدّهاى فراوان آبها را مهار كردهاند و از رهآورد مهار آبها، زمينها آباد، و با مكانيزه كردن كشاورزى و گشوده شدن، درهاى رحمت الهى به روى زمينيان، به همه آنها دست مىيابد. و كشاورزى رونق گرفته و پيشرفته مىگردد. و علاوه بر ايجاد اشتغال، نشاط اجتماعى، انواع مواهب، نعمتها و امكانات زندگى شايسته و درخور شأن انسان بصورت وصفناپذيرى، در دسترس مردم قرار مىگيرد. مردم در عصر ظهور در زراعت و غرس انواع درختان آزادند و در راه تلاش و سازندگى آنان، موانع بازدارندهاى همچون مالياتهاى ظالمانه و مقرّرات ضد انسانى قرار نمىدهند، و انسان هر چه قدر تلاش كند و زمينى را احياء كند و به مزارع و باغات پرميوه تبديل كند، از آنِ خود اوست. چرا كه در مكتب اسلام چنين وضع شده است. پيامبر اسلام مىفرمايند: «هر كس زمين مردهاى را زنده كند از آن خود اوست.»(12) و بدين سان انسان در جامعه مهدوى با انگيزه بيشتر، و نشاط زايد الوصفى به كار و تلاش و سازندگى مىپردازد و از اين رهگذر نعمتهاى فراوانى نصيب انسان مىگردد. و جامعه مهدوى در آسايش و امنيت و صلح و صفا، بسر مىبرد. و مشكلات بزرگى در جامعه امروز، گريبانگير بشر است. مثل، مشكل بيكارى، مسكن، فقر به بركت و تلاش و تدابير حضرت مهدى(ع) از جامعه مهدوى رخت برمىبندد. امام صادق(ع) مىفرمايند: «هنگامى كه قائم آل محمد(ص) قيام نمايد، خانههاى شهر «كوفه» به شهر «كربلا» متّصل مىشود و شهر بقدرى گسترش مىيابد كه همه صاحب خانه مىشوند.»(13) بدينسان، اين روايت، بيانگر اين مطلب است كه مردم زمينهاى خشك و سوزان و بيابانهاى بىآب و علف را إحيا و آباد مىسازند و بصورت خانههاى زيبا و پر شكوه و باغهاى پرطروات درمىآورند كه يك نمونه آن، گسترش شايسته خانههاى كوفه تا نهر كربلا مىباشد، آن هم با آن مسافت بسيارى كه اينك ميان آن دو شهر وجود دارد. خلاصه سخن اينكه در جامعه مهدوى، آزادى كار، مسافرت، تجارت، نوآورى، ابداع و امكانات به همه مردم ارزانى مىگردد. و ميدان كار و تلاش و ابتكار براى همه استعدادها فراهم مىشود. و سستى و تن پرورى و بيكارگى جاى خود را به كار و تلاش و نشاط و تحرّك مىدهد. امنيّت و آرامش در عصر و جامعه مهدوى در جهان معاصر جامعههاى انسانى، در شرايط سخت و طاقتفرسايى از نظر فقدان امنيّت و آرامش در ابعاد گوناگون حيات، زندگى مىكند. امّا در عصر ظهور امام مهدى(ع) ترس و دلهره در همه ابعادش نابود گرديده و امنيّت و آرامش بر كران تا كران كره زمين سايهگستر و حاكم مىشود. و امّا اينكه چگونه اين امنيّت و آرامش بر سراسر گيتى و بر جان و دلها حاكم مىگردد؟ بايد گفت كه فقدان امنيّت به يكى از سه عامل ويرانگر زير برمىگردد كه در جامعه مهدوى از سه عامل فقر و محروميت، ضعف ايمان و ضعف مديريت خبرى نيست. آنچه از ذكر شاخصههاى جامعه مهدوى گذشت، نمونه كمى از شاخصههاى مختلف كه در منابع مختلف به آنها اشاره شده، مىباشد. مسلماً معرفى جامعه مهدوى در يك مقاله كوتاه عملى نخواهد شد، و به تحقيق جامع و فرصت زيادى نياز هست. چراكه جهت معرفى جامعه مهدوى و ذكر شاخصههاى آن، از منظرهاى مختلف سياسى، اقتصادى، اجتماعى به خصوص خانواده، مسائل تربيتى، پيشرفت علم و دانش و تكنولوژى، حل مشكلات لا ينحل در جامعه مهدوى، از جمله، حل مشكل مسكن، بيكارى، رعايت حقوق متقابل و جامعه كه هر كدام به تنهايى، نياز به تحقيق و پژوهش كامل جهت تقويت ايمان و باورهاى منتظران حضرت، و شناخت ويژگىهاى جامعه موعود از نظر اسلامشناسى و شناخت چگونگى حكومت در آن و مسائل مهم ديگر، كه مفيد و ارزنده است. و از جهتى شناخت جامعه مهدوى براى تعيين سمت و سويى كه جوامع بايد بسوى آن داشته باشند، سودمند مىباشد. اميد كه با شناخت مهدى موعود(ع) و جامعه او و خصوصيات آن حضرت در راستاى تحقق اهداف آن و زمينه سازى براى ظهور آن منجى عدالت خواه و عدالت گستر بيش از پيش تلاش و كوشش كنيم. انشاء الله پىنوشتها: – 1) علامه مجلسى، «بحار الانوار»، مؤسسه الوفا، بيروت، اوّل، 1404 ه . ق، ج 36، ص 356. 2) علامه مجلسى، «بحار الانوار»، مؤسسه الوفاء، بيروت، اوّل، 1404 ه . ق، ج 36، ص 358. 3) ثقة الاسلام كلينى، «اصول كافى»، دار الكتب الاسلاميه، تهران، اوّل، 1365 ش، ج 7، ص 414. 4) سيد على اكبر قرشى، «خاندان وحى»، دار الكتاب الاسلاميه، تهران، 1368 ش، ص 245. 5) شيخ حرّ عاملى، «وسائل الشيعة»، مؤسسه آل البيت، قم، 1409 ه . ق، اوّل، ج 18، ص 168؛ الكافى، ج 1، ص 397. 6) قزوينى، محمد كاظم، امام مهدى از ولادت تا ظهور، مترجم، على كرمى و سيد محمد حسينى، الهادى، قم، 1378 ش، ص 725. 7) غيبت نعمائى، ص 319؛ بحار الانوار، ج 52، باب 21، ص 365. 8) كورانى، على، معجم الاحاديث الامام المهدى، مؤسسة المعارف الاسلاميه، اوّل، 1411 ه . ق، ج 1، ص 240. 9) واقعه/64. 10) بحار الانوار، ج 52، ص 216. 11) امام مهدى از ولادت تا ظهور، ص 728. 12) وسائل الشيعه، ج 17، ص 327. 13) بحار الانوار، ج 52، ص 337؛ شيخ مفيد، «الارشاد»، كنگره شيخ مفيد، قم، اوّل، 1413 ه . ق، ص 362.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان محمد اصغرى نژاد حكم ادب وقتى ديدم حاج هوشنگ ورمقانى – فرمانده محور عملياتى – پا برهنه در منطقه رفت و آمد مىكند، تعجب كردم. يك روز يكى از دوستان نزديكش از ايشان پرسيد: راستى چرا پا برهنه در محور رفت و آمد مىكنيد؟ چهره حاجى دگرگون شد. نگاهى به محور كه هنگام غروب بود انداخت. گفت: اين محور، جايى است كه شهداى عزيزى از آن عروج كردهاند. از ادب به دور است با كفش در اين مكان مقدّس راه بروم.(1) مقام مادر در نگاه شهيد فرزندم هرگاه به مرخصى مىآمد، به پايم افتاده، مىگفت: مادر، تو را به خدا اجازه بده زير پاهايت را ببوسم. راضى نمىشدم اما ايشان هر طور بود كف پاهايم را مىبوسيد و مىگفت: با اين كار خستگى از تنم بيرون مىرود. آخرين بار كه به ديدنم آمد، رفتارش با دفعههاى قبل فرق داشت. او قبل از خداحافظى چفيهاش را به من داد. گفت: مادر، فكر مىكنم اين آخرين بارى باشد كه زير پاهايت را مىبوسم. حاجى كه به شهادت رسيد، براى ديدن پيكر پاكش حركت كردم. ديدم به خواب آرامى فرو رفته است. قبل از بوسيدن چهره مهربانش، زانو زدم و كف پاهايش را بوسه زدم.(2) كيفر عرب بودن بعد از اسارت ما را به شهر العماره در ساختمانى شبيه مدرسه بردند. در بين ما پيرمردى عرب زبان بود كه داوطلبانه به جبهه آمده بود. وقتى عراقىها فهميدند او عرب است، بسيار عصبانى شده، او را وسط حياط آوردند و لختش نمودند. و آب سرد روى بدنش ريختند و با كابل به جانش افتادند. مىگفتند: بگو مرا به زور فرستادهاند.(3) شكنجه با پنكه تنبيهات و شكنجههاى بدنى در عراق بسيار وحشيانه بود. به عنوان نمونه دستها را از پشت مىبستند و پاهاى فرد را به پنكه سقفى متصل مىساختند و بعد پنكه را روشن مىكردند. و در حالى كه پنكه مىچرخيد، فرد را مىزدند.(4) با زبان روزه بچههاى رزمنده در پاسگاه زيد بيش از سه ماه در آن هواى گرم و سوزان خوزستان در خط مقدم سنگر به سر مىبردند. بسيارى از آن بسيجىهاى نوجوان از فرمانده خود اجازه گرفته بودند تا قصد اقامت ده روز كنند و بتوانند از حال و هواى ماه مبارك رمضان بهره ببرند. بعضى از آن عزيزان با زبان روزه بر سر سفره الهى حاضر شده، رداى شهادت به تن كردند.(5) يك ران مرغ و ده نفر هنگامى كه خبر بازگشت به ايران را از عراق شنيديم، از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيديم. به هر ترتيب ما را به بغداد بردند و سپس به مرز خسروى آوردند ولى اصلاً غذايى به ما ندادند. با خود گفتيم شايد آنجا به ما غذايى بدهند تا با خاطرهاى خوش از آنها جدا شويم ولى چيزى به ما ندادند. بعد از چند ساعت معطلى تحويل نيروهاى جمهورى اسلامى شديم. در اسلام آباد براى ما غذا آوردند كه برنج و مرغ بود. پرسيديم اين براى چند نفر است؟ گفتند: براى يك نفر، چه طور مگر؟ جواب داديم: زيرا ما در عراق اگر قرار بود مرغ بدهند، يك ران مرغ را براى ده نفر مىدادند. آنها از شنيدن گفته ما متأثر شدند.(6) اين عراقى را بكشيد در جريان عمليات بيت المقدس، استاديوم تختى اهواز به نقاهتگاه رزمندگان موج گرفته تبديل شده بود. و جمعى از خواهران بسيجى به پرستارى از آنها مشغول بودند. يكى از برادران موجى هرگاه من را مىديد، فرياد زده، بانگرانى مىگفت:”اين عراقى است، او را بكشيد” سپس با دست خالى حالت شليك اسلحه مىگرفت و رگبار مىزد و حمله مىنمود. يك روز با كارد ميوه خورى دنبالم افتاد و من از ترس به اتاق تداركات رفتم. آن قدر در زد كه همه وحشت زده و مضطرب شدند. مىگفت: بايد اين عراقى را بكشم.(7) چشم دل مىخواهد در بخشى از مصاحبه شهيد محمود بانى آمده است: جبهه پر از امدادهاى غيبى است. چشم دل مىخواهد تا آن را ببيند. در يكى از عملياتها، من و يكى از دوستان با هم بوديم. او شهيد شد و من مجروح. تيرى مستقيم به طرفم آمد، سرخى آن را به چشم مىديدم اما به من برخورد نكرد. آنجا فهميدم من لياقت شهادت پيدا نكردهام.(8) يك فداكارى عظيم سردار شهيد سيد داود علوى – جانشين فرماندهى گردان تخريب لشكر عاشورا – از نخستين اعزام خود به جبهه چنين گويد: درس كه مىخواندم، دلم در جبهه و پيش رزمندهها بود… پدر و مادرم بى خبر از آنچه در دلم مىگذشت، آرزو داشتند كه در كنكور، رتبه خوبى كسب كنم و وارد دانشگاه بشوم. به همين جهت خيلى مرا براى درس خواندن تشويق مىكردند… و چه قولهايى كه برايم مىدادند، اما من حال و هواى ديگرى داشتم. براى اين كه پدر و مادرم را از خود راضى كرده باشم، در كنكور سراسرى شركت كردم…نگاهى به اوراق امتحانى كردم. جواب اغلب سؤالات را به خوبى مىدانستم. با خود گفتم: سيد، اگر از كنكور قبول شوى، به اين زودىها نمىتوانى جبهه بروى. از طرفى حضرت امام فرموده است كه امروز حضور جوانان در جبههها برهمه چيز ارجحيت دارد. بالأخره تصميم خود را گرفته، جواب سؤالات را اشتباه زدم. وقتى اسامى پذيرفته شدگان كنكور اعلام شد، نام من در ميان آنها نبود. و پدر و مادرم با آگاهى از اين موضوع راضى شدند جبهه بروم…(9) او را ببريد در عمليات والفجر يك فرمانده مهندسى رزمى لشكر عاشورا اصرار داشت خودروهاى جا مانده در منطقه را عقب ببرد. براى اين منظور سه نفر از بچهها را همراه برد و موفق شد لودر و بولدوزر باقى مانده را توسط دو نفر عقب ببرد. هوا تاريك و منطقه در ديد دشمن بود. ناگهان يك خودرو به ماشين حامل فرمانده خورد و او و رانندهاش مجروح شدند. بعد از مدتى آمبولانسى از راه رسيد و چون فقط به اندازه يك نفر جا داشت، مىخواست فرمانده را با خود ببرد اما يوسف نساجى متين – يعنى همان فرمانده مهندسى رزمى – نپذيرفته، با اشاره به رانندهاش گفت: «او را ببريد.» هرچه اصرار كردند قبول نكرد. آمبولانس، راننده را با خود برد و فرمانده با آن حال وخيم پياده راهى اورژانس شد.(10) يك روز سخت از اسارت نزديك غروب يكى از روزهاى سخت اسارت فرياد برادران را شنيده، متوجه شديم به دستور فرمانده اردوگاه روى پاهاى سه تن از اسراى ما گازوئيل ريخته، آنها را به آتش كشيدهاند. بعداً معلوم شد علت آن رويكرد سفّاكانه اين بوده كه برادران ما قطراتى از گازوئيل را كه از منبع مخصوص موتور برق روى زمين مىريخته، جمع كرده بودند تا با آن آسايشگاه را گرم كنند ولى زندانبان ما پيش از بهرهبردارى از كار برادرها اطلاع پيدا كرده بودند.(11) شقاوت دشمن زمانى به عنوان گشت و اسكورت در كردستان انجام وظيفه مىكردم كه با خبر شدم برادر مجيد انصارى – كه در حال تردد با خودرو بوده – در جاده به كمين دشمن افتاده است. وقتى به محل، اعزام شديم، درگيرى به پايان رسيده او را به بيمارستان برده بودند. در بيمارستان متوجه شديم، ضد انقلاب سر برادر مجيد را از دو طرف شكافته و با كشيدن موهاى بلندش تلاش داشتند پوست سرش را جدا سازند. و چون رمقى در بدنش باقى نمانده بود، او را كنار جاده رها ساخته بودند.(12) پروانههاى سوخته زمانى كه در كردستان خدمت مىكرديم، هر روز در حين عبور از جادههاى پر پيچ و خم آن منطقه شاهد جنايتهاى دموكرات و كومله بوديم. در يكى از گشتها كه از گردنهاى عبور كرديم، بوى لاستيك سوخته به مشام مىرسيد. جلوتر كه رفتيم، مشاهده كرديم دو تن از پاسداران در كمين دشمن به شهادت رسيدهاند. آن جنايتكاران پيكر آن دو عزيز را در كنار لاستيكهاى خودرو قرار داده و با ريختن بنزين روى لاستيكها پيكر آنان را به آتش كشيده بودند.(13) حماسه آن نوجوان دستهاى ما را بسته بودند و ما را مىبردند. در مقر عراقىها پشت جبهه، 14، 15 افسر و درجه دار نشسته بودند. اسير 14 ساله بين ما بود. او را صدا زدند و به تمسخرش پرداختند. او زير لب زمزمهاى كرده، ناگهان فرياد زد، لبيك يا حسين، لبيك يا خمينى. نارنجكى را كه زير پيراهنش مخفى كرده بود، در آورد و خود را ميان افسرها و درجه دارها انداخت. خودش شهيد شد و بيشتر آن سفاكان را كشت.(14) پىنوشتها: – 1. راوى: هادى مخدوى، ر.ك: آرزوى وصال، ص 30 و 40 (ابوالفضل طاهرخانى، شاهد، تهران، اول، 81). 2. راوى: مادر سردار شهيد هوشنگ ورمقانى، ر.ك: آرزوى وصال، ص 57 و 58 (طاهرخانى، شاهد، تهران، اول 81). 3. راوى: آزاده بهنام طاهرى، ر.ك: بشنو از دل، ص 30 (معاونت تبليغات و انتشارات نمايندگى ولى فقيه در نيروى زمينى، بازنويسى و تدوين: شاه رضايى، تهران، اول: 71). 4. راوى: محمد رضا خدا دادى، ر.ك: بشنو از دل، ص 65 و 66. 5. ر.ك: معبر(شهريور 86)، ص 6. 6. راوى: آزاده محمود اتابك، ر.ك: بشنو از دل، ص 151 و 152. 7. راوى: فاطمه عباسى، ر.ك: هم پاى مردان خطر، ص 140. 8. ر.ك: گلهاى عاشورايى، ج 2، ص 126 و 127 و 131. ظاهراً بخشى از روايت فوق زبان حال سيد داود علوى است. 9. ر.ك: حديث شهود، ص 102 (ميرسيد، زمزم هدايت، قم، اول، 85). 10. ر.ك: گلهاى عاشورايى، ج 2، ص 204. 11. راوى: خواهر آزاده خديجه ميرشكار، ر.ك: هم پاى مردان خطر، ص 45(زركى، قيام، قم، اول، 83). 12. اصغر نصر، ر.ك: قاف عشق، ص 83. 13. ر.ك: قاف عشق، ص 93. 14. راوى: آزاده وحيد خليلى، ر.ك: شهداى غريب، ص 181. 15. ر.ك: شهداى غريب، ص 83. 16. ر.ك: همان مأخذ، ص 132. 17. راوى: يكى از ياران شهيد محسن دهقان پور، ر.ك: روايت عشق (كرامات و خاطراتى از شهداى استان يزد)، ص 42 – 40.
جهان اسلام ؛ رويش ها و ريزش ها
جهان اسلام، رويشها و ريزشها غلامرضا گلى زواره حكمت اتحاد ملى و انسجام اسلامى مقام معظم رهبرى حضرت آيت اللّه العظمى خامنهاى با فراست، تدبير و درك مقتضيات زمان، سال جارى را با عنوان «اتحاد ملّى و انسجام اسلامى» نامگذارى كردند. ايشان در فرازى از پيام نوروزى سال 1386 فرمودند: «…ملت ما بايد هوشيار باشند، تلاش براى سازندگى كشور و عمدهتر و مهمتر از آن تلاش براى اتحاد كلمه و يكپارچگى ملى و اتحاد اسلامى ادامه يابد. عاقلانه،هشيارانه،خردمندانه و مدبّرانه بايستى اين اتحاد را حفظ كرد و روز به روز تقويت كرد، من به همين جهت به مسئله اتحاد كلمه ملت مان اهميت مىدهم و به نظر من، امسال، سال «اتحاد ملى و انسجام اسلامى است؛ يعنى در درون ملّت ما اتحاد كلمه، همه آحاد ملّت و قوميتهاى گوناگون و مذاهب گوناگون و اصناف گوناگون ملى و در سطح بين المللى، انسجام ميان همه مسلمانان و روابط برادرانه ميان آحاد امت اسلامى از مذاهب گوناگون و وحدت كلمه آنها.»(1) نامگذارى سال جارى با اين عنوان توسط مقام معظم رهبرى گامى بلند براى تحقق و ايجاد همگرايى ملى و وحدت اسلامى بود كه در پاسخ به تداوم توطئهها و جريان سازىهاى استكبار جهانى عليه كشورهاى اسلامى صورت گرفت، از اين روى نامگذارى مزبور خالى از حكمت نبوده و البته بايد دانست اتحاد ملّى و انسجام اسلامى يك شعار مقطعى نيست و سياست بنيادى و اصولى نظام اسلامى است و براى رسيدن به اين هدف مقدّس و مبارك همه بايد بكوشند و با احساس هويت دينى، فرهنگ ارزشى، تمدن اسلامى و اخلاق مشترك در برابر قدرت هايى كه اسلام و قرآن را هدف قرار دادهاند بايستند. اعتقاد به خداى يگانه، قبله گاه مسلمين و حرمين شريفين، قرآن كريم، عترت نبى اكرم، ايستادن به درگاه پروردگار و پيروى از فرامين وحى و بكار بستن دستورات پيامبر شعار اتحاد ملى و انسجام اسلامى را به واقعيت عينى و عملى نزديك مىسازد. در عين حال براى رسيدن به چنين گوهر ارزشمندى بايد از اهانتها و سخنانى كه بوى تفرقه مىدهد دست برداشت و اجازه نداد جاهلان كور دل و مسلمان نمايان متحجر و برخى مغرضان دوست نما در ميان اقيانوس اتحاد مسلمانان مردابهاى پراكندگى و تشتت بوجود آورند. اگرچه دنياى اسلام به بركت حركت سترگ امام خمينى(ره) از خواب غفلت بيدار شده است و اين موج بيدارى همچنان در حال گسترش است و دشمنان اسلام را در موجى از هراس فرو برده است ولى شخصيتهاى برجسته، نخبگان، مبلغان و نيز دست اندركاران رسانههاى كشورهاى اسلامى بايد براى عمق بخشيدن به اين برنامه گامهاى مؤثرترى بردارند و راهكارهاى عملى اتحاد ملى و انسجام را تدوين نمايند. وحدت اسلامى يك توافق فراگير و جمعى و متكى بر مجموعهاى از اصول، روشها و قواعد الهام گرفته از قرآن و اعتقادات اسلامى است كه در يك فضاى تعاملى و دوستانه و آكنده به صميميت و عطوفت بدست مىآيد و اين مهم در شرايطى ميسّر است كه مسلمانان مصالح و منافع دنياى اسلام را بر مصالح گروهى، فرقهاى و حزبى ترجيح دهند. يكى از محورهايى كه مىتواند رمز سربلندى، عزت، اقتدار و صلابت مسلمانان را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد، توجه به گذشته تاريخى و فرازهايى شكوهمند از تاريخ مسلمين است و اين كه آنان در برهههايى از تاريخ طلايه داران دانش، فرهنگ و فضيلت بودند و موفق شدند تمدن اسلامى را بنيان گذارى كنند و از علم و معرفت در سطح جهانى صيانت نمايند بديهى است توجه به هدفى مقدّس و كوشش جمعى براى شكوفايى علمى و فرهنگى و مهمتر از آن الهام گرفتن از قرآن و حديث در ضرورت فراگيرى علم، توليد انديشه و نشر معارف و مكارم مسلمانان را براى فتح قلههاى سرافرازى متحد نمود، اما متأسفانه در مقاطعى از تاريخ تا زمانهاى معاصر جوامع اسلامى دچار دشوارىها و مشكلاتى در اين عرصه شدند و از آن رويش علمى و فرهنگى بازماندند و از كاروان معرفت فاصله گرفتند، بنابراين جهان اسلام با آن سرمايههاى فكرى و معنوى، جمعيت قابل توجه، سرزمينهاى سرشار از امكانات معدنى و توانهاى مهم اقتصادى و اجتماعى دچار ريزشهاى اسف بارى گرديد. نوشتار حاضر كوشيده است اين فرازها و فرودها را در يك بررسى اجمالى از نظر خوانندگان بگزارند، تأكيد واصرار نگارنده در اين مجموعه بر اين واقعيت استوار است كه: در عصر رسول اكرم(ص) مسلمانان در حجاز جامعهاى نوپا، كوچك امّا سرشاراز فضيلت را تشكيل دادند كه بر اثر هدايت خاتم پيامبران، مجاهدت اصحاب و مقاومت مسلمين اين تشكل از گزند مشركين و ملحدين مصون ماند و با تأكيد بر ايمان و پارسايى و روى آوردن به فرهنگ قرآنى و سيره نبوى گسترش يافت و در اندك مدتى آفريقا، آسيا و حتى اروپا را در نَورديد. مسلمانان به دنبال اين فتح درخشان كه قلبهاى مردمان جهان را تسخير خويش ساخت فرهنگ و تمدنى را تشكيل دادند كه آوازه علمى و درخشندگى فكرى آن، جهان را روشنى بخشيد و پويايى معرفتى، فرهنگى و هنرى آن تا مدتها جهان را تحت تأثير قرار داده بود. اما به دليل فاصله گرفتن از ارزشهاى الهى از يك سوى و يورش روميان، مغولان، صليبىها و نيز تهاجم استعمار، و استكبار آنان دچار زوال و انحطاط شدند و با دشوارىها و بحرانها و چالشهاى فراوانى روبرو گرديدند و اگر مسلمانان به خود نيايند نيرنگهاى دشمنان اين روند نگران كننده را تسريع مىنمايد. اميد آن كه اين مباحث مورد توجه علاقهمندان قرار گيرد. نهايت خُسران بشريت در سرزمين عربستان ناسپاسى، اعراض از معرفت و معنويت سيماى انسانها را در سياهى و فتور فرو برده و آنها را به صورت آدميان زار، خوار، ذليل و حقير جلوه داده بود. در حصار شبه جزيرهاى كه در جنوب غربى آسيا قرار دارد و در محدوده آبهاى گرم خليج فارس ايران و ريگزارهاى تفتيده و بيابانى گرم و خشك واقع شده است نهايت خسران بشريت ترسيم و مجسم گرديده است. جاهليتى كه تمام سه ميليون كيلومتر مربع اين قلمرو را در كنار شتر، شمشير و شعر جاهلى درنورديده است و در اتصال اقوام و قبيلهها نمودى يكسان به خود مىگيرد و در محدوده هر قوميت غارت اموال، دزدى و كشتار قابل مشاهده بود. مناسبات قبيلهها بر اساس امتيازات نژادى، برترىطلبىهاى بيهوده و فناپذير مادى و تفاخر عبث سامان مىيافت. دانش و تفكّر به علم انساب منحصر مىگرديد كه صرفاً موقعيتهاى طايفهاى و نژادى و پيوندهاى صرفاً خونى را تحكيم مىبخشيد. بنابه باور مفسّران، سوره تكاثر درباره قبايلى نازل شده است كه بر كثرات نفرات، اموال و دارائىهاى يكديگر مباهات مىكردند تا آن جا كه براى زياد نشان دادن آمار افراد قبيله به گورستانها مىرفتند و قبرهاى اشخاص وابسته به طايفه خود را كه پيكرهاى پوسيده و استخوانهاى متلاشى شده در آنها قرار گرفته بود، مورد شمارش قرار مىدادند. قرآن مىفرمايد: «الهكم التكاثر حتى زرتم المقابر»(2) حضرت على(ع) در كتاب گران سنگ نهج البلاغه اين روش را مورد نكوهش و مذمت قرار داده و فرمودهاند: اين اجساد مايه عبرت هستند نه موجب افتخار.(3) خون،انگيزه تمام جدالها و جنگها بود و خونخواهى و انتقامى وحشتناك فرهنگ تمام حماسهها، تاريخ و سرودها را تشكيل مىداد. در شعر جاهلى كه برخى از شاعران آنها را در بازار عُكاظ مكه مىخواندند از مسايل معنوى خبرى نبود، بى قيد و بند بودن، گستاخى، مباهات به اجداد و نياكان، هجو و برشمردن معايب حريف و بزرگ جلوه دادن فضايل قبيله و رجحان غريزهها و عواطف خشك بر خرد و ايمان در اين سرودهها موج مىزد. دردناكتر از اينها، زندانى افكار و احساسات در برابر تعدادى سنگ به نام بت و معبودبود و چه فريادهايى كه در پاى اين بتها نكردند و چه انديشههاى بالقوه و سرشتهاى پاك كه در پاى آنها قربانى نگرديد. آيا بايد از سادگى،غربت و بيگانگى، آدمى در اين شرايط آشفته بر خود بنالد يا اين جهل و نادانى را مذمت كند. خضوع در پاى بت لات مىنمايد در حالى كه غرور و استقامتش در شمشير خلاصه مىگردد. در آن زمان تاريك زمينه تبادل افكار در ميان اشخاص به ندرت وجود داشت و وسايل ارتباطى محدود و مشكل بود، اُفُقهاى فكرى بسيار تنگ و غرق در اوهام و خرافات، انديشههاى وحشيانه و ددمنشانه و سبعانه بسر مىبرد. تاريكى فكرى سراسر جهان را فرا گرفته و شعاع بسيار ضعيفى از نور دانش در اُفق معرفت بشرى در حال فروزندگى بود. افعال و كردارى كه ما امروزه وحشيانه و غير انسانى مىدانيم در آن ايام جزو امتياز و لياقت افراد به شمار مىرفت و مردم به قدرى دچار عقده حقارت شده بودند كه نمىتوانستند بپذيرند مخلوقى انسانى مىتواند داراى روح باشد و در زندگى او مذهب و قداست ديده شود. عربستان در آن عصر دهشتناك فاقد نظام حكومتى بود و هر قبيلهاى مدّعى قدرت بالا مىگرديد. تعليمات پيامبران گذشته را دچار تحريف نموده و آنها را با اوهام، افكار مغشوش و مانند آن در آميخته بودند. محيط ظلمت زاى عربستان، شبى تاريك و تار به وجود آورده بود كه جز سياهى و تباهى چيزى در آن قابل مشاهده نبود. انسانها از سر منزل مقصود خويش دور افتاده و در اُفُقى بسيار نازل روزگارى آشفته را سپرى مىكردند. فساد و ابتذال هيچ جايى براى مكارم اخلاقى و فضيلت قرار نداده بود. قلمرو آشفته سرزمين ايران قلمرو سلاطينى بود كه خود را از نژاد خدا(؟!) مىدانستند و براى خويش شخصيتى ربّانى و الهى قائل بودند. آن چنان بخت و اقبال ناشى از كشورگشايى، چپاولگرى و استثمار مردم و ايجاد نظام طبقاتى مغرورشان ساخته بود كه خودخواهى و استبدادشان به اوج رسيده و به اموال، كاشانه و حتى آبروى مردم، به ديده طمع مىنگريستند و در عصيان، طغيان و سركشى بر حضرت بارى تعالى آن چنان گستاخ شده بودند كه براى حيثيت انسانى هيچ ارزشى قائل نبودند و يك بار به رئيس گارد ويژه خود فرمان دادند كه تمام زندانيان كه در محبسهاى تاريك و خوفناك بسر مىبرند و بالغ بر سى هزار نفر بودند، هلاك نمايند. در پس اين طغيانگرىهاى دروغين آنقدر سركشى كردند كه خود را همپايه يزدان با وجودى آسمانى و واجب الاتباع تصور كردند. در تمامى مسايل كشورى تا جزيىترين مسايل زندگى افراد خود را فعال مايشاء تصور مىكردند و اگر كسى رأى و نظرى بر خلاف آنان ارائه مىداد زير ضربات شكنجه او را از بين مىبردند. خزانه مملكتى با خزينه اين كسراها يكى بود و بدون احساس كوچكترين دلهره و ترديدى اموال كشور ا در بزم، رزم،شراب و شبهاى عيّاشى و ناخويشاوندى خويش مىخوردند و دم فرو نمىآوردند. ايران سرزمينى بود كه تبعيض و اختلاف و برترىطلبى را به وسعت همه عصبيّتها ابراز مىداشت. گستاخى را بدانجا رسانيدند كه هزاران غلام رومى و چينى را در رديف چهارپايان در مىآوردند كه همه از اموال خسرو بودند. فقر آن چنان شدت يافت كه دهقانان در خيل سپاهيان به دشمن حمله مىبردند تا شايد از غنايم شاهنشاه بهرهاى ببرند. حكومت موبد موبدان، هيربد هير بدان و مغ مغان بر مردم، تمامى اين سرزمين را در تاريكى پليد فرو برده بود. اين جاهليت به اعراب و ايرانيان منحصر نمىگشت و رومىها نيز اوضاع رنج آورى داشتند زيرا ساكنان قلمرو مذكور از هيچ گونه حقوق مدنى يا امتيازات سياسى و اجتماعى برخوردار نبودند و چنين امورى در انحصار اغنياء و يا در تيول طبقات روحانى كليساها بود. بخش اعظم مردم يا برده بودند يا چاكر. به بردگان همچون حيوانات غذا مىدادند و در اين حال پا در زنجير داشتند و دست در دستبند و بازنجيرى كه از قلادهاى به قلاده ديگر اتّصال داشت، به يكديگر بسته شده بودند. مردان، زنان و كودكان را با لباسى كهنه و پاى برهنه به اطراف مىكشانيدند، صاحبان قصرها و اسقفهاى كاخ نشين و كشيشهاى صومعهدار هيچ پروايى از رنج و آلام مردم، به خود راه نمىدادند و اصولاًتعاليم كليسا با رهايى نژاد بشر از قانون جنگل مغايرت داشت.(4) بين ايران و روم جنگهاى ممتد و خونينى در گرفت. براى مدت كوتاهى ايالات آسيايى بيزانس (روم شرقى) و نيز مصر به تصرف ايران درآمد. ساسانيان چنان ويرانى در سوريه بوجود آوردند كه آثارش تا يك قرن باقى بود.پارهاى از نواحى آسياى صغير(تركيه كنونى) در يورش پادشاهان ايرانى، به استانبول، آسيب فراوان ديد. امّا همين كه امپراتورى هراكليوس(اولين قدرت روم شرقى) به حكومت رسيد، بيزانسىها با همكارى متّفقان خود، يعنى خزرها، مرزهاى ايران را مورد تجاوز قرار دادند و ويرانىهاى خوفناكى به بار آوردند. اين نبردهاى خونين موجب پديد آمدن آشفتگىهاى داخلى و سقوط خسرو دوم ساسانى گشت در عين حال امپراتورى روم را ضعيف نمود.(5) طلوع صُبح صادق ناگاه در دل زمين زلزله افتاد، سينه خوش رنگ دريا، جوشيدن گرفت، دشتها تكان خوردند، كوهها برخود لرزيدند، طاق مدائن شكاف برداشت و بت هايى كه از سقف ديوار خانه كعبه آويخته شده بود، فرو ريختند، آتشكده فارس به خاموشى و سردى گرائيد در روم بادهاى وحشت انگيزى درگرفت، كاخ خسروها و قيصرها دچار آشفتگى شدند. انقلابى شگرف، تحولى محسوس و زمزمهاى هيجانانگيز آرامش شب را در هم شكست اين دگرگونىهاى بزرگ كه به چشم مردمانى بصير و بينا معنا داشت، سنگ بناى حادثهاى مهم، جاويدان، ملكوتى، خدايى و معنوى را نويد مىداد. رويداد بزرگ مذكور چشمه پر بهره رستگارى و فضيلت را بر كشتزار جهانيان جريان داد سحرگاهان روز جمعه هفده ربيع الاول سال عام الفيل 570 ميلادى به وقوع پيوست، نوزادى فرخنده ديده به جهان گشود كه در تاريكىهاى وحشت آور جهان، فروزش برانگيخت كه انجلاى ژرفترين واصيلترين جهشهاى علمى و معرفتى را در بر مىگرفت. و براى هميشه غشاء نادانى، ناتوانى، كژى و كاستى را درهم دريد. اين نور به هنگام، بر دامن زنى پاك سرشت يعنى حضرت آمنه بدرخشيد و بر جهانيان پرتو افكند. اين طفل نورسته كه فرزند عبداللّه و نام محمّد را برايش برگزيدند هنوز بر گهوارهاش آرام نگرفته بود كه دنيا را چون گهوارهاى به حركت درآورد. خورشيد تابناك محمّدى كه از افق مكّه و سرزمين حجاز طالع گشت، با ولادتش اتفاقات تحيّر آورى به وقوع پيوست كه از همان ابتدا خدايان باطل را نفى مىكرد و نور توحيد را تجلّى مىساخت با ولادتش علم كاهنان و سحر ساحران باطل گشت و نداى: جاء الحق و زهق الباطل انّ الباطل كان زهوقا(6) در ميان زمين و آسمان پيچيد. او چون گلى معطّر به قدرت الهى در صحرايى خشك رويش خود را آغاز كرد تا بتدريج كوير تفتيده دلها و لجن زار متعفن جانها و محيط آلوده آن روز و نه تنها آن ايّام را بلكه واپسين نفسهاى روزگار را با نسيم خوشبوى دين و مكتب مقدسش عطر افشانى نمود. اين همان نورى بود كه در ظلمت بشر تابيد تا دنياى تباه و آشفته و پريشان را به سوى سعادت و افتخارى كه جامعترين، كاملترين و استوارترين دينها و آيين، ترسيم مىنمود، رهبرى كند. اين بزرگ مرد كه در همان اوايل زندگى پدر و مادر را از دست مىدهد در ميان مردمانى سنگدل مراحل رشد را سپرى مىنمايد امّا قلبى دارد لبريز از مهر و محبت، عطوفت و رأفت، به يتيمان و فقيران كمك مىكند و نسبت به تمامى مسافران و از راه ماندگان ميهمان نواز است. اجازه نمىدهد به كسى صدمهاى و لطمهاى واردشود و رنج ديگران را به جان مىخرد. با وجود آن كه در ميان اشخاص بت پرست و مشرك، زندگى نموده ولى آن چنان روح بزرگ و والايى دارد كه در زمين و آسمانها هيچ كس را جز اللّه شايسته پرستش نمىداند و در برابر هيچ مخلوقى سر تعظيم و تسليم فرود نمىآورد. پانزده سال تمام، بيابانهاى خشك را در پيش مىگرفت و در كوه حراء كه قلّهاش همچون مخروطى در شمال شرقى مكّه، بر قلب جهان اسلام، سر بر افراشته است، همانجاكه ابراهيم، اسماعيل خود را به قربان گاه آورد، معتكف گشت و در برابر جايگاه خليل اللّه ندايش را كه هنوز در گوش زمان طنين انداز است، با گوش جان مىشنود، آن برگزيده پيامبران بيابانهاى حجاز و خارهاى صحرايى گرم را در مىنوردد تا در غار حرا به تفكر نشيند و با خداى خويش راز و نياز كند و وجود خويش را براى دريافت انوار وحى و ارتباط با فرشته الهى مهيا نمايد. انديشهاى متعالى كه در برابر تفكر زمان غريب است، ناگهان عظمتى معنوى و ابهتى ملكوتى را در وجود خود حس مىكند، نوعى استوار و پايدارى در گامهاى خويش مىيابد و لحظهاى كه از كوه سرازير مىگردد، بشريت را در آستانه تحوّلى سترگ قرار مىدهد. در هر گامى كه پيش مىنهد سياهىها، دردها و آلام انسان را درهم مىپيچد و بر هم مىلرزاند و با دست آوردى از وحى با نيرويى از ايمان و رسالتى آسمانى، براى محو آلودگىها، بت پرستىها، جهالتها و ستمها آماده مىشود. ابرقدرتهاى زمان و جهان در برابر پيام نورانى اين رسول راستين خداوند و خاتم انبياى الهى برخود مىلرزند و در موجى از هراس و بيم قرار مىگيرند. جاهليت تثبيت شده در قلمروهاى گوناگون در رويارويى با نيروى معنوى اين وجود با بركت راه زوال را طى مىكند، نيرنگها، زورها و تزويرها همه خنثى مىشوند، زور مداران و جاهل سازان و جهل پروران به تكاپو مىافتند و تمامى خودخواهى و چپاولگرىها در معرض بيان بنيان براندازى كه در كلامش جارى و سارى است، به شكست در مىآيند. مخالفان و دشمنان همچون علفهاى هرز در اين گلستان مىرويند و فتنهها و فريبها كه عامل بزرگ كسانى است كه خود را در خطر رسوايى و فضاحت مىبيند، در انديشه هايى جامد و نقشه هايى پليد شكل مىگيرند. امّا محمّد(ص) كه به معنى ستوده است و تا آن روزگار كسى را به اين عنوان نخواندهاند و بعد اين نام برگزيده خدا بود و در كتب آسمانى قبل به او اشارت و بشارت مىرفت به تلاش خود ادامه داد و به عنوان شخصيتى برجسته و مقدّس كه تمام برترىهاى انسانى و امتيازات معنوى در پيكر پاك و جانش مندرج است و به صورت ممتازترين پديده آفرينش در پهنه جهان، براى رهنمود آدميان و هدايت انسانها حركت مهم خود را پى گرفت. همان وجودى كه جايگاهش بهترين و برترين ويژگىها را دارد و قرآن دربارهاش مىفرمايد: ما كان محمدٌ ابا احد من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النبيين؛(7) خداوند او را اسوهاى حسنه و داراى خلقى عظيم دانسته است: لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنه(8) و انّك لعلى خلق عظيم.(9) و امام سجاد(ع) در وصفش فرموده است: خدايا پس رحمت بر محمد فرست، امين تو بر وحيت و برگزيدهات از آفريدگانت و پسنديدهات از بندگانت، رهبر رحمت و قافله سالار خير و بركت. براى اجراى فرمان تو جان خويش را به سختى انداخت و در راه تو بدنش را آماج تيرهاى آزار ساخت و در دعوت به سوى تو، با خويشان خود در افتاد و براى خشنودى تو با قبيله خويش كارزار نمود و در راه احياى دينت رشته خويشاوندى خود را گسيخت و نزديكترين بستگانش را به دليل اصرار بر انكار تو، از خود دور كرد و دورترين مردم را براى اين كه آيين تو را پذيرفت به خويش نزديك ساخت و براى تو با دورترين مردم دوستى اختيار كرد و با نزديكترين آنها مخالفت ورزيد و جان خويش را در رساندن پيام تو، فرسوده ساخت.(10) نجات بشريت آرى رسول اكرم(ص) طلوع كرد و مفهوم حقيقى خداپرستى و معناى كامل دين را روشن و آشكار نمود، چهل بهار را سپرى كرده بود كه به مقام با عظمت رسالتى آسمانى نائل آمد، هنگامى كه در دل شبى تيره آن درس ناخوانده و مكتب نديده، ناگهان از شنيدن بانگ يا محمد(ص) و سپس فرمان «اقرأ» كه آغاز وحى بود به سختى تكان خورد، موجى نورانى از بيكران اقيانوس الوهيت برخاست و سينه آن وجود با عظمت را بشكافت و جام جانش را سرشار از معنويت نمود به همين دليل قرآن مىفرمايد: الم نشرح لك صدرك.(11) از آن پس سفير وحى بطور متناوب و در مناسبتهاى مقتضى مىآمد و آياتى را بر قلب مباركش نازل مىنمود. پيامبر در چهارمين دوره از زندگى پرثمر خويش لياقت دريافت وحى را به دست آورد و از اين رهگذر فرهنگ و معارف و معنويتى را نه تنها بالاتر از اوضاع فكرى جامعهاى كه در آن مىزيست، بنيان نهاد بلكه مكتبش بر تمامى مذاهب و آيينها و انديشهها برترى يافت. در آغاز خويشاوندان را به پرستش آفريدگار فراخواند، آن گاه مردم مكه و جزيرة العرب را به سوى يكتاپرستى دعوت كرد و سرانجام نبوت و رسالت خويش را جهانى اعلام نمود. در مكّه مشركان كه وخامت اوضاع خويش را درك كردند، با تمام نيرو نگهدارى عقايد باطل، سنن جاهلى و افكار موهوم را پى گرفتند و براى خاموش نمودن و خنثى كردن نداى آزادى بخش اسلام به دشمنى و مقاومت سرسختانه با پيامبر اعظم(ص) روى آوردند.با مسلمانان به وحشيانهترين وضع رفتار نمودند و آنان را به جرم حق گويى و روى آوردن به توحيد، به بند كشيدند. به راستى پيامبر چه مقصدى داشت و اينان چه كردند. رسول خدا مىخواست با آيين الهى آدمى را از حجابهاى خود كه چون تار عنكبوتى اطراف خويش تنيده بود برهاند و او را از قفس هوسها، جنايتهاو قساوتها نجات دهد، دلها را به نور ايمان بيارايد، دلش از هرگونه آلودگى و رذالت پاك گردد و از او انسانى بسازد كه شايستگى خليفه اللهى را بدست آورد قرآن مىفرمايد: «هو الّذى ينزّل على عبده بينات ليخرجكم من الظلمات الى النور و انّ اللّه بكم لرؤف رحيم و ما لكم الّا تنفقوا فى سبيل اللّه و للّه ميراث السموات و الارض.؛(12) و مالكم لاتؤمنون باللّه و بالرّسول يدعوكم لتؤمنوا بربّكم و قد اخذ ميثاقكم ان كنتم مؤمنين.(13) در مكه لحظات سختى براى پيامبر و يارانش آغاز مىگردد و لذا آن فرستاده الهى تصميم مىگيرد هجرتى مهم را آغاز كند و سپس رهسپار مدينه مىگردد و در اين شهر از كانونى عبادى يعنى مسجد بنايى را بنيان مىنهد كه برادرى، برابرى، اخوّت و صفا را در ميان اقوامى كه بر پايههاى عصبيت زندگى مىكردند، برقرار مىسازد و بدين گونه انوار توحيد را در سطحى فراگير منتشر مىنمايد. سرانجام خاتم رسولان الهى در برابر آن همه تيرگى و جهالت برپا خاست و حركتى عظيم و سراپا رنج و دشوارى را آغاز كرد و با تحمّل سختىهاى فراوان اركان فرهنگ منحط و عقب مانده جزيرةالعرب را درهم ريخت و كاخ فرهنگى جديدى را تأسيس نمود. در مدتى كوتاه از اشخاصى كه بويى از انديشه و معرفت نبرده بودند انسان هايى ساخت كه به گواهى تاريخ، پرچمدار فرهنگ و تمدن در سراسر جهان و در گستره تاريخ شدند. از نظر مورخين اين تحوّل بنيادى و پرشكوه بيشتر به يك معجزه شباهت داشت تا يك پديده تاريخى. جواهر لعل نهرو پس از بررسى اين پديده حيرت آور نوشته است: شگفتانگيز است كه اين نژاد عرب كه در طول قرنهاى دراز انگار در خفتگى بسر مىبرد و ظاهراً از آنچه در ساير نواحى اتفاق مىافتاد بركنار و بى خبر بود ناگهان بيدار شد و با قدرتى شگرف دنيا را زير و رو ساخت. سرگذشت اعراب و داستان اين كه به سرعت در آسيا و بخشى از اروپا و آفريقا فرهنگ و تمدنى عالى و بزرگ بوجود آوردند يكى از شگفتىهاى تاريخ بشرى است. نيرو و فكر تازهاى كه آنان را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت، اسلام بود و اين دين توسط حضرت محمد(ص) آورده شد. اسلام پيام برادرى و برابرى را براى اتمام كسانى كه مسلمان مىشدند، همراه داشت بدين قرار يك نوع عدالت اجتماعى براى مردم بوجود آورد.(14) با طلوع اسلام در اندك مدّتى نفرتهاى عميق و چندين صد ساله به الفت تبديل شد و غارت و آدم كشى جاى خود را به گذشت، ايثار و برادرى و مواسات داد. وقتى مهاجرين از مكه به مدينه مهاجرت نمودند، انصار يا مسلمانان مدينه آنان را در خانه و زندگى خويش شريك نمودند حتى كسانى كه بيش از يك اتاق نداشتند با پردهاى آن را به دو قسمت تقسيم نمودند، در نيمى از آن خود و در نيمى ديگر خانوادهاى از مهاجرين را اسكان دادند، در جامعه جديد التأسيس تعصبات قومى و نژادى جايى براى خود نداشت. بلال حبشى، صُهيب رومى و سلمان فارسى زندگانى صميمانهاى با ديگر مسلمانان داشتند، جهل و دورى از تفكر جاى خود را به سواد آموزى و فراگيرى علم داد. رسول اكرم(ص) فرمان داد كه هر يك از اسراى جنگى كه ده نفر از مسلمانان را خواندن و نوشتن بياموزد آزاد است. در جامعهاى كه داشتن دختر ننگ و عار به شمار مىرفت و عدّهاى فرزندان دختر را زنده به گور مىنمودند، پيامبر دست دخترش را بوسيد و فرزند اناث را موهبتى الهى معرفى كرد و بدين ترتيب زنان هويت و شخصيت اجتماعى بدست آوردند و از زير بار حقارت، ستم و ذلت كمر راست كردند و به حقوق از دست رفته خود رسيدند. بت پرستى و خرافه پرستى جاى خود را به خداپرستى داد. پراكندگى به يگانگى و خشونت به عطوفت مبدّل شد و بدين گونه جاهليت عرب در فرهنگى پيشرفته و عالى ذوب شد و از ميان رفت و كمالات معنوى و انسانى جايگزين آن شد. نظام طبقاتى فرو ريخت و همگان در برابر قانون ازحق مساوى برخوردار شدند. در جامعهاى كه گرفتار اشرافيت بود و مردم زحمت كش خوار و حقير شمرده مىشدند پيامبر اكرم(ص) دست كارگرى را بوسه زد و به افسانه تفوق نژادى و فرقهاى و اشرافى خاتمه بخشيد و بدين ترتيب تمام امتيازات موهوم قبيلهاى، طبقاتى و غيره از ميان رفت و جاى آن را تقوى و فضيلتهاى ايمانى و اخلاقى گرفت، قرآن مىفرمايد: «انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم؛(15)نزد خداوند كسانى گرامى ترند كه پرهيزگارترند.» كسانى كه جز به خود و منافع شخصى فكر نمىكردند چنان متحوّل شدند كه براى جهاد در راه خدا بر هم سبقت مىگرفتند. قرآن كريم حال كسانى را بيان مىكند كه چون به علت نبود امكانات، موفق به شركت در جهاد نمىشدند با چشمانى غرق در اشك از خدمت پيامبر بر مىگشتند.(16) رويش علمى و فرهنگى اسلام به عنوان يكى از پوياترين اديان الهى و آسمانى خصلتهاى برجستهاى براى هدايت جوامع بشرى و نجات ملل از فلاكت و زبونى دارد، تلألو امواج نورانى تمام قلمروهاى جهان را در بر مىگيرد و در هرجاى اين كره خاكى مىتوان نشانهاى از اين لطف الهى و فيض خداوندى را يافت. دلهاى بسيارى از افراد براى اسلام و قوانين انسان ساز آن مىتپد، اين آيين حدود معنوى فراتر از محدوده جغرافيايى و مكانى دارد، حتى اشخاص بسيارى بر خلاف آن كه داراى دينى جز اسلام هستند اين مكتب هدايت گر را مىستايند و با كرنش در براى خداى يكتا از اشرف مخلوقات و آورنده اين دين يعنى حضرت محمّد(ص) به نيكى و عظمت ياد مىنمايند. معنويت نهفته در اسلام راستين چون چشمه زلالى است كه جانهاى تشنه از چشيدن جرعههاى آن، ترّنم حيات مىيابند و بارقه اميد و زندگى را چون مهرى تابان شمع ره مىكنند تا آسمان جانان برسند. اسلام پس از ظهور و در شبه جزيره عربستان مراحل رشد و گسترش خود را با ايدهاى پويا و مقصدى مقدّس و عالى در جهت آزادى انسانها از قيد تمام غلها و زنجيرها، آغاز كرد و البته رشدى قابل توجه داشت. تأثير اسلام محدود به مرزهاى جامعه عرب يا حتى كشورهاى اسلامى آفريقا و آسيا نشد بلكه از طريق اثر گذارى فرهنگى مشرق زمين در كشورهاى غربى، جوامع اروپايى را تحت تأثير قرار داد. همان موقعى كه ايران دچار خودكامگى و استبداد پادشاهانى بود كه خود را از نژاد خدايان مىشمردند اسلام به ايران راه يافت و مردمان رنج كشيده از تبعيضهاى شديد كسراها و خسروها به استقبال آن شتافتند. اسلام اين تفكر باطل را كه شاهان ايرانى نژاد آسمانى دارند براى هميشه ريشه كن ساخت و بر مبناى دانش و پاكى، تقوا و فضيلت، نظام طبقاتى اين سرزمين را دگرگون نمود. بر تمام خرافات، موهومات و جهالت هايى كه به نام مذهب تبليغ مىشد خط بطلان كشيد. خداپرستى را جانشين آتش پرستى و خورشيد پرستى قرار داد و تشتت افكار جاى خود را به وحدت عقيده داد در نتيجه استعدادهاى ايرانى در دوره اسلامى، به سرعت شروع به شكوفا شدن كرد و ايران اسلامى پيشتاز دانش و فرهنگ در جهان شد. در اين سرزمين و در دامن فرهنگ اسلامى شخصيتهايى پرورش يافتند و به جامعه بشرى عرضه شدند كه بىنظير و كم بديل بودند. صدها متفكر چون ابوعلى سينا، فارابى، زكرياى رازى، ابوريحان بيرونى و…كه فرهنگ بشرى مديون آنان است. حال آن كه قبل از اسلام چنين نمونه هايى به چشم نمىخورند از اين رو مىتوان گفت كه با ورود اسلام در ايران، انقلاب عميقى در اركان زندگى مردم به وقوع پيوست و از لحاظ علمى و فرهنگى شور و هيجان زايدالوصفى در آنان پديد آمد. (17) سهم اسلام در فرهنگ و تمدّن جهان امروزه چيزى نيست كه بتوان آن را انكار كرد. كتابهاى فراوانى از سوى محققان مسلمان و غير مسلمان در اين زمينه تأليف گرديد. يكى از محققين اروپايى مىگويد: تمدن اسلامى به قدرى كه در مشرق تأثير بخشيد در مغرب نيز همانقدر مؤثر واقع شد وبدين وسيله اروپا داخل در تمدن گرديد و اثر اين تمدن در قسمت علوم، ادبيات و اخلاق بى حد و حصر بوده است. آثار اين حركت نوپايى كه از جزيرةالعرب كه در آرامش الهام بخشى صورت گرفت، جهان را از خود برخوردار ساخت و در پى ايجاد رابطه فكرى و تمدنى با اروپا، واكنش بسيار نيرومندى در گستره جهان و ازجمله در اروپايى كه گرفتار تحجر و تاريك انديشى بود، ايجاد كرد و روشنگران و فرهيختگانى را در اين قاره برانگيخت كه به شدت در برابر جمود و جاهليت استوار ماندند و ايستادگى كردند. البته اين متفكران به مسيحيت سنتى پاى بند نماندند و طى روندى دشوار و كارزار بسيار سختى، پرچم اومانيسم را برافراشتند و در لواى آن به دوره علمى منحصر به فردى گام نهادند كه در واقع مقدّمات رنسانس در آن فراهم آمد. بدين ترتيب پايههاى اروپاى متمدن امروزى ريخته شد. فتوحات مسلمانان و گسترش مرزها، تولد علم و انديشه و معرفت را در قلمروهاى گوناگون به همراه داشت كه تا قرون معاصر به طول كشيد. دانشوران مناطق مختلف در تمامى شاخههاى علمى به گسترش دانش روى آوردند. افراد متفكّر مورد حمايت حاكمان قرار مىگرفتند و از حمايتهاى مالى تحت عنوان وقف و ساير امور خيريه بهرهمند مىشدند. مذهب نه تنها مانعى براى معارف و علوم به شمار نمىرفت بلكه مشوّق اهل علم بود و قلم دانشمندان را از خون شهيدان برتر مىدانست. بذرهاى عظمت بزرگترين اعجاز اسلام و رسول اكرم(ص) اين است كه از مردمى كه با آداب و رسوم جاهلى خو گرفتهاند، انسانهايى بسازد كه پاى بر سر تمام سنتهاى موهوم قبلى بگذارند و در طريق جديدى گام بگذارند كه از هر حيث برايش نو و تازه است. از آنجا كه امكان داشت اين جامعه نوپا دوباره به رسوم قبلى بازگردد، ضرورت ايجاب مىكرد پس از رحلت پيامبر كسى زمام امور را بدست گيرد كه از هر نظر شايستگى كامل را براى رهبر در خود فراهم ساخته بود. همان كسى كه در خانه پيامبر رشد يافته و دست پرورده او بود و نزد رسول اكرم(ص) محبوبيتى بسزا داشت و بيش از همه صحابه با اسلام و نبى اكرم پيوستگى ديرين داشت و پيامبر در چندين مورد موقعيت بى نظيرش را مورد تأكيد قرار داد، همان انسان كاملى كه همه جا شرط برادرى و دوستى را با آخرين فرستاده الهى به جاى مىآورد و لحظهاى از يارى و حمايتش دست برنمىداشت. او همدم پيامبر در روزهاى تنهايى و ياورش در سختىها و خطرها بود و در مقام علمىاش پيامبر فرمود: انا مدينة العلم و على بابها:من شهر دانشم و على دروازه آن. در 28 صفر سال يازدهم هجرى به دنبال 23 سال تلاش بى وقفه در تأسيس امت اسلامى رسول خدا(ص) چشم از اين جهان فرو بست، اگر چه حضرت على(ع) در روز غدير خم به عنوان جانشين واپسين پيامبر توسط حضرت محمد(ص) تعيين گرديد، امّا بنابر عللى آن حضرت قريب 25 سال از اداره و رهبرى جامعه اسلامى بركنار ماند و امام در اين ايّام نقش ناظرى مراقب را داشت و حضورش از بسيارى تحريفات كاست، حضرت على در سال 35 هجرى در رأس امت اسلامى قرار گرفت: آن حضرت در ايام زمامدارى روش پيامبر را به كار بست و غالب تغييراتى را كه پس از آن نبى اكرم اشكار شده بود به حال نخستين باز گردانيد.(18) آن حضرت در اولين روزهاى خلافت فرمود آگاه باشيد گرفتارى كه شما مردم هنگام بعثت داشتيد امروز دوباره به شوى شما بازگشته و دامن گيرتان شده است، بايد درست زير و رو شويد.(19) امّا آنان كه منافعشان به خطر افتاده بود بناى مخالفت را نهادند و جنگهاى خونينى را برپا كردند، طلحه و زبير جنگ جمل را ترتيب دادند و معاويه كه طمع در خلافت داشت جنگ صفّين را به راه انداخت و سرانجام خوارج غائله نهروان را به وجود آوردند.(20) بديهى است اگر جهان اسلام از وجود مبارك حضرت على(ع) از همان زمان رحلت نبى اكرم(ص)، بهره برده بود و شرايطى فراهم مىآمد تا امت مسلمان عترت پيامبر را رهبر سياسى و اجتماعى خود قرار مىداد وضع بهترى داشت و گرفتار برخى نابسامانىها و آشفتگىها نبود. مسلمانان با تعليمات اسلام و ايمان به حيات جاويد، موفق شدند تا مدتها در برابر حكومتهاى فاسد طبقاتى مقاومت نمايند و به پيشروى و فتوحات خود ادامه دهند و تا زمانى كه آثار عظمت فوق العاده روح مؤسس بزرگ اسلام مانع برگشتن تعصّبات جاهلى بود، اين دين جهانگير نيروهاى مخالف را به زانو درآورد و در اقصى نقاط عالم بر قوت و بركت خود افزود. ولى اينها ظاهر اسلام بود و با خانه نشانيدن حضرت على(ع) يعنى تنها كسى كه دنباله رو، روح و فكر حضرت محمد(ص) بود و با كنار ماندن چنين پيشوايى خلافت اسلام به صورت سلطنت عربى و موروثى به سبك حاكمان ايرانى و رومى تغيير شكل پيدا كرد.(21) به علاوه بر اثر اين محروميت دنياى مسلمين دچار تجزيه و تفرقه گرديد. پىنوشتها: – 1. به نقل از روزنامههاى رسمى كشور، 14/1/1386. 2. سوره تكاثر، آيات اول و دوم. 3. نهج البلاغه، فرازى از خطبه 221. 4. روح اسلام، امير على، ترجمه ايرج رزاقى و محمد مهدى حيدر پور، ص 250 – 249. 5. فرهنگ و تمدن مسلمانان، و…و…بار تولد، ترجمه على اكبر ديانت، ص 23. 6. سوره اسراء، آيه 81. 7. سوره احزاب، آيه 40. 8. همان، آيه 21. 9. سوره نون و القلم، آيه 4. 10. صحيفه سجاديه، دعاى دوم. 11. سوره انشراح، آيه اول. 12. سوره حديد، آيه 9 و 10. 13. همان، آيه 8. 14. نگاهى به تاريخ جهان، جواهر لعل نهرو، ترجمه محمود تفضّلى، ص 318 – 317. 15. سوره حجرات، آيه 13. 16. نك: سوره توبه، آيه 92. 17. بنگريد به كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران، به قلم استاد شهيد مرتضى مطهرى. 18. شيعه در اسلام، علامه طباطبايى، ص 15 – 14. 19. نهج البلاغه، خطبه 16. 20. مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 415. 21. حماسه غدير، گردآورى و نگارش محمد رضا حكيمى، ص 493 – 492.
طلوع فجر
طلوع فجر غلام حسين صميمى حضور امام زادگان متعدد در قم به ويژه وجود مبارك فاطمه معصومه(س) به اين شهر، قدر و منزلتى خاص مىبخشد و بسترى مىشود از براى ورود و پرورش راويان شيعى و در نتيجه مكتب روايى ويژه در برابر مكتب حديثى بغداد. با اين تفاوت كه مكتب حديثى و عقل گرايى بغداد در برابر حوادث و ناملايمات سلجوقيان، در نيمه قرن پنجم هجرى از گردونه مقاومت فرو مىافتد و به افول مىگرايد و به تدريج در نجف و يمن پديد مىآيد. امّا مكتب حديثى «قم» با نشاط و رونق به رشد و بالندگى خود ادامه مىدهد و به قرن 14 هجرى داراى بزرگترين حوزه علميه جهان تشيّع و مركز نشر دانش اسلام ناب محمدى بر ساير جهان مىگردد. هر چند تشيع در قم به قرن نخست مىرسد، امّا ورود حضرت معصومه(س) بدين شهر توجه و رونقى تازه مىدهد. اين بانوى پاك در ميان همه امام زادگان كه نه تنها در ايران و بلكه در سراسر جهان اسلام مدفونند، وجهه ممتاز دارد. شايد نتوان امام زادهاى را جست كه چون اين بانوى گرامى در طول تاريخ پر نشيب و فراز اسلام، مورد توجّه و اهتمام عالمان و مراجع تقليد باشد و هم عالمان و مراجع تقليد فراوان، و حتّى پادشاهان در جوارش آرميده باشند، و به روشنى مىتوان گفت كه امروز آنچه از بركت حوزه علميه قم در جهان اسلام به چشم مىآيد به بركت وجود حضرت معصومه(س) در اين شهر است، با اين همه در خصوص معرفى اين بانوى بزرگ كارى سزاوار و در خور ديده نمىشود – چه در زمينه شناساندن حضرت معصومه(س) و چه در خصوص معرفى اين شهر شيعى و مقدساتش و راهى طولانى است بين آنچه هست و آنچه بايد باشد، كه اميد است به فضل الهى و با همّت محققان و دست اندركاران فرهنگى اين مهم نيز حاصل آيد. سفير نور به سال دويست 200 هجرى مأمون حضرت امام رضا عليه السلام را به مرو مىخواند(1) و روز شنبه هفتم رمضان 201 ه براى خلافت پس از خود از مردم بيعت مىستاند.(2) در همين سال نيز فاطمه معصومه(س) كه نزد اهل بيت(ع) مقام و منزلتى ويژه دارد. براى ديدن و پيوستن به امام از راه جبل به جانب خراسان مىآيد. در شهر ساوه بيمار مىشود و مىپرسد: «ميان من و شهر قم چقدر مسافت است؟ مىگويند ده فرسخ است. به خادم خود مىفرمايد: كه راه قم پيش گيرد و بدين گونه به قم مىآيد و در منزل موسى بن خزرج، پسر سعد اشعرى فرود مىآيد.»(3) البته، حسن بن محمّد قمى اين روايت را نمىپذيرد و مىگويد: «روايت درست آن است كه چون خبر به آل سعد مىرسد، تصميم مىگيرند كه حضرت را ديدار كنند و از او درخواست ماندن در قم نمايند، جمعيتى انبوه آماده استقبال مىشود، موسى بن خزرج شبانه از آن ميان بيرون مىآيد و شرف ملازمت مىيابد و مهار شتر ايشان را مىگيرد و به سوى قم مىآورد و در منزل خود جاى مىدهد و حضرت معصومه(س) پس از 16 يا 17 روز در اثر همان بيمارى دعوت حق را لبيك مىگويد و روح پاكش به سوى ملكوت اعلى پر مىگشايد. موسى پسر خزرج پس از مراسم غسل و كفن بدن پاك آن بانوى بزرگ را كمى بيرون از قم، در زمينى كه از خود اوست و به «بابلان» معروف است به خاك مىسپارد و بر خاكش از بوريا سايه بانى مىسازد.»(4) خبر ديگر نيز هست كه حسين بن موسى بن بابويه از زبان محمد بنحسن الوليد مىگويد: كه چون فاطمه(س) دختر امام موسى بن جعفر عليه السلام از دنيا مىرود غسل مىدهند و كفن مىكنند و نزد سردابى كه در بابلان از پيش آماده كردهاند مىگذارند، اختلاف مىكنند كه چه كسى بدن مطهر را به خاك سپارد و سپس اتفاق مىنمايند كه خادم آن حضرت كه پيرى است خداشناس و صالح اين مهم را به عهده گيرد كه ناگهان دو سوار را مىبينند كه با شتاب از بيابان به سوى آنان مىآيند و با پارچه دهانشان را پيچيدهاند تا صورتشان ديده نشود. نزد جمعيّت فرود مىآيند و بر جنازه «فاطمه معصومه(س)» نماز مىخوانند و داخل سرداب مىشوند و جنازه آن بانوى كريمه را برداشته و دفن مىكنند و از سرداب بيرون مىآيند و سوار مىشوند و مىروند و هيچ كس نمىداند، چه كسى هستند و به كجا مىروند. علامه مجلسى مىنويسد: محراب عبادت كه فاطمه معصومه(س) در آن نماز مىگذارده هنوز هست(5) و در زمان ما نيز هست. در محلهاى كه به دان ميدان مير مىگويند و آن خانه را ستّيه به معناى بى بى خانم. آيت جمال فاطمه معصومه(س) از پرهيز كارترين و دانشمندترين بانوان خاندان رسول خدا(ص) است كه در تقوى و فضايل معنوى نمونهاى والا به شمار مىآيد و پيشوايان پاك شيعه نيز بدين بانوى بزرگ اسلام توجهى ويژه دارند. شمارى از بزرگان شيعه از منطقه رى نزد امام صادق(ع) مىرسند و به حضرت مىگويند: ما از مردم رى مىباشيم كه خدمت شما رسيدهايم. حضرت مىفرمايد: خوش آمدند برادران قمى ما اين سخنان سه بار ادامه مىيابد و هر سه بار هم امام همان را مىفرمايند، مىپرسند: مگر مردم قم چگونهاند: و چه ويژگى دارند؟ امام صادق(ع) مىفرمايد: خدا را حرمى است و آن مكّه است و رسول خدا(ص) را هم حرمى و آن مدينه است و براى اميرالمؤمنين نيز حرمى و آن كوفه است و بدانيد كه حرم من و حرم فرزندان من قم است. قم كوفه صغيره است و همانا از براى بهشت هشت در است كه سه در آن به سوى قم است و سپس مىفرمايد: «تقبض فيها امرأة من ولدى و اسمها فاطمة و تدخل بشفاعتها فى الجنة شيعتى جميعاً؛(6) وفات مىكند در قم زنى كه از فرزندان من است و نام او فاطمه دختر موسى بن جعفر است و داخل بهشت مىشوند به سبب شفاعتش همه شيعيان من.» در زيارت نامه آن حضرت هم كلمه شفاعت هست: «يا فاطمة اشفعى لى فى الجنة فانّ لك عند اللّه شأناً من الشأن».(7) تنوين براى تعظيم است و الف و لام براى عهد و شأن مقامى است كه قابل درك نيست، مگر از براى كسانى كه در مقامى چون او يا نزديك به او باشند و مىتوان گفت واژه شأن براى تفخيم و اشارت به عظمت و بزرگى معنوى آن حضرت است. بزرگى كه جز براى عارفان دانسته نيست. علّامه مجلسى مىنويسد:روايت امام صادق(ع) به دورانى است كه هنوز امام هفتم پدر فاطمه معصومه(س) تولّد نيافته است و حدود هفتاد سال بعد آن بانوى كريمه در قم رحلت مىنمايد.(8) خبرى است از على بن ابراهيم كه سعد بن سعد اشعرى چندى پس از رحلت فاطمه معصومه(س) در خراسان به حضور امام رضا عليه السلام مىرسد، امام مىفرمايد: قبرى از ما نزد شماست سعد مىگويد: فاطمه دختر موسى بن جعفر(ع) را مىفرماييد؟ مىفرمايد: بلى. «من زارها عارفاً بحقها فله الجنة»(9) هر كس او را با شناخت زيارت نمايد بهشت براى او است. پس امام رضا(ع) روش زيارت را به سعد ياد مىدهد كه چون به قبر مىرسى 34 مرتبه اللّه اكبر و 33 مرتبه الحمد للّه و 33 بار هم سبحان اللّه مىگويى و آنگاه سلام مىدهى: السلام عليك يا فاطمة و رحمة اللّه و بركاته.(10) همين زيارت كه در مفاتيح براى اين بانوى كريمه است همان است كه حضرت امام رضا(ع) به سعد اشعرى مىآموزد. جمله عارفاً بحقها كه در حديث است مفاهيمى گسترده و عميق دارد و بى شك از مفاهيم آن تشيع اعتقادى و شيعى اثنى عشرى است همراه با خلوص نيّت و علم. حديث ديگرى هم از همين سعد است كه امام رضا(ع) مىفرمايد: «من زارها فله الجنة»(11) روشن است كه حديث همان است و كلمه عارفاً بحقها افتاده است نه اين كه حضرت در مكان و زمانى متعدد به دو گونه فرموده است و چون غالباً احاديث نقل به معناست واژههاى گوناگون در نقل يك حديث فراوان است. حديث ديگرى هم هست كه نخست علامه مجلسى مىآورد و در ديگر كتب معاصران نيز فراوان به چشم مىآيد كه امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «من زار المعصومة فى قم كمن زارنى»(12) كه پيداست واژه معصومه بعدها به متن روايت آمده و اصل حديث من زار الفاطمة و يا من زارهاست كه دنباله كلام امام پس از همان حديث سعد بن سعد اشعرى است. مصعومه اسمى است كه توسط شيعيان ايران به فاطمه پيوند مىيابد و رفته رفته جاى گزين نام مبارك آن حضرت مىشود و در فرهنگ عموم به فاطمه معصومه و معصومه قم شهرت مىگيرد كه البته به خاطر مقام و عظمت اين بانوى گرامى نزد ايرانيان است. واژه عصمت شايد به خاطر كمى سن ايشان باشد و شايد هم جهت طهارت و پاك دامنى و عصمت به معناى بى گناهى و نيز نفى خطا و اشتباه كه براى امام بايسته است و در همه چهارده معصوم وجود دارد و ديگر عصمتى كه جايز است و از براى بزرگان و اولياء خداوند است كه پاكند و خالى از آلودگى. حضرت امام جواد از ايشان به «عمّتى» ياد مىكند: من زار قبر عمّتى بقم فله الجنة(13) در ميان 36 فرزند امام هفتم تنها ايشان مورد توجه ويژه پيشوايان معصوم چون امام صادق(ع) و امام رضا(ع) و امام جواد (ع) است و شناخت حق و بزرگى وى شرط قبولى زيارت است. الهم عرفنا بحقه. پىنوشتها: – 1. التبينه و الاشراف، ص 303. 2. يعقوبى، ج 3، ص 128. 3. گنجينه آثار قم، ج 1،ص 382. 4. تاريخ قم، ص 214. 5. بحارالانوار، ج 57، ص 219. انوار المشعشعين، ج 1، ص 488. 6. همان. 7. مجالس المؤمنين، ج 1، ص 83. بحارالانوار، ج 60، ص 316، احقاق الحق، ج 6، ص 282. 8. بحارالانوار، ج 102، ص 266. 9. همان. 10. همان. 11. همان، ج 58، ص 216 ؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 576. 12. وسائل الشيعه، ج 14، ص 576. 13. بحارالانوار، ج 102، ص 265.
معيارهاى گزينش همسر در آموزه هاى اسلامى آخرين قسمت
معيارهاى گزينش همسر در آموزههاى اسلامى آخرين قسمت عسكرى اسلامپوركريمى 3- اخلاق نيكو هرچه علم و تكنولوژى رشد مىكند، نياز بشر به اخلاق افزايش مىيابد و لازم است به موازات آن دستورات عاليه اخلاقى پيامبران، كاملاً مورد عمل و نظر قرار گيرد؛ زيرا، دنياى علم و صنعت، گرچه وسايل و ابزارهايى در اختيار بشر مىگذارد؛ ولى هيچگونه، درباره عدم سوء استفاده از آنها راهحلى ارائه نمىدهد. سير صعودى آمار جرائم، جنايات، فساد، تبهكارى، قتل و خودكشى، متلاشى شدن خانوادهها و…، بيانگر اين حقيقت است كه اخلاق، كه فلسفه بعثت انبياء است «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»(1)بر جامعه حكمفرما نباشد. دانش و صنعت نمىتواند سعادت و آرامش بشر را تضمين و تأمين كند؛ بلكه استعمارگران، علم و صنعت را به نفع خويش استخدام نموده و ميليونها نفر را بىخانمان مىكنند؛ چنان كه مىكنند و حقوق حقه ملتهاى ضعيف را چه آسان پايمال مىسازند و آنان را به خاك و خون مىكشند… تنها عاملى مىتواند روح سركش انسان و غرايز طوفانى و عصيانگر وى را مهار كند و علم و صنعت را در راه آرامش عمومى و زندگى مسالمتآميز به كار اندازد، اخلاق واقعى است كه از ايمان حقيقى به خدا سرچشمه مىگيرد. يكى از ويژگيهاى اساسى براى زندگى شاد، اخلاق نيك است. منظور از اخلاق نيك، تنها خندهرويى و خوش خلقى اصطلاحى نيست، زيرا خنديدن و … در بعضى مواقع، نه تنها مطابق اخلاق نيست، بلكه ضداخلاق است. اخلاق هر انسانى تأثير مستقيم در زندگى او دارد. اين تأثير در محيط خانواده محسوستر و نقشآفرينتر است؛ زيرا مسائل عاطفى در خانواده بر مسائل ديگر غلبه دارد و محيط خانواده بيشتر بر مبناى خصوصيات اخلاقى اعضاى آن شكل مىگيرد، تا عوامل ديگر؛ ازاينجهت، اگر اعضاى خانواده از اخلاقى نيكو بهرهمند باشند، محيط خانواده تبديل به بهشتى سرورانگيز مىشود و چنانچه به بداخلاقى خو گرفته باشند، همواره خود را در جهنّمى سوزان گرفتار خواهند ديد. امام على(ع) مىفرمايد: «بِحُسْنِ الاَْخْلاقِ يَطيبُ الْعَيْشُ»(2)با خوش اخلاقى ، زندگى نيكو و مطلوب مىگردد. ملكات فاضله و اخلاق كريمه است كه باعث نشاط و شادابى در زندگى شده و دشواريها را برطرف و اضطرابها و نگرانىها را از بين مىبرد و بداخلاقى جسم و روح انسان را فرسوده مىكند و عامل مهم پيرى زودرس است؛ ازاينرو، پيامبر گرامى اسلام(ص) پيوسته در دعا چنين مىفرمود: «اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُبِكَ… مِنْ زَوْجَةٍ تُشيبُنى قَبْلَ اَوانِ مَشيبى»(3) خدايا! به تو پناه مىبرم از همسرى كه قبل از رسيدن پيرى، پيرم كند. زندگى مشترك زناشويى، داراى فراز و نشيبهايى است كه برخورد صحيح با آنها نياز به روحيهاى قوى و اخلاقى پسنديده دارد. زن و مرد اگر از اين مزيّت، بهرهاى نداشته باشند، نمىتوانند با تفاهم و همكارى متقابل بر مشكلات زندگى چيره شده، بار سنگين آن را به مقصد برسانند. چنانچه هر يك از طرفين از اخلاقى نيكو و رفتارى شايسته برخوردار نباشد، طرف ديگر هر چند خوش اخلاق هم باشد، زندگى به كامش تلخ خواهد شد. از آنجا كه اصلاح صفات ناپسند، در صورت ريشهدار بودن آنها، نياز به تلاش طاقتفرسا و زمانى طولانى دارد، بايد از همان ابتدا به صفات اخلاقى همسر توجّه كرد، تا در سايه انتخاب همسرى خوشاخلاق، زندگى سعادتمندانهاى پىريزى شود. به طور كلى منظور از اخلاق نيك، اين است كه انسان آراسته به صفات، عادات، خُلق و خوهاى پسنديده، فضائل، كمالات و اعمال و رفتار نيكو بوده و از صفات زشت، بيماريهاي اخلاقى و… دور باشد. زندگى زن و مرد در محيط خانوادگى احتياج به اخلاق دارد؛ زيرا تنها در پرتو قانون نمىتوان زندگى كرد. قرآنكريم از پيامبر گرامى اسلام(ص) به عنوان صاحب «خُلق عظيم» ياد نموده و مىفرمايد: «انّك لعلى خلق عظيم»(4)تو بر خلق و خوى بزرگى هستى. خداى سبحان هيچ كس را به اين عظمت نستوده است. پيامبر(ص) را با عنوان نيكوترين انسان ستايش مىكند. در تبيين اين محور مهم از رسولاكرم(ص) چنين نقل شده است: «معيار خُلق نيكو، خلق الله است»(5) يعنى آن كسى خلق نيكو دارد، كه متخلق به اخلاق الهى باشد. نيكوترين نامها و صفات، از خداست.(6)چه رنگى نيكوتر از رنگ خدايى شدن. نيكوترين جلوهاى كه انسان مىتواند به خود بگيرد، مظهر جلوههاى الهى شدن است كه انسان، خليفه و جانشين صفات خدايى شود. زيرا جانشين بايد به نشانههاى خداوندى متصف باشد. اگر خداى متعال عطوف، رؤف، رحيم، عليم، كريم، عزيز، حكيم و غفور است، جانشين او نيز نشانى از اين صفات بايد داشته باشد. اينها جلوههاى صفات الهى است كه در بنده مؤمن و خالص او تجلىنموده است. اين اصل، نه تنها عامل تحكيم خانواده و زندگى زناشويى است، بلكه يكى از مهمترين عوامل براى تربيت نسل سالم، چه در دوران جنين و شيرخوارگى و چه در دوران كودكى مىباشد. در روايات اسلامى از ازدواج با افراد بداخلاق نهى شده و خوشاخلاقى يكى از شرايط همسر شايسته محسوب شده است.(7) در روايتى از امام باقر (ع) نقل شده كه فرمود: پدرم، امام سجاد(ع)، در يكى از مواقف حج به زنى برخورد كه «اخلاق نيكش» آن حضرت را جذب كرد، سؤال كردند اين زن داراى همسر است؟ گفتند: خير؛ پدرم بدون اين كه از حسب و نسب وى تحقيق كند، از او خواستگارى كرد، و اين خواستگارى منجر به ازدواج با او شد. فردى از انصار از داستان آگاه شد، ازدواج به اين سادگى براى او بسيار سنگين و گران آمد، به نظر آورد ممكن است آن زن فردى بىاصل و نسب باشد، و علت سرزنش نسبت به امام چهارم شود. مدتى در مقام جستجو برآمد و معلوم شد آن زن از طايفه شيبان است، خدمت امام چهارم(ع) رسيد و جريان را با آن حضرت در ميان گذاشت كه خدا را شكر همسر شما از فاميلى معروف و محترم است، آن حضرت فرمودند: من شما را خردمندتر از اين مىدانستم كه به اين امور پايبند باشى، مگر نمىدانى خداوند عزّوجلّ به بركت اسلام پستىها را برداشت و نقصها را جبران فرمود، بزرگوارى و كرامت را جايگزين پستى و دنائت نمود، اينك مسلمان در هر موقعيتى باشد، محترم است و او را پستى نيست، لئامت و خسّت از آنِ جاهليت است و بس.(8) «حسين بن بشار واسطى» به امام رضا(ع) نامه نوشت كه يكى از بستگانم خواستار ازدواج با من است، ولى بداخلاق است؛ حضرت فرمود: «اگر اخلاقش بد است، با وى ازدواج نكن.»(9) بنابراين، خوش اخلاقى همسر، نقش مؤثرى در زندگى انسان دارد و بايد مورد توجه كامل قرار گيرد؛ زيرا آنچه مايه سازش و تحكيم روابط است، حسن خلق است، نه امور مادى، مانند ثروت و زيبايى. همسرِ بداخلاق و ناسازگار، مايه غم و اندوه و كدورت گرديده، طراوت و شادابى را از طرف مقابل مىربايد. البته ناگفته پيداست اخلاق سوء و خشونت در كانون خانواده، در روحيه همه افراد اثر نامطلوب دارد. 4- سلامت عقل و تفكر بعد از ديندارى، اصالت خانوادگى و اخلاق نيك، «سلامت عقل» از مهمترين شرايط يك همسر شايسته محسوب مىشود. تدبير امور زندگى و پيمودن راه سعادت و درستكارى و برطرف نمودن مشكلات زندگى مشترك كار سادهاى نيست. متأسفانه بسيارى از افراد، مقيّدند كه همسر زيبا داشته باشند، در صورتى كه زيبايى در آمار جهانى بهداشت، فقط 25 نمره دارد در حالى كه به تفكر و انديشه 300 نمره دادهاند. در مورد عروسخانم هميشه مىپرسند: آيا زيبا هست، يا نيست. زيبايى دوره محدودى دارد، ولى ما نمىتوانيم نقش بىبديل تفكر و تعليم و تربيت را انكار كنيم. برخى افراد در ازدواج جايى براى تفكر باز نگذاشتهاند. اولين چيزى كه در تفكر جلوهگر مىشود، عامل هوش است. زندگى با يك فرد كمهوش، بسيار مشكل است. ممكن است بپرسيد: چگونه مىشود هوش يك نفر را قبل از ازدواج تشخيص داد؟ پاسخ بسيار آسان است. افرادى كه درجه هوشى خيلى پايين دارند، كاملاً در رفتار و كردارشان مشخص است، پختگى لازم را ندارند، قدرت تشخيصشان ضعيف است. عامل ديگر تشخيص هوش، تفكر انتزاعى است. «انتزاع كردن» يعنى: بيرون كشيدن، و تفكر انتزاعى يعنى، توانايى استنباط و درك مفاهيم از موقعيتهاى كلى؛ اين نوع تفكر ابعادش بسيار گسترده است، افرادى كه تفكر انتزاعى دارند، خيلى زود شما را مىفهمند. لازم نيست كه دائم برايشان تكرار كنيد. بُعد ديگرش، تفكر حل مسئلهاى است، تفكرى كه در آن انسان مىتواند مسائل خودش را حل كند. كسانى كه اين نوع تفكر را ندارند، هميشه دور خودشان مىچرخند، گيجند، پيوسته مىپرسند چه گفتى، يعنى چه، منظورت چه بود؛ كسى كه اين نوع تفكر را ندارد، شايسته گزينش همسرى نيست. گاهى اوقات افراد از روى ترحم با فردى ازدواج مىكنند كه از نظر هوشى در سطح پايينى است، مىخواهند ايثار كنند، ولى سخت در اشتباهند. زندگى با افراد كم هوش، بسيار مشكل است. كسى كه تفكر و هوش خوبى دارد، كيفيت فراوان در مديريت دارد زيرا يكى از اركان اصلى مديريت، تفكر خوب است. طبق بررسىها و مطالعات آسيبشناسى خانواده، اصلىترين علت اختلافات خانوادگى، سردىها و بىرغبتىها، اخمها و قهرها، بىتفاوتىها و افسردگىها، بدزبانىها و تندىها، طردها و فرار از خانه، پريشانيها، گاه اختلالات روانى، برخى آسيب پذيرىهاى رفتارى و كژروىهاى اجتماعى «همسران» و سرانجام طلاق و جدايى، و ريشه اصلى تمام ناسازگاريهاى زناشويى، عدم تناسب در «عقل و انديشه» بين زوجين مىباشد. بنابراين، با توجه به مشخصات افراد از نظر عقل و هوش، بايد زن و مرد در انتخاب همسر، كسى را به عنوان همسر در زندگى مشترك خويش انتخاب كنند كه با همديگر تناسب داشته باشند تا در زندگى دچار مشكلات نشوند. شريعت اسلام براى جلوگيرى از ضايعات احتمالى كه در اثر وراثت پيش مىآيد، تأكيد مىكند كه برخى از ازدواجها صورت نپذيرد. اسلام افراد را از ازدواج با انسان «احمق» كه از نظر هوشى عقبمانده است، برحذر مىدارد. چنان كه امام صادق(ع) مىفرمايد: «ايّاكم و تزويج الحَمقاء فَانَّ صُحبَتَها بَلاءٌ و ولدها ضياع»(10)بپرهيزيد از ازدواج با «احمق»! زيرا، مصاحبت و زندگى با او بلاست و فرزندانش نيز تباه مىشوند. و نيز فرمود: «عقل چيزى است كه خداوند رحمان به وسيله آن پرستش و عبادت مىشود و بهشت به وسيله آن به دست مىآيد.»(11) 5 – زيبايى و شادابى همسرى كه از چنين صفاتى برخوردار باشد، غالباً ضامن جلوگيرى همسرش از انحرافات و چشمچرانىها مىگردد و معمولاً اين موضوع با خوشاخلاقى همراه است؛ زيرا زيبارويان در اغلب موارد داراى اخلاق ملايم و جذاب مىباشند. زيبايى يك امتياز است و در شيرينى و سعادت «زندگى زناشويى» تأثير به سزايى دارد. البته چند نكته درباره اين شرط (لزوم زيبايى و شادابى) درخور توجه است: الف) گرچه زيبايى ظاهر و تناسب اندام را در انتخاب همسر نمىتوان ناديده گرفت، ولى اين مسئله نبايد به عنوان بزرگترين هدف و معيار ازدواج محسوب شود، به گونهاى كه ديگر معيارها را تحتالشعاع قرار دهد، بلكه هنگام انتخاب همسر بايد هر دو بُعد زيبايى «زيبايى ظاهرى يا تناسب اندام» و «زيبايى باطنى يا معنوى، مانند ايمان، تقوا، حيا، و…» تركيب شود و به همه آنها اصالت داده شود كه در اين صورت زندگى مشترك، يك عمر گلستان مىشود. پيامبر اسلام(ص) براى اطمينان خاطر مرد از زيبايى زن، وى را مجاز دانست كه قبل از ازدواج، همسرش را ببيند، تا خاطر وى از نظر زيبايى و دلپسندى زن مطمئن گردد. آن حضرت دراينباره مىفرمايد: «بهترين زنان شما، زيبا چهرهترين آنهاست.» و در روايت ديگر فرمود: «أَفْضَلُ نِساءِ أُمَّتى أَصْبَحُهُنَّ وَجْهاً وَأَقَلُّهُنَّ مَهْراً»(12) برترين زنان امت من زنى است كه زيبائىاش بيشتر و صداقش كمتر باشد. البته زيبايى ظاهرى بايد در كنار ديگر صفات و معيارها، مورد توجه و بررسى قرار گيرد، نه به طور مستقل. زيبايى و تناسب اندام بدون تديّن و شرافت خانوادگى و…، آفتى است خطرناك و بلايى است رسواگر كه اگر بر مبناى ارزشهاى الهى پيوند نخورد، به زودى ناپايدار خواهد بود. پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد: «مَن تَزَوَّج إمْرَأة. .. لِجَمالِها، رأى فيها ما يَكْرَهُ»(13)كسى كه (فقط) به خاطر زيبايى زنى با او ازدواج كند، در او امور ناخوشايند خواهد ديد. و همچنين فرمود: «إيّاكم و خَضْراءَالدِّمنِ، قيلَ: يا رسول اللَّه و ما خَضراءُ الدِّمَنِ؟ قال: المَرأة الحَسناءُ فى مَنبِت السُّوءِ»(14) از خضراء الدمن (گياه روييده در ميان كثافات) بپرهيزيد. گفته شد: اى رسول خدا! خضراءالدمن چيست؟ فرمود: زن زيبارويى كه در خانوادهاى فاسد رشد كرده است. در يك انسان آنچه اصالت دارد، انسانيت و اخلاق و ديندارى است و آن ازدواجى ميمنت و بركت دارد كه به خاطر اين امور انجام بگيرد و تداوم پيدا كند؛ اما آن ازدواجى كه به خاطر مال و جمال باشد، از ديدگاه اسلام، بركت و ميمنتى ندارد. به همين جهت است كه وقتى شخصى خدمت پيامبر اكرم(ص) آمد و در امر ازدواج مشورت كرد، حضرت به او فرمود: «عَلَيْك بِذاتِ الدِّين تَرَبت يَداكَ»(15)بر تو باد كه همسر ديندار اختيار كنى، دستهايت نيازمند خداوند باد. جالب اين است كه رهبران اسلام، به افرادي كه در انتخاب همسر، اصالت را به ديندارى مىدهند نه زيبايى ظاهرى، وعده مال و جمال دادهاند. چنان كه در روايتى از امام صادق(ع) نقل شده كه مىفرمايد: «اِذا تَزَوَّجَ الرَجُلُ المَرأة لِجَمالِها أو لِمالِها وُكِّلَ إلى ذلِكَ، وَإذا تَزَوَّجَها لِدينِها رَزَقَهُ اللّهُ الجَمالَ وَالمال»(16) هرگاه مرد، زنى را به خاطر زيبايى و ثروتش به همسرى برگزيند، به همان واگذار مىشود(و معلوم نيست كه به آنها برسد) و هرگاه او را به خاطر دينش به همسرى برگزيند، خداوند زيبايى و مال، روزى او مىسازد. ب) گرچه زيبايى «ظاهرى، معنوى، فرهنگى و…» امرى پسنديده است و در انتخاب همسر بايد مورد توجه قرار گيرد، ولى نبايد از حد معمول تجاوز كند و به صورت «مشكل پسندى» درآيد و انسان را از ازدواج به موقع باز دارد، بلكه اگر از زيبايى نسبى برخوردار بودند و دين و اخلاق يكديگر را پذيرفتند، بهتر است بعد از تحقيقات و شناخت كافى «در همه زمينهها» از يكديگر، با توكل بر خداوند و راهنمايى والدين، با همسر مورد نظر ازدواج نمايند و مطمئن باشند كه عقل و ايمان و اخلاق نيك و خانواده اصيل و با شرافت، بسيارى از كمبودها را جبران خواهد نمود. ج) بهتر است زن و مرد در مراسم خواستگارى، با اجازه و رضايت والدين، يكديگر را ببينند و واقعيتها را به هم بگويند. براى شناخت لازم و تشخيص زيبايى و شادابى همسر مورد نظر، شايسته است مرد، مادر يا خواهر و يا يكى از خويشان نزديك و مورد اعتماد را براى ديدن انتخاب كند و بفرستد تا زن مورد نظر را خوب ببينند و ويژگىهايش را براى او توضيح دهند. امام خمينى(ره) فرمود: «هر يك از زوجين مىتوانند «در مراسم خواستگارى» مستقيماً از يكديگر درباره هم تحقيق كنند، مشروط به آنكه اين تحقيق مستلزم حرام نباشد. هر يك از زوجين مىتوانند بدن ديگرى را با شرايط زير به منظور تحقيق، ببينند: 1- نگاه به قصد لذت و ريبه نباشد؛ 2- ازدواج متوقف بر اين نگاه باشد؛3- مانعى از ازدواج اين دو در ميان نباشد…؛4- بهتر است اين ديدن از روى لباس نازك باشد؛ 5 – بايد اين نگاه آخرين تحقيقى باشد كه هر يك از زوجين انجام مىدهندو….»(17) بنابراين، صحبت كردن زن و مرد به قصد لذت، يا خلوت كردن آنها در محيط بسته و يا نگاه كردن به قصد لذت و يا لمس كردن يكديگر، حرام است و بايد از آن اجتناب كنند. 6- تناسب سنى و تحصيلى در انتخاب همسر توجه به همتايى و تناسب در سن نيز لازم است. تفاوت سن بلوغ جنسى در دختر و پسر، يك امر طبيعى است، پسر حدود چهار سال ديرتر از دختر به بلوغ جنسى مىرسد.از اينرو، بايد تفاوت سن آنها در امر ازدواج نيز حداقل به همين مقدار باشد (پسر بزرگتر باشد) بهتر است چنين باشد، ولى الزامى نيست. اگر در بقيه موارد يادشده تناسب وجود داشته باشد، ولى تناسب سنى وجود نداشته باشد، مثلاً زن و شوهر همسن باشند و يا حتى زن يك سال نيز بزرگتر باشد، به شرط اين كه مرد وقوف و آگاهى كامل به اين موضوع داشته باشد، مشكل خاصى ايجاد نمىشود. اما ازدواجهايى كه اختلاف سنى زياد وجود دارد، مثلاً فردى بيست سال از ديگرى بزرگتر است، اصلاً صلاح نيست. به طور كلّى تناسب سنى و جسمى در زناشويى مسئله مهمى است و عدم توجه به آن عواقب ناگوارى را در پى دارد. سن زن و مرد در ازدواج از دو جنبه داراى اهميت است: 1- جنبه روانى: انسان در فرآيند رشد از نظر روانى، در سنين مختلف، داراى ويژگىهاى متفاوت مىباشد. 2- جنبه فيزيولوژيكى: علاوه بر جنبههاى روانى، ارضاى غرايز جنسى خود مسئله مهمى است. سن ازدواج در شرايط جغرافيايى و اقليمى مختلف، متفاوت است. معمولاً در مناطق گرمسير، سن بلوغ و ازدواج پايينتر از مناطق سردسير و كوهستانى است. مهم نيست كه فرد در چه سنى بالغ مىشود، مسئله مهم اين است كه فرد احساس كند كه از نظر فيزيولوژيكى و روانى نياز به ازدواج دارد. تشخيص زمان مناسب ازدواج و فاصله سنى زوجين از سوى افراد تازه بالغ، مشكل است. در اين مورد، استفاده از راهنمايىهاى والدين و مشاوران خانواده ضرورى است. معمولاً چون دختران از نظر رشد بدنى و روانى از پسران جلوترند و رشد آنان سريعتر است و زودتر به سن تكليف شرعى و بلوغ بدنى مىرسند، آمادگى بيشترى جهت انتخاب همسر و شروع زندگى زناشويى را دارند. در روايات اسلامى، درباره سن ازدواج و فاصله سنى زن و شوهر، اشاره به موضوع بلوغ شده كه طرفين در سنين پايين، يعنى اوايل بلوغ، ازدواج كنند و به همين علت در اسلام سن تكليف شرعى دختران 9 سال تمام قمرى و پسران 15 سال تمام قمرى است و تفاوت سن دختر و پسر (در ازدواج) با در نظر گرفتن موقعيت جغرافيايى و عوامل فرهنگى متفاوت است. با توجه به تحقيقات انجام شده و بلوغ زودرس، در بعضى مناطق و موقعيتهاى مختلف جغرافيايى، فرهنگى، اقتصادى و…، بهترين سن ازدواج براى دختران 16 الى 20 سالگى و براى پسران 18 الى 23 سالگى مىتواند باشد و مناسبترين فاصله سنى، در ازدواج بين 1 الى 5 سال است و اگر هم، سن آنها مساوى باشد و يا اين كه زن چند سال از مرد بزرگتر باشد، اشكالى ندارد. ولى، فاصله سنى «بين 1 الى 5 سال» از نظر روانشناسى و فيزيولوژى ارجحيت دارد. و اين تفاوت بدين جهت است كه زنها در اثر باردارى و زايمان و شير دادن به كودك، غالباً از مردها زودتر پير و فرسوده مىشوند و طراوت و شادابى خويش را از دست مىدهند. زن اگر چند سالى از شوهر كوچكتر باشد، مدت بيشترى مىتواند نظر شوهر را به خود جلب كند و تمايلات روحى، روانى و جنسى او را ارضاء نمايد؛ در نتيجه، براى هميشه صلح، صفا، دوستى، عشق و محبت در كانون گرم خانوادگى آنان حاكم خواهد شد. نكته شايان توجه اين است كه در امر ازدواج شرط سنى در اسلام مطرح نيست كه مثلاً اگر زوجين توافق سنى نداشتند، عقد ازدواج باطل باشد، اما بايد سن زوجين تفاوت فاحش نداشته باشد؛ زيرا تجربه نشان داده است كه بسيارى از درگيرىها و اختلافات ناشى از تفاوت فاحش سنى بين زن و مرد است. چه بسا يكى از طرفين به خاطر كمى سن و كمتجربگى نمىتواند ديگري را تحمل كند و يا احياناً آن كه از سن بالايى برخوردار است، از لحاظ غريزه جنسى ضعيف باشد و نتواند ديگرى را كه قوى است، ارضاء و اشباع نمايد. اينجاست كه اگر ايمان كافى در طرف مقابل نباشد، به اعمال خلاف عفت روى مىآورد و اساس خانواده را در هم مىريزد و حيثيت خانواده يا طايفهاى را در معرض خطر قرار مىدهد. از اينرو، اين كه احياناً ثروتمندان در دوران كهولت سنى و تحليل قُوى در صدد ازدواج با دوشيزهاى برمىآيند و دوشيزگانى هم به طمع مال و ثروت آنان حاضر به ازدواج با آنان مىشوند كار صحيحى نيست و تحقيقات نشان داده است كه در موارد قابل توجهاى اين گونه ازدواجها مفاسد و خطرهايى در پى داشته است؛ پس بايد از اين ازدواجها جداً پرهيز شود. همچنين يكى ديگر از معيارهايى كه بايد در ازدواج در نظر گرفته شود، تناسب تحصيلى است. بسيار خوب است كه زن و شوهر از نظر معلومات و تحصيلات علمى، خيلى با هم فاصله نداشته باشند و در رديف يكديگر باشند تا تفاهم بيشتر در زندگيشان به وجود آيد. بنابراين، زن و مردى كه تحصيل كرده و دانشگاهى است، نمىتواند با فردى غيرتحصيل كرده يا كم سواد ازدواج نمايد. البته پذيرش اين امر در مدت كوتاهى امكانپذير است، ولى در درازمدت تنشها و اختلافاتى بين آنها آشكار خواهد شد. به هرحال، يكى از چيزهايى كه بايد در ازدواج رعايت شود، فاكتورهاى حرفهاى است. بنابر اين سطح تحصيلات و سطح حرفه (شغل) در زندگى زناشويى بسيار مهم است. چنان كه تحقيقات و تجربه نشان داده است كه كسانى كه با همرديفان خود از نظر تحصيل و شغل ازدواج كردهاند، در زندگى خانوادگى از موفقيت بيشترى برخوردارند. 7- عفاف و پاكى از آلودگىها «عفاف» با فتح حرف اول، از ريشه «عفت» است و لغت شناسان در باره آن گفتهاند: «و اصله الاقتصار على تناول الشىء القليل»؛ عفاف اكتفا ورزيدن به بهرهمندى كم و شايسته است. در مجمعالبحرين آمده است: «عف عن الشىء، اى امتنع عنه فهو عفيف»(18)عفاف از چيزى ورزيد، يعنى: از آن امتناع ورزيد؛ پس او عفيف است. و ابن منظور در لسانالعرب در اين باره مىنويسد: «العفّة: الكف عما لايحل و لايجمل»(19) عفت: خويشتندارى از آنچه كه حلال و زيبا نيست. صاحب اقربالموارد «عفت» را اينگونه معنا نموده است: «عف الرجل: كف عما لايحل و لايجمل قولا او فعلا و امتنع»(20) عفاف ورزيد، يعنى: در گفتار و كردار، از آنچه كه حلال نيست، دورى جست و خويشتندارى نمود. همچنين در قاموس، «عفت» را به معناى كف خودنگهدارى از محرمات و زشتيهاست كه با زيباگزينى منافات دارد، معنا مىكند.(21) در تفكر اسلامى، عفاف واژهاى با بار معنايى خاص برگرفته از آيات و روايات، و گونهاى منش است همراه با كنش رفتارى و گفتارى.(22) مرحوم نراقى در معراجالسعاده مىنويسد: عفت عبارت است از: مطيع و منقاد شدن قوه شهوانيه از براى قوه عاقله كه در اقدام به خوردن و نكاح و حدود اوامر الهى را به لحاظ كمى و كيفى؛ نگهدارد،(23) عفت همان اعتدال عقلى و شرعى است و افراط و تفريط در آن مذموم است؛ پس در تمامى اخلاق و احوال، حد وسط و راه ميانه «عفت» است. روشن است كه استحكام خانواده كه اولين و بنيادىترين تشكّل اجتماعى يك جامعه به شمار مىآيد مركز عشق و اميد و بستر شكفتن آرزوهاى جوانان است، تنها، با پاسدارى از عفاف و پاكدامنى، درخشش و بالندگى لازم را پيدا مىكند؛ زيرا اگر در جامعهاى عفاف و پاكدامنى به صورت كامل رعايت گردد و تمتعات جنسى به محيط خانواده محدود گردد، جوانان به ازدواج روى آورده و خانوادههاى تشكيلشده نيز ثبات بيشترى مىيابند؛ ولى اگر بىبند و بارى و بىعفتى در جامعه رواج يابد و بهرهبردارىهاى جنسى در خارج از محيط خانواده ميسر گردد، جوانان زير بار مسئوليتهاى ازدواج نرفته و خانوادههاى تشكيلشده نيز متزلزل مىشود. بنابراين، باضرس خاطر بايد گفت: رعايت عفاف در رفتار و گفتار، خانواده را سالم و آسيبناپذير نگه مىدارد. بنابراين، يكى از شرايط شايسته و لازم در انتخاب همسر آن است كه آلوده به فحشاء و مبتلا به انواع مواد مخدر و مشروبات الكلى نباشد. امروزه نقش زيانبار اين آلودگىها در ويرانى خانوادهها و نابودى نسل جوان بر همگان روشن است و در ضمن، آثار زيانبار اينها در تولد فرزندان ناقصالعقل و عقبافتاده نيز ثابت شده است، ازاينجهت، شريعت اسلام از پيوند زناشويى با مبتلايان به مواد مخدر و ديگر مسكرات برحذر داشته است. در دستورالعملهايى كه از پيامبر اكرم(ص) و پيشوايان معصوم (ع) رسيده، به لزوم رعايت اين تناسب بسيار تأكيد شده است. از نظر اسلام با كسى كه مرتكب شرب خمر مىشود نبايد ازدواج كرد. چنان كه پيامبر اسلام(ص) مىفرمايد: «شارب الخمر لايزوج، اذا خطب»(24) شرابخوار اگر خواستگارى كند، به او دختر داده نمىشود. همچنين امام صادق(ع) مىفرمايد: «من زوّج كريمته من شارب الخمر فقد قطع رحمها»(25) كسى كه دخترش را به شرابخوار بدهد، با اين كار خود قطع رحم كرده است. شايد مراد از قطع رحم در اين روايت اين باشد كه با اين ازدواج سبب نازايى او شده است و يا مراد اين است كه او را از يك پيوند درست و ازدواج محكم و استوار محروم ساخته است. امام رضا (ع) مىفرمايد: «وَاِيّاكَ اَنْ تُزَوِّجَ شارِبَ الْخَمْرِ، فَاِنْ زَوَّجْتَهُ فَكَأَنَما قَدَّمَتْ اِلَى الزِّنا»(26) بترس از اين كه دختر به شرابخوار بدهى، كه اگر او را به چنين تبهكارى شوهر دهى، گويا آن عفيفه كريمه را به زنا دادهاى!! آرى، آن كه پاىبند به واجبات الهى نيست، و از فسق و فجور پرهيز ندارد، و آنكه از اخلاق نيك بهرهاي ندارد، و آلوده به بداخلاقى است، و از عقل و فكر لازم بهره ندارد، و آن سست ارادهاى كه از مشروبات حرام پرهيز ندارد، اهليت ندارد كه دخترى پاك و مؤمنه كه امانت الهى است به او سپرده شود، كه نه تنها دختر ضايع مىگردد، بلكه فرزندان آنها متأثر از آثار سوء وجودى آن شوهر زشتكردار خواهند شد، كه قبل از اين كه دانش بشر به اين حقيقت برسد، حضرات معصومين (ع) اين حقيقت را اعلام فرمودهاند: «الْحَرامُ يبينُ فِى الذُّرِّيَّه»(27) آثار حرام در نسل آشكار مىگردد!! از اين روايات مىتوان فهميد كه چون شرابخوار، هتك حرمت فرمان خداوند كرده و به آن بىاعتنايى نموده و دست به سركشى و طغيان زده است، نسبت به همسر و فرزندانش نيز چنين خواهد كرد، حرمتشان را خواهد دريد؛ حقوقشان را ادا نخواهد كرد و موجبات آزار و اذيتشان را فراهم خواهد ساخت و صفات رذيله و ناپسند او چنان كه گذشت به همسر و فرزندانش منتقل شده و فطرت پاكشان را آلوده خواهد كرد. روشن است همان علتى كه در شرابخوار، موجب سركشى او شده و رابطهاش را با خدا و خانوادهاش تيره و تار كرده است و او را مطرود جامعه ساخته است، در افراد معتاد، قاچاقچى، بىبندبار و لاابالى نيز وجود دارد؛ اين افراد خود را پايبند به هيچ مقرراتى نمىدانند و به خاطر تأمين نيازشان دست به هر اقدام زشت و وقيح مىزنند؛ ارزشهاي خانوادگى را زير پا مىگذارند؛ حقوق همسر و فرزندان را رعايت و ادا نمىكنند، ازاين رو، ازدواج با اينگونه افراد، ازدواج موفّقى نخواهد بود. نكتهاى كه در پايان اين نوشتار تذكر آن ضرورى به نظر مىرسد اين است كه معيارهاى ديگرى نيز از لابلاى روايات و آموزههاى دينى فهميده مىشود كه بايد افزون بر آنچه ذكر شد، مراعات گردد كه فهرستوار به آنها اشاره مىشود.(28) دوشيزگى همسر، جهت نسل پرورى و زايايى او، پاكدامنى و عفت، درستكارى، و در صورت جامعيت معيارهاى ذكر شده، زيبايى، هزينه كردن درست و بجا و رعايت اقتصاد، نگهبانى از عرض و مال، ميل به استقبال از همسر و مشايعت او در آمد و شد، همراهى و معاونت با همسر و… از جمله معيارهاى درجه دو در انتخاب همسر كه اگر مراعات شود، زندگى بسيار شيرين مىشود. رسول خدا(ص) فرمود: بهترين زنان شما زنى است كه فرزندآور (ولود)، مهربان پاكدامن، نزد قوم خود عزيز و محترم، در مقابل شوهر متواضع و فروتن، آرايش كننده خود براى شوهر، بىاعتناء نسبت به ديگران، در خلوت مطيع فرمان شوهر و در اختيارش باشد و مثل بعضى از مردان مبتذل نباشد.(29) اميد است با به كار بستن دستورات حياتبخش اسلام، شادى و خوشبختى به روى تمام زوجها، به ويژه جوانان عزيز آغوش گرمش را به نحو مطلوب بگشايد. پىنوشتها: – 1. سفينة البحار، ج 1، ص 410. 2. شرح غررالحكم و دررالكلم آمدى، ج 3،ص 328، دانشگاه تهران. 3. وسائل الشيعه، ج14، ص 22. 4. سوره قلم، آيه 4. 5. محجة البيضاء، ج5، ص 90. 6. سوره نحل، آيه 60. 7. وسائل الشيعه، ج 14،ص 51. 8. بحارالانوار، ج 100،ص 374. 9. بحارالانوار، ج 103، ص 235، ح 17. 10. همان، ص 56،ح 1 ؛ فروع كافى، ج 5، ص 354. 11. اصول كافى، ج 1، عقل و الجهل، ح 3. 12. بحارالانوار، ج 103، ص 347. 13. وسائل الشيعه، ج 20،ص 51. 14. فروع كافى، ج 5، ص 332؛ ترجمه ميزان الحكمه، ج 5، ص 2260، ح 7558؛ محجة البيضاء، ج 3، ص 93. 15. فروع كافى، ج 5، ص 332 ؛ روضة المتقين، ج 8، ص 114. 16. فروع كافى، ج 5، ص 333. 17. تحريرالوسيله، كتاب نكاح، مسئله 28. 18. طريحى، مجمع البحرين، ج 5،ص 101. 19. ابن منظور لسان العرب، ج 9،ص 253. 20. شرتونى لبنانى، اقرب الموارد، ج 2،ص 803. 21. قرشى، على اكبر، قاموس قرآن، دارالكتب الاسلاميه، ج 5، ص 19. 22. جهت دست يابى به توضيح بيشتر، ر.ك: ماهنامه پاسدار اسلام، عسكرى اسلامپور، مقاله: نقش عفاف و پاكدامنى در زندگى انسان، شماره هاى 279 و 280، اسفند و فروردين 1383 و شماره 281 ارديبهشت 1384. 23. ملا احمد نراقى(ره)، معراج السعادة، ص 243. 24. فروع كافى، ج 5،ص 348؛ وسائل الشيعه، ج 14،ص 53، ح 2. 25. فروع كافى، ج 5،ص 347؛ وسائل الشيعه، ج 14،ص 53. 26. بحارالانوار، ج 79،ص 142. 27. وسائل الشيعه، ج 17،باب 1،ص 81،ح 22043. 28. براى شناخت از اين معيارها به وسائل الشيعه، ج 14، ابواب متعدده آن در مقدمات نكاح مراجعه نماييد. 29. همان، ج 14،ص 14.
مظلوميت فرهنگ و چاره جويى آن
مظلوميت فرهنگ و چارهجويى آن حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر سخن از مظلوميت فرهنگ است كه مقام معظم رهبرى بارها از آن سخن گفته و به رفع مظلوميت از آن تأكيد فرمودهاند. نگارنده اين مقال نيز حتى سالها در همين سلسله مقالات در پيرامون آن قلم زده و اين مظلوميت را از ابعاد مختلف مورد تجزيه و تحليل قرار داده كه اين بررسىها، استقبال دلسوزان نظام اسلامى و دردمندان دينى را همراه داشته است و اين بار مىخواهد با توجه به وضع موجود فرهنگى و با عنايت به سخنان اخير رهبر معظم در چند ديدار ماه مبارك رمضان با دانشگاهيان و اساتيد و دانشجويان و كارگزاران نظام، مظلوميت فرهنگ و راه كارهاى مظلوميت زدايى از آن را مورد گفتگو قرار دهد. در اين مجال چند مطلب بايد مورد توجه قرار گيرد: مقصود از فرهنگ در اين گفتمان چيست؟ دلائل مظلوميت فرهنگ… چه كسانى مسؤول اين مظلوميتاند؟ چگونه رفع مظلوميت بايد كرد؟ و موضوعاتى از اين قبيل كه طى اين مقال بدان اشاره مىشود. مقوله فرهنگ هر چند فرهنگ به معناى عام شامل هر نوع دانستى و فهميدنى مىباشد اما به مفهوم خاص مقوله فرهنگ با دانش و معلومات اصطلاحى فرق دارد. ممكن است در يك نظام علم و دانش به اوج خود رسيده باشد اما بينش فرهنگى در آن نظام به انحطاط گرائيده باشد و سقوط فرهنگى آن نظام را تهديد كند. نمونه آن دانش و تكنولوژى در كشورهاى غربى است كه سنگرهاى بسيارى را فتح كرده و به دل ذره راه گشوده و به آسمانها پر كشيده و هر روز دستاوردى نو در اين عرصه بدست آورده و امكانات زندگى مادى را براى بشر فراهم كرده است اما در عين حال همين غرب از بعد فرهنگى به دوران قرون وسطائى روآورده و انحطاط اخلاقى آن را تهديد مىكند و براى ارزشهاى انسانى در تمدن جديد جايى باقى نمانده است. نمودارهاى آن، استعمار كهنه و نو، قتل و غارت، بى رحمى و قساوت، شيطنت و شهوت و صدها نمونه از فساد اخلاق و بىعدالتى و تبعيض و سلطه و استبداد است كه مغرب زمين و آينده آن را با چالشهاى جدّى روبرو كرده و افول اين تمدن را نويد مىدهد. بنابراين، حوزه دانش و پژوهش با حوزه فرهنگ فرق دارد، و مىتوان گفت در اين تعريف فرهنگ شامل انديشه و بينش و اخلاق و عرف و عادات و ارزشهايى است كه با نگاه معنوى و انسانى قابل ارزيابى هستند نه با ابزارهاى علمى مثلاً دانش روز مانند فيزيك و رياضى مىتوانند در دل ذرات نفوذ كرده و به سنجش و اندازه گيريهاى علمى راه بگشايند ولى در مفهوم عدالت و اخلاق و حقوق انسانى كمترين كاربرد را ندارند مولانا هشتصد سال قبل با تفكيك دو حوزه (علوم مادى و دانش معنوى) چنين گفته است: خرده كاريهاى علم هندسه يا نجوم و علم طب و فلسفه كان تعلق با همين دنييستش ره به هفتم آسمان برنيستش اينهمه علم بناى آخور است كه عماد بود گاو و اشتر است بهر استبقاى حيوان چند روز نام آن كردند اين گيجان رموز علم راه حق و علم منزلش صاحب دل داند آن را با دلش دانش و تكنولوژى روز همان علم آخور و حيات حيوانى است كه آنرا بهرهاى از حيات معنوى و معارف آسمانى و فضائل انسانى نيست. نتيجه آنكه : ارتقاى علمى روز به معناى ارتقاى انسانى نيست چرا كه انسان را از بعد معنوى حياتى ديگر است كه با مقياسهاى ديگر قابل سنجش است. بطور خلاصه وقتى از فرهنگ سخن گفته مىشود ناظر به ارزشهايى است كه با فيزيك و رياضى و هندسه و فيزيولوژى و حتى روانشناسى جديد فرق ماهوى دارد به اين خاطر است كه مىگوييم جهان غرب درگير جاهليت جديد است كه با بكارگيرى ابزارهاى مدرن، جنايات عهد جاهليت و قرون وسطايى را در گسترهاى هزاران بار بيش از گذشته شكل مىدهد و بقول آن انسان وحشى آدمخوار كه چند روزى در ميان روشنفكران غربى زيست و چون به ديار خود برگشت گفت: اكنون گوشت انسان را با كارد و چنگال مىخوريم!! و اين ماهيت تمدن جديد است… كه نمونههاى آن را در فلسطين و عراق و افغانستان مىبينيم و در ويتنام و جنگهاى جهانى اول و دوم ديديم و سرانجام اين تمدن چيزى جز نابودى و زوال و نگون بختى بشريت نيست مگر آنكه دستى از غيب برون آيد و كارى بكند! اينجاست كه به كارگزاران فرهنگى نظام و دانش آموختگان مىگوييم نبايد فريفته دانش و تكنولوژى غرب و فرهنگ و تمدن آن باشند بلكه فرهنگ و دانش را با معيارهاى آسمانى بنگرند و همپاى دانش و نوآورىهاى علمى روز، به ارزشهاى فرهنگى و دينى اهتمام جدى ورزند و از سرنوشت غرب و سبعيت حاكم بر تمدن قرن بيستم عبرت گيرند و اين همان چيزى است كه اسلام بر آن تكيه دارد و امام راحل فرمودند و رهبرى نظام بر آن تأكيد مىورزد و ديگر دلسوزان يقه چاك مىزنند كه كارگزاران فرهنگى همزمان با توليد علم و استفاده از تكنولوژى عصر – كه بحمد اللّه پيشرفتهاى قابل توجهى در پرتو انقلاب اسلامى داشته است – به فكر دينى و انضباط اخلاقى توجه بيشتر نموده و از خطرات بىايمانى و انحطاط اخلاقى كه در تهاجم فرهنگى براى اين نسل تدارك ديده شده غافل نباشند. مظلوميت فرهنگ و اما مظلوميت فرهنگ به مفهومى كه بيان شد. به حاشيه رانده شدن تدريجى آن طى ساليان اخير ونبودن حساسيت كافى روى فرهنگ دينى و اخلاقى در كانونهاى آموزش و فقر معنويت و اخلاق است كه خروجىهاى اين كانونها گواهى مىدهد. دوران سه گانه فرهنگ توضيح آنكه:پيروزى انقلاب اسلامى بدون ترديد مديون فرهنگ دينى و تحولات بنيادين در افكار و انديشهها بود كه با رهبرى امام راحل و مهندسى فرهنگ اسلامى با روشن بينى آن معمار بزرگ قرن در عرصه جهان ظاهر شد، حادثهاى كه چون زلزله ناظران جهانى را بهت زده كرد و خواب از چشم جهانخواران ربود و نور اميد و نجات را در دلهاى مستضعفان جهان بر افروخت و افسانههاى تحجر و افسون خود باختگى در برابر بيگانگان را درهم شكست. در اين فرايند تاريخى اسلام بار ديگر از انزوا درآمد و با قامتى برافراشته در عرصه انديشهها ظهور كرد و مىرود تا به خواست خداوند به عنوان يك مكتب حيات بخش در عرصه جهانى ماندگار باشد و به فرموده آن بزرگ مرد روشن روان ابرقدرتها را به خاك مذلت بنشاند و اينهمه در صورتى است كه فرهنگ اسلامى و انديشههاى ناب آن به انزوا نگرايد و دست تحريف از دامن آن كوتاه شود و توطئه و تهاجم بيگانه كه با تمام وجود به صحنه آمده با هوشيارى و آمادگى فرزندان امام و انقلاب نقش برآب شود و در يك نبرد بى امان در برابر ناتوى فرهنگى تا به شكست كشاندن دشمن ايستادگى شود همانگونه كه در جنگ تحميلى ديديم. و اما چگونگى مظلوميت فرهنگ و بىمهرىها يا بى توجهىها به بنيادهاى معرفت دينى و اصول اخلاقى از آنجا آغاز شد كه با پايان گرفتن جنگ هشت ساله كه اوج شكوفايى ايمان و اخلاق و پايدارى بود، دوره سازندگى رسيد كه هم ضرورى بود و هم كارنامه درخشانى در اين عرصه داشت اما همانگونه كه طبيعت روزگار و آدميان است كه پس از پيروزى بر دشمن، انگيزههاى نفسانى سر بر مىكشد و يا مسئله رفاه و آرامش نوعى بىتفاوتى در برابر مسؤوليتهاى اخلاقى و اعتقادى و عملى را همراه مىآورد، و رقابت دنيوى سرگرمىهاى مادى نوعى غفلت براى آدمى پديد مىآورد، ما نيز از اين سرنوشت مصون نمانديم و دنيازدگى و جاهطلبى و هوا و هوسها كم و بيش چهره نمودند و آن شور و حال فرهنگى و اعتقادى و اخلاق و ايثار و همدلى و همدردى را تحت الشعاع قرار داده و تدريجاً نوعى استحاله فرهنگى را زمينه ساز شدند كه با شروع دوره اصلاحات و طرح توسعه سياسى و دعوى بر سر آزادى و تنشهاى جناحى از يك سو و فرهنگ زدايى و بقول مسؤولان فرهنگى آنروز تساهل و تسامح تدريجاً از ولنگارى و بىبندبارى سر برآورد و كار به آنجا كشيد كه فضاى باز سياسى و فرهنگى عرصهاى شد براى معارضان در برابر ارزشهاى اسلام و انقلاب و كم نبودند مطبوعات كه از بودجه بيت المال تغذيه مىشدند و افرادى كه پستهاى كليدى را در اشغال داشته اما آب به آسياب دشمن مىريختند و پارهاى جيرهخوار دشمنان و ريزهخوار دلارهاى بيگانه گشته و بسيج شدند تا فاتحه انقلاب اسلامى را بخوانند كه شرح اين ماجراى تلخ را در اسناد و مداركى بايد كاويد كه از دوره اصلاحات بويژه چهارساله دوم آن مانده است و اگر اين اسناد و نوشتهها و نطقها و مصاحبهها و تحصنها و اعتصابها در ديد عموم قرار گيرد مردم خواهند فهميد چه دوره سياهى را انقلاب پشت سر گذاشت كه آن عناصر ورشكسته را ملت بالأخره جواب داد و دست رد به سينه آنان زد چرا كه انقلاب اسلامى و ارزشهاى دينى را به بهاى خونهاى پاك عزيزانشان به دست آورده و حاضر نبودند آن را به پاى بيگانه بريزند. و اينهمه زير چتر اصلاحات با سوء استفاده عناصر فاسدى اتفاق مىافتاد كه چهره خود را پنهان داشته و يا خود نمىدانستند آلت دست دشمنان قسم خورده ميهن و نظام جمهورى اسلامى اند بارى ضربه هايى كه به فرهنگ و شعائر اسلامى در آن دوران وارد آمد سالهاى سال تلاش و مجاهده جدى را مىطلبيد تا بتوان آب رفته را به جوى بازگرداند و همين جاست كه مسؤوليت امروز مسؤولان را سنگينتر مىسازد كه بدون فوت وقت بايد در صدد بازسازى اصول و ارزشها و پىريزى طرحى نو باشند و نهادهاى آموزشى و فرهنگى را دريابند و به فكر اصلاح كجىها و جبران كاستىها باشند. آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه امروزه هم آنگونه كه شايسته و بايسته است به فرهنگ با مفهومى كه گفتيم اهتمام لازم مشاهده نمىشود، مخصوصاً در فضاهاى آموزشى و علمى كه بايد مهد پرورش فرهنگ باشد تحركى ديده نمىشود! به نظر مىرسد، تذكرات مكرر رهبر معظم در مورد فرهنگ و باورهاى دينى از همين جا ناشى مىشود و بايد مسؤولان دلسوز نظام دغدغه رهبرى را دريابند. ايشان در ديدار با اساتيد دانشگاهها در يكى از روزهاى ماه مبارك رمضان 16 مهرماه با اشاره به مسؤوليت رؤساى دانشگاهها و نهاد نمايندگى ولى فقيه فرمودند: «مسؤولان دانشگاهها نيز در زمينه دينى كردن محيط دانشگاهها وظايفى دارند اما اصلىترين وظائف بر عهده روحانيان فعّال در نهاد نمايندگى است و آنها بايد با ارائه مستمر فكر نو، عميق، مستدل، تحسين برانگيز و قانع كننده دينى ارتقاى فكر دينى در دانشگاهها را با كمال جديت دنبال كنند.» چالشهاى موجود در دانشگاهها جاى تأسف است كه با گذشت بيست و هشت سال از استقرار نظام اسلامى، دانشگاهها و ديگر نهادهاى آموزشى ما در جايى قرار داشته باشند كه رهبرى نظام با دغدغه و نگرانى با مسؤولان فرهنگى اينگونه سخن بگويند. همچنين معظم له در ديدار ديگرى در ماه مبارك با مسؤولان نظام از ارتقاى ارزشهاى اخلاقى و ايمان دينى سخن گفته و تأكيد فرمودند: «با روى كار بودن يك دولت حزب اللّهى و رئيس جمهور مكتبى زمينه براى حركت عميق فرهنگى بيش از پيش فراهم است و همه دستگاههاى مسؤول اعم از وزارت ارشاد، صدا و سيما، سازمان تبليغات، وزارت علوم، وزارت آموزش و پرورش، بايد در جهت ارتقاى ارزشهاى اخلاقى و ايمانى دينى جامعه به طور جدى تلاش كنند.» (16 مهر ماه 86) بايد اعتراف كنيم همانگونه كه نگارنده بارها گفتهام نياز به يك انقلاب فرهنگى و تحوّل در فضاى آموزشى و تبليغى يك ضرورت اجتنابناپذير امروز ماست و شوراى عالى انقلاب فرهنگى بايد با دغدغه بيشتر به ميدان بيايد چرا كه توطئههاى ضد فرهنگى و ضد اخلاقى و بحران زا در جامعه و در ميان جوانان حتى دانشجويان رخنه كرده و مشكلاتى را پديد آورده است. مسؤول دفتر مركزى مشاوره وزارت علوم و تحقيقات و فناورى مىگويد: «تمامى مسائل و آسيبهايى كه در جامعه وجود دارد در بين دانشجويان نيز مشاهده مىشود اما ميزان آسيبهاى اجتماعى در بين دانشجويان بسيار كمتر از ميزان موجود جامعه است.» البته انتظار اين است كه آسيبهاى اجتماعى به هيچ وجه در جامعه دانشگاهى وجود نداشته باشد اما اين وضع بايد ريشه يابى شود كه چه عواملى در وجود آسيبها مؤثرند؟ اينها بررسى كارشناسانه مىخواهد كه بطور جدى بايد پيگيرى و چارهجويى شود. عوامل بيرونى رسانهاى و ماهوارهاى با بودجههاى بيگانه از يك طرف، بى تفاوتى خانوادهها، فضاى آلوده اجتماعى و نارسايى فرهنگى و آموزشى و عدم نظارت جدى بر فضاى دانش آموزى و دانشگاهى و به روز نبودن كارهاى فرهنگى و ناهمزبانى با نسل جديد و مشكلات اقتصادى و بعضاً مسائل سياسى از سويى ديگر را در پيدايش آسيبها نبايد از ياد برد و چارهجويى آن با گفتگو و به اين سادگى قابل دستيابى نيست و ساز و كار جدى خود را مىطلبد، همانگونه كه رهبر معظم بر آن تأكيد فرمودند. جلوههاى ايمان و اخلاق در جوانان البته در كنار اينها آمادگى روحى و معنوى جوانان و فطرت فضيلت خواه آنان را نبايد از ياد برد بسيج دانشجويى، نماز جماعت و جمعه، عمره دانشجويى، رويكرد به قرآن، و زيارت و اعتكاف موارد مثبتى هستند كه بايد تقويت شوند. اما همه اينها كه نقاط مثبت در فضاى دانشگاهى است غالباً به صورت خودجوش بوده و مسؤولان فرهنگى كمتر در پيدايش آن نقش داشتهاند. گرايش جوانان به مسائل عرفانى و معنوى به درستى هدايت نشده و به همين جهت زمينه نشر عرفانهاى كاذب وارداتى را فراهم ساخته كه بسيار خطرناك است و سر از لااباليگرى در قالب عرفان گرايى! بيرون مىآورد… مسائل و موارد از اين قبيل در باب اخلاق و روابط مسئله دار فراوان است كه بازشناسى اين مشكلات توجه بيشتر مسؤولان فرهنگى و اساتيد متعهد و گروه معارف اسلامى و نمايندگىهاى ولى فقيه و نظارت و كنترل بيش از پيش را طلب مىكند و در اين مسؤوليت خطير نبايد قصور كرد كه پاسخگويى آن در پيشگاه خداوند دشوار است كه اينهمه امكانات به بركت انقلاب در اختيار ما نهاده شود و نتوانيم از اين فرصتها استفاده كنيم! مقام معظم رهبرى قبلاً نيز روى مسؤوليت نهادهاى آموزشى بويژه دانشگاه و نقش آن در تربيت نسل جوان تأكيد فرمودند: كه ايشان يادآور شدند: «توقع ما از دانشگاه كشور و مركز علم اين كشور اين است كه اگر يك جوان كم اعتقاد و لاابالى وارد دانشگاه شد در حالى از دانشگاه بيرون بيايد كه عميقاً متدين و داراى تعهد دينى و اخلاقى است.» (31/2/86) ولى آيا وزارت علوم و رؤسا و ديگر مسؤولان دانشگاهها اين پيام را گرفتند و به اين خواسته جدى ولىّ امر پاسخ دادند؟ جاى سخن است! اگر اين تذكرات جدى گرفته شود نه اينكه شعارى براى چند روز بر زبانها جارى شود و در صفحات روزنامهها ثبت گردد و بالأخره بجايى نرسيم! اگر چنين احساسى به مسؤولان فرهنگى دست داد قطعاً دانشگاهها و مراكز آموزش از وضع كنونى خارج شده و راه بهترى پيش خواهند گرفت. اين روزها معمولاً دغدغه مسؤولان فرهنگى تأمين بودجه و تهيه كلاس و معلم و استاد است و ديگر مجالى براى تربيت دينى باقى نمىماند در حاليكه ملت ما براى دانشگاه بودجه كلانى را مىپردازد و براى هر سال تحصيلى يك دانشجو دو تا سه ميليون تومان بابت دانشگاه از بودجه مىپردازد. پرداخت كنندگان اين حجم كلان از بودجه كشور براى مراكز آموزش و دانشگاهى و…فضاى گسترده و باغ و ساختمان و خوابگاه و گلكارى و تأمين استاد و خدمات تا مدرك تحصيلى و فارغ التحصيل شدن بچهها، انتظار ندارند اين شرائط رايگان در اختيار كسانى باشد كه نسبت به دين و فرهنگ و اخلاق بىتفاوت باشند كه اين ستم و ناروايى است كه وجدان عمومى آن را نمىپذيرد. به اين دلائل است و به دليل نقش مؤثر دانشگاه و دانشجو در آينده كشور، رهبرى نظام توجّه خاص خود را به سوى مراكز آموزشى و فرهنگى بويژه دانشگاه معطوف داشته كه انتظار است گوش شنوايى باشد و اين پيام را بگيرد. و در ختم اين مقال – كه به اندكى از هزاران بسنده شد – باز هم تأكيد مىكنيم كه فرهنگ امروز هم غريب است و بايد آن را از غربت درآوريم و اين با مشاركت گسترده كليه نهادها و دست اندركاران از دبستان تا دبيرستان و دانشگاه گرفته تا نهادهاى تبليغى و هنرى و رسانه ملى و نويسندگان و رسانههاى مطبوعاتى، ميسر است همانگونه كه رهبر معظم تأكيد فرمودند و اگر سامان فرهنگى كشور درست عمل نكند طرح ارتقاى اخلاقى و اقدامات نيروهاى انتظامى و امنيتى – هر چند در جاى خود ضرورى است – بجايى نخواهد رسيد همانگونه كه در مقاله پيشين بدان پرداختيم. اگر بار مسؤوليت بدرستى تقسيم بشود و هر فرد و هر نهاد و سازمان به وظيفه عمل كند كار به سامان مىرسد و مىتوان اميدوار به تحولى در عرصه فرهنگ و اجتماع بود. و در همين جا لازم است از نويسندگان، محققان و برنامه ريزان دعوت كنم به نداى رهبرى نظام پاسخ دهند و نياز امروز و ضرورتها و چالشها را كه لحظه به لحظه از راه مىرسد در كانون توجه خود قرار دهند كه فرصت بسيار طلايى و ارزشمند و در عين حال زودگذر است و سهل انگارى و بىتفاوتى در انجام مسؤوليت، كيفر اخروى و دنيوى دارد. و از خداوند در اين جهاد مقدّس يارى مىجوئيم.
برابرى زن و مرد در هدف خلقت
برابرى زن و مرد در هدف خلقت حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور اين مقاله در صدد پاسخگويى به اين سؤال است كه زن و مرد در هدف خلقت با هم برابر و يكسانند يا چنان كه طبيعت در تسخير انسان است و براى خدمت او آفريده شده است زن براى مرد خلق شده است و بايد در خدمت مرد باشد، يا خير؟ با مطالعه اين مقاله پاسخ اين پرسش را دريابيد. يكى از مهمترين پرسشهايى كه هر كس از خود مىپرسد آن است كه ما براى چه آفريده شدهايم و هدف آفرينش انسانها و آمدن آنها به اين جهان چيست؟ اگر ما انسانها روى اين كره خاكى زندگى نمىكرديم كجاى عالم خراب مىشد و چه مشكلى به وجود مىآمد، آيا ما بايد بدانيم چرا آمديم و چرا مىرويم؟ در جواب اين سؤال مىگوئيم: انسانى كه خدا را شناخته و به او با اسماء و صفات حسنايش معرفت پيدا كرده است جواب سؤال خود را به راحتى مىيابد زيرا وى از يك سو مىداند كه خالق اين جهان حكيم است، حتماً براى آفرينش او حكمتى است و از سوى ديگر هنگامى كه به اجزاء و اعضاى بدن خود مىنگرد براى آن هدف و فلسفهاى مىيابد:اگر خانهاى مىسازد براى هدفى است، با توجه به اين دو نكته است كه انسان خداپرست و مؤمن مىيابد كه جهان آفرينش هدفى داشته و او بايد بكوشد با نيروى عقل و علم آن را بيابد و آن را مشخص سازد و براى رسيدن به آن گام بردارد. اما آيا خداى سبحان از آفرينش جهان هستى و از جمله انسان مىخواهد نقصى را از خود برطرف كند يا نيازى از نيازهاى خود را تأمين نمايد با آن كه او غنى مطلق و كامل مطلق است نه نقصى در او راه دارد و نه نيازى تا بخواهد با آفرينش جهان و انسان آن را بر طرف نمايد. با توجه به بىنيازى و كمال مطلق الهى او را براى رفع نياز يا نقص نمىآفريند بلكه هدف آفرينش او پيشرفت و تكامل است و انسانها نيز براى پيشرفت و تكامل آفريده شدهاند. به عبارت ديگر: خداى سبحان به مقتضاى حكمتش در آفرينش جهان و انسان هدفى داشته و به مقتضاى غنا و كمال لايتناهى داشتن هدف او از آفرينش چيزى نيست كه به ذات او برگردد پس بايد هدف او از خلقت جهان و انسان چيزى باشد كه مايه كمال مخلوقات باشد. و در واقع موجودات را براى تكامل آنها آفريده است. از اين رو در آيات قرآن از عبث نبودن خلقت انسان سخن مىگويد و مىفرمايد: «افحسبتم انما خلقناكم عبثاً و انكم الينا لاترجعون»(1) آيا گمان كردهايد كه ما شما را بيهوده آفريدهايم و به سوى ما بازگشت نمىكنيد و اگر انسان عبث و بيهوده خلق نشده است پس هدف از خلقت او چيست؟ قرآن كريم در آيات متعددى از هدف خلقت انسان سخن گفته است. در جايى مىگويد: هدف خلقت آزمايش و امتحان انسانها از نظر حسن عمل است، «الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملاً»(2) او كسى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را آزمايش كند كه كدامين بهتر عمل مىكنند. در جايى هدف خلقت را علم آگاهى از قدرت و علم الهى مىداند و مىفرمايد: «اللّه الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان اللّه على كل شىء قدير و انّ اللّه قد احاط بكل شىء علماً»(3) خدا كسى است كه هفت آسمان را آفريده و از زمين نيز مانند آن خلق كرده است فرمان او در ميان آنها نازل مىشود تا بدانيد خدا بر هر چيز تواناست و علم او به همه موجودات احاطه دارد. در برخى آيات هدف اصلى آفرينش را رحمت مىداند و مىفرمايد: «ولوشاء ربّك لجعل الناس امة واحدة و لايزالون مختلفين الامن رحم ربّك و لذلك خلقهم»(4) اگر پروردگارت مىخواست همه مردم را امت واحده و بدون هيچ گونه اختلاف قرار مىداد ولى آنها همواره مختلفند مگر آن چه پروردگارت رحم كند و براى همين رحمت آنها را آفريده است. و از برخى آيات استفاده مىشود كه هدف آفرينش عبوديت و سرسپردگى و بندگى در برابر خدا است: «و ما خلقت الجنّ و الانس الّا ليعبدون»(5) من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند. با تأمل در اين آيات و مفهوم آن استفاده مىشود كه اين آيات هيچ ناسازگارى ندارد زيرا اين اهداف، برخى مقدّماتى و برخى متوسط و برخى هدف نهايىاند. هدف اصلى همه، عبوديت و بندگى خداست و مسأله علم و دانش و امتحان و آزمايش اهدافى هستند كه در مسير عبوديت قرار مىگيرند و رحمت واسعه خداوند نتيجه اين عبوديت است. پس هدف عبادتى است كه نتيجه آن تكامل انسان است. در واقع عبوديت اوج تكامل يك انسان است زيرا عبوديت آخرين درجه خضوع در برابر معبود است و كسى در برابر معبود به تعظيم و خضوع مىپردازد كه به او نزديك باشد پس كسى كه در برابر معبود قرار مىگيرد به او نزديك است. بنابراين عبوديت آن است كه انسان جز به معبود واقعى يعنى كمال مطلق نينديشد. جز در راه او گام بر ندارد و هرچه غير اوست فراموش كند و در تمام زمينهها مطيع او بوده و در برابر ذات پاك نهايت تسليم را داشته باشد و اين است هدف نهايى آفرينش انسان كه خدا براى وصول به آن ميدان آزمايشى فراهم ساخته و به او علم و آگاهى عنايت كرده تا در اقيانوس رحمت او غرق شود. و انسانى كه براى اين هدف والا آفريده شد بايد با اختيار و اراده خويش به سوى آن هدف گام بردارد. پاسخ به يك سؤال اگر خدا انسانها را براى عبادت آفريده است پس چرا عدّهاى از انسانها در مسير كفر گام برمىدارند با اين كه اراده خدا بر عبوديت اوست؟ در جواب مىگوييم: هدف از خلقت عبادت اجبارى نبوده است بلكه هدف عبوديت همراه با اراده و اختيار است. در واقع خداى سبحان انسان را آفريده و زمينه را براى عبوديت و اطاعت و بندگى او فراهم ساخته و او را از درون و بيرون مجهز كرده است از درون به او عقل و فطرت و عواطف و قواى مختلف عنايت كرده و از بيرون پيامبران و كتب آسمانى و برنامههاى تكاملى را براى او مهيا نموده است و اين انسان است كه خود بايد از اين زمينهها و امكانات بهرهبردارى كرده و خود را به تكامل و قرب الهى نايل گرداند. با توجه به اين كه هدف خلفت انسان عبوديت خداست در اين هدف بين زن و مرد تفاوتى نيست زيرا هر دو انسانند و هر دو از روح و فطرت الهى برخوردارند، زمينههاى تكاملى از طرف خداوند در نهاد آنها قرار داده شده است پس در اين هدف خلقت هر دو يكسانند، اما برخى خواستند بگويند كه زن و مرد در هدف خلقت برابر نيستند كه در ادامه به اين پندار پاسخ داده مىشود. خلقت موجودات بر انسان بر اساس آموزهها و تعاليم قرآن اشرف مخلوفات نظام آفرينش است، از اين رو خداى سبحان پس از بيان مراحل خلقت انسان و آفرينش او پس از ايجاد روح در او،با عنوان احسن الخالقين به خودش تبريك گفت و فرمود: «فتبارك اللّه احسن الخالقين»(6) و در جايى كه از آفريدههاى ديگر و رابطه آنها با انسان سخن مىگويد مىفرمايد: «اللّه الذى سخرلكم البحر لتجرى الفلك فيه بامره ولتبتغوا من فضله و لعلّكم تشكرون و سخّرلكم ما فى السموات و الارض جميعاً منه انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون.»(7)خداى سبحان همان كسى است كه دريا را مسخر شما كرد تا كشتىها به فرمانش در آن حركت كنند و بتوانيد از فضل او بهره گيريد و شايد شكر نعمتهايش را بجا آوريد، او آن چه در آسمانها و آن چه در زمين است همه را از سوى خودش مسخر شما ساخته است، در اين نشانههاى مهمى است براى كسانى كه اهل فكرند. در سوره ابراهيم نيز فرمود: «اللّه الذى خلق السموات و الارض و انزل من السماء ماءً فاخرج به من الثمرات رزقالكم و سخّرلكم الفلك لتجرى فى البحر بامره و سخّرلكم الانهار و سخّرلكم الشمس و القمر دائبين و سخّرلكم الليل و النهار.»(8) خداوند همان كسى است كه آسمانها و زمين را آفريده و از آسمان آبى نازل كرده و با آن ميوههاى مختلف را خارج ساخت و روزى شما قرار داد و كشتى را مسخّر شما گردانيد تا بر صفحه دريا به فرمان او حركت كنند و نهرها را نيز مسخّر شما گرداند، خورشيد و ماه را كه با برنامه منظمى در كارند به تسخير شما درآورد و شب و روز را نيز مسخّر شما قرار داد. از اين آيات استفاده مىشود كه موجودات مختلف آسمان و زمين در تسخير انسان قرار داده شده است و اين نشان مىدهد كه انسان از ديدگاه قرآن آن قدر عظمت دارد كه همه اين موجودات به فرمان خداى سبحان مسخّر او گشتهاند يعنى يا زمام اختيارشان به دست انسان است و يا در خدمت منافع انسان حركت مىكنند در هر حال آن قدر به او عظمت داده شده است كه به صورت يك هدف عالى در مجموعه آفرينش درآمده است. خورشيد براى او نور افشانى مىكند، انواع گياهان را مىروياند و مسير زندگى را به او نشان مىدهد، ماه چراغ شبهاى تاريك است، بادها كشتىها را در سينه اقيانوسها به حركت در مىآورند، نهرها در خدمت انسان هستند، زراعت هايش را آبيارى و دام هايش را سيراب و محيط زندگى اش را با طراوت مىسازد. تاريكى شب همچون لباسى او را مىپوشاند و آرامش و راحتى را به او ارزانى مىدارد و سرانجام روشنايى روز او را به حركت و تلاش دعوت مىكند و گرمى و حرارت مىآفريند و در همه جا جنبش و حركت ايجاد مىكند. ناگفته نماند از اين آيات استفاده مىشود كه تسخير در فرهنگ قرآن به دو معناست يكى در خدمت مصالح و منافع انسان بودن مانند تسخير كشتىها و درياها. و اين تسخير موجودات از طرف خداى سبحان براى انسان نشانه شخصيت و ارزش و عظمت اوست.در سوره الرحمن نيز فرمود: «والارض وضعها للانام فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام و الحبّ ذوالعصف و الريحان.»(9) و زمينى را براى خلايق آفريده در آن ميوهها و نخلهاى پر شكوفه است و دانههايى كه همراه با ساقه و برگى است كه به صورت كاه و گياهان خوشبو در مىآيد. آرى اين كره خاكى به عنوان يك موهبت الهى در خدمت انسان است تا قرارگاه آرام و مطمئن براى انسان باشد و در آن از ميوهها و نخلها و گياهان خوشبو و معطّر استفاده كنيد. در سوره ملك فرمود: «هو الذى جعل لكم الارض ذلولاً فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه»(10) او كسى است كه زمين را رام شما ساخت در جادهها و طرق مختلف آن حركت كنيد و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد. با دقت در آيات فوق و آياتى مانند آن دريافت مىشود كه در مقايسه طبيعت و انسان، وجود انسان اصل و محور است و طبيعت تبع او براى اوست و به اصطلاح طبيعت داراى وجود تبعى است و طبيعت براى انسان آفريده شده است. يك پندار و جواب آن برخى پنداشتهاند چنان كه طبيعت در خدمت انسان است زن نيز براى مرد آفريده شده و بايد در خدمت مردان باشد و براى اين منظور به آيه 21 سوره روم استناد كردهاند آيهاى كه مىفرمايد: «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودّة و رحمة انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون.»(11) و از نشانههاى خدا آن است كه از جنس خودتان همسرانى براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش بيابيد و در ميان شما مودّت و رحمت قرار داد، در اين امور نشانه هايى است براى افرادى كه تفكّر مىكنند و در سوره اعراف نيز فرمود: «هوالذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن اليها»(12) اوست كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفت وى را از آن پديد آورد تا بدان آرام گيرد. از اين آيات استفاده مىشود كه زن براى آسايش و آرامش مرد آفريده شده است پس اصل در حيات مردان اند و زنان براى مردان و طفيلى آناناند. در پاسخ به اين پندار مىگوييم: اولاً كلمه ازواج جمع زوج است و زوج به معناى همسر مىباشد و همسر بر هر يك از مرد و زن اطلاق مىگردد و مخاطب اين آيات عموم انسانها هستند نه مردان، مىتوان فهميد كه آرامش ياد شده امرى دو سويه است به ويژه آن كه در آيه سوره روم منشأ آرامش مرد در سايه انس به زن را مودّت و رحمت مىداند كه خداى سبحان بين آنها قرار داده است و از آن به عنوان آيات الهى ياد كرده است. به راستى وجود همسران براى انسانها كه مايه آرامش زندگى آنهاست يكى از مواهب الهى است و اين آرامش از اين جا سرچشمه مىگيرد كه اين دو مكمل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشند بطورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است. مرحوم علامه طباطبايى در ذيل اين آيه مىنويسد: براى سود رساندن به شما از جنس خودتان همانندانى آفريده چرا كه با همراهى جنس ديگر كارش به ثمر مىرسد و با كار هر دو مسئله توليد مثل و تكثير نسل به انجام مىرسد. بر اين اساس هر يك نقصى دارد كه به قرين خود نيازمند است و از مجموع اين دو يك واحد تام حاصل مىشود و به جهت همين نياز و نقص هر كدام به سمت ديگرى حركت مىكند و زمانى كه وصلت حاصل شد آرام مىگيرد. زيرا هر ناقصى به كمال خود مايل است و هر نيازمندى به چيزى كه رفع نياز كند ميل دارد. اين همان ميل جنسى است كه در اين دو قرين قرار داده شده است.(13) و ثانياً اگر مراد تنها آرامش مرد در سايه زن باشد و مرد نقشى در آرامش بخشى زن نداشته باشد و به تعبير ديگر اين آرامش يك سويه باشد. اين خود نشان از ستايش زن است نه نشانه فروترى زن. زيرا در پرتو آن، اضطرابها و نگرانىها از فكر و انديشه مرد رخت برمىبندد و به نحو صحيح مىتواند در كنار همسر خود نقش واقعى خود را ايفا كند. در واقع منشأ گرايش مرد به زن به آرميدن مرد كنار انس زن، مودّت و رحمتى است كه خداى متعال بين آنها قرار داده است و اين مودّت الهى و رحمت خدايى گرايش غريزى نر و ماده نيست چرا كه اين گرايش غريزى در حيوانها نيز موجود است ولى قرآن آن گرايش غريزى را آيه الهى نناميده است. راز اصيل آفرينش زن، آرامش زن و مرد است نه گرايش غريزى و اطفاء نائره شهوت و خداى سبحان اصالت را در ايجاد اين آرامش به زن داده و او را در اين امر روانى اصل دانسته و مردان را مجذوب مهر زن معرفى كرده است و از اين روست كه زن محبوب رسول گرامى اسلام است. با دقت در مطالب گفته شده استنتاج مىشود كه خلقت زن به منظور خدمت به مرد نيست بلكه يا هر دو در كنار يكديگر به آرامش برسند يا در واقع زن را محور ستايش قرار مىدهد كه با استفاده از مودّت در جهت الهى مايه آرامش مرد باشد كه او بهتر بتواند نقش خود را در جامعه و خانواده ايفا كند. زن عامل بقاء نوع بشر زن در نظام هستى وظيفه خطير تكثير نسل را عهده دار است و خداى سبحان جسم و روان زن را با وظيفه پيش بينى شدهاش سازگار قرار داده است از اين جهت در عالم خلقت جايگاه ممتازى بدست آورده است در قرآن مىخوانيم: «نسائكم حرث لكم فأتوا حرثكم انّى شئتم»(14) همسران شما محل بذر افشانى شما هستند بنابراين هر زمان كه بخواهيد مىتوانيد با آنها آميزش نمائيد. در اين آيه زنان به مزرعه تشبيه شدهاند، ممكن است اين تعبير براى برخى دشوار به نظر برسد و بگويد كه چرا قرآن مرد را زارع و زن را مزرعه دانسته كه مرد هرگاه بخواهد بتواند از او بهره گيرد. در حالى كه نكته باريكى در اين تشبيه نهفته است، در حقيقت قرآن مىخواهد ضرورت وجود زن را در اجتماع انسانى نشان دهد كه زن وسيله اطفاء شهوت و هوسرانى مردان نيست بلكه وسيلهاى است براى حفظ نوع بشر، اين سخن براى آنها كه نسبت به جنس زن همچون يك بازيچه يا وسيله هوسبازى مىنگرند هشدارى محسوب مىشود. اهداف اصيل دانستن كارهاى طبيعى كارهاى طبيعى انسان بر اساس انگيزههاى مادى صورت مىگيرد ولى در وراء اين انگيزهها اهداف اصيلى هست كه قرآن كريم وى را به آنها توجه مىدهد و پيامدهاى طبيعى اعمال را رهگذرى براى آن اهداف مىداند. براى نمونه انگيزه طبيعى انسان از تحصيل مواد خوراكى ريختن آنها كه كارى سنگين است رفع گرسنگى و لذت غذا خوردن است با آن انگيزه اصيل از خوردن غذا حفظ حيات فردى انسان است و خداى حكيم براى اين كه انسان رنج گردآورى و آماده سازى غذا را بپذيرد. انگيزهاى در او ايجاد كرده و مزد كارى به او داده است و آن لذت بردن از خوردن غذاست و از اين راه انسان با دست خود جان خود را حفظ مىكند كه هدف اصلى است. خداى سبحان براى حفظ نوع و نسل آدمى كه تلاش و رنج فراوان مىخواهد همين گونه عمل كرده است و علاقمندى مرد به زن و فرزند را در نهاد او قرار داده است تا نسل انسان حفظ شود نه آن كه زن فقط وسيله ارضاى غريزه شهوت باشد. ناگفته نماند خداى سبحان در اين آيه در مقام بيان رابطه زناشويى و تبيين هدف اصيل آن است نه آن كه در بيان حكمت آفرينش زن باشد. نتيجهگيرى از مجموع مباحث استفاده مىشود كه اولاً زن و مرد در اصل هدف خلقت با هم برابرند و به حكم اين انسان اند هدف از آفرينش آن عبوديت الهى است و ثانياً تمام موجودات و مخلوقات جهان هستى به طفيلى وجود انسان و براى خدمت به انسانها آفريده شدهاند و ثالثاً آفرينش زن در نظام هستى به عنوان مكمل وجود مرد و آفرينش مرد به عنوان مكمّل وجود زن تحقق پيدا كرده است تا آنها يكديگر را تكميل كنند و نه آن كه وجود او تبعى و طفيلى بوده و براى خدمت به مرد آفريده شده باشد. و رابعاً اگر زن به عنوان كشتزار معرفى شده است در واقع در بيان تبيين هدف اصيل زناشويى است كه نسل انسانى حفظ و تداوم پيدا كند نه آن كه در مقام بيان هدف آفرينش زن باشد. پىنوشتها: – 1. سوره مؤمنون، آيه 115. 2. سوره ملك، آيه 2. 3. سوره طلاق، آيه 12. 4. سوره هود، آيه 118 – 119. 5. سوره ذاريات، آيه 65. 6. سوره مؤمنون،آيه 14. 7. سوره جاثيه، آيه 12 و 13. 8. سوره ابراهيم، آيه 32و 33. 9. سوره الرحمن، آيه 10 – 13. 10. سوره ملك، آيه 15. 11. سوره روم، آيه 21. 12. سوره اعراف، آيه 189. 13. الميزان، ج 16، ص 173 – 174. 14. سوره بقره آيه 223.
بزرگان اهل سنت در جمع شاگردان حضرت صادق عليه السلام
بزرگان اهل سنّت در جمع شاگردان حضرت صادق(ع) حجةالاسلام سيد جواد حسينى آمار شاگردان حضرت صادق(ع) را تا چهار هزار شماره كردهاند.(1) كه در ميان آنان از گروهها و فرقههاى مختلف با مشربها و رشتههاى گوناگون حضور داشتهاند از جمله جمعى از برجستگان اهل سنّت را مىبينيم كه عدّهاى از آنان علاوه بر سمت فقهى و يا كلامى كه در ميان اهل سنّت دارند جزء رهبران و پيشوايان مذاهب اربعه عامّه به حساب مىآيند، آنچه پيش رو داريد نگاهى است اجمالى به شاگردان اهل سنّت حضرت صادق(ع). هر چند در آغاز اين نكته را بايد متذكر شد كه اين شاگردان حق شاگردى را ادا نكردند، بلكه جمعى از آنان در مقابل آن حضرت موضع خصمانه گرفتند و سعى كردند در فتوا دادن و روش فقهى و همين طور روش كلامى شيوه خلاف آن حضرت را اتخاذ كنند. 1- ابوحنيفه نعمان بن ثابت زوطى معروف به ابوحنيفه كه از مواليان بود و در اصل اهل كابل در كوفه به دنيا آمد و در همانجا رشد كرد آنگاه به بغداد منتقل شد و در سال 150 ه.ق از دنيا رفت او كه پيشواى معروف گروه حنفىهاست يكى از شاگردان معروف امام صادق(ع) بود، اين مسئله را شبلنجى در نورالابصار، ابن حجر در صواعق، شيخ سليمان در ينابيع المودة، ابن صبّاغ در فصول، و آلوسى در مختصر التحفة الاثنى عشريه، ص 8 و ديگران تصريح كردهاند. و اين خود ابوحنيفه است كه با صوت اعلى اعلام كرد: «لو لا السّنتان لهلك النّعمان؛ يعنى اگر آن دو سالى (كه شاگرد حضرت صادق(ع) بودم) نبود نعمان (ابوحنيفه) هلاك مىشد.»(2) او بخاطر همين شاگردى بود كه اعتراف كرد: «ما رأيت افقه من جعفر بن محمّد، دانشمندتر از جعفر بن محمد نديدهام.»(3) با اين حال تلاش داشت با او مخالفت كند و يا لااقل او را در مسئله محكوم سازد. خود او مىگويد: زمانى كه «منصور» (دوانيقى) “جعفربن محمد” را احضار كرد مرا خواست و گفت: مردم شيفته جعفر بن محمد شدهاند براى محكوم ساختن او مسائل مشكلى را آماده كن، من چهل مسئله مشكل آماده كردم. روزى منصور كه در «حيره» بود مرا احضار كرد وقتى وارد مجلس شدم، ديدم جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته. وقتى چشمم به او افتاد آنچنان تحت ابهت و عظمت او قرار گرفتم، كه چنين حالى از ديدن منصور به من دست نداد. سلام كردم و با اشاره منصور نشستم.منصور رو به حضرت صادق(ع) كرد و گفت:اين ابوحنيفه است، او پاسخ داد بله مىشناسمش، سپس منصور رو به من كرده گفت:اى ابوحنيفه مسائل خود را با ابو عبداللّه (جعفر بن محمد) در ميان بگذار. در اين هنگام شروع به طرح مسائل كردم. هر مسئلهاى مىپرسيدم، پاسخ مىداد، عقيده شما در اين باره چنين و عقيده اهل مدينه چنان و عقيده ما چنين است. در برخى از مسائل با نظر ما موافق، و در برخى ديگر با اهل مدينه موافق و گاهى، با هر دو مخالف بود. بدين ترتيب چهل مسئله را مطرح كردم و همه را پاسخ گفت. ابوحنيفه به اين جا كه رسيد با اشاره به امام صادق(ع) گفت: «اعلم النّاس اعلمهم باختلاف النّاس؛ آگاهترين مردم، آگاهترين آنها به اختلاف مردم و در فتاوى و مسائل فقهى است.»(4) 2- مالك بن انس مالك بن انس مدنى يكى ديگر از پيشوايان مذاهب اربعه يعنى مالكىها، كه در زمان جعفر بن سليمان عبّاسى در مدينه به سر مىبرد و توسط او شلاق زده شد و به قدرى او را كشيدند كه بازوى او از جا كنده شد و سرانجام در سال 179 ه از دنيا رفت. او نيز از شاگردان حضرت صادق(ع) بود از جمله كسانى كه به اين مسئله اعتراف نمودهاند، نووى در تهذيب، شبلنجى در نورالابصار، سبط جوزى در تذكرة، شافعى در مطالب، ابن حجر در صواعق، شيخ سليمان در ينابيع المودة و ابونعيم در حليه و…مىباشند.(5) خود او مىگويد: «مدتى نزد جعفر بن محمد رفت و آمد مىكردم، او را همواره در يكى از سه حالت ديدم. يا نماز مىخواند يا روزه دار بود و يا قرآن تلاوت مىكرد و هرگز او را نديدم كه بدون وضو حديث نقل كند: «ولايتكلّم بمالايعينه و كان من العلماء العباد و الزهاد الذين يخشون اللّه؛ و به چيزى كه كمكش نمىكرد (مفيد نبود) تكلّم نمىكرد، و از علماى عابد و زاهد و خدا ترس بود.» «و ما رات عين و لا سمعت اذن ولاخطر على قلب بشرٍ افضل من جعفر بن محمد الصادق علماً و عبادةً و ورعاً؛ در علم و عبادت و پرهيزكارى، برتر از جعفر بن محمد، هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ كسى خطور نكرده است.»(6) 3- سفيان ثورى سفيان بن سعيد بن مسروق ثورى كوفى، كه مدّتى در بغداد بود و بعد به بصره كوچ كرد و در سال 91 ه به دنيا و در سال 161 از دنيا رفت. او نيز شاگرد امام صادق(ع) بود و به اين مسئله، تهذيب،نورالابصار، تذكرة، صواعق، ينابيع، حليه و امثال آن اعتراف نمودهاند.(7) و او از امام صادق(ع) رواياتى نقل نموده است از جمله حضرت صادق(ع) او را به امورى گرانبهاى وصيّت كرد كه او آن را نقل نموده است.(8) 4- سفيان بن عيينه سفيان بن عيينة بن ابى عمران الكوفى المكّى در سال 107 ه در كوفه به دنيا آمد و در سال 198 ه در مكّه از دنيا رفت. او جوانى بود در دوران ابوحنيفه و از محضر امام صادق(ع) نيز بهره برده است به اين امر كتابهاى پيش گفته تهذيب و نورالابصار، مكاسب، صواعق، ينابيع، حليه، فصول،(9)و… اعتراف نمودهاند. 5 – يحيى بن سعيد انصارى يحيى بن سعيد بن قيس انصارى از طائفه بنى النجار، كه در سال 143 در هاشميه، از دنيا رفت و قاضى دستگاه منصور دوانيقى در مدينه بود، نيز از شاگردان آن حضرت بوده است.(10) 6- ابن جريح عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريح مكّى از علماى عامّه است كه در سال 80 ه (ظاهراً در بغداد) به دنيا آمد و در سال 149 ه و يا 150 از دنيا رفت. او نيز از شاگردان امام صادق(ع) بوده است، مرحوم صدوق در باب «ما يقبل من الدعاوى بغير بيّنة» آنچه از دعاوى بدون بيّنه پذيرفته مىشود رواياتى نقل نموده كه در سلسله سند ابن جريح واقع شده است. و همين طور در اصول كافى در باب حلّيّت «متعه» رواياتى نقل شده كه يكى از كسانى كه قائل به حلّيت متعه مىباشد همين ابن جريح است. از حضرت صادق(ع) وقتى از حلّيت متعه پرسيده شد، حضرت فرمود: «الق عبدالملك بن جريح فاسأله عنها فانّ عنده منها علماً؛عبدالملك بن جريح را ملاقات كن از او درباره متعه پرسش كن در نزد او در اين باره علمى است.»(11) 7- قطّان ابوسعيد يحيى بن سعيد قطان بصرى كه در سال 198 ه فوت نموده از بزرگان و محدّثان اهل سنّت است كه صحاح سته به او اعتماد كردهاند. به اين مسئله كه او شاگرد حضرت صادق(ع) بوده است از علماى اهل سنّت در كتاب تهذيب، و ينابيع المودة و امثال آن تصريح شده است(12) و ازعلماى شيعه شيخ نجاشى و ابن داود به اين اعتراف نمودهاند.(13) 8 – محمد بن اسحاق محمد بن اسحاق بن يسار صاحب مغازى در مدينه به دنيا آمد، و در مكه ساكن شده و در سال 151 ه در بغداد از دنيا رفت. از علماى اهل سنّت صاحب تهذيب، ينابيع المودة و غير آن دو و از علماى شيعه شيخ طوسى در رجالش، علّامه، در خلاصه، كشى در رجالش و…به شاگردى او در مكتب امام صادق(ع) اعتراف كردهاند. 9- شعبة بن الحجّاج شعبة بن الحجّاج ازدى از بزرگان اهل سنّت است كه تهذيب، صواعق حليه، ينابيع، فصول، تذكرة، به شاگردى او نزد امام صادق(ع) اعتراف كردهاند.(14) 10 – ايّوب سجستانى ايّوب بن ابى تميمه سجستانى بصرى از بزرگان فقهاى اهل سنّت است كه در سن 65 سالگى در سال 131 ه بر اثر بيمارى طاعون در بصره فوت كرد. نورالابصار، تذكره، مطالب، صواعق، حليه، فصول و امثال آن او را در زمره شاگردان امام صادق(ع) شمردهاند….(15) راويان از امام صادق(ع) در بين اهل سنّت جمع زيادى از محدّثين اهل سنّت – كه در بين آنها پيشوايان آنان نيز ديده مىشود – از حضرت صادق(ع) روايت نقل كردهاند. و صاحبان صحاح، جزبخارى، همچون ترمذى، مسلم، نسائى،ابن ماجة ابى داود، احمد، و صاحبان سنن و مسانيد و جوامع و معاجم از اين رواة بهره بردهاند. اسامى جمعى از اين رواة از اين قرار است: 1- اسماعيل بن جعفر چنانكه در ترمذى و نسائى آمده است. 2- حاتم بن اسماعيل در صحاح، جزبخارى. 3- حسن بن صالح بن حى. 4- حسن بن عياش چنان كه مسلم و نسائى از او نقل نمودهاند. 5 – حفص بن غياث كه مسلم، ابى داود و ابن ماجه از او نقل نمودهاند. 6- زهيربن محمد تميمى كه در سنن ابن ماجه آمده. 7 – زيد بن سعيد انماطى كه در صحيح ترمذى آمده. 8 – سعيد بن سفيان اسلمى كه در صحيح ابن ماجه آمده. 9- سفيان ثورى كه در تمام صحاح جز بخارى آمده. 10 – سليمان بن بلال كه در صحيح مسلم و ابى داود آمده. 11 – شعبة بن الحجاج. 12- ابوعاصم ضحّاك بن مخلّد نبيل. 13- سفيان بن عيينه كه ترمذى و نسائى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 14- عبداللّه بن ميمون قداح كه ترمذى از او نقل نموده. 15- عبدالعزيز بن عمران زهرى كه ترمذى از او نقل نموده. 16- عبدالعزيز بن محمد دراوردى كه مسلم و ترمذى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 17- عبدالوهاب بن عبدالحميد الثقفى كه مسلم و ابى داود و ترمذى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 18- عثمان بن فرقد عطار در صحيح ترمذى. 19- امام مالك كه مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 20 – محمد بن اسحاق بن يسار 21 – محمد بن ثابت بنانى در صحيح ترمذى. 22- محمد بن ميمون زعفرانى در صحيح ابى داود. 23- مسلم بن خالد زنجى. 24- معاوية بن عمار دهنى در مسند احمد و افعال العباد. 25- موسى بن عمير قرشى. 26- الامام الكاظم در صحيح ترمذى و ابن ماجه. 27- ابوحنيفه نعمان ثابت. 28- وهيب بن خالد در صحيح مسلم. 29- يحيى بن سعيد انصارى در صحيح مسلم و نسائى. 30- يحيى بن سعيد قطان در صحيح ابى داود و نسائى. 31- يزيد بن عبداللّه بن الهاد. 32- ابوجعفر رازى(16) شاگردان فلسفى و كلامى در مكتب درس امام صادق(ع) تنها كسانى شركت نمىكردند كه بعدها مذاهب فقهى را تأسيس كردند و يا جزء محدّثين شدند و حديث نقل كردند، بلكه شاگردانى كه بعدها جزء فلاسفه و يا بنيانگذار مباحث كلامى بودند نيز وجود داشت. 1- حسن بصرى حسن بصرى كه از علماى بزرگ دوران خويش شمرده مىشد و داراى فصاحت بالا مىبود، و از بنيان گذاران مكتب فلسفى در بصره مىباشد او كه در سال 116 در بصره فوت كرد از شاگردان فلسفى امام صادق(ع) بوده است.(17) 2- واصل بن عطا ابوحذيفه واصلبن عطاء معتزلى مؤسس و بنيانگذار مكتب و مذهب معتزله از شاگردان كلامى آن امام همام بوده است.(18) ابن ابى الحديد آنجا كه مىخواهد بگويد سر منشأ همه علوم على(ع) است در بخشى از آن مىگويد: «يكى از علوم علم فقه است و حضرت على(ع) اصل و اساس آن است و هر فقيه مسلمان ريزه خوارخان نعمت او و بهره برده از فقه اوست. امّا شاگردان و ياران ابوحنيفه چون ابى يوسف و محمد و غيره آن دو، علم فقه را از ابى حنيفه اخذ كردند، و شافعى نيز از محمد بن حسن فرا گرفته، كه فقه او نيز به ابوحنيفه بر مىگردد، و امّا احمد حنبل نيز در نزد شافعى قرائت نموده، پس فقه او نيز به ابوحنيفه بر مىگردد، و ابوحنيفه هم در نزد امام صادق(ع) شاگردى كرده و جعفر بن محمد نيز از پدرش تا به على(ع) مىرسد و امّا مالك بن انس يا از نزد ربيعة الرأى و عكرمه فرا گرفته و عكرمه شاگرد عبداللّه بن عباس و عبداللّه نيز شاگرد على(ع) بوده،…»(19) در اين عبارات پيشوايان مذاهب اربعه فقهى اهل سنّت با واسطه يابى واسطه شاگردان حضرت صادق(ع) و سرانجام شاگردان على(ع) شمرده شدهاند. پىنوشتها: – 1. شيخ مفيد مىگويد: انّ اصحاب الحديث قد جمعوا الرواة عن الصادق(ع) من الثّقات على اختلافهم فى الآراء و المقالات فكانوا اربعة آلاف. الارشاد شيخ مفيد، قم مكتبه بصيرتى، ص271. 2. اعلام الهدايه، المجمع العالمى لاهل البيت، اول، قم، 1422، ج 8، ص 229. 3. محمد ذهبى، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج1، ص 166. 4. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1395، ج 47، ص 217؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة، ط 2، بيروت، دارالكتب العربى، 1390، ج 4، ص 335؛ مناقب ابى حنيفه، موفق، ج 1، ص 173 ؛ جامع اسانيد ابى حنيفه، ج 1، ص 252. 5. اعلام الهدايه، همان، ص 229. 6. ابن حجر العسقلانى، تهذيب التهذيب، بيروت، دارالفكر، 1404 ق، اول، ج 1، ص 88 در چاپهاى جديد، ج 2، ص 104. 7. اعلام الهداية، ج 8، همان، ص 229 – 230. 8. اعلام الهدايه، همان، ص 229. 9. همان، ص 230. 10. همان. 11. همان. 12. همان، ص 230 و 231. 13. همان، 232. 14. همان. 15. تهذيب الكمال، ج 2، ص 419 به نقل از دراساتٌ و بحوثٌ مؤتمر الامام جعفر بن محمد الصادق، مجمع جهانى اهل بيت، 1382 ه.ش، ص 503 – 505. 16. مختصر تاريخ العرب، عفيف البعلبكى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1967 م، ص 193، دائرة المعارف فرق عشرين محمد فريد وجدى، بيروت، دارالمعرفه، ج 3، ص 444. 17. مختصر تاريخ العرب، همان، ص 193 ؛ دائرة المعارف، ص 617، ج 10. 18. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، بيروت، داراحياء التراث العربى، دوم 1385 ه، 1965 م، ج 1 – 2، ص 18.
