تمام نوشته های

/

دانستنيهايى از قرآن دارالسلام

«سلام قولا من رب رحيم» (سوره يس،آيه‏58)
سلام و درود بر آنان از سوى پروردگار مهربان.
قبل از اين آيه شريفه، خداوند نعمتهاى مادى بهشت را براى بهشتيان مى‏شمرد ومى فرمايد: «ان أصحاب الجنة اليوم فى شغل فاكهون هم و أزواجهم فى ظلال على الارائك متكئون لهم فيها فاكهة و لهم ما يدعون» همانا أهل بهشت امروز (روز جزا) مشغول نعمتهاى الهى هستند از ميوه‏هاى بهشتى لذت مى‏برند و با همسران خود (دور از درد سرهاى دنيوى و مشكلات عالم فانى) در زير سايه درختان بر روى مبلهاى كاخهاى بهشت برين تكيه زده اند و نه تنها ميوه‏هاى رنگارنگ بلكه هرچه بخواهند در دسترس آنان قرار مى‏گيرد و مشغول تنعم و لذت بى پايان هستند.
سپس خداى كريم جمله‏اى را مى‏فرمايد كه سرآمد همه نعمتها است و بالاترين و ارزشمندترين نعمتى است كه در انديشه انسان بگنجد. مى‏فرمايد: «سلام قولا من رب رحيم» سلام و درود برآنان باد آن هم سخن خدا است يعنى از سوى خدا سلام و سلامتى به آنان داده مى‏شود. چه خدائى ؟ آن خداى رحيم و مهربان.
چند نكته زيبا و جالب در اين آيه است و تمام آيات قرآن جالب و شنيدنى است: دقت كنيد اگر كسى شما را به كاخ يا باغش دعوت كند و تمام وسائل راحتى و آسايش و تنعم در اختيارتان قرار دهد و خدم و حشم دست به سينه جلوى رويتان آماده به خدمت ايستاده و منتظر فرمان باشند ولى خودش اصلا به ديدنتان نيايد و به شما شخصاً اعتنائى نكند.. آيا آن نعمتها و ميوه‏ها و باغ سر سبز كافى است كه شما را خرسند و شادمان كند ؟ گمان نمى كنم انسان خردمندى تنها به اين دعوت مادى بسنده كند بلكه قطعاً آنچه بيشتر آرامش بخش و شاد كننده است همين است كه صاحب باغ و كاخ خود به استقبال شما بيايد و شخصاً پذيرائى كند و خوش آمد بگويد.
باور كنيد اين خوش آمد گوئى و استقبال صاحب خانه از هر خوراك و ميوه‏اى گواراتر و خوشحال كننده‏تر است.
حال اگر ميزبان، خداى مهربان باشد. آن هم چه روزى و چه جا و مكانى ؟ در آن روز وانفسا كه هركس در گرو اعمال خويش گرفتار است و همه چشم به رحمت پروردگار دوخته اند و منتظر نتيجه آزمايش چند ساله دنيا هستند.. در اين حال و هوا فرشتگان بشارت بهشت را به كسى بدهند و جايگاهش را در اختيارش قرار دهند و نه تنها نعمتهاى مادى كه از نظر معنوى نيز سخن خداى را به گوششان برسانند كه هان! اى بهشتيان! سرانجام خدا شما را مورد رحمت بى پايان خويش قرار داد و بهشت را نصيبتان كرد. و تو اى مؤمن بهشتى آيا در آن روز به همين بسنده مى‏كنى يا منتظر بالاترين نعمت هستى ؟ بالا ترين نعمت همين است كه سلام خدا را به تو برسانند و سخن خدا را به تو ابلاغ كنند كه درود خداى بر تو، درود و سلام خداى مهربان بر تو باد اى مؤمن! اينجا است كه هيچ نعمتى نمى تواند با آنان رقابت كند. اينجا است كه تمام الطاف و محبتها و كرامات يك جا و در يك سخن جمع مى‏شود و آن سلام است، سلامى كه از سوى خداى سبحان برسد و نثار مؤمنين أهل بهشت گردد. اين سلامى است كه از مقام والاى رحيميت سرچشمه مى‏گيرد و انسان را آرامش ابدى مى‏بخشد. و اصلاً آنجا دار السلام است و خداوند خود، مردم را به دار السلام دعوت كرده و فرموده است: «و الله يدعو الى دار السلام» و همانا خداوند مردم را به سوى سرزمين سلامتى دعوت مى‏كند. و نه تنها خود بهشتيان با سلام به يكديگر، خداى را برآن نعمت جاودانه سپاس مى‏گويند كه حتى فرشتگان رحمت نيز از هر درى از درهاى بهشت بر آنان وارد مى‏شوند و به آنان سلام مى‏گويند و درود مى‏فرستند. «والملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار» و همانا فرشتگان از هر بابى بر آنان وارد مى شوند و مى‏گويند سلام و درود بر شما از سوى خداى مهربان زيرا شما در دنيا صبر كرديد و مشكلات دنيوى را به خاطر رضايت خدا تحمل كرديد پس اكنون بر شما گوارا باد اين خانه جاويدان بهشتى.
باور كنيد عزيزان هيچ نعمتى بالاتر و برتر و ارزشمند تر از سلام پروردگار نيست و همين سلام است كه دليل بر رضايت او است و رضايتش نعمتى است كه سرآمد تمام نعمتهاى مادى و معنوى است. مى‏فرمايد: «و رضوان من الله أكبر» و رضايت الله بالاترين نعمتها است. شايد در اينجا نتوانيم خوب تصور كنيم كه رضوان الهى چه نعمت والائى است ولى آنجا كه تمام خلايق جمع شده اند و منتظر سرنوشت خود هستند و چشمهاى مردم به سوى نتيجه آزمايش دوخته شده است، آنجا است كه رضايت خداوند چنان جلوه اى دارد كه براى مؤمن از هر نعمتى بالاتر است. آرى در آن روز هيچ چيز آرام بخش تر و سلامت آفرين تر از سلام رب رحيم نيست، سلامى كه براى هميشه انسان را در بر مى‏گيرد و او را از هر گزند و بلائى مصون مى‏دارد و غرق در راحتى و آسايش مى‏كند كه خود فرمود: «لا يسمعون فيها لغوا و لا تأثيماً الّا قيلا سلاما سلاما» نه سخن لغوى و نه كلام بى ربطى مى‏شنوند جز سلام و پى در پى سلام، آن هم از سوى پروردگار شان كه به آنان لطف مى‏كند و از گناهانشان چشم پوشى مى‏نمايد و آنان را غرق در رحمت خود مى‏سازد. خوشا به حال مؤمنانى كه چند روز دنيا را با هر سختى و مشكلى گذراندند و خود را آماده سلام الهى نمودند.
نكته ديگرى كه در اين آيه هست اين است كه اينجا سلام، مستقيماً و بدون واسطه از سوى خداى مهربان نثار مؤمنان مى‏گردد و اين خود بالاترين لطف است. اينجا ديگر سخن ملائكه نيست كه سلام را ابلاغ كنند و بشارت سلامتى بدهند بلكه خداوند مستقيما بر آنان سلام مى‏كند و اين معناى «قولا» مى‏باشد يعنى سخن خدا است نه با واسطه. و اين غير از آن سلامى است كه آيه‏اش را به قول ملائكه نقل كرديم كه فرمود: «و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب…» و غير از سلامى است كه مى فرمايد: «سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين» كه اينجا نيز سخن ملائكه است كه بشارتشان مى‏دهد به سلامتى ابدى و اما چگونه است سلام بى واسطه خداوند، اينجا ديگر توضيح ما كوته نظران لنگ مى‏ماند زيرا نمى شود تصور كرد كه چگونه خداوند بى واسطه سلام خود را نثار مؤمنان مى‏كند. بار الها نظر لطفى به اين بندگان گنهكارت كن و آنان را در «دار السلام» خود وارد ساز. آمين رب العالمين.

/

رهنمودهاى امام و رهبرى

دوازده فروردين‏
آغاز…رسميت جمهورى اسلامى را به ملت شريف ايران و ملت‏هاى مظلوم تحت فشار ستمگران بومى و اجنبى تبريك مى‏گويم و نجات ملت‏هاى دربند را از خداوند قادر متعال خواستارم. تبريك براى آنكه سالهايى كه پشت سرگذاشتيم خصوصاً سال قبل شاهد پيروزى‏هاى عظيم سياسى، نظامى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى بوده‏ايم و بحمداللّه تعالى ملت و مجلس و دولت و قوه قضائيه و قشرهاى متعهد روحانى و دانشگاهى با سرافرازى و روسفيدى در نزد خداوند متعال و جهانيان با قامتى افراشته از بوته امتحان پيروزمندانه خارج و اميد جهانيان تحت ستم را به اسلام و قدرت معنوى و ظاهرى آن در هر قدم بيش از پيش جلب نموده‏اند و با همه نشيب و فرازها و رجزخوانى‏هاى جهانخواران و ريزه خواران پيوسته به آنان، بر جهانيان ثابت نمودند كه «ما النصر الّا من عند اللّه» و «ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت اقدامكم».
خداوند تعالى عنايات خاصّه غيبيه خود را بر اين ملت ستمديده ارزانى فرمود كه در آغاز…سال، كشورى در تمام ابعاد آزاد و مستقل به طور معجزه آسا و پيروزمندانه به حيات انسانى – اسلامى خود اميد زايدالوصف بسته است، و از هيچ قدرتى هراس به خود راه نمى‏دهد و دشمن‏هاى نظامى و سياسى خود را به زانو درآورده است و به طور حيرت‏انگيز با همه فشارهاى گوناگون ابرقدرت‏ها و وابستگان آنان و كمك‏هاى نظامى و تسليحاتى و تبليغاتى و مالى فراوان به دشمن اسلام و ايران تاكنون نظام جمهورى اسلامى با عنايت پروردگار از هيچ دولت و ملتى تقاضاى كمك نكرده است و با پشتيبانى ملت و همت جوانان عزيز تمام چرخ‏هاى اقتصادى و نظامى به طور شايسته در مسير اسلام در حركت است و اگر انشاء اللّه تعالى ملت و دست اندركاران نظام اسلامى به همين منوال، يعنى متعهد به اسلام و احكام مقدس آن باشند، هر سال از سال ديگر در تمام ابعاد و مراحل قويتر و سرافرازتر خواهند بود….
همه مى‏دانيد و بايد بدانيم مادامى كه ملت پشتيبان مجلس و دولت و قواى مسلح هستند و دولت و مجلس در خدمت ملت بويژه قشرهاى محروم مى‏باشند، و جلب رضاى خداوند را در اين خدمت متقابل، مى‏نمايند، هيچ قدرتى توانائى آسيب رساندن به اين نظام مقدّس را ندارد و اگر خداى نخواسته يكى از اين دو يا هر دو از خدمت متقابل دست بردارند شكست جمهورى اسلامى و اسلام بزرگ، اگرچه در دراز مدت، حتمى است. بنابراين ترك اين خدمت متقابل كه به شكست اسلام و جمهورى اسلامى منتهى مى‏شود از بزرگترين گناهان كبيره است كه بايد از آن اجتناب شود، چنانچه اين خدمت از واجبات بزرگ است كه بايد به آن قيام نمايند. برادران عزيز و خواهران محترم! در اين هنگام كه ابرقدرت‏ها و قدرت‏ها از هر طرف براى نابودى جمهورى اسلامى و اسلام عزيز برما يورش كرده‏اند، با غفلت از وظيفه و سهل انگارى، دين و دنياى اين ملت مظلوم در خطر است. براى حفظ نواميس و شرف خود صبر را پيشه كنيد و به خاطر بعض كمبودها و گرانى اجناس سستى به خود راه ندهيد. گرانفروشان و محتكران بى انصاف گمان نكنند كه اين ظلم در حال حاضر چون ساير احوال است، امروز اين نحو جنايات كه ممكن است به شكست جمهورى اسلامى منتهى شود، كوشش در تضعيف اسلام است. اينجانب خوف آن دارم كه خداوند قهار بر شما غضب فرمايد و خداى نخواسته‏تر و خشك باهم بسوزند و راه گريزى در كار نباشد.«اعوذ باللّه من غضب الحليم» بهتر است بازاريان محترم كه استوانه فعال جمهورى اسلامى مى‏باشند. توطئه اين بى انصاف‏ها را كه لكه ننگى بر دامان آنان هستند، با تدبيرات عاقلانه خنثى نمايند…
اينجانب در آغاز سال جديد و سالروز رسميت جمهورى اسلامى انتظار دارم كه تمام نهادهاى اين جمهورى از مجلس و ارگان‏هاى دولتى و جهاد سازندگى و شوراى نگهبان و شورايعالى قضائى و قضات محترم سراسر كشور و دادستانى‏هاى سطح كشور و قواى مسلح از ارتش و سپاه و بسيج و ژاندارمرى و شهربانى و نيروهاى مردمى و عشايرى«ايّدهم اللّه تعالى» همه و همه كوشش كنند در پياده كردن احكام اسلام، در افزايش تعهد به ابعاد مختلف اين مكتب انسان ساز، در مجاهده در راه حق و ساختن خويش، در اصلاح درون و برون كه خود با اصلاح آنان كشور رو به صلاح مى‏رود. (12/1/62)
رهنمودهاى مقام معظم رهبرى
اگر همه مسؤولان و دستگاهها همت كنند در 2 يا 3 سال آينده نشانه‏هاى محسوس و شوق آفرين اجراى سياستهاى كلى اصل 44 آشكار مى‏شود و اميدوارى به آينده روشن كشور افزايش مى‏يابد.
براى افزايش ثروت ملى، بايد راه سرمايه گذارى و توليد اقتصادى براى همه مردم هموار شود و نيروهاى جوان تحصيلكرده و مديران لايق بتوانند در پرتو حمايتهاى دستگاههاى مختلف، طرحهاى بزرگ و ثروت آفرين را اجرا كنند.
آزاد شدن دولت از فعاليتهاى اقتصادى غير ضرور – باز شدن حقيقى راه براى سرمايه گذارى در عرصه اقتصادى كشور – تكيه بر تعاون و گسترش چتر حمايتى شركتهاى تعاونى بر روى قشرهاى ضعيف – پرداختن دولت به نقش «حاكميتى، سياستگذارى و هدايت» – مشخص شدن چگونگى مصرف درآمدهاى ناشى از واگذارى بنگاههاى دولتى و تأكيد بر الزامات دولت در امر واگذارى، اصلى‏ترين و مهمترين اهداف سياستهاى ابلاغى است.
توليد هر ثروتى به معناى ثروتمند شدن جامعه است و اگر اين توليد ثروت با قصد كار خير، كمك به پيشرفت كشور و كمك به محرومان باشد حسنه نيز محسوب مى‏شود بنابراين نبايد اينگونه القاء شود كه نظام اسلامى مخالف ثروت و توليد آن است.
مطالعه ابعاد كار، مشورت با افراد صاحبنظر و پرهيز از شتاب زدگى مهم است به هر حال بايد روند اجراى سياستهاى كلى اصل 44 سرعت گيرد و مسؤولان و مديران بخشهاى مختلف دولت، با جديت و تدوين برنامه زمان بندى شده، كار را پيگرى كنند. (1/12/1385)
ملت و مسؤولان با تكيه بر عوامل اصلى پيروزى و استمرار انقلاب يعنى «صبر و شكر» مسير پيروزيها و موفقيتهاى خود را ادامه مى‏دهند.
دولت نهم اولين تجربه تجميع انتخاباتى را با كمترين مسئله و گفتگو انجام داد و عملكرد موفقى داشت.
دشمن اهميت بى بديل مجلس خبرگان را مى‏داند و به همين علت از چند ماه قبل از انتخابات تلاش كرد با انواع روشهاى تبليغاتى – سياسى و تهديد و ارعاب، مردم را از شركت در انتخابات منصرف و دلسرد كند اما ملت مؤمن و هوشيار، گرمتر و گسترده‏تر از انتخابات قبلى خبرگان، در انتخابات آذر شركت كرد بگونه‏اى كه تعداد آراى مجلس خبرگان حتى از انتخابات شوراها بيشتر شد.
به يارى پروردگار، در انتخابات اخير، از افتراق و جدايى و قهر خبرى نبود و اين جزو موفقيتهاى بزرگ كشور ونظام است.
همه مسؤولان كشور، بايد ايمان عميق مردم به نظام را حقيقتاً باور كنند، آن را قدر بدانند و همه تلاش خود را براى حفظ و تقويت اين پديده بسيار ارزشمند و نادر به كار گيرند.
راه حفظ و تقويت حضور مؤمنانه و تعيين كننده مردم در صحنه، پايبندى عملى همه مسؤولان نظام به اسلام عزيز است و اگر مردم در عمل ببينند كه مسؤولان و دستگاهها براى خدا كار مى‏كنند حتماً ارتباط ايمانى و قلبى آنان با نظام قويتر خواهد شد.
هيچ وضع فوق العاده‏اى در كشور وجود ندارد چرا كه صف آرايى دشمنان در مقابل جمهورى اسلامى در تمامى 28 سال گذشته ادامه داشته و ملت بزرگ و مقتدر ايران در تمامى اين سالها به پيروزى رسيده است و امروز هم همينطور خواهد بود.
با وجود تشديد دشمنى‏هاى سلطه گران، جمهورى اسلامى روز به روز قوى‏تر و ريشه‏هاى آن عميق‏تر شده به گونه‏اى كه امروز، نظام اسلامى در مقايسه با 28 سال گذشته، از جهات مختلف در قوى‏ترين جايگاه و موقعيت قرار دارد.
امروز منطق جمهورى اسلامى مقبول‏تر، حجت ما قوى‏تر و نفوذ انقلاب اسلامى در دلهاى مسلمانان بيشتر شده است.
صبر هميشه به معناى تحمل سختى‏ها نيست بلكه به معناى استقامت و ادامه دادن راه است چرا كه در غير اينصورت، هر نقطه توقف، به نقطه تهاجم دشمن تبديل مى‏شود بنابراين بايد با شجاعت، تدبير و برنامه ريزى، اهداف انقلاب اسلامى و آرمانهاى ملت را پيگيرى كرد.
بايد نعمتهاى بزرگى همچون «حاكميت اسلام، زنده و جذاب بودن شعارهاى امام و انقلاب پس از 28 سال، پرچمدارى جمهورى اسلامى در تبليغ دين خدا در سراسر جهان و عزت اسلامى ملت ايران» را حقيقتاً شكر گذارى كنيم.
مسؤولان دولت به معناى حقيقى كلمه، شبانه روز در حال مجاهدت هستند و با برنامه ريزى، اقدام و پيگيرى، اهداف نظام و مردم را دنبال مى‏كنند كه بايد اين نعمت را شناخت و قدر دانست.
يكى از مهمترين روشهاى دشمنان، ايجاد تجزيه سياسى در كشور است به همين علت تلاش مى‏كنند به بهانه‏هاى كوچك، صف بنديهاى بزرگ به وجود آورند و اختلاف سليقه‏ها را اختلاف در مبنا جلوه دهند كه همه بايد مراقب اين حيله‏ها و روشها باشند.
آنها تلاش مى‏كنند با «فشار،تهمت و تهديد» بزرگنمايى مشكلات و سنگين جلوه دادن هزينه‏هاى ادامه راه، مسؤولان را مردد و حركت نظام را متوقف كنند اما ملت و مسؤولان ايران به فرموده قرآن، در ادامه راه استقامت مى‏ورزند و با هوشيارى اين توطئه را نيز خنثى مى‏كنند.
به يارى پروردگار شيعه و سنى در ايران با هوشيارى و در كمال آرامش و همدلى به زندگى در كنار يكديگر مشغولند اما فجايع عراق و تبليغات دشمنان درباره عوامل اين كشتارها نشان مى‏دهد كه دشمنان خبيث، چه افكار شومى را براى ايجاد تفرقه در جهان اسلام دنبال مى‏كنند آنهم در حاليكه عوامل فجايع و كشتارهاى مردم در عراق، حقيقتاً نه سنى هستند و نه شيعه.
وظيفه اصلى اين مجموعه بسيار مهم، تصميم‏گيرى در روز مبادا است بنابراين نمايندگان خبرگان بايد با معرفت، شجاعت و روشن بينى خود را براى ايفاى مسؤوليت خود در آن زمان لازم، آماده كنند. (5/12/1385)

/

سخنان معصومان عليهم السلام ديد و بازديد

پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن زارَ اَخاهُ فِى بَيتِه قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ: اَنتَ ضَيفى وَ زائِرى عَلَىّ قِراكَ وَ قَد اَوجبتُ لَكَ الجَنَّةَ بِحُبِّك اِيّاه.»
(اصول كافى، ج 2، باب زيارة الاخوان)
هر كس برادرش را در منزلش زيارت كند، خداى عزّ و جلّ به او فرمايد: تو مهمان و زائر منى و پذيرائيت بر من است، من به خاطر دوستى تو نسبت به او بهشت را برايت واجب ساختم.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«حَدَّثَنى جِبرَئيلُ اَنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اَهبَطَ اِلَى الاَرض مَلَكاً فَاقبَلَ ذلِكَ المَلَكُ يَمشى حَتّى وَقَعَ اِلى بابٍ عَلَيهِ رَجُلٌ يَستَأذِنُ عَلى رَبِّ الدارِ فَقالَ لَهُ المَلَكُ: ما حاجَتُك اِلى رَبِّ هذِهِ الدّارِ؟ قالَ اَخٌ لى مُسلِمٌ زُرتُه فِى اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى قالَ لَهُ المَلَكُ: ما جاءَ بِكَ اِلّا ذاكَ؟ فَقالَ ماجاء بى اِلّا ذاكَ فَقالَ: اِنّى رَسُولُ اللّهِ اليكَ وَ هُوَ يَقرَئُكَ السَّلامُ وَ يَقُول: وَحَيَت لَكَ الجَنَّةُ وَ قالَ المَلَكُ: اِنَ اللّهَ عَزّ وَ جَلّ يقول: اَيُّما مُسلِمٍ زارَ مُسلِماً فَليسَ اِيّاهُ زارَ، اِيّاى زارَ وَ ثَوابُهُ عَلَىَّ الجَنَّة». (اصول كافى، همان)
جبرئيل به من خبر داد كه خداى عزّ و جلّ فرشته‏اى را به زمين فرستاد، فرشته مى‏رفت تا به درب خانه‏اى رسيد كه مردى از صاحبخانه اجازه ورود مى‏گرفت، فرشته گفت: با صاحب اين خانه چكار دارى؟ گفت: او برادر مسلمان من است كه به خاطر خداى تبارك و تعالى ديدارش مى‏كنم. فرشته گفت: جز بدين منظور نيامده‏اى؟ گفت: جز بدين منظور نيامده‏ام. فرشته گفت: من فرستاده خدا به سوى تو هستم، او سلامت مى‏رساند و مى‏فرمايد: بهشت برايت واجب شد. سپس گفت: خداوند مى‏فرمايد: هر مسلمانى كه از مسلمانى ديدن كند او را ديدار نكرده بلكه مرا ديدار كرده و بهشت به عنوان ثواب او به عهده من است.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن اَكرَمَ اَخاهُ المُؤمِنَ بِكَلِمَةٍ يُلطِفُهُ بِها وَ فَرَّجَ عَنه كُربَتَهُ لَم يَزَل فى ظِلِّ اللّهِ المَمَدُودِ عَلَيه اَلرَّحمَةُ ما كانَ فى ذالِك» (اصول‏كافى، ج‏2،ص‏206)
«هر كس برادر با ايمانش را با گفتن كلامى ملاطفت‏آميز و غم زدا مورد تكريم قرار دهد تا وقتى او شادمان است، گوينده آن سخن همواره در سايه رحمت گسترده الهى به سر مى‏برد.
امام على عليه السلام:
«لقاء الاخوان مغنمٌ جسيم وان قلوا» (اصول كافى، ج 2)
ديدار برادران غنيمت بزرگى است اگر چه اندك باشند.
امام باقر عليه السلام:
«يا خيثمه ابلغ من‏ترى من موالينا السّلام و اوصهم بتقوى اللّه العظيم و ان يعود غنيّهم على فقيرهم و قويّهم على ضعيفهم و ان يشهد حيّهم جنازة ميّتهم و ان يتلاقوا فى بيوتهم فان لقيا بعضهم بعضاً حياة لامرنا،رحم اللّه عبداً احيى امرنا.»
(اصول كافى، ج 2، ص 140)
خيثمه مى‏گويد: خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم تا با آن حضرت خداحافظى كنم امام فرمود: اى خيثمه هر كدام از دوستان و هواداران ما را ديدى، سلام ما را به آنان برسان و آنان را به تقواى الهى توصيه كن و سفارش كن كه توانگرشان به فقيران سربزنند و توانمندان به ناتوانان سركشى كنند. زندگان در تشييع جنازه مردگان شركت نمايند، در خانه‏هاى هم، يكديگر را ديدار كنند. اين گونه ديدارها سبب احياء امر ما (خطّ ولايت و رهبرى اهل بيت) مى‏گردد.
امام صادق عليه السلام:
«ايّما مسلم لقى مسلماً فسرّه سرّه اللّه عزّ و جلّ».
هر مسلمانى كه با مسلمانى ديدار كند و در برخورد او را شادمان سازد، خداى متعال او را خوشحال و مسرور خواهد ساخت.
امام صادق عليه السلام:
«تَزاوَرُوا وَ تُلاقُوا وَ تَذاكَرُوا اَمرَنا وَ اَحيُوه.» (اصول كافى، ج 2)
به ديدار و ملاقات يكديگر برويد و امر ما را ياد كنيد و به ياد هم آريد و آن را زنده نگهداريد.
امام صادق عليه السلام:
«ما زارَ مُسلِمٌ اَخاهُ المُسلِمَ فِى اللّهِ وَ لِللّهِ اِلّا ناداهُ اللّه عَزَّ وَ جَلّ: اَيُّهَا الزائِرُ طِبتُ وَطابَت لَكَ الجَنَّة». (همان)
هيچ مسلمانى برادر دينى‏اش را در راه خدا و براى خدا زيارت نمى‏كند مگر آن كه خداى متعال به او ندا مى‏دهد: اى ديدار كننده! خوش به حالت، بهشت براى تو سزاوار باد.
امام موسى بن جعفر عليهما السلام:
«مَن زارَ اَخاهُ المُؤمِنَ لِللّهِ لالِغَيرِهِ يَطلُبُ بِه ثَوابَ اللّه وَ تَنَجُّز ما وَعَدَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَكَّلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِه سَبعين اَلفَ مَلَكٍ مِن حينَ يَخرُجُ مِن مَنزِلِه حَتى يَعُودَ اِلَيه يُنادُونَهُ: اَلا طِبت وَ طابَت لَكَ الجَنَّةُ تَبَوّأتَ مِنَ الجَنَّة مَنزلاً». (اصول كافى، ج 2، ص 258)
هر كس براى خدا نه چيز ديگر بديدن برادر مؤمنش رود كه ثواب خدا را بخواهد و آن چه را او وعده فرموده وفايش را خواستار شود خداى عزّ و جلّ هفتاد هزار فرشته بر او گمارد از وقتى كه از منزلش خارج مى‏شود تا هنگامى كه برگردد كه فرياد كنند: هان پاك و خوش باش و بهشت برايت گوارا باد كه در بهشت منزل گرفتى.

/

اخوت و برادرى در سخنان بنيانگذار مكتب جعفرى عليه السلام

سنگ زيرين و بنيان اساسى جامعه اسلامى را اخوّت و برادرى، مساوات و برابرى تشكيل مى‏دهد. ديگران وقتى مى‏خواهند زياد اظهار علاقه به هم مسلكان خود كنند از آنان به عنوان “رفيق” ياد مى‏كنند، ولى اسلام سطح پيوند علائق دوستى مؤمنين و مسلمين را به قدرى بالا برده كه به صورت نزديكترين پيوند دو انسان با يكديگر آنهم پيوندى بر اساس مساوات و برابرى، مطرح مى‏كند، و آن علاقه «دو برادر» نسبت به يكديگر است.(1)
همين اخوّت و برادرى بود كه اسلام نوپاى زمان پيامبراكرم(ص) را به بالاترين قدرت رساند، و عامل پيروزى‏ها و پيشرفت‏هاى بزرگ گرديد. به اين جهت پيامبراكرم(ص) به محض ورود در مدينه اولين كارى كه بعد از ساخت مسجد انجام داد اين بود كه مسلمانان و مؤمنين را با هم برادر نمود.
حضرت بعد از پايان ساخت مسجد سيصدنفر از مهاجر و انصار را برادر هم قرار داد و خطاب به آنان فرمود: «تأخوا فى اللّه اخوين اخوين؛ با يكديگر برادر دينى شويد.» فلانى تو برادر فلانى هستى(2) و…
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت‏
يك زديگر جان خون آشام داشت‏
كينه‏هاى كهنه‏شان از مصطفى‏
محو شد در نور اسلام و صفا
اولاً اخوان شدند آن دشمنان‏
همچو اعداد عنب در بوستان‏
وزدم المؤمنون اخوه به پند
درشكستند و تن واحد شدند
آفرين بر عشق كل اوستاد
صد هزاران ذرّه را داد اتحاد
همچو خاك مفترق در رهگذر
يك سبوشان كرد دست كوزه گر(3)
كار اخوّت به پايان رسيد آنگاه على(ع) را برادر خويش قرار داد و فرمود: «انت اخى فى الدّنيا و الآخرة؛(4)تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.»
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به اخوت و برادرى، و اهميت وجايگاه آن در كلام حضرت امام صادق(ع) بنيانگذار مكتب قويم و پايدار جعفرى، اميد كه مورد استفاده همه اقشار جامعه قرار گيرد.
اهمّيت اخوّت و برادرى در قرآن‏
قرآن اين كتاب انسان ساز و جمع و جامعه‏خواه، سخت بر مسئله برادرى و اخوّت مؤمنان و مسلمين تكيه و بر آن پافشارى نموده است.
يك جا اعلام مى‏دارد: «انّما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم و اتّقوا اللّه لعلّكم ترحمون؛(5) مؤمنان برادر يكديگرند، بنابراين ميان دو برادر خود صلح برقرار سازيد، و تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد.»
و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود.»(6)
و در جاى ديگر قرآن كريم يكى از بزرگترين نعمت‏هاى الهى را ايجاد الفت و اخوت و برادرى در جامعه اسلامى مى‏داند و مى‏فرمايد: «واعتصموا بحبل اللّه جميعاً ولاتفرّقوا و اذكروا نعمت اللّه عليكم اذ كنتم اعداءً فالّف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخواناً و كنتم على شفا حفرةٍ من النّار فانقذكم منها كذلك يبيّن اللّه لكم آياته لعلّكم تهتدون؛(7) و همگى به ريسمان خدا(قرآن و عترت و…) چنگ زنيد و پراكنده نشويد، و نعمت (بزرگ) خدا را برخود بياد آريد، كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد، و به بركت نعمت او برادر شديد، و شما بر لب حفره‏اى از آتش بوديد، خدا شما را از آنجا برگرفت و نجات داد اين چنين خداوند آيات خود را براى شما آشكار مى‏سازد شايد هدايت شويد.»
يكى از موفقيت‏هاى پيامبر اكرم(ص) پس از هجرت به مدينه، اين بود كه به وسيله اسلام بين دو قبيله بزرگ مدينه به نام «اوس» و «خزرج» كه يكصد سال با هم جنگ و خون ريزى داشتند، صلح و برادرى ايجاد كرد.
روزى دو نفر از قبيله «اوس» و «خزرج» به نام «ثعلبة بن غنم» و «اسعدبن زرارة» در برابر يكديگر قرار گرفتند، و هر كدام افتخاراتى را كه بعد از اسلام نصيبشان شده بود برمى‏شمردند، ثعلبه گفت: خزيمة بن ثابت (ذوالشهادتين) و حنظله(غسيل الملائكه) كه هر كدام از افتخارات مسلمانانند، از ما هستند و همچنين عاصم بن ثابت و سعد بن معاذ از ما مى‏باشند.
در برابر او «اسعدبن زراره» خزرجى گفت: چهار نفر از قبيله ما در راه نشر و تعليم قرآن خدمت بزرگى انجام دادند، ابى بن كعب،معاذبن جبل،زيدبن ثابت، و ابوزيد، به علاوه «سعدبن عباده» رئيس و خطيب مردم مدينه از ما است. كم كم كار بجاى باريك كشيد و نزديك بود كه آتش جنگ دوباره شعله ور شود، پيامبراكرم(ص) فوراً به محل حادثه آمده و خطر را رفع نمود، آنگاه آيات فوق نازل شد و به صورت يك حكم عمومى همه مسلمانان را به برادرى و يكدلى دعوت نمود.(8)
و در آيه سوم، روح حاكم بر جامعه دينى و اسلامى را، روح محبّت و صفا دانسته از زبان متديّنان اين چنين نقل مى‏فرمايد: «…ربّنا اغفرلنا ولاخواننا الّذين سبقونا بالايمان ولاتجعل فى قلوبنا غلّاً للّذين آمنوا ربّنا انّك رؤفٌ رحيم؛(9) پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينه‏اى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا! تو مهربان و رحيمى».
با توجه به تعليمات قرآنى اهمّيت و جايگاه اخوّت و برادرى را با استفاده از سخنان امام به حق ناطق حضرت صادق(ع) پى‏مى‏گيريم.
مؤمنين با همديگر برادرند
امام صادق(ع) به عنوان فردى از ثقل اصغر، مصداقى از عترت، مانند قرآن مؤمنين را برادر مى‏داند و با تفصيل بيشتر اين رابطه برادرى را در ضمن مثال زيبا ترسيم و تجسيم نموده است. آنجا كه فرمود: «المؤمن اخو المؤمن،كالجسد الواحدان اشتكى شيئاً منه و جد الم ذلك فى سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة؛ مؤمن برادر مؤمن است و همگى به منزله اعضاء يك پيكرند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ديگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده.»(10)
و در حديث ديگرى فرمود: «المؤمن اخوالمؤمن عينه و دليله لايخونه و لا يظلمه،ولايغشه ولايعده عدةً فيخلفه؛ مؤمن برادر مؤمن است و به منزله چشم او و راهنماى اوست هرگز به او خيانت نمى‏كند و ستم روا نمى‏دارد، با او غش و تقلّب نمى‏كند، و هر وعده‏اى را به او دهد تخلّف نخواهد كرد.»(11)
و در جاى ديگر نشانه دين دوستى را، دوستدارى برادر دينى دانسته مى‏فرمايد: «من حبّ الرّجل دينه حبّه اخاه؛ از (نشانه‏هاى) دوستى مرد دينش را (اين است كه) برادر (دينى) خود را دوست بدارد.»(12)
شيعه حقيقى، مواسات و برادرى‏
از بارزترين علامت و نشانه‏هاى شيعيان راستين مواسات و همدردى با برادران دينى است، حضرت صادق(ع) فرمود: «امتحنوا شيعتنا عند مواقيت الصّلوة، كيف محافظتهم عليها، و الى اسرارنا كيف حفظهم لها عند عدوّنا و الى اموالهم كيف مواساتهم لاخوانهم؛ شيعيان ما را (در چند مورد) امتحان كنيد: 1- در وقت نماز كه چگونه بر آن محافظت مى‏كنند.2- نسبت به اسرار ما كه چگونه از آن در نزد دشمنان، محافظت مى‏كنند. 3- و نسبت به اموالشان كه چگونه با آن با برادر دينى خود همدردى و مواسات مى‏كنند.»(13)
اين روايت مى‏رساند كه يكى از علائم شيعيان راستين و حقيقى مواسات و همدردى مالى است با ديگر افراد جامعه.
تأكيد بر برادرى و دوستى‏
حضرت صادق(ع) بر امر اخوّت و برادرى سخت تأكيد داشت و هر از شيعيان حضرت خدمت او مى‏رسيد، بر اين سفارش مى‏فرمود، و به شيعيان ديگر نيز پيغام مى‏داد از جمله به خيثمه فرمود: «ابلغ موالينا السّلام و اوصهم بتقوى اللّه و العمل الصالح و ان يعود صحيحهم مريضهم وليعدغنيهم على فقيرهم و ان يشهد جنازة ميّتهم، و ان يتلاقوا فى بيوتهم و ان يتفاوضوا علم الدّين فانّ ذلك حياةٌ لامرنا رحم اللّه عبداً احيى امرنا؛(14) به دوستان ما سلام برسان، و توصيه كن آنها را (از طرف‏ما) به تقواى الهى، انجام عمل صالح، و اين كه (افراد) سالم از آنان بيمارانشان را عيادت كنند، و ثروتمندانشان بر فقيرشان رسيدگى كنند، و در تشييع جنازه‏هاى همديگر شركت نمايند، و در خانه‏ها همديگر را ملاقات نمايند(و ديد و بازديد داشته باشند) و علم دين را برپا دارند زيرا اين امور باعث زنده شدن امر ما(اهل بيت) مى‏شود، خدا رحمت كند بنده‏اى را كه امر ما را زنده كند.»
محمد بن مسلم مى‏گويد: با مردى از اهل جبل نزد امام صادق(ع) مشرف شديم هنگام خداحافظى به امام عرض كردم به من نصيحتى بفرما، فرمود: «اوصيك بتقوى اللّه و برّ اخيك المسلم و احبّ له ما تحبّ لنفسك و اكره له ما تكره لنفسك، و ان سألك فاعطه و ان كفّ عنك فاعرض عليه، لاتملّه خيراً فانّه لايملّك وكن له عضداً فانّه لك عضدٌ و ان وجد عليك فلاتفارقه…و ان غاب فاحفظه فى غيبته، و ان شهد فاكتفه واعضده و وازره و اكرمه ولاطفه فانّه منك وانت منه؛(15) تو را سفارش مى‏كنم به تقواى الهى، و نيكى به برادر مسلمانت. و دوست بدار براى او آنچه براى خودت دوست مى‏دارى، و بد بدان براى او آنچه را براى خود ناپسند مى‏دانى، اگر از تو درخواست (كمك) كرد عطا كن، و اگر او (از گرفتن) خود دارى كرد تو بر او عرضه كن، نسبت به خيرى براى او خسته و ملول نشوى و او از تو ملول نشود و يار برادرت باش تا او نيز يار تو باشد، اگر حاضر بود از او جدا مشو. اگر غائب بود در غيبتش او را حفظ كن و اگر حاضر بود حمايت و يارى كن و او را اكرام كن و با او با ملاطفت رفتار كن زيرا او از تو، و تو از او هستى (همه عضو يك جامعه و خانواده هستيد).»
و همچنين در حديثى فرمود: مراد از «عملوا الصّالحات»(16) مواسات و همدردى با برادران دينى است(17)
آثار دوستى و برادرى‏
حضرت صادق(ع) براى تشويق بيشتر جامعه به سمت و سوى برادرى و مواسات گاه فوائد و ثمرات بى شمار اخروى و دنيوى آن را بيان مى‏دارد، تا مردم بيشتر به آن سمت و سو حركت نمايند كه به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود.
1- نفع دنيا و آخرت‏
حضرت صادق(ع) فرمود: «اكثروا من الاصدقاء فى الدّنيا فانّهم ينفعون فى الدّنيا و الآخرة امّا فى الدّنيا فحوائج يقومون بها و امّا فى الآخرة فانّ اهل جهنّم قالوا مالنا من شافعين ولاصديق حميم؛(18) بر دوستان (و برادران دينى) خود در دنيا بيفزاييد زيرا آنها در دنيا و آخرت براى شما نافع است، امّا در دنيا حوائج شما را برآورده مى‏كنند، و امّا در آخرت (ممكن است باعث شفاعت و يارى شما شود لذا) جهنمى‏ها مى‏گويند: ما نه شفيعانى داريم و نه دوستان صميمى و در سخن ديگر فرمود: «استكثروا من الاخوان فانّ لكلّ مؤمن شفاعة؛(19) بر تعداد برادران دينى خود بيفزاييد زيرا براى هر مؤمنى حق شفاعتى است (لذا ممكن است شفاعت برادران دينى شامل حال شما بشود).»
2- پاداش فراوان‏
امام صادق(ع) فرمود: «مصافحة المؤمن بالف حسنةٍ؛ دست دادن با (برادر)مؤمن هزار حسنه دارد.»(20) و در جاى ديگر فرمود: «تصافحوا فانّها تذهب بالسّخيمة؛(21) با هم ديگر مصافحه كنيد زيرا مصافحه كينه‏ها را مى‏زدايد.»
3- بخشش گناهان و رحمت الهى‏
از ديگر آثار ارتباط محكم برادرى و رفت و آمد با آنان، بخشش گناهان و خطاهاست، امام ششم در اين زمينه مى‏فرمايد: «انّ العبد ليخرج الى اخيه فى اللّه ليزوره فما يرجع حتّى يغفرله ذنوبه و تقضى له حوائج الدّنيا و الآخرة؛(22) براستى بنده به سوى برادر دينى خود حركت مى‏كند براى ديدن و زيارتش(از اين ديدار) بر نمى‏گردد مگر آن كه گناهانش بخشيده مى‏شود و حاجات دنيا و آخرت او برآورده مى‏شود.» در حديث ديگرى از آن امام بزرگوار مى‏خوانيم: «انّ المؤمنين اذا اعتنقا غمرتهما الرحمة، فاذا التزما لايريدان بذلك الّا وجه اللّه و لا يريدان غرضاً من اغراض الدّنيا قيل لهما، مغفور لكما فاستأنفا، فاذا اقبلا على المسأئله قالت الملائكة بعضها لبعضٍ تنحّوا عنهما فانّ لهما سرّاً و قد ستره اللّه عليهما…؛(23) براستى هنگامى كه دو نفر مؤمن معانقه مى‏كنند رحمت (الهى) آن دو را فرا مى‏گيرد، هرگاه همراه شدند و از اين همراهى جز رضايت الهى و نه غرضى از اغراض دنيوى، مقصود باشد، به آنها گفته مى‏شود گناهان شما بخشيده شد، پس (پرونده را) از سر بگيريد. هرگاه از همديگر پرسشى داشته باشند برخى از ملائكه به برخى ديگر مى‏گويد: از آنها دور شويد كه آنها اسرارى دارند و خداوند اسرار آنها را پوشانده است.»
راوى (اسحاق) مى‏گويد: فدايت گردم آيا الفاظ سخنان آن دو ثبت نمى‏شود و حال آن كه خداوند فرموده است: «مايلفظ من قول الالديه رقيبٌ عتيد»(24) حضرت صادق(ع) آه عميقى كشيد سپس گريه كرد تا آنجا كه اشكان حضرت محاسن (مباركش) را فرا گرفت و آنگاه فرمود: اى اسحاق خداى بلند مرتبه امر كرده كه از مؤمنين هنگام ملاقات دور شوند، اين به خاطر احترام آنهاست، هرچند ملائكه الفاظ آن دو را نمى‏شنوند و متوجّه سخنان آنها نمى‏گردند، ولى عالم پنهان و آشكار (يعنى خداوند) از آن آگاهى دارد و آن را نگهدارى مى‏كند.»
4- يارى و لطف خداوند در دنيا و آخرت‏
برادران دينى و متدين انسان بندگان الهى هستند هر كس به آنها توجه و عنايت داشته باشد مورد عنايت خداوند قرار مى‏گيرد. امام صادق(ع) فرمود: «اللّه فى عون المؤمن ما كان المؤمن فى عون اخيه؛(25) خداوند كمك كار مؤمن است تا زمانى كه مؤمن كمك كار برادر مؤمن خود باشد.»
در جاى ديگر فرمود: «من اتاه اخوه المسلم فاكرمه فانّما اكرم اللّه عزّوجل ؛(26) كسى كه برادر مسلمانش نزد او آيد، و از او احترام نمايد پس(در واقع) خدا را گرامى داشته است.»
و بر آوردن حاجت مؤمن پاداش چندين برابر اخروى را در پى دارد چنان كه حضرت صادق(ع) فرمود: «من قضى لاخيه المؤمن حاجة قضى اللّه عزوجل له يوم القيامة مأة الف حاجة؛(27) كسى كه حاجت برادر مؤمنش را برآورده كند خداى عزيز و جليل هزار حاجت او را در روز قيامت برآورده مى‏سازد.»
قطع رابطه ممنوع
حضرت نه تنها بر ارتباط برادران دينى تأكيد نموده است بلكه از طرف ديگر گناه و زيان قطع ارتباط با برادران دينى را گوشزد نموده است.
جعفربن محمد(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «لايفترق رجلان على الهجران الا استوجب احد هما البراءة و اللعنة و ربما استحق ذلك كلاهما؛(28) دو نفر(مؤمن) از هم جدا نمى‏شوند (بر اثر قهر) مگر اين كه يكى از آن دو مستحق بيزارى و لعن (الهى) مى‏شود و چه بسا هر دو اين استحقاق را مى‏يابند. معتب (راوى) عرض كرد: فدايت گردم، اين يكى ظالم است (كه مستحق لعن است) پس جرم مظلوم چيست؟ فرمود: چون مظلوم برادر(ظالمه)اش را به ارتباط با خود دعوت نكرده و سخنان او را ناديده نگرفته، شنيدم از پدرم كه مى‏فرمود: وقتى دو نفر منازعه كردند و يكى بر ديگرى تافت، پس مظلوم به برادرش رجوع كند و به او بگويد: من ظالم(بجاى تو) تا جدائى نيفتد بين آن دو براستى خداوند حاكم عادلى است كه داد مظلوم را از ظالم مى‏گيرد.»
شرائط و حقوق برادرى‏
براى تأمين اخوت دينى امورى لازم است مراعات شود به عنوان شرائط اخوّت، و حقوقى نيز مورد توجه قرار گيرد به عنوان حقوق برادرى، به رواياتى در اين زمينه توجّه شود.
ابن يعفور مى‏گويد: امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) نقل فرموده كه: شش خصلت است در هر كسى باشد هميشه نزد خدا مورد توجّه اوست. ابن يعفور عرض كرد: آن شش خصلت چيست؟
حضرت صادق(ع) فرمود:يحبّ المرء المسلم لاخيه ما يحبّ لاعزّ اهله، و يكره المرء المسلم لاخيه مايكره لاعزّ اهله و يناصحه الولاية (الى ان قال) اذا كان منه بتلك المنزلة بثه همّه ففرح لفرحه ان هو فرح، و حزن لحزنه ان هو حزن…؛(29) دوست بدارد مرد مسلمان براى برادر (مؤمن) خود آنچه را براى عزيزترين بستگانش دوست مى‏دارد، و ناپسند دارد مرد مسلمان براى برادر(مؤمن) خود آنچه براى محبوبترين فرد خانواده‏اش ناپسند مى‏داند و با او دوستى خالص و صميمانه داشته باشد… هرگاه كسى به اين منزلت رسيد: بثه همه ففرح لفرحه ان هو فرح و حزن لحزنه ان هو حزن و ان كان عنده ما يفرّج عنه فرّج عنه و الّا دعا له؛(30) آنچه در دل برايش توضيح مى‏دهد، پس اگر او مسرور باشد اين هم مسرور مى‏شود و اگر اندوهگين باشد اندوهگين شود پس اگر بتواند گشايشى دهد، گشايش مى‏دهد و گرنه برايش دعا مى‏كند.»
در حديث ديگر به ابن نعمان اين گونه توصيه نمود: «ان اردت ان يصفولك ودّ اخيك فلا تما زحنّه و لاتمارينّه و لاتشارنّه، ولاتطلع صديقك من سرّك الا على مالواطلع عليه عدوّك لم يضرّك فانّ الصّديق قديكون عدوّك يوماً؛(31) اگر مى‏خواهى دوستى تو با برادر(دينى)ات با صفا باشد با او مزاح(خارج از اندازه) نكن، و مراء و جدل نكن، و مباهات…نكن، و نيز دوستت بر تمام اسرارت دست نيابد، مگر آن اسرارى كه اگر دشمنت دست پيدا كند به تو زيان نمى‏رساند، زيرا دوست انسان گاه دشمن انسان مى‏شود.»
اين حديث مى‏رساند كه پايدارى دوستى‏ها و برادريها بستگى به اين دارد كه از شوخى‏هاى نابجا و جدل و مِراء و فخرفروشى و مباهات و بر ملانمودن اسرار پرهيز شود.
در كلام ديگر از جدّ بزرگوارش اميرمؤمنان نقل نموده است كه آن حضرت فرمود: «ايّاكم و المراء والخصومة فانّهما مرضان القلوب على الاخوان و ينبت عليهما النفاق؛ بر شما باد كه از مِراء و خصومت (با برادران دينى خود) دورى كنيد زيرا اين دو باعث بيمارى قلب نسبت به برادران دينى شد و عامل ايجاد (حالت) نفاق(در دل‏ها) مى‏شود.»(32)
عذر او را بپذيرى و خلاف‏هاى او را توجيه كنى‏
شرط ديگر در دوام دوستى‏ها اين است كه اگر از برادر دينى خطايى سر زد عذر او را بپذيرى، و اگر هم زبان عذر نگشاد، خود را اين گونه قانع كن كه شايد عذرى نگفتنى داشته كه من از آن اطلاع ندارم.
در اين زمينه حضرت صادق(ع) فرمود: «اذا بلّغك عن اخيك ماتكره فاطلب له العذر الى سبعين عذراً فان لم تجدله عذراً فقل لنفسك لعلّ له عذراً لانعرفه؛ زمانى كه از برادر مؤمنت به تو چيزى (و عملى) رسيد كه بد مى‏دانى، تا هفتاد بار براى آن عذرى به تراش، اگر براى او عذرى نيافتى با خود بگو شايد عذرى داشته من آگاهى ندارم.»(33)
و اگر ديد برادر مؤمنش مشغول به كارى است ناپسند او را از آن باز دارد، و گرنه به او خيانت روا داشته است امام صادق(ع) فرمود: «من رأى اخاه على امرٍ يكرهه فلم يردّ و هو يقدر عليه فقد خانه؛ كسى كه برادر (مؤمن)اش مشغول به كارى ببيند كه آن را ناپسند مى‏داند، پس در حالى كه قدرت دارد جلو او را نگيرد، پس به او خيانت كرده است.»
حقوق برادر مؤمن‏
حقوق برادر مؤمن بر برادر مؤمن بيش از آن است كه در ضمن يك مقاله بگنجد، فقط به ترجمه روايتى از امام صادق(ع) در اين زمينه بسنده مى‏كنيم.
معلى بن خنيس مى‏گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: حق مؤمن بر مؤمن چه حقى است؟ فرمود: هفت حق واجب دارد و هرگاه ادا نكند از ولايت خدا خارج شده و طاعت او را ترك كرده،…عرض كردم: اين حقوق كدامست؟ فرمود: واى بر تو اى معلّى! من نسبت به تو مهربان هستم مى‏ترسم(بگويم) آن را ضايع كنى و حفظ نتوانى، بدانى و عمل نكنى (اگر ندانى مسؤوليت ندارى) عرض كردم: توانايى و قدرت از طرف خداوند است(با عنايت و توفيق الهى عمل مى‏كنم) فرمود: آسانترين حق از آن حقوق اين است كه آنچه براى خودت دوست مى‏دارى براى برادر خود نيز دوست بدارى و آنچه براى خود ناپسند مى‏دارى براى او نيز ناپسند دارى حق دوّم اين است كه دنبال انجام حاجت او باشى و رضايت او را دنبال كنى و با سخن او(اگر منطقى است) مخالفت نكنى، حق سوم با جان و مال و دست و پا و زبانت او را يارى كنى، حق چهارم اين است كه چشم و راهنما و آيينه (براى عيب‏هاى او) و پيراهن او(در پوشاندن عيوبش نزد ديگران) باشى. حق پنجم اين است كه تو سير او گرسنه، تو با لباس او برهنه و تو سيراب و او تشنه نباشد، حق ششم اگر همسر و خادم دارى و برادرت ندارد براى شستن لباس و پختن غذا و گستردن بستر وى، خادمت را بفرستى،…حق هفتم: در عهد و قسم وفادار باشى و جنازه‏اش را تشييع كنى و در بيمارى از او ديدار كنى و خويشتن را در كارهايش آماده دارى. اگر چنين كردى دوستى تو به دوستى او، و دوستى او به ولايت خداوند وصل شده است.(34)
و يقيناً جامعه‏اى كه در اين حد شرائط و حقوق برادرى و اخوّت را مراعات كنند سالم‏ترين و پاكيزه‏ترين جامعه خواهد بود. اين كه ديده مى‏شود گاه اجتماع آلوده به مفاسد و مظاهر آن مى‏شود، يكى از علّت‏هاى آن كوتاهى در اين حق برادرى است كه همديگر را امر به معروف و نهى از منكر نمى‏كنند و حقوق همديگر را مراعات نمى‏نمايند.
اقسام برادران دينى‏
نكته در خور دقّت اين است كه برادران دينى همه در يك سطح و مرتبه نيستند بلكه مراتب مختلفى دارند كه هر كدام را بايد در همان سطح خودش بايد حفظ و برخورد نمود.
حضرت صادق(ع) فرمود: «الاخوان ثلاثةٌ: فواحدٌ كالغذاء الّذى يحتاج اليه كلّ وقت فهو العاقل و الثّانى فى معنى الدّاء و هو الاحمق، و الثالث فى معنى الدّواء فهو اللّبيب؛(35) برادران (دينى) سه گونه‏اند: يكى مانند غذاست كه هميشه مورد نياز است و آن خردمند و عاقل است؛ دومى مانند درد است (كه بايد تحملش كرد) و آن، احمق است؛ و سومى مانند داروست (كه گاهى براى كارهاى مهم مورد نياز است) و آن شخص عميق و چيز فهم است.»
در كلام زيباى ديگر فرمود: «الاخوان ثلاثةٌ مواس بنفسه و آخر مواسٍ بماله و هما الصّادقان فى الاخاء، و آخر يأخذ منك البلغة و يريدك لبعض اللّذّة فلا تعدّه من اهل الثّقة؛ برادران (دينى) سه گونه‏اند: آن كه با جان هميارى كند ديگر آن كه با مال هميارى نمايد، كه اين هر دو برادرى و دوستى‏شان صادقانه است و ديگرى آن كه از تو هزينه زندگى خود را تأمين كند و تو را براى بعضى از لذّتها خواهد، چنين كسى را مورد اعتماد نشمار.»(36)
بهترين برادران‏
البته به اين نكته توجّه داشته باشيم كه برادران دينى بى‏عيب به اين راحتى يافت نمى‏شود، و اگر انسان دنبال چنين افرادى باشد بايد تنها زندگى كند. امام صادق(ع) فرمود: «من لم يواخ الّا من لاعيب فيه قلّ صديقه؛كسى كه جز با بى عيب‏ها برادرى نكند دوستان (و برادرانش) كم خواهد بود.»(37)
يعنى در واقع تنها مى‏ماند. لذا اگر از بهترين برادران نام مى‏بريم بهترين نسبى است نه مطلق.
درباره بهترين برادران دينى بيانهاى مختلفى آمده است «بهترين برادر دينى كسى است كه بر طاعت خدا يارى كند»؛«بهترين برادران دينى كسانى است كه همدردى داشته باشند» و يا «بهترين برادر دينى كسى است كه دوستى‏اش براى خدا باشد.» و «بهترين برادر دينى آن است كه به سوى خير بشتابد و تو را نيز جذب آن سازد و تو را به نيكى امر كند و بر آن يارى رساند.»(38)
ولى امام صادق(ع) در اين زمينه فرمود: «احبّ اخوانى الىّ من اهدى عيوبى الىّ؛ بهترين برادران من در نزد من كسى است كه عيب‏هاى مرا به من هديه كند.»(39) اگر همين مسئله در جامعه فراگير باشد و هر كس عيب‏هاى برادر دينى خود را بى صدا مخفيانه، واقع بينانه، مطرح كند جامعه اصلاح مى‏شود و در جاى ديگر فرمود: «اختبروا اخوانكم بخصلتين؛ برادران (دينى) خود را با دو خصلت امتحان كنيد و اگر در آنها بود نگهداريد و اگر نه از آنها دورى كنيد، سپس دورى كنيد سپس دورى كند. «المحافظة على الصلوات فى مواقيتها،والبرّ بالاخوان فى العسر و اليسر؛ 1- محافظت بر اوقات نماز (اول وقت نماز خواندن)
2- نيكى به برادران در سختى و آسانى(اگر اين دو صفت را دارا بود نگهدار برادرى او را)»(40) .
بدترين برادران‏
درباره بدترين برادران نيز تعبيرات مختلفى آمده است از جمله على(ع) فرمود: «بدترين برادر و رفيق كسى است كه معصيت خدا را براى تو زيبا جلوه دهد» و حضرت صادق(ع) فرمود: «احذر ان تواخى من ارادك بطمع او خوفٍ اوبلٍ اوللاكل و الشّرب و اطلب مواخاة الاتقيا ولو فى ظلمات الارض و ان افنيت عمرك فى‏طلبهم؛(41) مواظب باش با كسانى كه به خاطر طمع يا ترس يا تمايلات (نفسانى) و يا خوردن و نوشيدن با تو برادر شده، برادرى نكن. دنبال برادرى با افراد با تقوى باش هرچند تاريكيهاى زمين را به دنبال آن‏ها طى كنى، و اگر تمام عمرت را به دنبال چنين افرادى فانى كنى (ارزش دارد.»
نتيجه اين شد كه اخوت و برادرى در تشكيل جامعه سالم، و پيشبرد اهداف عاليه اسلام نقش مهم و كليدى دارد، هرگاه در جامعه اسلامى اخوّت و برادرى دينى حاكم بوده اثرات و منافع فراوانى را در پى داشته و هرگاه آيين برادرى زير پا گذاشته شده آثار و بركات جامعه نيز رو به فنا و نابودى رفته است به همين جهت قرآن و در كنار آن معصومان مخصوصاً امام صادق(ع) سخت بر مسئله اخوّت و برادرى دينى و آثار و بركات آن تأكيد و پافشارى داشته است.
پى‏نوشت‏ها: –
1. ر ك: مكارم شيرازى، تفسير نمونه، دارالكتب اسلاميه، 1370، ج‏22، ص 172.
2. سيره ابن هشام، ص 123 – 126؛فروغ ابديت، ج 1، ص 374.
3. مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص 376 – 377.
4. ينابيع المودة، ج 2، ص 226.
5. سوره حجرات، آيه 10.
6. تفسير ابوالفتوح رازى، ج 2، ص 45، تفسير نمونه، ج 3، ص 33.
7. سوره آل عمران، آيه 103.
8. تفسير نمونه، ج 3، ص 26.
9. سوره حشر، آيه 10.
10. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، باب اخوة المؤمنين بعضهم لبعض، ص 133، حديث 4.
11. همان، حديث 4، و ر ك تفسير نمونه، همان، ج 22،ص 173.
12. محمدى رى شهرى، منتخب ميزان الحكمه، سيد حميد حسينى، ص 13 شماره 52، الاختصاص، ص 226، ح 31.
13. حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 3، ص 83 ؛ بحارالانوار، ج 68، ص 149، قرب الاسناد، ص 52، اعلام الهداية، ج 8، ص 151.
14. وسائل الشيعه، ج 8، ص 400، اعلام الهداية، ج 8، ص 155.
15. وسائل الشيعه، ج 8، ص 549، اعلام الهدايه، ص 153 – 154.
16. در سوره والعصر.
17. تفسير نمونه، ج 27، ص 300.
18. وسائل الشيعه، ج 7، ص 407، اعلام الهداية، ج 8، ص 154.
19. همان، ج 8، ص 408، اعلام الهداية، ص 154.
20. مشكاة الانوار،ص 203؛اعلام الهداية، ج 8، ص 154.
21. الكافى، ج 2، ص 183؛ تحف العقول، ص 36؛بحارالانوار، ج 78، ص 243؛اعلام الهداية، ص 154.
22. مشكاة الانوار، ص 209؛ اعلام الهداية، ج 8، ص 154.
23. الكافى، ج 2، ص 184؛بحارالانوار، ج 76، ص 35؛ وسائل الشيعه، ج 8، ص 563.
24. سوره قاف، آيه 18، انسان هيچ سخنى را بر زبان نمى‏آورد مگر اين كه همان دم، فرشته‏اى مراقب و آماده براى انجام مأموريت (و ضبط آن) است.
25. بحار الانوار، ج 74، ص‏322، حديث 89، منتخب ميزان الحكمه،همان، ص 16، حديث 109.
26. بحار الانوار، ج‏74، ص 298، حديث 32، منتخب ميزان الحكمه، ص 16، حديث 107.
27. بحار.
28. الكافى،ج 2، ص 344، ح 1؛بحارالانوار، ج 75، ص 184؛وسائل الشيعه، ج 8، ص 584 و اعلام الهدايه، همان، ص 157.
29. وسائل الشيعه، ج 8، ص 542 – 543 روايت 3، و اعلام الهدايه، همان، ص 156؛ كافى مترجم، ج 3، ص 250.
30. وسائل الشيعه، ج 8، ص 542؛اعلام الهدايه، ج 8،ص 156.
31. الكافى، ج 1، ص 165؛بحارالانوار، ج 78، ص 286.
32. وسائل الشيعه،ج 8، ص 406؛ اعلام الهداية، 157.
33. احقاق الحق، ج 12، ص 279؛اعلام الهدايه، ص 158.
34. خصال صدوق، ترجمه مدرس گيلانى، انتشارات جاويدان، ص‏286.
35. على بن شعبه، تحف العقول، انتشارات آل على(ع) اول، 1382، ص 582، روايت 77 و منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 14، ش 74.
36. همان دو، به ترتيب، ص 586 شماره 88، ص 14، ش 75.
37. منتخب ميزان الحكمه، ص 15، روايت 86.
38. ر ك همان، ص 15، روايت 90 – 96.
39. همان، ص 15، روايت 97؛ بحارالانوار، ج 74، ص 282، روايت 4.
40. منتخب ميزان الحكمه، ص 16 روايت 102؛ الكافى، ج 2، ص 672 روايت 7.
41. بحارالانوار، ج 74، ص 282، ح 3 و منتخب ميزان الحكمه، ص 15، روايت 80.

/

سوگوارى براى سالار شهيدان در جهان اسلام 2

پاكستان
مردم پاكستان تحت تأثير شعائر عاشورايى به سوى وحدت و همدلى گام برمى دارند، آنان با الهام از عاشورا قيام كردند و شعارشان اين بود: «عاشوراى محرم يادآور وظيفه مسلمانان» عاشورا يكى از تعطيلات رسمى و ملى پاكستان است، عموم مسلمانان اعم از شيعه و سنى كه طالب تأسيس پاكستانى مستقل از هندوستان بودند در توجيه خواست خويش، مبارزه را همچون نبرد و مقاومت ياران امام حسين (ع) بر حق مى‏دانستند و به همين سبب تحت لواى اسلام متحد شدند. اقبال لاهورى نجات اين سرزمين را مرهون عاشورا مى‏دانست، در برخى نقاط پاكستان بارگاهى از امام حسين را حمل مى‏كنند كه ضريح نام دارد، علاوه بر سينه زنى، زدن زنجير هم در پاكستان متداول است. مراسم عاشورا آن چنان براى استعمار گران انگليسى رعب آور بود كه در سال 1288 ه.ش (1909 ميلادى) مراسم عمومى در روز دهم محرم و اربعين را ممنوع كردند. در سال 1361 پليس پاكستان استفاده از بلندگوها را در حسينيه‏ها و تكاياى شيعيان در ماه محرم ممنوع كرد و چون نيروهاى انتظامى موفق نشدند اين ممنوعيت را ادامه دهند انجمنى با تمايلات وهابى تحت عنوان سپاه صحابه در شهر جهنگ پاكستان تأسيس كردند كه عزاداران حسينى را طى زد و خوردى شديد به خاك و خون مى‏كشانند، البته عزاداران پاكستانى هم بايد از خرافات و امور بيهوده و وهن‏انگيز دست بردارند، آنان متأسفانه به جاى اينكه با شمشير و قمه فرق و پشت دشمنان و بيگانگان را نشانه روند اين آلات را بر بدن خود مى‏زنند كه كار درستى نيست. به بركت همين مجالس سوگوارى و عزادارى در پاكستان گروههاى زيادى از نويسنده و شاعر بوجود آمده و در غناى فرهنگ تشيع فعاليت فكرى، علمى و ادبى دارند.(1)
هنگامى كه مجلس عزادارى آغاز مى‏گردد تمام شيعيان اعم از زن و مرد، از
نوشيدنى‏ها و خوردنى‏ها و سخن گفتن تا پايان مراسم خوددارى مى‏كنند، هركس در هر رتبه و مقامى كه باشد اگر بخواهد از اين قاعده سرپيچى نمايد مورد توبيخ و ملامت قرار مى‏گيرد، افراد غير پاكستانى كه در اين مجالس حضور مى‏يابند با گوشزد دست اندركاران مراسم سوگوارى به روش فوق عمل مى‏كنند. در محل عزادارى كه امامباره نام دارد و مردان و زنان از هم جدايند و نان مخصوص كه بطور سنتى در محل طبخ مى‏گردد بين عزاداران توزيع مى‏گردد پس از آن چند نفر سوزخوان عزادارى را آغاز مى‏كنند، سردسته سوز خوان‏ها با صدايى حزين شروع به خواندن اشعارى سوزناك مى‏كند و در جاهاى حساس همكارانش با وى هم صدا مى‏شوند، چگونگى خواندن آنان، آهنگ اشعار و حالت نشستن سوزخوانان هيجان شگفتى در مجلس برقرار مى‏نمايد. اين برنامه تا مدتى كوتاه برقرار است كه پس از خاتمه واعظ بالاى منبر مى‏رود و درباره امامت و ولايت و مصائب
خاندان عترت سخنرانى مى‏كند با پايان سخنرانى، عزاداران برمى خيزند، طبق معمول شيعيان ايران به حضرت امام حسين، امام رضا(ع) مهدى سلام مى‏دهند.
پاكستانى‏ها اسب هايى را به نام ذوالجناح نام مى‏گذارند كه در ايام محرم آنها را زين كرده و تيرهايى برآنها مى‏آويزند و به ياد مركب امام حسين (ع )در جلو دسته‏هاى عزادارى به راه مى‏اندازند،
اين اسب‏ها مورد احترام هستند و ديگر كسى حق ندارد از آنها كار بكشد يا سوارشان گردد. آنان تابوتى مى‏سازند بر رويش پارچه‏هاى گرانبها قرار داده، چند عدد كبوتر را به رنگ خون، سرخ فام نموده و بر روى تابوت قرار مى‏دهند، شخصى شبيه شمر يا يكى از اشقياى كربلا لباسى قرمز بر تن مى‏نمايد و با شلاقى كه در دست دارد به اطفالى كه در جلوى دسته حركت مى‏كنند نهيب مى‏زند و با گريز كودكان به اين سوى و آن سوى شورى خاص در مردم بوجود مى‏آيد.(2)
سنت ضريح سازى در هندوستان و پاكستان موجب گرديد كه عناصر خاك سپارى و ساخت تابوت (تعزيه) نوعى از معمارى را پديد آور كه نمادى از قدرتمندى فرهنگ اسلامى مى‏باشد. تحت تأثير چنين احساساتى شيعيان اين سامان بارگاههاى مقدس بسيارى ساخته‏اند و از خاندان عترت مدت مى‏گيرند تا بر شرايط انده بار و ناگوار خود فائق آيند، اين ضريح و بارگاه علاوه بر نمادى از هويت امام حسين (ع) نمادى از عشق و دل بستگى مى‏باشد، اين مراسم با عينيت بخشيدن به سنت‏هاى مردمى و بومى و تركيب آن با باورهاى مذهبى و آيينى در عين حال زبانى براى گفتگويى صميمانه درباره تنوع فرهنگى و هويت ملى فراهم مى‏آورد.(3)
آسياى جنوب شرقى
1- اندونزى
سابقه تشيع در اندنزى به گفته محمد اسد شهاب، دانشمند اين ديار به قرن سوم هجرى مى‏رسد، در قرن يازدهم هجرى شيعيان اندونزى در مقابل استعمار هلند مقاومت كردند، در مسير تحولات تاريخى برخى از آداب و رسوم تشيع در شهرهاى اندونزى باقى مانده است و اين برخلاف تغييراتى است كه به مرور زمان و بر اثر قطع ارتباط مسلمانان اين سرزمين و مسلمين جهان بويژه طى سيصد و پنجاه سال حاكميت استعمار هلند بوجود آمده است. يكى از سنت هايى كه از گذشته در جامعه مسلمان اندونزى حضور داشته و ريشه‏اى شيعى و ايرانى دارد مراسمى است كه طى دهه اول محرم و در روز عاشورا برگزار مى‏شودكه با سنت‏هاى بومى و ملى در آميخته است. در مناطقى چون پارى‏مان در غرب سوماترا، بنگكولوو پى دى در استان آچه، گرسيك و با نيوانگى و چند نقطه ديگر در جزيره جاوه مراسم مختلفى در طول ماه محرم وجود دارد.
در جزيره سوماترا به عزاى حسينى ذكر «تابوت» گفته مى‏شود،
محرم در جاوه ماه «سورا(عاشورا)» در آچه در سوماترا ماه حسن و حسين (ع) و در غرب سوماترا مردم پادانگ آن را ماه «تابوئيك» مى‏نامند. ذكر شهادت و خاطره مظلوميت سيد الشهداء در اين نواحى هماره با برپايى مراسمى در قالب نمادهايى چون تابوت، طبخ انواع غذا و غير آن‏ها مى‏باشد.
مردم شهرهاى جاوه و سوماترا غذاى مخصوصى در دهه اول محرم تهيه مى‏كنند كه در جاوه «بوبور سوآ» نام دارد كه شامل نخود، برخى غلات و شير است كه با برخى ادويه‏ها تزيين مى‏گردد و به غذاهاى ايرانى شباهت دارد. اين غذا را در روز عاشورا بين فقيران، همسايگان، دوستان و اعضاى خانواده به نام امام حسين توزيع مى‏كنند، در آچه اين آش كانجى عاشورا ناميده مى‏شود كه به مسجد يا مركز دينى و فرهنگى شهر و يا روستا مى‏برند و بين افراد توزيع مى‏نمايند. در چاوه در روز عاشورا «شوروا» مى‏پزند و به ياد امام حسن و امام حسين آن را به دو رنگ قرمز و سفيد تهيه مى‏كنند آنگاه اطفال را جمع مى‏كنند تا يتيمى و غم خاندان عترت در روز عاشورا را تصوير كرده باشند. مردم آچه بر اين باورند كه انجام امورى چون تجارت، زراعت، برداشت محصول و مانند اين كارها موجب هتك حرمت ماه محرم مى‏شود و هر كس در اين ايام به اين امور اشتغال ورزد به رويدادهاى ناگوارى دچار مى‏گردد.
يكى از عزادارى‏هاى سنتى مهم در اندونزى، مراسم تابوت است. در پى در از توابع استان آچه اهالى تابوتى چوبى را كه با كاغذهاى الوان، تزيين شده و بر روى آن بارگاه امام حسين (ع) نقاشى گرديده بر دوش مى‏شكند، آن را در تمام روز، در شهر مى‏گردانند و در عصر عاشورا آن را به دريا مى‏اندازند.
در پارى‏مان در دهمين روز محرم، مقدارى گل از رودخانه مى‏گيرند، اين گل در ظرفى كه با پارچه‏اى سفيد پوشيده شده قرار مى‏گيرد كه آن را در تابوتى كفن پوش مى‏گذارند، تابوت سمبلى از مرقد امام حسين (ع) است. در پنجمين روز ماه محرم ساقه درخت موز از باغى بريده مى‏شود، اين ساقه را بايد تنها با يك ضربه شمشير تيز بريد و آن نشانه‏اى از شجاعت حضرت قاسم (ع) در كربلا ست. در هفتمين روز محرم بعد از ظهر نمادى از دست امام كه در گلدانى نهاده شده در معابر و خيابان‏ها گردانيده مى‏شود و مردم به ياد وقايع جانسوز كربلا به گريه و زارى مى‏پردازند. صبح نهم محرم عمامه‏اى سفيد رنگ كه «توران» خوانده مى‏شود به نشانه عمامه امام حسين (ع) تهيه مى‏گردد و در مراسمى خاطراتى از فداكارى‏هاى سالار شهيدان يادآورى مى‏شود، در روز عاشورا تابوت، عمامه و نماد دست بريده در يك حركت دسته جمعى در خيابان‏ها گردانيده مى‏شود، غروب آن روز گروههاى عزادار به صورت دسته‏هاى منظم به ساحل پارى مان مى‏روند تا انداختن تابوت به دريا را شاهد باشند وقتى تابوت در امواج آب ناپديد شد، مراسم پايان مى‏يابد و مردم با فريادهاى يا حسين به خانه‏هاى خود باز مى‏گردند.(4)
2- مالزى
در كوالالامپور اقشار گوناگون مالزيايى، پاكستانى، بنگلادش، افغانى، عراقى و هندى در حسينيه سفارت جمهورى اسلامى ايران، در روز عاشورا، اجتماع مى‏كنند تا به ياد فداكارى‏ها و جانفشانى‏هاى شهداى كربلا سوگوارى كنند، آنان با فريادهاى يا حسين، ضجه، ناله و فغان ياد حماسه كربلا را گرامى مى‏دارند.(5)
البته مسلمانان اين سامان عزادارى و نوحه سرايى را در ادوار گذشته على رغم فشار برخى حكومت‏ها و استعمارگران برگزار مى‏نموده‏اند و آن را جزو سنت‏هاى بومى و ملى خود مى‏دانند.(6)
3- برمه (ميانمار)
اگر چه اكثريت مسلمانان برمه، اهل تسنن هستند ولى حدود ده هزار نفر شيعه در اين سرزمين سكونت دارند. شيعيان يك مسجد و چند حسينيه دارند كه از فرهنگ ايرانى و هندى الهام گرفته‏اند آنان در ماههاى محرم و صفر به سخنرانى و عزادارى مى‏پردازند و طى اين مدت عروسى ممنوع است، لباس نو نمى‏خرند و به سينما نمى‏روند. حتى تلويزيون نگاه نمى‏كنند. اكثر مردان جامعه مشكى مى‏پوشند و زنها از آرايش پرهيز مى‏كنند، در دهه اول محرم شيعيان از نقاط گوناگون برمه به رانگون مركز اين كشور مى‏آيند تا عزادارى با شكوهى برگزار كنند.(7)
4- تايلند
گسترش اسلام و بخصوص تشيع در اين كشور مرهون فعاليت‏هاى شخصى از اهالى قم به نام شيخ احمد قمى مى‏باشد كه ضمن فعاليت‏هاى تجارى با رفتار اسلامى، صداقت و خلوص مردم تايلند را نسبت به اسلام علاقه‏مند ساخت و در دستگاه دولتى نفوذ پيدا كرد.(8) مؤلف سفينه سليمانى (سفرنامه سفير ايران) مى‏نويسد: سيد مازندرانى كه در آنجا حاكم و صاحب اختيار بود به استقبال سفير ايران شتافت و با فرا رسيدن محرم 1098 ه.ق اين فرمانروا در بدو حال كه به مسند حكومت آن ولايت به دستيارى مردم ايران كه به مراسم عزادارى امام حسين(ع) مشغول بوده‏اند نشست، مقرر داشت مردم اين سامان بر اساس آيين محلى و سنت‏هاى بومى مراسم تعزيه و سوگوارى بر پا كنند.(9)
سيد صالح شهرستانى مى‏نويسد پسر خواهرم مهندس حاج سيد محمد على شهرستانى كه از بانكوك مركز تايلند در اول محرم سال 1394ه.ق ديدن كرده، برايم نقل كرده است: عزاى حسينى با مظاهر آن در بانكوك و برخى نقاط تايلند برگزار مى‏شود و مجالس سوگوارى و اجتماعات نوحه سرايى بر امام حسين در دهه اول محرم اقامه مى‏گردد. شركت كنندگان در سوگوارى لباس سياه برتن مى‏كنند و به سينه و پشت خود مى‏زنند. اشك از ديدگان آنان جارى است. اطعام مساكين و فقرا و توزيع طعام بين عزاداران در اين دهه متداول است.(10)
در سال‏هاى اخير مؤسسه‏اى به نام مركز اسلامى اهل البيت توسط سيد محمد زكى از روحانيان مسلمان احداث شده كه در مناسبت‏هاى مذهبى شيعيان خصوص ايام محرم مراسم با شكوهى ترتيب مى‏دهد.(11)
سفارت جمهورى اسلامى ايران در بانكوك حسينيه فاطمه زهرا(س) را بنيان نهاده است كه در اين مكان با حضور جمع زيادى از عاشقان امام حسين (ع) برنامه‏هاى ويژه عزادارى در ايام محرم برگزار مى‏گردد طى اين مراسم عزاداران با ارج نهادن به مقام سالار شهيدان و ياران فداكار آن حضرت برمصائب اهل بيت مى‏گريند. مراسم شام غريبان نيز در شامگاه عاشورا با حضور هيأت‏هاى شيعه منعقد مى‏گردد.(12)
5 – فيليپين‏
يكى از عوامل گسترش اسلام در فيليپين مهاجرت سادات و بزرگانى بود كه بر اثر فشار سياسى حاكم بر عربستان و عراق و ناگوارى‏هاى ديگر به اين جزاير دوردست روى آورده‏اند. علاوه بر اين در سال 310ه.ق عده‏اى از نوادگان امام صادق براى تبليغ از عراق وارد جزاير سوماترا شدند و از آنجا به اين سرزمين مهاجرت نمودند. در قرن هفتم هجرى شريف الهاشم از عربستان به جنوب شرقى آسيا رفت و در مالاكا موقعيت علمى و فرهنگى بدست آورد و چون جزو فقهاى طراز اول قلمداد گرديد براى ترويج اسلام رهسپار مجمع الجزاير مولو در فيليپين شد و در جزيره مولو با دختر راجا گيندا شاهزاده سوماترايى ازدواج كرد با مرگ جاگيندا مردم شريف الهاشم را به جانشينى وى برگزيدند و او با تكيه بر فرهنگ اسلامى مدتى در اين سامان فرمانروايى مى‏كرد، در زمان وى و فرزندانش كه حدود چهار قرن بر فيليپين حكومت كردند سنت‏هاى شيعه در اين جزاير رواج يافت و مردم به سوگوارى‏هاى محرم علاقه نشان دادند و از آن زمان تا كنون مسلمانان فيليپين سوگوارى‏هاى با شكوهى كه با فرهنگ بومى آميخته است در دهه اول محرم برگزار مى‏نمايند.(13)
آسياى شرقى
مؤثرترين عامل معرفى اسلام به ژاپنى‏ها پس از آشنايى مقدماتى با اين آئين، مهاجرت گروهى از مسلمانان آسياى مركزى به اين سرزمين در پى انقلاب اكتبر 1917 م شوروى سابق بود، نيروهاى ژاپن با كشورهاى مجاور، مسايل تجارى، پژوهش‏هاى ژاپنى‏ها در آيين اسلام، ازدواج با مسلمانان از عوامل ديگر گسترش اسلام در ژاپن است، اگر چه شيعيان ژاپنى اند كند اما سنت‏هاى شيعى در اين كشور بين برخى از مسلمانان رواج دارد و شيفتگان ولايت همه ساله به ياد حماسه آفرينان عاشوراى سال 61 هجرى به برپايى مجالس عزادارى و سوگوارى روى مى‏آورند، در حسينيه وابسته به سفارت جمهورى اسلامى ايران در توكيو، عاشقان امام حسين همه ساله در روز عاشورا پس از ماتم دارى در فضايى سرشار از معنويت، نماز ظهر و عصر را اقامه مى‏كنند و با قلب هايى آكنده از عشق به خاندان عترت با خواندن زيارت عاشورا با خاندان عصمت ابراز همدردى مى‏نمايند.
شيعيان مقيم پكن – مركز حكومت چين – نيز براى اقامه مجالس سوگ و ماتم به مناسبت فرا رسيدن عاشورا عاشقانه تلاش مى‏كنند و با يادآورى مصائب عاشورا و وقايع جانگدازى كه در كربلا به سال 61 هجرى روى داد به گريه و زارى مى‏پردازند. علاوه بر شيعيان پكن، ايرانيان مهاجر و پاكستانى‏هاى شيعه در هرچه با شكوه‏تر شدن اين مراسم فعالند.(14)
تركيه
با وجود آن كه تركيه در قرون متمادى تحت سيطره عثمانى‏ها بوده و با روى كار آمدن آتاتورك بر جدايى دين از سياست تكيه گرديد، شيعيان و حتى اهل تسنن در برپايى مجالس سوگوارى براى خامس آل عبا اصرار دارند. سيد محسن امين مى‏نويسد: چندين بار در مجالس عزاى حسينى در استانبول حاضر شدم شنيدم مى‏گفتند حسينى كه رهبر ماست، و اطاعت او بر ما واجب است ستم را نپذيرفت و با يزيد بيعت نكرد و براى حفظ اسلام، عزت خاندان خويش، جان خود و اولاد و يارانش را فدا كرد.
سياحان متعددى از عزادارى‏هاى تركيه گزارش تهيه كرده‏اند، يكى از آنان مى‏نويسد: تظاهر كنندگان در دسته بزرگى كه بالغ بر هزار مرد و نوجوان بود بر سرزنان نوحه مى‏خواندند و گريه مى‏كردند و پشت سر آنها دسته مردان سفيد پوش كه زنجيرهاى سنگين آهنى در دست داشتند و هماهنگ و منظم فرياد مى‏زدند يا حسين وا حسين در حال حركت بودند و در فاصله اين دو رديف چند نفر راه مى‏رفتند و مصيبت امام حسن و امام حسين (ع) را با صداى بلند و سوزناك مى‏خواندند. بچه‏ها همراه با اسبى سفيد كه دو نفر سفيد پوش به نشانه حسنين برآن نشسته بودند مى‏گذشتند و فريادهاى واى حسين بلندتر مى‏شد دسته‏ها يا سينه مى‏زدند و يا زنجيرها را روى سر چرخانيده و بر دوش‏هاى برهنه خود فرود مى‏آوردند.
فرد ديگرى پس از مشاهده مراسم عزادارى تركيه نوشته است در مراسم مقدماتى نه روزه تا شب عاشورا مراسم نوحه خوانى مقدماتى ادامه داشت مراسم با كوبيدن طبل آغاز مى‏گرديد. سپس دسته‏اى با آهنگ موسيقى عزا به ميدان گام مى‏نهد، ملايى به صندلى نشسته و با لحنى اندوهگين به نقل وقايع كربلا مى‏پردازد. در پيشاپيش دسته‏اى كه به اين مكان وارد مى‏شد مردى بود با بيرقى در دست كه پارچه‏هاى الوان و زيبا از آن آويخته بود، در پى او مردى ديگر با علم مخصوص كه پارچه‏هاى سفيد و سياه داشت و سر آن نوشته‏ها و تصويرى از يك پنجه گلدوزى شده بود حركت مى‏كرد. اسب‏ها پوشيده از شال‏ها و قالى‏ها مى‏خواستند به عزاداران يادآور شوند كه صاحبان آنها كشته شده‏اند و در واقع نمادى از ياران شهيد امام حسين(ع) نمايش داده مى‏شد. بر اسبى بدون زين دو سپر و دو شمشير آخته، چليپاوار قرار داده شده بود. ديگر حامل كجاوه‏اى پوشيده با پرده‏هاى سبز و سياه بود كه از ميان پرده‏ها يك زن و چند كودك به نشانه خانواده امام حسين (ع) مشاهده مى‏شدند. نزديك اين اسب افرادى سوار بر اسب كاوه به اطراف پراكنده مى‏نمودند، بر آخرين اسب پوششى سفيد و خونين به نشانه اهل بيت امام آويزان بود. غير از اين، دو كبوتر سفيد كه پاهاى آنان به هم بسته بود و پرهايشان را به رنگ قرمز آغشته بودند و دو تير طلائى بلند نمادى از شهادت، فداكاران كربلا بودند. پشت سر اين اسب صف فشرده‏اى از مردان كه بطور هماهنگ و محكم بر سينه مى‏زدند و فرياد يا حسين سر مى‏دادند در حال حركت بودند. به دنبال آنان عزادارانى ديده مى‏شدند كه پيراهن گلدوزى شده سياه بر تن داشتند كه با زنجيرهاى بلند آهنين به همراه ضرب سنج بر دوش برهنه خود مى‏زدند. سپس دويست يا سيصد مرد با حالت كفن پوش و سرهاى تراشيده در دو رديف پياده حركت مى‏كردند و مراسم اين گونه ادامه مى‏يافت و در اواخر شب به پايان مى‏رسيد.
پيروان فرقه بكتاشيد در آناتولى تركيه طى سوگوارى‏هاى محرم به گريه اكتفا مى‏كنند. رايج‏ترين اعمال عزادارى امساك از خوراكى‏هاى لذيذ و خوردن آب مى‏باشد، آنان در ده روز اول محرم عزادارى مى‏نمايند سعى مى‏كنند كمتر به آرايش و نظافت شخصى بپردازند و از بوهاى معطر، رقص، خنده، تفريح و…اجتناب مى‏ورزند بكتاشى از شب دهم تا بعد از ظهر روز عاشورا با امتناع از نوشيدن آب با مصائب امام حسين (ع) همدردى مى‏كنند سپس روز يازدهم آب مخلوط با تربت ابا عبدالله را مى‏نوشند.
از ديگر كارهاى مهم در مراسم محرم، غذاى مخصوصى است با عنوان «آشوره» كه در دهم محرم به ياد شهيدان كربلا طبخ مى‏گردد. اين غذا در آناتولى تركيه بر حسب بخش‏هاى مختلف، نام‏هاى گوناگونى دارد اما معناى تمام آنها آش بلغور گندم است كه باباقلا، نخود، فندق، بادام، كشمش و شكرپخته مى‏شود، پختن اين آش مفهوم بسيار مهمى دارد، علويان روستايى مقيم آناتولى مراسمى با عنوان يازقربانى دارند كه طى آن حيوانى را به عشق و احترام امام حسين(ع) سر مى‏برند. در همان شب عاشورا عده‏اى در حالى كه مرثيه مى‏خوانند آش مذكور را مى‏پزند، ابتدا بزرگ جمع كه بابا نام دارد با قاشقى بزرگ غذا را بر هم مى‏زند و حوالى صبح آن را از روى آتش برداشته پايين مى‏گذارند و گردش حلقه مى‏زنند و در اين ميان فردى با صدايى خوش به ياد امام حسين (ع) نوحه مى‏خواند، بابا با خواندن دعايى آش را بين حاضران توزيع مى‏كند و همه بطور دسته جمعى در همان حوالى مى‏نشينند و آش را ميل مى‏كنند و هر اندازه آش بيشترى به مردم دهند ثواب افزون‏ترى دارند.
ترك‏هاى آناتولى شبيه خوانى ندارند اما به جاى آن متن‏هاى ادبى به نام مرثيه و مقتل به گونه‏اى نمايش در مجالس محرم نقل مى‏شود كه غالب آنها توسط شاعران معروف سروده شده‏اند البته برخى هم اشعار عاميانه مى‏باشند، معروف‏ترين مقتل‏ها ترجمه روضة الشهداى ملا حسين كاشفى است به نام حديقة السعدا توسط فضولى به زبان تركى برگردانيده شده است. خواندن قتل‏ها توسط نقالان حرفه‏اى صورت مى‏گيرد كه نقل آنها توأم با حركات نمايش، تغيير صدا و فرو رفتن در نقش‏هاى متعدد و گاه متضاد مى‏باشد. البته در سال‏هاى اخير تمثيلى از واقعه كربلا را به نمايش مى‏گذارند كه در طول آن زنان شركت كننده در مراسم به هنگام مشاهده شهادت على اصغر امام حسين و گهواره خالى او ناله و فقان سر مى‏دهند و مردان به نشان شركت در غم شهداى كربلا به زنجير زنى مى‏پردازند. شيعيان جعفرى از اول تا دهم محرم لباس سياه بر تن مى‏نمايند و به سينه زنى روى مى‏آورند.(15)
آسياى مركزى و قفقاز
در تركستان غربى يا آسياى ميانه اگر چه شيعيان نسبت به اكثريت مسلمان سنّى كمترند ولى شعائر عزادارى و دسته‏هاى حسينى در شرايط اختناق تشكيلات كمونيستى برگزار مى‏شد و با فروپاشى شوروى سابق اين مراسم با هيجان افزون‏ترى انجام مى‏گيرد، مى‏گويند سابقه سوگوارى در اين نواحى به قرن سوم هجرى باز مى‏گردد زيرا در اوايل اين قرن عده‏اى از خراسان ناچار به هجرت شدند و در بخارا و خيوه توطن اختيار كردند. در دورانى كه مسلمانان اين سامان از سيطره نظام اشتراكى رنج مى‏بردند مجالس عزا در خانه‏ها و بطور پنهانى برگزار مى‏گرديد، بدين شكل كه خانواده‏هاى شيعه در منزل يكى از شيعيان اجتماع مى‏كردند و خطيب بر منبرى مى‏رفت و وقايع عاشورا را براى حاضران به گونه‏اى حزن‏انگيز بيان مى‏كرد، آنان متأثر شده، بر سر و سينه زده و نوحه سرايى مى‏نموده‏اند:(16)
بنا به پژوهش‏هاى پروفسور رسول هادى زاده استاد بخش تاريخ ادبيات فارسى آكادمى علوم تاجيكستان، مردم سمرقند به حضرت على و فرزندانش اعتقاد ويژه‏اى دارند و از اشعار سنايى غزنوى بر مى‏آيد كه سنت عاشورا و يادبود امام سوم در ميان اهل تسنن اين منطقه از قرون گذشته متداول بوده است. در تاجيكستان رسم است اگر يك زن دوقلو بزايد و هر دو پسر باشند نامشان را حسن و حسين مى‏گذارند و اگر دختر باشند فاطمه و زهرا ناميده مى‏شوند. اگر نوزادى در روز عاشورا به دنيا بيايد در ابتداى نامش كلمه عاشورا اضافه مى‏گردد كه اين لفظ به مرور ايام به «عشور» تبديل شده است. در شهر دوشنبه پايتخت اين كشور مسلمانان محلى به همراه ايرانيان و افغانى‏هاى مقيم تاجيكستان به نوحه خوانى و سينه زنى مى‏پردازند. در مراسم شام غريبان عده‏اى از عزاداران با شمع‏هاى افروخته ياد شهداى نينوا را گرامى مى‏دارند. شبيه اين مراسم در تركمنستان هم در ايام محرم و خصوص عاشورا قابل مشاهده است كما اينكه در آلماتى مركز قزاقستان نيز مجالس سوگوارى‏هاى عاشورا برپاست.(17)
در افغانستان و در زمان سلطه استعمارگران و فشار سياسى اعوان و انصار آنان مردم اين ديار خصوص شيعيان براى انجام مراسم عزادارى با ناگوارى‏هاى زيادى روبرو بوده‏اند، در مصاف هزاره‏ها با تجاوزهاى انگلستان، به طرز وحشتناكى شيعيان سركوب شدند، املاك و دارايى‏هاى آنان ضبط گرديد و در سال 1312ه.ق برپايى مراسم سوگوارى براى اباعبدالله الحسين(ع) ممنوع شد و كشتار مردم در محرم و صفر به حدى رسيد كه در ربيع الاول اين سال ميرزاى شيرازى طى تلگرامى از دولت ايران خواست با انگلستان تماس گيرد و علت قتل شيعيان را توسط اميرعبدالرحمان با تحريك‏هاى بريتانيا جويا شود اما باز هم هزاره‏ها از زيارت ائمه هدى در عتبات عراق و ايران محروم شدند و در سال 1313ه.ق دستور اكيد صادر گرديد كه شيعيان حق برگزارى مجالس سوگوارى سيد الشهداء را ندارند، مقارن اين ايام عده‏اى دستگير و كشته شدند. در عاشوراى سال بعد (1314ه.ق) شيعيان مخفيانه به ذكر مصائب امام حسين (ع) پرداختند.
سپهسالار سوم غلام حيدرخان از اين مراسم اطلاع حاصل كرد و چند تن از نيروهاى نظامى را مأمور تنبيه عزاداران نموده افراد مذكور در برخى مناطق اهل مجلس حسينى را مورد سركوب، شكنجه و توبيخ قرار دادند، امير عبدالرحمان حاكم وقت سپاهيان را از اين بابت تشويق نموده و دستور داد بايد تمام برپا كنندگان مجالس را دستگير نموده و به كابل بياورند.(18)
شهيد سيد اسماعيل باخى كه توسط رژيم كابل تبعيد و بعدها مسموم گرديد، يكى از مهمترين فعاليت‏هاى او برپا كردن مراسم سوگوارى بود. در دهكده جندل و افشار خاطره‏هاى خوبى از سخنرانى‏هاى شهيد بلخى دارند، او منطقه وسيعى را با الهام از عاشورا به دژ تسخيرناپذير در برابر يورش استعمار سرخ نمود روس‏ها بعدها چهار حسينيه منطقه را تعطيل كردند و در هنگام بازگشايى با بكار گذاشتن يك بمب ساعتى در اين مكان مذهبى ده‏ها تن از عزاداران حسينى را شهيد نمودند و اين انفجار بر خلاف تضور رژيم كابل به انقلاب مردمى منجر گرديد، عاشورا در افغانستان به شيعيان اختصاص ندارد و همه مسلمانان در برپائى مجالس ماتم حسينى فعال اند. مراسم عاشورا در افغانستان به حركت‏هاى ضد استعمارى سرعت بخشيده است در محرم سال 1402ه.ق مراسم محرم به يك حركت عمومى مبدّل گشت و در آن ده‏ها نفر شهيد و مجروح شدند. شهرهاى درّه صوف و شولكره در سال 1403 ه.ق بپا خاست و عاشورا به يك قيام و خيزش فرا گير مبدّل گشت اما هليكوپترهاى دولت وابسته به ارتش سرخ شوروى بر فراز بام حسينيه‏ها به پرواز در آمدند و مردم را كه مشغول عزادارى بودند به رگبار گلوله بستند، مقاومت پرشكوه مردم افغانستان در برابر اشغال بيگانه با تأثير پذيرى از عاشورا ثمر بخش گرديد و اگر ياد عاشورا و كربلا نبود هرگز اين پايدارى به پيروزى نمى‏رسيد.(19)
در هر يك از سرزمين‏هاى قفقاز هر قدر شيعيان كم باشند شعائر سوگوارى و دسته‏هاى عزادارى از قديم رواج داشته و دارد البته در دوران استيلاى كمونيست مردم ناگزير بودند اين مراسم را در اختفا و غالباً در منازل برگزار كنند و اجازه نداشتند دسته‏هاى سينه زنى و زنجير را در معابر حركت دهند، قفقاز كه تا زمان قاجارها جزو قلمرو ايران بود از بسيارى از مراسم و شعائر ايرانيان تأثير پذيرفته و در عزادارى از آذربايجان پيروى مى‏كنند.(20)
بر اساس گفته‏هاى شيعيان نخجوان، مردم آذربايجان در دوران سلطه لنين واستالين در ايام عاشورا از بيم مأمورين در دره‏ها، كنار رودخانه‏ها، داخل باغ‏ها، كوهها، بيابان‏ها، اتاق‏هاى تاريك اجتماع مى‏نمودند و عزادارى مى‏كردند، اما با زوال نظام كمونيستى مراسم مزبور با شكوه هرچه بيشتر در ميان مسلمانان برپا مى‏گردد و فعاليت‏هاى روزمرّه تعطيل و تكايا و مساجد مملو از جمعيت عزادار مى‏شود. با وجود كنترل اجتماع كنندگان هر سال بر تعداد آنها افزوده مى‏شود از شدت ازدحام خيابان‏ها مسدود مى‏شود، دسته‏هاى سينه زنى و زنجيرزنى در كوچه‏ها و خيابان‏ها خاطره حماسه حسينى را زنده نگاه مى‏دارند، مراسم عاشورا در حيات اجتماعى و سياسى آذربايجان بسيار مؤثر بوده و هست. در آذربايجان براى سلامتى كودكان، آنان را از زير پرچم‏هاى عزاداران امام حسين (ع) عبور مى‏دهند.(21) در نظر مردم، سيد الشهداء به منزله شهيدى است كه عضو همه خانواده‏ها مى‏باشد، نغمه‏ها، نوحه‏ها، مراثى و قصايدى كه آنان در منزلت اباعبدالله مى‏خوانند از ميزان ارادت و عشق آنان به خاندان عترت حكايت دارد، ترجمه بخشى از يك مرثيه تركى چنين است: چطور سنگ و كوه امروز خون نگيرد ببين كه چه سرهايى امروز از تن جدا شدند، با خلعتى گلگون، اسب سرورم از راه رسيد. ماه محرم آنقدر در بين مردم حرمت دارد كه در اين ماه مراسم عروسى برگزار نمى‏شود، ساخت خانه جديد را شروع نمى‏كنند تا پايان محرم و اربعين حسينى بانوان موهاى خود را رنگ نمى‏كنند، لباس نو نمى‏دوزند و خانواده‏ها تغيير مكان نمى‏دهند خانواده‏هاى مذهبى كه امكانات مالى دارند به نيت امام احسان مى‏دهند و در خانه‏هاى خود مراسم نوحه خوانى منعقد مى‏نمايند. در نخجوان مراسم ماه محرم از محدوده سنت‏هاى شيعى خارج شده و به مراسم عمومى و فراگير تبديل شده است.(22)
آفريقا
1- مصر
شيعيان و علويان در مصر حضور پرتلاش داشته‏اند تا اين كه متوكل عباسى فرمان داد خاندان ابى طالب از اين سرزمين به عراق بروند و در ماه رجب 234ه.ق آنان از مصر خارج شدند در روزگارهاى بعد علويان ساكن مصر با بنى عباس درگيرى داشتند و بر عليه خلفاى اين سلسله قيام هايى ترتيب مى‏دادند تا اين كه در عاشوراى سال 350ه.ق نزاعى ميان سربازان و گروهى از مردم در محل مقبره كلثوم علوى رخ داد، دليل اين تشنج صرفاً بيان مصائب اهل بيت و شيون و زارى علاقه‏مندان در كنار مزار بانوى مزبور بود و منجر به كشته شدن تعدادى گرديد پس از اين رخ داد فشار بر علويان و ارادتمندان خاندان عترت شدت يافت. در زمان فرمانروايى كافورا خشيدى به محض اين كه نشانى از شيعيان يافت مى‏شد و يا فريادى از آنان بلند مى‏گرديد ضرب و شتم، شكنجه، طرد و آزارشان شدت مى‏يافت اما با روى كار آمدن فاطميان نفوذ، رونق و گسترش تشيع در مصر به اوج رسيد و شعارهاى شيعى جلوه گر گشت. در عصر اقتدار اين سلسله در روز عاشورا بازارها تعطيل مى‏شد و دسته‏هاى سوگوارى باشكوهى خاص تشكيل مى‏گرديد. مورخان يادآور شده‏اند در عاشوراى سال 396ه.ق پس از تعطيلى كار و كسب مردم سوگوار به سوى دانشگاه الازهر حركت نموده و در آنجا گرد آمدند و به نوحه و سوگوارى پرداختند، در اين روز خليفه فاطمى در گوشه‏اى عزلت انتخاب مى‏كرد. قاضى القضاة و بسيارى از مردم در حالى كه جامه‏هاى سياه برتن داشتند به زيارت بارگاه رأس الحسين رفته و در آنجا آماده سوگوارى مى‏شدند. سپس وزير وارد مجلس مى‏شد و در كنار قاضى مى‏نشست، نوحه سرايان يكى يكى اشعارى سوزناك مى‏خواندند و شاعرانى مرثيه سرايى مى‏كردند.
سپس همگان به مقر حكومت خليفه فاطمى فرا خوانده مى‏شدند. در آنجا نيز سوگوارى و نوحه سرايى را پى مى‏گرفتند و پس از بر پايى بساط حزن و ماتم با عدس، كره، پنير، شير، عسل و نانى كه عمداً طورى پخته بودند تا رنگش به سياهى بزند، از حاضران پذيرايى مى‏كردند، همگان با وجود تفاوت در رتبه، مقام و نوع شغل و سطح زندگى، در كنار هم از اين غذاها خورده و سپس به منازل خود مى‏رفتند اما نوحه سرايان تا غروب روز عاشورا در شهر قاهره گشته و سروده‏هاى سوزناكى را زمزمه مى‏نمودند با روى كار آمدن ايوبيان، به دليل دشمنى اين سلسله با فاطميان، روز عاشورا به يوم سرور و شادمانى تبديل شد. در اين روز خلفاى مزبور انواع و اقسام شيرينى‏ها را تهيه كرده و سرمه مى‏كشيدند و بر طبق روال شاميان كه حجاج بن يوسف ثقفى در روزگار حكمرانى عبدالملك مروان پايه ريزى كرده بود، به حمام مى‏رفتند. آنان با اين كارها مى‏خواستند خصومت و عداوت خود را با شيعيان على هر چه بيش‏تر آشكار كنند، ناگفته نماندكه در زمان فاطميان جشن‏هاى ولادت حضرت امام حسين برگزار مى‏گرديد كه هنوز در مصر رواج دارد. جشن‏هاى يك ماهه ايام ميلاد امام سوم در ميدان امام حسين و در مجاور بارگاه رأس الحسين همه ساله در شعبان المعظم برگزار مى‏شود. فاطمى‏ها وقتى طى تشريفاتى سر مبارك امام را از عسقلان فلسطين به مصر انتقال دادند و در مكان كنونى دفن كردند اين جشن‏ها را آغاز نمودند و با اين كه قرن‏هاست آن سلسله منقرض شده‏اند آثار و آيين‏هاى آنان باقى است. مصريان به اين محله حى الامام الحسين مى‏گويند در هر حال بزرگداشت روز عاشورا از جمله مراسم به جاى مانده شيعى در مصر فعلى است اگر چه صلاح الدين ايوبى آن را از حالت حزن و اندوه به جشن و سرور تبديل كرد. در دهه‏هاى اخير علاقه‏مندان اهل بيت در ايام محرم به صورت دسته هايى در حالى كه پرچم‏هاى سياه با خود حمل مى‏كنند، بيرون مى‏آيند و در دست آنان زنجيرهاى آهنى است كه بر پشت خود مى‏نوازند و به سانِ شيعه در اظهار حزن و اندوه نسبت به حماسه آفرينان عاشورا عمل مى‏كنند و با چنين حالى به سوى مرقد سيده زينب به راه مى‏افتند متأسفانه گروهى از حاملان فرهنگ جديد و خود باخته و تجدد طلب نسبت به دوستان اهل بيت قلم مى‏فرسايند و حب آنان را مورد انتقاد، خرده‏گيرى قرار مى‏دهند و اين شعائر عاشورايى را به باد تمسخر مى‏گيرند و بدين گونه پرچم مخالفت با شيعه را با خود حمل مى‏كنند.
سوگند به رأس الحسين در نزد مصريان يك سنت است و على رغم اين كه روايات تأكيد شده بعدها سر امام حسين به بدن مطهر در كربلا پيوست ولى مردم مصر نه براى تحريف تاريخ بلكه از روى شور و اشتياق خود به امام حسين (ع) همچنان به زيارت رأس الحسين مى‏شتابند و در آن جا ندبه و سوگوارى، التجا و زارى دارند. در هر عاشورا منطقه حى الحسين در قاهره به يك آتشفشان مردمى و فراگير تبديل مى‏شود، سمينارها و جلسات گوناگونى درباره قيام امام حسين و هدف نهضت عاشورا برگزار مى‏گردد، در شهر اسيوط جوانان با نام حسين قيام كردند و حركت عمومى مردم مصر در رسانه‏هاى گروهى استكبار به عنوان اعتراض به آرد و نان القاء گرديد. بر اين نهضت كه با نام حسين بن على(ع) شروع شد سرپوش نهادند. يكى از رهبران مبارزات اسلامى در مصر گفته بود خالد اسلامبولى و يارانش دست به كارى حسينى زدند، رزمندگان مصرى در زندان‏هاى انور سادات و حسنى مبارك با الهام از قيام امام حسين مقاومت مى‏كنند و با وجود شكنجه و فشار و اختناق، فرياد حق‏طلبى در كوير ستم سر مى‏دهند.(23)
2- مراكش (مغرب)
مراكش در شمال غربى آفريقا و در ساحل جنوبى درياى مديترانه قرار دارد، 99درصد مردم آن مسلمان و اكثراً سنى مذهب‏اند(24)، مردم مغرب در يك مشاركت اجتماعى روز عاشورا زكات اموال خود را پرداخت مى‏كنند، توجه به اين اصل شرعى و اسلامى به صورت دسته جمعى آن هم در روز عاشورا موجب مى‏گردد كه همه افراد براى چنين امر خيرى تشويق گردند و افراد كم درآمد و بى بضاعت از اموال صاحبان ثروت و مكنت برخوردار گردند. در اين روز از همه خانه‏ها هدايايى همراه با عواطف قلبى به سوى بستگان و همسايگان نيازمند سرازير مى‏گردد و موجب خير و بركت در اموال زكات دهندگان مى‏شود، استاد محمد واعظ زاده خراسانى مى‏گويد، در سفرى كه به مغرب(مراكش) داشتم آقاى دكتر خطيب از رهبران انقلابى حركت اسلامى مغرب گفت: خدا فرانسوى‏ها را لعنت كند كه در دوران استيلاى خود بر اين كشور اسلامى آفريقاى، عزادارى امام حسين را بر انداختند. من در دوران جوانى آن مجالس را درك كرده‏ام به گفته دكتر عبداللطيف سعدانى (استاد زبان و ادبيات فارسى دانشگاه فاس و رباط، نمودهاى تشيع در مغرب وجود دارد، او در مقاله‏اى در يادنامه شيخ طوسى مى‏نويسد، به محض آن كه محرم آغاز مى‏گردد حزن و اندوه مردم مراكش را فرا مى‏گيرد كه تا آخر ماه صفر ادامه دارد، مجالس عروسى تعطيل مى‏شود اما غالباً مردم علت آن را نمى‏دانند. در حالى كه مردم مغرب سنى مالكى هستند ولى از زمان روى كار آمدن ادارسه (ادريسيان) همواره يكى از سلسله‏هاى سادات بر آنها حكومت مى‏كردند و محبت و احترام ويژه‏اى در خصوص اهل بيت دارند. نسبت اين طايفه به محمد نفس زكيه از نسل امام حسن مجتبى (ع) مى‏رسد. اگر چه احياى عاشورا براى مردم مغرب يادآور شهادت جا نگذار امام حسين (ع) است و گرامى داشت اين روز در جامعه مغرب حضور دارد و فراموش نشدنى مى‏باشد اما متأسفانه گروهى از سادات علوى كه در اين سرزمين زندگى مى‏كنند به استناد خبرى جعلى مبنى بر اين كه كشتى حضرت نوح (ع) در روز عاشورا بر ساحل آرام گرفت و توبه حضرت آدم (ع) در اين زمان پذيرفته گشت به جاى سوگوارى براى حضرت اباعبدالله الحسين، جشن‏هاى سرور و شادمانى برپا مى‏كردند، صدها مجلس ازدواج راه انداخته و شيرينى پخش مى‏نمودند، آيةالله سيد محمد كاظم قزوينى وقتى از برپايى چنين رسومى آگاه شد به سوى مراكش عزيمت نمود و پس از چهارماه تلاش‏هاى علمى، تبليغات اصولى و تأليف و انتشار كتابى درباره عاشورا و امام حسين (ع) مجالس شادى مذكور را تبديل به مراسم سوگ و ماتم نمود و سنت پوسيده‏اى را كه امويان و ايوبيان بنيان نهاده بودند، ريشه كن ساخت.(25)
3- تونس
از زمان استيلاى فاطميان بر تونس، مذهب تشيع و آيين‏هاى شيعه در اين سرزمين رواج يافت و از آن هنگام مراسم عاشورا جزء سنت‏هاى اجتماعى مردم گرديد و از نسلى به نسل ديگر تا عصر حاضر منتقل گرديد. از آيين‏هايى كه در ايام محرم در تونس برگزار مى‏شد خوردن نان فطير، گوشت نوعى پرنده و نيز خوردن خشكبار مثل بادام و كشمش و اجتناب از خوردن غذاهاى تجملاتى و تشريفاتى. در ايام محرم در تونس از برگزارى هر گونه مراسم شاد مثل عروسى، ختنه كنان و… اجتناب مى‏گرديد و عقيده داشتن اين كارها در محرم خوش يمن نخواهد بود. براى همراهى در عزادارى حضرت فاطمه زهرا(س) مردم اين سامان در صبح روز عاشورا به قبرستان مى‏رفتند در برگزارى اين مراسم مردم چنان پاى بند و پرشور بوده‏اند كه مأموران شهردارى قبلاً ساعات مشخصى را براى رفتن زنان و مردان تعيين مى‏كردند. معمولاً خانواده‏ها صبح زود با سبدهاى پر از نان و انجير خشك به منظور صدقه دادن به فقيران رهسپار قبرستان مى‏شده‏اند متأسفانه گرايش به زندگى با شيوه غربى و مدرن اين سنت را از ميان برده است و تنها معدودى از خانواده‏ها به چنين رسومى پايدار مانده‏اند.
مردم تونس و برخى ديگر از كشورهاى مغرب بزرگ در روز عاشورا با ريختن آب و گل گذاشتن بر مزار اموات از رفتگان خويش ياد مى‏كنند. شب عاشورا با آتش زدن علف‏هاى خشك و شعله ور نمودن آنها، گلوله هايى را شليك مى‏نمايند و بر اين اعتقادند كه اين، موجب شادمانى اطفال باقى مانده از فاجعه كربلا مى‏گردد، اين عادت از حضور شيعيان در تونس حكايت دارد. اگرچه گراميداشت روز عاشورا و اجراى مراسم ويژه در روزهاى نهم و دهم محرم تا چندى قبل جزء سنت‏هاى مذهبى تونس محسوب مى‏گرديد در سال‏هاى اخير پس از مدرنيزه ساختن تونس و رواج فرهنگ غربى كم كم به بوته فراموشى سپرده شده است افرادى كه در سنين حدود ميان سالى و بعد از آن هستند چنين مراسمى را به خوبى به خاطر دارند. حتى عاشورا تا چندى قبل جزء تعطيلات رسمى تونس بود ولى اكنون اين گونه نمى‏باشد.(26)
4- الجزاير
الجزاير يكى از مهم‏ترين و بزرگترين كشورهاى اسلامى افريقاست كه در شمال غربى اين قاره قرار دارد، فرهنگ عاشورا از روزگار حكومت فاطميان و ايام اقتدار آنان، در الجزاير ريشه دوانيد وجودى نمادى از دست فاطمه زهرا(س) در آرم الجزاير به نشانه اركان پنج گانه اسلام، يادگارى از نفوذ تشيع در اين كشور است، روز دهم محرم در الجزاير تعطيل رسمى است، قيام بربرها در اوايل قرن دوم هجرى و نهضت الموحدون در سال 452ه.ق كه توسط يكى از سادات به نام ابوعبدالله محمد بن عبدالله تومرت صورت گرفت از ثمرات برپايى مراسم عاشورا در اين كشور افريقايى است، ابوعبدالله با تأثيرپذيرى از عنصر امر به معروف و نهى از منكر انگيزه خود را جلوگيرى از خلاف و گناه و فساد و رواج خوبى‏ها و نيكى‏ها اعلام كرد و با حركت وى تمام منطقه المغرب از جمله الجزاير يك پارچه و متحد گرديد مبارزات مردم اين سامان براى كسب استقلال از استعمار فرانسه در سال 1346ه.ق (1307ه.ش) نيز با الهام از آذرخش درخشان عاشورا صورت گرفت. قيام شيخ عبدالقادر جزايرى همراه با پدرش محى الدين حسنى، قيام ابومعزه و حركت مبارزاتى لالا فاطمه در منطقه جرجره، نمونه هايى از تأثير پذيرى الجزاير از حماسه حسينى مى‏باشد.(27)
پى‏نوشت‏ها: –
1. جهان اسلام، مرتضى اسعدى، ح‏2، ص 290 و نيز ج 2، ص 131، 161؛دائرةالمعارف تشيع، ج سوم، ص 605،606، شاهده شماره 288، ص 19.
2. ارمغان هندوپاك، سيد محمد مهدى مرتضوى لنگرودى، ص 7-11.
3. درباره تعزيه و تئاتر در ايران، به كوشش لاله نقيان مقاله تعزيه معمارى كم دوام در هندوستان، شكيل حسين ترجمه اختر اعتمادى، ص 112.
4. صفحات من تاريخ الشيعه فى اندونيسيا، محمد اسد شهاب، بيروت، موسوعه دورالعالم الاسلامى و رجلها، ج سوم، شاكر مصطفى بيروت، نهضت‏هاى نوين اسلامى در اندونزى دايار نوئر، ترجمه رزاقى و مهدى پور، ص 90-91؛كيهان فرهنگى، شماره 151، ص 58-59؛اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج اول، ص 435، در عزايت آسمان نيلى قباست، مهدى الماسى، ص 70، مجله شاهد، ش 288، ص‏19.
5. نشريه گلبانگ، ش 32، ص 6.
6. تاريخ عزادارى، ص 360.
7. يادداشت دست نويس نگارنده به نقل از گزارش‏هاى راديويى.
8. درباره وى بنگريد به مقاله نگارنده در كتاب ستارگان حرم، و نيز مجله مسجد.
9. مجله مشكوة، شماره 46، ص 79-83.
10. تاريخ عزادارى، ص 367-368.
11. مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، ج دوم، ص 118.
12. گلبانگ مسجد، همان .
13. مجموعه مقالات، ج دوم، ص 117.
14. مجالس السنّيه فى ذكرى مصائب العترة النبويه، ص 198.
15. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران، ص‏352- 348؛تاريخ عزادارى، ص 320، كيهان فرهنگى، مهر 1364، ص 28-29 ؛ گلستان قرآن، دوره جديد، شماره 59، ص 9-8؛ عاشورا در سرزمين، ج دوم، خاورميانه، بى آزار شيرازى، ص 32.
16. تاريخ عزادارى، ص 332.
17. نويد اصفهان، شماره 504، ارديبهشت 1377.
18. تاريخ تشيع در افغانستان، حسينعلى يزدانى، ص 337-339.
19. سروش، ش 259، ص 6.
20. تاريخ عزادارى، ص‏329.
21. جغرافياى تاريخى و سياسى آسياى مركزى، از نگارنده، ص 216، مجله مشكوة، شماره 41، زمستان 1372، ص 96 .
22. گلستان قرآن، ش 59، ص 10.
23. خطط مقريزى، ج اول، ص 271-270؛ الشيعه فى المصر، صالح الوردانى، ص 33؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 9، ص 110؛ تاريخ شيعه، علامه مظفر، ترجمه و نگارش دكتر سيد محمد باقر حجتى، ص 280- 281؛ بانوى با كرامت (سيده نفيسه) از نگارنده، ص 183، مجله مشكوة، تابستان 1373، ش 42، ص 34، مجله سروش، 21مهر 1361، شماره 259، ص 7.
24. سرزمين اسلام، از نگارنده، ص 367.
25. دائرة المعارف مذاكرات من التراث المغربى، ص‏36-37؛ چشمه خورشيد، ج اول، ص‏141؛ كاروان علم و عرفان، از نگارنده، ج سوم، ص‏154.
26. تونس در توصيف بيت الحكمه، ص 382، عاشورا در سرزمين‏ها، دكتر عبدالكريم بى آزار شيرازى، ج 4، ص 23-22.
27. مجموعه مقالات دومين كنگره، ج دوم، ص‏119-120،ريشه يابى نام و پرچم كشورها، رسول خيرانديش و سياوش شايان، ص 47، مجله شاهد، ش 288،ص‏20.

/

عجب ؛ عامل سقوط انسان از نگاه امام على عليه السلام

چكيده
واژه سقوط كه در مقابل صعود است از عناوين مشهورى است كه همواره بر زبان عالمان و انديشمندان جارى بوده و در متون دينى نيز به تفصيل از آن سخن به ميان آمده است.
ما در اين نوشتار بر آنيم تا يكى از عوامل تكوينى سقوط انسان را در نگاه على (ع) مطرح نمائيم كه همان عجب مى‏باشد و سپس به آفتهاى آن و راههاى معالجه‏اش به پردازيم.
مقدمه
انسان تنها موجود پررمز و رازى است كه در ميان انبوه موجودات عالم، محوريت اصلى نظام خلقت را دارد، يعنى كه هدف اصلى از خلقت آفرينش چيزى جز انسان نيست. اين همان موجود بسيار پيچيده ايست كه خداوند عالم بعد از خلقت او، خود را احسن الخالقين ناميده و روشن است كه اگر خداوند به خاطر خلقت انسان، احسن الخالقين باشد، انسان نيز احسن المخلوقين مى‏شود. و به همين جهت است كه اگر تمامى اجزاء كوچك و بزرگ جهان از منظومه شمسى گرفته تا هسته‏هاى بى نهايت كوچك اتمى در مدار و نظام حكيمانه‏اى حركت مى‏كنند همگى براى اين است كه انسان يعنى عصاره هستى در جهان آفرينش، بتواند در مسيرى گام نهد كه از او انتظار مى‏رود يعنى به جائى برسد كه مظهر احسن الخالقين باشد. و اصولاً وقتى آدمى داراى چنين جايگاه و موقعيت عظيمى مى‏باشد جا دارد كه خداوند در وجود او انواع توانمندى‏هاى شگفت انگيزى قرار داده باشد تا انسان بتواند بوسيله آنها و استمداد از فرصت‏هاى موجود به كمال مورد انتظارش دست يابد.
البته كه تمامى سعى و تلاش انسانها در همين محور دور مى‏زند تا بلكه بتواند معيار و اهرم‏هاى كمال خود را شناسائى و نبض آنها را در اختيار خود بگيرد تا ابعاد زندگى خود را در آن راستا تنظيم و به هدف نهائى قائل آيد لكن از آن جائى كه رسيدن به چيز ارزشمند مى‏تواند با موانع داخلى و بيرونى روبرو شود لازم است كه عميقاً به آنها توجه كامل گردد تا مبادا انسانى كه با آرمانى بلند در حركت است نا خودآگاه مسير خود را تغيير داده و به جاى رسيدن به سعادت، اسباب شقاوت و سقوط خود را فراهم سازد. لازم به ذكر است كه موانع درونى صعود آدمى همان اوصاف زشتى است كه در خود او جاى گرفته و رفتار خارجى اش را رقم مى‏زند. اينك يكى از آن عوامل سقوط كه عجب باشد در اين گفتار مورد بحث قرار مى‏گيرد.
عجب و ماهيت آن
يكى از آموزه‏هاى نفس، عجب است كه آثار ويرانگرى بر صفحه دل مى‏گذارد. عجب در نگاه لغت عبارت است از، به خويشتن نازيدن، تكبر، غرور و خودبينى (1)و در نزد انديشمندان، بزرگ شمردن آدمى است خود را به جهت كمالى كه در خود مى‏بيند اعم از آنكه آن كمال را داشته باشد و يا نداشته باشد اما گمان كند كه دارد. و برخى نيز گفته‏اند، عُجب عبارت است از اين كه، صفت يا نعمتى را كه دارد بزرگ شمارد و نعمت دهنده آنرا فراموش كند.(2) چه اينكه در فرق عجب و كبر آمده است، متكبر خود را بالاتر از غير بداند و مرتبه خود را بيشتر شمارد اما در عجب پاى غير در ميان نيست بلكه به خود مى‏بالد و از خود شاد است و خود را شخصى مى‏داند و منعم را فراموش كرده است.
عالم ربانى ملا احمد نراقى گويد: «عجب گناهى است كه تخم آن كفر و زمين آن نفاق و آب آن فساد و شاخه‏هاى آن جهل و نادانى و برگ آن ضلالت و گمراهى و ميوه آن لعنت و مخلّد بودن در آتش جهنم است.»(3)
مراحل عجب و خودپسندى
همانطور كه تقوى درجاتى دارد اهل عجب هم درجاتى دارند امام خمينى (ره) در اين باره مى‏فرمايند:
«عجب و خودپسندى مراحلى دارد مرحله اولش اين است كه انسان به خاطر ويژگى كه دارد بر خدا منّت مى‏گذارد و در مرحله بعدى خود را از اولياى خدا مى‏پندارد و خويشتن را در رديف مقرّبين مى‏داند و در مرحله سوم خود را شايسته پاداش الهى مى‏داند و در مرحله بعدى خود را از ديگران بهتر و بقيه را ناچيز و ناقص مى‏شمارد.»(4)
مزمت قرآنى عجب‏
گرچه موضوع اين گفتار مذمت عجب از ديدگاه امام على (ع) است اما از آن جائى كه سخنان امام (ع) ريشه در وحى دارد و اساس گفتار امام (ع) را تشكيل مى‏دهد بدين وصف نگاه قرآنى آن را مقدم مى‏داريم، قرآن كريم از زبان لقمان به فرزندش مى‏فرمايد: «و لا تصعّر خدّك للنّاس و لا تمش فى الارض مرحاً انّ الله لا يحبّ كلّ مختالٍ فخور»(5) پسرم با بى اعتنايى از مردم روى مگردان و مغرورانه بر زمين راه مرو. كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد. و همچنين در سوره حديد(6)
و سوره نساء هم اين تعبير تكرار شده است كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد چرا اينكه در سوره هود در مذمت برخى از افراد مى‏فرمايد: «انّه لفرحٌ فخور »(7) او غرق در شادى و غفلت و فخر فروشى است.
عجب در نگاه امام على (ع)
امام على(ع) در مذمت اين صفت زشت بيانات متفاوتى دارد. در جائى مى‏فرمايد «العجب رأس الجهل»(8) اساس نادانى انسان همان خودپسندى اوست و يا «العجب يفسد العقل»(9) خودپسندى عقل آدمى را فاسد مى‏كند «الاعجاب يمنع الازدياد»(10) خودپسندى مانع فزونى است «و قد خاطر من استغنى برأيه»(11) آنكس كه با رأى خود احساس بى نيازى كند به كام خطرها افتاد. «عجب المرء بنفسه احد حسّاد عقله»(12) خودپسندى يكى از حسودان عقل است و بسيارى ديگر از روايات كه در مذمت عجب و خود پسندى از على(ع) وارد شده است از قبيل اينكه خودپسند عقل ندارد و يا خودپسند احمق است و حضرت صادق(ع) هم فرموده‏است: «لا جهل اضرّ من العجب»(13) جهل و نادانى با ضررتر از خودپسندى نيست.
علت سقوط شيطان‏
امام على(ع) در مسئله خلقت انسان و سجده فرشتگان مى‏فرمايد: «وقتى خداوند فرمود برآدم سجده كنيد پس فرشتگان سجده كردند چز شيطان، غرور او را گرفت و شقاوت و بدى بر او غلبه كرد و بر آفرينش خود از آتش افتخار نمود و آفرينش انسان از خاك را پست نمود».
عبرت آموزى از گذشتگان‏
امام على (ع) در خطبه 192 نهج البلاغه بارها از عجب و تكبر سخن بر ميان آورده است و با عبارات مختلف مردم را از اين صفت پليد پرهيز داده و در بخشى از آن آمده «آگاه باشيد. زنهار! زنهار! از پيروى بزرگانتان، آنان كه بر اصل و نسب خود مى‏نازند و خود را بالاتر از آنچه هستند مى‏پندارند… مردم! از آنچه كه بر ملتهاى متكبر گذشته از كيفرها و عقوبتها و سختگيريها، ذلت و خوارى فرود آمده عبرت گيريد و از قبرها و خاكى كه بر آن چهره نهادند و زمين‏هائى كه بر آن پهلو افتادند پند گيريد و از آثار و زشتى كه غرور در دلها مى‏گذارد به خدا پناه بريد همانگونه كه از حوادث سخت به او پناه مى‏بريد.»
حذيفه و اراده قوى او
نقل كردند روزى حذيفه امامت جمعى را در مسجد داشت بعد از سلام گفت: برويد امامى غير از من بجوئيد چون در بين نماز به اين فكر افتادم كه در ميان اينها از من بهتر نيست و يا در حق عالم وارسته ديگرى مى‏گويند وقتى جهت اداى فريضه نماز به مسجد وارد شد تا نظرش به جمعيت انبوه افتاد، برگشت و مردم هر چه در انتظار نشستند خبرى از او نيامد تا اينكه فرمود: هنگامى كه جمعيت زياد را ديدم احساس كردم كه شيطان مرا وسوسه مى‏كند و عجب مرا فرا گرفته و به همين خاطر از وارد شدن در مسجد و اقامه جماعت منصرف شدم تا با نفس خود مبارزه كرده باشم. آرى علم و عبادت و حسب و نسب و شجاعت و سخاوت و جمال و جاه و اقتدار و بسيارى از امور ديگر نيز مى‏تواند انسان را به دام خودپسندى سقوط دهد و شيطان را بر او مسلّط نمايد. كه راهى جز پناه بردن به خداوند متعال وجود ندارد.
يحيى بن‏اكثم و نتيجه ذلّت‏بار عجب‏
در مقابل، تاريخ نمونه‏هاى بسيارى دارد كه در اثر گرفتارى آنها به صفت پليد عجب و خود پسندى سقوط كردند. كه يحيى بن اكثم يكى از آنهاست. او كه از موقعيت بسيار بالائى نزد خليفه عباسى برخوردار بود جهت از پاى در آوردن حضرت امام جواد(ع) در جلسه مناظره با امام (ع) حاضر شد، وقتى از حكم محرمى كه صيد كرده است سؤال كرد، امام (ع) با مطرح كردن شقوق مسئله، او را در سؤالش متحيّر ساخت زيرا فرمود:
«آيا اين شخص شكار را در حلّ يا حرم كشته است؟ عالم به حكم بوده يا جاهل؟ عمداًبوده يا به خطا؟ آزاد بوده يا برده؟ صغير بوده يا كبير؟ براى اولين بار بوده يا چندمين بار؟ شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟ پشيمان شده يا خير؟ در شب بوده يا روز؟ در احرام عمره بوده يا حج»(14) يحيى بن اكثم از اين همه فروع كه امام جواد(ع) براى اين مسئله مطرح نمود متحير شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهره‏اش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طورى كه حاضران متوجه شدند.
و اصولاً سخن معروف فرعون كه مى‏گفت «انا ربكم الاعلى»(15) من خداى اعلى شما هستم و يا مى‏گفت «قد افلح اليوم من استعلى»(16) هر كس خوى استكبارى بيشترى دارد پيروز و برنده است، دليلى جز روحياتى برخاسته از كبر و خودپسندى نداشت. در حالى كه انبياء الهى در برابر آن شعار فراعنه فرمودند: «قد افلح من تزكّى»(17) يعنى كسى پيروز است كه خود را منزّه نگاه دارد و يا «قد افلح من زكّاها»(18) كسى رستگار است كه خود را تطهير كند. ايندو شعار محصول دو بينش است يعنى بينش خودپسندى و خداپسندى.
آفات خود پسندى و عجب‏
روشن است كه هر صفت پليد و رذيله آفاتى دارد و عجب نيز از اين قاعده خارج نيست و اينك به برخى از آفات آن اشاره مى‏كنيم.
1- نابودى اعمال‏
امام على (ع) در قسمتى از خطبه قاصعه مى‏فرمايد: «خداوند مخلوقات خود را با امورى كه آگاهى ندارند آزمايش مى‏كند تا بد و خوب تميز داده شود و تكبر و خود پسندى را از آنها بزدايند و خود بزرگ بينى را از آنها دور كند پس از آنچه خداوند نسبت به ابليس انجام داد عبرت گيريد زيرا كه اعمال فراوان او را با تكبر و عجب از بين برد. او شش هزار سال عبادت نمود اما با ساعتى تكبر همه را نابود كرد».
2- كشتار و خونريزى
امام على (ع) در همان خطبه قاصعه مى‏فرمايد: «تكبر و خودپسندى در دل مسلمان از آفتهاى شيطان و وسوسه‏هاى اوست. تاج تواضع را بر سر نهيد و خودپسندى را زير پا گذاريد و حلقه‏هاى زنجير عجب را از گردن باز كنيد چرا كه اين صفت چيزى است كه متكبران را همانند كرده تا قرنها به تضاد و خونريزى گذراندند».
3- كفر و انكار قيامت
در سوره كهف(19) از قرآن كريم وقتى جريان آن دو مردى را مطرح مى‏كند كه يكى از آنها دو باغ انگور همراه درختان نخل و ميوه‏هاى فراوان داشت و با رفيق خود گفتگو مى‏كرد، آن مرد خودپسند و متكبر چنين گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات از تو نيرومندترم» خداوند در ادامه همان آيه مى‏فرمايد: «او در حالى كه به خود ستم كرده بود در باغ خويش گام نهاد و گفت: من گمان نمى‏كنم هرگز اين باغ نابود گردد و باور نمى‏كنم كه قيامت برپا گردد و اگر هم برپا شود جايگاه من بهتر از اين جا خواهد بود.»
4- بى ارزش شدن نزد پروردگار
امام على(ع) در نامه خود(20) به مالك اشتر وقتى كه او را به فرماندارى مصر برمى گزيند مى‏فرمايد: «به پرهيز كه در بزرگى خود را همانند خداوند پندارى و در شكوه خداوندى همانند او دانى زيرا خداوند هر سركشى را خوار و هر خودپسندى را بى ارزش مى‏كند.»
5 – گرفتار شدن در كام خطر و بن‏بستى‏
امام على(ع) در كلمات قصار نهج البلاغه به گونه ديگرى از آفات عجب و خودپسندى پرده بر مى‏دارد. زيرا گاهى مى‏فرمايد: «الاعجاب يمنع الازياد»(21)يعنى خودپسندى مانع فزونى نعمت و كمال مى‏شود و همانند سدّى آهنين راه تعالى را بر انسان مى‏بنددو گاهى هم مى‏فرمايد: «و قد خاطر من استغنى برأيه»(22) يعنى آنكس كه با رأى خود احساس بى نيازى كند و مغرور به رأى خود باشد بكام خطرها مى‏افتد.
6- فرصت هجوم شيطان
امام على(ع) در نامه خود به مالك اشتر مى‏فرمايد: «و ايّاك و الاعجاب بنفسك و الثّقه بما يعجبك منها و حبّ الاطراء…»(23) يعنى مبادا هرگز دچار خودپسندى گردى و به خوبيهاى خود اطمينان كنى و ستايش را دوست داشته باشى كه اينها همه از بهترين فرصتهاى شيطان براى هجوم آوردن به تو است و كردار نيك نيكوكاران را نابود مى‏كند.
7- خوف عاقبت به شرّى
عجب و خودپسندى رذيله‏اى است كه اگر انسان گرفتار به آن كمى به خود نيايد او را عاقبت به شرّ مى‏نمايد. در حديثى از حضرت باقر(ع) روايت شده است كه فرمودند: «دو نفر داخل مسجد شدند، يكى عابد، ديگرى فاسق و چون از مسجد بيرون رفتند فاسق از جمله صديقان بود و عابد از جمله فاسقان! و دليلش اين بود كه عابد داخل مسجد شد و به عبادت خود مى‏باليد و در اين فكر بود، امّا فاسق در فكر پشيمانى از گناه و استغفار بود».(24)
گنهكار انديشناك از خداى
بسى بهتر از عابد خودنماى
كه آن را جگر خون شد از سوز درد
كه اين تكيه بر طاعت خويش كرد
ندانست در بارگاه غنى
سرافكندگى به ز كبر و منى
بر اين آستان عجز و مسكينيت
بِه از طاعت و خويشتن بينى است
8 – زوال نعمت و پژمرده شدن دين.
امام على (ع) براى عجب و خودپسندى آفت ديگرى را بيان مى‏كند. او چنين مى‏فرمايد: «و لا تسرعنّ الى بادرةٍ وجدت منها مندوحة ولا تقولنّ انّيمؤمّر آمر فاطاع فانّ ذلك ادغالٌ فى القلب و منهكةٌ للدّين و تقرّبٌ من الغير»(25) يعنى از خشمى كه مى‏توانى از آن رهائى يابى شتاب مكن، به مردم نگو، بمن فرمان دادند و من نيز فرمان مى‏دهم بايد اطاعت شود چرا كه اينگونه خود بزرگ بينى دل را فاسد و دين را پژمرده و موجب زوال نعمتها است».
طبيعى است كه اين صفت زشت آفت‏هاى ديگرى هم دارد زيرا انسانى كه گرفتار اين صفت است گناهان خود را ناچيز مى‏داند و اى بسا كه خود را از گناه پاك پندارد چه اينكه خود را از هرگونه آموزش و نصيحت بى نياز مى‏بيند و در نتيجه، جهالت زيانبار بر فكر و انديشه‏اش سايه مى‏افكند و رأى و عقيده خود را بر هر عقيده‏اى مقدم مى‏دارد و در نهايت هرگز بفكر اصلاح خويش بر نمى‏آيد و خلاصه اينكه چنين فردى از خدا ترسى ندارد و خود را از مكر خدا ايمن مى‏داند و مى‏پندارد كه نزد خدا داراى منزلتى است و يا بر او حقى دارد. او ديگر نصيحت كسى را نمى‏شنود و خود را بى نياز از سؤال كردن و يادگيرى مى‏داند و در نتيجه اين افكار غلط، ضرر جدى به او مى‏رسد و گاهى بين مردم رسوا و مفتضح مى‏گردد. كه انسان بايد از شرّ چنين صفات پليدى بخدا پناه ببرد.
راه‏هاى معالجه بيمارى عجب‏
بيمارى‏هاى روانى نيز همانند جسمى راه علاج و درمان دارند و انسان بيمار بايد آن راه‏ها را شناسائى و به موقع بكار گيرد و اينك به طور اختصار به برخى از آنها اشاره مى‏گردد.
1- اول اينكه انسان بيمار، نسبت به بيمارى خود آگاهى داشته باشد و اگر چنين نباشد به علاج آنها اقدام نمى‏كند و اصولاً علم و دانائى در هر كارى حرف اول را مى‏زند و هرگونه حركت منهاى دانش مربوطه چيزى جز دورى از هدف را به ارمغان نمى‏آورد.
على (ع) مى‏فرمايد: «نزديكترين مردم به انبياء داناترين آنان است»(26) و در جاى ديگر فرمود: «لاترى الجاهل الّا مفرطاً او مفرّطا»(27) يعنى انسان جاهل و نادان خارج از اين دو قسم نيست كه يا تندرو است و يا كندرو. و در گفتار ما نيز، چون نمى‏داند بيمار است هرگز اقدام نمى‏كند و اصولاً نادانى او دليل آشكاريست بر فقر و تهيدستى و از اين رو على(ع) مى‏فرمايد: «لا غنى كالعقل و لا فقر كالجهل»(28) هيچ بى نيازى چون عقل و هيچ فقرى چون نادانى نيست، و طبيعى است كه انسان تهيدست توان علاج بيماريش را ندارد. خلاصه اينكه وقتى انسان نسبت به بيماريش و يا به آفتهاى دنيوى و اخروى آن علم و آگاهى ندارد در واقع در راه معالجه‏اش تهيدست است.
2- بايد صاحب اين صفت بررسى كند كه چه چيز سبب اين بيماريش گشته مثلاً اگر عجب او بخاطر علم يا معرفت يا عبادت يا غير اينها از كمالات نفسانيه باشد تامّل كند كه اين علم را چه كسى به او داده؟ اگر به اين نتيجه رسيد كه از جانب خداست پس به وجود و كرم او عجب نمايد و به فضل و توفيق او فرحناك شود و اگر چنان دانست كه بدون عنايت خداوند به آن علم و عبادت رسيده است كه زهى جهل و نادانى!
در آستان جانان از آسمان بينديش‏
كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى‏
اصولاً يادآورى ايام تهيدستى مى‏تواند در علاج اين بيمارى سهيم باشد.گفته‏اند كه اياز پس از رسيدن به دربار سلطان محمد غزنوى و دست يافتن به مقام قرب سلطان، روزها به دور از چشم اغيار به اتاقكى مى‏رفته و پوستين دوران چوپانى خويش را به تن مى‏كرده و چوب شبانى را به دست مى‏گرفته است. يك روز كه راز اين كار آشكار شد گفت: مى‏كوشم تا روزهاى شبانى خويش را به ياد آرم و عجب مرا فريفته و مغرور نسازد. و همچنين اگر عُجب به خاطر حسن و جمال است پس علاج آن است كه بداند بزودى بر طرف خواهد شد چرا كه جمال و زيبائى انسان با اندك مريضى و تب شبى و يا آبله‏اى، از بين مى‏رود. و از آن گذشته مرگ و حتى ياد آن تمامى نقشه هايش را برهم مى‏ريزد. و جمال و زيبايى بر او نمى‏گذارد. كه اين فراز مستقلاً اشاره خواهد شد.
3- تأمّل در عظمت پروردگار و عجز و ناتوانى هر آنچه غير اوست مى‏تواند در معالجه عجب آدمى مؤثر افتد. على(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «ولو فكّروا فى عظيم القدرة و جسيم النّعمه لرجعوا الى الطريق و خافوا عذاب الحريق»(29) اگر مردم در عظمت قدرت خدا و بزرگى نعمت‏هاى او مى‏انديشيدند به راه راست باز مى‏گشتند و از آتش سوزان مى‏ترسيدند اما دلها بيمار و چشمها معيوب است. اصولاً بر چه ملاكى انسان بتواند در برابر عظمت حق عرض اندام كند و خود را از خداوند طلبكار بداند؟ البته كه اين فكر و انديشه براى انسان چيزى جز نادانى و از دست دادن ارزش خود نيست. امام على(ع) در خطبه ديگرش مى‏فرمايد: «كفى بالمرء جهلاً ان لايعرف قدره»(30) در نادانى انسان همين بس كه قدر و ارزش خود را نداند. انسان با همه هياهوئى كه داشته باشد بايد بداند كه در خميرمايه اصلى‏اش فنا و زوال است. روزگارى نبوده است و روزگارانى هم نخواهد بود: «لم يخلق الاشياء من اصولٍ ازليه ولامن اوائل ابديّه بل خلق ما خلق فاقام حدّه»(31) يعنى پديده‏ها را از مواد ازلى و ابدى نيافريد بلكه آنها را از نيستى به هستى آورد. و در جاى ديگر نيز امام على(ع) چنين فرموده است: «خداوند با قدرت خود پديده‏ها را آفريد و با عزّت خود گردنكشان را بنده خويش ساخت و با بخشش خود بر همه بندگان برترى يافت.»(32)
امام در نامه 53 نهج البلاغه به مالك اشتر مى‏فرمايد: «اگر با مقام و قدرتى كه دارى دچار تكبّر يا خود بزرگ بينى شوى به عظمت حكومت پروردگار كه برتر از توست بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مى‏دهد و تندروى تو را فرو مى‏نشاند و عقل و انديشه‏ات را به جايگاه اصلى باز مى‏گرداند.» و در بخش ديگرى از همان نامه مى‏فرمايد:«اى مالك تو همانا از آنان برتر و امام تو از تو برتر و خدا بر آن كس كه تو را فرماندارى مصر قرار داده والاتر است.»
4- تصور مرگ و دشواريهاى قيامت مى‏تواند عامل بسيار مؤثرى در علاج بيماريهاى روانى انسان باشد. اصولاً ياد مرگ بسيارى از خوشيها را كدر و شيرينى‏ها را تلخ مى‏كند و غرور انسان خودپسند را مى‏شكند خداوند در قرآن كريم حالات برخى از افراد محتضر را چنين ترسيم مى‏كند: «كلّا اذا بلغت التّراقى و قيل من راق وظنّ انّه الفراق و التفّت السّاق بالسّاق الى ربّك يومئذٍ المساق»(33) چنين نيست كه انسان مى‏پندارد او ايمان نمى‏آورد تا موقعى كه جان به گلوگاهش برسد و گفته شود كه آيا كسى هست كه اين بيمار را نجات دهد؟ بيمار به جدائى از دنيا يقين پيدا كند و ساق پاها از سختى جان دادن به هم بپيچد در آن روز مسير همه بسوى پروردگارت خواهد بود.
در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «پس چرا هنگامى كه جانت به گلوگاه مى‏رسد توانائى بازگرداندن آنرا نداريد؟ و شما در اين حال نظاره مى‏كنيد و كارى از دستتان نمى‏آيد و ما از شما به او نزديكتريم ولى نمى‏بينيد» (34) و در آيات بعدى مى‏گويد: «اگر اين شخص از گمراهان باشد با آب جوشان دوزخ از او پذيرايى مى‏شود و سرنوشت او ورود در آتش جهنم است و اين مطلب حق و يقين است.»(35) بديهى است كه تأمّل و دقت در اين آيات و آيات ديگرى كه سختى‏هاى عالم احتضار و قيامت را مطرح مى‏كنند مى‏تواند انسان را از انحراف و گرفتارى عجب و خودپسندى نجات دهد. چرا كه چنين آدمى هرگز نمى‏تواند انواع عذابهاى وعده داده شده را تحمّل كند و به ناچار به فكر اصلاح نفس خود مى‏افتد و امام على(ع) با عبارت بسيار بليغ و رسا، انسانها را از عقوبت و كيفر عجب و خودپسندى پرهيز مى‏دهد و چنين هشدار مى‏دهد: «پس خدا را! خدا را! از تعجيل در عقوبت و كيفر سركشى و ستم برحذر باشيد، و از آينده دردناك ظلم، و سرانجام زشت تكبّر و خودپسندى كه كمين‏گاه ابليس است و جايگاه حيله و نيرنگ اوست، بترسيد، حيله و نيرنگى كه با دلهاى انسانها، چون زهر كشنده مى‏آميزد، و هرگز بى‏اثر نخواهد بود و كسى از هلاكتش جان سالم نخواهد برد. نه دانشمند بخاطر دانشش و نه فقير به جهت لباس كهنه‏اش، در امان نيست.»(36) امام على(ع) در جاى ديگر از كلامش عاقبت انسانها را چنين توصيف مى‏كند: «او را در سرزمين مردگان مى‏گذارند و در تنگناى قبر تنها خواهد ماند. حشرات درون زمين، پوستش را مى‏شكافند وخشت و خاك گور بدن او را مى‏پوساند. تندبادهاى سخت آثار او را نابود مى‏كند و گذشت شب و روز نشانه‏هاى او را از ميان بر مى‏دارد بدنها، پس از آنهمه طراوت متلاشى مى‏گردند و استخوانها بعد از آنهمه سختى و مقاومت پوسيده مى‏شوند و ارواح در گرو سنگينى گناهانند و در آنجاست كه به اسرار پنهان يقين مى‏كنند.»(37)
امام در ادامه كلامش در توصيف صحنه‏اى از قيامت چنين مى‏فرمايد: «بدانيد كه بايد از صراط عبور كنيد، گذرگاهى كه عبور كردن از آن خطرناك است، با لغزشهاى پرتاب كننده، و پرتگاههاى وحشت زا، و ترس‏هاى پياپى.»(38)
اين مقاله توسط آقاى محمد رضا رضوانى پور براى مجله ارسال شده است.
پى‏نوشت‏ها: –
1. فرهنگ فارسى دكتر محمد معين.
2. مقامات العليه، شيخ عباس قمى، ص 53.
3. معراج السعادة، ص 200.
4. چهل حديث امام خمينى(ره)، ص 63.
5. سوره لقمان، آيه 18.
6. سوره حديد، آيه 23 و نساء، آيه 36.
7. سوره هود، آيه 10.
8. غررالحكم.
9. بحارالانوار، ج 69، ص 317.
10. نهج البلاغه، كلمات قصار، ص 167.
11. همان، ص 211.
12. همان، ص 212.
13. الاختصاص، ص 227.
14. سيره پيشوايان، ص 545.
15. سوره نازعات، آيه 24.
16. سوره طه، آيه 64.
17. سوره اعلى، آيه 14.
18. سوره شمس، آيه 9.
19. سوره كهف، آيه 34.
20. نهج البلاغه، نامه 53.
21. همان، كلمات قصار، ص 167.
22. همان، ص 211.
23. همان، نامه 53.
24. بحارالانوار، ج 72، ص 311.
25. نهج البلاغه، نامه 53.
26. همان، حكمت 96.
27. همان، حكمت 70.
28. همان، حكمت 54.
29. نهج البلاغه، خطبه 185.
30. همان 103.
31. همان 163.
32. همان.
33. سوره قيامت، آيه 26.
34. سوره واقعه، آيات 85 – 83.
35. همان، آيات 95 – 92.
36. نهج البلاغه، خطبه 192.
37. همان، خطبه 83.
38. همان.

/

نگاهى به رويدادها

اخبار جهان اسلام‏
شوراى شهر لندن پنج ميليون پوند بودجه براى شناسايى مسلمانان اختصاص داد. (17/10/85)
20 هزار نظامى عراقى تأمين امنيت بغداد را بر عهده گرفتند. (20/10/85)
آمريكا، اسرائيل و عربستان براى عمليات مخفيانه سيا عليه حزب اللّه لبنان توافق كردند.
سيد محسن حكيم: اعدام صدام نشانه قدرت و استقلال دولت عراق بود. (21/10/85)
اسماعيل هنيه: امروز وحدت فلسطينى‏ها واجب شرعى است. (24/10/85)
دولت عراق دو همدست صدام (برزان تكريتى و عواد البندر) را هم اعدام كرد. (26/10/85)
بر اساس آخرين تحقيقات 655 هزار غير نظامى عراقى قربانى سياست‏هاى بوش و بلر شده‏اند. (28/10/85)
سيد حسن نصراللّه به دنبال استعفاى رئيس ستاد ارتش اسرائيل: منتظر استعفاى نخست وزير و وزير جنگ اسرائيل هم باشيد. (1/11/85)
سيد حسن نصر اللّه: پيروزى بر اسرائيل را امام حسين(ع) به ما آموخت. (2/11/85)
ابومازن و خالد مشعل براى توقف درگيرى‏ها به توافق رسيدند.
نفاق علماى وهابى با افشاى اسناد تكفير صدام رو شد. “بن باز” در فتواى خود صدام را كافر و منافقى معرفى كرد كه توبه‏اش پذيرفته نخواهد شد و لعن او جايز است. (3/11/85)
در ادامه قدرت نمايى حزب اللّه، اعتصاب ملى لبنان را فرا گرفت. (4/11/85)
اعتصابيون لبنانى: اگر سينيوره عبرت نگيرد قاطع‏تر به صحنه مى‏آئيم. (5/11/85)
حركت سنجيده سيد حسن نصراللّه(در عدم درگيرى) توطئه اسرائيل را ناكام گذاشت. (7/11/85)
روزنامه يديعوت احارنوت از دستور كاخ سفيد به سيا براى انجام فعاليت‏هاى سرى عليه حزب اللّه خبر داد. (8/11/85)
سيدحسن نصراللّه: فرزندان امامى هستيم كه تن به ذلت نداد. (11/11/85)
كارشناس اسرائيلى: سيد حسن نصراللّه از اسرار ما با خبر است. (15/11/85)
انفجار كاميون در منطقه شيعه نشين بغداد به شهادت 137 نفر و مجروح شدن 305 نفر انجاميد. (16/11/85)
امام جمعه مسجد الحرام:برادرى شيعه و سنى يك نعمت الهى است. (18/11/85)
اخبار داخلى
لاريجانى در چين: اگر تهديد شويم ممكن است از «ان. پى. تى» خارج شويم.
رئيس جمهور در جلسه استانى هيأت دولت در خوزستان: دولت براى توسعه و پيشرفت خوزستان هيچ محدوديتى قائل نيست.
آقازاده: قابليت هسته‏اى ايران غير قابل تحريم است. (16/10/85)
رهبر معظم انقلاب: مسؤولان حق ندارند از حق هسته‏اى صرف نظر كنند.
رهبر انقلاب: امروز پرهيز از اختلاف مهمترين وظيفه مسلمانان است.
سخنگوى وزارت خارجه در پاسخ به تهديد رژيم صهيونيستى: هرگونه اقدام عليه ايران بدون پاسخ نخواهد ماند. (19/10/85)
انفجار مشكوك و مهيب در كوه‏هاى كرمان اتفاق افتاد.
رئيس جمهور: دولت تا يك سال آينده نوسانات تند افزايش قيمت‏ها را كنترل مى‏كند.
سرپرست مجتمع قضايى امور اقتصادى: منتظريم رئيس جمهور صاحبان ثروت‏هاى نامشروع را معرفى كند. (21/10/85)
با تصويب هيأت دولت، بنزين نيمه دوم سال 86 سهميه بندى مى‏شود. (23/10/85)
مذاكرات احمدى نژاد با دانيل اورتگا و هوگو چاوز آغاز شد. (25/10/85)
رهبر انقلاب: وحدت، پشتيبان دولت‏هاى اسلامى است. اختلاف افكنان در جهان اسلام نه شيعه هستند و نه سنى.
قوى‏ترين مرد جهان (حسين رضازاده) خادم امام رضا(ع) شد. (26/10/85)
شهرام جزايرى از توضيح درباره سرمايه 160 ميليارد تومانى طفره رفت.
دبير ستاد مبارزه با قاچاق كالا خبر داد: پرونده‏هاى ميلياردى قاچاق كالا در پيچ و خم رسيدگى گرفتار است.
آيت اللّه شاهرودى نسبت به نفوذ كار چاق كن‏ها در دستگاه قضايى هشدار داد. (27/10/85)
حداد عادل در اعتراض به مصوبه ديروز نمايندگان: افزايش عمر مجلس خلاف قانون اساسى است.
لاريجانى: توقف غنى سازى دروغ عجيب و غريبى است. (28/10/85)
وزير دفاع آمريكا: فشار به ايران براى مذاكره است نه جنگ. در شرايط فعلى فقط بايد التماس كنيم.
نمايندگان مجلس: بودجه سال 86 بايد با رويكرد شرايط تحريم تدوين شود.
آيت اللّه محمدهادى معرفت درگذشت.
البرادعى: ايران تأسيسات هسته‏اى اعلام نشده ندارد. (30/10/85)
شوراى نگهبان با شرايط جديد نمايندگى مجلس شوراى اسلامى موافقت كرد. (1/11/85)
بودجه 229 هزار ميليارد تومانى تقديم مجلس شد. (2/11/85)
كارتر: توان جلوگيرى از پيروزى انقلاب اسلامى را نداشتيم. (3/11/85)
به رغم مخالفت صريح قانون اساسى، 121 نماينده با افزايش عمر وكالت خود رأى دادند! (4/11/85)
على رغم تلاش غرب براى تحريم ايران، 3/4 ميليارد دلار سرمايه گذارى اروپايى‏ها در پارس جنوبى صورت مى‏گيرد.
سوگوارى حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) از شنبه شب در محضر رهبر انقلاب برگزار مى‏شود.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در ديدار سفير انگليس در تهران: غرب زورگويى را كنار بگذارد، آماده مذاكره هسته‏اى هستيم. (5/11/85)
لاريجانى پس از ديدار با دبير شوراى امنيت ملى عربستان: حمله به ايران عمليات روانى آمريكاست.
البرادعى: دانش هسته‏اى ايران قابل بمباران نيست. (7/11/85)
متكى در ديدار با همتاى بلاروس: با توقف غنى سازى به هر شكلى مخالفيم.
نرخ رشد جمعيت در كشور كاهش يافت.
وزير امور خارجه: ايران از راه حل جامع الاطراف در پرونده هسته‏اى استقبال مى‏كند.
ايران اسلامى در آستانه تاسوعا و عاشوراى حسينى غرق در ماتم است. (8/11/85)
كارشناسان از پيشنهاد رهبر انقلاب در مورد تشكيل سازمان اوپك گازى استقبال كردند.
لاريجانى: مواضع هسته‏اى ما تغيير نكرده است. (12/11/85)
روزنامه انگليسى اينديپندنت: واگذارى خاورميانه به ايران تنها چاره آمريكاست.
ياد امام و شهدا در آغاز دهه فجر گرامى داشته شد.
مالزى: فعاليت اقتصادى در ايران را به تجارت آزاد با آمريكا ترجيح مى‏دهيم. (14/11/85)
همزمان با دهه فجر جهش علمى ايران در كنترل ايدز و توليد داروهاى نو تركيب اعلام شد.
دستگاههاى اجرايى موظف به استخدام فرزندان شاهد بيكار داراى تحصيلات دانشگاهى شدند. (15/11/85)
مسؤولان كشور در جمع خبرنگاران و كارشناسان خارجى بازديد كننده از تأسيسات هسته‏اى: مى‏بينيد كه ايران قطعنامه را اجرا نمى‏كند.
دكتر الهام براى وزارت دادگسترى به مجلس معرفى شد.
بهاى نفت به مرز 60 دلار رسيد. (16/11/85)
رهبر انقلاب در ديدار عبدالعزيز حكيم: سياست ما حمايت از دولت عراق است. (17/11/85)
ولى امر مسلمين با اشاره به تخريب ديوار مسجدالاقصى: جهان اسلام بايد اشغالگران قدس را پشيمان كند. (19/11/85)
وزير اطلاعات: 100 جاسوس سيا و موساد به دام افتادند.
فرمانده كل قوا تأكيد كردند در صورت تعرض به ايران همه جهان را براى آمريكا ناامن مى‏كنيم.
رهبر انقلاب: ملت ايران در 22 بهمن پرشورتر از هميشه به ميدان مى‏آيد.
پوتين در ديدار با دكتر ولايتى: پرونده هسته‏اى ايران بايد از طريق گفتگو حل و فصل شود. (21/11/85)
حماسه لبيك ملت به رهبر، بهمن 85 آوار سنگين بر سر دشمن بود.
لاريجانى در مونيخ: دشمنى 28 ساله آمريكا، ايران را قدرتمندتر كرده است. (23/11/85)
اخبار خارجى‏
آمريكا روسيه را تحريم كرد.
دمكرات‏ها: زمان پايان جنگ در عراق فرا رسيده است. (17/10/85)
18 تفنگدار آمريكايى در 7 عمليات كشته و مجروح شدند.
اردوغان از مسلح كردن پ ك ك توسط آمريكا خبر داد. (19/10/85)
سوئيس يخ زد.
زير دريايى هسته‏اى آمريكا با نفتكش ژاپنى در تنگه هرمز برخورد كرد. (20/10/85)
سياستمداران و نظاميان آمريكايى به طرح افزايش نيرو در عراق اعتراض كردند. (21/10/85)
صاحب نظران و رسانه‏هاى جهان با ارزيابى راهبرد جديد آمريكا اعلام كردند، بوش در عراق نه راه پس دارد، نه راه پيش.
مخالفان جنگ در شهرهاى مختلف آمريكا تظاهرات كردند. (24/10/85)
گورباچف: آمريكا بايد از طمع ورزى جهانى دست بردارد.
بوش به اشتباه سياست هايش در عراق اعتراف كرد. (25/10/85)
نظاميان سابق آمريكايى با امضاى طومارى خواستار پايان جنگ شدند.
روزنامه بوستون گلوب: تنها راه حفظ آبروى واشنگتن پذيرش نفوذ ايران در منطقه است.
نيوزويك: جنگ عراق، جنگى كاملاً شكست خورده است. (27/10/85)
رئيس ستاد ارتش اسرائيل با اعتراف به شكست استعفا كرد. (28/10/85)
رئيس مجلس نمايندگان آمريكا:بوش در چاله عراق به چاه افتاده است.
13 نظامى آمريكايى در سقوط هليكوپتر در بغداد به هلاكت رسيدند.
رئيس شوراى روابط خارجى آمريكا: نتيجه جنگ عراق پايان عصر برترى آمريكاست. (1/11/85)
هيلارى كلينتون رسماً كانديداى رياست جمهورى آمريكا شد. (2/11/85)
مردم چك: به آمريكا اجازه ساخت پايگاه نمى‏دهيم. (3/11/85)
اعتراف صريح شيمون پرز، فروپاشى اسرائيل نزديك است. (4/11/85)
پليس انگليس براى بار دوم، بلر را به اتهام رشوه‏خوارى احضار كرد. (14/11/85)
بيانيه 118 كشور عضو عدم تعهد، اسرائيل بايد به امضاى ان پى تى تن دهد. (19/11/85)
پوتين: آمريكا بزرگترين تهديد عليه روسيه است.

/

قرآن و وظايف مومنان در برابر پيامبر اعظم ص

مقدمه‏
قرآن كريم، پيامبر اكرم(ص) را به عنوان نيكوترين الگو براى بشريّت(1) و سيره او را بهترين راه سعادت بخش معرفى كرده است. از آنجا كه تنها راه خوشبختى دنيوى و اخروى انسان، در پيروى از سيره آن جناب است، خداوند سبحان، ضمن مكلف نمودن بشر به ايمان به او، احكام و مقرّراتى نيز وضع نمود كه در واقع شرح وظايف آنان نسبت به پيامبر اسلام(ص) مى باشد و چون مؤمنان، خود را در مسير هدايت آن حضرت قرار دادند، بدون ترديد علاوه بر وظايف عام، وظايف خاص ديگرى نيز متوجه آنان مى‏شود كه در آيات متعددى از قرآن كريم بدان اشاره شده است.
اين مقاله در صدد است با نگاهى گذرا به آيات ذكر شده، وظايف فردى و اجتماعى مؤمنان نسبت به پيامبر اعظم(ص) و آثار التزام به آن را بررسى نمايد.
اطاعت مطلق از پيامبر اسلام(ص)
همه مردم بايد نسبت به پيشوايان الهى، به ويژه پيامبر اكرم(ص)اطاعت مطلق داشته و اوامر و نواهى آن حضرت را چه در حوزه امور اجتماعى و چه فردى، بدون چون و چرا بپذيرند و اطاعت كنند.
قرآن كريم، در آيات متعدّدى به اين مسئله اشاره كرده و در برخى آيات، با مخاطب قرار دادن همه انسان ها، آنان را به اطاعت از پيامبر اسلام(ص) فرمان داده است: «قُل اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ…؛(2)اى پيامبر(ص) بگو: از خدا و رسول او اطاعت كنيد…» و در جاى ديگر، خصوص مؤمنان را به اين موضوع دعوت مى نمايد: «ياايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ‏واَطيعُوا الرَّسولَ..؛(3) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا و رسولش را اطاعت كنيد…»
مفهوم اطاعت، به معناى دنباله روى است؛ يعنى راهى كه رسول خدا(ص)مى رود، صراط مستقيم است كه صراط خداست و اطاعت آن حضرت بر همه واجب است.(4)
از نظر قرآن كريم، اطاعت از رسول خدا(ص)، اطاعت از خداست: «مَن يُطِعِ الرَّسولَ فَقَد اَطاعَ اللّهَ…؛(5) هر كس كه از رسول خدا اطاعت كند، از خدا اطاعت كرده است…». اطاعت، گستره وسيعى دارد و منظور از اطاعت رسول، اطاعت از همه دستورهايى است كه از ناحيه خدا نازل شده و آنچه پيامبر دستور مى دهد، همان وحى خدا است.(6)
دستور خداوند به اطاعت از پيامبر(ص)، بدون هيچ قيد و شرطى، خود، دليل بر عصمت آن حضرت مى باشد؛ زيرا اگر حضرت، هرگونه ضعف، انحراف و گناهى داشت، مى‏بايست فرمان كتاب خدا درباره اطاعت رسول اكرم(ص)مشروط باشد.(7)
بر همين اساس حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «وَ اَنَّ محمداً عبدُهُ و رسوله … و خَلَّف فينا راية الحق من تقدَّمها مرق و من تخلّف عنها زهق و من لزمها لحق؛ گواهى مى دهم كه محمد(ص)بنده و فرستاده خداست… و پرچم حق را در ميان ما به يادگار گذاشت، هر كس از آن پيشى گيرد، از دين خارج شده و آن كس كه از آن عقب ماند، هلاك گردد و هر كس همراهش باشد، رستگار شود».(8)
و در كلام بلندى، از آن حضرت نقل شد كه فرمودند: «محبوب ترين بنده نزد خداوند كسى است كه از پيامبرش پيروى كند و گام بر جايگاه قدم او نهد».(9)
الف – وظايف اجتماعى‏
مهم ترين بخش وظايف مؤمنان نسبت به پيامبر خدا(ص)مربوط به حوزه ولايت و امامت آن حضرت است. بى شك بزرگترين تلاش آن حضرت، تشكيل حكومت دينى بود كه در غدير تجلّى يافته است. قرآن كريم، در ضمن آيات متعددى به اين سنخ از وظايف پرداخته و آن ها را مورد تأكيد قرار داده است. به برخى از اين وظايف اشاره مى كنيم:
1- پذيرش ولايت پيامبر و ائمه(عليهم السلام)
اولين و بزرگترين وظيفه اجتماعى نسبت به پيامبر اسلام(ص)، پذيرش ولايت و رهبرى آن حضرت است.
قرآن كريم، ولايت را از آن خداوند و پيامبر اكرم(ص) و ائمه(عليهم السلام) مى داند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ ورَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا…؛(10)ولى امر و ياور شما تنها خدا و رسولش و مؤمنان ائمه(عليهم السلام) هستند…» اهميت ولايت آن حضرت، به حدّى است كه از ولايت خود مؤمنان بر خودشان برترى دارد. خداوند مى فرمايد: «اَلنَّبِىُّ اَولى بِالمُؤمِنينَ مِن اَنفُسِهِم…؛(11) پيغمبر اولى و سزاوارتر به مؤمنان است از خود آنان» از اين رو بايد مؤمنان حكم و اراده او را بر اراده خود مقدم بدارند. يا به عبارت ديگر، همانطور كه خداوند بر همه ولايت دارد «فَاللّهُ اَولى بِهِما»(12) پيامبر اكرم(ص) نيز بر مؤمنان ولايت دارد؛ از آن جا كه پيامبر(ص) به تعبير قرآن، عبد مطلق خداست و از جانب خود سخن نمى گويد بلكه دستورات او وحيانى است: «و ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى، اِن هُوَ اِلاّ وحىٌ يوحى»(13) از اين رو هر كس ولايت رسول الله(ص) را بپذيرد، ولايت خدا را پذيرفته است.(14)
قرآن كريم، پذيرش ولايت ائمه(عليهم السلام) را در امتداد پذيرش ولايت رسول الله(ص) قرار مى دهد: «اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم…؛(15) از خدا و رسولش و واليان امر كه به تصريح روايات مقصود از آن ائمه معصومين(عليهم السلام) هستند، اطاعت كنيد…» نمونه بارز آن، در مورد ولايت على(عليه السلام) مى‏باشد. از يكى از اصحاب پيامبر(ص)به نام بريده روايت شده كه گفت: «من با على(عليه السلام) در جنگ يمن بودم، بعد از اينكه به مدينه آمدم به محضر رسول الله(ص)رسيدم و نزد آن حضرت، از على(عليه السلام) بدگويى كردم. ديدم رنگ آن جناب تغيير كرد، فرمود: «اى بريده، مگر من اولى به همه مؤمنان از خودشان نيستم؟» عرض كردم: بله، فرمود: پس هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست.»(16)
2 – رجوع به سنّت آن حضرت در مخاصمات اجتماعى
در آيات متعدد قرآن، خداوند سبحان به مؤمنان او فرمود كه در مخاصمات اجتماعى به رسول اكرم(ص) رجوع كنند و گفتار و كردار و تقريرهاى آن حضرت را در قالب سنّت و قرآن كريم، چراغ راه خود، در مسير سعادت ابدى قرار دهند. از جمله آن آيات: «ياَيّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم فَاِن تَنازَعتُم فى شَى‏ء فَرُدّوهُ اِلَى اللّهِ والرَّسولِ اِن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الآخِرِ…؛(17) اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و واليان امر ائمه(عليهم السلام) اطاعت كنيد و اگر در چيزى نزاع كرديد، به حكم خدا و رسول بازگرديد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد…» برخى از مفسران مى‏گويند: اين آيه شريفه به وظيفه مردم در برابر خدا و رسول خدا و اولى الامر اشاره مى كند و مى فرمايد: «با وجود اين سه مرجع خدا، پيامبر و اولى الامر، مردم در بن بست قرار نمى گيرند.»(18)
از نگاه قرآن، مراجعه به سنّت پيامبر اكرم(ص)در مخاصمات، از مقوَّمات ايمان واقعى مردم است: «فَلا ورَبكَ لا يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا يَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجا مِمّا قَضَيتَ ويُسَلِّموا تَسليما؛(19) نه چنين است، قسم به خداى تو كه اينان اهل ايمان نيستند مگر اينكه در خصومت و نزاعشان، تنها تو را حاكم كنند و آن گاه به هر حكمى كه (به سود و زيان آنها) كنى، اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.» به هر حال، خداوند در آيه فوق، سوگند ياد كرد كه مردم، ايمان واقعى پيدا نمى كنند، مگر اينكه، سه شرط را دارا باشند:
الف: در هنگام اختلاف به سنّت پيامبر اكرم(ص)مراجعه كنند نه به طاغوت.
ب: از حكم پيامبر(ص)در دلِ خود احساس دلتنگى نكنند.
ج: در برابر قضاوت آن حضرت، تسليم محض باشند.(20)
در منطق دين نه تنها مراجعه به پيامبر اكرم(ص)وظيفه مؤمنان است؛ بلكه پذيرش داورى ها و احكامى كه صادر كرده‏اند، نيز بر آنان واجب است، چنانكه امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «اگر قومى عبادت خدا را انجام بدهند و براى خدا شريك نگيرند و نماز بخوانند و زكات بدهند و حج خانه خدا را بجا آورند و روزه ماه رمضان را بگيرند ولى در كارى كه خدا يا رسول خدا(ص)كرده، چون و چرا كنند و بگويند: «اگر خلاف اين را مى كرد بهتر بود» حتى اگر اين چون و چرا را به زبان نياورند و از دل خود بگذرانند، به همين مقدار مشرك شده اند.»(21)
3- اخذ اجازه از پيامبر
از نگاه قرآن كريم، در حوزه مسايل اجتماعى، آن گاه كه تكاليف، صورت جمعى پيدا مى كند، كسى حق ندارد، بدون اجازه پيامبر اكرم(ص)و جانشينان آن حضرت، براى مدّتى هرچند كوتاه و براى هر گونه عذرى، عرصه را خالى كند و يا خودسرانه عمل كند: «اِنّمَا المُؤمِنونَ الّذينَ ءامَنوا بِاللّهِ ورَسولِهِ واِذا كانوا مَعَهُ عَلى اَمر جامِع لَم يَذهَبوا حَتّى يَستأذِنوهُ…؛(22) منحصراً مؤمنان (واقعى) كسانى اند كه به خدا و رسول او ايمان آورده اند و هرگاه در كار اجتماعى شان به حضور رسول خدا(ص)لازم باشد، حاضرند، تا اجازه نگيرند، از محضر آن حضرت، بيرون نمى روند…» آيه فوق در مورد عدّه‏اى نازل شد كه هر وقت رسول خدا(ص)، مؤمنان را براى اجراى امرى از امور جمع مى كرد تا پى كارى يا جنگى بفرستد، بدون اجازه آن حضرت، متفرق مى شدند و خداوند با اين آيه به آن ها هُشدار دادند كه بدون اذن حضرت، جايى نروند.(23)
اين دستور انضباطى مهم اسلامى، مخصوص پيامبر و يارانش نبوده است؛ بلكه در برابر تمام رهبران و پيشوايان الهى اعم از پيامبر و ائمه و علمايى كه جانشينان آن ها هستند، رعايت آن ها لازم است؛ چرا كه مسئله سرنوشت مسلمين و نظام جامعه اسلامى در آن مطرح مى باشد و علاوه بر دستور قرآن مجيد، عقل و منطق نيز حاكم بر آن است؛ زيرا اصولا هيچ تشكّلى بدون رعايت اين اصل پابرجا نمى ماند و مديريت صحيح، بدون آن امكان پذير نيست.(24)
از اين رو وظيفه همگانى و هميشگى مردم در هر عصرى كه مسائل اجتماعى اسلام مطرح است، در حقيقت، شخصيت حقوقى رسول اكرم(ص)در آن جهت به صحنه آمده و هرگز مؤمنان نبايد اين صحنه را ترك كنند.(25)
4- خيانت نكردن
يكى ديگر از وظايف مؤمنان، خيانت نكردن به خدا و رسول الله(ص) مى‏باشد كه در قرآن به آن تصريح شده است: «ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تَخونُوا اللّهَ والرَّسولَ و…؛(26) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خدا و رسول او خيانت نكنيد…» مرحوم طبرسى در ذيل اين آيه شريفه مى فرمايد: «خيانت خدا، يعنى ترك واجبات و خيانت رسول الله(ص)ترك سنّت و روش پيامبر اكرم(ص)و شرايع دين او مى باشد و تركِ چيزى از دين و ضايع كردنِ آن، خيانت به خدا و رسول الله(ص)مى باشد.»(27)
پيام اين آيه را مى توان با استفاده از شأن نزول آن تبيين كرد كه مفسّران در مورد شأن نزول آيه اختلاف كردند:
الف – هنگامى كه مسلمانان، به فرمان پيامبر خدا(ص) يهوديان قبيله بنى قريظه را محاصره كردند، آنان پيشنهاد صلح و كوچ كردن به شام را دادند، پيامبر اكرم(ص)نپذيرفت و سعد بن معاذ را به داورى مأمور ساخت. يكى از مسلمانان همراه او، به نام ابولبابه كه سابقه دوستى با آنان داشت، با اشاره به گلوى خود به آنان فهماند كه در صورت پذيرش حكميت سعد بن معاذ، همه كشته خواهيد شد. جبرئيل اين اشاره را به پيامبر خدا(ص)خبر داد، پس از آن ابولبابه با شرمندگى از اين خيانت، خود را به ستون مسجد پيامبر بست و هفت شبانه روز چيزى نخورد، سرانجام خداوند توبه اش را پذيرفت.(28) مطابق اين شأن نزول، گاهى يك اشاره به سود دشمن، خيانت محسوب مى شود.(29)
بنابراين آن چه كه باعث مى شود، پيامبر اكرم(ص)مورد توهين قرار گيرد و دين اسلام زير سؤال برود، مؤمنان بايد آن را ترك كنند و كارى نكنند كه بيگانگان، از كار آن ها عليه اسلام و پيامبر اعظم(ص)سوء استفاده كنند و باعث تقويت دشمن شوند.
ب – در جنگ بدر، بعضى از مسلمانان، نامه اى به ابوسفيان نوشتند و از نقشه پيامبر اكرم(ص)او را باخبر ساختند، ابوسفيان هم از مشركان مكّه درخواست كمك كرد كه هزار نفر براى جنگ بدر به راه افتادند.(30)
طبق اين شأن نزول، افشاى اسرار نظامى، خيانت به پيامبر اسلام(ص) و خيانت به خداوند است؛ چون در آيه فوق، خدا و پيامبر خدا(ص) در كنار هم ذكر شدند.(31)
به عبارت ديگر، مؤمنان در نظام اسلامى نبايد، اسرار و اطلاعات نظامى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى را به نفع دشمنان نظام، افشاء كنند؛ چون طبق آيه شريفه فوق، خيانت به خدا و پيامبر(ص)به حساب مى آيد.
ب – وظايف فردى
منظور از وظايف فردى، امورى است كه خارج از چارچوب ساختارى جامعه قرار گيرد؛ يعنى هر مؤمنى، صرف نظر از رابطه امت و رهبرى و لحاظ حوزه اجتماعى پيامبر اكرم (ص)، مكلّف و مأمور به التزام بدان مى باشد.
قبل از هر چيز لازم است، گفته شود، اديان الهى به ويژه اسلام، براى رشد معنوى انسان آمده اند؛ به عبارت ديگر هدف شريعت، تهذيب نفوس انسان ها است؛ براى اين منظور، بعضى از تكاليف فردى در كنار وظايف اجتماعى واجب گشته است تا هر انسانى به ويژه مؤمن با پايبندى به آن در مسير عبوديّت كه هدف آفرينش است، قرار گيرد و از اين رهگذر به مقام قرب الهى نائل آيد.
بزرگترين وظيفه فردى مؤمنان، نسبت به پيامبر اكرم(ص)عمل به آن دسته از دستورهايى است كه براى تهذيب جان و روح آنان آمده است؛ زيرا بدون قيام به وظايف فردى، عمل به وظايف اجتماعى نيز به درستى صورت نمى پذيرد. به عنوان مثال، كسى كه تقوا و عدالت و… نداشته باشد، چطور مى شود، مسئوليت هاى كليدى جامعه را به او سپرد.
البته وظايف فردى مؤمنان نسبت به رسول الله(ص)فراوان است، ولى آن چه كه در قرآن كريم بطور صريح، خطاب به مؤمنان آمده است، بيان مى كنيم:
1- محبّت پيامبر(ص)و اهل بيت او(عليهم السلام)
محبّت به پيامبر(ص)و اهل بيت او(عليهم السلام) از چنان جايگاهى برخوردار است كه پيامبر اسلام(ص)آن را به عنوان مكمّل ايمان ذكر فرموده اند: «ايمان بنده اى كامل نمى شود، مگر اينكه من پيش او محبوب تر از خودِ او باشم و عترت من نزد او محبوب تر از خويشان خودش باشد…»(32) در جاى ديگر، آن حضرت در مورد اهميّت مسئله محبّت مى فرمايد: «المرء مع مَن اَحَبّ؛ انسان با محبوب خود، محشور مى شود»(33).
البته، منظور از محبّ كسى است كه خود را با محبوب هماهنگ كند و تلاش كند كه گفتار و كردار او را الگويى براى خود قرار دهد.
محبت به اهل بيت(عليهم السلام) وظيفه‏اى بس خطير است. لذا در قرآن كريم به عنوان مزد رسالت مطرح شده است: «قُل لا اَسئلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُربى؛(34) من از شما اجر رسالت نمى خواهم، جز اينكه محبّت مرا در حق خويشاوندان منظور داريد»؛ به عبارتى ديگر، محبّت به اهل بيت(عليهم السلام)، لازمه محبّت به پيامبر اكرم(ص)است.
2- صلوات فرستادن
يكى از وظايف فردى مؤمنان نسبت به رسول الله(ص)فرستادن صلوات بر آن حضرت است. قرآن كريم، درود مؤمنان نسبت به پيامبر اكرم(ص)را در رديف درود خداوند و ملائكه قرار داده و مؤمنان را فرمان داده است كه بر پيامبر اعظم(ص)صلوات بفرستند: «اِنَّ اللّهَ ومَلائكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النّبىِ‏ّ ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا صَلّوا عَلَيهِ وسَلّموا تَسليما؛(35) به درستى كه خدا و فرشتگان او، بر پيامبر درود مى فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر پيامبر، صلوات بفرستيد و تسليم آن حضرت باشيد.»
معناى صلوات بر آن حضرت اينست كه، خدايا رحمتت را بر پيامبر(ص)و خاندانِ پاك او نازل فرما، وقتى رحمت بر حضرت نازل شد، به ديگران هم مى‏رسد؛ چون او مجراى فيض است و اگر بخواهد خيرى به ديگران برسد، بايد به عنوان رحمت خاص، نخست بر حضرت نازل شود و سپس به ديگران برسد.(36)
حضرت على(عليه السلام) در مورد اين موضوع مى فرمايد: «وقتى اين آيه را در نماز يا در غير نماز مى خوانيد، صلوات بفرستيد.»(37)
اين مسئله، آن قدر اهميّت دارد كه امام صادق(عليه السلام) در كلام بلندى مى فرمايد: «چون نام پيغمبر ذكر شود، بسيار بر او صلوات بفرستيد؛ زيرا هر كه يك صلوات بر آن حضرت بفرستد، خداوند بر آن شخص هزار صلوات مى‏فرستد در هزار صف از ملائكه و هيچ خلقى نماند مگر به سبب صلوات خدا و ملائكه بر او، بر او صلوات بفرستد. پس كسى كه به چنين رحمتى رغبت ننمايد، جاهل و غافل است و خدا، رسول و اهل بيت(عليهم السلام) از او بيزارند.»(38)
در حديثى ديگر از آن حضرت نقل شده است كه فرمودند: «هيچ عملى در ميزان اعمال، سنگين تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست و شخصى را در قيامت، اعمالش را به ميزان مى گذارند، سبك مى آيد، حضرت رسول(ص)صلوات بر خود را در ميزان او مى گذارد، سنگين مى شود و بر اعمال بدش، غالب مى شود»(39).
3- توسّل
خداى متعال، گنهكاران را ارشاد فرموده است كه درِ خانه رسول اكرم(ص)بروند. از آن حضرت بخواهند كه براى ايشان طلب مغفرت كند: «ولَو اَنّهُم اِذ ظَلَموا اَنفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللّهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللّهَ تَوّابا رَحيما…؛ (40) اگر آنهايى كه به خود ظلم كردند، به تو رجوع كردند، براى آنها استغفار كن و از خدا آمرزش بخواه كه خداوند را توبه پذير و مهربان خواهى يافت.»
4- زيارت
هنگامى كه به زيارت پيامبر اكرم(ص)به مدينه مى رويم، مشمول لطف خاص خداوند مى شويم كه هم پيامبر(ص)به ما سلام مى كند: «واِذا جاءَكَ الذينَ يُؤمِنونَ بِآياتِنا فَقُل سَلامٌ عَلَيكُم…»(41) و هم براى گناهان از خداوند طلب رحمت مى كند.(42)
البته، زيارت و توسّل به آن حضرت، فقط به حضور حضرت رسيدن و رفتن به مدينه، سرِ قبرِ آن حضرت نيست؛ هرچند فضيلت بيشترى دارد، بلكه هر گاه كه مؤمنان، حال دعا پيدا كردند و از دور، دعاها و زيارت نامه هاى آن حضرت كه در منابع اسلامى وارد شده است، بخوانند، شامل عنايت آن حضرت مى شوند. زيرا قرآن كريم تصريح فرموده است كه رسول خدا(ص)اعمال مؤمنان را مى‏بيند؛ «وقُلِ اعمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُم ورَسولُهُ والمُؤمِنونَ…».(43)
5 – رعايت ادب
قرآن كريم، ادب گفتگو با رسول الله(ص)را به مسلمانان(44)مى آموزد و در برخى از آيات به اين موضوع پرداخته است.
قرآن براى اينكه مسلمانان، پيامبر خدا(ص)را فردى عادى تلقى نكنند، توصيه مى كند كه صداى خود را از صداى آن حضرت بلندتر نبرند؛ زيرا چنين رفتارى جسارت است و ارتكاب چنين كردارى، سبب نابودى اعمال نيك آن ها مى شود: «ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تَرفَعوا اَصوتَكُم فَوقَ صَوتِ النبىِ‏ّ ولا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ كَجَهرِ بَعضِكُم لِبَعض اَن تَحبَطَ اَعمالُكُم واَنتُم لاتَشعُرون؛(45) اى اهل ايمان (با رسول با ادب سخن بگوييد) صداى خود را از صداى پيغمبر بلند مكنيد، بر او فرياد نكشيد كه اعمال نيكتان باطل مى شود و شما نمى فهميد (كه بى ادبى مبطل اعمال نيك است).»
حكم باطل شدن اعمال نيك در مقابل اين جسارت، ويژه دوران زندگى ظاهرى و دنيوى آن حضرت نيست، بلكه در جوار قبر مطهّر آن بزرگوار نيز نبايد با صداى بلند سخن گفت.(46) ائمه اطهار(عليهم السلام) و جانشينانِ آن حضرت نيز همان حكم را دارند و نيز احترام ذرّيه آن بزرگوار علماى ربّانى و فقهاى عادل و مراجع تقليد كه به فرموده روايات، جانشينان پيامبر(ص)مى‏باشند، بر ما لازم است.(47)
در آيه ديگرى، خداوند هرگونه پيشى گرفتن نسبت به رسول اكرم(ص)را به مؤمنان گوشزد مى كند: «يا ايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تُقَدِّموا بَينَ يَدَىِ اللّهِ ورَسولِهِ…؛(48) اى كسانى كه ايمان آورده ايد،(در هر كارى) بر خدا و رسول او تقدّم مجوييد.»
مرحوم طبرسى در بيان آيه شريفه فوق، نهى از پيشى گرفتن را به موارد زيادى عموميت مى دهد كه عبارت است از: راه رفتن، سخن گفتن قبل از اينكه حضرت سخنى بگويد، انجام دادن كارى، قبل از انجام دادن پيامبر اكرم(ص) و فرمود: «خلاصه اينكه، بايد در همه زمينه ها، حضرت را همراهى كرد».(49)
بعضى از مفسرين موارد تقدم و پيشى گرفتن از رسول الله(ص)را چنين تبيين كردند: «از اينكه قرآن كريم، موارد تقدم را بيان نكرد و مطلق آورد به خاطر اينست كه، شامل تمام انواع پيشى افتادن عقيدتى، علمى، سياسى و اقتصادى در گفتار و كردار، شود و كسى كه از خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله)، پيشى گيرد، در مديريت نظام خلل وارد كرده است و جامعه را به هرج و مرج مى‏كشاند و در حقيقت دستگاه نظام قانون گذارى را بازيچه تمايلات خود قرار مى دهد».(50)
بنابراين، بعضى از سليقه هاى شخصى، عادت و رسوم اجتماعى و سياسى از مقرّرات و قوانين بشرى، كه ريشه در قرآن و حديث ندارد، برخاسته از عقل و فطرت نيست و هرگونه حرام كردن نعمتهاى حلال خداوند يا حلال كردنِ حرام خداوند، نوعى پيشى گرفتن از خدا و رسول اعظم(ص)است.(51)
پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره احزاب، آيه 21.
2. سوره نور، آيه 54 و 56؛ سوره آل عمران، آيه 32؛ سوره مائده،آيه 92. 3. سوره نساء، آيه 59؛ سوره انفال،آيه 20؛ سوره محمد،آيه 33.
4. طباطبايى، محمدحسين، الميزان، ترجمه: سيد محمدباقر موسوى همدانى، ج 5، 40 جلدى(، قم: دارالعلم، چ حكمت، ص 317).
5. سوره نساء،آيه 80.
6. ر.ك. الميزان، پيشين، ترجمه پيشين، ج 36،ص 80.
7. قرائتى، محسن، درسهايى از قرآن (1 – 5) دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، ص 272.
8. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 100، ص 187.
9. همان، خطبه 160،ص 301.
10. سوره مائده، آيه 55.
11. سوره احزاب،آيه 6.
12. سوره نساء،آيه 135.
13. سوره نجم،3 و 4.
14. سوره نساء،آيه 80.
15. همان، آيه 59.
16. سيوطى، جلال الدين، درالمنثور، چاپ بيروت، محمد امين، ج 5، ص 182.
17. سوره نساء، آيه 59.
18. قرائتى، محسن، تفسير نور، ج 2؛ تهران: مركز فرهنگى درس هايى از قرآن، 1382،ص 311.
19. سوره نساء،آيه 65.
20. ر.ك. رازى، فخرالدين، تفسير كبير، ج 10؛ تهران: دارالكتب، چاپ دوم، ص 164.
21. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، ج 2، بيروت: دارالاضواء، 1405 ق، ح 6،ص 398.
22. سوره نور،آيه 62.
23. قمى، على بن ابراهيم، تفسير قمى، ج 2، نجف،1387 ق، ص 110.
24. تفسير نمونه، ج 14، ص 565.
25. جوادى آملى، عبدالله، صهباى حج، مركز نشر اسراء، 1384 ش، ص 198و 199.
26. سوره انفال،آيه 27. طبرسى، مجمع البيان، ج 4-3؛بيروت: دار احياء التراث، چاپ اوّل،1412ق، ص 663.
27. همان.
28. تفسير نور، ج‏4،ص 306.
29. مجمع البيان، پيشين؛ تفسير نور، پيشين، ص 305.
30. همان، ص 306.
31. بحار الانوار، ج 17 ص‏13؛به نقل از جوادى آملى، صهباى حج، مركز نشر اسراء، 1384 ش، ص 501.
32. همان.
33. سوره شورى،آيه 23.
34. سوره احزاب،آيه 56.
35. جوادى آملى، عبدالله، حكمت عبادات، مركز نشر اسراء، چاپ 6، 1383؛ ص 242.
36. ابن بابويه قمى، محمد بن على، خصال صدوق، قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1362 ش، ص 629.
37. اصول كافى،ج 2،ص 492 ح‏6؛به نقل از علامه مجلسى، عين الحيات، ج 2، قم: دارالاعتصام، چاپ اول،1376 ش، ص 139.
38. اصول كافى، پيشين، ح 15؛به نقل از علامه مجلسى، پيشين، ص 140.
39. مطهرى، مرتضى، عدل الهى، انتشارات صدرا، چاپ 8،1374،ص 240.
40. سوره نساء،آيه 64.
41. سوره انعام، آيه 54.
42. دهقان، اكبر، هزار و يك نكته از قرآن، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، 1379، ص 147.
43. سوره توبه،آيه 105.
44. نسبت ميان ايمان و اسلام، عموم و خصوص مطلق است؛ يعنى هر مؤمنى، مسلمان است، ولى هر مسلمانى، مؤمن نيست، ولى اين تفاوت در صورتى است كه دو واژه (مسلمانان و مؤمنان) در برابر هم ذكر شوند؛ امّا اگر جداگانه ذكر شدند، ممكن است هر دو در يك معنا به كار رفته باشند. (تفسير نمونه، ج 22، ص 210؛به نقل از اكبر دهقان، هزار و يك نكته از قرآن، ص 353.
45. سوره حجرات،آيه 2.
46. تفسير تسنيم، پيشين، ج 6،ص 35.
47. قرائتى، محسن، تفسير سوره حجرات، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، چاپ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چ 22، 1384، ص 30.
48. سوره حجرات، آيه 1.
49. ر.ك. مجمع البيان، پيشين، ج 10- 9،ص 166.
50. تفسير سوره حجرات، پيشين، ص 13.
51. ر.ك. تفسير سوره حجرات، پيشين، ص 13 و 14.