هشدارهاى اجتماعى از نگاه آيات و روايات 3
هشدارهاى اجتماعى(3) از نگاه آيات و روايات(2) حجة الاسلام ابوالقاسم يعقوبى پرهيز از تنبلى و بى حوصلگى قال الباقر (ع): “إيَّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ … مَنْ كَسِلَ لَمْ يُؤَدِّ حَقّاً وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى حَقٍّ”(1) از تنبلى و بى حوصلگى بپرهيز، زيرا كه اين دو كليد هر بدى مىباشند و كسى كه تنبل باشد حقى را نگذارد و كسى كه بى حوصله باشد بر حق شكيبايى نورزد. از جمله هشدارهايى كه در فرهنگ دينى بسيار به چشم مىخورد و مسلمانان را نسبت به آن بيدار باش دادهاند، موضوع تنبلى و تن پرورى و بى حوصلگى و كوتاهى در كار است واژههاى مانند “كسل”، “ضجر” و “توانى” يعنى تنبلى و بى حوصلگى و سستى در بردارنده اين صفت نا پسند و مورد نكوهش مىباشند. لغت شناسان در كالبد شكافى اين واژگان گفتهاند: “الْكَسَلَ ، التَّثاقُلُ عَمّا لا يَنْبَغى التَّثاقُلُ عَنْهُ وَ لِاَجْلِ ذلكَ صارَ مَذْمُوماً”(2). تنبلى يعنى كوتاهى و سستى ورزيدن و زير بار نرفتن چيزى كه شايسته است انجام گيرد و به همين جهت اين خصلت از صفتهاى مذموم و مورد نكوهش بشماررود. در حديث اول نوشتار امام باقر (ع) با تعبير ” إيَّاكَ ” هشدار داده اند و پى آمدهاى منفى تنبلى و بى حوصلگى را اينگونه بر شمرده اند: الف: اگر كسى گرفتار اين صفت منفى و خصلت مذموم تنبلى شد براى ورود به كارهاى بد مانعى در جلو راه نخواهد ديد، انسان تنبل و تن پرور براى اداره زندگى دست به هر كار زشت و پلشت خواهد زد، براى نان ثناگر دونان خواهد شد. به تعبير امام (ع) اين صفت صفت منفى كليدى است يعنى كليد بسيارى از زشتى ها و بديها است و به وسيله آن دَرِ شرور و زشتى ها به روى انسان گشوده خواهد شد. ب: انسان تنبل هرگز نمى تواند از حق دفاع كند و همواره ذليل و محكوم و زير دست خواهد بود. زيرا حق گرفتنى است، براى احقاق حق بايد تلاش و كوشش كرد، انسان بى تحرك و بى نشاط نه از حق خودش مىتواند دفاع كند و نه از حق اجتماعى پاسدارى نمايد. ج: كسى كه در زندگى بى حوصله و سست اراده باشد، پايدارى و شكيبايى را از دست مىدهد و در نتيجه در مسير پيشرفت حق و حقيقت آسيب پذير مىگردد. گزيده فرمايش امام باقر (ع) اين است: مسلمانى كه تنبل و سست اراده و بى حوصله باشد نه ” تَواصَوْا بِالْحَقِّ “(3) را مىتواند عملى سازد و نه “تواصوا بالصّبر”(4) را مىتواند به اجرا درآورد. و در نتيجه از ” تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَه”(5) نيز محروم است و به فضيلت ” تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَى”(6)هم دست نخواهد يافت. در روايت ديگر امام صادق (ع) فرمود: ” إيَّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا يَمْنَعَانِكَ مِنْ حَظِّكَ مِنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ “(7) از تنبلى و بى حوصلگى بپرهيز، زيرا كه اين دو خصلت تو را از بهره دنيا و آخرت باز مى دارند. اسلام دين معاش و معاد، دنيا و آخرت، و مادى و معنوى است، به دنيا و نعمتهاى آن با دو چشم مىنگرد. انسانهايى كه در زندگى يك بعدى هستند از نظر اسلام انسانهاى ايده آل نخواهند بود، اگر كسى از دنيا بگريزد به بهانه آخرت و يا آخرت را از دست بدهد به خاطر دنيا، هردو مورد نكوهش و سرزنش هستند، آنچه اسلام مىپسندد داشتن دنيا و آخرت در كنار هم و با هم است. “رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الْآخِرَةِ حَسَنَةً …”(8) پروردگارا دنياى خوب و آخرت خوب به ما عطا فرما. اين دعايى است كه همواره مؤمنان خدا باور در قنوت نمازهاى واجب و مستحبخوانند و از پروردگار جهان خير دنيا و آخرت را طلب مىكنند. انسانهاى تنبل و بى حوصله و سست اراده نه از دنيا بهرهاى مى برند و نه از آخرت طرفى خواهند بست. از اين رو امام صادق (ع) هشدار مىدهند كه اگر مىخواهيد به خير دو جهان دست يابيد تن پرورى و تنبلى و سستى را از خود دور كنيد. مقام معظم رهبرى در تبيين اين واقعيت تحليل دلپذيرى دارند كه اشاره به آن روشنگر موضوع مورد بحث است: “در اسلام زندگى بدون مبارزه، زندگى راكد، زندگى ساكن، زندگى بى تحرك و زندگى بى جوشش كه اراده و عزم انسانى در آن نباشد زندگى مطلوبى نيست و انسان را به آرمانهاى انسانى و اسلامى نمى رساند… يكى از بدترين دشمنهاى انسان كه از درون خود او سر منشأ مىگيرد، تنبلى و بيكارگى و تن به كار ندادن و دل به كار ندادن است، بايد با اين دشمن مبارزه كرد، اگر با اين دشمن مبارزه كرديد و توانستيد بر او فائق بياييد، آن گاه اگر دشمن خارجى هم به كشور شما حمله كرد مىتوانيد بر او نيز فايق بياييد…. اگر انسان بر تنبلى خود غلبه پيدا نكند و تنبلى بر انسان حاكم بشود در هر ميدانى كه وظيفه او را فرا بخواند، انسان در آن ميدان حاضر نخواهد شد. پس اولين دشمن، تنبلى و راحت طلبى انسان است، آن كسى كه تن به درس، تن به كار، تن به عبادت، تن به وظايف گوناگون خانوادگى و اجتماعى نمى دهد و تسليم تنبلى مىشود، نمى تواند ادعا كند كه اگر دشمن او را از بيرون تهديد كند خواهد توانست بر آن دشمن پيروز شود”(9) بى ترديد در مسير زندگى اجتماعى موانع و دست اندازهاى گوناگونى وجود دارد كه بايد آنها را با عزم و اراده پولادين از جلو راه برداشت تا به مقصد و مقصود راه يافت، انسان تنبل توان برداشتن اين موانع را ندارد از اين رو همواره در بين راه زمين گيرشود و از رسيدن به قله سعادت و عزت باز مىماند. كسى كه مىخواهد در زندگى اجتماعى آبرومند زندگى كند بايد توانمندىهاى خدا دادى خود را به كار گيرد و ضعف و سستى را از خود دور سازد و با نيروهاى راهزن كه از آن جمله است تنبلى و بىحوصلگى مبارزه كند. انسانهايى كه بى حوصله و سست اراده و دون همت و تن پرورند گرفتاريهاى گوناگونى پيدا مىكنند كه در روايات به برخى از آنها اشاره شده است. على (ع) فرمود: ” مِنْ سَبَبِ الْحِرْمَانِ التَّوَانِى “(10)يكى از عوامل محروميت سستى (در كار) است. و نيز فرمود: ” التَّوَانِى إِضَاعَةٌ “(11) سستى و اهمال در كار نابود كننده (عمر و فرصت) است. در جاى ديگر فرمود:”مِنَ التَّوَانِى يَتَوَلَّدُ الْكَسَلُ”(12) از سستى است كه تنبلى زاييده مى شود. پيشوايان دينى در لابلاى نيايش و دعاهايشان از صفت كسالت و تنبلى و بى حوصلگى به خدا پناه مىبردند امام سجاد(ع) مى فرمايد: “اللَّهُمَّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْهَمِّ وَ الْحَزَنِ وَ الْعَجْزِ وَ الْكَسَلِ”(13). بار خدايا، من از غم و اندوه و ناتوانى و تنبلى به تو پناه مىبرم. نشاط و عزم در برابر اين هشدار هدايت هم وجود دارد، اگر كسى بخواهد از تنبلى و سست ارادگى و بى حوصلگى برهد بايد در پى روحيه با نشاط و عزم آهنين باشد انسانهاى پرنشاط و با اراده ديو تنبلى را از سرزمين وجود خويش دور مىسازند و با به كارگيرى انرژيهاى خدادادى از موانع پيش روى يكى پس از ديگرى عبور مىكنند و گامهاى مؤثر و سازندهاى در زمينه سلامت و سعادت زندگى اجتماعى بر مىدارند. “نشاط” در لغت به معناى “گشودن گره است”(14) آن كه كارى را به آسانى و با سرعت انجام مىدهد و از امروز و فردا كردن و روزمرهگى خود را مىرهاند انسان با نشاط نام دارد انسانهاى با نشاط روحيه، نيت و عمل را با هم هماهنگ مىكنند اگر روحيه انسان شيفته كارى شد و اگر شيفته خدمت به خلق خدا گرديد در انجام كار سستى و تنبلى نخواهد ورزيد. انسان اگر هدفدار زندگى كند و به هدفش نيز ايمان داشته باشد در عمل سرزنده و با نشاط خواهد بود. عالمى كه به علم عشق مىورزد و طعم شيرين و دلپذير دانش را چشيده است در دانش آموزى شب و روز نمى شناسد و به گفته خواجه طوسى: لذات دنيوى همه هيچ است نزد من در خاطر از تغيير آن هيچ ترس نيست روز تنعم و شب عيش و طرب مرا غير از شب مطالعه و روز درس نيست انسان مؤمن خدا باور و معاد شناس كه جهان هستى را هدفمند و هشيار بيند تمام توان و تلاش خودش را به كار مىگيرد كه در مسير عبوديت و بندگى از بيهودگى و عبث گرايى و سستى و تنبلى بگريزد و در انجام عمل صالح با نشاط و همراه با شوق و رغبت زندگى اجتماعى خود را ساماندهى كند. على (ع) در ضمن شمارش اوصاف انسانهاى پرهيزگار مىفرمايد:”… وَ نَشَاطاً فِى هُدًى”(15)(آنان) در مسير هدايت با نشاطند. و چه خوب ترسيم كرده عالم و عارف دلسوخته مرحوم الهى قمشهاى اين حقيقت را: همى بينى در آن دلهاى آگاه نشاطاً فى هدى شوقا الى اللّه چو يابد راه كوى دلبرش را نشاط انگيز سازد خاطرش را بشارت باد مستان صفا را بجان پويندگان راه وفا را يكى را مست چشم يار كردند يكى دردى كش خمار كردند يكى را ناز جانان دار بايد يكى را نقش بيجان جان فزايد تو شادى با مىانگور بستان چه دانى شادى ايزد پرستان تو را زيبد نشاط آب و نانى نشاط عشقبازان را چه دانى امام على (ع) مىفرمايد:” الْمُؤْمِنُ يَرْغَبُ فِيمَا يَبْقَى وَ يَزْهَدُ فِيمَا يَفْنَى … بَعِيدٌ كَسَلُهُ دَائِمٌ نَشَاطُهُ ” (16) مؤمن به آنچه باقى است عشق و رغبت نشان مىدهد و از آنچه فانى است گريزان است، تنبلى از او به دور است و همواره با نشاط زندگى مىكند. پيامبر اسلام(ص) در ضمن دعا اينگونه مى فرمايد: “امْنُنْ عَلَيْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْكَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ”(17) (خدايا) نعمت سرزندگى و كوشايى را به ما ارزانى دار و از سستى و تنبلى و ناتوانى و بهانه آورى و زيان و دل مردگى و ملال، محفوظمان دار. همانگونه كه مشاهده مىشود، در برابر روحيه منفى تنبلى روحيه مثبت نشاط و سرزندگى قرار دارد كه پيشوايان معصوم آن را از خدا طلب مىكردند و به پيروان خويش نيز آن را اينگونه مىآموختند. اگر نشاط فردى و اجتماعى در بين جامعه رواج يابد و جريان غالب و حاكم گردد بىترديد عزم ملى و اراده سرنوشت ساز به دنبال آن رخ مىنمايد از اين رو در روايات در برابر سستى و بى ارادگى به عزم سفارش شده است: على (ع) فرمود: ” ضَادُّوا التَّوَانِىَ بِالْعَزْم”(18)؛ با عزم و اراده به جنگ سستى برويد. اگر در جامعهاى روحيه نشاط و پويايى و كوشايى همراه با عزم و اراده وجود داشته باشد آن جامعه از بسيارى از آفتها بدور خواهد بود در نتيجه مردم جامعه سرزنده، مولّد، متحرك، و اهل كار و ابتكار خواهند شد. بنابراين بايد همگان بكوشيم تا از سستى و ضعف و تنبلى و بى حوصلگى خود را برهانيم و به صفت زيباى نشاط و عزم و همت عالى، خود و جامعه دينىمان را بياراييم. آثار زيانبار تنبلى در كلمات نورانى پيشوايان معصوم نسبت به پيامدهاى زيانبار تنبلى و آثار ويرانگر اجتماعى آن هشدارهايى داده شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم: فقر و نادارى انسان فقير و جامعه فقير ذليل و زبون است، از چشمها مىافتد و براى زندگى خويش توان برنامهريزى و آينده نگرى را ندارد. انسان نيازمند از لحاظ اجتماعى فاقد پايگاه و جايگاه است حتى اگر حرف حقى هم داشته باشد در ابراز آن احساس ناتوانى مىكند. على (ع) مىفرمايد: ” إِنَّ الْأَشْيَاءَ لَمَّا ازْدَوَجَتْ ازْدَوَجَ الْكَسَلُ وَ الْعَجْزُ فَنُتِجَا بَيْنَهُمَا الْفَقْرَ “(19)؛آن گاه كه اشياء با يكديگر جفت شدند، تنبلى و ناتوانى با هم ازدواج كردند و از آنها فقر متولد شد. فقر زاييده تنبلى و بى حوصلگى و نداشتن روحيه كار و تلاش و سعى و كوشش است، كار سرمايه است و بى كارى سربارگى. برو كار مىكن مگو چيست كار كه سرمايه جاودانى است كار آفت موفقيت توفيق رفيقى است كه به هر كس ندهند، اگر انسان در زندگى تلاش و تحرك نداشته باشد و بستر سازى و زمينه سازى نكند در امور مربوط به دين و دنيا به جايى نمى رسد به قول معروف “از تو حركت از خدا بركت” اگر جوشش و كوشش نباشد رويش و زايش نخواهد بود. توفيق يعنى آماده شدن اسباب براى رسيدن به هدف و مقصود. اين واقعيت آن گاه لباس واقعيت مىپوشد كه آدمى اهل كار و تلاش باشد. على (ع)فرمود: ” آفَةُ النُّجْحِ الْكَسَلُ “؛(20)آفت موفقيت تنبلى است. نرسيدن به مقصد براى رسيدن به هدف و مقصود زندگى كه همان “حيات طيبه” است، بايد از ايمان و عمل صالح كمك گرفت اگر ايمان و باور باشد اما كار و عمل نباشد آدمى به هدف زندگى دست نخواهد يافت على(ع) مىفرمايد: ” مَنْ دَامَ كَسَلُهُ خَابَ أَمَلُه “؛(21) كسى كه پيوسته تنبلى كند، در رسيدن به آرزويش ناكام ماند. ونيز فرمود: ” عَدُوُّ الْعَمَلِ الْكَسَلُ “(22)؛ دشمن كار، تنبلى است. افتادن از چشمها كسى كه روحيه كار و تلاش ندارد و كَلّ بر جامعه است از لحاظ اجتماعى فاقد جايگاه است، مردم به او اعتماد ندارند و در نتيجه از شور و مشورت با او مىپرهيزند و مىگويند اگر او حرفى و طرحى مىداشت خودش را از اين بدبختى نجات مىداد. از اين رو او از چشم مردم مىافتد. على(ع) فرمود:” لَا تَتَّكِلْ فِى أُمُورِكَ عَلَى كَسْلَان”؛(23)در كارهاى خود به آدم تنبل، تكيه و اعتماد نكن. و نيز فرمود: ” لَا تَسْتَعِنْ بِكَسْلَانَ وَ لَا تَسْتَشِيرَنَّ عَاجِزاً”؛(24) از آدم تنبل كمك مگير و با ناتوان مشورت مكن. اين بود نگاهى گذرا به يكى ديگر از هشدارهاى اجتماعى كه از زبان پيشوايان معصوم بيان شده است، اميد است جامعه دينى و مديريت اجتماعى ما برخوردار از نشاط و طراوت و تلاش و جديت باشند و از هرگونه سستى و تنبلى و كمكارى و بى حوصلگى دورى گزينند. پىنوشتها: – 1. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11، ص5186. 2. مفردات راغب،واژه كسل. 3. سوره عصر، آيه 3. 4. همان. 5. سوره بلد، آيه 17. 6. سوره مائده، آيه 2. 7. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11، ص5186. 8. سوره بقره، آيه 201. 9.سخنرانى 26/8/82. 10. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11 ص 5186. 11. همان. 12. همان. 13. همان، ص 5188. 14. مفردات راغب، كلمه نشط. 15. نهج البلاغه،خ 193. 16. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11،ص 5184. 17. همان، ص 5188. 18. همان. 19. همان، ص 5184. 20. همان. 21. همان. 22. همان. 23. همان. 24. همان.
جهان اسلام ؛ رويش ها و ريزش ها
آموزههاى تربيتى از منظر امام صادق(ع) اسماعيل نسّاجى زواره پاسدار حريم ولايت، امام جعفر صادق(ع) در هفدهم ربيع الاول سال 83 ه.ق در مدينه ديده به جهان گشود.(1) دوران امامتش از سال 114 ه.ق شروع شد و مقارن بود با خلافت پنج تن از خلفاى اموى و دو طاغوت عباسى، آن بزرگوار در 25 شوال سال 148 ه.ق در سن 65 سالگى توسط منصور دوانيقى مسموم شد و پيكر مطهرش در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(2) در زمان امامت آن حضرت بر اثر جنگ و ستيزهاى بنى عباس براى براندازى حكومت بنى اميه و درگيرى شديدى كه آنها با يكديگر داشتند، فضاى مناسبى براى ايشان فراهم شد. آن امام همام در اين فرصت توانست وسيعترين دانشگاه اسلامى را پىريزى كند و در اين راستا توفيقات سرشارى به دست آورد، به طورى كه حدود 4 هزار نفر از مجلس درس او با واسطه و بدون واسطه استفاده مىكردند و بسيارى از آنان به مقامات عالى علمى و فقهى نايل شدند. امام صادق(ع) توسط شاگردانش دستورالعملهاى فردى، اخلاقى، اجتماعى و تربيتى را به مسلمانان آموزش داد و از اين رهگذر موفق گرديد كه مكتب اهل بيت(ع) را به جهان معرفى كند. رهنمودهاى راهگشاى آن بزرگوار در زمينه فردى، اجتماعى، سياسى، تربيتى و… برگ زرّينى در تاريخ شيعه مىباشد كه در اين نوشتار به بيان آموزههاى تربيتى آن خواهيم پرداخت. اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. دعوت به پيروى از اخلاق حسنه نياز به اخلاق حسنه يك نياز بشرى و انسانى است و به جامعه خاصّى اختصاص ندارد. حسن خلق آن قدر عظمت و ارزش دارد كه هر كس به عمق و ژرفاى آن نمىرسد، چنان كه امام صادق(ع) فرمود: «لايكون حسن الخلق الّا فى كلّ ولىٍّ و صفىٍّ و لايعلم ما فى حقيقة حسن الخلق الّا اللّه تعالى؛(3) حسن خلق يافت نمىشود مگر در وجود دوستان و برگزيدگان خداوند و آن چه در حقيقت خلق نيكوست، جز خداوند متعال كسى نمىداند.» رئيس مكتب جعفرى نه تنها به بيان اهميت و ارزش اخلاق بسنده نكرده، بلكه در سيره خود براى ثمربخش بودن آن در جامعه به بيان موارد و مصداقهاى عينى آن نيز پرداخته است تا مسأله مذكور، ملموستر و محسوستر شود. از آن حضرت در مورد مكارم اخلاق سؤال شد، فرمود: «العفو عمّن ظلمك و صلة من قطعك و اعطاء من حرّمك و قول الحقّ ولو على نفسك؛(4) گذشت از كسى كه به تو ستم روا داشته است و ارتباط داشتن با كسى كه با تو قطع رابطه كرده است و عطا نمودن به كسى كه تو را محروم ساخته و گفتن سخن حق هر چند به ضرر تو باشد.» صادق آل محمّد(ص) در ادامه اين موضوع به ثمرات و فوايد اخلاق نيك اشاره نموده است و مىفرمايد: «حسن الخلق يزيد فى الرّزق؛(5) خوى نيك باعث افزايش روزى مىشود.» در روايتى ديگر شيعيان را به خوش رفتارى با خانواده سفارش نموده و آن را موجب طولانى شدن عمر مىداند و مىفرمايد: «من حسن برّه فى اهل بيته زيد فى عمره؛(6) هر كس با خانواده خود، خوش رفتارى كند، عمرش طولانى مىشود.» هم چنين رعايت اصول اخلاقى و توجه به آداب انسانى و خوش برخوردى را از ويژگىهاى مكتب تشيع دانسته و آن را بر شيعيان راستين لازم شمرده و بر اجتناب از بد خلقى تأكيد نموده است. بيدارسازى وجدانها آموزههاى الهى نشان مىدهد كه انسان هر چند ممكن است در ظاهر حقايق را فراموش كند، امّا از درون هرگز دچار فراموشى حقايق نمىشود و با مخاطب قرار دادن درون و فطرتش مىتوان او را نجات داد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «ولئن سألتهم من خلق السّموات و الارض و سخّر الشّمس و القمر ليقولنّ اللّه…؛(7)اگر از آنها بپرسى كه چه كسى آسمانها و زمين را آفريد و خورشيد و ماه را به تسخير درآورد، به يقين مىگويند خدا.» اين روش را در سيره امام صادق(ع) هم مىبينيم ؛ روشى كه در آن، امام از مخاطبش مىخواهد كه خود را در موقعيت فرض شده ببيند و بفهمد كه فطرتش چه مىجويد و چه مىخواهد؟ مردى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا! مرا با خدا آشنا كن. خدا چيست؟ مجادله كنندگان بر من چيره شدهاند و سرگردانم نمودهاند. امام فرمود: «اى بنده خدا! آيا تا به حال سوار كشتى شدهاى؟ گفت: آرى. فرمود: آيا شده كه كشتى بشكند و كشتى ديگرى براى نجات تو نباشد و امكان نجات با شنا را هم نداشته باشى. گفت: آرى. فرمود: در چنين حالتى به چيزى كه بتواند از آن گرفتارى تو را نجات دهد، دلبسته بودى؟ گفت: آرى. فرمود: آن چيز همان خداست كه قادر بر نجات است، آن جا كه فريادرسى نيست، او فريادرس است.»(8) تشويق به تفكّر كاربرد روش عقلانى در نظام فكرى اسلام جايگاه مهمى دارد. به كارگيرى قدرت تعمّق و تفكّر به عنوان ابزار معرفت صحيح و هدايت گر انسان به سوى پيشرفت و تعالى است. اساس تمام پيشرفتهاى مادّى و معنوى بشر در طول تاريخ، انديشه و تعمق بوده است. اگر بشر قرن بيست و يكم از نظر صنعتى و تكنولوژى به موفقيّتهاى چشمگيرى دست يافته، بر اثر انديشه و تلاش بوده است. پيامبران، امامان معصوم(ع) و بندگان صالح خدا همگى اهل فكر و تعقّل بودهاند. در منزلت ابوذر غفارى امام صادق(ع) فرمود: «كان اكثر عبادة ابى ذرًّ التفكر و الاعتبار؛(9) بيشترين عبادت ابوذر، انديشه و عبرتاندوزى بود.» آن حضرت در سيره رفتارى و عملى خود براى انديشه و تفكّر ارزش والايى قايل بود و زيباترين و رساترين سخنان را درباره ارزش تعقّل و تفكّر در مسائل دينى بيان فرموده است. ايشان در اين زمينه مىفرمايد: «كسى كه در دين خدا انديشه نكند، اميد خيرى در او نيست. اگر يكى از دوستان ما در دين خود تفقّه نكند و به مسائل و احكام آن آشنا نباشد، به ديگران (مخالفين ما) محتاج مىشود و هرگاه به آنها نياز پيدا كرد، آنان او را در خط انحراف و گمراهى قرار مىدهند در حالى كه خودش نمىداند.»(10) بهرهگيرى از افراد توانا ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت با ارزيابى قابليّتها و توانمندىهاى شاگردان خود، برخى از آنها را براى پاسخ به سؤالات و گفت و گوهاى علمى پرورش داده بود. به عنوان مثال در مباحث كلام و مباحث اعتقادى به ويژه مسائل امامت، افراد ممتاز و برگزيدهاى، همچون: «هشام بن سالم»، «هشام بن حكم»، «حمران بن اعين» و… را تربيت كرده بود و به موقع از آنها استفاده مىكرد. هشام بن حكم مىگويد:مردى از شام وارد شد و به امام صادق(ع)گفت: مىخواهم چند سؤال بكنم.حضرت پرسيد: درباره چه مىخواهى بپرسى؟ گفت: از قرآن. امام فرمود: اى حمران! تو جواب بده. مرد گفت: مىخواهم با خودتان بحث كنم.امام فرمود: اگر بر او غلبه كردى، بر من پيروز شدهاى. مرد شامى آن قدر سؤال كرد و پاسخ صحيح شنيد كه خسته شد و به امام گفت: حمران مرد توانايى است.هرچه پرسيدم، جواب داد. آن گاه حمران به اشاره امام سؤالى پرسيد كه او جوابى نداشت. مرد اين بار تقاضاى پرسش درباره «نحو» كرد. امام او را به «ابان بن تغلب» حواله داد و در فقه به «زرارة بن اعين» و در كلام به «مؤمن الطّاق» و در توحيد به «هشام بن سالم» و در امامت به من معرفى كرد و او در تمام موارد مغلوب شد. امام چنان خنديد كه دندانش ظاهر شد. مرد شامى گفت: گويا مىخواستى به من بفهمانى كه در ميان شيعيان چنين مردمى دارى؟امام فرمود: همين طور است. آن مرد به جرگه شيعيان پيوست.»(11) اين رويداد بيان گر انسجام و تبليغ گروهى است كه امام صادق(ع) در مورد آن فرموده است: «رحم اللّه عبداً اجتمع مع آخر فتذكّر امرنا؛(12) خدا رحمت كند بندهاى را كه با ديگرى همراه شود تا دستورات ما را تبليغ كند.» راهنمايى و تذكّر هر دانشمندى هر چند توانمند باشد، ولى معمولاً داراى ضعفهايى است كه بايد آنها را به قوّت مبدّل كند و اگر نقاط قوّتى دارد بايد بر آنها تكيه زند تا بهتر مورد استفاده قرار گيرد. امام صادق(ع) در ضمن جلسات درسى و يا در ملاقاتها و نشستهاى علمى كه با شاگردان خود داشت، هرگاه به نقاط ضعف يا قوّت آنان برخورد مىكرد، هرگز از يادآورى آن خوددارى نمىكرد. «يونس بن يعقوب» مىگويد: امام پس از آن كه عدّهاىاز شاگردان خود را براى بحث و گفت و گو با يك مرد شامى فرا خواند، در پايان به نقاط مثبت و منفى كه در آنها ديده اشاره كرد. درباره «حمران بن اعين» فرمود: اى حمران! تو در بحث سخنى را دنبال مىكنى و به نتيجه مىرسى.به «هشام بن سالم» فرمود: مىخواهى بحث را دنبال كنى و به نتيجه برسانى، امّا توانايى ندارى و به «قيس بن ماصر» فرمود: به هنگام گفت و گو به حق نزديك مىشوى، امّا از اخبار و احاديث پيامبر(ص) بسيار فاصله مىگيرى و حق را به باطل مىآميزى، امّا بدان كه سخن حق اگرچه كم باشد تو را از باطل بسيار بىنياز خواهد ساخت. سپس افزود تو در بحث و مناظره جنب و جوش خوبى دارى و بسيار حاذق و هوشيار هستى. يونس بن يعقوب مىگويد: يك لحظه با خود گفتم كه شبيه همين سخنان را آن بزرگوار به «هشام بن حكم» خواهد گفت، امّا ديدم كه حضرت وى را مخاطب قرار داد، فرمود: اى هشام! پيش مىروى، امّا همين كه مىخواهى به زمين بخورى، ناگهان پرواز مىكنى و مثل تو بايد با مردم سخن بگويند. از لغزش بپرهيز كه امداد شفاعت پشت سر تو خواهد بود.(13) تبليغ عملى مؤثرترين روش امامان در عرصه تبليغ، «تبليغ عملى» بود، يعنى خود، تجسم عالى ارزشهاى انسانى كه همان ارزشهاى قرآنى است، بودند. قرآن كريم آنان را كه از خوبىها مىگويند، امّا خود به آن عمل نمىكنند، مورد نكوهش قرار مىدهد: «يا ايّها الّذين آمنوا لم تقولون مالا تفعلون…؛(14)اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا چيزى را كه انجام نمىدهيد به مردم مىگوييد…». بيشترين سفارش امامان در عرصه تبليغ دين دعوت به تبليغ عملى بوده است. از نگاه آنان عالم واقعى كسى است كه عملش همراه با عمل باشد. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «العالم من صدّق فعله قوله و من لم يصدّق فعله قوله فليس بعالمٍ؛(15) عالم كسى است كه رفتار او گفتارش را تصديق كند و هر كس كه كردار او سخن وى را تصديق نكند او بر خلاف گفتهاش باشد، عالم نخواهد بود.» آن گوهر نبوى در روايت ديگر مىفرمايد: «كونوا دعاة النّاس باعمالكم و لاتكونوا دعاة النّاس بالسنتكم؛(16) مردم را با عمل خود به نيكىها دعوت كنيد نه با زبان خود.» تأثير عميق دعوت عملى از اين جا سرچشمه مىگيرد كه هرگاه شنونده بداند كه گوينده از صميم جان سخن مىگويد و به گفته خودش صد در صد اعتقاد و ايمان دارد، گوش جان خود را بر روى سخنان گوينده مىگشايد، زيرا سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. دانشاندوزى يكى از روشهاى تربيت، تقويت «بنيههاى علمى» است. ارزش علم و اهميت آن زمانى مشخص مىشود كه در زندگى انسانها راه پيدا كند و آن را جهت دهد. آيين اسلام از روزى كه در صحنه تاريك گيتى درخشيد، فكر و انديشه انسانها را با نور ايمان روشن ساخت و براى زدودن غبار جهل و نادانى از وجود انسانها، تلاش بىوقفهاى را آغاز كرد. بزرگ رهبر جهان اسلام حضرت محمد(ص) در طول 23 سال از آغاز بعثت تا روز رحلت همواره مسلمانان را به كسب دانش ترغيب و تشويق مىكرد و نادانى را زمينه ساز بدبختى و هلاكت مردم به شمار مىآورد. از منظر امام صادق(ع) علم و دانش نورى است كه خداوند به قلب و دل هر كس بخواهد، مىتاباند، به همين جهت با عبارات حكيمانهاى شيعيان را به كسب دانش ترغيب مىكرد. آن بزرگوار در اين زمينه چنان گام برداشته است كه براى شيعيان واقعى در اين مورد جاى عذر باقى نگذاشته است، آن حضرت در معروفترين كلام خود فرمود: «لست احبّ ان ارى الشّابّ منكم الّا غادياً فى حالين. امّا عالماً او متعلّماً فان لم يفعل فرّط فان فرّط ضيّع فان ضيّع اثم و ان اثم سكن النّار؛(17) دوست ندارم جوانى از شما را ببينم مگر اين كه در يكى از اين دو حالت صبح كند: يا عالم و دانشمند باشد و يا متعلّم و آموزنده، پس اگر در هيچ كدام از اين دو حالت نبود، كم كارى و كوتاهى كرده و در اين صورت عمر خود را ضايع نموده و گناهكار است و نتيجه آن عذاب الهى خواهد بود.» استفاده از فرصتها در زندگى گاهى فرصتهايى به دست مىآيد كه شخص مىتواند از آنها به بهترين وجه براى بهبودى دين و دنياى خويش بهره گيرد. آينده نگرى افراد سبب مىشود كه اين فرصتهاى طلايى عاملى براى ارتقاء جايگاه معنوى و اجتماعى آنان گردد. بدون شك از دست دادن چنين فرصتهايى موجب غم و اندوه و پشيمانى خواهد بود. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «هر كس فرصتى را به دست آورد و با اين حال منتظر فرصت بهترى باشد، روزگار آن فرصت به دست آمده را از دستش خواهد گرفت، زيرا عادت روزگار سلب فرصتها و رسم زمانه از بين بردن موقعيتهاست.»(18) ارتباط با نسل جوان در تربيت اسلامى هدايت و تربيت نسل جوان اهميت ويژهاى دارد. نوجوان قلبى پاك و روحى حسّاس و عاطفى دارد. ارزش دادن به شخصيّت بهترين شيوه ارتباط با اوست. شيوه رفتارى امام صادق(ع) با جوانان و دستورالعملهاى آن حضرت براى جوانان و نحوه برخورد با آنان بهترين راهكار براى حل مشكلات و معضلات اين قشر است. آن حضرت به سرعت پذيرش سجاياى اخلاقى در نوجوانان و جوانان توجه نموده و اين چنين مىفرمايد: «عليك بالاحداث فانّهم اسرع الى كلّ خيرٍ؛(19) بر تو باد تربيت نوجوان، زيرا آنان زودتر از ديگران خوبىها را مىپذيرند.» رعايت اعتدال رعايت اعتدال و ميانه روى در مخارج و درآمدهاى زندگى موجب آسايش و رفاه خواهد بود. اسراف و تبذير موجب اختلال در نظم زندگى مىشود و چهبسا جايگاه اجتماعى فرد را متزلزل نموده و گاهى آبرو و شخصيت او را از بين مىبرد. معمولاً افرادى كه ولخرجى مىكنند، دچار تنگدستى و فقر مىشوند و سپس از گردش ناملايم روزگار شكايت مىكنند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «انّ السّرف يورث الفقر و انّ القصد يورث الغنى؛(20) اسراف موجب فقر و ميانه روى سبب توانايى است.» تدبّر در قرآن آخرين آموزهاى كه از منظر امام جعفر صادق(ع) در اين نوشتار بدان اشاره مىشود، «تدبّر در آيات قرآن» است كه هر فرد مسلمان بنابر ظرفيت وجودى خود مىتواند از معارف، حقايق و آموزههاى قرآن استفاده كند. امام معصوم(ع) با بيانهاى متنوع، هدايت جويان كوى سعادت را به انديشيدن در آيات قرآن تشويق و ترغيب نمودهاند. صادق آل محمد(ص) در اين زمينه مىفرمايد: «همانا قرآن جايگاه نور هدايت و چراغ شبهاى تار است. پس شخص تيزبين بايد در آن دقّت كند و براى بهرهمندى از پرتوش نظر خويش را بگشايد، زيرا كه انديشيدن مايه زندگانى و حيات قلب انسان بيناست.»(21) آن حضرت در جاى ديگر در مورد عدم شتاب در قرائت قرآن و توجه به محتواى آيات مىفرمايد: «قرآن با سرعت نبايد خوانده شود و بايد شمرده و با آهنگ خوش خوانده شود و هرگاه به آيهاى كه در آن نام بهشت برده شده است، گذركنى آن جا بايست و از خداى عزّ و جلّ بهشت را بخواه و چون به آيهاى كه در آن دوزخ ذكر شده است، گذر كنى، نزد آن نيز توقف كن و از دوزخ به خدا پناه ببر.»(22) ششمين اختر تابناك آسمان ولايت هم چنان كه مردم را به تدبّر و تعمّق در آيات قرآن سفارش مىكرد، خود نيز در آيات قرآن تدبّر و دقت مىنمود و در اين راه از خداوند منّان توفيق طلب مىكرد. آن حضرت وقتى قرآن را در دست مىگرفت،قبل از تلاوت به خداوند عرض مىكرد: «خدايا! من شهادت مىدهم كه اين قرآن از جانب تو بر پيامبر نازل شده است و كلام توست كه بر زبان پيامبر جارى شده است. خدايا نگاه كردنم را در قرآن عبادت و قرائتم را تفكّر و فكر كردنم را عبرت پذيرى قرار بده و نيز قرائتم را قرائت بدون تدبّر قرار مده و به من توفيق ده كه در آيات قرآن و احكام آن تدبّر كنم بدرستى كه تو مهربان و رحيم هستى.»(23) پىنوشتها: – 1. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 174. 2. مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 3، ص 297. 3. بحارالانوار، علّامه مجلسى، ج 68، ص 393. 4. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 191. 5. مأخذ قبل، ج 71، ص 395. 6. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 208. 7. سوره عنكبوت، آيه 61. 8. بحارالانوار، ج 3، ص 41. 9. همان، ج 22، ص 431. 10. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 25. 11. مأخذ قبل، ج 47، ص 217. 12. همان، ج 1، ص 200. 13. احتجاج طبرسى، ج 2، ص 122. 14. سوره صف، آيه 2. 15. اصول كافى، ج 1، ص 18. 16. بحارالانوار، ج 5، ص 198. 17. همان، ج 1، ص 170. 18. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 381. 19. اصول كافى، ج 8، ص 93. 20. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص 174. 21. مأخذ قبل، ج 4، ص 400. 22. همان، ج 4، ص 422. 23. بحارالانوار، ج 89، ص 207.
آموزه هاى تربيتى از منظر امام صادق عليه السلام
آموزههاى تربيتى از منظر امام صادق(ع) اسماعيل نسّاجى زواره پاسدار حريم ولايت، امام جعفر صادق(ع) در هفدهم ربيع الاول سال 83 ه.ق در مدينه ديده به جهان گشود.(1) دوران امامتش از سال 114 ه.ق شروع شد و مقارن بود با خلافت پنج تن از خلفاى اموى و دو طاغوت عباسى، آن بزرگوار در 25 شوال سال 148 ه.ق در سن 65 سالگى توسط منصور دوانيقى مسموم شد و پيكر مطهرش در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(2) در زمان امامت آن حضرت بر اثر جنگ و ستيزهاى بنى عباس براى براندازى حكومت بنى اميه و درگيرى شديدى كه آنها با يكديگر داشتند، فضاى مناسبى براى ايشان فراهم شد. آن امام همام در اين فرصت توانست وسيعترين دانشگاه اسلامى را پىريزى كند و در اين راستا توفيقات سرشارى به دست آورد، به طورى كه حدود 4 هزار نفر از مجلس درس او با واسطه و بدون واسطه استفاده مىكردند و بسيارى از آنان به مقامات عالى علمى و فقهى نايل شدند. امام صادق(ع) توسط شاگردانش دستورالعملهاى فردى، اخلاقى، اجتماعى و تربيتى را به مسلمانان آموزش داد و از اين رهگذر موفق گرديد كه مكتب اهل بيت(ع) را به جهان معرفى كند. رهنمودهاى راهگشاى آن بزرگوار در زمينه فردى، اجتماعى، سياسى، تربيتى و… برگ زرّينى در تاريخ شيعه مىباشد كه در اين نوشتار به بيان آموزههاى تربيتى آن خواهيم پرداخت. اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. دعوت به پيروى از اخلاق حسنه نياز به اخلاق حسنه يك نياز بشرى و انسانى است و به جامعه خاصّى اختصاص ندارد. حسن خلق آن قدر عظمت و ارزش دارد كه هر كس به عمق و ژرفاى آن نمىرسد، چنان كه امام صادق(ع) فرمود: «لايكون حسن الخلق الّا فى كلّ ولىٍّ و صفىٍّ و لايعلم ما فى حقيقة حسن الخلق الّا اللّه تعالى؛(3) حسن خلق يافت نمىشود مگر در وجود دوستان و برگزيدگان خداوند و آن چه در حقيقت خلق نيكوست، جز خداوند متعال كسى نمىداند.» رئيس مكتب جعفرى نه تنها به بيان اهميت و ارزش اخلاق بسنده نكرده، بلكه در سيره خود براى ثمربخش بودن آن در جامعه به بيان موارد و مصداقهاى عينى آن نيز پرداخته است تا مسأله مذكور، ملموستر و محسوستر شود. از آن حضرت در مورد مكارم اخلاق سؤال شد، فرمود: «العفو عمّن ظلمك و صلة من قطعك و اعطاء من حرّمك و قول الحقّ ولو على نفسك؛(4) گذشت از كسى كه به تو ستم روا داشته است و ارتباط داشتن با كسى كه با تو قطع رابطه كرده است و عطا نمودن به كسى كه تو را محروم ساخته و گفتن سخن حق هر چند به ضرر تو باشد.» صادق آل محمّد(ص) در ادامه اين موضوع به ثمرات و فوايد اخلاق نيك اشاره نموده است و مىفرمايد: «حسن الخلق يزيد فى الرّزق؛(5) خوى نيك باعث افزايش روزى مىشود.» در روايتى ديگر شيعيان را به خوش رفتارى با خانواده سفارش نموده و آن را موجب طولانى شدن عمر مىداند و مىفرمايد: «من حسن برّه فى اهل بيته زيد فى عمره؛(6) هر كس با خانواده خود، خوش رفتارى كند، عمرش طولانى مىشود.» هم چنين رعايت اصول اخلاقى و توجه به آداب انسانى و خوش برخوردى را از ويژگىهاى مكتب تشيع دانسته و آن را بر شيعيان راستين لازم شمرده و بر اجتناب از بد خلقى تأكيد نموده است. بيدارسازى وجدانها آموزههاى الهى نشان مىدهد كه انسان هر چند ممكن است در ظاهر حقايق را فراموش كند، امّا از درون هرگز دچار فراموشى حقايق نمىشود و با مخاطب قرار دادن درون و فطرتش مىتوان او را نجات داد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «ولئن سألتهم من خلق السّموات و الارض و سخّر الشّمس و القمر ليقولنّ اللّه…؛(7)اگر از آنها بپرسى كه چه كسى آسمانها و زمين را آفريد و خورشيد و ماه را به تسخير درآورد، به يقين مىگويند خدا.» اين روش را در سيره امام صادق(ع) هم مىبينيم ؛ روشى كه در آن، امام از مخاطبش مىخواهد كه خود را در موقعيت فرض شده ببيند و بفهمد كه فطرتش چه مىجويد و چه مىخواهد؟ مردى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا! مرا با خدا آشنا كن. خدا چيست؟ مجادله كنندگان بر من چيره شدهاند و سرگردانم نمودهاند. امام فرمود: «اى بنده خدا! آيا تا به حال سوار كشتى شدهاى؟ گفت: آرى. فرمود: آيا شده كه كشتى بشكند و كشتى ديگرى براى نجات تو نباشد و امكان نجات با شنا را هم نداشته باشى. گفت: آرى. فرمود: در چنين حالتى به چيزى كه بتواند از آن گرفتارى تو را نجات دهد، دلبسته بودى؟ گفت: آرى. فرمود: آن چيز همان خداست كه قادر بر نجات است، آن جا كه فريادرسى نيست، او فريادرس است.»(8) تشويق به تفكّر كاربرد روش عقلانى در نظام فكرى اسلام جايگاه مهمى دارد. به كارگيرى قدرت تعمّق و تفكّر به عنوان ابزار معرفت صحيح و هدايت گر انسان به سوى پيشرفت و تعالى است. اساس تمام پيشرفتهاى مادّى و معنوى بشر در طول تاريخ، انديشه و تعمق بوده است. اگر بشر قرن بيست و يكم از نظر صنعتى و تكنولوژى به موفقيّتهاى چشمگيرى دست يافته، بر اثر انديشه و تلاش بوده است. پيامبران، امامان معصوم(ع) و بندگان صالح خدا همگى اهل فكر و تعقّل بودهاند. در منزلت ابوذر غفارى امام صادق(ع) فرمود: «كان اكثر عبادة ابى ذرًّ التفكر و الاعتبار؛(9) بيشترين عبادت ابوذر، انديشه و عبرتاندوزى بود.» آن حضرت در سيره رفتارى و عملى خود براى انديشه و تفكّر ارزش والايى قايل بود و زيباترين و رساترين سخنان را درباره ارزش تعقّل و تفكّر در مسائل دينى بيان فرموده است. ايشان در اين زمينه مىفرمايد: «كسى كه در دين خدا انديشه نكند، اميد خيرى در او نيست. اگر يكى از دوستان ما در دين خود تفقّه نكند و به مسائل و احكام آن آشنا نباشد، به ديگران (مخالفين ما) محتاج مىشود و هرگاه به آنها نياز پيدا كرد، آنان او را در خط انحراف و گمراهى قرار مىدهند در حالى كه خودش نمىداند.»(10) بهرهگيرى از افراد توانا ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت با ارزيابى قابليّتها و توانمندىهاى شاگردان خود، برخى از آنها را براى پاسخ به سؤالات و گفت و گوهاى علمى پرورش داده بود. به عنوان مثال در مباحث كلام و مباحث اعتقادى به ويژه مسائل امامت، افراد ممتاز و برگزيدهاى، همچون: «هشام بن سالم»، «هشام بن حكم»، «حمران بن اعين» و… را تربيت كرده بود و به موقع از آنها استفاده مىكرد. هشام بن حكم مىگويد:مردى از شام وارد شد و به امام صادق(ع)گفت: مىخواهم چند سؤال بكنم.حضرت پرسيد: درباره چه مىخواهى بپرسى؟ گفت: از قرآن. امام فرمود: اى حمران! تو جواب بده. مرد گفت: مىخواهم با خودتان بحث كنم.امام فرمود: اگر بر او غلبه كردى، بر من پيروز شدهاى. مرد شامى آن قدر سؤال كرد و پاسخ صحيح شنيد كه خسته شد و به امام گفت: حمران مرد توانايى است.هرچه پرسيدم، جواب داد. آن گاه حمران به اشاره امام سؤالى پرسيد كه او جوابى نداشت. مرد اين بار تقاضاى پرسش درباره «نحو» كرد. امام او را به «ابان بن تغلب» حواله داد و در فقه به «زرارة بن اعين» و در كلام به «مؤمن الطّاق» و در توحيد به «هشام بن سالم» و در امامت به من معرفى كرد و او در تمام موارد مغلوب شد. امام چنان خنديد كه دندانش ظاهر شد. مرد شامى گفت: گويا مىخواستى به من بفهمانى كه در ميان شيعيان چنين مردمى دارى؟امام فرمود: همين طور است. آن مرد به جرگه شيعيان پيوست.»(11) اين رويداد بيان گر انسجام و تبليغ گروهى است كه امام صادق(ع) در مورد آن فرموده است: «رحم اللّه عبداً اجتمع مع آخر فتذكّر امرنا؛(12) خدا رحمت كند بندهاى را كه با ديگرى همراه شود تا دستورات ما را تبليغ كند.» راهنمايى و تذكّر هر دانشمندى هر چند توانمند باشد، ولى معمولاً داراى ضعفهايى است كه بايد آنها را به قوّت مبدّل كند و اگر نقاط قوّتى دارد بايد بر آنها تكيه زند تا بهتر مورد استفاده قرار گيرد. امام صادق(ع) در ضمن جلسات درسى و يا در ملاقاتها و نشستهاى علمى كه با شاگردان خود داشت، هرگاه به نقاط ضعف يا قوّت آنان برخورد مىكرد، هرگز از يادآورى آن خوددارى نمىكرد. «يونس بن يعقوب» مىگويد: امام پس از آن كه عدّهاىاز شاگردان خود را براى بحث و گفت و گو با يك مرد شامى فرا خواند، در پايان به نقاط مثبت و منفى كه در آنها ديده اشاره كرد. درباره «حمران بن اعين» فرمود: اى حمران! تو در بحث سخنى را دنبال مىكنى و به نتيجه مىرسى.به «هشام بن سالم» فرمود: مىخواهى بحث را دنبال كنى و به نتيجه برسانى، امّا توانايى ندارى و به «قيس بن ماصر» فرمود: به هنگام گفت و گو به حق نزديك مىشوى، امّا از اخبار و احاديث پيامبر(ص) بسيار فاصله مىگيرى و حق را به باطل مىآميزى، امّا بدان كه سخن حق اگرچه كم باشد تو را از باطل بسيار بىنياز خواهد ساخت. سپس افزود تو در بحث و مناظره جنب و جوش خوبى دارى و بسيار حاذق و هوشيار هستى. يونس بن يعقوب مىگويد: يك لحظه با خود گفتم كه شبيه همين سخنان را آن بزرگوار به «هشام بن حكم» خواهد گفت، امّا ديدم كه حضرت وى را مخاطب قرار داد، فرمود: اى هشام! پيش مىروى، امّا همين كه مىخواهى به زمين بخورى، ناگهان پرواز مىكنى و مثل تو بايد با مردم سخن بگويند. از لغزش بپرهيز كه امداد شفاعت پشت سر تو خواهد بود.(13) تبليغ عملى مؤثرترين روش امامان در عرصه تبليغ، «تبليغ عملى» بود، يعنى خود، تجسم عالى ارزشهاى انسانى كه همان ارزشهاى قرآنى است، بودند. قرآن كريم آنان را كه از خوبىها مىگويند، امّا خود به آن عمل نمىكنند، مورد نكوهش قرار مىدهد: «يا ايّها الّذين آمنوا لم تقولون مالا تفعلون…؛(14)اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا چيزى را كه انجام نمىدهيد به مردم مىگوييد…». بيشترين سفارش امامان در عرصه تبليغ دين دعوت به تبليغ عملى بوده است. از نگاه آنان عالم واقعى كسى است كه عملش همراه با عمل باشد. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «العالم من صدّق فعله قوله و من لم يصدّق فعله قوله فليس بعالمٍ؛(15) عالم كسى است كه رفتار او گفتارش را تصديق كند و هر كس كه كردار او سخن وى را تصديق نكند او بر خلاف گفتهاش باشد، عالم نخواهد بود.» آن گوهر نبوى در روايت ديگر مىفرمايد: «كونوا دعاة النّاس باعمالكم و لاتكونوا دعاة النّاس بالسنتكم؛(16) مردم را با عمل خود به نيكىها دعوت كنيد نه با زبان خود.» تأثير عميق دعوت عملى از اين جا سرچشمه مىگيرد كه هرگاه شنونده بداند كه گوينده از صميم جان سخن مىگويد و به گفته خودش صد در صد اعتقاد و ايمان دارد، گوش جان خود را بر روى سخنان گوينده مىگشايد، زيرا سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. دانشاندوزى يكى از روشهاى تربيت، تقويت «بنيههاى علمى» است. ارزش علم و اهميت آن زمانى مشخص مىشود كه در زندگى انسانها راه پيدا كند و آن را جهت دهد. آيين اسلام از روزى كه در صحنه تاريك گيتى درخشيد، فكر و انديشه انسانها را با نور ايمان روشن ساخت و براى زدودن غبار جهل و نادانى از وجود انسانها، تلاش بىوقفهاى را آغاز كرد. بزرگ رهبر جهان اسلام حضرت محمد(ص) در طول 23 سال از آغاز بعثت تا روز رحلت همواره مسلمانان را به كسب دانش ترغيب و تشويق مىكرد و نادانى را زمينه ساز بدبختى و هلاكت مردم به شمار مىآورد. از منظر امام صادق(ع) علم و دانش نورى است كه خداوند به قلب و دل هر كس بخواهد، مىتاباند، به همين جهت با عبارات حكيمانهاى شيعيان را به كسب دانش ترغيب مىكرد. آن بزرگوار در اين زمينه چنان گام برداشته است كه براى شيعيان واقعى در اين مورد جاى عذر باقى نگذاشته است، آن حضرت در معروفترين كلام خود فرمود: «لست احبّ ان ارى الشّابّ منكم الّا غادياً فى حالين. امّا عالماً او متعلّماً فان لم يفعل فرّط فان فرّط ضيّع فان ضيّع اثم و ان اثم سكن النّار؛(17) دوست ندارم جوانى از شما را ببينم مگر اين كه در يكى از اين دو حالت صبح كند: يا عالم و دانشمند باشد و يا متعلّم و آموزنده، پس اگر در هيچ كدام از اين دو حالت نبود، كم كارى و كوتاهى كرده و در اين صورت عمر خود را ضايع نموده و گناهكار است و نتيجه آن عذاب الهى خواهد بود.» استفاده از فرصتها در زندگى گاهى فرصتهايى به دست مىآيد كه شخص مىتواند از آنها به بهترين وجه براى بهبودى دين و دنياى خويش بهره گيرد. آينده نگرى افراد سبب مىشود كه اين فرصتهاى طلايى عاملى براى ارتقاء جايگاه معنوى و اجتماعى آنان گردد. بدون شك از دست دادن چنين فرصتهايى موجب غم و اندوه و پشيمانى خواهد بود. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «هر كس فرصتى را به دست آورد و با اين حال منتظر فرصت بهترى باشد، روزگار آن فرصت به دست آمده را از دستش خواهد گرفت، زيرا عادت روزگار سلب فرصتها و رسم زمانه از بين بردن موقعيتهاست.»(18) ارتباط با نسل جوان در تربيت اسلامى هدايت و تربيت نسل جوان اهميت ويژهاى دارد. نوجوان قلبى پاك و روحى حسّاس و عاطفى دارد. ارزش دادن به شخصيّت بهترين شيوه ارتباط با اوست. شيوه رفتارى امام صادق(ع) با جوانان و دستورالعملهاى آن حضرت براى جوانان و نحوه برخورد با آنان بهترين راهكار براى حل مشكلات و معضلات اين قشر است. آن حضرت به سرعت پذيرش سجاياى اخلاقى در نوجوانان و جوانان توجه نموده و اين چنين مىفرمايد: «عليك بالاحداث فانّهم اسرع الى كلّ خيرٍ؛(19) بر تو باد تربيت نوجوان، زيرا آنان زودتر از ديگران خوبىها را مىپذيرند.» رعايت اعتدال رعايت اعتدال و ميانه روى در مخارج و درآمدهاى زندگى موجب آسايش و رفاه خواهد بود. اسراف و تبذير موجب اختلال در نظم زندگى مىشود و چهبسا جايگاه اجتماعى فرد را متزلزل نموده و گاهى آبرو و شخصيت او را از بين مىبرد. معمولاً افرادى كه ولخرجى مىكنند، دچار تنگدستى و فقر مىشوند و سپس از گردش ناملايم روزگار شكايت مىكنند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «انّ السّرف يورث الفقر و انّ القصد يورث الغنى؛(20) اسراف موجب فقر و ميانه روى سبب توانايى است.» تدبّر در قرآن آخرين آموزهاى كه از منظر امام جعفر صادق(ع) در اين نوشتار بدان اشاره مىشود، «تدبّر در آيات قرآن» است كه هر فرد مسلمان بنابر ظرفيت وجودى خود مىتواند از معارف، حقايق و آموزههاى قرآن استفاده كند. امام معصوم(ع) با بيانهاى متنوع، هدايت جويان كوى سعادت را به انديشيدن در آيات قرآن تشويق و ترغيب نمودهاند. صادق آل محمد(ص) در اين زمينه مىفرمايد: «همانا قرآن جايگاه نور هدايت و چراغ شبهاى تار است. پس شخص تيزبين بايد در آن دقّت كند و براى بهرهمندى از پرتوش نظر خويش را بگشايد، زيرا كه انديشيدن مايه زندگانى و حيات قلب انسان بيناست.»(21) آن حضرت در جاى ديگر در مورد عدم شتاب در قرائت قرآن و توجه به محتواى آيات مىفرمايد: «قرآن با سرعت نبايد خوانده شود و بايد شمرده و با آهنگ خوش خوانده شود و هرگاه به آيهاى كه در آن نام بهشت برده شده است، گذركنى آن جا بايست و از خداى عزّ و جلّ بهشت را بخواه و چون به آيهاى كه در آن دوزخ ذكر شده است، گذر كنى، نزد آن نيز توقف كن و از دوزخ به خدا پناه ببر.»(22) ششمين اختر تابناك آسمان ولايت هم چنان كه مردم را به تدبّر و تعمّق در آيات قرآن سفارش مىكرد، خود نيز در آيات قرآن تدبّر و دقت مىنمود و در اين راه از خداوند منّان توفيق طلب مىكرد. آن حضرت وقتى قرآن را در دست مىگرفت،قبل از تلاوت به خداوند عرض مىكرد: «خدايا! من شهادت مىدهم كه اين قرآن از جانب تو بر پيامبر نازل شده است و كلام توست كه بر زبان پيامبر جارى شده است. خدايا نگاه كردنم را در قرآن عبادت و قرائتم را تفكّر و فكر كردنم را عبرت پذيرى قرار بده و نيز قرائتم را قرائت بدون تدبّر قرار مده و به من توفيق ده كه در آيات قرآن و احكام آن تدبّر كنم بدرستى كه تو مهربان و رحيم هستى.»(23) پىنوشتها: – 1. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 174. 2. مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 3، ص 297. 3. بحارالانوار، علّامه مجلسى، ج 68، ص 393. 4. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 191. 5. مأخذ قبل، ج 71، ص 395. 6. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 208. 7. سوره عنكبوت، آيه 61. 8. بحارالانوار، ج 3، ص 41. 9. همان، ج 22، ص 431. 10. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 25. 11. مأخذ قبل، ج 47، ص 217. 12. همان، ج 1، ص 200. 13. احتجاج طبرسى، ج 2، ص 122. 14. سوره صف، آيه 2. 15. اصول كافى، ج 1، ص 18. 16. بحارالانوار، ج 5، ص 198. 17. همان، ج 1، ص 170. 18. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 381. 19. اصول كافى، ج 8، ص 93. 20. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص 174. 21. مأخذ قبل، ج 4، ص 400. 22. همان، ج 4، ص 422. 23. بحارالانوار، ج 89، ص 207.
وصيت حضرت امير عليه السلام به فرزندانش
به مناسبت شهادت حضرت اميرعليه السلام وصيّت حضرت به فرزندانش رمضان ماه قيام وصيام، ستايش و نيايش، ماه نزول قرآن و ليالى متبركه قدر و نيز ماه جهاد، پيروزى و شهادت است، در اين ماه فتح و آزادى سرزمين مقدس مكه از سلطه شرك جاهلى، جنگ پيروز مندانه بدر و غزوه در نهايت پيروز حنين اتفاق افتاد و در اين ماه، بزرگ آموزگار جهاد و شهادت على عليه السلام به فوز عظيم شهادت در محراب مسجد كوفه در سال چهلم هجرى نائل شد. در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى، شب قدر اولياى خدا، ديدههاى مردم جز بندگان خالص خدا به خواب راحت فرو رفته است. على عليه السلام آن بنده برگزيده خداوند در دل شب به مناجات و راز و نياز با خداى خود برخاسته است، نماز شب را در منزل دخترش مىخواند و هنگام فجر بر مىخيزد تا به سوى مسجد كوفه رهسپار شود. على كه همواره آماده مرگ است كمر بند خود را محكم مىبندد و با خود زمزمه مىكند: كمر بندت را ببند و آماده مرگ باش چرا كه مرگ در انتظار توست، به مسجد وارد مىشود. با خداى خود مىگويد: «بارالها! ديدارت را بر من مبارك گردان.» مردم را براى نماز خواندن بيدار مىكند و فرياد مىزند: الصلاة، الصلاة. و خود به نماز مىايستد. نماز، معشوق على است، چرا كه در حال نماز با خدايش ملاقات مىكند و با او سخن مىگويد و مناجات مىكند. ابن ملجم مرادى آن شقى بدبخت در گوشهاى از مسجد خوابيده است و شمشيرى زهرآگين در بر دارد. على (ع) به سجده مىرود، زيباترين حالت انسان در ملاقات با خدا كه آن خارجى پليد با شمشيرش بر فرق على مىكوبد و حضرت در حالى كه غرق خون است فرياد مىزند: «فزت و ربّ الكعبه؛ به خداى كعبه رستگار شدم.» فرا رسيدن سالروز شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام را به تمام پويندگان راه مقدسش و پيروان و اطاعت كنندگان اوامرش و ارادتمندان و محبّان حضرتش تسليت عرض نموده و به اميد نيل به شفاعت و پيروى از حضرتش وصيّت آن حضرت را تقديم خوانندگان عزيز مىنماييم. وصيّت اميرالمؤمنين به فرزندانش: «بسم اللّه الرحمن الرحيم هذا ما أوصى به على بن ابى طالب أوصى انّه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له، و ان محمداً عبده و رسوله، أرسله بالهدى و دين الحقّ ليظهره على الدين كلّه و لوكره المشركون، صلّى الله عليه و آله، ثمّ انّ صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله ربّ العالمين، لا شريك له و بذلك امرت و انا من المسلمين.» ثم انّى اوصيك يا حسن و جميع اهل بيتى و ولدى و من بلغه كتابى بتقوى الله ربّكم، و لا تموتنّ الّا و انتم مسلمون، و اعتصموا بحبل اللّه جميعاً و لا تفرّقوا فانّى سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: صلاح ذات البين افضل من عامة الصلاة و الصيام و ان المبيرة الحالقة للدّين فساد ذات البين، و لا قوة الّا باللّه العلىّ العظيم، انظروا ذوى ارحامكم فصلوهم يهوّن اللّه عليكم الحساب. اللّه اللّه فى الايتام فلا تغيّروا افواههم، و لا تضيّعوا بحضرتكم، فقد سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: «من عال يتيماً حتّى يستغنى اوجب اللّه عزّوجل له بذلك الجنّة، كما اوجب اللّه لآكل مال اليتيم النار». اللّه اللّه فى القرآن، فلا يسبقكم الى العمل به احد غيركم. اللّه اللّه فى جيرانكم، فانّ النبىّ صلى الله عليه و آله اوصى بهم، و مازال رسول الله صلى الله عليه و آله يوصى بهم حتّى ظننا انّه سيورثهم. اللّه اللّه فى بيت ربّكم، فلا يخلومنكم ما بقيتم، فانّه ان ترك لم تناظروا و ادنى ما يرجع به من امّه ان يغفرله ما سلف. اللّه اللّه فى الصلاة فانّها خير العمل و انّها عمود دينكم اللّه اللّه فى الزكاة فانّها تطفى، غضب ربّكم. اللّه اللّه فى شهر رمضان فانّ صيامه جنّة من النار. اللّه اللّه فى الفقراء و المساكين فشاركوهم فى معائشكم. اللّه اللّه فى الجهاد بأموالكم و انفسكم و السنتكم، فانّما يجاهد رجلان: امام هدىً او مطيع له مقتد بهداه. اللّه اللّه فى ذريّة نبيّكم فلا يظلمنّ بحضرتكم و بين ظهرانيّكم و انتم تقدرون على الدفع عنهم. اللّه اللّه فى اصحاب نبيّكم الّذين لم يحدثوا حدثاً ولم يؤوا محدثاً، فانّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله اوصى بهم و لعن المحدث منهم و من غيرهم و المؤوى للمحدث. اللّه اللّه فى النساء و فيما ملكت ايمانكم، فانّ آخرما تكلّم به نبيّكم صلى اللّه عليه و آله ان قال: «اوصيكم بالضّعيفين: النساء و ما ملكت ايمانكم». الصلاة الصلاة، الصلاة، لا تخافوا فى اللّه لومة لائم، يكفيكم اللّه من آذاكم و (من) بغى عليكم، قولواللنّاس حسناً كما امركم اللّه عزّوجل، و لا تتركوا الامر بالمعروف والنهى عن المنكر فيولّى اللّه امركم شراركم، ثمّ تدعون فلا يستجاب لكم عليهم، و عليكم يا بنىّ بالتّواصل و التباذل و التّبار، و ايّاكم و التقاطع و التدابر و التفرّق، و تعاونوا على البرّ و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان واتّقوا اللّه انّ اللّه شديد العقاب، حفظكم اللّه من اهل بيت و حفظ فيكم نبيّكم استودعكم اللّه و اقرأ عليكم السلام و رحمةاللّه». اين است آنچه على بن ابى طالب به آن وصيت كرد. وصيّت كرد و شهادت داد به اينكه خدائى جز اللّه نيست و او است يكتا و انبازى ندارد و اينكه محمد بنده و فرستاده او است كه با هدايت و آئين حق او را فرستاد تا دينش را بر تمام آئينها برترى بخشد وهر چند مشركان را خوش نيايد، درود خداوند بر او و اهل بيتش باد. و همانا نمازم و عبادتم و زندگى و مرگم براى خداوند، پروردگار عالميان است، كه هيچ شريكى ندارد و به اين مأمور شدهام و من از مسلمانانم. سپس وصيت مىكنم به تو اى حسن و به تمام خانواده و اهل بيت و فرزندانم و هر كه وصيتنامهام را دريافت نمود، به تقواى اللّه پروردگارتان و هرگز نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و به ريسمان خداوند چنگ زنيد و متفرّق نگرديد زيرا از رسول خدا صلى اللّه عليهو آله شنيدم كه فرمود:اصلاح ذات البين برتر از عموم نماز و روزه است و آن ويران كنندهاى كه دين را از بين مىبرد، فساد ذات البين است و آن نيروئى نيست جز با توكّل بر خداى والا و عظيم. پس به خويشاوندانت برسيد، و با آنها مهربانى كنيد تا خداوند حساب را بر شما آسان گرداند. شما را به خدا، شما را به خدا در ايتام، پس آنان را گرسنه نگذاريد و نيازمند سؤال از خودتان ننمائيد و آنها را كوچك مشماريد كه از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله شنيدم فرمود:هر كه يتيمى را متكفّل شود يا بى نياز گرداند خداى عزّوجل بهشت را بر او واجب گرداند همچنانكه بر كسى كه اموال يتيمى را بخورد، دوزخ واجب گردانيده است. شما را به خدا، شما را به خدا در قرآن، پس نگذاريد ديگران، در عمل به آن، بر شما پيشى گيرند. شما را به خدا، شما را به خدا، در همسايگانتان، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها سفارش كرد و آنقدر سفارش كرد كه پنداشتم ارث مىبرند. شما را به خدا، شما را به خدا در خانه خدايتان(مساجد) پس تا بوديد آن را خالى نگذاريد چرا كه اگر رهايش كرديد (و به آن رفت و آمد ننموديد) در عذاب مهلت داده نمىشويد و كمترين چيزى كه براى يك نفر باشد كه وارد مسجد مىشود اين است كه در بازگشت، گناهان گذشتهاش مورد بخشش قرار گيرد. شما را به خدا، شما را به خدا، در نماز زيرا آن بهترين عمل است و آن ستون دينتان است. شما را به خدا، شما را به خدا، در زكات كه آن خشم پروردگارتان را فرو مىنشاند. شما را به خدا، شما را به خدا، در ماه رمضان زيرا روزهاش سپرى است از آتش دوزخ. شما را به خدا، شما را به خدا در فقرا و مستمندان، پس آنها را شريك زندگى خود قرار دهيد. شما را به خدا، شما را به خدا، در جهاد با اموالتان و جانهايتان و زبانهايتان چرا كه دو نفر جهاد مىكنند: پيشواى هدايت كنندهاى يا مطيعى از او كه به هدايتش پيروى كند. شما را به خدا، شما را به خدا، در ذرارى و فرزندان پيامبرتان پس مبادا در حضور شما يا پشت سرتان مورد تجاوز و ستم قرار گيرند و شما بتوانيد، ستم را از آنان دفع كنيد. شما را به خدا، شما را به خدا، در اصحاب پيامبرتان، آنان كه پس از او، بدعتى را ايجاد نكرده و امر منكرى را انجام ندادند و بدعتگزارى را پناه ندادند زيرا رسول خدا صلّى الله عليه و آله به آنها سفارش كرد و بدعتگزاران از آنها را لعن و نفرين نمود و همچنين آنان كه بدعتگزاران در دين را پناه دادند نيز مورد لعنت قرار داد. شما را به خدا، شما را به خدا، در زنان و در بردگانتان، زيرا آخرين سخن پيامبرتان اين بود كه فرمود: «شما را به دو گروه ناتوان و ضعيف، زنها و بردگان، سفارش مىكنم». هان! نماز، نماز، نماز را بپاداريد. در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنش كنندهاى نهر اسيد، خداوند كفايت مىكند شما را از كسى كه به شما آزار رسانده يا بر شما ظلمى روا داشته است. با زبان خوش با مردم سخن بگوئيد همچنان كه خدايتان به شما امر كرده است. امر به معروف و نهى از منكر را فراموش نكنيد تا خداوند بدان شما را بر شما مسلّط ننمايد، پس هر چه دعا كنيد مستجاب نشود. فرزندانم، بر شما باد به خوشرفتارى، مهربانى و كمك به يكديگر و زنهار از بدرفتارى و پشت به يكديگر كردن و از هم متفرق شدن. و در برّ و تقوى با همديگر كمك كنيد و در گناه و ظلم با كسى همدست نشويد و تقواى الهى داشته باشيد كه همانا عذاب خداوند بسى سخت و شديد است. خداوند شما اهل بيتم را حفظ كند و مردم را وادارد كه حرمت پيامبرش را در شما نگهدارند. شما را به خدا مىسپارم و براى شما درود خدا و رحمتش را خواستارم.
دانستنيهايى از قرآن
دانستنيهايى از قرآن
«وجه الله و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و أقاموا الصلاة و أنفقوا مما رزقناهم سرا و علانية و يدرؤون بالسيئة الحسنة أولئك لهم عقبى الدار» (سوره رعد،آيه22)
آنانكه به خاطر به دست آوردن خشنودى خدا شكيبا بودند و بر سختى ها صبر كردند، نماز را به پا داشتند، و از آنچه به آنها روزى داده بوديم آشكار و پنهان انفاق كردند و بدى را با نيكى رفع مىكنند، آنان را سرانجام خوب و خانه جاويدان است.
صبروا: صبر و شكيبائى گاهى در برابر ناملايمات و سختىها است و گاهى در برابر گناه و معصيت و گاهى در راه اطاعت به كار گرفته مىشود.
وجه ربهم: منظور از وجه رب، رضايت و خشنودى خدا است. تأكيد آيه شريفه بر ابتغاء وجه ربهم مبتنى بر خلوص در نيت است. يعنى هرچند صبر كردن كار پسنديدهاى است ولى آن وقت ارزشمند است و مورد ستايش قرار مىگيرد كه براى خدا باشد.
اگر من گناه نمى كنم زيرا مردم مرا مىبينند و آبرويم مىرود يا مورد تعقيب دستگاه قضائى قرار مىگيرم يا آنكه اين امر از نظر خوى انسانى ناپسند است پس من آن را انجام نمى دهم، هيچكدام ارزش ستايش ندارند هرچند فى حد ذاته پسنديده باشد، زيرا آنچه از نظر قرآن ستوده و ممدوح است اينكه كار را فقط به خاطر خدا و براى كسب رضايت ذات مقدسش انجام دهيم. در آيه ديگرى مىخوانيم: «و ما عند الله باق» آنچه نزد خدا است، پايدار مىباشد. پس بايد تلاشمان بر اين باشد كه در كارها و صفات خود فقط خدا را مد نظر قرار دهيم و تنها و تنها به خاطر او كار را انجام دهيم كه در غير اين صورت نه تنها ارزشى ندارد كه كار بيهوده اى انجام شده و گاهى مورد مؤاخذه و عقاب نيز قرار خواهيم گرفت، زيرا حتى در فرائض قصد قربت واجب است يعنى به خاطر استجابت امر حق و به انگيزه نزديك شدن به او نماز مىخوانيم، روزه مىگيريم و انفاقكنيم و گرنه حتى از نظر ظاهرى نيز تكليف ساقط نشده است يعنى اگر خداى نخواسته به خاطر ريا و خوشايند ديگران نماز برپاداريم نمازمان باطل است و گويا نماز نخوانده ايم و اگر ميلياردها پولى كه با زحمت به دست آورده ايم، انفاق كنيم و با آن مسجد و ساير مؤسسات خيريه بسازيم پشيزى ارزش ندارد جز آنكه قصد قربت و با نيت تقرب الى الله و براى به دست آوردن خشنودى خداوند انجام پذيرد كه در آن صورت تنها خداتواند جزايش را بدهد زيرا قدردانى از كارهاى شايسته از قدرت تمام بشر خارج است.
مما رزقناهم: خداوند در اين كلمه تأكيد مىكند كه اگر هم انفاقى بكنيد، ما به شما داده ايم يعنى شما هرچند زحمت مىكشيد و تلاش و سعى فراوان مىكنيد تا مالى را به دست آوريد ولى يادتان نرود كه آن مال را ما به شما داده ايم. اگر مشيت الهى تعلق نگيرد شما حتى يك درهم نيز نمى توانيد به دست آوريد گواينكه اگر اموالتان بانكها را پر كرده باشد با يك چشم به هم زدن تمام آنها را نابود خواهد كرد چنانكه قارون مىگفت خودم اين اموال را به دست آورده ام و مردم عوام مىگفتند خوشا به حالش چه آدم خوش شانسى است.اما آنگاه كه خداوند اراده كرد قارون خودش و تمام اموالش به زمين فرو رفتند و اثرى از آن همه پول و دارائى باقى نماند.
و مقصود از انفاق در آيه كريمه مطلق انفاق است يعنى چنانكه زكات و خمس و ساير موارد شرعى و واجب را در بر مىگيرد، بر صدقه دادن به فقرا و مستمندان نيز صدق مىكند.
سرّاً و علانية: بعضى از موارد انفاق بهتر است آشكار باشد تا موجب تشويق ديگران گردد و لى بيشتر موارد مخفى و پنهان است خصوصا آنجا كه انسان مىخواهد به فقيرى كمك كند. ولى اگر كار خيرى بود مانند ساختن بيمارستان يا مسجد يا مدرسه بهتر است آشكارا كمك كند تا براى ديگران انگيزه كمك كردن باشد. اما در هر حال بايد براى خدا باشد و خالصا لوجهه، چه پنهان و چه آشكار.
يدرؤون بالحسنة السيئة: درء به معناى دفع و زدودن است. با كارهاى خوب و خير، كار بد را مىزدايند.
ممكن است اين امر بر مطلق كار خير اطلاق شود كه همواره انسان مؤمن در پى انجام كار خوب است تا شايد خداوند از كار بدش بگذرد.چرا كه در روايت آمده است: «الحسنات يذهبن السيئات» كار نيكو گناهان را برطرف مىكند. و در فرهنگ قرآن به آن ” تكفير ” نيز مىگويند كه اصلا معناى كفر و تكفير پوشاندن و پرده انداختن است. و در موارد زيادى از كارهاى خير آمده است كه سيئات را مىزدايد و تكفير مىكند. بنا براين يكى از صفات پسنديده مؤمنان اين است كه تلاش مىكنند با افزودن كارهاى خوب به اعمالشان پرونده خوبيها را ضخيم تر كنند تا خداوند بر آنها منت گذارد و پرونده گناهانشان را محو كند. پر واضح است كه اين تنها تلاشى است مخلصانه و قطعا نياز به لطف و رحمت بى كران خدا دارد و گرنه آنقدر پروندههاى ما از گناه سياه شده است كه آب درياها نيز آن را محو نمى كند. ما همچنان كه بايد از اعمال خود خائف باشيم، اميد و رجائمان به خداوند بيشتر و بالاتر است.
مورد ديگر درء و يا دفع بديها با خوبى، موردي است كه ديگران مثلا به انسان ظلم كرده اند و تعدى نموده اند واو به خاطر خدا و براى كسب خشنوديش از آنان مىگذرد و مورد عفو قرار مىدهد كه اين تسامح و از حق خود گذشتن، بسيار ارزشمند و شايان تقدير است. به هر حال موارد ديگرى شايد داشته باشد كه چون مطلق ذكر شده معلوم نيست منحصر به يك امر خاصى باشد و گويا موارد مختلف را شامل مىشود.
عقبى الدار: يعنى سرانجام خوب و مورد پسند. زيرا بهترين عاقبت براى انسان همين است كه سراى جاويدان با آن همه نعمتهاى بهشتى نصيبش گردد و قطعا بالاتر از اينها خود رضايت خدا است «و رضوان من الله أكبر» و چه سعادتى بالاتر از آنكه خداوند از انسان راضى باشد و او را به بهشت جاويدان رهنمون سازد «رضى الله عنهم و رضوا عنه» كه اين به خدا فوز عظيم وپيروزى برتر مىباشد. به اين اميد كه خداوند عاقبت كار ما را به همان سراى جاويدان ختم كند و از ما راضى باشد. آمين رب العالمين.
روزه ؛ روزگار پيوستن به اصل خويش آخرين قسمت
روزه، روزگار پيوستن به اصل خويش آخرين قسمت مزاياى روزه روزه پيكارى است درونى براى آماده شدن در پيكارهاى سخت بيرونى، رمضان كلاس درس است، معلمانش پيامبران خدا، كتابش قرآن و درسش آموختن تشنگى تا در محرم از پايمان نيندازند، رمضان يك اردوگاه است، سربازانش عموم مردم و افسرانش بهترين عبادت كنندگان. ماه سخن گفتن با خدا و بيدار شدن و بيدار كردن و مهيا شدن است در اين ايام مبارك خوردن انكار مىشود تا به اصل وصل گرديم. اگر بخواهيم محاسن و فوايد روزه و روزه دارى را بر شماريم و به هر كدام اشارتى كنيم، واقعاً ملاحظه مىگردد اين بركت در ابعاد گوناگونى براى آدم روزهدار ارمغانهاى ارزندهاى به همراه مىآورد. اينك به چند محور مىپردازيم: 1- فرصت مناسب وقتى از تربيت روح و حالات درونى انسان سخن مىگوييم به ابزارى نياز داريم، فضايى نيز براى تحقق اين امر لازم است. روزه اين امكان را فراهم مىسازد كه خودسازى را تمرين كند و ويژگى بارز انسانيت را در خود احياء و شكوفا سازد. در اين ايام كشتى متلاطم روح انسانى به ساحل آرامش مىرسد و فرصت ارزندهاى است كه آدمى در اين كرانه معنوى قلب خويش را به ملكوت پيوند زند. در ماه رمضان ما مىتوانيم اين ماده خام را كه در وجودمان داريم به محصولات مولّد و مفيدترى تبديل كنيم، همچنين يك نوع مراقبت افزونترى بر چنين ساخت و سازى داريم. 2- زمينهاى براى اخلاق نيكو و فضايل آسمانى روزه همچون محلولى از املاح نقره است كه شيشه عكاسى دل را به آن آغشته مىسازند تا تصاوير زيبايى از محاسن ملكوتى روى آن نقش بندد، چون روزه تاريكىهاى روح و ظلمتهاى دل را زايل مىسازد، قلب آدمى نور حقيقت را جلب مىكند، در واقع روزه چون ذرهبينى است كه موجب تمركز و توجه نور راستى و درستى مىگردد البته نور معنويت محدوديتى ندارد و همه جا هست امّا در جاهايى تابش افزونترى دارد كه يك زمينه مساعد و شرايط كافى به وجود آيد. روزه به اين اكتفا نمىكند كه صرفاً آن نور را به سوى قلب رهنمون سازد بلكه دقت مىنمايد كه اولاً مبادا اين نور كم رنگ گردد و ثانياً اجازه نمىدهد ظلمت هايى كه شياطين انسى و جنى توليد مىكنند اين پرتو افشانى را تحت الشعاع قرار دهند به همين دليل رسول اكرم(ص) روزه را به يك سپر تشبيه كردهاند. به بركت اين ويژگى روزه دار مراقب است از راه حق منحرف نگردد و از كژىهاى زبانى، رفتارى و كردارى پرهيز مىكند و با زبان حال خويش مىگويد اين نفس اماره مىخواهد چنين پاسبان قوى را كه وجودم را تحت نظارت گرفته و اين نگهبان مفيد و مهربان را كه قواى رذيلت و نكوهش شده را به زندان افكند از بين ببرد امّا دستش كوتاه است و به بركت معنويت روزه قادر نيست مرا از صراط حق منحرف كند، راستى مهار نمودن اين نفس سركش بسيار مشكل است و از اين روى است كه پيامبر اكرم(ص) جهاد با نفس را جهاد اكبر و جهاد با دشمن را جهاد اصغر دانستهاند. روزه يك توفيق بزرگى است كه چنين عمل مشقت زايى را براى ما آسان و ساده مىنمايد و بوستانى از خوبىها را در اختيارمان مىگذارد دل، قلب، روح و جان آدمى كانونى شريف و حساس است و آفريدگار هستى عرش خويش را دل مؤمنان قرار داده است. ولى گاهى اين گوهر وجود آدمى دچار هيجانهاى منفى و تشويشها و اضطرابهاى بيهوده مىگردد، از جمله داروهاى شفابخش اين تلاطمهاى روحى روزه است كه تمايلات را كنترل و تعديل مىنمايد. 3- صيقل قلب، صفاى روح منظره ى بوستانى با صفا كه روح را طراوت و جان را لذت مىبخشد، هر چند زيبا و روح نواز باشد، آن كسى كه عينك تيره بر ديده نهاده، نمىتواند درست درك كند و هر چه از اين شكوفايى و شكوهمندى برايش بيان گردد، نمىتواند آن همه خوبى را در ذهن خود مجسّم نمايد. مردم ظاهربين كه غرق در لذات و شهوات دنيوى هستند قادر نمىباشند آن جلوههاى جذاب روحى و معنوى را بفهمند. امكاناتى لازم است كه عينك سياه برداشته شود يعنى از تمايلات ميرا و فانى و لذت تن بكاهد تا آن نور زيبا كه از نظرها مخفى است با سيمايى تابناك جلوه گر شود روزه مىتواند اين كار را به خوبى انجام دهد. از نتايج و فوائد بزرگ روزه همين صفاى باطن و پاكيزگى روح است وقتى از امور مادى و نفسانى اعراض گرديد، گرايشهاى پرهيزگارى در آدمى تقويت مىشود و در اين حال انسان براى درك حقايق جهان هستى آمادهتر مىشود. البته براى رسيدن به چنين كمالى صرفاً خوردن و آشاميدن كفايت نمىكند بلكه روزه دار بايد از هر چه موجب آلودگى و ارتكاب گناه است و يا او را به وسوسههاى شيطانى و هوسهاى سركش سوق مىدهد امساك كند. رسول اكرم(ص) فرمودهاند:آسانترين چيزى كه خداوند براى روزه دار واجب كرده، پرهيز از خوردن و آشاميدن است.(1) امّا اين مرحله اول است و بايد تمامى اعضاء بدن در حال روزه باشند چنان كه امام صادق(ع) فرمودهاند: روزه اين نيست كه انسان صرفاً از غذا خوردن و آشاميدنىها خوددارى ورزد وقتى روزه دارى بايد گوش، چشم، زبان، شكم و عورتت نيز بايد صائم باشند، دست خود را از تعدّى به حقوق ديگران و دامنت را از آلودگى حفظ كن و بسيار ساكت باش و جز در امور خير سخن مگوى و با زيردستان و خادمان مدارا كن.(2) اگر مسلمانى با اين نوع روزه دارى جسم و جان خود را به مدت يك ماه تمرين و پروش دهد قطعاً به مرحله كمال معنوى و روحانى مىرسد و ثواب بزرگى نصيب خود مىسازد. على(ع) از پيامبر خدا نقل كرده است كه آن حضرت مىفرمود: هر كس براى رضاى خدا و اجر اُخروى در ماه رمضان روزه گيرد و گوش، چشم و زبان خويش را از مردم باز دارد، خداوند روزهاش را مىپذيرد و گناهانش را مىبخشد و به او ثوابى معادل اجر صابران عطا مىكند.(3) تقوا و پرهيزگارى ناشى از اين روزه كامل نقش برجستهاى در تربيت و سازندگى شخصيت انسان مسلمان دارد و شعلههاى سركش غرايز حيوانى و هوسها تا حد چشمگيرى در وجودش خاموش مىگردد و گريبان عقل و دل از چنگال شهوات رها مىشود و براى روزه دار زمينهاى آماده براى تمرين خوب زيستن و نكو بودن فراهم خواهد شد. اين مراقبت و تمرين پياپى در يك ماه نيروى بازدارندهاى در فرد روزه دار بوجود مىآورد كه مىتواند به او كمك كند در بقيه ايام سال هم با دلى پاك و اندرونى پالايش شده به زندگى فردى و اجتماعى ادامه دهد. روزه چراغ معرفت و آگاهى را هم در وجود آدمى برمىافروزد اين بينش و نگرش چنان كمال آفرين است كه حتى شخص روزه دار مىتواند از انديشه و فكر گناه هم دورى گزيند. حضرت على(ع) مىفرمايند: روزه دل از انديشه گناهان، برتر از روزه شكم از خوردن و آشاميدن است.(4) در واقع امساك راستين و همه جانبه يك انقلاب روحى و تحوّل درونى را پديد مىآورد كه جلو شرارت، تباهى، فساد و خلاف را مىگيرد. دشوارترين جنبه روزه اين است كه لبه شمشير رياضت را به سوى نفس امّاره بگيريم. در روزه تمايلات سركشانه تدريجاً روبه ضعف مىرود و با انقياد نظاممند اين خواهشها در برابر خواست الهى آرام مىشود. بر اثر اين خويشتن دارى هدفمند و جهتگيرى شده به سوى خداوند، نفس آدمى به اين امر واقف مىگردد كه مىتواند جداى از يك زندگى دنيايى مشابه با چراى حيوانات بزيد و آگاه مىگردد كه اگر چه بدنش در اين سراست اما از كنگره عرش او را فرا مىخوانند كه تو بايد در بزم قدسيان باشى. تو زائرى در اين جهانى و هدفى والاتر از اين موجوديت فيزيكى دارى. آرام آرام قدرى اينپردههاى مادى كنار مىروند و جنبهاى از شفافيت هويدا مىگردد كه او را به سوى لطافتهاى معنوى سوق مىدهد. روزه گرفتن در واقع يك نوع زره اخلاص در برابر لذايذ دنياست، يك فناى از دادههاى زوالپذير است كه حيات طيبه را به ارمغان مىآورد، رسول اكرم(ص) چنان روزه را دوست مىداشت كه اين عنصر بخش اساسى فقر معنوى محمّدى را تشكيل مىداد چيزى كه رسول اكرم(ص) دربارهاش فرمودهاند: «الفقر فخرى». روزه صحنه شگفت انگيزى براى ارزيابى باورها، اخلاص، صدق و صفاست، روزهاى كه خداوند مىفرمايد من خود عهده دار پاداش آن هستم يك ميدان زيبايى است براى اوجگيرى، رشد و عروج ملكوتى. حضرت زهرا(س) فرمودهاند: خداوند روزه را براى تحكيم و تثبيت اخلاص واجب فرمود، حتى در روزه ماه مبارك رمضان بوئيدن گل و لذت بردن از چنين رايحهاى كراهت دارد، زيرا خداوند مىخواهد روزه دار از تمامى لذتهاى فانى محروم گردد تا وجودش خالصانه به سوى حق معطوف گردد و تار و پود وجودش با اخلاص بافته شود. حسن بن راشد مىگويد: امام صادق(ع) وقتى روزه مىگرفت گل را بو نمىكرد، پرسيدم چرا؟ فرمود: كراهت دارم روزهام را با لذت ديگرى مخلوط كنم.(5) وقتى آدمى با اين امساكهاى همه جانبه متوجه خدا شد و آن فرمانرواى هستى را حاضر و ناظر رفتار و اعمال خود ديد و درك كرد كه در محضر حق مىباشد، همين معرفت او را به سوى افقهاى عالى مىكشاند و ديگر حاضر نيست بدون رضايت خداوند كارى انجام دهد و اين جاست كه بذر فضايل و مكارم در اعماق وجودش شكوفا مىگردد.(6) 4- روزه و مقاومت و تقويت اراده بدون ترديد صبر و استقامت از كليدهاى مهم اصلاحات درونى و بيرونى است. در قرآن كريم مسلمانان به صبر توصيه شدهاند و در اين كتاب شريف اين ويژگى قرين ايمان، نماز و عبادت معرفى گرديده است. حضرت رسول اكرم(ص) فرمودهاند: ايمان دو نيمه است نيمى صبر و نصف ديگر شكر و هم ايشان فرمودهاند: پيروزى با صبر توأم و گشايش با رنج همراه است: صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد انسانى كه صبر پيشه مىسازد بر مشكلات مادى و معنوى فائق مىگردد، صبر مىتواند آدمى را از اعماق چاه ذلّت به اوج آسمان سعادت برساند، پيشوايان ما تأكيد فرمودهاند: نصف صبر روزه دارى است، روزه راستين مىتواند ملكه صبر را در انسان شكوفا سازد، كسى كه در مكتب روزه پرورش يافته ديگر در مواقع جزيى و عبث گوهر وجود خود را در خرمن غضب نمىسوزاند زمام نفس را در اختيار دارد و هيچ گاه در برابر خواهشهاى شهوانى تسليم نمىگردد، به دنبال مردم آزارى، بى عفتى و خلاف نخواهد بود، در برابر شدائد و سختىهاى روزگار خود را نمىبازد و براى رسيدن به يك مقصود عادى به كارهاى پست و حيوانى دست نمىزند. به راحتى از عادتهاى نكوهش شده دست برمىدارد و خويشتن را از قيود رسمهاى خلاف آزاد مىسازد. مرغ سعادت و نيك بختى انسان تنها با دوبال اراده و صبر مىتواند بر فراز هدفهاى پاك، بزرگ و مقدس به پرواز درآيد. روزه در تحكيم اين سنگرهاى عظيم اثر چشمگيرى دارد و پايدارى در برابر تمايلات طبيعى كم كم نهال صبر را بارور مىگرداند. امام صادق(ع) فرمودهاند: هرگاه كسى دچار گرفتارى شد روزه بگيرد زيرا خداوند مىفرمايد: در شدايد از صبر يعنى روزه كمك بگيريد.(7) زيرا بدون خصلت صبر پيروزى بر مشكلات ميسّر نمىباشد تحمّل در برابر ناگوارىها و نگرانىها بر نيروى مقاومت و پايدارى آدمى مىافزايد و اراده را توانا مىسازد. رسول اكرم(ص) ماه رمضان را ماه صبر ناميدهاند: «شهر الصبر و انّ الصبر ثوابه الجنه؛(8) رمضان ماه صبر است و پاداش صبر بهشت است.» روزه يك حركت كاملاً ارادى است و انسان به خواست خود امورى را ترك مىكند كه در اثر اين مقاومت در برابر خواستهها روح را چنان تقويت مىكند كه يك ملكه در وجودش شكل مىگيرد و با اين حالت نفسانى مىتواند دستورات حق تعالى را اجرا كند و پيرامون محرّمات الهى نرود. كسى كه خود را تسليم موانع ننمايد و ثابت قدم و پايدار بماند در كارهاى بزرگ موفق مىشود و پيروزى را در آغوش مىگيرد: سكونى بدست آور اى بىثبات كه بر سنگ كردان نرويد نبات همه حكما، عرفا و ادبا و حتى اقشار معمولى جامعه بر اين باورند كه اراده و ثبات در رأى كليد پيروزى است اما براى ايجاد اين خلق نيكو يك تمرين و ورزش اخلاقى لازم است. روزه دار اين تمرين را به خوبى انجام مىدهد و امروزه علماى روان شناس اهميت امساك را در تقويت اراده به عنوان يك اصل علمى پذيرفتهاند و به آنان كه محتاج ثبات در كارها هستند توصيه مىكنند از امور عادى و امكاناتى كه در اختيارشان است يك مقدارى پرهيز كنند و در دم به خواهشهاى نفسانى پاسخ مثبت ندهند. اصولاً انسان در مقابل محيط طبيعى ضعيف خلق گرديده و زود تسليم عادات و آداب متداول مىگردد و هر قدر اراده ضعيفتر باشد بشر زودتر تحت تأثير فضاى پيرامون قرار مىگيرد. به تدريج آنقدر در ضعف اراده پيش مىرود كه هر چند حق را با دو چشم خويش ببيند به آن اعتنا نمىكند. عزم و اراده چه در امور مادى و چه در مسايل فرهنگى و روحانى براى يك جامعه چون خون براى حيات انسان ضرورت دارد، در اجتماعى كه آدمهاى فاقد اراده و يا دچار ضعف تصميمهاى مهم برنامه ريز هستند هيچ گونه تحرك، توسعه و تعالى ديده نمىشود روزه مىتواند اين ضايعه مهم را درمان كند و ارادههايى را پرورش دهد كه بتوانند جامعهاى را از زوال و سقوط حتمى برهانند زيرا روزه دار با خواهشهاى خويش در نبرد است، در برابر غرائز مقاومت مىكند و در شدايد و سختىها استقامت مىورزد، اين خصلت جان را از قيد سلطه هوسها و خواهشهاى پليد مىرهاند، حضرت على(ع) فرمودهاند:افضل الناس من جاهد هواه و اقوى الناس من غلب هواه؛(9) بهترين مردم كسى است كه با هواى نفس مىستيزد. و نيرومندترين آنان فردى است كه بر آن غلبه يابد.(10) پس روزه داران هم بهترين مردم و هم نيرومندترين افرادند، بر اثر پژوهش هايى كه در نظام جسمى و روانى روزه داران صورت گرفته اين واقعيت آشكار گشته است بدن آدمى بر اثر يك ماه روزه دارى مقاومت ويژهاى بدست مىآورد و مىتواند در هنگام بيمارىها و عوامل استرسزا پايدارتر باشد. انسانهاى روزه دار درد را بهتر تحمّل مىكنند و دوره بيمارى در آنان كوتاهتر است، زخمهاى روزه داران زودتر التيام مىيابد، ترشح هورمونهاى رشد، كورتيزول، اپى نفرين و گلوكانون در اين اشخاص بهتر صورت مىگيرد و در نتيجه زودتر از ديگران به ساحل آرامش و سلامتى روانى دست مىيابند.(11) 5 – روزه و توجه به سراى جاويد يكى از حالات انسان كه نمىتوان آن را انكار كرد، غفلت است كه در حد طبيعى از نعمتهاى بزرگى است كه خداوند به انسان داده است، به راستى اگر اين ويژگى در وجود آدمى نبود با دردها، پريشانىهاى بنيان كن چه مىكرد، ولى گاهى اين صفت از حد طبيعى خود خارج شده و طغيان مىنمايد كه هرگونه اثرات بيدارى آفرين را در انسان خنثى مىكند به عنوان نمونه همه افراد بشر يقين دارند كه روزى عمرشان خاتمه مىيابد و به دنياى ديگر منتقل مىگردند اما بسيارى افراد اعمالى انجام مىدهند كه گويى مرگى وجود ندارد يا احتمال آن ضعيف است، اين غفلت بزرگ اثر آن يقين مسلّم را نابود مىكند. يكى از عواملى كه آدمى را از غفلت بيرون مىآورد و بيدار كننده و يادآورنده شايسته است روزه مىباشد. رسول اكرم(ص) در خطبه معروف خود كه به مناسبت ماه رمضان فرمودند، تأكيد نمودند با گرسنگى و تشنگى خود گرسنگى و تشنگى روز قيامت را به خاطر آوريد، اين تعبير پيامبر حاكى از آن است كه روزه بايد داراى چنين درس آموزندهاى باشد و روزه دار بايد متوجه سراى جاويد گردد به اين ترتيب روزه زمينه تربيت عملى است كه در پرتو آن انسان به موقعيت ويژهاى نايل مىشود كه نقش اساسى در ساختن زندگى كامل انسانى خواهد داشت و با بدست آمدن اين موقعيت انسان نيروى آن را بدست مىآورد تا اعمالى را كه او را از دشوارىهاى رستاخيز حفظ مىكند انجام دهد.(12) روزه دار حقيقى آتش جهنم را از خود دور مىكند چنان كه پيامبر فرمودهاند روزه سپر آتش جهنم است.(13) شخص روزه دار در هنگام ملاقات پروردگارش شادمان است. امام صادق(ع) فرمودهاند: براى شخص روزه دار دو خوشحالى وجود دارد يكى شادى در هنگام افطار و ديگرى خرّمى در حال ملاقات پروردگارش.(14) امام باقر(ع) فرمودهاند: اگر شخصى يك روزه را كه در آن روزهدارى واجب نيست روزه بگيرد به نحوى كه اراده و نيتش تنها ثواب و مقام منزلت در نزد خداوند متعال است، پروردگار به دليل همين يك روزه كه او گرفته است، وى را در بهشت وارد مىنمايد(تا چه رسد به ثواب و درجاتى كه براى روزه واجب متصوّر است.)(15) روزه دارى كه به معناى واقعى روزه گرفته است، از درب سفارشى ويژهاى داخل بهشت مىگردد و اين نكته را رسول اكرم تذكر دادهاند.(16) 6- ترويج عادات پسنديده يكى از فوايد اخلاقى روزه اين است كه به انسان عادت مىدهد با كمتر از معمول بسازد و به او مىفهماند كه مىتوانى كارهاى بدنى و فكرى را كه قبل از فرا رسيدن ماه رمضان با خوردن سه وعده غذا انجام مىدادى در اين ماه با دو وعده انجام دهى، آدمى اين گونه اگر دچار تنگناهاى اقتصادى و برخى قحطىها بر اثر حوادث طبيعى چون سيل، زلزله و توفان و نيز جنگها و ناامنىها گردد مىتواند با كمبودها بسازد و به خود اجازه نمىدهد بر اثر مضيقههاى فوق به كفر و ناسپاسى روى آورد و نيز براى جبران كاستىهاى غذايى دنبال كارهاى خلاف و تقلب و كلاهبردارى نمىرود و به روزى خود اكتفا مىكند به علاوه چون فهميده است كم شدن خوراك و محدود گرديدن وعدههاى غذايى تأثير در ميزان تحرك و كار و تلاش ندارد، به فعاليتهاى خود ادامه مىدهد اما افراد ناز پرورده و شكم باره در اين موارد خود را مىبازند. اوقات روزه دار در چنين مواقع كه با سختى و مشقت توأم است به پريشان حالى و نگرانى نخواهد گذشت و دچار اندوه، افسردگى و تشويش نمىگردد.(17) روزه دار به قسمت خود راضى است و اندكها را كه موجب كفايت است بسى بهتر از بسيارها كه زيان بارند دوست مىدارد. نفس يك اشتهاى سيرىناپذير دارد و هرچه به او بدهند باز هم مىخواهد دنبال چيز تازهاى برود و راهى كه مىتواند از اين طغيان نفس جلوگيرى كند روزه است و ارمغان آن قناعت مىباشد. روزه انسان را اين گونه پرورش مىدهد كه كم كردن خواهشهاى نفسانى هيچ گاه اركان زندگى را مختل نمىكند، روزه به آدمى مىآموزد كه خوردن براى زيستن است نه زندگى كردن براى خوردن، اين فريضه مسلمان را از غرق گرديدن در ماديات و حرص و طمع براى لذتهاى زودگذر و مسابقه براى تن پرورى و مصرف زدگى مىرهاند و به او ياد مىدهد به فكر ديگران هم باشد و بر خواهشهاى نفسانى مسلط گردد و به قدر نياز از امكاناتى كه در اختيارش است استفاده كند و از اسراف و تبذير بپرهيزد. فرد قانعى كه روزه تحويل جامعه مىدهد اهل سخاوت هم هست و از دنيا وارسته بوده و زاهد است، دست نياز به سوى ديگران دراز نمىكند و براى بدست آوردن مايحتاج خود تن به ذلت و خوارى نمىدهد، با دورى از مصرف بى رويه بر پاى خويش متكى است و اعتماد به نفس را در خود تقويت مىنمايد. مسلمانان صدر اسلام با همين روحيه از همه چيز خود در راه خدا گذشتند و حتى در ميادين جنگ به چند دانه خرما قناعت كردند و با تكيه بر معنويت، ايمان و پارسايى، پيروزىهاى شكوهمندى آفريدند، در دفاع مقدس و جنگ تحميلى حزب بعث عليه ايران نيز اين خصال آشكارا مشاهده مىگرديد. ايثار يا مقدم داشتن ديگران برخود يا راحتى خويش را فداى آسودگى اقشار ديگر نمودن از خصال يك روح خود ساخته مىباشد كه معناى واقعى سعادت دنيا و آخرت را درك كرده است. چنين انسان هايى گوى خوشبختى را در ميدان زندگى ابدى از همگنان ربودهاند چرا كه با رنج خود آرامش ديگران را خواستهاند و وصف اين حالت در اين مقال نمىگنجد: كار پاكان را قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير شير يكى از عادات نيكويى كه مىتواند ارمغان ماه رمضان باشد وقتشناسى، نظم و انضباط در امور مىباشد. اميرمؤمنان در اولين فراز وصيت خود به فرزندانش مىفرمايد: «اوصيكما و جميع ولدى و اهلى و من بلغه كتابى بتقوى اللّه و نظم امركم؛(18) شما و تمام فرزندان و بستگانم و هر كس را كه وصيت من به او برسد به تقوا و نظم در كارها سفارش مىنمايم.» اصولاً فرائض اسلامى از قبيل نمازهاى پنجگانه و آداب حج حاوى نظم و انضباط است، ماه مبارك رمضان با رؤيت هلال ماه آغاز و با ديدن هلال ماه شوال پايان مىپذيرد و با توجه به اين كه اين ماه، قمرى است طبعاً در فصول چهارگانه سال جارى است، گاه در روزهاى بلند تابستان و در مواقعى در روزهاى كوتاه زمستان قرار مىگيرد، در همه اين شرايط لازم است كه انسان حساب لحظهها و دقيقهها را در شروع سپيده دم و آغاز مغرب در نظر گيرد و روزهدار نمىتواند از اين نظام دقيق سرپيچى كند و اين درس جالب به مسلمان مىآموزد كه در برنامه زندگى خود برنامه ريزى داشته باشد و فرصتها را براى خوبىها از دست ندهد. امانت صفتى است كه فاعلش هرگز از جاده راست منحرف نشده و وظيفه خويش را فداى طمع و شهوت نمىسازد، امانت آن قدر اهميت دارد كه خداوند وقتى آن چيزى را كه به عنوان امانت به آسمان، كوهها و زمين عرضه كرد، آنها بر خود لرزيدند ولى انسان آن را پذيرفت.(19) مردم معمولاً لفظ امين را بر كسى اطلاق مىكنند كه وقتى چيزى را نزدش مىسپارند، بدون تخلف، تخريب و فساد به صاحبش مسترد نمايد اما حقيقت امانت از اين مرحله بسيار بالاتر است حاكمى كه امين باشد مردم آن سرزمين در رفاه و راحتى بسر مىبرند، فرمانده امين، كشور را از شر اجانب و دشمنان داخلى حفظ مىكند، مربيان و معلمان امين نسل خوب و شايسته را پرورش مىدهند. كاسب امين جنس درست به مردم عرضه مىكند. بنابراين تمام طبقات جامعه از بالاترين و پايينترين نقطه نياز به اين صفت دارند. روزه امانتى است كه خداوند به مؤمن تحويل مىدهد تا يك ماه آن را حفظ و از لغزش وسوسه نگاهدارى كند و براى پاسبانى هيچ ناظرى جز تقوا و ترس از خداوند و وجدان در برابرش نيست. آن انسان مسلمانى كه پس از تمام شدن ماه رمضان، روزه يك ماهه را كامل و تمام به جاى آورده نه تنها ثابت كرده كه فرد امينى است و خيانت روا نداشته بلكه نشان داده كه در آينده نيز در هر موردى كه محكى پيش آيد امانت دار خواهد بود. راستى آيا كسى امينتر از روزه دار وجود دارد كه غذاى لذيذ و شربت گوارا در اختيار دارد امّا به آن دست نمىزند، قطره ى آبى نمىنوشد و لقمه نانى نمىخورد و آتش شهوت خود را حتى از راه حلال خاموش نمىكند. چنين شخصى با اين اوصاف در دين خود امين است، خواستههاى خود را ترك مىكند، چنين شخصى امانت و درستكارى را در روح و روان خود پرورش مىدهد. 7- فضيلت گرسنگى پروردگار متعال مؤمنان و دين باوران را با گرسنگى در روزه مىآزمايد كه آيا پذيراى تحمّل اين سختى در يك فراخوان عبادى هستند يا خير، چه خضوع و خشوعى در روح و جسم و فكر خود نسبت به اين حكم الهى و تكليف شرعى دارند، با اخلاص و از اعماق وجود فرمان حق را پذيرفتهاند يا خير، عبادت مزبور را با شور و شوق و شعور انجام مىدهند يا از اين برنامه اكراه دارند. با گرسنگى حالات عاطفى او تحريك مىگردد و نسبت به گرسنگان جامعه عكس العمل مثبت نشان مىدهد يا خير. در حكمت روزه گفتهاند روزه دار حقيقت گرسنگى را مىچشد آنگاه حرمت نعمتهاى موجود را نگاه مىدارد. رسول اكرم(ص) فرمودهاند: دوست دارم روزى سير باشم تا شكر نعمت بجاى آورم و روزى گرسنه گردم تا قدر نعمت را بدانم. مرحوم مولى مهدى نراقى در فوايد گرسنگى گفته است: دل را نورانى و روشن مىگرداند و آن را صفا و رقّت مىبخشد، ذهن را پويا مىنمايد و آدمى در اين حالت از مناجات و طاعت لذّت مىبرد و از ذكر و عبادت حالت ابتهاج و سرور مىيابد. نسبت به بينوايان دل سوزى و رحم مىآورد و گرسنگى روز قيامت را به ياد مىآورد. در وجودش شكسته نفسى و انكسار كه مانع سركشى و غفلت است پديد مىآيد، بر طاعات و عبادات مراقبت افزونترى دارد و شهوت معصيت را كم مىكند، خواب زياد كه موجب تباهى عمر و ماندگى طبع و از دست دادن نماز شب و تهجّد مىباشد، دفع مىنمايد، ايثار، صدقه و سخاوت برايش ميسّر مىگردد و بدنش از شر بيمارىها مصون و سالمتر خواهد شد.(20) حضرت رسول اكرم(ص) فرمودهاند: فرزند آدم هيچ ظرفى را پرنكرد كه بدتر از شكم باشد و آدمى را كافى است كه لقمهاى چند كه او را زنده نگاه دارد بخورد و هم ايشان تأكيد كردهاند: دلهاى خود را به بسيار خوردن و آشاميدن نكشيد زيرا دل چون زمين كشاورزى است كه اگر بسيار به آن آب برسد پژمرده مىگردد و باز مىفرمايند: بهترين شما نزد خدا افرادى هستند كه بيشتر گرسنگى و تفكر مىكنند و بدترين شما آنانىاند كه زياد مىخورند و مىآشامند و هيچ بنده از خوراكى كه دل او به آن رغبت كرده، نمىگذرد مگر اين كه درجهاى در بهشت مىآورد، اسرار ملكوت آسمانها در قلب كسى كه شكمش پرباشد داخل نمىشود. امام صادق(ع) فرمودهاند: ضرر هيچ چيز براى دل آدمى بيش از بسيار خوردن نيست چرا كه پرخوردن موجب دو چيز است: قساوت قلب و ديگرى هيجان شدت و گرسنگى نان خورش مؤمن و غذاى روح و دل و موجب رحمت بدن است. درباره ترغيب به گرسنگى از رسول خدا(ص) روايت شده است با نفسهاى خود توسط گرسنگى و تشنگى جهاد كنيد چرا كه اجر و ثواب آن مانند كسى است كه در راه خدا جهاد مىكند و عملى نزد خداوند محبوبتر از گرسنگى و تشنگى نمىباشد. كم خوردن عبادت است و خداوند به كسى كه خوردن او در دنيا كم باشد مباهات مىكند و به فرشتگان مىفرمايد بنگريد به بنده من كه او را در دنيا مبتلا كردم به غذا و آب و وى آنها را براى جلب رضايت من ترك كرد، شاهد باشيد كه در برابر هر مرتبه كه براى من از خوردن صرف نظر كند درجهاى در بهشت نصيبش مىكنم. نزديكترين مردم در روز قيامت كسى است كه بسيار گرسنگى و تشنگى خورد.(21) 8 – مواسات و مساوات پيشوايان دين در روايات و ادعيه اسلامى ماه رمضان را ماه مواسات ناميدهاند.(22) از نتايج برجسته روزه برانگيختن حس هم دردى نسبت به مستمندان و هم نوعان تنگدست است، آنان كه زندگى آسودهاى دارند و رنج فقر و طعم گرسنگى و نادارى را نچشيدهاند امكان دارد از حال فقيران غافل بمانند، روزه داروى اين غفلت است از سويى به احسان و اطعام و انفاق به محرومان در ماه رمضان سفارش بسيارى شده است و از طرفى خود روزه موجب درك بهتر رنج فقيران مىگردد و بدين ترتيب ثروتمند به بينوا نزديك مىشود، احساسات رقّت مىيابد و احسان وجود فزونى مىگيرد. مواسات يعنى سهيم ساختن افراد هم نوع در رزق و روزى و مسلمانان با تمرين اين فضيلت و تأكيد بر چنين خصلت ارزندهاى جامعه را از شكافها، حقدها و كينهها نجات مىدهند و دركنار هم از نعمتهاى الهى بهره مىگيرند. از امام حسن عسكرى(ع) پرسيدند: چرا روزه واجب شده است فرمودند: تا ثروتمند درد گرسنگى را دريابد و به فقير توجه كند.(23) هشام بن حكم از امام صادق(ع) علت روزه را پرسيد، امام فرمود: خداوند روزه را واجب كرد تا غنى و فقير با هم مساوى باشند و بدان جهت كه غنى رنج گرسنگى را لمس نكرده تا به فقير رحم كند و هر وقت چيزى خواسته قدرت بدست آوردن آن را داشته است، خدا خواسته است كه ميان بندگانش يك نواختى بوجود آورد و مايل بوده ثروتمند طعم گرسنگى را بچشد و اگرجز اين بود، غنى بر مستمند و گرسنه ترحّم نمىكرد.(24) شهيد سيد محمد باقر صدر مىگويد: روشن است كه احساس شخص ثروتمند به لزوم كمك به فقير و احساس محرومين به اين كه بايد امداد گردند تا بين او و مرفهان فاصله طبقاتى زيادى نباشد و سپس احساس تمامى فرزندان آدم به اين كه بايد شكافهاى طبقاتى برداشته شود و اين احساس عامل كارهاى خير در ماه رمضان خواهد بود به اين ترتيب مىبينيم روزه يكى از عوامل مؤثر در گسترش روح انسانى و برقرارى اخلاق و عواطف اسلامى در ميان تمام اقشار جامعه است.(25) از نظر روانشناسى انسان يك غريزه خود دوستى دارد و وجود خويش را بر ديگران ترجيح مىدهد اگر اين ويژگى با اعتدال توأم باشد خوب است اما افراط در آن جزو مفاسد اخلاقى خواهد بود، اما يك اصل مهم در اسلام وجود دارد كه ما بايد طبق آن خوبى ديگران را هم بخواهيم روزه به ما اجازه مىدهد اين ويژگى را احيا كنيم زيرا با امساك از خوراكىها و آشاميدنىها متوجه مىشويم غير از ما، افرادى در جامعه وجود دارند كه از برخى نعمتها و امكانات محرومند، همسايهاى داريم كه براى تأمين معاش خود مشكل دارد وقتى اين حس در جامعه عمومى شد يك اتحاد اخلاقى و انسجام استوارى در ميان اقشار گوناگون برقرار مىشود و اصل تعاون و هم بستگى رعايت مىگردد و در نتيجه در اين اجتماع كمتر كسى وجود دارد كه با فقر و بينوايى روبرو باشد بدين طريق روزه يك مساوات برقرار مىسازد، ثروتمند درد گرسنه را مىفهمد و فقير متوجه مىشود افراد غنى بر اثر روزهدارى سختىهاى او را لمس كردهاند، اين يك حركت اقتصادى صرف نيست بلكه از چنين رهگذرى مهربانى، عطوفت و شفقت در جامعه احيا مىگردد و روابط افراد با يك مودّت و نوع دوستى توأم مىگردد. در اين جامعه فساد و تجاوز به حقوق ديگران كمتر مشاهده مىشود و به دليل توسعه و پيشرفت استقلال به سوى سلامتى و امنيت روانى و اخلاقى گام برمىدارد. 9- روزه و سلامتى اندامهاى انسان امروزه پزشكان عقيده دارند عامل بسيارى از بيمارىها زياده روى در خوردن غذاهاى گوناگون است چون مواد اضافى جذب بدن نمىگردند و به صورت چربىهاى مزاحم يا مواد رسوب كننده در اعضاى انسان يا خون باقى مىمانند و بهترين راه دفع اين مواد زايد امساك و روزه دارى است دكتر الكسى سوفرين گفته است روزه دارى مىتواند بيمارى هايى چون التهاب رودهها، دملها، روماتيسم، نقرس، بيمارىهاى پوستى، عوارض كليوى و كبدى را بر طرف كند. در ماه مبارك رمضان فضولات و مواد مزاحمى كه اطراف بافتهاى بدن را اشغال كردهاند پاكسازى و تصفيه مىشوند يكى از خطرناكترين اينها انباشته شدن چربى در اطراف كبد و جدار رگهاست اين چربىها مىتواند جانشين سلولهاى كبد شوند و باعث تورّم اين عضو حياتى گردند، استمرار اين وضع تشمّع كبدى را بوجود مىآورد كه بر اثر آن اين بزرگترين غده بدن چروكيده و جمع مىشود كه يك فاجعه است و منجر به بيمارى كشنده سيروز كبدى مىگردد.(26) اين چربىها بر اثر رسوب در رگها باعث سختى جدار آنها شده و موجب تنگ شدن آن مىگردد و بيمارى تصلب شرايين يا آرتواسكلروز پديد مىآورد و اين وضع اگر در رگهاى تغذيه كننده قلب روى دهد موجب سكته قلبى مىشود، در روزه دارى سطح كلسترول بد خون پايين آمده و تا حد زيادى از تخريب عروق جلوگيرى مىشود. علاوه بر آن روزه بافتهاى بدن را جوان و با طراوت كرده و قدرت انسان را در برابر بيمارىها تقويت مىكند.(27) در روزهدارى به دليل كم شدن فعاليتهاى بدن و امساك از خوردن و آشاميدن مواد زايد و سمى كه در اثر متابوليسم (سوخت و ساز) ايجاد شدهاند، از بدن دفع مىگردند، البته آنان كه مىكوشند در سحر غذاى بيشترى بخورند و جبران غذاى ظهر را بكنند با اين عمل باعث افزايش و زن خود شده و اجازه نمىدهند اندامهايشان استراحت لازم را بكند، در افطار هم بايد غذاى مختصرى خورد و خوراك اصلى يعنى شام را يك ساعت بعد از آن تناول كرد، اين عمل سبب مىگردد به معده فشارى وارد نيايد و از اختلالهاى گوارشى مىكاهد. روزه در تقويت حافظه دخالت دارد و اين فايده علتى فيزيولوژيك دارد زيرا سلولهاى مغزى بعد از چند ساعت بى غذايى، خوراكى سالم دريافت مىدارند و اكسيژن و قند مورد نياز را از رگهاى پاكترى مىگيرند. ماه رمضان با برنامه منظمى كه براى ساعت غذا خوردن فرد پيش بينى مىشود، فرصت خوبى براى دستگاه گوارش است تا با اين نظم جديد بتواند دوران استراحت و بازسازى را پشت سر بگذارد و چنان چه روزه داران در ميان افطار و سحرى در خوردن افراط نكنند در پايان ماه رمضان بخشى از وزن اضافى خود را از دست مىدهند و بدن در ماههاى آينده با نشاط افزونترى به زندگى ادامه مىدهد و معمولاً بيمارى هاى كمى مانع روزه گرفتن مىشود. مصرف انواع شيرينى چون زولبيا و باميه در ايام ماه رمضان براى سلامتى مضر است و روزه داران بايد براى تأمين مواد قندى و انرژى از خرما استفاده كنند. مصرف غذاهاى چرب و شيرين موجب مىشود كه آدمى نتواند از مزاياى بسيار اين ماه بهره كافى ببرند.(28) برخى افراد تصور مىكنند چون در طول روز به دليل روزه دارى مدتى معده را خالى نگاه داشتهاند، در وعده افطار مىبايستى پرخورى كرده و جبران اين گرسنگى را بنمايند در نتيجه آن چنان پرخورى مىكنند كه دچار اضافه وزن و چاقى و عوارض ناشى از آن مىشوند. دكتر الكسيس كال مىنويسد: در روزه دارى ابتدا گرسنگى و گاهى نوعى تحريك عصبى و بعد ضعفى احساس مىگردد ولى كيفيتهاى پوشيدهاى كه مفيدند و اهميت زيادى دارند به فعاليت مىافتند.قند كبد در خون مىريزد و چربىهايى در زير پوست ذخيره شدهاند و پروتئينهاى عضلات و غدد و سلولهاى كبدى آزاد مىشوند و به مصرف تغذيه بافتها مىرسند و سرانجام تمام اعضاء مواد خاص خود را براى نگهدارى تعادل محيط داخلى و قلب قربانى مىكنند و به اين ترتيب روزه تمام بافتهاى بدن را مىشويد و آنها را عوض مىكند. دكتر مارتين آلمانى گفته است سموم حاصل از سوخت و ساز مواد غذايى كه از مغز مىگذرند ناراحتىهاى بدنى و روانى به بار مىآورند و دكتر گوئل فرانسوى اكثريت بيمارىها را بر اثر تخمير غذاها در رودهها دانسته است كه اين عوارض با امساك از خوردن و آشاميدن جبران مىشوند. دكترژان فرموزان روزه را شستشو دهنده احشاى بدن ناميده است و به همين دليل در اواخر ماه رمضان، روزه دار يك احساس سبكى و آرامش مىكند.(29) پىنوشتها: – 1. وسايل الشيعه، كتاب الصوم، ج 70، ص 118. 2. همان. 3. همان. 4. غررالحكم و درر الكلم، ص 203. 5. وسايل الشيعه، ج 70، كتاب الصوم. 6. تذكرة الصوم، مهدى بن محمد باقر الطهرانى، ص 12. 7. اشاره به آيه 45 از سوره بقره نك: كافى، كلينى، ج 4، ص 66. 8. كافى، ج 4، ص 63. 9. غررالحكم، ص 90. 10. همان، ص 91. 11. پژوهش درباره مقاومت روزه داران، كيهان، 4 آذر 1380، ش 17244. 12. اين است نقش عبادات، شهيد آيت اللّه سيد محمد باقر صدر، بازنويس آيت اللّه محمد على تسخيرى، ترجمه محمد محمدى اشتهاردى، ص 41 – 39. 13. وسايل الشيعه، ج 7، ص 289. 14. همان، ص290. 15. همان، ص 291. 16. همان، ص 295. 17. روزه از نظر دين و طب، نشريه انجمن تبليغات اسلامى، ص 96 – 95. 18. نهج البلاغه، نامه 47. 19. سوره احزاب، آيه 71. 20. جامع السعادات، ج 2، ص 14 – 13. 21. معراج السعادة، ملااحمد نراقى، ص 235 – 234. 22. كافى، ج 4، ص 64، وسايل الشيعه، ج 7، ص 3. 23. وافى، ج 2، كتاب الصيام، ص 6. 24. همان، ص 8. 25. اين است نقش عبادت، ص 37. 26. عملكرد اعضاى بدن، جى. دى. راتكليف، ترجمه و تأليف سياوش سرتپى و افشين شيبانى 3،ص 11. 27. روشنگرى در پزشكى كهنه و نو، دكتر عباس اديب، فصل دهم و چهاردم. 28. اظهارات دكتر ايرج فاضل و دكتر سيد على كشاورز، روزنامه اطلاعات، ش 22623. 29. اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، شهيد دكتر سيدرضا پاك نژاد، ج سوم، ص 100 – 98.
فرازهايى از سخنان دبير كل حزب الله لبنان به مناسبت پيروزى حزب الله
فرازهايى از سخنان دبيركل حزب اللّه لبنان دبير كل حزب اللّه لبنان به مناسبت نخستين سالگرد پيروزى حزب اللّه در جنگ سى و سه روزه رژيم صهيونيستى عليه لبنان از طريق ويدئو كنفرانس در جمع دهها هزار نفر از مردم بنت جبيل سخنرانى نمودند. فرازهايى از سخنان ايشان تقديم امت حزب اللّه مىشود. «پس از پايان جنگ، صهيونيستها جنگ ژوئيه سال 2006 را جنگ دوم لبنان نام نهادند، اين بدان معناست كه آنها حمله سال 1982 را جنگ اول لبنان دانستند، البته اين، طبق نامگذاريهاى آنهاست. اسرائيل از سال 1948 كه سرزمين فلسطين را غصب و بخش زيادى از مردم فلسطين را مجبور به مهاجرت كرده، در حال جنگ عليه لبنان است. اهالى جنوب لبنان بيشتر مىدانند كه از سال 1948 جنوب و ساكنان اين منطقه بويژه مناطق مرزى چه چيزهايى را از تجاوزات و خطرهاى اسراييل گرفته تا حمله سال 1978 و حمله 82 جنگ ژوئيه 93 و جنگ آوريل 1996 تحمل كردهاند. ابن بدان معناست كه از سال 1948 اسراييل در حالت جنگ است البته ما تصميم اين جنگ را اتخاذ نكرديم بلكه اين جنگ را اسراييلىهاى صهيونيست قبل از اينكه بسيارى از لبنانىها متولد شوند بر لبنان و مردم لبنان تحميل كردند و آنها همان كسانى هستند كه تصميم جنگ را عليه لبنان و قبل از آن عليه فلسطين، عليه اعراب و همه امت اسلامى اتخاذ كردند. اين جنگ عليه لبنان از ابتدا شكلهاى مختلفى به خود گرفت از ترورها، تهاجمها، اشغالها، بازداشتها و بمباران گرفته تا جنگها، بى ترديد خطرناكترين چيزى كه لبنان در طول چند دهه با آن مواجه شده دو جنگ اول و دوم است كه صهيونيستها از آنها سخن مىگويند جنگ اول لبنان حمله سال 1982 و جنگ دوم جنگ ژوئيه سال 2006 است. خواهيم ديد كه جنگ ژوئيه 2006 خطرناكترين، سختترين و بزرگترين بود چه از نظر اهداف و چه از نظر نتايج يا بسيارى از رويدادها و حوادث، در سال 1982 درباره نوع نقش آمريكا در اين جنگ و چراغ سبزى كه دولت آمريكا به دولت بيگن داد و مساحت جغرافيايى كه به اسراييل اجازه داده شد به آن حمله و آنرا اشغال كند بحث و بررسى وجود داشت اما در ژوئيه سال 2006 تصميم آمريكا علنى و براى همه جهان واضح و آشكار بود. آمريكا علاوه بر آن، اسراييل را به منظور ادامه جنگ خود عليه لبنان تحت فشار قرار داد تا اهداف مورد نظر محقق شود. در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو بحث و بررسى درباره نوع نقش بين المللى و موضع عربى و حقيقت موضع عربى در پوشش اين حمله بود امّا در ژوئيه سال 2006 حمايت بين المللى و پوشش عربى براى اين جنگ وجود داشت يعنى در يك كلمه حمله سال 1982 جنگ آمريكا و اسراييل عليه لبنان بود، امّا جنگ دوم لبنان جنگ جهانى عليه لبنان بود. لبنان، مردم، مقاومت، ارتش و همه افراد شريف اين كشور در اين جنگ در مقابل حمايت جامعه بين المللى ايستادند و اين حقيقت است حقيقتى كه هشت كشور صنعتى در نشستى كه در ايام جنگ برگزار شد بيان كردند. ما و شما از اين اجماع بين المللى و از اين ارتشها و اين تهديدات دچار ترس و وحشت نشديم، امّا از نظر اهداف در سال 1982 اسراييلىها به طور علنى و واضح اهدافى را براى حمله خود به لبنان مطرح كردند هدف نخست نابودى سازمان آزادى بخش و خارج كردن سازمانهاى فلسطينى از لبنان و هدف دوم تشكيل قدرت سياسى لبنانى طرفدار يا تابع اسراييلىها و آمريكايىها بود، و هدف سوم امضاى توافقنامه صلح با اين قدرت سياسى بود. امّا اهداف جنگ ژوئيه سال 2006 فراتر، خطرناكتر و گستردهتر از اينها بود و از لبنان فراتر رفت تا از همه منطقه سخن بگويد. زمانى كه كاندوليزا رايس در روزهاى نخست جنگ با تكبر و آشكارا گفت كه ما شاهد تولد خاورميانه جديد هستيم بايد بدانيم كه اين خاورميانه جديد به نفع آمريكا و اسراييل خواهد بود، نه به نفع ملتهاى منطقه، در خاورميانه جديد مكانى براى مقاومت و مبارزان و كسانى كه خواستار حاكميت واقعى و زندگى با عزت و سربلندى هستند وجود ندارد. هدف از خاورميانه جديد بوش و كاندوليزا رايس ايجاد دولتهاى كوچك قومى و درگير است كه هر يك از آنها به آمريكا و اسرائيل پناه برند تا حامى و ضامن حقوق طايفهها و اقليتهاى قومى و مذهبى باشند بدين ترتيب هدف جنگ ژوئيه سال دوهزار و شش از همه اهداف قابل تصور در لبنان فراتر رفت تا از خاورميانه جديد منطقه جديد آينده لبنان،فلسطين، سوريه، عراق، اردن، مصر، عربستان، كشورهاى حوزه خليج فارس و ايران سخن بگويد. در اين جنگ اهداف مشخصى براى لبنان مطرح شد كه هدف نخست نابودى مقاومت لبنان و هدف دوم گسترش نفوذ گروه حاكم كنونى بود. در زمان جنگ اولمرت وزيرخارجه و وزير جنگ او بسيار گفتند كه مىخواهند به گسترش نفوذ دولت فواد سينيوره در همه مناطق لبنانى كمك كنند و اين شرمآور است براى لبنان، مردم لبنان، دولت لبنان و هر گروه سياسى كه ادعا مىكند گروهى ملى است. صرف بيان اين سخن حتى اگر بدون هماهنگى باشد امرى توهينآميز براى همه لبنانىها است. اولمرت مىخواهد نفوذ دولت لبنان را در همه مناطق لبنان با خون كودكان و زنان لبنان، تخريب خانههاى لبنان و اين همه خسارت وارد كردن به لبنان گسترش دهد. همه مىدانند كه دولت نفوذ خود را در همه مناطق به ويژه جنوب لبنان گسترش داده است شما اهالى جنوب و ساكنان اين منطقه بخوبى مىدانيد كه مقاومت هيچ وقت در سرزمين شما و در ميان شما اعمال قدرت نكرده است مقاومت حضور غير علنى داشت زيرا براى خود فقط يك مأموريت مىديد، دفاع از لبنان، سرزمين، كرامت، خون، حاكميت و شرف است. مشكلى به نام حاكميت دولت يا سيطره دولت يا وجود دولت در جنوب يا ديگر مناطق وجود نداشت. اما آنها اين را در اهداف ذكر كردند و اگر بخواهيم با بدگمانى به آن نگاه كنيم مىگوييم كه اسراييلىها به وضوح اعلام مىكنند قدرت بخشيدن به يك گروه لبنانى براى سيطره بر لبنان از ديگر اهداف اين جنگ بود. سومين هدف از تجاوز اسراييل به لبنان دستيابى به توافقنامههاى امنيتى با دولتى است كه تصور مىكردند به زودى كل لبنان را تحت حاكميت خود خواهد گرفت توافقنامههايى كه دست كم در امور امنيتى و در شرايط بهتر در امور سياسى باشد. چهارمين هدف آنها آزاد سازى يا بازپسگيرى دو نظامى اسراييلى بدون هيچ گونه قيد و شرط بود. با توجه به اهدافى كه آنها در جنگ اول و دوم لبنان دنبال مىكردهاند حال ببينيم به چه چيزى دست يافتهاند. آنها در جنگ اول لبنان دستاوردهايى داشتند، آنها سازمان آزادى بخش فلسطين ساف را هدف قرار دادند و بخش اعظم نيروهاى مقاومت و گروههاى فلسطينى را از لبنان بيرون راندند و بخش قابل توجهى از خاك لبنان را اشغال كردند. تا بيروت پيش رفتند با زور تانكها و تجهيزات جنگىشان حاكميت سياسى خود را در لبنان اعمال كردند. پس از آن توافقنامه 17 مىنيز به لبنانىها تحميل شد اما اين دستاوردها دوام زيادى نداشت و به تدريج فرو ريخت. نتيجه تحولات داخلى و منطقهاى اين بود كه مقاومت جدى لبنان از ميان نيروهاى متعدد و مختلف و با اسامى متفاوت متولد شد كه گروههاى مقاومت امل و جبهه مقاومت ملى لبنان و مقاومت ملى لبنان و مقاوت اسلامى از جمله اين گروهها بودند كه در عرصه مقاومت به فعاليت پرداختند همه ما مىدانيم بين افرادى كه مبارزه مىكنند تفاوت وجود دارد. ميان برادر فلسطينى كه در خاك لبنان مبارزه مىكند يا لبنانى كه در خاك لبنان مبارزه مىكند تفاوت وجود دارد، همچنين ميان يك فلسطينى اى كه در كرانه باخترى مبارزه مىكند يا فرد ديگرى كه در لبنان مبارزه مىكند نيز تفاوت وجود دارد. حاكميت سياسى كه اسراييلىها در آن زمان به ما تحميل كردند به انزوا كشيده شد، توافقنامه 17 مه نيز بى اثر شد و اسرانجام لغو شد. اسراييل در سال 1985 به نوار مرزى سابق عقب نشينى كرد. اهداف به دست آمده از جنگى كه از سال 1982 آغاز شده بود طى سه سال از بين رفت امّا رنج جنوب و كل لبنان به علت ادامه اشغالگرى و بازداشت صدها لبنانى در زندان خيام و زندانهاى ديگر رژيم صهيونيستى در فلسطين اشغالى ادامه يافت، آنها تصور مىكردند كه ساكنان اين سرزمين دست از اراضىشان خواهند كشيد امّا ما نگذاشتيم. بنت جبيل و مرجيون و حصبيا و كفرشوبا و شبعا و همه روستاهاى ديگر لبنان تحت اشغال باقى بماند، يا زندانيان ما در بند اشغالگران باقى بمانند و بدين شكل پس از 1985 نيز به صورت جدى مقاومت ادامه يافت و جنگ فرسايشى بلند مدتى آغاز شد.هدف از جنگهاى تابستان 1993 و خوشههاى خشم در سال 1996 نابودى مقاومت و پايان دادن به آن و ادامه حضور اشغالگران در سرزمين ما بود. امّا شكست خوردند و مقاومت ادامه يافت و شهادت نيروهاى مقاومت و در رأس آنها سيد عباس موسوى سيد شهداى مقاومت و همسرش و فرزندش و كشتار قانا و ديگر اماكن و ويرانگرى منازل مسكونى و غيره هيچ يك نتوانست مقاومت را متوقف كند. تا آنكه صهيونيستها از ادامه حضور در سرزمين ما مأيوس شدند و در 15 مىسال 2000 عقب نشينى كردند و مقاومت در اين روز همه طرحها و اهداف صهيونيستها را نقش بر آب كرد. اگر به مسائل دقت كنيم از سال 1982 تا 1985 به مدت سه سال و از اين سال تا 2000 به مدت 15 سال و جمعاً به مدت 18 سال لبنانىها متحمل اهداف و نتايج پيامدهاى جنگ 1982 بودند. امّا سرانجام لبنان پيروز شد و مقاوت اكنون در بنت جبيل ايستاده است تا پيروزى لبنان را به لبنان و كل اعراب و مسلمين و كل مظلومان و مستضعفان جهان اهدا كند و به همه نيروهاى مقاومت و شهداى فلسطينى و لبنانى و ارتش لبنان و نيروهاى عربى سوريه و غيرنظاميان و ساكن جنون لبنان و اردوگاههاى فلسطين و ديگران اين پيروزى را يادآورى كند. با افتخار و پس از خدا به بركت شهدا و مجاهدين و پايدارى و ايثارگرى شما مشاهده مىكنيم كه اهداف جنگ دوم كه فراتر از لبنان و خطرناكتر از جنگ قبلى بود همگى فقط طى 33 روز نقش بر آب شد و جادوى جادوگران معكوس شد و نتايج و پيامدهاى آن در ميان دشمنان بسيار بيشتر از آن بود كه دشمن صهيونيستى و حاميان آن تصور مىكردند… آيا آنها توانستند مقاومت را نابود كنند آيا آنها توانستند مقاومت را خلع سلاح كنند آيا آنها توانستند به ساختار جهادى آن آسيبى برسانند آيا آنها توانستند به اراده و عزم و روحيه و نشاط و شادابى آن آسيبى برسانند، نه، شما مىدانيد كه اين گونه نيست. من مىخواهم جهان و دشمن بشنود مقاومتى كه در تابستان 2006 جنگيد، اكنون در مقابله با تجاوزگرى بسيار قوىتر و قاطعتر و بازدارندهتر و مصممتر است. امّا دولت لبنان كه مىخواهد با ابزار جنگى و سلاح و آتش حاكميت خود را گسترش دهد، پس از پايان جنگ محبوبيت غالب خود را به علت اقداماتش در ايام جنگ و پس از آن و به علت انحصارطلبى و مخالفت با مشاركت ملى از دست داده است. به اين شكل مشروعيت خود را نيز از دست داده و غيرقانونى شده است. آمريكا و اسراييل موجب شدند كه گروه حاكم به چنين روزها و با وضع فعلى روبرو شود. بيش از يك ميليون لبنانى و ده روز بعد يك و نيم ميليون لبنانى تجمع كنند، و بگويند شما بايد برويد شما دولت شكست خوردهاى هستيد و ما دولت وحدت ملى و مشاركت ملى حقيقى مىخواهيم قدرتها و حكام و مقامات جهان بايد هرگونه حمايت سياسى و معنوى خود را از اين گروه به عمل بياورند تا بتواند موضع سياسى خود را حفظ كند. آنها مىخواستند به وسيله اين جنگ چهره لبنان را تغيير دهند و از طريق يك گروه خاص آن را به كشورى تحت سلطه انحصارى خود تبديل كنند امّا رؤياهاى اين گروه بر باد رفت. اسراييل اكنون كجاست و مقاومت كجاست؟ از مهمترين و بزرگترين ناكامىهاى اسراييل از اعترافهاى دشمن و بررسىهاى كميته وينوگراد كه امور بسيارى را شامل مىشود مىخواهم به دو مورد اشاره كنم. مورد نخست شكست نيروى هوايى اسراييل در متوقف كردن حملات موشكى است كه جبهه داخلى رژيم صهيونيستى را به لرزه درآورد و برخى اماكنى را هدف قرار گرفت كه از جنگ سال 1976 تاكنون بى سابقه بود، قويترين نيروى هوايى خاورميانه به اين شكل به طور كامل شكست خورد. زيرا تا روز سى و سوم جنگ مجاهدان مقاومت از مرزهاى لبنان يا فلسطين اشغالى و از مواضع مرزى موشكهايشان را شليك مىكردند و اين افزون بر مناطق ديگر غير مرزى بود. دومين نكته شكست عمليات نيروى زمينى ارتش اسراييل بود، كه تصميم داشت روستاهاى مرزى را اشغال كند و امور زيربنايى نيروهاى مقاومت را در نزديك مرز منهدم كند آنها فكر مىكردند با اشغال مناطق مرزى مىتوانند از يك سو مانع شليك موشكهاى ما شوند و از سوى ديگر توان نظامى زيربنايى نظامى ما را تضعيف كنند و حمله به مابقى مناطق تسهيل شود. آنها مىخواستند پس از اشغال اين منطقه به رود ليطانى برسند به ويژه پس از آن كه فهميدند نيروى هوايىشان در هدف قرار دادن امور زيربنايى مقاومت شكست خورده است تصميم گرفتند عمليات زمينى انجام دهند و 4 لشكر از جمله لشكرهايى زرهى را اعزام كردند و مهمترين نيروهاى ويژه خود را وارد عمل كردند تا اين روستاهاى مرزى را اشغال كنند و تلاش كنند به رود ليطانى برسند امّا چه روى داد. اولين درگيرىها در مارون الرأس بود و همه مىدانند كه اين روستا چه اوضاعى دارد و با وجود اوضاع سخت آنجا نيروهاى مقاومت جنگيدند و به دشمن ضربه وارد كردند و دشمن آن گاه در برابر مقاومت عيتاالشعب قرار گرفت و همه مىدانند كه اين منطقه چقدر با مرز فاصله دارد آنها در روستاهاى ديگر اين منطقه نيز در برابر نيروهاى مقاومت قرار گرفتند كه من در اينجا از ذكر نام آنها خوددارى مىكنم… دهها هزار صهيونيست اعم از فرماندهان و رهبران و دولت و افسران ارشدشان از فرماندهى ستاد ارتش گرفته تا فرمانده منطقه شمالى تا فرمانده عملياتى و لشكرهاى نيروهاى زبده و لشكرهاى زرهى و تانكها در مقابل عدّهاى محدود از فرزندان شما و از ساكنان مجاهد روستاهاى شما قرار گرفته بودند كه شايد اسلحه و فن آورى كافى نداشته باشند امّا با ايمان هستند و در جهان بىنظيرند. برادران و خواهران اين پايدارى در اين روستاها و در امتداد مرزهاى جنوب و در امتداد رود ليطانى و منطقه ضاحيه در جنوب بيروت و همه اماكن ديگر، اسراييل را وادار كرد تا بخوبى بفهمد كه ورود نظامى به روستاهاى ما هزينه گزافى دارد. شايد بتواند وارد يك روستايى در جايى شود چنان كه در مارون الرأس و برخى روستاهاى جنوب اين كار را كرد، امّا مىداند كه هرگونه ورود به اين مناطق برايش پر هزينه خواهد بود و به همين علت اين ارتش قدرتمند منتظر ماندند تا شبانگاه به مانند سارقان و دور از چشم مجاهدان در روزهاى پايانى جنگ با عبور از ميان دشتها از كوتاهترين راه ممكن به رودليطانى برسد تا دستاوردى سياسى براى خود كسب كند.تا روحيهاش تضعيف نشود و با احمق فرض كردن مردم اسراييل و ملتهاى جهان ادعا كند كه نظاميانش به رود ليطانى رسيدهاند و اينگونه خود را در معرض ريشخند مردم اسراييل قرار دهد آنها حتى نتوانستند در اين زمينه نيز به نتيجه برسند. فرزندان شما در هنگام شب هم در برابر آنها مقاومت كردند و تانكهاى آنها را منهدم ساختند ما در همه جا حضور داشتيم و با آنها درگير مىشديم. نيروهاى مقاومت لبنان در جنگ جولاى ويژگى منحصر به فردى داشتند، كه مشابه آن در جنگها و ارتشها و نيروهاى مقاومت بسيار اندك است و آن اين است كه هيچ يك از نيروهاى مقاومت از ميدان جنگ نگريختند. نيروهاى مقاومت لبنان اسلحه خود را رها نكردند تا فرار كنند برخى از آنها تا شهادت جنگيدند و برخى ديگر تا زمان اسارت مبارزه كردند و در اينجا يادى از برادران اسيرمان مىكنيم كه پارسال در چنين ايام تا آخرين گلولهشان جنگيدند و از محلى به محل ديگر رفتند. تا به مبارزه و مقاومت ادامه دهند و اين مهمترين ويژگى نيروهاى مقاومت است. برخى از آنها به علت حملات هوايى و پياده شدن نيروهاى چترباز دشمن و يا قطع شدن معابر و يا تمام شدن مواد غذايى در محاصره قرار گرفتند و ما به آنها توصيه مىكرديم كه عقب نشنيى كنند مىگفتند كه مىتوانند به جنگ ادامه دهند و ترجيح مىدادند كه در ميدان بمانند. اما نيروهاى ويژه اسراييلى 48 ساعت پس از ورود به لبنان فرياد بر مىآوردند كه ما را باز گردانيد و نيروها را جابجا كنيد ما خسته شدهايم و اين در حالى است كه آنها قوىترين نيروى هوايى منطقه را دارند. امّا برادران ما پايدار مانند زيرا به يارى خداوند سبحان آنها از قويترين و بزرگترين تسليحات و نيروهاى جهان قوىتر هستند. آنها در ايام پايانى جنگ مىخواستند با عبور از غندوره و وادى سيدعبدالحسين شرف الدين و وادى موسى صدر به رود ليطانى برسند امّا نيروهاى مقاومت در كمين آنها بودند و خسارات سنگينى به آنها وارد كردند. سرانجام ناچار شدند به اقدامات خصمانه پايان دهند آنها پس از حملات هوايى در برخى مناطق از عقب كشيدن نيروهايشان ناتوان مانند و نمىدانستند اين نيروها را چگونه از خاك لبنان خارج كنند، و در آن هنگام از مقاومت خواستند به هنگام بازگشت نيروهاى اسراييلى بمبهايى كه در مسير آنهاست منفجر نكنند تا آتش بس ادامه يابد آنها به اين شكل عقب نشينى كردند. اين پايدارى عمليات زمينى را به شكست كشاند و تلاشهاى سياسى براى تحميل شروطى كه به هيچ وجه قابل قبول نبود به شكست انجاميد. دشمن نتوانست هيچ يك از اهدافش را تحقق بخشد، آنها حتى نتوانستند اسراىشان را باز پس گيرند. من امروز مجدداً به برادران و خواهران خانوادههاى اسرا و خود اسرا همان چيزى را كه در روز دوازدهم جولاى گفتم اعلام مىكنم و آن اين است كه بجز دولت اسراييل اگر همه جهان جمع شوند نمىتوانند دو نظامى اسراييلى را به اسراييل بازگردانند. تنها راه آزادى اين اسرا مذاكره غيرمستقيم و مبادله است تا اسراى ما نيز سربلند به كشور بازگردند و ما از آنها با شكوه فراوان استقبال مىكنيم. اين شكست عمليات زمينى موجب پايان عمليات نظامى شد. اين شكست نيز به مجموعه شكستهاى ديگر اضافه شد ادامه مقاومت و پايدارى ملت لبنان و نيروهاى سياسى و همبستگى و همكارى و همه اين عوامل مؤثر بود، امّا اين شكست زمينى عاملى اصلى و تعيين كننده در ايام پايانى جنگ بود… پيام من به ملت لبنان اعم از مسلمانان، مسيحيان و شيعيان و سنىها و دروزىها و ديگر اتباع مذاهب مسيحى اين است كه ما خواستار لبنانى براى همه ساكنان و همه طوايف آن هستيم. ما خواستار تغيير سياسى نيستيم، ما نه در آرزوى حكومت كردن بر لبنان هستيم، و نه خواستار سلطه بر آن، همه آنچه كه ما مىخواهيم شراكت است. ما خواستار مشاركت سياسى در اداره كشور هستيم، همه آنچه كه ما مىخواهيم رسيدن برق به ما به مانند ديگر مناطق لبنان است. همه آنچه كه ما مىخواهيم اين است كه با ما نيز به مانند شهروندان عادى لبنان رفتار شود و نه به عنوان شهروند درجه 2. به شوراى امنيت و به جامعه كور بينالمللى مىگويم آنچه با چشم نمىتوانند ببينند، اين است كه اسرائيل طى يك سال گذشته تسليحات و هواپيماها و فن آورى و مهمات پيشرفتهاى از آمريكا دريافت كرده است، و شبانه روز در شمال و جنوب و جولان مانور و رزمايش برگزار مىكند و همواره ما را به جنگ تهديد مىكند. آيا هيچ كدام اين موارد نقض قطعنامه 1701 نيست؟ آيا نقض حريم هوايى ما و تجاوز به خاك ما نقض اين قطعنامه نيست؟ امّا يك لبنانى بگويد كه ما مىتوانستيم در جنگ جولاى 2006 همه فلسطين اشغالى را هدف قرار دهيم و هنوز هم مىتوانيم نقض اين قطعنامه عمل كنيم، نقض قطعنامه است. من مجدداً مىگويم و خطاب به شوراى امنيت اعلام مىكنم كه بله من سيد حسن نصراللّه اين سخن را گفتهام و اين سخن را از من بشنويد. ما موشكهايى در اختيار داريم كه اگر اسراييل به لبنان تعرض كند هر نقطهاى از فلسطين اشغالى را مىتوانيم هدف قرار دهيم و در آينده هم اين موشكها را در اختيار خواهيم داشت. ما در انتظار كسى در جهان نخواهيم نشست كه از ما دفاع كند، در سال 1948 و 1978 هنگامى كه اسراييل روستاها و شهرهاى ما را مورد حمله قرار مىداد و زنان و كودكان ما را به قتل مىرساند، هيچكس از ما دفاع نكرد.در اين سالها وقتى كشتارهاى روستاى عباسى صورت مىگرفت هيچ كس از ما دفاع نكرد. ما از ملت و كشورمان و خانواده و روستاهايمان دفاع خواهيم كرد. در همه سالهاى 1982 و 1993 و 1996 و 2000و 2006 ما مبارزه كردهايم و هرگز از كسى نخواستهايم كه از ما دفاع كند. فقط يك صورت مقبول براى ما وجود دارد و آن زمانى است كه لبنان داراى ارتشى قوى و مقتدر باشد، كه قادر باشد در برابر هرگونه تجاوز اسراييل ايستادگى كند. در غير اين صورت فريضه دينى و الهى و انسانى ماست كه قدرت جنگى و سلاح داشته باشيم. تا از كشورمان و آبرو و اطفال و نوادگان و نسلهايمان دفاع كنيم. به همه كسانى كه مىخواهند ما را از سرزمينمان بيرون برانند مىگوييم كه ما نه جنوب و نه بقاع و ديگر قسمتهاى لبنان را ترك نخواهيم كرد. ما در اين سرزمين متولد شدهايم و پدران و مادران ما در اين سرزمين به خاك سپرده شدهاند، در اينجا زندگى خواهيم كرد و در همين جا هم خواهيم مرد و در اين سرزمين خواهيم جنگيد و در همين خاك دفن خواهيم شد. اين سرزمين پربركت و مقدس ماست و هيچكس نمىتواند آن را از ما بگيرد. ملت لبنان و همه جهان بدانند كه مقاومت لبنان جنگ طلب نيست و نبوده است. مقاومت لبنان به دنبال دفاع در برابر تهديدات و طمع ورزيها و اشغالگرى و تجاوز به سرزمين در حال و آينده است. اين مقاومت كه آنها در همه جنگهاى قبلى نتوانستهاند به آن آسيب برسانند انشاء اللّه با اراده شما ملت لبنان باقى و پيروز خواهد ماند، و هيچ كس نمىتواند آن را شكست دهد. اى خانواده شهدا! اى پدران و مادران و برادران و خواهران و دوستان من، شما در اين جنگ شكست نخوردهايد. زيرا در شهادت زندگى نهفته است، و براى ما به معناى بقاست، شهادت براى ما به معناى پيروزى است، صاحب اين ايام على ابن ابيطالب معلم ماست كه مىگويد اگر يك هزار ضربه شمشمير به سرم بخورد بهتر از آن است كه در بستر بميرم، مردان و زنان ما از اين كه در بستر بميرند هراس دارند و عاشق شهادت هستند. شهادت نه براى مرگ بلكه براى ادامه حيات است. اى مجروحان زخم شما مدال افتخار در دنيا و آخرت است و اگر خانههايتان ويران شده است. شما شركاى واقعى و حقيقى در اين پيروزى هستيد و خانههايتان بازسازى خواهد شد و در 14 آگوست از آن سخن خواهم گفت. اما اى دشمن پيام ما به شما پيام قدرت و عزم و اراده است و به آنها و هر گروهى كه از دشمن حمايت سياسى و مالى و نظامى مىكند مىگويم، كه شما با ملتى مىجنگيد كه از رحم مادران پاك متولد شدهاند و گذشتگان پرافتخارى دارند و ايمان به خدا با خون و گوشت آنها مختلط شده است و واقعيت را تكرار مىكنيم كه حسبنا اللّه و نعم الوكيل. به نقل از نداء المقاومة، شماره 57.
نگاهى به رويدادها
رويدادها اخبار جهان اسلام نخست وزير انتصابى محمود عباس از اسراييل كمك خواست. (16/5/86) نيويورك تايمز با اشاره به انتخابات لبنان: آمريكا از هر نامزدى حمايت كند بازنده است. (22/5/86) 3 ژنرال ارتش تركيه در اعتراض به اخراج 30 افسر اسلامگرا استعفا كردند. نمايندگان مجلس انگليس هم به شكست اشغالگران در عراق اعتراف كردند. (23/5/86) دادستان كل عراق: اعضاى گروهك منافقين را محاكمه مىكنيم. حزب پيروز انتخابات تركيه عبداللّه گل را نامزد رياست جمهورى كرد. فرمانده نظاميان آمريكايى: در عراق سرخورده و نااميديم. (24/5/86) تروريستها شهرك كردنشين را به خاك و خون كشيدند. منابع رسمى عراق اعلام كردند در اين نسل كشى بى سابقه در عراق 500 نفر جان خود را از دست دادند و 375 تن ديگر زخمى شدند. سيد حسن نصراللّه در سالگرد پيروزى مقاومت: اگر اسراييل بار ديگر حمله كند قدرتمندتر برخورد خواهيم كرد. (25/5/86) شكنجهگاه مخوف آمريكا در شرق بغداد شناسايى شد. (29/5/86) همزمان با فرياد مرگ بر آمريكا در تظاهرات بغداد، مشاور بوش: شكست خورديم امّا در عراق مىمانيم. (30/5/86) يك تحليلگر ارشد آمريكايى: هيولاى تروريسم را بوش به جان مردم عراق انداخته است. (31/5/86) نيويورك تايمز: عامل شكست آمريكا در عراق بوش است نه مالكى. (4/6/86) رهبران عراق براى آشتى ملى به توافق رسيدند. (6/6/86) مزدوران عربستان و امارات، 350 زائر كربلا را به خاك و خون كشيدند.(10/6/86) پليس عراق: عوامل فاجعه تروريستى اخير كربلا اتباع عربستان بودند. (12/6/86) نظاميان انگليس با شكست خفتبار از بصره گريختند. (13/6/86) بوش در سفر ناگهانى به عراق و پس از ديدار با فرماندهان نظامى: شكست در عراق براى آمريكا فاجعه خواهد بود. (14/6/86) اخبار داخلى مذاكرات سران 2كشور بزرگ توليد كننده نفت و گاز در الجزاير انجام يافت. هيئت ايرانى در دور سوم گفت وگوهاى 3جانبه بغداد: آمريكا در عراق دست تروريستهاى را باز گذاشته است به همت پژوهشگران دانشگاه صنعتى امير كبير، قوىترين ابر رايانه خاورميانه طراحى و ساخته شد. آمريكا براى برقرارى امنيت در عراق از ايران درخواست كمك كرد. (16/5/86) معامله 5/33 ميليارد تومانى، 100 ميليون سهم فولاد در 2دقيقه به فروش رفت. (17/5/86) سناتور آمريكايى: در طرح آشوب به بهانه سهميه بندى بنزين شكست خورديم. (18/5/86) رهبر انقلاب در ديدار جمعى از مردم و مسئولان: پرچم اصلاح جهان در دست فاسدترين آدم هاست. صوت قرآن 85قارى بين المللى در تهران طنين انداخت. نورى مالكى ديدار با رهبر انقلاب را تاريخى خواند. (21/5/86) سيد حسن نصرالله: آيت الله خامنهاى از بزرگترين نعمتهاى الهى است. گردهمايى سفيران جمهورى اسلامى با سخنان دكتر احمدى نژاد آغاز به كار كرد. (22/5/86) ايران و افغانستان 5 سند همكارى امضا كردند. مجوز واگذارى سهام بانكهاى دولتى صادر شد. (24/5/86) با اجراى حكم دادگاه، مسئولان مؤسسه هاوايى بازداشت شدند. (25/5/86) فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامى: موشكهاى ساحل به درياى ايران، خليج فارس و درياى عمان را پوشش مىدهد. (27/5/86) گاردين: قرار دادن نام سپاه در فهرست سازمانهاى تروريستى احمقانه است. يكى از بزرگترين شبكههاى بين المللى مواد مخدر با 85 قاچاقچى آفريقايى در ايران كشف شد. (28/5/86) رهبر انقلاب: آيندهاى خطرناك در انتظار آمريكاست. گروگانگيرى وحشيانه اشرار در محور چابهار – ايرانشهر با هدف تفرقه افكنى مذهبى صورت گرفت. وزيرى هامانه: استعفا ندادم، بركنار شدم. (29/5/86) در كمتر از 22 ساعت اشرار مسلح دستگير و تمام گروگانها آزاد شدند. (30/5/86) رهبر انقلاب در ديدار سفرا و نمايندگان جمهورى اسلامى در خارج از كشور: ملت ايران بر آمريكاى ياغى پيروز مىشود. آيت اللّه اردكانى دعوت حق را لبيك گفت. (31/5/86) بيانيه 211 نماينده مجلس: اهانت به سپاه، اهانت به ملت ايران است. تغيير ساعت رسمى كشور به تصويب مجلس رسيد. رئيس جمهور: ايران از گردنههاى سخت هستهاى عبور كرده است. (1/6/86) 2سال تلاش بى وقفه دولت در گزارش كابينه پيش روى ملت قرار گرفت. (3/6/86) كروبى: 12نفر، 18 گروه تشكيل دادهاند. جبهه دوم خرداد جمع يك عده ورشكسته است. توليد نقشههاى يك ده هزارم براى نخستين بار در خاورميانه صورت گرفت. در دومين روز از هفته دولت، بهره بردارى از كارخانه خودروسازى تبريز با حضور معاون اول رئيس جمهور انجام شد. (4/6/86) كارمندان با 25 سال سابقه باز نشسته مىشوند. جابه جايى در بانك مركزى، شيبانى رفت، مظاهرى آمد. هيأت دولت با آرمانهاى امام و شهيدان تجديد ميثاق كردند. رهبر انقلاب در ديدار با رئيس جمهور و هيأت دولت: مسئولان، هيچ لحظهاى را براى فعاليت در راه خدا و خدمت به مردم از دست ندهند. توليد انبوه بمب هوشمند در ايران آغاز شد. البرادعى، مدير كل آژانس بين المللى انرژى اتمى: ايران به دنبال سلاح اتمى نيست. (5/6/86) رهبر انقلاب: دولت در قول و عمل عدالتخواه است. خاتمى: دوم خرداد را تندروها به شكست كشاندند. واليبال ايران بر بام جهان ايستاد. ايران اسلامى به مناسبت جشنهاى نيمه شعبان غرق در نور و شادى است. (6/6/86) رئيس جمهور: در عرصه هستهاى به نقطه غير قابل بازگشت رسيدهايم. (10/6/86) دولت 1000 دستگاه اتوبوس وارد ناوگان شهرى تهران كرد. طى حكمى از سوى فرماندهى كل قوا، سر لشكر محمد على جعفرى به فرماندهى كل سپاه منصوب شد. (11/6/86) رئيس جمهور در جمع دانشجويان: افزايش فاصله طبقاتى محصول نسخه بانك جهانى است. (12/6/86) رهبر انقلاب در نشست صميمانه با نخبگان جوان: مجهز به علم شويد، قدرتها را زمين مىزنيم. رئيس جمهور: در نشست تهران، حمايت 118 كشور عدم تعهد از برنامه هستهاى ايران را ستود. 13/6/86) آيت الله هاشمى رفسنجانى به رياست مجلس خبرگان رهبرى انتخاب شد. آيت الله هاشمى رفسنجانى رئيس جديد مجلس خبرگان: مشروعيت جمهورى اسلامى از ولايت فقيه است. (14/6/86) حداد عادل: رأى و دل مردم با اصول گرايان است. يك دانشمند خارجى در هشتمين كنگره بين المللى رويان: ايران در زمينه سلولهاى بنيادى در صف مقدم جهان قرار دارد. (15/6/86) اخبار خارجى تحت عنوان عمليات صلح 2007 نخستين رزمايش مشترك نظاميان چين و روسيه برگزار شد. (16/5/86) روابط گرجستان و روسيه با شليك موشك سرگردان متشنج شد. (21/5/86) گردهمايى سران قبايل پاكستان و افغانستان با حضور كرزاى و مشرّف در كابل برگزار شد. (22/5/86) ارزيابى صاحب نظران از نتايج اجلاس بيشكك، نشست سران شانگهاى، صف آرايى شرق در برابر ناتو است. (27/5/86) هواپيما ربايى با لهجه عبرى توطئه ناكام موساد بود. ربايندگان هواپيماى تركيه تسليم شدند. (28/5/86) در فرودگاه اوكيناواى ژاپن، هواپيماى چينى در آتش سوخت. (30/5/86) با كشيده شدن انتخابات تركيه به دور سوم، رياست جمهورى عبداللّه گل قطعى شد. (3/6/86) 57 تن در آتش سوزى مهيب جنگلهاى يونان جان باختند. (4/6/86) در نشست محرمانه با بوش، ژنرالهاى آمريكايى: ادامه جنگ در عراق ناممكن است. نورى مالكى: استعفا نمىدهم، آمريكا مىخواهد بعثىها را سر كار بياورد. (11/6/86) روسيه نسل جديدى از موشكهاى قاره پيما را آزمايش مىكند. (12/6/86)
ولايت در سوره مباركه قدر
ولايت در سوره مباركه قدر مركز فرهنگ و معارف قرآن اشاره در سال اتحاد ملى و انسجام اسلامى، سخن گفتن از ولايت اهل بيت(ع) با محوريت قرآن كريم كه از مشتركات همه فرق و مذاهب اسلامى است و به دور از غوغا سالارى و با اتكا به ادله و براهين عقلى و نقلى، در فضايى كاملا علمى، نه تنها عامل افتراق و اختلاف نيست، بلكه مىتواند حق جويان عالم را حول محور قرآن كريم گرد هم آورد و در فرايند مباحثات علمى و قرآنى، ميدان شمشير كشى بر عليه برادران دينى را به ميدان كنكاش علمى با محوريت قرآن كريم تبديل كند. اثبات ولايت اهل بيت(ع) با آيات قرآن كريم، علاوه بر ادله عقلى و روايى، يكى از محكم ترين شيوههايى است كه خود پيامبر(ص) و ائمه(ع) و به تبع آنها علماى بزرگ اسلام در طول قرون متمادى بر آن چنگ زده و مستمسك خود قرار دادهاند. آيات بسيارى بر حجيت و ولايت اهلبيت(ع) دلالت دارد. آيه 55 سوره مائده، معروف به آيه ولايت (1)، آيه 67 همان سوره معروف به آيه تبليغ(2)، آيه 33 سوره احزاب معروف به آيه تطهير(3) از جمله آياتى هستند كه علما و مفسران، مباحث زيادى را تحت آنها مطرح كرده و از اين آيات شريفه، ولايت اهل بيت و وجوب اطاعت آنان را اثبات كردهاند. اهل سنت نيز در اين گونه آيات، روايات بسيارى را نقل كردهاند كه تفسير مورد نظر در آنها ارائه شده است.(4) اما در ميان آياتي كه ولايت اهل بيت(ع) را اثبات ميكنند، سوره قدر از درخشش و قاطعيت وصف ناپذيري برخوردار است. لذا امام باقر(ع) ميفرمايد: «اى شيعيان! با سوره إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ احتجاج كنيد تا مخالفان را (در برابر برهان) به زانو در آوريد. به خدا قسم! اين سوره بعد از رسول خدا(ص) حجت خدا بر خلق و سيد و آقاى دين شما و غايت علم ما(ائمه) است.» و نيز به آيه حم وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ؛ حم، سوگند به اين كتاب روشنگر كه ما آن را در شبى پر بركت نازل كرديم ما همواره انذاركننده بودهايم!»(5) احتجاج كنيد. چون اين نزول بعد از رسول خدا(ص) قطعاً تنها براى واليان امر (ائمه عليهم السلام) است.(6) نكته قابل توجهى كه در حديث امام باقر(ع) به چشم مىخورد اين است كه حضرت شيعيان را به احتجاج و بحث علمى با مخالفان ولايت فرا خواند نه به شمشير كشى و قتال. لذا حضرت استدلال به سوره قدر را به عنوان دليل محكم بر ولايت اهل بيت(ع) به شيعيان خود آموختند. سوره قدر از قول خداوند متعال در حديثى كه امام صادق(ع) معراج پيامبر اكرم(ص) را گزارش ميكند، خلاصهاش چنين است كه آن حضرت در معراج ملكوتى خود، آسمانها را يكى پس از ديگرى طى كرد تا به آسمان چهارم رسيد، در آن جا ملائكه اجتماع كردند و جبرائيل(ع) نداى نماز داد و آن حضرت وضو و نماز را گام به گام به امر خدا انجام داد تا اين كه در ركعت اول پس از آن كه حمد را خواند، خداوند فرمود: اى محمد بخوان نسبت پرودگارت قل هو الله احد را (تا آخر سوره)؛ «اقْرَأْ يَا مُحَمَّدُ نِسْبَةَ رَبِّكَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد…» و در ركعت دوم پس از آن كه حضرت حمد را به امر خدا خواند، وحى خداوندى رسيد كه اكنون سوره إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ را بخوان كه نسبت تو و اهل بيت تو است تا روز قيامت؛ «اقْرَأْ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فَإِنَّهَا نِسْبَتُكَ وَ نِسْبَةُ أَهْلِ بَيْتِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة.»(7) مضامين سوره مباركه قدر آنچنان با حجيت و ولايت اهلبيت(ع) گره خورده كه خداوند متعال آن را نسبت و شناسنامه پيامبر و اهل بيتش ناميده، همچنان كه سوره توحيد را شناسنامه و نسبت پروردگار عالميان خوانده است. سوره قدر از زبان رسولخدا(ص) به روايت امير مؤمنان(ع) بسيار اين مطلب را مىفرمود كه پيامبر اكرم(ص) سوره قدر را با خشوع، رقت و گريه بسيار تلاوت مينمود به گونهاى كه مورد تعجب برخى اصحاب واقع مىشد. از حضرت سؤال كردند: چقدر رقت و دلسوزى تو بر اين سوره زياد است يا رسول الله؟ حضرت در پاسخ مىفرمود: به خاطر آن چه كه چشمم ميبيند و قلبم در خود جاى مىدهد و به خاطر آن چه قلب او (امام على) پس از من مىبيند. سؤال كردند: چه ديدى و او چه مىبيند؟ حضرت بر روى خاك اين آيه را نوشت: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ؛ فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مىشوند.»(8) سپس فرمود: آيا پس از قول خداى متعال كه مىفرمايد «مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» چيزي باقي ميماند؟ گفتند: نه. پس حضرت سؤال كرد: آيا پس از من شب قدر وجود دارد؟ گفتند: بله. فرمود: آيا آن امر در آن شب نازل ميشود؟ گفتند: بله. پس فرمود: به چه كسي نازل ميشود؟ گفتند: نمىدانيم. حضرت فرمود: بدانيد كه او پس از من، اين شخص (علي بن ابي طالب) است. لذا بعد از رسول خدا(ص) در شبهاي قدر، وقتي مخالفان ولايت ميديدند كه ملائكه و روح و امر الهي بر آنان نازل نميشود، رعب و وحشت عجيبي بر آنان مستولي مىشد. سوره قدر از زبان امام سجاد(ع) روايتي از امام سجاد(ع) سخن خداوند متعال با رسول اكرم(ص) در باره سوره قدر را گزارش كرده و با استناد به آيه 25 سوره انفال و آيه 144 سوره آلعمران، منتفي دانستن شب قدر بعد از رسول خدا(ص) را فتنهاى بزرگ شمرده كه مردم را به جاهليت باز گرداند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «امام سجاد(ع) اين مطلب را زياد ميفرمود: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ في لَيْلَةِ الْقَدْرِ؛ ما آن «قرآن» را در شب قدر نازل كرديم» راست گفت خداوند متعال كه قرآن را در شب قدر نازل كرد. خداوند فرمود: «وَما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ؛ و تو چه مىدانى شب قدر چيست؟» رسول خدا(ص) عرض كرد: نمىدانم. خدا فرمود: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ لَيْسَ فِيهَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ؛ شب قدر بهتر از هزار ماهى است كه شب قدر در آن نباشد.» باز خدا به رسولش فرمود: آيا مىدانى چرا شب قدر از هزار شب بهتر است؟ پيامبر عرض كرد: نه. خداوند فرمود: به خاطر اين كه فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مىشوند. و وقتى خدا به چيزى اذن دهد به تحقيق از آن راضى است. «سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ» يعنى اى محمد! سلام مىكنند بر تو ملائكه و روح من به سلام من، از ابتداى هبوطشان تا طلوع فجر. سپس امام سجاد(ع) فرمود: خدا در كتابش فرموده: «و از فتنهاى بپرهيزيد كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد؛ وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصيبَنَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً»(9) اين آيه در باره «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» است. و باز خدا در كتابش فرموده: «محمد(ص) فقط فرستاده خدا است و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمىگرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليّت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟!) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمىزند و خداوند بزودى شاكران (و استقامتكنندگان) را پاداش خواهد داد؛ وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرين».(10) امام زين العابدين(ع) درباره اين دو آيه شريفه منظور خداوند متعال را چنين تفسير فرموده است كه: «خداوند متعال در آيه اول مىفرمايد: وقتى محمد(ص) از دنيا رفت، مخالفان امر خدا، گفتند: شب قدر همراه رسول خدا رفت. و اين فتنهاى بود كه به آنان رسيد و به واسطه همين فتنه مرتد شده و به عقب باز گشتند. چون اگر ميگفتند شب قدر نرفته و منقضى نشده است، به ناچار بايد در آن شب خدا امرى مىداشت و اگر به امر اقرار مىكردند، به ناچار بايد آن امر صاحبى داشته باشد.»(11) سوره قدر ضامن ارتباط خدا و خلق سوره قدر ارتباط تنگاتنگى با ولايت اهل بيت(ع) تا قيامت دارد؛ هر چند وحي به معناى خاص آن پس از رسول گرامىاسلام(ص) منقطع شده و نبوت به پايان رسيده، ولى اين سوره نشانگر آن است كه راه ارتباط خدا با خلق و خلق با خدا، هميشه باز است و انقطاع در اين زمينه معنا ندارد. چون از سويى مقدرات عالم تعطيل بردار نيست و از سوي ديگر تفويض يعنى اين كه خدا مخلوقات را خلق كرده و خود كنار كشيده باشد و امور آنان را به خودشان واگذاشته باشد، باطل است. لذا نزول ملائكه و روح و تقدير مقدرات عالم از هر امرى، هر سال در شب قدر با عظمت وصف ناپذيرى صورت مىگيرد. و اين اهل بيت پيامبر(ص) و وارثان علم او هستند كه پس از آن حضرت يكى پس از ديگرى صاحب امر پروردگار بودهاند و امروزه حضرت بقية الله (ارواحنا فداه) صاحب امر است. رواياتى كه گوياى آن است كه شب قدر تا قيامت باقى است و هر سال تكرار مىشود، كم نيست. علامه طباطبايى در الميزان گويد: «رواياتى كه از ائمه اهل بيت(ع) وارد شده، اتفاق دارند بر اين كه شب قدر (تا روز قيامت) باقى است، و همهساله تكرار مىشود.»(12) تأكيد اهل بيت(ع) در اين زمينه تا آن حد است كه امام صادق(ع) در پاسخ مردى كه از آن حضرت پرسيد: آيا شب قدر در گذشته بوده يا در هر سال خواهد بود؟ فرمود: «اگر شب قدر مرتفع شود، قرآن نيز مرتفع مىشود؛ لَوْ رُفِعَتْ لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَرُفِعَ الْقُرْآنُ.»(13) آرى سوره قدر گوياى آن است كه مقام ولايت و امامت، مقامى انتخابى از سوى خلق نيست، بلكه مقامى انتصابى از سوى خداوند است كه هر سال امر خود، ملائكه و روحش را بر او نازل مىكند و بدين طريق مقدرات خود را در عالم هستى به اجرا مىگذارد. سوره قدر از زاويهاى ديگر در اعتقاد ما مسلمانان اسلام دين خاتم است و تا قيامت باقي است. تدوام دين اسلام تا روز قيامت موضوعى حساس و مهم است كه نمىتوان به سادگى از كنارش گذشت. چگونه اسلام مىتواند پاسخگوى همه مسائل و بر آورنده همه نيازهاى دينى بشر تا قيامت باشد؟ آيا وجود قرآن صامت به تنهايى كافى است؟ و يا قرآن ناطق نيز براى بقا و استغناى اسلام تا قيامت لازم و ضرورى است؟ آيا قرآن ناطق بدون ارتباط دائم با خداوند سبحان و بريده از خالق هستى، مىتواند جهان را اداره كند؟ در پاسخ به سؤالات فوق لازم است به سه ويژگى: برترى اسلام، تداوم و جاودانگى آن تا قيامت و ناطقيت اهل بيت(ع) اشاره كنيم كه هر يك لازمه ديگرى است و همه در گرو تنزل دائمي علم، حكمت، رحمت و كمالات خداوندى از سوى خالق هستى است و سوره قدر بيانگر اين حقيقت بزرگ است. برترى، سِرّ تداوم در اعتقاد ما مسلمانان اسلام سرآمد همه اديان است؛ زيرا خاتم انبيا(ص) بهترين پيامبران، قرآن كريم برترين كتابها و دين اسلام مهمترين شريعتها است. اين اعتقاد مورد اتفاق همه فرق و مذاهب اسلامى است. قرآن كريم نيز آيات روشن و صريحى در اين زمينه دارد كه قطعاً يكى از علل اتفاق همه فرق بر اين مطالب، وجود اين آيات محكم است. خداوند متعال درباره برترى دين اسلام نسبت به ساير اديان، در سوره صف و توبه مىفرمايد: او كسى است كه رسول خود -حضرت محمد(ص)- را با هدايت و دين حق فرستاد تا اسلام را بر همه دينها غلبه دهد، هر چند مشركان كراهت داشته باشند؛ «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ».و خداوند متعال خود نيز شاهد بر اين دين است كه شهادت او كافى است؛ «وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيدا»(14) بنابر اين دين اسلام سر آمد همه اديان است و دينى برتر از آن نيست. قرآن كريم درباره برترى قرآن كريم نسبت به ساير كتب نيز مىفرمايد: ما اين كتاب (قرآن) را به حقّ به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديقكننده كتابهاى پيشين و حاكم بر آنهاست؛ «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْه.»(15) قرآن كريم افضليت پيامبر اسلام(ص) بر ساير انبيا را نيز در آيات متعددى مطرح فرموده و او را صاحب فضل كبير(16) و مقام محمود،(17) خاتم پيامبران(18)و …. بر شمرده است. بنابر اين به دليل اين كه رسول خدا(ص) خاتم پيامبران است و هيچ پيامبرى پس از او تا قيامت برانگيخته نمىشود و اسلام نيز كاملترين، جامع ترين و مهم ترين اديان است، بايد تا قيامت پابرجا باشد و هدايت مردم را به عهده گيرد؛ زيرا بديهى است كه اگر دينى برتر از اسلام بود، حكمت اقتضا مىكرد آن دين جاويد باشد و براي هميشه پاسخ گوى بشريت گردد. تداوم در سايه نُطق اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه چه عامل مهمى در اسلام هست كه آن را نه فقط در زمان رسول خدا(ص) بلكه براى ابد برترى مىبخشد و موجب مىشود كه تا قيامت تدوام داشته باشد؟ ترديدى نيست كه اين عامل مهم و اساسى، پاسخگو بودن اسلام است؛ زيرا همان حكمتى كه اقتضا مىكند، دين وجود داشته باشد، همان حكمت مقتضى است كه پاسخگو باشد و اگر دينى نتوانست پاسخگو باشد، منسوخ گردد؛ لذا به دليل آن كه اسلام مدعي است تا قيامت مىتواند نياز بشر به دين و هدايت را برآورده سازد و سعادت آنها را تأمين كند، از اين رو براى هميشه اسلام باقي است و تا قيامت جاودانه مىماند. حال ميپرسيم اين جاودانگى و پاسخگويى براى ابد، از كجاى اسلام بر مىخيزد؟ اگر برترى رسول خدا(ص) بر ساير انبيا و كل خلق، تنها ملاك باشد، با رحلت ملكوتى پيامبر اكرم(ص) اين ستون از اسلام رخت بر مىبندد و نمىتوان از تداوم اسلام تا قيامت، بدين دليل دفاع كرد، زيرا بديهى است كه آن حضرت به ظاهر حضور ندارد تا مفسر قرآن، رافع اختلاف و مبيّن احكام به خصوص در مسائل مستحدثه باشد. و اگر برترى قرآن كريم ملاك است، آن نيز چون صامت است، نمىتواند نقشهاى مذكور را به تنهايى ايفا كند و رافع اختلاف باشد. به همين دليل است كه همه فرقههاى اسلامى مدعىاند عقايد و احكام خود را از قرآن كريم گرفته اند، در حالى كه يقيناً همه عقايد همه فرقهها حق نيستند؛ در تاريخ اسلام عقايد باطلى همچون مجسمه (كسانى كه قائل به جسمانيت و تجسم خدا بودند)، مفوضه(كسانى كه معتقدند خدا در عالم كارهاى نيست، چون مخلوقات را خلق كرده و رها كرده و امور آنها را به خودشان تفويض كرده است)، جبريه (كسانى كه معتقد بودند انسان در انجام اعمال مجبور است و هيچ اختيار و انتخابى ندارد) و …. وجود داشته و دارند و همه اينها آياتى از قرآن را مستمسك خود قرار مىدهند. بديهي است كه هيچگاه قرآن به تنهايي بر نميخيزد و فرياد نميزند كه كدام برداشت حق است و كدام باطل، چون قرآن كتاب صامت است؛ لذا امير مؤمنان در نهجالبلاغه فرمود: «ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ؛(19) اين قرآن است، از آن استنطاق كنيد، هرگز سخن نخواهد گفت، لكن من از آن به شما خبر مىدهم». پس اميرمؤمنان(ع) است كه بعد از رسول خدا(ص) ناطق است و از ظاهر و باطن و تفسير و تأويل و معاني و مفاهيم قرآن اطلاع كامل دارد و ميتواند از حق دفاع كرده و باطل را رد كند. البته اين ويژگى تنها به بعد از پيامبر(ص) اختصاص ندارد، بلكه در زمان رسول اعظم (ص) نيز خود آن حضرت ناطق بود. در روايتى امام صادق(ع) در باره آيه شريفه «هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَق؛ اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مىگويد».(20) مىفرمايد: قطعاً كتاب سخن نگفته و نخواهد گفت، و لكن رسول خدا(ص) همان ناطق به كتاب است؛ «إِنَّ الْكِتَابَ لَمْ يَنْطِقْ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص هُوَ النَّاطِقُ بِالْكِتَاب»(21) بنابر اين تنها دليل پاسخگو بودن دين اسلام، ناطقيت كتاب ناطق است كه در بدو اسلام خود رسول خدا(ص) ناطق بوده و بعد از او اهل بيتش كه وارث علم او بوده اند، كتاب ناطق هستند. و امروز تنها كتاب ناطق خدا، حضرت مهدى(عجل الله تعال فرجه) مىباشد كه فعلا بشريت از فيض نور مستقيم وجود نازنينش محروماند و او همچون خورشيدى در پشت ابر است كه عالم از گرماى وجودش بهرهمند است. چنان كه خود حضرت فرمودند: «وجه نفع بردن از من در غيبتم مانند استفاده از خورشيدى است كه ابرها آن را از ديدگان مخفى داشتهاند؛ وَ أَمَّا وَجْهُ الِانْتِفَاعِ بِى فِي غَيْبَتِى فَكَالِانْتِفَاعِ بِالشَّمْسِ إِذَا غَيَّبَهَا عَنِ الْأَبْصَارِ السَّحَاب».(22) نُطق در گرو تنزّل علم و كمالات همان طور كه آبادانى زمين در گرو نزولات آسمانى است و اگر باران نبارد، پرمحصول ترين زمين هم خير و بركتش را از دست مىدهد و به زمينى باير و بى محصول تبديل مىشود، عالم علم و معنويت نيز چنين است؛ اگر فضل، رحمت، علم و حكمت خداوندى بر اولياى او و بر مؤمنان نبارد و دائما فيض از عالم بالا سرازير نشود، كسى نمىتواند صاحب فضل و كمال باشد. لذا از امام باقر و امام صادق و امام كاظم (عليهم السلام) اين جمله نقل شده است كه فرمودند: «لَوْ لَا أَنَّا نَزْدَادُ لَأَنْفَدْنَا؛(23) اگر بر ما افزوده نشود، تمام مىكنيم». يعنى اگر دائما بر علم و كمالات ما از سوى خداوند متعال افزوده نشود، آنچه نزد ما است، تمام مىشود و بقاى آن در گرو اعطاى پرودگار است. اين نزول باران رحمت و ازدياد علم و فضل ائمه(ع) به شكلهاى مختلف و در ايام و ساعات خاصى از سوى پروردگار صورت ميپذيرد كه به سه گونه از آن اشاره مىكنيم: 1. شب قدر كه مهم ترين شبى است كه در طول سال اتفاق مىافتد و تمام مقدرات عالم تا شب قدر سال بعد تقدير و امضا مىشود؛ «فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيم»(24)و به محضر ولىّ زنده خدا به واسطه ملائكه و روح تنزل مىيابد؛ «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ». در تفسير نمونه آمده است: «با توجه به اينكه “تنزل” فعل مضارع است، و دلالت بر استمرار دارد (در اصل” تتنزل” بوده) روشن مىشود كه شب قدر مخصوص به زمان پيغمبر اكرم(ص) و نزول قرآن مجيد نبوده، بلكه امرى است مستمر و شبى است مداوم كه در همه سال تكرار مىشود.»(25) و در تفسير اطيب البيان آمده است: «نزول آنها در شب قدر براى دو امر است: يكى آنكه بر امام زمان نازل شوند و آنچه در اين سال تقدير شده بنظر مباركش برسانند بامر پروردگار…. امر دوم: اينكه ملائكه و روح در مجالس مؤمنين حاضر شوند و بر آنها سلام كنند و در حق آنها دعا كنند و در عبادت آنها شركت كنند و ثواب عبادت آنها را در نامه عمل مؤمنين ثبت كنند.»(26) 2. شبهاى جمعه كه طبق روايات متعدد، هر شب جمعه روح امام زنده به همراه تمام ارواح انبيا و اوصيا و ائمه(ع) به عرش الهى صعود مىكند و در محضر رسول گرامى اسلام(ص) اجتماع مىكنند و اين ارواح به ابدان خود باز نمىگردند مگر با ازدياد علم بسيار. در روايتى امام صادق(ع) به مفضل فرمود: «اگر اين طور نبود، ما تمام مىكرديم و فانى مىشديم؛ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَأَنْفَدْنَا.»(27) 3. علمى كه روز به روز و ساعت به ساعت به ائمه(ع) از سوى خداوند متعال عطا مىشود؛ در روايات متعددى ائمه(ع) با اين كه خود را وارث علم تمام انبيا و اوصيا معرفى كرده و آن را علم مهمى دانسته اند، لكن علم بالاتر را علمى دانستهاند كه هر شب، هر روز و ساعت به ساعت به آنان عطا مىشود؛ إِنَّمَا الْعِلْمُ مَا يَحْدُثُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ يَوْماً بِيَوْمٍ وَ سَاعَة بِسَاعَةٍ».(28) نتيجه آن كه ناطقيت ائمه(ع) و پاسخگويى اسلام تا هميشه تاريخ در گرو نزول حقايق، كمالات، علم و حكمت الهى بر ائمه(ع) است و اين حقيقت بزرگ در سوره مباركه قدر به زيبايى بيان شده است. 1. همان طور كه آبادانى زمين در گرو نزولات آسمانى است و اگر باران نبارد، پرمحصول ترين زمين هم خير و بركتش را از دست ميدهد و به زمينى باير و بىمحصول تبديل مىشود، عالم علم و معنويت نيز چنين است؛ اگر فضل، رحمت، علم و حكمت خداوندى بر اولياى او و بر مؤمنان نبارد، و دائما فيض از عالم بالا سرازير نشود، كسى نمىتواند صاحب فضل و كمال باشد. 2. نكته قابل توجهى كه در حديث امام باقر (عليه السلام) به چشم مىخورد اين است كه حضرت شيعيان را به احتجاج و بحث علمى با مخالفان ولايت فرا خواند نه به شمشير كشى و قتال. لذا حضرت استلال به سوره قدر را به عنوان دليل محكم بر ولايت اهل بيت(ع) به شيعيان خود آموختند. بدين رو اگر تمام فرق اسلامى از اين اسلوب، الگو بگيرند و با حق محورى به استلال علمى بپردازند و از غوغاسالارى و فتنه انگيزى بپرهيزند، در اثر مباحثات علمى روز به روز حق آشكار تر مىشود و اختلافات جاى خود را به ائتلاف و اتحاد مىدهد. 3. مضامين سوره مباركه قدر آنچنان با حجيت و ولايت اهل بيت (عليهم السلام) گره خورده كه خداوند متعال آن را نسبت و شناسنامه پيامبر و اهل بيتش ناميده، همچنان كه سوره توحيد را شناسنامه و نسبت پروردگار عالميان خوانده است. 4. هر چند وحى به معناى خاص آن پس از رسول گرامى اسلام(ص) منقطع شده و نبوت به پايان رسيده، ولى اين سوره نشانگر آن است كه راه ارتباط خدا با خلق و خلق با خدا، هميشه باز است و انقطاع در اين زمينه معنا ندارد. پىنوشتها: – 1- سوره المائدة، آيه 55 : «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون.» 2- همان،آيه 67:«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ». 3- سوره الأحزاب، آيه 33: »إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً« 4- همان ص331 5- سوره الدخان، آيه 3-1. 6- الكافى، ج1، ص250، ح6. 7- الكافى ج 3، ص486. 8- سوره القدر، آيه 4. 9- الكافىج 1،249، ح5. 10- سوره الأنفال، آيه 25. 11- سوره آلعمران، آيه 144. 12- الكافى ج، 1،ص 248، ح4، تأويلالآيات 794، الكافى ج1، ص 248. 13- ترجمه الميزان، ج20، ص: 566، الميزان في تفسير القرآن، ج20، ص: 334: «فقد اتفقت أخبار أهل البيت ع أنها باقية متكررة كل سنة». 14- الكافى،ج 4،ص 158، ح7، الفقيه، ج 2،ص 158، وسائلالشيعة، ج 10، ص 356. 15- سوره التوبة، آيه 33، سوره الصف، آيه 9. 16- سوره الفتح،آيه 28 : هُوَ الَّذى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً 17- سوره المائده، آيه 48. 18- سوره الإسراء، آيه 87 : «إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبيراً » 19- سوره الإسراء، آيه 79: «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُودا». 20- سوره الأحزاب، آيه 40: «وَلكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ». 21- نهجالبلاغة، خطبه 158،ص 233، الكافى، ج 1، ص 60،ح 7. 22- سوره الجاثية، آيه 29. 23- الكافى ج 8، ص 50 ،ح11. 24- الاحتجاج، ج 2،ص 469، بحارالأنوار ج 53، ص 180 ، ح10. 25- الكافى، ج 1، ص 254، ح 4-1. 26- سوره الدخان، آيه 4. 27- تفسير نمونه، ج27، ص، 184. 28- أطيب البيان فى تفسير القرآن، ج14، ص، 181. 29- الكافى ج 1، ص 254، ح 3-1. 30- الكافى ج 1، ص 225، ح4 و به احاديث 1 تا 7 همان باب دقت شود.