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان

آمده‏ام خداحافظى كنم‏
بعد از نماز و صرف ناهار، هنگامه وداع فرا رسيد. در سنگر مشغول آماده كردن خود بوديم كه جواد آمد در سنگر ايستاد. بلند شدم و از او خواستم وارد شود. گفت: آمدم خداحافظى كنم!
گفتم: ان شاء اللّه همديگر را خواهيم ديد.
نگاه محجوبانه‏اى كرد و گفت: خب، شايد ديگر وقت نشد.
بعد وارد سنگر شد و با يكايك بچه‏ها خداحافظى كرد. وقتى از سنگر بيرون رفت، يكى از بچه‏ها گفت: خدا به پدر و مادرش رحم كند!
همه حركات و رفتار بچه‏ها حكايت مى‏كرد عمليات كربلاى 4 آخرين سفر اوست. ساعت هفت يا هشت صبح بود كه دستور عقب نشينى رسيد. بچه‏هايى را كه عقب مى‏رفتند، ورانداز كردم تا مبادا كسى جا بماند. چشمم به قاسم – فرمانده گروهان نورى – افتاد.از او سراغ جواد را گرفتم. او هم خبرى نداشت. همه رفته بودند و من همچنان چشم انتظار گمشده خود بودم. از جعفر پرسيدم: پس جواد چى شد؟
جعفر گفت: من مى‏خواستم به تو بگويم كه جواد مجروح شده، ولى نتوانستم. كسى هم او را عقب نياورده است.
پرسيدم: جعفر فاصله‏اش تا اينجا چقدر است؟
گفت: راه زيادى نيست.
با جعفر راه افتاديم هرچه جلوتر مى‏رفتيم كمتر اثرى از نيروهاى خودى مى‏ديديم. جعفر سنگرى را نشان داد كه جنازه چند عراقى در ميان آن افتاده بود. بعد گفت: جواد بايد همين جاها باشد.
چند بار جواد را صدا زدم ولى جوابى نشنيدم. بازهم گشتيم ولى خبرى نشد. يك دفعه جعفر گفت: راستش جواد شهيد شد. من نخواستم همان اول به تو بگويم.(1)
مجازات بى احترامى به عكس صدام‏
در يكى از اردوگاه‏ها عكس بزرگى از صدام را گذاشته و به همه دستور داده بودند به آن احترام بگذارند. نوبت به من كه رسيد، عكس را به زمين كوبيدم. براى همين شيشه آن خرد شد. سپس عكس را هم پاره كردم. عراقى‏ها با ديدن اين صحنه مرا به مدت سه ماه شكنجه كردند. در همين اردوگاه برادر محمد جواد تندگويان وزير اسبق نفت را ديدم. از او پرسيدم كه كارت صليب سرخ دارد، گفت: نه، ندارم.
گفتم: آقاى تندگويان، چون كارت ندارى، آدرست را بده تا براى خانواده ات نامه بنويسم.
متواضعانه گفت: آدرس من اين است: صبر و استقامت.(2)
بى‏توجه به زخم‏هاى عميق و دردهاى جانكاه‏
روز دوم عمليات والفجر 8 بود. معاون فرماندهى لشكر زرهى 8 نجف برادر شعبان على زينلى به سبب آتش سنگين دشمن از ناحيه سر و گردن زخم‏هاى عميقى برداشت.او را به اورژانس بردند تا به مراكز درمانى شهرستان‏ها اعزام كنند. روز بعد او را با كمال تعجب در خط مقدم ديدم. ابتدا شك كردم خود اوست، زيرا سر و گردنش باندپيچى بود. جلو رفته سلام و احوال پرسى كردم. گفتم: چرا جهت معالجه به عقب نرفته‏ايد؟
در حالى كه با دست باند سرش را مرتب مى‏كرد، گفت: ما كه هنوز مزدمان را نگرفته‏ايم. به همين دليل باز گشتيم.(3)
آن بزرگوار بعدها به ملكوت اعلى پيوست و شهيد شد.
فرجام برادر نظرى‏
برادر نوروز نظرى بى‏سيم چى گروه ضربت بود. او از ناحيه پا مجروح شد. خواستيم نظرى را به عقب منتقل سازيم ولى او راضى نمى‏شد. او با بدنى مجروح به مقاومت تحسين برانگيزش ادامه داد. عراقى‏ها كه مقاومت كم نظير نظرى را ديدند، به شدت عصبانى شدند و به محض دسترسى به او به هر دو چشمش تير خلاص زدند، چشم هايى كه بارها به شوق شهادت گريسته بودند.(4)
تقيّد عجيب حاج آقا ابوترابى‏
در يكى از شب‏ها حاج آقا ابوترابى به دليل كسالت مزاج و تب شديدى كه داشت، خيس عرق شده بود. نيمه‏هاى شب وقتى از خواب برخاستم، ديدم حاج آقا به حالت نشسته به ديوار تكيه زده و با آن كه از شدت تب مى‏لرزد، مهر را روى زانويش گذاشته، نماز شب مى‏خواند.(5)
كيفر پيش نماز
يك روز وقتى شروع كرديم به خواندن نماز، عراقى‏ها كابل به دست پشت پنجره آمده، ما را زير نظر گرفتند. و پس از آن عراقى‏ها پيش نماز را كه يك بسيجى بود، صدا زده، با خود بردند. بعد از چند ساعت او را بازگرداند. آن قدر به كف پاهايش كابل زده بودند كه چشم‏هايش كم سو شده بود و به زحمت اطرافش را مى‏ديد.(6)
علت زخمى نشدن قبل از شهادت‏
يك روز از همت پرسيدم: چگونه مى‏شود كه شما در اين همه نبردهاى خونين حتى يك بار موردى پيش نيامده كه كمترين خراشى يا جراحتى بردارى، حال آن كه هميشه در خط مقدم جبهه‏اى؟ در پاسخم گفت: آن روز كه در مكه معظمه در طواف بيت اللّه الحرام بودم، آن لحظه‏اى كه از زير ناودان طلا مى‏گذشتم از خدا تقاضا نمودم كه:
1- … مدال پر افتخار شهادت ارزانيم دارد. 2- راضى به اسارتم نگردد … 3- تا لحظه شهادت كوچك‏ترين آسيب و زخمى از طرف خصم دون عارضم نگردد تا با بدنى سالم و پيكرى توانمند درحين نبرد و جدال با شراب گواراى شهادت به محفل انس روم.
همسرم، به تو اطمينان مى‏دهم كه من به آرزوى خود كه شهادت در راه خداست، خواهم رسيد بدون اين كه قبل از شهادت كمترين آسيب يا جراحتى متوجهم گردد.(7)
مانند فرزند امام حسين‏
وقتى دفتر خاطراتش را بعد از شهادت از كوله پشتى‏اش بيرون آوردند، ديدند در آن نوشته است: خدايا، مرا مثل على اصغر امام حسين(ع) بپذير.
سيد جعفر حجازى در ارديبهشت 65 در عمليات صاحب الزمان(عج) به وسيله تركشى كه گلويش را پاره كرد به شهادت رسيد.(8)
حكايت آن آرپى جى زن
عراقيها به قصد بريدن عقبه نيروهاى اسلام از ميان آبهاى راكد و باتلاق‏هاى منطقه عملياتى حركت كردند تا با اشغال جاده، مانع از پشتيبانى نيروهاى گسترده ما در دژ شوند.
با حركت تانك‏ها به سوى تنها سرپل اين سوى آبگير، لحظه به لحظه احتمال محاصره ما بيشتر مى‏شد. يكى از آرپى جى زن‏هاى گردان با تشخيص اين خطر بزرگ و به قصد عقيم كردن نقشه دشمن به سوى تانك‏هاى در حال حركت به سوى جاده شلمچه دويد تا با شليك موشك مانع از حركت زرهى دشمن روى جاده شلمچه – بصره شود. با انفجار اولين تانك عراقى بقيه تانك‏ها متوجه اين برادر شده و يكى از تانك‏ها با شليك توپ 120 ميليمترى خود به صورت مستقيم سر اين قهرمان را پودر كرد. البته بدن بدون سر وى حدود ده متر به دويدن خود ادامه داد و سپس به زمين افتاد.(9)
يك فيلمبردار از لحظه‏اى كه آن قهرمان آرپى جى را شليك كرد تا وقتى به شهادت رسيد را فيلم‏بردارى كرده بود. بعداً مادر آن شهيد از موضوع فيلم بردارى از واقعه شهادت فزرند باخبر شد و خود را به اهواز رساند و تقاضاى ديدن فيلم را كرد. مسؤولان تبليغات لشكر به دليل دلخراش بودن آن صحنه حاضر به ارائه آن فيلم نشدند، اما وقتى با اصرارهاى مكرر مادر مواجه گشتند، به ناچار آن را به مادر شهيد نشان دادند. مادر شهيد با اصرار فيلم را دو سه بار ديد، و گفت: حالا فهميدم چرا در تهران نگذاشته بودند لحظه تدفين فرزندم، پيكر او را ببينم.
فيلم بردار دوربين را روى وقتى كه شهيد بدون سر مى‏دويد، زوم كردو از فاصله نزديك گردن بى سر شهيد را نشان داد. مادر شهيد وقتى پيكر بى سر فرزند را ديد، لبهاى خود را روى پرده تلويزيون چسباند و با ناله و گريه گفت: اكنون مى‏توانم حال حضرت زينب(س) را در وقتى كه رگهاى بريده برادر را بوسيد، درك كنم.(10)
درست در لحظه نااميدى
ساعت 2 بامداد صداى شنى تانك‏هاى دشمن را كه از سمت بصره روى جاده به سوى سه راهى محل استقرار ما مى‏آمدند، شنيده شد و هر لحظه بر شدت صدا افزوده مى‏شد. آرپى جى زن را كه فقط 5، 6 موشك داشت، به مقابله فرستاديم. تانك‏ها كمتر از 40 متر با ما فاصله داشتند، سه تا از آن تانك‏ها از نوع تى 72 بودند كه در برابر موشك آرپى‏جى 7 مقاوم بودند. آنها به صورت مثلثى به طرف ما مى‏آمدند. اولين موشك به تانك سمت راست اصابت كرد و كمانه كرد و سوى آسمان منحرف شد. دومين موشك نيز به تانك جلويى اصابت كرد و آن هم به دليل پيشرفته بودن تانك كمانه كرد و اثرى روى تانك نگذاشت. نااميدانه منتظر شديم تانك‏ها نيروهاى پياده ما را كه ديگر قادر به دفاع نبودند، زير شنى‏هاى خود له كنند. نارنجك‏ها را آماده كرديم و تصميم گرفتيم با نارنجك با تانك‏ها روبرو شويم. اما لحظاتى بعد از شليك دومين موشك، در كمال تعجب ديديم كه تانك‏ها متوقف شدند و بعد از مدتى كوتاه خدمه تانك‏ها سراسيمه بيرون پريده، به سوى بصره متوارى گشتند. اين قضيه را امداد الهى دانسته، شكر حق را به جا آورديم درست در زمانى كه ديگر كارى از ما ساخته نبود، دشمن اقدام به تخليه تانك‏ها نموده، فرار كرد.(11)
باران رحمت الهى‏
پس از چند روز از عمليات كربلاى 4 – كه لو رفته بود و خاطرات تلخى از آن داشتيم – خبر رسيد كه برادر محسن رضايى – فرمانده كل سپاه – به منطقه آمده است. اين خبر مثل بمب در ميان بچه‏ها صدا كرد. احتمال داديم نويد بخش خبرى خوش باشد يا لااقل به ما دلگرمى بدهد. شور و شوق غير قابل وصفى جمع بچه‏ها را فرا گرفته بود. همه در ميدان صبح‏گاه به خط شديم. برادر رضايى از راه رسيد و پس از ابراز احساسات دريادلان بسيجى و تكرار شعار «فرمانده آزاده، آماده‏ايم آماده» به سخنرانى مشغول شد. گفت نگران نباشيد. ان شاء اللّه بزودى از اين سردرگمى بيرون مى‏آييد. با سخنرانى ايشان روحى تازه در كالبد بچه‏ها دميده شد.
ايشان در پايان سخنرانى از بچه‏ها خواستند دعا كنند و افزودند: تانك‏هاى عراقى پشت خطوط دفاعى خودشان مستقراند و براى عمليات آماده‏اند. تنها چيزى كه مى‏تواند مانع تحرك آنها شود، باران است. اگر باران ببارد، دشت شلمچه به باتلاق و گورستان تانك‏هاى دشمن تبديل مى‏شود.
بچه‏ها هم دستها را به سوى آسمان بلند كردند و از ته دل درخواست باران نمودند. نيروها در نهايت خشوع و خضوع صورت به خاك ساييدند و از خداوند طلب رحمت كردند. آن روز غروب اردوگاه سيد عبيد، حال ديگرى داشت. آفتاب غروب مى‏كرد در حالى كه ابرهاى سياه آسمان را پر مى‏كرد. اين ابرها مژده اجابت دعا بود. و دقايقى بعد باران باريد، آنهم چه بارانى! آن شب به قدرى باران باريد كه در خود اردوگاه سيد عبيد تردد نفرات و وسايل نقليه با دشوارى صورت مى‏گرفت.(12)
اين هم قربانى من!
در داخل كانال در منطقه عملياتى به جلو مى‏رفتيم كه به جنازه‏اى برخوردم. ظاهراً تركش يا گلوله‏اى به كوله پشتى اش اصابت كرده و خرج موشك‏هاى آرپى جى كه داخل كوله پشتى بود، آتش گرفته بود و پشت آن عزيز را سوزانده بود. صورتش را كه برگرداندم، ديدم كسى نيست جز عباس، يكى از دريادلان شهر راور كرمان. عباس و پدرش هر دو در گردان 38 از لشكر 41 ثاراللّه بودند. با عجله پتو را روى پيكر پاكش كشيدم. چند دقيقه بيشتر نگذشت كه پدر عباس داخل كانال آمد. وى فرمانده يكى از گروهانها بود و داشت از كانال مى‏گذشت. پدر عباس وقتى به پتويى كه روى پيكر عباس كشيده بودم، رسيد، خم شد. پتو را بو كرد و اشك چون شبنم از چشمانش جارى شد. در ميان گريه‏هايش گفت: اين عباس من است! آخر بوى عباس را مى‏شناسم. در ميان بچه‏هايى كه آنجا بودند، كمتر كسى پيدا شد كه گريه نكند. پدر عباس بدون آن كه پتو را از روى پيكر پسر بردارد، سرش را به طرف آسمان كرد و گفت: خدايا، قبول كن. اين هم قربانى من!
سپس بلند شد و همراه گروهانش از كنار فرزند گذشت، بدون آن كه ديگر نگاهى به فرزند جوانش بيندازد.(13)
صحنه‏اى از مظلوميت رزمندگان در كربلاى 5
در منطقه عملياتى كربلاى 5 يكى از رزمندگان لشكر 27 محمد رسول اللّه(ص) را ديدم كه با يك پاى قطع شده (قطع از بالاى مچ) به حالت لى لى مى‏دويد و به همراه رزمنده‏اى ديگر كه از محاصره عراقى‏ها رهايى يافته بود، به عقب برمى‏گشت. او با بند پوتين ناحيه بالاتر از قطع شدگى را بسته بود تا خونريزى كمترى داشته باشد. بعد از عقب نشينى نيروهاى خودى تعدادى از رزمندگان كه بعد از دو، سه روز توانسته بودند از محاصره دشمن فرار كنند، مى‏گفتند كه نيروهاى عراقى بعد از تصرّف كامل منطقه به تعدادى از مجروحان ما تير خلاص زده و برخى از رزمنده‏هاى مجروح را زنده زنده در گودال‏هاى دسته جمعى دفن كردند.(14)
به فكر من نباشيد
ضد انقلاب در روستاى قوچى‏باشى در منطقه دالاهو به زور مردم را مسلح كرده و پول داده بود تا با سپاه و دولت بجنگند و يكى از پاسداران را هم به گروگان گرفته بودند. مردم كه بيش از اين تاب و تحمّل سختى‏ها را نداشتند، به دادخواهى آمدند و به دنبال آن سپاه تصميم گرفت براى سركوبى اشرار به كمك مردم بشتابد و براى اين منظور من و تعدادى ديگر از برادران بعد از نمازظهر وسايل را برداشته، با كوله پشتى و اسلحه و فانسقه‏هاى پر از قطار فشنگ سوار بر جيب‏ها شده و راه افتاديم. در ساعت سه بعد از ظهر به روستاى مورد نظر رسيديم و هر كدام در سنگرى مناسب كمين كرديم. هوا آفتابى و گرم بود. بدنهايمان از شدت آفتاب مى‏سوخت. و در اين آفتاب گرم، على، كه سمت فرماندهى گروه را داشت، مدام از سنگرى به سنگر ديگر مى‏رفت و دستورات لازم را به برادران مى‏داد. غروب شد. آخرين فرمان را از على دريافت كرديم: «بچه‏ها دلتان قرص و محكم باشد. بايد همه سعى كنيد كه كسى از مردم محلى كشته نشود. دشمن‏ما مزدوران پاليزبان و سردار جاف هستند. حواستان خيلى جمع باشد،» على با تمام شدن رهنمودهايش به طرف سنگر ديگرى رفت تا برادران ديگر را در جريان قرار دهد. اما هنوز به سنگر مزبور نرسيده بود كه گلوله‏هاى خمپاره يكى پس از ديگرى در كنار سنگرمان بر زمين نشستند. بلافاصله به فرمان على سر اسلحه‏ها را به طرف كوههاى پشت سر برگردانيم. گاه در ميان صداى شليك، فريادى دردناك به گوش مى‏رسيد. هرگلوله‏اى كه از ما شليك مى‏شد، جوابش را با خمپاره مى‏دادند. در همين حال بود كه احساس كردم چيزى بر دوشم سنگينى مى‏كند. سعيد را ديدم كه با بدنى بى‏حس به من تكيه كرده است، صورتش خون آلود بود. سعيد به سختى پلكهايش را باز كرد. اشك در چشمانش حلقه زده بود. مثل اينكه مى‏خواست چيزى بگويد. سعيد زير لب زمزمه كرد: «مقاومت كنيد، مقاومت…!» و سپس شهادتينش را گفت و پلكهاى نيمه بازش فرو افتاد. او شهيد شد رد و بدل آتش از دو طرف به اوج خود رسيد. در اين حال يكى از برادران از ميان سنگرها به طرف جيپ حامل بى‏سيم مى‏دويد. خوب كه دقت كردم، فهميدم على است. او خود را به بى‏سيم رسانده و مشغول تماس گرفتن شد، در حالى كه خمپاره‏ها يكى پس از ديگرى در كنارش منفجر مى‏شدند. اما هيچ ترسى در روحيه تزلزل ناپذير وى به وجود نيامد. از طرف فرمانده عمليات خبر رسيد كه سنگرها را خالى كنيد و به طرف كوه‏ها برويد برادران با شنيدن اين پيام، سنگر به سنگر تغيير مكان مى‏دادند و به طرف شرق مى‏رفتند، اما على هنوز پاى بى‏سيم ايستاده بود. گفتيم: على، زودباش بيا، مهاجمين دارند به اين طرف مى‏آيند، خودت را نجات بده على!على…!على گفت: «شما برويد، مگر نمى‏بينيد دارم تماس مى‏گيرم؟!» و فريادى ديگر شنيده شد كه گفت: «على، زودباش، دارند مى‏آيند! زودباش عجله كن!» و على كه تنها به فكر نجات خود نبود، بلكه سعى مى‏كرد بتواند همه را نجات بدهد، گفت: «ناراحت من نباشيد، شما برويد. خودتان را نجات بدهيد. من هم سعى مى‏كنم تماس بگيرم و تقاضاى نيرو كنم.» و در همين موقع بود كه تيرى به شانه چپ وى اصابت كرد. على يك لحظه دست راستش را بر شانه‏اش گذاشت و متوجه شد كه تيرخورده، اما با تعجّب ديدم كه زياد اهميت نداد و دوباره مشغول بى‏سيم زدن شد. چند نفر از برادران فرياد زدند: «على، ولش كن، بيا خودت رانجات بده!» و على همچنان صبور و استوار و نيرومند فرياد زد: «به فكر من نباشيد، تازه، اگر حالا بيام، مرا كه مى‏بينند، هيچ شما را هم مى‏زنند.پس بهتره كه شما برويد. من هم سعى مى‏كنم هرچه زودتر تماس بگيرم.»
خون كتف على به سر پنجه‏هاى دستش رسيده بود و قطره قطره به روى خاك مى‏ريخت و على بدون توجه به قطرات خونى كه زمين را رنگين مى‏كرد، مشغول تماس گرفتن بود.
ناگهان صداى انفجار شديدى زمين را به لرزه درآورد. يك خمپاره، درست در كنار جيپ منفجر شد. جيپ را تكه تكه كرد. ديگر على در ميان آن دود و آتش ديده نمى‏شد براى يك لحظه همگى به آتشى كه جيپ را در ميان گرفته بود، خيره مانديم. بار ديگر صداى فرمانده عمليات ما را به خود آورد كه به طرف صخره‏ها و كوه‏هاى اطراف روانه شديم، اما هنوز برق گلوله و خمپاره‏ها تعقيبمان مى‏كرد. وقتى از كوه بالا رفتيم، جيپ آتش گرفته را ديديم كه هنوز در لابلاى شعله‏هاى آتش خودنمايى مى‏كرد. و انگار از دور صدايى به گوش مى‏رسيد. آن صدا گويى صداى شهادتين على و سعيد و ديگر يارانمان بود.(15)
ايثارهاى ستوان محمد شادمان‏
بنا به دستور فرمانده مى‏بايست آن شب كاملاً استراحت مى‏كرديم تا هم براى عمليات فردا آماده باشيم و هم اينكه منطقه استقرارمان توسط دشمن شناسايى نشود.
نيمه‏هاى شب براى آگاهى از اوضاع و احوال بچه‏ها تصميم گرفتم به سنگرهاى آنها سركشى كنم. سنگر اول، دوم،سوم،و…همينطور پيش مى‏رفتم تا اينكه در كنار يكى از سنگرها اجاق روشنى را مشاهده كردم كه پيت حلبى كوچكى بر روى آن قرار داشت. در نزديكى اجاق هم جوانى بر روى يكى از تخته سنگها نشسته بود. جلوتر رفتم. او ستوان يكم محمد شادمان بود كه با ديدن من از جا برخاست و سلام كرد. بعد هم از من خواست كنارش بنشينم. من دعوتش را پذيرفتم و نشستم. پرسيدم: اين وقت شب چكار مى‏كنى؟
دارم مقدارى آب گرم مى‏كنم.
آب براى چه؟
از پاسخ طفره رفت و گفت: ببخشيد جناب سروان، فكر نمى‏كنم دشمن اينجا ديد داشته باشد. تازه خودم هم مواظب هستم كه شعله آتش زياد نشود.
دستى به شانه‏اش زده، گفتم: مسأله آتش نيست. مى‏خواهم بدانم چرا آب گرم مى‏كنى؟
وقتى با اصرار بيش از حدم مواجه شد، گفت: جناب سروان، مى‏خواهم غسل بكنم. آخر فردا من هم در عمليات شركت مى‏كنم.
لبخندى زده، گفتم: ان شاء اللّه كه زنده مى‏مانى…
او تبسمى كرده، گفت: فعلاً كه وظيفه ما جنگيدن و بيرون كردن دشمن است. بعد هم هرچه خدا بخواهد.
روز بعد صبر كرديم تا هوا كاملاً تاريك شود. پس از اقامه نماز و صرف شامى مختصر به طرف خط مقدّم حركت كرديم. با ورودمان به خط مقدّم، درگيرى آغاز شد. گزارش‏هاى واصله، حاكى از پيشروى و موفقيت رزمندگان اسلام مى‏كرد.
مدتى گذشت تا اينكه از يگان شادمان، گزارشى رسيد كه يك قبضه تيربار دشمن در فاصله 550 مترى، بچه‏ها را زمينگير كرده است شادمان با شنيدن اين خبر خيلى سريع خود را به بچه‏ها رساند و سينه خيز به طرف خاكريز دشمن پيش رفت. بعد هم در يك فرصت مناسب، تيربار دشمن را دور زده، با كارد سنگرى، خدمه تيربار را از پا درآورد كوهستانى بودن منطقه عمليات و نبودن راه تداركاتى، باعث شده بود كه پشتيبانى يگانهاى مستقر در خط به سختى صورت بگيرد. كمبود آب و غذا بچه‏ها را حسابى كلافه كرده بود.
شادمان وقتى ديد بچه‏ها با لبهاى خشكيده نمى‏توانند به نبرد ادامه دهند، تصميم گرفت هر طور شده آب تهيه كند. اما در آن منطقه، تنها جايى كه مى‏شد آب به دست آورد، چشمه‏اى بود كه در حدود 800 مترى خاكريز دشمن قرار داشت.
شادمان قمقمه‏هاى بچه‏ها را جمع كرد و به طرف چشمه به راه افتاد.
تيربارهاى دشمن به طور مرتب به سمت او شليك مى‏كردند اما شادمان همچنان به پيش مى‏رفت تا اينكه موفق شد بعد از دقايقى، خود را به پشت خاكريز برساند و آب را در اختيار بچه‏ها قرار دهد.
چهار روز از شروع عمليات گذشته بود و درگيرى همچنان ادامه داشت. نيروهاى بعثى كه در اين مدت شكست سنگينى را متحمل شده بودند قصد داشتند با آتش سلاح سنگين و پشتيبانى هوايى، تلفات و ضايعات وارده را جبران كنند، اما مقاومت سرسختانه بچه‏ها، مانع از هرگونه پيشروى آنها بود.
آن روز نزديك غروب، گرد و خاك دود غليظى فضاى منطقه را فرا گرفته بود و رنگ آبى آسمان، خاكسترى رنگ شده بود و حزن و اندوه عجيبى را در دل مى‏نشاند. بچه‏ها يكى پس از ديگرى با آتش كين دشمن شهيد و مجروح مى‏شدند.
در همين بين ناگهان تيرى از گلوله تانك دشمن در نزديكى مقر به زمين اصابت كرد و همزمان با آن صداى فرياد يا حسين شادمان در فضا طينين انداز شد. خيلى سريع خود را به روى زمين انداختم تا از اصابت تركش‏ها در امان بمانم. اما چند لحظه بعد كه گرد و خاك و غبار فرو نشست، شادمان را ديدم كه با سر و صورتى خونين به روى خاكريز افتاده است. بلافاصله براى كمك به سويش رفتم، اما او ديگر در ميان ما نبود. به ياد شب قبل از عمليات افتادم كه چگونه خود را عاشقانه براى شهادت آماده مى‏كرد. با وجودى كه خداوند رحمان چند روز قبل از شهادتش پسرى به او داده بود اما به دليل عشق به جبهه و جنگ، همه علايق دنيوى را رها كرده و خيلى زود به جبهه بازگشته و هنوز چند روزى نگذشته به آرزوى ديرينش رسيد.(16)
پى‏نوشت‏ها: –
1. ر.ك: بر بلنداى شلمچه، ص 62 – 56.
2. راوى: عيسى عبدى، ر.ك: اطلاعات (6/5/75) به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 135 و 136.
3. ر.ك: عاشقان بى ادعا، ص 134 و 135.
4. راوى:همسنگر شهيد، ر.ك: جمهورى اسلامى (30/1/75) به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 133.
5. ر.ك: عاشقان بى ادعا، ص 89.
6. همان.
7. راوى: همسر شهيد، ر.ك: حكايت سرخ، به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 156 و 157.
8. ر.ك: برگ‏هايى از بهشت، به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 158.
9. راوى: محسن مهربان، ر.ك: خاطرات سبز، ص 152.
10. ر.ك: همان، ص 153.
11. راوى: محسن مهربان، ر.ك: خاطرات سبز، ص 157.
12. راوى: محمد رضا قنبرى، ر.ك: خاطرات سبز، ص 126 – 124.
13. راوى: محمد رضا قنبرى، ر.ك: خاطرات سبز، ص 120 – 121.
14. راوى: محمد رضا عظيمى، ر.ك: همان، ص 36 و 37.
15. ر.ك: شبيخون(مجموعه خاطرات جنگ) سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، چاپ اول، 1367، ص 11 – 7.
16. ر.ك: دلاوران حاج عمران، اثر مجتبى جعفرى، روايت سرهنگ محمد خلفى، ص 67 – 64(مركز اسناد، 1382).

/

نگاهى به دهه اول انقلاب

مقدمه‏
در دهه اول انقلاب، امام خمينى(ره) كشتى انقلاب را از امواج پرتلاطمى گذراند كه امروزه انسان با مطالعه آن دوران، مات و مبهوت مى‏ماند، و در درياى ترس و وحشت سهمگين فرو مى‏رود، و در آن امواج هولناك، از اعماق جان خويش، از خداوند رحمان طلب كمك براى سلامتى انقلاب مى‏كند. واز خداوند مى‏خواهد تا دست غيبى الهى به يارى ناخداى پير انقلاب بيايد و كشتى انقلاب را از اين طوفان ويران كننده به ساحل نجات برساند.
براى ترسيم آن دوران (از 22 بهمن 1357،(1) پيروزى انقلاب اسلامى ايران، تا ارتحال امام خمينى(ره) 14 خرداد 1368)، ده سال و سه ماه و 22 روز، گزارشى كه در واقع نگاهى گذرا بر عملكرد دشمنان انقلاب اسلامى و ملت قهرمان ايران است را تقديم خوانندگان گرامى مى‏كنيم.
براى اينكه عمل دشمنان انقلاب و ايران، و مسير حركت انقلاب اسلامى بهتر ترسيم گردد، اول نگاهى به عملكرد نهادهاى انقلابى و بعد به اقدامات دشمنان انقلاب اسلامى، و در پايان به استقامت ملت قهرمان ايران و دولت انقلابى آن دوران مى‏اندازيم تا ببينيم در آن شرايط و در آن بحرانهاى هراس‏انگيز، امام خمينى(ره) با عنايات خداوند بزرگ، چگونه انقلاب اسلامى ايران را هدايت مى‏كردند.
نهادهاى انقلابى‏
نهادهاى انقلابى را بايد در دو بخش نهادهاى پاسدار انقلاب، و نهادهاى خدمات رسان به مردم انقلابى، بررسى كرد.
الف – نهادهاى پاسدار انقلاب:
بهتر است اول نگاهى به دو نهاد انقلاب اسلامى ايران، كه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى تشكيل شده‏اند، داشته باشيم، اولين نهاد را بايد، نهاد شوراى انقلاب اسلامى دانست كه يك ماه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى تشكيل شده‏اند، داشته باشيم، اولين نهاد را بايد، نهاد شوراى انقلاب اسلامى دانست كه يك ماه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، زمانى كه امام خمينى(ره) در پاريس بودند، به فرمان ايشان در 22 دى 1357 در تهران تشكيل شد، و امام خمينى(ره)، زمانى كه به ايران آمدند و در تهران، در مدرسه رفاه مستقر شدند، با مشورت همين شوراى انقلاب، در 15 بهمن 1357، هشت روز قبل از پيروزى انقلاب، آقاى مهندس مهدى بازرگان را براى نخست وزيرى دولت موقت معرّفى كرد و اين، اولين دولت انقلاب اسلامى، از همان زمان شروع به فعاليت نموده است.
و امّا سه نهاد پاسدار انقلاب اسلامى در اولين روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، 23 بهمن 1357 كميته انقلاب اسلامى، و دوماه و 10 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، 2 ارديبهشت 1358، سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، و 9 ماه و 13 روز بعد از پيروزى انقلاب، 5 آذر 1358 بسيج مستضعفان، به فرمان امام خمينى(ره) تشكيل شدند، در واقع كمتر از ده ماه، اين سه نهاد پاسدار انقلاب اسلامى، براى حفظ و حراست، از دست‏آوردهاى انقلاب اسلامى تشكيل شدند، اين در صورتى بود كه نيروهاى مسلح ايران(ارتش، ژاندارمرى، شهربانى) وجود داشتند و به مسؤوليت‏هاى نظامى و انتظامى خود در قبال ملت ايران، عمل مى‏كردند، ولى در اوائل انقلاب احتياج به گروه‏هايى بود كه سريع و ضربتى و انقلابى عمل كنند، و اين سه نهاد انقلابى مسلح، براى ضرورت اول انقلاب، به صورت انقلابى و ضربتى عمل مى‏كرد، آنها با هر گزارش فوراً وارد عمل مى‏شدند، و در همه جا حضور داشتند و هر كارى را براى حفظ انقلاب اسلامى و دست آوردهاى آن انجام مى‏دادند، و با ايست و بازرسى در ورودى شهرها و روستاها، مخصوصاً در شب‏ها و بازديد بدنى براى ورود به اماكن عمومى، همه چيز را زير نظر داشتند، تا انقلاب بتواند مسيرش را به خوبى طى كند.
ب – نهادهاى خدمات رسان به مردم انقلابى:
شش نهاد خدمت رسان به مردم انقلابى، كه اولين آنها بنياد مستضعفان مى‏باشد، هفده روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، در 9 اسفند 1357 تشكيل شد و بعد از آن به ترتيب، بيست و دو روز بعد از پيروزى انقلاب، در 14 اسفند 1357 كميته امداد امام خمينى ؛ و يك ماه و 29 روز بعد از پيروزى انقلاب، در 21 فروردين 1358، بنياد مسكن؛ و چهارماه و 5 روز بعد از پيروزى انقلاب، در 27 خرداد 1358 جهاد سازندگى؛ و 10 ماه و 15 روز بعد از پيروزى انقلاب، در 7 دى 1358 نهضت سوادآموزى؛ 13 ماه بعد از پيروزى انقلاب، در 22 اسفند 1358، بنياد شهيد به فرمان امام خمينى تأسيس شدند، اين شش نهاد كه در 13 ماه اول انقلاب، پشت سرهم تأسيس شدند، سريع و انقلابى به فعاليت خدمات رسانى به مردم انقلابى در سراسر كشور مشغول شدند، و مردم دلگرم و پرنشاط با اين نهادها همكارى مى‏كردند، به طورى كه اميد پيشرفت و ترقى در همه جا مشهود بود، و مردم انقلابى ايران احساس پيروزى و ترقى و پيشرفت را در ابعاد سياسى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و…مى‏كردند.
دشمنان انقلاب اسلامى و ايران‏
همه ى آنهايى كه با فروپاشى رژيم پهلوى متضرر شدند و يا براى خود در دولت انقلابى پست و مقامى را فرض مى‏كردند كه به آن نرسيده بودند، با انقلاب اسلامى و ملت انقلابى ايران به دشمنى برخاستند، براى برشمردن اقدامات اين دشمنان، بايد آنها را در دو گروه دشمنان خارجى و دشمنان داخلى بررسى كنيم.
الف – دشمنان خارجى:
كشورهايى كه با رژيم پهلوى هم پيمان بودند و در ايران داراى منافعى بودند كه با پيروزى انقلاب اسلامى، آن منافع قطع شده بود، با انقلاب اسلامى و كشور ايران به دشمنى برخاستند كه در رأس همه آنها آمريكا قرار داشت، آمريكا قبل از انقلاب اسلامى، با اعزام ژنرال هايزر قصد كودتا در ايران را داشت كه به علت گستردگى انقلاب اسلامى تا رده‏هاى بالاى ارتش، موفق به كودتا نشد؛(2) و دو روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، در 24بهمن 1357 مزاحمتهاى امريكا براى كشتى‏هاى ايرانى در خليج فارس شروع شد،(3) و در همين زمان ديپلمات‏هاى آمريكايى در سفارت آمريكا در تهران، عملاً كار جاسوسى مى‏كردند، اين اقدامات آمريكا هر روز بيشتر مى‏شد تا جايى كه احساس مى‏شد كه كودتاى آمريكايى 28مرداد 1332 تكرار شود، اما اين بار دانشجويان جوان انقلابى ايران با دست خالى، در 13آبان 1358،هشت ماه و 21روز بعد از پيروزى انقلاب، سفارت آمريكا را تسخير كردند و همه ديدند كه سفارتخانه امريكا به لانه جاسوسى تبديل شده بود.(4) هر چند در آن زمان خيلى‏ها به اين عمل دانشجويان اعتراض مى‏كردند، ولى امام خمينى(ره) مى‏فرمود:توطئه‏هاى زيرزمينى در همين سفارتخانه‏ها كه هست، درست مى‏شود كه مهمش و عمده‏اش، سفارت شيطان بزرگ آمريكا است…مسئله (تسخير لانه جاسوسى) باز انقلاب است، يك انقلاب زيادتر از انقلاب اول خواهد شد.(5)
امام خمينى، بر خلاف بعضى از آقايان كه از ترس مى‏لرزيدند و اين عمل دانشجويان را رد مى‏كردند، كار دانشجويان را انقلاب دوم و بزرگتر از انقلاب اول خواند، لذا دانشجويان انقلابى، دلگرم و مصمم‏تر، به كار خود ادامه دادند و اسناد لانه جاسوسى را كه جاسوسان آمريكايى بوسيله دستگاه رشته، رشته كرده بودند تا به دست انقلابيون نيفتد را با صبر و حوصله بازخوانى و ترجمه و چاپ نمودند و در اختيار ملت ايران قرار دادند، با اين عمل دانشجويان انقلابى، همه كشورهايى كه تفكر كودتا را داشتند و يا افرادى در داخل و خارج تفكر براندازى نظام را داشتند، خلع سلاح شدند، و همچنين بزرگترين كودتاى سه مرحله‏اى آمريكا و شوروى كه خونين‏ترين كودتا مى‏توانست باشد خنثى شد.
آمريكا در 15 ارديبهشت 1359، چهارده ماه و 13روز بعد از پيروزى انقلاب، با تجهيزات كامل به ايران حمله نظامى كرد كه به خواست خداوند قادر، توسط شن‏هاى صحراى طبس آن لشكر ابرهه درهم كوبيده شد، بار ديگر در اول خرداد 1359، پانزده ماه و 8 روز بعد از پيروزى انقلاب، ايران را با كمك هم پيمانهايش در سراسر دنيا، محاصره اقتصادى كرد، در آن زمان كه خيلى‏ها از ترس اين محاصره اقتصادى به وحشت افتاده بودند و دست و پاى خود را گم كرده بودند، امام خمينى(ره) فرمود: آمريكا خيال مى‏كند با دخالت مى‏تواند كارى بكند، يا با حصر اقتصادى مى‏تواند كارى بكند، ملتى كه شهادت را قبول كرده از اين چيزها ديگر نمى‏ترسد،(6) اين محاصره اقتصادى را كه خيلى‏ها از آن مى‏ترسند، من براى كشور ما يك هديه‏اى مى‏دانم.(7)
آمريكا 14 تير 1359، شانزده ماه و 22 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، سرمايه ايران در آمريكا را مسدود كرد و در 31 شهريور 1359، نوزده ماه و 8 روز بعد از پيروزى انقلاب، عراق را با كمك هم پيمانهايش و رويداد قدرت‏هاى بزرگ، وادار حمله به ايران كرد كه تا 28 مرداد 1368 اين جنگ ادامه داشت، در اين جنگ هشت ساله، ايران در مقابل عراق و خواست همه زورمداران دنيا، از خود دفاع كرد.
با تلاش آمريكا، دو ابرقدرت شرق و غرب (شوروى و آمريكا) در 3 فروردين 1364، چهار سال و شش ماه و 3 روز بعد از شروع جنگ، توافق كردند كه از شكست عراق در قبال ايران جلوگيرى كنند، لذا هر كدام از آنها دست به اقدامات هولناكى بر عليه ايران مى‏زدند كه بعضى از اقدامات آمريكا را برمى‏شماريم.
در 11 مرداد 1366، دو سال و 4ماه و 8 روز بعد از اين توافق دو ابر قدرت كه مطابق با 6 ذى الحجةالحرام 1407 قمرى بود، عربستان سعودى به دستور آمريكا به حجاج ايرانى در مكه معظمه حمله كرد كه تعداد زيادى از زائرين خانه خدا كشته و زخمى شدند، در اين حمله عدّه‏اى از زائرين غير ايرانى نيز ضربه‏هايى ديدند، و عربستان سعودى به خاطر خوش خدمتى به آمريكا اين ننگ هتك حرمت به حرم امن الهى را براى خود در تاريخ با نام جمعه سياه مكه ثبت كرده است.
در 30 شهريور 1366، دو سال و 5 ماه و 27 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، هلى‏كوپترهاى نظامى آمريكا، به كشتى تجارى ايران در خليج فارس حمله كردند، و در 16 مهر 1366، دو سال و 6 ماه و 13 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، هلى كوپترهاى نظامى آمريكا به قايقهاى گشتى ايران در خليج فارس حمله كردند، و در 27 مهر 1366، دو سال و 6 ماه و 24 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، ناوهاى جنگى آمريكا به جزاير نفتى ايران در خليج فارس حمله كردند، و در 29 فروردين 1367، سه سال و 26 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، ناوجنگى آمريكا، در خليج فارس به ناوچه جوشن ايران حمله كرد و آن را غرق نمود، و در 25 ارديبهشت 1367، سه سال و يك ماه و 22 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، نيروهاى آمريكايى به كمك نيروهاى عراقى رفتند، و با يك حمه هماهنگ به ترمينال نفتى ايران در خارك، آن را به آتش كشيدند، و در 12 تيرماه 1367 سه سال و 4 ماه و 9 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، ناو جنگى آمريكا به هواپيماى مسافربرى ايران، در خليج فارس حمله كرد و نزديك به 300 نفر مرد و زن و كودك را در آسمان ايران، به شهادت رساند، و اقدامات آمريكا در اين دوران، حمله به سكوهاى نفتى سلمان،نصر، مباركه و… در خليج فارس و به آتش كشيدن آنها و… كه هر كدام از اين اقدامات مى‏توانست كشورى را به ويرانه‏اى تبديل كند، را اگر در كنار اقدامات كشورهاى ديگر مانند اقدامات شوروى در 30 آذر 1364، ارسال سلاح‏هاى پيشرفته به عراق براى جنگ با ايران و فروش گسترده سلاحهاى پيشرفته چين به عراق و تجهيز عراق به سلاحهاى شيميايى توسط كشورهاى اروپايى، و اعطاى وام‏هاى كلان آمريكا و كشورهاى خليج فارس به عراق، و اعزام سرباز از 12 كشور به عراق براى جنگ با ايران، و واگذارى جزيره بوبيان كويت به عراق براى حمله به ايران، و حمله‏هاى مسلحانه به سفارت خانه ايران در كشورهاى مختلف، مانند حمله مسلحانه در 10 ارديبهشت 1359، چهارده ماه و 18 روز بعد از پيروزى انقلاب، به سفارت خانه ايران در لندن، و…بگذريم آمار وحشتناكى بدست خواهد آمد، تازه اين آمارهاى ذكر شده گوشه‏اى‏ت‏از امواج وحشت‏انگيز اقدامات خصمانه دشمنان بر عليه انقلاب اسلامى و ايران است كه در سراسر دنيا به راه انداخته بودند، كه همه آنها با عنايات خداوند رحيم، و با رهبرى امام خمينى و پايدارى و استقامت مردم و مسؤولان نظام جمهورى اسلامى خنثى شد.
ب – دشمنان داخلى‏
آنهايى كه با فروپاشى رژيم پهلوى، پست و مقام و منصب و منافع خود را از دست داده بودند و آنهايى كه براى خود بعد از پيروزى انقلاب اسلامى پست و مقامى فرض مى‏كردند.(8) ولى به آن نرسيده بودند مانند گروهكهاى ماركسيستى و شبه ماركسيستى، سلطنت طلبان، آخوندهاى دربارى و غيره، با انقلاب به دشمنى برخاستند و هر يك از جهتى و عنوانى چون غائله تركمن صحرا، غائله آذربايجان، غائله جنگل شمال (غائله آمل)، غائله كردستان و غائله خلق عرب را به وجود آوردند، كه مثلاً غائله خلق عرب كه مركز آن خرمشهر بود، مسؤولان آن غائله، دولت موقت را تهديد مى‏كردند كه اگر تا يك هفته ديگر مشكلات خوزستان حل نشود، استان خوزستان را از كشور جدا مى‏كنيم(9)،و مسؤولان غائله كردستان به اسم خودمختارى در 24 مرداد 1358 شش ماه و دو روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، شهر پاوه را اشغال كردند و چندين پادگان، در شهرهاى مختلف كردستان را محاصره و يا اشغال كردند و استان كردستان را تا مرز سقوط پيش بردند،(10) و در كنار اين غائله‏ها، دشمنان داخلى دست به بمب‏گذارى هايى در اماكن عمومى و پرتردد مانند خيابان ناصرخسرو تهران، در 22 ارديبهشت 1364، سه ماه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، و اماكن عمومى چون نماز جمعه تهران در 24 اسفند 1363، و ترور مسؤولان نظام جمهورى اسلامى و چهره‏هاى برجسته نظام در شهرهاى مختلف ايران زدند ما براى حفظ جنبه اختصار، بعضى از آن ترورها را برمى‏شماريم.
در سه ارديبهشت، 1358، دوماه و 11 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، سپهبد ولى اللّه قرنى، فرمانده ستاد مشترك ارتش، در 12 ارديبهشت 1358، دوماه و 20 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، آيت اللّه مرتضى مطهرى، عضو شوراى انقلاب، در 10 آبان 1358، هشت ماه و 18 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه قاضى طباطبايى، اولين شهيد محراب، در تبريز، در 27 آذر 1358، ده ماه و 5 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه دكتر محمد مفتح و دو پاسدار همراهش، در 7 تير 1360، دو سال و 4 ماه و
15 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه دكتر بهشتى، رئيس قوه قضائيه و مسؤول حزب جمهورى اسلامى، همراه با 72 تن از مسؤولان و چهره‏هاى برجسته نظام جمهورى اسلامى، در انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى، در 16 مرداد 1360، دو سال و 5 ماه و 24 روز بعد از پيروزى انقلاب، ملا صالح خسروى، روحانى مبارز اهل سنت و فرزندش در سنندج؛ در 8 شهريور 1360، دو سال و 6 ماه و 15 روز بعد از پيروزى انقلاب، رئيس جمهور آقاى رجائى و نخست وزير آقاى دكتر باهنر در انفجار نخست وزيرى ؛ در 14 شهريور 1360، دو سال و 6 ماه و 22 روز، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، آيت اللّه قدوسى، رئيس ديوان عالى كل كشور، و در همين روز سرتيب وحيد دستجردى، در 20 شهريور 1360، دو سال و 6 ماه و 28 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه مدنى دومين شهيد محراب در تبريز؛ در 7 مهر 1360 دو سال و 7 ماه و 15 روز بعد از پيروزى انقلاب، حجةالاسلام و المسلمين هاشمى‏نژاد در مشهد؛ در 20 آذر 1360، دو سال و 8 ماه و 28 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه دستغيب سومين شهيد محراب،در شيراز؛ در 11 تير 1361، سه سال و 3 ماه و 19 روز بعد از پيروزى انقلاب آيت اللّه صدوقى چهارمين شهيد محراب، در يزد؛ در 23 مهر 1361، سه سال و 8 ماه و يك روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه اشرفى اصفهانى، پنجمين شهيد محراب در كرمانشاه؛ در 22 ارديبهشت 1364، شش سال و 3 ماه بعد از پيروزى انقلاب، ملا محمد حسين مولوى فيض، از روحانيون مبارز سيستان، ترور شدند.
در واقع دشمنان داخلى با اين ترورهاى چهره‏هاى برجسته نظام و ترورهاى نافرجام مانند ترور آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در
4 خرداد 1358 و ترور آيت اللّه خامنه‏اى در 6 تير 1360 و… و ترور عده زيادى از چهره‏هاى كمتر شناخته شده مانند: ترور حاج مهدى عراقى و پسرش حسام در 4 شهريور 1358 و…؛ فضاى اجتماعى سنگينى و دلهره برانگيزى را به وجود آورده بودند كه هر كس به هر طريقى وصل به نظام جمهورى اسلامى بود و يا مدافع نظام جمهورى اسلامى شناخته شده بود، احساس امنيت نمى‏كرد و منتظر ترور تروريستها بود.
دشمنان داخلى، علاوه بر اينها، دست به كودتاهايى زدند كه در 21 تير 1359 كودتاى پايگاه هوايى نوژه، و در 23 فروردين 1361 كودتاى دوم كشف و خنثى شد.
در اين جوّ پر التهاب و خونين، امام خمينى با عنايات الهى و استقامت مسؤولان نظام و پايدارى و پشتيبانى مداوم مردم قهرمان ايران، كشتى انقلاب را هدايت مى‏كرد.
اقدامات ملت قهرمان ايران‏
به جهت عدم تطويل نوشتار، فقط به ذكر كليات اكتفاء مى‏كنيم، مردمى كه با قيام يك پارچه خود موفق شدند در 22 بهمن 1357 ريشه 2500 ساله شاهنشاهى را از ايران درآورند، براى تحقق اهدافشان (جمهورى اسلامى) در هر شرايطى جلوتر از مسؤولين خودشان حركت مى‏كردند (تمام نهادهاى پاسدار و خدمات رسان انقلابى، قبل از تأسيس رسمى، به صورت غير رسمى و خودجوش در بين مردم متداول بود، براى نمونه: مردم انقلابى در روز 22 بهمن 1357 مسؤولين رده بالاى رژيم پهلوى را دستگير و زندانى كردند، در روز بعدش، 23 بهمن 1357، كميته انقلاب اسلامى تشكيل شد و كارهاى مربوط به اين دستگيرشدگان را بر
عهده گرفت)، همين مردم انقلابى، وقتى احساس خطر كودتا را كردند، لانه جاسوسى آمريكا را تسخير نمودند، و وقتى اولين رئيس جمهورشان بر خلاف مسير انقلاب حركت كرد، به خيابانها آمدند و رأى‏شان را بازپس خواستند كه در 14 اسفند 1359 با برنامه ساختگى منافقين، گارد حفاظت بنى صدر و منافقين به مردم حزب اللّه حمله كردند، مردم براى دفاع از انقلاب با راهپيمايى در خيابان رأى‏شان را باز پس گرفتند.
مردم انقلابى در هر شرايطى و به هر قيمتى، براى تحقق هدفشان ايستاده بودند، هرچه دشمن بيشتر فشار مى‏آورد، حضور مردم، در صحنه بيشتر مى‏شد، اين مردم در مدت ده سال و 3 ماه و 22 روز، از پيروزى انقلاب اسلامى تا ارتحال امام خمينى(ره) دوازده بار به پاى صندوق رأى رفتند كه گاهاً در يك زمان براى دو منظور به دو صندوق رأى انداختند و در بعضى از مواقع رأى‏گيرى، به مرحله دوم كشيده مى‏شد و همچنين هر دوره مجلس شوراى اسلامى، رأى‏گيرى ميان دوره‏اى مجلس را داشته است، كه بدون احتساب اينها، دوازده بار به پاى صندوق رأى رفتند و هربار به خاطر تهديد و فشار دشمنان داخلى و خارجى، حضورشان در سر صندوقها گسترده‏تر مى‏شد، لذا امام خمينى(ره) فرمود: مردم هر دفعه بهتر از دفعه قبل شركت كرده‏اند.(11)
در همين دوران كه مردم اقلام اوليه زندگيشان، قند و شكر، گوشت و مرغ، روغن و پنير و برنج را كوپنى و درصف‏هاى طولانى دريافت مى‏كردند، بخش قابل ملاحظه‏اى از مخارج جبهه جنگ با كمك همين مردم انقلابى اداره مى‏شد، و مردم آن چنان گسترده و با شوق در جبهه‏هاى جنگ حضور مى‏يافتند كه گويى همه مردم ايران نظامى هستند، امام خمينى(ره) باتوجه به اين روحيه مردم فرمود: كشورى كه 20 ميليون جوان دارد، 20 ميليون تنفگدار داشته باشد، 20 ميليون ارتش داشته باشد، آسيب بردار نيست.(12)
حضور گسترده مردم در جبهه جنگ و هماهنگى بين نيروهاى مسلح، و آمادگى عمليات‏هاى عمده، نتيجه آن شكستن محاصره يك ساله سوسنگرد در 28 شهريور 1360، فتح بوستان در 7 آذر 1360، آزادى خرمشهر، در 3 خرداد 1361 و خلاصه عقب راندن دشمن بعثى تا عمق خاك عراق بود، در واقع نيروهاى ايران، آن چنان سپاه كاملاً مسلح دشمن را عقب مى‏راندند كه هيچ كسى و هيچ كشورى باور نمى‏كرد كه مردم ايران با كمترين امكانات جنگى بتوانند در مقابل انبوه سلاح و تجهيزات دنيا، كه به عراق سرازير شده بود ايستادگى كند، تا چه رسد به اينكه، دشمن تا دندان مسلح را عقب بزند و اقتدار جنگ را در دست بگيرد.
خلاصه كلام اينكه، مردم در هيچ شرايطى حاضر نشدند لحظه‏اى انقلاب و دولت انقلابى و امام خود را تنها بگذارند، و بهر قيمتى از دين و انقلاب و مرزهاى خود دفاع مى‏كردند، در واقع ملت ايران ملتى اند كه امام خمينى(ره) فرمود: درود بى پايان نثار ملت عظيم الشأن ايران كه با همت والاى خود در مقابل هر پيشامد و خطرى شجاعانه و عاشقانه ايستاده و مقاومت نموده و در راه خداوند تعالى و جمهورى اسلامى كه كفيل پياده نمودن احكام روشنى بخش و مترقى اسلام است از هيچ كوشش و بذل جان و مال دريغ ننموده است.(13)
دولت انقلابى ايران‏
حضور هفت دولت در مدت ده سال اول انقلاب كه به خاطر مشكلات و ترورهاى دشمنان انقلاب، اجباراً تغيير مى‏كرد، اين تغييرات سريع و متعدد هيئت دولت، خودش زبان گوياى وضعيت سنگين، و عدم توان حركت سريع در كشور است كه احتياج به شرح و بيان ندارد، با اين وجود با نگاهى به اين دولتهاى انقلابى، جوّ ملتهب آن زمان، براى ما بيشتر روشن‏تر خواهد شد.
هفت روز قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، در 15 بهمن 1357، دولت موقت با نخست وزيرى آقاى مهندس مهدى بازرگان، شروع به فعاليت كرد، باتصميم شوراى انقلاب، دولت موقت چهل و پنج روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، 5 فروردين 1358 ايران را از پيمان استعمارى سنتو خارج كرد، و در 22 ارديبهشت 1358 قرارداد كاپيتولاسيون در ايران را لغو كرد و در 19 خرداد 1358 بانكهاى كشور را ملى اعلام كرد، و بعد از 9 ماه فعاليت، در 15 آبان 1358 استعفاء داد، به فرمان امام خمينى(ره)(14)، شوراى انقلاب اسلامى، دومين دولت انقلاب را تشكيل داد و تا تشكيل اولين رياست جمهورى كشور را هدايت كرد؛ با انتخاب اولين رئيس جمهورى در 5 بهمن 1358 و تنفيذ حكمش توسط امام خمينى در 15 بهمن 1358، عملاً كار دولت انقلابى دوم بعد از 3 ماه خدمت به مردم و انقلاب به پايان رسيد و دولت انقلابى سوم، با رأى اعتماد مجلس به نخست وزيرى آقاى محمد على رجائى، و هئيت دولتش، شروع به فعاليت نمود، تا اينكه در 31 خرداد 1360، مجلس شوراى اسلامى، رأى به عدم كفايت سياسى اولين رئيس جمهور داد و امام خمينى در اول تير 1360، اولين رئيس جمهور ايران را عزل كرد، دولت آقاى رجائى، اداره امور كشور را تا تشكيل رياست جمهورى و دولت بعدى بر عهده داشت، مردم انقلابى در 2 مرداد 1360، دو سال و 5 ماه و 10 روز بعد از پيروزى انقلاب، آقاى محمد على رجائى را براى رياست جمهورى برگزيدند، و امام خمينى در 11 مرداد 1360 حكمشان را تنفيذ نمود، و رئيس جمهور آقاى محمد على رجائى، براى نخست وزيرى، حجةالاسلام دكتر محمد جواد باهنر را به مجلس معرفى كرد، با رأى اعتماد مجلس، چهارمين دولت انقلاب، از 17 مرداد 1360 رسماً شروع به كار نمود كه در 8 شهريور 1360 يعنى 18 روز بعد از شروع به كار اين دولت انقلابى، دشمنان داخلى اين نعمت را با انفجار دفتر نخست وزيرى و شهادت رئيس جمهور شهيد رجائى و نخست وزير، شهيد باهنر، از ملت ايران گرفتند، در اين شرايط دشوار جنگى و ترورهاى كور دشمنان؛ با پيشنهاد شوراى رياست جمهورى و رأى اعتماد مجلس به آيت اللّه مهدوى كنى در 11 شهريور 1360، دولت پنجم انقلاب با نخست وزيرى آيت اللّه مهدوى كنى، اداره كشور را بر عهده گرفت و تا تشكيل دولت بعدى كه تقريباً يك ماه ونيم به طول كشيده بود، كشور را اداره نمود.
مردم انقلابى در 10 مهر 1360، يك ماه و 2 روز بعد از شهادت رئيس جمهور و نخست وزيرشان، براى سومين رئيس جمهور كشورشان، آيت اللّه خامنه‏اى را برگزيدند، و امام خمينى(ره) در 17 مهر 1360 حكمشان را تنفيذ نمود؛ سومين رئيس جمهور آيت اللّه خامنه‏اى براى نخست وزيرى دولت ششم انقلاب، آقاى مهندس ميرحسين موسوى را به مجلس معرفى كرد، دولت ششم انقلاب با رأى اعتماد مجلس به هئيت دولتش. اداره كشور را در ميان ترورهاى وحشت آور منافقين و حمله‏هاى پى‏درپى دشمنان بعثى بر عهده گرفت، چهار سال رئيس جمهور منتخب مردم، آيت اللّه خامنه‏اى و نخست وزيرش، كشور را بر عهده داشتند كه مردم انقلابى در 25 مرداد 1364 براى بار دوم، براى رياست جمهورى دوره چهار، دوباره آيت اللّه خامنه‏اى را برگزيدند و امام خمينى حكمشان را تنفيذ نمود و ايشان نيز براى نخست وزيرى آقاى مهندس ميرحسين موسوى را براى بار دوم برگزيد، با رأى اعتماد مجلس به دولت انقلابى هفتم، اين دو سنگربان انقلاب (آيت اللّه خامنه‏اى و ميرحسين موسوى) 5 ماه بعد از توافق دو ابرقدرت براى جلوگيرى از شكست عراق در جنگ ايران اداره كشور را برعهده گرفتند.
اين مطالب مختصر به اندازه كافى گوياى مشكلات كشور در آن دوران سخت، و ايستادگى مسؤولان نظام در آن شرايط حساس كشور و بيانگر تلاش آنان براى حفظ و اداره كشور ايران مى‏باشد.
خلاصه كلام‏
در آن دوران كه به خاطر شرايط زمانى و فضاى حاكم بر اجتماع و ضرورت اوائل انقلاب، نهادهاى انقلابى براى حفظ نظام دست آوردهاى انقلاب، سليقه‏اى و ضربتى و انقلابى عمل مى‏كردند، و دشمنان انقلاب و نظام جمهورى اسلامى ايران، با توطئه وسيعى عمل اين نهادهاى انقلابى را بد جلوه مى‏دادند و موجبات دلسردى مردم را فراهم مى‏آوردند.
از سوى ديگر دشمنان خارجى بر مرزهاى غرب و جنوب ايران مى‏تاختند، و علاوه بر اين، محاصره اقتصادى و مسدود كردن سرمايه ايران در آمريكا و حمله‏هاى مسلحانه به سفارتخانه ايران در كشورهاى مختلف را به راه انداخته بودند.
از سوى سوم، دو ابر قدرت شرق و غرب ايران را به محاصره كامل خود درآوردند، يعنى كشور شوروى با دارا بودن مرز طولانى شمال و شمال غربى ايران و اشغال افغانستان در شرق ايران و آمريكا با حضور نظامى در عربستان وكويت و ناوهاى جنگى در خليج فارس و با ايجاد قرارداد با كشورهاى تركيه و پاكستان، و حضور هر دو ابرقدرت در عراق، ايران را عملاً به محاصره كامل خود درآورده بودند.
از سوى چهارم، دشمنان داخلى با ترورها و بمب گذاريها و طرح و برنامه‏هاى كودتا، آسايش و امنيت و آرامش را از مردم سلب كرده بودند.
از سوى پنجم، دولت‏هاى انقلابى ايران بخاطر جوان بودن و جابجايى و تغييرات سريع، هنوز با روش آزمايش و خطا، به كندى حركت مى‏كرد و ملت با تحمّل همه اين مشكلات، مقاوم و استوار، براى تحقق آرمان خويش(جمهورى اسلامى) در صحنه حاضر و محكم ايستاده بود.
امام خمينى در اين درياى مواج، هميشه با تكيه بر خداوند كريم و توجه كامل به فرامين الهى و پشتيبانى ملت قهرمان ايران، چون كوهى استوار ايستاد و اين امواج هراسناك را يكى بعد از ديگرى شكسته و كشتى انقلاب را به سوى ساحل نجات هدايت مى‏كرد.
پى‏نوشت‏ها: –
1. كليه تاريخ‏هاى ذكر شده، از سه منبع زيرا استخراج شده است.
الف – امام خمينى، صحيفه امام، تهران، مؤسسه تنظيم نشر آثار امام خمينى، دوم 1379، ص كل كتاب.
ب – برّى ديزجى، على و…روزها و رويدادها، تهران، رامين، اول 1377، ص كل كتاب.
ج – حائرى، على، روز شمار شمسى، تهران، صدا و سيما، اول 1382، ص كل كتاب.
2. عادلى، سيد محمد حسين (مترجم)، مأموريت مخفى هايزر در تهران (خاطرات هايزر در تهران)، تهران، رسا، اول 1365، ص 127 – 122 – 15.
3. روزنامه اطلاعات، شماره 15748، سه شنبه 24 بهمن 1357، ص 3.
4. همان، 15785، چهارشنبه، 25 بهمن، 1357، ص 3 و 2 و 1.
5. دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، اسناد لانه جاسوسى آمريكا، ج 1، تهران، جهان كتاب، ويرايش دوم، 1379، ص 10 – 6.
6. امام خمينى، صحيفه امام، ج 1، پيشين، ص 493.
7. همان، ج 12، ص 339.
8. همان، ج 14، ص 115.
9. خمينى، احمد، دليل آفتاب (خاطرات يادگار امام حجةالاسلام و المسلمين سيد احمد خمينى)، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، اول 1357، ص 98، نامه سيد احمد خمينى از پاريس به همسرش خانم طباطبايى: در آن اطاق ده نفرى (محل سكونت امام خمينى در پاريس) همه تا قبل از خواب، وزير و وكيل مملكت آينده!! و در سر رئيس جمهورى اين مملكت دعوا، همين حالا يا د حرف جلال آل احمد افتادم كه مى‏گويد، روشنفكران ما از هر چهار نفر دور يك ميز، يكى رئيس جمهور است! الحق همينطور است.
10. نجاتى، سرهنگ غلامرضا، شصت سال خدمت و مقاومت، خاطرات مهندس مهدى بازرگان، ج 2، تهران، رسا، اول 1377، ص 431.
11. چمران، دكتر مصطفى، كردستان، تهران، دفتر فرهنگ اسلامى، چهارم 1380، ص كل كتاب.
12. نگرشى تحليلى بر اوضاع اجتماعى، اقتصادى و سياسى و فرهنگى خلق كُرد، ج 1، انتشارات مستضعفين، اول 1385، ص كل كتاب.
13. امام خمينى، صحيفه امام، ج 17، ص 106.
14. همان، ج 11، ص 122.
15. همان، ج 15، ص 386.
16. همان، ج 10، ص 500.

/

نگرش دوباره به عزت حسينى

دعاى مقبول‏
دعا وسيله‏اى است كه انسان را در رسيدن به حق و رستن از آنچه مانع اين راه است يارى مى‏رساند امام صادق(ع) فرمود: دعا محجوب و ممنوع است مگر اينكه دعا كننده بر محمد و آل محمّد صلوات بفرستد.(1) انسان ضعيف و ناقص در مقابل پروردگار بزرگ براى رفع كاستى‏ها و جبران كمبودهايش از يك سو و به اجابت رسيدن خواسته‏هاى بزرگ و كوچكش از سوى ديگر همواره دست به دعا بلند كرده و با آفريدگار جهان به گفتگو مى‏نشيند. زيرا به نيكى مى‏داند نزول باران الهى در پى تراكم ابرها صورت گرفته و اجابت درخواست‏هايش در پس دعاها نهفته و برآورده مى‏شود حضرت على(ع) فرمود: صلوات‏هاى شما سبب استجابت دعاهاى شما مى‏شود.(2)
امام رضا(ع) به يكى از شيعيان فرمودند: در هنگام مشكلات از ما كمك بخواهيد، خداوند در قرآن فرموده است: براى ما اسماى حسنى مى‏باشد. خدا را با آنها بخوانيد.(3) امام صادق(ع) در توضيح همين آيه فرموده‏اند ما اسماى حسناى خدا هستيم، ايمان و دعا همراه با معرفت ما پذيرفته است.(4)
صلوات در لغت به معناى دعا بوده و از آنجا كه نماز مشتمل بر دعاست آن را صلاة گفته‏اند و به عبارتى صلوات: درود و دعايى است كه بندگان رفعت مقام پيامبر(ص) و اهلبيتش را از خدا مى‏خواهند. كه با بيان و شنيدن نامش مستحب است بر او صلوات بفرستند. آن حضرت فرمود: هر كس نام مرا بشنود و صلوات نفرستد خدا او را نمى‏آمرزد و از رحمت خدا دور است.
صلوات نماز است كه مخلوقات خداوند به منظور نزديكى به بارگاهش به جاى مى‏آورند پس صلوة وسيله تقرّب مردم به پروردگار و صلوات وسيله تقرّب مردم به پيامبر(ص) است.
از شعار تا شعور
صلوات شعار هميشه زنده مسلمانان است كه گذشت زمان نه تنها آن را به فراموشى نسپرده بلكه روز به روز عطش بيان اين عبارت معنوى و ملكوتى بيشتر شده و جان براى درك و فهم مفاهيم آن تشنه‏تر مى‏گردد. قرائت صلوات در هر زمان و مكانى سفارش شده پيامبر خدا(ص) فرمود: هرجا كه باشيد بر من درود و صلوات بفرستيد صلوات و درود شما به من خواهد رسيد.(5)
صلوات نوايى ملكوتى و پاس بخش تمامى ارزشهايى است كه رسول خدا(ص) در دوران رسالتش تا سرحد جان براى احياى آنها كوشيد، به عبارتى ديگر صلوات شعارى شعورگونه و مشتمل بر توحيد، نبوّت و معاد است. امام رضا(ع) فرمود: درود فرستادن بر محمّد و آل محمّد نزد خداوند متعال سبحان اللّه و لااله الّا اللّه و اللّه اكبر گفتن است.(6) بنابر روايات بسيار مندرج در متون دينى صلوات فرستادن از ارج و ثوابى عظيم برخوردار است خصوصاً براى انسان‏هايى كه دستور حق را پذيرفته و مى‏كوشند در دايره بندگى از شعاع تا بندگى معبود تن خسته را جان بخشند و طلسم گرفتارى‏ها را با استعانت از بهترين خلق خدا يعنى نبى اكرم اسلام از هم بگسلند و با واسطه قرار دادن حضرتش به درك و كسب خوبى‏ها نائل آيند. درود بر پيامبر و اهلبيتش عهدى است با خدا در پذيرش اين فرمان كه فرمود: «انّ اللّه و ملائكته يصلّون على النبى يا ايهاالّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛(7) خدا و فرشتگان بر پيامبرش درود مى‏فرستند، اى مؤمنان بر او درود فرستيد و در برابرش تسليم باشيد.»
صلوات نه تنها سلام بر پيامبر و آلش مى‏باشد بلكه تعاملى دوسويه است زيرا گوينده واقعى آن تحت تأثير معنا و مفهوم اين ذكر قرار گرفته، به سبب ارتباط با آن حضرت مى‏كوشد از آيين و شريعتش پيروى نمايد. صلوات گرچه به لفظ و زبان بيان مى‏شود امّا در باطن كلامى برخاسته از عمق جان است كه علاقه و محبّت را نثار شخصيتى مى‏كند كه خود و خاندانش پيام رهايى‏بخش توحيد را با صبر و شفقت نبوى به كام بندگان جوياى حق چشاند و آنها را از پيچ وخم گمراهى نجات داد و به ساحل امن دنيا و آخرت رهنمون ساخت.
نماد محبت‏
بنابه فرموده قرآن كريم، پيامبر اجر رسالت خويش را در مودت اهل بيت اعلام نموده «قل لااسئلكم عليه اجراً الّا المودة فى‏القربى» از مهمترين وجوه صلوات دوستى آل پيامبر است، زيرا دل و زبان به حقيقتى شهادت مى‏دهند كه پيامبر قبل از رحلتش آن را به عنوان امانت در بين مردم به جا گذاشت و همه را به حمايت و پيروى از خاندانش توصيه كرد، زيرا با تمسّك به آل محمّد(ص) است كه راه از بيراهه شناخته مى‏شود و انسانها از گمراهى نجات مى‏يابند. آل محمّدى كه به گفته ابوذر غفارى، چون آسمانند و كعبه و چون قبله‏اند و خورشيد و چون ستارگان راهنمايند، و چون درخت زيتون كه در قرآن ذكر شده است.(8)
رويكرد مردم به ذكر اهل بيت برابر است با توجه آنها به حفظ احكام قرآن و سنت، برپايى عدالت، ارزش و كرامت انسانى و به عبارتى ذكر نام آنها در كنار نام پيامبر و فرستادن سلام بر آنها به معناى زنده نگه داشتن رسالت محمّدى(ص) است و اين همان اداى حق پيامبرى است كه با زحمت و مجاهدت بسيار امت را در شناخت اصول دين و انجام فروع دين يارى نمود و با رأفت و رحمت دل‏ها را به سوى اسلام كشاند. در روايت است كه هر آن كس كه بر دوستى آل محمد بميرد گويا بر حال شهادت مرده است و آگاه باشيد هر آن كس كه بر دوستى آل محمّد بميرد مورد مغفرت الهى قرار گرفته است. فخر رازى سه دليل اين محبت را با استناد به روايات چنين بر مى‏شمارد:
1- اهل بيت اولى‏ترين مصداق «القربى»
2- فاطمه، حسن و حسين محبوبترين افراد پيامبر خدا
3- همراه بودن لفظ آل محمّد با پيامبر گرامى در تشهد نماز «اللهم صل على محمّد و آل محمد».
در روايتى قبولى نماز مشروط به صلوات بر پيامبر و آل اوست. من صلى صلوة ولم يصلّ فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل منه. در كتب معتبر اهل سنت و بنابر نظر فقهاى آنان، آمده كه: از جمله سنن نماز صلوات فرستادن است بر پيامبر، كه بهترين نوع آن اين است كه بگويند: «اللهم صلّ على محمد و آل محمد(ص)» اين درود در مذهب مالكى و حنفى مستحب و در مذهب شافعى و حنبلى فرض (واجب) است.(9)
اهميت و فضيلت صلوات‏
با برداشت از روايات فراوان پيرامون صلوات در مى‏يابيم آن‏چه تحت عنوان صلوات در قالب الفاظ و حروف آمده نازلترين مرتبه آن است و گرنه همانگونه كه بيان شد صلوات در مراتب عالى، توحيد و بندگى پروردگار و تسليم محض ولايت رسول خدا(ص) و خاندان اوست. امام صادق(ع) فرمود: كسى كه بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله صلوات فرستد به اين معناست كه من به عهد و ميثاقى كه هنگام سخن خداوند كه فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم و همه گفتند: بلى پايدار مانده‏ام و اين عهد و پيمان عبارت بود از: ربوبيت پروردگار و نبوت رسول خدا(ص) و امامت امير مؤمنان على(ع)(10) ذكر شريف و الهى صلوات به فرموده صاحب آن، نگهدار انسان از شيطان و شفابخش بيمارى‏هاى ظاهرى و باطنى و راهنماى اوست به سعادت و هدايت.
امام جعفر صادق(ع) در تفسير عبارت «صلّوا عليه و سلّموا تسليما» در آيه صلوات مى‏فرمايند: ثناى آن حضرت را بگوييد و تسليم شويد در برابر آنچه آن حضرت آورده است.(11)
گرچه وصول به حقيقت صلوات، در مرتبه عالى فقط براى پيامبر(ص) و مخلصين از اولياء اللّه محقق مى‏شود اما ذات باريتعالى بنابر رحمت فراگيرش از مقام قدسى و الهى صلوات را به شكل الفاظ و كلمات به عالم دنيا نازل نمود تا به واسطه آن بندگان را از حجاب‏هاى ظلمانى نجات داده و تمسّك جوينده به آن را به رشد و كمال برساند.
از ابوعلقمه نقل است كه روزى نماز صبح را با پيامبر بوديم، پس از آن رو به ما كرد و فرمود: اى ياران من ديشب عموى خود حمزه و برادرم جعفربن ابيطالب را در خواب ديدم از ايشان پرسيدم فدايتان شوم كدام اعمال را برتر يافتيد؟ گفتند: بهترين اعمال را در سه چيز ديديم: صلوات بر شما، آب دادن تشنگان و دوستى با على بن ابيطالب.(12)
در روايتى ديگر اهميت صلوات را اينگونه بيان شده، امام صادق(ع) به نقل از پيامبر(ص) مى‏فرمايند: هر كه نزد او نام من آورده شود و او صلوات نفرستد، حق تعالى او را از بهشت دور گرداند.(13)
در فضيلت صلوات نمونه‏هاى بسيارى از بزرگان و علماء نقل شده است كه هر كدام تأثيرات صلوات را نشان داده است. براى رهايى از مشكلات يكى از دستورالعملهاى وارده ذكر صلوات مى‏باشد. آية اللّه بهاء الدينى فرموده‏اند: براى رهايى از مشكلات راههايى هست، بهترين آنها كه خود ما حس كرده‏ايم و به كمك آنها به حاجت‏هايمان رسيده‏ايم چهار چيز است. 1- نذر كردن گوسفند براى فقراء 2- خواندن حديث كساء پى در پى 3- پرداخت صدقه 4- ختم صلوات.(14)
از ياران امام صادق(ع) مى‏گويد: به امام عرض كردم، من داخل كعبه شدم و دعائى به خاطرم نيامد جز صلوات بر محمّد و آلش، امام فرمود: آگاه باش مانند تو در فضيلت و ثواب كسى از خانه خدا بيرون نيامده است.(15)
ملائكه كه به اطاعت از پروردگار فرستنده صلوات بر محمّد و آل محمّد هستند براى بندگانى كه به اين ذكر مشغولند از خدا طلب بخشش نمايند. رسول خدا(ص) فرمود: هر كه بر من صلوات فرستد و خدا و فرشته بر او صلوات فرستند هر كه مى‏خواهد بيش و هركه مى‏خواهد كم فرستد.(16)
شايد بتوان گفت كمتر ذكرى چون صلوات از اينهمه فضيلت و ثواب برخوردار است از امام باقر و امام صادق(ع) نقل شده كه فرمودند: سنگين‏ترين چيزى كه در روز قيامت در ترازو گذاشته مى‏شود صلوات بر محمّد و اهل بيت او مى‏باشد.(17)
كيفيت صلوات‏
رسول خدا(ص) فرمود: به من با آواز بلند صلوات بفرستيد زيرا آن نفاق را از بين مى‏برد.(18)
وقتى آيه صلوات بر پيامبر نازل شد، اصحاب به آن حضرت گفتند يا رسول اللّه مى‏دانيم چگونه بر شما سلام كنيم امّا صلوات بر شما چگونه است، پيامبر فرمود: بگوئيد: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد.»(19)
و امام جعفر صادق(ع) فرمودند: صلوات كامل اين است: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد و عجل فرجهم»(20)
ياد از آل پيامبر در صلوات، بيانگر شأن و مرتبت آنهاست و اين تأكيد تا جايى است كه صلوات بدون آل پيامبر مطرود و ابتر است. پيامبر خدا فرمود: بر من درود ناتمام نفرستيد گفتند: درود ناتمام كدام است. فرمود اينكه بگوئيد: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد»(21)
يكى از شرايط ورود به بهشت صلوات كامل بر پيامبر است. آن حضرت فرمودند: هر كس بر من صلوات بفرستد و بر خاندانم درود نفرستد بوى بهشت را استشمام نمى‏كند.(22)
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: پدرم شنيد كه مردى به پرده كعبه آويخته مى‏گويد: اللّهم صلّ على محمد؛ بار خدايا رحمت فرست بر محمّد. پس پدرم به او فرمود: اى بنده خدا صلوات را بريده مكن حق ما را با ستم ضايع مكن، بگو: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.(23)
و امام رضا(ع) در تفسير آيه «و اذكر اسم ربه فصلى» بيان داشتند. مراد از اين آيه آن است كه هرگاه نام پروردگار متعال بر زبان آمد بر محمّد و آل محمّد(ص) درود و صلوات فرستاده شود.(24)
آثار صلوات‏
در ذكر صلوات بايد علاوه بر بيان لفظ به معنا و مفهوم آن نيز توجه داشت تا از تأثيرات آن بهره‏مند گرديم. رعايت آدابى چون طهارت، قطع اميد از غير، اخلاص در عمل، تفكر و تدبّر در فهم اين عبارت شريف، دورى از وساوس شيطانى و نشاط و سرحالى به هنگام گفتن صلوات دستوراتى است كه از رهبران و پيشوايان دينى براى حصول آثار بيشتر اين شعار عبادى فرمان داده شده است. در ذكر صلوات بعضى آثار، دنيوى و برخى اخروى مى‏باشند و مواردى نيز هر دو را در بر دارند.
آثار دنيوى صلوات‏
استجابت دعا
در روايت نقل شده از معصومين آمده است كه براى برآورده شدن حاجات خويش صلوات بفرستيد. زيرا هر كس حاجتى دارد اگر ابتدا بر پيامبر و آلش صلوات بفرستد بعد حاجت خود را بگويد و دوباره صلوات ختم كند خدا كريم‏تر از آن است كه دو طرف دعا را مستجاب نمايد و وسط آن را جواب نگويد. زيرا صلوات موانع استجابت دعا را برطرف مى‏كند.(25)
امام رضا(ع) فرمود كسى كه بعد از نماز صبح و مغرب قبل از آن كه از حالت نماز خارج شود بگويد.ان اللّه و ملائكته يصلون على النبى، يا ايّها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛ سپس بگويد: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد؛ خداوند صد حاجت او را برآورده مى‏كند كه هفتاد حاجت در دنيا و سى حاجت در آخرت است.(26)
البته در همه اين موارد صلوات گوينده بايد با زبان و دل به دعايى كه مى‏كند وطلبى كه از پروردگار دارد مصرّ بوده، به فقر خويش و بى‏نيازى ذات الهى معترف باشد.
درمان دردهاى روحى و روانى‏
حصول عافيت، توانگرى و بدست آوردن آنچه فراموش شده، رهايى از بخل و فقر از جمله آثار صلوات است كه در روايات از آن سخن به ميان آمده است. رسول خدا(ص) فرمود: صلوات فقر را بر طرف مى‏كند و به مردى كه از فقر شكايت مى‏كرد فرمود: وقتى داخل خانه شدى سلام كن. خواه كسى در خانه باشد يا نباشد و بر من سلام بفرست و بعد از آن سوره اخلاص را بخوان، آن مرد چنان كرد و در اندك زمانى از فقر نجات يافت و توانگر شد و به ديگران نيز كمك مالى مى‏كرد.(27) و باز از آن حضرت روايت شده كه وقتى چيزى را فراموش كرديد بر من صلوات فرستيد آن چيز به يادتان خواهد آمد.(28)
پيامبر خدا(ص) به على(ع) فرمود: هرگاه امرى تو را اندوهگين ساخت بر پيامبر و آل او صلوات بفرست.(29)
حاجى نورى نقل كرده است: حاج شيخ احمد بن شيخ زين الدين فرمود:شبى امام زين العابدين(ع) را در خواب ديدم، گفتم: آقا چه كار كنم تا هميشه به فكر قبر و قيامت باشم و توشه‏اى براى آن موقع جمع كنم؟ آقا چه كنم توفيق توبه پيدا كنم و عمل صالحى انجام دهم، ناراحتم چه كنم كه توفيق و سعادت از من گرفته شده است؟ آن حضرت فرمود: اگر مى‏خواهى توفيق و سعادت پيدا كنى بر خودت لازم كن كه هميشه بگويى: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد»(30)
زنى شفاى پسر كور و كر خود را از رسول خدا(ص) خواست آن حضرت فرمود، برو و بر من بسيار صلوات بفرست. آن زن هم به هر قدمى كه برمى‏داشت يك صلوات مى‏فرستاد چون به خانه رسيد پسر او سالم شد…(31)
آثار اخروى‏
از تأثيرات معنوى و اخروى صلوات مى‏توان به اين موارد اشاره كرد:
آمرزش گناهان‏
با استفاده از احاديث فراوان درمى‏يابيم كه كفّاره گناهان صلوات بر محمّد و آل اوست، صلوات چون نورى انسان را بر صراط راهنمايى كرده و از آتش دوزخ نجات مى‏دهد. على(ع) فرمود: فرستادن صلوات بر پيامبر(ص) بهتر از آبى كه آتش را خاموش كند گناهان را از بين مى‏برد.(32)
امام رضا(ع) فرمود: كسى كه از انجام عملى كه گناهانش را جبران كند ناتوان است بايد بر محمّد و آل او زياد صلوات بفرستد، زيرا صلوات گناهان را به كلى پاك مى‏كند.(33)
رهايى از آتش دوزخى كه به واسطه انجام گناهان براى خود تدارك ديده‏ايم با صلوات مُيسّر خواهد بود.
صباح بن سبابه گويد امام صادق(ع) به من فرمود: آيا دعايى به تو بياموزم كه تو را از آتش جهنم حفظ كند عرض كردم آرى، فرمود: پس از دميدن سپيده صبح صد بار بگو: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.»(34)
بهره‏مندى از شفاعت پيامبر
به وسيله صلوات انسان مقام قرب به رسول خدا را به دست مى‏آورد و زمانى كه دل و زبان از سر عشق و محبت به آن حضرت درود مى‏فرستد شفاعتش را نصيب خويش مى‏گرداند. پيامبر خدا(ص) به على(ع) فرمود: يا على هر كس به من هر روز و هر شب صلوات فرستد شفاعتم بر او واجب مى‏شود اگر چه گناهانش از گناهان بزرگ باشد.(35) امام صادق(ع) فرمودند: روزهاى هفته با چهره‏اى كه معرف بنده‏ها باشد در قيامت حاضر مى‏شوند طورى كه جمعه پيشاپيش ديگر روزها درب بهشت مى‏ايستد و ديگر ايام پشت سرش قرار مى‏گيرند، آن گاه از كسى كه در روز جمعه صلوات فرستاده است شفاعت مى‏كند.(36)
اوقات صلوات‏
صلوات هميشه و در همه جا ارزشمند و قرين با پاداش و آثار بسيار است ولى در بعضى موارد از فضيلت بيشترى برخوردار است. از جمله، هنگام نام بردن پيامبر خصوصاً نام محمّد(ص)، ورود و خروج از مسجد، صلوات بعد از نمازها، در قنوت نماز، زمان طلب حاجت از خدا، روز و شب جمعه و هنگام ذبح حيوانات….
امام صادق(ع) فرمود: هيچ عملى در روز جمعه برتر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نيست.(37)
حضور در مجالسى كه ذكر پيامبر و ائمه اطهار و مدح آن بزرگان مى‏شود پسنديده و مستحب است. شخصى بسيار زاهد و عابد و گوشه‏گير بود و در مجالس حاضر نمى‏شد، روزى در مجلس سخنرانى شركت نمود و سبب تعجب ديگران شد، علت حضورش را پرسيدند؟ گفت: رسول خدا(ص) را در خواب ديدم كه به من فرمود: به مجلس فلان واعظ برو كه زياد بر من صلوات مى‏فرستد و از او خشنودم.(38)
از اوقات مهم براى صلوات روز و شب جمعه است، امام صادق(ع) فرمود: در آخر روز پنجشنبه و شب جمعه جمعى از ملائكه از آسمان فرود مى‏آيند كه قلم‏هايى از طلا و لوح‏هايى از نقره همراه آنان است و در آخر روز پنجشنبه، شب جمعه و روز جمعه تا وقت غروب چيزى جز صلوات بر پيغمبر و آل آن حضرت را نمى‏نويسند.(39)
و باز امام صادق (ع) فرمود: هر كس بين نمازهاى ظهر و عصر بر پيغمبر خدا و آل او درود فرستد آن دعا برابر با هفتاد ركعت نماز خواهد بود.(40)
ذكر ختم صلوات‏
از ختم‏هاى مجرب كه مورد توجه بزرگان دين است و هر حاجتمندى بدان متوسل گردد از عافيت و رحمت برخوردار مى‏شود ختم صلوات است. رسول خدا فرمود: هر كس يك مرتبه صلوات فرستد خدا عافيت را بر او مى‏گشايد و حاجت معنوى و مادى، دنيايى و اخروى او را به حرمت صلوات بر آورده مى‏گرداند.(41) مسلماً در اين مواقع، طهارت، خلوص نيت و حضور قلب نقش اساسى دارد به علاوه اينكه در ختم صلوات بايد به زمان، مكان و عددى كه براى بيان اين ذكر در نظر مى‏گيريم توجه داشته باشيم بهتر است صلوات را به تعداد عدد نام معصومين و يا اعداد 3،10،100،1000 فرستاد و يا به تعداد 14، 1400،14000 و به نيت حضرات معصومين و يا عدد ابجد صلوات عدد 557 ختم نمود.
اگر براى برآورده شدن حوائج و رفع گرفتارى‏ها صلوات مى‏فرستيم آن را به عدد نام مبارك رسول خدا(ص) كه 92 مى‏باشد و يا نام على(ع) كه 110 است قرائت نمائيم.
پى‏نوشت‏ها: –
1. بحارالانوار، ج 94، ص 65.
2. همان، ص 50.
3. همان، ص 4.
4. خصال، شيخ صدوق، ج 2،ص 155.
5. جلاء الافهام، ص 18.
6. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 294.
7. سوره احزاب، آيه 56.
8. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 171.
9. منهج الصادقين، ج 7، ص 357.
10. الانوار الساطعه، ج 4، ص 311 و 323.
11. بحار، ج 94، ص 60.
12. منهج الصادقين، ج 7، ص 361.
13. اصول كافى، ج 6، ص 91.
14. آيت بصيرت.
15. ثواب الاعمال، ص 345.
16. كافى، ج 6، ص 84.
17. سفينةالبحار، ج 3، ص 125.
18. كافى، ج 6، ص 87.
19. بحار، ج 94، ص 49.
20. سفينةالبحار، ج 2، ص 49.
21. آثار و بركات صلوات، ص 100.
22. بحار، ج 94، ص 186.
23. كافى، ج 6، ص 91.
24. آثار و بركات صلوات، ص 37.
25. اصول كافى، ج 6، ص 89.
26. سفينة البحار، ج 2، ص 50.
27. آثار و بركات صلوات، ص 47.
28. داستانهاى صلوات، ص 26.
29. كنزالعمال، ج 1، ص 181.
30. دارالسلام، نورى، ص 123.
31. صلوات كليد حل مشكلات، ص 25.
32. ثواب الاعمال، ص 342.
33. سفينةالبحار، ج 3، ص 125.
34. ثواب الاعمال، ص 342.
35. بحار، ج 91، ص 93.
36. بحار، ج 86، ص 353.
37. آثار و بركات صلوات، ص 107.
38. شرح فضائل صلوات، اردكانى، ص 92.
39. آثار و بركات صلوات، ص 97.
40. مستدرك الوسائل، ج 1، ص 424.
41. جامع الاخبار، ص 97.

/

عالم آل محمد ص

نمونه‏ى كامل كمالات
امام انسان كاملى است كه به حقايق اشراف دارد و به فضايل اخلاقى و مكارم عالى آراسته است، تمامى كمالاتى كه از جانب خداوند اعطاء گرديده و امكان محقّق گشتن آنها در افراد وجود دارد، در شخص امام تبلور و تحقّق يافته است. امام واسطه ى فيض پروردگار و رابطه بين انسان و جهان غيب است.
امام پيشرو و قافله سالار كاروان انسانيت است و بايد هميشه در ميان جوامع بشرى چنين فرد شايسته‏اى وجود داشته باشد كه مدام مورد هدايت و عنايت خاص خداوند متعال است و از راه باطن و درون، هر فردى را كه لياقت لازم را بدست آورد، طبق استعدادش به كمال مطلوب مى‏رساند.امام پيوسته تحت تربيت، هدايت و ولايت مستقيم خداوند زندگى مى‏كند.(1) و در عصر خويش برترين، كامل‏ترين و فاضل‏ترين افراد انسانى است، خداوند حكيم كه او را براى هدايت بشريت مشخص مى‏نمايد هرگز كسى را كه كاستى‏هايى در علم، معرفت و ايمان دارد بر كامل مقدّم نمى‏دارد و اگر در صدد هستيم اصل برترين و والاترين رهبر تحقّق يابد بايد اصل لزوم برترين رهبر را پذيرفت و زمام رهبرى امت مسلمان را به شايسته‏ترين فرد سپرد، بنيان‏هاى برهانى و خرد انسانى بر اين ادّعا مُهر تأييد مى‏زند.
به علاوه در اجتماعات انسانى بايد مدام نمونه كاملى در انسانيت، جامع ديانت و مزيّن به معارف و مكارم وجود داشته باشد و آيينه ى تمام نماى حق گردد تا طريق هدايت و رسيدن به درجات معنوى بدون هادى و راهنما نباشد و لازمه ى اين برنامه آن است كه امام بايد به تمام حقايق و احكام الهى معرفت داشته باشد زيرا كسى كه تجسّم عملى باورها و ارزش هاست ضرورت دارد تمامى حكمت‏ها و موازين دينى و شرعى را بداند و از روح و باطن آن‏ها مطّلع باشد. همچنين عمل نمودن به دستورات الهى مستلزم آگاهى از آنهاست. كسى كه در متن صراط مستقيم قرار گرفته و مربى انسان‏ها، مدار شريعت الهى، جدا كننده ى حق از باطل و پاسدار حريم ارزش هاست و در اوج علم، بصيرت و معرفت قرار دارد مى‏تواند هادى مردم گردد.
خداوند در قرآن كريم مى‏فرمايد: «وَ قال الّذينَ اوتُوا العِلم و الايمان لَقَد لَبثتُم فِى كِتاب اللّه اِلى يوم البعثِ فَهذا يَوم البَعث وَ لكنّكم كنتم لا تعلمون؛(2) و آنان كه به مقام علم و ايمان رسيده‏اند به آن فرقه‏ى بدكار گفتند شما تا روز قيامت كه هم امروز است در عالم علم خدا مهلت يافتيد ولى از روى نادانى، به آن‏آگاه نبوديد. كه مقصود از صاحبان دانش و اهل ايمان، ائمه هدى(ع) هستند. طبق روايتى كه كلينى در كافى آورده است ائمه و روح القدس آن چه را در عرش است تا آن چه را كه روى زمين است مى‏دانند. اين جنبه در وجود انبياء و اولياء بوده و هيچ گونه تحوّل و دگرگونى در آن راه نمى‏يابد.(3)
حضرت على(ع) فرموده‏اند: نفايس قرآن نزد اهل بيت است، آنان گنج‏هاى معارف الهى هستند، اگر لب به سخن گشايند راست مى‏گويند و اگر سكوت كنند كسى نمى‏تواند بر آنها سبقت جويد.(4)
ششمين فروغ امامت نيز فرموده‏اند: خداوند بوسيله ى ائمه هدى دينش را روشن مى‏كند و توسط آنان چشمه‏هاى دانش خود را آشكار مى‏نمايد.(5)
علوم ائمه از چند راه بدست مى‏آمده است: يكى استفاده از صحف و كتبى كه از رسول اكرم(ص) به صورت ميراثى گرانقدر بدستشان مى‏رسيده است، راه ديگرى كه توسط آن، امامان كسب علم مى‏كنند و مسايل احكام را استنباط مى‏نمايند قرآن است. علم امام به اين دو راه منحصر نمى‏گردد و به وسيله ارتباط با جهان غيب و الهام نيز دانش‏هاى خاندان عترت اضافه مى‏گردد.
حضرت امام كاظم(ع) مى‏فرمايند: علم ما سه قسم است؛ گذشته، آينده، و حادث. دانش‏هاى قبلى براى ما تفسير گرديده و دانش‏هاى مربوط به آينده برايمان نوشته شده است و علوم حادث و تازه در قلب و گوش ما الهام مى‏شود، اين نوع آگاهى اَفضل علوم ماست ولى فرستاده‏اى بعد از پيامبراكرم(ص) نيامده است.(6) بنابراين ائمه با پروردگار جهان و عالم غيب ارتباط مستمر دارند و از اين طريق علوم و حقايقى را دريافت مى‏كنند و چنان نيست كه با رحلت واپسين پيامبر، ارتباط نوع انسان با عالم غيب و ملكوت قطع گردد و امام صرفاً نقل كننده مسايل باشد بلكه به لطف وجود مقدس امام، افاضات معنوى پروردگار جهانيان استمرار دارد. بديهى است مقام نبوت با امامت تفاوت دارد و با رحلت حضرت محمد(ص) عصر رسالت خاتمه يافته و وحى پايان پذيرفته است ولى الطاف غيبى از عالم قدس هيچ گاه قطع نمى‏شود.(7)
بايد به اين حقيقت مسلّم واقف بود كه علم امام با دانش ديگران قابل مقايسه نمى‏باشد زيرا معرفت امام موهبتى و الهامى است از جانب خداوند متعال در حالى كه علم ديگران اگرچه در اثر نبوغ ذاتى، خلاقيت و ابتكار باشد، اكتسابى است و ائمه اطهار با توجه به شرايط، مقتضيات زمان و موقعيت هايى كه پيش آمده توانايى‏هاى علمى و كمالات خويش را ظاهر ساخته‏اند.
اعتراف مخالفان و دشمنان‏
از امورى كه مورّخان درباره‏اش اتفاق نظر دارند و با مراجعه به منابع معتبر و مستند روشن مى‏شود مقام علمى و پرتوهاى پرفروغ دانش و انديشه هشتمين امام مى‏باشد كه حتى مأمون خليفه عباسى بارها و در فرصت‏هاى گوناگون به اين واقعيت اعتراف كرده و گفته است: حضرت امام رضا(ع) دانشمندترين و عابدترين مردم روى زمين است. وى به رجاء بن ضحاك گفته بود: او (على بن موسى الرضا(ع)) بهترين و عالم‏ترين انسان‏هاست.(8)
به سال 200 هجرى كه متجاوز از سى و سه هزارتن از خوّاص عباسيان به دستور مأمون در جايى اجتماع كرده بودند، مأمون در حضورشان چنين گفت: در ميان فرزندان عباس و بازماندگان على(ع) تفحّص نمودم ولى هيچ يك از آنان را با فضيلت‏تر، پارساتر، متديّن‏تر، شايسته‏تر و سزاوارتر به اين امر(رهبرى) از على بن موسى‏الرضا(ع) نديدم.(9)
مأمون طى مكتوبى از امام هشتم مى‏خواهد تا حضرت اصول و فروع دين را برايش تبيين كند و توضيح دهد او در اين نامه امام را چنين وصف مى‏نمايد: اى حجّت خدا بر خلق، معدن علم و كسى كه پيروى از او واجب است.(10) اين خليفه، براى بنى عباس نوشت: اين كه سؤال كرده‏ايد آيا من در زمينه بيعت براى على بن موسى الرضا(ع) بينش كافى داشته‏ام؟ آگاه باشيد كه هرگز با او بيعت نكرده مگر با داشتن بصيرت كامل وعلم به اين كه كسى در زمين باقى نمامده است كه از نظر فضايل و مكارم و پاكدامنى از او اوضاع بهترى داشته و يا به لحاظ پارسايى، زهد و آزادگى از او فزونى گرفته باشد.(11)
على بن جهم خاطرنشان نموده است: پس از محاوره علمى مأمون با آن حضرت، خليفه عباسى براى اداى نماز از جاى برخاست و دست محمد بن جعفر را كه در آن مجلس حضور داشت گرفت و من هم در پى آن دو رفتم. مأمون به فرزند جعفر گفت: پسر برادرت را چگونه ديدى؟ محمد گفت: دانشمند است در حالى كه من اصلاً مشاهده نكرده‏ام با اهل علم و معرفت رفت و آمد نمايد و بر اثر اين ارتباط دانش را بدست آورد. مأمون در پاسخ وى چنين اظهار داشت: اين فرزند برادرت از آن دسته از اهل عترت است كه رسول اكرم(ص) درباره آنان فرموده است: آگاه باشيد نيكان فرزندانم و پاكان نسلم در عقل و انديشه از همه شكيباتر و خردمندتر،و در بزرگى از همه داناترند، به آنها دانش نياموزيد(نيازى نيست به آنان چيزى بياموزيد) زيرا از شما اعلم‏ترند و هيچ‏گاه كسى را از طريق هدايت بيرون نبرده و به راه ضلالت وارد نمى‏كنند.(12)
ابن اثير مى‏نويسد: مأمون در ميان خاندان عبدالمطلّب و بازماندگانش نظر افكند ولى هيچ كدام را پارساتر و دانشمندتر از امام رضا(ع) نيافت.(13)
استاد جعفر مرتضى عاملى با يادآورى مراتب فضل و كمالات امام رضا(ع) از ديدگاه مخالفان، يادآور مى‏گردد: با اين وصف به وضوح به خصوصيت امام، موقعيت و مَنِش آن فروغ معنوى پى مى‏بريم، مگر نه اين كه گفته‏اند: فضيلت آن است كه دشمنان بر آن گواهى دهند.(14)
علّامه محمد جواد فضل اللّه، محقق لبنانى مى‏نويسد: ما براى اثبات برترى علمى امام رضا(ع) بر ديگران، نيازى به گواهى كسى نداريم بلكه كافى است به كتب حديث نظرى افكنيم كه از تعاليم و بيانات آن حضرت در علم و معارف گوناگون مشحون است به نحوى كه هر انسانى در هر مرتبه از علم و معرفت باشد، چاره‏اى ندارد جز اين كه در برابر مقام شامخ و والاى آن حضرت، احساس قصور و حقارت كند.(15)
پرتو افشانى
حضرت امام رضا(ع) دانش خود را از جدش رسول اكرم(ص) به ارث برده و سرچشمه جوشانى از معرفت و فضيلت بود كه تشنگان دانش و كمال از محضرش فيض مى‏بردند و با حلّ مشكلات و معضلات فكرى خويش، عطش معرفتى خود را فرو مى‏نشانيدند. از حضرت امام كاظم(ع) روايت كرده‏اند كه به فرزندان خويش مى‏فرمود: اين برادرتان على بن موسى، عالم آل محمد(ص) است. مسايل دينى را از او بپرسيد و آن چه به شما مى‏گويد نگهداريد، زيرا بارها از پدرم جعفربن محمد شنيدم كه مى‏فرمود: دانشمند آل محمّد در صلب توست اى كاش من او را مى‏ديدم. او با حضرت على(ع) هم نام است.
عموى امام رضا(ع) نقل كرده است: نديدم و به ياد نمى‏آورم كه آن حضرت از مكتب هيچ عالمى استفاده كرده باشد و در برابر هيچ عالمى زانو بزند امّا از هر مسئله‏اى كه از وى مى‏پرسيدند مى‏دانست و جواب مى‏داد. بسيارى از اوقات امام در خانه خويش مى‏نشست و عده زيادى به محل اقامتش مى‏آمدند و مدام از آن حضرت سؤالاتى مى‏كردند و آن بزرگوار به آنها پاسخ مى‏داد. در تمامى اين احوالات هيچ دانشمندى همپايش نبود و هر عالمى كه او را مى‏ديد اقرار مى‏كرد كه امام رضا(ع) دانشمندتر از همه عالمان است. هيچ‏گاه اتفاق نيفتاد سخنى از او بپرسند و او از پاسخ آن باز بماند. در شناسانيدن خداوند و صفات جلال و جمال حضرت حق، امام با بيانى رسا و در سطحى علمى و مستدل مسايل را روشن مى‏نمود. به عنوان نمونه براى عمران صابى – متكلم معروف – چنان وجود مبدأ اعلى و راز آفرينش هستى را اثبات نمود كه وى بدون تأمّل به وحدانيت خداوند و پيامبرى رسول اكرم(ص) اقرار نمود. ضباع بن نصرهندى كه اهل نظر و صاحب فكر و انديشه بود، امام چنان مسأله اصالت و استقلال و حقيقت ارواح را براى وى روشن و برهانى نمود كه شگفت‏زده شد.
امام براى سليمان مروزى متكلّم و دانشمند برجسته خراسان بزرگ مسئله بداء را كه از مسايل پيچيده اعتقادى است آن گونه تبيين فرمود كه سليمان از انكار اين اصل مهم كلامى دست برداشت و به آن معتقد گرديد. در خصوص اراده الهى و اين كه حقيقت تصميم و عزم در دستگاه پروردگار چگونه است چنان امام ژرف و مستدل و گسترده با سليمان متكلّم بحث فرمود كه او را تسليم و خاضع نمود؛ مأمون و اطرافيانش از اين احاطه علمى شگفت زده شدند و اين خليفه عباسى خطاب به سليمان گفت: داناترين فرد در ميان بنى‏هاشم على بن موسى الرضاست.
امام هشتم درباره قضا و قدر و موضوع جبر و تفويض كه از مباحث مهم اعتقادى و عقلى است بيانات روشن كننده‏اى دارند كه پرده از بسيارى حقايق برمى‏دارد. همچنين آن حضرت در خصوص صفات خداوند و حقيقت آن مطالبى عالى و نكاتى گره‏گشا دارند. اين توانايى در عرصه‏هاى گوناگون علمى و معرفتى موجب گرديد تا تمامى دانشوران آن عصر و پيروان مذاهب و فرق گوناگون زبان به بيان حقيقتى مسلّم و واقعيتى انكارناپذير بگشايند و آن اين كه: داناترين فرد روى زمين امام رضا(ع) است و در سراسر گيتى كسى وجود ندارد كه از او اعلم‏تر باشد.(16)
ابن شهرآشوب سروى مازندرانى نقل نموده است: مردم در مورد ابى الحسن الرضا(ع) هيچ اختلافى پيدا نكردند و همه از او خشنود بودند و محمد بن عيسى يقطينى گفته است: من از مسايلى كه از آن حضرت سؤال شده است و پاسخ فرموده‏اند هيجده هزار مسئله جمع آورى كردم. بسيارى از مصنّفان و نويسندگان از جمله ابوبكر خطيب در تاريخش، ثعلبى در تفسيرش و سمعانى در رساله خويش و ابن معتز در كتابش وعدّه‏اى ديگر از مشاهير علم، تاريخ و ادب از آن فروغ امامت حديث نقل كرده‏اند.(17)
راويان به نقل از ابراهيم بن عباس صولى روايت كرده‏اند كه وى گفته است: هرگز نديدم چيزى از امام رضا(ع) پرسيده شود و او پاسخش را نداند و در عصر او، كسى را داناتر و آگاه‏تر نيافتم و مأمون با پرسش درباره هر چيزى حضرت را مى‏آزمود و او پاسخ همه را مى‏داد و تمامى جوابهايش برداشت آن بزرگوار از قرآن كريم بود. رجاء بن ضحاك مى‏گويد: مأمون من را به قصد مراقبت از امام هشتم تعيين كرده بود و به خدا سوگند كسى را پرهيزگارتر از وى نديدم.وى مى‏افزايد: به هر شهرى كه وارد مى‏شدم مردم از هر سوى در مسايل دينى به آن حضرت مراجعه مى‏كردند و او پاسخ مى‏داد و بسيارى از احاديث پدرش از اجدادش، از على(ع) از رسول اكرم(ص) را برايشان مى‏فرمود.(18)
عمروبن هذاب در جلسه‏اى عرض كرد يا امام رضا(ع) محمد بن فضل درباره شما مطالبى مى‏گويد كه باوركردنش دشوار به نظر مى‏رسد. امام فرمود: مگر چه مى‏گويد؟ عمرو گفت: وى گفته است: شما به احكام الهى و جميع ما انزل اللّه داناايد و با هر واژه و زبانى آشنايى داريد، امام فرمود: فرزند فضل راست گفته است و من اين مطالب را به او گفته‏ام. اهل هر زبان را بياوريد و هرچه مى‏خواهيد، به زبان او بپرسيد. عمرو افزود: قبل از هر چيز ديگر، شما را با زبان‏هاى گوناگون مى‏آزمائيم و اينك اهل چهار زبان رومى، هندى، فارسى و تركى در اينجا حاضرند و با شما تكلّم مى‏نمايند. امام فرمود: بپرسند و هر يك به زبان خويش نكته‏اى را پرسيد و به همان زبان جواب شنيد بطورى كه همه به شگفت آمدند و اعتراف كردند آن حضرت با اهل هر زبانى از او فصيح‏تر و بهتر تكلّم نمود.(19)
آرى قرآن مى‏فرمايد: فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون؛(20) يعنى هرگاه مطلبى را نمى‏دانيد آن را از اهلش(صاحبان ذكر) بپرسيد و مصداق كاملى از اين آيه حضرت امام رضا(ع) بود.
حضرت امام رضا(ع) خود نيز به وصف امام پرداخته، ضرورت دانش و معرفت او را مورد توجه قرار داده و افزوده‏اند: امام حلال و حرام خداوند را مشخص مى‏نمايد، حدود الهى را جارى مى‏كند، حافظ دين خداست. افراد جامعه را با حكمت و مواعظ نيكو و برهان رسا، به سوى طريق خداوند متعال فرا مى‏خواند.(21)
آن حضرت در جاى ديگر چنين گوهرافشانى نموده‏اند: امام دانشمندى است كه هيچ‏گاه گرفتار جهالت نمى‏گردد و مراقبى است كه (در هيچ موقعيتى) به حيله و مكر متوسل نخواهد شد.(22) همچنين آن حضرت در وصف امام فرموده‏اند: دانش امام همواره در حال رويش است،بردبارى كاملى دارد. از امور مطلع بوده و به مسايل سياسى و اجتماعى عصر خويش آگاهى دارد و بدين گونه شايسته و سزاوار سرورى است.(23)
مكتب فكرى و علمى‏
در عصرى كه خورشيد هشتم، جامعه را از فروغ فروزان خويش برخوردار مى‏ساخت، كوشش‏هاى علمى و فكرى گسترش يافته بود، نقد و بررسى انديشه‏ها، تأليف و تدوين و نگارش علوم و معارف گوناگون رونق فزاينده‏اى گرفت. مكاتب و امواج فكرى و فلسفى متعددى به وجود آمد. كلاس‏هاى درس سرشار از استادان و دانش پژوهانى بود كه به تدريس و فراگيرى علوم و معارف گوناگون اشتغال داشتند. به موازات اين توسعه علمى و فرهنگى امواج تصوف گسترش پيدا كرد، غلو و تفكرات انحرافى نيز چون علف‏هاى هرز و قارچ‏هاى سمّى در بوستان انديشه و معرفت روئيدند.
در اين موقعيت مهم، حضرت امام رضا(ع) دادرس دانشوران و پناه متفكران و انديشمندان بود. امام با علماى تفسير و صاحب نظرات حكمت و كلام بحث و مناظره مى‏نمود، بر افراطگرايان و غاليان و منحرفان خُرده مى‏گرفت و افراد متشرع و فقها را مورد تأييد و حمايت قرار مى‏داد. قوانين، موازين و مقررات شريعت و مبانى اعتقادى را تبيين و تثبيت مى‏كرد. آن حضرت از نظر توجيه و تحليل و هماهنگى آرا و نظرات نقش محورى و اساسى ايفا مى‏فرمود. كانون نشر معارف به آن وجود با بركت اختصاص داشت و آن حضرت محك سنجش اصالت و سلامتى نقطه نظرهاى گوناگون به شمار مى‏آمد. مجالس و محافلى كه در آنها امام رضا(ع) نقش محورى داشت محل رفت و آمد دانش پژوهان و مأمن دانشوران بود. بيانات عميق آن امام همام به جدال‏هاى فكرى و نزاع‏هاى علمى خاتمه مى‏داد. امام خود فرموده‏اند: در روضه رسول اكرم(ص) در جمع دانشمندان (كه تعدادشان در مدينه زياد بود) مى‏نشستم. هرگاه يكى از آنها به طرح مسئله‏اى مى‏پرداخت و پاسخش را جويا مى‏شد تمام حاضران به من اشاره كرده، جواب را جويا مى‏شدند. علاوه بر اين مسايل زيادى برايم ارسال مى‏نمودند كه به تمامى آن‏ها پاسخ مى‏دادم.(24) ابن جوزى نوشته است: امام رضا(ع) مورد اعتماد بود و در مسجد نبى اكرم(ص) به بيان احكام مى‏پرداخت و فتوا صادر مى‏فرمود در حالى كه تنها بيست و چند سال داشت. وى اضافه مى‏كند: وقتى امام در اثناى انتقال از مدينه به خراسان، به شهر نيشابور رسيد در اين حال دانشوران اين شهر چون يحيى بن يحيى، اسحاق بن راهويه، محمد بن رافع، احمد بن حرب و… براى در خواست حديث و روايت از آن حضرت و تيمن و تبرك جستن به آن، بيرون آمدند.(25)
مناظره و مباحثه‏
در عصر امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) با ترجمه كتب يونانى، مسلمانان به برخى معارف اروپائيان دست يافتند و خود آن علوم را مورد تجزيه و تحليل قرار داده و مسايل و مطالبى بر آن افزودند. دسترسى به فلسفه غرب و انديشه‏هاى ارسطو، افلاطون، سقراط و شاگردان آن‏ها، همان طور كه زمينه تحقيق در علوم گوناگون را به مسلمانان مى‏داد. افكار و عقايد تازه‏اى در مسايل ماوراء الطبيعه را مطرح مى‏كرد. در عين حال شور و شوق علمى و آزادى فكرى در فرهنگ اسلامى ايجاب مى‏كرد كه دانشمندان مذاهب گوناگون بتوانند با آزادى كامل اعتقادات و آراى خويش را ابراز نمايند. از سوى ديگر با گسترش قلمرو سرزمين‏هاى اسلامى، مسلمانان با صاحبان اديان، مذاهب و فرق متعدد ارتباط برقرار كرده بودند كه در ميان آنان دانشمندان يهود، نصارا، ماديين، زنادقه و…با آزادى كامل زندگى مى‏كردند. اين افراد اشكالات و شبهاتى را مطرح مى‏نمودند كه اذهان برخى را آشفته مى‏ساخت و احياناً با مطرح كردن برخى مفاهيم فلسفى در بحث‏ها و جدل‏هاى علمى طرف مقابل را مغلوب مى‏نمودند و كمتر كسى مى‏توانست به آنان با منطق خودشان پاسخ گويد.
زمان بسيار حسّاسى بود و تهاجم فكرى و يورش فرهنگى بسيار خطرناكتر از حمله نظاميان و مهاجمان مسلّح جلوه مى‏نمود. در همين موقعيت سرنوشت ساز حضرت على بن موسى الرضا(ع) به حق رهبر واقعى مردم در تمامى امور و مشكلات بود و از مدينه تا مرو حقايق را آن گونه كه بود عرضه فرمود و غوغاى برخورد افكار انحرافى با انديشه‏هاى دينى را خاموش ساخت تا مبادا تيرگى و ضلالت بر درخشندگى ديانت غلبه يابد.
مأمون بارها در كاخ خود مجلس مناظره برپا ساخت و دانشمندان برجسته مذاهب مختلف را گردآورد و به بحث واداشت. عظمت و ابهّت اين مجالس گاهى به اندازه‏اى بود كه حتى برخى از ياران و دوستان امام، حضرت را از حضور در اين جلسات باز مى‏داشتند و بيم آن را داشتند كه مبادا آن وجود با كرامت، گرفتار جدال‏هاى اغوا كننده آنان گردد ولى گويا همين نزديكان و مأنوسين هم، امام را به درستى نمى‏شناختند و وقتى متوجه احاطه علمى و اقتدار فكرى امام گرديدند كه آن حضرت در تمامى اين جلسه‏ها به روشنى و با قاطعيت بر همه حاضران غلبه مى‏يافت و با هر كدام با براهين خودشان بحث مى‏نمود و استدلال مى‏كرد و حقانيّت و واقعيت عقايد و معارف اسلامى را بازگو مى‏فرمود در اين مجالس حاضران، به رغم توانايى علمى و قدرت و تسلّط بر بحث‏ها، به ناچار تسليم افكار منطقى و ادله‏هاى خردمندانه آن وجود با بركت مى‏شدند و چاره‏اى جز اعتراف به مقام علمى و كمالات معنوى حضرت رضا(ع) نداشتند. بدون شك اين گفتگوها در سرزمين پهناور اسلامى انعكاس وسيعى داشت و در جهت تبليغ و نشر معارف اسلامى بسيار مؤثر بود.
محمد بن فضل هاشمى مى‏گويد: بعد از شهادت حضرت موسى بن جعفر(ع) از بغداد به مدينه رفتم و خدمت امام هشتم مشرّف گشتم، به عنوان امام پس از پدرش بر او سلام دادم، سپرده‏هاى امام هفتم را تقديم نمودم و عرض كردم: عازم بصره‏ام و مى‏دانم مردم اكنون در اين شهر، در تشخيص امام وقت اختلاف دارند و بدون ترديد وقتى شما را به آنان معرّفى كنم از من نشانه‏ها و دلايلى مى‏خواهند، اگر علايم و براهينى را بنمايانيد بسيار به موقع است. حضرت فرمود: از اين جهت واهمه نداشته باش و به دوستان بصرى ما مژده ده كه به خواست خداوند متعال به سويشان خواهم آمد. سپس حضرت آنچه را كه از پيامبر و ائمه طاهرين و از آن‏ها، دست به دست به او رسيده بود و از مختصات امامت به شمار مى‏آمد، به من نشان دادند. چون روز سوم فرا رسيد امام به عهد خويش وفا كرد و خورشيد وجودش از بصره طلوع كرد و به منزل حسن بن محمد فرود آمد زيرا فرموده بودند سه روز پس از ورود تو به آنجا خواهم آمد. سپس امام فرمان داد تمام كسانى كه روزهاى قبل دور من اجتماع كرده بودند تا امام خود را بشناسند، حاضر گردند و از جاثليق، بزرگ‏ترين دانشمند مسيحى، و رأس الجالوت، عالم معروف يهود، براى شركت در اين مجلس دعوت شود تا هر كس هرچه بخواهد سؤال كند.
حسن بن محمد، بزرگان شيعه، زيديه، معتزله و دانشمندان فرق و مذاهب ديگر را به منزلش فراخواند و منظور خود را از اين دعوت مذكور پنهان داشت. وقتى همه حاضر شدند بالشى براى حضرت رضا(ع) تدارك ديد. آن امام به مجلس وارد شد بر همه سلام كرد و در جاى خويش قرار گرفت و پس از معرفى خود فرمود: بامداد امروز در مسجدالنبى(ص) مدينه نماز خواندم و با فرماندار مدينه بودم وى نامه‏اى كه از سوى خليفه عباسى دريافت كرده بود برايم خواند و در امورى مرا طرف مشورت خويش قرار داد كه او را راهنمايى كردم و از من خواست براى نگارش پاسخ نامه امشب نزدش آيم كه پذيرفتم و حتماً به وعده خويش وفا خواهم كرد! حضّار با شگفتى عرض نمودند: اى فرزند رسول خدا با وجود چنين كرامت روشنى ديگر براى اثبات امامت شما، نياز به برهانى نداريم.
معجزه از اين بالاتر كه امام، اول صبح نمازش را در مسجد مدينه بخواند، مدتى با فرماندار مدينه گفتگو كند و در همان لحظه با طى‏الارض و صعودى ملكوتى خود را به بصره برساند. چون حاضران خواستند ازجاى خويش برخيزند امام فرمود: متفرق نگرديد زيرا من شما را در اين مجلس براى آن جمع كردم تا از آثار نبوّت، امامت و مسايل اعتقادى بپرسيد و اكنون سؤالات خود را طرح كنيد.
در اين مجلس نيز اخبار غيبى و كراماتى از آن حضرت آشكار گرديد زيرا با استناد به مضامين تورات، انجيل و زبور، جاثليق و رأس الجالوت را محكوم نمود و حقانيت رسالت نبى‏اكرم را به اثبات رسانيد. اين مجلس مناظره تا ظهر تداوم يافت. امام در پايان فرمود:نمازم را اقامه مى‏كنم و به مدينه بازگشته و به خواست خداوند بامداد فردا باز مى‏گردم!
بامداد روز بعد امام با قدرت معنوى و طى‏الارض به بصره آمد و در آن مجلس حاضر گرديد. با كنيزى رومى به زمان رومى گفتگو فرمود و وى مسلمان شد. با مردى سندى زبان به لسان خودش تكلّم نمود و او هم به آيين اسلام تشرّف حاصل نمود. با مشاهده اين كرامات و كمالات تمامى حاضران به حضرت رضا(ع) ايمان آوردند و از شك و تحيّر بيرون آمدند و حقيقتى ناب برايشان روشن گرديد. باز امام هنگام مراجعت به مدينه خطاب به محمد فرزند فضل فرمود به جانب كوفه برو و شيعيان ما را با خبر گردان كه به آنجا هم خواهم آمد و نيز به آنان بگو: به منزل حفص بن عمير يشكرى وارد مى‏شوم. در نتيجه مجلس مناظره‏اى در اين شهر هم منعقد گرديد كه طى آن حضرت رضا(ع) با علماى ملل و اديان و فرق مختلف بحث نمود و شخصيت علمى و الهى خويش را براى مردمان اين سرزمين آشكار ساخت.(26)
مأمون علماء، فقها و متكلّمين مسلمان و ساير اديان را براى بحث و مناظره جمع مى‏كرد و در موضوعات گوناگون آنان را به مناظره و احتجاج وا مى‏داشت ولى هر دانشمندى به رغم توانايى علمى و قدرت فكرى وقتى با حضرت رضا(ع) مواجه مى‏گرديد خود را ذرّه‏اى در برابر آفتاب عالم تاب و قطره‏اى در مقابل اقيانوس معرفت مشاهده مى‏نمود. احمد بن محمد بن ابى نصر مى‏گويد: عدّه‏اى از سرزمين ماوراء النّهر (آسياى مركزى) به محضر امام آمدند و عرضه داشتند از راه دور آمده‏ايم و سه مسئله را مى‏خواهيم سؤال كنيم اگر پاسخ دادى متوجه مى‏شويم عالم و امام هستى. حضرت فرمود: بپرسيد و آنها سؤالاتى را اين گونه مطرح نمودند: خدا كجاست، چگونه است و تكيه و اعتمادش بر چيست؟ امام فرمود: خداوند مكان و چگونگى آن را خلق كرده است پس او كه خالق مكان و حالت‏هاى آن است وجودش فوق مكان بوده، از ازل مكانى نداشته و چگونگى ندارد چون داراى قدرت نامتناهى است. اعتماد بر ذات خويش مى‏كند و بس. وقتى آنان اين عبارات كوتاه امّا قانع كننده را شنيدند بدون درنگ و تأمّل گفتند گواهى مى‏دهيم تو واقعاً امام و عالمى.(27)
مأمون علاوه بر آن كه در مركز حكومت يعنى مرو (شهرى در تركمنستان كنونى) مجالسى ترتيب مى‏داد تا دانشمندان در خصوص علوم و معارف مباحثه نمايند در نيشابور هم يك مجلس علمى تشكيل داد امّا در اين محل گروهى از حكماء و پزشكان حضور داشتند و آنان درباره اختلاف طبع‏ها و مزاج‏ها و بهداشت طب گفتگو كردند. در اين جلسه كه حضرت رضا(ع) پرتوافشانى مى‏نمود، مأمون، يوحنا پسر ماسويه، جبرئيل پسر بختيشوع پزشك نامى حكومتى، صالح فرزند سلعمه فيلسوف هندى و چند دانشمند ديگر حضور داشتند. در اين جلسه مطالبى در امور ياد شده مطرح شد و مأمون نظر امام را جويا شد. حضرت فرمود: در اين زمينه مطالبى دارم كه واقعيت آن به طور عينى و تجربى برايم روشن شد علاوه بر حقايقى كه از ائمه سلف بر من رسيده است، آنها را تدوين مى‏نمايم و تحويل مى‏دهم. حضرت رساله‏اى در موضوع طب براى مأمون ارسال داشت كه به رساله ذهبيه موسوم است. سند اين كتاب طبى به حسن بن جمهور قمى كه از مدينه تا مرو ملازم و در ركاب امام رضا(ع) بوده است، مى‏رسد. اين مأخذ شهرت فراوانى دارد و علماى معروف همچون مرحوم مجلسى آن را نقل كرده‏اند.(28)
در كتاب نثرالدر آمده است فضل بن سهل از امام رضا(ع) در مجلسى كه مأمون ترتيب داده بود، پرسيد آيا مردمان مجبورند. امام فرمود: خداى متعال اعدل از آن است كه افراد را مجبور كند و سپس آنها را عذاب نمايد. او گفت پس به حال خويش رها گرديده‏اند؟ حضرت پاسخ داد حق تعالى احكم است از آن كه مهمل گذارد بنده خود را و سپس به سوى خويش بازگرداند.(29)
پيروان مذاهب و فرق گوناگون با حضرت رضا(ع) به بحث مى‏نشستند و در تمامى موارد مغلوب براهين استوار و استدلال‏هاى عميق و دقيق آن امام همام مى‏شدند و اين روند بر خلاف خواسته مأمون نسبت به امام بود زيرا او هر كجا مبلّغى از پيروان فرقه‏ها مى‏يافت براى بحث با فروغ هشتم امامت فرا مى‏خواند تا شايد بر آن حضرت غالب آيند تا از اين رهگذر قدرى از شعله‏هاى آتش حسد و خصومتش نسبت به مقام با كرامت ولايت كم گردد ليكن هيچ‏گاه فردى پيدا نشد كه پس از مناظره با امام، زبان به ستايش و برترى علمى و فكرى امام باز نكند و مغلوب از مقابلش برنخيزد.(30)
سليمان مروزى عالم مشهور علم كلام در خراسان، نزد مأمون آمد، خليفه عباسى او را گرامى داشت و به وى گفت: پسر عمويم امام رضا(ع) از حجاز آمده او از علم كلام آگاهى‏هايى دارد، مايلم در روز ترويه (هشتم ذيحجّه) كه علماء اجتماع افزون‏ترى مى‏نمايند در جلسه‏اى با حضور دانشمندان با وى به بحث و مناظره بنشينى. سليمان كه به دانش خود مغرور بود گفت: اى خليفه تمايل ندارم در مجلس تو در حضور جماعتى از بنى هاشم، سؤالى بنمايم زيرا امكان دارد از عهده جوابش برنيايد و بدين گونه مقام پسرعمويت تنزّل يابد. من نمى‏توانم بحث را با امثال او زياد تعقيب كنم. مأمون گفت: هدف من جز اين نيست كه راه را بر او بربندى چرا كه مى‏دانم تو در دانش و مناظره توانايى. سليمان پذيرفت و با قرار قبلى مجلس مباحثه‏اى ترتيب يافت كه طى آن امام تمامى مسيرهاى جواب را بر وى كه ادعاى دانشورى داشت بر بست و او را سخت در تنگنا قرارداد و ضعف و عجزش را آشكار ساخت.(31) با وجود نقشه‏هاى منفى مأمون براى درهم شكستن قدرت معنوى و معرفتى امام، آن حضرت از طريق اين جلسات بسيارى از حقايق را به اثبات رسانيد و اشتباهات، انحرافات و كژروى‏هاى پيروان برخى فرقه‏ها را مشخص فرمود.
ديدگاه امام درباره دانش‏اندوزى‏
حضرت امام رضا(ع) پيروان خويش را به كسب دانش، روى آوردن به حكمت و معرفت فرا خوانده است و از پدران بزرگوار خويش از حضرت على(ع) روايت مى‏نمايد كه علم گم شده مؤمن است و از آن حضرت روايت نموده‏اند كه فرموده‏اند: كسى كه در مجلسى بنشيند كه در آن امر ما (امامت و مذاكرات علمى) زنده شود در روزى كه دل‏ها مرده است قلب او زنده خواهد بود. هم چنين آن حضرت هم نشينى با علماى ربّانى و دانشمندان معتقد و متعبّد را عبادت دانسته‏اند.
در سخن ديگرى مى‏فرمايند: روز قيامت به مرد عابد گفته مى‏شود در دنيا مرد خوبى بودى و همّت تو براى خودت بود و بار زحمت خويش را از دوش ديگران برداشتى، بنابراين روانه بهشت شو بدون اين كه كسى را با خود ببرى. امّا به كسى كه در علوم دينى كاوش مى‏نمايد و خيرش به مردم مى‏رسد و آنها را از گزند دشمنان مى‏رهاند و نعمت‏هاى الهى را براى آنان سرشار مى‏سازد و رضاى حق تعالى را براى مردم روشن مى‏كند مى‏گويند: اى كسى كه سرپرستى يتيمان آل محمد را عهده دار بودى افراد ضعيف (از نظر علمى) از محبّان اهل بيت را هدايت نمودى، درنگ كن تا براى هر فردى كه از تو استفاده نموده يا نزدت علمى اندوخته شفاعت نمايى. عالم مى‏ايستد و شفاعت مى‏كند بدين ترتيب دو گروه صدهزار نفرى همراهش به بهشت مى‏روند. اين‏ها كسانى بودند كه علوم خود را از آن مرد دانشمند يا از شاگرد يا شاگردانش تا روز قيامت آموخته بودند. پس بنگريد چه تفاوتى بين اين دو مقام (عالم به علوم اهل بيت و عابد) ديده مى‏شود. حضرت رضا(ع) سه خصلت را براى مؤمن برمى‏شمارد كه يكى از آنها كسب فقه و فهم در دين است. آن بزرگوار تأكيد نموده‏اند در كسب علم، رضاى حق و اخلاص مدّ نظر باشد و اگر كسى علم را فرا گيرد تا توسط آن با جاهلان جدال كند يا بر دانشمندان ديگر مباهات كند يا توجه مردم را به سوى خويش جلب نمايد تا او را بزرگ شمارند جايگاه خويش را در آتش جهنم قرار دهد.(32)
چگونگى شهادت‏
دوران بيست ساله امامت امام رضا(ع) از سال 183 هجرى آغاز و تا سال 203 ادامه يافت. ده سال اول مقارن با حكومت هارون كه امام در چنين ايامى براى انجام رسالت نگهبانى از دين خدا به نشر فرهنگ اسلامى و گسترش تعليمات قرآن و سنت پرداخت. هشت سال ديگر امامت امام يعنى از زمان مرگ هارون در سال 193 هجرى تا مسافرت الزامى ايشان به خراسان(201 هجرى) هم زمان بود با روزگار خلافت امين و مأمون، در اين دوره جدال هايى بر سر حكومت در ميان بود و انقلاب هايى جريان داشت، نفوذ بيگانه و سر برآوردن انحراف‏هاى فكرى و عقيدتى نيز از ويژگى‏هاى اين عصر است در چنين موقعيت حساسى جهان اسلام در اثر شخصيت والاى امام و نقش چشمگيرش در جامعه، متوجه مدينه يعنى محل اقامت امام بود و اين وضع براى دستگاه خلافت خطرى جدى به شمار مى‏رفت از اين روى براى نجات دستگاه خلافت و يافتن راه حل سياسى مأمون تصميم گرفت بزرگترين شخصيت مخالف خود را به مركز فرمانروايى خويش فراخواند تا از خطرها در امان باشد!
بدين ترتيب مأمون امام را به رغم ميل درونى ايشان و با اجبار به مرو آورد و حضرت را وادار نمود تا ولايت عهدى را بپذيرد، پذيرش اين مقام از سوى امام از جنبه‏هاى گوناگون قابل بررسى است كه در نوشتارى جدا بايد تجزيه و تحليل گردد. اين دوران يك سال و اندى طول كشيد و رفتار امام همراه با شخصيت والا و تقواى چشمگيرش موجب شد كه مأمون نتواند بيش از اين امام را تحمّل كند اين بود كه مأمون سرانجام چاره در آن ديد تا امام رااز طريق سمّ به قتل برساند. امام در واپسين ماههاى حيات دنيوى در سناباد طوس بسر مى‏برد كه با نقشه مأمون مسموم و در 29 صفر سال 203 هجرى در سن 54 سالگى به شهادت رسيد. ودر همانجا دفن گرديد.(33) به بركت بارگاه مقدس آن امام در سناباد اين ديار مشهدالرضا نام گرفت و از آن زمان به لحاظ علمى و فرهنگى گسترش فزاينده‏اى يافت و آستان قدس رضوى همه روزه ميعادگاه عاشقان فضيلت و مشتاقان امامت و ولايت مى‏باشد. از اعصار گذشته تاكنون اين بارگاه بارها احيا و بازسازى گرديده و در دهه‏هاى اخير گسترش روزافزونى يافته و مدام علاقه‏مندان هدايا و موقوفات زيادى را به پيشگاه صاحب اين مكان مبارك تقديم مى‏كنند. پرداختن به ويژگى‏هاى معمارى و جلوه‏هاى هنرى و فرهنگى آستان مذكور خود مقاله‏اى مستقل را مى‏طلبد.
پى‏نوشت‏ها:
1. در اين زمينه بنگريد به اصول كافى، كتاب الحجة، باب انّ الائمه ولاة امر اللّه و خزنة علمه.
2. سوره روم، آيه 56.
3. اصول كافى، كتاب الحجه، باب فيه ذكر الارواح التى فى الائمه(ع)، ج 1، ص 343.
4. نهج البلاغه، فرازى از خطبه 150.
5. ينابيع الموده، قندوزى حنفى، ص 26، و 574؛اصول كافى، ج 1، ص 203.
6. اصول كافى، ج 1، ص 214.
7. نك: نهج البلاغه، خطبه 230.
8. عيون اخبارالرضا، صدوق، ج 2، ص 183؛بحارالانوار، مجلسى، ج 49، ص 95.
9. كامل ابن اثير، ج 5، ص 183، تاريخ طبرى، ج 11، ص 1013؛مروج الذهب، مسعودى، ج 3، ص 441.
10. عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 167.
11. زندگى سياسى هشتمين امام، جعفر مرتضى عاملى، ترجمه سيد خليل خليليان، ص 94.
12. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 203.
13. كامل ابن اثير، ج 5، ص 183.
14. زندگى سياسى هشتمين امام، ص 94.
15. .تحليلى از زندگى امام رضا(ع)، ص 42.
16. نك بحارالانوار، ج 4، ص 286 – 284 ؛ و نيز ج 10، ص 231 – 227؛ ج 49، ص 88 – 86؛ ج 61، ص 252 – 250.
17. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 300.
18. زندگى دوازده امام، هاشم معروف حسنى، ترجمه محمد رخشنده، ج 2، ص 364 – 363.
19. خرائج، قطب راوندى، ص 45.
20. سوره نحل، آيه 43.
21. تحف العقول، ص 329.
22. همان.
23. همان.
24. اعلام الورى، طبرسى، ص 19.
25. تذكرة الخواص، ص 253 – 251.
26. خرائج، راوندى، ص 45 – 44.
27. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 117.
28. اين اثر به نام طب الرضا مشهور مى‏باشد و شيخ منتجب الدّين در فهرست خود آن را معرفى كرده و سيد فضل اللّه راوندى بر آن شرحى نوشته،همچنين به فارسى هم ترجمه شده و در اختيار علاقه‏مندان قرار گرفته است.
29. كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، ترجمه على بن حسن زوارى، ج 3، ص 142.
30. نگاهى گذرا به زندگى امام رضا(ع)، علامه مقرم، ترجمه مرتضى دهقان، ص 41.
31. بحار، ج 49، ص 177؛ عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 179.
32. بحارالانوار، ج 1، ص 168، 199، 200 و 204 ونيز ج 2، ص 5، 6، 31 و 34.
33. الارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 271 – 270؛ مقاتل الطالبيين، ص 567.

/

رايحه روح افزاى صلوات

دعاى مقبول‏
دعا وسيله‏اى است كه انسان را در رسيدن به حق و رستن از آنچه مانع اين راه است يارى مى‏رساند امام صادق(ع) فرمود: دعا محجوب و ممنوع است مگر اينكه دعا كننده بر محمد و آل محمّد صلوات بفرستد.(1) انسان ضعيف و ناقص در مقابل پروردگار بزرگ براى رفع كاستى‏ها و جبران كمبودهايش از يك سو و به اجابت رسيدن خواسته‏هاى بزرگ و كوچكش از سوى ديگر همواره دست به دعا بلند كرده و با آفريدگار جهان به گفتگو مى‏نشيند. زيرا به نيكى مى‏داند نزول باران الهى در پى تراكم ابرها صورت گرفته و اجابت درخواست‏هايش در پس دعاها نهفته و برآورده مى‏شود حضرت على(ع) فرمود: صلوات‏هاى شما سبب استجابت دعاهاى شما مى‏شود.(2)
امام رضا(ع) به يكى از شيعيان فرمودند: در هنگام مشكلات از ما كمك بخواهيد، خداوند در قرآن فرموده است: براى ما اسماى حسنى مى‏باشد. خدا را با آنها بخوانيد.(3) امام صادق(ع) در توضيح همين آيه فرموده‏اند ما اسماى حسناى خدا هستيم، ايمان و دعا همراه با معرفت ما پذيرفته است.(4)
صلوات در لغت به معناى دعا بوده و از آنجا كه نماز مشتمل بر دعاست آن را صلاة گفته‏اند و به عبارتى صلوات: درود و دعايى است كه بندگان رفعت مقام پيامبر(ص) و اهلبيتش را از خدا مى‏خواهند. كه با بيان و شنيدن نامش مستحب است بر او صلوات بفرستند. آن حضرت فرمود: هر كس نام مرا بشنود و صلوات نفرستد خدا او را نمى‏آمرزد و از رحمت خدا دور است.
صلوات نماز است كه مخلوقات خداوند به منظور نزديكى به بارگاهش به جاى مى‏آورند پس صلوة وسيله تقرّب مردم به پروردگار و صلوات وسيله تقرّب مردم به پيامبر(ص) است.
از شعار تا شعور
صلوات شعار هميشه زنده مسلمانان است كه گذشت زمان نه تنها آن را به فراموشى نسپرده بلكه روز به روز عطش بيان اين عبارت معنوى و ملكوتى بيشتر شده و جان براى درك و فهم مفاهيم آن تشنه‏تر مى‏گردد. قرائت صلوات در هر زمان و مكانى سفارش شده پيامبر خدا(ص) فرمود: هرجا كه باشيد بر من درود و صلوات بفرستيد صلوات و درود شما به من خواهد رسيد.(5)
صلوات نوايى ملكوتى و پاس بخش تمامى ارزشهايى است كه رسول خدا(ص) در دوران رسالتش تا سرحد جان براى احياى آنها كوشيد، به عبارتى ديگر صلوات شعارى شعورگونه و مشتمل بر توحيد، نبوّت و معاد است. امام رضا(ع) فرمود: درود فرستادن بر محمّد و آل محمّد نزد خداوند متعال سبحان اللّه و لااله الّا اللّه و اللّه اكبر گفتن است.(6) بنابر روايات بسيار مندرج در متون دينى صلوات فرستادن از ارج و ثوابى عظيم برخوردار است خصوصاً براى انسان‏هايى كه دستور حق را پذيرفته و مى‏كوشند در دايره بندگى از شعاع تا بندگى معبود تن خسته را جان بخشند و طلسم گرفتارى‏ها را با استعانت از بهترين خلق خدا يعنى نبى اكرم اسلام از هم بگسلند و با واسطه قرار دادن حضرتش به درك و كسب خوبى‏ها نائل آيند. درود بر پيامبر و اهلبيتش عهدى است با خدا در پذيرش اين فرمان كه فرمود: «انّ اللّه و ملائكته يصلّون على النبى يا ايهاالّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛(7) خدا و فرشتگان بر پيامبرش درود مى‏فرستند، اى مؤمنان بر او درود فرستيد و در برابرش تسليم باشيد.»
صلوات نه تنها سلام بر پيامبر و آلش مى‏باشد بلكه تعاملى دوسويه است زيرا گوينده واقعى آن تحت تأثير معنا و مفهوم اين ذكر قرار گرفته، به سبب ارتباط با آن حضرت مى‏كوشد از آيين و شريعتش پيروى نمايد. صلوات گرچه به لفظ و زبان بيان مى‏شود امّا در باطن كلامى برخاسته از عمق جان است كه علاقه و محبّت را نثار شخصيتى مى‏كند كه خود و خاندانش پيام رهايى‏بخش توحيد را با صبر و شفقت نبوى به كام بندگان جوياى حق چشاند و آنها را از پيچ وخم گمراهى نجات داد و به ساحل امن دنيا و آخرت رهنمون ساخت.
نماد محبت‏
بنابه فرموده قرآن كريم، پيامبر اجر رسالت خويش را در مودت اهل بيت اعلام نموده «قل لااسئلكم عليه اجراً الّا المودة فى‏القربى» از مهمترين وجوه صلوات دوستى آل پيامبر است، زيرا دل و زبان به حقيقتى شهادت مى‏دهند كه پيامبر قبل از رحلتش آن را به عنوان امانت در بين مردم به جا گذاشت و همه را به حمايت و پيروى از خاندانش توصيه كرد، زيرا با تمسّك به آل محمّد(ص) است كه راه از بيراهه شناخته مى‏شود و انسانها از گمراهى نجات مى‏يابند. آل محمّدى كه به گفته ابوذر غفارى، چون آسمانند و كعبه و چون قبله‏اند و خورشيد و چون ستارگان راهنمايند، و چون درخت زيتون كه در قرآن ذكر شده است.(8)
رويكرد مردم به ذكر اهل بيت برابر است با توجه آنها به حفظ احكام قرآن و سنت، برپايى عدالت، ارزش و كرامت انسانى و به عبارتى ذكر نام آنها در كنار نام پيامبر و فرستادن سلام بر آنها به معناى زنده نگه داشتن رسالت محمّدى(ص) است و اين همان اداى حق پيامبرى است كه با زحمت و مجاهدت بسيار امت را در شناخت اصول دين و انجام فروع دين يارى نمود و با رأفت و رحمت دل‏ها را به سوى اسلام كشاند. در روايت است كه هر آن كس كه بر دوستى آل محمد بميرد گويا بر حال شهادت مرده است و آگاه باشيد هر آن كس كه بر دوستى آل محمّد بميرد مورد مغفرت الهى قرار گرفته است. فخر رازى سه دليل اين محبت را با استناد به روايات چنين بر مى‏شمارد:
1- اهل بيت اولى‏ترين مصداق «القربى»
2- فاطمه، حسن و حسين محبوبترين افراد پيامبر خدا
3- همراه بودن لفظ آل محمّد با پيامبر گرامى در تشهد نماز «اللهم صل على محمّد و آل محمد».
در روايتى قبولى نماز مشروط به صلوات بر پيامبر و آل اوست. من صلى صلوة ولم يصلّ فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل منه. در كتب معتبر اهل سنت و بنابر نظر فقهاى آنان، آمده كه: از جمله سنن نماز صلوات فرستادن است بر پيامبر، كه بهترين نوع آن اين است كه بگويند: «اللهم صلّ على محمد و آل محمد(ص)» اين درود در مذهب مالكى و حنفى مستحب و در مذهب شافعى و حنبلى فرض (واجب) است.(9)
اهميت و فضيلت صلوات‏
با برداشت از روايات فراوان پيرامون صلوات در مى‏يابيم آن‏چه تحت عنوان صلوات در قالب الفاظ و حروف آمده نازلترين مرتبه آن است و گرنه همانگونه كه بيان شد صلوات در مراتب عالى، توحيد و بندگى پروردگار و تسليم محض ولايت رسول خدا(ص) و خاندان اوست. امام صادق(ع) فرمود: كسى كه بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله صلوات فرستد به اين معناست كه من به عهد و ميثاقى كه هنگام سخن خداوند كه فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم و همه گفتند: بلى پايدار مانده‏ام و اين عهد و پيمان عبارت بود از: ربوبيت پروردگار و نبوت رسول خدا(ص) و امامت امير مؤمنان على(ع)(10) ذكر شريف و الهى صلوات به فرموده صاحب آن، نگهدار انسان از شيطان و شفابخش بيمارى‏هاى ظاهرى و باطنى و راهنماى اوست به سعادت و هدايت.
امام جعفر صادق(ع) در تفسير عبارت «صلّوا عليه و سلّموا تسليما» در آيه صلوات مى‏فرمايند: ثناى آن حضرت را بگوييد و تسليم شويد در برابر آنچه آن حضرت آورده است.(11)
گرچه وصول به حقيقت صلوات، در مرتبه عالى فقط براى پيامبر(ص) و مخلصين از اولياء اللّه محقق مى‏شود اما ذات باريتعالى بنابر رحمت فراگيرش از مقام قدسى و الهى صلوات را به شكل الفاظ و كلمات به عالم دنيا نازل نمود تا به واسطه آن بندگان را از حجاب‏هاى ظلمانى نجات داده و تمسّك جوينده به آن را به رشد و كمال برساند.
از ابوعلقمه نقل است كه روزى نماز صبح را با پيامبر بوديم، پس از آن رو به ما كرد و فرمود: اى ياران من ديشب عموى خود حمزه و برادرم جعفربن ابيطالب را در خواب ديدم از ايشان پرسيدم فدايتان شوم كدام اعمال را برتر يافتيد؟ گفتند: بهترين اعمال را در سه چيز ديديم: صلوات بر شما، آب دادن تشنگان و دوستى با على بن ابيطالب.(12)
در روايتى ديگر اهميت صلوات را اينگونه بيان شده، امام صادق(ع) به نقل از پيامبر(ص) مى‏فرمايند: هر كه نزد او نام من آورده شود و او صلوات نفرستد، حق تعالى او را از بهشت دور گرداند.(13)
در فضيلت صلوات نمونه‏هاى بسيارى از بزرگان و علماء نقل شده است كه هر كدام تأثيرات صلوات را نشان داده است. براى رهايى از مشكلات يكى از دستورالعملهاى وارده ذكر صلوات مى‏باشد. آية اللّه بهاء الدينى فرموده‏اند: براى رهايى از مشكلات راههايى هست، بهترين آنها كه خود ما حس كرده‏ايم و به كمك آنها به حاجت‏هايمان رسيده‏ايم چهار چيز است. 1- نذر كردن گوسفند براى فقراء 2- خواندن حديث كساء پى در پى 3- پرداخت صدقه 4- ختم صلوات.(14)
از ياران امام صادق(ع) مى‏گويد: به امام عرض كردم، من داخل كعبه شدم و دعائى به خاطرم نيامد جز صلوات بر محمّد و آلش، امام فرمود: آگاه باش مانند تو در فضيلت و ثواب كسى از خانه خدا بيرون نيامده است.(15)
ملائكه كه به اطاعت از پروردگار فرستنده صلوات بر محمّد و آل محمّد هستند براى بندگانى كه به اين ذكر مشغولند از خدا طلب بخشش نمايند. رسول خدا(ص) فرمود: هر كه بر من صلوات فرستد و خدا و فرشته بر او صلوات فرستند هر كه مى‏خواهد بيش و هركه مى‏خواهد كم فرستد.(16)
شايد بتوان گفت كمتر ذكرى چون صلوات از اينهمه فضيلت و ثواب برخوردار است از امام باقر و امام صادق(ع) نقل شده كه فرمودند: سنگين‏ترين چيزى كه در روز قيامت در ترازو گذاشته مى‏شود صلوات بر محمّد و اهل بيت او مى‏باشد.(17)
كيفيت صلوات‏
رسول خدا(ص) فرمود: به من با آواز بلند صلوات بفرستيد زيرا آن نفاق را از بين مى‏برد.(18)
وقتى آيه صلوات بر پيامبر نازل شد، اصحاب به آن حضرت گفتند يا رسول اللّه مى‏دانيم چگونه بر شما سلام كنيم امّا صلوات بر شما چگونه است، پيامبر فرمود: بگوئيد: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد.»(19)
و امام جعفر صادق(ع) فرمودند: صلوات كامل اين است: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد و عجل فرجهم»(20)
ياد از آل پيامبر در صلوات، بيانگر شأن و مرتبت آنهاست و اين تأكيد تا جايى است كه صلوات بدون آل پيامبر مطرود و ابتر است. پيامبر خدا فرمود: بر من درود ناتمام نفرستيد گفتند: درود ناتمام كدام است. فرمود اينكه بگوئيد: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد»(21)
يكى از شرايط ورود به بهشت صلوات كامل بر پيامبر است. آن حضرت فرمودند: هر كس بر من صلوات بفرستد و بر خاندانم درود نفرستد بوى بهشت را استشمام نمى‏كند.(22)
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: پدرم شنيد كه مردى به پرده كعبه آويخته مى‏گويد: اللّهم صلّ على محمد؛ بار خدايا رحمت فرست بر محمّد. پس پدرم به او فرمود: اى بنده خدا صلوات را بريده مكن حق ما را با ستم ضايع مكن، بگو: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.(23)
و امام رضا(ع) در تفسير آيه «و اذكر اسم ربه فصلى» بيان داشتند. مراد از اين آيه آن است كه هرگاه نام پروردگار متعال بر زبان آمد بر محمّد و آل محمّد(ص) درود و صلوات فرستاده شود.(24)
آثار صلوات‏
در ذكر صلوات بايد علاوه بر بيان لفظ به معنا و مفهوم آن نيز توجه داشت تا از تأثيرات آن بهره‏مند گرديم. رعايت آدابى چون طهارت، قطع اميد از غير، اخلاص در عمل، تفكر و تدبّر در فهم اين عبارت شريف، دورى از وساوس شيطانى و نشاط و سرحالى به هنگام گفتن صلوات دستوراتى است كه از رهبران و پيشوايان دينى براى حصول آثار بيشتر اين شعار عبادى فرمان داده شده است. در ذكر صلوات بعضى آثار، دنيوى و برخى اخروى مى‏باشند و مواردى نيز هر دو را در بر دارند.
آثار دنيوى صلوات‏
استجابت دعا
در روايت نقل شده از معصومين آمده است كه براى برآورده شدن حاجات خويش صلوات بفرستيد. زيرا هر كس حاجتى دارد اگر ابتدا بر پيامبر و آلش صلوات بفرستد بعد حاجت خود را بگويد و دوباره صلوات ختم كند خدا كريم‏تر از آن است كه دو طرف دعا را مستجاب نمايد و وسط آن را جواب نگويد. زيرا صلوات موانع استجابت دعا را برطرف مى‏كند.(25)
امام رضا(ع) فرمود كسى كه بعد از نماز صبح و مغرب قبل از آن كه از حالت نماز خارج شود بگويد.ان اللّه و ملائكته يصلون على النبى، يا ايّها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛ سپس بگويد: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد؛ خداوند صد حاجت او را برآورده مى‏كند كه هفتاد حاجت در دنيا و سى حاجت در آخرت است.(26)
البته در همه اين موارد صلوات گوينده بايد با زبان و دل به دعايى كه مى‏كند وطلبى كه از پروردگار دارد مصرّ بوده، به فقر خويش و بى‏نيازى ذات الهى معترف باشد.
درمان دردهاى روحى و روانى‏
حصول عافيت، توانگرى و بدست آوردن آنچه فراموش شده، رهايى از بخل و فقر از جمله آثار صلوات است كه در روايات از آن سخن به ميان آمده است. رسول خدا(ص) فرمود: صلوات فقر را بر طرف مى‏كند و به مردى كه از فقر شكايت مى‏كرد فرمود: وقتى داخل خانه شدى سلام كن. خواه كسى در خانه باشد يا نباشد و بر من سلام بفرست و بعد از آن سوره اخلاص را بخوان، آن مرد چنان كرد و در اندك زمانى از فقر نجات يافت و توانگر شد و به ديگران نيز كمك مالى مى‏كرد.(27) و باز از آن حضرت روايت شده كه وقتى چيزى را فراموش كرديد بر من صلوات فرستيد آن چيز به يادتان خواهد آمد.(28)
پيامبر خدا(ص) به على(ع) فرمود: هرگاه امرى تو را اندوهگين ساخت بر پيامبر و آل او صلوات بفرست.(29)
حاجى نورى نقل كرده است: حاج شيخ احمد بن شيخ زين الدين فرمود:شبى امام زين العابدين(ع) را در خواب ديدم، گفتم: آقا چه كار كنم تا هميشه به فكر قبر و قيامت باشم و توشه‏اى براى آن موقع جمع كنم؟ آقا چه كنم توفيق توبه پيدا كنم و عمل صالحى انجام دهم، ناراحتم چه كنم كه توفيق و سعادت از من گرفته شده است؟ آن حضرت فرمود: اگر مى‏خواهى توفيق و سعادت پيدا كنى بر خودت لازم كن كه هميشه بگويى: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد»(30)
زنى شفاى پسر كور و كر خود را از رسول خدا(ص) خواست آن حضرت فرمود، برو و بر من بسيار صلوات بفرست. آن زن هم به هر قدمى كه برمى‏داشت يك صلوات مى‏فرستاد چون به خانه رسيد پسر او سالم شد…(31)
آثار اخروى‏
از تأثيرات معنوى و اخروى صلوات مى‏توان به اين موارد اشاره كرد:
آمرزش گناهان‏
با استفاده از احاديث فراوان درمى‏يابيم كه كفّاره گناهان صلوات بر محمّد و آل اوست، صلوات چون نورى انسان را بر صراط راهنمايى كرده و از آتش دوزخ نجات مى‏دهد. على(ع) فرمود: فرستادن صلوات بر پيامبر(ص) بهتر از آبى كه آتش را خاموش كند گناهان را از بين مى‏برد.(32)
امام رضا(ع) فرمود: كسى كه از انجام عملى كه گناهانش را جبران كند ناتوان است بايد بر محمّد و آل او زياد صلوات بفرستد، زيرا صلوات گناهان را به كلى پاك مى‏كند.(33)
رهايى از آتش دوزخى كه به واسطه انجام گناهان براى خود تدارك ديده‏ايم با صلوات مُيسّر خواهد بود.
صباح بن سبابه گويد امام صادق(ع) به من فرمود: آيا دعايى به تو بياموزم كه تو را از آتش جهنم حفظ كند عرض كردم آرى، فرمود: پس از دميدن سپيده صبح صد بار بگو: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.»(34)
بهره‏مندى از شفاعت پيامبر
به وسيله صلوات انسان مقام قرب به رسول خدا را به دست مى‏آورد و زمانى كه دل و زبان از سر عشق و محبت به آن حضرت درود مى‏فرستد شفاعتش را نصيب خويش مى‏گرداند. پيامبر خدا(ص) به على(ع) فرمود: يا على هر كس به من هر روز و هر شب صلوات فرستد شفاعتم بر او واجب مى‏شود اگر چه گناهانش از گناهان بزرگ باشد.(35) امام صادق(ع) فرمودند: روزهاى هفته با چهره‏اى كه معرف بنده‏ها باشد در قيامت حاضر مى‏شوند طورى كه جمعه پيشاپيش ديگر روزها درب بهشت مى‏ايستد و ديگر ايام پشت سرش قرار مى‏گيرند، آن گاه از كسى كه در روز جمعه صلوات فرستاده است شفاعت مى‏كند.(36)
اوقات صلوات‏
صلوات هميشه و در همه جا ارزشمند و قرين با پاداش و آثار بسيار است ولى در بعضى موارد از فضيلت بيشترى برخوردار است. از جمله، هنگام نام بردن پيامبر خصوصاً نام محمّد(ص)، ورود و خروج از مسجد، صلوات بعد از نمازها، در قنوت نماز، زمان طلب حاجت از خدا، روز و شب جمعه و هنگام ذبح حيوانات….
امام صادق(ع) فرمود: هيچ عملى در روز جمعه برتر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نيست.(37)
حضور در مجالسى كه ذكر پيامبر و ائمه اطهار و مدح آن بزرگان مى‏شود پسنديده و مستحب است. شخصى بسيار زاهد و عابد و گوشه‏گير بود و در مجالس حاضر نمى‏شد، روزى در مجلس سخنرانى شركت نمود و سبب تعجب ديگران شد، علت حضورش را پرسيدند؟ گفت: رسول خدا(ص) را در خواب ديدم كه به من فرمود: به مجلس فلان واعظ برو كه زياد بر من صلوات مى‏فرستد و از او خشنودم.(38)
از اوقات مهم براى صلوات روز و شب جمعه است، امام صادق(ع) فرمود: در آخر روز پنجشنبه و شب جمعه جمعى از ملائكه از آسمان فرود مى‏آيند كه قلم‏هايى از طلا و لوح‏هايى از نقره همراه آنان است و در آخر روز پنجشنبه، شب جمعه و روز جمعه تا وقت غروب چيزى جز صلوات بر پيغمبر و آل آن حضرت را نمى‏نويسند.(39)
و باز امام صادق (ع) فرمود: هر كس بين نمازهاى ظهر و عصر بر پيغمبر خدا و آل او درود فرستد آن دعا برابر با هفتاد ركعت نماز خواهد بود.(40)
ذكر ختم صلوات‏
از ختم‏هاى مجرب كه مورد توجه بزرگان دين است و هر حاجتمندى بدان متوسل گردد از عافيت و رحمت برخوردار مى‏شود ختم صلوات است. رسول خدا فرمود: هر كس يك مرتبه صلوات فرستد خدا عافيت را بر او مى‏گشايد و حاجت معنوى و مادى، دنيايى و اخروى او را به حرمت صلوات بر آورده مى‏گرداند.(41) مسلماً در اين مواقع، طهارت، خلوص نيت و حضور قلب نقش اساسى دارد به علاوه اينكه در ختم صلوات بايد به زمان، مكان و عددى كه براى بيان اين ذكر در نظر مى‏گيريم توجه داشته باشيم بهتر است صلوات را به تعداد عدد نام معصومين و يا اعداد 3،10،100،1000 فرستاد و يا به تعداد 14، 1400،14000 و به نيت حضرات معصومين و يا عدد ابجد صلوات عدد 557 ختم نمود.
اگر براى برآورده شدن حوائج و رفع گرفتارى‏ها صلوات مى‏فرستيم آن را به عدد نام مبارك رسول خدا(ص) كه 92 مى‏باشد و يا نام على(ع) كه 110 است قرائت نمائيم.
پى‏نوشت‏ها: –
1. بحارالانوار، ج 94، ص 65.
2. همان، ص 50.
3. همان، ص 4.
4. خصال، شيخ صدوق، ج 2،ص 155.
5. جلاء الافهام، ص 18.
6. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 294.
7. سوره احزاب، آيه 56.
8. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 171.
9. منهج الصادقين، ج 7، ص 357.
10. الانوار الساطعه، ج 4، ص 311 و 323.
11. بحار، ج 94، ص 60.
12. منهج الصادقين، ج 7، ص 361.
13. اصول كافى، ج 6، ص 91.
14. آيت بصيرت.
15. ثواب الاعمال، ص 345.
16. كافى، ج 6، ص 84.
17. سفينةالبحار، ج 3، ص 125.
18. كافى، ج 6، ص 87.
19. بحار، ج 94، ص 49.
20. سفينةالبحار، ج 2، ص 49.
21. آثار و بركات صلوات، ص 100.
22. بحار، ج 94، ص 186.
23. كافى، ج 6، ص 91.
24. آثار و بركات صلوات، ص 37.
25. اصول كافى، ج 6، ص 89.
26. سفينة البحار، ج 2، ص 50.
27. آثار و بركات صلوات، ص 47.
28. داستانهاى صلوات، ص 26.
29. كنزالعمال، ج 1، ص 181.
30. دارالسلام، نورى، ص 123.
31. صلوات كليد حل مشكلات، ص 25.
32. ثواب الاعمال، ص 342.
33. سفينةالبحار، ج 3، ص 125.
34. ثواب الاعمال، ص 342.
35. بحار، ج 91، ص 93.
36. بحار، ج 86، ص 353.
37. آثار و بركات صلوات، ص 107.
38. شرح فضائل صلوات، اردكانى، ص 92.
39. آثار و بركات صلوات، ص 97.
40. مستدرك الوسائل، ج 1، ص 424.
41. جامع الاخبار، ص 97.

/

مسئولان و مسئوليت سنگين در برابر مردم

برخلاف آنچه گفته مى‏شود و معمول است كه مردم مسئولان را همراهى مى‏كنند، بايد گفت در كشور ما و در عصر حاضر بايد مسئولان را همراه با مردم بدانيم و يا همراهى آنان را با مردم بخواهيم. از اين بابت ملت بزرگ ما در ميان ملل جهان همانند ندارند. ملت ما همه جا و در همه حال پيشگام است و نياز به محرك و عامل تأثيرگذار ندارد چرا كه از رشد سياسى لازم و ايمان و اعتقاد جازم برخوردار است. اصول و ارزش‏هاى انقلاب به دليل اسلامى بودن آن، در اعماق جان مردم نهادينه شده است. اين حماسه با شكوه و حضور و پايدارى و فداكارى را نشانه اعتقاد به اسلام و ولايت و عرق مليت و عدالت خواهى و ستم ستيزى و صلابت در باورهاى ملت بايد جستجو كرد و لزوماً به معناى رضايت كامل از عملكرد مسئولان و يا انتظارات شخصى و مادى نيست. آنجا كه پاى اسلام و مصالح نظام و استقلال و عزت ميهن و ملت به ميان مى‏آيد مردم ما سر از پا نمى‏شناسند و مشكلات اقتصادى، گرانى‏ها، برخى مفاسد دستگاه‏ها و ضعف عملكردها را به بوته فراموشى مى‏سپارند و حساب آن را از آرمان‏هاى خود جدا مى‏سازند آنجا كه فشار دشمنان و تحميل و خواسته‏هاى نا حق ارباب زروزور را مى‏بينند كه مى‏خواهند يك حق مشروع و مهم را از آنان ضايع كنند همه فريادها يكى مى‏شود، مانند آنچه در راه پيمائى و تظاهرات تاريخى اخير در يوم اللّه 22بهمن 85 مشاهده كرديم كه از آن بايد به رستاخيز بزرگ ايران زمين نام داد، كه اولين بار نبوده و آخرين بار نخواهد بود.
در اينجا چند نكته شايان توجه است
1- زمان شناسى و مسئوليت‏شناسى
وقتى سخن از حضور مردم به ميان مى‏آيد، همه اقشار ملت را از همه قوميت‏ها از ترك و فارس و كرد و بلوچ و…با انديشه دينى، فكرى و سياسى در بر مى‏گيرد. همان حضورى را كه در تهران و قم و اصفهان و… مى‏بينيم، در سنندج و مهاباد و پاوه و سيستان و بلوچستان و شرق و غرب و شمال و جنوب كشور مشاهده مى‏كنيم و به همين دليل مى‏توان گفت دست كم پنجاه ميليون تظاهر كننده در راهپيمايى 22 بهمن حاضر بوده‏اند بدون آنكه الزام و اجبارى از يك ناحيه وجود داشته باشد حقاً كه اين نعمت عظمى را با هيچ زبان نمى‏توان سپاس گفت و در دائره توصيف نمى‏گنجد و در هيچ نقطه از جهان مانند آن را نمى‏توان ديد و گذشته تاريخ نيز بياد ندارد جز در راهپيمائى‏هاى انقلاب اسلامى و كشور عزيزمان ايران، اين سرمايه بزرگ و نعمت عظمى را بايد شناخت و ارج نهاد و خداى را بر آن سپاس گفت و ملت را نيز مورد ستايش قرار داد. براى ما كه شاهد راهپيمايى ميليونى مردم هستيم اين حضور شگفت و با شكوه عادى شده است چرا كه طى سالها آن را ديده‏ايم و هر روز بيش از گذشته ناظريم اما براى كسانى كه در خارج كشور و از دور ناظر اين رستاخيز عظيم و يك پارچه‏اند باور كردنى نيست و چيزى به رؤيا مى‏ماند رؤيائى كه رنگ واقعيت گرفته است، انعكاس اين حماسه تاريخى در رسانه‏هاى جهان هرچند دوربين‏ها گنجايش آن را ندارند شگفتى مى‏آفريند و شناختى دوباره از ملت بزرگ ما و وفادارى آنها به نظام و رهبرى و آرمانهاى امام راحل به آنان مى‏دهد، حضور يكپارچه ملت از زن و مرد و پيرو جوان از هر تيپ و طبقه شكوه ملى و ايمانى ملتى را به نمايش مى‏گذارد كه پيوند شان با انقلاب اسلامى عهدى است تغييرناپذير و پيمانى است ناگسستنى. بويژه در شرائطى كه دشمنان ما دست به هم داده تا با اعمال فشار و جنگ روانى و تهديد و تحريم و با دجال‏هاى خبرى، چنگ و دندان نشان مى‏دهند تا دل ملت را خالى كنند تا از مواضع اصولى خود دست بردارند و پشت مسئولان را خالى كنند و حركت توفنده كشور را در عرصه‏هاى علمى، سياسى و اقتصادى بويژه فناورى هسته‏اى متوقف سازند، و هيهات كه امت خمينى كبير از اين تشرها و تهديدها بهراسد كه نه تنها هراس و سستى و زبونى به خود راه نمى‏دهد كه دشمن و ساز و برگ و توطئه هايش را به تمسخر مى‏گيرد و اين پيام ملت بزرگ ماست كه استكبار جهانى بايد آنرا دريافت كند و خيال نفوذ در صفوف مستحكم ملت را از سر بيرون
كند. و نيز پيامى است به پاره‏اى عناصر واداده كه از ملت عقب مانده‏اند و نمى‏خواهند جايگاه ايران اسلامى و ملت بزرگ را در جهان بشناسند و به هر دليل نغمه ناموزون مى‏سرايند و به دشمنان اميد مى‏دهند.
البته اينها عددى نيستند و عدد و رقم شان در برابر اقيانوس بى كران ملت به قطراتى ناچيز مى‏ماند كه نمى‏خواهند از پوسته تنگ خودى بيرون بيايند و فضاى پيرامون خود را مشاهده كنند و با افكار كودكانه به تحليل وقايع مى‏پردازند.
2- پيام وحدت و اتحاد
حضور سراسرى ملت در ميدان با وجود گرايش‏ها و نحله‏ها و نژادها و فرودآوردن مشت پولادين بر سر دشمن و پاشيدن خاك يأس بر چهره منفور آمريكا و انگليس و متحدانشان و نيز يك پيام آموزنده براى برخى جناح‏هاى سياسى خودى و غير خودى دارد كه گوش‏هاى شنونده بايد آن پيام را دريافت كند و آويزه گوش سازد. اين پيام، پيام وحدت و همدلى است. پيامى كه قرآن بدان فراخوانده و آن اعتصام به حبل الله و پرهيز از تفرق و اختلاف است كه همانگونه كه ملت آنرا شعار خويش ساخته است جناح‏ها و خط و خطوط سياسى بايد شعار خود سازند. بويژه در شرائط بسيار حساس كه امروز بر كشور مى‏گذرد و جبهه استكبارى كه در همه عرصه‏ها از ايران و عراق و لبنان گرفته تا فلسطين و افغانستان شكست خورده و حتى در درون كشورهاى آمريكا و انگليس و اسرائيل با چالشهاى جدى روبرو شده‏اند، اينك چشم اميد به اختلافات و تفرقه افكنى‏ها ميان مسلمانان و گروه‏هاى دينى دوخته تا با جنگهاى داخلى و تنش‏هاى سياسى و مذهبى در صفوف متحد مسلمانان رخنه ايجاد كنند و آبروى از دست رفته خود را باز يابند و سلطه اهريمنى خود را از سر گيرند اين است كه خودى‏ها نبايد غافل باشند و ضربات خود را بر دشمن فراموش كرده و به نفى خود و خودى‏ها رو آورند….
3- خطر اختلاف پس از پيروزى
تاريخ جوامع انسانى از جمله تاريخ پرفراز و نشيب اسلام طى قرن‏ها اين حقيقت تلخ را به اثبات مى‏رساند كه هر گاه ملتى در صحنه مبارزه دشمن پيروز شد بايد مراقب توطئه‏ها و تفرقه‏هاى داخلى باشد، خطر اختلاف پس از پيروزى كه از حبّ جاه و مال و مقام معمولاً نشأت مى‏گيرد، يك خطر جدى است كه از آن بايد هراسيد و از گذشته‏ها بايد درس گرفت. مع الأسف آيندگان كمتر از گذشته‏ها درس مى‏آموزند و عبرت مى‏گيرند به فرموده اميرمؤمنان «ما اكثر العبر و اقل الاعتبار» عبرت‏ها چه بسيار و عبرت گرفتن چه اندك است! اينجاست كه تهذيب نفس و وارستگى از مشتهيات و شهرت و جاه ومال، موقعيت خود را باز مى‏يابد. آنانكه از حبِّ نفس رهيده‏اند خود را از دام شهرت و شهوت و عنوان و نام و آوازه نجات داده‏اند، براى آنها فرق نمى‏كند كه چه كسى مسئوليت را به عهده گيرد، اگر كسى بهتر خدمت مى‏كند، صحنه را براى او باز مى‏گذارند خواه از جناح آنها باشد يا جناح ديگر. و آنانكه گرفتار خطوط سياسى و جناحى‏اند و نفسانيند پشت صحنه آنهاست از ما و من سخنى مى‏گويند همان كه حضرت امام فرمود:اين من شيطان است از آن بر حذر باشيد. اينست كه مسئوليت پذيرى شرط اولش مجاهده با نفس است، اگر انسان در جهاد با نفس شكست خورد در مبارزه با دشمن نيز شكست خواهد خورد، به همين دليل جهاد با نفس را پيامبر اكرم (ص) جهاد اكبر ناميدند. اسارت نفس و ضعف از درون نقطه اميدى است كه دشمن به آن دل بسته و فرصت طلبان مترصد آن نشسته‏اند و مى‏كوشند سنگر به سنگر رقيب را به عقب برانند و با كودتاى آرام و مخملى پست‏هاى كليدى را به دست گيرند و به دشمن روى خوش نشان دهند و انقلاب را از مسير خود منحرف كنند، بطور خلاصه وحدت نيروهاى مؤمن و همدلى در مسير واحد و صراط مستقيم و پرهيز از ما و من‏ها و رهائى از دام نفس و شيفتگى در برابر جبهه‏ها و جناح‏ها امروزه سرنوشت ساز است و توصيه به نيروهاى خودى است كه از شرّ نفس خود را برهانند و به خدا بپيوندند و كمترين فرصتى را براى نفوذ بيگانه فراهم نكنند.(در اين مقوله كه با اشاره سخن گفتيم سخن‏هاى بسيارى است كه به مجال ديگر موكول مى‏كنيم) ما كه چوب اين تفرقه را خورده‏ايم و سنگر به دست برخى فرصت طلبان داده‏ايم از اين به بعد بيشتر بيدار و هشيار باشيم و فرصت سوزى نكنيم.
4- مطالبات خدا و خلق
در اينجا روى سخن با مسئولان نظام است. مسئولان در هر رده و جايگاهى هستند بخوبى مى‏دانند كه هر چه دارند در گرو دو عامل و سرمايه بزرگ است. يكى نعمت اسلام و انعام الهى كه به بركت آن اينهمه نعمت و عظمت و عزت را فراهم آورده به فرموده قرآن كريم: شكر نعمت افزايش نعمت را سبب خواهد شد و كفران نعمت زوال آن را، شكر نعمت تنها به زبان و ادبيات نيست بلكه در عمل به وظيفه بايد كوشيد و آن نعمت را قدرشناسى كرد. از دين خدا بايد حمايت نمود و در اجراى احكام و حدود الهى نهايت اهتمام را ورزيد. اگر در شرائطى مانند آنچه امروز فراهم گشته مسئولان نظام در احياى شعائر و احكام و اجراى حدود و شرايع كمترين قصور و تقصير نمايند و به بهانه‏هاى واهى شانه از زير بار مسئوليت خالى كنند و گسترش فساد و گناه و حرمت شكنى و ناهنجارى را شاهد باشند و بى تفاوت از كنار آن بگذرند مرتكب گناهى بزرگ‏اند كه عقوبت آن را خواهند ديد و چوب آن را خواهند خورد.
متأسفانه در همين زمان كه چشم اميد دينداران به سوى مسئولان دوخته شده وانتظار دارند با ناهنجارى‏ها و حرمت شكنى‏هاى آشكار و ظهور منكرات كه در سطح جامعه كم نيست، برخورد شود حساسيت چندان ديده نمى‏شود! تمام سخن از آب و نان و كار و اشتغال و مسائل مادى است هر چند هر يك از اينها با سرنوشت نظام و انقلاب گره خورده است اما همه اينها در مرحله دوم قرار دارد و مرحله اول و خواسته نخستين همانا دين و شعائر اسلامى و پياده شدن احكام الهى و فرهنگ دينى است كه مسئولان بايد اين را بدرستى درك كنند و به انتظارات بحق مردم كه مطالبه خداوند نيز هست بيش از پيش اهتمام ورزند كه اگر اين سرمايه معنوى از دست برود وبى‏اهميت جلوه كند نه تنها از خداوند بلكه از خلق نيز پاسخ دردناك آن را خواهيم ديد.
به هوش باشيم و از اين فرصتى كه به دستمان افتاده به نفع دين خدا و نجات نسل از فساد گام جدّى برداريم.
5 – مشكلات معيشتى مردم
مسئله ديگرى كه مسئولان نظام بطور جدى بايد پيگرد آن باشند تلاش در جهت حل مشكلات مادى مردم بويژه اقشار كم درآمد و آسيب‏پذير و طبقات محروم است و در همين حال برخورد با سوء استفاده‏ها و مبارزه با رانت و ويژه خوارى. از سخن اميرمؤمنان است كه پديده فقر در يك جامعه ره آورد تراكم ثروت در دست ثروت اندوزان و غارتگران حقوق مستمندان است. شكاف فقر و غنا چالشى بزرگ در يك جامعه و ضعفى براى نظام عدالت‏خواه است كه نتوانسته با قاطعيت و حساسيت راه سوء استفاده‏ها را ببندد و با مفاسد اقتصادى مبارزه كند كه در غير اينصورت خسران جبران ناپذيرى را شاهد خواهيم بود.
در هر حال امروز اين مردم نجيب و ايثارگر پشتوانه نظام اند و مسئولان اگر جرئت و جسارت ايستادگى در برابر تهديدهاى خارجى را دارند به بركت حضور مردم و پشتيبانى بى دريغ آنهاست همانگونه كه مى‏بينيم پس از يك تظاهرات و راهپيمائى مانند 22بهمن دشمن به عقب رانده مى‏شود و در همين روزها ديديم كه لحن سخن و موضعگيرى شيطان بزرگ پس از راهپيمائى عظيم 22بهمن به گونه‏اى ديگر شد و اعتراف به شكست سياستهاى خود در برابر ايران اسلامى نمودند چرا كه حضور مردم و حمايت آنها را از سياستهاى نظام ديدند. ديدندكه مردم خاك يأس بر چهره آمريكا و انگليس و دشمنان خارجى و ستون پنجم پاشيدند و تا حساب كار خود را بكنند كه نمى‏تواند با يك ملت طرفيت كند آنهم ملتى كه براى آرمانهاى خود تا پاى جان ايستاده است. اگر حمايت ملت نبود بى ترديد نظام حاكم به تنهائى نمى‏توانست رودر روى دشمن اينگونه ايستادگى كند، موضعگيرى مسئولان در مسائلى چون انرژى هسته‏اى با آن همه كارشكنى و توطئه‏هاى استكبارى با پشتوانه ملت مفهوم و معنى مى‏دهد. بنابراين بايد به مطالبات مردم بيش از پيش توجه كرد، مردمى كه به كمترين خدمت و حمايت خشنود مى‏شوند، مردمى كم‏توقع و خالص و خدوم و فداكار كه در جاى جاى جهان شهره استقامت و پايدارى اند و در عمل نشان داده‏اند كه بر عهد و ميثاق خود وفادارند. آيا اينهمه بزرگوارى را با كدامين خدمت مى‏توان جبران كرد؟ هر چند مسئولان نظام خود را متعهد به خدمت گزارى ملت مى‏دانند و از تلاش و كوشش دريغ نداشته‏اند اما در مسائل معيشتى پاره‏اى مشكلات كمرشكن مانند مشكل مسكن و برخى گرانيها وجود دارد كه بر اقشار كم درآمد سنگينى مى‏كند و بنظر مى‏رسد برنامه ريزى در اين خصوص انجام نشده و اگر وضع بدينگونه كه هست ادامه يابد براى حاكميت ناپسند است. در سالى كه پيش روى قرار دارد و اوضاع و احوال جهانى در ابهام و تيرگى است، وضع اقتصادى و برنامه ريزى‏ها بايد بسيار دقيق، حساب شده و با انضباط در درآمد و هزينه سامان پذيرد. مشكلات اقتصادى و وضع معيشتى همانگونه كه مى‏دانيم يكى ديگر از عرصه‏هاى رخنه دشمن و ايجاد نارضايتى و اعمال فشار بر ملت و دولت است. در اين عرصه مديريت بايد بسيار قوى و صحيح و دقيق عمل كند، مبارزه با گرانى و تورّم تأمين رفاه نسبى براى همگان و براى محرومان و مبارزه با سوءاستفاده‏ها و خنثى كردن توطئه‏هاى بيگانه و عناصر فرصت طلب داخلى يكى از اولويت‏هاى دولت و مجلس و اركان حاكميت بويژه قوه قضائيه است. اين خواسته بحق مردم است از حاكميت و تلاش و كوشش براى تحقق آن مى‏تواند سبب اعتماد بيشتر ملت به دولت باشد براى صيانت اين پيوند كه جنبه راهبردى در تحكيم نظام دارد، مى‏بايست اعتماد ملت به حاكميت خدشه دار نشود و اين بستگى دارد به عمل به وعده‏ها و ايستادن پاى قول‏ها يعنى عدالتخواهى و خدمتگذارى كه در شعارها مطرح شده و فراموش نكردن تعهدات و اين مطلبى است كه مسئولان نبايد از آن به سادگى عبور كنند.
6- حضور نسل سوم انقلاب‏
مطلب بسيار مهم ديگر حضور نسل جوان در همايش عظيم ملى دينى است كه اين روزها در همه عرصه‏ها به چشم مى‏خورد. دشمنان ميهن اسلامى مى‏كوشند با سم پاشى و توطئه و شيطنت تبليغاتى و رسانه‏اى و طرح مشكلات تحصيلى و بيكارى و نشر مفاسد و مواد و انواع دسيسه‏ها جوانان عزيز ما را از انقلاب اسلامى و ارزشها و دست آوردهاى آن جدا كنند تا اگر امروز نتوانند نظام اسلامى را با شكست روبرو كنند از نسلهاى بعدى براى اين هدف اهريمنى بهره گيرند. در چنين شرائطى حضور چشمگير جوانان و نوجوانان در صحنه‏هاى مذهبى و عبادى و سياسى، توطئه‏هاى بيگانه را نقش بر آب مى‏كند و بحمدالله اين آگاهى و درايت و درك سياسى در نسل جوان به خوبى ديده مى‏شود كه نمونه آن حضور جوانان در راهپيمائى تاريخى 22 بهمن بود. در همين جاست كه مسئوليت كارگزاران نظام در فرهنگ سازى و اصلاح ساختار آموزشى و پرورشى و دانشگاهى و رسانه‏ها از يكسو و تلاش در جهت مبارزه با بيكارى و بدآموزى دشمنان و عناصر مشكوك داخلى بطور جدى مطرح مى‏گردد. در يك سخن جوانان اميد آينده انقلاب اسلامى و سرمايه‏هاى گرانسنگ كشورند و بحمدالله حضور آگاهانه و جدى در صحنه‏هاى سياسى و فرهنگى دارند و از اين نعمت والا بايد سپاسگزارى كرد و در حمايت از نسل جوان و توجيه و هدايت آنها و رفع مشكلات جدى آنها چون اشتغال و ازدواج و هزينه تحصيل، دريغ نكرد و هر چه در اين كار سرمايه گذارى شود شايسته و سرنوشت ساز است كه مسئولان نظام نبايد از آن غفلت ورزند.

/

امام خمينى س و رسالت دين در عرصه انسان شناسى و نيازهاى او

با همه پيشرفتهايى كه انسان در دنياى معاصر، از جهت علم و تكنولوژى بدست آورده است. با مشكلات و ناكاميهايى روبروست كه حل آن براى وى از راه علم امكان‏پذير نيست و به تعبيرى: «تصور اين بود كه با از بين رفتن فقر، نابرابرى، «استثمار آدمى توسط آدمى» به هماهنگى اجتماعى، صلح بين المللى و سعادت فردى بدست آمده و بهار انسانيت فرا مى‏رسد، و اما ناكامى و سرخوردگى فرا رسيد.»(1)
انسان تصور مى‏كرد مى‏توان بر همه مشكلات انسانى فائق آمد، اما امروز دريافته است كه گرچه بر مشكلات مادى، تا اندازه‏اى پيروز شد، ولى منشأ دردهايى چون، بيگانگى انسان از خود و ديگران، تبديل شدن به كالا،(2) بى خويشتنى، فقدان عواطف انسانى، سرسام و هزيان، كاستى ايمان به زندگى، عدم ثبات در آراء و عقايد(3)و بحران معنويت(4) و بالاخره سقوط ارزشهاى انسانى گرديده است.
اما آنچه مهم است اينست كه بدانيم. چرا انسان با اين دردها و مشكلات روبرو شد و چگونه بايد با آنها برخورد كرد و راه درمان و چاره چيست؟
بعضى وجود اين ناكاميها و بحرانهارا معلول عدم هماهنگى در رشد علوم ماده بيجان با علوم زيستى و نشناختن انسان مى‏دانند. آلكسيس كارل علت بحران تمدن جهانى را اين گونه بيان مى‏كند «روى درخت علم، انسان بار دوم ميوه ممنوعه را چيده و توانسته است يك بهشت زمينى از نو بسازد، بدبختانه طرحهايش غلط بوده است. زيرا علوم ماده بيجان خيلى سريعتر از علوم زيستى ترقى كرده‏اند، آدمى قوانين مكانيك و فيزيك و شيمى را بخوبى مى‏شناسد. ولى خود را نمى‏شناسد و به احتياجات حقيقى جسم و جانش جاهل است. بدين ترتيب بهشتى ساخته است كه در خور او نيست، در دنياى هندسى خشنى كه از آن توازن و زيبايى جانداران و درختان و گياهان و آبها طرد شده است. بدون توجه به احتياجات حقيقى سرنوشت خود، در ميان قوم بى روح ماشينها و به تصادف ترقيات تكنولوژى خود را محكوم به زندگى كرده است و بى آنكه خود متوجه باشد قوانين زندگى را پايمال كرده است.»(5)
اريك فروم ريشه اين ناكاميها را در بى هويتى انسان و تبديل شدن او به كالا و عرضه شدن وى به صورت موجودى كه شخصيت او در كارايى و موفقيت مادى خود را نشان مى‏دهد، مى‏داند «انسان در جستجوى هدف متعالى زندگى از خويشتن دست كشيده و خود را به صورت ابزارى جهت خدمت به ماشين اقتصادى مصنوع خود در آورده است. او بيشتر به كارايى و موفقيت علاقمند است تا خوشبختى و رشد روحى.
طرز فكر انسان نسبت به خودش به طرز اجتناب ناپذيرى تحت تأثير معيار موفقيت و كارايى قرار دارد. ارزيابى او از خويشتن، اساساً مبتنى بر ارزش نيروهاى او و استفاده‏اى كه در يك جامعه بخصوص ممكن است داشته باشد، نيست بلكه بسته به قابليت به فروش رفتن او در بازار و يا عقيده‏اى است كه ديگران درباره مطلوبيت و جذابيت او دارند او خود را به عنوان كالايى تجربه مى‏كند كه هدفش جلب كردن و به فروش رفتن بر اساس مساعدترين و گران‏ترين شرايط است، هرچه قيمت عرضه شده بالاتر باشد. ارزش او بيشتر مورد تاكيد قرار گرفته است.
انسان «كالا شده» برچسب خود را با اميدوارى عرضه مى‏نمايد و مى‏كوشد در طبقه پيش خوان به طور برجسته ديده شود و بالاترين قيمتها را به خود اختصاص دهد»(6)
بعضى مشكل بشر امروز را نيافتن پاسخ‏هاى اساسى و مطمئن به پرسشهاى مربوط به انسان و جهان مى‏دانند و مى‏گويند: «به علت فقدان نظرات بنيادى» مذهبى و اخلاقى و فلسفى درباره هستى و انسان، مفهوم زندگى، شرائط زندگى بشر، خوشبختى، امكاناتى كه بشر به مدد آنها مى‏تواند به خوشبختى برسد و استفاده صحيح و سالم از زندگى، و «به دليل فقدان پاسخهايى مطمئن و موثق به راز هستى و سرانجام آن،(به ناكاميها مبتلاء شده است) بشر شاخص اجتماعات صنعتى از اين مقولات هيچ نشنيده است نه در مدرسه، با وجود اينكه 25سال از عمرش را در آنجا گذرانده است. و نه در خانواده، كه هيچكس جرئت سخن گفتن در اين باره را ندارد… از آنجا كه انسان جامعه صنعتى امروز، پاسخى براى اين پرسشهاى اساسى نمى‏يابد.لذا در برابر همه آنها مى‏گريزد و خود را با هيجانات اخبار روزانه مشغول مى‏كند»(7)
و بعضى هم اساس مشكل را در تك ساحتى دانستن انسان و اينكه تنها ارزشهاى مادى زمام مقدرات انسان را بدست گرفته‏اند، مى‏دانند.(8)
تا اندازه‏اى با درد انسان امروز آشنا شديم، حال بنگريم كه چاره درد چيست؟ به نظر مى‏رسد چاره درد، در احياء انسانيت است و احياء انسانيت در مرحله اول در گرو شناخت كامل انسان و ابعاد گوناگون وجودى او و شناخت استعدادها و نيازهاى وى مى‏باشد، و اينكه بداند سعادت كامل انسان در چيست؟ و در مرحله ثانى در گرو عرضه مكتب ژرف و وسيع و هم جانبه در پاسخ با اين نيازها و در رابطه با تحصيل سعادت او مى‏باشد.
امام خمينى (س) به حق از كسانى است كه در دنياى ظلمانى و مبتلا به انواع دردها و رنجها، با آگاهى از آن دردها و رنجها با مبارزه و جهاد براى رهايى انسانيت از آنها، قيام كرد تا با الهام از مكتب اسلام اولاً بشر را و هويت واقعى بشر را به او بشناساند، زيرا مى‏داند كه اين انسان با معرفت بشرى خود بدون وحى و الهام نمى‏تواند از خود و استعدادها و توانايى‏هاى خود درك كامل داشته باشد، بدان جهت كه سقف معرفت بشرى محدود است «آنهايى كه ادعاى انسان‏شناسى مى‏كنند، يك پرده هايى و ورقهايى، مختصرى از انسان را شناخته‏اند، انسان به معنى حقيقى انسان را به آن معنايى كه انسان است را جز ذات اقدس حق و آنهايى كه مهم اند به الهام او كسى نمى‏شناسد»(9) هر چه علوم طبيعى ترقى كند، انسان را به آن چيزهايى كه در طبيعت به آن احتياج دارد، مى‏رساند، آن ورق بالا كه فوق طبيعت است هيچكدام از علوم بشرى به آن نمى‏رسد»(10) و ثانياً مكتب جامع و هماهنگى كه پاسخگوى همه نيازهاى انسان و ابعاد وجودى او باشد به بشريت معرفى كند چه در بعد نيازمندى انسان به قانون باشد يا در بعد نيازمندى او به تربيت معنوى باشد و چه در ابعاد ديگر. زيرا امام خمينى (س) بر اساس انسان‏شناسى خويش كه از ديدگاه‏هاى فلسفى و عرفانى وى در رابطه با انسان برمى خيزد بر اين باور هستند كه انسان داراى مراتب و درجاتى است كه از طبيعت تا عالم الوهيت و ملكوت امتداد دارد و براى رشد و كمال خويش در تمام اين جهات و مراتب احتياج به تربيت دارد و برنامه اين رشد و كمال را از اسلام دريافت مى‏كند و مى‏گويد: «اسلام براى انسانى كه هيچ است يعنى از طبيعت و ماوراء طبيعت تا عالم الوهيت مراتب دارد، اسلام تز دارد، اسلام مى‏خواهد انسان را يك انسانى بسازد جامع يعنى رشد به آنطور كه هست بدهد، از حظ طبيعت دارد، رشد طبيعى به او بدهد، حظِ برزخيت دارد، رشد برزخيت به او بدهد، حظ روحانيت دارد، رشد روحانيت به او بدهد، حظ عقلانيت دارد رشد عقلانيت به او بدهد، حظ الوهيت دارد، رشد الوهيت به او بدهد، همه خطوطى كه انسان دارد و به طور نقص است، الآن نرسيده است اديان آمده‏اند كه اين ميوه نارس را رسيده‏اش كنند اين ميوه ناقص را كاملش كنند»(11)
و ثالثاً: چون بشر نياز به حكومت و قانون دارد، قانونى كه تمامى مصالح انسان را كه مركب از مصالح مادى و معنوى است لحاظ كند. زيرا غرض تأمين سعادت است نه رفاه او، و بشر خود فاقد صلاحيت قانون گزارى است. چون اولاً بشر هدايت نشده نگاه مادى به زندگى دارد و تنها مى‏خواهد مصلحت معيشتى آدميان را تأمين كند و ثانياً قانون گزاران بشرى به دليل ضعف ادراكى اشان و هم به دليل انگيزه‏هاى شخصى، توان وضع قوانين جامع و عادلانه كه به تمام جهات و مصالح آدمى ناظر باشد عاجزاند.
بنابراين از آنجا كه بشر محتاج به قانون و حكومت است و خودش نمى‏تواند اين نياز را برآورده سازد پس بر خداست كه اين نياز را از طريق دين برطرف كند و لذا ما در اين جهت به دين محتاجيم.(12)
با اين مقدمه مفصل بحث خود را در پنج فصل تنظيم و ارائه مى‏نماييم.
فصل اول:
انسان و ساحتهاى وجودى او
انسان موجود جاندارى مثل ديگر جانداران نيست كه تفاوت وى با آنها در اين باشد كه او سخنگو يا متفكر يا ابزار ساز بوده و يا تنها حيوانى باشد كه مى‏تواند در غذاى خود دگرگونى ايجاد نمايد(13) بلكه انسان موجودى داراى روح و جسم و داراى ابعاد گوناگون مادى و معنوى، فردى و اجتماعى جسمى و روحى و عقلى و عاطفى است.
انسان موجودى است كه با حيوان تفاوتهاى اساسى دارد و اين تفاوتها در ناحيه ادراك و شناخت او نسبت به خود و جهان و در ناحيه جاذبه‏هايى كه بر انسان احاطه دارد و در ناحيه كيفيت تحت تأثيرى جاذبه‏ها قرار گرفتن و انتخاب آنها مى‏باشد.
انسانى كه با تعقل هم قوانين كلى جهان را شناخته و با شناخت آن قوانين طبيعت را به تسخير در مى‏آورد و هم بسيارى از حقايق را كه ماوراء محسوسات هستند و انسان از طريق حواس با آنها ارتباط ندارد، مى‏شناسد و با جاذبه‏هايى فراتر از جاذبه هايى فراتر از جاذبه‏هاى حيوانى است كه او را به سوى كانونهاى غير مادى مى‏كشاند، جاذبه هايى از قبيل علم و دانايى، غير اخلاقى و جمال و زيبايى و تقدسى و پرستش و بالأخره جاذبه‏هاى معنوى، انسان با قدرت و توانايى كه دارد مى‏تواند با داشتن جاذبه‏هاى مختلف بر خويشتن سلطه پيدا كرده و اميال خود را در جهتى كه بخواهد سوق دهد.
به بيان ديگر: انسان اولاً با داشتن يك سلسله اميال و جاذبه‏هاى معنوى مى‏تواند دائره فعاليتش را از حدود ماديات توسعه داده و به افق عالى معنويات بكشاند و ثانياً با داشتن نيروى عقل و اراده مى‏تواند در مقابل اميال مقاومت و ايستادگى نمايد و بر همه ميلها حكومت نمايد و باين وسيله آزادى معنوى خود را كه با ارزشترين نوع آزادى است بدست آورد. زيرا انسان با ميل و اراده است كه مالك خويشتن شده و شخصيتش استحكام پيدا كند بنابراين آنچه كه مهم است آنست كه انسان بداند علاوه بر بعد مادى داراى بعد روحى هم هست و بايد به آن توجه نمود.امام خمينى(س) فرمودند: «در دنياى امروز كه گفته مى‏شود دنياى صنعت است رهبران فكرى مى‏خواهند، جامعه بشرى را نظير يك كارخانه بزرگ صنعتى اداره كنند در حاليكه جامعه از انسانها تشكيل شده است كه داراى بعد معنوى و روح عرفانى است»(14)
و لذا حيات انسان هم فقط حيات طبيعى و حيوانى نيست بلكه حيات صحيح انسان، حيات مابعد الطبيعه است امام (ره) فرمودند: اين انسان مثل ساير حيوانات نيست كه همان حيات طبيعى و دنيايى باشد، بلكه انسان يك طور خلق شده است كه علاوه بر حيات طبيعى، حيات ما بعد الطبيعه دارد و آن حيات ما بعد الطبيعه حيات صحيح انسان است »(15)
فصل دوم:
نياز به مكتب كامل
حال با توجه به اينكه انسان داراى ساحتها و ابعاد مختلف است، او هم ساحت و بعد مادى دارد و هم بعد معنوى، هم بعد اجتماعى دارد و هم بعد فردى و هم داراى بعد جسمى است و هم روحى. چگونه مى‏توان همه آنها را همسو و همسان نموده و بين همه آن ساحتها سازگارى ايجاد كرد، بطورى كه با عنايت به بعد مادى از بعد معنوى غافل نشود و با توجه به بعد فردى از بعد اجتماعى خود غفلت نورزد. زيرا انسان آنگاه در مقام شايسته خود قرار مى‏گيرد كه همه ابعاد وجودى او و استعدادهايش به طور هماهنگ در او رشد نمايد وگرنه موجود ناقص خواهد شد.
به لحاظ اينكه داراى وجود گسترده و ساحتهاى مختلف است بايد با يك برنامه كامل همه آن ابعاد را به طور هماهنگ و همسان در خود پرورش دهد، ضرورت نياز به يك مكتب ضرورت خود را مى‏نمايد و به تعبيرى ديگر:نيازمند به يك تئورى كلى با يك طرح جامع و هماهنگ و منسجم كه هدف اصلى آن كمال انسان و تأمين سعادت همگانى است و در آن خطوط كلى و اصلى و روشها و بايدها و نبايدها و خوبها و بدها، هدفها و وسيله‏ها، نيازها، دردها و درمانها، مسئوليتها و تكليفها براى همه افراد بشر ترسيم و تنظيم شده باشد.
اما آن مكتب كدام است؟ آيا مكتب ساخت فكر و عقل فردى و جمعى فردى و جمعى انسان است يا مكتب ديگرى است كه غير از راه وحى بايد در اختيار انسان قرار گيرد.
با توجه باينكه انسان بزرگترين مجهول خودش است و جامعه انسانى براى او مجهولتر، بايد به سراغ مكتب برويم كه هم انسان را و هم نيازهاى انسان را و هم سعادت او را در همه جهات شناخته باشد و آن مذهب است. ژان فوراستيه مى‏نويسد «روشن است كه بايد در پى دلايل و توجيهاتى باشيم كه انسان را در گذشته وادار كرده و باز امروز وادار مى‏كند كه اخلاق و مذهب داشته باشد، و به دنبال تصويرى «از حقيقت» راز عظيم زندگى برگردد تا با تكيه بر آنها موفق به شناسايى اين تصوير بزرگ حقيقت كه بر ديوار ابديت افتاده است بشود، امروز حتى علم نيز نشان داده است كه بشر براى سعادتمندى و ادامه بقاء به دانش غير علمى نيازمند است»(16)
اما اين مذهب و اخلاق كدام مذهب است، آيا هر مذهبى مى‏تواند پاسخگوى انسان باشد يا مذهب خاصى است كه بايد در پى او بود. امام خمينى (ره) در مصاحبه در جواب اين سؤال كه گرايش به مذهب موج روزافزونى يافته است فرمودند: يكى گرايش بشريت به مذهب است كه دليل آن در احساس پوچى نگران كننده‏اى است كه نسل امروز و فرار كرده از مذهب احساس مى‏كند و از اين رو مذهب را تنها پناهگاه خود مى‏يابد و ديگر گرايش به اسلام است و آن به اين دليل است كه بشريت از مكاتب رايج زمان براى حل مشكل خود در زمينه‏هاى مختلف زندگى مأيوس شده است و با تلاشى كه دانشمندان و نويسندگان اسلامى كرده‏اند اسلام را به جامعه بشر به عنوان مكتبى كه مى‏تواند پاسخگوى همه نيازهاى بشرى شود معرفى نموده‏اند.»(17)
بنابراين هر مذهبى پاسخگوى انسان نيست تا در پرتو آن فلسفه زندگى وى روشن شود بلكه مذهب و دين خاص است كه اين توان را دارد و آن اسلام است زيرا اسلام است كه با نگرش خاص خود به جهان و انسان، به صورتى مكتب جامع و واقع گرايانه كه در آن واقع بينانه به همه جوانب نيازهاى انسان اعم از دنيايى و آخرتى، جسمى و روحى، عقلى و فكرى يا احساسى و عاطفى، فردى و اجتماعى توجه شده است امام خمينى (ره) فرمودند:اسلام مكتبى است كه برخلاف مكتبهاى غيرتوحيدى در تمام شئون فردى و اجتماعى و مادى ومعنوى و فرهنگى و سياسى و نظامى و اقتصادى، دخالت و نظارت دارد. هيچ نكته‏اى ولو بسيار ناچيز كه در تربيت انسان و جامعه و پيشرفت مادى و معنوى او نقش دارد فروگذار ننموده است و موانع و مشكلات سر راه تكامل را در اجتماع و فرد گوشزد نموده و به رفع آنها كوشيده است»(18)
براى توضيح اين مسئله كه اسلام به صورت دين جامع و واقع نگر به همه ابعاد وجودى انسان توجه نموده و مى‏تواند انتظارات انسان را پاسخ دهد شايسته است با مراجعه به منابع اسلام، چگونگى نگرش اين مكتب به همه شئون انسان را تبيين نمود. و ملاحظه نمود كه هيچ موضوعى در اسلام بلاتكليف انگاشته نشده است.
عمرو بن قيس مى‏گويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مى‏گفت: «انّ الله تعالى لم يدع شيئاً يحتاج اليه الامة الّا انزله فى كتابه و بيّنه لرسوله و جعل لكل شى‏ء حداً و جعل عليه دليلاً يدلّ عليه و جعل على من تعدى ذلك الحدّ حداً»(19)
خداوند چيزى از احتياجات امت را وانگذاشت جز آنكه در قرآنش فرو فرستاده و براى رسولش بيان فرمود و براى هرچيزى مرزى قرار داد و براى راهنمايى آن رهبر و راهنمايى قرار داد و براى كسيكه از آن مرز تجاوز نمايد كيفرى مقرر كرده است.
در قرآن كريم دين با وصف كمال توصيف شده و فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا»(20)امروز دين را براى شما كامل كردم و نعمتم را براى شما به پايان رساندم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم. على (ع) فرمود: «ام انزل الله سبحانه دينا ناقصا فاستعان به على اتمامه، ام كانوا شركاءله فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضى، ام انزل الله دينا تاماً فقصرالرسول (ص) عن تبليغه و ادائه و الله سبحانه يقول ؛ما فرّطنا فى الكتاب من شى‏ء و فيه تبيان لكل شى‏ء»(21) آيا خداوند دين ناقصى فرستاده و از آنان براى دين كمك خواسته است يا اينكه آنها شركاى خداوند در حكمند تا بگويند و خدا به آن راضى باشد يا اينكه خداوند دينى كامل فرستاده است ولى پيامبر در تبليغ و اداى رسالت آن تقصير نموده است در حاليكه خداوند مى‏فرمايد ما در اين كتاب چيزى را فروگذار ننموديم و براى هر چيزى در قرآن بيانى است. على (ع) در اين خطبه فرمود كه چون هيچ مانعى براى ارائه دين كامل وجود نداشته پس دين به صورت كامل و جامع در اختيار انسان قرار گرفته است. و قلمرو دين همه احتياجات انسان است.
فصل سوم:
دين و توجه به دنيا و آخرت
اسلام يك دين زندگى گراست نه زندگى گريز و لذا هم به دنياى انسان توجه نموده و هم به آخرت وى عنايت كرده است و لذا در قرآن آمده است كه «و ابتغ فيما آتيك الله الدارالآخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا»(22) در آنچه كه خدا بتو داده است سراى آخرت را طلب كن و بهره خود را از دنيا فراموش نكن. امامان ما فرمودند: «ليس منا من ترك دنياه لآخرته و لا آخرته لدنياه» كسى كه دنيا را به خاطر آخرت و آخرت را براى دنيا ترك گويد از ما نيست.
كه از نظر اسلام راه آخرت از متن زندگى دنيا و مسئوليتهاى اين زندگى مى‏گذرد كه «الدنيا مزرعة الآخره» دنيا كشتزار آخرت است و بلكه دنيا و آخرت دوروى يك سكه‏اند. زيرا حيات و سعادت اخروى انسان در گرو چگونه زيستى او در اين دنياست.
از ديدگاه اسلام زندگى اخروى هر فرد توسط خود او در اين دنيا ساخته مى‏شود بدين معنى كه اعتقادات و گرايش‏ها و بيان رفتار انسان شكل دهنده شخصيت واقعى انسان در اين دنيا و چهره حشر او در آخرت است.
قرآن ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنى دنيا و آخرت را گاه در قالب «چهره انسان در آخرت» و گاه «تجسم اعمال» و گاه در بيان «عينيت پاداش و كيفر اخروى به اعمال دنيا» بيان فرموده است: هر رفتارى كه از او در دنيا سرزند در زندگى اخروى او مؤثر است، سعات اخروى او در گرو تصميمات وى در همين دنياست از اين روى نمى‏توان عملى را يافت كه تنها جنبه دنيوى داشته و در حيات اخروى او مؤثر نباشد و يا عملى كه تنها جنبه اخروى داشته و از زندگى دنيوى بى تأثير باشد «ليس للانسان الّا ما سعى و انّ سعيه سوف يرى»(23) براى انسان جز آنچه كه تلاش كرده است نيست و اينكه او تلاش خود را به زودى مى‏بيند، «فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره».(24)
به لحاظ اينكه آخرت چهره ديگر دنيا است در روايات ما دنيا بهترين كمك آخرت معرفى شده و غناى كمك تقواى الهى است، امام باقر(ع) فرمود: «نعم العون الدنيا على طلب الآخرة»(25)و امام صادق(ع) فرمود: «نعم العون على الآخرة الدنيا»(26) و پيامبر(ص) فرمود: «نعم العون على تقوى الله الغنى»(27) يعنى دنيا كمك خوبى براى طلب آخرت و غنا كمك خوبى بر تقواى الهى است. در روايات فراوانى طلب حلال را بهتر جزء از اجزاء عبادت شمرده است كه «العبادة سبعون جزءاً و افضلها طلب الحلال».(28)
فصل چهارم:
توسعه در زندگى
توسعه در زندگى و گسترش دادن آن براى رفاه عائله (همسر و فرزندان) مادام كه به تضييع حقى و يا به اسراف و تبذير و يا به ترك تكليف و وظيفه منتهى نشود مورد ترغيب است.
پيامبر اسلام روزى با اصحابش نشسته بود كه نظرش به جوان قوى و نيرومندى افتاد كه صبحگاهان به كار و تلاش مشغول بود، اصحاب گفتند: اى كاش اين جوان، جوانى و قدرتش را در راه خدا بكار مى‏گرفت، پيامبر فرمود: «لا تقولوا هذا فانه ان كان يسعى على نفسه ليكفّها عن المسألة و يغنيها عن الناس فهو فى سبيل الله و ان كان يسعى على ابوين ضعيفين او ذريّة ضعافاً ليغنيهم و يكفيهم فهو فى سبيل الله و ان كان يسعى تفاخراً و تكاثراً فهو فى سبيل الشيطان»(29) اين سخن را نگوئيد، چون اگر او تلاش مى‏كند تا خود را از سؤال و درخواست از ديگران بى نياز نمايد و خودش را از مردم مستغنى سازد، اين تلاش در راه خداست و اگر تلاش مى‏كند تا افراد تحت تكفل خود را كفايت نمايد و توسعه دهد، در راه خداست و اگر تلاش وى براى تفاخر و تكاثر است پس آن در راه شيطان است.
امام باقر(ع) تلاش براى تحصيل مال و كفاف زندگى را اطاعت خدا مى‏داند و در پاسخ به اعتراض محمدبن منكدر به امام در حاليكه حضرت در روز گرم و سوزان در مزرعه به كار مشغول بوده بطوريكه عرق از بدن امام جريان داشت كه اگر در اين لحظه مرگت فرا رسد با خدا چگونه ملاقات مى‏كنى، فرمود: «لوجائنى الموت و انا على هذه الحال، جائنى وانا فى طاعة من طاعة الله عزّو جلّ، اكفّ بها نفسى و عيالى عنك و عن الناس و انما كنت اخاف لوان جائنى الموت و انا على معصية من معاصى الله»(30) اگر در اين حالت مرگم فرا رسد در حالى از دنيا خواهم رفت كه در حالت اطاعت خدا هستم تا خود و خانواده‏ام را از تو و از مردم، كفاف كنم، فقط در حالى مى‏ترسم كه مرگم فرا رسد و من به معصيتى از معاصى خدا مبتلا باشم.
بنابراين اسلام دينى است كه به دنيا و آخرت و ماده و معنى و جهات ديگر توجه داشته است و حتى به توسعه در زندگى فرا خوانده است و چون دنيا و آخرت در ارتباطند از ما خواسته است كه در مقام نيايش از خدا، دنياى حسنه و آخرت حسنه را طلب كنيم نه هر دنيا و آخرت را چنانكه فرمود: «ربّنا آتنا فى الدنيا حسنة وفى الآخرة حسنة»(31)
فصل پنجم:
اسلام دين تربيت و سياست
زندگى فرصتى است براى حركت و اين فرصت زندگى و حيات از دو جريان حيات فردى و جريان حيات اجتماعى تركيب شده است.
اسلام دينى است كه به هر دو جريان توجه عميق كرده است تا حيات فردى و اجتماعى به سمت تكامل تداوم پيدا كند و هيچكدام دچار تباهى و فساد نشود، زيرا اگر يكى از اين دو جريان دچار تباهى و انحطاط گردد آن ديگرى را نيز به تباهى و انحطاط خواهد كشاند فساد حيات فردى موجب فساد حيات اجتماعى و فساد حيات اجتماعى موجب فساد حيات فردى خواهد شد. زيرا اسلام عامل هدايت است و به منظور تصحيح حيات فردى به امر تربيت مى‏پردازد و به منظور تصحيح حيات اجتماعى به امر سياست توجه مى‏كند.
در نظام اسلامى تربيت و سياست يعنى اداره فرد و اجتماع توامان و دوشادوش هم بايد جريان داشته باشد و چون قرآن به عنوان كتاب دينى مسلمانان تعليم نامه هدايت انسان و آئين نامه تربيت و سياست است و امام مربى افراد و مدير اجتماع مى‏باشد. پيامبر فرمود:من بين شما قرآن و عترت و اهل بيت را به امانت گذاشتم تا شما در پرتو اعتصام به آن دو به فوز و فلاح و سعادت نايل شويد. در غير اين صورت سعادت شما تأمين نخواهيد شد و همچنين امام صادق(ع) در مورد پيامبر اسلام (ص) فرمود: «انّ الله عزّوجلّ ادّب نبيّه فاحسن ادبه فلمّا اكمل له الادب قال: انك لعلى خلق عظيم ثم فوّض اليه امرالدين والامة ليسوس عباده»(32) خدا پيامبرش را تربيت كرده و خوب تربيت كرد پس آنگاه كه تربيت او كامل شد فرمود:تو بر اخلاق عظيمى هستى، سپس امر دين و امت را به آن حضرت تفويض كرد تا سياست و تدبير جامعه الهى را برعهده گيرد. در اين بيان امام صادق(ع) بعد از توجه تكامل فردى پيامبر (ص)، ما را به تربيت اجتماعى و سياست توجه داده است.
امام رضا(ع) در ويژگيهاى امام و رهبر اجتماعى فرمود: امامت زمام دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزت مؤمنان و عالم و آگاه به سياست است»(33)
و در زيارت جامعه از معصومين به «ساسةالعباد» ياد كرده است. بنابراين اسلام، دين تربيت و سياست است و پيامبر و امامان مربيان افراد بشرى و سياستگذاران جامعه هستند. در اسلام دين و سياست قابل انفطاك نيستند بلكه به گفته شهيد مدرس، سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ماست. امام خمينى فرمودند:اسلام فقط دين عبادت نيست، فقط تعليم و تعلم عبادى و امثال اينها نيست، اسلام سياست است، اسلام از سياست دور نيست، اسلام يك حكومت بزرگ به وجود آمده است، اسلام از هيچ چيز غافل نيست يعنى اسلام انسان را تربيت مى‏كند به همه ابعادى كه انسان دارد.(34)
مقررات اسلامى، ماهيت اجتماعى دارد، حتى فردى‏ترين مقررات از قبيل نماز و روزه و حج، چاشنى در آنها زده شده است مقررات فراوان اجتماعى و سياسى، اقتصادى، حقوقى، جزائى اسلام، نامش از اين خصلت است همچنانكه مقرراتى از قبيل جهاد و امربه معروف و نهى از منكر از مسئوليتهاى اجتماعى اسلامى است.
احكام شرع حاوى قوانين و مقررات متنوعى است كه نظام كلى اجتماعى را مى‏سازد، در اين نظام حقوقى هر چه بشر نياز دارد فراهم آمده است. از طرز معاشرت با همسايه و اولاد و عشيره و قوم و خويش و همشهرى و امور خصوصى و زندگى زناشويى گرفته تا مقررات به جنگ و صلح و مراوده با ساير ملل، از قوانين جزائى تا حقوق تجارت و صنعت و كشاورزى.»(35)
فصل ششم:
اسلام و عواطف و احساسات
اسلام هم عقل را محترم شمرده و او را حجّت و پيامبر باطن خدا مى‏داند و انسانها را به تعقل فرا خوانده و تكامل انسان و راه يافتن او به بهشت را منوط به عقل مى‏داند و سقوط او را در جهنم معلول عدم تعقل او ذكر مى‏كند و مى‏فرمايد: «لوكنّا نسمع او نعقل ما كنّا فى اصحاب السعير»(36) اگر ما گوش مى‏داديم و تعقل مى‏كرديم از دوزخيان نبوديم. عقل را محور انسانيت و سرچشمه تكامل انسانى مى‏داند وهم عواطف و احساسات را مورد توجه قرار داد و آنهارا محور رابطه خدا و خلق و خلق و خدا و مردم با ديگران مى‏داند و لذا اساس اينستكه خدا انسانها را دوست مى‏دارد و بر اساس رحمت مى‏آفريند و مجهز مى‏كند و پيامبر و دين مى‏فرستد. و هم انسانها بايد خدا را دوست داشته باشند، و يا محور ارتباط را در خانواده بين مرد و زن بر اساس رحمت و مودت مى‏داند، محور ارتباط با فرزندان و والدين را بر رحمت و محبت بيان مى‏كند و محور رابطه با افراد جامعه را برپايه برادرى كه ريشه در محبت و رحمت دارد تنظيم مى‏كند، اسلام شالوده ارتباط كارگزار با مردم را چه مسلمان باشند و چه غير مسلمان بر اساس لطف و رحمت و محبت مى‏كند. زيرا عواطف و احساساتند كه ارتباط و پيوندها را دلپذير مى‏كند.
اما در عين حال مى‏گويد رحمت بايد زير پوشش عقل قرار داشته باشد تا در مواردى احساسات زمينه زير پا گذاشتن حقوق ديگران و تضييع حقوق آنها را بدنبال نداشته باشد و لذا مى‏گويد: با اين كه احسان به والدين بعد از توحيد بزرگترين دستور خداست اما فرمود: «و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما»(37) اگر تلاش دارند تا تو مشرك شوى از آنان اطاعت مكن و در جايى كه انسان تبهكارى بايد مجازات شود، ترحم نسبت به او روا نيست كه «ولا تأخذ كم بهما رأفة فى دين الله»(38) و يا با دشمنان حق و عدل و انسانيت بايد شديد بود گرچه نسبت به مؤمنان بايد مهربانى كرد كه «محمد رسول الله و الذين معه اشدّاء على الكفار رحماء بينهم»(39) پيامبر خدا و همراهانش در برابر كفار سرسختانه مى‏ايستند و در برابر مؤمنان رحيمانه فعاليت مى‏كنند.
خلاصه اسلام داراى ابعاد گوناگون و جامعيت و كمالى است كه براى هدايت انسان و برآوردن نيازهاى او از طرف خداوند نازل شده است و هدف اصلى آن هم معرفةالله و انسان سازى و بر پا داشتن نظام عادلانه اجتماعى است و تمام برنامه‏هاى آن در جهت تحقق اين اهداف اصلى مى‏باشد كه نه تنها از گهواره تا گور بلكه قبل از تولد انسان و بعد از مرگ او را در شئون مختلف در نظر داشته است.
ما به دليل محدوديت مقاله در پايان چند عبارت را از امام خمينى(ره) در اين رابطه نقل مى‏كنيم «اسلام از قبل از تولد انسان شالوده حيات فردى را ريخته است تا آن وقت كه در عائله زندگى مى‏كند، شالوده اجتماع عائله‏اى را ريخته است و تكليف معين فرموده است تا آن وقت كه در تعليم وارد مى‏شود، تا آن وقت كه در اجتماع وارد مى‏شود تا آن وقت كه روابطش با ساير ممالك و ساير دول و ساير ملل هست…، تمام اينها تكليف دارد در شرع مطهّر».(40)
«قانون اسلام در تمدن جهان پيشقدم همه قانونهاست با عملى شدن آن مدينه فاضله تشكيل مى‏شود.»(41)
«اسلام داراى فرهنگ غنى انسان ساز است كه ملتها را بى گرايش به راست و چپ و بدون در نظر گرفتن رنگ وزبان و منطقه به پيش مى‏برد و انسانها را در بعد اعتقادى و اخلاقى و عملى هدايت مى‏كند و از گهواره تا گور به تحصيل و جستجوى دانش سوق مى‏دهد، اسلام در بعد سياسى كشورها را در همه زمينه‏ها، بدون تشبث به دروغ و خدعه و توطئه‏هاى فريبنده به اداره و تمشيت حكومت سالم هدايت مى‏كند و روابط را با كشورهاى ديگرى كه به زيست مسالمت‏آميز و خارج از ظلم و ستمكارى متعهد هستند، محكم و برادرانه مى‏كند. اقتصاد را به صورتى سالم و بدون وابستگى به نفع همگان در رفاه همه مردم با اهميت به مستمندان و ضعيفان بارور مى‏كند و براى رشد بيشتر كشاورزى و صنعت و تجارت كوشش مى‏نمايد. و در بعد نظامى به همه كسانى كه صلاحيت دفاع از كشور را دارند براى مواقع اضطرارى تعليم نظامى مى‏دهد و در اين مواقع بسيج عمومى اختيارى و احيانا اجبارى مى‏كند و در حال عادى براى دفاع از مرزها و تنظيم شهرها و ايمنى جاده‏ها و حفظ نظم و انتظام نيروى مؤمن ورزيده تربيت مى‏كند.»(42)
پى‏نوشت‏ها: –
1. تمدن در سال 2001، نوشته ژان فوراستيه، ترجمه خسرو رضايى، ص 76.
2. روانكاوى و دين، اريك فروم، ترجمه آرش نظريان، ص‏123.
3. ژان فوراستيه، مأخذ پيشين، ص‏15.
4. بحران دنياى متجدد، رنه گون.
5. راه و رسم زندگى، آلكسيس كارل، ترجمه پرويز دبيرى، ص 186.
6. اريك فروم، پيشين، ص‏120تا 123.
7. ژان فوراستيه، پيشين، ص 107.
8. انسان تك ساحتى، هربرت ماركوزه، دكتر محسن مؤيدى .
9. تفسير سوره حمد، ص‏85.
10. صحيفه نور، ج‏7، ص‏282.
11. صحيفه نور، ج 2، ص‏156-155.
12. صحيفه نور، ج 5، ص 19، و ج 7، ص 179.
13. فصلنامه حوزه و دانشگاه سال سوم، شماره 9، ص‏120.
14. صحيفه نور، ج 4، ص‏19.
15. صحيفه نور، ج 8، ص‏81-82.
16. تمدن در سال 2001، ص‏127.
17. صحيفه نور، ج 4، ص‏33.
18. صحيفه نور، ج 21، ص 176.
19. اصول كافى، ج 1،ص‏59.
20. سوره مائده، آيه 3.
21. نهج البلاغه، خطبه 18.
22. سوره قصص،آيه 78.
23. سوره نجم، آيه 40.
24. سوره زلزال، آيه 8.
25. وسايل الشيعه، ج 17، حديث 5، ص‏30.
26. وسايل، ج‏17، حديث 2، ص‏29.
27. وسايل، ج‏17، حديث 1، ص‏29.
28. وسايل، ج‏17، حديث 6، ص‏21.
29. محجة البيضاء، ج‏3،ص‏140.
30. وسائل، ج 17، حديث 1، ص‏19.
31. سوره بقره، آيه 201.
32. اصول كافى، ج 1، ص 266.
33. اصول كافى، ج 1، ص 200و202.
34. صحيفه نور.
35. ولايت فقيه، 21.
36. سوره ملك، آيه 10.
37. سوره لقمان، آيه 15.
38. سوره نور، آيه 2.
39. سوره فتح، آيه 29.
40. صحيفه نور، ج 1، ص 119.
41. كشف الاسرار، ص‏222.
42. صحيفه نور، ج 19، ص 204.