نقش معلم در تربيت و زندگى انسان
نقش معلم در تربيت و زندگى انسان محمد سليمانى در سيستم هاى آموزشى، افراد زيادى مشغول به كارند و فعاليت هاى آنها بطور مستقيم يا غير مستقيم در تربيت دانش آموزان و يا دانشجويان مؤثر است اما در اين ميان، نقش معلمان و اساتيد و دانشگاهها از ديگر افراد بسيار برجستهتر مى نمايد چنانكه بيشتر اوقات را دانش آموزان در مدرسه و دانشجويان در دانشگاه زير نظر آنها سپرى مى كنند و عوامل ديگر هم فراهم آورنده زمينه براى فعاليت معلّمها و اساتيد مىباشد از اين رو بسيارى از دانش آموختگان نظام آموزشى سنتى و جديد شكل گيرى شخصيت خود را مرهون معلمان خود مى دانند يكى از نويسندگان كه عمرى را به معلمى گذرانده مىنويسد: يكى از تحصيل كردههايى كه تحصيلات عالى و دكتراى خود را در كشور آلمان به پايان رسانيده بود چندين بار اقرار واعتراف كرد كه همه عقايد دينى او مديون ارتباط با معلّم خود بوده است.(1) زيرا آنچه در فرايند تعليم و تربيت به متعلم انتقال مىيابد تنها معلومات و مهارتهاى معلّم نيست بلكه تمام صفات، خلقيات، حالات نفسانى و رفتار ظاهرى او نيز به شاگردان منتقل مى شود.(2) رابطه دانش آموز با معلّم يك رابطه باطنى و معنوى است دانش آموز و يا دانشجو معلّم را شخصيتى محترم و ممتاز مىداند كه او را در بزرگ شدن و به استقلال و آزادى رسيدن، و به عضويت رسمى جامعه در آمدن كمك و مساعدت مى نمايد معلّم با روح و جان دانش آموز و يا دانشجو سروكار دارد و به همين جهت بعنوان يك الگوى محبوب و مطاع پذيرفته مى شود . دانش آموز اگر چه قبلا در محيط خانواده علوم و اطلاعات فراوانى را كسب كرده رفتارهايى را آموخته و به امورى عادت كرده و تا حدودى شخصيت او شكل گرفته است ولى هنوز شكل ثابت به خود نگرفته و تا حد زيادى قابل انعطاف و تغيير مىباشد. كودك و نوجوان در اين سنين از محيط خانواده خارج مى شود و بطور رسمى در اجتماعى جديد يعنى مدرسه و يا دانشگاه پذيرفته مى شود . دانش آموز در اين اجتماع جديد فرصت مى يابد تا افكار و اندوختههاى دينى و رفتار و عادتهاى گذشتهاش را مورد بازنگرى قرار دهد و شخصيّت خويش را بسازد و تكميل و تثبيت نمايد. با نفوذترين و محبوب ترين فردى كه مى تواند در اين مرحله حساس او را يارى كند معلّم است به همين جهت دانش آموزان و يا دانشجويان معلّم و استاد خود را بعنوان يك الگو و اسوه مى پذيرند و از رفتار و گفتار و اخلاق خوب يا بد او سرمشق مى گيرند . و خود را با وى همسان و همانند مى سازند. همچنين دانش آموزان همه اعمال و رفتار معلمان و مدير و حتّى سرايدار مدرسه را زير نظر دارند، و از آنها درس مى گيرند دانش آموزان از طرز برخورد و تعامل معلمان با مدير، معلمان با يكديگر، معلمان با خدمتكاران مدرسه و معلمان با دانش آموزان درس مىگيرند. از اخلاق و رفتار معلم، از طرز اداره كلاس، از رعايت عدل و انصاف در نمره دادن، از وقت شناسى و رعايت نظم، از دلسوزى و مهربانى، از خوشرويى و فروتنى، از ديندارى و التزام به ضوابط شرعى، از اخلاق خوش و ادب او، از خير خواهى و نوع دوستى معلّم درس ها مى آموزند همچنين از اخلاق و رفتار و كردار او متأثر مىشوند و خود را با او همسان مى سازند بنابراين، معلّم فقط يك آموزگار نيست بلكه مهم تر از آن، يك مربى و يك الگوى با نفوذ است. يك معلّم خوب كه با رفتار و گفتار پسنديدهاش دانش آموزان را خوب پرورش مى دهد، بزرگترين خدمت را نسبت به اجتماع خود انجام مى دهد و به عكس يك معلّم بد اخلاق و بدرفتار و منحرف كه با رفتار بدخود، دانش آموزان را به انحراف و تباهى مىكشد بزرگترين خيانتها را نسبت به اجتماع مرتكب مى شود بنابراين شغل و حرفه معلمى و استادى از حساس ترين و مسئوليت دارترين شغلهاى اجتماع مى باشد. معلم و استاد نمى تواند نسبت به اخلاق و رفتار خود آزاد و بىتفاوت باشد، زيرا محدوده اخلاقياتش فراتر از خود اوست. او تنها مسئول خودش نمى باشد بلكه مسئوليت تعدادى از انسانهاى معصوم را نيز بعهده گرفته است. استاد و معلّم بايد به اين مسئوليت سنگين و ارزشمند و ميزان و مقدار نفوذش در دانش آموزان خوب بينديشند و با اصلاح و اخلاق و رفتار خويش بهترين الگوها را در اختيار دانش آموزان و يا دانشجويان قرار دهند.(3) دكتر هايم گينانت، وقتى معلّم جوانى بوده به اين مطالب اشاره مىكند: من به نتيجه خوف انگيزى رسيدهام، من عامل تصميم گيرنده در كلاس هستم و اين برخورد شخصى من است كه جوّ خاصى پديد مى آورد. من بعنوان يك معلّم داراى قدرت شگرفى هستم و مى توانم زندگى يك كودك را تيره و تار يا پر از سرور سازم. در تمام موقعيتها اين پاسخ من است كه اوج يافتن يا فرونشستن يك بحران و انسان شدن و يا وحشى شدن يك كودك را معلّم تعيين مىكند.(4) بررسىهاى علمى نيز نشان مى دهد كه 35درصد كودكان در هفت سال دوم زندگى دوست دارند همانند معلّم خود باشند.(5) از اين رو اگر معلمان، دانش آموزان را به رفتارها، صفات و نگرش هايى خاص دعوت كنند ولى خود در عمل به آنها پايبند نباشند آموزشهاى شفاهى آنان نيز تأثير نخواهد گذاشت. يادسپارى در اينجا توجه معلمان و اساتيد محترم را به چند نكته مهم جلب مى كنيم: 1- دانش آموزان و دانشجويان، معلمان و اساتيدى را الگوى خود قرار مى دهند كه مقبول و مورد اعتماد آنان باشند. مقبوليت و اعتماد حاصل دو ويژگى است، نخست توانايى علمى قابل قبول به گونهاى كه بتواند به خوبى از عهده تدريس، درس خود برآيد و به پرسش هاى نوآموزان پاسخ قانع كنندهاى بدهد و دوم اينكه، رفتار و گفتارش با يكديگر هماهنگ و منطبق باشد، به عبارت ديگر نمونهاى قابل قبول از يك فرد مؤمن را معرفى كند، بنابراين لازم است معلمان و اساتيد، براى ايفاى نقش الگوى خود اين دو ويژگى را حداقل كسب كنند. 2- محبوبيت اساتيد، معلمان و مربيان، نقشى قاطع و سرنوشت ساز، در تأثير گذارى آنان بر رفتارهاى دانش آموزان يا دانشجويان دارد. 3- رفتار الگو در صورتى براى دانش آموزان قابل استفاده است كه روشن و قابل فهم باشد. بنابراين، در مواردى كه رفتارى از الگويى بيان مى شود يا معلّم خود رفتارى انجام مىدهد كه براى دانش آموزان و دانشجويان روشن نيست، و يا ممكن است فهم نادرستى از آن داشته باشد، لازم است معلمان و اساتيد محترم رفتار مذكور را براى دانش آموختگان توضيح دهند تا دانش آموزان و يا دانش جويان دچار شك و ترديد، سردرگمى نشوند.(6) نقش علم و معلّم در فرازى از آيات قرآن ” يرفع الله الّذين آمنوا منكم و الّذين اوتوا العلم درجات “(7) خداوند آنان را كه ايمان آورده و آنان را كه داراى علماند، چندين درجه بالا مى برد. ” قل هل يستوى الّذين يعلمون والّذين لايعلمون انّما يتذكر اولواالالباب”(8) بگو آيا آنهايى كه مى دانند با آنهايى كه نمى دانند برابرند؟ و … نقش علم و معلّم در فرازى از روايات دينى: “عن النبى صلّى الله عليه و آله فى حديث قال : بالتعليم ارسلت “(9) رسول اكرم صلّىالله عليه و آله در ضمن حديثى فرموده اند: من براى تعليم و آموزش فرستاده شده ام. قال امير المؤمنين عليهالسّلام: ” العلماء باقون ما بقى الدّهر أعيانهم مفقوده و آثارهم فى القلوب موجوده.(10) حضرت امير عليه السّلام فرمودهاند : دانشمندان تا روزگار باقى است پايدارند، بدنهايشان مفقود و آثار آنان در قلب ها موجود مى باشد. «قال رسول الله(ص) رحم اللّه خلفائى فقيل : و من خلفاءك يا رسول الله (ص) قال: الّذين يحيون سنّتى و يعلّمونها عبادالله».(11) رسول اكرم صلّىالله عليه و آله فرمودهاند: خداى جانشينان مرا رحمت كند. عرض شد يا رسول الله (ص) جانشينان تو چه كسانىاند؟فرمود: كسانيكه سنت مرا زنده مى كنند و به بندگان خدا مى آموزند. ” قال رسول اللّه (ص): من تعلّمت منه حرفا صرت له عبدا”(12) رسول اعظم صلّى اللّه عليه و آله فرمودهاند : از هر كس حرفى فرا گرفتى بنده وى شدهاى. «قال رسول اللّه (ص): المؤمن اذا مات و ترك ورقة واحدة عليها علم تكون تلك الورقة يوم القيامة ستراً فيما بينه و بين النّار و اعطاه الله تبارك و تعالى بكلّ حرف مكتوب عليها مدينة أوسع من الدنيا سبع مرّات و ما من مؤمن يقعد ساعة عندالعالم الّا ناداه ربّه عزّوجلّ جلست الى حبيبى و عزّتى و جلالى لا سكنتك الجنة معه و لا أبالى».(13) رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مىفرمايند: مؤمن چون بميرد و يك ورقه كه در آن علمى نوشته باشد بجا گذارد همان ورقه در روز قيامت ميان او و آتش پرده خواهد بود و خداى تبارك و تعالى به عوض هر حرفى كه بر آن نوشته شهرى به او مى بخشد كه هفت بار از دنيا و سيعتر باشد و هيچ مؤمنى نيست كه ساعتى در حضور عالمى بنشيند جر آنكه پروردگار عزّوجلّ به او ندا مى فرمايد:در نزد محبوب من نشستهاى به عزت و جلالم قسم كه البته ترا با او در بهشت جاى دهم و باكى ندارم. ” عن امير المؤمنين عليهالسّلام: إذا كان الآباءهم السّبب فى الحياة فمعلّموا الحكمة والدّين هم السّبب فى جودتها”(14) حضرت امير عليه السّلام فرمودهاند: اگر پدران سبب زندگى هستند پس آموزگاران حكمت و دين سبب خوبى و زيبايى زندگى مى باشند. “إنّ مثل العلماء فى الارض كمثل النّجوم فى السّماء يهتدى بها فى الظّلمات البرّ و البحر، فاذا انطمست اوشك إن تضلّ الهداه”.(15) پيامبر اعظم صلّى اللّه عليه و آله فرمودند: مثل عالمان و معلمان در زمين مثل ستارگان در آسمان است كه مردم در تاريكىهاى خشكى و دريا به كمك آنها راه خود را پيدا مىكنند هر گاه اين ستارگان خاموش شوند بسا راه يافتگان نيز گمراه شوند. ” جاء رجل من الانصار الى النّبى(ص): فقال يا رسول الله إذا حضرت جنازة و مجلس عالم أيّهما أحبّ اليك إن أشهد؟ فقال رسول اللّه (ص): إن كان للجنازة من يتبعها و تدفنها فانّ حضور مجلس عالم أفضل من حضور ألف جنازة و من عيادة ألف مريض و من قيام ألف ليلة و من صيام ألف يوم و من ألف درهم يتصدّق بها على المساكين و من ألف حجّة سوى الفريضة و من ألف غزوة سوى الواجب تغزوها فى سبيل الله بما لك و نفسك و أين تقع هذه المشاهد من مشهد عالم؟ أما علمت انّ الله يطاع بالعلم و يعبد بالعلم؟ و خير الدّنيا و الآخرة مع العلم و شر الدّنيا و الآخرة مع الجهل “(16) مردى از انصار به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليهوآله آمد و عرض كرد يا رسولالله اگر جنازهاى حاضر باشد و مجلس عالمى، كدام يك را دوستتر دارى كه من حضور يابم؟ رسول اللّه (ص) فرمود: اگر براى تشييع و دفن، كسانى باشند كه عهده دار انجام آن شوند، حضور يافتن در مجلس دانشمند از حاضر شدن در تشييع هزار جنازه و عيادت هزار بيمار و از نماز هزار شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است، كجا اين ها با فضليت حضور در محضر عالم برابرى مىكند آيا ندانستهاى كه اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش است و خير دنيا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنيا و آخرت با نادانى است. حكايت هايى درباره نقش تربيتى معلمان و اساتيد حكايت اول: در تاريخ ملل و نحل نمونههاى فراوان به چشم مى خورد مثلاً(معاويه دوم) را همه مىشناسند. پدر او يزيد قاتل حضرت اباعبداللّه عليه السّلام است كه عمرى را در مى گسارى و فساد بسر برده و مادرش از زنان بدنام چادر نشين قبيله بود كه عمرى در خدمت فحشاء و فساد مى زيست و در رأس دودمان بنى اميه، چه جنايت ها كه نكردند، مراحل گذشته تربيتى و عوامل قبل همه فاسد و خراب و آلوده بودهاند جدش ابوسفيان معروف است كه همواره با رسول خدا و مسلمانان در جنگ بوده و پدر بزرگش معاويه، كه در شرارت و قساوت و فساد زندگى همانند نداشت، اما استاد و مربى نمونه، معاويه دوم را عوض كرد، خط داد، جهت بخشيد كه پس از مرگ يزيد در مسجد شام مركز توطئهگران تاريخ و راهزنان راه خدا به منبر رفت، و آنگاه كه همه آمده بودند تا با او براى خلافت بيعت كنند، پس از حمد و ثناى خدا، به رسول اكرم صلى اللهّ عليه و آله و اهل بيتش درود فرستاد و سپس على عليه السّلام و خاندانش را به نيكى ياد كرد، آنهم در شام و در ميان مردم آنجا، كه آوردن نام على عليه السّلام جرم بود و سالها ممنوع شده بود و همه مردم على عليه السّلام را به زشتى ياد مىكردند . آنگاه گفت :اى مردم جدم معاويه و پدرم يزيد، غاصب حق خلافت بودند و بر من سخت و ناگوار است كه مى دانم آنها الآن به عذاب الهى دچارند، مردم، خلافت حق على عليه السّلام و فرزندان اوست برويد و امام حق را بشناسيد. پس از بررسيهاى فروان فهميدند كه استاد او از شيعيان اهل بيت عليهمالسّلام بوده، مى بينيد كه نقش استاد تمام آن نقشها و حالات روانى و اخلاقى گذشته و عامل محيط و خانواده و عامل وراثت همه را از بين برده است و نقش ديگر، و رنگى نمونه به خود زد. در اين رابطه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايند: “السعيد قديشقى و الشقى قد يسعد” يعنى گاهى بر اثر عوامل مؤثر ديگر، سعيد و صالح، شقى و بدبخت مى گردد و شقى و تبهكار سعيد و رستگار مى شود. همين طور ممكن است كودكى تمام مراحل گذشته را به سلامت طى كند اما عامل استاد و مربى او را به فساد و تباهى و ركود بكشاند . از اين رو مسئوليت اجتماعى ديگرى به نام انتخاب استاد خوب و صالح دامنگير پدران و مادران و نظام حاكم بر جامعه مى باشد.(17) حكايت دوم: مرحوم سيد مرتضى علوم بسيارى را تدريس مى كرد و به شاگردان خويش درآمد ماهانهاى هم مى داد، تا به سالى، قحط سالى شديد فرا رسيد مردى يهودى براى بدست آوردن قوت روزانه حيلهاى انديشيد و به مجلس سيّد آمد و اجازه خواست كه نزد وى نجوم بخواند سيد وى را اجازت داد و دستور داد جيره وى را روزانه دهند مرد مدتى چنين بود و سرانجام نزد سيّد اسلام آورد.(18) حكايت سوم: از استاد كل مرحوم وحيد بهبهانى پرسيدند كه چگونه به اين مقام علمى و عزّت و شرف و مقبوليت رسيدهاى؟ آقا در جواب نوشت: من ابداً خود را چيزى نمى دانم و خود را در رديف علماى موجود به شمار نمى آورم و آنچه ممكن است مرا به اين رتبه رسانده باشد اين است كه هيچ گاه از تعظيم و بزرگداشت علماء و نام آنان به نيكى بردن خوددارى ننمودم و هيچ وقت اشتغال به تحصيل را تا آنجا كه مقدورم بود ترك نكردم و هميشه آنرا به انجام كارهاى ديگر مقدم مى داشتم.(19) حكايت چهارم: مرحوم حضرت امام خمينى زمانى كه در آثارشان به مناسبتى نامى از استاد عرفان خود مرحوم شهيد شاه آبادى مىبرند مىنويسند : شيخ عارف كامل روحى فداه و در بيانيهاى كه به مناسبت شهادت فرزند استاد شهيد حجة الاسلام و المسلمين مهدى شاه آبادى صادر فرمودند اظهار مى دارند: اين شهيد عزيز فرزند برومند شيخ بزرگوار ما بود كه حقاً حق حيات روحانى به گردن اينجانب داشت و زبان از عهده شكرش بر نمى آيد.(20) حكايت پنجم: مرحوم علامه محمد حسين حسينى طهرانى در خصوص يكى از ويژگيهاى استادشان مرحوم علامه طباطبايى آوردهاند: استاد ما (مرحوم علامه طباطبايى) نسبت به استاد سير و سلوك خود (مرحوم قاضى) علاقه و شيفتگى فراوانى داشت. و حقاً در مقابل او خود را كوچك مىديد و در چهره مرحوم قاضى يك دنيا عظمت و ابّهت واسرار توحيد و ملكات و مقامات مىجست مرحوم حسينى طهرانى شاگرد مرحوم علامه مىفرمايد: من يك روز به ايشان عطر تعارف كردم ايشان عطر را بدست گرفته و تأمل كردند و گفتند دو سال است كه استاد ما مرحوم قاضى رحلت كردهاند و من تا به حال عطر نزدهام و تا همين زمان اخير نيز هر وقت بنده به ايشان عطر مىدادم در آنرا مىبستند و در جيبشان مىگذاردند و من نديدم كه ايشان پس از فوت استادشان عطر استعمال كنند. با اين كه از زمان رحلت استادشان سى و شش سال است كه مىگذرد.(21) آنچه مى دانم از آن يار بگويم يا نه و آنچه بنهفته ز اغيار بگويم يا نه دارم اسرار بسى در دل و در جان مخفى اندكى زآنهمه بسيار بگويم يا نه سخنى را كه در آن بار بگفتم با تو هست اجازت كه در اين بار بگويم يا نه معنى حسن گل و صورت عشق بلبل همه در گوش دل خار بگويم يا نه وصف آنكس كه در اين كوچه و اين بازار است در سركوچه و بازار بگويم يا نه(22) حكايت ششم: مرحوم آيت الله حاج شيخ عباسى قوچانى فرمودهاند: يكى از كسانى كه خدمت مرحوم قاضى رسيد، و از ايشان دستور مى گرفت و جزء شاگردان وى محسوب مى شد آقا ميرزا ابراهيم عرب بود كه پس از ساليان دراز رياضتهاى سخت، به مطلوب اصلى نرسيده و براى وصول به كمال خدمت ايشان مىرسيد وى ساكن كاظمين بود و شغلش مرده شوئى بود و گويا خودش اين شغل را مخصوصاً به اين جهت انتخاب نموده بود كه از جهت رياضت نفس، اثرى قوى در نفس او داشته باشد چون خدمت مرحوم قاضى رسيد گفت : من از شما تقاضا دارم كه هر دستورى داريد به من بدهيد ولى اجازه دهيد من در ميان شاگردان شما نباشم چون آنها تنبل هستند، مرا هم تنبل مى كنند اين تشرّف و گفتگوى وى با مرحوم قاضى در حالى بود كه مرحوم قاضى از كنار شط فرات از كوفه به سوى مسجد سهله مى رفتند و تقريباً تا نزديكى مسجد سهله سخنانشان طول كشيد مرحوم قاضى از او پرسيدند: آيا زن دارى؟! گفت “نه” وليكن خواهرى و مادرى دارم مرحوم قاضى به او فرمودند : روزى آنها را از كدام راه بدست مى آورى؟ از سر ضرورت و ناچارى گفت من به هر چه ميل مىكنم، فوراً برايم حاضر مى شود مثلاً اگر از شط ماهى بخواهم فوراً ماهى خودش را از شط بيرون مى افكند، اين طور و با دست خود اشاره به شط نمود، فورا يك ماهى خودش را از درون آب به روى خاك پرتاب كرد. مرحوم قاضى به او فرمود: اينك يك ماهى ديگر بيرون بينداز، ديگر هر چه اراده كرد نتوانست! مرحوم قاضى به او فرمود: بايد دنبال كسب روزى بروى و از طريق كار روزى خود را تهيه نمائى او تمام دستورات لازم را گرفت و به كاظمين مراجعت كرد و به شغل الكتريكى و سيم كشى پرداخت . و از اين راه امرار معاش مى كرد و حالات توحيدى او بسيار قوى و شايان تمجيد شد بطورى كه در نزد شاگردان مرحوم قاضى به قدرت فهم،عظمت فكر، و صحّت سلوك، و ارادت عرفانيه و نفحات قدسيه ربانيّه معروف و مشهور گرديد.(23) حكايت هفتم: مرحوم علامه طباطبايى كه از برجسته ترين علماى شيعه است و داراى كمالات و كرامات شگفت انگيزى است و در طول حيات خود خدمات شايانى را به شيعه كرده است تمام تأثيرات زندگى خود را مرهون توجهات مربى خود مرحوم ” قاضى طباطبايى” دانسته است ايشان مى گويد : وقتى در اوائل دوران طلبگى وارد حوزه علميه نجف شدم سرگردان بودم به همين خاطر با توسّلى به اميرمؤمنان عليه السّلام و درخواست كمك از آن حضرت، با آيت اللّه قاضىطباطبايى روبرو شدم كه اولين برخورد ما اين گونه بود كه: ناگهان ديدم دستى روى شانهام خورد وقتى برگشتم ايشان را ديدم كه با لحنى پدرانه به من فرمود: فرزندم دنيا مى خواهى نماز شب بخوان آخرت مى خواهى نماز شب بخوان.(24) مرحوم علامه، تمام موفقيت خود را در پرتو نوع تربيت استاد خود مرحوم ” قاضى” مىداند و چنان احترامى برايش قائل است كه هر جا ياد از ايشان مى كرد مى فرمود ” روحى فداه(يعنى جانم به فداى او)، اين نهايت و شدت علاقه مرحوم علامه به استادش را مىرساند. به هر حال مربى و كسى كه عهده دار تربيت انسان مى شود در موفقيت و پيروزى انسان نقش بسزايى دارد.(25) “الحمدلله رب العالمين ” پىنوشتها: – 1. نقش معلّم در تربيت دينى، محمد داوودى، ص3. 2. تربيت اسلامى، محمدرضا شرفى، ص 90. 3. اسلام و تعليم و تربيت، ابراهيم امينى، ص102 – 101. 4. مقالات چهارمين سميوزيم در جايگاه تربيت، ص 61. سال 1372، به نقل از نشريه تربيت سال چهاردهم، شماره 9. 5. آداب و تعليم تربيت در اسلام، محمدباقر حجتى، ص 228. 6. نقش معلّم در تربيت دينى، داوودى، با اندكى تصرف،ص 208. 7. قرآن كريم، سوره مباركه مجادله، آيه شريفه 11. 8. قرآن كريم، سوره مباركه زمر، آيه شريفه 9. 9. آثار الصادقين، صادق احسان بخش،ج 13،ص 408 به نقل از بحارالانوار،ج 1، ص 206. 10. آثار الصادقين، احسان بخش،ج 13، ص 447؛ به نقل از سفينه البحار ج 2، ص 223. 11. آثار الصادقين، احسان بخش،ج 13، ص 485؛به نقل از المحجة البيضاء،ج 1، ص 19. 12. آثار الصادقين،ج 13، ص 488؛ به نقل از بحارالانوار،ج 1، ص 165. 13. آثار الصادقين،ج 13، ص 488؛ به نقل از امالى، صدوق، ص37. 14. آثار الصادقين،ج 13، ص 507 ؛ به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 20، ص 261. 15. بحار الانوار، مجلسى،ج 2، ص 24. 16. آثار الصادقين ،ج 13، ص 495؛ به نقل از بحار،ج 1، ص 204. 17. مسئوليت و سازندگى،ص 65 – 66 ؛ به نقل از تاريخ سياسى اسلام ج 1، ص 335؛ و شيعه و زمامداران خودسر ص 113. 18. كشكول، شيخ بهائى، ص 228. 19. سيماى فرزانگان، رضا مختارى، ص 253. 20. صحيفه نور، ج 18، ص 267. 21. مهر تابان، محمد حسين، حسينى طهرانى، ص 50. 22. مهرتابان، ص 49 به نقل از ديوان مغربى، ص 119. 23. مهرتابان، ص31. 24. سيماى فرزانگان، ص 214. 25. بركرانه عصمت، على اصغر، ظهيرى، ص 81.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان محمد اصغرى نژاد شهردارى فرمانده سپاه در گزارش يكى از بسيجيان اصفهانى آمده است: بهمن ماه سال 60 من در مقر اصلى جبهه ميمك خدمت مىكردم. مسؤول كل سپاه ميمك آن وقت برادر شهيد اسماعيل لروى بود. يكى از روزها فرماندهى ارتش مستقر در ميمك به خدمت برادر اسماعيل لروى رسيد. دست برقضا آن روز شهيد لروى شهردار بود و عهده دار خدمت به رزمندگان، ايشان مشغول شستشو و نظافت بودند كه همتاى ارتشى او با يك ماشين از نوع مخصوص فرماندهان وارد محوطه ستاد شدند و اتفاقاً جلوى تانكرى كه برادر لروى به شستن ظروف با آب آن سر گرم بود، ايستاده و سراغ فرمانده سپاه را گرفتند. با اشاره برادر لروى ما آنها را به اتاق طرح و برنامه راهنمايى كرديم. بعد برگشتيم و به ايشان اصرار كرديم كه ديگر بلند شود برود و از ميهمانانش پذيرايى كند، قبول نكرد. گفت هر چيزى به جاى خودش، همه وسايل را شست و سرجايش گذاشت. بعد لباس فرم سپاهش را پوشيد و بر آنها وارد شد. فرمانده ارتشى ابتدا قبول نمىكرد كه ايشان آقاى لروى باشد خصوصاً اينكه او را كنار تانكر آب در حال شستشوى ظروف ديده بودند. خلاصه كار مىكشد به ارائه حكم كه بعد آنها خيلى اظهار شرمندگى مىكنند و او را مىبوسند و عذر مىخواهند.(1) تواضع فرماندهى رئيس و فرمانده بايستى به زير دست و افراد تحت امر خويش به ديده احترام و عظمت بنگرد و خود را بالاتر از آنها حس نكند، بلكه بايد خود را خادم و خدمتگزار آنان بدانند. نمونههاى ذيل بيانگر اين موضوع است. الف) حاج ابراهيم همت – فرمانده لشكر محمد رسول الله(ص) – درباره بسيجيان به يكى از دوستانش گفت: چيزهايى كه من از اين بسيجيان ديدهام، تو هرگز به عمرت نمىتوانى ببينى، آنها را بايد در ميدان جنگ شناخت. آنجاست كه مىتوانى ببينى اينها چه انسانهاى بزرگ و شريفى هستند. اين بسيجيان نور چشم من هستند. اينها براى من ارزششان از هر چيزى بيشتر است… من خاك پاى بسيجيان هستم.(2) ب) يكى از دلاورمردان درباره علاقه سردار شهيد حاج حسن باقرى به بسيجيان گويد: حسن باقرى عاشق بسيجىها بود. بيشتر از هر كس كه ديده بودم به آنان علاقه نشان مىداد… يك روز بعد از تمام شدن يك جلسه به او گفتم: ببين اين بچه بسيجىها چقدر مؤمن، شجاع هستند… هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم با دست زد توى سرش. حالش دگرگون شده بود. گفت: خاك توى سر ما كه فرمانده اين جور آدمها هستيم. ما كجا و آنها كجا. تازه مىرويم برايشان سخنرانى و صحبت هم مىكنيم.(3) همسر حاج حسن باقرى در اين باره گويد: ايشان بسيجىها را خيلى دوست داشت و هر جا از آنها صحبت مىشد، برق خوشحالى در چشمانش پديدار مىشد. و آن اوايل كه از كارش اطلاعى نداشتيم و مىگفتيم كه در جبهه چكار مىكنى، مىگفت: من سقاى بچههاى بسيجى هستم. ج) در خاطرهاى از سرلشكر عباس بابايى آمده است: در قرارگاه رعد يك سالن جهت استراحت برادران بسيجى اختصاص داده بودند كه تا قبل از حركت و آماده شدن اتوبوسها در آن سالن استراحت كنند و پذيرايى مختصرى از آنها به عمل بيايد. شهيد بابايى بيشتر وقتها به منظور هماهنگى براى عملياتهاى برون مرزى به قرارگاه مىآمد و اگر پرواز داشت تا آمده شدن هواپيما بيكار نمىنشست و از بسيجىها و مجروحين جنگى پذيرايى مىكرد و يا به مكانيسينهاى هواپيما كمك مىكرد. يك روز عدهاى از برادران بسيجى با دو فروند هواپيماى 130C به پايگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد ديدن يكى از اقوام مىخواستم به داخل سالن بروم كه شهيد بابايى را با لباس بسيجى و يك سينى پر از چاى در دست ديدم. به او سلام كردم و خواستم سينى چاى را از دست ايشان بگيرم ولى او گفت: من نوكر بسيجىها هستم و افتخار مىكنم كه در خدمت آنها باشم.(4) د) شهيد مصطفى كلهرى حتى در موقعى كه فرمانده گردان بود، تواضع و فروتنى خاصى داشت به طورى كه از تمامى افراد گردان خود را كوچكتر مىدانست. تمام كارهاى گردان از قبيل پاسدارى، نگهبانى، پاس بخشى را تقسيم كرده، خود نيز مانند ديگران قسمتى از اين وظيفه را به عهده گرفت… او خود را مانند ديگر افراد مىدانست و مىگفت: فرمانده و زير دست و بالا دست معنا ندارد. همه ما بايد با هم باشيم، (كارها را) با هم انجام دهيم تا خدا از ما راضى باشد و ما را در اين راه نصرت دهد.(5) رسيدگى به نيروهاى تحت امر مدير و فرمانده بايستى نيروهاى تحت امر خويش را امانتى با ارزش و گرانقدر بداند و نهايت سعى و تلاش خود را در راستاى بر آورده شدن معضلات نيروها بنمايد و چون پدرى مهربان از آنها مراقبت كند.(6) در دوران هشت سال دفاع، فرماندهانى با اين ويژگيها بسيار بودند كه به برخى از آنان اشاره مىكنيم: الف) درباره فرماندهى مىگويند كه در سرماى زمستان به تمامى چادرها سر مىزد تا مبادا رزمندهاى بدون پتو خوابيده و يا پتويش به كنارى رفته باشد و سرما بخورد.(7) ب) سرلشكر پاسدار غلامعلى رشيد درباره توجه زياد سردار شهيد حسن باقرى نسبت به نيروهايش حتى در موقعيتهاى بسيار حساس و خطرناك گويد: با حسن باقرى رفتيم خط مقدم براى سركشى. بچهها توى سنگرهايشان خواب بودند. حسن باقرى گفت: موتور را بگذار كنار. با هم راه افتاديم طرف سنگرها. او سر بچهها را مىگرفت و من پاهايشان را. آنان را مىآورديم بيرون سنگر مىگذاشتيم روى زمين. وقتى بيدار مىشدند مىگفتيم: برين عقب سريع… دشمن پاتك كرده بود و اگر ما آنان را بيدار نمىكرديم، همه شهيد مىشدند. از عمليات قبل زمان زيادى نگذشته بود و همه خسته بودند. رنگ صورت حسن باقرى پريده بود و دايم اشك مىريخت. مىگفت: من فردا جواب مادرهاى اينها را چه بدهم! وقتى بچهها را از سنگرها دور مىكرديم و از خواب مىپريدند، مىگفتند: پس وسايلمان؟ حسن باقرى جواب مىداد: شما برويد عقب ما يك كاريش مىكنيم. همه را كه فرستاد عقب، شروع كرد به انهدام وسايل تا دست دشمن نيفتد. كارها كه تمام شد، رفتم توى فكر. به اين فكر كردم كه چطور يك فرمانده لشكر، نيروهايش را از شهادت و اسارت نجات داد. انگار همه بسيجيها بچههاى او بودند.(8) مستخدم سپاه در خاطرهاى از مادر شهيد ناصر قاسمى (از نيروهاى لشكر انصارالحسين (ع)) آمده است: هر وقت از او مىپرسيدم چه كارهاى، مىگفت: من در سپاه جارو مىكشم. واقعاً باور كرده بودم كه او در سپاه مستخدم است. حتى وقتى كه برايش مىخواستم خواستگارى كنم، در پاسخ به سؤال همسرش كه گفت شغل پسر شما چيست، گفتم، پسرم در سپاه مستخدم است. روزى در مسجد جامع ديدم شخصى بسيار شبيه به پسرم دارد سخنرانى مىكند جلو رفتم و در عين ناباورى ديدم خودش است. وقتى كه از ديگران سؤال كردم، فهميدم كه ناصر يكى از سرداران سپاه است و من اصلاً از اين موضوع اطلاعى نداشتم.(9) همچون مالك اشتر آن روز آقا مهدى (باكرى، فرمانده لشكر عاشورا) داشت نماز مىخواند كه يكى آمد يقهاش را گرفت و داد زد: چرا به من مرخصى نمىدهى؟ بزنم له و لورده ات كنم؟من هم آنجا بودم. رفتم يقه طرف را گرفتم كشيمدش كنار و حتى دست بلند كردم. آقا مهدى اشاره كرد كوتاه بيايم و بلند به طرف گفت: تقصير از من است عزيز جان چى مىخواهى قربان شكلت؟ طرف مشتش را باز كرد گفت: مىدهى يا نه؟ آقا مهدى مىگفت: مرخصى؟ طرف گفت: بزنم باز هم توى دهانت؟ آقا مهدى گفت: مرخصى هم بت مىدهم عزيز جان. به من گفت: به آقاى حسينى بگو يك مرخصى سفارشى براى دوست من بگذارد كنار. خوب شد؟ طرف گفت: دروغ مىگويى… يا بزنم؟ آقا مهدى گفت: دروغم چيه، الله بنده سى؟ اصلاً با همين صمد خودم برد طرف باورش نمىشد. گفت: راستى راستى بروم؟ آقا مهدى صورتش را بوسيد گفت: راستى راستى برو عزيز جان. قارداشت را هم از دعا فراموش نكن….(10) محبوب قلوب بچه ها درباره شهيد امير حسن اقارب پرست (معاون عملياتى لشكر 92 زرهى اهواز) و عظمت روحى وى خاطرهها و گفتنىهاى فراوانى وجود دارد كه به يكى از آنها اشاره مىكنيم: حاج محمد حسين اديبى – از شاگردان آن شهيد در سال 1352 – گويد: در سال 1352 در شيراز گروهبان وظيفه بودم. شهيد اقارب پرست استاد ما بود. ايشان كلاس رزم انفرادى و آموزش بى سيم داشت و گاهى هم به جاى استادان ديگر به كلاس مىآمد و تدريس مىكرد… او تنها استادى بود كه كلاس را با نام خدا شروع مىكرد و همه بچهها مىدانستند كه كلاس او بيشتر از كلاس نظامى، مدرسه آموزش مسائل اخلاقى در مذهبى است… در يكى از جلسات كه در گوشه پادگان برگزار مىشد، بچهها طرحى ريختند كه اين بزرگوار در حين تدريس در طرف سايه قرار گيرد. لذا در جايى قرار گرفتند كه سايبان كوچكى داشت و يك نفر مىتوانست راحت در سايه بايستد. او طبق معمول آمد و درس را شروع كرد. لحظات كوتاهى از درس ايشان نگذشته بود كه اين بزرگوار متوجه شد در سايه قرار دارد. لذا خيلى آمرانه برپا داد و بچهها را به طرف سايه آورد و خودش به طرف آفتاب رفت و حتى كلاهش را برداشت و شروع به ادامه درس كرد و گفت: هيچ فرقى بين من و شما نيست و بايد جاى شما كه بيشتر از من هستيد، راحتتر باشد. با اين حرف او اكثر بچهها به گريه افتادند و من با خود گفتم: به خاطر همين است كه محبوب قلوب بچهها هستند.(11) پىنوشتها: – 1. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج2، ص 60و61 . 2. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 146و147. 3. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 147. 4. همانجا. 5. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج2، ص 148. 6. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج2، ص 150و151. 7. ر.ك: عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 151و152. 8. همان، ص152. 9. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج2، ص 153و154. 10. يك جرعه آفتاب، سيد محمد رضا رضوى، ص 1 نشر شاهد با همكارى اداره كل بنياد شهيد و بنياد حفظ آثار و ارزشهاى دفاع مقدس استان همدان، چاپ اول: 1379. 11. به مجنون گفتم زنده بمان (كتاب مهدى باكرى) فرهاد خضرى، ص 117 انتشارات روايت فتح، تهران، چاپ اول 1380. 12. نقل از كتاب «زندگينامه و خاطراتى از شهيد اقارب پرست» سرهنگ عليرضا پور بزرگ، ص 143 و144، مركز اسناد انقلاب اسلامى، تهران، چاپ اول: 1381.
روش آموزشى و تربيتى علام حسن زاده آملى
روش آموزشى و تربيتى علامه حسن زاده آملى غلامرضا گلى زواره از قلّه انديشه تا دشت فروتنى اسوههاى علم و عمل بزرگانى هستند كه رسالت فرهنگى و تكليف دينى خود را به خوبى انجام دادهاند، آن ستارگان آسمانى معرفت، ضمن جهاد فكرى و فرهنگى، به خود سازى و كنترل نيروهاى درونى خود پرداختهاند، سيره انبياء و اوليا را احيا كردهاند و از باورهاى ارزشمند شيعه هوشمندانه پاسدارى كردهاند زلال معارف اهل بيت چون بارانى با بركت بر جانهاى آنان باريده و معنويت و طهارت نفس در بوستان وجودشان به رويش نشسته است. اين رادمردان با تهذيب نفس، روان خود را به عروجى معنوى رسانيده و از فرودين دنياى فانى به سوى قدسيان اوج گرفتهاند، ضمن برخوردارى از ژرف كاويهاى والا، تكيه بر برهان و منطق و غواصى در بحر معارف، فروتنى و صداقت و راستى را مشى خويش نموده و از موضع تواضع، سعهصدر و وسعت انديشه كاملاً قدرت تحمّل عقايد ديگران را داشته و به جدال احسن و گفتگوهاى بركتزا روى آوردهاند. با وجود اين كه قلّههاى دانش را در نور ديدهاند شوق فراگيرى در رفتارشان موج مىزند و در رسيدن به حقايق علمى و عقلى لحظهاى آرام ندارند. لحظههاى زندگى را با همتهاى والا و تدوين و تأليف آثارى گران سنگ و تربيت شاگردان شايسته گرانبها نموده و زهد را با حضور در اجتماع، تقوا را با انديشهاى آزاد،سياست را با وارستگى، بيدارى در شب را با از خواب بيدار نمودن غافلان و اندوختن دانش را با عمل صالح، عبادت، ذكر و دعا تركيب نمودهاند. در نوشتار حاضر با روش آموزشى علّامه حسنزاده آملى كه يكى از عارفان شيفته اهل بيت است آشنا مىشويم. فاتح قلّههاى علمى و معنوى حكيم عارف و فقيه عالم آية اللّه حسن زاده آملى از نوابغ و نوادر روزگار و گوهر گرانبهاى علم و فضل و كمال به شمار مىروند. اين دانشور گرانمايه در علومى چون قرآن و تفسير، نهج البلاغه و حديث، كلام اسلامى، فقه و اصول، حكمت و عرفان، رجال، رياضيات، نگارش و خوش نويسى، ادبيات و شعر، نجوم، هيأت و علوم غريبه تبحر داشته، تدريس نموده، در بسيارى از اين رشتهها صاحب نظر بوده و در برخى از اين معارف صاحب سبك و نوآورى مىباشد اين ويژگىها موجب شده كه ايشان به عنوان شخصيتى جامع و عالمى ذوفنون به شمار آيد و خاطره مشاهير صاحب عنوان و علماى برجسته سلف را در اذهان تداعى كند، او جامع علم و عمل و برخوردار از علوم رسمى و عرفانى و حامل نور ظاهر و باطن است. او نمونهاى نادر از تربيت يافتگان حوزوى است كه درك محضر اعاظمى چون آيات گرام محمد تقى آملى، ابوالحسن شعرانى، رفيعى قزوينى، مهدى الهى قمشهاى، فاضل تونى، ميرزا احمد آشتيانى، علامه طباطبايى و برادرش محمد حسن الهى از معظم له شخصيتى بىبديل ساخته است. شهد شكوفايى علامه حسن زاده در چهارم تيرماه 1307 ه.ش در شهر آمل ديده به جهان گشود. در دوران كودكى قرآن و مقدّمات خواندن و نوشتن را نزد چند بانوى پرهيزگار فرا گرفت. پس از سپرى شدن اين دوران در حوزه علميه آمل مشغول تحصيل گرديد و در آنجا مقدّمات زبان و ادبيات عربى را همراه با خوشنويسى از اساتيد وقت آموخت. در سال 1329 به تهران امد و در جلسات درس آية اللّه شيخ محمد تقى آملى و آقا سيد احمد لواسانى حضور يافت و لمعه و ساير دروس را نزد اين بزرگواران ياد گرفت. در اين شهر فراگيرى علوم و معارف دينى را در محضر ميرزا احمد آشتيانى، رفيعى قزوينى، علامه شعرانى و… پىگيرى نمود و در قم به حوزه درسى علامه طباطبايى و برادرش آمد و علوم غريبه خصوص جفر را از محضر سيد مهدى قاضى فرا گرفت.(1) بارقهاى الهى نكتهاى كه در دوران تحصيل و پس از آن در سيره و شيوه زندگى ايشان مشاهده مىگردد، توجه به لطف خداوند، توكل و استعانت از فضل پروردگار است. خودش مىنويسد: در سن چهارده سالگى به فضل پروردگارم بارقه مشرقيه الهيه و شهاب قبسى به من رسيد كه به اقتضاى عين ثابتهام مطلوب من بود، اين بارقه همانند نورى پيش رويم شتافته، مرا به كسب معارف الهى راهنمايى و به تخلّق به اخلاق ربوبى ترغيب و به تأدّب به آداب انسانى تحريض مىكرد و مرا به فرار و انزجار از آيينهاى تباه و پست تحريص مىنمود.(2) در جاى ديگر خاطرنشان مىنمايد: از جمله فضل پروردگارم بر من اين بود كه در مدت اقامتم در تهران در طى سيزده سال يا بيشتر همراه با اشتغال به تحصيل علوم از آن محاضر عاليه طبق روش معهود و سيره جاريه بين علماى روحانى به تعليم و تدريس در مدارس (حوزه علميه) اشتغال داشته، توفيق يافتم كتابهايى را تدريس كنم.(3) ايشان متذكّر مىگردد: زمانى شبهات گوناگون بر من روى مىآورد و از تطبيق مسايل عرفانى عاجز مانده بودم و از كثرت فكرت به فرسودگى مبتلا گشته بودم ولكن در درسها حاضر مىشدم و از خويش ابراز نمىكردم، تنها چيزى كه مرا از اين ورطه هولناك هلاك رهايى بخشيد لطف خدا بود، سرانجام بارقههاى الهى چون نجم ثابت بر آسمان دل طارق آمد و در پناه ربّ ناس از وسواس خنّاس نجات يافتم.(4) اشتياق به آموختن علامه حسن زاده از همان آغاز فراگيرى تا رسيدن به مراحل عالى علمى و معرفتى نوعى شور، شوق، اشتياق و علاقه وافر را در خود به شكوفايى رسانيده بود.(5) استاد حسن رمضانى از مشاهير شاگردان علامه حسن زاده مىنويسد: به خاطر همين عشق پيوسته و لازمى كه حضرت استاد نسبت به علم داشته است همواره تحت هر شرايطى كه بوده است در مسير كسب آن از بذل هيچ گونه كوششى و تلاشى دريغ نكرده است تا پايهاى در راه طلب دانش مجاهده كرده كه اگر بخواهيم عينيت جامعيت حوزههاى علميه قديم و اصيل عالم اسلام را كه در تمام علوم و فنون رايج زمان خويش صاحب نظر بودهاند، مشاهده كنيم بدون اغراق بايد به سراغ ايشان برويم.(6) خود علامه در اين باره مىگويد: منم آن تشنه دانش كه گر دانش شود آتش مرا اندر دل آتش همى باشد نشيمنها اين عشق به اندازهاى بود كه اگر شاگردان ديگر، درس استاد را ترك مىكردند او همچنان براى ياد گرفتن استاد را ترك نمىنمود: «پس از درس مكاسبىها مىرفتند و بعضىها مىنشستند كه بنده بازهم از نشستگان بودم، علامه شعرانى اسفار يا اشارات مىفرمود. اين درسها كه تمام مىشد آقايان مىرفتند و بنده مىنشستم. چه بسا روزها كه ما در بين الطلوعين مىآمديم براى درس كفايه و سر درس آخرى مثلاً مجسطى يا زيج بهادرى اذان ظهر مىگفتند و ايشان از صبح تا ظهر تدريس كرده بود،(7) البته بنا به اعتقاد علامه حسن زاده اين اشتياق متقابل بود: «علامه شعرانى هم خودش اشتياقى شگفت به درس و بحث داشت و هم ما طالب و شايق بسزا بوديم.»(8) اين علاقه وافر موجب گرديد علامه حسن زاده، در مسير كسب معارف از سختىها و مصائب و مشكلات نهراسد و مسيرهاى دشوار را با آرامش پشت سر بگذارد. تفحّص براى دست يافتن به استاد ماهر و ذوفنون و لحظهاى از پاى نايستادن در اين جهت نشانى از شوق ايشان است، حكيم الهى قمشهاى خطاب به ايشان گفته است: روزى در غياب به مدرسه حاج ابوالفتح (در تهران) آمده از طلّاب مدرسه در مورد راه رَوِشَت در كارها و اشتغالت به تحصيل پرس و جو و تحقيق نمودم آنها در تصريح به حسن سيرت و شدّت ولع شما به اقتناى معارف و اكتساب علوم متفق و يك زبان بودند.(9) وقتى از ايشان پرسيدند روزها چه كار مىكنيد در جواب گفتند: از شش سالگى كه به مكتب رفتهام تا كنون نديم من كتاب، و معشوق من استاد و درس و كار من بحث و تدريس و تصنيف است.(10) اهتمام و جديت يكى از خصالى كه در زندگى علمى و آموزشى علامه حسن زاده مشاهده مىگردد و آثار متعددش در عرصههاى گوناگون و نيز اعتراف استادانش مؤيّد آن است، همّت بلند، كوشش مداوم و تحمّل مشقات در اين مسير مىباشد، علامه شعرانى در تقريظى كه به يكى از آثار ايشان نگاشته است يادآور مىشود: همانا ابناء روزگار ما كم همّتند امّا شيخ ما (حسن زاده) نسبت به وقتش ضفّت و نسبت به عمرش خسّت نورزيد بلكه آن را در علوم دينيه صرف كرده آنهارا متقن فرا گرفت.(11) مرحوم شعرانى در اجازه روايى كه براى علامه حسن زاده صادر نموده، يادآور شده است: بيست سال بلكه بيشتر او را آزمودم و امتحان نمودم. در اين مدت در او چيزى جز جد و اجتهاد نديدم.(12) او را به حق مىتوان استوانهاى از تلاش و همت در راه تحصيل و كسب فنون و علوم مختلف دانست، جلسات خصوصى و بدون تعطيل ايشان در محضر اساتيد كه بعضاً قبل از طلوع آفتاب آغاز و تا پاسى از شب ادامه مىيافت و جديت و پشتكار ايشان براى حضور در محفل علمى و تحويل دادن درس و بحث در محضر اساتيد باعث گرديده است كه همواره به عنوان الگوى پشتكارى معرفى گردد.(13) استاد حسن زاده متذكر مىگردد: روزى مرحوم ناصح به اين كمترين گفت كه در جلسهاى كه استاد شعرانى تشريف داشت به مناسبتى سخن از دانش، پژوهش و درس خواندن و اهتمام به تحصيل به ميان آمد استاد شما را ضرب المثل قرار داد و به حضّار گفت: درس خواندن را از فلانى ياد بگيريد، آية اللّه رفيعى قزوينى وقتى از تهران به قزوين رفته بود مكرّر به طلاب اين سامان مىگفت: بيائيد در تهران طلبه درس خوان را ببينيد از او درس خواندن را ياد بگيريد و نام علامه حسن زاده را بر زبان مىآورد.(14) استاد حسن زاده اين همت و تلاش را عاشقانه در شرايطى در جهت كسب مكارم و معارف به كار گرفت كه بر اثر خفقان رژيم رضاخان روحانيّت و مراكز علوم دينى در حالتى از غربت و انزوا سختترين فشارها را تحمّل مىكردند و اين نكته خود از ارزش و بزرگى راه استاد حسن زاده و زحمات و مجاهدات فوق العاده ايشان در اين زمينه حكايت مىكند.(15) همچنين شرايط آشفته و امكانات بسيار ناچيز بود، ايشان در گفتگويى تأكيد نموده است: با جان كندن درس خوانديم، شما آقا قدر اين اوضاع را بدانيد آن زمان كه ما در مدرسه مروى تهران بوديم يك زيلويى كف مدرسه پهن بود كه با زمين يكى شده بود.(16) هر آن چيزى تو را كز آن گزند است براى اهل دل آن دلپسند است قدردان استادان علامه حسن زاده آملى بر اين باور بوده و هست كه براى فراگيرى مبانى و مفاهيم علوم و رسيدن به تبحّر لازم در معارف دينى و علمى مراجعه به استاد دانشور و متخصص هر فن و دانشى لازم مىباشد ايشان مىگويد: براى طالب كمال، استاد كامل خيلى دخيل است، آن مفاتيحى كه از استاد عائد شاگرد مىشوند، آن كُدهايى كه از استاد استفاده مىكردند، آن اصول و امّهاتى كه از استاد به دست مىآيند اهميت بسزا دارند و به قول عارف رومى در مثنوى: هيچ كس بى اُوستا چيزى نشد هيچ آهن خنجر تيزى نشد هر كه گيرد پيشهاى بى اوستا ريشخندى شد به شهر و روستا(17) به همين دليل خود شيوهاش اين بود كه در آمل، تهران و قم با تفحص و جستجوگرى استادانى زبده و ماهر بيابد آنهايى كه به قول خودش: زحمت كشيده بودند. اين بزرگواران به حقيقت روحانى راستين بودند، معنى واقعى عشق به علوم و معارف و كتاب و تحقيق در آثار وجوديشان از قبيل تدريس و تصنيف مشاهده مىشد. الهى شكرت كه از استادان بى رنگ رنگ گرفتهام.(18) ايشان براى تأليف و تحقيق نيز هم از روش اساتيد بهره مىگرفت و هم با آنان مشورت مىنمود چنانچه پس از گفتگو با آيةاللّه محمد تقى آملى به اين حقيقت رسيد كه حضرت فاطمه زهرا(س) مصداق ليلة القدر است و در اينباره رسالهاى تأليف نمود.(19) از نكتههاى ديگر اين كه علامه حسن زاده در برخورد با اساتيد روشى توأم با ادب و احترام و قدردانى با آن بزرگواران را بروز مىداد، شبى مرحوم الهى قمشهاى به ايشان گفته بود: شما خير مىبينيد، پرسيده بود از چه جهت، وى پاسخ داده بود: شما را نسبت به اساتيد بسيار مؤدّب مىبينم، استاد حسن زاده پس از نقل اين موضوع مىگويد: آرى من هيچگاه نزد اساتيدم يك زانو يا چهارزانو ننشستم و به ديوار تكيه نمىدادم و خيلى با ادب و احترام مىپرسيدم و در حضور و غيابشان وظيفه شاگردى را بيش از حدّ وظيفه پدر و فرزندى مراعات مىنمودم.(20) استاد رمضانى مىنويسد، مكرّر مىفرمودند در حضور اساتيدم مواظب حرفهايم بودم و مىكوشيدم با آنها چون و چرا نكنم همه اينها بدين خاطر بود كه مبادا كردار و گفتار من سبب رنجش آن بزرگواران بشود و خداى ناكرده از فيض آنان محروم گردم. بى شك يكى از اسباب موفقيت علامه حسن زاده كه در شكلگيرى شخصيت ايشان تأثير بسزايى داشته همين احترام و خضوع بسيارشان نسبت به اساتيد خود بوده است.(21) هركجا از اساتيد خويش نام مىبرند به بهترين شكل ممكن از آنان تجليل نموده و همواره به قدردانى از آنان پرداختهاند، در جايى پس از ذكر نام آن ستارگان معرفت مىگويد: همه به حقيقت روحانى والامقام و بزرگوارانى صاحبدل و عالمانى عزيز الوجود بوده و در حقيقت ستارگان فروزان آسمان معارف بودند و با تفاوت در قدر، در هدايت و تعليم و تربيت يكدل و يك زبان بودند.(22) و به مناسبتى نوشتهاند: به خدا سوگند قلم و زبان به اداى شكر معشار نيكىهايى كه اين مشايخ عظام در حق ما نمودهاند وافى نيست اگرچه علّةالعلل ربّ العالمين است.(23) تعديل ذهن و ملكه انديشه لطايف بيانى، دقتهاى علمى، وسعت دانش و ذوق ادبى در تدريس استاد موج مىزند، پايه درس و بحث استاد حتى در هنگامى كه خود مشغول فراگيرى علوم بودند چنان قوى شده بود كه در اواخر اقامت در آمل كتب درسى پيشين را براى ديگران تدريس مىنمودند و به تهران هم كه آمدند كتب ياد شده را در مدارس، درس مىدادند،(24) اين علامه ذوفنون عقيده دارد شاگرد بايد تا حدودى قوانين حساب و هندسه را فرا گيرد زيرا اينها در تعديل و تقويم ذهن، فكر و قلم و بيان تأثيرى بسزا دارد. علوم رياضى فكر را از خطا و اعوجاج باز مىدارد، انسانهاى ورزيده در اين علم صاحب رأى صائب، نظرى ثابت، كم گوى، گزيده گوى، ديرگوى، و نكوگوى هستند،(25) خود استاد اين گونه بود و دليل آن، همين روى آوردن به رياضى و شاخههاى وابسته به آن مىباشد. به باور ايشان هرچه طلّاب مباحثه در علوم مورد نظر بنمايند، فراگيرى دروس بهتر مىگردد و در روح و روان جاى مىگيرند. خود به اين شيوه ملتزم بود: اكثر كتابهايى را كه مىخواندم، مباحثه نيز مىكردم، كفايه را يك ساعت به اذان صبح مانده، اسفار يا مكاسب يا جواهر را پيش از صبح (بين الطلوعين) و اشارات را ساعت يك بعدازظهر مباحثه مىكرديم.(26) گوهرهايى از ايّام تدريس شاگردان و آشنايان از فروتنى زايدالوصف استاد خويش درشگفتند، وقتى در منزل به ديدنش مىروند، خود شخصاً به پذيرايى از آنان مىپردازد و به هنگام خداحافظى با پاى برهنه آنان را بدرقه مىكنند، اين شگفتى مراجعين را به شيفتگى و اشتياق وا مىدارد يكى از شاگردانش مىگويد پس از اين ملاقاتها ارادات قلبى خود را نسبت به ايشان احساس كردم و به تدريج ارادت قلبى من به شيفتگى انجاميد.(27) استاد در هنگام تدريس برخى كتابها، بر آنها تعليقههاى ارزندهاى نوشته است، كتاب دررالقلائد على غرر الفوائد حاوى تعليقاتى تحقيقى است، بر بخش حكمت منظومه مرحوم سبزوارى كه استاد حسن زاده در دوره تدريس آن، براى بيان مراد اين فيلسوف آن را فراهم آورد زيرا معتقد بود حكمت منظومه سبزوارى خلاصه اسفار است و در عين حال به توضيح و تبيين نياز داشت.(28) كتاب نصوص الحكم بر فصوص الحكم فارابى حاصل درس و بحث استاد در شهرستان آمل مىباشد كه البته بر آن اصلاحاتى انجام داده است.(29) دروس معرفت نفس مجموعه مباحث ايشان در حوزه درسى آمل مىباشد. نكته ديگر اين كه تدريس ايشان با تحقيق توأم است و اصولاً پس از تدريس، برخى آثار را از راه پژوهش نگاشتهاند. ايشان هنگام تدريس كتاب اسفار ملاحظه نمود چاپ سنگى مورد استفاده كه با حواشى برخى مشاهير نشر يافته است آميخته به تحريف، كاستىها و تصحيفهاى فراوان است و اشراف اين فاضلان اين كاستىها را از بين نبرده است، از اين جهت با سى سال پشتوانه تعليم و تعلّم و تحقيق اين كتاب را با چندين نسخه مصصّح مقابله و تصحيح كرده و از آغاز تا پايان بر دشوارىهاى آن توضيح و شرح نگاشته است، ايشان كتاب شرح فصوص قيصرى را نزد فاضل تونى فرا گرفت و خود نيز موفق گرديد طى ساليان درازى چهار دوره آن را تدريس كند و در طول اين مدت علاوه بر اين كه آن را با نسخ متعدد مقابله و تصحيح كرد، تعليقات و حواشى ارزنده و عميقى بر آن نگاشت و بدين گونه بر فوائد و عوايد كتاب افزود. ايشان كتاب شفا را نزد بزرگوارانى چون علامه شعرانى، ميرزا احمد آشتيانى، استاد محمد حسين فاضل تونى و علامه طباطبايى فرا گرفت و خود بخش طبيعيات و الهيات آن را طى هشت سال براى عدّهاى از طلاب در قم تدريس نمود و در خلال آن علاوه بر تصحيح اين بخش از شفا، بر قسمتهاى نفس و الهيات آن تعليقات ارزنده و مفيدى را نگاشت كه بخشى چاپ شده و بخش ديگر در حال طبع است. در عرصه پژوهش موارد ذيل در تلاشهاى پژوهشى و كارهاى تحقيقاتى علامه حسن زاده قابل مشاهده است: 1- تكيه بر قواعد برهانى و عقلى در پژوهشهاى كلامى در اقتفا به شيخ مفيد و شيخ طوسى بر قواعد برهانى و عقلى تكيه دارد. اگر روايتى قطعى الصدور نباشد به اقتضاى حديث منقول از رسول خدا(ص) كه مىفرمايد: «اذا اتاكم عنّى حديثى فاعرضوه على كتاب اللّه و حجة عقولكم فان وافقهما فاقبلوه و الّا فاضربوا به عرض الجدار؛ هرگاه روايتى از من به شما رسيد آن را بر كتاب خدا و خرد خويش عرضه كنيد اگر موافق بود بپذيريد و گرنه آن را بر ديوار بكوبيد(رد نمائيد و از آن اعراض كنيد).»(30) آن را كنار مىنهاد و صرفاً امور معتبر، موثق و استوار را قبول مىكرد. 2- اجتناب از تكيه بر عرف و سخن عوام در تحقيق علامه حسن زاده تأكيد مىنمايد: سعى كرديم از مسايل خطابى، عرفى و استحسانى بركنار بوده باشيم چرا كه عقيده، عَقد است، دل بستن است، دل دادن است و همه اين همه به برهان نياز دارد و به استحسان و امثال آن كار درست نمىشود. اين كه بيائيم و بگوئيم چون بروج آسمانى دوازده تاست پس بايد تعداد ائمه دين نيز به همين ميزان باشد، عقيده استوار نمىگردد.(31) 3- حقيقتطلبى در پژوهش در برابر عدّهاى كه تلاش تحقيقى را همچون كارهاى بازاريان مىدانند مىگويند و بايد محقق بر اساس كسادى و رونقى متاعى تصميم بگيرد، علامه حسن زاده صرفاً به حقايق توجه دارد و حاضر نيست اين حقيقتطلبى را با چيز ديگرى معاوضه نمايد،در هر شرايطى اعم از فرازها و نشيبها و سختىها و عسرتها براى كشف حقايق اهتمام مىورزد و درهايى را به روى علاقهمندان مىگشايد، در واقع بدون هيچ قيد و شرطى در جستجوى حقيقت است. 4- برداشت كم و بازده زياد مشى علمى علامه حسن زاده بدين گونه است كه به رغم محروميت از امكانات و يا برخوردارى از تسهيلات اندك، كارهاى مهمى به جامعه عرضه نموده است. ايشان در تهران به دليل مشكلات مالى، همسر و فرزندان را به شهرستان مىبرد و در يك اتاق كوچك و ساده به كار علمى و تحقيقى مىپرداخت. اتاقى كه يك چراغ خوراك پزى داشت كه هم آن را در زمستان گرم مىكرد و هم براى طبخ غذا از آن استفاده مىشد! در همين اتاق كوچك، كافى كلينى تصحيح گرديد و اعراب گذارى شد و دهها اثر ديگر تأليف گرديد، نه از دفتر كار با نوركافى و تهويه و خنك كننده و گرم كننده مدرن خبرى بود و نه از حق التحقيق كافى، او با اين روش به علاقهمندان ثابت نمود مىتوان كارهاى بزرگ را حتى با امكانات ناچيز انجام داد. اين باور كليد توفيق نسل دانش طلب امروز ايران است.(32) 5 – دفاع از قرآن و عترت در برابر مخالفان كوشش علامه حسن زاده در تأليف آثار بر اين است كه از حقايق قرآنى دفاع كند و از اهل بيت و سيره و سخن آنان صيانت نمايد. جرجى زيدان عيسوى مذهب گفته بود، نمىتوان مطالب موجود در نهج البلاغه را به حضرت على(ع) منسوب دانست و سيد رضى و سيد مرتضى كه هر دو اديب بودند اين مطالب را نوشتند و براى ترويج كتاب خود، آن را به امام اول شيعيان نسبت دادند علامه حسن زاده از اين ادعا به شدت ناراحت گرديد و بر آن شد تا مصادر و مأخذ خطب و رسايل حضرت على(ع) را كه قبل از سيد رضى ساليان متمادى در دست مردم بود، فراهم آورد و ذكر كند تا جايى براى توهم و ترديدهايى اين گونه نباشد. تكمله منهاج البراعه و كتاب صادر و مأخذ نهجالبلاغه در اين ارتباط نوشته شده است.(33) 6- اغتنام از فرصتهاى مقتضى علامه حسن زاده براى تحقيق و پژوهش و كاوش در آثار و انديشههاى بزرگان از لحظات گوناگون زندگى بهره مىگيرد و اگر عواملى برايش در اين راستا مزاحمت ايجاد كند به شدت ناراحت مىشود، يكى از شاگردانش نوشته است يك بار وقتى به درب منزل استاد رفتم، آقازاده درب را گشودند و چون استاد به بيرون منزل تشريف آوردند ديدم قلمى در دست ايشان بود كه نشان مىداد از هر فرصتى استفاده مىنمايد، آن روز مصادف با ششمين روز، از ماه مبارك رمضان بود و استاد بادهان روزه و ايام تعطيلى دست از كار تحقيقى نكشيده بود زيرا ذائقه پژوهش تعطيل بردار نمىباشد.(34) 7- توجه به مسايل عينى از آفات متداول در امر تحقيق اين است كه آدمى به كتابها اكتفا كند و ارتباطش با موضوع علم قطع گردد يعنى از همان پديده عينى كه محقق قصد دارد آن را بفهمد يا بهتر درك كند، اعراض نمايد. علامه حسن زاده به گمشده اصلى چشم دوخته است و همواره مىكوشد خود را با آن تعيّن خارجى روبرو كند و با آن ارتباط معرفتى برقرار نمايد. روش ايشان آن است كه با هر موضوعى كه ذهن شان به آن درگير شده است رابطهاى مستقل از گفتههاى اين و آن و به صورت عينى و ملموس ايجاد كند. در درسهاى قبله و عيون مسايل نفس، ايشان چنين شيوهاى را پيش گرفته است. استفاده از روشهاى رياضى و تئورى بطلميوسى سماوات با روشنى و روانى اعجاب بر انگيزى براى تعيين قبله از تلاشهاى عينى علامه حسن زاده است كه در عين حال اعتماد به نفس ايشان را نشان مى دهد. ذهن اين فرزانه عاليقدر بطور جالب و چشمگيرى متوجه مسايل نفس شده است و مىتوان گفت كسى همپاى ايشان در تسلط بر اين مبحث يافت نمىشود، دروس معرفت نفس محصول اين نگرش است كه به زيور طبع آراسته گرديده است، در كتاب عيون مسايل نفس بيش از شصت محور مورد بحث قرار گرفته و به نحو اختصار ولى دقيق طرح مسئله شده و سپس هر كدام به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است. 8 – گره گشايى از مباحث مشكل فلسفى و عرفانى علامه حسن زاده در مسير تأليف و تحقيق به تلاشهايى روى آورده كه به نحوى گرهى از مبحثى بگشايد و براى خوانندگان راهگشا باشد، كتاب فصوص الحكم را با توجه به چندين نسخه به دقت تصحيح و مقابله نموده و از آغاز تا انجام مطالب سودمندى در گشودن مشكلات و حل معضلات آن، به رشته نگارش درآوردهاند، علامه حسن زاده كتاب تمهيد القواعد را نخست در محضر استادانى بزرگ چون علامه طباطبايى فرا گرفت و وقتى مشاهده كرد مطالبى غامض در آن وجود دارد با توضيحاتى به صورت حواشى ارزنده، دشوارىهاى آن را بر طرف كرد. 9- جلوگيرى از تصحيفات و تحريفات از ديگر محورهاى تحقيقى و شيوههاى پژوهشى علامه حسن زاده اين است كه از غلطهاى راه يافته به كتابهاى معتبر و معروف كه موجب مغشوش گرديدن محتواى آنها مىباشد جلوگيرى كند رساله تحفة الملوك فى السير و السلوك از آثار سيد مهدى طباطبايى بحرالعلوم است كه در مسايل عرفانى و اخلاقى شأنى والا دارد، متأسّفانه برخى از شبهات واهى را به اين اثر وارد كرده و از اعتبارش كاستهاند. علامه حسن زاده متن مخلوط اين كتاب را با دقت تمام تصحيح نموده و از بدو تا ختم تعليقات ارزنده و مفيدى بر آن نگاشته است.(35) كتاب كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد خواجه نصير طوسى، از آثار علامه حلى است كه به دليل كثرت تداول و فراوانى تعاليق و شروح كوتاه و بلند و وارد گشتن حواشى گوناگون در متن آن، به نحوى تصحيفات و تحريفات بدان روى آورد كه هيچ كدام از نسخ چاپى آن شايسته و زيبنده اين اثر گرانمايه نبود. لذا علامه حسن زاده بر آن شد تا از كتاب مذكور نسخهاى منقح و استوار ارائه كند. معظم له براى رسيدن به اين مقصد هفت نسخه از كشف المراد را گرد آورد و با كوششى زايدالوصف همراه با وسواس علمى به تصحيح كتاب مزبور توفيق يافت و نسخهاى صحيح از آن را به عالم دانش و انديشه عرضه كرد.(36) 10 – نسخه شناسى از مواردى كه در عرصه كارهاى پژوهشى اين شخصيت علمى مطرح است، تسلط بر نسخههاى گوناگون آثار معروف در زمينه فلسفه، عرفان و هيأت مىباشد، ايشان در كتابخانههاى گوناگون، نزد اساتيد و نيز كتابخانه شخصى خويش نسخههاى مخطوط بسيارى را ملاحظه كرده و آنها را از نظر سبك نگارش، درستى استنساخ، نزديك بودن به زمان تأليف كتاب اصلى و نيز ارزش تاريخى و علمى مورد بررسى و ارزيابى قرار داده است. ايشان در مصاحبهاى مىگويد: كتابشناسى هم يك فنى است. آدم بايد خيلى كتاب ببيند تا آنها را بشناسد نمىدانم به نحوى تعبير كنم امّا اگر كتابى دستم دهيد به اندازه بينش خودم مىگويم اين كاغذش بايد مال چه وقتى باشد، اين خط از چه زمانى است و…(37) 11- حوصله و بردبارى در كاوش و پژوهش اگر چه حضرت استاد حسن زاده در تحقيقات خويش، ابتكارات و نوآورىهاى فراوان دارد امّا نوعى تفحص و جستجو در آثار ديگران در شيوه پژوهشى ايشان قابل مشاهده است او با حوصلهاى شگفت در كتابها و آثار علماى سلف به كاوش مىپردازد و پس از غوّاصى در اقيانوس معارف ديگران، مرواريدهاى انديشه و حكمت را صيد مىنمايد، او آگاهى از موضوع مورد بررسى و نيز اطلاع از سابقه پژوهش در موضوع خاص را از اين طريق بدست مىآورد و هيچ گاه در اين مسير خود را بىحوصله نشان نداده است. نكته ديگر صبر و قدرت تحمّل ايشان در مقابله نسخههاى متعدد و تصحيح متن مورد تحقيق بوده است. شرح خوارزمى بر فصوص اگرچه با تصحيح چاپ شده بود ولى به لحاظ متن اصلى و شروح نااستوار و آميخته به اشتباهات فراوان بود. علامه حسن زاده با همتى بلند و صبر و متانت اين كتاب را تصحيح نمود و حواشى ارزندهاى بر آن نگاشت كه اخيراً به حليه طبع آراسته شده است.(38) 12- تتبع فراوان، باريك بينى و اتقان نمونه تتبع و اتقان را مىتوان در تصحيح كتاب كليه و دمنه توسط ايشان مشاهده كرد. اولين بار امير نظام گروسى اين اثر را تصحيح نمود و در تبريز به سال 1305 ه.ش به طبع رسانيد پس از او مرحوم عبدالعظيم قريب گرگانى با تصحيحات و پژوهشهاى تازه كتاب مذكور را در سال 1311 ه.ش به طبع رسانيد، اين دو چاپ خالى از تصرف كاتبان و ناسخان نمىباشد و مرحوم قريب هم چنين ادعايى نداشت خصوص آن كه به قول خودش نسخهاى فوق العاده مخلوط در اختيار داشته است امّا محققانهترين كار در اين مورد، كليله و دمنهاى است كه به تصحيح و همت علامه حسن زاده چاپ شده است زيرا نسخههاى متعددى را ملاحظه كرده و آنها را تطبيق داده است، صورت صحيح اشعار عربى را استخراج كرده و نام بسيارى از گويندگان عربى را با فحص و تتّبع در دواوين شعراى عرب و متون معتبر ادبى و كتابهاى تاريخى و رجال بدست آورده است، موارد تحريف و نواقص كليله و دمنه چاپى را مشخص نمودهاند، درباره امثال عربى توضيح لازم را دادهاند، دو باب كليله و دمنه را كه نصر اللّه منشى ترجمه نكرده است، علامه حسن زاده براى نخستين بار به فارسى برگردانيده است.(39) ظرافت و باريك بينى ايشان در اغلب آثارشان بوضوح قابل مشاهده است، اين دقتها و نكته سنجىها باعث شده كه تحقيقات علامه حسن زاده خصوص در متون علمى، عرفانى و ادبى زبانزد تمامى محققان باشد و نمونههايى عالى از پژوهش به شمار روند و دانش پژوهان بسيار خرسند هستند كه با توجه به اين دقايق تحقيقى آثارى منقّح و استوار را در پيش روى خواهند داشت. پىنوشتها: – 1. فيض عرش، بخش اول (زندگى علامه حسن زاده آملى) اسداللّه ربانى. 2. در آسمان معرفت، علامه حسن زاده آملى، ص 409 – 408. 3. همان، ص 428. 4. قرآن و عرفان و برهان از هم جدايى ندارند، همان مؤلف، ص 200. 5. كيهان فرهنگى، شماره (مرداد 1363) گفتگو با علامه حسن زاده آملى. 6. مرورى بر آثار و تأليفات استاد علامه حسن زاده آملى، حسن رمضانى، ص 159 – 158. 7. نجم الدين، محسن برزگر، ص 95. 8. گنج نهان، ص 13. 9. آشناى عرشيان، ص 74. 10. هزار و يك كلمه، ج 2، ص 489. 11. در آسمان معرفت، ص 433. 12. همان، ص 429، هزار و يك كلمه، ج 2، ص 490. 13. جمال سالكين، عبدالرحمن باقرزاده، ص 124. 14. گفتگوى علامه حسن زاده با روزنامه رسالت، 24 مهرماه، 1371. 15. زندگى نامه علامه حسن زاده، ستاد بزرگداشت مقام علمى استاد علامه حسن زاده آملى. 16. در محضر استاد حسن زاده آملى، محسن غرويان، ص 89. 17. هزار و يك كلمه، ج 2، ص 473 و 474. 18. همان، ص 477. 19. مرورى بر آثار…، ص 86. 20. آشناى عرشيان، ص 78. 21. مرورى بر…، ص 162. 22. جمال سالكين، ص 122. 23. در آسمان معرفت، ص 438. 24. هزار و يك كلمه، ج 2، ص 473. 25. همان، ص 492. 26. گفتگو با علامه حسن زاده آملى، ص 112. 27. گنج نهان، ص 145. 28. اين تعليقه همراه با متن مصحح كتاب در سال 1371 ه.ش توسط نشر ناب چاپ شده است. 29. نصوص الحكم بر فصوص الحكم، حسن زاده آملى، ص 11 و 591. 30. مرورى بر آثار، ص 81. 31. نك: مقدمه رساله فى الامة، علامه حسن زاده آملى. 32. زندگى نامه علامه حسن زاده آملى، ص 28. 33. نك: تكلمة منهاج البراعه، مقدمه و نيز مقدمه نوشته مخطوط مصادره و مأخذ نهج البلاغه. 34. در محضر استاد، ص 78. 35. مرورى بر آثار…، ص 30. 36. همان، ص 75. 37. ميراث ماندگار، ج 1، ص 75. 38. مجله معارف، دوره سوم، ش 3، ص 36 مقدمه شرح فصوص خوارزمى(چاپ بوستان كتاب). 39. مرورى بر آثار…، ص 134، گنج نهان، ص 88 ؛ و نيز ميراث ماندگار، ج 1، ص 71.
معيارهاى گزينش همسر در آموزه هاى اسلامى 1
معيارهاى گزينش همسر در آموزههاى اسلامى قسمت اول عسكرى اسلامپوركريمى مقدمه يكى از مسائل بسيار مهم و اساسى قبل از ازدواج، در نظر گرفتن معيارهايى براى انتخاب همسر است. به جرأت مىتوان گفت بيشترين مشكلاتى كه در زندگى مشترك به وجود مىآيد، اين است كه زن و مرد، همسر مناسب خود را انتخاب نكردهاند و پس از چند سال زندگى متوجه مىشوند اين دو مناسب يكديگر نبودهاند. تحقيقات نشان مىدهد عوامل اصلى طلاق عبارتند از: اعتياد، دخالت اطرافيان، ناسازگارى، مسائل مالى، فقر فرهنگى و شيوههاى سنتى انتخاب همسر، كه بيشتر متكى بر شانس و تصادف است و به جدائىها دامن مىزند. انتخاب همسر، سنگ زيربناى يك زندگى موفق است و بايد گفت كه اكثر شكستها در زندگى مشترك، از بناگذارى نامناسب اين سنگ زيرين ناشى مىشود. اين كه يك زندگى شيرين پس از مدتى به تلخى و سردى مىگرايد، اين دريافت ويرانگر هر يك از زوجين را در متن خود دارد كه «ما اصلاً براى هم مناسب نبوديم»، يعنى به اين نتيجه مىرسند كه در مرحله «گزينش» اشتباه كردهاند. روانشناسان و متخصصان خانواده معتقدند كه هر اندازه زن و مرد قبل از ازدواج، اطلاعات صحيحتر و دقيقترى نسبت به يكديگر داشته باشند، بهتر مىتوانند موفقيت و يا شكست زناشويى خود را پيشبينى نمايند. بنابراين، اين موضوع را نبايد ساده انگاشت، بلكه براى آن امر خطير «انتخاب همسر» لازم است وقت بگذاريم و با دقت و مطالعه كافى، اقدام كنيم. در اين راستا روانشناسان و متخصصان خانواده، ناصحان خيرانديش كه راهنمايى نسل جوان را وظيفه خود مىدانند و براى رهايى دختران و پسران جوان از يك زندگى سرد و بىروح و يا يك جدايى اجتنابناپذير، دل مىسوزانند، آنان را به ريشههاى مشكلات احتمالى توجه دادهاند و از اين طريق سعى كردهاند كه اشتباهات را به حداقل ممكن كاهش دهند. يكى از مهمترين اين موارد «انتخاب مناسب همسر» است. قبل از هر چيزى لازم است همسرى را كه براى زندگى آينده انتخاب مىكنيم به خوبى بشناسيم. اگر اين انتخاب درست و هشيارانه صورت بگيرد، مشكلات بعدى كه خواهناخواه در هر زندگى به وجود خواهد آمد، با درايت و گذشت برطرف مىشود؛ زيرا در صورت انتخاب صحيح، زندگى مشترك بر اين باور عميق تكيه خواهد داشت كه «اصل تصميم در مورد شروع زندگى مشترك و انتخاب همسر، درست بوده است» يعنى پشتوانه زندگى، يك تصميم درست و منطقى و يك انتخاب آگاهانه بوده است و ستون محكم اين زندگى هرگز فرو نخواهد ريخت. به هر حال، بايد توجه داشت كه انتخاب همسر، غير از انتخاب لباس و يا گزينش نوكر و كلفت است؛ زيرا، شخص با انتخاب همسر مىخواهد شريكى در زندگى خانوادگى براى خود برگزيند؛ شريكى كه تا پايان عمر همراه و همراز او باشد و از مصاحبت با او لذت ببرد. مىخواهد او را شريك مال و زندگى خود و مهمتر از همه، محرم اسرار خويش نمايد. از اينرو، عقل سليم حكم مىكند كه انسان بايد درباره همسر آيندهاش تحقيق كند و از هرگونه عجلهكارى و اغماض در جوانب قضيه بپرهيزد، ويژگىهاى اخلاقى و روحى همسر مورد انتخاب را بشناسد و بنگرد كه چه كسى را براى همسرى برمىگزيند. ازاينرو، مرحله بررسى و شناخت جهت گزينش همسر، اهميت بسزايى در زندگى انسان دارد؛ زيرا، تجربه نشان داده كه بيشتر اختلافات خانوادهها و طلاقها و از همپاشيدگىها، منشأ آن شتابزدگى در انتخاب همسر بوده است. بنابراين، پيشوايان معصوم (ع) درباره اين امر خطير و سرنوشتساز دستور دادهاند كه هنگام انتخاب همسر، ابتدا وضو بگيريد و دو ركعت نماز بجاى آوريد و آنگاه از خداوند مهربان درخواست نماييد كه همسرى شايسته كه از لحاظ اخلاق و پاكدامنى و نگهدارى مال و آبروى شوهر و زيبايى و فرزندآورى سرآمد زنان است، نصيب شما گرداند و سپس به سراغ انتخاب همسر برويد.(1) اين دستور معصوم (ع) بيانگر اين است كه فكر و انديشه انسان به تنهايى كافى نيست، بلكه بايد در اين امر مهم به حق تعالى پناه برد و از او استمداد نمود. شريعت اسلام براى گزينش همسر معيارها و ضوابطى را معين كرده است كه زن و مرد (جوانان) در انتخاب همسر بايد آن معيارها را مراعات نمايند. در اين نوشتار مختصر سعى شده، اصولىترين معيارها و ملاكهاى انتخاب همسر شايسته، به جوانان عزيز معرفى شود تا به گونهاى همسر برگزينند كه با يكديگر «همتا» و «متناسب» باشند، تا در زندگى مشترك، روابط فى ما بين همسران بهتر، سالمتر، پرجاذبهتر، شيرينتر و با صفاتر گردد. بزرگان و رهبران دينى ما، صاحبنظران، روانشناسان، متخصصان خانواده، شرايط و ملاكها و ويژگىهايى را براى ازدواج موفق توصيه مىكنند. اين توصيهها را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد. شرايط و ويژگىهاى فردى مهمترين مسائلى كه در ازدواج مطرح مىشود، زمان و سن مناسب و ميزان رشد فرد براى ازدواج است. در اينباره، سه شرط اساسى را به اختصار مىتوان نام برد: شرط اول: بلوغ جسمانى، روانى، عاطفى، اجتماعى، اخلاقى، اقتصادى، ذهنى، فرهنگى و آرمانى. شرط دوم: داشتن هدف و انگيزه براى ازدواج. شرط سوم: داشتن اطلاعات لازم در مورد انتظارات، تكاليف و وظايف در زندگى زناشويى. معيارها و ملاكهاى ازدواج 1- ايمان و تقوى (كفو بودن) بدون شك پايبندى به ارزشهاى اسلامى، يكى از عوامل مهم خوشبختى در زندگى زناشويى است. ايمان به عنوان يك عامل درونى، افراد را از ارتكاب به اعمال خلافِ انسانى باز مىدارد. افزون بر اين زن و مرد با ايمان و تقوى، از هر جهت براى تربيت فرزندان صالح، شايستهترند. بىگمان از مهمترين عوامل پيوند پايدار و ازدواج موفق و زندگى آرام، همشأن بودن زن و مرد است. اسلام به همشأن بودن زوجين در امر خطير ازدواج تأكيد فراوان كرده و با واژه «كفو» از آن ياد كرده است؛ «كفو» در لغت به معناى شبيه و مانند است، در مسئله ازدواج تا حدّى بايد از نظر ظاهر و باطن بين زن و مرد شباهت وجود داشته باشد. مهمترين مرحله شباهت، بايد در چهره ديندارى جلوه كند به اين معنا كه به فرهنگ پاك حق، مؤمن هم كفو مؤمنه، و ديندار شبيه و مانند ديندار است.چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «الخَْبِيثات لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطيِّبات لِلطيِّبِينَ وَ الطيِّبُونَ لِلطيِّباتِ…؛(2) زنان خبيث و ناپاك از آن مردان خبيث و ناپاكند! و مردان ناپاك نيز تعلق به زنان ناپاك دارند…» . در اين كه مراد از «خبيثات» و «خبيثين» و نيز «طيبات» و «طيبين» در اين آيه شريفه چه كسانى هستند، بين مفسران اختلاف است: 1- گاه گفته شده منظور سخنان ناپاك و تهمت و افترا و دروغ است كه تعلق به افراد آلوده دارد و به عكس سخنان پاك از آن مردان پاك و با تقوا است ، و «از كوزه همان برون تراود كه در او است.» 2- همچنين گفته مىشود «خبيثات» به معنى «سيئات» و مطلق اعمال بد و كارهاى ناپسند است كه برنامه مردان ناپاك است و به عكس «حسنات» تعلق به پاكان دارد. «خبيثات» و «خبيثون» اشاره به زنان و مردان آلوده دامان است ، به عكس «طيبات» و «طيبون» كه به زنان و مردان پاكدامن اشاره مىكند و ظاهراً منظور از اين آيه شريفه همين است؛ زيرا قرائنى در دست است كه معنى اخير را تأييد مىكند: الف) اين آيات به دنبال آيات «افك» و همچنين آيه «الزانى لا ينكح الا زانية او مشركة والزانية لا ينكحها الاّ زان او مشرك و حرّم ذلك على المؤ منين»(3) آمده و اين تفسير هماهنگ با مفهوم آن آيات است. ب) جمله «اولئك مبرئون مما يقولون» در پايان آيه، آنها (زنان و مردان پاكدامن) از نسبتهاى ناروائى كه به آنان داده مىشود، منزه و پاكند، قرينه ديگرى بر اين تفسير مىباشد. ج) افزون بر اينها، در روايتى از امام باقر(ع) و امام صادق (ع) نقل شده كه اين آيه همانند: «الزانى لا ينكح الا زانية اومشركة» است؛ زيرا گروهى بودند كه تصميم گرفتند با زنان آلوده ازدواج كنند، خداوند آنها را از اين كار نهى كرد، و اين عمل را ناپسند شمرد. د) در روايات كتاب نكاح نيز مىخوانيم كه ياران ائمه (ع) گاه سؤال از ازدواج با زنان «خبيثه» مىكردند كه با جواب منفى روبهرو مىشدند، اين بيانگر اين است كه «خبيثه» اشاره به زنان ناپاك است.(4) همچنين در آيهاى ديگر مىفرمايد: «فَانْكِحُوا ماطابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ؛(5)پس با زنان پاك ازدواج كنيد.» اين پاكى در زنان و مردان در مرحله اول پاكى و پاكيزگى باطن است، كه عبارت از ايمان به خدا و قيامت و نبوت و قرآن و ملائكه و متخلّق بودن به اخلاق الهى است. بنابراين، مرد مسلمان و مؤمن حق ازدواج با زنان غيرمسلمان و غيرمؤمنه را ندارد، و اگر اين ازدواج انجام بگيرد، باطل است و فرزندان آنان بدون شك زاده زنا هستند، و همچنين زن مؤمنه حق ندارد با انسان غيرمؤمن ازدواج كند، زيرا از نظر شرعى اين ازدواج باطل و حرام و فرزندان آنان زاده حرامند. مؤمن و مؤمنه همكفو غيرمؤمن و غيرمؤمنه نيستند، كه اگر اين ازدواج باطل صورت بگيرد درى از عذاب قيامت بر روى هر دو باز شده!! قرآنكريم از ازدواج انسان پاك، يعنى انسان مؤمن با انسان ناپاك به شدت منع كرده است: «و لا تنكحوا المشركات حتّى يؤمنَّ و لامة مؤمنة خير من مشركة و لو اعجبتكم و لا تنكحوا المشركين حتّى يؤمنوا و لعبد مؤمن خير من مشرك ولو اعجبكم اولئك يدعون الى النّار و الله يدعوا الى الجَّنة و المغفرة باذنه ويبيِّن آياته للناس لعلَّهم يتذكَّرون؛(6)با زنان مشرك تا ايمان نياوردهاند ازدواج نكنيد، كنيزان با ايمان از زن آزاد مشركه بهتر است، اگرچه زيبائى يا ثروت او شما را به شگفتى اندازد.» و زنان خود را نيز به مردان مشرك مادامى كه ايمان نياوردهاند، ندهيد هر چند ناچار شويد آنها رابه همسرى غلامان (بنده) با ايمان درآوريد، زيرا، يك غلام با ايمان از يك مرد آزاد مشرك بهتر است، هر چند، مال و موقعيت و زيبايى او، شما را شگفتزده كند. مشركان دعوت به آتش مىكنند، و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود مىنمايد، و آيات خود را براى مردم بيان مىكند شايد اهل تفكّر و انديشه شوند. بنابراين زن با ايمان با مردى كه اهل حق و حقيقت نيست، و در لجنزار انكار واقعيات دست و پا مىزند، نبايد ازدواج كند. والدين توجه داشته باشند كه براى جوان پاك و مؤمن خود، دخترى را كه منكر اصول الهى است به همسرى انتخاب نكنند كه شرط اول در صحت ازدواج ايمان زوجين است تا دو نور و دو پاك و دو پاكيزه و دو مؤمن به هم برسند، و از به هم رسيدن آنان ثمرات شايسته و پاك كه همان فرزندان صالحند به وجود آيند. تصور نشود كه زيبائى و مال و موقعيّت در مردى كه ايمان ندارد، و در زنى كه آراسته به حقيقت نيست، موجب سعادت و سلامت و نشاط و دوام در زندگى است. البته بر خانوادهها لازم است در مسئله همكفو بودن، سختگيرى نكنند، وقتى پسر و دختر از نظر اعتقاد و اخلاق و عمل اسلامى، و از نظر قيافه و هيكل ظاهر نزديك به هم باشند، اين دو از نظر شرع مقدس همكفو و شبيه و همانند يكديگرند، و در ازدواج آنان رحمت و بركت حق تجلّى خواهد كرد. درباره مسئله «كفو و همتا» بودن در منابع روايى، روايات فراوانى وجود دارد كه به جهت اختصار به ذكر چند روايت بسنده مىكنيم: رسول اكرم (ص) مىفرمايد: «اِذا جائَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ دينَهُ وَ اَمانَتَهُ يَخْطُبُ اِلَيْكُمْ فَزَوِّجُوهُ اِنْ لا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِى الاَْرْضِ وَ فَسادٌ كَبيرٌ»(7)كسى كه براى خواستگارى نزد شما آمد و نسبت به دين و امين بودن وى رضايت داشتيد، حتماً زمينه اين ازدواج را فراهم نمائيد، كه منع ازدواج كفو با كفو از جانب شما زمينهساز فتنه در روى زمين و فساد بزرگ است. آرى، سختگيرى در ازدواج، و ايجاد موانع، و تكيه بر عادات و رسوم غلط، و پيگيرى شرايط سخت، و طلب جمال و ثروت و مقام، از طرف خانوادهها براى پسران و دختران خود، علت ازدياد استمناء، لواط، زنا، فشارهاى عصبى، و بيماريهاى روانى در دختران و پسران است، و اين همه فتنه و فساد، عواقب و توابعش در دنيا و آخرت گريبانگير آن پدران و مادران و اقوام و خانوادههائى است كه در مسئله ازدواج سختگيرى مىكنند. «جُوَيْبِر» مردى است كه از يمامه به مدينه آمده و مسلمان شده بود. او مؤمنى متعهد، ولى در عين حال سياه پوست، كوتاه قد، مستمند و بىخانمان بود. روزى پيامبر(ص) به او فرمود: «چرا ازدواج نمىكنى؟» عرض كرد: «چه كسى به اين بينوا زن مىدهد؟» فرمود: «اسلام، هر خوار و ذليلى را عزيز كرده است.» نزد «زياد بن لُبَيْد» كه از اشراف انصار است، برو و دخترش را خواستگارى كن. جويبر نزد زياد آمد و از قول آن حضرت دختر او را خواستگارى كرد. زياد گفت: «ما دختران خود را فقط به همرديفان خود از انصار مىدهيم و با آنها وصلت مىكنيم». جويبر، نزد پيامبر(ص) آمد و جريان را عرض كرد؛ آنگاه حضرت به «زياد» فرمود: «اى زياد! جويبر مؤمن است و هر مرد مؤمنى، كُفو زن مؤمنه و هر مرد مسلمانى كُفو زن مسلمان است.»(8) ايمان و تقوا در پسر و دختر مايه همكفويست، و بر پدران و مادران و خانوادهها واجب اخلاقى است، هر چه زودتر و سريعتر و با آسانگيرى كامل و پرهيز از شرايط غيرالهى و سنن غيراخلاقى زمينه ازدواج دو همكفو را فراهم آورند، تا رضا و خوشنودى و رحمت و لطف حق را نسبت به خود جلب كنند. امام باقر (ع) مىفرمايد: «ما مِنْ رُزْءَة أَشَدَّ عَلى عَبْد اَنْ يَأْتِيَهُ اِبْنُ اَخيهِ فَيَقُولَ زَوِّجْنى فَيَقُولَ لا اَفْعَلُ أَنَا أَغْنى مِنْك»(9)مصيبتى از اين شديدتر نيست كه جوان مؤمنى دختر برادر مؤمنش را خواستگارى كند، و پدر دختر پاسخ دهد، من از اين ازدواج عذر مىخواهم، زيرا تو از نظر مالى در رتبه من نيستى! در مسئله ازدواج عصبيّت قومى، شهرى، قبيلهاى نبايد لحاظ شود، زيرا اينگونه تعصّبات در آئين الهى مردود شناخته شده و باطل اعلام شده است. فقر و غنا، اين شهر و آن شهر، اين قبيله و آن قبيله را ملاك ازدواج قرار ندهيد، مردان و زنان همه و همه دختران و پسران يك پدر و مادرند، و براى هيچ يك بر ديگرى، جز به تقوا و پرهيزكارى امتياز نيست.9بنابراين، بايد توجه داشت كه مراد از كفو بودن زوجين، همسطح بودن در مسائل اقتصادي نيست، بلكه مقصود همسويى بينشها و باورهاى دينى و پايبندى عملى آنان به ارزشها و معارف الهى است؛ و گرنه شخص همين كه بتواند مخارج زن و فرزندش را بپردازد و از نظر دينى باهم، همعقيده باشند، كفوند. لزومى ندارد كه اگر زن ثروتمند است، مرد نيز حتماً ثروتمند باشد؛ از همينروست كه امام صادق (ع) فرمود: «الكفو ان يكون عفيفاً و عنده يسار»(10)شرط كفو بودن اين است كه عفيف باشد و بتواند مخارج اهلش را بپردازد. بر همين اساس، پسران و دختران خداباور و پاك انديش در آرزوى داشتن همسرى مؤمن و نيك سيرت و عامل به ارزشهاى قرآنى هستند. چنين گرايشى در امر ازدواج، برخاسته از نهاد پاك و فطرت كمالجوى انسان است و خداوند متعال بهترين ازدواج را وصلت پاكان و متقيان با يكديگر مىداند.(11) پيامبر اكرم(ص) دراينباره مىفرمايد: «مَن تَزَوَّجَها لِدينِها جَمَعَ اللّه لَه ذلك»(12) كسى كه به خاطر دين و ايمان زنى، با او ازدواج كند، خداوند نيز دنيايش را براى او فراهم مىكند. در روايت آمده كه فردى به امام حسن(ع) عرض كرد: دخترى دارم، مىخواهم بپرسم كه، او را به ازدواج چه كسى درآورم؟ حضرت فرمود: «زوجها من رجل تقى، فانه ان احبها اكرمها، و ان ابغضها لم يظلمها»(13)براى همسرى دخترت مردى باتقوا و مؤمن انتخاب كن؛ زيرا اگر او را دوست بدارد، اكرامش مىكند و اگر از او خوشش نيايد، به وى ستم روانمىدارد. به يقين اگر پدر آينده براى هر خانواده كه به عنوان مدير خانواده محسوب مىشود، فردى با ايمان و صالح باشد، همسر و ساير اعضاى خانواده را در پرتو مهر و محبت كه ريشه در ايمان او دارد قرار داده و در اثر شايستگىهاى معنوى خويش، كانون خانواده را به محيطى أمن و باصفا تبديل نموده و زمينه رشد و تربيت فرزندانى با ايمان و مسئوليتپذير را فراهم خواهد.(14) عفت و پاكدامنى، امانتدارى، وفاى به عهد، تقيّد به امر به معروف و نهى از منكر، رعايت حقوق ديگران، اجتناب از ظلم و تعدّى، حجاب و دورى از نامحرم، نجابت و حيا از جمله صفاتى است كه مىتواند دليل روشنى بر ايمان و تقواى هر شخص باشد. نكته شايان توجه اين است كه اگر مىبينيم اولياء الهى دستور دادهاند كه با متدينين و معتقدين به خدا ازدواج كنيد(15)و يا در آيات و روايات اسلامى از ازدواج با كفار حربى چه به صورت دائم و چه به صورت موقت نهى شده است و از ازدواج با كفار اهل كتاب به طور دائم ممنوع گرديده است، همه اين تأكيدات و توصيهها و فرامين به خاطر همين مسئله اعتقادى و كفو بودن زن و شوهر است زيرا دين، اصول زندگى و اخلاق، ركن بهزيستى است. به هر حال، زن و مرد با ايمان و تقوا، شايسته يكديگرند و در صورت ازدواج، سعادتمند خواهند شد. ازدواج شايسته هماره مايه آرامش روح و روان و آسايش جسم و جان است. قرآنكريم مىفرمايد: «وَ مِنْ آياتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجاً لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً اِنَّ فى ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُون»(16) و از نشانههاى اوست كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد و ميان شما دوستى و مهربانى قرار داد؛ همانا در اين كار، نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند. اگر مرد و زنى كه همشأن نيستند، اقدام به ازدواج نمايند، نگرانىها و ناراحتىها و اختلافات فراوانى در زندگى خانوادگى دامنگير آنان خواهد شد. مگر اين كه يكى همرنگ ديگرى شود و با بىاعتنايى به معيارهاى اصولى، بنيان خانواده را بنا كنند، كه البته چنين زندگىاى همانند ساختمانى است كه پايه آن را كج بنا نهادهاند و هرلحظه احتمال ريزش دارد. افزون بر اينها، دو همسر مىخواهند يك عمر با هم زندگى كنند، و در همه فراز و نشيبهاى زندگى يار و غمخوار يكديگر باشند. ازاينرو، تحت تأثير افكار و عقايد يكديگر قرار خواهند گرفت و روحيات پسنديده و يا ناپسندشان به يكديگر منتقل مىشود. همسر ديندار سعى مىكند همسرش را به عمل صالح و خداباورى و خدا ترسى، تقوا، اخلاق نيك و ترك گناه تشويق و ترغيب كند و از نافرمانى و سهلانگارى در دستورات و احكام خدا باز دارد؛ او را به انجام مقررات و آداب و رسوم مثبت اجتماعى تشويق و از خرافهپرستى و موهومات باز دارد؛ مال، آبرو و حرمت يكديگر را حفظ كنند؛ اما همسر بىدين، چه بسا زن يا شوهر را با محبت كاذب، تفريح، مجالس مهمانى و شبنشينىها و يا حتى اجبار و تهديد، منحرف كرده و از او فردى بىقيد و لاابالى مىسازد و از آنجا كه زن و مرد تحت تأثير محبتهاى يكديگرند و به خاطر رضامندى همديگر سعى در جلب رضايت و تشديد وابستگى و دلبستگى، به خود دارند، چنين تحولات و تأثيراتى به دور از انتظار نيست. 2- اصالت و نجابت خانوادگى خانه و خانواده، نخستين محيط اجتماعى است كه كودك را تحت سرپرستى و حضانت قرار مىدهد. ازاينرو، بيش از ساير محيطهاى اجتماعى، در رشد و تكامل فرد تأثير دارد و كودك پيش از آنكه از اوضاع اجتماعى خارج متأثر گردد، تحت تأثير خانواده قرار مىگيرد. آغاز بيشتر عادتها و نظريات فرد از خانه شروع مىشود كه يك نظر اجمالى به اين عادات و نظريات، اهميت تأثير خانواده را بسى روشن خواهد ساخت. عادتهايى از قبيل: طرز غذا خوردن، سخنگفتن، راه رفتن، روشهاى عادى، رفتار با ديگران، همچنين نظر فرد نسبت به حقوق ديگران و … همه را شخص از محيط خانه و خانواده كسب مىكند. اصالت و شرافت خانوادگى زن و مرد، يكى از اساسىترين ملاكهاى ازدواج، به ويژه در جوامع اسلامى است. كلمه اصالت از اصل گرفته شده و اصل به معناى ريشه آمده است. يعنى زن و مرد از خانوادههايى باشند كه داراى اصل و ريشهاند. شناخت خصوصيات و وضعيت تربيتى و فرهنگى خانواده همسر آينده، در ايجاد تفاهم بين زوجين در زندگى، نقش اساسى را ايفا مىكند و مىتواند ملاك قابل اعتمادى براى چگونگىتربيت فرزندان و ارتباطات متقابل در زندگى زناشويىتلقىشود. توصيههاى اسلام در اينباره آن است كه تا حد امكان، خانواده همسر پاك و عفيف باشند؛ زيرا اخلاق و رفتار خانواده، جنبههاى عقلى آن از لحاظ هوشمندى و كودنى و زمينههاى اعتقادى آن، در زندگى جديد و نسل، اثر مىگذارد. از ديدگاه قرآن، زنان فقط وسيله ارضاى غريزه جنسى نيستند، بلكه آفريدگار جهان آنان را به گونهاى آفريده كه وسيلهاى براى بقاى نسل و حفظ حيات نوع بشر و مركز ثقل پرورش و تربيت فرزندان صالح و شايسته باشند: «نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ اَنّى شِئْتُمْ وَ قَدّموا لاَِنْفُسِكُمْ»(17) زنان شما، محل بذرافشانى شما هستند؛ پس هر زمان كه بخواهيد، مىتوانيد نزد آنان برويد و (سعى نماييد از اين فرصت بهره گرفته، با پرورش فرزندان صالح) اثر نيكى براى خود، از پيش بفرستيد! قرآنكريم در اين آيه شريفه، زنان را تشبيه به كشتزار نموده و مىفرمايد: «نِسائُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ؛ زنان شما مانند كشتزارى براى شماها هستند». زيرا كشتزار است كه بذر را پرورش مىدهد و به ثمر مىرساند. در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اسلام نسبت به زنان بىاحترامى كرده و آنان را از مقام انسانى؛ تنزّل داده است. ولى غافل از اين كه با طرح اين مسئله معلوم مىشود قرآن بقاى نسل بشر را منوط به وجود زن مىداند و معتقد است اگر زن نبود، بذر مردان بزرگى كه تاريخ بشر و دنيا را عوض كردهاند، به ثمر نمىرسيد. نطفه، ماده اوليه تشكيل دهنده جنين از جنبهها و خصايص وراثتى والدين و حتى اجدادشان متأثر است. اگر آنها ناسالم باشند، اميدى به اصلاح فرزند نيست؛ مگر در مواردى بسيار نادر. اگر خانواده را به درختى تشبيه كنيم، فرزندان به منزله بار و بر آن هستند و اگر به يك زمين تشبيه نماييم، فرزندان به منزله گياهان آن مىباشند، و روشن است كه هر درختى ميوه سالم و شيرين نمىدهد و هر زمينى لاله و سنبل برنمىآورد. برخى از درختان ميوه تلخ و ناسالم و بعضى از زمينها خار و خس مىپرورانند. قرآنكريم دراينباره مىفرمايد: «والبلد الطيب يخرج نباته بأذن ربه و الذى خبث لايخرج الّا نكدا كذالك نصرف الآيات لقوم يشكرون»(18) گياه سرزمين پاك به فرمان پروردگارش مىرويد، و زمينهاى ناپاك (گياه آن) جز به سختى در نيايد، بدينسان آيهها را براى گروهى كه سپاس مىدارند گوناگون مىكنيم. و نيز در آيهاى ديگر مىفرمايد: «مگر نديدى خدا چگونه مثلى زد، سخن نيك همانند نهال نيك است كه ريشهاش در زمين و شاخهاش در آسمان است، هميشه به اذن پروردگارش ميوه مىدهد. خداوند براى مردم اين گونه مثل مىزند، تا شايد پند و اندرز گرفته و متذكر گردند.»(19) آرى، زمين شوره، سنبل برنيارد!. در خانوادههاى اصيل و شريف كمتر اتفاق مىافتد كه فرزندان ناصالح و نانجيب پرورانيده شوند و در خانوادههاى غيراصيل و ناصالح، كمتر اتفاق مىافتد كه فرزندان صالح و نجيب، پرورش يابند. اصالت و شرافت خانوادگى از آن جا حائز اهميت است كه مىتواند در رديف معيارها درآيد و در بسيارى از موارد، به عنوان يك معيار اطمينانبخش مورد استفاده قرار گيرد. وقتى انسان مشاهده مىكند در خانوادههاى اصيل و شريف، اكثر افراد، داراى شخصيت مقبول و دوست داشتنىاند، به طورى كه كمتر نقطه ضعفى در آنها پيدا مىشود و اگر هم پيدا شود، آن قدر نقطه قوت در آنها هست كه جبران آن ضعف را مىكند و به طور كلى آن را مىپوشاند، چرا از اصالت خانوادگى به عنوان يك معيار مورد اطمينان استفاده نكند. در نهج البلاغه نامهاى است كه امام على (ع) در پاسخ خودستايىهاى «معاويه» نوشته و طى آن ميان دو خانواده بنىهاشم و بنىاميه مقايسه كرده و نشان داده است كه در برابر هر فضيلت و امتياز و برجستگى در خانواده بنىهاشم، يك رذيلت و انحطاط در خاندان بنىاميه وجود دارد. حضرت در فرازى از آن سخنان مىفرمايد: در خاندان ما «پيامبر»(ص) است و در خاندان شما «ابوجهل» كه كارش تكذيب حق بود. ما «حمزه» شير خدا داريم و شما ابوسفيان، شير پيمانهاى باطل داريد. حسن و حسين، دو سرور جوانان بهشت از ماست و كودكان جهنم (فرزندان مروان) از شما. «فاطمه»(س)، بهترين زنان عالم از ما و همسر «ابولهب» به نام امجميل كه قرآن او را هيزمكش خوانده از شماست و از اين قبيل چيزها كه به نفع ما و به زيان شماست!»(20) دكتر آلكسيس كارل فرانسوى دركتاب «راه و رسم زندگى» از خانوادهاى سخن مىگويد كه طبق آمار، اكثر افراد آن دزد و جانى و مدير مراكز فساد و… بودهاند. آرى، كرمها و انگلها، همواره در لجنزار به وجود مىآيند و رشد مىكنند. خانواده شايسته و سالم، زمينه بسيار مناسبى براى پرورش فرزندان سالم و شايسته است و خانواده ناشايسته و ناسالم، زمينه بسيار مناسب براى پيدايش و بار آمدن فرزندان ناسالم و ناشايسته است. به همين جهت است كه براى تشكيل خانواده، حتماً بايد به دنبال آن شريكى براى زندگى بود كه از سلامت جسمى و فكرى و اخلاقى برخوردار باشد و در خانوادهاى پاك و سالم پرورش يافته باشد. به هر حال در ازدواج بايد به انتقال ويژگىهاى پدر و مادر به فرزندان توجه نمود. چنان كه پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد: «تَزَوَّجوا فى الحِجرِ الصّالح فَانَّ العرِقَ دَسّاسٌ»(21) با خانواده خوب و شايسته وصلت كنيد؛ زيرا خون اثر دارد. و نيز در روايتى ديگر مىفرمايد: «تَخَيَّروا لنُطَفكُم فَانكِحوا الاكفاءَ و انْكَحوا إلَيْهِم»(22) براى نطفههاى خود گزينش كنيد و با كسانى كه همتاى شمايند، ازدواج نماييد. و همچنين درباره اهميت اين موضوع مىفرمايد: «تَخَيَّروا لِنُطَفِكُم فإنَّ النّساءَ يَلِدْنَ أشباهَ إِخْوانِهِنَّ و أخْواتِهِنَّ»(23)براى نطفههاى خود گزينش كنيد؛ زيرا، زنان بچههايى همانند برادران و خواهران خود به دنيا مىآورند. زن و مرد بايد در خانوادههايى رشد يافته باشند كه پدر و مادرى عاقل و دلسوز، با همه وجود در رشد و تعالى فرزند كوشيده باشند. بر خلاف خانوادههايى كه والدين، فرزندان را به حال خود رها كرده و در پى هوى و هوسهاى خود هستند و يا اين كه در كانون خانوادگى آنان بويى از محبت و احترام به شخصيت ديگران استشمام نمىشود. بنابراين، زن و مرد كه در پى انتخاب همسر مىباشند، بايد سعى كنند تا حدى كه برايشان ميسر است با خانوادههايى شريف و اصيل وصلت نمايند و از ازدواج با خانوادههاى پست و فرومايه جداً خوددارى نمايند؛ زيرا، غالباً با مشكلاتى روبهرو خواهند شد. در خانوادههاى اصيل، والدين كوشيدهاند از نظر اخلاقى و رفتارى براى فرزندان خود نمونه و الگو باشند و بدون ترديد پدر و مادر صالح از نظر ارثى نيز سرمايههاى بس گرانبهايى را به فرزندان خود انتقال مىدهند. افرادى كه در خانوادهاى اصيل رشد مىيابند، سجاياى اخلاقى را از پدر و مادر خود به ارث مىبرند و در برخورد با دشواريها و فراز و نشيبهاي زندگى، هرگز از جاده درستى و راستى خارج نمىشوند. بنابراين در انتخاب همسر بايد دقت بسياري نمود كه از خانواده اصيل و نجيب، خوشنام و خوشسابقه باشد، و تنها به قيافه ظاهرى و زيبايى و يا مدرك تحصيلى او اكتفا نشود؛ زيرا فرزندان، معمولاً وارث پيشينههاى سوء خانواده و والدين خويشند. پىنوشتها: – 1. وسائل الشيعه، ج14، ص 79. 2. سوره نور، آيه 26. 3. همان، آيه 3. 4. تفسير نمونه، ج14، ص 422. 5. سوره نساء، آيه 3. 6. سوره بقره،آيه 221. 7. بحارالانوار، ج100، ص 372. 8. اين حديث به طور مشروح در فروع كافى، ج 5، ص 340 آمده است. 9. ازدواج در اسلام، ص 32. 10. سوره حجرات، آيه 13. 11. وسائل الشيعه، ج 14، ص 52؛ فروع كافى، ج5، ص 347؛ بحارالانوار، ج 100، ص 372. 12. سوره نور، آيه 26. 13. وسائل الشيعه، ج 20، باب 14، ص 51. مكارم الاخلاق، ص 233،المستطرف، ج 2، ص 218. 14. همان، ج 14، ص 30. 15. جواهرالكلام، ج 30، ص 27. 16. سوره روم، آيه 21. 17. سوره بقره، آيه 223. 18. سوره اعراف، آيه 58. 19. سوره ابراهيم، آيه 24. 20. نهج البلاغه، نامه 28. 21. ترجمه ميزان الحكمه، ج 5، ص 2258، ح 7848. 22. همان، ح 7849. 23. همان، ح 7850.
گزارش عمره مفرده
گزارش عمره مفرده حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر فرصتها و چالش ها عمره مفرده كه در روايات، عنوان حج اصغر نيز دارد همه ساله صدها هزار زائر ايرانى را راهى عربستان مىكند. در سال جارى بيش از 600هزار ايرانى به زيارت مدينه و مكه شتافتهاند. عظمت اين فرصت معنوى و اهميت حجم زائران از كشورمان و گستره عمره دانشجوئى و دانش آموزى از يك سو و رفتار خصمانه مزدوران وهابى و سهل انگارى دولت سعودى در انجام وظائف خود از سوى ديگر و نقاط روشن و تاريك اين سفر روحانى بر اثر بى توجهى پارهاى از زائران كم معرفت از جمله بدحجابى و مسئوليت بعثه مقام معظم رهبرى سازمان حج و زيارت و دولت جمهورى اسلامى در اين رابطه نگارنده را بر آن داشت كه مقاله اين ماه را به اين موضوع بسيار مهم اختصاص دهد كه حتماً مورد توجه مسئولان ذى ربط قرار خواهد گرفت. اينك توجه خوانندگان گرامى را به نكاتى جلب مىنمايد: نكته اول: آثار و بركات اين سفر معنوى است كه در يك ارزيابى كلى بسيار زياد و قابل توجه است. به هيچ وجه نمىتوان حضور صدها هزار زائر عاشق را ناديده گرفت كه طى دو هفته در اين اردوگاه معنوى و هفتههاى قبل و بعد آن دل در گرو معبود دارند و مناسك دينى را انجام مىدهند.و هرچند ضعفهايى در پارهاى از اين افراد باشد ولى در هر حال اين فرصت خوبى است كه هم افراد دعوت حق را لبيك گفته و احرام كوى دوست بندند و نواى يكتاپرستى را بسرايند، با پيامبراكرم(ص) و ائمه و امّالائمه سخن بگويند و مواقف و مشاهد كريمه را سير كنند و تاريخ اسلام و بعثت پيامبر گرامى را باز خوانى نمايند وبه تماشاى قبور ائمه در بقيع زخم خورده بنشينند و شاهد اين مظلوميت تاريخى باشند و بالأخره رنگ وبوى خدائى بگيرند و هر يك بقدر دانش و ايمان و معرفت و صفا و خلوص خود بهره گيرند و ره توشه معنوى براى زندگى ذخيره كنند. اصولا فلسفه زيارت به نحو عام و زيارت بيت الله الحرام بطور خاص بركات و آثار غيرقابل انكارى دارد كه مىتوان آن را در تكميل معرفت و تقرب به خدا و انسان سازى كه فلسفه آفرينش است، خلاصه كرد، نگارنده كه حدود سى سفر زائران خانه خدا را در حج و عمره همراهى كرده شاهد اين تحولات معنوى بوده است. و چه بسيار كسانى را ديده كه اين سفر منشأ تحوّل روحى و معنوى آنان بوده است. در همين سفر اخير يكى از اعضاء گروه ما پزشكى بود كه با خانواده و فرزندان خود كه داراى تحصيلات عالى بودند مشرف شده بود. او مىگفت در سفر قبلى پسر و دخترم را كه دانشجو هستند آوردم در حالى كه مايل به اين سفر نبودند اما همين كه آمدند و روحانيت و جاذبه معنوى مكه و مدينه را ديدند عاشق شدند و هم اينك يكى از انگلستان و ديگرى از تهران با علاقه بسيار همسفر ماهستند. زائر ديگرى در يكى از سفرهاى حج تمتع مىگفت: من به بسيارى از كشورهاى جهان سفر كردهام اما جاذبه اين سفر مرا بر آن مىدارد كه همه ساله تشرف حاصل كنم. در اين روزها شاهد حضور دهها هزار جوان پسر و دختر هستيم كه در قالب عمره دانشجوئى و دانش آموزى در حرمين شريفين حضور دارند و با عشق و شور جوانى و فطرت پاك و دست نخورده به راز و نياز مىپردازند و در اين اردوگاه معنوى بنيه ايمانى خود را نيرومند مىسازند و توشه اندكى را مىاندوزند و در همين حال بايد از دولت جمهورى اسلامى و سازمان حج و زيارت قدردانى كرد كه تسهيلات اين سفر را براى همه بويژه جوانان فراهم ساختهاند كه اين در جهان اسلام بى نظير است و تنها ايران اسلامى است كه نسل جوان را براى اين سيرو سفر معنوى بسيج كرده است. نكته دوم: بهره بردارى حداكثرى از اين فرصت معنوى است كه در اين خصوص آموزش و توجه زائران بويژه دانشجويان و دانشآموزان بيش از آنچه وجود دارد، ضرورى بنظر مىرسد همچون بيان مسائل شرعى بويژه مناسك و مقدمات و اسرار آنها و وظائف زائر در حرمين در تماس با مذاهب ديگر و شرائط خاص عربستان و افكار سخيف وهابيگرى و پاسخگوئى به شبهاتى كه از طريق جزوه به ايرانيان داده مىشود و هرچند پايه و مايه اسلامى و قرآنى ندارد اما براى ساده دلان گمراه كننده است. پيشنهاد ما به مسئولان بعثه حرمين اين بود كه اين شبهات كه موارد آن محدود است قبلاً بازشناسى شده و پاسخهاى مستدل آن در جزوات كوچك در اختيار زائران بويژه دانشجويان قرار گيرد و آنها از قبل بيمه شوند تا فريب شيطنتهاى وهابىها را نخورند، بطور كلى دادن آگاهى و كار فرهنگى ميدانى و عملى بيشترى لازم است هر چند به انصاف بايد گفت واحد آموزش و پژوهش بعثه ما با تأليف و نشر انواع كتابها و جزوهها در تمام زمينههاى اعتقادى و فنى و اخلاقى سنگ تمام را نهاده و ناگفتهاى باقى نگذاشته است اما نهاد تبليغى حج و عمره بايد نحوه بهره بردارى از آنها را مديريت كند و روحانيان گروهها با آگاهى به همه جوانب حداكثر تلاش را در اين عرصه بنمايند و از تجارب استادانه افراد مجرّب بهره گيرند كه اين خود در حوزه تبليغات و مبلغان جايگاه ويژه دارد. نكته سوم: حركات جاهلانه وهابيها و بى تفاوتى دولت سعودى و حتى همكارى با انديشه اين فرقه ضاله است كه از بعد سياسى نيز خالى نيست. وهابيت كه تفكر فرقه قليلى از اهل سنت است و اكثريت سنى آنرا رد مىكند، با آموزههاى ارتجاعى و سلفى گرى و تكفيرى امروزه آميخته شده و بدون ترديد امروزه آلت دست دشمنان اسلام در جهت تخريب روابط امت اسلام است كه سنى را رودر روى شيعه و شيعه را در برابر سنى به مقابله وادارند و پروژه آمريكايى جنگ شيعه و سنى را تحقق بخشند، نمونه آن تخريب قبور ائمه در سامراو… و دولت سعودى كه مىبايست با اعمال جاهلانه اين فرقه برخورد كند متأسفانه فضا را براى عوامل وهابى در مدينه و مكه باز گذاشته و چراغ سبز به آنان داده است در حاليكه اين به مصلحت دولت سعودى نيست كه سرنوشت جامعه را به انديشههاى سخيف و ارتجاعى وهابيت بسپارد كه اقدامات تروريستى سلفى گرى و تكفيرى گوشهاى از آن تفكر است كه امروزه لكه ننگى بر دامن مسلمانان شده است. ميدان دادن به جريان وهابيگرى نه به صلاح كشور سعودى است نه جهان اسلام و انتظار است مسئولين سياست خارجى ما در اين عرصه بيكار نباشند و دولتمردان سعودى را توجه دهند و اگر واقعاً جريان به اين منوال است كه اهانت به شيعيان شود مراجع ما عمره را ممنوع كنند. واقعاً كجاى دنيا رسم است كه عدهاى زائر را به جرم خواندن زيارت و تجمع بر سر قبور بزرگانشان توهين كنند و به احساسات مردم دهن كجى نمايند، از يك طرف تعدادى افغانى بى سواد را كه در حاشيه اصفهان چاه كنى و خشت زنى مىكردهاند و به افغانستان عودت داده شده است آموزش دهند! و بر سر قبور مطهر بزرگان اسلام نصب كنند كه اينها درس دين و توحيد را به مردم بدهند! در حاليكه از الفباى اسلام و ايمان بى خبرند. يا يك فرد عرب مامور سعودى جاهل مانند شمر و حرمله بيايد و كتاب دعا را از دست زائر بگيرد و بى حرمتى كند، و از سوى ديگر سربازان سعودى باطوم به دست جلو بقيع قدم بزنند و مانع تجمع مردم براى زيارت شوند گوئى با لشگر سلم و طور رويا روئى مىكنند و اين حقارت براى آنها است اين حركات از آن افغانى جاهل يا عرب متحجر گمراه وهابى چندان بعيد نيست اما دولت عربستان چرا به اينها ميدان مىدهد و حمايت مىكند؟! چرا وزارت خارجه ما تكليف خود را با اين ماجرا روشن نمىكند؟ اما عامل اصلى اين حركات جلوه و ظهور فرهنگ متعالى و كفر ستيز شيعى و اسلامى است كه سلفىهاى تحجرگرا را منزوى كرده و به اين حركات وا مىدارد. هرچند حركات مظلوميت و حقانيت و صبورى توأم با فرهنگ شيعه را به نمايش مىگذارد و در دنياى كنونى كم نيستند مردمى كه با فرهنگ شرقى ما آشنا شده و افكار سخيف ارتجاعى برخى گروهها را به خوبى شناخته و عقب زدهاند. بطور خلاصه در برخورد با اين جريان سخيف و جاهلانه، هم كار فرهنگى بايد كرد و هم كار سياسى كه در آينده تكرار نشود، چه اگر ما يكسال عمره را متوقف كنيم هزاران ميليارد خسارت به اقتصاد بازار سعوديها وارد خواهد شد. علاوه بر آن لطمه آبروئى براى كشورى كه مىخواهد متولى امر حرمين شريفين براى امت اسلام باشد زيرا توليت حرمين تنها به ساختمان و تداركات نيست بلكه امنيت فرهنگى و اعتقادى مسلمانان را نيز در بر مىگيرد. نكته چهارم: خريدهاى بى حساب زائران ايرانى از بازارهاى مكه و مدينه است كه به گفته اهل اطلاع به حد افراط رسيده است و از همه كشورها جلو زده است. هزاراها ميليارد پول و ارز كشور به ناحق در بازار عربستان خرج كردن خسارت كمى نيست. موضوع سوقات سفر كه در آداب زيارت آمده به اين نيست كه زائر از روزى كه پابه عربستان مىگذارد يكسره در بازارها پرسه بزند و با كوله بار به هتل برگردد و ساكهاى حجيم و بارهاى سنگينى تحميل هواپيمائى كنند اين كار علاوه بر خسارت مادى و خريد بنجلهاى بازار ضرر معنوى نيز دارد. زائرى كه پس از يك عمر اميد به ديار وحى شتافته آيا بى انصافى نيست وقت خود را به جاى امور معنوى اينهمه خرج بازار و سوقات سفر نمايد؟! نگارنده در همين سفر اخير يك خانم مسنّ ايرانى را در فرودگاه مهرآباد مشاهده كرد كه نفس زنان و به تنهائى اثاث خود را حمل و نقل مىكرد اين خانم تقريباً سالخورده كه بقول خودش يك زن تنها بود! چهار عدد بسته و ساك بزرگ همراه داشت كه مايه شگفتى بود. اينگونه حرص زدن و خستگى به جان خريدن در يك سفر زيارتى چه ضرورتى دارد. اينها مسائلى است كه توجيه و ارشاد مىخواهد كه زائر اينقدر اسير بازار نشود و در همين حال سختگيرى در حجم و توزين بارها و گرفتن اضافه بار لازم است تا مسافران اينهمه افراط نكنند. ضمناً مىتوان در داخل بازارى مشابه آنچه در مكه و مدينه است بطور محدود براى زائران ترتيب داد كه اين اجناس را با همان قيمت در داخل تهيه كنند و خسارت مادى و معنوى را كاهش دهند. نكته پنجم: بدحجابى در حرمين است كه زشتى آن بيش از هر چيز جلب توجه مىكند بايد به صراحت بگويم كه در ميان زائران كشورهاى اسلامى از چهارگوشه جهان عدّهاى از زنان و دختران ايرانى بدترين لباس را مىپوشند بويژه در عمره كه براى اين عده جنبه سياحتى پيدا كرده است. با همه تلاشهائى كه در اين رابطه صورت گرفته هنوز از لباسهاى جلف و چسبان و زلفهاى پريشان و آستينهاى كوتاه در بازارهاى مكه و مدينه موارد زيادى مشاهده مىشود. كافى است خواننده اين مقاله سرى به فرودگاه مهرآباد آنگاه كه عدهاى از زنان عازم سفر هستند بزند و هنگام بازگشت نيز ديدارى داشته باشد آنگاه باور خواهد كرد كه اين ادعاى گزاف نيست. از زمانى كه در دولت اصلاحات اين لباسهاى مبتذل مد شد به حرمين نيز سرايت كرد و نگارنده همان روزها شرح اين ماجراى زشت را طى مقالهاى در ديد افكار عمومى نهادم و طى نامه جداگانه به مسئولان رده بالاى بعثه نوشتم و پيشنهاد فرم لباس و حجاب اسلامى بصورت اجبارى را همچون زنان تركيه و مالزى و اندونزى و مصر و لبنان عنوان كردم كه تا كنون پاسخ درستى نگرفتهام. در سال جارى الزام دانش جويان و دانشآموزان به پوشش چادر را شنيدم كه جاى قدردانى است. البته گستره حجاب براى صدها هزار زائر فراتر از اين است و اكثر زنان ما داراى حجاب كامل و بهترين نوع آن يعنى چادر مىباشند با اين اوصاف نبايد مجالى داد عدهاى خاص حيثيت ما را زير سؤال ببرند و با لباسهاى مبتذل زن ايرانى را بدنام كنند. حل اين مشكل به الزامى كردن حجاب اسلامى و دادن فرم مخصوص يك دست به زائران است كه مئونه چندانى هم ندارد و با پانزده هزار تومان از پول زائر مىتوان آن را تأمين كرد و همچنين اخذ تعهد هنگام عزيمت به رعايت شؤونات اسلامى از جمله حجاب كامل و برخورد با متخلفان و بازگرداندن آنان به كشور در صورت لزوم كه ضامن اجراى اين تعهد باشد. اين اقدام شجاعانه مىتواند سفر معنوى عمره و حج را تا حدودى از ناهنجاريها مصون دارد ولى معلوم نيست چرا اين شجاعت وجود ندارد و سالهاست اين معضل با گفتگوى بىفرجام ادامه داشته است براستى اگر دولت اسلامى براى عزيمت زائر اينهمه خرج مىكند، از هواپيما و هتل و خدمات كامل ديگر، آيا نمىتواند زائر را ملزم به رعايت شؤونات اسلامى كند و در صورت تخلف برخورد قانونى كند؟! تا بدانند ارزشهاى اسلامى را نبايد سرسرى گرفت و آبروى نظام در نگاه ديگران در جمع بين المللى حرمين فراتر از رنجش چند فرد متخلف است. انتظار است موارد فوق كه از سر مسئوليتشناسى عنوان گرديد مورد توجه مسئولان امور حج از وزارت ارشاد اسلامى و سازمان حج و زيارت گرفته تا بعثه رهبرى معظم و همه دست اندركاران اعزام قرار گرفته و از اين پس شاهد برگزارى هرچه بهتر و آبرومندانهتر اين شعار بزرگ اسلامى آنگونه كه شايسته ايران اسلامى است باشيم. انشاءاللّه.
آماده سازى جامعه در امر ازدواج
آماده سازى جامعه در امر ازدواج حجةالاسلام سيد جواد حسينى يك نگاه اجمالى به وضع موجود فرهنگى جامعه اين مسائل را براى انسان ترسيم مىكند: 1- تهاجم فرهنگى گسترده: عوامل انحراف از قبيل ماهواره، اينترنت، سى دىهاى مبتذل، رعايت نشدن حجاب توسط عدهاى، رو به گسترش مىباشد. 2- نيازهاى ارضاء نشده: با بررسى انگيزههاى موجود در پروندههاى منكراتى (1)و فراگيرى چشم چرانى مىتوان به نيازهاى ارضاء نشده در قشرهاى مختلف جامعه، اعم از مجرّد، متأهّل، جوان و حتى پير پى برد. 3- انگيزه جنسى: تأثير فشار جنسى در ارتكاب قتلها، بزهكارىها، ابتلاء به اعتياد، ناهنجارىهاى رفتارى، بدحجابى و…قابل انكار نيست. 4- زيانهاى مادّى و معنوى: برخى از مسافرتها به خارج از كشور، در قالب تحصيل، تجارت، ورزش، سياحت، ساخت بعضى فيلمها و… به انگيزه جنسى صورت مىگيرد كه خسارت معنوى و مادّى زيادى را در پى دارد. 5 – افت تحصيلى: مشغوليت فكرى به خاطر مسائل جنسى، موجب افت تحصيلى در مؤسسههاى علمى و آموزشى، مخصوصاً در محيطهاى مختلط گرديده است. به اين گزارش توجّه كنيد: حكم قصاص نفس «عباس بخشنده» به اتهام تجاوز و قتل دختر بچه هفت سالهاى در شهرستان نكا… به اجرا گذاشته شد. حكم اعدام «حسن دريايى» كه اقدام به تجاوز و قتل دختر پنج سالهاى در نشت رود كرده بود به مرحله اجرا در آمد. 6- گسترش فحشا: با توجه به عناوين ذكر شده عوامل فحشاء رو به گسترش و سن گناهكاران روبه كاهش است. به گونهاى كه هر روز عدهاى را آلوده مىكند. 7- روابط نامشروع: عدهاى از جوانان و نوجوانان گرفتار روابط حرام شده و عدهاى ديگر به سختى، نفس خود را از گناهان حفظ مىكنند و در ميان بعضى كه توجه به عوامل اين مسائل ندارند نا رضايتى نسبت به دين به وجود آمده است. حال اين سؤال رخ مىنمايد كه براى تحوّل اساسى و ريشهاى در وضعيت موجود چه بايد كرد؟ به طور قطع هر گروه، مقام و شخصيتى وظائف خاصى را در اين زمينه بايد ايفا كنند. مراجع عظام، عالمان، دانشمندان و استادان، نويسندگان و كل جامعه، هر كدام مسئوليت هايى دارند، آنچه در اين نوشته در پى آن هستيم فرهنگ سازى در سطح جامعه براى تغيير وضع موجود به وضع مطلوب است. در اين راستا به اين امور مىتوان اشاره كرد: 1- تصحيح باورها؛ ميانگين سنى ازدواج پسران پس از انقلاب از 20به 25 سال افزايش يافته است. و ميانگين سن ازدواج دختران از 19به 22 سال رسيده است ؛ ولى آمارهاى جديد نشان مىدهد كه سن ازدواج در كشور، نسبت به سالهاى قبل از 1381، حدود 8سال افزايش يافته است.(2) بر اساس يك گزارش تحقيقى تعداد دختران 20تا 29 سال حدود 6ميليون و تعداد پسران 25تا 34 سال، حدود 4ميليون و 800هزار نفر است، و اگر به اين ارقام تعداد دختران بالاى 29سال را نيز اضافه كنيم، شايد به رقمى بالغ بر 7ميليون برسد.(3) حال بايد ديد علت تأخير اين چنينى در ازدواج با توجه به مقدمه گفته شده كه مىتواند به فاجعه منجر شود، چيست؟ مىتوان گفت يكى از عوامل عمده اين مسأله باورهاى غلطى است كه در جامعه وجود دارد از جمله عدّه زيادى داشتن شغل و مسكن و گاهى ماشين را بر ازدواج مقدّم مىدانندو هر چند در اوائل دوران بلوغ داراى چنين امكاناتى باشد و ازدواج كند، مطلوب است. اگر امر داير شود بين اين كه خانوادهها ازدواج فرزندان را از زمان مطلوبش به تأخير انداخته (شايد در اين مدت دچار عوارض مختلفى شوند)(4) و يا تن به ازدواج دهند تا به مرور زمان صاحب مسكن شوند عقل سليم و شرع حكم مىكنند ازدواج مقدّم داشته شود. (والدين خوب است كمكهايى را كه قرار است براى مسكن و شغل فرزند صرف كنند، صرف ازدواج وى نمايند) چون بعضى از جوانان كه ازدواج نكردهاند براى كار و درآمد خيلى تلاش نمىكنند و اگر در آمدى هم داشته باشند نوعاً صرف گردشهاى نابجا و رفاقتهاى ناروا مىكنند. نويسنده افراد زيادى را سراغ دارد كه قبل از ازدواج داراى شغل مناسب و درآمد بودهاند ولى هرگز نه صاحب منزل شده و نه سرمايهاى را پس انداز كردند.اما از روزى كه ازدواج نمودند، درآمدشان رونق گرفت و صاحب مسكن شدند و از اين مسأله روشن است، جوان از لحظهاى كه تن به ازدواج داد، خود را در مقابل همسر مسؤول مىداند و خود را در موقعيتى مىبيند كه بايد پاسخگوى نيازهاى زندگى باشد لذا با تمام قدرت مخصوص به دوران جوانى وارد عرصه فعاليت مىشود و در مدّت زمانى كوتاه مىتواند زندگى خود را سرو سامان دهد. يك آمارگيرى دقيق مىتواند نشان دهد كسانى كه در سن هيجده سالگى بدون داشتن امكانات وارد صحنه ازدواج شدهاند با كسانى كه براى دستيابى به مسكن و شغل مناسب ازدواج را تا سن 35سالگى به تأخير انداختهاند، بعد از چند سال به يقين گروه اول نسبت به گروه دوم از جهاتى به خصوص از نظر معنوى و روانى موفقتر خواهد بود. و يا حداقل دچار فشار روانى، فكرى و شهوت جنسى نشدهاند. به همين علت خالق انسانها كه آگاه به مصالح انسان و در پى به سعادت رسيدن وى است، تضمين نموده كه با مقدّم كردن ازدواج، وضع اقتصادى بهتر مىشود، در قرآن كريم مىخوانيم «مردان و زنان را همسر دهيد و هم چنين غلامان و كنيزان صالح و درست كارتان را، اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بى نياز مىسازد، خداوند واسع و آگاه است.»(5) اين آيه با صراحت اعلام مىدارد كه والدين وظيفه دارند، بلكه مىتوان گفت جامعه در قبال مجردها مسؤول هستند كه براى آنها همسر اختيار كنند و از فقر و ندارى ترس نداشته باشند؛چون خداوند تضمين نموده كه بى نيازشان سازد و وضع اقتصادى آنها را بهبود بخشد. بيشتر مردم اين اعتقاد را دارند كه اگر براى دانشگاه فرزندان هزينه كنند با اشتغال فرزندانشان در آينده وضع مالى آنان بهتر مىشود، ولى بر اين باور نيستند كه با ازدواج نيز وضع اقتصادى بهتر مىشود. معصومين ما تلاش كردهاند اين اعتقاد را در دل مردم ايجاد كنند كه ازدواج در بهبودى وضع اقتصادى سخت مؤثر است. امام صادق عليه السلام فرمود: «الرّزق مع النّساء والعيال؛(6) روزى همراه همسر و فرزند است». مردى محضر مبارك پيامبر اكرم (ص) رسيد و از فقر و تهيدستى شكايت كرد حضرت فرمود: «تزوّج، فتزوّج فوسع له؛(7) ازدواج كن، او هم ازدواج كرد و (پس از ازدواج) گشايش در كار او پيدا شد.» مسلمانان و متدينان بايد در كنار مسائل عبادى اين را نيز باور كنند كه خدا دست كسانى كه ازدواج مىكنند را خواهد گرفت، و ترك ازدواج و يا تأخير آن بخاطر فقر، بدگمانى به قدرت و رحمت بى پايان الهى است، به اين جهت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «من ترك التزويج مخافة العيلة فقد ساء ظنّه باللّه انّ اللّه عزّوجلّ يقول ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله؛(8) كسى كه ازدواج را از ترس فقر ترك كند گمان بد به خدا برده است همانا خداى عزيز و جليل مىفرمايد: اگر فقير باشند از فضل خود بى نيازشان مىكند.» 2- ازدواج آسان از مسائل مهمى كه امروزه به صورت يك معضل جدى درآمده است سختگيرىها و تجمّلات سنگينى است كه بيشتر مردم در امر مقدس ازدواج بوجود آوردهاند، مانند، مهريه سنگين، جهيزيّه كمرشكن، جشنهاى مفصّل، چشم هم چشمى، اسراف و توقّعات بيش از حد، مانند شغل پردرآمد، خانه قيمتى، ماشين و… قشرهاى مختلف جامعه اسلامى بايد توجه كنند كه اين سختگيرىها خلاف دستورات عقل سليم، سفارشات دين و پيشوايان دينى است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درباره مهريه مىفرمايد: «افضل نساء امّتى اقلّهنّ مهراً و احسنهنّ وجهاً؛(9) بهترين زنان امّت من زنانى هستند كه مهريه كمتر و سيماى نيكوترى داشته باشند.» و درباره شرائط خواستگار، ايمان (نه ثروت) را معيار قرار داده فرمود: «اذا خطب اليكم رجلٌ فرضيتم دينه و امانته فزوّجوه والّا تفعلوه تكن فتنةٌ فى الارض؛(10) هرگاه خواستگارى (براى دخترتان) نزد شما آمد كه دين و امانتدارى وى رضايت بخش بود پس (دختر خود را) به او تزويج نماييد در غير اين صورت فتنه و فساد در زمين پيدا مىشود.» در صدر اسلام مسائل ازدواج به آسانى انجام مىگرفت، گاه مهريه همسر تعليم قرآن قرار مىگرفت، به همين جهت در جامعه آن روز معضل اجتماعى بالا رفتن سن ازدواج و بحران مسائل جنسى وجود نداشت. عالمان و بزرگان زيادى در طول تاريخ از اين سيره پيروى كردهاند، نقل است: مرحوم آيه اللّه شيخ جعفر كاشف الغطاء (ره) كه پناه مستمندان بود، تا مىتوانست در رفع نيازهاى مردم مىكوشيد. در احوال او نوشتهاند: روزى بعد از تمام شدن كلاس درس شيخ، طلبهاى نزد او آمد، ولى از گفتن حاجت خويش خجالت مىكشيد، شيخ جعفر آنقدر با او گرم گرفت و با مهربانى صحبت كرد كه طلبه جرأت يافته و عرض كرد: «دختر خود را همسر من گردان» شيخ بىدرنگ دست او را گرفته، به اندرون خانهاش برد و بدون هيچ تشريفاتى بعد از رضايت دختر، عقد آنها را خواند و در همان شب مراسم عروسى صورت گرفت.(11) 3. وساطت در امر ازدواج مسؤوليت ديگرى كه در امر ازدواج متوجه جامعه به خصوص متدينان است، مىتوان وساطت در امر ازدواج را نام برد، در زمانهاى گذشته و نيز امروزه در برخى شهرها و محلّهها بزرگان و آبرومندانى بوده و هستند كه زمينه ازدواج دو جوان را فراهم مىكردند اين امر مقدّسى است كه نياز به توسعه دارد. بسيارى از جوانها و خانوادهها هستند كه ميل دارند با هم وصلت كنند ولى نياز به اين دارند كه شخصى وساطت و پا درميانى كند و زمينه وصلت را فراهم نمايد. مكتب اسلام بسيار بر وساطت در امر ازدواج، سفارش نموده است . پيامبر اكرم(ص) فرمود: «هر كس براى ازدواج مرد و زن با ايمانى تلاش كند تا آن دو را با هم گردآورد، خداوند هزار حوريه – كه هر حوريه در كاخى از درّ و ياقوت است – به او تزويج مىكند.»(12) امام صادق(ع) فرمود: «من زوّج اعزباًكان ممّن ينظر اللّه اليه يوم القيامة؛ كسى كه مجردى را تزويج كند، از كسانى خواهد بود كه خداوند در روز قيامت به او توجه و نظر(لطف) مىكند.»(13) امام هفتم فرمود: «سه گروه در روزى كه سايهاى جز سايه خدا وجود ندارد، زير سايه عرش الهى قرار دارند، مردى كه در راه ازدواج برادر مسلمانش قدم برداشته، يا برادر مسلمانش را خدمت كرده، و يا سرّ او را پنهان نموده است.»(14) برترى ازدواج بر خودنگهدارى هم چنان كه فصلى از طبيعت، بهارنام گرفته است كه در آن سرسبزى و شادابى مشاهده مىشود، عمر انسان نيز داراى بهارى است كه همان دوران جوانى است در اين دوران، انسان سرشار از قدرت و شادابى است. ازدواج نيز بهارى دارد و آن زمانى است كه انسان در اوج قدرت جسمانى و جنسى قرار دارد، كه اگر ازدواج از اين دوران تأخير بيفتد آثار زيان بار جسمانى و روانى دارد، چرا كه سركوب قوّه جنسى در اوج بلوغ، به طور قطع براى جسم انسان زيانهايى دارد. گذشته از اين، باعث مشغول شدن فكر و روان مىشود و همين طور يكى از علتهاى افسردگى، تأخير در امر ازدواج است .پس تأخير در امر ازدواج، انسان را در سر دو راهى آلودگى دامن و يا پاكدامنى و تحمّل فشارهاى جسمانى و روانى قرار مىدهد. بر عكس اگر ازدواج در آغاز بلوغ انجام گيرد باعث سلامتى شده و از نظر فكرى و روانى آرامش و سكون را به همراه دارد، محصول چنين ازدواجى فرزندانى شاداب خواهد بود. افزون بر مسائل گفته شده، ازدواج زودهنگام باعث برترى دين است، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ما من شابٍّ تزوّج فى حداثة سنّه الّا عجّ شيطانه ياويله، ياويله! عصم منّى ثلثى دينه، فليتق اللّه العبد فى الثّلث الباقى؛(15) هيچ جوانى نيست كه در ابتداى جوانى ازدواج كند مگر آنكه ناله شيطان بلند مىشود: اى واى، اى واى، دو سوّم دين خود را از من حفظ كرد. پس اين بنده بايد تقواى الهى را در يك سوّم باقى مانده پيشه سازد.» گاهى در روايات، براى سرعت بخشيدن به ازدواج در دوران جوانى سفارش شده است كه قابل توجه است، از جمله امام هشتم فرمود: «جبرئيل بر پيامبر(ص) نازل شد و گفت: اى محمّد! پروردگارت سلام مىرساند و مىفرمايد: دوشيزگان هم چون ميوه درخت اند كه هرگاه ميوه رسيد، چارهاى جز چيدن آن نيست وگرنه خورشيد آن را فاسد مىكند و با درنگ آن را دگرگون مىسازد و به حقيقت دوشيزگان هرگاه دريابند آن چه را زنان دريافتهاند دوايى جز شوهر براى آنان نيست و گرنه ترس فتنه بر آنها مىرود، سپس پيامبر اكرم(ص) بر منبر رفت و مردم جمع شدند و آنچه را خداوند عزيز و جليل دستور داده بود اعلام نمود.»(16) نخست اين حديث به اين نكته اشاره مىكند كه با بلوغ جسمانى و جنسى، زمان اصلى ازدواج فرا مىرسد و شيرينى و نشاط ازدواج، مخصوص اين دوره است. دوم اين كه هشدار مىدهد تأخير انداختن ازدواج از اين دوران احتمال فسادهايى را به دنبال دارد كه امروزه به خوبى در جامعه ما مشاهده مىشود، ارتباطهاى نامشروع، مزاحمتهاى خيابانى، نگاه به فيلمهاى مبتذل، دختران فرارى، برخى قتلهاو… مىتواند ناشى از تأخير در امر ازدواج باشد. از نظر دين هم كسانى كه به واقع پاكدامنى خود را حفظ كرده و دنبال ازدواج نمىروند، مورد نكوهش قرار گرفتهاند. امام رضا(ع) فرمود «زنى از امام باقر(ع) سؤال كرد كه من متبتلّه هستم (چه حكمى دارد؟) پس حضرت فرمود: منظور شما از تبتّل (و متبتله بودن) چيست؟ عرض كرد: قصد دارم تا ابد ازدواج نكنم! حضرت فرمود: چرا(ازدواج نمىكنى)؟ عرض كرد: با اين كار دنبال فضيلت و برترى هستم. (ترك ازدواج يك نوع برترى بحساب مىآيد) حضرت فرمود: برگرد، پس اگر تجرّد فضيلت بود (براى زنان) فاطمه از تو به اين امر سزاوارتر بود، چرا كه هيچ كس در فضيلت بر فاطمه پيشى نگرفت.»(17) رسول خدا(ص) به مردى فرمود: «ألك زوجة؟ قال لا يا رسول اللّه، قال: الك جارية؟ قال: لا يا رسول اللّه، قال: افانت موسر؟ قال: نعم. قال: تزوّج و الّا فانت من المذنبين؛(18) آيا همسر دارى؟ عرض كرد: نهاى رسول خدا! فرمود: آيا براى تو كنيزى است؟ عرض كرد: نه يا رسول خدا!، فرمود: يا توان مالى دارى؟ عرض كرد: بله. فرمود: ازدواج كن و گرنه از گناهكاران خواهى بود.» نكوهيده بودن تجرّد در مسأله اقتصادى اگر كسى شغل و درآمد خاصى نداشته باشد و با اين حال، وضع مالى او مطلوب باشد، مردم با اتهام به او مىنگرند كه چگونه اين مال را به دست آورده است؟ امّا بر عكس در ازدواج اين اتهام متوجّه افراد مجرّد كه تمام زمينه گناه شهوت در آنها فراهم است (به خاطر اين كه همسر دايم و موقت ندارند) نمىباشد، و ما اگر با اتهام به آنها ننگريم حداقل نبايد اين وضع رامطلوب بدانيم، بلكه به اين مقدار بايد توجّه شود كه اين فرد از يك امر طبيعى ضرورى، شانه خالى كرده و زمينه ارتكاب گناه در او فراهم است. به اين جهت در فرهنگ دينى مجرّد ماندن بسيار نكوهش شده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «شراركم عزّابكم و اراذل موتاكم عزّابكم؛(19) شرترين شما، مجردهاى شما است و پستترين مردههاى شما مجردها است.» در جاى ديگر فرمود: «شرترين شما مجردهاى شما است، دو ركعت نماز از فرد متأهّل بهتر از هفتاد ركعت نماز غير متأهل است.»(20) تلاش در جهت همسريابى و رجوع به مراكز مربوطه بيشتر مردم براى پيدا كردن كار به اداره كار و…مراجعه مىكنند و براى درمان بيمارى خود به درمانگاه و… مىروند، ولى در مورد ازدواج مراكز مخصوص ناشناخته مانده و اين امر بر دوش مادران گذاشته مىشود و از افراد آبرومند جامعه و همين طور مراكز مربوطه، كمتر كمك گرفته مىشود، با اين كه به راحتى مىتوان با مراجعه به مراكز و افراد ذى صلاح مشخصات خود را در اختيار آنها قرار داد و درباره افراد مورد نظر از آنها اطلاعات دريافت كرد و زمينه ازدواج سالم را با زحمت كمتر فراهم نمود. نقش آشنايان در كمك به امر ازدواج اگر فردى به بهانه نداشتن پول، از مداواى فرزند بيمار خويش شانه خالى كند جامعه به شدّت او را سرزنش مىكند. اگر فرزندى در دانشگاه قبول شده باشد ولى والدين به خاطر نداشتن بودجه، او رااز رفتن به دانشگاه، باز دارد، مورد ملامت دوستان و بستگان واقع مىشوند و سرانجام همين ملامتها آنها را وادار مىكند كه بودجه دانشگاه فرزند را تأمين كنند ولى در امر ازدواج اين مطالبه وجود ندارد. والدينى كه در امر ازدواج فرزندان، سستى مىكنند و هر روز به بهانههايى آن را به تأخير مىاندازند. اگر آشنايان، او را در اين امر مورد ملامت قرار داده و مكرر اين مطلب را گوشزد كنند به طور قطع والدين مذكور بيشتر به فكر اين مسأله خواهند بود. جالب اين كه فرزندان خودشان نيز در اين مسأله كوتاهى مىكنند، به طور مثال: براى خريد لوازم مورد نياز پا را از التماس فراتر مىگذارند و همين طور به مسأله بد اخلاقى والدين عكس العمل نشان مىدهند، ولى در مسأله ازدواج با اين كه فشار روانى و مشكلات بيشتر از موارد ديگر است با اين حال حتّى به صورت يك پيشنهاد جدّى اقدام نمىكنند، با اين كه نقش ازدواج در سرنوشت انسان از امور گفته شده بيشتر است. ازدواج دوباره قرآن كريم مىفرمايد: «از نشانههاى او (خداوند) اين است كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد، تا بدانها آرامش يابيد و در ميان شما، دوستى و رحمت (و گذشت) قرار داد، به طور قطع در آن نشانه هايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند.»(21) آيه ذكر شده ازدواج را باعث آرامش روح و روان انسان مىداند و نياز به آرامش روحى و انس داشتن با كسى، در افرادى كه همسر خود را از دست دادهاند بيشتر احساس مىشود به ويژه اگر از نظر سنّى جوان باشند اين نياز شديدتر مىشود؛ چرا كه مصيبت از دست دادن همسر، از يك طرف و نياز فطرى انسان (به جنسى) از طرف ديگر، باعث تمايل به ازدواج دوباره مىشود. با اين حال بدبختانه مشاهده مىشود وضع فرهنگى جامعه تسلّط فرزندان و اطرافيان مانعى براى ازدواج دوباره است كه باعث فشار روانى و جسمى و بىراهه رفتن عدّهاى مىشود و يا در غير اين صورت با تحمّل طاقت فرسا، دچار افسردگى و مشكلاتى شدهاند ولى افرادى با ازدواج دوباره از زندگى بهترى برخوردار هستند، چرا كه نيازهاى روحى و جسمى آنها برآورده شده تا حدودى مصيبت از دست دادن همسر را فراموش كردهاند. خوب است به اين خاطره در اين مورد توجّه كنيد. در چهلمين روز درگذشت يك خانم در ماه مبارك رمضان براى سخنرانى دعوت شده بودم كه بعد از تمام شدن مراسم نزد شوهر او كه مردى پنجاه ساله بود رفتم، جوياى حال او شدم، ولى وى از وضع موجود اظهار نارضايتى كرد، به او پيشنهاد ازدواج دوباره دادم گفت: فرزندانم با اين امر به شدّت مخالفند. من از اين امر ناراحت شدم و با عدّهاى از پيرمردان و آبرومندان محل، مسأله را مطرح كردم تا زمينه ازدواج دوباره او را فراهم كنند. آنها جريان را پىگيرى كردند، و خانم بيوهاى كه حدود چهل سال داشت، براى او انتخاب كردند كه هر دو نفر موافقت خود را براى ازدواج اعلام نمودند. حال مشكل اساسى مخالفت فرزندان آن مرد بود، به آنها زمان برگزارى مراسم عقد اطلاع داده شد. فرزندان او به عنوان اعتراض در مراسم شركت نكردند، به هر حال مراسم عقد انجام گرفت. بعد از مدّتى آن مرد را در حالى كه سرحال به نظر مىرسيد ديدم، پرسيدم حالت چه طور است؟ گفت: (الحمدلله) آقا مزه خوب زندگى را دوباره چشيدم و توضيح داد كه فرزندانم مدّتى قهر بودند ولى گاهى كه به من سر مىزدند همسر جديدم از آنها به گرمى پذيرايى مىكرد و همين امر باعث تغيير برخورد آنها و بعد همگى از مخالفت با ازدواج دوباره، ما اظهار پشيمانى و شرمندگى كردند زيرا ديدند كه با ازدواج دوباره زندگى روحى و روانى و همين طور وضعيت ظاهرى پدر سر و سامان گرفته است. اين مسأله اگر به خوبى براى افراد جامعه، به ويژه فرزندان شخص و اطرافيان جا بيفتد به راحتى اين مسأله را مىپذيرند كه ازدواج دوباره پدر و يا مادر، يك نياز است و هوسرانى و اقدام دور از خرد و تدبير نيست. پس خوب است فرزندان بزرگ خانواده، و يا برادران و بستگان به اين مسأله به خوبى توجّه نمايند. پىنوشتها: – 1. كيهان، 19/3/1386، شماره 18120 ص15 صفحه حوادث. 2. روزنامه همشهرى، ش 3166، 23/6/82؛ آمارها پرده بر مىدارند، اصغر جدايى، ص110و111. 3. همان، ص 111-112 ؛ نشريه ماهنامه سراج بسيجى، سال اول، شهريور، 83، ش 3، ص55. 4. يكى از دانشجويان براى حقير نقل نمود كه در دانشگاه ما جوانى بود كه خاطر خواه دخترى از دانشجويان همان دانشگاه شده بود و به شدت تلاش داشت كه با او ازدواج كند، ولى با مخالفت شديد والدين روبه رو مىشد، به اين بهانه كه هنوز ازدواج زود است، سرانجام كار آن دختر و پسر به جاى باريك كشيد و گرفتار كار خلاف عفت شدند كه منجر به اخراج هر دو نفر از دانشگاه شد، قبل از اخراج آن دو رياست دانشگاه راضى شد كه اگر آن دو به ازدواج قانونى تن دهند اخراج نشوند، ولى والدين پسر به اين امر راضى نشده و حاضر شدند كه فرزندش همراه آن دختر از دانشگاه اخراج شوند، ولى ازدواج نكنند چون به سن ازدواج مطلوب والدين (مثلاً سى سال) نرسيده بودند. 5. سوره نور، آيه 32. 6. نورالثقلين، حويزى، ص 595، به نقل از تفسير نمونه، ناصر مكارم، دارالكتب الاسلاميه، ج14، ص465. 7. وسائل الشيعه، حر عاملى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج14، ص25. 8. تفسير نمونه، همان، ج 14، ص24. 9. مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى، ج 14، ص 161، بحار الانوار، مجلسى، همان، ح103، ص237،حديث 25. 10. بحار الانوار، ج103، حديث 3، مستدرك الوسائل، همان، ح14، ص189. 11. حكايتهاى شنيدنى، محمدى اشتهاردى، ص207. 12. بحارالانوار، ج 76، ص 368. 13. كافى ج 5، ص 331 حديث 2؛ منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص 233 روايت 2782. 14. همان(منتخب)، ص 233 روايت 2784؛ خصال، ص 141، حديث 162. 15. بحارالانوار، ج 103، ص 221، ر – ك: كنزالعمّال، حديث 44441.. 16. همان، ج 16، ص 223، وسائل الشيعه، حر عاملى، ج 14، ص 21، ح 2. 17. بحارالانوار، مجلسى، ج 103، ص 219، ح 13، ص 221 به نقل از ميزان الحكمه، دارالحديث، ج 3، ص 1180، ح 7819. 18. همان، حديث 27، ميزان الحكمه، حديث 7820. 19. كنزالعمال، روايت 44449، به نقل از ميزان الحكمه، همان، ج 3، ص 1180، ح 7822. 20. ميزان الحكمه، همان، روايت 7824. 21. سوره روم، آيه 21.
امام حسن عليه السلام در نگاه ديگران
امام حسن(ع) در نگاه ديگران حجةالاسلام ابوالفضل هادى منش در 15 مبارك رمضان سال سوم هجرى در مدينه منوّره و در خانه ولايت، على و زهرا اين دو نور چشم رسولخدا صلى اللّه عليه و آله لحظه شمارى مىكنند تا اوّلين هديه الهى و نخستين گل خوشبوى درخت نبوّت و ولايت را از خداى خود دريافت دارند و سرانجام در بهترين زمان و شريفترين مكان اين گل خوشبو به دنيا آمد و با اين ولادت خجسته و مبارك مدينه پيامبر غرق در شادى و نور شد. فرا رسيدن اين ميلاد مبارك را به حضرت ولى عصر ارواحنا فداه، مقام معظم رهبرى و ملّت قهرمان ايران تبريك و تهنيت گفته براى تيمّن و تبرّك به گوشههايى از سخنان ديگران درباره آن حضرت مىپردازيم: 1. پيامبر اكرم (ص) شيفتگى و علاقه زياد پيامبر اكرم(ص) به امام حسن(ع) به اندازهاى بود كه در زمان زندگانى ايشان، همه مردم جايگاه وارسته امام حسن(ع) را مىشناختند. پيامبر بسيار مىفرمود: «حسن از من و من از اويم. هر كس او را دوست بدارد، خدا دوستش خواهد داشت». پيامبر(ص) همواره امام حسن(ع) و امام حسين(ع) را بر دوش خود سوار مىكرد و مىفرمود: «به خدا قسم شما دو نفر (حسن و حسين) را گرامى مىدارم، زيرا خدا شما را گرامى داشته است». و نيز همواره مىفرمود: «حسن (ع) گل خوشبوى من است». و مىفرمود: «پروردگارا! من او را دوست دارم، پس تو هم او را و هر كه او را دوست دارد، دوست بدار». و نيز مىفرمود: «هر كه مرا دوست دارد، بايد او را دوست بدارد». ابراز محبت پيامبر(ص) نسبت به امام حسن(ع) تا جايى بود كه همواره مردم او را در آغوش پيامبر مىديدند. گاهى كه پيامبر بالاى منبر مشغول سخنرانى بودند. با ديدن امام حسن(ع) سخنانشان را قطع مىكرد و از منبر به پايين مىآمد. سپس او را در آغوش مىگرفت و به او محبت و مهرورزى مىكرد. همواره او را مىبوسيد و سه مرتبه اين سخن را تكرار مىكرد: «خداوندا! من او را دوست دارم و هر كه او را دوست بدارد نيز دوست خواهم داشت». روزى در نماز جماعت، پيامبر(ص) به سجده رفت و سجده را طولانى كرد تا جايى كه بعضى از نمازگزاران شگفت زده شدند. وقتى نماز تمام شد، از ايشان پرسيدند: «اى رسول خدا، سجده را به اندازهاى طولانى كرديد كه ما فكر كرديم در سجده بر شما وحى نازل شده است». پيامبر(ص) فرمود: «خير! وحى بر من نازل نشد، ولى فرزندم حسن(ع) بر دوش من رفته بود و من مىخواستم او خود پايين بيايد. از همين رو، صبر كردم و سجدهام طولانى شد». اين ابراز محبت تا جايى بود كه گاه تعجب ديگران را بر مىانگيخت و از خود مىپرسيدند چرا پيامبر(ص) اين اندازه حسن(ع) و برادرش حسين(ع) را دوست مىدارد. اين در حالى است كه پيامبر جز حسن و حسين(ع)، نوههاى ديگرى نيز داشتند، ولى به آنها اين اندازه علاقه نشان نمىدادند! پيامبر(ص) در پاسخ پرسش كنندگان مىفرمود: «اين دو (حسن و حسين(ع)) دو گل خوشبوى من در دنيا هستند». بارها در كوچههاى مدينه پيامبر(ص) را مىديدند كه حسن(ع) را بر دوش راست و حسين(ع) را بر دوش چپ خود سوار كرده بود. ابوبكر حضرت را ديد و گفت: «اى رسول خدا! بردن هر دوى آنها براى شما دشوار است. يكى از آنها را به من بدهيد». پيامبر(ص) فرمود: «هم مركب آنها مركب خوبى است و هم خود اين دو خوب سواركارانى هستند. البته پدرشان از اين دو بهتر و برتر است». سپس فرمود: «اى مسلمانان! آيا شما را به كسى كه جدّ و جدّهاش بهترين مردماند، سفارش بكنم!» گفتند: «آرى!» پيامبر(ص) فرمود: «حسن و حسين(ع) كه جدشان آخرين پيامبران و جدهشان حضرت خديجه(س) دختر خويلد بانوى زنان بهشت است». دوباره فرمود: «بگويم چه كسى پدر و مادرش بهترين بندگان خدا هستند؟» گفتند: «بلى!» فرمود: «حسن و حسين(ع) كه پدرشان على بن ابى طالب و مادرشان فاطمه(س) دختر پيامبر است». باز پرسيد: «آيا شما را به كسى كه عمه و عمويشان بهترين مردم هستند سفارش بكنم؟» گفتند: «بلى يا رسول الله!» فرمود: «حسن و حسين(ع) عمويشان جعفر بن ابىطالب و عمه شان امّ هانى دختر ابىطالب است». سپس پرسيد: «آى مردم! آيا مىخواهيد بدانيد خاله و دايى چه كسانى از همه بهترند؟» عرض كردند: «بلى! فرمود: «حسن و حسين(ع) دايىشان قاسم پسر رسول خدا و خاله شان زينب دختر رسول خداست». آنگاه دست به دعا برداشت و فرمود: «خداوندا! تو مىدانى كه حسن و حسين(ع) بهشتىاند. پدرشان در بهشت، مادرشان در بهشت، جد و جدهشان در بهشت، عمه و عمويشان در بهشت و خاله و دايى شان در بهشت هستند. پس هر كس آن دو را دوست دارد، بهشتى و هر كس دوست داران آنها را هم دوست بدارد، بهشتى است». نوشتهاند روزى حضرت زهرا(س) مشغول پختن غذا بود كه پيامبر(ص) به خانه ايشان آمد و با فاطمه(س) مشغول صحبت شد. على(ع) نيز در گوشهاى كنار حسين(ع) خوابيده بود. در اين هنگام، حسن(ع) بيدار شد و به پيامبر(ص) گفت: «پدر! تشنهام». حضرت او را در آغوش گرفت و كنار شترش كه شيرده بود برد. سپس شير آن را دوشيد و خواست به او بنوشاند كه حسين(ع) نيز بيدار شد و ابراز تشنگى كرد. پيامبر(ص) فرمود: «فرزندم! برادرت از تو بزرگتر است و پيش از تو از من آب خواسته است. نخست به او شير بنوشانم»، ولى حسين خردسال (ع) نيز، كودكانه درخواست آب كرد. در اين حال، فاطمه(س) عرض كرد: «پدر! گويا حسن (ع) را بيشتر از حسين(ع) دوست مىداريد؟» پيامبر(ص) فرمود: «خير! هر دوى آنها نزد من يكسان اند، ولى اول حسن(ع) در خواست آب كرده است. دخترم! من و تو اين دو و آن كسى كه خوابيده (على(ع)) در بهشت در يك مرتبه و در يك جايگاه خواهيم بود». گاه در حالى كه پيامبر(ص) خطبه مىخواند، از منبر بالا مىرفت و برگردن آن حضرت سوار مىشد و پاهاى خود را روى دوش پيامبر(ص) آويزان مىكرد؛ به گونهاى كه برق خلخال پاى او ديده مىشد. پيامبر(ص) همچنان به خطبهاش ادامه مىداد تا اين كه از منبر پايين مىآمد. 2. اميرالمؤمنين على (ع) گاه پيش مىآمد كه امام على(ع) دستور مىداد كه امام حسن(ع) در حضور خود به قضاوت بپردازد. سپس با ديدن تيزهوشى و تيز بينى امام حسن(ع) در مسايل، وى را با پيامبران الهى(ع) مىسنجيد و مىفرمود: «اى مردم! پسرم حسن مىداند همان چيزى را كه خدا به سليمان بن داود آموخته بود». 3. امام حسين (ع) پس از شهادت امام مجتبى(ع)، امام حسين(ع) هر شب جمعه بر مزار او مىرفت و اين گونه با برادر سخن مىگفت: «چگونه سر و بدن خود را خوشبو كنم در حالى كه بدن تو در زير خاك است. چگونه از دنيا بهره گيرم در حالى كه هر آنچه به تو نزديك است نزد من محبوب است. هر گاه كبوترى بانگ زند و باد شمال و جنوب به وزش در آيد، بر تو خواهم گريست. تا وقتى بر درختهاى حجاز شاخهاى جوانه مىزند چشمانم از اشك بر تو خشك نخواهد شد. گريهام طولانى و اشكم جارى است كه تو از من دورى و مزارت نزديك و غريب. ديوارههاى قبر تو را در برگرفته كه هر كس زير خاك است غريب است. او كه رفته خوشحال و اينكه مانده غمگين است. غارت زده آن كسى نيست كه دارايىاش را به تاراج بردهاند، غارت زده كسى است كه برادرش را زير خاك پوشانده است». 4. امام صادق (ع) امام صادق(ع) درباره جايگاه امام مجتبى(ع) فرمود: «حسن بن على(ع) عابدترين و زاهدترين و برترين فرد روزگار خود بود. هنگامى كه به حج مىرفت با پاى پياده مىرفت و حتى بارها با پاى برهنه از مدينه به سوى مكه روانه مىشد. به هنگام يادِ مرگ و قبر و برانگيخته شدن در روز رستاخيز و به دست گرفتن نامه اعمال به سختى مىگريست. هر گاه سخن از گذشتن از صراط و عرضه اعمال به خداوند به بيان مىآمد، آن چنان ناله مىزد كه همگان براى حال او نگران مىشدند. وقتى به نماز به پا مىخاست در برابر پروردگار مىايستاد، تمام بدنش از ترس خدا مىلرزيد. آن گاه كه ياد بهشت و جهنم مىافتاد نگرانى عجيبى سراپايش را فرا مىگرفت و به سان انسان عقرب گزيده ناله مىكرد و به خود مىپيچيد. از خدا بهشت را مىخواست و از جهنمش دورى مىگزيد. اعمال و رفتار او به گونهاى بود كه هر بينندهاى را به ياد خدا مىانداخت. سخنى راست، درست و شيوا داشت. هر گاه قرآن، مؤمنان را خطاب مىكرد كه «يا اَيهّا الَذين آمنوا…» پاسخ مىگفت: «لَبيك اللّهم لَبيك». 5 . محمد بن حنفيه وى پس از شهادت امام حسن مجتبى(ع) بر مزار ايشان، حاضر مىشد و با اندوه مىگفت: «خداى تو را رحمت كند، اى ابامحمد! همان گونه كه زندگانىات سبب سربلندى و افتخار ما بود، شهادتت نيز به همان اندازه سنگين و كمرشكن بود. چه روح بزرگوارى داشتى و چه پربركت بود. آن بدن كه كفن او را در برگرفت. آرى! چگونه چنين نباشد كه تو فرزند هدايت بودى و هم پيمان پرهيزكارى. در دامن اسلام پرورش يافته بودى و از سينه ايمان شير نوشيده بودى. تو آن همه پيشينه درخشان و مراتب بزرگ را به نام خود رقم زدى…». 6. عبدالله بن عباس هر گاه ابن عباس مىديد كه امام حسن يا امام حسين(ع) مىخواهند بر مركب خود سوار شوند، جلو مىرفت و ركاب ايشان را مىگرفت و پارچه روى مركب و لباس امام را مىتكاند و آنان را بدرقه مىكرد. «مدارك بن زياد» با ديدن اين صحنه، او را سرزنش كرد، ولى ابن عباس با تندى گفت: «اى نادان و بى خرد! هيچ مىدانى اينان كيستند؟! اينان فرزندان رسول خدايند! آيا اين نعمت خدا نيست كه بر من ارزانى شده است تا ركاب آن دو بزرگوار را بگيرم و بر مركب سوارشان سازم و لباس شان را مرتب نمايم». 7. انس بن مالك انس ابن مالك نيز درباره امام حسن(ع) گفته است: «كسى به پيامبر(ص) شبيهتر از حسن بن على(ع) نبود». 8 . عايشه عايشه مىگفت: «هر كس مىخواهد رسول خدا(ص) را ببيند به اين پسر نگاه كند». او مىگفت: «رسول خدا(ص) را مىديدم كه حسن(ع) را به سينه مىچسبانيد و مىفرمود: «بار خدايا، اين پسر من است. او را دوست دارم. تو نيز او را دوست بدار و هر كسى كه او را دوست مىدارد، دوست خود بدار». 9. ابوهريره ابوهريره مىگفت: «هر گاه حسن بن على(ع) را مىديدم، اشك از ديدگانم سرازير مىشد؛ زيرا روزى او را ديدم كه مىدويد و خود را در دامان رسول خدا(ص) مىانداخت. در آن حال، رسول خدا او را در آغوش مىفشرد و در دهان حسن(ع) مىفرمود: خدايا من او را دوست دارم و نيز هر كه او را دوست بدارد، دوست دارم» 10. سعد بن ابى وقاص سعد مىگويد: «نزد رسول خدا بودم و حسن و حسين(ع) در پيش روى او بازى مىكردند. عرض كردم اى رسول خدا! آيا اين دو را دوست مىدارى؟ فرمود: چگونه اين دو را دوست نداشته باشم كه اينها گلهاى خوشبوى من در دنيا هستند و من آنها را مىبويم». 11. ابوبكر ابوبكر درباره امام حسن و امام حسين(ع) گفته است: «حسن و حسين(ع) را ديدم، در حالى كه رسول خدا(ص) نماز مىخواند و آن دو بر پشت پيامبر(ص) سوار شده بودند. رسول خدا آن دو را با دست خود نگه داشت و آنان را به آهستگى بر زمين گذارد كه برخيزند و آنان به راحتى بر زمين ايستادند. وقتى نمازش به پايان رسيد، آن دو را در دامان خود نشانيد و نوازش كرد و فرمود: «اين دو پسر، دو گل خوش بوى من در اين دنيايند».
زن و سلوك عرفانى
زن و سلوك عرفانى
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
تذكر
در شماره پيشين ذيل عنوان (زن و عرفان) پس از تعريف عرفان نظرى و عملى و نگاه عارفان به زن به مبانى عرفان و سير و سلوك اشاره شده كه با توجه به آن مبانى، زن اين استعداد و قابليت را دارد كه در مسير سلوك گام بر دارد چنان كه مردان نيز در مسير سلوك گام بر مىدارند حال سؤال اين است كه اگر انسانى بخواهد اين سير را آغاز كند نقطه شروع آن سير كجاست و پايان آن كجا خواهد بود كه در اين مقاله به اين نقطه شروع كه همانا نقطه بيدارى و نقطه پايانى كه همانا توحيد است مىپردازد و در پايان نمونههايى از زنانى كه در مسير سلوك طى طريق كردهاند و مقاماتى را بدست آوردهاند معرفى خواهند شد.
زن و سلوك عرفانى
عرفان كشف و شهود حقيقت است از راه تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و امور دنيوى و توجه كامل به امور روحانى و فوق همه اينها توجه كامل به مبدأ متعالى و حقيقت هستى.
بر اساس اين بيان هر انسانى اگر بخواهد مىتواند به مقام كشف و شهود حقيقت نايل آيد. زيرا همه انسانها قابليت تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و توجه كامل به خدا را دارند، چه زن باشد و چه مرد. بنابراين اگر زنها نيز بخواهند به اين مقام نايل شوند بايد منازل و مراحل سلوك را طى كنند.
براى طى كردن مسير سلوك و منازل وصال به حقيقت، عارفان منازل و مقاماتى را تنظيم كردهاند كه افراد مىتوانند اين منازل را يكى پس از ديگرى به پيمايند و به نهايت سير برسند و مقام ولايت را كسب نمايند و به عبارت ديگر: زن و مرد در تأمين توشه سفر و نردبان عروج تفاوتى ندارند و در تحصيل مقام خلافت و ولايت ميدان براى زن و مرد باز است و هر دو به طور يكسان به دستاورد اين سفر الهى دست خواهند يافت.
از اين جهت پيامبر اكرم(ص) فرمود: «افضل نساء اهل الجنة خديجة بنت خويلد و فاطمه بنت محمد و مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم امرأة فرعون.»(1)
در روايت ديگرى پيامبر(ص) فرمود: «ان اللّه تعالى اختار من النساء اربع: مريم و آسيه و خديجة و فاطمه»(2) خداى سبحان از بين زنان چهارتن را برگزيد، مريم، آسيه، خديجه و فاطمه بر اساس اين دو روايت زنان زيادى وارد بهشت مىشوند. اما افضل آنان اين چهارتن هستند و يا از بين همه زنان اين چهار تن را برگزيد.
اگر كسى بپرسد چرا در بين زنان عالم تنها اين چهار تن به اين مقام رسيدهاند گويا همه زنان توان دست يابى به اين مقام را ندارند؟
در جواب مىگوييم: اولاً بسيارى از زنان هستند كه فضائل آنها در تاريخ ثبت نشده است. علاوه ذكر اين چهار نفر گوياى انحصار نيست و اگر جامعه رشد كند و شرايط و امكانات ترقى و سعادت در اختيار هر دو صنف قرار دهد زنان مىتوانند پا به پاى مردان در مسير سلوك گام بردارند.
چنان كه ملاحظه مىشود دختر عظماى فاطمه زهرا(س) حضرت زينب(س) با همه مصائبى كه ديده وقتى در برابر دژخيمى چون عبيداللّه بن زياد قرار مىگيرد و با خطاب كه كار خدا را با برادرت حسين چگونه ديدى؟ با شهامت بگويد: «ما رأيت الّا جميلاً» من غير از زيبايى و جمال از خدا چيزى نديدم خداى سبحان براى آنها شهادت را مقرر فرموده و آنان به خوابگاه ابدى خود شتافتند.(3)
اگز زينب(ع) در مقام سلوك به مقام وصال نرسيده بود چنين جمله بلندى را نمىگفت كه من جز جمال و زيبايى چيزى نديدم البته در ادامه از زنانى ياد مىشود كه مقام سلوك را طى كرده و به ولايت رسيدهاند.
حال اگر زنى بخواهد مقام سلوك را طى كند همانند مردان بايد از كجا آغاز كند.
عارفان مىگويند در سير و سلوك عرفانى در آغاز بايد مانع زدايى كرد و شرائط لازم سلوك را فراهم نمود.
مهمترين مانع سلوك غفلت از سفر و مسافر بودن است زيرا اگر كسى عازم سفر است ولى نداند كه مسافر است و راهزن در كمين اوست مىخوابد و دچار رهزن مىشود در حالى كه اگر بداند مسافر است قهراً به فكر حركت و تحصيل زاد و توشه هماهنگ با مسير و مقصد خواهد بود.
اگر انسانى بخواهد با غفلت مبارزه كند بايد بيدار باشد از اين رو يقظه و بيدارى شرط لازم تهذيب نفس و سير و سلوك شمرده شده است.
انسان وقتى بيدار شد و فهميد كه مسافر است و بايد به سير بپردازد در جهت مانع زدايى تلاش مىكند براى مانع زدايى ابتداء بايد توبه كند و با توبه و انابه به جبران گذشته زهد را سر لوحه كار خود قرار دهد و براى رسيدن به مقام زهد و ترك وابستگى به دنيا بايد اهل رياضت و تمرين باشدو در مسائل اخلاقى به تمرين بپردازد و در تمام اوقات به مراقبه و نگهبانى از خويشتن اقدام كند و پيوسته از خود محاسبه و حسابرسى داشته باشد تا به تقوا برسد كه نتيجه تقوا همانا منع از ورود غير خدا به دل است.
مقامات عارفان
انسانى كه مانع زدايى كرد و دل را از غير خدا زدود حال بايد به سير باطنى و عمودى بپردازد تا به حق واصل شود اولين مقام سير و سلوك پس از مانع زدايى ايمان به خدا و قيامت و راهى است كه او را به بهشت خواهد رساند البته اين ايمان زمانى نيست كه آدمى به زبان بگويد: من خدا و قيامت را قبول دارم بلكه ايمان قلبى است كه در پرتو آن به اطمينان دست يابد و بداند جهان مبدأى دارد به نام خدا و پايانى دارد به نام معاد و رهبرانى مانند انبياى الهى و كتابى به نام قرآن دارد.
مؤمن كسى است كه وقتى نام خدا برده مىشود دلهاى آنها به شوق مىتپد و آن گاه مىآرمد. «انما المؤمنون الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايماناً و على ربهم يتوكّلون؛الذين يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون اولئك هم المؤمنون حقاً، لهم درجات عند ربّهم و مغفرة و رزق كريم»(4) مؤمنان تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا برده شود دلهاشان ترسان مىگردد و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مىشود، ايمانشان افزونتر مىشود و تنها بر پروردگارشان توكل مىكنند.
آنها كه نماز را بر پاى مىدارند و از آن چه به آنها روزى دادهايم انفاق مىكنند، آرى مؤمنان حقيقى آنها هستند. براى آنان درجاتى نزد پروردگارشان است و براى آنها آمرزش و روزى بى نقص و عيب خواهد بود.
ثبات و استوارى
مرحله دوم سير و سلوك ثبات و استوارى است. تنها ايمان براى سير و سلوك كافى نيست بلكه سالك بايد به مقام ثبات در اعتقاد و ايمان برسد. قرآن كريم يكى از اوصاف برجسته سالكان كوى حق را ثبات مىداند و مىفرمايد: «يثبت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا و فى الآخرة»(5) خداوند كسانى را كه ايمان آوردند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان استوار مىدارد هم در اين جهان و هم در سراى ديگر.
نيت
نيت روح عمل است و ممكن است انسانى ثابت قدم باشد ولى كار را بدون روح آن انجام دهد از اين رو رسول اكرم(ص) فرمود: «فانما لكل امرء مانوى»(6) هر كسى باندازه نيتى كه دارد طرفى مىبندد. نيت از اعمال باطنى و از روزىهاى معنوى انسان است.
صدق
مرحله چهارم سلوك صدق و راستى است البته صدق فقط در گفتار نيست بلكه در نيت و عمل نيز هست از اين رو خدا از كسانى كه به عهدشان وفا مىكنند به عنوان صادق ياد مىكند: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه»(7) از مؤمنان مردانى هستند كه در رعايت و عهد و پيمانشان صادقاند.
اخلاص
مرحله ديگر سلوك اخلاص است كه آدمى قلبش را مخصوص حق كند تا احدى جز مقلّب القلوب در حرم دل او راه نيابد خداى سبحان فرمود: «و ما امروا الّا ليعبدوا اللّه مخلصين له الدين حنفاء»(8) مردم هيچ مأموريتى ندارند جز آن كه دستورهاى دين را مخلصانه براى خدا انجام دهند يعنى فهمشان و عملشان براى خدا باشد و محصول اخلاص نيز لقاء بهشت است البته اين مسير بايد تا رسيدن به مقام توحيد ادامه يابد.
مقام توحيد
يكى از منازل سلوك مقام توحيد است در اين مقام انسان سالك مىيابد كه چيزى را مالك نيست و چيزى ندارد كه آن را به خدا بسپرد، به جايى مىرسد كه مىگويد: «لا يملك لنفسه نفعاً و لاضراً و لاموتاً و لاحيوةً و لانشوراً»(9) يعنى به جايى مىرسد كه به خوبى مىيابد مالك سود و زيان و زندگى و مرگ و حشر و نشر خود نيست. خدا نه تنها مالك آسمانها و زمين است مالك انسان است، مالك ملك و سلطنت و نفوذ هم هست به هر كه بخواهد اين نفوذ را اعطا مىكند و از هر كه بخواهد آن را مىستاند.
توحيد داراى دو مرحله است. در ابتدا توحيد يكى گفتنى است يعنى مؤمن مىگويد: لا اله الّا اللّه و به آنها ايمان دارد و غير خدا را موجودى شايسته عبادت نمىداند اما بالاتر از آن يكى كردن و آن اين كه بداند جز خدا مالك چيزى نيست و اگر انسان بداند جز خدا مالكى نيست به طور طبيعى خود را مالك چيزى نمىداند و چون خود را مالك چيزى نمىداند خود را تسليم او مىكند و از اين جا فقر او ظهور مىكند.
چون همه كمالات نفسانى و اخلاقى انسان بر اساس توحيد صحيح تنظيم مىشود محور اصلى نزاهت روح را توحيد ناب تأمين مىكند.
راههاى رسيدن به توحيد
براى راهيابى به مقام والاى توحيد راههاى فراوانى وجود دارد، دين براى استحكام توحيد در جان موحّد سالك حدودى را معين كرده است، حدود الهى يعنى امور ممنوعه، و اين امور ممنوعه براى عدّهاى محرمات و معاصى است و براى عدّهاى ديگر كه بالاترند علاوه بر محرمات و معاصى مشتبهات و امور شبهه ناك است و براى عدّهاى كه از اين وارستهترند مباحات است و اين حدود براى رسيدن به توحيد است و بهترين راه براى پيمودن اين راه عبوديت و بنده خالص خدا بودن است و بنده خالص خدا پيوند خود را با غير خدا قطع مىكند.
يكى از راههاى رسيدن به اين مقام نزديك شدن به كسانى است كه به آن منزلت راه يافتهاند به گونهاى كه ولايت آنها را در دل بپروراند و به سنت و سيرت آنان عمل كند و آنان اهل بيت عصمت و طهارت و همه انبياء و اولياء الهى هستند كه انسان پس از شناخت آنان بايد آنها را الگوى خود قرار دهد و به آنها اقتدا كند و از اين راه مقام توحيد را در خود تثبيت نمايد.
نمونه هايى از زنان عارف
ناگفته اين مراحلى كه براى سلوك ذكر شد كه برخى تا صد منزل و برخى تا هزار منزل ذكر كردهاند هم مردان مىتوانند اين منازل را طى كنند و هم زنان مىتوانند اين مراحل را طى كنند و در تاريخ فراوانند زنانى كه داراى ذوق عرفانى بودهاند و آن ذوق را در خود شكوفا كردهاند.
1- رابعه عدويه
رابعه از اهل بصره بود و از كسانى كه مسير سلوك را طى كرده و به مقاماتى نايل آمده است.
يكى از كسانى كه با او مراوده داشت واز موعظه و دعاى او بهره مىبرد سفيان بود. روزى سفيان بر او وارد شد و دست به دعا برداشت و گفت: «اللهم انى اسئلك السلامة» خدا از تو سلامت مسئلت و درخواست مىكنم. رابعه به گريه افتاد. سفيان به او گفت سبب گريه تو چيست؟ گفت: تو مرا به گريه وادار كردى، سفيان گفت چرا؟ رابعه گفت: نمىدانى سلامت از دنيا در ترك دنياست و تو به آن آلودهاى.
اين سخن در واقع معرّف مقام زهد است كه انسان بايد با رسيدن به اين مقام از تعلق و وابستگى به دنيا و آلوده شدن به آن خود را سالم نگهدارد.
سخن ديگرى از او نقل شده است كه وى گفت: هر چيزى را ثمره و ميوهاى است و ثمره و ميوه معرفت روى به خداى متعالى آوردن است.
وى گفت: «استغفر اللّه من قلّة صدقى من استغفر اللّه» از خدا استغفار مىكنم از كمى صداقتم در استغفار از خدا.
در واقع اين معرفت بلندى است كه آدمى كار خوب عبادى و غير عبادى خود را خوب مىداند، خيال مىكند كه كارى كرده است و نمىداند كه به بركت لطف الهى اين توفيق براى او حاصل شده است. روزى سفيان از او پرسيد: بهترين چيزى كه بنده به آن به خداى تعالى تقرب جويد كدام است؟ در جواب گفت: آن كه بداند از دنيا و آخرت غير وى را دوست نمىدارد. در واقع فقط خدا را دوست داشته باشد.(10)
2- مريم بصريه
اين زن نيز از اهل بصره و همزمان با رابعه مىزيست و با وى نيز ارتباط داشت: جملهاى از وى نقل شده است كه گفت: از وقتى كه اين آيه را شنيدهام كه: «وفى السماء رزقكم و ماتوعدون»(11) روزى شما در آسمان است و آن به شما وعده داده مىشود هرگز غم روزى نخوردم و در طلب آن رنج نكشيدم.
انسانى كه به مقام يقين رسيده و مىداند روزى انسان در خزانه الهى است كه او بايد نازل كند و او وعده داده است كه انسان را تأمين كند پس چرا آدمى بايد غم و غصّه بخورد و اين غم و غصّه او را به خود مشغول كند و وى مرا وادار به رنج طلب كند.(12)
3- معاذه عدويه
معاذه يكى از اقران رابعه بود كه مىگويند: چهل سال روى خود را به آسمان نكرد و هرگز در روز چيزى نخورد و در شب خواب نكرد به او گفتند: به نفس خود زياد ضرر و زيان وارد مىكنى: در جواب گفت: هيچ به خود ضرر نمىرسانم زيرا به جاى شب روز را مىخوابم و به جاى خوردن در روز، شب غذا مىخورم.
در واقع اين زن دائم در سجده بود و دعا و از كسانى بود كه شبها به شب زنده دارى مىپرداخت و روزها را روزه مىگرفت.(13)
4- زنى بود از شاگردان سرّى سقطى از عارفان معروف كه آن زن پسرى داشت و پيش معلّمى درس مىخواند، روزى آن معلم پسر را به آسيا فرستاد اما وى به آب افتاد و غرق شد، معلم از آن واقعه سرّى را با خبر كرد وى گفت: برخيزيد و با من بياييد تا پيش مادر او برويم. آنها پيش مادر او رفتند و با او به سخن گفتن پرداختند و از مقام صبر و رضا سخن گفتند، زن گفت:اى معلم مقصودتان از بيان صبر و رضا چيست؟ گفت پسر تو غرق شده است. زن گفت پسر من را خداى سبحان غرق نكرده است، اما شيخ باز در صبر و رضا سخن گفت. زن گفت: برخيزيد و با من بياييد، برخاستند و با وى رفتند تا به جوى آب رسيدند. پرسيد در كجا غرق شده است محل غرق شدن را به او نشان دادند وى به آن جا رفت و فرزندش محمّد را صدا زد و او جواب دادو آن زن به آب رفت و دست پسر را گرفت و از آب بيرون آورد و به خانه برد شيخ به جُنيد گفت: اين چيست؟ جُنيد گفت: اين زن هرچه را كه خداى بر وى واجب گرداند مراعات مىكند و هركه چنين باشد، هيچ حادثه و رويدادى نسبت به وى ايجاد نمىشود جز آن كه آن را به وى اعلام كنند و چون او را به فوت پسر اعلام نكردند و دانست كه آن حادثه رخ نداده است از اين رو انكاركرد و گفت: خدا پسر مرا غرق نكرده است.(14)
اين قصه نشان مىدهد كه اگر كسى واجبات الهى را رعايت كند و وظيفهاش را در برابر خداوند به درستى انجام دهد رويداد تلخى براى او پيش نمىآيد و يا از وقوع آن حادثه و رويداد مطلع مىگردد.
5 – فاطمه نيسابورى
يكى از زنان بزرگ عارف فاطمه نيسابورى است كه در مكّه مجاور بود و گاه به بيت المقدس مىرفت و به مكه باز مىگشت روزى وى براى ذوالنون مصرى چيزى فرستاد امّا او قبول نكرد و گفت: پذيرش چيزى از زنان مذلّت و كاستى است. فاطمه در جواب گفت: در دنيا هيچ عارفى بهتر و بزرگتر از آن نيست كه وسيله و واسطه در بين مشاهده نكند و دهنده واقعى را ببيند در واقع اعطا كننده خداست و تو خدا را نمىبينى و واسطه را كه يك زن است مىبينى و چنين سخن مىگويى پس بايد معطى واقعى يعنى خداى سبحان را بنگرى و فرستاده او را بپذيرى.
ابويزيد نيز گفت: در عمر خود فقط يك مرد و يك زن ديدم و آن زن همانا فاطمه نيسابورى بود كه همه غيبها براى او عيان و آشكار بود.
يكى از افراد از ذوالنون پرسيد: چه كسى از عارفان را بزرگ ديدى؟ در جواب گفت: در مكّه زنى بود كه او را فاطمه نيسابورى مىگفتند كه در فهم معانى قرآن سخن مىگفت كه شگفتى مرا بر مىانگيخت و مىگفت: هر كه خاطرش با خدا نباشد به هر ميدانى پاى مىنهد و به هر زبانى سخن مىگويد و آن كه خاطرش با خدا باشد او زبانش را از هر سخنى جز راستى فرو بندد و وى را بر آزرم داشتن از او و اخلاص وا مىدارد.
همو گفته است: صادق متقى امروز در دريايى است كه امواجش را به كام مىكشد و او چون غرقه شدگان خدا را مىخواند و از او خلاص و نجات مىخواهد.
بازوى گفت: هر كه عمل براى خدا مىكند و او را مىبيند عارف است و هر كه عمل براى خدا مىكند و تنها او را ناظر خويش مىداند مخلص است.(15)
6- رابعه دختر اسماعيل
در شرح حال اين زن آمده است: گاهى حالى براى او پيش مىآمد كه اهل بهشت را مىديد و مىگفت: «رأيت اهل الجنة يذهبون و يجيئون و ربما رأيت حورالعين يستترن منى باكما مهنّ» اهل بهشت را ديدم كه در بهشت رفت و آمد مىكردند و چه بسا حورالعين را ديدم كه با آستينهايشان خود را از من مىپوشاندند.(16)
چنان كه مردانى هستند كه خود را از ائمه مستور مىدارند اين زنان كه نامبرده شده، نمونهاى از سالكان واصلاند كه نشان مىدهد زن و مرد مىتوانند در مسير سلوك حركت كنند و به كمالاتى نايل شوند.
نتيجهگيرى
سير و سلوك و حركت در مسير تهذيب نفس براى همه انسانها ميسّر است خواه زن باشد و خواه مرد ولكن افرادى در اين مسير قرار مىگيرند كه بيدار شوند و غفلت زدايى بكنند زاد و توشه سفر بردارند و اراده كنند و مراحل سلوك را يكى پس از ديگرى طى كنند تا به مقام توحيد نايل شوند چه توحيد ذاتى و چه توحيد صفاتى و چه توحيد افعالى و چه توحيد عبادى.
پىنوشتها: –
1. نورالثقلين، ج 5.
2. بحارالانوار، ج 43، ص 19.
3. الملهوف، ص 67.
4. سوره انفال، آيه 2 – 3 – 4.
5. سوره ابراهيم، آيه 27.
6. بحار، ج 67، ص 186.
7. سوره احزاب، آيه 22.
8. سوره بيّنه، آيه 5.
9. مفاتيح الجنان، تعقيب نماز عصر.
10. نفحات الانس، ص 613 – 614.
11. سوره ذاريات، آيه 22.
12. نفحات الانس، ص 614- 615.
13. همان، ص 615.
14. همان، ص 622.
15. همان، ص 618 – 619.
16. درّالمنثور فى طبقات ربّات الحذور، ص 203.
نگاهى به رويدادها
رويدادها
اخبار جهان اسلام
عامل ترور آيت اللّه سيد محمد باقر حكيم اعدام شد.
آخرين نظرسنجى درباره انتخابات رئيس تشكيلات خودگردان فلسطين حاكى است هنيه 52 درصد و ابومازن 14 درصد رأى دارند.
سفير آمريكا در لبنان: حزب اللّه از حمايت شديد مردم برخوردار است. (16/4/86)
هشدار آيت اللّه سيستانى پس از ديدار محرمانه ديك چنى با سران تروريستها در عراق: دخالت غربىها را تحمّل نمىكنيم.
حزب اللّه: اجازه نمىدهيم رئيس جمهور جديد لبنان از جناح سينيوره باشد.
حمله ارتش پاكستان به مسجد لال، 300 كشته بر جاى گذاشت. (18/4/86)
حماس: در صورت استقرار در غزه، ما با نيروهاى بين المللى همانند اشغالگران برخورد خواهيم كرد. (21/4/86)
ارزيابى محافل جهانى در سالگرد جنگ 33 روزه و پيروزى حزب اللّه؛ حزب اللّه لبنان هيبت اسطورهاى اسرائيل را شكست. (23/4/86)
پيشدستى حزب اللّه در رويارويى با اسرائيل، سرنوشت منطقه را تغيير داد. (24/4/86)
جشن سالگرد پيروزى حزب اللّه در محل انهدام ناوچه اسرائيلى برگزار شد. (25/4/86)
گزارش بازرسى دولتى رژيم صهيونيستى: مقاومت سرسختانه حزب اللّه، اسرائيل را با شكست تاريخى مواجه كرد. (28/4/86)
سلسله انفجارهاى خونين، بحران پاكستان را پيچيدهتر كرد.
تازهترين نظرسنجىها تأكيد كردند اسلامگرايان تركيه، پيشتاز انتخابات فردا هستند. (30/4/86)
نقطه عطف در سرنوشت خاورميانه؛ پيروزى بزرگ اسلام در تركيه، سكولاريسم مات شد.
سيد حسن نصراللّه: قادريم با موشك هر نقطه از اسرائيل را هدف قرار دهيم. (2/5/86)
در تظاهرات چند هزار نفرى لندن، اعتراض گسترده مسلمانان به فتواى ضد اسلامى وهابىها مطرح شد. (8/5/86)
سفير آمريكا در سازمان ملل: عربستان در انفجارهاى عراق دست دارد. (9/5/86)
اسلامگرايان پيروز تركيه قانون اساسى جديد را نوشتند. (10/5/86)
وزير فرهنگ عربستان: فتواى مفتىها عليه شيعيان، ساخته صهيونيست هاست.
از سوى حماس 40 سند از فساد مالى سران تشكيلات خودگردان افشا شد. (11/5/86)
بر اساس تازهترين نظرسنجى مؤسسه پيو، 77 درصد مردم تركيه، آمريكا را تهديدى عليه كشور خود مىدانند. (13/5/86)
پارلمان تركيه بدون حضور لائيكها افتتاح شد.
78 قبيله شيعه و سنى استان دياله با دولت مالكى پيمان همبستگى بستند. (14/5/86)
اخبار داخلى
وزير راه: جاده سازى در سال 85 دو برابر 5 سال گذشته صورت گرفته است.
رئيس جمهور در مراسم تقدير از زنان ايثارگر جهان اسلام، از پدر و مادر سيد حسن نصراللّه تجليل كرد.
رهبر انقلاب در ديدار ذاكرين اهل بيت(ع): رسالت مداحان، تقويت ايمان مخاطبان است. (16/4/86)
نخست وزير ايتاليا ضمن تأكيد بر لزوم مذاكره با ايران: بزرگترين قدرت خاورميانه را نمىتوان تحريم كرد. (17/4/86)
400 دانشجوى خارجى در دانشگاه علم و صنعت جشن فارغ التحصيلى گرفتند.
رئيس مبارزه با مفاسد اجتماعى: خودرو مزاحمين نواميس، 3 ماه توقيف مىشود.
يك نماينده مجلس: بخش عمدهاى از قاچاق بنزين توسط برخى دستگاههاى دولتى صورت مىگرفت! (18/4/86)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: همه دلسوزان اسلام و انقلاب وارد عرصه انتخابات شوند. (19/4/86)
معاون وزير خارجه: ايران اشتياقى به گفت و گوى دوباره با آمريكا ندارد.
سازمان مديريت با تصويب شوراى عالى ادارى در نهاد رياست جمهورى ادغام شد.
برداشت آزمايشى نفت از ميدان آزادگان با موفقيت انجام شد. (20/4/86)
رئيس جمهور دلايل ادغام سازمان مديريت در نهاد رياست جمهورى را تشريح كرد.
رهبر انقلاب خطاب به اعضاى شوراى نگهبان: قانونى عمل كنيد، از جوّ سازى نهراسيد. (21/4/86)
نشست 6 ساعته منتقدان اقتصادى با رئيس جمهور برگزار شد، و احمدى نژاد به پرسشها پاسخ داد.
در پايان دو روز مذاكره فشرده، ايران و آژانس به توافق اوليه دست يافتند.
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام: دفاع 33 روزه حزب اللّه در برابر اسرائيل معجزه تاريخ بود.
آيت اللّه امينى در خطبههاى نماز جمعه قم: مردم از فشار ناشى از تورم و گرانى به ستوه آمدهاند، مسؤولان تدبيرى بيانديشند. (23/4/86)
رقابت فيزيكدانان جوان 75 كشور از ديروز در اصفهان آغاز شد. (24/4/86)
باهنر تأكيد كرد، گروه 11 نفره، تصميم گيرنده نهايى اصولگرايان در انتخابات خواهد بود. (25/4/86)
رهبر معظم انقلاب با تقدير از دستاوردهاى پژوهشكده رويان: جهاد علمى مىتواند انحصار قدرتها را بشكند.
قاليباف: طرح مونوريل را در تهران اجرا مىكنيم.
رهبر معظم انقلاب: پژوهشكده رويان، سلول بنيادى حركت علمى كشور است. (26/4/86)
وزير نفت: شبكه انتقال گاز كشور امسال 2600 كيلومتر گسترش مىيابد. (27/4/86)
روزنامه انگليسى گاردين: گسترش انقلاب اسلامى، آمريكا را نگران كرده است. (28/4/86)
رئيس جمهور در ديدار با بشار اسد: شرايط به نفع مردم فلسطين تغيير مىكند. (30/4/86)
شوراى اقتصاد 2000 ميليارد تومان سرمايه گذارى براى توليد بنزين را تصويب كرد. (31/4/86)
16 تن از اراذل و اوباش اعدام شدند و 17 نفر ديگر در انتظار حكم هستند.
عرضه آزاد بنزين منتفى است. دولت نتايج سهميه بندى بنزين را به نمايندگان مجلس گزارش داد.
فرمانده انتظامى تهران بزرگ: طرح افزايش امنيت اخلاقى و اجتماعى از امروز تشديد مىشود. (1/5/86)
برخورد پليس با افراد بد پوشش تشديد شد. خانمهايى كه از لباس چسبان، مانتوى كوتاه و روسرىهاى كوچك استفاده كنند دستگير مىشوند.
آيت اللّه حق شناس دعوت حق را لبيك گفت. (2/5/86)
رهبر انقلاب در ديدار مسؤولان آموزش و پرورش: نظام تعليم و تربيت بايد بر اساس هويت دينى و ملى تدوين شود. (4/5/86)
رهبر انقلاب: تحقق آرمانهاى ملت، پايدارى در راه على(ع) است. (7/5/86)
آيت اللّه مشكينى به لقاء اللّه پيوست. (9/5/86)
دور تازه دستگيرى اوباش در كرج آغاز شد. (10/5/86)
بهاى نفت ايران از مرز 71 دلار فراتر رفت. (11/5/86)
بدرقه شورانگيز و كم نظير فقيه مجاهد آيت اللّه مشكينى در قم صورت گرفت.
سازمان سنجش كشور درباره تبليغات دروغين مؤسسات انتخاب رشته هشدار داد.
عاملان ترور قاضى مقدس به دار مجازات آويخته شدند. (13/5/86)
نشريه «هرالد تريبون»: غرب قادر به مهار نفوذ منطقهاى ايران نيست. (14/5/86)
رهبر معظم انقلاب در جريان يك كوهپيمايى و به هنگام عبور از تپههاى ولنجك بر مزار 5 شهيد گمنام كه 40 روز پيش در اين محل به خاك سپرده شده بودند حضور يافته و ياد آنان را گرامى داشتند.
با قهرمانى در جام ملتهاى آسيا و پس از 59 سال، تيم بسكتبال ايران مسافر المپيك پكن شد.
جنگنده ايرانى آذرخش مقتدرانه به پرواز درآمد. (15/5/86)
اخبار خارجى
9 نظامى آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (17/4/86)
در حمايت از مردم مظلوم فلسطين، 800 هزار كارگر انگليسى كالاهاى اسرائيلى را تحريم كردند.
هشدار نيويورك تايمز به كاخ سفيد، نشانههاى شكست ديده مىشود، آمريكا به اشغالگرى پايان دهد. (19/4/86)
هشدار ژنرالهاى انگليسى طى نامهاى به گوردون براون: شكست ما در افغانستان نزديك است.
هنرى كيسينجر: آمريكا ستيزى در تمام اروپا و خاورميانه موج مىزند. (25/4/86)
ارتش پاكستان به حال آماده باش كامل درآمد. (26/4/86)
اردوغان در پاسخ به مخالفت واشنگتن: آمريكا دخالت نكند، خريد گاز ايران قطعى است.
زلزله در ژاپن خسارات سنگين بر جاى گذاشت.
كريستين سانيس مانيتور همكارى كاخ سفيد با آشوبگران و اعضاى سابق القاعده در عراق را فاش كرد. (27/4/86)
آمريكا در سوانح هوايى مرگبار رتبه اول را كسب كرد. (1/5/86)
دور دوم مذاكرات سه جانبه بغداد، ايران و آمريكا بىنتيجه پايان يافت و حرف حساب به گوش اشغالگران نرفت.
ونزوئلا يك ميلياد دلار تسليحات از بلاروس خريدارى مىكند. (3/5/86)
عراق با پيروزى بر عربستان قهرمان جام ملتهاى آسيا شد. (8/5/86)
كارگردان آمريكايى به دليل افشاى پشت صحنه حادثه 11 سپتامبر بازداشت شد.
كارى روو: 11 سپتامبر كار دولت آمريكاست. (9/5/86)
22 نظامى آمريكايى در عراق كشته و زخمى شدند.
يك نشريه آمريكايى فاش كرد، عربستان در پى توليد بمب هستهاى است. (13/5/86)
سخنان معصومان عليهم السلام اهميت وقت
سخنان معصومين (ع)
اهميت وقت
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«كُن عَلى عُمرِكَ اَشَحُّ مِنكَ عَلى دِرهَمِكَ وَ دينارِك.»
(بحارالانوار، ج 77، ص 76)
در مورد عمر خود بخيلتر از پول و ثروت خود باش.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«اِغتَنِم خَمساً قَبلَ خَمسٍ: حَياتَكَ قَبلَ مَوتِكَ، وَ صِحَّتَك قَبلَ سُقمِكَ،وَ فِراقَكَ قَبلَ شُغلِكَ، وَ شَبابَكَ قَبلَ هِرَمِكَ، و غِناكَ قَبلَ فَقرِك.»
(كنزالعمال، حديث 43490)
پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت شمار: زندگى را قبل از مرگ، سلامتى را قبل از بيمارى، فراغت را قبل از اشتغال به كار، جوانى را قبل از پيرى و بى نيازى را قبل از تهى دستى.
امام على عليه السلام:
«تَزَوَّد مِن يَومِكَ لِغَدِكَ، وَ اغتَنِم عَفوَ الزَّمانِ، وَانتَهِز فُرصَةَ الاِمكان».
(غررالحكم، ج 1، ص 394)
از امروزت براى فردايت توشه برگير، و كثرت وقت را غنيمت شمار، و از فرصت بودن استفاده كن.
امام على عليه السلام:
«اِنَّ اَوقاتَكَ اَجزاءُ عُمرِكَ، فَلا تَنفِذلَك وَقتاً اِلّا فيما يُنجيكَ.»
(غررالحكم، ج 1،ص 252)
همانا وقتهاى تو، جزء جزء عمر توست، پس بكوش وقتت جز در مواردى كه موجب نجاتت مىشود، تلف نشود.
امام على عليه السلام:
«اَلمُؤمِنُ مَشغُولٌ وَقتُه»
(غررالحكم، ج 3، ص 273)
همه وقت مؤمن، پر است.
امام على عليه السلام:
«فَتَدارَك مابَقِىَ مِن عُمرِكَ، وَلاتَقُل غَداً اَو بَعدَ غَدٍ، فَاِنَّما هَلَكَ مَن كانَ قَبلَكَ بِاِقامَتِهِم عَلى الاَمانىّ وَ التَّسويف حَتّى اَتاهُم اَمرُ اللّهِ بَغتَةً وَ هُم غافِلُون»
(اصول كافى، ج 2، ص 136)
با آنچه از عمرت باقى مانده است گذشته را جبران كن، فردا و پس فردا نگو، زيرا گذشتگانى كه به هلاكت رسيدند به علّت پايدارى در آرزوها و امروز و فردا كردن بود، تا آن زمان كه ناگهان فرمان خدا (مرگ) به سويشان آمد و آنان در غفلت به سر مىبردند.
امام على عليه السلام:
«مِنَ الخُرقِ المُعاجَلَةُ قَبلَ الاِمكانِ وَالاَناءُ بَعد الفُرصَة».
(نهج البلاغه، حكمت 363)
از نادانى شخص، عجله كردن پيش از امكان و از دست دادن امكانات پس از فرصت است.
امام على عليه السلام:
«اَشَدُّ الغُصَصِ فَوتُ الفُرَص»
(غررالحكم، ج 2، ص 441)
سختترين غصّهها، از دست دادن فرصتهاست.
امام على عليه السلام:
«اِحذَرُوا ضِياعَ الاَعمارِ فيما لايَبقى لَكُم فَفائِتُها لايَعُود»
(غررالحكم، حديث 2618)
از تباه شدن عمرها در چيزى كه برايتان باقى نمىماند حذر كنيد چرا كه عمر رفته باز نمىگردد.
امام سجاد عليه السلام:
«وَعَمِّرنى ماكانَ عُمرى بِذلَةً فى طاعَتِكَ، فَاِذا كان عُمرى مَرتَعاً لِلشِّيطانِ فَاَقبِضنى اِلَيك»
(صحيفه سجاديه، دعاى 20، ص 131)
خدايا! تا هنگامى كه عمرم در راه اطاعت فرمان تو به كار مىرود، به من عمر بده و هرگاه عمرم چراگاه شيطان شد، مرا بميران.
امام صادق عليه السلام:
«لَيسَ شَىءٌ اَعَزّ مِن قَلبِكَ وَ وَقتِك»
(لآلى الاخبار، ج 1، ص 16)
هيچ چيزى عزيزتر از روح و وقت تو نيست.
دانستنيهايى از قرآن بهشت آماده پذيرايى است
دانستنيهايى از قرآن
بهشت آماده پذيرائى است
«وسارعوا إلى مغفرةٍ من ربِّكم وجنَّةٍ عرضُها السَّماوات والارض أعدَّت للمتَّقين» (سوره آل عمران،آيه 133)
بشتابيد به سوى آمرزش خداوندتان و به سوى بهشتى كه پهناى آن بقدر پهناى آسمانها و زمين است كه براى تقواپيشگان آماده شده است.
پيشدستى كنيد و مبادرت ورزيد به سوى مغفرت و آمرزش خداوند. حال بايد ديد چه أعمالى موجب آمرزش مىشود و چگونه بايد به سوى اين آمرزش بشتابيم:
امير المؤمنين عليه السلام اين مبادرت را با انجام واجبات و فرايض دينى تفسير و معنى مىكند. “الى أداء الفرائض و جنة عرضها السموات و الارض” راستى اگر آنچه را كه خداوند بر ما واجب كرده انجام دهيم و از آنچه نهى و منع كرده خود را نگهداريم بالا ترين و سريع ترين گام به سوى آمرزش خداوندى برداشتهايم. و اين خود معناى واقعى تقوا است. و هرچند بسيارى از مفسرين اين را تفسير به برپائى و اقامه نماز مىكنند ولى سخن أمير المؤمنين عليه السلام جامع تر و شامل تر است و هرچند نماز ركن اصلى و اساس دين است ولى قطعا اگر با ساير واجبات همراه نباشد ارزشى نخواهد داشت، چه آنكه نمازى پذيرفته است كه با ديگر فرايض همنشين باشد.
و برخى از عارفان تقوا را به تزكيه نفس معنى كردهاند و چنين گويند كه اگر از خوى حيوانى بريدى و به خوى الهى خود را آراستى آنگاه به مقام قرب و جنت مىرسى و گرنه رسيدن به چنين مقامى محال است.
جنة عرضها السموات و الارض: بهشتى كه به پهناى آسمانها و زمين است. يعنى عرض آن بهشت به پهناى آسمانها و زمين با هم و دركنار هم مىباشد. و از اينكه وسعت بهشت با عرض آسمانها و زمين بيان شده است به اين معنى است كه طول معمولا از عرض بيشتر است و اگر عرض آن به اين وسعت باشد قطعا طولش هم خيلى زياد است.. البته امكان دارد كه مقصود از عرض، نه همين معناى لغوى است بلكه مراد از آن، وسعت و عظمت بهشت است و اين در زبان عربى رائج است كه واژه عرض را به خاطر عظمت شىء مىگويند. در سخنان امرؤ القيس آمده است: “بلاد عريضة و أرض أريضة” يعنى شهرهاى پهناور و سرزمين خرم. و همانگونه كه ملاحظه مىكنيد عرض چيزى به معناى عرض و طول اصطلاحى آن نيست كه برخى از مفسران پنداشتهاند بلكه كنايه از عظمت و وسعت بى انتهاى آن است. و چنانچه ما در اين دنيا توانائى حساب عرض و طول آسمانها و زمين را نداريم در آنجا نيز كسى جز خداوند عرض و طول بهشت را نمى داند و چه بسا به مرور زمان ( اگر زمانى را در آن جهان فرض كنيم) بر وسعت و پهناى بهشت افزوده شود. و اين از كرم و لطف خداوندى بعيد نيست.
گويند كه پادشاه روم كه از شنيدن آيه شگفت زده شده بود از رسول اكرم طى نامهاى پرسيد: اگر وسعت بهشت به وسعت آسمانها و زمين است، پس جهنم در كجا قرار دارد؟ حضرت پاسخى نقضى به او دادند و فرمودند: “سبحان الله! اذا جاء النهار فأين الليل” سبحان الله! وقتى روز مىآيد شب كجا مىرود؟ و مفهوم اين جواب اين است كه همان خدائى كه توانائى دارد شب را به جاى روز و روز را به جاى شب حركت دهد، همو توانا است كه جهنم را در هر جائى كه بخواهد جاى دهد. وانگهى چنان كه عرض شد اين جمله كنايه است و براى تقريب ذهن ما آدميان بيان شده است و گرنه در آن جهان همه چيز فرق مىكند و اصلا در آن جا اين آسمان و زمين فعلى وجود ندارد كه خود در آيات زيادى متعرض به اين معنى شده است كه آسمانها و زمين و تمام كون و مكان نابود مىشود: “يوم نطوى السماء كطى السجل للكتب” همانگونه كه نوشته جات را در سجل و دفتر مىپيچيم، آسمانها را در هم مىپيچيم. و نه تنها آسمانها كه هرچه در جهان وجود دارد همه معدوم مىشوند و تنها وجه پروردگار باقى مى ماند و بس. “كل شىء هالك الّا وجهه” هرچه جز وجه پروردگار نابود است. و در جاى ديگر مىفرمايد: “كلّ من عليها فان و يبقى وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام” و اگر در آيه دوم سخن از نابودى انسانها و يا ارواح و اشباح عاقله است كه در آيه اول سخن از نابودى هر چه هست دارد.
به هر حال اين بهشت وسيع و پهناور كه به وسعت كل جهان مادى امروز ما است در آخرت براى تقواپيشگان و خداجويان و نيكوكاران آماده و مهيا شده است و چه بسا از آيه بر مىآيد كه هم اكنون اين بهشت آفريده شده و مهيا است ولى ما توانائى پى بردن به جا و مكانش را نداريم. و اصلا در جاى ديگرى از قرآن فرموده: “و لقد رآه نزلة أخرى عند سدرة المنتهى عندها جنة المأوى” كه اشاره به معراج رسول خدا صلى الله عليه و آله دارد و جبرئيل امين بهشت جاويدان را به پيامبر نشان مىدهد و اين خود دليل ديگرى است بر اينكه بهشت هم اكنون آفريده شده و مهياى پذيرش مهمانان است.
شايد در اينجا اين سؤال پيش بيايد كه اگر بهشت تنها براى نيكوكاران و متقين آماده شده، پس اطفال و يا ابلهانى كه از عقل درستى در اين دنيا برخوردار نيستند و خداوند آنها را وعده بهشت داده كه “اكثر أهل الجنة البله” چنانچه در روايت آمده است يا حتى تبهكارانى كه با شفاعت يا با بعضى از اعمال خوب پس از مدتى به بهشت مىرسند، كجا نامشان ذكر شده است؟ در پاسخ گوئيم كه اينها همه به طفيلى نيكوكاران و تقواپيشگان به بهشت مىرسند مانند آنكه شما مهمان عزيزى را دعوت كنيد و به افتخار او بيست نفر ديگر را نيز دعوت نمائيد، در هنگام سخن مىگوئيد فلانى منزل ما دعوت بود و نامى از آن بيست نفر كه غذا نوش جان كردهاند بريد، چون آنها به طفيلى آن مهمان اصلى آمدهاند لذا نامشان برده نمىشود، در اينجا نيز اصل دعوت از متقين و محسنين است و بقيه قطعا به طفيلى آنان به اين سفره جاويدان دعوت مىشوند. و به عبارت ديگر چنانكه گفتهاند: “لولا المتقون لما خُلقت الجنة” اگر متقين نبودند، بهشت آفريدهشد، معلوم مى شود كه بهشت آماده پذيرائى از تقواپيشگان نيكوكار است و دخول ديگران در آن، بالعرض مىباشد، پس اصالت مهمان نوازى براى آنان است و سايرين همه طفيلىاند. بارالها! ما كه از متقين نيستيم اميدواريم لطفى كنى و ما را جزء طفيليان بالتبع قرار دهى. آمين رب العالمين.
امنيت جهانى در عصر ظهور
امنيت جهانى در عصر ظهور
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مقوله امنيت، قدمتى به بلنداى تاريخ انسان دارد يعنى از نخستين روزى كه موجودى به نام انسان، پا به عرصه هستى و دنيا مىگذارد، با مشكل و معضل مهم ناامنى و نحوه برخورد با آن، مواجه شده و دست و پنجه نرم مىكند. در طول تاريخ انسان، جامعه و مردمى را سراغ نداريم كه فارغ از دغدغه معضل و معماى ناامنى،ترس، اضطراب و نگرانى، روز و روزگارى را سپرى كرده باشند. لذا به جرئت مىتوان گفت كه مقوله امنيت، عمرى درازتر و طولانىتر، از مفاهيم دولت و جامعه… دارد، چرا كه انسان در نخستين روز هبوطش در اين عالم خاكى و دوره حيات تجردش و قبل از شكلگيرى زندگى اجتماعى، با مشكل ناامنى، كاملاً مأنوس، آشنا، همدم و دست به گريبان بوده است، چون در محيطى كه زندگى مىكرد، علاوه بر تأمين آب، غذا و حفاظت جان از گرما و سرما، بايد به جدال و مبارزه سخت و طاقت فرسا؛ با موجودات وحشى مىپرداخت، حيوانات كه هر لحظه امكان داشت به ساحه و قلمرو حيات انسان، حملهور شود؛ و انسان را طعمه خويش سازد، و امنيت جانى انسان را به خطر اندازد. با گذشت زمان، و تكامل بشر و شكلگيرى اجتماعات، مبحث امنيت هم، شاخ و برگ بيشترى پيدا مىكند.
گرچه عدهاى از قلم به دستان، نخستين مباحث فلسفى – سياسى؛ در حوزه امنيت را در گفتمان فلاسفهاى چون افلاطون و ارسطو… به زعم خويش پيدا كردهاند. چرا كه اين انديشمندان و فرهيختگان، يكى از عمدهترين وظائف حكومتها را ايجاد امنيت، مىدانسته و بر آن اصرار و تأكيد، مىكردهاند.
ولى انصاف اين است كه قبل از افلاطون و ارسطو، پيامبران الهى از جمله حضرت ابراهيم خليل(ع)، معضل امنيت را مطرح كردهاند، و در مطالبات خود، قبل از مسائل اقتصادى و قبل از مسائل توحيد و عبوديّت، مسأله امنيت را على الظاهر، از خالق خويش، استدعا مىكند، آنجا كه مىگويد: «پروردگارا! اين سرزمين را شهر امنى قرار ده و اهل آن را از ثمرات گوناگون؛ روزى عطا كن.»(1)
در تاريخ اسلام هم، از همان آغاز و بعثت رسول گرامى اسلام، بخش عمدهاى از احكام، دستورات و قوانين آن، مستقيم و يا غير مستقيم، در جهت نظم و تأمين امنيت و نحوه برخورد با عوامل شر و فساد، جنايت، بى بندوبارى و ناامنى، نقش مثبت و ارزندهاى داشته و دارد. و از آن تاريخ به بعد هم، علماء و دانشمندان و محققين كه در زمينه متون اسلامى «آيات قرآن و احاديث و سيره عملى معصومين» تحقيق و بررسى داشتهاند، نظريات ناب اسلامى را از متون اوليه آن، استخراج كردهاند، و در دسترس جامعه بشرى قرار دادهاند، كه اگر روزى آن احكام و قوانين اسلامى، به صورت كامل اجرا و عملى شود، بدون شك، امنيت كامل در سايه تقوا و رعايت حقوق همه مردم و اجراى عدالت، برابرى و مساوات اسلامى، ايجاد خواهد شد.
امنيت آرزوى ديرين بشر
همان گونه كه مشاهده مىكنيم،از دوره هاى خيلى دور تا حال،تشكيل حكومت صالح و شايسته، و تأمين عدالت، آزادى و امنيت اجتماعى، از جمله آمال و آرزوهاى ديرين فلاسفه، بزرگان و مصلحين جوامع بشرى، بوده است امروز هم، تقريباً عموم انديشمندان و سياسيون با انصاف،تنها راه علاج دردها، مشكلات و بيماريهاى جامعه بشرى در جلوگيرى از ظلم، تبعيض، بىعدالتى، جنگ و خون ريزى را، در تثبيت صلح، صميميت وبرادرى، تشكيل حكومت عدالت گستر جهانى، ورشد فكرى و فرهنگى جوامع بشرى، مىدا نند و معرفى مىكنند.
كلمات و جملات بزرگان و انديشمندان مندرج در صفحات تاريخ، در حقيقت باز خوانى يك واقعيت جاويد و هميشگى است و آن، انتظار پايا ن دردها، سرگردانيها و ناامنىها، و رسيدن به مدينه فاضله و شهر خورشيد كه انسانها در آن، حيات انسانى داشته و زندگىشان سر و سامان پيدا كند، دورهى ايدهآل و رؤيائى كه درآن، مشكلات جهل و نادانى، و معضلات فقر و تهيدستى، حل و فصل شود و انسانهاى گرسنه و برهنه، در فاصله هاى نه چندان دور تر از كاخهاى سر به فلك كشيده فرعونى، حقوق فردى و اجتماعىشان پايمال نشود.
و امّا دريغ و درد كه اين آرزو، و انتظار، نه تنها تا حال، محقق نشده است بلكه برعكس،هر لحظه و ساعتى كه بر عمر اين عالم پير و كهن، افزوده مىشود، فاصلههاى فقر و غنا، بيشتر شده، تبعيض و بىعدالتى، همچنان قربانى مىگيرد و سايههاى شوم يأس و نااميدى، بساط شادى، و سرور را بىرحمانه، طعمهاى خويش مىسازد، ناامنىهاى اخلاقى و اجتماعى، اضطراب، و دلهره را، هم كاروان انسانهاى درد مند و رنجيده ساخته و به پيش مىتازد.
در شرايط فعلى كه زمين و زمان در تسخير انسان، قرار گرفته و حتى كُرّات ديگر، از تاخت و تاز انسان معاصر، بىبهره نمانده است، بازهم، اين پرسش در ذهن و ضمير انسانهاى ستمديده، مطرح است كه آيا اين شب سرد، تاريك و ظلمانى، به صبح روشن و نورانى، مبدل خواهد شد، آيا روزى خواهد رسيد كه دردهاى كهنه و قديمى بشر، التيام يابد، و سايه هاى شوم جهل و نادانى فقر و تهيدستى، تبعيض و بىعدالتى كه از روزگاران كهن تا هم اكنون، هم كاروان انسانها بوده، با گوشت، پوست و خون او عجين، شده است، از فضاى تاريك زندگانى او زدوده شده و رخت بر بندد؟ آيا روزى خواهد رسيد كه در آن، ظلم، حق كشى، تجاوز و … جايش را به صلح، صفا، صميميت و برادرى بدهد و انسانها، در سايهى عدالت و آزادى اجتماعى حلاوت و شيرينى آرامش و امنيت كامل روحى و روانى، فردى و اجتماعى و ملى و بين المللى را با تمام وجود،لمس كرده و فارغ از نگرانى و دغدغه معاش و امور مادى، در كنار هم، ديگر به زندگى مسالمت آميز انسانى ادامه دهند و راه تعالى و تكامل را با فراغ بال سپرى بنمايند.؟
و آيا بهشت دنيوى انسان، مدينه فاضله و شهرخورشيدى كه حاكمان و دولتمردان آن، عقلاى عالم بوده، قوانين آن، عدالت، آزادى و امنيت اجتماعى را به ارمغان آورد. آرزوى است محال و ناممكن؟ و يا روزى اين آمال و آرزوهاى ديرين بشر، محقق شده و مصداق خارجى، پيدا خواهد كرد؟!
اگر پرسشهاى مطرح شده را، به آيات قرآن،عرضه كنيم،متوجه خواهيم شدكه: قرآن كريم،رنج و اندوه انسان را ابدى نمىداند، و ستم و بيداد را نيز، هم زاد وهم راه هميشگى او، معرفى نمىكند، بلكه قرآن مجيد،علل و عواملى كه موجب رنج و اسارت انسانها و مانع حركت تكاملى او مىشو د را محكوم به فنا و نابودى دانسته و فرجام تاريخ را روشن و ايدهآل، معرفى مىكند، فرجامى كه در آن،حق بر باطل، پيروز شده،عدالت و آزادى جايگزين ظلم،جور و ا ستبداد خواهد شد، دردها،مشكلات و بدبختىهاى انسان، به پايان خواهد رسيد، ترس،وحشت و ناامنى، جايش را به محيط امن و آرام داده و بندگان صالح،شايسته و وارسته،وارثان و حاكمان زمين و زمان خواهندشد جهان را از لوث وجودافراد پست،پليد و ستم پيشه ونااهل پاكسا زى، خواهندكرد.قرآن كريم از سنتِ پيروزى حق بر باطل(2)، غلبه راه و رسم انبياء و اولياء(3)، خلافت و وراثت مومنان و صالحان در زمين(4)، جهان شمولى دين خدا(5)، استقرار آيين خدا پسندانه و تحقق صلح و امنيت جهانى(6)
در آيات گوناگون و مختلفى خبر مىدهد و مىفرمايد : «ما در كتاب آسمانى زبور، پس از ذكر، چنين مرقوم كرديم كه در آينده صالحان و پاكان، وارثان زمين، خوا هند شد و روى زمين،براى هميشه ازعناصرنا اهل و حاكميت جور، و ستم، پاكيزه، خواهد شد به راستى كه در اين،پيامى است براى عبادت كنندگان»(7)
قرآن كريم، اين وعدهى قطعى را به انسانهاى مؤمن و پاكدامن، داده است كه روزى شرارت و ناامنى به پايان خواهد رسيد، و با نابودى عوامل شرّ و فساد، جامعه انسانى، لذت امنيت واقعى را خواهندچشيد، آنچنان امنيت و آرامش كه هيچ ترس و اندوهى، آن را تهديد نخواهدكرد و مخلوقات و بندگان خداوند، با آزادى، آگاهى و آرامش و امنيت كامل درونى و بيرونى، راه توحيد و تقوا را، در پيش خواهند گرفت، لذا بافرياد رسا، اعلام مىدارد كه : «خداوند به افرادى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده مىدهد كه آنها را قطعاً خليفه روى زمين، خواهد ساخت… و دين و آئينى را كه براى آنها پسنديده، پا برجا و ريشه دار خواهدكرد و خوف و ترس آنها را، برامنيت و آرامش، تبديل خواهدكرد»(8) در اين آيه شريفه نويد و مژده سهگانه ذيل ديده مىشود:
الف: حكومت جهانى مؤمنان .
ب: استقرار دين خداپسندانه.
ج: استقرار امنيت كامل و نابودى عوامل ترس، وحشت و نا امنى.
از آن جاى كه سنتهاى مطرح شده، در آيات قرآن، تا حال، محقق نشده است؛ در ذهن كنجكاوگر انسان هاى زيرك، اين سؤال مطرح مىگردد كه: سنن وعده شده الهى، كى و در چه زمانى، محقق مىشود؟ انسان هاى رنجيده و مظلوم، چه زمانى، شكست و نابودى جبهه باطل، پيروزى و موفقيت جهانى سپاه و لشكر حق را، جشن خواهند گرفت؟ مدينه فاضله و موعود قرآنى، كى محقق شده و در چه زمانى، انسانهاى مؤمن و متقى، خلافت و وراثت زمين را در،دست، خواهندگرفت؟ در كدامين صبح روشن، دين خدا پسندانه آسمانى، تمامى دلها را نور باران كرده، و عالمگير خواهد شد، و با نابودى عوامل ترس، وحشت و ناامنى، امنيت واقعى به وجود خواهدآمد ؟
احاديث و روايات كه از رسول اكرم(ص) و ائمه عليهم السلام، نقل شده و در واقع حكم تفسير آيات قرآن را دارا هستند معما و پرسش هاى مطرح شده پيرامون سنن وعده شده الهى را، به روشنى جواب داده اند و اعلام كرده اند كه سنن وعده شده الهى، در عصر طلايى ظهور آخرين خليفه خداوند، حضرت مهدى (عج )،محقق خواهدشد، و در عصر ظهور آن يگانه دوران، با جنبش عظيم علمى و فكرى، جهل و نادانى، محو خواهد شد و با نزول بركات آسمانى و جوشش معادن و ذخاير زمينى، و جهش فوق العادهى اقتصادى و صنعتى، فقر، فلاكت و تهيدستى از بين خواهد رفت وبا نابودى جهل و نادانى، فقر و تنگدستى، تحوّل عظيم اخلاقى و انسانى به وجود خواهدآمد، وبا استقرار عدالت، برادرى و برابرى، ظلم، تبعيض و بىعدالتى ريشه كن، شده و فاصله هاى طبقاتى، محو و نابود خواهد شد… و در نتيجه گمشده هميشگى بشر، يعنى امنيت جهانى، به دست آمده و انسانهاى مؤمن و متقى، بدون دلهره، نگرانى و اضطراب، در محيط كاملاً آزاد و فضاى سالم انسانى، راه سعادت و خوشبختى و رسيدن به كمال مطلق را طىّ خواهند كرد.
از روايات استفاده مىشود هر مجرم و گناهكارى كه درخور كيفر باشد، امام مهدى(ع) براساس علم امامت خود، عمل كرده و حرمت شكنان قوانين الهى و اجتماعى را به جزاى اعمال ننگينشان خواهند رساند، و منتظر گواهى گواهان و اقامه دلايل و مدارك از سوى مدعى نخواهد ماند و به سوگندهاى دروغين، از سوى طرفين دعوا، توجه نخواهد كرد، و آنچه حق و عدالت است، آن را ملاك قرار داده و براساس آن، حكم و داورى نموده و با اجراى دقيق احكام الهى، آزادى و امنيت به معناى واقعى كلمه را به جامعه جهانى عرضه خواهد كرد، امنيت كه در آن، جان، مال، ناموس، حيثيت و آبروى افراد، حفظ خواهد شد، و انسانها، ديگر از ناحيهى تضييع حقوقشان، دلهره، اضطراب و نگرانى نخواهند داشت.
امنيت در عصر ظهور:
با رعايت اصول و راهكارهايى كه به صورت اجمالى، بيان شد، امنيت كامل فردى، اجتماعى و بين المللى در عصر ظهور حضرت حجت(عج) محقق خواهد شد، امنيتى كه بشر در طول تاريخ، مثل و مانند آن را نديده است، در نتيجه شهر امن و سلامتى كه خداى متعال، مژده و نويد آن را به مؤمنان و مستضعفان داده است، تحقق عينى پيدا خواهدكرد، و همه انسانها، با آزادى و آگاهى كامل و آرامش درونى و بيرونى، راه توحيد و تقوا را، در پيش گرفته و از شرارت و ناامنى، و اضطراب و نگرانى، نجات پيدا خواهندكرد.
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و عمل صالح، انجام دادهاند، وعده مىدهد كه آنها را قطعاً خليفه روى زمين خواهد نمود، و دين و آيينى را كه براى آنها پسنديده، پابرجا و ريشهدار خواهد ساخت، خوف و ترس را به امنيت و آرامش تبديل خواهد ساخت»(9) تبديل شدن، ترس، اضطراب و نگرانى به آرامش و امنيت، يعنى برطرف شدن تمامى عوامل ناهنجاريها و ناامنيها و جايگزين شدن امنيت و آرامش، در همهى روى زمين.
امام زين العابدين در تفسير و تأويل آيه شريفه مىفرمايد : «اين گروهى كه ترس و اضطراب فردى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى، از زندگى شان،رخت بر بسته و سايه امنيت و آرامش، پرو بالش را بر سر آنها مىگستراند» به خدا سوگند، همان پيروان ماهستند كه خداوند به وسيله مردى از خاندان ما، اين امر را تحقق مىبخشد، و او مهدى(عج) اين امت است»(10) امام صادق(ع) هم مىفرمايد: «اين آيه، درشأن قايم آل محمد(عج) و اصحاب او نازل شده است»(11)
ايجاد و استقرار امنيت كامل جهانى، در آن عصر و زمان رؤيايى، با رعايت اصول و ضوابط اسلامى و انسانى، امرى طبيعى خواهد بود، چراكه عوامل ترس و ناامنى محو و نابود خواهدشد، و تمام آفت ها كه به نحوى آرامش زندگى را برهم مىزند . از بين رفته و همگان در اوج رفاه. آسايش و فراوانى نعمت، روزگار خود را سپرى خواهند كرد.
با توسعهى علم و دانش و تعليم و تربيت سالم اسلامى در عصر ظهور، جهل، نادانى و خرافات، كه عامل مؤثر در بروز ناهنجاريها و ناامنىهاى اجتماعى است، از بين خواهد رفت، و در سايهى رونق اقتصادى، فقر و تهيدستى كه عامل ديگرى در شيوع فساد، و بىعفتى…است، ريشهكن خواهد شد و انسانهاى مظلوم و مستضعف، از درماندگى و گرسنگى كه منجر به تجاوز و خود فروشى مىشود، نجات پيدا خواهند كرد. و با اجراى دقيق احكام جزايى شرع و قاطعيت در برخورد با مخالفين و متخلفين، دزدان و متجاوزين به جان، مال، ناموس و حقوق مادى و معنوى مردم، به جزاى اعمال ننگين خود، خواهند رسيد و شرّشان از سر مردم قطع و كوتاه خواهد شد.
بالأخره در پرتو نظام عدالت گستر عصر ظهور ، بساط ظلم و بىعدالتى و تبعيض در تمامى چهره و ابعادش، برچيده خواهد شد و مدينهى فاضله كه بشر دردمند در طول تاريخ، انتظار و آرزوى آنرا در سر مىپرورانيد، به وجود خواهد آمد. مدينهى فاضلهاى كه در آن ،روابط اجتماعى انسانها، براساس قانون عدالت، برابرى و احترام به حقوق و ارزشهاى انسانى و آزاديهاى مشروع فردى و اجتماعى، پىريزى شده و جريان پيدا خواهد كرد… و انسان در محيط امن و آرام، راه تقوا و عبوديت را در پيش گرفته و از وضع مطلوب به و جود آمده، كمال استفاده را در جهت كسب فضايل اخلاقى خواهد برد .
از رسول اكرم راجع به امنيت در عصر ظهور، نقل شده است كه: «امت مهدى به آن حضرت پناه مىبرند چنان كه زنبورهاى عسل به ملكه خود پناه مىآورند ، آن حضرت زمين را پر از عدل و داد مىكند ، چنان كه: پيش از آن پر از ستم و جور شده بود ،به گونهاى كه مردم به فطرت اوليه خود بر مىگردند شخص خوابيده را بيدار نمىكند و خون كسى ريخته نمىشود.»(12)
حضرت على(ع) نيز مىفرمايد: «… هرگاه قايم ما قيام كند، آسمان بارانهاى خود را مىبارد و درندگان با چارپايان از در آشتى وارد مىشوند و با انسانها كارى ندارند تا جايى كه زنى از عراق به شام مىرود، بدون اينكه درندهاى او را نگران سازد و يا از چيزى بترسد.»(13)
با اجراى احكام دقيق اسلامى و قاطعيّت در برخورد با انسانهاى شرور و متجاوز، امنيت كامل جادهها و مسير عبور و مرور، تأمين خواهد شد به گونهاى كه دو زن، شبانه از مبدأ، حركت كرده و مسافرت خواهند كرد، و از بىعدالتى، ستم و ناامنى، هراسى نخواهند داشت»(14) از امام باقر(ع) هم نقل شده است كه: «به خدا سوگند، ياران مهدى(عج) آن اندازه مىجنگند تا خداوند به يگانگى پرستيده شود و به او شك نورزند، با نابودى اشرار و متجاوزان آنچنان امنيّت ايجاد شود كه پيرزن سالخورده و ناتوان، از ين سوى جهان، به آن سوى ديگر، رهسپار شود و كسى متعرض او نشود.»(15)
هنگامى كه از امام صادق (ع) شخصى سؤال مىكند: چرا آرزوى ظهور حضرت حجت (عج) را داشته باشيم؟ امام صادق در جواب او مىفرمايد: «سبحان اللّه ! آيا دوست ندارى كه امام، عدالت را در جهان بگستراند و امنيت را در راهها برقرار سازد و با حكم منصفانه، با ستمديده، رفتار نمايد و به او يارى رساند».(16) قتاده مىگويد: حضرت مهدى بهترين انسانها است… در زمان او زمين از امنيتى برخوردار مىگردد كه زنى به همراه پنج زن ديگر، بدون همراه داشتن مردى به حج مىروند و از چيزى ترس ندارند.(17)
على ابن عقبه ازپدرش نقل مىكند كه حضرت مهدى(عج) به عدالت حكم مىكند ستم در حكومت او برچيده مىشود و به سبب وجود آن حضرت راه ها و جادهها امن مىگردد.(18)
در عصر ظهور عناصر فاسد، گروههاى راهزن و متجاوزى كه امنيت و آرامش جامعه را مختل ساخته و جوّ رعب، وحشت، اضطراب و نگرانى را به وجود مىآورند، امكان تشكيل و تشكّل پيدا نخواهند كرد، چرا كه دست قدرتمند و دقيق عدالت، آنان را در نطفه، خفه خواهد كرد و در همان مراحل اوليه و نخستين،به كيفر شايستهاى خواهد رساند به گونهاى كه اگر حق كسى در زير دندان ديگرى باشد، حضرت مهدى(عج) آن را باز مىستاند و به صاحبش باز مىگرداند.(19)
علاوه برآن جامعهى بشرى نيز با توجه به رشد فكرى و تربيتى به مراحل از كمال و علو نفس و شرافت انسانى، خواهند رسيد، كه خويشتن رافراتر و بزرگوارترازآن بداند كه دست به ظلم، ستم، تجاوز و بىعفتى زده، آسايش وامنيت خود و هم نوعان خويش را مختل سازد.
امنيت در اين سطح كه فردى بدون ترس و وحشت، از شهرى به شهر ديگر رفته و زنان بدون همراه داشتن مردى با خيا ل آسوده و آرام مسافرت كنند، و حتى جواهرات شان، نمايان باشد و احساس ناامنى و اضطراب نداشته با شند،در دنياى متمدن امروزى به يك رؤيايى تعبير نا شدنى شباهت دارد ولى در عصر ظهور حضرت حجت (عج)اين رؤياها، تعبير خواهد شد و مصداق عينى پيدا خواهدكرد.
آرى حضرت مهدى(عج) كه وارث همه پيامبران و اوصياى الهى و آخرين وصى حق در زمين و منجى عالم بشريت در فرجام تاريخ است، با أذن و اراده خداى متعال،آرزوهاى برآورده نشده همه پيامبران و اوصياى الهى را برآورده خواهدكرد . شمشير انتقام حق و عدالت، از آستين آن منتقم آل محمد (عج)و ياران پاكباخته اش بيرون شده چون صاعقه مرگبار، بر فرق درندگان وحشى كه لباس و جامه انسانيت، بر قامت ننگين خود پوشانيده اند ولى جز فتنه، فساد و بى دادگرى، كار ديگرى نداشته اند، فرود خواهدآمد، و بساط ظلم، ستمگرى، فساد و عياشى آنان را برچيده و نظام مبتنى بر ارز شهاى الهى و انسانى را مستقر خواهد كرد و انسانهاى دردمند ، رنجيده و مستضعف را از فقر، فلاكت و سلطهى استثمار، نجات خواهدداد.
حضرت حجت(عج) با استقرار نظام عدالت گستر و ارزشمدار عصر ظهور، تمام وعده هاى داده شده در قرآن و احاديث را محقق خواهد كرد، دين خدا را بر كل جهان عرضه خواهد داشت زمام امور را به دست انسان هاى مظلوم و ستمديده، خواهد سپرد و به انسانهاى مؤمن و متقى،عزت خواهد داد، حزب الله، را به پيروزى خواهد رساند، اضطراب و نگرانى ر ا از تمام زواياى زندگى از بين خواهد برد امنيت، آرامش كامل را به وجود خواهد آورد و بدينسان شب سرد، تاريك و ظلمانى انسانهاى مظلوم را به پايان خواهد رساند وانتهاى فصل سرما و يخبندان اخلاق و ارزشهاى انسانى را اعلام خواهدكرد.
به اميد روزى كه با اجراى قوانين، احكام و دستورات اسلام راستين، در پهن دشت هستى، ظلم، تجاوز، سرقت، اختلاس و ناامنى ها و نا هنجارى ها از كل جهان ، رخت بر بندد و خورشيد عدالت، برابرى، امنيت، آزادى، سعادت و خوش بختى، از وراى جبال و حجاب هاى خفقان استعمار، استثمار، بى عدالتى و نامردى، سر برآورده و بر صفحه زندگى تاريك و آشفته انسان بتابد، و چشمه ساران فضيلت، انسانيت و نيك بختى از هر سو، به جوش آمده و بر پهنه ى كوير زندگى، جارى شود گلهاى اخلاق و آزادى از هر سو جوانه زده و گل بوته هاى اميد، صلح، آرامش و امنيت ، زينت بخش آغوش گرم انسانها و اجتماعات بشرى شود.
پىنوشتها: –
1) قرآن كريم، بقره / 126: «ربِّ اِجعَل هذا بلداً آمناً وارزق اهله من الثمرات».
2) سوره اسرا/ آيه 81 و سوره انفا ل/ آيه 7- 8.
3) سوره مجادله/ آيه 21 و سوره غافر/آيه 51.
4) سوره انبيا/ آيه 106-105 و سوره قصص/ آ يه 5.
5) سوره توبه/ آيه 33 و سوره صف/ آ يه 7.
6) سوره نور/ آ يه 55.
7) سوره انبيا / آيه 105- 106.
8) قرآن كريم : سوره نور/ آيه 55: «وعدالله ُالذين آمنوا منكم وعملوا الصا لحا ت ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا».
9) همان.
10) مجمع البيان ذيل آيه: «هم والله شيعتنا اهل البيت يفعل الله ذالك بهم علي يدي رجل منا وهو مهدي هذه الامة»
11) تفسير برهان ذيل آيه 55 سوره نور: «نزلت في القايم و اصحابه…»
12) ملاحم ابن طاووس صفجه 45: «تاوي اليه امته كما ياوي النحل الي يعسوبها يملأالارض عدلاً كما ملئت جوراحتى يكون الناس على مثل امرهم الاول لايرقظ نائمنا ولا يهريق دماً».
13) بحار 52 / 319 باب 27 سيرواخلاق: «ولو قدقام قائمنا لانزلت السما ء مطرها ولا خرجت الارض نباتها ولذهبت الشحناء من قلوب العباد اصطلحت السباع والبها ئم حتي تمش المرء بين العراق الي الشام لاتضع قدميها الا علي النبات علي راسها زبيلها لايهيجها سبع ولاتخافه».
14) معجم الكبير 8/179 : به نقل از : چشم اندازى به حكومت مهدى صفحه 191.
15) بحارالانوار جلد 52 صفحه 345 چاپ بيروت، باب سيره و اخلاق… باب 27 حديث 91: يقا تلون والله حتى يوحدالله و لايشرك به الشي و حتي يخرج العجوز الضعيفه من المشرق تريد المغرب ولاينها ها احد.
16) بحارالانوار /52/ باب 22 فضل انتظارالفرج حديث 62 : فقال لى : «سبحان الله اما تحب ان يظهرالعدل ويامن السّبل…»
17) ملاحم ابن طاووس 44: «المهدى خيرالناس… محبوب في الخلائق يطفىء الله به الفتنه العمياويأمن الارض حتى انّ المرء…»
18) منتخب الأثر/308:«…اذاقام القائم (عج) حكم بالعدل وارتفع في اياّمه الجوروامنت السبل …»
19) ملاحم ابن طاووس 43: «يبلغ من ردّ المهدي المظالم حتي لوكان تحت ضرس انسان شيء انتزعه حتي يردّه»
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
محمد اصغرى نژاد
همه عشقش شهادت بود
زمانى كه او براى اعتلاى اسلام مىجنگيد، به حمداللّه عناوين و رتبه به معناى امروزى وجود نداشت. او خود را سربازى كوچك و سقاى بسيجيان مىدانست. در اواخر عمرش طراح عملياتهاى جنگى بود. او نمىتوانست از شهادت سربازان و يارانش به راحتى بگذرد. براى او بسيار سخت بود كه بعد از همرزمانش زنده باشد. همه عشقش شهادت بود كه به آن رسيد.(1)
شهادت به خاطر نماز
عراقىها از چند ساعت گذشته پاتك سنگينى را در منطقه عملياتى سردشت آغاز كرده بودند چند دقيقه بيشتر به طلوع آفتاب باقى نمانده بود كه يكى از بىسيم چىها به نام عسكرى با شتاب نزد من آمده، گفت:حاج آقا، قبله كدام طرف است؟ مىخواهم نماز بخوانم.
گفتم: الآن مىگويم.
سپس با قبله نما در پى جستجوى قبله برآمدم. در اين بين چيزى مثل آتش از كنار صورتم رد شد. ناگهان متوجه شدم عسكرى عزيز كه مىخواست جهت قبله را بداند تا نماز بخواند، با همان شىاى كه در واقع خمپاره بوده، به شهادت رسيده است.(2)
روضه دونفرى
من و شهيد عبدالحميد اكرمى تازه به مقر شهيد دست بالا در شيراز براى كارهاى عقيدتى آمده بوديم. از اقبال خوبى كه داشتيم در چادر فرمانده ساكن شديم. ديرى نپاييد كه زهد و تواضع و رفتار نيك فرمانده( يعنى سردار محمد اسلامى نسب)(3) ما را مجذوب شخصيت وى ساخت. انگار نه انگار كه فرمانده است، خاكى و خودمانى بود در عين حال دوست داشتنى.
هنوز چند روز بيشتر از حضورمان در مقر نمىگذشت كه متوجه شديم سردار اسلامى نسب و شهيد باقرى – آن دو يار همدل – هر روز عصر از چادر فاصله مىگيرند و تا چند ساعت برنمىگردند. حس كنجكاوى تحريكم كرد كه از كارشان باخبر شوم. روز بعد به اتفاق اكرمى سراغشان رفتيم. پشت تل كوچكى از خاك زمزمه هايى شنيديم. متوجه شديم شهيد باقرى رو به قبله نشسته و روضه مىخواند و شهيد اسلامى نسب در سجده است. شور و حال خاصى داشتند و هر دو به شدت اشك مىريختند. لحظاتى بعد شهيد باقرى به سجده رفت و شهيد اسلامى شروع به مداحى كرد. الحمدللّه هر دو مداح اهل بيت بودند و مصيبت حضرت زهرا(س) مىخواندند براى من سؤالى پيش آمد كه آخر چرا دو نفرى؟ من روضه دونفرى نديده بودم.(4)
پاى بند به نماز در هر حال
به سبب شركت در عمليات والفجر يك، هر دو پايش را از دست داد. وقتى به بيمارستان به عيادتش رفتم، با آن كه درد زيادى را تحمّل مىكرد، آرامش عجيبى داشت. موقع نماز كه شد گفت: خاك بياوريد، مىخواهم تيمم كنم.
با آن حال وخيم نماز خواند و چند ساعت بعد به شهادت رسيد.(5)
ايستاده در قايق
در عمليات والفجر 8 در غرب اروند به يك مجروح برخورديم كه توى قايق افتاده بود. مىخواست برود آن طرف اروند ولى توانايىاش را نداشت. تصميم گرفتيم او را هرجا كه مىخواهد ببريم. در ميان رودخانه گفت: من هنوز نماز نخواندهام.
گفتيم: با اين زخمهاى تن و بدن، چه طورى مىخواهى نماز بخوانى.
گفت: چند زخم كوچولوست، زياد عذابم نمىدهد.
بلند شد و ايستاده نمازش را در قايق خواند.(6)
نماز با جراحت شديد
در منطقه شاخ شميران (منطقه عملياتى والفجر 10) با يكى از برادران در حال حمل پيكر شهدا بوديم. من كه خيلى گرسنه شده بودم، از تپهاى بالا رفتم به اميد اين كه غذايى تهيه كنم. بالاى تپه با جمعى از مجاهدين عراقى مواجه گشته، به لطف آنها صاحب يك كنسرو شدم.
زمانى كه در حال بازگشت بودم، خمپارهاى بين من و دوستم فرود آمد و باعث شد پاى ايشان شديداً جراحت بردارد. سريع محل جراحت را با چفيه بستم و او را روى دوشم گذاشتم. در جاده با آمبولانس مجاهدين عراقى او را به مقر مجاهدين رسانيديم، و در مقر مشغول پانسمان جراحت وى شدند. هنگام پانسمان صداى اذان بلند شد. وضو كه مىگرفتم، دوست مجروحم نيز از من تقاضا كرد به او در گرفتن طهارت كمك كنم.
بعد از وضو نمازش را با حالى خاص به جا آورد كه براى من خيلى آموزنده بود.(7)
سفارش شهيد به آن دانشجو
ديديم خواهرى به شدت گريه مىكند. همه با تعجب به او كه آشنا نبود، نگاه كرديم. يكى پرسيد: چه نسبتى با شهيد داريد؟
گريه به دختر اجازه صحبت نمىداد.
بعد از مدتى آرام شد و گفت: هيچ، هيچ نسبتى، اصلاً ورامينى نيستم.
تعجب حاضران بيشتر شد.
يكى ديگر از او پرسيد: پس حتماً خواهر يكى از شهدا هستى كه به ياد برادرت سر اين مزار آمدهاى…
نه! در دانشگاه مشغول تحصيل هستم. شبى در خواب، جوانى را ديدم، او با من صحبت مىكرد و مرا به تقوا و پوشش اسلامى توصيه مىنمود. من حجاب را رعايت نمىكردم…
وقتى از خواب بيدار شدم، بوى عطرى در فضا پيچيده بود. خانوادهام به سراغم آمده، پرسيدند: آيا تو عطر زدهاى؟
گفتم: نه. آنها شگفت زده شدند.
چندين شب همان خواب را ديدم.
كم كم احساس كردم تحوّلى در من ايجاد شده است.
يك روز از جلوى گلستان شهدا عبور مىكردم. ناخودآگاه وارد گلستان شدم. تا چشمم به عكس شهيد حجت اللّه خليلى افتاد، فهميدم عكس جوانى است كه به خوابم مىآمده، مدتى به خوابم نيامد و خيلى از اين بابت ناراحت بودم.التماس مىكردم تا باز به خوابم بيايد. تا اين كه شبى در خواب ديدم با يكديگر در خيابان قدم مىزنيم. شهيد به من گفت: سعى كن حجابت را حفظ كنى و خود را بپوشانى.
من كه اهل حجاب نبودم، گاهى از اين موضوع غفلت مىكردم.
ولى هر وقت از مقابل گلستان شهداء رد مىشدم، به خود مىآمدم و حجابم را رعايت مىكردم.
شهيد حجت اللّه خليلى در خواب به من سفارش كرده بود سر قبر شهيد گمنامى كه نزديك پيكرش دفن شده، بروم و فاتحه بخوانم. مشكلى هم در دانشگاه داشتم كه با توسل به شهيد حل شد.(8)
خاطراتى از ديدار مقام معظم رهبرى
مقام معظم رهبرى در خصوص سركشى به خانواده شهدا برنامههاى مستمرى دارند. روزى ايشان به دولت آباد رفتند و بدون خبر قبلى در خانه خانواده شهيدى را زدند. وقتى آقا وارد خانه شدند و مادر شهيد ايشان را ديد، غش كرد. بعد از چند دقيقه به هوش آمد اما وقتى دوباره چشمش به جمال مقام معظم رهبرى افتاد، غش كرد. آقا براى خانواده شهيد صحبت كردند.
خانواده شهيد گفتند: آقا، چرا به ما خبر نداديد؟ ما هم سيد هستيم و از خود شما هستيم. بايد جلوى پايتان گوسفند مىكشتيم. بالاترين و بهترين ثروت براى ما اين است كه شما قدم به خانه ما گذاشتهايد و هيچ سعادتى بيشتر و بالاتر از اين براى ما پيش نيامده است.(9)
راننده پى ام پى، حاج حسين خرازى
در گزارش دلاور مردى آمده است: فرماندهى گروهان مالك از گردان حضرت ابوالفضل (ع) را در عمليات كربلاى 5 (منطقه شلمچه) به من محول كردند… ساعت سه بامداد با فرمان حاج حسين خرازى، عمليات آغاز شد… پس از درگيرى با نيروهاى دشمن…بچهها درخواست مهمات كردند. تلاش براى تماس با فرمانده گردان به وسيله بى سيم بى ثمر بود.
حاج حسين كه موضوع را از رد و بدل شدن پيامها دريافته بود پشت بىسيم گفت: چه خبره؟ گفتم: حاجى مهمات نداريم، به فريادمان برس. گفت: ناراحت نباش تا چند دقيقه ديگر حل مىشود. مدتى بعد دو دستگاه پى ام پى به خط نزديك شدند…در زير آتش بسيار سنگين دشمن، بچهها مهمات را تخليه كردند. به بچهها گفتم: از موقعيت استفاده كنيد شهداء و مجروحها را داخل پى ام پى بگذاريد تا عقب ببرند.
عمليات به اتمام رسيد و به مرخصى برگشتيم. يكى از برادران كه در آن شب جزو زخمىها بود و اكنون جزو جانبازان گرامى است مرا ديد و در آغوش گرفت و گريه كرد. علت گريهاش را پرسيدم، گفت: آن شب عمليات كه مرا همراه با ديگر مجروحان و شهدا با پى ام پى به عقب فرستادى، مىدانى داخل آن چه كسى بود؟ گفتم: نه، شب بود و تاريك، و در آن آتش مرگبار متوجه نبودم. گفت: او فرمانده لشكر، حاج حسين خرازى بود.(10)
پيروى از قانون
در نوشته يك بسيجى اصفهانى آمده است: دو خاطره از شهيد حاج حسين خرازى، فرمانده لشكر(14) دارم يكى مربوط است به روزى كه لشكر چلوكباب داده بود و شهيد خرازى مثل بقيه با غذا دو نوشابه خورده و پول نوشابه اضافى را پرداخت كرده بود. دوم اينكه يكى از روزهايى كه با تويوتا به خط سركشى مىكردهاند، از راديو اطلاعيه پخش مىشود مبنى بر اينكه تخطى از قوانين راهنمايى و رانندگى شرعاً جايز نيست، كه ايشان از پشت فرمان پايين آمده و از آن نقطه پياده تا دارخوين مىآيند و با خودشان رانندهاى مىبرند تا به جبهه فاو بروند، چون ايشان يك دستشان در جنگ قطع شده بود.(11)
پىنوشتها: –
1. راوى: همسر سردار شهيد حسن باقرى، ر.ك: از زبان صبر، ص 48.
2. راوى: روحانى گردان (حجت الاسلام طاهرى) ر.ك: قلب عمليات، ص 65 و 66.
3. وى فرمانده گردان امام رضا از لشكر 19 فجر بود.
4. راوى: سيد حميد سجادى منش، ر.ك: رواق خونى سنگر، ص 57 – 55 (باز آفرين: غلامرضا كافى، كنگره سرداران و 14000شهيد فارس، شيراز، اول، 1377).
5. راوى: برادر هيد حسن شاه صادقى، ر.ك: لحظههاى بى عبور، ص 30 (تكتم يغمايى، كنگره سرداران و 23000 شهيد خراسان، مشهد، آول 84).
6. راوى: محمد باقر نيك خواه، ر.ك: پيشانى و خاك، ص 19 و 20 (محسن شاه رضايى، بازنويس: حسن بنى عامرى، معاونت تبليغات و انتشارات نيروى زمينى سپاه، تهران، اول، 73).
7. ر.ك: حماسه شاخ شميران، ص 50 و 51 (تهيه و تدوين: تبليغات و انتشارات سپاه پاسداران چهارمحال بختيارى، چاپ اول، ص 74.)
8. راوى خانواده شهيد حجت اللّه خليلى ر.ك: يك، دو، سه پرواز ص 10 – 8.
9. راوى: برادر كبيرى، ر.ك: با راويان نور، ج 1، ص 61.
10. ر.ك: عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 153 و 154.
رفاه و آسايش در عصر ظهور
رفاه و آسايش در عصر ظهور
مركز فرهنگ و معارف قرآن
بخش قابل ملاحظهاى از جرم و جنايات، ناشى از فقر و تنگدستى است؛ چرا كه فقر و تنگدستى «به دين و ايمان انسان لطمه مىزند، عقل را از كار انداخته، قوت و قدرت تشخيص درست را از او مىگيرد و باعث كدورت و دشمنى مىشود.»(1)
حضرت على(ع) فقر را به مرگ بزرگ تشبيه نموده و به فرزندش اين گونه توصيه مىكند: «انسانى كه در پى كسب معيشت خود است را ملامت مكن، زيرا در فقر و تهيدستى، خطاهاى او، زياد مىشود. اى فرزندم! فقير حقير است، سخن او شنيده نمىشود و مقام او، شناخته نمىگردد، شخص فقير، اگر راستگو باشد، دروغگويش خوانند و اگر زاهد باشد و پرهيزگار، او را نادان گويند. فرزندم هر فردى كه به فقر مبتلا شود، به چهار خصلت نيز مبتلا شود: سستى در يقين، كاستى در عقل، رقت و سستى در دين و كم شدن حيا در صورت، پس پناه به خداى متعال از فقر».(2)
صبر و تحمل در برابر مشكلات و تنگناهاى اقتصادى از ناحيهى افراد معمولى جامعه، كارى است بس مشكل، اكثريت جنگها و ناهنجارىهايى كه در سطح كشورها و جوامع انسانى به وجود مىآيد، مشكلات و نزاعهاى خانوادگى، عدم ازدواج جوانان و تن دادن به بىعفتى، دزدى و تجاوز… به خاطر فقر، محروميت و تهيدستى است. شخص فقير و تهيدست اگر از راههاى مشروع و قانونى براى رفع نيارهاى طبيعى خود، روزنهاى پيدا نكند، به ناچار دست به دزدى، تجاوز و كلاهبردارى و… خواهد زد. اگر در پروندههاى سارقين مسلح و حرفهاى هم دقت شود؛ اين نكته ديده مىشود كه اكثراً در مراحل اوليه و ابتدايى براى رفع نيازهاى ضرورى خود، اقدام به دزدى و كلاهبرداى نمودهاند، ولى با تكرار آن، رفته رفته به دزدان حرفهاى و خطرناك، تبديل شدهاند و اين كلام زيباى پيامبر گرامى اسلام(ص) است كه: «فقر موجب روسياهى انسان در دنيا و آخرت مىشود».(3) و در جاى ديگر از شر كفر و فقر، به خداى خود پناه مىبرد(4) و مىفرمايد: «فقر انسان را در آستانه كفر قرار مىدهد».(5) از حضرت اباذر، تربيت شده در مكتب پيامبر اسلام(ص) نيز نقل شده است كه: «از كسى كه غذا در منزلش پيدا نمىشود، تعجب مىكنم كه چگونه شمشيرش را بر مردم نمىكشد».(6)
مبارزه اسلام با فقر
دين مقدس اسلام براى قطع و نابودى ريشههاى فقر و محروميت، كه مايهى بسيارى از ناهنجارىهاى اجتماعى و اخلاقى مىباشد، راهكارهاى اقتصادى را در دستور كار قرار داده است. از قبيل تشويق و ترغيب به كار و كوشش، دورى از سستى و تنبلى، اخذ ماليات و توزيع عادلانهى آن در بين افراد فقير و بىبضاعت… تا از اين طريق، جلوى نظامهاى طبقاتى را مسدود نمايد و از فقرا و مستمندان دستگيرى كرده باشد.
به راستى اگر روزى ماليات اسلامى، خمس و زكات… به صورت كامل اخذ و جمعآورى شود و در بين فقرا و مستمندان واقعى، به گونهى عادلانه تقسيم و توزيع شود، چه انقلاب عظيم اقتصادى به وقوع خواهد پيوست، آيا باز هم فقير و نيازمندى باقى خواهند ماند كه به خاطر فقر و فلاكت، به مال و ثروت ديگران، چشم دوخته و در گوشه و كنار اجتماع، اقدام به دزدى تجاوز بنمايد و با اعمال خلاف قانون و رواج بىعفتى… چهرهى اجتماع انسانى را مخدوش نموده، نظم، آسايش و امنيت اجتماعى را سلب كند؟ جواب قطعاً منفى است، لذا امام صادق(ع) مىفرمايد: «اگر همه مردم زكات اموال خود را بپردازند مسلمان فقير و نيازمندى نخواهد ماند. و مردم فقير، محتاج، گرسنه و برهنه نمىشوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان».(7)
رفاه و آسايش در عصر ظهور
آنچه از روايات استفاده مىشود اين است كه در عصر طلايى ظهور حضرت حجت(عج)، مشكلات اقتصادى جامعهى بشرى در سطح كلان حل خواهد شد. رفاه و آسايش پديد خواهد آمد و عوامل سلطه بر فكر و فرهنگ و اقتصاد از بين خواهد رفت و با زدودن فقر و تهيدستى، زمينهى رشد و تكامل مادى و معنوى انسانها فراهم خواهد شد، احاديث و رواياتى كه رونق اقتصادى در عصر ظهور را بيان مىكند، فراوان است، لذا به چند دسته از اين روايات اشاره مىشود:
الف. نزول بركات آسمانى
محصولات كشاورزى عمدهترين عنصر در رونق اقتصاد جوامع بشرى محسوب مىشود كه خود وابسته و متوقف بر نزولات آسمانى و بارانهاى مناسب فصلى است. طبق تصريح آيات و احاديث شريفه، رعايت تقوا، احكام الهى و اجراى عدالت و برابرى، و رفع ستم، تبعيض و بيدادگرى… نزولات آسمانى را در پى خواهد داشت، لذا در سورهى نوح مىخوانيم: «سپس گفتيم: از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزنده است تا از آسمان براى شما پى در پى باران فرستد و شما را به اموال و فرزندان، مدد كند و برايتان بستانها و نهرها بيافريند».(8) و در آيهاى ديگر مىخوانيم: «اگر مردم آبادىها، ايمان آورده و تقوا پيشه ساخته بودند، بركات آسمان و زمين را به روى ايشان مىگشوديم».(9)
در عصر ظهور حضرت حجت(عج) با توجه به حاكميت اصل عدالت و برابرى و اجراى دقيق احكام الهى بر كل جهان هستى، رحمت الهى و بركات آسمانى در قالب نزول بارانهاى مناسب فصلى، تجلّى بيشترى پيدا خواهد كرد و زمينهى رشد محصولات كشاورزى فراهم خواهد شد.
از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است كه: «امت من در زمان ظهور مهدى، به نعمتهايى دست مىيابند كه پيش از آن، در هيچ دورهاى دست نيافته بودند. در آن روزگار آسمان باران فراوان دهد و زمين هيچ رويدنى را در دل خود نگاه ندارد».(10)
در جملهى ديگر باز از پيامبر اكرم(ص) مىخوانيم: «در آخر الزمان در ميان امتم، مهدى قيام مىكند، خداوند كران تا كران قلمرو حكومت جهانى او را توسط باران، سيراب مىسازد، زمين، گياه و نبات خود را مىروياند، او اموال را عادلانه به مردم اعطا مىكند و به دامدارى و دامپرورى و رونق اقتصادى اهميت مىدهد و امت را عظمت مىبخشد.»(11)
و نيز فرمودهاند: «آبها در دولت مهدى، فراوان مىشود و زمين بركات خود را چندين برابر مىكند.»(12)
حضرت على(ع) نيز راجع به رونق اقتصادى در عصر ظهور و نزول بركات آسمانى در آن دورهى طلايى مىفرمايد: «چون قائم قيام كند، آسمان چنان كه بايد، باران بارد و زمين گياه روياند… به گونهاى كه زن از عراق در آيد و تا شام برود و جز بر زمينهاى سرسبز گام ننهد…».(13)
ب. آبادانى زمين و استخراج منابع
در عصر ظهور حضرت حجت(عج) از يك طرف با اجراى احكام و استقرار نظام عدالت و برابرى، و نابودى ظلم، ستم و تبعيض و بى عدالتى در تمامى چهره و ابعادش، زمين نيز بركات «منابع و ذخاير» خود را بدون هيچ گونه امساكى عرضه خواهد كرد. و از طرف ديگر با پيشرفت علوم و فنون، كشاورزى و دامدارى نيز رونق گرفته و محصولاتشان چندين برابر خواهد شد. با توسعهى علم و دانش، تمامى منابع و ذخاير رو زمينى و زير زمينى، شناسايى و كشف شده همه و همه دست به دست هم خواهند داد و در جهت تأمين رفاه و آسايش انسان، در آن عصر طلايى و رؤيايى بسيج و استخدام خواهند شد.
در حديثى راجع به عصر ظهور مىخوانيم: «انسان در عصر حاكميت جهانى حضرت مهدى، هر آنچه از انواع دانههاى زراعى بر زمين بيفشاند، هفتصد برابر، برداشت مىكند همانگونه كه خداى متعال در قرآن كريم فرموده است: «مثل آنان كه مالشان را در راه خدا انفاق كنند، به مانند دانهاى است كه از يك دانه، هفت خوشه برويد و در هر خوشهاى صد دانه باشد، و خداوند براى هر كس كه بخواهد مىافزايد».(14)
در جاى ديگرى مىخوانيم: «حكومت او، شرق و غرب جهان را فرا مىگيرد و گنجهاى زمين، براى او ظاهر مىشود و در سرتاسر جهان، جاى ويرانى باقى نخواهد ماند، مگر اينكه آن را آباد خواهد ساخت».(15)
در عصر ظهور حضرت مهدى(عج) با كشف منابع و ذخاير زمينى و توزيع عادلانهى آن، درآمد سرانهى آحاد جامعه، بالا رفته و با رفع نيازهاى افراد، فقر و تهيدستى، از كل جهان، رخت بر برسته، غنا و بىنيازى تحقق عينى پيدا خواهد كرد. لذا از حضرت على(ع) نيز نقل شده است كه: «زمين آنچه در اعماق خويش دارد، براى او، بيرون دهد و همه امكانات و بركات خويش را در اختيار او گذارد.»(16) امام باقر(ع) نيز مىفرمايد: «زمين براى قايم ما در هم پيچيده مىشود… و در روى زمين جاى ناآبادى باقى نمىماند.»(17)
ج. اخذ ماليات و استرداد ثروتهاى غصبى:
از جملهى اقدامات و برنامههاى اقتصادى حكومت حضرت مهدى (عج) كه نقش مؤثرى در ايجاد رفاه و آسايش اقتصادى و خشكاندن ريشههاى فقر و محروميت در كل جهان دارد؛ اخذ ماليات اسلامى و توزيع عادلانهى آن، در بين افراد مستمند، عليل و بيمار و مستحق خواهد بود. آنگونه كه در روايات آمده است، تاركين ماليات اسلامى و مانعين از پرداخت زكات، مجازات سنگينى در انتظارشان خواهد بود. لذا در روايتى مىخوانيم: «خون دو كس در اسلام هدر است، ولى اين حكم را كسى اجرا نمىكند تا حضرت قايم(عج) قيام كند، يكى خون مرد زندار زناكار است كه آن حضرت او را سنگسار مىكند و ديگر خون كسى است كه از پرداخت زكات خوددارى مىكند. حضرت مهدى(عج) گردن او را خواهد زد.»(18)
در عصر ظهور، ماليات اسلامى به صورت دقيق، جمعآورى و كاملاً عادلانه توزيع و تقسيم مىگردد و نظام طبقاتى حاكم قبل از ظهور، نابود گرديده و جامعهاى مبتنى بر معيارهاى اسلامى و انسانى، به وجود خواهد آمد. جامعهاى كه در آن، با نفى تبعيض و بىعدالتى، همه از امكانات رفاهى، بهرهمند خواهند شد. در عصر حكومت حضرت مهدى(عج) حقوق غصب شدهى انسانهاى مظلوم، حتى اگر در زير دندانهاى انسانهاى ظالم و ستمگر هم باشد، گرفته شده و به صاحبان اصلى آن، مسترد خواهد شد.(19)
بذل و بخششهاى خود سرانه و غاصبانهاى كه قبل از ظهور صورت مىگيرد. و عدهاى از طريق رفاقت و پارتىبازى به نان و نوايى مىرسند، در دورهى حكومت حضرت مهدى(عج)، اين اموال و اراضى به صاحبان اصلى آن برگردانده خواهد شد و نظامهاى ظالمانه و غاصبانهى حاكم فعلى بر جهان، نابود خواهد گرديد. لذا از امام صادق(ع) نقل شده است كه: «هنگامى كه قايم آل محمد(ص) قيام كند، قطايع از ميان مىرود و ديگر اقطاعى در ميان نخواهد بود».(20) قطايع، زمينهايى از اراضى خراجى است كه از راه امتياز، به نزديكان حكّام و سلاطين؛ داده مىشود و اين گونه بذل و بخششهاى خود سرانه، موجب تشكيل طبقهى ممتاز در جامعه مىگردد.
آرى! حضرت حجت(عج) با قاطعيت و نظارت دقيق، جريان اقتصادى جامعهى بشرى را، سر و سامان مىدهد، تمام ثروتها و ذخاير زيرزمينى و روزمينى كه در اختيارش قرار مىگيرد، به صورت عادلانه؛ تقسيم و توزيع نموده، جلوى فعاليتهاى خود سرانه و آزمندانهى زراندوزان دنياطلب را مىگيرد و از چپاول ثروتهاى مردمى و مكيدن خون انسانهاى مظلوم و مستضعف، توسط افراد زالوصفت و فرصت طلب، جلوگيرى نموده و عوامل اصلى فقر، محروميت و كمبود را از ميان بر مىدارد.
از امام باقر(ع) نقل شده است كه: «همهى اموال جهان در نزد مهدى گرد آيد، آنچه در دل زمين است و آنچه بر روى زمين، آنگاه حضرت مهدى به مردم بگويد: بياييد و اين اموال را بگيريد. اينها، همان چيزهايى است كه براى به دست آوردن آن، قطع رحم كرديد. و نزديكانتان را رنجانيديد، خونهاى بناحق ريختند و مرتكب گناهان شديد، بياييد و بگيريد».(21)
در جاى ديگرى مىفرمايد: «مهدى در سال دو بار. به مردم مال بخشد و در ماه دو بار امور معيشت بر آنان دهد… تا نيازمندى به زكات، باقى نماند، و صاحبان زكات؛ زكاتشان را نزد محتاجان آورند، و ايشان نپذيرند، پس آنان زكات خويش در كيشههاى نهاده در اطراف منازل و خانهها بگردند تا محتاجى را پيدا كند، و مردم بيرون آيند و گويند: ما را نيازى به پول شما نيست… پس دست بخشش گشايد چنان كه تا آن روز كسى آنچنان بخشش اموال نكرده باشد».(22)
د. اجراى عدالت اجتماعى:
از ويژگىهاى منحصر به فرد دوران حكومتهاى مهدى(عج) كه در احاديث و روايات معصومين(ع) فراوان ذكر شده و مورد تأكيد و توجه قرار گرفته است، استقرار عدالت اجتماعى در تمام زواياى زندگى جامعهى بشرى از جمله عدالت در تقسيم بيتالمال و توزيع ثروتهاى ملى و مردى؛ مىباشد. تعبير «يملأ الارض قسطاً و عدلدً كما ملئت ظلماً و جوراً» تعبير آشنايى است كه از طرق مختلف، در دهها حديث كه دوران طلايى و زندگىساز عصر ظهور را ترسيم مىكنند؛ آمده است. در پرتو اصل محبوب عدالت اجتماعى است كه نابسامانىهاى سياسى، ستم اجتماعى و ظلم اقتصادى كه زايدهى نظام ظالمانهى تبعيض، ستم و بىعدالتى است، سامان مىيابد.
طبق حديث شريفى از امام صادق(ع) لطافت و نسيم زندگىساز عدالت اجتماعى در عصر ظهور، تا اقصى نقاط جهان و زواياى ناپيداى منازل و خانههاى مردم نفوذ كرده، مأمن و مسكن آنان را گرما و حرارت ويژهاى خواهد بخشيد.»(23) و در پرتو گرما و لطافت عدالت اجتماعى و بستر مناسب آن عصر و زمان است كه دين و دنياى مردم؛ حيات انسانى و زندگى معنوى جوامع بشرى؛ سر و سامانى گرفته و همه چيز، جان تازهاى خواهند گرفت.
فراهم آوردن رفاه و آسايش و ايجاد شرائطى كه در آن؛ آحاد جامعهى جهانى، كتاف زندگى داشته و اضطراب و نگرانى، از اين ناحيه، احساس نكنند. در سرلوحهى برنامههاى كارى حكومت حضرت مهدى(عج) قرار دارد. حضرت با توزيع عادلانهى بيتالمال و درآمدها و نظارت دقيق به دستگاههاى اجرايى و اقتصادى حكومت، زمينهى لازم، براى رفاه و آسايش همگانى را فراهم خواهند كرد. به گونهاى كه ساكنان آسمانها و زمين، از شرائط به وجود آمده، راضى و خشنود خواهند شد.
ابوسعيد خدرى مىگويد: «پيامبر(ص) فرمود: به مهدى بشارتتان مىدهم. او به هنگام اختلاف مردمان، از ميان امت من ظهور خواهد كرد و ساكنان آسمانها و زمين از او خشنود خواهند شد. او مال را درست درست تقسيم مىكند. مردى پرسيد: درست درست چيست؟ فرمود: ميان همه به صورت مساوى(24) در حديث ديگرى مىخوانم كه: مهدى(عج) ميان مردم، در تقسيم اموال، به مساوات رفتار، مىكند به طورى كه ديگر نيازمند و محتاجى يافت نمىشود».(25)
از مجموع آيات و روايات در خصوص عصر ظهور، به اين باور استنباط مىرسيم كه با حاكميت نظام عدالت گستر آن حضرت، و نزول بركات آسمانها و زمين و نظارت دقيقت بر امور اقتصادى، معضل بزرگ فقر و محروميت كه مؤثرترين عامل در بروز ناهنجارىهاى اجتماعى، به حساب مىآيد، از جامعهى بشرى بر چيده خواهد شد. و با ايجاد رفاه و آسايش موعود، پديدههاى دزدى، تجاوز، بىعفتى، رشوه و اختلاس كه مولود ناميمون فقر و تهيدستى است، از بين رفته، ترس، نگرانى اضطراب و ناامنى، جايش را به محيط صلح، صفا، صميميت و امنيت خواهد داد.
در آخر دو نكتهى مهم و اساسى را يادآور مىشويم:
الف: اگر راهكارهاى مطرح شدهى عصر ظهور، در شرائط فعلى نيز، رعايت شود، يقيناً خيلى از مشكلات و نارسايىهاى فعلى از جمله مشكلات اقتصادى جهان، مرتفع خواهد شد. و فاصلههاى عميق و آزار دهندهى طبقاتى از بين خواهد رفت. زيرا اگر در دنياى متمدن و صنعتى امروز كه اكثريت جمعيت جهان را انسانهاى گرسنه و برهنه تشكيل مىدهند علت آن كمبود امكانات اقتصادى و فقدان ابزار و وسايل رفاهى نيست بلكه زاييده و معلول نظام ظالمانهاى است كه فعلاً بر جهان حكومت مىكند. نظام ظالمانهى استضعاف و استكبارى كه در سايهى آن، عدهاى بر توسن مراد خويش نشستهاند، غرق و در تنعمات و افراط در لذائذ، آنان را به گونهاى مست و مغرور ساخته است كه دنيا را براى تاخت و تاز و جولان خويش، كوچك و محدود مىبينند و هيچگونه مانعى را در برابر خواستههاى خويش احساس نمىكنند.
در طرف ديگر عدهى كثيرى از انسانهاى فقير و بىبضاعت كه حتى از تأمين مايحتاج اوليه خويش، عاجز و ناتوان هستند، صحنههاى رقتانگيزى را ايجاد كردهاند كه تماشاى آن، دل هر انسان منصفى را به درد مىآورد. به جرأت مىتوان گفت يكى از عمدهترين علل و عوامل تراژدى تلخ دردناك انسانى معاصر، تبعيض و بىعدالتى است كه اگر روزى اين دوگانگى محو و نابود شود و عدالت و برابرى، جايش را بگيرد، يقيناً اوضاع و احوال انسان و جهان، دگرگون خواهد شد.
ب: تأمين رفاه و آسايش در عصر ظهور، بدين معنى نيست كه انسان،گل سرسبد هستى، خليفهى خدا در زمين، بسان حيوانات وحشى، بدون مانع و رادعى، سرگرم لهو و لعب شده و به عيش و نوش بپردازد. منزلت و جايگاه رفيع انسانى خويش را فراموش كند. زيرا چنين تلقى و رويكردى، نه تنها با هدف خلقت انسان سازگارى ندارد، بلكه در زاويهى كاملاً مخالف آن قرار دارد. و هدف آن است كه انسان در فضاى سالم به وجود آمده، بدون داشتن مشكلات جانبى، بتواند روح و روان خويش را در اقيانوس بىكران معارف الهى و انسانى، صيقل دهد. راه سعادت و رستگارى را با دقت و سرعت بيشترى طى كند. و در نهايت، لياقت و شايستگى راهيابى در جوار حق را به دست آورد.
به اميد آن روز
پىنوشتها: –
1) نهج البلاغه، حكمت 319: «يابنى اِنّى اخاف عليك الفقر فاستعذ باللَّه مِنه، اِنّ الفقرَ منقصه للدين مدهشه للعقل داعية للمقت».
2) ميزان الحكمة، ماده فقر، حديث 15993: «لاَتلُم انساناً يَطلُبُ قُوتَه، فَمَنْ عَدِمَ قُوُتُهُ كَثُرَت خطاياه يا بنى الفقيرُ حقيرٌ لايسمع كلامه و لا يعرف مقامه لو كان الفقير صادقاً يسمونه كاذباً لو كان زاهداً يسمونه جاهلاً يابنى من ابتلى بالفقر…».
3) مشكينى، على، المواعظه العدديه، قم، المطبعة العلمية، 1385: «الفقر سواد الوجه فى الدارين».
4) ميزان الحكمة، ماده فقر، حديث 15985: «اللهم انّى اعوذبك من الكفر و الفقر».
5) همان: «كاد الفقر اَنْ يكونَ كفراً».
6) فرضاوى، دكتر يوسف، فقر و غنا، ترجمه نادر على عادل، تهران، دفتر نشر فرهنگ قرآن، 1363.
7) وسايل الشيعة، ج 9، باب 1 از ابواب زكات، حديث 6: «ولو اَنَّ الناس ادّوا زكاة اموالهم ما بقى مسلم فقيراً محتاجاً… و اِنَّ الناس ما افتقروا و لا احتاجوا و لا جاعوا و لاعروا اِلّا بذنوب الاغنياء».
8) نوح/ 12 – 10: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا * يُرْسِلِ السَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا * وَ يُمْدِدْكُم بِأَمْوَ لٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَل لَّكُم…».
9) اعراف/ 96: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْض».
10) بحارالانوار، چاپ تهران، ج 51، ص 83: يتنعم امتى فى زَمَنِ المهدى نعمة لم يتنعموا قبلها قط يرسل السماء عليهم مدراراً..»
11) .
12) عقد الدرر، باب 7، چاپ مسجد جمكران، ص 194، يخرج فى آخر امتى المهدى يسقيه اللَّه الغيث و تخرج الارض نباتها و يعطى المال صحاحاً…».
13) بحارالانوار، ج 10، ص 104، چاپ تهران: «ولو قد قام قائمنا لانزلت السماء قطرها و لاخرجت الارض نباتها… حتى تمشى المراة بين الراق الى الشام لاتضع قدميها اِلّا على النبات».
14) عقد الدرر، فصل 7، ص 211: «يزرع الانسان مداً يخرج له سبعمأة كما قال اللَّه تعالى كمثل حبّة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة مأة حبّة و اللَّه يضاعف لمَن يشاء.
15) نهج البلاغه، خطبه 138: «و تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقى اليه سلما مقاليدها».
16) نهج البلاغه، خطبه 138:«و تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقى اليه سلما مقاليدها».
17) كمال الدين، ص 331 ؛ بحارالانوار، ج 52، ص 191: «القايم منا… تطوى له الارض… فلايبقى فى الارض خراب اِلّا عمر».
18) معجم احاديث الامام المهدى، ج 4، ص 140 ؛ بحارالانوار، ج 79، ص 42: «دَمانِ فى الاسلام لايقضى فيهما اجد بحكم اللَّه حتى يقوم قائما، الزانى المحصن يَرِجمُهُ و مانع الزكاة يضرب عنقه».
19) المهدى الموعود المنتظر، ج 1، ص 279.
20) بحارالانوار، ج 52، ص 309، تهران: «اذا قام قائمنا اضمحلت القطايع فلا قطائع».
21) غيبت نعمانى، ص 237: «… و تجمع اليه «القائم» اموال الدنيا من بطن الارض و ظهرها فيقول للناس: تعالوا الى ما قطعتم فيه الارحام و لَسفَكْتُم فيه الرماء الحرام و ركبتم فيه ما حرّم اللَّه عزوجل».
22) بحار الانوار، ج 52، ص 390، تهران: «و يطعى الناس عطايا مرّتين فى السنّة و يرزقهم فى الشهر رزقين… حتى لاترى محتاجاً الى الزكاة و يحىء اصحاب الزكاة بزكاتهم الى؟؟؟ من شيعته فلايقبلونها فيصرونها و؟؟؟ فى دورهم فيخرجون…».
23) بحارالانوار، ج 52، ص 362: «ما واللَّه ليدخلن «القايم» عليهم عدله جوف بيوتهم…».
24) صاقى گلپايگانى، لطفاللَّه، منتخب الا ثر، چاپ دوم، انتشارات حضرت معصومه(ع)، ص 197:«ابشّركم بالمهدى يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل فيملأ الارض قسطاً و عدلدً كما ملئت جوراً و ظلماً يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض».
25) بحارالانوار، ج 51، ص 88: «ويسوى بين الناس حتى لاترى محتاجا الى الزكاة».
روزه ؛ روزگار پيوستن به اصل خويش
روزه، روزگار پيوستن به اصل خويش
غلامرضا گلى زواره
آمد رمضان و عيد با ماست
قفل آمد و آن كليد با ماست
بر بست دهان و ديده بگشاد
و آن نور كه ديده ديد با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
و آن كس كه دل آفريد با ماست
در روزه اگر پديد شد رنج
گنج دل ناپديد با ماست
كرديم زروزه جان و دل پاك
هر چند تن پليد با ماست
روزه به زبان حال گويد
كم شو كه همه مزيد با ماست
مولوى
بر سر سفره الهى
بار ديگر ضيافتى برپا مىشود و مؤمنان بر سر سفره رحمت الهى حاضر مىگردند. در نيمههاى شب تك چراغى در هر خانه اما چلچراغى در دلها روشن مىشود، نجواى مناجات و رايحه سحرانگيز صلوات و تسبيح فضا را ملكوتى و معطر مىكند.
اينك ماه رمضان بر دوستانش اقبال نموده است، ماهى كه آلودگىها را مىشويد و مىسوزاند توبه دلهاى خطاكاران و گرسنگى بندگان دراين ايام مبارك رحمت الهى را جلب مىكند اگر خواستار آن هستيم كه از سفره پر بهره اين ماه بهتر و بيشتر برخوردار شويم بايد روح و روان را در چشمه زلال روزه بشوييم و نفس اماره را در بند كشيم.
ماه رمضان در دستورات اسلامى و مكتب قرآن يك دوره آموزشى، تربيتى و هديهاى آسمانى به حساب مىآيد، آدمى در چنين اوقاتى بيش از ماههاى ديگر ملتزم و مقيّد مىگردد كه با خداى خويش راز و نياز كند، عبادات را اعم از واجبات و مستحبات جدىتر انجام دهد، با قرآن انس گيرد و بدين گونه روح خود را با كلام حق صفا دهد، روزهدار رابطهاش را در اين ماه با افراد جامعه خصوص محرومان و رنج ديدگان قوىتر مىنمايد و براى رفع گرفتارىهاى اقشار كم بضاعت با كوشش افزونترى گام بر مىدارد، در واقع روزه دار راستين هم فاصله بين خود و خدا را كم مىكند و هم فاصلهها و تضادها و شكافهاى اجتماعى را از بين مىبرد، او براى تفاهم، اتحاد و انسجام بين مؤمنان لحظهاى آرام نمىگيرد، بين قلبها پيوند و اخوت برقرار مىسازد هم از نفس خويش آلودگىها را دور مىسازد و هم همّت به خرج مىدهد كه ناگوارىهاى اجتماعى زايل گردند و به جاى آن تفاهم، مودّت، صميميت و هم دردى و دل سوزى متقابل جايگزين شود، روزه دار اين گونه خود را به تقوا و پارسايى نزديك مىكند و كسى كه پرهيزگارى را در تمامى ابعاد به كار گيرد نزد خداوند از كرامتى ويژه بهرهمند است، در سراى آخرت براى خود جايگاه ويژه و شايسته در نظر گرفته و نيز به بركت اين خويشتن دارى و خوش نيتى نوعى فراست و فرزانگى را بدست مىآورد و از سرچشمه فيوضات ربّانى جرعههاى جاويدى مىنوشد.
در ضيافت پروردگار نشانى از تشريفات اهل دنيا ديده نمىشود، قشربندىهاى متداول اجتماعى در اين فراخوانى ملكوتى مشاهده نمىگردد، همه از كوچك و بزرگ، زن و مرد و فقير و غنى، دعوت شدهاند، از اين ميهمانى شميم معنويت و نواى اجابت دعا به مشام مىرسد. شب زندهدارى بر سجاده راز و نياز از رسمهاى اين دعوت باشكوه است اينك در بگشائيد، عود بسوزانيد و اين همدم مبارك را در تار و پود وجود و لحظههاى زندگى خود جاى دهيد، شايد سعادت و فضيلت ديدار اين ميزبان بىهمتا ديگر بار نصيب نگردد. رمضانى ديگر سرشار از فضيلت، معنويت و جاذبههاى درونى نقاب از سيماى تابان خود برداشت و زمين و زمان و دنياى اسلام را از رايحه دلآويز خود عطرآگين ساخت. ماه نزول كتاب محكم الهى و ايامى كه كرامت و شرافت و برترى آن با ساير ماههاى سال قابل قياس نمىباشد، تحمّل گرسنگى و تشنگى و به ديگر سخن «صوم» به معناى تجلى تمام جلوههاى آن نيست، ماه پالايش از معاصى و مناهى است.
بارش بركات
رمضان فرصت سبز فراخوان الهى است كه دلهاى روبه آفتاب براى شركت در حركتى شكوهمند صلازده مىشوند و بساط پرنشاط امّا ساده و بىپيرايه اين ضيافت پر عمق دلهاى اهل ايمان گسترانيده مىشود، خوانى به وسعت ملك و ملكوت، باران رحمت الهى كه شروع به ريزش مىكند بايد دل را از روى زمين خاكى برداشت و زير قطرههاى اين نشانه لطف الهى رفت، باران با طراوت مىبارد تا آيينه زنگار گرفته «قلوب الناس» به صفايى ديگر نشيند و جان و روان غبار گرفته ايشان به زلال اين بارش لطيف و لطفآميز پاك و پيراسته شود. عارفان و اهل سلوك گفتهاند در اين ماه دلها را بايد از اغيار شست و مهر به فناپذيرىها را سوزانيد. پس خسران بزرگى خواهد بود اگر اين ايام را به غفلت و بدون منفعت از دست دهيم و در آخر كار مشاهده كنيم جز جوع و عطش و زجر و صَجر چيزى نصيبمان نگرديده و درخاتمه باز همان باشيم كه بوديم، همان آدم سابق با همان ويژگىهاى نفسانى كه بر حوزه وجودمان سايه افكنده است. پس بايد ديده بصيرت را گشود و نظر در بطن و باطن اين عبادت انداخت تا مراد و منظور غايى و عاليش را دريافت به تعبير شاعر:
نظر را نغز كن تا نغز بينى
گذر از پوست كن تا مغز بينى
خواجه عبداللّه انصارى گفته است: اينك ماه رمضان آمد كه هم بسوزد و هم بشويد، به آتش گرسنگى تن ما را بسوزاند و به آب توبه دلهاى گناهكاران را بشويد. ماه رمضان كه شريفترين ماههاست موسم معاملت تو دانسته، ماهى كه در آن گناهان آمرزيده، ديوها رانده، درب بهشت گشوده و درهاى دوزخ بسته مىشود.
گر بسوزد گوبسوز و گرنوازد، گونواز
عاشق آن به كوميان آب و آتش دربود
تا بدان اوّل بسوزد، پس بدين غرقه شود
چون زخودبى خود شود معشوقش اندر بر بود
آن صاحب دل كه در اين ماه پر معرفت بردرجات معرفت قلبى خود بيفزايد منجلاى تجلّيات حضرت دوست مىشود. رمضان كه مىآيد مىبايد خم خانه نفس رذيله فرو ريزد و بت خانه وجود از لوث وجود تمام اصنام فرودين مادى و اهريمنى پالوده و پيراسته گردد كه به فرموده مولانا اميرالمؤمنين (ع) مادر بتها، بت نفس شماست.
كوتاه سخن آن كه رمضان درهاى باغ مغفرت و معرفت را سحر تا سحر مىگشايد تا ساكنان حريم خلوت دل، افطار تا افطار، روزه در آن بگشايند و ديده به روى دوست گشايند كه اهل دل را يك چنين درخت روزهاى در پايان ماه به برگ و ثمر مىنشيند شجره طوبايى كه حاصل پالايش خاك وجود از ذرههاى تعلّق و تعيّن جز اوست. پس قدر اين بوستان معنا را بدانيم و از كف با كفايت ساقى اش ساغرهاى مكارم و معارف ستانيم كه چون ماه رمضان به هلال نشيند و محو گردد ما نيز در حالت صحو عارفانه خويش در محيط انوار و جذباتش كه بسيار اعلاست محو شويم و چنان نگرديم كه در پايان كار از سر تحسّر و تغابن دست بر روى دست زنيم كهاى دل غافل:
قرب يك ماه به ميخانه اقامت كردم
اتفاقاً رمضان بود و ندانستم من!(1)
روزه در ميان امّتهاى گذشته
روزه در ميان يهود و مسيح متداول بوده و جزو آيين و از اركان عبادات آنها به حساب مىآمده است.در تورات به وجوب روزه و حدود آن تصريحى نمىباشد ولى روزه داران ستوده شدهاند. در اين كتاب درج گرديده كه حضرت موسى چهل روز صائم بود و از قول او نقل شده است: هنگام برآمدنم به كوه كه لوحهاى سنگى يعنى لوحهاى عهدى كه خداوند با شما بست، را بگيرم، در كوه چهل روز و چهل شب ماندم و نه نان خوردم و نه آب نوشيدم.(2) يهوديان به يادمان خرابى اورشليم يك روز از ماه آب را روزه مىگيرند و نيز هنگام توبه و طلب رضايت خداوند روزه مىداشتند تا به گناهان خود اعتراف كرده به واسطه روزه و ندامت از خطاهاى قبلى رضاى حضرت اقدس الهى را تحصيل نمايند.(3)
در اناجيل اربعه نيز به وجوب روزه تصريح گرديده و روزهدار مورد تحسين قرار گرفته و از ريا برحذر داشته شده است. روزه مشهور مسيحيان قبل از عيد فصح است، حضرت مسيح نيز چنانكه از كتاب مقدّس مسيحيان بر مىآيد چهل روز، روزه دار بوده است: ان گاه عيسى از قوت روح به بيابان برده شد تا ابليس او را امتحان نمايد پس چهل شبانه صائم گشت تا سرانجام گرسنه گرديد.(4) حتى از انجيل «لوقا» فهميده مىشود كه حواريون حضرت عيسى(ع) روزه مىگرفتهاند. بنابراين حيات حواريون و پيروان راستين اديان در ايام گذشته عمرى مملو از انكار لذاتهاى زودگذر و رحمتهاى بىشمار روزه دارى بوده است.(5)
در مذاهب قديم مصر، روم، يونان و هند نيز انواع روزه معمول و مرسوم بوده است، در روايات اسلامى آمده است كه كتابهاى بزرگ آسمانى چون تورات، انجيل،زبور، صحف و قرآن در ماه رمضان نازل شدهاند، امام صادق(ع) فرمودهاند تورات ششم ماه مبارك، انجيل در دوازدهم و زبور داود در هيجدهم اين ماه خجسته فرو فرستاده شدهاند. قرآن كريم در شب قدر نازل گرديد و سپس تدريجاً در مدت بيست و سه سال بر رسول اكرم(ص) وحى گشت و چون آيه «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن»(6) در اين ماه نازل گشت اين ماه داراى شرافت و فضيلت ويژهاى گرديد و مناسب با وجوب روزه كه عبادت مهمى است، گرديد.(7)
در كلام وحى
كلمه صوم در قرآن چهارده بار تكرار شده است.(8) اصل آن امساك از مطلق فعل شامل خوردن، نوشيدن و گفتن مىباشد و اين معنا در مفردات راغب و اقرب الموارد آمده است امّا مؤلف تفسير مجمع البيان مىافزايد هرچه از حركت بايستد و نيز سكوت هم مىتواند معناى صوم را برساند.(9) اما صوم در فرهنگ قرآن امساك ويژهاى است از طعام و امور ديگر كه در منابع فقهى مندرج است(10) و از طلوع فجر شروع شده و با رسيدن تاريكى اوّليه شب به پايان مىرسد، از قرآن برمىآيد كه روزه در ميان امتهاى ديگر رواج داشته اما اين امّت مشخص نشدهاند. درباره صوم زكريا از سخن گفتن در قرآن تصريحى نمىباشد بلكه خداوند قدرت سخن گفتن را براى مدت سه روز از وى سلب كرده است(11) اما در مورد مريم قرآن به صراحت روزه صمت را مطرح كرده است،(12) از اين نكته بر مىآيد كه چنين روزهاى در ميان بنىاسراييل بوده و نيز مبيّن آن است كه دم فرو بستن براى چند روز و فكر كردن در مورد يك موضوع خردمندانه و مورد تأييد قرآن است و سكوت توأم با انديشه دريچهاى را بر روى آدمى مىگشايد، بيتوته حضرت نبىاكرم(ص) در غار حراء نيز همراه سكوت توأم با تفكر بوده است. در اسلام صوم صُمت تشريع نشده بلكه با اشكالاتى همراه مىباشد و فقها فرمودهاند حرام است انسان در نيت روزه خود سكوت را قيد كند ولى اگر بدون تكلّم روزه بگيرد اشكال ندارد. در فرهنگ عترت نبى اكرم(ص) و منابع روايى اگرچه روزه سكوت و امساك از تكلّم نهى گرديده ولى از ديدگاه ائمه هدى كم سخن گفتن و بيشتر فكر كردن يك ممدوح اخلاقى است(13) و سعدى با الهام از احاديث مىگويد: كم گوى و گزيده گوى چون درّ، در بحثهاى تفسيرى آيات 183 تا 187 قرآن ابعادى مهم از روزه روشن گرديده كه در محورهاى ذيل قابل ذكر هستند:
1- روزه بر مؤمنان مكتوب گشته چنان كه بر امتهاى گذشته واجب بوده است يعنى اين عبادت همانند نماز، امر به معروف و نهى از منكر، اقامه عدل و قسط، مبارزه با ستم و حرام خوارى، وجه مشترك تمام اديان آسمانى است و از اين منظر روزه يك تشريع تأسيسى به حساب نمىآيد چون حكمش سابقه دار بوده است.
2- روزه يك سنت الهى است و روزه دار از دستورات پروردگارش پيروى كرده است.
3- روزه دار به سرمايهاى به نام پارسايى نايل مىگردد و براى رسيدن به اين مهم از آنچه خلاف، حرام، ممنوع و غيرمجاز است اجتناب مىكند، تأكيد اصلى اين است كه روزه براى پروا دارى و تقوا تعيين شده اگرچه منافع و مزايا و خيرات زيادى براى فرد و جامعه در بردارد.
4- موضوع «لعلّكم تتقون» عام، جامع و مطلق است و پرهيز در تمامى ميدانهاى اقتصادى، اجتماعى، سياسى، خانوادگى و انفرادى از هر آن چه نبايد، معرفى شده است. آن چه وجدان اخلاقى، فطرت خدادادى، قوانين عرفى، مبانى علمى و عقلى ممنوع اعلام كردهاند در قلمرو تقوا قرار دارند، دسترسى به اين توشه و زاد زيربنايى، آگاهى، انديشه، تحريه، رياضت، تمرين، تديّن و تعبّد را مىطلبد.
5 – روزه عبادتى است كه به دليل بيمارى، سفر، ناتوانى، قضا، فديه و بدل دارد و هرگز هيچ مسلمانى از اين قوانين معاف نمىگردد و به نوعى بايد جبران كند.
6- در حكم روزه مدت زمانى مشخص در طول سال تعيين گرديده كه يك ماه و در «شهر رمضان» مىباشد، ماهى كه قرآن در آن نازل گرديده و ليالى مبارك قدر به آن زينت ويژهاى دادهاند.
7- روزه حكمى است براى جوامع انسانى و بنابراين در حدود توان، امكانات و شرايط بشرى تشريع شده و محدوديتهاى آدميان در آن لحاظ گرديده است.
8 – اهميت روزه به اندازهاى است كه نبايد به عنوان دستورى دينى آن را تلقى كرد بلكه به دليل تكريم لطف و عنايت خداوند كه در اين ماه بر بندگان روا نموده بايد نسبت به انجام وظايف عبادى و معنوى خويش در اين ايام مبارك دقت و توجه ويژهاى مبذول داشت.
9- در هنگام روزه دارى ضمن احترام به حكم الهى بايد از آلودگىهاى اخلاقى چون غيبت و تهمت و دروغ گويى پرهيز كرد و شايسته است حقوق بندگان خدا و حرمت شخصيت مؤمنين توسط روزه داران حفظ شود.
از ديدگاه رسول اكرم(ص)
امام صادق(ع) به اين نكته اشاره دارند كه رسول اكرم(ص) فرمودند: روزه سپر و پوششى است از آفتهاى دنيا و مانع عذاب آخرت است، پس هرگاه قصد روزه كردى، نيّت كن كه به روزه خود نفس را از خواهشهاى آن بازدارى و همت و انديشه را از پيروى شياطين جدا كنى و نفس خود را (از جهت ارتكاب گناهان) به منزله بيمار فرض كن، همان گونه كه بيمار جسمانى به اميد بهبودى ميل به خوردنى و آشاميدنى نمىكند تو نيز با عمل روزه و به بركت آن هرلحظه اميد و انتظار شفاى بيمارى عصيان و گناهان را داشته باش و باطن خود را از هر تيرگى، غفلت و ظلمتى كه تو را از معناى اخلاص براى خدا خالى و جدا مىسازد پاك كن. رسول خدا(ص) فرمود: خداى تعالى مىفرمايد: روزه براى من و مختص به من است و من ثواب درخور آن را خواهم داد و روزه خواهش نفس و شهوت طبع را مىميراند و در آن صفا و جلاى دل و پاكى اعضاء و جوارح و آبادانى ظاهر و باطن است و موجب شكرگزارى بر نعمتهاى الهى و نيكى و احسان به فقيران است و باعث افزونى تضرّع و خشوع و نرمى دل و گريه و پناه بردن به خداست و سبب شكستن شهوت و سبكى حساب قيامت و دوچندان شدن حسنات است و فوايد روزه بىشمار است.(14)
خاتم پيامبران حضرت محمد(ص) درباره اهميت مقام روزه داران در درگاه حضرت احديت فرمودهاند: شب اوّل ماه رمضان خداوند متعال به فرشتگان فرمان مىدهد بهشت را براى روزه داران امّت محمد(ص) مهيا كنيد، درهاى دوزخ را بر اين روزه داران ببنديد و تا پايان ماه باز نكنيد و به جبرئيل هم فرمان مىدهد به زمين فرودآى و راه نفوذ شياطين را بر امّت محمد ببند تا نتوانند ايمان و روزه آنان را فاسد كنند.(15) امام على(ع) فرمودهاند از رسول اكرم پرسيدند چكار كنيم تا شيطان از ما دور شود، پيامبر فرمودند: روزه روى شيطان را سياه مىكند.(16) همچنين آن حضرت تأكيد فرمودهاند: روزه بگيريد تا سالم شويد.(17)
سلمان فارسى از رسول اكرم(ص) نقل كرده است كه عربى از آن حضرت مطالب بسيارى را پرسيد كه پيامبر در پاسخ وى اين موضوع را مطرح فرمودند: خداوند براى هر كتابى سرورى قرار داده و براى هر آفريدهاى سالارى، قرآن سرور كتب آسمانى و ماه رمضان سرور ماهها و شب قدر سالار شبها مىباشد، فردوس سرور اماكن بهشت و خانه كعبه سالار بقعههاى زمين، جبرئيل سالار فرشتگان، من سرور پيامبران و على سرور اوصياء و حسن و حسين سرور جوانان بهشتى مىباشند.(18) آن مصطفاى پيامبران رمضان را ماه بركت و انابه به پيشگاه خداوند و ماه توبه، آمرزش و مغفرت و آزادى از آتش دوزخ معرفى كردهاند و نيز افزودهاند: رمضان ماه صبر است و پاداش صبر بهشت خواهد بود، ماه مواسات است و در آن روزى مؤمن افزايش مىيابد.(19)
اميرمؤمنان على(ع) مىفرمايند: پيامبر گرامى در آخرين جمعه ماه شعبان المعظم براى ما خطبهاى ايراد فرمودند و در آن مژده فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را داده و مقام و جايگاه اين ماه عظيم را براى ما تشريح فرمودند. در فرازى از اين خطبه آمده است: اى مردم همانا ماه خدا با بركت و رحمت به شما روى آورده، ماهى كه نزد خدا برترين ماههاست و روزهايش برترين روزها و شب هايش برترين شبها و ساعتش برترين ساعت هاست، ماهى است كه در آن به ميهمانى خدا دعوت شدهايد و بدين سبب مورد تكريم الهى قرار گرفتهايد. نفسهايتان در آن تسبيح خدا و خوابتان در آن عبادت است و اعمال شما در اين ماه پذيرفته و دعاهايتان مستجاب است. پس با نيتهاى صادق و دلهاى پاك از خدا بخواهيد كه شما را در اين ماه به روزه دارى و خواندن قرآن كريم موفق گرداند. به درستى كه شقى و دور از سعادت كسى است كه در اين ماه بزرگ از آمرزش الهى محروم ماند. با گرسنگى و تشنگى خود در اين ماه گرسنگى و تشنگى روز قيامت را به ياد آوريد. بر فقيران و درماندگان خود صدقه دهيد و بزرگان خود را احترام كنيد و با كودكان مهربان باشيد، با خويشاوندتان رفت و آمد كنيد و پيوند برقرار سازيد و زبانتان را (از گفتار بيهوده) نگاهداريد.(20)
از منظر ائمه هدى
على(ع) فرمودهاند: و صوم شهر رمضان فانّه جنّة من العقاب؛(21) و روزه ماه رمضان كه سپرى است در برابر مجازات خدا، آن حضرت در حكمت عبادات مىفرمايند: خداوند بندگانش را با نماز، زكات و تلاش در روزه دارى حفظ كرده است تا اعضاء و جوارحش آرام و ديدگانش خاشع و جان و روان او فروتن و دلهايشان متواضع باشد. كبر و خودپسندى از آنان رخت بربندد چرا كه در سجده بهترين جاى صورت را به خاك ماليدن فروتنى آورد و گذاردن اعضاى پر ارزش بر زمين اظهار كوچكى كردن است و روزه گرفتن و چسبيدن شكم به پشت عامل فروتنى است…به آثار عبادات بنگريد كه چگونه شاخههاى درخت كبر را در هم مىشكند.(22) امام مؤمنان تأكيد فرمودهاند: زكاة البدن الصيام؛(23) زكات بدن روزه دارى است. آن حضرت روزه را آزمونى براى ميزان اخلاص بندگان معرفى كردهاند.(24)
از امام باقر(ع) روايت شده است كه پيامبر به جابربن عبداللّه فرمود: اين ماه رمضان است كه هر كه روزاش را روزه بدارد و پارهاى از شبش را به عبادات بايستد و شكم و اندامش را از حرام بازدارد و زبانش را نگاه دارد، از گناهان خود بيرون مىرود چنان كه از ماه بيرون مىرود، جابر گفت چه نيكوست اين سخن كه فرموديد، حضرت افزود ولى چه سخت است اين شرطهايى كه كردهام.(25)
امام سجاد(ع) در فراز دعايى كه هنگام دخول ماه مبارك رمضان زمزمه فرمودهاند، گفتهاند: ستايش خدايى را كه از آن طرف بهشت رضوان يكى را ماه خود يعنى ماه رمضان قرار داد، ماه روزه دارى كه ويژه اسلام است و روزه دار را پاك مىكند و بندگان را از آلودگىها مىرهاند، ماه قيام اهل ايمان است و خدا در آن براى هدايت مردم و برهان اهل ايمان و تمييز
حق از باطل، قرآن عظيم الشأن نازل كرد و بدين جهتها فضيلت و شرافت اين ماه را بر ساير ماهها پديدار ساخت و به واسطه شرف و برترى و احترامات فراوان از آن جمله امورى كه در غير اين ماه حلال است، حرام گرديد و براى روزه اين ماه وقت تمام ماه (از سپيده صبح تا مغرب) معين شده و ايزد متعال ابداً تقديم و تأخير آن را اجازه نفرموده، ديگر آن كه شبى از شبهاى اين ماه را بر هزار ماه برترى بخشيده و آن را شب قدر نام نهاده است كه فرشتگان عالم بالا و روح اعظم به امر پروردگار جهان براى تعيين و تقدير و تمامى امور قضاى الهى با سلام و تحيّت و بركت تا طلوع فجر صبح از آسمان بر آن كس كه مشيت ازلى خدا خواسته است فرود آمدند تا حكم مبرم و قضاى حتمى الهى را انجام دهند.(26)
امام صادق(ع) فرمودهاند: بدون شك روزه، تنها دست كشيدن از طعام و آشاميدنى نيست و براى آن شرطى است كه تنها با رعايت آن، روزه متحقق مىگردد و آن نگاهبانى معنوى و درونى است، پس هنگامى كه روزه داريد زبان خود را از دروغ نگاه داريد و ديدگان را از ناروا فرو پوشيد…اى روزهدار چنان باش كه در راه خدا از آن چه غير اوست بيزارى جستهاى و با روزهاى كامل از آن چه خدايت نهى كرده در آشكار و نهان به سوى او تقرّب يافتهاى و خشيت خدا را آن چنان كه حق اوست در آشكار و نهان پيشه ساخته و جانت را در روزه دارى به پيشگاه خداوند به طور كامل تقديم داشتهاى و دلت را براى او از هر چيز فارغ كرده و بر آن چه خدايت فرمان داده و به انجام آن فراخوانده برگماردهاى. پس چون اين اعمال را كامل به جاى آورى روزه دار حقيقى خواهى بود و آن چه را كه خدايت فرموده بنا نمودهاى اما اگر از اين اعمال بكاهى به همان مقدار از فضل و ثواب روزهات كاستهاى به راستى روزه صرفاً دست كشيدن از خوراك و آشاميدنى نيست بلكه خداوند آن را مانعى در برابر رفتار و گفتارى كه روزه را باطل مىكند قرار داده است، چه كم اند روزه دارند و چه بسيارند آنان كه گرسنگى بر خود روا مىدارند.(27)
شيخ طوسى با سند خود از محمد بن فضل بغدادى نقل مىكند كه گفت: به امام هادى(ع) نوشتم فدايت شوم ماه رمضان مىآيد و در دل انسان هواى زيارت امام حسين(ع) و زيارت پدر بزرگوار تو در بغداد (كاظمين) مىافتد، آيا در وطن خود بماند و روزه بگيرد تا ماه رمضان به پايان برسد يا در اين ماه مسافرت كند و افطار نمايد؟ امام در پاسخ نوشت: ماه رمضان از آن چنان فضيلت و اجرى برخوردار است كه هيچ ماهى ندارد پس چون فرا رسيد به آن عمل بشود.(28)
امام حسن عسكرى(ع) فرمودهاند: هر كس ده ماه رمضان بطور متوالى روزه بگيرد وارد بهشت گردد.(29)
حكمت روزه
چند نفر يهودى به محضر رسول خدا(ص) آمدند و يكى از آنان مسايلى از آن حضرت پرسيداز جمله عرضه داشت: براى چه خداوند عزّ و جلّ سى روز، روزه بر امت تو واجب كرده ولى بر امم گذشته بيش از سى روز فرض و لازم قرار داده بود؟ نبى اكرم(ص) فرمودند: وقتى جناب آدم از شجره نهى شده تناول كرد و آن چه خورده بود سى روز در شكمش باقى ماند پس حق تعالى بر ذريهاش واجب كرد كه سى روز گرسنه و تشنه باشند و آن چه را كه در بين اين سى روز (خوردن و آشاميدن در شبها) مىخورند و در خوراكىها مجازند تفضلى است از جانب حق تعالى و همين حكم بر جناب آدم نيز ثابت بود. بارى حق عزّ و جلّ حكم مزبور را بر امّت من واجب گردانيد.(30)
ناگفته نماند كه روزه از احكام انسان ساز است و پى بردن به فلسفه كامل آن همچون ساير احكام الهى براى انسان عادى امكانپذير نخواهد بود، دانش محدود بشر نمىتواند راهگشاى همه اسرار نهفته باشد و انديشه خود را به سوى كشف تمام مجهولات رهنمون نمايد اما انسان مؤمن معتقد و خردمند مىداند كه خداوند خير محض است و جز خوبى و سعادت براى بندگانش نمىخواهد پس اگر به چيزى فرمان مىدهد براى انسان مزايايى دارد و بشر را به كمال و فضيلتى مىرساند و هرچه را نهى مىفرمايد براى جوامع بشرى زيان بخش بوده و بر مصالح مادى و معنوى آدمى لطمه مىزند، در عين حال مىتوان ابعادى از حكمت روزه را روشن كرد چنانچه در بالا به نمونهاى بر اساس روايت معتبرى اشاره كرديم و اگر ما به تمامى جنبههاى فلسفه روزه پىنبرديم به هيچ وجه اين حالت بهانهاى براى سرپيچى از امر الهى نمىباشد.
روزه يك عبادت جامع است يعنى بدن، قلب و روح را پاك مىسازد، در تمام عبادات دستورات دينى يكى از اين بعدها مطرح شده اما روزه همه را شامل مىشود به همين دليل رسول اكرم(ص) فرمودهاند روزه قلب عبادات است، روزه آدمى را به ياد آخرت مىاندازد و انسان را متوجه سراى جاويد و فرجام خويش مىسازد زيرا وقتى آدمى بر خلاف غريزه تنازع بقاء و شهوات حيوانى و تمايلات نفسانى دمى چند از پرورش بدن و رسيدگى به خواهشهاى خود چشم پوشى كرد متوجه مىشود عمر خويش را نبايد در اين دنيا صرف خوردن، خفتن و شهوترانى بكند و به فكر تدارك توشه آخرت خواهد بود، به علاوه خالى بودن شكم بشر را متوجه معارف و احكام مىكند. سعدى سروده است:
اندرون از طعام خالىدار
تا در او نور معرفت بينى
تهى از حكمتى به علت آن
كه پرى از طعام تا بينى
يكى از عرفا هم چه نيكو گفته است:
اين دهان بسته دهانى باز شد
كه خورنده دانههاى راز شد
جوع مرخاصان حق را دادهاند
تا شوند از جوع شير زورمند
علماى روان شناس هم تصريح نمودهاند اعراض از خواهشهاى مادى و بدنى، جاذبههاى روحى و معنوى را تقويت مىكند.
زندگى انسان در اين دنيا گاهى مقرراتى را برهم مىزند و آدمى را برده خويش مىسازد يكى از قيودى كه جوامع انسانى را اسير مىكند و طوق بندگى بر گردن آنان مىافكند، غذا خوردن در ساعاتى خاص است و چنان مردم را به اسارت وا مىدارد كه مىگويند اگر فلان سفره با تزئينات نباشد و در ساعتى خاص مهيا نگردد، چه مىشود. روزه انسان را اين گونه پرورش مىدهد كه بر وجودش مسلم گردد اين تمايلات درونى براى خوردن و عافيتطلبى ظالمانه است و اراده انسان را در اختيار مىگيرد و اگر روزى ترتيب غذايى او بهم بخورد، عنان نفس را از دست مىدهد، بايد اين زنجير اسارت را با روزه پاره كرد كه يك قوت روحى پديد آيد و آدم را به عالم علوى سير دهد.
روان شناسان ثابت كردهاند هرچند انسان درباره موضوعى زحمت بكشد، بيشتر آن را دوست مىدارد و بدان علاقه افزونترى دارد و بهترين مثال در اين مورد اشتياق مادر است كه نسبت به كودك خود ابراز مىدارد و او هرچه بيشتر براى فرزندش رنج و بيدارى در شب را تحمّل مىكند وى را بيش از گذشته دوست دارد و كودكانى كه دور از مادر در پرورشگاهها و نزد دايگان بزرگ مىشوند چندان مورد توجه مادر خود نمىباشند. هر دستور دينى كه اجرا شود ايمان انسان را پايدارتر مىنمايد و آنان كه در عبادات ثابتترند بيشتر نفس خود را وادار به آداب بندگى كردهاند، روزه براى اين مقصود حداكثر استفاده را مىبخشد چرا كه روزهدارى به زحمت نفس نياز دارد و انسانى كه مدتى اين سختىها را تحمّل كرده است به دليل اين كه روح و دل را صفا و صيقل داده است در اواخر ماه رمضان به جاى خستگى و افسردگى و ناتوانى يك نوع وجد و شعفى را در اعماق وجود خود احساس مىكند روزه يك آزمايش به ناراحتى هم هست، خداوند متعال در اين سراى فانى به بشر اجازه زندگى اختيارى داده است كه هم مىتواند در آن كار خوب انجام دهد و از اين رهگذر مقام خود را بالاتر از فرشتگان نمايد و هم مختار است كه به شرارت و شقاوت و خلاف رويكرد نشان دهد و به آن جا تنزل يابد كه حتى از چهارپايان هم پستتر گردد. بنابراين كردار انسان در اين جهان يك نوع آزمون است، گاهى امتحان به خوشىها و امكانات فراوان و نعمتهاى گوناگون است و دراين حال خداوند مراقب اعمال اين فرد است كه آيا شكر نعمت را به جاى مىآورد و اين عطاها و نشاهاى لطف بى كرانش را كجاها مصرف مىگردد، در راه حق و يا باطل، يك وقت هم هست كه پروردگار بندهاش را به امورى آزمايش مىكند كه با يك كاستى و محروميّت و تحمّل زجر و مشقت روبروست و در اين حال آن شخص بايد صبر پيشه كند، گرسنگى را تحمّل نمايد و از برخى خواهشهاى نفسانى چشم بپوشد و لذتها را ترك كند و اين امتحان دوم در روزه دارى كاملاً قابل مشاهده است.
يك حكمت ديگر هم اين است كه انسان در موقع خوشىها و راحتطلبىها خداوند را فراموش مىكند و هنگام گرفتارى و سختىها به ياد خالق مىافتد، البته آنان كه دل را به نور ايمان روشن كردهاند در هيچ شرايطى ارتباط معنوى و ملكوتى خود را با آسمان قطع نمىكنند ولى اكثر مردم در خوشگذرانىها و راحتطلبىها ذكر حق را به بوته فراموشى مىسپارند، روزه براى اين گونه افراد دارويى بسيار درمان كننده است، زيرا در حالت روزه انسان خود را محتاج مىبيند كه به سوى برآورنده حاجات توجّه كند اين است كه رمضان را ماه عبادت خواندهاند و ماهى است كه نفس آدمى بيش از هميشه ياد خدا را در دل مىپروراند.
مادرى كه بنا به برخى ضرورتها از فرزندش فاصله مىگيرد، با وجود گرفتارى گاهى كودك را نزد خود مىآورد و با وى انس مىگيرد و مىكوشد او را با زندگى خود آشنا و مأنوس سازد اگر مادر چنين نكند و سالها كودكش نزد دايه باشد و يا در مكانى تحت نظارت مربيان قرار گيرد سرشت آن طفل به محيط زندگى دايه و كودكستان انس مىگيرد و همان تربيت را كه در آن محيط مىبيند فرا مىگيرد و نسبت به والدين و تربيت خانوادگى بيگانه مىشود.
انسان در اين دنيا از خداى خويش بر اثر برخى حجابها و نسيانها فاصله گرفته است و از اصل خويش دور افتاده است. روزه يك شرايط معنوى ويژهاى فراهم مىكند كه حداقل براى مدت معينى انسان را متوجه ملكوت و جهان والا مىكند و او را از اين فرودگاه فانى به سوى آسمانها و عالم قدس و ملكوت سير مىدهد و به او هشدار مىدهد مبادا اين فضيلتها و معنويتها را فراموش كند، در عين اين آشنايى روزه مانع از آن نيست كه اين انسان از برخى امكانات دنيا بهره گيرد، بنابراين يكى از حكمتهاى مهم روزه اين است كه مىتواند انسان روزهدار را متوجه مبدأ و تربيت حقيقى خويش كند به علاوه روزه جسم و روح را بهم متصل مىكند و هر دو را متوجه حقايقى مىنمايد، خداوند در اين ماه به بندگان نزديكتر است و به همين دليل توبهها را مىپذيرد و گناهان را مىبخشد و از فضل خويش بندگان را برخوردار مىسازد.
پيامبران، ائمه هدى، دانشمندان اخلاق و عرفان و حكماء مدام به مردم نويد مىدهند كه اگر كمى از توجه به دنيا كم كنيد خواهيد ديد لذتهاى بسيارى وجود دارد كه حظّ جهان در برابرش اندك است امّا گوش شنوا در ميان مردم وجود ندارد يا حداقل درصد آنان كه به اين فراخوانى نداى مثبت مىدهند ناچيز مىباشد و عموم اقشار جامعه غالباً، در لذتهاى مادى غرقاند و چنان وجودشان مسخّر اين امور است كه به آنان اجازه نمىدهد حقايق ديگرى را مشاهده كنند و نمونهاى از مسرّت روحانى را درك نمايند، براى چشانيدن اين مسرّتها به مردم بايد وسايلى باشد كه خواهى نخواهى آنان را براى مدتى معين از عالم ماده دور كرده و درى از عالم معنا بر رويشان بگشايد. بهترين اين وسايل روزه است كه طعم لذت معنوى را به همه مىفهماند و به مردمى كه تصور مىكردند لذت منحصر به خوردن، خوابيدن و شهوت رانى است مىآموزد كه تنها فقدان و نقصان اين لذائذ حظّ آدمى را كم نمىكند بلكه نفس را براى قبول لذتهاى جديد و جاويدان مهيّا مىكند. پس از اين كه آدمى نمونه مسرّت را چشيد و معتقد شد كه اين حالات همان گونه كه انبياء و اولياء فرمودهاند درجات مهمى دارند، روش خود را عوض مىكنند و ديگر تمام تلاش خود را صرف تنپرورى، عافيتطلبى و آرايش دنيايى نمىسازند.
كودكى را در نظر بگيريد كه تا كنون مزه شيرينى حلوا را نچشيده است و هرچه والدين از مزاياى اين ماده شيرين مىگويند نمىتواند بفهمد بالأخره حلوا چيست و احتمالاً از خوردن آن هم اجتناب مىورزد امّا مادرش به هر ترتيبى شده مقدارى حلوا به دهنش مىگذارد و او چون ديد آن چه گفتهاند صحّت دارد ديگر نياز نيست كه با اصرار و اجبار ديگران حلوا بخورد، بلكه خود دنبالش دويده و از همان غذايى كه ابتدا نمىخورد، مىخواهد بيشتر و فراوانتر تناول كند. اصولاً ترك لذتهاى بدنى و دنيايى خود با لذت معنوى توأم است:
اگر لذت ترك لذت بدانى
دگر لذت نفس لذت نخوانى
بنابراين روزه براى انسان امورى را فراهم مىكند كه از مسرّتهاى دنيوى بالاتر است ممكن است برخى اين ترديد را مطرح كنند كه مؤمنان پس از پايان ماه رمضان غالباً شادمان هستند كه از روزه گرفتن نجات يافتهاند، در جواب آنان بايد گفت: اين همان نفس حيوانى است كه مىخواهد به لذتهاى دنيا اكتفا كند و از لذات آخرتى غافل بماند. در برابر اين ترديد يك نكته ديگر مطرح است كه اشاره به آن جالب خواهد بود: يك انسان روزهدار كه گرسنه و تشنه است و ساعتها و روزها خود را از برخى امكانات و خواهشهاى نفسانى محروم كرده، هيچگاه وقتى يك آدم روزه خوار را مشاهده مىكند به هيچ عنوان از ديدنش احساس حسادت نمىكند كه چرا از شرايط او محروم است، بر عكس يك خوشحالى و شادمانى معنوى را در وجود خود مىبيند اين مسرّت از جسم و تمايلات مادى او كه نيست زيرا بدنش در رنج و سختى است بلكه اين روح و سرشت اوست كه احساس لذّت مىكند كه خداوند چنين توفيقى را نصيب او كرده و اين سعادت جاويد را برايش در نظر گرفته است.(31)
فضل بن شاذان از حضرت امام رضا(ع) درباره علت وجوب روزه سؤال كرد، حضرت فرمود: مسلمانان مأمور شدهاند روزه بگيرند تا درد گرسنگى و عطش را درك كنند و به فقر آخرت راهنمايى شوند، روزه دارى كه خود را محتاج خدا ببيند پاداشش افزوده مىشود، با روزه گرفتن هواى نفسانى كنترل مىگردد و روزه براى روزهدار اندرز گوى خوبى است و او را براى انجام واجبات تشويق مىنمايد.(32)
پىنوشتها: –
1. تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد، خواجه عبداللّه انصارى، ذيل تفسير آيات 185 و 187 سوره بقره.
2. قاموس كتاب مقدس، ص 427.
3. نك: تورات، فصل نهم، ش 9.
4. انجيل متى، باب چهارم، ش اول و دوم.
5. قاموس كتاب مقدس، ص 428.
6. سوره بقره، آيه 185.
7. دائرةالمعارف تشيع، ج 8، ص 372.
8. سوره بقره، آيات 183 تا 187 و نيز آيه 196، سوره نساء، آيه 92 ، مجادله، آيه 4، مائده، آيه 95، احزاب، آيه 35، مريم، آيه 26 (بنگريد به المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، وضعه فواد عبدالباقى، ص 417).
9. قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى، ج 4، ص 165، فرهنگ اصطلاحات قرآنى، يوسف حريرى.
10. از جمله بنگريد به تحرير الوسيله، ج 1، ص 278، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 132.
11. چنان كه در آيه 41 آل عمران و آيه دهم سوره مريم آمده است.
12. سوره مريم،آيه 26.
13. نك:وسايل الشيعه فى تحصيل مسايل الشريعه، شيخ حرّ عاملى، كتاب الصوم.
14. جامع السعادات، مولى مهدى نراقى، فصل 109(درجات روزه)، ص 476-475؛مصباح الشريعه، باب بيستم و مستدرك الوسايل، ج اول، ص590 – 589.
15. بحار الانوار، ج96، ص255.
16. همان، ص255.
17. همان.
18. همان، ج40، ص54.
19. همان، ج96، ص 340-342.
20. متن كامل اين خطبه در بحارالانوار، ج96 و اقبال الاعمال سيد بن طاووس آمده است.
21. نهج البلاغه، خطبه110.
22. همان، خطبه 192.
23. همان، حكمت 136.
24. همان، حكمت 252.
25. مفاتيح الجنان، بخش اعمال ماه رمضان.
26. صحيفه سجّاديّه، دعاى 44، با استفاده از ترجمه حكيم ميرزا مهدى الهى قمشهاى.
27. وسايل الشيعه، كتاب الصوم، ج 7، ص 117-119.
28. تهذيب الاحكام، ج 2، ص110، حديث 14، بحارالانوار، ج 100، ص 115، حديث23.
29. خصال، شيخ صدوق، ص 445، حديث 42؛ وسايل الشيعه، ج 7، ص 176.
30. علل الشرايع، شيخ صدوق، جلد سوم، باب 110.
31. روزه از نظر دين و طب، ص 25- 23.
32. عيون اخبار الرضا(ع)، شيخ صدوق، ص353-352.
آثار و بركات روزه
آثار و بركات روزه
آخرين قسمت
عسكرى اسلامپور كريمى
مقدمه
خداوند متعال به مقتضاى ربوبيت خود، براى تربيت بشر و رساندن او به كمال شايسته خويش يك سلسله عبادات و وظايف اخلاقى معين فرموده است تا آدمى در سايه عمل به آن عبادات و به كار بستن وظايف به كمالى كه براى آن آفريده شده است.، برسد و بهره خود را از نعمات خداوندى به دست آورد؛ زيرا تا هنگامى كه بشر گرفتار رذايل اخلاقى است و كردارهاي زشت و ناروا گريبانگير اوست، نيروهاى معنوى و قواى روحانى او همچنان در مرحله استعداد باقى مانده و پا به عرصه فعليت نخواهد گذاشت و تا چنين نشود و استعدادها ظهور نكند، به دليل عدم سنخيت با عالم معنا درك آن لذايذ و نعمتها براي او امكانپذير نخواهد بود.
ماه مبارك رمضان، فرصت مغتنمى فرا راه انسان قرار مىدهد تا مجموعهاي از عبادات را به عنوان تكليف انسانى بجا آورده و در پرتو صفاي باطن، نورانيت زمين را نيز فزونى بخشد. خاكيان در اين ايام و ليالى متبركه كه فاصله زمين به حداقل مىرسد، آن چنان بال و پر مىگيرند كه برتر از ملائك، حضور گرم ذات اقدس پروردگار را نيز حس مىكنند. همه اين دستاوردها را بايد مديون «روزه» و «امساك» دانست كه مهمترين عبادات ماه رمضان است. روزه، ابعاد گوناگونى دارد و آثار فراوانى از نظر مادى و معنوى در وجود انسان مىگذارد. ازاينرو، در اين نوشتار مختصر برآنيم تا گوشههايى از آثار و بركات عظيم اين فريضه الهى را بيان نماييم.
مفهوم روزه
واژه «صوم»، يعنى روزه در لغت به معناى خوددارى از عمل است براى مثال، صوم از خوردن و نوشيدن و… به همين سبب واژه «صمت» يا سكوت نيز صوم مىگويند؛ زيرا آن هم خوددارى از سخن گفتن است و نيز گفتهاند هر چيزى كه از حركت باز ماند، آن را صوم مىگويند و «صامت الريح» به معناى بازماندن باد از حركت است. بنابراين، اهل صوم در لغت به معناى امساك، پرهيز و خوددارى است.(1) البته چه بسا در معناى آن اين قيد را اضافه كرده باشند كه به معناي خوددارى از كارهاى مخصوصى است كه دل آدمى مشتاق آن باشد و اشتهاى آن را داشته باشد.(2)
اما صوم (روزه) در فرهنگ و شريعت دينى عبارت از خوددارى و پرهيز از چيزهايى خاص در زمان معين است.
روزه در قرآن
در قرآنكريم و روايات تعبيرات متعدد از روزه شده، گاهى به عنوان «صبر» به آن سفارش شده است؛ چنان كه مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا، استعينوا بالصبر و الصلوه…؛(3) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از صبر (روزه) و نماز استمداد نماييد. و زمانى به «سياحت» چنان كه در حالات متقين مىفرمايد: «سياحت كنندگان و ركوع كنندگان و سجده كنندگان.»(4)
و اغلب از آن به «صوم» و «صيام» تعبير شده، چنان كه درباره اصل مشروعيت روزه مىفرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا، كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون»(5) اى كسانى كه ايمان آوردهايد روزه بر شما واجب شده همان طور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود، شايد با تقوا شويد.
در اين آيه شريفه خداوند مهربان چون بندهاش را به روزهدارى كه همراه با مشقتهاست تكليف نمود، در چند مورد نسبت به بنده روزهدار تلطف مىنمايد:
1- بنده خويش را به شرف و مدحت «يا ايها الذين آمنوا» ندا كرد، يعنى به ايمان و گرويدن به خويش؛ اينگونه خطاب «اى كسانى كه ايمان آوردهايد» به منظور توجه دادن مردم به صفت ايمانشان است، و گرنه مىفرمود: «اى مردم»، ولى خواست بفهماند با توجه به اين كه داراى ايمانيد بايد هر حكمى را كه از ناحيه پروردگارتان مىآيد بپذيريد، هر چند كه بر خلاف مشتهيات، و ناسازگار با عادات شما باشد.
2- «كُتِبَ» را به لفظ مجهول ذكر كرد، گر چه او نوشت و واجب نمود، اما چون روزه با رنج و مشقت همراه است به خود نسبت نداد، ولى آنجا كه رحمت است به خود حواله مىدهد، مانند، «قل الله كتب على نفسه الرحمه»(6) بگو از آن خدا است نوشت بر خويشتن رحمت را، آنچه شاق بود به خود حواله نكرد، ولى آنچه كه بنده از آن متأذى است و نقص و معصيت است به خدا نسبت مىدهد، شرمت باد اى انسان كه آنچه بد آيند توست و عاملش تو هستى با اين وجود آن را به خدا نسبت مىدهى، نظير اين كه گفته شود: خدايا! تو فقيرم كردى، تو بيمارم نمودى و….
3- فرمود: «كما كتب على الذين من قبلكم» يعنى اين روزه فقط بر شما مسلمانان (امت پيامبر اسلام) نهاده نشده، بلكه بر پيشينيان: امتهاى گذشته و قبل از ظهور اسلام، امتهاى انبياء قبل، چون امت موسى و عيسى و غير ايشان نيز واجب بوده است.
4- «لعلكم تتقون» كه فايده آن به تو برمىگردد و شما را به زينت تقوا مفتخر مىسازد.
تاريخچه روزه
آنچه در تاريخ آمده نشان دهنده اين است كه روزه فقط بر امت اسلام واجب نشده است، بلكه قبل از اسلام نيز بر امم گذشته واجب بوده است، ولى تفاوت آن در نحوه انجام و زمان آن بوده است. در تفسير «فخر رازى» درباره چگونگى روزه گرفتن در گذشته چنين آمده است:
«خداوند ماه رمضان را بر يهود فرض كرد، ولى يهود روزه اين ماه را ترك كردند و به گرفتن يك روز اكتفا نمودند و شايد آن همان روز غرق شدن فرعون بوده است.»(7)
درباره كيفيت روزه نصارا آمده است: اول ماه رمضان را روزه مىگرفتند و چون با فصل گرما مواجه شدند آن فصل روزه را تغيير دادند و به ماههاى شمسى انتقال دادند، كه ثابت باشد و با تابستان مواجه نگردد. براي اين تغيير، ده روز به آن افزودند. و آنگاه، سلطانى آمد و براى مشكلى، هفت روز روزه نذر نمود و مردم نصارا آن هفت روز را به روزه مربوطه اضافه نمودند و پادشاه ديگرى سه روز به آن افزود كه در مجموع روزه نصارا پنجاه روز شد.(8)
به حضرت يعقوب نيز چنين وحى شد: «خداوند تو را خاضع و روزهگير كرد، طعامى از بهشت به تو داد كه نه تو آن را مىدانستى و نه پدرانت، تا تو را بياموزد كه انسان تنها به نان زنده نيست، بلكه به هر كلمهاى كه از طرف خداوند صادر شود، انسان زنده مىشود.»(9)
آثار و بركات روزه
1- اثر تربيتى، روانى
مهمترين اثر روزه بعد تربيتى و روانى آن است. روزه روح آدمى را تلطيف و اراده انسان را «قوى» و غرائز او را «تعديل» مىكند.
از مرتاضان و مهذبان نفوس، كه از راههاى مخصوص به خود به تطهير روح مىپردازند، گرفته كه معتقدند: آنچه نفس را ناخوش آيد، بايد بدان پرداخت و روزه چنين است تا صوفيان، كه چله نشينند و از اصولشان امساك است، و عارفان كه مىگويند: اندرون از طعام خالىدار تا در او نور معرفت بينى(10) همگى نقش محورى روزه در خودسازى و تهذيب نفس را باور دارند؛ زيرا روزه، تمرين مقاومت و آمادگى روحى در خودسازى است. براى اين كه اخلاق و تهذيب نفس بر دو پايه استوار است:
الف) تخليه؛ يعنى پاكسازى و تصفيه روح از عادات ناپسند و آلودگىهاى مادى كه مقدمه آن شناخت صفات پسنديده و ناپسند است.
ب) تحليه؛ يعنى آراستن نفس به صفات پسنديده و مطلوب انسانى، مانند تقوا كه از حكمتهاى روزه است «لعلكم تتقون».(11)
روزه كلاس كسب تقوا است، تمرينى براى متقى شدن است. افرادى كه ساليانه، يك دوره يك ماههاى براى شركت در اين پيكار درونى را مىگذرانند، از آمادگى رزمى و دفاعى بيشترى برخوردارند. براى اين كه پيامبر اكرم(ص) شكم پرستى و شهوت جنسى را از جمله سه امرى برشمرد كه پس از خويش، براى امتش نسبت به آنها بيمناك بود.(12)
و نيز از كلام گوهر بار آن حضرت است كه فرمود: «اولين چيزهايى كه موجب گرفتارى انسان در آتش جهنم است، دهان (ابزار گناهان فراوان)، و فرج (ابزار شهوت جنسى) است».(13)
در ماه مبارك رمضان، از جمله امورى كه روزهدار بايد از آنان پرهيز كند، خوردن و آشاميدن و مسائل جنسى است. او بايد در حال روزه با وجود گرسنگى و تشنگى از غذا و آب، از بعضى لذات چشم بپوشد و عملاً ثابت كند كه همچون حيوان در بند اصطبل و علف نيست. او مىتواند زمام امور نفس سركش را به دست گيرد و با تمرينهاى پيگير و خستگىناپذير از رقبههاى دشوار شكم و شهوت پرستى بگذرد و بر هوسها و شهوات خود مسلط گردد.
در حقيقت بزرگترين فلسفه روزه همين اثر تربيتى و معنوى آن است. انسانى كه انواع غذاها و نوشابهها در اختيار دارد و هر لحظه تشنه و گرسنه شد به سراغ آن مىرود، همانند درختانى است كه در پناه ديوارهاى باغ بر لب نهرها مىرويند، اين درختان نازپرورده، بسيار كم مقاومت و كم دوامند. اگر چند روزى آب از پاى آنها قطع شود، پژمرده مىشوند و مىخشكند؛ اما درختانى كه در لابلاى صخرهها در دل كوههاى بيابانها مىرويند و نوازشگر شاخههايشان در همان اوان رشد و نمو، طوفانهاى سخت و آفتاب سوزان و سرماى زمستان است و با انواع محروميتها دست به گريبانند، بسيار محكم و پر استقامت و سختكوش و سختجانند.
روزه نيز آدمى را از عالم حيوانات ترقى داده و به جهان فرشتگان صعود مىدهد.
اگر پيامبر اسلام (ص) مىفرمايند: «الصوم جنة من النار؛ روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ»(14)اشاره به اين موضوع است.
و نيز امام على (ع) مىفرمايد: «و صوم شهر رمضان فإنه جنة من العقاب»(15) و روزه ماه رمضان سپر است از عقاب الهى.
يعنى روزه موجب غفران و آمرزش گناهان و معاصى انسان است، كه به وسيله روزه نجات از آتش جهنم و عقوبت پروردگار حاصل مىشود.
در روايت آمده كه امام على (ع) از پيامبر اكرم (ص) پرسيدند: چه كنيم كه شيطان از ما دور شود؟ حضرت فرمود: «الصوم يسود وجهه و الصدقة تكسر ظهره و الحب فى الله و المواظبة على العمل الصالح يقطع دابره و الاستغفار يقطع وتينه»(16)روزه روى شيطان را سياه مىكند و و انفاق در راه خدا پشت وى را مىشكند و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر عمل نيك، دنباله او را قطع مىكند و استغفار رگ قلبش را مىبرد.
روان و جان آدمى تنها گذرگاه رحمان نيست، بلكه گامهاى دهشتبار شيطان نيز گاه در آن طنين مىكند. قلب هر چند «حرم» خداست، ولى گاه صداى نامحرم در حريم آن شنيده مىشود و قاهقاه شيطان گستره آن را پر مىكند. چه كنيم تا گناه به قلبمان راه پيدا نكند؟ چه كنيم تا رشتههاى مرئى و نامرئى كه دست سياه شيطان بر گردن دلمان مىافكند، ما را به سراشيبى جهنم نكشاند؟ چه كنيم كه «خودمان» باشيم و شفاف و روشن زندگى كنيم و خدا كه آرامگاه همه پروازگران عرصه معرفت و محبت است، آشناي جانمان باشد و ياد او هم سايه لحظهها و فرصتهايمان؛ هزاران راه پيشپاى نهادهاند تا بيراهه و گژراهه ما را نربايد، هزاران نردبان به شوق زيارت قدمهاى ما آغوش گشودهاند تا ما اسارت خاك و زمين را نپسنديم و سمت آبى آسمان را گم نكنيم.
آرى به فرموده رسول رهبر (ص)، روزه بزرگترين مانع وسوسههاى شيطان و نردبان صعود و تقرب به پيشگاه خداى متعال است.
روزه، تمرين فشرده و سازنده براى نيكو شدن است. تمرين «گناهزدايى» و «خدا آشنايى» است.
فرصت فاصله گرفتن از پرتگاهها و آفات و رهايى از افتادن در مرداب هوس خواهى، نفس پرستى و شكم بارگى است.
يازده ماه خزان زدگى و انجماد زمستانى روان و جان، به يك ماه «بهارانه» زيستن در هم شكسته و رمضان نور افشانى مىكند.
2- اثر اجتماعى اخلاقى
نظام طبقاتى و فاصلههاى ژرف ميان تهدستان و توانمندان، يكى از عوامل تنشزا و نارضايتى در نظام و اجتماعى است كه به هر ميزان فاصله اختلاف طبقاتى، عميقتر گردد، ناهنجاريهاى اجتماعى و مفاسد اخلاقى افزونتر مىگردند و پيوسته آتش كينه و انتقام گروه تهيدست به واسطههاى فشارهاى اقتصادى و محروميتهاى اجتماعى نسبت به توانگران شعلهورتر مىشود تا آنگاه كه به مرحله انفجار و ناآراميهاى اجتماعى، مىانجامد.
شريعت حياتبخش اسلام با تكيه بر اصل «عدالت اجتماعى»، نهايت تلاش و كوشش را در تنظيم روابط جامعه به كار برده و از آنجا كه طبيعت بشر به واسطه استعدادها و توانمنديهاى فردى مختلف است، ساعى بوده تا با جعل احكام و دستورهاى گوناگون، آن اختلاف طبيعى را نيز به حد اقل برساند. از جمله اين احكام، «روزه» است كه اولاً به سبب آن، ميان تمام افراد جامعه برابرى و مساوات ايجاد مىكند و ثانياً: شرايطى را پديد مىآورد كه تا ثروتمندان با درك موقعيت محرومان، فشارهاى اقتصادى و رنجهاى اجتماعى آنان را كاهش دهند و ثالثاً: با اين اقدام، جامعه را از پريشانى و نارضايتى، پيراسته مىسازد و روحيه برادرى و همگرايى را در ميان آنان به وجود مىآورد. ازاينرو، هنگامى كه «هشام بن حكم» از امام صادق (ع) فلسفه روزه مىپرسد، حضرت مىفرمايد:
«انما فرض الله الصيام ليستوى به الغنى و الفقير و ذلك ان الغنى لم يكن ليجد مسّ الجوع و فيرحم الفقير لان الغنى كلّما اراد شيئاً قدر عليه، فأراد الله تعالى ان يسوّي بين خلقه و ان يذيق الغنى مسّ الجوع و الالم ليرقّ على الضعيف و يرحم الجائع»(17)به راستى خداوند روزه را واجب كرد، تا به وسيله آن بين تهيدستان و ثروتمندان برابرى ايجاد كنند و اين براى آن است كه ثروتمندان كه هرگز درد گرسنگى و فقر را احساس نكردهاند، به فقيران رحم آورند، زيرا اغنيا، هرگاه (خوردنى و آشاميدنى) را اراده نمودهاند (و هوس هر نوع مأكولات و مشروبات كردند) برايشان ميسر است، پس خداوند متعال «روزه را واجب نمود» كه تا بين بندگانش از فقير و غنى، مساوات و برابرى به وجود آورد، و اين كه سرمايهداران مسلمان گرسنگى و درد فقيران را لمس نمايند تا بر آنان شفقت ورزند و ترحم كنند.