/

نگاهى به تبليغ عملى در سيره پيامبر اكرم (ص) و امامان معصوم عليه السلام

1- مفهوم تبليغ در اسلام‏
تبليغ در اسلام كه به معناى رساندن پيام الهى است بايد برپايه شناخت حقايق و مفاهيم اصيل اسلامى استوار باشد كه خداوند با نزول قرآن بر پيامبرش آن را تبيين فرموده است.(1)
مبلّغ و خطيب اسلامى كه كارش رساندن پيام خدا به مردم است در مرحله اول بايد خودش دين شناس باشد و پيام‏هاى الهى را درست بفهمد تا چيزى را كه از اسلام نيست به نام اسلام به مردم نگويد و چيزى را كه از اسلام هست حذف نكند.
و از وظايف نخستين مبلغان اين است كه تا به حقانيت مطالبى پى نبرده‏اند و چيزى را درست نفهميده‏اند مطرح نكنند و حق خدا و دين او را رعايت كنند. زراره گويد از امام صادق(ع) پرسيدم حق خدا بر بندگانش چيست؟
فرمود: «أن يقولوا ما يعلمون و يقفوا عند ما لا يعلمون؛ آن چه را مى‏دانند بگويند و در كنار چيزى كه نمى‏دانند توقف كنند.(2)
به قول سعدى:
تا نيك ندانى كه سخن عين صواب است‏
بايد كه به گفتن دهن از هم نگشايى‏
على(ع) فرمود: «دَعِ القول فيما لاتعرف؛ سخن گفتن در چيزى را كه نمى‏شناسى رها كن.»(3)
تبليغ بايد آگاهانه و با بصيرت باشد
مبلّغ بايد در امر تبليغ بصيرت داشته باشد، هم درانتخاب پيام و هم در رساندن پيام و هم نسبت به شرايط و محيط ابلاغ پيام، اگر محتواى پيام مفيد براى انسان، و هماهنگ با عقل سليم و فطرت او باشد زود در دل‏هاى مستعد اثر مى‏گذارد و در عمق جان مستمع نفوذ مى‏كند.
اين شرط اساسى را در سيره عملى پيامبراكرم(ص) مشاهده مى‏كنيم چنان كه خداوند به او دستور داد: قل هذه سبيلى أدعوا الى اللّه على بصيرة أنا و من اتّبعنى؛بگو اين است راه من، كه من و هركس (پيروى‏ام) كرد با بينايى به سوى خدا دعوت مى‏كنم.(4)
يعنى اين راه را از روى تقليد از ديگران و يا ناآگاهانه نمى‏پويم بلكه مردم را با بينايى و آگاهى به سوى خدا فرا مى‏خوانم و دعوت من دعوتى است روشن، هم پيامش واضح است و هم راه مشخص است و هم هدف آشكار.
اين كه فرمود: قل هذه سبيلى… بيان راه اوست و جمله «ادعوا الى اللّه على بصيرة» گوياى اين سخن است كه اين دعوت بر اساس توحيد خالص انجام مى‏پذيرد و با بصيرت و يقين به سوى ايمان به خدايى كه خالق هستى است مى‏باشد.
مبلغان كامل‏
پيداست كه مصداق بارز اين آيه شريفه خود پيامبراكرم(ص) و على(ع) و اوصياى آن حضرت‏اند.
سلام بن مستنير از ابى جعفر روايت كرده است كه فرمود: «مقصود آيه رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين و اوصياى بعد از آن حضرت اند».(5)
و ابى عمرو زبيدى نيز از امام صادق(ع) روايت كرده است كه در ذيل آيه شريفه فرمود: «مقصود على(ع) است كه اولين پيرو او در ايمان به خدا و تصديق نبوّت اوست و در ميان امت او اولين كسى است كه پيش از همه به آنچه او از سوى خدا آورده ايمان آورد و هرگز به خدا شرك نورزيد و ايمان خود را مشوب و آميخته به ظلم (شرك) نكرد.»(6)
لكن بايد گفت آن بزرگواران بهترين و كامل‏ترين مبلغان اسلامى هستند و گرنه آيه تنها شامل آنان نيست، بلكه كلمه «و من اتّبعنى…» گوياى اين است كه با رد دعوت و تبليغ دين تنها به دوش من نيست بلكه كسانى هم كه مرا پيروى كرده‏اند چنين وظيفه‏اى دارند. اين سخن دعوت را توسعه داده و مى‏فهماند با اينكه راه راه رسول خدا است ليكن بار تبليغ و دعوت بر دوش مسلمانان و پيروان او نيز هست كه با بينايى و باور قلبى مردم را به سوى توحيد خالص و ايمان پاك دعوت كنند.
استاد شهيد مطهرى(ره) مى‏فرمايند: «يكى از آموزشهاى لازم از سيره مقدس رسول اكرم(ص) آموزش نحوه دعوت به حق و نحوه تبليغ و رساندن پيام حق به مردم است.»(7)
درباره پيامبراكرم(ص) خدا مى‏فرمايد: «يا ايها النبى انّا أرسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً و داعياً الى اللّه باذنه و سراجاً منيراً؛اى پيامبر ما تو را (به سمت) گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم، و دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او، و چراغى تابناك».(8)
دعوت مردم به سوى خدا و رساندن پيام خدا به انسان‏ها كار پيامبران و پيروان راستين آنان است و تبليغ يك رسالت پاك و مقدس الهى است كه خداوند پيامبرش را در انجام مسؤوليت تبليغى شان چنين توصيف مى‏كند كه: «الذين يبلّغون رسالات اللّه و يخشونه و لايخشون احداً الّا اللّه و كفى باللّه حسيباً؛كسانى كه رسالت‏هاى خدا را ابلاغ مى‏كنند و از او مى‏ترسند و جز او از احدى نمى‏هراسند، و خدا براى حساب رسى كافى است.»(9)
موحد چو زر ريزى اندر برش‏
وگر تيغ هندى نهى بر سرش‏
اميد و هراسش نباشد به كس‏
براين است بنياد توحيد و بس‏
بنابراين اين همه پيامبران به ويژه پيامبر اسلام در امر تبليغ و ايفاى اين مسؤوليت خطير اهتمام فراوان داشتند و مى‏كوشيدند پيام الهى را كه مايه سعادت انسان‏ها است ابلاغ كنند و كاروان بشريت را به سوى تعالى و كمال رهنمون شوند. به قول شيخ محمود شبسترى:
در اين ره انبيا چون ساربانند
دليل و رهنماى كاروانند
وزايشان سيد ما گشته سالار
همو اوّل، همو آخر، در اين كار
جمال جانفزايش شمع جمع است‏
مقام دلگشايش جمع جمع است‏
روان از پيش و دل‏ها جمله از پى‏
گرفته دست جان‏ها دامن وى(10)
سيره تبليغى پيامبر(ص) و نتايج آن‏
براى پى‏بردن به كيفيت و روش تبليغى پيامبراكرم(ص) بهتر است به سخنان على(ع) گوش فرادهيم. على(ع) در بيان خصوصيات مردم زمان بعثت و اوضاع فرهنگ و آداب مردم شبه جزيره عربستان و نقش پيامبر اكرم(ص) در ايجاد تحوّل شگرف اجتماعى و زدودن فرهنگ جاهلى و جايگزين كردن فرهنگ اصيل اسلامى چنين مى‏گويد: «خداوند سبحان پيامبر اكرم(ص) را در حالى فرستاد كه مردم در وادى حيرت گمراه و در آشوب مشوّش و منحرف بودند هواهاى نفسانى آنان را در خود غوطه‏ور ساخته، و كبر و نخوت در لغزشگاهشان انداخته بود، جاهليت تاريك آنان را سبكسر و سبكروح (بى شخصيت) كرده بود. آنان در تزلزل و اضطراب در (واقعيات حيات)، زندگى را در حيرت مى‏گذراندند و در گرفتارى ناشى از جهل گرفتار بودند.»(11)
در چنين شرايطى بار مسؤوليت تبليغ و ارشاد مردم از سوى خدا به او محول مى‏گرديد و خداوند منان خط مشى تبليغى او را معين كرده فرمود: «ادع الى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن؛ دعوت كن به راه پروردگارت به وسيله حكمت و موعظه حسنه و با آنان با بهترين راه مجادله كن.»(12)
او نيز با پيش‏نهاد و طبيب گونه براى درمان بيماران روحى و اخلاقى نسخه داد و سخنان حكيمانه خود را كه همانند داروى شفابخش براى مداواى دردهاى روح و جان مردم جامعه لازم بود به آنان رساند.
چنانكه على(ع) در سخن ديگرى چنين توصيف مى‏كند كه «طبيبٌ دوّار بطبّه، قد احكم مراهمه و احمى مواسمه يضع ذلك حيث الحاجة اليه من قلوب عمى و آذان صمّ و السنة بكم، متتبّع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحيرة؛ او طبيبى است سيار كه با طب خويش همواره به گردش مى‏پردازد، مرحم‏هايش را به خوبى آماده ساخته حتى براى مواقع اضطرار و داغ كردن محل زخم‏ها ابزارش را گداخته است تا در آنجا كه مورد نياز است قرار دهد براى قلب‏هاى نابينا، گوش‏هاى كر و زبان‏هاى گنگ، با داروى خود در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است».(13)
پيامبراكرم(ص) در راستاى تبليغ، فرمان خدا را اجرا كرد و اهتمام ورزيد كه به تعبير على(ع) «فبالغ صلى اللّه عليه و آله فى الصغير، ومضى على الطريقة و دعا الى الحكمة و الموعظة الحسنة؛ پيامبر اكرم(ص) خيرخواهى و پند و اندرز را درباره آنان به حد اعلى رساند و به طريقه الهى حركت و مردم را با حكمت و موعظه نيكو دعوت فرمود.»(14)
او هدفش تنها اين نبود كه پيام الهى را بر زبان جارى كند و در گوش مردم طنين انداز سازد بلكه سعى مى‏كرد پيام انسان ساز الهى را به گوش جان انسان‏هاى مستعد برساند و آنان را متحول سازد لذا وقتى مى‏ديد مردم هدايت مى‏شوند و از گمراهى نجات مى‏يابند خوشحال مى‏شد و اگر مى‏ديد افرادى سرسختى نشان مى‏دهند و پيام الهى را نمى‏پذيرند ناراحت و متأثر مى‏شد كه اين آيه شريفه روشنگر شيوه تبليغ او و بيانگر ميزان اهتمام او نسبت به هدايت مردم است كه خدا مى‏فرمايد: «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم؛ قطعاً براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به (هدايت) شما حريص، و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است.»(15)
دلسوزى پيامبر(ص) به قدرى زياد بود كه چون از هدايت عدّه‏اى مأيوس مى‏شد ناراحتى به او دست مى‏داد خدا به او فرمود: «فلعلّك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث أسفا؛ شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه در پى‏گيرى (كار) شان تباه كنى.»(16)
از اين آيه شريفه استفاده مى‏شود كه پيامبراكرم(ص) چقدر از گمراهى مردم رنج مى‏برد و از اينكه مى‏ديد تشنگانى در كنار چشمه زلال نشسته‏اند و از تشنگى فرياد بر مى‏آورند حسرت مى‏خورد و شب و روز تلاش مى‏كرد تا آنان را هدايت كند لذا در آشكار و نهان، شب و روز، خلوت و اجتماع به تبليغ دين مى‏پرداخت.
لزوم استقامت در تبليغ‏
يكى از شرايط اساسى و لازم در تبليغ استقامت در راه هدف است كه در سيره تبليغى پيامبراكرم(ص) نيز كاملاً مشهود است. مبلّغ اسلامى بايد با تأسى به پيغمبراكرم(ص) و با هدف نشر تعاليم انسان ساز اسلام، به تلاش بپردازد و از هيچ مانع و رادعى نهراسد و گام وا پس ننهد.
در تاريخ اسلام آمده است كه گاه فشار مشركان براى متوقف كردن دعوت پيامبر و تبليغ دين به قدرى زياد مى‏شد كه عرصه را بر او و نزديكانش تنگ مى‏كرد. ابن هشام مى‏نويسد: يك وقتى فشار مشركان بر ابوطالب بسيار شديد شد تا جايى كه بر جان خويش و پيامبر(ص)ترسيد لذا به حضرت عرض كرد اى فرزند برادر قوم تو پيش من آمده و به شدت تهديدم كردند پس تو هم كارى را كه قدرت تحمل آن را ندارم از من مخواه و كمى كوتاه بيا. راوى مى‏گويد: احساس خطر در سخنان ابوطالب پيدا بود كه پيامبر اكرم(ص) گمان برد كه عمويش تغيير عقيده داده و از اين پس از ياريش دست خواهد كشيد لذا قاطعانه پاسخ داد: «عموجان همين قدر بگويم كه اگر اينان خورشيد را دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند كه دست از دعوت و فعاليت خود بردارم هرگز برنخواهم داشت، تا خداوند دين خود را آشكار كند يا آنكه جان خود را بر سر اين كار بگذارم»، اين جمله را گفت و در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود از پيش ابوطالب برخاست و حركت كرد ليكن گامى چند بيشتر برنداشته بود كه ابوطالب او را به حضورش فراخواند و گفت: فرزند برادرم حال كه چنين است برو هرچه مى‏خواهى بگو، به خدا سوگند در مقابل هيچ تهديدى از حمايت تو دست نمى‏كشم و تو را تسليم دشمن نمى‏كنم.»(17)
اين قضيه از يك سو استقامت و پايدارى پيامبراكرم(ص) در امر تبليغ را نشان مى‏دهد و از سوى ديگر تأثير سخن قاطعانه را در امر تبليغ آشكار مى‏سازد و بيان مى‏كند كه استقامت و شجاعت رسول خدا(ص) در امر تبليغ چگونه ابوطالب كه براثر تهديد دشمنان مرعوب شده و خود را باخته بود مؤثر واقع شده و او را آماده هرگونه فداكارى كرد.
چنين قاطعيت و استقامت در امر تبليغ و رساندن پيام الهى در سيره امير مؤمنان على(ع) نيز فراوان ديده مى‏شود از جمله داستان ابلاغ براءت خدا و پيامبر(ص) از مشركان در مكه است.
در تفسيرهاى شيعه و سنى آمده است كه چون سوره براءت نازل گرديد رسول اكرم(ص) به ابوبكر مأموريت داد به مكّه برود و ده آيه اول سوره براءت را براى مردم بخواند و بيزارى خدا و پيامبر(ص) را به مشركين برساند.
ابوبكر به سوى مكه براى اجراى فرمان پيامبر(ص) حركت كرد ولى بعداً از طرف خدا دستور آمد اى پيامبر اين كا را يا بايد خود به عهده بگيرى و يا كسى كه از تو و وابسته به تو است انجام دهد. از اين رو اميرمؤمنان را مأمور كرد كه برود و سوره را از ابوبكر بگيرد و خود ابلاغ كند حضرت رفت و در ذواالحليفه به ابوبكر رسيد و سوره را از ابوبكر گرفت و ابوبكر برگشت به مدينه و چون خدمت پيامبر اكرم(ص) رسيد علت امر را پرسيد پيامبر(ص) فرمود: دستور آمد كه يا شخصاً بايد اين آيات را ابلاغ كنم و يا كسى را كه از من است براى ابلاغ اين پيام بفرستم لذا على(ع) را فرستادم.
امام باقر(ع) فرمود:حضرت على(ع) خطبه خواند در حالى كه شمشير برهنه خويشتن را در دست داشت. مواد چهارگانه‏اى را كه مأمور بود به مشركان مكه ابلاغ كند ابلاغ كرد كه عبارت بود از:
1- از اين پس نبايد كسى عريان خانه كعبه را طواف كند.
2- از اين پس مشركان حق ندارند حج خانه خدا كنند.
3- پيمان مشركان تا پايان مدت پيمان مورد احترام است.
4- كسى كه پيمانى ندارد تا چهارماه مصون خواهد بود.
شيوه تبليغ پيامبراكرم(ص) و على(ع) كه نمودار استقامت در تبليغ است مى‏تواند الگوى خوبى براى مبلغان باشد.
مدارا در عين قاطعيت‏
البته بايد توجه داشت اين كه گفتيم در تبليغ قاطعيت لازم است به آن معنا نيست كه برخورد با مخاطب برخوردى تند و خشن باشد بلكه مبلغ بايد برخوردى نرم و ملاطفت‏آميز داشته باشد تا بتواند افراد مستعد را جذب كند و بهترين وسيله براى جذب افراد احترام به آنان و شخصيت دادن به آنها است كه با خشونت و كلمات تند سخن گفتن شنونده را مى‏رنجاند زيرا چنين برخوردى را توهين به خويش تلقى كرده به موضع‏گيرى مى‏پردازد.
در قرآن مجيد آمده است خداوند منان وقتى به موسى و هارون مأموريت داد كه با فرعون ملاقات كنند و پيام الهى را به او ابلاغ و وى را به سوى حق دعوت كنند دستور داد با وى با نرمى و ملايمت سخن يگويند: «اذهبا الى فرعون انّه طغى فقولا له قولاً ليّناً لعلّه يتذكّر او يخشى؛(18) نزد فرعون برويد كه طغيان و سركشى كرده است. پس با وى به نرمى سخن بگوييد شايد متذكر شود و يا از عذاب الهى بترسد.
امام هفتم در تفسير آيه فرمود: اينكه خداوند دستور داد با فرعون به نرمى سخن بگويند يعنى او را با كنيه خطاب كنند: «فقولا له قولاً ليّنا اى كنيّا».
با نرمى سخن گفتن احترام گذاشتن به شخصيت مخاطب و مستمع است و تأثير قطعى دارد افرادى را كه آمادگى دارند جذب مى‏كند و افرادى را هم كه پذيراى حق نيستند از موضع‏گيرى‏هاى تند باز مى‏دارد لذا يك مبلغ وارسته دينى بايد به اين نكته كاملاً توجه كند به قول سعدى:
كه نرمى و تندى به هم در به است‏
چو رگزن كه جراح و مرحم نه است‏
قرآن مجيد نرم خويى و برخورد ملاطفت‏آميز پيامبر(ص) را عامل موفقيت حضرت در تبليغ دين دانسته و مى‏فرمايد: «فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لاانفضّوا من حولك؛(19) پس به (بركت) رحمت الهى، با آنان نرمخو(و پرمهر) شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى قطعاً از پيرامون تو پراكنده مى‏شدند.
با نرمى و مؤدبانه سخن گفتن كه حاكى از احترام به شخصيت شنونده و مخاطب است اثر روانى بسيار دارد تا جايى كه گاهى موضع وى را در مقابل گوينده تغيير مى‏دهد و از خشونت و عكس العمل تند او جلوگيرى مى‏كند چه فتنه‏هايى از اين طريق خنثى شد و پيشوايان ما با راهنمايى پيروانشان و سفارش آنان به برخورد درست با افرادى كه قصد بدى داشتند توانستند آنها را از قصدشان منصرف كنند نوشته‏اند مردى بنام اسحاق كندى كه فيلسوف عراق بود به نوشتن كتابى دست يازيد و با تلاش گسترده‏اى خواست تناقض‏هاى قرآن را جمع كند و شاگردانش نتوانستد مقابل او بايستند و او را به اشتباهش آگاه كنند.
روزى يكى از شاگردانش وارد بر امام عسكرى(ع) شد و حضرت به او فرمود آيا ميان شما يك مرد رشيد نيست كه استادش را از اين كار باز دارد گفت ما شاگرد او هستيم چگونه مى‏توانيم به او اعتراض كنيم. امام فرمود: اگر شيوه آن را به تو بياموزم حاضرى به كاربندى گفت: بلى امام فرمود: نزد وى برو و با او با لطف و گرمى برخورد كن و با او انس بگير و در كارى كه مى‏خواهد انجام دهد كمكش كن وقتى اعتمادش را جلب كردى بگو براى من پرسشى مطرح است اگر اجازه دهى بازگو مى‏كنم وقتى اجازه سخن داد بگو آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خويش معانى ديگرى جز آنچه شما گمان برده‏ايد اراده كرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: آرى ممكن است آنگه بگو شما چه مى‏دانيد شايد او معناى ديگرى اراده كرده باشد و شما الفاظ او را در غير معناى خود به كار برده‏ايد؟ امام حسن عسكرى (ع) افزود كه او آدم باهوشى است و طرح اين سؤال او را متوجه اشتباهش خواهد كرد. شاگرد به دستور امام عمل كرد و با استاد گرم گرفت تا در يك وقت مناسبى سؤال را با استاد در ميان گذاشت استاد كه از توان علمى شاگردش آگاه بود دانست كه اين اشكال بالاتر از انديشه اوست به وى گفت تو را سوگند مى‏دهم كه بگويى اين سخن از كجا به تو انتقال يافته است؟ شاگرد گفت چه ايرادى دارد كه از تراوشات ذهن خود من باشد استاد گفت تو هنوز زود است به چنين مسائلى رسيده باشى. شاگرد جواب داد حقيقت اين است كه ابو محمد(امام حسن عسكرى(ع)) يادم داد.
استاد گفت اكنون واقع را گفتى. چنين سؤال‏هايى زيبنده اين خاندان است و به اشتباه خود پى‏برد و دستور داد آتشى افروختند و آنچه را به عقيده خويش به نام «تناقض‏هاى قرآن» نوشته بود سوزاند.(20)
با نرمى و مدارا برخورد كردن با مخاطب به عنوان يك اصل در دعوت اسلامى و سيره پيامبر اكرم(ص) مطرح بود.
على(ع) مى‏گويد: بعثنى رسول اللّه الى اليمن فقال: لاتقاتلن أحداً حتى تدعوه الى الاسلام و ايم اللّه لأن يهدى اللّه عزّ و جلّ على يديك رجلاً خيرلك ممّا طلعت عليه الشمس و غربت و لك ولائه يا على؛ رسول خدا(ص) هنگامى كه مرا به يمن اعزام فرمودند دستور دادند كه با كسى جنگ آغاز نكن تا او را به اسلام دعوت كنى. سوگند به خداى اى على! اگر خدا به دست تو مردى را هدايت كند براى تو بهتر است از اين كه مالك ثروتى باشى كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مى‏كند.(21)
مدارا و آسان گرفتن و تساهل همراه با روشنگرى اساس دعوت پيامبر(ص) بود حتى دشمنانى را كه تا ديروز به روى بهترين ياران او شمشير كشيدند به اسلام فرا خواند و چون اسلام اختيار كردند از خطاى آنان گذشت حتى اسلام كشنده عمويش حمزه را پذيرفت و از او درگذشت در تاريخ آمده است پيامبر(ص) دو دزد را به اسلام فراخواند و چون پذيرفتند نام آنان را كه به «مهانان» معروف شده بودند يعنى خوارشدگان به «مكرمان» يعنى دو انسان گرامى تغيير داد.
البته توجه به اين نكته ضرورى است كه اين مداراها خود وسيله‏اى بود براى جذب افراد و هدايت آنان به اسلام وگرنه در اصل دين هيچ گونه مسامحه‏اى را روا نمى‏دانست و حاضر نمى‏شد به هيچ قيمتى از اجراى يكى از تعاليم اسلام چشم پوشى كند چنان كه تاريخ گواهى مى‏دهد عده‏اى از قبيله ثقيف خدمت پيامبر اكرم(ص) آمدند و اظهار داشتند كه ما حاضريم مسلمان شويم با سه شرط:
اول: اينكه بپذيرى تا يك سال ديگر به بت پرستى باقى باشيم.
دوم: نماز نخوانيم.
سوم: به ما دستور ندهى كه بت بزرگ ما را با دست خود بشكنيم.
فرمود: پيشنهاد آخرتان پذيرفته است من شخصى را مى‏فرستم آن را بشكند اما پذيرفتن دو پيشنهاد ديگرتان محال است زيرا اجازه پرستش بت به كسى داده نمى‏شود و در مورد نماز نيز فرمود: «لا خير فى دين ليس فيه ركوع و لا سجود»در آيينى كه ركوع و سجود نداشته باشد فايده ندارد.
از اين داستان‏ها نقش سخن گفتن با نرمى و حفظ شخصيت مخاطب در پذيرش واقع روشن مى‏شود.
زمينه سازى براى تبليغ
يكى از راه‏هاى موفقيت در تبليغ اين است كه خطيب بتواند حسن نيت و خيرخواهى خويش را به مردم اثبات كند به ويژه اگر بتواند با عملش اين حقيقت را بر مردم آشكار سازد سخنانش بيشتر مورد پذيرش آنان قرار خواهد گرفت نمونه‏هاى فراوانى در تاريخ زندگانى پيشوايان دينى ما در اين زمينه به چشم مى‏خورد از جمله وقتى امام هشتم (ع) به دعوت مأمون وارد مرو شد و به ولايتعهدى منصوب گرديد باران نيامد و خشك سالى رخ داد. بعضى مخالفان اهل بيت (ع) شايع كردند كه بر اثر ولايتعهدى حضرت رضا(ع) خداوند باران نمى‏فرستد لذا مأمون از حضرت خواست براى آمدن باران دعا كند. امام (ع) روز معينى را براى رفتن به صحرا جهت درخواست باران از خدا تعيين كرد و خبرش در شهر پيچيد و مردم زيادى روز موعود در صحرا جمع شدند و امام دعا كرد و باران زيادى باريد و باعث محبوبيت بيشتر امام رضا(ع) شد و مردم گفتند كرامت‏هاى خداوندى بر فرزند پيامبر(ص) گوارا باد. چون دعاى امام سبب نزول رحمت الهى بر مردم شده بود محبتش بر دل آنان نشست و زمينه تبليغ و موعظه فراهم شد لذا امام در ميان مردم ظاهر شد در حالى كه جمع زيادى اطرافش جمع شده بودند سخن ايراد كرد و فرمود: «يا ايها النّاس اتّقوا اللّه فى نعم اللّه عليكم فلا تنفروها عنكم بمعاصيه بل استديموها بطاعته و شكره على نعمه و اياديه؛ از عذاب خدا در زمينه نعمت‏هاى الهى بترسيد و بخشش‏ها و عطاياى او را با گناه از خود دور نكنيد بلكه با طاعت و شكرگزارى آنها را ادامه دهيد.
پيداست كه بايد در آن شرايط خاص و محبوبيت امام هشتم(ع) نصيحت‏ها و پند و اندرزهايش تأثير قطعى داشته باشد.
از اينجا پى مى‏بريم هر اندازه مبلغ دينى بتواند با انجام امور اجتماعى و حل مشكلات مردم بيشتر آنان را جذب كند تأثير سخنانش بيشتر خواهد بود.
پيامبر اكرم(ص) محبوب دلها بود
على (ع) در زمينه جاذبه پيامبراكرم(ص) و تأثير جاذبه او بر انديشه و افكار مردم چنين مى‏فرمايد: «قد صرفت نحوه افئدة الأبرار، و ثنيت اليه أزمّة الأبصار، دفن اللّه به الضفائن، و أدفن به الثوائر الف به اخوانا و فرق به أقراناً، أعزّ به الذلّة و أذلّ به العزة كلامه بيان و صمته لسان»، دلهاى نيكوكاران به سوى او گراييد و مهار بصيرت‏هاى مردم بينا به او منعطف گرديد، خدا به بركت وجود او كينه‏ها را دفن كرد و آتش دشمنى‏ها را خاموش كرد به وسيله او ميان دلها الفت ايجاد كرد و نزديكانى را از هم دور ساخت. انسان‏هاى خوار و ذليل و محروم در پرتو او عزّت يافتند، و عزيزانى خود سر ذليل شدند، گفتار او روشنگر واقعيت‏ها، و سكوت او زبانى گويا بود.
پيداست كه اين تحول عميق يك باره در افكار مردم ايجاد نشد و چنين نبود كه پس از مبعوث شدن حضرت مردم فوراً گرد او جمع شوند و او هم با سخنرانى زيبا و پرشور آنان را برانگيزاند و به آنان بگويد از اين پس بايد خصومت‏ها و دشمنى‏ها را كنار بگذاريد و با هم برادر باشيد و آنان بپذيرند بلكه زحمات زيادى در اين راه متحمل شد و مقدماتى فراهم ساخت و دشوارى‏هاى سر راه تبليغ را هموار كرد و از هر زمينه مساعدى بهره جست تا بتواند پيام تبليغى خويش را به گوش‏هاى شنوا و دل‏هاى مستعد برساند توجه پيامبر اكرم(ص) به جوانان و استفاده از آنان در امر تبليغ يكى از شيوه‏هاى رسول خدا(ص) در تبليغ بود كه باعث موفقيت او گرديد اين امر سبب رويكرد و عشق جوانان به اسلام گرديد و آنان با داشتن روحيه تجدد طلب و انقلابى هنگامى كه سخنان پيامبر اكرم(ص) را مى‏شنيدند تأثير شگرفى بر آنان مى‏گذاشت و طوفانى در درونشان ايجاد مى‏كرد بسان تشنه‏اى كه به آب زلال برسد از سرچشمه معرفت سيراب شده، حاضر بودند در هر جا و تحت هر شرايطى دستورات رهبر خويش را اجرا كنند و با مفاسد اجتماعى و سنت‏هاى غلط مبارزه كنند حتى نيرومندترين پيوندهاى عاطفى و خانوادگى نمى‏توانست سد راه آنان شود. كه تاريخ نمونه‏هاى بسيارى را در حافظه خود جاى داده است.
يكى از آن جوان‏هاى پرشور «سعد بن مالك» است كه نسبت به مادرش بسيار مهربان و نيكوكار بود او وقتى اسلام آورد و مادرش با خبر شد به او گفت يا بايد از دينت دست بردارى و به بت پرستى برگردى يا از خوردن و آشاميدن دست مى‏كشم تا بميرم. سعد با همه علاقه‏اى كه به مادر داشت و براى او احترام قايل بود، با مهربانى گفت: مادر من از دينم دست نمى‏كشم و از شما تقاضا مى‏كنم از خوردن و آشاميدن خوددارى نكنى ولى مادرش از خوردن غذا دست كشيد و كم كم ضعف شديد بر او مستولى شد و فكر مى‏كرد با توجه به علاقه زيادى كه سعد به او داشت مى‏تواند عقيده‏اش را متزلزل كند و با خود مى‏انديشيد كه اگر پسرش ضعف و ناتوانى او را ببيند از دينش دست بر مى‏دارد غافل از اينكه عشق به حق و مهر الهى چنان اثرى در عمق جان سعد گذاشته بود كه مهر مادرى نمى‏توانست در برابر آن خودنمايى كند روز دوم اعتصاب غذا وقتى سعد ديد مادرش مى‏خواهد از مهر و علاقه مادرى سوء استفاده كند قاطعانه به مادر گفت: «و اللّه لو كانت لك الف انفس فخرجت نفساً نفساً ما تركت دينى ؛(22) به خدا سوگند اگر هزار جان در بدن داشته باشى و يكى يكى از بدنت خارج شود من از دينم دست بر نمى‏دارم». هنگامى كه مادر سعد استوارى او را در عقيده‏اش ديد و از تغيير عقيده فرزندش مأيوس شد اعتصابش را شكست و غذا خورد.
نخستين مبلغ پيامبر(ص) در مدينه‏
نمونه دوم:
هنگامى كه دو تن از شخصيت‏هاى قبيله خزرج به نام اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس در شرايط سخت مكه (پيش از هجرت) خود را به پيامبر رساندند و با شنيدن بيانات حضرت مسلمان شدند از او خواستند كه مبلغى را همراهشان به مدينه بفرستد تا به آنان قرآن بياموزد و مردم را به اسلام دعوت كند.
با اينكه آن زمان مدينه يكى از شهرهاى بزرگ و مهم جزيره العرب بود و دو قبيله اوس و خزرج در آن زندگى مى‏كردند و اختلافات ريشه دار و كهن آنان اوضاع شهر را بحرانى كرده بود و يك مبلغ با تجربه و پرتوانى را مى‏طلبيد پيشواى اسلام مصعب بن عمير را كه بيشتر قرآن را فرا گرفته بود همراه آنان به مدينه فرستاد.
مصعب با نيروى ايمان و شور جوانى و در كمال اخلاص به تبليغ دين پرداخت و در مدت كوتاهى همه اقشار جامعه از زن و مرد، پير و جوان، و افراد عادى و شخصيت‏ها به او روى آوردند و تحت تأثير تبليغ اسلامى قرار گرفتند و مسلمان شدند و نزد او قرآن آموختند و كينه‏هاى ديرينه را از دل بيرون كردند. مصعب نخستين كسى بود كه در مدينه نماز جمعه و جماعت بر پاى داشت و دو شخصيت نامدار مدينه به نام اسيد بن خضير و سعد بن عباده به دست او مسلمان شدند.(23)
روش پيامبراكرم(ص) در جذب نسل جوان و استفاده از جوانان در امر تبليغ بايد براى متصديان امور تبليغى الگو شود و اين سرمايه بزرگ دينى و اجتماعى را درست به كار گيرند.
ابزار پيام‏رسانى و تبليغ
يكى از عناصر تبليغ و پيام رسانى، ابزار تبليغ است كه به نظر برخى محققان از عناصر اصلى و كاربردى و تبليغ مى‏باشد و پيام‏رسانى بدون آن محقق نمى‏شود.
ابزارهاى تبليغ وسايل يا وسايطى هستند كه مبلغ به وسيله آن پيام خود را به مخاطب مى‏رساند تا وى را به پذيرش محتواى پيام وادارد و بدون ابزار رساندن پيام ممكن نيست.
ابزار تبليغ به اعتبارات گوناگون داراى اقسام و انواعى است:
مثلاً خود سخن و الفاظ وسيله‏اى است براى القاى معنا و پيام نوشتن وسيله است نمايش و نقاشى و امثال آن وسيله هستند براى بيان معانى، نكته‏اى كه بايد مورد عنايت باشد اين است كه در تبليغ دينى لازم است ابزار هم مشروع و مجاز باشد و در رساندن پيام الهى نمى‏توان از هر وسيله‏اى استفاده كرد و به بهانه اينكه چون هدف مقدس است بنابراين «الغايات تبرّر المبادى، يعنى هدف وسيله را توجيه مى‏كند به هر وسيله‏اى متوسل شود چنين اصلى از نظر اسلام مطرود است زيرا اسلام براى تحقق اهداف مقدس وسيله مقدس و مشروع مى‏خواهد يك نفر مبلغ براى تبليغ حق بايد از راه حق استفاده كند و نمى‏تواند براى تبليغ دين حق از دروغ و حديث‏هاى ساختگى بهره جويد.
بعضى‏ها به خيال خود مى‏خواهند به دين خدمت كنند اما ناخواسته ضربه به دين و مقدسات مى‏زنند و از ابزارهاى نامشروع استفاده مى‏كنند شهيد مطهرى مى‏گويد: «گفتند: يكى از علماى بزرگ يكى از شهرستان‏ها، پاى منبرى نشسته بود. يك آقايى كه شال سيّدى بر سرداشت، روضه‏هاى دروغ مى‏خواند. آن آقا كه از مجتهدان خيلى بزرگ بود از پاى منبر گفت: آقا اين‏ها چيست دارى مى‏گويى؟ يك وقت او از بالاى منبر فرياد زد: تو برو دنبال فقه و اصولت، اختيار جد خودم را دارم، هر چه دلم بخواهد مى‏گويم.»(24)
معلوم است چنين بى پروا سخن گفتن و پيرايه‏ها به دين و مقدسات بستن زيان‏هاى جبران ناپذيرى به پيكر دين وارد مى‏سازد بنابراين نمى‏شود در تبليغ از دروغ و تهمت و چيزهاى باطل استفاده كرد. اما ابزارهاى خوب و مقدس و هماهنگ با روز مى‏تواند ما را در رساندن پيام الهى كمك كند. به قول استاد شهيد مطهرى «قرآن نيمى از موفقيت خودش را از اين راه دارد كه از مقوله زيبايى است، از مقوله هنر است. قرآن فصاحتى دارد فوق حد بشر، و نفوذ خود را مرهون زيباييش است: فصاحت و زيبايى سخن خودش بهترين وسيله‏اى است، براى اينكه سخن بتواند محتواى خودش را به ديگران برساند.»(25)
ذكر اشعار مناسب وسيله خوبى است براى رساندن پيام و القاى معانى، گاهى يك بيت شعر چنان تأثيرى در مستمعان ايجاد مى‏كند كه ساعت‏ها حرف زدن چنان كارآمد نيست لذا مى‏بينيم پيامبراكرم(ص) و امامان معصوم(ع) شاعرانى را كه پيام اسلام و حقايق دين را با
پوشش شعر به مردم مى‏رسانند مورد پاداش قرار داده و اكرام مى‏كردند. پيغمبراكرم(ص) به حسان بن ثابت كه شاعر حضرت بود فرمود: «لاتزال يا حسان مؤيّداً بروح القدس مانصرتنا بلسانك؛ يا حسان تأييد شده روح القدس باشى تا هنگامى كه با زبانت ما را يارى مى‏كنى.»(26)
همچنين دعبل خزاعى كه شاعرى بليغ و سخنور و اديب و دانشمند والا مقامى بود كه با زبانش كه عمرى در دفاع از مقام ولايت مبارزه كرد مورد عنايت خاص امام هشتم(ع)بود.(27)
اما هيچ وقت پيامبراكرم(ص) و ديگر پيشوايان ما از ابزارهاى نادرست در رسيدن به اهداف خويش استفاده نمى‏كردند و اگر كسانى هم از روى جهالت و تمسك به خرافات مى‏خواستند به مقامات معنوى آنان اعتقاد پيدا كنند سخت مورد اعتراض قرار مى‏گرفتند و پيامبر(ص) و پيشوايان معصوم(ع) آنان را از حقايق آگاه مى‏ساختند در تاريخ آمده است. ابراهيم فرزند دلبند پيامبر در آغوش پيامبر جان مى‏سپرد او در حالى كه لبان پرمهر خود را بر چهره فرزند نهاده بود گفت: چشم پدرت در سوگ تو اشك مى‏ريزد و دلش محزون و اندوهبار است اما سخنى كه موجب خشم خدا باشد بر زبان جارى نمى‏سازد.(28)
در همين حال خورشيد گرفت مردم با ديدن كسوف گفتند خورشيد به خاطر مرگ پسر پيغمبر گرفته است چون اين سخن به گوش پيامبر اكرم(ص) رسيد در ميان مردم رفت و پس از حمد و سپاس الهى فرمود: «اما بعد ايها الناس انّ الشمس و القمر آيتان من آيات اللّه لاتنكسفان لموت أحد، و لا لحياته، و اذا رأيتم ذلك فافزعوا الى المساجد؛(29) آفتاب و ماه از نشانه‏هاى قدرت خدا هستند هرگز براى مرگ و يا تولد كسى نمى‏گيرند هرگاه ديديد خورشيد گرفت به مسجد برويد(نماز بگذاريد) در
حالى كه سياستمداران جهان مى‏كوشند از نادانى و خرافه پرستى افراد به نفع خويش استفاده كنند پيغمبراكرم(ص) در مقابل چنين صحنه‏اى كه در ظاهر داشت به نفع او تمام مى‏شد ايستاد و با خرافه‏پرستى و اعتقاد غلط مبارزه كرد.
از اين روش پيامبر مى‏آموزيم كه نبايد از ابزارهاى غلط و نادرست در راه هدف‏هاى عالى بهره گرفت. بنابراين يك مبلغ اسلام در استفاده از ابزارها بايد مراقب باشد كه از روش‏هاى غيرصحيح استفاده نكند.
پى‏نوشت‏ها: –
1. نزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء.(سوره نحل، آيه 89).
2. ميزان الحكمة، محمدى رى شهرى، ج 5، ص 14.
3. غررالحكم.
4. سوره يوسف، آيه 108.
5. الميزان، ج 11، ص 305.
6. همان.
7. سيرى در سيره نبوى، مرتضى مطهرى، ص 178.
8. سوره احزاب، آيه 45 – 46.
9. همان، آيه 39.
10. شرح گلشن راز.
11. ر.ك: ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 17، ص 84.
12. سوره نحل، آيه 125.
13. نهج البلاغه، خطبه 108.
14. ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 17، ص 83، خطبه 95.
15. سوره توبه، آيه 128.
16. سوره كهف، آيه 6.
17. سيره ابن هشام، ج 1، ص 265.
18. سوره طه، آيه 43 – 44.
19. سوره آل عمران، آيه 159.
20. بحارالانوار،ج 50، ص 311 و سيره پيشوايان، مهدى مشايخى، ص 628.
21. وسائل الشيعه، ج 11، ص 30.
22. جوان از نظر عقل و احساسات، محمد تقى فلسفى، ج 2، ص 136، به نقل از اسد الغايه، ج 2، ص 290.
23. بحار الانوار، ج 19، ص 10.
24. سيرى در سيره نبوى، ص 138.
25. تبليغ و مبلّغ در آثار شهيد مطهرى…به كوشش عبدالرحيم موگهى، ص 110.
26. الغدير، ج 2، ص 34.
27. ر.ك: بحارالانوار، ج 49،ص 239.
28. بحارالانوار، ج 22،ص 157.
29. همان، ج 79،ص 91.

/

چشم در چشم آفتاب

اشاره‏
معجزات پيامبران و امامان معصوم(ع) بعد مهمى از رسالت و وظايف الهى آنان به شمار مى‏رود و بخشى از مسؤوليت الهى خود را با استفاده از آن به انجام مى‏رساندند. معجزه داراى كاركردهاى مختلفى بوده و در مواقع گوناگون و در برخورد با افراد و شرايط مختلف، قالب‏هاى متنوعى به خود مى‏گرفته است. از جمله جنبه‏هاى بسيار مهم معجزه، اثبات جايگاه نبى يا امام توسط آن است. از اين رو بررسى معجزات انبياء و امامان(ع) سهم مهمى در شناخت جايگاه آنان و گام مؤثرى در معرفى ابعاد فكرى و معرفتى جامعه آنها به شمار مى‏رود. اين نوشتار تلاش دارد با بررسى معجزات امام مجتبى(ع) گامى در اين راستا بردارد.
چيستى معجزه‏
در فرهنگ ما “معجزه” كارى خارق العاده است كه، ديگران از انجام آن ناتوان باشند، از سوى پروردگار متعال اذن بر انجام آن داده شده باشد، قابل تعليم به ديگران نباشد و همراه دعوى نبوت صورت گيرد.(1) اين شرايط اصطلاحى در فرهنگ دينى ما مى‏باشد اما معجزه در مورد غير پيامبر(ص) نيز صورت مى‏گيرد، در قرآن نمونه‏هايى از آن به چشم مى‏خورد مانند نزول مائده آسمانى بر مريم(س) و وحى بر مادر موسى(س)، هم چنين معجزات بسيارى از امامان شيعه در كتابهاى مختلفى چون «اثبات الهداة» نگاشته «شيخ حر عاملى» و «الخرائج و الجرائح» نگاشته «شيخ قطب الدين راوندى»، جمع آورى و تنظيم شده است. بنابراين معجزه به معناى عام آن، براى غير پيامبر و يا پيش از رسالت او نيز صورت مى‏گيرد كه اصطلاحاً «ارهاص» نام دارد. ارهاص به معنى بيدار كردن و تنبيه است. به عنوان مثال معجزاتى كه هنگام تولد پيامبراكرم(ص) صورت گرفت از سنخ ارهاص به شمار مى‏رود.(2) بنابراين به كار بردن تعبير «معجزه» براى غير پيامبر خدا تعبيرى مسامحى است و بهتر است كه از آن تعبير به «كرامت» شود. نكته حايز اهميت اين است كه كرامت، نشانه تقرب و صلاحيت و يا ولايت فردى است كه آن را ايجاد مى‏كند و اگر چه درجه‏اى نازل‏تر از معجزه قرار دارد اما كرامت نيز از سوى خدا بوده و ارزانى هر فردى نمى‏شود و از آنِ خوبان، صالحان و اولياى الهى است و بيان گر درجه قرب آنان مى‏باشد. بلكه بارزترين نشانه ايمان و تقرب فرد است.
نگاهى به كرامات امام مجتبى(ع)
ميانجى
ابوسفيان براى بستن پيمان با پيامبر(ص) به مدينه آمد، ولى پيامبر او را به حضور نپذيرفت. آن گاه او پيش على (ع) رفت و از ايشان خواست تا او را نزد پيامبر شفاعت كند. على(ع) نزد پيامبر رفت و موضوع را در ميان گذاشت، ولى حضرت نپذيرفت. امام مجتبى(ع) كه در آن هنگام نوزادى چهارده ماهه بود، بازبانى شيوا فرمود: «اى پسر صخر! شهادتين را بر زبانت جارى ساز تا من تو را نزد جدم رسول خدا شفاعت كنم».
ابوسفيان كه شگفت زده شده بود، با تعجب به امام مجتبى و اميرالمؤمنين (ع) نگاه مى‏كرد، آن گاه على (ع) فرمود: «سپاس خدايى را كه خاندان محمد(ص) را هم سان يحيى بن زكريا قرار داده است.»(3)
پاداش احسان‏
امام مجتبى (ع) به قصد حج، با پاى پياده از مدينه به مكه مى‏رفت. در راه پاهاى حضرت ورم كرد. به امام گفتند: اگر سواره برويم زخم پاهايتان خوب خواهد شد، ولى امام فرمود: هرگز! بر منزلگاه كه رسيديم، مرد سياه چرده‏اى نزد ما خواهد آمد كه روغنى به همراه دارد. آن روغن دواى آن است. آن را به هر قيمتى از او بخريد. پس از مدتى، آن مرد سياه چهره از دور نمايان شد. امام به غلام خود فرمود: نزد او برو و آن روغن را از او خريدارى كن. مرد سياه به غلام امام گفت: روغن را براى چه مى‏خواهى؟ غلام گفت: براى امام مى‏خواهم. مرد گفت: مرا نزد او ببر. وقتى خدمت امام رسيد، گفت: اى فرزند رسول خدا، من از دوست داران شما خاندان پاكتان هستم و در عوض اين دارو، هرگز از شما پولى نمى‏گيرم، ولى از شما مى‏خواهم دعا كنيد تا خدا به من پسرى سالم هديه فرمايد كه دوست دار شما خاندان پيامبر(ص) باشد، زيرا زايمان همسرم نزديك است. امام فرمود: وقتى به خانه برگردى، خدا به تو پسرى سالم و بى عيب هديه داده است. وقتى مرد سياه چرده به خانه‏اش بازگشت، ديد پسرى زيبا در آغوش همسرش است.(4)
رويش زندگى
امام مجتبى (ع) در يكى از سفرها، با مردى از خاندان زبير كه به امامت زبير معتقد بود، همسفر شد. آنان شترى را نيز به آن مرد كرايه كرده بودند. در ميان راه به منزلگاهى رسيدند و براى برداشتن آب و استراحت توقف كردند. آنان در زير نخل خشكيده‏اى فرشى براى امام پهن كردند و امام برآن نشست. آن مرد نيز پارچه‏اى كنار امام پهن كرد و برآن نشست. وقتى چشم مرد به آن نخل خشكيده افتاد، گفت: كاش اين نخل خرما مى‏داد و كمى خرما مى‏خورديم. امام مجتبى(ع) خطاب به او فرمود: خرما مى‏خواهى؟ پاسخ گفت آرى. امام دست به سوى آسمان دراز كرد و دعا فرمود: در اين هنگام، درخت خرما در عين ناباورى حاضران سبز شد، برگ در آورد و خرماى اعلايى داد. كسى در ميان كاروانيان با ديدن اين صحنه شگفت زده گفت: اين چيزى جز جادو نيست. امام مجتبى(ع) فرمود: نه اين جادو نيست، بلكه حاصل دعاى مستجاب فرزندان پيامبر است. سپس فردى از نخل بالا رفت و براى همگان از خرماى آن فرو ريخت.(5)
نيايشى پذيرفته
مردم كه از ستم زياد بن ابيه به تنگ آمده بودند، پيش امام مجتبى(ع) از او شكايت كردند. امام نيز دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد و فرمود: «خدايا! انتقام ما و شيعيان ما را از دست زيادبن ابيه بستان و عذاب خود را به او بنما، به راستى كه تو بر هر چيزى توانا هستى»، در آن هنگام، خراشى در انگشت شست دست او پديدار شد و زخم تمام دستش را تا گردن فرا گرفت. سپس ورم كرد و سبب مرگ زياد گرديد.(6)
مجلس حراميان
روايت شده است كه عمروبن عاص به معاويه گفت: حسن بن على مردى است باحيا و هنگامى كه برفراز منبر برود و مردم با تندى به او نگاه كنند، خجل گرديده و كلامش را قطع مى‏كند. پس اجازه بده او به منبر برود. معاويه خطاب به امام حسن(ع) گفت: اى ابا محمد! برو منبر و ما را موعظه كن. حضرت منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد و برجدش درود فرستاد و سپس فرمود: «اى مردم! هر كس مرا شناخته كه شناخته و هر كس مرا نمى‏شناسد پس بداند كه من حسن فرزند على، فرزند بانوى زنان عالم فاطمه دختر رسول خدا، فرزند رسول خدا، فرزند نبى خدا، فرزند سراج منير، فرزند بشير نذير، رحمة للعالمين، فرزند كسى كه برجن و انس، برانگيخته شده، فرزند بهترين مردمان بعد از رسول خدا، فرزند صاحب فضائل، فرزند صاحب معجزات و دلايل، فرزند امير مؤمنان هستم. و من كسى هستم كه از حقم باز داشته شده‏ام. من و برادرم، دو آقاى جوانان اهل بهشت هستيم. من زاده ركن و مقامم، و من زاده مكه و منى، مشعر و عرفاتم.»
معاويه، خشمگين شد و گفت: «اين مطالب را رها كن و در توصيف خرما سخن بگو!»
حضرت فرمود: «باد آن را بارور مى‏كند و گرما آن را مى‏پزد و سرماى شب، آن را مرغوب مى‏كند». سپس به كلام سابقش برگشته و فرمود: «من زاده شفيع و مطاعم، من فرزند كسى هستم كه ملائكه در كنار او جنگ كرده‏اند. من پسر كسى هستم كه قريش در مقابل او سر فرود آوردند. و من پسر امام مردم و زاده رسول خدا هستم».
در اين هنگام، معاويه از آشوب مردم ترسيد و گفت: «اى ابا محمد! بس است از منبر پايين بيا، آنچه بيان كردى كافى است».
آنگاه حضرت از منبر پايين آمد. معاويه گفت: «گمان كردم مى‏خواهى خليفه شوى، تو را چه به خلافت!».
امام فرمود: «خليفه، كسى است كه عمل به كتاب خدا و سنت پيامبرش نمايد، نه كسى كه ظلم كند و تعطيل سنت پيامبر نمايد و دنيا را پدر و مادر خويش گيرد. در اين دنيا، مدت كمى لذت مى‏برد و زود باشد كه تمام شود و عذابى سخت پشت سر آن بيايد».
در مجلس جوانى از بنى اميه حضور داشت كه در مخالفت با امام، آتش تندى داشت و به امام حسن(ع) و پدر بزرگوارش ناسزا گفت، حضرت فرمود: «خدايا! نعمتت را از او بگير و او را به صورت زنى در بياور كه از او عبرت بگيرند.» در اين لحظه آن جوان متوجه شد كه مانند زنان است. امام فرمود: «گم شو اى زن! تو را چه به مجلس مردان!» سپس جريان آن جوان بين مردم شايع شد. همسرش نزد امام حسن (ع) آمد و تضرع و زارى نمود. حضرت به حال او دلسوزى فرمود و دعا كرد كه خدا او را به حالت اولش برگردانده كه بالفور دعاى حضرت مستجاب گرديد و جوان به حالت اولش بازگشت.(7)
بهترين سواران
روايت شده است كه روزى حضرت فاطمه (س) خدمت پيامبر(ص) رسيد و در حالى كه گريه مى‏كرد، گفت: «حسن و حسين از خانه خارج شده‏اند و نمى‏دانم به كجا رفته‏اند؟» حضرت فرمود: «مطمئن باش كه آنها در پناه خدا هستند».
در اين هنگام جبرئيل شتابان آمد و گفت: «آنها در باغ بنى نجار، در كنار هم خوابيده‏اند. و خداوند فرشته‏اى را فرستاده كه يك بالش را زير آنها و يك بالش را روى آنها گسترده است».
رسول خدا (ص) با اصحابش بيرون آمدند و آن دو را همان جا ديدند و در حالى كه مارى دور آنها حلقه زده بود. حضرت آنها را بر دوش خود گرفت. اصحاب گفتند: بگذاريد ما آنها را بياوريم. حضرت فرمود: «چه خوب مركبى است مركب آنها، و چه سواران خوبى! كه پدرشان بهتر از آنهاست».(8)
محرم اسرار
روايت شده است كه امام حسن (ع) و برادرانش و عبدالله بن عباس، بر سر سفره‏اى نشسته بودند كه ناگهان ملخى بر سفره آنها افتاد. عبدالله از امام حسن (ع) پرسيد: «بر بال اين ملخ چه نوشته شده است؟» حضرت فرمود: «نوشته شده است من خداى هستم كه به جز من خدايى نيست. چه بسا ملخ‏ها را براى قوم گرسنه‏اى به عنوان رحمت مى‏فرستم تا از آنها استفاده كنند. و چه بسا براى قومى موجب بلا هستند و محصولات آنها را مى‏خورند».
عبدالله ايستاد و سر حضرت را بوسيد و گفت: اين سخن از اسرار علوم است.(9)
داناى غيب
عبدالغفار جازى از امام صادق(ع) نقل مى‏كند كه: دو مرد نزد حسن بن على(ع) بودند، حضرت بر يكى از آنها گفت: تو ديشب با فلانى اينگونه سخن گفتى. و مرد ديگر را گفت: او از هرچه هست خبر دارد. و عجيب‏تر از اين، اينكه فرمود: «ما از آنچه شب و روز مى‏گذرد آگاه هستيم». سپس فرمود: «خداوند متعال تمام حلال و حرام و تنزيل و تأويل را به پيامبرش آموخت و او نيز همه آنها را به على(ع) تعليم داد».
امام مجتبى و حكومت خودكامه معاويه
امام حسن مجتبى(ع) در عصر حكومت خودكامه معاويه در وضعيتى قرار گرفت كه اگر صلح تحميلى را نمى‏پذيرفت كيان تشيع در خطرى عظيم و جان همه شيعيان در معرض نابودى جدّى قرار مى‏گرفت لذا به حسب ظاهر از كوفه به مدينه مراجعت و براى حفظ اسلام و مسلمانان از رسالت و حكومت كناره گرفت ولى در عين حال در مواقع لازم و فرصت‏هاى مناسب مطالب ضرورى را تذكر مى‏داد و با روش معاويه به مخالفت بر مى‏خاست. به همين دليل معاويه نتوانست وجود آن حضرت را تحمّل كند و با پيامهاى محرمانه‏اش جُعده دختر اشعث را كه همسر حضرت بود وا داشت تا آن حضرت را مسموم نمايد.
شهادت جانسوز آن امام همام را به مسلمانان و شيعيان بيدار دل پيروان ولايتش تسليت مى‏گوييم.
پى‏نوشت‏ها: –
1. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص 489.
2. همان، ص 491.
3. بحار الانوار، ج 43، ص‏326، ح 3؛مناقب آل ابى طالب،ج‏3،ص‏173.
4. همان، ص‏324.
5. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج‏4، ص 90.
6. همان، ص 10.
7. بحار الانوار، ج 44، ص 88، ح‏2.
8. امالى صدوق، ص 360.
9. بحارالانوار، ج 43، ص 337، ح‏8.
10. همان، ص 330، ح‏10.

/

سخنان معصومان عليهم السلام‏

* رسول خدا صلى اللّه عليه و آله:
«اِنَّ اللّهَ تَعالى يَقُولُ: حَقَّت مَحبَّتى لِلَّذينَ يَتَزاوَرُونَ مِن اَجلى وَحقَّت مَحَبَّتى لِلَّذينَ يَتَناصَرُونَ مِن اَجلى وَحَقَّت مَحَبَّتى لِلَّذينَ يَتَحابُّونَ مِن اَجلى وَ حَقَّت مَحَبَّتى لِلَّذينَ يَتَباذَلُونَ مِن اَجلى».
(محجة البيضاء، ج 3، ص 286)
خداوند متعال مى‏فرمايد: كسانى كه به خاطر من از يكديگر ديد و بازديد مى‏كنند (به زيارت يكديگر مى‏روند) و كسانى كه به خاطر من يكديگر را يارى مى‏كنند و كسانى كه به خاطر من يكديگر را دوست مى‏دارند و به يكديگر محبّت مى‏كنند و كسانى كه به خاطر من به يكديگر بخشش مى‏كنند، مستحقّ محبّت من هستند.
* رسول خدا صلى اللّه عليه و آله:
«مَثَلُ اَلاَخَوَينِ اِذا التَقَيا مَثَلُ اليَدَينِ تَغسِلُ اِحديهُمَا الاُخرى وَ مَاالتَقَى المُؤمِنانِ قَطُّ اِلاّ اَفادَ اللّهُ اَحدَهُمَا مِن صاحِبِهِ خَيراً».
(محجة البيضاء، ج 3، ص 285)
مَثَلِ دو برادر دينى كه يكديگر را ملاقات مى‏كنند مانند دو دستى است كه يكى ديگرى را مى‏شويد، و وقتى دو مؤمن با يكديگر ملاقات مى‏كنند خداوند از يكى به ديگرى خير مى‏رساند.
* رسول خدا صلى اللّه عليه و آله:
«اَلزِّيارَةُ تُبنِتُ المَوَدَّةَ»
(سفينة البحار، ج 1 ص 567)
ديدار، دوستى آور است.
* رسول خدا صلى اللّه عليه و آله:
«الزّائِرُ اَخاهُ المُسلِمَ اَعظَمُ اَجراً مِنَ المَزوُرِ»
(ميزان الحكمة، ج 4، ص 297)
آن كه برادر مؤمن خود را ديدار مى‏كند پاداشى بزرگتر از شخص ديدار شده دارد.
حديث قدسى:
«اَيُّما مُسلِمٍ زارَ مُسلِماً فَلَيسَ اِيّاهُ زارَ، اِيّاىَ زارَ وَثَوابُهُ عَلَىَّ الجَنَّة»
(سفينة البحار، ج 2، ص 567)
هر مسلمانى كه به ديدار مسلمانى برود او را نه، بلكه مرا زيارت كرده است و پاداش او بر عهده من، بهشت است.
* امام صادق عليه السلام:
«تَزاوَرُوا فَاِنّ فى زِيارَتِكُم اِحياء لِقُلُوبِكُم وَ ذِكراً لِاَحاديثِنا وَ اَحاديثُنا تُعطَّفُ بَعضُها عَلى بَعضٍ فَاِن اَخَذتُم بِها رَشَدتُم وَ نَجوتُم وَ اِن تَرَكتُمُوها ضَلَلتُم وَ هَلَكتُم فَخُذُوا بِها وَ اَنَا بِنَجاتِكُم زَعيمٌ»
(بحار، ج 74، ص 258)
به ديدار يكديگر برويد كه بى‏گمان اين ديدارها زنده كننده دلهاى شما و ياد كردى از سخنان ماست و سخنان ما شما را به يكديگر مهربان مى‏سازد و اگر بدان عمل كنيد ره مى‏يابيد و رهايى پيدا مى‏كنيد واگر آن را كنار نهيد، ره گم مى‏كنيد و نيست مى‏شويد. پس آن را فراپيش گيريد كه من ضامن نجات و رهايى شما هستم.
* امام صادق عليه السلام:
«مَن زارَ اَخاهُ فِى اللّهِ جَلَّ وَ عَزَّ قالَ اللّهُ جَلَّ وَ عَزَّ اِيّاىَ ذُرتَ وَثَوابُكَ‏عَلَىَّ وَلَستُ اَرضى لَكَ ثَواباً دُونَ الجَنَّةِ».
(اصول كافى، ج 2، ص 176)
هر كه به خاطر خداى عزّ و جلّ با برادر خود ديدار كند. خداوند عزّ و جلّ فرمايد: تو در حقيقت مرا ديدار كردى و پاداش تو بر عهده من است. و من به پاداش كمتر از بهشت براى تو راضى نمى‏شوم.
* امام صادق عليه السلام:
«مازارَ مُسلِمٌ اَخاهُ المَسلِمَ فِى اللّهِ وَ لِلّهِ اِلاّ ناداهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: اَيُّهَا الزّائِرُ طبتَ وَ طابَت لَكَ الجَنَّةُ». (اصول كافى،ج‏2، ص 177 ح 10)
هيچ مسلمانى برادر دينى‏اش را در راه خدا و براى خدا زيارت نمى‏كند مگر آن كه خداى متعال به او ندا مى‏دهد: اى ديدار كننده! خوش به حالت، بهشت براى تو سزاوار و گوارا باد.
* امام هادى عليه السلام:
«مُلاقاتُ الاِخوانِ نَشرَةً وَ تَلقيحُ العَقلِ وَ اِن كانَ نَزاراً قَليلاً» (بحار، ج 74، ص 353)
ديدار برادران سبب انبساط خاطر و بارورى انديشه است. هرچند كوتاه و اندك باشد.

/

دين و مسئله تجدّد و سنّت‏

در جهان امروز از مسئله تجدّد و سنّت سخنان فراوانى مطرح مى‏شود گاهى گفته مى‏شود سنّت مربوط به دوران گذشته است و بشريت امروز در جهان مدرن زندگى مى‏كند و در جهان مدرن بايد سنّت‏ها را ترك گفت و خود را با جهان جديد هماهنگ ساخت. حال اين سئوال مطرح مى‏شود كه پاسخ دين به اين پرسش چيست؟ آيا دين موافق تجدّد است يا خير؟ رابطه سنّت با دين چگونه است؟ آيا خود دين از سنّت است و از اين رو در دوران تجدّد جايى براى آن نيست يا خير؟ براى پاسخ به اين مسئله در آغاز بايد مبادى تصورى مطلب را روشن كرد و سپس به ديدگاه قرآن در اين رابطه پرداخت.
معانى سنّت و تجدّد
سنّت گاهى به معنى روش گذشتگان است و گاهى به معناى عادت. و تجدّد هم گاهى به معناى روشى است كه با علم و تكنولوژى همراه باشد و گاهى به معناى ره‏آوردى است كه با پيشرفت علم نصيب جامعه بشرى مى‏شود.
در بحث تجدّد و سنّت اول بايد سنّت به معناى عادت و روش را از سنّت به معناى طريقه و روش الهى و انبياء و اولياء او جدا كرد.
سنّت به معناى عادت‏
اگر سنّت به معناى عادت جامعه باشد ممكن است با تجدّد هماهنگ نباشد و لذا اگر علم ره‏آوردى داشت كه عادت با آن هماهنگ نيست و قهراً سنّت گرايان ممكن است در برابر اين رخداد تازه و نو علمى يكى از دو واكنش را داشته باشند. آنها كه سنّت گرا و عادت زده‏اند از خود مقاومتى سرسختانه نشان دهند كه البته اين مقاومت بى‏جاست اما آنهايى كه عادت را پديده خاصى مى‏دانند كه در گذشته وجود داشته و حال بايد عوض شود و با دين هم هيچ رابطه‏اى ندارد، در برابر ره آورد علم خاضعند و آن را مى‏پذيرند. البته هم طرد مفرطانه گروه اوّل و هم پذيرش مفرّطانه گروه دوم كه هرچه نو است بايد پذيرفت، نارواست زيرا انسانى كه از مرز تعادل مى‏گذرد و دچار افراط يا تفريط مى‏شود در واقع جاهل به حقيقت است: لاترى الجاهل الاّ مفرط او مفرّط؛(1) و چون جاهل است بايد بداند سنّت به معناى عادت چيزى نيست كه انسان از او دفاع كند. چه اينكه صرف نو بودن نشان حق بودن نيست.
سنّت به معنى طريقه و روش و رابطه آن با تجدّد
سنّت به معنى طريقه و روشى كه خدا در نظام عالم و آدم دارد – و به عبارت ديگر: سنّت تكوينى و تشريعى خداوند نسبت به انسان و جهان اين طور نيست كه با تجدّد و نوآورى به طور كلى هماهنگ نباشد گرچه ممكن است بعضى سنّت را درست تفسير نكنند و فكر كنند، تجدد با سنّت هماهنگ نيست. و يا تجدّد را درست ادراك نكنند و با سنّت به مخالفت بر خيزند آن‏ها مى‏گويند: تجدّد اوّلاً رابطه انسان با عالم و آدم را عوض كرد و ثانياً رابطه انسان با مبدأ عالم و آدم را عوض كرد.
متجدّد چيزى جز طبيعت را حق نمى‏داند و هر قانون قراردادى، خواه الهى و خواه غير الهى، كه مخالف قانون طبيعى باشد، پيش او مطرود است و به عبارت ديگر: آن‏هايى كه طبيعت محورند و به ماوراء طبيعت معتقد نيستند با سنّت الهى به مخالفت بر مى‏خيزند از اين رو به طور طبيعى متجدّد طبيعت محور با دين هماهنگ نيست و دين هم با طبيعت محورى محض هماهنگ نيست. زيرا طبق اين پندار اولاً محور تجدّد طبيعت است و ثانياً هر قانونى كه مخالف با قوانين طبيعت باشد «خواه الهى و خواه غير الهى» باطل است لذا اگر ره‏آورد و قوانين دين هم مطابق با طبيعت نبود، باطل است و ثالثاً چيزى كه باطل است حق دخالت در زندگى انسان را نخواهد داشت.
بنابر اين با اين ديد جمع بين سنّت و تجدد ممكن نيست و لذا در نظر اين‏ها مكتب يا افراد و گروهى كه حامى سنّت الهى هستند بايد ساقط شوند.
براى جواب اين مطلب بايد مسئله را عميق‏تر و از ريشه بررسى كنيم، تا بطلان اين سخن روشن شود. زيرا مدعاى آن‏ها كه مى‏گويند: طبيعت حق است و قوانين مطابق با طبيعت حق است و قوانين مخالف با طبيعت باطل است حق و درست است و دعوت آنان كه مى‏گويند: كسى سعادتمند است كه در مسير طبيعت گام بردارد و كارهاى او مطابق با طبيعت باشد، حق و صحيح است. اما عمده آن است كه: آيا طبيعت حق بالذات است يا حق بالغير؟ اگر چيزى موجود بالذات بود حق بالذات است و هرچه كه موجود بالغير بود، حق بالغير است. آن چه كه مى‏توان با آن موجود بالذات و حق بالذات را تشخيص داد حكمت الهى است. حكمت الهى مى‏گويد: چيزى موجود بالذات است كه مجرّد محض بوده و از تغيير و زوال و دگرگونى مصون باشد، اما طبيعت يك مفهومى دارد كه اين مفهوم از مجموع موجودات طبيعى از قبيل گياهان و جمادات و آب و هوا و امثال آن انتزاع مى‏شود، نه اين كه يك شى‏ء مشخصى باشد. قهرا چيزى كه وجود شخصى خارجى و عينى ندارد و يك مفهوم جامعى است كه از حقايق خارجى انتزاع شده است، نمى‏تواند موجود بالذات باشد. زيرا همه امور طبيعى از قبيل گياهان و سنگ‏ها و امثال آن‏ها در معرض دگرگونى و زوال هستند و چيزى كه تحوّل‏پذير است و متبدل مى‏شود، هستى او عين ذات او نبوده و مالك هستى خود نخواهد بود، وقتى موجود بالذات نبود، موجود بالغير خواهد بود و هر موجود بالغير بايد به موجود بالذات تكيه كند موجود بالذات بايد از آسيب زوال و گزند تغيير مصون و محفوظ باشد، نامتناهى باشد هستى او عين ذات او باشد و چنين حقيقتى بايد منزّه از ماده و مدت و امثال آن باشد. موجودى كه بالذات است دين و فلسفه الهى او را خدا مى‏داند. خداست كه حق محض است و تغيير و تبدل در او راه پيدا نمى‏كند، خدا موجود بالذات است از اين رو چون خدا موجود بالذات است حق بودن او نيز بالذات است و عمل به رهنمود او سعادت بالذات را به دنبال دارد و انحراف از رهنمود او شقاوت بالذات را.
طبيعت مخلوق خداست و چون مخلوق خداست، موجود بالغير است نه موجود بالذات و در نتيجه حق بالغير است، قوانينى كه مطابق با طبيعت است حق‏بالغير است و هماهنگى و انطباق با او هم سعادت بالغير مى‏آورد.
اگر اين مسئله روشن شد كه طبيعت حق است ولى حق بالغير، آن گاه مسئله تجدد با سنّت معارض نيست، زيرا تجدد در محور همين طبيعت حركت مى‏كند و سنّت دست تجدد را مى‏گيرد و مى‏گويد: در بين راه توقف نكن، متحجّر نباش، ساكن نباش، طبيعت و قوانين طبيعى را مبدء فراطبيعى آفريد؟، قهراً اين موجود بالغير و حق بالغير را آن موجود بالذات و حق بالذات آفريده است.
قرآن مى‏فرمايد: «الحقّ من ربّك»(2)؛ يعنى هر چه در جهان امكان به عنوان حق تلقى مى‏شود، از ناحيه خداست چه عالم طبيعت باشد و چه عالم مثال و چه عالم عقل و هر مرتبه‏اى از مراتب عالم خلقت كه سكوى پرواز انسان به مقام برتر است، انسان نبايد خود را به عالم طبيعت كه نازل‏ترين طبقات و نشئات عالم آفرينش است محدود و سرگرم كند و اگر كسى خود را با نازل‏ترين درجه هستى سرگرم نمايد خود را پست كرده است. زيرا انسان مى‏تواند از سكوى طبيعت به عالم مثال پرواز كند و عالم مثال را سكوى پرواز به سوى عالم عقل قرار دهد و به عالم مجردات تامّه راه يابد و از اين سه عالم پرواز كرده و به لقاءاللّه بار يابد.
اما انسان طبيعت محور، چون خود را در نازل‏ترين مرحله هستى معطّل كرده است به مراتب عاليه هستى راه نمى‏يابد. در بيانات نورانى اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) آمده است كه فرمودند: «من هوان الدنيا على اللّه انه لا يعصى الاّ فيها و لا ينال ما عند اللّه الاّ تبرّكها؛(3) از فرومايگى عالم طبيعت همين بس كه خداوند در هيچ عالمى جز همين عالم، معصيت نمى‏شود و جز با ترك اين دنيا به فضايل الهى و لقاء اللّه نايل نمى‏گردد.
بنابراين كسى كه در طبيعت مطالعه مى‏كند و علومى از قبيل گياه‏شناسى يا معدن‏شناسى يا جانورشناسى يا اخترشناسى را فرا مى‏گيرد. گرچه اين علم‏ها حق است ولى اين حق در مرحله نازل علمى است.
علم واقعى و برين، علمى است كه از راه توجه به عالم مثال و عقل و عالم اله حاصل شود. زيرا خدا حق بالذات است علم به او و نيز بهره‏گيرى از طريق او هم حق خواهد بود. زيرا متعلق آن علم، حق است پس اين كه گفته مى‏شود طبيعت حق است مدعاى صحيحى است ولكن حق بالغير است نه حق بالذات.
اين كه قوانين مطابق با طبيعت، حق است، اين سخن نيز درست است، اما كسى مى‏تواند تشخيص تمام و كمال بدهد كه اين قانون مطابق با طبيعت است كه طبيعت آفرين باشد. انسانى كه زبان حال و مقال وى اين است كه:
يك شمه زفقر خويش اظهار كنم‏
چندانكه خدا غنى است من محتاجم‏
حق ندارد درباره طبيعت اظهار علم قطعى، جامع و كامل كند و به استناد آن قانون گزارى نمايد بلكه تا خداست كه علم قطعى و احاطى دارد و برابر آن قانون گزارى مى‏كند و از آن خبر مى‏دهد.
اينكه گفته‏اند هر سخنى كه مخالف طبيعت باشد باطل است اين هم سخنى حق است براى اين كه طبيعت صنع خداست و در صنع خدا باطل راه ندارد. اما سخن گوى طبيعت فقط طبيعت آفرين است و بس.
اگر ثابت شد كه طبيعت يك موجود گسيخته و گسسته از فراطبيعت نيست و اگر ثابت شد كه طبيعت و فرا طبيعت گسيخته از ذات اللّه نيستند كسى مى‏تواند از اين مجموعه خبر بدهد كه هم از طبيعت و هم از فرا طبيعت و هم از پيوند ناگسستنى طبيعت و فرا طبيعت با ذات اقدس اله، با خبر باشد و او فقط خداست.
دين قانونى است كه مطابق با نظام آفرينش عمومى و سرشت انسانيت است كه براى تبيين روابط صحيح انسان‏ها با مبدء هستى و با يكديگر و رابطه انسان با طبيعت و تبيين صحيح رابطه انسان با گذشته و آينده تاريخ و همچنين ارتباط او با آينده قطعى وى مثل برزخ و قيامت، به صورت وحى نازل شده است بنابراين همان طورى كه قوانين طبيعت سنّت‏هاى الهى هستند. دين هم از سنّت الهى است، تجدّد هم گوشه‏اى از سنن الهى است، زيرا اگر عقل تجريدى يا علم تجربى به مطلب صحيحى رسيده است انجام آن كار يا واجب نفسى است و يا واجب غيرى و مقدمى و لذا فراگيرى آن و هم گامى با آن لازم است.
اگر كسى عالم طبيعت شناس بود، او در حدّ خويش يك مفسّر كتاب تكوينى خداست، چنان كه مفسّر قرآن مفسّر كتاب تدوينى خداست .
اين كه بعضى گفتند: عالمان طبيعت، مغيّر طبيعتند نه مفسّر طبيعت، اين سخن صحيح نيست، زيرا همانطورى كه افرادى مفسّر كتب تدوينى هستند، عالمان علوم طبيعى هم مفسّر طبيعت خواهند بود گرچه او مى‏پندارد كه طبيعت را تغيير مى‏دهد و حال اين كه در واقع او عادت‏هاى فردى يا قومى را تغيير مى‏دهد زيرا او براى ايجاد تحول در عين حال از قوانين علمى استفاده مى‏كند، يعنى در چهارچوب سنّت‏هاى الهى به ايجاد تحول مى‏پردازد، ولى گوينده اين سخن چون بين عادت و سنّت خلط كرد و عادت را همان سنّت پنداشت مى‏گويد: من سنّت را تغيير دادم و حال اينكه سنّت الهى تغييرناپذير است «ولن تجد لسنّة اللّه تبديلا ولن تجد لسنّة اللّه تحويلا»؛(4) سنّت همان صراط مستقيمى است كه ذات اقدس اله، آدم و عالم تكوين را بر آن اساس آفريده و اداره مى‏كند از اين رو تغييرى در آن راه ندارد.
و به عبارت ديگر اجزاء عالم، ارتباط و پيوند حقيقى با هم دارند. مثل پيوند بين حلقات رياضى كه نمى‏شود آن‏ها را جابجا كرد، نه اين كه پيوند آن‏ها صناعى باشد چنان كه مصنوعات بشرى قابل تغيير مى‏باشند، چون پيوند آن‏ها صناعى است نه حقيقى. هر گونه تحوّلى كه در جهان خارج رخ مى‏دهد گرچه به حسب ظاهر تفسير ساختار كوه، دشت، دريا صحرا و مانند آن است ولى همگى در راستاى سنّت خداست.
در سنّت‏هاى اجتماعى هم بين عادت و سنّت خلط مى‏شود.
از اين رو گاهى تغيير عادت را به حساب تغيير سنّت مى‏گذارند و حال اين كه عادت‏هاى اجتماعى از قبيل نظام سرمايه دارى يا نظام فئودالى كه عادت اجتماعى هستند، تغيير پيدا مى‏كند و عادتهاى ديگرى جاى آن را مى‏گيرد.
پس سنّت را كه همان فعل رياضى الهى است، نمى‏توان تغيير داد گرچه عادت را مى‏توان تغيير داد. چنان كه نظام ارباب و رعيتى يا نظام سرمايه دارى را مى‏توان تغيير داد.
بنابر اين اگر هر كدام از سنّت و تجدد درست تفسير شود هرگز بين تجدد و سنّت مخالفتى نيست. اين طور نيست كه هر ره آورد تازه و نو حق و درست باشد يا هر چه كه رنگ كهنگى داشت باطل و نادرست باشد بلكه هر ره‏آورد نو را با اجتهاد پويا مورد بررسى قرار مى‏دهد تا حق و صدقش را مشخص كند و همچنين حكيم الهى قانون تازه را در ميزان حق كه عقل متقن و برهانى است ارزيابى مى‏كند تا آن چه كه حق است پذيرفته و به كار ببندد. چنان كه اگر همان عالم طبيعى معيار شناخت را محدود به حس و تجربه نكند. بلكه عقل تجريدى را هم معيار شناخت قرار دهد ره آورد حس و تجربه را زير پوشش براهين كلى قرار مى‏دهد و حق و صدق آن را مشخص مى‏كند.
نتيجه‏گيرى
با توجه به مطالبى كه تاكنون گفته شد روشن مى‏شود سنّت همان قوانين الهى هستند كه در آن تغيير و تبديل راه پيدا نمى‏كند و تجدّد هم خود از سنن الهى است و دين هم از سنّت‏هاى خداوند است. انبياء الهى سنّت‏هاى الهى را تفسير و تشريح مى‏كنند از اين رو در قرآن به طبيعت و علم به طبيعت حرمت نهاده شده است، زيرا خدا به آن‏ها سوگند ياد مى‏كند و اگر طبيعت باطل مى‏بود، خدا به آن‏ها سوگند ياد نمى‏كرد.
دين يك حالت شخصى نيز نيست، بلكه بايد در متن جامعه حضور و بروز داشته باشد. و انسان سالك بايد در متن جامعه ضمن اين كه دنيا و طبيعت را گوشه‏اى از خلقت مى‏داند از آن به عنوان سكويى براى پرواز به عالم مثال و عقل استفاده كند، تا در نهايت اين انسان سالك صالح به لقاء اللّه بار يابد.
عمل كرد حوزه‏ها هم درست تفسير كردن سنّت و تجدد است و عمل كرد عالمان طبيعت، شناخت عالم طبيعت و كشف آن‏هاست و هر كس بايد در مدار فن خود فعاليت داشته باشد و در هر محور جاهل هر علمى بايد به عالم آن علم مراجعه كند، چنان كه يك فقيه به طبيب مراجعه مى‏كند يا به يك مهندس، يك طبيب و مهندس هم بايد در اصول ارزشى و شناخت معارف دينى به فقيه و دين شناس مراجعه كند. تا همه اين‏ها در كنار هم به سوى هدف واحد در طريق مستقيم سنّت الهى حركت كنند. و به مقام لقاء الهى بار يابند.
سنّت در قرآن
در پايان اين فصل از سنّت در قرآن كه به معنى طريقه و روش است و از اقسام سنّت سخن به ميان مى‏آيد تا ضمن روشن شدن معنى سنّت، معنى تجدد هم روشن شود.
الف: سنّت الهى
در قرآن از سنن الهى وانواع آن فراوان سخن به ميان آمده است و اين سنن شامل سنّت‏هاى تكوينى و تشريعى است.
خصوصيت سنّت الهى مستقيم بودن آن است، خداوند در قرآن فرمود: اوّلاً زمام همه موجودات به دست خداست «ما من دابة الاّ هو آخذ بناصيتها»؛(5) رهبرى تمامى موجودات را خدا به عهده دارد – البته عنوان دابّه اختصاص به موجودات زمينى ندارد، بلكه هرچه كه موجود امكانى است، زمامش به دست خداى سبحان است – «سبحان الذى بيده ملكوت كل شى‏ء»؛(6) منزّه است خدايى كه ملكوت هر چيزى در دست اوست چه اينكه، ملك هر چيزى نيز در اختيار او است: «تبارك الذى بيده المك»؛(7) و ثانياً: خداوند موجودات را در صراط مستقيم رهبرى مى‏كند «انّ ربّى على صراط مستقيم» كارهاى خدا بر صراط مستقيم است و چون كارهاى خدا بر صراط مستقيم است نظام تكوين نه تخلّف بردار است و نه اختلاف در آن راه پيدا مى‏كند. نه ظلم و جور و حيف و ميل در آن راه دارد و نه جهل‏پذير است. و هرچه كه اين خصوصيت را داشته باشد سنّت الهى است و ثالثاً سنّت الهى نه تغييرپذير است و نه تحويل‏پذير نه كم و نه زياد مى‏شود و نه جابجا «فلن تجد لسنة اللّه تبديلاً ولن تجد لسنّة اللّه تحويلاً»؛(8) هرگز در سنّت خدا تبديل و تحويل راه نمى‏يابد.
سنّت تشريعى خداوند
آنچه كه به نام صراط مستقيم و سنّت الهى در نظام تكوين وجود دارد اگر به صورت كتاب تدوينى درآيد و به عنوان قوانين و امر و نهى تشريعى تنظيم شود، قرآن است و دين و قرآن عصاره سنّت الهى است و اين عصاره هم تغيير و تبديل در آن راه ندارد.
ب: سنّت پيامبر اكرم (ص) و اهل بيت (عليهم السلام)
مجموعه آن چه كه از پيامبر و ائمه معصومين (عليهم السلام) به صورت قول و فعل و تقرير در اختيار جامعه اسلامى قرار دارد، سنّت معصومين نام دارد و سنّت معصومين هم در واقع راه و روش و طريقه اعتقادى، اخلاقى و عملى آن‏هاست.
لزوم پيروى از سنّت الهى و سنّت معصومين (عليهم السلام)
وظيفه امت اسلامى پيروى از سنّت الهى و معصومين است ما در مقام نيايش از خداوند درخواست مى‏كنيم «واجعلنى مستنةً بسنن اوليائك»؛(9) خدايا ما را مستنّ به سنّت اوليائت قرار ده. ما موظّفيم از راه خدا و راه انبياء پيروى نماييم.
سنّت‏هاى جاهلى‏
مقابل سنّت و طريقه الهى ومعصومين (عليهم السلام) هر چه باشد، چه سنّت‏هاى كهنه و چه سنّت‏هاى تازه بايد از آن اجتناب كرد، زيرا هرچه موافق سنّت الهى ومعصومين (عليهم السلام) باشد، حق است و آن چه در مقابل آن هاست باطل است چه كهنه باشد و چه تازه.
از نظر قرآن كريم نه تعلق به گذشته داشتن و كهنه بودن نشانه حق بودن است و نه نو و تازه بودن چيزى نشانه و دليل بطلان آن. از اين رو قرآن برخى از سنّت‏هاى كهنه را نكوهش كرده است و فرمود: «و لا تبرّجن تبرّج الجاهلية الاولى»؛(10) مانند روزگار جاهليت پيشين زينت‏هاى خود را آشكار مكنيد. هم جاهليت كهنه، زشت است و هم جاهليت جديد. هم سنّت موافق با شريعت در گذشته حق بود و هم سنّت‏ها و روش هايى كه اخيراً پديد آمده است و به عبارت ديگر: معيار سنّت حسنه الهى بودن و موافق با عقل و فطرت بودن آن است، ميزان سنجش سنّت و تجدّد، سنّت الهى است و همه سنن بايد با سنّت الهى سنجيده شود در صورت مطابقت با آن حق است و در صورت مخالفت با آن باطل است چه كهنه و چه نو و تازه. وقتى قرآن نازل شد، ذات اقدس اله فرمود:«قل جاء الحق و ما يبدء الباطل و ما يعيد»؛(11) يعنى بگو: حق آمد و با آمدن سنّت الهى نه جا براى جاهليت كهنه است و نه جا براى جاهليت جديد. با آمدن دين خدا نه كهنه دوباره برمى گردد و نه جا براى باطل‏هاى نوظهور است پس قرآن هم سنّت‏هاى جاهلى را كه كهنه بود ابطال كرد و هم تازه‏هايى كه مخالف دين‏اند ابطال خواهد كرد.
ناروايى تغيير در سنن حسنه‏
در بيان نورانى على (عليه السلام) در عهدنامه مالك اشتر چنين آمده است «ولا تنقض سنّة صالحة عمل بها صدور هذه الامّة»؛(12) اگر گذشتگان سنّت خوبى داشتند، مبادا آن گذشته صحيح را به جرم كهنه بودن از بين ببرى.
بنابر اين سنّت‏ى كه برابر وحى ومطابق با عقل و فطرت باشد، حق است و سنّت‏ى كه مقابل آن باشد باطل است وهمچنين هر تجدّدى كه مطابق باعقل و فطرت و قرآن و فتواى عترت باشد، حق است و تجدّدى كه مقابل آنها باشد باطل است، نه گذشت زمان چيزى را از قداست ساقط مى‏كند و نه نوظهور بودن چيزى باعث تقديس او مى‏شود.
بنابر اين انسان قبل از اين كه بگويد سنّت حق است يا باطل، تجدد حق است يا باطل، بايد معيار حق و باطل را مشخص كند و با آن معيار سنّت‏ها و تجدّدها راارزيابى نمايد.
مبارزه با كدام سنّت و تقويت كدام تجدّد؟
اگر سخن از لزوم مبارزه با سنّت است در آغاز بايد تشريح شود كه منظور كدام سنّت است تا مبادا به مبارزه با حق اقدام گردد و اگر سخن از تقويت تجدّد است، قبلا بايد روشن شود كه كدام تجدّد را اراده كرده است. تا مبادا به تقويت باطل اقدام شود منطق قرآن كريم همواره زنده است كه فرمود: «وزنوا بالقسطاس المستقيم»؛(13) من براى شما ترازويى فرستادم كه شما عقايد و اخلاق و اعمال خود را با آن بسنجيد.
لزوم كارشناسى معيار حق و باطل‏
اگر ميزانى هست كه با آن عقايد و اخلاق و اعمال را مى‏سنجند كارشناسى لازم دارد، همان طورى كه سنجيدن هر چيزى كارشناس مناسب با خود را طلب مى‏كند، پس بايد انسان محققى بود كه با كارشناسى امور دين حق و باطل را بسنجد. چنانكه در قيامت وزن حق است والوزن يومئذ الحق ؛(14) و با ميزان حق، افكار و عقايد و اخلاق و اعمال را در قيامت مى‏سنجند در دنيا هم بايد انسان حق‏شناسى وجود داشته باشد كه اولاً: محقّق باشد و ثانياً: متحقّق به حق گردد و ثالثاً بتواند درست ارزيابى كند تا حق را شناخته و به وادى تيه باطل گرفتار نشود.
پى‏نوشت‏ها:
1 – نهج البلاغه، قصار الحكم، 70.
2 – سوره بقره، آيه 147.
3 – نهج البلاغه، قصار 385.
4 – سوره فاطر، آيه 43.
5 – سوره هود، آيه 56.
6 – سوره يس، آيه 83.
7 – سوره ملك، آيه 1.
8 – سوره فاطر، آيه 43.
9 – زيارت امين الله.
10 – سوره احزاب، آيه 33.
11 – سوره سبأ، آيه 49.
12 – نهج البلاغه، نامه 53، قطعه 38.
13 – سوره اسراء، آيه 35.
14 – سوره اعراف، آيه 8.

/

دانستى هايى از قرآن‏

«قد جاءكم بصائر من ربّكم فمن أبصر فلنفسه و من عمي فعليها و ما أنا عليكم بحفيظ» (سوره انعام، آيه 104)
همانا از سوى پروردگارتان بينائى ها (آيات و نشانه ها) براى شما آمده است پس هر كه بينا شد (و ايمان آورد) به سود خويش بينا شده و هر كه كور شد (و ايمان نياورد) به زيان خودش بوده و من نگهبان شما نخواهم بود (تا شما را به زور وادار به ايمان نمايم).
رسول خدا صلى الله عليه و آله كارى جز تبليغ و رساندن پيامهاى الهى به مردم را ندارد. او با دو بال تبشير و انذار مردم را از باطل مى‏رهاند و به سوى حق دعوت مى‏كند. پس هرگاه رسول خدا احكام را به آنان ابلاغ كرد جاى عذر و بهانه اى براى كسى نمى‏ماند.
بصائر: دلائل و نشانه هائى كه توسط آنها بتوان حق را از باطل تشخيص داد و هدايت را از گمراهى جدا ساخت. در اين آيه شريفه دانش و حق به عنوان بيدارى و بينائى مطرح شده و جهل و گمراهى را كورى خوانده است و اين استعمال مجازى است.
اين آيه مباركه مى‏خواهد به مردم بگويد: آنهائى كه بوسيله اين نشانه ها و دلايل روشن، حقيقت را بيابند و آن را دربرگيرند، به سود خود گام برداشته اند و آنها كه مانند نابينايان از ديدن آن همه دليل و نشانه، خود را محروم ساخته اند، به زيان و ضرر خود اقدام كرده اند.
و ما أنا عليكم بحفيظ: و در پايان آيه، از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله اعلام مى‏دارد كه آگاه باشيد من نگهبان و حافظ شما نيستم. وظيفه و رسالت من تنها ابلاغ احكام الهى و تلاش براى هدايت شماست ومن هرگز نمى‏توانم با زور شما را به ايمان دعوت كنم بلكه وظيفه ام تنها بيان منطقى و استدلال حقايق است و تصميم نهائى چه مثبت و چه منفى با خود شما است.
به هر حال شايد مراد از «بصائر»، كليه وسائل پيشرفت فكرى و بصيرت درونى باشد كه خداوند با آنها پيامبران خود را مجهز ساخته و از انسان خواسته است با تعمق و شگرفى در آن آيات و نشانه ها و كتابهاى آفرينش و كتابهاى هدايت بنگرد و به خوبى تأمل و تدبر نمايد تا به دقايق و جزئيات آن پى ببرد و از ميان اين كنكاش ها و جستجوها دريچه هاى شناخت فكرى و روحى و معنوى بر روى وى گشوده شود و او را به سوى صراط مستقيم الهى در مسير زندگى عملى‏اش رهنمون گردد.
و بدينسان بخش اصلى رسالتهاى الهى، پيشرفت و تعالى انسان است كه او را شخصيت و جهش بخشد و نقش واقعى اش را در تنظيم امور زندگى، مشخص سازد تا بر اساس آسايش فكرى و آرامش روانى، همگام با كار و فعاليت و تلاش و بينائى به بالاترين و والاترين درجات سعادت و خوشبختى در دنيا و آخرت برسد.
اينچنين است كه خداوند به او گوشزد مى‏فرمايد: اگر در اين مسير دقت كردى و دريچه هاى نور را بر قلب خود گشودى و با ديده بصيرت بين به حقايق زندگى نگريستى، خود سود برده اى و اگر خداى نخواسته درهاى حق را بر روى خود بستى و ديدگانت را از ديدن حقايق نابينا ساختى، خويشتن را به زيان انداخته اى زيرا خود از ميدانهاى خير و خوشبختى دورى گزيده اى و مانند نابينايان در آفاق زندگى، به بيراهه رفته‏اى. اين است كه در آيه اى ديگر مى‏فرمايد: «فإنّها لا تعمى الأبصار و لكن تعمى القلوب التي في الصدور» انسانِ فكر و شعور، نه انسانِ جسد مادى و ناسوتى. انسانِ حركت نه انسان جمود.
اين است برنامه انبيا تا انسان را آزادانه نه با توسل به زور و وضع قانون! به سوى خدا و حق دعوت كند و آنان را در آفاق روح متحرك و با نشاط، جولان بخشد و ضمن پرداختن به نيازهاى فرهنگى‏اش، او را با شناخت، به خدا برساند نه با جبر و زور.
والسلام‏

/

حماسه جاويد

((السلام عليك يا ثارالله وابن ثاره و الوتر الموتور, السلام عليك و على الارواح التى حلت بفنائك))
در سال شصت و يكم هجرى, كاروانى از اهل بيت رسول الله(ص), مسير حركتش را از مكه به نينوا تغيير داد تا مسير تاريخ انسان و ايمان را دگرگون سازد و به بشريت بياموزد كه انسان, آزاد آفريده شده و حصار جبر تاريخ درهم شكستنى است و ارزش زندگى به ايمان و پيكار در راه آن است.
تاكنون درباره ماهيت قيام امام حسين(ع) و فلسفه آن از نظرگاههاى متفاوتى سخن گفته اند: برخى آن را تراژدى رقت بارى از حديث خيانت ميزبانان كوفى بر ميهمانان حجازى, از پاك ترين خاندان عالم, تفسير كرده اند; پاره اى آن را حركتى عارفانه و وفا به پيمانى ديرين براى قربانى در محضر رفيق اعلى دانسته اند; شمارى انگيزه آن را امر به معروف و نهى از منكر و اصلاح امت رسول خدا(ص); بعضى آن را جريانى عقلانى و هوشمندانه مبتنى بر داده هاى سياسى و در راستاى سرنگونى حكومت ستمگر يزيدى و تشكيل حكومت اسلامى تلقى كرده اند و عده اى شهادت امام حسين(ع) را تنها چاره برافكندن ابر تيره ستم و غبارگيرى از آيين پاك محمدى دانسته اند, ولى واقعيت اين است كه حادثه اى آن سان سترگ از مردى آن گونه عظيم, تحمل اين همه تفسير و بيش از آن را نيز داراست, با اين همه مى توان گفت: ترجمان حركت قهرمانان قيام شورانگيز طف, آن است كه هدف از آفرينش انسان, نيل به عبوديت و پرستش آفريدگار عالم و رها شدن از قيد و بند همه مظاهر شرك و بت پرستى است و آن گاه كه اين هدف دستخوش تحريف گردد و انسانيت به زنجير بندگى كشيده و ارزشها به ضد ارزشها تبديل شود بناچار بايد در راه تإمين آن, حماسه حسينى را پديد آورد و آگاهانه تا مرز شهادت تاخت, گرچه به بهاى قربانى كردن سيد شهيدان و وارث پيامبران فرجام يابد.
از آن جا كه قيام عدالت خواهانه فرزند دلبند پيامبر, ندايى برخاسته از فطرت آدمى و شيوه اى نو در مبارزه بود, مبدإ نهضتهاى اسلامى و حتى بسيارى از قيامهاى غير اسلامى چون نهضت آزادى هندوستان قرار گرفت. حضرت امام خمينى نستوه نيز با بهره گيرى از قيام عاشورا, شالوده انقلاب اسلامى را پى افكند و دو ماه محرم و صفر به عنوان حساسترين مقطع از انقلاب اسلامى در تاريخ معاصر رقم خوردند.
عاشورا و محرم تنها تذكار يك فاجعه و پاسداشت نام و ياد قربانيان بلند مرتبه آن نيست, بل تجديد پيمان با امامت و عدالت و همايش بزرگ آزادى خواهان مومن در سراسر جهان و شركت در حماسه جاويد كربلاست.
((پاسدار اسلام)) با بضاعتى مزجات اين شماره را به عنوان ويژه نامه يادمان عاشورا و محرم تدارك ديده و به پيشگاه آن امام همام تقديم مى نمايد و از آستان مقدسش عذر تقصير به جا مىآورد. ((اللهم ارزقنا شفاعه الحسين يوم الورود و ثبت لنا قدم صدق عندك مع الحسين و إصحاب الحسين الذين بذلوا مهجهم دون الحسين(ع))) والسلام

/

قیام خونین کربلا

پيش درآمد
درباره علل و عواملى كه موجب قيام مقدس و خونين كربلا شد, سخن بسيار گفته و كتابهاى زيادى نوشته اند و نظرات گوناگونى ابراز داشته اند كه گاهى موجب رد و ايراد و برخورد عقايد گشته و احيانا كار به تخطئه و تكفير و تهمتهاى ناروايى نيز كشيده شده كه متإسفانه دست برخى از سياست بازان نيز در اين برخوردها بى دخالت نبوده است و در پاره اى از مقطعهاى زمانى مدتها بحث روز شده و ايجاد اختلاف و دو دستگى در محافل دينى و مجامع مذهبى نموده است. ولى به نظر ما بهتر آن است كه اين انگيزه ها و عوامل را در سخنان خود امام حسين(ع) يا ائمه معصومين ديگر(عليهم السلام) جستجو كنيم.
نخستين روايت يا رواياتى كه در اين جا مورد بحث قرار مى گيرد همان روايات عامه است; بدين مضمون كه ائمه معصومين و حجتهاى الهى هرچه مى كردند بر اساس برنامه و دستورى بود كه از طرف خداى تعالى براى آنها تعيين شده بود و آنها نيز كه كاملترين و فرمانبردارترين انسانها بودند وظيفه خود را به هر سختى و دشوارى هم كه بوده است انجام مى دادند. براى نمونه به روايت زير توجه نماييد:
شيخ كلينى(ره) در اصول كافى در باب ((ان الائمه(ع) لم يفعلوا شيئا الا بعهد من الله و امر منه لايتجاوزونه)) به سند خود از معاذ بن كثير از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمودند: ((به راستى كه وصيت به صورت كتابى از آسمان بر محمد(ص) نازل گرديد, و نامه مهر شده اى جز وصيت بر آن حضرت نازل نشد, و جبرئيل عرض كرد: اى محمد, اين است وصيت تو در امت خويش كه نزد خاندان تو خواهد بود. رسول خدا(ص) فرمود: اى جبرئيل كدام خاندانم؟ عرض كرد: برگزيدگان خدا از آنها و دودمانشان, تا علم نبوت را از تو ارث برند همان گونه كه ابراهيم به ارث نهاد, و اين ميراث از على و فرزندان صلبى اوست.
به راستى وصيت مهرهايى بود, پس على(ع) مهر اول را گشود و هرچه در آن بود بر طبق آن عمل كرد, سپس حسن(ع) مهر دوم را گشود و هرچه در آن بود به آن عمل كرد, و چون حسن(ع) از دنيا رفت, حسين(ع) مهر سوم را گشود و ديد در آن دستور خروج و كشتن و كشته شدن بود و نوشته بود كه مردمى را براى شهادت با خود ببر كه جز به همراه تو شهادتى براى آنها نيست و آن حضرت اين كار را كرد, و چون از دنيا رفت آن وصيت را قبل از شهادت به على بن الحسين(ع) داد. او مهر چهارم را گشود و در آن ديد كه نوشته است سكوت كن.))
نظير اين روايت, روايات ديگرى نيز در همان باب از امام صادق(ع) نقل شده است كه در برخى از اين روايات استدلال جالبى شده است كه اگر مردم علت صلح يا جنگ ائمه را نفهميدند نمى توانند عجولانه قضاوت كنند و تشبيه شده است به داستان موسى و خضر كه حضرت خضر به كارهايى دست زد كه براى حضرت موسى(ع) غير منتظره و غير قابل قبول بود; مانند سوراخ كردن كشتى, و كشتن آن پسر, و كارهاى ديگر. كه علت و حكمت آنها را نمى دانست. و هنگامى كه حضرت خضر علت آنها را براى موسى(ع) بيان كرد قانع گرديد.(1)
احساس مسووليت
با توجه به شناختى كه از يزيد تبهكار داريم براى يك مسلمان متعهد معمولى ـ تا چه رسد به رهبر بزرگوار مسلمين ـ راهى جز آنچه امام حسين(ع) در برخورد با حكومت ظالمانه يزيد انتخاب كرد وجود نداشت, زيرا حكومت يزيد بر اساس هيچ معيارى مشروعيت نداشت, و طبق هيچ قانون و عرفى صحيح نبود, و خود يزيد هم لياقت كوچكترين پست و مقامى را در حكومت اسلامى نداشت تا چه رسد به زمامدارى, و بيعت امام حسين(ع) با چنين حكومت و چنين شخصى از هيچ نظر صحيح نبود و هيچ گونه محمل و توجيهى نمى توانست داشته باشد.
اميرالمومنين در خطبه شقشقيه درباره علت پذيرفتن مسووليت خلافت, فرمود:
((… لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلمإ ان لايقاروا على كظه ظالم ولاسغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها…;(2) اگر حضور نيروى كافى و مسووليت الهى نبود و آن پيمانى كه خداوند از دانشمندان گرفته كه تن به سيرى ستمكار و گرسنگى ستمديده ندهند هر آينه مهار خلافت را به كوهانش مى افكندم.))
و اين انگيزه و هدف, يعنى عمل به وظيفه شرعى و انجام تكليف الهى, در قيام مقدس امام(ع) در سخنان خود امام حسين(ع) به خوبى و به طور صريح ذكر شده, آن جا كه وقتى نامه به بزرگان بصره مى نويسد و علت نهضت و دعوت الهى خود را ذكر مى كند, مى نويسد: ((… و إنا إدعوكم الى كتاب الله و سنه نبيه(ص) فان السنه قد اميتت و ان البدعه قد إحييت…;(3) من شما را به كتاب خدا و سنت رسول او دعوت مى كنم كه به راستى سنت, مرده و بدعت زنده گشته است.))
يا وقتى با فرزدق شاعر رو به رو مى شود و او علت حركت حضرت را جويا مى شود امام(ع) در پاسخ او مى فرمايد: ((…ان نزل القضإ بما نحب و نرضى فنحمد الله على نعمائه و هو المستعان على ادإ الشكر و ان حال القضإ دون الرجإ فلم يبعد من كان الحق نيته و التقوى سريرته;(4) اگر قضا و قدر بر وفق مراد و ميل ما آيد كه خداى را بر نعمتهايش سپاس مى گوييم و او خود كمك كار اداى شكر اوست و اگر قضاى الهى با آنچه اميد داريم حايل گشت پس كسى كه حق نيت او و تقوى پيشه اوست راه دورى نپيموده است.))
و هنگامى كه مسلم بن عقيل را به كوفه مى فرستد در نامه اى كه به مردم آن ديار مرقوم مى دارد در محكوميت يزيد و حقانيت خود مى نويسد: ((… فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب والقائم بالقسط والدائن بدين الحق الحابس نفسه على ذات الله والسلام;(5) به جان خودم سوگند امام و رهبر نيست مگر كسى كه به كتاب خدا عمل كند و به عدل و داد قيام نموده و به دين حق متدين باشد و جان خود را در راه خدا گرو بگذارد.))
يا آن جا كه وقتى وليد بن عتبه فرماندار مدينه از آن حضرت مى خواهد با يزيد بيعت كند امام(ع) در پاسخ او مى فرمايد: ((إيها الامير انا اهل بيت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائكه و محل الرحمه بنا فتح الله و بنا ختم, و يزيد رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحرمه, معلن بالفسق, و مثلى لايبايع مثله…;(6) اى امير, ماييم خاندان نبوت و معدن رسالت, خاندان ماست كه محل آمد و رفت فرشتگان و محل نزول رحمت خداست, خداوند اسلام را از خاندان ما شروع و افتتاح نموده و تا آخر نيز همگام با ما خاندان به پيش خواهد برد… .))
يا هنگامى كه در راه كوفه با لشكر حر بن يزيد رياحى برخورد مى كند در خطبه اى به آنها مى فرمايد: ((ايها الناس ان رسول الله(ص) قال: من رإى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله, ناكثا عهده, مخالفا لسنه رسول الله يعمل فى عباد الله بالاثم والعدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول, كان حقا على الله ان يدخله مدخله.
الا و ان هولإ قد لزموا طاعه الشيطان, و تولوا عن طاعه الرحمن, و اظهروا الفساد, و عطلوا الحدود, واستإثروا بالفىء, واحلوا حرام الله و حرموا حلاله, و انى إحق بهذا الامر لقرابتى من رسول الله;(7) اى مردم به راستى كه رسول خدا(ص) فرمود كسى كه سلطان ستمگرى را ببيند كه حرام خدا را حلال دانسته و پيمان خدا را بشكند و مخالف سنت رسول خدا(ص) ميان بندگان خدا به گناه و دشمنى عمل كند و با اين حال با رفتار و گفتار خود به مخالفت با او برنخيزد بر خدا حق است كه او را همنشين همان ظالم كند.
هان اى مردم! اينان ملازم پيروى شيطان گشته و از اطاعت خداى رحمان رو گردانده و فساد را آشكار ساخته و حدود الهى را تعطيل نموده اند و حق مسلمانان را ميان خود تقسيم كرده و حرام خدا را حلال, و حلال خدا را حرام كرده اند و به راستى كه من به امر زمامدارى و حكومت شايسته تر هستم به سبب نزديكى با رسول خدا.))
يا در وصيت نامه اش به محمد بن حنفيه مى نويسد:
((انى لم إخرج إشرا و لابطرا و لامفسدا و لاظالما, و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى, اريد إن آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بن ابى طالب فمن قبلنى بقبول الحق فالله اولى بالحق و من رد على هذا إصبر… ;(8) من نه از روى خودخواهى و يا براى خوشگذرانى و نه براى فساد و ستمگرى از مدينه خارج مى گردم بلكه هدفم امر به معروف و نهى از منكر و اصلاح مفاسد امت و احياى سنت جدم رسول خدا و پدرم على بن ابى طالب است. پس هر كس كه اين حقيقت را از من بپذيرد راه خدا را پذيرفته است و هر كس رد كند, من با صبر و استقامت راه خود را در پيش خواهم گرفت.))
يا در سخنرانى و خطبه ديگرى كه پس از برخورد با لشكر حربن يزيد رياحى ايراد كرد فرمود: ((… إيها الناس فانكم ان تتقوا الله و تعرفوا الحق لاهله تكن إرضى لله عنكم, و نحن اهل بيت محمد و إولى بولايه هذا الامر عليكم من هولإ المدعين ما ليس لهم و السائرين فيكم بالجور والعدوان…;(9) اى مردم به راستى اگر تقواى الهى پيشه كنيد و حق را براى اهل آن بشناسيد بيشتر مورد رضايت و خشنودى خداوند هستيد, و ما خاندان محمد هستيم و سزاوارترين مردم به فرمانروايى و سرپرستى شما از اين كسانى كه مدعى هستند چيزى را كه حق آنها نيست, و ميان شما به ستم و دشمنى رفتار مى كنند.))
نتيجه
با توجه به آنچه گفته شد به اين حقيقت مى رسيم كه قيام امام حسين(ع) در آن زمان و با آن وضع حكومت مسلمانان, يك وظيفه الهى و يك فريضه شرعى بود, و بلكه انجام اين وظيفه مهم, اختصاصى به شخص امام حسين(ع) نداشت و وظيفه هر مسلمانى بود. البته در مورد آن حضرت مهمتر و سنگين تر بود; از اين رو نبايد درباره انگيزه اين قيام مقدس بيش از اين به بحث و گفت وگو بپردازيم, بلكه اگر بخواهيم بحث بيشترى را در اين باره دنبال كنيم بايد به دنبال پاسخ اين سوال برويم كه: چرا ديگران مانند امام حسين(ع) قيام نكردند و مخالفت خود را با آن حكومت ننگين و غيرمشروع اعلام ننمودند؟
ميان مردم آن زمان به جز بسيارى از افراد عوام و بى تفاوت يا فريب خورده, جمع زيادى نيز از افراد دانشمند و متدين و آگاه به اوضاع و احوال بودند كه نه فريب تبليغات فريبنده دستگاه بنى اميه را مى خوردند و نه زير بار تهديدها و تطميعهاى آنها مى رفتند, و رشد و درك تحليل مسائل را نيز به خوبى داشتند; مانند عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر و محمدبن حنفيه و عبدالله بن جعفر و ديگران.
خلاصه بايد سبب عدم قيام و حركت نكردن آنها را پيدا كرد نه علت قيام امام حسين(ع) را, و عذر آنها را براى نپيوستن به امام حسين(ع) جستجو نمود, وگرنه در چنين شرايطى كه ترسيم شد وظيفه هر مسلمانى قيام و مخالفت با آن حكومت بود.
پاسخ به يك سوال ديگر
بنابراين, ديگر زمينه اى براى اين بحث هم باقى نمى ماند كه: آيا امام حسين(ع) مى دانست كشته مى شود يا نه؟ و اگر مى دانست چگونه خود و يارانش را به كشتن داد و به قربانگاه برد؟ با اين كه خداى تعالى مى فرمايد: ((ولا تلقوا بإيديكم الى التهلكه.))
همچنين زمينه اى براى اين بحث نيز نمى ماند كه: آيا امام (ع) به منظور تشكيل حكومت اسلامى قيام كرد و زمينه اى براى اين كار وجود داشت يا نه؟ و آن همه جنگ و جدال بر سر اين مطلب و قلمفرسايى ها و تكفير كردنها و چماق كشيهاى بى ثمر جا ندارد, بلكه بايد گفت موجب اتلاف وقت گشته و خالى از شبهه هم نبوده و نخواهد بود.
زيرا وقتى آن قيام و حركت براى امام(ع) به صورت يك وظيفه الهى و دينى درآمد ديگر احتمال اين كه ممكن است خود و يارانش در اين نبرد كشته شوند, و زن و فرزند و همراهانش به اسارت بروند و اموال و خيمه و خرگاهش به تاراج برود هيچ كدام نمى تواند جلوى انجام آن وظيفه و حركت مقدس را بگيرد. چنانچه در جاهاى ديگر قبل از حادثه كربلا و پس از آن نيز چنين احتمالى نمى تواند جلوى جهادها و دفاعهاى مقدس اسلام را بگيرد, و آيا اساسا جهاد در راه خدا و دفاع از نواميس اسلام و حفظ مرزهاى كشور اسلامى جز با آمادگى براى شهادت و ايثار جان و مال و فرزند مقدور است؟
مگر جنگ با دشمنان اسلام هميشه توإم با پيروزى نظامى و شكست دشمنان بوده است؟
هر قيام و دفاعى بالاخره احتمال كشته شدن و اسارت همراهان و غيره را به همراه دارد, مگر اين احتمال و حتى يقين به آن مى تواند عذرى براى شانه خالى كردن از زير بار چنين وظيفه و مسووليت بزرگى قرار گيرد.
مگر آن همه آيات و رواياتى كه درباره جهاد در راه خدا رسيده, تخصيص خورده است تا ما بياييم بحث كنيم كه آيا قيام امام حسين(ع) از مصاديق آن بوده يا نه؟
مگر در جنگ تبوك وقتى مسلمانان به خاطر همين احتمالها و هراسها شروع به بهانه جويى كرده و خواستند از رفتن به جنگ شانه خالى كنند اين آيات نازل نشد كه: ((يا ايها الذين آمنوا ما لكم اذا قيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم الى الارض ارضيتم بالحياه الدنيا من الاخره فما متاع الحياه الدنيا فى الاخره الا قليل, الا تنفروا يعذبكم عذابا اليما و يستبدل قوما غيركم…;(10) اى كسانى كه ايمان آورده ايد شما را چه مى شود كه چون به شما گفته مى شود كوچ كنيد در راه خدا, به زمين چسبيده ايد آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا خشنود گشته ايد در صورتى كه بهره زندگى دنيا در برابر آخرت جز بهره اندكى نيست, و اگر كوچ نكنيد (در راه خدا) خداوند شما را به عذابى دردناك گرفتار كند و مردم ديگرى را به جاى شما آورد.))
مگر منظور از ((احدى الحسنيين)) كه در آيات بعد از همين آيات آمده پيروزى يا شهادت در راه خدا نيست.
و مگر در تهديد آنها كه از ترس مرگ در جنگ احزاب ميدان را خالى كرده و به شهر مىآمدند به صراحت نمى فرمايد: ((و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لايولون الادبار و كان عهدالله مسوولا, قل لن ينفعكم الفرار ان فررتم من الموت او القتل و اذا لاتمتعون الا قليلا.;(11) به راستى كه اينان از پيش با خدا معاهده كرده بودند كه به جنگ پشت نكنند و به راستى كه عهد خدا مورد بازخواست است, بگو گريز براى شما سودى ندارد اگر از مرگ يا كشته شدن بگريزيد, و در آن صورت جز اندكى (از زندگى) بهره ور نخواهيد شد.))
و مگر درباره جنگ احد و كسانى كه فرار كردند نمى فرمايد: ((يا ايها الذين آمنوا لا تكونوا كالذين كفروا و قالوا لاخوانهم اذا ضربوا فى الارض او كانوا غزى لو كانوا عندنا ما ماتوا و ما قتلوا ليجعل الله ذلك حسره فى قلوبهم والله يحيى و يميت والله بما تعملون بصير, و لئن قتلتم فى سبيل الله او متم لمغفره من الله و رحمه خير مما يجمعون, و لئن متم او قتلتم لالى الله تحشرون;(12) اى كسانى كه ايمان آورده ايد مانند آنها كه كفر ورزيدند و به برادران ايمانى خود كه (براى جهاد) در زمين گام نهاده و با جنگجويان بوده اند گفتند: اگر نزد ما بودند نه مى مردند و نه كشته مى شدند تا خدا آن را در دلهاى ايشان حسرتى قرار دهد, و خداست كه زنده مى كند و مى ميراند و خدا به اعمالى كه مى كند بيناست. و اگر كشته شويد در راه خدا يا بميريد, آمرزش خدا از آنچه جمع مى كنيد بهتر است, و اگر بميريد يا كشته شويد در پيشگاه خدا محشور مى شويد.))
و مگر جاى ديگر درباره همين ها كه از ترس از دست رفتن جان و مال حاضر به جهاد در راه خدا نبودند نمى فرمايد: ((قل ان كان آباوكم و ابناوكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجاره تخشون كسادها و مساكن ترضونها احب اليكم من الله و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى يإتى الله بامره والله لايهدى القوم الفاسقين;(13) بگو اگر پدرانتان و فرزندانتان و همسرانتان و خويشاوندانتان و مالهايى كه به دست آورده ايد و تجارتى كه از كسادى آن مى هراسيد و مسكنهايى كه بدان دل خوش هستيد نزد شما از خدا و پيغمبر او و جهاد در راه وى محبوبتر است منتظر باشيد تا خدا فرمان خويش را بيارد كه خدا مردم گناهكار را هدايت نمى كند.))
و آيات بسيار و روايات زيادى كه در اين باره نقل شده و از حوصله اين بحث خارج است.
تذكر يك نكته جالب
اساسا در سخنان امام حسين(ع) نكته هايى است كه از آن به خوبى استفاده مى شود كه قيام امام(ع) نه براى حكومت و رياست و نه غرض فردى و امور شخصى بوده بلكه هدف آن حضرت مبارزه با جريان انحرافى بوده است كه در اسلام پديد آمده بود. همان گونه كه گفتيم وضع اسلام و مسلمانان و زمامدارى و حكومت به حدى منحرف شده بود كه وظيفه هر مسلمانى اظهار مخالفت و جلوگيرى از آن انحراف و سقوط بود و مربوط به شخص امام(ع) و حتى شخص يزيد نيز نبود, و آن نكته اين است كه امام(ع) در آن روايت كه پيش از اين با شرح بيشترى ذكر شد مى فرمايد: ((انا اهل بيت النبوه و معدن الرساله و مختلف الملائكه و محل الرحمه, بنا فتح الله و بنا ختم, و يزيد رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحرمه, معلن بالفسق… .))
و به دنبال آن فرمود: ((و مثلى لايبايع مثله; كسى مانند من با شخصى مانند او بيعت نمى كند.))
يا در جاى ديگر مى فرمايد: ((و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد(14) بايد فاتحه اسلام را خواند در آن وقتى كه مردم گرفتار زمامدارى مانند يزيد شوند.))
كه از به كار بردن كلمه ((مثل)) در هر دو جا استفاده مى شود كه نفع و زيان شخص من يا شخص يزيد مطرح نيست, بلكه هر كسى مانند من باشد وقتى در مقابل حكومتى مثل حكومت يزيد قرار گرفت نمى تواند با چنين حكومتى بيعت كند; و وقتى زمامدارى مثل يزيد بر مردم حاكم شد بايد فاتحه اسلام را خواند.
انعكاس اهداف نهضت امام حسين(ع) در زيارتنامه آن حضرت
از جمله مطالبى كه مى تواند تإييدى بر گفتار فوق و معرف خوبى براى هدف امام حسين(ع) باشد جملاتى است كه از سوى ائمه معصومين(عليهم السلام) به روايت علما و محدثان عالى قدر اسلام رسيده كه از آن جمله اين عبارت است كه در بسيارى از زيارتنامه هاى آن حضرت آمده است: ((إشهد انك قد اقمت الصلاه… و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فى سبيل الله; گواهى دهم كه تو به راستى برپا داشتى نماز را و امر به معروف و نهى از منكر كردى و در راه خدا جهاد نمودى.))
و ديگر اين جملات كه در زيارتنامه اربعين امام حسين(ع) به نقل شيخ طوسى در ((تهذيب)) و در ((مصباح)) آمده كه صفوان جمال گويد كه مولايم امام صادق(ع) به من فرمود كه وقتى در آن روز خواستى آن حضرت را زيارت كنى چنين بگو: ((السلام على ولى الله و حبيبه…))
و همچنان زيارتنامه را نقل مى كند تا آن جا كه درباره آن امام شهيد و مظلوم مى گويد: ((فاعذر فى الدعإ و منح النصح و بذل مهجته فيك ليستنقذ عبادك من الجهاله و حيره الضلاله; به راستى كه در دعوت مردم هيچ كوتاهى نكرد و حق نصيحت را به خوبى انجام داد و جان عزيز خود را در راه تو بذل كرد تا بندگانت را از جهالت و حيرت گمراهى نجات بخشد.))
از اين عبارتها به خوبى روشن مى شود كه هدف امام(ع) از قيام و بذل جان و خون شريفش همان نجات مردم از گمراهى و ضلالت و امر به معروف و نهى از منكر بوده است نه گرفتن حكومت ظاهرى و زمامدارى بر مردم.
جهالت و حيرت ضلالتى كه در سخن امام صادق(ع) است به نظر مى رسد همان حيرت و ترديدى بود كه مردم به خاطر تبليغات وسيع دستگاه خلافت امويان و فتواهاى ملانماهاى خود فروخته آن زمان بدان دچار گشته بودند كه نمى دانستند آيا وظيفه شان در چنان موقعيتى چيست و با اين كه مى دانستند ـ يا مطمئن بودند ـ كه اگر حركتى بر ضد حكومت كنند پيروزى ظاهرى ندارند و در اين راه كشته خواهند شد, آيا با اين حال باز هم وظيفه شان قيام و حركت است يا نه, كه امام(ع) با شهادت خود آنها را از اين جهالت و حيرت بيرون آورد, و به آنها ياد داد كه وظيفه شان چيست.
بارى به گفته شهيد استاد مطهرى:
((همان طورى كه سخن انسانها از نظر بساطت و يا پيچيدگى; يعنى از نظر اين كه غرا و ساده و تك معنى باشد يا اين كه چند معنى و چند لايه و داراى صورت و باطن باشد, فرق مى كند, نهضتها و حركتهاى انسانها هم عينا همين طور است. ما دو نوع سخن مى توانيم داشته باشيم: سخنى كه تك معنى باشد و سخنى كه چند معنى و چند پهلو باشد. بهترين مثال آيات قرآن مجيد است. قرآن مجيد آيات خود را به دو دسته تقسيم مى كند: آيات محكمات و آيات متشابهات; آيات محكمات آياتى است كه از نظر عبارت تك معنى است, يعنى يك معنى و يك مفهوم بيشتر از عبارات آن نمى توان استفاده كرد. ولى آيات متشابهات آياتى است كه در آن واحد از آنها چند معنى مى توان استنباط كرد, و البته براى اين كه در معانى مشابه, به اشتباه نيفتيم بايد آيات محكمه را مقياس و معيار قرار بدهيم كه آيات محكمه ((ام الكتاب)) است.
گفتيم نهضتها و حركتهاى انسانها هم عينا همين طور است. ممكن است نهضتى تك معنى و تك مقصد باشد و ممكن است به اصطلاح متشابه باشد, يعنى در آن واحد مقصدها و هدفهاى مختلف داشته باشد, گو اين كه همه آن هدفها بازگشتشان به يك هدف اصلى باشد, يك نهضت مى تواند در آن واحد داراى جنبه ها و ابعاد مختلف بوده باشد.
نهضت امام حسين(ع) يك نهضت چند مقصدى و چند جانبه اى و چند بعدى است. علت اين كه تفاسير و تعابير مختلفى در مورد اين نهضت شده است, محاذى بودن عناصر دخيل در آن است. ما وقتى كه از جنبه بعضى عوامل و عناصر به اين نهضت نگاه مى كنيم, مى بينيم صرفا جنبه تمرد و عدم تسليم در مقابل قدرتهاى جابر و تقاضاهاى ناصحيح قدرت حاكم وقت دارد. از اين نظر, اين نهضت يك نفى, نه و عدم تسليم است.))
((عنصر ديگرى كه در اين نهضت دخالت دارد, عنصر امر به معروف و نهى از منكر است كه در كلمات خود حسين بن على(ع) تصريح قاطع به اين مطلب شده است و شواهد و دلايل زيادى دارد. يعنى اگر فرضا از او بيعت هم نمى خواستند باز او سكوت نمى كرد.
عنصر ديگر, عنصر اتمام حجت است. در آن روز, جهان اسلام سه مركز بزرگ و موثر داشت: مدينه كه دارالهجره پيغمبر بود, شام كه دارالخلافه بود و كوفه كه قبلا دارالخلافه اميرالمومنين على(ع) بود, و به علاوه شهر جديدى بود كه به وسيله سربازان مسلمين در زمان عمر بن خطاب ساخته شده بود و آن را سربازخانه اسلامى مى دانستند و از اين جهت با شام برابرى مى كرد. از مردم كوفه, يعنى از سربازخانه جهان اسلام بعد از اين كه اطلاع پيدا مى كنند كه امام حسين حاضر نشده است با يزيد بيعت كند, در حدود هيجده هزار نامه مى رسد. نامه ها را به مركز مى فرستند, به امام حسين(ع) اعلام مى كنند كه شما اگر به كوفه بياييد, ما شما را يارى مى كنيم. اين جا امام حسين(ع) بر سر دوراهى تاريخ است, اگر به تقاضاى اينها پاسخ نگويد قطعا در مقابل تاريخ محكوم است و تاريخ آينده قضاوت خواهد كرد كه زمينه فوق العاده مساعد بود ولى امام حسين(ع) از اين فرصت نتوانست استفاده كند يا نخواست يا ترسيد و از اين قبيل حرفها. امام حسين(ع) براى اين كه اتمام حجتى با مردمى كه چنين دستى به سوى او دراز كردند كرده باشد به تقاضاى آنها پاسخ مى گويد, به تفصيلى كه باز شنيده ايم. در اين جا اين نهضت ماهيت و شكل ديگرى به خود مى گيرد.
يكى ديگر از جنبه هاى اين جنبش, جنبه تبليغى آن است; يعنى اين نهضت در عين اين كه امر به معروف و نهى از منكر است و در عين اين كه اتمام حجت است[ و در عين اين كه عدم تمكين در مقابل تقاضاى جابرانه قدرت حاكم زمان است], يك تبليغ و پيام رسانى است, يك معرفى و شناساندن اسلام است.))
پاورقيها:
1 ) ر.ك: علل الشرايع, ج1, ص;200 بحارالانوار, ج44, ص19.
2 ) نهج البلاغه, خطبه3.
3 ) تاريخ طبرى, ج4, ص266.
4 ) همان, ج4, ص;290 ارشاد مفيد, ج2, ص69.
5 ) ارشاد مفيد, ج2, ص36.
6 ) حياه الامام الحسين(ع), ج2, ص255.
7 )تاريخ طبرى, ج3, ص;376 احقاق الحق, ج11, ص9ـ6.
8 ) مقتل خوارزمى, ج1, ص;188 مقتل عوالم, ص54.
9 ) ارشاد مفيد, ج2, ص81.
10 ) توبه (9) آيات 38 و 39.
11 ) احزاب (33) آيات 15و 16.
12 ) آل عمران(3) آيات156 ـ 158.
13 ) توبه (9) آيه24.
14 ) امالى شيخ صدوق.

/

سيماى پيامبر اعظم در آيينه صحيفه سجاديه

صحيفه سجاديه مجموعه بى بديلى است از معارف و حقايق بلند كه كليد سعادت دنيا و آخرت را فرا روى انسان قرار مى‏دهد.
امام زين العابدين و سيد ساجدين(ع) در سخت‏ترين شرائط حاكميت روزگار، در قالب دعا، عالى‏ترين مضامين تربيتى، اخلاقى و عرفانى و علمى و فلسفى و سياسى اجتماعى را به شيعيان و شاگردان مكتب اهل بيت(ع) آموخته است.
دعاهايى كه در عين زيبايى و فصاحت و بلاغت از چنان محتوايى برخوردار است كه آن را «زبور آل محمد» و اخت القرآن ناميده‏اند.
در عظمت اين صحيفه سراسر نور و عرفان همين بس كه حضرت سجّاد(ع) آن را بر امام باقر(ع) املاء فرموده‏اند و حضرت باقر(ع) در حالى كه فرزندش امام صادق(ع) حضور دارد آن را مى‏نويسد، و اين گنج بى‏پايان در محضر سه معصوم تنظيم مى‏شود و توسط امام باقر(ع) به امام صادق(ع) به وديعت گذاشته مى‏شود و توسط ائمه بعدى، توسط فرزندان زيدبن على براى شيعيان محافظت و نگهدارى مى‏گردد.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به سيماى نورانى پيامبر خاتم(ص) در آيينه صحيفه نورانى سجاديه اميد كه رهگشايى باشد براى مشتاقان شناخت مقام با عظمت پيامبر اكرم(ص).
جايگاه بلند نام پيغمبر(ص)
در صحيفه نورانى سجاديه افزون بر اين كه در برخى دعاها به صورت خاص از مقام‏هاى والاى پيامبر اكرم(ص) و منزلت والاى او سخن به ميان آمده در غالب دعاهاى صحيفه اسم مبارك آن حضرت و آل طاهرش در جاى جاى دعاها با احترام برده شده است، كمتر دعايى را مى‏توان از حضرت سجّاد پيدا كرد كه در آن اسم مبارك پيامبر برده نشده باشد، در برخى دعاها بيش از چند بار اين جمله «اللّهم صلّ على محمّدٍ و آل محمّد» و يا «آله» تكرار شده است به عنوان نمونه در دعاى بيستم، 19 بار، در دعاى 42، 12 بار، در دعاى 44 و دعاى 22، 7 بار، در دعاى 14، پنج بار در دعاى 21 و 24، هر كدام 4 بار، در دعاى 13 و 23، 3 بار، و در دعاى 9 و 12 و 16، هر كدام 2 بار اين جمله تكرار شده است.و….
اين روش حضرت اوّلاً تفسير صحيح عملى آيه اى است كه دستور مى‏دهد بر محمّد(ص) صلوات بفرستيد، در سوره احزاب مى‏خوانيم: «انّ اللّه وملائكته يصلّون على النبى، يا ايها الّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛(1) خدا و فرشتگان بر پيامبر درود مى‏فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود بفرستيد و سلام گوييد و كاملاً تسليم(فرمان او) باشيد.»
حضرت با اين روش ثابت مى‏كند كه روش صحيح صلوات بر نبى همان است كه حضرت بيان نموده كه آل او در كنارش ذكر شده است و غير از آن، روش “ابتر” و ناتمام است.
ثانياً در ضمن دعاها در سخت‏ترين شرايط اختناق نام اهلبيت پيغمبر(ص) را كه سخت مورد تاخت و تاز و بى‏مهرى بودند زنده نگهداشته و نام آنها را بر زبانها جارى مى‏سازد.
ثالثاً به مهم‏ترين شرط قبولى و استجابت دعا عمل نموده است، چرا كه در روايات فراوانى سفارش شده است كه براى استجابت دعا قبل و بعد از آن صلوات بر محمد و آل او بفرستيد.
امام صادق(ع) فرمود: «لايزال الدّعاء مهجوباً حتّى يصلّى على محمّدٍ و على آل محمّدٍ؛ لايزال دعا در پرده است (و به استجابت نمى‏رسد) مگر (زمانى) كه بر محمّد و آلش درود فرستاده شود.»(2)
و همچنين فرمود: «هر كس حاجتى دارد در پيشگاه الهى پس بايد با محمّد و آل او(دعا را) آغاز كند سپس حاجت خويش را بخواهد سپس با صلوات ختم كند، براستى خدا بزرگوارتر از آن است كه آغاز و پايان دعا را قبول فرمايد و وسط آن را واگذارد….»(3)
دعاى دوّم و مقامات پيامبر خاتم‏
در دعاى دوم با جملات بسيار زيبايى، مقام‏هاى عالى پيامبر اكرم و منزلت والاى آن حضرت را به همراه ويژگى‏هاى آخرين رسول از سلسله جليله رسولان الهى برشمرده‏اند و ضمن اشاره به رنجهاى فراوان پيامبر اكرم(ص) در خصوص مسائلى همچون دعوت مردم به يكتاپرستى و نصيحت و خيرخواهى، هجرت و جنگ‏ها و ثمرات اين جنگ‏ها مطالبى بيان فرموده‏اند و در پايان به مقام شفاعت و درجات اخروى آن بزرگوار اشاره نموده‏اند كه به ترتيب مورد بحث و بررسى قرار مى‏گيرد.
1- نعمت بزرگ رسالت‏
از دعاهاى آن حضرت پس از ستايش خداوند، درود بر پيغمبر خدا است «و الحمد للّه الّذى منّ علينا بمحمّدٍ نبيّه(ص) دون الامم الماضية و القرون السّالفة، بقدرته الّتى لاتعجز عن شى‏ءٍ و ان عظم ولايفوتهاشى‏ء و ان لطف؛(4) و سپاس خداى را كه به سبب وجود محمّد(ص) پيامبرش بر ما منّت نهاد، نه امّت‏هاى گذشته (و آنها از اين نعمت محروم بودند) با قدرتى كه از هيچ چيز هر چند بزرگ عاجز نيست و هيچ چيز هرچند كوچك از نظرش مخفى نيست.»
راغب مى‏گويد: منّت از ريشه “منّ” به معناى سنگهايى است كه با آن وزن مى‏كنند و به همين دليل هر نعمت سنگين و گرانبهايى را “منّت” مى‏گويند كه اگر جنبه عملى داشته باشد يعنى كسى عملاً نعمت بزرگى به ديگرى بدهد كاملاً زيبا و ارزنده است و امّا اگر كسى كار كوچك خود را با سخن بزرگ كند و به رخ افراد بكشد كارى است بسيار زشت، بنابراين منّتى كه نكوهيده است به معناى بزرگ شمردن نعمتها در گفتار است امّا منتى كه زيبنده است همان بخشيدن نعمتهاى بزرگ است.(5)
به همين معناى دوم است آنچه در قرآن درباره نعمت رسالت آمده كه «لقد منّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلالٍ مبين؛(6) خداوند بر مؤمنان منّت نهاد (و نعمت بزرگى به آنها بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از جنس خودشان برانگيخت. كه آيات او را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنها بياموزد، اگرچه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند».
در آيه فوق، سخن از بزرگترين نعمت الهى، نعمت بعثت پيامبر اسلام به ميان آمده است و امام زين العابدين هم در فراز پيش گفته از دعا به اين نعمت بزرگ اشاره نموده‏اند.
پى آمد بعثت‏
از آثار رسالت خاتم پيامبران آن است كه امّت محمّد(ص) بهترين امّت و نمونه‏ترين امّت قرار گرفت و در دوره آخر الزّمان بر تمامى امّت‏ها فزونى يافت. امام سجاد(ع) در ادامه مى‏فرمايد: «فختم بناعلى جميع من ذرأ، و جعلنا شهداء على من جحد و كثّرنا بمنّه على من قلّ؛(7) پس ما را خاتم همه آفريدگان قرار داد و گواهان بر منكران(و به كرم خود) و در سايه منّتش شما و ما را از آنان كه شمارشان فروكاست فزونى بخشيد.»
2- امين وحى‏
«اللّهم فصلّ على محمّدٍ امينك على وحيك؛(8) خدايا! پس درود فرست بر محمّد امين وحى.»
اين فراز اوّلاً عصمت همه جانبه آن حضرت را مورد اشاره قرار داده كه پيامبر اكرم(ص) در دريافت و تلقى وحى از مبدأ اعلى و يا جبرئيل در نگهدارى و حفظ آن و همچنين ابلاغ و رساندن آن امين و داراى عصمت بوده است چنان كه قرآن در آياتى بر اين امر صحّه گذاشته است از جمله فرمود: «ماينطق عن الهوى ان هو الّا وحى يوحى؛(9) و او (محمد(ص)) هرگز از روى هواى نفس سخن نمى‏گويد. آنچه مى‏گويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست.»
و در سوره الحاقه مى‏فرمايد: «تنزيلٌ من ربّ العالمين و لو تقوّل علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثمّ لقطعنا منه الوتين؛(10) (اين قرآن كلامى است) كه از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است. اگر او سخنى دروغ بر ما مى‏بست، ما او را با قدرت مى‏گرفتيم سپس رگ قلبش را قطع مى‏كرديم…» و چون چنين مجازاتى واقع نشده نشان از عصمت همه جانبه او دارد.
3- برگزيده الهى‏
«و نجيبك من خلقك وصفيّك من عبادك؛ و پسنديده از ميان خلقت و برگزيده از ميان بندگانت مى‏باشد» خداوند تمام پيامبران را از ميان انسان برگزيده است.
چنان كه در قرآن كريم در آيات مختلفى به اين امر اشاره شده است مانند آيه 33، آل عمران «انّ اللّه اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم» و مانند آيه 75، حج «اللّه يصطفى من الملائكة رسلاً و من النّاس» و آيه 47، ص «و انّهم لمن المصطفين الاخيار».
و حضرت ختمى مرتبت برگزيده برگزيدگان، و جدا شده از بين جدا شده‏هاست، و جمله دومى «برگزيده از ميان بندگانت» شايد اشاره به همين مطلب باشد كه آن حضرت از بين بندگان خالص الهى يعنى انبياء نيز برگزيده است. لذا خود آن حضرت فرمود: «انا قائد المرسلين؛ من پيشواى پيغمبران هستم.»
و در جاى ديگر فرمود: «ما خلق اللّه خلقاً افضل منّى؛ خداوند مخلوقى برتر از من و گرامى‏تر (و عزيز كرده‏تر) از من نيافريده است.»(11)
آباء و اجداد و امهاتى هم كه حامل نور با عظمت پيامبر اكرم(ص) بودند، همه انسانهاى پاكيزه و پاك بودند «حجورٌ طابت و طهرت»(12) و در واقع خانواده آنها نيز برگزيدگان الهى بودند، از بين تمامى خانواده‏ها.
4- پيغمبر رحمت‏
«امام الرّحمة و قائد الخير و مفتاح البركة كما نصب لامرك نفسه؛ امام و پيشواى رحمت، و قافله‏سالار نيكى، و كليد بركت بود، همچنان كه جان خويش را در راه انجام دادن امر تو به مشقت انداخت.»(13)
آن حضرت نه تنها براى مردم عربستان رحمت بود كه براى همه جهانيان رحمت و فرشته نجات بوده است. لذا قرآن كريم مى‏فرمايد: «ما ارسلناك الا رحمة للعالمين؛(14) ما تو را نفرستاديم مگر اين كه براى جهانيان رحمت باشى.»
و خود آن حضرت فرمود: «ايّها النّاس انّما انا رحمة مهداة؛ مردم بيدار باشيد همانا من رحمت هدايت شده هستم.»(15)
و در آيه ديگر در رابطه با مهربانى آن حضرت و اين كه تلاش داشت امّت خويش را هدايت نمايد مى‏خوانيم: «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم؛(16) به يقين رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است، و اصرار بر هدايت شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.»
امّا كليد بركت بودن آن حضرت بيش از آن است كه در ضمن يك مقاله بگنجد فقط اشاره كنيم كه با آمدن آن حضرت به دنيا در سال عام الفيل لشكر فيل سوار ابرهه مفتضحانه شكست مى‏خورد و همين امر باعث رونق مكّه مى‏شود و تجارت آن شهر باعث نجات مردم از گرسنگى و قحطى مى‏شود كه خداوند در سوره فيل و قريش به اين امر اشاره كرده است.(17)
از بركت وجود آن حضرت است كه وقتى وارد خانه حليمه سعديه مى‏شود آثار بركات در تمام ابعاد زندگى او هويدا مى‏شود؟، خوب است جريان را از زبان حليمه بشنويم.
در حضور مادر محمد(ص) خواستم او را شير دهم پستان چپ خود را – كه داراى شير بود – در دهان او نهادم ولى كودك به پستان راست من بيشتر متمايل بود. آمّا من از روزى كه بچه دار شده بودم شيرى را در پستان راست خود نديده بودم. اصرار نوزاد، مرا بر آن داشت كه پستان راست بى‏شير خود را در دهانش بگذارم، همان دم كه كودك شروع به مكيدن كرد، رگ‏هاى خشك آن پر از شير شد و اين پيشامد موجب تعجب همه حاضران گرديد.(18)
همو مى‏گويد: از روزى كه «محمّد» را به خانه خود بردم، روز به روز خير و بركت در خانه‏ام بيشتر و دارايى و گله‏ام فزون‏تر گرديد.»(19)
وقتى در كودكى داراى چنان بركاتى باشد يقيناً بعد از بعثت و اتصال با مبدأ اعلا بركات وجود او چندين برابر خواهد شد. چنانكه داستانهاى فراوانى اين مسئله را تأييد مى‏كند مانند داستان يوم الدار و بركت پيدا نمودن غذاى پذيرايى ميهمانى، و مانند داستان بركت يافتن غذاى جابربن عبداللّه انصارى كه با يك من آرد و يك بزغاله جمعيت كثيرى پذيرايى شد و از غذا چيزى كم نشد،و…
5 – جذب و دفع براى خدا
«و عرّض فيك للمكروه بدنه، و كاشف فى الدّعاء اليك حامّته، و حارب فى رضاك اسرته و قطع فى احياء دينك رحمه و اقصى الادنين على جحودهم و قرّب الاقصين على استجابتهم لك و والى فيك الابعدين و عادى فيك الاقربين؛ و در راه تو بدنش را هدف مصائب و سختى‏ها قرار داد، و در راه دعوت به سوى تو با نزديكانش در افتاد، و براى رضايت تو با قبيله و تبارش به ستيزه برخاست، و در زنده كردن دين تو رشته خويشاوندى خود را بريد و نزديك‏ترين بستگان خود را به سبب انكار حق، از خويش دور كرد، و دورترين مردم را كه پذيراى حق شدند به خود نزديك ساخت و با بيگانگان به خاطر تو دوستى كرد، و با نزديكان به خاطر تو دشمنى ورزيد.»(20)
پيامبر ابوسفيان و ابوجهل‏ها را كه از قريش بودند، و ابولهب را كه عمويش بود، و همسر او را بخاطر عدم ايمان به يگانگى خدا از خود دور ساخت و سلمان كه ايرانى بود و بلال كه حبشى بود… جذب خويش نمود تا آن‏جا كه درباره سلمان فرمود: «سلمان منّا اهل البيت؛سلمان از خانواده ماست.»(21)
اين بدان جهت است كه براى مردان خدا خويشاوندى در صورتى كه با پيوند مكتبى همراه نباشد كمترين ارزشى ندارد ولى بر عكس افراد دور افتاده‏اى كه از نژاد و اهل زبان آنها نيستند ولى پيوند فكرى و اعتقادى و عملى با آنها دارند از بالاترين ارزش برخوردارند.
قرآن اين حقيقت را درباره همراهان پيامبر(ص) به عنوان بهترين رستگارى اين گونه بيان مى‏دارد «لا تجد قوماً يؤمنون باللّه و اليوم الآخر يوادّون من حادّ اللّه و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم، اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايّدهم بروحٍ منه؛ هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارد نمى‏يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند (بلكه دشمن مى‏دارند) هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند، آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده، و يدخلهم جنّاتٍ تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون؛ و آنها را در باغهايى از بهشت وارد مى‏كند كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن مى‏مانند، خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند؛ آنها «حزب اللّه»اند، بدانيد «حزب اللّه» پيروزان و رستگارانند.»(22)
و امير مؤمنان على(ع) كه خود از پيشتازان اين افراد است درباره پيامبر(ص) و ياران او چنين مى‏گويند: «و لقد كنّا مع رسول اللّه(ص) نقتل آباءنا و ابناءنا و اخواننا و اعمامنا ما يزيدنا ذلك الّا ايماناً و تسليماً و مضيّاً على اللّقم و صبراً على مضض الالم وجدّاً فى جهاد العدوّ؛ براستى هميشه اين گونه بود كه در ركاب رسول خدا(ص) با پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود مى‏جنگيديم، كه اين مبارزه برايمان و تسليم ما مى‏افزود و ما را در جادّه (وسيع) حق و صبر و بردبارى برابر ناگوارى‏ها و جهاد و كوشش برابر دشمن ثابت قدم مى‏ساخت»(23) حضرت سجّاد(ع) نيز به اين امراشاره دارد كه در قسمت ياران مطرح مى‏شود.
امّا اذيت‏ها و آزارهايى كه آن حضرت ديد بيش از آن است كه در اين مقام بتوان بيان نمود فقط به جمله‏اى از خود آن حضرت بسنده مى‏كنيم كه فرمود: «ما اوذى احدٌ مثل ما اوذيت فى اللّه؛ هيچ كس در راه خدا مانند من اذيت و آزار نشد.»(24)
6- تبليغ دلسوزانه با تحمّل مشقات‏
«و ادأب نفسه فى تبليغ رسالتك و القبها بالدّعاء الى ملّتك و شغلها بالنّصح لاهل دعوتك؛ و خودش را در راه تبليغ رسالت و پيام تو خسته كرد، و با فراخواندن به سوى آيين تو خود را به مشقّت افكند و با نصيحت و خيرخواهى كردن براى مؤمنان خود را مشغول ساخت.»(25)
راستى در مدّت 23 سال تبليغ رنجهاى بى‏شمارى را تحمّل و بيش از هفتاد جنگ (غزوه و سريه) را براى تبليغ اسلام و زنده نگهداشتن آن تحمل نموده، به قدرى دلسوزانه تلاش مى‏كرد كه حتّى خداوند نيز به او تذكر داد كه بنا نيست اين همه خود را به زحمت اندازى.
«فلعلّك باخعٌ نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفاً؛ گويى مى‏خواهى به خاطر اعمال آنان، اگر به اين گفتار ايمان نياورند، خود را هلاك كنى.»(26)
آن حضرت آنقدر دلسوز بود و تلاش مى‏كرد كه قومش هدايت شود كه گاه توسط همان مردم سنگباران مى‏شد و خون از پاى مباركش جارى بود با اين حال مى‏گفت: «اللّهمّ اغفر لقومى فانّهم لايعلمون؛(27) خدايا قومم را ببخش، براستى آنها (نسبت به مقام رسالت) آگاهى ندارند.»
7- هجرت و تحمّل رنج دورى از وطن و خانه خدا
راستى دور شدن از مكّه بسيار سخت و ناگوار است آنهايى كه مكّه مشرّف شده‏اند اين امر را به خوبى لمس مى‏كنند، حال اگر مكّه وطن و زادگاه و «مسقط الرأس» انسانى باشد، دور شدن او از آنجا دو چندان ناگوار و تلخ خواهد بود. امّا پيامبراكرم(ص) براى اعتلا و توسعه اسلام تن به اين هجرت و هجران داد و حاضر شد سالهاى دورى از وطن و خانه خدا را تحمّل نمايد، و در عالم هجرت با جنگها و مشكلات فراوان دست و پنجه نرم كند، حضرت سجّاد در اين‏باره مى‏فرمايد:
«و هاجر الى بلاد الغربة و محلّ النّأى عن موطن رحله، و موضع رجله و مسقط رأسه و مأنس نفسه، ارادةً منه لاعزاز دينك و استنصاراً على اهل الكفر بك؛(28) و به سرزمين دور از وطنش و بلاد غربت (يعنى مدينه) هجرت كرد وطنى كه محل سكونت و نشو و نماى او بود، و در آنجا به دنيا آمده بود، و بدانجا انس و الفت گرفته بود(همه اين‏ها) به خاطر سربلند كردن دين تو، و به خاطر يارى جستن عليه كفر بود.
اين هجرت كه بعد از سيزده سال از بعثت پيامبراكرم(ص) انجام گرفت پى‏آمدها و دستاوردهاى فراوانى داشت از جمله توسعه و عزّت يافتن اسلام، و افزون شدن مسلمانان است كه امام سجّاد(ع) نيز به آنها به عنوان ره‏آورد هجرت پيامبراكرم(ص) اشاره نموده است.
هجرت پيامبر منشأ بركات فراوانى گشت، تشكيل حكومت اسلامى، قدرت جهانى يافتن مسلمانان، پيروزيهاى پى‏درپى و… از آن جمله است بدين جهت منشأ تاريخ براى مسلمين قرار گرفت.
8 – جهاد و استقامت در حال هجرت‏
«حتّى استتبّ له ما حاول فى اعدائك، و استتم له مادبّر فى اوليائك فنهد اليهم مستفتحاً بعونك، و متقوّياً على ضعفه بنصرك فغزاهم فى عقر ديارهم و هجم عليهم فى بحبوحة قرارهم حتّى ظهر امرك، و علت كلمتك، و لو كره المشركون؛ تا جايى كه (با استقامت) هرچه درباره دشمنان تو در سر داشت جامه عمل پوشانيد، و آنچه درباره دوستانت مى‏انديشيد به دست آورد. پس در حالى كه از تو كمك مى‏خواست، و از تو نيرو طلب مى‏كرد، به ستيز با دشمنان تو برخاست، پس در دل وطن دشمن با آن‏ها جنگيد، و در ميان قرارگاهشان بر آنان هجوم برد، تا دين تو آشكار گشت، و كلمه تو (يعنى توحيد) برترى يافت، هرچند خوشايند مشركان نبود.»
آنچه درباره دشمن در سر داشت تسليم شدن آنان و يا شكست آنان بود كه اين امر به صورت كامل در سال هشتم هجرت با فتح مكّه تحقق يافت، و آنچه براى مسلمانان تلاش داشت همان امنيّت و آرامش و عزّت جهانى بود، كه آن هم به دست آمد.
اين ره‏آوردها نتيجه جنگهاى متعدد و تلاشها و رنجهاى بى‏شمارى بود كه پيامبر اكرم(ص) و همراهانش تحمّل كردند، از جنگ بدر و احد و خيبر و خندق گرفته تا فتح مكّه و جنگ تبوك.
9- پاداش پيامبر در قالب دعا
هر انسان منصفى نگاه اجمالى به زحمات طاقت فرساى پيامبراكرم(ص) واوصاف نيكوى او داشته باشد بى‏اختيار دست به دعا بر مى‏دارد و از خداوند پاداش نيكو براى او طلب مى‏كند هرچند خداوند بدون دعاى بندگان نيز پاداش در خور لياقت آن حضرت به او عنايت مى‏كند، امّا دعاى بندگان هم پاداش و ثواب براى خود آنان دارد و نوعى همراهى با اهداف آن حضرت تلقى مى‏شود و هم باعث ترفيع درجه آن حضرت در پيشگاه الهى مى‏گردد، بر همين اساس است كه حضرت سجّاد عرضه مى‏دارد.
«اللّهم فارفعه بما كدح فيك الى الدّرجة العليا من جنّتك حتّى لايساوى فى منزلة و لايكافأ فى مرتبةٍ و لا يوازيه لديك ملكٌ مقرّبٌ و لا نبىّ مرسلٌ؛ خدايا! در برابر زحماتى كه براى تو متحمّل شد او را به بالاترين درجات بهشت برسان، تاجايى كه هيچ كس با او برابر نباشد، و در هيچ مرتبه‏اى با وى هم رتبه نگردد، و در نزد تو هيچ ملك مقربى و هيچ پيامبر مرسلى با او برابرى نكند.
«و عرّفه فى اهله الطّاهرين و امّته المؤمنين من حسن الشّفاعة اجلّ ما وعدته يا نافذ العدة، يا وافى القول، يا مبدّل السّيئات باضعافها من الحسنات انّك ذوالفضل العظيم؛ نيكويى(و قبول) شفاعت او را درباره اهل بيت پاكش و امّت مؤمنش بيش از آن‏چه (به ما) وعده فرموده‏اى به او بنما و معرّفى كن، اى كسى كه وعده هايت نافذ است! اى كسى كه به قولت وفا مى‏كنى! اى كسى كه بدى‏ها را به چندين برابر به خوبى مبدّل مى‏سازى! به راستى كه تو بخشنده و بزرگى.»(29)
10 – ياد ياران‏
تمجيد از بستگان و ياران با وفاى هر فرد، تمجيد از خود او به حساب مى‏آيد، در همين راستا امام سجّاد(ع) در يكى از دعاهاى خود بر ياران و پيروان تمامى پيروان از جمله پيامبر خاتم درود و سلام مى‏فرستد و از آنها تمجيد مى‏كند و مى‏فرمايد: «خدايا! و (درود فرست بر) پيروان رسولان و تصديق كنندگان ايشان از اهل زمين كه نديده ايمان آوردند و در آن هنگام كه دشمنان با تكذيب رسولان به دشمنى برخاستند، امّا مؤمنان با عمق ايمان مشتاقانه به سوى رسولان روى آوردند. در هر عصر و زمانى كه رسولى فرستادى و براى اهل آن زمان، راهنمايى فرا راهشان نهادى از زمان آدم(ع) تا زمان محمّد(ص) كه درود خدا – بر او و دودمانش باد – از امامان هدى و پيشوايان اهل تقوا – كه بر همه آن‏ها درود باد – خداوندا! پس تمام آن‏ها را مشمول آمرزش و خشنودى خويش گردان.»
«اللّهم و اصحاب محمّدٍ خاصّة الّذين احسنوا الصّحابة و الّذين ابلوا البلاء الحسن فى نصره و كانفوه، و اسرعوا الى وفادته، و سابقوا الى دعوته، و استجابوا له حيث اسمعهم حجّة رسالاته؛ خدايا! به ويژه ياران محمّد، آن كسانى كه به خوبى از عهده وفادارى به او برآمدند، و آنان كه در ياريش خوب سعى نمودند و حمايت كردند و در هنگام تنهايى آن حضرت به سرعت به سوى او شتافتند و به او توان بخشيدند و در پذيرش دعوتش از يكديگر سبقت جستند و چون حجّت و دليل رسالت‏هاى خويش را به گوش آن‏ها رساند، او را پذيرا گشتند و اجابت نمودند.
«و فارقوا الازواج و الاولاد فى اظهار كلمته، و قاتلوا الآباء و الابناء فى تثبيت نبوّته، و انتصروا به، و من كانوا منطوين على محبّته يرجون تجارةً لن تبور فى مودّته، و الّذين هجرتهم العشائر اذ تعلّقوا بعروته و انتفت منهم القرابات اذسكنوا فى ظلّ قرابته؛ و در راه آشكارا نمودن دعوت آن حضرت، از همسر و فرزندان خويش دست شستند و با پدران و فرزندان خود براى تثبيت نبوت آن حضرت جنگيدند و به بركت وجود او بر دشمن غالب گشتند و (درود فرست بر) آنان كه مهر او را در دل داشتند و در دوستى ورزيدن به او تجارتى پرسود و بى‏زوال را اميد داشتند و (درود فرست بر) آنان كه وقتى دل به او دادند فاميل و عشيره‏هاى ايشان از آنان دورى كردند و زمانى كه در سايه قرابت و نزديكى آن حضرت مسكن گزيدند، نزديكان آنان پيوند قرابت را بريدند.»(30)
حضرت با ظرافت اوصافى را ذكر مى‏نمايد كه ياران واقعى پيامبراكرم(ص) را از منحرفين و منافقين و…جدا مى‏سازد، مانند: به خوبى از عهده وفادارى برآمدند، در يارى حضرت نهايت تلاش نمودند…و در پايان در حق ياران حقيقى و واقعى پيامبر اين گونه دعا فرموده است: «خدايا! پس از نظر دور مدار براى ياران محمّد آنچه را براى تو و در راه تو از كف دادند، آنان را با خشنودى خويش، خشنود ساز و (به آنان پاداش عطا فرما) به خاطر جمع كردن مردم به دور دين تو، و اين كه با رسول تو در دعوت مردم به سوى تو همراهى كردند، و هم چنين به ايشان پاداش ده به خاطر هجرتى كه براى تو كردند و از قوم خود دور افتادند و از زندگى راحت و فراخ به سختى گرفتار شدند و آن كسان بسيار را كه براى عزّت بخشيدن به دين تو ستم‏ها ديدند.»(31)
پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره احزاب، آيه 56.
2. الكافى، ج 2، ص 491، ح 1؛منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، دارالحديث، 2، ص 183.
3. مكارم الاخلاق، ج 2، ص‏19، ح 2040 و منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 183.
4. صحيفه كامل سجاديه، ترجمه عليرضا جعفرى، انتشارات نبوع، ص 46 دعاى دوم و تفسير نمونه ،ج 2، ص 183.
5. راغب اصفهانى، مفردات راغب.
6. سوره آل عمران، آيه 164.
7. صحيفه سجاديه.
8. همان.
9. سوره نجم، آيه 3 و 4.
10. سوره الحاقه، آيه 43 – 44.
11. منتخب ميزان الحكمه،سيد حميد حسينى، دارالحديث، دوم، ص 495 و كنزالعمّال حديث 31883.
12. همان، ص 496 و عيون اخبارالرضا(ع)، ج 1، ص 262، حديث 22.
13. صحيفه سجّاديه، همان، ص 46 – 48.
14. سوره انبياء، آيه 107.
15. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 495؛ الطبقات الكبرى، ج 1،ص 192.
16. سوره توبه، آيه 128.
17. ر – ك به تفسير و توضيح سوره فيل و قريش.
18. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 345، فروغ ابديت، چاپ بيستم، ص 160.
19. مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 24.
20. صحيفه سجاديه،ص 48.
21. تفسير نمونه، ج 27، ص 456.
22. سوره مجادله، آيه 22.
23. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 56، ص 74.
24. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 499، كنزالعمّال، ح 5818.
25. صحيفه سجاديه، ص 48.
26. سوره كهف، آيه 6.
27. منتخب ميزان الحكمه، ص 499.
28. صحيفه سجاديه، ص 48.
29. همان، پايان دعاى دوم.
30. صحيفه سجاديه، دعاى چهارم.
31. همان.

/

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

با توجه به اهميت «حياتى و اساسى» مصرف مدبرانه و عاقلانه منابع كشور، سال جديد را در همه زمينهها و امور، سال اصلاح الگوى مصرف مي‌دانم.
تبديل احوال ملت ايران به نيكوترين احوال، نيازمند توجه و لطف پروردگار است اما بايد متوجه بود كه جلب «لطف و رحمت الهى» به تلاش و همّت آحاد مردم براى ايجاد تحوّل در زندگى شخصى و اجتماعى بستگى دارد.
اسلام عزيز و همه عقلاى عالم بر اين نكته تأكيد مىكنند كه مصرف بايد مدبرانه و عاقلانه مديريت شود.
همه ما بخصوص مسؤولان سه گانه، شخصيتهاى اجتماعى و آحاد مردم بايد در سال جديد در مسير تحقق اين شعار مهم، حياتى و اساسى «يعنى اصلاح الگوى مصرف در همه زمينهها» برنامه ريزى و حركت كنيم تا با استفاده صحيح و مدبرانه از منابع كشور مصداق برجسته‌اى از تبديل احوال ملت به نيكوترين حالها، ظهور و بروز يابد. (از پيام سال )88
ملت بزرگ و عزيز ايران با توجه به آمادگىها و زمينههاى مثبت موجود، دهه چهارم انقلاب را به گامى بلند و جهشى قابل توجه در روند تحقق آرمان اصيل «پيشرفت و عدالت» تبديل خواهد كرد.
حضور ميليونها جوان «دانا، پرنشاط و تحصيل كرده» تجربيات بسيار ذيقيمت «نخبگان، مسؤولان و مديران» در روبرو شدن با مسايل سه دهه اخير كه منجر به تصميمات مهمى همچون اجراى اصل 44 قانون اساسى، تلاش براى هدفمند كردن يارانهها و سفر مسؤولان به استانها و مناطق دور و نزديك كشور شده است و نيز آماده شدن زيرساختهاى اساسى در زمينههاى گوناگون «علمى، شبكههاى ارتباطاتى و مواصلاتى» از جمله عواملى است كه آمادگيهاى بسيار وسيعى، براى حركت پرشتابتر كشور بوجود آورده تا دهه چهارم كه از امسال آغاز شده در پرتو برنامه ريزى و كار و تلاش مجدانه، حقيقتاً به دهه پيشرفت و عدالت تبديل شود.
تحقق اين آرزوهاى بزرگ، سخت، اما شدنى است و بايد با همت و اراده و تلاش همگانى به آنها برسيم.
اين حركت، گامى اساسى در روند پيشرفت و عدالت است چرا كه بيمارى اسراف، از لحاظ اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى، آسيبها و مشكلات گوناگونى بوجود آورده و آينده كشور را تهديد مىكند.
بايد اعتراف كنيم كه عادتها، سنتها و روشهاى غلط، زياده روى در مصرف را بدنبال آورده و نسبت ميان توليد و مصرف را، به ضرر توليد برهم زده است، به گونه‌اى كه يك سوم نان توليدى و حداقل يك پنجم آب مصرفى، كه با آن همه مشكلات و دشواريها تهيه مىشود عملاً به هدر مي‌رود، متوسط مجموع انرژى مصرفى در ايران، بيش از 2 برابر متوسط جهانى شده و شاخص شدت انرژى در كشور ما يعنى نسبت انرژى مصرف شده به كالاى توليد شده، متأسفانه 8 برابر كشورهاى پيشرفته است.
مقابله با اسراف و صرفه جويى صحيح، با حرف امكانپذير نيست و قواى مقننه و مجريه موظفند با قانونگذارى صحيح و اجرا و پيگيرى قاطعانه، الگوى مصرف را از «توليد تا مصرف و بازيافت» اصلاح كنند.
مردمسالارى دينى با حرف ايجاد نمىشود بلكه نيازمند شركت و حضور و اراده ملت و ارتباط فكرى، عقلانى و عاطفى با مردم، با تحولات كشور است و تحقق اين مسئله جز با انتخابات صحيح، همگانى و مشاركت وسيع مردم ممكن نيست.
انتخابات سرمايه گذارى عظيم و سپرده گذارى ملت براى اداره صحيح كشور و دستيابى به آينده‌اى روشن است، و هر رأيى كه به صندوق ريخته مىشود اهميت دارد و به اين سرمايه گذارى ملى مي‌افزايد.
توجه كنيد كه انتخابات فقط ابزارى براى در دست گرفتن قدرت نيست بلكه وسيله‌اى است براى ارتقاى توان كشور، افزايش اقتدار ملى و آبرومند كردن ملت، بنابراين در تبليغات و رفتار خود به اين مسائل اهميت دهيد و مبادا كسى در فعاليت انتخاباتى خود به گونه‌اى حرف بزند و رفتار كند كه دشمن را به طمع بياندازد.
هر يك از شما حتماً حرفى داريد و طبعاً حرف فرد مقابل را رد مىكنيد اما در اين روند از جاده انصاف خارج نشويد و به كتمان حقايق نپردازيد.
نامزدها خود را به مردم عرضه كنند تا مردم با هوشيارى هر گونه كه تشخيص مي‌دهند عمل كنند.
بنده نيز به مسؤولان تأكيد مىكنم كه حتماً انتخابات را سالم و با امانت دارى كامل برگزار كنند و به گونه‌اى عمل شود كه دست نامزدها باز باشد و مردم نيز با حضور پرشور خود، هر كه را خواستند آزادانه انتخاب كنند.
هميشه گمانه زنىها و شايعاتى در اين زمينه بوده و خواهد بود اما بنده يك رأى دارم كه در صندوق مي‌اندازم و به هيچ كس هم نمىگويم كه به چه كسى رأى بدهد يا ندهد، چرا كه تشخيص اين مسئله بر عهده خود مردم است. (15/1/)88
امام خمينى ثابت و استوار نقش معلم در جامعه
نقش معلم در جامعه، نقش انبياء است. انبياء هم معلم بشر هستند، نقش بسيار حساس و مهمى است و مسؤوليت بسيار زيادى دارد. نقش مهمى است كه همان نقش تربيت است كه «اخراج من الظلمات الى النور» است آنهايى كه «اللّه ولى الّذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور» همين سمت معلمى است. خداى تبارك و تعالى اين سمت را به خودش نسبت مي‌دهد كه خداى تبارك و تعالى است كه اخراج مىكند مردم را از ظلمات به نور و به وسيله انبياء و به وسيله وحى مردم را دعوت مىكند به نورانيّت، دعوت مىكند به كمال، دعوت مىكند به عشق، دعوت مىكند به محبت، دعوت مىكند به مراتب كمالى كه از براى انسان است. دنبال او انبياء هستند كه همان مكتب الهى را نشر مي‌دهند و آنها هم شغلشان تعليم است، معلمند، معلم بشرند، آنها هم شغلشان اين است كه مردم را تربيت كنند كه از مقام حيوانيت بالا برود و به مقام انسانيّت برسد. (26/5/)1358
معلم و دانشجو محصور به معلمهاى دانشگاه يا دبيرستانها يا ساير جاها نيست و دانشجو هم محصور نيست به همانهائى كه دانشگاه مي‌روند. عالم يك دانشگاه است و انبياء و اولياء و تربيت شدههاى آنها معلم هستند و ساير بشر دانشجو و بايد دانشجو باشند. عالم بايد، تمام دنيا بايد دو طبقه داشته باشد: يك طبقه معلم و استاد و يك طبقه دانشجو و متعلم. وظيفه معلم هدايت جامعه است به سوى اللّه و وظيفه دانشجو تعلّم. (8/6/)1359
اين جوانها نفوسشان مستعد است از براى گرفتن هر چيزى كه وارد بشود در نفوس، نفوس جوانها يك آينه صيقلى است كه باز از آن فطرت خودش جدا نشده است و اين آينه همه چيز در آن نقش مىشود ببندد. اگر چنانچه معلم، يك معلمى باشد كه دعوت به نور بكند، دعوت به صلاح بكند، دعوت به اسلام بكند، دعوت به اخلاق صالحه بكند، دعوت به ارزشهاى انسانى بكند، آن ارزشهائى كه عنداللّه ارزش است، اگر معلم اين كار را بكند، همانطورى كه انبياء مردم را از ظلمات به نور مىكشانند، اين معلم هم اين بچهها را از ظلمات به نور وارد مىكند و همين شغلى است كه شغل انبياست و اگر خداى نخواسته معلمى يا معلمهايى بر خلاف مسير حق باشند، تربيت نشده باشند، تزكيه نشده باشند، بر خلاف صراط مستقيم الهى باشند، اين آينههاى صيقلى كه نفوس جوانهاى ماست، در آن همان تعليمات اعوجاجى كه در اين خود معلم هست نقش مىبندد و او را رو به انحراف مىبرد يا به طرف شرق و يا به طرف غرب. (18/10/)1359
معلم امانتدارى است كه غير همه امانتها، انسان امانت اوست. امانتهاى ديگر را اگر كسى خيانت به آن بكند خلاف كرده است لكن يك مالى را كه به آن امانت داده بودند از بين برده است، در جامعه يك چيزى درست نمىشود، يك شخصى ضررى كرده است و اين هم بايد ضرر او را جبران كند اما امانت اگر انسان شد، اگر يك طفل قابل تربيت شد، اگر خداى نخواسته اين امانت به آن خيانت شد، يك وقت مىبينيد خيانت به يك ملت است، خيانت به يك جامعه است، خيانت به اسلام است. بنابراين شغل در عين حالى كه بسيار شريف است و بسيار ارزنده است، از باب اينكه همان شغل انبياست كه براى انسان سازى آمده بودند لكن مسؤوليت بسيار بزرگ است، چنانچه مسؤوليت انبيا هم بسيار بزرگ بود. (18/10/)1359
بايد خيلى توجه شما داشته باشيد كه شماها يك مردم عادى نيستيد، شماها معلّم نسلى هستيد كه در آتيه همه مقدرات كشور به آن نسل سپرده مىشود. شما امانتدار يك همچو نسلى هستيد و تربيت شما و تعليم شما بايد همراه هم باشد. فقط اين هم وظيفه نيست براى معلم علوم دينى، اين وظيفه است براى تمام معلمين در هر رشته هستند و تمام اساتيد دانشگاه در هر رشته‌اى هستند همانطورى كه معلم علوم دينى فقط اگر بخواهد علوم دينى را ياد بدهد و توجه به اخلاق دينى نداشته باشد، توجه به سازندگى اين طفل يا اين جوان نداشته باشد ممكن است غائله بار بياورد و كشور را به تباهى بكشد، معلم غير علوم دينى هم همين طور است، در هر رشته‌اى كه تعليم واقع مىشود، اگر چنانچه در آن رشته خداى نخواسته انحراف ايجاد بشود، معلمين يا اساتيدى باشند كه انحراف ايجاد بكنند، هم خودشان شريكند در اين جرمهايى كه از آنها صادر مىشود و هم كشورشان به تباهى كشيده مىشود به حسب امكان. (10/11/)1359

/

«طرحى از يك زندگى انقلابى»

من پنجاه و هفتى هستم و خواهم بود
درآمد:
«خواهر طاهره! اگر مردم ايران منتظر من هستند، هشت فرزند هم منتظر شما هستند، مراقب خودتان باشيد.»
اين جمله‌اى است كه امام راحل در مقطعى كه خانم دباغ سر از پا نشناخته، بخشى از وظيفه حفاظت از امام را در نوفل لوشاتو بر عهده داشت، از ايشان شنيد. اين عبارت در عين حال اشاره‌اى است به پاكبازى اين يار ديرين انقلاب كه تا هم اينك نيز بر فكر و عمل او سايه افكنده است. در اين ماهها ترجيعبند كلام او گلايه‌اى است دائمى از رفتار برخى از مسندنشينان كه ياد و نام امام را به فراموشى سپرده‌اند و نزد ناديدگان انقلاب كه همان جوانان هستند، رفتار ناصواب خود را به حقيقت ناب و زلال انقلاب ضميمه مىنمايند.
او بر خلاف ملاحظات سياستپيشگان و بر محمل شجاعت ذاتى خويش، از كتمان حقايق تاريخ انقلاب، به‌ويژه بخشهائى كه با رفتار برخى از حقستيزان امروز پيوند دارد، رويگردان است و زمينهساز شناختى واقعنمايانه از حقايق مكتومى است كه در جريان انقلاب اسلامى روى داده‌اند.
با سپاس از سركار خانم دباغ كه ساعتى با ما به گفت‌وگو نشستند.
آيا شما از دوران نوجوانى علائق سياسى داشتيد و يا اتفاقى باعث شد كه وارد اين عرصه شويد؟ به عبارت ديگر چگونه وارد عرصه مبارزات شديد؟
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. من مىخواهم عرضم را با دعا براى حسن عاقبت خود شروع كنم و اميدوارم حضرت امام و تمام شهدا كه ناظر بر اعمال و گفتار ما هستند، از ما رضايت داشته باشند. اگر بخواهم از اين مسئله اطلاعات كافى بدهم، بايد بگويم كه بنده در يك خانواده بسيار مذهبى، شايد هم يك قدرى محدود، به دنيا آمدم و زندگى كردم. پدرم در مسجد جامع همدان، استاد اخلاق بودند و عصرها در كتابفروشي‌اى كه در نزديكى مسجد داشتند، مىنشستند و با دوستانشان گعدههائى داشتند و آيات و روايات را با هم مرور و بحث مىكردند. ايشان استادى داشتند به نام شيخ محمد تقى ايزدى كه روحانى برجسته و والائى بودند. هر جمعه با ايشان جلساتى داشتند و طبيعتا اين مباحث به خانه هم سرايت مىكرد. در هفتههائى كه نوبت پدر بود و آقايان مي‌آمدند، ما پشت در اتاقها مي‌ايستاديم و گوش مي‌داديم، چون آن وقتها بلندگو نبود كه صدا به همه ما برسد، پدر طورى مىنشستند كه نزديك در اتاق مجاور باشد كه ما بچهها صدا را بشنويم. منزل ما فقط همان دو اتاق را داشت و ما صدا را خوب مىشنيديم. مادربزرگ مادرى ما، صديقه خانم تهرانى، مربى قرآن بودند و همه مردم همدان ايشان را مىشناختند و در همدان براى خانمها كلاس قرآن مىگذاشتند. در آن زمان به تدريج روزنامهها چاپ شدند، از جمله روزنامه‌اى بود كه فقط فكاهى مىنوشت.
روزنامه توفيق؟
بله، اسمش همين بود. پدرِ مادرم اين روزنامه را مىخريدند و به منزل مي‌آوردند. چون همسرشان سواد داشتند، طبيعتا خواندن روزنامه به دخترها هم سرايت كرده بود. مادر، زن بسيار با اطلاعى بودند و تمام قرآن و همه دعاها را ايشان به ما آموزش مي‌دادند و پدر روزهاى جمعه غلطگيرى مىكردند. طبيعى است كه با اين نوع آشنا شدن با اسلام و با قرآن، انسان متوجه بعضى از مسائل مىشود، منتهى در كنار اين قضايا، پدرِ مادرم كه از تهران به همدان منتقل شده بودند، براى اولين دوره مجلس در صدر مشروطيت، براى همدان انتخاب شدند. ايشان در خيابان سرچشمه خراطى داشتند. نامشان احمدى بود.احتمالا يك چيزهائى به صورت ژنتيك به ما منتقل شده است.(با خنده)
شما ايشان را ديده بوديد؟
خير، بنده پدر و مادر مادرم را نديده‌ام، اما پدر پدرم را ديدم. آهنگر و بسيار ساده و در عين حال متشخص بودند. اين خانواده و آن ريشه، سرمايههائى را به انسان مي‌دهد. هيچ يك از افراد خانواده پدرى و مادرى دنبال اين مسائل نبودند، اما بنده را خداوند متعال عنايتى كردند. طبع بسيار شلوغ و شيطانى داشتم، به طورى كه از سن 7 سالگى تا 10 سالگى خودم يك هيئت سينه‌زنى داشتم. پسرها و دخترهاى فاميل را جمع مىكردم و از ساعت 10 در حياط منزل يك ساعتى سينه مي‌زدند، بعد هم آنها را به كوچه مىبردم و يك دور، دور امامزاده عبدالله مىگرداندم! و به يكى از همسايهها هم مىگفتم كه امروز دسته سينه‌زنى ما براى ناهار به منزل شما مي‌آيد! و آنها هم آشى، آبگوشتى درست مىكردند و اين بچهها را كه بين 10 تا 15 نفر مىشدند، مىبردم آنجا و ناهار مىخورديم و نماز جماعت مىخوانديم و دوباره پرچمها را جمع مىكرديم. سه چهار تا چراغ بادى هم داشتيم كه بعدها هفت تا شد، اينها را جلوى دسته نگه مي‌داشتيم. به هر حال اين حالات در بنده بود تا به سن 13 سالگى رسيدم. ما پنج تا خواهر بوديم و پدر، همه آنها را در سن 17، 18 سالگى
شوهر دادند، ولى براى اينكه از دست شيطنتهاى من خلاص شوند، همين كه وارد 14 سالگى شدم، به آقاى دباغ شوهرم دادند و به تهران آمديم. (با خنده)
متدينين سنتى روى خوش به سياست نشان نمي‌دادند و لذا احتمالا هم خانواده پدرى و مادرى و هم خانواده همسرتان در برابر سياسى شدن شما مقاومتهائى نشان دادند.
اتفاقاً حركتهاى سياسى در خانواده ما قبل از به وجود آمدن من، سابقه داشته. موقعى كه من ازدواج كردم و به تهران آمدم، بحبوحه قضاياى جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل و قضاياى فلسطين بود و همسرم با عده‌اى از دوستانشان، به عناوين مختلف در اين قضايا شركت داشتند. البته نمي‌آمدند در برابر شاه مثل ماها مبارزه كنند، ولى در آن زمان اعلاميههاى علما و بزرگان را دست به دست مىچرخاندند و اخبار و رويدادها را براى هم تحليل مىكردند و هر كسى كه يك راديوى كوچك داشت، به هزار سوراخ و سنبه خانه مي‌رفت كه بتواند اخبار را بگيرد كه الآن در مصر چه خبر است؟ در فلسطين چه خبر است؟ اين نوع رفتارها در انسان تأثير دارد.
يادم هست موقعى كه رضاشاه را به تبعيد بردند و بعد شاه مىخواست جنازه پدرش را برگرداند، ما در همدان همسايه‌اى داشتيم كه آدمهاى خوبى نبودند. پدرم بسيار آدم اخلاقي‌اى بود و نمىگذاشت ما با اين همسايه ارتباط برقرار كنيم، چون از خانهاى روستا بودند و آدمهاى سالمى نبودند، ولى آنها راديو داشتند. پدرم با وجود تقيد زيادى كه داشتند، آن روز اجازه دادند ما برويم و اخبار را بشنويم، خودشان هم آمدند و در حياط روى صندلى نشستند كه قضاياى آوردن جنازه رضاشاه را بشنوند. مىخواهم عرض كنم كه خانواده بهطور كلى علائق سياسى داشتند. بعد كه ازدواج كردم و به تهران آمدم، همسرم با اين گروهها، بالاخص با آقائى روحانى به نام صاحب‌الزمانى ارتباط داشتند. ايشان در آن زمان در دفتر آيت‌الله بروجردى رضوان اللّه تعالى عليه بودند. ماها هم همگى مقلد آيت‌الله بروجردى بوديم و ايشان مي‌آمدند و اطلاعات را مي‌آوردند. تا آخرين سالهاى مبارزه با ايشان ارتباط داشتيم كه بعدها متاسفانه در دفتر آقاى منتظرى گير كردند و بيرون نيامدند! و ارتباطها قطع شد. بنابراين هم از طريق بيوت مراجع و هم از طريق حركات سياسى موجود در جامعه، در جريان قرار مىگرفتيم. يادم هست كه همسرم مي‌آمدند و مىگفتند كه امروز با آقايان بازارى به منزل آيت‌الله كاشانى رفتيم و آقا اينطور گفتند.
با فدائيان اسلام هم ارتباط داشتند؟
به مبارزات سياسى اعتقاد داشتند و دارند، ولى خيلى با مبارزات مسلحانه موافقت ندارند. يك نوع اعتقاداتى نسبت به مبارزه و مسائل سياسى دارند، ولى برعكس ما، با اسلحه و اين حرفها ميانه خوبى ندارند. طبيعى بود من كه در بچگى و نوجوانى دنبال اين گونه مسائل بودم، تهران برايم ميدان رشدى شد و از طريق يكى از همسايگان در بيت يكى از علما كه در كوچه شترداران خيابان خراسان زندگى مىكردند، مشغول تحصيل دروس حوزوى شدم. يك مقدار پيش ايشان درس خواندم. ايشان هم گاهى گريزهائى به سياست مي‌زدند، اما بسيار محتاط بودند، چون شناخت كاملى از ما نداشتند. هفت هشت نفر خانم بوديم كه مي‌رفتيم و خدمت ايشان درس مىخوانديم. بعد كه مجبور شديم تغيير مكان بدهيم و به بالاتر از خيابان خراسان، روبروى خيابان غياثى (شهيد سعيدى فعلى) آمديم، ناچار شدم استادم را عوض كنم، چون مسافت زياد بود و فرزندان من هم سه چهار تا شده بودند. از طريق مسجد حورى كه نزديك خيابان
غياثى بود، با آقاى حاج على آقا خوانسارى كه ايشان را از عراق بيرون كرده بودند، آشنا شدم و خدمت ايشان رفتم و درسم را ادامه دادم.
در اين هنگام بود كه قضاياى 15 خرداد پيش آمد. درسؤال شما بود كه چه اتفاقى موجب شد به مسائل سياسى و مبارزاتى كشيده شدم و بنده بايد به اين روز خاص اشاره كنم. در روز 15 خرداد كه صبح آن حضرت امام را دستگير كرده و به تهران آورده بودند، بازار بهشدت به هم ريخت. ما سر خيابان غياثى مىنشستيم، وقتى روى پشت بام رفتيم، از آن مسافت، دودى را كه از بازار بلند شده بود، ديديم. من احساس كردم اگر اين جريانات به خيابانها كشيده شود، فرزندانم گرسنه مىمانند و سريع به نانوائى رفتم كه مقدارى نان تهيه كنم. نانوا در دكان را بست كه كسى تير نخورد و من از سوراخ در كه از آنجا به مشترىها نان مي‌دهند، نگاه كردم و ديدم كه جوانها را چنان با تير مي‌زدند كه انگار آنها دشمنان خونىشان هستند!
صحنه درگيرى اين قدر به شما نزديك بود؟
اين نانوائى سر نبش خيابان 17 شهريور (شهباز آن زمان) بود و من از آن پنجره مي‌ديدم كه مردم صف به صف از خيابان خراسان به طرف تلفنخانه در قسمت بالاى خيابان شهباز مي‌روند. كلانترى هم در اول يك خيابان فرعى خيابان غياثى بود. پاسبانها به رديف زانو زده بودند و مستقيم به طرف مردم تيراندازى مىكردند. چند جوان را ديدم كه از پاهايشان خون مي‌آمد و خود را به طرف جوى آب كشيدند كه تير بعدى را نخورند. وقتى مردم خون را ديدند، نمي‌دانم چه حالتى برايشان پيش آمد، شايد اگر خود بنده هم بودم، همين حالت را پيدا مىكردم، بي‌اعتنا به اينكه چه كسى تير خواهد خورد يا چه خواهد شد، به طرف پاسبانها حمله و آنها هم از ترسشان به طرف كلانترى فرار كردند! مردم ريختند و كيوسكى را كه نگهبان كلانترى در آن مي‌ايستاد و همينطور كيوسك تلفن را آتش زدند و بعد به طرف بالاى خيابان رفتند. آقاى نانوا نانهائى را كه داشت بين مشترىها تقسيم كرد و به هركدام از ما سه چهارتائى رسيد و بعد هم ما را بيرون فرستاد و در دكانش را بست و رفت.
وقتى به منزل رسيدم، رفتم روى پشت بام و ديدم وضع خيلى خراب است. تقريبا شايد دو شب شوهرم به منزل نيامدند. آن روزها حاج‌آقا در پاساژى روبروى ناصرخسرو مغازه داشتند و برنج و روغن و اين چيزها را به صورت حق‌العمل كارى مىفروختند. ايشان نتوانسته بودند بيايند منزل، چون روزها كه تيراندازى و بگير و ببند بود و شبها هم هر كسى بيرون از منزل بود، او را با تير مي‌زدند و برايشان مهم نبود كه او كيست يا چه كاره است. به نظر خودم آنچه كه موجب شد كه من وارد عرصه مبارزه سياسى مستقيم و بعد هم نظامى بشوم، ديدن اين جوانها بود كه در خون خودشان مىغلتيدند. تا ساليان سال، اين منظره هرگز از ذهن من دور نمىشد.
تا قبل از ورود به مرحله مبارزه مسلحانه،فعاليتهاى شما بيشتر در عرصه فرهنگى و كارهائى از قبيل رد و بدل كردن اعلاميهها و كتابها بود. ممكن است اينسؤال براى خواننده كتاب خاطرات شما پيش بيايد كه مبارزات مسلحانه و زندگي‌اى كه در تعقيب و گريز سپرى مىشود، چگونه با وظايف مادرى و همسرىسازگار است و آيا از جانب همسر و فرزندان، اعتراضى بر اين شيوه شما وجود نداشت، بهخصوص كه دختر شما هم از پيامدهاى مبارزات شما، دچار شكنجهها و آزارهاى بىشمارى شد.
همانطور كه در كتابم نوشته‌ام و در اين گفت‌وگو هم اشاره كردم، زمانى كه ديدم وضعيت شهر، آشفته است، نخستين فكرى كه به ذهنم رسيد اين بود كه بهسرعت خودم را به نانوائى برسانم و نان تهيه كنم كه فرزندانم گرسنه نمانند، اما سئوال من اين است كه آيا وظيفه يك مادر و يك زن، فقط اين است كه فرزندانى بزايد و بزرگ كند و تحويل جامعه بدهد؟ اگر اينگونه است چرا حضرت زهرا(س) با علم به اينكه در منزلشان با يك لگد از جا كنده خواهد شد و هفت ماهه هم باردار بودند، پشت درِ رفتند و اگر در آن حادثه كه فرزندشان را از دست دادند، وجود مبارك خودشان هم از دست مي‌رفت، تكليف حضرت زينب و امام حسن و امام حسين(ع) چه مى شد؟ يا زمانى كه همراه با فرزندانشان، در مسير راه مكه و مدينه مىنشينند و گريه مىكنند تا جائى كه حضرت على(ع) مي‌آيند و براى ايشان سايبان تهيه مىكنند، چرا دست به اين كار مي‌زنند؟ آيا وظيفه مادرى ايشان حكم نمىكرد كه به تصور ما، از فرزندان، دور از آسيب دشمنان و در خانه، مراقبت كنند و تن به مسائلى كه احتمالا به خودشان يا بچهها صدمه مي‌زند، ندهند؟
به نظر من پاسخ، روشن است. انسان موظف به مقابله با جور و ستم و اداى تكليف است، وگرنه زائيدن فرزند و بزرگ كردن كه در همه حيوانات هم مشاهده مىشود. انسان موظف است از ولايت و از حق دفاع كند. اسلام وظيفه دفاع را برعهده زن هم گذاشته و مراجع عظام هم بر اين نكته تاكيد دارند، لذا زمانى كه من در عراق، خدمت حضرت امام رسيدم و پرسيدم حال كه نمىتوانم به ايران برگردم، آيا اجازه مي‌دهيد بروم و در كنار خواهران و برادران فلسطينى با اسرائيل دست و پنجه نرم كنم؟ ايشان فرمودند اينكه تكليف است. تكليف يعنى چه؟ يعنى چيزى كه سؤال ندارد و انسان موظف به انجام آن است. تكليف مادرى جاى خودش را دارد و هر مادرى بايد آن را انجام بدهد، ولى وظيفه يك مادر اين نيست كه تكان نخورد و به مسائل سياسى و اجتماعى جامعه خود اعتنا نداشته باشد و وارد عرصه نشود، آن هم به اين دليل كه ممكن است او را دستگير و شكنجه كنند و آن وقت معلوم نيست تكليفش در مقابل فرزندانش چه خواهد شد. براى پدر هم همينطور است. فرقى ندارد. آنها وقتى دستشان برسد، هم پدر را شكنجه مىكنند، هم مادر را.
پس از زندان چه سالى از ايران بيرون رفتيد؟ آيا به بچهها سخت نگذشت؟
اواخر سال 53 از ايران بيرون رفتم. پدر و مادر من در سال 45 از همدان به مشهد مهاجرت كردند، در آنجا زندگىشان نچرخيد و سپس به تهران آمدند. پدرم مسئول خريد كارخانجات روغن نباتى قو بودند. پدر و مادرم از سال 44 با بچههاى من بودند و بعدها هم داماد بزرگم كه آن زمان در كارخانه شير پاك كار مىكردند، بالاى سر بچهها بودند. شوهر من 16 سال بيرون از محيط خانه و در شوش و بهبهان و شوشتر كار مىكردند و هر چند وقت يك بار مي‌امدند و به منزل سر مي‌زدند و باز به ماموريت مي‌رفتند. حاج‌آقا حسابدار يك شركت ملى ساختمانى بودند كه براى نظامىها پايگاه مىساخت و اين كار حدود 16 سال طول كشيد. وقتى من رفتم، حاج آقا مي‌دانستند كه من زنده هستم، ولى براى اينكه بچه ها اذيت نشوند، به آنها گفته بودند كه من كشته شده‌ام! كسى از وضعيت من خبر نداشت.
بعدها موقعى كه به نوفللوشاتو رسيدم، امام امر كرده بودند كسى حق ندارد براى امور شخصى خود از تلفن آنجا استفاده كند و به ايران زنگ بزند و اگر كسى خواست اين كار را بكند، بايد پولش را بدهد. يك روز به من فرمودند :«خوب است كه شما برويد و زنگى به فرزندانتان بزنيد.» عرض كردم :«شما فرموده‌ايد بايد براى تلفن پول پرداخت كنيم و بنده پولى در اختيار ندارم.» ايشان فرمودند :«برويد زنگ بزنيد و بگوئيد فلانى گفته است.» من رفتم و زنگ زدم و دخترم، آمنه كه آن موقع 14، 15 سال داشت و بعدها سرطان گرفت و فوت كرد، گوشى را برداشت. وقتى گفتم :«آمنه! من مادرت هستم»، فريادش به آسمان بلند شد كه :«ساواكىهاى… چرا دست از سر ما برنمي‌داريد؟» معلوم مىشد قبل از آن بارها به اين وسيله، آزارشان داده بودند. بعد گفت :«مادر من مرده!» من براى اينكه به او اطمينان خاطر بدهم، نشانه‌اى را ذكر كردم تا او مطمئن شد و با هيجان فرياد زد :«بچهها! بيائيد! مامان پشت خط است».
به اعتقاد من اگر در اسلام، مبارزه منعى داشت، امام كه با كسى رودربايستى نداشتند و در پاسخ بهسؤال من نمىفرمودند تكليف است و مىفرمودند شما خيلى كار اشتباهى كرده‌ايد كه مبارزه كرده و ناچار شده‌ايد فرار كنيد كه حالا نتوانيد نزد فرزندانتان برگرديد. وقتى كه دين به خطر مي‌افتد، اسلام براى همه كس، در همه جا، تكليف ايجاد مىكند و فرقى نمىكند كه زن باشد يا مرد، پدر باشد يا مادر يا فرزند دختر باشد يا پسر. در فتواى دفاعى امام اگر دقت كنيد مىبينيد كه ايشان فرموده‌اند اگر به كشور اسلامى هجوم شود، بر مرد و زن و پير و جوان واجب است به دفاع از دين خود بپردازند، حالا بايد نشست و بررسى كرد كه اين دفاع، چه نوع دفاعى است كه بر مرد و زن و پير و جوان، به يكسان حكم مىكند؟
در سالهائى كه شما در لبنان آموزش چريكى مي‌ديديد، اساساً چريك زن مسلمان نداشتيم و اين نوع فعاليتها را عمدتا گروههاى چپ انجام مي‌دادند. با توجه به اينكه شما از يك خانواده سنتى هم برخاسته بوديد، برخورد خودتان با اين مسئله چگونه بود و چه حسى داشتيد؟
بنده بعد از فرمايش امام، احساس كردم تكليفى بر دوش من است و طبيعتا به سوريه و از آنجا هم به لبنان رفتم كه برادر بزرگوارمان، شهيد دكتر چمران در آنجا بودند. البته محمد منتظرى مرا برد و به ايشان معرفى كرد. در آنجا از برادران، آقاى غرضى بودند، آقاى تقديسيان بودند كه الان دفتر رياست جمهورى هستند، آقاى سراج‌الدين موسوى بودند، آقاى جلال‌الدين فارسى بودند، آقاى هادى غفارى بودند. من وقتى با آقاى دكتر چمران آشنا شدم، ايشان زحمت كشيدند و مرا به دفتر آقاى امام موسى صدر بردند و صحبتها و بحثهائى شد و قرار شد كه ما برويم يك دوره
نظامى ببينيم. قبلا شهيد سعيدى در روستائى از توابع كرج، در باغ آقائى به نام كمپانى، برايمان آموزشهائى گذاشته بودند. در آنجا آقائى مي‌آمدند و سعى مىكردند در تاريكى هم باشند كه ما چهرهشان را نشناسيم و كار با كلت و اسلحههاى كوچك را آموزش مي‌دادند. ما تعدادى خانم و آقا بوديم كه هيچ كدام هم يكديگر را نمىشناختيم، ولى دورههاى عملياتى را ديديم. وقتى خدمت دكتر چمران و امام موسى صدر رسيدم، زبانم باز شد و گفتم مىخواهم اين دورهها را بگذرانم. دكتر چمران اين بحث را داشتند كه مي‌دانيم بسيارى تصور مىكنند كه فقط ماركسيستها و مائوئيستها و چپىها، به آموزشهاى چريكى مىپردازند، ولى ما معتقديم كه بچه مسلمانها هم بايد اين آموزشها را ببينند و ما اگر در اينجا يكى دو تا خانم داشته باشيم وقتى خانمها را به پادگان مىفرستيم، حداقل يك خانم كنار دست كسانى كه آموزش مي‌دهند، خواهند بود.
در هرحال بنده را معرفى كردند و كسى كه ما را آموزش داد، نامش «ابوجهاد» و جزو گروه دكتر چمران بود. دكتر اتاقكى داشتند كه در آنجا آزمايشاتى را در حوزه تحصيلات و تخصص خود در امور شيميائى انجام مي‌دادند. به پادگان رفتيم و آموزشها را ديديم. خدا هم لطف كرده بود و امكان مطالعه هم داشتم. حافظه بسيار عجيبى داشتم و نمىشد كه كتابى را بخوانم و نياز داشته باشم كه مجدداً مرور كنم و بهسرعت حفظ مىشدم.
بنده عقيده ندارم كه اين دورهها، فقط متعلق به چپىها باشد، بلكه متعلق به مسلمانها و كسانى هم هست كه مىخواهند از اسلام و از قرآن دفاع كنند. حكايت مصادره جنگ چريكى به نفع چپىها، حكايت مجاهدين است كه آمدند و آيه قرآنى به اين زيبائى را برداشتند و به خودشان اختصاص دادند و آن جنايات را در حق اسلام و مردم انجام دادند. اين هم همان بحث است. حالا اگر كسانى واقعا اينطور مي‌انديشيدند، ولى امام اينگونه نمي‌انديشيدند و اطرافيان خاص حضرت امام هم اين گونه نبودند. امام قطعاً به ديدن آموزشهاى نظامى اعتقاد داشتند، اما اينكه چه كسى و در مسير چه اهدافى اين آموزشها را ببينيد، بسيار مهم است. به نظر من افراد به نسبت سطح آگاهى و درك خودشان از مسائل، سخنان امام را تفسير مىكنند، درست حكايت طلبههائى است كه بهمحض اينكه ضرب ضربا را ياد مىگيرند، تصور مىكنند كه كل علم عالم را در اختيار دارند، ولى وقتى كمى پيش مي‌روند، متوجه مىشوند كه حالا خيلى بايد زحمت بكشند و كرانه اين دريا، به اين آسانىها دست يافتنى نيست. در هرحال اعتقاد من براى ضرورت آموزشهاى نظامى، مبتنى بر فتواى امام و بهخصوص امرى بود كه به من فرمودند كه براى جنگيدن با اسرائيل، به خواهران و برادران فلسطينى ملحق شوم. قطعاً با اسرائيل كه نمىشود بدون اسلحه جنگيد و از او خواهش كرد دست از شرارتهايش بردارد!
در فيلمهائى كه از نوفل لوشاتو در دهه فجر نشان مي‌دادند، شما با دقت بسيار بالائى حفاظت از امام را به عهده داشتيد و داستانى هم از شما نقل شده كه فرد مشكوكى را كه مىخواست از ديوار منزل امام در آنجا بالا بيايد، به پائين پرت كرده بوديد. اين رفتارهاى شما از سوى امام يا آقايان علمائى كه به نوفل لوشاتو مي‌آمدند، به ديده اعجاب يا نقد نگريسته نمىشد؟
بعضى از علما را كه نمىشود ديدگاهشان را به حساب آورد، چون اينها خيال مىكردند زن بايد در خانه بنشيند و تكان نخورد، ولى داماد امام، آقاى اشراقى از كسانى بودند كه بسيار مرا تشويق مىكردند و موقعى كه آن فرد مشكوك را از ديوار به پائين پرت كردم، بسيار از من تشكر كردند. حاج احمدآقا كه جاى خود را داشتند و هميشه توجه و محبت مىكردند، اما آقاى اشراقى هم در اين گونه موارد، بسيار مشوّق من بودند.
امام با اين رفتارها چه برخوردى داشتند؟
خيلى طبيعى و عادى. برايتان خاطره‌اى را بگويم. شبى كه امام مىخواستند به ايران برگردند همان شبى كه راه بسته شد حاج احمدآقا و آقاى كفاش‌زاده و گمانم دكتر فرزين كه زبان فرانسه بلد بود، در بيمارستان به ديدنم آمدند. من ديدم حاج احمد آقا بغض كرده‌اند كه حضرت امام فرموده‌اند با هواپيماى ما، خانم نيايد، ولى برويد خواهر دباغ را از بيمارستان بياوريد كه همراه خودمان ببريم، اما پزشك اجازه مرخصى نمي‌دهد و مىگويد كه حال شما هنوز مساعد نيست و ما هم خيلى ناراحتيم. اگر حضرت امام به اندازه سر سوزنى از رفتار من ناراحتى داشتند، چنين واكنشى نشان نمي‌دادند. اين مشكلى كه براى من پيش آمد، بعد از برخورد با همان خبرنگارى بود كه مىخواست از ديوار بالا بيايد.
مشكلتان چه بود؟
آن روزى كه او را از بالاى ديوار پرت كردم، يك ساعت بعدش قفسه سينه‌ام به شدت درد گرفت و نيمى از بدنم حالت فلج پيدا كرد. نمي‌دانم به خاطر عصبانيت، به قلبم فشار آمده بود يا چه مسئله‌اى بود، به هرحال خودمان هم نفهميديم. من بىهوش شده بودم و مرا به بيمارستان رسانده و بسترى كرده بودند. گمانم تا 20 بهمن در بيمارستان بودم و بعد مرا مرخص كردند. يادم هست اولين سرودى را كه راديو گذاشت ، من در خانه بودم كه شنيدم.
هنوز در همان خانه‌اى كه امام قبلاً اقامت داشتند، بوديد؟
خير در خانه شماره 13 بوديم كه نزديك خانه قطب‌زاده بود.
شما در كتاب خاطراتتان، از دانستههاى خود در باره افراد به سرعت عبور كرده‌ايد. البته اينها در آن مقطع، ظاهرالصلاح بودند، اما بعدها و اندك اندك دارند ماهيت خود را بروز دادند. يكى از اين افراد دكتر سروش بود. شما اين شخص را در آن زمان چگونه ديديد و آيا نشانههائى از عقايدى كه اين روزها اعلام مىكند، از جمله انكار وحى، در آن روزها هم در او وجود داشت يا خير؟
آقاى دكتر سروش آن زمان كه در انگلستان بود، براى بچهها يك قطب بود، چون كلاسها و جلساتى داشت و در آنها آيات و روايات را تفسير مىكرد. خود من اكثر يكشنبهها بعدازظهر در جلساتشان شركت مىكردم.
جلسات در خانه‌اش تشكيل مىشد؟
نخير، بچهها جائى را به عنوان مسجد گرفته بودند. در طبقه پائين بچهها را جمع مىكردند و هر هفته هم يكى از خانمها مسئولشان بود و از
آنها مراقبت مىكرد و بقيه خانمها و آقايان هم در طبقه بالا در جلسات شركت مىكردند. در آنجا نماز جماعت برگزار مىشد و افراد اخبار را مي‌دادند و بعد هم دكتر سروش صحبت مىكرد. اين توجه و علاقه، فقط از جانب امثال ما نبود. يك روز من در طبقه پائين منزل دكتر سروش با همسر ايشان نشسته بودم و دكتر سروش داشت در طبقه بالا مطالعه مىكرد كه سيد شهيدان، شهيد بزرگوار دكتر بهشتى آمدند و دكتر سروش با شوق و شور بسيار از پلهها پائين آمد و ايشان را در آغوش گرفت. شهيد بهشتى ناگهان گفتند :«خواهر دباغ ما هم كه اينجا هستند.» و خلاصه فرصت نشد كه بگويم من در اينجا فاميلم دباغ نيست، چون مي‌دانيد كه فاميل آقاى سروش هم دباغ است. در هرحال من خدمت دكتر بهشتى عرض كردم من خواهر طاهره هستم. به هر حال بايد گفت كه دكتر سروش از ابتدا اينگونه نبود.
در اينجا مايلم جمله‌اى را از يكى از اساتيد بزرگوارم نقل كنم كه براى همه نسلها و همه زمانها عبرت‌آموز است. ايشان مىفرمودند: «تا زمانى كه كبر و غرور شما را احاطه نكرده، سعى كنيد گام اول را كه در وجودتان برمي‌دارد، در نطفه، خفه‌اش كنيد، چون يكمرتبه متوجه مىشويد پايتان را از اين طرف جوى آب گذاشته‌ايد آن طرف و شده‌ايد ساواكى!» آقاى سروش را كبر و غرور به اين ورطه كشيد و متأسفانه مسئله شهوت. بنده در دور سوم مجلس نماينده بودم، همان موقعى كه آقاى سروش همسرش را طلاق داد و آن بازىها را سر دختر و پسرش درآورد. او دانشجوئى را فرستاد جلوى در مجلس و پيغام داد كه :«اگر جانت را دوست دارى، پايت را از كفش من در بياور.» من همسر سروش را مىشناسم كه چه زن متدين و فداكارى بود و همه عمرش را گذاشت كه اين آقا در انگلستان تحصيل علم كند! نمي‌دانست كه دارد تحصيل شيطنت مىكند، به آن آقا گفتم :«از قول من به دكتر سروش بگو پايت را جاى بسيار خطرناكى گذاشته‌اى. به جاى اينكه امروز به پسرت برسى و براى او زن بگيرى و به دخترت برسى و او را سروسامان بدهى، دنبال هوا و هوس خودت افتاده‌اى و دارى مزد دست زنى را مي‌دهى كه با اين همه ايثار، همه پولش را به پاى تو ريخت و خرج كرد؟» حالا من از كجا اين بدبينى را نسبت به ايشان پيدا كردم؟ موقعى كه از شوروى برگشتم،
نمي‌دانم منزل كدام يك از آقايان، دكتر سروش را دعوت كرده بودند و من هم دعوت داشتم. قرار بود كه من نكاتى را كه خصوصىتر بودند، در آنجا مطرح كنم. همين كه وارد راهروى منزل اين آقا شدم، آقاى دكتر سروش در اتاق را باز كرد و گفت :«بالأخره اين پيرمرد شما را به كمونيستها نزديك كرد؟!» حالا هنوز اتفاق جدائى بين او و خانمش نيفتاده بود. به او گفتم: «حيفم مي‌آيد از آن همه قرآنى كه تو خواندى. او پيرمرد نيست، رهبر اين انقلاب است. اگر هم كسى توانسته از قرآن و اسلام و انقلاب استفاده كند، به خاطر رهبرى و راهنمائىهاى ايشان بوده.» و بلند شدم و برگشتم. هرچه صاحبخانه اصرار كرد كه بمانم و در جلسهشان شركت كنم، نرفتم و خداحافظى كردم و برگشتم. از همانجا احساس كردم كه او دارد مثل عدّه‌اى ديگر لنگ مي‌زند تا كجا رسوا شود تا وقتى كه آن مسائل پيش آمد. اخيراً از يكى از آقايان شنيدم كه آقاى سروش گفته الفاظ قرآن ساخته خود پيغمبر است نه از سوى خداوند. كبر و غرور و منيّت وقتى ميدان پيدا كند، انسان را از اين هم بدبختتر خواهد كرد.
از شخصيت ابراهيم يزدى چه تحليلى داريد؟
او بسيار ظاهرالصلاح بود. ما در آنجا مي‌ديديم كه همراه امام نماز منظمى داشت. البته ماه رمضان نبود كه ببينم روزه مىگيرد يا نه. خانواده بنىصدر را ديده بودم كه روزه نمىگرفتند، ولى ايشان را واقعاً نديدم. ايشان خطاهاى شخصى داشتند كه انسان احساس مىكرد كه مسئله خودش مطرح است نه انقلاب. آقاعبدالله از بچههاى انگليس كه بعدها هم آمد و به وزارت اطلاعات رفت، بچه بسيار خوبى بود. مىگفت هر وقت كسى در اطراف آقاى يزدى نيست كه متوجه شود كه او چه دارد مىگويد، به خارجىها مىگويد كه من سخنگوى امام هستم. بهمحض اينكه اين مطلب به امام گفته شد ـ گمان مىكنم آقاى صادق طباطبائى هم اين نكته را به حاج احمدآقا گفته بودند حضرت امام فرمودند به زبانهاى مختلف روى كاغذ بنويسيد كه امام سخنگو ندارد و به ديوارهاى حياط بچسبانيد! اين گام اولى بود كه ساز رسوائى يزدى را نواخت. بحث بعدى اين بود كه پس از آمدن به ايران مصاحبه‌اى را انجام داد و گفت كه پيشنهاد رفتن
امام به پاريس را من دادم. اين منيت آقاى دكتر يزدى از اينجاها شروع شد. اصل قضيه اين بود كه ايشان از جبهه ملى و نهضت آزادى بودند و از آنجاها هم خوراك فكرى مىگرفتند. عده‌اى بودند كه ظاهرالصلاح بودند، اما خيلىجاها خداوند متعال مچها را باز مىكند.
و اما قطب‌زاده؟
او از همان اول با ريش تراشيده و كراوات رفت و آمد مىكرد. پرونده‌اش هم واقعاً مشخص بود. اما وقتى قرار شد ماهيت اينها تا وقتى كه حضرت امام زنده هستند، مشخص شود، بايد به ميدان مي‌آمدند. موقعى كه حضرت امام، مهندس بازرگان را براى دولت موقت انتخاب كردند، خيلىها اعتراض داشتند كه شما كه نهضت آزادى و جبهه ملى را مىشناسيد. چرا امام اين كار را كردند؟ من هميشه تحليلم اين است كه يك مادر نمىتواند دنبال بچه‌اش برود كه او بلند شدن و راه رفتن را ياد بگيرد. بايد چند بارى زمين بخورد. يك وقتهائى ممكن است از بيني‌اش خون هم بيايد، ولى بعد كم كم ياد مىگيرد كه روى پاى خودش بايستد. حضرت امام از پيروزى انقلاب به بعد هم دقيقاً آموزش مي‌دادند، حتى در انتخاب افراد. به نظر من در انتخاب مهندس بازرگان يا بنىصدر، امام اينها را مىشناختند، ولى چرا مانع نشدند؟ چون مىخواستند ملت و مردم بنىصدرهاى آينده را بشناسند، درست مثل همان كودكى كه زمين مىخورد و بلند مىشود، ياد بگيرد و راه برود. در مورد قطب‌زاده و بنى صدر يك بار هم نديدم كه بيايند بايستند و پشت سر امام نماز بخوانند. هميشه هم سعى داشتند در ساعات نماز نباشند. قطب‌زاده كه علنآ در وقت نماز مي‌آمد و مىنشست و عكس‌العمل نشان نمي‌داد. حالات لات منشى و ادا و اطوارهاى اينطورى داشت. آدم شرور و كثيفى بود.
به هنگام اعزام هيئتى براى تسليم پيام امام به گورباچف، حضور ساير اعضاى هيئت به دليل مناصب سياسى و يا دينى براى تفهيم مفاهيم پيام به گورباچف، سئوالى را برنمي‌انگيخت، اما حضور شما در آن هيئت براى بسيارىسؤال انگيز بود. به نظر شما امام چرا شما را هم اعزام كردند؟
من تا به حال چندين بار به اينسؤال جواب داده‌ام. در اين قضيه دو بحث وجود دارد. يكى اينكه يك خانم همراه اين هيئت باشد و بحث ديگر اين است كه چرا بنده را اعزام فرمودند؟ احساسم اين است كه اگر خانم ديگرى بود كه امام از سوابق و زندان و شخصيت او شناختى را داشتند كه از من داشتند، شايد ايشان را مىفرستادند، چون حضرت امام اين احتمال را مي‌دادند كه آمريكائىها هواپيما را بدزدند و ببرند!
خود امام گفتند؟
بله، البته از طريق حاج احمد آقا براى ما پيغام دادند. حاج احمد آقا خودشان صبح روز پرواز آمدند فرودگاه و برايمان توضيح دادند كه حتى شايد خود روسها متن نامه به خود روسها بربخورد و ما را نگه دارند، بنابراين بايد فردى را انتخاب مىكردند كه يك امتحانكهائى را داده باشد. آيت‌اللّه جوادى آملى كه انسان وارسته‌اى هستند كه همه چيزشان تمام است. آقاى لاريجانى هم كه ديپلمات با سابقه‌اى است. حالا بايد بين خانمها يك كسى انتخاب مىشد كه دست كم ريزهخوار مكتب آيت‌الله جوادى آملى باشد و لذا بنده را انتخاب كردند. آن روزها در دنيا، عليه جمهورى اسلامى تبليغات وسيعى مىشد و مخصوصا در موضوع حقوق و نقش زنان، جوى را ايجاد كرده بودند كه مردم دنيا تصور مىكردند جمهورى اسلامى، زن را در صندوقخانه محبوس مىكند و او بايد فقط بنشيند و بزايد و بچه بزرگ كند و از هر نوع فعاليت اجتماعى، به دور باشد.
حضرت امام، با يك كرشمه، چند كار انجام دادند. بديهى بود كه خبر ابلاغ پيام امام به گورباچف، به سراسر جهان مخابره مىشد و همه مردم دنيا مي‌ديدند كه آيت‌اللّه جوادى آملى در لباس روحانيت، به عنوان نماينده امام و آقاى لاريجانى به عنوان ديپلمات و بنده، آن هم با حجاب كامل اسلامى در كنار آنها، نزد گورباچف رفته‌ايم و قطعا در ذهنشان اينسؤال مطرح مىشد كه اعزام يك زن با حجاب به عنوان نماينده زنان ايران، تناسبى با شايعاتى كه درباره خانهنشين بودن زنها و اخبار هولناكى كه درباره بريدن سر زنها و آزار و اذيت آنها منتشر مىكردند، ندارد.
تاثير اين كار امام بسيار عميق و گسترده است. ما به جاى اينكه بيائيم و بر سر اين بحث كنيم كه چرا من رفتم و نه زن ديگرى، بهتر است به ابعاد اين حركت بسيار هوشمندانه بينديشيم و تاثيرات عميق و بسيار گسترده‌اى را كه در ميان زنان مسلمان سراسر جهان گذاشت، ارزيابى كنيم.
حضور شما براى خود آنها چقدرسؤال برانگيز بود؟
آنقدر كه آن آقائى كه به عنوان نماينده گورباچف به فرودگاه آمده بود، وقتى مرا ديد كه پشت سر آقاى جوادى آملى از هواپيما پياده شدم، با دستپاچگى، به جاى اينكه دسته گل را به دست ايشان كه رئيس هيئت بودند، بدهد، داد به دست من! كاملا دستپاچه شده بود. من گل را دادم به آقاى جوادى آملى و ايشان هم خندهشان گرفت. كاملا نشان مي‌داد كه ايشان هم متوجه دستپاچگى او شدند.
يك سال بعد از پيروزى انقلاب، سفراى ما در كشورهاى مختلف، از خانمها و آقايانى كه احساس مىكردند مىتوانند پيام انقلاب را به كشور خودشان ببرند، دعوت كرده بودند كه به ايران بيايند. از شوروى هم دو
خانم آمده بودند. اين خانمها اظهار مىكردند آن شبى كه شما را در كنار هيئت ايرانى در تلويزيون نشان دادند، ما كه قريب به 70 سال بود از انجام همه شعائر و آداب اسلامى منع شده بوديم، باورمان نمىشد و خيلى از خانمها، از شدت هيجان ضعف كرده بودند! بعد هم يك گلدان را كه كمى بزرگتر از يك ليوان است، از طريق دفتر آقاى گورباچف داده بودند كه براى شخص من هديه بياورند كه من هنوز هم آن را دارم. نمي‌دانم جنس آن چيست، چون خيلى سبك است.
ظاهراً آقاى گورباچف مىخواست با شما دست بدهد؟
موقعى كه معرفى صورت گرفت، ايشان دستشان را دراز كردند. من دستم را بردم زير چادرم كه به اين ترتيب با ايشان دست بدهم كه آقاى جوادى آملى نگاه سنگينى به ايشان كردند و آقاى گورباچف زود متوجه شدند و گفتند من نمىخواستم با اين خانم دست بدهم. فقط دست بي‌اسلحه را به طرف ايشان به عنوان مادر انقلاب دراز كردم تا اعلام كنم كه ما دوست داريم همسايگان خوبى براى شما باشيم!
شما با پايبندى محكمى كه به اعتقادات و اصول مورد قبول خود داريد، احتمالا حتى با دوستان خودتان در جمعيت زنان هم كه روزگارى در دوران اصلاحات حرفهائى از سنخ خانم شيرين عبادى مي‌زدند، مشكل داريد. با اين دوستان چگونه كنار مي‌آئيد؟
البته الآن از اين سنخ، كسى در جمعيت زنان نيست. همهشان رفته‌اند. من مايلم به نكته‌اى اشاره كنم. اغلب دوستان به من مىگويند تو پنجاه و هفتى هستى. مىگويم اگر پنجاه و هفتى هستم، اگر چهل و دوئى هستم، هرچه هستم، دنباله‌روى امام هستم. اگر كسى دوست دارد، مىتواند كنارمان باشد و با ما كار كند. من قائم مقام جمعيت هستم و كسى نمىتواند بيرونم كند، ولى شماها جوان هستيد و مىتوانيد به جاهاى ديگرى برويد كه با افكار شما تناسب بيشترى دارد. الآن واقعا در جمعيت وضع خوبى هست.
شما در آستانه دوم خرداد از كسانى بوديد كه از آقاى خاتمى حمايت كرديد. فكر مىكرديد در دوران صدارت ايشان، آن وضعيت پيش بيايد؟
نه، باورمان نمىشد كه فرض بفرمائيد مثلاً برادر آقاى خاتمى بيايد و چنين حركاتى را انجام بدهد. باورمان نمىشد كه عده‌اى براى قدرتطلبى و لفت و ليس بيايند و دور آقاى خاتمى جمع بشوند و آبروى اين سيد اولاد پيغمبر را ببرند. يادم هست كه ايشان سه بار به خاطر بحث و برخورد با نزديكان و بهخصوص برادرش، كارش به بيمارستان كشيد! اين دفعه هم كانديد شده بودند و من دو سه بار توسط دوستان مشترك براى ايشان پيغام فرستادم كه به ميدان نيائيد. بهتر است كه شما كنار باشيد. اينها هنوز سوخت و سوز نشده‌اند و ممكن است دوباره همان شرايط و وضعيت سابق را ايجاد كنند.
اگر كسى خودش نخواهد، آيا مىتوان شرايطى را برايش ايجاد كرد؟
شما مىتوانيد برادرتان را از خانه بيرون كنيد؟
من بله، شما چطور؟
من هم مىتوانم و راهش نمي‌دهم. ولى وقتى كسى رئيس جمهور مىشود و برادرش داماد امام است، چه كار مىشود كرد؟
همان كارى را كه خود امام به هنگام مشاهده تخلف از نزديكترين كسانش انجام مي‌داد. مگر امام اين كار را در مورد نوه خودش نكرد؟
آقاى خاتمى خيلى هم جنگيد و از اين قضايا صدمه هم خورد.
به عنوانسؤال آخر، از آنجا كه شما از معتمدين بيت امام بوديد و هستيد، كمى هم از ويژگىهاى شخصيتى همسر امام برايمان نقل كنيد.
درباره خانم حضرت امام، به يكى دو نكته اشاره كردن كار درستى نيست و شما بايد يك نشريه كاملتان را به اين كار اختصاص بدهيد. اين انسان والا و اين شخصيت بزرگوار، غير از افتخار همسرى امام، خود يك انسان مبارز، ايثارگر، مطلع از جو جامعه و آگاه به مسائل روز و بسيار هوشمند بودند. اين بسيار مهم است كه خانم يك فرد روحانى، در عين حال كه بار سنگين خانواده و تربيت بچهها به دوششان است و شايد در بسيارى از مقاطع، بايد اين بار را هم به تنهائى به دوش مىكشيدند، با توجه به اينكه يك انسان با شخصيت والائى هستند كه نسبت خانوادگى در آن سطح بالا را دارند، بهگونه‌اى خودشان را تربيت كرده و اين آمادگى را در خود ايجاد كرده بودند كه در نبود همسر، با بهترين شيوههاى ممكن با فرزندان برخورد مىكردند. ايشان كتابهائى را مطالعه مىكردند كه به درد زمانشان مىخورد و از نظر تقوائى بهگونه‌اى خود را مهذب كرده بودند كه آشنا و غريبه و خويشان ايشان و همسرشان، در طول اين سالهاى پر فراز و نشيب نتوانستند كوچكترين خرده‌اى بر رفتار و گفتار ايشان بگيرند. ايشان در طول زندگى هميشه خدمتكار داشتند و خريد به عهده كسى بود. شما حتى يكى از اينها را پيدا نمىكنيد كه به اندازه نوك سوزنى از ايشان گلايه داشته باشد. عده‌اى بودند كه تبركا و تبرعا مي‌آمدند و در منزل ايشان خدمت مىكردند. خانمى اهل قم بودند و نذر داشتند كه يك ماه نزد خانوادهشان باشند و يك ماه بيايند و به ايشان خدمت كنند. به نظر من به اين سادگى نمىشود اخلاقيات، رفتار و سيره ايشان را وصف كرد.
از خاطرات شخصى خودتان با ايشان بگوئيد.
يك بار در نجف خدمت خانم رسيده بودم، يعنى دو روز در آنجا، به عنوان ناهار مهمان بودم. در نوفل لوشاتو زمانى كه وارد خانه حضرت امام شدم و مسئوليت خدمت به امام به بنده داده شد، طبيعى بود كه خانم بايد مرا مىشناختند. ايشان با طمأنينه و صلابت خاصى و با شيوه‌اى از منسؤال كردند كه هستم و از كجا آمده‌ام كه من هرگز احساس بدى نداشتم.
ايشان بهشدت رعايت حال افراد را مىكردند. در مدتى كه بنده در نوفل لوشاتو بودم، تهيه غذاى امام به عهده من بود. امام ظهرها جز كمى آبگوشت و شبها هم جز ماست و مقدارى نان و پنير و گاهى انگور چيزى ميل نمىكردند، ولى خانواده موظف نبودند كه هميشه اين نوع غذا را صرف كنند.گاهى كه من مىخواستم براى خانم غذا بپزم، مىگفتند شما وظيفهتان در قبال حضرت امام است و در قبال ما وظيفه‌اى نداريد. خودشان تشريف مي‌آوردند و غذا مىپختند. يك بار حضرت امام به خانم گفته بودند مثل اينكه خواهر طاهره سردشان است و لباس مناسب ندارند. ايشان طورى از منسؤال نكردند كه حس كنم ندارم. من در سوريه لباس داشتم، اما تصور نمىكردم كه هوا در نوفل لوشاتو به آن شدت سرد شود و با خود لباس زمستانى نياورده بودم. خانم با ظرافت خاصى كه من احساس ناراحتى نكنم، اين حرف را به من زدند. هميشه حرفهايشان را با وقار و تدبير خاصى مي‌زدند.
بعد از آمدن به ايران، اوائل، هر ده پانزده روز يك بار خدمتشان مي‌رفتم. اين اواخر كه قدرى كسالت پيداكردم، دو ماه يك بار مي‌رفتم. هرگز نشد كه ايشان حتى بگويند فلانى يك ليوان آب بده كه قرصم را بخورم. من هميشه دستشان را مىبوسيدم و مىگفتم اين دست به حضرت امام خدمت كرده و شايسته بوسيدن است و ايشان با بزرگوارى
مىفرمودند شما هم به امام خدمت بسيار كرديد و دست شما را هم بايد بوسيد. انسان در حضور ايشان احساس ارزشمندى و ارجمندى مىكرد. بسيار با ارزشها آشنا بودند.
هفته گذشته به منزل خانم رفتم. ايشان به گل، مخصوصا اطلسى و شاهپسند خيلى علاقه داشتند. باغچه ايشان پر از گل شده بود. من در اتاق بودم كه صداى گريه دو نفر را شنيدم. به حياط نگاه كردم و دو خانم را با كمرهاى خميده ديدم كه كنار باغچه نشسته بودند و داشتند گريه مىكردند. يكى از آنها قبل از رفتن خانم به نجف، در خدمت ايشان بود و يكى هم بعدها. آنها با چنان تأثرى گريه مىكردند كه حقيقتا دل انسان به درد مي‌آمد. تاثير شخصيت خانم در انسانها، طولانى و پايدار بود. اينها مىگفتند اى كاش يكبار از خانم تغيرى ديده بوديم كه حالا اين قدر از فقدان ايشان دلمان نمىسوخت. بايد هم شخصيتى چون حضرت امام، چنين همسرى مي‌داشتند و چنين بانوئى هم بايد همسرى چون امام مي‌داشتند و فرزندانى چنين شايسته. به نظر من امام و خانم امام به‌راستى شايسته همسرى با يكديگر بودند و بىترديد در جهان باقى نيز با هم محشور خواهند بود.