يكى از آثار و بركات اخلاقى و معنوى روزه اين است كه انسان با گرسنگى و تشنگى، به ياد گرسنگى و عطش روز قيامت مىافتد و تصميم مىگيرد براى آن روز واپسين توشهاى آماده سازد. بنابر آنچه كه از آموزههاى اصيل اسلامى فهميده مىشود، روزقيامت گرماى طاقتفرسايى دارد. چنان كه امام على (ع) مىفرمايد: «قدالجمهم العرق؛ عرق مانند لجام، اطراف دهان انسانها را گرفته است.»(18)اين نوع تشبيه براى گرماى قيامت، نشانه شدت و سختى آن است. در روايتى ديگر از امام باقر (ع) درباره آيه شريفه «واليوم تجزون عذاب الهون» پرسيدند، حضرت فرمود: مراد از «عذاب الهون» تشنگى روز قيامت است.(19)
پيامبر اكرم (ص) در «خطبه شعبانيه» مىفرمايد: «واذكروا بجوعكم و عطشكم فيه جوع يوم القيامة و عطشه»(20)با گرسنگى و تشنگى خويش در روزه رمضان به ياد گرسنگى و تشنگى روز قيامت باشيد.
و نيز در روايتى ديگر درباره خصلتهايى كه خداوند به روزهدار عطا مىكند، چنين مىفرمايد: «أوالخامسة امان من الجوع و العطش يوم القيامة»(21)يكى از خصلتهاى روزهدار اين است كه از تشنگى و گرسنگى قيامت در امان مىباشد.
در روايتى از امام على (ع) نقل شده كه يكى از فلسفههاى اخلاقى روزه آزمايش اخلاص انسانهاست. چنان كه فرمود: «والصيام ابتلاء لاخلاص الخلق»(22)خداوند روزه را براى آزمايش اخلاص مردم واجب فرموده است.
معناى اين كلام گوهربار حضرت اين است كه كسى كه روزه مىگيرد و تمامى روز را با وجود اين كه به انواع خوردنيها و آشاميدنيها دسترسى دارد، در عين حال امساك مىكند، جز اخلاص به پيشگاه حق تعالى مفهومى ديگر ندارد و كسى كه به پيشگاه خداوند متعال اخلاص ورزد، تمامى اوصافى كه براى شخص صائم وجود دارد، شامل حالش مىشود.
3- اثر بهداشتى و درمانى روزه
روزه، افزون بر فوائد تربيتى و اجتماعى و …، فوائد بهداشتى نيز دارد. روزه تمام دستگاههاى بدن را از خستگى مدام رها مىسازد، عمر را طولانى مىكند، به جسم نشاط تازه اى مىبخشد و آدمى را از كسالت و سستى درمىآورد، از بيمارى و دردها آزاد مىسازد و چاقى زياد را از بين مىبرد.
روزه، براى تعويض و تجديد چربيهاى ذخيره شده بدن و كاهش ذخاير چربى گليكوژنى اعضاى مختلف بدن، روش منحصر به فردى است. گويا اين كه ارزش جنبههاى معنوى و وظيفه روزه از نظر روانشناسى و بهداشت جسمى بيشتر است.(23)
روزهدارى كه امروزه آن در پزشكى به نام «رژيم»، در موارد مختلفى از بيماريها تجويز مىكنند، سبب مىشود كه ذخاير مخصوص گليكوژن يا چربى بدن از نقاط مختلف برداشته شوند و به مصرف احتراق داخلى يا انرژى خارجى و سوخت و ساز آن برسند و مسلم است كه بدن در حال روزه ابتدا چربيهاى زير جلدى را به مصرف
رسانده و به تدريج نوبت به چربيهاى احشا مىرسد، ولى در هيچ صورتى، روزهدارى، صدمهاى به نسوج عضلانى و استخوانى بدن وارد نمىسازد، مگر اين كه انسان مدتها گرسنه بماند و تمام ذخاير بدن از بين بروند، آنگاه نسوج عضلانى مورد استفاده خود بدن واقع مىشوند.(24)
دكتر «الكسيس كارل» در كتاب «انسان، موجود ناشناخته» مىنويسد: «با روزهدارى، قند خون در كبد مىريزد و چربيهايى كه در زير پوست ذخيره شدهاند و پروتئينهاى عضلات و غدد و سلولهاى كبدى آزاد مىشوند و به مصرف تغذيه مىرسند.»
وى مىگويد: «لزوم روزهدارى در تمام اديان تأكيد شده است. در روزه، ابتدا گرسنگى و گاهى نوعى تحريك عصبى و بعد ضعفى احساس مىشود، ولى در عين حال، كيفيات پوشيدهاى كه اهميت زيادي دارند، به فعاليت مىافتند و بالأخره تمام اعضا، مواد خاص خود را براى نگهدارى و تعادل محيط داخلى و قلب، قربانى مىكنند و به اين ترتيب روزه تمام بافتهاى بدنى را مىشويد (خانه تكانى مىكند) و آنها را تازه مىكند.»(25)
دكتر «ژان فروموزان» روش معالجه با روزه را، شست و شوى اعضاى بدن تعبير مىكند، كه در آغاز روزهدارى، زبان باردار است، عرق بدن زياد است، دهان بدبو است و گاه آب از بينى راه مىافتد، كه همه اينها علامت شروع شست و شوى كامل بدن است. پس از سه چهارم روز بو برطرف مىشود، اسيداوريك ادرار كاهش مىيابد و شخص احساس سبكى و خوشى خارق العادهاى مىكند. در اين حال اعضا هم استراحتى كافى دارند.
دكتر «تومانياس» درباره فوائد بهداشتى روزهدارى مىنويسد: «فائده بزرگ كم خوردن و پرهيز نمودن از غذاها در مدت كوتاه، آن است كه چون معده در طول مدت يازده ماه مرتب پر از غذا بوده، در مدت يك ماه روزهدارى مواد غذايى خود را دفع مىكند و همينطور كبد كه براى هضم غذا مجبور است دائماً صفراى خود را مصرف كند، در مدت سى روز ترشحات صفراوى را صرف حلكردن باقىمانده غذاى جمع شده خواهد كرد. دستگاه هاضمه در نتيجه كم خوردن غذا، اندكى فراغت حاصل نموده و رفع خستگى مىنمايد. روزه، يعنى كم خوردن و كم آشاميدن در مدت معينى از سال و اين بهترين راه معالجه و حفظ تندرستى است، كه طب قديم و جديد را از اين جهت متوجه خود ساخته است. به ويژه امراضى كه بر دستگاه هاضمه، به خصوص كليه و كبد عارض مىشود و به توسط دارو نمىتوان آنها را درمان كرد، روزه به خوبى معالجه مىنمايد. چنانچه بهترين دارو براى برطرف ساختن سوء هاضمه نيز روزه گرفتن است. بيماري مخصوص كبد نيز كه موجب يرقان مىگردد، بهترين طريق درمانش همانا روزه گرفتن است؛ زيرا ايجاد اين امراض اغلب اوقات به واسطه خستگى كبد است كه در هنگام زيادى عمل و فعاليت، نمىتواند صفرا را از خود بگيرد.»(26)
دكتر «گوئلپا» فرانسوى مىگويد: «چهار پنجم بيماريها از تخمير غذا در رودهها ناشى مىشود كه همه با روزه اصلاح مىگردد.»(27)
دكتر «آلكسى سوفورين» مىنويسد: «جسم به هنگام روزه به جاى غذا از مواد باقىمانده در بدن استفاده كرده و آنها را مصرف مىكند و بدين وسيله مواد كثيف و عفونىاى كه در جسم است و ريشه و خميره بيماريها از آنهاست، از بين مىرود. روزه سبب بهبودى همه بيماريها است. بنابراين، شايسته است كه جسم خود را به وسيله روزه، نظيف و پاكيزه كنيد.»(28)
بيماريهايى را كه اين دانشمندان توانستهاند به وسيله روزه معالجه نمايند به قرار ذيل است: «نوراستنى، التهاب معده، التهاب حنجره، سفليس، سل، درد چشم، زكام مزمن، درد سينه، نفخ و ورم ريهها، بيماريهاى عصبى، لرزش اندام، استسقاء، فلج، كمخونى، اضطراب روحى، ضعف عمومى بدن، بيمارى كبد ، مالاريا و بالأخره تضعيف غدههاى سرطانى و ترك اعتياد.»
دكتر «كاريو» آمريكايى مىنويسد: «هر شخص بيمار بايد در سال مدتى از غذا پرهيز كند؛ زيرا مادامى غذا به تن مىرسد، ميكروبها در حال رشدند، ولى هنگامى كه از غذا پرهيز شود، ميكروبها روبه ضعف مىروند.»
وى همچنين مىافزايد: «روزهاى كه اسلام واجب كرده است، بزرگترين ضامن سلامتى تن است.»
از مطالب يادشده درباره فايده بهداشتى درمانى روزه در مىيابيم كه امروزه در علم پزشكى به اثبات رسيده كه عامل بسيارى از بيمارىها زياده روى در خوردن و آشاميدن و عدم رعايت بهداشت تغذيه است.
پيام آور بزرگ اسلام، پيامبر اكرم (ص) قرنها پيش، اين مطلب را در كلامى ژرف چنين فرمود: «المعدة بيت كل داء و الحمية رأس كل دواء»(29)معده، خانه تمام دردهاست و پرهيز و امساك بالاترين داروهاست.
4- اثر عرفانى الهى
در حديث قدسى (يعنى احاديثى كه سلسله سندش منتهى به خود خداى تعالى مىشود) آمده: كه خداى تعالى فرمود: «كل عمل آدم هو له غير الصيام، هو لى و انا أُجزى به»؛ از ميان اعمال و عبادات فرزندان آدم، فقط «روزه» براى من است و من پاداش روزهام.
اين روايت را شيعه و سنى البته با مختصر اختلافى نقل كردهاند و وجه اين كه روزه براى خداى متعال است، اين است كه تنها عبادتى است كه از امور عدمى تشكيل مىشود، به خلاف عبادات ديگر، از قبيل نماز، و حج و امثال آن، كه از امور وجودى تركيب مىيابد، و يا حد اقل امور وجودى هم در آنها دخالت دارند، و روشن است كه فعل وجودى نمىتواند محض و خالص در اظهار عبوديت عبد و ربوبيت خداى متعال باشد؛ زيرا خالى از نقايص مادى و آفت محدوديت و اثبات انانيت نيست، و ممكن است در انجام آن قصد غير خدا (ريا) نيز به ميان آيد، و سهمى از آن را براى غير خدا انجام دهد، چنان كه در موارد ريا و سمعه و سجده براى غير خدا اين آفات مشاهده مىشود، به خلاف عملى كه همه آن نفى است، يعنى روزه كه عبارت است از نخوردن، ننوشيدن، و ترك بسيارى از مشتهيات ديگر كه صاحبش خود را بالاتر از اسارت در برابر ماديات مىبيند، و با خويشتندارى خود را از لوث شهوات نفس پاك نگه مىدارد، و اين امور عدمى چيزى نيست كه غير خدا هم سهمى از آن داشته باشد؛ زيرا امرى است تنها ميان بنده و پروردگارش (پنهان از چشم ديگران است) و طبعاً كسى جز خدا از آن با خبر نمىشود.
و اين كه فرمود: «و انا اجزى به» اگر واژه «اَجزى به» را به صيغه معلوم بخوانيم، يعنى من جزاى آن را مىدهم، آن وقت دلالت مىكند بر اين كه در دادن اجر به بنده، كسى ميان او و خدا فاصله و واسطه نمىشود، همان طور كه بنده هم در بندگى و عبادت خدا به وسيله روزه كسى را دخيل قرار نداد، و نگذاشت كسى از روزهداريش با خبر شود، چنان كه در باره صدقه آمده است: صدقه را تنها خدا مىگيرد، و بين صدقه دهنده و خدا كسى واسطه نيست، و در قرآنكريم نيز آمده: «و ياخذ الصدقات»(30)و فقط خداوند مىگيرد صدقات را. چنان كه در روايتى تصريح شده كه همه اعمال آدمى را فرشتگان تحويل مىگيرند، جز «صدقه» كه به طور مستقيم به دست خدا مىرسد!(31)
و اما اگر «اُجزى به» را به صيغه مجهول بخوانيم، معنايش اين مىشود: خود من (خدا) جزاى روزه قرار مىگيرم.
علامه طباطبائى (ره) درباره اين حديث مىنويسد: در اين صورت كنايه از نزديكى روزهدار به خداى تعالى است.(32)بر سالكان حق اهل تحقيق پوشيده نيست كه اين حديث شريف داراى معناى بلندى است كه سزاوار بود دانشمند بزرگوارى چون علامه طباطبائى درباره آن سخن مىگفت. ولى به هر حال درك معناى اين حديث بسيار مشكل است؛ زيرا تساوى ميان كالا و بهاى آن از بديهيات عقلايى است و درباره پاداش اعمال بندگان، هر چه خداوند عطا فرمايد، تفضل است و كسى از او حق مطالبه ندارد. ازاينرو، معقول است حق تعالى، عدل جان انسان را، فردوس برين، قرار دهد، آنگونه كه فرموده است: «خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خريدارى مىكند كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد….»(33)يا درباره روزهداران آمده است، كه باب مخصوصى در بهشت دارند، «ان للجنه باباً يدعى الريان لا يدخل منه الاّ الصائمون.»(34)
به هر حال معناى اين كه خداوند متعال پاداش روزهدار است، «من پاداش روزهام» بدين معناست كه خداوند مىفرمايد: من خود را به روزهدار مىدهم؛ خودم را به او مىدهم، يعنى او را خدايى مىكنم و اين، همان است كه در روايت آمده است كه اخلاقتان را خدايى كنيد. (تخلقوا باخلاق الله) يعنى انسان «خداگونه» شود. چنان كه در حديث قدسى آمده است: «… وقتى كه بندهام در اثر عبادت و كارهاى شايسته به من نزديك شود، او را دوست خواهم داشت و در نتيجه آن، من كه به توسط من مىبيند و زبان و دست او هستم، به طورى كه او به توسط من مىگويد و مىگيرد.»(35)
شايان ذكر است كه روزهاى اين پاداش را دارد كه تمام اعضا و بدن و قلب آدمى صائم (روزهدار) باشد. در اين صورت شخص به گونهاى از ماديات فاصله مىگيرد و با عالم عقل كه نزديكترين موجود به خداست نزديك مىشود، تا جايى كه فانى در اراده خدا مىگردد و به مبدأ مطلق اتصال مىيابد و به مقام صائمين واقعى (خواص الخواص) مىرسد.
پىنوشتها: –
1.ترجمه تفسير مجمع البيان،ج2، ص199.
2.تفسيرالميزان، ج3، ص8.
3.سوره بقره، آيه 43.
4.سوره توبه،آيه 112.
5.سوره بقره،آيه 183.
6.سوره انعام،آيه 12.
7.روزه، بهترين درمان بيماريهاى روح و جسم، ص149.
8.تفسير فخررازى، ج15،ص68.
9.روزه، بهترين درمان بيماريهاى روح و جسم، ص150.
10.سعدى.
11.سوره بقره،آيه183.
12.ر.ك: جامع السعادات، ح2،ص4.
13.ر.ك: خصال، ص78،ح126.
14.فروع كافى، ج 4،ص162.
15.نهج البلاغه صبحى صالح، ص163.
16.بحارالانوار، ج196ص255.
17.وسائل الشيعه، ج7،ص3،ح1؛من لايحضره الفقيه،ج2 ص73،ح1766.
18.نهج البلاغه، خطبه110.
19.بحارالانوار، ج7،ص186.
20.همان، ج96،ص356.
21.همان، ص299.
22.نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت244.
23.ر.ك: احمد صبور اردوبادى، اهميت روزه از نظر علم روز، ص29.
24.ر.ك: همان، ص53.
25.روزه، ضيافت نور، ص56.
26.همان.
27.همان.
28.همان.
29.بحارالانوار، ج62،ص290.
30.سورهتوبه،آيه105.
31.تفسير عياشى، طبق نقل تفسير برهان، ذيل آيه مورد بحث.
32.ر.ك: تفسيرالميزان، ج2،ص25.
33.سوره توبه،آيه 111.
34.بحارالانوار، ج93،ص252.
35.اصول كافى، ج2،ص352.
مبارزه با مفاسد و بدحجابى
مبارزه با مفاسد و بدحجابى
حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر
وظيفه اركان حاكميت
در مقاله پيشين از طرح ارتقاى اخلاقى نيروى انتظامى شامل برخورد با اراذل و اوباش و مفاسد اجتماعى از جمله مبارزه با بدحجابى به عنوان يك منكر آشكار سخن به ميان آمد. موضوعى كه با واكنشهاى مثبت دينداران جامعه و علاقمندان به صلاح اجتماع روبرو شد و نيروى انتظامى را مورد حمايت قرار داده و ادامه و استمرار آن را خواستار شدند، هرچند پارهاى ليبرال مآبها و پارهاى نشريات و روزنامهها با گرايش خاص بر آن خرده گرفته و در برابر اين حركت صف آرائى كردند و جوّ منفى را دامن زدند.اقدام نيروى انتظامى همانقدر كه معتقدين به ارزشهاى اسلامى را شادمان كرد و آنرا نويدى در جهت پاكسازى چهره جامعه از ناهنجاريها دانستند، گروههايى نيز با اقليت به خردهگيرى و جوّسازى پرداخته و اينها كسانى بودند كه به فرهنگ اباحيگرى تمايل بيشترى داشته و آزادى بى قيد و شرط را به شيوه غربيها دامن مىزنند. به هر حال ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در جامعه ما دو تفكر وجود دارد: يكى تفكر اصول گرايى كه حاكميت ارزشهاى اسلامى را خواهان است و ديگرى تفكر نقطه مقابل آن كه هرچند در اقليت است اما چندان در قيد حاكميت اصول و ارزشهاى اسلامى نيست و اين را در موضعگيريهاى خود در برابر دولت و مجلس و مسائل فرهنگى و اجتماعى نشان داده است. جريانى كه بيگانگان نيز از آن حمايت مىكنند و خواه خود آنها بخواهند و بفهمند يا نخواهند و نفهمند عملاً در مسيرى گام بر مىدارند كه به دشمنان اين ملت اميدى و نويدى بدهند. يكى از دلائل آن همين طرح امنيت اخلاقى نيروى انتظامى و برخورد با اراذل و اوباش و مزاحمان نواميس مردم و لمپنها و آنارشيستها و عروسكهاى خيابانى است كه نه تنها برخى از داخل به نقد و انكار آن پرداختهاند بلكه رسانههاى خارجى نيز از آن سوژهها ساخته و آنرا منافى با آزادى و حقوق بشر! دانستهاند و براى لكه دار كردن اين نهضت مفاسد اخلاقى فيلم ساخته و سوژه درست كرده و گزارشهاى خلاف واقع داده و آنرا نوعى خشونت و سلب آزادى در دولت كنونى قلمداد كردهاند و البته نيازى به بيان ندارد كه كسانى در برابر اين حركت اخلاقى صف بندى كردهاند كه اعمال خشونت بارشان و شكنجههاى قرون وسطائى آنها در عراق و فلسطين و جاى جاى جهان و زندانهاى مخفى و آشكارشان در اروپا و آمريكا و اسرائيل و گوانتانامو و… روى جنايتكاران تاريخ را سفيد كرده و خاطرههاى ننگين آتيلا و آيشمن
و هيتلر را تداعى مىكند آنگاه رسانههايشان از واشنگتن و لندن و تل آويو اقدامات نيروى انتظامى را در مبارزه با مفاسد و مفسدان و هنجارشكنان زير سؤال بردهاند كه اين مايه شگفتى نيست، آنچه شگفتى آفرين است همصدايى برخى رسانههاى خودى با بيگانگان و دشمنان ايران اسلامى است كه هر حركت اصلاحى در دولت اصولگرا را با ديد منفى مىنگرند و چشم خود را بر واقعيات و حقايق بستهاند و براى هر اقدامى توجيه منفى دارند!
و البته ناگفته نگذاريم كه در هر طرح اصلاحى پارهاى اشتباهات و سوء رفتارها امكان وقوع دارد و در اين مورد نيز مكرر به نيروى انتظامى گفتهايم كه به همه نيروهاى عامل زير دست بايد تأكيد شود در برخورد با مفاسد تخلف و فساد ديگرى را مرتكب نشوند كه با امر به معروف و نهى از منكر در تضاد باشد و بد بينى و تنفر ايجاد كند و از اصول اخلاق و كرامت انسانى بدور باشد. چه، موفقيت در امر و نهى الهى در سايه رعايت اصول اخلاق و روش ارشادى قابل دسترسى است. هدف از اين طرح زدودن منكرات از چهره جامعه است و اين اصول و روشهاى درست و مشروع خود را طلب مىكند و البته فرماندهان نيروى انتظامى نيز معتقدند كه اين روش بايد اساس كار باشد هرچند تخلف در پارهاى موارد وجود دارد كه با آن بايد برخورد شود و مباحث خاص اين مطلب در گفتگو با فرماندهان نيرو مطرح شده كه با استقبال آنان مواجه شده است و در هر حال صحّت عمل و راه و روش مناسب و منطبق با تعليم و تربيت اسلامى در مقابله با مفاسد بايد منظور نظر باشد. زيرا هدف از برخورد با فساد و تخلفات اخلاقى، اصلاح و هدايت و روشنگرى و تربيت است و در اين بخش از موضوع نقش رسانهها به ويژه صدا و سيما بسيار با اهميت است. كه بايد به وظيفه توجيهى و فرهنگى خود بهتر از پيش توجه كنند. اگر ما بتوانيم هنجار شكنان را به زشتى عملشان توجه دهيم و در جهت تغيير مسيرشان با هدايت و ارشاد حركت كنيم اين يك حركت ديرپاى و مفيدى خواهد بود كه درباره آن توضيح بيشتر خواهيم داد. هر چند در همه موارد اين روش كارايى ندارد و برخورد عملى در هر حال الزامى است. چرا كه اگر با فساد برخورد نشود دامن ديگر افراد جامعه را خواهد گرفت.
برخورد عملى با مفسدان وظيفه حاكميت
موضوعى كه بايد به آن پرداخت و در برخى مقالات و تحقيقات جلب نظر مىكند اين است كه آيا برخورد عملى با مفاسد از وظائف دولت اسلامى است يا اينكه نهادهاى حكومتى تنها به تذكر و ارشاد بايد بسنده كنند؟پاسخ به اين پرسش را مىتوان از منابع اسلامى و كتاب و سنت و سيره صالحين به دست آورد كه در اين مقام به صراحت تكليف را روشن ساخته است. علاوه براينكه وظيفه معروف پرورى و منكر ستيزى تكليف آحاد مسلمانان است،
براى حاكمان ويژگى خاص دارد، چرا كه عمل حاكمان تعيين كننده سرنوشت جامعه است. حاكمان هم خود بايد عامل به معروف و تارك منكر باشند و هم جامعه را بدان فرا خوانند و براى اجرايى شدن آن اقدام نمايند.
قرآن كريم در موارد متعددى به اين موضوع پرداخته است. از جمله:
1- «الذين ان مكنّاهم فى الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور؛(1) آنانكه اگر در زمين تمكن و اقتدار داديم نماز را بپا دارند و زكات را بپردازند و امر به معروف و نهى از منكر كنند. و سرانجام همه امور براى خداست.»
و در همين حال كه قرآن ويژگى مؤمنان و حاكمان اسلامى را در باب امر و نهى بيان فرموده است در مقابل آن امر به منكر و نهى از معروف را خصلت منافقان برشمرده و مىفرمايد: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا اللّه فنسيهم انّ المنافقين هم الفاسقون؛(2) مردان منافق و زنان منافق از يك گروهاند، به بدى فرمان مىدهند و از نيكى باز مىدارند و دستانشان را از انفاق بستهاند، خدا را فراموش كرده و خداوند آنها را به دست فراموشى سپرده است، منافقان همان تبهكارانند.»
درست بر عكس مؤمنان كه دائماً از طريق امر به معروف و نهى از منكر در اصلاح جامعه و پيراستن آن از آلودگى و فساد مىكوشند(3) منافقان سعى مىكنند فساد همه جا را بگيرد و معروف از جامعه برچيده شود تا بتوانند در چنان محيط آلودهاى به اهداف شوم خود برسند.
از اين آيه كريمه مىتوان استفاده كرد كه ترويج فساد و مخالفت بامعروف از خصلتهاى منافقان است هر چند مدعى اسلاميت و ايمان باشند و با اين شاخصه مىتوان مدعيان اصلاحات را از اصلاحگران واقعى باز شناخت. بسيارند مدعيان اصلاحطلبى كه در درون خود فساد را مىپروند و در جامعه مىپراكنند، چرا كه عناصر فاسد جز در فضاى آلوده رشد نمىكنند آنها از فرآوردههاى فساد تغذيه مىشوند، اينست كه مايل نيستند جامعه رو به صلاح برود و محيط آراسته و پيراسته باشد چه در اين شرائط آنها جايگاهى ندارند. بنابراين آنها كه به رواج منكرات چهره خوش نشان مىدهند به موجب اين آيه در صف منافقان قرار مىگيرند.
همچنين قرآن كريم در مقام نكوهش روحانيان اهل كتاب، انگشت روى مسئله نهى از منكر نهاده و مىفرمايد: «لولاينهاهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت لبئس ماكانوا يعملون؛(4) چرا علماى ربانى و دانشمندان دينى (از يهودى و نصارى) آنها را از گفتار گناه آلود و خوردن حرام نهى نمىكنند بسيار زشت است آنچه آنها عمل مىكنند.»
در روايتى از حضرت سيد الشهدا(ع) در باب امر به معروف و نهى از منكر چنين آمده است كه اين گروه از اهل كتاب دست در جيب ظلمه داشتند و از سفره آنها مىخوردند از اينرو زبان اعتراض به اعمال مفسدانه آنان نمىگشودند و از منكرات آنان را برحذر نمىداشتند. و در همين خطبه است كه امام، عالمان و راويان مسلمان را هشدار مىدهد و تحذير مىكند كه نبايد در برابر فساد و منكر كه از ظالمان زمان خود مىبينند ساكت باشند چرا كه آنها هر چه عزّت و حرمت در جامعه دارند به بركت دين خدا است و بنابراين نبايد نظارهگر فساد و منكر باشند و دين خود را در معرض خطر ببينند و دم برنياورند و زبان به اعتراض نگشايند. صرفاً به اين دليل كه دنيايشان در خطر مىافتد! (به متن و ترجمه خطبه رجوع شود تحف العقول، ص 240 – 243).
بارى آيات بسيارى به اين وظيفه مهم اسلامى توجه داده كه در اينجا نقل آن ضرورى نيست. در روايات نيز ضمن تأكيد بر اين وظيفه مهم اسلامى تصريح شده به اينكه ترك امر به معروف و نهى از منكر خصلت بى دينان است و يا تارك اين وظيفه مردهاى در ميان زندهها. از سخن نبى اكرم(ص) است كه مىفرمايد: «واى بر آن مسلمانى كه دين ندارد. مىپرسند: يا رسول اللّه مسلمانى كه دين ندارد كدام است؟ در پاسخ مىفرمايد: آنكس كه امر به معروف و نهى از منكر نمىكند. در روايتى از اميرالمؤمنين(ع) است كه براى امر به معروف و نهى از منكر سه مرحله قائل شدهاند: مرحله قلبى، مرحله زبانى، مرحله عملى و اين سه را از مراحل جهاد بر شمردهاند و هشدار دادهاند كه زمانى مىرسد كه مسلمانان اين سه را ترك مىكنند و اين نشانه سقوط و انحطاط است…» (رجوع به نهج البلاغه كلمات قصار، 373، 374، 375).
سيره عملى پيامبراكرم(ص) و ائمه معصومين – عليهم السلام – نيز نشان مىدهد كه آنان در برابر منكرات موضعگيرى داشته و اضافه بر نهى و تحذير به اقدام عملى دست مىزدند. اميرالمؤمنين(ع) در زمان حاكميت خود در حالى كه تازيانه در دست داشتند در بازار راه مىرفتند و اگر خلاف شرعى مىديدند و عمل حرامى مشاهده مىكردند از آن بر حذر داشته و به ترك آن ملزم مىساختند. از تمام آنچه گذشت مىتوان چنين نتيجه گرفت كه دولت اسلامى موظف است با شيوههاى مناسب و اقدام عملى جلو مفاسد را بگيرد و تنها تذكر زبانى و رسانهاى كافى نيست به ويژه آنكه در فقه اسلامى به استناد روايات، امر به معروف و نهى از منكر از مراحل جهاد شمرده شده و فقها بر اساس آن فتوا دادهاند. دولت اسلامى همانگونه كه بايد فروش مسكرات و قمار و ربا و ساير اعمال مردم را مانع شود مىبايست از كشف حجاب و هنجار شكنى جلوگيرى كند. به ويژه در شرائطى كه گفتار و تذكر تأثير لازم را ندارد و ناگزير به اقدام عملى بايد رو آورد و بخصوص در عصر ما كه بىحجابى و بدحجابى به صورت يك سياست از سوى دشمنان اسلام و بيگانگان و عوامل آنان هدايت و ساماندهى مىشود و بر اين مطلب تصريح كرده و آن را از سياستهاى راهبردى خود در برابر انقلاب اسلامى اعلام كردهاند و حتى كار بجايى رسيده كه عدّهاى از دختران و زنان فريب خورده را اجير مىكنند كه با لباسهاى مبتذل در خيابانهاى تهران دور بزنند فقط به اين منظور كه مد لباس مبتذل و نيمه برهنگى را ترويج كنند! در اين شرائط دستگاه نظارتى و امنيتى بايد بطور جدى برخورد كنند. و اين حركت هرچند دير هنگام شروع شده و گذشتگان تقصير يا قصور كردهاند و بايد جريمه آن به حساب آنان نوشته شود چرا كه مجال دادند در جامعه اينهمه فساد و گستاخى توسعه يابد و چهره جامعه اسلامى اينقدر آلوده شود و از كسى صدايى برنيايد و اقدامى صورت نپذيرد؟!
كار فرهنگى، ضرورت همه دستگاههاى كشور
بديهى است كه نيروى انتظامى به تنهايى قادر نيست امنيت اخلاقى جامعه را تأمين كند و اصولاً چنين انتظارى خطاست كه مسؤوليتى را كه بر دوش كليه اركان نظام سنگينى مىكند به عهده نيروى انتظامى بگذاريم و اقدامات ناجا را ديرپاى بدانيم. اقدامات ناجا به چهره جامعه و مراقبتهاى ظاهرى مربوط مىشود امّا تعميق اين فرهنگ و ديرپاى ساختن آن ساز و كار ديگرى مىطلبد، به علاوه آنكه در همين كنترل و نظارت نبايد نيروى انتظامى را تنها گذاشت. به بيان ديگر دو مطلب اساسى در مبارزه با فساد آشكار و از جمله بدحجابى بايد مد نظر قرار گيرد.
1- هميارى فرهنگى نهادهاى مسؤول
همواره سخن از كار فرهنگى است و همه مىگويند بايد كار فرهنگى كرد. ما مىپرسيم چه كسى بايد كار فرهنگى كند؟ آيا طى 27 سال در كار فرهنگى تقصير كردهايم كه امروزه تبعات آن را مىبينيم؟ اين نسل كنونى كه در جامعه با وضع نامناسب ظاهر مىشوند كجا تربيت شدهاند؟ و كجا آموزش ديدهاند؟ درست است كه در جامعه ما جوانان صالح و پسران و دختران و مردان و زنان شايسته كم نيستند و اكثريت جامعه را خوبان تشكيل مىدهند اما بالأخره بايد بررسى كرد مسؤولين فرهنگى طى ساليان دراز چه كردند؟ و آيا اصولاً در كار فرهنگى موفق بودهايم؟ و اگر نبودهايم چرا؟ آيا بدون ترديد در پديده فساد و ابتذال علل و عواملى بوده كه بازشناسى اينها مىتواند براى آينده راهگشا باشد.
در شناخت اين عوامل از توطئههاى ضد فرهنگى و تهاجم بيگانه نبايد غفلت ورزيد از بىتفاوتى برخى خانوادهها، از برنامههاى ماهوارهها، از ميليونها دلار آمريكا جهت مقابله با انقلاب اسلامى و… اما در اين ميان بايد بپذيريم در داخل نيز كم كارى فرهنگى بوده و يا موانعى وجود داشته كه كارهاى فرهنگى را خنثى مىكرده است.
رسيدگى به اين موضوع فعلاً محور سخن نيست. سخن در اين است كه در اين حركت كنونى ديرهنگام كه بر دوش نيروى انتظامى نهاده شده و حتماً بايد استمرار داشته باشد، نبايد نيروى انتظامى را تنها گذاشت. همه دستگاههاى فرهنگى از دبستان گرفته تا دبيرستان و دانشگاههاى كشور مسؤوليت دارند. از رسانه ملى صدا و سيما گرفته تا مطبوعات و اهل قلم بايد بخشى از اين مسؤوليت را به دوش بكشند. آموزش و پرورش بايد در تعليم و تربيت طرحى نو دراندازد و با احياى واحد پرورش و نظارت بر اخلاق و رفتار دانشآموزان و ارائه مشوقهاى لازم به تربيت اسلامى و تعميق فرهنگ دينى و اخلاقى و نظارت بر عملكرد دانشآموزان و توجيه بيشتر معلمان راه نوينى را بپيمايد و دانش آموختهگانى آشنا به معارف اسلامى و تربيت اخلاقى تحويل جامعه و يا دانشگاه بدهد. و اين امر به يك نهضت فرهنگى نياز دارد كه انتظار است آموزش و پرورش همت گمارد و انقلابى در اين نهاد فرهنگى كه قريب بيست ميليون فرزندان آب و خاك را پوشش مىدهد، پديد آورد.
دانشگاه و وزارت علوم
ركن ديگر مسؤوليت بر عهده وزارت علوم و دانشگاههاى وابسته به آن همچنين دانشگاه آزاد اسلامى و ديگر دانشگاههاى غير دولتى است. در اين مقطع تحصيلى نارساييهاى بسيارى چه از بعد آموزش و چه پرورش و تربيت دينى وجود داشته و دارد و زمينههاى انحرافهاى اخلاقى نيز فراهم است. در اين مقطع تحصيلى علاوه بر نارسائيها، آموزش و مشكل تعهد دينى برخى اساتيد و بىتفاوتى برخى مسؤولان، فضاى مختلط پسر و دختر و زمينههاى يارگيرى مجال چندانى براى تعهد دينى فراهم نمىسازد. هر چند نهادهاى انقلابى چون بسيج اساتيد و بسيج دانشجويى حضور نسبتاً چشمگيرى در دانشگاه دارند و عمره دانشجويى و اعتكاف و مراسم نماز جماعت در دانشگاهها منشأ تربيت دينى است. اما اينهمه خود جوش به وجود آمده و برنامه عمومى دانشگاه نبوده است. شوراى عالى انقلاب فرهنگى نيز كار چشم گير و قابل توجهى نداشته و در شرائطى كه براى هر دانشجو از بودجه دولت و سرمايه ملت هر سال چند ميليون هزينه مىشود اما بازدهى آن در ساختار علمى و اخلاقى دانشگاه با علامت سؤال روبرو است. دانشجويى كه در نخستين روزهاى ورود به دانشگاه مىآيد
شش ماه بعد تغيير چهره مىدهد و حجاب اسلامى كم كم كنار مىرود و فضاى مختلط دوجنس زمينه فرهنگ اخلاقى را با چالش مواجه مىسازد. اينجاست كه مسؤوليت مديريت دانشگاه و وزارت علوم بسيار سنگين است و اندك مسامحهاى در آن عواقب نامطلوبى را ببار خواهد آورد. چنانكه ببار آورده است (شرح اين ماجرا و راههاى اصلاحى آن را به فرصتى ديگر موكول مىكنم).
بخش فرهنگ عمومى
بخش ديگر فرهنگ مربوط به نهادهاى خبرى، تبليغى و فرهنگى عمومى چون صدا و سيماست كه نقش بسيار مهمى در ساختار فرهنگى جامعه ايفا مىكند، رسانه ملى هر چند برنامههاى مثبت و مفيد مذهبى و اخلاقى دارد اما از آسيبهاى فرهنگى نيز بدور نيست. شايد اشكال كار در گستردگى كار رسانه و برنامههاى متنوع و كاركنان و هنرمندان بى حد و مرز آن باشد كه هر چند مسؤولان آن، متعهد به هنجارهاى اخلاقى و انديشههاى اسلامى مىباشند اما نتوانند به درستى آن را مديريت كنند از اينرو برخى برنامهها و سريالها و فيلمهاى ارائه شده با مشكلاتى روبرو است كه بايد نظارت و مديريت قوىترى بر آن اعمال گردد. در طرح امنيت اخلاقى سيماى جمهورى اسلامى مىتوانست بهتر از اين و مؤثرتر عمل كند. به اعتقاد نگارنده جاى آموزش و توجيه در همين مسئله حجاب و عفاف و بدحجابى بسيار خالى است. اينكار با چند مصاحبه با فرماندهان ناجا عملى نيست. كار فرهنگى اين است كه رسانه ملى با دعوت از دانشمندان و هنرمندان و كارشناسان دلسوز به توجيه اين معضل اجتماعى در گفتگوها و برنامههاى متنوع بپردازد و آثار زيانبار لجام گسيختگىهاى اخلاقى را در زندگى فرد و خانواده و جامعه به تصوير كشد، احكام حجاب را با توجه به فقه اسلامى با بيان فلسفه آن به گوش مخاطبان برساند و مسؤولان فرهنگى و اجرايى را به وظائف سنگين شان توجه دهد. و از راهكارهاى هنرى و روانشناسانه و آموزنده به يارى طرح امنيت اخلاقى بپردازد.
ساير دستگاههاى فرهنگى نيز مىبايست نقش خود را ايفا كنند. سازمانها و دفاتر تبليغاتى و حوزه هنرى و سازمان ملى جوانان و مطبوعات و فيلمها هر كدام در اين نهضت اخلاقى گوشهاى از مسؤوليت را بايد به عهده گيرند تا جامعه با يك نهضت فرهنگى روبرو شود و تحوّلى اساسى پديد آيد.
2- دستگاههاى اجرايى و ادارات كشور
شاخه ديگر مسؤوليت بر عهده دستگاههاى دولتى از وزارتخانهها و سازمانها و ادارات و نهادهاى مربوطه است كاركنان اين دستگاهها كه عددشان كم نيست مىبايست الگوى شايسته عفاف و حجاب و اخلاق و معنويت باشد. اگر اين دستگاهها كه ابواب جمعى خانواده دولتاند هر كدام با تعهد به وظيفه خود عمل كنند يك انقلاب در دستگاههاى اجرايى و نتيجتاً در جامعه پديد خواهد آمد و اين انتظار به حقى است كه ملت از دولتىها دارند كه هم خود و هم خانواده و فرزندان خود را از انحرافها مراقبت كنند و هم كاركنان و حقوق بگيران را. در اين صورت نه فقط به شؤونات اسلامى ارج نهاده مىشود بلكه بازدهى كار و خدمت رسانى مضاعف خواهد شد. هرچند در اين دستگاهها نيروى مخلص كم نيستند اما موارد تخلّف هم وجود دارد كه مديران مافوق مىبايست براى حل آن جديت در عمل داشته باشند…
بطور خلاصه: مسؤوليت تأمين ارتقاى اخلاقى و شؤونات اسلامى مىبايست تقسيم شود و هر نهاد فرهنگى و اجرايى بخشى از آن را عهده دار شود تا اين نهضت به نتيجه برسد و به عبارت ديگر همانگونه كه بارها گفتهايم جامعه ما به يك انقلاب فرهنگى ديگر نياز دارد كه مسؤولان نظام نبايد از آن غفلت ورزند و گرنه فرداى ما بدتر از امروز خواهد بود و اين مسؤوليت دينى و ملى بر دوش مسؤولان ماست…
پىنوشتها: –
1. سوره حج، آيه 41.
2. سوره توبه، آيه 67.
3. سوره توبه، آيه 71.
4. سوره مائده، آيه 63.
گفته ها و رفتارهاى و حدت آفرين رسول اكرم ص
گفتهها و رفتارهاى وحدت آفرين رسول اكرم(ص)
حجةالاسلام سيد جواد حسينى
شكّى نيست كه وحدت يك ملّت و انسجام پيروان يك مكتب باعث عزّت و قدرت و شوكت آنان مىشود، و به اين جهت در طول تاريخ كسانى با قدرت و پيروز بودهاند كه انسجام و وحدت خويش را حفظ كردهاند. حتى پيروان باطل نيز آنگاه توانستهاند به مقاصد شيطانى خويش دستيابند كه انسجام و وحدت خويش را بر محور منافع مشترك حفظ نمودهاند جامعه و ملّت اسلام نيز از اين قاعده مستثنى نيست، عزّت و اقتدار جامعه اسلامى در گرو اتحاد و انسجام آنها است چنان كه ذلّت و خوارى و بيچارگى آنان را در جدايى و تفرقه و اختلاف بايد جستجو كرد. شاهد زنده اين سخن اوضاع عصر حاضر است كه مسلمانان با اين كه اكثر منابع انرژى و نفتى و گازى دنيا را در اختيار دارند و مناطق مهم دريايى و سوق الجيشى از آن آنها مىباشد، با اين حال بيشترين درگيرىها، قتلها و غارتها و چپاولگرى توسط قدرتهاى مخالف اسلام و مسلمين، در مناطق مسلمين على الخصوص خاورميانه وجود دارد، اين نيست مگر به خاطر اختلاف شديدى كه در جامعه اسلامى حاكم است و دستهاى خيانت پيشه هر روز بر آن دامن مىزند.
بنيانگذار مكتب نجات بخش اسلام، پيامبر رحمت و عزّت دعوت خويش را با شعار توحيد آغاز كرد و تمام همّ و غمّ خويش را بر ايجاد وحدت و حفظ آن در جامعه اسلامى، بنا نهاد.
هم گفتههاى او وحدت آفرين و انسجام بخش بود و هم رفتارهاى او اتحاد بخش و اختلاف زدا بود.
به بهانه سال اتحاد ملّى و انسجام اسلامى، برآنيم كه برخى گفتهها و سخنان آن حضرت و برخى رفتارها و سيره او را بازخوانى كنيم.
الف: سخنان وحدت آفرين
تذكر اين نكته ضرورى است كه اكثريت و جماعت بودن نشانه حقانيت نيست، چنان كه در اقلّيّت بودن هميشه نشانه حقانيّت نيست، آنچه در مورد روايات آتى مَد نظر است همآهنگى و همراهى با اكثريت مردم است و در مسائل حق، و يا همآهنگى و اتحاد بر محور و منافع مشتركه جامعه اسلامى است.
1- خدا با جماعت
رسول اعظم(ص) فرمود: «يداللّه مع الجماعة؛دست خدا با جماعت است.»(1)
2- جدايى از جماعت هرگز
«من فارق الجماعة شبراً خلع اللّه ربقة الاسلام من عنقه؛ هر كس يك وجب از جماعت جدا شود خدا طوق مسلمانى را از گردنش مىبرد.»
چرا كه تقويت و بقاى اسلام بستگى به همگرايى و اتحاد جامعه مسلمين دارد.
3- همگرايى رحمت و اختلاف عذاب
همچنان كه قرآن كريم بدترين بلاى زمينى را اختلاف و تفرقه در ميان مردم مىداند آنجا كه فرمود: «قل هو القادر على ان يبعث علكيم عذاباً من فوقكم اومن تحت ارجلكم او يلبسكم شيعاً و يريق بعضكم بأس بعضٍ…؛(2) بگو او قادر است كه از بالا يا از زير پاى شما، عذابى بر شما بفرستد، يا بصورت دستههاى پراكنده شما را باهم بياميزد، و طعم جنگ(و اختلاف) را به هر يك از شما بوسيله ديگرى بچشاند.»
پيامبر اكرم(ص) نيز مىفرمايد: «الجماعة رحمةٌ و الفرقة عذابٌ؛(3) همگرايى و اتفاق رحمت الهى است و تفرقه و جدايى عذاب.»
اثر اين عذاب را به خوبى امروزه ملتهاى اسلامى مشاهده مىكنند و مىبينند كه بر اثر اختلاف و تفرقه چگونه مورد اهانت و تاخت و تاز قدرتهاى جهانى و صهيونيستها قرار گرفتهاند، قبله اول آنها اشغال، كشورهاى عراق و افغانستانو… زير چكمههاى قدرت جهانخوار آمريكا به ويرانه تبديل شده است اگر كشورهاى اسلامى كمترين همگرايى و اتحاد داشتند چنين فاجعههايى رخ نمىداد.
4- تفرقه و مرگ جاهلى
در روايات بسيارى از شيعه و سنّى نقل شده كه عدم شناخت امام زمان هر عصر مساوى با مرگ در دوران جاهليت است، چرا كه امام نظام امّت و محور جامعه است. جدايى از جماعتى كه بر اين محور حركت مىكند نيز نوعى مرگ جاهليت است.
حضرت ختمى مرتبت فرمود: «من فارق الجماعة مات ميتة جاهليّة؛(4)كسى كه از جماعت جدا گردد،(و راه تفرقه را در پيش گيرد) به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»
5 – اتحاد راهى به بهشت
ايمان و عمل صالح انسان را به بهشت مىرساند، يكى از بارزترين مصداقهاى عمل صالح همگرايى و همدلى است.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «من سرّه ان يسكن بحبوحة الجنّة فليلزم الجماعة؛(5) هر كه مىخواهد در ميان بهشت جاى گيرد، همراه جماعت شود.»
6- شيطان از جماعت به دور است
هر جا همكارى و همگرايى و همدلى باشد شيطان نيز كمتر نفوذ دارد، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّ الشّيطان مع الواحد و هو من الاثنين ابعد؛شيطان با يك تن است و از دو تن دورتر است.»
و در بيان ديگر فرمود: «اثنان خيرٌ من واحدٍ و ثلاثةٌ خيرٌ من اثنين و اربعةٌ خيرٌ من ثلاثةٍ فعليكم بالجماعة؛(6) دو تن از يكى بهتر است و سه تن از دو تن بهتر و چهار تن از سه بهتر پس با هم باشيد.»
7- همگرايى حتّى در غذا خوردن
همدلى و اتحاد هم در امور مهم و سرنوشت ساز جامعه اسلامى لازم و ضرورى است و هم در امور عادى و ساده همچون طعام خوردن.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «كلوا جميعاً ولاتفرّقوا فانّ طعام الواحد يكفى الاثنين و طعام الاثنين يكفى الثّلاثة و الاربعة كلوا جميعاً و لاتفرّقوا فانّ البركة مع الجماعة؛(7) با همديگر بخوريد و از هم جدا مشويد، كه غذاى يك تن براى دو تن نيز كافى است و غذاى دو تن براى سه تن و چهارتن كافى است. با همديگر بخوريد و از هم مپاشيد كه بركت با جماعت است.»
اين روايت نشان مىدهد كه همگرايى باعث بركت در غذا نيز مىشود.
8 – زمينه اتحاد را فراهم كنيد
گاه پيامبر اكرم(ص) به سفارشهايى مىپردازد كه زمينه اتحاد و همدلى را فراهم نموده و ريشه اختلاف را از بين مىبرد، از جمله فرمود: «استووا ولا تختلفوا فتختلف قلوبكم؛(8) با يكديگر (در مسائل مادّى و مالى) برابر باشيد نه مختلف تا دلهاى شما با هم اختلاف پيدا نكند.» در جاى ديگر فرمود: «استووا تستوى قلوبكم و تماسّوا تراحموا؛(9) با يكديگر برابر باشيد تا دلهايتان برابر شوند و با هم نزديك شويد تا مورد رحمت قرار گيريد.»
و گاه زمينهها و محورهاى اتحاد را بيان نموده و عوامل كاذب برترى را نفى مىكند: «ايّها الناس انّ ربّكم واحدٌ و انّ اباكم واحدٌ كلّكم لآدم و آدم من ترابٍ انّ اكرمكم عند اللّه اتقاكم لافضل لعربىٍ على عجمىٍّ الّا بالتّقوى؛(10) اى مردم! خداى شما يكى است و پدرتان يكى است، همه فرزند آدميد و او از خاك است. كسى از شما گرامىتر است كه پرهيزكارتر است. عرب را بر عجم برترى نيست مگر با تقوا و پرواپيشگى.»
9- شياطين بانيان تفرقه و اختلاف
هم شياطين جنّى و هم قدرتهاى شيطانى تلاششان در اين است كه بين مردم و ملّتها اختلاف ايجاد كنند تا بيشتر و بهتر بر آنها مسلّط گردند و از آنها بهتر بهره كشى نمايند.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّ ابليس يضع عرشه على الماء، ثمّ يبعث سراياه فادناهم منزلةً اعظمهم فتنةً يجيئى احدهم فيقول فعلت كذا و فعلت كذا فيقول ما صنعت شيئاً و يجيىء احدهم فيقول ما تركته حتّى فرّقت بينه و بين اهله فيدنيه منه و يقول نعم انت؛(11) براستى شيطان تخت خويش را بر آب گذاشته است و سپاهيان خويش را به اين سوى و آن سوى مىفرستد. هر كس گمراهى بزرگترى پديد آورد، جايگاهش بدو نزديكتر است. يكى از آنان مىآيد و مىگويد: «چنين كردم و چنان كردم» شيطان مىگويد: «كارى نكردهاى» يكى ديگر مىآيد و مىگويد: «فلان كس را رها نكردم تا ميان او و خويشانش جدايى انداختم، آن گاه شيطان او را به خود نزديك مىسازد و مىگويد:تو چقدر خوبى.»
ب: رفتارهاى وحدت آفرين
حضرت ختمى مرتبت تنها گوينده و دعوت كننده به اتحاد و همدلى نبود بلكه سيره و رفتار او كاملاً در مسير اتحاد و تقويت همدلى بود كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- مسجد مركز وحدت و همدلى
اوّلين اقدام حضرت در مدينه ساختن مسجد بود، مركز عبادت، وحدت، مشورت و خدمت و قضاوت، تصميمگيرىهاى كلان، محوريّت مسجد و نماز در سيره تمام انبياء به چشم مىخورد. خداوند اولين نقطه خشكى را كعبه و سپس زمين را از زير آن گسترش داد، مسجد در هر روز سه تا پنج نوبت محل اجتماع مسلمانان است و هفتهاى يكبار در روز جمعه، محل اجتماع بزرگتر آنان مىباشد، عمدهترين كاربرىهاى مسجد در صدر اسلام اين موارد بود:
مسجد مركز اسلامى و محل اجتماع مسلمانان، مسجد محل بيت المال و خزانه كشور، مسجد، پناهگاه مردم در مواقع اضطرارى و جنگ، مسجد، دادگسترى و محل صدور احكام كيفرى، مسجد، مجلس شورا و قانونگذارى، مسجد مركز تعليم و تربيت، مسجد، كتابخانه و انبار مهمّات، مسجد، آموزشگاه نظامى و تربيت بدنى، مسجد، محل پخش اعانات مالى، مسجد خوابگاه مستمندان، و آسايشگاه سربازان آماده، مسجد، محل نگهدارى غنايم(12)و…تمامى اين موارد نقش سازنده در استحكام جامعه اسلامى، وحدت و همدلى و همگرايى مردم دارد.
جالب اين است كه در هنگام ساخت مسجد نيز وحدت و همآهنگى و مشاركت عمومى تبلور يافته بود. تمام مسلمانان در ساختن و فراهم كردن وسائل ساختمانى شركت كردند حتى پيامبر اكرم(ص) نيز مانند ساير مسلمانان از اطراف سنگ مىآورد. «اسير ابن صفير» جلو رفت و عرض كرد: اى رسول خدا اجازده دهيد تا سنگ را من ببرم. حضرت فرمود: «اذهب فاحمل غيره؛ برو سنگ ديگرى بياور» اين حركت حضرت باعث ترغيب و تشويق بيشتر ديگران مىشد.
يكى از مسلمانان اين شعر را خواند:
لئن قعدنا و النبىّ يعمل
فذاك منّا العمل المضلّل
هرگاه ما بنشينيم و پيامبر كار كند، چنين كارى براى ما موجب ضلال و گمراهى است.
و هنگام كار براى مسجد، شخص پيامبر و تمامى مسلمانان شعارى را تكرار مىكردند كه تقويت كننده وحدت و همگرايى مسلمانان بود.
آن شعار اين بود:
لاعيش الّا عيش الآخرة
اللهمّ ارحم الانصار و المهاجرة
زندگى حقيقى همان زندگى آخرت است. پروردگارا بر انصار و مهاجر ترحم بفرما.(13)
2- تخريب مسجد تفرقه ساز
دوازده نفر از منافقان به نام جارية بن عامر،مجمع بن جاريه،زيدبن جاريه، يزيد بن جاريه، وديعة بن ثابت، خذام بن خالد، عبداللّه بن نبتل، بجاربن عثمان، ابوحبيبة بن ازعر،معتّب بن قشير، عباد بن حنيف، ثعلبة بن حاطب،(14) مسجدى در مقابل مسجد قبا ساختند كه معروف شد به “مسجد ضرار”. پايان كار مسجد همزمان شد با بسيج لشكريان اسلام به سوى تبوك پنج نفر از منافقين در شرف حركت پيامبر اسلام (ص) سراسيمه به محضرش رسيدند و اعلام داشتند كهاى رسول خدا ما نمايندگان اشخاصى هستيم كه در محل هستند، و مسجد ساختهايم براى عدّه كمى نيازمند و براى شبهاى بارانى و سرد زمستانى، و دوست مىداريم كه پيش ما بيائيد و با ما در آن مسجد نماز بگزاريد» حضرت پاسخ قاطع را به بعد از مراجعت از تبوك محوّل نمود. وقتى حضرت از تبوك برگشت و به “ذى اوان”(15) فرود آمد خبر آن مسجد و نيّت تفرقه افكنانه بانيان آن به پيامبر وحى شد.
«والّذين اتخذوا مسجداً ضراراً و كفراً و تفريقاً بين المؤمنين و ارصاداً لمن حارب اللّه و رسوله من قبل و ليحلفنّ ان اردنا الّا الحسنى و اللّه يشهد انّهم لكاذبون لاتقم فيه ابدا؛(16)(گروه ديگر از منافقين) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان (به مسلمانان) و (تقويت) كفر و تفرقه ميان مؤمنان و كمينگاه براى كسى كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده بود، آنها سوگند ياد مىكنند كه نظرى جز نيكى (و خدمت) نداشتهايم امّا خداوند گواهى مىدهد كه آنها دروغگو هستند! هرگز در آن (مسجد) قيام (و عبادت) مكن.»
پس از نزول آيه پيامبر(ص) “عاصم بن عدى عجلانى” و “مالك بن دختم سالمى” را فراخواند و فرمود:به سوى اين مسجد كه اهل آن ستمگرند برويد و آن را خراب كنيد و آتش بزنيد، بعد از تخريب و آتش، پيامبر دستور داد كه محل آن را مزبله كرده و در آن نجاسات و مردار متعفن بريزند.(17)
چون پديد آمد كه آن مسجد نبود
خانه حيلت بُدو دام يهود
پس نبى فرمود كانرا بركنيد
مطرح خاشاك و خاكستر كنيد
صاحب مسجد، چو مسجد قلب بود
دانهها بر دام ريزى، نيست بود
پس محك زن كار خود اى مردكار
تا نسازى مسجد اهل ضرار(18)
آرى همان پيامبرى كه براى ايجاد وحدت و همدلى و عبادت خداوندى، مسجد مىسازد، وقتى احساس كند مسجد براى تفرقه و جدايى مسلمين ايجاد شده است دستور تخريب آن را مىدهد.
اين چنين كژ بازئى مىباختند
مسجدى جز مسجد او ساختند
فرش و سقف و قبهاش آراستند
ليك تفريق جماعت خواستند
3- ايجادت اخوّت و برادرى
تمركز مسلمانان در مدينه فصل جديدى در زندگانى پيامبر پديد آورد، او قبل از ورود به مدينه، فقط در صدد جلب قلوب و تبليغ آيين خود بود، ولى امروز بايد بسان يك سياستمدار پخته و كارآزموده موجوديت خود و هواداران خود را حفظ كرده و نگذارد دشمنان داخلى و خارجى در صفوف آن نفوذ كنند و وحدت و همگرايى آنان را به خطر اندازد. در اين ميان سه عامل جامعه آنروز و وحدت آن را با خطر روبرو ساخته بود.
1- خطر قريش و عموم بت پرستان شبه جزيره عربستان.
2- يهوديان يثرب، كه در داخل و خارج شهر زندگى مىكردند و ثروت و امكانات زيادى داشتند.
3- اختلافى كه ميان هواداران او و «اوس» و «خزرج» وجود داشت.
مهاجرين و انصار، از آنجا كه پرورش يافته در محيط مختلف بودند، در طرز تفكر و معاشرت فاصله زيادى با هم داشتند. وانگهى اوسيان و خزرجيان، كه جمعيّت انصار را تشكيل مىدادند، صدو بيست سال با هم نبرد كرده و دشمنان خونى يكديگر به شمار مىرفتند ولى پيامبر اكرم تمام اين مشكلات را به طرز خردمندانه از هم گشود. او درباره دو مشكل نخست، دست به كارهايى زد كه در جاى خود بيان شده است.
و مشكل اختلاف هواداران خود را با مهارت خاصى از بين برد وى از طرف خدا مأمور گشت كه مهاجرين و انصار را با يكديگر برادر كند روزى در يك انجمن عمومى در منطقه «نخيله» در حالى كه پيامبراكرم(ص) به همراه هفتصد و چهل نفر حضور داشتند جبرئيل نازل شد و فرمود: خداوند ميان فرشتگان عقد برادرى بسته است، تو نيز بين اصحاب عقد اخوّت به بند «تاخّو فى اللّه اخوين اخوين ؛ دو تا دوتا برادر دينى شويد» و حضرت نيز اين دستور را اجرا كرد.
ابوبكر با عمر، عثمان با عبدالرحمان، سلمان با ابوذر، طلحه با زبير، مصعب با ابو ايّوب انصارى، حمزه با زيد بن حارثه،ابودرداء با بلال، جعفر طيار با معاذ بن جبل، مقداد با عمار، عايشه با حفصه، امّ سلمه با صفيّه و شخص پيامبر(ص) با على(ع) و… عقد اخوّت بستند.(19)
البته اين يك دستورى نبوده كه مخصوص دوره پيامبر اكرم(ص) بوده باشد، بلكه قرآن آن را به صورت دستور هميشگى در آورده و مىفرمايد: «انّما المؤمنون اخوةٌ فاصلحوا بين اخويكم و اتّقوا اللّه لعلّكم ترحمون؛(20) همانا مؤمنان با يكديگر برادرند، پس ميان برادران خود(در صورت اختلاف و نزاع) صلح و آشتى برقرار كنيد و از خدا پروا كنيد تا مورد رحمت قرار گيريد.»
اين آيه، رابطه مؤمنان با يكديگر را همچون رابطه دو برادر دانسته كه در اين تعبير نكاتى نهفته است، از جمله:
الف: دوستى دو برادر، عميق و پايدار است ب: دوستى دو برادر، متقابل است، نه يك سويه. ج: دوستى دو برادر بر اساس فطرت و طبيعت است، نه جاذبههاى مادى و دنيوى.د: دو برادر در برابر بيگانه، يگانهاند و بازوى يكديگر. ه: اصل و ريشه دو برادر يكى است. و:توجّه به برادرى مايه گذشت و چشم پوشى است. ز: در شادى او شاد و در غم او غمگين است.(21)
سفارشهايى براى تحكيم برادرى
پيامبراكرم(ص) به ابلاغ آيه قرآن درباره اخوت و انجام عمل آن در صدر اسلام اكتفا نمىكند بلكه سفارشهاى متعددى دارد براى دوام و تحكيم اين برادرى در جامعه، كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- جنگيدن و ناسزاگويى ممنوع
فرمود: «قتال المسلم كفرٌ و سبابه فسوقٌ ولاتحلّ لمسلمٍ ان يهجر اخاه فوق ثلاثة ايّامٍ؛ جنگيدن با مسلمان كفر(عملى) است و دشنام دادنش باعث فسق مىشود و روا نيست كه مسلمانى با برادر خويش بيش از سه روز قهر كند.»(22)
2- نگاه تند ممنوع
«ما يحلّ لمؤمنٍ ان يشتدّ الى اخيه بنظرةٍ تؤذيه؛روانيست كه مؤمنى به تندى به برادرش نگاه كند تا آزارش دهد.»(23)
3- هرچه برخود روا مىداريد به ديگران روا داريد
فرمود: «ماكرهته لنفسك فاكرهه لغيرك و ما احببته لنفسك فاحبّه لاخيك؛(24) هرچه براى خويش نمىپسندى براى ديگران مپسند و آنچه براى خويش دوست مىدارى، براى برادرت دوست بدار.»
4- دفاع از آبروى ديگران
رسول گرامى اسلام(ص) مىفرمايد: «من ذبّ عن عرض اخيه بالغيبة كان حقّاً على اللّه ان يقيه من النّار؛ هر كس در پشت سر برادر از آبروى او دفاع كند، بر خدا لازم است كه از آتش دوزخ حفظش كند.»
5 – كينه از برادر دينى نداشتن
رسول خدا(ص) فرمود: «من نظر الى اخيه نظر مودّةٍ لم يكن فى قلبه احنة لم يطرف حتّى يغفر اللّه ما تقدّم من ذنبه؛(25) هر كس به ديده مهربانى به برادر خويش نظر كند و كينه در دلش نباشد، خداوند هم گناهان گذشتهاش را مىآمرزد.»
6- وعده خلافى، هم ممنوع
و فرمود: «لاتمار اخاك و لاتمازحه ولاتعده فتخلفه؛(26) با برادر (دينىات)مجادله مكن، و با او شوخى مكن، و با او وعده شكنى مكن.»
7- يار او باش
رسول خدا(ص) فرمود: «لينصر الرّجل اخاه ظالماً او مظلوماً ان كان ظالماً فينهه فانّه له نصرةٌ و ان كان مظلوماً فينصره؛(27) آدمى بايد برادر خويش را يارى كند چه ستمگر باشد و چه ستمكش، اگر ستمگر است او را بازدار كه اين است يارى كردن او و اگر ستمكش است، يارىاش دهد.»
تمام اين سفارشات ريز و درشت هم در وحدت مذهبى و ملّى نقش سازنده و كارساز دارد و هم در وحدت و انسجام ملى و دينى نقش ايفا مىكند.
از آنچه گفتيم بخوبى مىتوان نتيجه گرفت كه پيامبر اكرم(ص) هم با سخنان ژرف و عميق خويش بر وحدت جامعه اسلامى و بيان عوامل آن پاى فشرده است و هم با سيره و رفتار خويش بخوبى ايجاد اتحاد و همدلى و همگرايى را براى جامعه اسلامى آنروز به ارمغان آورد.
پىنوشتها: –
1. نهج الفصاحه، ترجمه ابراهيم احمديان، قم، انتشارات گلستان ادب، ص 133، شماره 1008.
2. سوره انعام، آيه 65.
3. نهج الفصاحه، همان، ص 133، ش 1009.
4. همان، ص 132، ش 1007.
5. همان، ش 1006.
6. همان، ص 132.
7. همان، ص 132.
8. همان، ص 82.
9. همان، ص 83 روايت 500
10. همان، ص 82، ش 499.
11. همان، ص 111، ش799.
12. ر.ك: فروغ ابديت، جعفر سبحانى، قم دفتر تبيلغات اسلامى، ج 1، ص 450؛ مسجد نهاد عبادت، حسن رهبرى، دبيرخانه ستاد عالى مساجد، ص 234؛ سيره پيامبر اكرم، محسن قرائتى، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ص 85.
13. فروغ ابديت، همان، ص 453 – 454.
14. مغازى، واقدى، ترجمه محمد مهدوى، دانشگاه تهران، ج 3، ص 797.
15. نام جايى است كه تا مدينه يك ساعت راه فاصله دارد.
16. سوره توبه، آيات 106 – 107.
17. مجمع البيان، طبرسى، بيروت، دارالمعرفه، دوم، 1408، ج 5، ص 110.
18. مثنوى مولوى.
19. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 38، ص 335؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 123 – 126.
20. سوره حجرات.
21. سيره پيامبراكرم(ص)، همان، ص 85 – 86.
22. نهج الفصاحه، همان، ص 82، ش 509.
23. همان، ص 83، ش 514.
24. همان، ش 515.
25. همان،ش 518.
26. همان.
-27. همان، ص 82، ش 511.
سيره پيشوايان (ع) در برخورد با انحرافات فكرى و عقيدتى
سيره پيشوايان (ع) در برخورد با انحرافات فكرى و عقيدتى
اسماعيل نسّاجى زواره
اشاره
يكى از اهداف و برنامههاى اساسى پيشوايان معصوم(ع) حراست و نگهدارى از انديشههاى ناب اسلامى است كه با آغاز بعثت و دعوت پيامبر(ص) شروع شد و هر يك از امامان بر حق طبق شرايط حاكم بر دوران امامت خويش اين امر مهم را به بهترين شيوه به انجام مىرسانيدند، امّا جامعه مسلمانان به خصوص شيعيان در زمان امامت آن بزرگواران دچار برخى از مشكلات بود و عدّهاى از خدا بى خبر مىخواستند با رواج انحرافات فكرى و عقيدتى، جامعه مسلمين را به هر سمت و سويى كه خود مىخواستند بكشانند و اعتقادات مردم مخصوصاً جوانان را نسبت به باورهاى دينى سست كنند و آنان را در دامان انديشههاى باطلى كه از پيش طراحى كرده بودند، بيندازند تا كسى نتواند آزادانه در برابر اين تهاجم ايستادگى كند، امّا امامان معصوم(ع) به مناسبتهايى با اين انحرافات برخورد مىكردند و با اعلام موضع خويش، نظر حق و صحيح را بيان مىنمودند و مردم را از باورهاى ناصحيح و غلط باز مىداشتند. لذا اساسىترين محورهاى مبارزات فرهنگى و سياسى آنان مبارزه با انحرافات فكرى و انشعابات درونى تشيّع بود كه در اين نوشتار به بيان بعضى از آنها خواهيم پرداخت.
بىاعتنايى به سنّت
زمانى كه امام على(ع) عهدهدار خلافت شد، كوهى از مشكلات و دشوارىها در برابر او بود. مهمترين مشكلى كه بر سر راه آن بزرگوار قرار داشت، انحرافات دينى و همان چيزى بود كه اصحاب تحت عنوان «بدعت گرايى» از آن ياد مىكردند. جداى از بدعتها مشكل ديگر اين بود كه برخى از صحابه با وجود قرآن و سنّت، احكام را صرفاً بر اساس «مصلحت گرايى» مطرح مىكردند. در اين ميان عدم توجه به سنّت با دلايل روشنى در مآخذ حديثى و تاريخى آمده است. شايد عبارت «ابوجعفر نقيب» روشنترين عبارتى باشد كه يك سنّى معتدل در اين باره ابراز نموده است. او مىگويد: «صحابه به طور متحد و يكپارچه بسيارى از نصوص(كلمات رسول خدا(ص)) را ترك كردند و اين به دليل مصلحتى بود كه در ترك آن تشخيص مىدادند.»(1)
امام على(ع) در نهج البلاغه به نقد اين نگرش پرداخته و تعهّد خود را به سنت پيامبر(ص) نشان داده است.(2) هم چنين آن حضرت از اشتباهات دستههاى مختلف اظهار شگفتى مىكند و مىفرمايد: «… در شگفتم از خطاى گروههاى پراكنده با دلايل مختلف كه هر يك در مذهب خود دارند! نه گام بر جاى گام پيامبر مىنهند و نه از رفتار جانشين او پيروى مىكنند. نه به غيب ايمان مىآورند و نه خود را از عيب بركنار مىدارند. به شبهات عمل مىكنند و در گرداب شهوات غوطهور هستند. نيكى در نظرشان همان است كه مىپندارند و زشتىها همان است كه آنها منكر هستند. در حل مشكلات به خود پناه مىبرند و در مبهمات تنها به رأى خود تكيه مىكنند. گويا هر كدام امام و راهبر خويش مىباشند كه به دستگيرههاى مطمئن و اسباب محكمى كه خود باور دارند، چنگ مىزنند.»(3)
جالب اين بود كه به باور خليفه دوم و سوم آنان حق داشتند تا در برخى از امور براى خود تشريع ويژه داشته باشند و سنّت را كنار بگذارند (مثل آن كه عثمان بر خلاف پيامبر و حتّى خلفاى قبل از خود نمازش را در منا تمام خواند) و مسلمانان به مرور افعال و اعمال خلفا را به صورت سنّت شرعى غير قابل تخطّى پذيرفتند.(4)
يكى ديگر از انحرافات مهمى كه به طور اصولى سبب ايجاد انحرافات ديگر شد، اين بود كه از نقل و كتابت حديث جلوگيرى شد كه اين امر ضربه جبران ناپذيرى بر پيكر فرهنگ اسلامى زد.(5)
چنين اقدامى باز به دليل بى اعتنايى به سنت بوده است. اقدام خلفا به جمع آورى قرآن و بى اعتنايى به قرآنى كه امام على(ع) فراهم آورده بود و همراه آن تفسير و شأن نزول آيات وجود داشت، نشان ديگرى از بىتوجهى به كلمات و سخنان پيامبر(ص) بود.
مولاى متقيان علت پيدايش جنگهاى داخلى ميان مسلمانان را رسوخ شبهه و كج فكرى در ميان مردم مىدانست و فرمود: «…امروز ما بدان جهت با برادران مسلمانمان وارد جنگ شدهايم كه انحراف، كجى، شبهه و تأويل در اسلام وارد شده است.»(6)
ظهور معاويه به عنوان شخصى مزوّر و منحرف در عرصه سياست اسلامى، خود بزرگترين فتنه و فساد در جامعه بود.
همين طور جريان عثمانى در بصره و نيز خوارج در كوفه.
اينها جريانات فاسدى بودند كه با علم به باطل بودن خود و به خيال پيمودن راه حق، راه را بر حق روان بستند. امام فتنه معاويه را چنان مىديد كه فرمود: «…و قد قلّبت هذا الامر بطنه و ظهره حتّى منعنى النّوم. فما وجدتنى يسعنى الّا قتالهم اَوِ الجحود بما جاءبه محمّدٌ(ص) فكانت معالجة القتال اهون علىّ من معالجة العقاب و موتات الدّنيا اهون علىّ من موتات الآخرة؛(7)…مسئله جنگ با معاويه را ارزيابى كردم، همه جهات آن را سنجيدم تا آن كه مانع خواب من شد. ديدم چارهاى جز يكى از اين دو راه ندارم: يا با آن مبارزه كنم و يا آن چه را محمّد(ص) آورده، انكار نمايم. پس به اين نتيجه رسيدم كه تن به جنگ دادن آسانتر از تن به كيفر دادن پروردگار است و از دست دادن دنيا آسانتر از رها كردن آخرت است.»
مبارزه با تفكرات غلوّ آميز
در هر دين و مذهبى ممكن است كسانى پيدا شوند كه در بعضى از آموزهها يا اصول آن، جانب گزافهگويى و مبالغه را بگيرند و درباره شخصيّتهاى دينى دچار غلوّ شوند.
متأسفانه در ميان شيعيان و يا به اسم شيعه گروهى بودند كه دچار چنين انحرافى شدند و نسبت به ائمه طاهرين(ع) غلوّ مىكردند و حتّى بعضى از آنها براى آن حضرات قائل به مقام الوهيّت بودند.
امام سجّاد(ع) در سيره خود از غالبان تبرّى مىجويد و مىفرمايد: «انّ قوماً به شيعتنا سيحبوتنا حتى يقولوا فينا ما قالت اليهود فى عزيرٍ و قالت النّصارى فى عيسى بن مريم فلاهم منّا ولانحن منهم؛(8) عدّهاى از شيعيان ما به صورتى به ما دوستى خواهند ورزيد كه در مورد ما همان چيزى را مىگويند كه يهود در مورد عزير و نصارا در مورد عيسى بن مريم گفتند. نه آنان از ما هستند و نه ما از ايشان هستيم.»
باز از امام سجّاد(ع) روايت شده است كه فرمود: «احبّوناحبّ الاسلام فواللّه مازال بنا ماتقولون حتّى بغّضتمونا الى النّاس؛(9) ما را آن چنان دوست بداريد كه اسلام گفته است. سوگند به خدا! پيوسته چيزهايى را در مورد ما مىگوييد كه در نتيجه آن دشمنى مردم را متوجه ما مىسازيد.»
“محمد بن سنان” از جمله كسانى است كه در محبت اهل بيت(ع) زياده روى مىكرد. او مىگويد: روزى محضر امام جواد(ع) نشسته بودم و مسائلى از جمله اختلافات شيعيان را مطرح مىكردم. امام فرمود: اى محمد! خداوند قبل از هر چيز نور محمد(ص)، على و فاطمه را خلق كرد، سپس اشياء و موجودات ديگر را آفريد، طاعت اهل بيت (ع) را بر آنان واجب كرد و امور آنها را در اختيار اهل بيت(ع) قرار داد.
بنابراين فقط آنان حق دارند چيزى را حلال يا حرام كنند و حلال و حرام ايشان نيز به اذن و اراده خداوند است. اى محمد! “دين” همين است، كسانى كه جلوتر بروند و افراط نمايند منحرف شدهاند و راه كج را رفتهاند و كسانى كه عقب بمانند و تفريط كنند، پايمال و ضايع خواهند شد. تنها راه نجات همراهى با اهل بيت(ع) است و تو نيز بايد همين راه را طى كنى.(10)
يكى از اقداماتى كه به دستور حضرت مهدى(عج) توسط نوّاب خاص آن حضرت صورت گرفت، مبارزه با غلات بود از جمله غلاتى كه در اين دوره به صحنه آمد، «محمد بن على شلمغانى» بود. وى در ابتدا از فقهاى اماميه و از وكلاى ائمه(ع) محسوب مىشد. او با وجود سمتى كه بر عهده داشت، به دلايل جاهطلبانهاى به سوى غلوّ كشيده شد. وى مىكوشيد برخى از زيردستان خود را فريب دهد و لعن و طردهاى “حسين بن روح نوبختى” را درباره خود توجيه كند.(11) بنابه نقل شيخ طوسى او مىپنداشت كه روح رسول خدا(ص) در كالبد نايب دوم و روح اميرمؤمنان على بن ابىطالب(ع) در بدن نايب سوم و… حلول كرده است. حسين بن روح اين عقيده را كفر و الحاد آشكار دانست و او را فردى نيرنگباز و حيله گر ناميد و عقايد او را مانند عقايد نصارا درباره مسيح دانست. وى براى بى اعتبار كردن شلمغانى تلاش زيادى كرد و در نهايت توقيع امام زمان(ع) بر مجاهدت او در اين زمينه مهر تأييد نهاد.(12)
در عين حال شگردهاى شلمغانى براى مدتى توانست براى اماميه مشكلاتى ايجاد كند و غير از اشخاص معيّنى كه رهبرى غلات را بر عهده داشتند، گاه و بىگاه در ميان توده شيعيان نيز عقايد غلو گونهاى بروز مىكرد. در روايتى كه آن را شيخ طوسى نقل كرده، در اين باره چنين آمده است: جماعتى از شيعيان بر سر اين كه آيا خداوند توانايى خلق كردن و روزى دادن به ائمه هدى(ع) را اعطا كرده يا نه با هم اختلاف كردند. گروهى آن را مجاز دانسته و گروه ديگرى بر بطلان آن حكم كردند. در نهايت به ابوجعفر (نايب دوم) رجوع كرده و از او خواستند تا توقيعى در اين مورد از حضرت ولى عصر(عج) براى آنها بياورد. جواب امام چنين بود: «انّ اللّه تعالى هو الّذى خلق الاجسام و قسّم الارزاق لانّه ليس بجسمٍ ولاحالّاً فى جسمٍ ليس كمثله شىءٌ و هو السّميع العليم و امّا الائمّة فانّهم يسألون اللّه تعالى فيخلق و يسألونه فيرزق ايجاباً لمسألتهم و اعظاماً لحقّهم؛(13) همه چيز را خدا آفريده و روزى را او تقسيم مىكند، زيرا او نه جسم است و نه در جسمى حلول مىكند. او را انبازى نيست و شنوا و بيناست. امّا ائمه هدى(ع) از خدا مىخواهند و او به درخواست آنها و براى احترام آنها خلق مىكند و روزى مىدهد. بدين ترتيب روشن مىشود كه بحث و جدل درباره عقايد غلوآميز در آن زمان به طور جدى مطرح بوده و يكى از وظايف خطير نوّاب و حلّ اين مشكلات و مبارزه بى امان با انديشههاى انحرافى غلات بوده است.
موضعگيرى در برابر اهل حديث
كنار گذاشتن نصّ الهى درباره امامت على بن ابيطالب(ع) آغاز اختلافاتى بود كه در ميان امت اسلام به وجود آمد. به دنبال جايگزينى افراد ناصالح در منصب امامت، آنان علاوه بر اين كه عهده دار رياست شدند، كار تفسير دين و بيان فقه را نيز به دست گرفتند و از آن جايى كه از لحاظ علمى توانايى نداشتند، ديدگاههايى را مطرح كردند كه به طور طبيعى مشكلاتى را به وجود آورد.
جلوگيرى از تدوين و نقل حديث، نفوذ فرهنگى يهود در ميان مسلمانان و تفسير انحرافى دين براى تحكيم پايههاى حكومت فاسد اموى، دامنه اختلافات را گسترش داد و به زودى حوزه عقايد هر گروه به طور اساسى از معتقدات ديگران جدا شد. امامان شيعه از همان آغاز ديدگاههاى خود را تا آن جا كه ممكن بود براى عموم و در موارد ديگر براى شيعيان خود بيان كردند و مىكوشيدند آنان را از نفوذ عالمان و محدّثان خود فروخته باز دارند.
توده مردم به پيروى از فرمانروايان خود به دنبال مذهبى بودند كه افرادى همچون: “ابن شهاب زهرى” و پيش از او “عروة بن زبير” و پيشتر از وى “ابوهريره” و “سمرة بن جندب” رواج مىداد. آنها احساس مىكردند كه بايد مردم را به وسيله “حديث” فريب دهند. حديث، سخنان رسول خدا(ص) بود و به دليل بى توجهى به آن در نسل اول صحابه و مخالفت با نوشتن آن، به راحتى قابل جعل بود.
بنابراين به زودى دامنه نقل حديث گسترش يافت و با اين كه برخى از پيشوايان اهل سنّت تصريح داشتند كه مجموع احاديث پيامبر(ص) از چند صد حديث تجاوز نمىكند، از اواسط قرن دوم به بعد تعداد حديث به چندين هزار و پس از مدّتى به چند صد هزار رسيد. اين جعل حديث هم در زمينه فقه و هم در مسائل كلامى بود.
از برخى نقلها چنين بر مىآيد كه در اوايل تنها تعدادى انگشت شمار حديث جعلى درباره تشبيه وجود داشت، امّا پس از چندى «ابن خزيمه» در كتاب «التوحيد» چندين هزار جمع آورى كرد و روال عادى جامعه بر اساس اين احاديث جعلى نظم دينى يافت. پيروان آن را «سنّى» ناميدند و مخالفان به عنوان «اهل بدعت» از دور خارج شدند.
بدين سان «اهل حديث» شكل گرفتند و در آغاز نام مذهب كسانى كه متمسك به اين احاديث بودند و ديگران را خارج از دين و مذهب تلقّى مىكردند، «مذهب عثمانى» بود، همان مذهبى كه جاحظ در تأييد و حمايت از آن كتابى با عنوان «العثمانيّه» نگاشت.(14)
يكى از تلاشهاى امامان شيعه آن بود كه در برابر اهل حديث بايستند، به طورى كه در موارد لازم تحريفات و جعليّات را پاسخ داده و هم چنين نادرستى برداشتهاى عاميانه و ظاهرانه آنان را در تفسير برخى از آيات متشابه و احاديث نشان دهند. چنين حركتى را مىتوان در ميان زندگى فكرى همه امامان و درباره برخى بيشتر دنبال كرد و در زمينه مواضع كلامى و فقهى آن بزرگواران به نتايج خوبى دست يافت.
يكى از رواياتى كه اهل حديث بدان تمسّك نموده و فراوان نقل مىكردند، حديث «نزول خداوند به آسمان دنيا» بود.
ابوهريره مىگويد: رسول خدا(ص) فرمود: خداوند هر شب در ثلث باقى مانده از شب به آسمان دنيا فرود مىآيد و ندا مىدهد كيست مرا بخواند تا اجابتش كنم؟ كيست از من چيزى بخواهد تا به او بدهم؟ كيست استغفار كند تا من او را بيامرزم؟(15) پذيرفتن ظاهر چنين روايتى بدين صورت مستلزم اعتقاد به تشبيه و نيز قبول جابهجايى خداوند از مكانى به مكان ديگر است. اهل حديث آشكارا اين اعتقاد را مطرح كرده و به احاديث ديگر نيز در اين باب استناد مىكردند.
امام رضا(ع) در سيره خود پرده از روى سياست خطرناك جعل حديث برداشته و در اين زمينه فرموده است: مخالفان ما احاديثى درباره فضايل ما از خود ساخته و به ما نسبت مىدهند كه از اين كار منظور و نظر خاصى دارند و اين احاديث بر سه دسته تقسيم مىشود:
الف – روايات غلوآميز كه ما را بالاتر از آن چه هستيم نشان مىدهد.
ب – روايات تقصير كه ما را پايينتر از آن چه هستيم نشان مىدهد.
ج – رواياتى كه در آن به عيوب دشمنان ما تصريح شده است.
مردم وقتى روايات غلوآميز را مىبينند، شيعيان ما را تكفير كرده و عقيده به ربوبيّت ما را بدانها نسبت مىدهند و وقتى روايات دسته دوم را مىبينند به ما در حد همانها اعتقاد پيدا مىكنند و وقتى عيوب دشمنان ما را مىشنوند، به ما همان نسبتها را مىدهند.(16)
مبارزه با انديشه خوارج
خوارج اگر چه بعد از جنگ نهروان به شدّت تضعيف شدند، ولى با گذشت زمان به تجديد قوا پرداختند و بعدها به شورش و حركتهاى اجتماعى دامن زدند. در زمان امامت امام محمد باقر(ع) فردى از خوارج مدّعى بود كه حضرت على(ع) در جنگ نهروان به خاطر كشتن خوارج گرفتار ظلم شده است. وى مىگفت: اگر بدانم كسى هست كه براى من اثبات كند كه على(ع) ظالم نيست به سويش مىروم. لذا امام باقر(ع) را به او معرفى كردند. او هم نزد امام رفت. امام پنجم به بيان فضايل و مناقب امام على(ع) پرداخت ولى آن مرد برخاست و گفت من به فضايل على(ع) آگاه هستم و اينها مربوط به زمانى است كه حكميّت را نپذيرفته بود و بعد از حكميّت كافر شد. سخن در فضايل على(ع) به حديث خيبر رسيد كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «فردا پرچم را به فردى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند، بر دشمن مىتازد هرگز از ميدان نبرد نمىگريزد. امام باقر(ع) فرمود: درباره اين حديث چه مىگويى؟ گفت: حديث درست است ولى كفر على(ع) بعد از اين بود. امام فرمود: آيا آن روز كه خدا على(ع) را دوست مىداشت، مىدانست كه او در آينده اهل نهروان را خواهد كشت يا نه؟ مرد گفت: اگر بگويم نمىدانست، كافر مىشوم، پس مىدانست. آن حضرت فرمود: آيا محبت خدا به على(ع) از آن جهت بود كه وى در خط خدا حركت مىكرد يا به خاطر عصيان بود؟ مرد گفت: روشن است كه دوستى خدا به خاطر بندگى و اطاعت على بود.
امام باقر(ع) فرمود: اكنون تو در ميدان مناظره مغلوب شدى. از جاى برخيز و مجلس را ترك كن، زيرا محبت خدا به على(ع) نشان مىدهد كه مولاى متقيان تا پايان عمر در راه اطاعت خدا گام بر مىدارد و از مسير رضاى او خارج نمىشود و آن چه كرده، طبق وظيفه الهىاش بوده است. مرد از جا برخاست و گفت: «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته؛ خدا داناتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد.»(17)
برخورد با دروغ پردازان
يكى ديگر از جريانهاى فكرى منحرف و ناسالم كه در زمان امامت امام محمد باقر(ع) پيدا شد، ظهور دروغ پردازان بود. برخى از مردم تحت تأثير محيط و شگردهاى تبليغى بنىاميّه تا آن جا از خاندان رسالت فاصله گرفتند كه به ايشان توهين كرده و ناسزا مىگفتند. در روايتى از امام صادق(ع) هفت نفر به عنوان افراد فرصت طلب و دروغگو معرفى شدهاند كه عبارتند از: «مغيرة بن سعيد، بيّان، صائد،حارث شامى، حمزة بن عماره بربرى، عبداللّه بن عمر بن حارث و ابوالخطّاب».(18) امام باقر(ع) با افشاگرى عليه آنان و لعن و نفرينشان مىپرداخت. آن حضرت فرمود: مغيرة مانند بلعم باعوراست كه خداوند در حق او فرمود: «…الّذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشّيطان فكان من الغاوين.»(19) مغيرة قائل به جسم بودن خدا بود و سخنان غير حقيقى درباره امام على(ع) مىگفت: بيّان از ديگر چهرههاى افراطى و دروغ پرداز بود و تا آن جا به انحراف گراييد كه مدّعى نبوت و رسالت شد.
حمزة بن عماره بربرى از ديگر منحرفانى بود كه تحت لواى اعتقاد به امام على(ع) و ساير ائمه(ع) به تحريف دين پرداخت. او اهل مدينه بود و محمد بن حنفيه را تا مرتبه الوهيّت بالا برد و گروهى از مردم مدينه و كوفه پيرو او شدند.
امام باقر(ع) از او تبرّى جست و وى را لعنت كرد.
«ابومنصور عجلى» افراطى و دروغ پرداز ديگرى بود كه در عصر امام محمد باقر(ع) با آراى ساختگى خود، پيروانى براى خويش گردآورد كه با نام «منصوريّه» مشهور شدند.
امام پنجم(ع) ابومنصور را به طور رسمى طرد نمود، ولى پس از وفات آن حضرت مدّعى شد كه امامت از امام باقر(ع) به وى منتقل شده است.(20)
مذمّت اهل قياس
تفكّر بسيار خطرناكى كه در زمان امامت امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تولد يافت و زمينه بسيارى از بدعتها و انحرافات گرديد، مسأله عمل به قياس (مقايسه احكام خداوند با يكديگر) و استحسان بود. بازگشت اين دو موضوع در حقيقت به اعمال نظر شخصى و سليقهاى در دين خدا و خروج از دستورالعمل پيامبر(ص) است. مبتكر قياس «ابوحنيفه» بود و بعد از او پيروانش آن را گسترش دادند.
امام باقر(ع) در پاسخ اين تفكّر فرمود: «انّ السنّة لاتقاس و كيف تقاس السّنّة و الحائض تقضى الصّيام و لاتقضى الصّلاة؛(21) سنّت و احكام شرعى از طريق قياس قابل شناخت نيست. چگونه مىتوان قياس را ملاك قرار داد با اين كه زن حائض پس از دوران حيض مىبايست روزه را قضا كند ولى قضاى نماز بر او نيست و با اين كه اهمّيت نماز در اسلام بيشتر است.»
آن حضرت در سخنى ديگر به زراره سفارش كرد: اى زراره! از كسانى كه در كار دين به قياس پرداختهاند بپرهيز، زيرا آنان از قلمرو تكليف خود تجاوز كردهاند. آنان آن چه را مىبايست فرا گيرند، كنار نهاده و به چيزى پرداختهاند كه به آنها واگذار نشده است، روايات را به ذوق خود تجزيه و تحليل كرده و تأويل مىكنند و بر خدا دروغ مىبندند.(22)
مبارزه با مجسّمه و مشبّه
از جمله عقايد و باورهاى انحرافى كه در زمان امام هادى(ع) موجب اختلاف و دو دستگى در ميان شيعه شده بود، باور به جسم بودن خداوند و اين كه خدا قابل رؤيت مىباشد، بوده است.
«صقربن ابى دُلَف» از امام هادى(ع) در مورد توحيد سؤال كرد، آن حضرت فرمود: «انّه ليس منّا من زعم انّ اللّه عزّ و جلّ جسمٌ و نحن منه براءٌ فى الدّنيا و الآخرة يابن ابى دلفٍ انّ الجسم محدثٌ و اللّه محدثه و مجسّمه؛(23) از ما نيست كسى كه گمان مىكند كه خداوند جسم است و ما در دنيا و آخرت از او بيزار هستيم. اى پسر ابى دُلَف! جسم حادث است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن شكل داده است.» و نيز “سهل بن زياد ” از “ابراهيم بن محمد همدانى” نقل مىكند كه به امام هادى(ع) چنين نوشتم كه دوستان شما در اين شهر در توحيد اختلاف دارند، بعضى مىگويند كه خداوند جسم است و بعضى ديگر مىگويند كه او صورت است. حضرت در جواب به خط خود نوشت: «سبحان من لايحدّ و لا يوصف. ليس كمثله شىءٌ و هو السّميعٌ العليم؛(24) منزّه است آن كه محدود نيست و به وصف در نيايد. چيزى مانند او نيست و او شنوا و داناست.»
هم چنين از سخنان برخى از افراد چنين بر مىآيد كه خداوند قابل رؤيت مىباشد و با ديدگان مىتوان او را ديد. ائمه(ع) با اين طرز تفكّر به مقابله برخاستند. از امام صادق(ع) نقل شده است كه: «يكى از احبار نزد اميرمؤمنان على(ع) آمد و از آن حضرت پرسيد: آيا هنگام پرستش الهى، خدايت را ديدهاى؟ امام فرمود: واى بر تو! من پروردگارى را كه نديده باشم پرستش نمىكنم.باز سؤال كرد چگونه او را ديدهاى؟ حضرت فرمود: واى بر تو! چشمها هنگام نظر افكندن او را درك نمىكنند، بلكه دلها با حقايق ايمان او را مىبينند.»(25)
برخورد با مفوّضه
دوران امامت امام يازدهم يكى از دورانهاى سخت و دشوارى بود كه افكار گوناگون از هر سو جامعه اسلامى را تهديد مىكرد و با اين كه امام حسن عسگرى(ع) در نهايت فشار به سر مىبرد، امّا همانند پدران خود لحظهاى از اين مسئله غفلت نورزيد و در برابر گروهها و مكتبهاى التقاطى و انديشههاى وارداتى و ضد اسلامى سخت موضعگيرى نمود. و با شيوههاى خاص خود، كارهاى آنان را خنثى نموده و نقش بر آب مىكرد.
از مهمترين برخوردهايى كه آن امام با منحرفان فكرى داشت، موضعگيرى در برابر گروه «مفوّضه» بود، يعنى همان افرادى كه عقيده داشتند خداوند در ابتداى آفرينش با خلق كردن پيامبر(ص) همه چيز را به او واگذار كرده، سپس اين پيامبر است كه دنيا را و هرچه در آن است، آفريده است. و برخى گفتهاند: خداوند اين اختيار را به على بن ابى طالب (ع) داده است.(26)
نظر به اين كه انديشه انحرافى لطمه شديدى بر عقايد مسلمانان مىزد و پيامدهاى ناگوارى به دنبال داشت، بدين جهت از آغاز پيدايش، اين تفكر غلط مورد نكوهش معصومين قرار گرفت و اين طايفه را بدتر از يهود و كفّار قلمداد كردند، زيرا چيزى را مدّعى شده بودند كه حتى يهود و نصارا هم نگفته بودند، چرا كه يكى از آثار اين تفكّر غلط، غلو درباره پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) بود. از اين رو امام عسگرى(ع) مسلمانان را از پيروى چنين افرادى با چنين افكارى بر حذر مىداشت و گاهى با برخى از ساده انديشان و فريب خوردگان بسيار بزرگوارانه برخورد مىكرد.
اعلام موضع در برابر جريان واقفيّه
يكى ديگر از گروههاى انحرافى كه پس از شهادت امام موسى بن جعفر(ع) ظاهر شد، آنهايى بودند كه ادّعا داشتند موسى بن جعفر(ع) هنوز از دنيا نرفته است. بنيان گذار اين جريان فكرى تعدادى از ياران امام صادق و كاظم(ع) بودند و از جمله آنها مىتوان «زيادبن مروان»، «على بن ابى حمزه» و «عثمان بن عيسى» را نام برد. دليل توقف آنان دلبستگى به اموال زيادى بود كه بايد به امام بعدى مىسپردند. شيخ طوسى مىنويسد: بعد از شهادت امام موسى بن جعفر(ع) هفتاد هزار دينار نزد زياد بن مروان و سى هزار دينار و پنج كنيز و خانهاى در مصر نزد عثمان بن عيسى بود. امام رضا(ع) آنها را طلب كرد. زياد بن مروان امامت او را منكر شد و اموال را نداد، ولى عثمان بن عيسى ضمن نامهاى به امام رضا(ع) نوشت: پدرت از دنيا نرفته و هم چنان زنده است و هر كس كه بگويد او مرده، سخن بيهودهاى گفته است.(27)
امام حسن عسگرى(ع) در خصوص اين گروه منحرف بارها اعلام موضع كرد و افراد زيادى را از ورطه انحراف آزاد كرد.
آرى! اين گروه با توقّف در امامت موسى بن جعفر(ع) از همان ابتدا مورد لعن، نفرين و برائت امامان قرار گرفتند و به گروه «ممطوره» نيز اشتهار يافتند.(28)
علّامه مجلسى از «احمد بن مطهر» روايت كرده: برخى از ياران ما به امام حسن عسگرى نامه نوشته و از وى درباره كسانى كه بر امامت حضرت موسى بن جعفر(ع) توقّف كرده و فراتر نرفته است سؤال كرده كه: آيا آنها را دوست داشته باشيم يا از آنان بيزارى جوييم؟
حضرت در پاسخ فرمود: آيا براى عمويت آمرزش مىخواهى؟ خداوند عمويت را نيامرزد! از او بيزارى بجوى و من در پيشگاه خداوند از آنها بيزارى مىجويم. پس با آنان دوستى نداشته باش، از بيمارانشان عيادت مكن و در تشييع جنازههاى مردگانشان حاضر مشو و بر امواتشان نماز نخوان. خواه امامى را از سوى پروردگار منكر شوند و يا امامى را كه از سوى خداوند نمىباشد بر آنها اضافه كنند و يا قائل به تثليث باشند.
بدان كسى كه تعداد ما را اضافه كند مانند كسى است كه از تعدادمان كاسته باشد و امامت ما را انكار كند. تا قبل از اين مكاتبه و جريان شخص سؤال كننده نمىدانست كه عمويش هم در رديف «واقفيان» است و حضرت او را از اين موضوع آگاه ساخت.(29)
آرى! اين تلاشها و تحمّل سختىها از سوى امامان شيعه و اصحاب آنان با وجود همه محدوديتها سبب شد تا عقايد اهل بيت(ع)، بنياد فكرى شيعه را تشكيل دهد و اسلام ناب و به دور از تحريفات از طريق اهل بيت(ع) باقى بماند.
پىنوشتها: –
1. نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، ج 12، ص 90 – 82.
2. نك: نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 18، ص 64 – 63.
3. همان، خطبه 88، ص 151.
4. طبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 3، ص 342.
5. تفسير المنار، رشيد رضا، ج 6، ص 288.
6. نهج البلاغه، خطبه 122، ص 235.
7. همان، خطبه 54، ص 105.
8. اختيار معرفة الرجال طوسى، تصحيح حسن مصطفوى، ص 102.
9. طبقات الكبرى، ج 3، ص 214.
10. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 241.
11. الغيبة، شيخ طوسى، ص 245.
12. همان، ص 250 – 249.
13. همان، ص 178.
14. حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، رسول جعفريان، ص 413 – 411.
15. صحيح بخارى، ج 4، ص 101.
16. بحارالانوار، مجلسى، ج 26، ص 239.
17. اصول كافى، ج 8، ص 349.
18. رجال كشى، محمد بن حسن شيخ طوسى، ج 2، ص 577.
19. سوره اعراف، آيه 175.
20. فرق الشيعه، ابومحمد حسن بن موسى نوبختى، ص 38 – 36.
21. المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقى، ج 1، ص 338.
22. بحارالانوار، ج 2، ص 309.
23. اختيار معرفة الرجال طوسى، ص 104.
24. اصول كافى، ج 1، ص 156.
25. توحيد، شيخ صدوق، ص 109.
26. شرح باب حادى عشر، ص 99.
27. الغيبة، ص 43.
28. بحارالانوار، ج 5، ص 267.
29. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 3، ص 219.
زن و عرفان
زن و عرفان
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
در دو شماره پيشين در ارتباط با زن به لحاظ جايگاه او در نظام هستى و برابرى زن و مرد در تحصيل فضايل و اجتناب از رذايل بحث شد و در اين شماره از زن و عرفان گفتگو مىشود.
در اين مقاله از اين مطلب بحث مىشود كه آيا زنان مىتوانند همانند مردان وارد دنياى عرفان شوند و در عرفان نظرى به معارف عرفانى دست يابند و در عرفان عملى به سير و سلوك بپردازند و به كمال عرفانى يعنى ولايت دست يابند و به عبارت ديگر: آيا زنان مانند مردان مىتوانند با سلوك عرفانى به عالىترين مراتب كمال يعنى انسان كامل شدن نايل شوند يا خير؟
براى پاسخ به اين سؤال در آغاز به تعريف عرفان نظرى و عملى اشاره كرده و سپس ديدگاه برخى عارفان را در رابطه با زنان در سلوك عرفانى بازگو نموده و پس از آن به مبانى امكان سلوك عرفانى براى زنان پرداخته مىشود.
عرفان در لغت به معناى شناخت و شناسايى است و در اصطلاح روش و طريقه ويژهاى است كه براى دستيابى و شناسايى حقايق هستى و پيوند ارتباط انسان با حقيقت بر شهود و اشراق و وصول و ايجاد با حقيقت تكيه مىكند و نيل به اين مراتب را نه از طريق استدلال و برهان و فكر، بلكه از راه تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و امور دنيوى و توجه كامل به امور روحانى معنوى و در رأس همه توجه كامل به مبدأ و حقيقت هستى مىداند.
عرفان خود بر دو نوع است: عرفان نظرى و عرفان عملى
عرفان نظرى
عرفان نظرى نوعى حكمت نظرى است كه از طريق كشف و شهود و اشراق بر اساس مبانى دين الهى به تفسير هستى و بيان كيفيت ارتباط خدا با انسان و جهان مىپردازد و تلاش مىكند تا از راه شناخت حق از طريق مظاهر او يعنى اسماء و صفات و افعال و آثار به طريق علم حضورى و مكاشفه و شهود و اشراق دست يابد و به ديگر سخن: عرفان نظرى مىكوشد تا پيوند حق با عالم و ربط عالم با حق و ضرورت كثرت از وحدت حقيقى و بازگشت كثرت به وحدت حقيقى را از طريق شهودى با طى مقامات معنوى تبيين كند.
عرفان عملى
عرفان عملى عبارت است از آداب و اعمالى كه براى تهذيب نفس از سرچشمه منابع اسلامى و انديشه اولياء الهى دين و بزرگان طريقت و اهل معرفت معرفى شده تا پويندگان وادى معرفت براى وصول به حقيقت آن را به كار گيرند. در عرفان عملى آدمى با وظائف خود در برابر خدا و خلق و خود و هستى و جهان آشنا مىشود و به همين دليل است كه از عرفان عملى به علم سير و سلوك ياد مىشود.
سير و سلوك همانند سفر ظاهرى، آغاز و مسير و منازل و مقامات و غاياتى دارد كه سالك براى وصول به كمال انسانيت يعنى توحيد و ولايت بايد اين سفر را از آغاز به انجام برساند.
در واقع عرفان عملى در صدد ارائه برنامهاى براى حركتى پويا و تكاملى غايت گر در وجود انسان است تا او بتواند راه وصول به حق و حقيقت را با چراغ هدايت شريعت تشخيص دهد و به غايت وجودى خويش دست يابد.
قيصرى در تعريف عرفان مىنويسد: عرفان علم به خداى سبحان است از حيث اسماء و صفات و مظاهرش و علم به احوال مبدأ و معاد و حقايق عالم و چگونگى بازگشت آن حقايق به حقيقت واحدى كه همان ذات احدى حق تعالى است و همچنين عرفان معرفت طريق سلوك و مجاهده براى رها ساختن نفس از تنگناى قيد و بند جز ثبت و پيوستن به مبدأ خويش و اتصاف آن به نعت اطلاق و كليت است.(1)
در جهان بينى عارفان، هستى حقيقى منحصر به حضرت حق و اسماء و صفات و مظاهر و تجلّيات او مورد توجه است كه از طريق شهود و كشف براى او حاصل مىشود و راه رسيدن به مقام كشف و شهود نيز سير و سلوك عرفانى و راه و روشهايى است كه عارفان در برابر انسان قرار مىدهند.
البته عارفان كتابها و دستورالعمل هايى را در اين رابطه تنظيم كردهاند كه افراد با آشنايى با آن برنامهها و استفاده از آنها مراحل سلوك از مرحله يقظه و بيدارى تا مقام توحيد طى نمايد.
زن در نظر ابن عربى
محى الدين ابن عربى كه از عرفاى بزرگ و اولياء مهم است درباره زنان مىنويسد: اعلم ايدك الله ان الانسانية لمّا كانت حقيقة جامعة للرجل و المرأة لم يكن للرجال على النساء درجة من حيث الانسانية؛(2) بدان كه انسانيت حقيقتى است واحد و جامع مرد و زن، از اين رو مردان از حيث انسانيت بر زنان برترى ندارند.
وى مىگويد: مردان و زنان در اصل انسان بودن با هم اشتراك دارند و اختلاف و افتراقشان تنها در ذكورت و انوثت است كه امر عارضى است و داخل در جوهره و اصل وجود انسان نيست.
قيصرى در شرح فصوص نيز مىنويسد: «انّ المرأة باعتبار الحقيقة عين الرجل و باعتبارالتعين يتميز كل منهما عن الآخر»(3) از نظر حقيقت ميان زن و مرد امتيازى نيست و حقيقت زن عين حقيقت مرد است و فقط از جهت تعيّن و تشخيص از يكديگر ممتازند.
و چون زن و مرد در حقيقت انسانيت مشتركند و انوثت و ذكورت امرى عارضى هر دو مىتوانند مقامات عرفانى را طى كنند.
محى الدين مىگويد: «انّ هذه المقامات ليست مخصوصة بالرجال فقد تكون للنساء ايضاً لكن لماكانت الغلبة للرجال تذكر باسم الرجال»(4) طى مقامات عرفانى اختصاص به مردان ندارد بلكه براى زنان نيز هست اما چون اغلب مردانند كه در اين مسير قرار مىگيرند اسم آنها ذكر كرده است.
در غير اين صورت زنانى چون مريم بنت عمران و آسيه همسر فرعون و خديجه و فاطمه(س) به اين مقام نائل آمدند.
زن كاملتر از مرد
محى الدين در فصّ محمدى هنگامى كه از سرّ محبوبيت زن براى پيامبر(ص) سخن مىگويد، مىنويسد:چون ذات اقدس الهى منزّه از آن است كه بدون مجد و مظهر مشاهده شود، هر مظهرى كه بيشتر جامع اسماء و صفات الهى باشد، بهتر خدا را نشان مىدهد و زن در مظهر بودن خدا كاملتر از مرد است، زيرا مرد فقط مظهر قبول و انفعال است چون مخلوق حق است و به لحاظ مخلوق بودن، خلقت را پذيرفته است اما زن، هم مظهر قبول و انفعال الهى است و مظهر فعل و تأثير الهى.
چون مرد را مجذوب و محبّ خود مىسازد و اين تصرف و تأثير نمودارى از فاعليت خدا است. بر اين اساس است كه زن از مرد كاملتر است.
اگر مرد بخواهد خدا را مظهريت خود مشاهده كند، شهود او تام نيست ولى اگر بخواهد خدا در مظهريت زن نگاه كند، شهود او به كمال و مقام مىرسد.از اين رو زن محبوب پيامبر اكرم(ص) قرار گرفته است.(5)
براى روشن شدن گفتار ابن عربى دو نكته بيان مىشود.
1- از اين فاعل بودن و منفعل بودن زن نسبت به مرد مطرح است يعنى زن منفعل از مرد و فاعل در اوست نه منفعل از او و فاعل در اوست يعنى زن از مرد تأثير مىپذيرد و در او تأثير مىگذارد بگونهاى كه او را مجذوب خود قرار مىدهد.
البته زن در تأثيرگذارى خود در جنين مظهر خالقيت خدا است و در ساماندهى جنين در رحم نقش خالقيت دارد.
2- منظور از محبت در اين بحث حبّ الهى است نه شهوت حيوانى چنان كه خود محى الدين مىگويد: «و من احبّهنّ على جهة الشهوة خاصة نقصه علم هذه الشهوة فكان صورة بلاروح عنده»(6) اگر كسى زنان را از جهت غريزه طبيعى دوست داشته باشد راز اين اشتياق را نمىداند و چون علم به هدف و آگاهى از راز به منزله روح و خود گرايش به منزله صورت و هيكل است اهل شهوت بدون محبت الهى همانند صورت بدون روح است.
درباره مقامات عرفانى مىگويد: «و كل ما نذكره من هؤلاء الرجال باسم الرجال فقد يكون منهم النساء ولكن يغلب ذكر الرجال و قيل لبعضهم كم الابدال فقال اربعون نفساً فقيل له لم لاتقول اربعون رجلاً فقال قد يكون فيهم النساء»(7) هرچه از اين طبقات به اسم رجال نام برديم از باب تغليب است و گرنه گاهى زنان نيز به اين درجات و مقامات نائل مىشوند بعد مىافزايد: از شخصى پرسيدند ابدال چند كسند، پاسخ داد، گاهى زنان نيز به اين مقام مىرسند يعنى رسيدن به مقامات عرفانى اختصاص به مردان ندارد بلكه زنها نيز توان دست يابى به اين مقامات دارند.
مبانى سلوك عرفانى
بعد از تعريف عرفان و ديدگاه عارفان در رابطه با زن و امكان سلوك عرفانى براى وى و طى كردن مراحل كمال حال به مبانى آن مىپردازيم و بيان مىكنيم كه زن قابليت سير عرفانى و سلوك معنوى براى راه يابى به مقام ولايت را داراست و آن مبانى عبارتند از:
1- مقام خليفة اللهى انسان
بالاترين مقامى كه انسان سالك در پى دست يابى به آن است خليفة اللّه شدن است. خلافت به مقام انسانيت مربوط است نه شخص يا صنف خاص يعنى آدم، شخصاً خليفة اللّه نيست بلكه مقام آدميت خليفة اللّه است و به عبارت ديگر: خلافت در آن شخصيت انسانى آدم است و در شخصيت انسانى زن و مرد يك تنند بر اين اساس اگر در قرآن آدم به اسماء الهى تعليم شد و سپس مسجود فرشتگان قرار گرفت در واقع انسان اسماء الهى را فرا گرفت و به همين دليل مسجود فرشتگان واقع شد زيرا محور تعليم و تعلم، جان آدمى است نه بدن و نه مجموع جان و بدن عالِم، روح انسان است و روح نه مذكر است و نه مؤنث.
بنابراين جان است كه به اسماء الهى عالم و در نتيجه معلم فرشتهها پس آن كه خليفة اللّه است جان آدمى است و آن كه مسجود فرشتگان قرار گرفت، نيز جان انسان است.
خداى سبحان به همه انسانها خطاب مىكند، ما شما را آفريديم و تصوير كرديم و بعد به فرشتهها گفتيم كه براى آدم سجده كنند «ولقد خلقناكم ثم صوّرناكم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم»(8) انسان را آفريديم سپس او را صورت بندى نموديم سپس به ملائكه گفتيم به آدم سجده كنيد. در اينجا از عصاره انسانها كه انسانيت است به آدم ياد شده و به فرشتهها گفته كه در برابر او خضوع كنند.
در جريان دشمنى شيطان با آدم در واقع سخن از دشمنى شيطان با انسانيت است چه زن و چه مرد، هر دو در معرض عداوت و دشمنى شيطان هستند و براى همين جهت است كه گفت: «فبعزّتك لاغوينهم اجمعين»(9) به عزت تو سوگند همه را اغوا و گمراه مىكنم و آن همه خواه زن و خواه مرد باشد.
اگر انسان خليفة اللّه است و مقام انسانيت از ذكورت و انوثت منزه است چرا مردان فراوانى به اين مقام راه يافتهاند ولى از زنان فقط چهار نفر مريم، آسيه، خديجه و فاطمه(س) به اين مقام رسيدهاند.
در جواب بايد گفت: اولاً از نظر دين راه براى پيمودن مسير كمال و رسيدن به مقام خليفة اللّه براى زن و مرد باز است و هيچ كمالى مشروط به ذكورت يا ممنوع به انوثت نشده است و ثانياً بسيارى از زنان در اين مسير قرار گرفتهاند ولى نامشان در تاريخ ثبت نشده است و ثالثاً اگر جامعه امكانات ترقى و سعادت را در اختيار هر دو صنف قرار دهد و هر دو بتوانند از آن استفاده كنند مىتوانند به كمال برسند. بايد جامعه را از انحطاط و كوته فكرى و انحطاط و عقبماندگى نجات داد تا همه افراد به طور برابر از امكانات براى رشد و ترقى استفاده كنند.
2- سالكان كوى جمال و جلال
همه انسانها سالك كوى حقند و در اين سلوك خدا را ملاقات مىكنند برخى جمال خدا را و برخى جلال خدا را ديدار مىكنند: قرآن مىفرمايد: « يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحاً فملاقيه»(10) اى انسان تو با تلاش و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مىروى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد.
در اين آيه خطاب به همه انسانها است كه همگان مسافرانى هستند كه از سر حد عدم بار سفر بسته و به اقليم وجود گام مىنهند، همگى رهرو ره عشق خدايند.
در حقيقت آيه سفرنامه سالكان كوى حق است كه در اين سفر عدّهاى با ديدار جمال الهى به سعادت نايل مىشوند چرا كه آنان نامه اعمال خود را با دست راست دريافت و مسرورانه به جمع همراهان خود مىپيوندند و عدّهاى با جلال و قهر الهى روبرو مىشوند و گرفتار شقاوت مىگردند و نامه اعمال آنها از پشت سر به آنها داده مىشود و گرفتار عذاب الهى مىشوند.
موحّد راستين چه زن باشد و چه مرد هماره سير خود را با حق ادامه مىدهد و همه مراحل سلوك خود را همراه حق مىگذراند و هرگز كثرت را بدون شهود وحدت نمىگردد، هيچ گاه رؤيت خلق، حجاب شهود خالق نمىشود، بلكه دائما خلق را آيت حق مىداند و از اين آيينه، جمال دلاراى خالق را در سراسر آيينههاى گيتى مىبيند و سرانجام مظهر هدايت مىشود.
در اين حركت هيچ امتيازى بين زن و مرد نيست زيرا سفر حقيقى در مراحل توحيد به عهده انسانيت است كه از ذكورت و انوثت مبرّا است شاهدان سالك كوى حقيقت مراحل سفر را به چهار مرحله تقسيم كردهاند:
1- سفر از خلق به حق و از كثرت به وحدت.
2- سير از حق به حق و سفر در درياى وحدت و شهود اسماء و صفات همان واحد يكتا و يگانه.
3- سفر از حق به خلق و از وحدت به كثرت آثار و افعال.
4- سفر از خلق به خلق با صحابت و همراهى حق.
در اين سفر چهارگانه بين زن و مرد فرقى نيست و هردو مىتوانند اين سفرهاى چهارگانه را داشته باشند و به مقام ولايت دست يابند.
3- تقرّب به خدا و تقوا معيار سلوك
بر اساس آموزههاى قرآن معيار كمال انسانى تقرّب به خدا و تقوا است. انسان متقى وقايه و سپر دارد و تقوا به او بينش عارفانه مىدهد، انسان با تقوا با داشتن اين سفر همواره خير و صلاح را در نظر گرفته و آن را به خدا ارتباط مىدهد زيرا مىداند هر خيرى منشأ آن خداست و از طرفى شرّ و بدى را از خدا دور و به خود نسبت مىدهد و انسان سالك به مرحلهاى مىرسد كه اهل وقايت است و در اين سپرگيرى بين زن و مرد فرقى نيست هر دو مىتوانند اين سپر را تهيه كنند.
4- موفقترين راه سلوك
فكر و ذكر دو راه تعالى انسان است زنان در ذكر و مناجات كه راه دل و عاطفه و شور و محبت است يا از مردان موفقترند و يا همتاى آنان، راه ذكر و مناجات راه اساسى است و راه فكر راه فرعى است زيرا راه فكر راه فراگير نيست، اما راه دل و مناجات به روى همه در رسيدن به كمال روح قلب سليم لازم است.(11) و زنان نوعاً از سلامت دل برخوردارند، در قيامت صاحبدلان و سالم دلان سالماند پس در نتيجه زنان به دليل برخوردارى از سلامت دل موفق ترند.
نتيجهگيرى
با توجه به مجموعه بحثها سلوك عرفانى و رسيدن به مقام كشف و شهود اختصاص به مردان ندارد بلكه زنان و مردان هر دو مىتوانند در اين مسير حركت كنند و به مقام كمال نايل شوند زيرا:
اولاً: كمالات انسانى در پرتو عبادت و اطاعت حق است و اين دو ميان زن و مرد مشترك است و در نتيجه راه تكامل آنان نيز مشترك است.
ثانياً: دعاها و نيايشها از بهترين راههاى تكامل انسانى است، زيرا كمال انسانى در نزديكى به خداوندى است كه علم محض و هستى خالص و قدرت صرف است و راه تخلّق به اخلاق الهى و تقرب به آن كمال عبادتها ونيايشها است، در اين نيايشها هيچ فرقى بين زن و مرد نيست و مهمترين مناجات و دعاها را براى زنها و مردها يكسان تعليم كردهاند بنابراين در كمال حقيقى كه در مناجاتها و دعاها، عبادتها را اطاعتها ظهور كرده است سهم زن و مرد يكسان است.
ثالثاً: نصيب و بهره زنها از مناجات و پند و اندرزگيرى، اگر بيش از مردها نباشد، كمتر نيست. زيرا زن موجود عاطفى و رقيق القلب است و در راه ذات اقدس الهى، رقت دل، عاطفه و احساس نقش مؤثرترى دارد بنابراين او مىتواند در اين راه از مردها موفقتر باشد.
رابعاً: زن در ميدان مبارزه و جهاد با هواى نفس به دليل داشتن سلاح قوى و نيرومندى به نام دعا و نيايش و در نتيجه گريه مىتوانند كاميابتر باشند چون خداى سبحان در راه تهذيب نفس مسلحتر از مردها آفريده شدند.
خامساً: گرچه جمال براى زنان سرمايه است و بايد آن را به جا مصرف كنند و زكات آن كه عفاف و پاكدامنى است بپردازند: «زكاة الجمال العفاف» ليكن جمال حقيقى زنان در انجذاب به سوى جمال مطلق است و بايد در تحصيل آن دقت كنند از اين رو آنها بايد از سرمايه رقت قلب و احساس به عنوان سلاح مبارزه با كفر و فساد و اسباب تحصيل قرب و كمال استفاده كنند.
در پايان لازم است توجه شود كه در تاريخ زنان فراوانى بودهاند كه داراى ذوق عرفانى بودهاند و مقامات سلوك عرفانى را طى كردهاند كه مىتوان در اين رابطه به كتابهايى چون نفحات الانس جامى و مانند آن مراجعه كرد.
پىنوشتها: –
1. رسائل قيصرى، ص 7.
2. فتوحات مكيه، ج 3، ص 87.
3. شرح فصوص الحكم قيصرى، ج 2، ص 1332.
4. شرح فصوص الحكم تصحيح آقاى حسن زاده آملى، ج 2، ص 127.
5. همان، ص 1345.
6. همان، ص 1350.
7. فتوحات مكيه، ج 2، ص 7.
8. سوره اعراف، آيه 11.
9. سوره ص، آيه 82.
10. سوره انشقاق، آيه 6.
11. در قرآن فرمود: «يوم لاينفع مال و لابنون الامن اتى اللّه بقلب سليم» (سوره شعراء،آيه 88 – 89) روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمىدهد مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا آورد.
نگاهى به رويدادها
نگاهي به رويدادها
اخبار جهان اسلام
16 نظامى آمريكايى در عراق كشته شدند. (16/3/86)
نورى مالكى نخست وزير عراق: سازمانهاى جاسوسى مصر، عربستان و تركيه در صدد سرنگونى دولت عراق هستند. (20/3/86)
40 سال بعد از جنگ 6 روزه اسراييل: درخواست مردم جهان، به اشغالگرى اسراييل پايان دهيد. (21/3/86)
پاول، 50 ماه پس از اشغال: شكست آمريكا قطعى است.
زنان مصرى: حجاب مثل نماز واجب است.
پاول وزير خارجه سابق آمريكا: برقرارى امنيت در عراق از طريق نظامى امكانپذير نيست.
مقتدا صدر با آيت اللّه سيستانى ديدار كرد. (22/3/86)
اتحاديه اروپا: آمريكا، عراق را به طرف جنگ داخلى مىبرد. (23/3/86)
تروريستها بار ديگر در حرم عسكريين فاجعه آفريدند. (24/3/86)
هنيه: غزه را از مزدوران تل آويو پاكسازى كرديم. (26/3/86)
ملكه انگليس به سلمان رشدى مرتد لقب «شواليه» داد. (27/3/86)
اعتراض مسلمانان پاكستان به ملكه انگليس؛ سلمان رشدى بايد اعدام شود.
واشنگتن پست: بمب گذارى در سامرا نشانه شكست آمريكاست. (29/3/86)
نورى مالكى از دستگيرى عوامل خارجى و كودتاى نافرجام اشغالگران عليه دولت عراق خبر داد.
انفجار مسجد شيعيان در بغداد 75 شهيد و 130 مجروح برجاى گذاشت. (30/3/86)
كارتر: فتح و حماس را واشنگتن و تل آويو به جان هم انداختند. (31/3/86)
نصراللّه در ديدار دبير كل اتحاديه عرب: از خواستههاى مردم لبنان دست بر نمىداريم.
14 تفنگدار ديگر اشغالگران در عراق به هلاكت رسيدند. (2/4/86)
با كشف اسنادى از دفتر محمود عباس، جاسوسى تشكيلات خودگردان براى سيا و موساد فاش شد. (3/4/86)
على شيميايى و 2 همدست ديگر صدام به اعدام محكوم شدند.
سخنرانى مهم و افشاگرانه هنيه نخست وزير فلسطين در غزه: از حق ملت فلسطين كوتاه نمىآييم. (4/4/86)
منابع اطلاعاتى رژيم صهيونيستى از دسترسى حماس به اسناد سرى و بزرگترين فاجعه قرن براى اسرائيل خبر دادند. (7/4/86)
120 روستايى در افغانستان بر اثر بمباران ناتو جان باختند. (10/4/86)
اخبار داخلى
رهبر انقلاب در اجتماع پرشكوه شيفتگان امام خمينى (ره): التماس نمىكنيم، با قدرت حق خود را مىگيريم.
رئيس جمهور: جبهه مقاومت اسلامى پيروزىهاى تازهاى پيش رو دارد.
عرضه بنزين از روز شنبه فقط با كارت هوشمند سوخت انجام مىشود. (16/3/86)
وضعيت آماده باش در چند استان جنوبى كشور به خاطر طوفان گونو ادامه دارد. (19/3/86)
با اعتراف به بىتأثير بودن تحريمها، پرودى: گروه 8 نمىداند با ايران چه كند.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى به بيانيه ضد ايرانى 8 كشور صنعتى اعتراض كرد.
مقامات كويتى در ديدار با رئيس مجلس ايران: ما نگران برنامه هستهاى ايران نيستيم. (20/3/86)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور نيكاراگوئه: آمريكا، امروز منفورترين دولت دنياست.
75 درصد سواحل اختصاصى دولت به روى مردم باز شد. (21/3/86)
بدرقه چريك ساندنيست توسط رئيس جمهورى انجام شد. (22/3/86)
وزير خارجه ايران اعلام كرد؛ اولتيماتوم به آمريكا، ديپلماتها را فوراً آزاد كنيد. در صورت عدم آزادى فورى ديپلماتها، ما آمريكايىها را از اين اقدام زشت غيرقانونى عليه كنسولگرى مان پشيمان خواهيم كرد. (23/3/86)
رئيس جمهور در جمع پرشور مردم سمنان: دست در دست هم كشور را مىسازيم.
مراجع عظام تقليد در قم فاجعه هتك حرمت و تخريب حرم امامين عسكريين را محكوم كردند. (26/3/86)
رهبر انقلاب: سيا و موساد طراح اصلى فاجعه سامرا هستند.
سه ديپلمات ايرانى چند ساعت پس از بازداشت آزاد شدند.
وزير خارجه ايتاليا: غرور ملى ايرانيان، تحريمهاى شوراى امنيت را بى اثر كرد.
برژينسكى: آمريكا بايد تحريم عليه ايران را لغو كند.
راهپيمايى سراسرى در اعتراض به هتك حرمت حرم عسكريين انجام شد. (26/3/86)
با حكم دادگاه كليه امتيازات فارغ التحصيلان دانشگاه هاوايى لغو شد.
آيت اللّه العظمى فاضل لنكرانى به لقاء اللّه پيوست. (27/3/86)
وداع تاريخى مردم با مرجع بزرگ تقليد، آيت اللّه العظمى فاضل لنكرانى صورت گرفت. (29/3/86)
لاريجانى فاش كرد: برخى عوامل داخلى، غرب را به صدور قطعنامه عليه ايران تشويق مىكردند. (30/3/86)
فرمانده ارتش در پاسخ به تهديد اخير بوش: نظاميان متجاوز دشمن را زنده نمىگذاريم.
وزير خارجه 5 كشور حاشيه خزر در تهران گردهم آمدند.
لاريجانى: در صورت تحريم، گامهاى بلندتر هستهاى را بر مىداريم.
مراسم بزرگداشت آيت اللّه العظمى فاضل لنكرانى با حضور رهبر انقلاب برگزار شد. (31/3/86)
لاريجانى بعد از مذاكره با البرادعى: مرحله جديد همكارى با آژانس مشروط به تفاهم با سولاناست. (3/4/86)
مجلس تصويب كرد؛ انتقال صورى دارايى مسؤولان به ديگرى جرم محسوب مىشود.
لاريجانى: تحريم مسير مذاكرات را منحرف مىكند.
در همايش سوم تير (سالگرد انتخابات رياست جمهورى و دولت نهم) ره آورد ملت و تجلّى عدالت تحليل شد. سوم تير پلى از 84 به 57.
ايران معاملات تجارى با دلار را متوقف كرد. (4/4/86)
رهبر انقلاب در ديدار شهردار، مديران شهردارى و شوراى شهر تهران: هماهنگ با دولت لباس خدمت بر تن كنيد. (5/4/86)
رهبر انقلاب با تأكيد بر حمايت ايران از حاكميت كنونى عراق در ديدار رئيس جمهور عراق: ملتها اراده كنند آمريكا به زانو در مىآيد.
خشم آمريكا از بهبود فضاى مذاكرات هستهاى ايران و اروپا بالا گرفت. (6/4/86)
سهميهبندى بنزين، برخوردارى عادلانه از بيت المال است. (7/4/86)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس و مسؤولان قوه قضائيه: لازمه امنيت اقتصادى برخورد قاطع با مفسدان است.
رئيس سازمان محيط زيست دولت خاتمى خانم دكتر ابتكار: سهميه بندى بنزين بايد در دولتهاى قبلى اجرا مىشد. (9/4/86)
رهبر انقلاب در ديدار كارگزاران سراسر كشور: دولت نهم، ارزشهاى انقلاب را احياء كرد. (10/4/86)
پس از 1228 سال مردم نيشابور خاطره استقبال از امام رضا(ع) را زنده كردند.
20 درصد كاهش ترافيك و 50 ميليون ليتر صرفه جويى بنزين از آثار مثبت سهميه بندى در 5 روز اول است.
تهران با پيشنهاد جديد هستهاى غرب مخالفت كرد.
رهبر انقلاب در ديدار هوگوچاوز رئيس جمهور ونزوئلا: هيبت آمريكا از بين رفته، كشورهاى مستقل با شتاب گردهم آيند. (11/4/86)
وزير نفت: ميزان و نرخ بنزين آزاد بر اساس نياز مردم تعيين مىشود.
راكتور نيروگاه اتمى بوشهر تا دوماه آينده آزمايش مىشود. (13/4/86)
رهبر انقلاب در جمع پرشور بانوان به مناسبت تولد حضرت زهرا(س) و روز زن: زن كامل گاه برتر از مرد كامل است. (14/4/86)
اخبار خارجى
دروغگويان جهان امروز در آلمان گردهم مىآيند. (16/3/86)
ترور بوش در بلغارستان نافرجام ماند. (24/3/86)
كنگره آمريكا، استراتژى بوش را در عراق شكست خورده دانست. (27/4/86)
ارتش آمريكا: حضور در عراق تا 10 سال ديگر ضرورى است. (29/3/86)
ژنرال پاول وزير خارجه سابق آمريكا: در سراسر جهان در حال شكست هستيم. (10/4/86)
درخواست تظاهر كنندگان آمريكايى: بوش و چنى را محاكمه كنيد، تاريخ عوض مىشود. (12/4/86)
حمايت از بمباران هيروشيما وزير دفاع ژاپن را مجبور به استعفاء كرد. (13/4/86)
زنگ فروپاشى اسراييل
زنگ فروپاشى اسراييل
به نقل از نداء المقاومة
جنگ 33 روزه ارتش رژيم صهيونيستى با نيروهاى مقاومت حزب اللّه لبنان در تابستان 1385 اسطوره شكست ناپذيرى ارتش اسراييل را درهم شكست و نويد پيروزىهاى بيشتر مسلمانان بر اسراييل را داد، چهل سال پيش ارتش رژيم صهيونيستى در پنجم ماه ژوئن (15 خرداد) 1962 با حمايت كامل آمريكا و اروپا در جنگى برق آسا و كوتاه مدت موسوم به جنگ شش روزه با كشورهاى عربى مصر، اردن و سوريه اراضى وسيعى از اين سه كشور را به اشغال خود درآورد.
رژيم صهيونيستى از اين رويداد همواره به عنوان پيروزى بزرگ ياد كرد و با تبليغات زياد از آن به عنوان وسيلهاى براى شكستناپذير جلوه دادن ارتش اسراييل بهره بردارى كرد.
صحراى سينا، از مصر، باريكه غزه، شرق بيت المقدس و كرانه باخترى رود اردن از كشور اردن و بلندىهاى جولان از سوريه به اشغال كامل ارتش تجهيز شده به سلاحهاى غربى رژيم صهيونيستى درآمد.
در دهه 1980 ميلادى، غزه و صحراى سينا طبق سازش نامه «كمپ ديويد» در ازاى به رسميت شناخته شدن رژيم صهيونيستى به اعراب باز گردانده شد، لكن بيت المقدس،كرانه باخترى رود اردن و بلندىهاى جولان همچنان در اشغال رژيم صهيونيستى باقى ماند.
پيش از اين تمامى سازمانهاى بينالمللى از جنگ شش روزه اعراب و اسراييل به عنوان يك پيروزى بزرگ براى رژيم صهيونيستى ياد مىكردند اما امسال در آستانه چهلمين سالگرد اين واقعه، سازمانهاى عفو بين الملل و حقوق بشر سازمان ملل متحد از سياستهاى رژيم اشغالگر قدس در سرزمينهاى اشغالى به شدت انتقاد كردند.
«لوئيزآربور» كميسر عالى حقوق بشر سازمان ملل متحد به مناسبت چهلمين سالگرد جنگ شش روزه اعراب و اسراييل اعلام كرد: اشغال سرزمينهاى فلسطينى منشأ حقوق ملت فلسطين است.
به رغم تمام فشارها و تنشهاى داخلى، منطقهاى و بين المللى دولتمردان اسراييل به منظور تسكين آلام خود از شكست مفتضحانه در جنگ 33 روزه در برابر حزب اللّه لبنان، همواره از جنگ شش روزه به عنوان سرفصل درخشان و برگى برنده در كارنامه سياسى خود ياد مىكنند. هرچند به عقيده ناظران – اين واكنش به نوعى سرپوش نهادن به نابسامانىها و بحرانهاى شديد سياسى – نظامى و اقتصادى است كه گريبان گير اين رژيم شده است.
فارغ از هرگونه اظهار نظر در خصوص فلسفه وجودى رژيم اشغالگر قدس، و چگونگى پيدايش آن و تداوم حيات خونين آن كه توأم با اشغالگرى، قتل و كشتار فلسطينيان است، آنچه هم اكنون بيش از هر چيز ديگرى اهميت يافته و توجه صاحب نظران ژئوپلتيك و ناظران سياسى را به خود معطوف ساخته، موارد متعددى از مشكلات و مسايلى است كه از درون و بيرون دولتمردان اين كشور را به چالش فراخوانده است.
نابسامانىها و معضلاتى كه گريبانگير اين رژيم شده است، شايد به تعبيرى مصداق همان باتلاقى باشد كه رئيس جمهورى اسلامى ايران، در سخنان اخير خود از آن به عنوان عامل مضمحل كننده رژيم صهيونيستى اسراييل نام برد كه دير يا زود باعث فروپاشى و محو اين رژيم از صحنه گيتى خواهد شد.
به عقيده ناظران سياسى شكست مفتضحانه اسراييل در جنگ 33 روزه يا جنگ ششم در 21 تيرماه 1385 (12 جولاى 2006) از مهمترين عوامل وخامت اوضاع سياسى و نظامى اين كشور است.
اين جنگ با حمله گسترده رژيم صهيونيستى به جنوب لبنان آغاز شد. اين حملات كه به اصطلاح در پاسخ به اسارت دوسرباز اين رژيم توسط جنبش حزب اللّه لبنان صورت گرفت معادلات داخلى لبنان، فلسطين و جامعه امنيت محور اسراييل را دستخوش تغيير و تحولات جديدى قرار داد.
جنگ ششم بر خلاف جنگهاى پيشين اعراب و اسراييل، رژيم صهيونيستى را در موضعى انفعالى قرار داد. الگوى مقاومت اسلامى حزب اللّه از سوى ملل منطقه به عنوان الگويى مؤثر و كارا در برابر تهاجمات صهيونيستها مورد پذيرش قرار گرفت.
فارغ از پيامدهاى اجتماعى و اقتصادى جنگ براى رژيم صهيونيستى، اين جنگ موجب شد تا ژنرال «دال حالوتس» رئيس ستاد مشترك ارتش اسراييل و تعدادى از فرماندهان نظامى اين رژيم، وادار به استعفا يا بركنار شوند.
همچنين پس از اتمام جنگ كميتهاى به رهبرى «الياهو وينوگراد» براى بررسى علل شكست اين رژيم در جنگ 33 روزه با لبنان تشكيل شد.
اين كميته از 70 مسؤول سياسى و نظامى اسراييل، از جمله «ايهود اولمرت» نخست وزير و «عمير پرتز» وزير جنگ اين رژيم كه دوتن از مسببان آغاز جنگ به شمار مىروند بازجويى كرد.
اين كميته در بررسىهاى خود، اولمرت، پرتز و حالوتس را مسؤول شكست ارتش اسراييل در جنگ 33 روزه با حزب اللّه لبنان اعلام كرد.
اين شكست مفتضحانه، دستاويزى شد كه رژيم صهيونيستى به اصطلاح درپى جبران شكست خود از حزب اللّه لبنان برآيد و در استمرار اهداف توسعه طلبانه خود، دست به تحركات و واكنشهاى گستردهاى در عرصه داخلى، منطقهاى و بين المللى بزند.
از پيامدهاى اصلى و نتايج جنگ 33 روزه تشديد بحران سياسى، اقتصادى، اجتماعى و نظامى در رژيم صهيونيستى است. اين بحرانها در چند بعد قابل بررسى است.
الف) در بعد سياسى حزب حاكم كاديما به رهبرى ايهود اولمرت كه ائتلافى شكننده با احزاب كارشناس و اسراييل بيتنا تشكيل داده بود پس از جنگ 33 روزه بيش از پيش در مسير نابودى قرار گرفت.
افشاى پرونده فسادهاى اخلاقى و مالى سران رژيم صهيونيستى از «موشه كاتساو» رئيس رژيم صهيونيستى گرفته تا اولمرت نخست وزير و ساير مقامهاى ارشد، انتشار گزارشهاى متعدد از ناكارآمدى و بىكفايتى سران نظامى و سياسى اين رژيم در جنگ 33 روزه كه نتيجه نهايى آن در گزارش «وينگراد» منتشر شد، تلاش گروههاى مخالف براى كنار نهادن اولمرت، انتقادهاى شديد مردمى از عملكرد ضعيف مقامهاى رژيم صهيونيستى در حل بحرانهاى داخلى ونيز ناتوانى در برابر پاسخهاى موشكى نيروهاى مقاومت فلسطينى و حزب اللّه لبنان سبب شده تا رژيم صهيونيستى در گردابى از بحران سياسى گرفتار آيد.
اين امر سران «تل آويو» را بر آن داشته تا تغييراتى بنيادى در هرم قدرت ايجاد نمايند در حالى كه با منحرف كردن افكار عمومى به سوى ساير تحولات سرزمينهاى اشغالى و منطقه از انتشار اين تحولات خوددارى مىكنند تا شكستهاى سياسى آنها بيش از اين آشكار نگردد.
ب) در بعد اجتماعى نيز آنها با انتقادهاى شديد مردمى مواجه شدهاند. تبعيض نژادى كه عليه ساكنان اراضى اشغالى روا مىدارند، ناتوانى در تأمين امنيت در برابر پاسخهاى موشكى مقاومت، بحران بيكارى، فقر، فساد و فحشايى كه جامعه را فرا گرفته بر حجم انتقادها افزوده است.
اعتصابات كارگران و دانشجويان نمونههاى كوچكى از اين اعتراضها است.
ج) در بعد نظامى: بخش ديگر بحران داخلى صهيونيستى معطوف به ارتش است.
شكست در جنگ 33 روزه كه به منزله پايان اوهام شكست ناپذيرى ارتش صهيونيستى در عرصه جهانى بود. ناتوانى در برابر پاسخهاى موشكى و عمليات شهادت طلبانه فلسطينيان كه خواب را از نظاميان صهيونيستى ربوده است، بحران شديدى را در ارتش اين رژيم به وجود آورده است.
نتيجه اين بحرانها سرخوردگى نظاميان صهيونيست و از دست دادن روحيه آنها، روى آوردن به مواد مخدر و رفتارهاى غير اخلاقى، نافرمانى از دستورات مافوق و فرار از خدمت است.
در همين حال بسيارى از افسران ارشد از جمله دان حالوتس رئيس ستاد مشترك ارتش به خاطر كاهش بحران در ارتش و تحت فشارهاى منتقدان نظامى و سياسى وادار به استعفا شدند.
اما با همه اين اوصاف، روحيه توحّش و قساوت در قالب احساسات نژادپرستانه سربازان اسراييلى در مصاحبه روزنامه «معاريو» با آنان كاملاً هويدا است.
«اساف» يكى از سربازان واحد «غفعاتى» در ارتش اسراييل مىگويد: ما در ازاى كشتن كودكان و زنان فلسطينى مرخصى تشويقى مىگيريم.
كشتار كودكان و زنان فلسطينى، كارى عادى و مطلوب فرماندهان ارتش اسراييل است و ما از اين كار لذت مىبريم.
ارتش اسراييل با در اختيار داشتن جايگاه چهارمين ارتش قدرتمند جهان در طول 33 روز با حزب اللّه جنگيد و افكار عمومى اسراييل نيز مؤيد جنگ قاطعى بود كه به زعم آنها خطر كنونى و آينده حزب اللّه را از بين مىبرد.
اما امروز شمار بسيارى از اسراييلىها با ابراز شكوه و شكايت معتقدند كه اين جنگ بدترين حمله نظامى اسراييل از زمان ايجاد اين رژيم جعلى (در سال 1948 ميلادى) بوده است.
هم اكنون خواب به چشم 4 ميليون اسراييلى به خاطر ناتوانى دولتشان در برقرارى امنيت نمىآيد. رژيم صهيونيستى دچار بىتدبيرى و از هم گسيختگى در تصميمات نظامى خود شده است. زنگ فروپاشى اسراييل نه به زبان رئيس جمهورى اسلامى ايران، بلكه به زبان نظريهپردازان يهود و غير يهود به صدا درآمده است.
اكنون رعب و وحشت در اسراييل فراگير شده و يهوديان مهاجر در خواست خروج از سرزمينهاى اشغالى را دارند و تا چندى ديگر نيز گريز سربازان صهيونيست از مواجهه با زنان و كودكان فلسطينى را شاهد خواهيم بود و اين همان آغاز شمارش معكوس فروپاشى رژيم صهيونيستى و شكنندگى آن است.
خاورميانه جديدى كه دارد شكل مىگيرد آن نيست كه آمريكايىها پنداشته بودند. امروز آمريكا و رژيم صهيونيستى در مركز حلقه خشم مسلمانان سراسر جهان قرار گرفتهاند.
رژيم صهيونيستى يك مؤلفه ديگر را نيز نبايد فراموش كند و آن تأكيد ملت فلسطين بر ادامه انتفاضه تا تشكيل مستقل فلسطينى به پايتختى قدس شريف است.
دانستنيهايى از قرآن انسان تك و تنها
دانستنيهايى از قرآن
انسان، تك و تنها
«و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم أول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم، و ما نرى شفعاءكم الذين زعمتم أنهم فيكم شركاء، لقد تقطّع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون» (سوره انعام، آيه94)
و همانا امروز تك و تنها پيش ما آمديد همانگونه كه ما شما را در آغاز آفريديم و آنچه به شما داده بوديم همه را پشت سرتان گذاشتيد و رها كرديد و اينك همراهتان شفيعانى را نمى بينيم كه مى پنداشتيد در ميان شما اينها شريكان ما هستند، اكنون پيوندتان از هم قطع شدو آنچه خيال مىكرديد و براى خود مىبافتيد، تباه شد.
فرادى: جمع فرد و فريد است به معناى تنها يا چيزى كه از يك جهت جداى از غير خود باشد در برابر ” زوج ” كه از يك جهت با غير خود همراه باشد. جبائى در تفسير فرادى گويد: يعنى از مال و خانواده و فرزندان و آنچه موجب اعتبار و شخصيتش است جدائى يابد. زجّاج گويد: يعنى جدا از رفتار و شريكان در گمراهى.
خولناكم: تخويل يعنى عطا كردن و بخشيدن و اصل كلمه به معناى بخشيدن خول يعنى غلامان است و در اينجا كنايه از اموال و دارائيهاى انسان است كه با مردن، هر چه دارد از دستش مىرود.
اين سخن خداوند است، سخنى حق است كه يا واقعا هنگام مرگ و يا در روز رستاخيز به انسانها گفته مىشود و يا اينكه زبان حال است و هيچ لزومى ندارد كه فرشتگان مثلا اين سخن را هنگام مرگ به انسان بگويند. اين يك واقعيت است كه انسان همانگونه كه آفريده شد، تك و تنها به سوى خدا باز مىگردد. «انا اليه راجعون». همانطور كه در آغاز پيدايش انسان، تنها و تنها به دنيا مىآيد، در روز بازگشت نيز تك و تنها به سوى خدا باز مىگردد. آن همه مال و ثروت و جاه و مقام و غلام و كنيز و ديگر وسائل آسايش كه داشت همه را يك جا و بى اختيار رها مىكند و دست خالى بر مىگردد، نه يارى و نه ياورى. «يوم يفرّ المرء من أخيه و أمّه و بنيه» در آن روز وانفسا هر كس به خودش مشغول است، حتى به نزديكترين افراد توجهى ندارد، از پدر و مادر و حتى زن و فرزندش گريزان است. «لكل امرئ منهم يومئذ شأنٌ يغنيه» هر كس گرفتار كار خودش است و آنچنان مشغول به خود است كه به ياد ديگران هر چند به او نزديك باشند نمىافتد. «يوم لا تملك نفسٌ لنفس شيئا و الامر يومئذ لله» در آن روز هيچ كس كارى براى ديگرى از پيش نمى برد زيرا در آن روز داور خدا است و امر، امر او است.
در آنجا به آنها گفته مىشود: كجايند بتهائى كه مىپرستيديد و مى پنداشتيد شفاعتتان مىكنند؟ كجايند آن شخصيتهائى كه به آنها دل باخته بوديد و شما را از راه حق گمراه مىكردند و توقع داشتيد در اين روز سخت به دادتان برسند؟ كجايند امامان گمراهى و ضلالت كه دل به آنها خوش كرده بوديد و شما را از راه خدا دور مىساختند؟ كجايند آن راهبران دروغين كه به آنها اعتماد كرده بوديد و اميد خير مى داشتيد؟ به هر حال از اين آيه شريفه چنين بر مىآيد كه مال و ثروت و جاه و مقام دنيوى هيچ سودى براى روز مبادا و زندگى واپسين كه زندگى جاويدان است، ندارد. تنها چيزى كه انسان را در مى يابد عمل صالح و كار شايسته و خدمت به بندگان و در يك كلمه پرستش خدا است.
غم و شادمانى نماند وليك
جزاى عمل ماند و نام نيك
مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم
كه پيش از تو بوده است و بعد از تو هم
و اصلاً نظامى كه در آن جهان حكمفرما است نظام فردى است نهاجتماعى به اين معنى كه ما در اين دنيا نمى توانيم تك و تنها زندگى كنيم، همه به يكديگر نياز دارند.
شاعر عرب گويد:
الناس للناس من بدو و من حضر
كل لكل و ان لم يشعروا خدم
.. همه مردم از صحرا نشين گرفته تا شهر نشين به يكديگر احتياج دارند و در حقيقت همه نوكر همديگرند، زيرا نظام دنيا نظامى است اجتماعى و انسان هرچند تك آفريده شده ولى فطرتا اجتماعى است. أما در جهان پس از مرگ ( از برزخ تا قيامت) نظام ديگرى بر انسانها حكم مىكند. در عالم برزخ زندگى بر اساس نيروى روح و صفا و شهود و ملكاتى است كه انسان در سير زندگى دنيوى كسب كرده است و هرگز در تكوين آن غير از خودش كسى دخالت نداشته ، پس آنچه به درد انسان مىخورد و او را همراهى مىكند صورت عقيده و عمل و نتايج اعمال او است كه اگر خوب باشد او را در يابد و اگر بد باشد به كارش نيايد بلكه بدبختى و رسوائى و زيان هميشگى به دنبال خواهد داشت. «و ما تقدّموا لانفسكم من خير تجدوه عند الله» آنچه پيش از خود بفرستيد، در نزد خدا آنها را دريابيد.
و به عبارت ديگر حيات برزخى حيات مثالى و انفرادى است و شفاعت كننده انسان قبل از هر چيز خود عمل او است. البته اين مطلب ربطى به شفاعت انبيا و اوليا ندارد چه اينكه آنها نيز شفاعت نمى كنند جز با امر و اذن خداوند و تنها كسانى شامل شفاعتشوند كه قابليت داشته باشند و قابليت داشتن مستلزم عمل صالح است.
به اميد آنكه با كارهاى خوب و خير، خود را در آن جهان از تنهائى و وحشت درآوريم و قابليت شفاعت اولياى خود را داشته باشيم.
والسلام
چگونگى نزول قرآن از ديدگاه قرآن
چگونگى نزول قرآن از ديدگاه قرآن
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مقدمه
قرآن كريم، بهترين و زيباترين كلامى است كه خداوند حكيم نازل كرده است. قرآن، ماندگارترين اثر وحيانى است كه از ملكوتِ آسمان بر زمين فرود آمده و عظيمترين و كاملترين، دين را براىِ بشريّت به ارمغان آورده است. يكى از محورهاى مهمِ مباحث علوم قرآنى، بحث نزول قرآن، چگونگى آن، زمان و مدّت نزول، انواع و مراتب نزول قرآن است. بعد از بيان چند بحث مقدماتى به بحث نزول قرآن، مىپردازيم.
1. اولين آيه و سوره نازل شده
درباره اين كه، كدام آيه يا سوره، براى اولين بار بر پيامبر(ص) نازل شده در ميان صاحب نظران، اختلاف نظر وجود دارد. در اين زمينه چهار نظر بيان شده است:
الف: آيات سه يا پنج ابتداى سوره علق؛
ب: آيه اول سوره مدّثر؛
ج: آيه بسم اللَّه الرحمن الرحيم؛
د: سوره حمد.(1)
2. آخرين آيه و سوره
در بسيارى از روايات آمده است: آخرين آيهاى كه بر پيامبر نازل شد، آيه 281 سوره بقره بود. برخى ديگر گفتهاند: آخرين آيه، آيه اكمال دين (مائده / 3) مىباشد.(2) درباره آخرين سوره نيز بين دو سوره نصر و برائت، اختلاف نظر هست، هر چند سوره نصر، كه در سال فتح مكه (هشتم هجرى) نازل شده است، از قوّت بيشترى برخوردار است. زيرا فقط آيات نخستين سوره برائت، پس از فتح مكه (سال نهم) نازل شده است.
3. زمان نزول آيات
آنچه از آيات قرآن به دست مىآيد، بيانگر نزول قرآن در شبى از شبهاى ماه مبارك رمضان است:
1. «شَهرُ رَمَضانَ الَّذِى اُنزِلَ فيهِ القُرءانُ» (بقره / 185)
2. «اِنّا اَنزَلنهُ فى لَيلَةٍ مُبرَكَةٍ» (دخان / 3)
3. «اِنّا اَنزَلنهُ فى لَيلَةِ القَدر» (قدر / 1)
از آيه اول بدست مىآيد كه قرآن در ماه رمضان نازل شده است. از آيه دوم مىتوان دريافت كه اين نزول، دريك شب مباركى انجام گرفته است. با توجه به اين دو آيه، روشن مىشود كه اين شب مبارك، يكى از شبهاى ماه رمضان است. در آيه سوم، خداوند مىفرمايد: «ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم.» از ضميمه اين سه آيه، مىتوان چنين نتيجه گرفت: در ماه رمضان، شب بابركتى به نام شب قدر، وجود دارد كه قرآن در آن شب، نازل شده است. در ضمن روشن است كه آن شب عظيم، يك شب است و نه چند شب. بنابراين، زمان نزول قرآن، در يك شبِ قدر از شبهاى ماه رمضان مىباشد.
سؤالى كه در اين جا، قابل طرح است، اينكه: شب قدر، كدام يك از شبهاى اين ماه مبارك رمضان است؟
در اين زمينه، آيات قرآن، بيانى ندارند. در روايات نيز، شبهاى مختلفى، به عنوان شب قدر، معرّفى شده است. از جمله: شب نيمه شعبان، شب اول، هفدهم، نوزدهم، بيست و يكم، بيست و سوم، بيست و چهارم، بيست و پنجم و بيست و هفتم ماه رمضان.(3) با توجه به روايات اين باب، شبهاى بيست و يك و بيست و سه، از تأكيد بيشترى برخوردار مىباشد. از امام صادق(ع) سؤال شد، شب قدر كدام شب است؟ فرمودند: «آن را در يكى از دو شب بيست و يك و بيست و سه، جستجو كن»(4).
زراره از امام صادق(ع) روايت كرده است كه حضرت فرمود: «شب نوزدهم، شب تقدير، شب بيست و يكم شب تعيين و شب بيست و سوم، شب ختم و امضاى امر است.»(5)
بنابراين در نزد شيعه، شب قدر در ميان يكى از دو شب بيست و يك و بيست و سه، مورد ترديد است. هرچند با توجه به برخى از روايات ديگر، شب بيست و سوم، داراى قوّت بيشترى است. شيخ صدوق مىگويد: «مشايخ ما اتفاق نظر دارند كه شب قدر، شب 23 ماه رمضان است.»(6) با توجه به اين سخن، نزول قرآن در يكى از دو شب بيست و يك يا بيست و سه ماه رمضان، واقع شده است.
4. رابطه نزول قرآن با بعثت پيامبر(ص)
سؤالى كه قابل طرح است، اينكه: چگونه قرآن در شب قدرِ ماه رمضان، نازل شده است. در حالى كه بعثت پيامبر، بنابر قول مشهور، در بيست و هفت رجب بوده است؟ به عبارت ديگر: آيا بعثت پيامبر همزمان با نزول قرآن در ماه رمضان بوده است؟ ابتدا بايد روشن شود كه پيامبر در هنگام بعثت، چند سال داشتهاند. ديدگاههاى مختلفى در اين باره، وجود دارد. در بسيارى از روايات، سنّ شريف آن حضرت، 40 سال، و در برخى ديگر از روايات، 43 سال ذكر شده است. البته با توجه به دلايل، قرائن و شواهد مختلف، قول چهل سالگى ترجيح دارد.(7)
همچنين درباره زمان بعثت، سه احتمال داده شده است: الف: يازدهم و دوازدهم ربيع الاول سال چهلم عام الفيل. ب: بيست و هفتم رجب. ج: ماه مبارك رمضان.(8)
از ميان رواياتى كه بيانگر اين سه ديدگاه است، رواياتى كه ماه رجب را ماه بعثت آن حضرت مىدانند، بر ديگر روايات ترجيح داده مىشود: اين ترجيح به دليل زير مىباشد: 1- درباره ماه رجب، سيزده روايت وجود دارد؛ در حالى كه درباره ربيع الاول بيش از سه روايت و درباره بعثت آن حضرت در ماه رمضان، بيش از دو روايت به دست نيامده است. 2- روايات مربوط به ربيع الاول و ماه رمضان، در مورد تاريخ روز بعثت اختلاف دارند؛ در حالى كه روايات مربوط به ماه رجب، به اتفاق، روز مبعث را بيست و هفتم رجب مىدانند.
به طور كلى درباره همزمانى يا عدم همزمانى آغاز نزول قرآن با شروع بعثت پيامبر(ص) دو ديدگاه در بين صاحب نظران وجود دارد: الف: برخى معتقدند كه بعثت پيامبر با نزول پنج آيه نخست سوره علق، آغاز شده است. لذا، زمان بعثت در ماه رمضان خواهد بود.(9)
ب: در مقابل عدّهاى مىگويند كه، ابتدا، آن حضرت، در ماه رجب به پيامبرى انتخاب شدند، سپس در ماه رمضان، همان سال يا سال بعد، قرآن بر ايشان نازل شد. بنابراين بعثت پيامبر، همزمان با نزول قرآن نبوده است.(10)
5. مراحل نزول قرآن
الف: پيش از نزول: بررسى آيات آغازين سورههاى قرآن – كه ناظر به چگونگى اوصاف قرآن باشد – نشان مىدهد كه قرآن پيش از نزول آن، نزد خداوند، در «امّ الكتاب» كه همان لوح محفوظ و كتاب مكنون است، داراى اوصافى مانند: علىٌّ، مبينٌ و حكيمٌ بوده است.(11)
ب: مرحله نزول: قرآن كريم در اين مرحله، تفصيل يافته و اوصاف جديدى به خود گرفته است: «كِتابٌ اُحكِمَت ءاياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَت»، «وقُرءانًا فَرَقناهُ» و «لِسانٌ عَرَبىٌّ مُبين»(12). در اين مرحله، هدف از نزول قرآن، قراءت، تلاوت، ابلاغ، هدايت، تعقل، تذكّر، شفا، رحمت، تعلّم، اتّباع و… مىباشد.
اين مراحلِ نزول قرآن، نشانگر ذومراتب بودن آن است. قرآن، كتابى الهى و داراى مراتب مختلف است. مرتبه والاى آن، همان امّ الكتاب است كه حقيقتى نزد خداى حكيم دارد. مرحله ديگر آن در دست فرشتگان و مرتبه نازلِ آن در دست مردم و به زبان عربى فصيح و آشكار است.(13)
6. نوع نزول قرآن
درباره واژه نزول و مشتقات آن در قرآن، آيات مختلفى وجود دارد. در برخى از اين آيات، نزول قرآن به صورت مطلق ذكر شده است: «كِتابٌ اَنزَلناهُ اِلَيكَ»(14) در برخى ديگر، از نزول تدريجى قرآن، سخن رفته است: «كِتابٌ اُحكِمَت آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَت»(15) و «وهُوَ الَّذى اَنزَلَ اِلَيكُمُ الكِتابَ مُفَصَّلًا»(16). بنابر ادعا برخى از صاحبنظران، آياتى از قرآن، اشاره به نزول دفعى و مجموعى قرآن دارند: «اِنّا اَنزَلناهُ فى لَيلَةِ القَدر» و «ولا تَعجَل بِالقُرءانِ مِن قَبلِ اَن يُقضى اِلَيكَ وحيُهُ»(17)، «لا تُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعجَلَ بِه»(18). دلالت اين آيات بر نزول دفعى بدين قرار است:
چون آيات قرآن يك بار به صورت جمعى در شب قدر بر پيامبر نازل شده بود. لذا به هنگام نزول تدريجى آيات، پيامبر عجله مىكرد و بر جبرييل پيشقدم مىشد و آيات را مىخواند. اين نشان مىدهد كه آن حضرت، قبل از نزول تدريجى آيات، از قرآن اطلاع داشته است. بنابراين خداوند دستور مىدهد كه در اين كار عجله نكن و چيزى از اين قرآن را بر مردم قراءت و تلاوت نكن تا اينكه وقت مناسب ابلاغ و تبليغ آن برسد.(19)
با توجه به اين آيات و آيات مشابه ديگر، درباره نوع نزول قرآن، ديدگاههاى متفاوتى در بين صاحب نظرانِ علوم قرآنى مطرح شده است. برخى مىگويند قرآن ابتدا به صورت دفعى و يكپارچه در شب قدر از لوح محفوظ بر آسمان دنيا (بيت المعمور يا بيت العزّة) و يا بر قلب پيامبر(ص) نازل شد و از آنجا در طول مدت رسالت آن حضرت، توسط جبرييل امين دوباره بر پيامبر، نازل گشته است.
امّا عدهاى ديگر مىگويند كه قرآن فقط به صورت تدريجى و در مدّت رسالت پيامبر اسلام، به تناسب شرايط زمانى و مكانى و وقوع حوادث و رخدادهاى گوناگون، در قالب آيهها و سورههاى موجود، نازل شده است.(20) البته در كنار اين دو قول مشهور، اقوال مختلف ديگرى نيز وجود دارد كه به برخى از آنها اشارهاى كوتاه مىشود. قرآن در بيست يا بيست و سه شب قدر هر سالِ دوران رسالت، بر آسمان دنيا نازل شده است. يعنى در شب قدر هر سالِ مدت رسالت پيامبر آن اندازه از قرآن كه مورد نياز آن سال بوده، يك جا بر آن حضرت نازل شده است. سپس همان آيات و سورهها، به تدريج در طول آن سال، دوباره بر پيامبر توسط فرشته وحى فرود مىآمد.(21)
در كنار اين اقوال، برخى ديگر، توجيهاتى درباره نزول دفعى قرآن، بيان داشتهاند كه در اين جا به سخن شيخ صدوق و علّامه طباطبايى اشارهاى مىشود: شيخ صدوق مىگويد: منظور از نزول دفعى قرآن بر پيامبر در شب قدر، علم و آگاهى يافتنِ آن حضرت به محتواى كلى قرآن است.(22) علامه طباطبايى مىفرمايد: «قرآن كريم داراى دو وجود است: وجود ظاهرى تفصيل يافته در قالب الفاظ و عبارات است. وجود بسيط كه از هرگونه تجزيه، تفصيل و الفاظ خالى مىباشد. وجود باطنى قرآن، در شب قدر بر قلب آن حضرت نازل شد، سپس به تدريج وجود ظاهرى آن، در مدت رسالت پيامبر، نازل گرديد.»(23)
منشأ پيدايش دو ديدگاه كلى نزول دفعى و تدريجى قرآن
برخى تصور كردهاند كه واژه «انزال» از باب افعال به معناى نزول دفعى است و واژه «تنزيل» از باب تفعيل به معناى نزول تدريجى است.(24) و همچنين، رواياتى كه در آنها به اين تفصيل نزول دفعى و تدريجى آمده است، باعث پيدايش اين دو ديدگاه شده است.
بررسى واژه انزال و تنزيل در لغت و قرآن: در لغت، هر دو واژه از ماده نزول به معنى فرود آمدن است. در كتبِ لغت، معناى دفعى، از معانى باب افعال ذكر نشده است.(25) در معانى باب تفعيل، از معناى تكثير و مبالغه، نام برده شده است.(26) لذا، انزال و تنزيل هر دو متعدى ماده نزول هستند و فرقى باهم ندارند. استفاده معنى دفعى يا تدريجى از آن دو، نياز به قرينه خاص در هر مورد، دارد.(27)
در آيات قرآن كريم نيز، اين دو واژه در معانى متعددى به كار رفته است: در آيات ذيل «انزال» در معنى تدريج استفاده شده است: «وكَذلِكَ اَنزَلناهُ آياتٍ بَيِّناتٍ» (حج/16)، «واَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» (بقره / 22) واژه «تنزيل» در معنى نزول دفعى، به كار رفته است: «لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرءانُ جُملَةً واحِدَةً» (فرقان / 32)، «تَنزيلٌ مِن رَبِّ العالَمين» (واقعه / 80)، «ونَزَّلناهُ تَنزيلا» (اسراء / 106)
در آيات ديگر، انزال و تنزيل، هر دو به يك معنا استعمال شدهاند و آن معنى واحد، مطلق نزول، مورد نظر است: «واَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ» (نحل / 44)، «وقالوا ياَيُّهَا الَّذى نُزِّلَ عَلَيهِ الذِّكرُ» (حجر / 6). اگر در اين دو آيه، انزلنا را به معنى نزول دفعى و «نزّل» را به معنى نزول تدريجى بگيريم، ترجمه آيه چنين خواهد شد: «ما قرآن را به طور دفعى بر تو نازل كرديم، تا تو قرآن را كه به طور تدريجى نازل شده است براى مردم تفسير كنى.»؛ و حال آن كه اين ترجمه صحيح نمىباشد.
با توجه به موارد كاربرد مختلف اين دو واژه در قرآن و نيز معانى لغوى آن دو، ادعاى نزول دفعى در «انزال» بدون دليل است و اثبات آن در تمامى مواردِ استفاده شده در قرآن، كارى بس مشكل مىباشد.(28)
لذا، در اين واژهها، معناى دفعى و تدريجى، نياز به قرينه دارد كه در هر آيه بايد به طور جداگانه مورد بررسى قرار گيرد تا روشن شود كه با توجه به قرائن، دلالت بر كدام معنا دارد.
برخى از سؤالاتى كه از صاحبانِ ديدگاه نزول دفعى، بايد پرسيده شود اين است: 1. چه ضرورتى ايجاب مىكرد كه قرآن، دو نزول داشته باشد، يكى دفعى و در آسمان، ديگرى تدريجى و در زمين، با اين كه يك نزول، آن هم تدريجى كفايت مىكرد؟
2. مراد از بيت العزّة يا بيت المعمور چيست؟
3. بعد از جمله «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن» مىفرمايد: «هدى للنّاس» اين دلالت دارد كه قرآنِ نازل شده، راهنما و هدايتگر مردم است و اين صفات با آن كه قرآن در آسمان (بيت العزّة يا بيت المعمور) باشد، سازش ندارد. زيرا چنان قرآنى، آن هم در آسمان، چگونه هدايتگر مردم خواهد بود؟(29)
با توجه به بيانات فوق، نمىتوان نزول دفعى قرآن را پذيرفت. زيرا در آيات قرآن، افرادى مورد خطاب قرار گرفتهاند، كه در هنگام خطاب، حضور نداشتهاند. در قرآن، آيات ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيّد، مبهم و مبيّن، بسيار است، كه مقتضاى اين موارد، تأخير زمانى برخى از آيات، از برخى ديگر است. همچنين، در برخى از روايات، نظير: روايات مربوط به اصحاب كهف و مسئله ظهار آمده است: گاه مردم امورى را از پيامبر سؤال مىكردند و آن حضرت مىفرمود: در اين زمينه به من چيزى وحى نشده است، لذا در انتظار بمانيد تا خداوند درباره آن به من آياتى را وحى كند.(30)
صريح آيه 32 فرقان: «وقالَ الَّذينَ كَفَروا لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرءانُ جُملَةً واحِدَةً…» نزول دفعى آن را رد مىكند.(31) بر اين اساس، رواياتى كه حاكى از نزول دفعى قرآنند، بدليلِ مخالفت با صريح اين آيه، كنار گذاشته مىشوند. شيخ مفيد در پاسخ به ادّعاى نزول دفعى قرآن مىگويد: اين سخن، مضمونِ خبر واحدى است كه نه موجب علم و نه موجب عمل است. اين كه قسمتى از قرآن به دنبال اسباب نزولى كه حادث مىشوند، نازل گشته است برخلاف مضمون حديث مزبور دلالت دارد.(32) زيرا اين گونه آيات، مشتمل است بر حكم آن حوادث و ذكر آنچه اتفاق افتاده است و اين ممكن نيست، مگر اينكه نزولِ اين آيات، بعد از تحقق اسباب نزول باشد. در بيان ديدگاه نزول تدريجى، ابتدا، ذكر يك مثال خالى از فايده نيست. اگر شخصى كه مشغول حفر قناتى است، هنگامى كه آب قنات بيرون مىآيد، بگويد: آب قنات روز جمعه بيرون آمد، آيا معناى اين سخن او اين است كه همه آب قنات روز جمعه بيرون آمد؟ يا اينكه در عرف زبان و محاورات عقلاً و عموم مردم مىگويند: يعنى شروع خروج آب، روز جمعه بوده است. بنابراين وقتى خداوند مىفرمايد: «ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم.» يعنى شروع نزول قرآن در شب قدر بوده است.
دلايل ديدگاه نزول تدريجى
1. تصريح قرآن: آيه شريفه «وقالَ الَّذينَ كَفَروا لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرءانُ جُملَةً واحِدَةً…» (فرقان / 32)؛ خداوند در پاسخ سؤال كافران كه پرسيدند: چرا قرآن بر رسول خدا به طور يكجا نازل نشد، در مقام انكار برنيامد و نفرمود: چنين نيست و قرآن به طور يكجا نيز بر رسول خدا نازل شده است؛ بلكه در مقام اثبات برآمد و فرمود: همان طور است كه مىگوييد؛ قرآن به طور دفعى نازل نشده است.(33)
2. مضامين قرآن: از ظاهر برخى از آيات (آيه سؤال از اصحاب كهف: 23 و 24؛ آيه تغيير قبله: بقره / 144؛ و آيه ظهار: مجادله / 2) چنين حاصل مىشود كه پيامبر حكم برخى از امور و پاسخ بعضى از سؤالات را نمىدانستند؛ لذا منتظر نزول آياتى درباره آنها مىشدند. بديهى است كه اگر قبلاً كل قرآن بر آن حضرت نازل شده بود، چنين انتظارى معنا نداشت.(34)
حكمت و آثار نزول تدريجى قرآن
الف: قوّت قلب پيامبر: تجديد وحى بر پيامبر موجب دلگرمى آن حضرت مىشد و از عوامل ثبات و پايدارى ايشان در دعوت و مبارزه به شمار مىرفت.
ب: تأكيد بر حقانيّت دعوت و پشتيبانى مداوم از پيامبر: ارتباط مستمر به واسطه نزول تدريجى آيات تأييد و تأكيد بر دعوت رسالت و موجب آسان شدن تحمّل مشكلات و پايدارى در دين مىشد.
ج: مصالح مرتبط با مردم: در مقاطع زمانى و مكانى و متناسب با شرايط فردى، اجتماعى، سياسى و رويدادهاى تاريخى وجود شبهات و پرسشهاى مخالفان و موافقان و تغيير تدريجى آداب و رسوم و خرافات جاهلى، اقتضا مىكرد كه آيات قرآن به مرور نازل شود. و اجراى همزمان احكام و قوانين شرعى براى افرادى كه تازه اسلام را پذيرفتهاند، سخت و دشوار بود. لذا با نزول تدريجى آن موارد، احكام و قوانين به صورت گام به گام و مرحلهاى به اجرا درآمد. فايده ديگر آن امكان حفظ و صيانت از آيات قرآن توسط مردم بود.
د: مصالح مرتبط با قرآن: انسجام و پيوستگى ميان آيات قرآن و نبود اختلاف و تعارض به رغمِ نزول تدريجى آن، كلام الهى و وحيانى بودن آيات و در نهايت، معجزه بودن قرآن را به اثبات مىرساند.(35)
پىنوشتها: –
1) سيد محمدباقر حجتى، تاريخ قرآن كريم، نشر فرهنگ اسلامى، چ ششم، 72، ص 54.
2) محمدهادى معرفت، تاريخ قرآن، سمت، چ اول، 75، ص 45.
3) طبرسى، مجمع البيان، مترجم: على كرمى، نشر فراهانى، چاپ اول، 80، ج 30، ص 1226.
4) مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 27، دارالكتب الاسلاميه، چ ششم، 68، ص 189.
5) همان، ص 189.
6) معرفت، تاريخ قرآن، ص 32.
7) جعفر نكونام، درآمدى بر تاريخگذارى قرآن، هستى نما، چاپ اول، 80، ص 206.
8) همان، ص 209.
9) همان، ص 214.
10) همان، ص 216.
11) شعراء / 2؛ يس / 1 و 2؛ زخرف / 4.
12) هود / 2؛ اسراء / 106؛ شعراء / 105.
13) جوادى آملى، قرآن در قرآن، اسراء، چاپ دوم، 78، ص 69.
14) ص / 29.
15) هود / 11.
16) انعام / 114.
17) طه / 114.
18) قيامت / 16 و 17.
19) تفسير نمونه، ج 16، ص 313؛ مجلّه پژوهشهاى قرآنى، ش 31، ص 179.
20) معرفت، علوم قرآنى، ناشر: حوزهها و مدارس علميّه خارج از كشور، چاپ اول، 79، ص 41.
21) همان، ص 42.
22) معرفت، علوم قرآنى، نشر التمهيد، چاپ اول، 78، ص 71.
23) همان، ص 72.
24) صالحى نجفآبادى، حديثهاى خيالى در مجمع البيان، نشر كوير، چ دوم، 82، ص 334.
25) علوم العربيّه، سيد هاشم حسينى تهرانى، ج 1، نشر مفيد، چ پنجم، ج 66، ص 44.
26) همان، ص 57.
27) صالحى نجفآبادى، پيشين، ص 335.
28) همان، ص 336.
29) همان، ص 324.
30) جعفر نكونام، درآمدى بر تاريخگذارى قرآن، هستى نما، چاپ اول، 80، ص 56.
31) همان، ص 55.
32) معرفت، علوم قرآنى، مؤسسه التمهيد، ص 68.
33) جعفر نكونام، پيشين، ص 56.
34) همان، ص 56.
35) مجلّه تخصى الهيات و حقوق، دانشگاه رضوى مشهد، ش 14، 83، ص 71.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
محمد اصغرى نژاد
اگر من فرماندهام مىگويم نماز نخوان
در خاطره برادر ناصر على بابايى آمده است: چند روزى به عمليات والفجر 10 مانده بود كه به اتفاق حاج احمد و دو كرد عراقى كه با منطقه آشنا بودند، براى شناسايى به عمق منطقه حلبچه رفتيم…پس از مدتى راهپيمايى در غارى دور از ديد دشمن چند ساعتى را به استراحت پرداختيم با تاريكى هوا حركت كرديم. (آن دو كرد) زياد مورد اطمينان نبودند اما در حد يك بلدچى بايستى از آنها استفاده مىكرديم… خود را فرمانده ما مىدانستند. به هر حال از نقطه حساس منطقه كه بين دشمن بود عبور كرديم و پشت سر آنان رسيديم. صداى كش كش پاها و صحبت آنان (دو كرد عراقى) نه تنها نماز من بلكه هر صدايى را تحت الشعاع قرار مىداد. به محض اينكه متوجه نماز خواندن من شدند، شروع به نق زدن كردند كه حالا چه وقت نماز خواندن است. من كه حرف او را بى اساس مىديدم، گوشم بدهكار نبود و نماز را ادامه دادم. يك مرتبه اسلحه خود را بر زمين كوبيد و با صداى بلند گفت: مگر نمىگويم نماز نخوان. دشمن متوجه مىشود چرا گوش نمىكنى؟! اگر من فرماندهام مىگويم نماز نخوان. من نماز را تمام كردم و دستور فرمانده عراقى را اطاعت نكردم.(1)
اگر مثل آنها نباشم، فرمانده عادلى نيستم
در خاطرهاى از حجت الاسلام بختيارى نقل شده است: روزى او (قائم مقام لشكر پنج خراسان، شهيد چراغچى) را ديدم در حالى كه لباسهايى كهنه به تن و پوتينهايى رنگ و رو رفته به پا داشت. درست در هيئت يك بسيجى در سنگرى دور افتاده. بعدها در غياب او براى نيروها سخنرانى كردم و از منش و افتادگى اش قدرى تعريف كردم و گفتم: اين از عظمت و اخلاص يك فرمانده و سردار است كه مانند نيروهاى زير دستش لباس بپوشد. نمىدانم چه جور خبر به او رسيده بود كه به من گفت: حاج آقا، بهتر بود از اين موضع عبور مىكرديد و چيزى راجع به من نمىگفتيد.
گفتم: براى من جالب بود كه شما به عنوان يك فرمانده لايق، اين لباس را بپوشيد.
گفت: حاج آقا، علتش اين است كه گاهى اوقات سهميه لباس وپوتين به همه نيروها نمىرسد. آنها لباسهاى كهنه مىپوشند. ديدم اگر مثل آنها نباشم، فرمانده عادلى نيستم.(2)
جارو كردن فرمانده
در خاطرهاى از برادر مصباحى آمده است: جلسه فرماندهان در قرارگاه و تيپ برگزار شده بود. همه آمده بودند جز آقا ولى (اللّه چراغعلى قائم مقام لشكر پنج نصر خراسان) سابقه نداشت آقا ولى بدقولى و يا تأخير داشته باشد. جلسه بدون ايشان هم برگزار نمىشد. پرس و جو كرديم. آقا ولى را در اقامتگاه بسيجيان در منتهى اليه قرارگاه يافتيم. داشت زمين قرارگاه و محيط خوابگاه بسيجىها را جارو مىكرد تا وقتى بسيجىها از راه رسيدند، محيطى پاكيزه داشته باشند. و آنقدر سرگرم اينكار شده بود كه گذشت زمان را احساس نكرده بود.(3)
به روى چشم، امشب مىآيم
يكى از برادران سپاه نقل كرده است. شهيد اسماعيل دقايقى – فرمانده دلاور لشكر بدر – شبها با استفاده از تاريكى به چادرهاى بچههاى بسيجى سر مىزد و آنها را نظافت مىكرد. از بس خاكى مىگشت، اگر كسى به لشكر بدر مىآمد، نمىتوانست تشخيص بدهد فرمانده اين لشكر كيست. يكبار يكى از بچهها كه اسماعيل را نمىشناخت و فكر مىكرد نيروى خدماتى است، به او گفته بود: چرا نيامدى چادرمان را نظافت كنى؟ و او جواب داده بود: به روى چشم، امشب مىآيم.(4)
من كارى نكردهام
در روايت برادر آينه ساز آمده است: در سال 64 به من مأموريت داده شد تا مقدارى وسايل را به قرارگاه رعد ببرم و تحويل سرهنگ بابايى بدهم. تا آن زمان من و دوستانم سرهنگ بابايى را نديده بوديم… ساعتهاى آخر شب بود كه به قرارگاه رعد رسيديم. با ورودمان به قرارگاه، برادرى را كه لباس بسيجى به تن داشت و سرش را هم ماشين كرده بود، ديديم. او ضمن خوش آمد گويى از ما پرسيد: شام خوردهايد؟ گفتم: خير.