/

سخنان معصومين

دانش در كلام امام على عليه السلام
«لاتَجعَلوا عِلمَكُم جَهلاً، ويَقينَكُم شَكّاً، اذا عَلِمتُم فَاعمَلوا، و اذا تَيَقَّنتُم فَأَقدِمُوا». (نهج البلاغه، حكمت 274، تاريخ ابن عساكر، 12، ص )192
دانش خود را نادانى و يقينتان را شك قرار ندهيد، هرگاه دانستيد، به دنبال عمل باشيد و چون يقين پيدا كرديد، اقدام نماييد.
«قَطَعَ العِلمُ عُذرَ المُتَعَلّلِين». (نهج البلاغه، حكمت، )284
علم، عذر بهانه آوران (و آنها كه از مسؤوليت شانه خالى مىكنند) را قطع كرده است.
«أَوضَعُ العِلمِ ما وُقِفَ عَلى اللِّسانِ، وَ أَرفَعُهُ ما ظَهَر فى الجَوارحِ و الأركان». (نهج البلاغه، حكمت )92
پستترين دانش، آن است كه تنها بر سر زبان است و والاترين دانش آن است كه در اعضاى بدن دانشمند آشكار گردد.
«العِلمُ مَقرونٌ بِالعَمَلِ، فَمَن عَلِمَ عَمِلَ، و العِلمُ يَهتِف بالعَمَلِ، فَان أجابَهُ وَ الّا ارتَحَلَ عَنه.» (نهج البلاغه، حكمت 366، الكافى، ج 1، ص )40
دانش در كنار عمل است پس هر كس بداند عمل كند و علم فرياد به عمل برمي‌آورد پس اگر اجابت كرد (علم) بماند و گرنه كوچ كند و برود.
العِلمُ عِلمانِ: مَطبُوعٌ، وَ مَسمُوعٌ، وَلايَنفَعُ المسمُوعُ اذا لم يَكُن المَطُبوع.» (نهج البلاغه، حكت )338
دانش بر دو قسم است: دانش فطرى (كه در نهاد انسان است) و دانش شنيدنى، دانش شنيدنى هرگاه با دانش فطرى نباشد سودى نمي‌دهد.
«يا جابِرُ، قِوامُ الدّينِ وَ الدُّنيا بأربعة: عالم مُستَعمِل عِلمَهُ، و جاهِلٍ لايَستَنكِفُ أن يَتَعَلّمَ، و جَوادٍ لايَبخَل بمعروفِهِ، و فقيرٍ لايَبيعُ آخرتَهُ بدنياهُ، فاذا ضَيَّعَ العالِم علمَهُ استَنكفَ الجاهلُ أن يَتعلّمَ، و اذا بَخِلَ الغَنىّ بِمعروفِهِ باعَ الفقيرُ آخرتَهُ بدنياه.» (نهج البلاغه، حكمت 372، مجمع الامثال، ج 2، ص )454
اى جابر، پايدارى دين و دنيا برچهار پايه استوار است: دانشمندى كه علم خود را به كار بندد، نادانى كه از آموختن سرباز نزند، بخشنده‌اى كه از دادن مال خود بخل نورزد و تهيدستى كه آخرتش را به دنيا نفروشد. پس هرگاه دانشمند علم خود را ضايع كند (و بدان عمل نكرد)، جاهل از آموختن خوددارى نمايد و هرگاه توانگر از بخشيدن مال، دريغ كرد و فقير هم آخرت خود را به دنيا بفروشد.(قوام جهان به هم خواهد خورد).
«ما أَخَذَ اللّهُ على أهلِ الجَهلِ أن يَتَعلَّمُوا حتّى أخَذَ على أهلِ العِلمِ أَن يُعَلِّمُوا». (نهج البلاغه، حكمت )478
خداوند از نادانان تعهد به آموختن دانش نگرفته مگر آن كه قبلاً از دانشمندان تعهد آموزش آنها را گرفته است.
«مَنهُومانِ لايَشبَعانِ: طالبُ علمٍ، وطالبُ دنيا.» (نهج البلاغه، حكمت )457
دو گرسنه‌اند كه سير نمىشوند: طالب علم و طالب دنيا.
«ياكُميلُ، العِلمُ خيرٌ مِنَ المال، العِلمُ يَحرُسُكَ وَ أَنت تَحرُسُ المالَ، و المالُ تَنقُصهُ النَّفَقَةُ، و العِلمُ يَزكُو عَلى الانفاقِ، وصَنيعُ المالِ يَزولُ بِزوالِه.» (نهج البلاغه، حكمت )147
اى كميل، دانش به از مال است، زيرا دانش تو را حفظ مىكند در حالى كه تو بايد مال را حفظ كنى، مال با خرج كردن، كاهش مىيابد ولى دانش با صرف كردن افزوده مىشود آنكه ساخته مال است با زوال مال از بين مي‌رود.
«يا كُمَيلُ، هَلَكَ خُزّانُ الاموالٍ وهُم أحياءٌ، و العُلَماء باقونَ ما بَقِىَ الدَّهرُ، أعيانُهُم مَفقُودَةٌ، وَ أَمثالُهم فى القُلُوبِ مَوجُودَةٌ.» (نهج البلاغه، حكمت )147
اى كميل، ثروت اندوزان نابود شدند در حالى كه در صف زندگانند ولى دانشمندان زنده‌اند تا روزگار باقى است، و بدنهايشان از ميان مردم بيرون رفته ولى نمونههاى عالى آنان در دلها موجود است.


/

موسیقی و پیامدهای روحی آن

موسيقى (يا موسيقيا) واژه‌اى يونانى است كه در اصطلاح و فرهنگ لغت معادل مفهوم “غنا” دانسته شده است و در چند معنا به كار مي‌رود:
ـ1 موسيقى طبيعى، اصوات و نغمههاى موزون و متناسب كه از طبيعت برخى اشياء و يا از حنجره پرندگان شنيده مىشود، مانند صداى دلنواز ريزش آبشارها، آواى روح پرور بلبل، قمرى و عندليب، ترانه دلرباى كبك و هزار دستان، نواى نغز پرندگان ديگر، نغمه مسرّت بخش جويبارها، صداى فرح بخش شاخههاى درختان به هنگام وزش باد، اين اصوات و آهنگها نه تنها مصون از صدمه و آسيب و زيان است بلكه نيروى فكر و تعقّل را زياد مىكند و خستگىهاى دماغى را نيست و نابود مىسازند و انسان را خوشحال و با نشاط و سرحال مىنمايند.
ـ2 موسيقى غير طبيعى كه دو مصداق دارد، يكى آواز خوشى كه از حنجره آدمى بيرون مي‌آيد، ديگرى صدايى كه از نواختن آلات موسيقى توليد مىشود.
موسيقى مصنوعى: آهنگهاى مصنوعى است كه دست بشر آن را به وجود مي‌آورد و به وسيله وسائلى از قبيل ويولن، ترومپت، گيتار، تار، سنتور و غيره ايجاد مىشود، اصواتى كه توسط اين آلات به وجود مي‌آيند گاهى انسان را راهى وادى حزن و اندوه مىكند، و زمانى بحدّ افراط غريق نشاط مىسازد.()
ولى اين دو واژه در حوزه مفاهيم دينى با يكديگر تفاوت دارند، “غنا” از ديدگاه فقه عبارت است از: آوازى كه از حنجره آدمى بيرون مي‌آيد و در گلو چرخانده (چهچهه) و در شنونده سرور و وجد ايجاد مىكند و مناسب با مجالس لهو و خوش گذرانى است. اما “موسيقى” به صوت و آهنگى گفته مىشود كه از آلات موسيقى پديد آيد، بنابراين بين موسيقى اصطلاحى و موسيقى فقهى، عموم و خصوص مطلق است :”موسيقى اصطلاحى” عام و گسترده است و شامل موسيقى فقهى نيز مىگردد، ولى “موسيقى فقهى” خاص است و به بخشى از موسيقى اصطلاحى اختصاص مىيابد.()
اين سخن در غنا نيز صادق است و نسبت ياد شده در آن جارى است.()
قابل ذكر است واژه موسيقى (يا موسيقيا) در متون دينى به چشم نمىخورد ولى به جاى آن واژههاى غنا، لهو،ملاهى و مصاديق آلات موسيقى، مانند: دف، مزمار(نى و فلوت) مغرف (تار) عود، طبل، تنبور و مانند آن به كار رفته است.
موسيقى و پيامدهاى روانى آن
حجةالاسلام سيد جواد حسينى
پيامدهاى روانى موسيقى
موسيقى مصنوعى انسان را در عالمى كه براى وى قابل توصيف نيست سير مي‌دهد، و چنان بر اعصاب آدمى مسلّط مىشود كه گاهى مىگرياند و گاهى انسان را در حد افراط مىخنداند، گاهى اعضا و جوارح انسان را بدون اختيار خود به حركت در مي‌آورد، و زمانى تهييج عشق و شهوت مىكند و آدمى را برده و غلام خود ساخته بر اعصاب، عقل،فكر و دانش فرمانروايى و حكومت مىكند، و آثار منفى فراوانى بر روح و روان انسان دارد كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1ـ ايجاد عدم تعادل و توازن بين اعصاب سمپاتيك و پاراسمپاتيك
امروزه با پيشرفت روز افزون دانش پزشكى بشر به پى آمدهاى زيانبار موسيقى براى اعصاب و روان انسان پى برده است به گفته دانش پزشكى، موسيقى بر اثر اينكه داراى زير و بمهاى عجيب و ارتعاشات متنوع و گوناگون است و با نواهاى حزن‌انگيز و نشاط‌انگيز، نظم حياتى بدن و تعادل دو قسمت از اعصاب نباتى (سمپاتيك و پاراسمپاتيك) را كه عامل تنظيم جذب و دفع و هضم و ضربان قلب و فشار خون است بر هم مي‌زند.()
2ـ ضعف اعصاب
به نظر روان شناسان، گوش دادن به موسيقى به ضعف اعصاب مي‌انجامد كه خود سرچشمه بسيارى از بيمارىهاى جسمى و روانى مىگردد.
دكتر “ولف آدلر” پروفسور دانشگاه كلمبيا مىگويد: «بهترين و دلكشترين نواهاى موسيقى شومترين آثار را روى سلسله اعصاب انسان باقى مىگذارد.» در پى سخنان او هزاران نفر در آمريكا خواستار پيشگيرى از برپايى كنسرتهاى عمومى شدند.()
پرفسور هنرى، استاد دانشگاه لويزيان روانشناسى كه 25 سال پيرامون روان تحقيق كرده مىگويد:…يكى از عوامل مهم خستگى روحى و فكرى و سردردهاى عصبى گوش دادن به موسيقى است، مخصوصاً براى كسانى كه به موسيقى دقت و توجّه بيشترى مىكنند.()
ويليام حيمد: ممكن است خدا از گناهانمان بگذرد ولى ضعف اعصاب كه بيشتر از موسيقى سرچشمه مىگيرد دست از سرمان برنمي‌دارد.()
اين بيمارى ميان موسيقى دانان بيشتر رونق دارد، تا آنجا كه 80% آنان مبتلا به اين مرض بوده‌اند به عنوان نمونه از اين افراد مىتوان، نام برد:بتهون (1770 ـ 1826) روبرت
شومان (1810 ـ 1856) موريس راول (1875 ـ 1937) ايشارد واگنر، شوين، ينچه، شومان متروپولوس، يوهان، دووراك، مندلسن، باخ… جزو آن دسته از موسيقى دانانى هستند كه با مبتلا شدن به بيمارى عصبى از آسايش زندگى محروم شدند و به همين وضع از دنيا رفتند.()
3ـ بيمارى مانى
بر اثر تحريك اعصاب انسان دچار اغتشاشات و آشفتگى روانى مىشود، كه آن را بيمارى مانى مىنامند. خوشىهاى ناگهانى، خندههاى بيجا، پرگويى، هذيان گويى، عصبانيّت، عجله و شتاب و ناآرامى دائمى از آثار اين بيمارى است.()
اشارد واگنر موسيقى دان مىگويد: تندرست نيستم دستگاه اعصابم از ضعف روز افزون مرا آسوده نمىگذارد…خيلى نگرانم و تنها هستم و بيشتر دلم مىخواهد بميرم.()
4ـ بيمارى سيكلوتمى
شنيدن آهنگهاى شورانگيز و غم‌انگيز عامل فشار بر اعصاب سمپاتيك و عامل ناراحت كننده اعصاب پاراسمپاتيك مىباشد، در نتيجه يك نوع انقلاب عصبى پديد مي‌آيد كه بر اثر آن
فرد بشدّت مىخندد ناگهان در حين خنده به گريه مي‌آيد و باز پس از مدتى حالت طرب و نشاطى پيدا كرده بشدت مىخندد طولى نمىكشد حالت نشاط او مبدّل به تأثّر مىشود. بيمارى روحى سيكلوتمى در واقع دو حالت متضاد روحى است كه سرنوشت ناراحت كننده‌اى بر اعصاب و روان بشر تحميل مىكند.()
5 ـ اختلالات دماغى
مغز يكى از مراكز عصب است و سلسله اعصاب در تمام افعال و اعمال خود مطيع و فرمانبر و تابع فرامين و دستورهاى مغز مىباشند و بايستى براى بهداشت و سلامتى اعصاب از مغز محافظت نمود. موسيقى با مسلّط شدن بر اعصاب حمله به مغز را شروع مىكند وقتى بر مغز مسلّط شد فرمانروايى بدن را به عهده مىگيرد. اولين اثرش اين است كه اراده انسان را سلب مىكند و در نتيجه انسان بى اختيار مي‌رقصد، با ميز و صندلى ضرب مىگيرد، شانه تكان مي‌دهد، مىخندد و مىگريد، با تسلّط كامل بر مغز و بدن دستخوش تحول و اغتشاش و آشفتگى مىگردد، خرد و انديشه از انسان سلب و بتدريج نيروى درّاكه ضعيف شده اختلالات دماغى، آشفتگيهاى روحى، نگرانيهاى روانى پديد مي‌آيد و سرانجام منجر به جنون و ديوانگى مىشود.()
بتهون موسيقى دان معروف مىگويد: شما اى مردمانى كه مرا ديوانه و تندخو مىپنداريد و از اجتماع گريزان مىخوانيد، از اين كه نسبت به من بد بين هستيد بسيار دلگيرم و زجر مىكشم. براى من رفت و آمد در مجامع عمومى و همه جور خوشيهاى ديگر ممنوع(شده) ست. من بايد مثل يك مطرود زندگى كنم براستى زندگى من پر اندوه مىباشد. من اكنون براى هميشه، انتظار زمانى را مىكشم كه زندگى من به انتها رسد و ريشه حياتم پاره شود.()
6ـ تخدير اعصاب
مواد مخدر و تخدير كننده گاهى از راه دهان و نوشيدن وارد بدن مىشود( مانند شراب و…) زمانى از راه بوييدن (مانند هروئين و…) گاه از راه تزريق (مانند مرفين) و زمانى نيز از راه حس شنوايى به جان و روان آدمى منتقل مىشود (مانند غنا و موسيقى) لذا مىتوان گفت يكى از عوامل تخدير اعصاب انسان كه آثار زيان بارى بر روى اعصاب دارد. موسيقى است از اين رو بعضى از آهنگها چنان افراد را در نشئه فرو مىبرد كه حالتى شبيه به مستى به آنها دست
مي‌دهد. البته گاهى به اين حد و مرحله نمي‌رسد، ولى تخدير خفيف ايجاد مىكند و در پى آن آثار زيان بارى روى اعصاب بر جاى مىگذارد و شخص را دچار افسردگى و مبتلا به فشار خون مىكند.()
لوتر مىگويد: موسيقى در تخدير اعصاب از مواد مخدّر هم قوىتر است.()
امراض روحى برخى موسيقيدانان معروف
بتهون به پريشان فكرى، بدبينى به جامعه، اختلالات عصبى و ديوانگى مبتلا شد.
بولدن به اختلالات عصبى، ناراحتىهاى روحى و روانى، و ديوانگى گرفتار شد.
شومان به بيمارى عصبى، فلج انگشتان، كورى، ضعف سامعه و ديوانگى مبتلا شد.
دوكوينسى به ضعف اعصاب، بى قيدى، و ضعف باصره مبتلا شد.”شوپن” ضعف اعصاب، بدبختى، سل. “يوهان” ضعف اعصاب، افسردگى ناكامى؛ “دووارك” به دام ضعف اعصاب، جنون، فلاكت و “باخ” به ضعف اعصاب، اختلال هواس، تند مزاجى و كورى، و “راول” به اغتشاشات فكرى، عصبانيّت، بدبينى به جامعه، كورى ؛ و “موزارت” به لاقيدى، پريشانى فكر، شهوت رانى ؛ و “پاگانى نى” اختلال مزاج، ناراحتى اختلالات روحى و “نانى” به ضعف قواى روحى و “مندلس” اختلالات روحى و عصبى، تندخويى، سكته و “فريدمان”، به ناراحى فكرى و عياشى و “شاپيرو” به آلام روحى و “بوكرينى” به پريشانى فكرى و بدبختى مبتلا شدند.() “فاعتبرو يا اولى الابصار”.
در نتيجه مىتوان گفت موسيقى غير طبيعى زيبانبارترين آثار روحى و روانى را در پى دارد كه مىتوان به ايجاد عدم تعادل و توازن بين اعصاب سمپاتيك و پاراسمپاتيك، ضعف اعصاب بيمارى مانى و آشفتگى روانى، بيمارى سيكلوتمى و حالت تضاد روحى، اختلالات دماغى و جنون و ديوانگى و تخدير اعصاب اشاره كرد.
موسيقى تا كى جهان را همچو زندان مىكنى؟ تا بكى ظلم و جفا اينسان به انسان مىكنى؟
موسيقى اى ظالم بى رحم گو بر من چرا؟ مردمان را سير از عمر و دل و جان مىكنى
ارمغانت جز كرى كورى چه مىباشد بگو از تو جز ظلم و جفا و جور مي‌آيد بگو
گربخوانم نامه اعمال و كارت مو بمو مىكنندت سب حتى قوم زنبوران و خو
گشته‌اى ابزار استعمار كاران موسيقى بتهون را كرده‌اى سير از دل و جان موسيقى
كور شد از دست تو اسحاق و شومان موسيقى گشت قربانى مكاريت يوهان موسيقى
بر چه چيزش مىكنى فخر و مباهات افتخار بى شمار علّت زتو اى موسيقى آيد به بار()
موسيقى و پيامدهاى اجتماعى
موسيقى و آهنگهاى مصنوعى علاوه بر زيانهاى جبرانناپذير روحى و روانى، زيانهاى ويران كننده اجتماعى نيز دارد كه جامعه را از هم پاشيده به فساد و فحشا و امثال آن سوق مي‌دهد. در اين بخش به صورت فهرست‌وار به زيانها و پيامدهاى اجتماعى موسيقى اشاره مىكنيم.
الف: گرايش به فساد اخلاقى
غنا و آواز مطرب و لهوى و موسيقى مبتذل انسان را به سوى شهوت و فساد اخلاقى مىكشاند و پاكى و تقوا را در جامعه نابود مىكند.
حضرت صادق(ع) فرمود: «بيت الغناء لاتؤمن فيه الفجيعة؛()خانه كه در آن غنا باشد، از مرگ ناگهانى و حادثه ناگوار مصون نخواهد بود.» و اين فسادها در چند مورد بيشتر خودش را نشان مي‌دهد.
1ـ رواج فحشا و زنا
آمار فحشا و زنا در جهان بيداد مىكند و هر سال رو به افزايش است، به دنبال آن سقط جنين و يا آمدن فرزندان نامشروع در جامعه است به اين آمار توجه كنيد: «چهل و هفت درصد زايمانهاى يك بيمارستان آمريكا مربوط به مواليد نامشروع است.»
به ادعاى يك پزشك آمريكايى «اكثر مواليد مربوط به زنان پايينتر از بيست سال، مربوط به فرزندان نامشروع بوده است.»()
در آمار ديگرى آمده «در نروژ و دانمارك از هر ده زوج موجود، سه تا چهار زوج زندگى مشترك خارج از دايره ازدواج دارند، در آمريكا تجربه زندگى مشترك خارج از ازدواج و روابط قبل آن، از پانزده درصد در سال 1970 به پنجاه درصد در سال 1993 رسيده است.»
در كشورهاى غربى، تعداد نوزادان نامشروع به شدت افزايش يافته، «در سوئد از هفده درصد در سال 1970 به پنجاه و يك درصد در سال 1988 رسيده است.»()
يكى از مهمترين عوامل ازدياد فحشاء و زنا موسيقى و ترانههاى مبتذل است.
پيامبر اكرم(ص) 1400 سال قبل فرمود: «الغناء رقيّة الزّنا؛() غنا نردبان زنا است.»
موسيقى با ازدياد نيروى هوسرانى و شهوت
و تحريك و تقويت غريزه جنسى بازار زنا و فحشا را گسترش مي‌دهد و به دنبال آن بيماريهاى خطرناكى چون سفليس، سوزاك، شانكر، خودارضائى و ايدز پديد مي‌آيد.
به قول يكى از نويسندگان: «خواندن قرآن با صداى دلنشين انسان را به فكر وا مي‌دارد، به خودشناسى كه مقدّمه خداشناسى است دعوت مىكند ولى ترانه….آدمى را غرق در دريايى از هوس و آلودگى مىسازد.»()
2ـ شراب خوارى و رقاصى از ديگر فساد موسيقى مبتذل است.
3ـ سقط جنين، و توليد فرزند زنا در صورت زنده ماندن فساد ديگرى است كه يكى از عوامل آن موسيقى مبتذل مىباشد.
ب: غفلت از ياد خدا و قساوت
قرآن يكى از عوامل گمراهى را «لهو الحديث»() مي‌داند “لهو” چيزى است كه انسان را چنان مشغول كند كه باعث غفلت و بازماندن از ياد خدا و كارهاى مهمتر مىشود، چرا كه غنا و موسيقى آن چنان اراده انسان را سست و غريزه جنسى را تحريك مىكند كه انسان خدا و قيامت را فراموش مىكند تا آنجا كه قلبش قساوت مىگيرد و در نتيجه به همنوعان خود رحم نخواهد كرد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ثلاثٌ يقسين القلب: استماع اللهو و طلب الشّكار و اتيان باب السّلطان؛() سه چيز قلب را قسى مىكند، شنيدن لهويات، دنبال شكار رفتن و در خانه شاهان رفت و آمد نمودن.»
به همين جهت دشمنان اسلام هم درصدر اسلام (در جنگ احد) و هم در اين زمان (مانند جنگ عراق عليه ايران…) براى تحريك سربازان به جنگ و جنايت از موسيقى مبتذل استفاده مىكردند.
ج: بلا و گرفتارى
امام صادق(ع) فرمود: «بيت الغناء لاتؤمن فيه الفجعة ولاتجاب فيه الدّعوة ولايدخله الملك؛() خانه‌اى كه در آن غنا (و موسيقى) باشد از بليات ناگهانى درامان نيست و دعا در آن مستجاب نمىشود و مَلَك نيز در آن داخل نمىشود.» به همين جهت غالب موسيقيدانان هميشه دچار بلا و گرفتارى بوده‌اند.
و: گسترش فقر و محروميّت
وقتى خانه و جامعه‌اى با وجود ترانههاى مبتذل بىبركت شد و بر مغز و اعصاب، موسيقى و ترانه حاكم شد قدرت كار و تلاش از افراد گرفته شده دچار فقر و فلاكت و ندارى مىشوند.
حضرت صادق(ع) فرمود: «الغناء اخبث ماخلق اللّه، الغناء شرّ ما خلق اللّه…الغناء يورث الفقر؛() غنا بدترين چيزى است كه آفريده شده، و شرترين آفريده خدا است. غنا و موسيقى، عامل فقر و ندارى است.»
هـ.: نفاق و دوروئى:
از ديگر اثرات زيانبار اجتماعى موسيقى، نفاق و دوروئى است كه خود عامل بسيارى از جنايات و انحرافات مىباشد. در بخشى از حديث پيش گفته از زبان حضرت صادق(ع) مىخوانيم: «الغناء يورث النّفاق؛() موسيقى، عامل نفاق و دورويى است.»
و: از دست دادن شخصيّت
كسى كه براى خود ارزش و كرامت قائل است دور گناه نمي‌رود. على(ع) فرمود :«كسى كه نفسش براى او محترم باشد با گناه به او اهانت نمىكند.»() و فرمود: «كسى كه براى خود ارزش قائل است به راحتى بر شهوتش مسلّط مىشود.»() و فرمود: «كسى كه براى خود ارزش و كرامت قائل است دنيا در نزد او كوچك مىشود.»()
برعكس كسى كه براى خود ارزش و شخصيت قائل نباشد دست به هر گناه و جنايتى مي‌زند. يكى از زيانهاى موسيقى مبتذل سلب اراده و از دست دادن شخصيت و كرامت است.
بسيار ديده شده كه مستمعان موسيقى همراه با نواهاى موسيقى بى اراده و بى اختيار بحركت در مي‌آيند و با تكان دادن دست و پا و اندام به رقص مىپردازند و بى اختيار عامل شكسته شدن شخصيّت خويش شده و كرامت و حرمت خويش را از دست مي‌دهند.
ز: از دست دادن غيرت
موسيقى بتدريج حس ناموس دوستى و غيرت را در انسان ريشه كن مىكند، زيرا موسيقى چنان تصرّفاتى در عقل و انديشه و اخلاق مىنمايد كه انسان حاضر مىشود لحظه عيش و نوش و رقصيدن را بر حفظ ناموسش ترجيح مي‌دهد اين حقيقت در مجالسهاى مختلط و رقصهاى دسته جمعى و شب نشينىهاى آنچنانى به خوبى خود را نشان داده است و در غرب به صورت واضح ديده مىشود.
«دقيقاً نيمى از جوانان آمريكا با روابط جنسى افراد متأهل با ديگران مخالفتى نداشته، وفادارى زوجين به يك ديگر را امرى بيهوده و بىمورد مىپندارند.»() اين يعنى بى غيرتى و گرفتار زنا و فحشا شدن يكى از عواملش از دست دادن غيرت است.
على (ع) فرمود: «مازنى غيور قطّ؛() غيرتمند هيچگاه زنا نمىكند.» و رسول خدا(ص) فرمود: «انّ الغيرة من الايمان؛() غيرت جزء ايمان است.»
ح: جنايت و خودكشى
آمار خودكشى و ديگركشى به شدّت در جهان افزايش يافته و هر روز خبرهاى وحشتناكى در اين زمينه منتشر مىشود، يكى از عوامل اين جنايت موسيقى و ترانههاى مبتذل است.
شاهد زنده آن خودكشى افراد زيادى از موسيقي‌دانان از جمله “شومان” موسيقى دان معروف است كه خود را به رود خانه “راين” انداخت() و با اين عمل در حقيقت عليه انسانيّت قيام كرد. و همين طور خودكشى دسته جمعى كسانى كه بعد از گوش دادن به ترانههاى مبتذل و موسيقى دست به اين كار زده‌اند.()
و همين طور جنايت ديگر كشى از آثار زيانبار ديگر اين عامل فساد يعنى موسيقى است كه جامعه بشرى را به خطر انداخته است چند سال قبل در «ليتل راك» واقعه‌اى هشدار دهنده رخ داد و آن اين كه پسر بچّه 12 ساله با چاقو به معلّم پيانوى خود حمله كرد و در مقابل چشمان وحشت زده همسايگان او را از پاى درآورد.()
در نتيجه مىتوان گفت: موسيقى و ترانههاى مبتذل زيانبارترين پيامدهاى اجتماعى را در پى دارد كه مىتوان به عنوان نمونه به رواج فحشا و بىعفتى، شراب خوارى و رقاصى، خودكشى و ديگر كشى، قساوت و بى رحمى، بلا و گرفتارى، نفاق و درويى، از دست دادن غيرت و شخصيّت و گرفتار شدن در دام فقر و فلاكت، اشاره كرد.
در يك كلام بايد گفت:
گوش كن دوست اگر عاقلى و پاك سرشت جايگاهت بكند خالق افلاك بهشت
موسيقى كور كند چشم جهان بينت را مي‌ربايد زكفت عقل و دل و دينت را()
پايان بخش سخن را كلام امام راحل قرار مي‌دهيم كه مىگويد: «از جمله چيزهايى كه مغز جوانها را تخدير مىكند، موسيقى است…انسان را از جدّيت بيرون مىبرد. يك جوان كه عادت كرده روزى چند ساعت را با موسيقى سر و كار داشته باشد، يك جوانى كه اكثر اوقاتش را صرف بكند و پاى موسيقى بنشيند…از مسائل زندگى و از مسائل جدّى به كلّى غافل مىشود…نبايد دستگاه تلويزيون(و راديو) جورى باشد كه 10 ساعت موسيقى بخواند… اين عذر نيست كه اگر موسيقى نباشد در راديو، آنها مي‌روند از جاى ديگر موسيقى
مىگيرند. حال اگر از جاى ديگر مىگيرند، ماب بايد به آنها موسيقى بدهيم(؟!)». ادامه دارد

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. ر.ك: سيد مرتضى علم الهدى، ساز و آواز، قم، پيام اسلام، 1352، ص 5، احكام موسيقى، سيد مجتبى حسينى دفتر نشر معارف، اول، 1385، ص .27
. احكام موسيقى، همان، ص 27 و .28
. ر.ك: امام خمينى مكاسب المحرمه، ج 1، ص 198 ـ ،224 الموسيقى، على حسينى، ص 17 و احكام موسيقى، ص .28
. ر.ك: ساز و آواز، همان، ص 10، مجله صباح، شماره 2 و ،3 1381ش، ص .152
. مجله صباح همان، ص 152، انسان غذا، موسيقى، احمد شرفخانى، قم انتشارات مشهور، 1380، ص 60 – 61.
. ساز و آواز، همان، ص 80.
. همان، ص 82.
. ساز و آواز، ص 22.
. كتاب تأثير موسيقى بر روان، ص 5، ص .11
. همان، ص .84
. ساز و آواز، ص 13.
. همان، ص 27 ـ 28 با تلخيص و تغيير.
. كتاب تأثير موسيقى، به نقل از ساز و آواز، ص 83.
. ر.ك: تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، دارالكتب الاسلاميّه، ج 17، ص 24؛ الغنا فى الاسلام، عبدالكريم عكاس، دمشق، ص .15
. كتاب شعر و موسيقى به نقل از ساز و آواز، ص .80
. ساز و آواز، ص 69 ـ .71
. شعر از اعلم، ساز و آواز، ص 92.
. كافى، كلينى، بيروت، دارالاضواء، ج 6، باب الفناء،ص 433، ح 15؛ وسائل الشيعه، ج 12، باب .99
. سيماى زن در جهان ايالت متحده آمريكا، جليل روشن دل و قلى پور، تهران نشر زيتون، ص 36 و 97.
. همان، ص 35.
. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، دارالكتب الاسلاميه، ج ،79 ص 247 ح 26؛ ص 252 ح 6، ص 241، ح 7؛ منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، سيد حميد حسينى، ج ،1 ص 396، ح 4895.
. ساز و آواز، ص .82
. سوره لقمان، آيه .6
. منتخب ميزان الحكمه، ص 396، ح 4896.
. كافى، ج 6.
. وسائل الشيعه، ج 12، باب 99(ابواب ما يكتسب به) ؛ منتخب ميزان الحكمه، ص 396، ح .4897
.همان. و و . همان، ص 509، ح 6208، 6209، .6210
. اينگلهارت، تحوّل فرهنگى در جامعه پيش رفته صنعتى، ترجمه مريم وتر، ص 500، جوان و روابط، ص 50.
. من لايحضره الفقيه، صدوق، ج 3، ص 444، ح 4541 به نقل از منختب ميزان الحكمة، ص 398.
. منتخب ميزان الحكمه، ح 4924.
. ساز و آواز، ص 35.
. همان، ص .39
. همان، ص .67
. همان، ص .93
. صحيفه نور، ج 8، ص 197 ـ 201، ج 9، ص 155، و ج ،12 ص .104

/

دانستنيهايى از قرآن

دانستنيهايى از قرآن
امتهائى از حيوانات
“و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه إلا امم أمثالكم ما فرّطنا فى الكتاب من شىء ثم إلى ربهم يحشرون ” (سوره أنعام، آيه )38
هيچ جنبنده‌اى در روى زمين نيست و هيچ پرنده‌اى با دو بالهايش در هوا نمىپرد، جز آنكه امتهائى مانند شما هستند. در اين كتاب چيزى فروگذار نكرديم. و سپس همه آنها به سوى خداى خود باز مىگردند.
دابه: وصف جنس است به معناى هرچيزى كه جنبنده است و حركت دارد و كنايه از حيوانات است.
أمم: جمع امت است و امت به گروهى گويند كه يك امرى آنان را جمع مىكند مانند دين و يا زمان و يا مكان.
يحشرون: حشر به معناى جمع و گردآورى است و اطلاق آن بر بازگشتن روز قيامت است بويژه آنكه در آيه مىفرمايد:الى ربهم كه به معناى بازگشت دسته جمعى در روز قيامت است.
از اين آيه استفاده مىشود كه حيوانات (اعم از زمينى و هوائى و حتى دريائى) امتهائى هستند مانند بشر كه داراى نوعى شعور و ادراك نيز مىباشند، هرچند ما نتوانيم به آن شعور دست يابيم زيرا ادراك و عقل ما محدود به حدودى است و نمى توانيم فراتر از آن را درك كنيم “و ما أوتيتم من العلم إلا قليلا” و همانا شما از دانش بهره كمى برده‌ايد. به هر حال از آيات بى شمارى در قرآن استفادهشود كه حيوانات داراى نوعى ادراك و شعور هستند و خدا را عبادت و تسبيح مى كنند. “إن من شىء إلا يسبّح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم” كه در اين آيه به وضوح مىفرمايد هرچه در جهان وجود دارد ( أعم از جمادات و حيوانات و نباتات) خدا را تسبيح و تنزيه مىكنند ولى شما (مردم) نمىتوانيد تسبيحشان را تشخيص دهيد.
و در آيه ديگرى بحث نه تنها از تسبيح هست كه بحث از مطلق عبادت و نماز مىباشد. مىفرمايد: “أ لم تر أنّ الله يسبّح له من فى السموات و الارض و الطير صافات كل قد علم صلاته و تسبيحه” آيا نمى بينى كه هرچه در آسمان ها و زمين است تسبيح خداكنند و پرندگان بالها را گشوده‌اند و هر يك نماز و تسبيح خودش را درك مى كند. در اينجا ديگر بحث از تسبيح تكوينى نيست بلكه عين تسبيح و حقيقت عبادت است، تازه با كلمه “من” تعريف مىشود كه اطلاق بر عقلا و خردمندان مىشود،گويا حيوانات و پرندگان در حال عبادت با شعور و احساس كامل هستند مانند بشر هرچند قطعا قوه ادراكشان كمتر از قوه ادراك بشر است . و در آنجا كه مىفرمايد: “و سخّرنا مع داود الجبال يسبّحن..” كوهها همراه با داود تسبيح خدا مىگويند و عبادت مىكنند. پس معلوم مىشود ما
وراى اين عالم حقايقى است كه ما به طور اجمال از نظر قرآن به برخى از آنها رسيده‌ايم ولى حقيقت اين اشياء خيلى فراتر از عقل و ادراك ما است.
اگر نه اين بود كه در قرآن گفتگوى مورچگان را شنيده بوديم، چه وقت مىتوانستيم باور كنيم كه اين مورچه ريز براى خودش جهانى مملو از شعور و احساس دارد و پيامبر خدا را كاملا مىشناسد .. وانگهى به ديگر يارانش اعلام مىكند كه هشيار باشيد سليمان و سپاهيانش شمارا زير نگيرند و از آسيبشان در امان باشيد. و اگر خداوند منطق طير و حيوان را به سليمان ياد نداده بود كجاتوانست هدهد را مسخر خود كند و براى جاسوسى به اين سر و آن سر جهان بفرستد. و چگونه مىتوان باور كرد كه يك پرنده آنچنان دقيق جاسوسى كند و مطالب را با هشيارى يك انسان به سمع اربابش برساند و به او بفهماند كه ملتى را يافتم آفتاب پرست بودند و زنى حكومت بر آنها داشت كه داراى ملكى عظيم و قدرتى بزرگ بود.
بنابراين، از آيه استفاده مىشود كه حيوانات و جنبندگان مانند بشر شعور و معرفت و شناخت و نطق دارند بلكه داراى تكليف هستند و حشر و نشر دارند. “و إذا الوحوش حشرت ” و يادآور آن روز كه حيوانات محشور مىشوند و به سوى خدا باز مىگردند. و معلوم است كه شباهت حيوانات با انسانها، تنها به خاطر كثرت و عدد نيست كه برخى از مفسران اشتباه كرده‌اند و اين معنى را از “امم” استفاده كرده‌اند زيرا امت بر افراد كثيرى اطلاق مىشود كه يك امر جامعى اين عده را متشكل سازد و به عبارت ديگر همه يك هدف را دنبال كنند چه آنكه به اختيار خود باشند يا به اجبار، آن هدف واحد را در نظر داشته باشند كه قطعا عبادت و تسبيح حيوانات و جمادات مانند انسانها اختيارى نيست و اين انسان است كه خداوند او را آزاد گذاشته و دو راه را برايش مشخص كرده تا آنكه او را آزمايش كند و در صورت تخلف و نافرمانى كيفر نمايد. از سوى ديگر ممكن است برخى فكر كنند كه شباهت حيوانات با انسانها از نظر تكاثر و تناسل و خوردن و آشاميدن است كه اين خود مىتواند يك هدف واحد را تشكيل دهد و بر آن “امت” اطلاق گردد ولى با پسوند آيه هرگز تناسب نخواهد داشت كه مىفرمايد “ثم الى ربهم يحشرون” پس بايد، هدف بالاتر باشد و آن شعور و ادراك است كه هردو بايد داشته باشند تا بتوانند خدا را عبادت كنند و تسبيح گويند.
ما فرّطنا فى الكتاب من شىء: فرطنا يعنى چيزى را فروگذار نكرديم.
يعنى چيزى جا نگذاشتيم جز آنكه در كتاب، آن را بيان نموديم . البته ممكن است مقصود از كتاب، همان لوح محفوظ و كتاب الهى باشد كه آجال و مقدرات تمام انسانها و حيوانات و جمادات در آن ثبت شده است و شايد هم مقصود از كتاب، همين قرآن مقدس باشد كه در آن تمام امور دين و دنيا يا به نحو اجمال و يا به نحو تفصيل بيان شده است، كه در امور اجمالى و كلى، دستور به پيروى از رسول خدا داده است تا مطالب كاملا به انسانها برسد: “ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا” و در موارد تفصيلى هم خود قرآن به تفصيل مسائل را بيان نموده است.
و اما بازگشت حيوانات به چه نحو است و چه نوع بازخواستى مىشوند و چه محاكمه‌اى در انتظار آنها است.. تفصيل اين مطلب بيان نشده است ولى به طور اجمال مشخص است كه حيوانات نيز حشر و نشرى دارند. و ممكن است كه پس از تمام شدن محاكمه نابود شوند و يا طبق بعضى از تفاسير مبدل به خاك گردند كه كافران نيز در آن روز رستاخيز چنين آرزوئى دارند “ويقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا” و كافر مىگويد اى كاش من هم خاك بودم.


/

نگاهى گذرا به نقش والدين در تربيت و آموزش فرزندان

قسمت آخر
يكى از نيازهاى اساسى والدين و مربيان در امر تربيت و پرورش اخلاقى كودكان، برقرارى ارتباط سالم با آنهاست.
ارتباط صحيح بين پدر و مادر و روابط سالم آنان با كودكان، اولين و مهمترين زمينه رشد و پرورش اخلاقى نونهالان است.
اساس تربيت سالم فرزندان جامعه، بستگى كامل به سلامتى خانواده دارد و سلامتى خانواده مستلزم ارتباط سالم بين اعضاى خانواده است.
“ارتباط يا روابط” عبارت است از: فرايند مبادله اطلاعات و احساسات. مبادله بر وزن مفاعله، امرى است طرفينى و دو جانبه، پس ارتباط جريانى است متقابل.
ارتباط سالم و صحيح آن است كه، طرفين در امر مبادله اطلاعات و احساسات در فضايى مناسب مشاركت كرده و با يكديگر هماهنگى داشته و در اين ارتباط، هر دو احساس ارزشمندى كنند. در اينجا جهت تبيين مطلب، مهمترين ويژگيهاى يك ارتباط سالم را در كانون خانواده بين والدين مورد بررسى قرار مى دهيم.
اوّل مهر و محبت
بايد در محيط خانه و خانواده مهر و محبت و عاطفه و دوستى حاكم باشد، و هيچ گونه اثرى از نفرت و كينه و عداوت در آن نباشد و افراد خانواده همديگر را دوست داشته باشند و محبتشان را ابراز و اظهار كنند؛ به ويژه پدر و مادر بايد محبت، ثبات و آرامش را در داخل خانه گسترش دهند، چنان كه خداوند در قرآن كريم فرموده است: “وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِى ذَلِكَ لاَ يَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ”()
از نشانه هاى الهى، آن كه از خودتان براى شما جفتهايى آفريد تا در كنارشان بياراميد و در ميانتان دوستى و مهر نهاد. در اين، نشانههاست مردمى را كه مى انديشند.
بنابراين، ارتباط بين زن و شوهر يا پدر و مادر بايد ارتباط محبت آميز و آميخته با رحمت و شفقت باشد و چنين رابطه‌اى مايه آسايش نفس، و آرامش اعصاب، اطمينان روح و جسم و همچنين موجب همبستگى خانواده، تحكيم اساس آن و دوام موجوديت واحدش خواهد بود.
عشق و محبت و مهربانى، احترام
متقابل و هميارى واقعى در گشودن گره تمام مشكلات و برطرف كردن موانع از سر راه خانواده ها را در پى خواهد داشت و وجود روابط محبت آميز در برقرارى تعادل روحى فرزند يك ضرورت محسوب مى شود.
دكتر اسپاچ مى گويد :”آسودگى فردى و اساسى كودك به طور پيوسته نيازمند اتّحاد پدر و مادر و انسجام و هماهنگى آنان در رويارويى با مسئوليتهاى زندگى است.”()
در ميان اعضاى خانواده وظيفه پدر سنگين تر است؛ زيرا او بايد مهر و محبت را بين اعضاى خانواده گسترش دهد؛ به ويژه
نسبت به همسرش مهربان باشد و نيازهاى او را برآورده سازد، چون اين هم از حقوق اوّليه همسرش است و هم موجب تربيت صحيح فرزند مى گردد تا بدين وسيله مهر و محبت و دوست داشتن را به فرزندانش منتقل كند.
از پيامبر اكرم(ص) چنين روايت شده: “لِيَتَأسَّ صغيركم بكبيركم، وليَرؤف كبيركم بصغيركم…”() كوچكترهاى شما بايد از بزرگانتان پيروى نمايند و بزرگترهاي شما بايد به كوچكترها مهر و محبت كنند.
پدر نبايد در كانون خانواده بزرگى نمايد، بلكه بايد با افراد خانواده متواضع و دوست و مهربان باشد.
رسول خدا (ص) فرمود: “خيرُ الرّجال مِن اُمَّتى الَّذين لا يَتَطاوَلون عَلى اهلهم ويحنُون وَلايظلمونَهُم…”() بهترين مردان امت من، كسانى هستند كه بر خانواده شان بزرگى نمىفروشند و به آنان مهر مى ورزند و بر آنان ظلم و ستم روا نمي‌دارند.
والدين بايد با قدرشناسى و احترام نمودن به يكديگر، فرزندان را به اين روش پسنديده عادت دهند.
همه روانشناسان معتقدند كه كودكان به موازات نيازهاى زيستى و فيزيولوژيكى به ويژه در سنين نخستين، نيازمند ارتباطات عاطفى و پذيرش از جانب ديگران هستند كه برآورده كردن اين نيازها، موجب بسترسازى آرامش و تعادل روانى و دستيابى به برخى از بالندگىهاى روانى است. آرامش روانى، امنيت خاطر، اعتماد به نفس، اعتماد به والدين، الگوگيرى در مهرورزى به ديگران و پيشگيرى از انحرافات، نمونه‌اى از اين امتيازات است. به اعتقاد برخى از روانشناسان، مهرورزى و محبت نمودن به كودكان، نه تنها موجب تندرستى بلكه بهترين پل ارتباطى براى تربيت كودكان در ساحتهاى گوناگون اعم از تربيت اخلاقى، دينى، سياسى، عاطفى، فيزيكى و آموزشى است.
ارتباط عاطفى با فرزند موجب مىشود كه وى با والدين خويش صميمى باشد، به آنان اعتماد كند و آنان را پناهگاه خويش در بحرانهاى زندگى بداند. خداوند در قرآن كريم، خطاب به پيامبرش مىفرمايد: “فبما
رحمةٍ من الله لِنتَ لهم ولو كنت فظّآ غليظ القلب لانفضّوا من حولك”() به خاطر رحمت خدا بود كه تو با آنان ارتباط صميمى و مهرآميزى پيدا كردى، اگر يك فرد خشن و گستاخ بودى، هر آينه هيچ كس دور تو جمع نمىشد.
روشهاى ابراز محبت
شايد همه ما مهرورزى به كودكان را يك نياز انكار ناپذير بدانيم. امّا راهها و شيوههاى مهرورزى برايمان مبهم باشد. در يك تقسيمبندى كلى، ابراز محبت به رفتارى و گفتارى تقسيم مىشود.
ابراز رفتارى
اقدامات عملى و رفتارى، از قبيل روى زانو نشاندن، در آغوش گرفتن، بوسيدن، سوارى دادن و بعضى وقتها كنار كودكان خوابيدن، هديه دادن، بازى كردن و بر سر آنها دست نوازش كشيدن است كه در بسيارى از روايات مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است. برخى از اين روايات را با هم مرور مىكنيم:
پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: “احبّوا الصبيان و ارحموهم.”() كودكان را دوست بداريد و با آنان مهربان باشيد.
امام على(ع) از خاطرات شيرين دوران كودكى خويش چنين ياد مىكند: هنگامى كه پيامبر اكرم(ص) در أوان كودكى مرا به خانه خويش برد، هميشه مرا در دامنش مىنشاند. مرا به سينه خود مىفشرد. هر وقت مىخواست بخوابد و من فاصله‌ام با پيامبر زياد بود و خوابم نمىبرد، وى مرا نزديك بستر خويش مىبرد. بعضى وقتها دستش را به صورت من و بدنش را با بدن من تماس مي‌داد. حتى كارى مىكرد كه من وى را استشمام كنم.()
ابنعباس مىگويد :”نزد پيامبر بودم درحالى كه فرزندش ابراهيم بر زانوى چپ او و حسين بن على(ع) بر زانوى راست او قرار داشت. پيامبر گاه اين و گاه آن يكى را مىبوسيد كه در اين حال جبرئيل وحى، از سوى خداوند نازل شد.”()
از امام على(ع) نقل شده كه وى پيش روى يكى از دخترانشان، پسر كوچك خود را
بوسيدند. دختر پرسيد: آيا وى را خيلى دوست مي‌داريد؟ امام فرمود: آرى دخترم! دختر گفت: گمان مىكردم كه شما جز خداوند، كسى را دوست نمي‌داريد. امام گريست و فرمود: “الحبّ لله والشفقة للاولاد”() محبت من ويژه خدا است اما به فرزندانم هم مهر مي‌ورزم. براساس اين گفتار علوى، محبت و مهرورزى بر دو گونه است: بعضى محبتها در عرض هم هستند. مثل عاطفه انسان نسبت به فرزندان، والدين، همسر و… كه در اين روايت تعبير به شفقت شده است. اما محبت ديگرى وجود دارد كه در طول محبتهاى اين جهانى است و از بينش و معرفت ما به خداوند برمىخيزد. امام اين گونه دوّم را “حب” ناميده‌اند. از اين گرايش عاطفى، مىتوان به عشق ياد كرد. اين محبت هم از جهت كيفى و هم از نظر كمى با گونه نخستين متفاوت است.
در پاره‌اى از روايات آمده است كه “نگاه مهرانگيز پدر و مادر به فرزندان، عبادت است.”()
ابوهريره مىگويد: هرگاه براى پيامبر ميوه نوبرى مي‌آوردند، مىفرمود: خداوندا! به شهر ما بركت روزافزون ده. سپس اين ميوه نوبر را به كوچكترين كودكانى كه نزد ما حاضر بودند، مي‌داد.()
پيامبر اسلام(ص) مىفرمايد: اگر يكى از شما به مسافرت رفت، هنگام بازگشت تا جايىكه در توانش است، براى خانواده‌اش هديه‌اي بياورد.()
ابراز گفتارى
ابراز گفتارى شامل، كلمات محبت آميز است كه در روايات زياد مورد تأكيد قرار گرفته است. اميرالمؤمنين(ع) وقتى مىخواستند با فرزندانشان، به ويژه در سنين پايين سخن بگويند، از واژه “يا بُنىّ” فرزندم، استفاده مىكردند كه حاكى از مهرآميز بودن و نشان دادن مهر درونى به فرزندان بود.
شرايط ابراز محبت به فرزندان
شايان توجه است، با وجود اين همه سفارش به مهرورزى پدر و مادر نسبت به فرزندان، توصيههاى ديگرى نيز در مورد
چگونگى و ميزان اين ارتباط عاطفى از پيشوايان معصوم(ع) به ما رسيده است. برخى از اين سفارشات اينگونه است:
عادلانه و برابر بودن: ابراز محبت به فرزندان نبايد تبعيض‌آميز باشد. اگر واژه‌اى را در مورد يكى از فرزندان بكار مىبريد، سعى كنيد همان لفظ يا مشابه آن را براى ديگران هم بكار ببريد.
متعادل بودن: ابراز محبت نبايد همراه با زياده‌روى باشد كه موجب گستاخ شدن يا لوس و وابسته بار آمدن فرزندان شود. در برابر زياده روى، مهرورزى نبايد ناقص يا همراه با محرومسازى باشد. كم گذاشتن فرزندان در مورد نياز به مهر و محبت، موجب مىشود كه فرزندان بىشخصيت، كم‌اراده، ناكام، عقده‌اى و بىهويت بار بيايند. حد متعادل مهرورزى همانند نياز به محبت، يك امر فطرى است. امام صادق(ع) مىفرمايد: پستترين پدر و مادرها كسانى هستند كه دوست‌دارى و مهرورزى به بچههايشان، آنها را به افراط بكشاند.()
يكى از موارد افراطگرايى اين است كه كودكى به سن تمييز برسد و پدر و مادر وى به خاطر محبت افراطى، از حلال و حرام الهى، وى را آگاه نكنند. اين گونه مهرورزى، در از بين بردن اعتماد به نفس، استقلال شخصيت و كشاندن كودكان به بزهكارى، بسيار مؤثر است. پيامبر گرامى (ص) در روايتى، خطاب به ابن مسعود مىفرمايد: “يابن مسعود! لا تحملنّ الشفقة على اهلك و ولدك على الدخول فى المعاصى و الحرام”() به همسر و بچههايتان اين قدر مهرورزى نكنيد كه مرتكب حرام و گناه شوند يا زمينههاى گناه و آلودگى براى آنان فراهم شود.
خودكمبينى، كمرويى، عقده، كينهتوزى، حسد و بزهكارى، برخى از پيامدهاى كم گذاشتن و تفريط در مهرورزى است. سلطهجوئى، انتظارات ويژه، نازپروردگى، كم‌ارادگى، زودرنجى و خودپسندى، از جمله پيامدهاى افراط و زياده‌روى در مهرورزى مىباشد.
دوّم: هميارى و همكارى
گرچه بين اعضاى خانواده يك نوع
تقسيم كار اوّليه لازم است، تا هر كسى وظيفه‌اش را بداند و آن را انجام دهد، ولى در مواردى كمك كردن به يكديگر در اداره امور زندگى آثار بسيار مثبت و ارزنده بر روح انسان باقى مى گذارد. در مواردى زن، شوهرش را در كارهاى مربوط به او(شوهر) كمك مىكند و گاهى اوقات شوهر، همسرش را در كارهاى خانه كمك مىنمايد، و بدين وسيله نه تنها محبتشان نسبت به هم عميقتر و بادوامتر و خالصتر و پاكتر مى شود، بلكه عملا درس تعاون و همكارى را به فرزندانشان مى آموزند تا در ميدان مشكلات زندگى، همكار و مددكار يكديگر باشند.
امام باقر(ع) نقل شده است كه امام على(ع) و حضرت فاطمه(س) براى تقسيم كار منزل به حضور پيامبر اكرم(ص) رسيده و درخواست نمودند كه تكليف هر يك را در امور خانه مشخص فرمايند. رسول خدا (ص) نيز چنين تقسيم كار كردند: “فَقَضى عَلَى فاطمةَ بخدمة مادون الباب، و قَضَى عَلَى عَلىّ بِما خَلفَه. قال: فقالت فاطمةُ فلا يعلَمُ ما داخلَنى مِن السُّرور الّا الله بِاكفائى رسُول الله (ص) تَحَمُّل رِقابِ الرّجال”() رسول خدا(ص) دستور دادند كه حضرت فاطمه(س) كار داخل منزل و امام على(ع) كار بيرون خانه را انجام دهد. امام باقر(ع) فرمود: حضرت فاطمه(س) اظهار داشت خدا مى داند كه چقدر از اين تقسيم خشنود شدم، زيرا رسول خدا(ص) مرا از كارهايى كه مردان بر دوش مىكشند (و مستلزم ظاهر شدن در بين آنهاست) معاف كرد.
در روايتى ديگر از پيامبر (ص) چنين آمده است: “خدمتك زوجتكَ صَدقَة”() خدمت تو به همسرت، صدقه محسوب مىشود.
سوّم: امنيت و آرامش
روابط بين والدين بايد به گونه‌اى باشد كه امنيت و آرامش بر محيط خانه حاكم باشد؛ زيرا داشتن آرامش خاطر و امنيت، مهمترين شرط سعادت و خوشبختى است. رفتار پدر با افراد خانواده نبايد رفتار يك مستبد و ديكتاتور باشد و نبايد با رفتار آمرانه و خودسرانه آرامش خانه را به هم بريزد و
پدر نبايد با خشنونت و جنجال و مشاجره بر افراد خانواده حكومت كند. اين گونه رفتارها بزرگترين عامل نگرانى همه افراد خانواده به ويژه فرزندان است؛ زيرا اوضاع ناآرام و متشنجى كه پدر و مادر عامل پيدايش آن بوده‌اند در ثبات و تعادل روانى كودك در تمام مراحل زندگى؛ از ماههاى آغازين دوران حاملگى تا نخستين سالهاى ولادت و مراحل بعد از آن اختلال ايجاد خواهد كرد.
جوّ ناآرام، آثار تخريبي‌اش را در شخصيت فرداى كودك به جاى خواهد گذاشت. به طورى كه بسيارى از كودكان منحرف و فرارى و كسانى كه در بزرگسالى به جرمها و بزهكارى كشيده شده‌اند، ناشى از عدم آرامش و آسايش خانوادگى بوده است.
به هر حال، “اختلالهاى رفتارى و بيماريهاى روانى اى كه كودكان در سنين نوجوانى و مردان در آينده زندگى خود بدانها دچار مىشوند نتيجه عملكرد پدران و مادران است، همانند درگيريهاى ميان والدين كه جوّ خانواده را متشنج ساخته و آرامش روانى را از كودكانشان سلب خواهد كرد.”()
دانشمند روانشناس، ژرارد فوژان مى گويد :”مادرى كه در خانواده منزلت و جايگاه لازم خود را باز نيابد، همانند انسانى، مادر و همسرى است كه نمى تواند در خانه احساس آرامش كند.”()
احساس امنيت و آرامش از مهمترين عوامل ساختارى شخصيت متعادل و معقول كودك است؛ اين احساس در حالت ادامه اختلافات و روابط متشنج، منتفى بوده و كودك را در چنين حالتى به حيرت و سرگشتگى دچار مى كند؛ زيرا وى نمى داند در اين جوّ ناآرام چه كار بايد بكند. او را نه قدرت بازدارى از دشمنى و نزاع – به خصوص نوع شديد آن- است و نه توان آن با يكى از دو طرف نزاع (پدر يا مادر) همراهى ند. افزون بر آنكه هر يك از والدين مى كوشد با اثبات حقانيت خود و متهم كردن ديگرى به ايجاد اختلافات و مشكلات، كودك را به خود نزديك سازد، و تمام اينها اثر سويى بر انديشه وارده كودك به جاى خواهد نهاد.
دكتر اسپاك مى گويد :”كلينيكهاى
روانپزشكى شاهد هزاران حالت از فرزندانى است كه در شرايط خانوادگى نامتعادل و پر از اختلافات شديد رشد مىكنند. اين كودكان در بزرگسالى خواهند فهميد كه مثل انسانهاى معمولى ديگر نيستند. از اين رو، اعتماد به نفس شان را از دست مى دهند و از ايجاد روابط عاطفى سالم با ديگران در هراسند و اين معنا را در خاطر مى پرورانند كه شكلگيرى خانواده، يعنى زندگى در خانه‌اى كه افراد آن با يكديگر در تضادند و انواع بى حرمتيها ميانشان ردّ و بدل مى شود.”()
بديهى است كه اجتماع و خانواده‌اى كه افراد آن آسايش فكرى ندارند و زندگيشان توأم با اضطراب و ترس و دلهره است، سعادت و كمال واقعى راه پيدا نمىكند.
والدين بايد در مشكلات زندگى و اختلاف سليقه ها با هم تفاهم و سازش نمايند و جوّ سازش و تفاهم را با فرياد زدنها به سر يك ديگر و نزاعها و درگيريها از بين نبرند و با بداخلاقى و فحّاشى و خردكردن يك ديگر روحيه همكارى را از بين نبرند، تا در سايه آرامش و امنيت، هركسى، حتى ضعيفترين افراد خانه درد دلش را بيان كند و مشكلش را مطرح نمايد و ديگران او را در رفع مشكلش كمك و راهنمايى كنند. خانه محل آرامش فكر و جسم است و انسان بايد در پيكار با مشكلات زندگى از خانواده كمك بگيرد.
نكته درخور توجه اين كه پدر نبايد مشكلات بيرون از خانه را به درون منزل آورده و سبب ناراحتى اعضاى خانواده را فراهم سازد.
كوتاه سخن اين كه اطاعت زن از شوهر، فرزندان از والدين نبايد به خاطر خشونت و بداخلاقى و بهانه جويى و ستمگرى پدر يا مادر باشد، بلكه به خاطر مقام و منزلت و قدر و ارزش آنها باشد.
در روايتى از پيامبر اكرم(ص) چنين آمده است :”…واي بر كسى كه از ترس و شرش مورد تمجيد و ستايش واقع شود! واى بر كسى كه از خوف ستمگريش مورد اطاعت باشد! واى بر كسى كه از ترس آزارش احترام شود!.”() البته فرزندان بايد از والدين به خاطر خلافكاريهايشان بترسند، و اين ترس، بى حساب نيست. در چنين خانواده‌اى
غنچههاى وظيفه شناسى در درون كودك شكوفا مى شود، و اطفال از آغاز به درستكارى و راستى و وظيفه شناسى عادت مىكنند و از تعرض به حقوق ديگران و خلافكارى به خاطر ترس از مجازات دورى مى نمايند.
پدر در عين حال كه در خانه دوست و رفيق فرزندانش است، نبايد مهابت و عظمت خويش را از دست بدهد و به آنها اجازه دهد كه به كجرويها و انحرافات دامن زنند و از اخلاق او سوء استفاده كنند، بلكه بايد بر رفتار و گفتار آنها نظارت كند و از ارتكاب كارهاى زشت، و رفاقت و دوستى با دوستان فاسد و همكلاسىهاى منحرف باز دارد، و خلافكاريهاى آنان را بدون مؤاخذه نگذارد.
چهارم: پرهيز از ناپسنديها
والدين بايد مراقب گفتار و كردارشان باشند، و از گفتار ناپسند و زشت و خلاف عفّت خوددارى كنند و از حركاتى كه شائبه جنسى دارد، در جمع فرزندان اجتناب ورزند و بكوشند كه روح عفت و پاكدامنى را بر كانون خانواده حاكم گردانند. كودكى كه پدر و مادرش را افرادى هوسران و لااُبالى و بىبندو بار مشاهده كند، كه مرتكب اعمال زشت مى شوند و به گناه دست مي‌آلايند، هيچ گاه پرورش صحيح انسانى نخواهد يافت؛ زيرا او كسى را عاقلتر و داناتر از آنها نمى شناسد و در صحت درستى كارهاى آنها ترديدى ندارد، پس چرا از آنها پيروى نكند؟ والدينى كه خود فحّاش و دروغگو و لاابالى و هوسران و اهل ساز و نوازندگى و ترانههاى مبتذل و حرام هستند، چگونه از فرزندانشان مىخواهند كه افرادى راستگو و درستكار و عفيف باشند؟! هرگز چنين سخنانى اثر نمى بخشد.
پنجم: عدالت و انصاف
پدر و مادر بايد با روحيه عدل و انصاف با افراد خانواده برخورد نمايند و بين آنها از نظر محبت و عطوفت و رعايت حالشان تفاوتى نگذارند. زيرا، تفاوتگذارى و تبعيض در مسايل روزمره زندگى، به هر صورتى محكوم و آسيب‌زاست. از اين‌رو، بايد از
تبعيض پسر و دختر، بزرگ و كوچك، موفق و ناموفق و… بپرهيزيم.
برخوردهاى تبعيض‌آميز يا تفاوت گذاشتنهاى بدون دليل، از جمله مواردى است كه ممكن است فضاى حسادت، درگيرى يا انتقام را در بين فرزندان ايجاد كند. در روايتى آمده است: روزى پيامبر اكرم(ص) در حال سخن گفتن با ياران خود بودند. كودكى وارد شد و به سوى پدر خويش كه در ميان جمعيت بود، رفت. پدر دستى بر سر وى كشيد و وى را بر روى زانوى راست خود نشاند. اندكى بعد، دختر آن مرد وارد شد و نزد پدر رفت. پدر دستى بر سر وى كشيد و او را در كنار خود روى زمين نشاند. پيامبر گرامى كه برخورد دوگانه پدر را ديدند، فرمودند: چرا هنگامى كه دخترت وارد شد، همانند پسرت روى زانوى ديگرت نگذاشتى؟ آن مرد دخترك خود را برگرفته و بر زانوى ديگرش نشاند. پيامبر با ديدن اين كار خوشحال شده و فرمودند: عدالت‌آميز رفتار كردى!()
سكونى از رسول خدا(ص) نقل مىكند: “پيامبر اسلام به مردى نگريست كه دو تا پسر داشت، يكى را بوسيد و ديگرى را رها كرد. پيامبر فرمود: “چرا بين اين دو برابرى نكردي.”()
يكى از راههاى جلوگيرى از برخوردهاى تبعيض آميز، تقسيم عادلانه كارها در خانه است. در محيط خانواده يكسرى كارها و وظايف، اختيارات و امتيازاتى هست كه لازم است در اين امور تقسيم عادلانه صورت بگيرد تا افراد احساس كنند، به همان اندازه كه از امتيازات استفاده مىكنند، به همان اندازه وظيفه دارند، كار و تلاش كنند. برخوردهاى تبعيض آميز در امتيازدهى و تقسيم كارها، زمينه را براى تمايل به تبعيض و ظلم ايجاد مىكند. اين كار مىتواند در درازمدت بستر را براى كشيده شدن به انحرافات اجتماعى و بزهكارىها باز نمايد. البته پافشارى ما بر تبعيض قائل نشدن و برخورد عدالت آميز، به معناى در نظر نگرفتن تفاوتها نيست. پاداش و تنبيه كه از طريق تفاوتگذارى حاصل مىشود، يكى از شيوههاي ترتيبى است. تشويق و تنبيه، يك راه براى حقشناسى است؛ اما لازم است،
سن و زمان پاداش و تنبيه را در نظر گرفت. در دوران كودكى كه كودكان هنوز نمىتوانند منشأ تفاوتها را درك كنند، بايد ميان آنان در ابراز مهر و دادن هديه و امتياز بخشىها برابرى نمود. زيرا اگر منشأ تفاوتگذاريها، براى بچهها مشخص نشود، به چالشهاى بزرگ رفتارى و روابط خصمانه دچار مىشوند.
تمايز ميان تفاوت با تبعيض
يكى از شيوههاى تربيتى اين است، بچه‌اى كه از مرحله كودكى گذشته و منشأ تفاوت رامىفهمد، احساس كند خوب بودن با بد بودن فرق مىكند. اگر والدين در هر صورت به گونه‌اى مساوى با بچههايشان رفتار كنند، آنها توجيهى براى خوب رفتار كردن و بدرفتار نكردن نمىيابند. از اين‌رو، هنگام تقسيم وظايف و امتيازات، والدين نبايد به يكگونه عمل كنند. بلكه بايد فرزندان را به فراخور توانايىهايشان چه از لحاظ شناختى، عاطفى، رفتارى و فيزيكى، به كارها و مسئوليتها بگمارند.
امام على(ع) در روايت زيبايى مىفرمايند: “أزجر المسيىء باحسان المحسن؛ گناهكار را با پاداش دادن به نيكوكار تنبيه كن!”() بزهكار و گناهكار را با احسان و پاداش دادن نيكوكار زجر وكيفر بدهيد تا آنان احساس كنند كه پدر و مادرشان، به طور يكسان در برابر نيكوكار و گناهكار برخورد نمىكنند. حضرت اميرالمؤمنين (ع) به مالك اشتر مىفرمايند: “ولايكون المحسن و المسيئ عندك سواءً؛ نيكوكار و گناهكار پيش تو يكسان نباشد.” اين گفتار علوى در مورد برخوردهاى تربيتى در سطح كلان اجتماعى است اما حساسيت آن در فضاى خانواده و در ميان فرزندان بيشتر است.
ابن عباس از پيامبر نقل مىكند كه آن حضرت هميشه به برابرى و عدالت در ميان فرزندان سفارش مىنمود. همچنين ايشان مىفرمايند :”اگر مىخواستيد در جايى يكى از فرزندان را بر ديگرى ترجيح بدهيد، سعى كنيد دختران را بر پسران ترجيح دهيد.”() اين سفارش از اين جهت است كه عاطفه و مهرگرايى دختران بيشتر و ظريفتر است و به آسانى رنجيده خاطر مىشوند. پدر و
مادرها اگر مىخواهند دخترها را برترى دهند، بهتر است در ابراز مهر، محبت و هديه دادن باشد، نه تشويق و تنبيه. متأسفانه يكى از مواردى كه در مسأله تفاوتگذارىها خلط مىشود، خلط بين ابراز محبت با تشويق و تنبيه است. تشويق و تنبيه، تبعيض نيست بلكه رساندن حق به حق‌دار است، ولى در ابراز محبت هم، اگر تفاوت بگذاريم و دليل روشنى نداشته باشيم، اين كار ممكن است به حسد و انتقامگيرى كشانده شود.
“سعدبن سعداشعرى” از امام رضا (ع) مىپرسد: فدايتان شوم. آيا مردى مىتواند دخترانش را بيش از پسرانش دوست داشته باشد؟ ايشان فرمودند: در نظر ما دختر و پسر يكى هستند. خداوند اين دو را به عنوان نعمت، به ما عطا كرده است. ما هم در ابراز محبت و دادن امتياز به آنان تفاوتى نمىگذاريم.()
خلاصه بايد رفتار والدين با فرزندان دخترشان به گونه‌اى باشد كه او از دختر بودن افتخار و مباهات كند، و اين كه او به عنوان مربّى خانه چه نقش بزرگى در پرورش نسل صالح و سالم دارد، خوشحال باشد.
نتيجه: كودك، يكى از افرادى است كه تحت تربيت پدر و مادر خويش قرار مىگيرد و بسيارى از روحيات فرهنگى اجتماعى او با نظارت پيگير و مداوم آنها حاصل مىشود. اين خانواده است كه او را صالح يا فاسد بار مي‌آورد، و عامل شكلگيرى نوع جهانبينى كودك، شخصيت و مسايل روحى و روانى او و محدوده تأثيرگذارى آنها مىشود. او دين، شرافت، اعتماد به نفس، صدق و صفا، نوع‌دوستى، همدلى با ديگران، احترام به قانون، احساس مسئوليت و تعاون را از پدر و مادر مي‌آموزد.
كودك همانگونه كه از نظر جسم، آسيبپذير است و در برابر كمترين و كوچكترين حادثه‌اى واكنش، نشان داده و بيمار مىشود، از نظر اخلاقى و روانى هم به همان اندازه يا بيشتر، آسيبپذير است. او بسيارى از حالات و رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را از بزرگترها تقليد مىكند و در نظم، احترام به قانون، پاىبندى به
مذهب، ادب، خشونت، بىبند و بارى، ناسازگارى و … از اطرافيان خود شكل مىگيرد.
اگر والدين و مربيان ما همان قدر كه به شكستگى دست و پا يا ناراحتى چشم و گوش فرزند خود اهميت داده و سرمايهگذارى مىكنند، براى تربيت روحى و اخلاقى او سرمايهگذارى مىكردند و از دروغگويى، بي‌ادبى و بىعلاقگى او به مذهب و ديگر بيماريهاى روانى كه حاصل عملكردها و روابط ناسالم خود آنهاست – رنج مىبردند، و براى درمان آنها به اهلش مراجعه مىكردند، جوانان ما در سطح بالايى از اخلاق و تربيت قرار داشتند؛ زيرا تأثيرپذيرى كودك از اقدامات و ارشادهاي والدين و مربيان بسيار سريع است.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره روم، آيه .21
. دكتر اسپاك، مشاكل الآباء فى تربية الابناء، ص 44، مؤسسة العربية للدراسة و النشر، 1980 م، چاپ سوم.
. بحارالانوار، ج ،74 ص ،168 ح .35
. مكارم الاخلاق، ج ،1 ص .468
. سوره آل عمران،آيه .159
. مكارم‌الاخلاق،ص .231
. نهج‌البلاغه، خ ،192 ترجمه محمد دشتى، انتشارات لقمان، قم، .1379
. بحارالانوار، ج ،43 ص .261
. مستدرك الوسائل، ج 15،ص .171
. مستدرك الوسائل، ج ،15 ص .170
. صحيح مسلم، ج ،4 ص .117
. وسائل الشيعه، ج ،8 ص .337
. مرتضى فريد: “الحديث: روايات تربيتى از مكتب اهل بيت”، ج،3 ص ؛343 دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، .1368
. بحارالانوار، ج ،77 ص .108
. بحارالانوار، ج ؛43 تاريخ سيدة النساء…، باب ،4 ص 81، ح1.
. كنزالعمال، ج ،16 ص 408،ح .45138
. دكتر زين عباس عماره، اضواء على النفس البشرية، ص ،302 بيروت، دارالثقافة، چاپ اوّل، 1407ق.
. همان.
. دكتر اسپاك، مشاكل الآباء فى تربية الابناء، ص .45
. ورّام بن ابى فراس، مجموعه ورّام، ج ،2 ص ؛115 مكتبة الفقيه، ايران.
. ابن‌ابي‌الدنيا: “كتاب العيال”، ج 1،ص ؛173 دار ابن القيم، دمشق، بىتا.
. مكارم الاخلاق، ص .321
. نهج‌البلاغه، كلمات قصار، .177
. كنزالعمال، ج ،16 ص .446
. محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، ج ،6 ص 51، دارالكتاب الاسلاميه، تهران، 1413ق.

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان

ايثار اسرا
عدّه‌اى از بچههاى مخابرات از جمله افراسيابى، شوشترى و عليزاده همراه ما اسير شده بودند. در اردوگاه ما حدود 1700 اسير بود. همه متحمّل شكنجه مىشدند ولى كسى حاضر نبود مرا لو بدهد. بنده ايثار بچّههاى رزمنده را در خط ديده بودم ولى ايثار اسرا را نه. بچههاى اسير خيلى محكمتر بودند و به هيچ وجه حاضر نمىشدند نام فرمانده خود را بر زبان بياورند.() همه با هم
در ميان بچّههاى رزمنده در عمليات والفجر 10 نوجوانى 15،16 ساله از فرخ شهر به نام سميع بود. او در عمليات به شدت شيميايى شد و تاحد زيادى بينايى خود را از دست داد. هرچه به او اصرار مىكردم عقب برود، قبول نمىكرد و مىگفت: ما همه با هم آمده‌ايم و با هم مي‌رويم.و تا فرمانده عقب بازنگردد، من از اينجا تكان نمىخورم.() ايثار رزمندگان در حلبچه
من شاهد بودم كه در حلبچه برادران رزمنده ما ماسكهاى خود را با اين كه خود به شدت به آن ـ براى در امان ماندن از گازهاى شيميايى ـ نياز داشتند، در اختيار كردهاى عراقى قرار مي‌دادند. يعنى حاضر بودند خود شيميايى شوند ولى به بىگناهان حلبچه آسيبى نرسد.() صف شكنان فتح بستان
در عمليات طريق القدس به منطقه‌اى كه به صورت بسيار گسترده مين گذارى شده بود، برخورد كرديم. به دليل كمبود وقت لازم بود تعدادى از رزمندگان اسلام داوطلبانه وارد ميدان مين شوند تا راه براى عبور ديگران باز شود. 90 نفر براى اين امر مقدّس داوطلب شده، در دستههاى پنج نفرى با نداى يا حسين و يا مهدى وارد ميدان مين شدند. بدين ترتيب هفده دسته پنج نفرى به ميدان زده و همگى شهيد شدند.وقتى نوبت به دسته هجدهم رسيد؟ عبور از ميدان مين امكانپذير شد. نكته عجيب در رفتار اين عزيزان آن بود كه هر كدام از آنها سعى مىكرد خود را به گونه‌اى روى زمين بيندازد كه حجم بيشترى از ميدان مين را پاك سازى كند و بدين وسيله افراد كمترى شهيد شوند. از جان گذشته‌اى ديگر
عبدالحسين صدر محمدى در والفجر 4 مسؤول گردان ويژه لشكر 17 بود. نيروهاى خودى در پى ناكامى در اين عمليات مجبور به عقب نشينى از مواضع خود در خاك عراق شدند.
عبدالحسين كه از ناحيه پا و كتف ـ بر اثر اصابت تركش ـ مجروح شده بود، در سنگر خود باقى ماند و نيروهاى در حال عقب نشينى را پوشش داد. و سرانجام در همان سنگر به شهادت رسيد. مجيد نظرى ـ همرزم سردار صدر محمدى ـ در اين باره گويد: در عمليات والفجر4 بچهها مجبور شدند عقب نشينى كنند. عبدالحسين كه زخمى شده بود، به بچهها گفت: هرچه مهمات هست به سنگر من بياوريد. سپس تيربارى را برداشت و به بچهها گفت: من به شما پوشش مي‌دهم و شما عقب نشينى كنيد.
بچهها عقب نشينى كردند و عبدالحسين به شهادت رسيد. ميرزا على رستم خانى ـ كه خود بعدها به شهادت رسيد ـ براى من تعريف كرد كه وقتى دوباره تپه‌اى را كه از آن عقب نشينى كرده بوديم، اشغال كرديم، ديديم سرنيزه شهيد صدر محمدى در شكم يك عراقى است و سرنيزه فرد عراقى نيز در شكم شهيد. عبدالحسين جثه ضعيفى داشت ولى عراقى درشت هيكل بود. عبدالحسين در 28 مهر 62 در پنجوين عراق به آسمانها پر گشود.() اول آنها
هنگام عمليات والفجر 10 به اتفاق يكى از برادران طرح و برنامه در حال عبور به طرف شاخ شميران بوديم و مجروحان را هم شناسايى مىكرديم.به يك مجروح برخورديم كه دست و پا و صورتش به شدت زخمى شده بود. در عين حال سعى مىكرد بدون كمك ديگران و با حالت سينه خيز و شتر مرغى به طرف اورژانس حركت كند. خواستيم كمكش كنيم كه گفت: برويد سراغ برادران ديگر و اول آنان را نجات دهيد.() ايثار محمود
وقتى محمود مجروح شد، خواستيم اول او را به عقب منتقل كنيم اما نپذيرفت و با اصرار از ما خواست ديگر مجروحين و شهدا را به عقب ببريم. لذا ما به تخليه ديگران مشغول شديم. زمانى كه سراغ محمود آمديم، به ملكوت اعلاء پيوسته بود.() معناى خواب پدر
يك شب كه در منطقه مريوان بود، در خواب ديد كه در مكه مىباشد و پيش نماز تمامى مردم آنجا شده است.
او به همرزمانش گفت:بچهها، معناى اين خواب آن است كه من شهيد مىشوم. من اين را فهميده‌ام. لذا از همه شما حلاليت مىطلبم.
سپس بلند شد و از سنگر بيرون رفت و وضو گرفت. آنگاه به نماز ايستاد و در حال مناجات با پروردگار گريه كرد. بعد تك تك افراد را بوسيد و از آنها خواست براى او دعا كنند. چند لحظه بعد از آن كه سوار بولدوزر شد، خمپاره‌اى نزديك او منفجر شد و تركش گلوله‌اش سينه او را مجروح ساخت. امدادگران با شتاب خواستند او را به اورژانس ببرند كه مانع شده، گفت: به خدا قسم بايد با ريختن خون سرخم اين خاكريز را تمام كنم.
با همان حالى كه داشت، كار را ادامه داد. در پى اتمام خاكريز ـ با آن كه خون زيادى از او مي‌رفت ـ از بولدوزر پياده شد. ناگهان تركش خمپاره‌اى به قلبش اصابت كرد و او را به شهادت رساند.() از تپههاى زبيدات
آن شب بر فراز بولدوزر و در اوج عمليات بوديم كه ساق پايم با تركش شكست. قادر به حركت نبودم.
اصغر منصورى در ميان انفجارهاى پى در پي‌و دود و گرد و غبار، مرا يافت. پرسيد، چه شده؟
گفتم: مجروح شده‌ام.
مرا به دوش كشيد و به عقب حركت كرد.
بارش گلوله قطع نمىشد.
فقط چند قدم حركت كرديم كه گلوله خمپاره پشت پاى ما به زمين خورد و هر دو با صورت نقش زمين شديم. بعد از لحظه‌اى گفتم: اصغر…اصغر… بلند شو.
جواب نداد، به سختى سرم را بلند كردم. تركش به سرش اصابت كرده بود. مىخواستم كمكش كنم اما هر دو دستم تركش خورده بود و قادر به حركت نبودم. سرم را كنارش به زمين گذاشته خاطراتش را در ذهن مرور كردم: اذان گفتن، لبان هميشه ذاكر، شجاعت و ايثار او را….
اصغر منصورى از تپههاى زبيدات به كوى كروبيان هجرت كرد.() ترفيع درجه با شكنجه
يكى از اسرا را هر روز مىبردند و كتك مي‌زدند. به او مىگفتند: تو درجه دار هستى. اول، انكار مىكرد. ولى بعدها با شكنجه و كتك قبول كرد و گفت: درجه دار هستم. روز بعد باز او را زدند تا اقرار كرد سروان است. روز بعد به همين ترتيب و لذا به درجات سرگردى و سرتيپى هم اقرار كرد. يعنى با شكنجه و كتك مفصل، به يك درجه نظامى اقرار مىكرد. روز آخر او را زدند و گفتند: تو هيچى نيستى. ما تحقيق كرده‌ايم. آن اسير مظلوم گفت: من درجهها را زير شكنجه شما مىگرفتم. من كه اول گفتم درجه‌اى ندارم ولى شما قبول نمىكرديد. اين درجات مثل جنگ تحميلى است.() چند دقيقه ديگر
اسماعيل جمالى در عمليات والفجر 2 به ديدار معشوق نايل گرديد. آخرين بار كه به مرخصى آمد، با همه برادران و خانواده خود خداحافظى كرد و از آنها حلاليت طلبيد. مىگفت: اين بار كه بروم، ديگر بر نمىگردم.
اسماعيل جزو گردان خط شكن و در رسته آرپى جى زنها خدمت مىكرد. او چند دقيقه پيش از وصال يار به كمك آرپى زن خود گفت: بيا روى هم را ببوسيم، زيرا چند دقيقه ديگر من شهيد مىشوم.
چند دقيقه بعد در پى رگبار تيربار دشمن بر زمين افتاد و فقط گفت: يا مهدى، يا مهدى….() كرامت شهيد
“طوفان على جهان ديده” در تاريخ 25/5/65 به كربلاييان پيوست. همسايه شهيد بعد از اين كه نامبرده به شهادت رسيد، به طور مدام پدر شهيد را سرزنش مىكرد كه چرا اجازه داد فرزندش به جبهه برود و كشته شود.
او مىگفت: بايد خودتان را سرزنش كنيد كه جلوى او را نگرفتيد.
همواره اين گونه آزردگى خاطر پدر شهيد را فراهم مىكرد، اما با يك اتّفاقى كه براى او افتاد، توبه نمود. او گويد: در نيمه شبى خواستم گوسفندان را از حياط بيرون ببرم. اما با صحنه‌اى مواجه شدم كه باعث انقلابم شد. وقتى از كنار قبر شهيد در حال عبور بودم، متوجه يك نور شدم. جلوتر رفتم. نور از يك قبر بود. قبر به شهيد جهان ديده تعلّق داشت. با خود گفتم: شايد توهّم است. در شب بعد باز هنگامى كه گوسفندان را بيرون مىبردم، چشمم به آن نور ـ كه از جنس نورهاى معمولى نبود ـ افتاد لرزه بدنم را فرا گرفت به طورى كه جرأت نكردم به سوى قبر بروم. سخت حيران شدم و وقتى به خود آمدم، متوجه شدم شهيد مىخواهد مرا متنبه سازد…() ايثار شهيد رحمان
رحمان على پور در تاريخ 4/4/67 در جزيره مجنون به خيل كربلاييان پيوست. هم رزم او (سيد اصغر موسوى) پيرامون شجاعت و ايثار آن شهيد گويد: عراق در سال 66 براى تصرّف جزيره مجنون، خطوط ما را به شدت بمباران شيميايى كرد. وقتى بسيارى از هم رزمان ما به شهادت رسيدند و ديگر توان مقابله با اسلحههاى مرگبار و خمپارههاى شيميايى را نداشتند، فرمانده دستور عقب نشينى داد. من در چند سنگر عقبتر از شهيد على پور بودم فرياد زدم: رحمان، رحمان، عراقىها دارند مي‌رسند! ديگر كارى از ما بر نمي‌آيد. اما او گفت: شما برويد و با ما كارى نداشته باشيد.
رحمان با همسنگرش (شهيد عباس شفاهخواه) در برابر دشمن ايستادگى كردند تا ما بتوانيم سالم عقب نشينى كنيم.
رحمان با شجاعت و ايثار و با آغوش باز شهادت را پذيرفت و آسمانى شد.() چهارصد ضربه
عراقىهاى خداناشناس از محمد باقر نجفيان خواستند به امام توهين كند كه نكرد. هرچه او را زدند، نپذيرفت. حتى او را فلك كرده، چهارصد ضربه كابل زدند اما لب از لب نگشود.()
*
پيرمردى از كاركنان اتوبوس رانى تهران كنار ما، در ايام اسارت بود. عراقىها در زمانى كه در پايگاه العماره بوديم، او را به شدت كتك زدند و از او خواستند به امام توهين كند پيرمرد در پاسخ مىگفت: من زبان شما را نمىفهمم.(در حالى كه آنها فارسى مىگفتند) صبح دم فهميدم پيرمرد زير شكنجه شهيد شده است.()
مثل ديگران
وقتى كه دكتر چمران زخمى شده بود، هواى اهواز خيلى گرم بود. پاى دكتر در گچ قرار داشت و پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و از آن خون مي‌آمد اما حاضر نبود كولر روشن كند. مىگفت: چطور كولر روشن كنم وقتى بچهها زير گرما مىجنگند؟ او غذايى را مىخورد كه ديگران مىخوردند.() با پاى برهنه
برادر اصغر عدالت در منطقه عملياتى فاو به عنوان فرمانده مشغول خدمت بود يك شب به سنگرها سركشى كرد. ناگهان متوجه شديم ايشان با پاى برهنه روى خاك و خاشاك راه مي‌رود. من به ايشان گفتم: برادر عزيز، اصغر عدالت، چرا با پاى برهنه راه مي‌رويد؟ ممكن است عقرب يا مار به شما آسيب برساند. گفت: شما به هر نقطه از اين خاك اشاره كنيد، قطره‌اى از خون يك شهيد روى آن ريخته است ما بايد با وضو و با پاى برهنه در اينجا حاضر شويم.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. راوى: فرمانده تيپ امام موسى كاظم(ع) از لشكر نصر(سردار حسن انجيدنى)، ر.ك: قلب عمليات، ص 63 و .64
. راوى: ايرج على دوستى، ر.ك: حماسه شاخ شميران، ص .99
. همان، ص .60
. راوى: سيد مصطفى ميرغفارى، ر.ك: بولتن خاطرات تبليغات جبهه و جنگ قرارگاه كربلا، به نقل از سروهاى سرخ، ص 96 و .97
. ر.ك: فرهنگ جاودانههاى تاريخ، ج 4 (استان زنجان)، ص 161 و 162.
. راوى:محمد روزدار، ر.ك: حماسه شاخ شميران، ص 86(تهيه و تدوين: تبليغات و انتشارات چهارمحال و بختيارى، معاونت انتشارات مركز فرهنگى سپاه پاسداران، چاپ اول، 1374).
. راوى: دوستان شهيد محمود مشكينى، به نقل از مادر شهيد، ر.ك: سيرت شهيدان، ص 113(رجايى) شاهد، تهران، اول: 78).
. راوى: دوستان شهيد محمد على سلگى، به نقل از فرزند شهيد، ر.ك: سيرت شهيدان، ص 182 و .183
. راوى: مرتضى محقق، ر.ك: دژ آفرينان، ص 41 و 42(مرتضى و مصطفى محقق، لشكر امام حسين(ع)، اصفهان، اول: 78).
. راوى: آزاده جانباز: محمد رضا رضا نژاد، ر.ك: لالههاى فردوس، ش 6، ص 12 (فصل نامه روستاى فردو).
. ر.ك: شقايقهاى خونين، ص 70 و .71
. ر.ك: كبوتران بهشت، ص 80 و 81 (جوكار، كنگره بزرگ داشت سرداران و 2000 شهيد استان بوشهر، اول: 83).
. ر.ك: از نخلستان تا آسمان، دفتر دوم، ص .112
. راوى: فريدون بياتى، ر.ك: رمز مقاومت، ج 3، ص 21 ـ 20، سعيد عطاريان، پيام آزادى، تهران، اول: 86).
. راوى: برادر ابراهيمى، ر.ك: مأخذ پيشين، ص .71
. نيمه پنهان ماه، ج 1، ص 42، به نقل از روايت مقدس، ص .229
. راوى: عبدالرسول حميدى، ر.ك: فتح، ويژنامه سوم خرداد ،1387اداره كل حفظ آثار و نشر ارزشهاى دفاع مقدّس استان بوشهر، ص .36

/

آفتاب فروزان نگاهى به زندگى، افكار و انديشه هاى شهيد مطهرى

جوانههاى جاويد
سخن از انديشمندى سرخ صورت و سبز سيرت است كه جويبارهاى با طراوت ايمان و معنويت در روح و روانش جارى بود، او استوارى انديشه و صلابت ايمان را در وجود خويش شكوفا نمود و با چنين كيميايى كرامت گونه تا قلّه قرب و يقين طىّ طريق نمود و چون رداى شهادت بر تن كرد خون پاكش بر اين صفاى روحانى مُهر تأييد زد و آثارش كه از بيان و بنان آن متفكر وارسته تراوش مىنمود عطر چنين معنويتى را در فضاى اذهان مشتاق معرفت و حقيقت منتشر ساخت به همين دليل حضرت امام خمينى در فرازى از پيامشان به مناسبت شهادت اين راست قامت تاريخ معاصر فرمودند:
«مطهرى كه در طهارت روح و قوّت ايمان و قدرت بيان كم نظير بود، رفت و به ملأاعلى پيوست، لكن بدخواهان بدانند كه با رفتن او شخصيت اسلامى و علمى و فلسفي‌اش نمي‌رود.»()
شهيد مطهرى كه عصاره مؤثر حوزههاى علميه و محصول صدها سال تجارب حاكم بر كانونهاى آموزشهاى دينى و معرفتى و حاصل عمر با بركت امام خمينى بود در ميدان نبرد با مكاتب و مسالك التقاط و نفاق و كفر چون
ستاره‌اى پرفروغ درخشيد و جهانى را از پرتوهاى فروزان خود روشن ساخت. مردى از تبار طلايه داران نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير كه از نخستين روزهاى كودكى، فكر و دل خود را با قرآن مأنوس نمود و در نهج البلاغه سير نمود و بانگرشى عميق بر نبوّت و امامت، از خرمن حكمت اسلامى خوشهها چيد و به بركت اين آموختهها علاقهمندان را با علوم اسلامى آشنا ساخت و آنان را به تفكر در فطرت خويش و تأسّى بر انسانهاى كاملى واداشت كه حضرت على(ع) با آن جاذبه و دافعه ويژه خويش، در ميانشان مي‌درخشد. او عاشق خاندان وحى و نبوت بود و در اين مسير ولاء ولايتها را پذيرا گشت تا سيره ائمه اطهار را به نگارش درآورد و از حماسه حسينى سخن گويد و تحريفات عاشورا را افشا كند و قيام و انقلاب حضرت مهدى را براى جهانيان تبيين سازد. گفتارهاى معنوى، مقالات فلسفى و بحثهاى اين استاد حوزه و دانشگاه در مقوله حركت و شرح منظومه الهام گرفته ازجهان بينى توحيدى بود. در توضيح و تبيين مسايل دينى نيازهاى زمان را در نظر داشت. آن مشعل فروزان معرفت در صدد آن بود تا علم و ايمان را با يكديگر مأنوس سازد
و نقش امدادهاى غيبى را در زندگى انسانها و سرنوشت آنان مطرح سازد و به حق جويان تفهيم نمايد، دنيا را مزرعه آخرت تلقى كرده و خود را براى سراى جاويد مهيا سازند.()
در بياناتش شور و خلوص هويدا بود، دريافتهاى علمى را با نهايت صداقت و صفا و نثرى زيبا تحرير مىنمود و به قلبهاى عطشناك و انديشههاى تشنه تقديم مىكرد. وقتى قلم را بر كاغذ مىچرخانيد بارانى از معارف و مكارم دشتهاى انسانيت را به شكفتن و رستن وا مي‌داشت. در سخنش از مولايش على مرتضى نشان داشت و همين بود كه بلاغت، صراحت،پويايى، ابتكار، استوارى و تازگى گفتههايش اعماق وجود را نوازش مي‌داد، جان سوخته‌اى داشت كه هيچ جهالت و ظلمتى را برنمىتابيد، راست ايستاد تا كژىها را بشكند، با خورشيد دانش و معرفت تيرگىها را مىشكافت، چون مي‌ديد از هر سو تاختن آورده‌اند تا فروغ ايمان را خاموش كنند، تندبادها وزيدن گرفته‌اند تا مشعلى كه از غار حرا افروخته شد و در كربلا فروزندگى آن تقويت شد، خاموش گردد، لحظه‌اى آرام نمىگرفت و با ژرف انديشى و همه سونگرى اين توطئهها را خنثى مىكرد.()
تربيت در دامن صداقت
در سيزدهم بهمن 1288 ش، 12 جمادى الاول 1338 ق در شهر فريمان واقع در 75 كيلومترى جنوب شهر مقدس مشهد در خانواده‌اى كه عِطر زهد و قناعت از آن ساطع و نور تقوا آن را منوّر ساخته بود كودكى ديده به جهان گشود كه مرتضى ناميده شد.
پدر مرتضى، شيخ محمد حسين مطهرى كه پس از تحصيلات علوم دينى در عتبات عراق در زادگاه خويش به ترويج و تبليغ مذهب تشيع مشغول بود، انسانى فاضل، پرهيزگار و از شخصيتهاى مورد تكريم اقشار گوناگون جامعه به شمار مي‌رفت و شهيد مطهرى از دوران كودكى تزكيه و پرورشهاى معنوى را از وى آموخت.() آن عالم ربانى در سحرگاهان حال و هواى ديگرى داشت، راز و نياز، اشك و آه، دعا و تلاوت قرآن مونس وى بود.() مقام معظم رهبرى حضرت آيت اللّه العظمى خامنه‌اى او را چنين معرفى كرده‌اند:
پدر ايشان جزو روحانيونى بود كه از جنبههاى معنوى و زهد و تقوا يك فرد ممتاز بود. خود مرحوم مطهرى عميقاً به پدرشان ارادت مي‌ورزيد و احترام پدرش را در حدّ زياد و كم نظير نگه مي‌داشت، بارها مىگفت: انس به عبادت، ذكر و اخلاق اسلامى را از پدرم ياد گرفتم.()
شهيد مطهرى در مقدمه كتاب “داستان راستان” نوشته است:
«اين اثر ناچيز را به پدر بزرگوارم آقاى شيخ محمد حسين مطهرى كه اولين بار ايمان و تقوا و راستى معظم له مرا به راه راست آشنا ساخت اهدا مىكنم.»()
ايشان در جاى ديگر از پدر چنين ياد مىنمايد:
«اين مرد شريف هيچ وقت نمىگذاشت كه وقت خوابش از سه ساعت از شب تأخير بيفتد، حداقل دو ساعت به طلوع صبح مانده و در شبهاى جمعه از سه ساعت به طلوع صبح بيدار مىشد و حداقل قرآنى كه مطالعه مىكرد يك جزء بود و با چه فراغتى و آرامشى نماز شب مىخواند. در سالهاى اخير با وجود اين كه تقريباً صد سال از عمرش مىگذشت هيچ وقت نديدم كه يك خواب ناآرام داشته باشد،
اين همان لذّت معنوى بود كه وى را اين چنين نگه مي‌داشت…»()
امام خمينى در سال 1326 ش به دعوت شهيد مطهرى به نريمان آمد، وى در اين سفر به قدرى نسبت به شيخ محمد حسين مطهرى ارادت پيدا كرد كه هر وقت شهيد مطهرى را مي‌ديد مىپرسيد احوال آقا چگونه است و بعدها با اين زاهد وارسته مكاتباتى داشت و در سال 1393 ق مطابق آذر 1350 كه اين مرد تقوا دار فانى را وداع گفت امام اين ضايعه را به آيت اللّه مطهرى تسليت گفت.()
مادر شهيد مطهرى كه سكينه نام داشت، قلبش از محبت نسبت به خاندان عترت موج مي‌زد او مىگويد زمانى كه مرتضى را آبستن بودم، در رويايى راستين مشاهده كردم در مسجد محل محفلى نورانى منعقد است، ناگاه ديدم بانوى مقدّسى كه دو زن او را همراهى مىكردند به آن مجلس وارد گرديده و جلوه‌اش را افزون ساخت، وى به همراهان توصيه مىنمود بر سر افراد گلاب بپاشند ولى چون نوبت به من رسيد تأكيد نمود سه بار گلاب بپاشيد، برايم اين سؤال مطرح بود كه چرا درباره من اين نكته را مطرح نمود. تصور كردم شايد در قلبم كدورتى وجود دارد كه او مىخواهد آن را بزدايد و از اين جهت با نگرانى پرسيدم چرا بايد بر سر من سه بار گلاب پاشيده شود؟ پاسخ داد به دليل كودكى كه در رحم شماست چنين كارى ضرورت دارد. او آينده‌اى درخشان دارد و به جامعه اسلامى خدمات مهمى ارائه خواهد نمود، سكينه با اين نويد نورانى شادمان گشت و به درگاه خداوند سجده شكر گذارد. شهيد مطهرى هر وقت به نريمان مي‌آمد هنگام روبرو شدن با مادرش، بر دستانش بوسه مي‌زد و به فرزندانش نيز توصيه مىكرد چنين كنند.()
شوق و دانش اندوزى
مرتضى پس از طى ايّام طفوليّت، نزد پدر به آموختن پرداخت، در همين سنين شش يا هفت سالگى با علاقه شگفتى به مكتب خانه فريمان رفت تا برخى مقدمات عربى و فارسى را فرا بگيرد.()
بيش از دوازده بهار از عمرش نگذشته بود كه شور و شوق درونى وى را به سوى حوزه علميه مشهد كشانيد و پس از چهار سال تحصيل در اين حوزه در حالى كه نوجوانى شانزده ساله بود تصميم گرفت براى ادامه تحصيلات و تكميل معلومات به قم برود، او موقعى به چنين هجرتى سرنوشت ساز دست زد كه رضاخان مخالفت سرسختانه‌اى را با روحانيت و مراكز علوم حوزوى ترتيب داده بود و براى كسانى كه مىخواستند در كسوت اهل علم و معرفت درآيند و مدرّس و مبلّغ فرهنگ اسلامى گردند فشارهاى سياسى و اختناقى فرساينده وجود داشت و فضاى يأس آور و تيره و تارى توسط اين ديكتاتور و با حمايت استعمار انگلستان بر مراكز مهم علوم اسلامى حاكم گرديده بود.()
شهيد مطهرى در حجره‌اى از مدرسه فيضيه قم سكونت گزيد و زندگى ساده و عارى از تكلّف اما سرشار از عزّت و قناعت را پيش گرفت، بعد از تشكيل خانواده نيز در روند زندگى او تغييرى مشهود رخ نداد و تنها حجره‌اش به اتاقى استيجارى مبدّل گشت.() در قم مرتضى با دقت، نظم و همّتى ستودنى به آموختن علوم اسلامى مبادرت ورزيد. مطوّل را نزد آيت اللّه شهيد صدوقى فرا گرفت، شرح لمعه را از محضر آيت اللّه مرعشى نجفى بياموخت، هم چنين از استادانى چون آيات محترم: سيد صدرالدين صدر، سيد محمد رضا گلپايگانى، سيد محمد تقى خوانسارى، سيد محمد حجت كوه كمره‌اى، سيد محمد محقق يزدى معروف به داماد و ميرزا مهدى آشتيانى در معقول و منقول بهرهمند گرديد.
در سفرى كوتاه كه به اصفهان داشت، موفق گشت به محضر عالم ربّانى مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى برود و به لطف ارشاد و فيض بخشى وى با فرهنگ نهج البلاغه مأنوس گردد.()
شهيد مطهرى مىگويد: در سال 1320 ش كه براى اولين بار به اصفهان رفتم هم مباحثه گراميم كه اهل اصفهان بود به من پيشنهاد كرد در مدرسه صدر عالم بزرگى است كه نهج‌البلاغه
تدريس مىكند بيا برويم به درس او، اين پيشنهاد براى من سنگين بود، طلبه‌اى كه كفايةالاصول مىخواند چه حاجت دارد كه به پاى تدريس نهج البلاغه برود. اما چون ايّام تعطيل بود پذيرفتم…ديدم با مردى از اهل تقوا و معنويت روبرو هستم كه به قول طلّاب از كسانى است كه شايسته است از راههاى دور بار سفر ببنديم و فيض محضرش را دريابيم…() دست مرا گرفت و وارد دنياى نهج‌البلاغه كرد…از آن پس چهره نهج البلاغه در نظرم عوض شد، مورد علاقه‌ام قرار گرفت و محبوبم شد، درك محضر او را همواره يكى از ذخائر گرانبهاى عمر خودم مىشمارم و شب و روزى نيست كه خاطره‌اش در نظرم مجسّم نگردد، يادى نكنم و نامى نبرم و ذكر خيرى ننمايم، به خود جرأت مي‌دهم و مىگويم او به حقيقت يك عالم ربانى بود.()
مطهرى تحصيل رسمى علوم عقلى و فلسفى را از سال 1323 ش آغاز كردو بحث حكمت از شرح منظومه حكيم سبزوارى بياموخت.() البته وى قبلاً به درس اخلاق امام مي‌رفت و در جايى تأثير آن را چنين بيان كرده است:
اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از مقدّمات فارغ نشده بودم امّا درس اخلاق كه وسيله شخصيت محبوبم در هر پنج شنبه گفته مىشد و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود چنان مرا به وجد مي‌آورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خودم را شديداً تحت تأثير آن مىيافتم.
بخش مهمى از شخصيت فكرى و روحى من در آن درس و سپس در درسهاى ديگرى، كه طى دوازده سال از آن استاد الهى فرا گرفتم،
انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و مي‌دانم راستى كه او روح قدس الهى بود.()
در سال 1329 ش استاد مطهرى به حوزه درسى علامه سيد محمد حسين طباطبايى شتافت و مبحث الهيات از شفاى بوعلى سينا را نزد او آموخت. اين مفسّر عاليقدر درس خصوصى ديگرى را شروع كرده بود كه در شبهاى پنج شنبه و جمعه تشكيل مىگرديد و در آن جمعى از اهل فضل چون شهيد مطهرى، امام موسى صدر و شهيد دكتر بهشتى حضور داشتند محصول اين جلسه پر فيض مجموعه مطالبى تحت عنوان اصول فلسفه و روش رئاليسم است كه سهم شهيد مطهرى در آفرينش اين اثر برجستگى ويژه‌اى دارد.()
علامه طباطبايى اظهار داشته است: مطهرى هوش فوق العاده‌اى داشت، علاوه بر تقوا وجهات اخلاقى بافراست بود و هرچه مىگفتم هدر نمي‌رفت، وقتى ايشان به درسم مي‌آمد از شدت شعف و شوق حالت رقص پيدا مىكردم، در مباحث و مقالات اصول فلسفه و روش رئاليسم هم يگانه كسى كه از همه جهت مطمئن بودم حرفم را هدر نمي‌دهد ايشان بودند، مقدارى كه گذشت پاورقى بر مطالب مزبور را آغاز كرد زيرا مقالهها مجمل و فشرده بود و ما مىخواستيم بازگردند و مطلب روشنتر شود و كسى كه بتواند اين معنا را عهده دار گردد مطهرى بود.()
تدريس و فعاليتهاى ارشادى
شهيد مطهرى علاوه بر مباحثه دروس اصولى، فقهى و فلسفى، خود حوزه تدريس داشت او از جمله كتابهاى ذيل را در حوزه قم درس داد: مطول در معانى، بيان و بديع، شرح
مطالع در علم منطق، كشف المراد در كلام و عقايد، رسايل و كفايه در اصول فقه، مكاسب در فقه، شرح منظومه و اسفار در حكمت. او در سال 1331 ش با دختر آيت اللّه روحانى كه از علماى خراسان به شمار مي‌رفت، ازدواج كرد، خانم عاليه روحانى، همسر استاد مىگويد: آقاى مطهرى شاگرد پدرم بود و وى را به خوبى مىشناخت و چون به خواستگارى من آمد پدر احساس كرد اگر جواب ردّ بدهد گوهر گرانبهايى را از دست داده است. حدود يك سال از ازدواج من با استاد گذشت متوجه سجاياى اخلاقى ايشان شدم و فهميدم پدرم بزرگترين لطف را در حق من نموده است. هم دلى، انس و علاقه‌اى كه بين من و آقاى مطهرى بوجود آمد هر مشكلى را در نظرم اندك جلوه مي‌داد.()
مطهرى پس از تشكيل خانواده در سال 1331 ش به دلايلى كه ظاهر آنها برخى مشكلات اقتصادى بود به تهران هجرت نمود. اگرچه سبب اين مهاجرت تنگدستى تلقى گرديده ولى بايد آن را لطف مخفى الهى شمرد زيرا حضور پر فيض آن شهيد در تهران و در جمع دانشگاهيان، روشنفكران و محافل فكرى و فرهنگى سراسر خير و بركت و مايه تربيت و هدايت افراد زيادى گرديد.()
استاد مطهرى از ابتداى ورود به تهران به پرتو افشانى، سازندگى فكرى و معنوى تشنگان معارف ناب قرآن و عترت پرداخت و در مدرسه مروى آموزش فلسفه اسلامى را به صورت تطبيقى و مقايسه‌اى آغاز كرد.() سخنرانىهاى روشنگر و مفيد استاد همزمان با تدريس حكمت در تهران آغاز گرديد، او توجه بسيارى به حل شبهات و پاسخگويى سؤالات موجود درباره معارف اسلامى داشت و با مطالعه، تحقيق، دقت، همت و اخلاص در اين راستا توفيقات مهمى بدست آورد.
در سال 1333 ش استاد مطهرى تدريس در دانشگاه تهران را شروع كرد و در دانشكده معقول و منقول (الهيات و معارف اسلامى) بيش از بيست سال به نبردى عالمانه با جهل مادى گرى و غرب گرايى و خودباختگى پرداخت و به شيوه‌اى حكيمانه و خردمندانه و با استناد به قرآن و حديث به دفاع از فرهنگ اسلامى پرداخت و حقايق باحلاوتى از آيين اسلام را تبيين نمود رفتارش با دانشجويان به قدرى صميمى بود كه آنان را مشتاق خويش ساخته بود، استاد در مقاطع كارشناسى، كارشناسى ارشد و دكترا، كليات علوم اسلامى، فلسفه شامل شرح منظومه، الهيات، شفا، مقاصد الفلاسفه غزالى و آثار ديگرى در اين عرصه و نيز تاريخ فلسفه،
تاريخ مجادلات اسلامى، روابط فلسفه و عرفان و… را تدريس كرد.()
در سال 1336 ش به همّت جمعى از دانشوران حوزه علميه از جمله شهيد دكتر محمد جواد باهنر نشريه مكتب تشيع شروع به فعاليت كرد كه استاد مطهرى با اين نشريه همكارى علمى و ارشادى داشت، بعد از تأسيس انجمن اسلامى پزشكان در سالهاى 1337 و 1338 ش استاد مطهرى چراغ فروزان اين تشكّل گرديد و زمانى كه سردى و تاريكى ناشى از اختناق سياسى و روشهاى مبتذل رژيم پهلوى همه جا را فرا گرفته بود، به دلها حرارت بخشيد و اذهان را روشنايى داد، در سال 1346 آن شهيد كه سالهاى متمادى آرزوى تأسيس مؤسسه‌اى علمى و فرهنگى را داشت تا بتواند جوابگوى نيازهاى فكرى جامعه باشد و به نشر و تبليغ معارف اسلامى بپردازد. سرانجام به كمك محمد همايون و حجت الاسلام و المسلمين سيد على شاهچراغى مؤسسه حسينيه ارشاد را تأسيس كرد. او با شور و حرارت و آگاهى و درايت براى برنامه ريزى در اين نهاد فرهنگى اهتمام وافر از خود نشان داد و ضمن آن كه شخصاً در آن جا بيانات ارزشمندى ارائه داد، شخصيتهاى دانشور، متفكر و صاحب نظرى فراخواند تا در حسينيه ارشاد به سخنرانى بپردازند متأسفانه بر خلاف روند فكرى و اعتقادى شهيد مطهرى اين كانون علمى مذهبى از هدفهاى اصلى خود فاصله گرفت و شهيد مطهرى را با دو مانع بزرگ روبرو ساخت يكى ظاهرسازى و بسنده نمودن به يك سرى شعارهاى سطحى و غوغا سالارى مداحان و مانند آنها و ديگرى كارهاى غيراسلامى، استبدادى و خودسرانه يكى از اعضاى هيأت مديره حسينيه ارشاد. اينها چون خنجرى از پشت مانع اجراى طرحهاى سازنده و رشد دهنده آن متفكر سترگ گرديد و او را ناگزير به استعفا ساخت. او در استعفانامه خود يادآور شد:
ميناچى با هرگونه اقدام مفيد و عميق در سطح احتياجات نسل تحصيل كرده مخالف است و مىخواهد اين مؤسسه را به صورت مركزى جنجالى و تو خالى درآورد.
و چون اين ضايعه را ترميمناپذير مي‌داند از همكارى با حسينيه مزبور خوددارى و در نامه 29 دى 1347 كه پيرو استعفاى مورخ 27/10/1347 نوشته بود متذكر مىگردد به چند دليل نمىتواند به همكارى خود با اين مجموعه ادامه دهد كه بند الف آن چنين است:
طرز تفكر و هدف ما با ايشان (ناصر ميناچى) در حسينيه و قهراً نوع كارها كه وسيله
وصول به هدف هاست، متفاوت است، ما مىخواهيم اينجا را در يك سطح عالى اسلامى در آوريم كه جوابگوى نيازهاى فكرى امروز و آينده باشد و ايشان مىخواهد اينجا را به صورت يك محيط تشريفات ظاهرى و با جنجال و هياهو و شور و واويلا اداره كند، ايشان عملاً طرفدارى اقناع كاذب احساسات است و با اين كه اينجا با منطق سر و كار داشته باشد مخالف است و در راه آن كارشكنى مىكند و تنها همين براى اين كه ما از هم جدا شويم كافى است .
به تعبير مقام معظم رهبرى با رفتن شهيد مطهرى از حسينيه ارشاد اين محفل از روح تهى شد، اين كنارهگيرى مطهرى جلوه‌اى از تقوا و مظهرى از خيرخواهى آن دانشمند شهيد بود كه مىخواست تعليمات و تبليغات اسلامى را با نوعى بصيرت و معرفت توأم كند و نيز به نيازها و مقتضيات عصر توجّه نمايد امّا مخالفانش طرفدار ظاهرسازى، سر و صدا، شعارهاى عارى از شعور كارهاى موقتى، تقويمى و كم بازده بودند.()
استاد مطهرى بنا به توصيه حضرت امام خمينى از سال 1351 تا 1357 هفته‌اى دو روز به قم مي‌آمد و در حوزه علميه اين شهر دروس مهمى چون شناخت، اصل غائين، فلسفه هگل، معارف قرآن، ماركس و ماركسيسم، منظومه سبزوارى و اسفار ملاصدرا را تدريس مىنمود. او به حكم وظيفه شرعى و براى اطاعت از رهبر كبير انقلاب چنين برنامه‌اى را متقبل گرديد در حالى كه در تهران استادان با سابقه دانشگاه، با تقاضاى بسيار در كلاس درسش حضور مىيافتند و فرزانگى و ديدگاههاى عالمانه‌اش در محفلهاى علمى زبانزد اهل نظر بود.()
در عرصههاى سياسى و اجتماعى
شهيد مطهرى در دوران تحصيل هم فكر و يار و ياور سازمان اسلامى و انقلابى فدائيان اسلام بود.() در ماجراى 15 خرداد 1342 شهيد مطهرى به دليل ارتباط نزديك با گروههاى گوناگون جامعه، به هدايت قيام مردم تهران پرداخت، رژيم استبدادى به دنبال سخنرانى آن شهيد بر ضد شخص شاه در شب پانزدهم خرداد، ايشان را در همان شب دستگير و روانه زندان كرد كه به دنبال پيگيرى علما و اصرار مردم بر نظام ديكتاتورى پهلوى ناگزير گرديد وى را پس از چهل و سه روز آزاد كند.()
بعد از قيام 15 خرداد و آزادى مطهرى و امام خمينى و نيز علماى ديگر، تشكيلاتى به نام هيأتهاى مؤتلفه پديد آمد كه با اتحاد و انسجام هيأتهاى مذهبى شكل گرفت و اعضايش نيروهاى مخلص و فداكار و تابع ولى فقيه بودند، مؤسسين اين تشكل از امام خواستند براى هدايت آنان در فكر و عمل نمايندگانى معين كند كه امام خمينى آيت اللّه مطهرى را كه از قبل با اين هيأتها رابطه‌اى تنگاتنگ داشت به عنوان يكى از نمايندگان خويش معرفى كرد. تأكيد شهيد مطهرى بر اين بود كه هيأتهاى مؤتلفه اسلامى از نظر فكرى و آشنايى با معارف اسلامى درست پرورش يابند به همين دليل كلاسهايى براى تقويت بنيههاى اعتقادى و كلامى آنان داير كرد، كتاب انسان و سرنوشت حاصل بخشى از اين بحثها مىباشد.()
شهيد آيت اللّه مطهرى بعد از يك دوره فعاليتهاى سياسى در هيأتهاى مؤتلفه به تلاشهاى فرهنگى اقبال نشان داد، با اين حال همچنان پيگير مسايل سياسى گرديد، البته انتخاب اين استراتژى بر آن بود كه مردم از
مبارزه نا اميد نگردند و با تلاشهاى فكرى و فرهنگى روحيه مخالفين رژيم تقويت شود.()
در سال 1353، شهيد مطهرى پس از ستايش تلاشهاى امام موسى صدر در لبنان و اين كه از طريق وى مىتوان براى امام خمينى مبالغى فرستاد چنين اظهار نظر مىنمايد: اكنون تمام راهها را بر روى ما بسته‌اند، بايد براى بيدارى افكار و هدايت جوانان طرق ديگرى انتخاب كنيم و نگذاريم جوش و خروشها يكباره خاموش گردند و من فكر مىكنم كه چه راهى را بايد در پيش گيريم و بر همين اساس بود كه جلسات درس و بحث خود را در قم هفته‌اى دو روز براى طلّاب داير كرد.()
نطق تاريخى ايشان بر ضد صهيونيسم در عاشوراى سال 1390 ق، اسفند 1348 در حسينيه ارشاد به دستگيرى وى انجاميد، هم چنين وقتى رژيم در سال 1350 ش حسينيه ارشاد را تعطيل كرد، هرچند استاد از عضويت در هيأت مديره اين كانون استعفا داده بود، چند روزى دستگير و محبوس گشت، بعد از تعطيلى حسينيه، استاد پايگاه خود را به مسجد الجواد انتقال داد و در آن جا ضمن امامت و اداره مسجد نشستهاى تفسيرى و بحثهاى علمى در آن داير كرد. پس از چندى رژيم شاه، مسجد الجواد را تعطيل كرد و استاد سخنرانىهاى خود را بيشتر در مسجد جاويد و ارك برگزار مىكرد. كتاب انسان كامل محصول سخنرانىهاى وى در مسجد جاويد است. سرانجام در سال 1354 ش رژيم او را ممنوع المنبر كرد.()
تلاشهاى فرهنگى استاد مطهرى براى
تثبيت مسئله حجاب خود يك تلاش مبارزاتى و سياسى عليه رژيم پهلوى بود، بى ترديد يكى از پيش زمينههاى انقلاب اسلامى مبحث حجاب بود و شركت زنان در تظاهرات پرشور سال 1357 تهران و ديگر شهرستانها با حفظ پوشش كامل و خصوص چادر كمر رژيم را شكست و اين به بركت كوششهاى فرهنگى شهيد مطهرى و ديگر علماى شيعه بود.
از ديگر فعاليتهاى فرهنگى و سياسى شهيد مطهرى پرداختن به بحث ارتباط دين با مليت بود كه در آن زمان از مهمترين و جارىترين مباحث فكرى به شمار مي‌رفت و در حالى كه رژيم و روشنفكران وابسته به دربار مىكوشيدند دين را از مليّت ايرانى تفكيك كنند و تاريخ فرهنگ اسلامى ايران را نفى كنند و باستان گرايى و اسطوره سازى قبل از اسلام را ترويج نمايند شهيد مطهرى كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران را تأليف كرد و هويّت ايران بعد از اسلام را به بركت روى آوردن ايرانيان به اسلام، سرشار از معرفت، دانش، بصيرت و شكوفايى علمى و فرهنگى معرفى نمود و نقش ايرانيان را در گرايش مردم ديگر كشورها به اسلام و نيز تلاش مردم ايران در بنيان گذارى تمدن اسلامى را به اثبات رسانيد. مباحث وى در تبيين جهان بينى اسلامى، نقد ماركسيسم و انديشههاى التقاطى و انحرافى از ديگر فعاليتهاى فرهنگى سياسى ايشان است. اتخاذ چنين شيوههاى فكرى از سوى علامه شهيد مطهرى به معناى فاصله گرفتن از ميدان مبارزه و سياست نبود بلكه خود اقدامى زيربنايى براى شكل دادن به فلسفه مبارزه بود، با نگاهى به آثار ايشان مىتوان دريافت كه غالب آثار و موضوعات سخنرانى وى مسائل و مباحثى بود كه اقشار جامعه به ويژه جوانان متدين و اهل مبارزه و مقاومت در بُعدِ عقايد، مسايل اجتماعى و سياسى با آنها درگير بودند و شهيد مطهرى تلاش مىكرد ديدگاه اسلام را درباره آنها بيان كند.
جلسههاى مداوم آيت اللّه مطهرى با روحانيان مبارز تهران، موضوعى نبود كه از چشم ساواك مخفى باشد به همين دليل در گزارش ساواك آمده است: نكته‌اى كه در طول دو جلد پرونده مطهرى مشهود است معاشرت و ارتباط نزديك وى با ساير وعاظ ناراحت و روحانيون سابقه دار مىباشد.() شركت وى در مسجد هدايت و اقامه نماز به جاى آيت اللّه طالقانى و اظهار مطالبى كه در گزارشهاى ساواك تحريك‌آميز و انتقادى بوده، نشان مي‌دهد كه علامه مطهرى در وراى تلاشهاى
فرهنگى خود كه در عين حال با هدف حفظ اصالت دينى و ارزشهاى معنوى انجام مي‌داد، از عرصههاى سياسى غفلت نداشت.()
يكى از افراد ساواك در گزارشى از سخنرانى مطهرى نوشت: اطمينان دارم كه سخنرانى اخير ايشان بر مبناى مشخّص و معيّنى انتخاب گرديده و در لفّافه مسايل دينى همان شعارها و مسايل مورد توجه (امام) خمينى و پيروانش را ابراز مىكند.() در سند ديگر مىخوانيم: مشاراليه از سال 1342 تاكنون به تناوب در جلسات مذهبى مختلف در تهران و شهرستانها مطالب تحريك‌آميز، گمراه كننده و اهانت‌آميز(!؟) را در قالب مسايل مذهبى و تاريخى اسلام بيان كرده و مىنمايد.() ارتشبد نصيرى رئيس وقت ساواك در سال 1349 ش درباره شهيد مطهرى و يكى از هم فكرانش چنين دستور داد: اين دو نفر را بايد هميشه مراقبت نماييد عناصرى غير صالح و هميشه در جبهه منحرفين (!؟) قرار گرفته‌اند.()
يكى از مهمترين اقدامات سياسى شهيد مطهرى تلاش براى اتحاد جهان اسلام و حمايت از موضوع فلسطين بود. او پس از آتش زدن مسجد الاقصى در 30 مرداد 1348 توسط صهيونيستها، فعاليت خود را براى دفاع از آوارگان و مظلومين سرزمين فلسطين پى گرفت و در سالهاى 1348 و 1349 ش، حسابى مشترك به نام ايشان، علامه طباطبايى و سيد ابوالفضل زنجانى افتتاح شد كه ساواك حساسيّت زيادى بر آن نشان داد و اسناد آن موجود است، در اين حال ساواك پولهاى جمع آورى شده را از آنان مطالبه كرد با پيشنهاد شيخ فضل اللّه محلاتى آنان براى فريب ساواك، قبوضى براى تحويل اين پولها به شريعتمدارى، از او گرفتند اما مبالغ جمع آورى شده را شهيد محلاتى به مكّه برد و در آن جا تحويل فلسطينىها داد.()
آن شهيد در سال 1348 در حسينيه ارشاد در سخنرانى خود تحت عنوان كارنامه ما در امر به معروف و نهى از منكر.() به تفصيل از مظلوميت مردم فلسطين و لزوم كمك به آنان ياد كرد، دفاع وى از آن مسلمانانى كه سرزمينشان توسط اشغالگران قدس غصب گرديده بود، مورد انتقاد برخى قشرى گرايان و افراد مرتجع كه ديدگاههاى موهومى را به نام دين تبليغ مىكردند، برانگيخت و چنين شايعه كردند كه فلسطينىها ناصبى هستند و بدتر از يهود و نيز چنين اشاعه دادند كه در مسجدالجواد كه پايگاه فكرى و فرهنگى شهيد مطهرى بود در اذان «اشهد انّ عليا ولى اللّه» را
نمىگويند.() شهيد مطهرى از اين سخنها به شدت برآشفت و بر ضد شايعات بى اساس مزبور سخنرانى كرد و خاطرنشان ساخت:
يك وقتى شايع بود اين فلسطينىها ناصبى هستند، ناصبى يعنى دشمن على(ع) كه كافر و نجس است، هيچ فكر نمىكنند كه اين حرفى است كه يهودىها جعل كرده‌اند. در هر جايى يك حرفى جعل مىكنند براى اين كه احساس هم دردى نسبت به فلسطينىها را از بين ببرند.()
ستيز با آفتهاى ديانت
در دهههاى اخير امواج گوناگونى از خصايص فرهنگى و تمدنى غرب وارد جامعه ايران گرديد، اين وضع از صدر مشروطه تا حدود شهريور 1320 كه قريب به چهل سال مىگردد شكل آشفته‌اى به خود گرفت زيرا نه در اواخر حكومت قاجار و نه با روى كار آمدن رژيم پهلوى، شكوفايى فكرى و معرفتى در ايران ديده مىشد و نيز اوضاع جامعه هم سيرى رو به زوال را از نظر فرهنگ و تمدن سپرى مىكرد جبهه متفكران دينى هم آمادگى لازم براى برخورد طبيعى با افكار و انديشههاى وارداتى را نداشت در چنين برهه مشوّشى روشفنكران و تحصيل كردههايى كه دچار حقارت و خود كم بينى بودند از يك سو چنين نابسامانى هايى را به حساب سنتهاى مذهبى و هويت فرهنگى مىگذاشتند و از طرف ديگر نسبت به فرهنگ غرب هم يك نوع شيفتگى داشتند و سيماى تمدن و فرهنگ اروپايى را درخشان تلقى مىكردند.
حكومت رضاخان كه برخى از اين روشنفكران به لحاظ فرهنگى و فكرى آن را تقويت مىكردند اين گونه بدبينىها نسبت به ارزشها، سنتها و شعائر مذهبى را شدت بخشيد و حتى به دين ستيزى روى آورد و در قالب ساختارهاى حكومتى چنين نبردى را به اجرا درآورد و در حالى كه عالمان دينى تحت فشار سياسى بودند و برخى به مناطق دور افتاده تبعيد و عدّه‌اى در زندان به سر مىبردند و گروهى نيز به شهادت رسيدند هجوم به بنيانهاى عقيدتى از سوى تشكيلات ديكتاتورى سازمان يافتهتر، گستردهتر و قوىتر گرديد.
موقعى كه استاد شهيد مرتضى مطهرى در خط مقدم جبهههاى فرهنگى دفاع از اسلام قرار گرفت با چند جريان كه رسوبات يا ضايعات وضع مرارت بار قبلى بود، روبرو گرديد، يكى روشنفكران و تحصيل كردگان و كارگزاران نظام
استبدادى پهلوى كه تحت تأثير افكار سرمايه دارى غربى نسبت به معنويت، ايمان و حقايق مجرّد و در واقع جهان غيب بى اعتقاد يا بى اعتنا بودند، به تبع آن برخى از اقشار مردم خصوص گروهى از جوانان دانشجو تحت تأثير اين افكار بودند ديگرى ماركسيسم و كمونيسم بود كه بويژه در سالهاى 1320 تا 1340 ش رشدى سرطانى داشت. بنابراين در سال 1330 ش كه شهيد مطهرى با توشه‌اى از تقوا، ايمان و معرفت قدم به عرصههاى اجتماعى و فكرى نهاد، انديشه و باور دينى از هر سو به محاصره الحاد و مادى گرايى درآمده بود، در اين حال آن علامه وارسته بدون واهمه از تهديدها و فشارها براى دفاع از تفكر اسلامى كمر همّت بر بست و دست به احياگرى زد اما براى تحقق اين حركت مهم و تأثيرگذار بر سه اصل پافشارى كرد يكى مبارزه با تحجّر، جمود و قشرى نگرى، دوم ستيز با التقاط و سوم مقاومت در برابر بدعتها و تحريفات، در آثار وى بخوبى اين سه جنبه قابل مشاهده است و ايشان فداكارانه تصميم مىگيرد با اين آفات و آسيبها مبارزه كند و تا حدود زيادى هم در اين مسير سخت و فرساينده موفق گرديد، به علاوه آن شهيد مشاهده مىكرد در جامعه اسلامى يك سرى ضعفها، كاستىها و ناتوانى هايى وجود دارد كه شايسته يك اجتماع مسلمان نمىباشد، او كوشيد اين معايب را هم بر طرف كند و در عوض روحيه‌اى تواناتر به امّت مسلمان ببخشد.()
آرى شهيد مطهرى در برابر خطر تحريف دين، خاكريزى زد كه مخالفين و برخى تنگ نظران به ظاهر خودى نتوانستند از آن عبور كنند، يا بايد او را از پاى در مي‌آوردند و يا راهشان را كج مىكردند و بر مىگشتند و آنها شقّ اول را برگزيدند، شهادت بود كه او را از زير بمباران تبليغاتى و ترورهاى شخصيتى خلاص كرد، اهتمام مطهرى با خون دل خوردنهاى او آغاز گرديد و با خونى كه از سرش بر زمين جارى گشت خاتمه يافت امّا انديشه و فرهنگى كه وى در جهت معرفى و نشر آن بود تمام شدنى نمىباشد و هر لحظه‌اى چون چشمه‌اى مىجوشد و همراه خود طراوت معنوى و معرفتى جارى مىسازد.
مطهرى در دوران غفلتهاى دينى يك كميته هوشيارى تشكيل داد. وقتى ليبرالها و كمونيستها كه فضاى حاكم بر محافل روشنفكرى در قبضه آنان بود ذهن دانشجويان را شرطى مىكردند كه با شنيدن نام دين به ياد خرافات بيفتند و از كلمه جهاد و دفاع، خشونت را در اذهان تداعى كنند و از عرفان به تعاليم
تخديرى صوفيان و از امر به معروف و نهى از منكر و احساس تكليف در برابر جامعه، بوى تجاوز به حقوق بشر به مشامشان برسد و آزادى را معادل نفى شريعت تلقى كنند و اسلام را تجزيه كردند و هر تكه‌اى را متحجرين و روشنفكر مآبها با رويكردىهاى دنيازدگى و غرب زدگى در سردخانههاى جناحى و محافل ويژه خود مىگذاشتند تا وقتى مناسب آنها را به مصرف برسانند، شهيد مطهرى از راه سر رسيد و اين بتهاى فكرى و فرهنگى را در هم شكست و اجازه نداد كسى به نام نو انديشى، محتواى معرفتى ايمان را درهم بريزد و نيز به نام اصلاحطلبى ارزشهاى عالى دينى و شعارهاى شعورآفرين تشيع را زير سؤال ببرد.
با دلى سرشار از ايمان و پارسايى و در حالى كه مسلّح به حكمت، معرفت و عرفان ناب بود از سطح جماعت مقدس مآبها، مرتجعين و روشنفكران گام هايى فراتر نهاد و يك تنه تحولى شگفت بوجود آورد. البته عدّه‌اى قشرى و كم دانى هم بودند كه برايش موانعى بوجود آوردند آنان كه هرگونه اجتهادى را بدعت و هر عتيقه‌اى را سنت مي‌دانند و اصول گرايى و تكيه بر ارزشهاى الهى را با تحجّر و جمود اشتباه مىكنند.()
چگونگى شهادت
اكبر گودرزى اهل روستاى دوزان از توابع شهرستان اليگودرز، متولد 1335 ش، مدتى در حوزه علميه خوانسار، قم و تهران درس خواند، وى مدتى در درس تفسير آيت اللّه حسن سعيد
در چهل ستون مسجد جامع تهران شركت مىكرد، مرحوم سعيد وقتى مشاهده كرد وى افكار انحرافى دارد، او را از جلسه‌اش اخراج نمود. از آن پس گودرزى در مدرسه حاج شيخ عبدالحسين تهران بيتوته كرد ولى از سال 1356 ش آن جا را ترك نمود و از لباس طلبگى بيرون آمد و در اين سال كلاسهاى تفسير قرآن خود را در مناطق گوناگون تهران برگزار كرد و نيروهاى خود را از همين جلسات جذب مىنمود، بدين گونه موفق شد گروه انحرافى فرقان را تشكيل دهد، در همين ايام با صدور اطلاعيه هايى وارد حوزه سياست گرديد و براى مدت كوتاهى به پاكستان رفت تا از آن طريق به اروپا برود و نوشتههاى خود را در آن مناطق انتشار دهد اما در اين راستا موفقيتى بدست نياورد و به ايران بازگشت.
گروه فرقان در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى ايران توسط سلاحهايى كه از پادگانهاى فتح شده به دست مردم، در اختيار گرفته بودند، به عمليات نظامى روى آوردند اين تشكيلات آميخته به افكار التقاطى و آلودگىهاى اعتقادى در اختيار جوان بيست و پنج ساله‌اى بود كه براى حدود بيست جزء قرآن، بيست جلد تفسير نوشته، شرحى بر صحيفه سجاديه هم نگاشت، كتابى نيز در شرح دعاى عرفه و برخى اذكار و زيارات به رشته تحرير درآورد، كتاب پرحجمى تحت عنوان توحيد و ابعاد گوناگونش توسط وى نوشته شد، غالب اطلاعيهها و نشريات گروه فرقان نيز توسط وى تحرير مىگرديد.()
مطالبى كه وى انتشار مي‌داد سخت بى پايه، مخلوط و حاوى برداشتهاى مادّى از آيات قرآن، روايات و مضامين ادعيه و زيارات بود. لبه تيز حملات فرقان در تمامى آثار و موضعگيرىها مستقيماً متوجه روحانيت متعهد و علماى مبارز و در رأس آنان متفكر شهيد آيت اللّه مطهرى بود. آنان با همان نگرشهاى باطل و دركهاى انحرافى اقدام به صدور حكم اعدام شخصيتهاى اصلى نظام اسلامى مىنمودند.
استاد مطهرى كه همواره در برابر انحرافات فكرى افراد و گروههاى سياسى بسيار حساس بود با ملاحظه تفسيرهاى غيرمنطقى اينها احساس خطر نمود و چندبار به فرقانىها پيغام داد بيائيد باهم صحبت كنيم زيرا نوشتههاى شما درست نمىباشد و سبب گمراهى جوانان مىشود ولى آنان كه چون خوارج نهروان بر ادامه راه باطل خود اصرار مي‌ورزيدند به شهيد مطهرى پاسخ دادند اگر بخواهيد در برابر ما مقاومت كنيد با شما برخورد مىكنيم، استاد كه
نمىتوانست در برابر اين مرداب ضلالت بىتفاوت بماند و سكوت در اين باره را روا نمي‌دانست ديدگاههاى خود را درباره تفكرات گروه فرقان در پيش گفتار چاپ هشتم كتاب «علل گرايش به مادىگرى» به نام «ماترياليسم در ايران» ابراز نمود و بى گمان آن مقاله يكى از علل اثر گذار در ترور آن فرزانه فداكار بود.
سرانجام با تأييدهاى سازمان منافقين از كارنامه گروه فرقان و نيز حمايت اربابان خارجى چنانچه در اسناد لانه جاسوسى مداركى در اين راستا بدست آمد در روز سه شنبه يازدهم ارديبهشت 1358 ساعت ده و بيست دقيقه شب، استاد مطهرى پس از عمرى تلاش در راه خدمت به اسلام و مسلمانان به دست نهروانيان انقلاب اسلامى يعنى گروه گمراه و خيانتكار فرقان به شهادت رسيد.
با وقوع اين حادثه اسف بار غم و ماتم سراسر ايران را فرا گرفت. امام خمينى به مناسبت شهادت علامه مطهرى پيام مهمى صادر فرمودند كه بيانگر عمق علاقه و اعتماد ايشان به استاد مطهرى و نيز نهايت تأسف و تأثر از اين حادثه بود. امام در اين پيام به مناسبت شهادت اين فرزند معنوى و فكرى خويش كه او را محصول عمر خويش مي‌دانست يك روز عزاى عمومى اعلام كرد و خود در مدرسه فيضيه قم به اين مناسبت مجلس سوگوارى برپا نمود. پيكر شهيد مطهرى بنا به فرمان امام در قم و در جوار بارگاه حضرت فاطمه معصومه(س) دفن گرديد.() و اين روز به نام روز معلّم نامگذارى شد.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. صحيفه نور، ج 4 ص 104، پيام امام در 12/2/.1358
. سراى اهل صفا، ص 175 ـ .174
. فرزانه قلمرو قلم و سخن، محمد رضا سنگرى، نشريه پيشگامان، ارديبهشت و خرداد .1384
. ويژه نامه، استاد شهيد مرتضى مطهرى، مقاله مجتبى مطهرى، ص .14
. ناصح صالح (شرح حال حاج ميرزا على آقا شيرازى)، ص .347
. مجله پيام انقلاب، 12/2/1360، سال دوم، ش 1، ص .32
. داستان راستان، ج اول، مقدمه شهيد مطهرى.
. احياء تفكر اسلامى، شهيد مطهرى، ص .95
. سياحت خورشيد، ص 64 ـ 63 ؛ سراى اهل صفا، ص .178
. سرگذشتهاى ويژه از زندگى شهيد مطهرى، ج 2، ص .106
. مطهرى مطهر انديشهها، ج اول، ص 20 ـ 19 ؛ شهيد مطهرى مرزبان بيدار، محمد خردمند، ص .22
. جلوههاى معلمى استاد مطهرى، سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزشى، ص .21
. يادواره استاد شهيد مرتضى مطهرى، سيد حسين شفيعى دارابى، ص .40
. گلشن ابرار، جمعى از پژوهشگران، ج دوم، ص 801 ـ .800
. عدل الهى، شهيد مطهرى، ص 251 ـ .250
. سيرى در نهج البلاغه، شهيد مطهرى، مقدمه.
. يادنامه استاد شهيد مرتضى مطهرى، ج اول، ص 172 ؛ مجموعه آثار استاد مطهرى، ج اول، ص .9
. علل گرايش به مادى گرى، ص 9 ـ 8 ؛ فرازهاى فروزان، ص .193
. جرعههاى جان بخش، ص 129 ـ .128
. همان، ص 120؛ مطهرى مطهر انديشهها، ج 2، ص 685 ؛ جلوههاى معلمى استاد، ص .30
. گفتگو با همسر شهيد مطهرى، جام جم، 12/2/،1378 ش 2272، ص .8
. سراى اهل صفا، ص 186 ؛ گلشن ابرار، ج 2، ص .802
. مجموعه آثار شهيد مطهرى، ج اول، ص .56
. گلشن ابرار، ج 2، ص .802
. آفتاب مطهر، ص 94، سيماى استاد در نگاه ياران، سيد حميد جاويد موسوى، ص 30، يادواره شهيد مطهرى، ص 77 ـ ،76 مطهرى مرزبان بيدار، ص 115 ـ .102
. مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى، ج اول، ص 11، يادنامه استاد مطهرى، ج 1، ص 543 ـ .542
. يادنامه استاد مطهرى، ج 1، ص 340 ـ .339
. زندگى نامه و انديشههاى استاد شهيد مرتضى مطهرى، سيد حسين اسحاقى، ص .11
. نك: هيئت مؤتلفه اسلامى، اسد الله بادامچيان و على بنايى.
. استاد شهيد به روايت اسناد ساواك، ص .153
. همان، ص 226، خاطرات آيت اللّه طاهرى خرّم آبادى، ص .111
. زندگى نامه و انديشههاى…ص .14
. استاد شهيد به روايت اسناد ساواك، ص .255
. جريانها و سازمانهاى مذهبى سياسى ايران (1357 ـ 1302 ش)، رسول جعفريان، چاپ نهم با اصلاحات و افزودهها، بهمن 1387، ص .320
. استاد شهيد به روايت اسناد ساواك، ص .216
. همان، ص 254، 266، .273
. همان، ص 255 و .259
. جريانها و سازمانهاى مذهبى ايران، ص 320، خاطرات شهيد محلاتى، ص .78
. اين سخنرانى در جلد دوم كتاب حماسه حسينى آمده است.
. جريانها و سازمانهاى مذهبى سياسى ايران، ص .321
. آشنايى با قرآن، شهيد مطهرى، ج 4، ص 32، پاورقى.
. گفتگو با دكتر غلامعلى حداد عادل، نشريه انتخاب، 3/2/،1378 ش 18، ص .5
. تساهل در حوزه نظر و عمل از ديدگاه استاد شهيد مطهرى، حسن رحيم پور ازغدى. مجله مسجد، سال 17، ش 133، دى 1378، ص 95 ـ 94، اصلاح در سايه ايمان، على دژاكام، روزنامه قدس، 19/2/1385، ش 5272، ص .11
. جريانها و سازمانهاى سياسى ايران، ص 628 ـ .627
. زندگى نامه و انديشههاى مطهرى، ص 93، مفتح اسوه فرزانگى و فداكارى، ص 184 ـ .183

/

حضور بانوان در مسجد

قسمت دوم
شرايط حضور بانوان در مسجد
به طور كلى در شريعت اسلام براى حضور بانوان در عرصههاى مختلف اجتماع، مانند شركت در مساجد و جماعات، دستوراتى ارائه شده است كه به مهمترين آنها اشاره مىشود:
1ـ رعايت عفت، حجاب و شئون اسلامى
از روايات بسيارى كه درباره وظايف و چگونگى روابط اجتماعى زنان از حضرات معصومان(ع) صادر شده است، به خوبى استفاده مى شود كه يكى از مسايل مهمّى كه زنان در هنگام حضور در صحنههاى اجتماعى بايد رعايت كنند، حفظ حجاب و عفت و به طور كلى حفظ جامعه از ايجاد فساد و فحشا و منكرات است.
وجوب رعايت حجاب(پوشش) در زنان، حكم ضرورى دين و از امور بديهى قرآن كريم است. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد: “به زنان با ايمان بگو: چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فروگيرند و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خويش را جز آن مقدار كه قهرآ نمايان مى شود بر بيگانه آشكار نسازند جز براى شوهران، و گوشه هاى روسرى خويش را بر سينه افكنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود).”()
آيه شريفه بيانگر اين است كه مسلمانان، چه مرد و چه زن، بايد از چشم چرانى و نگاه هاي هوس آلود اجتناب كند و شخصى پاكدامن و منزه باشد. اين آيه شريفه نه تنها زنان را به نحوه رفتارشان آشنا مى كند، بلكه مردان را نيز به وظايفى كه در برخورد با بانوان دارند تنبه مى دهد.
قرآن كريم، از اهل ايمان مى خواهد كه براى حفظ عفت و پاكدامنى خود و جامعه، نگاهشان را مهار سازند: “قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ.”()
در روايات اسلامى، جملاتى مشاهده مى شود كه بيانگر عقوبت و آثار مخرب نگاه حرام () در دنيا و آخرت است.
امام صادق(ع) مى فرمايد “النظرةُ بعد النظرةُ تزرعُ فى القلب الشهوةَ و كفى بها لصاحبها فتنةً”() نگاه پياپى، بذر شهوت را در دل مي‌افشاند و همين امر براى هلاكت بيننده‌اش كافى است.
نگاه حرام، قدرت تصميمگيرى صحيح و استفاده از عقل را از انسان سلب مى كند، و بيشتر انحرافات جنسى و خلاف اخلاق اسلامى، از يك نگاه آغاز شده است.
ز دست ديده و دل هر دو فرياد كه هر چه ديده بيند، دل كند ياد
شايان ذكر است آنچه گذشت، ويژه نگاه مرد به زن نيست؛ بلكه نگاه معنادار (حرام) زن به مرد نيز همين آثار را در پى دارد. از اينكه مىبينيم در آموزههاى دينى در خصوص زنان درباره رعايت حجاب و پوشش اهتمام بيشترى شده، به اين دليل است كه در زنان زمينه بيشترى براى خودنمايى وجود دارد.
پس زنان بايد پوشش مناسبى داشته باشند و آرايش و زيور خود را آشكار نسازند و در صدد تحريك و جلب توجه مردان برنيايند. بنابراين، پوشش اسلامى براى زنان در همه حال امرى واجب است و بايد به دستور قرآن و حضرات معصومان(ع) رفتار كنند. اصولا زيبايى انسانها به ويژه زنان، براى خود آنان يا شوهرانشان است و اگر در رفت و آمدها به نمايش درآيد، موجب خشم خدا مىشود و كارهايى هم كه سبب جلب توجّه نامحرم مىگردد پسنديده نيست.اگر نحوه راه رفتن و يا سخن گفتن، توجّه ديگران را جلب نمايد، سبب مى شود كه از فضيلتهائى كه براى رفتن به مسجد ذكر شده است به گناه تبديل شود و گاه ممكن است با بى توجهى به جاى خشنودى خداوند، خشم و غضب خداوند براى او ثبت شود.
2ـ عدم تعطّر و تزيّن
در منابع اسلامى، براى حفظ حرمت مسجد، آدابى ذكر شده است كه رعايت آنها مستحب و ترك آنها با جايگاه مساجد منافات دارد. يكى از آن آداب زينت كردن به هنگام رفتن به مسجد است.
خداوند متعال به عنوان يك قانون هميشگى كه شامل تمام اعصار و قرون مى شود دستور مى دهد: “يَا بَنِى آدَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ”() اى فرزند آدم! زينت خود را هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشيد.
اين جمله در آيه شريفه هم شامل “زينتهاى جسمانى” است كه عبارت از پوشيدن لباسهاى مرتّب و پاك و تميز، و شانه زدن موها، و بكار بردن عطر و مانند آن مىشود، و هم شامل “زينتهاى معنوى” يعنى صفات انسانى و ملكات اخلاقى و پاكى نيّت و اخلاص.()
طبق احاديث و كتابهاى تفسيرى مقصود از زينت در آيه شريفه، پوشيدن لباس پاكيزه و فاخر، شانه زدن موى، در دست كردن انگشتر فاخر، عطر زدن و….()
در روايات رسيده، استفاده از بوى خوش از اخلاق پيامبران و سيره آنان شمرده شده و تأكيد
گرديده است كه: مردان نبايد از استعمال بوى خوش غافل باشند. صاحب كتاب “عروه” مى گويد :”مستحب است به هنگام رفتن به مسجد از بوى خوش و لباسهاى تازه استفاده كند.”()
در سيره پيامبر(ص) آمده‌است :”پيامبر(ص) در زندگى خويش، براى خريد عطر بيشتر از خوراك هزينه مى كرد”() آن حضرت به پيروان خويش توصيه مى فرمايد :”از شايستهگى مرد آن است كه در هر روز به خويش عطر بزند و اگر ممكن نيست، هر دو روز يكبار و اگر اين هم ممكن نيست، پس در هر جمعه آن را ترك نكند.”()
در سيره امام حسن(ع) آمده است: “وقتى به نماز بر مىخاست بهترين لباسهاى خود را مى پوشيد.
علت را پرسيدند، آن حضرت فرمودند: “ان الله جميل، و يحبُ الجمال فاتجمل لربى و هو يقول:” خذوا زينتكم عند كل مسجد.”
فأحب أن البس أجود ثيابى”() خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد. من براى خدايم خود را آراسته مىكنم، چون مىفرمايد: “زينت خود را هنگام هر نمازى به تن كنيد” و من دوست دارم كه بهترين لباسم را بپوشم.
بنابر مطالب يادشده در مىيابيم كه استفاده از لباسهاى تازه و بوى خوش و زينت دادن سر و صورت به هنگام مسجد رفتن يكى از مصاديق “زينت” در آيه شريفه است كه امرى مطلوب و نيكو شمرده شده است. امّا همين امر مستحب كه اين قدر تأكيد شده است در مورد زنان روا نيست؛ زيرا تزيّن (آرايش) زنان بايد براى شوهرانشان باشد و بيرون از خانه سبب تحريك ديگران مى گردد كه از نظر شرع مقدس ممنوع است. براين اساس، در منابع روايى اسلام تأكيد شده است كه حضور زنان در مسجد بايد بدون استفاده از عطر و بوى خوش باشد؛ چنانكه رسول خدا(ص) مىفرمايد: “إذا شهدت احداكنّ المسجد فلا تمس طيبآ”() زنان هنگام حضور در مسجد، از بوى خوش استفاده نكنند.
و در روايت ديگر نبوى(ص) آمده است: “أيّما امرأة تطيبت، ثم خرجت إلى المسجد، لم تقبل لها صلاة، حتّى تغتسل”() هرگاه زنى خود را خوشبو كند، سپس به مسجد برود، نمازش قبول نمىشود، تا آنكه آن بوى خوش را از خود برطرف كند.
و همچنين آن حضرت در روايتى ديگر چنين مى فرمايند: “لاتمنعوا إماء الله مساجد الله، و لايخرجن إلّا و هُنَّ تفلات؛ و قال على (ع): فإذا خرجن متزيّنات أو متطيّبات، فَهُنَّ عاصيات لله تعالى، خارجات بخلاف ما أمرن، فلا يحل إرسالهن حينئذ أصلا”() زنان
را ازمسجد منع نكنيد و آنها نيز نبايد باخوشبويى از خانه خارج شوند و به مسجد روند؛ و همچنين امام على (ع) مىفرمايند: وقتى زنان با بوى خوش و زينت كرده بيرون روند، خداوند را نافرمانى(معصيت) مىكنند ؛ زيرا بر خلاف دستورات او عمل كرده‌اند، در اين صورت جايز نيست كه اجازه داده شود.
از پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه فرمود :”اگر زنى خود را معطر كند و بر گروهى (مردانى) بگذرد كه بوى او را در يابند، زناكار است.”() در حديث ديگر از آن حضرت آمده است :”هرگاه زنى براى غير شوهرش خود را معطر نمايد، سپس از خانه‌اش بيرون رود، تا زمانى كه به منزلش بر مى گردد، مورد لعنت خداوند است.”() بر اين اساس آن حضرت درباره شرط خروج بانوان از منزل و حضور در مسجد مى فرمايد :”هنگامى كه يكى از شما (زنان) قصد مسجد كرد، نبايد از بوى خوش استفاده نمايد.”()
همانگونه كه عطر زدن و استعمال بوى خوش در مقابل نامحرم مفسده دارد. تزيّن و آرايش نيز به لحاظ فساد انگيز بودن، به شدّت منع شده است.
پيامبر اسلام در اين باره فرمود :”حكايت زنى كه دامن كشان و آميخته به زينت در بيرون خانه راه مى رود، چون ظلمتى است در روز قيامت كه نور ندارد.”()
فلسفه اين امر نيز روشن است و آن اين كه شريعت اسلام براى عفّت و پاكزيستى اهميت فوق العاده قائل است، به هيچ وجه از بىعفتى و بدحجابى كه مقدمه آلوده شدن و ارتكاب حرام و فرورفتن در محرمات جنسى است، چشم پوشى نمىكند. بنابراين، درباره حضور زنان براى عبادت در مسجد چون در انظار مردان نامحرم قرار مى گيرند و معطّر بودن آنان، موجب التهاب مردان و تحريك غريزه جنسى آنان مىشود، عبادتى كه بايد سازنده باشد و آثار مفيدى براى پاكى و پرهيزگارى داشته باشد، منشأ گناه و ارتكاب حرام مى گردد. براى اينكه از چنين پيامدهاى ناسالم جلوگيرى شود، اسلام دستور مي‌دهد كه زنان بدون زينت و خوشبوئى به مسجد بروند.
افزون براين، ممكن است تعطّر و تزيّن زنان براى رفتن به مسجد، در مسير راه مورد آزار و اذيت افراد هرزه و بى بندوبار قرار گيرند. ازاين رو، ضرورت ايجاب مىكند كه زنان خداجو حضورشان براى عبادات در بهترين مكانها بدون زينت وخوشبوئى باشد؛ زيرا اين كار به تقوى و پاكزيستى نزديكتر و ارزندهتر است. در روايتى از رسول خدا(ص) آمده است: “استعنوا على
النساء بالعرى فانّ احداهنّ إذا كثرت ثيابها و احسنت زينتها اعجبها الخروج”() زنان را با ساده پوشى عادت و يارى دهيد، زيرا اگر يكى از آنان بالباس تجملى وزيورهاى نيكو بيرون رود، در نظر بينندگان خوش آيد (باعث هيجان شهوت و فتنه مى شود).
نكته در خور توجه اين كه گفته شد شايسته نيست زنان از بوى خوش استفاده كنند يا خود را بيارايند، بدين منظور است كه اسباب وسوسه نامحرمان و مورد ملعبه بيمار دلان قرار نگيرند و گرنه اگر در مكانى تنها زنان باشند و يا مسجدى فقط براى زنان باشد و راه رفت و آمدشان ويژه زنان در نظر گرفته شده باشد، روشن است كه كسى آن را ناروا نخواهد دانست و يا اگر زن در خانه تنها براى خرسندى شوهرش خود را بيارايد، نه تنها منعى ندارد، بلكه مستحب است. چنانكه فقها گفته‌اند :”…استعمال بوى خوش، پوشيدن لباسهاى زيبا و اظهار زيور (براى شوهر) ظاهرآ از مستحبات مؤكّد است.”()
3ـ اجازه شوهر
بر اساس اصل برائت و اباحه اعمال در راستاى آزادى و كرامت زن و برابرى انسانها، خروج زن از منزل براى حضور عرصههاى اجتماعى و معاشرت وى بدون آنكه مقارن با مفسده‌اى باشد، بايد عملى روا و جائز تلّقى شود؛ امّا با توجّه به حقوق شوهر و تكاليف متقابل زن، به خصوص تمكين او در برابر استمتاع شوهر و نيز با در نظر گرفتن مصالح خانواده و مسئوليت شوهر در حفظ و صيانت زن، اين حقّ زن با اشكالات و ابهاماتى مواجه شده است. كه در اينجا با توجه به تناسب مطلب به اختصار به تشريح آن مى پردازيم.
در منابع روايى اصيل اسلامى، احاديث و روايات متعددى بر اين مطلب تصريح دارد و فقهاى عظام نيز بدان فتوا داده‌اند. به جهت اختصار، به ذكر چند روايت (به عنوان نمونه) بسنده مى كنيم:
ـ1 على بن جعفر فى كتابه عن اخيه قال: “سألته عن المرأةِ لها ان تخرج بغير اذن زوجها؟ قال (ع): لا…”() على بن جعفر مىگويد: از برادرم، موسى بن جعفر(ع)، پرسيدم، آيا زن مى تواند بدون اذن شوهر از خانه خارج شود؟ حضرت فرمود: خير.
ـ2 عن جعفر عن ابيه… “و أيما امرأة خرجت من بيتها بغير اذن زوجها فلا نفقة لها حتى ترجع.”() و روى بسند آخر عن ابى عبدالله (ع)؛ امام صادق (ع) فرمود: هرزنى كه بدون اذن شوهر از خانه خارج شود، حق نفقه
ندارد تا برگردد.()
ـ3 در روايتى از امام صادق(ع) نقل شده است كه :”زنى نزد پيامبر (ص) رسيد و عرض كرد: اى رسول خدا! حق شوهر چيست؟ حضرت فرمودند: بيش از آن است كه تصور شود. گفت: برخى از آن را بيان فرما. حضرت(ص) فرمود: زن نمى تواند بدون اذن شوهر روزه مستحبى بگيرد و نمىنتواند بدون اذن از خانه خارج شود…”()
ـ4 در روايتى معتبر از امام باقر(ع) نقل شده است كه فرمود: زنى نزد پيامبر(ص) عرض كرد: اى رسول خدا! حق شوهر بر زنش چيست؟ حضرت فرمود: اينكه از شوهر اطاعت كند و نافرمانى نكند… و بدون اذن او از خانه خارج نشود و اگر بدون رضايت شوهر از خانه بيرون رود، فرشتگان آسمان و زمين و ملائكه غضب و رحمت او را لعنت و نفرين مى كنند، تا زمانى كه برگردد.()
در فقه پوياى اماميه، نظريه مشهور فقهاى عظام بر اين است كه زن براى خروج از منزل شوهر، لازم است رضايت شوهر را جلب نمايد. فقهاى عظام شوهر را محق مي‌دانند كه از بيرون رفتن زن منع كند. جهت تبيين مطلب به كلام برخى از فقيهان اشاره مىكنيم:
شيخ طوسى(ره) فرمود :”مرد حق دارد زن را از بيرون رفتن منع كند؛ زيرا، شوهر در تمام شبانه روز مستحق استمتاع و بهره وري از زن است؛ و چون اين حق را دارد، مى تواند از همراهى جنازه پدر، مادر و فرزندش جلوگيري كند و …؛ زيرا اطاعت شوهر واجب است و حضور در اين مراسم مباح است يا استحباب دارد و امر واجب (امر شوهر) بر آنها مقدّم است.”() همچنين شهيد ثانى(ره) در “مسالك الافهام” مى نويسد :”از جمله تكاليف زن در برابر شوهر اين است كه از منزل بدون اذن او خارج نشود؛ حتّى اگر براى ديدن بيماران و حضور در مراسم فوت يكى از اقوامش باشد.”() و مرحوم محمد باقر سبزوارى() و مرحوم صاحب جواهر() نيز چنين عقيده‌اى داشته‌اند.
همچنين امام خمينى(ره) در “تحريرالوسيله” فرموده است :”هر يك از زن و شوهر حقّى بر ديگرى دارد كه بايد بدان قيام كند؛ گرچه حق شوهر عظيمتر است؛ از جمله حقوق مرد آن است كه زن از وى اطاعت كرده و نافرمانى ننمايد، از خانه‌اش بدون اجازه او خارج نشود، اگرچه براى ملاقات يا عيادت پدر و بستگانش؛ حتّى در مراسم عزاى آنان بدون اذن شركت نكند.”()
آيت ا… خوئى (ره) نيز دراينباره فرمود :”زن نمى تواند بدون اذن شوهر از خانه بيرون رود؛ در صورتى كه بيرون رفتن وى با حق استمتاع شوهر منافات داشته باشد؛ البته احتياط مستحب آن است
كه مطلقآ بدون اذن نرود. خروج بدون اذن، سبب نشوز است. انجام سائر كارها بدون اذن شوهر بر زن حرام نيست؛ مگر اينكه با حق استمتاع شوهر منافى باشد.”()
بعضى از حقوقدانان نيز متأثر از چنين باور غالبى، گفته‌اند :”از نظر فقهى، اصولا خروج از خانه به هر منظور كه باشد بايد با موافقت شوهر انجام پذيرد.”()
به هر حال، مبانى اين باور مى تواند از يك سو، اعتقاد به لزوم اطاعت زن از شوهر به صورت مطلق باشد. () و از سوى ديگر مىتوان اساس نظريه ذكر شده را بر اين ادعا قرار داد كه حق كامجويى شوهر مطلق است و هيچ قيد و شرطى آن را محدود نمىسازد. ازاين رو، زن بايد براى خروج از منزل كه زمينه بهره جويى مرد را از ميان مى برد، اجازه بگيرد.() البته در اثبات اين نظريه برخى به آيه 33 سوره احزاب استناد كرده‌اند كه: “وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الاُولَى.”()
با ملاحظه مطالب ذكر شده درمىيابيم كه نظريه “منع خروج زن از منزل” بدون اذن شوهر هم از جهت ادلّه و هم از جهت قائل از وجاهت به ظاهر مناسبى برخوردار است؛ اما با اين وجود، جمعى از فقها و انديشمندان به مخالفت با اين نظريه و ردّ مبانى آن اهتمام ورزيده‌اند و حق منع شوهر براى خروج زن را به حق كامجويى وى كه حق مسلم و اصلى شوهر در زندگى خانوادگى است، مربوط دانسته‌اند.()
آيت ا… خوئى(ره) نيز به رغم آنكه در نهايت از باب احتياط، مطابق نظر مشهور فتوا داده است، خروج زن از منزل را از توابع حق استمتاع شوهر دانسته‌اند.()
به نظر نگارنده، با توجّه به در نظر گرفتن اصل اولى و اباحه اعمال و ملاحظه نظام حقوق و تكاليف متقابل ناشى از زندگى خانوادگى زناشوئى و با بررسى و امعان نظر در ادلّه قول مشهور، پذيرش و تأييد ديدگاه اخير از ارجحيت ويژه‌اى برخوردار است.
اما درباره استناد به آيه 33 احزاب، بايد گفت: كه اين آيه شريفه در خطاب به همسران پيامبر(ص) و اصولا در مقام توصيه و سفارش به حفظ عفت و حجاب نازل شده است، كه به زنان پيامبر(ص) و ديگر زنان مؤمنه دستور مى دهد كه در خانههاى خود بمانند و همچون جاهليت نخستين ظاهر نشوند و خودنمائى نكنند؛ چون واژه “تبرّج” كه در آيه شريفه آمده، به معناى خودنمائى و خودآرائى و نمودن زيبائيها در مقابل ديگران است.() پس روشن است كه اين آيه شريفه، به ممنوعيت خروج زن از منزل بدون
اذن شوهر، هيچ ارتباطى ندارد.
نكته شايان توجّه درباره روايات اين است كه اين روايات، در مقام منع خروج زنى است كه از انجام وظيفه‌اش سر باز زده و با بى اعتنائى به حق مسلم شوهر (حق استمتاع)، خانه و خانواده را رها كرده است. بدين سان، روايات ذكر شده هيچگونه منافاتى با بيرون رفتن متعارف و معقول بانوى خانه به گونه‌اى كه با حقوق شوهر موافق باشد، ندارد؛ مؤيّد اين تحليل، هماهنگى ميان عمل ناپسند ترك شوهر و بيرون رفتن زن از خانه، با كيفرى كه در روايات آمده (نفرين فرشتگان و لعن جن و انس) است كه بدون ترديد بايد گفت: اين كيفر براى زنان سازگار نيكوكارى كه براى امورى چون، حضور در مسجد براى انجام عبادت و يادگيرى احكام اسلامى و صله رحم از خانه خارج مى شوند، پنداشتى است كه با انبوه آموزههاى دينى و اخلاقى و نظر علماى اسلام ناهماهنگ و در تضاد است. بنابراين، روايات ذكر شده هيچگاه در مقام ممنوعيت بى قيد و شرط بيرون رفتن زن از خانه شوهر نيست؛ بلكه تنها به ملاحظه حق شوهر در كامجوئى از همسرش، خروج زن محدود مى شود.
ناگفته نماند كه منع خروج زن از منزل، تنها در صورت منافات با حق استمتاع شوهر، خلاصه نمى شود؛ بلكه معيار مهم ديگرى نيز وجود دارد كه كمتر مورد توجه فقهاى عظام واقع شده است؛ اين معيار كه در مورد رفت و آمدها و معاشرتهاى زن بسيار تعيين كننده مىباشد، موقعيت رياست شوهر و مديريت وى در خانواده است.
بر اساس رياست شوهر و مقام سرپرستى او بر خانواده و اعضاى آن كه مسئوليتى براى حفظ و رعايت مصالح خانواده و پاسدارى از حرمت و حيثيت آن است، اين اختيار براى او وجود دارد كه براى حفظ نظام خانواده و حراست از ناموس و عفت آن، معاشرتها و رفت و آمدهاى زن را تحت كنترل و نظارت خويش قرار داده و حتى در صورت اقتضاى اوضاع و احوال محيطى و…، محدوديتهايى را براى وى در نظر بگيرد؛ چنانكه متفكر شهيد استاد مطهرى با درك همين واقعيت، گفته است :”مصلحت خانواده ايجاب مى كند كه خارج شدن زن از خانه توأم با حلّيت رضايت شوهر و مصلحت انديشى باشد؛ البته مرد هم بايد در حدود مصالح زندگى نظر بدهد و نه بيشتر.” ()
پس شوهر به عنوان رئيس خانواده مى تواند با تشخيص مصلحت و صلاح ديد، رفت و آمد و معاشرتهاى همسرش، حتى رفتن او به
مسجد را با محدوديت مواجه سازد، مثلا در مواقعى كه خوف تعرض يا اختلاطهاى ناشايست و معاشرتهاى بىبند و بار مي‌رود و يا زمانى كه شوهر بيرون رفتن زن را خطر و آسيبى براى كانون گرم خانواده مىبيند، حق دارد از خروج او ممانعت نمايد؛ البته در مواردى كه مفسده و منع شرعى وجود نداشته باشد، محدوديت شوهر مستندى ندارد. به عنوان مثال هنگامى كه زن براى استيفاى حقوق قانونى خويش مانند، شركت در انتخابات، اقامه دعوى در دادگاه و…، يا انجام فرائض دينى (انجام حج، اداى خمس و …)،نيازى به موافقت شوهر ندارد و او نيز نمى تواند مانع شود.
با توجه به اين مطالب، اگر زن براى رفتن به مسجد اجازه خواست و شوهر مفسده‌اى در اين حضور وى نمىبيند؛ شايسته است كه منع نكند. رسول اكرم(ص) دراينباره فرمودند: “هنگامى كه زنان از شما اجازه رفتن به مسجد مى خواهند، آنان را از بهره و نصيبشان از مسجد محروم نكنيد و اجازه دهيد.”() ادامه دارد

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره نور، آيه .30
. همان، آيه .31
. درباره آثار و پيامدهاى نگاه حرام ر.ك: مجله پيام زن، عسكرى اسلامپور كريمى، نگاه آلوده و پيامدهاى ناگوار آن، ش 142 ص 68؛ مجله پاسدار اسلام، عسكرى اسلامپور، نقش عفاف و پاكدامنى در زندگى انسان، ش 279 و 280 اسفند و فروردين 1383و ش ،281 سال .1384
. وسائل الشيعه، ج 14،ص 139؛مستدرك الوسائل، كتاب النكاح، باب 104، ح .6
. سوره اعراف، آيه .31
. برگزيده تفسير نمونه، ح ،2 ص .40
. وسائل الشيعه، ج ،1 ص 426؛ تفسير البيان، ج ،5 ص .306
. عروه الوثقى، ج ،1 ص .426
. رضى الدين ابونصر الحسن الفضل الطبرسى، مكارم الاخلاق، ص ،43 چاپ مؤسسه انتشارات فراهانى؛ علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 16، ص .248
. همان.
. تفسير مجمع البيان، ج ،1 ص .412
. محى الدين بن شرف النووى، المجموع، ج ،4 ص 199، بيروت ، دارالفكر، 1407ق ؛ صحيح مسلم، ج 2،ص .33
. محمد بن يزيد قزوينى، سنن ابن ماجه، ج ،2 ص ،1326 ح 4002، دارالفكر، بيروت.
. على بن احمد بن حزم اندلسى، المحلى، ج4 ،ص 198،بيروت، دارالفكر.
. نهج الفصاحه، ص ،34 ح .177
. وسائل الشيعه، ج ،14 ص .114
. صحيح مسلم، ج ،4 ص .162
. نهج الفصاحه، ص ،562 ح .272
. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج ،12 ص .69
. يوسف بن احمد بحرانى، حدائق الناضره، ج ،23 ص 119، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، بى تا.
. وسائل الشيعه، ج ،14 باب ،79 ص 113،ح .5
. همان، ص524،باب ،24 ح .4
. وسائل الشيعه، ج ،15 ص 230،باب ،6 ح .1
. همان، ج 14،باب ،79 ص ،112 ح .2
. همان، ج ،14 ص 111 ـ .112
. محمد بن حسن الطوسى، المبسوط فى فقه الامامية، ج 4،ص ،331 تهران، مكتبة مرتضوية، 1388ق.
. شهيد ثانى، مسالك الافهام الى تنقيح الشراع الاسلام، مؤسسة المعارف الاسلامية، 1416، ج 8،ص .308
. محمد باقر سبزوارى، كفاية الاحكام، ص 186،اصفهان، مدرسه مهدوى، بى تا.
. جواهر الكلام، ج،31 ص .306
. تحرير الوسيله، ج ،2 ص .303
. سيد ابوالقاسم موسوى خوئى، منهاج الصالحين(المعاملات)، ج ،2 ص ،289 قم، نشر مدينة العلم، ك: ،28 1410 ق.
. سيد على حائرى (شاهباغ)، شرح قانون مدنى ايران، ص ،964 تهران، كتابخانه گنج دانش، 1379 ش؛ سيد مصطفى محقق داماد، بررسى فقهى حقوق خانواده نكاح و انحلال آن، ص 316، تهران، نشر علوم اسلامى،1372 ش.
. جواهر الكلام، ج ،31 ص .147
. همان، ج ،17 ص .333
. على مشكينى، الزواج فى اسلام، ص 226، قم، نشر مولف، بى تا.
. شمس الدين، محمد مهدى، مسائل حرجة فى فقه المرأة حقوق الزوجة، بيروت، موسسة الدولته للدراسات و النشر، 1996 م؛ علامه سيد محمد حسين فضل الله، تأملات اسلامية حول المرأة، ص،112 بيروت، دارالملاك، 1421 ق.
. منهاج الصالحين، ص .289
. محمد بن مرتضى الزبيدى، تاج العروس من جواهر القاموس، ج 5، صص 417 و 418، بيروت، المكتبة الحياة.
. استاد شهيد مرتضى مطهرى، مسئله حجاب، ص 88، انتشارات جامعه مدرسين، 1361ش.
. صحيح مسلم، ج ،2 ص .33

/

اصلاح الگوى مصرف و هدفمند كردن يارانهها

همزمان با آغاز سال جديد، رهبر معظم انقلاب آيت اللّه العظمى خامنه‌اى سال 88 را سال اصلاح الگوى مصرف اعلام فرمودند كه اين ابتكار ضرورى در ساختار اقتصاد كشور نقش تعيين كننده دارد. همانگونه كه در تنظيم معيشت توده مردم از تأثير انكارناپذيرى برخوردار است. در همين حال طرح هدفمند كردن يارانهها در لايحه بودجه 88 از سوى دولت تقديم مجلس شوراى اسلامى گرديد كه هر چند بنا به مصلحت انديشى و ملاحظات نمايندگان در بودجه سال 88 ادغام نگرديد ولى همچنان در دستور كميسيون ويژه و رايزنى نمايندگان و كارشناسان قرار دارد كه انتظار است در برنامه پنجم توسعه لحاظ شود و ايده هدفمند كردن يارانهها كه سالها مورد توجه دولتها و مجالس پيشين بوده و شجاعت اقدام آن را نداشتند در اين دولت و مجلس بزودى عملياتى شود.
همانگونه كه سهميه بندى بنزين كه بخشى از اصلاح الگوى مصرف است در همين دولت و مجلس به اجرا درآمد كه در صورت ادامه آن مىتواند از هدر رفتن اين سرمايه ملى جلوگيرى كند.
از آنرو كه اين مسئله علاوه بر مديريت اقتصادى كشور كه با حمايت عدالت اجتماعى سرو كار دارد، در شرع مقدّس و تعاليم دينى از جايگاه ويژه‌اى برخوردار است، نخست به توصيههاى دينى در اين مسئله و منع از اسراف و تبذير نگاهى بيفكنيم و آنگاه مسئله هدفمند كردن يارانهها و اصلاح الگوى مصرف را با توجه به واقعيتهاى اجتماعى مورد بحث قرار دهيم.
در منابع دينى ما، قرآن و حديث و سيره مباركه پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت عصمت عليهم السلام به شيوه بهره‌ورى از نعمتها و تضييع نكردن آنها بصورت گسترده تأكيد و توصيه شده است كه توجه به بخشى از آن در اين مجال ضرورى است. از جمله قرآن كريم به موضوع اسراف و تبذير پرداخته و از آن نهى كرده و آنرا عمل شيطانى ناميده است. همانگونه كه استفاده از خوراك پاك را توصيه نموده، از تعدى و تجاوز نهى فرموده است: به عنوان نمونه: «كلوا من طيّبات مارزقناكم ولاتطغوا فيه فيحلّ عليكم غضبى؛از غذاهاى پاك كه به شما روزى داده‌ايم بخوريد و از حدّ آن فراتر نرويد كه مستوجب غضب خداوند گرديد.»(سوره طه، آيه )81.
و در آيه ديگر به خوردن و آشاميدن كه نياز طبيعى انسان است فرمان داده از اسرافكارى نهى فرموده است: «يا بنى آدم خذوا زينتكم عند كلّ مسجد و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا انه لا يحبّ المسرفين؛اى فرزندان آدم براى هر مسجد (و محل عبادت) كه وارد مىشويد از زيور خود برگيريد و بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد كه خداوند اسرافكاران را دوست ندارد.»(سوره اعراف، آيه )31. و در ادامه همين آيه كريمه به ردّ و انكار منطق و عمل كسانى كه از نعمتهاى خداوندى استفاده نمىكنند و با شيوه رياضت گرايى خود آن را تحريم مىنمايند پرداخته و مىفرمايد: «قل من حرّم زينة اللّه التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق، قل هى للذين آمنوا فى الحياة الدنيا، خالصة يوم القيامة…؛ بگو چه كسى زيورهايى كه خداوند براى بندگان خود آفريده و غذاهاى پاكيزه را حرام كرده است؟! بگو اينها در دنيا براى كسانى است كه ايمان آورده‌اند (هر چند ديگران نيز از آن استفاده مىكنند) ولى در آخرت ويژه مؤمنان است.» (سوره اعراف، آيه )31
در قرآن كريم آيات ديگرى هست، با اين محتوا و مضمون كه خداوند نعمتهاى روى زمين را براى بندگان خود پديد آورده كه از آن بهره گيرند. هرچند گروههايى راه افراط و تفريط پيموده‌اند. گروهى به اسراف و پرخورى روآورده و به تضييع اين نعمتها پرداخته و گروهى ديگر به پندار غلط خود آن را تحريم كرده و به رياضتهاى نامعقول يا نامشروع رو آورده‌اند همانند متصوفه كه نمونه عملكرد افراطى آنها در تاريخ اين فرقه ضبط شده است و حتى با ائمه اطهار بر سر اين مسائل به جدال و مناظره مىنشسته‌اند.
بارى سخن از افراط و تفريط و اسراف و تبذير و امساك و تقتير يعنى خروج از حد اعتدال و تفصيل آن موضوع اصلى اين مقال نيست. هدف اصلى بحث صرفه جويى در مصرف و پرهيز از اسراف
و تبذير و هدر دادن نعمتهاى خدا است. همان چيزى كه در آيات آن را ملاحظه كرديم. به موجب اين آيات كه با روايات اهلبيت نيز تفسير و تأييد مىشود دقت در مصرف و كنترل لازم در چگونگى آن به عنوان يك اصل مطرح گرديده است اكنون به پاره‌اى از روايات اين باب نيز بنگريم:
در كافى و تفسير عياشى آمده است كه امام صادق(ع) خطاب به مردى فرمود: «اتق اللّه و لاتسرف ولاتقتروكن بين ذلكقواما.انّ التبذير من الاسراف قال اللّه تعالى و لا تبذّر تبذيراً؛ از خدا بترس و اسراف نكن و در خرج كردن بخل نورز بلكه ميان اين دو راه استوار و اعتدال را برگزين، چه تبذير از اسراف كارى است.خداى متعال مىفرمايد: تبذير و ولخرجى نكن.» (تفسير صافى، ذيل آيه شريفه)
در روايت ديگر است كه پيامبر اكرم(ص) يكى از ياران به نام سعد را ديدند كه وضو مىگرفت. به او فرمود: اين اسراف كارى است اى سعد! سعد گفت: مگر در وضو گرفتن هم اسراف وجود دارد؟ فرمود: بلى حتى اگر در كنار نهر جارى باشى. و زياده مصرف كنى، اين اسرافكارى است.(همان مدرك)
و نيز از امام صادق(ع) معنى آيه: «ولاتبذر تبذيراً» را پرسيدند، حضرت فرمود: «من انفق شيئا فى غير طاعة اللّه فهو مبذر و من انفق فى سبيل اللّه فهو مقتصد؛ كسى كه چيزى را در غير طاعت خداوند خرج كند تبذير كرده و كسى كه در راه خدا خرج كند راه اعتدال پيموده است.» (همان)
و نيز از آن حضرت پرسيدند: آيا در راه حلال نيز تبذير وجود دارد؟ فرمود: آرى. و نيز در روايت آمده كه امام صادق(ع) خرما طلب كرد. يكى از حاضران خورد و هسته خرما را به دور افكند. امام فرمود :«اين كار را نكن كه اين كار از مصاديق تبذير است و خداوند فساد را دوست ندارد.»(همان)
پيام روايات در الگوى مصرف
از اين روايات نكات جالب توجهى بدست مي‌آيد: اسراف كردن در آب حتى براى وضو گرفتن پسنديده نيست. حتى اگر در كنار نهرى باشد. يعنى مسئله كم بود آب نيست، بلكه رعايت الگوى مصرف حتى با فراوانى آب مدّ نظر قرار دارد. مسئله اين است كه يك مسلمان بايد بداند و عادت كند آب را هدر ندهد حتى اگر آب فراوان باشد. بديهى است كه مصرف كردن آب در شرائطى كه كمبود آب باشد و تضييع و هدر دادن آن موجب محروميت ديگران باشد ناپسندتر و گاه حرام است زيرا مسلمان بايد به گونه‌اى عمل كند كه از مواهب طبيعت همه بندگان بهرهگيرند نه با مصرف گرائى ديگران را محروم كند.
مورد ديگر روايات، دور افكندن هسته خرما است در حالى كه هسته خرما مىتواند بذر يك درخت باشد و گاه خوراك براى گرسنگان. در چنين حالتى دور افكندن هسته خرما نوعى فساد است و خداوند فساد را دوست ندارد در اينجا نيز هسته خرما مثال است و هر مورد ديگرى از مواد غذائى يا كشاورزى را شامل مىشود.
همچنين روايات نوع خرج كردن مال را بيان كرده كه نبايد در راه معصيت و گناه باشد كه يكى از مصاديق اسراف و تبذير و عمل
شيطانى است. در حاليكه مصرف مال در راه خير و خدمت رسانى از مصاديق اعتدال و اقتصاد به شمار مي‌آيد. بنابراين يك مسلمان مىبايست مصارف مالى خود را به دقت بنگرد و مال را در مسير صحيح خرج كند.
مشكل اصلى كمبود نيست بلكه بى عدالتى و بد مصرف كردن است
با توجه به موارد ياد شده كه بخش كوچكى از تعاليم اسلامى در باب صرفه جويى و مصرف صحيح و تقدير معيشت و هزينه مال و استفاده از مواهب الهى است به ما مي‌آموزد كه در كليه موارد زندگى از آب و نان گرفته تا سوخت و برق و گاز و غيره الگوى مصرف را اصلاح كنيم. نكته مهم در اين است كه در جهانى كه آدميان زندگى مىكنند آفريدگار جهان و انسان، بالفعل و بالقوه همه امكانات را قرار داده و اگر از اين امكانات و استعدادها به درستى استفاده شود در هيچ نقطه‌اى از كره خاك محروم و گرسنه‌اى وجود نخواهد داشت.
فقر و تبعيض از آنجا پديد مي‌آيد كه نعمتهاى روى زمين و ذخائر درون زمين از يك سو غير عادلانه توزيع مىشود و از سوى ديگر بى مورد هدر مي‌رود كه اين دو در بحث عدالت اجتماعى مىبايست مورد توجه قرار گيرد.
در اينجا بى تناسب نيست به بخشى از موارد اسراف و تبذير در كشورمان بنگريم تا عامل نابسامانىهاى اقتصادى در بخش توليد و مصرف بازشناخته شود و آنگاه ضرورت جدى گرفتن اصلاح الگوى مصرف و هدفمند كردن يارانهها بهتر ملموس خواهد شد و اينكه مىبايست براى عدالت اجتماعى به يك تحوّل جدى و گسترده رو آوريم و اقتصاد خود را بازسازى كنيم كه مشكل اصلى ما كمبود نيست بلكه بد مصرف كردن و سامانه درست نداشتن است. كشور ايران كه در يكى از مناطق زرخيز جهان و در شرائط جغرافيايى حساس و آب و هواى معتدل قرار دارد، به ضميمه استعدادهاى برتر انسانى مىتواند الگوئى شايسته براى ديگر مردم جهان باشد به شرط آنكه اصول عدالت و توليد و مصرف در مديريت كشور مورد توجه قرار گيرد و اجرايى شود.
مديريت آب و نان
يكى از مسائل ما كمبود آب است كه گاه با خشكسالى نيز همراه شده و تبعات نامطلوبى ببار مي‌آورد ولى هرگاه مسئله آب را به درستى مديريت كنيم خواهيم توانست در رفع اين مشكل پيروز آييم. منابع آبى در سراسر كشور اسلامى ما وجود دارد كه اگر با سياستهاى علمى و عملى مديريت شود و با ايجاد سد و آبخيزدارى اين آبها مهار و هدايت گردد ديگر كمبود آب رنج دهنده نخواهد بود. در مسئله كشاورزى روشهاى سنتى پاسخگو نيست و مىبايست از روشهاى مدرن بارانى و قطره‌اى بهره گرفت آنگاه خواهيم ديد بهره ورى از آب به ده برابر وضع موجود ارتقا خواهد يافت. سرمايه گذارى در اين پروژه از اهم وظائف جهاد كشاورزى و مديريت آب است. اصلاح الگوى مصرف آب يك بخش آن به مديران آب و كشاورزى و صنعت مربوط مىشود و بخش ديگر آن به صرفهجوئى
كه وظيفه آحاد مردم است كه اين عطيه بزرگ الهى و مايه حيات را هدر ندهند. اين در حالى است كه مىبينيم مردم ما در مصرف آب خصوصاً در آب تصفيه شده مخصوص شرب توجه به اين صرفه جويى ندارند و آب آشاميدنى را كه با هزينههاى سنگين فراهم شده در مواردى چون شستشوى ماشين و حيات و مغازه و ساخت و ساز و غيره هدر مي‌دهند در حاليكه شهرداريها مىبايست جواز ساختمان را مشروط به فراهم كردن تانكر آب ساختمانى كنند و اجازه ندهند آب شرب در كار بنايى و ساختمان سازى صرف شود. موارد از اين قبيل فراوان است .
به مردم بايد آموخت كه شير آب را در مصارف زندگى چون آبدارخانه و آشپزخانه و حتى غسل و وضو و لباسشوئى آنگونه رها نسازند كه آب بدون مصرف صحيح به فاضلاب سرازير شود در حاليكه صدها روستا در مناطق كشور هستند كه آب آشاميدنى آنها با تانكر حمل مىشود و از كمبود آب رنج مىبرند. در مسئله آب سخن فراوان است كه در اينجا به پاره‌اى موارد اشاره شد.
مسئله نان بيش از اين مشكل دارد. در حاليكه آرد دولتى به قيمت كيلويى 75 ريال به نانوايى داده مىشود. و اين مبلغ تنها كرايه حمل و نقل است نه ارزش آرد و هر كيلو آرد دست كم براى دولت پنج هزار ريال تمام مىشود كه به مصرف كننده به 75 ريال داده مىشود و اين همان يارانه‌اى است كه سالانه براى ايرانيان پرداخته مىشود. چهار هزار ميليارد تومان رقم كوچكى نيست كه براى يارانه نان در بودجه سالانه لحاظ مىشود. اين در حالى است كه يك سوم نان و ميليونها تن نان عرضه شده مانند ضايعات ديگر دور ريخته مىشود كه اين كفران نعمت و از مصاديق بارز اسراف و تبذير و خسارت عظيمى است كه متأسفانه همه سال اتفاق مي‌افتد در حالى كه در حال حاضر به دليل خشكسالى ما از خارج گندم وارد مىكنيم و بهاى كلان آن را و يارانه‌اش را مىپردازيم…خوب، راه چاره چيست؟ راه چاره مديريت نان و تدبير وزارت بازرگانى و غله در اين ميدان است.
كه از يكسو به پخت نان بستگى دارد كه بايد نظارت شود و از عرضه نان نامرغوب و خمير و سوخته جلوگيرى شود. به نانوايىها آرد داده مىشود كه نان مرغوب عرضه كنند نه اينكه بخشى از آرد دولتى را به قيمت آزاد بفروشند و بخش ديگر را در فرايند توليد ضايع كنند! اينجا يك مديريت قوى و قاطع و جدى لازم است كه بر توليد و عرضه نان نظارت كند. از سوى ديگر، مصارف خانگى است كه متأسفانه الگوى درستى ندارد. در بيشتر خانهها نيمى از نان خريدارى شده هدر مي‌رود يا به دليل پخت بد و نا مناسب و يا به دليل سوء مصرف در خانهها. كمتر خانه‌اى است كه هر هفته يك كيسه پلاستيك نان خشك يا كپك زده دورريخته نشود و با كفران نعمت در رديف اشياء دور ريز درنيايد. در حاليكه اگر نان با پخت مطلوب عرضه گردد و مردم در مصرف دقت كنند مصرف گندم به نيمى از آنچه كه هست كاهش خواهد يافت. نكته ديگر ارزان بودن نان است كه امروزه در حقيقت رايگان داده مىشود. وقتى نان ارزان باشد و پخت آن نامطلوب، دور ريختن آن طبيعى است كه براى اين مشكل بايد چاره انديشى كرد چه از نظر توليد و پخت آن و چه از
نظر مصرف خانهها و رستورانها و غيره. در اين ميان فرهنگ سازى و آگاهى دادن به مردم نقش اساسى دارد كه رسانهها و مبلغان و نويسندگان بايد عهده دار آن شوند.
روايات و مصرف نان
روايات ما در اين باب گنجينه ارزشمندى است كه در صدر مقال به پاره‌اى از آن اشاره شد در اينجا به يك روايت ديگر از سيره مباركه حضرت امام حسين(ع) در باب نان و مصرف آن بنگريم. روزى آن حضرت از كوچه‌اى عبور مىكردند. قطعه نانى بر زمين افتاده بود حضرت آنرا برداشت و به دست غلامش داد كه آن را نگهدارى كند. ساعتى گذشت و امام از غلام خود خواست كه آن قطعه نان را بياورد. غلام گفت: آن را خوردم. حضرت فرمود اگر نمىخوردى آن را با آب شستشو مىكردم و مىخوردم.
اين روايت را مقايسه كنيد با آنچه در مصرف نان در جامعه مىگذرد آنگاه ببينيد جزاى اين كفران نعمت آيا نبايد محروميت از نعمت باشد؟ كه قرآن فرمود: «لان شكرتم لازيدنّكم ولان كفرتم انّ عذابى لشديد». تضييع نعمتها از قبيل نان، برنج، گوشت و ساير مواد غذائى متأسفانه در زندگى روزمرّه ما عادى شده است و توجه نداريم كه اين عمل مسرفانه به بيان امام صادق در روايت پيشين از مصاديق افساد است. اين اسرافكارى را در خانهها، رستورانها، تالارهاى مجالس عقد و عروسى و عزا و حتى افطارىها و مجالس دينى مىبينيم كه غذاها در بشقابها مىماند و در كيسههاى زباله ريخته مىشود در حاليكه گرسنگانى هستند كه در محلات فقير نشين شهر و روستا به لقمه‌اى از آن نياز دارند و در ماه يك كيلو برنج و گوشت نمىتوانند به خانه خود ببرند مجازات اين اسراف و تبذير چيست؟ همان زوال نعمت و خراب شدن وضع كشاورزى و دامدارى و گرانى ارزاق عمومى است كه ملاحظه مىكنيم…
موارد ديگرى از لجام گسيختگى مصرف در ساير امور زندگى و مايحتاج عمومى وجود دارد از قبيل برق، گاز، بنزين، تلفن و لباس و خرج و برجها و همايشها و سفرهاى خارجى و غيره كه پرداختن به آنها و ارائه آمار اسرافكارى و مصرف بى رويه در آنها را به مقال ديگرى موكوم مىكنيم كه اصلاح الگوى مصرف را فورى و ضرورى مىسازد و رهبرى مآل انديش نظام را بر آن داشته كه مسؤولين امر را توجه دهند، اين مسؤوليت سخت متوجه دستگاههاى دولتى است و سپس عموم مردم و هم فرهنگ سازى مىخواهد و هم برنامه‌ريزى و كنترل و نظارت كه اميد است از شعار و لفّاظى فراتر رفته و به مرحله عمل درآيد. آنگاه خواهيم ديد چه تحوّلى در كشور پديد خواهد آمد تحوّلى كه مىتواند براى ديگر كشورها الگو و سرمشق باشد. و اعتقاد ما بر اين است كه اين كار شدنى است و عزم جدى و پشتكار لازم را مىطلبد كه خوشبختانه همه دستگاهها فرمان رهبرى نظام را دريافت كرده و در ساز و كار برنامه ريزى هستند و براى همه آنها و عموم مردممان آرزوى موفقيت در همه عرصهها را داريم «اين بحث با توجه به لايحه دولت و هدفمند كردن يارانهها و تصميمات مجلس شوراى اسلامى ادامه دارد.»


/

چرايى دوستى اهل بيت

مقدمه
براى ذهن پرسشگر دانشجويان و حتّى غير دانشجويان، اين سؤال مطرح است كه ايّام تولد و شهادت پيامبر و امامان همواره در مجالس و رسانهها سخن از محبّت اهل بيت است. اولاً اين محبت چه فايده‌اى دارد؟ ثانياً آنها كه اكنون بين ما نيستند آيا دوست داشتن آنها و دشمنى با دشمنان آنان وظيفه امروز ما هم هست؟
اين نوشتار، در پى پاسخگويى به اين سؤالهاست.
1. چرا بايد اهل بيت را دوست بداريم؟
بقا و پايدارى جهان هستى، وابسته به نيروى جاذبه است. اين نيروى سحرانگيز مىتواند اجسام بسيار بزرگ مثل:كره زمين و خورشيد و اجسام كوچك مثل: پشه و سوزن را نگه دارد. اگر نيروى جاذبه نبود، اتّفاقات وحشتنانكى رخ مي‌داد. جاذبه بين اجسام، تصوّرى بين انسانها هم دارد و بقا و پايدارى بين انسانها هم به همين دوستىهاست كه خداوند به اندازه لازم بين انسانها قرار داده است. پدر و مادر، فرزندشان را دوست دارند و فرزندان هم والدينشان را و مقدار اين دو محبّت، يكسان نيست. اگر فرزندان به اندازه والدين، به آنها محبّت مي‌داشتند، حاضر نمىشدند از خانه پدرى خويش بروند و به زندگى مستقل برسند. در حيوانات و گياهان، دوستى به گونه‌اى ديگر و با اندازه‌اى متفاوت وجود دارد.
بنياد روابط بين انسانها بر همين دوستىهاست، گرچه بعضى از انسانهاى خوش سليقه، در انتخاب دوست، بهترينها را بر مىگزينند و جاذبه اولياى خدا، آنها را به سوى ولى اللّه مىكشاند.
اين محبّت از محبّتها جداست حبّ محبوب خدا حبّ خداست
راه رسيدن به محبّت الهى، از طريق اهل بيت است. در زيارت جامعه آمده است: «من اراد اللّه بدأكم و من وحده قبل عنكم»
در احوالات مرحوم قاضى طباطبايى آمده است كه فرزندانش را توجيه مىكرد كه اشعارى درباره اهل بيت بخوانند تا مانند خون، در گوشت و پوست آنها جريان يابد و با آن بزرگ شوند، خود ايشان نيز گاهى چندين ساعت به تماشاى حرم سيّد الشهداء مي‌ايستاد و هيچ نمىگفت و فقط تماشا مىكرد.
در روايات ما درباره فايده دوستى اهل بيت تعبيرات عجيبى وجود دارد. اساس اسلام، بر دوستى اهل بيت استوار است.() دوستى اهل بيت در هفت جايگاه به كمك انسان مي‌آيد: نزد خدا، هنگام مرگ، نزد قبر، روز محشر، كنار حوض كوثر، به هنگام حساب و پل صراط.() در قيامت از چند چيز سؤال مىشود كه يكى از آنها دوستى اهل بيت است.()
دوستى اهل بيت گناهان انسان را مي‌ريزد، همان گونه كه باد شديد، برگ از درخت مي‌ريزد.() مشابه اين روايات، در كتابهاى اهل سنّت هم آمده است.()
2. آيا دوستى امروزه اهل بيت هم مفيد است؟
شخصى به نام محمّد بن ارقط نقل مىكند كه امام صادق(ع) از من پرسيد :«آيا ساكن كوفه هستى؟». گفتم: بله، فرمود :«آيا قاتلان حسين را مىبينى؟» گفتم: فداى شما شوم! هيچ يك از آنها را نمىبينيم. فرمود :«تو قاتل را كسى مي‌دانى كه يا خود، قاتل باشد و يا قاتل را دوست داشته باشد؟».
پس آن امام مىفرمايد:آيا اين آيه را نشنيده‌اى كه:
«قل قد جاءكم رسلٌ من قبلى بالبيّنات و بالّذى قلت فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين؛() (اى پيامبر) بگو: پيش از من، پيامبرانى با معجزهها و آنچه گفتند به سويتان آمدند، اگر راست مىگوييد، پس چرا آنها را كشتيد؟».
امام اضافه كردند با آن كه بين حضرت عيسى و پيامبر اسلام هيچ پيامبرى نيامده بود، ولى باز پيامبر به يهوديان گفت: شما پيامبران بنى اسرائيل را كشتيد. امام صادق(ع) علّت اين بيان را رضايت يهوديان به كشتن پيامبران سابق مي‌داند و لذا اينها را نيز كه رضايت به كشتن پيامبران داشتند، قاتل معرفى مىكند.()
اين روايت نشان مي‌دهد كه امروز هم اگر اهل بيت را دوست داشته باشيم و دشمنان آنان را دشمن بداريم، گويا در زمان آنها بوده‌ايم و همان اثر را دارد.
پس اگر امروز اهل بيت را دوست داشته باشيم، گويا در زمان حضور آنها و در صف دوستدارانشان بوده‌ايم. دوستىها هم فقط در همين دنياست و آثارش در سراى ديگر است. بايد در انتخاب محبوبها دقت كنيم، دوستى در اين دنيا ذخيره‌اى است براى آخرت. عدّه‌اى به چيزهايى دلخوش مىكنند و با آنها محشور مىشوند كه هيچ نفعى براى آنها ندارد.
پيامبر خدا(ص) به امام على(ع) فرمود:
«…يا على لو انّ رجلاً احبّ فى اللّه حجراً لحشره اللّه معه و انّ محبّك و شيعتك و محبّى اولادك الأئمة بعدك يحشرون معك؛() اى على! اگر شخصى سنگى را در راه خدا دوست بدارد، خداوند، او را با آن سنگ محشور مىكند. به درستى كه دوستدار و شيعه تو و اولاد بعد از تو، با خودت محشور مىشوند. 
پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. الكافى، ج 2، ص .107. المحاسن برقى، ج 1، ص .152
. الامالى، الشيخ الصدوق، ص .93. ثواب الأعمال، الشيخ الصدوق، ص .187
. ميزان الاعتدال، الذهبى، ج 1، ص .442. سوره آل عمران، آيه .183
. تفسير العياشى، ج 1، ص .209. بحارالانوار، ج 3، ص .335

/

سلامت روان از منظر آموزههاى دينى

آغازين سخن
قلمرو دين و آموزههاى آن تمام ابعاد زندگى فردى و اجتماعى بشر را در بر مىگيرد كه مهمترين آن توجه به بهداشت جسمانى و روانى است. در مكتب حيات بخش اسلام، هيچ انسانى حق ندارد با انجام كارهاى زيان آور و ترك امور مفيد به سلامت جسم و روان خود آسيب وارد كند. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «…لاتلقوا بايديكم الى التّهلكه…؛() با دستان خود، خويشتن را به هلاكت نيندازيد…». نظر به اين كه مسئله سلامتى هم براى فرد و هم براى جامعه از اهمّ موضوعات بوده و از سوى ديگر دغدغه بيمارىهاى فردى و اجتماعى تمام جوامع را تهديد مىكند، لذا هميشه بشر به دنبال كشف علل و عوامل پيدايش بيمارى و دستيابى به سلامت جسم و روان بوده است. خداوند در قرآن كريم تنها راه رستگارى و سعادت انسان را در تزكيه و پالايش روان آدمى مي‌داند و مىفرمايد: «قد افلح من زكّيها و قد خاب من دسيها؛() هر كس نفس خود را از گناه پاك سازد، به يقين رستگار خواهد شد و هر كس آن را به كفر و گناه پليد گرداند، زيان كار خواهد گشت.»
و در تعاليم اسلامى اهميّت زيادى به سلامت جسم و روان داده شده است. امام على (ع) مىفرمايد: «من كان فى النّعمة جهل قدر البليّة؛() هر كس در آسايش و نعمت باشد، قدر بلا و گرفتارى را نمي‌داند.» بنابراين پيشوايان معصوم(ع) در سيره رفتارى و عملى خود مسلمانان را به رعايت و حفظ بهداشت جسم و روان سفارش نموده‌اند و به منظور حفظ سلامتى راهبردهايى را پيشنهاد نموده‌اند كه در اين نوشتار به بيان اهمّ آنها خواهيم پرداخت. اميد است كه مورد توجه و عنايت رهروان راستين مكتب اسلام و اهل بيت(ع) قرار گيرارتباط و تعامل با ديگران
موفقيّت انسان در كانون خانواده، دوست يابى، انتخاب همسر، انجام فعاليّتهاى شغلى و… به چگونگى ارتباط با ديگران بستگى دارد.
تأكيد قرآن كريم بر فرآيند ارتباط و تعامل مسلمانان با يكديگر از يك سو موجب رشد عاطفه و ترغيب آنان به ايثار و رعايت منافع همديگر مىشود و از سوى ديگر موجب تضعيف حالتهاى انفعالىنفرت، كينه توزى و انگيزههاى ظلم مىشود.
از ديدگاه تفكّر دينى، نقش ارتباط با ديگران به گونه‌اى است كه ايجاد آن سبب سامان دهى و برقرارى سلامت و عافيت در زندگى مىشود. درباره اهميّت ارتباط و نقش پيامدهاى آن در سلامت و آرامش روان از منظر آموزههاى دينى همين بس كه امام صادق(ع) ارتباط و تعامل با ديگران را تأمين كننده سلامت و عافيت تمام امور انسانى معرفى كرده است.() بنابراين داشتن روابط عاطفى با ديگران در سلامت روانى افراد نقش بسزايى دارد و خداوند حكمت و رمز
روابط محبت‌آميز با بندگان را در ابراز تعاطف و مهر ورزيدن بيان نموده است. هم چنين اسلام علّت برخى از آسيبهاى روانى را سوءظن، حسد، كينه توزى و نااميدى بيان نموده است و همه اين علتها با برقرارى روابط متقابل و محبت‌آميز از بين رفته و روح و روان آدمى از ملال و اندوه و آسيبها نجات مىيابد.
پيامبر اكرم(ص) فرمودند :«در ميان مردم فرد حسود از كمترين لذّت بهرهمند است و هميشه نگران است.»()
شكى نيست كه توانايى در دوست داشتن مردم و انجام كار نيك و مفيد براى جامعه سبب تقويت ارتباط و از بين رفتن تنهايى مىشود و سلامت روانى فرد را تضمين مىكند؛ لذا مىبينيم كه در آموزههاى دينى و سيره پيشوايان معصوم(ع) در مورد ارتباط با خانواده، خويشاوندان، همسايگان، گروه دوستان و ساير افراد تأكيد زيادى شده است و بستر مناسبى براى برقرارى تعاملات عاطفى محسوب مىشود.
حمايت اجتماعى
يكى از عواملى كه نقش مهمى در كاهش موانع و مشكلات زندگى ايفا مىكند، «حمايتهاى اجتماعى» است. منظور از حمايتهاى اجتماعى مجموعه كمك هايى است كه از طرف ساير انسانها به فرد ارائه مىشود. حاميان با حمايتهاى اجتماعى خويش مىتوانند موجبات رشد و كمال ديگر افراد را فراهم نمايند و هم در كمك به فرد براى مقابله با حوادث و رويدادهاى استرس آور نقش آفرينى كنند.
از منظر آموزههاى دينى يكى از مؤلّفههاى برخوردارى از حمايت خويشاوندان رعايت “صله رحم” است. در انديشه دينى ما مسلمانان، حفظ توسعه و تعميق روابط فاميلى از چنان اهميّتى برخوردار است كه پيامبر اسلام(ص) آن را جزو دين دانسته و هدف از رسالت خويش را پس از بندگى خداوند و شكستن بتها صله رحم معرفى كرده است.() هم چنين حضرت على(ع) در اين زمينه مىفرمايد :«به خويشاوندان خود نيكى كن و بردباران ايشان را
تعظيم كن، در مقابل بى خردان آنان بردبارى نشان بده و برگرفتاران آنان آسان گير، زيرا آنان بهترين حاميان تو به هنگام سختىها، مشكلات و حتّى خوشىها و آسودگىها خواهند بود.»()
امام سجاد(ع) نيز مىفرمايد: «صلوا ارحامكم ولو بالتسليم؛() با خويشاوندان خود ارتباط داشته باشيد و لو در حد يك سلام كردن.»
ارتباط با فاميل و خويشاوندان در كاهش استرس و فشار روحى بسيار مفيد است، زيرا كسى كه از حاجت خانوادگى و اجتماعى برخوردار نباشد، خود را از نظر روانى بدون پشتوانه مىبيند. ولى اگر در مواجهه با حوادث و مشكلات از تكيه گاه فاميلى برخوردار باشد، خود را قدرتمند مىبيند و دچار اضطراب نمىشود و احساس تنهايى نمىكند و فشار اجتماعى نمىتواند به او آسيب برساند.
كار و تلاش
دين اسلام جهت نيل به اهداف مادّى و
معنوى انسان را به تلاش مفيد و سازنده ترغيب مىكند. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «و ان ليس للانسان الّا ما سعى؛() انسان بدون كار و كوشش از چيزى بهره نمىبرد.»
كار و تلاش ضامن سلامت فرد و جامعه است، بنابراين پرداختن به فعاليتهاى اقتصادى از برجستهترين ويژگىهاى پيشوايان معصوم(ع) بوده است. سيره عملى آن بزرگواران نشان مي‌دهد كه بار زندگى خود را شخصاً به دوش مىكشيدند و هيچگاه براى تأمين ضروريات زندگى، خود را وابسته به ديگران نمىكردند. اين امر بيانگر نوع نگرش آن برگزيدگان به دنيا و رابطه آن با آخرت است و بر انديشههاى انحرافى زهد مآبانه كه كار و توليد را با كمالات معنوى و مصالح اخروى در تضاد مي‌دانستند، خط بطلان مىكشد.
«انس بن مالك» مىگويد: هنگامى كه رسول خدا(ص) از جنگ تبوك بر مىگشت، «سعد انصارى» ـ يكى از كارگران مدينه ـ به استقبال آن حضرت آمد. وقتى رسول خدا(ص) با او دست داد، احساس كرد كه دستان وى زبر و خشن است! نبى مكرّم(ص) سؤال كرد: چرا دستان تو اين قدر خشن و زبر است؟ عرضه داشت: يا رسول اللّه! اين خشونت و زبرى دستان من به خاطر كار كردن با بيل و طناب است تا مخارج خانواده‌ام را تأمين كنم. پيامبر(ص) دستان او را بوسيد و فرمود: اين دستى است كه آتش جهنّم آن را لمس نخواهد كرد.()
وقتى ابعاد گوناگون شخصيّتى همچون حضرت على(ع) را مورد مطالعه و بررسى قرار مي‌دهيم، مىبينيم كه ايشان در عين حال كه زاهدترين فرد زمان خود است، فعّالترين آنها نيز هست.
كار و اشتغال زمينه انحرافات اخلاقى و تربيتى را مىگيرد و بيكارى زمينه ايجاد انحرافات اخلاقى را به وجود مي‌آورد و بر خلاف اشتغال، بستر گناه را آماده مىسازد.
بيكارى نه تنها ضربه اقتصادى به فرد و جامعه مي‌زند، بلكه ضرر و خطر بزرگتر آن متوجه آسيبهاى روحى و روانى فرد مىشود؛ زيرا انسان را از لحاظ حيثيّت و شخصيّت واقعى تنزّل مي‌دهد و او را از
خوشبختى و سعادت محروم مىسازد.
انسانى كه صاحب حرفه است و از دست رنج خود مخارج خانواده‌اش را تأمين مىكند، نزد خداوند جايگاه والايى دارد: «انّ اللّه يحبّ المحترف الامين»() و بر عكس، آن كس كه توان كار كردن دارد و مخارج خود را بر ديگرى تحميل مىكند، ملعون خوانده مىشود.
امام محمد باقر(ع) در نكوهش بيكارى و تنبلى مىفرمايد: «ايّاك و الكسل و الضجر فانّهما مفتاح كلّ شرٍّ من كسل لم يؤدّ حقّاً و من ضجر لم يصبر على حقّ؛() بپرهيز از كاهلى و افسردگى، زيرا اين دو كليد تمام بدىهاست، آدم تنبل حقّش را نمىتواند به دست آورد و آدم افسرده حال نمىتواند در كار حق بردبارى ورزد.»
با مطالعه در رفتارهاى اقتصادى پيشوايان معصوم(ع) مىتوان به اصول كلى در زمينه توليد دست يافت. آنان نه تنها خود علاقه زيادى به كارهاى توليدى و اقتصادى داشتند، بلكه با استفاده از فرصتهاى مناسب براى شكوفايى نيروهاى درونى و استعدادهاى نهفته افراد، زمينه سازى مىكردند و از اين طريق در آنان انگيزه توليد و كسب درآمد را تقويت مىكردند.
امام كاظم(ع) در زمينه آثار تربيتى و روان شناختى كار مىفرمايد :«انسان مؤمنى كه از مردم قطع اميد كند و از ثروتشان چشم بپوشد و به كار و شخص خود قانع باشد، روح جوانمردى و عزّت دينى را در خود تقويت نموده است. چنين انسانى در نظر مردم بزرگ و بين خويشاوندان خود محترم و در محيط خانوادگى داراى هيبت و عظمت خواهد بود.»()
تفريحات سالم
از ديگر آموزههاى مهم و اساسى در بهداشت و سلامت روحى و روانى، تفريحات سالم است. اصولاً يكى از علل فرسودگى زودرس جسمانى و روانى افراد استفاده نكردن از تفريحات سالم است، زيرا پيامد فعاليّت و كار مداوم، وارد آمدن فشار جسمى و روحى بر فرد است و بايد در كنار كار و تلاش روزمره تقويت كنندههايى باشد كه به فرد روحيه دهد و به او آرامش بخشد. اين امور كه آنها را تفريحات سالم مىناميم،
دامنه گسترده‌اى دارد كه شامل مزاح و شوخى، ورزش، مسافرت و… مىباشد. پيشوايان معصوم(ع) با مردم شوخى و مزاح داشتند، زيرا اسلام دين عاطفه است و همواره مسلمانان را به صميميت و صفا دعوت مىكند. حضرت على(ع) در مورد شادى و صفا مىفرمايد: «المؤمن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه؛() شادى مؤمن در چهره اوست و غم و اندوهش در دل.» بدين معنا كه خود مؤمن همواره غم خويش را براى خود نگه مي‌دارد. ولى در برخوردهاى اجتماعى با گشاده‌رويى ديگران را در شادى خود سهيم مىنمايد. اين نه تنها گفتار اهل بيت(ع) است، بلكه در رفتار آن بزرگواران نيز به گونه روشن و عينى به چشم مىخورد. بر خلاف آن چه در برخى اذهان جا افتاده است، پيشوايان معصوم(ع) نه تنها اهل شاد كردن و مزاح با ديگران بودند، بلكه به ديگران آن را توصيه مىنمودند و شاد نمودن دل مؤمن و پاك كردن غبارغم از چهره او را سجيه‌اى اخلاقى مي‌دانستند.
پيامبر (ص) در حديثى مىفرمايد: «انّى امزح ولا اقول الّا حقّاً؛() من مزاح و شوخى مىكنم ولى جز حق چيزى نمىگويم.»
يكى از اصحاب امام صادق(ع) نقل مىكند كه روزى آن حضرت به من فرمودند: مزاح و شوخى كردن شما با يكديگر چگونه است؟
من در جواب عرض كردم: كم است. فرمودند: چرا با يكديگر مزاح نمىكنيد؟ مزاح كردن از حسن خلق است و به واسطه آن برادر مسلمانت را خوشحال مىسازى. سپس امام صادق(ع) فرمودند: سيره پيامبر اكرم(ص) اين گونه بود كه مزاح مىكردند و با اين كارشان مىخواستند ديگران را خوشحال كنند.()
يكى ديگر از مصاديق تفريحات سالم ورزش است. ورزش مصرف اكسيژن را طى يك دوره طولانى افزايش مي‌دهد و به كاهش فشار خون كمك مىكند، بر كنترل وزن تأثير فوق العاده‌اى دارد و سيستم قلبى و عروقى را تقويت مىكند. ورزش روح و جسم را پرورش مي‌دهد و زمينه‌اى براى رشد و شكوفايى انسان است.
رسول خدا(ص) فرمود :«به فرزندانتان
شنا و تيراندازى بياموزيد.»() و نيز فرمود: «پياده روى بهترين دارو براى صفرا و سوداست.»() بنابراين استفاده متعادل و معقول از لذّتها و تفريحات مايه نشاط جسمى و روانى فرد مىشود و بدين وسيله شخص براى انجام وظايف فردى و اجتماعى و برخورد مناسب با فشارها توانا مىگردد.
صبر
يكى از راهكارهاى مقابله با آسيبهاى روحى و روانى در سختىها و مصايب، بهرهمندى از روحيه صبر و بردبارى است، صبر انسان را نيرومند، قابل اعتماد و متّكى بر خويشتن مىسازد حضرت على(ع) صبر و استقامت را از جمله عوامل سلامت نفس مي‌داند و مىفرمايد: «…و عليكم بالصبر فانّ الصّبر من الايمان كالرأس من الجسد و لاخير فى جسدٍ لارأس معه و لا فى ايمانٍ لاصبرمعه؛() صبر براى ايمان همانند سر است براى انسان. بدنى كه سر ندارد، فايده‌اى ندارد، همان گونه كه در ايمان بدون صبر چيزى نيست.»
صبر علاوه بر اين كه آثار ارزشمندى در زندگى دنيا براى انسان دارد، پاداش بى حساب الهى را نيز به دنبال دارد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «انّما يوفّى الصّابرون اجرهم بغير حساب؛() فقط انسانهاى بردبار بدون حساب پاداش داده مىشوند.»
صبر از آموزههاى مهم سيره پيشوايان معصوم(ع) و اولياى الهى بوده است. پيامبر اسلام(ص) با تحمّل بيشترين سختىها و مصيبتها در برابر بىمهرىها، كينه توزىها، دشمنىها و جهالت افراد از اين آموزه مهم الهى در سيره عملى خويش استفاده مىكرد.
حضرت على(ع) درباره مشكلات رسالت پيامبر(ص) مىفرمايد :«…پيامبر(ص) در راه رضايت حق در كام هرگونه سختى فرو رفت و جام مشكلات و ناگوارىها را جرعه جرعه نوشيد. روزگارى خويشاوندان او به دورويى و دشمنى پرداختند و بيگانگان در كينه توزى و دشمنى عليه او متحد شدند.»()
لذا در آيات متعددى از قرآن كريم مىبينيم كه به آن حضرت امر شده است كه در برابر امور گوناگون صبر و بردبارى داشته باشند: «فاصبر كما صبر اولواالعزم من الرّسل و لاتستعجل لهم؛() اى پيامبر! تو هم مانند پيامبران اولوالعزم صبور باش و براى عذاب امّت تعجيل مكن» بنابراين رسول خدا(ص) در اداره امور وهدايت مردم بيشترين بردبارى و شكيبايى را داشت، آن حضرت خود مىفرمود :«من برانگيخته شدم تا كانون بردبارى، معدن دانش و مسكن شكيبايى باشم.»()
مهمترين اثر صبر و بردبارى تأمين سلامت جسم و روح انسان است، زيرا صبر، انسان را از اقدام عجولانه و نا معقول باز مي‌دارد و او را به تعقّل و تأمّل مىكشاند و همين سبب مىشود تا از بسيارى اقدامات كه ضررهاى جسمى و روحى جبران ناپذيرى دارند، پيشگيرى نمايد.
توكّل
يكى از عوامل اضطراب و نگرانى انسان انجام كارهاى مهم و سرنوشت ساز است. هنگامى كه شخصى مىخواهد به كار مهمّى اقدام نمايد، چون انجامش ثمرات مثبت در زندگى دارد و انجام ندادنش ضرر قابل توجه‌اى دارد، در انجام آن دچار شك، ترديد و دلهره مىشود و فشار زيادى بر روح و روان او عارض مىگردد. در اين موقع به دنبال يك تكيه گاه مورد اعتماد است تا او را در انجام آن كار يار و پشتيبان باشد.
اين اهرم و تكيه گاه (توكّل بر خدا) است كه تأثير بسزايى بر سلامت روان انسان دارد. توكّل به انسان جرأت اقدام به عمل به كار مي‌دهد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد:
«…فاذا عزمت فتوكّل على اللّه انّ اللّه يحبّ المتوكّلين؛() پس هنگامى كه تصميم بگيرى كه كارى را انجام دهى، بر خدا توكّل كن، زيرا خداوند اعتماد كنندگان را دوست دارد.»
حقيقت توكّل همان اعتماد قلبى به خداوند در تمام كارهاست، و همانگونه كه انسان در كارهاى دنيوى براى خود وكيل مىگيرد و بسيارى از كارهاى خود را به او واگذار مىكند تا آثار و نتايج سودمندترى در پى داشته باشد، شايسته است كه در همه امور بر خدا توكّل كند و او را وكيل خود قرار دهد تا خواستههايش بدون هيچ اضطراب و تشويش خاطر تأمين گردد.
يكى از علايم ايمان به خدا اين است كه انسان بر او توكّل كند.
اگر انسان به ربوبيّت پروردگارش اذعان دارد و معتقد است كه مجموعه جهان هستى زير سيطره حكومت او قرار دارد و تنها معبود شايسته پرستش، خداوند است، هرگز به خود
اجازه نمي‌دهد كه به دنبال معبود ديگرى برود و از آن استمداد بجويد، بلكه همواره به خداوند اعتماد كرده و فقط از او درخواست كمك مىكند.
از پيامبر اكرم(ص) روايت شده است كه خداوند به عزّت و جلال خود سوگند ياد كرده است كه آرزو و اعتماد كسى را كه به غير خدا اعتماد و اميد بسته باشد، تبديل به يأس و نااميدى مىكند.»() در قرآن كريم و روايات امامان معصوم(ع) درباره اين موضوع مطالب ارزشمندى وارد شده است، مبنى بر اين كه دل بستن و تكيه كردن به غير خدا موجب يأس و نااميدى خواهد شد.
اميدوارى
يكى از فرايندهاى مهم و كارآمد در تربيت صحيح انسان “اميدوارى” است. اميد در سلامت روانى انسان نقش مهمى بر عهده دارد و به زندگى معنا و مفهوم مىبخشد و هنگام هجوم مشكلات، ناملايمات و اندوهها از فروپاشى روانى انسان جلوگيرى مىكند و مانع چيره شدن يأس و دلسردى بر انسان مىگردد.
اميد باور سبزى است كه همچون چراغ در تاريكى شبهاى زندگى، فردايى بهتر را نويد مي‌دهد. شايد بتوان گفت كه هر موجود زنده‌اى به اميد رسيدن به مقصد و مقصود خود حركت و تلاش مىكند. تحقيقات اثبات نموده است كه اگر تلاش حيوان براى رسيدن به مقصود خود بى ثمر باشد، دست از تلاش و فعاليت بر مي‌دارد و به يأس و درماندگى مبتلا مىشود.()
مىگويند حركت لذّت زندگى است و سكون و ايستايى مايه خمودى و رنجورى است. نيروى اين حركت “اميد” است كه چرخ زندگى را مىچرخاند و اگر روزى اميد از زندگى بشر حذف شود، چرخ زندگى از حركت باز ايستاده و دوران خمودى و رنجورى بشر فرا مي‌رسد.
مادر نماد عاطفه و مهربانى است، امّا آن چه يك مادر را به مهربانى وا مي‌دارد و باران عطوفت وى را سرازير مىكند، اميد است. اگر روزى اميد را از وى بگيرند، حتّى حاضر نخواهد شد كه نوزاد خود را شير دهد.() اگر اميد در دل انسان وجود داشته باشد، منشأ
اثر خواهد شد. نشانه بارز اميد به خداوند انجام عمل شايسته است. قرآن كريم مىفرمايد: «…فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً…؛() و هر كس به ديدار پروردگارش اميد دارد، بايد كار نيك انجام دهد…».
فردى كه در پى تلاشهاى متعدّد، شكستهاى زيادى را تجربه كند و تلاش او موفقيّتى به همراه نداشته باشد، مبتلا به درماندگى و نااميدى مىشود. قرآن كريم درباره نهى از نااميدى مىفرمايد: «قل يا عبادى الّذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة اللّه؛() اى بندگان من كه برخود اسراف و ستم كرده‌ايد، از رحمت خدا نوميد نشويد.»
در آيه ديگر يأس از رحمت خداوند را به شدّت مورد نكوهش قرار داده و اين كار را مساوى با گمراهى معرفى مىكند: «و من يقنط من رحمة ربّه الّا الضّالّون؛() و جز گمراهان چه كسى از رحمت پروردگارش مأيوس مىشود؟!»
انسان اميدوار هرگز خود را در بن بست نمىيابد و همواره در عمق تاريكىهاى زندگى به سوى روشنايى حركت مىكند و هر كس اميد به بهبودى امور و اصلاح كارها را از دست بدهد، نسبت به آينده و سرانجام كار دچار ترس و اضطراب مىشود.
دعا ونيايش
هيچ انسانى نيست كه در زندگى گرفتارى و مشكلات نداشته باشد. بلاهاى روحى همه انسانها را تهديد مىكند، بنابراين بهترين و كاملترين مصداق ارتباط معنوى با خداوند، دعا و نيايش است. دعا وسيله تقرّب انسان به خداست. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «…ادعونى استجب لكم…؛() مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم.»
امام صادق(ع) مىفرمايد :«دعا كن؛ زيرا شفاى همه دردهاست.»() نيايش احساس مذهبى افراد را تقويت نموده و رابطه بين انسان با خداى خويش را مستحكم مىسازد. انسان وقتى از دارنده تمام كمالات چيزى را طلب مىكند و با او ارتباط برقرار مىنمايد، احساس لذّت و سرور مىكند و به عكس وقتى از غير خدا چيزى را درخواست مىكند،
احساس ذلّت و خوارى مىكند. اين احساس عزّت و لذّت بر سلامت روان تأثير مىگذارد. راز و نياز از جمله راههاى معنوى ـ عاطفى يارى جستن از قدرت بىنهايت خداوند است، زيرا در انسان اين گرايش وجود دارد كه در سختى و فشار به قدرت و تكيهگاهى روى آورد و چه قدرت و تكيه گاهى اصيلتر و قابل اعتمادتر از قدرت لايزال الهى كه پناهگاه انسان واقع شود؟
بشر در طول تاريخ به اين حقيقت اذعان نموده است كه با درخواست از خداوند، ناهموارىها هموار و مشكلات و نابسامانىها مرتفع مىشوند. در تعاليم اسلامى آمده است كه عدّه‌اى وقتى در سختىها از همه اسباب مادى قطع اميد مىكنند، متوجه وجودى ماوراى طبيعت مىشوند، ولى وقتى سختىها فروكش نمود، به همان حالت غفلت از خدا بر مىگردند. امّا عدّه‌اى همواره خداوند را طالب هستند. قرآن كريم مىفرمايد: «واذا مسّ الانسان الضرّ دعانا لجنبه او قاعداً او قائماً؛() هنگامى كه به انسان آسيبى برسد، ما را در حالتهاى نشسته و ايستاده مىخواند.»
يكى از روان شناسان مىگويد: امروزه يكى از علوم، يعنى روان پزشكى همان چيزهايى را تعليم مي‌دهد كه پيامبران تعليم مي‌دادند، زيرا روان پزشكان دريافته‌اند كه دعا، نماز و داشتن يك ايمان محكم به دين نگرانى، تشويش و ترس را كه موجب بيشتر ناراحتىهاى ماست، برطرف مىكند.»()
انسان براى ايجاد آرامش در زندگى بايد دعا كند و به خداوند متعال پناه برد، زيرا اگر دعا مستجاب شود يا نشود در روح و روان بشر ايجاد آرامش مىكند. نيايش و خواندن خدا دو اثر مهم در آرامش روان انسان دارد: يكى اين كه خود دعا ذاتاً موجب آرامش است و كوههاى غم و نگرانى را ذوب مىكند، چون دعا يكى از مصاديق ياد خداست و ياد خدا قطعاً موجب آرامش است ديگر اين كه انسان اگر با تمام شرايط دعا كند و در نهايت خداوند كريم هم مصلحت بداند، دعاى او را در رفع غم و اندوه مستجاب خواهد كرد، چنان كه خداوند سبحان درباره حضرت ايّوب(ع) مىفرمايد:
«و ايّوب اذ نادى ربّه انّى مسّنى الضّرّ و انت ارحم الراحمين فاستجبنا له فكشفنا ما به من ضرّ…؛() و ايّوب(ع) وقتى كه پروردگار خود را خواند كه مرا رنجى سخت رسيده است و تو بخشندهترين بخشندگان هستى، او را اجابت كرديم و هرچه رنج و اندوه به او رسيده بود، از وى زايل ساختيم…»
راز و نياز علاوه بر اين كه غم و اندوه را زايل مىكند، باعث اطمينان قلب و قدرت روحى مىشود و از نظر روان شناختى آثار متعددى در روان آدمى دارد كه اهم آن عبارت است از: رهايى از تنهايى و بيگانگى، روشن دلى، كاهش ناراحتى، نشاط، پرورش تمركز ذهن، برخوردارى از لذّات معنوى و خروج از غفلت.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره بقره، آيه .195
. سوره شمس، آيات 10 ـ .9
. بحارالانوار، مجلسى، ج 78، ص .115
. همان، ج 74، ص .277
. همان، ج 70، ص .250
. همان، ج 38، باب 65، حديث .49
. غررالحكم و دررالكلم، ترجمه حسين شيخ الاسلامى، ج ،2 حديث .2458
. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص .158
. سوره نجم، آيه .39
. اسدالغابه، ابن اثير، ج 2، ص .169
. وسايل الشيعه، حر عاملى، ج 12، ص .13
. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص .295
. بحارالانوار، ج 72، ص .108
. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، كلمات قصار، شماره ،333 ص .708
. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، ج 6، ص .330
. مكارم الاخلاق، رضى الدين طبرسى، ص .21
. اصول كافى، ج 6، ص .47
. بحارالانوار، ج 59، ص .127
. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 82، ص .640
. سوره زمر، آيه .10
. مأخذ قبل، خطبه 194، ص .407
. سوره احقاف، آيه .35
. بحارالانوار، ج 71، ص .423
. سوره آل عمران، آيه .159
. راهيان كوى دوست، محمد تقى مصباح، ص .19
. مقدمه‌اى بر نظريههاى يادگيرى، على اكبر سيف،ج 2، ص .221
. بحارالانوار، ج 77، ص .173
. سوره كهف، آيه .110
. سوره زمر، آيه .53
. سوره حجر، آيه .56
. سوره غافر، آيه .60
. ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ج 3، ص .284
. سوره يونس، آيه .12
. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى و ديگران، ج 1، ص .642
. سوره انبياء، آيات 84 ـ .83

/

امانت دارى

اعتماد اجتماعى يكى از سرمايههاى اصلى جامعه انسانى و بلكه يكى از نيازهاى اساسى اجتماع بشرى است به گونه‌اى كه اگر اعتماد از جامعه سلب شود و مردم به همديگر اعتماد نداشته باشند. روابط و پيوندها متزلزل و زندگى آدمى روبه ويرانى مىنهد و اگر در خانواده همسر به همسر خود و فرزندان به پدر و مادر و پدر و مادر به فرزندان خود اعتماد نداشته باشند، خانواده دچار از هم پاشيدگى خواهد شد، اگر در جامعه بين مسؤولان و مردم اعتماد متقابل وجود نداشته باشد، گسست اجتماعى بوجود آمده و در نتيجه نظام اجتماعى فرو خواهد ريخت.
عواملى در تحقق اين اعتماد نقش دارد كه در صورت توجه به آن اين اعتماد تحكيم خواهد شد و در صورت ناديده گرفتن آن اعتماد از بين خواهد رفت از جمله آن عوامل كه باعث تقويت اعتماد اجتماعى مىگردد امانت دارى است و در برابر آن چه كه باعث زوال اعتماد اجتماعى مىگردد خيانت است. از اين رو قرآن كريم يكى از ويژگىهاى مؤمنان را رعايت امانت دانسته و فرمود: «قد افلح المؤمنون…. و الّذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون؛() مؤمنان رستگار شدند…آنها كه امانتها و عهد خود را رعايت مىكنند.»
و در سوره معارج نيز در اوصاف نمازگزاران
واقعى يكى از ويژگىهاى آنها را رعايت امانتها و عهد خود مي‌داند.() يعنى مؤمنان واقعى و همچنين نمازگزارانى كه به حقيقت نماز مىگزارند امانتها را مراعات كرده و مراقب حفظ آنها هستند.»
امانت مانند امن و امان و ايمان از ريشه (ا.م.ن) و به معناى حالتى است كه زمينه ساز حصول آرامش و اطمينان خاطر نسبت به چيزى است. امانت در حقيقت اداى حقى است كه انسان به پرداختن به آن تعهد كرده است و در مقابل آن، خيانت به معناى خوددارى از اداى حقى است كه آدمى پرداخت آن را عهده‌دار شده است، در آموزههاى اسلامى امانت دارى از اهميّت فوق العاده برخوردار است در قرآن كريم شش بار واژه امانت با جمع آن () و چهارده بار واژه امين() به كار رفته است و در روايات فراوانى نيز بر اهميت آن تأكيد شده است. در روايتى امام صادق(ع) ملاك دين دارى را راستگويى و امانت دارى دانسته و فرموده است: «لاتغتّروا بصلاتهم و لابصيامهم فان الرّجل ربما لهج بالصلاة و الصوم حتّى لوتركه استوحش ولكن اختبروهم عند صدق الحديث و اداء الامانة؛()فريب نماز و روزه مردم را نخوريد چه بسا انسانى به نماز و روزه حريص باشد به گونه‌اى كه از ترك آن وحشت
داشته باشد و اگر بخواهيد آنها را مورد اختبار و آزمايش قرار دهيد با راستگويى و امانت دارى اختبار و آزمايش كنيد و در حديث 12 همين باب فرمود: به ركوع و سجود طولانى افراد نگاه نكنيد، بلكه به راستگويى و امانت دارى آنان بنگريد.»()
و در تأكيد بر اهميت امانت دارى فرمود: «انّ اللّه لم يبعث نبيّاً الّا بصدق الحديث و اداء الامانة؛() خداى سبحان هيچ پيامبرى را به نبوّت بر نينگيخت مگر به راستگويى و امانت دارى.»
يعنى چون پيامبران از ويژگى راستگويى و امانت دارى بهرهمند بودند خداى سبحان نعمت نبوّت را به آنان ارزانى داشته است.
و چون امانت‌دارى از جايگاه مهم در زندگى انسانها برخوردار است و همه آدميان به ضرورت آن توجه دارند پيامبرانى كه در بين خود به دعوت مىپرداختند براى اين كه جواب مخالفان را بگويند مىفرمودند: «انى لكم رسول امين؛ من مسلّماً براى شما پيامبرى امين هستم.» (شعراء، آيه 107) اين سخن نوح است و مشابه اين سخن را هود (شعراء، آيه 125 و اعراف، )68 و صالح
(شعراء، آيه 143) و لوط (شعراء، آيه 162) و شعيب (شعراء، آيه 178) نيز فرمودند.
و آن جا كه حضرت جبرئيل مأمور فرود آوردن وحى بر قلب مبارك پيامبر اسلام گشته است به امانت دار و امين وصف شده است.
«و انّه لتنزيل ربّ العالمين نزل به الروح الامين على قلبك لتكون من المنذرين؛() مسلماً اين قرآن از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است، روح الامين آن را نازل كرده است بر قلب پاك تو تا از انذار كنندگان باشى.»
در حقيقت جبرئيل كه حامل وحى الهى بر قلب پيامبر است بايد از ويژگى امانت دارى برخوردار باشد تا وحى را سالم و خالى از هرگونه آلودگى به خرافات و اباطيل در اختيار پيامبر قرار دهد.
در سوره يوسف نيز وقتى عزيز مصر قابليت و شايستگى حضرت يوسف را در ماجراى تعبير خواب و سلامت و عفت او را در دورانى كه در خانه او بسر مىبرد و ديگر شرائط او را به عنوان امين يافت و به او پيشنهاد مسؤوليت داد و او نيز مسؤوليت خزانه دارى را پذيرفت.()
از اين آيات و روايات استفاده مىشود كه يكى از شرايط پذيرش مسؤوليت اعم از مسؤوليت هدايت و رهبرى و مسؤوليت مديريت و اداره جامعه و مسؤوليتهاى اجتماعى ويژگى امانت دارى است.
شمول و گستردگى امانت
در فرهنگ قرآن و اسلام امانت دارى محدود به امانتهايى كه افراد در اجتماع به كسى مىسپرند، نيست و خود امانت محدود به امانتهاى مادى نيست بلكه امانت دارى، هم نسبت به صاحبان امانت و هم نسبت به انواع امانتها گسترده است از اين رو صاحبان امانت گاهى خداست و گاهى پيامبر خدا و گاه مردم و گاه خود انسان و امانت نيز شامل امانت مادى و معنوى و فردى و اجتماعى مىشود كه به آن پرداخته مىشود.
1ـ انواع امانت دارى نسبت به صاحبان امانت
امانت دارى نسبت به صاحبان امانت حوزههاى متعددى دارد
الف: امانت دارى نسبت به خداى متعال
قرآن كريم انسان را امانت دار الهى مي‌داند و با اين ويژگى وى را از ديگر موجودات جهان آفرينش امتياز بخشيده است «انّا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انّه كان ظلوماً جهولاً؛() ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم آنها
از حمل آن ابا كردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را به دوش كشيد، او بسيار ظالم و جاهل بود.»
در اين كه مقصود از اين امانت چيست؟ بين مفسران اختلاف است به گفته مرحوم علامه طباطبايى مقصود از امانت هرچه باشد، چيزى است كه خداى سبحان آن را به انسان سپرده است تا وى آن را حفظ و سالم به خداى سبحان بازگرداند.() اگر مصداق آن امانت عقل باشد كه ملاك تكليف و مناط پاداش و كيفر است بايد آن را حفظ كند و از آن براى عبادت خدا و كسب حيات سعادتمندانه اخروى و بهشت استفاده كند و اگر مصداق آن اختيار و آزادى اراده باشد بايد آن را در جهت انتخاب صحيح و صراط مستقيم به كارگيرد و اگر مصداق آن ولايت الهيّه و كمال صفت عبوديت باشد كه از طريق معرفت و عمل صالح حاصل مىشود بايد معرفت را تحصيل و عمل صالح را انجام دهد تا آن ولايت الهى در وى تحقق پيدا كند و اگر مراد اعضاء پيكر انسان باشد بايد آن را حفظ كرده و در طريق گناه مصرف نكند، همين چشم و گوش و دست و پا و زبان هر يك امانتهاى الهى هستند كه بايد از آن در جهت مثبت استفاده كرده و در جهت گناه به كار نگيرد از باب مثال، چشم را از نگاه به حرام و گوش را از شنيدن سخنان حرام و گمراه كننده و زبان را از دروغ و غيبت و مانند آن و دست و پا را از استفادههاى ناروا مانند دزدى يا زدن به ناتوان و رفتن به اماكنى كه در آن گناه انجام مىگيرد حفظ كند و اگر مراد امانت هايى است كه مردم از يكديگر مىگيرند. پس از دريافت، آن را حفظ و به صاحبان آنها برگرداند و اگر مراد واجبات و تكاليف الهى است آن را حفظ و با شرائط آن، آنها را درست انجام دهد و اگر مراد معرفت الهى است در جهت كسب آن تلاش و كوشش كند و پس از تحصيل آن را حفظ نمايد و اگر مراد تعهد و قبول مسؤوليت باشد بايد انسان آن تعهد و مسؤوليت را به انجام برساند.
مرحوم علامه طباطبايى مراد از امانت را ولايت الهى دانسته‌اند.()
راز امانت‌دارى انسان
اما اين كه چرا انسان از بين موجودات جهان هستى اين امانت را به دوش كشيد آن است كه انسان موجودى است با قابليتهاى گوناگون و با استعداد فوق العاده كه مىتواند با شكوفا ساختن آن مصداق كامل خليفه الهى شود. آدمى مىتواند با كسب معرفت و تهذيب نفس و تزكيه روح و تحصيل كمالات در مرحله‌اى از كمال
قرار گيرد كه از فرشتگان هم بالاتر رود.
و همين انسان مىتواند با ترك معرفت و تلاش نكردن در جهت تهذيب نفس به گونه‌اى سقوط كند كه نه تنها در حدّ حيوانات بلكه از آنها نيز نازلتر گردد. آن چه كه به انسان اين قابليت را مي‌دهد عقل و اراده و اختيار است كه با عقل بشناسد و با اختيار و اراده آن را انتخاب كند و با پذيرش ولايت الهى و خود را تحت تدبير خدا قرار دادن به اوج قلّه تكامل برسد. اما آسمان و زمين و كوهها گرچه نوعى معرفت و ذكر و تسبيح و سجده الهى را دارند اما همه اينها به صورت تكوينى است نه با اراده و اختيار. از اين رو آنها تكويناً تحت تدبير الهى هستند. و چون اراده و اختيار و عقل را ندارند تكليف و مسؤوليت براى آنها معنى ندارد.
از اين رو انسان امانت الهى را كه همان ولايت الهى است با عقل و اراده و اختيار پذيرفت.
دعوت به پاسداشت امانت الهى
قرآن نه تنها از امانت دار الهى بودن انسان سخن مىگويد، بلكه او را به پاسداشت امانت الهى فراخوانده است و خطاب به مؤمنان فرمود: «يا ايّها الذين آمنوا لاتخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتكم و انتم تعلمون؛() اى كسانى كه ايمان به خدا و پيامبر آورده‌ايد خيانت نكنيد و نيز در امانتهاى خود خيانت روا مداريد در حالى كه مي‌دانيد.»
ظاهراً مقصود از خيانت به خدا و پيامبر آن است كه واجبات و محرّمات و برنامههاى الهى را ترك نكنيد. يعنى فرائض الهى و سنن پيامبر(ص) امانتى است در اختيار مؤمنان كه آنها بايد فرائض و واجبات الهى را انجام و سنتهاى پيامبر را به كارگيرند و ترك آنها در واقع خيانت به خدا و پيامبر است و به ديگر سخن: هر گناهى از گناهان خواه ترك واجب و خواه انجام حرام، خيانت است از اين رو در سوره غافر فرمود: «يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور؛() خداى سبحان از چشمهاى خيانت كار و آن چه در دلها پنهان مىكنيد. آگاه است.» يعنى حُرمت نگاه به نامحرم كه از محرمات الهى است اگر ناديده گرفته شود خيانت است. گناهان ديگر نيز خيانت است.
در هر صورت اين آيه مؤمنان را در مرحله اول از خيانت به خدا و در مرحله ثانى از خيانت به پيامبر و در مرحله سوم از خيانت به مردم باز مي‌دارد، معلوم است كه امانت خدا دين و آئين و برنامههاى او و امانت پيامبر(ص) سنّتهاى او و امانت مردم مؤمن اموال و اسرار آنهاست.
ب: پيامبر خدا
يكى از صاحبان امانت پيامبر خداست كه در گفتار پيشين مؤمنان موظف به حفظ امانت پيامبر و ترك خيانت شدند و گفته شد اين امانت سنت آن حضرت است اما افزون بر سنت، به مقتضاى حديث ثقلين قرآن و عترت از امانتهاى پيامبر(ص) نزد مردم است كه آن حضرت فرمود: «يا ايّها النّاس فانما انا بشر يوشك ان يأتى رسول ربّى فاجيب و انى تارك فيكم الثقلين اوّلهما كتاب الله فيه الهدى و النور فخذوا بكتاب اللّه و استمسكو به فحثّ على كتاب اللّه و رغب فيه ثم قال و اهلبيتى اذكركم اللّه فى اهلبيتى؛() اى مردم من ميان شما دو چيز گرانمايه به يادگار مىگذارم نخست كتاب خدا كه در آن هدايت و نور است پس كتاب خدا را بگيريد و به آن تمسّك جوييد، پيامبر تشويق و ترغيب فراوانى درباره قرآن فرمودند. سپس فرمود و اهل بيتم را به شما توصيه مىكنم كه خدا را درباره اهل بيتم فراموش نكنيد»(پيامبر سه بار اين جمله را تأكيد فرمودند) از قرار دادن اهلبيت در كنار قرآن به عنوان دو چيز گرانمايه و سه بار تأكيد كردن بر ياد آوردن مسؤوليت الهى در مورد آنان از اهميت اين امانت در كنار قرآن حكايت مىكند.
همين حديث با عبارتى متفاوت در سنن ترمذى نيز آمده است و در آن فرمود :«و عترتى اهل بيتى» عترت خود را با اهل بيت يكى دانسته است.()
بر اساس اين حديث بر مسلمانان لازم است امانت قرآن را حفظ كرده و در آن خيانت نكنند تا مبادا مشمول خيانت در قرآن شوند كه پيامبر اكرم(ص) در مقام شكايت فرمود: «يا ربّ انّ قومى اتخذوا هذاالقرآن مهجوراً؛() پروردگارا قوم من قرآن را وا نهادند.» و امانت عترت و اهل بيت را نيز حفظ كنند و حفظ آن به مودّت آنها و تمسّك عملى از آنان است كه به عنوان مزد رسالت آن حضرت شمرده شده است چنان چه فرمود: «قل لااسئلكم عليه اجراً الّا المودة فى القربى؛() بگو براى آن كار جز دوستى خويشان چيزى از شما طلب نمىكنم.»
ج: امانت دارى نسبت به ديگران
انسانها كه در جامعه زندگى مىكنند و با هم در تعامل هستند از جمله صاحبان امانت هستند كه بايد در رعايت آن سعى و كوشش كنند و اين امانت نيز خود در مصاديق گوناگون است.
اول: اموال
اگر فردى مالى را در پيش انسان به امانت بگذارد حفظ آن امانت و استفاده بهينه از آن، مورد تأكيد آموزههاى اسلامى است قرآن كريم فرمود: «انّ اللّه يأمركم ان تؤدّوا الامانات الى اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل؛() خداى سبحان به شما فرمان مي‌دهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مىكنيد به عدالت داورى كنيد.»
گرچه در اين آيه امانت معناى وسيعى دارد و هرگونه سرمايه مادى و معنوى را شامل مىشود و هر مسلمانى وظيفه دارد در هيچ امانتى نسبت به هيچ كس خيانت نكند خواه صاحب امانت مسلمان باشد و خواه غير مسلمان.
دوم: امكانات معنوى
بخشى از امانتهايى كه مؤمنان موظف به حفظ اداء آن هستند امانتهاى معنوى است كه از جمله آنها جان و سلامتى، اسرار مردم، عهد و پيمان و رايزنى در مقام مشاوره است.
از اين رو پيامبر فرمود: كسى كه طبابت مىكند ولى به اين دانش مهارت نداشته باشد هرگاه به جان يا عضوى از اعضاى بدن بيمار زيانى رساند ضامن است.() و على(ع) فرمود: «يجب على الامام ان يحبس الفساق من العلماء و الجهّال من الاطباء و…؛() بر حاكم اسلامى واجب است دانشمندان تبهكار و پزشكان فاقد مهارتهاى لازم (جاهل) را زندانى كند.»
و در رابطه با حفظ اسرار، پيامبر فرمود: «المجالس بالامانة وافشاء سرّ اخيك خيانة فاجتنب؛() مجلسهايى كه در آن مىنشينى، امانت است و افشاى راز برادرت خيانت، پس از آن پرهيز كن.»
بر اساس اين روايت اگر انسانى به تناسب شغلش مثل قضاوت و پزشكى و مانند آن از اسرار مردم آگاه مىشود حق افشاى آن را ندارد در غير اين صورت مرتكب خيانت شده است.
امام صادق(ع) فرمود: «المجالس بالأمانة و ليس لاحد ان يحدّث بحديث يكتمه صاحبه الّا باذنه الّا ان يكون ثقة او ذكراً له بخير؛() مجلسهايى كه در آن مىنشينى امانت است و براى كسى روا نيست اگر سخنى را كه گوينده آن قصد كتمان آن را دارد به ديگران بگويد(كه اين كار خيانت است) مگر اين كه خود او اجازه دهد و يا فرد مورد اعتماد باشد و او را به خير ياد كند.»
مشورت و رايزنى كه در آموزههاى اسلامى از اهميّت خاصى برخوردار است شرائطى دارد كه از جمله آن امانت دارى است على(ع) فرمود: «خيانة المتسلم و المستشير من افظع الامور و اعظم الشرور و موجب عذاب السعير؛() خيانت به فرد تسليم شده و مشورت كننده از زشتترين كارها و از بزرگترين بديهاست و موجب عذاب دوزخ مىشود.»
سوم: امانت اجتماعى
يكى از مصاديق امانت، امانت دارى نسبت به حقوق اجتماعى است و آنها عبارتند از پست و مقام.
در اسلام پست و مقام به عنوان امانت همگانى به شمار مي‌آيد از اين رو اميرالمؤمنين (ع) در نامه‌اى خطاب به فرماندارانش فرمود: «و ان عملك ليس لك بطعمة ولكنّه فى عنقك امانة وانت مسترعى لمن فوقك؛() پستى كه دارى لقمه‌اى نان نيست بلكه امانتى بر عهده توست. آن كه تو را به كار گمارده است نگهبانى امانت را به عهده تو وانهاده است.»
به مقتضاى امانت شمرده شدن پست و مقام، شايسته است افرادى به كار گمارده شوند كه شايسته آن پست و مقام باشند يعنى هم از نظر مهارت شايستگى داشته باشند و هم از نظر تجربه و هم از نظر تعهّد و پاىبندى به وظائف و اگر پست و مقام به افراد نالايق واگذار شود، خيانت به اين امانت اجتماعى است از اين رو پيامبر اكرم(ص) در رابطه با افرادى كه شايستگى تصاحب پست و مقامى را ندارند. آنان را خيانت كار شمرده است و فرمود: «من تقدم على قوم من المسلمين و هويرى انّ فيهم من هو افضل منه فقد خان اللّه و رسوله و المؤمنين؛() كسى كه در پذيرش پستى و منصبى از ديگر مسلمانان پيشى بگيرد، در حالى كه مي‌داند در ميان آنان فردى پرتوانتر وجود دارد به خدا و پيامبر و مردم خيانت كرده است.»
در سخنى ديگر فرمود: «اگر كسى فرد نالايقى را به كارى وادارد، مرتكب خيانت شده است: «من استعمل عاملاً من المسلمين و هو يعلم انّ فيهم اولى بذلك منه واعلم بكتاب اللّه و سنّة نبيّه فقد خان اللّه و رسوله و جميع المسلمين؛() هر كس فردى از مسلمانان را به كار گيرد حال آن كه مي‌داند در ميان آنان. افرادى سزاوارتر و آگاهتر به كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص) وجود دارد او در حقيقت به خدا و رسول خدا(ص) و تمامى مسلمانان خيانت كرده است.»
اسرار عمومى
يكى از امانتهاى اجتماعى اسرار نظام اسلامى است كه اگر كسى آن را افشاء كند خيانت كار است على(ع) فرمود: «من افشى سرّاً استودعه فقد خان؛() هر كس رازى را كه به امانت گرفته است فاش كند خيانت كرده است.»
عوامل و زمينههاى امانت
امانت دارى و امانت شكنى مانند ديگر پديدههاى اجتماعى عوامل و زمينههاى خاص خود را دارد كه به برخى از آنها اشاره مىشود.
1ـ ايمان
ايمان كه مؤثرترين عامل گسترش ارزشهاست. در گسترش امانت دارى نيز تأثيرى فوق العاده دارد با وجود اين نه به مال كسى خيانت مىشود و نه آبروى كسى ريخته مىشود از اين رو اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «الخيانة دليل على قلة الورع و عدم الديانة؛() خيانت گواهى بر كمى ورع و بى دينى است.»
2ـ نظارت و كنترل
نظارت بر امانتهايى كه افراد جامعه عهده‌دار آن هستند موجب فزونى امانت‌دارى مىشود از اين رو اميرالمؤمنين در عهدنامه‌اش به مالك اشتر فرمود: «ثم تفقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصدق و الوفاء عليهم فان تعاهدك فى السرّلامورهم حدوة لهم على استعمال الامانة و الرفق بالرعية؛()با فرستادن مأموران مخفى راستگو و با وفا، كارهاى آنان را زير نظر بگير. زيرا بازرسى مدام پنهانى، سبب مىشود كه آنها به امانت دارى و مدارا كردن به زيردستان ترغيب شوند.»
بنابراين اگر انسانى بخواهد امانت‌دار باشد بايد از درون از ايمان به خدا و قيامت برخوردار باشد تا او را به رعايت و حفظ آن وادار كند و از بيرون نيز بايد ناظران، نظارت كنند تا فرد دچار خيانت نشود.
عوامل و زمينههاى بروز خيانت
كسانى كه به سراغ خيانت مي‌روند و از امانت دارى سرباز مي‌دارند از درون و بيرون گرفتار عواملى هستند كه آنها را به آن وا مي‌دارد و آن عوامل عبارتند از:
1ـ ضعف ايمان و عقيده
همان گونه كه ايمان خاستگاه بسيارى از ارزشها و از جمله امانت دارى است ضعف ايمان و عقيده يا فقدان آن از عوامل بروز خيانت است از اين رو پيامبر اكرم(ص) فرمود: «آية المنافق ثلاثة اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف و اذا ائتمن خان؛() نشانه منافق سه چيز است آنگاه كه سخن مىگويد دروغ مىگويد و آن گاه كه وعده‌اى مي‌دهد خُلف وعده مىكند و آنگاه كه امين شمرده مىشود خيانت مىكند.»
2ـ غلبه هوا و هوس و دنياپرستى
انسانى كه هوا و هوس و دنياپرستى بر او غلبه مىكند و تنها به منافع زودگذر دنيا بينديشد زمينه براى خيانت را در او فراهم مىكند. زيرا اين دسته افراد به عواقب خيانت فكر نمىكنند و به فرموده قرآن با غلبه هوا و هوس، پرده‌اى بر چشم و گوش و عقل آنها افكنده شده كه نمي‌دانند چه مىكنند.
«افرأيت من اتخذاله هويه واضلّه الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة فمن يهديه من بعد اللّه افلاتذكرون؛() آيا ديدى كسى را كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار داده و خداوند با آگاهى او را گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زد و برچشمش پرده‌اى افكنده است، با اين حال چه كسى مىتواند غير از خدا او را هدايت كند آيا متذكر نمىشويد.»
3ـ چيره شدن حرص و طمع بر انسان
انسان حريص و طمّاع نيز مرتكب خيانت مىشود، هم در اموال ديگران خيانت مىكند و هم در اشتغال به پستى كه شايسته آن نيست، حريص است از اين رو به جاى تلاش و كوشش مستمر و غلبه بر هوا و هوس و كنترل حرص و طمع براى رسيدن به مقصود راه خيانت را در پيش مىگيرد.
راه پيشگيرى از خيانت
براى پيشگيرى از وقوع خيانت توسط افراد در جامعه بايد به امور ذيل توجه كرد :
1ـ تقويت پايههاى ايمان
تقويت پايههاى ايمان از طريق شناخت خدا و توكّل و اعتماد بر او و اطمينان به وعدههاى تخلّفناپذير او زمينه را براى وصول به مواهب زندگى از راه مشروع فراهم مىكند.
2ـ تأمين نيازهاى معقول و مشروع
يكى از عواملى كه فرد را به خيانت مىكشاند نيازمندى است و اگر مديران و مسؤولان به نيازهاى معقول و مشروع كسانى كه تحت مديريت آنها هستند توجه كنند و آن را برآورده سازند زمينه خيانت در افراد از بين مي‌رود.
3ـ توجه به عواقب شوم خيانت در دنيا و آخرت
انسانى كه بداند خيانت موجب رسوايى در دنيا و سرافكندگى در برابر خلق و خالق و گرفتار شدن به محروميتهاى ناشى از رسوايى و سرافكندگى و در نتيجه گرفتار فقر مىشود هرگز به آن مبتلا نمىشود و همچنين انسانى كه بداند در آخرت گرفتار عذاب الهى خواهد شد از خيانت مىگريزد پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اربع لاتدخل بيتاً واحدة منهنّ الّا خرب و لم يعمربالبركة الخيانة و السرقة و شرب الخمر و الزنا؛() چهار چيز است كه اگر يكى از آنها در خانه‌اى وارد شود ويران مىگردد و هرگز بركت الهى آن را آباد نخواهد كرد، خيانت، سرقت، شرب خمر و ميگسارى و زنا.»
آثار و پيامدهاى امانت دارى و خيانت
امانت دارى و خيانت داراى آثار و پيامدهايى است كه بايد به آن توجه كرد:
1ـ تقويت ايمان
يكى از فوايد امانت دارى تحكيم پايههاى ايمان و گسترش دين دارى است.حضرت على(ع) فرمود: «من عمل بالامانة فقد اكمل الديانة؛() كسى كه امانت را پاس دارد دين دارى را كامل كرده است.»
و در مقابل آن خيانت سبب سستى ايمان و دين دارى است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ليس منا من خان مسلماً فى اهله و ماله؛() كسى كه به اهل و مال كسى خيانت كند از ما نيست.» و امام على(ع) فرمود: «جانبوا الخيانة فانها مجانبة الاسلام؛() از خيانت دورى كنيد چرا كه خيانت آدمى را از اسلام دور مىكند.»
2ـ جلب اعتماد اجتماعى
يكى از آثار مهم امانت دارى جلب اعتماد اجتماعى و در مقابل خيانت سبب زوال اعتماد اجتماعى مىشود از اين رو امام صادق(ع) به
عبدالرحمن فرمود: «عليك بصدق الحديث و اداء الامانة تشرك الناس فى اموالهم هكذا و جمع بين اصابعه؛() بر تو باد به راستگويى و اداء امانت تا شريك مال مردم شوى اين چنين، هنگامى كه اين سخن را مىگفت، انگشتان خود را به هم جمع كرده بود و به من نشان داد يعنى مانند اين انگشتان.»
3ـ مايه آرامش روح و فكر
اگر امانت دارى در جامعه‌اى حاكم شود زمينههاى آرامش روح و فكر را براى افراد فراهم مىكند و امنيت علاوه بر فرد، جامعه را نيز فرا مىگيرد، لقمان به فرزندش گفت: «يا بنىّ ادّالامانة تسلّم لك دنياك؛() پسرم امانت را پاس دار تا دنياى شما سالم و امن باشد.»
4ـ جلب دوستى و محبت
يكى از آثار امانت دارى جلب دوستى و محبت در ميان افراد است از اين رو پيامبر اكرم(ص) فرمود: «لاتزال امتى بخير ماتحابّوا و تهادوا و ادوا الامانة و اجتنبوا الحرام…فاذا لم يفعلوا ذلك ابتلوا بالقحط و السنين؛() پيوسته امت من در مسير خير هستند مادام كه به يكديگر محبت دارند و كمك مىكنند و امانت را رعايت مىنمايند و از حرام پرهيز مىكنند، و هنگامى كه اين كارها را ترك كنند گرفتار قحطى و خشكسالى مىشوند.»
امام صادق(ع) در حديثى فرمود: «كل ذى صناعة مضطرّ الى ثلاث خلال يجتلب بها المكسب و هو ان يكون حاذقاً بعمله، مؤدّياً للامانة فيه مستميلا لمن استعمله؛() هر صاحب صناعتى لازم است سه صفت را داشته باشد كه به وسيله آنها كسب و كار خود را رونق بخشد نخست آن كه در كارش ماهر باشد دوم آن كه امانت را ادا كند سوم آن كه نسبت به كسانى كه آنها را به كار مىگيرد عطوف و مهربان باشد.»
نتيجه گيرى
آن چه از آغاز اين گفتار به عنوان يكى از وظائف مؤمنان به آن پرداخته شد رعايت امانت دارى و ترك خيانت بود كه اين دستور اولاً از دستورهاى بين المللى اسلام است كه نسبت به همه افراد چه مسلمان و چه غير مسلمان بايد رعايت شود و ثانياً نسبت به صاحبان امانت داراى گستره وسيعى است كه هم خدا صاحب امانت است و هم پيامبر و هم مردم كه بايد آن را ادا كرد و ثالثاً نسبت به مصاديق آن نيز داراى شمول و گستردگى است كه برخى مصداق آن
مادى و برخى معنوى و برخى فردى و برخى اجتماعى است.
اگر مسلمانان اين وظيفه الهى را به درستى به انجام رسانند در دنيا سبب جلب اعتماد اجتماعى و برقرارى امنيت و آرامش و جلب محبت و ازدياد روزى و در آخرت سبب راهيابى به بهشت و استفاده از نعمتهاى جاودان الهى مىشود.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره مؤمنون، آيه .8
. سوره معارج، آيه .32
. سوره بقره آيه 283، سوره نساء، آيه 58، سوره انفال، آيه ،27 سوره احزاب، آيه 72، سوره مؤمنون، آيه 8، سوره معارج، آيه .32
. سوره اعراف، ايه 68، سوره يوسف، آيه 54، سوره شعراء، آيه 107، 125،143،162، 178، 193، سوره نمل، آيه 39، سوره قصص، آيه 26، سوره دخان، آيه 18 و 51؟، سوره تكوير، آيه 21 و سوره تين، آيه.3
. اصول كافى، ج 2، حديث .104
. همان، ص .105
. همان، ص .104
. همان، آيه 192 ـ .194
. سوره يوسف، آيه .54
. سوره احزاب، آيه .72
. تفسير الميزان، ج 16، ص .370
. همان، ص .371
. سوره انفال، آيه .27
. سوره غافر، آيه .19
. صحيح مسلم، ج 4، ص .1873
. سنن ترمذى، ج 5، ص .434
. سوره فرقان، آيه .30
. سوره شورى، آيه .23
. سوره نساء، آيه .58
. سنن دارقطنى، ج 3، ص .137
. وسايل الشيعه، ج 27، ص .301
. بحارالانوار، ج 77، ص .89
. اصول كافى، ج 2، ص .660
. عيون الحكم و المواعظ، ص .242
. نهج البلاغه، نامه .5
. الغدير، ج 8، ص .291
. همان.
. شرح غررو درآمدى، ج 5، ص .268
. مستدرك، ج 14، ص .14
. نهج البلاغه، نامه .53
. بحارالانوار، ج 72، ص .204
. سوره جاثيه، آيه .23
. بحارالانوار، ج 76، ص .125
. شرح غرر، ج 5، ص .448
. بحارالانوار، ج 75، ص .172
. غرر، ج 3، ص .361
. فروع كافى، ج 5، ص .134
. بحارالانوار، ج 74، ص .176
. همان، ج 72، ص .115
. همان، ج 75، ص .236

/

نكته هايى اخلاقى از كلمات امام خمينى سلام الله عليه

نكته :18 رفق و مدارا بانفس
در باب ارتياض نفس و سلوك راه حق نيز رفق و مدارا بانفس،از مهمات به شمار مي‌رود چه بسا كه سختگيرى برنفس خصوصآ در اوائل و خصوصآ براى جوانها اسباب تنفر نفس از ارتياض و سلوك شود و از زير بار حق فرار كند.()
بايد دانست هر يك از مشايخ عرفان در باب ارتياض و سلوك و مجاهدت نفس، برنامه خاصى براى خود داشته و رهروان را بر طبق آن به صراط مستقيم هدايت مىكنند. اين برنامهها به گونه‌اى است كه داراى حد و حدود مشخصى است به طورى كه كمتر از آن حد از رياضت و سلوك بيرون و بيشتر از آن باعث زمين خوردگى و شكستگى نفس مىشود.بزرگان از اين برنامهها دو هدف دنبال مىكنند.هدف اول آن است كه بااين برنامهها سالك را تربيت نموده ونفس او را به گونه‌اى رشد دهند كه سر خود بار نيامده،و از مسير اسلام بيرون نرود و ديگر آنكه سالك را در حالت اعتدال نگه داشته و او را منع كنند از اينكه بخواهد به نفس خود بيش از اندازه فشار بياورد.اين به آن دليل است كه گاهى مشاهده مىشود برخى سالكان از شدت شوقى كه براى سلوك البته در ابتدا دارند، فشارهاى بىمورد به خود آورده و بىخبر از اينكه اين اعمال بيشتر به ضرر آنهاست تا به نفعشان، سعى مىنمايند با اين كارها خود را به خيالشان به خدا بيشتر نزديك كنند. وظيفه يك پير سالك در اينجا آن است كه با
برنامه‌اى صحيح، سالك را در مسير مستقيم كه مرضىّ خدا و رسول است نگاه دارد.اسلام از رياضات آن حدى را از انسان خواسته است كه او را از راه سلوك باز ندارد؛بيش از اين و غير ازاين چيز ديگرى نخواسته است.تنها اثرى كه اين رياضات بيش از حد اندازه براى انسان دارد آن است كه، نفس از زير بار مسئوليت تكليف، شانه خالى كرده وبه جاى آنكه رهرو باشد از راه مي‌ايستد. سالك آن است كه پيوسته رود نه آن كه گاهى تند برود و گاهى نرود. براى نمونه به موارد زير توجه كنيد:
1. دستور براى خوردن: خداوند مىفرمايد :كلوا واشربوا ولا تسرفوا انه لايحبّ المسرفين؛() يعنى به اندازه بخوريد وبياشاميد و در خوردن اسراف وزياده روى نكنيد كه خداوند اسراف كاران را دوست ندارد.» زيرا زياد خوردن دل را مىميراند.پس نه زياد بخوريد و نه كم بلكه به اندازه بخوريد.
نه چندان بخور كز دهانت برآيد نه چندان كه از ضعف جانت برآيد
2. دستور براى به اندازه حرف زدن: از پيغمبر(ص) روايت شده است كه فرمود: لا تكثروا الكلام بغير ذكر الله، فان كثرة الكلام بغير ذكر الله، قسو القلب، ان ابعد الناس من الله القلب القاسى؛() زياد صحبت نكنيد به جز ذكر خدا زيرا زيادى صحبت كردن دل را سخت مىكند و همانا دورترين مردم از خدا سنگدلترين آنهاست. حديث تأكيد بر زياد صحبت كردن دارد نه اصلا حرف نزدن بلكه درجايى صحبت كردن بهتر از خاموشى است. براى نمونه امام خمينى(ره) مىفرمايند: “در اوايل امر كه خود متعلم است بايد به بحث و درس و تعلّم اشتغال پيدا كند و زبان از كلام به غير ذكر خدا و آنچه مربوط به اوست بر بندد تا افاضات ملكوتى برقلب او سرشار شود و چون وجود او حقانى شد و از گفتار و اقوال خود مطمئن شد به سخن آيد و به تعليم وتربيت و دستگيرى مردمان برخيزد ولحظه‌اى از خدمت آنها ننشيند تا خداى تعالى از او راضى شود واگر نقصى در ميان داشته باشد به واسطه اين خدمت خدايتعالى جبران كند”() زياده روى در هر چيز حتى عبادات خوب نيست بهترين امور متعادل ترين آنهاست.امام خمينى(ره) در بيان زياده روى در كلام و مفاسد آن مىفرمايند: “سخنان لغو و بيهوده وكلمات زشت و ناشايسته بسيار مضر به حال روح است و نفس را از صفا و صلاح و سلامت و وقار و طمأنينه وسكونت ساقط مىكند و كدورت و غفلت و ادبار مي‌آورد و ذكر خدا را از نظر بيندازد و حلاوت عبادت و ذكر الله را از ذائقه روح ببرد و ايمان را ضعيف وناچيز كند و دل رابميراند ولغزش وخطا از آن زياد شود و پشيمانى بسيار ببار آورد و كدورت بين دوستان و دشمنى بين مردم ايجاد كند و مردم را به انسان بدبين كند و او را از نظر آنان بيندازد و اطمينان و وثوق از او ساقط شود و او را در نظر مردم بى وزن وبى مقدار كند واينها در صورتى است كه بركلام او مترتب نشود معصيتهاى گوناگون لسانى”() انسان واقعآ بايد دركلام خود تأمل كند. عادت ما انسانها اين است كه، درجايى كه نبايد حرف بزنيم حرف مي‌زنيم و درجايى كه بايد حرف بزنيم حرفى نمي‌زنيم و اين خود مفسده و عيبى بزرگ است كه قدرى احتياج به مراقبه دارد.
3. دستور براى خوابيدن: سالكان بايد بدانند نخوابيدن بىمورد فايده‌اى به حالشان ندارد.انسان تا زمانى كه درتهجد وعبادت شبانه است خوب است وبقيه اوقات شب را بايد بخوابد. هيچ يك از بزرگان عرفان نگفته‌اند سالك بايد تمام شب را بيدار باشد. خداوند در قرآن خطاب به پيغمبر اعظمش كه بزرگترين و نزديكترين انسانها نزد خداست مىفرمايد:يا ايها المزمل قم الليل الا قليلا نصفه اوانقص منه قليلا() در اين آيه هيچ اشاره نشده است به اينكه پيامبر بايد تمام شب بيدار باشد.با اينكه پيامبر احتياج به مقام روحانى قوى و زيادى دارد. حال كه دستور خداوند به پيامبر اين است، بالتبع به سالكان ديگر كه داراى مقامى پايينتر از مقام رسول خدا هستند نيز همين است. هم چنين حقتعالى مىفرمايد :و من الليل فتهجّد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا.()
4. دستور براى نكاح: برخى از سالكان فكر مىكنند كه عزوبت ماندن بهتر از ازدواج است زيرا زندگى را مانع پيشرفت خود مي‌دانند بنابراين با مشقت زياد وگوشهگيرىهاى بيجا سعى در سركوب نفس شهوانى خود نموده تا ميل ازدواج از دلشان بيرون رود؛ غافل از اين كه اگر شهوت چيز بدى بود، خداوند خود آن را در انسان قرار نمي‌داد؛ پس وقتى خداوند آن را در وجود انسان قرار داده او را بىنياز از آن هم ننموده، بنابراين راهى براى اطفاء نائره شهوت درنظر گرفته وآن را ازدواج نام نهاده است. دستور ازدواج در اسلام معروفتر ازآن است كه بخواهيم درمورد آن بحث كنيم.به قدرى حديث “النكاح سنتى” درميان مردم معروف شده است كه انگار تمام حرف اسلام درمورد ازدواج، در همين جمله نورانى خلاصه شده است. امامخمينى(ره)مىفرمايند: “پس سالك از روى اقتضائات احوال وايام سلوك بانفس رفتار كند و در ايام اشتغال شهوت كه غرور جوانى است طبيعت را بكلى منع از حظوظش ننمايد وبا طرق مشروعه آتش شهوت را فرو نشاند پس نكاح وازدواج كه از سنن بزرگ الهيه است كه علاوه بر آنكه مبدأ بقاء نوع انسانى است در سلوك راه آخرت مدخليت بسزادارد”.() در رساله لب اللباب در مورد رفق و مدارا بانفس وارد شده است كه:”و از اين اهم امورى است كه بايد سالك الى الله آن را رعايت كند، چه، اندك غفلتى در اين امر سبب مىگردد كه علاوه بر آنكه سالك از ترقى و سير باز مىماند، بلكه براى هميشه بكلى از سفر ممنوع خواهد شد. سالك در ابتداى سفر در خود شور و شوقى زايد بر مقدار مترقب مىيابد و يا در بين سفر هنگام ظهور تجليّات صوريه جماليه، عشق و شور وافرى در خود حس مىكند و در اثر آنها تصميمگيرد اعمال كثيره عباديه‌اى را به جاى آورد، لهذا اكثر اوقات خود را صرف دعا و ندبه مىنمايد، به هر عمل دست مي‌زند و از هر كس كلمه‌اى مي‌آموزد و از هر غذاى روحانى لقمه‌اى بر مي‌دارد. اين طرز عمل علاوه بر آنكه مفيد نيست (بلكه) زيان آور است، چون در اثر تحميل اعمال گِران بر نفس، ناگهان در اثر فشارى كه بر نفس وارد شده، نفس عكس العمل نشان داده و عقب زده و بدون گرفتن نتيجه، سالك از همه كارها مىماند و ديگر در خود ميل و رغبتى براى اتيان جزيىترين جزء از مستحبات احساس نمىكند، و بناء عليهذا سالك بايد وقتى مشغول به عبادت مىشود با آنكه هنوز ميل و رغبت دارد، دست از عمل بكشد تا ميل و رغبت به عبادت در او باقى مانده، هميشه خود را تشنه عبادت ببيند. مثل سالك در به به جا آوردن عبادات، مانند شخصى است كه مىخواهد غذا تناول كند، اولاً بايد غذايى را انتخاب كند كه مساعد با مزاج او باشد و ثانيا قبل از اينكه سير شود، دست از خوردن باز دارد تا پيوسته ميل و رغبت در او باقى باشد.()
همچنين امام خمينى مىفرمايند: “اگر نفس را در اوقات خستگى وكسالت وادار به عبادت كند ممكن است آثار بدى به آن مترتب شود كه از جمله آنهاست كه انسان از عبادت منضجر شود وتكلّف وتعسّف آن زياد گردد وكم كم باعث تنفر طباع نفوس شود”.()
دستور زير از استاد عرفان عملى و عارف كبير ميرزا جواد ملكى تبريزى (قدس سره) وارد شده است كه آن را براى مرحوم آية اللّه كمپانى فرستاده‌اند و در آن به نكات خوبى در مورد آن ميزانى كه دربالا بيان شد(چه در مورد خوردن و چه در مورد خوابيدن)، اشاره فرموده‌اند. لطفآ با دقت اين دستور را بخوانيد و استفاده كنيد. در قسمتى از اين دستور ايشان مى فرمايند:” بسم الله الرحمن الرحيم فدايت شوم،در باب اعراض از جدّ و جهد رسميات و عدم وصول به واقعيات كه مرقوم شده و از اين مفلس استعلام مقدمه موصله فرموده‌ايد، بى رسميت بنده حقيقت آنچه كه براى سير اين عوالم ياد گرفته و بعضى نتايجش را مفصلا در خدمت شريف ابتداى خود صحبت كرده‌ام و از كثرت شوق آنكه با رفقا در همه عوالم همرنگ بشوم، است و مخ آنچه از لوازم اين سير مي‌دانستم، بى مضايقه
عرضه داشتم، حالا هم اجمال اين را به طريقه‌اى كه ياد گرفته‌ام، مجدداً اظهار مي‌دارم: طريق مطلوب را براى راه معرفت نفس گفتند: چون نفس انسانى تا از عالم مثال خود نگذشته، به عالم عقلى نخواهد رسيد، و تا به عالم عقلى نرسيده، حقيقت معرفت حاصل نبوده و به مطلوب نخواهد رسيد لذا به جهت اتمام اين مقصود مغفور – جزاه الله عنا خير جزاء المعلمين – مىفرمود كه:
بايد انسان يك مقدار زياده بر معمول تقليل غذا و استراحت بكند، تا جنبه حيوانيت كمتر، و روحانيت قوت بگيرد، و ميزان آن را هم، چنين فرمود: كه انسان اولاً روز و شب زياده از دو مرتبه غذا نخورد، حتى تنقلات ما بين الغذائين نكند. ثانياً هر وقت غذا مىخورد، بايد مثلا يك ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آن قدر بخورد كه تمام سير نشود، اين در كم ( كميت) غذا، و اما كيفش، بايد غير از آداب معروفه، گوشت زياد نخورد، به اين معنى كه شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را، يعنى هم روز و شب را ترك كند، و يكى هم اگر بتواند للتكيّف نخورد، و لا محال آجيل خور نباشد و اگر احياناً وقتى نفسش زياد مطالبه آجيل كرد، استخاره كند. و اگر بتواند روزههاى سه روز هر ماه را ترك نكند.و اما تقليل خواب مىفرمودند: شبانه روز شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان و مجانبت (دورى از) اهل غفلت اهتمام زياد نمايد. اينها در تقليل حيوانيت كفايت مىكند. و اما تقويت روحانيت اولاً، دائماً بايد همّ و حزن قلبى به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. تا مىتواند ذكر و فكر را ترك نكند كه اين دو جناح سير آسمان معرفت است. در ذكر، عمده سفارش اذكار صبح و شام اهم آنها كه در اخبار وارد شده، و اهم تعقيبات صلوات و عمدهتر ذكر وقت خواب كه دراخبار مأثور است، لا سيما متطهرا در حال ذكر به خواب رود. و شبخيزى، مىفرمودند: زمستانها سه ساعت، تابستانها يك ساعت و نيم و مىفرمودند كه در سجده ذكر يونسيه، يعنى در مداومت آن، كه شبانه روز ترك نشود، هرچه زيادتر توانست كردن، اثرش زيادتر، اقل اقل آن چهارصد مرتبه است، خيلى اثرها ديده‌ام. بنده خود هم تجربه كرده‌ام. چند نفر مدعى تجربه‌اند. يكى هم قرآن كه خوانده مىشود به قصد هديه به حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه و آله خوانده شود.()
عزيزان اين نكته‌اى كه يك مقدار بر روى آن تكيه كردم از جمله امورى است كه سهل انگارى در آن زياد صورت مىگيرد تا حدى كه سالكان انواع فشارها را برنفس خود وارد مىكنند واز اين راه قصد دارند زودتر به مقصد برسند در حالى كه بايد بدانند راه زود رسيدن اين نيست، راهش آن چيزى است كه اسلام و بزرگان اهل معرفت فرموده‌اند نه چيزى زياده بر آن.
نكته :19 اجتناب از غضب
“اما غضب از ضعف نفس وتزلزل آن و سستى ايمان و عدم اعتدال مزاج روح و محبت دنيا و اهميت دادن به آن و خوف از دست رفتن لذائذ نفسانيه است”.()
خشم دراصل نيرويى است دفاعى كه خداوند آن را به منظور دفاع از خود و پاسدارى از دين حق در انسان گمارده است ولى چون از محور اصلى خود خارج گرديد تبديل به يكى از رذايل بزرگ مىشود و رذايل مهم ديگرى را باخود به همراه مي‌آورد.پس اگر انسان خشم بگيرد براى دفاع از حق اين از فضايل بوده وممدوح است ولى اگر خلاف جهت ذاتى اين قوه رفتار كند و در راه غير صحيح استفاده كند از رذايل مهمى به شمار مي‌رود كه آثار سوء بسيارى به بار مي‌آورد.امام خمينى(ره) مىفرمايند: “كمتر چيزى مثل آتش سوزان غضب انسان را به سرعت برق به عالم بدبختى وهلاكت سوق دهد.چه بسا كه با يك غضب انسان از دين خدا خارج شود وبه خدايتعالى وانبياء عظام او جسارتها كند و چه بسا كه با يك غضب يك ساعته به قتل نفوس محترمه دچار شود”.() براساس فرمايش علماى اخلاق يكى از مهمترين قواى بدن قوّه غضبيه است كه كار اصليش دفع مضرات است.اين قوه دو طرف افراط (تهور) وتفريط (جبن) و يك حد اعتدال (شجاعت) دارد. حد افراط و تفريط آن در هر صورت از نظر اسلام مردود است. مهم در اينجا آن است كه فرد خود را به مرتبه عقل رسانده و قوّه غضب خود را تحت نيروى عقل در آورد آنگاه به صفت و ملكه شجاعت دست پيدا مىكند.
غضب درآينه آيات وروايات
“وسارعوا الى مغفره من ربكم وجنّة عرضها السموات والارض اعدّت للمتقين الذين ينفقون فى السرّاء و الضرّاء والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس والله يحبّ المحسنين؛() شتاب كنيد به سوى آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است و براى تقوا پيشهگان آماده شده همانها كه درتوانگرى و تنگدستى انفاق مىكنند و خشم خود را فرو مى نشانند واز مردم در مىگذرند و خداوند دوستدار نيكوكاران است.» امام صادق (ع) فرمود:پدرم مىفرمود: چه چيزى سختتر از غضب است؟به تحقيق مرد ممكن است غضب كند ومرتكب قتل كسى شود كه خداوند خون او را حرام كرده و يا به زن شوهر دارى افتراى زنا بزند() و امام على(ع) فرمود: از خشم بر حذر باش زيرا كه خشم لشكرى بزرگ از سپاهيان شيطان است() همچنين پيامبر(ص) فرمود: خشم ايمان را فاسد مىكند چنانكه سركه عسل را() و باز امام باقر فرمود: كسى كه خشمش را از مردم نگهدارد، خداوند عذاب روز قيامت را از او نگهدارد.()
راه كنترل غضب
براى جلوگيرى از خشم از امام باقرنقل شده است: فرد خشمگين اگر ايستاده است بنشيند، واگر از خويشان خود خشمگين است، سعى كند به او نزديك شده و با او تماس برقرار كند زيرا كه خويشاوند وقتى با خويش خود تماس برقرار كند تسكين پيدا مىكند.() ملااحمدنراقى در كتاب معراج السعاده در باب معالجه مرض غضب مطالب ارزنده‌اى دارند كه به گوشه‌اى از آن اشاره مىشود: اول آنكه سعى كند در ازاله اسبابى كه باعث هيجان غضب مىشود مثل فخر وكبر و عجب وغرور و لجاج وحرص و دشمنى و حب جاه و مال كه همه آنها از اخلاق رذيله مهلكه هستند وخلاصى از غضب با وجود آنها ممكن نيست پس ابتدا بايد ازاله آنها را كرد تا ازاله غضب سهل و آسان باشد.دوم آنكه متذكر اخبار وآثارى كند كه در مذمت غضب رسيده چنانكه شمه‌اى از آن گذشت. سوم متذكر احاديثى شود كه در مدح و ثواب نگاهداشتن خود از غضب وارد شده و فوائد آن را در نظر آورد. چهارم آنكه ملاحظه فوايد ضد غضب را كه حلم باشد بكند ومدحى را كه در اين خصوص وارد شده است ببيند پس خود را خواهى نخواهى بر آن بدارد و حلم و بردبارى را برخود ببندد و غضب و خشم را برخود ظاهر نسازد اگرچه در دل خشمناك باشد واگر كسى مدتى چنين كند به تدريج عادت مىشود وحسن خلق از براى او حاصل مىشود.پنجم آنكه هر قول وفعلى كه از او سرمى زند ابتدا در آن فكر كند و خود را از صدور آثار غضب محافظت نمايد. ششم آن كه اجتناب كند از مصاحبت كسانى كه قوه غضب ايشان غالب و از فضيلت حلم خالى هستند.()
مهمترين نكته‌اى كه بايد به آن اشاره شود اين است كه انسان تاخود عزم نكند و اراده ننمايد در نابودى رذايل وخشكاندن ريشه فضايح،همه اين تلاشها بيهوده خواهد بود.زمانى سالك به اين مرتبه مي‌رسد كه نور ايمان در او قوّت گرفته وخواهان ترقى وكمال باشد وگرنه صرف گفتار چيزى را براى او عوض نمىكند.هرگاه عزم جزم براى قلع وقمع اين صفت رذيله نمود آنگاه اين كلمات براى او فايده بخش خواهد بود پس بياييم بكوشيم تا با تقويت نيروى ايمان وتقوا در روح و جان خود راهى به سوى مقصد براى وصول به حق بگشاييم.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. شرح حديث جنودعقل و جهل،امام خمينى،ص .318
. سوره اعراف،آيه .32
. وسائل الشيعه،شيخ حرعاملى،ج 12،ص .194
. شرح حديث جنود عقل وجهل،امام خمينى،ص .388
. همان ص .391
. سوره مزمل، آيات 3 ـ .1
. سوره اسرا، آيه .80
. آداب الصلاة،امام خمينى،ص .26
. رساله لب اللباب در سير وسلوك اولى الالباب،علامه سيد محمدحسين حسينى تهرانى،باتلخيص ،ص 103 تا .139
. آداب الصلاة، امام خمينى،ص .23
. در آسمان معرفت، علامه حسن حسن زاده آملى،ص 110 ـ .107
. چهل حديث امام خمينى،ص .142
. شرح حديث جنود عقل و جهل،ص .142
. آل عمران 133 و .134
. كافى، شيخ كلينى، ج2، ص .303
. نهج البلاغه،نامه 69، ص .459
. وسائل الشيعه،ج 2،ص .469
. همان ص .224
. همان ص .302
. معراج السعاده،ملااحمد نراقى،ص .424

/

كلام معطر

در اواخر سال 1334 هجرى قمرى در خانواده‌اى متديّن و مذهبى در شهر فومن از توابع استان گيلان پنجمين فرزند خانواده چشم به جهان مىگشايد و پدر او را محمد تقى نام مىگذارد.
هنوز بيش از 16 ماه از عمرش نگذشته كه مادر را از دست مي‌دهد و در كودكى طعم يتيمى را مىچشد.
پدرش كربلايى محمود از مردان مورد اعتماد شهر فومن و در ضمن اشتغال به كسب و كار، در رتق و فتق مشكلات مردم كوشا بود. وى اهل ادب و از ذوق سرشارى برخوردار بوده و مشتاقانه در مراثى اهل بيت عصمت و طهارت بويژه حضرت ابا عبداللّه الحسين عليه السلام شعر مىسرود. محمد تقى در كودكى تحت تربيت چنين پدرى كه دلسوخته سالار شهيدان بود پرورش يافت و از همان طفوليت آثار نبوغ و انوار ايمان در چهره‌اش نمايان بود. تحصيلات ابتدايى را در مكتبخانه فومن به پايان برد و پس از آن در همان شهر به تحصيل علوم دينى پرداخت و پس از طىّ دوران مقدماتى تحصيلات دينى به سال 1348 هـ.ق در سن 14 سالگى به عراق مشرّف و در كربلاى معلّى اقامت گزيد. محمد تقى حدود چهار سال در كربلاى معلّى از حوزه علميه و از فيوضات سيد الشهداء عليه السلام استفاده نموده و به تهذيب نفس مىپردازد و در اين مدّت بخش معظمى از كتابهاى فقه و اصول را در محضر استادان بزرگ آن ديار مطهّر مىخواند.
در سال 1352 هـ.ق براى ادامه تحصيل به نجف اشرف مشرف و قسمتهاى پايانى سطح را در محضر آيات عظام به پايان برد و در ادامه از محضر اساتيدى چون آيات اللّه شيخ مرتضى طالقانى، سيد ابوالحسن اصفهانى، حاج آقا ضياء عراقى، ميرزاى نائينى، حاج شيخ محمد حسين غروى كمپانى به تكميل نظريات فقهى و اصولى خويش پرداخت.
آيت‌اللّه بهجت در ضمن تحصيل به تهذيب نفس پرداخته و در جستجوى استاد و مربى اخلاق پى به وجود آيت‌اللّه سيد على قاضى مىبرد و پس از حضور در محضر پر فيض آن عارف كامل، مورد ملاطفت و عنايات ويژه آن استاد معظم قرار مىگيرد.
ايشان پس از تكميل دروس، در سال 1363 هـ.ق برابر با 1324 هـ.ش به ايران مراجعت كرده چند ماهى در وطن خود فومن اقامت گزيد و پس از مدّتى در حالى كه آماده براى مراجعت به نجف‌اشرف مىشود به قصد زيارت حرم مطهّر كريمه اهل بيت حضرت معصومه سلام اللّه عليها و اطلاع يافتن از وضعيّت حوزه علميه قم به اين شهر سفر مىكند پس از اقامت چند ماهى در قم و شنيدن خبر رحلت استادان بزرگ نجف تصميم مىگيرد كه در شهر مقدّس قم اقامت كند.
وى از محضر آيت‌اللّه حجت كوه كمره‌اى و سپس آيت‌اللّه بروجردى بهره برد و خود به تدريس سطوح عاليه مشغول و تا آخرين روزهاى عمر بيش از چهل سال به تدريس خارج فقه و اصول پرداخت.
با اينكه ايشان با بيش از سى سال اشتغال به تدريس خارج فقه، فقيهى شناخته شده بود ولى همواره از پذيرش مرجعيت سرباز مي‌زد.
يكى از شاگردان ايشان علت پذيرش مرجعيت از سوى ايشان و نيز عدم تغيير وضعيت آيت‌اللّه بهجت بعد از مرجعيت را اينگونه بيان مىكنند، «بعد از مرجعيت منزل آيت‌اللّه بهجت هيچ تغييرى نكرده است، ملاقات و پذيرايى از بازديد كنندگان در منزل امكان ندارد لذا در اعياد و ايام سوگوارى، در مسجد فاطميه از ملاقات كنندگان پذيرايى مىشود. قبول مرجعيت ايشان به نظر من يكى از كرامات ايشان است، يعنى شرايط زندگى ايشان آن هم در سن هشتاد سالگى به هيچ وجه ايجاب نمىكرد كه زير بار چنين مسؤوليتى برود و كسانى كه با ايشان آشنايى داشتند هيچ وقت حدس نمي‌زدند كه امكان داشته باشد آقا يك وقتى حاضر بشوند پرچم مرجعيت را به دوش بكشند و مسؤوليتش را قبول كنند و بدون شك جز احساس يك وظيفه متعين چيزى باعث نشد كه ايشان اين مسؤوليت را بپذيرد.»
تا اينكه بعد از فوت مرحوم آيت‌اللّه سيد احمد خوانسارى(ره) جلد اول و دوم كتاب «ذخيرة العباد» (جامع المسائل كنونى) را به قلم خود تصحيح و در اختيار خواص گذاشتند و پيش از فوت مرجع عاليقدر حضرت آيت‌اللّه العظمى اراكى(ره) اجازه نشر رساله عمليه
خويش را دادند، سرانجام وقتى جامعه مدرسين با انتشار اطلاعيه‌اى هفت نفر از آن جمله حضرت آيت‌اللّه العظمى بهجت را به عنوان مرجع تقليد معرفى كرد و عدّه‌اى علماى ديگر از جمله آيت‌اللّه مشكينى و آيت‌اللّه جوادى آملى و…مرجعيت ايشان را اعلام كردند، به دنبال درخواستهاى مصرانه مكرر، راضى شدند تا رساله عمليه ايشان در تيراژ وسيع به چاپ برسد. با اين حال از نوشتن نام خويش بر روى جلد كتاب دريغ ورزيدند
و بعد از فوت مرحوم آيت‌اللّه اراكى و پيام جامعه مدرسين و اطلاع از انتشار اسمشان فرمودند :«فتاواى بنده را در اختيار كسى قرار ندهيد»، از ايشان توضيح خواسته شد فرمودند :«صبر كنيد، همه، رساله خود را نشر دهند، بعدها اگر كسى ماند و از ديگران تقليد نكرد و فقط خواست از ما تقليد كند آن وقت فتاوى را منتشر كنيد» چند ماه پس از اين رخداد رساله ايشان توسط بعضى از اهل لبنان به چاپ رسيد.
اين عارف وارسته پس از 96 سال عمر با بركت و عمرى تلاش براى تربيت شاگردانى وارسته و خدمات شايانى به حوزههاى علميه و جهان اسلام، او كه حتى براى يك بار روى از محبوب برنگرداند و با غير به گفت و گو ننشست و در پرتو انوار عبادت و فقاهت،عالىترين مدارج كمال انسانى را پيمود در روز يكشنبه 27/2/88 به نداى ارجعى لبيّك گفت و روح بلندش به رفيعترين مرتبه قرب حق واصل گرديد.
مقام معظم رهبرى حضرت آيت‌اللّه العظمى خامنه‌اى(مد ظله) در پيامى به مناسبت درگذشت آن عارف وارسته چنين فرمودند :
بسم اللّه الرحمن الرحيم
انا للّه و انا اليه راجعون
با دريغ و افسوس فراوان خبر يافتيم كه عالم ربانى، فقيه عاليقدر و عارف روشن ضمير حضرت آيت‌اللّه حاج شيخ محمد تقى بهجت قدس اللّه نفسه الزكيه دار فانى را وداع گفته و به جوار رحمت حق پيوسته است. براى اينجانب و همه ارادتمندان آن مرد بزرگ، اين مصيبتى سنگين و ضايعه‌اى جبرانناپذير است. ثلم فى الاسلام ثلمة لايسدها شىء آن بزرگوار كه از برجستگان مراجع تقليد معاصر به شمار مي‌رفتند، معلم بزرگ اخلاق و عرفان و سرچشمه فيوضات معنوى بىپايان نيز بودند. دل نورانى و مصفاى آن پارساى پرهيزگار، آئينه روشن و صيقل يافته الهام الهى، و كلام معطر او راهنماى انديشه و عمل رهجويان و سالكان بود. اينجانب تسليت صميمانه خود را به پيشگاه حضرت بقية اللّه ارواحنا فداه تقديم مي‌دارم و به حضرات علماى اعلام و مراجع عظام و شاگردان‌و ارادتمندان و مستفيضان از نفس گرم او و بويژه به خاندان مكرّم و آقازادگان ارجمند ايشان تسليت عرض مىكنم و براى خود و ديگر داغداران از خداوند متعال درخواست تسلا و براى روح مطهر آن بزرگوار طلب رحمت و مغفرت مىكنم. والسلام عليه و رحمة الله سيد على خامنه‌اى 27 ارديبهشت 1388 – 22 جمادى الاول 1430
به مناسبت اهميّت انتخابات رياست جمهورى كه در پيش است آموزههايى براى انتخاب اصلح از آن سالك الى اللّه آويزه گوش مىكنيم:
«كسانى كه بنا دارند در رأى دادن و يا انتخاب شدن، شركت نمايند، بايد متذكر باشند كه كسانى حق انتخاب شدن و امين مردم با ايمان در مورد دين و دنيا بودن را دارند، كه از رجال با عقل كامل كافى و ايمان كامل از شيعه اثنا عشريه و با علم به مسائل شرعيه در شخصيات و اجتماعيات و با شجاعت باشند.»
«انتخاب شوندگان از آنهايى بايد باشند كه در اظهارات و تروك (لايخافون فى اللّه لومة لائم) باشند و از رشوهها و تخويفات و نحو آنها دور باشند.»
«رأى دهندگان نبايد به اين توجه كنند كه تا به حال چه بود، بلكه نظر نمايند كه از حال چه بايد بشود و چه بايد نشود.»
ايشان درباره خصوصيات منتخب هم فرمودند:
«بايد پرهيزگار و خداترس باشند، اراده خداى تعالى را بر همه چيز ترجيح بدهند، اگر فاقد بعض صفات باشند، اهل ائتمان نيستند و رأى دادن براى فاقدها بى اثر است، بلكه جايز هم نيست، مشكوك هم، متروك است.»
«هم رأى دهندگان و هم كسانى كه به آنها رأى داده مىشود، خداى عظيم را ناظر به تمام خصوصيات بدانند.»
«بر رأى دهندگان و هم كانديداهايى كه قرار است، به آنها رأى داده شود، واجب مىشود كه اگر بدانند يا احتمال بدهند كه فاقد بعضى از آنها هستند خوددارى كنند.»
«ملاحظه نماييد دول كفر را (كه) چگونه انتخاب مىنمايند و انتخاب مىشوند، چه كسانى انتخاب مىشوند، از چه راههايى انتخاب مىشوند، چه آرائى در مجلسهاى خودشان اظهار مىكنند و دولتهاى آنها چه عملياتى بر طبق قانون مملكت و بر خلاف قانون عقل و دين، حتى اديان منسوخه آنها، انجام مي‌دهند كه فساد و افساد آنها بر همه عقلاى دنيا آشكار است.»
«مخالفت نماييد با چگونگى كارهاى آنها و چگونگى وسائل و اسباب و مسببات آنها، كه مطابقت با هيچ دين اصل دار و هيچ قانون عقل پسند، ندارند.»
فرازهايى از كلام معطّر او كه دل را صيقل مي‌دهد و راهنماى عمل رهجويان است تقديم امت پاسدار اسلام مىگردد باشد تا ما هم از اين سرچشمه فيوضات معنوى بهره‌اى برده باشيم:
براى تسهيل طاعت، و اجتناب از معصيت، راهى جز اين نداريم كه متوجه شويم و يقين كنيم كه: طاعت، نزديكى به تمام نعمتها و خوشىها و دارايىها و عزّتها است. و معصيت، عبارت است از محروميّت و ناخوشى و ندارى و ذلّت…
اگر كسى اهليّت داشته باشد يعنى طالب معرفت باشد و در طلب، جديّت و خلوص داشته باشد، در و ديوار به اذن اللّه معلّمش خواهند بود!
نماز، جامى است از الّذّ لذائذ (لذّت بخشترين لذتها) كه چنين خمرى خوشگوار در عالم وجود نيست!
اصلاح نماز، مستلزم اصلاح ظاهر و باطن و دورى از منكرات ظاهريّه و باطنيّه است. و از راههاى اصلاح نماز، توسّل جدى در حال شروع به نماز به حضرت ولى عصر (عج) است.
اين احساس لذت در نماز، يك سرى مقدمات خارج از نماز دارد، و يك سرى مقدمات در خود نماز. آن چه پيش از نماز و در خارج از نماز بايد مورد ملاحظه باشد و عمل شود اين است كه: انسان گناه نكند و قلب را سياه و دل را تيره نكند. و معصيت، روح را مكدّر مىكند و نورانيّت دل را مىبرد. و در هنگام خود نماز نيز انسان بايد زنجير و سيمى دور خود بكشد تا غير خدا داخل نشود يعنى فكرش را از غير خدا منصرف كند.
معيار اصلى، نماز است. اين نماز، بالاترين ذكر است شيرينترين ذكر است…همه چيز تابع نماز است؛ بايد سعى كنيم اين نماز را حسابى درستش كنيم… وقتى نماز درست شد، با حال گشت، انسان آدم شده است، بالأخره محك، نماز است.
ذكر خدا در حال نماز، بهترين ذكر است، چون نماز به منزله كعبه است، و نمازگزار در كعبه و حرم امن الهى داخل شده و بنا گذاشته است كه از باب تكبير، داخل و از باب تسليم، خارج شود.
نماز شب، مفتاح توفيقات است (كليد موفقيتها است).
بعضى از علما با سفارش به نماز اول وقت و يا نماز شب، زندگى آينده فرزندانشان را تأمين كردند.
خوب است كه انسان اسم خود را در هر كار خير بنويسد و خود را شريك گرداند، زيرا فرداى قيامت معلوم نيست كدام قبول و كدام رد مىشود!
انسان چه قدر به مرگ نزديك است و در عين حال، چه قدر آن را دور مىپندار و از آن غافل است!
هر شب، در عوالمى از برزخ مي‌رويم كه هيچ اختيارش دست ما نيست…با اين همه، اين گونه از مرگ غافل هستيم!
جهت دعا اين امور لازم است: الف. ثنا و تعظيم و تمجيد ساحت مقدّس حضرت حق تبارك و تعالى، ب. اقرار به گناهان و اظهار ندامت از آن، كه تقريباً به منزله توبه يا ملازم آن است، ج. صلوات بر محمد و آل محمد كه وسيله واسطه فيض هستند، بُكاء و گريه، و اگر نشد تباكى (خود را وادار به گريه نمودن) ولو خيلى مختصر، هـ. و بعد از اينها، درخواست حاجت كه در اين صورت برآورده شدن حاجت، برو بر گرد ندارد….البته اگر اين مطالب در سجده باشد، مناسبتر است.
كسى كه مىخواهد روزي‌اش فراوان شود، اين ذكر را بسيار بگويد و در آغاز و پايان آن هم، يك صلوات بفرستند…(اغننى بحلالك عن حرامك، و بفضلك عمن سواك: خدايا! مرا به وسيله حلالت از حرام خويش بىنياز كن، و با فضل و بخشش خودت، از هرچه غير خودت بى نياز ساز!)
خدا كند در ما عشقى پيدا شود به مجموع قرآن و عترت، تا اوّلاً بتوانيم يگانگى قرآن و عترت و معجون مركّب از آن دو را بيابيم، و ثانياً در مقام پيروى و عمل، با توجه به آن دو و بر محور آن دو، طواف عاشقانه بنماييم و بدانيم كه آنها از هر معشوقى بيشتر شايسته عشق ورزى هستند.
آيا مىتوانيم سالم، بار به منزل ببريم و در عين حال به امور مسلمانان و مؤمنين بى تفاوت باشيم؟! آيا امكان دارد بدون اهتمام به امور مسلمانان، به مقصود برسيم؟!
اگر بى تفاوت باشيم و براى رفع گرفتاريها و بلاهايى كه اهل ايمان بدان مبتلا هستند دعا نكنيم، آن بلاها به ما هم نزديك خواهد بود.
فقرا در كمبودها و فقر و نادارى، بايد صبر و شكيبايى داشته باشند، و بدانند كه آنها هم از نعمتهاى ديگرى برخوردارند كه اغنيا برخوردار نيستند. و ثروتمندان، بلاها و ابتلائات و گرفتاريهايى دارند كه مستضعفان و محرومان ندارند!
خدا كند كه ماديات براى ما وسيله باشند، به گونه‌اى كه وقتى امور دنيويه به ما اقبال كردند، سبب تأكيد و اقبال ما به امور معنويه و آخرت گردند.
داشتن وسايل راحتى و رفاه، غير از راحتى و رفاه و آرامش دل است: «الا بذكر اللّه تطمئن القلوب…؛ تنها وسيله آرامش دل، ذكر اللّه است» ولى ما بر اسباب تكيه مىكنيم و از مسبب الاسباب غافل هستيم.
خدا به ما توفيق تنبّه دهد كه اگر در ابتلا و آزمايش قرار گرفتيم، بد را خوب و خوب را بد نبينيم… ما خرابيم، خدا كند بفهميم كه خرابيم تا به فكر اصلاح و درمان برآييم!
كمال انسان، به تقوا است «لا اقلّ من ذلك و لا اكثر؛ نه يك كلمه كمتر و نه يك كلمه بيشتر.»
اى كاش مىفهميديم كه چاره كار ما در يك چيز منحصر است و آن اين است كه: تكليف الهى را تشخيص بدهيم و بدانيم كه چه كار را بايد بكنيم و چه كار را نبايد بكنيم!
فحش و توهين نا اهل نبايد ما را ناراحت كند و از راه و مقصد، سست و دل سرد نمايد.
اگر بخواهيم محيط خانه گرم و با صفا و صميمى باشد، فقط بايد صبر و استقامت و گذشت و چشم پوشى و رأفت را پيشه خود كنيم تا محيط خانه گرم و نورانى باشد.
خوشا به حال كسى كه خطاى خود را ببيند، و به عيب خود توجه داشته باشد و عيوب ديگران را ناديده بگيرد و خود را كامل و بىنقص نبيند.
خوب است انسان كار امروز را به فردا، بلكه كار هيچ ساعتى را به ساعت ديگر احاله نكند، مگر از روى عذر، وگرنه نمي‌داند كه بعد از اين ساعت چه طور مىشود!
واى بر ما اگر در خصوص خوردنيها و نوشيدنيها از حرام اجتناب نكنيم! زيرا همين غذاها است كه منشأ علم و ايمان و يا كفر ما مىشود!
بلاهايى كه بر ما وارد مىشود، تمام رحمت است، حداقل باعث تكفير گناهان مىشود.
اين دعا خيلى عالى است كه دستور داده شده است در زمان غيبت خوانده شود كه: «يا اللّه، يا رحمان، يا رحيم يا مقلّب القلوب، ثبّت قلبى على دينك!؛ اى خدا، اى رحمت گستر، اى مهربان، اى گرداننده دلها، دل مرا بر دينت ثابت و استوار گردان!»
آيا مىشود كسى با خدا و اولياى خدا ارتباط دينى و معنوى داشته باشد، ولى در مواقع مهمّه، دستگيرى نشود و مخذول گردد و راهنمايى نشود؟!
زهد، با داشتن دنيا منافات ندارد…ميزان در زهد، دنيا داشتن يا نداشتن نيست، بلكه ميزان دل بستن يا نبستن به دنيا است.
باب رسيدن به كمالات و لقاء اللّه مفتوح است. حيف نيست اين مراحل را كه از راه بندگى حاصل مىشود، نداشته و از آنها محروم باشيم؟!
قلّت جمعيت حقّ و كثرت اهل باطل، نبايد ما را در مسير و پيمودن راه حقّ، مضطرب و دل سرد كند. يا باز دارد!
وداع از اين دنيا براى ما بسيار نزديك است، ولى ما آن را بسيار دور مىبينيم، و گرنه اين قدر با هم نزاع نداشتيم.
به اندازه‌اى طالب مغفرت و هدايت در رسيدن به مقصد و يافتن او، و به داخل شدن در محضر قرب و معرفتش نزديك است، كه گويا به او مىگويند: رسيدى، داخل شو!
در طرف سقوط، انسان از ابليس بدتر، و در طرف صعود، از ملك بالاتر است.
كسى كه از معنويّات، و معرفت خدا بهرهمند است، چه حاجت به كيميا دارد؟! چه كيميايى بالاتر از خداشناسى؟!
انسان هر راهى را بدون تقيّد و پايبندى به قرآن و سنّت برود، روز به روز تنزّل مىكند.
با توجه به عيوب خويش و اصلاح آنها، فرصت رسيدگى به حساب هر روز خود را نداريم، چه رسد به حساب مردم!
به فكر خود باشيم، خود را اصلاح كنيم. اگر به خود نرسيديم و خود را اصلاح نكرديم، نمىتوانيم ديگران را اصلاح كنيم.
بايد بدانيم كه مطلب فقط يكى است و آن، بندگى خدا است. و بندگى خدا در طاعت خدا است، و طاعت خدا در ترك معصيت خدا در اعتقادات و در عمل است.
اگر انسان راستى راستى براى مؤمنين و مؤمنات دعا كند و براى خودش دعا نكند، ملك (فرشته) براى او دعا مىكند.
پرداخت حقوق الهى (مانند خمس و زكات و صدقه) سبب نموّ مال و تهذيب آن است، و اگر كسى اين كار را بكند، مالش ترقّى كرده و زياد مىشود.
هر كس به پايينتر از خودش نگاه كند و بگويد :«الحمد للّه»، اصلاً خود همين شكرگزارى، سبب غنا مىشود…خود اين شكر، موضوعيّت و سببيّت براى غنى شدن فقير دارد.
عدّه‌اى توكّل را براى خودشان روزى مي‌دانند، و اينها در واقع غنىّ هستند. احراز كرده‌اند كه اگر بر خدا توكّل كنند، روزيشان به آنها مي‌رسد، و اگر نرسيد، كشف مىكنند كه لازم نبوده است.
اگر علم و عمل با هم شد، ديگر كمبودى نيست… همين كه انسان به معلوماتش عمل كرد، ديگر حالت منتظره‌اى ندارد، بقيّه بر عهده خداست.
كسى كه بداند در مرآى و مسمع خدا است، نمىتواند گناه كند. تمام انحرافات ما از اين است كه خدا را ناظر و شاهد نمىبينيم.
ما بايد با احاديث سر و كار داشته و آنها را مطالعه كنيم، چرا كه شفا در اينها است.
هر روز، يك روايت از كتاب(جهاد النّفس) وسائل الشيعه را مطالعه كنيد. در واضحاتش بيشتر فكر كند. بعد اين را در خودتان مىبينيد كه سر يك سال، عوض شده‌ايد.
كثرت مجالست با اهل غفلت، مزيد قساوت و تاريكى قلب و استيحاش از عبادت و زيارات است. از اين جهت است كه، احوال حسنه حاصله از عبادات و زيارات و تلاوتها، به سبب مجالست با ضعفاى در ايمان، به سوء حال و نقصان مبدّل مىشوند.
بعضى گمان مىكنند كه ما از ترك معصيت عبور كرده‌ايم،غافلند از اين كه معصيت، اختصاص به كبائر معروفه ندارد، بلكه اصرار بر صغائر هم، كبيره است.
شرط استجابت دعا، ترك معصيت است…گاهى مصلحت، در غير تعجيل است و گاهى مصلحت، در تبديل به احسن است. داعى خيال مىكند مستجاب نشده است و اهل يقين مىفهمند.
با كسى نشست و برخاست بكنيد كه همين كه او را ديديد به ياد خدا بيفتيد، به ياد طاعت خدا بيفتيد، نه با كسانى كه در فكر معاصى هستند و انسان را از ياد خدا باز مي‌دارند.
خدا مي‌داند يك صلواتى را كه انسان بفرستد و براى ميّتى هديه كند، چه معنويّتى، چه صورتى، چه واقعيتى براى همين يك صلوات است!
چه خوب است انسان، عبادت و كار خير كه انجام مي‌دهد، بگويد: كارى نكردم، اما كار نيك و خوبى كه از ديگران ديد، بگويد: چه قدر كار بزرگى انجام داده است!
اگر ما به مقدارى كه طفل صغير به پدر و مادرش اعتماد دارد، به مولاى خودمان اعتماد داشته باشيم، كار درست مىشود!
انسانى كه نان خشكى او را سير مىكند، و يا با سبزى و ماست و پنير مىتواند زندگى كند، اين همه حرص و طمع به دنيا و مال دنيا براى چه؟!
خود را مريض نمي‌دانيم، و گرنه علاج آسان است.
اگر جلوى خود را در ارتكاب معاصى نگيريم، حالمان به انكار و تكذيب و استهزا به آيات الهى، و يا به جايى مي‌رسد كه از رحمت خدا نااميد مىشويم.
خداوند متعال مىفرمايد :«و من احياها فكانّما أحيا النّاس جميعاً؛ (مائده، 32) هر كس يكى را احيا كند، گويا همه مردم را احيا كرده است.» منظور از حيات در اين آيه شريفه، نجات دادن از ضلالت و گمراهى در دين است.
دليل عقب ماندگى ما آن است كه اموال شبهه ناك مصرف مىكنيم. و مال شبهه ناك، ايجاد ترديد و شبهه مىكند!
در تعبّديّات، كوه كندن از ما نخواسته‌اند، سخت ترينش نماز شب خواندن است كه در حقيقت، تغيير وقت خواب است نه اصل بىخوابى، بلكه نيم ساعت زودتر بخواب، تا نيم ساعت زودتر بيدار شوى!
كمتر كسى پيدا مىشود كه زندگى بر وفق مراد او باشد. هرگونه عيش و نوش دنيا، با هزار تلخى و نيش همراه است! اگر كسى دنيا را اين گونه پذيرفت و شناخت، در برابر ناگواريها و بديهاى همسر و همسايه و… كمتر ناراحت مىشود، زيرا از دنيا بيش از اين كه خانه بلا است، انتظار نخواهد داشت!
گويا علّت عقب ماندگى ما، ترك مستحبّات! است علماى سابق، بدان ملتزم بودند، از قبيل زيارت و دعا و تلاوت قرآن و يا نماز اول وقت و ترك مكروهات، مانند خواب بين الطلوعين.
گاهى به مطالب و دستورات روشن و آسان شرعى كه مي‌دانيم، عمل نمىكنيم، و آن گاه نزد اساتيد معرفت و اخلاق و تربيت مي‌رويم، و تقاضاى ذكرى سنگينتر و مطالبى بالاتر از آن چه لازم داريم مىكنيم… اين، علامت آن است كه نمىخواهيم از راه صحيح، بالا برويم و به كمالات و درجات عالى معنوى برسيم!
ظلم و ستمى كه هيچ تلافى و انتقام از ظالم در آن صورت نگيرد، در عالم وجود ندارد.
اگر اين راه (عبوديّت و ترك معصيت) تا آخر مشكل بود، و به سهولت و رغبت، منتهى نمىشد، مورد تكليف و ترغيب و تشويق از خالق قادر مهربان نمىشد!
هر كه عمل كرد به معلومات خودش، خداوند مجهولات او را معلوم مىفرمايد!
سؤال: ما آلوده به پستىهاى درونى و بيرونى هستيم، ما را طبابت كنيد و در پيمودن اين طريق، ما را راهنمايى فرماييد؟
جواب: بسمه تعالى، زياد بگوييد :«استغفر اللّه» و خسته نشويد و خاطر جمع باشيد اين علاج است. «داءكم الذنوب و دواءكم الاستغفار؛ درد شما، گناهان است، و دواى شما استغفار.»
اگر كسى هدف خلقت انسان را بفهمد، بسيار برايش شيرين است كه هفتاد بار زنده مىشود و دوباره شهيد شود!
خدا مي‌داند در تعداد اين اوراد و اذكار، چه اسرارى نهفته است و هر كدام براى رفع و دفع چه امراضى مفيد است كه بعضىهايش را مىفهميم و از بعضى اطلاع نداريم!
گفتيم: به كام وصلت خواهم رسيد روزى، گفتا: درست بنگر، شايد رسيده باشى (اگر معناى اين شعر فهميده شود، معناى اين آيه
شريفه معلوم مىشود كه مىفرمايد: «سنريهم آياتنا فى الآفاق و فى أنفسهم حتّى يتبيّن لهم انّه الحقّ أولم يكف بربّك أنّه على كلّ شىءٍ شهيد؛ (فصلت، 53) به زودى آيات خود را در آفاق و نواحى (زمين و آسمان) و در درون آنها، به آنان مىنمايانيم، تا بر آنان آشكار گردد كه خداوند فقط حق است. آيا براى حق بودن پروردگارت همين بس نيست كه او برهر چيز، مشهود است»).
توسل به قرآن و حمل و فهم و قرائت آن، براى نجات عموم مردم ـ چه رسد به خواص ـ مفيد است.!
اگر به قرآن عمل مىكرديم، ديگران را به اسلام و قرآن جذب مىنموديم، زيرا قرآن، جامع كمالات همه انبياى اولواالعزم (عليهم السلام) است.
اگر مسأله امامشناسى بالا رود، خداشناسى هم بالا مي‌رود، زيرا چه آيتى بالاتر از امام (عليه السلام)؟! امام آيينه‌اى است كه حقيقت تمام عالم را نشان مي‌دهد.
يكى از كرامتهاى شيعه، قبور و مزارهاى امامزادگان است، لذا نبايد از زيارت آنها غافل باشيم و خود را اختياراً محروم سازيم!
يك دست شما قرآن، و دست ديگر عترت باشد! عترت، معارفش در مثل نهج البلاغه است، اعمالش در مثل صحيفه سجاديّه است، اعمال تكليفيّه‌اش در مثل همين رسالههاى عمليّه است.
ما در درياى زندگى در معرض غرق شدن هستيم، دستگيرى ولىّ خدا لازم است تا سالم به مقصد برسيم. بايد به ولىّ عصر (عج) استغاثه كنيم كه مسير را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد.
به افرادى كه پيش از ظهور در دين و ايمان باقى مىمانند و ثابت قدم هستند، عنايات و الطاف خاصى مىشود.
هر كس بايد به فكر خود باشد و راهى براى ارتباط با حضرت حجت (عج) و فرج شخصى خود پيدا كند، خواه ظهور و فرج آن حضرت دور باشد، يا نزديك!
افسوس كه همه براى برآورده شدن حاجت شخصى خود به مسجد جمكران مي‌روند، و نمي‌دانند كه خود آن حضرت چه التماس دعايى از آنها دارد كه براى تعجيل فرج او دعا كنند!
ائمه (عليهم السلام) فرموده‌اند: شما خود را اصلاح كنيد، ما خودمان به سراغ شما مي‌آييم و لازم نيست شما به دنبال ما باشيد!
روايت دارد كه در آخر الزّمان همه هلاك مىشوند به جز كسى كه براى فرج دعا مىكند. گويا همين دعا براى فرج، يك اميدوارى است و يك ارتباط روحى با صاحب دعا است. همين، مرتبه‌اى از فرج است.
راه خلاص از گرفتارىها، منحصر است به دعا كردن در خلوات براى فرج ولىّ عصر (عج)، نه دعاى هميشگى و لقلقه زبان… بلكه دعاى با خلوص و صدق نيّت و همراه با توبه.
*
درود خداوند بر آن عارف وارسته كه عاش سعيداً و مات سعيداً.


/

پرسش و پاسخ هايى درباره مهدويت

آيا اعتقاد به آمدن منجى در آينده مخصوص مسلمانان و به ويژه شيعيان است؟
فوتوريسم() به معناى اعتقاد به ظهور يك نجات دهنده بزرگ آسمانى و اميد به آينده روشن كه در آن، نگرانيها و هراسها مرتفع گردد و به بركت ظهور يك شخصيت ممتاز الهى، همه تاريكيها از پهنه گيتى برچيده شود و ريشه ظلم و جهل و تباهى از روي كره زمين بركنده شود، يك اعتقاد عمومى ثابت است كه همواره، همهجا و همه زمانها، نزد تمام ملتها شايع و رايج بوده است.
در كتابهاى مربوط به مذاهب به نامها و القاب مختلفى بر مىخوريم؛ براى نمونه:
در مذهب يهود: سرور ميكائيلى، عزير، منحاس، ماشيح؛
در مذهب مسيحيت: مهميد آخر، مسيح، پسر انسان؛
در مكتب زرتشت: سوشيانس؛
در مكتب هندوها: ويشنو، منصور، فرخنده؛
در مكتب بودا: مايتريا، بوداي پنجم؛
در مذهب اسلام: مهدى، قائم؛
آنچه از تاريخ امتها استفاده مىشود، اين است كه مسأله عقيده به ظهور يك رهبر مقتدر الهى و آمدن مصلحى در آخرالزمان، به نام منجى موعود جهان، به قدري اصيل و ريشه‌دار است كه در اعماق دل ملتّها و پيروان همه اديان الهى و تمام اقوام و ملل جهان جا گرفته است، تا جايى كه در طول تاريخ بشريت، انسانها در فراز و نشيبهاى زندگى، با يادآورى ظهور چنين رهبر مقتدرى، پيوسته خود را از يأس و نااميدى نجات مي‌دادند و در انتظار ظهور آن مصلح
موعود جهانى در پايان جهان، لحظه شمارى مىكنند.
بايد توجه داشت در اديان، منجى به افراد مختلفى اطلاق مىشود؛ ولى در ويژگىهاى دوران ظهور، مشتركات فراوانى يافت مىشود. تحت يك آيين قرار گرفتن مردم در دوران ظهور، اجراى عدالت فراگير، نابودى مظاهر شرك و فساد، امنيت و آرامش كامل، حقگرايى عموم مردم، از بين رفتن فقر و آشكار شدن همه زيبايىها، چيزى است كه اديان براى ظهور به تصوير كشيده‌اند.
ديدگاه دين اسلام درباره ظهور منجى چيست؟
در دين مقدس اسلام، مسأله موعود و منجى، به روشنى مطرح شده است. قرآن، كتاب آسمانى مسلمانان، در آيات متعدد به حاكميت صالحان بر زمين و غلبه دين حق، اشاره دارد. از جمله آنها آيه 105 از سوره انبيا است.() خداوند، در اين آيه تصريح مىكند كه زمين را بندگان صالح من به ارث مىبرند و در اختيار ميگيرند. همچنين تصريح مىكند كه اين امر، حقيقتى است كه در كتب انبياى گذشته نيز بدان اشاره شده است. در آيه 55 از سوره نور خداوند، به انسانهايى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دادند، وعده مي‌دهد كه خلافت و حكومت در زمين را به آنان وامىگذارد و دينشان را پابرجا و برقرار مىسازد و در چنين زمانى، آرامش و امنيت كامل، در جهان ايجاد مىشود و آدميان به عبادت و بندگى خدا مىپردازند.
خداوند، در سه جاى قرآن (توبه: 33 و 34 فتح: 28 صف: 8) تصريح مىكند، دين اسلام بر
همه اديان غلبه خواهد كرد؛ هر چند كافران و مشركان نخواهند و خود را شاهد بر چنين رويدادى معرفى مىكند. البته، با توجه به رواياتى كه در تفسير و تبيين آيات الهى از پيشوايان معصوم صادر شده است، مىتوان دريافت كه بيش از 250 آيه از آيات قرآن، به امام مهدى(عج) و حاكميت عدل و دين، اشاره دارد.()
علاوه بر قرآن كريم، روايات متعددى از پيامبر وامامان معصوم(ع)، درباره ظهور موعود و منجى، صادر شده است، به اين مضمون كه در آخرالزمان، فردى از فرزندان پيامبر كه هم نام او است، قيام خواهد كرد و جهان را پر از عدل و داد مىكند؛ همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است.
اعتقاد به ظهور امام مهدى(ع) چنان در ميان مسلمانان ريشه دارد كه علاوه بر آن كه مورد قبول همه فرقهها است و در كتب روايى مهم شيعه و سنى روايات متعددى درباره او ذكر شده است، كتابهاى متعددى نيز ويژه آن حضرت به رشته تحرير در آمده است؛ براى نمونه، مىتوان از كمال الدين و تمام النعمه، اثر شيخ صدوق، الغيبة، نوشته نعمانى و كتاب الغيبة، نوشتة شيخ طوسى از علماى گذشته و منتخب الأثر، اثر لطف اللّه صافى گلپايگانى از علماى معاصر شيعه، نام برد يا به الفتن، اثر ابن حماد و الاربعين، تأليف ابونعيم اصفهانى از اهل سنت اشاره كرد. در خطبه 138 نهج‌البلاغه نيز، درباره امام مهدى(ع) و ظهور او مطالبى مطرح شده است.
در سنن ابوداوود كه از كتابهاى مهم اهل سنّت است، در باب «ما جاء فى المهدى»
حديث شماره 3735 از امسلمه نقل شده است كه :
سمعت رسول اللّه يقول: «المهدى من عترتى من ولد فاطمة»؛ شنيدم پيامبر فرمود: «مهدى، از عترت من از نسل فاطمه است».
در حديث شماره 3736 از ابى سعيد خدرى نقل شده است كه رسول الله(ص) فرمود: «المهدى منّى اجلى الجبهة اقنى الانف يملأ الأرض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما؛ مهدى، از من است. او، فراخ پيشانى و… است. زمين را از عدل و داد پر مىكند، همان طور كه از ظلم و جور پر شده است».()
ذكر اين نكته مناسب است كه به اعتقاد شيعه، امام مهدى(ع) فرزند امام حسن عسكرى(ع) است كه در سال 255ق به دنيا آمد و اكنون در پرده غيبت قرار دارد و تا زمانىكه خداوند اذن ظهور و قيام دهد، زنده است؛ ولى به اعتقاد اهل سنت، او به دنيا نيامده است؛ بلكه درآخرالزمان و حدود چهل سال پيش از ظهورش، متولد خواهد شد.
آيا درباره امام مهدى(ع) اعتقاداتى وجود دارد كه شيعه و عامه (اهل سنت) در آنها اتفاق نظر داشته باشند؟
با رجوع به روايات موجود در منابع روايى و با نگاه به كلمات بزرگان و علماى هر دو فرقه، به موارد متعددى برمىخوريم كه مورد قبول و اتفاق آنها مىباشد، از جمله:
الف. هر دو گروه، ظهور حضرت مهدى(ع) را امرى قطعى مي‌دانند. مرحوم شهيد صدر از علماى بزرگ شيعه در اينباره مىفرمايد: به راستى اعتقاد به حضرت مهدى درجايگاه پيشواى منتظر براى تغيير جهان به جهانى بهتر، در احاديث پيامبر(ص) به طور عموم و در روايات اهل بيت(ع) به طور خصوص آمده است و به حدى بر اين مسأله تأكيد شده است كه جاى هيچ شكى براى انسان باقى نمىگذارد.()
همچنين مرحوم شيخ محمد رضا مظفر از ديگر بزرگان مكتب شيعه مىفرمايد: مسأله بشارت به ظهور مهدى(ع) از اولاد فاطمه(س) در آخر الزمان و اينكه زمين را از عدل و داد پر مىكند بعد از آنكه از ظلم و جور پر شده باشد، از مسائلى است كه به طور متواتر از پيامبر(ص) رسيده است و مسلمانان در كتابهاى روايى خود، آنها را نقل كرده‌اند.()
ناصر الدين البانى از بزرگان اهل سنت مىگويد: اما مسأله مهدى، بايد دانسته شود كه درباره خروج او احاديث صحيح بسيارى وارد
شده است.()
شيخ عبد المحسن بن حمد العباد از ديگر انديشمندان اهل سنت مىگويد: همانا كثرت احاديث مهدى(ع) و تعدّد طرق آنها و اثبات آنها در كتابهاى اهل سنت به حدى رسيده است كه بسيار دشوار به نظر مي‌رسد بتوانيم بگوييم حقيقتى ندارد، مگر اينكه كسى جاهل بوده يا اهل جدل باشد، يا در سندهاى آنها دقت نكرده باشد و بر كلام بزرگان اهل علم واقف نباشد.()
ب. يكى ديگر از مسائل مورد قبول هر دو گروه، موضوع فراگير بودن دعوت و حكومت حضرت مهدى(عج) است. خداوند متعال در قرآن كريم به اين مطلب اشاره كرده و مىفرمايد: (وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاْ َرْضِ)() خداوند، به كسانى از شما بندگان كه ايمان آورده و نيكوكار شوند، وعده داده است آنان را بر روى زمين خلافت دهد.
امام باقر(ع) درباره گستره حكومت حضرت مهدى(عج) فرمود :يملك القائم ثلاثمائة سنة ويزداد تسعا كما لبث اهل الكهف فى كهفهم، يملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا فيفتح الله له شرق الارض و غربها() قائم 309 سال مالك زمين مىشود و در آن، حكومت مىكند؛ همانگونه كه اهل كهف در غارشان درنگ كردند. زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد، آن گونه كه پر از ظلم و جور شده باشد. خداوند براى او شرق و غرب عالم را فتح خواهد كرد.
احمد بن حنبل از بزرگان عامه و سر سلسله گروه حنابله، به سندش از رسول خدا(ص) نقل كرده است كه فرمود :تملا الارض ظلما و جورآ ثم يخرج رجل من عترتى يملك سبعا او تسعا فيملا الأرض قسطا و عدلا؛() زمين پر از ستم و ظلم مىشود. در اين هنگام، شخصى از عترتم خروج مىكند و در مدت هفت يا نه سال مالك كل زمين خواهد شد. در اين هنگام، زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد.
ج. با رجوع به روايات رسيده از هر دو گروه، پى مىبريم كه همگى اتفاق دارند لقب منجى جهانى، «مهدى» است.
مرحوم علامه مجلسى از پيامبر اكرم) نقل مىكند كه فرمود :
يخرج المهدى و على رأسه غمامة فيها مناد ينادي هذا المهدي خليفة الله فاتبعوه؛()مهدى خروج مىكند، در حالى كه بالاى سر او ابرى است و ميان آن ابر، كسى است كه ندا مىكند: «اين، مهدى خليفه خدا است.
او را پيروى كنيد».
حاكم نيشابورى از علماى حديث عامه به سند خود از ابو سعيد خدرى نقل كرده كه رسول خدا(ص) فرمود: «المهدى منا اهل البيت؛ مهدى، از اهل بيت است».()
د. از ديگر مواردى كه همه مسلمانان اتفاق نظر دارند اين كه مهدى موعود(ع) از ذريه پيامبر اكرم(ص) و از فرزندان فاطمه زهرا(س) است.
امام باقر) فرمود: «المهدى رجل من ولد فاطمه؛ مهدى مردى از اولاد فاطمه است»().
در روايات اهل سنت از سعيد بن مسيب نقل شده است: نزد امسلمه بودم كه سخن از مهدى(ع) به ميان آمد.ام سلمه فرمود: از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: «المهدى من ولد فاطمه؛()مهدى از اولاد فاطمه است».
ابو سعيد خدرى مىگويد: رسول خدا(ص) فرمود: «لا تقوم الساعة حتى تمتلئ الارض ظلما و عدوانا. قال: ثم يخرج رجل من عترتى (اَوْ مِن اهل بيتى) يملاها قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و عدوانا؛ قيامت بر پا نمىشود تا اينكه زمين پر از ظلم و جور شده باشد. فرمود: سپس مردي از عترتم يا از اهل بيتم (ترديد از راوى است) قيام مىكند و زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد همان گونه كه پر از ظلم و جور شده است»().
هـ. نزول حضرت عيسى(ع) و اقتداى او به امام مهدى(ع) از ديگر امورى است كه هر دو گروه به آن اشاره كرده‌اند.
ابوبصير گويد: از امام صادق(ص) شنيدم كه فرمود :و ينزل روح الله عيسى بن مريم فيصلى خلفه؛ نازل مىشود روح الله عيسى بن مريم، پس، نماز مىخواند پشت سر او (امام مهدى).()
ابوهريره از راويان بزرگ عامه از پيامبر(ص) نقل مىكند: «كيف انتم اذا نزل ابن مريم فيكم و امامكم منكم؛ چگونه‌ايد زمانى كه فرزند مريم فرود آيد؛ در حالى كه امام شما فردى از خودتان است؟»
در صحيح مسلم كه از اصلىترين كتب حديثى اهل سنت است آمده است كه جابر بن عبدالله انصارى از پيامبر(ص) نقل مىكند كه حضرت فرمودند: دائمآ طايفه‌اى از امتم بر حق و ظاهرند تا روز قيامت. سپس فرمود: عيسى بن مريم از آسمان فرود آيد. امير آنها به حضرت عيسى مىگويد پيش‌آى و براى ما امامت كن او در جواب مىگويد: خير به راستى بعضى از شما بر بعضى ديگر امير است براى اكرام خدا بر اين امت.()
ابوسعيد خدرى از رسول خدا(ص) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود :منا الذى يصلى
عيسى بن مريم خلفه؛() از ما است كسى كه عيسى بن مريم به او اقتدا كرده و نماز مىگزارد.
و. معرفى و بيان علايم ظهور نيز از ديگر امور مورد اتفاق است.
جابر از امام باقر(ع) نقل مىكند: پس فرود مي‌آيد امير لشكر سفيانى (همراه لشكرش) به (زمين) بيداء. پس منادى از آسمان ندا دهد: «اى بيداء نابود كن قوم (= لشكر) را». پس آنها را در خود فرو مىبرد.()
عايشه از پيامبر(ص) نقل كرده است: لشكرى آهنگ كعبه مىكند. پس هنگامى كه به زمين بيداء درآمدند، (زمين) همه آنها را فرو مىبرد.()
البته موارد اتفاقى ديگرى نيز وجود دارد، مانند: امدادهاى الهى، طلوع خورشيد از مغرب، مشخصات ظاهرى امام، فراوانى نعمت در زمان ظهور، بيعت بين ركن و مقام و…
چرا اهل تسنّن معتقدند امام زمان(ع) هنوز به دنيا نيامده است؟
تمام مسلمانان، اعم از شيعه و سنى، به اصل آمدن امام مهدى(ع) و قيام او اعتقاد دارند و اين، به سبب روايات بسيار زيادى است كه از پيامبر اسلام(ص) در اينباره نقل شده است كه به آمدنش بشارت داده و حتى اوصاف و ويژگيهاى جسمى او را نيز ذكر كرده است؛ مانند اينكه بر گونه راستش خال سياهى دارد و بين دو دندان پيشينش، فاصله است. در روايات متعددى، نسب آن حضرت نيز ذكر شده است؛ مانند اينكه مهدى(ع)، از فرزندان على و فاطمه(ع) و نهمين از فرزندان حسين(ع) و ششمين از فرزندان جعفر صادق(ع) و پنجمين از فرزندان موسى بن جعفر(ع) و نام پدرش حسن(ع) است.
وجود روايات فراوان درباره مهدى موعود، اعتقاد به آمدن مهدى را در آخرالزمان، قصيده‌اى مسلّم ميان مسلمانان قرار داده است؛ امّا درباره ولادت آن حضرت، ميان شيعه و اكثريت اهل سنت، اختلاف است. عدم اعتقاد بسيارى از اهل سنت به ولادت حضرت مهدى(ع) علتهايى دارد، از جمله :
1. مخفى بودن ولادت آن حضرت :آمدن مهدى موعود، از همان زمان نبى اكرم و صدر اسلام، امرى مسلَّم و شايع و مورد توجه مسلمانان بود. سلاطين و حاكمان وقت هم از آن اخبار بي‌اطلاع نبودند و شنيده بودند كه مهدى موعود، از نسل فاطمه و حسين به وجود مي‌آيد و حكومت ستمكاران به دستش منقرض مىگردد و تمام زمين را از حكومت حق خود و
عدل و داد پر خواهد كرد؛ به ويژه روايات متعددى كه مىگفت او، نهمين از فرزندان حسين(ع)است؛ لذا از پيدايش و ظهور او، در بيم و هراس بودند و در صدد بودند به هرگونه اين خطر را از حكومت خود دفع كنند؛ به همين سبب، خانه هاى بنى هاشم به ويژه خانه امام حسن عسكرى(ع) به شدّت تحت كنترل و مراقبت مأموران مخفى و علنى دولت عباسى قرار داشت. حتى معتمد عباسى، به عدّه‌اى از زنان قابله مأموريت سرّى داده بود در خانههاى بنىهاشم به ويژه خانه امام حسن عسكرى(ع) رفت و آمد كنند و مراتب را گزارش دهند. او پس از شهادت امام عسكرى(ع)، دستور داد خانه آن حضرت را تفتيش و بازرسى كنند و گروهى از زنان قابله را فرستاد تا تمام كنيزان آن حضرت را معاينه كنند و اگر آبستنى بين آنان ديده شد، بازداشت كنند. حتّى به خانه امام عسكرى(ع) هم اكتفا نكرد و دستور داد تمام خانههاى شهر را با كمال دقت بازرسى و كنترل كنند.() ولادت حضرت مهدى(عج) نيز به دليل وضعيت سخت آن زمان، مخفى بود و امام حسن عسكرى(ع) فرزند بزرگوار خود را تنها به خواص و معتمدان از شيعيان خود نشان مي‌داد و او را امام و حجت بعد از خود معرفى مىكرد. با اين وضعيت، طبيعى است، اهل سنّت كه از اهل بيت پيامبر فاصله گرفته بودند، از ولادت آن حضرت مطلع نشوند؛ هر چند بنابر روايات رسيده از نبى اكرم(ص)، حضرت مهدى(عج) از اولاد امام حسن عسكرى(ع) و نهمين فرزند از نسل امام حسين(ع) معرفى شده بود.
2. اجتناب از برخى لوازم احتمالى پذيرش ولادت حضرت مهدى(ع):
گفتيم رواياتى كه درباره مهدى موعود آمده، بسيار زياد و از نظر مضمون، بسيار متنوع است. در روايات بسيارى، از پيامبر اكرم نقل شده كه تعداد امامان و خلفاى بعد از من، دوازده نفر است. مجموع روايات شيعه و سنى در اينباره 925 حديث است. در بسيارى از همين روايات، به نام دوازده نفر تصريح شده و اينكه اولشان امام على(ع) و آخرشان امام مهدى موعود(عج) است و اينكه نه نفر از آنان، از نسل امام حسين(ع) هستند. در تعدادى از اين روايات، تمام دوازده نفر نامشان يك به يك ذكر شده است. همچنين در روايات متعددى آمده است كه مهدى(ع)، از اولاد امام على(ع) است(214 حديث) و مهدى(ع) از اولاد فاطمه(س) است (192 حديث) و امام مهدى(ع) نهمين از اولاد امام حسين(ع) است ( 148حديث) و امام مهدى(عج) از اولاد امام محمد باقر(ع) است
(103 حديث) و امام مهدى(عج) ششمين اولاد امام جعفر صادق(ع) است (99 حديث) و اينكه امام مهدى(ع) فرزند امام حسن عسكرى(ع) است ( 145 حديث) و نام پدر مهدى، حسن است (148 حديث). براى اطلاع تفصيلى، مراجعه كنيد به كتاب منتخب الأثر، نوشته آيت‌الله صافى گلپايگانى كه اين احاديث را به تفصيل و با ذكر منابع و مصادر شيعى و سنى آن نقل كرده است.
با توجه به اين احاديث چنين به نظر مي‌رسد كه پذيرش ولادت حضرت مهدى(ع) از امام حسن عسكرى(ع) توابعى دارد كه تأييد عقيده شيعه در امامت و خلافت بلافصل امام على(ع) و يازده فرزندش است و اگر اهل سنت آن را بپذيرند، مىبايست خود را به زحمت و تكلّف انداخته و به گونه‌اى در صدد توجيه برآيند؛ يعنى، پذيرش ولادت حضرت مهدى(ع) به طور حتم و لزوم، به پذيرش نظر شيعه در مسأله خلافت و امامت نمي‌انجامد؛ ولى اهل سنت را مقابل انبوهى از روايات قرار مي‌دهد كه بايد خود را به زحمت و مشقت توجيه آن روايات بيندازند، لذا از اصل، ولادت آن حضرت را منكر مىشوند.
ناگفته نماند شيعه، به دليل عقلى، لزوم وجود امام را در هر عصر و دوره اثبات مىكند و معتقد است هيچگاه زمين از حجت خدا و واسطه فيض خالى نيست؛ ولى اهل سنت، اينگونه مسايل و ادله عقلى را قبول ندارند.
نظر عامه (اهل سنت) درباره ولادت امام مهدى(ع) چيست؟
ميان عامه درباره اين موضوع دو ديدگاه وجود دارد:
الف. اكثر آنان ولادت امام مهدى(ع) را قبول ندارند؛ بلكه معتقدند او در آخر الزمان به دنيا مي‌آيد.
ب. برخى از آنان، ولادت حضرت را پذيرفته‌اند؛ براى نمونه، موارد زير ارائه مىشود :
1. محمد بن يوسف شافعى در كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان، مىگويد :
در تأليف كتاب، اخبار و روايات مربوط به مهدى صاحب الزمان را از غير از طرق شيعه نقل كرده‌ام؛ هرچند آنچه شيعه در اين زمينه معتقد است و پذيرفته است، صحيح و نقل آن، درست است.
اين كتاب، بر 25 فصل مشتمل است كه در هر فصل، تنها رواياتى را كه از ديدگاه اهل سنت معتبر است، نقل مىكند. برخى از فصلهاى كتاب عبارت است از: مهدى در آخرالزمان خروج مىكند؛ مهدى از نسل فاطمه زهرا است؛ حضرت عيسى در آخرالزمان به او اقتدا مىكند؛ نام و كنيه‌اش، همانند پيامبر اكرم است؛ صفات و رنگ و كهرهى حضرت مهدى؛ مهدى، امام صالحى است كه خليفةالله است.
فصل بيست و پنجم اين كتاب، در اين زمينه است كه مهدى از زمان غيبتش كه در سرداب سامرا اتفاق افتاد، تاكنون زنده و باقى است. او، به اشكالاتى كه در زمينه طول عمر حضرت و غيبت آن بزرگوار وجود دارد، پاسخ ميدهد.
.2 محمد بن طلحه شافعى در كتاب مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول مىگويد :
مهدى منتظر، در سال 258 ق، در سامرا متولد شد. پدرش، حسن بن على بن محمد بن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن على زين العابدين بن حسين بن على المرتضى است. نام او محمد و كنيه‌اش ابوالقاسم و از القاب او حجت و خلف صالح و منتظر است.
سپس رواياتى را از پيامبر درباره مهدى(ع) موعود نقل مىكند مبنى بر اينكه: «مهدى، از نسل من و از فرزندان فاطمه و همنام من است؛ در آخرالزمان قيام مىكند و زمين را از عدل و داد پر مىكند، بعد از آن كه از ظلم و جور پر شده است. اين قيام، حتمى است، حتى اگر يك روز از عمر دنيا بيشتر باقى نمانده باشد». وى پس از ذكر اين روايات، آنها را بر همان ابوالقاسم محمد بن حسن بن على على ابن ابيطالب متولد 255 ق تطبيق مىكند و به اشكالها و شبهاتى كه در اينباره ممكن است مطرح شود، پاسخ مي‌دهد.
.3 سبط ابن جوزى حنفى در كتاب تذكرة الخواص مىگويد: حضرت حجت مهدى، محمد بن حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب است. كنيه او، ابوعبدالله و ابوالقاسم است و او است حضرت حجت و صاحب الزمان و قائم منتظر.
سپس از عبدالله ابن عمر روايتى نقل مىكند كه رسول گرامى اسلام گفت: در آخرالزمان، مردى از فرزندان من قيام مىكند كه نام او همانند نام من و كنيه‌اش همانند كنيه من است و زمين را از عدل و داد پر مىكند پس از آن كه از ظلم و جور پر شده است.
.4 عبدالوهاب شعرانى در كتاب اليواقيت و الجواهر، كه در بيان آراى اكابر و بزرگان علماى اهل سنّت در مسائل مختلف عقيدتى است، فصلى را به وقايعى كه پيش از روز رستاخيز و پايان دنيا حتمآ اتفاق مي‌افتد، اختصاص داده است كه يكى از آن وقايع، قيام حضرت مهدى است كه مفصلا درباره آن بحث كرده است. او از قول برخى از اكابر علماى اهل سنت، نقل مىكند كه «مهدى، فرزند حسن عسكرى است كه در نيمه شعبان سال 255 ق متولد شد و زنده باقى خواهد ماند، تا با عيسى ظهور كند و اكنون كه سال 958 هجرى است، 703 سال از عمر شريف او مىگذرد».
نيز از قول شيخ محيى الدين عربى چنين نقل مىكند: خروج مهدى، حتمى است بعد از آن كه زمين از ظلم و جور پر شود؛ به گونه‌اى كه حتى اگر يك روز از عمر دنيا بيشتر باقى نمانده باشد، حتمآ مهدى قيام مىكند و زمين را از عدل و داد پر مىكند. او، از نسل پيامبر اكرم(ص) و فاطمه(س) است و جدش، حسين بن على بن ابيطالب است و پدرش حسن عسكرى، فرزند على النقى، فرزند محمد التقى، فرزند على الرضا، فرزند موسى الكاظم، فرزند جعفر الصادق، فرزند محمد الباقر، فرزند زين العابدين على، فرزند حسين، فرزند امام على بن ابىطالب(عليهم السلام)، است. اسمش، اسم رسول خدا و چهره‌اش، شبيه رسول خدا است و….()
ما به ذكر همين چند نمونه بسنده مىكنيم. براى اطلاع بيشتر مراجعه كنيد به: كفاية الموحدين نوشته شيخ طبرسى و الامام المهدى، اثر سيد محمدكاظم قزوينى. مركز تخصصى مهدويت

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. .fotorism
. و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر أنَّ الارض يرثها عبادى الصالحون؛ در «زبور» بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: «بندگان
شايسته‌ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد».
. ر.ك: معجم احاديث الامام مهدى، ج .5
. الطرائف، ترجمه داوود الهامى، ص .347
. بحث حول المهدى، ص 103 و .104
. عقائد الاماميه، ص .77
. ناصرالدين البانى، حول المهدى، مجله التمدن الاسلامى، سال 1371 ق.
. عبدالمحسن بن حمدالعباد، «عقيدة اهل السنة والاثر فى المهدى المنتظر»، مجله جامعة اسلاميه، ش .3
. سوره نور آيه .55
. بحار الانوار، ج ،52 ص .390
. مسند احمد، ج ،3 ص .28
. بحارالانوار، ج ،51 ص .81
. مستدرك حاكم، ج ،4 ص .557
. بحار الانوار، ج ،51 ص .43
. سنن ابن ماجه، ج ،2 ص ،1386 ح .4086
. مسند احمد، ج ،3 ص .36
. كمال الدين، ج ،2 ص 345،باب ،33 ح .31
. صحيح بخارى، ج 3،ص 1272، ح .3265
. صحيح مسلم، ج 1، ص .137
. مسند احمد، ج ،1 ص .84
. غيبت نعمانى، ص ،279 ح .67
. صحيح بخارى، ج 2،ص ،279 ح .2012
. الارشاد مفيد، اعلام الورى شيخ طبرسى، اصول كافى مرحوم كلينى.
. اليواقيت و الجواهر، ج ،2 ص .143
. كتاب مزامير، مزمور ،37 بندهاى 38،9 .
. همان، مزمور .72
. همان.
. كتاب اشعياى نبى، باب .59
. همان، باب .32
. كتاب زكرياى نبى، باب .14
. كتاب دانيال نبى، باب .12
. كتاب حبقوق نبى، فصل ،2 بندهاى .3
. انجيل متى، باب .24
. انجيل مرقس، باب .13
. انجيل لوقا، باب .12
. انجيل يوحنا، باب .5
. مستر هاكس آمريكائى، قاموس كتاب مقدس، به نقل از كتاب ظهور حضرت مهدى(ع) از ديدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان، نوشته سيد اسدالله هاشمى شهيدى.
. فروردين يشت، از اوستا، فقره .129
. پورداد، سوشيانس، ص 10 و .8
. دينكرد، كتاب نهم، فصل ،58 فقره .15
. . oshida
. اوشيدرى، دانش مزديسنا، ص .137
. وينكرد، كتاب نهم، فصل ،32 فقره اول.
. پور داود، سوشيانس، ص .46
. بندهش هندى، بخش .26
. يادگار جاماسب (جاماسب نامه)، ترجمه صادق هدايت، ص 8 و .117
. اوستا، زامياد يشت، ص 94، يسنا ص 3 و .13
. اوپانيشاد، ترجمه محمد دار اشكوه، ج ،2 ص .637
. بشارات عهدين، ص .246
. همان.
. همان، ص .272
. همان، ص 245.
. اين مطالب درباره انجمن حجتيه از كتاب جريانها و سازمانهاى مذهبى و سياسى، نوشته رسول جعفريان ص 268 چاپ انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى، پاييز ،83 استفاده شده است كه با دقت در مطالب، پاسخ سؤال به طور مشروح روشن مىشود.

/

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى
ملتى كه از «تاريخ و فرهنگ و موجوديت» خود، احساس حقارت و ذلّت نكند و با چشم غرور و اميد به داشتهها، سنن، آداب و تاريخ و مفاخر خود بنگرد، از عزّت ملى برخوردار است و اين همه به فرموده قرآن كريم با اتكاى به ايمان محقق خواهد شد چرا كه عزّت، مخصوص پروردگار، پيامبر خدا و مؤمنان به پروردگار است.
ملت ايران با اتّكاى به اسلام و به رهبرى امام عظيم الشأنى كه مظهر عزّت اين ملت و اين سرزمين بود در مقابل چنين مصيبتى قيام كرد و امروز مردم ايران به ايرانى بودن و مسلمان بودن خود افتخار مىكنند و قدرتمندان عالم هم معترفند كه تهديدات آنها هيچ تأثيرى در ملت عزتمند ايران و نظام مقتدر و پرنفوذ اسلامى ندارد.
حفظ عزّت ملى نقطه‌اى اساسى در تحليل حوادث سياسى است و همه مردم بخصوص جوانان بايد در بررسى مسائل، به علل تداوم عزّت ملى توجّه كافى كنند.
هر كسى وحدت ملى را به بهانههاى مذهبى از جمله طرفدارى از شيعه و سنّى خدشه دار كند چه شيعه باشد و چه سنى، مزدور دشمن و دشمن اسلام است چه بداند و چه نداند.
بسيارى از عناصر و عوامل وهابى و سلفى كه در عراق و افغانستان و پاكستان اقدامات تروريستى مىكنند متوجه مزدورى خود نيستند همچنانكه فرد شيعه‌اى كه به مقدّسات اهل سنت توهين مىكند حتى اگر متوجه نباشد مزدور دشمن است.
در نگاه جماعت سلفى و وهابى شيعيان و «اهل سنت محب اهل بيت و اهل سنت پيرو عرفان قادرى» در هر جاى دنيا باشند كافرند اما حقيقت اين است كه پيروان اين فكر شوم مأمور ايجاد اختلاف ميان برادران مسلمان هستند همچنانكه شيعه‌اى كه از روى نادانى و يا غرض به مقدّسات اهل سنت توهين مىكند مأمور ايجاد اختلاف است و بهرحال رفتار هر دو گروه حرام شرعى و خلاف قانونى است.
مردم با عظمت اين استان (كردستان)، مردمى امتحان داده هستند چرا كه وقتى دشمن با سياست خباثت آلود خود در پى ايجاد تفرقه قومى و مذهبى در پيكره عظيم ملت ايران بود، مردم كردستان با هوشيارى و مجاهدت اين توطئه بزرگ را خنثى كردند.
مخالفين سرافرازى ايران، از اول انقلاب سعى كردند اين منطقه را استانى امنيتى كنند اما نظام مقتدر اسلامى با همراهى مردم، اين مشكل بزرگ را حل كرد.
در نگاه ما، تنوع اقوام فرصت بزرگى است تا اجزاء پيكره ملت ايران با مراودات صحيح، همزيستى و اتحاد كامل بتواند با استعدادها و ظرفيتهاى مختلف يكديگر را تكميل كنند.
دشمن با وجود ناكامىهاى متعدد، ساكت ننشسته است و از استقامت ملت و مسؤولان جمهورى اسلامى ايران عصبانى است بنابراين همه بايد با هوشيارى كامل، تحركات و طرحهاى بيگانگان را زير نظر داشته باشند چرا كه ممكن است دشمن ضمن عوض كردن روشها همان اهداف پليد را دنبال كند.
ملت ايران به ويژه جوانان با هوشيارى كامل و با همه توان از موجوديت و تماميت ارضى كشور و از اسلام عزيز دفاع مىكنند و همانگونه كه تاكنون از رعد و برق تو خالى دشمنان نترسيده‌اند از اين به بعد هم نمىترسند و عقب نشينى نمىكنند.
حضور فعّال و همه جانبه مردم در انتخابات رياست جمهورى، مسئله‌اى بسيار مهم است و باعث افزايش آبرو و عزّت ملى و تحكيم استقامت كشور خواهد شد و دشمن را از طمع ورزى، توطئه گرى و فساد و فتنه، نااميد خواهد كرد.
ملت هوشيار ايران، درست در نقطه مقابل خواست دشمن، «فعال، پرشور و شعور ـ و همراه با درك و آگاهى كامل،» در پاى صندوقهاى رأى حضور خواهد يافت چرا كه انتخابات را آبروى ملى، وسيله‌اى براى افزايش عزّت ملى و از جمله شاخصهاى رشد ملى مي‌داند.
ملت بزرگ ايران براى خود «حق و توان تصميمگيرى و تأثيرگذارى» در روند مديريت و اداره كشور قائل است و مي‌داند و مىبيند كه اگر رئيس جمهور منتخب او شور و شوق و اراده داشته باشد مىتواند چه خدمات بزرگى انجام دهد.
كسى را برگزينيد كه درد كشور را بفهمد، درد مردم را بداند و از درد مردم احساس درد كند، با مردم يگانه وصميمى باشد، ساده زيست باشد و خود و خانواده و نزديكانش از فساد و اشرافى گرى و اسراف دور باشند چرا كه گرايش مسؤولان به اشراف و تجمّل آفت بزرگى است.
مبارزه با اسراف و تبديل آن به فرهنگ، به سالها تلاش مستمر نياز دارد اما طبعاً مسئولانى كه خود و يا نزديكانشان اهل اسراف باشند نمىتوانند در اين زمينه به ملت كمك كنند.
نامزدها گاه مسائلى خلاف واقع درباره اوضاع كشور و مسائل اقتصادى مطرح مىكنند كه مردم را نگران مىكند و انسان نمىتواند باور كند كه دادن اين همه نسبت خلاف، از روى صدق و صفا مطرح شده باشد. (23/2/)88
امام خمينى ثابت و استوار
انتخابات رياست جمهورى
از مسائلى كه ما در پيش داريم الآن قضيه انتخابات رئيس جمهور است. من كار ندارم كى رئيس جمهور مىشود، به من مربوط نيست، من خودم يك رأى دارم به هر كه دلم مىخواهد مي‌دهم، شما هم همينطور. اما اگر بخواهيد در مقابل دنيا اظهار حيات بكنيد كه بگوييد ما بعد از گذشتن چندين سال زنده هستيم، بايد مشاركت كنيد. اگر خداى نخواسته از عدم مشاركت شما يك لطمه‌اى بر جمهورى اسلامى وارد بشود، بدانيد كه آحاد ما كه اين خلاف را كرده باشيم خداى نخواسته، مسؤول هستيم، مسؤول پيش خدا هستيم. مسأله، مسأله رياست جمهور نيست؛ مسأله، مسأله اسلام است؛ مسأله، مسأله قواعد اسلام است؛ مسأله، مسأله حيثيت اسلام است و مسأله‌اى است كه بايد ما همه به آن اهميت بدهيم و بيشتر از هر وقت و بيشتر از هر سال و هر دوره بايد ان شاء الله شركت بكنيم و اميدوارم كه همه شركت بكنند. و شما بدانيد كه از مركز ايران، اسلام پرتوش در تمام دنيا رفته است، همه جا هست… . (8/5/)64
همان طور كه بارها گفته‌ام مردم در انتخابات آزادند و احتياج به قيّم ندارند و هيچ فرد و يا گروه و دسته‌اى حق تحميل فرد و يا افرادى را به مردم ندارند. جامعه اسلامى ايران كه با درايت و رشد سياسى خود جمهورى اسلامى و ارزشهاى والاى آن و حاكميت قوانين خدا را پذيرفته‌اند و به اين بيعت و اين پيمان بزرگ وفادار مانده‌اند، مسلّم قدرت تشخيص و انتخاب كانديداى اصلح را دارند. البته مشورت در كارها از دستورات اسلامى است و مردم با متعهدين و معتمدين خويش مشورت مىنمايند. (11/1/)67
علاج واقعه را قبل از وقوع بايد كرد و الّا كار از دست همه خارج خواهد شد و اين حقيقتى است كه بعد از مشروطه لمس نموده‌ايد و نموده‌ايم، چه هيچ علاجى بالاتر و والاتر از آن نيست كه ملت در سرتاسر كشور در كارهايى كه محوّل به اوست بر طبق ضوابط اسلامى و قانون اساسى انجام دهد و در تعيين رئيس جمهور و وكلاء مجلس با طبقه تحصيل كرده متعهد و روشن فكر با اطلاع از مجارى امور و غير وابسته به كشورهاى قدرتمند استثمارگر و اشتهار به تقوى و تعهد به اسلام و جمهورى اسلامى مشورت كرده و با علماء و روحانيون باتقوى و متعهد به جمهورى اسلامى نيز مشورت نموده و توجه داشته باشند رئيس جمهور و وكلاء مجلس از طبقه‌اى باشند كه محروميت و مظلوميت مستضعفان و محرومان جامعه را لمس نموده و در فكر رفاه آنان باشند نه از سرمايه‌داران و زمين خواران و صدرنشينان مرفّه و غرق در لذّات و شهوات كه تلخى محروميت و رنج گرسنهگان و پابرهنهگان را نمىتوانند بفهمند. و بايد بدانيم كه اگر رئيس جمهور و نمايندگان مجلس شايسته و متعهد به اسلام و دلسوز براى كشور و ملت باشند بسيارى از مشكلات پيش نمي‌آيد و مشكلاتى اگر باشد رفع مىشود. (وصيت نامه سياسى ـ الهى)
از آقايان كانديداها و دوستان آنان انتظار دارم كه اخلاق اسلامى ـ انسانى را در تبليغ براى خود، كانديداهاى خويش مراعات و از هرگونه انتقاد از طرف مقابل كه موجب اختلاف و هتك حرمت باشد خوددارى نمايند كه براى پيشبرد مقصود، ولو اسلامى باشد، ارتكاب خلاف اخلاق و فرهنگ، مطرود و از انگيزههاى غير اسلامى است. (14/10/)58

/

سخنان معصومين

«أبَوا هِذِهِ الاْمَّةِ مُحَمَّدٌ وَ عَلىُّ، يُقْيمانِ أودَّهُمْ، وَ يُنْقِذانِ مِنَ الْعَذابِ الدّائِمِ إ نْ أطاعُوهُما، وَ يُبيحانِهِمُ النَّعيمَ الدّائم إنْ واقَفُوهُما»() (بحارالانوار، ج 23، ص 259، ح )8
حضرت محمّد(ص) و على(ع)، والدين اين امّت هستند، چنانچه از آن دو پيروى كنند آنها را از انحرافات دنيوى و عذاب هميشگى آخرت نجات مي‌دهند؛ و از نعمتهاى متنوّع و وافر بهشتى بهرهمندشان مىسازند.
«نَحْنُ وَسيلَتُهُ فى خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ، وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَيْبِهِ، وَ نَحْنُ وَرَثَهُ أنْبيائِهِ»() (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 16، ص )211
ما أهلبيت پيامبر، وسيله ارتباط خداوند با خلق او هستيم، ما برگزيدگان پاك و مقدّس پروردگار مىباشيم، ما حجّت و راهنما خواهيم بود؛ و ما وارثان پيامبران الهى هستيم.
«مَنْ أصْعَدَ إ لىَ اللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ، أهْبَطَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ أفْضَلَ مَصْلَحَتِهِ.» (همان، ج 67، ص 249، ح )25
فرمود: هركس عبادات و كارهاى خود را خالصانه براى خدا انجام دهد، خداوند بهترين مصلحتها و بركات خود را براى او تقدير مىنمايد.
«إنَّ السَّعيدَ كُلَّ السَّعيدِ، حَقَّ السَّعيدِ مَنْ أحَبَّ عَليّآ فى حَياتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِه.» (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص )449
همانا حقيقت و واقعيّت تمام سعادتها و رستگاريها در دوستى على (ع) در زمان حيات و پس از رحلتش خواهدبود.
«إلهى وَ سَيِّدى، أسْئَلُكَ بِالَّذينَ اصْطَفَيْتَهُمْ، وَ بِبُكاءِ وَلَدَيَّ فى مُفارِقَتى أنْ تَغْفِرَ لِعُصاةِ شيعَتى، وَشيعَةِ ذُرّيتَى.» (كوكب الدّرى، ج 1،ص )254
خداوندا، به حقّ اولياء و مقرّبانى كه آنها را برگزيده‌اى، و به گريه فرزندانم پس از مرگ و جدائى من با ايشان، از تو مىخواهم گناه خطاكاران شيعيان و پيروان ما را ببخشى.
«شيعَتُنا مِنْ خِيارِ أهْلِ الْجَنَّةِ وَكُلُّ مُحِبّينا وَ مَوالى اَوْليائِنا وَ مُعادى أعْدائِنا وَ الْمُسْلِمُ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ لَنا.» (بحارالانوار، ج 68، ص 155.)
شيعيان و پيروان ما، و همچنين دوستداران اولياء ما و آنان كه دشمن دشمنان ما باشند، نيز آنهائى كه با قلب و زبان تسليم ما هستند بهترين افراد بهشتيان خواهند بود.
«حُبِّبَ إلَىَّ مِنْ دُنْياكُمْ ثَلاثٌ: تِلاوَهُ كِتابِ اللّهِ، وَالنَّظَرُ فى وَجْهِ رَسُولِ اللّهِ، وَالانْفاقُ فى سَبيلِ اللّهِ»” (نهج الحياه، ص )271
سه چيز از دنيا براى من دوست داشتنى است: تلاوت قرآن، نگاه به صورت رسول خدا؛ و انفاق و كمك به نيازمندان در راه خداوند متعال.
«الْزَمْ رِجْلَها، فَإنَّ الْجَنَّهَ تَحْتَ أقْدامِها، و الْزَمْ رِجْلَها فَثَمَّ الْجَنَّهَ» (كنزالعمّال، ج 16، ص 462، ح )45433
هميشه در خدمت مادر و پاىبند او باش، چون بهشت زير پاى مادران است؛ و نتيجه آن نعمتهاى بهشتى خواهد بود.
«ما يَصَنَعُ الصّائِمُ بِصِيامِهِ إذا لَمْ يَصُنْ لِسانَهُ وَ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ جَوارِحَهُ» (بحارالانوار، ج 93، ص 294، ح )25
روزه‌دارى كه زبان و گوش و چشم و ديگر اعضاء و جوارح خود را كنترل ننمايد هيچ سودى از روزه خود نمىبرد.
«لا يَلُومَنَّ امْرُءٌ إلّا نَفْسَهُ، يَبيتُ وَ فى يَدِهِ ريحُ غَمَر» (كنزالعمّال، ج 15، ص 242، ح )40759
كسى كه بعد از خوردن غذا، دستهاى خود را نشويد دستهايش آلوده باشد، چنانچه ناراحتى برايش به وجود آيد كسى
جز خودش را سرزنش نكند.
«إنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعآ وَلايُبالى» (تفسير التبيان، ج 9، ص )37
همانا خداوند متعال تمامى گناهان بندگانش را مي‌آمرزد و از كسى باكى نخواهد داشت.
«إذا حُشِرْتُ يَوْمَ الْقِيامَهِ، أشْفَعُ عُصاهَ أُمَّةِ النَّبىَّ (ص)» (احقاق الحق، ج 19، ص )129
هنگامى كه در روز قيامت برانگيخته و محشور شوم، خطاكاران امّت پيامبر (ص)، را شفاعت مىنمايم.
«يا أبَا الحَسَن، إنّى لاسْتَحى مِنْ إلهى أنْ أكَلِّفَ نَفْسَكَ ما لا تَقْدِرُ عَلَيْهِ» (أمالى شيخ طوسى، ج 2، ص )228
خطاب به همسرش اميرالمؤمنين، على (ع)، كرد و اظهار نمود: من از خداى خود شرم دارم كه از تو چيزى را در خواست نمايم و تو توان تهيه آن را نداشته باشى.
«أمّا وَاللّهِ، لَوْ تَرَكُوا الْحَقَّ عَلى أهْلِهِ وَ اتّبَعُوا عِتْرَهَ نَبيّه، لَمّا اخْتَلَفَ فِى اللّهِ اثْنانِ، وَ لَوَرِثَها سَلَفٌ عَنْ سَلَف، وَ خَلْفٌ بَعْدَ خَلَف، حَتّى يَقُومَ قائِمُنا، التّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ (ع)» (بحارالانوار، ج 36، ص )352
به خدا سوگند، اگر حقّ يعنى خلافت و امامت را به اهلش سپرده بودند؛ و از عترت و اهلبيت پيامبر (ص) پيروى و متابعت كرده بودند حتّى دو نفر هم با يكديگر درباره خدا و دين اختلاف نمىكردند و مقام خلافت و امامت توسط افراد شايسته يكى پس از ديگرى منتقل مىگرديد و در نهايت تحويل قائم آل محمّد(عج) مىگرديد كه او نهمين فرزند از حسين (ع) مىباشد.
«إلهى وَ سَيِّدى، أسْئَلُكَ بِالَّذينَ اصْطَفَيْتَهُمْ، وَ بِبُكاءِ وَلَدَىَّ فى مُفارِقَتى أَنْ تَغْفِرَ لِعُصاهِ شيعَتى، وَشيعَهِ ذُرّيتَى» (كوكب الدّرى، ج 1، ص )254
خداوندا، به حقّ اولياء و مقرّبانى كه آنها را برگزيده‌اى، و به گريه فرزندانم پس از مرگ و جدائى من با ايشان، از تو مىخواهم گناه خطاكاران شيعيان و پيروان ما را ببخشى.
«شيعَتُنا مِنْ خِيارِ أهْلِ الْجَنَّهِ وَكُلُّ مُحِبّينا وَ مَوالى اَوْليائِنا وَ مُعادى أعْدائِنا وَ الْمُسْلِمُ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ لَنا” (بحارالانوار، ج 68، ص 155، ح )11
شيعيان و پيروان ما، و همچنين دوستداران اولياء ما و آنان كه دشمن دشمنان ما باشند، نيز آنهائى كه با قلب و زبان تسليم ما هستند بهترين افراد بهشتيان خواهند بود.
«إلَيْكُمْ عَنّى، فَلا عُذْرَ بَعْدَ غَديرِكُمْ، وَ الاَْمْرُ بعد تقْصيركُمْ، هَلْ تَرَكَ أبى يَوْمَ غَديرِ خُمّ لاِحَد عُذْوٌ» (خصال، ج 1، ص )173
خطاب به مهاجرين و انصار كرد و فرمود: از من دور شويد و مرا به حال خود رها كنيد، با آن همه بىتفاوتى و سهل انگارى هايتان، عذرى براى شما باقى نمانده است. آيا پدرم در روز غدير خم براى كسى جاى عذرى باقى گذاشت؟
«جَعَلَ اللّهُ الاْيمانَ تَطْهيرآ لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ، وَ الصَّلاهَ تَنْزيهآ لَكُمْ مِنَ الْكِبْرِ، وَ الزَّكاهَ تَزْكِيَهً لِلنَّفْسِ، وَ نِماءً فِى الرِّزقِ، وَ الصِّيامَ تَثْبيتآ لِلاْخْلاصِ، وَ الْحَّجَ تَشْييدآ لِلدّينِ» (رياحين الشريعه، ج 1، ص )312
خداوند سبحان، ايمان و اعتقاد را براى طهارت از شرك و نجات از گمراهى ها و شقاوت ها قرار داد. و نماز را براى خضوع و فروتنى و پاكى از هر نوع تكّبر، مقرّر نمود. و زكات )و خمس( را براى تزكيه نفس و توسعه روزى تعيين نمود. و روزه را براى استقامت و اخلاص در اراده، لازم دانست. و حجّ را براى استحكام أساس شريعت و بناء دين اسلام واجب نمود.
«يا أبَا الْحَسَنِ! إنَّ رَسُولَ اللّهِ (ص) عَهِدَ إلَىَّ وَ حَدَّثَنى أنّى اَوَّلُ أهْلِهِ لُحُوقآ بِهِ وَ لا بُدَّ مِنْهُ، فَاصْبِرْ لاِمْرِاللّهِ تَعالى وَ ارْضَ بِقَضائِهِ” (بحارالانوار، ج 43، ص 200، ح )30
فرمود: اى ابا الحسن! همسرم ، همانا رسول خدا با من عهد بست و اظهار نمود: من اوّل كسى هستم از اهل بيتش كه به او ملحق مىشوم و چاره‌اى از آن نيست، پس تو صبر نما و به قضا و مقدّرات الهى خوشنود باش.
«خَيْرٌ لِلِنّساءِ أنْ لايَرَيْنَ الرِّجالَ وَ لا يَراهُنَّ الرِّجالُ» (بحارالانوار، ج 43، ص 54، ح )48
بهترين چيز براى حفظ شخصيت زن آن است كه مردى را نبيند و نيز مورد مشاهده مردان قرار نگيرد.