بى درنگ براى ما سفره پهن كرد و ما مشغول خوردن شديم. او ايستاده بود و منتظر ما بود تا اگر ما چيزى خواستيم، تهيه كند. همسفران من چند بار دستور آوردن آب و نان دادند و او با نهايت احترام دستورات ما را انجام داد. پس از خوردن غذا، آن بسيجى سفره را جمع كرد، سپس رفت و طولى نكشيد كه ديدم تعداد زيادى پتو روى دوشش گذاشته و وارد سوله شد. هنگام خواب از آن بسيجى پرسيدم كه چگونه بايستى خودمان را به سرهنگ بابايى معرفى كنيم. او گفت: حالا كه دير وقت است، اگر صبح بپرسيد، به شما معرفى مىكنند.
صبح زود پس از صرف صبحانه آدرس سرهنگ بابايى را گرفتيم…من به همراه دوستانم وارد اتاق شديم، همان بسيجى ديشبى را ديديم. از او پرسيديم: جناب سرهنگ بابايى كجا هستند؟
او گفت: بفرماييد.
ما كه متوجه نشده بوديم كه او چه مىگويد…، دوباره حرفمان را تكرار كرديم. بسيجى در حالى كه سرش را پايين انداخته بود، گفت: بفرماييد، خودم هستم. باورمان نمىشد كه ايشان سرهنگ بابايى باشند. به ياد دستورهاى شب پيش افتاديم و شرمنده شديم. ابتدا حرف را با عذرخواهى شروع كرديم و از حركت ديشبمان پوزش خواستيم. ايشان از عذرخواهى ما ناراحت شدند و گفتند: برادر، من كارى نكردهام، اين وظيفه من بوده است. شما همه خدمتگزاران اسلام هستيد.(5)
ما همه سرباز امام زمان(عج) هستيم
محمد على يزدى يكى از سربازان شهيد سرتيپ محمد جعفر نصر در سال 1365، خاطرهاى از ايشان نقل كرده است: تابستان سال 65 وارد خدمت سربازى شدم. پس از مدتى از اصفهان به گروهانى از لشكر 28 سنندج كه فرماندهى آن را شهيد نصر به عهده داشت، منتقل شدم. در ابتداى امر در پايين ارتفاع سورن، انباردار، سه گالن نفت 20 ليترى به من داد تا آنها را بالاى كوه ببرم. اندكى از مسير را طى كرده بودم كه فردى نظامى را ديدم كه در گوشهاى نشسته است و آيات قرآن را زير لب زمزمه مىكند. در همان حال متوجه من شد و خواندن قرآن را خاتمه داد و به سوى من آمد و گفت: «برادر، با اين بار سنگين نمىتوانى بالا بروى، بگذار كمكت كنم». پيش آمد تا يكى از گالنها را بردارد. به او گفتم زحمت مىشود، خودم مىبرم. اما قبول نكرد. يكى از گالنها را در كوله پشتى گذاشت و به دوش گرفت و يك گالن را هم دونفرى برداشتيم. در بين راه به او گفتم: تو هم سرباز اينجايى؟ گفت: «ما همه سرباز امام زمان (عج) هستيم.» سپس سراغ فرمانده (جناب سروان نصر) را از او گرفتم، گفت: «همين اطراف است» هنگام ظهر براى من غذا آماده كرد. ناهار را در يك سنگر با هم خورديم. بعد از صرف غذا به علت خستگى زياد، اندكى خوابيدم. پس از بيدارى، شخصى وارد سنگر شد و از من پرسيد: جناب سروان نصر را نديدى؟ گفتم: من نيز مىخواهم او را ببينم. با تعجب به من نگاه كرد و گفت: چطور او را نديدى؟ تو كه ناهار را با او بودى. تازه آن موقع متوجه شدم كه با جناب سروان نصر هم سفره شده بودم. از سنگر بيرون رفتم و در اطراف گشتى زدم. ديدم باز هم مثل قبل در بلندى نشسته و در حال خواندن قرآن است. نزد او رفتم و با لحنى آميخته با شرمندگى گفتم: چرا خودتان را به من معرفى نكرديد؟ باز هم جواب قبلى را دريافت كردم كه «ما همه اينجا سرباز امام زمان (عج) هستيم، و با هم هيچ فرقى نداريم.»(6)
اخلاص زياد و پرهيز از شهرت و گمنامى
در حالات سردار شهيد محمد بروجردى گفتهاند:
بروجردى همواره از مصاحبههاى مطبوعاتى و دوربين تلويزيونى گريزان بود و مىخواست كه از هياهوها و جنجالها دور بماند و گمنام باشد. هميشه اصرار داشت كه از من فيلمبردارى نكنيد، برويد از اين بچههايى كه مىجنگند فيلمبردارى كنيد. يكبار به هنگام پاكسازى محور بانه سردشت و حضور ايشان در شهرستان سردشت، يك فيلمبردار دوربين خود را به طرف او گرفت و فيلم تهيه كرد. محمد با نهايت ادب نزد وى رفت و آن قطعه فيلمى را كه مربوط به خودش بود، پس گرفت و پاره كرد. او آنچنان نفس اماره خويش را سركوب مىكرد كه حاضر بود به خاطر اسلام به هر خدمت و مسؤوليتى تن در دهد. براى او على السويه بود كه بگويند تو فرماندهاى يا مسؤوليت پايينترى بر عهدهات گذاشته شده است.(7)
در اوج فروتنى
در روايت ستوان حسن دوشن آمده است: به همراه تيمسار بابايى در قرارگاه امام حسين(ع) هويزه بوديم. روزى يكى از ناخداهاى نيروى دريايى به قرارگاه آمده بود. بابايى با لباس بسيجى و سرتراشيده در كنارى سر به زير انداخته بود و ناخدا او را زير چشمى نگاه مىكرد. ناخدا برگشت و (به شهيد بابايى) گفت: حالت خوبه؟ عباس گفت: الحمد لله، خيلى خوبم…شما را مىشناسم.
ناخدا گفت: مرا كجا ديدهاى؟
مگر نه اين است كه برادرتان دبير زبان است؟
ناخدا در حالى كه آهسته به پهلوى عباس (بابايى) مىزد، گفت:
او را از كجا مىشناسى؟
…آن وقتها كه من درس مىخواندم، برادر شما مدير مدرسه ما بود…
ناخدا گفت: بچه كجايى؟
…قزوين.
ناخدا گفت: خب، همشهرى هم كه درآمديم.
و در حالى كه لبخند مىزد، دوباره به شانه عباس زد و گفت: خب، ديگر تعريف كن. براى چه به اينجا آمدهاى؟…خدمت مىكنم.
ناخدا پرسيد: يعنى سربازى؟
…بله سربازم.
ناخدا گفت: مىخواهى به فرمانده ات سفارش كنم. تا تو را يك هفته به مرخصى بفرستد و به پدر و مادرت سرى بزنى؟
…خيلى ممنون، به مرخصى نمىروم.
…ناخدا…دوباره گفت: بيا برو مرخصى، صفا كن، عشق كن، روحيهات تازه مىشه. راستى اسم فرماندهات را نگفتى.
عباس گفت: خدا.
ناخدا گفت: خدا كه فرمانده همه ماست. اما فرمانده تو در اينجا چه كسى است؟ بگو تا همين حالا به او زنگ بزنم.
در همين حال، سرهنگ خلبان اميريان كه براى انجام كارى از طرف شهيد بابايى بيرون رفته بود، داخل شد… پس از اداى احترام گفت: تيمسار، همه كارهايى را كه فرموده بوديد، انجام داديم. در ضمن طبق هماهنگى به عمل آمده، F-41ها روى منطقه مىآيند.
با گزارش اميريان، ناخدا، تازه متوجه شد كه اشتباه بزرگى رخ داده. از جا بلند شد.
عباس گفت: برادر بنشين، تازه داشتيم با هم آشنا مىشديم.
ناخدا كه شرمسار به نظر مىآمد، گفت: مرا ببخشيد تيمسار واقعاً اشتباه كردم. من فكر كردم شما سرباز هستيد و از پدر و مادرتان دور افتادهايد و گرنه چنين جسارتى نمىكردم.
عباس گفت: دوست من، ما همه برادريم. همه ما يك مسأله داريم و آن هم جنگ است. بنشين آقاجان، اين چه فرمايشى است.(8)
پىنوشتها: –
1. خودشكنان، ص 136، 137.
2. قهر چزابه، ص 86.
3. همان، ص 82.
4. گلشن ياران، ابراهيم رستمى، ص 16 (نشر جمال، قم، چاپ اول: 1381).
5. پرواز تا بى نهايت، ص 176 و 177.
6. مرد ره، ص 180 – 181.
7. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، على تقى زاده اكبرى، ج 2، ص 74 و 75.
8. پرواز تا بى نهايت، گروه پژوهش و نگارش انتشارات عقيدتى سياسى ارتش، ص 168 – 166(چاپ هفتم: 1378، تهران).
ريشه ها و ميوه هاى قيام 15 خرداد 1342 آخرين قسمت
ريشهها و ميوههاى قيام 15 خرداد 1342
آخرين قسمت
غلامرضا گلى زواره
مهاجرت علما
دستگيرى امام حوادث مهمى را در پى داشت كه در واقع نقطه عطفى در قيام اسلامى مردم به رهبرى ايشان مىباشد.
مراجع تقليد با توجه به جايگاه علما و روحانيت خود را ملزم به اداى تكليف براى آزادى امام مىدانست. بر همين اساس آيت اللّه حاج ميرزا عبداللّه مجتهد تهرانى (از نوادگان ميرزا مسيح مجتهد) تسليتى به تمام مراجع و روحانيان طراز اول كشور مخابره كرد كه به صورت اعلاميه در تمام شهرستانها توزيع گرديد.
با ملتهب گرديدن فضاى مذهبى و اجتماعى كشور يك بار ديگر زمينه مهاجرت علماء و مراجع در اعتراض به اقدامات رژيم در تاريخ ايران فراهم گرديد. آيات عظام گلپايگانى و شاهرودى در تلگراف خود ضمن انتقاد از دولت، خواستار آزادى امام، آيت اللّه قمى، شهيد محلاتى و سايرين شدند. در همين ايام(تيرماه 1342) علما از شهرهاى مختلف ايران به سوى تهران حركت كردند، روحانيانى كه از قم، كاشان، همدان، خرم آباد، اصفهان و…آمدند، در شهر رى و در منازل مراجعى چون آيت اللّه بهبهانى و ديگر علماى طراز اول تهران ساكن شدند.
آنان با تعقيب دو هدف راهى مركز گرديدند، جلوگيرى از هرگونه آسيب رسانيدن به امام خمينى چون شايعاتى مبنى بر محاكمه و اعدام امام انتشار يافته بود، همچنين مطرح نمودن مرجعيت امام و كوشش براى آزاد نمودن ايشان.
اسداللّه علم، نخست وزير وقت اعلام داشت روحانيان برجسته تحت محاكمه قرار مىگيرند و به مجازات علماى مخالف رژيم كه امام در رأس آنان قرار داشت، بطور تلويحى اشاره نمود، به همين جهت علما مهاجرت مزبور را پيش گرفتند تا راهكار و تدبيرى براى اين منظور بينديشند. در اوايل امر رژيم كوشيد مانع از هجرت علما به تهران گردد و به همين دليل به هواپيماى حامل آيت اللّه ميلانى كه عازم تهران بود، دستور بازگشت داده شد كه بعدها از اين تصميم منصرف شد، شخصيت هايى كه به قصد استخلاص امام به تهران رفتند عبارتند از: آيت اللّه محمد هادى ميلانى از مشهد، آيت اللّه مرعشى نجفى و حاج شيخ مرتضى حائرى و… از قم ؛ آيات گرام عبدالجواد اصفهانى و خادمى از اصفهان، آيت مكرم سيد على بهبهانى، و سيد مصطفى علم الهدى، حاج سيد مرتضى موسوى علم الهدى از شهر اهواز، آيت اللّه حاج سيد مرتضى پسنديده (برادر بزرگتر امام) از شهرستان خمين، آيات محترم آخوند ملاعلى معصومى همدانى، سيد نصراللّه موسوى و بنى صدر همدانى از همدان، شخصيتهاى برجسته و نامدارى چون سيد احمد خسروشاهى، عبداللّه مجتهدى، سيد مهدى دروازهاى، حاج حسين نجفى اهرى، يوسف هاشمى تبريزى و عبدالعلى موسوى از خطّه حماسى تبريز، آقايان حاج آقا روح اللّه كمالوند و سيد يحيى جزايرى از خرم آباد، آيت اللّه بحرالعلوم و ضياء برى از رشت، سيد عزالدين حسينى زنجانى از زنجان، علمايى چون محمد جعفر طاهرى موسوى، محى الدين فالى صدرالدين حائرى، سيد محمد امام، محمود علوى، حسين حسينى يزدى، على خواه شيرازى از خطه فارس، از شهرهاى يزد، اردكان، كازرون، كرمان، داراب، رفسنجان و كرمانشاه روحانيانى چون آيات ارجمند محمد صدوقى يزدى، روح اللّه خاتمى، پيشوايى كازرونى، على اصغر صالحى كرمانى، محمد على حسينى دارابى، شيخ على اكبر هاشمى رفسنجانى و عبدالجليل جليلى ديده مىشدند.
با آمدن علماى طراز اوّل شهرستانها به تهران، ديد و بازديدها شروع گرديد و تحرّك فوق العادهاى بين روحانيان پديد آمد، مردم نيز در انتظار تصميمگيرىهاى آنان در هيجان وصف ناپذيرى بسر مىبردند، از آن سوى رژيم درصدد پرونده سازى براى امام و ساير دستگير شدگان برآمد. از اين روى ساواك قم گزارشى از فعاليتهاى امام تهيه نمود و به تهران ارسال داشت حتى پيشكار امام را همراه دفاتر حساب وجوهات به تهران فراخواند و او را مورد بازجويى قرار داد، روحانيان حاضر در تهران براى مشورت و هماهنگى در برنامههاى خود ابتدا قرار گذاشتند در منزل آيت اللّه ميلانى واقع در اميريه، گردهم آيند ولى به دليل رعايت مسائل امنيتى مسجد حاج افضلى واقع در حسين آباد شهررى را براى اين منظور انتخاب كردند.
در تاريخ 12 تيرماه 1342 علما جلسهاى تشكيل دادند كه طى آن تصميم گرفتند در جلسه بعدى چهارنفر از مراجع و روحانيون را به عنوان شوراى مركزى روحانيون تعيين نمايند تا پىگير كارها شوند نخستين جلسه رسمى مهاجرين در منزل آيت اللّه سيد نصراللّه موسوى بنى صدر منعقد گرديد در اين جلسه وضع كنونى تهران، جهتگيرى دولت مركزى و گرفتارىهايى كه پيش آمده بود مطرح شد و پس از ساعتها بحث گزارشى تهيه و خدمت آقايان مراجع داده شد و در خاتمه جلسه محل بعدى گردهمايى منزل آيت اللّه شيرازى تعيين گرديد. علاوه بر جلسات عمومى، مقرّر شد هر يك از مراجع جلساتى را تشكيل دهند تا از طريق همين محافل رژيم شاه براى آزادى امام تحت فشار قرار گيرد. در اين گردهم آيىها چندين بار حسن پاكروان، رياست ساواك تهران، احضار گرديد و به او گفته شد: شما عدّهاى را دستگير نموده و روانه زندان كردهايد و شكنجه نمودهايد و يكى از افرادى را كه شكنجه ديده بود، به وى نشان دادند. پاكروان در ابتداى ورود علماى شهرستانها به تهران، در منزل آيت اللّه ميلانى كوشيد آنان را وادار به عقب نشينى و تسليم كند و خطاب به روحانيان گفت به چه منظور اينجا اجتماع كردهايد و مىخواهيد به چه چيزى معترض شويد؟ در اين هنگام آقاى بنى صدر سكوت را شكست و به او گفت: شما مىدانيد كجا آمدهايد و با چه كسانى روبرو هستيد؟ اين سخنان بنىصدر كه با خشم وى توأم بود موجب گرديد پاكروان لحن بيان تهديد گونه خود را تغيير دهد و بگويد: ما مىخواهيم ببينيم تكليف چيست و چه بايد كرد.
در اسناد ساواك آمده است: روحانيان قصد دارند با هم متحد گردند و به طور مشترك اعلاميهاى به طبع برسانند كه به امضاى آنان برسد و در آن از دولت بخواهند علما و مبلّغان محبوس، آزاد شوند و اگر رژيم پهلوى يا دولت مركزى بىاعتنايى نشان داد در حرم حضرت عبدالعظيم حسنى متحصّن گردند. با فعاليت گسترده و جدى مهاجران، سازمان امنيت موضوع را جدّى گرفت و در صدد كنترل اوضاع برآمد. در همين زمان بر حسب تصميم مهاجران آيت اللّه سيد روح اللّه كمالوند با شاه ملاقات كرد، شاه در گفتگويى با وى از روى غرور و تفرعن گفت ما نمىخواهيم خمينى را بكشيم كه امامزادهاى درست شود. از سوى ديگر محمدرضا پهلوى موافقت نمود آيت اللّه خوانسارى به نمايندگى از سوى علما، با وى ديدارى داشته باشد. شاه با اين رفتارها كوشيد اوضاع را تا حدودى آرام نمايد و به نوعى بر اوضاع سياسى مسلط گردد و منتظر اقدام بعدى مهاجران باشد. خواستههاى مهاجران موارد ذيل بود: آزادى بدون قيد و شرط امام خمينى و ديگر زندانيان و آزادى بيان براى آنان، دولتى روى كار آيد كه علما بتوانند با او وارد مذاكره گردند شاه توسط پاكروان به مهاجران اين گونه جواب داد: هر دولتى روى كار آيد دستورات مرا انجام مىدهد كه در آنها تغيير داده نمىشود ولى زندانيان جز چند نفر، به زودى آزاد مىشوند شاه با اين پاسخ خواست از موضع قدرت برخورد كند و عكس العمل آنان را آزمايش نمايد تا بتواند در برابر موضع علما روش مناسبى اتخاذ كند.
علماى مهاجر در 27 تير 1342 با ارسال تلگرافى به امام خمينى ضمن اظهار همدردى پشتيبانى خود را اعلام نمودند كه براى رهايى وى و ديگر محبوسين از هرگونه تلاشى كوتاهى نخواهند كرد، در همين زمان شاه براى خلع سلاح روحانيت، تمام زندانيان وقايع 15 خرداد جز امام خمينى، آيت اللّه محلاتى و قمى را آزاد نمود. مهاجران پس از آگاهى از موضع رژيم در برابر رهبرى قيام كوشيدند مرجعيت امام را اثبات كنند و مانع هرگونه اقدام دولت وقت شوند زيرا ماجراى تبعيد امام به سنندج مطرح بود و حتى منزلى هم براى محل اقامت وى در اين شهر، در نظر گرفته بودند اين تصميم با مخالفت شديد علما مواجه گرديد و در جلسهاى كه مهاجران در منزل آيت اللّه طاهرى شيرازى داشتند آيت اللّه نصر اللّه موسوى بنى صدر متنى نوشت كه دلالت بر مرجعيت امام خمينى داشت، اين متن حاوى تلگرافى خطاب به امام بود كه در آن نوشته بودند: محضر مبارك مرجع تقليد شيعيان جهان آيت اللّه العظمى خمينى، روحانيان ذيل متن را امضا نمودند و آن را به دربار شاهنشاهى، نخست وزيرى و ديگر جاها رونوشت كردند. با انتشار تلگراف مذكور بازاريان، هيأتهاى مذهبى و ديگر اقشار مردم در خصوص مرجعيت امام از ساير علماء سؤالاتى مطرح كردند و آيات عظام همچون آيت اللّه ميلانى، نجفى و محمد تقى آملى مرجعيت امام را مورد تأييد قرار دادند. با اين تصميم ابتكارى، رژيم در مقابل كارى انجام شده قرار گرفت، به علاوه شيخ محمود شلتوت عالم بزرگ مصرى با اعلاميه شديد اللحنى در هيجدهم محرم 1383 و علماى نجف با صدور اعلاميهاى مشترك شاه را محكوم كردند.
با توجه به اوضاع جديد دولت وقت به مهاجران اخطار نمود كه هرچه سريعتر تهران را ترك كنند در غير اين صورت خود ساواك اقدام به اعزام آنان به شهرهاى مربوط خواهد كرد. علماى مهاجر طى اعلاميهاى ضمن تصريح بر مرجعيت امام، نسبت به ادامه بازداشت امام خمينى، محلاتى و قمى اعتراض كردند و خواستار آزادى آنان شدند و افزودند براى ادامه برنامههاى خويش توسط رژيم شاه تحت فشار قرار گرفتهاند. با نزديك شدن انتخابات مجلس شوراى ملّى و سنا، دولت مصلحت را در آن ديد كه اين سه نفر را با ترفند جديدى آزاد كند امّا بعد از دو روز كه خبر آزادى آنان به سراسر كشور رسيد ساواك آنان را در يكى از خانههاى خود در داوديه تهران به مدت دو ماه در محاصره و ممنوع الملاقات نگه داشت تا انتخابات انجام شود، به اين شكل مهاجرت علما خاتمه يافت. از بركات اين حركت منسجم علما مىتوان موارد زير را برشمرد سقوط كابينه علم و روى كار آمدن حسنعلى منصور، مسلم گرديدن مرجعيت امام بر تمامى مردم كه اين امر مانع محاكمه ايشان شد، تبديل زندان امام به حصر و سپس آزادى ايشان در فروردين 1343، تحريم انتخابات بيست و يكمين دوره مجلس شوراى ملى كه در نيمه دوم سال 1342 ش برگزار شد.(1)
خروش خونين قم
بعد از انتشار خبر دستگيرى امام، مردم از اين وضع به شدت ناراحت و بر افروخته شدند زيرا در تاريخ معاصر ايران بازداشت مرجع شيعه و رهبرى ملّت در مبارزه بر ضد استبداد داخلى و سلطه اجانب و كسى كه مقبول مردم بود، سابقه نداشت، آنچه در پانزدهم خرداد 1342 روى داد انفجار خشم مردمى بود كه مىخواستند از حكومت ضد مردمى و مخالف ارزشهاى دينى انتقام گيرند و در صورت امكان آن را ساقط كنند. حوادث زيادى در نقاط گوناگون كشور روى داد كه بسيارى از آنها ثبت نگرديد و به دليل سركوب، كشتار و خفقان امكانگسترش و توسعه اين حركت مقدّس فراهم نشد.
مردم قم قبل از ديگر شهرها در پانزدهم خرداد به حال اجتماع درآمدند و منزل امام خمينى را در برگرفتند و در حدود ساعت شش صبح به اتفاق فرزند ارشد امام خمينى، آيت اللّه شهيد سيد مصطفى خمينى به سوى صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه حركت كردند، در اين مكان مبارك حاضران به سخنرانى آن مجتهد شهيد كه بر فراز منبر رفته بود و آنان را به قيام دعوت مىكرد، گوش مىدادند، در حدود چهارصد نفر از اهالى قم كفن پوشيده بودند، هنگامى كه اولين جنازه بر دست مردم، به صحن مطهر آورده شد، جمعيت از درب جنوبى صحن خارج و برق آسا از خيابان موزه و پل آهنچى گذشتند.
تعدادى از زنان مبارز و متديّن قم با فرزندانشان در اين حركت مردمى حضور داشتند كه وجودشان موجب تشديد روحيه مبارزه و تقويت قيام عمومى شد. هنوز حدود دويست متر مردم از صحن مطهر فاصله نگرفته بودند كه با رگبار مسلسل دژخيمان رژيم پهلوى مواجه شدند. مردم خشمگين با سنگ، پاره آهن و چوب در مقابل تانك و مسلسل مقاومت كردند و حتى يك كاميون نظامى را به آتش كشيدند و به پيشروى خود ادامه دادند. در اين هنگام هواپيماهاى نظامى با سرعت وارد آسمان قم گرديده و با شكستن ديوار صوتى سعى كردند در ميان مبارزان و مدافعان امام هراس بوجود آورند.
در سمت غرب خشك رود قم روبه روى مدرسه فيضيه و نيز چهارراه شاه (چهار راه غفارى كنونى) مردم با ارتش و قواى انتظامى درگير شدند و عدّهاى از تظاهر كنندگان كه در شعارهايشان آزادى امام را خواستار بودند در محاصره نيروهاى امنيتى قرار گرفتند و مأموران از همه طرف آنان را به مسلسل بستند، عدّهاى از آنان ناچار به كوچه بن بست نمازى پناه بردند و در آنجا هم از تهاجم مأموران و تيراندازى قواى مسلّح مصون نبودند و در نتيجه پليس از كشتهها پشته ساخت و حدود چهارصد نفر از مردم بى سلاح به دست جلادان شاه به شهادت رسيدند همچنين تعدادى از طلاب علوم دينى رداى شهادت را در بر نمودند، بانوان همچون نبرد احد و بدر مردان را تهييج مىكردند و به مقاومت وا مىداشتند. يك شير زن قمى به بهانه اين كه مىخواهد به آن سوى خيابان برود از يكى از جنايتكاران رژيم استمداد طلبيد او هم خواست به اين زن كمك كند تا از خيابان عبور كند امّا آن بانوى شجاع دشنهاى از زير چادرش بيرون آورد و آن مأمور را به هلاكت رسانيد. در درگيرى تعدادى از بانوان هم شهيد شدند. مأموران در تمامى مراكز حساس قم بويژه در پشت بام مسجد اعظم، مدرسه فيضيه، هتلهاى بزرگ و اطراف حرم تيربارهاى سنگين قرار داده بودند تا جلو قيام مردم را بگيرند. بيمارستانهاى قم مملو از كشتهها و زخمىها بودند و اين در حالى است كه اكثر مجروحان از ترس، به مراكز درمانى مراجعه نمىكردند و جراحات آنان در داخل خانهها پانسمان و مداوا مىشد. جاده تهران – قم از روز پانزده خرداد به مدت دوازده روز بسته بود، اعتصابات هم حدود دو هفته ادامه داشت و در اين مدت حتى يك مغازه در بازار قم گشوده نشد به همين دليل رژيم دچار وحشت و سردرگرمى شده بود و مىخواست با فشار و سركوبى خونين اوضاع رابه حال عادى برگرداند. افراد بسيارى دستگير شدند كه جهت تكميل پرونده و محاكمه به تهران انتقال داده شدند.
تظاهرات اهالى قم از حوالى هفت صبح پانزدهم خرداد آغاز و با بر جاى نهادن صدها شهيد و زخمى ساعت پنج بعد از ظهر همان روز درهم شكسته شد و اين شهر در غروب خونين اين روز به صورت ماتمكدهاى درآمد.(2)
خشم شكوهمند مردم تهران
بعد از خبر دستگيرى امام، بلافاصله سه حركت خودجوش از سه منطقه تهران شكل گرفت يك گروه از مردم، از سبزه ميدان با شعار «يا مرگ يا خمينى» حركت كردند كه جمعيت زيادى به آنان ملحق گرديدند، گروهى از ميدان شاهپور و دسته سوم از ميدان مولوى راه افتادند و پس از طى مسير بازار و خيابان بوذر جمهرى و گذشتن از سبزه ميدان براى تصرّف اداره راديو، به ميدان ارك آمدند. هنگامى كه تظاهر كنندگان به ميدان شاه (قيام كنونى)رسيدند مأموران كلانترى گريختند و مردم پس از تصرف كلانترى شش به مسير خود ادامه دادند. عدّهاى از اهالى كه از ميدان شوش حركت كرده بودند در خيابان شهباز(هفده شهريور فعلى) با قصد تصرف كلانترى چهارده با نيروهاى پليس و ارتش درگير شدند كه در اطراف ميدان خراسان كشته و زخمىهايى قابل توجه بر جاى نهادند. اين سه دسته مردم تظاهر كننده حدود ساعت ده صبح روز پانزدهم خرداد به هم پيوستند و جمعيت انبوهى را در مبارزه با عوامل سركوب كننده رژيم پديد آوردند به نحوى كه بخشى از پليسها پراكنده گشته و از مقابل مردم متوارى شدند حدود ساعت ده و نيم صبح ژاندارمها تيراندازى به سوى مردم را آغاز كردند و در همان لحظات تعدادى در خون خويش غلطيدند و عدّهاى دچار جراحات جدى شدند. شدت ازدحام جمعيت به حدّى بود كه تمام خيابان بوذر جمهرى و سرچشمه مسدود گشت، ساعت دو و نيم بعد از ظهر مردم به سوى سربازان و نيروهاى انتظامى حمله كردند و آنها را به عقب راندند و اگرچه مأموران موفق شدند تا حدودى پيشروى كنند اما وضع طبق اسناد ساواك به نفع مردم تظاهر كننده بود بعد از ورود نيروهاى ويژه و ادامه تيراندازى و افزايش كشتهها مردم از اطراف راديو پراكنده شدند. در خيابان شاه رضا (انقلاب) تظاهرات اوج گرفت و مردم قصد داشتند به سفارت آمريكا حمله كنند و در عين حال شعار مىدادند «خمينى پيروز است» در نقطهاى ديگر مردم به يكى از مراكز بهائيان يورش بردند، در اسناد ساواك آمده است ساعت 16 عدّهاى كه به هزار نفر بالغ مىگرديدند قصد درهم كوبيدن كارخانه پپسى كولا «وابسته به بهائيان» را داشتند و موفق شدند اين مكان را درهم بكوبند و پس از تخريب آن شعار مىدادند مرگ بر شاه، زنده باد خمينى، بعد از ظهر تيراندازى و كشتار مردم شدت يافت و از نقاط مختلف شهر تهران صداى تيراندازى، آژير آمبولانسها و شعارهاى مردم به گوش مىرسيد و درگيرىها به شكل وسيعى وجود داشت. بسيارى از مردم به دليل شدت تيراندازى و افزايش كشتارها پراكنده شدند و نيروهاى مسلّح مانع جمع آورى اجساد و انتقال مجروحين به بيمارستان، توسط مردم مىگرديدند. در اين حال عدّهاى از دانشجويان دانشگاه تهران پس از اطلاع از وقايع جارى كلاسها را تعطيل كردند و در محيط دانشگاه به راهپيمايى دست زدند و با خون بر پارچهاى نوشتند: ديكتاتور خون مىريزد، مرگ بر ديكتاتور خون آشام. با گسترش تظاهرات و افزايش درگيرىها در عصر پانزدهم خرداد پاكروان بخشنامهاى به مراكز ساواك مخابره كرد كه طى آن ضمن تأييد ادامه مقاومتهاى مردمى، برقرارى حكومت نظامى اعلام شده بود.
بدين گونه ساعت پنج بعدازظهر اعلاميه منع رفت و آمد از ساعت هشت بعدازظهر تا هشت صبح، از طريق راديو، به آگاهى مردم رسيد و ارتشبد نصيرى رئيس شهربانى كل كشور به دليل سوابق جناياتش در هنگام مسؤوليت بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 فرماندار نظامى تهران شد.
هدف حكومت نظامى قلع و قمع بيشتر مبارزان، دستگيرى فعالان سياسى و مذهبى جلوگيرى از تشكلهاى مردم در شب، جمع آورى اجساد و انتقال آنان به اماكن خاص و محو آثار كشتار و مشخص نشدن تعداد كشته شدگان، بود اين اولين بارى است كه در تاريخ معاصر ايران به دليل رشد و گسترش نهضت اسلامى، حكومت نظامى اعلام مىگرديد با اين وجود در شانزدهم خرداد تهران همچنان شاهد صحنههاى تظاهرات مردمى و مقابله آنان با قواى نظامى و انتظامى بود، در حالى كه عوامل رژيم تصور مىكردند با برقرارى شرايط فوق العاده ديگر مردم دست به تظاهرات و مقاومت نمىزنند. حركت پرشور مردم در اين روز منجر به شهادت و مجروح شدن عدهاى و دستگيرى تعدادى ديگر شد و سرانجام حوالى ظهر متوقف شد و به تدريج آرامش بر مركز حكومت حاكم گرديد.(3)
كفن پوشان پيشوا و ورامين
در پيشوا از توابع شهرستان ورامين هيأتهاى عزادارى از نقاط مختلف در صبح روز شانزدهم خرداد در حسينه حاج غلام على رحيمى واقع در اول بازار(ميدان امام كنونى) جمع شدند و در غالب دستجات سوگوارى براى اجراى مراسم بنى اسد از داخل بازار، از چهار سوق عبور كردند و وارد صحن امامزاده جعفر شدند و در داخل اين صحن، مراسم مزبور را اجرا كردند مقدارى كه از عزادارى گذشت در همان مجلس خبر دستگيرى آيت اللّه خمينى توسط سيد رضا نيّرى (رئيس سابق كميته امداد امام خمينى) به چند نفر رسيد، با اطلاع از اين واقعه، لحن مرثيه و مداحى تغيير يافت و مردم از مظلوميت امام خمينى و حادثه خونين فيضيه سخن گفتند و شعار دادند:
خمينى خمينى خدا نگهدار تو
بميرد بميرد دشمن خونخوار تو
جمعيت پس از اين مراسم مصمم گرديدند به تهران بروند تا نسبت به دستگيرى امام اعتراض و راهپيمايى كنند، به همين دليل راه خود را به سوى ورامين ادامه دادند، در راه عدّهاى كارگر كه براى درو گندم به منطقه آمده بودند، به جمعيت پيوستند. نرسيده به ورامين عده زيادى به استقبال تظاهر كنندگان آمدند و پس از آن كه با آب و شربت از آنان پذيرايى نمودند خود به اين تجمّع پيوستند.
جمعيت با عبور از ورامين و پيوستن عده زيادى از مردم اين شهر و روستاهاى اطراف تا كنار نهر موسى(بالاتر از بيمارستان پانزده خرداد كنونى) به راه خود ادامه دادند و تا اينجا درگيرى ايجاد نشد، آنان با گذشتن از كنار روستاى خيرآباد به باقر آباد رسيدند. كنار پل اين آبادى پاسگاه ژاندارمرى ديده مىشد. نرسيده به اين پل يك جيپ نظامى جلو جمعيت توقف كرد، عدّهاى ارتشى كه از كاميونها پياده شده بودند در آن حوالى آرايش نظامى گرفتند. سرهنگ كاويانى و سرگرد كاويانى در حالى كه اسلحه كمرى خود را به سوى جمعيت نشانه رفته بودند از تظاهر كنندگان پرسيدند كجا مىرويد، كى شما را فرستاده و رئيستان كيست، او بيايد جلو و خود را معرفى كند عدّهاى گفتند ما رئيس نداريم، همه با هم هستيم، آمدهايم بگوئيم چرا آيت اللّه خمينى را دستگير كردهايد و سپس با وجود تهديدهاى سرهنگ بهزادى به راه خود ادامه دادند و شهيد سيد مرتضى طباطبايى خطاب به وى گفت: ما نمىترسيم و برنمىگرديم، در اين موقع او توسط اسلحه كمرى اين سرهنگ به شهادت رسيد و چون تيراندازى هوايى از سوى مأموران آغاز شد در جمعيت مقدارى تلاطم پديد آمد ولى عدّهاى فرياد زدند نترسيد به راه خود ادامه دهيد، در اين هنگام با دستور سرهنگ بهزادى تيراندازى شديدى به سوى مردم آغاز شد و حتى مردمى كه در گندم زارهاى اطراف پناه گرفته بودند هدف گلوله قرار گرفتند و به شهادت رسيدند، افرادى هم زخمى و عدّهاى دستگير و مورد ضرب و شتم واقع شدند.
هوا كه رو به تاريكى رفت نيروهاى نظامى نورافكنهاى ماشينها را روى جاده افكندند و مشغول جمع آورى شهدا و زخمىها شدند، كشتهها و عدّهاى از مجروحان را كه هنوز در قيد حيات بودند مثل گونى بلند مىكردند و به داخل كاميونها پرتاب مىنمودند، فرياد ضجه و ناله برخى از آنان بر اساس اسناد و مدارك و نيز گزارش شاهدان عينى به گوش مىرسيد.(4)
در گزارشهاى مأموران وابسته به رژيم پهلوى آمده است كه مردم پيشوا و ورامين كفن پوش و با چوب و چماق به صورت دسته جمعى به سوى تهران پياده حركت نمودهاند تا به معترضين اين شهر بپيوندند ساواك تهران موضوع را چنين به ژاندارمرى اطلاع داد: عدّهاى كفن پوش از كن وعدّهاى از ورامين عازم پايتخت شدهاند. البته پس از كشت و كشتار شديد و متفرق گرديدن راهپيمايان حدود ساعت يازده روز هفدهم خرداد عدّهاى در ورامين دست به تظاهرات زدند.(5)
گسترش قيام در مناطق ديگر
علما و اهالى شيراز از ابتداى نهضت اسلامى، بر ضد رژيم استبدادى فعاليتهاى وسيعى داشتند و با شروع محرم سال 1383 ه. ق آيت شهيد سيد عبدالحسين دستغيب و آيت اللّه سيدبهاء الدين محلاتى مطالب مبسوطى درباره اوضاع كشور و سياستهاى دولت بيان كردند و به نحوى كه ساواك پيشنهاد نمود ضمن دستگيرى آنان، حالت فوق العاده در شيراز اعلام گرديد.
با انتشار خبر دستگيرى امام و تعدادى از علما و منعكس گرديدن قيام اهالى قم و تهران بعد از ظهر روز پانزدهم خرداد در اوضاع اجتماعى و سياسى شهر شيراز تحولاتى بوجود آمد، گروههايى از مردم، از چند ناحيه به سوى مركز شهر و مسجد وكيل حركت كردند. تظاهرات و درگيرى با قواى انتظامى در آخرين ساعات اين روز آغاز گرديد و تا ظهر روز بعد ادامه يافت، در اين مدت تعدادى شهيد و مجروح شدند و عدّهاى پس از دستگيرى روانه زندان گرديدند. طى مقابله مردم با مأموران شهربانى تعدادى از مشروب فروشى و محل كسب كه به فرقه ضاله بهائيت تعلّق داشت آتش زده شد و براى رهايى از وضع بوجود آمده در كميسيونى مركب از استاندار، فرماندهى نيروهاى جنوب، فرماندهان لشكر، ژاندارمرى و رئيس شهربانى كه در ساواك شيراز تشكيل شد، تصميم بر اين گرديد كه آيات محترم دستغيب، محلاتى، ميرزا هاشم دستغيب، شيخ مجدالدين مصباحى و جلال الدين آيت اللّه زاده، دستگير شوند، آنان به اين حركت بسنده نكردند و براى جلوگيرى از شعله ور گرديدن قيام، روز شانزدهم خرداد در شيراز حكومت نظامى اعلام گرديد امّا مردم بر خلاف اين وضع در مقابل نيروهاى امنيتى مقاومت مىكردند.(6)
در خمين نيز مردم به عنوان اعتراض نسبت به بازداشت امام خمينى مغازهها و محل كسب و كار را تعطيل كردند و تظاهراتى هم در اين ارتباط به عمل آوردند و البته به دليل كوچكى شهر و پراكندگى جمعيت امكان فعاليتهاى گسترده سياسى و اجتماعى در اين شهرستان وجود نداشت.(7)
اهالى كاشان به دليل حضور مؤثر علماى متعدد و سابقه تدين مردم از اين نهضت اسلامى استقبال گرديد و افراد زيادى علاوه بر شركت در تظاهرات و مقاومت در برابر قواى انتظامى چند خانه و مغازه را كه به افراد فرقه ضالّه بهائيت تعلّق داشت آتش زدند.
در گزارش ژاندارمرى اين شهرستان مىخوانيم: جمعيت زيادى پس از حركت در خيابانها و ميدان فيض تجمع نموده و فعاليتهاى بانك ملّى و كارخانجات ريسندگى را تعطيل كرده و كارگران را وادار مىنمايند با آنان ائتلاف كنند. سپس با سلاح سرد از قبيل سنگ و چوب اقدام به شكستن شيشههاى عمارت دادگسترى نموده و به سوى شهربانى هجوم مىآورند. عدّهاى از مهاجمان با پرچم و تعدادى از آنها قرآن همراه دارند كه موقع برخورد با مأموران قرآن را روى دست گرفته و به آنان اظهار داشتهاند: ما آيت اللّه خمينى را مىخواهيم.
در جريان مبارزات مردم كاشان در روزهاى 15 و 16 خرداد نيز عدّهاى به شهادت رسيدند و تعدادى مجروح و دستگير شدند.(8)
سرانجام بر اثر پيگيرى علما، مقاومت مردم و حمايت امّت مسلمان از امام و نفوذ معنوى رهبرى در ميان ملل مسلمان امام خمينى آزاد گرديد و در 17 فروردين 1343، به قم بازگشت و بدين گونه رژيم استبدادى تسليم حركت خودجوش مردمى كه ريشهدر ديانت و مذهب داشت گرديد.
خشم مقدّس
قيام پانزدهم خرداد نقطه عطفى در تاريخ مبارزات ايران به شمار مىرود، در واقع مىتوان خاطرنشان ساخت كه اين حركت سترگ صبح صادقى بود كه طلوع خورشيدى فروزان را نويد مىداد و ريشههاى آن را بايد در تلاش براى مقابله با طرحى كه استعمارگران براى جدا كردن مسلمانان از اسلام، در كشورهاى مسلمان به اجرا در مىآوردند جستجو كرد، امام خمينى از همان آغاز، حركات به ظاهر اصلاحى و نوگرايانه رژيم را توطئهاى در برابر هويت اصيل اسلامى و تهاجم به فرهنگ مذهبى تشخيص داد و به همين دليل اصلاحطلبى رژيم استبداد پيشه را مردود دانست و بنا را بر نفى دستگاه ستم و برقرارى نظام اسلامى و بازگشت جامعه مسلمان به اصالتهاى دينى و بومى گذاشت. در تاريخ 29/2/1342 عدّهاى از روحانيان و ديگر اقشار مردم براى كسب تكليف به محضر امام خمينى آمدند و درباره چگونگى اجراى مراسم محرم از ايشان رهنمود مىگرفتند، امام در فرازى از بيانات خود، فرمودند: «… تمام اينها تقصير شاه مملكت است كه نمىتواند مملكت دارى كند، حق هم دارد نتواند مملكت دارى كند چون سلطنت غصبى است و هر چيز غصبى زود از بين مىرود، حالا ما كارى به اين موضوع نداريم سلطنت هم مال خودش. ما مىگوئيم چرا كارهايى را كه بر خلاف دين است انجام مىدهيد. شاه مىخواهد مثل پدرش بى دينى را رواج دهد. چقدر ما نصيحت كرديم كه اين كارها نتيجه نداد. كسى گوش نداد اكنون كه به گفته ما گوش نمىدهند ما هم به يارى خدا مخالفين دين را سرنگون مىكنيم. حالا هر مقامى مىخواهد باشد، خواه شاه مملكت خواه دولت…»(9)
همچنين امام در جلسهاى كه در هفتم خرداد 1342 برگزار گرديد در سخنانى علما را خطاب قرار داده و از آنان خواستند مردم را نسبت به حوادثى كه در كشور مىگذرد آگاه كنند و اتحاد و اتفاق را بين آحاد جامعه گسترش دهند، امام در بخشى از اين سخنان فرمودند: «بايد فكر اساسى بكنيم و همه با هم دست اتفاق بدهيم تا حساب اين لامذهبى را برسيم در غير اين صورت دين و ايمان ما در خطر است و راهى كه شاه و دولت در پيش دارند لطمه بزرگ و جبران ناپذيرى را به دين اسلام خواهد زد بنابراين بايد با اتحاد و اتفاق جلو اين خطر بزرگ را گرفته و عليه آنان قيام كنيد. ضمناً اگر هيچ يك از علما در اين امر شركت نمىكنند به من بگويند تا من بدانم در مورد مقابله با آنها (عوامل استبداد) چه بايستى بكنم…»(10)
امام در نامهاى خطاب به آيت اللّه خوانسارى، كه در تهران اقامت داشت، نوشت: «شما بايد مردم را دعوت به قيام كنيد. شما بايد مردم را به اتحاد دعوت كنيد تا موقعى كه مىخواهيم دستور قيام دهيم آنها آماده باشند تا ريشه شاه و دولت را از ميان برداريم. چرا علماى تهران در مقابل اين گرگهاى درنده سكوت اختيار كردهاند؟ چرا در مقابل اين لامذهبها كه مىخواهند دين را از دستمان بگيرند سكوت كردهاند؟ چرا در مقابل شاه كه مىخواهد روحانيت را از ميان بردارد قيام نمىكنيد؟ ما چند سال صبر كردهايم، در زمان پدرش (رضا خان) هر كارى كرد هيچ كس حرفى نزد، گفتهاند ببينيم آخرالامر چه مىشود. حالا پسرش دارد لطمه به دين مىزند. بايد هر طورى هست حساب او را تسويه كنيم. از امروز به بعد سكوت فايده ندارد، امروز روزى است كه بايد در مقابل لامذهبىها قيام كرد…»(11)
خاستگاه اين قيام از نقش و جايگاه روحانيت شيعه در جامعه ايران و پيروى مردم از آنان ناشى مىگردد، زيرا در طول يكصد سال اخير تاريخ معاصر علماى مبارز و انقلابى از موضعى مذهبى و ارزشى و به قصد دفاع از ديانت و مخالفت با منكرات و خلافكارىها و نيز اعتراض به سياستها و برنامههاى ضد اسلامى قاجاريه و خاندان پهلوى، مردمانى معتقد و متدين را عليه سلطه گرى آنان بسيج كردهاند، جالب آن كه تمامى اين خروشها وجنبشها كه صبغهاى مذهبى دارند از مركز عبادت و تقوا و كانون يكتاپرستى يعنى مسجد شكل مىگيرند، در قيام 15 خرداد 1342ش مساجد به عنوان ستاد اجرايى نهضت امام خمينى عمل مىكردند و قيام را سازماندهى مىنمودند، نيروهاى با اخلاص در اين مكان مقدّس متحد شدند و در پرتو معنويت مسجد و زير چتر حمايتى، تداركاتى و تهييج كنندگى مساجد به خيابانها ريختند و با شجاعتى وصفناپذير، آن گونه عمل كردند كه زمينههاى سقوط رژيم سلطنتى را فراهم نمودند و حيات سياسى اجتماعى ستمگران جفا پيشه را در معرض تهديدى جدّى قرار دادند.
امام خمينى به عنوان رهبرى مقتدر و مرجعى روشن ضمير به خوبى تهاجم فكرى و فرهنگى دشمنان اسلام را در موارد گوناگون به خوبى دريافت و براى اين آلودگىها تلاش كرد، در واقع رژيم از حدود الهى و احكام اسلامى تخطّى مىنمود، مىخواست دين را از سياست جدا كند، انحراف و بدعت در باورهاى دينى ايجاد مىكرد و مكتبهاى پوشالى را ترويج مىنمود تا بر اثر اين سيلاب شديد و توفان خطرناك معنويت از جامعه محو گردد و زمينه براى سلطه فرهنگى و اشاعه برترىهاى تفكرات ماده گرايى و امپرياليستى مهيّا شود، از اين روى امام مبارزات خود را به قصد پيشگيرى و كنترل حركتهاى ضد مذهبى پىگرفت و مردم را در اين راستا بسيج كرد امّا وقتى رژيم تهاجم همه جانبه خود را عليه امام و حاميانش آغاز كرد. دست از خلافكارىها و منكرات بر نداشت امام اصل نظام شاهنشاهى را هدف قرار داد، البته آن رهبر هوشيار و با درايت مبارزه با صهيونيسم و اشغالگران قدس، جلوگيرى از نفوذ فرقه ضالّه بهائيت در امور اجرايى، سياسى و فرهنگى ايران را هم در نظر داشت، چرا كه اين فرقه ضمن رواج خلاف و انحرافات زياد بسترى را براى نفوذ استكبار و صهيونيست در ايران فراهم مىكردند، از اين جهت امام از علما و ساير اقشار مسلمين مىخواهد با تشريك مساعى، اتحاد و انسجام، قرآن و اسلام را از خطرى كه در پيش است نجات دهند.
بنابراين نيروهاى مذهبى با انگيزههاى مذهبى و به منظور صيانت از اسلام، ارزشها و اهداف عالى رهبرى نهضت در اين قيام شركت كردند و البته هدف اصلى امام، حاكميت قوانين اسلام و اجراى شريعت اسلامى، قطع زنجيرهاى وابستگى، خلع ايادى داخلى و براندازى نظام سلطه بود. با اين وصف قيام 15 خرداد 1342 داراى مشخصاتى بود كه هيچ كدام از جنبشهاى اجتماعى پيشين ايران واجد اين امتيازات نبود چرا كه اين حركت همانگونه كه اشاره شد ضمن آن كه نقطه عطفى در سير تحولات سياسى، اجتماعى و فرهنگى ايران به شمار مىرفت، سمت و سويى كاملاً ارزشى و مذهبى داشت.
بركات و ثمرات
قيام خونين 15 خرداد 1342 بركات سياسى، فرهنگى و تبعات سازنده و بنيادى در تاريخ انقلاب اسلامى ايران بر جاى گذاشت كه در ذيل به محورها و فرازهايى از آن اشاره مىگردد:
1- اين قيام خمير مايه نهضت اسلامى ايران و بذر انقلاب اسلامى سال 1357 بود امام خمينى مىفرمايد: «با فرا رسيدن 15 خرداد خاطره غمانگيز حماسه آفرين اين روز تاريخى تجديد مىشود، روزى كه طليعه نهضت اسلامى اين ملت شجاع و غيور گرديده (است)…»(12)
2- قرار گرفتن مرجعيت شيعه در سطح رهبرى نيروهاى مذهبى چنان كه امام به اين نكته تصريح فرمودهاند(13) و نيز تثبيت مرجعيت و رهبرى امام با تأييد مراجع و علما و حمايت مردم.
3- درهم شكسته شدن قدرت رژيم ستم شاهى و اين نكته از فرمايشات امام مستفاد مىگردد: «قيام 15 خرداد اسطوره قدرت ستم شاهى را درهم شكست و افسانهها و افسونها را باطل كرد شهادت جوانان رشيد و زنان و مردان در آن روز سدّ عظيم قدرت شيطانى را از بنيان سست نمود».(14)
4- تربيت و پرورش ايثارگران و مبارزان مؤمن، چنانچه امام متذكر گرديدهاند: «نهضت دوازده محرم (15 خرداد) در مقابل كاخ ظلم شاه و اجانب، به پيروى از نهضت مقدّس حسينى چنان سازنده و كوبنده بود كه مردانى مجاهد و بيدار و فداكار تحويل جامعه داد كه با تحرك و فداكارى، روزگار را بر ستمكاران و خائنان سياه نمودند.»(15)
5 – بيدارى اقشار مردم نسبت به مسايل سياسى و اجتماعى: امام خمينى در اينباره فرمودهاند: «در عين حالى كه پانزده خرداد، مصيبت براى ما بود، لكن اين موهبت (را) هم خداى تبارك و تعالى به ما عطا كرد كه مردم بيدار شدند و لبيك گفتند به صداى روحانيون»(16) و نيز در فراز يكى از بيانات خود يادآور شدهاند: «(اين نهضت) ملّت بزرگ را چنان هوشيار و متحرّك و پيوسته كرد كه خواب را از چشم بيگانه و بيگانه پرستان ربود و حوزههاى علميه و دانشگاهها و بازارها را به صورت دژ مدافع از عدالت خواهى و از اسلام و مذهب مقدّس درآورد…»(17)
6- اتحاد اقشار گوناگون: مبارزات عميق و حساب شده امام خمينى در 15 خرداد ضمن آن كه شعور سياسى و درك اجتماعى مردم را ارتقاء داد و سكوت چندين ساله آنان را به فرياد و از قعود به جهاد تبديل كرد؛ آنان را براى درهم كوبيدن جبهه باطل منسجم و متحد ساخت و همگان در زير خيمه الهى كه امام(ره) آن را بر افراشته بود گرد آمدند كه متحد جانهاى شيران خداست. تمسّك به رشته الهى موجب گرديد مردان و زنان دلاورانه به ميدان مبارزه گام نهند و رسالت تشيع را پاس دارند، آنان يكپارچه و بهم پيوسته،مقاوم و استوار به دژخيمان حقير فهماندند كه اگر تنديس آرمان اسلامى را از ميان امّت مسلمان دور كنند، شكوه فوران خون، خطوط سيماى مقدس و مصمم اين تنديس معنوى را ترسيم خواهد كرد و هيچگاه ديانت به بوته فراموشى سپرده نمىشود.
پىنوشتها: –
1. تحولات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، ص 285 – 284، تاريخ قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 16 – 19؛ خاطرات آيت اللّه خلخالى، ج 1، ص 111 – 110.
2. ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى، ج 1، ص 520 – 510؛ تاريخ قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، ج2، 29 – 18.
3. روايت خرداد قيام مردم شهرستان ورامين در 15 خرداد 1343 به روايت خاطره، تحقيق و تأليف سيد رضا حسين زاده، ص 63 – 48.
4. تاريخ قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 31 – 30.
5. بنگريد به كتاب خاطرات 15 خرداد شيراز، دفتر ادبيات انقلاب اسلامى، تهران، 1373.
6. نك: خمين درگذر تاريخ، محمد جواد مرادى نيا.
7. تاريخ قيام 15 خرداد به روايت اسناد ساواك، ج 1.
8. سه سخنرانى منتشر نشده از امام خمينى در آستانه قيام 15 خرداد، روزنامه ايران شنبه 13 خرداد 1374، سال اول، ش 96، ص 8.
9. همان مأخذ.
10. صحيفه امام، ج 1، ص 238.
11. همان، ج 8، ص 50.
12. همان، ج 3، ص 246 – 245.
13. همان، ج 19، ص 217.
14. همان، ج 3، ص 315 – 314.
15. همان، ج 12، ص 387.
16. همان، ج 3، ص 315.
بلوغ و امامت
بلوغ و امامت
عسكرى اسلامپوركريمى
مقدمه
در ميان ائمه معصوم (ع) سه امام در خردسالى به امامت رسيدند: امام جواد (ع) در هفت سالگى، امام هادى (ع) در نه سالگى و حضرت مهدى (عج) در پنج سالگى؛ از اين رو، از همان عصر امامت امام رضا(ع) به بعد، اين سؤال مطرح شد كه با توجه به مقام بسيار ارجمند امامت، چگونه انسانى در خردسالى به امامت مىرسد؟ زيرا دوران شكوفايى رشد و عقل در مردان، به طور معمول از پانزده سالگى شروع و در چهل سالگى به تكامل مىرسد.
از آنجا كه حضرت جواد نخستين امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسيد، برخى اين سؤال را مطرح مىكردند آيا مىتوان رهبرى جامعه را به كودك هفت ساله سپرد؟ آيا يك كودك هفت ساله مديريت، دور انديشى و درايت يك مرد كامل را دارد؟ آيا ممكن است انسانى در چنين سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاى پيشين چنين چيزى سابقه داشته است؟ اين مسائل در آن عصر، از جنجالىترين مسائل روز بود.
در اين نوشتار مختصر بر آنيم تا با مطالعه در منابع معتبر اسلامى براي اينگونه سؤالات، پاسخى درخور و قانع كننده بيابيم و در اين راستا از خداوند منّان و وجود پر بركت حضرت جوادالائمه (ع) استعانت مىجوئيم.
امامت در خردسالى
از منظر باورهاى شيعه كه موضوع امامت را يك موهبت الهى مىداند، پاسخ اينگونه پرسشها بسى روشن است؛ زيرا از اين ديدگاه خداوند متعال هر كسى را كه شايسته اين مقام بداند، به منصب پيشوايى امت برمىگزيند؛ حتى اگر در سنين كودكى باشد. مقياس سن بالا، گرچه در ميان انسانها مقياسى براى رسيدن به كمال محسوب مىشود، اما در بينش وحيانى و قرآن ممكن است يك فرد در سن كودكى فضائل و كمالات و شرايط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتيازات ويژهاى را كه لازمه رهبرى است در او موجود باشد و خداوند سبحان موهبت رسالت و امامت را به او عنايت كند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند. البته خداى متعال از اين طريق مىخواهد به مخلوقاتش بفهماند كه مقام نبوت و امامت، كه تداوم راه نبوت است، همانند مناصب معمولى نيست كه با زمينهها و شرايط عادى انجام پذيرد، بلكه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق اين مناصب بوده و زمينهها و شرايط ويژهاى مىطلبد. در عصرى كه زمينه امامت پيشواي نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران كودكى: در هفت سالگى، بنا به قولى در هشت سالگى و بنا به قولى ديگر در نه سالگى اين منصب آسمانى را عهدهدار مىگرديد، گرچه رسيدن به مقام نبوت يا امامت در سنين كودكى بىسابقه نبوده، از اين دست سؤالات زياد مطرح مىشد؛ البته اينگونه سؤالات، دستاويز كسانى شد كه با جريان امامت در خاندان رسول خدا(ص) مخالف بودند. اما آن حضرت طى جلسات متعدد پرسش و پاسخ و مناظره مراتب علم و فضل خويش را بر همگان آشكار و راه مخالفت و بهانه مخالفان را مسدود نمود؛ البته پدر بزرگوارش، امام رضا (ع) قبل از امامت امام جواد (ع) به بيان پاسخ اين مسائل مىپرداختند، و با روشنگرى و آگاهى بخشى، اذهان را روشن مىساختند.
گاهى اين مسئله به گونههاى ديگر، در نزد بستگان ائمه (ع) مطرح مىشد، و آنها نيز به پاسخ آن مىپرداختند؛ به عنوان نمونه محدث خبير كلينى از محمد بن حسن بن عماد روايت مىكند كه گفت: من در حضور على بن جعفر عموى بزرگوار حضرت رضا(ع) در مسجدالنبى نشسته بودم، دو سال بود كه در مسجد رسول خدا (ص) به درس او مىرفتم و از محضرش مستفيض مىشدم، يك روز ناگاه ديدم امام جواد (ع) كه كودك خردسالى بود در مسجدالنبى (ص) به نزد على بن جعفر (ع) آمد، على بن جعفر (ع) تا آن حضرت را ديد، شتابان برخاست و با پاى برهنه و بدون ردا به سوى حضرت جواد (ع) شتافت و دست او را بوسيد و به او احترام شايان نمود. حضرت جواد (ع) به او فرمود: «اى عمو! بنشين. خدا تو را رحمت كند.» على بن جعفر گفت: اى آقاى من چگونه بنشينم با اين كه تو ايستادهاى؟ هنگامى كه على بن جعفر به مجلس درس خود بازگشت، اصحاب و شاگردانش او را سرزنش كردند و به او گفتند: «تو عموى پدر او هستى، در عين حال با اين سن و سال، اينگونه در برابر حضرت جواد (ع) كه خردسال است، فروتنى مىكنى و دستش را مىبوسى و آن همه احترام شايان مىنمايى؟» على بن جعفر (ع) گفت: «ساكت باشيد.» آنگاه محاسن خود را به دست گرفت و گفت: «اذا كان الله عزوجل لم يؤهل هذا الشيبة و اهل هذا الفتى و وضعه حيث وضعه، انكر فضله، نعوذ بالله مما تقولون بل انا له عبد؛ اگر خداوند صاحب اين ريش سفيد را شايسته (امامت) ندانست، و اين نوجوان را سزاوار دانست، و به او چنان مقامى داد، آيا من فضيلت او را انكار كنم؟ پناه به خدا از سخن نارواى شما. من غلام و برده او هستم و او مولاى من است.»(1)
پاسخهاى امام رضا(ع)
در روايتى نقل شده كه: روزي يكى از شيعيان در محضر امام رضا (ع) پرسيد: «اگر براى شما پيشامدى رخ داد، پس از شما امام مردم كيست؟» امام رضا (ع) در پاسخ فرمود: «پسرم ابوجعفر (حضرت جواد) است.» گويى پرسش كننده از شنيدن اين پاسخ – از اينرو كه حضرت جواد (ع) كودك بود و حدود هفت سال داشت – قانع نشد، حضرت رضا (ع) به او فرمود: «خداوند حضرت عيسى (ع) را در كمتر از سن ابوجعفر (حضرت جواد) به عنوان پيامبر شريعت تازهاى برگزيد.(2) بنابراين، چه مانعى دارد كه همان خدا ابوجعفر را در خردسالى به امامت برساند؟»
توضيح اين كه: قرآنكريم در آيه 30 سوره مريم به اين مطلب تصريح نموده كه حضرت عيسى (ع) در گهواره با بيان گويا چنين گفت: «انى عبدالله آتانى الكتاب و جعلنى نبياً؛ من بنده خدايم، او كتاب آسمانى به من عنايت فرموده و مرا پيامبر قرار داده است.»
همچنين در روايتى ديگر از «صفوان بن يحيى» آمده است كه مىگويد: به حضرت رضا (ع) عرض كردم، قبل از تولد حضرت جواد(ع) در مورد جانشين شما مىپرسيديم، مىفرموديد خداوند پسرى را به من عنايت مىكند. اكنون خداوند حضرت جواد (ع) را به شما داده است، و چشمهاى ما را به وجود او روشن نموده است، خداوند آن روز را كه شما از دنيا برويد براى ما نياورد، ولى اگر حادثهاى رخ داد، به چه كسى رجوع كنيم؟ (امام بعد از شما كيست؟) حضرت رضا (ع) به پسرش حضرت جواد (ع) كه در مقابلش ايستاده بود، اشاره كرد و فرمود: «به او مراجعه كنيد.»
عرض كردم «فدايت گردم، اين پسر سه سال دارد.» فرمود: «و ما يضره من ذلك، فقد قام عيسى بالحجة و هو ابن ثلاث سنين؛ چه مانعى دارد! عيسى سه ساله بود كه به حجت قيام كرد (و نبوت خود را آشكار نمود.)»
بنابراين، وقتى حضرت عيسى در گهواره براى ابلاغ شريعت تازه به مقام پيامبرى برسد، چه اشكالى دارد كه به اراده خداوند، حضرت جواد (ع) در هفت سالگى، به مقام رهبرى، آن هم در مورد شريعت پيامبر اسلام (ص) كه بيش از دو قرن از آغاز آن با داشتن چندين رهبر مىگذرد، برسد.
امام هشتم (ع) براى اثبات امامت حضرت جواد (ع) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آيات قرآنكريم و دلائل تاريخى بهره مىگرفت و گاهى نيز از تفضلات الهى و تأييدات غيبى استفاده مىكرد. در اينباره حسن بن جهم مىگويد: در حضور امام نشسته بودم كه فرزند خردسالش را صدا كرد. آن سلاله پاك نبوي نيز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پيوست. امام رضا (ع) لباس آن كودك را كنار زده و به من فرمود: ميان دو شانهاش را بنگر! چون به ميان دو كتف او نگاه كردم، چشمم به يكى از شانههايش به مهر امامت افتاد كه در ميان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آيا اين مهر امامت را مىبينى؟ شبيه همين در روى شانه پدرم نيز وجود داشت.(3)
گرداب اعتقادى
به رغم اين كه امام رضا (ع) قبل از امامت امام جواد (ع) به بيان پاسخ اين مسائل (امامت در خردسالى) پرداختند، و با روشنگرى و آگاهى بخشى، امكان رسيدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى را براى اذهان به خوبى روشن ساختند، هنوز مشكل كوچكى سنّ حضرت جواد، نه تنها براى بسيارى از افراد عادى از شيعيان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شيعه نيز جاى بحث و گفتگو داشت. به همين جهت پس از شهادت امام رضا (ع) و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شيعيان به ويژه شيعيان عامى با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بىسابقهاى مواجه شدند و كوچكى سن آن حضرت به صورت يك مشكل بزرگ پديدار گرديد.
طبرى مىنويسد: «زمانى كه سنّ او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسيد، مأمون پدرش را به شهادت رساند و شيعيان در حيرت و سرگردانى فرو رفتند و در ميان مردم اختلاف نظر پديد آمد و سنّ ابوجعفر را كم شمردند و شيعيان در ساير شهرها متحير شدند.»(4)
به همين جهت، شيعيان اجتماعاتى تشكيل دادند و ديدارهايى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمايش و حصول اطمينان از اين كه او داراى علم امامت است، پرسشهايى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانعكننده دريافت كردند، آرامش و اطمينان يافتند.
مورخان در اين زمينه مىنويسند: چون امام رضا (ع) در سال 202 به شهادت رسيد، سنّ ابوجعفر نزديك به هفت سال بود، ازين رو در بغداد و ساير شهرها در بين مردم اختلاف نظر پديد آمد. «ريّان بن صلت»، «صفوان بن يحيى»، «محمد بن حكيم»، «عبدالرحمن بن حجاج» و «يونس بن عبدالرحمن»، با گروهى از بزرگان و معتمدين شيعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجاج»، در يكى از محلههاى بغداد به نام «بركه زلزل»(5) گرد آمدند و در سوك امام به گريه و اندوه پرداختند… يونس به آنان گفت: دست از گريه و زارى برداريد، (بايد ديد) امر امامت را چه كسى عهدهدار مىگردد؟ و تا اين كودك (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى بايد بپرسيم؟
در اين هنگام «ريّان بن صلت» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى كه به سر و صورت او مىزد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ايمان مىكنى و شكّ و شرك خود را پنهان مىدارى؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل يك روزه باشد، مثل پيرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون ديگران يك فرد عادى خواهد بود، شايسته است در اينباره تأمّل شود. در اين هنگام حاضران به توبيخ و نكوهش يونس پرداختند.(6)
و در آن موقع، موسم حج نزديك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى ديگر رهسپار حج شدند و به قصد ديدار ابوجعفر عازم مدينه گرديدند، و چون به مدينه رسيدند، به خانه امام صادق (ع) كه خالى بود، رفتند و روى زيرانداز بزرگى نشستند. در اين هنگام «عبدالله بن موسى»، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست.
استاد شيخ عزيز الله عطاردى مىگويد: برخى از شيعيان، بعد از شهادت امام رضا (ع) پنداشتند برادر ايشان (عبدالله بن موسى) امام و رهبر الهى است. پس به سوى او شتافتند و براى حصول اطمينان، از وى مسائلى پرسيدند و چون او در پاسخ درماند، از دورش پراكنده شدند.(7)
شيعيان متحيّر و غمگين شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابوجعفر مىتوانست جواب مسائل ما را بدهد، عبدالله نزد ما نمىآمد و جوابهاى نادرست نمىداد!
در اين هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق» وارد مجلس گرديد و گفت: اين ابوجعفر است كه مىآيد، همه بپا خاستند و از وى استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در ميان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنيدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبدالله، چنين و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: لااله الااللّه، اى عمو! فرداى قيامت برايت بسيار گران خواهدبود كه نزد خدا بايستى و خدا به تو بگويد: با آنكه در ميان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟!(8)
«اسحاق بن اسماعيل» كه آن سال همراه اين گروه بود، مىگويد: من نيز در نامهاى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مىكنم كه دعا كند خداوند بچهاى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نيز نامه را در دست گرفته بپاخاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا ديد، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار؟ به دنبال اين قضيه، همسرم پسرى به دنيا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم.(9)
پاسخهاى امام جواد(ع)
هنگامى كه امام جواد (ع) با خيل مردمى كه به دليل سن كم او در امر امامتش به حيرت افتاده بودند، روبهرو شد، با روشهاى مختلف به پاسخگويى و زدودن شبهات و ذهنيات پرداخت. ازاينرو، به برخى از پاسخهاى آن حضرت به اختصار اشاره مىكنيم.
1- تنها وارث
محمّد بن عيسى مىگويد: «نزد ابىجعفر ثانى (امام جواد) رفتم، در برخى امور با من مناظره كرد و در پايان فرمود: يا ابا على! ارتفع الشك، ما لابى غيرى؛ اى ابا على، شك خود را برطرف كن، براى پدرم غير از من نيست (من تنها وارث و طبعا امام بعدى هستم).»(10)
2- استدلال قرآنى
مسأله امامت حضرت جواد (ع) در خردسالى، در عصر امامت خود ايشان نيز مطرح بود، حتى اين مسئله را از خود آن حضرت مىپرسيدند.
مرحوم كلينى در «اصول كافى» مىنويسد: شخصى محضر امام جواد (ع) شرفياب شد و اظهار داشت: يابن رسول اللّه! عدّهاى از مردم نسبت به موقعيّت شما ايجاد شبهه مىكنند؟ !
حضرت در پاسخ چنين فرمود: خداوند متعال به حضرت داوود(ع) وحى كرد كه فرزندش، سليمان را خليفه و وصىّ خود قرار دهد، با اين كه سليمان كودكى خردسال بود و گوسفند چرانى مىكرد. و اين موضوع را برخى از علماء و بزرگان بنىاسرائيل نپذيرفتند و در أذهان مردم شكّ و شُبهه ايجاد كردند. به همين جهت، خداوند به حضرت داوود (ع) وحى كرد كه عصا و چوبدستى اعتراضكنندگان و سليمان را بگير و هر كدام را با علامتى مشخّص كن كه از چه كسى است؛ و سپس آنها را شبانگاه در جائى پنهان نما. فرداى آن روز به همراه صاحبان آنها برويد و چوبدستىها را برداريد، با توجّه به اين نكته، كه چوبدستى هركس سبز شده باشد همان شخص، جانشين و خليفه و حجّت بر حقّ خدا خواهد بود.
همگى اين پيشنهاد را پذيرفتند؛ و چون به مرحله اجراء درآوردند، عصاى سليمان سبز و داراى برگ و ثمر شد. پس از آن، همه افراد پذيرفتند كه او حجّت و پيامبر خداست.(11)
على بن اسباط، يكى از ياران امام رضا و امام جواد (ع) مىگويد: روزى به محضر امام جواد رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماى حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بيان كنم.(12)
درست در همين لحظه امام جواد (ع) كه گويى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على! همانا خداوند درباره امامت حجت آورده همان طور كه درباره نبوّت حجت آورده است. خداوند درباره حضرت يحيى (ع) مىفرمايد: «وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صبِيّاً»(13) ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم.
و درباره حضرت يوسف (ع) مىفرمايد: «وَ لَما بَلَغَ أَشدّهُ آتيناه حُكْماً وَ عِلْماً»(14) هنگامى كه او به حد رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم.
و درباره حضرت موسى (ع) مىفرمايد: «وَ لَما بَلَغَ أَشُدّهُ وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً»(15) و چون به سن رشد و بلوغ رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم.
بنابر اين همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نيز عطا كند.(16)
در موردى ديگر، امام جواد (ع) در پاسخ اعتراضكنندگان، اين آيه را خواند: «قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى؛ بگو اين راه من است كه من و پيروانم با بصيرت كامل همه مردم را به سوى خدا دعوت مىكنم.»(17)
3- كرامت
امام از اين طريق نيز برتري و فضيلت خود را مىنماياند كه براى اهل علم و بزرگان دليل ديگر بر امامتش بود.
محمّد بن سنان مىگويد: «از درد چشم به امام رضا (ع) شكايت كردم. كاغذى خواست و به ابىجعفر (ع) نامهاى نوشت. آن را به خادم داد و از من خواست با او بروم و مطلب را كتمان كنم. وقتى رسيديم، خادم نوشته را باز كرد و در مقابل ابا جعفر قرار داد. او به نامه نگاه كرد. آنگاه سر به آسمان برداشت و مطلبى فرمود: چند بار اين كار را كرد و هر دردى در چشمم بود از بين رفت…»(18)
4- علم خدايى
بعد از شهادت امام رضا (ع) عدهاى از شيعيان از شهرهاى ديگر براى شناختن امام بعد به مدينه آمدند. آنها را به صريا، قريهاى كه امام كاظم (ع) در نزديكى مدينه تأسيس كرده بود، راهنمايى كردند. آنجا عبدالله بن موسى فرزند امام كاظم (ع) خودنمايى مىكرد، ولى از پاسخ دادن به سؤالات مردم ناتوان بود. زمانى كه عبدالله پاسخهاى غلط داد، ابوجعفر يعنى، امام جواد (ع) وارد شد در حالى كه هشت ساله شده بود. همه به سوى او رفتند و او به مردم سلام داد. عبدالله بن موسى هم از جاى خود برخاست و ابوجعفر به اين ترتيب در صدر مجلس جاى گرفت. آنگاه فرمود: بپرسيد، خدا رحمتتان كند. آنگاه سؤالاتى پرسيدند از جمله كسى پرسيد: اگر مردى زنش را به عدد ستارگان آسمان طلاق داد چه كند؟
امام فرمود: آيا قرآن خواندهاى؟ گفت: بله، فرمود: سوره طلاق را بخوان تا قول خداوند كه فرمود: «واقيموا الشهادة لِلّه»؛ اى مرد! طلاق صورت نمىگيرد، مگر به پنج چيز: شهادت دو شاهد عادل، وقوع طلاق در حالت پاكى از عادت ماهيانه، عدم آميزش در آن پاكى، وقوع طلاق به قصد جدى.
اى مرد! آيا در قرآن عدد نجوم سماء مىبينى؟ گفت نه.(19)
5 – تفاوت دو مقوله امامت و كودكى
دايه ابىجعفر روزي به او گفت: «تو را در فكر مىبينم، گويا پيرمردى شدهاى؟ فرمود: عيسى بن مريم در كودكى مريض شد. به مادرش آن چيزهايى را كه موجب معالجه مىشد، توضيح داد، او تهيه كرد. ولى موقع خوردن، عيسى گريه كرد. مادرش گفت: من با آنچه تو ياد دادى معالجهات مىكنم، آن وقت گريه مىكنى؟ فرمود: الحكم حكم النبوّة والخلقة خلقةُ الصبيان؛ حكم، حكم نبوّت است، امّا بدن و خلقت من خلقت كودكان است.»(20) يعنى، دو موضوع كاملاً متفاوت هستند. كودكى من به خلقت طبيعى مربوط است، ازاينرو درد مىكشم و گريه مىكنم، امّا رسالت من امري الهى است و حساب آن دو جداست. و بدينگونه حضرت به استبعاد امامت در كودكى پاسخ گفت.
6- ايمان آوردن امام على (ع) در نه سالگى
امام جواد (ع) فرمود: «سوگند به خدا در آغاز بعثت، جز على (ع) از پيامبر (ص) پيروى نكرد، با اين كه او در آن وقت نه سال داشت، من نيز اكنون نه سال دارم.»(21)
استدلال امام جواد (ع) به ايمان آوردن حضرت على (ع) در نه سالگى بر اين اساس است كه حضرت على (ع) در اين سن و سال، پيرو كامل پيامبر (ص) بود، و شايستگى كسب ايمان كامل را پيدا كرد؛ با توجه به اين كه بر اساس روايات شيعه و اهلتسنن، پيامبر (ص) در آغاز بعثت، در مجلسى كه خويشانش را دعوت كرده بود، و در ميان آنها تنها على (ع) ايمان خود را آشكار ساخت، پيامبر (ص) در همان مجلس على (ع) را جانشين خود معرفى نمود.(22)
سرانجام اكثريت شيعه، امامت حضرت جواد (ع) را پذيرفتند؛ زيرا علاوه بر وجود نصّ پيامبر (ص) و تصريح و وصيّت امام رضا (ع) بر امامت آن حضرت، شيعيان هر سؤالى مىپرسيدند امام با سرعت و دقّت، جواب كامل و كافى مىداد. به طورى كه بنابر نقل شيخ كلينى، امام جواد (ع) در يك مجلس به سى هزار سؤال پاسخ داد.(23) ناگفته نماند كه اين عدد، مبالغه نيست؛ زيرا بسيارى از سؤالهاى مردم، پاسخهاي كوتاهى داشت، چون بيشتر سؤالات فقهى بود و هر فرع جزئى، خود يك سؤال به حساب مىآيد.
در پى اين ديدارها و بحث و گفتگوها با امام جواد(ع)(24) اطمينان و اعتقاد كامل شيعيان به امامت آن حضرت فراهم گرديد و ابرهاى تيره ابهام و شبهه از فضاى فكر و ذهن آنان كنار زدوده شد و خورشيد حقيقت آشكار گرديد.
تحليل و بررسى
درست است كه دوران شكوفايى عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مىرسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكيم، براى مصالحى، اين دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تاكنون افرادى بودهاند كه از اين قاعده عادى مستثنا بودهاند و در پرتو لطف و عنايت خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكى به مقام پيشوايى و رهبرى امتى نائل شدهاند.
اصولاً در مورد پاسخ اين سؤال كه چگونه انسان خردسال به مقام امامت مىرسد، ما دو راه در پيش داريم:
نخست: به آنان كه به خداى قادر و حكيم معتقدند، مىگوييم: چه مانعى دارد خداوند با آن قدرت و حكمت مطلقهاى كه دارد، براساس مصالحى، شخصى را در خردسالى به مقام نبوت يا امامت برساند. با اينكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مىدانيم كه حضرت عيسى (ع) در همان روزهاى نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود( بشدت دفاع كرد و ياوههاى معاندين را با منطق و دليل رد كرد، در صورتى كه اينگونه سخن گفتن و با اين محتوا، در شأن انسانهاى بزرگسال است. قرآنكريم گفتار او را چنين نقل مىكند:
(عيسى) گفت: «بى شك من بنده خدايم، به من كتاب (آسمانى= انجيل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پربركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زندهام به نماز و زكات توصيه فرموده و (نيز مرا) به نيكى در حق مادرم سفارش كرده و جبّار و شقى قرار نداده است.»(25)
قرآنكريم درباره حضرت يحيى و رسالت او و اين كه در دوران كودكى به نبوت برگزيده شده است، مىفرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم».(26)
بعضى از مفسران كلمه «حكم» را در اين آيه شريفه به معناى هوش و درايت گرفتهاند و برخى گفتهاند: مقصود از اين كلمه، «نبوت» است. مؤيد اين نظريه رواياتى است كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده است، از آن جمله، روايتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبير «حكم» در آيه مزبور، به «نبوت» حضرت يحيى در خردسالى استشهاد مىكند و مىفرمايد: پس از در گذشت زكريا، فرزند او يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «يا يَحْيى خُذِ الْكَتابَ بِقُوّة وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً»: اى يحيى كتاب (آسمانى) را با نيرومندى بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.(27)
امام جواد (ع) براى يكى از ياران خود به نام «على بن اسباط»، به همين آيه استدلال كرد، و پس از ذكر آيه فرمود: «خداوند كارى را كه در مسئله امامت كرده؛ همانند كارى است كه در مسئله نبوت كرده است، همانگونه كه ممكن است خداوند حكمت را در چهل سالگى به انسانى بدهد، ممكن است كه حكمت را در كودكى به انسانى ديگر عطا فرمايد.»(28)
با توجه به مطالب يادشده درمىيابيم كه قبل از امامان نيز، مردان الهى ديگرى از اين موهبت و نعمت الهى برخوردار بودهاند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است.
دوّم: در طول تاريخ ديده شده است كه برخى از كودكان رشد فكرى فوقالعادهاى داشتهاند، گاه افرادى در سنين كمتر از ده سال، نابغه شدهاند و از رشد و عقل و درك ممتاز و استثنايى برخوردار بودهاند. اين موضوع بيانگر آن است كه شايستگى مقامهاى ارجمند، مانند مقام امامت براى بعضى از كودكان محال نيست كه آن را غيرممكن سازد. در اين زمينه نمونههاى فراوان وجود دارد، كه به عنوان نمونه به ذكر سه مورد بسنده مىكنيم:
نمونههايى استثنايى از خردسالان نابغه
1- در حالات ابوعلى سينا، (373- 427 ه . ق) نقل كردهاند كه خود در شرح حال خود گفت: «در ده سالگى آن قدر از علوم مختلف را فرا گرفتم كه مردم بخارا از استعداد سرشار من، شگفتزده شده بودند، در دوازده سالگى بر مسند فتوا نشستم، و در شانزده سالگى كتاب قانون را در علم طب نوشتم، و بيمارى نوح بن منصور رئيس دولت سامانى را كه همه اطباء از درمانش عاجز شده بودند، درمان نمودم. او به اين خاطر، امكانات فرهنگى بسيار در اختيارم گذاشت، شب و روز به بررسى و مطالعه پرداختم. هنگامى كه به بيست و چهار سالگى رسيدم، همه علوم جهان را مىدانستم و چنين مىانديشيدم كه علم و دانشى وجود ندارد كه من به آن دست نيافته باشم.»(29)
2- نمونه ديگر، يكى از دانشمندان غرب به نام «توماس يونگ» است، كه در دو سالگى خواندن و نوشتن را مىدانست، و در هشت سالگى به تنهايى به آموختن رياضيات پرداخت، و به امتيازات استثنايى و اعجاب انگيزى دست يافت.(30)
3- نمونه ديگر كه در عصر حاضر رخ داده و بسيار عجيب است و پاسخ به سؤال فوق را به طور عينى و گويا تبيين كند، مربوط به كودكى به نام سيد محمد حسين طباطبائى، فرزند حجةالاسلام سيد محمد مهدى طباطبائى، ساكن قم است. سيد محمد حسين طباطبائى استعداد و حافظه فوقالعاده و استثنايى دارد؛ مصاحبه با اين كودك چندين بار از تلويزيون پخش شده است، و بسيارى از مردم چهره او را ديدهاند. اين كودك اكنون در حوزه علميه قم به تحصيل دروس مقدماتى حوزوى مشغول است. وى در پنج و نيم سالگى حافظ كل قرآن شد، جالب اين كه علاوه بر حفظ قرآن، آن چنان بر آيات قرآن و معانى آيات مسلط است، كه اگر ترجمه آيهاى را براى او بخوانيم، او متن آيه را تلاوت مىكند، و ترجمه هر آيه از آيات قرآن را مىداند، از همه مهمتر اين كه انس عميق او با آيات قرآن به گونهاى است كه به پرسشهايى كه از او مىشود، با آيات قرآن پاسخ مىدهد. البته از اين نمونهها در جمهوري اسلامى ايران و جهان اسلام، به يمن شريعت حياتبخش شريعت محمدى (ص) (اسلام) فراوان است.
به هر حال وقتى يك كودك عادى در خردسالى به لطف خدا داراى چنين موهبت و امتياز فوقالعاده شد، نبايد تعجب كرد كه چگونه امام جواد (ع) در دوران كودكى به مقام امامت رسيدهاند، چنين موضوعى محال نيست، و به اذن الهى به سبب مصالحى به بعضى از افراد داده مىشود.
نتيجه و سخن پايانى
بر اساس شواهد تاريخى، مسئله متولّى شدن شخصى براي امامت در سنين كودكى، از حضرت امام جواد (ع) شروع شد؛ زيرا وقتى پدر بزرگوارش، امام رضا (ع) به دست مأمون عباسى به شهادت رسيد، حضرت جواد (ع) هفت سال بيشتر نداشت. پس آن حضرت در سنّ هفت سالگى، متولّى زعامت شيعه اماميه، در مسائل دينى، عملى و فكرى شد.
با دقت در اين مسئله، پىمىبريم كه همين موضوع، به تنهايى كافى است كه، به خطّ امامت ولو در سنين كودكى كه در امام جواد (ع) متجلّى شد و تا امامت امام حضرت مهدى (عج) ادامه يافت پى ببريم. اين مطلب از جهات مختلف قابل بررسى است:
الف) دانش آموختگان مدرسه اهلبيت (ع) در طول تاريخ، فداكاري و جانفشانىهاي زيادي در راه تثبيت عقيده خود در مسئله امامت داشتند؛ زيرا داشتن چنين عقيده و فكرى، منشأ دشمنى و خصومت دستگاه خلفا با دوستداران اهلبيت (ع) مىشد. اين امر منجر به معارضه نظام سلطه، با اهلبيت (ع) و ياران آنان شد. ازاينرو، دست به تصفيه زده، عده زيادى را زندان مىكردند و گروهى را به قتل رساندند و اين خود دليل بر آن است كه اعتقاد به ولايت اهلبيت (ع) و لو در سنين كودكى براي آنان چنان روشن و مسلّم بود كه حاضر به هر نوع فداكارى در راه عقيده خود بودند.
ب) زعامت و امامت اهلبيت (ع)، بر خلاف ديگران، زعامتى همراه با سرباز، لشكر و ابهّت پادشاهى نبود. همچنين زعامت آن بزرگواران، با دعوت سرّى، همانند دعوتهاى صوفيّه و فاطميون نبود؛ زيرا آنان بين رئيس و مردم، فاصله و دورى مىانداختند تا فرض كنند كه رئيس، خود از مردم دور است با آن كه مردم به او ايمان دارند.
امامان معصوم (ع) براى مردم ظاهر و معلوم بودند و آنها مىتوانستند از نزديك معاشرت با آنان داشته باشند؛ به جز امام زمان (عج) كه به جهات سياسى، معاشرت با آن حضرت محدود بود.
ج) خلفاى معاصر با امامان، به فضايل اخلاقى و كمالات معنوى و علمى ايشان، اعتراف داشتند و آن را زنگ خطرى براى خود و خلافت غاصبانه خويش مىدانستند. و بر اين اساس، تمام توان خود را براى از بين بردن آنان و محو كردن فضايلشان به كار مىبستند.
با توجه به اين مطالب روشن مىشود كه مسئله امامت شخص ولو در سنين كودكى امرى ثابت بوده است؛ زيرا وقتى امام مردم را به امامت خود دعوت مىكند، طبيعتاً خود را در تمام زمينهها اعلم مىداند. در غير اين صورت، مردم از او متابعت نكرده، امامت او را قبول نخواهند كرد. حال ممكن است شخصى در سنين كودكى، مردم را به امامت خود در ملا عام دعوت كند و شيعيان نيز بدون هيچ تحقيق و تفحّص، امامت او را پذيرفته و در راه او جانفشانى كنند؛ ولى بر فرض كه در ابتداى دعوتش، حقيقت امر بر مردم روشن نشده باشد، ولى به مرور ايّام، ماهها و سالها، ممكن است وضعيت او در صورت عدم صحّت دعوتش، بر مردم آشكار شود.
حال اگر عدم صحّت دعوت او براى مردم كشف نشود، آيا براى نظام حاكم نيز روشن نخواهد شد؟ آيا براى مقابله با آن دعوت در صورتى كه به مصلحت خود باشد موضعگيري نخواهند كرد؟ تنها تفسير سكوت دستگاه خلافتِ معاصر با امام (ع) در سنين كودكى، اين است كه نظام سلطه، به اين نتيجه رسيده بود كه امامت شخص ولو در سنين كودكى امري مسلّم است؛ به ويژه كه خود خلفا به طور مكرّر، آن بزرگواران را امتحان كرده و به فضلشان اعتراف نموده بودند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
پىنوشتها: –
1. اصول كافى، ج1، ص 322.
2. اصول كافى، ج1، ص 322؛كشف الغمه، ج 2، ص 353.
3. الارشاد، چاپ كنگره، قم، 1431 ق، ص 618.
4. ابن جرير طبرى، دلائل الاًّمامة، ص 204.
5. در برخى از منابع «بركه زلول» آمده است، اما «زلزل» صحيح است؛ زيرا برخى نوشتند: اين بركه را «زلزل» غلام «عيسى بن جعفر بن منصور» حفر و آن را براى مسلمانان وقف نمود و از اين جهت به وى منسوب گرديد: سيدعبدالرزاق مقرّم؛ نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد (ع)، ترجمه: دكتر پرويز لولاور، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس، 1370 ش، ص 109،پاورقى.
6. يونس و همچنين صفوان بن يحيى از اصحاب اجماع اند، يعنى دانشمندان اماميه بر درستى و صحت روايات و احاديث آنان اتفاق نظر دارند. يونس از نظر جلالت قدر و عظمت معنوى در رتبه بسيار والايى قرار داشت و از طرف پيشوايان ما، مورد تمجيد فراوان واقع شده است و دانشمندان علم رجال، در ستايش او بسيار سخن گفتند. با اين اوصاف، وقتى شخصيت بزرگ و استوارى مانند او چنين اظهاراتى بكند، وضع توده مردم و عوام شيعيان روشن است! از اين نظر بعضى از دانشمندان معاصر نتوانستند باور كند كه وى چنين بگويد، ازين رو گفتار او را بدين گونه توجيه كرده كه مقصود او از جمله «گريه را كنار بگذار» امتحان و آزمايش حاضران در مجلس بوده تا آنان كه در مقابل حق معرفتى استوار دارند شناخته شوند تا شايد او بتواند در ارشاد و راهنمايى كسى كه از امام منحرف شده است، تلاشى كرده باشد! ر.ك: نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد (ع) ، ص110، پاورقى.
7. استاد عطاردى، مسندالامام الجواد، ص 30- 29.
8. بحارالانوار، ج 50، ص 100 – 98 دلائل الاًّمامة، ص204 – 206 اثبات الوصية، ص 213- 215 (با اندكى اختلاف در عبارات)؛ سيد على اكبر قرشى، خاندان وحى، ص 643 – 644.
9. اثبات الوصية، ص 215.
10. اصول كافى، ج1،ص 320.
11. اصول كافى، ج1،ص 383.
12. از سخن على بن اسباط استفاده مى شود كه آن حضرت در آن زمان پيروانى هم در مصر داشته است و آنان علاقه مند بودهاند با خصوصيات جسمى حضرت آشنا شوند.
13. سوره مريم، آيه 12.
14. سوره يوسف، آيه 22.
15. سوره قصص، آيه 14.
16. اصول كافى، ج1، ص 384 الاًّمام الجواد من المهد الى اللحد، ص 232، اثبات الوصية، ص 211.
17. سوره يوسف، آيه 108.
18. رجال كشى، ص 487.
19. مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 429 ؛ بحارالانوار، ج 50، صص 91 و 90.
20. اثبات الوصية، ص 212.
21. اصول كافى، ج 1، ص 384.
22. قاضى نورالله شوشترى، احقاق الحق، ج 4، ص 62.
23. اصول كافى، ج 1، ص 314.
24. بحارالانوار، ج 50، ص 90 ؛ شيخ مفيد، الاختصاص، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفّارى، ص 102.
25. سوره مريم، آيه 30 – 32.
26. همان، آيه 12.
27. اصول كافى، ج 1، ص 382 (باب حالات الائمة فى السّنّ).
28. اصول كافى، ج 1، ص 494.
29. محدث قمى، الكنى والالقاب، ج 1، ص 320 و 321.
30. پى ير روسو، تاريخ علوم، ص 432.
ساماندهى لباس تا طرح نيروى انتظامى
ساماندهى لباس تا طرح نيروى انتظامى
حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر
لباس هر چند پوشش ظاهرى انسان است اما در عين حال با فرهنگ و تفكر و باورهاى انسان ارتباط جدى دارد. اقوام و نژادهاى نوع بشر از آغاز با لباس از يكديگر تفكيك مىشدهاند و اصولاً شاخصه آدم و آدمى زادگان در چهره ظاهر يكى به لباس بوده است و ديگرى به سيماى طبيعى و آفرينش آنها و البته تفاوت ماهوى انسان و فصل مميز او از ساير جانداران همانا روح قدسى و نفس ناطقه اوست كه آدم را شايسته خلعت خلافت الهى نموده است.
بارى لباس براى فرزندان آدم موهبتى است الهى. از اينرو قرآن كريم به عنوان يكى از آيات الهى از آن سخن گفته و در عين حال تأكيد مىورزد كه آنچه بهتر و بالاتر از پوشش ظاهرى است لباس تقوا است كه جان آدمى را از آلودگىهاى نفسانى منزّه مىدارد و حصارى از عفاف و حجاب از معنويت بر دل آدمى مىپوشد تا انديشه گناه را از سر بدر كند: «يا بنى آدم قد انزلنا علكيم لباساً يوارى سوآتكم و ريشاً و لباس التقوى ذلك خير ذلك من آيات اللّه لعلكم يذّكّرون.»(سوره اعراف،آيه26)
اى فرزندان آدم ما براى شما لباسى فرستاديم تا عورت شما را بپوشاند و زيب و زيور شما باشد و البته لباس تقوا بهتر است. اين از نشانههاى خداوند است باشد كه متذكر اين موهب خداوندى باشيد.
افزون بر اين لباس براى انسان دژ امن و نگهدارنده او از سرما و گرما و حوادث ديگر است و نيز سرمايه زيبايى او و هم شاخصهاى كه شخصيت او را در عرف اجتماعى شكل مىدهد و اقوام را از يكديگر ممتاز مىسازد.
در اسلام پس از اعلام حكم حجاب و وجوب آن در شرع مقدس و تصريح و تأكيد آيات قرآن بر اين فريضه دينى،به پيامبر اكرم(ص) و ديگر مسلمانان خاطر نشان شده كه زنان مسلمان بايد حجاب برگيرند و سر و گريبان و اندام خود را از نامحرمان بپوشانند كه اين امر علاوه بر آثار معنوى و اجتماعى شاخصه زن مسلمان است كه به تقوا و عفاف شناخته شوند و مورد آزار بلهوسان قرار نگيرند: «ذلك ادنى ان يُعْرَفْنَ فلايؤذين»(سوره احزاب، آيه 59).
اين آيه كريمه به تأثير روانى اجتماعى حجاب در صيانت زن مسلمان از نگاه و تعرض هوسبازان اشاره دارد كه نكته ظريف و قابل توجهى است. بىترديد اگر يك زن با حجاب كامل و در كسوتى از عفاف و وقار در ميان مردم ظاهر شود كمتر وسوسه در دل مردان بر مىانگيزد و چشم طمع ديگران را به خود جلب مىكند. در حاليكه اگر زنى خود را بيارايد و زيبايىهاى خود را در معرض تماشاى مردان قرار دهد همانند سفره رنگينى است كه پيش روى گرسنهاى بگسترانند و هوس او را برانگيزند. لذا گفتهاند:
زن كه خرامد به گل و لاله زار
جيب به گل بخشد و دامن به خار
ديده بادام چو بى پرده گشت
عاقبت از هر دهنى خورده گشت
شب چو نبندى در ديگ حليم
گربه و سگ را ز ملامت چه بيم
بارى اسلام با احترام به شخصيت زن مسلمان وى را به پوشش مناسب ملزم ساخته و مردان را به غيرت دينى و حمّيت ناموس فرا خوانده است. گفتنى است كه بخشى از مسؤوليت حجاب علاوه بر زن مسلمان بر عهده مردان يعنى اولياى دختران و همسران بانوان است و بدين ترتيب «غيرت و عفت» پيوند ناگسستنى دارند. در برخى روايات آمده كسى كه غيرت ندارد عفت ندارد. شكلگيرى سامانه عفاف در خانواده جز با مشاركت و تعهد مردان و زنان شكل نخواهد گرفت و مسؤوليت حفظ حجاب ميان زن و مرد تقسيم مىشود.
بعد سياسى حجاب
امروزه حجاب علاوه بر بعد اخلاقى و شرعى در سطح جهانى جنبه سياسى نيز به خود گرفته است. كشف حجاب كه ننگينترين هديه غربيها به كشورهاى اسلامى بود به دست مزدورانشان به جامعه اسلامى راه يافت و بذر بى غيرتى و بى حميتى را در ميان مسلمانان پراكند و زن را از شأن انسانى پايين آورده، بازيچه هوا و هوس مردان شهوت پرست ساخت و چه بر سر اين ملت آوردند و در ديگر كشورهاى اسلامى همين فاجعه را ببار آوردند. اگر انقلاب اسلامى نيامده بود و زن را از منجلاب فساد نجات نداده بود معلوم نيست سرنوشت امروز زنان كشورمان به كجا مىانجاميد.
اين را دشمنان اين ملت به خوبى فهميدهاند. دليل اينكه در كشورى مثل فرانسه كه داعيه دار حقوق بشر است! به يك دختر دانشآموز مسلمان اجازه نمىدهد با يك روسرى به مدرسه برود را در همين بعد سياسى حجاب بايد جستجو كرد و اگر كشورهايى مانند تركيه به زعم ادعاى مسلمانى به دليل حاكميت ژنرالهاى لائيك، حجاب را در دانشگاههاى خود ممنوع ساخته در همين وابستگى سياسى و فرهنگى به بيگانه ريشه دارد.
توطئه عليه حجاب در حاكميت
يكى از دسيسههاى بيگانه توطئه عليه حجاب بانوان و صادر كردن مدهاى جديد بدحجابى در كشور اسلامى ما بود اين موضوع مخصوصاً در دولت اصلاحات اوج گرفت. بويژه آنكه در ميان كارگزاران اين دولت پروژه تساهل و تسامح با مفهوم آزادى بىبند و بارى مطرح شد. دامن زدن مطبوعات اين دوره به تشنج سياسى، ارزش زدائى و انقلاب ستيزى از يك طرف و آسانگيرى در برابر جريان فساد اخلاقى و اباحيگرى از طرف ديگر زمينه رشد بدحجابى را فراهم ساخت و برخورد نكردن با اين پديده شوم فضاى مناسبى براى كشف حجاب نوين بود. نگارنده اين مقال رنجنامه آن روز را طى مقالات بسيارى به تحرير آورد و در معرض افكار عمومى قرار داد اما كمتر گوش شنوا يافت. در فرايند رشد بدحجابى لباسهاى تنگ و چسبان و شلوارها و آستينهاى كوتاه و سراندازهاى نوارى و آرايشهاى غليظ زنان و دختران حراج بازار و مايه ننگ براى كشور اسلامى ما شد و روند رو به رشد آن خون به دل مردم با ايمان و غيرتمند و وارثان شهيدان كرد. بارى در آن مقطع هرچه فرياد زديم كمتر گوش شنوا يافتيم. فرياد علماى بزرگ و مراجع تقليد نيز به اعتراض بلند شد كه چرا مسؤولين بى تفاوت نشستهاند و چرا از حجاب اسلامى كه حافظ حيثيت زن مسلمان است كمتر سخن به ميان مىآيد. همه جا سخن از آب و نان و مصرف و معيشت و مسائلى از اين قبيل است. دولت فراموش كرده بود فرمان قرآن كريم را كه حاكمان اسلامى را به امر به معروف ونهى از منكر و پاسدارى از حدود اسلامى فرا خوانده است. در آن روز اطلاع يافتيم كه مقام معظم رهبرى سران سه قوه را خواستند و نگرانى شديد خود را از پديده بدحجابى يا به عبارت صحيحتر كشف حجاب نوين ابراز نمودند و به دنبال آن تذكر طرح عفاف و حجاب از سوى شوراى عالى انقلاب فرهنگى تهيه و تدوين شد و به كليه مراكز دولتى ابلاغ گرديد و اين در اوائل مجلس هفتم و اواخر دولت هشتم بود. با آنهمه تأكيد مقام رهبرى بالأخره معلوم نشد سران سه قوه چه پاسخى به اين خواسته و دغدغه رهبرى دادند. آن بخشنامه فرهنگ عفاف و حجاب نيز طبق معمول بايگانى شد.
نه در ادارات تحولى ديده شد و نه در دانشگاهها و نه در سطح جامعه و كوچه و بازار! چرا؟ براى اينكه عزم جدى نبود و متظاهرين به فساد گستاختر از گذشته در ملأ عام ظاهر شدند كه همچنان ادامه دارد.
تصويب طرح ساماندهى مد و لباس در مجلس
با آغاز كار مجلس هفتم، كميسيون فرهنگى دست به كار تهيه طرح زد كه ساماندهى لباس را محور قرار داد مفاد اين طرح اين بود كه لباس ملى و اسلامى در كشور حمايت شود و لباسهاى مبتذل وارداتى برچيده شود. در اين فرايند پاى چند وزارتخانه به ميان كشيده شد كه بايد جهت اجرايى شدن طرح همكارى كنند تا در يك پروسه زمانى به نتيجه برسد.
اين طرح در كميسيون فرهنگى با حضور كارشناسان به بحث نهاده شد و طى يازده ماده به تصويب رسيد و در نوبت بررسى در جلسه علنى قرار گرفت و با رأى نمايندگان تصويب شد و سپس به شوراى نگهبان رفت و پس از اصلاحات لازم در تاريخ 20/10/85 به تأييد اين شورا رسيد و به صورت قانون در آمد.
در حال حاضر «قانون ساماندهى مد و لباس» از فيلتر مجلس و شوراى نگهبان گذشته و به دولت ابلاغ گرديده است. بر اساس اين قانون كه حدود شش ماه از آن مىگذرد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى مكلّف است كار گروهى متشكل از يك نفر نماينده تام الاختيار از وزارتخانههاى فرهنگ و ارشاد اسلامى، آموزش و پرورش، بازرگانى و صنايع و معادن و سازمان صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران و مديريت و برنامه ريزى كشور و سه نفر از صنوف ذى ربط(طراحان و توليد كنندگان) و يك نفر نماينده از كميسيون فرهنگى مجلس به عنوان ناظر تشكيل دهد بر اساس يك تبصره مصوبات اين كار گروه پس از امضاء و ابلاغ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى قابل اجرا خواهد بود.
به موجب ماده 2 اين قانون وزارت فرهنگ و ارشاد و سازمان صدا و سيما مكلّفاند نمادها و الگوهاى پارچه و لباس ايرانى را ترغيب و تشويق و تبليغ نمايند و در جهت پرهيز از الگوهاى مغاير با فرهنگ ايرانى – اسلامى اهتمام جدى بورزند.
ماده 3 قانون وزارت ارشاد و بازرگانى را مكلّف مىكند جهت تبادل فرهنگى ملل مسلمان موزه و نمايشگاه منطقهاى و بين المللى برگزار نموده و نمادها و الگوهاى لباس ايرانى – اسلامى را معرفى نمايد.
و ماده 5 وزارت بازرگانى را مكلّف مىسازد براى دسترسى عموم و حمايت از توليد و فروش پارچهها و پوشاك منطبق با الگوى ايرانى – اسلامى نمايشگاههاى فصلى برگزار نمايد.
و به موجب ماده 6 وزارت بازرگانى مكلّف شده به منظور حمايت از توليدات داخلى عوارض گمركى بر واردات پوشاك خارجى وضع نمايد تا رقابت توليدات خارجى و توليد كنندگان داخلى ميسر گردد.
در اين قانون وزارت خانههاى تعاون كار و امور اجتماعى و صنايع و معادن مكلّفاند در تأسيس تعاونى، اعطاى مجوز فعاليت و استفاده از تسهيلات دولتى، طراحان و توليدكنندگان پارچه و لباس مبتنى بر الگوهاى ايرانى – اسلامى را در اولويت قرار دهند.
در ماده 10 اين قانون وزارتخانههاى، علوم تحقيقات و فناورى مكلّف اند از بودجه سنواتى رديفهاى خدماتى و رفاهى خود جهت تشويق تقاضاى پارچه و لباس ايرانى – اسلامى تسهيلات خريد در اختيار كاركنان خود قرار دهند.
بطور خلاصه: قانون ساماندهى مد و لباس كه خلاصهاى از آن به نظر خوانندگان رسيد كليه دستگاههاى ذى ربط اعم از فرهنگى، آموزشى، رسانهاى و اجرائى را مكلّف ساخته جهت جا انداختن مفاد اين قانون در افكار عمومى و اجرايى شدن آن مشاركت نمايند و تدريجاً وضعيت ناهنجار كنونى را سامان دهند.
درس از بايگانى شدن قانون
از نظر قانونى همه وظائف و اختيارات براى دستگاههاى ذىربط مشخص شده اما آنچه مايه هراس است اينكه اين قانون جامع كه عمدتاً جنبه فرهنگى دارد به بايگانى وزارتخانهها و سازمانها فرستاده شود و اقدام عملى صورت نپذيرد. ترس از اين است كه اين قانون به سرنوشت قوانين قبلى در رابطه با توليد، فروش و پوشش لباسهاى مبتذل كه سالهاست بايگانى شده گرفتار شود!
اين قانون در ارتباط با توليد، فروش و پوشش لباسهاى مبتذل مجازاتهاى سنگينى براى متخلفان وضع نموده است، از تعطيل محل كسب و جريمه نقدى تا زندان و تعزير براى هنجارشكنان. اما اگر قانون اجرايى نشود همانند نسخهاى است كه در ويترين خانه نهاده شود و بيمار از درد ناله كند و كسى در فكر عمل به نسخه نباشد! حقيقت اين است كه ماها عادت كردهايم بر سر يك موضع هنگامى كه به بحران رسيد داد و فرياد كنيم و حرف بزنيم و پس از چند روز تب و تابمان فرو نشيند. نظير برخورد با مجرمان و مفسدان اقتصادى كه هر از چندگاه حرفش زده مىشود اما از عمل كمتر اثرى ديده مىشود و اگر قوانين حجاب و عفاف به اين سرنوشت گرفتار شود بايد، براى هميشه بر آن تأسف خورد.
طرح ارتقاى اخلاقى نيروى انتظامى
در ماههاى اخير نيروى انتظامى با شدت و حدت از طرح خود سخن گفت. در برخورد با اراذل و اوباش و مزاحمان حقوق شهروندى و نواميس مردم و برخورد با بدحجابى كه اين طرح بسيار ضرورى و لازم و مورد انتظار جامعه بوده و خواهد بود. ناگفته نماند كه همه ساله در فصل بهار نيروى انتظامى حركت هايى از اين قبيل داشته است لذا تذكر چند مطلب در اينجا ضرورى است.
اولاً – اقدام نيروى انتظامى از وظائف ذاتى اين نهاد امنيتى است و به عنوان يك سياست همواره بايد در دستور كار او باشد. بنابراين به نغمههاى مخالفى كه از سوى برخى بهانه جو در اين رابطه ساز شد تا نيروى انتظامى را تحت فشار قرار دهند تا از اقدام قانونى و تكليف واجب خود دست بردارد، نبايد مورد اعتنا قرار گيرد و اين نهاد امنيتى بايد با اعتماد و اطمينان و ايمان و شجاعت و قدرت با رعايت اصول فرهنگى و اخلاقى و اجتماعى به وظيفه خود ادامه دهد و از جوّ سازيها و غوغا سالاريها كه در برابر هر حركت انقلابى به راه مىافتد نهراسد.
ثانياً اين اقدامات قانونى نبايد فصلى و موسمى باشد، يعنى طى يكى دوماه مانور داده شود و سپس از فعاليت بايستد. چرا كه واكنش بعدى آن از سوى هنجارشكنان بدتر از قبل خواهد بود و تار و پود رشتهها از هم گسيخته مىشود. اگر سياست و وظيفه نيروى انتظامى برخورد با ناامنىها و هنجارشكنى هاست اين وظيفه نمىتواند فصلى و مقطعى باشد و اگر قرار است كه موسمى و مقطعى باشد بهتر آنست كه نيروى انتظامى وارد اين ماجرا نشود و به خود زحمت ندهد و مشت خود را باز نكند كه نتيجه به عكس خواهد بود. اين مطلب را ما به نيروى انتظامى گفتهايم و ديگران نيز تأكيد ورزيده و استمرار مقابله با فساد و بدحجابى را خواستهاند. متأسفانه استنباط نگارنده اين است كه ادامه اين سياست از طرف اين نيرو با ترديد روبرو است. مردم مىگويند روزهايى كه مأموران ناجا با مظاهر فساد برخورد جدى داشتند وضعيت شهر بهتر شده بود و هنجارشكنان حسابى باز كرده بودند ولى باسست شدن اين حركت وضعيت دارد به حال گذشته باز مىگردد و بسيار بدتر از قبل خواهد شد. به نظر مىرسد استنباط مردم دور از واقعيت نباشد. مطلب ديگرى كه تأكيد بر آن لازم است حمايت و همكارى همه دستگاهها با اين حركت ملى و دينى است. نيروى انتظامى نبايد در اين وظيفه تنها بماند. اگر اصل امر به معروف و نهى از منكر از وظايف حكومت اسلامى است حكومت به نيروى انتظامى منحصر نمىشود، بلكه همه دستگاههاى فرهنگى، آموزشى، تبليغى و رسانهاى و اجرائى مىبايست در اين وظيفه مشاركت داشته باشند و در درجه اول دولت اصولگرا حمايت كند و از جوسازيها و سنگ اندازيها بيم و هراس به خود راه ندهد.
قابل ذكر است كه اين حركت با وجود استمرار زمان مىطلبد و مىبايست با توجيه فرهنگى و تشويق و تنبيه همراه باشد. سالها عدّهاى خراب كردند، به هنجارشكنان مجال دادند، سيل فساد جامعه را درنورديد، چهره شهر را آلوده و زشت كرد و كمتر كسى احساس مسؤوليت كرد كه به وظيفه دينى و ملى خود عمل كند. اكنون سالها بايد تلاش كنيم جلو اين سيل مخرّب را بگيريم و اين نياز به عزم جدى، پشتكار، مقاومت و شجاعت و ايمان دارد تا به نتايج و آثار آن نزديك شويم و اگر كوتاه بياييم همگان در پيشگاه خداوند مسؤول خواهيم بود.
گفتارى در باره ماه رجب
گفتارى درباره ماه رجب
حجةالاسلام محمد حائرى
رجب ماه هفتم از سال قمرى است كه مُضر نيز مىگويند به سبب احترامى كه آن قبيله به آن ماه قائل بودند و در اسلام رجب از ماههاى حرام به شمار آمده است، بدين خاطر آن را رجب الفرد گويند، زيرا سه ماه از ماههاى حرام به هم پيوستهاند و اين ماه از آنها جدا و فرد است.(1)
فضيلت ماه رجب
اين ماه همانند ماه شعبان و ماه رمضان از ماههاى بسيار با شرافت و با فضيلت است كه در روايات اسلامى بر آن تأكيد و توصيه شده به طورى كه ماه رجب شهر اللّه الأصب يعنى ماه (سراى خداوند) ناميده شده كه رحمت خدا در آن بر بندگان سرازير است پس شايسته است انسانهاى با ايمان بسيار استغفار و توبه نمايند و به اين ماه نيز «واصل»،(بى سر و صدا) گفته شده زيرا در آن از جنگ با مخالفان و مشركان نهى شده است.(2)
در حديث است كه حضرت نوح(ع) روز اول اين ماه سوار بر كشتى شد و نجات يافت و فرمودند: كسانى كه با او هستند روزه بدارند و هر كه اين روز را روزه بدارد آتش عذاب يك سال از او دور مىشود(3) و نيز طبق سخن حضرت صادق(ع) خواندن زيارت امام حسين(ع) در روز اول اين ماه مستحب و تأكيد شده است.(4)
پيامبر(ص) فرمودند: رجب براى امّت من ماه استغفار است پس در اين ماه به محضر پروردگار از گناهان خويش پوزش طلبيد كه خداوند بخشندهاى مهربان است.(5) امام صادق(ع) فرمود: روزه بيست و هفتم رجب را از دست مده كه آن روزى است كه مقام نبوّت به محمّد(ص) داده شد و ثواب آن براى شما به اندازه ثواب شصت ماه است.(6)
از ثوبان غلام پيامبر(ص) نقل شده كه گفت: ما جمعى در خدمت پيامبر(ص) بجايى مىرفتيم عبورمان به گورستانى افتاد، حضرت اندكى در ميان قبرها بايستاد و سپس به راه افتاد. من عرض كردم توقف شما در قبرستان به چه خاطر بود؟ حضرت سخت گريه كرد و ما نيز محزون و گريه كرديم، سپس فرمود: اى ثوبان اينان در قبرهايشان معذّبند آنچنان كه من ناله آنها را شنيدم و دلم به حالشان به رحم آمد و از خدا خواستم عذابشان را تخفيف دهد و خداوند اجابت فرمود و اگر اينها در ماه رجب روزه گرفته بودند، در قبرهايشان عذاب نمىشدند. عرض كردم: يا رسول اللّه روزه و عبادت در ماه رجب از عذاب قبر ايمنى مىدهد؟ فرمود: آرى سوگند به آنكه مرا به حق فرستاد هر مرد و زن مسلمانى كه يك روز از رجب را روزه بدارد و يك شب آن را به عبادت برخيزد و جز رضاى خدا نظرى نداشته باشد عبادت هزار سال در نامه عملش ثبت گردد كه روزهايش را روزه و شبهايش را به عبادت گذرانده باشد و…(7)
از امام صادق(ع) آمده كه هر كس در روز اول رجب امام حسين(ع) را زيارت كند حتما آمرزيده گردد. بزنطى گويد: از حضرت رضا(ع) پرسيدم: شما در چه ماهى امام حسين(ع) را زيارت مىكنيد؟ فرمود: در نيمه رجب و نيمه شعبان. از ابان بن تغلب معنى «العجب ثم العجب بين الجمادى و الرجب» را پرسيدند گفت: ملاقات زندههاست «در زمان رجعت» با مردگان.(8)
در حديث آمده كه پيامبر اسلام(ص) فرمودند: رجب ماه خداست كسى كه يك روز از اين ماه را روزه بگيرد موجب خشنودى خدا گردد و غضب الهى از او دور شود و درى از درهاى جهنّم به روى او بسته شود و نيز فرمود: رجب نام جويى است در بهشت از عسل شيرينتر و از برف سفيدتر هر كه در اين ماه يك روز، روزه بگيرد از آن جوى به او آب دهند.(9)
شيخ صدوق از سالم روايت كرده كه مىگفت: در اواخر ماه رجب حضور امام صادق(ع) رسيدم به من فرمود: آيا روزه ماه رجب را گرفتهاى؟ گفتم: نه! حضرت فرمود: واللّهاى سالم آن قدر ثواب از تو فوت شده است كه اندازه آن را به غير خدا كسى نمىداند زيرا اين ماهى است كه خداى متعال بر ماههاى ديگر فضيلت و برترى داده و حرمتش را بزرگ شمرده، روزه را در آن گرامى داشته سپس فرمود: اى سالم هر كس يك روز از آخر اين ماه را روزه بدارد در امنيّت و آسايش خواهد بود از شدت سكرات مرگ و وحشت بعد از مرگ و نيز از عذاب قبر و هر كس دو روز آخر اين ماه را روزه بدارد از صراط به آسانى مىگذرد و از ترس و هراس قيامت و شدت آن نهراسد و از جهنم برائت جويد و سپس حضرت فرمود: هر كس نتواند روزه بگيرد چندبار سبحان اللّه بگويد.(10)
به هر حال اعمال و دعاهاى زيادى در ماه رجب سفارش و توصيه شده كه براى امور دنيايى و رهايى از مشكلات آخرتى انسان مفيد است.
ماه رجب و دعا
يكى از چيزهايى كه در ماه رجب پسنديده است دعا است، كه مرحوم مجلسى و حاج شيخ عباس قمى آنها را در موارد مختلف گزارش كردهاند. از جمله اين دعاها كه بسيار هم سفارش شده است سيد بن طاووس از محمد بن ذكوان كه اين مرد آن قدر در حال سجده گريه كرد كه نابينا شد مىگويد: به حضرت امام صادق(ع) گفتم لطفاً براى ماه رجب مرا دعايى تعليم دهيد كه از طرف خداى متعال به وسيله آن سود ببرم حضرت فرمود:در تعقيب نمازهاى صبح و شام هر روز اين ماه اين دعا را بخوان: «يا من ارجوه لكلّ خير و آمن سخطه عند كلّ شر يا من يعطى الكثير بالقليل يا من يعطى من سئله يا من يعطى من لم يسئله و من لم يعرفه تحنّنا منه و رحمة اعطنى بمسئلتى ايّاك جميع خير الدّنيا و جميع خير الآخرة و اصرف عنّى بمسئلتى ايّاك جميع شرّ الدّنيا و شرّ الآخرة فأنّه غير منقوصٍ ما اعطيت وزدنى من فضلك يا كريم، اى آنكه در هر چيزى به تو اميد دارم و از خشمش در هر تسرّى و بدى ايمن هستم، اى آنكه در برابر اندك بسيار عطا كند، اى آنكه به هر كس كه بخواهد عطاهاى بسيار نمايد، اى آنكه به كسى كه از او چيزى نخواهد و كسيكه از راه مهرورزى و رحتمش او را نشناسد عطا مىكند، خواهشى كه از تو دارم همه خير دنيا و همه خوبيهاى آخرت را به من عطا كن، درخواست ديگرم از تو اين است كه بدىهاى دنيا و بدى آخرت را از من دور كنى زيرا كاسته نشود هر آنچه عطا كنى و براى من از فضل و بخشش خودت بيفزا اى با كرامت.»
محمد بن ذكوان مىگويد، سپس حضرت محاسن خود را به دست چپ گرفت و با حالت تضرّع و خشوع در حالى كه انگشت سبّابه دست راست را حركت مىداد ادامه دعا را مىخواند: «يا ذاالجلال و الأكرام يا ذالنّعماء و الجود يا ذالمنّ و الطّول حرّم شيبتى على النّار؛اى صاحب جلال و كرم، اى صاحب نعمتها و بخششها، اى صاحب منّت وجودها، موى سفيدم را بر آتش دوزخ حرام كن.»(11)
در حديثى ديگر از پيامبر(ص) گزارش شده كه فرمود: هر كس در ماه رجب اين عبارت را صدبار بگويد: «استغفر اللّه الّذى لا اله الّا هو وحده لاشريك له واتوب اليه؛و با صدقه اين ماه را به پايان ببرد، پاداش صد شهيد را دارد و اگر در ماه رجب از دنيا برود خدا از او راضى مىباشد.»(12)
و نيز در حديث ديگرى آمده است كه هر كسى دوست دارد كه جايگاه خود را در بهشت ببيند و براى او نشان داده شود در ماه رجب يك روز روزه بگيرد و چهار ركعت نماز بخواند در ركعت اول صدبار قل هو اللّه احد، در ركعت دوم دويست بار قل هو اللّه احد بخواند. از اينگونه احاديث فراوان است كه در فضيلت اين ماه وارد شده است.
ليلة الرغائب
از جمله شبهاى بزرگ و با عظمت ماه رجب شب جمعه اول اين ماه است.معروف به ليلة الرغائب، اعمال مخصوصى در اين شب ذكر شده كه به واسطه آن اعمال بركات و پاداش فراوان بر انسان سرازير مىشود.
رغائب جمع رغيبه است به معنى «امرٌ مرغوب فيه عكاء كثير» يعنى شبى كه در آن عطاها و مواهب فراوان بدست مىآيد در حديث است شب جمعه اول اين ماه احياء و بيدارى و نيايش فضيلت ويژه دارد و موجب دستيابى به عطاياى ارزشمند حضرت پروردگار است، در حديث است كه رسول خدا(ص) فرمود: ملائكه اين شب را به اين نام نهادند و محدثان در كتابهاى دعا نمازى با كيفيت مخصوصى در اين شب ذكر كردهاند كه پيامبر(ص) فرمود: هر كس اين نماز را در اين شب انجام دهد ثواب اين نماز به نيكوترين صورت با روى خندان و درخشان و با زبانى فصيح در شب اول قبر در حضور اين فرد ظاهر شود و به او مىگويد: اى دوست من مژده مىدهم تو را كه از هر شدّت و سختى نجات يافتى، نمازگزار مىگويد: تو كيستى كه من تاكنون چنين صورتى زيبا با چنين جلوهاى نديدم و سخنى شيرينتر از كلام تو نشنيدهام و بويى بهتر از بوى تو نبوئيدم در پاسخ مىگويد: من همان نماز ليلة الرغائبم كه شما انجام دادى. امشب آمدهام نزدت باشم تا حق را ادا كنم و مونس تنهايى تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دميده شود من در عرصه قيامت سايه بر سر تو خواهم افكند پس خوشحال باش كه خير از تو معدوم نخواهد شد.
كيفيت نماز در مفاتيح الجنان ذكر شده است مىتوانيد مراجعه كنيد.
سيزدهم ماه رجب
از جمله فضيلت ماه رجب آن است كه ايام البيض در آن واقع شده يعنى روز سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم و اعتكاف براى خدا و روزهدارى، در آموزههاى دينى بر آن تأكيد و سفارش شده است.
و نيز ولادت حضرت اميرالمؤمنين على(ع) در روز سيزدهم همين ماه واقع شده.
بيست و هفتم ماه رجب
روز بيست و هفتم ماه رجب روز مبعوث شدن پيامبر اسلام(ص) به رسالت و پيامبرى است و روزه گرفتن در اين روز مستحب و ثواب ويژه دارد براى هر كدام از اين شبها اعمال مخصوصى ذكر شده كه جاى توضيح آن نيست براى اطلاع بيشتر به مفاتيح الجنان مرحوم شيخ عباس قمى مراجعه نماييد.
ابن بطوطه در سفرنامه خود مىگويد شب مبعث نزد مسلمانان عزيز است بخصوص نزد عراقىها و خراسانىها و بلاد فارس و روم كه به ليلة المحيا معروف است مردم گرفتار آن ديار به كنار مضجع شريف مولايشان على(ع) در نجف اشرف مىآيند و به شب زنده دارى و اعتكاف مشغول مىشوند و حاجات خود را با خواندن دعا و راز و نياز از خداوند طلب مىكنند. هنوز نيمه شب تمام نمىشد، بيشتر گرفتاران از جمله مريضان و زمين گير شدهگان شفا پيدا مىكردند و راه منزل خود را مىپيمودند در حالى كه صحيح، سالم و تندرست بودند. ابن بطوطه در ادامه مىگويد من در همان روزگار در يكى از مسافرخانههاى شهر نجف در نزديكى قبر شريف آن بزرگ مرد تاريخ سكنى اختيار كرده بودم كه سه نفر را ديدم كه فلج بودند و توانايى راه رفتن نداشتند. يكى از آنان رومى و ديگرى اصفهانى و سومى اهل خراسان بود پرسيدم چرا خوب نشدهايد و اينجا ماندهايد؟ گفتند چون ما به شب بيست و هفتم ماه رجب كنار قبر حضرت اميرالمؤمنين(ع) نرسيديم كه احيا و شب زنده دار باشيم ولى همين جا مىمانيم تا شب بيست و هفتم ماه رجب سال آينده تا شفا بگيريم.»(13)
اعمال ام داوود
يكى از عبادتها و دعاهاى معروف كه در ماه رجب به انجام آن تأكيد شده، اعمال امداوود است. در كتب حديث نقل شده، جوانى در عراق كه اهل معرفت بود به دست منصور دوانيقى به مدت طولانى در زندان او گرفتار شده بود كه نامش داوود بود. مادرش تاب و توان خود را در فراق پسر از دست داده بود، روزى به خدمت امام صادق(ع) رفت و داستان را نقل كرد و از آن حضرت چارهجويى نمود. حضرت فرمود:آيا مىدانى اين ماه، ماه رجب است و دعا در آن زود به اجابت مىرسد آنچه را كه مىگويم دقيقاً انجام ده تا فرزندت از زندان رهايى يابد.
ابتدا سه روز، سيزدهم، چهاردهم و پانزدهم رجب را روزهبدار و روز پانزدهم هنگام ظهر غسل كن و 8 ركعت نماز به جا بياور. (كيفيت نماز در مفاتيح الجنان ذكر شده به آن مراجعه كنيد). همين كه نماز را خواند پس از مدّت كمى پسرش آزاد شد پس از آن ام داوود خدمت امام صادق(ع) رسيد و پس از عرض سلام خبر رهايى پسرش را به او رساند. امام صادق(ع) فرمود: منصور دوانيقى در يكى از شبها جدّم على بن ابى طالب (ع) را در خواب ديد كه به او هشدار داد: هرچه زودتر فرزندم داوود را آزاد كن و گرنه تو را در آتش مىاندازم. منصور هنگامى كه آتش را در مقابل خود ديد دستور داد كه داوود را آزاد كنند.(14)
براى اطلاع بيشتر به كتابهاى حديث مانند امالى صدوق، بحار مجلسى و مفاتيح مراجعه كنيد.
پىنوشتها: –
1. سيد محمد دشتى، معارف و معاريف، ج 6، ماده رجب.
2. بحار، ج 97، ص 39.
3. همان، ص 35.
4. همان، ص 33.
5. همان، ص 38.
6. همان، ص 35.
7. همان، ج 49.
8. همان، ص 37.
9. شيخ صدوق كتاب امالى، ص 11 و بحار، ج 97، ص 33.
10. شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، اعمال ماه رجب.
11. همان.
12. شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، ص 248.
13. بحارالانوار، ج 97، ص 45.
بد اخلاقى هشدارهاى اجتماعى 2
هشدارهاى اجتماعى (2)
«بد اخلاقى»
حجة الاسلام ابوالقاسم يعقوبى
امام على(ع): «عليكم بمكارم الاخلاق فأنها رفعة، و اياكم و الأخلاق الدنية فأنها تضع الشريف و تهدم المجد»(1)
مقدمه
موضوع بحث هشدارهاى اجتماعى از نگاه آيات و روايات است، مقصود از اين عنوان آن صفات و خصالى است كه در جامعه و در ارتباط با ديگران ظهور و بروز مىيابد. ممكن است يك صفت از يك جهت اخلاقى و فردى باشد ولى از جهت ديگر چون آثار و پى آمدش دامن اجتماع را مىگيرد و به همنوعان و هم كيشان مربوط مىشود صفت و هشدار اجتماعى باشد.
«درست است كه زندگى فردى نيز بدون اخلاق، لطافت و شكوفايى و زيبايى ندارد، درست است كه خانوادهها بدون اخلاق سامان نمىپذيرند. ولى از آنها مهمتر زندگى اجتماعى است كه با حذف مسائل اخلاقى به سرنوشت دردناكى گرفتار مىشود كه بدتر از آن تصوّر نمىشود.»(2) و بد خلقى و سوء خلق از اين گونه مقولات است…
دو واژه نزديك به هم در ادبيات قرآنى و روايى بكار رفته است:
خَلق و خُلق
اولى به معناى شكل و ساختار جسمى و ظاهرى انسان است مانند بلند قد بودن و يا كوتاه قد بودن، سياه و سفيد، چاق و لاغر ومانند اين ويژگيها كه مربوط به ژن افراد مىشود و بسيارى از اينها از اختيارات انسان خارج است.
اگر انسان اراده كند كه بلند قد شود و يا رنگ پوستش كه ذاتى اوست عوض شود يا امكان ندارد و يا به سختى و به ندرت صورت مىگيرد.
اما خُلق و هيأت و شكل روحى و روانى آدمى مربوط به اراده و اختيار اوست، هر كسى در اين زمينه، معمار و نقاش شخصيت خويش است مىتواند چهره زيبا و دلپذير و دوست داشتنى از خود اخلاقى خويش ترسيم كند و متصف به صفات زيباى اخلاقى گردد كه از آن در فرهنگ دينى به «محاسن» و «مكارم» اخلاقى ياد شده است و مىتواند به گونهاى ساختار روحى خود را تنظيم كند كه بازتاب آن در رفتار او بسيار زشت و نازيبا و نفرت آور و دافعه ساز باشد كه از آن به «مساوى اخلاق» «سوء الخلق» و مانند آن نام برده مىشود به همين جهت علماى اخلاق در تعريف اين دو واژه گفتهاند:
«الخَلق و الخُلق فى الاصل واحد لكن خصّ المفتوح منه بالهيئات و الآشكال و الصور المدركة بالبصر و خصّ المضموم منه بالقوى و السجايا المدركة بالبصيرة».(3)
خلق و خُلق در ريشه يكى هستند لكن خلق به شكل و هيأت ظاهرى كه به چشم ديده و درك مىشود اطلاق مىگردد و خُلق به ساختار روحى و اخلاقى كه با بصيرت درك مىشود اطلاق مىگردد.
محاسن و مكارم اخلاق
در مجموعه ميراث فرهنگى به جا مانده از پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) تعبيرهاى گوناگونى در زمينه «خوش خلقى» به عنوان هدايت و «بد خلقى» به عنوان هشدار وجود دارد كه اشاره به آن در مقدمه اين بحث خالى از فايده نيست. مثلاً جملههايى از قبيل:
مكارم اخلاق
محاسن اخلاق
معالى اخلاق
مساوى اخلاق
حسن الخلق
سوءالخلق
اخلاق دنيّه و…
نخست نگاهى داريم به روايات موجود در اين زمينه:
قال رسول اللّه(ص):
«بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها»(4) به مكرمتها و نيكيهاى اخلاقى برانگيخته شدم.
و در روايت ديگر:
«بعثت لأتمم مكارم الاخلاق»(5)
باز از آن حضرت چنين نقل شده كه فرمود:
«انّ اللّه يحبّ معالى الأخلاق و يكره سفسافها»(6)
خداوند خويهاى والا را دوست مىدارد و خويهاى پست را ناخوش مىدارد.
امام سجاد(ع) فرمود: «وهب لى معالى الاخلاق»(7) خدايا اخلاق عالى را به من ارزانى دار.
در رواياتى كه موضوع بحث اين نوشتار است نيز به «حسن خلق» دستور داده شده و از «سوء خلق» پرهيز داده شده و به عنوان هشدار اخلاقى و اجتماعى بيان گرديده است.
گرچه دشوار است معيار و ميزان دقيقى براى تفاوت بين واژه (محاسن اخلاق) و (مكارم اخلاق) بيان كرد اما مىتوان در تفكيك اين دو چنين گفت كه: هر مكرمت اخلاقى حسن خلق بشمار مىرود اما هر حسن خلقى مكرمت اخلاقى نيست. محاسن اخلاق يعنى «خوى خوب و پسنديده» اما مكارم اخلاق يعنى «بزرگوارى و كرامت نفس» هر بزرگوارى بزرگ هست اما هر بزرگى بزرگوار نيست.
شخصى در شهر و يا منطقهاى از لحاظ مالى و يا موقعيت اجتماعى و يا از جهت سن و سال بالا بزرگ لقب مىگيرد اما لازمه اين بزرگى بزرگوارى و كرامت اخلاقى نيست.
از سويى ديگر ممكن است كسى از جايگاه اجتماعى بالايى برخوردار نباشد اما به لحاظ بلند طبعى و همت بلند و صفات و خوبيهاى اخلاقى و اجتماعى داراى «رفعت اخلاقى» و «علو روحى» باشد. گزيده سخن آن كه محاسن اخلاقى بسيار خوب است اما دليل بر شرافت و كرامت نفسانى نيست.
مثلاً اگر شخصى در ساحت اجتماع ويژگيهايى مانند تميزى بدن و لباس، مسواك زدن، سلام كردن، سر زدن به بيماران، تسليت به مصيبت ديدگان و ديدار مسافران را در برنامه روزانه و رفتارى خود داشته باشد، اين چنين شخصى به محاسن اخلاق دست يافته است اما نمىتوان او را به خاطر اين صفات اخلاقى داراى كرامت و مكرمت اخلاقى دانست.
به ديگر سخن آنچه به حب ذات بر مىگردد و آدمى ذاتاً دوست دارد آن را انجام دهد تا مورد محبت ديگران قرار گيرد و ريشه در تمايلات حيوانى و معمولى انسان دارد نامش «محاسن و حسن اخلاق» است ولى آنچه انجام آن درگيرى و مبارزه با هواهاى نفسانى را به دنبال دارد رياضت و تمرين و درگيرى مىطلبد تا بدست آيد و جزء هيأت روحى او قرار گيرد نامش «مكارم اخلاقى» است.
پس از اين مقدمات بر مىگرديم به توضيح «هشدار اجتماعى» ديگرى به نام «بد خلقى و سوء خلق» كه با تعبير «اياكم» نسبت به آن هشدار داده شده و در برابر با تعبير «عليكم» راهكار اصلاحى آن را يادآورى نموده است.
على(ع) «عليكم بمكارم الاخلاق فأنها رفعة، و اياكم و الأخلاق الدنية فأنها تضع الشريف و تهدم المجد»(8)
آثار زيان بار بد خلقى
در اين حديث شريف، نخست توصيه و سفارش به مكرمت و كرامت اخلاقى شده و از آن به عنوان عامل رفعت انسانى و اجتماعى ياد شده است و در برابر از اخلاق پسند و ناپسند نهى شده و نسبت به آن هشدار داده شده است زيرا طبق اين روايت بد خلقى دو پىآمد ويرانگر دارد.
الف: شرافت انسانى را از او مىگيرد.
ب: پايگاه اجتماعى او را ويران مىسازد.
انسان بر اساس حب ذات و علاقهاى كه به خويش دارد دوست دارد در جامعه سر بلند، با عزت، نامدار و پرآوازه و شريف زندگى كند و اين شدنى نيست مگر در پرتو اخلاق خوب و كسب مكارم اخلاقى.
از سوى ديگر هر انسانى از آن بيم دارد كه روزى پايگاه اجتماعى و آبروى بدست آمدهاش از دست برود. اسلام هشدار داده است كه اگر براى شرافت، كرامت،عزت،آبرومندى و محبوبيت اجتماعى خويش تلاش مىكنى مواظب باش در رابطه با همنوعان و هم كيشان گرفتار بد خلقى و بد رفتارى و سوء خلق نشوى كه گرفتار شدن به اين صفات رذيله همان و سقوط شخصيت و نابودى آن همان.
بهشت محصول خوش خلقى
جهنم محصول بد خلقى
همه ما كه اسلام را پذيرفتهايم دوست داريم در رديف بهشتيان قرار گيريم و از نعمتهاى مادى و معنوى بهشت بهرهمند گرديم، در برابر همه ما از جهنم و عذاب الهى هراسانيم و از خدا مىخواهيم كه ما را گرفتار عذاب دردناك جهنم قرار نسازد. راه رسيدن به اين آرزو يعنى وصول به بهشت و دورى از آتش را امام رضا(ع) از جدش رسول خدا(ص) اين گونه بيان فرموده است:
«عليكم بحسن الخلق فانّ حسن الخلق فى الجنة لامحالة و اياكم و سوء الخلق فانّ سوءالخلق فى النار لامحالة»(9)
بر شما باد به كسب خلق زيبا(و برخورد نيك با ديگران) چه اين كه (نتيجه) خوش اخلاقى شما بهشت خواهد بود و دورى گزينيد از بد خلقى و كژخلقى زيرا كه پايان آن حتماً جهنم است.
از اين حديث نورانى استفاده مىشود كه بهشت و جهنّم به دست ما انسانها و بر اثر رفتار ما ساخته مىشود اگر اخلاق و رفتارهاى اجتماعى ما ريشه در كرامت و شرافت انسانى داشته باشد و حريم حرمت بندگان الهى را حفظ كند. چهره جامعه بهشت گونه خواهد شد كه در آن هيچگونه، خيانت و كدورت و دشمنى و تخاصمى وجود پيدا نمىكند و در نتيجه به صفات بهشتيان آراسته مىگردد كه محصول آن هم در آن عالم بهرهمندى از نعمتهاى بهشتى خواهد بود.
اما اگر در مسير بى حرمتى، بى ادبى، بد رفتارى و بدخواهى نسبت به ديگران بويژه مسلمانان قرار گرفت. بازتاب آن جامعهاى پر از كينه و حسد و كدورت و ناراستى و بد رفتارى و بىصداقتى خواهد بود كه همه در نفى و لعن و طرد يكديگر تلاش مىكنند و نتيجه نهايى آن دخول در عذاب اليم و جهنم سوزان الهى خواهد بود. به همين جهت در روايات دينى ما دو چيز به عنوان خير دنيا و آخرت شمرده شده است: حسن نيت و حسن خلق.
على(ع) فرمود:
«و ما اعطى اللّه سبحانه العبد شيئا من خير الدنيا و الآخره الّا بحسن خلقه و حسن نيته»(10)
و خداوند خير دو جهان به كسى نمىدهد مگر بر اساس خوش خلقى و خوش نيتى.
مسلمانى كه در زندگى اجتماعى به آداب عبادى مقيد باشد و رعايت حرام و حلال الهى را بنمايد. اما فاقد اخلاق و برخوردهاى اجتماعى درست باشد بزرگترين سرمايه انسانى را از دست داده و تحمّل وجود او از سوى ديگران بسيار دشوار خواهد بود.اين گونه كسان مانند لولاى خشك در مىمانند كه گوش خراش و دل خراش است. اگر لولا با روغن نرم نشود زجرآور است، مسلمانى هم كه آداب عبادى اسلام را به شايستگى انجام مىدهد اما خشك مقدس و بد اخلاق و بد رفتار است لولاى وجودش خشن و دافعه آفرين خواهد شد.
از اين رو لقمان حكيم به فرزندش مىفرمايد:
«ايّاك و الضجر و سوء الخلق و قلة الصبر فلا يستقيم على هذه الخصال صاحب»(11)
از بى حوصلگى و بد خلقى و كم صبرى بپرهيز كه با داشتن اين صفات بد، دوستى براى تو باقى نخواهند ماند. سه هشدار اجتماعى در اين رهنمود حكيمانه لقمان بيان شده است:
1- بى حوصلگى، نداشتن سعه صدر، نداشتن تحمل و شنيدن حرف و رفتار ديگران.
2- بد خلقى و بد رفتارى اخلاقى، مانند غضبناك شدن، داد كشيدن و بى مهرى به ديگران.
3- كم طاقتى و زود خسته شدن و بريدن درمشكلات زندگى.
لباس آدميت
لباس آدميت خلق نيكوست
توزين تشريف عريانى چه حاصل
انسان خوش خلق مانند كسى است كه لباسى زيبا برتن كرده و او را فردى آراسته و پيراسته نشان مىدهد، اگر هم عيبى داشته باشد اين خوى خوب و پسنديده او آن را مىپوشاند.
اما كسى كه بد خلق و كژ رفتار است مثل آدم برهنه و بىلباس است كه عيبهاى پنهانى او هم در معرض و نگاه ديگران قرار مىگيرد و موقعيت و جايگاه اجتماعى او دچار تزلزل و سقوط مىشود.
در روايت آمده است كه:
«انّ الخلق الحسن يذيب الخطيئة كما تذيب الشمس الجليد و ان سوء الخلق ليفسد العمل كما يفسد الخلّ العسل»(12)
اخلاق خوب محو مىكند گناه را آن گونه كه يخ در برابر خورشيد آب مىشود. و بد اخلاقى تباه مىكند عمل نيك را آن گونه كه سركه عسل را نابود مىكند(و از خاصيت مىاندازد).
اين سخنان كه ريشه در روحى الهى دارد ضمن تشويق به خوبىهاى اخلاقى نسبت به بد خلقىها و كجرفتاريهاى اخلاقى و اجتماعى اعلام خطر مىكند و نسبت به پىآمدهاى آن دو هشدار مىدهد، به اين داستان توجه كنيد:
«گويند شخصى دو دختر داشت كه همزمان به دو شوهر داد، مدتى گذشت مادر آن دختران با خود گفت: به ديدن دخترانم بروم تا از نزديك از اوضاع آنان خبردار شوم، نخست به خانه آن دخترى رفت كه شغل شوهرش سركه فروشى بود، با زندگى جمع و جور و شايسته و داراى امكانات رفاهى مناسب اين دختر روبرو شد و با خود گفت: حتماً زندگى دختر دوم من كه شوهرش عسل فروشى دارد از اين بهتر و پيشرفتهتر خواهد بود لكن با كمال تعجب هنگامى كه به خانه دختر دوم رفت با زندگى ساده و عقب افتاده و نامناسبى روبرو شد، در فكر فرو رفت و از دختران جوياى علت و دليل شد. آن دخترى كه شوهرش سركه فروشى داشت گفت: مادر، شوهر من سركه ترش را با شيرينى و خوش خلقى و خنده رويى به مشتريان مىفروشد از اين رو هر كس از او جنس مىخرد شيفته اخلاق او مىگردد و ديگران را هم تشويق به سوى او مىكند. دختر دوم گفت اى مادر! شوهر عسل فروش من عسلها را با ترشرويى و بد خلقى مىفروشد كه هر كس از او يكبار عسل بخرد دوباره از آن بازار عبور نمىكند و ديگران را هم از اين جريان با خبر مىسازد. مادر دختران رمز و راز پيشرفت و پسرفت آن دو زندگى را دريافت كرد. آرى نتيجه مىگيريم كه: «سركه فروش خوش اخلاق بهتر و موفقتر از عسل فروش بد اخلاق است.»
حيات طيبه و معيشت ضنك
در قرآن دو تعبير به كار رفته است كه يكى ترسيم كننده پاك و پاكيزه و گوارا و به اصطلاح قرآن «حيات طيبه»(13) است و ديگرى ترسيم كننده زندگى اجتماعى پست و پليد و در تنگنا زيستن است كه در فرهنگ قرآن به «معيشت ضنك»(14) تعبير شده است.
از مصاديق اين دو نوع زندگى مىتوان «اخلاق خوب» و «اخلاق پست» را نام برد. در پرتو اخلاق شايسته و برخورد مناسب و معاشرت جميل اجتماعى حيات طيبه رخ مىنمايد و در پيرامون اخلاق نادرست و ناشايست زندگى ناگوار و همراه با عذاب وجدان پديدار مىشود.
با خلق كوش جهان را گشاده گر خواهى
كه كفش تنگ به رهرو كند بيابان تنگ
فشار قبر كند سرمه استخوان تو را
اگر شود ز تو يك خاطر پريشان تنگ
صائب، اين شاعر فرهيخته خلق و خوى بد را به كفش تنگ مانند كرده است كه آدمى اگر با آن در بيايان گسترده هم گام بنهد باز احساس گرفتگى جان و پريشانى و پژمردگى روح و روان مىكند.
و بخش دوم شعر اشارهاى به اين دارد كه بد خلقىهاى انسان در زندگى اجتماعى و خانوادگى آثارش در نخستين منزل پس از مرگ و عالم برزخ خود را نشان مىدهد و عامل مجازات او در آن منزل جديد خواهد شد.
پيامبر اكرم(ص) هنگامى كه سعد بن معاذ از دنيا رفت به گونهاى شايسته و فوق العاده از وى تجليل كردند، با پاى برهنه او را تشييع نمودند، بر پيكر او نماز خواندند و پس از به خاكسپارى دست بر روى قبر او نهادند و دعا كردند.
مادر سعد كه اين صحنهها را ديد گفت: «هنيئاً لك الجنة (پسرم! بهشت گوارايت باد!)»
پيامبر(ص) فرمود: از كجا مىدانى كه او الآن در بهشت است كه اين گونه داورى مىكنى؟!
گفت: يا رسول اللّه آيا با اينهمه احترام و تجليل او بهشتى نيست؟
فرمود: چرا ولى با تأخير، چون در محيط خانواده با اعضاى خانواده كج خلقى مىكرد.(15)
اين هشدارها را جدى بگيريم، اخلاق خوب و بد در سرنوشت عالم پس از مرگ ما مؤثر است، به اين حديث شريف از اين زاويه بنگريم:
ام سلمه از پيامبر اعظم(ص) پرسيد اگر زنى در عمر خود دو شوهر كرده باشد يعنى پس از فوت شوهر اول به عقد مرد ديگرى درآمده باشد و هر دو از اهل بهشت باشند اين چنين زنى در بهشت با كداميك از آن دو مرد خواهد بود؟ فرمود: «تخيّر احسنهما خلقاً و خير هما لاهله، يا ام سلمه ان حسن الخلق ذهب بخير الدنيا و الآخرة»(16)
آن زن آن مردى را بر خواهد گزيد كه خلق و خوى بهترى در دنيا داشته و با زن و بچهاش خوش رفتارى نموده است.
اى ام سلمه؟ حسن خلق مايه خير دنيا و آخرت است پس همه آن را از خدا بخواهيم و زمزمه كنيم: «ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار.»(17)
پىنوشتها: –
1. ميزان الحكمه، ج 3، ص 146.
2. اخلاق در قرآن، آية اللّه مكارم، ج 1، ص 45.
3. سفينة البحار،، ج 2، ص 676.
4. مشكوة الانوار، ص 243.
5. سفينة البحار، ج 2(هشت جلدى)، ص 676.
6. ميزان الحكمة، ج 3، ص 146.
7. صحيفه سجاديه، دعاى بيستم.
8. بحارالانوار، ج 75، ص 53.
9. همان، ج 68، ص 386.
10. ميزان الحكمة، ج 3، ص 205.
11. بحارالأنوار، ج 10، ص 419.
12. ميزان الحكمة، ج 3، ص151.
13. سوره نحل، آيه 16.
14. سوره طه، آيه 20.
15. ميزان الحكمة، ج 3، ص 154.
16. بحارالانوار، ج 68، ص 384.
17. سوره بقره، آيه 21.
مهرورزى در سيره رفتارى پيامبر اعظم ص
مهرورزى در سيره رفتارى پيامبر اعظم (ص)
اسماعيل نسّاجى زواره
طليعه نوشتار
«مهرورزى» از زيباترين آموزههاى اخلاقى است كه نقش سازنده و مؤثرى را جهت گرايش انسانها به سوى حق و عدالت ايفا مىكند و در بسيارى از موارد ارتباطات را صميمىتر كرده و آتش كينهها و اختلافات را خاموش مىسازد.
حضرت على (ع) مىفرمايد: «قلوب الرّجال و حشيّةٌ فمن تألّفها اقبلت عليه؛(1) دلهاى انسانها بيگانه و نا مأنوس است و هر كس از راه مهرورزى و محبت وارد شود، با آن الفت مىگيرد.» بر همين اساس سعدى شيرازى چنين سروده است:
بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود
لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش(2)
نبى مكرّم اسلام (ص) به عنوان كاملترين اسوه راستين بشريّت، نسبت به تمام مردم بسيار صميمى و مهربان بود. آن بزرگوار با داشتن اين خصلت ستودنى توانست در طول 23 سال دلهاى بسيارى را شيفته مكتب خويش كند و از منجلاب ضلالت به صراط مستقيم هدايت نمايد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «و ما ارسلناك الّا رحمةً للعالمين؛(3) ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»
و پيامبر اعظم (ص) فرمود: «اگر مهربانى و ملاطفت به صورتى مجسّم شود، آن چنان زيباست كه خداوند مخلوقى زيباتر از آن را نيافريده است.»(4)
ابراز محبت و مهرورزى رسول خدا (ص) نه تنها شامل خانواده، دوستان و اهل ايمان مىشد، بلكه مخالفين، از اخلاق نرم و شفقتآميز آن بزرگوار بهرهمند مىشدند. به همين جهت خداوند متعال رسول گرامى اش را در قرآن تحسين نموده و مىفرمايد: «انّك لعلى خلقٍ عظيم؛(5) يقيناً تو داراى اخلاق عظيم و نيكو هستى.»
در اين نوشتار برآنيم كه به مناسبت بيست و هفت رجب، روز بعثت نبىّ اعظم و روز نزول وحى و روز ولادت اسلام و روز بيرون آمدن مردم از ظلمات به سوى نور، ضمن تبريك اين روز بزرگ به مقام معظم رهبرى و همه مسلمانان جهان.
گوشه هايى از سيره پيامبر اعظم را در عرصه محبت و مهرورزى بيان كنيم و زيباترين صحنههاى ابراز محبت ايشان را نظارهگر باشيم.
مهرورزى رمز موفقيّت
راز موفقيت پيامبر(ص) در مديريت حكومتى، عشق ورزى و عشق به مردم بود. اگر اين شيوه مفيد و كارآمد در مديريت او وجود نداشت، هرگز توفيق رفع مشكلات و موانع طاقت فرسا را پيدا نمىكرد.
به همين جهت خداوند فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك…؛(6) به موجب رحمتى كه خداوند به تو عنايت كرد، براى آنان نرم شدى و اگر خشن و تند خو بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند.»
محبت و ملاطفت آن حضرت بود كه دشمنان كينه توز را به دوستان صميمى تبديل كرد. در حديثى از حضرت امام حسين(ع) به نقل از پدر بزرگوارش حضرت على(ع) چنين آمده است كه: پيامبر(ص) در برخورد با ديگران هميشه مهربان، خوشرو و خندان بود و هرگز بى رحم، پرخاش گر و اهل تملّق نبود. هيچ كس از او مأيوس نمىشد و هركس به در خانه او مىآمد، نوميد باز نمىگشت. هرگاه فرد و غريب و ناآگاهى با خشونت سخن مىگفت و درخواستى داشت، تحمل مىكرد و به يارانش مىفرمود: هرگاه كسى را ديديد كه حاجتى دارد، به او عطا كنيد و هرگز كلام كسى را قطع نمىكرد تا سخنش پايان گيرد.»(7)
و اين چنين بود كه دلها را كانون محبت خود ساخت و ميليونها دل را از اين رهگذر با خداوند آشتى داد.
بذل عاطفه به خانواده
پيامبر (ص) در خانواده نسبت به همسران خود، هيچ گونه خشونتى بروز نمىداد و اين بر خلاف خلق و خوى مردم مكه بود. بد زبانى برخى از همسران خويش را تحمل مىكرد تا آن جا كه ديگران از اين همه تحمل رنج مىبردند.
او به حسن معاشرت با زنان توصيه و تأكيد مىكرد و مىفرمود: همه مردم داراى خصلتهاى نيك و بد هستند، مرد نبايد تنها جنبههاى ناپسند همسر خويش را در نظر بگيرد و او را ترك كند.
رسول خدا(ص) با فرزندان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود و به آنها محبت مىكرد. سيره تربيتى آن حضرت نشان مىدهد كه در طول زندگى، ارتباط عاطفى و كلامى با فرزندانش داشت.
يكى از همسران پيامبر مىگويد: فاطمه(س) در رفتار و گفتار و سيماى ظاهرى شبيهترين فرد به رسول خدا(ص) بود، ارتباط اين پدر و فرزند آن چنان مستحكم بود كه او هرگاه به ديدن پيامبر(ص) مىآمد، پيامبر (ص) از جاى خود برمىخاست و سرو دست دخترش را مىبوسيد و او را در جاى خود مىنشاند و هرگاه پيامبر(ص) به منزل فاطمه (س) مىآمد، فاطمه از جايش برخاسته و پدر گرامى اش را مىبوسيد و آن بزرگوار را در جاى خويش مىنشانيد.
اين ارتباط عميق عاطفى و معنوى بين پدر و دختر همچنان ادامه داشت تا اين كه رحلت رسول خدا(ص) نزديك شد، در يكى از آخرين روزهاى حيات پيامبر(ص)، فاطمه(س) به حضورش آمد، او خود را روى سينه پيامبر(ص) افكند و صورت آن حضرت را بوسيد.
پيامبر(ص) با او آهسته سخن گفت: هنگامى كه سر برداشت، به شدّت گريست. دوباره با اشاره پيامبر(ص) خود را به پدر بزرگوارش نزديك نموده و با رسول گرامى اسلام(ص) نجوا كرد، امّا اين بار با چهره باز و سيمايى گشاده و خندان از پيامبر(ص) جدا شد.
حاضران از اين دو حركت متفاوت تعجب كردند، اما وقتى كه بعد از رحلت پيامبر(ص) از حضرت زهرا(س) اين نكته را پرسيدند، فاطمه(س) در پاسخ فرمود: بار نخست رسول الله به من فرمود: من از اين بيمارى نجات نخواهم يافت و منجر به مرگ من خواهد شد.
از شنيدن اين سخن و تصور جدايى از آن حضرت اندوهگين شدم و گريستم، امّا در مرتبه دوم فرمود: دخترم! تو به زودى و پيش از ساير خاندانم به من خواهى پيوست و من خوشحال شدم.(8)
ملايمت در عين صلابت
در مسايل فردى و شخصى آن چه مربوط به شخص خودش بود، نرم خو و ملايم بود. گذشتهاى بزرگ و تاريخى اش يكى از علل موفقيت در رسالت الهى او بود، اما در مسايل اصولى و عمومى آن جا كه حريم قانون بود، سختى و صلابت نشان مىداد.
در فتح مكه كسانى كه بدترين ستمها و جسارتها و دشمنىها را در حق آن حضرت و يارانش كرده بودند، در هالهاى از رعب و وحشت گرفتار شدند و منتظر انتقام و عكس العمل متقابل پيامبر(ص) بودند.
امّا آن حضرت فرمود: من آن چه را يوسف(ع) در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان مىكنم و همانند او مىگويم: «… لاتثريب عليكم اليوم…؛(9) امروز ملامت و سرزنشى برشما نيست…»
هنگامى كه آن رهبر مهربان، مردم هراسناك و نگران را آرام نمود، اضافه كرد كه امروز روز نبرد و انتقام نيست، بلكه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنايات و گناهان شما گذشتم. آن گاه جمله معروفش را فرمود: «اذهبوا فانتم الطلقاء؛(10) به دنبال زندگيتان برويد كه همه شما آزاد هستيد.»
تمامى آنان گويا دوباره متولد شدند؛ بنابر اين نفس راحتى كشيدند و به غير از افراد معدودى، همگى محبت و عشق رسول خدا(ص) در اعماق وجودشان نفوذ كرد و مسلمان شدند.
در همان فتح مكه زنى از قبيله «بنى مخزوم» مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد، خويشاوندان آن زن كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى دوران جاهليّت در مغزشان مانده بود، اجراى مجازات (حد سرقت) را نسبت به آن زن، ننگ خانواده اشرافى خود مىدانستند؛ به همين دليل براى متوقف ساختن اجراى حد سرقت به تلاش افتادند و به همين منظور «اسامة بن زيد» را كه مانند پدرش نزد پيامبر(ص) محبوبيّت داشت وادار به شفاعت نمودند، اما همين كه اسامة زبان به شفاعت گشود، آن حضرت خشمگين شد و فرمود: چه جاى شفاعت است؟ مگر مىتوان حدود و قانون را بلا اجرا گذاشت و فوراً دستور مجازات صادر نمود.
اسامة متوجه لغزش خود شد و عذر خواهى نمود. پيامبر(ص) براى اين كه فكر تبعيض در اجراى قانون را از ذهن مردم بيرون نمايد، عصر همان روز به ايراد خطبهاى پرداخت و به مسأله اجراى قانون الهى اشاره نمود و فرمود: «اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند؛ زيرا در اجراى قانون تبعيض روا مىداشتند. هرگاه يكى از طبقات بالا مرتكب جرم مىشد، او را از مجازات معاف مىكردند و اگر كسى از زيردستان به جرم مشابه آن مبادرت مىورزيد، او را مجازات مىنمودند، قسم به خدايى كه جانم در دست اوست! در اجراى قانون درباره هيچ كس كوتاهى و سستى نمىكنم. اگر چه مجرم از نزديكان من باشد.»(11)
اعجاز مهرورزى
«مالك بن عوف نصرى» از سرسختترين دشمنان پيامبر(ص) بود. او در سال هشتم هجرى با تحريك قبيلههاى «ثقيف» و «هوازن» آتش جنگ حنين را برافروخته و دولت نوپاى رسول گرامى را گرفتار جنگى ديگر نمود، امّا به فضل الهى لشكريان اسلام در آن جنگ پيروز شدند. در اين پيروزى كه غنايم بسيارى به اضافه شش هزار اسير جنگى از دشمن به دست مسلمانان افتاد، مالك بن عوف – عامل اصلى اين جنگ – از ترس جان خود به طائف پناهنده شد، اما وقتى در مورد پيامبر(ص) و انديشههاى الهى – انسانى او قدرى فكر كرد، شيفته مهر و محبت رسول خدا(ص) شد. به همين جهت امان خواسته و به مدينه آمد و نزد رسول خدا(ص) مسلمان شد.
پيامبر(ص) خانواده او را – كه اسير شده بود آزاد كرد. مالك بن عوف در اثر اين همه محبت نبوى از نفوذ خود در منطقه طائف بهره گرفت و تمام هستى اش را در راه گسترش اسلام به كار گرفت. او در مقابل عظمت و جلالت پيامبر اكرم(ص) سخنانى بر زبان آورد كه كمتر كسى اين گونه ابراز ارادت كرده است.(12)
او دلباختگى خود به رسول خدا(ص) را اين گونه اظهار مىكرد: «من در ميان همه مردم دنيا كسى مانند محمد را نه ديدهام و نه شنيدهام.»(13)
سرزنش يار
در ماجراى جنگ خيبر كه در سال هفتم هجرى رخ داد، سپاه اسلام پيروز شد. يكى از كسانى كه در اين نبرد اسير مسلمانان شد، «صفيّه» دختر «حى ابن اخطب» (دانشمند سرشناس يهود) بود، بلال حبشى، صفيه را همراه يك بانوى ديگر به مدينه آورد، ولى آنها را از كنار جنازههاى بستگانشان عبور داد، آنها با ديدن اين منظره بسيار ناراحت شدند و گريه سردادند و صورتشان را خراش دادند. وقتى در مدينه به محضر پيامبر(ص) رسيدند، آن حضرت از صفيه در مورد علت خراشيدگى چهرهاش پرسيد، صفيه ماجرا را تعريف كرد ؛ پيامبر(ص) فهميد كه بلال در اين مورد آيين اخلاق و مهر و محبت اسلامى را رعايت نكرده است، لذا او را مورد سرزنش قرار داد و فرمود: «أنزعت منك الرّحمة يا بلال حيث تمرّ بأمر أتين على قتلى رجالهما؛(14) اى بلال! آيا مهر و محبت از وجود تو زدوده شد كه آن دو بانو را در كنار كشته شدگان حركت دادى؟ چرا بى رحمى كردى؟!».
اين گونه سرزنشها بيان گر آن است كه اسلام دين محبت است: به طورى كه حتى نبايد در منطقه جنگى: بازماندگان كفّار را در كنار جنازه كشته هايشان عبور داد.
جلب اعتماد افراد
يكى از روشهاى مهم در اصلاح و تربيت دينى، جلب اعتماد مخاطبان است. مخاطب معمولاً زمانى به اعتماد مىرسد كه نشانههاى صداقت گفتارى و رفتارى را در چهره و رفتار مربى بخواند.
استفاده از روش جلب اعتماد افراد در سيره عملى پيامبر(ص) مورد استفاده قرار گرفته است ؛ زيرا آن حضرت مظهر صفات الهى است و اساس هدايت و تربيتش انسان دوستى است.
به همين دليل در برخورد با ديگران اصل را بر مهرورزى قرار داده و از خشونت و تندى تنها در مواقع استثنايى بهره گرفته است.
آن گاه كه ياران پيامبر گرامى در برابر رفتار نادرست يك عرب باديه نشين با او به گونهاى خشونتآميز برخورد كردند، پيامبر آنان را از اين كار بر حذر داشت و با دادن عطاى بيشترى به عرب باديه نشين او را راضى كرد و خطاب به اصحاب خويش فرمود: «مثل من و اين عرب باديه نشين مانند كسى است كه شترش فرار كرده و افرادى براى كمك به او شتر را دنبال مىكردند تا مهارش كنند، ولى اين كار آنان باعث مىشد كه شتر رم كرده بيشتر فرار كند. از اين رو صاحب شتر فرياد زد آن را رها كنيد! من خودم با او بهتر راه خواهم آمد. سپس دسته علفى را به دست گرفت و جلوى شتر رفت و آن را مهار كرد. سپس پيامبر(ص) افزود: اگر من شما را رها مىكردم او را مىكشتيد.»(15)
برخورد گرم و صميمى
برخورد گرم و صميمى باعث نزديك شدن دلها و افزايش محبّت مىگردد. بسيار اتفاق افتاده است كه با يك احوال پرسى صميمانه و اظهار محبّت خالصانه باب ارتباط با ديگران گشوده شده و بسيارى از ذهنيّتهاى منفى درباره برخى از واقعيّات جامعه و معارف دينى اصلاح شده است .
اين مسأله در سيره رفتارى رسول گرامى (ص) بسيار برجسته و پررنگ است. اميرالمؤمنين على (ع) مىفرمايد: «وقتى حضرت با كسى مصافحه مىكرد، هيچ گاه اتفاق نيفتاد كه حضرت دستش را از دست او جدا كند تا اين كه آن شخص دستش را برمى داشت و اگر كسى براى بيان حاجتى با او صحبت مىكرد، حضرت (ص) هيچ گاه سخن او را قطع نمىكرد و از او جدا نمىشد تا آن شخص سخن را به پايان برد و از آن بزرگوار جدا شود.»(16)
«انس بن مالك» مىگويد: ده سال با رسول خدا(ص) بودم، عطرى از او استشمام مىكردم كه بهتر از آن را سراغ ندارم. هرگاه كسى با حضرت ملاقات مىكرد، وقت جدا شدن، حضرت همراه او بلند مىشد و كسى نزد رسول خدا(ص) ننشست مگر اين كه آن حضرت وقت برخاستن با او برمىخاست و در وقت دست دادن تا وقتى فرد دستش را جدا نمىكرد، پيش قدم نمىشد و خلاصه برخورد وى چنان بود كه هركس چنان مىكرد محبوبترين فرد نزد آن بزرگوار است.(17)
تفقد و احوال پرسى
تمام اقشار جامعه به نوعى از لطف و مهرورزى پيامبراعظم(ص) برخوردار بودند و در اين ميان تكريم آن رهبر فرزانه نسبت به اصحاب از همه چشمگيرتر بود. سيره كريمانه ايشان با اصحاب باعث ايجاد ارتباط عاشقانه و وحدت فكرى و اجتماعى مىشد كه همه خود را وابسته به اين كانون عشق و ايثار و كرامت مىديدند و هيچ گاه پيامبر(ص) را از خود جدا نمىدانستند.
«انس بن مالك» نقل مىكند: هرگاه پيامبر يكى از اصحاب را سه روز نمىديد، درباره او سؤال مىكرد، اگر آن فرد در شهر نبود، برايش دعا مىكرد، اگر حضور داشت به ديدن او مىرفت و اگر مريض بود از او عيادت مىنمود.(18)
نوازش كودكان
يكى از عادات اعراب دوره جاهليت اين بود كه رفتار دوستانه و محبتآميز با كودكان را نوعى ضعف تلقى مىكردند. با كودكان به گونهاى رفتار مىشد كه شايسته يك انسان نبود. نگرش اعراب بت پرست نسبت به كودكان به خصوص دختران بسيار خشن و دور از ترحم بود.
سيره پيامبر اعظم(ص) بطلان و ظالمانه بودن اين ذهنيّت را خاطر نشان مىكند و مهرورزى و مهربانى والدين را نسبت به فرزندان مورد تأييد قرار مىدهد.
زمانى كه رسول خدا(ص) كودكان را مىديد بر سر آنان دست مىكشيد و به آنان سلام مىكرد و مىفرمود: پس از من بايد اين امر به سنتى در جامعه تبديل شود.(19) كودكانى كه نزديك پيامبر زندگى مىكردند، وقتى آن حضرت را در كوچه و خيابان مىديدند و شاهد اظهار محبت ايشان بودند، از پيامبر(ص) تصويرى به عنوان معلم دوست داشتنى و صميمى در خاطر داشتند.(20)
روزى رسول خدا(ص) نماز ظهر را با جماعت اقامه نمود، ولى برخلاف معمول دو ركعت آخر را به سرعت به پايان رسانيد. پس از نماز از آن حضرت (ص) پرسيدند: آيا حادثه ناگوارى رخ داده كه اين گونه در دو ركعت آخر نماز عجله كرديد؟ پيامبر (ص) در پاسخ فرمود: «اما سمعتم صراخ الصّبّى؛(21) آيا شما صداى ناله كودك را نشنيديد؟».
معلوم شد در نزديكى محل اقامه نماز نوزادى گريه مىكرده و كسى نبوده تا با نوازش او را آرام كند. مهر و محبت پيامبر(ص) موجب شد تا نمازش را كوتاه كند و آن كودك را مورد لطف و نوازش قرار دهد.
حسن ختام اين نوشتار ذكر روايتى است درباره مهرورزى آن حضرت به فرزند خردسالش امام حسين (ع) كه: روزى پيامبر در مسجد مشغول خواندن نماز بود. ناگهان امام حسين(ع) به سوى محراب دويد و به هنگام سجده پيامبر برپشت آن حضرت سوار شد. هنگامى كه پيامبر(ص) سر از سجده برداشت، حسين (ع) را با دست هايش مىگرفت و در كنار خود بر زمين مىنهاد. وقتى كه به سجده دوم رفت باز حسين(ع) برپشت آن حضرت سوار شد. اين صحنه چندين بار تكرار شد تا پيامبر از نماز فارغ گرديد. يك نفر يهودى از دور اين منظره را ديد. نزديك آمد و به پيامبر عرض كرد:شما با فرزندان خود به گونهاى رفتار مىكنيد كه در ميان ما چنين رفتارى نيست! پيامبر به او فرمود: اگر شما به خدا و رسولش ايمان بياوريد، به كودكان مهر و محبت مىورزيد. همين صحنه و گفتار موجب شد كه آن يهودى مسلمان شود.(22)
پىنوشتها: –
1. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، حكمت 50.
2. گلستان سعدى، ص24.
3. سوره انبياء، آيه 107.
4. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص120.
5. سوره قلم، آيه 4.
6. سوره آل عمران، آيه 159.
7. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 83.
8. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 333.
9. سوره يوسف، آيه 92.
10. بحار الانوار، مجلسى، ج 2، ص 132.
11. صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، ج 5، ص 269.
12. ماهنامه مبلّغان، شماره 65، ارديبهشت 1384، ص 33.
13. اسدالغابه، ابن اثير، ج 4، ص 290.
14. سيره ابن هشام، ج 3، ص 350.
15. سيره تربيتى پيامبر و اهل بيت (ع)، سيد على حسينى زاده، ج 1، ص 85 – 86.
16. بحارالانوار، ج 16، ص 236.
17. همان، ص 230.
18. همان، ص 232.
19. همان، ص 215.
20. ماهنامه معرفت، شماره 57، شهريور 1381، ص 67-68.
21. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 384.
22. همان، ص 71- 72.
همسانى زن و مرد در بهره مندى از ارزشهاى اسلامى
همسانى زن و مرد در بهرهمندى از ارزشهاى اسلامى
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
در مقاله گذشته از اعتلاى زن در سيرت و سنت در پرتو آموزههاى اسلام سخن به ميان آمد و براى تبيين اين حقيقت در مرحله نخست از هستىشناسى زن در نظام هستى بحث شد و از آيات قرآن استفاده شد كه از نظر هستى شناختى زن و مرد از هستى همسان برخوردارند، هر دو انسانند، هر دو مخاطب خدا هستند. هر دو دعوت به كمال شدند. هر دو قابليت كمال را دارند و به لحاظ انسانى بين آنها تفاوتى نيست. تنها تفاوت در بدن است كه يكى مذكر و ديگرى مؤنث شده است و هيچ كدام از ذكورت و انوثت نه شرط تكامل است و نه مانع تكامل، زيرا آن چه تكامل پيدا مىكند روح است و روح به لحاظ مجرد بودن ذكورت و انوثت را با خود ندارد.
در اين مقاله نيز از همسانى آنها در كسب فضائل سخن به ميان مىآيد و در پايان به برخى از زنان و مردان نمونه كه به كمال نائل آمدهاند اشاره شده است.
در آموزههاى اسلامى ارزشهاى انسانى كه ملاك سنجش انسانهاست براى زن و مرد به طور يكسان ترسيم شده است. چون خاستگاه ارزشها و فضائل، نفس و روح انسان است نه جسم او، و زن و مرد در نفس و روح تفاوت ندارند.
آياتى كه علم و جهل، ايمان و كفر، عزّت و ذلت، سعادت و شقاوت، فضيلت و رذيلت، حق و باطل، صدق و كذب، تقوا و فجور، اطاعت و عصيان، انقياد و تمرّد، غيبت و عدم غيبت، امانت و خيانت و مانند آن را مسائل ارزشى و ضد ارزشى مىداند و هيچ يك از اوصاف نيز نه مذكر است و نه مؤنث، به اين معنا كه بدن انسان مسلمان يا كافر، عالم يا جاهل، متقى يا فاجر، صادق ياكاذب نيست. و به عبارت ديگر اگر در مسائل علمى و مسائل عملى كه ملاك و معيار ارزش است هيچ سخنى از مذكر و مؤنث نبود، يقيناً موصوف آنها يعنى روح نيز مذكر و مؤنث نخواهد بود.
مرحوم علامه طباطبايى در اين رابطه مىفرمايد: مشاهده و تجربه حكم مىكند كه زن و مرد دو فرد از نوع واحد هستند يعنى دو فرد انسانى، زيرا تمام آنچه در مردان آشكار است در زنان نيز پيداست. بروز آثار يك نوع نشان دهنده تحقق خارجى آن نوع است بلى در ميان اين دو صنف آثار مشترك، شدت و ضعف وجود دارد ولى اين تفاوت سبب بطلان حقيقت نوع دو قوّه نيست. از اين جا روشن مىشود كه كمالات نوعى كه براى يك صنف ميسور است براى صنف ديگر نيز دست يافتنى است.
مانند كمالاتى كه با ايمان و اطاعت الهى براى هر دو صنف قابل تحصيل است يكى از جامعترين سخنان كه آن را بيان مىكند اين آيه است: «انّى لااضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض؛(1) من عمل هيچ عمل كنندهاى را چه زن و چه مرد تضييع نمىكنم».(2)
علاوه بر اين در سوره مباركه احزاب نيز اين حقيقت به صورت تفصيلى تبيين مىشود و ويژگيهاى اساسى زن و مرد را از جهت معنوى در كنار يكديگر و همچون دو كفه يك ترازو قرار مىدهد و براى هر دو پاداشى يكسان بدون كمترين تفاوت در نظر مىگيرد و از نظر روح انسانى آنها را از هم جدا نمىسازد و به عبارت ديگر: در اين سوره سخنى جامع و پرمحتوا درباره همه زنان و مردان و صفات برجسته آنها بيان شده است و اوصاف اعتقادى و اخلاقى وعملى و همچنين پاداش عظيم آنها را يكسان تبيين كرده است.
قرآن فرمود: «انّ المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرين و الصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدقين و المتصدقات و الصائمين و الصائمات و الحافظين فروجهم والحافظات و الذاكرين اللّه و الذاكرات اعدّ اللّه لهم مغفرة و اجراً عظيماً»(3)
مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان مؤمن و زنان مؤمن، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان با خشوع و زنان باخشوع، مردان انفاق گر و زنان انفاق كننده، مردان روزه گيرنده، و زنان روزه گيرنده، مردانى كه دامن خود را از آلودگى به بى عفتى حفظ مىكنند و زنانى كه عفيف و پاكدامنند و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار خدا را ياد مىكنند. خداى سبحان براى آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىنويسد:
هنگامى كه اسماء بنت عميس همسر جعفر بن ابيطالب، با شوهرش از حبشه برگشت به ديدن همسران پيامبر(ص) آمد يكى از سؤالاتى كه مطرح كرد اين بود! آيا چيزى از آيات قرآن درباره زنان نازل شده است؟ آنها در پاسخ گفتند: نه! اسماء به خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد اى رسول خدا جنس زن گرفتار خسران و زيان است، پيامبر(ص) فرمود: چرا؟ عرض كرد: به خاطر اين كه در اسلام و قرآن فضيلتى درباره آنها همانند مردان نيامده است. در اين شرائط آيه فوق نازل شد.(4) و به آنها اطمينان داد كه زن و مرد در پيشگاه خدا از نظر قرب و منزلت يكسانند مهم آن است كه از نظر اعتقاد و عمل و اخلاق اسلامى از فضائل برخوردار باشند.
در اين آيات ده وصف را براى زن و مرد ذكر مىكند كه بخشى از آنها مربوط به مراحل ايمان از قبيل اقرار به زبان، تصديق به قلب و جنان و عمل به اركان و بخشى از آن از كنترل زبان و شكم و شهوت جنسى كه سه عامل سرنوشت ساز در زندگى و اخلاقى انسانى است و در قسمتى ديگر از مسأله حمايت از محرومان و ايستادگى در برابر حوادث سخت و سنگين يعنى صبر و سرانجام از عامل تداوم اين صفات يعنى ذكر خداى متعال سخن به ميان مىآورد.و در پايان نيز مىفرمايد: خداى سبحان براى مردان و زنانى كه اين ويژگيها را داشته باشند مغفرت و اجر عظيم را فراهم ساخته است.
خداى سبحان نخست با آب مغفرت گناهان آنها را كه موجب آلودگى روح و جان آنهاست مىشويد، سپس پاداش عظيمى كه عظمتش را جز او نمىداند در اختيار آنها قرار مىدهد.
زندگى پاكيزه زن در گرو ايمان و عمل صالح
در آيات قرآن بر شخصيت انسانى زن تأكيد و او را در رديف مردان قرار مىدهد و مىفرمايد: «من عمل صالحاً من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينّه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون»(5)
هر كس عمل صالح انجام دهد در حالى كه مؤمن است خواه مرد يا زن به او حيات پاكيزه مىدهيم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مىدادند خواهيم داد.