/

امام خمينى ؛ اقيانوس آرامش، قلّه استقامت

آئينه‌دار آفتاب قدس و ملكوت
امام خمينى شخصيت والامقام، وارسته و پارسايى است كه بر اثر ارتباط و اتّصال باطنى با عرش، ملكوت و درگاه الهى، مواهب وافر معنوى، فكرى، سياسى و فرهنگى را نصيب خود و جامعه ايرانى و حتى جهان اسلام و تشنگان حقيقت در ديگر نقاط كره زمين نمود.
زيرا انسانى كه توجّه خويش را يكسره، صادقانه، خالصانه و خاضعانه متوجه ساحت قدس پروردگار مىكند و تمام وجودش روى به سوى حقيقت دارد، همچون آئينه‌اى كه در برابر تابش آفتاب قرار مىگيرد انوار و فيوضات ربّ العالمين را به تناسب ظرفيت درونى، دريافت مىكند و آثارش را در جامعه منعكس مىنمايد.آن قلب مطمئنى كه توجّه به خدا داشت خود را به يك پايگاه عظيم قدرت روحى و معنوى متصل كرده بود و به همين دليل عظيمترين توفانها و حوادث مخوف نتوانست
در دل و ذهن آن روح قدسى تلاطم بوجود آورد.
از سوى ديگر امام به بركت اين انوار مقدّس آن چنان قوت و نيرويى بدست آورده بود كه در رويدادهاى گوناگون و جريانهايى كه فرسايندگىها و فشارهاى گوناگونى به همراه داشت هيچ گونه رنجورى، ملال و خستگى از خويشتن نشان نمي‌داد و حتى وقتى سختترين مصائب سيماى تلخ خود را نشان مي‌داد او با يك نوع آرامش ملكوتى، نشاط و شادابى خاص از آن عبور مىكرد و اين ويژگى كه با نوعى توكّل توأم بود يك نوع انبساط روحى را به جامعه تزريق مىكرد.
از ثمرات اين خودسازى و حلاوت، ياد و ذكر خدا آن بود كه امام از هرگونه جلوه‌اى كه جنبه دنيايى و فناپذير داشت خود را وارسته ساخت و چنان مجذوب عبادت حق گرديد كه هيچ عاملى نمىتوانست او را از اين حضور باز دارد و چنين زهدى موجب گشت امام با استوارى، پايدارى و
صلابت در برابر تمام ظلمتها، جهالتها، شقاوتها و توطئههاى استكبارى و نيز نيرنگهاى منافقانه و ريا كارانه، يك تنه بايستد و قاطعيت و پافشارى بر ارزشها را در هر وضع و حالى بر شرايط ديگر ترجيح دهد.
طبيعى است اين گونه تزكيه و تهذيب، سدّ بزرگى در برابر شياطين انسى و جنى بوده و چون واكسنى قوى صاحبش را در برابر انواع ويروسهاى سياسى و اجتماعى مصون مىسازد و ارمغان آن براى آن رهبر عاليقدر و قلّه استوار و قبيله ايمان و تقوا، ايجاد نور بصيرت در دل بود كه تشخيص حق را برايش آسانتر مىكرد، امام در تفكيك بين حقايق مسلّم و انواع باطلاقهاى رذالت و مردابهاى متعفّن رياكاران، اهل جمود و جاهلان و ظاهرسازان هيچ گونه ترديدى به دل راه نمي‌داد و به وسوسههايى كه مىخواستند باطل را آرايش دهند و عفونتهاى سياسى را معطّر سازند و به
جلوههاى استبكارى زينت دهند بي‌اعتنا بود و اين واقعيت نكته‌اى است كه حضرت على(ع) بدان اشاره‌اى آشكار دارد :ذكر اللّه ينير البصائر()، دوام الذكر ينير القلب و الفكر()، الذكر هداية العقول و تبصرة النُفوس() مولوى هم چه نيكو سروده است:
ذكر آرد فكر را در اهتزاز ذكر را خورشيد اين افسرده ساز
بنابراين امام به بركت چنين سرمايههاى معنوى و پايگاههاى ارزشمند، تاريخ معاصر را دچار تحوّلى عميق ساخت و آن چنان جهان را تحت الشعاع برنامههاى خود قرار داد كه بايد اين عصر را متعلق به او دانست، او با اين توشههاى والا و ريشههاى عميق از ظرفيت و جايگاه بالايى برخوردار بود و به همين دليل نوع نگاه و نگرش او با ديگر رهبران جنبشها و نيز رجال سياسى متفاوت است.امام صرفنظر از مسايل مربوط به عصمت و اختصاصاتى كه پيامبران و ائمه با آنها شناخته مىشوند، بيش از همه به فرستادگان الهى و اولياى حق شباهت دارد.
او مصداق كامل ناجى بزرگ و احياگر باورهاى دينى و فضيلتهاى اخلاقى بود و چراغى را روشن كرد كه نه تنها براى نسلهاى اخير بلكه براى جوامع آينده و تمامى از راه ماندگان پرتو افشانى مىكند. به همين دليل تمام آنانى كه از كوثر قرآن و عترت جرعههايى جان بخش نوشيده‌اند مشتاق او هستند و نيز هيچ گاه امام در مرزهاى جغرافيايى ايران منحصر نمىگردد و كسانى كه در سرزمينهاى ديگر زندگى مىكنند و هرگز او را نديده‌اند رايحه امام را كه مشام روانشان را نوازش مي‌دهد، احساس مىكنند.
وقتى تمام شرايطى كه امام در آن مي‌زيست مورد بررسى قرار دهيم و نيز موضعگيرىهاى قاطع و صريح ايشان را در نظر بگيريم مشخص مىگردد آن بزرگمرد عرصه ديانت و سياست، انسانى خارق العاده، الهى، استثنايى و متّصل به كانون نور و هدايت بوده است.
عبور از حصارهاى اسارت‌آور
امام هنگام ستيز با جفاكاران و ناشران شرارت و در همان ايامى كه با تمامى توان، منافع فرعونهاى اروپايى و آمريكايى و بتهاى بتخانه غرب را با پتك ايمان و تقوا مورد تهاجم جدّى قرار داد و باغ وحش مدعيان تمدّن را افشا ساخت با موانعى به مراتب خطرناكتر از اينها روبرو گرديد كه به خوبى به سيماى آشفته و بى روح و محروم از فضيلت آنان پى برد و
نقشههاى آنان را نيز خنثى نمود:
عدّه‌اى در مجالس گوناگون در كسوتى مذهبى و ظاهرى متدين به دعاگويى طاغوت مىپرداختند و خواستار سلامتى او براى ادامه رفتارهاى ضد ديانت وى بودند و حتى گروهى از اين جاهلان متنسّك با حكومت پهلوى همراهى مىكردند و او را سايه خدا معرفى مىنمودند و در لباس وعظ و خطابه چنين اشاعه مي‌دادند: سلطنت موهبتى الهى و مشيتى ربّانى است كه از ميان هزاران انسان به شخصى اعطا مىگردد كه جامه قدس، شرف و سعادت بر او پوشانيده و تاج سرافرازى بر سرش نهاده‌اند. شاه را به خصالى متّصف مىكردند كه نه تنها از آنها بهره‌اى نداشت بلكه عليه تمام فضايل و مكارم موضع گرفته و در بوستان معنويت بذر فساد مىپراكند. از طرفى وقتى چنين برترىهاى كاذب و موهوم براى شاهنشاه عارى از ايمان به خدا و تهى از مهر و محبت به بندگان خدا در نظر گرفته شود ديگر نمىتوان اعمال و رفتار و كارنامه‌اش را كه سراسر پليدى و سياهى بود در معرض انتقاد قرار داد. امّا امام از اين حصار امنى كه آن خنّاسان خود باخته براى رژيم ستم شاهى بوجود آورده بودند عبور كرد و آن را درهم كوبيد و شاه را مصداق بارز يزيد زمان و فرعون عصر معرفى كرد كه عدل و انصاف را زير پا نهاده وبه حق كشى و ضايع نمودن حقوق مردم روى آورده است به علاوه مقامى را كه مختص يك انسان شايسته، لايق، مؤمن و وارسته مىباشد غصب كرده است، خلافها را با صراحت بيان مىكرد و كارنامه او را تا حدّ بر كنارى و حذف او، زير سؤال برد.
گروهى ديگر بودند كه با قرائتى فاقد پويايى و به دور از جوشش و خيزش و تصوّرى بدون روح و رمق از اسلام دل به انتظارى منفى خوش كرده بودند و تلاش كردن براى تشكيل يك نظام اسلامى در عصر غيبت امام زمان(عج) را غصب مسلّم حق آن فروغ دوازدهم امامت تلقى مىكردند، امام در همين وضع توانست اولاً تبليغات پوچ و بيهوده اينها را خنثى سازد و ثانياً ياران واقعى خويش را براى درهم شكستن سپاه سياه تبهكارى مصمّم ساخت و شرايط را براى ايجاد يك تشكيلات پر ابهت سياسى كه بتواند در جهت تحكيم و انتشار ارزشها بكوشد و براى نيكان و پاكان آرامش لازم را فراهم آورد و جلو منكرات را بگيرد، فراهم نمود.
افرادى هم با وجود اين كه مي‌دانستند مسير امام بر حق است اما صلابت او را بر نمىتابيدند يا ظرفيت هضم اقتدار او را نداشتند به همين دليل در آغاز نهضت نه تنها با رهبرى نهضت
همكارى نمىكردند بلكه او را نصحيت مىكردند كه‌اى آقا نمىتوان با رژيمى كه حداقل نيم قرن سابقه دارد و تمام ابرقدرتهاى جهان از او حمايت مىكنند به مقابله برخاست و او را از جاى بركند بدتر از آن، اين كه برخى امام را به كنار آمدن و سازش با ستم توصيه مىنمودند و توجيه بلهانه و ساده لوحانه آنان اين بود كه او تنها حاكم شيعه مذهب مىباشد. و بهتر است با وى همكارى نمود نه آن كه در صدد سقوطش برآمد، اينها فكر نمىكردند كه امام مىخواهد يك غاصبى را بركنار كند و يك فرد صالح، لايق و مردمى را كه كاملاً پاىبند به مذهب شيعه است روى كار آورد، اينها همان نگاه خوارج را ترويج مىنمودند كه شخصيتى چون اميرمؤمنان على(ع) را از ادامه زعامت مسلمين محروم كردند و همين بى وفايىها و نادانىها، آن پيشواى پرهيزگاران را تنها گذاشت و ديديم كه وقتى ائمه هدى را جاهلان متنسّك از فرمانروايى بر امور مسلمين بركنار نمودند، زمينه هايى را بوجود آوردند كه جانيان و خلافكاران اموى و عباسى روى كار آيند، آنانى كه در كارنامه سياه خود آن چنان كار را به ابتذال و فساد كشانيدند كه روى مغولها را سپيد كردند. البته برخى از اين تنگ نظران تنك مايه آنقدر خود باخته بودند كه از دستگاه ستم هراس داشتند و هرگونه پيش روى به سوى اين تشكيلات را پيمودن مسيرى پرخوف و خطرناك مي‌دانستند و توصيه مىنمودند نيروى مؤمن و انقلابى از مواضع خود عقب نشينى كنند، اينها ادعاى درك مسايل را داشتند ولى دلشان خالى از ايمان بود.
امام، ايرانى منسجم، يكپارچه و متحد مىخواست و برايش مرزبندىهاى جناحى، قومى قبيله‌اى و فرقه‌اى مطرح نبود و خود را متعلق به قشرى مشخّص نمي‌دانست، خود را رهبر همه معرفى مىكرد، در انحصار هيچ تشكّلى قرار نمىگرفت. از همه ظرفيتها، استعدادها و امكانات براى مقاصد بلند و اهداف خود كه سربلندى و عزّت اسلام و مسلمين بود، استفاده مىنمود و البته براى تحقق اين هدف مراقب جهتهاى ديگر هم بود. به عنوان نمونه وقتى رژيم بعثى عراق، جنگ تحميلى را عليه ايران به راه انداخت امام براى نجات ايران از چنگال وحشيانه صدام انرژى نهفته، ناشناخته ولى خالصانه مردمى را براى دفاعى مقدّس بسيج نمود اما در عين حالى كه نيروهاى خودى را ضد متجاوزان تشويق مىكرد و رهبرى آنان را عهده‌دار بود، نگران سرزمين و شيعيان عراق هم بود كه مبادا در اين ستيز نابرابر، وحشيان
حاكم بر اين كشور مردم مسلمان آن را پايمال جفاى خود كند لذا مدام برايشان پيام مىفرستاد، او بين هويت و ارزشهاى تمام مسلمانان جهان و حتى محرومين صالح در سراسر گيتى يك نوع اشتراك مي‌ديد.
نغمههاى شوم
يكى از برجستهترين خصال امام در مبارزات سياسى، بدبينى به اجانب بود و با آن بصيرت باطنى كه از راه خودسازى بدست آورده بود حتى به جنبههاى حقوق بشرى و آزادى خواهى آنان چشم اميدى نداشت و در اين بدبينى واقع بين بود، هوش فوق‌العاده‌اش به خوبى تشخيص داد كه حقوق بشر هم يك بمب نرم و بدون سر و صداست كه غربىها بر سر مخالفين خود مي‌ريزند. بدن آدمى به خوبى مىتواند خطر گازهاى سمّى، موجودات درّنده و نيشهاى زهرآگين خزندگان را درك كند اما خرد هر كسى قادر نمىباشد بفهمد دشمن با اين شعارهاى فريبنده چه مقصدى دارد، بسيارى از افرادى كه ادعاى روشنفكرى داشتند و خود را صاحب نظر در مسايل سياسى مي‌دانستند شيفته اين فريبها گرديدند و گفتند: غرب مهد دموكراسى، آرامش و امنيت است!
شناخت امام از استكبار بر حكم قرآنى اشدّاء على الكفار استوار بود، همانگونه كه با تكيه بر رحماء بينهم در كنار محرومين صالح ماند و از اعماق قلب بر قدرت، توان، صداقت و پاكى آنان اعتقاد داشت.
بارها مىفرمود اَبَرقدرتها با وجود آن كه قدرتى دارند، در نهايت ضعف به سر مىبرند ولى تهيدستانى كه به ظاهر امكاناتى ندارند از همه قوىترند.
استكبار با وجود انواع تجهيزات، آسيبپذير است چون از ايمان و حمايت مردمى بهره‌اى ندارد، سخن اول و آخرش در مورد ابرقدرتها نوسانى نداشت و تأكيد مىنمود: «دنيا بداند هر گرفتارى كه ملت ايران و مسلمين دارد از اجانب است از آمريكاست. ملل اسلام از اجانب و از آمريكا خصوصاً متنفر است، بدبختى دول اسلامى از دخالت اجانب در مقدّرات آنهاست.»() او تمام نقشههاى قدرتهاى بزرگ را محو اسلام مي‌دانست و يادآور شد: به اسم اصلاحطلبى، دانش دوستى و آزادى مىخواهند احكام اسلامى را پايمال كنند، كارشناسان استكبار در قالب پژوهشهاى دينى، شرقشناسى و مانند آنها، پردههاى ضخيمى بر چهره نورانى اسلام كشيده‌اند از ديدگاه امام بر اثر تبانى ابرقدرتهاى شرقى و غربى غده
سرطانى صهيونيسم در قلب جهان اسلام پديد آمد و زخم خون چكانى براى مسلمانان به ارمغان آورد و تنها راه رهايى از اين توفانها بازگشت به اسلام، قرآن و اتحاد اسلامى است.()
استراتژى ديگر امام اين بود كه رژيمهاى باطل هرگونه تصميمى بگيرند براى سرنگون ساختن بساط ظلم خود كمك كرده‌اند، در بهار سال 1342، رژيم شاه طرح سپاه دين را مطرح كرد، بر اساس آن روحانيون توسط مأموران دستگير شده و با پوشيدن لباس سربازى به مرزها و نقاط دورافتاده تبعيد گرديدند. امام در پيامى به اين مناسبت فرمودند: «نگران نباشيد، تزلزل به خود راه ندهيد. تعليمات نظامى را با كمال جديّت دنبال كنيد باشد كه چون حضرت موسى(ع) كه در آغوش فرعون بزرگ شد و اساس ظلم و جور را در هم پيچيد. شما هم ريشههاى فساد و ظلم را از بيخ و بدن درآوريد.»() و بدينگونه به طلّاب آموخت آموزش نظامى را فرا گيرند تا بتوانند در مبارزه با ستم، از آن استفاده كنند و چون در سال 1350 هـ.ش رژيم شاه بار ديگر طرح سپاه دين را به اجرا درآورد و روحانيون را به بهانه اعزام سپاه دين از لباس مقدّس روحانيّت محروم و آنها را به سوى مرزها روانه داشت، امام در پيامى آتشين فرمودند: «نغمه سپاه دين در شرايطى ساز مىشود كه دستگاه جبّار، دست جنايتكار اسرائيل را در تمام شؤون اقتصادى، سياسى و نظامى ايران باز گذاشته است. بسيارى از علماى اعلام و ملت شريف ايران در زندان، تبعيد و تحت شكنجه به سر مىبرند و جوانان غيور وطن خواه، اعدام و تيرباران مىشوند. اين جانب به
ملت محترم ايران اعلام خطر مىكنم.»()
امام در سال 1350 هـ.ش وقتى متوجه شد مىخواهند از طرف رژيم پهلوى جشنهاى 2500 ساله برگزار كنند در پيامى به زائران بيت اللّه الحرام فرمودند :از جمله مصيبتها برگزارى جشن منحوس دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهى است كه خدا مي‌داند چه مصيبت و سيه روزى به بار مي‌آورد.() شاه در اين سال جشنهاى مذكور را در سراسر ايران برپا نمود و با صرف ميليونها دلار از پول ملت ايران، سران كشورهاى جهان را به ايران دعوت كرد تا در اين مراسم شركت نمايند. از اين زمان تاريخ ايران كه بر مبناى هجرت حضرت رسول اكرم(ص) بود به سال شاهنشاهى تغيير كرد. امام در مقابل اين بى حرمتى موضعگيرى شديد نمود و در پيام خود رژيم پهلوى را از ننگينترين رژيمها معرفى كرده و فرمودند: «مسلمين براى جنايات پادشاهان عزا بگيرند نه جشن.» و افزودند :مسلمين براى مجد و عظمت اسلام و آزادى فلسطين در خاك و خون مىغلطند ولى شاه ايران براى رژيم مبتذل شاهنشاهى جشن و سُرور به پا مىكند.() در سال 1352 هـ.ش در حالى كه شاه اختناق بسيار شديدى بر كشور حاكم كرده بود و هرگز كسى جرأت نداشت يك كلمه از آزادى سخن بگويد و يا نام مقدس امام را بر زبان جارى نمايد امام اين گونه به افشاگرى پرداختند: «…در اين دهه سياهى كه گذشت جز فقر و ذلّت و اختناق، قتلهاى دسته جمعى، تيرباران و اعدامهاى غيرقانونى و انباشتن زندانها از علماء، روحانيون و جوانان ملت اسلام چيزى عائد ملت ستمديده ايران نگرديده… اكنون سكوت در مقابل اين نقشهها و فجايع در حكم انتحار است و استقبال از مرگ سياه و سقوط يك ملت بزرگ مىباشد».()
در اسفند ماه سال 1353 هـ.ش شاه كه خود را در اوج قدرت مي‌ديد طى يك سخنرانى ايجاد حزب رستاخيز را اعلام كرد و گفت: كسانى كه در آن وارد نشوند به معنى آن است كه علاقه‌اى به كشور خود ندارند و مىتوانند گذرنامه گرفته و از ايران خارج شوند و نيز تهديد كردند: هر كس در حزب منحوس مزبور ثبت نام نكند دستگير و زندانى مىشود.() امام در اينباره فرمودند: شركت در حزب رستاخيز حرام و كمك به ظلم و استيصال و از بين بردن مسلمين است و مخالفت با آن از روشنترين موارد نهى از منكر است…اين حزب تحميلى مخالف قانون اساسى و موازين بين المللي‌است.()
فرمايشى بودن اين حزب و ناكامى سياسى
آن در اوج قدرت، حتى بر حاميان خارجى شاه پوشيده نبود و در اسناد سرّى و محرمانه لانه جاسوسى آمريكايى به اين واقعيت اعتراف شده است. در تابستان سال 1357 ش همزمان با گسترش امواج انقلاب اسلامى شاه به منظور عقب نشينى و اعطاى امتياز به مردم، آن را منحل كرد.
در پايان سال 1354 ش مجلس شوراى ملى و سنا در يك اجلاس مشترك تصويب كردند كه مبدأ تاريخ ايران به شاهنشاهى تغيير يابد و همه مردم و سازمانهاى عمومى و دولتى موظفند تاريخ جديد را به كار برند، تغيير تاريخ به مفهوم تيراندازى ديگر رژيم به سوى مقدّسات و شعائر دينى بود. امام خمينى اين حركت را نغمه‌اى شوم براى محو اسلام دانستند و امّت مسلمان را موظف نمودند با آن مخالفت كنند و استعمال آن را حرام و حمايت كردن از ستم و دشمنى با اسلام قلمداد كردند.()
در خرداد همين سال به مناسبت گراميداشت شهداى پانزدهم خرداد 1342 ش مجلس با شكوهى در قم و تظاهرات وسيعى در دانشگاههاى كشور برپا شد كه با يورش وحشيانه نيروهاى شاه به خاك و خون كشيده شد.()
امام خمينى در پيامى فرمودند :تأسف از سركوب كردن ملت مظلوم و هجوم به دانشگاههاى سراسر كشور، تأسف از واقعه جانسوز هفدهم خرداد 1354 مدرسه فيضيّه كه واقعه قتل عام 15 خرداد 1342 ش را زنده كرد.
در سال 1355 ش به مناسبت پنجاهمين سال سلطنت پهلوى جشن هايى برپا شد كه همزمان با عيد سعيد فطر بود. امام در فراز پيامى خاطرنشان ساختند: «براى مسلمين در وضع حاضر عيدى نمانده است… ايران مركز تاخت و تازِ اجانب خصوصاً آمريكا و ايادى خبيثه آن است».()
امام هيچگاه در برابر دشمنان اسلام كُرنش و تواضع نكردند و سعى نمودند غيرت اسلامى خويش را به آنان نشان دهند و در راهى كه برگزيده بودند با قاطعيت و صلابت پيش مي‌رفتند و ترديد به دل راه نمي‌دادند يك بار فرستاده‌اى از سوى رژيم، به خدمت امام آمد و ايشان را تهديد كرد و گفت فكر نكنيد پيروز مىشويد! امام با عصبانيت فرمودند«:اين را بدانيد تا زنده هستم اگر در خانه‌ام را هم به رويم ببنديد از پاى نخواهم نشست و با اين نيش قلم عليه شما خواهم نوشت و اگر نشد از شكاف در سخنم را به مردم خواهم رساند.»()
تصميم جدّى و قاطع به همراه همّت امام در مورد هرچه كه آن را وظيفه و تكليف شرعى تشخيص مي‌دادند تا بدان حد بود كه اگر دنيا و اهلش با ايشان مخالفت مىكردند از آن منصرف نمىشدند و به سرزنش ملامتگران ذرّه‌اى اعتنا نمىكردند، در دوران نهضت مقدسى كه رهبرى كردند مدّتى تنها، اعلاميه عليه طاغوت دادند و در رسيدن به اهداف مقدّس هرگز يأس به خود راه ندادند. آية اللّه شهيد سيد محمد رضا سعيدى نقل كرده‌اند: خدمت امام عرض كردم شما را تنها مىگذارند! فرمود، اگر جن و انس يك طرف باشند و من يك طرف حرفم همين است كه مىگويم.()
سرسختى در برابر خلافكاران
موضعگيرى امام در برابر رژيم بعث عراق بر خلاف تصوّر سياستمداران و به رغم تمهيداتى كه اين رژيم انجام مي‌داد خصمانه بود و هرگز به خاطر مخالفت و درگيرى رژيم بعث عراق با ايران دوره ستم شاهى در برابر حكومت عراق نرمش نشان ندادند و كارگزاران اين كشور را با روى خوش نپذيرفتند و هر وقت به خدمت امام مي‌آمدند از آن حضرت تبرّى ديدند.()
و هنگامى كه اولين برنامه تبعيد ايرانيان از عراق شروع شد و گروه زيادى از آنان را با كمال اهانت، زندانى و اذيّت بيرون مىكردند امام ناراحت شده و تصميم گرفتند از عراق خارج شوند و چون گروهى از نزديكان صدام خواستند به ملاقات آقا بيايند اعلام كردند حق ندارند بيايند و من هم آماده‌ام تا با هموطنان خود بيرون بروم، اطرافيان كه از قساوت اين افراد اطّلاع داشتند از امام خواستند آنان را به حضور بپذيرند ولى ايشان فرمودند: نمىگذارم به آسانى
ملاقات كنند بايد صُولت و قدرت اينها را بشكنم و سپس راهشان دهم و بعد امام با كمال صراحت به يكى از آنان كه معاون صدام بود و در هتاكى و خيانت اشتهار داشت فرمودند: شما از يهودىها هم بدتر كرديد!()
امام در تصميمگيرى نهايى به تنهاى اقدام مىكردند و از كسى واهمه‌اى نداشتند و از اين كه آمريكا اصرار مىكرد كه امام از پاريس به تهران نرود استفاده مىكردند كه بايد رفت، چون آمريكا خوبى اسلام و نهضت را نمىخواهد و وقتى به فرانسه رفتند تمام گروههايى كه به خدمتشان مي‌رسيدند و به نحوى از نظر سمت وابستگى به رژيم طاغوت داشتند بايد استعفا مي‌دادند تا حضرت امام آنان را به خدمت بپذيرد. سيد جلال تهرانى و كريم سنجابى از جمله اين افراد بود كه تقاضاى امام را قبول كردند و به ديدن ايشان رفتند.()
امام در سخنانى فرموده‌اند: «…بعضى از همين روشنفكرها و…اشخاص كه حالا انقلابى شدند… مي‌آمدند مىخواستند ما را اغفال كنند يا خودشان هم نمىفهميدند كه شما كارى بكنيد كه اين شوراى سلطنتى باقى باشد. در صورتى كه آن كه رئيس شوراى سلطنتى بود آمد پاريس، من گفتم تا استعفاء نكردى با تو ملاقات هم نمىكنم. استعفا هم كرد او…»()
به همين دليل است كه يكى از نويسندگان معاصر اعتراف نموده است: «…او(امام خمينى) از آن روز كه پا به ميدان گذاشت و با حكومت فساد بيداد به ستيز پرداخت نه تنها براى يك لحظه و يا در يك مرحله از مراحل بيشمار جهاد پاى سرسختى و استقامتش سُست نشد بلكه هر روز سختتر و استوارتر و قاطعتر گرديد.»()
شهيد محلاتى در خاطرات خود گفته است در روز 21 بهمن 1357 كه از سوى دولت حكومت نظامى اعلام شد، ماجرا را به خدمت امام عرض كرديم، فرمودند: همين حالا بلندگوها را برداريد به خيابانها برويد و اعلام كنيد هر كس در خانه است بايد بيايد بيرون توى خيابان و آن لحظه تاريخى بود، اين نظر قاطع امام در مورد حكومت نظامى آن چنان رعبى در دل رژيم ايجاد كرد و چنان قوّتى به مردم بخشيد كه در پرتو آن پيروزى حاصل گرديد.() در همان زمان ياران امام احتمال حمله به جايگاه امام را مي‌دهند. از اين جهت خانه‌اى در پشت مدرسه علوى برايشان در نظر مىگيرند و از ايشان مىخواهند به آنجا بروند ولى آقا مىفرمايند: من از اين اطاق خود بيرون نمي‌رويم شماها اگر
مىترسيد برويد.() وقتى تصميم به لغو حكومت نظامى گرفتند: آيت اللّه طالقانى نگران آن بودند كه با بيرون آمدن مردم رژيم سفاك دريايى از خون ايجاد كند و با گريه گفته بودند يا ما نمىفهميم و يا اين سيد(امام) با جاهاى ديگر ارتباط معنوى دارند.()
صلابت و استقامت حضرت امام خمينى در مقاطع دشوار پس از پيروزى انقلاب اسلامى بر هيچ كس پوشيده نيست، ايشان در مورد برخى حركتهاى عوام فريبانه به مخاطبان خويش فرمودند: شما خيال نكنيد از هياهو و جنجال مىترسم اگر تمام اين جمعيتى كه در حسينيه حاضر مىشوند و فرياد بر مي‌آورند درود بر خمينى، زمانى خلاف آن را بگويند برايم تفاوتى نخواهد داشت، ذرّه‌اى به هوچىگرىها اهميت نخواهم داد، كارى به هياهو هم ندارم به تكليف شرعي‌ام مىپردازم، همين و بس.() واقع بينى و اتكاى عميق و پاىبندى امام به مبانى فكرى و عقيدتى چنان بود كه هيچ چيز شبهه‌آميز را تأييد نمىكردند و به مسايل مبهم تن نمي‌دادند و با صراحت بر آنچه معتقد بودند اصرار مي‌ورزيدند و هيچ گونه رودربايستى با كسى نداشتند در تصميمگيرىهاى سياسى رايج در دنيا مسؤولان و رهبران در خفا و آشكار دوگانه رفتار مىكنند و گاهى براى براى رفع مسؤوليت از خود، مسؤولان ديگر را قربانى مىكنند اما امام اين گونه نبودند و به اعتراف دوست و دشمن همواره ايشان با مردم با صراحت و صداقت سخن مىگفتند.() يك بار در مجلسى كه گروهى از فضلا نشسته بودند از آن بزرگوار
سؤال علمى كردند و چون يكى از حاضران به عالم ديگرى گوشه و كنايه مي‌زد چهره آقا برافروخته شد و فرمود: منزل من جاى گوشه و كنايه نيست مجالس بايد خدايى باشند، مجالس نمىتوانند جورى باشند كه در آن به مؤمنين و مسلمانها گوشه و كنايه بزند.()
امام نه تنها در مقابل كسانى كه سهم امام يا ساير وجوه شرعى را مي‌آوردند خضوعى نمىكردند بلكه مىتوان گفت: با نوعى بى اعتنايى برخورد مىنمودند زيرا نظرشان اين بود كه: شما وظيفه خود را انجام مي‌دهيد، خيال نكنيد منّتى بر من داريد، شما با اين پول دادن راحت مىشويد و من كه مىخواهم اين پولها را در راه خودش مصرف كنم در زحمت قرار مىگيرم، بنابراين شما براى من زحمتى ايجاد كرده‌ايد ديگر نبايد منّتى بر من داشته باشيد.()
اگر امام احساس مىكرد بايد امر به معروف و نهى از منكر كند در هر شرايطى به اين امر مبادرت مىنمودند واز كسى پروايى نداشتند، پس از رحلت آيت اللّه كاشانى گروهى از اقشار مردم تهران براى ديدن امام به قم آمدند، در همان مجلس شخصى جلو آمد تا دست امام را ببوسد، انگشترى طلا هم در دست داشت، در همان حال كه مىخواست بر دست امام بوسه بزند، آقا دستش را گرفت و فرمود: اين انگشتر براى مرد حرام است آن را در بياوريد و به جاى آن انگشتر ديگرى در دست خود بكنيد.() امام در اجراى موازين شرعى از تبليغات شوم خودباختگان غربى نهراسيد و در سخنى فرمودند: «با خداى خود پيمان بسته‌ام كه
رضاى او را بر رضاى مردم و دوستان مقدم دارم اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت بر نمي‌دارم من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي‌افتد ندارم من تنها بايد به وظيفه شرعى خود عمل كنم».() و در بيان ديگر فرمودند: «دفاع از اسلام و نظام شوخى بردار نيست و در صورت تخطى هر كس در هر موقعيت بلافاصله به مردم معرفى خواهد شد…»() و نيز تأكيد نمودند: «…من بارها اعلام كرده‌ام كه با هيچ كس در هر مرتبه‌اى كه باشد عقد اُخوّت نبسته‌ام چهارچوب دوستى من در درستى راه هر فرد نهفته است دفاع از اسلام و حزب اللّه اصل خدشهناپذير جمهورى اسلامى است…كسانى كه از منافقين و ليبرالها دفاع مىكنند پيش ملت عزيز و شهيد داده ما راهى ندارند.»()
خسران خطاى خواص
!حجت الاسلام و المسلمين رسولى محلاتى كه در دفتر حضرت امام مشغول به كار بوده‌اند مىگويد يك بار به حضرت امام عرض كردم اين بزرگوارى شما بود كه كارهاى حسّاسى را به ما واگذار فرموديد، اكنون اين فكر برايمان پيش آمده كه امكان دارد طرز كارمان مورد پسند و رضايت شما نباشد و از ما شكوه و گلايه‌اى داشته باشيد ولى عظمت روحى و بزرگواريتان اجازه ندهد كه به روى ما بياوريد آن بزرگوار بر حسب عادت خويش سرشان را پايين انداختند و چشمان نافذ و گيراى خود را به من دوختند و پاسخ همه جملات و سخنانم را با دو عبارت پر معنى و كوبنده كه دقّت در آن پر ارزش است دادند و با آن متانت و وقار هميشگى با صراحت فرمودند: آقاى رسولى احتياجى به اين حرفها نيست، هر وقت من تشخيص بدهم وجود شما در اين خانه به ضرر اسلام است، عذر شما را خواهم خواست، بفرماييد و به سر كارتان برويد، ابهت و عظمت ايشان اجازه نداد كه ديگر من چيزى بگويم سخنان امام در اعماق دلم اثر كرد و نه تنها از آن ناراحت نشدم بلكه علاقه‌ام چندين برابر گشت.()
يكى از شاگردان مشهور امام نقل مىكند بك بار كه در مسيرى همراه امام بودم به ماجرايى كه بحث روز بود اشاره كردم و آن اين بود كه رژيم شاه به دليل اختلاف بين ايران و عراق به كسى گذرنامه نمي‌داد تا به عراق برود و چون اين برنامه با رحلت آيت اللّه بروجردى همزمان شده بود بيشتر طلبههاى قم آن را به فال نيك گرفتند زيرا تصوّر مىنمودند در صورت
مهاجرت طلبهها به عراق و حوزه نجف، حوزه علميه قم خلوت مىشود، خوشحال بودند كه با عدم امكان رفتن آنان به عتبات عاليات، مراكز علوم دينى قم همچنان برقرار مىماند، با يادآورى اين نكات به آقا عرض كردم: الحمد لله به طلبههاى قم گذرنامه داده نمىشود كه به نجف بروند و در نتيجه حوزه علميه قم نيز از هم باشيده نمىشود. امام در پاسخ به اين اظهارات مطلبى فرمودند كه تكيه گاه كلامشان اين بود: تو خداپرست نيستى، تو يكتا پرست نيستى، تو لا اله الّا اللّه را درست نگفته‌اى، براى اين كه اگر تو يكتاپرست بودى قم و نجف برايت معنى نداشت، هدف ترويج اسلام و فقه امام صادق(ع) است. تو چرا نجف را غير از قم مي‌دانى؟ اصلاً آن لا اله الّا للّه را كه گفته‌اى، الكى گفته‌اى! البته اين فرمايشات امام جنبه موعظه و نصيحت داشت نه آن كه خواسته باشند شاگرد خود را غير موحّد بدانند.() امام هرگاه از بستگان، دوستان، علاقهمندان و كسانى كه به نحوى با آنها رابطه عاطفى داشتند، خطايى مي‌ديدند، نهى از منكر مىكردند يا تذكر لازم را مي‌دادند و با كسى هم تعارف نداشتند با همه چنين بودند و آنان كه امام را به خاطر خدا دوست داشتند هيچ گاه از اين برخورد همراه با قاطعيت و صلابت امام نمي‌رنجيدند بلكه آن را دليلى بر پاك بودن اعتقاد امام و راستين بودن پيوستگيشان با همان مقام معنويت به حساب مي‌آوردند.() اگر امام برنامههاى فردى را مورد تحسين قرار مي‌دادند و از او تعريف مىكردند هنگامى كه احتمال مي‌دادند آن فرد اين برخورد تشويق گونه را به حساب شخص خودش گذاشته است در همان لحظه رفع شبهه مىكردند و تأكيد مىنمودند آنچه كه از كسى تعريف مىكنم جنبه شخصى ندارد بلكه به حساب اسلام است.()
يكى از ياران امام مىگويد: يك بار به محضر امام شرفياب شدم و ايشان در خصوص جريانى راجع به مجلس پيغامى دادند و مطالبى فرمودند تا من به عرض نمايندگان برسانم و من اين مأموريت را انجام دادم يكى از مطالب حضرت امام اين بود كه فرمودند :من در كارهاى مجلس دخالت نمىكنم ولى اگر يك روزى ببينيم مجلس مىخواهد بر خلاف اسلام حركت كند من طلبه جلوى آنها مي‌ايستم، تصور نكنند كه مجلس است من ملاحظه قانون را مىكنم و قانون هم بايد كار خودش را انجام دهد ولى اگر يك روز ديدم قانون بر خلاف اسلام است جلوى همهشان مي‌ايستم تصوّر نشود در برابر خلاف اسلام من بىتفاوت مىمانم.()
لغزش اهل علم و فضلا مخاطرات بيشترى دارد و به همين دليل حضرت على(ع) فرموده‌اند: خطال عالم همچون شكستگى كشتى است كه در اثر آن هم كشتى غرق مىشود و هم سرنشينان خود را غرق مىكند.() عوارض انحراف اشخاص معمولى محدود است ولى انحراف يك نفر حوزوى افزون بر گناه، ديگران را به روحانيت و حتى اسلام و ديانت بدبين مىسازد و اين خسران بزرگ را نبايد اندك پنداشت از اين رو امام از علماى منحرف نفرت داشته و آنان را از ساواكى پستتر مىشمرد و انگيزه ايجاد دادگاه ويژه روحانيت را بزرگى و زيان بار بودن خيانت روحانى و رماندن مردم از دين و عالمان دين ياد مىكرد.() در پيامى خطاب به مراجع، روحانيان، مدرسين و… فرموده‌اند: «من به طلّاب عزيز هشدار مي‌دهم كه علاوه بر اين كه بايد مواظب القاءات روحانى نماها و به ظاهر جهلاى قوم كه هرگز با اصول و اهداف روحانيت آشتى نكرده‌اند، عبرت بگيرند كه مبادا گذشته تفكر و خيانت آنان فراموش و دلسوزىهاى بىمورد و ساده انديشها سبب مراجعت آنان به پستهاى كليدى و سرنوشت نظام شود.»() و يادآور شده‌اند: «…با اين كه در كشور ما در اجراى عدالت بين روحانى و غير آن امتيازى نيست ولى وقتى با متخلّفى از روحانيت خوش سابقه يابد سابقه برخورد
شرعى و قانونى و جدّى مىشود فوراً باندها فرياد مي‌زنند كه چه نشسته‌ايد جمهورى اسلامى مىخواهد آبروى روحانيت را ببرد. اگر احياناً كسى مستحق عفو بوده و بخشيده شود تبليغ مىكنند كه نظام به روحانيت امتياز بيجا مي‌دهد. مردم عزيز ايران بايد مواظب باشند كه دشمنان از برخورد قاطع نظام با متخلفين از به اصطلاح روحانيون سوء استفاده نكنند و با موج آفرينى و تبليغات اذهان را نسبت به روحانيت متعهد بدبين ننمايند و اين را دليل عدالت نظام بدانند كه امتيازى براى هيچ كس قايل نيست و خدا مي‌داند كه شخصاً براى خود ذرّه‌اى مصونيّت و حق و امتياز قائل نيستم. اگر تخلّفى از من هم سر زند مهياى مؤاخذه‌ام».()
امام بر اين باور بودند كسى كه به تشويش اذهان عمومى مىپردازد و بر عليه نظام فعاليت فرهنگى و تبليغى مىكند و موازين دينى و مقدّسات را مورد تهاجم قرار مي‌دهد هم آب به آسياب دشمنان قسم خورده نظام اسلامى مي‌ريزد و هم خوراك پخته و آماده‌اى براى بوقهاى تبليغاتى استكبار فراهم مىكند، البته ابر قدرتها از اين گونه اشخاص تعريف مىكنند، تأكيد امام بر اين حقيقت استوار بود: «آن روزى كه آمريكا از ما تعريف كند بايد عزا گرفت…»() و نيز امام بارها مىفرمودند:
هر وقت مشاهده كرديد قدرتهاى غربى و دستگاههاى تبليغاتى آنان از شما تعريف كردند، در خودتان شك كنيد. هر فردى و خصوصاً اهل علم و آنان كه در نظام مقدّس اسلامى مسؤوليتى داشته‌اند بايد بدانند كه اهتمام عظيم رسانههاى غربى و صهيونيستى به حمايت از آنان و تعريف و تمجيد و بزرگ كردن اظهارات و مطالبشان اين حقيقت را به اثبات مي‌رساند كه در جايى از كارشان اشكال است، انسان آرام آرام به سوى پرتگاه گام برمى دارد و يك وقت مشاهده مىكند نه تنها تحليلها و تفسيرهاى راديوهاى بيگانه با سخنهاى او يكى است بلكه آنقدر از ارزشها فاصله گرفته كه ديگر احتياج نيست رسانههاى غربى از كانالهاى گوناگون گزارش تهيه كنند و نطق برخى نيروهاى خودى مهمترين منبع تغذيه آنان است، اتفاق نظر رسانهها و رونامههاى غربى با مجامع صهيونيستى، ضد انقلابيون و گروهكهاى متوارى و معارض نظام در بر حق بودن يك شخص نه تنها نقطه مثبتى نيست بلكه تقويت جبهه كفر، الحاد، شرك و نفاق مىباشد امام مىفرمايند: «كسانى در بين ما روحانيون بوده‌اند كه ندانسته به مقاصد آنها (اجانب) كمك كرده‌اند…گاهى وسوسه مىكنند كه احكام اسلام ناقص است. مثلاً آيين دادرسى و قوانين قضايى آن چنان كه بايد باشد نيست…»() و در يكى از پيامهاى خويش يادآور شده‌اند: «نبايد تحت تأثير ترّحمهاى بيجا و بى مورد نسبت به دشمنان خدا و مخالفين و متخلّفين نظام به گونه‌اى تبليغ كنيم كه احكام خدا و حدود الهى زير سؤال بروند.من بعضى اين موارد را نه تنها به سود كشور نمي‌دانم كه معتقدم دشمنان از آن بهره مىبرند…»()
امام همچنان كه از روحيّه‌اى بسيار عاطفى برخوردار بودند و مهربانى و رأفت زيادى از خود بروز مي‌دادند وقتى مسئله نقض احكام الهى توسط فرد و يا افرادى پيش مي‌آمد، هيچ گونه اغماضى نداشتند و به خصوص از زير پا گذاشته شدن دستورات دينى توسط علماى دينى بسيار متأثر مىشدند. رنج مىكشيدند، تأسّف مىخوردند و با آشفتگى مىگفتند: چطور يك روحانى حاضر مىشود احكام الهى را زير پا نهد() يا آن كه در مقابل هجوم به ارزشهاى مذهبى و هتك مقدّسات مهر خاموشى بر لبان خويش بزند. امام از اين كه نيروهاى خودى با يكديگر نزاع دارند و به اختلافات دامن مي‌زنند ناراحت بود و اين حركت را مخالف رضايت خداوند و اولياى او مي‌دانست و مىفرمود:
«…اين دنيا چند روزش آمده پيش شما، اين را خدمت كنيد تا آبرومند باشيد پيش خدا اين را با دعوا نگذرانيد، با صلح برويد سراغ مردم. اگر برويد سراغ مردم ديگر دعوا پيش نمي‌آيد براى اين كه وقت دعوا نمىماند اما افسوس اين است كه شما مشغول دعوا هستيد و از مردم غافل، نه اقتصاد را توانستيد درست كنيد و نه امنيّت را توانستيد درست كنيد و نه هيچى. همه‌اش دعوا و همه‌اش با هم دعوا… به همه آقايان من مىگويم با هم جنگ نكنيد، روزنامهها را پر نكنيد دوباره از بدگويى از هم…انتقاد غير انتقام جويى است. هر كس از هر كس مىتواند انتقاد صحيح بكند اما اگر قلم كه دستش گرفت انتقاد كند براى انتقام جويى، اين همان قلم شيطان است…»() ادامه دارد

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ و و . غررالحكم و دررالكلم: به ترتيب ج 4، ص 29، ج 4، ص 21 و ج 1، ص .394
. در جستجوى راه از كلام امام، دفتر 14، ص .78
. مأخذ قبل.
. صحيفه نور، ج 1، ص .190
. همان، ص .176
. همان، ص .158
. همان، ص .165
. همان، ص .207
. امام خمينى از تبعيد تا پيروزى، ج 2، ص.31
. صحيفه نور، ج 1، ص .214
. امام خمينى از تبعيد تا پيروزى، ص .35
. خورشيد قرن، ص .20
. صحيفه نور، ج 1، ص .324
. پا به پاى آفتاب، گردآورى و تدوين امير رضا ستوده، ج 1، ص .284
. مجله نور علم، دوره سوم، ش 31، ص .104
. صحيفه دل، ج 1، ص .114
. پا به پاى آفتاب، ج 3، ص .33
. صحيفه دل، ص 58 ـ .57
. صحيفه نور، ج 10، ص .82
. انقلاب ايران و مبانى رهبرى خمينى، سيروس پرهام، ص 76 و .150
. صحيفه دل، ص .128
. مجله نور علم، ص .114
. پا به پاى آفتاب، ج 4، ص .280
. همان، مأخذ، ج 1، ص .242
. دليل آفتاب، ص .153
. پابه پاى آفتاب، ج 4، ص .153
. همان، ج 3، ص .36
. همان، ج 4، ص .150
. روزنامه كيهان، ش .16647
. خاطرات سياسى، محمد محمدى رى شهرى، ص.294
. همان، ص .289
. پابه پاى آفتاب، ج 2، ص .178
. همان، ج 3، ص 298 ـ .297
. همان، ج 2، ص .48
. بنگريد به مأخذ پيشين، ج 3، ص .282
. گلهاى باغ خاطره، از خاطرات آيت اللّه محمد يزدى، ص .137
. زلّه العالم كانكِسار السفينة تغرق و تغرق (بحار الانوار، ج ،2 ص 58).
. صحيفه نور، ج 9، ص 290، مجله حوزه، ش 95 ـ 94، ص .282
. فرازى از پيام امام خمينى كه در سوم اسفندماه سال 1360 ش صادر فرموده‌اند.
. صحيفه نور، ج 21، ص .93
. همان، ج 18، ص 179 و نيز بنگريد به (در سايه آفتاب) محمد حسن رحيميان، ص .214
. در جستجوى راه از كلام امام، دفتر 14، ص .85
. صحيفه نور، ج 21، ص 96، خاطرات سياسى…ص ،288 روزنامه كيهان، ش .16615
. پا به پاى آفتاب، ج 1، ص .253
. صحيفه نور، ج 7، ص .520

/

سيماى پرفروغ حضرت فاطمه اطهر س از منظر ديگران

اشاره
اگر چه پيرامون شخصيت آسمانى بانوى بانوان جهان، حضرت فاطمه زهرا(س)، مقالات و كتابها نگاشته شده و فراوان سخن رانده شده است، امّا گويا اگر هزاران برابر آن نيز قلم زده شود و سخن گفته شود، باز قطره‌اى در مقابل اقيانوس بيكرانه فضيلتهاى حضرتش مىباشد.
و به تعبير حكيم فرزانه حضرت آيت اللّه جوادى آملى، گفتار و نوشتار هر چه بلند و پر معنا و نغز و رسا باشد، توان معرفى شخصيتى كه اصلش از عالم ملكوت و شاخ و برگش در جهان ناسوت گسترده است را ندارد.() عارفى همچون حضرت امام خمينى (ره) با آن جايگاه علمى و عرفاني‌اش از درك عظمت و مقام والاى حضرت زهرا (س) اظهار عجز و ناتوانى كرد و فرمود :”هر كس با هر بينش كه درباره او سخن گفته است، از عهده ستايش او بر نيامده است. چون كه دريا را در كوزه‌اى نتوان گنجاند.”()
درباره شخصيت ممتاز فاطمه زهرا(س) گفتارها، نوشتارها و اظهارنظرهاى زيادى، چه از دوست و چه از دشمن، رسيده است. “اَلفَضلُ ما شَهِدَت بِهِ الاعداءُ”
از آنجا كه تعداد افرادى كه درباره آن شخصيت نادره و آن بانوى بزرگ اسلام تحقيق و بررسى كرده‌اند، بسيارند و حتّى اشاره كوتاه به گفتارهاى آنان از گنجايش يك مقاله خارج است و از طرفى هم قصد نگارنده در اين نوشتار فقط بيان گفتههاى خود افراد است، نه نقل حديثى كه از پيامبر(ص) شنيده‌اند، بر اين اساس، فقط به سخنان افرادى اكتفا مىشود كه هدف نگارنده را تأمين مىكند. با اين اميد كه خوانندگان اين نوشتار، تنها با مختصرى از بازتاب عظمت روح، مقام علمى و معنوى آن حضرت در جهان آشنا شوند و بدانند كه اهلبيت(ع)، تنها به امّت اسلام و جهان اسلام تعلّق ندارند، بلكه ارزشهاى انسانى آنان به همه بشريت تعلق دارد.
در فضيلت فاطمه زهرا(س) همين بس كه اشرف مخلوقات، پيامبر رحمت، محمد مصطفى(ص)، عمرى را به معرفى فاطمه(س) مىپردازد؛ در هر فرصت مناسبى از فضل و فضيلت فاطمه(س) سخن مي‌راند و
احترام بى حدّ و حصر در حق آن حضرت روا مي‌دارد تا شايد اين فرشيان حق ناشناس، قدر شناس اين گوهر دُردانه عرشى گردند.
حق شناسان گر، به دست آرند معيار تو را حد فوق ماسوا دانند مقدار تو را()
در اين نوشتار مختصر، گوشههايى از كتاب فضل فاطمه اطهر(س) را از منظر ديگران مرور مىكنيم.
خوشتر آن باشد كه سرّدلبران گفته آيد در حديث ديگران
فضايل حضرت فاطمه(س) از ديدگاه خلفا و دانشمندان اهلسنت
خليفه اوّل (ابوبكر بن ابى قحافه)
ابوبكر در عظمت حضرت فاطمه(س) گفت :”اى دختر رسول خدا(ص)! پدرت به مؤمنان، مهربان و بزرگوار بود و در برابر كافران، سخت و خشن. رسول خدا(ص) از نظر نسبت پدر تو بود، نه پدر زنهاى ديگر، و او برادر شوهر تو بود، نه برادر ديگران. پيامبر(ص) حضرت على(ع) را براى هر كار مهم و بزرگى برگزيد و او ياور خوبى براى پيامبر(ص) بود. شما را جز افراد سعادتمند دوست ندارد و هيچ كس جز تيرهبخت با شما دشمنى نكند. شما عترت پاك رسول خدا(ص) هستيد و از نيكان و برگزيدگان خدا مىباشيد؛ شما راهنماى ما به سوى سعادت هستيد و پيشوايى ما به سوى بهشت مىباشيد. و تو اى بهترين زنان و دختر بهترين پيامبر! در گفتار خود راستگو و در عقل و معرفت، سرآمد ديگران مىباشى. كسى حق تو را از تو باز ندارد و در صداقت تو حرفى نخواهد داشت…() .”
خليفه دوّم (عمر بن خطّاب)
وى به فاطمه دختر رسول(ص) گفت :”اى فاطمه! خداى را سوگند، كسى را نديدم رسول(ص) مانند تو نزد او محبوب باشد و خداى را سوگند بعد از پدرت رسول(ص) هيچ كس نزد من مانند تو محبوب نيست.”()
معاوية بن ابىسفيان
ابن قيبه دينورى مىنويسد :”معاويه براى بيعت گرفتن يزيد، مردم مدينه را جمع كرد و در بين آنها امام حسين(ع) هم بود. معاويه گفت: به خدا سوگند اگر پى مىبردم كه كسى براى مسلمانان بهتر از يزيد است، با او بيعت مىكردم.
امام حسين (ع) برخاست و فرمود: “به خدا سوگند! كسى را كه پدر و مادر و خود او، بهتر از يزيد است ترك كردى.”
معاويه گفت: گويا خود را در نظر دارى؟
حضرت فرمود: “آرى، خدا اصلاحت كند.”
معاويه گفت: “حالا پاسخت را مىگويم: امّا گفته تو درباره مادرت؛ به دينم سوگند! مادر تو بهتر از مادر اوست؛ اگر براى مادر تو، جز اين افتخار نبود كه از زنان قريش است، بازهم بهترين آنان بود؛ پس چگونه خواهد بود كه او دختر رسول خدا(ص) و فاطمه زهرا(س) است كه در دين و سابقه ايمان خود نيز برترى دارد؛ آرى به خدا سوگند! مادر تو، بر مادر او برترى دارد.”()
روزى معاويه بزرگان جامعه، از جمله امام حسين(ع) را به جلسه‌اى دعوت كرد. سپس معاويه پرسيد: آيا مي‌دانيد گرامىترين مردم از نظر پدر، مادر، پدربزرگ و مادر بزرگ،عمو وعمه و دايى و خاله كيست؟
عدّه‌اى از حاضران گفتند: اميرالمؤمنين(معاويه) بهتر مي‌داند. در اين هنگام، معاويه دست حسين بن على(ع) را گرفت و گفت: اين! پدرش على بن ابىطالب(ع) و مادرش فاطمه(س) دختر محمد(ص)، پدربزرگش رسول الله و مادربزرگش خديجه(س)، عمويش جعفر طيار، فرزند ابوطالب و عمه‌اش هاله دختر ابوطالب، دايي‌اش قاسم پسر رسول الله (كه در كودكى در گذشت) و خاله‌اش زينب دختر محمد(ص) است. آنگاه همگى گفتند: اميرالمؤمنين (معاويه) درست گفت.()
فضايل فاطمه(س) از زبان عايشه
عايشه دختر خليفه اوّل، يكى از همسران پيامبر اكرم(ص) است بر اساس تواريخ معتبر، وى با على(ع) و فاطمه زهرا(س) و فرزندان ارجمند آنان، ميانه خوبى نداشت. اين كينه و خصومت او با برپايى جنگ جمل كاملا ظاهر گشت. حقيقتآ فضيلت و كمال بىمنتهاى فاطمه اطهر(س) و خاندان مطهّر آن حضرت به اندازه‌اى درخشندگى و نور افشانى دارد، كه بسان خورشيد تابان، هيچ كس و هيچ چيز قادر به جلوگيرى از پرتو افكنى آن نيست. به طورى كه حتّى عايشه با چنين تفكّرى، هرگز نتوانست فضائل و كمالات آنان را كتمان كند. به عنوان نمونه، به ذكر برخى از سخنان و مرويّات او بسنده مىكنيم :
ـ1 عايشه در فضيلت حضرت فاطمه(س) گفت: “ما رأيتُ أحدآ كانَ أصدَقَ لهجةً منها الّا أن يكونَ الَّذي وَالِدها”() كسى را راست گفتارتر از فاطمه(س) نديدم، مگر پدرش را.
ـ2 از عايشه سؤال شد: چه كسى در نزد پيامبر(ص) از همه محبوبتر بود؟ گفت :”فاطمه(س). پرسيده شد از مردان؟ گفت: شوهر فاطمه(س) كه همواره روزه‌دار و شب‌زنده‌دار بود.”()
ـ3 از عايشه نقل شده كه گفت :”من كسى را شبيهتر از فاطمه(س) به پيامبر(ص) در سكوت و درستكارى و وقار و سخن، نديدم و هرگاه فاطمه(س) بر پيامبر(ص) وارد مىشد، به استقبال او مىشتافت، سپس دست او را گرفته و دخترش را مىبوسيد و در جايگاه خود مىنشاند و هرگاه رسول خدا(ص) نيز بر فاطمه وارد مىگشت، او نيز همين رفتار را با پدر داشت.”()
ـ4 از عايشه روايت شده كه گفت :”هنگامى كه فاطمه(س) از پيش روى مي‌آمد، راه رفتنش بسان راه رفتن رسول خدا(ص) بود. او هرگز مانند ديگر زنان، خون حيض نديد؛ زيرا از سيب بهشتى آفريده شده بود، (امام) حسن(ع) را بعد از نماز عصر به دنيا آورد و بلافاصله از خون نفاس پاك شد و غسل كرد و
نماز مغرب به جاى آورد.”()
5 ـ از عايشه نقل شده است كه گفت :”ما دوخت و دوز داشتيم و مىبافتيم و در پرتو نور چهره حضرت فاطمه(س) شبها نخ به سوزن مىكشيديم.”()
احمد بن حنبل (پيشواى مذهب حنبلى)
امام احمد بن حنبل از امّسلمه نقل مىكند :”رسول خدا به فاطمه(س) فرمود: شوهر و دو فرزندت را نزد من حاضر كن. وقتى به محضر آن حضرت مشرّف شدند رسول خدا عبايى را كه از محصول باغهاى فدك درست شده بود، بر آنها انداخت. سپس دست مبارك خود را بر آنها گذاشت و فرمود: پروردگارا! اينها آل محمداند؛ درود و بركات خويش را بر محمد و آل او فرو فرست كه تو پسنديده و بزرگ مرتبه هستى.”
امّسلمه مىگويد :”من لاى عبا را بلند كردم تا در جمع آنان وارد شوم كه آن حضرت آن را از دست من كشيد و به اين كار اجاز نداده و فرمود: تو بر خير و نيكى هستى. “()
همچنين احمد بن حنبل در مُسند خود از ابوهريره نقل مىكند: “نظر النّبى(ص) الى علىّ و الحسن والحسين و فاطمة عليهم‌السلام فقال: أنا حربٌ لِمَن حارَبكُم و سِلمٌ لِمَن سالَمَكُم”() رسول خدا(ص) به فاطمه و على و حسن و حسين نظر افكند و سپس فرمود: هر كس با شما محاربه كند با من در جنگ است و هر كس با شما از در سازش وارد شود من با او در سازشم.
احمد حنبل در جلد سوم از مسند خود، از مالك بن انس نقل كرده است: “إنّ النبى(ص) كان يَمرّ ببيت فاطمة ستة اشهر اذا خرج الى الفجر فيقول: الصلاة يا اهل‌البيت “إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهّرَكُمْ تَطْهِيرًا”؛ پيامبر (ص) شش ماه، هر روز هنگامى كه براى نماز صبح به مسجد مي‌رفتند، از كنار درب خانه فاطمه(س) عبور مىكردند و مىفرمودند: نمازاى اهلبيت! و آنگاه آيه شريفه: “إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ خداوند فقط مىخواهد پليدى و گناه را از شما اهلبيت دور كند و كاملا شمارا پاك سازد.” را تلاوت مىكردند.”()
علامه محمد بن طلحه شافعى
وى مىگويد: “بدان! پيشوايان پاك و رهبران نيكوكار، غير از پيوند نَسَبى با رسول خدا (ص)، مزيّتى ديگر به خاطر پيوند از طريق حضرت زهرا(س) دارند. به واسطه آن حضرت، خداوند برترى شرافت و شرافت برترى، ارزشى والا و والائى ارزشمندتر، جايگاهى برين و برترين جايگاه، ريشه‌اى پاك، و پاكيزگى ريشه را براى آنان مقدّر ساخته است. پس در پرتو روشن بينى خود ـ خداوند تو را با هدايتش يارى فرمايد ـ به مفهوم اين آيه شريفه() و سبك عبارات و چگونگى اشاراتش به مقام والاى فاطمه(س) در درجات شرافت و بزرگوارى نگاه كن، خداوند مقام حضرتش را بيان كرده و سر و رمز دقيق آن را در اينجا آورده كه او را بين حضرت رسول و حضرت على قرار داده و از پيش‌رو و پشت سر اطرافش را گرفته تا بدين وسيله مقام و رتبه او را بازگو فرمايد، از آنجا كه مقصود از كلمه “انفسنا” نفس على به همراه پيامبر(ص) است، فاطمه(س) را بين آن دو قرار داده است، زيرا بيان نگهدارى كسى به وسيله خود انسان از نگهدارى به وسيله فرزندان رساتر است.”()
شبلنجى (از علماى شافعى)
وى مىگويد: “سپاس خدا راست كه جامه نعمتهايش را بر ما به طور كامل پوشاند، آقاى ما محمد(ص) را بر همه عرب و عجم برگزيد، و
خاندان او را بر مخلوقات برترى داد، و به فضل و كرمش آنان را در برترين مقامات قرار داد. پس در سيادت دنيا و آخرت از ديگران گوى سبقت ربودند و به كمالات آشكار و نهان متصف شدند و داراى فضائل افتخارآميز گرديدند.”()
ابن مغازلى (از علماى شافعى)
وى مىگويد: “… درود بر بزرگ بانوان فاطمه (س)، زهراى بتول، ريسمان پيوسته حق و نور سرشته خدا، فرزند رسول خدا و درود بر دو آقا، دو پيشوا، دو نوباوه رسول خدا (ص)، دو بزرگ جوانان اهلبهشت، حسن و حسين (ع)… .”()
ابن صبّاغ مالكى(انديشمند مالكى مذهب)
اين انديشمند مالكى مذهب مىگويد: “فاطمه زهرا(س) دختر كسى است كه درباره‌اش آيه شريفه ” سُبْحان َالَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ؛()پاك و منزه است خدائى كه بنده‌اش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجد اقصى كه گرداگردش را پر بركت ساختيم برد، تا آيات خود را به او نشان دهيم او شنوا و بيناست.، نازل شده است، سومىِ خورشيد و ماه، دختر بهترين انسان، پاكزاد و به اجماع و اتفاق نظر انديشمندان ژرفنگر، بانويى بزرگ مىباشد.”()
ابن ابي‌الحديد (شارح نهج‌البلاغه و دانشمند معتزلى مذهب)
وى مىنويسد: “در مجلس بعضى از بزرگان كه من هم در آنجا شركت داشتم، سخن از اين مطلب به ميان آمد كه حضرت على(ع) با ازدواج با فاطمه(س) شرافت و احترام بيشترى پيدا كرد. يكى از حاضران گفت: بلكه فاطمه(س) بر اثر ازدواج با على(ع) شرافت و احترام بيشترى نصيبش شد. حضّار از اين تعبير ناراحت شده، درباره اين مطلب گفتگو و مذاكرات جدّى شروع شد. صاحب مجلس از من خواست تا نظريّه خود را در اينباره اظهار نموده، توضيح دهم كه كدام يك از آن دو نفر برتر و افضل است: من گفتم: امّا اين كه كدام يك افضل و برترند، اگر مقصود از برترى آن است كه كدام يك از آنها داراى مناقب و كمالاتى بيشترند و مقصود كمالاتى باشد كه مردم با آنها خود را مىسنجند مانند علم و شجاعت و امثال آنها، در اين صورت على(ع) افضل و برتر است و اگر مقصود از افضليّت، برترى درجه و مقام در نزد خداوند متعال است، آنچه كه رأى متأخران از اصحاب بر آن استوار گشته، آن است كه پس از رسول خدا على(ع)، از همه مسلمانان از مرد و زن در پيشگاه پروردگار مقامش برتر است و فاطمه(س) زنى از زنان مسلمان است؛ هر چند بانوى زنان جهانيان است.
دليل بر اين مطلب آن است كه بنا به “حديث طير” ثابت شده است كه على(ع) محبوبترين مخلوقات نزد خداوند و فاطمه(س) يكى از مخلوقات است و بر طبق نظر متكلّمان و مفسّران كه در اين باره تحقيق كرده‌اند، كسى كه در نزد خداوند محبوبترين مخلوقات باشد، ثواب و اجر و پاداشش در روز قيامت از همگان بيشتر خواهد بود. و اگر مقصود از افضليّت شرافت و ارزش نسبى باشد، در اين صورت فاطمه(س) افضل است؛ زيرا پدرش سرور فرزندان آدم از اوّلين و آخرين است و در بين پدران على(ع) كس به مانند او و همطراز با او نيست. و اگر مقصود از افضليّت، شدّت محبّت و پيوند رحمى باشد، فاطمه(س) افضل است؛ زيرا وى دختر آن حضرت و مورد محبّت و علاقه شديد حضرتش بود و خواه ناخواه از حيث نسبت از پسر عمو نزديكتر بوده است. و امّا اين سخن كه
آيا على(ع) به او شرافت پيدا كرده يا او به على(ع) گرامى گشته است، عوامل شرف و برترى على(ع) نسبت به ديگر مردم گوناگون و متعدّد است: يك فضيلت مربوط به همسرى با حضرت زهراست و فضيلت ديگر مربوط به حضرت رسول(ص) است و برخى ديگر فضايل مستقلّ خود حضرت است؛ مانند شجاعت، عفّت، حلم، قناعت، خوش اخلاقى، بزرگ منشى و سخاوتمندى. و امّا آنچه كه مربوط به وابستگى به حضرت رسول(ص) است، عبارتند از: علم ديانت، پارسايى، پيشگامى و سبقت در اسلام و آگاهى داشتن و خبر دادن آن حضرت از غيبها و پنهانيها. و آنچه مربوط به حضرت‌زهرا (س) است، ازدواج با آن حضرت مىباشد كه بر اثر آن داماد پيامبر اكرم(ص) شد كه هم به نسبت و هم به سبب ارتباط پيدا كرد؛ تا جايى كه فرزندانش ذُريّه رسول خدا(ص) و جزئى از ذات آن حضرت گشتند، زيرا پيدايش فرزند از نطفه مرد و خون زن است و اينها دو جزء و دو بخش از ذات پدر و مادر مىباشند و اين ارتباط به همينگونه در فرزندان فرزندان براى هميشه ادامه پيدا مىكند. اين است آن گفتارى كه مىتوان در شرافت على (ع) به فاطمه (س) گفت.
و امّا شرافت فاطمه(س) به على (ع) بدان جهت است كه هر چند فاطمه (س) گرامى دخت سرور جهانيان است، در عين حال بر اثر همسرى با على(ع) شرف و كرامتى ديگر بر مجموعه شرافت و بزرگوارىهايش افزوده شد. مگر اين چنين نيست كه اگر حضرت رسول (ص) او را به همسرى ابوهريره يا اَنس بن مالك درمي‌آورد، ديگر فاقد چنان شرافت و عظمتى بود كه هم اكنون داراست، و همچنين اگر فرزندان و ذراري‌اش از ابوهريره و اَنس بن مالك، مىبودند، در آن صورت به خودى خود آن ارزش كنونى را نداشتند. “()
عبدالله بن عباس
وى كه از جمله مفسران بزرگ مسلمان، به ويژه اهلسنت است، از پيامبر(ص) روايت كرده: “اربع نسوة سيدات عالمهن: مريم بنت عمران، و آسية بنت مزاحم، و خديجة بنت خويلد، و فاطمة بنت محمد و افضلهن عالِمآ فاطمة”() چهار زن، برتر و سرور زنان دوران خود هستند: مريم دختر عمران، آسيه دختر مزاحم، خديجه دختر خويلد، فاطمه دختر محمّد كه در بين آنان از همه عالمتر، فاطمه است.” در روايت ديگر به نقل ابنعباس فرمود: “افضل العالمين مِن النساء الاولين و الآخرين فاطمه.”()
ابن عباس گفت: رسول خدا فرمود: “شب معراج، بر در بهشت نوشته‌اى ديدم كه آن نوشته شده بود: جز الله معبودى نيست؛ محمد(ص) رسول خدا؛ على(ع) محبوب خدا؛ و حسن و حسين(ع) بنده خالص و مخلص خدا؛ و فاطمه(س) برگزيده خداست. لعنت خدا بر دشمنانشان باد.”()
حاكم حسكانى حنفى
وى در كتاب “شواهدالتنزيل” مىنويسد: “پيامبر(ص) آيه: “فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالاْ صَالِ”() را قرائت كرد و گفت اين بيوت پيامبر(ص) است. از آن حضرت پرسيده شد كه آيا بيت على (ع) و فاطمه (س) نيز همين بيوت است، حضرت فرمود بيت على(ع) و فاطمه(س) از بافضيلتترين آن است.”()
و نيز در روايتى ديگر آورده است: پيامبر(ص) بعد از خواندن اين آيه، شخصى از آن حضرت پرسيد: يا رسول الله! مراد از اين بيوت در اين آيه چه خانههايى است؟ حضرت فرمود خانههاى انبياست. ابوبكر پرسيد يا رسول الله! خانه على و فاطمه هم از اين خانههاست؟ حضرت فرمود: بله از بافضيلتترين آن است.”()
همچنين وى مىنويسد: “وقتى كه آيه: “وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْهَا؛() اى رسول ما! اهل خود را به نماز فرمان ده و بر آن استقامت و شكيبايى ورز” نازل شد پيامبر اسلام(ص) در هر نمازى مي‌آمد در جلوى درب خانه على(ع) و فاطمه(س) و مىفرمود :الصلاة رحمكم الله، إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ… .”()
الذهبى
شمس الدين ذهبى در كتاب “سير أعلام النّبلاء” مى نويسد: “درست است اين خبر كه پيامبر(ص) فاطمه(س) و دو فرزندش را در كسايى جمع كرد و گفت خداوندا اينها اهلبيت من هستند و رجس و پليدى را از اين عده به دور كن و اينها را پاكيزه گردان.”()
همچنين مىنويسد: “فاطمه دختر رسول خدا(ص)، سرور زنان جهانيان در زمانش، پاره تن پيامبر و همسو با رسول الله (ص)، مادر پدرش، دختر سرور مخلوقات رسول‌الله(ص) و مادر حسنين (ع) است.
رسول خدا (ص) پيوسته فاطمه (س) را دوست مي‌داشت، گرامى مي‌داشت و از او شاد مىشد. فضائل او بسيار است. او پيوسته صبور، متدين، نيكوكار، خودنگهدار، قانع و سپاسگزار خدا بود.”()
فخر رازى (دانشمند و مفسّر معروف اهلسنت)
فخر رازى در تفسير آيه شريفه سوره “كوثر”، وجوه متعددى را نقل كرده است. يكى از اين وجوه آن است كه مراد و هدف از “كوثر”، فرزندان پيامبر اسلام باشد كه از نسل فاطمه (س) هستند.
وى مىگويد: شأن نزول اين آيه: “إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الاْ َبْتَرُ”، در ردّ تعبير و شماتت دشمنان پيامبر اسلام(ص) بود كه مىگفتند پيامبر(ص) “أبتر”، يعنى بدون فرزند و بي‌دنباله و مقطوع‌النسل است. طبق اين آيه، خداوند متعال آنچنان نسل پربركت بر آن حضرت عنايت مىكند كه با گذشت زمان و سپرى شدن ايّام و اعصار، همچنان باقى مىمانند.
بنگر چه تعداد از خاندان پيامبر(ص) كشته شده‌اند؛ ولى باز جهان پُر است از فرزندان خاندان رسالت؛ ولى از بني‌اميه با آن همه كثرت، اكنون هيچ فردى كه قابل اعتنا و اهميت و توجه باشد، وجود ندارد. ولى بر آنان (فرزندان و اعقاب رسول خدا) بنگر: شخصيتهايى از علما و دانشمندان بزرگ مانند باقر، صادق، كاظم، رضا… و امثال آنان،
از خاندان رسالت، باقى مانده است.”()
حسن بصرى
حسن بصرى (متوفاى 110هجرى) گويد: “در ميان امّت كسى عابدتر از فاطمه(س) نبوده است و آن حضرت در مقام عبادت آن قدر روى پاها مي‌ايستاد تا پاهاى مباركش متوّرم مىشد.”()
حسن بصرى نقل مىكند: “بسيار ديده مىشد كه فاطمه (س) در حال عبادت بود، يكى از فرزندانش در گهواره مىگريست. خداى تعالى به ملائكه امر مىكرد كه گهواره را حركت دهند تا آن حضرت از عبادت فارغ شود.”()
حاكم نيشابورى
حاكم در كتاب “المستدرك على الصّحيحين” از ميناء بن ابىمينا، بنده و خدمتگزار عبدالرحمن بنعوف، نقل مىكند: “خذوا عنّى قبل ان تشاب الاحاديث بالاباطيل، سمعت رسول‌اللّه (ص) يقول: انا الشجرة و فاطمه فرعها و علىّ لقاحها و الحسن و الحسين ثمرتها و شيعتها ورقها و اصل الشجرة فى جنّة عدن و سائر ذلك فى ساير الجنة”() حديثهاى صحيح را پيش از آن كه با گفتارهاى نادرست مخلوط شود بگيريد. من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مىفرمود: من درختم و فاطمه شاخه آن و على لقاح و حسنينم ميوه آنند و شيعيان ما برگهاى آن هستند. ريشه اين درخت در بهشت “عدن” است و ساير آن در بقيه باغهاى بهشت جاى دارد.
همچنين صاحب “المستدرك على الصّحيحين” به سندش از رسول خدا (ص) نقل مىكند كه فرمود:
“إنّ الله يغضب لغضبك و يرضى لرضاك”() رسول خدا(ص) به فاطمه (س) فرمود: همانا، خداوند به خاطر خشم تو خشم مىكند و با رضاى تو راضى مىشود.
حاكم نيشابورى مىنويسد: “على(ع)، فاطمه(س) حسن و حسين(ع) اولين كسانى هستند كه در بهشت وارد مىشوند.”
همچنين وى درباره عظمت حضرت زهرا(س) در روز محشر نقل مىكند كه: “در روز قيامت منادى ندا مي‌دهد كه اى اهل محشر! چشمانتان را ببنديد كه فاطمه زهرا(س)، دختر رسول خدا(ص) وارد مىشود.”()
حاكم نيشابورى در كتاب المستدرك آورده است: “رسول خدا(ص) وقتى كه از جنگى و يا از سفرى برمىگشت به مسجد مي‌رفت و دو ركعت نماز مىخواند، سپس به نزد دخترش فاطمه (س) مي‌رفت و به او ثنا مىگفت و سپس به نزد همسرانش مي‌رفت.”()
محمد بن ادريس ( پيشواى مذهب شافعى)
در ميان رهبران مذاهب اهلسنت، امام شافعى بيش از ديگران ارادت قلبى خود را نسبت به خاندان اهلبيت(ع) ابراز داشته است.
او مىگويد:
لئن كان ذنبى حبّ آل محمد فذلك ذنب لست عنه اتوب
اگر گناه من دوستى اهلبيت پيامبر است، از اين گناه هرگز توبه نخواهم كرد.
هم شفعائى يوم حشرى و موقفى و بغضهم للشافعى ذنوب
اهلبيت پيامبر در روز محشر شفيعان من هستند و اگر نسبت به آنان بغضى داشته باشم، گناه نابخشودنى كرده‌ام.()
وى، خاندان پيامبر را، وسيله نجات خود در درگاه الهى مي‌داند و مىگويد :
آلُ النّبىِ ذَريعَتى و هُمُ إليه وسيلتى
أرجو بهم اُعطى غَدآ بيدى اليمين صَحيفَتى
خاندان پيامبر پناه من و واسطه من به سوى خدا و پيامبرند واميدوارم كه به واسطه آنها در فرداى قيامت نامه اعمالم به دست راستم داده شود.()
او محبت به اهلبيت را واجب الهى ـ كه در قرآن به آن امر شدهـ دانسته و براى نشان بزرگى و فضيلت ايشان همين كافى است كه اگر كسى بر آنها در نماز، سلام و صلوات نفرستد، نمازش ادا نخواهد شد.
يا آل بيت رسول الله حبّكم فرضٌ من الله فى القرآن أنزلَهُ
يكفيكم من عظيم الفخر أنكم من لم يُصلّ عليكم لا صَلاة لَهُ
اى آل محمد! محبت شما امر واجبى است كه خدا آن را در قرآن نازل كرده است.
همين يك دليل بر عظمت قدر شما كافى است كه هر كسى نماز بخواند و بر شما درود نفرستد، نمازش نماز نيست.()
ارادت و علاقه امام شافعى به اهلبيت پيامبر چنان بود كه برخى از اهلسنت او را شيعه پنداشتند و حتّى جهت محاكمه به بغداد برده شد. او معتقد بود كه ارادت به خاندان على(ع) را بايد علنى و آشكار ساخت و اين پندار باطل را از اذهان دور كرد كه “رفض” را در دوستى على و فاطمه و فرزندان آن دو مي‌داند و يا “ناصبىگرى” را در دوستى ابوبكر و عمر. به اعتقاد او جريان رافضىگرى و ناصبىگرى كه دوستى و دشمنى افراطى را در حق على (ع) دنبال مىكردند، نادرست است. يعنى انسان مؤمن به خدا و رسولش كسى است كه محبت اهلبيت را آشكار كند. تقسيمبندى مسلمانان به رافضى و ناصبى تقسيمبندى مطرودى است و افرادى كه مسلمانان را به اين دو دسته تقسيم مىكنند، قطعآ مجرم و گناهكارند؛ زيرا محبت على و خاندانش از اصول دين اسلام است و اگر كسى چنين امرى را آشكار كند به اصل اسلام عمل كرده و به ايمان خويش استحكام بخشيده است. وى با بيزارى جستن از مردمى كه رافضى بودن را در دوستى فاطمه(س) و اهلبيت(ع) مىبينند، چنين گفته است:
اذا فى مجلس نذكر عليآ و سبطيهِ و فاطمة الزكيّة
فَاجرى بعضُهم ذِكرى سواهُ فَايقَنََ أنّهُ سَلَقلقيَّةَ
إذا ذَكروا عليّآ اَو بَنيهِ يتشاغَلُ بِالرّواياتِ العليّةِ
يقال تجاوَزُوا يا قوم هذا فهذا من حديث الرافضية
برئتُ الى المُهَيمِن من أناسٍ يرون الرفض حُبِّ الفاطمية
عَلى آلِ الرّسولِ صلوةُربّى وَلَعنتُهُ لِتِلكَ الجاهلِيّةِ()
ترجمه:
زمانى كه در مجلس، على (ع) و فاطمه (س) و حسن و حسين (ع) ياد مىشود، بعضى از دشمنان به خاطر آن كه مردم از ذكر و ياد آلمحمد(ص) منصرف كنند، ذكر ديگرى به ميان مي‌آورند. پس يقين كنيد آن كس كه مانع ذكر اين خانواده مىشود، زاده زن بدكار است.
آنها روايات بلند و طولانى نقل مىكنند تا ذكر على (ع) و فرزندان آن حضرت در ميان نيايد و گفته مىشود:
اى قوم! از اين سخنان بگذريد؛ زيرا اين سخن رافضىهاست.
من از مردمى كه دوستى فاطمه (س) را رفض مي‌دانند، به خدا پناه مىبرم.
صلوات پروردگارم بر آل رسول باد، و لعنت خداوند بر اين نو ع جاهليت!

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سرچشمه انديشه، ج 2، ص .99
. صحفيه نور، ج ،12 ص 72،قسمتى از پيام امام خمينى(ره) در تاريخ 15/2/.59
. ديوان محتشم كاشانى، ص .304
. ابنطيغور، ابوالفضل بن ابىطاهر، بلاغات النساء، منشورات مكتبة بصيرتى، ج ،1 ص .8
. حاكم نيشابورى، المستدرك على الصّحيحين، چاپ اوّل، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411 ه.ق، ج 11،ص .44
. ابن قيبه دينورى، الامامة و السياسة، ج1،ص .211
. المستجاد من فعلات اجواد، ج ،1 ص .26
. ابن عبدالبِّر، ابى عمر يوسف بن عبدالله بن محمد، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ اوّل، بيروت، دارالجيل، 1412 ه.ق، ج ،4 ص .1896
. همان.
. حافظ سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى، ينابيع‌المودّة، ص.172
. نورالله الحسينى، مرعشى تسترى، احقاق الحق، چاپ تهران، المكتبة الاسلامية،ج ،10 ص .244
. حسن سبزوارى افتخار زاده، فاطمه زهرا (س) شادمانى دل پيامبر (ص)، چاپ دوم، دفتر تحقيقات و انتشارات بدر، 1375 ه.ش، ص .258
. مسند احمد بن حنبل، ج ،6 ص ،323 انتشارات دارالفكر.
. همان، ج ،2 ص .422
. مسند احمد حنبل، دار الصادر، بيروت، ج ،3 ص .259
. فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ.” (آل عمران، آيه)61
. مطالب السؤول، چاپ ايران، ص 6 ـ 7 (107).
. محمد ابراهيم سراج، امام على(ع)، خورشيد بىغروب، تهران، مؤسسه انتشارات نبوى، چاپ اول، 1376 ش، ص .274
. ابن مغازلى، مناقب على بن ابىطالب، تهران، مكتبة الاسلامية، 1394 ه.ق، ص .3
. سوره اسراء،آيه .1
. حسن سبزوارى افتخار زاده، فاطمه زهرا (س) شادمانى دل پيامبر، ص ،55 به نقل فصول المهمه، ص .143
. ابن ابى الحديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، داراحياء الكتب العربية، 1385 ه، ج ،16 ص 21 ـ .19
. عبدالرحمن سيوطى، الدر المنثور، انتشارات مكتبة النجفى، ج 2، ص .194
. غلامرضا كسائى، مناقب الزهراء، قم، مطبعة مهر، 1398 ه.ق، ص .62
. خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتب العربية، ج ،1 ص .259
. سوره نور، آيه .36
. حاكم حسكانى، شواهدالتنزيل لقواعد التفضيل، ج1،ص 532، خ .566
. همان، ص 533 خ 567 و نيز ص ،534 خ .568
. سوره طه، آيه .132
. شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج ،1 ص ،497 خ .526
. ذهبى، محمد بن‌احمد بنعثمان، سير اعلام النبلاء، تحقيق الارنائوط و محمد نعيم العرقسوسى، مؤسسة الرسالة، بيروت، 1413، ج ،2 ص .122
. همان، ج ،2 ص 118 ـ .119
. فخر رازى، التفسير الكبير (مفاتيح الغيب)، چاپ اول، بيروت، دارالكتب العلميه، 1411،ج ،32 ص .124
. بحارالانوار، ج ،43 ص 84 مناقب آل ابىطالب، ج 3،ص .341
. مناقب آل ابىطالب، ج 3،ص .385
. حاكم نيشابورى، المستدرك على الصّحيحين، ج 3،ص 160، چاپ اوّل، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411 ه.ق.
. حاكم نيشابورى، المستدرك على الصّحيحين، ج 11،ص .38
. همان، ج ،3 ص .151
. أعيان الشيعه، ج ،1 ص .307
. نامه دانشوران ناصرى، ج ،9 ص .298
. ديوان امام شافعى، ص .152
. ديوان امام شافعى، ص .62
. ينابيع المودة، باب ،62 ص .355

/

فاطمه اطهر س عطيه خداوند

سرّ اَزل و حيات سرمد زهراست آيينه حق نماى احمد زهراست
چون شد سخن از (ام ابيها) گفتم زهراست محمد و محمد زهراست
فاطمه اطهر(س) بانوى بانوان دو جهان، عطاى خداوند سبحان، كفو و يگانه همتاى اميرمؤمنان(ع)، و يكى از علل آفرينش عالم امكان است. فاطمه اطهر(س) ميوه بهشت است و درختى مبارك كه آبشخور ريشه‌اش، دلهاى شيفته مؤمنانى است كه از “كوثر” وجود او سيراب شده‌اند. فاطمه(س) عطيه‌اى الهى و وجودى دستنايافتنى است كه درك ژرفاى اقيانوس كوثر او، در توان ما نيست. در ساحل بيكران وجود او، جز دستى نمىتوان تر كرد و جز جرعه‌اى نشايد كه نوشيد. كرانه درياى وجود او به كرانههاى هستى ختم مىشود. امّا مگر هستى را كرانه‌اى هست.
معنويت قدسى آن بانوى بى همتا در قرآنكريم، جلوه‌اى ويژه يافته، جمال معنوى
و اوج طهارت و عصمتش، در آيه “تطهير”() درخشش انسان كامل را متجلّى ساخت، آيه “مباهله”() شاهدى بر شكوهمندى و قدر و جلالتش گرديد.
و سوره “هل أتى”() جلوه‌اى از مروّت و ايثار آن بزرگوار را همراه با عارفانهترين زمزمه هستى “على حُبِّه”، تجسّمى زيبا بخشيد.
اين جويبارهاى فضيلت به هم پيوند خورد و در سوره “كوثر” مجموعه‌اى دل‌انگيز از زيبايىها و اصالتها را رقم زد و آن را به عنوان، هديه و عطيه‌اى الهى تقديم رسول خاتم الانبياء، محمد مصطفى(ص)، كرد؛ زيرا، فاطمه (س) يكى از مظاهر فيض مداوم و جريان پربركت حركت محمدي است كه استمرار آن را با ذريه خويش تضمين كرد. در اين راستا نگاهى گذرا به سوره كوثر داريم :
اين سوره كه كوتاه ترين سوره قرآنكريم است، در مكه معظمه بر پيامبر اسلام (ص) نازل شده است.
هنگامى كه دو پسر رسول خدا (ص) به نامهاى :”عبدالله و قاسم” در مكه از دنيا رفتند و حضرت فاقد فرزند پسر شد،() اين موضوع موجب شد كه مشركان فرصت طلب مكه كه به شدت تحت تأثير فرهنگ منحط دوره جاهليت قرار داشتند و ارزش انسان را تنها در داشتن فرزند ذكور مى پنداشتند، با شادى و هيجان، لب به تمسخر و طعن و شماتت بگشايند؛ و افرادى چون عاص بن وائل، رسول خدا را “ابتر” بخوانند.()
واژه ابتر در لغت عرب به “مقطوع الذنب”؛ يعنى، دم بريده و “الذى لا عقب له”؛ يعنى، شخصى كه نسلش قطع شده باشد، اطلاق مىشود.
اعراب جاهليت، طبق سنت ديرينه خود براى فرزند پسر اهميت فوق‌العاده‌اى قائل بودند و او را تداومبخش برنامههاى پدر مىشمردند؛ ازاين‌رو، بدخواهان قريش چنين مىگفتند: كه ديگر محمد(ص) فرزند پسر ندارد تا راه او را پيش بگيرد و دين و آيينش را ترويج كند؛ بنابراين، وقتى از دنيا رفت، از جهت دين و آيينش آسوده خاطر خواهيم ماند.()
اين تبليغات شوم و برخوردهاى ناهنجار، سخت قلب پاك رسول خدا(ص) را غمگين و مكدّر نمود و همچنان ادامه پيدا كرد؛ چنانكه نزديكان و علاقهمندان آن حضرت به شدت در تنگنا قرار گرفتند تا اين كه قرآن مجيد نازل شد و با طرز اعجازآميزى در سوره “كوثر” به آنها پاسخ گفت و خبر داد: كه دشمنان آن حضرت “ابتر” خواهند بود و برنامههاى حياتبخش اسلام و قرآنكريم هرگز قطع نخواهد شد.
ناگفته نماند بشارتى كه در اين سوره به رسول خدا(ص) داده شد، از يك سو ضربه‌اى محكم بر اميدهاى دشمنان اسلام بود و از سوى ديگر تسلى خاطرى براى آن حضرت بود كه بعد از شنيدن آن لقب زشت و توطئه دشمنان فرصتطلب، قلب نازنينش را غمگين كرده بودند.
خداى متعال بدين وسيله با نزول سوره “كوثر” پيامبرش را خشنود نمود و فرمود:
“ما به تو “كوثر” (خير و بركت فراوان) عطا كرديم؛ پس، به شكرانه اين نعمت، براى پروردگارت نماز بخوان” و شتر قربانى كن. همانا،
دشمن تو ابتر و مقطوع النسل است.”
به بيان روشنتر، يعنى: اى پيامبر! هرگز غمگين و محزون مباش! گرچه پسرانت را از دست داده‌اى؛ امّا فقط فرزند پسر نيست كه همواره مايه افتخار باشد و به عنوان سرمايه ماندگار مطرح شود؛ بلكه چيز ديگري نيز مىتواند جايگزين آن باشد و حتّى بهتر از فرزند پسر، خلاها را پر كند و كاستىها را جبران نمايد و آن، “كوثر” است كه ما به تو عطا كرديم. به يقين دشمنان تو، با اين كه داراى پسران زياد و نيرومندند، منقطع‌النسل و بى پيرو خواهند ماند و نسلشان منقرض خواهد شد.
منزلت و معناى سوره
در عظمت و اهميت اين سوره همين بس كه:
اولا: كوتاهترين، و در عين حال يكى از پرمحتواترين سورههاى قرآنكريم به شمار مي‌آيد.
ثانيآ: تركيبات و مفردات اين سوره مانند: “إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ”، “اَلْكَوْثَر”، “فَصَلِّ”، “لِرَبِّكَ”، “وَانْحَرْ”، “إِنَّ شَانِئَكَ” و “هُوَ الاْ َبْتَرُ”؛ فقط در همين سوره آمده و در هيچ جاى قرآنكريم تكرار نشده است.
واژه “كوثر” از ريشه “كثرت” است و بر چيزى اطلاق مىشود كه شأنيت كثرت در او باشد. علامه طبرسى در معناى لغوى “كوثر” مىنويسد :”الكوثر، فوعل من الكثرة و هوالشىء الذى من شانه الكثرة و الكوثر، الخير الكثير”؛ كوثر صفت مبالغه و وزن فوعل را دارد و برگرفته از كثرت است و آن عبارت از چيزى است كه شايستگى زيادى را داشته باشد و منظور از آن خير فراوان است.()
براى كلمه “الكوثر” در اين سوره بيش از بيست و پنج معنا و احتمال مطرح كرده‌اند() كه از جمله آنها مىتوان به “چشمه‌اى در بهشت”، “خير كثير” كه در منابع شيعه و سنى به چشم مىخورد، اشاره كرد.
قرطبى مفسر بنام اهلسنت، با وجود آن كه بين اين دو معنا و آيات ديگر سوره، تناسبى نمىبيند و بدان اعتراف دارد؛ اما به جهت اين كه براى معانى ديگر “كوثر” مؤيدى از روايات نيافته، همين دو معنا و احتمال را
برگزيده است.()
بيضاوى، از ديگر مفسرين اهلسنت، مىگويد مراد از كوثر، زيادى فرزندان و پيروان است.
خير فراوان در اين آيه به امور مختلفى از جمله: قرآن، نبوّت، چشمه‌اى در بهشت، علما، زيادى فرزندان، حوضى در بهشت، حكمت و شفاعت تفسير شده است. هيچ كدام از معانى ياد شده با يكديگر منافات ندارد؛ زيرا همه بيانگر همان مضمون متعالى كوثر و خير فراوانند.
نكته شايان توجّه اين است كه اين زيادى فرزندان و نسل پيامبر(ص) كه از چشمهسار فاطمه(س) جوشيده است، در ميان ديگر معانى از درخشش و جلوه بيشترى برخوردار است. چنانكه شواهد و قرائن زير مؤيد آن است :
1. شأن نزول سوره: مفسران شيعه و اهلسنت در شأن نزول اين سوره اينگونه نگاشته‌اند كه: عاص بن وائل در مقابل يكى از درهاى مسجدالحرام بنام “باب بنى السهم” با رسول خدا(ص) ملاقات كرد و با آن حضرت به گفتگو پرداخت. قريشىها كه شاهد اين منظره بودند از او پرسيدند: با چه شخصى سخن مى گفتى؟ او با عبارات بى شرمانه و گستاخانه گفت با “ابتر”. اين پاسخ به آن جهت بود كه عبدالله، آخرين فرزند پسر پيامبر(ص)، زندگى را بدرود گفته بود. و عرب جاهلى كسانى را كه داراى فرزند پسر نباشد “ابتر” قلمداد مىكردند؛ زيرا تنها راه استمرار اهداف فرد را در وجود پسر مي‌دانستند. در نتيجه، اين شأن نزول متناسب با سرزنش آنان خواهد بود.
فخر رازى، از علماى اهلسنت، دراين باره در تفسير خود مىنويسد: سومين نظر در معناى “كوثر” اين است كه منظور از آن، فرزندان آن حضرت است و اين به آن جهت است كه، اين سوره در ردّ كسانى نازل شده است كه از آن حضرت به خاطر نداشتن فرزندان عيبجويى مىكردند كه در اين صورت معناى آن اين است كه: خداوند به تو فرزندان و نسلى عطا مىكند كه در طول تاريخ برقرار خواهند ماند؛ سپس مىگويد: ببين كه چقدر انسانها از اهلبيت پيامبر(ص) به شهادت رسيده‌اند، امّا جهان همچنان
شاهد رونق فزاينده آنان است، آنگاه بنگر كه چه تعداد از بزرگان انديشمند مانند امام باقر، امام صادق، امام كاظم، امام رضا(ع) و محمد نفس زكيه در ميان آنها جلوهگر شده است.()
بيضاوى، مفسر اهل سنت، نيز زيادى فرزندان و پيروان را در شمار معانى كوثر ذكر مىكند.
درميان مفسران شيعه، علامه طبرسى(ره) در مجمع البيان و علامه طباطبايى در تفسير گرانسنگ “الميزان” مخاطبان خود را به اين معنا توجه داده‌اند. در تفسير الميزان دراين باره به خوبى استدلال شده است.
.2 دومين شاهد براين كه در “كوثر” معناى فرزندان فراوان منظور شده، ذيل سوره شريفه است كه مىفرمايد :”إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الاْ َبْتَرُ” به تحقيق دشمن تو بى دنباله است، زيرا كه ظاهر كلمه “ابتر” عبارت از قطع نسل و بى فرزندي است؛ چنان كه شأن نزول سوره آن را تأييد مىكند و يا دليلى بر انحصار به يكى از موارد آن مثل جداشدن از خيرات… است.
در هر صورت بدون دنباله بودن از نظر فرزند، در معناى “ابتر” ملاحظه شده است كه خود دليلى بر اين است كه در “كوثر” معنايى مقابل آن ارائه شده است؛ يكى وجود فرزندان بسيار است كه به پيامبر(ص) اعلام مي‌دارد كه: اي پيامبر! ما به تو خير فراوان، از جمله فرزندان بسيار داديم و دشمن تو براى هميشه تاريخ از تمامى نيكىها و ازنسل و فرزندان منقطع و جدا خواهد بود و از آنجا كه بستر كوثر و جريان پرفيض و مداوم، در وجود مقدس حضرت فاطمه(س) قراردارد، به عظمت اين سرچشمه خيرات و وجود با بركت بيشتر مىتوان پى برد. وجود مقدسى كه نعمت بزرگ الهى و استمرار فرزندان پيامبر اسلام(ص) به وسيله او تحقق يافت، تا شخصيت زن را در ابعاد معنوى و اجتماعى جلوه بيشترى بخشيده و هيچ فردى به خود اجازه ندهد كه فرزندش را تنها به خاطر جنسيت مورد تحقير قراردهد، زيرا، يگانه الگو و اسوه زن مسلمان، فاطمه (س) است.
مكتب فاطمه (س) مجموعه‌اى از فضايل انسانى و منظومه‌اى از گلواژههاى
نيك زيستن است كه در هسته مركزي آن پيامبر قرار گرفته است و فرزندان معصومش، اقمار اين منظومه‌اند. جهان امروز به همان مقدار نيازمند به آرمانهاي فاطمى است، كه جامعه ديروز جاهلى.
سوره كوثر، خود گواه خوبى بر اين مطلب است كه تبار و ذريّه پيامبر (ص) از دختر گرانمايه‌اش فاطمه (س) استمرار مىبابد، چنانكه علامه طباطبايى() به آن توجّه داده است. البته اين معنا را از آيات ديگر به صورت آشكارترى مىتوان دريافت. همچنين به دو نمونه آن در مناظره امام كاظم(ع) با هارون الرشيد تصريح شده است، زمانى هارون الرشيد از حضرت پرسيد: چگونه شما مىگوييد ما از فرزندان پيامبريم، با اين كه به جا ماندن نسل، از پسر است نه دختر و شما فرزندان دختر اوييد؟ حضرت در پاسخ او، آيه‌اى از سوره “انعام” را قرائت كرد “…هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّيَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ”() هدايت نموديم، از فرزندان او، نوح يا ابراهيم، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون و اينگونه نيكوكاران را جزا مي‌دهيم و زكريا و يحيى و عيسى و الياس را كه همه از شايستگان بودند.
آنگاه، حضرت از هارون الرشيد پرسيد: پدر عيسى كيست، كه به وسيله آن از فرزندان نوح يا ابراهيم به شمار آمده است؟ هارون گفت: عيسى پدرى نداشت. امام بي‌درنگ فرمود: همانگونه كه خداوند عيسى را به وسيله مريم از فرزندان انبياء
محسوب داشته است، ما نيز به پيامبر اسلام(ص) از طريق مادرمان فاطمه(س) انتساب پيدا كرده‌ايم و از فرزندان آن حضرتيم. آنگاه حضرت آيه شريفه “مباهله” را تلاوت كرد :”… فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ…” و فرمود: هيچ كس ادعا نكرده است كه پيامبر(ص) غير از على بن ابىطالب و فاطمه و حسن و حسين، در زير كساء (عبا) داخل كرده باشد، بدين ترتيب معلوم مىشود، منظور از “ابنائنا”، پسران ما، حسن و حسين‌اند كه خداوند آنها را پسران رسول خود خوانده است.()
رسول مكرم اسلام (ص) مأمور مىشود كه به شكرانه اين نعمت بزرگ، در پيشگاه باعظمت پروردگار سر تعظيم و كرنش فرود آورد، نماز بجاى آورد و قربانى كند. براى “وانحر” معناى ديگرى نيز در روايات شيعه و سنى به چشم مىخورد و آن عبارت است از بلند كردن دستها تا مقابل گوشها به هنگام تكبير گفتن در نماز.
“فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ” پس براى پروردگارت نمازگزار و نحر كن. سپاسگزارى و كرنش به آستان الهى از وظايف مهمى است كه عقل هر انسان برايش مقرّر مي‌دارد. سرشت انسانها مبتنى بر قدردانى از فردى است كه به او نيكى كرده است و از آنجا كه تمامى نعمتها از جانب خداوند به انسان ارزانى شده است، سپاسگزاري از او جلوه ديگرى به خود مىگيرد كه در اين سوره مباركه در نماز و “نحر” تجسم يافته است.
هر معنايى كه در “نحر” منظور باشد، چه قربانى كردن شتر و چه بالابردن دو دست تا روبروى گلوگاه و يا جلو آوردن روى سينه به هنگام تكبيرهاى نماز، همه نشانه سپاسگزارى از نعمتهاى خداوند است و نماز و نحر در صورتى مىتواند اعلام سپاس باشد كه فقط براى خدا و در جهت پروردگار
جهان باشد.
“إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الاْ َبْتَرُ” به يقين دشمن تو بى دنبال و بى خير است. يكى از جلوههاى اعجاز قرآن، كه در اين سوره نيز محقق شده است، خبرهاى غيبى و پيشگويىهاى قاطع و انطباق آن با واقعيتهاست كه به روشنى موارد زيادى را در آيات قرآن مىتوان يافت؛ ازجمله، داستان پيشگويى پيروزى روميان بر ايرانيان، پس ازآن كه آنها مغلوب ايرانيان گشتند و آن را نه سال قبل پيش بينى كرد و به همانگونه نيز تحقق يافت.()
پيشبينى ديگر مربوط به آيه شريفه “إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الاْ َبْتَرُ” است. دشمن كه از سر غرور و نخوت به زيادى تعداد و فرزندان خويش مىباليد و مسلمين را ناچيز مي‌انگاشت و به خصوص بعد از فوت فرزند رسول خدا (ص) كار را تمام شده تلقّى كرد و گمان برد پيام و رسالت پيامبر در ميان انبوه حوادث تاريخ به فراموشى سپرده خواهد شد، دراين هنگام قرآنكريم پيشگويى كرد كه دين تو جهانگير خواهد شد و كار دشمنان به نافرجامى و تباهى خواهدكشيد و امروزه كه پس از چهارده قرن حضور سرافراز اسلام را در جهان مشاهده مىكنيم، درخشش اعجاز اين سوره را هرچه بيشتر حس كرده و آن را به عنوان نشانه صدق ديگري بر رسالت پيامبر اسلام (ص) اعلام مي‌داريم.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره احزاب، آيه .33
. سوره آل عمران، آيه .61
. سوره دهر، آيه .1
. ناگفته نماند كه پيامبر(ص) در سال هشتم هجرت در مدينه نيز صاحب فرزند ديگري به نام “ابراهيم” از ماريه قبطيه شد، كه قبل از اين كه به دو سالگى برسد، از دنيا رفت و وفات او قلب پاك پيامبر (ص) را آزرد.
. ابوالحسن على بن احمد الواحدي النيشابوري، اسباب النزول، ص 307 جلال الدين سيوطى، الدرالمنثور، ج 6،ص 402 طبع دارالمعرفه.
. حاشيه محيى الدين شيخ زاده على تفسير القاضى البيضاوى، ج 8، ص 700 الفتوحات الالهيه، سليمان بن عمر شافعى، ج 8، ص .418
. مجمع البيان، ج 5،ص .548
. جلال الدين سيوطى، الدر المنثور، ج 6، ص 403، علامه طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 20،ص .370
. ابوعبدالله محمد بن احمد الانصاري القرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج ،20 ص 218، طبع مؤسسة التاريخ العربى.
. تفسير فخر رازى، ج 32،ص .124
. الميزان فى تفسيرالقرآن، ج 20،ص 371.
. سوره انعام، آيه .84
. بحارالانوار، ج 48،ص .128
. سوره روم، آيه .3

/

آنارشيسم فرهنگى در اينترنت و تهديدات اخلاقى، اجتماعى آن

امروز به روز شدن فن آورىها و….به تبع آن افزايش دنياى مجازى خصوصآ در شبكه گسترده اينترنت با سرعت زيادى صورتگيرد در مدت بسيار كوتاهى نه تنها سطح زندگى و روابط را دگرگون ساخته بلكه اصول و باورها و حجابهاى اخلاقى و اجتماعى جوامع بشرى و انسانى را دچار دستخوش كرده است و در واقع يك آنار شيسم اخلاقى، اجتماعى را سبب شده است كه به نظر جمع كثيرى از صاحب نظران در علوم اخلاقى و اجتماعى، اينترنت به دنبال جهانى سازى است و سردمدار جهانى سازى كشورهاى غربى و جهان اولىها هستند كه خود در مقدمه جهانى سازى مأموريتهاى خاص را دنبال مىكنند و از جمله اين مأموريتها، هرزه نگارى وكژ انديشى اخلاقى و اجتماعى خصوصا در كشورهاى رو به توسعه هست تا از اين طريق زودتر به اهداف استعمارى خويش برسند و در ميان كشورهاى موسوم به جهان سوم، در كشورها و ملتها و دولتهايى كه نسبت به اصول اخلاقى، اجتماعى دينى و مذهبى حساسيت بيشترى دارند به همان ميزان حساسيت و تهديد جدى در استفاده از اينترنت و ابزارهاى جهانى وجود دارد. و البته به اين معنا نيست كه افراد يا نظامهايى كه به اصول اخلاقى حساس نيستند، در معرض تهديد قرار ندارند، بلكه بايد بگوييم اين نظامها بعضآ يا خود مروج آنار شيسم اخلاقى، اجتماعى هستند كه امروزه تهديدات و معضلات اخلاقى در چنين نظامهايى آنچنان ويرانگر است كه نسل بشريت در آن نظامهاى رو به انقراض رفته است به طوريكه روابط نامشروع و زندگى غيرضابطهمند اجتماعى، اخلاقى و فرهنگ برهنگى و sex باعث از هم پاشيدگى نظام خانواده شده است.
هرچند كه هرزهنگارى كژ انديشى جنسى و اخلاقى در اين نظامها سابقه طولانىتر دارد، اما رواج دنياى مجازى اينترنت بصورت كنترل نشده و ترويج بى بندبارى اخلاقى در اين شبكه گسترده، اقدام به آن را آسانتر كرده است اين كژ كارى خود سر آغازى شد تا امراضى چون ايدز را كه امروزه به عنوان «طاعون رو به گسترش قرن» از آن ياد مىكنند؛ بشريت را به ورطه نابودى بكشاند و از اين بابت دنياى مجازى اينترنت را براى استفاده سايرين نيز ناامن نمودند، امروزه
دنياى اينترنت اگر چه مي‌رود تا دنيا را در دورترين افقها و حتى خانهها و خانوادهها را در قبضه خود در آورد و دولت و ملتهاى الكترونيكى را در جهان ايجاد كند، يك محيط كاملا نا امن است.
در خود اين دنياى مجازى، آزارگرهاى اينترنتى كه مثل مور و ملخ از ديوار صندوقهاى الكترونيكى بالا مي‌روند، هيچ محيطى را مورد اطمينان نگذاشته اند. گرام استاد فلسفه اخلاق در دانشگاه ابر دين اسكاتلند در مقاله‌اى در اين زمينه مىگويد: «اينترنت بيشتر از آنكه آنار شى سياسى را ترويج كند، آنار شيسم اخلاقى را رواج مي‌دهد و اين واقعآ ويرانگر است».()
اكثر كارشناسان معتقدند كه همه آنارشيستها از اينترنت استقبال مىكنند اعم از آنارشىهاى سياسى،تروريستى، اقتصادى،اجتماعى، امنيتى و اخلاقى و فرهنگى. لذا اينترنت و فضاى مجازى تقريبآ غير قابل شناسايى آن داراى توان ضد حكومتى و براندازى و هرج و مرج (سياسى، اخلاقى، فرهنگى،اقتصادى و…) مىباشد زيرا تمام تعاملات و ارتباطات برروى شبكه اينترنت بدون توجه به مرزهاى عقيدتى، ملى و خطوط قرمز اخلاقى و اجتماعى صورت مىگيرد.
اگر چه اين خصوصيت مىتواند از خصوصيات بين المللى اينترنت باشد ولى در واقع فضايى است كه كنترل چندانى ندارد ابزار و محيط اينترنت براى ارتباط بين ملتها و
دولتها با آنچه كه در عالم واقع به عنوان ارتباط معنا مىشود، فرق دارد و همان طور كه گفته شد فضاى شبكه مجازى است و نسبت به باورها و مرزهاى ملتها و دولتها بي‌اعتنا است و چه بسا ارتباط در شبكه بين كسانى انجام مىشود كه در فضاى حقيقى كاملا با هم غريبه هستند اگر چه سخن در اين موضوع از حوصله اين نوشتار خارج است ولى بايد اذعان داشت كه سطحى نگرى و عوام گرايى بعد از جنبه بين المللى اينترنت از خصوصيات ديگر آن است كه همين ويژگى باعث استقبال آنارشيستها شده است چرا كه در اين فضاى عوام گرايانه كه گاهى عمقى هم مىباشد آنچنان زمينه‌اى وجود دارد كه همه افراد با هر مرتبه و رتبه و اعتقاد و مرام و مسلك مىتوانند به صورت نا محدود وارد اين شبكه شوند و در شكل دهى و موارد ريز و درشت دنيا دخالت نمايند و هيچ صلاحيت خاصى براى جست و جو و اعمال نظر در اينترنت وجود ندارد و علاوه بر آن با وارد شدن كامپيوتر به خانهها، مدارس، مغازهها و تشكيل كافههاى اينترنتى دسترسى آسان تر و ارزان تر شده است. اگر چه ممكن است اعمال نظر هاي‌دولتى در اينترنت مثل كنترل سايتهاى غير اخلاقى تا حدودى اينترنت را كاناليزه كند ولى حجم تهاجمى موجود در اينترنت در راستاى گسترش بى بند و بارى آنچنان زياد است كه در قالب نام و آدرسهاى گمنام و حتى مستعاربه مأموريت خود ادامه مي‌دهند و لذا
عملا سانسور در اينترنت با مشكل مواجه است و آنچه تواند اينترنت را كاناليزه كند فرهنگسازى است؛ كه اين امردر كشورهاى اسلامى خصوصآ در كشور ما بسيار حائز اهميت است كه كاملا هوشيارانه با اينترنت رابطه برقرار كنيم ولى نه آن گونه كه اينترنت را مضر صرف بدانيم بلكه همين قدر كه بدانيم اينترنت مىتواند علاوه بر جنبههاى فراوان مثبت داراى جنبههاى فراوان تر منفى باشد كافى است تا هوشيارانه تر برخورد كنيم، و دقيقآ منظور نگارنده بر انگيخته شدن حواسها و احساسات در استفاده از اينترنت خصوصآ دربين قشرهاىنوجوان و جوان و حتى كودكان است نه مانع شدن از اينترنت و نتايج آن.
واقعيت اين است كه وقتى يك وب گرد جوان يا نوجوان تحت تأثير مسائل اجتماعى، روانى حاكم در دنياى اينترنت به دنبال يك وب گرد مشابه است وقتى كه اين نوجوان يا جوان بدون هيچ نظارت و كنترلى به راحتى به وب گرد مشابه در اينترنت دسترسى پيدا كند يا با گرفتن چند آدرس سايت غيره اخلاقى به جستجو بپردازد نهايتآ در دنياى ناهنجارى اخلاقى (تصاوير،داستانها و مجموعههاى غير اخلاقى بسيار ناخوشايند مجازى و…) قرار مىگيرد كه ممكن است بر لوح سفيد ذهن او خدشه وارد كند واين همان آغاز فرو پاشى اخلاقى است كه نام آن را مىتوان آنارشيسم اخلاقى در اينترنت گذاشت وچه بسا زنگ خطرى براى فرو پاشى
خانوادهها باشد و چنانچه هر از گاهى در صفحه حوادث مجلات خبرهاى ناخوشايند غير اخلاقى خانوادگى به گوش مي‌رسد كه اكثرا ناشى از چنين هرج ومرج اخلاقى در ابزارهاى اطلاع رسانى نوين از جمله اينترنت مىباشد و صداى اين زنگ خطر در كودكان كنجكاو و خردسالان بازى گوش كه به اينترنتها دسترسى دارند با وجود كارتنهاى سرگرم كننده غير اخلاقى بيشتر و بلندتر به گوش مي‌رسد و لذا حساسيت در اين بخش هم بايد به مراتب بيشتر و دقيق تر باشد و بدانيم كه اينترنت ابزارى با امكانات جديد است كه بايد به درك عميقترى از آن رسيد.
آنچه در اين نوشتار مطرح است، بحث نحوه استفاده از اينترنت است و در حقيقت از اينترنت سوء استفاده مىشود و اين سوء استفاده در اثر زمينه‌اى است كه در خود اين شبكه وجود دارد. واقعيت اين است كه مطالعات در حوزه اينترنت تازه شروع شده است و هنوز هم نتيجه‌اى جامع از آن به دست نيامده است و اين هم به دليل وسعت اينترنت و شبكه جهانى (WWW) است كه روزانه در حال رشد غير قابل تصور وپيش بينى است كه در اوج قله انقلاب صنعتى ديجيتالى قرار دارد و در حال به وجود آوردن يك انقلاب ارتباطى، اجتماعى،اقتصادى و… است كه دنياى آن با واقعيت فرق مىكند.
آموزههاى غير اخلاقى در اينترنت دارد به سمت واقعيت مي‌رود و از اين رومدتى است كه افراد زيادى اعم از دختر و پسر در اثر ارتباطات
اينترنتى در دنياى مجازى از طريق (chat) و يا ديگر ابزارها و شگردهاى موجود در اينترنت مورد اغفال واقع شده‌اند و حتى مرتكب اعمال خلاف غير منتظره شده‌اند.
لذا سيل تهاجم فرهنگى اخلاقى در اينترنت داراى قدرت تخريب روانى هم مىباشد كهتواند شيوههاى ارتباطى، اجتماعى و اخلاقى را كاملا تحت تأثير قرار دهد.
از آنجا كه در فضاى مجازى تقريبآ غير قابل كنترل اينترنت ايجاد روابط خصوصآ در بين جوانان و نوجوانان كاربر، كه روزانه هزاران نفر به آنها افزوده مىشود؛ بسيار آسان است و با سرعت فوق تصورى به سمت روابط دوستانه و عاشقانه و نهايتا روابط نامشروع مجازى و در انتها هم حقيقى پيش مي‌رود و در بيشتر وقتها (با توجه به گزارشات و اخبارى كه از صفحات رسانههاى نوشتارى و پليس جنايى) به گوش مى رسد چنين روابطى نهايتا به مرحله عمل و اجرا تبديل مىشوند و در يك تحقيق آمده %31 روابط مجازى غير مشروع به واقعيت رسيده‌اند و اين واقعيتها همان اغفال شدن جوانان و نوجوانان دختر و پسر در دام افراد شرور و ولگرد اينترنتى و خيابانى و باندهاى مخوف است كه چه بسا آمار زيادى از اغفال شدگان؛ ناخواسته مرتكب انواع جرمها و جنايتها شده و مورد انواع تعرضها قرارگرفته‌اند، از اينروست كه بايد بگوييم آنارشيسم اخلاقى در اينترنت؛ چراكه فضاى مجازى اين شبكه محيط بسيار مناسبى براى رشد قارچ گونه انواع رفتارهاى نامشروع غير قابل نظارت است.
اگرچه جذابيت، علمى بودن، استفاده درست از اينترنت و فايدههاى علمى پژوهشى و بنيادى و… آن هيچگاه قابل انكار نبوده و نيست و از اين جهت اينترنت در جهت مثبت آن توانسته جان هزاران نفر را تاكنون از مرگ نجات دهد و بسيارى از پيشرفتهاى روزانه بشر مديون استفاده از خدمات و اطلاعات اينترنت است ولى از طرف ديگر خوشبينانه و بدون پيش زمينههاى لازم در فرهنگ درست استفاده از تكنولوژى و بدون داشتن آگاهى از مضرات تكنولوژىها؛ به استقبال تكنولوژى خصوصاً اينترنت رفتن مىتواند صدمات جبران ناپذيرى را بر پيكره اجتماع خصوصاً در يك نظام دينى
وارد كند. امروزه استفاده بيش از حد از تكنولوژىهامدت عمر انسانها و اميد به زندگى را به همان اندازه كه افزايش داده است، بيشتر از آن كاهش داده است و شيوع بيماريهاى قلبى، عروقى، رفتارى كه روبه گسترش هم هست در اثر فاصله گرفتن از طبيعت و استفاده از تكنولوژى است و در خصوص خدمات و مضرات تكنولوژى هزاران مقاله علمى به چاپ رسيده است و بحث آن هم از اين نوشتار خارج است؛ اما اينترنت يكى از اين تكنولوژىهاست كه ساختمان پيچيدهترى در تخريب روحى و روانى و جسمى و رفتارى دارد كه يكى از جنبههاى آن مسائل اخلاقى است كه در اين شبكه هيچ خط قرمزى براى آن وجود ندارد و حساسيت در مورد تهديدات اخلاقى اجتماعى اينترنت زمانى بيشتر و مهمتر جلوه مىكند كه:
الف: در كنار تمام مزاياى آن توجه داشته باشيم كه هدايت كننده و بارگذارى سخت افزارى و نرم‌افزارى اينترنت از طرف نظام سلطه و يا همان نظام لائيك استكبارى صورت مىگيرد و روشن است كه مهمترين مأموريت اين شبكه، جهانى سازى مدنظر غرب است كه در آن خلا اخلاق و معنويت و اديان الهى خصوصاً اسلام عزيز به شدت احساس مىشود. اگرچه ما مىتوانيم از همين طريق هم ايدههاى ارزشى خويش را به دنيا صادر كنيم و در واقع فرصت خوبى است اما بحث ما جداى از استفاده درست از اين شبكه است و در واقع ما مىخواهيم نهايتاً به همين نكته برسيم كه مىشود از طريق اينترنت ديگران را به اخلاقيات و اسلام دعوت كنيم ولى هيچگاه خود اينترنت و طراحان و هاديان آن كسى را به اسلام و اخلاقيات و معنويت دعوت نمىكنند، بلكه ماموريت اينترنت در اصل برعكس اين است و اين ما هستيم كه بايد هوشيارانه و از موضعى فعال با آن برخورد نماييم.
ب :اينكه بپذيريم در اينترنت زمينههاى فراوانى براى ارتباطات غير مشروع كه نهايتاً به واقعيت مي‌رسند، وجود دارد و اين شبكه و استفاده از آن مىتواند باعث آسان شدن خيانت در روابط زناشويى و روابط دوستانه و حتى خانوادگى بشود كه عدم توجه به اين مهم چنانچه تاكنون صدمات زيادى را بوجود آورده است مىتواند ويرانگر هم باشد.
در صورتى مىتوان مأموريت اينترنت را در زمينه اصول اخلاقى كاملاً تأييد كرد كه خداى ناكرده اصول اخلاقى را ناديده بگيريم و گرنه با اعتقاد به اصول اخلاقى و دينى نمى توان اينترنت را به طور كامل تأييد كنيم بلكه همانند
بسيارى از تكنولوژىهاى جديد بايد محتاطانه با آن برخود كنيم.
على رغم اينكه اميد مي‌رود در دراز مدت و يا شايد كوتاه مدت نحوه استفاده از اينترنت در كشور ما دگرگون شود ولى در حال حاضر بدليل فقدان بسيارى از زير ساختهاى فرهنگى ـ اقتصادى و اجتماعى و.. بسيارى از كاربران اين شبكه در جامعه و در استان ما نوجوانان و جوانانى هستند كه دنبال هيچ پروژه علمى نيستند و متاسفانه به معتادان اينترنتى و يا ولگردهاى الكترونيكى تبديل شده‌اند. حتى اگر خيلى خوشبينانه به اين موضوع هم نگاه كنيم كه بعضى از اين مراجعه كنندگان به كافى نتها دنبال پروژههاى تحقيقاتى مدرسه و يا دانشگاه هستند؛ بارها مشاهده شده است كه اين مراجعه كنندگان از اين اينترنت به عنوان يك منبع استفاده نمى كنند بلكه از اين اينترنت مىخواهند كه يك تحقيق آماده و بدون زحمت را به آنها ارايه و يا معرفى نمايد بدون اينكه خود شخص در آن دخل و يا تصرفى داشته باشد و متأسفانه چنين تحقيقاتى در مراكز مربوطه و يا توسط اساتيد مربوطه آنچنان كه بايد و شايد مورد توجه در منبعيابى قرار نمىگيرد و اكثراً نمرههاى لازم را نيز ازاين تحقيقات بدست مي‌آورند ولى در حقيقت روح تحقيق و پژوهش از فرد گرفته شده است.
اگر روزانه سرى به كافههاى اينترنتى؛ كافىنتها؛ بزنيم به اين واقعيت بيشتر مي‌رسيم كه :
اكثر كاربران اين كافهها جوانان و نوجوانان و حتى كودكان اعم از دختر و پسر هستند كه چندان دنبال پروژه خاصى نيستند، بلكه با چت؛ گفتگوى اينترنتى مىكنند كه همانطور كه گفته شد بعضى از اين ارتباطهاى كنترل نشده مجازى به واقعيت مىپيوندند كه اغلب سرانجامهاى ناميمونى داشته و يا دارند.
امروزه بسيارى از بچههاى مدرسه پولهايى را كه از خانه براى تغذيه به همراه دارند در كافههاى اينترنتى خرج مىكنند كه عدم نظارت والدين و مديران و همچنين فقدان نظارت و احساس تحت كنترل نبودن از جمله مواردى است كه به تشديد اين موضوع دامن مي‌زند و پديده اعتياد اينترنتى مي‌رود تا با اعتياد مواد مخدر برابرى كند و با اين تفاوت كه در اين اعتياد نوين محتوا هم دود مىشود واگرچه شيوع رايج و خطرناكتر آن در سنين پايين بوده ولى چندان هم به مرزهاى سنّى محدود نمىشود واصلاً عمر اين نوع اعتياد خود دوران طفوليت راطى مىكند و مرز جنسى هم نمىشناسد. منظور اين اعتياد كارهاى تحقيقاتى نيست و واضح است كه كار تحقيقاتى بدليل اينكه يك حركت روبه جلو و فقدان روزمرهگى است نمى تواند اعتياد بياورد بلكه شادابى خاصى را نيز به همراه دارد. منظور اين نوع اعتياد نوين همان گفتگوها، دوست يابىها، وبگردىهاو… دنياى مجازى اينترنت است كه يك روزمرهگى محض دارد و يكى از بيشترين و بالاترين سطوح اعتياد در اين دنياى مجازى محتواهاى جنسى و اخلاقى است كه حتى اصول اوليه اخلاق بشرى را با بي‌رحمى تمام زير پا مىگذارد و در قالبهاى تصوير، اتاقهاى چت، نامههاى الكترونيكى، سايتهاى دوستيابى، داستانها ورمانها، نماهنگها و كليپ و حتى فيلمهاى غير اخلاقى و… در اين محيط به كاربران عرضه مىگردد كه يك آنارشيسم اخلاقى را ترويج و تبليغ مىكند كه در نوع خود ويرانگر است.
نكته مورد توجه اين است كه هم كاربران معتاد يا همان ولگردهاى اينترنتى و هم بارگذاران اين سايتها نه قابل شناسايى هستند و نه چندان قابل كنترل و رديابى؛ و همه آنها در يك محيط آزاد آنگونه كه مىخواهند عمل مىكنند و ديگر از تذكرهاى مردمى و پليس و گشتهاى منكرات در اين محيط خبرى نيست و همين فضاى مجازى با اراده آنان مىتواند واقعيت يابد و يا خيلى راحتتر از ابزار ديگر، مىتواند اغفالكننده باشد. اگر چه تمام تكنولوژىهاى مدرن در جهان صنعتى مشكلات خاص خود را به همراه مزاياى آن دارند ولى در حقيقت مشكلات اخلاقى اجتماعى ناشى از اينترنت منحصر به فرد است؛ و حتى بسيارى از مشكلات قديمى را تشديد كرده است و در يك قياس نزديك مىتوان گفت كه به همان اندازه كه استفاده نادرست از اتم مىتواند ويرانگر باشد، استفاده نادرست از اينترنت نيز مىتواند ويرانگر باشد و بالعكس همان اندازه كه استفاده درست از اتم مىتواند متحوّلكننده باشد، استفاده درست از اينترنت نيز مىتواند در جهشهاى علمى متحوّلكننده باشد ولى تا زمانيكه سرور جهانى server در راستاى مأموريت جهانى سازى غرب عمل مىكند نمىتوان به محيط اينترنت اعتماد كرد از اين رو بايد با استفاده از به روزترين شيوههاى علمى متناسب به مقابله پرداخت و با احتياط به اين محيط وارد شويم. زيرا استفاده نادرست از اين تكنولوژى در مقايسه با ساير تكنولوژىها آسانتر بوده و همين محتواى تحريك آميز سمعى و بصرى، آسان بودن، قابل دسترس بودن، هزينه پايين، خودمختارى و گمنامى از عواملى است كه بىمبالاتى اخلاقى را در اينترنت موجب شده است و وجود اين زمينههاى لازم درمحيطى كه بارگذارى و صحنهگردان آن از سوى كمپانىهايى است كه تحت سيطره يهود و صهيونيست صورت مىگيرد، بهترين فرصت و وسيله لازم براى تهاجم به عقايد و ارزشهاى ديگر ملتها خصوصاً نظامهاى دينى جهت استيلا بر جهان است و لذا صهيونيزم جهانى تمام تلاش خود را در اينترنت به اين منظور بكار گرفته است و از اينروست كه بايد به مأموريت فرهنگى كه از طرف شركتهاى مادر براى اينترنت پيشبينى شده است، شك كرد.
آرى اينترنت مثل ساير تكنولوژىها ذاتاً نه شر است نه خوب، بلكه تحت تأثير و استفاده‌اى است كه بشر روى آن دارد و نوع بكارگيرى آن مىتواند خوب يا بد باشد. و اين بكارگيرى
منهاى جهات مثبت؛ يا استفاده اعتيادى است يا سوءاستفاده و يا اعتياد به اينترنت است و اين حالتها با وجود زمينههاى سوء استفاده‌اى كه در خود اينترنت وجود دارد (مجموعههاى مبتذل و sex و گمراهكننده و…) در نهايت منجر به تأثيراتى در اخلاق و رفتار فرد و اجتماع خواهد شد كه در تضاد با اصول و ارزشهاى دينى و اخلاقى انسانى است.
به اجمال اينكه با توجه به آنچه در اين نوشتار آمده است و آنچه تاكنون تجربه شده است به اين نتيجه مي‌رسيم كه :
– در اينترنت زمينههاى فراوانى براى سوء استفاده و آن هم بصورتهاى مختلف (سمعى، بصرى، مكتوب و…) وجود دارد كه با توجه به ديدگاه بارگذاران اصلى سرور جهانى اينترنت، در دسترس بودن، هزينه پايين، كم توجهى خانوادهها و مراكز آموزشى، عدم وجود زيرساختاهاى فرهنگى مناسب و فرهنگ سازى ، شبانه روزى و غير قابل كنترل، گمنام بودن و ….. آن مىتواند در نظامهاى اخلاقى و دينى مخل و حتى ويرانگر هم باشد؛ لذا بايد هوشيار باشيم و خود را اولاً براى فراگيرى هرچه زودتر و بهتر علم مقابله با آن آماده و ثانياً در جهت به تسخير درآوردن اين شبكه جهانى براساس ارزشهاى انسانى و اسلامى كه با فطرت انسانها سازگار است تلاش نماييم.
– اگرچه استفاده از تكنولوژى برتر خصوصاً شبكه اينترنت رسيدن به هدفهاى پيشرو را آسانتر مىكند ولى پر واضح است كه هيچ گاه هدف وسيله را توجيه نمىكند و از آنجا كه استفاده از اينترنت اجتناب ناپذير است و كنترل آن هم غير ممكن و از طرفى بسيارى از بسترهاى لازم در جامعه (فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى، اخلاقى و…) نتوانسته است همپاى اين صنعت رشد و توسعه يابد و از طرف ديگر لابىهاى استكبارى براى تسخير ملتها خصوصاً نظامهاى دينى مأموريت جهت دارى را در راستاى تخريب فرهنگى، عقيدتى جامعه به اينترنت تحميل مىكنند؛ از اين رو بسيارى از خلاهاى موجود خصوصاً در حوزه رفتارى و اخلاقى در اينترنت دنبال مىشود و همين امر كافى است تا جوامع به تدريج وارد يك جنگ نرم اما ويرانگر گردند و دچار معضلات فرهنگى و اخلاقى و رفتارى شوند. بنابراين حداقل كارى كه خانوادها مىتوانند انجام دهند اين است كه :
ـ1 در دسترسى فرزندان خصوصاً كودكان و نوجوانان به اينترنت كاملاً نظارت داشته و تا سرحد امكان نسبت به رفتارهاى فرزندان در خانه و خارج از آن حساسيت داشته و خصوصاً
آنان را از همراهى با رفيقان ناباب و معتاد به اينترنت و رايانه به شدت باز دارند.
ـ2 فرهنگ سازى استفاده از كامپيوتر و اينترنت اگرچه در جامعه چندان فراهم نيست ولى تا سرحد امكان اين فرهنگ را در منزل فراهم نمايند. خطرات اعتياد اينترنتى و ماموريت اخلاقى ـ اجتماعى اينترنت را براى فرزندان تشريح نمايند.
ـ3 قبل از دسترسى فرزندان به اينترنت، زمينههاى لازم فرهنگى و اخلاقى را در كودكان و فرزندان خود بوجود بياورند و آنها را نسبت به مسايل معنوى و آموزشهاى قرآنى، احكام، قوانين شرعى آگاه نمايند و خلاصه طورى برخورد نمايند تا فرزندان بايك پيشينه دينى و بصيرت اخلاقى به دنياى مجازى اينترنت وارد شوند؛ لذا ويرانى از آنجا شروع خواهد شد كه فرزندان بدون پيش زمينه لازم دينى و شرعى به اين مقوله وارد شوند.
4ـ خانوادهها هرگز از دسترسى فرزندان خصوصا در سنين پايين و نوجوانى به اينترنت خوش بين نباشند و تا حد امكان به دسترسى فرزندان به اينترنت نظارت داشته باشند.
5 ـ سعى شود در هنگام استفاده از اينترنت قبل از هرچيز آدرس سايتهاى علمى آموزشى و مذهبى در اختيار فرزندان قرار گيرد و خطرات دنياى مجازى اينترنت را گوشزد و طورى تفهيم نمايند كه فرزندان به اين باور برسند كه محيط اينترنت مجازى و چندان امن نبوده و در بعد فرهنگى و اخلاقى واقعا دنبال يك ماموريت جهانى است.
ـ6 در نظارت و كنترل طورى عمل نشود كه فرزندان از رايانه كاملا بترسند واز استفاده از آن عقب بيافتند، زيرا كه عدم آگاهى به روز از اين شبكه در نوع خود مضرات و معضلاتى دارد كه كمتر از معتادان به آن نيست و يا طورى عمل نشود كه آنچنان مجذوب شوند كه محيط اينترنت را حيات خلوت و محل درد دلها و بروز احساسات خود بدانند و در نهايت هم معتاد و ولگرد اينترنتى شوند؛ بلكه با توجه به خصوصياتى فردى، روحى، جسمى و… فرزندان و فرهنگ حاكم در خانواده خطرات اين تكنولوژى را در استفاده نادرست از آن گوشزد و آنها را با راهنمايى و حتى آگاهى دادن مستند از عواقب شوم استفاده نادرست از اينترنت كه در جامعه و يا جوامع اتفاق افتاده است، به اين باور برسانند.

پىنوشت:ـــــــــــــــــــــــ
ـ1 

/

صبر و شكيبايى

مقدمه
انسان موجودى است كه خداى سبحان او را براى هدفى آفريده است و وى بايد پس از شناخت هدف با تلاش و كوشش در جهت رسيدن به آن هدف حركت كند و هدف واقعى و حقيقى آدميان رسيدن به قرب الهى بوده و كمال واقعى همان تقرّب به خدا است و پيروزى واقعى انسان زمانى است كه به آن هدف والا دست يازد. اما ماهيت زندگى دنيا كه خود ميدانى براى تلاش و كوشش در جهت نيل به هدف است به گونه‌اى است كه همواره با مشكلات و موانعى همراه است كه آن مشكلات مانع رسيدن به آن هدف است و در صورتى مىتواند به آن هدف نائل شود و به پيروزى برسد كه در برابر مشكلات مقاومت به خرج داده و شكيبا باشد از اين رو گفته‌اند:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
يعنى صبر و پايدارى و مقاومت زمينه ساز موفقيت و كاميابى است، دانش آموزى كه مىخواهد در مقام تحصيل علم و دانش به پيروزى برسد بايد در برابر مشكلات و آفات تحصيل مقاومت و پايدارى كند. تاجرى كه مىخواهد در كار خود به موفقيت دست يابد و به سود مادّى برسد بايد در برابر مشكلات تجارت و بازرگانى از مقاومت برخوردار باشد و اگر انسانى بخواهد در معنويت به كاميابى برسد بايد اهل مقاومت و صبر باشد. بنابراين صبر و شكيبايى از عوامل مهم موفقيت و كاميابى و پيروزى در زندگى است، خواه در زندگى مادى و خواه در زندگى معنوى. در قرآن كريم در آيات فراوانى انبياء و پيامبران الهى و اولياء خدا و مؤمنان به صبر و پايدارى و استقامت فراخوانده شده‌اند.
خداى سبحان خطاب به پيامبر اسلام فرمود: «فاصبر كما صبر اولواالعزم من
الرسل؛() اى پيامبر صبر كن آن گونه كه پيامبران اولواالعزم صبر كردند و خطاب به اهل ايمان فرمود: «يا ايّها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلوة انّ اللّه مع الصابرين؛() اى افرادى كه ايمان آورده‌ايد از صبر و استقامت و نماز كمك بگيريد، زيرا خداى سبحان با صابران است» و در سوره آل عمران نيز فرمود: «يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا اللّه لعلّكم تفلحون؛() اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد (در برابر مشكلات و مصائب و هوسهاى سركش) صبر كرده و استقامت كنيد و در برابر دشمنان نيز پايدار باشيد و از مرزهاى خود مراقبت نمائيد و تقواى الهى را پيشه كرده و از خدا پروا كنيد، شايد رستگار شويد.» در اين آيه كليد رستگارى و سرچشمه سعادت را صبر و استقامت و ايستادگى در برابر حوادث و مشكلات و مصائب و موانع مي‌داند.
در روايات اسلامى نيز از مهمترين اركان ايمان شمرده شده است.
امام صادق(ع) فرمود: «الصبر رأس الايمان؛() صبر و مقاومت سر ايمان است.» و در سخن ديگرى فرمود: «الصبر من الايمان بمنزلة الرأس من الجسد فاذا ذهب الرأس ذهب الجسد، كذلك اذا ذهب الصبر ذهب الايمان؛() موقعيت صبر در برابر ايمان همانند موقعيت سر در برابر بدن است چنان چه اگر سر از بين برود بدن از بين مي‌رود با رفتن صبر، ايمان نيز از بين خواهد رفت.»
با توجه به اهميت صبر و استقامت در زندگى انسان و تأكيد آموزههاى دينى بر آن و نقش آن در موفقيت و پيروزى، لازم است بدانيم كه اولاً صبر چيست و معناى واقعى آن چه مىباشد و ثانياً در چه چيزهايى بايد صبر كرد و ثالثاً مراتب صبر چيست و رابعاً صبر چه آثارى در زندگى آدميان دارد و خامساً چگونه مىتوان به صبر دست يافت.
ـ معنا و حقيقت صبر
صبر در لغت به معناى حبس و در تنگنا و محدوديت قرار دادن است.() و برخى آن را بازداشتن نفس از اظهار بىقرارى و بى تابى دانسته‌اند.() و در اصطلاح علماى اخلاق به معناى وادار نمودن نفس به انجام آن چه كه عقل و شرع اقتضا مىكنند و بازداشتن از آن چه عقل و شرع نهى مىكنند.() برخى آن را بازداشتن نفس از شكايت بردن به غير خدا و خويشتن دارى از جزع و بى تابى كه در باطن انسان مخفى است.() با توجه به تعاريف مذكور، صبر يك حقيقت نفسانى است كه آدمى را از عوامل بازدارنده به سوى كمال باز مي‌دارد صبر به اين معنا داراى دو جهت است از يك سو گرايشها و تمايلات غريزى و نفسانى انسان را حبس و آن را در قلمرو شرع و عقل محدود مىكند و از سوى ديگر نفس را از مسؤوليت گريزى در برابر عقل و شرع باز مي‌دارد و او را وادار مىكند كه زحمت و دشوارى پاىبندى به وظائف الهى را بر خود هموار سازد.
بر اين اساس صبر در فرهنگ معارف دينى به معناى سكوت نيست بلكه به
معناى مقاومت و ايستادگى در برابر سختىها و ناملايمات زندگى است كه همواره به عنوان آزمون الهى انسان را همراهى مىكند مانند رنج و مشقت در تحصيل علم، در انجام دادن فرايض و نوافل، در پرهيز از معصيت و در تلخى مصيبت. و صابر كسى است كه در همه اين صحنهها پايدارى كند و در هيچ عرصه‌اى جزع نكند، در صحنه عمل به وظيفه حضور داشته باشد بلكه سمت خود را كه خداوند براى او معين فرموده است حفظ و كار خويش را به نحو احسن به انجام برساند.
ـ انواع صبر
در روايات اسلامى سه قسم صبر ذكر شده است صبر بر اطاعت و صبر بر معصيت و صبر بر مصيبت. منظور از صبر بر اطاعت ايستادگى در برابر مشكلات فرمان خداست يعنى بر اطاعت فرمان الهى در نماز و روزه و حج و جهاد و اداى واجبات مالى مثل خمس و زكات صابر و شكيبا باشيد.
منظور از صبر بر معصيت آن است كه آدمى در برابر شعلههاى آتش شهوت و هيجانهاى برخاسته از هوى و هوس ايستادگى كند و خودش را از سوختن در آن آتش حفظ كند و اگر حفظ نكند طوفان شهوات، ايمان و پاكى و صداقت را از بين مىبرد.
منظور از صبر بر مصيبت آن است كه آدمى در طول زندگى در برابر حوادث دردناكى كه با آن روبه رو مىشود صبر و شكيبايى را از دست ندهد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «الصبر ثلاثة: صبر عند المصيبة و صبر على الطاعة و صبر عن المعصية، فمن صبر على المصيبة حتى يردّها بحسن عزائها كتب اللّه له ثلاثمأة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة كما بين السماء الى الأرض و من صبر على الطاعة كتب اللّه له ستمأة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة كما بين تخوم الارض الى العرش و من صبر عن المعصية كتب اللّه له تسعمأة درجة ما بين الدرجة الى الدرجة كما بين تخوم الارض الى منتهى العرش؛() صبر بر سه قسم است صبر بر مصيبت و صبر بر طاعت و صبر از معصيت،
كسى كه بر مصيبت صبر كند و آن را با شكيبايى تحمّل نمايد خداى سبحان سيصد درجه برايش مىنويسد كه فاصله هر درجه آن همانند فاصله زمين و آسمان است و هر كس بر اطاعت صبر كند خداى سبحان ششصد درجه براى او مىنويسد كه فاصله هر يك با ديگرى همانند فاصله انتهاى زمين تا عرش خداست و هر كس بر معصيت صبر كند خداوند نهصد درجه برايش مىنويسد كه فاصله هر يك با ديگرى همانند فاصله منتهاى زمين تا منتهاى عرش خداست.»
اميرالمؤمنين على(ع) ضمن شمردن اركان ايمان يكى از آنها را صبر مي‌داند و براى آن چهار شعبه ذكر مىكند و مىفرمايد: «و الصبر منها على اربع شعب على الشوق و الشفق و الزهد و الترقّب فمن اشتاق الى الجنة سلا عن الشهوات و من اشفق من النار اجتنب المحرمات و من زهد فى الدنيا استهان بالمصيبات و من ارتقب الموت سارع الى الخيرات؛() شعبههاى چهارگانه صبر عبارت است از، اشتياق، ترس، زهد و انتظار، كسى كه مشتاق بهشت باشد از شهوات و تمايلات سركش به كنار مي‌رود و آن كس كه از آتش جهنم بيمناك باشد از محرمات دورى مىگزيند، كسى كه در دنيا زاهد باشد مصيبتها را ناچيز مىشمارد و آن كس كه منتظر مرگ باشد براى انجام اعمال نيك سرعت مىگيرد.»
اسباب صبر و شكيبايى
آن چه كه باعث صبر و مقاومت انسان در برابر مصائب و مشكلات اطاعت و ترك معصيت مىشود امور فراوانى است كه به برخى از مهمترين آنها اشاره مىشود.
1ـ تقويت پايههاى ايمان و يقين
آدمى بايد از راه شناخت خدا و اسماء حسنا و صفات عاليه حق ايمانش را به خدا تقويت كند و از طريق شناخت ماهيت دنيا و ناپايدارى آن، يقين پيدا كند دنيا محل موقت زندگى آدمى است و از طريق شناخت آخرت و نعمتها و عذاب الهى، ايمانش را به قيامت و جاودانگى آن قوى سازد. انسانى كه از ايمان قوى برخوردار باشد و بداند خداوند
به مقتضاى حكمت و رحمت عمل مىكند شكيبايى او بيشتر مىشود. براى همين است كه در قرآن فرمود: انسان مؤمن بر دو برابر نيروى كافر غليه مىكند. «يا ايّها النبى حرض المؤمنين على القتال ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مأتين و ان يكن منكم مأئة يغلبوا الفاً من الذى كفروا بانهم قوم لايفقهون الآن خفف اللّه عنكم و علم انّ فيكم ضعفا فان يكن منكم مأئة صابرة يغلبوا مأتين و ان يكن منكم الف يغلبوا الفين باذن اللّه و اللّه مع الصابرين؛() اى پيامبر مؤمنان را به جنگ با دشمنان تحريك كن، هرگاه بيست نفر از شما با استقامت باشند بر دويست نفر غلبه مىكنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از كسانى كه كافر شدند پيروز مىگردند چرا كه آنها گروهى هستند كه نمىفهمند. هم اكنون خداى سبحان از شما تخفيف داد و دانست كه در شما ضعفى وجود دارد بنابراين هرگاه يكصدنفر از شما با استقامت باشند بر دويست نفر پيروز مىشوند و اگر يكهزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند كرد و خدا با صابران است.»
در سوره بقره نيز فرمود: «كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن اللّه و اللّه مع الصابرين؛() آنان كه به روز قيامت ايمان دارند گفتند چه بسيار گروههاى كوچكى كه به فرمان خدا بر گروههاى عظيمى پيروز شدند و خدا با صابران است.»
2ـ ممارست و تمرين
دستيابى به صبر و استقامت مانند هر فضيلت اخلاقى ديگر با ممارست و تمرين و روبرو شدن با حوادث گوناگون حاصل مىشود على(ع) فرمود: «من توالت عليه نكبات الزمان اكسبته فضيلة الصبر؛() كسى كه حوادث ناخوشايند زمان پى در پى برايش حادث شود فضيلت صبر را برايش فراهم مىكند.» يعنى تكرار مقاومت در برابر مصائب و ايستادگى در برابر معصيت و پايدارى و مداومت بر اطاعت الهى سبب رسوخ صبر در انسان مىشود.
3ـ شناخت ماهيت دنيا
يكى از اسباب تقويت روح ايستادگى و
مقاومت در انسان شناخت دنيا است به اين صورت كه بداند دنيا دار تضادها و اصطكاكها و تزاحمها است و لازمه اين تضاد و تزاحم مقاومت و پايدارى است و انسان صابر نه تنها بر تزاحمها غلبه مىكند بلكه مىتواند به نعمتها دست يابد اميرالمؤمنين(ع) فرمود: «لكل نعمة مفتاح و مغلاق و مفتاحها الصبر و مغلاقها الكسل؛() براى هر نعمتى كليدى و بندى است كليد آن صبر و بند آن تنبلى و كسالت است.»
آثار و پيامدهاى صبر و پايدارى
صبر و پايدارى آثار و پيامدهاى فراوانى در زندگى دنيوى و اخروى انسان برجاى مىگذارد كه شايسته است انسان مؤمن اين فضيلت را به منظور دستيابى به آن آثار در خود پياده كند و برخى از آن آثار عبارتند از:
1ـ فلاح و رستگارى و پيروزى
قرآن كريم فلاح و رستگارى را در سايه صبر و مقاومت مي‌داند از جمله در سوره آل عمران فرمود«:يا ايّها الّذين آمنوا اصبروا و صابروا رابطوا و اتقوا اللّه لعلّكم تفلحون؛() در اين آيه يكى از عوامل فلاح و رستگارى را صبر فردى و اجتماعى مي‌داند يعنى افراد با ايمان هم بايد در جهاد با نفس و مشكلات زندگى شكيبايى به خرج دهند و هم در برابر دشمن استقامت و پايدارى كنند و با مرابطه و مراقبت دائم از مرزها و رعايت پرواى الهى زمينه موفقيت را فراهم كنند.
امام صادق(ع) فرمود: «كم من صبر ساعة قداورثت فرحاً طويلاً و كم من لذة ساعة قد اورثت حزناً طويلاً؛() بسيار اتفاق افتاده است كه يك ساعت صبر و شكيبايى سبب شادى طولانى شده است و چه بسيار لذت كوتاهى در يك ساعت غم و اندوه طولانى را در پى داشته است.»
2ـ دريافت سلام فرشتگان الهى
قرآن كريم پس از آن كه ويژگىهاى بندگان واقعى خدا را بيان مىكند مىفرمايد: «اولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقّون فيها تحيةً و سلاماً خالدين فيها حسنت
مستقراً و مقاماً؛() آنها كسانى هستند كه درجات عالى بهشت به آنها پاداش داده مىشود و در آن با سلام و تحيّت روبرو مىشوند، در آن جاودانه خواهند ماند چه قرارگاه خوب و چه محل اقامت جالبى.»
در اين آيه مىگويد: «خداى سبحان مقامات عالى را به خاطر اين به عبادالرحمن اعطاء مىكند كه آنها در راه خدا صبر و استقامت به خرج دادند و بعد از ورود به آن مقام عالى با تحيت و سلام مؤمنان و فرشتگان روبرو مىشوند.»
در سوره رعد نيز مىفرمايد: «والملائكة يدخلون عليهم من كلّ باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار؛() و فرشتگان از هر درى به بهشت وارد مىشوند و به آنها مىگويند سلام بر شما به خاطر صبر و مقاومت شما چه پايان خوبى در قيامت بهرهشان شد.»
به لحاظ اين كه پشتوانه همه برنامههاى سازنده فردى و اجتماعى شكيبايى و استقامت است، سلام و درود فرشتگان در اين رابطه نثار آنها مىگردد.
الگوهاى صبر و استقامت
قرآن چنان چه انسان را به فضيلتى دعوت مىكند الگوهاى عينى آن را نيز به آنها معرفى مىكند تا انسانها بتوانند با بهرهگيرى از الگوى عملى روش آنها را در زندگى سرمشق قرار دهند در مسئله صبر و شكيبايى نيز قرآن الگوهايى را به انسان معرفى مىكند اين الگوها انبياء و اولياء الهى هستند كه با صبر و مقاومت راه پيروزى را براى خود هموار كرده‌اند.
1ـ ايوب پيامبر
در سوره ص در مورد حضرت ايوب فرمود: «انا وجدناه صابراً نعم العبد انه اوّاب؛() ما او را شكيبا يافتيم. چه بنده خوبى كه بسيار بازگشت كننده به سوى خداست.»
ايوب پيامبر، الگوى صبر و مقاومت در برابر مشكلات بود به همين دليل حالات او هنگامى كه مسلمانان تحت فشار شديد قرار داشتند به عنوان يك سرمشق به
آنها معرفى شد تا از او درس صبر و استقامت بياموزند.
2ـ يعقوب پيامبر
يكى از كسانى كه در قرآن به عنوان اسطوره صبر و مقاومت معرفى شد حضرت يعقوب بود كه در فراق فرزند مورد علاقه‌اش ساليان زيادى با چشمانى اشكبار صبر كرد تا سرانجام ديده‌اش نابينا شد اما پيوسته صابر بود و فرمود: من صبر جميل و زيبا خواهم داشت: «و جائوا على قميصه بدم كذب قال بل سوّلت لكم انفسكم امراً فصبرٌ جميل؛() وقتى برادران يوسف پيراهن او را با خونى دروغين نزد پدر آوردند حضرت يعقوب خطاب به فرزندانش گفت: هوسهاى نفسانى شما اين كار را در نظرتان زينت داد. من صبر جميل مىكنم.»
در سوره انبياء آيه 85 نيز از اسماعيل و ادريس و ذاالكفل به عنوان صابران ياد مىكند و مىفرمايد: «و اسماعيل و ادريس وذاالكفل كل من الصابرين؛و اسماعيل و ادريس و ذالكفل را به ياد بياور كه همه از صابران بودند.»
از قرآن استفاده مىشود كه اعطاى امامت معلول صبر و مقاومت انبياء الهى است چنان كه فرمود: «و جعلنامنهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بآياتنا يوقنون؛() و از آنان امامان و پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت كردند چون شكيبايى نموده و به آيات ما يقين داشتند.»
3ـ پيامبر اسلام
قرآن كريم علاوه بر اين كه پيامبر اسلام را مأمور به صبر و شكيبايى مىكند و الگوى او را پيامبر اولواالعزم قرار مي‌دهد به او و پيروان دستور مقاومت مي‌دهد و خطاب به آن حضرت مىفرمايد: «فاستقم كما امرت و من تاب معك ولاتطغوا انه بما تعملون بصير؛() همان طور كه فرمان يافته‌اى استقامت كن همچنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمدند و طغيان نكنيد كه خداوند آن چه را انجام مي‌دهيد مىبيند.»
در اين آيه به پيامبر دستور استقامت مي‌دهد تا او در راه تبليغ و ارشاد و مبارزه و
پيكار و انجام وظائف الهى و پياده كردن تعليمات، مقاومت كند و اين مقاومت اولاً فقط به خاطر اجراى دستور خدا است نه عوامل و اسبابى چون دنياگرايى و رسيدن به مقام و قدرت باشد و ثانياً براى كسانى كه دعوت تو را قبول كردند و با تو همراه شدند نيز هست.
نتيجهگيرى
در اين مقاله يكى از برنامههاى مؤمنان كه همانا صبر و شكيبايى است مورد بررسى قرار گرفته و پس از بيان اهميّت صبر و شكيبايى به بيان معنا و حقيقت و اقسام آن پرداخته شد و راه رسيدن به آن مطرح و آثار آن نيز بيان گرديد و در پايان الگوهاى صبر و شكيبايى كه همان انبياء الهى هستند معرفى شدند تا مؤمنان با الگوگيرى از آنان حقيقت صبر را در خود پياده كرده و انواع ايستادگى و شكيبايى را از خود به نمايش بگذارند تا در دنيا و آخرت به آثار آن يعنى پيروزى و موفقيت در دنيا و نجات و رستگارى و راهيابى به مقام عالى دست يابند.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره احقاف، آيه .35
. سوره بقره، آيه .152
. سوره آل عمران، آيه .200
. اصول كافى، ج 2، ص .87
. همان.
. مفردات راغب، ص .273
. صحاح اللغة، ج 2، .706
. مفردات راغب، ص .273
. منازل السائرين، ص .195
. اصول كافى، ج 2، ص .91
. نهج البلاغه، كلمات قصار، ص .31
. سوره انفال، آيات 65 و .66
. سوره بقره، آيه .249
. غررالحكم، .9144
. شرح ابن ابى الحديد، ج 20، ص .322
. سوره آل عمران، آيه .200
. بحارالانوار، ج 68، ص .19
. سوره فرقان، آيات 75 و .76
. سوره رعد، آيات 23 و .24
. سوره ص، آيه .44
. سوره يوسف، آيه .18
. سوره سجده، آيه .24
. سوره هود، آيه .112

/

فاطمه زهرا س از ديدگاه امام خمينى ره

روز بيستم جمادى الثانى مصادف با سالروز ولادت حضرت زهرا (س) مىباشد كه بعدها اين روز به نام روز زن و روز مادر نام گذارى شد. و ولادت رهبر كبير انقلاب امام خمينى (ره) نيز در اين روز واقع شده است. از طرف ديگر در سال «اصلاح الگوى مصرف قرار داريم». جا دارد براى جمع بين مناسبات فوق، شخصيت والا و با عظمت صديقه اطهر سلام اللّه عليها را از زبان امام راحل به عنوان زن نمونه و الگوى برتر و برترين زن هستى مورد بررسى قرار دهيم:
نمونه انسان كامل
راستى اگر بتوان يك انسان كاملى را در چهره يك زن معرّفى نمود. تنها مصداق كامل، صديقه كبرى فاطمه زهرا(س) است.
امام راحل در اين زمينه مىگويد: «(ولادت فاطمه زهرا(س)) روز بزرگى است، يك زن در دنيا آمد كه مقابل همه مردان است. يك زن به دنيا آمد كه نمونه انسان است. يك زن به دنيا آمد كه تمام هويّت انسانى در او جلوهگر است.»()
در جاى ديگر مىگويد: «روز ولادت سرتاسر سعادت صديقه طاهره كه والاترين روز براى انتخاب روز زن است…اين ولادت با سعادت در زمان و محيطى واقع شد كه زن به عنوان يك انسان مطرح نبود و وجود او موجب سرافكندگى خاندانش در نزد اقوام مختلف جاهليّت به شمار مي‌رفت. در چنين محيط فاسد و وحشتزايى، پيامبر بزرگ اسلام دست زن را گرفت و از منجلاب عادات جاهليّت نجات بخشيد…اين مولود شريف است، تا نشان دهد كه زن، بزرگى ويژه‌اى در جامعه دارد كه اگر برتر از مرد نباشد، كمتر نيست.»()
فاطمه زهرا معجزه تاريخ و افتخار عالم وجود
آنگاه كه خداوند خواست انسان را بوجود آورد خطاب به ملائكه فرمود: «انّى جاعلٌ فى الارض خليفةٌ قالوا اتجعل فيها من يفسد
فيها و يسفك الدّماء…؛() و هنگامى كه گفت پروردگار تو به فرشتگان، من در روى زمين جانشين (نماينده‌اى) قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند: آيا كسى در آن قرار مي‌دهى كه فساد و خونريزى كند؟!» ولى خداوند با نشان دادن حقيقت انسان و مقام خليفة اللهى ملائكه را متوجه نمود كه اين موجود غير از موجودات قبلى است. اين موجود خليفه خدا، امانت دار الهى و باعث افتخار خداوندى است.
يكى از كسانى كه خداوند بوجود او به ملائكه فخر فروشى كرد و فرمود: «انظروا الى امتى فاطمه سيّدة امائى قائمة بين يدى ترتعد فرائصها من خيفتى و قد اقبلت بقلبها على عبادتى…؛() نگاه كنيد به كنيزم فاطمه، بانوى كنيزان من كه چگونه در مقابل من ايستاده و از خوف من بندهاى (بدن) او مىلرزد و با قلب خود (و تمام توجّه) به عبادت من روى آورده است.»
امام راحل با توجّه به دريافت اين عظمت صديقه كبرى است كه مىگويد: «…روز بيستم جمادى الثانى…روز پر افتخار ولادت زنى كه از معجزات تاريخ و افتخارات عالم وجود است.» در بخش ديگر مىگويد: «مبارك باد بر ملّت عظيم الشأن ايران بويژه زنان بزرگوار «روز مبارك زن» روز شرافت عنصر تابناك كه زيربناى فضيلتهاى انسانى و ارزشهاى والاى خليفة اللّه در جهان است.»()
مقامات معنوى فاطمه(س)
حضرت فاطمه هر چند مقام اجرايى چون نبوت و امامت نداشت ولى به تمام مقامات معنوى كه براى يك بشر ممكن است دست يافته بود. امام راحل با توجّه به احاطه فقهى و فلسفى و عرفانى كه دارد به خوبى ابعاد وجودى و مقامات معنوى آن حضرت را تبيين نموده است:
«اصولاً رسول اكرم(ص) و ائمه (ع) ـ طبق رواياتى كه داريم ـ قبل از اين عالم انوارى بوده‌اند.() در ظل عرش؛ و در انعقاد نطفه و «طينت» از بقيّه مردم امتياز داشته‌اند، و مقاماتى دارند الى ماشاءاللّه. چنان كه در «روايات معراج» جبرئيل عرض مىكند«:لو دنوت انملة لاحرقت؛() اگر به اندازه بند انگشتى نزيد مىشدم سوخته بودم.»() يا اين فرمايش كه: «انّ لنامع اللّه حالاتٌ لايسعه ملكٌ مقرّبٌ و لا نبىٌّ مرسل؛()(ما با خدا حالاتى داريم كه نه فرشته مقرّب و نه پيامبر مرسل توان آن را ندارد.)» اين جزء اصول مذهب ماست كه ائمه(ع) چنين مقاماتى دارند، قبل از آنكه موضوع حكومت در ميان باشد. چنان كه به حسب روايات اين مقامات معنوى براى حضرت زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ هم هست. با اينكه آن حضرت نه حاكم است و نه قاضى و نه خليفه. اين مقامات سواى وظيفه حكومت است. لذا وقتى مىگوييم حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ قاضى و خليفه نيست لازمه‌اش اين نيست كه مثل من و شماست، يا بر ما برترى معنوى ندارد.»()
درباره شخصيّت ملكوتى و ابعاد معنوى آن بانو مىگويد: «تمام ابعادى كه براى زن متصوّر است و براى يك انسان متصوّر است در فاطمه زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ جلوه كرده و بوده است. يك زن معمولى نبوده است، يك زن روحانى، يك زن ملكوتى، يك انسان به تمام معنا انسان، تمام نسخه انسانيّت، تمام حقيقت زن، تمام انسان، او زن معمولى نيست، او موجود ملكوتى است كه در عالم به صورت انسان ظاهر شده است، بلكه موجود الهى جبروتى در صورت يك زن ظاهر شده است…تمام هويتهاى كمالى كه در انسان متصوّر است و در زن تصوّر دارد ـ تمام ـ در اين زن است… زنى كه تمام خاصههاى انبياء در اوست. زنى كه اگر مرد بود، نبى بود، زنى كه اگر مرد بود، به جاى رسول اللّه… انسانى است كه به تمام معنا انسان، زنى است به تمام معنا زن. از براى زن ابعاد مختلفه است؛ چنانچه براى مرد، و براى انسان. اين صورت طبيعى نازلترين مرتبه انسان است و نازلترين مرتبه مرد است؛ لكن از همين مرتبه نازل حركت به سوى كمال است…»()
عجز از بيان فضائل زهرا(س)
يك دهان خواهم به پهناى فلك تا كه گويم وصف آن رشك ملك()
بيان تمام ابعاد شخصيتى آن حضرت از توان يك انسان غير معصوم خارج است.
در اين باره در كلام امام راحل مىخوانيم: «روز ولادت فاطمه زهرا سلام اللّه عليهاست زنى كه افتخار خاندان وحى (است) و چون خورشيدى بر تارك اسلام عزيز مي‌درخشد. زنى كه فضائل او همطراز از فضايل بىنهايت پيغمبر اكرم(ص) و خاندان عصمت و طهارت بود. زنى
كه هر كسى با هر كسى با هر بينش درباره او گفتارى دارد و از عهده ستايش او برنيامده ـ كه احاديثى كه از خاندان وحى رسيده به اندازه فهم مستمعان بوده ـ و دريا را در كوزه‌اى نتواند گنجاند، و ديگران هرچه گفته‌اند به مقدار فهم خود بوده، نه به اندازه مرتبت او. پس اولى آنكه از اين وادى شگفت درگذريم.»()
به اين جهت در روايت آمده كه حضرت صادق (ع) فرمود: «وهى الصديقة الكبرى و على معرفتها دارت القرون الاولى؛() او صديقه كبرى است كه بر محور شناخت او قرنهاى گذشته دور زده است.»
بالاترين فضيلت بانو
درباره برترين فضيلت فاطمه هر كسى سخنى گفته است، عدّه‌اى برترى آن بانو را در عصمت او دانسته و گروهى در حكمت و دانش او و جمعى در اين كه در ميان پنج تن آل عبا قرار گرفته خصوصاً در داستان مباهله() ولى امام برترين فضيلت صديقه اطهر را نزول مكرر جبرئيل امين در محضر آن بانو مي‌داند.
«من راجع به حضرت صديقه ـ سلام اللّه عليها ـ خودم را قاصر مي‌دانم كه ذكرى بكنم، فقط اكتفا مىكنم به يك روايت كه در كافى() شريفه است و با سند معتبر نقل شده است و آن روايت اين است كه حضرت صادق(ع) مىفرمايد: فاطمه ـ سلام اللّه عليها ـ بعد از پدرش 75 روز زنده بودند در اين دنيا، و حزن و شدّت بر ايشان غلبه داشت و جبرئيل امين مي‌آمد خدمت ايشان و به ايشان تعزيت عرض مىكرد و مسائلى از آينده نقل مىكرد. ظاهر روايت اين است كه در اين 75 روز مراوده‌اى بوده است، يعنى رفت و آمد جبرئيل زياد بوده است و گمان ندارم كه غير از طبقه اوّل از انبياى عظام درباره كسى اين طور وارد شده باشد كه ظرف 75 روز جبرئيل امين رفت و آمد داشته است و مسائل را در آتيه‌اى كه واقع مىشده است، مسائل را ذكر كرده است و آنچه كه به ذرّيه او مي‌رسيده است در آتيه، ذكر كرده است و حضرت امير هم آنها را نوشته است…مسأله آمدن جبرئيل براى كسى يك مسأله ساده نيست. خيال نشود كه جبرئيل براى هر كسى مي‌آيد و امكان دارد بيايد، اين يك تناسب لازم است بين روح آن كسى كه جبرئيل مىخواهد بيايد و مقام جبرئيل كه روح اعظم است… اين تناسب بين جبرئيل كه روح اعظم است و انبياى درجه اوّل بوده است مثل رسول خدا و موسى و عيسى و ابراهيم و امثال اينها، بين همه كس نبوده است، بعد از اين هم بين كسى ديگر نشده است.
حتّى درباره ائمه هم من نديده‌ام كه وارد شده باشد اين طور كه جبرئيل بر آنها نازل شده باشد، فقط اين است كه براى حضرت زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ ست… يكى از مسائلى كه گفته است راجع به مسائلى است كه در عهد ذريه بلند پايه او حضرت صاحب ـ سلام اللّه عليه ـ است براى او ذكر كرده است كه مسائل ايران جزو آن مسائل باشد، ما نمي‌دانيم، ممكن است. در هر صورت من اين شرافت و فضيلت را از همه فضايلى كه براى حضرت زهرا ذكر كرده‌اند ـ با اينكه آنها هم فضائل بزرگى است ـ اين فضيلت را من بالاتر از همه مي‌دانم كه براى غير انبياء ـ عليهم السلام ـ آن هم نه همه انبياء، براى طبقه بالاى انبياء ـ عليهم السلام ـ و بعض از اوليايى كه در رتبه آنها هست، براى كسى ديگر حاصل نشده و با اين
تعبيرى كه مراوده داشته است جبرئيل در اين هفتاد و چند روز، براى هيچ كس تا كنون واقع نشده و اين از فضايلى است كه از مختصات حضرت صديقه ـ سلام اللّه عليها ـ است.»()
خالى از لطف نيست كه به نمونه‌اى از اين روايات اشاره شود، حضرت صادق (ع) فرمود: «فاطمة بنت رسول اللّه كانت محدّثةً و لم تكن نبيّةً انّما سمّيت فاطمة محدّثةً لانّ الملائكة كانت تهبط من السّماء فتناديها كما تنادى مريم بنت عمرانٍ…؛() فاطمه دختر رسول خدا محدّثه بودند پيامبر فاطمه را از اين جهت محدّثه ناميده‌اند كه فرشتگان از آسمان بر او نازل مىشدند و با او همانند مريم دختر عمران گفتگو داشتند.»
و در جاى ديگر فرمود: «فاطمه بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) 75 روز بيشتر زنده نماند، و غم جانسوز داغ پدر قلب او را لبريز كرده بود، به اين جهت جبرئيل پى در پى به حضورش مي‌رسيد و او را در عزاى پدر تسليت مىگفت.»()
فاطمه ليلة القدر قرآن
فاطمه ليلة القدر ناشناخته است كه قدر و منزلت و قبر و مرقد او بر مردم مخفى و ناشناخته است چنان كه زمان دقيق ليلة القدر و قدر و منزلت آن بر مردم پوشيده مىباشد.
حضرت امام صادق(ع) فرمود: «انّا انزلناه فى ليلة القدر، الليلة فاطمة و القدر:اللّه، فمن عرف فاطمة حقّ معرفتها فقد ادرك ليلة القدر،….سميّت “فاطمة” لانّ الخلق فطموا عن معرفتها؛() (اينكه خداوند مىفرمايد:) ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم (مراد از) شب، فاطمه و مراد از قدر، خداوند است. در نتيجه هر كسى فاطمه را آنچنان كه بايد بشناسد، به حقيقت، شب قدر را درك نموده است، و… و اينكه فاطمه، فاطمه ناميده شده است براى اين است كه مخلوق از (كنه) معرفت او عاجز است.»
مرحوم امام به همين نكته اشاره دارد آنجا كه مىگويد: «دلالت بر آنچه احتمال داديم از حقيقت ليلة القدر مىكند حديث شريف طولانى كه در تفسير برهان از كافى شريف نقل فرموده و در آن حديث است كه نصرانى گفت به حضرت موسى بن جعفر كه تفسير باطن حم * والكتاب المبين * انّا انزلناه فى ليلة مباركة منذرين * فيها يفرق كلّ امر حكيم() چيست، فرمود: امّا “حم” محمد ـ صلى اللّه عليه و آله ـ است و امّا “كتاب مبين” اميرالمؤمنين على است. و اما “ليلة” فاطمه ـ عليها السلام ـ است.»()()
فضيلت تسبيحات صديقهطاهره
در فضيلت تسبيحات فاطمه زهرا(س) روايات فراوانى وارد شده است. امام صادق(ع) فرمود: «من سبّح تسبيح فاطمة الزهراء قبل ان يثنى رجليه من صلاة الفريضة غفر اللّه له؛() هر كس تسبيح فاطمه را قبل از آنكه از حالت نماز فارغ شود بگويد، خداوند او را مي‌آمرزد.»
و همچنين حضرت صادق (ع) بارها فرمود: «تسبيح فاطمة فى كلّ يومٍ فى دبر كلّ صلاةٍ احبّ الىّ من الف ركعةٍ فى كلّ يومٍ؛() تسبيح فاطمه زهرا(س) در هر روز بعد از هر نماز نزد من محبوبتر
از هزار ركعت نماز در هر روز است.»
امام راحل (ره) در اين زمينه مىگويد:
«و از جمله تعقيبات شريفه، تسبيحات صديقه طاهره ـ سلام اللّه عليها ـ است كه رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ به آن معظمه تعليم فرمود. و آن افضل تعقيبات است».()
در حديث است كه اگر چيزى افضل از آن بود، رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله ـ آن را به فاطمه عليها السلام عطا مىفرمود.»()
خانه زهرا(س)
راستى كجاى دنيا خانه و خانواده مانند خانه زهرا(س) مىتوان يافت كه پدر خانه معصوم، همسر، معصومه، فرزندان ذكور معصوم، و دختران او نيز بهترين الگو براى جامعه اسلامى است.
رهبر كبير انقلاب در اين زمينه در چند بخش سخنان ارزشمند و عميقى دارد كه به آنها اشاره مىشود:
1ـ عظمت خانه فاطمه عليها السلام
روايتى كه در تفسير برهان() از حضرت باقر نقل (مى) كند ؛ و اين روايت چون روايت شريفى است و به معارف چندى اشاره فرموده و از اسرار مهمّه كشف فرمود، ما تيمناً عين آن حديث را ذكر مىكنيم: «قال رحمه اللّه، و عن الشّيخ ابى جعفر الطوسى، عن رجاله، عن عبداللّه بن عجلان السكونى، قال سمعت ابا جعفر ـ عليه السلام ـ يقول: بيت علىٍّ و فاطمة حجرةٌ رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ و سقف بيتهم عرش ربّ العالمين. و فى قعر بيوتهم فرجة مكشوطةٌ الى العرش معراج الوحى، و الملائكة تنزل عليهم بالوحى صباحاً و مسائاً و كلّ ساعةٍ و طرفة عين و الملائكة لاينقطع فوجهم: فوجٌ ينزل، و فوجٌ يصعد، و انّ اللّه تبارك و تعالى كشف لابراهيم ـ عليه السلام ـ عن السموات حتّى ابصر العرش و زاد اللّه فى قوّة ناظره و انّ اللّه زاد فى قوّة ناظر محمّدٍ و علىٍّ و فاطمة و الحسن و الحسين ـ عليهم السلام ـ و كانوا يبصرون العرش و لايجدون لبيوتهم سقفاً غير العرش؛ فبيوتهم مسقّفةٌ بعرش الرّحمن و معارج الملائكة و الرّوح فيها باذن ربّهم من كلّ
امرٍ سلامٌ قال، قلت: من كلّ سلامٌ؟ قال: بكلّ امرٍ، فقلت هذا التنزيل؟ قال: نعم؛() صاحب برهان از شيخ طوسى تا مي‌رسد به امام باقر(ع) نقل نموده، كه عبداللّه بن عجلان گفت كه از امام باقر(ع) شنيدم كه مىفرمود: «خانه على و فاطمه حجره رسول اللّه ـ صلى اللّه عليه و آله ـ و سقف خانه شان عرش رب العالمين، و در انتهاى خانههاشان شكافى است كه از آن تا عرش، پرده از معراج وحى برداشته شده، و ملائكه صبح و شام و هر ساعتى و هر لحظه با وحى بر آنان نازل مىشوند و فرشته فوج ملائكه فرود آينده قطع نمىشود، گروهى فرود مي‌آيند و دسته‌اى بالا مي‌روند. همانا خداوند تبارك و تعالى براى ابراهيم از آسمانها پرده برداشت تا آنكه عرش را ديد و خدا به قوّت ديده او افزود، و همانا خداوند بر قوّت ديده محمد، على، فاطمه،حسن و حسين (عليهم السلام) نيز بيفزود (چنانكه) عرش را مشاهده مىكردند و جز عرش سرپوشى براى خانههايشان نمي‌ديدند، خانه هاشان به عرش رحمان مسقف است و معراجهاى ملائكه و روح در خانههاى ايشان است، به اذن پروردگارشان من كل ّ امر سلام. راوى مىگويد پرسيدم: من كلّ امر سلام؟ فرمود: بكل امر. عرض كردم: اين چنين نازل شد؟ فرمود: آرى.»
2ـ تجلّى حق در خانه فاطمه
«اين خانه كوچك فاطمه ـ سلام اللّه عليها ـ و اين افرادى كه در آن خانه تربيت شد كه بر حسب عدد چهار ـ پنج نفر بودند به حسب واقع تمام قدرت حق تعالى را تجلّى دادند، خدمتهايى كردند كه ما را و شما را و همه بشر را به اعجاب در آورده است.»()
3ـ پرورش يافتگان خانه فاطمه
«زنى كه در حجره‌اى كوچك و محقّر، انسانهايى تربيت كرد كه نورشان از بسيط خاك تا آن سوى افلاك و از عالم ملك تا آن سوى ملكوت اعلى مي‌درخشد. صلوات و سلام خداوند تعالى بر اين حجره محقّر كه جلوه گاه نور عظمت الهى و پرورشگاه زبدگان اولاد آدم است.»()
4ـ بركات خانه فاطمه
«ما يك كوخ چهار ـ پنج نفرى در صدر اسلام داشتيم، آن كوخ فاطمه زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ است از اين كوخها() هم محقرتر بوده لكن بركات اين چى است؟ بركات اين كوخ چند نفرى آن قدر است كه عالم را پر كرده است از نورانيت و بسيار راه دارد تا انسان به آن بركات برسد. اين كوخ نشينان در كوخ محقّر، در ناحيه معنويات آن قدر در مرتبه بالا بودند كه دست ملكوتيها هم به آن نمي‌رسد، و در جنبههاى تربيتى آن قدر (بالا) بوده است كه هرچه انسان مىبيند بركات در بلاد مسلمين هست و خصوصاً در مثل بلاد ماها، اينها از بركت آنهاست.»()
خالى از لطف نيست براى توضيح سخنان امام راحل به سخنانى از فخر رازى توجه شود او مىگويد: «قول سوّم اين است كه اين سوره (كوثر) به عنوان رد بر كسانى نازل شده كه عدم وجود اولاد را بر پيغمبر اكرم(ص) خرده مىگرفتند، بنابراين معنى سوره اين است كه خداوند به او نسلى مي‌دهد كه در طول زمان باقى مىماند، ببين چه اندازه از اهل بيت را شهيد كردند، در عين حال جهانى مملو از آنها است. اين در حالى است كه از بنى اميّه (كه دشمنان اسلام بودند) شخص قابل ذكرى در
دنيا باقى نماند. سپس بنگر و ببين از علماى بزرگ در ميان آنها است باقر و صادق و رضا و نفس زكيّه.»()
5 ـ سادگى خانه زهرا (س)
زندگى ساده زهرا و خانه او الگويى است براى همه آنانى كه ادعاى شيعهگرى دارند. در اين زمينه حضرت امام(ره) مىگويد: «حضرت امير سلام اللّه عليه كه خليفه مسلمين بود، خليفه يك مملكتى كه شايد ده مقابل مملكت ايران بود، از حجاز تا مصر، آفريقا كذا (و) يك مقدار هم از اروپا، اين خليفه الهى وقتى توى جمعيّت بود مثل همه ما كه نشسته‌ايم با هم، اين هم () زير پاييش نبود، همين بود كه يك پوست داشتند ـ به حسب نقل ـ يك پوست داشتند كه شب خودش و حضرت فاطمه رويش مىخوابيدند، و روز روى همين پوست علوفه شترش را مي‌ريخت. پيغمبر هم همين شيوه را داشت. اسلام اين است.»()
الگو بودن زهرا (س)
زهرا زن كامله و نمونه‌اى است كه بخوبى مىتواند براى جامعه اسلامى ما الگو واسوه باشد.
«الگو حضرت زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ است. الگو پيغمبر اسلام است. ما وقتى مملكتمان اسلامى است وقتى مىتوانيم ادعا كنيم كه جمهورى اسلامى داريم، كه تمام اين معانى كه در اسلام است تحقق پيدا بكند.»()
الگو بودن زهرا(س) در جهات مختلفى مطرح است: در اخلاق و رفتار، عمل كردن به اسلام، قيام در مقابل حكومتهاى ظالم، عفاف و پاكى. امام راحل نيز به اين جهات اشاره دارد كه اهم آن را منعكس مىكنيم:
1ـ سيره عملى آن حضرت
«ما بايد سرمشق از اين خاندان بگيريم: بانوان ما از بانوانشان و مردان ما از مردانشان، بلكه همه از همه آنها، آنها زندگى خودشان را وقف كردند از براى طرفدارى مظلومين و احياى سنّت الهى. ما بايد تبعيّت كنيم و زندگى خود را براى آنها قرار بدهيم. كسى كه تاريخ اسلام را مي‌داند، مي‌داند كه اين خاندان هر يكىشان مثل يك انسان كامل، بلكه بالاتر، يك انسان الهى ـ روحانى، براى ملّتها و مستضعفين قيام كردند در مقابل كسانى كه مىخواستند مستضعفين را از بين ببرند.»()
2ـ يادگيرى اسلام از رفتار فاطمه(س) و فرزندان او
«كوشش كنيد در تهذيب اخلاق و در وادار كردن دوستانتان به تهذيب اخلاق، كوشش كنيد كه در مقابل آن جناياتى كه بر شما وارد شد عكس العمل نشان بدهيد در حفظ همه حيثياتى كه حيثيّت بزرگ زن است، آن طورى كه زن مزيد، حضرت زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ بود. همه بايد به او اقتدا كنيد و كنيم و همه بايد دستورمان را از اسلام به وسيله او و فرزندان او بگيريم و همان طورى كه او بوده است، باشيد. و در علم و تقوا كوشش كنيد كه علم به هيچ كس انحصار ندارد علم مال همه است، تقوا مال همه است. و كوشش براى رسيدن به علم و تقوا وظيفه همه ماست و همه شماست.»()
3ـ اقتدا به حضرت زهرا در زهد و تقوا
«اگر شما زنها هم و زنهاى ما هم همه، كشور ما همه، پذيرفتند كه امروز روز زن است، يعنى روز تولّد حضرت زهرا كه آن كمال و آن وضعيّت را دارد، پذيرفتند كه روز زن است، به عهده شما مسائل بزرگى (خواهد آمد) از قبيل مجاهده، كه حضرت مجاهده داشته است.
حضرت به اندازه خودش كه در اين ظرف كوتاه مجاهده داشته است. مخاطبه داشته است با حكومتهاى وقت، محاكمه مىكرده است، حكومتهاى وقت را، شما بايد اقتداء به او بكنيد تا پذيرفته باشيد كه اين روز، روز زن است، يعنى روز تولد اين حضرت، روز زن است. زهد و تقوا و همه چيزهايى كه داشته است و عفافى كه او داشته است و همه چيز، شما بايد اگر پذيرا شديد آنها را تبعيّت كنيد و اگر تبعيّت نكرديد، بدانيد كه شما در روز زن نيستيد…»()
عكس العمل شديد در مقابل اهانت به زهرا(س)
اهانت به مقدّسات و شخصيّتهاى برتر، همچون انبياء و امامان اختصاص به زمان ما ندارد در طول تاريخ اين اهانتها وجود داشته، و نسبت به پيشوايان اسلامى نيز وجود داشته و دارد، اسلام براى برخورد با اين مسائل هم جنبه هدايتى و فرهنگى دارد، و هم جنبه قهرى و تعزيرى.
در طول سالهاى بعد از انقلاب اهانت به پيامبر و معصومان بيشتر شده است. امام خمينى (ره) بر اثر آشنايى با عمق دستورات اسلامى و زمانشناسى در اين موارد قاطعانه بدون هيچ ملاحظه‌اى دستورات اسلام را آن چنان كه هست درباره آنان بيان نمود. نمونه بارز آن را در صدور حكم اعدام سلمان رشدى كه به پيامبر اكرم(ص) توهين كرد مىتوان ديد. و همين طور درباره آن فردى كه نسبت به فاطمه زهرا(س) توهين نمود، اين حكم را صادر نمود.
«با كمال تأسف و تأثر روز گذشته() از صداى جمهورى اسلامى ايران مطلبى در مورد الگوى زن پخش گرديده است كه انسان شرم دارد بازگو نمايد. فردى كه اين مطلب را پخش كرده است تعزير و اخراج مىگردد، و دست اندركاران آن تعزير خواهند شد.
در صورتى كه ثابت شود قصد توهين در كار بوده است، بلاشك فرد
توهين كننده محكوم به اعدام است. اگر بار ديگر از اينگونه قضايا تكرار گردد، موجب تنبيه و توبيخ و مجازات شديد و جدّى مسؤولين بالاى صدا و سيما خواهد شد…»()
در نتيجه امام راحل به مسئله جامعيّت ابعاد وجودى حضرت زهرا(س) مقامات معنوى، عظمت خانه و تربيت شدگان خانه او، الگو و اسوه بودن آن بانو در جامعه اسلامى سخت توجه و تأكيد داشته است و در مقابل اهانت به آن بانو قاطعانه برخورد نموده است.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. صحيفه امام، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، ج 2، تهران، 1379، ج 7، ص ،341 تاريخ سخنرانى 27/2/58.
. همان، ج 14، ص 316، تاريخ 4/2/60.
. سوره بقره، آيه .30
. بحار الانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، داراحياء التراث، ج 28، ص 37، باب .2
. صحيفه ج 16، ص 192، تاريخ 25/1/1361 پيام به مردم.
. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، داراحياء التراث، ج 25، ص 101 ـ 103.
. همان، ج 18، ص 382، باب اثبات المعراج، ح 85.
. ترجمه از امام نيست.
. بحار،محمد باقر مجلسى، ج 18، ص 360 باب 3 الاربعين، محمد باقر مجلسى، ص 177، شرح حديث 15.
. ولايت فقيه، امام، مؤسسه تنظيم ونشر آثار امام خمينى، ج 12، ص 53، 54.
. صحيفه امام، همان، ج 7، ص 327، تاريخ 26/2/58.
. مولوى.
. صحيفه، ج 12، ص 274.
. بحارالانوار، ج 43، ص 105.
. ر.ك: فاطمه زهرا عليها السلام بهجة قلب المصطفى، رحمان همدانى، تهران، نشر المرضيه، دوم، 1372، ص 9 به بعد.
. اصول كافى كلينى، ج 2، ص .355
. صحيفه امام، ج 20، ص 4 ـ 6، تاريخ 11/12/64؛ تبيان دفتر هشتم،جايگاه زن در انديشه امام خمينى، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، دهم 1386، ص 9 ـ .10
. بحارالانوار، ج 26، ص 75 ـ 76.
. بحارالانوار، ج 22، ص 546 و ج 26، ص 41؛ اصول كافى، ج 1، ص 241.
. بحارالانوار، ج 43،ص 65.
. حم، سوگند به كتاب روشن، ما آن را در شبى مبارك فرستاديم، همانا ما بيم دهنده بوده‌ايم، در آن شب هر امر استوار تفصيل و تبيين مىشود.(دخان، 1 ـ 4).
. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص 326؛ كتاب الحجة، باب مولد النبى، ح 4.
.تبيان دفتر هشتم، ص 6؛ آداب الصلوة، امام خمينى، تهران، مؤسسه تنظيم آثار، ج 8، ،1378 ص 377 ـ .378
. كلينى، كافى، تهران دارالكتب الاسلاميّه، ج 2، ص 342.
. مكارم الاخلاق، حسين طبرسى، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، ص 281.
. فروغ كافى، ج 3، ص 343، ح 14.
. آداب الصلوة، ص 337؛ تبيان، ص 6.
. تفسير برهان، ج 4، ص 487.
. تبيان، دفتر هشتم، ص 13 ـ 14 ؛ آداب الصلوة، ص .330
. تبيان، ص 12، صحيفه امام، ج 16، ص 87، 18/12/60.
. صحيفه امام، ج 16، ص 192؛ تبيان، ص 12، تاريخ 25/1/.61
. اشاره به خانه محل سكونت خودشان.
. تبيان، ص 13 ؛ صحيفه امام، ج 17، ص 373، تاريخ 1/1/.62
. تفسير فخر رازى، ج 32، ص 124، به نقل از تفسير نمونه، مكارم شيرازى دارالكتب الاسلاميه، 1370، ج 27، ص 376.
. اشاره به زيرانداز خودشان در قم.
. تبيان، دفتر هشتم، ص 11؛ صحيفه امام، ج 8، ص 428 ـ 429، تاريخ 13/4/.58
. همان، ص 14؛ صحيفه امام، ج 7، ص 533، تاريخ 8/3/.58
. تبيان، دفتر هفتم، ص 14؛ صحيفه امام، ج 6، ص 530، تاريخ 22/1/58.
. همان، ص 16؛ همان، ج 19، ص 184، تاريخ 22/12/63.
. همان، دفتر هشتم، ص 16؛ صحيفه امام، ج 20، ص 6 ـ 7، تاريخ 11/12/64.
. هشتم بهمن، 1367 هـ.ش.
. تبيان، ص 16 ـ 17 ؛ صحيفه امام، ج 21، ص 251، 19/11/.67

/

نكته هايى اخلاقى از كلمات امام خمينى سلام الله عليه

نكته :20 تقوا
كسى كه متصف به همه مراتب تقوا شد،دين و عقل و روح و قلب او و جميع قواى ظاهره و باطنه‌اش سالم ماند و حفظه وموكلين او نيز سالم مانند و از او ملول و منضجر نشوند و معاملات و معاشرات چنين شخصى با صديق و عدوّش به طريق سلامت شود بلكه ريشه عداوت از باطن قلبش منقطع شود هر چند مردم با او عداوت ورزند.()
شرح :قرآن كريم راه فلاح و رستگارى را در تهذيب نفس و پالايش آن از آلودگيها مي‌داند. «قد افلح من تزكى»() و عاقبت بى توجهى به تهذيب نفس و آلوده كردن آن را مايه بدبختى و خسران دانسته است. «وقد خاب من دسيها»() پيامبران الهى بيش و پيش از هر چيز مردم را به تهذيب نفس تشويق كرده،و آنها را از بديها و زشتىها بازداشته‌اند. علت آنكه انبياء اين همه به موضوع اخلاق و تهذيب روح و نفس اهميت مي‌داده‌اند براى آن بوده كه، ريشه همه نابسامانيها،كج رويها،گناهان ومفاسد روى زمين را در آلودگيهاى روح آدمى يافته بودند.به همين خاطر تقوا به عنوان پايه و عامل اساسى پالايش روح و تطهير جان آدمى اين همه مورد تأييد اسلام و اديان توحيدى بوده و بىتقوايى منشأ تمام شرور و مفاسد عنوان شده است.
تقوا در اصل “وقوى” و از ماده وقى به معناى نگهدارى است. تقوا را حفظ كردن چيزى از چيزهاى آزار دهنده و زيان رسان معنا كرده‌اند.() تقوا به اين معناست كه انسان هنگام
تهييج تمايلات،شهوات و غضبهاى نفسانى بتواند با اين نيرو خود را كنترل كرده و آن قوا را تحت فرمان عقل در آورد.انسان زمانى مىتواند بر نيروهاى درونى خود غلبه كرده و آنها را در فرمان عقل و منطق در آورد كه تقوا به عنوان نيرويى باز دارنده به صورت ملكه در جان او در آمده باشد به گونه‌اى كه به راحتى از بين نرود.با اين تعبير انسان متقى به كسى مى گويند كه تقوا در او به شكل ملكه در آمده باشد؛يعنى هميشه با او بوده و وى را در موارد و زمينههاى گوناگون يارى كرده و از گناهان و حتى امور مشكوك به حرام نيز باز دارد. آنچه از آن با عنوان تقوا ياد كرديم هيچگاه به راحتى حاصل نمىشود.بلكه بر اثر ممارست و رياضتهاى فراوان سالك مىتواند به نهايت مراتب آن برسد.پس از اين به برخى مراتب آن اشاره مىكنيم.
آثار تقوا در متقين بسيار است و خداوند به بسيارى از آنها در قرآن اشاره فرموده است كه بررسى همه آنها زمان طولانى مىطلبد كمتر سوره‌اى در قرآن است كه سخن از تقوا در آن نشده باشد. ما به برخى آثارى كه در قرآن بيان شده اشاره‌اى كوتاه مىكنيم.
.1 از ديدگاه قرآن نيكى تنها در تقوا پيشگى حاصل مىشود. «ولكن البرّ من اتقى»()
.2 بهرهمندى از معرفت تمييز حق از باطل توسط تقوا براى سالك حاصل مىشود. «يا ايّها الذين آمنوا ان تتقوا اللّه يجعل لكم فرقانآ»()
.3 در امان ماندن از وسوسههاى شيطان
تنها با تقوا بدست مي‌آيد. «ان الذين اتقوا اذا مسّهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون»()
.4 تقوا انسان را از نصرت و يارى الهى بهرهمند مىنمايد. «و ان تصبروا و تتقوا لا يضركم كيدهم شيئآ»()
.5 همراهى و يارى پروردگار نصيب تقوا پيشگان مىشود. «واعلموا انّ الله مع المتقين.»()
.6 آرامش قلب تنها با تقوا بدست مى آيد. «فمن اتقى و اصلح فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون»())
.7 تقوا راه نجات است. «وانجينا الذين آمنوا و كانوا يتقون»()
.8 تقوا در زندگى دنيوى و گسترش رزق و روزى و رهايى از مشكلات تأثير دارد.
«ومن يتق الله يجعل له مخرجآ»() «ومن يتق الله يجعل له من امره يسرآ»()
.9 رستگارى براى متقين است. «ومن يطع الله و رسوله و يخش الله و يتّقه فاولئك هم الفائزون»()
.10 متقين محبوب خداوند هستند. «فانّ الله يحب المتقين»()
11 و .12 خداوند به متقين دو هديه بزرگ عطا مىكند.يكى آنكه تقواى ايشان را به مثابه نور و چراغى قرار مي‌دهد تا راه حق را به آن بپيمايند(يعنى آنها را در مسير سلوك يارى مي‌دهد)و دوم اينكه گناهانشان را مى بخشايد. «يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا
برسوله يؤتكم كفلين من رحمته ويجعل لكم نورآ تمشون به ويغفر لكم و الله غفور رحيم»()
.13 همچنين خداوند ارجمندى و كرامت را در رعايت تقوا قرار داده است. «انّ اكرمكم عند الله اتقيكم»()
در مراتب تقوا.كه يكى تقواى عامه است و آن اجتناب از محرمات و كبائر مىباشد. ديگرى تقواى خاصه و اجتناب از شبهات و مكروهات است.و آخر تقواى اخص است. اين مرتبه اخيره از تقوا براى سالكين اجتناب از نظر به دنياست. براى مقربين اجتناب از نظر به غير حق،براى مجذوبين،ترك وصول به مقامات و مكاشفات است براى رسيدن به حق وهكذا براى هرگروهى به مقتضاى حال خود. كسانى كه به تقواى اخص نائل مىشوند طبق فرمايش امام (كه در ابتداى اين نكته ذكر شد) دين و عقل و روح و قلب آنها و جميع قواى ظاهره و باطنه شان سالم مىماند و معاملات و معاشرات چنين اشخاصى با دوست و دشمن به طريق سلامت مى شود.
امام خمينى در ضمن شرح و توضيح پيرامون ورع به مراتب آن نيز اشاره كرده، مى فرمايند: از براى ورع مراتب بسيار است، چنانچه ورع عامه اجتناب از كبائر است، و ورع خاصه اجتناب از مشتبهات است براى خوف از وقوع در محرمات و ورع اهل زهد اجتناب از مباهات است براى احتراز از وزر آن، و ورع اهل سلوك ترك نظر به دنياست براى وصول به مقامات، و ورع مجذوبين ترك مقامات است براى وصول به باب الله و شهود جمال الله، و ورع اوليا اجتناب از توجه به غايات است. و از براى هر يك شرحى است كه اشتغال به آن به حال ما مفيد نيست. و آنچه در اين مقام بايد دانست آن است كه ورع از محارم الله پايه كمالات معنويه و مقامات اخرويه است، و از براى هيچ كس مقامى حاصل نشود، مگر به ورع از محارم الله. و قلبى كه داراى ورع نباشد، بطورى زنگار و كدورت او را فرو مىگيرد كه اميد نجات بسا باشد كه از آن منقطع گردد. صفاى نفوس و صقالت آنها به ورع است. و اين منزل براى عامه مهمترين منازل است، و تحصيل آن از مهمات مسافر طريق آخرت است. و فضيلت آن به حسب اخبار اهل بيت عصمت، عليهم السلام، بيش از آن است كه در اين اوراق مذكور گردد. و ما به ذكر بعض احاديث در اين باب اكتفا مىكنيم و طالب بيشتر به كتب اخبار رجوع نمايد.()
مرحوم ملا مهدى نراقى(ره) مىفرمايند: بعضى از علماء ورع و تقوا از محارم الهى را به
چهار درجه تقسيم كرده‌اند: اول، ورع اهل عدل و آن اجتناب از هر چيزى است كه مستلزم فسق و گناهكار بودن است و موجب خروج از عدالت است. دوم ورع صالحين است.و آن اجتناب از شبهات است. سوم اجتناب است از انجام آن امورى كه خوف آن مي‌رود به حرامى يا شبهه حرامى مبدل شود يا حرامى را به دنبال داشته باشد. چهارم ورع صديقين است و آن اجتناب از هر چيزى است كه براى خدا نباشد. چنانچه امام صادق فرمود: تقوا برسه وجه است.اول تقوا از خوف نار و عقاب كه همان ترك حرام است كه در واقع تقواى عوام مىباشد. دوم تقواى از خدا(نه از خوف جهنم) كه ترك شبهات است و اين مرتبه تقواى خواص است. سوم تقواى فى الله و آن ترك حلال است به خاطر دچار نشدن به شبهه.()
از امام صادق روايت شده كه پيغمبر فرمود: بيشترين چيزى كه امت من به سبب آن به بهشت وارد مىشوند دو مورد است: تقواى خداوند و حسن اخلاق.()
نكته :21 زهد
براى قلب زاهد يك حالت سهل انگارى و بي‌اعتنايى رخ دهد كه توجه به دنيا و زخارف آن نكند تا چه رسد كه از فوت آن تأسف و از اتيان آن فرح براى او رخ دهد.()
از نظر ارباب لغت زهد ورزيدن نسبت به يك چيز به مفهوم اعراض از آن چيز و به مقدار اندكى از آن رضايت دادن است.() علماى اخلاق اشاره مىكنند به اين مطلب كه زهد عبارت است از اعراض قلبى و عملى از دنيا،مگر به قدر احتياج كه براى انسان ضرورى است. به عبارت ديگر در تعريف عام: زهد روى گرداندن از دنيا براى رسيدن به آخرت. از اين رو تعريف زاهد براى كسى درست در مى آيد كه امكان رسيدن به دنيا را داشته باشد و از روى اراده و پستى دنيا نسبت به آخرت،از آن دست بكشد. براى اينكه بين مفهوم زهد حقيقى و رهبانيت، تفاوت قائل شويم بايد بگوييم،اصل در دورى از دنيا هم چنانكه در تعريف زهد آمد اعراض قلبى از آن است،بنابراين چه بسا فردى در دنيا زندگى مىكند اما از آن اعراض قلبى داشته و توجهى به آن نمىكند او را مى توان زاهد ناميد اما گاهى مى شود كسى از لحاظ عملى هيچ از دنيا ندارد اما نسبت به آن محبت قلبى و علاقه روحى شديدى دارد،به چنين كسى زاهد نمىگويند. در روايتى از امام معصوم نقل شده كه: «اعمل لدنياك كانّك تعيش ابدآ واعمل لآخرتك كانك تموت غدآ»() چنان براى دنيايت كار
كن كه گويى تا ابد زنده‌اى و چنان براى آخرت در تلاش باش كه گويا همين فردا مىميرى. خداوند در مورد پيروان عيسى مىفرمايد: «وآتيناه الانجيل و جعلنا فى قلوب الذين اتبعوه رأفة و رحمة و رهبانية ابتدعوها ما كتبناها عليهم الّا ابتغاء رضوان الله»() به عيسى(ع) كتاب انجيل را عطا كرديم و در دل پيروان او رأفت و مهربانى نهاديم ولكن رهبانيت را از پيش خود بدعت انگيختند ما بر آنها جز آنچه رضا و خشنودى خدا را طلبند ننوشتيم. با اين توضيحات معلوم مىشود رهبانيت از نظر اسلام محكوم است زيرا نوعى بدعت است. رهبانيت اجتناب از تمامى موهبتهاى مادى الهى است. بى معنى است كه بگوييم خداوند همه نعمتهاى مادى را خلق كرده و آنگاه دستور داده از آنها استفاده نشود.پس جاى سؤال پيش مى آيد چرا خلق شده‌اند؟ معلوم مىشود رهبانيت را خداوند فرمان نداده است.نقل شده است:روزى رسولخدا مردم را موعظه مىكرد و از اوصاف قيامت سخن مىگفت. حاضران در جلسه منقلب شده گريه مىكردند. ده نفر از ميان آن جمع در خانه عثمان بن مظعون گرد آمده و تصميم گرفتند كه روزها را روزه گرفته و شبها را بيدار مانده و به عبادت بپردازند و در رختخواب نيارامند، گوشت نخورند و با همسرانشان همبستر نشوند،از عطر استفاده نكنند و لباسهاى خشن بپوشند، دنيا را رها كنند و از جامعه دورى گزينند. اين خبر به رسولخدا رسيد. آن حضرت به منزل عثمان بن مظعون تشريف بردند و از همسر وى پرسيد: آيا آنچه از شوهرت نقل شده درست است؟ همسر عثمان پاسخ داد: اگر عثمان چنين خبرى داده صحيح است. پيامبر برگشت. وقتى كه عثمان به خانه آمد همسرش قضيه را بازگو كرد. بلافاصله عثمان و يارانش به محضر رسولخدا مشرف شدند. حضرت به آنان فرمود: شنيدم كه شما چنين و چنان كرده‌ايد. عرض كردند: آرى اى رسولخدا و ما جز خوبى نيت ديگرى نداشتيم. حضرت فرمود: من به چنين امورى مأمور نشده‌ام. سپس فرمود: نفس شما بر شما حقوقى دارد. هم روزه بگيريد و هم افطار كنيد، هم عبادت نماييد و هم استراحت كنيد. من نيز هم عبادت مىكنم و هم مى خوابم، هم روزه مى گيرم و هم افطار مى كنم.از گوشت استفاده مىكنم و به نزد همسرانم مي‌روم، هر كس از سنت من روى بگرداند از من نيست. سپس مردم را جمع كرد و براى ايشان خطبه خواند و فرمود: چه شده است كه قومى همبسترى با زنان، استفاده از غذاها و عطر و خواب و ساير لذتها را برخود حرام كرده‌اند؟ آگاه
باشيد من هيچگاه از شما نمىخواهم كه همانند كشيشان و راهبان باشيد. همانا پيش از شما كسانى بخاطر سختگيرى بر خود به هلاكت رسيدند آنان بر خود سخت گرفتند، خداوند بر آنان نيز سخت گرفت. پس از اين ماجرا بود كه اين آيه نازل شد: «يا ايّها الّذين آمنوا لا تحرّموا طيبات ما احل الله لكم و لا تعتدوا»() اى مؤمنان روزيهاى پاكيزه را كه خداوند برشما حلال كرده بر خود حرام نكنيد واز حدود خداوند تجاوز نكنيد.()
در روايات و آيات اثرات بسيارى براى زهد معرفى شده است. آثارى كه هم مربوط به امور مادى مىشود و هم مربوط به امور روحانى و معنوى. از آن جمله پيامبر فرمود :«زهد ورزى در دنيا موجب راحتى دل و بدن است».() و فرمود: «كسى كه نسبت به دنيا زهد مى ورزد مصيبتها بر او آسان مىشود.»() و باز فرمود :«بدون بى رغبتى به دنيا چشيدن شيرينى ايمان بر دلهاى شما حرام است.»()
براى انسانى كه از دنيا روى گردانيده و نسبت به آن زاهد شده مهمترين اثر همان است كه امام خمينى(ره)ذكر فرموده (و در ابتداى اين نكته آورده شد) و در آيه 23 سوره حديد به آن اشاره شده است. «لكيلا تأسوا على ما فاتكم ولا تفرحوا بما آتاكم». تا هرگز بر آنچه از دستتان رود دلتنگ نشويد و به آنچه به شما رسد دلشاد نگرديد.انسان زاهد اين مطلب را در خود ملكه نموده است كه آنچه از دست او رفته همان چيزى بوده كه خداوند به او مرحمت نموده و حال به خواست خود او را از آن محروم كرده است پس از دست رفتن آن ناراحت و غمگين نمىشود و نسبت به آنچه به او رسيده است خوشحال نمىشود زيرا مي‌داند آنچه به او رسيده روزى از دست او خواهد رفت چون عمر او روزى به پايان خواهد رسيد.از اين رو نعمت ابدى آخرت را به نعمت فانى دنيا نمىفروشد و از آن به خاطر آخرت چشم مىپوشد.
مراتب زهد زاهدان كدام است؟
اولين مرتبه زهد كه همان زهد عوام مردم است دورى و اعراض از دنياست. هرگاه كسى توانست با كمال اشتياق از دنيا روى بگرداند با آنكه دنيا در دست اوست تا به آخرت برسد او داخل در اولين مرتبه زهد شده است و بايد بداند مراتب بسيارى فوق مرتبه زهد او وجود دارد. دومين مرتبه آن براى كسى است كه از دنيا در وهله اول گذشته و در مرحله دوم با تلاش و رياضت از آخرت دست مىكشد و از آن دل مىبرد براى خدا. اين مرتبه از زهد براى
مخلصين است. آنانكه دين خود را براى خدا خالص كرده‌اند. مرتبه ديگر زهد روى گرداندن از ما سوى الله است. اين زهد مخصوص عارفان است آنانكه غير از خدا چيزى نمىبينند تا بخواهند به آن توجه كنند. مرتبه ديگر مخصوص كسانى است كه علاوه بر غير از خود نيز اعراض كرده اند. اين مرتبه براى فانيان فى الله و گروه صديقين است. و براى هر يك از اين گروهها مراتب و مدارج گوناگون است.
يكى از مهمترين عواملى كه سبب مىشود انسان نتواند به مقام زهد برسد، محبت و علاقه بيش از حد به دنياست. ما درباره علاقه به دنيا پيش از اين در نكات قبل به اندازه كافى توضيح داده‌ايم. و در اينجا نياز به توضيح بيش از اين نمىبينيم. فقط ذكر اين نكته را لازم مي‌دانيم كه براى رسيدن به حداقل مراتب زهد لازم است انسان بتواند ريشه محبت دنيا را از دل خود بركند، زيرا تا دوستى دنيا در دل انسان پا برجاست به هيچيك از مراتب زهد نمىتواند برسد.
نكته :22 خلوت يا جلوت
بر انسان لازم است مثل طبيب معالج و پرستار شفيق از قلب خود نگاهدارى كند و در احوال آن دقت كند كه اگر خلوت با حال او مناسب است در خلوت عمل را به جا آورد و اگر در خلوت اشتغال بيشتر مى شود در جلوت به عبادت قيام كند.()
در مسأله خلوت گرفتن يا حضور در جمع مهمترين مطلب رعايت اين نكته است كه، اگر خوف آن مي‌رود كه حضور در جمع سبب افتادن در گناه شود بايد از جمع دورى كرد. هم چنين دورى از ورود به مجالسى كه ياد خدا در آنها نمىشود و جز فراموشى حق چيزى ندارد، افضل از حضور در آنهاست. همينطور در خلوت اگر مفسده‌اى براى سالك در پي‌داشته باشد بايد از آن دورى كرد. بنابراين سالك بايد در احوالات خود دقت كند،اگر در خلوت افكار شيطانى در او راه پيدا مىكند و بيمارىهاى قلبي‌اش افرون مىشود، حضور در جمع بهتر بلكه واجب است. و اگر در جمع خوف گرفتارى در معاصى بدنى از قبيل دروغ و تهمت و ريا و فحش و هتك حرمتها و تمسخر و چشمچرانى و همنشينى با افكار بدكار و فاسق و…مي‌رود بايد از حضور در جمع دورى گزيده و خلوت گزيند، مگر اينكه چاره‌اى نباشد.
بهترين حالت در اينجا براى كسانى است كه از هر دو حالت خالى نباشند. يعنى علاوه بر اينكه در جمع حضور دارند، مرتكب هيچ خلاف و گناهى نمىشوند و خانه دل را از غير خالى
مىنمايند. از عظمت مقام انسانى است كه در ميان جمع باشد و يك لحظه از ياد خدا غافل نباشد.امام خمينى(ره) مىفرمايند :«سالك الى الله در عين حال كه با هر دسته از مردم معاشرت به معروف كند و حقوق خلقيه را رد نمايد و با هر يك از مردم به طور مناسب حال او مراوده و معامله كند،از حقوق الهيه نگذرد و معناى خود را كه عبارت از عبوديت و توجه به حق است از دست ندهد در عين حال كه در كثرت واقع است در خلوت باشد و قلب او كه منزلگاه محبوب است خالى از اغيار و فارغ از هر نقش و نگار باشد.»() توجه به اين نكته ضرورى است كه وصول به اين مقام جز بر آنانىكه از حجابهاى ظلمانى گذشته و به نور رسيده اند ميسور و مقدور نيست.اين همان حضورى است كه در عين حضور در ميان جمع از آنها غايب بوده و متوجه به خداست.
امير المؤمنين فرمود:اگر توانستى از خانه‌ات بيرون نشوى اين كار را بكن زيرا در خروج از خانه اين وظيفه به عهده تو مي‌آيد كه غيبت نكنى، دروغ نگويى وحسد نورزى ريا و خودنمايى نكنى و چاپلوسى نورزى آنگاه فرمود:آرى صومعه مؤمن خانه اوست كه نفس خود و چشم و زبان وناموسش را در آن حفظ مىكند به راستى كسى كه نعمت خدا را به دل دريابد،پيش از آنكه به شكر زبانى اقدام كند باعث فزونى نعمتش مىگردد اما هر كه در آن حال خود رابرتر از ديگران ببيند از متكبران است.()
امام خمينى(ره) مىفرمايند :«حق آن است كه انسان در اوايل امر كه اشتغال به تعلم و استفاده دارد بايد معاشرت با دانشمندان و فضلا كند ولى با
شرايط عشرت و مطالعه در احوال و اخلاق معاشرين و در بدايات سير وسلوك و اواسط و اوايل نهايات نيز از خدمت مشايخ وبزرگان اهل حال بايد استفادت كند پس ناچار به عشرت است و چون به نهايات رسيد بايد مدتى به حال خود پردازد و اشتغال به حق و ذكر حق پيدا كند اگر در اين اوقات خلوت با حق با عشرت جمع نشود بايد اعتزال كند تا كمال لايق از ملكوت اعلى بر او افاضه شود و چون حال طمأنينه و استقرار و استقامت در خود ديد و از حالات نفسانيه و وساوس ابليسه مطمئن شد براى ارشاد خلق و تعليم تربيت بندگان خدا و خدمت به نوع به آميزش پردازد و خود را مهيا كند تا مىتواند از خدمت بندگان خدا با ننشيند و همينطور اين دستور كلى است براى صمت و سكوت كه در اوايل امر كه خود متعلم است بايد به بحث و درس و تعلم اشتغال پيدا كند و زبان از كلام به غير ذكر خدا و آنچه مربوط به اوست بربندد تا افاضات ملكوتى بر قلب او سرشار شود و چون وجود او حقانى شد و از گفتار و اقوال خود مطمئن شد به سخن آيد و به تربيت و تعليم و دستگيرى مردمان برخيزد و لحظه‌اى از خدمت آنها ننشيند تا خداى تعالى از او راضى شود واگر نقصى در ميان داشته باشد بواسطه اين خدمت خداى تعالى جبران كند.»()
مرحوم ملا احمد نراقى نيز در كتاب شريف معراج السعاده در بيان اين مطلب كه خلوت بهتر است يا مخالطه با مردم مىفرمايند: مخفى نماند كه: حكم مطلق به ترجيح يكى از اين دو بر ديگرى خطاست، زيراكه چگونه مىتوان گفت كه: عزلت و گوشه نشينى بهتر است از براى شخص جاهلى كه هيچ از اصول و فروع خود را ياد نگرفته و از علم اخلاق چيزى به گوش او نخورده، وفرق ميان خوب و بد نكرده، و مىتواند اينها را از مخالطه با علما و نيكان فرا گيرد؟ و چگونه مىتوان گفت كه: آمد و شد با مردم بهتر است از براى كسى كه ضروريات علم و عمل خود را تحصيل كرده و به مرتبه ابتهاج رسيده و لذت طاعت مناجات با پروردگار را يافته به جهت قناعت و اندك مايه از احتياج به مردم فارغ شده و بر آمد و شد او با مردم فايده دينيه مترتب نگردد. و يا مظنه مفاسد در آن باشد و از نيت خود در اعمال و حصول مبطلات عمل مطمئن نباشد؟ پس صحيح آن است كه بگوييم: افضل بودن عزلت و الفت نسبت به اشخاص و احوال و زمان و مكان، تفاوت مىكند. و بايد هر شخصى نگاه به حال خود كند و به همنشين خود و به نيت خود در عزلت، يا در الفت و بر آنچه بر اينها مترتب مىشود از فوايد و مفاسد. و اينها را با يكديگر موازنه نمايد. و بسا باشد كه: از براى بعضىكناره گيرى از همه مردم و عزلت تام،
افضل باشد. و از براى بعضى ديگر آمد و شد با همه كس و الفت تام با ايشان. و از براى ديگرى ميانه روى و دورى از بعضى و الفت با بعضى. و حاصل آنكه: كسى كه از نفس خود مطمئن نباشد كه مخالطه با مردم آن را فاسد نسازد و از آمد و شد ايشان اخلاق رديّه از براى او هم نرسد خلوت و تنهايى از براى او افضل است. بلكه هر كه از قدر ضرورى از كسب علم و عمل خود فارغ شود لا محاله ابتدا خلوت و تنهايى از براى او افضل است تا نفس خود را به اخلاق حسنه بيارايد و ازمفاسد اختلاط با مردم ايمن شود،و بعد از آن اگر در اختلاط با ايشان فايده ببيند اختلاط كند. و همچنين كسى كه به مقام انس با پروردگار رسيد و مرتبه استغراق از براى او حاصل شد و هنوز نفس او به مقامى نرسيده كه با وجود مخالطه با مردم، انس و استغراق را از دست ندهد و آمد و شد با ايشان مانع امر او نشود، خلوت و عزلت از براى او بهتر است.() بنابراين مهم در اينجا حال سالك است در خلوت يا جلوت، ببيند هر كدام مانع او مى شود براى رسيدن به مقصود از آن دورى كند.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. آداب الصلاه،امام خمينى،ص .369
. سوره اعلى، آيه .14
. سوره شمس، آيه .10
. مفردات راغب اصفهانى،ص .881
. سوره بقره، آيه .189
. سوره انفال، آيه .29
. سوره اعراف، آيه .201
. سوره آل عمران، آيه .120
. سوره بقره، آيه .194
. سوره اعراف، آيه .35
. سوره نمل، آيه .53
. سوره طلاق، آيه .2
. سوره طلاق، آيه .4
. سوره نور، آيه .52
. سوره آل عمران، آيه .76
. سوره حديد، آيه .28
. سوره حجرات، آيه .13
. شرح چهل حديث امام خمينى، ص .474
. جامع السعادات،ملامهدى نراقى،ج2، ص .138
. مشكاة الانوار،شيخ طبرسى،ص .392
. شرح حديث جنود عقل و جهل،امام خمينى، ص .283
. مفردات راغب، ص .384
. مستدرك الوسائل،محدث نورى،باب 25 از ابواب طهارت، ج1 ص .146
. سوره حديد، آيه .27
. سوره مائده، آيه .85
. مجمع البيان، شيخ طبرسى، ج2 ص 235 و .236
. خصال شيخ صدوق،ص .73
. مكارم الاخلاق،شيخ طبرسى،ج2، ص .341
. كافى،شيخ كلينى، ج2 ص 128، ح .2
. سر الصلاه،امام خمينى،ص .33
. آداب الصلاة،امام خمينى،ص .65
. مجموعه ورام ابن ابى فراس، ص .281
. شرح حديث جنود عقل و جهل امام خمينى، ص .388
. معراج السعاده،ملااحمدنراقى، ص .564