در اين آيه به صورت يك قانون كلى نتيجه اعمال صالح همراه با ايمان در اين جهان از سويى حيات طيبه است يعنى تحقّق جامعهاى كه از نظر مثبت قرين با آرامش و امنيت، رفاه، صلح، محبت، دوستى، تعاون و مفاهيم سازنده انسانى و از جهت منفى از نابسامانىها و درد و رنجهايى كه بر اثر استكبار و ظلم و طغيان و هواپرستى و انحصارطلبى به دور است و از سوى ديگر بر طبق بهترين اعمالشان به آنها پاداش خواهد داد.
در آيه با صراحت اين حقيقت را بيان مىكند و بيهوده گويانى را كه در گذشته يا حال در شخصيت انسانى زن شك و ترديد داشتند و يا براى آنها مقامى پايينتر از مقام انسانى مرد قائل بودند ساكت مىكند و منطق اسلامى را به جهان انسانيت اعلام مىكند كه بر خلاف پندار كوته فكران، اسلام دين مردانه نيست به همان مقدار كه به مردان بها مىدهد به زنان نيز ارزش مىبخشد.
نكتهاى كه در اين جا شايان ذكر است آن است كه گرچه مفسران براى حيات طيبه و زندگى پاكيزه تفسيرهاى گوناگونى آوردهاند از باب مثال برخى آن را به معناى روزى حلال و برخى به معناى قناعت و رضايت به سهم خود و برخى به رزق روزانه و برخى به عبادت توأم با روزى حلال و امثال آن گرفتهاند اما مفهوم اين واژه آن چنان وسيع است كه همه اينها و غير آنها را در بر مىگيرد يعنى زندگى كه از هر نظر از آلودگيها، ظلمها، خيانتها، عداوتها، اسارتها و ذلتها و تجاوزها و استثمارها و مانند آن پاكيزه باشد.
زنان الگو در قرآن
با توجه به تساوى زن و مرد در كسب فضائل و ارزشها در آيات قرآن، با مطالعه در آيات الهى استفاده مىشود كه اين كتاب الهى تنها به كليات نپرداخته بلكه براى عينى كردن آموزهها الگوهاى انسانيت را نيز از بين زنان به بشريت معرفى كرده است.
قرآن داستانهايى را كه نقل مىكند و ملاك ارزشها را در شؤون گوناگون آن مشخص مىكند، نوع مسائل ارزشى را در ضمن داستانهايى نقل مىكند كه نقش اول را زن به عهده دارد.
به عبارت ديگر: قرآن كريم هنگام سخن از فضائل اخلاقى و انسانى و يا نكوهش و تحذير از رذايل اخلاقى، هم از مردان با فضيلت و ستوده ياد مىكند و هم از زنان نمونه و اسوه نام مىبرد. زيرا انسان وارسته چه زن و چه مرد مىتواند الگوى ديگر انسانها قرار گيرد يعنى مرد و زن خوب نمونه انسانهاى خوبند و مرد و زن بد نمونه انسانهاى بدند.
ابراهيم خليل و ساره
حضرت ابراهيم(ع) از پيامبران اولواالعزم است كه در سنين پيرى فرشتگان به آن حضرت بشارت داشتن فرزندى آگاه و حليم و بردبار را به او دادند چنان كه همان بشارت را به همسرش ساره دادند.
فرشتگان به ابراهيم گفتند: «فبشرناه بغلام حليم»(6) ما به ابراهيم بشارت داديم به فرزندى بردبار، و در جاى ديگر فرمود: «انا نبشرك بغلام عليم»(7) ما تو را به فرزند آگاه بشارت مىدهيم. و ابراهيم فرمود: «ابشرتمونى على ان مسّنى الكبر فبم تبشّرون»(8) آيا به من نويد مىدهيد در حالى كه مرا پيرى رسيده است. پس چه بشارتى به من مىدهيد. و به دنبال آن فرمود: «فبشرناك بالحق فلاتكن من القانطين قال و من يقنط من رحمة ربه الا الضّالون»(9) فرشتگان گفتند: تو را به حق بشارت داديم، از مأيوسان مباش، گفت جز گمراهان چه كسى از رحمت پروردگار مأيوس مىشود.
از آيات استفاده مىشود كه ابراهيم با اين كه به دوران پيرى پا گذاشته بود اما فرشتگان به او گفتند: نااميد نباش زيرا بشارت فرشتگان با حق همراه است علاوه هيچ انسانى كه به خدا باور دارد دچار يأس و نااميدى نمىشود زيرا نااميدى يعنى گمان ناتوانى خدا از حلّ مشكل و اين يأس در حدّ كفر است و هيچ كس حق ندارد نااميد شود.
قرآن در بيان بشارت به همسر حضرت ابراهيم(ع) نيز گفتند: «و امرأته قائمة فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب»(10) يعنى هنگامى كه فرشتهها با خليل حق سخن مىگفتند: همسر او نيز حضور داشت و ايستاده بود پس خنديد و شادمان و خوشحال شد. پس مژده داديم او را به اسحق و از پس اسحق يعقوب را، يعنى افزون بر فرزند اسحاق بشارت به يعقوب هم به او دادند.
انسانهاى به كمال رسيدهاند كه فرشتگان بر آنها نازل و حقايقى را در اختيار آنها قرار مىدهند از اين رو از آيات فوق استفاده مىشود كه همسر ابراهيم همانند خود آن حضرت به كمالى نايل آمده است كه قابليت دريافت بشارت فرشتگان را دارد.
زنان مبارز با ستم فرعونى
در مبارزه با ستم هم مردان حضور دارند و هم زنان، اما در مبارزه با ستم فرعونى حضور زنان شگفت آور است، قرآن كريم از سه زن نام مىبرد كه حضرت موسى را از كشته شدن حفظ و او را تربيت كردهاند. پرورش موسى(ع) به عهده مادر موسى و خواهر آن حضرت و زن فرعون بوده است. اين سه زن با وضع سياسى آن روز مبارزه كردند و براى حفظ حضرت موسى جان خود را به خطر انداختند.
وقتى مادر موسى طبق دستور وحى الهى فرزند خود را به دريا انداخت به خواهرش گفت: جعبه حامل موسى را تعقيب كند. همسر فرعون نيز به خود فرعون گفت: اين كودك را نكشيد شايد او به ما سودى رساند يا او را به فرزندى بگيريم. قرآن فرمود: «و اوحينا الى امّ موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليمّ(11)… و قالت لاخته قصّيه فبصرت به عن جنب و هم لايشعرون»(12) ما به مادر موسى الهام كرديم او را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى وى را در درياى نيل بيفكن…و مادر موسى به خواهرش گفت: وضع حال او را پيگيرى كن، او نيز از دور ماجرا را تعقيب و مشاهده مىكرد، در حالى كه آنان بى خبر بودند، همسر فرعون نيز گفت: «قرّة عين لى ولك: لاتقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولداً و هم لايشعرون؛(13) نور چشم من و توست او را نكشيد شايد براى ما مفيد باشد، يا او را به عنوان پسر خود برگزينيم و آنها نمىدانستند در زمان فرعون هز زن شيرده را تعقيب مىكردند تا بدانند نوزاد او پسر است يا دختر كه اگر پسر است او را به قتل برسانند اما با توجه به پيگيرى خواهر موسى و پيشنهاد و معرفى يك زن شيرده به عنوان اجير امرى عادى نبوده بلكه قدم نهادن در عرصه خطر و روبرو شدن با مرگ بود. افزون بر آن كه باردار شدن و مادر شدن مادر موسى مخفيانه بود. اين پيشنهاد امرى خطر ساز بود ولى انجام شد و پيشنهاد همسر فرعون نيز اعمال شد.
مريم و مقام ويژه او
حضرت مريم(ع) نيز يكى از زنانى است كه در قرآن از مقام و عظمت و كرامت او سخن به ميان آمده است، و او را الگوى انسانهاى مؤمن معرفى مىكند: «و مريم ابنت عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدقت بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين»(14)
به مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگاه داشت و ما از روح خود در او دميديم. او كلمات پروردگار و كتابهايش را تصديق كرد و از مطيعان فرمان خدا بود.
بر اساس آيات قرآن به لحاظ اين كه حضرت زكريا تكفّل حضرت مريم را بر عهده داشت استفاده مىشود كه هرگاه حضرت زكريا وارد محراب مىشد، روزى خاصى نزد آن بانو مىيافت و او مىگفت:از نزد خداست كه خداى سبحان آن روزى را بدون حساب به او اعطاء كرده است «كلّما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقاً قال يا مريم انّى لك هذا قالت هو من عند اللّه يرزق من يشاء بغير حساب»(15) هرگاه زكريا در محراب بر او وارد مىشد، نزد او نوعى خوراكى مىيافت. گفت اى مريم، اين از كجا براى تو آمده است؟ او گفت: اين از جانب خداست و به هركس بخواهد بى شمار روزى مىدهد همچنين به استناد قرآن فرشتگان با مريم سخن مىگفتند و سخنان او را مىشنيدند، «و اذ قالت الملائكة يا مريم ان اللّه اصطفاك و طهّرك و اصطفاك على نساء العالمين، يا مريم اقنتى لربّك و اسجدى و اركعى مع الراكعين.»(16)
فرشتگان به حضرت مريم خبر دادند كه برگزيده و مطهره و از زنان ممتاز عالم هستى است و پيوسته به ياد خداست از اين رو خدا به او فرمان داد براى خدا خضوع كن و در برابر او سجده داشته باش و با ركوع كنندگان ركوع كن. پس زن مىتواند به مقامى نائل شود كه با ملكوت عالم ارتباط برقرار كند و فرشتگان با او سخن بگويند.
آموزگار عفاف در بين مرد و زن
قرآن كريم در مقام معرفى انسان عفيف هم از مرد عفيف سخن مىگويد و هم از زن عفيف يعنى هم مرد عفيف در صحنه تجلى كرده است و هم زن عفيف ظهور نموده است.
قرآن كريم حضرت يوسف را مظهر عفت در مردان و مريم را مظهر عفت در زنان معرّفى نموده است كه هم يوسف مبتلا شد و بر اثر عفاف نجات پيدا كرد و هم مريم امتحان شد و در پرتو عفاف نجات يافت.
درباره آزمون حضرت يوسف هم مىفرمايد: «و لقد همّت به و هم بها لولا ان راى برهان ربّه»(17) آن زن مصرى همت گماشت و همتش در حدّ تعقيب يوسف به فعليت رسيد ولى يوسف صديق نه تنها مرتكب حرام نشد و نيز مقدمات حرام را فراهم نساخت بلكه قصد و همت و خيال گناه نكرد زيرا او را برهان ربّ ديد و افترا زنندگان به يوسف نيز كه يوسف را متهم كردند در نهايت اعتراف كردند كه «الآن حصحص الحق انا راودته عن نفسه»(18) اكنون حق پديدار گشت من از او كام خواستم و خدا نيز به نزاهت و طهارت يوسف شهادت داد و فرمود: نه تنها يوسف به طرف بدى نرفت، بلكه بدى نيز به طرف يوسف نرفت، «كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء»(19) اين گونه بدى و پليدى رااز او برگردانيديم قرآن مىگويد: به گناه اجازه نداديم به سراغ يوسف برود.
بنابراين حضرت يوسف الگوى عفاف و پاكدامنى براى انسانهاست حضرت مريم نيز از لحاظ ملكه عفاف يا همسطح يوسف صديق است يا بالاتر از او. زيرا قرآن مىفرمايد: «قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقياً»(20) يعنى نه تنها خودش ميل ندارد بلكه آن فرشته را كه به صورت بشر متمثل شده امر به معروف مىكند و مىگويد: اگر تو تقوا دارى دست به اين كار نزن در حالى كه حضرت يوسف برهان ربّ ديد و از اعمال همّت باز داشته شد.
نتيجهگيرى: در اين مقاله از همسانى زن و مرد در بهره مندى از ارزشهاى انسانى سخن به ميان آمد و روشن شد زن و مرد هم قابليت تكامل را به طور مساوى دارند و هم در عمل مىتوانند به فضائل و كمالات دست يابند. نمونههايى نيز از زنان و مردان به كمال رسيده معرفى شده است تا نشان دهد كه اين همسانى در كسب فضائل تنها در تئورى نيست بلكه در مقام عمل نيز از دو صنف به اين ارزشها نائل آمدهاند.
پىنوشتها: –
1. سوره آل عمران، آيه 195.
2. الميزان، ج 4، ص 94.
3. سوره احزاب، آيه 35.
4. مجمع البيان، ج 7، ص 357 – 358؛ نورالثقلين، ج 4، ص 275.
5. سوره نحل، آيه 97.
6. سوره صافات، آيه 101.
7. سوره حجر، آيه 53.
8. همان، آيه 54.
9. همان، آيه 55 – 56.
10. سوره هود، آيه 71.
11. سوره قصص، آيه 7.
12. سوره قصص، آيه 11.
13. همان، آيه 9.
14. سوره تحريم، آيه 12.
15. سوره آل عمران، آيه 37.
16. همان، آيه 42 – 43.
17. سوره يوسف، آيه 24.
18. همان، آيه 51.
19. سوره يوسف، آيه 44.
20. سوره مريم، آيه 17.
دانستنيهايى از قرآن بد مكن كه بد افتى
دانستنيهايى از قرآن
بد مكن كه بد افتى
«استكباراً فى الارض و مكر السىّء و لا يحيق المكر السىّء الّا بأهله.. فهل ينظرون إلّا سنّت الاولين فلن تجد لسنّت الله تبديلاً و لن تجد لسنّت الله تحويلاً». (سوره فاطر، آيه 43)
همانا آن مستكبران درزمين گردنكشى كردند و نيرنگ بد نمودند و همانا نيرنگ بد جز به صاحبش بر نمىگردد. اهل مكر و نيرنگ جز شيوه پيشينيان انتظارى نمىكشند، پس هرگز در روش و سنت الهى تغييرى نمىبينى و هرگز براى روش خدا تبديلى نخواهى يافت.
از آيه شريفه استفاده مىشود كه دو گونه مكر وجود دارد يكى مكر نيكو و ديگرى كه در آيه از آن ياد شده، مكر و نيرنگ بد است. راغب در مفرداتش گويد: «المكر صرف الغير عما يقصده بحيلة، و ذلك ضربان: مكر محمود و ذلك أن يتحرى بذلك فعل جميل و على ذلك قال تعالى: «و الله خير الماكرين» و مذموم و هو أن يتحرى به فعل قبيح قال تعالى: «لا يحيق المكر السىّء إلّا بأهله». مكر به معناى حيله اى است كه ديگرى را از كارى كه دارد باز دارد. و اين بر دو گونه است يكى مكر نيكو كه در پى كار خيرى باشيم مانند سخن خداى متعال كه مىفرمايد: و همانا خداوند بهترين ماكران و حيله كنندگان است . و ديگرى نكوهيده كه در پى كار بدى باشيم مانند سخن خداى متعال كه مىفرمايد: “و همانا مكر بد جز با صاحبش به ديگرى احاطه نكند.”
و اينكه خداوند مىفرمايد: “لا يحيق” يعنى اصابت نمىكند و نازل نمىشود و مستقر نمىشود جز در آن. البته ممكن است از نظر دنيوى طرف مقابل، رنج و زيان و ضرر بسيار ببيند و زجر بسيار بكشد ولى به هر حال چه در دنيا و چه در روز جزا مكركننده نتيجه نيرنگ بدش را خواهد ديد. چه بسا در همين دنيا دير يا زود به جزاى مكر خويش برسد و اگر نرسيد بى گمان در روز رستاخيز نتيجه دردناكى در انتظارش است چرا كه خداوند عادل است و مقتضاى عدالت همين است كه نيرنگ بد، نتيجه بدى براى صاحبش داشته باشد همانگونه كه آيه شريفه نيز توضيح مىدهد و سپس بر اين امر مهم تأكيد مىكند كه اين سنت الهى است و همچنان كه پيشينيان به آن گرفتار شدند ديگران نيز به همين سنت الهى آزمايش مىشوند و اين سنت خدا است كه هرگز تبديل نمىشود و هيچ تغييرى در آن پيدا نمىشود.
در امثال عرب آمده است كه “من حفر حفرة وقع فيها” اگر كسى براى ديگرى گودى بكند خود در آن افتد يعنى اگر نيرنگى براى آزار رساندن به كسى كند خود به همان نيرنگ گرفتار آيد. و ايرانيان نيز گويند:
بد مكن كه بد افتى
چَهْ مَكَنْ كه خود افتى
در اين جهان خود شاهد بسيارى از موارد نيرنگ بد بوديم كه دچار صاحبانش شد. صدام حسين كه لعنت خدا بر او باد به توسط آمريكاى جنايتكار جنگى تمام عيار در ايران اسلامى نوپا برافروخت كه قصدش نابودى ايران اسلامى بود و همه شاهد بوديم كه خود صدام به دست اربابانش چنان به ذلت و خوارى افتاد كه در جستجوى او به هر سوراخ موشى نزديك مىشدند تا اينكه او را با آن وضع آشفته و موهاى سر و ريش ژوليده در يكى از سوراخهاى زيرزمينى جستند و پس از مدتى زجر و بدبختى به سزاى اعمال بد خويش در دنيا رسيد و با خوارى و ذلت به جهنم واصل شد تا آنكه در روز رستاخيز جزاى آن همه جنايت را ببيند.
و خود نيز شاهد بوديم كه كويت آن همه به صدام كمك كرد و در جنگ تحميلى بالاترين نقش خدمت و اخلاص را در كمك بلا عوض به صدام و صداميان نمود و چيزى از خفتن جنگ تحميلى نگذشته بود كه خود صدام به سراغ آن رفت و آن را اشغال كرد و آرزوهاى حاكمان كويت را بر باد برد. و اين نتيجه فورى و حتمى كمك كردن به گرگ است كه بى رحمانه دوست و دشمنش را طعمه خود قرار مىدهد. و چه گويم كه از اين نمونهها بسيار است و بر آن ترسم كه نيرنگ كنندگان خانگى نيز به جزاى نيرنگ خود دير يا زود گرفتار آيند و وقتى به خود آيند كه كار از كار گذشته باشد.
بگذريم.. زهرى گويد: از رسول خدا روايت شده كه فرمود: “مكر مكنيد و نيرنگ كنندگان را يارى نكنيد كه خداى تعالى گويد: “و لا يحيق المكر السىّء الا بأهله” و ستم مكنيد و ستمكاران را كمك ننمائيد كه خداوند گويد: “إنما بغيكم على أنفسكم”.
فهل ينظرون: ينظرون يعنى ينتظرون. پس آيا انتظار نمىكشند و اين استفهام به معنى نفى است يعنى مكاران و نيرنگ كشان انتظار نمىبرند و چشم نمىدوزند مگر به سنت الهى در باره گذشتگان وپيشينيان كه همان تعذيب آنان بود به خاطر تكذيب و مكرشان نسبت به پيامبران و رسولان خدا ز و همانا اين سنت و قانون خدا تبديل شدنى و تغيير شدنى نخواهد بود يعنى هيچ كس عذاب و كيفر خدا را نمىتواند مبدل به ثواب و مزد كند. و چه مزدى!! مگر كيفر نيرنگ بد جز عذاب دردناك است؟! در اين آيه دو واژه تبديل و تحويل آمده است. آيا هر دو به يك معنى هستند و تنها براى تأكيد ذكر شده اند يا اينكه هر يك معناى جداگانه اى دارد؟ تبديل يعنى چيزى را به كلى عوض كنند و تغيير كامل دهند يعنى آن را پس زنند و چيز ديگرى را جايگزينش كنند ولى تحويل معنايش اين است كه آن شىء را به نحوى تغيير دهند و دگرگون سازند. بنا بر اين سنتها و قوانين الهى نه تنها تبديل نمىشوند بلكه تحويل و تحويل و دگرگونى نيز در آنها پيدا نمىشود كه خود فرمود: “حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة” و نه تنها حلال و حرام و احكامش بلكه قوانينى را كه تشريع كرده است و يا تكوينا ايجاد نموده هرگز تغييرپذير نيست.
سخنان معصومان عليهم السلام ارزش عزت نفس
سخنان معصومين (ع)
ارزش عزّت نفس
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«ألا تبايعونى؟ تبايعونى على أن لاتسألوا النّاس شيئاً.»
(بحارالانوار، ج 96، ص 158)
آيا با من بيعت نمىكنيد؟ با من چنين بيعت كنيد كه هيچ چيز را از مردم تقاضا نكنيد.
امام حسن مجتبى عليه السلام:
«اذا أَرَدتَ عِزّاً بلاعشيرةٍ، و هَيبةً بلاسلطانٍ، فاخرُج مِن ذُلِّ معصية اللّه الى عزِّ طاعة اللّه».
(بحارالانوار، ج 44، ص 139.)
اگر خواستار عزّت بدون داشتن قوم و خويش، و طالب شكوه بدون سلطنتى، از ذلّت نافرمانى خدا به سوى عزّت اطاعت او حركت كن!
امام حسين عليه السلام:
«مَوتٌ فِى عِزّةٍ خيرٌ من حياةٍ فى ذُلِّ.»
(بحارالانوار، ج 44، ص 192)
مرگ با عزّت بهتر از زندگى با ذلّت است.
امام سجاد عليه السلام:
«ما أُحِبُّ أنَّ لِى بِذُلِّ نَفسِى حُمُرُ النَّعَمِ»
(مستدرك الوسائل، ج 2، ص 464)
دوست ندارم داراى شتران سرخ مو(و ثروت كلان) باشم، ولى در برابر تحصيل آن، لحظهاى تن به ذلّت دهم.
امام باقر عليه السلام:
«طَلَبُ الحَوائجِ اِلَى النّاسِ اِستِلابٌ لِلعِزِّ…وَاليأس عَمّا فِى أَيدِى النّاسِ عِزُّ المُؤمِنِ فِى دِينِه»
(بحارالانوار، ج 75، ص 112)
حاجت خواستن از مردم، موجب سلب عزّت خواهد شد، و قطع اميد از آنچه در دست مردم است، مايه عزّت مؤمن در دينش مىباشد.
امام صادق عليه السلام:
«شِيعَتُنا مَن لايَسأَلُ النّاسَ شَيئاً وَ لَو ماتَ جُوعاً».
(بحارالانوار، ج 96، ص 158)
شيعه ما از مردم چيزى را تقاضا نمىكند گرچه از گرسنگى بميرد.
امام صادق عليه السلام:
«مَن سَألَ مَن غَيرِ فَقرٍ فَاِنَّما يَأكُلُ الخَمر».
(بحارالانوار، ج 96، ص 158)
كسى كه فقير نيست ولى تقاضاى كمك مالى كند، همانا شراب مىخورد (يعنى گناهش همانند شراب خوارى سنگين است).
امام صادق عليه السلام:
«عزّ المؤمن استغناؤه عن النّاس.»
عزّت مؤمن، بىنيازى او از مردم است.
امام صادق عليه السلام:
«اِنَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى فَوَّضَ اِلَى المُؤمِنِ اُمُورَهُ كُلَّها وَ لَم يُفَوِّض اِلَيهِ أَن يَذِلَّ نَفسَهُ».
(فروع كافى، ج 5، ص 63)
همانا خداوند متعال همه كارهاى مؤمن را به خود مؤمن واگذار نموده، جز اين كه به او اجازه نداده است خود را ذليل كند.
امام صادق عليه السلام:
«لايَنبَغِى لِلمُؤمِنِ أَن يَذِلَّ نَفسَهُ قِيلَ لَهُ وَكَيفَ يَذِلّ نَفسَهُ؟ قالَ يَتَعَرَّضُ لِما لايُطيقُ.» (فروع كافى، ج 5، ص 63)
سزاوار نيست مؤمن خود را ذليل كند، سؤال شد: چگونه خودش را ذليل مىكند؟ فرمود: خود را در معرض كارى كه از او ساخته نيست، قرار دهد.
امام صادق عليه السلام:
«مَن سَألَ النّاسَ وَ عِندَهُ قُوتُ ثَلاثَةِ أَيّامٍ لَقى اللّه تَعالى يَومَ يَلقاهُ وَ لَيسَ فِى وَجَهِهِ لَحمٌ.»
(ثواب الاعمال (ترجمه شده) ص 630)
كسى كه غذاى سه روز را دارد و از مردم تقاضاى كمك كند، روز قيامت با خداوند ملاقات كند در حالى كه در صورتش گوشت نيست.
نقش تخريبى اردن عليه مقاومت فلسطين
نقش تخريبى اردن عليه مقاومت فلسطين
چندى پيش عبداللّه دوم پادشاه اردن در گفتگويى با روزنامه صهيونيستى هارتص بخش ديگرى از روابط محرمانه سياسى – امنيتى و استراتژيك كشورش را با رژيم صهيونيستى برملا كرد.
عبداللّه دوم در اين گفتگو مدعى شد مىتوان حق بازگشت آوارگان فلسطينى را برچيد و حق دريافت خسارت را براى اين آوارگان اخراج شده از خانه و كاشانههايشان جايگزين آن كرد.
وى تأكيد كرد، اردن و اسرائيل در مقابله با حماس، حزب اللّه و ايران در يك سنگر واحد قرار دارند.
البته بيان چنين سخنانى از سوى پادشاه اردن چندان هم تعجب آور نيست.
محمد حسين هيكل انديشمند و روزنامه نگار معروف مصرى در يكى از كتابهاى خود در مورد نحوه شكلگيرى اردن مىنويسد:اين كشور بنا به دستور وينستون چرچيل وزير مستعمرههاى انگليس بعد از جنگ جهانى اول و در چارچوب توافقنامه انگليسى – فرانسوى “سايكس – پيكو” در شرق رود اردن تشكيل شد تا اهداف مورد نظر انگليس محقق شود و در اين چارچوب شاهزاده عبداللّه اول به عنوان پادشاه اين كشور برگزيده شد.
در راستاى همين اهداف بود كه انگليسىها “جون باگوت گلوپ” انگليسى را به عنوان فرمانده ارتش اردن منصوب كردند و عبداللّه دوم هم نام او را “گلوپ پاشا” گذاشت. نام ارتش تحت امر گلوپ پاشا هم “لشكر عربى” بود تا حقيقت اين ارتش و نقشى كه بايد در منطقه ايفا كند پشت اين نام پنهان شود.
در اين مجال مايه دنبال ذكر سلسلهوار مواضع و نقشى كه اردن در حمايت از رژيم غاصب صهيونيستى داشته نيستيم نقش هايى كه از مسايل امنيتى و نظامى آغاز و اردن را تبديل به ديوار حايلى براى حمايت از صهيونيستها در برهههاى زمانى مختلف كرد.
اما نقش اين كشور در سركوب سازمانهاى مبارز فلسطينى هرگز فراموش نمىشود.
محمد حسين هيكل با توجه به اطلاعات وسيع از مسايل پشت پرده از نقش شاه اردن در گرفتارى، مصر در جنگ 1967 سخن مىگويد و از نسل كشىهاى اعمال شده عليه مبارزان فلسطينى در سپتامبر سياه سال 1970 سخن مىگويد.
ساختار سياسى اردن همواره سعى دارد تا راهبرد اردنى را براى حل و فصل مسئله فلسطين به كار گيرد و يا تحميل فدراتوير يا كنفدارتيو بر كرانه باخترى زمينه نفوذ امنيتى وادارى اردن را بر سرنوشت اين منطقه فراهم ساخته، مانع از شكلگيرى ساختار فلسطينى مستقل شود.
اين مسئله به وضوح از توافق اردن با رژيم صهيونيستى در كنفرانس مادريد در سال 1992 هويدار است در اين چارچوب با توجه به مخالفت صهيونيستها با مشاركت هيئت مستقل فلسطينى، هيئت فلسطينى به عنوان بخشى از هيئت اردنى در اين كنفرانس حضور يافت.
پس از امضاى توافقنامه اسلو و به رسميت شناختن رژيم صهيونيستى توسط سازمان آزاديبخش فلسطين، اردنىها كه طرح خود را ناكام يافته بودند اقدام به قطع ارتباط اقتصادى، مالى و خدماتى با كرانه باخترى كردند و چندى بعد هم رهبران حماس را زا خاك اين كشور اخراج نمودند. اردنىها در چارچوب قرار داد وادى عربى بخشهايى از خاك خود را براى مدت 99 ساله به رژيم صهيونيستى اجاره دادند و همواره روابط امان با آمريكا و انگليس و رژيم صهيونيستى بر خلاف منافع محيط عربى و اسلامى بوده و هست. شاه حسين يكى از مهمترين حاميان رژيم صدام حسين در جنگ عليه جمهورى اسلامى ايران بود، پسرش عبداللّه هم از آمريكايىها در حمله عليه بغداد در سال 2003 حمايت كرد و اردن يكى از مهمترين مهرههاى محاصره آمريكايى – صهيونيستى عليه ملت فلسطين و بايكوت دولت منتخل حماس بود. در بعد امنيتى هم روابط امنيتى اردن با رژيم صهيونيستى و تبادل اطلاعات در مورد مجاهدين و مبارزين فلسطين به طور مستمر ادامه دارد، به نحوى كه مىتوان گفت شبكهاى گسترده از روابط امنيتى و اطلاعاتى بين دو طرف موجود مىباشد. در اين ميان همكارى امنيتى اردن با سازمانهاى امنيتى آمريكايى از جمله سيا و اف بى آى هم بسيار قابل توجه است و اين سازمانها پايگاههايى را در چارچوب آنچه كه به جنگ عليه تروريسم شهرت يافته در اردن دارند. مسئله تأسف بار اين است كه اكثر رهبران عرب امروز ديگر رژيم صهيونيستى را براى خود يك دشمن نمىبينند.
شيمون پرز معاون نخست وزير رژيم صهيونيستى پس از نشست اخير وزراى امور خارجه كشورهاى عربى كه در آن خواستار به كارگيرى ابتكار عمل عربى شده بود گفت: «رهبران عرب امروز درك بهترى از خطرات تهديد كننده خويش پيدا كردهاند و در اين چارچوب اسرائيل ديگر در رأس هرم خطرات تهديد كننده آنها نيست.»
از آن تأسف بارتر اينكه اردن امروز در حالى كه از سوى كشورهاى عربى مأمور پيگيرى اجراى ابتكار عمل عربى و فراهم كردن زمينه برقرارى روابط عربى – صهيونيستى شده است كه خود از مدتى پيش پرچمدار معرفى ايران و برنامههاى صلحآميز هستهاى اين كشور به عنوان خطر اصلى تهديد كننده عربها مىباشد. از نظر اردنىها رژيم صهيونيستى اكنون به هم پيمانى براى عربها تبديل شده است و امپراطورى هستهاى رژيم صهيونيستى كه هم اكنون نيز سرزمينهاى عربى را در اشغال خود دارد ديگر دشمن محسوب نمىشود.
سخن آخر اينكه رژيم صهيونيستى و رهبر آن اولمرت كه طعم تلخ شكست را از مقاومت فلسطينى و لبنانى چشيده است، امروز يك چشم خود را به تلاشهاى صورت گرفته براى شكست مقاومت در منطقه عربى و اسلامى دوخته و چشم ديگرش معطوف توافقنامه مكه و گامهاى برداشته شده رهبران عرب براى سازش كه خود يك رؤياى ديرپاى صهيونيستى است، معطوف كرده است.
پيامبر رحمت و رافت
پيامبر رحمت و رأفت
از تهمتهاى بزرگ و نابخشودنى كه در طول تاريخ مخصوصاً سالهاى اخير از جانب غربيان و وابستگان و تاريك فكران داخلى آنها نسبت به پيامبر اكرم (ص) روا داشته شده است اين امر است كه پيامبر خاتم، پيامبر رحمت و رأفت را، پيامبر خشونت و خونريزى و قساوت معرّفى نمودهاند.
اهانت روزنامههاى دانمارك و هلند و… و همراهى برخى دستياران داخلى در سال گذشته كه سال پيامبر اكرم(ص) بود جزو همين پروژه تخريب است كه تلاش دارند چهره انبياء و امامان معصوم(ع) را به گونهاى خشونت طلب معرّفى كنند كه بشريت رغبت نكند به اسلام و قرآن، تمايل به مسلمان شدن از خود نشان ندهد.
البته اين پروژه در فازهاى مختلفى اجرا مىشود گاه با معرفى طالبان خشونت طلب و متحجّر و جانى كه دست پرورده خود غربيان است، به عنوان مسلمانان راستين، و گاه با تروريست دانستن تمامى مسلمانان، و گاه در داخل كشور با متّهم نمودن برخى چهرههاى علمى و معنوى و جريانهاى فكرى و مذهبى سالم به عنوان خشونت طلب و همين طور زير سؤال بردن برخى از احكام حدود و قصاص در اسلام و… هم فازهايى از همان پروژه اصلى است.
ولى هر انسان خردورز و با انصاف اگر كوچكترين دقتى داشته، نسبت به رفتار پيامبر اكرم(ص) مخصوصاً در دوران 23 ساله رسالت، و نگاهى گذرا داشته باشد به قرآن و كلمات پيام آور آن، به راحتى در مىيابد كه قرآن با لفظ و نام خداى «رحمان» و «رحيم» آغاز شده و در بين 114 سوره آن، 113 سوره آن با همين عنوان شروع شده است، و قرآن را به عنوان رحمت، و پيغمبر خاتم را به عنوان «رحمةٌ للعالمين»(1) معرفى مىكند. كاركرد 23 ساله پيامبر(ص) كه غالباً قربانى خشونتهاى دشمن خود بوده و آنچه از او ديده شده يا جنگهاى دفاعى است و يا صلح و آشتى بوده است و يا گذشت و لطف و مهربانى كه اوج آن را در جريان فتح مكه مىبينيم كه حضرت در اوج قدرت و پيروزى و تسلّط، بالاترين عفو و گذشت و لطف را در حق سرسختترين دشمنان خويش نشان مىدهد.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است گذرا به برخى آيات و روايات و برخى كاركردهاى آن حضرت كه نشان دهنده نهايت رحمت و رأفت اوست. با توجه به اين نكته كه در سال وحدت ملى و انسجام اسلامى وجود مبارك پيامبر اكرم(ص) به عنوان الگوى رأفت و رحمت مىتواند بزرگترين و برترين محور براى وحدت ملى و جهانى باشد.
الف: قرآن و پيامبر رحمت.
قرآن كه كتابى است از طرف خداوندى كه رحمت و سيع و بى پايانى دارد، خود نيز رحمت است و براى مردم، آيات فراوانى در اين كتاب الهى وجود دارد كه نشان مىدهد قرآن رحمت و لطفى است در حق بشريت يك جاى مىفرمايد: «بصائر للناس و هدىً و رحمةً ؛(2)كتاب مايه بصيرت و عامل هدايت و رحمت» در جاى ديگرى مىفرمايد: «و آية لهدىً و رحمةً للمؤمنين؛(3) براستى قرآن مايه هدايت و رحمت براى مؤمنان است» اين كتاب رحمت در جاى جاى متن خود از رحمت و رأفت و مهربانى و دلسوزى و نرمى پيامبر خاتم سخن به ميان آورده است كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- رحمت براى جهانيان
«و ما ارسلناك الّا رحمةً للعالمين؛(4) ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»
عموم مردم دنيا از مؤمن و كافر از وجود با بركت او بهره بردند، و او رحمتى است براى تمام بشريت چرا كه نشر آئينى را برعهده گرفته است كه سبب نجات همگان است حال اگر گروهى از آن استفاده بردند، و گروهى استفاده نكردند اين مربوط به خودشان است و تأثيرى در عمومى بودن رحمت وجود او نمىكند، خود آن حضرت فرمود: «ايّها النّاس انّما انا رحمةٌ مهداةٌ؛(5) مردم! من فقط رحمت هدايت يافتهام.»
وجود مبارك پيامبر اكرم(ص) نه تنها براى زمينيان رحمت است بلكه براى آسمانيان نيز رحمت است حديث زيبا و جالبى اين مسئله را تأييد مىكند. حديث اين است هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر رحمت از جبرئيل پرسيد: «هل اصابك من هذه الرّحمة شىءٌ؛ آيا چيزى از اين رحمت عائد تو (هم) شد»؟ جبرئيل در پاسخ گفت: «نعم انّى كنت اخشى عاقبة امرى فآمنت بك، لما اثنى اللّه علىّ بقوله عند ذى العرش مكين؛(6) من از پايان كار خويش بيمناك بودم، اما بخاطر (آيهاى كه در قرآن نازل شده است بر) تو از وضع خود مطمئن شدم آنجا كه خداوند مرا با اين جمله مدح كرده است كه صاحب قدرت (يعنى جبرئيل) در نزد خالق عرش بلند مقام و بلند مرتبه است.»
در اين باره غربيان نيز اعتراف دارند كه تمدن و پيشرفتهاى علمى آنان مديون و مرهون وجود اسلام و شخص پيامبر اكرم است به نمونههايى در اين زمينه توجه شود.
1- «ژول لابوم» انديشمند و نويسنده فرانسوى مىگويد: «دانش و علم براى جهانيان از سوى مسلمانان به دست آمد و مسلمين علوم را از قرآنى كه درياى دانش است گرفتند و نهرها از آن براى بشريت در جهان جارى ساختند.»(7)
2- «دينورت» مىنويسد: «واجب است اعتراف كنيم علوم طبيعى و فلكى و رياضيات كه در اروپا رواج گرفت، عموماً از بركت تعليمات قرآنى است و ما مديون مسلمانانيم بلكه اروپا از اين جهت شهرى از اسلام است.»(8)
2- نرمى و ملايمت رمز موفقيت پيامبر(ص)
براى پيشرفت اسلام و موفقيت پيامبر اكرم(ص) در بين اعراب خشن و عقب مانده دوران جاهليّت عوامل متعددى نقش داشته است، از جمله مىتوان از عوامل ذيل نام برد.
يك: قرآن به عنوان معجزه ماندگار الهى و وجود زيبايىها، جاذبهها، و شورانگيزىهاى غيرقابل توصيف آن و همين طور ژرفا و عمق غير قابل وصف آن است.
دو: تاريخ روشن توأم با صداقت و پاكى و امين بودن آن حضرت، به گونهاى كه همان مشركان لجوج او را «امين» خواندند، و حتّى بعد از بعثت نيز امانات خود را به او تحويل مىدادند.
سه: شخصيت ويژه و نوع رهبرى رسول اكرم(ص).
چهار: خلق و خوى و ملايمت و نرمى در رفتار پيامبر اكرم(ص).(9)
قرآن از بين عوامل فوق بيشترين تكيه را بر خلق و خوى پيامبر اكرم (ص) و ملايمت و نرمى او نموده است. يكجا مىفرمايد: «و انّك لعلى خلقٍ عظيم؛(10) براستى تو داراى اخلاق عظيم و برجستهاى هستى.»
در جاى ديگر با صراحت رمز و راز موفقيّت او را در ملايمت و نرمى، مهربانى و شفقت او مىداند و لذا فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر؛(11)اى پيامبر! بخاطر رحمت الهى نسبت به آنها نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سنگدل (و داراى خشونت) بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند، پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب، و در كارها، با آنان مشورت كن…»
با آن همه نرمى و ملايمت حضرت باز قرآن به پيامبرش دستور مىدهد: بيشتر نرمى و ملايمت نشان بده، آنها را ببخش براى آنها طلب آمرزش نما، و به آنها آن قدر احترام قائل باش و به آنها آن قدر شخصيّت بده و در كارها به آنها مشورت نما.
دو نمونه از ملايمت آن حضرت
يك: بارها حضرت توسط دشمنان خشونت طلب سنگباران و مورد اهانت قرار گرفته بود، گاه مجبور مىشد مكه را ترك نموده به كوههاى اطراف پناهنده شود، خديجه همسر مهربانش به دنبالش راه مىافتاد تا او را پيدا مىكرد، و در آن لحظه كه زخمهاى پاى او را پانسمان مىكرد اين جمله را از او مىشنيد: «الّلهمّ اغفر لقومى فانّهم لايعلمون؛(12) خدايا قومم را (بخاطر اهانت و سنگباران من) ببخش زيرا آنها (از مقام ربوبيّت و رسالت) آگاهى ندارند.»
راستى اين مرد را هيچ وجدان بيدار و خرد با انصاف خشونت طلب معرفى مىكند؟ او كه از رفتار ملايم خويش نسيم سحر را خجل مىسازد، و هر دشمن سنگدل خويش را در مقابل مهربانى و رأفت خود نرم مىسازد.
دو: مردى يهودى در مدينه مركز قدرت و حكومت پيامبر اكرم(ص) روزى سر راه پيامبر اسلام را گرفت و مدعى شد كه از پيامبر طلبكار است و اصرار كرد، بايد در همين كوچه و محل، طلب او را بپردازد. پيغمبر اكرم فرمود: اولا شما از من طلبكار نيستى، و ثانياً: اجازه بدهيد كه بروم منزل، چون پول همراه ندارم. يهودى گفت: يك قدم نمىگذارم برداريد، هر چه پيامبر بيشتر با او نرمش نشان دادند، او بيشتر خشونت نشان داد، تا آنجا كه عبا و رداى پيامبر اكرم را گرفت و بدور گردن حضرت پيچيد و كشيد، به گونهاى كه اثر قرمزى آن بر گردن مبارك حضرت مشهود بود، از آن طرف مسلمانان منتظر بودند كه نماز جماعت اول وقت را با آن حضرت برگزار نمايند، هر چه منتظر ماندند ديدند حضرت نيامد، عدهاى بيرون مسجد آمدند با تعجب ديدند مرد يهودى او را نگهداشته مسلمانان خواستند با اجبار و يا با ضرب و شتم حضرت را از دست او رها نمايند، پيامبر اكرم(ص) فرمود: نه شما به اين مرد كارى نداشته باشيد من بهتر مىدانم با او چه گونه رفتار كنم حضرت آن قدر ملايمت و نرمى نشان داد كه يهودى در همان جا گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّك رسول اللّه»(13) شما با اين همه قدرتى كه (در مدينه) داريد، اين همه تحمل و نرمى نشان مىدهيد، اين تحمّل، تحمّل يك انسان عادى و معمولى نيست بلكه نشان از آن دارد كه شما مبعوث شده از طرف خداوند هستيد.»
3- دعوت از طريق برهان و استدلال
در طول تاريخ كسانى كه اهل خشونت و زور و قلدرى بودهاند هرگز اهل خرد و منطق و استدلال نبودهاند، بلكه هر كس خواست با منطق و برهان با آنها برخورد كند در جا خفه و نابود شد، ولى بر عكس پيامبران الهى عموماً و پيامبر خاتم خصوصاً هرگز دعوت خويش را با زور و اجبار بر مردم نقبولاند، كه دين اجبار و اكراه بردار نيست، بلكه از طريق برهان و استدلال، منطق و جدال حسن، دعوت خويش را و مكتب الهى خود را معرفى نمودند، و وجدانهاى بيدار و فطرت پاك نيز از قبول آن ابا نكردند، قرآن به اعلا صوت، به بلنداى ابديت اعلام فرمود كه اى پيامبر مردم را با منطق و استدلال به سوى خدا و حق و حقيقت دعوت كن، آنجا كه فرمود:
«ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتى هى احسن؛(14) با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما، و با آنها به روشى كه نيكوتر است استدلال كن».
استاد شهيد مطهرى در ذيل اين آيه مىگويد: اين مسئله زياد مطرح مىشود كه آيا اسلام دعوتش با زور و اجبار بوده است و يا (منطق) و اختيار؟و اين يك چيزى است كه كشيشهاى مسيحى (بلكه تمام غربيان) فوق العاده روى آن تبليغ كردند بطورى كه اسلام را گذاشتهاند «اسلام دين شمشير» اسلام دينى است (خشونت طلب) كه منحصراً از شمشير استفاده مىكند… و حتى در بعضى از كتابهايشان، به پيامبر اكرم(ص) اهانت مىكنند و كاريكاتورهايى مىكشند بصورت مردى كه در يك دستش قرآن را گرفته، و در دست ديگرش شمشير و بالاى سر افراد ايستاده (و امروز به جاى شمشير بمب هستهاى همراه با قرآن نشان مىدهند) به اين معنا كه يا به اين قرآن ايمان بياوريد و يا آنكه گردن شما را با اين شمشير مىزنيم (و يا توسط بمب هستهاى نابودتان مىكنيم) و متأسفانه گاهى خود مسلمانان هم حرفهايى مىزنند كه نه با تاريخ منطبق است و نه با قرآن، بلكه با حرفهاى دشمنان منطبق است يعنى حرفى را كه يك جنبهاش درست است، طور ديگرى تعبير مىكنند و بهانه بدست دشمن مىدهند. مثلاً مىگويند: اسلام با دو چيز پيش رفت با مال خديجه و شمشير على(ع) يعنى با زر و زور آگر دينى با زر و زور پيش برود، آن دين، چه دينى مىتواند باشد؟!
(ولى) قرآن حتى در يك جا هم ندارد كه دين اسلام با زر و زور به پيش رفته است…»(15)
4- بشارت دهنده و چراغ روشن
«يا ايّها النّبىّ انا ارسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً و داعياً الى اللّه باذنه و سراجاً منيراً و بشّر المؤمنين بانّ لهم من اللّه فضلاً كبيراً؛(16) اى پيامبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارت دهنده و انذار كننده و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او قرار داديم. و چراغى روشنى بخش و مؤمنان را بشارت ده كه براى آنان از سوى خداوند فضل بزرگى است»
خداوند در آيه به صراحت اعلام مىكند كه پيغمبر آمده كه بشارت دهنده باشد و انذار كننده نسبت به گناهان و با منطق و استدلال به سوى خداوند و حق و حقيقت دعوت مىكند هر كس پذيرفت بشارت دو چندان و فضل بزرگ را دريافت خواهد كرد و آن كس كه بى راهه رفت خود ضرر كرده است و هرگز دستور به خشونت نداده است.
ب: مرورى به تاريخ زندگى آن حضرت
مرورى گذرا بر تاريخ 23 ساله رسالت آن حضرت بخوبى نشان مىدهد كه جز رحمت و رأفت و عفو و گذشت و در موارد لازم دفاع از خود در زندگى آن حضرت مشاهده نشده است و حتى دشمنان سرسخت او به اين امر اعتراف و اذعان داشتهاند.
1- آغاز وحى با خواندن و آغاز دعوت با توحيد.
اولين آياتى كه بر آن حضرت نازل شد سخن از قلم و فرهنگسازى و دعوت مىگويد: مىفرمايد: «بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد كسى كه انسان رااز خون بسته خلق كرد، بخوان و پروردگار تو گرامى است آنكه قلم را تعليم داد و به آدمى آنچه را كه نمىدانست آموخت»(17) انسان خشونت طلب هرگز سخن از قلم و آگاهى و تعليم به زبان نمىآورد. و اولين دعوت او به صورت علنى اين بود كه «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا؛ بگوييد معبودى جز خدا نيست رستگار مىشويد.
2- سيزده سال قربانى خشونت
پيامبر اكرم سيزده سال در مكه سپرى كرد، سه سال آن را به صورت غير علنى و سرّى مردم را به خدا دعوت و ده سال را علنى و آشكارا، در اين دوران حضرت و يارانش بدترين و زشتترين خشونتها را تحمّل كردند و هيچ كس پيدا نمىشود در اين دوران كه بگويد او و يارانش نه تنها خشونت طلب و خشونت خواه نبودند بلكه بدترين جسارتها و شكنجهها را از خشونت طلبان ديدند و تحمل نمودند، و آن روزى هم كه بر اين خشونتگران دست يافتند، ماندنىترين عفو و گذشت را در حق آنها روا داشتند. آرى نسبت به خود آن حضرت انواع و اقسام تهمتها را مورد استفاده قرار دادند و از آزار و اذيت جسمانى او لحظهاى كوتاهى نكردند گاه او را سنگباران نمودند و گاه با خاك روبه و سيرابى حيوانات او را آزار دادند، و زمانى خار بر سر راه او كاشتند و دورهاى نيز او را در شعب ابى طالب با بدترين و فجيعترين وضع در مدّت سه سال در محاصره اقتصادى قرار دادند.
سران خشونت و مهرههاى اصلى دشمنان آن حضرت اين افراد بودند، ابولهب عمو و همسايه آن حضرت كه مرتب او را تكذيب و اذيت مىكرد، اسود بن يغوث كه از مسخره چيان مسلمانان و آن حضرت بود، «وليدبن مغيره» «اميّه» «ابىّ» فرزندان خلف، ابوالحكم بن هشام كه بر اثر عناد زيادش او را ابوجهل خواندند، و او در جنگ بدر كشته شد. «عاص بن وائل» كه رسول خدا را «ابتر» مىخواند و عقبة كه لحظهاى دست از آزار مسلمانان و پيامبر نكشيد.(18)
اما نسبت به مسلمانان بدترين و زشترين خشونتها روا داشته شد، بلال را «اميّة بن خلف» بر روى ريگهاى داغ مىخواباند و سنگ بزرگى را روى سينه او قرار مىداد و از او جز صداى «احد احد؛ خدا يكى است» شنيده نشد به قدرى بلال را شكنجه كردند كه ورقة بن نوفل بر وضع او رقت كرد و گريست و به اميّه گفت: اگر او را با اين وضع بكشيد من قبر او را زيارتگاه خواهم ساخت.(19) ياسر و سميّهآن قدر شكنجه و آزار ديدند كه در راه توحيد به شهادت رسيدند، ياسر بر اثر شكنجه در گرماى سوزان و سميه نيز با نيزه بى رحم ابوجهل از پا درآمد.(20) عبدالله بن مسعود وقتى آياتى از اول سوره الرحمان را در مسجد الحرام تلاوت نمود، سران خشونت و كافران قريش به قدرى او را زدند كه خون از سرو صورت او جارى شد(21) و در نتيجه اگر انسان كمترين انصاف و محدودترين اطلاعات از تاريخ صدر اسلام و دوران بعثت پيامبراكرم(ص) داشته باشد اعتراف خواهد كرد كه پيامبر اكرم و مسلمانان نه تنها خشونت طلب نبودند بلكه قربانى خشونت شدند، و بدترين و بيشترين ضربهها را از ناحيه خشونت طلبان و كافران تحمل نمودند.
3 – هجرت براى فرار از خشونت
وضع رقّت بار مسلمانان و شكنجههايى كه از ناحيه رؤساى خشونت، به آنها مىرسيد پيامبر را بر آن داشت كه به مسلمانان اجازه هجرت دهد و به عنوان راهنمايى فرمود: «هر گاه به خاك حبشه سفر كنيد، بسيار براى شما سودمند خواهد بود، زيرا بر اثر وجود يك زمامدار نيرومند و دادگر در آنجا به كسى ستم نمىشود و آنجا خاك درستى و پاكى است و شماها مىتوانيد در آن خاك بسر ببريد، تا خدا فرجى براى شما پيش آيد.»(22)
كلام نافذ پيامبر باعث شد عدّهاى به سركردگى جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت كنند، رؤساى خشونت گر «دارالندوه» گروهى را به دنبال آنها فرستادند كه آنها را به مكه بازگردانند، ولى مأموران موقعى كه شنيدند كه كشتى مهاجران سواحل جده را ترك گفته بود. با اين حال آنهارا رها نكردند، بلكه گروهى را به سركردگى «عمروعاص» به حبشه فرستادند كه با تحريك شاه حبشه آنها را از آنجا بيرون رانند.
ولى سخنان سراپا روشنگر جعفر كه گذشته خشونتآميز كفار و پيام سراپا رحمت و رأفت اسلام و پيام آور آن را به تصوير مىكشيد نقشه سران خشونت را به هم ريخت.
«ما گروهى بوديم نادان و بت پرست از مردار اجتناب نمىكرديم، پيوسته به گرد كارهاى زشت بوديم. همسايه پيش ما احترام نداشت، ضعيف و افتاده محكوم زورمندان بوديم، با خويشاوندان خود به ستيزه و جنگ بر مىخاستيم، روزگارى به اين منوال بوديم، تا اين كه يك نفر از ميان ما كه سابقه درخشانى در پاكى و درستكارى داشت، برخاست و به فرمان خدا ما را به توحيد و يكتاپرستى دعوت نمود، و ستايش بتان را نكوهيده شمرد، و دستور داد در رد امانت بكوشيم و از ناپاكيها اجتناب ورزيم و با خويشاوندان و همسايگان خوش رفتار مىنماييم و از خونريزى و آميزشهاى نامشروع و شهادت دروغ، خيانت در اموال يتيمان و نسبت دادن زنان به كارهاى زشت دور باشيم… ولى قريش در برابر ما قيام كردند، و روز و شب ما را شكنجه دادند، تا ما از آيين خود دست برداريم، گرد خيانت و زشتيها برويم، ما مدتها در برابر آنها مقاومت نموديم تا آن كه تاب و توانائى ما تمام شد.»(23)
كوچكترين دقت در سخنان جعفر نشان مىدهد كه دين اسلام دين رأفت و رحمت و صلح و دوستى است و آن كسانى كه در مقابل مسلمانان قرار داشتند سراپا خشونت و وحشيگرى و قلدرى بودند.
خشونت سران قريش تا آنجا اوج گرفت كه تصميم گرفتند پيامبر را به قتل برسانند اما پيك وحى پيامبر اكرم(ص) را از نقشه شوم مشركان خبر دار نمود كه «هنگامى كه كافران بر ضد تو فكرى مىكنند، تا تو را زندانى كنند يا بكشند و يا تبعيد نمايند آنان با خدا از در حيله وارد مىشوند، و خداوند حيله آنها را به خود آنها بر مىگرداند.»(24)
لذا مجبور شد پيامبر اكرم در ماه ربيع الاول سال سيزدهم دست به هجرت بزند و به سوى مدينه حركت كند. على(ع) پس از مهاجرت رسول گرامى در نقطه بلندى از مكه ايستاد و فرمود: «هر كس پيش محمد امانت و سپردهاى دارد بيايد از ما بگيرد كسانى كه پيش پيامبر امانت داشتند با دادن نشانه و علامت امانتهاى خود را پس گرفتند.»(25)
راستى چنين فردى كه از ترس دشمنانش مجبور به هجرت شده است و به امانات همان دشمنان خيانت روا نمىدارد، و جان وصىّ خويش على(ع) را در معرض خطر قرار مىدهد براى ردّ امانات، مىتوان به او گفت خشونت طلب؟ آيا جز صداقت و انسانيّت چيز ديگرى مىتوان به او نسبت داد؟
4- نخستين اقدامات در مدينه و نشانههاى رأفت
انسان رئوف و مهربان و يا خشن رقى القلب هر جا وارد شود از اولين اقداماتى كه انجام مىدهد بخوبى قابل تشخيص و شناخت است، و اين قاعده را بخوبى مىتوان در رفتار پيغمبر اكرم(ص) مشاهده نمود، حضرت اولين اقدامى كه در مدينه انجام داد ساخت مسجد مدينه بود به عنوان مركز عبادت، و فراگيرى مسائل اسلامى، چرا كه مسجد تنها مركز پرستش نبود بلكه تمام معارف و احكام اسلامى، اعم از آموزشى و پرورشى در آنجا گفته مىشد، همه گونه تعليمات دينى علمى، حتى امور مربوط به خواندن و نوشتن در آنجا انجام مىگرفت تا آغاز قرن چهارم اسلامى غالباً مساجد، در غير اوقات نماز حكم مدارس را داشت.(26)
اين اقدام حضرت بخوبى نشان از رأفت و دلسوزى او دارد كه در پى هدايت تعليم و تربيت مردم است نه در پى چپاول و خونريزى و خشونت در حق آنان.
دومين اقدام حضرت اين بود كه پيمان برادرى بين مسلمانان به وجود آورد، با توجه به اين كه دو قبيله «اوس» و «خزرج» سالها با هم درگير بودند پيامبر اكرم (ص) با ورود در مدينه مأمور گشت كه مهاجرين و انصار را با يكديگر برادر گرداند، لذا در يك جمع عمومى اعلام فرمود: كه دو تا دو تا با يكديگر برادر دينى شويد.(27)
5- جنگهاى دفاعى و يا تحميلى
اگر كسى جنگهاى پيامبر اكرم(ص) را نشانه خشونتطلبى او بداند بايد گفت خيلى دور از انصاف و تاريخ قضاوت كرده است چرا كه اكثر جنگهاى آن حضرت دفاعى و تحميلى بوده است. لذا در اولين جنگ مسلمين قرآن اين مسئله را متذكر مىشود كه «اذن للّذين يقاتلون بانّهم ظلموا و انّ اللّه على نصرهم لقدير؛(28) به افرادى كه مورد هجوم واقع شدهاند اجازه دفاع داده شد زيرا آنان مظلوم و ستمديدهاند و خداوند به كمك و يارى آنان قادر و توانا است» در برخى از اين جنگها مانند خندق و احزاب مشركين تصميم داشتند اسلام و مسلمين را از ريشه بركنند منتهى دفاع مسلمانان مانع از اين عمل شد، يقيناً هر انسانى و حتى هر حيوانى دفاع از خويش را روا مىدارد و آن را قابل تمجيد و تأييد مىداند.
6- رأفت و گذشت در اوج قدرت
پيامبر اكرم (ص) در روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجرت با ده هزار نفر از مدينه به سوى مكه حركت كرد و با نقشه خردمندانه مكه را به محاصره در آورد و بدون خونريزى دشمن را وادار به تسليم نمود. از عواملى كه به تحقق اين هدف كمك شايانى نمود، علاوه بر مسئله «استتار» و «اصل غافلگيرى» اين بود كه عباس عموى پيامبر بعنوان خيرخواهى براى قريش به سوى مكه رفت و ابوسفيان را به اردوگاه اسلام آورد و سران قريش بدون ابوسفيان نمىتوانستند تصميم قاطعى بگيرند. هنگامى كه او در برابر عظمت بى سابقه اسلام سر تسليم فرود آورد و ابراز ايمان نمود پيامبر از وجود او براى ارعاب مشركان حداكثر استفاده را برد، چرا كه ابوسفيان بعد از مشاهده نيروى ده هزار نفرى مسلمانان به مكه برگشت و با رنگ پريده و بدن لرزان گفت: واحدهايى از ارتش اسلام كه هيچ كس را تاب مقاومت آنان نيست شهر را محاصره كردهاند و چند لحظه ديگر وارد شهر مىگردند پيشواى آنان محمد به من قول داده كه هر كس به مسجد و محيط كعبه پناه ببرد، و يا اسلحه به زمين گذارد، در خانه خود را به عنوان بى طرفى ببندد و يا وارد خانه من و يا خانه «حكيم حزّام» گردد، جان ومال او محترم و از خطر مصون است.
پيامبر به اين نيز اكتفا نكرد، پس از ورود به مكه علاوه بر پناهگاههاى سه گانه پرچمى به دست «عبدالله ختمى» داد و فرمود كه فرياد كند: هر كس زير پرچم او گرد آيد در امان است.(29)
سرانجام پيامبر اكرم وارد مسجد الحرام شد و دستور داد درب كعبه را باز كردند، و در حالى كه دستهاى خود را بر چهار چوبههاى درب گذارده بود رو به مردم كرده چنين گفت: سپاس خدايى را كه به وعده خود عمل نمود و بنده خود را كمك كرد و دشمنان را به تنهايى سركوب ساخت.
امروز بر شما ملامتى نيست
سكوت تا كى بر محوطه مسجد و بيرون آن، حكفرما بود، نفسها در سينهها حبس و افكار و تصوّرات مختلفى بر مغز و عقل مردم حكومت مىكرد، مردم مكّه در اين لحظات به ياد آن همه ظلم و ستم و بيدادگريهاى خود افتاده فكرهاى مختلفى مىكردند.
اكنون گروهى كه چندين بار با پيامبر به نبرد خونين برخاسته، و جوانان و ياران او را به خاك و خون كشيدهاند و سرانجام هم تصميم گرفته بودند كه شبانه به خانه بى پناه او بريزند، او را ريزه ريزه كنند، در چنگال قدرت پيامبر گرفتار شده، و پيامبر مىتواند از آنان همه نوع انتقام بگيرد.
اين مردم با تذكّر جرائم بزرگ خود، به يكديگر مىگفتند: لابد همه ما را از دم تيغ خواهد گذراند، يا گروهى را كشته و گروهى را بازداشت خواهد نمود و زنان و اطفال ما را به اسارت خواهد كشيد.
آنان گرفتار افكار مختلف شيطانى بودند كه ناگهان پيامبر با جملههاى زير سكوت آنها را شكست و چنين گفت: ماذا تقولون؟! و ماذا تظنّون؟! چه مىگوييد و درباره من چگونه فكر مىكنيد؟ مردم بهتزده و حيران و بيمناك، همگى با صداى لرزان و شكسته با توجّه به سابقه رأفت و گذشت پيامبر اكرم(ص) گفتند: ما جز خوبى و نيكى چيزى درباره تو نمىانديشيم، ترا برادر بزرگوار خويش، و فرزند برادر بزرگوار خود مىدانيم، پيامبر كه بالطبع رئوف و مهربان و با گذشت بود وقتى با جملههاى عاطفى آنان روبرو گرديد چنين گفت: به شما مىگويم: «لاتثريب عليكم اليوم يغفر اللّه لكم و هو ارحم الراحمين؛امروز بر شما ملامتى نيست، خدا گناهان شما را مىآمرزد او مهربانترين مهربانان است.»(30) راستى اين عمل جز از يك انسان رئوف و مهربان سر مىزند؟ و آيا در رفتار او بويى از خشونت مشاهده مىشود؟
اعلام عفو عمومى
يكى از افسران اسلام(31) هنگام ورود به مكّه اين شعار را سر داد.
اليوم يوم الملحمة اليوم مستحلّ الحرمه؛ امروز روز نبرد است، امروز جان و مال شما حلال شمرده مىشود؟ پيامبر اكرم(ص) از اين شعار فوق العاده ناراحت شد و براى تنبيه وى، دستور داد كه پرچم از دست وى گرفته شود، و از مقام فرماندهى عزل گردد و پرچم را به فرزند او داد، و دستور داد اين شعار را سر دهند اليوم يوم المرحمة؛ امروز روز رحمت (رأفت، گذشت، مهربانى) است. و آنگاه عفو عمومى را به شرح زير آغاز كرد و گفت: شما مردم هموطنان بسيار مناسبى بوديد، رسالت مرا تكذيب كرديد و مرا از خانهام بيرون ساختيد، و در دورترين نقطه كه من به آنجا پناهنده شده بودم با من به نبرد برخاستيد ولى من با اين جرائم همه شماها را بخشيده، و بند بندگى و بردگى را از پاى شما باز مىكنم و اعلام مىنمايم كه: «اذهبوا فانتم الطلقاء؛ برويد دنبال زندگى خود، همه شما آزاديد.»(32)
راستى اين عفو عمومى و گذشت و مهربانى در اوج قدرت كه مىتوانست تمام دشمنان خويش را از دم شمشير بگذراند و يا به بردگى كشد، جز از يك انسان رئوف، مهربان، و دلسوز و «رحمة للعالمين» صادر مىشود؟ راستى اگر آن حضرت ذرّهاى اهل خشونت بود لااقل براى تشفّى قلبش و انتقام از دشمنان خويش عدّهاى از دانه درشتهاى مشركين را به قتل مىرساند.
بسيارند كسانى كه تا قدرت ندارند اهل لطف و مهربانى هستند وقتى به قدرت دستيافتند بدترين خشونتها و جنايتها را به كار مىبرند.
امّا رسول رحمت و رأفت در اوج قدرت مرتبه اعلاى از رحمت و گذشت و عطوفت و مهربانى را به نمايش گذاشت اين رأفت و رحمت مىتواند درس بزرگى براى بشريت و مخصوصاً مسلمانان باشد كه مىتوانند با گذشت و رحمت بهترين زندگى را در كنار هم داشته باشند، و مسلمانان با محور قرار دادن آن وجود نازنين قوىترين اتحاد و انسجام را به وجود آورند.
پىنوشتها: –
1. سوره انبياء، آيه 107.
2. سوره قصص، آيه 43.
3. سوره نمل، آيه 77.
4. سوره انبياء، آيه 108.
5. ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، دارالحديث، بيروت، 1419 ج 7، ص 3201، و الطبقات الكبرى، ج 1، ص192.
6. مجمع البيان، ذيل آيه ى 108 انبياء، به نقل از تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 13، ص527.
7. تفسير نمونه، چاپ چهل و هفتم، ج 1، ص175.
8. همان، ص176.
9. مرتضى مطهرى، سيره نبوى، دفتر انتشارات اسلامى، ص 138.
10. سوره قلم، آيه 4.
11. سوره آل عمران، آيه 159.
12. ميزان الحكمه، همان، ج 7، ص3228، روايت 19975.
13. سيره نبوى، همان، ص 139.
14. سوره نحل، آيه 125.
15. سيره نبوى، همان، ص131.
16. سوره احزاب، آيه 45.
17. سوره علق، آيه 5.
18. تاريخ كامل ابى اثير، ج 2، ص 47-51، و رك فرازهايى از تاريخ اسلام، ص 123.
19. سيره ابن هشام، ج 1، ص 318.
20. كامل ابن اثير، ج 2، ص 45 .
21. سيره ابن هشام، ج 1، ص 314.
22. تاريخ طبرى، ج 2، ص 70.
23. تاريخ كامل، ج 2، ص 54-55، تاريخ طبرى، ج 2، ص 73، فرازهايى از تاريخ اسلام، ص133.
24. سوره انفال، آيه 30.
25. تاريخ كامل، ج 2، ص 75، و فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، ص204.
26. فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، همان، ص210.
27. همان، ص 114و سيره ابن هشام، ج 2، ص 123-126.
28. سوره حج،آيه 39.
29. امتاع الاسباع، ج 1، ص 379.
30. مغازى واقدى، ج 2، ص 835 به نقل از فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، ص 448 و درك بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 21،ص 107 و 132.
31. سعد بن عباده، رئيس خزرج.
32. فرازهايى از تاريخ اسلام، همان، ص 449.
روابط دختران و پسران از نگاه قرآن و روايات
روابط دختران و پسران از نگاه قرآن و روايات
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مقدمه
روابط پسران و دختران جوان، در كشور ما به عنوان يك معضل اجتماعى مطرح است لذا بر اولياى خانه و مدرسه و به تبع آنها مسئولين فرهنگى و اجتماعى لازم است اين مسأله را به طور علمى بررسى نمايند و از هر گونه تصميم احساسى خوددارى نموده و با شناخت كامل آسيبها، زمينهها و راهكارهاى علمى و تخصصى با اين انحراف برخورد نمايند زيرا به حكم «ولا تَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ»(1) بايد از پيروى هر چيزى كه بدان علم نداريم پرهيز كنيم. در هر اعتقاد يا عملى كه تحصيل علم ممكن است، پيروى از غير علم حرام است و زمانى اقدام و ارتكاب عملى جايز است كه دليل علمى آن را تجويز نمايد.(2) براى بررسى اين معضل با سؤالهايى روبرو هستيم: 1- چه نوع روابطى، معضل اجتماعى به شمار مىرود؟ 2- چه آسيبهايى در اين زمينه جوانان ما را تهديد مىكند؟ 3- زمينههاى اين روابط آسيبزا چيست؟ 4- چه راهكارهايى براى پيشگيرى و هدايت صحيح وجود دارد؟
روابط آسيبزا
ارتباط و برخورد پسران و دختران، امرى اجتنابناپذير است زيرا بديهى است كه در جامعه، كوچه و خيابان، هنگام خريد و هنگام معاشرتها و… نمىشود ديوار و حائلى بين دو جنس كشيد. هنگامى كه از روابط دختران و پسران به عنوان معضل اجتماعى و آسيبزا ياد مىشود، منظور روابط پنهانى، غير عادى و ناپختهاى است كه به دور از هرگونه شناخت كافى بوده و به صورت هيجانى، تخيلات و رؤياهاى غيرواقعى صورت مىگيرد. دختران و پسرانى كه به منظور جلب توجه جنس مخالف و با هدف دوستيابى از بين آنان، ساعتها در خيابانها و اماكن عمومى از گوشهاى به گوشه ديگر مىروند و بدون اينكه به روشنى بدانند به دنبال چه چيزى هستند، وقت و انرژى خود را تلف مىكنند. گاهى اوقات افرادى مانند خود را مىيابند و روابط نامتعادلى برقرار مىكنند، لكن در نهايت با احساس سرخوردگى و بيهودگى و نيز احساس بيزارى از خود به خانه باز مىگردند. تعاليم انسانساز اسلام، اين نوع روابط را نهى مىكند نه اينكه زنان و دختران را از جامعه طرد نمايد و از هر نوع حضور و فعاليتهاى آنان و برخورد و ارتباط زنان و مردان جلوگيرى كند. اسلام، حفظ حريم ميان زن و مرد، عفت و حياء را مورد تأكيد قرار مىدهد. قرآن كريم يك نمونه از روابط سالم را بيان مىكند؛ دختران حضرت شعيب براى سيراب كردن گوسفندان صبر كردند تا مردان از سيراب كردن گوسفندانشان فارغ شوند و به كنارى بروند.(3) و هنگامى كه يكى از دختران شعيب از طرف پدر مأمور شد تا حضرت موسى را به خانه دعوت كند با كمال وقار و حياء با موسى سخن گفت(4) و حضرت موسى نيز بعد از قبول دعوت به دختر شعيب فرمود: راه را به من نشان بده و خودت پشت سر من بيا. براى اينكه ما دودمان يعقوب به زنان نگاه نمىكنيم.(5) اين الگوى شايسته به ما نشان مىدهد كه مىشود زنان و مردان در جامعه با يكديگر برخورد و تعامل داشته باشند و در عين حال حريم يكديگر، حياء و عفت خود را نيز حفظ كنند.
آسيبشناسى
الف – آسيب روانى: فقدان حريم ميان زن و مرد و آزادى معاشرتهاى بىبند و بار، هيجانها و التهابهاى جنسى را فزونى مىبخشد. غريزه جنسى، غريزهاى نيرومند، عميق و درياصفت است، هر چه بيشتر اطاعت شود، سركشتر مىگردد؛ همچون آتشى كه هر چه به آن بيشتر خوراك بدهند شعلهورتر مىشود.(6) روح بشر فوقالعاده تحريكپذير است، اشتباه است كه گمان كنيم تحريكپذيرى روح بشر محدود به حد خاصى است و از آن پس آرام مىگيرد. هيچ مردى از تصاحب زيبارويان و هيچ زنى از متوجه كردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالأخره دلى از هوس سير نمىشود. از طرفى تقاضاى نامحدود خواه ناخواه انجام نشدنى است و هميشه مقرون است با نوعى احساس محروميت، دست نيافتن به آرزوها به نوبه خود منجر به اختلالات روحى و بيمارىهاى روانى مىگردد.(7) حال اگر در سطح جامعه، جاذبههاى جنسى رواج يابد و دختر و پسر روابطى آزاد داشته باشند، جلوهگرىهاى موجود در برخورد و حالات دختران موجب جلب توجه پسران شده، انحراف اذهان و آشفتگى فكر و دل آنها را در پى دارد. البته خود دختران نيز ضربهپذير هستند زيرا چه بسيار دخترانى كه سبب شوق دستيابى به نشانههاى مقبول زيبايى و زنانگى به اختلالات روانى دچار مىشوند.(8) از طرف ديگر اگر در كوچه و خيابان، دلبرى مرسوم گردد و جلوهگرى، هنر دختران محسوب شود و در روابط دختر و پسر تجاذب و دلبندى به ميان آيد، دخترانى كه از زيبايى لازم برخوردار نيستند، در فشار و استرس قرار مىگيرند و هميشه احساس كمبود و حقارت مىنمايند و لطمههاى جدى بر روح و روان آنان وارد مىسازد. آفت ديگر اين است كه افراد در اين نوع روابط كه معمولاً ناپايدار بوده و براساس سودجويى است نه تعهد، به شكست در عشق منتهى مىشوند. و در نتيجه روح لطيف و با نشاط آنها گرفتار افسردگى مىشود. ويل دورانت مىگويد: «زنى كه عاشق شد و معشوق خود را از دست داد، ممكن است اين گمشده برايش جبرانناپذير باشد. او روح خود را به تصوير خاصى پيوسته است و هر جا برود خاطراتش او را دنبال خواهند كرد.»(9)
عشق بازىهاى خيابانى قبل از ازدواج، آسيب ديگرى نيز دارد و آن اين است كه دائماً از فاش شدن روابط گذشته و تأثير آن بر زندگى آينده دچار تشويش خاطر و نگرانى هستند و اين نگرانى اثر مخربى بر بهداشت روانى انسان مىگذارد.
ب – آسيب اجتماعى: آنچه موجب فلج كردن نيروى اجتماعى است، آلوده كردن محيط كار به لذت جويىهاى شهوانى است.(10) زيرا از طرفى شخصيت و كرامت زن را در حد يك كالا براى كامجويى مردان تنزل مىدهد و امنيت روانى لازم را براى فعاليت اجتماعى او از بين مىبرد، و از طرف ديگر مردان، تمركز حواس و دقت كافى را براى كارهاى خود ندارند. هر چه روابط دختر و پسر ضابطهمندتر شود و جامعه از تحريكات شهوانى و جلوهگرىهاى جنسى دور گردد، اجتماع سالمتر خواهد شد و افراد جامعه بهتر به كار خود رسيدگى كرده، جوانان در محيط كار، درس و دانشگاه راحتتر خواهند بود و به پيشرفتهاى بيشترى خواهند رسيد.
ج – آسيب خانوادگى: معاشرتهاى آزاد و بى حد و مرز در برخى خانوادهها زمينه بىبند و بارى پسران و دختران را فراهم ساخته و ازدواج را به صورت يك وظيفه، تكليف و محدوديت در آورده است. تفاوت جامعهاى كه روابط جنسى را به محيط خانوادگى و كادر ازدواج قانونى محدود مىكند با اجتماعى كه روابط آزاد در آن اجازه داده مىشود اين است كه ازدواج در اجتماع اول، پايان انتظار و محروميت و در اجتماع دوم، آغاز محروميت و محدوديت است. در سيستم روابط آزاد جنسى، پيمان ازدواج به دوران آزادى دختر و پسر خاتمه مىدهد و آنها را ملزم مىسازد كه به يكديگر وفادار باشند و در سيستم اسلامى به محروميت و انتظار آنان پايان مىبخشد.(11) اختصاص يافتن استمتاعات و التذاذهاى جنسى به نهان خانه زناشويى و محيط خانواده و در كادر ازدواج، پيوند زن و شوهرى را محكم مىسازد و موجب اتصال بيشتر زوجين به يكديگر مىشود. پس آسيب اول، بىرغبتى به ازدواج و تشكيل خانواده است. آسيب ديگر همان است كه ويل دورانت مىگويد: «مرد، نگران و مضطرب است كه مبادا كسى پيش از او زنش را تصرف كرده باشد.»(12) پسرى كه قبل از ازدواج با افراد زيادى ارتباط داشته است به هنگام ازدواج به هر دخترى كه نظر كند، مىپندارد او نيز با پسرهاى متعددى ارتباط داشته و پاك و عفيف نيست و در نتيجه روح بى اعتمادى و سوء ظن در جامعه اوج مىگيرد و اين همان چيزى است كه قرآن كريم از آن نهى فرموده است «يا اَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اجتَنِبوا كَثيرًا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ ولا تَجَسَّسوا ولا يَغتَب بَّعضُكُم بَعضًا اَيُحِبُّ اَحَدُكُم اَن يَأكُلَ لَحمَ اَخيهِ مَيتًا فَكَرِهتُموهُ واتَّقوا اللَّهَ اِنَّ اللَّهَ تَوّابٌ رَحيم»(13) بنابراين روابط آزاد زمينهساز بسيارى از سوءظنها است.
نكته ديگرى كه در جوامع آزاد و مختلط، خانوادهها را تهديد مىكند اين است كه زن و مرد، همواره در حال مقايسهاند، مقايسه آنچه دارند با آنچه ندارند و آنچه ريشه خانواده را مىسوزاند اين است كه اين مقايسهها آتش هوس را در زن و شوهر و مخصوصاً در وجود شوهر دامن مىزند.(14)
زمينهها و راهكارها
ما در اين قسمت به عوامل ايجاد كننده اين روابط و راههاى پيشگيرى آن مىپردازيم و چون هر زمينه، راهكار مخصوص به خود را دارد، براى حفظ پيوستگى و انسجام مطلب در ذيل هر يك از زمينهها، راهكار آن را نيز ذكر مىكنيم.
1- نگاه
يكى از زمينههاى ايجاد روابط ناسالم نگاه مسموم است. براى انسانى كه حب شهوات براى او زينت داده شده است(15) يك نگاه كافى است تا او را از خود بى خود كند و متحول سازد. نگاه، تيرى است از تيرهاى شيطان چه بسا نگاهى كه حسرتهاى طولانى را در پى دارد.(16) لذا حضرت على(ع)مىفرمايد: «ديدهها شكارگاههاى شيطانند»(17) بعضى «نگاهها»، ويروس «گناه» منتشر مىكنند پس فاصله چندانى بين نگاه و گناه نيست. كنار هر گناه دو فرمان است: شيطان مىگويد: «چشم بدوز» خداى رحمان مىگويد: «چشم و ديده فرو بند» تنها راهكار آسودگى دل و برچيدن اين زمينه همان است كه قرآن كريم مىفرمايد: مؤمنان نگاه خود را از نامحرم بگردانند. «قُل لِلمُؤمِنينَ يَغُضّوا مِن اَبصرِهِم»(18) و در روايات نيز آمده است كه كسى كه چشم خود را فرو بندد دل را آسوده كند.(19) از پشت به زنان نامحرم نگاه نيفكنيد.(20) از رو به رو به زن نامحرم خيره نشويد.(21) و اگر به طور اتفاقى نگاه به نامحرم افتاد چشم را بگردانيد.(22) و بار ديگر نگاه خود را به وى نيفكنيد.(23) حفظ نگاه مخصوص مردان نيست؛ زليخا اسير نگاه شده بود و زنان مصر با ديدن يوسف دست خود را بريدند.(24) لذا قرآن كريم به زنان مؤمن نيز دستور مىدهد كه چشم را از نگاه به مردان اجنبى فرو بندند.(25) لذا هنگامى كه مردى نابينا خدمت رسول خدا(ص) آمد، آن حضرت از همسران خود خواست كه جلسه را ترك كنند و پشت پرده قرار بگيرند. آنان با تعجب گفتند: «وى كور است.» حضرت فرمود: «شما كه كور نيستيد و او را مىبينيد.»(26) و الگوى زنان عالم حضرت زهرا(س) فرمودند: «خير زن در آن است كه نه او مردى را ببيند و نه مردى او را ببيند.»(27)
زدست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجرى نيشش زفولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد(28)
2- خودآرايى و خودنمايى
يكى ديگر از علل گرايش جوانان به جنس مخالف، خودآرايى و خودنمايى است. خودآرايى ناپسند نيست بلكه خودآرايى به قصد خودنمايى در برابر نامحرم ناپسند است زيرا زمينه فساد جوانان است. جوان در اين سن، در برابر هزارها محرك كه قبلاً آنها را حس نمىكرد، حساس مىگردد. بعضى از صداها اين حساسيت را بر مىانگيزد… بعضى از حركات اين حساسيت را نيرو مىدهد، بعضى از مناظر در جلب آن بيش از همه مؤثر است، رنگها در فصل عشق غوغايى بر پا مىكند و رنگ سرخ منادى تملك و تصرف است»(29) اگر جوان در معرض اين همه محركهاى قوى قرار بگيرد، درياى شهوت او طوفانى مىشود و «غريزه جنسى، مخصوصاً در پسران، تا سر حد وجدان نفوذ كرده و تحريكات شهوانى همچون تصادم امواج به ساحل، شروع به مبارزه مىنمايد.»(30)
قرآن كريم براى برچيدن اين زمينه فساد به زنان مؤمن دستور مىدهد كه در خانههاى خود بنشينند و مانند زنان جاهليت نخست، خودنمايى نكنند.(31) زينت و آرايش خود را جز آنچه قهراً ظاهر مىشود بر بيگانه آشكار نسازند و بايد سينه و دوش خود را با مقنعه بپوشانند.(32) منظور از «زينت زنان» مواضع زينت است زيرا اظهار خود زينت از قبيل گوشواره و دست بند حرام نيست پس مراد از اظهار زينت، اظهار محل آنهاست.(33) زنان مؤمن نبايد پاى خويش را به زمين بكوبند تا آنچه از زينتشان كه پنهان است ظاهر شود.(34) طبيعى است كه جوان جذب مىشود. جوانى از انصار رسول خدا(ص) در كوچههاى مدينه زنى را ديد – در آن زمان، زنان مقنعه را پشت گوش مىانداختند – وقتى زن از او گذشت، او را تعقيب كرد و از پشت او را مىنگريست تا داخل كوچه تنگى شد و در آنجا استخوان يا شيشهاى كه در ديوار بود، به صورت مرد برخورد كرده آن را شكافت، همين كه زن از نظرش غايب شد تازه متوجه گرديد كه خون به سينه و لباسش مىريزد، با خود گفت: نزد رسول خدا مىروم و جريان را به او خبر مىدهم. رسول خدا از او پرسيد چه شده است؟ جوان جريان را عرض كرد. سپس جبرئيل نازل شد و حفظ حجاب و زينت را بر زنان مسلمان واجب نمود تا مردان مسلمان حفظ شوند.(35)
3- طنازى در سخن
يعنى زنان در برابر مردان آهنگ سخن گفتن را نازك و لطيف كنند، تا دل او را دچار ريبه و خيالهاى شيطانى نموده شهوتش را برانگيزانند و در نتيجه آن مردى كه در دل بيمار است به طمع بيفتد و منظور از بيمارى دل نداشتن نيروى ايمان است، آن نيرويى كه آدمى را از ميل به سوى شهوات باز مىدارد.(36) قرآن كريم براى جلوگيرى از روابط ناسالم ميان زنان و مردان مىفرمايد: «نازك و نرم با مردان سخن مگوئيد مبادا آنكه دلش بيمار است به طمع افتد بلكه درست و نيكو سخن بگوييد.»(37) يعنى سخن معمولى و مستقيم بگوييد، سخنى كه شرع و عرف اسلامى (نه هر عرفى) آن را بپسندد و آن سخنى است كه تنها مدلول خود را برساند، نه اينكه كرشمه و ناز را بر آن اضافه كنى، تا شنونده علاوه بر درك مدلول كلام، دچار ريبه هم بشود.(38) تأثير كلام به قدرى است كه مولاى متقيان از سلام كردن به زنان جوان خوددارى مىكند و مىفرمايد: «مىترسم از اين كه صداى آنها مرا خوش آيد و از اجرم كاسته شود.»(39)
4- تأخير در ازدواج
زن و مردم مكمل نيازهاى روحى و روانى يكديگرند و هر يك بدون ديگرى احساس فقر و نياز مىنمايد. زن به دنبال تقديس از جانب مرد و در آرزوى اين است كه تنها ملكه كاخ عشق و محبتش باشد.(40) و به قول ويل دورانت: زن فقط وقتى زنده است كه معشوق باشد و توجه كردن به او مايه حيات اوست.(41) و مرد نيازمند كسى است كه قلبش براى او بتپد و با گرمى نگاه و كلام پرمهرش، او را در مواجهه با ناملايمات زندگى اميد بخشد و خلاصه اينكه «هر يك از ما، در جدايى فقط نيمهاى از انسان است و هميشه نگران آن نيم ديگر است»(42) و اين نگرانى به آرامش تبديل نمىشود مگر از طريق آن يگانه راهى كه خداوند متعال ترسيم نموده و آسايش انسان را در آن قرار داده است.(43) «ومِن ءايتِهِ اَن خَلَقَ لَكُم مِناَنفُسِكُم اَزوجًا لِتَسكُنوا اِلَيها وجَعَلَ بَينَكُم مَوَدَّةً ورَحمَةً اِنَّ فى ذلِكَ لَأيتٍ لِقَومٍ يَتَفَكَّرون»(44) تا زمانىكه دختر و پسر جوان اين نياز فطرى را از راه ازدواج تأمين نكرده و به آرامش روانى نرسيده باشند در معرض خطر هستند لذا رسول خدا(ص) فرمود: آن كس كه ازدواج كند نيمى از دينش را حفظ كرده است.»(45)
5 – بستر اجتماعى
يك عامل بسيار مهم در ايجاد چنين روابطى، وجود زمينهاى اجتماعى و گاه پنهان در ميان جوانان است. اگر در جامعه جوان چنين افكارى رايج شود كه داشتن دوست پسر و يا دوست دختر، نشانه قدرت و جاذبه اجتماعى است و يا اين انديشه كه داشتن چنين روابط، نشانه بزرگ شدن است و يا پيدا كردن دوست براى يكديگر را بخشى از پيمان دوستى به شمار آورند، روز به روز بر ميزان اين روابط افزوده خواهد شد. براى رهايى از اين زمينه فساد راهكارهايى وجود دارد كه عبارتند از:
الف – اصلاح فرهنگ جامعه: اگر چنين افكارى در جامعه رسوخ كرده باشد بر مسئولين فرهنگى جامعه واجب است كه تمام امكانات و تلاش خود را در اصلاح فرهنگ جامعه به كار بگيرند زيرا تا فرهنگسازى درست صورت نگيرد خورده كارها نتيجه مطلوب را به همراه نخواهد داشت.
ب – دقت در انتخاب همنشين: بايد راههاى صحيح دوستيابى را آموزش داد تا جوانان با ديد باز و انديشمندانه همنشين و دوست خود را انتخاب نمايند زيرا رسول خدا(ص) مىفرمايند: «دين و منش هر شخصى، متناسب با دوست و همراه است.»(46)
6- مرحله رشد
اريكسون سن 12 – 20 سالگى را مرحله احساس هويت در مقابل سردرگمى هويت مىداند و مىگويد مشكل اين دوره خطر آشفتگى نقش به ويژه هويت جنسى و شغلى نوجوان است. در بعضى موارد جوانانى كه قادر به رو در رويى با سردرگمى نقش جنسى و شغلى خود نيستند، هويتى منفى را انتخاب مىكنند و به هويتها و نقشهايى متكى مىشوند كه به صورت نامطلوبترين و خطرناكترين اعمال به آنها عرضه شده است.(47) كسى كه احساس پيشرفت و رضايتمندى از هويت، شغل و خانواده خود ندارد به رفتارهاى ناهنجار روى مىآورد كه به اين رفتارها «رفتارهاى جايگزين» مىگويند. يكى از اين رفتارهاى جايگزين، برقرارى ارتباطهاى ناسالم است.
براى پيشگيرى از بروز اين مشكل، بايد به نوجوان و جوان در هويتيابى كمك كرد تا بتواند براى خويشتن تصويرى رضايت بخش و اميد آفرين به دست آورد. انسان بايد يك هويت منسجم را داشته باشد زيرا هر كس براساس ذات و طبيعت خود عملى انجام خواهد دارد.(48) عمل انسان مترتب بر شاكله او است به اين معنا كه عمل هر چه باشد مناسب با اخلاق آدمى است چنانچه در فارسى گفتهاند: «از كوزه همان برون تراود كه در اوست» پس شاكله يا هويت نسبت به عمل، نظير روح جارى در بدن است.(49) بنابراين بر والدين و مسئولين تعليم و تربيت واجب است كه در راه «هويت يا بىجنسى» به جوانان كمك كنند تا تصوير روشنى از جنسيت خود و نقشهاى مربوط به آن، برخوردهاى اجتماعى و دوستى دختران و پسران و عشق و امثال آن پيدا كنند.
7- عدم تقيد خانواده به مسائل دينى
جوانان اولين برخوردها و معاشرتهاى ناسالم و مختلط را در خانه تجربه مىكنند. فرهنگ خانواده است كه حد و مرزها را به فرزندان مىآموزد. اگر خانوادهها حدود شرعى را در روابطشان مراعات نكنند، ديگر چه انتظارى از جوانان با آن شرايط روحى و هيجانى مىتوان داشت لذا قرآن كريم مىفرمايد: «اى مؤمنان! خود و خانواده خويش را از آتش دوزخ نگاه داريد.»(50) يعنى خود و زن و بچه خود را تعليم خير دهيد و ادب نماييد.(51) و در نگهدارى اهل همين بس كه به آنها امر كنيد بدان چه كه خدا امر كرده و نهى كنيد از آنچه خدا نهى كرده است.(52)
8- بىتوجهى به نيازهاى جوانان در خانه
جوانان به محبت، برقرارى صميميت، تنوع،تفريح و هر چيزى كه شور و نشاط آنان را حفظ كند، هستند. اگر والدين اين نيازها را تأمين نكنند، خود او دست به كار مىشود و از آنجا كه معمولاً جوانان شتابزده و ناپخته عمل مىكنند، از هر طريقى براى رفع نياز خود اقدام مىكنند.
نكته ديگرى كه بايد به آن توجه داشت، پرهيز از بيكارى است. خداوند متعال به پيامبر گرامى اسلام(ص) توصيه مىفرمايد: «هنگامى كه از كار مهمى فارغ شدى خود را به كار ديگرى مشغول كن»(53) والدين بايد براى اوقات فراغت جوانان خود برنامه داشته باشند. فعاليتهاى اجتماعى، فرهنگى، ورزشى و تفريحى علاوه بر اينكه آنها را از بسيارى از فسادها حفظ مىكنند، در رشد ابعاد مختلف جوان مؤثر است.
والدين در برخورد با جوانان بايد طريق اعتدال را پيش بگيرند و از هر گونه افراط، تفريط، برخورد خشك، خشن و انعطافناپذير خوددارى كنند. و در ضمن نظارت و كنترل نامحسوس بر رفت و آمد و رفتارهاى آنان، شخصيت و حريم خصوصى آنان را حفظ نمايند زيرا اگر شخصيت او از بين برود و عزت و كرامتى نداشته باشد، هيچ اميد خيرى در او نيست.(54) و از سرزنش و ملامت نيز پرهيز كنند كه آتش لجاجت را در آنان شعلهورتر مىكند.(55)
9- رسانه
يكى ديگر از عوامل زمينه ساز روابط دختر و پسر رسانهها اعم از صدا و سيما، نشريات، اينترنت و ماهواره است كه بررسى ميزان تأثير آنها و چگونگى مقابله با آنها به تدوين مقالهاى مستقل نياز دارد.
پىنوشتها: –
1) اسراء/ 36.
2) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 13، ص 126 – 127.
3) قصص/ 23.
4) قصص/ 25.
5) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 16، ص 38.
6) مرتضى مطهرى، مسأله حجاب، ص 69.
7) همان، ص 72.
8) خانم دكتر سعداوى، چهره عريان زن، ص 168؛ ر.ك: مقدمهاى بر روانشناسى زن، ص 110.
9) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص146.
10) مرتضى مطهرى، مسأله حجاب، ص 78.
11) مرتضى مطهرى، مسأله حجاب، ص 75.
12) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 141.
13) حجرات/ 12.
14) حداد عادل، فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، ص 69.
15) آل عمران/ 14.
16) وسايل الشيعه، ج 14، ص 138.
17) منتخب ميزان الحكمه، ترجمه شيخى، ج 2 ،ص 999، حديث 6129.
18) نور/ 30.
19) مستدرك الوسائل، ج 14، ص 271.
20) همان، ص 274.
21) الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 35، حديث 6.
22) مسند احمد، ج 4، ص 358.
23) بحارالانوار، ج 104، ص 36.
24) يوسف/ 31.
25) نور/ 31.
26) مسند احمد، ج 6، ص 296.
27) بحارالانوار، ج 43، ص 54.
28) باباطاهر عريان.
29) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 128.
30) محمدتقى فلسفى، گفتار فلسفى (جوان)، ص 307.
31) احزاب/ 33.
32) نور/ 31.
33) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 15، ص 156.
34) نور/ 31.
35) كافى، ج 5، ص 521، حديث 5.
36) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 16، ص 461.
37) احزاب/ 32.
38) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 16، ص 461.
39) شيخ حر عاملى، آداب معاشرت، ص 67.
40) مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، ص 148.
41) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 141.
42) ابوالقاسم مقيمى حاجى، جوانان و روابط، ص 7، به نقل از لذات فلسفه 122.
43) روم/ 21.
44) روم/ 21.
45) ميزان الحكمه، ج 4، ص 272، حديث 7807.
46) ميزان الحكمة، ج 5، ص 297، حديث 10221.
47) رواشناسى رشد (2)، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، ص 782.
48) اسراء/ 84.
49) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 13، ص 262.
50) تحريم/ 6.
51) الدر المنثور، ج 6، ص 244.
52) كافى، ج 5، ص 62.
53) انشراح/ 7.
54) شرح غرر و درر، آمدى، ج 1، ص 394.
55) ميزان الحكمة، ج 8، ص 485، حديث 17831.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
محمد اصغرى نژاد
من كه هستم تا شما را بزنم
در نوشته برادر ستوان حسن دوشن آمده است: به اتفاق تيمسار بابايى به فرودگاه اهواز رفتيم تا با هواپيماى ترابرى 130 Cكه حامل مجروحين بود، به تهران برويم. عباس در فرودگاه بر روى چمنها نشست و به من گفت كه بروم و مقدمات رفتنمان را فراهم كنم… مسؤول ستاد وقتى فهميد با تيمسار بابايى آمدهام، از من خواست تا او را به دفتر ستاد بياورم. وقتى بيرون آمدم ديدم بسيجىها او را به كار گرفتهاند و در حال حمل برانكارد به داخل هواپيماست. با اينكه مىدانستم شهيد بابايى تازه از جبهه برگشته و نياز به استراحت دارد، به افسر خلبان هواپيما گفتم، ايشان تيمسار بابايى هستند. كمتر از او كار بكشيد.
آن خلبان با شنيدن اين جمله شگفت زده شد و بىدرنگ نزد تيمسار رفت و ضمن عذر خواهى از او خواست تا به داخل هواپيما برود… خلبان با خواهش و تمنا از بابايى تقاضا كرد تا به داخل كابين مخصوص خلبانان برود.شهيد بابايى به ناچار به قسمت بالايى كابين هواپيما رفت و خلبان براى انجام كارى هواپيما را ترك كرد. پس از چند دقيقه، درجه دار مسؤول داخل هواپيما، وارد كابين شد. با مشاهده شهيد بابايى كه با لباس بسيجى در كابين خلبان نشسته بود، چهرهاش را در هم كشيد و با صداى بلند گفت: چه كسى به تو گفته اينجا بيايى؟ پاشو برو پايين.
شهيد بابايى بدون اينكه چيزى بگويد، در حالى كه سر به زير داشت، پايين آمد و در كنار من نشست. هواپيما كه آماده پرواز شد، خلبان به همراه گروه پروازى از در جلو(ى) هواپيما وارد شد به محض ديدن تيمسار كه در قسمت پايين نشسته بود با اصرار دوباره شهيد بابايى را به قسمت بالا برد. وقتى هواپيما آماده پرواز شد. آن درجه دار پس از بستن در هواپيما وارد كابين خلبانان شد و با ديدن عباس بر سر او فرياد كشيد: باز هم كه تو بالا رفتى. مگر نگفتم كه جاى تو اينجا نيست. بيا برو پايين. اگر يكبار ديگر بيايى اينجا مىزنم تو گوشت.
هواپيما در حال حركت در داخل باند بود و خلبانان گوشى به گوش داشتند و چيزى نمىشنيدند.
شهيد بابايى براى بار دوم از كابين پايين آمد. چند دقيقه بعد خلبان از طريق گوشى به درجه دار گفت: از تيمسار پذيرايى كن.
آن درجه دار پرسيد كدام تيمسار؟
خلبان در حالى كه بر مىگشت تا پشت سر خود را ببيند، گفت: تيمسار بابايى كه در عقب كابين نشسته بودند، كجا رفتند!
درجه دار با شگفتى پرسيد: ايشان تيمسار بابايى بودند؟!
سپس ادامه داد: قربان، من كه بدبخت شدم. بنده خدا را دوبار پايين كشاندهام.
درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار در مقابل شهيد بابايى ايستاد.
صورتش را جلو برد و گفت: تيمسار بزن تو گوشم. جون مادرت منو بزن، من اشتباه كردم.
شهيد بابايى گفت: برادر، من كه هستم تا شما را بزنم.
درجه دار گفت: تيمسار، به خدا گفته بودند كه مرام شما مرام حضرت على (ع) است ولى نه اينقدر. اگر حضرت على (ع) هم بود، با اينكار من به حرف مىآمد.
تيمسار مرتب مىگفت: استغفرالله، اين چه حرفى است كه شما مىزنيد.
درجه دار گفت: قربان خواهش مىكنم تشريف بياوريد بالا.
عباس گفت: همينجا خوب است.
درجه دار آمد و در كنار ما نشست. او تا تهران پيوسته مىگفت: تيمسار، من را ببخش، به على مريدت شدم.
و شهيد بابايى ساكت و آرام نشسته بود. صورتش گل انداخته و همچنان سرش پايين بود.(1)
مگر همسر و فرزندان من با بقيه فرق مىكنند؟
در خاطره سرهنگ ولى الله كلاتى آمده است. در سالهاى 60-61 كه بنزين به صورت كوپنى توزيع مىشد، من متصدى توزيع كوپنهاى اختصاصى پايگاه اصفهان بودم. شهيد بابايى بيشترين سهم را به خلبانان شكارى كه در جنگ نقش فعالى داشتند، مىدادند و من موظف بودم تا كوپنها را فقط به دستور شخص ايشان توزيع كنم روزى ستوان صادقى نزد من آمد و گفت: پدر خانم بابايى مىخواهد همسر و فرزندان بابايى را به قزوين ببرد به همين خاطر نياز به كوپن بنزين دارد. من با توجه به اين كه او كوپن را براى خانواده بابايى مىخواست، بدون كسب اجازه از شهيد بابايى يك كوپن به ايشان دادم. فرداى آن روز ماجرا را براى ايشان توضيح دادم. بابايى عصبانى شد و گفت: چرا شما اينكار را كرديد؟ گفتم، آخر موسى صادقى گفت، ايشان با ناراحتى پاسخ داد: موسى گفته باشد. شما چه حق داريد كه كوپن اداره را به ايشان بدهيد! گفتم: حالا كه طورى نشده است. مىروم و يك كوپن تهيه مىكنم و مىگذارم سرجايش. شهيد بابايى با عصبانيت گفت: برادر جان، مگر همسر و فرزندان من با بقيه فرق مىكنند؟! خوب با اتوبوس بروند. چه كسى واجب كرده كه حتماً بايد با ماشين سوارى بروند؟ اگر شما مىبينيد كه ما به آقايان خلبانان كوپن مىدهيم، مسألهاش فرق مىكند. اين نيست كه شما هم بذل و بخشش كنيد.
اين ماجرا گذشت و من به دستور ايشان رفتم و آن كوپن را از ستوان صادقى گرفتم.(2)
گريزان از شهرت
در روايت ستوان موسى صادقى آمده است: حدود سالهاى 61و62 زمانى كه شهيد بابايى فرمانده پايگاه اصفهان بود، يكى از پرسنل نقل كرد، در شب جمعهاى به طور اتفاقى به مسجد حسين آباد اصفهان رفتم.
در تاريكى متوجه شدم صدايى كه از بلندگو به گوش مىآيد، خيلى آشناست. پس از پايان دعا كه چراغها روشن شد ديدم كه حدسم درست بوده. كسى كه دعاى كميل مىخوانده است، سرهنگ بابايى است. خوشحال شدم و جلو رفتم سلام كردم و گفتم: جناب سرهنگ، قبول باشد ان شاءالله. اطرافيان با شنيدن كلمه سرهنگ به شهيد بابايى نگاه كردند. بعد از احوالپرسى كه با هم كرديم، از چهره او دريافتم كه ناراحت است. وقتى علت را جويا شدم، پاسخ دادند: كاش واژه سرهنگ را نمىگفتى.
فهميدم كه تا آن لحظه كسى از اهالى آن منطقه، شهيد بابايى را نمىشناخته و ايشان هر شب جمعه به عنوان شخص عادى به آن مسجد مىرفته و دعاى كميل مىخوانده است. پس از اين ماجرا او ديگر در آن مسجد دعاى كميل نخواند. زيرا هميشه دوست مىداشت تا ناشناس بماند.(3)
ترجيح رضايت خدا
در خاطرهاى آمده است: پس از مدتى كه مهدى باكرى به جبهه مىآيد و رشادتها از خود نشان مىدهد، برادرش حميد هم به دنبال او مىآيد. حميد بلافاصله پس از ورود، به ستاد فرماندهى مىرود، جايى كه آقا مهدى در آنجا مستقر است. پس از سلام و احوالپرسى، آقا مهدى از حميد مىخواهد كه به كارگزينى پيش آقاى روز بهانى برود و مداركش را تحويل بدهد وكارهاى مقدماتى را پشت سر بگذارد. حميد نزد آقاى روزبهانى مىرود و متوجه مىشود معرفى نامهاى كه لازم بوده است از سپاه تبريز بگيرد، ندارد… آقاى روزبهانى به او اطمينان مىدهد كه با تأييد فرمانده… اين مشكل حل است. وقتى حميد مجدداً نزد آقا مهدى مىآيد و جريان را به او مىگويد، آقا مهدى با همان لبخند مليح هميشگى، چشم در چشمان حميد مىدوزد و پس از مكثى نسبتاً طولانى مىگويد: حتماً تو نمىخواهى كه من كار غير قانونى انجام دهم. خدا راضىتر است كه به تبريز بروى، سرى به خانواده بزنى، سلام ما را هم برسانى و بعد با مدارك كامل پيش ما بيايى. سپس دستان برادرش حميد را به گرمى مىفشرد، صورتش را مىبوسد و او را تا دم در بدرقه مىكند.(4)
هنوز نمىدانست با چه كسى طرف است
در خاطرهاى آمده است: حاج حسين (خرازى فرمانده لشكر 14 امام حسين (ع)) كه با سر و روى خاكى از خط برگشته بوده مىخواست براى شركت در جلسه به قرارگاه برود، ناچار بود سروصورت را صفايى بدهد. آن زمان ما در فاو خط پدافندى محكمى در جاده ام القصر داشتيم. آن روز حمام خراب شده بود و بچهها براى استحمام به نهرهاى كنار اروند مىرفتند. حاج حسين به راننده تانكر آب گفت: برادر، مىشود لوله آب را روى سر من بگيرى تا سرم را بشويم.
راننده كه حسين را نشناخته بود، گفت: مگر خون تو از بقيه رنگينتر است؟! برو در نهر شنا كن. حاجى گفت: من به آن آب حساسيت دارم.
و بلأخره با اصرار، راننده شلنگ را روى سر حاجى گرفت: موقع شستن سر به خاطر اينكه حاجى يك دست داشت، مقدارى در شستن شامپوها معطل شد و راننده هم براى اينكه كار زودتر تمام شود، مقدارى آب داخل يقه حسين ريخت و شروع كرد به نق زدن كه: تو كه يك دست دارى، چرا به جبهه آمدهاى تو كه حتى نمىتوانى كارهاى خودت را هم انجام بدهى؟ و حاج حسين همچنان ساكت بود…راننده هنوز نمىدانست با چه كسى طرف بوده است.(5)
پرافتخار ولى بى توقع
در خاطرهاى از اكبر اردستانى برادر سرلشكر شهيد مصطفى اردستانى آمده است: زمانى كه پدرم به رحمت ايزدى پيوسته بود، شهيد ستارى همراه تنى چند از فرماندهان و پرسنل نيروى هوايى براى شركت در مراسم ختم آن مرحوم به ورامين آمده بودند. در آن روز شهيد ستارى برايم تعريف كرد: در يكى از عملياتهاى برون مرزى، حاج مصطفى كار بزرگى انجام داده بود. و من با چند تن از فرماندهان نيروى هوايى براى استقبال ايشان به مهرآباد رفتيم. وقتى از هواپيما پايين آمد، او را در آغوش كشيدم و با بوسيدن گونههايش اين موفقيت بزرگ را به او تبريك گفتم. سپس به اتفاق سوار ماشين شديم تا به ستاد نيروى هوايى برويم. حاج مصطفى به راننده گفت: از ميدان شوش برو. فكر كردم در آن مسير كارى دارد لذا سؤال نكردم. ماشين حركت كرد و مسير شوش را در پيش گرفت. وقتى به ميدان شوش رسيديم، به راننده گفت: نگهدار، من پياده مىشوم. فكر كردم قصد خريد وسيلهاى را دارد. ولى هنگامى كه پياده شد، گفت: «تيمسار،ببخشيد، بچههاى من ورامين هستند. مىخواهم بروم ورامين.» گفتم چطورى، با چه وسيلهاى؟
گفت: ايستگاه ورامين كنار ميدان شوش است. با مينى بوس مىروم.
به او گفتم: آخه اينطور كه نمىشود. ماشين يا اول شما را به ورامين برساند بعد مرا به ستاد ببرد يا با هم تا ستاد مىرويم. مرا كه رساند، تو را ورامين مىبرد.
اصرار من سودى نبخشيد و او مرتب با تكان دادن دست از ما خداحافظى مىكرد و از ماشين فاصله مىگرفت. من كه اخلاق او را مىشناختم و مىدانستم كه از هرگونه تكبّر و بزرگ بينى به دور است، تسليم خواستهاش شدم با چشم تا ايستگاه مينى بوس او را بدرقه كردم. درون جمعيت منتظر ماشين جا گرفت و چند لحظه بعد پا در ركاب ماشين گذاشت. انگار نه انگار كه ساعتى قبل چه افتخارى براى مملكت آفريده است. ناشناس و بى تكلف بر صندلى مينى بوس تكيه زد و ما نيز راه ستاد نيروى هوايى را در پيش گرفتيم.(6)
بوى عطر دهان دهقان
روزى دهقانى از اهالى روستاى همدان نزد آخوند همدانى مىآيد و مسألهاى شرعى را مىپرسد. آخوند در بين سخنان دهقان متوجه بوى معطرى مىشود كه فضا را احاطه كرده است به طورى كه قبلاً چنين بوى معطرى به مشامش نرسيده بود.(آخوند ملاعلى همدانى علاقهاى وافر به عطر داشت و هميشه از بهترين عطرها استفاده مىكرد) از دهقان مىپرسد: از چه عطرى استفاده مىكنيد؟ دهقان جواب مىدهد: من اصلاً از عطر استفاده نمىكنم هر بار كه اين دو با هم كلامى رد و بدل مىكردند، فضا معطر مىشد به طورى كه پاسخ سؤال دهقان تحت الشعاع قرار مىگرفت. بالأخره دهقان مجدداً سؤال مىكند: آقا، چرا جواب سؤال مرا نمىدهيد؟ ملا در جواب مىگويد: اگر راز اين مسأله را ندانم، پاسخ نمىدهم. دهقان مىگويد: من فردى كشاورز هستم و دائماً در حال كار يا فراغت به ذكر صلوات مىپردازم. شبى در خواب ديدم كه در مسجد النبى(ص) هستم و همه اوليا و انبيا نيز جمع هستند. رسول خدا(ص) خطاب به آنها فرمود: آيا مىدانيد امروز بيش از همه چه كسى به ياد ماست؟ عرض كردند خير يا رسول الله، رسول خدا اشاره به من كردند و آنگاه مرا كه در گوشهاى ايستاده بودم به جلو صدا زد و در حضور آنها دهانم را بوسيدند و از آن به بعد هر گاه لب به سخن مىگشايم، چنين عطرى خوشبو در فضا احساس مىشود.(7)
پاداش به ميزان عمل
در خاطرهاى از برادر جانباز سعدالله احمدى آمده است: روزى براى خريد وسايل به خيابان اتابك رفتم و يادم آمد كه به محله شهيد احمد عربشاهى بروم (خدا رحمتش كند) و سرى به خانوادهاش بزنم. در خانهاش را زدم. كسى باز نكرد. منتظر بودم و به عكس كوچكى كه در روى در زده بودند، نگاه مىكردم. يكى از همسايهها گفت كه منزل نيستند. وقتى خواستم برگردم، در باز شد و پدرش بيرون آمد. اين را هم بگويم كه پدرش ناشنواست و لب خوانى مىكند به او گفتم: كس ديگرى در خانه نيست؟ گفت نه، و مرابه داخل خانه برد. پس از صحبت و احوال پرسى، هديهاى ناقابل كه باخود داشتم، براى فرزند شهيد و مادر شهيد، به او دادم و خداحافظى كردم و از خانه بيرون آمدم. در راه پولم را شمردم و ديدم كه داخل جيب من 600 تومان پول هست. با خود كلنجار مىرفتم كه اين را هم چيزى مىخريدى و مىدادى. چيزى از تو كم نمىشد. بعد مىگفتم از خيابان اتابك تا خيابان نارمك خيلى راه است، چطور برگردم. همينجور كه فكر مىكردم به سر خيابان عارف رسيدم. در همين احوال بودم كه يك اتوبوس شركت واحد ايستاد و راننده گفت: حاج آقا بفرما بالا. گفتم: من سوار نمىشوم. گفت: من كه نمىخواهم تو را بدزدم، بيا بالا – در مسير، هر جا خواستى پياده شو. ديدم راست مىگويد.سوار شدم. از چهار راه عارف تا سه راه افسريه آمد. وارد اتوبان شود تا تهران پارس رسيد و من منتظر بودم تا مرا پياده كند. از آنجا به خيابان گلبرگ آمد و تا سر كوچه مان كه رسيد، گفتم: نگه دار. تشكر كردم و پياده شدم. اين گوشمالى خداوند بود و چه قشنگ بنده خود را گوشمالى مىدهد كه تو اين كار را كردى، من هم تو را رساندم. اگر آن 600 تومان را هم داده بودى، باز بنز تو را مىرساندم، حالا كه ندادى، با شركت واحد رساندمت.(8)
چرا معرفى كرديد؟!
در خاطرهاى از دورى شديد سردار ميثمى از شهرتطلبى آمده است: «از شهرت گريزان بود اصلاً اجازه نمىدادند در جايى نام او مطرح شود و سعى مىكرد در هر كارى، وضعيت به گونهاى باشد كه به چشم نيايد. يك بار براى مأموريت و گزارش وضعيت جبههها به طرف تهران حركت كرديم. ابتدا به خدمت مقام معظم رهبرى كه در آن زمان رئيس جمهور بودند رسيديم. در آن جلسه، حاجى ما را معرفى كرد و گزارش لازم را به عرض ايشان (مقام معظم رهبرى) رسانديم بى آنكه خودش معرفى شود. سپس رفتيم به خدمت حجت الاسلام هاشمى رفسنجانى در آن جلسه هم تمام تلاش خود را به كار برد تا معرفى نشود ولى يكى از دوستان، وقتى مشغول گزارش دادن بود، رو به او كرد و گفت، ايشان هم حاج آقا ميثمى هستند.
وقتى اين حرف از دهان دوستمان خارج شد، نگاه به حاج آقا ميثمى كردم. صورتش سرخ شد و سرش را به زير انداخت. حجت الاسلام هاشمى رفسنجانى سرشان را با خوشحالى تكان دادند و گفتند: بله، بعضى وقتها گزارشات خوبى از ايشان به دستمان مىرسد.
جلسه تمام شد و در تمام وقت، حاج آقا ميثمى با ناراحتى نشسته بود. بيرون كه آمديم، بى اختيار گفت: چرا مرا معرفى كردى؟(9)
جسمى كه جان شد
برادر عباس قربانى گويد: «نزد يك عمليات والفجر هشت (20/11/64 فاو) من به عنوان پيك با آقاى قوچانى همراه او بودم. چهرهاش با قبل فرق مىكرد. نورانيت خاصى پيدا كرده بود. در عمليات بدر (19/12/63،شرق دجله) هم من با او بودم و گاهى صحبت از شهادت مىكردند ولى در اين عمليات، قضيه فرق مىكرد. از سخنرانى هايش و از برخوردهايش مشخص بود به واقعياتى كه ما از كشف آن عاجز بوديم، رسيده است…»(10)
درباره نحوه شهادت وى در كتاب نبرد فاو آمده است: «روز چهارم عمليات والفجر هشت، آتش توپخانه و حملات هوايى دشمن در كليه محورهاى عملياتى و خطوط پدافندى و نيز در اطراف و داخل شهر فاو و عقبه خودى نسبت به روزهاى قبل افزايش مىيابد. از ترددها نوع آرايش و تقويت يگانهاى ارتش عراق نيز چنين بر مىآيد كه آنها خود را براى پاتكهاى سنگينترى آماده مىسازند.
همزمان با شروع فعاليت رزمندگان اسلام براى پاكسازى عناصر گارد كه پشت خط خودى حضور داشتند دشمن نيز با استعداد فراوان زرهى و پياده، دست به پاتك شديدى از طريق جاده آسفالت به طرف سه راهى(كارخانه نمك) مىزند پس از گذشت دو، سه ساعت از درگيرى، انبوهى از امكانات ترابرى و زرهى سوخته شده دشمن در پانصد مترى تا يك كيلومترى سه راه، جاده آسفالت را مسدود مىكند. در ساعت 14، پس از مدّت كوتاهى آرامش، همزمان با اجراى شديد توپخانه دشمن، ادامه پاتك در دشت سمت راست جاده بصره براى تصرف سه راه و قرارگاههاى حاشيه جاده شنى به طور ناگهانى آغاز مىگردد. نيروهاى دشمن با استعداد بيشترى، در حمايت آتش تهيه و گلوله باران شيميايى توپخانه، براى تصرف جاده آسفالته در پشت سر رزمندگان، و پيشروى به سمت خط خودى از سوى مقابل، اقدام به پاتك مىكنند تا در پى آن، گردان حضرت ابوالفضل (ع) را به محاصره خويش در آوردند. امّا افراد گردان حضرت ابوالفضل (ع) با استوارى هر چه تمامتر به مقاومت در برابر آتش تهيه و هجوم تانكها و نفرات پياده دشمن ادامه مىدهند. فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) به همراه على قوچانى فرمانده يكى از تيپهاى لشكر 14 امام حسين(ع) و فرمانده محور عمليات، از طريق بى سيم مسؤولان را از حضور دشمن در سمت راست جاده بصره باخبر مىكنند و درخواست كمك مىنمايند. افراد گردانهاى ديگر كه هر كدام از شب گذشته تا كنون فعالانه در حال درگيرى به سر برده، تعدادى از آنها آلوده به مواد شميايى شدهاند و در چهره يكايكشان آثار خستگى و كوفتگى شديد ظاهر شده و توانايى كمك به گردان مزبور را ندارند، از اينرو فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) كه تا كنون پاسخگوى پاتك شديد دشمن بوده است، بنا به ضرورت پيشنهاد عقب نشينى داد. و پس از جلب موافقت فرماندهان بالاتر، به قصد پدافند، يك كيلومتر عقبتر از سه راه، گردان را مستقر مىسازد. برادر قوچانى كه از صبح امروز در خط مقدم كنار نيروهاى مقاوم گردان ابوالفضل(ع) حضور يافته و به فرمانده گردان در امور مختلف كمك رسانده است، اكنون نيز در عقب نشينى گردان، به صورت اختيارى و منظم، نقش فعالى ايفا مىكند. او موضعى را كمى عقبتر مشخص مىكند و با تسلط كافى به همراه فرمانده گردان، حركت نيروها را كنترل و هدايت مىنمايد. او در اين راه چنان به تكاپو مىافتد كه گويى با خود عهد بسته است كه چون تا اين ساعت در شرايط سخت و سنگين مقاومت، شريك بسيجيان بوده است، در اين برهه از عمليات نيز بعد از عزيمت آخرين نفر، به عقب برگردد.
او جلوتر از همه افراد در اين مسير به اين سو و آن سو مىرود و لحظهاى از تحرك باز نمىايستد. سنگر به سنگر مواضع خودى را سركشى مىنمايد و در پى آخرين نفرات گردان، تلاش مىورزد… به خاطر اطمينان يافتن از رفتن كليه بسيجيان در خط، در زير آتش شديد دشمن كه در اين ساعت شدت يافته بود پيوسته به جستجو ادامه مىدهد و با دوندگى و فريادهاى بلند، افراد احتمالى باقيمانده را خبر مىكند. نيروهاى دشمن با كاهش آتش نيروهاى خودى، هر لحظه به محل سه راه نزديكتر مىشوند امّا على قوچانى سرگرم وظيفه خطير خويش است و با روحيهاى سرشار از علاقه به بسيجيان و دلسوزى غير قابل توصيف، همچنان منطقه را كنترل مىكند.
همزمان با پايان گرفتن عقب نشينى گردان (حضرت ابوالفضل(ع)) او نيز براى پيوستن به نيروها خود را آماده مىكند اما چيزى از خط فاصله نگرفته است كه تانكهاى دشمن متوجه حضور وى شده و وى را به عنوان آخرين نفر، مورد هدف قرار مىدهند. نيروهاى خودى كه از دور ناظر صحنه هستند، در يك لحظه، على قوچانى را همچون شعلهاى از آتش مشاهده مىكنند كه به سرعت محو مىشود. در بررسىهاى انجام شده هيچگونه اثرى از او به دست نمىآيد و او كه انسى عميق و پيوندى ناگسستنى با بسيجيان داشت، وجودش را فدا مىسازد و تنها مشتى خاك از خود، براى خانوادهاش به يادگار مىگذارد.»(11)
عزيزى ديگر گويد:«وقتى آقاى قوچانى شهيد شد، آقاى خرازى (فرمانده لشكر 14 امام حسين(ع)) به من مأموريت داد به محل شهادت او بروم و از نزديك جستجو كنم شايد چيزى از جسدش بيابم. وقتى به منطقه رفتم…نااميد برگشتم. وقتى خبر آن را به آقاى خرازى دادم، باورش نشد… همراه هم به منطقه رفتيم و از نزديك، محل شهادت او را نشان دادم و اين بار خود (آقاى خرازى) بررسى كرد و به نتيجه نرسيد…»(12)
يكى از همرزمان شهيد قوچانى به نام مصطفى دامغيان – كه در يكى از عملياتهاى گشت جانباز گرديد گويد:«يادم مىآيد بعضى مواقع (شهيد قوچانى) مىگفت:«من دلم مىخواهد مفقود شوم و از بدنم اثرى نماند! وقتى علت را پرسيدم، به طور جدى و از ته دل مىگفت :براى اين كه خدا را راضى كنم، امام از دستم راضى باشد و خجالت شهدا را نكشم.»(13)
پىنوشتها: –
1. پرواز تا بى نهايت، ص172-170.
2. پرواز تا بى نهايت، ص 146.
3. پرواز تا بى نهايت، ص131.
4. گلشن ياران، ص 58.
5. هزار قله عشق، ص 127،128.
6. اعجوبه قرن، ص154و155.
7. به نقل از حجةالاسلام رستگارى ر.ك: ياد آن روزها، احمد حسينيا، ص 66و67.
8. يالثارات الحسين(ع)، ش 241، ص 11.
9. روح آسمانى، ص130و131.
10. راوى: عباس قربانى، ر.ك.
11. جان عاريت، ص 160و155.
12. جان عاريت، ص 78.
13. جان عاريت، ص56.
ريشه ها و ميوه هاى قيام 15 خرداد 1342 2
ريشهها و ميوههاى قيام 15 خرداد 1342
قسمت دوم
غلامرضا گلى زواره
انحراف در پوشش انقلاب
حدود چهل روز بعد از قضاياى لغو لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى و در 19 دى ماه 1341 عدّهاى كشاورز با لباسهاى محلى از سراسر كشور در يكى از استاديومهاى ورزشى تهران اجتماع مىكنند، شاه در انجام مأموريت خويش براى اين افراد سخنرانى مىنمايد و در ضمن گفتههايش به علما و روحانيت اعتراض مىنمايد و مزوّرانه مىگويد ما در صدد هستيم كشور را به سوى ترقى سوق دهيم و به حرفهاى ارتجاع سياه گوش نمىدهيم. در اين اجتماع براى اولين بار شاه اصول انقلاب سفيد را اعلام كرد و افزود اين اصول ششگانه را به رفراندوم مىگذارم، اين اصول بعدها به لوايح ششگانه معروف گرديد و اصولى بر آنها افزوده شد تا به نوزده اصل رسيد.
پس از اعلام همه پرسى از سوى شاه، در خصوص انقلاب شاه و مردم، بر اثر انتشار اعلاميه امام خمينى و ساير مراجع مبنى بر تحريم رفراندوم، در روز 6 بهمن كه زمان اخذ رأى ملّت بود، شهرهاى قم، تهران، مشهد و بسيارى از استانهاى كشور به صورت يكپارچه به حالت تعطيل درآمد و مردم به عزاى عمومى پرداختند. كمتر كسى از خانه بيرون مىآمد، چند نفر از واعظان معروف كه بر فراز منبر طبق فرمان مراجع بزرگ، شركت در اين همه پرسى را تحريم كرده بودند دستگير و به تهران انتقال داده شدند. در برخى شهرها در پناه اسلحه و قواى نظامى و انتظامى و با آوردن مأمورينى در لباس مبدّل و عدّهاى افراد بى اطلاع، رأى دادن آغاز شد. با اين كه جز اندكى آن هم با فشار و اختناق پاى صندوقهاى رأى نرفتند و رسانههاى وابسته به دستگاه ستم اعلام كردند: اصول پيشنهادى شاه با استقبال پرشور و بى نظير ملّت ايران روبرو گرديد.(1)
امّا رفراندوم مذكور در بين علماى حوزه و جامعه روحانيت مبارز، عكس خبرى بود كه در جرايد داخلى و خارجى انعكاس يافته بود و رژيم كه از اين روند آگاهى داشت و نمىخواست سرنوشت لوايح ششگانه دستخوش سرنوشت تصويب نامه انجمنهاى ايالتى و ولايتى گردد، به فكر چارهجويى افتاد. در اين ميان يكى از مقامات دولتى به نام آقاى سليمان بهبودى بنا به درخواست علماى قم روانه اين شهر گرديد و بلافاصله با شخصيتهاى روحانى به گفتگو نشست و چند بار هم بين تهران و قم رفت و آمد كرد و ديدگاه مقامات حوزه قم را به اطلاع رژيم و بالعكس رسانيد.(2)
موضع علماء و امّت مسلمان
اواخر دى ماه 1341 – مقارن شعبان 1382 امام طى بياناتى در جمع علماى قم خاطرنشان ساخت: «دستگاه حاكمه براى اغوا و اغفال ملت، دام وسيعى گسترده و به يك سلسله اعمال ظاهر فريب و گمراه كننده دست زده است و ما اگر در مقابل به بيدار كردن و متوجّه ساختن توده مردم اقدام نكنيم و از افتادن آنها به دام استعمارى كه براى آنان گستردهاند جلوگيرى ننمائيم ملّت اسلام در معرض فنا و نيستى قرار خواهد گرفت و منحرف خواهد شد».(3)
امام در پيامى كه دوم بهمن 1341 صادر فرمود و مخاطب آن برخى متدينين تهران بودند فرمود: «اساساً پيش آوردن رفراندوم براى آن است كه تخلّفات قانونى قابل تعقيب كه مقامات مسؤول گرفتار آن مىشوند لوث شود…به نظر مىرسد اين رفراندوم اجبارى مقدمه براى از بين بردن مواد مربوط به مذهب است. علماى اسلام از عمل سابق دولت راجع به انتخابات انجمنهاى ايالتى و ولايتى، براى اسلام و قرآن و مملكت احساس خطر كردهاند، و به نظر مىرسد كه همان معانى را دشمنان اسلام مىخواهند به دست جمعى مردم سادهدل اغفال شده اجرا كنند…»(4)
با افشاگرىهاى امام خمينى موج اعتراض مردم به حركت درآمد، بازار تهران تعطيل گرديد و مردم به خيابانها آمدند و فرياد زدند: رفراندوم قلّابى مخالف اسلام است. در پيشاپيش تظاهر كنندگان، علماى تهران ديده مىشدند كه ناگهان قواى نظامى و انتظامى به آنان يورش بردند و عدّهاى را در كاميونهاى نظامى ريختند و به نقطه نامعلومى بردند امّا مخالفان در تهران بر خلاف فشار و يورش مداوم نظاميان كه هرگونه تحرّكى را با سرنيزه و اسلحه پاسخ مىدادند از تظاهرات ضد رژيم دست نكشيدند و فرداى آن روز در سوم بهمن ماه نيز اين اعتراضات ادامه يافت.
در همان حالى كه مردم بازار را تعطيل كرده و رفراندوم را تحريم نموده بودند، مقامات دولتى در تدارك استقبال و چراغانى شهر قم و ايجاد طاق نصرت بودند زيرا شاه اعلام كرده بود روز 4 بهمن 1341 ش به عنوان زيارت به قم مىرود. او مىخواست در قالب اين نيرنگ قدرت نمايى كند و به مردم ساير شهرهاى ايران وانمود كند مخالفت يكپارچه روحانيت با رفراندوم واقعيت ندارد. امّا در آستانه ورود شاه گروههاى عظيمى از مردم به راهپيمايى پرداختند و اعلاميّه علما را در تحريم توطئه جديد خواندند و شاه دوستان را به باد كتك گرفتند، عكس محمد رضا شاه را پاره كردند، كيوسك پليس را شكستند، طاق نصرت را درهم كوبيدند و شعار اسلام پيروز است استبداد محكوم است سردادند. در مقابل اين مخالفتها، چندين كاميون سرباز به قم آمد و به مدرسه فيضيه حمله كردند و بسيارى از مغازههاى بسته را مورد تهاجم خود قرار دادند و به نفع شاه شعار مىدادند. امام در مورد اين يورشهاى وحشيانه اظهار داشت ديگر هيچ گونه تفاهم با دستگاه حاكمه وجود ندارد مگر اين كه شاه براى جبران اهانت به حريم مقدّس روحانيت، نخست وزير (اسد اللّه علم) را به عنوان مجرم از مقامش عزل كند و به اين زد و خوردهاى خونين و پليسى پايان بخشد.(5)
براى آمدن شاه تمام امكانات بسيج گرديد و با اتوبوسهاى واحد عدّهاى را از نقاط ديگر به قم آوردند و نيروهاى نظامى را در همه جا مستقر نمودند. شاه پس از انجام مراسم زيارت در ميدان آستانه طى نطقى مخالفين مذهبى را مورد حمله قرار داد و آنان را ارتجاع سياه ناميد و تحريم كنندگان رفراندوم را عدّهاى نفهم و قشرى دانست. همين سخنان شاه، عليه خودش مورد بهره بردارى قرار گرفت و او از اين مسافرت نتيجه مثبتى بدست نياورد.(6)
اگرچه رژيم روز رفراندوم( ششم بهمن 1341) را روز موفقيتآميزى اعلام نمود و آن را انقلاب سفيد شاه و مردم ناميد و روزنامههاى وابسته به ابرقدرتهاى غربى و شرقى عمل شاه را ستودند امّا روحانيان و نيروهاى مذهبى آن را برتابيدند و به دنبال رفراندوم، به پيشنهاد امام خمينى مردم تصميم گرفتند ماه رمضان آن سال را كه از روز بعد رفراندوم آغاز مىگرديد به عنوان اعتراض به دولت ظالم از رفتن به مساجد خوددارى كنند و براى جلب نظر عموم مردم در طول اين ماه، مساجد تعطيل گردد و دلايل آن هم به جهان اسلام و مسلمانان اعلام گردد، به همين دليل در سراسر كشور وضع فوق العادهاى پيش آمد و محراب، مسجد و منبر تعطيل شد و از علماى نجف هم خواستند اين گونه عمل كنند. اما به دليل تهديد و ارعاب دستگاه ستم و نيرنگ رژيم دوام نياورد و شاه در صدد جلب روحانيان ملايم بود و از سوى ديگر عليه علماى مبارز و مقاوم تبليغات منفى را آغاز كرد.(7)
در 28 بهمن 1341 علماى قم اعلاميه نه امضايى را صادر كردند كه در ذيل آن نام شخصيت هايى چون آيات گرام امام خمينى، علامه طباطبايى، ميرزا هاشم آملى، سيد محمد رضا گلپايگانى و مرتضى حائرى ديده مىشد.(8)
در فرازى از اين اعلاميه آمده بود: با اين اختناق جان فرساو سختگيرى دستگاه انتظامى كه حتى براى طبع يك ورقه مشتمل بر نصيحت و راهنمايى يا پخش آن، اشخاصى به حبس كشيده و مورد اهانت و شكنجه واقع مىشوند، روحانيت ملاحظه مىكند كه دولت مذهب رسمى كشور را ملعبه خود قرار داده (است)… اينك كه (دولت) به وسيله حبس، زجر و اهانت به طبقات مختلف ملت، از روحانيين و متدينين، تسلط خود را بر ملت احراز نموده، بدون اعتنا به قوانين اسلام و قانون اساسى و قانون انتخابات، دست به كارهايى زده كه عاقبت آن براى اسلام و مسلمين خطرناك و وحشت آور است. خداوند ان شاء اللّه دولتهاى ما را از خواب غفلت بيدار كند و بر ملت مسلمان و مملكت اسلام ترحم فرمايد.»(9)
امام خمينى هفتم اسفند 1341، مطابق اول شوال 1382 ه.ق به مناسبت فرا رسيدن عيد سعيد فطر در جمع طلاب، روحانيان، اهالى قم و زائران حرم حضرت فاطمه معصومه(س) سخنانى ايراد فرمودند كه در فرازى از آن آمده بود: آقايان محترم… با كمال متانت و استقامت در مقابل كارهاى خلاف شرع و قانون بايستيد… اين سرنيزهها به زودى خواهد شكست، دستگاه حاكمه با سرنيزه نمىتواند در مقابل خواست يك ملت بزرگ مقاومت كند و دير يا زود شكست مىخورد اكنون هم درمانده…است و روى درماندگى به اين بى فرهنگىهايى كه ملاحظه مىكنيد دست مىزند. ما ميل نداشتيم كار به اين رسوايىها بكشد. چرا بايد شاه مملكت اين قدر از ملت جدا باشد كه وقتى پيشنهادى (رفراندوم) مىدهد با بىاعتنايى و عكس العمل منفى مردم مواجه گردد. خوب است كه قدرت عبرت بگيرند و بيدار شوند و در سياست خود تجديد نظر كنند، به جاى قانون شكنى و به زندان كشيدن علما و محترمين و به جاى سرنيزه و قلدرى، در مقابل درخواست ملّت تسليم شوند…»(10)
شاه در 23 اسفند 1341 ش در پايگاه وحدتى دزفول طى سخنانى، نسبت به مقام مراجع و روحانيت اهانتهايى روا داشت و تهديد كرد به زودى مخالفان را به شدت سركوب مىكند.(11)
نوروز سال 1343 با سالروز شهادت امام صادق(ع) مصادف بود و امام طى ارسال پيامهاى جداگانه خطاب به علماى بلاد فرمود امسال ما عيد نداريم و عيد را عزاى عمومى اعلام كرد و از آنان خواست از فرصت بدست آمده استفاده كرده، مردم را ازجنايات و خلاف كارىهاى شاه مطلع سازند.(12) البته امام تأكيد داشت صرفاً به دليل فرا رسيدن سالروز شهادت امام صادق(ع) عزاى عمومى اعلام نشده است و متذكر گرديد: «مادر اين عيد عزا داريم براى مصيبتها و لطمه هايى كه در اين سال به اسلام وارد شد، در اين سال به اسلام تجاوز شد، علماى دين و روحانيون مورد اهانت قرار گرفتند. در اين سال استعمار توطئههايى را عليه اسلام تدارك ديد، عمال پليد استعمار به قرآن جسارت كردند.»(13)
مراجع تقليد و علماى اعلام، اعلاميههايى مبنى بر نداشتن عيد در اين سال منتشر نمودند، عدّهاى از روحانيان مبارز مصمّم گرديدند ضمن ذكر مصائب وارد شده بر خاندان عصمت و طهارت، اشارهاى به مسايل تأسف بار ايران كنند و از اين رهگذر اقدام به روشنگرى نمايند. مبارزين مؤمن و معتقد به قم مىرفتند تا در نزديك مكان به قلب جنبش ضد ستم، حضور يابند. در اعلاميه تاريخى و توفانى امام آمده بود: «آنها اسلام و روحانيت را براى اجراى مقاصد خود مضر و مانع مىدانند…موجوديت دستگاه (پهلوى) رهين شكست اين سد است…من چاره را در اين مىبينم كه اين دولت مستبد به جرم تخلّف از احكام اسلام و تجاوز به قانون اساسى كنار برود و دولتى كه پاى بند احكام اسلامى و غم خوار ملت ايران باشد روى كار بيايد».(14)
در دوم فروردين 1342 كه با 25 شوال (سالروز شهادت امام صادق(ع)) مقارن بود، بطور معمول در نقاط گوناگون از جمله شهرهاى مذهبى مجالس سوگوارى و مراسم ماتمدارى برپا بود. در مدرسه فيضيه كه در جوار حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه بود، مجلس عزادارى با حضور طلاب، زوّار حرم و اقشار گوناگون مردم قم، برقرار گرديد، از آن سوى نيروهاى امنيتى كه بسيارى از آنان را از تهران به قم انتقال داده بودند در ميدان آستانه و حوالى اين مدرسه قابل مشاهده بودند. در داخل اين مجلس نيز برخى تحرّكات تأمل برانگيزى صورت مىگرفت و گويى حوادثى خطرناك و خونين در حال وقوع است. در اين هنگام يكى از واعظان معروف قم(حجةالاسلام انصارى) بر فراز منبر رفت و درباره امام ششم، نقش حوزه علميه و حفظ احكام اسلام و حراست از استقلال ايران به سخنرانى پرداخت كه ناگهان بدون مناسبت و ضرورت عدّهاى به صورت دسته جمعى مشغول صلوات فرستادن شدند كه اين وضع وعظ ناطق را با مشكل مواجه ساخت و او هرچه درخواست كرد بى جا صلوات نفرستند، موثر واقع نشد، حجةالاسلام سيد رضا موسوى اردستانى نيز به اين وضع اعتراض نمود، اما همچنان مزاحمان اجازه نمىدادند سخنران، بيانات خود را به پايان برساند و او از منبر پايين آمد، در اين حال يكى از مأمورين رژيم طاغوت از طريق بلندگو فرياد زد: به روح رضا شاه كبير صلوات، مجلس به هم ريخت و هر كس مىكوشيد به سوى درب خروجى برود و خود را از اين وضع نجات دهد. سرانجام مدرسه از جمعيت خالى شد و صرفاً تعدادى روحانى و عدّه كمى از مردم باقى ماندند. در اين حال حدود هزار نفر مأمور مسلّح به طلاب حمله ور شدند و با فريادهاى جاويد شاه به هر كس مىرسيدند او را به قصد كشت مىزدند.
روحانيون به دفاع برخاستند و با آجر به اين هتاكان متجاوز يورش بردند، در اين هنگام صحنه عوض شد و نيروهاى امدادى شهربانى وارد صحنه شدند و مدرسه فيضيه ميدان نبرد گرديد و رگبار گلوله شروع شد و عدّهاى از طلبهها از ارتفاع بالا به سوى پايين پرتاب شدند آنان به اين وضع اكتفا نكردند و با گاز اشك آور و سرنيزه به مردمى حمله كردند كه در اطراف اين مدرسه اجتماع كرده بودند و احتمال حمله آنان به مأمورين مىرفت. گروههاى پنج يا شش نفرى به حجرههاى طلاب يورش مىبردند و قرآن، مفاتيح و كتب حديث، لباس طلبهها و امكانات ديگر را به آتش مىكشيدند، آنگاه روحانيان را زير ضربات مشت و لگد مضروب مىساختند، در اين ماجراى خونين و اسف بار عدّهاى به شهادت رسيدند و صدها نفر زخمى و مجروح شدند، مأمورين اجساد كشته شدگان را با خود بردند.(15)
برخى منابع تاريخى به نقل از شاهدان عينى ماجرا را، اين گونه نوشتهاند: درست در آخرين لحظاتى كه خورشيد دامن خود را از شهر قم جمع مىكرد و هوا رو به تاريكى مىرفت، از يك سوى در مدرسه، توسط سرهنگ مولوى جنايتكار دستور حمله صادر گرديد، به دنبال آن دهها كماندوى ورزيده و تعليم ديده كه از سرسپردگان چنگيز زمان بودند، طلّاب بى پناه را كه فاقد هرگونه وسيله دفاعى بودند، همچون گرگهاى وحشى مورد يورشى وحشتناك قرار دادند، در اين تهاجم دَدمَنشانه دهها نفر از طلبههاى مدرسه فيضيه و ديگر روحانيان به سختى مجروح، مصدوم و يا به شهادت رسيدند. برخى را از طبقه دوم مدرسه به رودخانه پشت آن يا صحن مدرسه پرتاب نمودند، مأموران شقاوت پيشه هر كدام از طلّاب را كه دستگير مىكردند، كنار حوض مدرسه مىآوردند و او را وادار به گفتن «جاويد شاه» مىنمودند و اگر كسى امتناع مىكرد چنان او را مىزدند كه بيهوش مىگرديد. تاريكى شب بخشى از آثار اين جنايات خونين ضحّاكان زمان را پوشانيد و آنان كه به شهادت رسيدند به نقطه نامعلومى انتقال دادند. خون هايى را كه در صحن مدرسه مىدرخشيد تا جنايات مدعيان دموكراسى را افشا كند، شستند، ولى هرگز اين سرخى خون كشته شدگان از ذهن امّت مسلمان و صفحه تاريخ پر افتخار مبارزات روحانيت شيعه محو نخواهد گرديد.(16)
به دنبال انتشار اين خبر أسف بار، در شهرهاى قم، مشهد، تهران و برخى شهرستانهاى بزرگ مراجع عظام و علماء به مدت يك هفته از برگزارى نماز جماعت اجتناب نمودند. در مشهد مقدّس تظاهرات پرشورى به راه افتاد. با شروع ماه محرم در دوم خرداد 1342 مجالس سوگوارى با شكوه هرچه تمامتر برگزار شد، اين ايام بهترين فرصت را براى روحانيت فراهم نمود تا در شرايط فقدان وسايل تماس با مردم، بتوانند از طريق منابر مردم را از وقوع اين رويدادهاى تلخ و خونين باخبر كنند. در آن سال شعارهاى سياسى با نوحههاى عزا و ماتم تركيب گشت و در واقع حركتى انقلابى به شمار مىآمد و غالب سخنرانىها در مخالفت با استبداد، دعوت مردم به استقامت و دفاع از اسلام در مقابل آمريكا و اسرائيل صورت مىگرفت. امام تأكيد مىنمود سخنرانى جهت روشن كردن مردم نسبت به حقايق روز باشد، اعلاميه شهربانى نگرانى دولت را از سياسى شدن مراسم ماتمدارى و مجالس روضه اعلام مىداشت.(17)
امام خمينى به منظور مقاومت در برابر رژيم و هرچه باشكوهتر برگزار شدن مراسم عاشورا، خطاب به گويندگان مذهبى اعلاميّهاى صادر نمود كه در فرازى از آن آمده بود:
«از سيد مظلومان فداكارى در راه شريعت را فرا گيريد. از توهم چند روز حبس و زجر نترسيد. سكوت در اين ايام، تأييد دستگاه جبّار و كمك به دشمنان اسلام است. اگر به واسطه سكوت شماها به اسلام لطمهاى وارد آيد نزد خداى تعالى، ملّت مسلمان مسؤول هستيد از ارعاب سازمانها و دستگاه شهربانى هراسى به خود راه ندهيد…»(18)
اما دستگاه ستم كه هرگونه افشاگرى و روشنگرى را به ضرر خود مىديد، برخى از واعظان را به سازمانهاى امنيتى مىبرد و به آنان اخطار مىكرد در ايام محرم و صفر جز ذكر مصائب چيزى نگوئيد و از بازگويى مطالبى در سه محور زير امتناع كنيد: 1- عليه شاه چيزى بر زبان نياوريد 2- عليه اسرائيل چيزى نگوييد 3- به مردم نگوئيد اسلام در معرض خطر است.(19)
همچنين ساواك موظف گرديد به روحانيت توصيه كند درباره اين موضوعات سخنرانى كنند: 1- تجليل از شيعه اثنى عشرى كه اعليحضرت حامى آن است 2- وقف و املاك سلطنتى 3- دولت اسلامى منافع و مصالح دُول مسلمان را در نظر دارد
شاه با اطلاع از اوضاع جارى كشور و احتمال بروز مشكلاتى براى رژيم، لازم دانست تا شخصاً نسبت به جريانات كشور موضعگيرى كند و به گونهاى مبارزين را از هرگونه اقدامى برحذر دارد از اين روى در سخنرانى دوم خرداد 1342 مخالفان اصلاحات ارضى و برخى طرحهاى دولت را دشمن كشور دانست و افزود اين رفتارها به ضرر مذهب شيعه تمام مىشود و اينها مىخواهند شيعيان در سرزمينهاى خود عقب افتاده بمانند. بيان اين مطالب از سوى كسى كه خود و تشكيلاتش بزرگترين دشمنان شيعه بودند و ضرباتى به جامعه اسلامى وارد ساخته بودند علاوه بر عوام فريبى بيانگر يك نوع هراس از قيام مردم به رهبرى امام خمينى بود. وعاظ و روحانيان با استفاده از منابر و محافل مذهبى پاسخ اين اباطيل شاه را دادند و به همين دليل شاه با خشم بيشترى در ششم خرداد1342 در كرمان گفت: ديگر دنياى ارتجاع سياه فرو ريخته است و ديگر نمىتواند از مردم سوارى بگيرد، متشنج نمودن جوّ عمومى و گرفتن ماهى از آب گل آلود ديگر سپرى گرديده است.(20)
راهپيمايى با شكوه
با فرا رسيدن ماه محرم سال 1383 ه.ق امام كلاس سراسر انقلاب را افتتاح كرد و در اعلاميهاى وعاظان را كه با مردم در دورترين نقاط شهرى و روستايى در تماس بودند براى نشر فرهنگ اين خروش حماسى مهيا ساخت و از آنان خواست همراه ذكر مصائب شخصيتهاى دينى از مصيبتهاى امروزى هم سخن گويند و موضع حسين زمان را در برابر يزيديان كنونى به درستى بشناسند، ساير علما در اين ارتباط اعلاميههايى منتشر نمودند و حتى علماى عراق هم در اين جوشش مقدّس حركتى وسيع از خود بروز دادند. در عاشوراى سال 1342 و هم زمان با سخنرانى امام در قم، جمعيت مؤتلفه اسلامى با همكارى تعدادى از هيأتهاى عزادار، راهپيمايى بزرگى را در تهران برنامه ريزى كردند، آنان با پخش اعلاميهاى به اطلاع مردم و هئيتهاى سوگوارى رسانيدند كه صبح عاشورا در مسجد حاج ابوالفتح واقع در ميدان شاه(قيام) اجتماع مىكنند، علاوه بر آمدن نيروهاى پليس و دخالتهاى اراذل و اوباش، بستن درب مسجد و بردن وسايل صوتى انبوهى از جمعيت در ساعت 9 صبح روز عاشورا در اطراف اين مسجد اجتماع كردند، جمعيت در آغاز حدود بيست هزار نفر بود ولى پس از مدتى به پنج برابر اين ميزان رسيد. پس از حركت راهپيمايان، نيروهاى انتظامى در صدد بودند از مسير آن مطلع شوند امّا هيچ كس به آنان آگاهى مشخصّى نمىداد، در يكى از اسناد و گزارش مأموران آمده است: به اطلاع مىرسد كه مجتمعين مسير خود را به كسى نمىگويند، ولى مىگويند بايد امروز خون بدهيم و عاشورايى برپا كنيم روى پلاكاردها كه توسط مردم حمل مىگرديد اين عبارت ديده مىشد: «جهان به نور آيت اللّه خمينى زنده است، زير بار ننگ نرويد» اگر دين نداريد در دنيا آزاده باشيد، خواستههاى مراجع خواستههاى مردم است.
برخى از شعارهاى مردم اين گونه بود:
قم شده كربلا
هر روزش عاشورا
فيضيه قتلگاه
خون جگر علما
* *
خمينى خمينى، توزاده حسينى
جان را به كف نهادهاى در راه قرآن
خمينى بت شكن، ملت طرفدار تو
مىرود، مىرود، دشمن خونخوار تو
خمينى خمينى، خدا نگهدار تو
بميرد بميرد، دشمن خونخوار تو
مرگ بر شاه، مرگ بر ديكتاتور(21)
راهپيمايان در ميدان بهارستان ميدان مخبرالدوله(استقلال) و مقابل دانشگاه تهران توقف كوتاهى كردند و چند نفر نيز سخنرانى نمودند. ساواك به دليل سردرگمى و براى سرپوش نهادن بر تحليلهاى نادرست و غلط خود، گزارشهاى دروغى مخابره كرد. هيچ گروه سياسى نتوانست از اين موج خودجوش بهره بردارى خاصى كند، راهپيمايى همچنان ادامه داشت و تظاهر كنندگان از ميدان 24 اسفند(انقلاب)، خيابان سى مترى (كارگر)، خيابان سپه (امام خمينى)، ميدان توپخانه (امام خمينى)، بازار و مسجد شاه(امام) عبور كردند. با توجه به بخشنامه ساواك و سردرگمى مأموران و برخى انعكاسهاى رسانهاى، هيچ كدام از نيروهاى نظامى و انتظامى با راهپيمايان برخورد نكردند اين تجمّع حادثهاى مهم بود كه تمام اقشار با شعارهاى يكسان در آن حضور داشتند.(22)
مأموران ساواك همچنين از دسته پنج هزار نفرى طيب رضايى كه به نفع امام خمينى شعار مىدادند، گزارش مىدهند، به روايت حاضران تصاوير امام روى علامت دسته عزادارى وى نصب شده بود و او با وجود هشدارهاى اسداللّه علم كه از سوى رسول پرويزى (سناتور رژيم شاه و داستان نويس) به او ابلاغ مىشد از برداشتن عكسها خوددارى كرد، اين عكسها را شهيد مهدى عراقى تهيه كرده بود.(23)
شب همان روز دانشجويان نيز طى تظاهراتى پرشور حمايت خود را از نهضت امام اعلام كردند تظاهرات گسترده ديگر نيز در شهرهاى بزرگ در جريان بود.(24)
سخنرانى تاريخى امام در عصر روز عاشورا
چند روز قبل از عاشورا، بين مردم انتشار يافت كه امام در روز عاشورا در قم سخنرانى خواهند داشت، علاوه بر زايران و عزاداران كه همه ساله و در ايام محرم به قم مىآمدند، عدّه زيادى از مسلمانان مبارز و حامى نهضت براى شنيدن سخنان رهبر، راهى قم شدند. با احتمال درگيرى بين مردم و رژيم، افراد بسيارى خود را آماده مقابله با نيروهاى ضربت، كماندوها، اراذل و اوباش كردند تا بار ديگر فاجعه غم بار و خونين فيضيه تكرار نشود.
روز عاشورا قم طبق معمول هر ساله مملوّ از جمعيت بود، امام با علماى طراز اول به مشورت نشست تا هرچه بيشتر عاشورا را به نقطه اوج نهضت برسانند و پيشنهاد نمود روز عاشورا علما به مدرسه فيضيه بروند و براى مردم كه از اطراف و اكناف به قم آمدهاند، سخنرانى نمايند كه همه پذيرفتند. ازدحام جمعيت در مدرسه فيضيه نسبت به سالهاى قبل خيلى زيادتر بود. در همين روز وابستگان به دربار، در قم به ملاقات با علما رفتند تا آنان را از تصميم خود صرف نظر كنند.
امام خمينى با آغاز محرم ضمن برقرارى روضه خوانى در منزل خود در دهه محرم، هر شب به يكى از مجالس عزادارى يكى از محلات قم مىرفتند و در هر جلسه يكى از همراهان ايشان سخنرانى مىكرد و مردم را مطلع مىساخت.
مأموران ساواك از سوى شاه، امام را تهديد كردند كه در صورت حضور و سخنرانى در فيضيه كماندوهاى رژيم آنجا را به آتش و خون مىكشند پاسخ قاطع و كوبنده امام، آنان را در موجى از هراس فرو برد: ما هم به كماندوهاى خود دستور مىدهيم كه فرستادگان اعليحضرت را تأديب كنند.(25) و با كمال صراحت گفت وظيفه خود را چنين تشخيص دادهام كه حقايق را براى مردم بازگو كنم و رژيم هرچه مىخواهد بكند.
امام در فراز بياناتى فرمود: «سازمان امنيت قم از مركز درخواست كرده كه براى عاشورا در حدود ششصدنفر از لاتها را مسلّح، به قم بفرستد ولى من نمىگذارم رئيس سازمان امنيت (بديعى) و رئيس شهربانى قم(سيد حسن پرتو) هر كارى كه دلشان خواست انجام دهند، روزى كه وقتش برسد مىدانم با اين…(26) چگونه رفتار كنم و چطور آنها را گردن بزنم. اينها بودند كه قم را خراب كردند، اينها بودند كه درخواست اشخاص لات از تهران كردند و واقعه مدرسه فيضيه را به وجود آوردند…»(27)
سرانجام امام ساعت چهار بعد از ظهر عاشوراى 1383 (13 خرداد 1342) در معيّت تنى چند از روحانيان رهسپار مدرسه فيضيه گرديد تا سخنان تاريخى خود را در اجتماع عظيمى از علما، طلاب، هيأتهاى عزادار و زائران حرم حضرت فاطمه معصومه(س) بنمايد.
سخنرانى امام عصر روز عاشورا با اشاره به فلسفه شهادت امام حسين(ع) آغاز گرديد و مكان سخنرانى جايى بود كه خاطره خونين 25 شوال 1382 (2 فروردين 1342) را به منزله سند جنايات شاه به همراه داشت. در اين بيانات آتشين كه به زبانى ساده و قابل درك براى عموم مردم صورت گرفت براى اولين بار از سوى شخصيت بلند پايه حوزه، شاه مورد سؤال، انتقاد، سرزنش و يورش قرار گرفت و حملات كوبنده امام عليه محمد رضا پهلوى با جملاتى صريح، ترس و وحشت مردم نسبت به دستگاه امنيتى را زايل ساخت. در اسناد ساواك آمده است: امام خمينى در حضور دهها هزار تن مستمع، شاهنشاه را آقاى شاه، تو! بيچاره!بدبخت! خطاب كرده بود. سخنان آن روز امام، به شدت رژيم را تكان داد زيرا امام سلطه شاه را غير قابل قبول مىدانست و مردم را براى مبارزه با ستم مهيا مىساخت.(28)
امام پس از اشاره به وقايع عاشورا و اسارت اهل بيت امام حسين(ع) توسط بنى اميه خاطرنشان ساخت: «اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت دانشمند باشد، اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت قرآن باشد، اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت علماى دين باشند. اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت احكام اسلام باشد.»
سپس رفراندوم شاه را غلط و خلاف مصالح ملت ايران تلقى نمود و به حوادث مدرسه فيضيه وضع طلاب اشاره كرد، در ادامه شاه را نخست نصيحت كرد و سپس به وى اخطار نمود: «امروز به من اطلاع دادند كه بعضى از اهل منبر را بردهاند در سازمان امنيت و گفتهاند شما سه چيز را كار نداشته باشيد ديگر هرچه مىخواهيد بگوئيد؛ يكى شاه را كار نداشته باشيد، يكى هم اسرائيل را كار نداشته باشيد، يكى هم نگوئيد دين در خطر است اين سه تا امر را كار نداشته باشيد خوب اگر اين سه تا امر را ما كنار بگذاريم ديگر چه بگوئيم؟! ما هرچه گرفتارى داريم از اين سه تاست امام تأكيد نمود شاه تحت تأثير فرقه ضاله بهائيت قانون تساوى حقوق زنان و مردان را مطرح كرد و اضافه نمود:«رابطه بين شاه و اسرائيل چيست كه سازمان امنيت مىگويد از اسرائيل حرف نزنيد، از شاه حرف نزنيد، اين دو تناسبشان چيست؟ مگر شاه اسرائيلى است؟ به نظر سازمان امنيت شاه يهودى است؟…»(29)
بدين ترتيب بيانات امام در عصر عاشورا، محرّك اصلى قيام مردمى در جهت تداوم مبارزه و ستيز با استبداد و استعمار گرديد. سران دستگاه ستم با اطلاع از محتواى اين سخنرانى و قاطعيت و صلابت رهبرى نهضت، خشمگين و مشوش شدند. بر اثر افشاگرىهاى امام شاه در موقعيت متزلزلى قرار گرفت و بازتاب آن در داخل و خارج كشور نشان داد كه در صورت عدم حمايت جدى و همه جانبه استبكار جهانى از شاه، امكان سقوط رژيم پهلوى با قيام مردم به رهبرى امام خمينى وجود دارد.
يازدهم محرم 1383 (14 خرداد 1342) راهپيمايى ديگرى در تهران انجام شد، شركت كنندگان در حالى كه عكس امام را با خود حمل مىكردند در مقابل دانشگاه تهران توقف كردند و در آنجا يكى از حاضران گفت: زيربار جاسوسان سفارت خانهها نمىرويم، به آنها بگوئيد تانكهاى پوسيدهاى كه از اسرائيل گرفتهايد بيايند و سينههاى ما را سوراخ سوراخ كنند. بعد از ظهر همين روز اجتماع ديگرى در مسجد هدايت تشكيل شد. پس از سخنرانى و عزادارى جمعيت از مسجد خارج و در حالى كه به حمايت از امام و ضد ستمگران و دشمنان اسلام شعارهايى مىدادند به سوى لاله زار و بازار حركت كردند اجتماع ياد شده در ميدان سپه (امام خمينى) با مأمورين انتظامى روبرو شد و در نتيجه عدّهاى دستگير و بقيه پراكنده و متوارى شدند.(30)
دستگيرى امام خمينى
از ابتداى سال 1342 ش زمزمه هايى مبنى بر تبعيد و مهاجرت مراجع به نجف اشرف مطرح گرديد كه بنا به دلايلى اجرا نشد، امّا جمع آورى مدارك و اسناد ضد علما خصوص امام خمينى در دادگسترى قم آغاز گرديد و در برخى جاها چنين گفته مىشد كه شاه اتهاماتى را عليه رهبر قيام مطرح كرده و از سوى دادستان اخطاريهاى جهت امام خمينى فرستاده شده است سرانجام در روزهاى پايانى ارديبهشت 1342 رژيم تصميم گرفت امام را احضار و از ايشان بازپرسى كند، هدف اين اقدامات مهيا نمودن امور قضايى و قانونى براى بازداشت امام بود ولى آن روح قدسى به اين مسايل وقعى ننهاد و صلاحيت دستگاه قضايى شاه را براى چنين اقداماتى رد كرد و فرمود بنده نمىآيم ولى مىتوانيد مرا جلب كنيد، به دنبال اين ماجرا در حوزههاى علميه و مجامع مذهبى اعتراض شديدى عليه رژيم و تشكيلات قضايى بوجود و منجر به صدور اعلاميههايى از سوى علما و روحانيان گرديد. با نزديك شدن ماه محرم موضوع احضار امام مسكوت ماند ولى با سخنان ايشان در سيزدهم خرداد 1342 رژيم تصميم گرفت امام را به اتهام «اقدام بر ضد امنيت داخلى بازداشت كند».
حدود ساعت سه بامداد پانزده خرداد كه امام در منزل حاج آقا مصطفى براى نماز شب از خواب برخاستند، از داخل كوچه و منزل سرو صداى زيادى را شنيدند، پس درب را گشودند و ديدند مأموران از افراد محل، مكان اقامت رهبر را مىپرسند. و آنان را مورد ضرب و شتم قرار مىدهند. امام با مشاهده اين وضع خطاب به آنان فرمودند: روح اللّه خمينى منم، چرا اينها را مىزنيد، اين چه رفتار وحشيانهاى است كه داريد چرا به اصول انسانى پاى بند نيستيد، اين چه وحشى گرى است كه از شما سر مىزند.
مأموران رهبر را محاصره كرده و دستگير نمودند و به داخل ماشين بردند و به سرعت محل را ترك كردند دژخيمانى كه رهبر قيام را به تهران مىبردند در موجى از هراس به عقب ماشين و اطراف نگاه مىكردند امام براى دلدارى آنان فرمود: اين قدر وحشت زده نباشيد، در مسيرى كه ما در حال حركت هستيم كسى نيست كه قصد تعرض به شماها را داشته باشد. خبر دستگيرى امام، جامعه ناآرام ايران را به آتشفشانى شديد مبدّل ساخت كه شعلههاى آن در اغلب شهرهاى ايران زبانه كشيد، رژيم استبداد به ميدان آمد تا جلو گدازههاى اين حركت مقدّس را بگيرد كه حماسه خونين قيام پانزده خرداد جامه وقوع بر تن كرد و بر تارك تاريخ معاصر ايران درخشيد و طليعه پيروزى انقلاب اسلامى گرديد كه به چگونگى آن اشاره خواهيم كرد.(31)
امام را در آغاز به باشگاه افسران تهران منتقل نمودند و غروب همان روز ايشان را به پادگان قصر بردند و پس از نوزده روز به پادگان عشرت آباد انتقال يافته و در آن جا زندانى شدند در همان روزهاى اول دستگيرى، قرار بازداشت موقت براى امام صادر گرديد و به رؤيت ايشان رسيد امام در ذيل آن نوشتند: بسمه تعالى، به اين قرار اعتراض دارم، روح اللّه الموسوى الخمينى، 15/3/1342. چند روز پس از دستگيرى بازجويى از ايشان آغاز شد ولى ايشان با سكوت به بازجو بى اعتنايى نشان داد و فرمود: چون استقلال قضايى در ايران نيست و قضات محترم در فشار هستند نمىتوانم به بازپرسى جواب دهم و چون بازجو بر سماجت خود مىافزود تا امام را وادار به پاسخ گويى كند امام خطاب به وى پرخاش نمود و فرمود: شما مأمور چشم و گوش بستهاى، حق بازجويى ندارى قلم و كاغذت را بردار و برو بيرون، نمىخواهم اين جا بنشينى، در 25 خرداد هيأتى از نمايندگان ساواك، ركن دو ارتش و ستاد لشگر يك گارد، نزد امام آمدند تا از ايشان بازجويى كنند ولى امام از هرگونه جوابى امتناع كرد.(32) در زندان هم از امام حساب مىبردند، چنانچه ايشان بدين موضوع اشاره كردهاند: مىخواستيم وضو بگيريم براى نماز، مسافت زيادى از آن محل ما را مىبردند در جايى دور از پادگان من آن جا وضو مىگرفتم و بر مىگشتم، از من خيلى واهمه داشتند و مقيد بودند سربازان و درجه داران و افسران من را مشاهده نكنند.(كه تحت تأثير واقع شوند).(33)
سرانجام با تلاش آيت اللّه ميلانى كه در خيابان اميريه تهران اقامت داشت و نيز مذاكرات علماء مقرر گرديد امام از زندان عشرت آباد به منزلى در داوديه منتقل شود.(34)
تاريخ اين انتقال 11 مرداد 1342 مطابق ربيع الاول 1383 مىباشد، داوديه از توابع شميران است و در چهاركيلومترى تجريش قرار دارد، خانهاى كه امام در آن ساكن گرديد در خيابان شميران، ايستگاه مينا، كوچه دفتر واقع بود كه مالك آن سردفتر اسناد رسمى شماره 104 و فردى به نام عباس نجاتى بود وى اگرچه جزو نيروهاى رسمى ساواك به شمار نمىرفت ولى با مأمورين اطلاعاتى براى كنترل فعاليتهاى امام و ارتباط افراد با ايشان، با قواى امنيتى همكارى مىكرد او اجازه داد خانهاش به سيستم شنود مجهز گردد تا گفتگوها، رفت و آمدها و رفتارهاى امام زير نظر گرفته شود. نجاتى شخصاً با امام صحبت كرد تا آگاهىهايى به دست آورد، سپس اين گزارشها را با مطالبى كه واقعى نبود درهم آميخت و به ساواك عرضه مىداشت.
غرض رژيم از بردن امام به داوديه دور نگاه داشتن رهبر قيام از مراكز پرتراكم تهران بود اما به رغم تصور باطل رژيم به محض آن كه مردم متوجه شدند رهبرشان به داوديه رفته است، به آنجا رفتند و در خيابان اصلى و كوچههاى اطراف اجتماع نمودند، مأمورين ضمن نگرانى از اين وضع سواره و پياده در حال تردّد بودند ولى متعرّض كسى نمىشدند. آن چه كه امام را رنج مىداد احساسات مردمى بود، آنان با شعار و صلوات مشغول حمايت از رهبر بودند ولى مأموران اجازه نمىدادند آنان با امام ملاقات كنند، يك روز عصر كه امام در بالكن اين خانه نشسته بودند و شهيد آيت اللّه محلاتى، حاج آقا مصطفى و آيت اللّه لواسانى در كنارشان نشسته بودند، امام از جاى برخاستند و ايستادند، مردم كه سيماى رهبر را ديدند با شعارهايشان هيجانى خاص بوجود آوردند. امام سه روز در اين خانه اقامت داشت كه در دو روز آخر ملاقات با وى كاملاً ممنوع بود، سرانجام مرحوم روغنى با مقامات امنيتى مذاكره نمود و خاطرنشان ساخت حاضرم از ايشان و همراهان پذيرايى كنم، روغنى از بازاريان محترم تهران بود و خانهاش در قيطريه از توابع شهرستان شميرانات قرار داشت. امام پذيرفت كه به اين خانه برود، در آنجا صرفاً چند نفر اجازه داشتند به محضر امام بروند و مأمورين كاملاً مراقبت مىنمودند كسى نزديك نيايد. امام تا هفتم آبان 1342 در اين مكان مىزيست. در اين حال رژيم نقشهاى جديد را به اجرا گذاشت و تصميم گرفت در قيام امام تحريفى ايجاد كند لذا اعلام نمود: آيت اللّه خمينى موافقت خود را با برنامههاى شاه اعلام نموده است، بدين جهت آزاد شدند. اين جملات نادرست در روزنامه اطلاعات آن زمان درج گرديد كه امام با مشاهده آن برآشفتند. چون حسنعلى منصور روى كار آمد و دولت جديدى تشكيل داد جواد صدر فرزند صدرالاشراف وزير كشور گرديد، وى در قيطريه به اقامتگاه امام آمد و از وضع پيش آمده عذرخواهى نمود و افزود شما به قم مىرويد.
سرهنگ مولوى يك اتومبيل بنز آورد، لندرور ساواك نيز آماده حركت بود، امام را با اين ماشين به قم آوردند و سركوچه يخچال قاضى (حوالى بيمارستان فاطمى) درخيابان معلم كنونى پياده نمودند، زيرا در آن موقع خيابان احداث نشده بود و ماشين به داخل كوچه نمىرفت تاريخ ورود امام به قم 17 فروردين 1343 بود. مردم قم و مراكز حوزه علميه اين شهر به دليل آزادى امام جشن باشكوهى در مدرسه فيضيه برگزار كردند و مقرر گرديد امام در اين مراسم حضور يابد امام فرمود در اولين وهله آن دروغى را كه در جرايد نوشتهاند و گفتهاند علماء با رژيم سازش كردهاند بايد تكذيب كنند و آقايان خزعلى و مرواريد كه بنا بود در فيضيه سخنرانى كنند توسط امام فراخوانده شدند و امام تأكيد نمود جواب اكاذيب را بدهيد و بگوئيد سازش و تفاهمى در كار نبوده است و اگر نگوئيد خودم اعلام مىكنم و آن روز امام نيز در اين مراسم حضور داشت، فرداى آن روز امام شهيد محلاتى را خواست و به وى فرمود به تهران برويد و به جواد صدر بگوئيد اگر مطالب روزنامهها را تكذيب نكنيد هرچه ديديد از چشم خودتان ديدهايد، آن شهيد پذيرفت و خواسته امام را به وزير كشور وقت انتقال داد ولى او نپذيرفت و حاضر نگرديد بعد هم موضوع مزبور را تكذيب كند، اگرچه بعد از مدتى به قم آمد و با امام ملاقات كرد، در اين ديدار امام نظرات خويش را براى وى تشريح نمود رهبر انقلاب در اولين جلسه درس خود، نطق تاريخى مهمى بيان فرمود كه در آن آمده بود: ما همانى كه بوديم هستيم، هيچ كس حق سازش ندارد و مبارزه دوباره آغاز خواهد شد. (35)
پىنوشتها: –
1. نهضت روحانيون ايران، ج 3، ص 203 – 202.
2. ايران و تاريخ، بهرام افراسيابى، ص 325.
3. صحيفه امام، ج 1، ص 134.
4. همان، ص 137 – 136.
5. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 254.
6. تحولات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، ص 271 – 270.
7. تاريخ سياسى معاصر ايران، دكتر سيد جلال الدين مدنى، ج 2، ص 28؛ مأخذ قبل، ص 272.
8. هفت هزار روز تاريخ ايران و انقلاب اسلامى، ج 1، ص 126.
9. صحيفه امام، ج 1، ص 147 و 150.
10. همان، ص 151.
11. انقلاب اسلامى و چرايى و چگونگى رخ داد آن، محمد پزشكى و ديگران، ص 79.
12. پژوهشى نو پيرامون انقلاب اسلامى، حميد دهقان، ص 170.
13. صحيفه امام، ج 1، ص 157 (سخنرانى 29 اسفند 1349، 3 شوال 1382 در مسجد اعظم قم).
14. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 315.
15. همان، ص 368 – 367، ايران و تاريخ، بهرام افراسيابى، تحولات سياسى اجتماعى…، ص 274.
16. تحولات سياسى اجتماعى…، ص 275 ؛ ايران و تاريخ، ص 367؛ بررسى و تحليلى…، ج 1، ص 338.
17. از فيضيه 1342 تا فيضيه 1358، ص 79 – 78.
18. بيست و پنج سال حاكميت آمريكا بر ايران، جواد منصورى، ص 97، تاريخ سياسى معاصر ايران، ج 2، ص 40.
19. مجموعهاى از مكتوبات…امام خمينى از نيمه دوم 1341 تا هجرت به پاريس، ص 55 – 54 ؛ صحيفه نور، ج 1، ص 52.
20. تحولات سياسى و اجتماعى…، ص 277.
21. اقتباس از كتاب تاريخ قيام پانزدهم خرداد به روايت اسناد، جواد منصورى، ج 1، ص 621 – 615.
22. ناگفتهها، حاج مهدى عراقى، ص 182 – 175، بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 433 و 437.
23. تاريخ قيام پانزده خرداد، به روايت اسناد، ج 1، ص 635 – 632.
24. طيّب در گذر لوطىها، سينا ميرزايى، تهران، هديه (1381)، ص206.
25. الآن عصر عاشوراست، موسى فقيه حقانى، جام جم، 10 خرداد 1384، شماره 875، ص 13.
26. نهضت امام خمينى، ص 493 – 492، همان مأخذ.
27. در گزارش ساواك به همين صورت نقطه چين آمده است.
28. صحيفه امام، ج 1، ص 240 – 241.
29. تاريخ سياسى 25 ساله ايران غلامرضا نجاتى، ص 233؛ تاريخ قيام 15 خرداد… ج 1، ص 619.
30. صحيفه امام، ج 1، ص 248 – 243.
31. قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، ج 1، ص 643 – 642.
32. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 271؛ فرازهاى فروزان، از نگارنده، ص 409 – 407.
33. صحيفه امام، ج 1، ص 249، مجله 15 خرداد شماره 14 بهار 1373، ص 118 – 120.
34. پابه پاى آفتاب، ج 4، ص 55؛ خاطرات آيت اللّه خلخالى، ج 1، ص 107.
35. پابه پاى آفتاب، ج 1، ص 35 – 34.
36. اقتباس و مأخوذ از كتاب سياحت خورشيد به قلم نگارنده، ص 99 – 90.
چاره جويى مشكلات معيشتى مردم
چاره جويى مشكلات معيشتى مردم
حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر
اين روزها بيشترين حرف مردم گرانيهاى لجام گسيخته و ساعت شمار مايحتاج عمومى، فاجعه مسكن و اجارهبها و ساير نيازمنديهاست كه هرچند براى ارباب سود و سرمايه چندان اهميت ندارد و بلكه فرصتى براى افزايش ثروت است اما براى اقشار و خانوادههاى كم درآمد و دهكهاى پائين جامعه و كارمندان و بازنشستگان خبرهاى ناخوشايندى را همراه دارد، كارگر، كارمند، معلم، پرستار، بازنشسته، با عائله سنگين و با حقوق ناكافى، غول گرانى را پيش روى مىبيند و كابوس نارسائى اوّليات زندگى خانوادگى هالهاى از اندوه و درماندگى را پيش رويشان مجسم مىبينند و راه پيش و پس ندارد، اينها مىدانند گرانى يعنى چه؟! قطعاً مسؤولين امر نيز كه شب و روز با مردم سرو كار دارند و همواره شاهد آه و ناله افراد كم بضاعت و بىبضاعتاند و رنج و درد آنان را گوش مىدهند مشكل را درك مىكنند اما به نظر مىرسد آنها نيز در برابر اين مشكل درمانده شده و راه حل و پاسخى قانع كننده ندارند. راستى چه بايد كرد؟ اقتصاددانان، برنامه ريزان و كارشناسان اطاق فكر ويژهاى تشكيل دهند و مطالعه كنند كه عوامل اين بحران در كجاست؟! آيا مافياى زمين و زمين خوارى در كجا ريشه دارد رشد صد در صد اجاره بهاى خانه را چه كسى دامن مىزند مجلس و دولت نيز غافل از مشكلات مردم و گرانيهاى بى مهار نبودهاند و لايحههايى چون نظام هماهنگ پرداخت در اين راستا پيگيرى مىشود، حقوق كاركنان دولت به نسبت تورّم منظور نظر نمايندگان و مسؤولان دولتى قرار دارد، اما مشكل اين است كه گرانىهاى كنونى مايحتاج مردم بويژه، مسكن و اجاره خانه از اين حرفها گذشته و به صورت كابوس درآمده است. رشد سرطانى قيمتها به مراتب فراتر از نرخ تورّم است. تورّم سيزده درصد گزارش مىشود اما گرانىها تا دو برابر و بيشتر به پيش مىرود!! و بدتر از همه اينكه نظارتى جدى بر بازار كالا و مصرف و خريد و فروش اجناس و قيمت گذارى مسكن وجود ندارد. به نظر مىرسد شركتها و توليدىها و دلّالها و سوداگران ثروت در هيچ كشورى اينقدر آزادى ندارند كه در كشور ما. به يك مغازه يا سوپر ماركت در خارج كه مىرويم مىبينيم حتى يك قوطى كبريت اتكت دارد و هر يك از اجناس قيمت گذارى شده و خريدار مىداند تكليفش چيست. در تركيه قيمت بنزين دو دلار يعنى 1800 تومان است اما تاكسى و اتوبوس و لباس و غذا و هر كالاى ديگر قيمت خود را دارد (اما كسى تا كنون نتوانسته بداند چرا در كشور ما با افزايش 20 تومان در هر ليتر بنزين يكباره بازار كالا و مسكن و همه چيز درهم مىريزد افزايش 20 درصد بنزين در حالى است كه براى دولت هر ليتر بنزين وارداتى تا تحويل آن 600 تا 700 تومان تمام مىشود، در برابر اين يارانه كه دولت مىدهد صدتومان هر ليتر بنزين در حقيقت هزينه حمل و نقل آن است. بدين ترتيب همه چشمها بسته است و كسى نيست مچ تروريستهاى اقتصادى را بگيرد كه به چه دليل نرخ همه اجناس بايد به شيوه نامعقول از اين موضوع متأثر باشد؟ آيا جز بهانه جويى براى سوداگران اقتصادى عامل ديگرى در كار است! به نظر مىرسد دولت بايد بيش از اين از خود اقتدار نشان دهد. بايد نهضت قيمت گذارى و نظارت بر توليد و مصرف و خريد و فروش و اجاره مسكن و قيمت زمين و غيره در كشور بپا شود و با قاطعيت و جديت و بدون هراس قيمت گذارى هر چيزى در اختيار نهادهاى اقتصادى دولتى باشد. در مرحله اول خود كارخانههاى دولتى و شركتهاى وابسته از اين نظارت دور نباشند. دست واسطهها و دلّال و سوداگران اقتصادى قطع گردد و آنها به سهم خود در اين ماجرا بهرهمند شوند نه اينكه خون مردم را بمكند و براى دولت و ملت بحران سازى كنند.