/

بخوانيم و عبرت بگيريم

يادى از شهيد،فرزند شهيد، جانباز، آزاده، حافظ و قارى قرآن سخنور و مداح اهل بيت عصمت، ايثارگرى كه بنا به وصيتش اعضاى بدنش را به بيماران اهداء كرد و افتخار مجاهدت در بسيج، سپاه، ارتش، ژاندارمرى و نيروى انتظامى را در كارنامه سراسر نورانى خود ثبت كرده است.
آزاده سرافراز، جانباز و رزمنده دلير، خدمتگذار خستگىناپذير مردم، امير سرتيپ شهيد محمود امان اللهى در تاريخ 25/3/1329 در خانواده‌اى مذهبى در روستاى جعفر آباد شهرستان بيجار(استان كردستان) چشم به جهان گشود. وى پس از سپرى نمودن دوران كودكى، تحصيلات ابتدايى را در كوران فقر و محروميت در دبستان معرفت روستا كه شامل دو كلاس خاكى بود، آغاز كرد. اشتياقش در كسب علم و دانش چنان بود كه همواره دانش‌آموز ممتاز بود، تا جايى كه دو پايه تحصيلى را در يك سال به صورت جهشى طى نمود. وى در كنار تحصيل، پا به پاى خانوده در امر كشاورزى و دمدارى كوشا و ساعى بود.
وى در زمان تحصيل در دوره متوسطه نيز جزء شاگردان ممتاز و برجسته بود. پس از گذراندن پايه پنجم طبيعى در دبيرستان سعدى سابق شهر تكاب براى اخذ ديپلم به شهر كرمانشاه عزيمت نمود و سرانجام در سال 1356 با قبولى در پايه ششم طبيعى در دبيرستان 25 شهريور سابق كرمانشاه موفق
به اخذ ديپلم طبيعى گرديد. در تاريخ 1/7/1356 وارد دانشكده افسرى ارتش(تهران) شد و دوران شبانه روزى دانشگاه را با موفقيت طى نمود اما قبل از فارغ التحصيلى در همان اوايل پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى،پدر ايشان كه به سپاه پاسداران انقلاب اسلامى پيوسته بود، در درگيرى با ضد انقلاب در تاريخ 6/4/1359 به شهادت رسيد، ايشان پس از شركت در مراسم شهادت پدر از تاريخ 10/4/1359 الى 31/6/1359 از طرف دانشكده افسرى به سپاه ناحيه كردستان مأمور گرديد و بعنوان مسؤول سپاه و پيشمرگان مسلمان كرد پايگاه موچش و رابط بين ارتش و سپاه در محور عملياتى قروه ـ سنندج شجاعانه خدمت نمود و در مورخه 1/7/1359 يعنى دومين روز آغاز جنگ تحميلى در حاليكه از چندين روز قبل به اتفاق همه دانشجويان جهت برگزارى جشن فارغ التحصيلى به دانشگاه دعوت شده بودند، ايشان همراه با عدّه‌اى از دانشجويان(270 نفر) به فرماندهى شهيد
نامجو (فرمانده دانشكده افسرى) داوطلبانه جهت مقابله با دشمن بعثى به وسيله هواپيماى 130 ـ Cسريعاً به فرودگاه اهواز منتقل شده و سپس در مناطق جنگى آبادان و خرمشهر به نبرد عليه كفار بعثى پرداخت. در اين زمان بعنوان رابط ميان شهيد نامجو و شهيد جهان آرا(فرمانده سپاه خرمشهر) به مبارزه ادامه داد و در تاريخ 15/7/1359 بر اثر مجروحيت شديد از ناحيه دست چپ و پاى راست به بيمارستان طالقانى آبادان جهت معالجه اعزام گرديد، تا اينكه بخاطر شدت درگيرى و كمبود نيرو و سوء استفاده افراد خائن و فرصت طلب از ناهماهنگىها و نابسامانىهاى اوايل جنگ، در بيمارستان طاقت نياورده و قبل از بهبودى كامل، دور از چشم پزشكان و پرستاران بصورت پنهانى مجدداً عازم خط مقدم جبهه خرمشهر شد و سرانجام در تاريخ 23/7/1359 در جريان سقوط قسمت غربى خرمشهر، در حاليكه عدّه زيادى از همرزمانش به شرف شهادت نائل آمدند، در درگيرى خانه به خانه هنگامى كه عراقيها پل خرمشهر را تخريب نمودند
پس از مقاومت زياد مجدداً از ناحيه پرده ديافراگم قلب، پاى راست، كمر و هر دو دست به شدت مجروح شده و توانايى جنگيدن از وى سلب گرديد و در حاليكه بيهوش بر زمين افتاده بود به اسارت ارتش عراق درآمد و پس از مدتى شكنجه وى را به اردوگاه رماديه منتقل نمودند. در همان ايام و با توجه به اوضاع و احوال و قرائن، دوستان همرزمش ظن قريب به يقين به شهادت وى برده بودند. لذا طبق فرمان همگانى شماره 234 ارتش، پوستر شهادت ايشان از سوى دانشكده افسرى چاپ و منتشر شده و مراسم شهادت، هفت و چهلم در زادگاهش برگزار گرديد.
در دوران اسارت در كنار بزرگوارانى همچون سرور احرار و آزادگان، شهيد حجت الاسلام ابوترابى بودند و به گواهى شهيد ابوترابى، ايشان بخاطر عدم همكارى با استخبارات بعث و تحريك نمودن ساير اسراء به مقابله با نيروهاى بعثى، بارها مورد شكنجه و آزار و اذيت قرار مىگرفتند آنچنانكه با صداى تلاوت قرآن، اذان و مداحى در رثاى امام حسين(ع) و يارانش، عراقيها را به ستوه آورده بود و به همين علت براى جبران سرسختيها وى را بدون معالجه در سياه چالها و شكنجه گاههاى قرون وسطائى و در زندانهاى مخفى رژيم بعث عراق شكنجه مىكردند. حتى يكبار به بهانه مداواى مجروحيت به قصد قطع كردن پا، ايشان را به بيمارستان الرشيد بغداد اعزام كردند. اما على رغم فشار و تهديد پزشكان عراقى مبنى بر اينكه اگر پاى راست شما قطع نگردد امكان سرايت عفونت آن به ساير اعضاى بدن مىباشد، ايشان پاى مجروح خويش را سند جنايت بعثىها خوانده و اجازه قطع كردن آن را ندادند.
سرانجام بنا به تشخيص سازمان صليب سرخ جهانى طبق كنوانسيون سوم ژنو، به علت شدت جراحات وارده به عنوان مجروح جنگى صعب العلاج، پس از تحمل 244 روز اسارت همراه با 24 نفر از اسراء ايرانى با عدّه‌اى از اسراء عراقى در ايران مبادله و با دومين كاروان آزادگان در تاريخ 26/3/1360 وارد فرودگاه مهرآباد تهران شدند و پس از آن پيرامون افشاگرى جنايات صدام كافر در
عراق با اسراء ايرانى و ملت ستمديده عراق، به سخنرانيهاى مختلف در ارتش، سپاه، دانشكده افسرى و مساجد جنوب و شرق تهران پرداخت.
و همچنان در دفاع جانانه از انقلاب و نظام اسلامى، لحظه‌اى آرام نگرفت او مرد حماسه ساز در عرصههاى پر خطر بود از قبيل: قائم مقام فرمانده سپاه سردشت، معاونت عمليات قرارگاه حمزه سيدالشهداء، سرپرست عقيدتى سياسى لكشر 23 نيروهاى مخصوص (نوهه) فرماندهى گردان ضربت عملياتى جندالله بانه، معاونت تيپ شهادت (در اين مسؤوليت در عملياتهاى ظفر 1 و 2 و 3 و كربلاى 1 و 2 و 3 شركت داشت)، معاونت حفاظت اطلاعات ناحيه ژاندارمرى كردستان.
شايان ذكر است در بحرانىترين ايام درگيرى و حساسترين لحظات جنگ ايران و عراق در منطقه كردستان برابر دستور فرمانده لشكر 28 كردستان ايشان به فرماندهى يكى از گردانهاى تكاور منصور شد و در يكى از عملياتها همراه چهار نفر از نيروهاى تحت امر خويش در تاريخهاى 30/4/1367 و 1/5/1367 در ارتفاعات استراتژيك مارو كه در حال سقوط از سوى مزدوران ارتش عراق بوده، از دست نيروهاى تك كننده خارج و ضمن تثبيت كامل مواضع خودى و نگهدارى سرزمين تحت تصرف، اقدام به انهدام تعداد 6 دستگاه از تانكهاى دشمن و از بين بردن عده زيادى از نفرات پياده دشمن نمودند كه در اجراى عمليات فوق به دستگيرى و اسارت دو نفر نظامى ارتش بعث كه مسلح به موشك انداز آر پى جى 7 بوده‌اند مىنمايد
كه در پايان اين عمليات صفحه زرين ديگرى از كارنامه خود را خالصانه مي‌آرايد به گونه‌اى كه تهور و جسارت وى تا مدتى زبانزد كليه پرسنل لشكر مذكور بوده است.
آنچه كه ايشان در سالهاى پس از جنگ همواره با آن دست به گريبان بودند، آسيبهاى جسمى ناشى از دوران اسارت و جنگ بود، تا اينكه سرانجام بعلت جراحات شديد مغزى، طى دو مرحله در بيمارستان توحيد شهر سنندج تحت درمان قرار گرفتند اما به دليل عدم بهبودى و بنا به تشخيص پزشكان ايشان را به صورت اورژانسى بوسيله هواپيماى ارتش به تهران اعزام نمودند. اما متأسفانه على رغم تلاش پزشكان و مراقبتهاى ويژه بهبودى حاصل نشد و در نهايت اين رزمنده خستگىناپذير در مورخه 17/3/1379 نداى حق را لبيك گفت و به ديدار پدر و همرزمان شهيدش شتافته و بنابه وصيتش قلب و كليههاى آن بزرگمرد به 3 نفر از نيازمندان كه سالها از درد بيمارى رنج مىكشيدند، اهداء گرديد. و پيكر مطهرش پس از اجراى مراسم تشييع در دانشگاه افسرى امام على(ع) شهر بيجار پس از سالها دورى، از زادگاهش و در ميان سيل خروشان همرزمان، اقوام و مردم شهيد پرور تشييع و در كنار مزار پدر شهيدش به خاك سپرده شد.
از اين شهيد سرافراز 2 فرزند پسر و 2 فرزند دختر به يادگار مانده است و مجموع خانواده ايشان در اوج عظمت و وارستگى معنوى مىباشند.
لازم به ذكر است، ويژگيها و خصوصيات برجسته ذيل همگى از امتيازاتى هستند كه يكجا در كمتر فردى ديده مىشود اما شهيد امان اللهى به تنهايى داراى همه اين خصوصيات بودند:
فرزند شهيد، جانباز، آزاده، حافظ و قارى قرآن، مداح اهل بيت عصمت و طهارت(ع)، ناطق و سخنور بسيار توانا به زبانهاى فارسى، تركى و كردى، شهادت، ايثارگرى حتى پس از حيات، افتخار مجاهدت در ارتش، بسيج، سپاه، ژاندارمرى و نيروى__انتظامى.
«نامش بر تارك بلند تاريخ جاويد باد»


/

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

حضور نزديك به 40 ميليونى مردم در پاى صندوقهاى رأى يك افتخار براى نظام اسلامى است كه همه رأى دهندگان با سلايق مختلف در اين حماسه بزرگ سهيم هستند و وظيفه همه، پاسدارى از اين اتحاد ملى است.
در همه انتخاباتها همواره تأكيد بر حضور بيشتر و گسترده مردم در انتخابات بوده است زيرا اين حضور به معناى آگاهى مردم و رأى آنها به نظام اسلامى و تجلّى وحدت و عزّت ملى است.
اينكه تصوّر شود در يك طرف 24 ميليون نفر و در طرف ديگر 14 ميليون نفر قرار دارند خطاى بزرگى است زيرا آن كسانى كه به رئيس جمهور منتخب و همچنين كانديداهاى ديگر رأى دادند، همه به يك اندازه دلبسته و معتقد به نظام اسلامى هستند.
در انتخابات، رأى دهندگان در گزينش افراد داراى اختلاف سليقه هستند اما در اعتقاد به نظام و پشتيبانى از جمهورى اسلامى، همه داراى يك نظر و ديدگاه هستند.
در ايام تبليغات انتخابات، مردم، در فضايى با نشاط و فعالانه در خيابانها حضور داشتند و از نامزدهاى مورد علاقه خود بدون هيچگونه درگيرى و نزاعى حمايت مىكردند كه اين مسئله نشان دهنده وجود مردم سالارى واقعى در نظام اسلامى است.
اين فضاى دوستانه نبايد بعد از انتخابات به فضاى تقابل و خصومت تبديل شود زيرا هر دو گروه از رأى دهندگان از ملت ايران و معتقد به نظام اسلامى هستند.
البته قاعده مردم سالارى اين است كه اكثريت به اقليت تقدّم پيدا مىكند ولى اين به معناى ايجاد تعارض و دشمنى نيست و همه وظيفه دارند مانع از شكلگيرى فضاى كدورت و تعارض شوند.
اين اشكالات حتماً بايد رسيدگى شوند و من از شوراى محترم نگهبان و وزارت كشور مىخواهم اشكالات مطرح شده، دقيقاً بررسى شوند تا شبهه‌اى باقى نماند.
اگر بررسى اشكالات مستلزم شمارش مجدد برخى صندوقها بود، اين كار نيز حتماً با حضور نمايندگان ستادها انجام شود تا براى همه اطمينان بوجود آيد.
با وجود آنكه مسؤولان برگزارى انتخابات در دورههاى متعدد گذشته از سلايق مختلف بوده‌اند من به آنها اعتماد كرده‌ام ولى اين اعتماد نبايد مانع از بررسى شبههها و اشكالات و روشن شدن حقايق شود.
اين افتخار بزرگ را كه حتى رسانههاى بيگانه آن را فوق العاده خواندند بايد حفظ شود زيرا اين افتخار متعلق به مردم و همه رأى دهندگان است.
هم، آن كسانى كه اكثريت را بدست آورده‌اند و هم كسانى كه موفق به كسب اكثريت نشده‌اند بايد با صبر و بردبارى و حفظ ظرفيت لازم، در رفتار و حركات خود مراقبت كنند.
ظرفيت و تحمّل پيروزى و عدم پيروزى كار آسانى نيست زيرا اين موضوع يكى از فضايل انسانى است كه بايد فرهنگ آن در ميان نخبگان و آحاد مردم ترويج شود.
اين تخريبها و كارهاى زشت و بعضى جناياتى كه اتفاق افتاد مربوط به مردم و حاميان نامزدها نيست بلكه مربوط به اخلالگران است و همه بايد در مقابل آن بايستند و صريحاً اعلام موضع كنند.
مبادا كسى توهم كند كه اين افراد طرفداران فلان نامزد هستند، اين افراد با اصل نظام و آرامش كشور مخالف هستند.
اين افراد طرفدار اغتشاش و تشنج هستند و اگر نتايج انتخابات غير از اين هم مىشد، قطعاً چنين حوادثى پيش مي‌آمد.
هيچ كس نبايد كارى را انجام دهد كه تشنج آفرين باشد و همه بايد صراحتاً بگويند كه تشنج و اغتشاش خواسته آنان نيست.
دو جناح و دو گروه يكديگر را عصبانى نكنند چه آن كسانى كه نامزد مورد علاقه آنها پيروز شده و چه آن كسانى كه نامزد آنها پيروز نشده است همه بايد بر محور اصلى كه حضور در صحنه انتخابات و دفاع از نظام است متمركز شوند.
امروز همه تكليف داريم تا از هويت جمعى كشور و نظام دفاع كنيم و نگذاريم مردم در مقابل يكديگر قرار گيرند، و اين اقدام موجب خشنودى حضرت ولى عصر(عج) و جريان رحمت الهى در كشور خواهد شد. (23/2/)88
على حقيقت ناشناخته
من اين روز مبارك را بر تمام مسلمين و بر ملت شريف ايران و…تبريك عرض مىكنم. اين روز، روزى است كه على ابن ابيطالب سلام اللّه عليه كه باب وحى و امانتدار وحى بود متولد شد و اين روزى است كه قرآن كريم و سنت رسول اكرم به ولادت اين مولود بزرگ مفسّر پيدا كرد و پشتوانه وحى و پشتوانه اسلام بوجود اين مبارك مولود قوى شد كه اتمام بعثت به وجود اين مولود بزرگ شد و بايد بگوئيم فتح باب وحى و تفسير وحى و ادامه وحى به وجود مقدّس اين سرور. و من اين روز را كه هم روز بعثت است و هم روز ولايت است و هم روز نبوّت است و هم روز امامت است، به همه آقايان و همه ملت تبريك عرض مىكنم. (28/2/)60
ما با كدام مؤونه و با چه سرمايه‌اى مىخواهيم درباره شخصيت على ابن ابى طالب، از حقيقت ناشناخته او صحبت كنيم؟ اصلاً على(ع) يك بشر ملكى و دنيايى است كه ملكيان از او سخن گويند يا يك موجود ملكوتى است كه ملكوتيان او را اندازهگيرى كنند؟ اهل عرفان درباره او جز با سطح عرفان خود و فلاسفه و الهيون جز با علوم محدوده خود با چه ابزارى مىخواهند به معرفى او بنشينند؟ تا چه حد او را شناخته‌اند تا ما مهجوران را آگاه كنند؟ دانشمندان و اهل فضيلت و عارفان و اهل فلسفه با همه فضايل و با همه دانش ارجمندشان، آنچه از آن جلوه تام حق دريافت كرده‌اند، در حجاب وجود خود و در آينه محدود نفسانيت خويش است و مولا غير از آن است. پس اولى آن است كه از اين وادى بگذريم و بگوئيم على ابن ابيطالب فقط بنده خدا بود و اين بزرگترين شاخصه اوست كه مىتوان از آن ياد كرد، و پرورش يافته و تربيت شده پيامبر عظيم الشأن است و اين از بزرگترين افتخارات اوست. كدام شخصيت مىتواند ادعا كند كه عبداللّه است و از همه عبوديتها بريده است، جز انبياء عظام و اولياء معظم كه على(ع) آن عبد وارسته از غير و پيوسته به دوست كه حجب نور و ظلمت را دريده و به تمدن و به معدن عظمت رسيده است، در صف مقدم است. و كدام شخصيت است كه مىتواند ادعا كند از خردسالى تا آخر عمر رسول اكرم در دامن و پناه و تحت تربيت وحى و حامل آن بوده است جز على ابن ابيطالب كه وحى و تربيت صاحب وحى در اعماق روح و جان او ريشه دوانده پس او بحق عبداللّه است و پرورش يافته عبداللّه اعظم. (27/2/)60
نكته‌اى كه در اين ولادت است اينكه ما بايد پيرو يك چنين انسان كاملى باشيم كه در همه ابعاد متخصصين براى ايشان تواضع مىكنند. در هر بعدى اگر كسى بخواهد مَثَل بزند، به ايشان مثل مي‌زند. در بعد زهد و علم، و در بعد رحمت به مستضعفين و مستمندان، و در بعد جنگ و شجاعت، و خلاصه در همه ابعاد به ايشان مثل زده مىشود. و در حقيقت يك موجود هزار بُعدى است ما بايد تابع يك همچو موجودى باشيم هر چند كه كسى نمىتواند حتى يك هزارم هم شبيه ايشان باشد لكن به آن اندازه‌اى كه مىتوانيم بايد از ايشان تبعيت كنيم، از تعهدى كه به اسلام داشت و از اينكه همه چيزش را براى اسلام داد. (26/2/)62

/

پرسش و پاسخ هايى درباره مهدويت

آيا زرتشتيان آمدن مصلح آخر الزمان را باور دارند؟
زرتشتيان، از نظر فقهى و آداب مناسك دينى، علاوه بر اوستا، متون جانبى مفصلى در دست دارند كه طهارات و نجاسات و قوانين ازدواج و طلاق و تجارت را در بردارد. در مجموعه اوستا، واژه «سوشيانس» چه به صورت جمع و چه به صورت مفرد، به دفعات استفاده شده است. سوشيانس، از ريشه «سويا» همان سود به معناى بهره و منفعت گرفته شده كه به مفهوم سود رسان است.
او را از اين‌رو «سوشيانس» خوانند كه به همه جهان مادى، منفعت و سود ميرساند.()
سوشيانس، در كاربردهاى جمع خود، شامل زرتشت و حاميان و ياران و مبلغان نوسازان و آرايندگان جهان پايانى است كه ويژگيهاى عمده آنان، عبارتند از: خردمندى و نيكوكارى و سودرسانى به همه موجودات و ستايش پروردگار و آراستن عالم معنوى و غلبه بر خصومت ديوان و پاك كردن جهان از دروغ.()
از آن جا كه دين، با يك رهبر، يعنى زردشت شروع شد، با يك رهبر نيز به پايان ميرسد و سوشيانس در پايان، پيشواى دينى و در واقع آخرين پيشواى دينى خواهد بود.()
تفاوت عمده موعود اسلام و مزديسنا، در آن است كه مسلمانان، به زنده بودن موعودشان معتقد هستند، در صورتى كه موعودهاي مزديسان، تا پيش از ظهورشان، متولد نشدهاند.
ولادت موعود زرتشت
سى سال مانده به پايان آخرين هزاره هستى، دخترى پانزده ساله از سلاله زرتشت كه به مردى نپيوسته، از ميان قومى خداپرست كه بالاى كوه اوشيدا() نزديك درياچه كيسانيه قرار دارد، به دريا كه مي‌رود و در آن آب، تن خويش را خواهد شست وجرعهاى از آن را مينوشد و حامله ميشود. پس از نه ماه، پسرى بزايد موسوم به «استوت ارند» كه به نامهاى سوسيوس،
سوشيوس، سوشيان، سوشيانس نيز خوانده مىشود.()
اين فرزند، در سى سالگى، به مكالمه اهورا مزدا موفق ميشود و به نوكردن جهان، همت خواهد گماشت.
نشانههاى ظهور
آمدن سوشيانس، آن قدر طول ميكشد كه درباره او گويند كه نمي‌آيد؛ در حالى كه او خواهد آمد.()
خورشيد، در آسمان، به مدت سى شبانه روز، توقف ميكند.()
سقوط يك شهاب يا ستاره به نام «جوز هر مار» يا «گوز هر» بر زمين است.()
نيز زمين لرزه بسيار بباشد؛ جوانان، زود پير شوند و هر كس از كردار بد خود شاد است و ارجمند. مردم ستمگر را به نيكى دارند و مردم ديندار را به بدى.()
ويژگىهاى موعود
او، داراى فرّهاى قويتر از ساير مردمان است؛
با نگاه بخشايش، به جهان مينگرد؛
با ديده خرد به خلايق مىنگرد و جهان را جاودانگى مىبخشد؛
او، داناتر، راست گفتارتر، مددكار، خردمندتر از همه خلايق است.()
 شنيده‌ام در دين باستانى هندوها درباره منجى در آينده مطالبى ذكر شده است. در اينباره توضيحى بدهيد.
هندوها، دارايكتب مقدس متعددى هستند كه در برخى از آنها از آمدن مصلح و منجى سخن به ميان آمده است كه به مواردى اشاره مىكنيم:
الف. بشارت ظهور در كتاب اوپانيشاد
اين مظهر ويشنود(مظهر دهم) در انقضاى كلّى يا عصر آهن، سوار بر اسب سفيدى، در حالى كه شمشير برهنه درخشانى به صورت ستاره دنباله‌دار در دست دارد، ظاهر ميشود و شريران را تمامآ هلاك ميسازد و خلقت را از نو، تجديد و پاكى را رجعت خواهد داد. اين مظهر دهم، در انقضاى عالم، ظهور خواهد كرد.()
ب. بشارت ظهور در كتاب باسك
دور دنيا تمام شود به پادشاه عادلى در آخرالزمان كه پيشواى ملائكه و پريان و آدميان باشد و حق و راستى با او باشد و آنكه در دريا و زمينها و كوهها پنهان باشد، همه را به دست آورد و از آسمانها و زمين آنچه باشد، خبر دهد و
از او بزرگتر، كسى به دنيا نيايد.()
ج. بشارت ظهور در كتاب پاتيكل
و دولت او، بسيار كشيده شود و عمر او از فرزندان ناموس اكبر، زياده باشد و آخر دنيا به او تمام شود و بت خانه سومنات را خراب كند و هر بتى كه در هر جا باشد، بشكند.()
د. بشارت ظهور در كتاب وشن جوك
آخر دنيا به كسى برگردد كه خدا را دوست ميدارد و از بندگان خاص او است. نام او خجسته و فرخنده باشد. خلق را كه در دينها اختراع كرده و حق خدا و پيامبر را پايمال كرده‌اند، همه را زنده گرداند و بسوزاند و عالم را نو گرداند و هر بدى را سزا دهد.()
هـ. بشارت ظهور در كتاب ديد
پس از خرابى دنيا، پادشاهى در آخرالزمان پيدا شود كه پيشواى خلايق باشد و نام او «منصور» باشد و تمام عالم را بگيرد و به دين خود درآورد و همه كس را از مؤمن و كافر بشناسد و هرچه از خدا بخواهد، برآيد.()
گرايش انجمن حجتيه چيست؟ آيا مشروعيت دارند؟ برنامه آنها چيست؟()
در گذشته (زمان رژيم پهلوى) دو خطر عمده دين را تهديد مىكرد:
.1 حزب توده كه مرام ماركسيسم را ميان جوانان نشر مي‌داد كه متدينان و ملىها و حتى رژيم پهلوى همه با آن درگير بودند.
.2 خطر بهائيت كه فقط متدينان روى آن حساسيت داشته كه پس از شهريور 1320 متوجه شدند آنها در دستگاه پهلوى هم نفوذ كردند كه به مبارزه با آن پرداختند با اين وجود به لحاظ حمايت رژيم پهلوى، بهائيت در سطح بالاى كشور (نخست‌وزير، برخى از وزرا و…) نفوذ كردند.
انگيزه تشكيل انجمن
در اين اثنا تشكلى مذهبى از اواسط دهه سى به هدف مبارزه با بهائيت تهران و ساير شهرستانها پديد آمد. رهبرى اين تشكل از سال 1332 ق در اختيار يك روحانى قرار گرفت كه به جز سوابق حوزوى، در نهضت ملى شدن نفت نيز فعال بود. اين تشكل كه «انجمن خيريه حجتيه» ناميده شد نه تنها در حوزه مبارزه با بهاييت، بلكه در محدوده وسيعتر و حتى بيش از دو دهه در تعميق بسيارى از آموزشهاى دينى، ولى با برداشتى خاص در سطح جامعه مذهبى ايران مؤثر بود.
انجمن خيريه حجتيه مهدويه به سال
1332ش با تلاش حاج شيخ محمود تولايى (مشهور به حلبى) فعاليت خود را آغاز كرد، وى در سال 1280 ش در شهر مشهد به دنيا آمد. وى دروس حوزوى خود را نزد اساتيد به نام مشهد خواند. او افزون بر حضور در دروس خارج اصول فقه به تحصيل دروس معارف الهيه پرداخت كه آثارى از او به جاى مانده است. كار عمده آقاى حلبى پس از شهريور 1320 ش تبليغ در قالب منبر بود و در اين كار، مهارت و شهرت خاصى به دست آورد، تا آنجا كه چندين سخنرانى وى از راديو مشهد پخش و بعدآ به صورت مجموعه‌اى به چاپ رسيد.
در اواخر سال 1328 حلبى همراه جمعى از فعالان مذهبى مشهد و نيز انجمنها و هيئات مذهبى به طور منظم با بهائيان درگير بودند.
مرحوم حلبى در آستانه ملى شدن صنعت نفت به فعاليتهاى تبليغى سياسى خود افزود و پس از آن، در جريان شكستى كه در انتخابات مجلس هجدهم خورد، از فعاليت سياسى كناره گرفت و دو سال بعد، به تهران آمد و به همان كار خطابه و منبر مشغول شد. وى بخشى از فعاليت خود را به مبارزه با بهائيت اختصاص داد و تا پايان عمر همين مشى را ادامه داد. ايشان، روز جمعه 26 دىماه 1376 درگذشت و كنار مزار شيخ صدوق (ابن بابويه) در شهر رى به خاك سپرده شد.
مرحوم حلبى با همكارى جمعى از متدينان كه با عنوان هيأت مديره، امور انجمن را اداره مىكردند تا آغاز پيروزى انقلاب اسلامى به فعاليت فرهنگى برضد فرقه بهائيت اشتغال داشت و به تربيت نيرو براى مقابله با بهائيان و تبليغات آنان اهتمام داشت. انجمن طى 25 سال فعاليت ضمن مبارزه با بهائيت، توانست جمع زيادى از نيروهاى جوان را در بسيارى از شهرها به خود جذب كند.
انجمن اساسنامه‌اى داشت؛ از جمله مواد اين اساسنامه اين بود كه «انجمن به هيچ وجه در امور سياسى مداخله نخواهد داشت و نيز مسؤوليت هر نوع دخالتى را كه در زمينههاى سياسى از طرف افراد منتسب به انجمن صورت گيرد، به عهده نخواهد داشت». (قابل ذكر است بعدها از اين شعار دست برداشته و خلاف آن عمل كردند). اين همان بندى بود كه انقلابيون پيش و پس از انقلاب از آن ناراحت بودند.
زمينههاى فعاليت
انجمن در هر شهر دفترى داشت كه تحت عنوان بيت (بيت امام زمان) شناخته مىشد. اين بيت، مسؤولى داشت و زير نظر وى سه گروه
تدريس، تحقيق و ارشاد فعاليت مىكردند. گروه نخست، به آموزش نيروها در سه مرحله ابتدايى، متوسطه و عالى مىپرداختند. گروه دوم، به دنبال افرادى از مسلمانان بودند كه تحت تأثير بهائىها به آيين آنها گرويده بودند. و گروه سوم، كار ارشاد اين افراد را با شيوههاى خاص خود دنبال مىكردند.
سخنرانىهاى عمومى در محافلى كه بيشتر، منازل بود، برگزار مىشد و به طور معمول در سالروز تولد امام عصر(عج) نيز جشنهاى بزرگى برگزار مىشد. بيشتر افرادى كه از بهائيت برمىگشتند، توبه نامه و تبرى نامه‌اى مىنوشتند كه متن بسيارى از آنها در يك مجموعه در كتابخانه آستان قدس نگهدارى مىشود.
وضعيت بعد از انقلاب اسلامى: به دنبال پيروزى انقلاب اسلامى كه به نوعى پيروزى مذهبىهاى سياسى بود، انجمن به موضع انفعال افتاد و نيروهاى تربيت شده در انجمن در سطوح مختلف، پس از انقلاب به سه دسته تقسيم شدند:
1. برخى به انقلاب اسلامى پيوستند؛
2. برخى برابر انقلاب بىتفاوت ماندند؛
3. برخى به انتقاد از انقلاب پرداخته و به صف مخالفان از نوع ديندار پيوستند.
انجمن، چندى پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، يعنى در شهريور 1357 مواضع خود را در ارتباط با سياست تغيير داده شروع به همراهى انقلاب كرد. (از جمله مواضع پيش از انقلاب اين گروه: انقلاب امر ناممكن است، مگر آن كه وابسته به يك قدرت خارجى باشدأ همچنين مىگفتند چه كسى مسؤول خونهاى ريخته شده در جريان 15 خرداد 1342 و بعد از آن مىباشد؟)
پس از انقلاب از سوى برخى از رهبران انقلاب، انجمن به عنوان يك عنصر خطرناك معرفى شده و براى جلوگيرى از نفوذ آن در مراكز، تبليغات وسيعى بر ضد آنان شد و به مرور، به حذف شمار زيادى از چهرههاى مذهبى باسابقه منجر شد. طبعآ برخى از سوابق برخوردهاى منفى رهبران انجمن با جريان انقلاب يك تجربه براى موضع گيرى بر ضد آنان مورد استفاده قرار گرفت، براى نمونه، امام خمينى( كه در روزگارى آقاى حلبى را تأييد مىكرد، در سالهاى پيش از انقلاب، به تدريج به حركت انجمن بدبين شده و حمايت خود را قطع كرد. آقاى گرامى فردى كه اخبار داخلى ايران را براى نجف مىنوشته است نامه‌اى در اين باره به امام نوشته كه پاسخ امام اين بوده
است :«از وقتى كه مطلع شدم، ديگر تأييدى نكردم».
اين جهتگيرىها ادامه پيدا كرد تا سر انجام در اثر بروز انحرافاتى در ميان برخى از افراد انجمن (از قبيل كج انديشى درباره خون شهيدان و شهيد ندانستن كشتههاى جنگ تحميلى و اينكه بايد بگذاريم گناه زياد شود تا آقا امام عصر(عج) ظهور كند و..) امام خمينى در سخنرانى عيد فطر سال 1362 بدون تصريح به نام انجمن، هشدارهاى تكان‌دهنده دادند و در ضمن از ايشان خواسته شده كه انحرافات خود را كنار بگذارند.
انجمن در سال 1362 رسمآ تعطيلى خود را اعلام كرد و ضمن آن توضيح داد كه خود را مصداق سخنان رهبر انقلاب نمي‌داند. بدين ترتيب انجمن منحل شد.
از مطالب گذشته پاسخ سؤال خواننده محترم روشن مىشود كه انجمن در ابتدا با گرايش مذهبى و مبارزه با بهائيت تاسيس و شروع به فعاليت نموده؛ ولى در سير كار گرفتار انحرافاتى شدند كه با موضع گيرى سران انقلاب به ويژه رهبر كبير انقلاب به انحلال انجمن منتهى شد. از لابه‌لاى مطالب و موضعگيرىهاى امام خمينى نيز پى مىبريم نه تنها اين گروه با امام زمان ارتباطى نداشته، بلكه برخى مواضع ايشان مخالف با ايده و هدف ظهور انقلاب جهانى حضرت بقية الله مىباشد. مركز تخصصى مهدويت

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. مستر هاكس آمريكائى، قاموس كتاب مقدس، به نقل از كتاب ظهور حضرت مهدى(ع) از ديدگاه اسلام و مذاهب و ملل جهان، نوشته سيد اسدالله هاشمى شهيدى.
. فروردين يشت، از اوستا، فقره .129
. پورداد، سوشيانس، ص 10 و .8
. دينكرد، كتاب نهم، فصل ،58 فقره .15
. . oshida
. اوشيدرى، دانش مزديسنا، ص .137
. وينكرد، كتاب نهم، فصل ،32 فقره اول.
. پور داود، سوشيانس، ص .46
. بندهش هندى، بخش .26
. يادگار جاماسب (جاماسب نامه)، ترجمه صادق هدايت، ص 8و .117
. اوستا، زامياد يشت، ص 94، يسنا ص 3 و .13
. اوپانيشاد، ترجمه محمد دار اشكوه، ج ،2 ص .637
. بشارات عهدين، ص .246
. همان.
. همان، ص .272
. همان، ص 245.
. اين مطالب درباره انجمن حجتيه از كتاب جريانها و سازمانهاى مذهبى و سياسى، نوشته رسول جعفريان ص 268 چاپ انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى، پاييز ،83 استفاده شده است كه با دقت در مطالب، پاسخ سؤال به طور مشروح روشن مىشود.

/

سخنان معصومين

جرعه‌اى از چشمه سار نبوى
«حاسِبُوا اَنفُسَكُم قَبل اَن تُحاسَبُوا وَ زِنُوها قَبلَ اَن تُوزنُوا»() (بحارالانوار، ج 70، ص )73
به حساب نفستان برسيد، پيش از آن كه به حسابتان برسند و خودتان را بسنجيد(با معيار حق) پيش از آن كه شما را بسنجند.
«اَكيَسُ الكيّسَينِ مَن حاسَبَ نَفسَهُ وَ عَمِلَ لِما بَعد المَوتِ وَ اَحمَقُ الحُمَقاءِ مَنِ اتَّبَعَ هَواهُ وَ تَمنّى عَلى اللّه الامانى»() (بحارالانوار، ج 77، ص )40
زيركترين زيركان كسى است كه به حساب خود برسد و براى بعد از مرگش عمل كند، و نادانترين افراد كسى است كه از هواى نفس پيروى كند و آرزوهاى نابجا داشته باشد.
«جاهِدُوا اَنفُسَكُم بِقِلَّةِ الطّعامِ وَ الشَّرابِ تُظِلّكُم المَلائِكَةُ وَ يَفَرُّ عَنكُم الشَيطان.» (ميزان الحكمه، ج 2، ص )143
با نفسهاى خود جهاد كنيد با كم كردن از غذا و نوشيدنى، تا فرشتگان بر شما سايه افكنند و شيطان از شما فرارى گردد.
«ما مِن عَبدٍ يُخلِصُ العَمَلَ للّهِ تَعالى اَربَعينَ يَوماً اِلّا ظَهَرَت يَنابيعُ الحِكمَةِ مِن قَلبِه عَلى لِسانِه.» (بحارالانوار، ج 70، ص )242
هيچ بنده‌اى نيست كه چهل روز اعمالش را براى خدا انجام دهد مگر آن كه چشمههاى حكمت از قلبش بر زبانش جارى شود.
«اَسعَدُ النّاسِ مَن خالَطَ كِرام النّاس.» (بحارالانوار، ج 74، ص )187
سعادتمندترين مردم كسى است كه با افراد بزرگوار دوستى و معاشرت كند.
«اِعمَل بِفَرائِضِ اللّهِ تَكُن اَتقى النّاس.» (اصول كافى، ج 2، ص )82
به واجبات الهى عمل كن، تا با تقواترين مردم باشى.
«مَن تَرَكَ الجِهادَ اَلبَسَهُ اللّهُ ذُلّاً فى نَفسِه وَ فَقراً فى مَعيشَتِه»” (امالى صدوق، ص )462
هر كس جهاد را ترك كند، خداوند جامه ذلّت در خويش و فقر در زندگى بر او مىپوشاند.
«اَلقُرآنُ مَأدبَةُ اللّهِ فَتَعَلَّمُوا مَأدُبَتَهُ مَا استَطَعتُم» (بحارالانوار،ج 92، ص )19
قرآن سفره ضيافت خداست پس تا مىتوانيد از ضيافت او بهره ببريد.
«يا عباد اللّه انتم كالمرضى و ربّ العالمين كالطبيب فصلاح المرضى فيما يعلمه الطبيب و تدبيره به، لافيما يشتهيه المريض و…الا فسلموا لله امره تكونوا من الفائزين» (بحارالانوار، ج 71، ص )153
بندگان خدا! شما چون بيماريد و پروردگار جهانيان مانند طبيب و بهبود حال بيمار در گرو توصيههاى طبيب به اوست نه در آنچه بيمار مىخواهد و پيشنهاد مىكند…هان! در برابر فرمان خدا گردن نهيد تا از رستگاران باشيد.
«اُغزوا، تورثوا ابناءكم مجداً» (وسايل الشيعه، ج 11، ص )9
پيكار كنيد، تا براى فرزندانتان مجد و عظمت به يادگار بگذاريد.
«الدعاء سلاح المؤمن و عمود الدّين و نور السماوات و الارض» (اصول كافى، ج 2، ص )468
دعا اسلحه مؤمن و ستون دين و فروغ آسمان و زمين ـاست.


/

جستارى در كنيه و لقبهاى حضرت امام هادى

اشاره
در فرهنگ عربى به آن دسته از نام هايى كه با پيشوند “اب” (در مردان) و “امّ” (در زنان) همراه باشد، كنيه گويند. سنّت گذاشتن نامى در قالب كنيه براى افراد در ميان قبايل عرب، گونه‌اى بزرگداشت و تجليل نسبت به فرد به شمار مي‌آيد.()
در شريعت اسلام نيز توجّه زيادى به آن شده است، غزالى مىنويسد: «رسول اكرم(ص) اصحاب خود را از روى احترام براى به دست آوردن دلهايشان به كنيه صدا مي‌زد و آنهايى كه كنيه نداشتند، كنيه‌اى برايشان انتخاب مىفرمود و سپس آنها را بدان مىخواند. مردم نيز از آن پس، آن شخص را به همان كنيه مىخواندند. حتى آنان كه فرزندى نداشتند تا كنيه‌اى داشته باشند كنيه‌اى مىنهاد.پيامبر اكرم(ص) رسم داشت حتى براى كودكان نيز كنيه انتخاب مىنمود و آنان را مثلاً ابا فلان صدا مي‌زد تا دل كودكان را نيز به دست آورد.»() در اين نوشتار مختصر كنيه و القاب امام هادى(ع) برشمرده مىشود:
كنيه امام هادى(ع)
نام امام دهم «على» است. كلمه “على” بر ارتفاع شأن و علوّ مقام آن حضرت صراحت دارد، زيرا لفظ “على” فعيل به معناى فاعل، يعنى كلمه”على” به معناى عالى مىباشد. كلمه على از ماده علوّ گرفته شده كه بر علوّ مقام صورى و معنوى انسان دلالت مىكند.()
امام ابوالحسن على النقى هادى(ع) مقلّب به امام “هادى”، دهمين پيشواى شيعيان در نيمه ذيحجه سال 212هجرى در اطراف مدينه در محلى به نام “صريا” يا “حريا”() متولد گشت. پدر بزرگوارش پيشواى نهم شيعيان امام جواد(ع) آيت خداوند در زمين و مادرشان بانوى گرامى حضرت “سمانه مغربيه” ـ كه به “سيده‌ام الفضل”() شهرت دارد ـ است كه زنى با فضيلت، شب زنده دار و با تقوا بود.
آن حضرت و فرزند گرامى ايشان امام حسن ـ عليهما السلام ـ به عسكريين شهرت يافتند، زيرا خلفاى بنى عباس آنها را از سال 233 به محله‌اى از سامرا به نام “عسكر” (لشكر و سپاه) برده و تا آخر عمر پربركتشان در آنجا، آنها را تحت نظر قرار دادند.
كنيه آن حضرت “ابوالحسن ثالث” است، “ابوالحسن ماضى” نيز گفته شده است.
همان گونه كه بيان شد، كنيه گذارى بر افراد از جمله رسمهاى عرب بوده و نوعى احترام بشمار مي‌رفته است تا جايى كه مردمان آن روز با كنيه به تفاخر مىپرداختند.
اكنيّه حين اناديه لاكرمه ولاالقبه و السوأة اللقب
هنگامى كه او را مىخوانم با كنيه او را صدا مي‌زنم و به او لقب نمي‌دهم، زيرا لقب دادن، سبك شمردن است.
ائمه(ع) اين نكته را به خوبى رعايت مىكردند و حتى به اطفال خود كنيه گذاشته و آنان را با كنيه صدا مي‌زدند، زيرا احترام نهادن در رشد روانى و بلوغ اجتماعى فرزند اثرى مهم و ژرف دارد، چنان كه اميرمؤمنان در شعرى كه به اين مضمون روايت شده مىفرمايد:
نحن الكرام و طفلنا المهد يكنى انّا اذا قعد اللئام على بساط العزّ قمنا
ما بزرگمنش هستيم و به فرزندانمان از زمانى كه در گهواره هستند كنيه مي‌دهيم. راه ما از راه افراد پست و بى ريشه جداست و اگر آنان از راهى بروند، ما از آن رو بر مىگردانيم و بر يك سفره نمىنشينيم.
امام جواد(ع) به تأسّى از امامان سلف فرزند خود را “ابوالحسن” خواند و در اين كنيه او را به امام موسى بن جعفر و امام رضا(ع) همانند ساخت.
محدّثين و روات جهت تشخيص و تفكيك، صفتى به ابوالحسن افزوده امام موسى بن جعفر(ع) را “ابوالحسن الاول”، امام رضا(ع) را “ابوالحسن الثانى” و امام هادى(ع) را “ابوالحسن الثالث” مىخوانند.
القاب امام هادى(ع)
القاب شايسته امام، گوشه هايى از صفات و گرايشهاى والاى ايشان را به خوبى تصوير مىكنند و ما برخى را نقل مىكنيم:
«الناصح»: اين لقب از آن رو به ايشان داده شد كه بيش از همه مردم، امت جدش را راهنمايى مىكرد و مصالح آنان را گوشزد مىنمود.
«المتوكل»: حضرت از اين لقب نفرت داشت و به ياران خود فرموده بود وى را بدين لقب نخوانند. آن حضرت، از آن رو اين لقب را ناخوش داشت كه لقب جعفر متوكّل، خليفه عباسى، نيز بود كه از سرسختترين دشمنان اهل بيت(ع) به شمار مي‌رفت.
«التقى» :زيرا حضرت تقواى الهى را پيشه ساخته و خدا را هميشه مركز توجه خود قرار داده بود. طاغوت زمان، متوكل عباسى تمام تلاش جهنمى خود را به كار گرفته بود تا امام را به محافل لهو و لعب، و فسق و فجور بكشاند، ولى در كار خود سخت شكست خورد و اطرافيان خود را از اين مطلب با خبر ساخت و از ناتوانى خود پرده برداشت.
«المرتضى»: كه مشهورترين لقب ايشان است.
«الفقيه»: ايشان فقيهترين فرد عصر و زمان خويش بودند و عالىترين مرجع علما و فقها به شمار مي‌رفتند.
«العالم»: حضرت، داناترين شخص زمان خود در مسائل و امور دينى، بلكه در تمام معارف و علوم بشرى بودند.
«الامين»: ايشان در تمام امور دينى و دنيوى امين بودند.
«الطيب»: هيچ كس در زمان حضرت از ايشان پاكيزهتر و آراستهتر نبود.
«العسكرى»: محل اقامت ايشان در سامرا «عسكر» نام داشت، از اين رو به آن حضرت لقب “عسكرى” داده شد.
شيخ صدوق (ره) در علل الشرايع و معانى الاخبار مىگويد: از استادان خو رضى اللّه عنهم، شنيدم كه مىگفتند: محلّه‌اى كه حضرت امام على النقى و حسن بن على ـ عليهما السلام ـ در آن در سرّ من راى ساكن بودند، عسكر ناميده مىشد، از اين رو به هر يك از اين دو امام بزرگوار “عسكرى” گفته مىشود.
«الموضح»: روشن كننده احكام كتاب و سنت.
«الرشيد»: حضرت از همه بهتر راه رشد و هدايت را يافته و بر صراط مستقيم بودند.
«الشهيد»: زيرا ايشان توفيق شهادت را يافتند و به دست دشمنان خدا شهيد گشتند.
«الوفى»: ايشان با وفاترين مردم بودند و وفا از ويژگىهاى ايشان بشمار مي‌رفت.
«الخالص»: زيرا ايشان از هر عيب و زشتى پاك و منزّه بودند.()
«ابن الرضا»:امام هادى و امام عسكرى(ع) مانند امام جواد(ع) به احترام جدّ بزرگوارشان، امام رضا(ع)،به ابن الرضا مشهور بودند. علامه طبرسى در ابنباره نقل كرده است: امام هادى(ع) و فرزند گرامى اش امام عسكرى(ع) و جدّ بزرگوار وى(امام عسكرى) يعنى امام جواد(ع) هر كدام در عصر خود، به لقب “ابن الرضا” معروف بوده‌اند.()
مشهورترين القاب امام دهم(ع)، “هادى” و “تقى” است، به راستى آن حضرت مجسمه تقوا و هادى و هدايتگر جامعه اسلامى بود. و اين سنّت فرزندان فاطمى و علوى است، پيوسته نورافشاندن و هدايت كردن و سپس مشعل هدايت را به هادى ديگر سپردن. و شيعه هميشه وامدار تعاليم و هدايتهاى هاديان امّت است.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. ر.ك:لغت نامه دهخدا، ج 11، ص .16452
. معارف و معاريف، ج 8، ص .595
. نام چهار امام از ائمه دوازدگانه مذهب شيعه ” على” است: حضرت على(ع)، حضرت على بن الحسين(ع)، حضرت على بن موسى الرضا(ع)، حضرت على بن محمد النقى(ع).
. نام روستايى در 6 كيلومترى مدينه، كه حضرت موسى بن جعفر(ع) آن را براى رونق كشاورزى و نخل دارى و مصرف منافع آن جهت محرومان و بينوايان بنيان نهاده است، و در برخى منابع، “صربا” ضبط شده است. ر.ك: اعلام الورى، ص .339
. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص .401
. همان، القاب ديگرى نيز براى آن حضرت ذكر شده است ؛ ر.ك: دلائل الامامة، ص .217
. مرحوم طبرسى، اعلام الورى، ج 2، ص 131؛ بحارالانوار، ج ،50 ص .238

/

غروب سپيده گشا

قسمت دوم
آذرخشى در كوير ستم
اوج فعاليتهاى مبارزان مذهبى و شروع يك دوران تازه در حيات گروههاى سياسى ارزشى و پيرو امام خمينى از موقعى است كه خبر رسيد سيد مصطفى خمينى به مرگى ناگهانى و مشكوك در نجف در گذشته است، رژيم پهلوى كه همچون سالهاى گذشته مانع انتشار آگهىهاى تسليت و ترحيم اين چنينى مىشد، نتوانست جلو انتشار آگهىها را بگيرد ناگهان ستون جرايد و نشريات از آگهىهاى سوگ و ماتم به مناسبت شهادت آقا مصطفى پُر شد و در اطلاعيه هايى علما و روحانيان ضمن تسليت خبر از برگزارى مراسم مي‌دادند.
رژيم به دست و پا افتاده بود كه جلو چنين مجالس و محافلى را بگيرد و يا حداقل از سياسى شدن آنها جلوگيرى كند. چرا كه اين مراسم اقشار و جمعيتهاى مبارز و ضد استبدادى را متشكل و هم جهت مىنمود و به بهانه تشكيل مجلس ترحيم سخنرانهاى مخالف شاه به افشاگرى مىپرداختند، گويى فريادى در گوش همگان زمزمه مىكرد كسى كه مىتواند پرچم مبارزه عليه ستم و استكبار را بر دوش گيرد پدر حاج آقا مصطفى مىباشد شخصيت مبارزى كه سالها در تبعيد، رهبرى مبارزات را بر عهده داشته و هيچ حادثه‌اى او را از اين مسير درست باز نمي‌دارد حتى شهادت فرزند ارشد و مشاور و بازوى توانايش، چنان كه ترجيع بند پاسخ او به تلگرافهاى تسليتى كه از سراسر جهان به سوى نجف سرازير شده بود اين بود: اين مصيبت در مقابل مصيبتى كه توسط شاه و پدرش بر فرزندان مسلمان ايران رفته ناچيز است.()
سى و شش ساعت بعد از شهادت مصطفى اين دستورالعمل به مراكز ساواك از مركز ارسال گرديد: سيد مصطفى خمينى فرزند ارشد روح اللّه خمينى در اثر سكته قلبى(؟!) در عراق فوت نموده است و چون از جانب روحانيون مجالس ختمى به اين مناسبت برگزار خواهد شد پيش بينى لازم معمول و چنانچه اين مجالس بطور ساده برگزار شود بلامانع (است) وعاظ و سخنرانان فقط درباره متوفى صحبت و حساسيتى درباره خود خمينى نشان داده نشود
ولى در صورتى كه عليه مصالح كشور مطالبى عنوان و يا در خارج از محيط مجالس عناصرى دست به تحريكات يا تظاهراتى دست بزنند شهربانى محل با تدابير لازم از اين اقدامات جلوگيرى به عمل آورد. رئيس اداه كل سوم ساواك، ثابتى، كه اين فرمان را صادر كرد پيش بينى نمىكرد كه مراسم ختم حاج آقا مصطفى اين قدر گسترده است و بعد از گزارشاتى كه از انعقاد اين مجالس در قم و جاهاى ديگر به اين اداره رسيد، چنين دستور العملى را صادر كرد.()
بر خلاف تهديدها و ارعابهاى ساواك و شهربانى مراسم بزرگداشت سيد مصطفى خمينى از اول آبان 1356 تا اربعين شهادت او به طور پيوسته در تهران و شهرستانها تداوم يافت، از گزارشهاى ساواك بر مي‌آيد كه در قم، تهران، اصفهان، شيراز، يزد، همدان، تبريز، مراغه، اروميه، اراك، كاشان، سمنان، گرمسار، قزوين، كرج، خرم آباد، خمين، زاهدان، بهشهر، بهبهان، اهواز، آبادان، خرمشهر و…مراسمى برگزار گرديده است و حتى در برخى شهرها چون قم گاهى در يك روز چندين مجلس منعقد مىگرديد، در تهران در روز پنجم آبان 1356 در بازار(مسجد جامع) در ميدان شوش( مسجد وفا) و در تجريش(مسجد همّت) مراسم ترحيمى برگزار شده بود. در اين برنامهها گويندگان
مذهبى و روحانيان مبارز با بهرهگيرى از فرصت بدست آمده در تشريح و بيان راه و انديشه امام و نماياندن هرچه افزونتر ماهيت ضد اسلامى رژيم شاه و برانگيختن مردم عليه هيأت حاكمه داد سخن دادند و با آوردن نام امام خمينى كه آفريننده حماسهها و خيزشها و مقاومت هاست سيماى جامعه را متحوّل ساختند و با مطرح شدن نام و ياد آن رهبر دور از وطن، شور و شوق تازه‌اى در دلها پديد آوردند.()
در كشورهاى ديگر نيز از جمله عراق، عربستان، پاكستان، افغانستان، كويت، بحرين، قطر، انگلستان، اروپا، آمريكا، كانادا هند، سوئد، سوريه، لبنان، و…. مجالس عزادارى و در بعضى جاها تظاهرات صورت گرفت و سيل تسليتها از نقاط گوناگون جهان به طرف نجف سرازير گرديد.()
شهادت حاج آقا مصطفى و تشكيل جلسات فاتحه و روشنگرى شاگردان امام و بر ملا شدن جنايات شاه حضور معنوى امام را در ميان اقشار جامعه در پى داشت. امام از اين موقعيت استثنايى به نفع انقلاب بهرهبرد و اقشار مردم را براى يك مبارزه‌اى سخت بسيج كرد. از همان ابتداى كار عوامل ساواك و برخى مرتجعين وابسته به رژيم احساس خطر كردند و هشدارهايى دادند، منابع ساواك اين گونه گزارش داده‌اند:
نظريه اطرافيان شريعتمدارى در مورد برقرارى مجالس ترحيم(شهيد) مصطفى خمينى: صبح امروز هشتم آبان 1356 با حاج ابوالفضل مشكينى صحبت مىكرديم نامبرده از اين كه روحانيون و آيات (عظام) و هم چنين بازاريان اين قدر مجلس فاتحه براى سيد مصطفى خمينى گرفته بودند اظهار نگرانى كرده و اظهار مي‌داشت اين طور كه اطرافيان و طرفداران (آيت اللّه) خمينى شروع به تبليغات براى وى كرده‌اند نمي‌دانم در آينده تكليف ساير مراجع چه مىشود…كار ما(دستگاه شريعتمدارى) كه از اوّل روى برنامه صحيح بود الآن از دست رفته و بهم ريخته(است) محصّلين علوم دينيّه از اطراف آقاى شريعتمدارى رنجيده شده و دنبال بهانه مىگردند كه از ديگرى تبليغ كنند. ضمناً آقاى (ابوالفضل) مشكينى از وعّاظ و منبرىها هم خيلى ناراحت بود كه چطور نام (امام خمينى) را با القاب ذكر مىكنند ولى نام ساير مراجع را اين طور نمىبرند. نظريه يكشنبه: با توجه به صداقت منبع، گزارش صحيح است.()
تلاشهاى سياسى در قالب مجالس ترحيم
اولين مجلس فاتحه‌اى كه براى حاج آقا مصطفى در قم برگزار شد، در مسجد اعظم بود كه به دليل وجود جوّ رعب و وحشت حتى اسمى
از آن شهيد و پدرش برده نشد، حتى اعلاميه‌اى كه در آن مجلس فاتحه اعلام شده بود نام فرزند امام را با عبارت (حاج سيد مصطفى موسوى) ذكر كرده بود، كمتر كسى جرأت منبر رفتن و سخنرانى در اين گونه مجالس را داشت.() حجةالاسلام و المسلمين محمد مهدى اكبرزاده مىگويد: يادم مي‌آيد يكى از دوستان طلبه در گوشه ضلع شرقى مسجد عبا را بر سر كشيد و بعد با صداى بلند براى ياد بود و طلب مغفرت آن علامه شهيد از مردم صلوات گرفت و آن گاه با صراحت نام امام را برد و گويا مجلس منتظر شنيدن نام رهبر بود، ناگهان صداى گريه شديد از جمعيت برخاست و همه به ياد غربت آن بزرگ مرد كه سالها نامش در مركز فقاهت شيعه در خفا برده مىشد، گريستند، فراموش نمىكنم كه يكى از منبرىهاى قم وقتى مىخواست مسئله‌اى را ار رساله حضرت امام بازگو كند مىگفت: آن كه اسمش بر وزن كلينى است.()
امّا اولين بار در مجلس فاتحه‌اى كه از سوى آيت اللّه گلپايگانى برپا گرديد، حجةالاسلام و المسلمين سيد محمد آل طه بر فراز منبر درباره زندگى حاج آقا مصطفى سخنرانى كرد و رسماً نام زندگى امام و فرزندش را بر سر زبانها انداخت، در اين مراسم و مجالس مشابهى كه بعداً برگزار شد مردم هنگام شنيدن نام رهبر با
هيجان و صداى بلند صلوات مىفرستادند و بدين وسيله از امام تجليل و احساسات خود را درباره او ابراز مىكردند.()
اين مجلس بسيار با شكوه و مكان برگزارى پر از جمعيت بود،علاوه بر سه شبستان بزرگ مسجد اعظم دو صحن بزرگ حرم تا ميدان بزرگ جلوى فيضيه از حاضران در مجلس ترحيم موج مي‌زد، مأموران ساواك با لباس شخصى در ميان مردم مراقب اوضاع بودند، دم در مسجد برخى از اعضاى بيت امام و نيز فرزندان آيت اللّه گلپايگانى به عنوان صاحب عزا ايستاده بودند، افراد مشغول تلاوت قرآن از روى جزوات بودند و نوار قرآن از طريق بلندگو پخش مىشد. آيت اللّه بنى فضل مىگويد: در اين اوضاع و احوال شيخ صادق خلخالى از دم در وارد مسجد شد و از لابلاى جمعيت فشرده خودش را به منبر رسانيد ضبط صوت را خاموش كرد و ميكروفن را بدست گرفت و چند دقيقه‌اى از حضرت امام با القاب و عناوين ياد كرد و افزود: در اين ايام فرزند مرجع بزرگ جهان تشيع به شهادت رسيده است، وقتى او پس از مقدمه چينى نام امام را بر زبان آورد مردم يك دل و يك صدا صلوات فرستادند و شعار درود بر خمينى سر دادند، در همين ايام مجلس ديگرى در مسجد اعظم منعقد شد كه اين بار حجةالاسلام و المسلمين محمد عبايى خراسانى
بر مبنر رفت و با شجاعتى ستودنى در بخشى از سخنان خود از رژيم ستم شاهى انتقاد كرد.()
در گزارشهاى ساواك آمده است: در پايان مجلس ختمى كه توسط آيت اللّه گلپايگانى در مسجد اعظم قم بعد از نماز مغرب امشب (اول آبان 1356) منعقد گرديده بود بطور پراكنده از جانب تعدادى معدود از طلّاب طرفدار(امام) خمينى با ذكر شعار درود بر خمينى نظم مسجد بهم خورده و شركت كنندگان كه تعداد آنان متجاوز از 6000 نفر بودند مسجد را سريعاً ترك(كردند) و در اين بين اعلاميه پلى كپى شده تحت عنوان بپاخيزيد كه روشنفكران بپاخاستند به امضاى روحانيون قم، كنفدراسيون دانشجويان ايران در محوطه مسجد توزيع كه فوراً به وسيله مأمورين انتظامى جمع آورى گرديد. در اين مجلس آيات مقيم قم منجمله گلپايگانى(بانى مجلس)، شريعتمدارى، مرعشى نجفى، مرتضى حائرى(پدزن متوفى) و ساير آيات و روحانيون ديگر شركت داشتند و نيز اعلام گرديد كه فردا صبح در همين مسجد مجلس ديگرى از ناحيه گلپايگانى و بعد از نماز مغرب روز دوم آبان در حسينيه نجفى از طرف آيت اللّه مرعشى نجفى مجلس ختم منعقد خواهد شد.()
در سند ديگرى از مدارك ساواك مىخوانيم؛ موضوع:برگزارى مجلس ترحيم به مناسبت فوت مصطفى خمينى وسيله مدرسين. از ساعت هشت صبح روز جمعه 6 آبان 1356 به مناسبت درگذشت مصطفى خمينى مجلس ترحيمى از طرف مدرسين حوزه علميه در مسجد اعظم برقرار گرديد، در اين مجلس از ساعت هشت الى نه و سى و پنج دقيقه تلاوت قرآن بود، سپس شيخ صادق خلخالى پشت ميكروفن قرار گرفت. جمعيت حاضر در جلسه را به آرامش و سكوت دعوت كرد و ضمناً اعلام كرد كه مجالس بعدى در تهران در مسجد جامع و مسجد ارك برپا مىگردد. پس از آن شيخ ابوالقاسم خزعلى پيرامون نقش روحانيّت در دنيا صحبت كرده، اظهار داشت عدّه‌اى از افراد كوتاه فكر مىگويند دين از سياست جداست ولى اين طور نيست، دو اصل مهم قانون اساسى مربوط به مراجع فقيه است….مردم مىخواهند كه مرجع بزرگ به وطن بازگردد و در خاتمه آزادى آيت اللّه قمى را كه در كرج است خواستار شد، بعد از خزعلى شيخ مهدى ربانى رانكوهى صحبت كرد. او خيلى تند و پر حرارت گفت وظيفه وزارت امور خارجه يكى اين است كه اگر يكى از اتباع ايران در يك كشور خارجى فوت نمايد بايد در مورد علت مرگ او رسيدگى شود كه چه شده كه از دنيا رفته است.
چرا وزارت امور خارجه در مورد فوت حاج آقا مصطفى خمينى تحقيق نكرده و اگر تحقيق كرده چرا در روزنامهها درج نشده است….
نظريه شنبه: جمعيت امروز حدود بيست هزار نفر بود و دانشجويان هم در محل زياد به چشم مىخوردند ولى مجلس شديد تحت كنترل بود. جلو درب مسجد هم عدّه‌اى از مدرسين به اسامى محمد على گرامى،شيخ محمد يزدى، صادق خلخالى، شيخ مهدى ربانى رانكوهى، يوسف صانعى، يحيى انصارى و شهاب الدين اشراقى ايستاده بودند.()
منابع تاريخى و شواهد زنده ديگر گفته‌اند: اين مجلس كه به مناسبت شب هفت مرحوم آقا مصطفى در صبح جمعه 14 ذيقعده از طرف حوزه علميه قم در مسجد اعظم منعقد شد حدود پنجاه هزار نفر شركت كننده داشت و تمامى مراجع عظام، مدرسين، فضلاى حوزه، طلاب، دانشجويان، دانش‌آموزان، بازاريان و كسبه قم و تهران و ساير شهرستانها حضور داشتند و با اين كه ساواك سعى داشت از وسعت دامنه مجالس و سخنان سخنوران دينى جلوگيرى به عمل آورد سه تن از فضلاى حوزه، آقايان حجج اسلام خزعلى، خلخالى و ربانى املشى به منبر رفتند و درباره آن فقيد سعيد و شخصيت امام سخنرانى كردند، در مجالس ديگر آقايان عبدوس و معادى خواه و برقعى در همين زمينه بياناتى ابراز داشتند.()
عصر روز جمعه 14 ذيقعده 1397 از طرف عموم بازرگانان و اصناف بازار قم اعلام عزا شد، بازار قم و تمامى فرعىهاى آن مفروش گرديد و هنگام شروع مجلس تمام بازار، مسجد حسين آباد، مسجد مسگرها و مسجد ملاجعفر كه در بازار واقع شده‌اند و تمام كاروانسراها و تيمچهها از جمعيت موج مي‌زد و حتى در جلو ورودىهاى بازار جمعيت ايستاده بودند. چنين مجلس باشكوهى از نطر كيفيت و كميّت در تاريخ شهرستان قم بى سابقه بوده است، زيرا اصولاً در بازار براى كسى مجلس منعقد نمىشده و ثانياً تاكنون قم چنين جمعيتى به خود نديده بود، گفته‌اند بين هفتاد تا يكصدهزار نفر بوده‌اند، در اين مجلس سخنور شجاع حجةالاسلام و المسلمين عبدوس(عبددوست) نطق مهيج و سازنده‌اى ايراد كرد و در ضمن سخنرانى كه يك ساعت به طول انجاميد اين قطعه شعر را خواند و خواسته مردم را بازگو كرد:
اَلا اى آية اللّه خمينى
گل سرخ گلستان حسينى
اگرچه در نجف تبعيد هستى
يگانه مرجع تقليد هستى
خاندان شهيد سيد مصطفى خمينى به منظور تشكر و قدردانى از مردم، حوزه علميه، علما و مراجع عظام و درخواست شروع درسها در مسجد اعظم مجلس بزرگى تشكيل دادند كه حدود سى هزار نفر شركت كردند و آقايان برقعى و معادى خواه سخن گفتند.()
روز يازدهم آذر 1356 مطابق 19 ذيحجه 1397 مراسم چهلم مرحوم ايت اللّه سيد مصطفى خمينى از سوى حوزه علميه قم با سخنرانى آقايان حجج اسلام ربانى املشى، صادق خلخالى، و محمّد جواد حجتى كرمانى برگزار گرديد. رژيم پنج تن از روحانيونى كه در اربعين سيد مصطفى خمينى در تهران و قم سخنرانى كرده بودند تبعيد كرد امّا تلاش او به جايى نرسيد، مرگ مشكوك فرزند ارشد امام اتفاقى بود كه چهل روز سوگوارى ملت ايران را در پى داشت، تحليل كه ساواك از عكس العمل مردم در برابر اين رويداد نشان گر اثر گذارى بسيار عميق در ميان اقشار گوناگون مىباشد: اكثر شركت كنندگان در اين مراسم و مجالس شعارهايى برله خمينى و عليه دستگاه داده و همه دست به دعا بودند كه يك بار ديگر خمينى به ايران مراجعت كند. از طرفى در بعضى از محافل بازار و بين مردم عادى چنين شايع شده كه مصطفى خمينى را مانند على شريعتى در خارج از ايران به وسيله دستگاه به قتل رسانيده‌اند، روى هم رفته مرگ مصطفى خمينى در بالا بردن شأن و وجهه پدرش بين قاطبه مردم مؤثر بوده است.
استقبال مردم در تجليل از آيت اللّه حاج آقا مصطفى چنان رژيم را به خشم آورد كه شاه را ناگزير كرد دست به حركتى احمقانه بزند و دستور داد مقاله‌اى وهن‌انگيز نسبت به امام خمينى تهيه و در 17 دى ماه 1356 در روزنامه اطلاعات منتشر نمايند. مردم كه در چهل روز عليه رژيم پهلوى به مانورهاى سياسى دست زده بودند و خشم و نفرت خويش را از دستگاه استبداد نشان داده بودند اين بار نيز با خشمى افزونتر بپا خاستند. ابتدا حوزه علميه قم در نوزده دى ماه دست به تظاهراتى با شكوه زد كه منجر به خاك و خون كشيدن مردم گرديد و قيامى باشكوه را بوجود آورد، اربعينهاى در پى از همين حركت منشأ گرفت و در سراسر ايران استمرار يافت و سرانجام رژيم شاهنشاهى را به ستوه آورد و نظام جمهورى اسلامى را به بار آورد.()
توفان در تهران
به محض رسيدن خبر شهادت آيت اللّه
سيد مصطفى خمينى به تهران، محافل روحانى و ساير قشرهاى مردم مسلمان ضمن ابراز تأثر و تأسّف شديد مجالس ختم متعدد و پرشكوهى برگزار كردند. اوّلين مجلس ختم از طرف جامعه روحانيت و علماى تهران در مسجد جامع تهران برگزار شد. سه آگهى كه در جرايد هم به چاپ رسيد با امضاى آيت اللّه حاج ميرزا محمد ثقفى جدّ مادرى حاج آقا مصطفى، خطيب دانشور محمد تقى فلسفى و جمعى از علماى تهران مردم را براى شركت در اين مجالس ترحيم فرا خواند. در مجلس مزبور كثيرى از روحانيان و ديگر اقشار حضور داشتند، حتى از شهرستانهاى دور و نزديك طلّاب علوم دينى و جوانان دانشگاهى موفق شدند در اين مراسم شركت كنند، تمام مسير بازار آهنگران تا مسجد جامع و قسمتى از خيابان بوذر جمهرى را مأمورين بى سيم به دست اعم از افسر و درجه دار و غيره اشغال كرده بودند و لحظه به لحظه گزارش مي‌دادند، آيت اللّه طاهرى اصفهانى بر فراز منبر رفت و در بهت و سكوت و تأثّر فوق العاده عموم حضّار سخن گفت. هر بار كه نام امام خمينى را وى مىبرد غريو صلوات پياپى آن جمعيت فشرده لرزه بر اندام بيگانه پرستان مي‌انداخت.()
صدها نفر از قشرهاى روحانى، دانشگاهى و بازارى و غيره چندين آگهى را جهت برگزارى مجلس ختم ديگرى در مسجد ارك تهران امضاء كرده و در سطح تهران پخش نمودند و همه را براى شركت در آن مجلس دعوت كردند، در ذيل اين اعلاميهها امضاى شخصيت هايى چون آيت اللّه مطهرى، شهيد دكتر بهشتى، دكتر مفتح، دكتر باهنر، سيد ابوالفضل موسوى زنجانى، مهندس مهدى بازرگان، محمد تقى شريعتى مزينانى، دكتر كاظم سامى، فخرالدين حجازى، احمد صدر حاج سيد جوادى، سيد محمود طالقانى و…ديده مىشد، امضاء كنندگان غالباً روحانى، پزشك، مهندس، استاد دانشگاه، دانشجو و بازاريانى بودند كه بارها به زندان افتاده يا تبعيد شده و مورد تعقيب و تحت نظر ساواك بودند.
در مجلس مسجد ارك هزاران نفر از قشرهاى مختلف مردم شركت كردند و دكتر حسن روحانى به تفصيل سخن گفت و از امام خمينى و نقش مؤثر او در بيدارى جوامع اسلامى و مبارزاتش با استبداد و استعمار سخن گفت و شخصيت علمى حاج آقا مصطفى را مورد تحليل و تكريم قرار داد، در مجلس عملاً با امام خمينى به عنوان رهبرى اصلى قيام تجديد عهد شد.()
در اين ميان كوشش مهندس بازرگان قابل توجه بود كه از يك طرف در پى آن بود مجلس ختم هرچه باشكوهتر برگزار گردد و از سوى ديگر تمامى چهرههاى مذهبى و سياسى در اين برنامه مشاركت كنند. وى در اين باره نوشته است: مجلس ختم حاج سيد مصطفى خمينى كه با دعوت مشترك نيروهاى گوناگون اسلامى منعقد گرديد و مسجد ارك در عمر چندين ساله خود چنين جمعيتى را به خود نديده بود. وى در جاى ديگر گفته است: در آبان ماه سال 1356 كه فرزند امام حاج آقا سيد مصطفى خمينى در عراق وفات يافته يا شهيد شده بود و ساواك نهايت مراقبت و ممانعت را از تظاهرات مخالفين به كار مىبرد مجلس ختمى در مسجد ارك برقرار شده كه تا آن زمان نه مسجد ارك چنين هجوم جمعيت را به خود ديده و نه چنان اعلاميه دعوتى با امضاى روشنفكران، روحانيون و بازاريان به صورت يك جا منتشر شده بود توفيق در اين امر كار آسانى نبوده و اگر شهيد مطهرى و مهدوى كنى وساطت نمىكردند آقايانى باعث ترديد و تفكيك شده بودند. دعوت نامه جامع كه با اسامى بدون القاب و عناوين و به ترتيب الفبا صادر گرديد، بسيار پر معنى بود و آن مجلس با شكوه با چنان صاحب مجلسها، مظهرى از تجمّع كليّه قشرها در نارضايتى و مخالفت با دستگاه و تمايل به وحدت در عمل به رهبرى آيت اللّه خمينى شد.()
مرحوم شيخ احمد كافى (واعظ معروف) در مهديه تهران مراسمى به مناسبت شهادت حاج آقا مصطفى خمينى منعقد نمود كه شيخ
ابوالقاسم اسلامى در اين مجلس سخنرانى نمود.()
در يكى از اسناد ساواك مىخوانيم: تاريخ 15/8/1356 ـ موضوع: مجلس مصطفى خمينى، روز سه شنبه 10/8/1356 مجلس ختمى به مناسبت فوت مصطفى خمينى با شركت حدود 1800 نفر در مسجد امام حسين واقع در ميدان فوزيه برگزار گرديد كه از اين عدّه حدود 150 نفر روحانى از جمله (حجةالاسلام) فلسفى در مجلس شركت داشتند، سيد عبدالرضا حجازى به منبر رفت و حدود يك ساعت سخنرانيش تمام تعريف و تمجيد از آيت اللّه خمينى بود و به محض آوردن نام خمينى جمعيت صلوات مىفرستادند و در خاتمه منبرش گفت: حضرت آيت اللّه خمينى به زودى به ايران مراجعت خواهند نمود.()
در سند ديگرى آمده است: تاريخ 2/9/1356 موضوع: اظهارات فروهر: داريوش فروهر ضمن مذاكره با يكى از دوستانش در تاريخ 23/8/1356 در دفترش اظهار داشته كه قرار است مجلس ختمى در شب عيد غدير مورخه 8/9/1356 در مسجد ابوالفضل رباط كريم و يكى ديگر از مساجد تهران به مناسبت چهلمين روز درگذشت مصطفى خمينى برگزار گردد. وى هم چنين اضافه كرده به همين مناسبت در روز عيد غدير مجلس ختم مصطفى خمينى در مسجد اعظم قم برگزار خواهد شد. نظريه شنبه: احتمالاً مراسم ختم در مسجد ديگر غير از ابوالفضل توسط مهدى عراقى و مرتضى تجريشى برگزار خواهد شد.()
اهواز و شيراز مىخروشد
در شهرستانهاى ديگر هم مراسم ختم و مجلس ترحيم حاج آقا مصطفى با شكوه خاصى برگزار گرديد مجلس بزرگداشت آن شهيد از سوى روحانيون اهواز در مسجد جامع اين شهر منعقد گرديد كه طى آن حجةالاسلام والمسلمين دوانى سخنرانى كرد، در آبادان نيز مجلس برپا شد كه حجةالاسلام و المسلمين جمى سخنران آن بود و پس از پايان مراسم، مردم به تظاهرات پرداختند و با پليس درگير شدند.() اين مراسم در روز سيزدهم آبان سال 1356 انجام پذيرفت.
در شيراز در دوم آبان 1356 در مسجد مولا واقع در خيابان كريم خان زند حوالى بازار وكيل از طرف روحانيت شيراز مجلس ترحيمى به عنوان مرحوم حاج آقا مصطفى و يكى از فرزندان آيت اللّه بروجردى برگزار شد. سخنران مجلس سيد مهدى دستغيب پسر عمو و برادر همسر شهيد دستغيب بود كه از خطباى معروف اين منطقه به شمار مي‌آمد، ايشان گرچه سخنرانى مبسوطى همراه با روشنگرىها و افشاگرىهايى داشت اما با صراحت نامى از حاج آقا مصطفى نبرد كه سيد على اصغر دستغيب از پايين منبر به وى يادآور شد ضرورت دارد به مردم گوشزد گردد كه مجلس ترحيم براى كيست. او در حالى كه تقريباً بر جاى خود نيم خيز بود چند جمله‌اى بيان كرد از جمله: مجلس به نام سيد جليل القدر فرزند آيت اللّه بروجردى و فرزند آيت اللّه خمينى است.() در يكى از گزارشهاى ساواك آمده است: ساعت 6 بعد از ظهر روز مذكور به تدريج دستجات مختلف
كسبه، ادارى، دانشجو، فرهنگيان، بازارى، طلاب و روحانيون به مسجد آمدند، بعد از اقامه نماز جماعت در مسجد مولا ساير امام جماعتهاى مساجد ديگر هم كه نماز را در مسجد خودشان برگزار كرده بودند، به تدريج در اين مجلس شركت كردند. هنگامى كه آقاى حاج سيد عبدالحسين دستغيب در جلو و عدّه‌اى از عقب ايشان مي‌آمدند. حاضرين در صحن مسجد مولا صلوات بلند فرستادند. در اين مجلس عموم روحانيون، وعّاظ و طلّاب شيراز، شركت كردند. داخل شبستان و صحن مسجد و محوطههاى اطراف تمام از جمعيت پر شده بود، بعد از نماز جماعت چند دقيقه قرآن مجيد تلاوت شد، بعد از آن يك نفر با صداى بلند غزلى از ملك الشعراى بهار تحت «از ملك ادب نام گذاران همه رفتند» خواند، سپس آقاى سيد مهدى دستغيب به منبر رفت بعد از خواندن خطبه اظهار داشت كه امشب مصادف با ولادت با سعادت حضرت رضا(ع) است هم در مناقب ايشان سخن مىگوئيم و هم ذكرى از رحلت فرزندان دو مرجع تقليد يعنى فرزند آيت اللّه بروجردى و هم فرزند آيت اللّه خمينى در نجف اشرف….در اين اثنا يكى از مستمعين يادداشتى به ايشان داد، او در بين سخنانش گفت:افرادى كه با امام دشمنى نمودند بر افتادند و از بين رفتند و گفت: با آل على هر كه در افتاد برافتاد. در اين موقع مستمعين همه با هم چند مرتبه بلند گفتند: با آل على هر كه در افتاد برافتاد… در اين موقع مجلس پايان يافت و مردم شروع به بيرون رفتن نمودند در جلو درب شعار دادند :«درود بر خمينى، سلام بر خمينى» در اين حال درب مسجد توسط مأمورين
شهربانى بسته شد، عدّه‌اى بيرون و بقيه هم داخل صحن مسجد بودند زنانى كه از شبستان بيرون مي‌آمدند وقتى ديدند مأمورين در جلو مسجد عدّه‌اى را كتك مي‌زنند شعار دادند: مرگ بر شاه، مردم مىگفتند عمداً درب مسجد را بستند كه ارتباط جمعيت داخل مسجد با جمعيتى كه در حال حركت بودند و شعار مي‌دادند قطع شود ليكن همين كار موجب شد كه بيشتر تحريك شوند و شعار زياد داده شود…حدود ساعت نه بعد از ظهر اين مراسم پايان يافت و مردم متفرق شدند، نكات جالب اين كه عموم روحانيون در صحن مسجد ايستادند و آقاى شيخ بهاء الدين محلاتى و مجدالدين محلاتى در جلو و بقيه براى اداى احترام پشت سر آنها از مسجد خارج شدند.()
براى شب پنج شنبه 5/8/1356 از مردم خواسته شد در نماز جماعت، خواندن دعاى كميل و نيز مجلس سوگوارى در مسجد جامع شيراز شركت كنند.()
از آن پس تدارك مجلس چهلم مرحوم حاج آقا مصطفى ديده مىشد و از آيت اللّه محمد على گرامى براى سخنرانى دعوت به عمل آمد كه او پذيرفت و در مجلس كه در مسجد عتيق برگزار شده بود سخنرانى كرد، جمعيت زيادى در فلكه شاهچراغ و در صحن امامزاده و نيز صحن و شبستان مسجد گرد آمده بودند و نيروهاى شهربانى هم حضور فعال داشتند، پس از چندى نوار سخنرانى دكتر حسن روحانى كه در مجلس چهلم حاج آقا مصطفى در تهران ايراد نموده بود به شيراز رسيد و چون آيت اللّه دستغيب به آن گوش داد خيلى شادمان گرديد و براى اين خطيب مبارز دعا كرد، با توجه به همين سخنرانى از دكتر روحانى دعوت به عمل آمد تا در سوم آذر به شيراز بيايد و او هم قبول كرد امّا چون روز موعود فرا رسيد: از سيد اطلاعيه‌اى با خط درشت بدين مضمون در مسجد الرضا(ع) كه مقرر گرديد در آن جا سخنرانى كند، نصب شده بود: چون آقاى دكتر حسن روحانى از حضور در سخنرانى معذور بوده است، مجلس برگزار نمىشود، اطلاعيه را مأموران ساواك بدون امضا و به نحوى نوشته بودند كه گويى دست اندركاران مسجد و مجلس آن را اعلام كرده‌اند.()
ادامه مراسم در شهرهاى ديگر
با مختصر فضاى باز سياسى اندكى از فشار و اختناق كاسته شد، جلسات هفتگى روضه خوانى در منزل آيت اللّه قاضى طباطبايى كه در واقع جلسات سياسى و مذهبى بود در تبريز
گسترده شد، به طورى كه شركت كنندگان آن هر هفته افزايش مىيافتند، گرچه هنوز در كنترل شديد بودند، اول آبان سال 1356 خبر شهادت فرزند رهبر دور از وطن نهضت، تبريز را متوجه ياد و نام امام خمينى كرد، اين حادثه شهيد قاضى را به شدت متأثر و ناراحت ساخت، محمد باقر صدرى، از نزديكان آيت اللّه قاضى گفته است، ايشان با شنيدن چنين خبرى گفت: اگر يكى از فرزندان من و يا تمامى آنان در مىگذشتند اين چنين ناراحت نمىشدم كه از رحلت آقا مصطفى دلگير شدم.
آيت اللّه قاضى و مريدان امام در تكاپو بودند كه به هر نحو ممكن با تأسّى از مجلس ختم آيت اللّه مصطفى خمينى، در مسجد ارك تهران، مجلس بزرگداشت و تجليلى براى ايشان برگزار كنند.() حجةالاسلام و المسلمين سيد احمد حسينى همدانى در خاطراتى گفته است: آيت اللّه قاضى، اولين شهيد محراب، براى مراسمى كه به همين مناسبت منعقد كرده بود از من دعوت كرد تا به تبريز بروم و در آن مراسم صحبت كنم، علماى اين ديار هم اطلاعيه آقا مصطفى را تهيه نموده بودند، شهيد قاضى نخست حجةالاسلام فلسفى را دعوت كرد ولى چون او ممنوع المنبر بود نمىتوانست اين برنامه را به اجرا درآورد، با اين وضع من قبول كردم كه به تبريز بروم البته مرحوم فلسفى به آن شهيد زنگ زده بود كه فلانى يعنى حسينى بيايد ولى براى رعايت احترام خودتان او را دعوت كنيد.() مراسم در مسجد آيت اللّه بادكوبه‌اى و با مجلس دارى مرحوم حاج مهدى فهيمى از ساعت چهار الى شش بعدازظهر منعقد شد، جميعت موج مي‌زد، پليس هم اطراف آن را به محاصره در آورده بود. او قريب يك ساعت در خصوص مسايل مذهبى و اظهار تأسف از درگذشت حاج آقا مصطفى و در تجليل از مقام علمى و فقهى ايشان صحبت كرد. او چندين مرتبه نام امام را بر زبان جارى كرد و مردم هم صلوات مىفرستادند، در همين حين مبارزان اعلاميههايى بر ضد رژيم توزيع كردند و در پى اين اقدام چندتن از دانشجويان شب هنگام در كوى ولى عصر به اتهام اين اقدام دستگير شدند.()
همان شب حجةالاسلام حسينى همدانى را از منزل شهيد قاضى با لباس مبدّل روانه تهران كردند، در سال 1357 كه ايشان دستگير شد يكى از مواردى كه برايش مطرح كردند دست داشتن در قيام 29 بهمن سال 1356 تبريز بود، آنها به وى گفته بودند ريشه اين قيام همان مجلس ترحيم حاج آقا مصطفى بود كه شما در
آن سخنرانى نموده و مردم را تحريك كرده بوديد.()
آيت اللّه قاضى با پيك ويژه در نامه‌اى شهادت حاج سيد مصطفى را به محضر امام تسليت گفت متن نامه آن شهيد موجود نمىباشد ولى پاسخ حضرت امام در كتابخانه شهيد قاضى موجود است و به شرح ذيل مىباشد: بسمه تعالى 16 ذى حجه س1397 (آذر 1356) به عرض عالى مي‌رساند مرقومه شريف كه در اين حادثه از عواطف كريمه حاكى بود، موجب تشكر گرديد. سلامت و سعادت جناب عالى را خواستار است و چون گفته شده است كه از ساير آقايان يا بعضى، اظهار هم دردى شده است. مستدعى است امر نماييد به آقايان محترم عرض تشكر اين جانب را ابلاغ نمايند و چون معلوم نيست چه اشخاصى تلگراف كرده يا نامه نوشته‌اند كه نرسيد، از عرض تفصيلى معذرت مىخواهم، از جناب عالى اميد دعاى خير دارم. والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته، روح اللّه الموسوى الخمينى.()
از ساعت 9 الى 11 صبح روز دوشنبه دوم آبان 1356 مجلس ترحيمى از طرف سيد مهدى يثربى در مسجد علميّه خيابان شاه عباس كاشان برقرار شد، بعد از ظهر همان روز در مسجد سليمانى بازار به همين مناسبت مجلس ترحيم تشكيل گرديد، بانى اين مجلس حاج محمد رسول زاده بود، شيخ جعفر صبورى، سيد رضا علم الهدى و سيد مهدى مكى جلو درب مسجد به عنوان عزادار ايستاده بودند، سخنران حجةالاسلام فرخى بود كه اين ضايعه را به روحانيت و امام خمينى تسليت گفت كه حاضران سه مرتبه صلوات فرستادند سپس وى درباره علم و تقواى خاندان امام خمينى مطالبى بيان كرد و به تجليل و تمجيد رهبر نهضت و فرزند شهيدش پرداخت.()
ميزرا جواد تهرانى به آيت اللّه سيد على خامنه‌اى خبر داد كه حاج آقا مصطفى در نجف در گذشته است و اين ماجرا به صورت تلفنى به اكثر مردم مشهد اطلاع داده شد، مقام معظم رهبرى با شركت عباس واعظ طبسى، شيخ غلامرضا محامى و بعضى ديگر جلسه‌اى تشكيل مي‌دهند و تصميم مىگيرند مجلس ترحيم بگيرند، روز بعد مجلس ختمى توسط آيت اللّه شيرازى در مسجد ملاهاشم برگزار و افراد فوق در اين مراسم حضور يافتند اما پليس از ورود هاشمى نژاد به مسجد جلوگيرى به عمل آورد.() ادامه دارد

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. از سيد ضياء تا بختيار(دولتهاى ايران از سوم اسفند 1299 تا 22 بهمن 1357) مسعود بهنود، تهران، مؤلف چاپ دوم ،1368 ص 510 ـ 508.
. انقلاب اسلامى به روايت اسناد ساواك، تدوين مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، تهران، سروش، چاپ اول 1376، ص .2
. مجله 15 خرداد، ش 15 و 16 ،تابستان و پاييز 1373، ص 132.
. گلشن ابرار، ج 2، ص 784 ـ 783.
. از ايران به ايران، ج دوم، ص 74 ـ 73.
. هفت هزار روز تاريخ ايران، ج 2، ص 743.
. حماسه نوزده دى قم، ص 32 ـ 31.
. هفت هزار روز تاريخ ايران و انقلاب اسلامى، ج دوم، ص .743
. خاطرات آيت اللّه بنى فضل، ص 191 ـ 190.
. انقلاب اسلامى به روايت اسناد ساواك، همان، ص 3.
. ياران امام به روايت اسناد ساواك، كتاب بيست و يكم(شرح مبارزات آيت اللّه محمد مهدى ربانى املشى، تهران، مركز اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، چاپ اول 1380، ص 129 ـ 128.)
. شهيدى ديگر از روحانيت، گروهى از نويسندگان، بى نا، بى تا، ص 94 ـ 93، نهضت روحانيون ايران، على دوانى، ج 5 و 6، ص 526.
. شهيدى ديگر از روحانيت، ص 96 ـ 94.
. ستاره صبح انقلاب، روح اللّه حسينيان، ص 114ـ 112، هفت هزار روز تاريخ ايران، ج 2، ص 762.
. هفت هزار روز تاريخ ايران و انقلاب اسلامى، ج دوم، ص ،743 نهضت روحانيون ايران، ج 5 و 6، ص 521 ـ .520
. نهضت روحانيون ايران، ج 5 و 6، ص 524 ـ 521، گلشن ابرار، ج دوم، ص 784، انقلاب اسلامى ريشهها و چالشها، حسن روحانى، تهران، مركز پژوهشهاى مجلس شوراى اسلامى، چاپ اول 1376، ص 391 ـ .389
. سيرى در زندگى، آثار و افكار مهندس مهدى بازرگان، قسمت دوم در تكاپوى آزادى، حسن يوسفى اشكورى زير نظر بنياد فرهنگى مهندس مهدى بازرگان، تهران، قلم چاپ اول، 1379، ص 27 ـ 25.
. جريانها و سازمانهاى مذهبى سياسى ايران، ص 730.
. زبان گوياى اسلام(حجةالاسلام فلسفى)، تدوين مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، چاپ اول 1378، ص .616
. ياران امام به روايت اسناد ساواك، كتاب دوازدهم (پيش كسوت انقلاب شهيد حاج مهدى عراقى)، تهران، همان، ص 270).
. هفت هزار روز تاريخ ايران، ج 2، ص 746.
. خاطرات سيد على اصغر دستغيب، مركز اسناد انقلاب اسلامى، چاپ اول 1378، ص 36 ـ .35
. ياران امام به روايت اسناد ساواك، كتاب دهم (نفس مطمئنه شهيد آيت اللّه سيد عبدالحسين دستغيب، تدوين مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، چاپ اول، خرداد 1378، ص 511 ـ .509
. انقلاب اسلامى به روايت اسناد ساواك، تدوين مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، چاپ اول 1376، ص 12.
. خاطرات حجةالاسلام سيد على اصغر دستغيب، ص 36.
. زندگى و مبارزات آيت اللّه قاضى طباطبايى، رحيم نيك بخت و صمد اسماعيل زاده، ص 278.
. خاطرات حجةالاسلام حسينى همدانى، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامى، چاپ اول، 1382، ص 123 ـ 120.
. انقلاب اسلامى به روايت اسناد ساواك، تهران، وزارت اطلاعات، چاپ اول 1376، ص 91، جلوه محراب، همان ناشر، چاپ اول 1378، ص 412.
. نشريه دعوت، سال دوم، ش 27، 30 بهمن 1385.
. زندگى و مبارزات آيت اللّه قاضى طباطبايى، ص 279 ـ 278.
. انقلاب اسلامى به روايت اسناد ساواك، مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، تهران، سروش، چاپ اول ،1376 ص 14.
. همان، ص .19

/

امام خمينى ؛ اقيانوس آرامش، قلّه استقامت

ستيز با سازشكاران
امام در حالى كه ياران فداكار و جانباز داشت دشمنانى جانى و پست در برابرش صف آرايى كرده بودند، سيره و شيوه آن بزرگوار اين بود كه منحرفين و خطاكاران را ابتدا با نصيحت به سوى حق فرا بخواند و اگر پذيرش در آنها نمىيافت به طرد و دفع ايشان مىپرداخت. در دوران مبارزه ميان امام و گروههاى ملى گرا و ليبرال منش اصطكاك زيادى نبود اما پس از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى اين گروهها براى كسب قدرت و به دست آوردن پايگاه مناسبى براى خود منحرف گشتند و از اين جهت از امام نه تنها فاصله گرفتند بلكه نبرد فرهنگى و تبليغى را آغاز كردند آنان با تفكر محافظهكارانه در بحبوبه انقلاب خواستار تغييرات روبنايى و اقدامات مسالمت‌آميز عليه رژيم شاه بودند و بعد از پيروزى مىگفتند بايد با دشمنان و از جمله آمريكا مداهنه نمود امام در مقابل اين جريان با شجاعت و قاطعيت ايستاد و آنها را به تدريج از صحنه خارج نمود و سرانجام در ماجراى مخالفت جبهه ملى با لايحه قصاص آنان را مُرتد شناخته و ازحضور در جامعه اسلامى طرد نمود.() امام بر اين باور بودند كه در برنامههاى افراد ملى گرا و مدافعين دروغين آزادى، نوعى انحراف ديده مىشود كه اگر تلاش آنان در تشكيلات اجرايى و حكومتى استمرار مىيافت ملّتهاى مظلوم و خصوصاً مردم مسلمان ايران زير چنگال استكبار دست و پا مي‌زد و اسلام عزيز چنان ضربه‌اى از اين ستمكاران مىخورد كه نمىتوانست قرنها سربلند كند، بعد امام كوتاه شدن دست اين افراد را از امور دولتى، مقننه و قضايى عنايت الهى دانست و افزودند:
«اينان با برنامههاى فرهنگى خود امكان دارد فسادى پديد آورند كه از ضرر منافقين بيشتر و حتى بالاتر است»() و در جايى فرمودند: «انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروهها و ليبرالها مىخوريم. آغوش كشور و انقلاب هميشه براى پذيرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولى نه به قيمت طلبكارى آنان از همه اصول…»()
در حدود سال 1330 هـ. ش بود كه روزى دونفر از بزرگان براى زيارت امام به محلات آمدند، در آن ايام گروه خاصى مطرح بودند كه در رأس آنان دكتر محمد مصدق بود و توجه مردم را به خود جلب نموده بودند و افراد چنين مىپنداشتند كه ضد امپرياليسم و مخالف حكومت پهلوى كسى است كه به آنان وابستگى دارد، آن روز امام مطالبى در رد آن گروه بيان فرمودند، ملاقات كنندگان گفتند: از شما خيلى بعيد است كه بر عليه اين جمعيتى كه چنين و چنان هستند صحبت كنيد و اينها مردمى، وطن دوست و انقلابى هستند ولى امام كه اين چهرههاى دروغين را از آن دوران مىشناختند و انحرافشان براى ايشان نمايان بود به رغم دفاع آن آقايان و اين كه بسيارى از افراد آنان را مورد ستايش قرار مي‌دادند اينها را رد مىكرد و گذشت زمان، بصيرت و بينش امام را براى آن معترضين روشن ساخت() و همه فهميدند كه ملى گرايان با چهره‌اى موجّه و به بهانه حمايت از ملت و وطن در مقابل اسلام و ارزشهايى كه مردم به آنان اعتقاد داشتند جبهه گرفتند و به شؤونات دينى اهميتى ندادند و قدرتطلبى و خودمحورى برايشان اصل گرديد و به ميهنى ارادت مي‌ورزيدند كه خودشان رئيس آن باشند اگر در حالت عادى ادعا مىكردند كه به موازين اسلام پاى بند هستند چون پاى منافعشان به ميان مي‌آمد از هيچ دروغ، تهمت و ناسزا فروگذارى نمىكردند. بعد از پيروزى انقلاب لحظه‌اى در كنار رهبرى و جامعه تشيع نماندند و ناسزا گويى و ملامت را پيش گرفتند و خواستند اعتماد مردم را نسبت به امام كاهش دهند و ارزشهاى معنوى را كم رنگ كنند.() آخرين قسمت
امام در يكى از سخنرانىهاى مبسوط و مهم خود كه در پاريس ايراد كرد به غفلتهاى سياسى كه در دوره پهلوى از سوى رجال سياسى سر زد اشاره نمود، انتقاد مهم در اين بيانات متوجه دو عملكرد سياسى دكتر محمد مصدق است نخست آن كه چرا در زمانى كه قدرت سياسى و نظامى ـ پس از سى ام تير سال 1330 هـ.ش ـ در دست او بود شاه را كه در موضع ضعف قرار داشت بركنار نكرد و يا تشكيلات سلطنتى را از بين نبرد، انتقاد دوم اين كه چرا وى مجلس هفدهم را تعطيل كرد زيرا در روزهاى پايانى حكومت وى كه تمامى سازمانها و نهادها در كنترل دربار و يا خارج از قدرت مصدق بود مجلس به عنوان تنها ارگان رسمى و قانونى عليرغم تعداد قابل توجه مخالفان هنوز از دولت وى حمايت مىكرد اما او ظاهراً بدون هيچ گونه دليل موجّه و صرفاً با استبداد رأى بوسيله يك رفراندوم نمايشى مجلس را منحل ساخت و دولت خود را از تنها پشتوانه قانونى محروم كرد.()
حوادثى كه از آخرين ماههاى قبل از پيروزى انقلاب تا دو سال و چند ماه بعد در كشور ايران روى داد سبب شد تا از سوى امام موضع تند و افشاگرانه‌اى عليه مصدق و ملى گرايان اتخاذ شود، به نظر امام مخالفت ملىگراها با جمهورى اسلامى از نوع جبههگيرى مصدق در مقابل مخالفانش بود: «اين صورتى كه مرا گاهى رنج مي‌دهد (اين است كه) آنها در صدد بودند رفراندوم كنند و با رفراندوم قانون اساسى را تحريم كنند. سنخ رفراندومهاى دكتر مصدق. رفراندوم اين طور بود كه يك صندوق براى مخالف و يك صندوق براى موافق مىگذاشتند و پاى صندوق مخالف يك دسته از اشرار بودند و جزو مخالفين يك الاغ را آورده بودند كه رأى بيندازد. چنين رفراندومى را شكل دادند…»() همچنين با اشاره به تحريم رفراندوم قانون اساسى توسط جبهه ملى امام فرمودند: «…حتى چيزى كه خود ملت تعيين كرده، مىگفتند ملى نيست ملى بايد حتماً موافق اقليتى باشد تا ملى شود.»() تجربه تلخى كه امام از مواضع و عملكرد ملى گرايان در زمان مصدق و جمهورى اسلامى ايران به دست آوردند ايشان را به اين نتيجه رسانيد كه: «ما از اين ملىها هيچى نديديم جز خرابكارى. اگر يك نفرشان آدمى بود كه صحيح بود اسلامى بود كه صحيح بود. مانديديم چيزى از اينها…»() البته اين سخنان بدان معنى نمىباشد كه امام اسلام و وطن دوستى را در تعارض هم ببينند و در وصيت نامه الهى سياسى به صراحت يادآور شده‌اند ملت خواهى و طرفدارى از ميهن اگر با اسلام و فرهنگ مذهبى در تباين نباشد مورد تأييد خواهد بود.() در واقع امام با جنبههاى وطن خواهى و طرفدارى از ميهن آنان مخالفتى نداشت بلكه چون محك تجربه و آزمون به ميان آمد و در مرحله عمل ملى گرايان ماهيت خويش را نشان دادند. امام با قضاوت و شهادتى كه بر واقع بينى و درك بالاى سياسى مبتنى بود به خوبى زواياى برنامههاى آنان را شناخت و چون اين گروهها در آزمونهاى اجتماعى سياسى ناموفق گشتند دربارهشان فرمود: «من شخصاً مايل به روى كار آمدن آنان نبودم ولى با صلاحديد و تأييد دوستان قبول نمودم و الآن سخت معتقدم كه آنان به چيزى كمتر از انحراف انقلاب از تمام اصولش و حركت به سوى آمريكاى جهانخوار قناعت نمىكنند در حالى كه در كارهاى ديگر نيز، جز حرف و ادعا هنرى ندارند».()
علما و روحانيون نيز نبايد براى جلب رضايت افراد ليبرال و ملى گرا مطالبى را بر زبان آورند كه در جامعه نسبت به انقلاب اسلامى بذرهاى يأس و حرمان افشانيده شود: فردى كه خود را يك متفكر مي‌داند و عدّه‌اى او را به عنوان انديشمند و صاحب خرد و فكر مي‌دانند مدعى شده بود كه كارنامه بيست ساله انقلاب اسلامى نمره قابل قبولى دريافت نكرده و افزوده بود نظام جمهورى اسلامى بر بنيان طاغوت قرار دارد، جواب او را در فرازى از پيام امام بخوبى مشاهده مىكنيم: «نبايد براى رضايت چند ليبرال خود فروخته در اظهار نظرها و ابراز عقيدهها به گونه‌اى غلط عمل كنيم كه حزب اللّه عزيز احساس كند جمهورى اسلامى دارد از مواضع اصولي‌اش عدول مىكند. تحليل اين مطلب كه جمهورى اسلامى ايران چيزى بدست نياورده يا ناموفق بوده است آيا به سستى نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمىشود؟» حضرت امام اين گونه تحليلهاى غلط را نتيجه نفوذ ليبرالهاى خود فروخته در ميان عدّه‌اى روحانى نما مي‌داند و طلاب را نسبت به القاءات آنان هشدار داده و اين قشر را به شناختن سيماى واقعى منحرفين فراخوانده و سكوت در مقابل چنين افرادى را زمينهساز حاكميت و روى كار آمدن افراد بى تفاوت و بي‌درد دانسته‌اند و هشدار داده‌اند مواظب اين گونه تفكرات باطل و انديشههاى مخدوش باشند.()
كج انديشان
يكى از جنبههاى جالب در سيره سياسى و اخلاق مبارزاتى امام خمينى ستيز با تحجر و جمودگرايى مىباشد، آن مرد بزرگ بارها زيان اين
گونه نگرش را براى محدود نگاه داشتن افكار و انديشههاى اصيل اسلامى گوشزد نموده بود، پا فشارى نابخردانه بر انديشه و رفتار تحجر را پديد مي‌آورد، افراد متحجر واپسگرايانى هستند كه با نوگرايى و تحولات اعصار، بيگانه‌اند، افق ديد و آگاهى آنان اندك است و توانايى ارزيابى حوادث پشت پرده و آينده را ندارند. جمود فكرى اينان موجب مىشود كه تمامى تصورات و يافتههاى خويش را عين حقيقت دانسته و بر اين اساس اسلام را از چهارچوب فكر منجمد خود فراتر نمىبرند و تفكرات دينى را از هرگونه حرارت و حركت باز مي‌دارند، جهل و كوتاه نگرى اهل تحجّر سبب شده كه برخى آداب و رسوم اجتماعى را كه بوى خرافات مي‌دهد و در متن فرهنگ جامعه رسوخ كرده و چون علفهاى هرزى بوستان ديانت و عقيده را آسيبپذير مىسازد بخشى از دين قلمداد نموده و لذا مبارزه و تلاش براى محو اين گونه سنن خرافى را ستيز عليه اعتقادات مىپندارند و از زدودن ناخالصىها از پيكر دين دچار هراس و وحشت مىشوند، گرچه احتمال دارد شمارى از آنان از اعماق جان و دل شيفته باورها و ارزشها باشند ولى به ظاهرگرايى اكتفا نموده و چون از خطرهاى كاذب و واهى بيم دارند از گام نهادن در ميدانهايى كه تصفيه و پالايش اعتقادات را از پندارهاى بى مايه و سُست به همراه دارد، اجتناب مىكنند و به همان وضع موجود و شرايطى كه عوامل گوناگون برايشان پيش آورده‌اند رضايت مي‌دهند، اين افراد به دليل ساده انديشى زود فريب مىخورند، شايعات را به سهولت مىپذيرند و به راحتى آب بر آسياب دشمن مي‌ريزند و ابزار دست معاندان اسلام مىشوند. خوارج نهروان نمونه بارز اين گروهند كه با رفتارى زهد مآبانه و انديشههاى منجمد خسرانهاى زيادى به حكومت حضرت على(ع) وارد كردند و غلبه ظاهرى دشمن را بر آن امام مظلوم تسريع نمودند و به سود مخالفان گام برداشتند.
افراد متحجر چون با روشهاى قديمى حوزه خو گرفته بودند، احساس مىكردند كه اگر در آن دگرگونى پديد آيد اين تشكيلات زيان مىبيند، پس نبايد در محتواى دروس و شيوه اداره حوزه هيچ گونه تغييرى رخ دهد در حالى كه برنامههاى حوزه بايد با مقتضيات زمان و مصالح جامعه اسلام هماهنگ باشد امام متحجران را مهمترين باز دارندههاى اصلاحات حوزوى و هرگونه تحوّل اجتماعى دانسته است.()
مؤسس حوزه علميه قم ـ شيخ عبدالكريم حائرى ـ در اين انديشه بود كه گروهى از طلاب به زبان خارجى و برخى علوم مقدماتى مجهز شوند تا بتوانند معارف دينى را در سرزمينهاى ديگر نشر دهند. پس از انتشار اين خبر، كوتاه فكران كج انديش به ايشان خرده گرفتند كه وارد نمودن زبان بيگانه در برنامههاى آموزشى حوزه كار ناروايى است و شايسته نيست سهم مبارك امام كه براى اداره امور حوزه اختصاص داده مىشود بر اين آموزش زبان كفار نمىباشد، آية اللّه حائرى كه ادامه اين كار را موجب انحلال حوزه و خراب شدن اصول كار مي‌ديد از مقصد بلند خود صرف نظر كرد.() اين قشر به نام تقدس با هر آنچه صلاح و خير است به مخالفت بر مىخواست امام امت وجود چنين انديشههاى را آفت حوزهها و مانع هرگونه پيشرفت در علوم اسلامى مي‌دانست و اصلاح حوزهها را منوط به حل مشكل مقدّس نمايان كرد، ايشان در كتاب ولايت فقيه مىنويسند: «…روزى مرحوم آقاى بروجردى، مرحوم آقاى حجت، مرحوم آقاى صدر و مرحوم آقاى خوانسارى رضوان اللّه عليهم براى مذاكره در يك امر سياسى در منزل ما جمع شده بودند به آنها عرض كردم كه: شما قبل از هر كار تكليف اين مقدّس نماها را روشن كنيد با وجود آنها مثل اين است كه دشمن به شما حمله كرده و يك نفر هم محكم دستهاى شما را گرفته باشد. اينهايى كه اسمشان مقدسين است ـ نه مقدسين واقعى ـ و متوجه مفاسد و مصالح نيستند دستهاى شما را بسته‌اند و اگر بخواهيد كارى انجام بدهيد حكومتى را بگيريد
مجلسى را قبضه كنيد كه نگذاريد اين مفاسد واقع شود آنها شما را در جامعه ضايع مىكنند. شما قبل از هر چيزى فكرى براى آنها بكنيد…»()
آنگاه حضرت امام ادامه مي‌دهند: «امروز جامعه مسلمين طورى شده كه مقدسين ساختگى جلو نفوذ اسلام و مسلمين را مىگيرند و به اسم اسلام، به اسلام صدمه مي‌زنند، ريشه اين جماعت كه در جامعه وجود دارد در حوزههاى روحانيت است. در حوزههاى نجف و قم و مشهد و ديگر حوزهها افرادى هستند كه روحيه مقدّس نمايى دارند و از اينجا روحيه و افكار سوء خود را به نام اسلام در جامعه سرايت مي‌دهند».()
امام خمينى(ره) به عنوان نگاهبان بزرگ دين و زنده نگاهدارنده اصول و ارزشهاى اسلامى و مدافع آنها در برابر تندباد شبههها و طوفان ترديدها تنها با انواع تعرضهاى بدانديشان دنيا طلب و زورگويان بى منطق روبرو نبود بلكه مانع بزرگى كه بر سر راه او قرار داشت كج انديشان تنگ نظرى بودند كه مىكوشيدند تا درك ناقص و نارساى خود را از دين به جاى حقيقت زلال و مطلق ديانت بنشانند و عادات ذهنى و آداب مأنوس زمانه را رنگ قداست بخشند و به نام دفاع از دين و احياناً به انگيزه خدمت، دين خدا را كه امرى فرا زمانى و متعلق به همه انسانها در همه زمان هاست در تنگناى خفه كننده قشريت و تحجر گرفتار كنند.() او در طول ساليان دراز مبارزه فرهنگى، سياسى و اجتماعى هم نقش حقايق قرآنى و روايى را در پى افكندن طرحى نو در جامعه دريافته بود و هم نقش جاهلان و تنك مايگان را در وارونه سازى ابعاد معنوى و زندگى ساز قرآن فرياد مي‌زد: «اى حوزههاى علميه، دانشگاههاى اهل تحقيق به پا خيزيد و قرآن كريم را از شر جاهلان متنسك و عالمان متهتك كه از روى علم و عمد به سوى قرآن تاخته و مىتازند نجات دهيد.»()
شهيد مطهرى تحجّرگرايى را نوعى آفت مي‌داند كه به جامعه روحانيت رسوخ نمود و ريشه آن را در برخى موارد عوام زدگى مي‌داند و مي‌افزايد: «…روحانيت ما در اثر آفت عوام زدگى نمىتواند پيشرو باشد و از جلو قافله حركت كند و به معنى صحيح كلمه هادى قافله باشد، مجبور است هميشه در عقب قافله حركت كند. خاصيت عوام اين است كه هميشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پيمان بسته است و حق و باطل را تميز نمي‌دهد. عوام هر تازه‌اى را بدعت يا هوى و هوس مىخواند، ناموس خلقت و مقتضاى فطرت و طبيعت را نمىشناسد.
و از اين روى با هر نوى مخالفت مىكند و طرفدار حفظ وضع موجود است…روحانيت عوام زده ما چاره‌اى ندارد از اين كه هر وقت يك مسئله اجتماعى مىخواهد عنوان كند به دنبال مسايل سطحى و غير اصولى برود و از مسايل اصولى صرف نظر كند و يا طورى نسبت به اين مسايل اظهار نظر كند كه با كمال تأسف علامت تأخّر و منسوخيت اسلام به شمار رود و وسيله به دست دشمنان اسلام بدهد. افسوس كه اين آفت عظيم دست و پاها را بسته است و اگر نه معلوم مىشد كه اسلام در هر عصر و زمانى تازه است…روحانيت عوام زده ما چاره‌اى ندارد از اين كه همواره سكوت را بر منطق و سكون را بر تحرك و نفى را بر اثبات ترجيح دهد زيرا موافق طبيعت عوام است…حكومت عوام است كه آزاد مردان و اصلاح طلبان روحانيت ما را دلخون كرده و مىكند…»()
دوران پُر ادبار
اين كوتاه فكرىها سبب شد كه شمارى در زمان آيت اللّه بروجردى درسهاى حكمت و عرفان را از دانشهاى گمراه كننده قلمداد كنند و يادگيرى آن را با كفر و الحاد مساوى بدانند، درك دوره ناسازگاران فلسفه چنان عرصه را بر حوزه تنگ كردند كه بزرگان جرأت اين كه آشكارا درس حكمت بگويند نداشتند و تنگ نظران به آيت اللّه بروجردى فشار آوردند به حكيمانى چون علامه طباطبايى دستور دهيد درس خود را تعطيل
كنند.() امام از اين دوران پر ادبار چنين با اندوه ياد مىكند: «ياد گرفتن زبان خارجى كفر و فلسفه و عرفان گناه و شرك به شمار مي‌رفت. در مدرسه فيضيه فرزند خرد سالم مرحوم مصطفى از كوزه‌اى آب نوشيد، كوزه را آب كشيدند چون من فلسفه مىگفتم.»() درس تفسير حضرت امام نيز كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى از سيماى جمهورى اسلامى پخش مىشد چون جنبه عرفانى داشت با مخالفت گروهى از ناسازگاران فلسفه روبرو شد و تعطيل گرديد.() متحجرين در دورانى كه امام مبارزه با آنان را آغاز كرد با هر اتفاق جديدى مخالفت مىنمودند، وقتى گوجه فرنگى به بازار آمد گفتند نبايد مصرف كرد چون از آن ارمنىهاست، با برق مخالف بودند و اظهار مي‌داشتند شيطان در آن جريان دارد، از پوشيدن كفش اعراض مىكردند و مىگفتند نعلين بهتر است، از آب لوله كشى استفاده نمىكردند زيرا عقيده داشتند احكام آب قليل را از بين مىبرد و اگر كسى خانه‌اش را لوله كشى نمود حكمش ديگر حكم كر و جارى خواهد بود، ظاهرى مقدّس هم داشتند، سر به زير بودند و اهل دعا و زيارت چون صحبت مىنمودند آرام سخن مىگفتند، غالباً استغفر اللّه و لا اله الا اللّه بر زبان جارى مىنمودند و آه مىكشيدند و اگر كسى با اين افراد مواجه مىگرديدفريفته ظاهرشان مىگرديد زيرا هم زاهد بودند و هم عبادت زياد مىكردند.اما نمي‌دانستند كه در وراى اين حالات و قيافه‌اى آرام چه فكر مسموم و انديشه سست و خشكى دارند، آنان پول دادن به فقير را با دنياطلبى يكى مي‌دانستند و مبارزه با ستم را از مظاهر هوس رانى و دنيا خواهى تلقى مىكردند. حضرت امام اين گروه را خيلى خطرناك مي‌دانست و مىفرمودند: از آنها بر حذر باشيد اما چون در درون حوزهها رشد يافته و رِخنه نموده بودند احتياط مىكردند زيرا ايستادن در مقابل چنين تفكرى آسان نمىباشد؟ چون با قدرت مذهبى و پوششى مقدّس جلو آمده و قيافه‌اى حق به جانب به خود گرفته و مظلوم نمايى مىكند و جلو مي‌آيد و طرفدار هم دارد.() بى شك در ادامه راه براى محو آثار ظلم و جهل هيچ خطرى بدتر از زهد فروشى و مقدّس نمايى نمىباشد، اين خصلت ضد فضيلت آفتى است كه پويندگان طريق حق را به انحاء گوناگون دچار خلل و سستى مىكند، مقدس نمايان مىكوشيدند با وسوسه و تزوير حاميان راه امام را دچار ترديد نمايند. هر حركت اصيل امام با واكنش تند افراد ظاهر ساز مواجه مىگشت، متحجرين با تفكرات و برنامههاى آن بزرگوار مخالفت مىكردند و مىگفتند كه اين اسلامى نيست، به رغم آن كه اسلام ناب و احكام خالص در كتب و متون فقهى آمده و به عنوان اصول مسلم معرفى شده‌اند اين افراد جرأت توان و ابراز آن را نداشتند و از اين كه آنها را به اجرا بگذارند ناتوان بودند و محدودنگرى خودشان و نيز حاكميت
خرافات بر جامعه عامل اين جمود بود، امام توانست با شجاعت تمام اين مسايل را مطرح نمايد و تا آخر پاى آن ايستادند و بسيارى از غبارها و شبههها كه درباره اسلام در مجامع علمى و فكرى ايجاد شده بود از بين بردند و اسلام و معتقدات دينى به عنوان يك برنامه مترقى و مكتبى كه مىتواند جامعه اسلامى را اداره كند معرفى شد، دينى كه مىتواند تمام انسانها را به يك چشم بنگرد و طبقه‌اى را از گروه ديگرى جدا نكند و اين تلاش ارزشمند امام در زمانى صورت گرفت كه تفكر ارتجاعى در عرصه دين و سياست بر حوزه حاكم بود، مقدس مآبهايى كه تحمّل تدريس امام را در عرصههاى حكمت و عرفان نداشتند و شرايط را به گونه‌اى فراهم ساختند كه وقتى مىخواستند كتاب منظومه سبزوارى را از جايى بردارند از انبر استفاده مىكردند و لمس نمودن آن را نجس مي‌دانستند، وقتى آقا منظومه و اسفار تدريس مىكردند مورد تهاجم تهمت و افتراى دشمنان متحجر واقع شدند اما روحيه و توان علمى و مبارزاتى امام و يارى خداوند متعال نگذاشت در مقابل جمود فكرى شكست بخورند، مرحوم حاج سيد احمد خمينى مىگويد: به نظر من مبارزه امام با مقدّس مآبها در درون حوزه از مسايل سياسى مهمتر بود، زيرا اگر سد متحجرين كه به آميختگى و امتزاج بين دين و سياست اعتقادى نداشتند شكسته نمىشد امام هرگز نمىتوانستند قدم بعدى مبارزه را كه بسيار طولانى بود با قوّت و استحكام بردارند.
امام تفكر متحجرين را مانع بزرگى در روند مبارزاتى مي‌دانستند بنابراين زيربناى اعتقادى حوزه را بر مبناى پرورش افكار اصيل قرار دادند تا جايى كه ديگر اعدام يك نفر روحانى توسط عوامل طاغوت موضوعى خجالت آور تلقى نمىشد بلكه سند حضور و صيرورت فرهنگ و انقلاب اسلامى محسوب مىشد.()
زيرا در ماجراى شهادت نواب صفوى امام خيلى صدمه خوردند، در آن اوضاع و احوال شرايط به گونه‌اى بود كه از ديدگاه مقدّس مآبها مبارزه با شاه ننگ بود يعنى استدلال مىكردند كه اگر بناست يك روحانى اعدام شود لباسش را از تنش درآوريد كه به مقام روحانيت اهانت نشود اما امام اعتقاد داشتند روحانى بايد با همان كسوت مقدّس به شهادت برسد تا مردم بفهمند آنان در صحنه هستند و مبارزات طلاب روشنى بخش حيات اسلام و انقلاب مىباشد.() تلقى امام از متحجران قبل از پيروزى انقلاب و يا همزمان با آن، كسانى بودند كه مبارزه با شاه را قبول نداشتند و آن را محكوم مىكردند. اين افراد امام و پيروان او را مسؤول خونهايى كه ريخته مىشد مي‌دانستند. امام از آنان اين گونه ياد مىكردند :كسانى كه هنوز مغزشان تكان نخورده و درك درستى از اسلام ندارند. ويژگى جالب امام در تحمّل اين انديشهها و نحوه مقابله با آنها اين بود كه با وجود فشار زياد اين افراد مرحله به مرحله با افكارشان برخورد كردند به طورى كه انقلابىترين انديشهها را در محيطهاى آكنده از تقدّس و تحجر ابراز كردند و اصولاً شاه امام را به نجف تبعيد نمود تا ايشان را در كانونى قرار دهد كه افكارشان جايگاهى نداشته باشد چرا كه در غربت ماندن اين افكار موجب به فراموشى سپرده شدن آنها مىشد و امام پس از ورود به نجف خيلى حساب شده و دقيق عمل كردند. در ابتداى ورود به عراق داعيه مرجعيت نداشتند بعد هم كه تدريس را شروع نمودند به مباحثى پرداختند كه در حوزهها متداول بود. هنگامى كه مرجعيت و فقاهت و مقام علمى ايشان در نجف به عنوان اصلى انكارناپذير مطرح شد بحث ولايت فقيه را بيان نمودند.() البته بايد خاطر نشان نمود كه در سالهاى اوليه اقامت امام در نجف همه چيز بر عليه ايشان بود، جوّ آنجا كاملاً منفى و شايعه پراكنى و ايجاد فشارهاى گوناگون روحى به صور مختلف توسط سفارت رژيم طاغوت و برخى فريب خوردگان، ياران امام را به گريه مي‌انداخت و آنان را
به ستوه وا مي‌داشت.() زمانى كه امام به بحث ولايت فقيه رسيدند اعتراض مرتجعان آغاز شد، عدّه‌اى شاگردان را تحريك نمودند كه درس را ترك گويند و متأسفانه موفق هم شدند، آنان مىگفتند حكومت در شأن فقيه نمىباشد و دوستان آقا چه خون دلها خوردند. امام را در سختى و تنگنا قرار دادند ولى ايشان با اين برنامهها درس خود را تعطيل ننمود و از اين حرفها زياد شنيده بودند و چون دوستان قليل اما صبور، محكم و صميمى و پابرجاى امام طاقتشان طاق مىشد و دشنامها خسته شان مىكرد، نزد امام مي‌آمدند تا جان تازه‌اى بگيرند امام مىفرمودند به اين حرفها وقعى ننهيد، به وظيفه خويش عمل كنيد و سختىها و ملامتها را به جان پذيرا باشيد. دوستان اندك هم كه عزمشان جبران كمى نفراتشان را مىكرد با اراده آهنين از حضور آقا مرخص مىشدند. مرتجعان و متحجرين نجف كتاب حكومت اسلامى را در چاههاى نجف ريختند، دوستان متوجه شدند اينها كه مي‌آيند درخواست كتاب مىكنند و مىگويند مىخواهيم به ديگر شهرهاى عراق بفرسيتم، از اثر مذكور در اين نواحى خبرى نمىباشد، با تعقيب و مراقبت متوجه شدند كه كتابها را در شط فرات مي‌ريزند ولى دوستان امام بر آنان فائق آمدند و توانستد كتابهايى را كه با خون دل به چاپ مي‌رساندند به كشورهاى عربى برسانند.
ملاحظه مىشود كه امام در اين محيط آميخته به ركود و تحجر سيزده سال زندگى كردند و چون كوه استوار ماندند و افكار مترقى و رشد دهنده خويش را انتشار دادند و سرانجام پيروز هم شدند.()
واپسگرايان مقدّسنما
موضعگيرى در برابر هر نوع برداشت و نگرش جديد به اسلام از ويژگىهاى متحجران بود و امام در طول مبارزه همواره در برابر اين جمود فكرى ايستادگى نموده و مقابله مىكردند. حجة الاسلام و المسلمين سيد محمود دعايى مىگويد به ياد دارم زمانى كه امام در نجف بودند شهيد مطهرى كتاب مسئله حجاب را در ايران نوشته و چاپ كرده و نسخه‌اى از آن را براى ايشان فرستاده بود، روزى خدمت امام رفتم، فرمودند: آقايى را از تهران برايش بليت رفت و برگشت گرفته‌اند و به او مأموريت داده‌اند كه بيايد پيش من و دو تا پيام بياورد. پيام اول درباره كتاب آقاى مطهرى است به اين مضمون و اين كتاب زنان جنوب تهران را بى حجاب كرده است. در صورتى كه من مي‌دانم كه آقاى مطهرى آدمى است كه روى موازين صحبت مىكند و مرد فهميده و معتقدى است و نه تنها اين كتاب كسى را بى حجاب نكرده است كه بر عكس برخى بىحجابها را با حجاب كرده است. پيام دوم درباره كتاب «اسلامشناسى» آقاى شريعتى است. به اين مضمون: اين كتاب بر خلاف اسلام است. من به اين فرد گفتم همه اين كتاب را كه من نمىتوانم بخوانم همان جايى كه مشخصاً مخالف اسلام است را بگو ببينم كجاست. او هم يك جايى را نشان داد. مطلبى بود كه قول شاذ و نادرى بود ولى چنان نبود كه ما او را منحرف بدانيم خوب انحراف در بعضى از كتابهاى ديگر هم هست. اينان قصد دارند ما را عليه اين آقايان تحريك كنند.()
اين عزت نيست كه يك روحانى عبايش را سرش بكشد، از خانه‌اش بيرون بيايد، برود مسجد نمازش را بخواند و برگردد و جرئت نكند نگاه كند كه مجاور محل عبادتش مشروب فروشى هست يا نيست اين به معناى بردبارى نمىباشد كه يك عالم دينى فساد را مشاهده كند، ابتذال را ببيند و نظارهگر سقوط جامعه در گناه و خلاف باشد و هيچ نگويد، اجانب سرمايههاى فكرى و فرهنگى را به يغما ببرند و او مهر سكوت بر لب زند، امام فرمود بايد مبارزه كرد و عزت را به مسلمين برگرداند، بايد زمينه‌اى فراهم نمود كه احكام اسلام پياده شود و خلاف از بين برود يا حداقل كاهش يابد اما متحجرين با امام در افتادند كه
ما نمىتوانيم با شاه درگير شويم، گوشت و استخوان چه ارتباطى با سلاح سوزنده و شليك گلولهها دارد مدام عفو اسلامى و رأفت دينى را در مقابل استبداد مطرح مىكردند.()
اين پندار خاستگاه استعمار بود كه روحانيت نبايد در سياست دخالت كند زيرا آنان و اياديشان چون اسلام راستين و عالمان آگاه و متعهد را سد راه خود ديدند با تمامى توان، تلاش كردند كه اين تفكر مذهبى را محدود كرده و با تبليغات گسترده به شستشوى مغزى بپردازند و القا كنند كه جاى دين و علماى مذهبى در مسجد است و روحانيان نبايد در مسايل سياسى و اجتماعى دخالت نمايند، انگيزه آنان از نشر اين گونه تفكّر مسخ آموزههاى حركت آفرين اسلام مىباشد، امام خمينى اين توطئههاى شيطانى را چنين تبيين نموده‌اند: «با تبليغات و تلقينات خود تلاش كرده‌اند تا اسلام را كوچك و محدود كنند و وظايف فقها و علماى اسلام را به كارهاى جزئى منحصر گردانند. به گوش ما خوانده‌اند كه فقها جز مسئله گفتن كارى ندارند…بعضى هم نفهميده و گمراه شده‌اند، ندانسته‌اند كه اينها نقشه است تا استقلال ما را از بين ببرند و همه جهات كشورهاى اسلامى را از دست ما بگيرند و ندانسته به بنگاههاى تبليغات استعمارى و به سياست آنها و به هدفهاى آنها كمك كرده‌اند.»() اين ترفند در حوزهها و محافل مذهبى مؤثر واقع شد و شمارى از مقدّس نماها را در برابر انديشههاى نو و روحانيان مبارز و باورمندان به ستيز با استبداد و استكبار قرار داد كه امام از اينان دل پرخونى داشت و مىفرمود: «… اين گونه افكار ابلهانه كه در ذهن بعضى وجود دارد به استعمار گران و دولتهاى جائر كمك مىكند كه وضع كشورهاى اسلامى را به همين صورت نگه دارند و از نهضت اسلامى جلوگيرى كنند. اينها افكار جماعتى است كه به مقدسين معروف اند و در حقيقت مقدّس نما، نه مقدّس، بايد افكار آنها را اصلاح كنيم و تكليف خود را با آنها معلوم سازيم چون اينها مانع اصلاحات و نهضت ما هستند و دست ما را بسته‌اند…»() و در پيامى روشنگرانه به مراجع و عالمان بزرگ كشور با سوز و گداز اين درد جانكاه را كه به جان حوزه و مسلمانان افتاده بود، چنين ترسيم نمود:
«… در شروع مبارزات اسلامى… عدّه‌اى مقدّس نماى واپس گرا… همه چيز را حرام مي‌دانستند و هيچ كس قدرت آن را نداشت كه در مقابل آنها قد علم كند. خون دلى كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختىهاى ديگران نخورده است وقتى شعار جدايى دين از سياست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان، غرق شدن در احكام فردى و عبادى شد. قهراً فقيه هم مجاز نبود كه از اين دايره و حصار بيرون رود و در سياست و حكومت دخالت
نمايد.»() با نهايت تأسف بايد گفت تلاش اين گروه هنوز به پايان نرسيده است و از اين روى امام در اواخر عمر شريف خويش از روحانيت متعهد مىخواست كه مراقب باشند كه اين انديشه از لايههاى تفكر اهل جمود به طلاب جوان سرايت نكند، ايشان در پاسخ به اين گروه عقب افتاده به موضوع جالب، دقيق و در خور تعمّق اشاره دارند و آن اين است كه اين افراد اگر در روزگار رسول اكرم(ص) و حضرت على(ع) زندگى مىكردند با دخالت آن بزرگواران در مسايل سياسى و اجتماعى چه برخوردى داشتند و بعد خاطرنشان مىنمايند از آنها بعيد نيست كه تلاش پيامبر و امام را نيز تخطئه كنند همانگونه كه خوارج نهروان چنين كردند.()
امام هشدار مي‌دهند كه: «…البته هنوز حوزهها به هر دو تفكر (اسلام ناب و اسلام آمريكايى) آميخته‌اند و بايد مراقب بود كه تفكر جدايى دين از سياست از لايههاى تفكر اهل جمود به طلاب جوان سرايت نكند، در حوزههاى علميه هستند افرادى كه عليه انقلاب و اسلام ناب محمّدى فعاليت دارند. امروز عدّه‌اى با ژست تقدّس مآبى چنان تيشه بر ريشه دين و انقلاب و نظام مي‌زنند كه گويى وظيفه‌اى غير از اين ندارند. خط تحجر گرايان و مقدّس نمايان احمق در حوزههاى علميه كم نيست. طلاب عزيز لحظه‌اى از فكر اين مارهاى خوش خط و خال كوتاهى نكنند. اينها مروج اسلام آمريكايى اند و دشمنان رسول اللّه (ص).»()
خود سانسورى سياسى در فرهنگ رايج آن روز در ميان روحانيان به موازات و در تكميل تبليغات رژيم پهلوى صورت مىگرفت تا جايى كه به فرمايش امام: «اگر كسى دم از حركت اسلامى بر مي‌آورد…گويى بزرگترين معصيت را مرتكب شده بود و كلمه آخوند سياسى موازن با آخوند بى دين شده بود…»() حتى وقتى شهرت يافت كه يكى از روحانيون قم در منزلش روزنامه دارد مورد طعن و سرزنش همگان خود قرار گرفت.() در چنان وضعيتى ناآگاهى سياسى نه يك عيب و ننگ بلكه فضيلت محسوب شد و چنين بينش منفى اثر سويى بر جاى نهاد و آن ننگ و محدود شدن دانشهاى دينى و از جمله فقاهت بود كه در اثر انفعال و بى تفاوتى سياسى پديد آمده بود. امام كه نمىتوانست اين تفكر سطحى را بپذيرد سخت به انتقاد و ملامت صاحبان وناشران آن پرداخت و در كتاب اربعين حديث با مضامينى طعن‌آميز نوشت: «كسانى كه آداب مستحبه خواب و خوراك و بيت التخليه را فرو گذار ننمودند از معارف الهيه كه غايت آمال اولياست غفلت كرده‌اند.»() همچنين از مقدّس مآبانى كه از باطن و حقيقت واجبات الهى و در رأس آنها نماز كه معراج مؤمن و عمود دين است روى برتافته و از شؤونات معنوى و اسرار ملكوتى آن غفلت كرده‌اند و حقيقت نماز را به تجويد كلمات بسنده نموده‌اند به شدت انتقاد كرده‌اند.() امام از تحجر و جمود فكرى به عنوان واقعيت دردناكى كه خود مشاهده كرده و يا شنيده است ياد مىنمايد.()
محصور گشتن در برخى ذهنيتهاى ساختگى آدمى را تحت تأثير عوامل غير واقعى قرار مي‌دهد و به عنوان نمونه در بحثهاى فقهى موضوع دفاع از مال را تا سر حد كشته شدن جايز مىشمرند و چه بسا چنين مدافعى را شهيد بدانند ولى در دفاع از كيان اسلام و نظام اسلامى هراس داشته و حاضر نباشند كه كوچكترين عملى براى آن انجام دهند، امر به معروف را در مباحث نظرى واجب مي‌دانند ولى در عمل گرفتار شبهه تقيه مىگردند و بزرگترين نهى از منكر را كه مبارزه با حكّام فاسد و ضد دين است را خلاف تقيه به شمار مي‌آورند، بى توجه به اين كه تقيه براى حفظ اسلام مىباشدو چنانچه اين برنامه ذلّت اسلام را به دنبال داشته باشد مجالى براى آن نيست و بسيارى از اين ذهنيتها كه بر زندگى اجتماعى برخى سايه افكند و نظريات فقهى را دچار جمود مىسازد و ديانت را از سياست تفكيك مىنمايد.()
مقدس مآبانى كه خودشان را به عادات مرسوم سطحى و عارى از عمق و محتوا مشغول كرده بودند دلشان خوش بود كه در سايه نامبارك رژيم پهلوى نمازى مىخوانند و دعايى زير لب زمزمه مىكنند و چون از مبارزه با ستم سخن به ميان مي‌آمد مىگفتند، ما اطمينان نداريم كه وقتى حكومت عوض شد اوضاع بهتر مىشود از اين جهت كارى به اين حرفها نداريم، از كجا معلوم كه با اين تحوّل همان ذرّه ديندارى كه باقى است از بين نرود و چه بسا كه در رژيم جديد از خيرات و مبرات هيچ خبرى نباشد يا ما را از بين نبرند پس شايسته است براى حفظ اسلام با شرايط موجود بسازيم و منتظر فرج باشيم. در مقابل اين انجماد فكرى و كوتاه بينى سياسى، اين امام بود كه با تمامى موانع مبارزه كرد و از آغاز سخن آخر را بر لبان خويش جارى ساخت و مدام كلام اطمينان بر زبان داشت و در اوج اقتدار ظاهرى شاه به او مىگويد كارى نكن كه تو را چون پدرت از مملكت بيرون كنند گويا امام روز رسوايى و فرارش را با چشم بصيرت و ديده حقيقت مي‌ديد.()
جاهلان متنسّك
مخالفت با برائت از كافران و مشركان در مراسم عبادى سياسى حج از ديگر تفكرات متحجران بود، اينان بر اين گمان هستند كه نفرت و بيزارى از دين ستيزان به زمان رسول اكرم(ص) اختصاص دارد و چون مشركان حجاز از ميان رفته‌اند جايى براى برائت باقى نمانده است. به علاوه در اين مراسم بايد به دعا، عبادت و ذكر پرداخت و نبايد اين حالات را با شعار نفرت از ديگران آلوده ساخت، راهپيمايى و شعار بيزارى از آمريكا و رژيم اشغالگر قدس يك بدعت مىباشد. امام خمينى اين توجيهات به ظاهر زيبا را كه بر ذهن ساده لوحان و راحت طلبان اثر گذاشت برخاسته از جمود فكرى و قشرى گرى مي‌دانست و عقيده داشت اين پندار نادرست توسط عالمان دين فروش در جامعه نشر يافت و مقدّس نماها آن را باور كرده‌اند:
«…و چه بسا جاهلان متنسّك بگويند كه قداست خانه حق وكعبه معظمه را به شعار و تظاهرات و راهپيمايى و اعلان برائت نبايد شكست و حج جاى عبادت و ذكر است نه ميدان صف آرايى و رزم…»()
مقدس نماها از اين كه شاه تظاهر به مذهب مىكرد گمان مىبردند راه اسلام را مي‌رود:امام خاطرنشان مىسازند: «در شروعمبارزات اسلامى، اگر مىخواستى بگويى شاه خائن است بلافاصله جواب مىشنيدى كه شاه شيعه است. عدّه‌اى مقدّس نماى واپسگرا همه چيز را حرام مي‌دانستند…»()
در گرماگرم مبارزه امام با آمريكا، شمارى از متحجران به اين بهانه كه شوروى كمونيسم است و اگر ما حامى آمريكا نباشيم ابرقدرت شرق ما را نابود مىكند مبارزه با آمريكا را ناروا مي‌دانستند و بر آن بودند كه زمينه سازش با آمريكا را فراهم سازند. سران گروهك نهضت آزادى در دوران مبارزه به امام پيغام دادند كه از آمريكا سخن به ميان نياورد.() كوتاه فكران و ظاهربينان در نجف نيز با اين تحليل نادرست كه اگر به آمريكا تكيه نشود شوروى بر جهان اسلام غلبه مىيابد عليه خروشهاى ضد آمريكايى امام جوّسازى كردند، امام در گلايه از حوزه آن روز نجف مىفرمايد :«به دوستان من در قم بگوئيد كه ما در نجف گرفتار افرادى هستيم كه معتقدند انگليس و آمريكا امروز ملجأ و پناه اسلامند و اگر اين دو ابرقدرت نباشند اسلام از بين مي‌رود».()
به همين دليل آنچه كه شالوده و اساس تغيير بنيه فرهنگى حوزهها بود ستيز با واپس گرايان مىباشد كه اگر امام از آنان شكست مىخوردند و اين افراد روى كار مي‌آمدند نه انقلابى پديد مي‌آمد و نه مردم از اسلام ناب مطلع مىشدند، اگر مبارزه با جهل و خرافه نبود مردم مسلمان موفق نمىشدند اين ظاهر نماها را بشناسند بلكه شاه و آمريكا حامى مسلمانان
معرفى مىشد به همين دليل امام فرمودند :مبارزه با متحجرين واپس گرا قربانى مىخواهد و دعا كنيد من اولين قربانى آن باشم()
ما را رها كنيد در اين رنج بى حساب با قلب پاره پاره و با سينه‌اى كباب
انقلابى به مراتب دشوارتر از انقلاب سياسى لازم بود تا طلسمهاى تحجر شكسته شود و برداشتههاى انحرافى از اسلام كه تا عمق حوزههاى دينى رسوخ كرده بود، زدوده شود و غبار قرنها پيرايههاى دروغين از دامن اسلام شسته گردد و زلال انديشههاى اسلام ناب محمدى به نسل تشنه و خسته معاصر برسد.
ايستادن و مقاومت كردن در مقابل ستمگران قابل مقايسه با ميدان مبارزه با دهها جريان كه به نام دين به مخالفت با تفكر اسلام واقعى برخاسته بودند نمىباشد، در آن عرصه حداكثر حبس و تبعيد و شكنجه و خونى كه بايد تقديم اين راه شود مطرح بود اما در اين ميدان، خون دل خوردن، صبر نمودن و سكوت كردن در مقابل سيل تهمتها و زخم زبانها لازم بود تا امام موفق شود جمود و ركود را درهم بكوبد و حوزهها را كانون جوشش اسلام حقيقى و بى پيرايه كند و روحانيت را همچون هميشه تاريخ پرچمدار قيام و انقلاب سازد. امام در جواب نامه يكى از شاگردان خود نوشتند: ما بايد سعى كنيم تا حصارهاى جهل و خرافه را شكسته تا به سرچشمه زلال اسلام محمدى(ص) برسيم و امروز غريبترين چيزها در دنيا همين اسلام است و نجات آن قربانى مىخواهد. و اين سخن دردمندانه امام نيز جالب است :در پانزده خداد 1342 تنها مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مىنمود بلكه علاوه بر آن از داخل جبهه خودى گلوله حيله و مقدّس مآبى و تحجر بود، گلوله زخم زبان و نفاق و دورويى بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب جگر و جان را مىسوخت و مي‌دريد.() اينها همان مقدّس نماهاى احمقى بودند كه رفتار و گفتارشان متدينان ناآگاه را به بي‌راهه كشاند و از متن جامعه مسؤوليتها به كنج عزلت و بىتفاوتى راند و اعمال و تفكر جامدشان موجب غربت دين خدا و سوق خيل جوانان مسلمان به سوى فرقهها و مكتبهاى انحراف شد تا آنكه انسانهاى فداكار و روحانيت متعهد به رهبرى امام براى مقابله با اين تيرهاى زهرآگين به مسلخ عشق آمدند.
با پيروزى انقلاب اسلامى ضربه اساسى بر پيكر استكبار فرود آمد و هيبت ابرقدرتها فرو ريخت، اسلام بر كرسى اقتدار نشست و جلال و شكوه ديرين خود را بازيافت، دين و سياسيت در هم آميخت و عالمان و روحانيان در صحنههاى سياسى، اجتماعى و اجرايى حضور جدّىترى پيدا كردند. اما در دوران پيروزى نمودهاى تحجر بازهم حضور خود را نشان مي‌دهد، مقدّس نماهايى كه در جامعه پس از انقلاب رخ نمايى كردند انزوا طلبانى بودند كه قبل از پيروزى در حاشيهها قرار داشتند و حتى از دور هم
دستى بر آتش نداشتند اما به محض آن كه خورشيد فتح و ظفر بر تاريكى ستم غلبه يافت، انزوا طلبانى كه مبارزه با رژيم را حرام كرده بودند ناگهان نمايان شدند و با اَنگ زدن و اشكال تراشى و عدم استنباط صحيح نسبت به احكام اوليه و ثانويه و عدم در نظر داشتن مقتضيات زمان، مانعى بر سر راه تحقق اهداف اسلام ناب بودند و امام با صراحت تأكيد كردند كه شيوه مقدّس مآبى و دين فروشى عوض شده و شكست خوردگان ديروز سياست بازان امروز شده‌اند.
ايشان فرمودند :آنقدر كه اسلام از اين مقدسين روحانى نما ضربه خورده است از هيچ قشر ديگر نخورده است و نمونه بارز آن مظلوميت و غربت اميرالمؤمنين (ع) كه در تاريخ روشن است. بگذرم و بگذارم و ذائقهها را بيش از اين تلخ نكنم.() امام از خطر ولايتىهاى بى ولايت، مقدس نماهاى فاقد شعور و متحجران خبر داده و خاطرنشان ساخته‌اند:
«…آنها كه به خود اجازه ورود در امور سياست را نمي‌دادند پشتيبان كسانى شدند كه تا بر اندازى نظام و كودتا جلو رفته بودند. غائله قم و تبريز با هماهنگى چپىها و سلطنت طلبان و تجزيه طلبان كردستان تنها يك نمونه است كه مىتوانيم ابراز كنيم كه در آن حادثه ناكام شدند ولى دست بر نداشتند و از كودتاى نوژه سربرآوردند. باز خدا رسوايشان ساخت، دسته‌اى ديگر از روحانى نماهايى كه قبل از انقلاب دين را از سياست جدا مي‌دانستند و سر بر آستان دربار مىسائيدند يك مرتبه متدين شده و به روحانيون عزيز و شريفى كه براى اسلام آن همه زجر و آوارگى و زندان و تبعيد كشيده‌اند تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند ديروز مقدّس نماهاى بىشعور مىگفتند: دين از سياست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز مىگويند مسؤولين نظام كمونيست شده‌اند تا ديروز مشروب فروشى و فساد و فحشا و فسق و حكومتظالمان براى ظهور امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ را مفيد و راهگشا مي‌دانستند. امروز از اين كه در گوشه‌اى خلاف شرعى كه هرگز خواست مسؤولين نيست رخ مي‌دهد فرياد وااسلاما سر مي‌دهند. ديروز حجتيه‌اىها مبارزه را حرام كرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نيمه شعبان را به نفع شاه بشكنند امروز انقلابىتر از انقلابيون شده‌اند. ولايتىهاى ديروز كه در سكوت و تحجر خود آبروى اسلام و مسلمين را ريخته‌اند و در عمل پشت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شكسته‌اند و عنوان ولايت برايشان جز تكسّب و تعيّش نبوده است امروز خود را بانى و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مىخورند. راستى اتهام آمريكايى و روسى و التقاطى ،اتهام حلال كردن حرامها و حرام كردن حلالها. اتهام كشتن زنان آبستن و حليّت قمار و موسيقى از چه
كسانى صادر مىشود. از آدمهاى لامذهب يا از مقدّس نماهاى متحجر و بى شعور؟ فرياد تحريم نبرد با دشمنان خدا و به مسخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهيدان و اظهار طعنها و كنايهها نسبت به مشروعيت نظام كار كيست عوام يا خواص. خواص از چه گروهى از به ظاهر معممين يا غير آن؟ بگذريم كه حرف بسيار است…»()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. روزنامه كيهان، 25 خرداد 1360، مجله بصائر، ش 27، ص .114
. مجموعه آثار يادگار امام، ج 1، ص .632
. صحيفه نور، ج 21، ص .96
. خاطرات آيت اللّه محمد رضا توسّلى(ره) مندرج در مجله پاسدار اسلام، سال اول، ش 12، ص .54
. در اين مورد بنگريد به نامه مرحوم حاج سيد احمد خمينى به عمويش آيت اللّه سيد مرتضى پسنديده مندرج در مجموعه آثار يادگار امام، ج 1، ص 632 و نيز نگاه كنيد: مجله بصائر، سال ششم، ش ،27 ص 117 ـ .116
. نك:صحيفه نور، ج 3، ص 36؛ زندگينامه سياسى امام خمينى، محمد حسن رجبى، ص 147 ـ .146
. صحيفه نور، ج 15، ص .149
. زندگينامه سياسى امام خمينى، ص .149
. نك: صحيفه نور، ج 12، ص .118
. بنگريد به مأخذ پيشين، ج 15، ص 9 ـ 1، زندگينامه سياسى امام خمينى، ج 1، ص 150 و نيز نگاه كنيد به وصيت نامه سياسى الهى امام خمينى.
. صحيفه نور، ج 21، ص 98، مجله حوزه سال 16، ش 94 ـ 95، ص.150
. روزنامه كيهان، ويژه نامه يكصدمين سال ميلاد امام خمينى، مهر 1387، ص .4
. ولايت فقيه، امام خمينى، ص .125
. ده گفتار، علامه متفكّر شهيد آيت اللّه مرتضى مطهرى، ص 264 ـ .263
. ولايت فقيه، ص .196
. همان، ص .195
. مقاله رستاخيز بزرگ، روزنامه همشهرى، ش 1915.
. آينه پژوهش، ش 58، ص .3
. كتاب بحثى درباره مرجعيت و روحانيت، جمعى از دانشمندان، مقاله شهيد مطهرى، ص 185.
. نك: جرعههاى جان بخش، از نگارنده.
. صحيفه نور، ج 21، ص .91
. مجله حوزه، ش 95 ـ 94، ص .263
. مجله حضور، ش 1، ص .12
. دليل آفتاب، ص .63
. همان مأخذ.
. پابه پاى آفتاب، ج 2، ص .40
. صحيفه دل، ص .107
. پابهپاى آفتاب، ج 1، ص .69
. همان، ج 2، ص .40
. مجله حضور، ش 1، ص .16
. ولايت فقيه، ص .130
. همان، ص .131
. صحيفه نور، ج 21، ص .91
. مجله حوزه، ش 95 ـ 94، ص .108
. دليل آفتاب، ص .146
. نك: وصيت نامه سياسى الهى امام خمينى.
. فصلنامه ندا، سال دوم، ش 5، بهار سال 1370، ص .17
. اربعين حديث، امام خمينى، ص .273
. همان، ص 74 ـ 73 و نيز زندگينامه سياسى امام خمينى، .88
. نك: ره عشق(نامه عرفانى امام خمينى).
. كيهان انديشه، ش 29، ص .24
. ويژگىهايى از زندگى امام خمينى.
. صحيفه نور، ج 20، ص .21
. همان، ج 21، ص .91
. فرزند اسلام و قرآن، (شهيد محمد منتظرى) دفتر دهم، ص .535
. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، سيد حميد روحانى، ج 2، ص .284
. دليل آفتاب، ج 1، ص .67
. پابه پاى آفتاب، ج 1، ص .67
. روزنامه سلام، ويژه نامه دهمين سالگرد رحلت امام خمينى، ش 2134، ص .3
. دليل آفتاب، ص 145 ـ 144، كيهان ويژه نامه يكصدمين سال ميلاد امام خمينى، مهر 1378، ص .9

/

حضور بانوان در مسجد

آخرين قسمت
ـ عدم اختلاط زن و مرد در مسجد
بدون شك يكى از عوامل شيوع فساد كه دامنگير جهان امروز، به ويژه كشورهاى غربى شده است، برداشتن حايل و حريم ميان زن و مرد در ادارات، كارخانهها و ديگر اماكن و محافل عمومى است. در اين برخوردها معمولا بذر فساد و گناه افشانده مىشود و روز به روز ريشه مي‌دواند.
قرآن كريم نيز براين مطلب، تأكيد ورزيده است، به اين آيات الهى به دقت بنگريم: “…وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ… .”() هرگاه از ايشان (زنان پيامبر) چيزى خواستيد، از پشت پرده و حائل طلب نمائيد.
صراحت آيه شريفه در عدم اختلاط زنان و مردان، قابل انكار نيست. گرچه شأن نزول اين آيه شريفه، ويژه زنان پيامبر(ص) است، اما روشن است كه مورد نمىتواند شمول مفهومى آيه را محدود و به اصطلاح علمى “مورد نمى تواند مخصص باشد”. بنابراين، اين آيه شريفه در منع اختلاط زن و مرد و حفظ زنان از محركات شهوانى، وارد شده است.
علامه شهيد مطهرى در تفسير اين آيه مىنويسد :”… طبق اين دستور، مرد نبايد وارد جايگاه زنان شود، بلكه اگر چيزى مىخواهد و مورد احتياج اوست بايد از پشت ديوار(حائل) صدا بزند… .”
جمله: “ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن” مانند جمله: “و ان يستعففن خير لهن” كه در آيه 61 سوره نور آمده است، دلالت مىكند كه هر اندازه مرد و زن جانب ستر و پوشش و ترك برخوردهايى كه مستلزم نظر است رعايت نمايند، تقوا و پاكى نزديكتر است. همان كه گفتيم: رخصتهاى تسهيلى و ارفاقى كه به حكم ضرورت داده شده است، نبايد رجحان اخلاقى ستر و پوشش و ترك نظر را از ياد ببرد.()
همچنين اين متفكر اسلامى درباره زيانهاى اختلاط در اين عصر ارتباطات و دهكده جهانى مى نويسد :”جامعه امروزى، زيانهاى اختلاط زن و مرد را به چشم خود مىبيند؛ چه لزومى دارد كه زنان، فعاليتهاى اجتماعى خويش را به اصطلاح دوشادوش مردان انجام دهند؟! آيا اگر در دو صف جداگانه انجام دهند، نقصى در فعاليت كارى آنان رخ مي‌دهد؟ از جمله اثر بارز اين دوشادوشيها اين است كه هر دو همدوش را از كار و فعاليت مثبت باز مي‌دارد و هر يك را به جاى توجه و دقت به كار خود، متوجه
“همدوش” مىكند، تا آنجا كه غالبآ اين همدوشيها به هم آغوشيها منتهى مىگردد.”()
شريعت اسلام در عين اين كه به زنان، اجازه شركت در مسجد و فعاليتهاى سياسى اجتماعى را مي‌دهد،از اختلاط نهى فرموده است. مبادا كه روزى بستر آلودگيهاى اخلاقى فراهم آيد.
رسول خدا (ص) فرمود :”ميان مردان و زنان نامحرم فاصله اندازيد؛ زيرا، بر اثر ملاقات و اختلاط، گرفتار درد و بلايى مىشويد كه دوا ندارد. بر شما باد كه از اختلاط با زنان اجتناب نماييد.”() بر همين اساس آن حضرت در زمان رسالتش براى جلوگيرى از اختلاط زن و مرد در مسجد دستور داد كه براى زنان؛ درِ جداگانه‌اى به مسجدالنبى بسازند.() كه هنوز هم به نام ” باب النساء” وجود دارد.
در روايت آمده است روزى رسول خدا(ص) در بيرون مسجد بودند، ديدند مردان و زنان باهم از مسجد بيرون مي‌آيند؛ حضرت خطاب به زنان فرمودند :”بهتر است صبر كنيد ابتدا مردان بروند، سپس شما.”()
همچنين درباره خروج زنان و مردان از مسجد و رفت و آمد در كوچه ها فرمود :”مردان از
وسط و زنان از كنار كوچه يا خيابان بروند.”()
امام على (ع) به كسانى كه به عدم اختلاط توجه نمىكنند و در اجتماع مردان، بدون هيچ مجوزى در مي‌آميزند، هشدار مي‌دهد و مىفرمايد :”آيا شما (مردان) حيا نمىكنيد و غيرت نمي‌ورزيد، زنانتان به بازارها رفته و بيماردلان مزاحم آنان مىگردند.”
و در بيانى ديگر به مردم عراق كه اين امر را رعايت نمىكردند، با اعتراض مىفرمايد :”اى مردم عراق! به من خبر رسيد كه زنانتان، مردانتان را در كوچه و خيابان تنه مي‌زنند، آيا حياء نمى كنيد؟”()
به هر حال اهميت مسئله تا بدانجاست كه پيامبر اسلام(ص) در هنگام بيعت با زنان، به عدم اختلاط آنان با مردان تأكيد نموده است.()
ث آثار و بركات حضور بانوان در مسجد
مساجد خانه خدا در زمين، مركز وحى، منبع فيوضات معنوى و بركات گوناگون براى نمازگزاران و جامعه اسلامى است. مكانى كه چنين جايگاهى نزد خداوند دارد، حضور در آن، آثار فراوانى را خواهد داشت و بىترديد شامل حال مكلّفان و حاضران در مسجد، اعم از زن و مرد خواهد بود. آثار حضور در مسجد چنان متنوع است كه به دشوارى مىتوان درباره تمام آثار و بركات حضور در آن سخن گفت؛ چنانكه در روايتى از امام على(ع) براى حضور در مسجد هشت اثر نقل شده است:
“مَنِ اختَلَفَ اِلَى المَسجِدِ اَصابَ اِحدَي الثَّمانِ؛ اَخا مُستَفادآ فِى اللهِ، اَو عِلمآ مُستَطرَفآ اَو آيَةً مُحكمَةً اَو يَسمَعُ كلِمَةً تَدُلُّ عَلى هُديً، اَو رَحمَةً مُنتَظَرَةً، اَو كلِمَةً تَرُدُّهُ عَن ردى، اَو يَترُك ذَنبا خَشيَةً اَو حَياءً”() كسى كه به مسجد رفت وآمد مىكند، يكى از منافع هشتگانه نصيب او مىشود: برادرى مفيد و با ارزش در راه خدا، يا علم و دانش نو، يا دليل و برهان محكم (براى تثبيت عقايد)، يا كلماتى كه موجب هدايت شود (مى شنود)، يا رحمت مورد انتظارى (شامل حال او مىشود)، يا مواعظى كه او را از فساد و گناه بازدارد، (مى شنود،) يا به خاطر ترس يا حيا و آبروى خود گناهى را ترك مىكند. روشن است كه در عصر كنونى حضور زنان به عنوان نيمى از پيكره اجتماع در مسجد و مراسم آن با حجاب و شوون اسلامى، آثار و بركات فراوانى دارد. در اينجا به مهمترين ثمرات اين حضور روحانى اشارهكنيم:
1ـ آثار عبادى
يكى از اركان اساسى اديان الهى، به ويژه شريعت حياتبخش اسلام، عبادت است. عبادت؛ يعنى راز و نياز كردن با خداوند و نجوا گفتن با او. جوهر و جان اين نيايش، حضور قلب و توجّه به خداست.
براى فراهم شدن عبادتى اينچنين، به شرايط و عوامل فراوانى نياز است كه مكان عبادت، يكى از آنهاست. براى نمونه، نماز در كوچه و خيابان، حتّى در صورت درست بودن، نمىتواند با حضور قلب همراه باشد. اسلام با در نظر گرفتن مكانى به نام مسجد و قرار دادن مقرراتى ويژه براى آن، در حقيقت مكان مناسبى را براى نماز و ارتباط بندگان با خداوند پيش بينى كرده است. نام مسجد، گواه درستى اين سخن است. مسجد؛ يعنى جاى سجده، كرنش در پيشگاه خداوند و به ديگر سخن؛ يعنى جايگاه نماز و تقرّب جستن به خداوند بزرگ؛ زيرا سجده، برترين نمونه و شكل عبادت و بندگى است.
از مساجد به عنوان خانه هاى خدا در زمين() و نيز خانههاى متقيان() و مؤمنان() ياد شده است. اين عنوان به خوبى ماهيت عبادى مسجد را نشان مي‌دهد؛ اينكه مسجدها، اولا و اساسآ براى ايجاد ارتباط بين بنده و معبود او و اعلام بندگى و عبوديت براى آفريدگار بنا مىشوند. بر اين اساس نيز اصلىترين اثر حضور در آن در بعد عبادى خواهد بود: “وَ اَقيمُوا وُجُوهَكم عِندَ كلِّ مَسجِدٍ وادعُوهُ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ كما بَدَأكم تَعُودُونَ”() (هنگام عبادت) در هر مسجدى بسوى او توجه كنيد و او را بخوانيد و دين (خود) را براى او خالص كنيد. همچنان كه در آغاز شما را آفريد، بار ديگر در رستاخيز بازمى گرديد.
با توجه به اين روايات و آيات، يكى از آثار حضور و شركت بانوان در مساجد استفاده و بهره‌ورى از اعمال عبادى در اين مكان مقدس است. اگر بانوان با رعايت شرايط ذكر شده براى حضور در مسجد(حضور سالم) در اين مكان الهى وارد شوند، مىتوانند از اجر و پاداش عبادت كنندگان واقعى در مساجد برخوردار شوند. ولى حضور ناسالم زنان در مساجد و صحنههاى ديگر اجتماعى، نه تنها ستايش نشده، بلكه مورد مذمت قرار گرفته است و آثار عبادى و روحانى ندارد. بنابراين، آيا سزاوار نيست كه بانوان با
رعايت شرايط ويژه، با داشتن انگيزههاى الهى و اخلاص در عمل در اين جايگاه مقدس وارد شوند؟
2ـ آثار علمى
تحصيل علم و دانش يكى از جنبههاى حضور زن در جامعه است و اين امر به گونه‌اى داراى اهميت و ارزش است كه اسلام همانطور كه كسب علم و دانش را بر مردان واجب مي‌داند، زنان را نيز به همان نسبت به تحصيل علم فرمان داده و از گهواره تا گور يعنى از آغاز تا سرانجام به اين امر مهم ترغيب نموده است.
پيامبر اسلام(ص) در اين باره فرمودند: “طلب العلم فريضةٌ على كلّ مُسلمٍ؛ طلب علم بر هر مسلمانى واجب است.” در اين جا نمىتوان گفت، چون واژه “مسلم” مذكر است تعبير “كل مسلم” شامل زنان نمى شود؛ زيرا اولا: در بعضى نقلهايى كه در كتب شيعه وارد شده واژه “مسلمه” نيز قيد شده است: “طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة”() تحصيل علم براى تمام مردان و زنان مسلمان واجب است. ثانيآ: اين تعبيرات اطلاق دارد و مقيّد به رجوليت (مرد بودن) نيست و اختصاص از آن فهميده نمىشود. “مسلم” يعنى: مسلمان، چه مرد باشد چه زن. در اين نقلها “مسلم”، اسم جنس است و شامل مرد و زن مىشود.
كاركرد علمى مسجد در عصر رسول خدا(ص) و توصيههاي‌ائمه(ع) دراينباره، ما را با يكى ديگر از آثار حضور در مسجد آشنا مىسازد. پيامبر(ص) مىفرمايد :”هر نشستنى در مسجد بيهوده است، مگر اينكه براى سه كار باشد؛ خواندن قرآن، ذكر خدا، اندوختن دانش.”()
هنگامى كه بانوان در مسجد گردهم‌آيند، بهترين زمانى است كه مىتوانند از مسائل دينى و قرآن بهرهمند گردند؛ زيرا يكى از اهداف بناى مسجد برگزارى جلسات علمى و بيان احكام و مسائل اسلامى است، همانگونه كه در عصر رسالت مرسوم بوده است. حضرات معصومان(ع) در سخنان متعددى مساجد را پايگاه علم و دانش معرفى كرده‌اند. امام على(ع) در يكى از سخنان خود “…بهره بردارى از علم و دانش را يكى از نتايج و آثار رفتن به مسجد ذكر مىفرمايد.”()
بعضى فقها رفتن بانوان را به مسجد جهت فراگيرى مسائل اسلامى واجب دانسته‌اند و گفته‌اند :”اگر راهى براى يادگرفتن مسائل اسلامى
جز از طريق رفتن به مسجد وجود ندارد واجب است (بانوان) به مسجد بروند.”()
امروزه به بركت نظام جمهورى اسلامى و توجهات مقام معظم رهبرى، مسجدها بر روى همگان گشوده است و به مناسبتهاى گوناگون در آنها وعظ و خطابه برپاست و علوم اسلامى تبليغ مىشود و از رويدادهاى متفاوت علمى و تاريخ پرده برداشته مىشود و كانونهاى گرمى تشكيل مىگردد، بانوان مىتوانند با حضور خود بهرههاى فراوانى ببرند كه هم پاداش تحصيل علم بر آن مترتب شود و هم ثواب حضور در مسجد.
3ـ آثار اجتماعى و فرهنگى
مسجد به عنوان يك مركز دينى براى عموم، نقش اساسى در شكلگيرى اجتماعات مسلمانان دارد. از اين جهت به طور طبيعى مسجد مىتواند كاركرد اجتماعى نيز داشته باشد. حضور زنان و مردان و تبادل اخبار و اطلاعات اجتماعى، جويا شدن از احوال يكديگر و ساير مسلمانان، تنها بخشى از اين ظرفيت بزرگى است كه مساجد دارند. در اين مكانها مؤمنان فرصت مىيابند با جمعى آشنا شوند كه از نظر دين و عبوديت با آنان همرنگ و توان ايجاد گروههاى اجتماعى هماهنگ را دارند.بنابراين، آنان مىتوانند از بين اهل مسجد دوستان، از حيث دينى، براى خود بيابند كه طبعآ آثار آن در ابعاد اجتماعى بروز مىكند. زيرا در اين پايگاه دينى و فرهنگى است كه نمازگزاران مؤمنى در آن رفت و آمد مىكنند() و دوستى با آنان، در بينش انسان مؤثر است.
با ايجاد پيوند و آشنايى ميان مؤمنان، نخبگان و صالحان جامعه، بسترى مناسب براى پرورش و تربيت روحى انسان فراهم مي‌آيد.
كسى كه با خوبان ارتباط دارد، حتى اگر به آن درجه از تكامل نرسد كه به سبب خدا ترسى، مرتكب گناه نشود، به سبب حيا و شرم از برادران و خواهران دينى خود، راه انحراف را در پيش نمىگيرد. برهمين اساس، امام صادق(ع) فرمود: “لايَرجِعُ صاحِبُ المسجِدِ باَقَلّ مِن اِحدي ثَلاثِ خِصالٍ … وَاِمّا اَخٌ يَستَفيدُهُ فِى الله”() اهل مسجد كمتر از يكى از سه چيز از مسجد برنمىگردد “كه يكى از آنها (دوستى) است كه از او در مسير خدا استفاده مىكند.” بنابراين، زنان و مردان با حضور در مساجد، مىتوانند از
يك اجتماع سالم دينى بهرهمند شوند.
طبق روايتى كه از امام على(ع) نقل شد، تأثيرات رفتارى كه حضور در مسجد برجاى مىگذارد، مىتواند جوامع دينى را از فساد و گناه پاك كرده و مسلمانان را به سمت يك جامعه سالم هدايت كنند: “…اَو كلِمَةً تَرُدُّهُ عَن رِدي اَو يَترُك ذَنبا خشيَةً اَو حياءً”() يا كلماتى مىشنود كه او را از فساد و گناه باز مي‌دارد، و يا به خاطر ترس (از خدا) يا حيا و آبرو، گناهى را ترككند.()
مسجد پايگاهى دينى است كه از فرهنگ دينى حمايت مىكند و بر بالندگى آن مي‌افزايد، اين پايگاه الهى كه مردم، اعم از زن و مرد را در شبانه روز، پنج نوبت يا حداقل سه نوبت به سوى خداوند فرامىخواند و فرهنگى را ارائه مي‌دهد كه به دور از امتيازهاى ظاهرى و قومى، و ويژهگيهاى مشترك تأكيد ورزيده، ارزشهاى اجتماعى و فرهنگى مشترك انسانها را در قالب فطرى و الهى حيات مىبخشد. اين سازمان دهى از روزهاى آغازين عصر رسالت، در خطابهها و گفتگوهاى علمى و فرهنگى پيامبر با مردم و سران قبايل گوناگون آغاز شد و معيارهاى جديدى براى بشريت به ارمغان آورد كه مهمترين آنها ارزشگذارى بر مبناى تقوا و پرهيزگارى است، به طورى كه جنسيت و قوميت و … در آن ارزش و جايى نداشت.
رونق گرفتن مسجدها كه نيمى از آن به دست بانوان صورت مىگيرد، چيزى نيست كه بتوان به آسانى در مورد آن سخن گفت؛ زيرا بازتابى كه اين امر در ميان مجامع جهان و برون مرزى دارد بسيار فراتر و درخور توجه مىباشد. به اين خاطر اسلام همانگونه كه به زنان دستور عفاف و حجاب مي‌دهد، به آنان دستور شركت در مجامع عمومى را نيز صادر كرده است.
حضور زنان در مساجد، بيانگر حضور فعال آنان در اجتماعات اسلامى و مجامع دينى و مذهبى است. آنان با حضور خود در مساجد، وحدت و همبستگى در سطح اجتماع را به ارمغان مي‌آورند و از اين كانون الهى جهت كسب دانش اجتماعى و فهم فرهنگ ناب محمدى(ص) بهرههايى مىبرند.
4ـ آثار سياسى
مسجد همواره در كنار كاركرد اجتماعى و فرهنگى، كانون سياسى در جامعه مذهبى نيز بوده است. اين موضوع چه در زمان پيامبر و چه
در زمان خلفاء و ائمه اهلبيت(ع) و در ديگر اعصار قابل پيگيرى است و نمونههاى فراوانى درباره آن مىتوان ذكر كرد.
در اين دوران نه تنها آثار سياسى حضور مردان در مسجد، بلكه آثار سياسى حضور زنان در مسجد نيز مشهود است. چنانكه حضرت فاطمه(س) در مسجد و دفاع وى از حق ولايت امام على(ع)، يكى از آنهاست. همچنين سخنرانى حضرت زينب(س) در مسجد كه از مسلمات تاريخى است. اين اثر را در انقلاب اسلامى نيز مىتوان به خوبى مشاهده كرد.
تربيت سياسى كه در مسجد ارائه مىشود، به دليل ماهيت مذهبى آن مىتواند نسلى را پديد آورد كه پشتوانه جامعه دينى باشند و در برابر حوادث سياسى هوشيارى لازم را داشته باشند. ازاين رو حضور زنان در كنار مردان در مسجد ضرورى است؛ زيرا اگر زنان از حضور در اين مكان محروم شوند؛ در واقع اين تربيت به طور ناقص انجام خواهد شد. در حالى كه بانوان به دليل تأثير عميقتر بر فرزندان و نقش تربيتى خود، در صورت برخوردارى از تربيت سياسى مسجد، بلوغ سياسى را به طور شگفت انگيزى افزايش خواهند داد. بنابراين، از صدر اسلام تاكنون مسجد به عنوان كانون طرح مسائل سياسى، نقش اساسى در تربيت سياسى مردم اعم از زن و مرد داشته است؛ براين اساس كه اگر زنان در اين جاها حضور نيابند، از آگاهى از مسائل سياسى كشور و جهان اسلام بى بهره مىشوند و فرزندانى كه مردان و زنان آينده يك اجتماع‌اند از تربيت سياسى كافى برخوردار نخواهند شد و اين چنين جامعه‌اى شكستپذير است.
5 ـ آثار روحى و اخلاقى
كانون مسجد، نورانى و الهى است. چنانكه پيامبر(ص) نيز در حديثى به آن اشاره فرموده است: “ما جَلَسَ قَومٌ فى مَسجدِ مِن مَساجِدِ اللهِ تَعالى يَتلُونَ كتابَ اللهِ (و) يَتَدارَسُونَهُ اِلّا تَنَزَّلَت عَلَيهِمُ السَّكينَةُ وَ غَشِيَتهُمُ الرَّحمَةُ وَ ذَكرَهُمُ اللهُ فيمَن عِندَهُ”() قومى (با يكديگر) در مسجدى از مساجد خداوند متعال براى تلاوت و آموختن قرآن ننشينند؛ مگر آنكه آرامش بر ايشان نازل و رحمت الهى شامل حال آنها شود. و خداوند از آنها در ميان كسانى كه نزد او هستند ياد مىكند.
آن حضرت در حديثى ديگر مىفرمايد: “مَن كانَتِ المَساجِدُ بَيتَهُ ضَمِنَ اللهُ لَهُ بِالرٌّوحِ وَالرّاحَهِ وَالجَوازِ عَلَى الصِّراطِ”() هركسى كه مسجدها خانه‌اش باشد، خداوند آسايش و آرامش و عبور از صراط را براى او ضمانت مىكند. و اينگونه است كه مؤمن در مسجد، به مانند ماهى در دريا مىماند.
اطمينان و آسايش حاصل از حضور در مسجد، توانايى انجام صحيح وظايف و تكاليف شرعى ديگر را نيز در پىخواهد داشت. دراين باره يادآورى اين نكته نيز ضرورى است كه به دليل لطافتهاى روحى و تأثيرپذيرى عاطفى شديد در بانوان، نياز به حضور براى كسب آرامش الهى و قلبى، درباره آنان بيشتر احساس مىشود.
از نظر اخلاقى نيز وضع به همين ترتيب است؛ زيرا زنان به دليل اين كه بيشتر عمر خود را در خانهها صرف خانه‌دارى و تربيت فرزندان مى كنند و بارها در مشكلات مختلف در تنگنا قرار مىگيرند، بيشتر از مردان نيازمند آرامش و يافتن محلى براى كسب راحتى روانى هستند؛ البته در فضايى به نام مسجد كه اساس آن بر نورانيت، عبوديت و ارتباط خالق و مخلوق است، امكان فراهم شدن آن بيشتر است. به دليل اينكه ويژگيهايى كه در جماعت است، در غير آن نيست.
شيخ حر عاملى در كتاب ارزشمند “وسائل الشيعه” بابى تحت عنوان “باب استحباب الاجتماع فى الدعاء من أربعه إلى أربعين” آورده و رواياتى را در اينباره مطرح نموده است. از جمله از قول امام صادق(ع) آورده است كه آن حضرت در اينباره فرمود: “مَا اجتَمَعَ أربعة رهطٍ قسَطَ على أمرٍ واحدٍ فدعوالله عزّوجلّ ألّا تفرقوا عن إجابهِ”() هيچگاه چهار نفر با هم اجتماع نكرده‌اند كه براى مطلبى به درگاه خدا دعا كنند، جز اينكه با اجابت آن دعا از هم جدا شده‌اند.
امام صادق(ع) در حديثى ديگر فرمود: “كانَ أبى إذا حَزَنَهُ أمرٌ جَمَعَ النّساء والصّبيان ثمّ دعا وَ أمّنوا”() هرگاه پيش آمدى پدرم را غمناك مىكرد زنان و كودكان را جمع مىكرد، سپس دعا مىنمود و آنها آمين مىگفتند.
ماجراى “مباهله” كه پيامبر اسلام(ص) در برابر اهل نجران كه آن حضرت را تكذيب كردند، نمونه‌اى از همين نوع و پندى است براى
مسلمانان؛ گرچه حضرت خود به تنهايىتوانست نصاراى نجرانى را نفرين كند و خداوند نيز به خواسته آن حضرت پاسخ مثبت دهد؛ ولى همه فرزندانش و على(ع) و فاطمه(س) را گردآورد تا هم اهميّت قضيه و جدّى بودن خود را وانمود كند و هم اين كه براى ديگران درسى باشد. بنابراين، حضور زنان به همراه مردان در دعاهاى پرفيض در خانه مشمول عنايت خاص و ويژه الهى قرار مىگيرند و از آثار دعا بهرهمند مىشوند.
6ـ آثار معنوى و اخروى
در منابع روايى از ثوابها و اجرهاى متعدّدى براى حاضران در مساجد، فراوان ياده شده است از جمله:
الف) “اِنَّ فِى التوراة مَكتُوبآ: اِنَّ بُيُوتى فِى الارض المساجِدُ فَطُوبى لِمَن تَطَهَّرَ فى بَيتِهِ ثُمَّ زارَنى فى بَيتى وَ حَقُّ عَلَى المَزُورِ اَن يُكرِمَ الزّائِرَ”() در تورات نوشته شده است كه خداوند مىفرمايد: مسجدها خانههاى من در زمين هستند. خوشا به حال كسى كه خود را در خانه‌اش تميز كند و در خانه من به زيارتم بيايد و حق زائر اين است كه ميزبان او را محترم شمارد.”
ب) پيامبر(ص) فرمودند: “اَلمَساجِدُ سُوقٌ مِن اَسواقِ الآخِرَةِ قِراهَا المَغفِرَةُ وَ تُحفَتُهَا الجَنَّةُ”() مساجد بازارى از بازارهاى آخرتند. آمرزش (و بخشش) از وسايل پذيرايى آنها و هديه آنها بهشت است.
ج) همچنين آن حضرت فرمودند: “سَبعَةٌ يُظلُّهُمُ فى ظِلِّه يَومَ لاظِلَّ اِلّا ظِلُّهُ: … رَجُلٌ قَلبُهُ مُتَعَلَّقٌ بالمَسجدِ اِذا خَرَجَ مِنهُ حَتّى يَعُودَ اِليهِ”() هفت گروه در قيامت مورد توجه خدا قرار مىگيرند…(كه از جمله آنهاست،) شخصى كه وقتى از مسجد خارج مىشود تا زمان برگشت، توجه‌اش به مسجد باشد.
د) امام صادق(ع) فرمودند: “لا يَرجِعُ صاحِبُ المَسجِدِ بِاِقَلّ مِن اِحدي ثَلاثِ خِصالٍ: اِمّا دُعاءٌ يَدعُوا بِهِ يُدخِلُهُ الله بِهِ الجَنَّهَ وَ اِمّا دُعاءٌ يَدعوا بِهِ فَيصرِفُ اللهُ عَنهُ بِهِ بَلاءَ الدُّنيا…”() اهل مسجد به كمتر از يكى از سه ويژگى باز نمىگردد: يا دعايى مىكند كه خداوند به بركت آن، او را بهشت مىبرد، يا دعايى مىكند كه به سبب آن بلاى دنيا را از او دور مىكند و يا… .
اين همه آثار بيانگر حضور در مسجد، علاوه بر آثار دنيوى، از جنبه اخروى و كمالات معنوى نيز به عنوان عاملى تأثيرگذار مورد توجّه است. نقل است كه شيخ الرئيس ابوعلى سينا براى ابوسعيد ابوالخير نوشت: چه لزومى دارد، مردم همه در مسجد اجتماع كنند، با اين كه خداوند از رگ گردن به انسان نزديكتر است. هرجا كه باشى اگر رابطه‌ات با خدا برقرار باشد، نتيجه خواهى گرفت. وى در پاسخ نوشت: اگر چند چراغ در يك جا روشن باشد، اگر يكى از آنها خاموش شده چراغهاى ديگر روشن است. ولى اگر همان چراغ هر كدام در اطاق دربسته‌اى باشد، اگر يكى از آنها خاموش شود آن اطاق تاريك مىگردد. انسانها نيز اينگونه‌اند. بعضى گنهكارند، اگر تنها باشند شايد موفق به فيوضات و بركات نور الهى نشوند، ولى اگر در اجتماع باشند شايد خداوند به بركت وجود بعضى ديگر افراد اجتماع آنان را نيز مشمول فيوضات و بركاتش قرار دهد.()
نتيجه:
حضور زنان در جامعه و تلاش و مجاهدت آنان در عرصههاى مختلف اجتماعى از موضوعات و مسائل مهمى است كه همواره از مباحث بنيادين بوده است.
از ديدگاه تعاليم مقدس اسلام، زنان از كليه حقوق اجتماعى بهرهمند مىباشند و هيچ مانع و حصارى نمىتواند راههاى حضور فعال آنان در جامعه را سدّ نمايد و اين انسان خلّاق را كه نيمى از پيكر جامعه انسانى است از بهره‌رسانى به اجتماع محروم گرداند.
آنچه مهم است اينكه اسلام در عين اين كه از حضور زن در عرصه هاى اجتماع مانند حضور در مسجد و… جلوگيرى نكرده چارچوب را نيز در نظر گرفته تا هم براى به بار نشستن اهداف اسلام بكوشند و هم حيثيت انسانى آنان دستخوش طمع دشمنان قرار نگيرد و پاكدامنىشان نيز حفظ شود، ازاين رو، زنان را تا جايى كه حضورشان به فساد آلوده نشود از شركت در اجتماع نهى نمىكند، بلكه در بعضى موارد شركت آنها را واجب مىكند، مانند حج كه بر مرد و زن به يك اندازه واجب است و حتى شوهر هم حق ممانعت از همسر خود ندارد. گفتار قائلين به افضليت نماز زن در خانه نيز ناظر به اهميت به حجاب و پوشش زن است.
اگر زنى بتواند خود را از ديد نامحرم بپوشاند و يا ديدگان خويش را از نگاه بيگانه فرو بندد، حضور او در مسجد منعى ندارد.
همانطور كه در زمان رسول خدا(ص) و ديگر حضرات معصومان (ع) زنها با حفظ حجاب و پوشش اسلامى به نمازجماعت در مسجد حضور پيدا مىكردند.
امام خمينى(ره) در اينباره فرموده است: “اگر (زنان) بتوانند كاملا خود را از نامحرم حفظ كنند بهتر است در مسجد نماز بخوانند.”()
و همچنين حضرت آيت ا… مكارم شيرازى مىفرمايند :”براى زنها بهتر آن است كه نماز را در خانه بخوانند، ولى اگر خود را از نامحرم به خوبى حفظ كنند، بهتر است در مسجد بخوانند، و اگر راهى براى ياد گرفتن مسائل اسلامى جز از طريق رفتن به
مسجد وجود ندارد، واجب است به مسجد بروند.”()
حضور زن در مسجد بسيار حائز اهميت است؛ چون او مربى و پرورش دهنده نسلهاست. امام خمينى(ره) دراينباره مىفرمايد :”زن مربى جامعه است، از دامن زن انسانها پيدا مىشوند، مرحله اول مرد و زن صحيح، از دامن زن است… زنان با تربيت صحيح خود انسان درست مىكند و با تربيت صحيح خود كشور را آباد مىكند.”()
آرى، بانوان محجبه با حضور در مساجد و اماكن مذهبى، براى انجام عبادات، كسب دانشهاى اجتماعى و اخلاقى و سياسى و… و خلاصه متخلق شدن به اخلاق الهى مىتوانند در برابر هجمههاى فرهنگى دشمنان مبارزه نمايند و در پرتو كسب اين آگاهىها از كانون مساجد و اماكن مذهبى، در ايفاى نقش خانوادگى و پرورشى و تربيتى بسيار موفق و نسلى متفكر و سياستمدار و مؤمن و متعبد و تلاشگر به جامعه انسانى تقديم نمايند.
افزون بر فوايدى كه در اين نوشتار درباره حضور بانوان در مسجد برشمرديم، در اين برهه از زمان حفظ نظام جمهورى اسلامى و تحكيم پايههاى اقتدار آن از مهمترين وظايف مسلمانان است كه اصولا جنسيت بردار نيست، يعنى از مهمترين وظايفى است كه هركس به دليل مسلمانى برعهده دارد؛ وظيفه‌اى كه بر اساس قانون تزاحم مصالح، بر تمام احكام فردى و اجتماعى اولويت دارد. بنابراين، در اين راستا چه زنان و چه مردان، مىبايست حضورى فعال داشته و نشاط سياسى جامعه اسلامى را همواره با تقويت روح ديندارى و عابدانه خود حفظ نمايند.
امام خمينى(ره) در مقدمه وصيتنامه الهى سياسى خود، پس از بيان افتخارات مهم مكتب تشيع كه همه راجع به وجود مقدس ائمه(ع) است، مىفرمايند :”ما مفتخريم كه بانوان و زنان و پير و جوان و خرد و كلان در صحنههاى فرهنگى و اقتصادى و نظامى حاضر و همدوش مردان يا بهتر از آنان در راه تعالى اسلام و مقاصد قرآن كريم فعاليت دارند.”
اشاره به حضور زنان در كنار مردان با هدف تعالى اسلام، از نظر امام راحل(ره) از افتخارات جامعه شيعى ايران انقلابى است.
قطعآ بهترين عرصه حضور و پاكترين نهاد براى ابراز ويژگى فرهنگى و اجتماعى زنان، سنگر مساجد و نمازهاى جمعه و جماعت است.
امروز كه در جامعه اسلامى، زمينه رشد و پيشرفت براى بانوان در همه ابعاد زندگى، بر اساس موازين اسلامى و ارزشهاى معنوى در عرصههاى اجتماعى، سياسى، و تربيتى، و… مهيا شده است، بر زنان جامعه ماست تا استعدادها، شايستگى ها، ابتكارات و توانايىهاى خود را ارائه دهند و نقش شازنده، ارزنده و مفيد خود را در شئون مختلف شكوفا ساخته، و به مقاماتى كه شايستگى آنها را دارند، برسند.
حضور شايسته و مطلوب زنان در سطوح بالاى جامعه اسلامى، ضمن حفظ مسئوليت خانوادگى، بيانگر اهميت دادن اسلام و نظام اسلامى به موقعيت او در جامعه است. با اين حضور مىتوان كليه تبليغات دشمنان اسلام مبنى بر محروميت زنان مسلمان از همه مزاياى اجتماعى و حقوق را خنثى كرد.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره احزاب،آيه .53
. مسئله حجاب زن، ص .154
. همان، ص .237
. مرآت النساء، ص .140
. سنن ابوداود، ج1،ص .109
. همان، ج ،2 ص .533
. محمد بن يعقوب كلينى، فروع كافى، ج ،5 ص .518
. وسائل الشيعه، ج ،14 ص .174
. همان: “پيامبر(ص) از زنان پيمان گرفت كه دوست نداشته باشند، در خلوت با مردان بنسينند.”
. وسائل الشيعه، ج 3،ص .480
. مستدرك الوسايل، ج ،3 ص .313
. همان، ص .359
. كترالعمال، ج 7،ص .650
. سوره اعراف،آيه .29
. بحارالانوار، ج 1،ص .172
. همان، ج ،77 ص 86 ؛ وسايل الشيعه، ج ،3 ص .86
. وسايل الشيعه، ج ،3 ص .480
. آيت ا… مكارم شيرازى، رساله توضيح المسائل، مسئله .817
. حسن بن على حرانى، تحف العقول عن آل الرسول، ص ،258 قم، موسسة النشر الاسلامى، 1417 ق.
. وسايل الشيعه، ج ،3 ص .477
. همان، ج ،3 ص .470
. بر اين اساس، حضور در مسجد مىتواند نقش بازدارنده در ارتكاب جرايم و گناهان نيز داشته باشد.
. مستدرك الوسايل، ج 3،ص .363
. همان، ص .554
. وسايل الشيعه، ج 4،ص 1143 ح 8858 باب 38 از ابواب دعا.
. همان، ج ،4 ص .1143
. همان، ج ،3 ص .482
. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 361 ؛ بحارالانوار، ج 81، ص ؛4 شيخ طوسى، الامالى، ص ،139 قم، دارالثقافة، 1414ق.
. وسايل الشيعه، ج ،3 ص .471
. همان، ج ،3 ص .477
. همان، ج ،3 ص .481
. امام خمينى(ره)، رساله توضيح المسائل، مسئله، .893
. آيت ا… مكارم شيرازى، رساله توصيح المسائل، مسئله .817
. در جستجوى راه از كلام امام، دفتر سوم، ص .111

/

نگاهى به مسئله دانش اندوزى و پرسشگرى در قرآن و سيره امام رضا ع

درآمد
سرآغاز رسالت پيامبر گرامى حضرت محمد(ص)، با توصيف خداوند به آموزش دهنده “علم و قلم” به انسان شروع شد.() دين در منطق نبوت، آگاهى بخشى است و نجات دهنده انسان از تاريكىهاى نادانى و سرگردانى در وادى بى معرفتى و پيامبر(ص)، اول معلم بشريت و بسيارى از آياتى كه بر او نازل شده، توصيه كننده به تعقل، تدبّر، تفقّه، تأمّل و در يك كلمه، فهم كردن است.
در جامعه‌اى كه روح جاهليت موج مي‌زد و مردم آن در بستر بىخبرى قرار داشتند و با علم و آگاهى، بيگانه و حتى دشمن بودند، خداوند پيامبرى برگزيد تا پردههاى جهل را كنار بزند و مردم را با فطرت پاك و حقيقت جوى آنان آشنا سازد. بدين جهت بود كه نور محمدى در تاريكى نادانى جاهليت تابيدن آغاز كرد و با ايجاد دگرگونى در عمق جان انسان جاهلى، اعجازى بىنظير و تاريخى آفريد و راه درست زيستن و سعادت جاودانه را فرا روى بشريت قرار داد.
اشاره به موضوع
فرضيه و مسئله اصلى اين نوشتار را اين گونه مطرح مىكنيم كه: از يك منظر پيام اصلى و اولى دين و مكتب اسلام، تلاش در جهت بهبود آوردن فضايى سالم براى ارتقاى علمى و فهم همه انسانهاست و جلوگيرى از هر عاملى كه بخواهد با دانايى او مبارزه كند، يعنى علم آموزى در منطق اسلام برابر است با آگاه شدن براى دريافت همه حقوق و انجام تكاليف دينى اجتماعى و از همه مهمتر، علم ابزارى است براى رشد و بالندگى در جهت رسيدن به دريافتهاى مقامات معنوى و قرب الهى.
از اين رو، خداوند در قرآن خود را ولىّ مؤمنان معرفى مىكند كه آنان را از تاريكىها به سوى روشنايى رهنمون مىشود و شيطان را ولىّ كافران مي‌داند كه آنان را از متن فطرت نورانى، به وادى گمراهى مىكشاند.()
در فرهنگ دين، انسان موجودى است كه ظرفيت و قابليت تعالى و كمال را تا مرز امام شدن و الگو بودن براى ديگران دارد و حتى آن را در رديف آرزوهاى انسانهاى بزرگ بر مىشمارد. و اجعلنا للمتقين اماماً.()
علم توحيد
اين همه بزرگى و بلند مرتبه‌اى در زندگى انسان، به بركت علم و دانش اندوزى براى آدمى قابل تحقق است و در رأس همه دانايىها، شناخت خداوند و علم توحيد قرار داد، يعنى شناخت محور عالم هستى و تفطن به اينكه سازنده و نگاه دارنده عالم آفرينش، قادر مطلق است، حكيم است، بىنياز است، هدايت كننده است، جبّار است و در يك جمله در بردارنده همه صفات كمال است.
اين احساس و يا به عبارت بهتر، اين فهم و درك از آفريننده هستى، مايه رضايتمندى انسان و آرامش خاطر او در نظام زندگى دنيوى است و شايد وجهى باشد براى تفسير اين آيه :الا بذكر اللّه تطمئن القلوب.()
آگاه باشيد كه با ياد خدا، دلها آرام مىگيرد. چرا كه در همه مؤلفههاى علم توحيد، ياد كرد خداوند، معناى اخص پيدا مىكند و بدين خاطر است كه علم خداشناسى اشرف علوم شمرده شده است: اول الدين معرفة الجبار؛ آغاز شناخت دين، با معرفتشناسى نسبت به ذات اقدس الهى، معناى كامل مىيابد.
با اين فرض، مهمترين ويژگى انسان مؤمن، خداشناسى او خواهد بود و در پرتو اين معرفت درجه اول، بصيرت پيدا مىكند كه چگونه در جريان زندگى دست به انتخاب بزند و راه صواب را از راه ناصواب، باز شناسد و بر اهريمن نفس پيروز شود. لذا ايمان همواره با نوعى علم و آگاهى همراه است و اگر غير از اين باشد، ايمان كامل نخواهد بود.
رسالت ويژه پيامبر(ص)
پيامبر(ص) از شروع مسؤوليت نبوت، همت خود را بر اين گماشت تا با همه مظاهر نادانى، بى خبرى و عقب ماندگى ذهنى انسان جاهلى، مبارزه كند، لذا يكى از اولين توصيهها و پيام جدى ايشان براى مردم عربستان، علم اندوزى و دانشطلبى بود. از يك منظر مىتوان گفت مكتب اسلام، مكتب علم و دانش است. هم علم ارزش فوق العاده دارد و هم عالم مورد تكريم واقع شده است. اين سخن پيامبر(ص) كه: طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمه،() در فضاى آلوده و بى خبرى جاهليت چنان تحوّلى به وجود آورد كه بعدها منشأ تمدن بزرگ اسلامى گرديد كه چندين قرن اين تمدن علم دوست و عالم پرور، بر جهان بشريت استيلا پيدا كرد و جوامع بسيارى از آبشخور آن، تجديد حيات نمودند و از دست آوردهاى آن بهره بردند.
ظهور دانشمندان بزرگ و پرآوازه تاريخ انديشه و علم در دامن اين تمدن، دين اسلام را در ميان ديگران ممتاز كرد. عبدالحسين زرين كوب نويسنده معاصر در اين خصوص عقيده دارد كه:
در واقع اين توصيه و تشويق مؤكّدى كه اسلام در توجه به علم و علما مىكرد، از اسباب عمده بود در آشنايى مسلمين با فرهنگ و دانش انسانى، قرآن مكرر مردم را به فكر و تدبّر در احوال كائنات و به تأمّل در اسرار آيات دعوت كرده بود. مكرر به برترى اهل علم و درجات آنها اشاره نموده بود و يك جا شهادت صاحبان علم را تالى شهادت خدا وملائكه خوانده بود كه اين خود به قول امام غزالى، در فضيلت و نبالت علم كفايت داشت. به علاوه بعضى احاديث رسول(ص) كه به اسناد مختلف نقل مىشد، حاكى بود از بزرگداشت علم و علما و اين همه با وجود بحث و اختلافى كه در باب اصل احاديث و ماهيت علم مورد توصيه در ميان آمد، از امورى بود كه موجب مزيد رغبت مسلمين به علم و فرهنگ مىشد و آنها را به تأمّل و تدبر در احوال و تفحص در اسرار كائنات بر مي‌انگيخت.()
آقاى زرين كوب در بخش ديگرى مىنويسد:
«…بدين گونه، شوق معرفت جويى و حس كنجكاوى، قلمرو اسلام را در اندك مدتى كانون انوار دانش كرد.»()
قرآن و دانش اندوزى
قرآن به عنوان برنامه زندگى مسلمانان و بلكه همه جهانيان (همانگونه كه ادعاى بر حق نظريه دينى است) براى علم آموزى فوق العاده اهميت داده است تا جايى كه يكى از اساسىترين مبانى ارسال پيامبران را، كتاب آموزى و تعلم حكمت عنوان كرده است. توجه به اين نكته ضرورت دارد كه در قرآن به آگاهى انسان تأكيد شده، همان گونه كه فقدان آن، سبب گمراهى و عقب ماندگى پيشينيان بوده است. به اين آيه دقت كنيد:
«لقد منّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين.»()
خداوند با برانگيختن پيامبرى از درون مؤمنان بر آنان منت نهاد، پيامبرى كه آيات الهى را بر مردم تلاوت مىكند. آنان را تزكيه مي‌دهد و كتاب و حكمت تعليمشان مي‌دهد، در حالى كه پيش از اين در گمراهى آشكار به سر مىبردند.
قرآن اين گونه گزارش مىكند كه ساختار نظام جاهليت پيش از دوران پيامبرى حضرت محمد(ص)، همه‌اش تاريكى بوده كه با تلاش و همكارى گروهى اندك از مؤمنان با اخلاص و در رأس آنان امام على(ع)، يك تحول فرهنگى در آن نظام به وجود آمد كه بعدها زمينه يك تمدن بزرگ را به وجود آورد. بدون ترديد، قرآن و ترغيب مردم به فراگيرى علم و دانش و ارتقاى فرهنگى، عامل اصلى اين پيروزى بزرگ بود و در يك سخن محور تمدن اسلامى، خود قرآن بود.
از اين رو، جرجى زيدان نيز بر همين اساس نظر مي‌دهد. او نيز مىگويد :«توجه مسلمين به علوم از قرآن آغاز گشت. مسلمين به قرآن اعجاب داشتند و به تلاوت صحيح آن اهميت مي‌دادند. قرآن دين و دنياى آنان را تأمين مىكرد. تمام سعى خود را در فهميدن احكام قرآن مصروف مي‌داشتند. احساس نياز مسلمين به درك فهم الفاظ و معانى قرآن، علوم مختلف اسلامى را به وجود آورد. خلاصه آن سلول حياتى زنده‌اى كه در جامعه اسلامى پديد آمد و رشد كرد و تكامل يافت تا منجر به تمدن عظيم اسلام شد، اعجاب و عشق و علاقه بى حد مسلمين به قرآن بود.»()
اين هنر قرآن و پيامبر(ص) بود كه توانست در روح انسانهاى عرب جاهلى، لذت فهميدن و فراگيرى علوم مختلف را به وجود آورد و آنان را از خرافه پرستى، جهل گرايى، ظاهر گرايى و جمود فكرى به عرصه دانشطلبى و حقيقت جويى وارد كند و به ديگر سخن آنان را با فطرت اوليه خودشان كه خداپرستى، حق خواهى، علم گرايى و زيبادوستى بود، آشنا نمايد.
نمادهاى تفكر و علم اندوزى در قرآن
در يك نگاه اجمالى به آيات قرآن از منظر موضوع مورد بحث، يعنى اهميت علم و پرسش گرى به چه چيزى رهنمون خواهيم شد؟ آياتى كه به آفرينش انسان اشاره دارد و شگفتىهاى اين موجودات ناشناخته را بيان مىكند، آياتى كه به خلقت پاره‌اى از حيوانات اشاره مىنمايد و ذهن حقيقت جوى آدمى را وادار مىكند تا درباره آنها
پژوهش نمايد و دانش خود را در شناخت چگونگى ساختمان وجودى آنها فزونى بخشد و به صورت مستمر مىخواهد در ظرف ذهن انسان، ايجاد پرسش كند تا به ظرايف و نازك كارىها و هنر آفريننده آنها پى ببرد و در اين كار واكاوى علمى به حقايقى دست پيدا كند و همچنين آياتى كه پرده از گوشه‌اى از آفرينش اين جهان پهناور بر مي‌دارد و گاه گاهى به شگفتىها و پيچيدگىهاى آن اشاره مىكند. پيام اين آيات قرآنى به نظر شما چيست؟ و اصولاً قرآن به عنوان يك كتاب هدايت گر انسان، چرا اين قدر مىخواهد ذهن او را درگير با شناخت آفرينش موجودات اين جهان بكند و چرا دائم او را به انديشيدن و ترغيب به اتفاقات طبيعى كند؟ اين فرآيند در سعادت زندگى دنيايى او چه تأثيرى خواهد داشت؟ بدون ترديد اين پرسشها و دهها پرسش ديگر از اين نوع، همگى به يك حقيقت منتهى مىشوند و آن، شناخت خداوند، يعنى علم توحيد، علمى كه بهترين علوم است.
بنابراين پايانه علم اندوزى و پرسشگرى از ديدگاه ومنظر قرآن، دريافت و منظر قرآن، دريافت و شناخت درست از آفريننده اين نظام هستى است كه انسان در پرتو اين درك درست، صاحب يك زندگى سعادتمندانه خواهد شد. در اين نظام زندگى، آگاهى، انتخاب، آزادمنشى، استقلالطلبى و بهرهمند شدن از حقوق انسانى از ويژگىهاى آن است و بديهى است عكس آن، يك زندگى پوچ و غير هدفمند خواهد بود كه همه راههاى رشد و كمال در آن بسته است.
مرحوم علامه طباطبايى مفسر بزرگ و فيلسوف شهير دنياى اسلام، در بحث تاريخ تفكر اسلامى و تحولات به وجود آمده در جريان تمدن اسلامى مىگويد:
«در قرآن به همه دانشها و صنعت هايى كه به گونه‌اى به حيات انسانى مربوط مىشود، اشاره مىكند و بديهى است آياتى كه انسانها را به تدبر، تفكر و انديشيدن فرا مىخواند، در واقع به علم اندوزى تحريك مىكند، تا اين كه جامعه بشرى نسبت به آنچه كه در آسمان و زمين است، طبيعى، انسانى و يا حيوانى است و حتى آنچه مربوط به ماوراء الطبيعه مىباشد، معرفت پيدا كند. نكته مهمتر اين كه همه اين عالم آموزىها و معارف بايد وسيله‌اى باشد براى شناخت خداى سبحان.»()
وجه علمى قرآن
توجه و رويكرد قرآن به علم و دانش و يادآورى نمونههايى از وجوه علمى جهان هستى و قواعد حاكم بر طبيعت و انسان كه پيشتر اشاره شد، اين بحث را در ميان مفسران و پژوهشگران اسلامى و حتى مستشرقان، مطرح كرده كه آيا در حقيقت قرآن خواسته است با زبان علم بگويد و آيا قرار بوده كه قرآن قوانين علمى را مطرح كند؟ و آيا بايد يك وجه اعجاز قرآن را يادآورى همين مؤلفهها دانست؟ ديدگاهها و نظريههاى گوناگونى در اين زمينه توليد شده و هر يك از طرفداران اين نظريات، با استناد خود قرآن، دلايل ويژه‌اى ارائه كرده‌اند كه بازگويى به تفصيل آن در اين مقال نمىگنجد.()
تحولات سه قرن اخير در غرب در حوزه علوم تجربى و رشد تكنولوژى و دانش مادى هم عدّه‌اى را بر آن داشت تا در جهت
تفسير و تبيين پاره‌اى از آيات قرآنى كه به طبيعيات و ويژگىهاى آن اشاره مىكند. به صورت افراطى به توجيه علمى روى بياورند و فراتر از آن، خواسته يا ناخواسته به انكار حقايقى از قرآن برسند كه با معادلات مادى، قابل فهم و ادراك نيست. به عنوان نمونه:
«ولين چهره روشنفكر غرب زده و مدعى تفسير قرآن،سيد احمد خان هندى، بود كه به پاس خدمات شايانش، از طرف امپراطورى انگليس به لقب سر، سرافراز گشت. وى در تفسيرش به توجيه مادى امور غيبى، وحى ـ ملك ـ جن وغيره پرداخته، حقايق دينى را تحت تأثير بينش دئيسم (خداشناسى طبيعى) توجيه و تأويل مىنمود. از جمله منكر جريان نزول وحى و وجود جبرئيل بود و اثر نبوت را جريانى باطنى مطرح مىكرد و امر معجزه و دعا را خلاف سنت قطعى خدا مي‌دانست و فرشته را همان نيروى رشد در موجودات، جريان الكتريسيته، جاذبه و غيره قلمداد مىكرد و وجود خارجى شيطان را نفى نموده امرى درونى تلقى مىكرد.»()
پر واضح است اين گونه برداشتها و تفسيرهايى كه درباره برخى از آيات شده است، با روح كلى حاكم بر قرآن در تضاد آشكار قرار دارد و پيام قرآن به شدت با آن در تنافر و ناهم خوانى است.
شيخ محمد شلتوت در كتاب «تفيسر القرآن الكريم» اين ديدگاه افراطى در تفسير علمى قرآن را خطاى محض مي‌داند وى مىگويد:
«هذه النظرة القرآن خاطئه من غير شك لان الله لم ينزل القرآن ليكون كتاباً يتحدث فيه الى الناس عن نظريات العلوم و دقائق الفنون و انواع المعارف.»()
اين ديدگاه(توجيه علمى قرآن) بدون ترديد يك خطاست، چون خداوند در قرآن قرار نبوده كه درباره نظرات و توجهات علمى و فنون و گونههاى معرفت مادى با بندگانش صحبت كند و همانگونه كه اشاره شد اصولاً قرآن كتاب هدايت است و زبانى كه هم براى انتقال آن برگزيده، زبان خاصى است و اگر مخاطبان خودش را همواره به پيروى از منطق تفكر و عقلانيت فراخوانده و جايگاه ويژه‌اى را براى علم و عالم توصيف كرده، براى اين است كه حيات بشرى، نيازمند به تعامل علمى با محيط پيرامون خودش مىباشد. لذا پاره‌اى از نويسندگان در تحليل زبان خاص قرآن و زبان خاص علم، اين گونه بيان مىكنند :«توصيف جهان طبيعت و پديدههاى ريز و درشت آن، از آن جهت كه مقصود اصلى علم(مقصود از علم در اصطلاح، علم تجربى است) زبان خاص خود را مىطلبد كه از آن به زبان علم تعبير مىشود. «زبان دين و زبان علم» هر يك وظايف، كاركردها، ويژگىها و مخاطبان خاص خود را دارند كه نه مىتوان آنها را به جاى هم نشاند و نه مىتوان نتايج مورد انتظار از يكى را از ديگرى طلب كرد.»()
منطق همه كتابهاى آسمانى و همچنين زبان خاص قرآن را، مىتوان با مداقه در خود آيات قرآنى به دست آورد. به عنوان نمونه،آيه دوم سوره بقره كه قرآن را كتاب هدايت معرفى مىكند و آيات 44 ـ 46 سوره مائده كه اشاره به احكامى دارد كه در ديگر كتابهاى آسمانى مقدر شده است.()
پرسشگرى نتيجه تدبر
اگر از آنچه تا كنون گفته شد به اين حقيقت واقف شده باشيم كه روح كلى قرآن و هدف اصلى آن، تنظيم يك برنامه جامع و كامل
براى يك زندگى مطلوب در جهان مادى است، پى خواهيم برد كه دعوت قرآن به راه اندازى قواى مدركه و فهم بشر و بالا بردن بينش معرفتى و علم، در واقع يك نوع ايجاد شور و حركت و پويايى است كه لازمه كمال بشرى است و از پيامدهاى بينش تعقلى، طرح پرسش و سؤال است كه خود كليد همه معارف است. انسان تا در زندگى با پرسش روبه رو نشود، هرگز در پى تلاش و حركت برنخواهد آمد و اصولاً تمام توفيقات بشر در كشف رازها و قوانين اين جهان در عرصه همه دانشها، مديون پرسشهايى بوده كه در مسير حيات در طول تاريخ فراروى او قرار گرفته است و هميشه كسانى بر تارك اختراعات و دانشها ايستاده بودند كه در جست و جوى حقايق علمى با پايدارى و صبر، تلاش كرده‌اند.
انسان مورد نظر قرآن هم، يك موجود پرسشگر وجست و جو گر حقيقت است. در ديدگاه قرآن، انسان داراى بصيرت با انسان كور (فاقد بينش) مساوى نيستند. «قل هل يستوى الاعمى و البصير…؛() چنانچه نور با تاريكى برابر نيست.» «…هل تستوى الظلمات و النور»() توصيه قرآن به تدبر و مطالعه درباره آفريده شدگان اين جهان، در واقع دعوت به پرستشگرى و علم اندوزى است. اين مسأله در تمام عرصهها و ابعاد زندگى فردى و اجتماعى انسان معنا دار است، در طبيعت، تاريخ، رشد و كمال معنوى، سقوط و ظهور تمدنها و اقوام بشرى، عاقبت نگرى درباره ستمگران تاريخ.
براى آگاهى از اين مقوله، به صورت خيلى ساده و ابتدايى مىتوان به آياتى از قرآن مراجعه كرد كه در آن از واژه “كيف” چگونه، كه بيش از 80 بار به كار رفته است، كه در اين جا به چند نمونه از آنها اشاره مىكنيم:
.1 قل سيروا فى الارض ثم انظروا كيف كان عاقبة المكذبين.()
بگو اى پيامبر! در پهناى زمين سير كنيد تا بدانيد عاقبت و پايان كار كسانى كه آيات الهى و رسولان را دروغ مىپنداشتند، چگونه بوده است.
.2 اولم يروا كيف يبدأ اللّه الخلق ثم يعيده انّ ذالك على اللّه يسير.()
آيا مردم نديدند كه خداوند چگونه آفرينش و خلقى را شروع مىكند و سپس به اصل خود بر مىگرداند؟ همانا اين كار براى خدا بسيار آسان است.
.3 افلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيّناها و مالها من فروج.()
آيا منكران حق به آسمان فراز خود نمىنگرند كه چگونه آن را محكم بنا نهاديم و آن را به زيور ستارگان آراسته‌ايم و هيچ شكاف در آنها وجود ندارد.
4. افلا ينظرون الى الابل كيف خلقت و الى السماء كيف رفعت.()
آيا نمىنگريد كه شتر چگونه آفريده شد؟ و به شكوه آسمان كه چگونه برافراشته شد؟
حال جا دارد از خود سؤال كنيم كه چرا خداوند اين همه نسبت به فعال كردن ذهن بشر با ايجاد پرسش در فرا روى او، تأكيد مي‌ورزد؟
بدون ترديد بايد اين مسئله را در يك چيز جست و جو كنيم و آن بايستگى بصيرت و آگاهى انسان در پهنه حيات مادى براى دستيابى به يك رشد و بالندگى معنوى خداپسند، تا در پرتو آن بتواند به نفس مطمئنه تبديل شود.
امام رضا(ع) عالم آل محمد(ص)
بر اساس حديث معروف ثقلين كه پيامبر(ص) فرمود: من براى شما دو چيز گزارده‌ايم: 1. كتاب خداوند 2 عترت خودم، امامان معصوم(ع) هم عدل قرآن هستند و آنان بيش از هر كسى به تفسير و تأويل قرآن، برترى دارند. از امام صادق(ع) در ذيل تفسير اين آيه «….و ما يعلم تأويله الا اللّه و الراسخون فى العلم»()، روايت شده كه :«نحت الراسخون فى العلم و نحن نعلم تأويله».()
راسخان در علم ما هستيم و ما به تأويل قرآن علم داريم و امام رضا(ع) به شهادت تاريخ، همچون ديگر امامان(ع) عالمترين فرد در روزگار خود بوده است، بديهى است علم، عالم و پرسشگرى و مقوله هايى از اين قبيل در نگاه ايشان، بيش از ديگران، داراى ارزش بوده است. ابراهيم ابن عباس درباره شخصيت علمى امام رضا(ع) اين گونه گزارش مىكند:
«ما رأيت الرضا(ع) يسئل عن شىء قط الّاعلم و لا رأيت اعلم منه بما كان فى الزمن الاول الى وقته و عصره و كان المأمون يمتحنه بالسؤال عن كل شىء فيجيب فيه و كان كلامه و جوابه و تمثله انتزاعات من القرآن.»()
هر گز نديدم امام(ع) در برابر پرسشى، جواب نگويد. عالمتر از او نديدم و بارها مأمون از مسائل مختلف از او مىپرسيد و ايشان پاسخ مي‌دادند و همه جوابها و مثالهايى كه مي‌آورد برگرفته از قرآن بود و جالب اينكه خود امام رضا(ع) در اين زمينه مىفرمايد :«در حرم پيامبر(ص) مىنشستم و عالمان مدينه هرگاه در مسئله‌اى با مشكل روبه رو بودند و از حل آن ناتوان مىماندند، به من رو مي‌آوردند و پاسخ مىگرفتند.»()
شخصيت علمى امام(ع) به گونه‌اى بود كه همه در برابر آن، مبهوت مىشدند و حتى دشمنان لب به ستايش مىگشودند. چنانكه در طول تاريخ ثبت شده كه مأمون بعد از پرسيدن چند سؤال از امام(ع) اين گونه اظهار كرد: خدا مرا بعد از تو زنده ندارد. به خدا سوگند دانش صحيح جز نزد خاندان پيامبر(ص) يافت نمىشود و به راستى دانش پدرانت را به ارث برده‌اى و همه علوم نياكانت در تو گرد آمده است.()
مقام علم و عالم در نگاه امام رضا(ع)
مرحوم طبرسى در كتاب احتجاج روايتى را گزارش مىكند كه امام رضا(ع) در آن، درباره نقش عالم و فقيه دين مىفرمايد :«الا انّ الفقيه من افاض على الناس خيره و انقذهم من اعدائهم و فرّ عليهم نعم جنان اللّه تعالى و حصل لهم رضوان اللّه تعالى».() فقيه و عالم دين كسى است كه خير و نيكى او بر مردم فوران مىكند و آنان را از دشمنانشان مي‌رهاند و نعمتهاى خداوند را بر آنان زياد مىگرداند. در ادامه روايت، امام مىفرمايد: در روز قيامت به فقيه و عالم گفته مىشود: اى عهده دار يتيمان آل محمد(ص)، توقف كنيد تا اينكه براى هر كسى كه از شما چيزى آموخته، شفاعت كنيد و امام اين مطلب را اضافه مىكند كه اما به شخص عابد فقط گفته مىشود تو بنده خوبى بودى، تمام تلاش تو رهايى خودت بود، مىتوانى داخل بهشت بشوى، دقت كنيد كه امام چه توصيف و جايگاهى براى شخص عابد و عالم ارائه مي‌دهد؟
مناظرات علمى امام رضا(ع) خاستگاه علم آموزى
گفت و گوهاى علمى امام رضا(ع) با عالمان ديگر مذاهب و چيره شدن ايشان در منطق گفت و گو و احتجاج حتى بر اساس مبانى پذيرفته خودشان، چهره ممتازى در عصر دستگاه عباسى و خلافت مأمون، از امام ترسيم كرده بود. دعوت مأمون فرقهها و نحلههاى فكرى و كلامى در آن روزگار، براى مناظره و مباحثه با امام رضا(ع) ناخواسته وسيله‌اى بود براى ترويج عقيده راستين تشيع. هر چند كه او(مأمون) پشت اين مسئله به چيزهاى ديگرى فكر مىكرد كه در اين مقال مجال طرح آنها نيست. حضور امام در اين مناظرات مشخص مىكرد كه تنها خاندان نبوت و امامت هستند كه مىتوانند از پس همه معضلات فكرى شبهات كلامى در هر عصر برآيند. علاوه بر اينكه اين حضور نشان مي‌داد هرگز نبايد در برابر پرسشهاى دينى و شبهات فكرى، شيوههاى غير منطقى را برگزيد، چون دين اسلام و كتاب خداوند، در برابر هيچ سؤالى جواب منفى ندارد و اصولاً سيره عملى همه امامان(ع) پاسخگويى بوده است.
عبدالسلام هروى كه در بيشتر نشستها و مناظرات علمى امام حضور داشته، مىگويد:
«هيچ كس را از حضرت رضا(ع) داناتر نديدم و هيچ دانشمندى آن حضرت را نديد مگر اين كه به علم برتر او گواهى داده است. در محافل و مجالس كه گروهى از دانشوران و فقيهان و دانايان مختلف حضور داشتند، بر تمامى آنان غلبه يافت، تا آنجا كه آنان به ضعف علمى خود و برترى امام اذعان و اعتراف مىنمودند.»() گرچه هيچگاه امام در پى آن نبود كه
طرف مناظره علمى خود را مغلوب كند، چرا كه ايشان امام هدايت و رحمت بود. هدف امام رهايى انسانها از بند تاريكى و بى خبرى بود و اين چنين است كه سيره علمى امام در كنار سيره اخلاقى و سياسى آن حضرت بازتاب بسيار گسترده و بىكرانه‌اى در فضاى آن روزگار داشت و همچنان استمرار پيدا كرد تا اين زمان كه صدها مركز علمى در پرتو نام اين امام همام پاى گرفته است.
جمع بندى:
در برآيند بحث و مطالبى كه ارائه شد، به اين نكات مىتوان اشاره كرد:
.1 خاستگاه اصلى رسالت پيامبر(ص) و هدف عمده نبوت و پيام اصلى قرآن، آگاهى انسان است و علم اندوزى از اين جهت مىتوان ارزشمند باشد كه وسيله اين آگاهى و نزديكى به خداوند باشد.
.2 همه آياتى كه انسان را به بيانهاى گوناگون به تدبر، تعقل، تفكر و تأمّل فرا مىخواند، براى ايجاد اين آگاهى است و پرسش و سؤال، برآيند همين تفكر است كه انسان را وا مي‌دارد تا به دنبال كشف حقايق برود و خود قوانين حاكم بر اين جهان را كشف نمايد.
.3 امامان معصوم(ع) به عنوان “راسخون در علم” بهترين مشوّق براى علم اندوزى هستند چون بهترين تعريفها و ارزش گزارىها براى علم و عالم و دانشطلبى، از سوى آنان ارائه شده است. به خاطر اين است كه مىگوييم، ائمه عدل قرآن هستند.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره علق، آيه .12
. سوره بقره، آيه .257
. سوره فرقان، آيه .74
. سوره رعد، آيه .28
. الحياة، ج 1، ص 29، به نقل از البحار، ج 1، ص .177
. كارنامه اسلام، ص .26
. همان، ص .20
. سوره آل عمران، آيه .164
. خدمات متقابل اسلام و ايران، ص .441
. تفسير الميزان، ج 5، ص .293
. لازم به ذكر است كه: گرايش به اين نوع تفسير از قدمت تاريخى قابل توجهى برخوردار است و اين شيوه تفسيرى در ميان مفسران كهن نيز پويندگانى داشته است، از جمله اين مفسران كه آثار و تأليفات آنان در اختيار است مىتوان از ابوحامد غزالى، فخر رازى، ابن ابى الفضل المرسى، زركش و سيوطى نام برد. گرچه ميزان و نحوه گرايش آنان به اين نوع تفسير با يكديگر متفاوت بود. نشريه دانشكده الهيات دانشگاه فردوسى مشهد، مسعود آذرى نيا، شماره 39 و .40
. تدبر در قرآن، ص 65، به نقل از تفسير و تفاسير جديد.
. شيخ شلتوت، تفسير القرآن الكريم، ص .13
. نشريه قرآنى بينات، شماره 19 سال پنجم، ص .82
. علاقهمندان براى آگاهى بيشتر رجوع كنند به: فصلنامه تخصصى قرآن پژوهى، سال 2، شماره ،6 مقاله: نقد و بررسى علمى روش تفسير علمى قرآن.
. سوره انعام، آيه .50
. سوره نور، آيه .16
. سوره انعام، آيه .11
. سوره عنكبوت، آيه .19
. سوره ق، آيه .6
. سوره غاشيه، آيات 18 ـ .17
. سوره آل عمران، آيه .7
. تفسير الميزان، ج 3، ص 71 به نقل از كافى.
. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص .180
. امام رضا(ع)منادى توحيد، ص .41
. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 2، ص .202
. طبرسى، احتجاج، ج 1، ص 9 و الحر العاملى، الفصول المهمه، ج 1، ص .603
. اما على بن موسى الرضا (ع) منادى توحيد، 40 به نقل از كشف الغمه، ج 3، ص .157