مجلس شوراى اسلامى طى سه سال گذشته قيمت چند قلم استراتيژيك چون: بنزين، آب و برق و…را ثابت نگهداشت اما اجناس ديگر همچنان با افزايش قيمت روبرو بود. اين به معناى حاكم نبودن قانون بر اقتصاد كشور و بى مهار بودن و عدم نظارت است كه از آن سخن گفتيم و اكنون كه سخن از مديريت سوخت و سهميهبندى و قيمت گذارى مازاد بر سهم به منظور حمايت از ثروت ملى به ميان مىآيد سر و صدا بلند مىشود كه چرا؟ در حاليكه اين يك اقدام ضرورى است كه سالها قبل بايد عملى مىشد. ما مردم را به مصرف بى رويه با خودروهاى پرمصرف چهل سال است عادت دادهايم، حتى مؤسسات دولتى و ادارات به مصرف بىرحمانه عادت كردهاند گوئى كه بيت المال كمترين ارزشى ندارد. اين تنها به سوخت اختصاص ندارد بلكه در مصرف آب و برق و گاز اين بىمهارى مشاهده مىشود. در مصرف كاغذ و نشريه و پاكت و كاغذ گلاسه نيز اين روزها در ادارات و سازمانها به مسابقه گذاشته شده است يعنى نمونه بارز اسراف و تبذير. بارى اسراف و تبذير در مقاله پيشين مورد بحث قرار گرفت و اينك سخن از گرانى و عدم نظارت حكومتى بر قيمت هاست كه به بخشى از آن اشاره شد.
از اقدامات ديگر مجلس و دولت كاهش سود بانكى است كه خوشبختانه طى دو سه سال اخير از 24 درصد به چهارده درصد رسيده و اينك سخن از كاهش مجدد آن به 12 درصد و ادامه اين كاهش تا يك رقمى شدن است. اين راهى است كه دنيا پيموده و از موفقيتهاى دولت و مجلس كنونى است. با اين حال اين اقدام و تصويب قانون مورد اعتراض بسيارى قرار گرفت حتى برخى مسؤولان بانكى از ضرر دهى بانكها در اين رهگذر سخن گفتند. گوئى شكستن تابوى سود بانكى چيزى است كه كسى جرأت نزديك شدن به آن را ندارد يا هر اقدامى اين مجلس و دولت بكند مىبايست مورد اعتراض عدّهاى خاص قرار گيرد و بگويند اقتصاد دستورى نيست! اينها مىخواهند دولت و مجلس را ناكارآمد جلوه دهند حتى در امورى كه به سود ملت و در جهت مصالح كشور است. از بعد سياسى اين بحث مىگذريم و تنها به جنبه اقتصادى آن مىنگريم. بارى اقدام مجلس و دولت در كاهش سود بانكى نه تنها براى بانكها زيان آور نبود بلكه در رضايت مردم مؤثر بود، علاوه بر آن درآمد بانكها را كاهش نداد. طبق گزارشى كه اخيراً بانك مركزى داده، درآمد بانكهاى دولتى و خصوصى در پايان بهمن ماه 85 گذشته 17 هزار ميليارد تومان بوده است و نسبت به سال 83 و 84، بيش از 27 درصد افزايش داشته است.
اين پاسخى است به آنانكه كاهش سود بانكى را كه خواسته آحاد مردم است زيان آور براى بانكها مىدانستند و بر ضد مصوبه مجلس غوغاسالارى به راه انداختند. مطلب قابل ذكر اينكه بانكهاى خصوصى مصوبه دولت و مجلس و شوراى پول و اعتبار را عمل نكرده و به رغم مصوبه مجلس خودسرانه عمل مىكنند كه دولت بايد به اين امر رسيدگى كند.
اما جاى اين سؤال هست كه با اينهمه چرا قيمت زمين و مسكن سير صعودى داشته و ريشهيابى نمىشود؟!
مطلب ديگر گرانى ميوه و تره بار است كه در بازار به صورت وحشتناك ديده مىشود. هندوانه و سيفىجات در محل توليد از كشاورزان هر كيلو 20 تا 30 تومان خريدارى مىشود اما در بازار هندوانه به قيمت 250 تومان و طالبى 600 تومان به خريداران عرضه مىشود!چرا چنين است مگر از مزرعه تا ميدان ميوه و تره بار و از آنجا تا برسد به دست مصرف كنندگان چه اتفاقى مىافتد؟ واسطهها چه مقدار سود مىخواهند كرايه حمل و نقل چه قدر مىشود؟ هرگز وزارت بازرگانى يا كشاورزى و امور صنفى اين موضوع را بررسى كردهاند؟ تنها در مورد ميوه ايام نوروز بازرگانى اقدامات مناسبى داشته كه قيمت بعضى اقلام ميوه را مهار نموده كه شايسته قدردانى است. امامشكل تنها در ايام نوروز نيست. مردمى هستند كه با درآمدهاى ناچيز نمىتوانند چند كيلو ميوه براى خانه خود ببرند. اين قيمتهاى بى مهار چگونه قابل توجيه است. اينها به جيب چه كسانى جز واسطهها و دلّالها مىرود؟ از كشاورزان بيچاره جنس را ارزان خريدارى مىكنند و با گشتن دو سه دست ده برابر به فروش مىرسانند! آيا اينها نظارت نمىخواهد و دلالها و واسطهها و ميدانىها هرگونه دلشان بخواهند بايد عمل كنند و كسى ناظر نباشد و حق قيمت گذارى نداشته باشد. اينها سؤالاتى است كه مردم از ما دارند.
موارد از اين قبيل فراوان است.
وضعيت قند و شكر از مقوله ديگر نابسامانيهاى اقتصادى است. از چغندر كاران گرفته تا كارخانه قند و شكر كه مدتهاى زيادى با مشكل جدى روبروست. واردات بىرويه قند و شكر بازار فعلى را با بحران روبرو كرده و كارخانهها را به تعطيلى كشانده و كارگر و كشاورز را بيكار و سرگردان نموده. قيمت قند و شكر حدود پانصد تومان تعيين مىشود اما در بازار 800 تومان و بيشتر به دست مصرف كننده مىرسد. اين موضوع بارها از تريبون مجلس به صورت تذكر يا سؤال يا نامه مطرح شده و مسؤولين صنعت و كشاورزى و بازرگانى پاسخ قانع كنندهاى ندادهاند! كدام كشور اين جفا را در حق توليدات داخلى مىكند كه در داخل بحران بيافريند و بازار فروش براى كالاى خارجى فراهم سازد؟!
نظير اين مشكلات را در مورد چاى و چايكارى مشاهده مىكنيم. ميلياردها تومان توليدات داخلى چاى در انبارها مىپوسد و به صورت كود در مىآيد در حاليكه چاى خارجى هر كيلو 6000 تومان سيل آسا بفروش مىرسد. در صورتى كه كيفيت چاى خارجى ذاتاً اين نيست كه در قوطىها به دست ما مىدهند. آنها چاى را فرآورى مىكنند عطر و رنگ مىزنند و در زرورق به قيمت عالى به ما مىفروشند در حاليكه به تصديق كارشناسان، اصول بهداشتى در چاى خارجى رعايت نمىشود و بسيار نامطلوب است. چرا صنايع و كشاورزى و بازرگانى ما به فكر فرآورى چاى داخل نيست، به كشاورز زيان مىرسانند، سرمايه ملى را به باد مىدهند و به نفع خارجىها و تجار چاى و شركتها كار مىكنند آيا خيلى مشكل است كه دولت كارشناسانى را به خارج و به هند و سريلانكا بفرستند تكنولوژى چاى را ببينند و اين سرمايه ملى را احيا كنند!
موارد از اين دست فراوان است. خسارت به بيت المال در تماشاى فوتبال بوسيله جمعى ماجراجو كه در روزهاى اخير يك مورد تأسف بار آن گزارش شد. برآورد كردند دويست ميليون تومان خسارت تنها به اتوبوسهاى شركت واحد و شكستن شيشهها و به آتش كشيدن صندلىها كه مجموع اين خسارات 400 ميليون برآورد شده است. پاسخگوى اين خسارات كيست؟ آيا ما الزام داريم براى تماشاى فوتبال اتوبوسهاى شركت واحد را در اختيار عدّهاى بگذاريم.. اين اعمال غير انسانى چه توجيهى دارد؟ به نظر مىرسد در اختيار گذاشتن اتوبوسهاى دولتى در اين شرائط خيانت به بيت المال و كمك به هرج و مرج است و تا تماشاچيان خود را اصلاح نكنند حق نداريم اتوبوس براى تماشاى فوتبال و بازيهاى ديگر بگذاريم.
افزون بر اين بعد اخلاقى و انسانى است كه متأسفانه در اين رهگذر به حراج نهاده مىشود. چرا اين مشكلات در رسانهها مورد گفتگو قرار نمىگيرد و افشاگرى نمىشود؟!
اين فوتبال با اين خسارتها چه سودى براى كشور دارد. وقتى اخلاق و جوانمردى اينگونه پايمال شده است. به هر حال دردهاى بى درمان يكى دو تا نيست. هر چند مطالب مطرح شده در مقاله مواردى متفرق بود، اما درد و رنجهاى اجتماعى و اقتصادى ماست كه به قلم آورده مىشود. اين موارد و نظائر آن راه كارهاى عملى و مديريتى دارد به شرط آنكه مطالعه شود، از كنار آنها به سادگى عبور نكنيم و بى تفاوت نگذريم. انتظارات مسؤولان و مديران و متصديان امور موارد را به بررسى نهاده و با نگاه تحول خواهى به حل و فصل و چاره سازى آن بكوشند. اينها انتظارات ملت است تا آنان چه كنند؟
اولين و آخرين مولود كعبه
اولين و آخرين مولود كعبه
حجةالاسلام سيد محمد ابراهيم حسنى
سيزده رجب از راه مىرسد، روزى از بهترين و مباركترين روزهاى سال، روز با سعادت مَظهر حق تعالى و مُظهر حق و عدالت در جهان، جامع جميع كمالات انسانى و الهى، يگانه روزگار و دوران، على عليه السلام.
در اين روز فرخنده (شب جمعه سيزده رجب، سى سال پس از عام الفيل) كعبه، خانه مقدّس خداوند براى اوّلين و آخرين بار، ميزبان مولودى سعيد و ارجمند بود، مولودى كه مادر دهر همچون او نزاييده و ديدگان بشر، مانندش را نديده است. فرا رسيدن اين روز فرخنده و اين عيد بزرگ را به پيروان حضرتش تبريك گفته و برافراشته شدن بيرق اسلام را بر مرتفعترين قلل جهان از خداوند منان خواستاريم.
ابعاد مظلوميت امام على(ع) در دل تاريخ
مقدمه
مولا على(ع) مظلوم تاريخ است و مظلوميت آن حضرت در طول تاريخ همواره تداوم خواهد داشت و تا قيام فرزندش مهدى(عج) از اين حقيقت كشف سرّ نخواهد شد، ابعاد مظلوميتهاى آن حضرت نيز گوناگون است چنانچه در طول تاريخ در صورتهاى مختلفى بروز و ظهور كرده است.
مظلوميت بزرگ مولا على(ع) از زمان خود آن حضرت آغاز شد و با شهادتش به همراه پيام آسمانى «قد قتل المرتضى» و عزاى ملكوتيان پديدار گشت. آنگاه بود كه مردم با شنيدن خبر شهادت مولا در حال نماز تازه بيدار گشتند و آه حسرت از نهاد خود سردادند و دست ندامت بر سر و سينهشان كوفتند و بواقع بيان آن همه رنجها و غمها از قلم قاصر ما نيز بسيار دشوار است. چرا كه ما تنها به گوشهاى از آن واقفيم و معتقديم كه غمهاى ناپيدا در گوشه دل على(ع) مسكن گزيده و تنها اسرار آن را فرزندش امام مهدى(عج) مىداند كه همواره او را بر اين مظلوميتها نالان ساخته است. مولا على(ع) از همان زمان حيات رسول خدا(ص) شريك دردها و در تنهايىها يار او و در جنگهاى تحميل شده ياور او و مرهم زخمهايش بود. بعد از رحلت رسول خدا با دشمنىها و جوّ مسمومى كه بر عليه او رايج شد روبرو گشت و ناچار غمها را بجان خريد و براى حفظ دين و ثمرات زحمات پيغمبر سكوت كرد و حتى دم برنياورد چنانچه خود فرمود: «فواللّه ما زلت مدفوعاً عن حقّى مستأثراً علىّ منذ قبض اللّه نبيّه حتى يوم الناس هذا؛(1) من همواره از حق خويش محروم، و از هنگام وفات رسول خدا تا به امروز حق مرا از من بازداشتند.»
و تنها از اين غمها به خدا پناه مىبرد و گاهى در كنار قبر رسول اللّه(ص) مىنشست و با او درد دل مىكرد و در آخر به ناچار مدينه را با همه غمهايش رها و به غربت و بىوفايى كوفه رهسپار شد. در آنجا نيز با عداوتها و جهل جاهلان و ساده لوحى نابخردان روبرو گشت چنانكه همه از آن عهد و پيمانى كه با او بسته بودند سرپيچى نمودند. از جمله آن رنجها و غمهاى جانكاه خروج و شورش متحجران بى مغز(خوارج) و نيز برپائى جنگهايى از جانب قاسطين و مارقين و ناكثين با حضرت بود تا جائيكه ياران آن حضرت يعنى طلحه و زبير از او جدا شدند و تمام وجود آن حضرت را آكنده از درد و رنج ساختند تا جائيكه از دست كوفيان، خسته و نالان گشت و به خداى خويش چنين شكايت برد: «اللّهم انى قد مللتهم و ملّونى و سئمتهم و سئمونى فابدلنى بهم خيراً منهم و ابدلهم بى شرّا منّى اللّهم مث قلوبهم كما يماث الملح فى الماء اما و اللّه لوددت انّ لى بكم الف فارس من بنى فراس بن غنم؛(2) خدايا، من اين مردم را با پند و اندرزهاى مداوم خسته كردم و آنها نيز مرا خسته نمودند آنها از من به ستوه آمده و من از آنان به ستوه آمدم به جاى آنان افرادى بهتر به من مرحمت فرما، و به جاى من بدتر از من بر آنها مسلّط كن. خدايا، دلهاى آنان را آن چنان كه نمك در آب حل مىشود، آب كن! به خدا سوگند، دوست داشتم به جاى شما كوفيان هزار سوار از بنى فراس بن غنم مىداشتم.»
مظلوميت و تنهايى على(ع)
تنهايى و غربت مولا از همان زمان حيات رسول خدا(ص) آغاز شد تا جائيكه حتى برخى از بزرگان عرب، حضرت را تحقير مىكردند و همواره در صدد تخريب وجهه و تقرّب او نزد رسول خدا بودند چرا كه چشم ديدن او را در كنار پيغمبر(ص) نداشتند. آن وقتها سايه پيغمبر(ص) بر سر او بود و همواره او را در پناه خويش مىگرفت و خطاب به مردم مراعات حال على(ع) و حفظ حرمت او را تأكيد و توصيه مىكرد اما بعد از رحلتش غبار غم غربت، بر على(ع) نشست و ديگر كسى نبود كه قدرش را بداند و تنهايىاش را قرين باشد و خلأ وجودى پيامبر و متعاقب آن همسر وفادارش را پر سازد. از آنجا بود كه رنجها و غمهاى حضرت آغاز شد و بيست و پنج سال خانهنشينى و عزلت در پيش پاى او قرار گرفته و رنج تهمتها و اهانتها و شايعات و جنگها و… همه و همه در كمين وجود نازنين آن حضرت نشسته است.
و خدا مىداند كه در شب سقيفه بر على(ع) چه گذشت؟ آن شبى كه همين مدعيان صحابى پيامبر، در گوشهاى خزيدند و به دور از چشم على(ع) به تعيين خليفه پرداختند و اين در حالى بود كه بدن پاك رسول خدا(ص) روى زمين بود و على تنهايى، پيامبر را غسل مىداد و از دورنماى غربت خويش بسان ابر بهارى مىگريست و با رسول خدا(ص) نجوا مىكرد.
از فرداى آن روز ديگر همه از بيعتى كه با على(ع) در غديرخم بسته بودند، سرباز زدند. انگار كسى او را ديگر نمىشناخت تا جايى كه حتى جواب سلامش را نمىدادند و اين جوّ تا بدانجا پيش رفت كه حضرت به بيرون از مدينه مىرفت و سر در چاه آبى مىكرد تا درد دل خويش را به آب بيان كند و با زمزمه سرد آب آرام مىگرفت تو گويى كه واقعاً كسى را در مدينه نداشت تا با او درد دل كند چرا كه تنها انيس و غمخوارش يعنى زهرا(س) را از او گرفتند و با شقاوت بسيار او را به شهادت رساندند.
اين كه حضرت در غم فراق تنها ياورش يعنى زهرا(س) چه كشيد، وصف و بيان آن براى ما دشوار است. تصور كنيد كه آن حضرت، داغديده در دل شب به تنهايى فاطمه را غسل بدهد و به تنهايى او را كفن و دفن نمايد و در تشييع جنازه و دفن حضرت كسى را به جز دستان ياريگر رسول خدا(ص) نداشته باشد و به آسمان ظلمانى آن شب نظاره كند و به خدا از دست نامردمان زمانه شكوه كند و براى خود آرزوى مرگ نمايد و بر كنار قبر مخفى زهرا بنشيند و اينگونه نواى غربت سر دهد(3) آن گاه بود كه على(ع) به گوشه نشينى و دورى از مردم زمانه خويش مىپرداخت و گاهى از شدت غم و تنهايى به جمع ياران مىشتافت و با آنها درد دل مىكرد، آن دشمنان كينه توز كه چشم ديدن ياران قليل حضرت را نيز نداشتند آنها را در سختترين شرايط و زجر به شهادت مىرساندند و دل حضرت را خون مىكردند، با شهادت عمارها،مالك اشترهاو… عرصه را بر حضرت بيشتر تنگ نمودند. و چون حضرت با غم يارانش روبرو مىشد كوه غم بر دوشش مىنشست و تشنه و آماده مرگ مىشد و از خدا طلب مرگ مىكرد چنانچه مىفرمود: «و اللّه لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امّه؛(4) به خدا قسم كه على از طفلى كه به شير مادرش تشنه است، با مرگ بيشتر انس گرفته و مشتاق آن است.» چنانچه بعد از شهادت عمارياسر مىگريست و از خدا چنين آرزو مىكرد.
غصب حق آن حضرت
از ديگر ابعاد مظلوميت على(ع) كه به اذعان همه وجدانهاى بيدار تاريخ رسيده، همانا ظلم فاحش در غصب حق خلافت او بود كه بدينوسيله لكه ننگى براى هميشه بر دامن تاريخ نشاند. تا جائيكه براى سرپوش گذاشتن بر جنايت خويش اسناد تاريخى و روايات مستند پيامبر اكرم را نيز در اين باره خدشهدار كردند و به اين هم اكتفا ننموده و با تخريب چهره درخشان آن حضرت و تحريف داستان غدير و ماجراى خلافتش سعى بر اين داشتند كه براى هميشه حضرت و جايگاه خلافت او را در دل تاريخ محو سازند اما حضرت بسيار تيز و زيرك بود و بافتنههاى روزگار مبارزه مىكرد و مىفرمود: «انى فقأت عين الفتنه و لم يكن ليجتره عليها احد غيرى؛(5) يعنى من چشم فتنه را كندم و جز من هيچ كس جرأت چنين كارى را نداشت.»
در اين بى كسى گاه چهره درخشان على(ع) مهجور و آن خورشيد تابناك درپس ابرهاى تيره باز مىماند. چنانچه خود از اين تنگناى تاريخ و بهت زمان و موقعيت در آن زمان چنين توصيف مىكند: «نگريستم، ديدم مرا يارى نيست، دريغ آمدم، ناچار خارغم در ديده شكسته و نفس در سينه و گلو بسته از حق خود چشم پوشيدم و شربت تلخ شكيبايى را نوشيدم.»(6)
و اين دشمنىها و نفاق معاندان و غاصبان حق خلافت آن حضرت از جمله آلام جانكاه بود چنانكه در كوچههاى مدينه همواره مشامش از بوى نامردمى آنها و چشمش از ديدن چهره پليدشان در عذاب بود. اين جوّ همچنان مىگذشت و كم كم اين فضاى جبروتى برملا مىشد و پردهها كنار مىرفت و مردم كم كم پشيمان مىشدند و تنها فرصت براى بازگوئى آلام على(ع) فراهم مىسازند آن گاه بغض على(ع) مىتركد و به بيان تنها گوشهاى از دردهاى تنهايى خويش مىپردازد و در عين حال آغوش رحمت و شفقت بر آنها مىگشايد و هيچگاه در مقام جبران بر نمىآيد و تنها خطبه غربت سر مىدهد و مىفرمايد: «وطفقت ارتئى بين ان اصول بيد جزّاء او اصبر على طخية عمياء… فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى ارى تراثى نهباً؛(7) صبر كردم در حالى كه خار در چشم واستخوان در گلو داشتم و به چشم خويش ديدم كه ميراثم را به غارت بردند و در امانت رسولخدا(ص) خيانت كردند و خلافت مرا نيز غصب نمودند و بدين وسيله لكه ننگى از براى خود در دل تاريخ نشاندند.»
و نيز چشمان بيدار تاريخ را چنين در ميان مىگذارد: «لقد علمتم انّى احق بها من غيرى و اللّه لاسلمن ماسلمت امور المسلمين؛(8) مىدانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام دادهايد گردن مىنهم تا هنگامى كه اوضاع مسلمين روبراه باشد و از هم نپاشد و جز من به ديگرى ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت را از خدا انتظار دارم.»
و نيز خطاب به مردم مىفرمود: «ايها الناس انّا قد اصبحنا فى دهر عنود و زمن كنود يعدّ فيه المحسن مسيئا و يزداد الظالم فيه عتواً لاننتفع بما علمنا و لانسأل بما جهلنا و لانتخوف قارعة حتى تحلّ بنا؛(9) اى مردم، در روزگارى كينه توز و پر از ناسپاسى و كفران نعمتها صبح كردهايم كه نيكوكار، بدكار به شمار مىآيد و ستمگر بر تجاوز و ستمگرى خود مىافزايد. نه از آنچه مىدانيم بهره مىگيريم و نه از آنچه نمىدانيم مىپرسيم و نه از حادثه مهمّى تا بر ما فرود نيايد، مىترسيم.»
همه مىدانيم كه غم و غربت حضرت به دوران عزلت و خانه نشينىاش در مدينه ختم نمىشود بلكه تازه با شروع خلافت تحميلى پنج ساله در كوفه ابعاد آن گسترش و حتى بروز و ظهور يافت چه آنكه اصولاً اين حق والاى حضرت كه ساليان از او غصب شده با پنج سال خلافت با آن همه محدوديتها و آزار و اذيتها و توطئه و جنگها جبرانپذير نبوده است. و لذا بعد از قتل عثمان وقتى كه مردم به در خانه حضرت روانه شدند، حضرت با اصرار از آنها مىخواهد كه دست از او بردارند و به سراغ ديگرى روند. اين صرف يك تعارف نبود بلكه اصرار درونى آن حضرت بود چرا كه همه غمها و آلام آينده را و حتى پايان عمر خود را با شهادتش به دست همين افراد به خوبى مىبيند و لذا به سختى و با اصرار آنها راضى مىشود اما نگران و غمبار است چنانكه با پذيرش خلافت، آيه استرجاع را بر زبان جارى مىسازد. همانطور كه فرزندش امام رضا(ع) با امضاى وليعهدى از بلاد غربت طوس چنين كرد. و اين مظلوميتها براى ائمه(ع) يعنى فرزندان على(ع) براى هميشه تاريخ تداوم داشته است.
خود حضرت در توصيف شرايط آن زمان و ازدحام مردم مىفرمايد: «مردم چون رمههاى گوسفند بىچوپان بدور خانهام جمع شدند امّا آنگاه كه به پا خاستم و حكومت را به دست گرفتم جمعى پيمان شكستند و گروهى از اطاعت من سرباز زده از دين خارج شدند و برخى از اطاعت حق سربرتافتند…»(10)
مجهول ماندن قدر و مقام
قدر و مقام مولا على(ع) در ابعاد مختلف اخلاقى و علمى و اعجاز كلام و كشف اسرار و حقايق و نيز جايگاه رفيع عرفانى و معنوى آن حضرت، در طول تاريخ همواره مجهول مانده و اين مظلوميت براى هميشه ادامه خواهد يافت. چرا كه شناخت واقعى جايگاه رفيع آن حضرت خارج از حد درك و توان فكرى بشر است و غالب نوع بشر يا غافلند و يا جاهلاند و يا متأثر از جوّ زمانه تا جائيكه در زمان خود حضرت نيز از درك او عاجز ماندند و اين تنها پيغمبر و آل اويند كه مىتوانند به خوبى على(ع) را بشناسند و امام زمان(عج) نيز در راستاى شناساندن قدر و مقام آن حضرت و نيز گشايش ابواب علوم آسمانىاش ظهور خواهند كرد.
حق شناسانگر به دست آرند معيار ترا
حد فوق ماسوى دانند مقدار ترا
و ديگر آنكه دشمنان كينهتوز و منافقان كوردل در هر زمانهاى سعى بر امحاء كرامت و فضايل حضرت داشته و دارند تا ديدگان منصف بشر از درك و شناخت آن حضرت محروم گردد و نتواند در مقام الگويى اعمالشان را با آن حضرت بسنجند و معايب كردار و گفتارشان را دريابند.
آه اگر قدر و مقدار و جايگاه على(ع) شناخته مىشد، همه صراط مستقيم الهى را مىيافتند و حق را از باطل تشخيص مىدادند، اف بر آنهايى كه بعد از شنيدن نواى «قد قتل المرتضى» بيدار شدند و با نواى رحيل او در حال نماز به شگفت آمدند و ازحسرت بر سر و سينه زدند!
و اف بر آن مردان شكمبارهاى كه نمك او را خوردند و نمكدانش را شكستند، همانهايى كه تازه بعد از رحلتش، آن غريبه انبان بدوش را شناختند كه مخفيانه در دل شب به يارى فقيران مىشتافت و بسان شمع تا صبح بر آنها مىتابيد.
و بريده باد آن دستان مرموزى كه علمهاى محبت على(ع) را از دلها كندند و كورباد آن چشمانى كه على(ع) را در حصار زخم شيطانى خويش گرفتند و نابود باد كسانى كه در حق او ظلم كرده و مىكنند.
بُعد معنوى و روحانى
همه مىدانيم كه قدر والاى عرفانى حضرت از باورهاى مردم دور ماند و بر اين اساس جايگاه رفيع عبادى او حتى از ديدههاى حقيقت بين عالم مستور ماند. اين فضايل بىترديد از زمان خود حضرت بر اثر جوّسازىها و شايعات دشمنان و تخريب شخصيت آن حضرت و نيز ايجاد جوّ بدبينى و حركات موزيانه آنها بر عليه او دور از دسترس مردم قرار گرفت. و اين جوّ سازىها به جايى رسيده كه حتى برخى از نااهلان و نابخردان حضرت را بىنماز و تارك صراط و سيره پيغمبر(ص) تلقى مىكردند و تهمتهاى ديگرى نيز به او روا مىداشتند كه زبان از گفتن و قلم از نوشتن آن شرم مىكند.
كار به جايى رسيد كه على(ع) با مظلوميت تمام زبان به معرفى خود گشود تا مردم بيش از اين به او لعن نكنند چنان كه با كوهى از غم و دشوارى اما با آه و افغان در آن تنهايى و غم براى آگاهى مردم مىگويد: «اللهم انّى اول من اناب و سمع و اجاب لم يسبقنى احد الّا رسول اللّه بالصلاة؛(11) خدايا من نخستين كسى هستم كه به تو روى آورد و دعوت تو را شنيد و اجابت كرد و در نماز كسى جز رسولخدا(ص) بر من پيشى نگرفت» و در جاى ديگر فرمود: «لن يسرع احد الى دعوة الحق و صلة رحم و عائدة كرم فاسمعوا قولى؛(12) مردم! هيچ كس پيش از من در پذيرش دعوت حق شتاب نداشت و چون من كسى در صله رحم و بخشش فراوان تلاش نكرد.»
شب شنفته است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
شب ز اسرار على آگاه است
دل شب محرم سراللّه است
همان على كه در حال نماز تير از پايش در آوردند و بر مناكب ستارگان مىنشست و همو كه «ميزان اعمال» و قسيم جنة و صراط مستقيم الهى است اينگونه مظلوم و مهجور باقى ماند. چنانكه ابنملجم مرادى را كه از خوارج نهروان بود و جاى مهر بر پيشانى داشت، در شب نوزده رمضان براى رضاى خدا به شهادت حضرت تشويق كردند.
بُعد علمى حضرت
حضرت از آن ديدگاه علمى و واقعى كه خود فرمود: «و اللّه انى لاعلم بطرق السماء من الارض» براى هميشه ناشناخته و بلكه مظلوم واقع شده و اين مظلوميت همواره ادامه خواهد داشت چنانكه هنوز نيز ناشناخته ماند اگر چه فرزندان بزرگوار آن حضرت بسان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) كه سالها به بيان و انعكاس علوم جدشان پرداختند و بر اين امر نيز تصريح و تأكيد داشتند اما واقف بودند كه تنها قدرى از اسرار علمى جدشان را بر ملا ساختند و اين طريق بعد از ائمه(ع) (در زمان غيبت) قدرى معطل ماند، واقعاً آنچه كه در قدر و شأن علمى آن حضرت بود بيان نشد تا امام زمان(عج) انشاء اللّه بيايد و بدرستى پرده از اين اسرار و علوم نهفته حضرت بردارد.
همين نهج البلاغه كه پيش روى ماست و برادر قرآن نام دارد و بدرستى سرچشمههاى علوم الهى و بشرى در آن نهفته و دروازههاى علوم آسمان را بر اهل زمين گشوده است، چقدر مهجور و ناشناخته ماند. و يا حداقل مسلمانان و خصوصاً شيعيان از آن بهره كمى بردند و اين همان مظلوميت در بعد علمى است كه بايد سرّ آن بر ما گشوده گردد.
اين مظلوميت در زمان خود آن حضرت نيز بسيار تجلى كرده بود چنانكه حضرت، با اين درياى گسترده علم خود به دنبال مردمان نابخرد مىشتافت و مىفرمود: سلونى قبل ان تفقدونى، آنها به جهت همان جهل و نادانى و نيز مهجور ماندن حضرت و ناشناخته ماندن ابعاد علمىاش خواسته حضرت را سهل مىگرفتند و حتى يكى از آنها پرسيده بود يا على بگو دانههاى رشكم چندتاست يا يال اسبم چند دانه است؟
گرنبودى خوف دُرها سفتمى
آنچه در دل بود يكسر گفتمى
ليك با اين قوم كه هم كورند و كر
چون توانم گفت اوصاف قمر
مجهول ماندن قدر عدالت حضرت
يكى از ابعاد مظلوميت امام على(ع) بعد عدالت است كه واقعاً ناشناخته ماند و به حق عالم با نفخات عدل اورونق گرفت اما بدخواهان همواره اين محور عظيم را پوشيده نگاه داشتند و در اين بُعد مهم مولا را يارى نمىكردند و بلكه دستهايش را براى احياى آن مىبستند تا جايى كه حضرت براى برپائى عدالت اسلامى و اجراى احكام عدل الهى در خفا مبادرت مىكرد اول آن كه حضرت در رفتار و كردار و گفتار و تمامى روشها و منشها زندگى فردى و اجتماعى خود اين بُعد مهم را رعايت مىكرد مخصوصاً در مسئله بيت المال كه همه مىدانند حضرت ذرهاى اضافه از آن، براى خود برنمىداشت. چنانچه نقل شده سه شبانه روز غذاى خود را به فقرا بخشيدند و ديگر در خانه حضرت قوتى يافت نمىشد و فرزندانش در گرسنگى شديدى به سر بردند اما در بيت المال دستيازى نكرد.
حضرت هم خود زهد پيشه مىكرد و هم مردم را به آن دعوت مىنمود لباس خشن مىپوشيد و لباس مناسب را به فقرا مىبخشيد، غذاى ساده را مىخورد و غذاى مناسب را به يتيمان مىبخشيد، كم مىخورد و كم مىخوابيد و بيشتر به عبادت مىپرداخت و شب هنگام به طور ناشناس كيسه نان و خرما به در خانه فقرا و ايتام مىبرد و آنها را اطعام مىكرد اما ناشناخته مىماند.
حضرت همچنين در راستاى برقرارى عدالت اجتماعى و رفع ظلم از مردم، همواره در دوران خلافت پنج سالهاش به فرمانداران امر مىكرد كه از اسراف بيت المال و بىتوجهى و هرگونه ظلمى نسبت به مردم پرهيز كنند.
مكن تو آزار كسى و هرچه خواهى كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
چنانچه با شنيدن خبر ميهمانى عثمان بن حنيف استاندار بصره در جمع عياشان بصره و برپائى جشن و اسراف كارىاش به شدت عصبانى شد و او را احضار و توبيخ و حتى از كار بر كنار كرد و در نامهاى قهرآميز خطاب به او چنين نوشت: «الا و انّ لكلّ مأموم اماماً يقتدى به و يستضيىء بنور علمه الا و انّ امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه الا و انكم لاتقدرون على ذلك و لكن اعينونى بورع و اجتهاد».(13)
بدانيد كه براى هر پيروى امامى است كه بايد از او تبعيت كند و از نور علمش مدد بگيرد و بدانيد كه امام شما در دنيايش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان اكتفا كرد و شما البته نمىتوانيد در زهد بسان من باشيد ولى حداقل سعى و تلاش كنيد تا در راه ورع و تقوا مرا يارى دهيد» و در ادامه فرمود: «فواللّه ماكنزت من دنياكم تبرا ولاادخرت من غنائمها وفرا؛ پس سوگند به خدا! من ازدنياى شما طلا و نقرهاى نيندوخته و از غنيمتهاى آن چيزى ذخيره نكردم.»
و در جاى ديگر خطاب به فرمانداران، پيرامون رعايت حقوق مردم از جانب خود چنين مىفرمود: «اگر شب را روى اشتر خاردار بيدار بمانم و در طوقهاى آهنين گرفتار آيم و مرا از اين سو به آن سو بكشند خوشتر دارم تا در روز رستاخيز به خدا و رسول وارد آيم در حالى كه بر بندهاى ستم كرده باشم.»(14)
آيا سزاوار است كه يك چنين امام بزرگوارى در دل تاريخ همواره ناشناخته باقى بماند و در طول زمان مهجور و مظلوم باشد؟ حال تاريخ جواب دهد كه آيا شايسته بود كه با يك چنين امام عادل و بر حقى كه تمام زندگى و جان و مال خود را فداى دين و خدمت به مردم و جامعه و بلكه تاريخ نموده است آن همه ظلم و ستم روا شود و آيا تاريخ از بيان و نقل و تداوم آن شرم و حيا نمىكند؟ و آيا بايد بعد از اين همه گذشت زمان از دوران جاهليت و بىخردى صدر اسلام هنوز عدهاى باشند كه در طريق شناخت حق و كشف حقايق به اسرار نگفته حضرت غفلت و نسبت به فراموشى آن تعصب بورزند؟ و آيا شايسته است كه در اين تعصبات به جا مانده از اغراض شوم گذشتگان هنوز سماجت به خرج دهند و براى هميشه شاهد مظلوميت آن حضرت در عرصه گيتى باشيم؟
اين مطالب تنها گوشهاى از ابعاد مظلوميتهاى حضرت بود كه بيان شد و به واقع اسرار ديگرى نيز وجود دارد كه ما هم حتى از آن بىخبريم و بايد كه فرزندش مهدى (عج) بيايد و پرده از اين اسرار بگشايد و حجابهاى مظلوميت را از چهره مظلوم و غمبار آن بزرگوار بردارد.
پىنوشتها: –
1. نهج البلاغه، خطبه 6.
2. همان، خطبه 25.
3. نفسى على زفرارتها محبوسة
ياليتها خرجت مع الزفرات
لاخير بعدك فى الحيوة و انّما
ابكى مخافة ان تطول حياتى
4. نهج البلاغه، خطبه 5.
5. همان، خطبه 93.
6. همان، صبحى صالحى، خطبه 26.
7. همان، خطبه 3.
8. نهج البلاغه، خطبه 74.
9. همان، خطبه 32.
10. همان، خطبه 3.
11. همان، خطبه 139.
12. همان، خطبه 131.
13. همان، نامه 45.
14. نهج البلاغه، خطبه 224.
با چه كسى دوستى كنيم 2
با چه كسى دوستى كنيم
قسمت دوم
حجة الاسلام سيد جواد حسينى
دوست خوب يا كيمياى ناب
از مهمترين نيازهاى زندگى انسان و خواستههاى معصومين(ع) داشتن دوست شايسته است. در دعاهاى ماه رمضان، ماه استجابت دعا، يكى از مهمترين خواستههاى انسان همين امر شمرده شده است. در دعاى روز هشتم مىخوانيم: خدايا! مرا موفق بدار به چند چيز، از جمله: «و صحبة الكرام؛ همراهى با انسانهاى بزرگوار!» و در دعاى روز سيزدهم درخواست مىكنيم: «و وفقنى للتّقى و صحبة الابرار؛ موفقم بدار براى تقوا و رفاقت نيكان!» و در دعاى روز شانزدهم زمزمه مىكنيم: «و وفقنى فيه لموافقة الابرار؛ در اين روز موفقم بدار به هماهنگى و دوستى با نيكان!»(1)
اما اگر رفيق شايسته يافت نشد، با همه نيازهايى كه انسان دارد، به تنهايى توصيه شده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «الجليس الصّالح خيرٌ من الوحدة والوحدة خيرٌ من جليس السّوء؛(2) همنشينى صالح بهتر از تنهايى است، ولى تنهايى بهتر از همنشينى بد (و نامناسب) است.» سفيان ثورى از امام صادق(ع) پرسيد: چرا از مردم فاصله گرفتهاى؟ حضرت فرمود: «يا سفيان فسد الزّمان و تغيّر الاخوان فرأيت الانفراد اسكن للفؤاد؛(3) اى سفيان!(ديدم) زمان فاسد شده و برادران (و دوستان) تغيير كردهاند. پس (اين گونه صلاح) ديدم كه تنهايى آرامش بيشترى دارد.»
امّا نكتهاى كه بايد توجه شود، اين است كه دوست و يا دوستان شايسته به اين سادگيها نصيب انسان نمىشود.
قرآن مىفرمايد: «و قليلٌ ما هم؛(4) عدّه آنان كم است.»
و پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «اقل ما يكون فى آخر الزّمان اخٌ يوثق به اودرهم حلالٍ(5) كميابترين چيزها در آخرالزمان دوست مورد اعتماد و درهم (پول) حلال است.»
امام هادى (ع) درباره دوستان نيك فرمود: «و اعلم ايّها السائل انّهم اعزّ من الكبريت الاحمر؛(6) بدان اى پرسشگر! كه اين گونه دوستان (خوب) از كبريت احمر (و كيميا) كميابترند.»
و على(ع) فرمود: «من طلب صديق صدقٍ و فيا طلب ما لايوجد؛(7) هر كس دنبال رفيق راستگو و با وفا باشد، به دنبال چيز ناياب مىگردد.»پيام اين روايات اين است كه دوستان صالح را بايد همانند اشياء ناياب جستجو كنيم.
ويژگيهاى دوستان شايسته
مهمترين بخش آيين دوست يابى، شناخت اوصاف دوستان نيك و شايسته است. در اين بخش، به مهمترين اوصاف ياران نيك از ديدگاه قرآن و روايات اشاره مىكنيم:
الف: ديدگاه قرآن
1. اهل ايمان
قرآن مىفرمايد: «و انّ كثيراً من الخلطاء ليبغى بعضهم على بعض الّا الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات و قليلٌ ماهم؛(8) بسيارى از دوستان به يكديگر ستم مىكنند، مگر آنهايى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح و شايسته دارند. اما عدّه آنان كم است.»
2. پروا پيشگان
در قرآن مىخوانيم: «الاخلّاء يومئذٍ بعضهم لبعضٍ عدوٌّ الّا المتّقين؛(9) دوستان در آن روز(قيامت) دشمن يكديگرند، مگر پرهيزكاران.» معلوم مىشود دوستى با متقين پايدار و ثمر بخش است.
3. اهل عبادت و بندگى
گروهى از سران مشرك قريش نزد پيامبر اكرم(ص) آمدند و گفتند: اى محمد(ص)! آيا به همراهى با اين گونه افراد(تازه مسلمانان فقير و…) خشنود نشدهاى و توقع دارى ما از آنها پيروى كنيم و در كنار آنها قرار گيريم! اگر آنها را از خود دورسازى، شايد نزد تو آييم و از تو پيروى كنيم و به عنوان دوستانت در اطرافت باشيم. اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «ولاتطرد الّذين يدعون ربّهم بالغداة و العشىّ يريدون وجهه؛(10) و كسانى را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن!…اگر آنها را طرد كنى، از ستمگران خواهى بود.»
از آيه فوق استفاده مىشود كه دوستان اهل عبادت و اخلاص را به هيچ قيمتى نبايد از دست داد.
4. انياء و راستگويان
قرآن گاهى افرادى را به عنوان دوستان و رفقاى نمونه معرّفى مىكند از جمله مىفرمايد: «كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنها تمام كرده، از پيامبران و شهدا و صالحان «و حسن اولئك رفيقاً؛(11) و آنها رفيقان خوبى هستند.»
ب: ديدگاه روايات
در روايات نشانههاى فراوانى براى دوست و رفيق شايسته بيان شده كه به اهم آنها اشاره مىشود:
1. اهل دين و معرفت
امام سجاد(ع) فرمود: «جالسوا اهل الدّين و المعرفة؛(12) با دين داران و اهل معرفت (آنهايى كه به مسائل دينى، ولايت و امامت آشنايى دارند) همنشين شويد!»
2. راستگويان
على(ع) فرمود: «عليك باخوان الصدق فاكثر من اكتسابهم فانّهم عدّةٌ عند الرّخاء و جنّةٌ عند البلاء؛(13) بر شما باد به برادران (اهل) راستى پس بيشتر (چنين دوستانى را) بدست آوريد زيرا آنها در راحتى كمك كارند و سپر بلا است در گرفتارى.»
3. دوستان بزرگ منش
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اسعد الناس من خالط كرام النّاس؛(14) خوشبختترين مردم كسى است كه با بزرگواران رفت و آمد دارد.»
4. دانشمندان و خردمندان
همان حضرت فرمود: «سائلوا العلماء و خالصوا الحكماء و جالسوا الفقراء؛(15)از دانشمندان سؤال كنيد و با حكماء رفت و آمد داشته باشيد و با فقراء همنشين شويد.»
و على(ع) فرمود: «اكثر الصّلاح و الصّواب فى صحبة اولى النّهى و الالباب؛(16) بيشترين مصلحتها و درستىها در همراهى با صاحبان عقل و خرد و انديشه است.»
لقمان(ع) نيز به فرزندش چنين فرمود: «يا بنىّ صاحب العلماء و اقرب منهم و جالسهم و زرهم فى بيوتهم فلعلّك تشبهم فتكون معهم؛(17) فرزندم! با دانشمندان دوستى كن و به آنها نزديك و همنشين باش و به زيارت آنها در خانههايشان برو! باشد كه شبيه آنها شوى و با آنها(در دنيا و آخرت) باشى!»
5. انسانهاى كامل
حضرت على(ع) فرمود: «من دعاك الى الدّار الباقية و اعانك على العمل لهافهو الصّديق الشّفيق؛(18) كسى كه تو را به سوى خانه جاودانه بهشت بخواند و بر عمل براى آن يارىات كند، پس همو دوست مهربان است.»
و از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه حواريّون عيسى(ع) پرسيدند: «يا روح اللّه من نجالس، قال: من يذكّركم اللّه رؤيته و يزيد فى عملكم منطقه و يرغبكم فى الآخرة عمله؛(19) اى روح اللّه! با چه كسانى همنشين باشيم؟ فرمود: با كسى كه ديدن او شما را به ياد خدا اندازد و سخنانش بر علم شما بيفزايد و رفتارش شما را به كار نيك ترغيب و تشويق كند.»
6. هنگام خشم باطل نگويد
امام صادق(ع) فرمود: «لا تسمّ الرّجل صديقاً سمة معرفةٍ حتّى تختبره بثلاثٍ تغضبه فتنظر غضبه يخرجه من الحقّ الى الباطل و عند الدّينار و الدرهم و حتى تسافر معه؛(20) مرد را دوست با معرفت ننام، مگر آن كه او را در سه مورد آزمايش كنى: 1. هنگام خشم، پس بنگر غضب او را از حق به سوى باطل بيرون مىبرد؟ 2. در نزد طلا و نقره (كه آيا خيانت نمىكند؟) 3. هنگام مسافرت با او(كه آيا اخلاق نيك دارد؟).»
7. بر هواى نفس خويش مسلّط باشد
امام سجّاد(ع) مىفرمايد: «هرگاه ديديد مردى را كه خوش برخورد است و هيأت و روشش خوب است و از خود زهد و عبادت نشان مىدهد و در حركات خود خيلى شكسته نفسى مىكند، پس مهلت دهيد(و عجله نكنيد) و شما را گول نزند، زيرا چه بسيارند افرادى كه از به دست آوردن دنيا عاجزند و به دنيا نرسيدن آنها به خاطر ناتوانى جسمى يا عدم لياقت و كمبود شخصيت يا ترس آنهاست، (نه به خاطر ايمان و تقوا. آرى، چون ناتوان يابى شخصيت و يا ترسو هستند) دين را دامى براى رسيدن به دنيا قرار مىدهند و دائماً مردم را با ظاهر خود گول مىزنند و اگر مىتوانستند به حرام برسند، خود را در آن مىانداختند.
و اگر ديديد كه از مال حرام هم دورى مىكند صبر كنيد (و عجله نكنيد و زود درباره او قضاوت ننماييد) زيرا خواستههاى مردم مختلف است و چه بسيارند افرادى كه از مال حرام كناره مىگيرند، هرچند مال حرام زياد باشد( تحت تأثير قرار نمىگيرند) امّا خود را بر اعمال ناپسند وادار مىكنند و مرتكب حرام مىشوند.
همين كه ديديد او از تمام اعمال ناپسند هم دورى مىكند، بازهم عجله نكنيد و شما را گول نزند تا ببينيد انگيزه عقل او چيست، زيرا بسيارند افرادى كه از تمام اعمال بد دورى مىكنند، امّا عقل متين (و درايت عقلانى) ندارند.
پس از روى نادانى به جاى اصلاح، دست به افساد مىزند.
و اگر ديديد داراى عقل متينى هم هست، باز شما را گول نزند و صبر كنيد تا ببينيد آيا با هواى نفس خود عقل خود را مىكوبد يا با كمك عقل عليه هواى نفس گام برمى دارد و نسبت به رياستهاى باطل چقدر علاقهمند است، زيرا در ميان مردم كسانى هستند كه در دنيا و آخرت زيان كارند، چرا كه دنيا را رها مىكنند، نه براى خدا، بلكه براى رسيدن به رياست باطله (زيرا لذّت رياست نزد او به مراتب از لذّت مال و دنيا بيشتر است). و در پايان فرمود: «ولكن الرّجل كل الرّجل نعم الرّجل الّذى جعل هواه تبعاً لامر اللّه و قواه مبذولة فى رضى اللّه يرى الذّلّ مع الحق اقرب الى عزّ الابد مع العزّ فى الباطل و يعلم انّ قليل ما يحتمله من ضرّائها يؤدّيه الى دوام النّعم فى دارٍ لاتبيد ولاتنفد و انّ كثير ما يلحقه من سرّائها ان اتّبع هواه يؤدّيه الى عذاب لا انقطاع له ولايزول فذلكم الرّجل نعم الرّجل فبه فتمسّكوا و بسنته فاقتدوا و الى ربّكم به فتوسّلوا فانّه لاتردّ له دعوةٌ و لا تخيب له طلبةٌ؛(21) ولكن مرد واقعى و انسان خوب كسى است كه هواى خويش را پيرو فرمان خدا قرار مىدهد و قدرت خويش را بذل شده و در مسير رضايت و خشنودى الهى بذل مىكند از منظر او ذلت ظاهرى براى حق به عزت جاودانه نزديكتر است تا عزت ظاهرى براى باطل. نعمتها در خانه ابدى مىشود كه پايانناپذير است. (و مىداند) بر حقيقت كه بسيارى از آن خوشىهايى كه به او مىرسد هواى خود را پيروى كند منجر به عذاب دائمى زوالناپذير مىشود. پس متوجه (و بيدار) باشيد اين مرد بهترين مرد است پس به او تمسّك جوييد و به روشهاى او اقتدا كنيد و به سوى پروردگار خويش چنين شخصى را وسيله قرار دهيد كه دعاى او رد خور و خواستهاش رد نمىشود.»
9. رياست خيلى تغييرش ندهد
امام صادق(ع) فرمود: «اذا كان لك صديقٌ فولّى ولايةً فاصبته على العشر ممّا كان عليه قبل ولايته فليس بصديق سوء؛ هرگاه دوستى داشتى كه به رياستى رسيد و يكدهم علاقه و وفادارى قبل از رياستش را نسبت به تو حفظ كرد دوست بدى نيست.» امان از رياست.
10. انسان صالح باشد
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اربع من سعادة المرء الخلطاء الصّالحون و الولد البارّ و المرأة المؤاتية و ان تكون معيشته فى بلده؛(22) چهار چيز از سعادت مرد (و انسان) است: 1. دوستان صالح 2. فرزند نيكوكار 3. همسر موافق و هماهنگ 4. (كسب و) زندگى در محل و شهر خود.»
11. برادر دينى
على(ع) فرمود: «من فقد اخاً فى اللّه فكانّها فقد اشرف اعضائه؛(23) كسى كه برادر دينى خود را از دست دهد، گويا شريفترين اعضاى خود را از دست داده.»
12. دوستى او برايت زينت باشد
امام صادق(ع) فرمود: «اصحب من تزيّن به ولاتصحب من يتزيّن بك؛(24) با كسى يار (و رفيق) باش كه براى تو (همراهى او) زينت باشد، نه با كسى كه به وسيله تو كسب زينت (و افتخار) مىكند.»
13. پشتكار داشته باشد
على (ع) فرمود: «والمودّة قرابة مستفادة ولاتأمننّ ملولاً؛(25) دوستى نوعى خويشاوندى اكتسابى است. با كسى كه پشتكار ندارد، دوست و آشنا نباش!»
در پايان اين بخش برخى دوستان نمونه را معرّفى مىكنيم:
بهترين دوستان
1. بسيار سازگار
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «خير الاصحاب من قلّ شقاقه و كثر وفاقه؛(26)بهترين رفيقت كسى است كه جدايى (و قهر او) كم باشد و سازگارى(و دوران آشتى او) زياد.»
2. كمك كار بر بندگى
على(ع) فرمود: «المعين على الطاعة خير الاصحاب؛(27) يارى كننده بر طاعت (خداوند) بهترين يار است.»
3. دوستان قديمى
على (ع) فرمود: «اختر لكلّ شىءٍ جديده و من الاخوان اقدمهم؛(28) از هر چيزى تازهاش را برگزين، ولى از دوستان، قديمىتر آنها را (كه امتحان خود را در طريق دوستى نشان داده) انتخاب كن!»
حق دوستى
نكته ديگرى كه بعد از انتخاب دوستان شايسته اهميت دارد، حفظ دوستان است. و يكى از راههاى حفظ ايشان، مراعات حق دوستى است. بنابراين، شايسته است تلاش كنيم حقوق دوستى را به خوبى ادا كنيم. حضرت على(ع) فرمود: «ولاتضيعنّ حقّ اخيك اتّكالاً على ما بينك و بينه؛(29) هيچ گاه با اعتماد به رفاقتى كه بين تو و دوستانت وجود دارد، حق آنها را ضايع مكن!»
حقوق دوستى و دوستان فراوان است كه به اهم آنهااشاره مىشود:
1. خيرخواه هم باشند: على(ع) فرمود: «و امحض اخاك النّصيحة حسنة كانت او قبيحة؛(30) همواره دوست خود را با پندهاى مخلصانه، اندرز ده چه خوب باشد و چه به ظاهر زشت (كه او را برنجاند).»
2. حامى هم باشند: على(ع) فرمود: «لايكون الصّديق صديقاً حتّى تحفظ اخاه فى ثلاثٍ فى نكبة و غيبته و وفاته؛(31) دوست نمىتواند دوست واقعى باشد، مگر آنكه رشته دوستى را در سه حالت حفظ كند دوستش را فراموش نكند: 1- در هنگام فقر و تنگدستى 2. در زمانى كه حضور ندارد(و در مسافرت است)، 3. و پس از مرگش (نسبت به اهل و عيال و يا انجام كار خير براى او).»
3. با خوشرويى برخورد كنند: على(ع) فرمود: «والبشاشة صبالة المودّة؛(32) خوشرويى وام دوستى (و مايه دوستيابى) است.»
4. در آشتى پيش قدم شوى: على(ع) فرمود: «احمل نفسك من اخيك عند صرمه على الصّلة؛(33)نفس خود را نسبت به برادرت به برقرارى پيوند(دوستى و تداوم آن) وادار كن!»
5. هديهاش را بهتر پاسخ دهى: آن حضرت فرمود: «…و اذا اسديت اليك يد فكافيها بما يربى عليها و الفضل مع ذلك للبادى؛(34)…و چون به تو احسان كردند، بيشتر از آن ببخش! ولى با اين حال، برترى از آن آغاز كننده است.» و فرمود: «برادرت را با احسانى كه در حق او مىكنى، سرزنش كن شرّ او را با بخشش بازگردان.»(35)
6. اجتناب از عيب گويى و اعتنا نكردن به سخن چين: على(ع) فرمود: «فكيف بالعائب الّذى عاب اخاه و عيّره ببلواة؛(36) چرا و چگونه آن عيب جو، عيب برادر خويش گويد؟ و او را به بلايى كه گرفتار است، سرزنش مىكند.»
و نيز فرمود: «من اطاع الواشى ضيّع الصّديق؛(37) هر كس سخن چين (و دروغ پرداز) را پيروى كند، دوستى را به نابودى كشانده است.»
7. پرهيز از حسادت: على(ع) فرمود: «حسد الصديق من سقم المودّة؛(38)حسادت نسبت به دوست، (از نشانههاى) بيمارى (و غير واقعى بودن) دوستى است.» و در جاى ديگر فرمود: «فان رأى احدكم لاخيه غفيرة فى اهلٍ او مالٍ او نفسٍ فلا تكوننّ له فتنة؛(39)پس اگر يكى از شما براى برادر خود، برترى در مال و همسر و نيروى بدنى مشاهده كند، مبادا اين برترى موجب فتنه انگيزى (حسادت) او شود.»
8. اجتناب از بد رفتارى با دوست: اميرالمؤمنين على(ع) فرمود: «وليس جزاء من سرّك ان تسوءه؛(40) و پاداش (دوستى) كه تو را خوشحال كرده، اين نيست كه با او بد رفتارى كنى.»
9. پرهيز از بدگمانى: على (ع) فرمود: «لايغلبنّ عليك سوء الظّن فانّه لايدع بينك و بين صديقٍ صفحاً؛(41) چيره نشود بر تو بد گمانى (نسبت به دوستت) زيرا بدگمانى بين شما و دوستت گذشت را از بين مىبرد.»
10. ممنوعيت فخر فروشى: حضرت امير(ع) فرمود: «اذا احتشم الرّجل اخاه فقد فارقه؛(42)هرگاه مرد نسبت به برادرش بزرگى (و فخر) كند، از او جدا شده (و دوستى را قطع كرده.»
11. پرهيز از مناقشه: آن حضرت فرمود: «من ناقش الاخوان قلّ صديقه؛(43) هر كس با برادران(دوستان) مناقشه كند، دوستان او كم شود.»
12. از شوخى نابجا و مباهات: على(ع) فرمود: «ان اردت ان يصفولك ودّ اخيك فلا تمازحنّه ولاتمارينّه ولاتباهينّه ولاتشارّنّه؛(44)اگر مىخواهى دوستى باصفا داشته باشى، با برادر و دوستت شوخى (نابجا) نكن، جدل نكن و مباهات(و فخرفروشى) و خصومت نكن!»
و امام هادى(ع) فرمود: «مراء و جدل (ناحق)،دوستى كهن را فاسد(و نابود) و عقدههاى عميق را باز مىكند و كمترين چيزى كه در آن هست، طلب چيرهگى بر دوست است و چيرهگى و غلبه خواهى، اساس و پايه عوامل قطع ارتباطها(ى دوستان) است.»(45)
به سه حديث جالب و جامع به عنوان جمع بندى اين بخش توجه شود: «يك. امام حسن(ع) به جناده فرمود: «چنانچه نفس، تو را وا دار كرد كه رفيقى براى خود انتخاب كنى، اينها را برگزين (و اين حقوق را مراعات كن): 1. دوستى او براى تو مايه زينت باشد. 2. اگر خدمتى به او كردى، تو را حفظ كند 3. اگر صلهاى به او كردى، صله تو را حفظ كند 4. اگر دستى به سوى او دراز كردى، آن را محترم شمارد (و تو را رد نكند)؛ 5. اگر از او كمك خواستى (اعم از مالى و غير آن)، يارى و كمكت كند 6. اگر چيزى به او گفتى، تصديقت كند 7. اگر به تو شكستى وارد شود، آن را اصلاح (و جبران) كند 8. اگر خوبى از تو ديد، به زبان آورد(و آن را اظهار كند) 9. اگر از او حاجتى خواستى، روا كند 10. و اگر ساكت بمانى، او با پرسش از حال تو جويا شود.»(46)
دو. امام صادق(ع) فرمود:«لاتكون الصّداقة الّا بحدودها فمن كانت فيه هذه الحددو او شىء منها فانسبه الى الصّداقة و من لم يكن فيه شىء منها فلا تنسبه الى شىءٍ من الصّداقة فادّلها ان تكون سريرته و علانيته لك واحدةً و الثّانى ان يرى زينك زينه و شينك شينه والثّالثة ان لا تغبّره عليك ولاية و لا مالٌ و الرّابعة ان لايمنعك شيئاً تناله مقدرته و الخامسة و هى تجمع هذه الخصال ان لايسلمك عند النّكبات؛(47) دوستى جز با حدود( و مراعات حقوقش) امكانپذير نيست. پس كسى كه اين حدود(و حقوق) يا بخشى از آن در او باشد، او را دوست بدان و كسى كه هيچ يك از اين شرائط در او نيست، چيزى از دوستى در او نيست:
نخستين شرط دوستى آن است كه باطن و ظاهرش براى تو يكى باشد؛دوم اين است كه زينت و آبروى تو را زينت و آبروى خود بداند و عيب و زشتى تو را عيب و زشتى خود ببيند، سوم اينكه مقام و مال، وضع او را نسبت به تو تغيير ندهد، چهارم اينكه آنچه را در قدرت دارد، از تو مضايقه نكند؛ و پنجم كه جامع همه اين صفات است، آن است كه تو را به هنگام نكبتها (و پشت كردن روزگار) رها نكند.»
سه. امام سجاد(ع) فرمود: «امّا حقّ الصّاحب فان تصحبه بالتّفضّل و الانصاف و تكرمه كما يكرمك ولاتدعه يسبق الى مكرمةٍ فان سبق كافأته وتودّه كما يودّك و تزجره عمّا يهمّ به من معصيةٍ وكن عليه رحمةً ولاتكن عليه عذاباً؛(48) اما حق دوستت آن است كه با او با فضل و انصاف رفتار كنى و گرامى بدارى او را چنان كه تو را گرامى مىدارد و اجازه ندهى كه به گرامى داشتن (و كار نيكى نسبت به تو) پيشى بگيرد. پس اگر سبقت گرفت، جبران كنى و دوست بدارى چنان كه دوستت مىدارد و باز دارى آنجا كه قصد گناهى دارد. و بر او مهربان باش و مايه عذاب و رنجش او نباش!»
حدود دوستى
1. اطمينان نكردن بيش از حد به دوست
على(ع) فرمود: «ابذل لصديقك كلّ المودّة ولاتبذل له كلّ الطّمأنينة؛(49) براى دوستت تمام دوستى را بذل كن، ولى اطمينان كامل (و صددرصد نداشته باش و تمام آن) را بذل نكن.»
2. مدارا در دوستى
آن حضرت فرمود: «احبب حبيبك هوناً ما عسى ان يكون بغيضك يوماً ما و ابغض بغيضك هوناً ما عسى ان يكون حبيبك يوماً ما؛(50) در دوستى با دوستت مدارا كن (و بيش از اندازه اظهار محبت نكن!) شايد روزى دشمن تو گردد و در دشمنى با دشمن نيز مدارا كن! شايد روزى دوست تو گردد.»
و نيز فرمود: «اگر دوستى بيش از حد شد و از حد منطقى گذشت، خطر ساز است و باعث مىشود كه انسان عيبها را نبيند.»(51)
3. اول امتحان بعد اطمينان
«لاتثق بايك قبل الخبرة؛ به برادر(و دوستت) پيش از آزمودن اعتماد نكن.»
4. دوستى به اندازه پاكى
انسان گاهى ممكن است دوستان متعددى داشته باشد. اظهار محبت و دوستى به هر يك به اندازه پاكى و پايبندى آنها به مسائل دينى و شرعى بايد باشد. على (ع) در اين خصوص فرمود: «احبب الاخوان على قدر التّقوى؛(52) برادران (و دوستان) را به اندازه تقوا (و تعهد هر كدام) دوست بدار!»
در مقابل دوستان ناباب
آخرين مطلب اين است كه انسان گاهى خواهى نخواهى به دوستان غير مناسب و رفقاى ناباب سر و كار پيدا مىكند. چگونه رفتار كند و چه كارهايى انجام دهد كه از زيانهاى اين نوع دوستى در امان باشد؟
چند امر قابل توصيه است:
1. هيچ سخنى را بدون تأمل و سنجش نپذيريم، چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «ولاتقف ماليس لك به علمٌ؛(53) (هرگز بدون تأمّل از كسى پيروى نكن) و امرى را كه آگاهى ندارى، دنبال نكن!»
2. روح خويش را تقويت كنيم؛ زيرا تا دشمن عامل نفوذى نداشته باشد، نمىتواند در كشورى راه پيدا كند. در كشور جان هم آن گاه رفيق بد و يا شيطان مىتواند نفوذ كند كه عامل نفوذى (ستون پنجم) داشته باشد و آن هواهاى درون آدمى است. اگر هواها تحت كنترل قرار گيرند، هيچ كسى نمىتواند به انسان آسيب و زيان برساند. قرآن كريم مىفرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا عليكم انفسكم لاينصركم من ضلّ اذا اهديتم؛(54) اى مؤمنان! بر شما باد به خود (سازى)تان! آنگاه كه هدايت يافتيد شما را گمراهان زيان نرسانند.»
پىنوشتها: –
1. مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، اعمال روزهاى ماه مبارك رمضان.
2. بحارالانوار، ج 74، ص 189.
3. همان، ج 47، ص 116.
4. سوره ص، آيه 24.
5. تحف العقول، ص 38.
6. وسائل الشيعه، ج 8، ص 404 و 405، ح 1.
7. غررالحكم، ح 9727.
8. سوره ص، آيه 24.
9. سوره زخرف، آيه 67.
10. سوره انعام، آيه 52.
11. سوره نساء، آيه 69.
12. بحارالانوار، ج 74، ص 196.
13. همان، ص 187.
14. امالى صدوق، ص 14، منتخب الميزان، ص 29.
15. بحارالانوار، ج 71، ص 188.
16. غررالحكم، ح 9768، منتخب الميزان، ص 290.
17. بحارالانوار، ج 71، ص 188.
18. غررالحكم، ص 424، ح 9737.
19. بحارالانوار، ج 74،ص 149.
20. امالى طوسى، ص 646.
21. بحارالانوار، دارالكتب الاسلامية، ج 74، ص 184؛ وسائل الشيعه، ج 8، ص 317. چاپ بيروت ج 2، ص 84.
22. وسائل الشيعه، ج 3، ص 206.
23. غررالحكم، ص 723.
24. منتخب ميزان الحكمه، ص 290.
25. نهج البلاغه، محمد دشتى، حكمت 211.
26. منتخب ميزان الحكمه، ص 291.
27. غررالحكم، ص 416، ح 9508.
28. همان، ح 9514.
29. نهج البلاغه، نامه 31.
30. همان.
31. همان، حكمت 134.
32. همان، حكمت 6.
33. همان، نامه 31.
34. همان، حكمت 62.
35. همان، حكمت 158.
36. همان، خطبه 140.
37. همان، حكمت 239.
38. همان، حكمت 218.
39. همان، خطبه 23.
40. همان، نامه 31.
41. بحارالانوار، ج 74، ص 207.
42. همان، ج 71، ص 165.
43. غررالحكم، ص 419، ح 9607.
44. بحارالانوار، ج 75، ص 291.
45. منتخب ميزان الحكمة، ص 291، ح 3508.
46. كنزالعرفان، ج 2، ص 26.
47. اصول كافى، ج2، ص 467؛ منتخب ميزان الحكمة، ص291.
48. بحارالانوار، ج 74، ص 7، ح 1؛ منتخب ميزان الحكمة، ص291.
49. بحارالانوار، ج 71، ص 166، ح 29.
50. نهج البلاغه، حكمت 268.
51. همان، خطبه 109.
52. غررالحكم، ص 416، ح 9498.
53. بحارالانوار، ج 74، ص 187، ح 7.
54. سوره اسراء، آيه 36.
55. سوره مائده، آيه 105.
هشدارهاى اجتماعى
هشدارهاى اجتماعى
حجة الاسلام ابوالقاسم يعقوبى
مقدمه
هشدار و هدايت، انذار و بشارت، تنبيه و تشويق، دو اصل مهم تربيتى و اجتماعى بشمار مىروند، كه بسيارى از انگيزههاى تربيتى و حركتهاى اجتماعى به وسيله اين دو شكل مىگيرد.
از آن جا كه انسان مجموعهاى از بيم و اميد و تركيبى از جلب منفعت و دفع ضرر است، بايد در تربيت و اداره او نيز اين دو اصل در نظر باشد تا تعادل وجودى پيدا كند.
پيامبران و اولياى الهى در سيره تربيتى و اجتماعى خود اين دو اصل را به كار گرفتند و بر اساس اين دو، مكتب و سيره دينى و ارزشى خود را استوار ساختند.
در قرآن كريم واژههاى «تبشير» و «انذار» فراوان به كار گرفته شده و از آن استفاده مىشود كه: هر يك از آن دو شرط لازم هستند ولى شرط كافى نيستند، هنگامى كه اين دو با هم در حركتهاى فردى و اجتماعى نقش آفرينى كنند نتيجه مطلوب و دست يافتنى خواهند داشت.
«تبشير» مژده دادن، نويد دادن و به سمت جلو پيش بردن است. «انذار» اعلام خطر كردن، هشدار دادن و موانع را گوشزد نمودن است. تبشير، جنبه «قائد» را دارد يعنى جلوكش، كسى كه مهار شتر يا اسب را گرفته و به پيش مىراند و مىكشد، (انذار) جايگاه «سائق» را دارد يعنى به آن كه حيوان را از پشت سر مىراند و به سمت و سوى جلو مىكشاند «سائق» گويند. اين دو اگر با هم عمل كنند، نتيجه كارشان يكى است و آن حركت به جلو، از اين رو براى هدايت بشر هر دو ضرورى مىباشند.
در اين سلسله از نوشتارها به نكات انذارى و هشدارى مىپردازيم چون بر اين باوريم كه شناخت درد نيمى از درمان است و آدمى اگر موانع راه را بشناسد و آنها را كنار بنهد زودتر و سالمتر به مقصد مىرسد.
البته در بررسى هشدارها به هدايتها نيز پرداخته خواهد شد و روشن است تا ديو بيرون نرود فرشته رخ نمىنمايد.
هشدار در فرهنگ دينى
در فرهنگ دينى واژهها و تعبيرهاى گوناگونى به كار رفته است كه از مجموع آنها مىتوان «هشدار» را استنباط كرد، از جمله واژههاى :انذار، ويل، اَلا، و ايّاك يا ايّاكم.
انذار را اين گونه معنى كردهاند: «اخبار فيه تخويف و تحذير»(1) خبر دادن و گزارشى كه در آن ترساندن و برحذر داشتن باشد. به طلايه دار لشكر كه خطر دشمن را به اطلاع لشكريان مىرساند «نذير» گويند، كنيه خروس «ابوالمنذر» است، زيرا كه خروس به خوابيدهها هشدار مىدهد «ويل» نيز معمولاً در جايى به كار مىرود كه امر نامطلوبى است و گوينده مىخواهد مخاطب را از آن باز دارد تا مرتكب آن شود «اَلا» نيز هشدار باش و بيدار باش است به كسانى كه حركتى را آغاز كردند و يا مكتبى را پذيرفتهاند تا به خطرها و موانع راه آشنا بشوند و خود را از آن دور نگه دارند.
از جمله تعبيرها و واژه هايى كه بار هشدارى دارد. تعبير «اياك» و يا «اياكم» است كه در بسيارى از روايات به اين وسيله پيشوايان معصوم اعلام خطر كرده و پيروان خويش را از انجام آن عمل اجتماعى و يا رفتار اخلاقى نهى نمودهاند.
در اين نوشتار به هشدارهايى خواهيم پرداخت كه: اولاً با اين واژه و تعبير در روايات آمده باشد و ثانياً به مواردى اشاره خواهيم كرد كه جنبه اجتماعى داشته باشند. در پايان اين مقدمه ذكر اين نكته خالى از فايده نخواهد بود كه: در برخى از روايات با به كارگيرى واژه «اياك يا اياكم» اخطار و اعلام خطر شده است و در برابر با تعبير «عليكم» راه درست و سالم ترسيم گرديده است، از اين رو بايد گفت «اياكم» هشدارهاى اجتماعى را گوشزد مىكند، «عليكم» راههاى هدايت را نشان مىدهد، به ديگر سخن «اياكم» انذار است و «عليكم» تبشير و بشارت.
هشدار و هدايت
امام صادق (ع) فرمود:
«ايّاكم و مجالسة الملوك و ابناء الدّنيا، ففى ذلك ذهاب دينكم، و يعقّبكم نفاقاً و ذالك داء دوىّ لا شفاء له. و يورث قساوة القلب و يسلبكم الخشوع. و عليكم بالأشكال من النّاس و الاوساط من النّاس فعندهم تجدون معادن الجواهر».(2)
از هم نشينى با شاهان و دنيا زدگان دورى گزينيد زيرا در اين مجالست، دين شما از دست مىرود، نفاق و دورويى (كه دردى بى درمان است) دامنگير شما مىشود، سنگدلى و سلب خشوع شما را مىگيرد. بر شما باد كه با همنوعان مانند خودتان رفت و آمد كنيد زيرا معدنهاى گرانبها در ميان اين گونه مردم است.
همانگونه كه روشن است اين بيان نورانى شامل «هشدار» و «هدايت» است، امام صادق(ع) با تعبير «اياكم» اعلام خطر فرموده و با تعبير «عليكم» راه درست را نموده است و اين خود آموزش روشن تربيتى آن بزرگوار و همه امامان نيز هست كه اگر از چيزى و يا كارى نهى مىكنند، راه برون رفت را نيز نشان مىدهند.
گر ببندد راه يك پستان بر او
مىگشايد راه صد بستان بر او
اين سيره و روش تربيتى را امامان از قرآن مجيد آموختهاند كه در قرآن هر جا از كار و روش ناهنجار و ناشايستى نهى شده است، راه درست و سالم نيز پيشنهاد و ارائه گرديده است.
در مثل، در داستان حضرت لوط و مردم بى ادب و بى فرهنگ زمان او كه به گناه زشت و غير انسانى هم جنس بازى گرفتار شده بودند و اين رخداد اجتماعى به حالت يك بحران و فاجعه اجتماعى در آمده بود، آن حضرت به آنان فرمود:
«قال يا قوم هؤلاء بناتى هنّ اطهر لكم»(3)
گفت اى قوم من! اينها دختران منند(كه مىتوانيد با آنان ازدواج كنيد) آنها براى شما پاكترند.
لوط آن پيامبر الهى به قوم سركش و لجام گسيخته و فرو رفته در شهوت جنسى، پيشنهاد خردمندانه مىدهد، در كنار نهى از منكر، ارائه معروف مىكند، هم هشدار مىدهد و هم هدايت مىكند روشن است اگر در جامعهاى معروفها رواج يابند و فضاى معروف گسترى بر جامعه حاكم شود به خودى خود منكرها زمينه ظهور كمترى پيدا مىكنند. از امام مجتبى(ع) پرسيدند: «ما السداد؟ قال: دفع المنكر بالمعروف»(4) سداد و صلاح جامعه چيست؟ فرمود: جلوگيرى از منكر به وسيله معروف.
نمونه ديگر در قرآن داستان احداث مسجد «ضرار» و مسجد «قبا» است. قرآن اگر دستور به تخريب مسجد ضرار به عنوان زايشگاه فساد و مركز توطئه و نفاق، مىدهد، در كنار آن از مسجد قبا به عنوان پايگاه معنوى و معروف گستر سخن مىگويد:
«لمسجد اسّس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه»(5) همانا مسجدى كه از روز نخست بر اساس تقوا بنا نهاده شده سزاوارتر است كه در آن نماز برپا دارى.
نتيجه سخن آن كه: روش تربيتى قرآن و اهل بيت آن است كه پيروان خود را از انجام منكر پرهيز مىدهند و به انجام معروف تشويق مىكنند. اگر نهى و ترمز در كلام آنها فراوان است امر و تشويق و رهنمون نيز در در لابلاى سخنان و سيره آنها كاملاً مشهود و ملموس است.
اين نكته تربيتى و اجتماعى را مىتوان از مجموع حديث نورانى فوق كه از مكتب امام صادق(ع) به ما رسيده است استفاده كرد پس از ياد آورى اين برداشت مىپردازيم به شرح و توضيح محورهايى كه در اين بيان نورانى عنوان شده است:
امام صادق(ع) فرمود: از دو گروه گريزان باش و با آنان مجالست نكن.
الف: زورمداران
ب: زرسالاران
آنهايى كه به زور و قدرت سياسى و نظامى خود مىبالند و سلطه گرى و ستم و زورگويى و تزوير تار و پود زندگى آنان را فرا گرفته يعنى پادشاهان و رهبران ستمكار، مانند باتلاقى هستند كه هر كس به آنان نزديك شود به تدريج در لجن گناه آنان فرو مىرود و اندك اندك راههاى فلاح و نجات را به روى خود مىبندد.
و نيز كسانى كه بنده پول و ثروتند و از دنيا جز خور و خواب و شهوت چيز ديگرى نمىدانند و به معناى واقعى دنيا زده و دنيا محورند، با آنان نيز رفت و آمد و معاشرت و مجالست زيانبار است .
امام صادق(ع) فرموده با اين دو دسته معاشرت نكن كه اگر با آنان نزديك شدى پى آمدهاى ناگوارى دامن گيرت خواهد شد:
* دين زدايى
معلوم است در جامعهاى كه ارزشهاى مادى حاكم است و زرق و برق دنيا و قدرت و ثروت حرف اول را مىزند، در چنين فضايى انسان دين دار احساس غريبى و تنهايى مىكند، اگر قدرت و توان بر خورد با نظام حاكم را دارد بايد انجام وظيفه كند و اگر توان آن را ندارد دست كم بايد خود را از معركه دور نگهدارد تا آلوده نشود. و دين و اعتقاداتش سست نگردد.
امام صادق(ع) يكى از پى آمدهاى ناگوار مجالست با شاهان و فرزندان دنيا را دين زدايى و از بين رفتن باورها و اعتقادات راستين برشمرده است.
* نفاق زايى
پى آمد ديگر آن است، انسانى كه با اصحاب زر و زور نشست و برخاست دارد يا بايد موضع شفاف بگيرد و در برابر غارتگرى و خيانتهاى آنان راست قامت به ايستد و يا بايد كار آنان را توجيه كرده و با آنها سازش نمايد و به ظاهر مشى و مرام آنها را بپذيرد گرچه در باطن به آن ايمان نداشته باشد و اين روش ناخود آگاه او را در دام نفاق گرفتار مىسازد، از اين رو امام(ع) پديده نفاق را يكى از آثار همنشينى با طاغوتهاى سياسى و اقتصادى برشمرده و از آن پرهيز داده است.
* قساوت و سنگدلى
سومين پى آمد همكارى و همراهى با رهبران ستمكار و ثروتمندان گنهكار آن است كه آدمى به تدريج از فضاى ياد و ذكر خدا دور مىشود و همه چيز را با عينك پول و ثروت و قدرت مىبيند و در نتيجه خانه دل و جانش در حجاب قرار مىگيرد و زمينه سنگدلى و تاريكى روح و روان در او ايجاد مىشود.
در روايت ديگرى از پيامبر اعظم(ص) نقل شده است كه فرمودند: «از همنشينى با مردگان دورى گزينيد» پرسيده شد مقصود از مردگان كيانند؟ فرمود: «كلّ غنّى مترفٍ»(6) هر ثروتمند عياش و اسرافكار.
بنابراين دلمردگى، سنگدلى يكى از پى آمدهاى ناگوار مراوده و دوستى با زورمندان و زرسالاران دنيازده است.
* خشوع را مىگيرد
چهارمين اثر مجالست با آن دو دستهاى كه گفته شد آن است كه حالت زيباى خشوع از آدم گرفته مىشود. خشوع حالتى است درونى كه به وسيله ارتباط و اتصال انسان با خدا حاصل مىشود و اين حالت درونى در رفتار و كردار اجتماعى انسان نيز اثر مىكند و متجلى مىشود. انسان خاشع در برابر قدرت خداوند ادب و فروتنى دارد، خود را قطرهاى از درياى بيكران عالم هستى مىبيند. خود را مانند كاهى در برابر كوه و ذرهاى در برابر قدرت خداوند متعال مىشمارد. هنگامى كه با صاحبان ظاهرى قدرت و ثروت نشست و برخاست داشته باشد به تدريج در حوزه جاذبه قدرت و ثروت آنان قرار مىگيرد و آن حالت تسليم مطلق در برابر پروردگار در وى تضعيف مىشود، از اين رو امام صادق(ع) نسبت به اين موضوع هشدار داده است.
* گوهرهاى گرانبها
در پايان اين حديث شريف امام صادق (ع) توصيه مىكنند كه سعى كنيد در زندگى با كسانى طرح دوستى و رفاقت بيفكنيد و با كسانى رفت و آمد داشته باشيد كه از لحاظ پايگاه اجتماعى همسان و نزديك به شما باشند زيرا در بين اين گونه افراد گنجينهها و معدنهاى گرانبهايى وجود دارد كه مىتوان آنها را كشف كرد.
در كوچه و بازار و در بين انسانهاى بى نام و نشان و بى ادعا روحيههاى بزرگ و همتهاى والا مىتوان ديد كه بر اثر نيّت و عملكرد خدا پسندانه و خالصانه ارج و قيمت بالايى پيدا كردهاند و از آن جا كه محب پروردگار هستند «محبوب» او هم شدهاند.
بايد چراغ در دست گرفت و دور شهر گشت و با اين گونه كسان كه كميابند و گمنامند طرح دوستى و مجالست افكند تا در پرتو وجودى آنان به سوى خدا و قرب الهى راهى را جستجو نمود.
پىنوشتها: –
1. رياض السالكين، سيد على خان مدنى، ج7، ص117.
2. ميزان الحكمه، ج 2، ص 63.
3. سوره هود، آيه 78.
4. بحار الانوار.
5. سوره توبه، آيه 108.
6. ميزان الحكمة، ج 2، ص 63.
حضرت فاطمه س از منظر پيامبر اعظم ص
حضرت فاطمه(س) از منظر پيامبر اعظم(ص)
حجةالاسلام عبدالكريم پاك نيا
در گلستان رسالت گل زيبا زهراست
اسوه پاك زنان در ره تقوا زهراست
آيد از دامن او پاكترين فرزندان
الگوى مادر شايسته دنيا زهراست
خادم بيت شريفش شده جبريل امين
ميوه قلب نبى ام ابيها زهراست
گهر عصمت و درياى كرم كوه وقار
معنى كوثر و محبوبه يكتا زهراست
هست مجموعه اوصاف خداوند جليل
مظهر نور خدا آيت عظما زهراست
يكى از روزهاى شيرين و به ياد ماندنى زندگى رسول خدا(ص) روز بيستم جمادى الثانى سال پنجم بعثت است. در اين روز مبارك در خانه نبوت نوزاد دخترى چشم به جهان هستى گشود كه محفل نورانى پيامبر اكرم(ص) را بيش از پيش روشن ساخته و به زندگى پيامبر و خديجه طراوت و شادابى مضاعف بخشيد. پيامبر خاتم(ص) آن چنان از وجود اين مولود به شوق آمده بود كه مىفرمود: «و هى روحى هى بضعةٌ منّى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى الّتى بين جنبىّ و هى الحوراء الانسيّة؛(1) اين دختر پاره تن من، روشنايى چشمانم و ميوه دلم، روح و جان من است. او فرشتهاى است به صورت انسان.»
و در سال 1320 هجرى قمرى و در روزى كه جشن ولادت حضرت زهرا سلام اللّه عليها برگزار مىشد در خمين فرزندى از نسل آن بانو چشم به جهان گشود كه همچون مادر، در برابر طوفان سهمگين حوادث ايستاد و مقاومت كرد و دشمنان را رسوا و مفتضح ساخت، روح اللّه در اين روز چشم به جهان گشود و با ولادتش، تاريخى نوين را آغاز كرد.
در جمهورى اسلامى ايران اين روز خجسته و مبارك بنام روز زن و روز مادر نامگذارى شد تا بانوان متعهد و پاكدامن كشورمان با الگو قرار دادن حضرت زهرا سلام اللّه عليها در تمام مراحل مادى و معنوى و اجتماعى از آن حضرت پيروى كنند تا به سر منزل مقصود برسند.
يگانه دختر رسالت كه خداوند با عناوين كوثر، مشكاة، واز مصاديق عبادتگران نيمه شب، صالحين، به شمار آورده است از منظر حضرت خاتم الانبياء(ص) منزلت برجستهاى دارد. نقطه اوج عظمت فاطمه(س) زمانى است كه از كلام گهربار رسول خدا بشنويم كه خداوند متعال وجود حضرت زهرا(س) را علت و فلسفه خلقت قرار داده است. جابربن عبداللّه انصارى از رسول خدا(ص) نقل مىكند كه آن حضرت يكى از احاديث قدسى را كه خداوند متعال به پيامبر خاتم نازل كرده بود چنين نقل مىكند: «يا احمد لولاك لما خلقت الافلاك و لولا على لما خلقتك ولولا فاطمه لما خلقتكما؛(2) اى احمد اگر تو نبودى هستى را خلق نمىكردم و اگر على نبود ترا نمىآفريدم و اگر فاطمه نبود، شما دو نفر را خلق نمىكردم.»
خلقت نور فاطمه
رسول اكرم(ص) در مورد خلقت نور فاطمه(س) فرمود: نور فاطمه قبل از آفرينش زمين و آسمان آفريده شده است. خداوند متعال قبل از آفرينش آدم فاطمه را از نور خود آفريد و نور فاطمه در زير عرش الهى مشغول تسبيح و تقديس و تهليل و تحميد خداوند متعال بود. وقتى خداوند متعال مرا از نسل آدم آفريد نور فاطمه را به صورت سيبى در بهشت درآورد و جبرئيل آن را به من داد و گفت: يا محمد انّ هذه تفّاحةٌ اهداها اللّه عزّ و جلّ اليك من الجنّة؛ اى محمد، اين سيب را از بهشت خداوند عزيز و جلال بر تو هديه كرده است. من آنرا گرفته و بر سينهام گذاشتم و جبرئيل گفت: آن سيب را بخور. وقتى كه آنرا شكافتم از داخل آن نورى درخشيد و من بيمناك شدم، جبرئيل گفت: اى محمد! آنرا بخور و نگران نباش. اين نور در آسمان منصوره و در زمين فاطمه ناميده مىشود. پرسيدم: اى دوست من جبرئيل چرا به اين نامها موسوم گرديده است. پاسخ داد:در زمين «فاطمه» ناميده شده زيرا پيروان خود را از آتش جدا مىكند و دشمنان خود را از دوستىاش محروم گردانيده است. و در آسمان «منصوره» ناميده شده زيرا دوستان خود را نصرت و يارى مىكند و اين تفسير گفتار خداوند متعال است كه مىفرمايد: و يومئذٍ يفرح المؤمنون بنصر اللّه ينصر من يشاء؛(3) در آن روز مؤمنان بخاطر يارى خداوند خوشحال مىشوند و او هر كه را بخواهد يارى مىكند. مقصود از اين نصرت، يارى فاطمه به شيعيان و دوستارانش مىباشد.(4)
تولد محبوبه خداوند
در مورد ولادت حضرت زهرا(س) گزارشهاى مفصل و متعددى در جوامع حديثى و موسوعههاى تاريخى دانشمندان وجود دارد.
امام صادق(ع) تولد حضرت فاطمه(س) را اينگونه روايت مىكند: وقتى كه تولد حضرت فاطمه(س) نزديك شد خديجه به زنان قريش پيغام داد: «مرا در اين مورد يارى كنيد». آنان از يارى خديجه خوددارى كرده و گفتند: تو در ازدواج با محمد به حرف ما گوش نكردى و با ما مخالفت نمودى ما هم امروز از حمايت و پرستارى خود، ترا محروم خواهيم كرد.
خديجه از اين سخن ناراحت و دل شكسته گرديد. امّا خداوند متعال براى قدردانى از تلاشها و زحمات حضرت خديجه، چهار بانوى برگزيده بهشتى را به يارى آن يار فداكار و با ايمان پيامبر(ص) فرستاد. آنان آمدند امّا خديجه از ديدن آن بانوان ناشناس، متحيّر و شگفت زده شد. يكى از آنان خود و همراهانش را معرفى كرد، و گفت: اى خديجه! تعجب نكن! ما فرستادگان خداوند براى خدمت و پرستارى به سوى تو هستيم. من سارا و اين آسيه – كه همنشين تو در بهشت است – و آن ديگرى مريم دختر عمران و چهارمين بانو، مادر تمام آدميان و مادر ما حوّا، است.(5)
آنان همانند زنان ديگر، يكى سمت راست و يكى سمت چپ و سومى در مقابل و چهارمى پشت سر خديجه قرار گرفت. فاطمه پاك و مطهر متولد شد و چون در زمين قرار گرفت نورى از وجودش درخشيد و اين نور نه تنها تمام خانههاى مكه را روشن ساخت بلكه نقطهاى در شرق و غرب عالم نماند مگر اينكه از نور فاطمه(س) به آنجا تابيد.
در اين حال، ده نفر حورالعين كه هر يك طشت و ابريق بهشتى پر از آب كوثر، به همراه خود داشتند وارد خانه پيامبر شدند و فاطمه(س) را با آب كوثر شستشو دادند و بعد، دو پارچه سفيد و خوشبو آورده و نوزاد را به آن پيچيدند. فاطمه(س) در اولين لحظات زندگى لب به سخن گشوده و كلمات دلنشين توحيد را زمزمه كرده و گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّ ابى رسول اللّه سيد الانبياء و ان بعلى سيد الاوصياء و ولدى سادة الاسباط؛(6) گواهى مىدهم بر اين كه جز خداوند يكتا، معبود ديگرى نيست و پدرم رسول خدا(ص) سرور پيامبران، همسرم سالار اوصياء و پسرانم سرآمد پيامبرزادهگانند.»
در حريم عفتش حوّا زجان خدمتگزار
مريم آنجا ايستاده با ادب در چاكرى
ريحانه بهشتى
رسول خدا(ص) به دختر دلبندش بيش از حد علاقه داشت و آن حضرت فاطمه(س) را آنچنان مورد مهر و محبت قرار مىداد كه موجب شگفتى ديگران مىشد.
چرا كه فاطمه(س) خلاصه وجود پيامبر(ص) نسيم آرام بخش پدر، كوثر قرآن، سرور بانوان جهان، ريحانه بهشتى، يادگار خديجه، همسر على و مادر حسنين بود. وقتى به پيامبر گفته شد: شما فاطمه را در آغوش مىگيرى بسيار مىبوسى و اين همه عطوفت و مهربانى برايش ابراز مىدارى در حالى كه به ساير دخترانت اين همه اظهار محبت نمىكنى؟ رسول خدا(ص) فرمود: نطفه فاطمه از غذاهاى بهشتى است من بوى بهشت از وجود او استشمام مىكنم.(7)
وقتى عايشه در مورد علاقه زياد پيامبر(ص) به دخترش فاطمه(س) اعتراض كرد، حضرت خاتم الانبياء(ص) فرمود: اى عايشه! هنگامى كه در شب معراج مرا به آسمانها بردند، داخل بهشت شدم جبرئيل مرا به نزد درخت طوبى برد و از ميوههاى آن درخت خوردم و خداوند متعال از همان ميوههاى درخت طوبى وجود فاطمه را خلق كرد هر وقت او را مىبوسم و مىبويم بوى دلپذير درخت طوبى و عطرهاى بهشتى به مشامم مىرسد.(8)
رسول خدا(ص) همواره به حضرت زهرا(س) مىفرمود: «يا فاطمة انّ اللّه تبارك و تعالى ليغضب لغضبك و يرضى لرضاك؛(9) فاطمه جان! به راستى كه خداى تبارك و تعالى به خاطر خشم تو خشم مىگيرد و به خاطر خشنودى تو خشنود مىشود.»
سرور زنان عالم
خورشيد اسلام از روزى كه از جزيرةالعرب طلوع كرده و آسمان انسانيت را روشنائى بخشيد بر احياى حقوق انسانها تأكيد كرده و از منظر معنوى فرقى ميان زن و مرد قرار نداد و با نداى وحيانى فرمود كه:«من عمل صالحاً من ذكرٍ او انثى و هو مؤمنٌ فلنحييّنه حياةً طيّبةً و لنجزينّهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون؛(10) هر كس از مرد يا زن عمل صالحى انجام دهد قطعاً او را با زندگى پاكيزهاى حيات حقيقى مىبخشيم و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مىدادند پاداش خواهيم داد.
آئين متعالى اسلام از حقوق از دست رفته بانوان چنان دفاع كرد كه يك زن را از ذلت بردگى مردان و حقارت و پستى، كه به عنوان كالا به او نگريسته مىشد به عاليترين مقام انسانى رسانيد.
وجود حضرت زهرا(س) مصداق عينى اين حقيقت است كه اسلام او را برترين بانوى عالم و سرور زنان بهشتى معرفى مىكند در اين مورد به چند سخن از رسول خدا(ص) بسنده مىكنيم:
1- يكى از همسران رسول خدا(ص) گفته است: روزى پيامبر اكرم(ص) نشسته بود كه فاطمه(س) به سوى آن حضرت آمد و سوگند به خدائى كه معبودى جز او نيست او مانند رسول خدا راه مىرفت چون حضرت او را ديد دوبار فرمود: دخترم خوش آمدى، دخترم خوش آمدى! سپس فرمود:
«اما ترضين ان تأتى يوم القيامة سيّدة نساء المؤمنين؛(11) آيا راضى؛ نيستى كه در روز قيامت سرور بانوان اهل ايمان باشى.»
2- سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مىكند كه روزى رسول خدا(ص) در مورد اهل بيت خود سخنانى بيان كرد تا اينكه به فاطمه رسيد و در ستايش از دخت ارجمند خويش فرمود: دخترم فاطمه، سرور بانوان عالم از اولين تا آخرين است او پاره تن من، روشنائى چشمانم، ميوه دلم، روح و جانم است كه تمام وجودم را فرا گرفته، فاطمه انسانى فرشته خو است هرگاه در محراب عبادتش در پيشگاه الهى به نماز مىايستد نور او براى ملائكه آسمان مىدرخشد همچنانكه ستارگان آسمان بر اهل زمين نور افشانى مىكنند در آنحال خداى بزرگ به فرشتگانش مىفرمايد: اى فرشتگان من به بندهام فاطمه بنگريد كه چگونه در پيشگاهم به راز و نياز ايستاده است خوف و شوق من به تمام وجودش لرزه انداخته و با قلب و دل به عبادت من روى آورده است شما گواه باشيد به خاطر او تمام پيروانش را از آتش جهنم امان دادم.(12)
3- زمانى كه فاطمه بر آن حضرت وارد مىشد آن حضرت به او خوشامد مىگفت دستهاى او را مىبوسيد و در جاى خود او را مىنشاند. وقتى هم كه پيامبر به خانه فاطمه مىرفت او نيز به استقبال پدر مىشتافت و خوشامد مىگفت و دستهاى پدر ارجمندش را مىبوسيد.(13)
4- ابوثعلبه خشنى مىگويد: پيامبر اكرم(ص) هرگاه از سفر بر مىگشت اول نزد فاطمه(س) مىرفت، فاطمه نيز با مشاهده پدر مىايستاد و به استقبالش مىشتافت پدر را در آغوش مىگرفت و ميان دو چشم پدر را مىبوسيد.(14)
مقام فاطمه (س) در قيامت
پيامبر اكرم(ص) از مقام معنوى و شكوه حضرت زهرا(س) در روز قيامت خبر داده و فرمود:
دخترم فاطمه در روز قيامت سوار بر يك شتر بهشتى به محشر مىآيد پوشش آن شتر از حرير و لجامش از لؤلؤ تازه است. روى آن قبهاى از نور است كه بيرونش از درون و درونش از بيرون ديده مىشود درون آن را عفو الهى و بيرونش را رحمت واسعهاش فرا گرفته بر روى آن تاجى از نور است كه هفتاد پايه دارد كه به درّ و ياقوت آراسته است و چون ستاره درخشان در آسمان روشنى مىدهد. در سمت راست فاطمه زهرا(س) هفتاد هزار فرشته و در سمت چپش هفتاد هزار فرشته در حال حركتند جبرئيل در حالى كه افسار مركب مجلل فاطمه(س) را در دست دارد با صداى رسا به اهل محشر اعلام مىكند كه:«غضّوا ابصاركم حتّى تجوز فاطمة بنت محمّدٍ؛ اى اهل محشر چشمان خود را فرو بنديد تا فاطمه دختر محمد (ص) بگذرد. تمام پيامبران، رسولان، صديقان و شهيدان كه در آنجا حضور دارند چشمان خود را فرو مىبندند تا فاطمه از ميان جمعيت عبور كرده و مقابل عرش خداوند توقف مىكند. به تنهائى از شترش پايين مىآيد و به درگاه خداوند عرضه مىدارد: بارالها! اى مولاى من، بين من و كسانى كه به من ستم كردند و فرزندانم را كشتند خودت داورى كن!
از سوى خداوند بزرگ ندا مىرسد: يا حبيبتى و ابنة حبيبى سلينى تعطيى و اشفعى تشفّعى فوعزّتى و جلالى لاجازنى ظلم ظالمٍ؛اى حبيبه من و دختر حبيب من! هر چه دوست دارى از من بخواه تا برايت عطا كنم براى هر كسى مىخواهى شفاعت كن كه پذيرفته خواهد شد به عزت و جلالم قسم كه ستم ستمگر را ناديده نخواهم گرفت.
در اين لحظه حضرت زهرا(س) به خداوند عرضه مىدارد: الهى و سيّدى ذرّيتى و شيعتى و شيعة ذرّيتى و محبّى و محبىّ ذرّيتى ؛ اى آقا و مولاى من! ذريّه، فرزندان و شيعيانم و پيروان فرزندانم و دوستدارانم و دوستداران ذريّهام را نجات بده و به فريادشان برس.
از سوى خدا ندا مىرسد: اين ذرّية فاطمة و شيعتها و محبّوها و محبّو ذرّيتها؛ ذريّه و شيعيان و دوستداران فاطمه و دوستداران فرزندان فاطمه(س) كجايند؟
آنان همگى حاضر مىشوند و در حالى كه فاطمه زهرا(س) در پيشاپيش آنان در حركت است و فرشتگان رحمت گرداگرد آنان حلقه زدهاند به سوى بهشت روانه مىشوند.(15)
اين نوشتار را با نقل سرودهاى سرور آفرين از علّامه بزرگوار كمپانى به پايان مىبريم.
علّامه محقق آية اللّه شيخ محمد حسين كمپانى در مورد عظمت و جلال فاطمه(س) سروده زيبايى دارد كه بخشهايى از آن اشعار دلانگيز را به خوانندگان گرامى تقديم مىكنيم:
آيينه حق نما
دختر فكر بكر من، غنچه لب چو واكند
از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند
ناطقه مرا مگر روح قُدُس كند مدد
تا كه ثناى حضرت سيّده نساء كند
فيض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدأ و منتها كند
صورت شاهد ازل، معنى حسن لم يزل
وَهم چگونه وصفِ آيينه حق نما كند
مطلع نور ايزدى، مبدأ فيض سرمدى
جلوه او حكايت از، خاتم انبياء كند
ليله قدر اولياء، نور نهار اصفياء
صبح جمال او، طلوع از افق علا كند
بضعه سيد بشر، امّ ائمه غرر
كيست جز او كه همسرى باشه لافتى كند؟
وحى نبوتش نسب، جود وفتوتش حسب
قصهاى از مروتش سوره «هل اتى» كند
لوح قدر به دست او، كلك قضا به شصت او
تا كه مشيّت الهيّه چه اقتضا كند
در جبروت حكمران، در ملكوت قهرمان
در نشآت كن فكان، حكم به ما تشاء كند
عصمت او حجاب او، عفت او نقاب او
ستر قدم حديث از آن سرو از آن حيا كند
نفخه قدس بوى او، جذبه انس خوى او
منطق او خبر ز«لاينطق عن هوى» كند
قبله خلق روى او، كعبه عشق كوى او
چشم اميد سوى او، تا به كه اعتناء كند
متاب رو، از در او به هيچ سو مفتقرا
ز آنكه مس وجود را فضّه او طلا كند
فرا رسيدن اين دو عيد را به همه آزاد مردان و آزاد زنان و تمامى مبارزان راه خدا در سراسر جهان و به فرزند، شاگرد و خلف آن امام والا مقام، حضرت آيت اللّه العظمى خامنهاى مدظله العالى و تمام پيروان راه خمينى كبير تبريك و تهنيت عرض مىكنيم و اميدواريم خداوند پرتوى از نور ايمان و حرارت قلب خمينى عزيز را بر قلوب ما بتاباند تا سردىها را مبدّل به گرمى نموده و حرارت على وار بخشد و پايدارى و استقامت در راه او را به ما عطا فرمايد.
پىنوشتها: –
1. الفضائل، ص 8، بشارة المصطفى، ص 197.
2. شفاء الصدور، ص 225.
3. سوره روم، آيه 4 و 5.
4. معانى الاخبار، ص 396، بحارالانوار، ج 43، ص 4. با تلخيص.
5. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 525.
6. امالى شيخ صدوق، مجلس 87، ص 593.
7. علل الشرايع،ج 1، ص 183.
8. تفسير عياشى، ج 2، ص 212.
9. دلائل الامامه، ص 52.
10. سوره نحل، آيه 97.
11. امالى طوسى، ص 333.
12. ارشاد القلوب، ج 2، ص 295.
13. امالى طوسى، ص 400.
14. المناقب، ج 3، ص 332.
15. امالى صدوق، ص 17؛المناقب، ج 3، ص 327.
چشم اندازى به سيره سياسى حضرت فاطمه س
چشم اندازى به سيره سياسى حضرت فاطمه (س)
اسماعيل نسّاجى زواره
آغازين سخن
بررسى سيره معصومين (ع) در راستاى حفظ ارزشهاى اصيل اسلامى از مواردى است كه علاوه بر هدايت و نجات انسانها، نقش قابل تأمّلى را در حفظ آرمانهاى جامعه مسلمين ايفا مىكند.
از اين رو آن بزرگواران در طول حيات خويش حضور در صحنه را مسؤوليتى مهم از جانب خداى سبحان مىدانستند.
با غروب غمبار خورشيد فروزان رسالت در 28 صفر سال دهم هجرى، سياهى غصب حق و غبار غربت انديشههاى خردورزان را آزار مىداد به گونهاى كه كمتر كسى ياراى حضور در صحنه اعتقادى و دفاع در عرصه سياسى را در خود مىديد، امّا در اين ميان بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) برتر از هزاران مرد قدرتمند، بيرق باورهاى تابناك آسمانى و علم پيكار با سران ظلم و غصب و غارت را بر دوش گذاشت تا هدايت نبوى و سعادت علوى را پاس بدارد و به گوش آيندگان برساند. زهراى اطهر(س) در برابر جرياناتى كه بعد از رحلت رسول مكرّم اسلام به وجود آمد، ساكت ننشست و دست به مبارزه سياسى زد و با سخنرانىهاى افشاگرانه به بيان ماهيّت غاصبان خلافت و مصيبتهاى وارده توسط آنها پرداخت.
گرچه دوران حيات ريحانه محمدى پس از ارتحال پيامبر اكرم(ص) بسيار كوتاه بود، امّا خط مشى سياسى آن حضرت در طول حيات نشان مىدهد كه موضعگيرى اش معقولترين و پسنديدهترين روش ممكن بود و هرگونه حركت و موضعگيرى ديگرى غير از آن ممكن بود ضربات جبران ناپذيرى بر پيكر اسلام وارد سازد.
در اين نوشتار به خطوط برجسته حركت و موضعگيرى سياسى صدّيقه كبرى(س) به عنوان شاخصههاى آموزنده اشاره مىشود. اميد است كه مورد توجه و عنايت پويندگان راه رسالت و ولايت قرار گيرد.
دفاع از حريم رسالت
در اوايل بعثت، حفظ جان پيامبر(ص) و دفاع و حمايت از آن حضرت از مهمترين وظايف كسانى بود كه على رغم مشكلات و تنگناهاى موجود در جامعه نوپاى اسلام، به حقّانيت پيامبر(ص) و آيين او ايمان آورده بودند. تعداد انگشت شمارى نيز با استفاده از موقعيت اجتماعى، سياسى و ديگر توانايىهاى خود، بيشتر به اين امر مىپرداختند كه از جمله آنها حضرت زهرا(س) بود.
رسول خدا(ص) از هنگامى كه به رسالت مبعوث شدند، تا زمانى كه به مدينه هجرت كردند در مكه مورد آزار و اذيت فراوان قرار گرفتند.
بزرگان قريش و حتى عموهاى پيامبر اكرم (ص) علاوه بر تشويق و تحريك مردم و كودكان جهت آزار و اذيت به پيامبر(ص)، خود نيز به طور مستقيم از هيچ تلاشى در اين زمينه دريغ نداشتند.
گاهى بر سر آن حضرت خاك مىريختند و زمانى سنگ بارانش مىكردند. در اين دوران مردانى مانند حمزه سيدالشهدا به دفاع از پيامبر(ص) برمى خاستند، امّا تاريخ اسلام نام بانويى بزرگوار را كه در آن وقت 5تا8 سال بيشتر نداشت – در كنار مدافعان پيامبر(ص) ضبط و ثبت كرده است.
او علاوه بر اين كه بعد از رحلت مادر بزرگوارش حضرت خديجه(س) پرستارى پدر را بر عهده داشت، بيرون از منزل نيز هميشه مراقب پدر بود.
نقل مىشود كه مشركان قريش در حجر اسماعيل گرد آمده بودند و مىگفتند: چون محمد(ص) عبور كند، هر يك از ما به او ضربهاى خواهيم زد و چون فاطمه(س) اين را شنيد، پيش مادر رفت و سپس اين مطلب را به اطلاع پيامبر(ص) رساند.(1)
آن بانوى بزرگوار در مواردى علاوه بر اطلاع و پيشگيرى از اقدام آنان، خود مستقيماً به صحنه مىرفت و به حمايت و دفاع از پيامبر عزيز مىپرداخت.
«عبداللّه بن مسعود» مىگويد: با رسول خدا(ص) در كنار كعبه بوديم، حضرت در سايه خانه خدا مشغول نماز بود، گروهى از قريش از جمله ابوجهل در گوشهاى از مكّه چند شتر نحر كرده بودند، شكنبه آنها را آوردند و بر پشت پيامبر گذاشتند، فاطمه(س) آمد و آنها را از پشت پدرش برداشت.(2)
دفاع از حريم ولايت
زهراى مرضيّه (س) در اثبات حق و مقابله با انحراف در رهبرى امت اسلامى از هيچ كوششى فروگذار نكرد و اين امر را تكليف خود مىدانست. گاهى شبها همراه على(ع) به در خانه مهاجرين و انصار مىرفت و حمايت از ولايت و وصيّت رسول خدا(ص) را در يادها زنده مىكرد و آنان را به دفاع از حق همسرش در مسأله خلافت و حق خودش فرا مىخواند؛اگر چه چيزى جز كلام سرد و بى مهرى نمىشنيد!
فاطمه(س) عنايت ويژهاى به مسأله دفاع از امامت و ولايت امام على(ع) داشت و به عنوان يك وظيفه اجتماعى در قالبهاى مختلف روى آن اهتمام و جديّت مىورزيد.
در قضيّه «فدك» آن چيزى كه جوهر اصلى كارها و پىگيرىهاى دخت گرامى پيامبر بود، همان دفاع از حق ولايت حضرت امير مؤمنان على(ع) بود.
صدّيقه طاهره(س) حركت و هدايت انسانها را بدون امام، سكون و ساكت مىدانست و زمامدارى زيان آلود و باطل نااهلان را باعث دور ماندن مردم از مسير «صراط مستقيم» مىدانست. بدين جهت دفاع از مقام امامت را سرلوحه مسؤوليتهاى خويش قرار داده بود و با تمام توان به ارائه رهنمودهاى شايسته و مبارزه با زرمداران و زور محوران مىپرداخت. او كتاب فضائل على(ع) را در پنج محور بنيادين گشود تا فردا و فرداها همگان با مطالعه گفتار گران بار وى پى به حقايق هستى برند و راه را از بى راهها تشخيص دهند.
در فصل نخست، على(ع) را در برابر خداوند عبدى مخلص معرفى مىكرد كه بسيارى از شبها از شوق عبادت و ترس فراوان بر روى خاك نخلستان مدهوش مىشد.(3)
در فصل دوم، او را نسبت به رسول خدا مىسنجيد و مىفرمود: على (ع) بهترين جانشين پيامبر(ص) و دوست بى نظير رسول خداست.
در فصل سوم، سخن از امامت و ولايت اميرمؤمنان(ع) نسبت به امت اسلامى به ميان مىآورد و او را امامى ربّانى و الهى معرفى مىكند كه فقط و فقط او لياقت رهبرى امت اسلام را خواهد داشت ؛ بنابراين على(ع) را نخستين مسلمان و دين باور مىدانست، از اين رو وظيفهاى سنگين و خطير براى خويش نسبت به امام(ع) برمىشمرد و آن توصيف صفات و بركات بى پايان همسرش تا واپسين لحظات زندگى بود.(4)
در فصل چهارم، هدايت و رهبرى مولاى متقيان (ع) را چنان تأثير گذار مىديد كه براى تحقق امامت و خلافت آن بزرگوار خود را آماده فداكارى نمود.(5)
در فصل پنجم، مقام بلند شيعيان على(ع) را بيان مىكند و با بصيرت و اعتقاد قلبى، سخن پدر را بازگو مىنمايد و على (ع) وشيعيان او را اهل بهشت مىداند.
آرى! زهراى مرضيه(س) مقام و موقعيت امام على(ع) را خوب شناخته بود و از توانايىهاى ذاتى و خدادادى و شايستگىهاى ايشان نيز مطلع بود. ديدگاههاى پيامبر اكرم(ص) را نسبت به امام(ع) مرتب شنيده بود و بدان ايمان و اعتقادى راسخ داشت و صلاح و مصلحت جامعه نوپاى اسلام را در رهبرى و امامت حضرت على(ع) مىدانست و جايگزين ديگرى را با وجود ايشان براى اين مقام و منصب جايز نمىديد. از اين رو براى اثبات و تحقق آن از هيچ تلاشى دريغ نكرد و تا آخرين لحظه دست از حمايت و دفاع از امام (ع) و مقام امامت برنداشت.
جناح پيروز سقيفه پس از بيعت گرفتن از برخى اصحاب به سرعت سراغ على (ع) آمدند تا در اسرع وقت از آن بزرگوار بيعت بگيرند و سند مشروعيت حكومت خود را به امضا برسانند.
آنها مىدانستند كه على(ع) به خاطر حفظ اسلام و پيشگيرى از تفرقه و اختلاف به جنگ متوسل نخواهد شد و بيعت او باب مخالفت ساير بنى هاشم و حاميان اهل بيت (ع) را مسدود خواهد كرد و در نتيجه پايه خلافتشان مستحكم خواهد شد.
از اين رو آن بزرگوار را تحت فشار سختى قرار دادند و زشتترين برخوردها را در نخستين روزهاى رحلت پيامبر(ص) با آن حضرت (ع) كردند و تا سرحد كشتنش پيش رفتند.(6)
آنان درصدد بودند به هر طريق ممكن ولو به قيمت كشتن، مولاى متّقيان را به پذيرش حاكميت خود وادار كنند، امّا با مقاومت شديد حضرت زهرا(س) مواجه شدند؛مبارزه حضرت فاطمه(س) كار خلفا را بسيار دشوار ساخت، زيرا آنان مىدانستند اگر نسبت به دختر پيامبر(ص) جسارت كنند، پايه حكومتشان سست خواهد شد. طبق نقل مسعودى تا صديقه طاهره(س) در قيد حيات بودند، آنها نتوانستند از على(ع) بيعت بگيرند، بنى هاشم نيز پس از شهادت زهراى اطهر(س) بيعت كردند.(7)
روايات و اسناد تاريخى مربوط به مقاومتهاى حضرت زهرا(س) فراوان است. كوثر آفرينش با حضور فعّال خود در خط مقدم مبارزه همچون سپر محكمى از جان على(ع) و حاميانش محافظت كرد و فضاى مناسبى را براى بنى هاشم فراهم نمود تا بيعت را به تأخير بيندازند. البته شيوه حضرت فاطمه(س) براى اعلان عدم مشروعيّت كارهاى آنان تنها در مبارزه علنى روزهاى نخست رحلت پيامبر(ص) خلاصه نمىشد.
آن حضرت (س) تا آخرين روز رحلتش همواره با قطع رابطه و ابراز ناراحتى و اندوه، افكار عمومى را متوجه مسأله سقيفه و غصب خلافت مىكرد و نمىگذاشت اين مهم به فراموشى سپرده شود. زنان مهاجرين و انصار براى عذر خواهى به عيادت آن بزرگوار آمدند، ولى حضرت فاطمه(س) نه تنها از آنان تشكر نكرد، بلكه در جواب احوال پرسى آنان فرمود: «آگاه باشيد اين حكومتى كه پديد آوردند، تازه آبستن شده است، پس صبر كنيد تا ببينيد چه نتيجهاى به بار آورد. آن گاه از آن به جاى شير خون تازه و سم كشنده بدوشيد! اين جاست كه كسانى كه به راه باطل رفتهاند، زيان كار مىشوند و آيندگان عاقبت آن چه را كه گذشتگان تأسيس كردند، خواهند ديد.
از بابت دنياى خود خوش باشيد و قلباً براى فتنه هايى كه خواهد آمد، مطمئن باشيد و بشارت باد بر شما به شمشيرهاى برندهاى كه به دنبال آن مىآيد و قدرت متجاوزى كه ظلم و تعدّى را روا مىدارد و جمعيت شما را درو مىكند(همه را قتل عام مىكند) پس حسرت و اندوه با شما باد! و به كدامين سوى رويد؟…»(8)
در آخرين روزهاى زندگى حضرت وقتى آن دو تقاضاى ملاقات كردند، ابتدا حضرت فاطمه(س) نپذيرفت و زمانى كه اميرمؤمنان از آن حضرت تقاضا كرد به احترام شوهر بزرگوارش پذيرفت، ولى چنان برخورد سردى با آنها كرد كه گزارش آن ديدار به يك سند تاريخى گويا براى اثبات خشم زهراى اطهر(س) نسبت به آنان تبديل گرديد.
اعتراض به سكوت مردم
دخت گرامى رسول خدا(ص) مىديد كه با خروج رهبرى از محور خود چه بسا ممكن است امور مهم ديگر نيز دچار اين آفت شود و هرگونه ساكت ماندن نوعى مهر تأييد بركارهاى ناروا باشد و چه بسا حتى براى هميشه كارى قانونى جلوه داده شود و نشانى بر حقانيت مدّعيان خلافت تلقى گردد. بدين جهت آن حضرت در مواردى مخالفت خود را با اعتراض و انتقاد و شكوه به اثبات رساند.
فرازهايى از خطبه بانوى نمونه اسلام در مسجد مدينه گواهى گويا و شاهد زنده بر اين مطلب است. زهراى اطهر(س) با دلى پرخون از حوادث ناگوار پيش آمده، با زبان شكوه و اعتراض خطاب به انصار فرمودند: «يا معشر النّقيبة و اعضاد الملّة و حصنة الاسلام! ما هذه الغميزةُ فى حقّى و السّنة عن ظلامتى؟؛(9) اى انجمن بزرگان! اى بازوان ملّت! اى حافظان اسلام! اين غفلت و سستى در مورد حق من چيست؟ و چرا در برابر دادخواهى من سهل انگارى مىكنيد؟»
افشاى فتنهها
زهراى مرضيه (س) حكومت على(ع) را همان حكومت پيامبر(ص) و استمرار نبوت و رسالت مىدانست. خانه اميرالمؤمنين(ع) را مهبط وحى و شخصيت آن حضرت را شخصيتى دانا به امور دنيا و آخرت معرفى مىنمود و كنار زدن آن بزرگوار را خسارتى بزرگ و روشن مىشمرد.(10) از اقدامهاى روشنگرانه آن حضرت(س) افشاى ماهيت سياست ستيز با على(ع) بود. صديقه طاهره(س) معتقد بود كسانى كه على (ع) را از صحنه بيرون كردهاند، از شدّت عمل او در برابر مخالفان دين و قاطعيتش در مقابل دشمنان اسلام و افزون طلبان بيم دارند؛ آنان مىدانند على(ع) در اجراى عدالت ذرهاى كوتاهى نخواهد كرد و در راه تحقق احكام الهى از مرگ نمىهراسد، از اين رو او را كنار زدند تا به آسانى به اهداف شخصى و خواستههاى نفسانى اشان دست يابند، شايد آن روزها بسيارى از اصحاب و تابعين و كسانى كه تازه مسلمان شده بودند نمىتوانستند باور كنند دست هايى كه على(ع) را كنار زدهاند از سر هواپرستى چنين ظلمى را مرتكب شده باشند، چون آنها نيز ظاهراً سالها در ركاب نبى اكرم(ص) شمشير زده و به اسلام گرويده بودند، به علاوه برخى از آنها جزء دانشمندان جامعه به حساب مىآمدهاند، لذا كسى جرأت نمىكرد به آنان گمان بد برده و آنها را به بى دينى و خيانت متهم نمايد. بنابراين مردم دو گروه بودند: يك گروه از ريشه دشمنى و مخالفت با على(ع) خبر نداشتند و گروه ديگر شجاعت و شهامت بيان حقايق را نداشتند، ولى حضرت زهرا(س) با كمال شجاعت ماهيت كينه توزانه آنان را افشا كرد و ريشههاى فاسد دشمنى با مولاى متقيان على(ع) را برملا ساخت.(11)
دوست شناسى
آشنايى با عيار محبت و دوستى از سوى حضرت فاطمه(س) زمينه ساز نوسازى باورها و پاك سازى دل و ديدههاى مىگردد.
در سيره آن حضرت سه ويژگى بنيادين در «محبوبيّت» مىيابيم: نخست ارتباط خالصانه با آفريدگار، سپس نگرش عاشقانه به رسول خدا و سرانجام رسيدگى به خلق خدا.
به ديگر سخن «خوديّت» و «منيّت» و خودخواهىهاى انحصار گرانه از رواق انديشه و عشق دختر گرامى پيامبر(ص) دور بوده و آن حضرت راهى روشن از نور صفا و صداقت و اخلاص پيش روى خويش قرار داده بود.
معيارهاى راستينى كه در دوستىهاى انسيّه حورا(س) به چشم مىخورد، موجب گرديد كه روزى از برخى دوستىها بى زارى جويد و با صراحت و شفّافيّت تمام لب به سخن گشوده و فرمود:
«انّى لا احبُّ الدّنيا؛(12) من دنياى دنياپرستان را دوست ندارم.»
بانويى كه زندگى امروز را فنا و زندگى فردا را بقا مىديد، به خوبى از پايدارى و پويايى جلوههاى مختلف آگاهى داشت و اين نگرش خويش را براى همگان بيان فرمود تا درسآموزان و عبرت پذيران بهرهاى نصيب خود سازند.
ويژگىهاى شايسته زهراى بتول(س) در گفتار و رفتار موجب گرديد كه رسول اكرم(ص) به عنوان برترين انسان هستى معيار دوستى با خويش رااين گونه بيان فرمايد: «من احبّ فاطمة ابنتى فقد احبّنى ؛(13) هر كس فاطمه (س)، دختر مرا دوست داشته باشد، مرا دوست داشته است.» و در صحنههاى مختلف، دست، سينه،و سر دختر دلبند خود را مىبوسيد تا پيروان رسالت و امامت لحظهاى از پيروى فاطمه (س) كوتاهى نكنند و به خوبى آگاه باشند كه اعمال، احساس و انديشه زهراى عزيز مورد قبول پيامبر(ص) خواهد بود. ارزش دوستى اهل بيت(ع) صحيفهاى ديگر از كتاب بينش فاطمى است كه به گونهاى گويا و پويا براى امروز و هر روز ما به ويژه نسل جديد بيان شده است.
دشمن شناسى
شناخت دشمن و آگاهى از معيارهاى دشمنى، انديشهاى روشن در فراز و فرودهاى زندگى فردى و اجتماعى به انسان مىبخشد.
صديقه كبرى(ص) با سخن آسمانى خود نخستين معيار دشمنشناسى را دشمنى و مخالفت با اهل بيت رسول خدا(ص) معرفى مىكند و با صراحت بسيار مىفرمايد: «هر كس با ما دشمنى كند، با خدا ستيز نموده است و آن كسى كه با ما مخالفت كند، با پروردگار رو در رو شده است و مخالف ما عذاب دردناك و مجازات شديد الهى در دنيا و آخرت بر او واجب مىگردد.»(14)
هرگاه در آيينه سخن و سيره آن حضرت بنگريم به خوبى در مىيابيم كه ستايش دوستان و نكوهش دشمنان خط پايانى نخواهد داشت. زهراى عزيز با ارائه تدبيرى خردمندانه، عرصه ستم ستيزى و ميدان مبارزه با دشمن را فراتر از زمان و مكان گسترش داده بود تا نماى افراد از ارزش دوستىهاى الهى و زشتى دشمنىهاى شيطانى تا روز رستاخيز آگاهى يابند؛ از اين رو در وصيتش به امير مؤمنان(ع) فرمود: «اوصيك ان لايشهد احدٌ جنازتى من هؤلاء الذّين ظلمونى و اخذوا حقّى فانّهم عدوّى و عدوّ رسول اللّه و لا تترك ان يصلّى علىّ احد منهم و لا من اتباعهم و ادفنّى فى اللّيل اذا هدئت العيون و نامت الابصار؛(15) تو را وصيت مىكنم هيچ يك از آنان كه به من ظلم كردند و حق مرا غصب نمودند، نبايد در تشييع جنازه من شركت كنند، زيرا آنها دشمن من و دشمن رسول خدا (ص) هستند و اجازه مده فردى از آنها و پيروانشان بر من نماز بخوانند و مرا شب دفن كن، آن هنگام كه چشمها آرام گرفته و ديدهها به خواب فرو رفته باشند.»
اين وصيت ضربه سهمگينى بر پيكر دشمنان ولايت وارد ساخت؛ ضربهاى كه تا قيام قيامت استمرار خواهد داشت و سندى زنده و ماندگار بر محكوميت حكومت خلفا و غير عادلانه بودن آن از منظر زهراى مرضيه(س) به شمار مىآيد.
پىنوشتها: –
1. دلايل النبوة، ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، ج 2، ص43.
2. بحارالانوار، مجلسى، ج18، ص57.
3. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، شيخ صدوق، ص 116.
4. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 330.
5. مناقب خوارزمى، ص67.
6. الامامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى، ج 1، ص 31.
7. مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 2، ص 308.
8. بحار الانوار، ج 43، ص160.
9. احتجاج طبرسى، ج 1، ص269.
10. مأخذ قبل، ص160.
11. ماهنامه مبلغان، شماره 31، ص 35-34.
12. الغدير، علامه امينى، ج 2، ص 318.
13. بحارالانوار، ج 28، ص303.
14. مستدرك الوسايل، ميرزا حسين نورى، ج 7، ص 291.
15. فرهنگ سخنان فاطمه (س) محمد دشتى، ص330.
اسلام و اعتلاى زن در سيرت و سنت
اسلام و اعتلاى زن در سيرت و سنت
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
توجه به مسئله زن و ارزش وجودى او به دنبال آن حقوق زن از مسائل مهم و هميشگى بوده و به همين دليل در پى يافتن جواب آن مسئله همواره تكاپو و تلاش مىگردد در عصر كنونى نيز مسئله زن و ارزش وجودى و حقوق وى از اهميت خاصى برخوردار است. به ويژه با طرح فمينيسم (و اين كه مناسبات موجود ميان دو جنس زن و مرد در خانواده و اجتماع كه در ضمن آنها، زنان تحت سلطه و انقياد مردان قرار دارند، رضايت بخش نبوده و بايد به گونهاى تغيير يابند كه زنان بتوانند به طور دلخواه بر زندگى خود كنترل داشته باشند و در نتيجه امكان و فرصت بيشترى براى فعليت بخشيدن به تمامى قابليتهاى انسانى خود بدست آورند)، پرداخت به اين مسئله از نظر اسلام اهميت مضاعفى پيدا مىكند.
سؤالاتى كه در اين رابطه مطرح است از اين قرار است كه جايگاه زن در نظام هستى چگونه است؟ آيا زن و مرد در نظام هستى از جايگاه يكسانى برخوردارند يا جايگاه آنها متفاوت است؟ آيا زن و مرد به لحاظ هستى شناختى از هستى همگونى برخوردارند يا متفاوتند؟ آيا تفاوت تكوينى زن و مرد منشأ تفاوت حقوقى آنها نيز هست؟و اگر در برخى موارد اگر هست حكمت آن چيست و سؤالات ديگر.
فرضيه در اين پژوهش آن است كه زن و مرد در حقيقت انسان با هم اشتراك دارند گرچه در ويژگىهاى جسمى و روانى متفاوتند و به همين جهت از بعد اشتراك داراى حقوق و مسؤوليتهاى مشتركند و از جهت تفاوتها احياناً داراى حقوق و مسؤوليتهاى متفاوتند.
در اين سلسله مقالات با بهرهبردارى از منابع اسلامى به (اسلام و چگونگى جايگاه زن و نظام هستى و اعتلاى وى در سيرت و سنت) پرداخته مىشود.اميد آن كه براى خوانندگان آموزنده بوده و براى زدودن اشكالات و شبهات سودمند و به لحاظ تأثير عملى در زندگى مفيد واقع شود.
بنيانهاى هستى شناختى زن
1- مراد از زن
هنگامى كه از بنيانهاى هستى شناختى زن در قرآن سخن مىگوييم، در آغاز لازم است بيان كنيم كه مرادمان از «زن» صنفى است كه مقابل او مرد است نه زن در مقابل شوهر. توضيح آن كه زن داراى عناوينى چون همسر، مادر، دختر، خواهر، خاله، عمّه، جدّه و مانند آن است كه هر كدام داراى حقوق خاصى است كه در كتاب حقوقى و فقهى به آن پرداختهاند از باب نمونه زن به عنوان همسر، در مقابل شوهر قرار دارد كه حقوق و وظايف متقابلى بين آنها وجود دارد و به عنوان مادر حقوق ويژهاى دارد كه فرزندان بايد نسبت به او و او نسبت به فرزندان رعايت كنند و به عنوان دختر در برابر پدر و مادر خود حقوق ويژهاى دارد. اما در اين مبحث اين عناوين مورد بحث واقع نمىشود فقط زن به عنوان صنفى از انسان كه در مقابل او مرد است موضوع مطالعه است گرچه در ادامه از مباحث ديگر نيز سخن به ميان مىآيد.
2- جايگاه زن در نظام هستى
از نظر آموزههاى قرآن جايگاه زن در نظام هستى همان جايگاه انسان در نظام هستى است. يعنى همان جايگاهى را كه مرد به عنوان انسان در نظام هستى دارد همان جايگاه را زن نيز در مقام هستى دارد و قرآن به ما مىگويد اين دو را به چهره ذكورت و انوثت – مردى و زنى – نشناسيد.
بلكه در چهره انسانيت بشناسيد و حقيقت انسان را روح او تشكيل مىدهد نه بدن او و به عبارت ديگر: انسانيت انسان نه به جسم اوست و نه به مجموع جسم و جان، بلكه انسانيت انسان به روح اوست و جسم او فرع بدن و ابزارى پيش نيست. بنابراين اگر انسانيت انسان به روح اوست و نه بدن او و روح در ذكورت و انوثت تأثير ندارد. پس زن و مرد در اصل انسانيت اشتراك دارند. يعنى گوهر انسانى زن و مرد يكى است.
قرآن كريم فرمود: «الذى احسن كل شىء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ثم سوّيه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة قليلاً ماتشكرون؛(1) او (خدا) همان كسى است كه هرچه آفريد،نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد. سپس نسل او را از عصارهاى از آب ناچيز و بى ارزش آفريد سپس (اندام) او راموزون ساخت و از روح خويش در او دميد و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد. اما كمتر شكر نعمتهاى او را بجا مىآورند. از آيه استفاده مىشود كه زن و مرد به عنوان انسان، هر دو داراى روح الهىاند و آن چه در آيه شريفه مطرح نيست، جنسيت و دخالت آن در ميزان بهرهمندى از روح و حقيقت آدمى است.
در سوره مؤمنون نيز وقتى از مراحل خلقت سخن مىگويد و مىگويد انسان از عصارهاى از گل آفريده شد سپس او را به صورت نطفهاى در جايگاهى استوار قرار داده شد آنگاه نطفه را به صورت علقه درآورد و علقه را به صورت مضغه و آن گاه آن را استخوان هايى ساخت و سپس بر آن گوشت پوشاند مىفرمايد: «ثم انشأناه خلقاً آخر؛(2) پس آن گاه او (جنين را) در آفرينشى ديگر پديد آورديم.»مفسران اين جمله را به روح و اعطاى حيات انسانى تفسير كردهاند.(3)
از اين آيات استفاده مىشود كه نه در مراحل شكلگيرى و موزون سازى اندام انسانى عنصر جنسيت دخالت دارد و نه در دميدن روح الهى به كالبد آدمى بين زن و مرد تفاوتى هست.
3- مبدأ قابلى آفرينش زن و مرد
آيا خلقت زن و مرد از دو گوهر مستقل و دو مبدأ قابلى جداگانه است تا هر يك داراى آثار خاص و لوازم مخصوص باشد مانند دو گوهر كه از دو معدن مستقل ظهور مىكنند و جنس هر يك غير از جنس ديگرى است يا هر دو از يك گوهرند و هيچ امتيازى ميان آنها از لحاظ گوهر وجودى نيست جز به اوصاف اكتسابى و اخلاق تحصيلى يا مرد بالاصالة از گوهرى خاص خلق شده است سپس زن از زوايد مبدأ تابع مرد به طور متفرع بر آن آفريده شده است يا به عكس يعنى زن بالاصاله از گوهرى معين آفريده شده است و مرد فرآوردهاى از زوايد مبدأ زن، به طور طفيلى و فرع وى است؟
از ظواهر آيات ناظر به اصل آفرينش استنباط مىشود كه زن و مرد از يك گوهرند و هيچ امتيازى ميان آنها از لحاظ گوهر وجودى نيست قرآن فرمود: «يا ايها النّاس اتقوا ربّكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثيراً و نساءً و اتقوا اللّه الذى تسائلون به و الارحام ان اللّه كان عليكم رقيباً؛(4) اى مردم از پروردگارتان پروا داريد كه شما را از نفس واحد آفريد و جفتش را نيز از او آفريد و از آن دو مردان و زنان بسيارى پراكند و از خدايى كه به نام او از همديگر درخواست مىكنيد. پروا كنيد و خويشاوندان را (فراموش نكنيد) كه خدا همواره بر شما نگهبان است.»
منظور از نفس در آيه، گوهر و ذات و اصل و واقعيت عينى شىء است نه روح، جان و روان، از باب مثال اگر گفتهاند: فلان شىء فى نفسه چنين است يعنى در ذات و هستى اصلى خود چنين است يا وقتى مىگويند: فلانى آمده است يعنى فلان كس خودش آمده است كه معناى نفس مرادف با عين و اصل ذات است. بنابراين نبايد آيه مورد بحث با آيات مربوط به پيدايش روح و نفخ آن در انسان ارتباط داد بلكه مراد از آن همانا ذات و واقعيت عينى است.
بر اين اساس آن چه از آيه استفاده مىشود مطالب زير است:
الف: همه اصناف انسانها، خواه زن و خواه مرد، از يك ذات و گوهر خلق شدهاند و مبدأ قابلى آفرينش همه افراد يك چيز است. اين كه گفته شد همه انسانها، دليل آن اين است كه «ناس» شامل همگان مىشود.
ب: اولين زن كه همسر نخستين مرد است، او نيز از همان ذات و گوهر عينى آفريده شده است نه از گوهر ديگر و نه فرع بر مرد و زايد بر او و طفيلى وى، خداى سبحان اولين زن را از همان ذات اصلى آفريده است كه همه مردها و زنها را از همان اصل خلق كرده است. آياتى مانند: «هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها»(5) اوست كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفت وى را از آن پديد آفريد. و آيه «خلقكم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها»(6) آفريد شما را از نفس واحد سپس جفت وى را از آن پديد آورد. نيز بر همين مطلب دلالت مىكند كه مبدأ قابلى خلقت همه مردان و زنان و نيز اولين مرد و زن واحد است.
در پى احاديث ناظر به مبدأ قابلى آفرينش روايتى را از مرحوم صدوق نقل كرده است كه از آن استفاده مىشود آفرينش حوّا همانند خلقت آدم نوظهور است و آن روايت اين است كه زراره از حضرت امام صادق(ع) پرسيد: نزد ما مردمى هستند كه مىگويند: خداوند حوّا را از بخش نهايى ضلع چپ آدم آفريد؟ امام صادق(ع) فرمود: خداوند از چنين نسبت، هم منزه است و هم برتر از آن است. آيا خداوند توان آن را نداشت كه همسر آدم را از غير دنده او خلق كند تا بهانه به دست ملامت گران دهد كه بگويند: بعضى اجزاى آدم با بعضى اجزاى ديگر نكاح كرد. سپس فرمود:خداوند آدم را از گل آفريد و سپس حوا را به طور نوظهور پديد آورد. آدم پس از آگاهى از خلقت وى از پروردگارش پرسيد: اين كيست كه قرب و نگاه او مايه انس من شده است؟خداى سبحان فرمود: اين حوّاست. آيا دوست دارى كه با تو و مايه انس تو باشد و با تو سخن بگويد و پيرو تو باشد؟ آدم گفت:آرى پروردگارا! تا زندهام سپاس تو بر من لازم است. آنگاه خداوند فرمود: از من ازدواج با او را بخواه، چون صلاحيت همسرى تو را جهت تأمين علاقه جنسى نيز دارد و خداوند شهوت جنسى را به او اعطا نمود. سپس آدم عرض كرد من پيشنهاد ازدواج با وى را عرضه مىدارم، رضاى شما در چيست؟ خداوند فرمود:رضاى من در آن است كه معالم دين من را به او بياموزى.(7)
اين حديث گرچه از جهت سند نياز به تحقيق بيشتر دارد ولى حاوى مطالب مهم و سودمندى است كه تفصيل آن به اين شرح است.
الف: خلقت حوا از ضلع و دنده چپ آدم صحيح نيست بر خلاف آن چه در تورات آمده است كه خلقت حوا را از دنده چپ آدم مىداند.(8)
ب: آفرينش حوا چون آفرينش آدم نوظهور و مستقل است.
ج: نگاه آدم به حوا مايه انس وى شد و خداى سبحان نيز همين اصل را پايه ارتباط آن دو قرار داد و اين انس انسانى، قبل از ظهور غريزه شهوت جنسى بوده است.
د: بهترين مهريه و صداق، تعليم علوم الهى و آموختن معالم دين است كه خدا آن را مهر حضرت حوّا بر آدم قرار داد.
با توجه به اين كه آيات و روايات زن و مرد را از گوهر واحد مىداند و بر اين اساس مرد بر زن در اصل آفرينش امتيازى ندارد و روايات كه بيان گر مزيّت و برترى هستند يا از جهت سند نادرست و نارسايند و يا دلالت آنها ناتمام است و اگر هم از جهت سند و دلالت تام باشند به لحاظ اين كه مسئله مورد بحث امر تعبدّى محض نيست و در امور غير تعبدّى علم و قطع لازم است و اين روايتها مفيد مظنه و گمان است نمىتوان با آن روايتها مسائل غير تعبّدى را استفاده كرد. و به عبارت ديگر: چون اين خبر واحد است و خبر واحد در صورت احراز شرائط به استنباط احكام فقهى محدود است و در علوم ديگر در صورتى اعتبار دارد كه با قرآن هماهنگ باشد و يا سنت قطعى و عقل آن را تأييد كند. در غير اين صورت اعتبار نداشته و قابل استناد نيست.
علاوه بر اشكال سند و دلالت اين روايت و عدم هماهنگى آن با قرآن و سنت قطعى و عقل، احتمال تقيه در اين دسته از روايات منتفى نيست زيرا چنان چه روشن است رأى غالب در آن زمان اين بود كه زن از دنده چپ آدم خلق شده است و به قول اهل سنت و عامّه نيز در اين مورد هماهنگ است. از اين رو احتمال دارد كه ابراز اين عقيده از جانب معصوم(ع) از روى تقيه باشد. بنابراين احتمال نيز رواياتى كه بيان گر اين محتوا هستند فاقد اعتبار خواهند بود.
4 – انسان مخاطب قرآن
كمال انسان در شناخت مبدأ و معاد و وحى و رسالت است و در فهميدن اين سه اصل ذكورت و انوثت شرط نيست. انبياء كه انسانها را به اين سه دعوت كردهاند، دعوت نامه براى خصوص مردها يا خصوص زنها نفرستادهاند تا با دعوت گروهى و صنفى، صنف ديگر از آن محروم باشند. وقتى قرآن از زبان پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «ادعوا الى اللّه على بصيرة انا و من اتبعنى»(9) من و هر كه مرا پيروى كرد به سوى خدا دعوت مىكنم و از روى بصيرت دعوت مىكنم.
اين دعوت شامل همه انسان هاست و اگر پيامبرى دعوت نامهاى براى يك مرد به عنوان زمامدار يك كشور مىنويسد چنان كه پيامبر اسلام(ص) براى پادشاه روم و ايران و حبشه نامه نوشت پيامبر ديگرى براى زن به عنوان يك زمامدار نامه مىنويسد. چنان چه سليمان به بلقيس ملكه سبأ نامه نوشت و او را به اسلام فرا خواند.
5 – هدف نزول قرآن هدايت انسان
قرآن كريم هنگام تشريح هدف رسالت و نزول وحى مىفرمايد: «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدىً للناس»(10) «ناس» صنف يا گروه خاصى را در نظر ندارد بلكه شامل زن و مرد به طور يكسان مىشود و معناى آيه اين است كه خداى سبحان قرآن را در ماه رمضان نازل فرمود تا انسان و مردم را هدايت كند.
گاهى قرآن از تعبير انسان استفاده مىكند و مىفرمايد: ما براى انسان قرآن فرستاديم «الرحمن علّم القرآن خلق الانسان علّمه البيان»(11) خداى رحمان، قرآن را ياد داد، انسان را آفريد به او بيان آموخت.
در اين آيات ابتدا تعليم قرآن، سپس خلقت انسان و پس از آن تعليم بيان ذكر شده است.
قرآن براى هدايت انسان است و خداى رحمان درس قرآن مىگويد و شاگردش انسانها هستند، خواه آن انسان زن باشد يا مرد.
سرّ اين كه قرآن انسان را مخاطب خود قرار مىدهد و او را هدايت مىكند آن است كه رسالت قرآن تعليم و تزكيه روح آدمى است و روح مجرد است و روح نه مذكر است و نه مؤنث.
نمونه عينى از همتايى در مراتب كمال
حضرت على(ع) يكى از مصاديق عترت و از افراد آيه تطهير و داراى مقام عصمت است چنان كه حضرت زهرا(س) نيز از مصاديق عترت و از افراد آيه تطهير و داراى مقام عصمت است و به همين دليل در بين معصومان اميرالمؤمنين(ع) معروف و الگو شده است و در ميان زنان حضرت زهرا سلام اللّه عليها اشتهار پيدا كرده است.
از عظمت حضرت زهرا(س) گفته شده است كه اگر على بن ابيطالب نبود، ايشان كفو و همسر و همتايى برايش نبود. براى روشن شدن اين حديث شايسته است توجهى به سخنان حضرت على(ع) در نهج البلاغه و سخنان فاطمه زهرا(س) داشت تا همتايى آن دو روشن شود.
آدمى وقتى خطبه حضرت زهرا سلام اللّه عليها را در مسجد النبى در مدينه در برابر سخنان گهربار حضرت على(ع) در نهج البلاغه قرار مىدهد آن دو سخن را همتا و همسان يكديگر مىبيند فرازهايى از سخنان اين دو بزرگوار نقل مىشود حضرت زهرا(س) در خطبه خود پس از حمد و ستايش الهى فرمود: «اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لاشريك له كلمة جعل الاخلاص تأويلها و ضمّن القلوب موصولها و انار فى التفكر معقولها الممتنع من الابصار رؤيته و من الالسن صفته و من الاوهام كيفيته، ابتدع الاشياء لامن شىء كان قبلها و انشأها بلا احتذاء امثلة امتثلها كوّنها بقدرته و ذراها بمشيته»(12) گواهى مىدهم كه جز اللّه هيچ خدايى نيست، يگانهاى بى نياز است، اخلاص و يكدلى در انگيزه و عمل را تأويل و فرجام آن قرار داد و دلها را گستره پيوند با آن نمود و تار و پود جانها را بدان سرشت و مشعل انديشه آن (توحيد) را در فضاى ذهنها بر افروخت. خدايى كه ديدگان را ياراى ديدن و زبانها را توان وصف كردن او نيست و خردها به چگونگىاش راه نبرد همو كه همه چيز را آفريد نه از چيزى كه پيش از آن باشد و نه برپايه الگو و نمونهاى كه از آن پيروى كند با توانايى بيكرانش پديدههاى شگفت آفريد و با مشيت و خواستش آن را پراكند.
در اين فراز حضرت زهرا(س) به يگانگى خدا شهادت مىدهد و اين شهادت و گواهى از سوى فاطمه همه مراتب شهادت زبانى و قلبى و عملى را در بر مىگيرد به تعبير دقيقتر، فاطمه از پيشتازان عرصه توحيد و يكتاپرستى است و در حضور انبوه مسلمانان در مسجد پيامبر بر توحيد و يگانگى معبود خويش گواهى مىدهد و اخلاص را تأويل و تجسّم كلمه توحيد قرار داد بدين معنا كه موحّد حقيقى كسى است كه جانش از توحيد خداى سبحان لبريز و از ريا پاك و پيراسته و عملش فقط براى رضاى خدا و رفتار و سلوكش خالص براى خدا باشد.حضرت على(ع) نيز در تبيين آثار و بركات ايمان به توحيد گفتار شيرينى دارد كه محتواى سخن حضرت زهرا را توضيح مىدهد.
«و اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له، شهادة ممتحناً اخلاصها، معتقداً مصاصها نتمسّك بها ابداً ما ابقانا و ندّخرها لا هاويل ما يلقانا، فانّها عزيمة الايمان و فاتحة الاحسان و مرضاة الرحمن و مدحرة الشيطان»(13)
و بر اين حقيقت گواهى مىدهم كه جز اللّه خدايى نيست و يگانهاى بى انباز است، شهادتى كه اخلاص آن از بوته آزمايش گذشته و ناب بودنش به ثبوت رسيده است. تا زندهايم به چنين گواهى چنگ يازيم و براى پس از مرگ و رويارويى با حوادث هول انگيز اندوختهاش گيريم چرا كه آن، اراده جوشيده از ايمان، كليد و رمز احسان، عامل جلب خوشنودى رحمان و ابزار راندن شيطان است.
خلاصه سخن آن كه باور به توحيد اگر در جان انسان رسوخ كند آثار آن در زندگى فردى و اجتماعى و معنوى او ظهور مىكند و آدمى رنگ خدايى مىگيرد.
حضرت نه تنها به توحيد شهادت مىدهد بلكه اعتقاد به توحيد را فطرى مىداند كه تار و پود وجود انسان با آن گره خورده است و مشعل انديشه آن را در فضاى فكر برافروخت و روشن كرد.
به دنبال آن فرمود: خداى يگانهاى كه ديدگاه مرا ياراى ديدن و زبانها را توان وصف او نيست و خردها به چگونگىاش راه نبرد.
در اين قسمت حضرت مىفرمايد: رؤيت خدا و ديدن او با چشم ممتنع است قرآن نيز در اين رابطه فرمود: «لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار؛(14) چشمها او را نمىيابند و اوست كه ديدگان را درمىيابد، حضرت امير در نهج البلاغه فرمود: «لاتدركه العيون بمشاهدة العيان ولكن تدركه القلوب بحقايق الايمان»(15) چشمها او را آشكارا نمىبينند ليكن دلها به وسيله حقايق ايمان او را درك مىكنند.
اين سخنان، حق تعالى را از اين كه با چشم ديده شود تنزيه مىكند و كيفيت رؤيت او را از راهى كه ممكن است شرح مىدهد.
حضرت زهرا در قسمت ديگرى از سخن نقل شده فرمود: زبان ياراى وصف او را ندارد و انديشهها به كيفيتش راه نمىيابد، به مثابه همين سخن را حضرت امير (ع) در نهج البلاغه فرمود: «الذى لايدركه بعدالهمم ولايناله غوص الفطن»(16) و هموست كه افكار بلند ژرف انديش كنه ذاتش را درك نكند و غواصان درياى علوم و دانشها دستشان از پى بردن به كمال هستيش كوتاه گردد يعنى آنكس كه براى صفتش حدى نيست و اوصاف كمالش را وصف نتوان كرد.
در قسمت ديگر از سخن فرمود: همو كه اشياء را آفريد نه از چيزى پيش از آن باشد و نه الگو و نمونهاى كه از او پيروى كند.
حضرت على(ع) نيز فرمود: «الذى ابتدع الخلق على غير مثال امتثله ولامقدار احتذى عليه من خالق معهود كان قبله»(17) او خداوندى است كه بدون صورت و مثالى كه از آن اقتباس كرده باشد جهانيان را بيافريد و بدون سنجش و اندازهگيرى مخلوقات كه آفريدگارى پيش از خلق جهان آفريده باشد و خداوند عالم از روى نمونه و مدلى كه خالق و معبود سابق به كار برده جهان را خلقت كرده و از آن تبعيت كرده باشد.
با مقايسه دو بيان از حضرت زهرا(س) و حضرت امير(ع) كه يكى اين خطبه را چند سال قبل از على(ع) ايراد كرده است روشن مىشود كه چرا فقط حضرت على(ع) كفو و همتاى حضرت زهرا سلام اللّه عليهاست.
تا اينجا روشن شد كه زن و مرد به لحاظ انسانى با هم همسان هستند و قرآن نيز براى هدايت انسان آمده است و مخاطب قرآن نيز انسان است و از نظر انسان براى زن و مرد با هم تفاوتى ندارد.
علت تصريح به ذكورت و انوثت در قرآن
قرآن كريم در مواردى با صراحت نام زن و مرد را مىبرد تا افكار جاهلى پيش از اسلام را تخطئه كند، آنها ميان زن و مرد فرق مىگذاشتند و عبادات و فضائل را تنها براى مردها مىدانستند از اين رو قرآن مىگويد بايد روح كامل شود و روح مذكر و مؤنث ندارد.
پيش از اسلام به زن بهايى داده نمىشد زنان از جايگاه انسانى و اجتماعى شايستهاى برخوردار نبودهاند و در ذلت و خوارى آنان همين بس كه حياتش مايه ننگ و عار بود و به همين جهت دختران را زنده به گور مىكردند چنان كه قرآن مىگويد: «و اذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودّا و هو كظيم، يتوارى من القوم من سوء ما بشّر به ايمسكه على هون ام يدسّه فى التراب الا ساء مايحكمون»(18) هرگاه يكى از آنان را به دختر مژده آرند، چهرهاش سياه گردد، در حالى كه خشم و اندوه خود را فرو مىخورد از بدى آن چه به او بشارت داده شده، از قبيله خود روى مىپوشاند آيا او را با خوارى نگاه دارد يا در خاك پنهانش كند و چه بد داورى مىكنند.
اگر براى زن ارزشى نيز قائل بودند براى ارضاى شهوت مردان بود البته عار و ننگ دانستن فرزندان دختر و استفاده از زن براى ارضاى شهوت تحقير مقام والاى زن است.
اما قرآن مسأله زنده به گور كردن دختران را به حدى زشت و منفور شمرده كه رسيدگى اين موضوع را به آخرت به عنوان يكى از حوادث مهم رستاخيز دانسته و مىفرمايد: «و اذا الموؤدة سئلت، باىّ ذنب قتلت»(19) از پرونده يكى از فاجعه آميزترين پديدههاى جاهليت يعنى دخترانى كه با بىرحمى تمام زنده بگور شدهاند سؤال مىشود، به چه جرمى كشته شدند گويى اين جنايت به قدرى وحشتناك است كه به قاتلان نگاهى نمىشود و با پرسش از آن كودكان بىگناه سنگينى جرم به رخ قاتلان كشيده مىشود.
و در مسئله وسيله ارضاى شهوت بودن زن فرمود: «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنو اليها و جعل بينكم مودّة و رحمة انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكّرون»(20) و از نشانههاى خدا اين كه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد. در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكر مىكنند قرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است اين آرامش از اين جا سرچشمه مىگيرد كه اين دو جنس مكمّل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشد به طورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است و طبيعى است كه ميان يك موجود و مكمّل وجود او جاذبه نيرومندى به نام محبت و مودّت وجود داشته باشد.
ناگفته نماند اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى است و هم از نظر روحى هم از جنبه فردى و هم اجتماعى.
زيرا عدم تعادل روحى و ناآرامىهاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است.
افراد مجرد از نظر اجتماعى كمتر احساس مسؤوليت مىكنند اما وقتى انسان از مرحله تجرد قدم به مرحله زندگى خانوادگى مىگذارد، شخصيت تازهاى در خود مىيابد و احساس مسؤوليت بيشترى مىكند و اين همان معناى احساس آرامش در سايه ازدواج مىباشد.
تقوا عامل امتياز
قرآن وقتى از خلقت انسان سخن مىگويد، مىفرمايد: «يا ايها الناس انّا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم»(21) اى مردم نه متفاوت در بدن كه يكى مرد شود و ديگرى زن افتخار است و نه از صنف زن يا مرد بودن افتخار است، زيرا همگان از زن و مرد خلق شدهاند نه خلقت بدن مرد بالاتر از خلقت بدن زن است و نه بالعكس و نژاد و زبان، عامل شناسايى و شناسنامه طبيعى است، شناسنامه طبيعى انسان، چهره، قيافه، زبان و لهجه اوست كه ويژگى بدن است و گرنه روح شرقى و غربى، عرب و عجمو.. ندارد. پس تفاخر معنا ندارد و در وادى روح سخن از شناسنامه نيست و صعود روحى در گرو عدم تفاخر و فخر فروشى است و در واقع عامل فخر تقوا است.
نتيجه گيرى
در اين مقاله اولاً از همسانى مقام زن و مرد سخن به ميان آمد و سرّ آن هم برخوردارى از روح بود كه در روح ذكورت و انوثت معنا ندارد و ثانياً اگلويى از زن و مرد معرفى شد كه اين دو همسان و همتاى هم اند و ثالثاً از راز تصريح ذكورت و انوثت در برخى آيات سخن به ميان آمد. ادامه دارد.
پىنوشتها: –
1. سوره سجده، آيه 7، 8، 9.
2. سوره مؤمنون، آيه 14.
3. الميزان، ج 15، ص 20 و مجمع البيان، ج 4، ص 101 روح الجنان، ج 15، ص 10.
4. سوره نساء،آيه 1.
5. سوره اعراف، آيه 189.
6. سوره زمر، آيه 6.
7. من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 379، علل الشرايع، ج 1، باب 17، ص 29.
8. عهد عتيق، سفر پيدايش، باب دوم، 18 – 24.
9. سوره يوسف،آيه 108.
10. سوره بقره، آيه 185.
11. سوره الرحمن، آيه 1-4.
12. الاحتجاج طبرسى، ج 1، ص 274.
13. نهج البلاغه، خطبه 2.
14. سوره انعام، آيه 103.
15. نهج البلاغه، خطبه 179.
16. همان، خطبه اول.
17. همان 91.
18. سوره نحل، آيه 58 – 59.
19. سوره تكوير، آيه 8 – 9.
20. سوره روم، آيه 21.
21. سوره حجرات، آيه 13.
دانستنيهايى از قرآن عبادت و عمل
عبادت و عمل
«يا أيها الذين آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم وافعلوا الخير لعلكم تفلحون» (سوره حج،آيه 78)
اى مؤمنان ركوع كنيد.. سجده كنيد.. و پروردگارتان را پرستش نمائيد و كارهاى خير انجام دهيد شايد كه رستگار شويد.
در اين آيه شريفه اول ما را دستور به خم شدن يا ركوع مىكند سپس بيشتر خم شدن كه همان سجود مىباشد و گويا پس از ركوع و سجود تازه قابليت براى عبادت در ما پيدا مىشود و مىتوانيم خدا را پرستش كنيم.. آنگاه مىفرمايد اين براى خود سازى است ولى بايد دگرسازى هم كنيد و بايد عبادت منحصر به پرستشهاى شخصى نباشد بلكه خيرت به ديگران نيز برسد كه همانا عبادت بدون عمل بى ارزش است.
و شايد اين آيه رهگشائى باشد براى سفرهاى چهارگانه سالك به سوى معبود كه در آغاز سفر از خلق به حق است و اينجا است كه خوديت و انانيّت انسان شكسته مىشود و به سوى او توجه مىكند ولى در مقام دوم و سفر بعدى از حق به حق است كه در اينجا سالك بيشتر خدا را شناخته و انانيّتش آنچنان شكسته مىشود كه ديگر خودى را نمى بيند فقط خدا را مى يابد و در واجب الوجوب ذوب مىشود. در اينجا است كه خداوند نظر لطفى به بنده اش مىكند و او را شايسته عبادت خود مىنمايد. و لذا در سفر سوم كه انسان خود را كاملا در وجود حق محو مىكند لياقت بندگى و بردگى پيدا مىكند. و وقتى لياقت عبوديت پيدا كرد آنگاه خداوند به او دستوردهد كه اينك به ديگران نيز برس، آنان را هم از خواب غفلت بيدار كن و به سوى خدايت رهنمون ساز و مشكلات زندگى مردم را تا توانى از پيش پايشان بردار تا اينكه همچون تو آماده بندگى و عبادت شوند و خدا را بپرستند كه همانا خداوند نيز بر مردم منت نهد كه “الذى أطعمكم من جوع و آمنكم من خوف” خدائى را بپرستيد و عبادت كنيد كه گرسنگىتان را بر طرف كرد و امنيت و آسايش را در زندگىتان فراهم ساخت. پس هرگاه خداوند بر مردم منت نهد كه آنان را اطعام مىكند و امنيتشان را فراهمسازد تو اى بندهاى كه ذوب در خدا و معشوقت شدهاى بايد همان كار را براى بندگانش انجام دهى و در همين راستا گام بردارى.
اينجا است كه فعل الخيرات سفر از حق است به خلق. و برخى از مفسران گويند كه تأكيد آيه بر ركوع و سجود كنايه از نماز خواندن است زيرا بيشترين افعال نماز و يا مهمترين اركان آن ركوع و سجود است و خداوند با تأكيد بر اين دو صفت مىخواهد اهميت نماز را برشمرد كه آغاز عمل انسان نماز است و گر نماز مقبول افتد ديگر عبادتها كه در پى خواهد آمد مقبول خواهد افتاد و اگر نماز پذيرفته نشود ديگر اعمال پذيرفته نخواهد شد .
و پس از دستور نماز و اقامه آن دستور عبادت مىدهد گويا مىخواهد تأكيد كند كه عبادت را خالص و با قصد قربت انجام دهيد و ركوع و سجود را فقط براى او و به خاطر كسب رضايتش انجام دهيد. و يا اينكه عبادت را به طور عموم پس از ركوع و سجود آورده كه ديگر عبادتها را در بر گيرد يعنى اول نماز است و پس از نماز، نوبت به زكات و روزه و حج و جهاد و ساير فرائض و واجبات مىرسد.
از آن پس مىفرمايد: “و افعلوا الخير” يعنى كه همگام با پرستش شخصى بايد خدمت اجتماعى نيز باشد و اعمالتان منحصر به خدمت به خود نباشد كه ديگران را نيز دريابيد. جالب اينجا است كه واژه “خير” عموميت دارد و تمام كارهاى نيك را در بر مىگيرد بلكه فراتر از خدمتهاى اجتماعى رفته و هدايت مردم را نيز در بر دارد كه هيچ خيرى بالاتر و با فضيلت تر از هدايت ديگران نيست. پس عبادت دو جنبه دارد يك جنبه شخصى كه ركوع و سجود است و يك جنبه اجتماعى كه صله رحم و يارى مستمندان و كمك به بيچارگان و رفع ظلم ظالمان و ديگر كارهاى خير است.
برخى از مفسران گويند مقصود از فعل الخير مكارم اخلاق است ولى ظاهرا مقصود فقط اخلاق نيست زيرا اگر تخلق بأخلاق بود دستور “وافعلوا” نمى آورد پس معلوم مىشود فعل خير متعدى به ديگران است يعنى كار خير نسبت به غير از خودتان انجام دهيد كه در اينجا (چنان كه عرض شد) همه كارهاى نيك و شايسته را در بر مىگيرد.
و در آخر آيه مىفرمايد: “لعلكم تفلحون” معنايش اين است كه اگر اين كارها را انجام داديد و هم خود را ساختيد و هم ديگران را كمك كرديد شما شايستگى مقام “فوز” را خواهيد داشت و اين بالاترين مقام است كه انسان را به خلود در بهشت روانه مىسازد و البته بالاتر از بهشت رضاى اللّه است كه بى گمان چنين اشخاصى رضايت خدا را كسب مىكنند “رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلك هو الفوز العظيم” و اين است رستگارى بزرگ.
آفتاب عفت
آفتاب عفت
پنجم جمادى الاول سالروز ولادت حضرت زينب سلام اللّه عليها و روز پرستار گرامى باد.
زينب كبرى آفتاب عفت و كوه سترگ صلابت بود زينب قافله سالار كاروان نور و نگهبان آل رسول از جور ستمكاران زمانه بود.
تمام رفتار و اوصاف زينب كبرى زيور تاريخ زنان خداجوى و مسلمان است و اقتدا به او، اقتدا به فضيلت، عفت و شجاعت است. زينب كبرى، الگوى زنان قهرمان در هفده شهريورها و بيست و دوم بهمن هاست و عفت و شجاعت آن بانو سرمشق حماسههاى بزرگ زنان مسلمان در طول تاريخ بوده است.
زينب كبرى سلام اللّه عليها بانوى قهرمانى بود كه در تمام لحظههاى قيام كربلا، با رهبر اين قيام سترگ همگامى و همراهى داشت. همگامى با پيشواى معصوم دين خدا و همراهى با رهبر قيام كربلا براى زينب كبرى به قدرى اهميت داشت كه به هنگام ازدواج و شروع زندگى مشترك، همراهى با رهبر قيام كربلا را به عنوان يك شرط قيد فرمود.
سنتى كه زينب سلام اللّه عليها در همراهى و همگامى فداكارانه با پيشواى قيام كربلا بنا نهاد، در طول زمان همواره الگوى رفتار انقلابى مبارزان راه خدا بوده است و قرنها، زنان مؤمن را درس شجاعت و عفت مىآموخت و به آفريدن حماسهاى بزرگ و شكوهمند فرمان مىداد.
همه عرصههاى قيام كربلا، تجليگاه حضور زينب كبرى است. اين بانوى بزرگ از يك سو قهرمانان را در راه شهادت و آفريدن حماسههاى مكرّر بدرقه مىكرد و از سوى ديگر زنان و كودكان و بيماران اهل بيت نور را نسبت به وقايعى كه پى در پى آتش مصيبت را شعله ورتر مىكرد دلدارى مىداد. دختر قهرمان امير مؤمنان از يك سو نظر به عرصه خون و شهادت و رزمگاه حماسه آفرينان داشت و از سوى ديگر به نگهبانى از آل رسول و پرستارى از بيماران بيت نور مىانديشيد. او كسى بود كه هم شاهد عظمت حماسههاى جنگاوران راه خدا در خط مقدم جبهه بود و هم تدبير امور پشت جبهه را به عهده داشت و بر آن بود تا از بيت نور به صورتى نگهبانى و پرستارى كند كه دشمنان امامت موفق به قطع نسل ولايت نشوند و اين خط راستين شريعت محمّد مصطفى در طول تاريخ بشر شكوفا بماند.
آرى، زينب در آن زمان كه تير بلاى دشمنان پيوسته بر سر حاملان شريعت ناب مىباريد، به رسالتى مىانديشيد كه آينده اين شريعت ناب را تضمين كند. او مصمّم بود از زين العابدين عليه السلام به عنوان حامل امانت الهى امامت نگهبانى و پرستارى كند تا دين خدا زنده بماند.
زينب كبرى در راه نگهبانى از نسل امامت و پرستارى از تنها بازماندهاى كه مىتوانست خط ولايت و امامت را ادامه دهد، به آن حد كوشيد كه به مهاجمانى كه در صدد قطع نسل ولايت كوشش مذبوحانه مىكردند، فرمود: او كشته نمىشود مگر آنكه من هم با او كشته شوم! آرى زينب تا پاى جان در راه امامت و ولايت ايستاد و به همه شيعيان درس فداكارى در راه امامت و ولايت داد.
زينب كبرى بانوى قهرمانى بود كه عرصه زمانى رسالت خطيرش محدود به روز عاشورا نبود بلكه بُعدِ اصلى رسالتش زمانى آغاز شد كه واقعه كربلا در ظاهر پايان يافته بود و دشمنان دين خدا پس از كشتن امام معصوم و مردان راستين حق، به ناحق خود را پيروز مىدانستند و به دهشهاى خيالى كه در آينده نصيبشان خواهد شد مىانديشيدند.
آرى، زمانى كه شهدا به خون خفتند، نوبت ابلاغ پيام شهيدان و فصل رسوا كردن يزيديان فرا رسيد. در دوره ابلاغ پيام عاشورا زينب كبرى علاوه بر مصائبى كه به عنوان قافله سالار كاروان اهل بيت به عهده داشت، رسالت ابلاغ پيام را هم به خوبى ايفا كرد و يزيديان را به رسوايى كشيد.
آنچه سبب شده بود كه زينب كبرى رسالت خويش را با اين توان فوق العاده روحى انجام دهد اين بود كه در تمام مراحلى كه پيشامدهاى شگفت روى مىداد، به رضايت خدا و انجام دادن وظايف الهى مىانديشيد و در اين راه همه مصايب را زيبا مىديد و به جان مىخريد و در پاسخ به دشمنانى كه از حالات آن بزرگوار نسبت به وقايع كربلا جويا مىشدند، مىفرمود: مشكلات، مصيبتها و دشواريهايى كه در راه خدا ديدم همه برايم زيبا بود!
آرى زينب كبرى ديد زيبا بين داشت، و اين بينش بود كه همه امور را برايش تحمّلپذير كرده بود.
اسوه صبر و طاعت و تقوى
شب ميلاد دختر زهراست
هركجا بنگرى شعف برپاست
خانه مصطفى شده گلشن
ديده مرتضى شده روشن
فاطمه گشته صاحب دختر
بستر از درّ و لؤلؤ و گوهر
مونس و يار مجتبى آمد
حامى شاه كربلا آمد
بهر تبريك و شادباش و درود
خدمت فاطمه ز حىّ ودود
عرشيان بهر تهنيت با هم
گوى سبقت ربودهاند از هم
دومين دخت عترت و طاها
در طهارت چو مادرش زهرا
گوى سبقت ربوده از يعقوب
صابر اندر بلا چو صد ايوب
هدف از آفرينش زينب
كربلا بوده سرّ اين مطلب
پرچم دين اگر بود برپا
از حسين است و زينب كبرى
بضعه مصطفى سلامٌ عليك
دختر مرتضى سلامٌ عليك
خير مقدم عقيلة الهاشم
جن و انس و ملك تو را خادم
نهضت كربلا زتو سرپاست
بوستان ولا زتو برجاست
خطبههاى تو منجى دين شد
موجب سربلندى دين شد
«عبد عاصى» شده عزل خوانت
به اميد عطا و احسانت
قم – عبداللّه محمدبيگى
نگاهى به رويدادها
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
المنار فاش كرد: نيروهاى جنبلاط و جعجع در اسرائيل آموزش مىبينند. (16/1/86)
پاسخ سيد حسن نصراللّه به توطئه عوامل آمريكا در لبنان: حزب اللّه شكستناپذير است.
درگيرىهاى مذهبى در پاكستان 70 كشته و 83 مجروح بر جا گذاشت. (20/1/86)
در سالگرد حمله اشغالگران، 2 ميليون عراقى فرياد «مرگ بر آمريكا» سر دادند. (21/1/86)
سه روز عزاى عمومى در عراق به علت انفجار پارلمان اين كشور اعلام شد. (25/1/86)
به رغم تلاش غرب براى تفرقه افكنى ميان شيعه و سنى ديدار علماى اهل سنت با آيت اللّه سيستانى صورت گرفت. (30/1/86)
دانشجويان لبنانى: سفير آمريكا: دهان گشادت را ببند.
اشغالگران به خانههاى مردم در بغداد و موصل يورش بردند. (1/2/86)
دموكراسى و حقوق بشر به روايت اشغالگران در عراق برقرار است. تفنگداران آمريكايى حتى نيمههاى شب به داخل منازل مردم يورش مىبرند و كودكان را هم مورد بازرسى قرار مىدهند.
12 تفنگدار آمريكايى و انگليسى در عراق به هلاكت رسيده و 32 تن زخمى شدند. (5/2/86)
رژيم صهيونيستى ساختمان شوراى عالى اسلامى قدس را ويران كرد. (6/2/86)
جان بولتون از پشت صحنه جنگ لبنان و همكارى برخى كشورهاى عربى با اسرائيل براى نابودى حزب اللّه پرده برداشت. (9/2/86)
مردم تركيه عليه توطئه جديد لائيكها به خيابانها ريختند. (10/2/86)
با ابطال انتخابات رياست جمهورى، لائيكهاى تركيه راه پيروزى اسلامگرايان را سد كردند. (12/2/86)
سيد حسن نصراللّه: گزارش وينوگراد پيروزى حزب اللّه و شكست اسرائيل را در تاريخ ثبت كرد.
در واكنش به اهانت به مرجعيت شيعه، تظاهرات مردم نجف عليه شبكه الجزيره صورت گرفت.
چهار كارمند سفارت آمريكا و سه نظامى اين كشور در عراق به هلاكت رسيدند. (15/2/86)
اخبار داخلى
با تعهد كتبى انگليس و در آستانه ميلاد پيامبر رحمت(ص)، ايران تفنگداران متجاوز را عفو كرد.
نحوه واگذارى شركت مخابرات به بخش خصوصى تعيين شد. (16/1/86)
اتفاق نظر محافل خبرى، سياسى جهان، ايران بازى را برد و انگليس عمليات بازرسى دريايى را متوقف كرد.
رهبر انقلاب: جبهه استكبار مغلوب جبهه اسلام شده است.
رهبر انقلاب: منشور وحدت اسلامى به همت علماى اسلامى تدوين شود.
جشن هستهاى دوشنبه با حضور رئيس جمهور در نطنز برگزار مىشود. (18/1/86)
سخنگوى وزارت امور خارجه: دولت انگليس طى نامهاى رسماً از ايران عذرخواهى كرده است. (20/1/86)
با تزريق گاز به 3000 سانتريفيوژ، توليد صنعتى سوخت هستهاى در ايران آغاز شد.
رئيس سازمان انرژى اتمى اعلام كرد: برنامه بعدى ايران نصب 54 هزار سانتريفيوژ است.
معاون ناجا: 86 درصد مردم خواهان برخورد با بدحجابى هستند. (23/1/86)
ابعاد شكنجههاى مأمورين سيا از زبان جلال شرفى ديپلمات ربوده شده توسط نيروهاى آمريكايى در عراق تشريح شد. (23/1/86)
ايران به رتبه بيست و يكمين اقتصاد بزرگ دنيا صعود كرد. (25/1/86)
رئيس جمهور در اجتماع بزرگ مردم فارس: پاسخ هر قطعنامه را با يك پيشرفت جديد خواهيم داد.
سر لشگر فيروزآبادى: سلاح هايى داريم كه دشمن نام آنها را هم نشنيده است. (28/1/86)
فرمانده كل قوا: ارتش امروز قدرتمندتر از هميشه است. (29/1/86)
وزير امور خارجه: نشست شرم الشيخ تضعيف همسايگان عراق است. (1/2/86)
با 141 رأى مجلس از عمر دولت كاست و بر عمر خود افزود. مجلس با تصويب طرحى 7 ماه به عمر نمايندگى خود افزود و چهارماه از عمر دوره رياست جمهورى فعلى كم كرد. اين طرح پيش از اين به دليل مخالفت صريح با چند اصل قانون اساسى از سوى شوراى نگهبان رد شده بود.
مجلس طرح تجميع انتخابات را تصويب كرد.
سخنگوى وزارت خارجه:«توقف غنى سازى» از ادبيات هسته ايران حذف شده است. (3/2/86)
لاريجانى: پيش شرط نمىپذيريم. (4/2/86)
مجلس به 2 فوريت لايحه كاهش قيمت گازوئيل رأى داد.
با برگزارى راهپيمايى ضد استكبارى فرياد «مرگ بر آمريكا» در صحراى طبس طنين انداز شد.
بهره بردارى از بزرگترين معدن طلاى كشور آغاز شد. (5/2/86)
امام جمعه موقت تهران در دفاع از طرح مبارزه با فساد و فحشا: كارشكنى نكنيد، توطئه دشمن سازمان يافته است.
لاريجانى در ديدار با سولانا در آنكارا: غرب بايد به مصالحه با ايران تن دهد.
ائمه جمعه از اجراى طرح امنيت اجتماعى و مقابله با پديده بدحجابى حمايت كردند. (8/2/86)
رهبر انقلاب در پيامى به مناسبت آغاز سومين دوره شوراى اسلامى شهر و روستا: انگيزههاى حزبى شوراها را از كار مىاندازد.
در پى تماس تلفنى نخست وزير عراق و موافقت رئيس جمهور، ايران در اجلاس شرم الشيخ شركت مىكند.
رهبر انقلاب: شوراها بايد با پرهيز از جناحبنديها خود را وقف خدمت به مردم كنند.
وزيرى هامانه از امضاى 38 ميليارد دلار قرار داد نفتى خبر داد. (10/2/86)
كارگران خواستار گسترش چتر حمايتى دولت شدند.
رئيس جمهور در مراسم تجليل از معلمان نمونه: معلمى سوختن و ساختن است بر سر آنها منت نگذاريد.
در ديدار لاريجانى دبير شوراى اسلامى امنيت ملى كشورمان با آيت اللّه سيستانى، آخرين تحولات منطقه و ناامنىهاى موجود در عراق مورد بحث و بررسى قرار گرفت. (12/2/86)
رهبر انقلاب: جامعه معلمان پاكدامن، متعهد و صبور است. معلمان چون كوه مقابل توطئهها ايستادهاند. (13/2/86)
وزير خارجه در اجلاس شرم الشيخ: اشغالگران عامل ناامنى در عراق هستند. ادامه كار اشغالگران آمريكايى در عراق به افزايش تروريسم منجر شده است.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: آمريكا در منطقه به ديوار بلند دين برخورد كرده است. (15/2/86)
اخبار خارجى
سرنگونى هلى كوپتر آمريكايى در بغداد 4 تفنگدار را به هلاكت رساند. (22/1/86)
ژنرالهاى آمريكايى با تمرد از مأموريت جنگى: كاخ سفيد نمىداند در عراق چه غلطى مىكند. (23/1/86)
5 كشور اروپايى به پيمان ناتو مىپيوندند. (25/1/86)
تشنج در مسكو، موافقان و مخالفان پوتين به جان هم افتادند. آمريكا مزد روسيه را داد. (26/1/86)
يك مرد مسلح با حمله به خوابگاه دانشجويان و دانشكده فنى دانشگاه ويرجينياى آمريكا 33 دانشجو را به قتل رساند و بالغ بر 15 نفر را زخمى كرد.
فيگارو: عراق به جهنمى براى اشغالگران تبديل شده است. (29/1/86)
در پى چند حمله مسلحانه مرگبار وحشت و دلهره آمريكا را فرا گرفت.
امروز فرانسه براى تعيين جانشين شيراك انتخابات برگزار مىكند. (2/2/86)
پيشنهاد لغو وتو در دستور كار مجمع عمومى سازمان ملل قرار گرفت. (3/2/86)
نخست وزير عراق: نمىگذاريم آمريكا در بغداد ديوار حائل بسازد.
يلتسين درگذشت. (4/2/86)
عبداللّه گل نامزد رياست جمهورى تركيه شد. (5/2/86)
نخست وزير ژاپن قانون اساسى اين كشور را منسوخ اعلام كرد. (6/2/86)
هشدار پوتين به ناتو: روسيه از پيمان كنترل تسليحاتى خارج مىشود.
توليد كنندگان و تجار آلمانى: آلمان بزرگترين بازنده تحريم عليه ايران خواهد بود. (8/2/86)
سولانا: ايران بازيگر كليدى خاورميانه است.
فرماندهان آمريكايى: اميدى به پيروزى نظامى در عراق نيست. (9/2/86)
اتحاديه ضد امپرياليستى در آمريكاى لاتين تشكيل شد. (10/2/86)
دادگاه قانون اساسى تركيه با فشار ارتش و احزاب لائيك، انتخابات رياست جمهورى را باطل اعلام كرد.
سركرده شبكه القاعده در عراق كشته شد. (12/2/86)
بوش مصوبه كنگره براى خروج از عراق را وتو كرد. (13/2/86)
نورى مالكى: مردم عراق با قيموميت و دخالت بيگانگان در كشور مخالفند. (15/2/86)