/

وفاء به عهد و پيمان

مقدمه
سرمايه واژه آشنايى است كه همه انسانها مفهوم آن را مي‌دانند اما بايد دانست كه سرمايه داراى معناى گسترده است. فقط بر مال و ثروت و پول و دارايى سرمايه اطلاق نمىشود. بلكه در اين سرمايه اقتصادى از سرمايه انسانى نيز سخن به ميان مي‌آيد و بالاتر از آن، توانايىها، استعدادها و علاقهها و بينشهاى يك فرد و تفكر و انديشههاى او از مصاديق سرمايه به حساب مي‌آيد.
يكى از سرمايههاى مهم هر جامعه‌اى كه از مؤلّفههاى مهم و مؤثر و اساسى در توسعه و ثبات آن جامعه محسوب مىشود سرمايه اجتماعى است. سرمايه اجتماعى آن قدر مهم است كه توسعه اقتصادى و سياسى و فرهنگى در پرتو او تحقق پيدا مىكند تا آن جا كه مىتوان گفت سرمايه انسانى ابزارى براى رسيدن به سرمايه اجتماعى شمرده مىشود، گاه از اين سرمايه به ثروت نامرئى و پنهان ياد مىشود، سرمايه اجتماعى مجموعه منابعى است كه در ذات روابط خانوادگى و در سازمانهاى اجتماعى جامعه وجود دارد و بر رشد شناختى و يا
اجتماعى افراد مؤثر است و يا سرمايه اجتماعى عبارت است از ارزش آن جنبه از ساختار اجتماعى كه به عنوان منبعى در اختيار افراد و اعضاء قرار مىگيرد تا بتواند به اهداف و منافع خود دست يابد و برخى آن را مجموعه‌اى از مفاهيمى مانند اعتماد، هنجارها و شبكه مي‌دانند كه موجب ايجاد ارتباط و مشاركت بهينه اعضاى يك اجتماع مىشود و در نهايت منافع متقابل آنها را تأمين مىكند. با توجه به اين تعاريف مىتوان گفت سرمايه اجتماعى را مىتوان اعتماد و هنجارهاى اجتماعى دانست كه در يك شبكه ارتباط اجتماعى وجود دارد كه منشأ عمل متقابل اجتماعى مىگردد.
مجموعه آن چه كه محتواى سرمايه اجتماعى را تشكيل مي‌دهد عبارت است از: ـ1 اعتماد به كسانى كه در زندگى اجتماعى با آنها در ارتباط هستيم.2ـ مشاركت اجتماعى با حضور در فعاليتهاى سياسى و نظارت و انتقاد در رفتار سياسى افراد. 3ـ اتحاد و همبستگى بين افراد جامعه. 4ـ احساس تعهّد و مسئوليّت پذيرى. 5 ـ قانونمدارى 6ـ وجدان كارى و انضباط اجتماعى. 7ـ صداقت و راستگويى و راست كردارى
8 ـ احترام متقابل افراد 9ـ امانت دارى. 10ـ روحيه فداكارى و ايثارگرى در افراد جامعه و مواردى مانند آن.
ناگفته نماند اين مجموعه‌اى كه بر شمرده شد ممكن است برخى در برخى تأثير داشته باشند از باب مثال مهمترين بُعد سرمايه اجتماعى اعتماد است كه با عواملى چون صداقت، امانت دارى و عمل به وعده و پاى بندى به تعهدها و پيمانها تثبيت مىشود.
با توجه به اين كه اعتماد متقابل افراد اجتماع نسبت به يكديگر يكى از مهمترين سرمايههاى يك اجتماع است و همين مؤلّفه است كه جامعه را از صورت آحاد پراكنده بيرون مي‌آورد و همچون رشتههاى زنجير آنها را بهم پيوند مي‌دهد و پشتوانه فعاليتهاى هماهنگ اجتماعى و همكارى در سطح وسيع مىگردد.
اسلام به عنوان دين جامع، مسلمانان را به امورى فراخوانده است تا با عمل به آن، اعتماد متقابل را در جامعه تقويت و تحكيم نموده و همبستگى اجتماعى را پايدار سازند كه از جمله از آن امور وفاى به عهد و پاى بندى به قرار دادهاست.
مؤمنان و لزوم وفاى به عهد
در قرآن كريم در آيات گوناگونى مؤمنان را به اين اصل حياتى در جلب اعتماد اجتماعى توجه داده است گاهى در جايى كه مؤمنان را به رستگارى مىستايد يكى از ويژگىهاى آنها را رعايت عهد و پيمان مي‌داند و مىفرمايد: «قد افلح المؤمنون…و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون؛() مؤمنان رستگار شدند آنها كارهاى فراوانى انجام مي‌دهند كه از جمله آن رعايت امانتها و عهد است. يعنى آنها امانتها و عهد خود را رعايت مىكنند. در سوره معارج نيز هنگام بر شمردن ويژگىهاى نمازگزاران، رعايت امانتها و عهد را نيز از جمله آنها مي‌داند «و الّذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون»()
در سوره بقره نيز هنگام بيان ويژگىهاى برّ ونيكى ونيكان مىفرمايد: «والموفون بعهدهم اذا عاهدوا»() يكى از ويژگىهاى نيكان آن است كه آنها به هنگامى كه پيمان مىبندند به آن وفا مىكنند.
به لحاظ اين كه وفاى به عهد و پيمان از عوامل مهم اعتماد متقابل اجتماعى و در نتيجه از عوامل مهم سرمايه اجتماعى است. در روايات آمده است كه رعايت عهد و پيمان و وفاء به آن نسبت به همه لازم است خواه طرف مقابل مسلمان باشد يا كافر و نيكوكار باشد يا بدكار. امام باقر(ع) فرمود: «ثلاث لم يجعل اللّه عزّ و جلّ لاحد فيهن رخصة:اداء الامانة الى البرّ و الفاجر والوفاء بالعهد للبرّ و الفاجر و برّالوالدين برّين كانا او فاجرين؛() سه چيز است كه خداى سبحان اجازه ترك آن را به كسى نداده است :ـ1 اداء امانت نسبت به نيكوكار و بدكار ـ2 وفاء به عهد و پيمان نسبت به نيكوكار و بدكار ـ3 نيكى به پدر و مادر چه نيكوكار باشند چه بدكار.»
پيامبر گرامى اسلام(ص) نيز فرمود: «من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليف اذا عهد؛() كسى كه به خدا و روز قيامت اعتقاد دارد بايد به عهد و پيمان خود وفا كند.»
در سوره اسراء نيز خطاب به مؤمنان فرمود: «و اوفوا بالعهد انّ العهد كان مسؤولاً؛() و به عهد و پيمان خود وفا كنيد كه از عهد سؤال مىشود.» سؤال از عهد را مفسران به گونههاى مختلف تفسير كرده‌اند ولى روشنترين وجه آن است كه از خود وفاء به عهد سؤال مىكنند يعنى آدميان در مقابل عهد و پيمان مسؤولند كه آن را وفاء كنند و اگر كسى به آن وفاء نكرده باز مسؤول است كه چرا به آن وفا نكرده است.
در سوره مباركه مائده به ايمان آوردهها
فرمود: «يا ايّهاالّذين آمنوا اوفوا بالعقود احلّت لكم بهيمة الانعام الّا ما يتلى عليكم غير محلّى الصيد و انتم حرم انّ اللّه يحكم ما يريد؛() اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد به پيمانها (و قراردادها) وفا كنيد چهارپايان براى شما حلال شده است مگر آن چه بر شما خوانده مىشود و استنثناء خواهد شد، و به هنگام احرام صيد را حلال نشمريد خداوند هرچه بخواهد در مصلحت باشد، حكم مىكند.»
در اين آيه مؤمنان را مخاطب قرار داده و از آنها خواسته است كه به پيمانها و قراردادها وفا كنند و در واقع با اين خطاب به مؤمنان گوش زد مىكند كه ايمان تو مىطلبد به پيمانى كه دارى وفادار باشى و اگر مىخواستى ايمانت به كمال برسد و مؤمن راستين باشى بايد اين دستور را به كارگيرى، علاوه بر اين وجه، جهت ديگر در خطاب است و آن اين كه خطاب “اى مؤمنان” از سوى خدا شيرينى و لذتى را در مؤمن ايجاد مىكند كه رنج اين تكليف و مسؤوليت را از ايشان مي‌زدايد. از اين رو امام صادق(ع) فرمود: «لذّة ما فى الندا ازال تعب العبادة والعناء؛() لذت موجود در ندا و خطاب الهى رنج و سختى عبادت و اطاعت را زايل مىكند.»
زيرا آدم مؤمن خود را مخاطب خدايى مي‌داند كه كامل و كمال مطلق و جمال و جلال مطلق و دارنده همه اسماء حسنا و زيبايىها است كه انسانى را كه تمام وجود و فقر و نياز و وابستگى است و از خود چيزى ندارد شايستگى آن را پيدا كرده مخاطب او شود. و به او فرمان دهد و از او تكليف وظيفه‌اى طلب كند.
معناى عقد
“عقد” در آيه به معناى(معقود) يعنى پيمان است. گرچه عقد در لغت آن چيزى است كه بشر در كارهاى روزانه خود در امور محسوس به كار مىبرد مانند گره زدن با طناب اما همين عمل در امور معنوى نيز به كار مي‌رود مانند پيمان هايى كه ميان انسانها برقرار مىشود.
نسبت عقد و عهد عموم وخصوص مطلق است هر عقدى عهد است ولى هر عهدى عقد نيست.
 وفاء به عهد از احكام بين‌المللى اسلام
قرآن كريم بر وفا به عقد و عهد تكيه مىكند و آن را از برنامههاى بين المللى خود مي‌داند. هرگاه انسان عقدى مىبندد خواه با شخص يا دولتى چه مؤمن و مسلمان يا كافر، اين عقد واجب “الاطاعة و واجب الوفاء” و نقض آن حرام است. از اين رو قرآن به مؤمنان دستور
مي‌دهد به عقد و عهدى كه با مشركان بسته‌اند وفادار باشند. “كيف يكون للمشركين عهد عند اللّه و عند رسوله الّا الّذين عاهدتم عند المسجد الحرام فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم؛() چگونه براى مشركان پيمانى نزد خدا و رسول او خواهد بود (در حالى كه آنها همواره آماده شكستن پيمان شما هستند) مگر كسانى كه نزد مسجد الحرام با آنان پيمان بستيد (و پيمان خود را محترم شمردند) تا زمانى كه در برابر شما وفادار باشند شما نيز وفادارى كنيد.».
اما اگر سر گردگان آنها پيمان شكنى كردند با آنها ستيز كنيد: «و ان نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم وطعنوا فى دينكم فقاتلوا ائمة الفكر انّهم لاايمان لهم؛() و اگر پيمانهاى خود را پس از عهد بشكنند و آيين شما را مورد طعن قرار دهند با پيشوايان كفر پيكار كنيد چرا كه آنها پيمانى ندارند.»
اقسام عهد و پيمان
عهد و پيمان داراى اقسامى است:
ـ1 عهد با خدا كه عقد توحيد است يعنى انسان با خدا ميثاق و پيمان مىبندد كه او را به يكتايى و يگانگى بشناسد و فقط در برابر او عبادت كند و از او ـ پيروى نمايد و از غير او چه شيطان باشد، چه انسان باشد يا هواى نفس باشد ـ اطاعت ننمايد. از اين رو قرآن در سوره يس فرمود: «الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لاتعبدوا الشيطان انه لكم عدوّ مبين و ان اعبدونى هذا صراط مستقيم؛() آيا با شما عهد نكردم اى فرزندان آدم كه شيطان را نپرستيد كه او براى شما دشمن آشكارى است و اين كه مرا بپرستيد كه راه مستقيم اين است.»
در لزوم وفاء به عهد الهى فرمود: «و اوفوا بعهد اللّه اذا عاهدتم ولاتنقضوا الايمان بعد توكيدها و قد جعلتم اللّه عليكم كفيلا؛() هنگامى كه با خدا عهد بستيد به عهد با خدا وفا كنيد و سوگندها را بعد از محكم ساختن نشكنيد در حالى كه خدا را كفيل و ضامن بر سوگند خود قرار داده‌ايد.»
ـ2 عهد با رسول خدا كه همان عهد نبوت با رسول خدا است.
ـ3 عهد با اولياء خدا كه همان عقد ولايت با آن هاست.
در اين سه قسم آدمى بايد با پيمانى كه به خدا و پيامبر و اهل بيت او منعقد كرده است وفاء كند.
4ـ عهد با مردم: انسان هر نوع تعهد و قراردادى كه با مردم منعقد مىكند بايد به آن وفاء كند كه ممكن است اين عهد در قالب
معاملات و دادوستد انجام شود كه وفاء به آن در چارچوب همان قرار داد لازم الوفاء است از باب مثال اگر معامله‌اى انجام شد و خريد و فروشى به وقوع پيوست، خريدار بايد پول را پرداخت كند و فروشنده نيز بايد كالا را تحويل دهد و اگر تعهدات از نوع اخلاقى باشد در آن جا نيز به لحاظ اين كه آن تعهد محترم است لازم الوفاء است و گرنه آدمى از نيل به كمال و فضائل اخلاقى و مقامات عاليه انسانى باز مىماند.
پيمان شكنى زورمندان
تحليل قرآن درباره وفاء به عهد و عقد آن است كه عدّه‌اى قدرتمند و قدرت مدار به عهدشان وفا نمىكنند و اين سرّ فتنه عالم است، انسان نمىتواند زندگى كند. چنان كه دولتها بايد به ناچار با دولتهاى ديگر تعامل مالى يا حقوقى داشته باشند و اين بدون عقد و عهد تحقق پيدا نمىكند و اگر به تعهد عمل نشود و هر قدرتمند عقدش را زير پاگذارد نمىتوان مسالمت‌آميز زندگى كرد. بر اين اساس است كه احترام به عقود و قرار داد متقابل واجب و لازم است و اگر قدرتمندى با اتكاء به قدرت خود در رابطه با ملتهاى ضعيف تنها به منافع خود بيانديشد و با اندك بهانه‌اى پيمان شكنى كند نمىتوان نظمى در جهان برقرار كرد و با امنيت و آرامش به زندگى ادامه داد. از اين رو لازم است همه آدميان بر اساس اين قانون بين المللى به عقد و عهد پاى بند بوده و به منافع همگان فكر كنند تا ثبات و امنيت برقرار و ادامه زندگى ميسور باشد.
5 ـ عهد با خويشتن :عهدهايى كه انسان به هنگام تهذيب نفس و خودسازى و در طريق تكامل صفات نيك و اعمال صالحه با خودش منعقد مىكند، يعنى انسان با خود تعهد مىكند كه هر روز جز در مسير طاعت حق گام بر ندارد و از گناهان بپرهيزد و اين عهد با خويشتن همان است كه علماى اخلاق و عرفان از آن به مشارطه و مراقبه و محاسبه ياد مىكنند كه آدمى پيوسته با خود شرط مىكند هر روز چه كارهايى را انجام دهد و از چه كارهايى پرهيز كند و در طول روز مراقب و نگهبان خويش باشد كه به اين تعهد عمل كند و شامگاهان با محاسبه و حسابرسى از خويشتن و بررسى اعمال روزانه خود كاستىهاى خود را شناخته و با توجه به آن با توبه به جبران آن اقدام كند و در صورت مثبت بودن اعمال به ستايش خداى سبحان بپردازد.
شهداء وفا كنندگان به عهد الهى
در قرآن كريم آمده است كه مجاهدان با خدا
پيمان مىبندند كه با حضور در جبهههاى نبرد از دين خدا دفاع كنند، عدّه‌اى صادقانه بر اين عهد پاى بندند و تا پاى شهادت پيش مي‌روند و عدّه‌اى در انتظارند و عدّه‌اى پيمان شكنى مىكنند، قرآن كريم در سوره احزاب در اين خصوص مىفرمايد: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلا؛() در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‌اند و بعضى پيمان خود را به آخر بردند و در راه او شربت شهادت نوشيدند و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود نداده‌اند.»
و درباره آن هايى كه پيمان شكنى كرده‌اند مىگويد: «ولقدكانوا عاهدوا اللّه من قبل لايولّون الادبار و كان عهد اللّه مسؤولا؛() آنها پيش از اين با خدا عهد كرده بودند كه پشت به دشمن نكنند و عهد الهى مورد سؤال قرار خواهد گرفت (و در برابر آن مسؤولند.)
بر اساس اين دو آيه مؤمنان واقعى بر عهد خود با خدا و پيامبر پاى بندند اما منافقان يا فاسقان نه تنها بر عهد خود پاى بند نيستند بلكه نقض عهد كرده و پيمان شكنى مىكنند.
وفاى به عهد از اوصاف الهى
خداى سبحان داراى اسماء حسنا و صفات جمال و كمال فراوانى است كه از جمله آن اوصاف (وفىّ) يعنى وفا كننده به عهد است از اين رو در سوره توبه فرمود: خداى سبحان با مؤمنان معامله‌اى مىكند و از آنها جان و اموالشان را مىخرد و در برابر به آنان بهشت مي‌دهد. سپس مىفرمايد: «وعداً عليه حقاً فى التوراة و الانجيل و القرآن و من اوفى بعهده من الله؛() اين وعده حقى است بر او كه در قرآن و تورات و انجيل آن را بيان كرده و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است.»
بر اين اساس انسانى كه بعهد خودش وفاء مىكند مظهر مشيت خدا است و در جاى ديگرى فرمود: «واوفوا بعهدى اوف بعهدكم؛() به پيمانى كه با من بسته‌ايد وفا كنيد تا من نيز به پيمان شما وفا كنم.» آدمى بايد كه به پيمانى كه با خدا بسته وفادار باشد كه نتيجه آن وفاء عهد از سوى خداست.
انبياء الهى الگوى وفاء به عهد
پيامبران الهى و اولياء خداى سبحان از وفا كنندگان به عهد الهى هستند انسانها نيز بايد با اسوه قرار دادن آنها به عهد و پيمان پاى بند
باشند. قرآن كريم يكى از مصاديق و اسوههاى وفا به عهد را ابراهيم خليل الرحمن معرفى كرده است و فرمود: «و ابراهيم الّذى و فّى؛() و ابراهيمى كه به عهد خود وفاء كرده و وظيفه خود را به طور كامل ادا كرد.»
از حضرت اسماعيل نيز به (صادق الوعد) ياد كرد و فرمود: «واذكر فى الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد و كان رسولاً نبياً؛() و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن كه او در وعدههايش صادق و رسول و پيامبرى بزرگ بود.»
ذكر حضرت ابراهيم و اسماعيل به عنوان وفاء كنندگان به عهد و صادق بودن در وعده از باب مثال است، در واقع همه انبياء الهى از اين وصف مهم بهرهمندند و مؤمنان بايد در وفاء به پيمان به آنها اقتداء كرده و آنها را اسوه خود قرار دهند.
ابعاد عهد و پيمان و وفاء به آن
عهد و عقد داراى ابعاد مختلفى است هم داراى بعد فقهى و حقوقى است و هم داراى بعد اخلاقى، در فقه و حقوق از عهد و عقد از جهت لزوم و جواز و از جهت امكان فسخ و عدم آن و همچنين از اين جهت كه با چه كسانى مىشود پيمان بست و با چه كسى نمىتوان پيمان بست بحث مىشود كه به تفصيل در فقه و حقوق مورد بررسى قرار مىگيرد.
اما از جنبه اخلاقى، از معاهده و پيمان از آن جهت بحث مىشود كه داراى ارزش معنوى است و موجب كمال نفس مىگردد و به لحاظ اجتماعى موجب تحكيم پيوندهاى اجتماعى و تقويت اعتماد عمومى مىگردد.
وفاى به عهد در روايات
در احاديث و روايات در زمينه وفا به عهد تعبيرات بسيار جالبى به كار رفته كه به برخى از آنها اشاره مىشود.
ـ1 پيامبر اسلام(ص) فرمود: «لادين لمن لاعهد له؛() كسى كه پاى بند به عهد و پيمان خود نيست دين ندارد.»
بر اساس اين حديث دين و دين دارى در پاى بندى به عمل به پيمان هاست چه پيمان خالق با انسان و چه پيمان مخلوق با مخلوق و اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «اصل الدين اداء الامانة و الوفاء بالعهود؛() اصل دين دارى در اداء امانت و وفا دارى به پيمان است.»
ـ2 حضرت امير(ع) در فرمانش به مالك اشتر بر مسأله وفاى به عهد در برابر هر كس و هر گروه تأكيد مىكند و مىفرمايد: «و ان
عقدت بينك و بين عدوّك عقدة او البسته منك ذمّة فحط عهدك بالوفاء وارع ذمتك بالامانة واجعل نفسك جنّة دون ما اعطيت فانه ليس من فرائض اللّه شىء النّاس اشدّ عليه اجتماعاً مع تفرق اهوائهم و تشتّت آرائهم من تعظيم الوفاء بالعهود و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر؛() اگر بين تو و دشمنت پيمانى بسته شد و يا تعهد پناه دادن را به او داده‌اى جامه وفا را بر عهد خويش بپوشان و تعهدات خود را محترم بشمار و جان خويش را سپر تعهدات خود قرار ده، زيرا هيچيك از فرائض الهى نيست كه همچون وفاى به عهد و پيمان مردم با تمام اختلافاتى كه دارند نسبت به آن اين چنين اتفاق نظر داشته باشند،حتى مشركان زمان جاهليت علاوه بر مسلمانان آن را مراعات مىكردند. زيرا عواقب پيمان شكنى را آزموده بودند.»
ـ3 امام على(ع) در حديث ديگرى فرمود: «انّ العهود قلائد فى الاعناق الى يوم القيامة فمن وصلها وصله الله و من نقضها خذله اللّه؛() عهد و پيمان طوقى بر گردن انسان هاست تا روز قيامت، كسى كه آن را پيوند دهد و به آن وفا كند خداوند پيوند او را برقرار سازد و كسى كه آن را بشكند خداوند او را به حال خود رها مىسازد.»
در حديث ديگرى امام على(ع) فرمود: «اشرف الخلائق الوفاء؛()بهترين آفريدهها و يا بهترين خلق و خوى وفاى به عهد و پيمان است.»
و در روايتى پيامبر اكرم(ص) فرمود: پيمان شكنى موجب تسلّط دشمنان مىشود: «اذا نقضوا العهد سلّط اللّه عليهم عدوّهم؛() هنگامى كه مردمى پيمان شكنى كنند خداى سبحان دشمنانشان را بر آنان مسلّط مىسازد.»
آثار فردى و اجتماعى وفاى به عهد
در ضمن بحثهاى گذشته روشن شد كه پاى بندى به عهد و پيمان چه آثار و عواقب و پى آمدهايى براى فرد و جامعه دارد اما در عين حال برخى از آنها به صورت فهرست وار بيان مىشود:
ـ1 حفظ اعتماد اجتماعى و تحكيم آن به عنوان يكى از مؤلفههاى سرمايه اجتماعى در پرتو عهد و پيمان و عمل به آن.
ـ2 حافظ شخصيت و بزرگى چنان كه حضرت امير(ع) فرمود: «الوفا حصن السؤدد؛() وفاء به عهد قلعه و دژ محكم بزرگى و شخصيت است.»
ـ3 ورود به بهشت: در برخى روايات يكى از عوامل تضمين بهشت را وفاء به عهد و پيمان ذكر كرده است.
ـ4 نشانه و دليل ايمان: على عليه السلام فرمود: «من دلايل الايمان الوفاء بالعهد؛ يكى از نشانههاى ايمان وفاء به عهد است.»
منشأ وفادارى و پيمان شكنى
آن چه كه زمينه ساز پيدايش فضائل و رذايل در انسان است امورى است كه مىتوان سر چشمه فضائل را آگاهى از آن و نتايج آن و همچنين ايمان به خدا و قيامت دانست و سرچشمه رذايل را جهل و نادانى و هواى نفس و دنياگرايى و حاكميت شيطان و به طور كلى كفر و بى ايمانى و نفاق دانست زيرا، انسانى كه براى منفعت عاجل دنيا پيمان شكنى مىكند و خدا و سعادت جاودانه را به فراموشى مىسپارد به طور طبيعى پيمان را زير پا مىگذارد و امّا انسانى كه از عواقب اعمال و كارها با اطلاع و پيوسته خود را در محضر خدا مي‌داند و مي‌داند كه ابديتى در پيش دارد كه سعادت واقعى او را تشكيل مي‌دهد به طور كلى به فضائل و از جمله به عهد الهى پاى بند خواهد بود.
نتيجه گيرى
از مجموعه مباحث مطروحه استفاده مىشود كه يكى از برنامههاى مهم مؤمنان وفادارى به تعهدات و پيمانها است كه شامل عمل به تعهدى كه انسان با خدا و پيامبر و ائمه معصومين و مردم خويشتن دارد مىگردد و اگر انسانى به انواع تعهدات و از جمله تعهّد به مردم پاى بند باشد نتيجه آن از نظر فردى حفظ شخصيت و حفظ محبت الهى و از نظر اجتماعى حفظ اعتماد و در نتيجه تعاون و همكارى همگانى خواهد بود بنابراين بر مؤمنان لازم است به اين برنامه الهى پاى بند بوده تا در پرتو آن سعادت جاودانه و اعتماد اجتماعى و شخصيت واقعى خود را حفظ كنند. 
پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره مؤمنون، آيه .8
. سوره معارج، آيه .32
. سوره بقره، آيه .177
. اصول كافى، ج 2، ص .162
. همان، ص .364
. سوره اسراء، آيه .34
. سوره مائده، آيه .1
. مجمع البيان، ج 1، ص .490
. سوره توبه، آيه .7
. همان، آيه .12
. سوره ياس، آيه 61 ـ .60
. سوره نحل، آيه .91
. سوره احزاب، آيه .23
. همان، آيه .15
. سوره توبه، آيه .111
. سوره بقره، آيه .40
. سوره نجم، آيه .37
. سوره مريم، آيه .54
. بحارالانوار، ج 69، ص .198
. غررالحكم، حديث .1762
. نهج البلاغه، نامه .53
. غررالحكم، حديث .3650
. همان، حديث .2859
. بحارالانوار، ج 97، ص .46
. غررالحكم، حديث .1044

/

تجارت نجات بخش انسان آية اللّه جوادى آملى

در آموزههاى اسلامى و قرآنى دنيا ميدان تجارت و داد و ستد است، برخى در اين تجارت سود مىبرند و عدّه‌اى نيز در آن دچار خسارت و زيان مىشوند امام هادى(ع) فرمود: «الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسر آخرون؛() دنيا بازارى است كه گروهى در آن سود مىبردند و گروهى در آن دچار خسران مىشوند.» با توجه به اين كه دنيا ميدان و مركز تجارت است پرسشهايى مطرح مىشود و آن پرسشها عبارتند از:
1ـ مراد از ميدان تجارت بودن دنيا چيست؟
2ـ سرمايه آدميان در اين دنيا چيست؟
3ـ خريدار و فروشنده چه كسى است؟
4ـ كالايى كه مورد معامله قرار مىگيرد چه چيزى است؟
5 ـ هدف از اين تجارت چيست؟
6ـ چه كسانى در اين ميدان تجارت، سود مىبرند و چه كسانى در اين تجارت دچار خسران مىشوند؟
و….
اين گفتار در صدد پاسخ گويى به اين سؤالات از منظر قرآن برخواهد آمد.
واژههاى بيع، شراء و اشتراء، تجارت،
ربح، و خسران در قرآن كريم نشانه آن است كه صحنه زندگى و عرصه حيات آدمى ميدان تجارت او با خدا و يا ميدان تبادل با شيطان است، قرآن كريم تجارت سودآور انسانها را با خدا و تجارت زيان بار و خسارت خيز او را با شيطان به خوبى ترسيم كرده است.
در تبيين تجارت با خدا مىفرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا هل ادلّكم على تجارة تنجيكم من عذاب اليم تؤمنون باللّه و رسوله و تجاهدون فى سبيل اللّه باموالكم و انفسكم ذلكم خيرلكم ان كنتم تعلمون، يغفرلكم ذنوبكم و يدخلكم جنّات تجرى من تحتها الانهار؛() آيا مىخواهيد شما را به تجارتى كه مايه رهايى از كيفر دردناك الهى است، هدايت كنم، آن تجارت اين است كه در مرحله اول كه مرحله اعتقاد است به خداى سبحان و رسولش ايمان بياوريد و در گام بعدى كه مرحله عمل است با مال و جان خود در راه خدا جهاد كنيد و اين تجارت برايتان بهتر است، اگر بدانيد ره آورد اين تجارت از يك سو مغفرت و آمرزش الهى و از سوى ديگر رهايى از عذاب الهى و دستيابى به بهشت جاودان است.»
بنابراين خدايى كه انسانها را آفريده و قرارگاه آنها را در زمين و دنيا قرار داده است، خود اين دنيا و قرارگاه موقت آدمى ميدان تجارت و داد و ستد است.
وجه اشتراك و افتراق تجارت بشرى و الهى
داد و ستد بشرى مشتمل بر چهار ركن فروشنده، خريدار، كالا و بها است اين اركان چهارگانه كاملاً از يكديگر متمايز و جدا هستند، زيرا فروشنده كالايى را عرضه مىكند و خريدار با بهايى كه مىپردازد كالاى مزبور را با شرائط خاص مالك مىشود گرچه ممكن است فروشنده در اين رهگذر سودى ببرد و يا گرفتار خسران و غبن شود.
داد و ستدهاى مهم افزون بر اركان ياد شده دو ركن ديگر نيز دارد يكى تنظيم سند است و ديگرى شاهد و گواه، اما تجارت انسان با خدا در مقايسه با تجارتهاى بشرى مشتركاتى دارد و متمايزاتى و تفاوتهايى، وجه اشتراك آن در اشتمال بر اركان ششگانه مزبور است خداى سبحان در تبيين اركان شش گانه تجارت الهى فرمود: «ان اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بانّ لهم الجنّة يقاتلون فى سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون وعداً عليه حقاً فى التورية و الانجيل و القرآن و من اوفى بعهده من اللّه فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم؛() خداى سبحان از مؤمنان جانها و اموالشان را خريدارى كرده است كه در برابرش بهشت براى آنان باشد به اين گونه كه در راه خدا پيكار مىكنند، مىكشند و كشته مىشوند، اين وعده حقى است بر او كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده و چه كسى از خدا به عهدش وفادارتر است؟ اكنون بشارت باد بر شما به داد و ستدى كه با خدا كرده‌ايد و اين است آن پيروزى بزرگ.»
بر اساس اين آيه، در اين تجارت، ـ1 خريدار خداى سبحان، ـ2 فروشنده انسان مؤمن، ـ3 مورد معامله: جان پاك ومال پاكيزه،ـ4 بها: بهشت ابدى 5 ـ شاهد: انبياى الهى ـ6 سند رسمى و امضاء شده آن كتابهاى آسمانى آنان يعنى تورات و انجيل و قرآن كريم است.
اما تفاوت تجارت الهى با تجارت بشرى آن است كه تجارت با خدا درجاتى دارد در برخى درجات آن گرچه اركان چهارگانه، فروشنده، خريدار، كالا و بهاء وجود دارد ليكن فروشنده عين كالا و خريدار عين بهاست و فرقشان تنها به اعتبار است. زيرا در اين نوع تجارت فروشنده به حقيقت هستى خود را مي‌دهد و لقاء و ديدار خريدار را مىخرد.
به عبارت ديگر: در تجارت بشرى فروشنده كالايى خاص جز هستى خود را مىفروشد از باب مثال كالايى مانند پارچه را مىفروشد و اين پارچه غير فروشنده است و خريدار نيز با پرداخت بهايى خاص متاع فروشنده را مىخرد و اين بهاء غير از ديدار خريدار است ولى گاهى تفاوت فروشنده و كالا و خريدار و بهاء اعتبارى است زيرا فروشنده حقيقت هستى خود را مي‌دهد و آن با شهادت در ميدان جهاد حاصل مىشود و مشترى نيز به جاى هر چيز لقاى خود را بهره فروشنده مىكند و به او اجازه ملاقات و ديدار خود را مي‌دهد مؤمنان متوسط خود را به خداى سبحان مىفروشند تا در مقابل آن بهشت بگيرند ولى برخى اهل ايمان به كمتر از لقاى الهى رضايت نمي‌دهند.
سرمايه انسان در اين تجارت
سرمايه انسان در ميدان تجارت دنيا هدايت فطرى، قدرت فهم و عقل، نيروى كار و عمر آدمى است كه اگر در راه تحصيل عقايد و معارف الهى و اعمال صالح صرف شود تجارتى بى خسارت و سودآور خواهد بود و اگر در غير اين راه صرف شود تجارتى زيانبار است و به ديگر سخن اگر كسى با سرمايههاى علمى و عملى خود به تجارت با خدا پرداخت سودمند است و اگر با او معامله نكرد او به حقيقت اهل خسارت است. «و العصر انّ الانسان لفى خسر الّا الّذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر؛() به عصر سوگند، انسانها همه در زيانند، مگر كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند و يكديگر را به حق سفارش كرده و يكديگر را به شكيبايى و استقامت توصيه نموده‌اند.»
انسان سرمايههاى وجودى خود را چه بخواهد و چه نخواهد از دست مي‌دهد،
ساعات و ايام و ماهها و سالهاى عمر به سرعت مىگذرد، نيروهاى معنوى و مادى تحليل مي‌رود و توان و قدرت كاسته مىشود.
يك قلب استعداد معينى براى ضربان دارد وقتى آن استعداد و توان پايان گرفت قلب خود به خود مي‌ايستد بى آن كه عيب و علت و بيمارى در كار باشد، همچنين ساير دستگاهها و سرمايههاى وجودى انسان و سرمايهها و استعدادهاى او، همه انسانها زيان مىكنند و تنها يك راه براى جلوگيرى از اين خسران عظيم و زيان قهرى وجود دارد تا اين زيان را به منفعت و سودى عظيم مبدّل كند و آن به اين است كه با رفتن اين سرمايه، سرمايه گرانبهاتر و ارزشمندتر به دست آورد و آن سرمايه عظيم ايمان و عمل صالح و سفارش همديگر به حق و شكيبايى است كه در آن رضاى خدا و وصول به مقام او باشد بنابراين كسانى كه با از دست دادن اين سرمايه، مالى به دست آورد يا مقامى تحصيل كند و كاخ و قصرى فراهم سازد و يا عيش و نوش و لذّت زودگذر دنيوى را تأمين نمايد، دچار خسارت فوق العاده‌اى شده است اما اگر با آن سعادت جاودانه را تحصيل كند مىتواند ادعا كند سودى عايد شده است.
قرآن كريم بر اساس سوره والعصر نجات آدمى را از خسران عظيم بر چهار اصل مبتنى كرده است:
ـ1 ايمان كه زيربناى همه فعاليتهاى انسان را تشكيل مي‌دهد زيرا تلاشهاى عملى انسان از مبانى فكرى و اعتقادى او سرچشمه مىگيرد به همين دليل است كه انبياء الهى قبل از هر چيز به مبانى فكرى و اعتقادى امتها مىپرداختند.
ـ2 اعمال صالح به عنوان ميوه درخت پرثمره ايمان، يعنى هر كار شايسته‌اى كه وسيله تكامل نفوس بشرى و پرورش اخلاق و قرب الى اللّه و پيشرفت جامعه انسانى در تمام زمينهها شود، خواه عبادات باشد، خواه انفاق در راه خدا و خواه جهاد در راه خدا و يا كسب علم و دانش و مانند آن.
ـ3 دعوت همگانى و عمومى به سوى حق، انسانى كه مىخواهد از خسارت و زيان نجات پيدا كند بايد نسبت به جامعه احساس مسؤوليت كند و آنها را به آن چه كه
واقعيت و مطابق با واقعيت است سفارش كند يعنى هم امر به معروف و نهى از منكر كند و به تعليم دادن و ارشاد جاهل بپردازد و هم غافلان را بيدار سازد و بالأخره همه را به حق تشويق نمايد و به تبليغ و ايمان و عمل صالح اقدام كند.
ـ4 سفارش همديگر به شكيبايى و استقامت، يكى از اصول براى نجات از خسارت سفارش ديگران به شكيبايى و پايمردى در اطاعت خدا و دورى از معصيت الهى و مصائب و حوادث ناگوار است.
تجارت و معامله با شيطان
برخى انسانها در ميدان تجارت دنيا با شيطان داد و ستد مىكنند كه در اين تجارت دچار خسارت فوق العاده مىشوند.
در قرآن كريم مىفرمايد: «اولئك الّذين اشتروا الضلالة بالهدى فما ربحت تجارتهم و ما كانوا مهتدين؛() منافقان كسانى هستند كه هدايت را به گمراهى فروخته‌اند و اين تجارت آنها سودى ندارد و هدايت نيافته‌اند.»
در واقع منافقان با فروش هدايت و خريدارى ضلالت هيچگاه سود و بهره‌اى نخواهند داشت.
گمراهان در واقع با شيطان كه متولّى ضلالت و گمراهى انسان هاست داد و ستد مىكنند، سرمايههاى انسانى را از دست مي‌دهند و به جاى آن كالايى را مىخرند كه عذاب و دوزخ جاودانى را براى آنان تأمين كند، در تجارت انسان با شيطان به لحاظ اين كه او مالك و صاحب اختيار خود نيست و همه چيز خود را به شيطان داده است دچار بدترين معامله شده است.
قرآن مىفرمايد: «بئسما اشتروا به انفسهم ان يكفروا بما انزل اللّه؛() آنها در مقابل بهاى بدى خود را فروختند كه به ناروا به آياتى كه خدا فرستاده بود كافر شدند» و در آيه 102 سوره بقره فرمود: «ولبئس ماشروا به انفسهم لو كانوا يعلمون» و چه‌زشت و ناپسند بود آن چه خود را به آن فروختند اگر مي‌دانستند.
منافقان در دنيا سرمايه فطرت و هدايت خويش را مىفروشند و ضلالت مىستانند و اگر آدمى سرمايه ظاهرى را بفروشد چون
بايع غير از سرمايه است. راه براى تحصيل سرمايه مجدّد باز است. اما اگر كسى خود را بفروشد ديگر راهى براى تحصيل سرمايه جديد ندارد، منافقان و كافران كه خود را به شيطان فروختند همه راههاى كسب سود را به روى خود بسته‌اند چنان چه راه تحصيل سرمايه مجدّد را نيز مسدود كرده‌اند.
شيطان نيز كه مشترى حقيقت انسانهاى منافق، كافر و تبهكار است اين گونه نيست كه پس از خريدارى و تملك و نيز اسير كردن انسان خريدارى شده، بر او منّت گذارده و آزادش كند بلكه در دنيا انسان خود فروخته را تحت ولايت خودش مىگيرد و همواره به زبان او سخن مىگويد و با چشم او مىنگرد: «اتخذوا الشيطان لامرهم ملاكاً و اتخذهم له اشراكاً فباض و فرّخ فى صدورهم و دبّ و درج فى حجورهم فنظر باعينهم و نطق بالسنتهم؛() اين زشت سيرتان شيطان را ملاك و اساس كار خود قرار دادند او نيز آنها را به عنوان دامهاى خويش(يا شريكان خود) برگزيد و به دنبال آن در سينههاى آنها تخم گذارى كرد، سپس آن را مبدّل به جوجه نمود، اين جوجههاى شيطانى از درون سينههاى آنان خارج شده، در دامانشان حركت كرد و پرورش يافت و سرانجام كارشان به جايى رسيد كه شيطان با چشم آنها نگاه كرد و با زبانشان سخن گفت، آنها را بر مركب لغزشها سوار كرد و سخنان فاسد و باطل را در نظرشان زينت بخشيد و به اين دليل اعمال آنها اعمال كسى است كه شيطان او را در سلطه شريك خود ساخته و سخنان باطل را بر زبان او نهاده است.
شيطان نه تنها در دنيا آنها را راهنمايى مىكند كه در آخرت نيز قرين آنان است چنان كه فرمود: «حتى اذا جائنا قال ياليت بينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين؛() تا زمانى كه در قيامت نزد ما حاضر شود، مىگويد: اى كاش ميان من و تو فاصله مشرق و مغرب بود چه بد همنشينى بودى.» در واقع پيروان شيطان از حشر با او در قيامت در رنجند. بنابراين كسى كه سرمايههستى خود را باخت، هدايتپذير نيست ناگفته نماند اين هدايت ناپذيرى معلول سوء اختيار خود منافقان است.
ره‌آورد تجارت با خدا
انسان مؤمنى كه در ميدان تجارت، با خدا شركت مىكند، اين تجارت براى او پيامدها و ره آوردهاى فراوانى دارد كه بالاترين آن ديدار با پروردگار است، اما براى مراتب پايينتر پيامدها و نتايجى مترتب مىشود قرآن فرمود:علاوه بر نجات از عذاب دردناك الهى :يغفرلكم ذنوبكم و يدخلكم جنّات تجرى من تحتها الأنهار و مساكن طيّبة فى جنّات عدن ذلك الفوز العظيم و اخرى تحبّونها نصر من اللّه و فتح قريب و بشّر المؤمنين؛() گناهانتان را مىبخشد و شما را در باغهايى از بهشت جاودان جاى مي‌دهد و اين پيروزى عظيم است و نعمت ديگرى كه آن را دوست داريد به شما مىبخشد و آن يارى خداوند و پيروزى نزديك است و مؤمنان را به اين پيروزى بزرگ بشارت ده.»
بر اساس آموزههاى اين آيه ره آورد تجارت با خدا عبارت است از :ـ1 بخشش گناهان ـ2 راهيابى به بهشت جاودان ـ3 پيروزى بر دشمن ـ4 نصرت الهى و پيروزى نزديك.
ويژگىهاى مؤمنان و تاجران پرسود
در سوره توبه پس از دعوت به شركت در معامله پر سود با خدا به ويژگىهاى كسانى مىپردازد كه در اين معامله شركت مىكنند و آنها را به اين صورت بيان مىكند: «التّائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود اللّه و بشّرالمؤمنين؛() مؤمنان كسانى هستند كه توبه كنندگانند، و عبادتكاران، سپاسگويان، سياحت كنندگان، ركوع كنندگان، سجده آوران، آمران به معروف، نهى كنندگان از منكر، و حافظان حدود و مرزهاى الهى و بشارت ده به مؤمنان.»
بر اساس اين آيه در واقع مؤمنان كسانى هستند كه داراى ويژگىهاى ذيل‌اند:
1ـ توبه كار: كسانى كه دل و جان خود را با آب توبه از گناهان شستشو مي‌دهند.
2ـ عابدان: كسانى كه در پرتو ارتباط با خدا و پرستش ذات پاك او خودسازى
مىكنند و با او به راز و نياز و نيايش مىپردازند و در برابر او سر تسليم فرود مي‌آورند.
3ـ سپاسگزاران نعمتهاى الهى :كسانى كه در برابر نعمتهاى مادى و معنوى پروردگار سپاس مىگويند.
4ـ استمرار بر عبادت خدا و اطاعت او: كسانى كه پيوسته و مستمراً به عبادت خدا و اطاعت او ادامه مي‌دهند. گرچه سياحت معناى عامى دارد و مىتوان آن را بر سير و سياحت بر روى زمين به منظور شناخت عظمت خدا و شناخت جوامع بشرى و آشنايى با عادات و رسوم و سياحت به منظور كسب علوم و دانشهاى اقوام و ملت هايى كه داراى انديشههاى زنده هستند تا از اين طريق خود انديشه‌اش را زنده و فكر خود را پخته سازد.
ممكن است مراد كسانى باشند كه به سوى ميدان مبارزه و جهاد با دشمن به سير و حركت مىپردازند و ممكن است مراد سير عقل و فكر در مسائل مختلف مربوط به جهان هستى و عوامل سعادت و پيروزى و اسباب شكست و ناكامى باشد.
5 ـ ركوع كنندگان :كسانى كه بدليل معرفت و شناخت خدا و جمال و جلال او و شناخت عظمت او در برابر او سرخم مىكنند و به ركوع مىپردازند.
6ـ سجده كنندگان :كسانى كه فقط خدا را شايسته مسجود واقع شدن مي‌دانند و تنها در برابر او سجده مىكنند.
7 ـ امر كنندگان به معروف :كسانى كه مردم را به معروف و نيكىها دعوت مىكنند.
8 ـ نهى كنندگان از امور ناپسند :كسانى كه با هرگونه فساد و منكرى مبارزه مىكنند.
9ـ نگهبانان مرزهاى الهى: كسانى كه مهمترين وظيفه اجتماعى خود را حفظ حدود الهى و اجراى قوانين او و اقامه حق و عدالت مىنمايند.
از دقت در اين ويژگىها دانسته مىشود كه انسان هم بايد به تربيت و تهذيب نفس و خودسازى بپردازد و هم با انجام وظائف اجتماعى به پاكسازى محيط و جامعه بپردازد.
نمونه‌اى از فروش جان و خريد
رضوان
فداكارى بزرگ اميرالمؤمنين در ليلة المبيت و خوابيدن آن حضرت به جاى پيامبر اكرم(ص) و گذشتن از هستى خود و به استقبال ضربههاى شمشير مهاجمان قبيله حجاز رفتن بهترين نمونه فروختن جان براى رسيدن به رضوان و لقاى الهى بود: «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رؤوف بالعباد؛() بعضى از مردم با ايمان و فداكار جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.»
سرمايههاى علمى انسان
خداى سبحان انسان را با سرمايههاى علمى آفريده است، سرمايههاى علمى انسان داراى دو بخش است:
ـ1 علم حصولى و اكتسابى كه از راه اندامهاى ادراكى مانند چشم و گوش و ديگر حواس ادراكى به رهبرى عقل بدست مي‌آيد و انسان در آغاز تولد تنها از ابزار تحصيل آنها بهرهمند است.
«و اللّه اخرجكم من بطون امّهاتكم لاتعلمون شيئاً و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلّكم تشكرون؛() و خدا شما را از شكم مادرانتان خارج نمود در حالى كه هيچ چيز نمي‌دانستيد و براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد تا شكر نعمتهاى او را به جا آوريد.»
ـ2 علم حضورى و شهودى، علمى كه خداى سبحان با سرمايه‌اى گرانبها آفريد و آن تسويه جان آدمى و الهام فجور و تقوا به اوست.
«و نفس و ما سوّيها فالهمها فجورها و تقويها؛() سوگند به نفس آدمى و آنكس كه او را مرتب و منظم ساخت و سپس فجور و تقوى را به او الهام كرد.»
تسويه بدن آدمى به داشتن اندام هايى چون چشم و گوش و دهان و مانند آنهاست و انسان با نداشتن يكى از آنها معيوب است و تسويه جان او به آگاهى و معرفت او نسبت به فجور و تقواست.
اين سرمايه علم حضورى با الهام الهى در انسان تحقق پيدا مىكند و اگر كسى اين سرمايه را از دست داد يعنى فطرت خويش
را در گور هواهاى نفسانى مدفون ساخت، ديگر از روح و نفس انسانى برخوردار نيست و معناى صحيح انسانيت بر او صدق نمىكند.
 تجارت معنوى در سخنان امام على(ع)
على عليه السلام در نهج البلاغه فرمود: «انّ الدنيا دار صدق لمن صدقها و دار عافية لمن فهم عنها و دار غنى لمن تزود منها و دار موعظة لمن اتعظ بها مسجد احبّاء الله و مصلّى ملائكة الله و مهبط وحى الله و متجر اولياء الله، اكتسبوا فيها رحمة و ربحوا فيها الجنه؛() در حقيقت جايگاه صدق و راستى است براى آن كس كبه با آن به راستى رفتار كند و خانه تندرستى است براى آن كس كه از آن چيزى بفهمد و سراى بىنيازى است براى آن كس كه از آن توشه برگيرد و محل اندرز است براى آن كس كه از آن اندرز گيرد، مسجد دوستان خداست و نمازگاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحى الهى و تجارت خانه اولياء حق، آنها در اين جا رحمت خدا را بدست مي‌آورند و بهشت را سود خود قرار دادند.»
در بيان ديگرى آن حضرت فرمود: «من حاسب نفسه ربح و من عقل عنها خسر؛() كسى كه به حساب نفسش برسد سود مىبرد و كسى كه از خويش غفلت كند زيان مىبيند.»
در گفتار ديگرى فرمود: «ولاتجارة كالعمل الصالح و لاربح كالثواب؛() هيچ تجارتى همچون عمل صالح نيست و هيچ سودى همچون پاداش الهى نيست.»
نتيجهگيرى
با دقت در مجموع مطالب اين مقاله استنتاج مىشود كه آدمى وقتى قدم به عرصه عالم طبيعت و دنيا مىگذارد از سرمايههاى معنوى و مادى فراوانى برخوردار است سرمايههايى چون عقل و فطرت و هدايت فطرى و الهام الهى و به فجور و تقوى و علاوه سرمايه وحى و هدايت الهى كه توسط انبياء در اختيار انسان نهاده شده است و سرمايه هايى مادى چون اعضاء و جوارح و سرمايه عمر و نعمتهاى مادى فراوانى كه براى تأمين انسان در
اختيار او قرار گرفته است.
انسانى كه با اين سرمايهها در اين عالم قرار گرفت برخى سود مىبرند و برخى با باختن اين سرمايهها دچار خسارت و زيان مىشوند، انسان مؤمن در اين دنيا سود و منفعت عايدش مىشود و انسان كافر و منافق سرمايهها را از دست مي‌دهد بدون آن كه سودى عايدش شود.
دنيايى كه ميدان تجارت است فروشنده انسان است كه متاع خود را عرضه مىكند و مشترى آن گاهى خداست كه در اين صورت انسانى كه با خدا وارد معامله شود با توجه به مراتب و درجات انسان سودهاى پايدارى نصيب و بهره او مىشود در بالاترين مرتبه به لقاء الهى و ديدار خدا نائل مىشود و در مرحله پايينتر به بهشت وارد شده و از نعمتهاى آن بهرهمند مىگردد و در دنيا نيز پيروزى بهره او مىگردد علاوه بر آن از عذاب الهى در امان خواهد بود و انسانى كه با شيطان وارد معامله شود نه تنها سرمايه را باخته بلكه براى هميشه گرفتار عذاب الهى خواهد بود.
آن چه مورد معامله واقع مىشود جان و مال آدمى است و هدف از آن براى مؤمن سعادت جاودانه خواهد بود.
مؤمنان واقعى كسانى هستند كه از ايمان و عمل صالح برخوردار بوده هم به خود سازى بپردازد و هم نسبت به جامعه احساس مسؤوليت كند و با امر به معروف و نهى از منكر با فساد مبارزه كرده و حدود و قوانين الهى را حفظ و پياده نمايد.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. تحف العقول، ص .483
. سوره صف، آيه 12ـ .10
. سوره توبه، آيه .111
. سوره عصر.
. سوره بقره، آيه .16
. همان، آيه .90
. نهج البلاغه، خطبه .7
. سوره زخرف، آيه .38
. سوره صف، آيه 15 ـ .14
. سوره توبه، آيه .112
. سوره بقره، آيه .207
. سوره نحل، آيه .78
. سوره شمس، آيه 8 ـ .7
. نهج البلاغه، حكمت .131
. همان، .208
. همان، .113

/

موسيقى و پيامدهاى آن

تعيين مرز موسيقى مجاز و غير مجاز، مبتذل و غير مبتذل و به اصطلاح “لهوى” و غير لهوى كار ساده و آسانى نيست بلكه بايد گفت بسيار دشوار و دقيق است و در واقع حركت بر لبه تيغ برنده است. هر چند متأسفانه امروز اصطلاحى رائج شده است كه با آن خيلى از موسيقىها و غناى غير مجاز و مبتذل را (با ذبح غير شرعى) جزء حلالها مي‌دانند و آن “موسيقى اصيل” و غير اصيل است. ويا هرچه اصيل باشد ولو لهوى و مبتذل، حلال است و هرچه غير اصلى باشد قاعدةً بايد حرام باشد!! براى روشن شدن مسئله ناچاريم نكاتى را تذكر دهيم:
ـ1 ما منكر برخى آثار غير منفى و شايد گاهى مثبت برخى آهنگها نيستيم چنان كه از برادر مرحوم علّامه طباطبايى يعنى سيد محمد طباطبائى نقل شده است كه نامبرده «راجع به تأثير و كيفيّت آهنگها و تأثير آن در روح و تأثير لالائى براى كودكان كه آنها را به خواب مىبرد و به طور كلّى از اسرار علم موسيقى و روابط معنوى روح با صداها و طنينهاى وارده در گوش كتابى نوشتند كه تا به حال در دنياى امروز بى نظير و از هر جهت بديع و بى سابقه بوده ولى از ترس استفاده نامشروع از آن،از چاپ آن خوددارى مىكند و آن را از بين مىبرند.»() قسمت دوم
ـ2 نواختن آلات مختص موسيقى كه نوعاً در لهو و لعب به كار مي‌رود به اتفاق همه مراجع حرام است. هرچند در موردى به صورت غيرلهوى از آن استفاده شود، زيرا اين گونه آلات (مختص به لهو) نوعاً براى حرام ساخته شده است.
ولى گوش دادن به آهنگهايى كه از اين نوع آلات (مختصه لهوى) توليد مىشود، در صورتى حرام است كه متناسب با مجالس لهو و خوش گذرانى باشد.()
ـ3 “طرب و لهو” از واژههاى كليدى است در باب غنا و موسيقى. “طرب” به حالت سبك عقلى گفته مىشود كه بر اثر شنيدن آواز يا آهنگ در روح و روان آدمى پديد مي‌آيد و ا و را از حدّ اعتدال خارج مىكند اين امر تنها به حالت شادى اختصاص ندارد، بلكه از آهنگهاى حزن و غم آور نيز به دست مي‌آيد به گونه‌اى كه عنان آدمى از كف عقل گرفته مىشود.
گفتى است كه چه در باب شادى و چه در باب غم، غلبه هواى نفس و تهييج افكار باطل و تحريك شهوات نيز ملاك حصول غنا است. غنا هميشه فرحناك نيست، زيرا گاهى آدم هواپرست از راه غنا و توجه به فقدان معشوق و يا محروميّت از عشق جنسى، دچار هيجانات گشته به اندوه و غم مبتلا مىگردد.()
مقصود از واژه ” لهو” سازگارى و همنوايى آواز و آهنگ نواخته شده با مجالس فساد و خوشگذرانى است، يعنى ممكن است نغمههاى طرب‌انگيز نباشد، ولى از نغمه هايى باشد كه فقط در جلسات فاسقان و هواپرستان رايج باشد. اين آهنگ را لهوى مىگويند و اگر از هر دو مشخصه (طرب و لهو) برخوردار باشد مطرب لهوى گفته مىشود.
تمامى مراجع عظام تقليد (لهوى بودن) را جزء و قيد اصلى موسيقى حرام مي‌دانند ولى در قيد “طرب انگيزى” اختلاف نظر است.
آيات عظام: سيستانى، تبريزى، وحيد و مكارم مىگويند :”مطرب” بودن به هيچ گونه در موسيقى حرام تأثير ندارد و مقوم ماهيّت غنا نيست، ولى ما بقى فقها اظهار مي‌دارند كه موسيقى حرام بايد از دو مشخصه “لهوى” و “طرب انگيزى” برخور دار باشد تا مشمول حرمت قرار گيرد.()
نظر رهبرى
معلم له در ديدار با جوانان در تبيين مرز موسيقى مجاز و غير مجاز چنين مىگويد: «موسيقى اگر انسان را به بى كارگى، ابتذال، بى حالى و واخوردگى از واقعيّتهاى زندگى و امثال اينها بكشاند، اين موسيقى، موسيقى حلال نيست موسيقى حرام است. موسيقى اگر چنان
چه انسان را از معنويت، از خدا و ذكر(خدا) غافل كند اين موسيقى حرام است، موسيقى اگر انسان را به گناه و شهوت‌رانى تشويق كند اين موسيقى حرام است (در غير اين صورت حلال است…)»() در نتيجه مىتوان گفت موسيقى كه لهوى و طرب‌انگيز باشد و انسان را از ياد خدا و قيامت غافل كند و انسان را به بى كارگى و ابتذال و واخوردگى بكشاند حرام است و گرنه مجاز خواهد بود.
موسيقى و هيجان
هيجانات كاذب ضررها و زيانهاى فراوانى بر جسم و جان آدمى مىگذارد. فيزيولوژيستها و روانشناسان معتقدند كه امراضى از قبيل زخم معده و كمبود ويتامينها و رماتيسم و بيماريهاى روانى و اعصاب و سكته و فشار خون…از هيجانات و التهاب سرچشمه مىگيرند به نمونههايى از سخنان آنان در اين زمينه توجّه كنيد.
ـ1 دكتر مونتاكو مؤلف كتاب اختلالات عصبى معده مىنويسد :«آنچه مىخوريد باعث زخم معده نمىشود بلكه آنچه كه شما را مىخورد(هيجان) موجب پيدايش اين زخم مىشود».()
ـ2 دكتر الواريز مىگويد: شدت و ضعف زخمهاى معده بيشتر نسبت مستقيم با شدّت و ضعف درجه هيجانات درونى دارد.()
ـ3 دكتر هارولدبين: آزمايش بيش از 176 نفر نشان مي‌دهد كه گرفتاران بيمارى فشار خون، زخم معده، و مرض قلبى كسانى هستند كه دچار زندگانى پرهيجان و ناراحت كننده‌اى هستند.
ـ4 دكتر “اروارد بودولوسگى” مىگويد: «بيمارى قند مستقيماً از هيجانات عصبى حاصل مىشود كه تعادل شيميايى را بهم مي‌زند.»() و همين طور سكتهها سرطانهاو…عامل اصلى هيجانات و ناراحتى روحى روانى است.
عامل هيجان
موسيقى و ترانه با ارتعاشات و زير و بمهاى عجيب و غريب خود در اعصاب قلب تأثير خطرناكى مىگذارد، بدين ترتيب كه ضربان قلب از حالت عادى خارج شده و بيماريهاى خطرناك توليد مىكند. لذا مىتوان گفت عامل عمده هيجانات روحى انسانهايى كه معتاد به موسيقى و ترانه هستند، همين امر است.
بلكه كليه روانشناسان در اين نظر اتفاق دارند كه موسيقى عامل اصلى هيجانات است و اين موضوع نه تنها بر انسان آثار منفى و مهلك دارد كه بر موجودات ديگر و حيوانات نيز اثر مهلك دارد.() به نمونههايى در اين زمينه توجه كنيد:
ـ1 دكتر «اويزن اسوت مارون» درباره تأثير موسيقى بر ضربان قلب و سكته قلبى مىگويد: هيجان، بزرگترين عامل سكتههاى قلبى است و بيشتر هنرمندان به علّت سكته قلبى درگذشته‌اند.()
به اين نمونه توجه كنيد:
ماريا ليبران زند خواننده معروفه‌اى كه مردم از شنيدن آواز او بيهوش مىشدند در سال 1835 ميلادى كه در سن 27 سالگى هنگامى كه در يكى از تآترها مشغول خواندن بود ناگهان بيهوش مىشود و نقش بر زمين شده و بر اثر سكته ناگهانى در برابر ديدگان تماشاچيان مىميرد.()
ـ2 “لوتر” مىگويد: موسيقى در جريان خون و تنفس اثر مهمى دارد و حتى در بعضى موجب تحولات روحى و هيجانات آنى مىشود.()
ـ3 دكتر روبرت انگليسى متخصص روانشناسى كودك ثابت كرد كه اطفال در رحم، در تحت تأثير موسيقى قرار مىگيرند و اگر مادر حامله، به موسيقى گوش دهد ضربان قلب كودك در رحم زياد مىشود و اين حالت از 6 ماهگى به بعد است.()
ـ4 دكتر «گورلداواين» پس از مطالعات زياد به اين نتيجه رسيد كه ساز و آواز، علّت اساسى فشار خون بشمار مي‌رود.()
5 ـ دكتر پاول مقدارى از گلبولهاى سفيد و قرمز خون را در يك لوله بلورى جاى داد، و سپس آنرا در ميان حوضچه‌اى پر از آب قرار داد و بوسيله برق امواجى در آب ايجاد كرد كه آهنگهاى ترس آورى از آن برمىخاست. در طول دو دقيقه يك نيم از گلبولها جان سپرده و نيمه ديگر در آستانه مرگ قرار گرفته بودند.()
دو نمونه واقعى
ـ1 خبرگزارى رويتر مىنويسد :«50000 نفر از جوانان در “ملبورن” جمع شدند و بعد از گوش دادن به يك كنسرت موسيقى چنان به هيجان آمدند كه بدون جهت به جان هم افتادند و همديگر را زخمى و مصدوم نمودند كه با مداخله پليس غائله خاتمه مىيابد، امّا نتيجه اين هيجانات، مجروح شدن جمع زياد، از پادرآمدن چند نفر بر اثر ضرب چاقو، و مورد تجاوز قرار گرفتن تعدادى از دختران بود.»()
ـ2 در باغ وحش گلدسكو، يك اركستر اسكاتلندى برنامه موسيقى براى حيوانات اجراء كرد در پايان برنامه سه شير فرار كردند و يكى از آنها دستش شكست، زرافهها از شدّت هيجان غذا نخوردند و طوطيهاى
سخنگو با حالت غضب به نوازندگان فحش مي‌دادند.()
در نتيجه مىتوان گفت موسيقى يكى از قويترين عامل هيجانات در انسان است، و اين هيجانات آنى زيانها و ضررهاى فراوانى دارد از جمله مىتوان به زخم معده، فشار خون، بيماريهاى قند و ديابت، سكتههاى قلبى و خشونتهاى آنى…اشاره كرد.
موسيقى و خيالپردازى
عقل آدمى مانند هر چيز ديگر بر اثر تمرين علمى و انديشيدن خردمندانه، تمرين رياضيات و استدلالهاى عقلى قابل ازدياد و تقويت است.
امام صادق(ع) فرمود :«خداوند متعال عقل را از چهار چيز آفريده است. 1ـ دانش 2ـ قدرت 3ـ نور 4ـ خواستن. با امر الهى پس عقل را قائم به علم (و دانش) قرار داد…»()
على(ع) فرمود: «العقل غريزة تزيد بالعلم و التّجارُب؛() عقل غريزه‌اى است كه با دانش و تجربه‌اندوزى فزونى مىيابد.»
و امام صادق(ع) فرمود: «كثرة النّظر فى العلم يفتح العقل؛() زيادنگاه كردن در دانش (و فراگيرى آن) عقل را باز مىكند (و توسعه مي‌دهد).»
و امورى عقل را تضعيف و يا نابود مىكند:
1ـ شهوت و هوس
على (ع) فرمود: «ذهاب العقل بين الهوى و الشّهوة؛() نابودى عقل بين هوا (هاى نفسانى) و شهوت (و تمايلات) است.»
2ـ خيالپردازىها و آرزوها
على(ع) فرمود: «كثرة الامانىّ من فساد العقل؛() آرزوهاى (خيال پردازنده) زياد از عامل فاسد كننده عقل است.»
و در جاى ديگر فرمود: «اعلموا انّ الامل يُسهى العقل؛() بدانيد آرزوها عقل را به فراموشى مىسپارد.»
و توجّه داشته باشيد وقتى عقل نابود شد همه چيز را انسان از دست داده است. پيامبراكرم(ص) 1400 سال جلوتر فرمود: «انّما يدرك الخير كلّه بالعقل و لادين لمن لاعقل له؛() همانا خوبى به تمامى آن با عقل قابل درك (و رسيدن) است و كسى كه عقل نداشته باشد دين (هم) ندارد.»
موسيقى و غنا و آهنگهاى مصنوعى ساخت بشر يكى از مهمترين كار كردش خيالپردازى، تحريك شهوت، پرواز كردن در عالم آرزوهاى نشدنى و عالم بى نهايت خيال كه به شدّت عقل و خرد را تضعيف مىكند.
هنر موسيقى در اين است كه ما را خواسته يا ناخواسته به سفر در دنياى ذهنى و خيالى فرا مىخواند و به فضايى مىبرد كه براى آن آفريده نشده است. سرانجام نيز ما را سرگردان و لبريز از احساساتى كه به طور مصنوعى تحريك شده است رها مىكند. ما مىمانيم و انبوهى از احساسات تخليه نشده، نه مىتوان از آن دنياى خيالى، دل كند و به زندگى واقعى روى آورد و نه واقعيت پيرامون خود را فراموش كرد و با تكرار اين حالت و اعتياد به موسيقى جز تخدير روح و روان، چيزى بدست نمي‌آيد.
اين حالت مَثَل كسى است كه براى فرار از واقعيّت و به جاى سازگارى با آن، در دنياى خودخواهى و اوهام فرو مي‌رود و به موادّ مخدر پناه مىبرد. پس غرق شدن در دنياى موسيقى همراه است با انحراف از واقعيت و تضعيف عقل و فرورفتن در عالم خيال و رؤياهاى ناممكن.()
دوموسه مىگويد: موسيقى ما را به سير در عالمى كه هنوز براى انسان مجهول است رهبرى مىكند.()
هوگو نويسنده معروف مىگويد: علّت اينكه ما از موسيقى خوشمان مي‌آيد اين است كه در عالم خيالات و رؤياها فرو مي‌رويم.()
شامنور مىگويد: موسيقى گنگترين صداى روى زمين است.()
موسور وسكى مىگويد: براى ما نه موسيقى لازم است (و) نه سنگتراشى و نقاشى…ما احتياج به افكار زنده و بيدار داريم.
سرانجام اين خيال پردازيها جز بيچارگى و فلاكت چيزى نخواهد بود، به اين خاطره توجه كنيد:
«ريشاردواگنر» موسيقى دان مىگويد: تندرست نيستم. دستگاه اعضايم از ضعف روز افزون مرا آسوده نمىگذارد. زندگى سراسر پندار آميزم كه از عمل كافى بىبهره
است مرا به اندازه‌اى خسته كرده كه جز با وقفههاى طولانى نمىتوانم كار كنم و بيشتر بر اثر رنجى دردناك و پايدار كارم را قطع مىكنم. خيلى نگرانم و تنها هستم و بيشتر دلم مىخواهد بميرم.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. مهر تابان يادنامه علامه طباطبايى، سيد محمد حسين حسينى تهرانى، انتشارات باقرالعلوم، ص .25
. احكام موسيقى، ص 40 رـ ك: مكاسب المحرمه، امام خمينى(ره)، ج1 باب الغناء.
. المكاسب، شيخ انصارى، چاپ قديم، ص 36 ـ 37، احكام موسيقى ص .41
. احكام موسيقى، ص 41، ر.ك: امام استفتاءات، دفتر انتشارات اسلامى، قم، اول، 1372، ج 2، س 27؛ تبريزى، استفتاءات جديد، سرور قم، اول، 1378، س 1047 و 1050، صراط النجاة، ج 1، س 1001.
. مجلّه صباح، شماره 2 و 3، ص .153
. آيين زندگى، ويل كارنگى، به نقل از ساز و آواز، ص 62.
. همان، ص 63.
. بساز و آواز، ص .64
. ر.ك: ساز و آواز، ص 65، موسيقى از نظر دين و دانش.
. مجله صباح، شماره 2 و 3، 1381، ص 152، موسيقى از ديدگاه اسلام، محمد اسماعيل نورى، انتشارات آزادى، بى تا، ص .140
. ساز و آواز، ص .45
. كتاب شعر و موسيقى، به نقل از ساز و آواز، ص .81
. همان، ص .80
. ساز و آواز، ص 79.
. همان، ص .78
. كيهان يوميّه، شماره 6265، ساز و آواز، ص .64
. اطلاعات شماره 11539 به نقل از ساز و آواز، ص .65
. منتخب ميزان الحكمه، ج 1، ص 357.
. همان، ص 359، ح .4405
. همان، ص 359، ح .4408
. همان، ص 360، ح .4421
. همان، ص 361، ح .4431
. همان، ص 361، ح .4439
. همان، ص 358، ح .4381
. ر.ك: تعليم و تربيت، مرتضى مطهرى، تهران، انتشارات الزهراء، 1366 چاپ دهم، ص 44 ـ 45، انسان، غذا، موسيقى احمد شرفخانى، قم انتشارات مشهور، 1380، ج 1، ص 60 ـ ؛65 مجله صباح، شماره 2 و 3، 1381، ش ص 151.
. ساز و آواز، سيد مرتضى علم الهدى، قم، پيام اسلام، ،1352 ص .82
. همان، ص .83
. همان.
. سخنان بزرگان، نقل از ساز و آواز، ص .84
. همان.

/

هشدارهاى اجتماعى 14

قال النبى(ص): “اِيّاكم والحسد فأنه يأكل الحسنات كما تأكل النار الحطب؛() رسولخدا(ص): از حسد دورى كنيد. چه اين كه اين (صفت رذيله) نيكيها و حسنات شما را نابود مىسازد مانند آتش كه هيزم را خاكستر مىكند.»
در بخشهاى گذشته حديثى را از پيامبراعظم(ص) ياد آور شديم كه آن حضرت نسبت به سه چيز به امت هشدار دادند: كبر و خودخواهى، حرص و آزمندى و حسد و بدخواهى.
به عناوين اول و دوم اشاره كرديم و اما «حسد و بدخواهى» را در اين بخش پىخواهيم گرفت.
يكى از خصلتهايى كه قرآن و روايات از آن به عنوان خطر و هشدار اجتماعى ياد كرده‌اند و نسبت به آن به شدّت برخورد
كرده‌اند، صفت رذيله «حسد» است.
و آن عبارت است از تمنّاى زوال نعمتى از برادر مسلم خود از نعمتهايى كه صلاح او باشد…و مخفى نماند كه حسد اشدّ امراض نفسانيه، و دشوارترين همه و بدترين رذايل و خبيثترين آنهاست.
عقبه زين صعبتر در راه نيست اى خنك آن كس حسد همراه نيست()
حسد قضاى روح و جان آدمى را تيره و تار مىسازد و فضاى جامعه دينى و انسانى را گرفتار نا امنى و بى اعتمادى قرار مي‌دهد، انسانهاى حسود نه آرامشى در دنيا دارند و نه آسايشى در آخرت، آتش حسد اگر بر خرمن خوبىها حمله‌ور شود آن را نابود و خاكستر مىسازد، و تلاشها و حسنات چندين ساله را يك شبه بر باد مي‌دهد و مىسوزاند.
در بستر تاريخ بسيارى از خوبان گرفتار حسد حسودان شده و در زندگى به دردسرها و مشكلاتى گرفتار گرديده‌اند.
حسد “قابيل” عامل آلوده شدن دستهاى او به خون برادرش “هابيل” شد() حسد برادران يوسف مايه جدايى يوسف از يعقوب و ابتلاى آن پدر و پسر به آزمايش بزرگ الهى گرديد.()
حسد بنى اسرائيل حاصلش انكار پيامبرى پيامبر اسلام(ص) گرديد و آنها را در برابر او قرار داد.()
بالآخره حسد حسودان در طول تاريخ خون به دل صالحان و مصلحان كرده() و آنان را مانند فردى كه استخوان در گلو و خار در چشم باشد گرفتار و گاه خانه نشين ساخته است.()
پناه بردن به خدا از حسد
در فرهنگ قرآنى روايات اهل بيت(ع) هرگاه موارد منفى و ناپسندى در زندگى انسان مسلمان پيش آيدبايد از شرّ آن به خدا پناه برد، يعنى براى ريشه كن ساختن آن پديده نامبارك و غير انسانى بايد از خداى متعال مَدد و كمك گرفت و اين نشاندهنده خطرناك بودن و پي‌آمد منفى داشتن آن چيز است. در قرآن به اين موارد اشاره شده است:
1. جهل و نادانى
نادانى بيمارى است كه سر منشأ و ريشه بسيارى از بدبختىها و انحرافهاى فردى و اجتماعى است، افزون بر كسب علم و دانش بايد از عواقب خطرناك جهل به خدا پناه برد.
حضرت موسى(ع) در برابر آزار و اذيت بنى اسرائيل و بهانهگيريها و سنگ اندازيهاى آنان در مسير هدايت جامعه به خدا پناه مىبرد و در داستان گاو بنى اسرائيل و پرسشهاى نابجاى قوم خود چنين مىگويد:
«قالوا اتتخذنا هزواً، قال اعوذ باللّه ان اكون من الجاهلين؛() (موسى به قوم خود گفت خداوند به شما دستور مي‌دهد ماده گاوى را ذبح كنيد و قطعه‌اى از آن را به مقتول بزنيدتا زنده شود و قاتل خويش را معرفى كند) گفتند: آيا ما را مسخره مىكنى!؟
موسى گفت: به خدا پناه مىبرم از اينكه از جاهلان باشم.»
پيام اين آيه اين است كه ريشه تمسخر و دست انداختن و استهزاء ديگران جهل و نادانى است كه بايد از آن به خدا پناه برد.
2. پرسش نابجا
خواستن و اصرار ورزيدن بر انجام چيزى كه نسبت به آن علم و آگاهى ندارى نوعى نقص و كاستى بشمار مي‌رود، به ويژه اگر آن خواسته از خداى عالم حكيم باشد، در داستان حضرت نوح و فرزند ناصالح و نااهلش قرآن اين حقيقت را روشن ساخته است كه ممكن است كسى فرزند پيغمبر باشد ولى اهليّت و شايستگى اين وابستگى را نداشته باشد اگر تقدير الهى بر نابودى و هلاكت او تعلق بگيرد درخواست حيات براى او درخواستى ناآگاهانه است گرچه اين درخواست از سوى پيامبر و پدر آن فرزند باشد.
قرآن در اين رابطه مىفرمايد: نوح به پروردگارش عرض كرد خدايا پسرم از خاندان من است و وعده تو (در مورد نجات خاندانم) حق است، خداوند فرمود: اى نوح او از اهل تو نيست او عمل غيرصالحى است، پس آنچه را از آن آگاه نيستى از من مخواى، من به تو اندرز مي‌دهم كه از جاهلان نباشى.
«قال رب انى اعوذبك ان اسئلك ما ليس لى به علم…»() (نوح) عرض كرد: پروردگارا من به تو پناه مىبرم كه از تو چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم.»
3. وسوسههاى شيطانى
از موارد ديگر كه بايد به خدا پناه برد، وسوسهها و فتنه گريهاى شياطين است شيطانها همواره مىكوشند آدمى را از بزرگراه صراط مستقيم الهى منحرف كنند و به بيراهه بكشانند، انسانهايى كه زندگيشان با ياد الهى رنگ گرفته است و قلبشان بسوى قبله حقيقت حق در گردش است. به هنگام هجوم و حمله شياطين به خدا پناه مىبرند و زبان حال و زبان قالشان اين است:
«و قل ربّ اعوذبك من همزات الشياطين، واعوذبك ربّ ان يحضرون؛() و بگو پروردگارا! از وسوسههاى شياطين به
تو پناه مىبرم و از اين كه آنان نزد من حاضر شوند (نيز) ـ اى پروردگار من ـ به تو پناه مىبرم».
پناه بردن به خدا از شرور و وساوس شيطانى امرى زبانى نيست، بلكه بايد از گفتار و گردارى كه انسان را به سمت و سوى اهداف شيطانى سوق مي‌دهد پرهيز كرد، زيرا آن كه عقلش اسير هوى و هوس باشد، در امواج وسوسههاى شيطانى گرفتار است و غرق شدن و هلاكت او قطعى است.
4. شرّ حسد و حاسد
از جمله موارديكه قرآن به روشنى به پيامبرش دستور داده كه به خدا پناه ببرد موضوع حسد و بدخواهى و حسد ورزى در صحنه اجتماعى است.
«قل اعوذ بربّ الفلق…من شرّ حاسد اذا حسد؛() بگو پناه مىبرم به پروردگار سپيده صبح…از شر هر حسودى هنگامى كه حسد ورزد.»
در خطرناك بودن حسد و آسيب رسانى آن به فرد و جامعه همين بس كه خداوند متعال به پيامبرش خطاب مىكند از شرّ اين صفت نكوهيده به خدا پناه ببر.
امام سجاد(ع) در لابلاى مناجات و راز و نيازهايش با پروردگار هستى از جمله چيزهايى كه به خدا پناه مىبرد “حسد” است:
«الّلهم انّى اعوذ بك من هيجان الحرص و سورة الغضب و غلبة الحسد…؛() پروردگارا به تو پناه مىبرم از هيجان حرص(آز) و شدت خشم و غضب و غلبه حسد.»
خواهى كه شود دل چون آينه ده چيز برون كن از درون سينه
حرص و حسد و شرك و حرام و غيبت بخل و غضب و كبر و ريا و كينه
بخشنامه شيطان
شيطان كه نخستين قربانى حسد و تكبّر در عالم هستى اوست به پيروان و زير مجموعه‌اش دستور داده كه دو چيز را در ميان مردم گسترش دهند، امام صادق(ع) فرمود: «يقول ابليس لجنوده اُلقُو بينهم الحسد و البغى فأنهما يعدلان عند اللّه الشرك؛() شيطان بزرگ به لشكريانش
گفت: حسد و ستم را در ميان انسانها ترويج كنيد، زيرا اين دو خصلت ناپسند در پيشگاه خدا همسان و هم وزن شرك است.»
بستر كار شيطان القاء عداوت و كينه در بين بنى آدم است «انّما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء»()
براى رسيدن به اهداف شوم شيطانى از راههاى گوناگونى استفاده مىكند حسد، يكى از ابزارهاى شيطان است تا مردم را به جان هم بيفكند و بدخواهى و بدبينى را در ميان آنان گسترش دهد. از اين انسان مسلمان خدا باور بايد همواره بهوش باشد كه در دامهاى مرئى و نامرئى شيطان گرفتار نگردد، بدون ترديد دام حسد يكى از بزرگترين دامهاى شيطان است كه ميليونها انسان را به فلاكت و هلاكت انداخته است.
حسد آفت دين و دنيا
امام باقر(ع) انسانها را به دو گونه تقسيم مىكند دسته اول كسانى كه خود ساخته و صالح و سالمند، از زندگى با بركت و سالمى برخوردارند و در پرتو وجودشان ديگران نيز زندگى مىكنند و از سلامت و بركت آنان برخوردارند.
مثل اين گونه انسانها مانند قطرههاى باران است كه وقتى فرو مي‌ريزند لطافت، نظافت، طهارت، نشاط و طراوت مي‌آفرينند و گرد و غبار از چهره طبيعت مي‌زدايند و لبخند را بر چهره زمين نقش مىبندند.
در برابر، كسانى هستند كه نه خود مي‌زيند و زندگى سالمى دارند و نه كسى از زندگى آنها بهره‌اى مىبرد، اين گونه كسان مانند ملخهايى هستند كه به هر مزرعه و باغ و بوستانى وارد شوند غارت مىكنند و ضربه مي‌زنند و در اين غارتگرى و نابودى و تخريب هيچگاه سير نمىشوند، بلكه هرچه بيشتر ويرانگرى و غارتگرى كنند خوشحال ترند.()
انسانهايى كه عبد صالح خداوندند و مظهر رحمت و شفقت او مىباشند همواره خير و صلاح و اثرات وجوديشان به ديگران مي‌رسد، خود صالحند و مصلح. طاهرند و مطهر، ساخته شده و سازنده‌اند، در شعاع وجودشان بسيارى زندگى مىكنند و به سعادت راه مىيابند، اما كسانى كه روزى خدا
را مىخورند ولى خانه دلشان پر از كينه و حسد نسبت به بندگان خداست، اولاً مثل خوره خودشان را مىخورند و پيش از هر كس خود را گرفتار مىسازند، و به فرمايش على(ع): «الحسد يأكل الجسد؛() حسد نابود كننده جسم و جسد است.»
و ثانياً آتش درون آنها جامعه را به جهنمى سوزان تبديل مىكند لقمان حكيم به فرزندش چنين گفت كه:
«وللحاسد ثلاث علامات: يغتاب اذاغاب و يتملق اذا شهد، و يشمت بالمصيبة؛() براى شخص حسود سه نشانه است: در پشت سر غيبت مىكند در روبرو تملّق و چاپلوسى مىنمايد و به هنگام مصيبت، صاحب مصيبت را سرزنش مىكند».
آرى مرض “حسد” آفتى است كه مزرعه دين و دنياى آدمى را غارت مىكند و به آتش مىكشد.
امام صادق(ع) فرمود:
«آفة الدين الحسد و العجب و الفخر؛() حسد و عجب و فخر (بدخواهى و خود شگفتى و به خود باليدن) آفت دين به شمار مي‌روند.»
انسانى كه حسادت مي‌ورزد همواره مترصد است كه اگر كسى ازنعمتى، مقامى، منزلتى، شهرتى، و بالأخره جايگاه اجتماعى، بهرهمند شد او را از آن جايگاه بزير افكند، تمام هم و غم خود را به كار مىگيرد كه آن نعمت موجود در طرف مقابل را از او بگيرد و زايل سازد.
از سوى ديگر از آنجا كه در درون خويش اين آتش را شعله‌ور ساخته هيچگاه روى آرامش و آسايش را نمىبيند، بلكه همواره در حال اضطراب و نقشه كشى و براندازى و نابودسازى ديگرانى است كه صاحب نعمت و موفقيت هستند.
از اين رو بايد گفت حسودان همان لشكر ملخ هستند كه جزغارتگرى و تخريب و نابودسازى صاحبان نعمت انديشه ديگرى ندارند و اين آفت مزرعه جان آنها و جامعه را به آتش مىكشد و آسايش و آرامش را از جامعه انسانى مىگيرد.
بى جهت نيست كه در روايات اهل بيت(ع) از حسد به عنوان سرآمد رذائل
و عيوب ياد شده است، على(ع) فرمود:
«الحسد رائد السوء؛() حسد جلودار بديهاست.»
«رأس الرذائل الحسد؛() حسد اساس رذائل است.»
«الحسد رأس العيوب؛() حسد ريشه همه عيبهاست.»
درمان حسد
هر دردى را درمانى است، لكن انسان در آغاز بايد احساس درد كند، باور كند كه مريض است و ثانياً نوع بيمارى را شناسايى نمايد و ثالثاً طبيب حاذق و ماهر پيدا كند و خود را در برابر دستورات او قرار دهد و به نسخه پيچيده او به دقت عمل نمايد اگر اين مراحل را به ترتيب طى كند اميد به شفاى او مي‌رود.
طبيبان روح و عالمان ربّانى و راه طى كردههاى علم اخلاق و تربيت نفوس راههاى درمان اين درد جانسوز و جامعه سوز حسد را بيان كرده‌اند و به كمك رهنمودهاى اهل بيت عصمت و طهارت(ع) اين نسخه را منتشر ساخته‌اند.
درمان اين بيمارى اخلاقى مانند درمان صفات رذيله ديگر بر دو اساس استوار مىباشد:
1ـ طرق علمى
2ـ طرق عملى
در قسمت علمى، شخص حسود بايد روى دو چيز مطالعه و دقت كند يكى پيامدها و آثار ويرانگر حسد از نظر روح و جسم و ديگر ريشهها و انگيزههاى پيدايش حسد…بى شك مرور بر اين آثار و پيامدها تأثير بسيار مثبتى در درمان اين بيمارى اخلاقى دارد.
…اما از نظر “عملى” مي‌دانيم كه تكرار يك عمل تدريجاً تبديل به يك عادت مىشود و ادامه عادت تبديل به ملكه و صفت درونى مىگردد، اگر حسود به جاى اين كه براى در هم شكستن اعتبار و شخصيت فردى كه مورد حسدش قرار گرفته به تقويت خود بپردازد، به جاى غيبت و مذمتش او را به خاطر صفات خويش مدح و ستايش كند و به جاى تلاش در تخريب زندگى مادى خود را آماده اعانت و همكارى با او نمايد…به يقين تكرار اين كارها تدريجاً آثار رذيله حسد را از روح او مىشويد و نقطه مقابل آن كه “نصح” و “خيرخواهى” است با يك دنيا نور و صفا و روحانيت جانشين آن مىگردد.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. جامع الاخبار، ص .186
. معراج السعادة، انتشارات هجرت، ص .418
. سوره مائده، آيات 27 و 28 و .30
. سوره يوسف، آيه 4 و .5
. سوره نساء، آيه .54
. نهج البلاغه، خطبه .27
. همان، خطبه .3
. سوره بقره، آيه .67
. سوره هود، آيه .47
. سوره مؤمنون، آيه 97 و .98
. سوره فلق، آيه .5
. صحيفه سجاديه،دعاى هشتم.
. وسائل الشيعه، ج 16، ص .39
. سوره مائده، آيه .91
. تحف العقول، كلمات امام باقر(ع).
. سفينة البحار، ج 2، ص .178
. تزكيه نفس، شفيعى مازندرانى، ج 1، ص .424
. وسائل الشيعه، ج 15، ص 366.
. غررالحكم، ج 1، ص .481
. همان، ج 4، ص .50
. مستدرك الوسائل، ج 12، ص .21
. اخلاق در قرآن، آية اللّه مكارم، ج 2، ص 148 و .147

/

نقش روحانيّت شيعه در صيانت از اسلام

آغازين سخن
در حوزه دين پژوهى يكى از موضوعات بايسته تحقيق و پژوهش نقش روحانيّت اصيل شيعه در صيانت از جامعه آرمانى مسلمانان است. واكاوىهاى تاريخى نشان مي‌دهد كه اين طبقه الهى ـ انسانى به رغم سختىها و فشارهايى را كه در تاريخ متحمّل شده‌اند، همواره پاسدار ارزشهاى راستين مكتب حيات بخش اسلام و مدافع حقيقى مظلومان در گستره تاريخ بوده‌اند. لذا به هيچ وجه نمىتوان كاركردهاى مثبت و خالصانه آنان را در جهت پاسدارى از قوانين اسلام و حفظ حوزه مسلمين ناديده گرفت.
هر چند اكنون سه دهه از پيروزى انقلاب اسلامى ايران و پايهگذارى نظام مقدّس جمهورى اسلامى مىگذرد، ولى هنوز و هر روز روشن فكران غرب زده انديشه جدايى دين از عرصه سياست و حكومت را در اذهان خود مىپرورانند و با اشاعه اين طرز تفكّر نادرست سعى در جداسازى حاكميت دين از عرصه اداره جامعه دارند و خواهان به انزوا كشاندن روحانيّت هستند، ولى انديشههاى الهى و نورانى علما و روحانيت شيعه از گذشته تا كنون صبغه جهانى پيدا نموده است و هر روز پر فروغتر در آفاق جامعه مسلمين مي‌درخشد و پرتوهاى نوراني‌اش بر همه تلاشهاى فرهنگى و سياسى دشمنان اسلام و انقلاب خط بطلان مىكشد.
مقام معظم رهبرى حضرت آيت اللّه العظمى خامنه‌اى (دامت توفيقاته) در رهنمودهاى گهر بارشان در مورد نقش حياتى روحانيّت در صيانت از اسلام اين چنين خاطرنشان نموده‌اند كه: «مسئله روحانيّت امروز يك مسئله اساسى است. اولاً براى خود روحانيون مطرح است كه بدانند واقعاً تكليف آنان چيست و چه كارهايى بيشتر بر عهده آنان است و جامعه چه انتظاراتى از روحانيت دارد. ثانياً، اين مسئله براى مردم نيز
مطرح است، چون اقبال مردم به روحانيّت با گذشته خيلى متفاوت است و مردم حقيقتاً در مسائل دينى، دنيوى، سياسى فرهنگى و اقتصادى، روحانيّت را محل رجوع مي‌دانند. ثالثاً براى دنيا مطرح است كه در يك حكومت اسلامى، در يك جامعه دينى، روحانيّت چه نقشى بر عهده دارد و اين انتظارات را چگونه برآورده خواهد كرد.»()
بنابراين امروزه وجود اسلام در جامعه به عنوان يك ايدئولوژى و جهان بينى حاكم مرهون نقش روحانيت در تاريخ شيعه است و علما و روحانيّون با اطلاع رسانى درست به مردم و ترويج نظامهاى اعتقادى، ارزشى، نمادها و شعائر مذهبى توانسته‌اند فرهنگ تشيّع را به طور نسبى در سراسر كشور ايران و ديگر سرزمينهاى اسلامى توسعه دهند، به طورى كه فرهنگهاى محلى به صورت خرده فرهنگ، زير پوشش فرهنگ غالب تشيّع درآمدند.
نگارنده در اين نوشتار درصدد است كه با استناد به آموزههاى تاريخى و مذهبى به بيان مولّفههاى نقش علما و روحانيت شيعه در صيانت از آرمانهاى جامعه شيعى
بپردازد. اميد است كه مورد توجه و عنايت پيروان راستين مكتب حيات بخش اسلام مخصوصاً شيعيان مخلص قرار گيرد.
دفاع از اصل ولايت فقيه
اصل ولايت فقيه ريشه در سيره پيشوايان معصوم(ع) دارد، زيرا آن بزرگواران در احاديث خود از فقها به عنوان نوّاب عام امام زمان(ع) در عصر غيبت ياد نموده‌اند.
شيخ مفيد (ره) در مطالبى كه راجع به اهميّت ولايت فقيه در آثار ارزشمندش آورده است، برپايى حكومت اسلامى را حق فقهاى جامع الشرايط مي‌داند و چنين مىگويد :«بايد فقهاى عادل، خردمند، صاحب نظر و با فضيلت، ولايت آن چه را كه بر عهده امام معصوم(ع) است، در زمان غيبت بر عهده بگيرند.»()
شيخ طوسى(ره) در باب ولايت فقيه مىگويد :«تنها كسانى مىتوانند ميان مردم قضاوت كنند كه امام معصوم(ع) به آنان اجازه داده باشد. پيشوايان معصوم (ع) در زمان غيبت اين منسب را به فقيهان شيعه تفويض نموده‌اند.»()
ابن ادريس حلّى(ره) كه پس از شيخ طوسى بناى جديد را در باب مسائل فقهى پايه ريزى كرد، بهترين نظريه را در مورد نيابت فقها ارائه نموده است. از ديدگاه وى فلسفه ولايت، اجرا و برقرارى دستورات و اوامر الهى است، بنابراين معتقد است كسى بايد اجراى احكام الهى را بر عهده بگيرد كه از سوى امام معصوم(ع) به مقام ولايت منصوب شده باشد و داراى هفت ويژگى باشد تا تصدّى حكومت به او واگذار شود. اين هفت شرط عبارت است از :«جامعيّت علمى، عقل، رأى جزم از روى تحقيق و اجتهاد، بردبارى، آگاهى به مواضع صدور فتاواى متعدد و نيز عادل بودن.»()
در عصر مغول علمايى همچون خواجه نصرالدين طوسى، سيد بن طاووس و علّامه حلّى (ره) با نزديك شدن به حكمرانان مغول آنان را به سوى مكتب تشيّع كشاندند و از اين رهگذر خدمات چشمگيرى به دين و فرهنگ اسلامى نمودند.
خواجه نصرالدين طوسى به هنگام حمله هولاكوخان مغول به ايران با يك آينده نگرى دقيق وارد دستگاه وى شد و جان
بسيارى از مسلمانان به خصوص شيعيان ايرانى را نجات داد و با تدبيرى خاص از كشتار دسته جمعى مسلمانان به وسيله مغولان جلوگيرى كرد. آن دانشمند فرهيخته بر جدا نبودن دين از سياست و حكومت از امامت تأكيد مي‌ورزيد و در بخشى از سخنان خود چنين نوشته است :«دين و حكومت همراه يكديگرند و هيچ يك بدون ديگرى كامل نخواهد بود.»()
سيد بن طاووس(ره) فقيه نامدارى است كه با تربيت شاگردان و نگارش كتب مفيد و دست يابى به مراتب زهد و عرفان هنوز هم از چهرههاى بى بديل فقه و عرفان به شمار مي‌آيد. زهد و تقواى بىنظير او هرگز مانع آن نبود كه در صورت مصلحت جوامع اسلامى از پذيرفتن تصدّى برخى از مسائل سياسى شانه خالى كند.()
هم چنين عصر صفويه از دورانهاى نادر در تاريخ شيعه است.
نزديك شدن علماى دين به حاكمان صفوى تأثير چشمگيرى در صيانت از اسلام براى آنان داشت و قدمهاى ارزنده‌اى در
پيشرفت معنوى كشور ايران از خود برجاى گذاردند.
شيخ كركى معروف به (محقق ثانى) به عنوان يكى از مجتهدان بزرگ جهان تشيّع در دوره صفويه دعوت حكومت اين سلسله را پذيرفت و به اصفهان عزيمت نمود و موفق شد كه مقدار زيادى از احكام فقه را از طريق قدرت حاكم اجرا كند.
وى در زمان حكومت شاه طهماسب صفوى استدلالهاى منطقى خويش را در دفاع از اصل ولايت فقيه بيان نمود و شاه طهماسب را مجذوب ديدگاههاى فقهى خويش كرد، به طوريكه وى به نوشتن يك بيانيّه حكومتى وادار گرديد و در آن انتقال قدرت را به محقق عملى ساخت.
شاه طهماسب به محقق ثانى مىگفت: شما به حكومت و تدبير امور مملكت سزاورتر از من مىباشيد، زيرا شما نايب امام زمان (عج) هستيد و من يكى از حكّام شما هستم و به امر و نهى شما عمل مىكنم.() هم چنين شيخ بهايى (ره) در زمان شاه عباس اول لقب «شيخ الاسلامى» را پذيرفت تا مردم را طبق سيره امامام معصوم(ع) تربيت كند و فقه جعفرى را اجرا نمايد.
بنابراين بايد به اين حقيقت توجه داشت كه در دوران صفويه بار دير مكتب شيعه در عرصه فقهى و سياسى درخشيد، البته اين بار «شيعه تصوّف» قدرت را به دست گرفت نه شيعه اماميه خالص. امّا علماى شيعه اماميه اين فرصت را غنيمت شمردند و در عرصه ايثار، قدم نهادند و به تدريج از اين راه شيعه اماميه را مطرح ساختند و از نفوذ دراويش و صفويان كاستند.
دوران قاجار را مىتوان يكى از دوران هايى دانست كه فراز و نشيبهاى تاريخ ساز آن به ويژه حمله روسها به ايران در زمان حكومت فتحعلى شاه و نيز نهضت مشروطه خواهى زمينه توجه به ولايت فقيه را تا حدود زيادى متجلّى ساخت.
فتواى تاريخى علّامه احمد نراقى(ره) از فقهاى اين دوره كه در زمان فتحعلى شاه عليه سپاه روس صادر كرد و منجر به عقب نشينى و شكست روسها گرديد، بيانگر ديدگاه فقهى آن عالم فرزانه در مورد «ولايت مطلقه فقيه» درباب لزوم شركت علماى دين
در امور سياسى را نشان مي‌دهد.() هم چنين عامل وقوع نهضتهاى تاريخ ساز «تنباكو» و «مشروطه» در تاريخ معاصر ايران كسانى بودند كه مىخواستند حكومت اسلامى را مبتنى بر اصل ولايت فقيه در جامعه تشكيل دهند.
آيت اللّه شيخ فضل اللّه نورى خواهان «مشروطه مشروعه» بود.
وى درصدد بود با اعمال ولايت علماى دين، احكام قرآن و احاديث را كه در درون كتابها متروك مانده بود، به فعليّت درآورد، لذا اگر شيطنتهاى گروه غرب زده نبود، مرحوم شيخ، مشروطه مشروعه را مطابق ولايت فقيه به اجرا درمي‌آورد.
به همين دليل او در مقام جعل قانون، حضور فقهاى عظام را براى دستگاه مقنّنه ضرورى مي‌دانست دانست.() هم چنين در اين دوره مرحوم آيت الله آخوند خراسانى(ره) شاگرد آيت اللّه ميرزاى شيرازى، بر اساس وظيفه دينى در سنگر مرجعيّت به منظور دفاع از حقوق مسلمانان و شيعيان وارد فعاليتهاى سياسى شد. وى به حكم نيابت عامّه‌اش از ناحيه مقدسه حضرت ولى عصر(عج) خود را غم خوار مردم مظلوم ايران دانست و براى قطع دست ظالمان و ستمگران قاجار وارد صحنه شد تا در پرتو آن از محرومان جامعه اسلامى و دستورات بر زمين مانده شريعت اسلام دفاع نمايد و در سايه گسترش عدالت اجتماعى، مسلمانان را به قلّه تمدن و شكوه علمى برساند. بنيان گذار جمهورى اسلامى ايران حضرت امام خمينى (ره) در روزگار معاصر، احياگر انديشه اعتقاد به حكومت اسلامى و رهبرى ولى فقيه بودند. ايشان در فرصتى كه در دوران تبعيد در نجف اشرف بر ايشان حاصل گرديد، با طرح حكومت اسلامى و اصل ولايت فقيه به عنوان يك ايدئولوژى پويا و قابل پياده شدن در عصر حاضر، تحوّلى اساسى به وجود آوردند، چنان كه در بيانى در اين باره مىفرمايند: «بايد عرض كنم حكومت كه شعبه‌اى از ولايت مطلقه رسول اللّه (ص) مىباشد يكى از احكام اوليه اسلام و مقدّم بر تمام احكام فرعيّه حتى نماز، روزه و حج است. حاكم اسلامى مىتواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است، خراب كند
و پول آ را به صاحبش رد كند. حكومت مىتواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يك جانبه لغو كند و مىتواند از هر امر عبادى و غير عبادى كه جريان آن مخالف جريان مصالح اسلام است، جلوگيرى كند.»() لذا مىبينيم كه پيروزى انقلاب اسلامى ايران به رهبرى اين ابر مرد تاريخ به تداوم حضور ولايت فقيه در جامعه مسلمين عينيّت بيشترى داد و مىتوان اذعان نمود كه در هيچ روزگارى ولايت فقيه اين گونه در جامعه اسلامى حضور نداشته است و هم چنين آن بزرگوار نسبت به حدود حضور ولايت فقيه ديدگاهى دارند كه برخى از فقهاى شيعه به اين حد نظر نداده‌اند.
استكبار ستيزى
تعاليم حيات بخش اسلام پيروان خود را به آزادگى و زندگى عزّتمندانه فرا مىخواند و تن دادن به ذلّت و ظلم پذيرى را براى آنان ممنوع ساخته است. پيروان اهل بيت(ع) در طول تاريخ با رهبرى و روشنگرى عالمان راستين و با الهام از آموزههاى دينى هميشه با ظلم و ظالمان سر ناسازگارى داشته‌اند و براى حفظ حوزه مسلمين مقيّد به اجراى احكام و اصولى بوده‌اند. يكى از اين اصول «قاعده نفى سلطه» است كه بر تمام اصول ديگر حاكميت دارد. اين قاعده محكم فقهى ضامن استقلال اسلام و مسلمانان در تمام زمينهها بوده و هست و برگرفته از سخن خداوند متعال است كه مىفرمايد :«ولن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلاً؛() خداوند هرگز كافران را بر مؤمنان تسلّطى نداده است.» از اين آيه استفاده مىشود كه خداوند متعال هرگز براى كافران نسبت به اهل ايمان راه تسلّط باز نگذاشته است.
طبق اين آيه شريفه ارتباط ميان مسلمانان و كافران نبايد به گونه‌اى باشد كه بوى ذلّت جامعه اسلامى از آن استشمام شود. بنيان گذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى (ره) دراين باره مىفرمايند: «اگر روابط سياسى بين دولتهاى اسلامى و بيگانگان موجب تسلّط آنان بر كشورها، شهرها يا نفوس و اموال مسلمانان شود يا باعث
اسارت سياسى آنان گردد، برقرارى اين روابط و مناسبات بر زمامداران دولتها حرام و پيمان هايى كه مىبندند باطل است و بر مسلمانان واجب است كه آنان را ارشاد كنند و دست كم با مبارزه منفى به ترك اين نوع روابط وادارشان سازند.»() لذا در هر مقطعى از زمان كه اين وابستگى و تسلط بيگانگان بر مسلمانان به نوعى بروز پيدا كرده باشد، علما و روحانيون شيعه به مخالفت برخاسته و نارضايتى خود را نسبت به اين مسئله اعلام نموده‌اند. يكى از مظاهر استكبار ستيزى علماى دين در تاريخ شيعه واقعه «تحريم تنباكو» توسط آيت‌اللّه ميرزاى شيرازى (ره) در سال 1268 هـ.ش است، ايشان با فتواى تاريخى خود ايران را بيدار كرد و انگليس را به عقب نشينى و لغو اين قرار داد اقتصادى مجبور كرد. وى فتواى خود را اين چنين اعلام نمود: «امروز استعمال توتون و تنباكو به هر صورت حرام و در حكم جنگ و مبارزه با امام زمان(عج) است.»()
حادثه تاريخى ديگرى كه به شكل مستقيم با قاعده نفى سلطه مرتبط است مخالفت حضرت امام خمينى(ره) با تصويب لايحه «كاپيتولاسيون» بود. در 21 مهرماه 1343 هـ.ش حسنعلى منصور نخست وزير وقت، قانونى را به كمك نمايندگان مجلس به تصويب رساند كه براساس آن، نظاميان آمريكايى در ايران از مصونيت قضايى برخوردار مىشدند. اين قانون بى ترديد با استقلال سياسى و قضايى ايران مغاير بود و عملاً سرزمين ايران را تحت نفوذ آمريكا قرار مي‌داد.
پس از طرح اين قانون در مجلس، امام خمينى(ره) به عنوان رهبر بلامنازع مردم ايران اين قانون را مغاير با استقلال كشور ايران اعلام كردند و فرمودند: «آيا ملت ايران مي‌داند در اين روزها در مجلس چه گذشت؟ بر حسب اين رأى اگر يك مستشار آمريكايى يا يك خادم مستشار آمريكايى به يكى از مراجع تقليد ايران، به يكى از افراد محترم ملت، به يكى از صاحب منصبان عالى رتبه ايران هر جسارتى بكند، هر جنايتى بنمايد، پليس حق بازداشت او را ندارد. اكنون من اعلام مىكنم كه اين رأى ننگين (مصونيّت قضايى اتباع آمريكا در ايران) مخالف اسلام و قرآن است و
قانونيّت ندارد.»()
ايشان با تشكيل جلسات متعدد با علماى قم و فرستادن نمايندگانى به شهرهاى مختلف و سازمان دهى مردم براى اعتراض به اين طرح ننگين، رژيم را مورد تهاجم قرار دادند. در روز چهارم آبان 1343 مردم با شنيدن سخنرانى مهيّج و كوبنده امام به شدّت گريستند. سخنرانى آن بزرگوار منجر به تبعيد ايشان به تركيه و سپس عراق شد، لذا مىبينيم كه جنبه مهم اين مخالفت و ساير مخالفتها ناشى از روح استبكار ستيزى موجود در فرهنگ شيعه مخصوصاً قشر روحانيّت است.()
دفاع از حاكميّت قانون اسلام
هدف غايى حكومت اسلامى و نظام سياسى اسلام هدايت جامعه به سوى صراط مستقيم و تأمين سعادت بشر است كه همان رسيدن به قرب الهى است، از اين رو يكى از اهداف حكومت دينى حاكميت قانون اسلام است. عمده اختلافات علماى دين با حاكمان زمان خود، عدم توجه به قوانين شرعى و اسلامى در برنامه‌ريزىهاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى بود. روحانيون معتقد بودند كه تعامل دين و سياست بر اساس احكام و دستورات شرع بسيارى از مشكلات موجود جامعه را حل مىكند. اين تعامل در برخى از دورانها عملاً اتفاق افتاده بود و نتايج فراوانى را به بار آورده بود. در دوره صفويه تا زمانى كه اين حكومت به انحطاط كشيده نشده بود و رابطه دين و دولت يك رابطه مثبت بود و حاكمان وقت، خود را مجرى دستورات فقهى علما مي‌دانستند، نتايجى از اين تعامل به دست آمد كه ايران را از نظر اقتصادى، سياست بين الملل، علوم عقلى، تأمين اجتماعى و امنيّت داخلى در اوج قرار داد و مىتوان اين دوران را دوران طلايى و اوج تمدّن اسلامى دانست.
حضرت امام خمينى (ره) در سيره خود همواره بر اين مسئله تأكيد داشتند كه اولاً: بايد در حكومت قانون حاكم باشد و همه چيز بر اساس قانون اجرا شود و بين حاكم و مردم در اجراى قانون هيچ فرقى نباشد و قانون بدون هيچ كم و كاستى و مصلحت انديشىهاى ظاهرى در مورد همه اعمال
شود. ثانياً: اين قانون حاكم بايد قانون اسلام باشد و منافاتى با احكام و قوانين اسلامى نداشته باشد. ايشان در اينباره مىفرمايند: «اسلام دين قانون است. غير از قانون الهى كسى حكومت ندارد. براى هيچ كس حكومت نيست، نه فقيه و نه غير فقيه. همه تحت قانون بايد عمل كنند و مجرى قانون باشند.»()
از جمله اعتراضات ايشان به حكومت پادشاهى و غير اسلامى پهلوى، عدم حاكميّت و اجراى صحيح قانون و عدم تطبيق قانون موجود با موازين اسلامى بود، ايشان باز در اينباره مىفرمايند: «…اين مواد قانون اساسى و متمم آن كه مربوط به سلطنت و ولايتعهدى و امثال آن است، كجا از اسلام است؟! اينها همه ضدّ اسلامى است. قوانين قضايى و سياسى اسلام را از اجرا خارج كرده‌اند و به جاى آن مطالب اروپايى نشانده‌اند تا اسلام را كوچك كنند.»()
مرحوم حاج آقا نوراللّه اصفهانى(ره) از روحانيون مبارز دوران رضاخان نيز همواره بر اين مسئله تأكيد داشت كه اولاً: بايد در حكومت، قانون حاكم باشد و همه چيز بر اساس قانون اجرا شود و ثانياً: اين قانون حاكم، بايد قانون اسلام باشد و بر اساس كتاب و سنّت براى هر يك از طبقات جامعه حدودى تعيين شود. ايشان در اينباره مىفرمايد :«در صورتى اطاعت از حكم پادشاه يا حاكم واجب مىشود كه مطابق با قانون مملكت اسلامى باشد و چون در مملكت اسلامى قانون، كتاب خدا و سنّت پيامبر(ص) است، در سلطنت مشروطه اگر حكم حاكمى مطابق با قانون اسلام باشد، مطاع است و اگر از روى هواى نفس باشد، به هيچ وجه مطاع نخواهد بود.»()
از جمله اعتراضات ايشان به حكومت استبدادى قاجاريه در اين اواخر، اختيار بىحد و حصر شاه و عدم حاكميت قانون اسلامى و فقدان هرگونه حد و حدودى براى سران مملكت و حاكمان محلى و عدم اجراى احكام الهى بود.
حفظ منابع اصيل دين
اسناد تاريخى بيان گر اين واقعيّت است كه يكى از ابعاد جهاد علمى علما و روحانيون در طول تاريخ شيعه حراست و پاسدارى از كلام وحى و سيره پيشوايان معصوم(ع) بوده است از بحث قرآن مجيد كه بگذريم، درباره نقش كليدى و مؤثّر علماى دين در حفظ احاديث و تلاش بى وقفه براى جمع آورى، دسته بندى و مستندسازى آنها جاى هيچ گونه انكار و حتى ترديد وجود ندارد.()
حضرت امام خمينى (ره) در اين زمينه مىفرمايند: «اگر فقهاى عزيز نبودند، معلوم نبود كه امروز چه علومى به عنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بيت(ع) به خورد تودهها داده بودند. جمع آورى و نگه دارى علوم قرآن و اسلام و آثار و احاديث پيامبر بزرگوار(ص) و سيره معصومين(ع) و ثبت و تنقيح آنها در شرايطى كه امكانات بسيار كم بوده است و سلاطين و ستمگران در محو آثار رسالت همه امكانات خود را به كار مىگرفتند، كار آسانى نبوده است كه به حمداللّه امروز نتيجه آن زحمات را در آثار
بابركتى همچون: كتب اربعه و كتابهاى ديگر متقدّمين و متأخرين از فقه و فلسفه، اصول، كلام، حديث و رجال، تفسير و ادب و عرفان و لغت و تمامى رشتههاى متنوّع علوم مشاهده مىكنيم.»()
بنابراين نتيجه اين تلاش علمى و توصيفناپذير پيدايش مجموعههاى حديثى گران سنگ و نفيس بود همچون:گردآورى نهج البلاغه توسط سيد رضى(ره)، صحيفه سجّاديه توسط ابوعبداللّه محمد بن احمد بن شهريار و نيز اصول، فروع و روضه كافى توسط محمد بن يعقوب كلينى، من لايحضرالفقيه توسط شيخ صدوق، التهذيب و الاستبصار توسط شيخ طوسى، وسايل‌الشيعه توسط حر عاملى و مجموعه بحارالانوار توسط علّامه مجلسى.()
به هر حال علماى شيعه فعاليّتها و نيروهاى علمى خود را در جهت دفاع از مذهب تشيّع متمركز ساختند و در اين راه تلاشهاى مستمر و پيوسته‌اى را به انجام رساندند، زيرا شيعيان قرنهاى متمادى به دليل تهاجمات فكرى، مذهبى و سياسى در رنج و مصيبت به سر مىبردند و علماى آنان در فرصتهاى مناسبى كه آزادى بيان و عمل براى آنان فراهم مىشد، در دفاع از مذهب تشيّع دست به تأليفاتى مي‌زدند و مناظراتى در جهت ردّ عقايد دشمنان مذهب شيعه برپا مىنمودند. شيخ محمد جواد مغنيه در اين باره چنين مىگويد :«نخبگانى از دانشمندان كه از مكتب اهل بيت(ع) سيراب شده بودند، دفاع از مذهب تشيع را به عهده گرفتند. از جمله اين بزرگان شيخ مفيد، سيد مرتضى، علّامه كراجكى و علّامه حلّى بودند كه دلايل و براهين محكمى را از كتاب و سنّت گردآورى نمودند و به پاسخگويى و ردّ اتّهامات و افترائاتى كه بر عليه شيعه وارد شده بود، پرداختند.»()
حمايت از نظام ارزشى
از ديگر كاركردهاى علما و روحانيّت شيعه در صيانت از اسلام، حفظ و حمايت از نظام ارزشى شيعيان است.
نظام ارزشى شيعه عبارت است از مفاهيم و ارزشهايى كه موجب كنش و واكنشهاى سياسى شيعيان در برابر
حكومتهاى مختلف در طول تاريخ بوده است. لذا براى اين كه جامعه تشيع در مسير خود دچار انحراف نشود، لازم است كه مبلّغان مذهبى و كارشناسان دينى در هر زمان و دوره، معارف صحيح را در دسترس افراد جامعه قرار دهند و اين وظيفه علما و روحانيّت است كه بايد نظام ارزشى اسلام را به شكل صحيح به جهانيان عرضه كنند. وجود اسلام در جامعه به عنوان يك نظام و يك ايدئولوژى و جهان بينى حاكم مرهون روحانيّت است، زيرا اين قشر اسلام را به خوبى مىشناسد و مىتوانند به درستى به جامعه معرفى كنند. اسلام چيزى نيست كه خود به خود به مردم معرفى شود، بلكه اسلام شناسان بايد آن را معرفى كنند.()
امام خمينى (ره) علت ترس از روحانيت را ترس از اسلام مي‌دانند و ايشان در اين زمينه مىفرمايند: «از منبرى مىترسند، زيرا مروّج اسلام است. از روحانى و اهل محراب مىترسند، براى اين كه مروّج اسلام است، چون از اسلام مىترسند.»()
با وجود توطئههاى دشمنان اسلام و بدخواهان نظام ارزشى اسلام. علما و روحانيّت در طول تاريخ شيعه براى حفظ آرمانهاى مكتب حيات بخش اسلام طى سالها مبارزه و مقاومت، شانههاى خود را زير بار سنگين مسؤوليتهاى گوناگون نهادند و كاروان بشرى را از تيه ظلمت به وادى نور هدايت نمودند.
نهضتهاى اسلامى به رهبرى روحانيت
آخرين مؤلّفه‌اى كه در اين نوشتار بدان اشاره مىشود و مبيّن نقش حياتى علما و روحانيت در حفظ جامعه مسلمين و آرمانهاى آن است، برپايى نهضتهاى اسلامى به رهبرى اين قشر اسلام شناس، انقلابى و ايثارگر مىباشد.
نگاهى به نهضتهاى صد ساله اخير در جهان اسلام، به خوبى بيانگر نقش سياسى روحانيت شيعه در رهبرى اين حركتهاست.
نهضت ضد استبدادى و ضد استعمارى به رهبرى سيد جمال الدين اسدآبادى، جنبش ضد استعمارى تنباكو به رهبرى آيت‌اللّه ميرزاى شيرازى، انقلاب ضد
استعمارى عراق به رهبرى ميرزا محمد تقى شيرازى، نهضت مشروطه به رهبرى آخوند ملّا محمد كاظم خراسانى، شيخ عبداللّه مازندرانى، سيد عبداللّه بهبهانى و سيد محمد طباطبايى، مبارزات سياسى شيخ فضل اللّه نورى عليه ليبراليسم، نهضت جنگل به رهبرى ميرزا كوچك خان، مبارزات سياسى و ضد استبدادى مدرس عليه رضاخان، مبارزات ضد استعمارى آيت اللّه كاشانى عليه سلطه استعمارى انگليس در ماجراى ملى شدن صنعت نفت، مبارزه مسلحانه فداييان اسلام به رهبرى نواب صفوى و انقلاب اسلامى ايران به رهبرى حضرت امام خمينى(ره).
اين حجم زياد مبارزات آن هم در فاصله زمانى كمتر از 150 سال بيان گر حساسيّت روحانيّت شيعه نسبت به سرنوشت سياسى جامعه است كه خوشبختانه اين بيدارى و حساسيت به برچيده شدن يك نظام سياسى كهن 2500 ساله مستبد ستم شاهى و قطع دست سلطه خارجى از سرنوشت كشور ايران منجر شد.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. برگزيده‌اى از سخنرانى مقام معظم رهبرى در جمع ائمه جمعه سراسر كشور، 16 مهر ماه .1375
. المقنعه، شيخ مفيد، ج 10، ص .675
. النهاية فى مجرّد الفقه و الفتاوى، شيخ طوسى، ص 302 ـ .301
. السرائر، محمد بن ادريس حلّى، ج 3، ص 539 ـ .537
. تلخيص المحصّل، خواجه نصيرالدين طوسى، ص .475
. روضات الجنات، محمد باقر موسوى خوانسارى، ج 4، ص .363
. مفاخر اسلام، على دوانى، ج 4، ص .441
. نك: عوائد الايام، علّامه احمد نراقى، ص 537 ـ .536
. ماهنامه معرفت، شماره 55، تيرماه 1381، ص .81
. صحيفه نور، امام خمينى، ج 2، ص 171 ـ .170
. سوره نساء، آيه .141
. تحريرالوسيله، امام خمينى، ج 2، ص .329
. آشنايى با نظام سياسى اسلام، مهدى نظرپور و جعفر وفا، ص .62
. فصلنامه مطالعات سياسى، شماره 10، زمستان ،1382 ص 77 ـ .76
. نهضت امام خمينى، حميد روحانى، ج 1، ص .1048
. صحيفه نور، ج 10، ص .53
. نك: ولايت فقيه، امام خمينى، ص 14 ـ .20
. انديشه سياسى و تاريخ نهضت حاج آقا نور اللّه اصفهانى، موسى نجفى، ص 355 ـ .354
. ماهنامه معرفت، شماره 124، فروردين 1387، ص .44
. صحيفه نور، ج 21، ص .274
. ماهنامه معرفت، شماره 131، آبان 1387، ص .58
. الشيعه و الحاكمون، محمد جواد مغنيه، ص .185
. مباحثى درباره حوزه، آيت اللّه محمد تقى مصباح يزدى، ص 40 ـ .39
. صحيفه نور، ج 8، ص 44 ـ .43
. ماهنامه معرفت، شماره 131، آبان 1387، ص .64

/

شرح نكته هايى اخلاقى از كلمات امام خمينى سلام الله عليه

نكته :23 اهميت دادن به نمازهاى پنجگانه
پس نماز فلاح مطلق است و آن خير الاعمال است و سالك بايد اين لطيفه الهيه را با تكرار و تذكر تام به قلب بفهماند و فطرت را بيدار كند و پس از ورود به قلب،فطرت از جهت كمال و سعادت طلبى به آن اهميت دهد و از آن محافظت و مراقبت نمايد.()
نماز كاملترين نوع نيايش و اظهار بندگى و شكرگذارى به شكلى مخصوص و معين در برابر پروردگارى است كه انسان به او اعتقاد و ايمان كامل دارد و وجود خود و نعمتهايى كه دارد را از طرف او مى داند.نماز ارتباط معنوى ميان آفريده و آفريدگار و در خواست يارى از اوست و از اين رو در اسلام به آن اهميت فوق العاده‌اى داده شده و به منزله عمود براى خيمه توصيف شده و خداوند در قرآن مؤمنين را به اقامه نماز امر فرموده و آن را يك عمل واجب براى ايشان نوشته است از آن جمله مىفرمايد:
“حافظوا على الصلوات و الصلوة
الوسطى و قوموا لله قانتين”()
“فاقيموا الصلوة ان الصلاة كانت على المؤمنين كتابآ موقوتآ”()
بررسى برخى نكات در مورد نماز از قرآن و احاديث
نكته اول: خداوند مىفرمايد:به صبر و نماز يارى بجوييد كه نماز بزرگ است جز براى خاشعين() معناى استعانت جستن از نماز در واقع برقرار كردن يك رابطه معنوى با حقتعالى هنگام وقوع مشكلات مادى و روحى است.به لحاظ آنكه نماز معجونى از اذكار مختلف و كاملترين مراتب آن است،انسان به وقت برخورد با مصائب مىتواند در نماز به هر وسيله‌اى از او كمك و يارى بطلبد به زبان ديگر انسان در نماز مىتواند عاشقانهترين نوع مكالمات خود را با خدا بكار برد.در مورد امور معنوى از جمله سير و سلوك نماز يكى از بهترين وسايطى است كه مى تواند انسان را به هدف نزديكتر كند.
نكته دوم :خداوند دو صفت نماز گزاران را از نشانههاى مؤمنان دانسته است. اولين نشانه آنكه بر نمازشان محافظت مىكنند يعنى هيچگاه نمازشان را ترك نمىكنند و ديگر آنكه خشوع را نيز رعايت مىكنند تا نماز بر قلوب ايشان تأثير گذاشته و آنان را از كجرفتاريها و انحرافات نگاه دارد.پس براى تأثير گذاشتن نماز دو شرط لازم است يكى محافظت بر نماز و ديگرى رعايت خشوع. “قد افلح المؤمنون الذين هم فى صلاتهم خاشعون …والذين هم على صلاتهم يحافظون”()
نكته سوم: خداوند مىفرمايد: “انّ الصلاة تنهى عن الفحشاء والمنكر”() نماز انسان را از بديها و زشتيها باز مي‌دارد زيرا نماز چنان تأثيرى در انسان به جا مىگذارد كه اگر نماز گذار شرايط آن را مراعات كند هيچگاه به سراغ بديها نمي‌رود و از آن شرايط همانطور كه نام برديم مداومت و خشوع در نماز است. اگر برخى از مردم نماز گزار مرتكب كارهاى ناپسند مىشوند به اين دليل است كه به دستورهاى لازم در نماز عمل نمىكنند و در نتيجه نمازشان تأثير لازم را در آنها ندارد و از ثمرات عالى آنها بهره نمىبرند از رسولخدا نقل شده كه فرمود :”همانگونه كه اگر انسان در شبانه روز پنج نوبت، خود را شستشو دهد ناپاكى و آلودگى از بدن او زدوده مى شود نمازهاى پنجگانه نيز چنين است و انسان را از گناهان و ناپاكيهاى اخلاقى پاك مى كند”.()
نكته چهارم: كسى كه به نماز اهميت نمي‌دهد مورد نكوهش خداى متعال قرار گرفته است.خداوند در قرآن مى فرمايد :”فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون والذين هم يراؤون”() واى بر نماز گزارانى كه در نمازشان سهل انگارى مى كنند و ريا مى نمايند. بنابراين شايسته است انسان نماز رابسيار مهم شمرده و آن را در اول وقت و بدون هيچگونه رياكارى انجام دهد.در قرآن است كه وقتى از دوزخيان پرسيده مى شود “ماسلككم فى سقر”() اولين پاسخى كه مي‌دهند آن است كه مى گويند: “لم نك من المصلين”() از امام كاظم نقل شده: پدرم هنگام وفات چنين گفت: “پسرم كسى كه نماز را سبك شمرد به شفاعت ما نايل نخواهد شد.”() و نيز نقل است روزى رسولخدا در مسجد نشسته بودند كه مردى وارد شد و مشغول نماز گرديد ولى ركوع و سجود را به طور كامل و صحيح به جا نمي‌آورد حضرت فرمودند :حالت او مانند نوك زدن كلاغ است اين مرد اگر در اين حال و با چنين نمازى بميرد به دين من از دنيا نرفته است.()
امام خمينى(ره) مىفرمايند: “اين سهل انگارى در نماز ناشى از ضعف ايمان به خدايتعالى و رسول و اخبار اهلبيت عصمت است بلكه اين مساهله ناشى از سهل انگارى محضر ربوبيت و مقام مقدس حق است”() همچنين مى فرمايند: “پس اى عزيز مبادا در امر ديانت خصوصآاين نمازهاى پنجگانه تهاون كنى و آن را سست شمارى. خدا مى داند كه انبياء و اولياء از كمال شفقت بر بندگان خدا اين قدر ترغيب نمودند والا ايمان ما نفعى به آنها نرساند”()
دليل سهل انگارى در نماز چيست؟
انسان هر موضوعى را كه به آن اهميت بيشترى بدهد مسلمآ توجهش به آن موضوع يا كار بيشتر از توجهش به ديگر امور است و به اصطلاح به روى آن مطلب حساس خواهد شد و اگر نتواند زمانى آن را انجام دهد يا از آن موضوع باز بماند ناراحت و غمگين مى شود.سهل انگارى در نماز نيز به همين دليل است يعنى شخص امر نماز را كوچك مىشمرد و آنطور كه بايد به آن اهميت نمي‌دهد و در مجموع انسان به خاطر آنكه گناه را كوچك مىشمرد، از انجام آن ابايى نداشته و ترسى ندارد. پس اولين كارى كه انسان بايد درباره رفع اين قضيه بكند اين است كه موضوع را در نظر خود مهم جلوه دهد و اين كار مقدور نيست جز با رياضت نفس و پيروى از عقل و شرع نمودن.
نكته پنجم: خداوند از نشانههاى منافقان كسالت در نماز و رياكارى را نام مىبرد:” اذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى يراؤون الناس”() بنابراين براى دور ماندن از نفاق بايد از اين دو امر دورى كرد. در مورد حضور قلب و دورى از ريا توضيحات كافى در نكات قبل داده شده است.
نماز و انبياء در قرآن
حضرت ابراهيم ـ بت شكن تاريخ ـ هنگامى كه خانه كعبه را بنا نهاد،پيش آن دعا كرده فرمود: “رب اجعلنى مقيم الصلاة”() خدايا مرا اقامه كننده نماز قرار ده و از ميان عبادات، خصوصآ نماز را ذكر كردن نشان از اهيت آن پيش انبياء عظام دارد.
همچنين اسماعيل(ع)اهل خود را به نماز توصيه مىنمود :”وكان يأمر اهله بالصلاة”() چنانكه لقمان به فرزند خود مى فرمود :”يا بنى اقم الصلاة”()
و خداوند عيسى، موسى، و محمد( و در مجموع همه انبياء) را امر به نماز فرمود.به پيامبر اسلام فرمود :”وأمر اهلك بالصلاة و اصطبر
عليها”() خانواده‌ات را به نماز امر كن و خود بر آن شكيبا باش و عيسى در گهواره فرمود خداوند مرا به نماز سفارش كرده است.() و چون موسى به پيامبرى مبعوث شد حقتعالى به او فرمود: “واقم الصلاة لذكرى”() اينها همه نشان از بزرگى و عظمت اين عبادت به درگاه خداوند دارد.
نكته :24 شكر گذارى از نعمتهاى حق
درقلب آثار شكر از قبيل خضوع و خشوع و محبت و خشيت و امثال آن است و در زبان ثنا و مدح و در جوارح اطاعت و استعمال جوارح در رضاى منعم.()
شكر به معناى تصوّر نعمت و اظهار آن و سپاسگذارى از منعم است. به عبارت ديگر شكر عبار ت از شناخت نعمت منعم و شادمانى و سرور نسبت به آن، عمل به مقتضاى اين سرور با عزم بر امور خير، سپاسگذارى از منعم و استعمال نعمت در راه بندگى خداوند است.()
شكر داراى سه مرتبه و ركن است:اول شكر قلبى و آن اين است كه در دل متوجه و متذكر نعمتهاى خدا باشد و به اين مطلب ايمان داشته باشد كه هر چه دارد از اوست و اگر بنده‌اى چيزى به او عطا مىكند بداند كه خداوند اراده فرموده كه او اينچنين عطايى نسبت به او داشته باشد. همچنانكه مروى است موسى(ع) در مناجات گفت: الهى آدم را به يد قدرت خود آفريدى و او را در بهشت خود جاى دادى و حوا را به او تزويج نمودى چگونه شكر تو را نمود؟ خداى تعالى فرمود :دانست كه اينها از من است.() نتيجه شكر باطنى و ايمان قلبى نسبت به نعمتهاى حقتعالى، دو چيز است :اول شكر زبانى، يعنى به هنگام استفاده از نعمتهاى بىكران الهى زبان به حمد و سپاس الهى بگشايد و دوم شكر عملى يعنى آنكه نعمتهايى كه خداوند به او عطا فرموده است را در راهى كه خداوند اراده كرده و مورد رضاى اوست به كار گيرد. چنانكه در روايت است كه امام صادق(ع) فرمود :شكر هر نعمتى اگر چه بزرگ باشد آن است كه حمد خداى را كند.() و فرمود: شكر نعمتها اجتناب از محرمات است و تمام شكر گفتن الحمدلله است.()
مرحوم ملا احمد نراقى(ره) مى فرمايد: شكر عبارت است از شناختن نعمت از منعم و آن را از او دانستن و به آن شاد و خرم بودن و به مقتضاى آن شادى عمل كردن به اين معنى كه خير منعم را در دل گرفتن و حمد او را كردن و نعمت را به مصرفى كه او راضى باشد رساندن.
پس شكر منعم حقيقى كه حضرت آفريدگار است آن است كه همه نعمتها را از او دانى و او را منعم و ولىّ خود شناسى و اگر كسى ديگر با تو نيكى كند چنين دانى كه خداى تعالى دل او را مسخر فرموده كه به آن نيكى اقدام نموده و او را خواهى نخواهى بر اين داشته و كسى كه اين را فهميد يك ركن شكر را به جا آورده بلكه بسا باشد كه همين را شكر گويند و اين شكر قلبى است. و ركن ديگر شكر خدا آن است كه: به نعمتهاى الهى كه به او عطا كرده شاد و خرم باشد اما نه از اين راه كه باعث لذت و كامرانى او در دنياست بلكه از اين راه كه به واسطه آنها مىتواند تحصيل رضاى منعم را كند و خود را به قرب و جوار لقاى او برساند. و علامتش اين است كه از نعمتهاى دنيويه شاد نشود مگر به چيزى كه اعانت بر تحصيل آخرت نمايد. و از هر نعمتى كه او را از ياد خدا باز دارد و از راه حق مانع محزون و غمناك گردد و چون اين صفت را تحصيل كرد ركن دوم شكر را به جا آورده و ركن سوم، آن است كه در دل و زبان حمد و ثناى او را به جا آورد و حمد دل آن است كه خير خواه كافه مخلوقات الهى بوده نيكويى ايشان را جويد و حمد زبان آن است كه اظهار شكرگذارى او را كند. و ركن چهارم آن است كه نعمتهاى الهيه را صرف رضا و مقصود او نمايد مثلاً اعضا و جوارح كه از نعمتهاى الهى است در طاعات و عبادات او به كار برد و از استعمال آنها در عصيان او احتراز كند. حتى اينكه از جمله شكر چشمها آن است كه هر عيبى از مسلمى بيند نديده پندارد و از جمله شكر گوشها آنكه هر نقصى كه از مسلمى بشنود نشنيده انگارد و امثال آنها.()
درسهايى از قرآن
.1 خداوند انسانها را امر به شكرگذارى نموده فرمود :”يا ايها الذين آمنوا كلوا من طيبات ما رزقناكم واشكروالله ان كنتم اياه تعبدون”() اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد از روزيهاى پاكى كه خداوند براى شما ارزانى داشته بخوريد و شكر او را به جاى آوريد اگر تنها او را مى پرستيد.
.2 حقتعالى مرتبه شكرگذارى را بالاتر از مرتبه تقوا قرار داده فرمود آنانكه تقوا را رعايت مىكنند شايد به درجه شكرگذارى برسند.”فاتقوا الله لعلكم تشكرون”() اين آيه نشان مي‌دهد شكر و سپاس از نعمتهاى حق مرتبه بالايى است كه تنها كسانىكه جزو متقين هستند به آن درجه نائل مىشوند.از اين روست كه در بسيارى از آيات قرآن فرمود: “قليلا ما تشكرون”() يا فرمود: “ولكنّ اكثر الناس لا
يشكرون”() واين به آن خاطر است كه به جا آوردن تمام مراتب و اركان شكر(يعنى زبانى، قلبى و عملى) آنطور كه شايسته و سزاوار است، جز از عهده كمى بر نمي‌آيد.
.3 يكى از آثار و عواقب شكرگذارى در دنيا افزايش روزى و نعمتهاى ديگر است.زيرا كه حق خود وعده داده و فرمود :”لئن شكرتم لازيدنكم”() اين حقيقت در روايات فراوانى نيز مورد تأكيد قرار گرفته است از جمله امام على فرمود: خداوند در سپاس گفتن را بر بنده‌اى نمىگشايد، درحالىكه در نعمت را به روى او ببندد.()
.4 بزرگى و عظمت مقام شكر همانطور كه پيش از اين به آن اشاره شد، زمانى معلوم ميشود كه با تأمّل در آيات قرآن مىبينيم كه حقتعالى ابراهيم و نوح كه دو تن از انبياء اولواالعزم هستند را صاحبان مقام شكر معرفى نموده و آنها را به اين صفت مىستايد درباره نوح مى فرمايد:”انه كان عبدآ شكورآ”() و نيز در مورد ابراهيم فرمود :”شاكرآ لانعمه اجتباه و هداه الى صراط مستقيم”() يعنى ابراهيم بنده شاكر ما بود و ما نيز به خاطر همين شكرگذاري‌اش ،وى را (براى رسالت) انتخاب نموده و به راه مستقيم هدايتش نموديم. همچنين حكمت را هم رديف شكر قرار داده و در مورد لقمان حكيم فرمود: “ولقد آتينا لقمان الحكمه ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه”() و ما به لقمان حكمت عطا كرديم و فرموديم شكر خداى را به جاى آور كه هر كه شكر كند به نفع خود شكر كرده است. و از زبان سليمان فرمود :”رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت علىّ و على والدى و ان اعمل صالحآترضاه”() خداوندا توفيق شكر نعمتهايى كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته‌اى، عنايت فرما و مرا به عمل صالح خالصى كه مرضىّ توست موفق بدار.ونيز به پيامبر اعظم خود فرمود:”بل الله فاعبد و كن من الشاكرين”() خدا را پرستش كن و از شاكرين باش.
غرض از ذكر اين آيات نشان دادن بزرگى و عظمت مقام شكر پيش خداوند است؛ تا پس از ياد آورى مقام آن، از اهمال و سستى نسبت به آن دست برداشته و با برداشتن قدمى هر چند كوچك در راه رضاى محبوب، ذرّه‌اى از نعمتهاى خداوند كه به ما ارزانى داشته را جبران كرده و دل امام زمان را از خود راضى و خشنود بگردانيم. و بدانيم كه اگر مال يا علمى داريم از خدا داريم و او واهب همه اين خيرات براى ماست پس بر ماست شكر آنها را به جا آورده زكات مال يا علم خود را بپردازيم و از مستمندان
و ضعفا دستگيرى كنيم و به اين مطلب يقين داشته باشيم كه اگر از مال يا علم خود انفاق كنيم چيزى از آن كم نمىشود زيرا خداوند خود وعده داده كه اگر شما شكر نعمت را انجام دهيد او بر نعمتش مي‌افزايد. نمونه اين موارد را در تاريخ و زندگى روزمره خود بسيار ديده و مى بينيم. به اميد روزى كه نيازمندى در جامعه محتاج نان شب خود نباشد.
نكته :25 فراموشى گناهان
نسيان گناهان از بزرگترين عقوبات حقّ است در دنيا كه انسان را از جبران آنها باز مي‌دارد و از بزرگترين اسباب عقاب است در آخرت.()
دليل نسيان گناه، كوچك شمردن آن است. و كوچك شمردن گناه نيز به اين معناست كه معاصى خود را ناچيز شمارد. از بزرگترين مضّرات كوچك شمردن گناه آن است كه انسان نسبت به گناه جرى و لا ابالى شده و ابتدا از گناهان كوچك شروع كرده و به گناهان بزرگ مى رسد تا جايى كه معاصى كبيره نيز در نظر او كوچك مىشوند.
توجه به اين نكته لازم است كه بدانيم مخالفت امر خدا، هر اندازه هم كه ظاهرآ كوچك باشد، چون در پيشگاه عظمت الهى واقع مى شود، بسى بزرگ است. هرچه معرفت انسان به مقام الهى بيشتر باشد به همان اندازه گناه در چشم او بزرگ و عظيم است. به عبارت ديگر فراموشى خدا و ياد عظمتش سبب آن مىشود انسان گناهان را كوچك بشمارد، نتيجه كوچك شمردن گناهان هم فراموش كردن آنها و ترك توبه است.امام باقر(ع)فرمود :”مصيبتى مانند سبك شمردن گناه و خشنودى از خويشتن نيست.”()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. آداب الصلاه امام خمينى(ره)،ص .142
. سوره بقره، آيه .238
. سوره نساء، آيه .103
. سوره بقره، آيه .45
. سوره مؤمنون،آيه 2 و .9
. سوره عنكبوت، آيه .45
. من لا يحضره الفقيه،شيخ صدوق،ج 1،ص .136
. سوره ماعون، آيه 6 ـ .4
. سوره مدثر،آيه .42
. سوره مدثر، آيه .43
. كافى،شيخ كلينى،ج 3، ص .270
. وسائل الشيعه،شيخ حر عاملى،باب 9 از ابواب فرايض ج ،4 ص .37
. سرّ الصلاه امام خمينى، ص .24
. چهل حديث امام خمينى، ص .496
. سوره نساء،آيه .142
. سوره ابراهيم،آيه .40
. سوره مريم، آيه .55
. سوره لقمان،آيه .17
. سوره طه، آيه .132
. سوره مريم،آيه .31
. سوره طه،آيه .14
. چهل حديث امام خمينى، ص .343
. جامع السعادات،ملا مهدى نراقى، ج 3، ص .233
. محجه البيضاء،ملا محسن فيض كاشانى،ج 6، ص .146
. كافى، ج 2، ص 95، ح .11
. همان ح .10
. معراج السعاده،ملا احمد نراقى،ص .746
. سوره بقره، آيه .172
. سوره آل عمران، آيه .123
. سوره ملك، آيه .23
. سوره غافر،آيه .61
. سوره ابراهيم،آيه .7
. نهج البلاغه، حكمت .435
. سوره اسرا، آيه .3
. سوره نحل، آيه .121
. سوره لقمان،آيه .12
. سوره نمل، آيه .19
. سوره زمر، آيه .66
. سر الصلاه امام خمينى، ص .53
. بحار الانوار ،علامه مجلسى، ج 78، ص .165

/

شرح نكته هايى اخلاقى از كلمات امام خمينى سلام الله عليه

نكته :23 اهميت دادن به نمازهاى پنجگانه
پس نماز فلاح مطلق است و آن خير الاعمال است و سالك بايد اين لطيفه الهيه را با تكرار و تذكر تام به قلب بفهماند و فطرت را بيدار كند و پس از ورود به قلب،فطرت از جهت كمال و سعادت طلبى به آن اهميت دهد و از آن محافظت و مراقبت نمايد.()
نماز كاملترين نوع نيايش و اظهار بندگى و شكرگذارى به شكلى مخصوص و معين در برابر پروردگارى است كه انسان به او اعتقاد و ايمان كامل دارد و وجود خود و نعمتهايى كه دارد را از طرف او مى داند.نماز ارتباط معنوى ميان آفريده و آفريدگار و در خواست يارى از اوست و از اين رو در اسلام به آن اهميت فوق العاده‌اى داده شده و به منزله عمود براى خيمه توصيف شده و خداوند در قرآن مؤمنين را به اقامه نماز امر فرموده و آن را يك عمل واجب براى ايشان نوشته است از آن جمله مىفرمايد:
“حافظوا على الصلوات و الصلوة
الوسطى و قوموا لله قانتين”()
“فاقيموا الصلوة ان الصلاة كانت على المؤمنين كتابآ موقوتآ”()
بررسى برخى نكات در مورد نماز از قرآن و احاديث
نكته اول: خداوند مىفرمايد:به صبر و نماز يارى بجوييد كه نماز بزرگ است جز براى خاشعين() معناى استعانت جستن از نماز در واقع برقرار كردن يك رابطه معنوى با حقتعالى هنگام وقوع مشكلات مادى و روحى است.به لحاظ آنكه نماز معجونى از اذكار مختلف و كاملترين مراتب آن است،انسان به وقت برخورد با مصائب مىتواند در نماز به هر وسيله‌اى از او كمك و يارى بطلبد به زبان ديگر انسان در نماز مىتواند عاشقانهترين نوع مكالمات خود را با خدا بكار برد.در مورد امور معنوى از جمله سير و سلوك نماز يكى از بهترين وسايطى است كه مى تواند انسان را به هدف نزديكتر كند.
نكته دوم :خداوند دو صفت نماز گزاران را از نشانههاى مؤمنان دانسته است. اولين نشانه آنكه بر نمازشان محافظت مىكنند يعنى هيچگاه نمازشان را ترك نمىكنند و ديگر آنكه خشوع را نيز رعايت مىكنند تا نماز بر قلوب ايشان تأثير گذاشته و آنان را از كجرفتاريها و انحرافات نگاه دارد.پس براى تأثير گذاشتن نماز دو شرط لازم است يكى محافظت بر نماز و ديگرى رعايت خشوع. “قد افلح المؤمنون الذين هم فى صلاتهم خاشعون …والذين هم على صلاتهم يحافظون”()
نكته سوم: خداوند مىفرمايد: “انّ الصلاة تنهى عن الفحشاء والمنكر”() نماز انسان را از بديها و زشتيها باز مي‌دارد زيرا نماز چنان تأثيرى در انسان به جا مىگذارد كه اگر نماز گذار شرايط آن را مراعات كند هيچگاه به سراغ بديها نمي‌رود و از آن شرايط همانطور كه نام برديم مداومت و خشوع در نماز است. اگر برخى از مردم نماز گزار مرتكب كارهاى ناپسند مىشوند به اين دليل است كه به دستورهاى لازم در نماز عمل نمىكنند و در نتيجه نمازشان تأثير لازم را در آنها ندارد و از ثمرات عالى آنها بهره نمىبرند از رسولخدا نقل شده كه فرمود :”همانگونه كه اگر انسان در شبانه روز پنج نوبت، خود را شستشو دهد ناپاكى و آلودگى از بدن او زدوده مى شود نمازهاى پنجگانه نيز چنين است و انسان را از گناهان و ناپاكيهاى اخلاقى پاك مى كند”.()
نكته چهارم: كسى كه به نماز اهميت نمي‌دهد مورد نكوهش خداى متعال قرار گرفته است.خداوند در قرآن مى فرمايد :”فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون والذين هم يراؤون”() واى بر نماز گزارانى كه در نمازشان سهل انگارى مى كنند و ريا مى نمايند. بنابراين شايسته است انسان نماز رابسيار مهم شمرده و آن را در اول وقت و بدون هيچگونه رياكارى انجام دهد.در قرآن است كه وقتى از دوزخيان پرسيده مى شود “ماسلككم فى سقر”() اولين پاسخى كه مي‌دهند آن است كه مى گويند: “لم نك من المصلين”() از امام كاظم نقل شده: پدرم هنگام وفات چنين گفت: “پسرم كسى كه نماز را سبك شمرد به شفاعت ما نايل نخواهد شد.”() و نيز نقل است روزى رسولخدا در مسجد نشسته بودند كه مردى وارد شد و مشغول نماز گرديد ولى ركوع و سجود را به طور كامل و صحيح به جا نمي‌آورد حضرت فرمودند :حالت او مانند نوك زدن كلاغ است اين مرد اگر در اين حال و با چنين نمازى بميرد به دين من از دنيا نرفته است.()
امام خمينى(ره) مىفرمايند: “اين سهل انگارى در نماز ناشى از ضعف ايمان به خدايتعالى و رسول و اخبار اهلبيت عصمت است بلكه اين مساهله ناشى از سهل انگارى محضر ربوبيت و مقام مقدس حق است”() همچنين مى فرمايند: “پس اى عزيز مبادا در امر ديانت خصوصآاين نمازهاى پنجگانه تهاون كنى و آن را سست شمارى. خدا مى داند كه انبياء و اولياء از كمال شفقت بر بندگان خدا اين قدر ترغيب نمودند والا ايمان ما نفعى به آنها نرساند”()
دليل سهل انگارى در نماز چيست؟
انسان هر موضوعى را كه به آن اهميت بيشترى بدهد مسلمآ توجهش به آن موضوع يا كار بيشتر از توجهش به ديگر امور است و به اصطلاح به روى آن مطلب حساس خواهد شد و اگر نتواند زمانى آن را انجام دهد يا از آن موضوع باز بماند ناراحت و غمگين مى شود.سهل انگارى در نماز نيز به همين دليل است يعنى شخص امر نماز را كوچك مىشمرد و آنطور كه بايد به آن اهميت نمي‌دهد و در مجموع انسان به خاطر آنكه گناه را كوچك مىشمرد، از انجام آن ابايى نداشته و ترسى ندارد. پس اولين كارى كه انسان بايد درباره رفع اين قضيه بكند اين است كه موضوع را در نظر خود مهم جلوه دهد و اين كار مقدور نيست جز با رياضت نفس و پيروى از عقل و شرع نمودن.
نكته پنجم: خداوند از نشانههاى منافقان كسالت در نماز و رياكارى را نام مىبرد:” اذا قاموا الى الصلاة قاموا كسالى يراؤون الناس”() بنابراين براى دور ماندن از نفاق بايد از اين دو امر دورى كرد. در مورد حضور قلب و دورى از ريا توضيحات كافى در نكات قبل داده شده است.
نماز و انبياء در قرآن
حضرت ابراهيم ـ بت شكن تاريخ ـ هنگامى كه خانه كعبه را بنا نهاد،پيش آن دعا كرده فرمود: “رب اجعلنى مقيم الصلاة”() خدايا مرا اقامه كننده نماز قرار ده و از ميان عبادات، خصوصآ نماز را ذكر كردن نشان از اهيت آن پيش انبياء عظام دارد.
همچنين اسماعيل(ع)اهل خود را به نماز توصيه مىنمود :”وكان يأمر اهله بالصلاة”() چنانكه لقمان به فرزند خود مى فرمود :”يا بنى اقم الصلاة”()
و خداوند عيسى، موسى، و محمد( و در مجموع همه انبياء) را امر به نماز فرمود.به پيامبر اسلام فرمود :”وأمر اهلك بالصلاة و اصطبر
عليها”() خانواده‌ات را به نماز امر كن و خود بر آن شكيبا باش و عيسى در گهواره فرمود خداوند مرا به نماز سفارش كرده است.() و چون موسى به پيامبرى مبعوث شد حقتعالى به او فرمود: “واقم الصلاة لذكرى”() اينها همه نشان از بزرگى و عظمت اين عبادت به درگاه خداوند دارد.
نكته :24 شكر گذارى از نعمتهاى حق
درقلب آثار شكر از قبيل خضوع و خشوع و محبت و خشيت و امثال آن است و در زبان ثنا و مدح و در جوارح اطاعت و استعمال جوارح در رضاى منعم.()
شكر به معناى تصوّر نعمت و اظهار آن و سپاسگذارى از منعم است. به عبارت ديگر شكر عبار ت از شناخت نعمت منعم و شادمانى و سرور نسبت به آن، عمل به مقتضاى اين سرور با عزم بر امور خير، سپاسگذارى از منعم و استعمال نعمت در راه بندگى خداوند است.()
شكر داراى سه مرتبه و ركن است:اول شكر قلبى و آن اين است كه در دل متوجه و متذكر نعمتهاى خدا باشد و به اين مطلب ايمان داشته باشد كه هر چه دارد از اوست و اگر بنده‌اى چيزى به او عطا مىكند بداند كه خداوند اراده فرموده كه او اينچنين عطايى نسبت به او داشته باشد. همچنانكه مروى است موسى(ع) در مناجات گفت: الهى آدم را به يد قدرت خود آفريدى و او را در بهشت خود جاى دادى و حوا را به او تزويج نمودى چگونه شكر تو را نمود؟ خداى تعالى فرمود :دانست كه اينها از من است.() نتيجه شكر باطنى و ايمان قلبى نسبت به نعمتهاى حقتعالى، دو چيز است :اول شكر زبانى، يعنى به هنگام استفاده از نعمتهاى بىكران الهى زبان به حمد و سپاس الهى بگشايد و دوم شكر عملى يعنى آنكه نعمتهايى كه خداوند به او عطا فرموده است را در راهى كه خداوند اراده كرده و مورد رضاى اوست به كار گيرد. چنانكه در روايت است كه امام صادق(ع) فرمود :شكر هر نعمتى اگر چه بزرگ باشد آن است كه حمد خداى را كند.() و فرمود: شكر نعمتها اجتناب از محرمات است و تمام شكر گفتن الحمدلله است.()
مرحوم ملا احمد نراقى(ره) مى فرمايد: شكر عبارت است از شناختن نعمت از منعم و آن را از او دانستن و به آن شاد و خرم بودن و به مقتضاى آن شادى عمل كردن به اين معنى كه خير منعم را در دل گرفتن و حمد او را كردن و نعمت را به مصرفى كه او راضى باشد رساندن.
پس شكر منعم حقيقى كه حضرت آفريدگار است آن است كه همه نعمتها را از او دانى و او را منعم و ولىّ خود شناسى و اگر كسى ديگر با تو نيكى كند چنين دانى كه خداى تعالى دل او را مسخر فرموده كه به آن نيكى اقدام نموده و او را خواهى نخواهى بر اين داشته و كسى كه اين را فهميد يك ركن شكر را به جا آورده بلكه بسا باشد كه همين را شكر گويند و اين شكر قلبى است. و ركن ديگر شكر خدا آن است كه: به نعمتهاى الهى كه به او عطا كرده شاد و خرم باشد اما نه از اين راه كه باعث لذت و كامرانى او در دنياست بلكه از اين راه كه به واسطه آنها مىتواند تحصيل رضاى منعم را كند و خود را به قرب و جوار لقاى او برساند. و علامتش اين است كه از نعمتهاى دنيويه شاد نشود مگر به چيزى كه اعانت بر تحصيل آخرت نمايد. و از هر نعمتى كه او را از ياد خدا باز دارد و از راه حق مانع محزون و غمناك گردد و چون اين صفت را تحصيل كرد ركن دوم شكر را به جا آورده و ركن سوم، آن است كه در دل و زبان حمد و ثناى او را به جا آورد و حمد دل آن است كه خير خواه كافه مخلوقات الهى بوده نيكويى ايشان را جويد و حمد زبان آن است كه اظهار شكرگذارى او را كند. و ركن چهارم آن است كه نعمتهاى الهيه را صرف رضا و مقصود او نمايد مثلاً اعضا و جوارح كه از نعمتهاى الهى است در طاعات و عبادات او به كار برد و از استعمال آنها در عصيان او احتراز كند. حتى اينكه از جمله شكر چشمها آن است كه هر عيبى از مسلمى بيند نديده پندارد و از جمله شكر گوشها آنكه هر نقصى كه از مسلمى بشنود نشنيده انگارد و امثال آنها.()
درسهايى از قرآن
.1 خداوند انسانها را امر به شكرگذارى نموده فرمود :”يا ايها الذين آمنوا كلوا من طيبات ما رزقناكم واشكروالله ان كنتم اياه تعبدون”() اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد از روزيهاى پاكى كه خداوند براى شما ارزانى داشته بخوريد و شكر او را به جاى آوريد اگر تنها او را مى پرستيد.
.2 حقتعالى مرتبه شكرگذارى را بالاتر از مرتبه تقوا قرار داده فرمود آنانكه تقوا را رعايت مىكنند شايد به درجه شكرگذارى برسند.”فاتقوا الله لعلكم تشكرون”() اين آيه نشان مي‌دهد شكر و سپاس از نعمتهاى حق مرتبه بالايى است كه تنها كسانىكه جزو متقين هستند به آن درجه نائل مىشوند.از اين روست كه در بسيارى از آيات قرآن فرمود: “قليلا ما تشكرون”() يا فرمود: “ولكنّ اكثر الناس لا
يشكرون”() واين به آن خاطر است كه به جا آوردن تمام مراتب و اركان شكر(يعنى زبانى، قلبى و عملى) آنطور كه شايسته و سزاوار است، جز از عهده كمى بر نمي‌آيد.
.3 يكى از آثار و عواقب شكرگذارى در دنيا افزايش روزى و نعمتهاى ديگر است.زيرا كه حق خود وعده داده و فرمود :”لئن شكرتم لازيدنكم”() اين حقيقت در روايات فراوانى نيز مورد تأكيد قرار گرفته است از جمله امام على فرمود: خداوند در سپاس گفتن را بر بنده‌اى نمىگشايد، درحالىكه در نعمت را به روى او ببندد.()
.4 بزرگى و عظمت مقام شكر همانطور كه پيش از اين به آن اشاره شد، زمانى معلوم ميشود كه با تأمّل در آيات قرآن مىبينيم كه حقتعالى ابراهيم و نوح كه دو تن از انبياء اولواالعزم هستند را صاحبان مقام شكر معرفى نموده و آنها را به اين صفت مىستايد درباره نوح مى فرمايد:”انه كان عبدآ شكورآ”() و نيز در مورد ابراهيم فرمود :”شاكرآ لانعمه اجتباه و هداه الى صراط مستقيم”() يعنى ابراهيم بنده شاكر ما بود و ما نيز به خاطر همين شكرگذاري‌اش ،وى را (براى رسالت) انتخاب نموده و به راه مستقيم هدايتش نموديم. همچنين حكمت را هم رديف شكر قرار داده و در مورد لقمان حكيم فرمود: “ولقد آتينا لقمان الحكمه ان اشكر لله و من يشكر فانما يشكر لنفسه”() و ما به لقمان حكمت عطا كرديم و فرموديم شكر خداى را به جاى آور كه هر كه شكر كند به نفع خود شكر كرده است. و از زبان سليمان فرمود :”رب اوزعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت علىّ و على والدى و ان اعمل صالحآترضاه”() خداوندا توفيق شكر نعمتهايى كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته‌اى، عنايت فرما و مرا به عمل صالح خالصى كه مرضىّ توست موفق بدار.ونيز به پيامبر اعظم خود فرمود:”بل الله فاعبد و كن من الشاكرين”() خدا را پرستش كن و از شاكرين باش.
غرض از ذكر اين آيات نشان دادن بزرگى و عظمت مقام شكر پيش خداوند است؛ تا پس از ياد آورى مقام آن، از اهمال و سستى نسبت به آن دست برداشته و با برداشتن قدمى هر چند كوچك در راه رضاى محبوب، ذرّه‌اى از نعمتهاى خداوند كه به ما ارزانى داشته را جبران كرده و دل امام زمان را از خود راضى و خشنود بگردانيم. و بدانيم كه اگر مال يا علمى داريم از خدا داريم و او واهب همه اين خيرات براى ماست پس بر ماست شكر آنها را به جا آورده زكات مال يا علم خود را بپردازيم و از مستمندان
و ضعفا دستگيرى كنيم و به اين مطلب يقين داشته باشيم كه اگر از مال يا علم خود انفاق كنيم چيزى از آن كم نمىشود زيرا خداوند خود وعده داده كه اگر شما شكر نعمت را انجام دهيد او بر نعمتش مي‌افزايد. نمونه اين موارد را در تاريخ و زندگى روزمره خود بسيار ديده و مى بينيم. به اميد روزى كه نيازمندى در جامعه محتاج نان شب خود نباشد.
نكته :25 فراموشى گناهان
نسيان گناهان از بزرگترين عقوبات حقّ است در دنيا كه انسان را از جبران آنها باز مي‌دارد و از بزرگترين اسباب عقاب است در آخرت.()
دليل نسيان گناه، كوچك شمردن آن است. و كوچك شمردن گناه نيز به اين معناست كه معاصى خود را ناچيز شمارد. از بزرگترين مضّرات كوچك شمردن گناه آن است كه انسان نسبت به گناه جرى و لا ابالى شده و ابتدا از گناهان كوچك شروع كرده و به گناهان بزرگ مى رسد تا جايى كه معاصى كبيره نيز در نظر او كوچك مىشوند.
توجه به اين نكته لازم است كه بدانيم مخالفت امر خدا، هر اندازه هم كه ظاهرآ كوچك باشد، چون در پيشگاه عظمت الهى واقع مى شود، بسى بزرگ است. هرچه معرفت انسان به مقام الهى بيشتر باشد به همان اندازه گناه در چشم او بزرگ و عظيم است. به عبارت ديگر فراموشى خدا و ياد عظمتش سبب آن مىشود انسان گناهان را كوچك بشمارد، نتيجه كوچك شمردن گناهان هم فراموش كردن آنها و ترك توبه است.امام باقر(ع)فرمود :”مصيبتى مانند سبك شمردن گناه و خشنودى از خويشتن نيست.”()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. آداب الصلاه امام خمينى(ره)،ص .142
. سوره بقره، آيه .238
. سوره نساء، آيه .103
. سوره بقره، آيه .45
. سوره مؤمنون،آيه 2 و .9
. سوره عنكبوت، آيه .45
. من لا يحضره الفقيه،شيخ صدوق،ج 1،ص .136
. سوره ماعون، آيه 6 ـ .4
. سوره مدثر،آيه .42
. سوره مدثر، آيه .43
. كافى،شيخ كلينى،ج 3، ص .270
. وسائل الشيعه،شيخ حر عاملى،باب 9 از ابواب فرايض ج ،4 ص .37
. سرّ الصلاه امام خمينى، ص .24
. چهل حديث امام خمينى، ص .496
. سوره نساء،آيه .142
. سوره ابراهيم،آيه .40
. سوره مريم، آيه .55
. سوره لقمان،آيه .17
. سوره طه، آيه .132
. سوره مريم،آيه .31
. سوره طه،آيه .14
. چهل حديث امام خمينى، ص .343
. جامع السعادات،ملا مهدى نراقى، ج 3، ص .233
. محجه البيضاء،ملا محسن فيض كاشانى،ج 6، ص .146
. كافى، ج 2، ص 95، ح .11
. همان ح .10
. معراج السعاده،ملا احمد نراقى،ص .746
. سوره بقره، آيه .172
. سوره آل عمران، آيه .123
. سوره ملك، آيه .23
. سوره غافر،آيه .61
. سوره ابراهيم،آيه .7
. نهج البلاغه، حكمت .435
. سوره اسرا، آيه .3
. سوره نحل، آيه .121
. سوره لقمان،آيه .12
. سوره نمل، آيه .19
. سوره زمر، آيه .66
. سر الصلاه امام خمينى، ص .53
. بحار الانوار ،علامه مجلسى، ج 78، ص .165

/

سخنان معصومين

پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله:
«لَو لَم يَبقَ مِنَ الدَّهرِ اِلّا يَومٌ لَبَعَثَ اللّهُ رَجُلاً مِن اَهل بَيتى يَملأها عَدلاً» (الغيبة، ص )46
اگر جز يك روز از روزگار باقى نمانده باشد، خداوند مردى را از خاندان من بر خواهد انگيخت تا زمين را پر از عدل و داد كند.
امام على عليه السلام:
«اَلا: اِنَّهُ اَشبَهُ النّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ حُسناً بِرَسُول اللّهِ(ص)» (منتخب الأثر، ص )182
آگاه باشيد كه او (حضرت مهدى) در خلقت، اخلاق و زيبايى، شبيهترين مردم به پيامبر خداست.
امام على عليه السلام:
«اَلا: اِنَّهُ ولِىُّ اللّه فى اَرضِه وَ حُكمُهُ فى خَلقِه وَ اَمينُه فى سِرِّهِ وَ عَلانيته.» (نجم الثاقب، ص )118
آگاه باشيد او (مهدى) جانشين خداوند در زمين و حكم خدا در مخلوقات و امين خداوند در آشكار و نهان است.
امام على عليه السلام:
«اَلمُنتَظِرُ لِأَمرِنا كَالمُتَشَحِّطُ بِدَمِه فى سَبيلِ اللّه.» (كمال الدين، ص )645
آن كه منتظر امر (فرج) ماست، مانند كسى است كه در راه خدا در خونش تپيده باشد.
امام حسين عليه السلام:
«لَو اَدرَكتُهُ لَخَدَمتُهُ اَيّامَ حَياتى.» (عقدالدرر، ص )160
اگر زمانى ايشان (امام مهدى(ع)) را درك كنم، تا آخر عمر به او خدمت مىكنم.
امام سجاد عليه السلام:
«اِذا قامَ القائِمُ اَذهَبَ اللّهُ عَن كُلِّ مُؤمِنٍ اَلعاهَةَ وَ رَدَّ اِلَيه قُوَّتَه.» (غيبة نعمانيّه، ص )317
هنگامى كه مهدى(ع) قيام كند، خداوند تمام امراض را از مؤمن دور مىكند و قدرت حقيقى را به او عطاء مىنمايد.
امام باقر عليه السلام:
«اِذا ظَهَرَ القائِمُ يُسَوّى بَينَ النّاسِ حَتّى لاتَرى مُحتاجاً اِلى الزَّكاة»” (بحارالانوار، ج 52، ص )390
آن زمان كه حضرت مهدى(ع) ظهور كند بطورى بين مردم مساوات و عدالت برقرار مىكند كه هيچ محتاج به زكاتى ديده نمىشود.
امام باقر عليه السلام:
«اِنَّما سُمِّى المَهدِىّ لِأنَّهُ يَهدى لامرٍ خَفىّ» (بحارالانوار،ج 51، ص )30
قائم ما به اين جهت مهدى ناميده شده كه هدايت مىكند بسوى كارى كه پوشيده شده است.
امام صادق عليه السلام:
«اِذا قامَ القائِمُ لايَبقى اَرضٌ اِلّا نُودِىَ فيها شَهادَةُ اَن لا اِله اِلّا اللّهُ وَ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه » (بحارالانوار، ج 52، ص )340
هرگاه قائم قيام كند، هيچ سرزمينى باقى نمىماند مگر آن كه نداى توحيد پروردگار و رسالت حضرت محمّد(ص) در آن طنين انداز شود.
امام صادق عليه السلام:
«اِذا قامَ قائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ حَكَمَ بِحُكمِ داوُدَ وَ سُليمانَ، لايَسأَلُ النّاسَ بَيّنَةً» (بحارالانوار، ج 52، ص )320
هنگامى كه قائم آل محمّد (ع) ظهور كند مانند داود و سليمان (به علم خود) داورى مىكند و از كسى در قضاوت، بيّنه و گواه نمىخواهد.
امام كاظم عليه السلام:
«طُوبى لِشيعَتِنا اَلمُتَمَسِّكينَ بِحَبلِنا فى غَيبَةِ قائِمِنا» (كمال الدين، ج 2، ص )361
خوشا به حال آن شيعيان ما كه در دوران غيبت قائم ما به ريسمان ما چنگ بزنند.
امام رضا عليه السلام:
«فَاِذا خَرَجَ اَشرَقَتِ الأَرضُ بِنُورِ رَبِّها» (بحارالانوار، ج 52، ص )321
هنگامى كه حضرت مهدى ظهور كند، زمين به نور پروردگارش روشن مىشود.
امام مهدى عليه السلام:
«اِنّى اَمانٌ لِأَهلِ الأَرضِ كَما اَنَّ النُّجُومَ اَمانٌ لِأَهل السَّماء» (كمال الدين،ص )485
به درستى كه من امان براى اهل زمين هستم. همان طور كه ستارگان امان براى اهل آسمانند.


/

خاطراتی از منبری شدن مرحوم فلسفی

مرحوم زنده ياد محمد تقى فلسفى واعظ شهير، از پدرى عالم و مجتهد به نام مرحوم حاج شيخ محمد رضا تنكابنى كه از عالمان بزرگ تهران بودند و مادرى با ايمان و با فضيلت به نام طوبى در دهم ربيع المولود به سال 1326 هـ.ق در تهران متولد شد و در 28 شعبان 1419 قمرى چشم از جهان بست.
تحصيلات
درس جديد را تا پايان دبستان ادامه داد و بعد از آن وارد علوم دينى گرديد، از مقدّمات شروع و تا سطح را نزد پدر و ديگر اساتيد ادامه داد.
زمينه براى منبرى شدن
خود مىگويد: در خلال اين احوال، مادرم مسأله منبر رفتن مرا پيش آورد كه در نتيجه، خط من و برادرم از هم جدا شد. مرحومه مادرم روى علاقه شديدى كه به حضرت امام حسين(ع) داشت، به پدرم گفت كه فلانى بايد منبرى شود. پدرم مىگفت: آنها بايد درس بخوانند و اين با منبر جمع نمىشود. مادرم مىگفت: نمىشود كه يكى از بچّههاى من در خدمت حضرت امام حسين(ع) نباشد؟ پس بايد حتماً منبرى شود. خلاصه پدرم از يك طرف مىگفت: بايد تحصيل من ادامه پيدا كند و مادرم از طرف ديگر اصرار داشت كه بايد منبرى شوم سرانجام توافق كردند كه ما بچهها به گفته پدرمان از روز شنبه تا غروب چهارشنبه در اختيار درس و بحث و مدرسه باشيم و از صبح پنج شنبه و شب و روز جمعه، من در اختيار منبر باشم. پدرم افزود كه در وسط هفته آن كه منبرى است، نبايد منبر برود و به تحصيل ادامه دهد مطالعه او هم بايد هر شب در حضور خود من باشد تا بدانم جايى براى منبر نرفته است.
پدرم در مقابل بوى چراغ نفتى لامپا خيلى حساسيت داشت، و نمىتوانست با چراغ لامپا و لولههاى لامپايى مطالعه كند، لاله‌اى تهيه كرده بود، و يك شمع گچى در داخل آن مىگذاشت و روشن مىكرد. با شعله اين شمع خود ايشان مطالعه مىكردند، و ما دو برادر هم در كنار ايشان مطالعه مىكرديم گاهى براى حلّ مشكل سؤالاتى از ايشان داشتيم، و گاهى هم ايشان فراغت پيدا مىكرد و از ما سؤالاتى مىنمود، روى هم رفته، مرحوم پدرم خيلى مراقب درس و بحث ما بود بعد از اينكه يكى، دو سال ادبيات خواندم، عمامه گذاشتم پدرم شخصاً سرما عمّامه گذاشت، عمامه گذارى مثل امروز تشريفاتى نداشت كه جشن بگيرند و عمامه را توى سينى بگذارند و آقايى آن را بردارد و سر طلبه بگذارد. مرحوم پدرم خودش عمّامه را بست و بر سر من گذاشت.
اولين بار كه منبر رفتم
اولين بارى كه بناشد منبر بروم، نزد آقاى شيخ على اكبر رشتى كه فاميلش عزى بود و منبر مي‌رفت، رفتم و گفتم، يك منبر براى من بنويس.
خاطراتى از منبرى شدن مرحوم فلسفى حجةالاسلام سيد جواد حسينى
گفت: دو قران مىگيرم و مىنويسم. دو قران به او دادم و او براى من يك منبر نوشت من اين منبر را از حفظ كردم. تصميم گرفتم اوّلين منبرم در همان مسجد فيلسوف باشد كه پدرم شبها در آن جا نماز جماعت اقامه مىكرد. بعد از نماز عشا منبر رفتم…
من شروع به سخن كردم و مطالب منبرى را كه از حفظ كرده بودم، تحويل دادم. خيلى خوب به خاطر دارم كه ابتداى منبرى كه آقاى عزى برايم نوشته بود، چند بيت شعر داشت و من با آن اشعار منبر را شروع كردم.
بى مهر على به مقصد دل نرسى تا تخم نيفشانى به حاصل نرسى
بى دوستى على و اولاد على هرگز به خدا قسم، به منزل نرسى
كشتى نجاتت زهلاكت است على بنشين كه به ورطههاى قاتل نرسى
«حبّ علىّ حسنة لا تضر معها سيئة؛ دوستى على (ع) حسنه‌اى است كه با وجود آن هيچ گناهى به آن زيان نمي‌رساند.»
تمام منبر را از حفظ خواندم و آن منبر دو قرانى خيلى مورد توجّه واقع شد. شايد در آن موقع 15 ساله يا 16 ساله بودم بعضىها همان شب به پدرم گفتند: اجازه بدهيد جلسه‌اى هم در خانه بگيريم و ايشان اين منبرى كه اين جا رفته، در خانه برود و به اين ترتيب اولين منبرم خيلى مورد توجّه قرار گرفت. آن شب وقتى به منزل آمديم، پدرم فرمود: با اين كه اوّلين منبرت بود، خوب صحبت كردى و مطالب را بدون وحشت و نگرانى و اضطراب خوب بيان داشتى.
دوّمين منبر
چند روز بعد به آقا شيخ على اكبر گفتم يك منبر ديگر بنويس. براى منبر دوّم نيز دو قران از من گرفت و يك منبر ديگر كه با اين آيه شروع مىشد نوشت.
“قل يا عبادى الّذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة اللّه انّ اللّه يغفر الذّنوب جميعاً انّه هو الغفور الرّحيم؛() بگو اى بندگانى كه بر خود اسراف كرده‌ايد، از رحمت خداوند نااميد نشويد، براستى خداوند تمام گناهان را مي‌آمرزد، زيرا او بخشنده و مهربان است.”
منبر من از همان اوّل مقبول واقع شد. گاهى جايى يك دهه از من دعوت مىكردند، ولى قبول نمىكردم، چون ده منبر از حفظ نداشتم وقتى به من مراجعه مىكردند همان دو سه منبرى را كه آقا شيخ على اكبر، جور كرده بود و از حفظ داشتم، و خودم هم چند جمله‌اى به آن اضافه كرده بودم، تحويل مي‌دادم.
ترقى تدريجى در منبر
… استقبال از منبرم از همان شب اوّل شروع شد، بعد از چند منبر كه عبارات كتابهاى فارسى را حفظ مىكردم و عيناً بيان مي‌داشتم خودم هم ذوق به خرج مي‌دادم و مطالب را با زحمت زياد مرتب مىكردم.
بعد از چندى، همزمان با ادامه تحصيل، رفته رفته در ايّام هفته، منبرهاى خانگى متعدد در شب جمعه، صبح جمعه، عصر جمعه شب پنج شنبه و گاهى ماهيانه وعده مي‌دادم…
ادامه تحصيل براى تقويت بنيه منبر
چون كارم را بر اساس منبر قرار داده بودم، لازم دانستم مدارج دروس سطح و خارج را به مقدارى كه منبر نياز داشت، يعنى آگاهى كامل از شؤون دينى طى كنم. حدود نيازم در امر سخنرانى اين بود كه فروع را درك كنم و با فتاوى فقها و نحوه كار آنها آشنا باشم تا در مواقع لزوم بتوانم راجع به آنها سخن بگويم يا جواب مردم را در آن حَد بدهم. براى اين منظور، چند ماهى به قم رفتم، ولى چون آب قم شور و هوايش بسيار گرم بود، وضع مزاجم را دگرگون كرد و نتوانستم بمانم. به همين جهت درسها كه تعطيل شد به تهران برگشتم تا هم به تحصيل ادامه دهم و هم به كار منبر برسم.
ايجاد تحوّل در سبك منبر
استقبال و توجّه مردم به منبرم زياد بود، همين توجه موجب تشويقم گرديد. در واقع بخشى از موفقيّت من در امر منبر، مرهون همان استقبال فراوان مردم بود.
در زمانى كه منبر را آغاز كردم راهنما و استادى نبود كه برنامههاى دقيق منبر را از او فرا گيرم. البته در آن زمان چندين نفر منبرى معروف بودند…من براى آموختن منبر مكرّراً در ماه رمضان و محرم و صفر به مجالس آنان مي‌رفتم و سخنانشان را مىشنيدم ولى اغلب بدون گرفتن نتيجه و بهره‌اى از مجلس خارج مىشدم…
من از همان زمان كه پاى منبرها مي‌رفتم، دچار تضاد فكرى مىشدم و با خود مىگفتم: اگر منبر آن بوده كه پيغمبر اكرم(ص) مي‌رفتند و مردم را از تمام جهات مىساختند، پس اينها چيست؟ و اگر منبر آن است كه اينان مي‌روند، چرا نتايج مطلوب عايد نمىگردد؟
من از همان زمان متوجه شدم كه آن منبرها چنان نيست كه بايد باشد. اولياى اسلام مردم كثيرى را ساخته و چه فداكارانى را كه از ميان آنها به ميدان جنگ و جهاد نفرستاده‌اند، ولى اين منبرها چرا نمونههاى آنها را نمىسازد؟
بارها به خود گفتم: نمي‌دانم عيب اين منبرها چيست؟ نهايتاً گفتم: بايد ببينم پيغمبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) در اين خصوص چه گفته‌اند و چه رهنمودهايى به ما داده‌اند. پس از آن مدّتى به مطالعه اخبار و احاديث پرداختم. ديدم اصلاً روش پيغمبر اكرم(ص) و اهل بيت(ع) در مسلمان سازى غير از راهى است كه اين وعاظ مي‌روند.
اينها چيزهايى مىگويند كه عملاً هيچ فايده‌اى براى مردم ندارد. مثلاً واعظى در منبر مىگفت: من امسال در ماه مبارك رمضان مىخواهم توحيد بگويم. امّا به جاى آن كه براى گفتن توحيد نخست در اثبات خدا، آيات الهى، دقايق خلقت، و بعد در علم خدا، اراده خدا، قدرت خدا، فرق بين صفات ذاتى و افعالى خدا و…صحبت كند يكباره اين آيه را مىخواند؟ “شهد اللّه انّه لا اله الّا هو؛() خداوند گواهى دهد كه جز او خدايى نيست.”
و مىگفت: مردم. خدا بر حق است و ترديد نكنيد، و ديگر توضيح و استدلالى را لازم نمي‌ديد يا واعظى ديگر به منبر مي‌رفت و مثلاً در يك ماه رمضان 30 روز مردم را معطّل مىكرد و يك سلسله مطالب مىگفت كه ربطى به زندگى مردم نداشت و انسان ساز نبود.
حتى واعظى به دليل اين كه مردم عادت داشتند با انگشت حساب كنند، در منبرى گفت: خداوند فرشته‌اى خلق كرده است كه هزار دست دارد و در هر دستى صد هزار انگشت دارد و در هر انگشتى صد هزار بند انگشت، و او حساب اعمال بندگان را با بندهاى انگشتان خود منظور مىكند اين سخنان چه اثرى در تربيت مردم مىتوانست داشته باشد؟
من حيث المجموع متوجه شدم منبر بايد حاوى تعاليم الهى در ساختن عقايد، اخلاق و اعمال و زندگى مردم باشد و اين مطالب در خلال روايات فراوان آمده است.
نتيجه اين تشخيص آن شد كه مسير منبر را از وضع عادى خود به جهت ديگرى سوق دادم و اين امر موجب استقبال گرم شنوندگان گرديد و آن چنان شد كه مجلس شوراى ملّى آن روز كه در سه روز آخر دهه سوم ماه صفر مجلس عزادارى تشكيل مي‌داد و از وعاظ معروف دعوت مىنمود مرا در سن 19 و در دو سال پياپى جهت سخنرانى دعوت كرد.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره زمر، آيه .53
. سوره آل عمران، آيه .3
. ر.ك: خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفى، ص 47 ـ 66 و ر.ك گفتار فلسفى، مصطفى قنبرى، ص 413 ـ .420

/

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

شكرگزارى حركت عظيم و با شكوه ملت ايران در 22 خرداد و حضور نزديك به 40 ميليونى مردم در پاى صندوقهاى رأى، حفظ وحدت، مهربانى، نگاه مشفقانه، نشاط و تداوم حركت انقلابى در ميان مردم و نخبگان و اشتباه نگرفتن دوست و دشمن است.
انتخابات پرشور 22 خرداد كه با مشاركت بى نظير 85 درصدى مردم همراه بود نشان داد كه انقلاب اسلامى بعد از گذشت 30 سال توانايى اينگونه به صحنه آوردن مردم را دارد، بنابراين دشمنان دست بكار شدند تا ميان مردم ايجاد اختلاف كنند كه تا حدى هم موفق شدند ولى ملت بايد اين توطئه را خنثى كند.
گاهى ممكن است اين رقابت داخل خانواده به عصبانيت هم كشيده شود اما اين مسئله ربطى به بيگانگان ندارد.
برخى از سران كشورهاى غربى در سطح رئيس جمهور، نخست وزير و وزير خارجه در مسائل داخلى ملت ايران كه به آنها ارتباطى نداشت صراحتاً دخالت كردند و بعد هم گفتند كه در مسائل ايران دخالت نمىكنند، در حاليكه آنها ضمن تشويق به اغتشاش گرى مردم ايران را اغتشاشگر معرفى كردند.
اينكه عدّه‌اى نامزد مورد نظرشان رأى نياورد و احساس افسردگى و ناراحتى كنند طبيعى است و معناى اين مسئله اغتشاش گرى نيست زيرا بر اساس نتيجه انتخابات، اكثريت و اقليتى در كشور است و قواعدى وجود دارد، بنابراين معرفى مردم ايران در رسانههاى آمريكايى و اروپايى تحت سلطه صهيونيستها، به عنوان اغتشاشگر اهانت به ملت است.
اين دولتها بايد مراقب اظهارات و رفتار خصمانه خود باشند زيرا ملت ايران عكس العمل نشان خواهد داد.
ما اظهارات و رفتارهاى مداخله جويانه اين دولتها را محاسبه خواهيم كرد و قطعاً در آينده روابط جمهورى اسلامى ايران با آنها تأثير منفى خواهد داشت.
اگر مسؤولين جمهورى اسلامى با يكديگر اختلافاتى هم داشته باشند در ايستادگى در مقابل دشمن و در حفظ استقلال كشور با يكديگر يك كلام هستند و دشمن بداند كه نخواهد توانست ميان ملت ايران انشقاق ايجاد كند.
همه سران كشورهاى استكبارى بدانند، هنگامى كه پاى دشمنان به ميان بيايد ملت ايران با وجود برخى اختلاف سليقهها در مقابل دشمنان متحد و مشتى واحد عليه آنها مىشوند.
تصور نكنيد كه اگر شما از يك جريانى به خيال خود دفاع كرديد و يا اسم برخى افراد را آورديد آن جريان به شما متمايل خواهد شد، ابداً چنين اتفاق نخواهد افتاد زيرا دروغگويى شما براى ملت ايران آشكار است و آنان مي‌دانند كه هدف شما ايجاد بدبينى ميان مردم و نخبگان و ادامه كينه‌ورزى نسبت به نظام اسلامى است.
حمايت دولتهاى غربى از برخى افراد و يا مخالفت آنها با برخى ديگر همه فريب است زيرا از نظر آنها هر كسى كه به نظام اسلامى، قانون اساسى و آرمانهاى ملت ايران پايبند باشد دشمن است.
سى سال تجربه ايستادگى نظام اسلامى و تو دهنى ملت ايران به سران زورگو و متجاوز هنوز برخى كشورهاى غربى را بيدار نكرده است و همچنان به اين كشور و ملت طمع دارند در حاليكه آنها اشتباه مىكنند و نتيجه اين اشتباه خود را خواهند ديد.
چنين دنبالههايى همواره در سالهاى گذشته نيز وجود داشته‌اند اما اين افراد بدانند كه دشمنان و گرگهاى درنده از اين دنبالهها تا آنجا كه منافعشان اقتضاء كند استفاده و بعد اين افراد را همچون دستمالى به گوشه‌اى پرت خواهند كرد.
اين معدود دنبالههاى فريب خورده علامتهاى غلطى مي‌دهند كه دشمنان نيز فريب اين علامتها را مىخورند اما مردم و نخبگان و همه جناحها بايد مراقب باشند تا دوست و دشمن را اشتباه نگيرند و رفتارى را كه بايد با دشمن داشته باشند، با دوست انجام ندهند.
نظام اسلامى بر اساس وظيفه خود با كسانى كه زندگى و آسايش مردم را برهم مي‌زنند و جوانها را تهديد مىكنند برخورد خواهد كرد اما مبادا دشمن را با دوست اشتباه بگيريم و دوست را بخاطر يك خطا دشمن به حساب بياوريم.
از آن طرف عدّه‌اى هم بايد مراقب باشند تا دشمن معاند را دوست تصوّر نكنند و فريب حرفهاى او را نخورند.
هر فتنه‌اى در مقابل حق و در مقابل ملتى هوشيار از بين خواهد رفت و به لطف خداوند فتنههايى كه دشمن در قضاياى اخير به آنها اميد بسته بود تمام شد.
حقيقت اصيل و ماندگار، همان انتخابات پرشكوه و با حضور نزديك به 40 ميليون نفر از ملت ايران و ابراز اعتماد آنان به نظام اسلامى بعد از گذشت سى سال و انتخاب يك رئيس جمهور با بيش از 24 ميليون رأى است. (16/4/)88
امام خمينى ثابت و استوار
روز مبارك سوم شعبان
روز مبارك سوم شعبان المعظم را كه روز طليعه پاسدار و پاسدارى از مكتب مترقى اسلام است به عموم هم ميهنان و بخصوص پاسداران انقلاب اسلامى تبريك عرض و بحق بايد اين روز معظم را روز پاسدار بناميم. روز ولادت با سعادت بزرگ پاسدار قرآن كريم و اسلام عزيز است، پاسدارى كه هرچه داشت، در راه هدف اهداء كرد و اسلام عزيز را از پرتگاه انحراف و رژيم طاغوت بنى اميّه نجات داد. رژيم منحط بنى اميّه مي‌رفت تا اسلام را رژيم طاغوتى و بنيانگذار اسلام را بر خلاف آنچه بوده معرفى كند، معاويه و فرزند ستمكارش به اسم خليفه رسول اللّه با اسلام آن كرد كه چنگيز با ايران و اساس مكتب وحى را تبديل به رژيم شيطانى نمود. اگر فداكارى پاسداران عظيم الشأن اسلام و شهادت جوانمردانه پاسداران و اصحاب فداكار او نبود، اسلام در خفقان رژيم بنى اميّه و رژيم ظالمانه آن وارونه معرفى مىشد و زحمات نبى اكرم(ص) و اصحاب فداكارش به هدر مي‌رفت.
هان اى پاسداران عصر حاضر و انقلاب اسلامى! به امام امت و پاسدار قرآن كريم و اسلام عزيز اقتداء نموده حق پاسدارى از انقلاب اسلامى را به خوبى ادا كنيد و از اين منصب بزرگ كه منصب انبياء عظام و اولياء خداوند تعالى است به خوبى حفاظت كنيد. (9/4/)58
اينك كه پاسداران…عصر حاضر اين روز بزرگ پر بركت جاويد را روز پاسدار اعلام نموده‌اند، مسؤوليتى بس بزرگ و تكليفى بس عظيم را عهده دار شده‌اند، گوئى آنان به ياد پاسداران عاشورا و انگيزه جانفشانىها و فداكارىهاى كربلا اين روز را انتخاب نمودند و نيكو انتخابى است و بزرگ مسؤوليتى.نيكوست كه ادامه خون سرخ تشيع را تداعى مىكند و پر مسؤوليت است كه انگيزه آن فداكارى و جانبازى آنچنان لطيفه الهى دارد كه آن خون را ثار اللّه و از مرزهاى حجب نور و ظلمت فراتر برده و از خودىها و خودبينىها پيراسته و به مرز “العبودية جوهرة كنهه الرّبوبية” رسانده و آراسته و دست ما از آن كوتاه است. لكن مأيوس نشويد و كوشش كنيد تا به كوشش خويش رنگ اسلامى ـ الهى بيشترى دهيد و به فداكارى خويش اخلاصمندتر باشيد كه بحمداللّه هستيد. (16/3/)60
طلوع آفتاب سوم شعبان كه سالروز طلوع شمس معنويت و پاسدار اسلام و مجدد حيات قرآن كريم و نجاتبخش امّت خاتم صلى اللّه عليه و آله و سلّم از شب تاريك به عصر ظلمانى حكومت جائرانه يزيديان كه مي‌رفت تا قلم سرخ بر چهره نورانى اسلام كشد و زحمات طاقت فرساى پيامبر بزرگ اسلام صلى اللّه عليه و آله و سلّم و مسلمانان صدر اسلام وخون شهداء فداكار را به طاق نسيان سپارد و به هدر دهد، بر همه مسلمانان جهان و شيعيان خط سرخ امامت و ملت فداكار در صحنه ايران بزرگ و رزمندگان در راه هدف مقدّس و خصوص سپاه پاسداران عزيز كه اين روز عظيم الشأن را براى خود انتخاب نموه‌اند مبارك باد.
سپاه پاسداران كه ركنى بزرگ در پيروزى انقلاب اسلامى است با اقتدا به مولاى خود سيد مظلومان عليه الصّلوة و السلام. نجاتبخش ملت ايران و اسلام عزيز از شبهاى تاريك و ظلمانى ستمشاهى بوده و در پاسدارى از انقلاب و هدفهاى آن عاملى مؤثر و ركنى ركين بوده و هست. سپاه در جبهههاى دفاع مقدّس از اسلام و ميهن اسلامى، با وحدت و انسجام كامل با ارتش معظم و بسيج عزيز و ژاندارمرى و عشاير مكرم و ساير قواى نظامى و انتظامى و مردمى، چون صفّى آهنين و بنيانى مرصوص پاسدارى نموده و دشمنان اسلام و بشريت را از ميدانهاى نبرد مفتضحانه رانده است و براى خود و اسلام و ميهن معظم ايران افتخارهايى آفريده است كه تاريخ فراموش نخواهد كرد و حضرت بقية اللّه ارواحنا لتراب مقدمه الفدا از نظر مبارك نخواهد برد و پروردگار جلّ و اعلا بر خدمتگزاران به اسلام و ميهن اسلامى كه اين رزمندگان بحمد اللّه تعالى از آنانند، رحمت و بركت خود را دريغ نخواهد فرمود. (6/3/)62

/

مهمترين شاخصه هاى منتظران واقعى

اشاره
سير تكاملى نظام آفرينش و نقش انسان در سر نوشتش، چنين اقتضا مىكند كه هر كس به تناسب رشد خود و دوره‌اى كه در آن زندگى مىكند با وظايفى و مسئوليتهايى كه متوجّه وى مىگردد به خوبى آشنايى و شناخت پيدا كند تا ضمن دستيابى خود به تكامل، به سعادت جامعه نيز يارى رساند…و بدينسان است كه دورانى كه به تحقّق عدالت سراسرى و مطلق منتهى مىشود؛ وظايفى سنگينتر و مسئوليتهاى سترگتر دارد.
در عصر غيبت كبرى امام مهدى(عج) نيز از جمله مسائلى كه همواره مسلمانان، به ويژه شيعيان و پيروان اهلبيت(ع) خواهان فهم آن هستند، شناخت ويژگىهاى منتظران واقعى آن حضرت است؛ در اين نوشتار مختصر برآنيم تا با مطالعه در آموزههاى اصيل اسلامى، به مهمترين شاخصههاى منتظران در عصر غيبت كبراى آن امام همام بپردازيم.
كسب معرفت نسبت به حضرت مهدى(عج)
يكى از مهمترين شاخصههاى منتظران، كسب معرفت (شناخت) آن امام همام است. در منابع روايى از امام صادق(ع) نقل شده است كه فرمود: روزى امام حسين(ع) بر اصحاب خويش وارد شدند، بعد از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر اكرم (ص) فرمودند: “يا ايها الناس انّ الله ما خلق العباد الا ليعرفوه فاذا عرفوه عبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه، فقال له رجل: بابى انت وامّى يابن رسول الله ما معرفة الله؟
قال: معرفة اهل كل زمان امامهم الذى يجب عليهم طاعته”() اى مردم! خداوند بندگان را نيافريد، مگر براى اين كه او را بشناسند، زمانى كه او را شناختند، او را پرستش كنند و هنگامى كه او را پرستش كردند، با عبادت و پرستش او از بندگى غير او بىنياز گردند.
مردى عرض كرد: اى پسر پيامبر! پدر و مادرم فداى شما باد، معرفت خداوند چيست؟
فرمود: شناخت اهل هر زمانى نسبت به امامشان، امامى كه طاعت او بر آنان واجب است.
معرفت (شناخت) امام زمان، اهميت ويژه‌اى در زندگى و مرگ انسانها دارد؛ زيرا مرگ هركس، چكيده زندگى است. هركسى آنگونه مىميرد كه زندگى كرده است.
در اهميت شناخت امام و حجّت هر زمان، همين بس كه نشناختن وى، مساوى با بى دينى و جهالت است.
چنان كه در حديث مشهور بين مسلمانان از پيامبر اكرم (ص) روايت شده است كه فرمودند: “من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية”() هركس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است. بنابراين، براساس سخن پيامبر(ص) هر كس امام زمانش را نشناسد، نه تنها مرگش جاهلى است، بلكه زندگى او نيز، زندگى جاهلانه خواهد بود.
از فخر رازى روايت شده كه رسول خدا(ص) فرمودند: “من مات ولم يعرف امام زمانه، فليمت إن شاء يهوديّآ و إن شاء نصرانيّآ”() هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، پس بايد بميرد اگر مىخواهد يهودى و اگر مىخواهد نصرانى.
اينجاست كه سرّ حكيمانه سخن امام صادق(ع) براى ما روشن مى شود كه فرمودند: “اللهم عرِّفنى نفسك فإنَّك ان لم تعرّفنى نفسك لم اعرف نبيك. اللهم عرّفنى نبيك فانك ان لم تعرّفنى نبيك لم اعرف حجتك. اللهم عرّفنى حجتك فانك ان لم تعرّفنى حجتك، ضللت عن دينى؛() خدايا! خودت را به من بشناسان كه اگر خود را به من نشناسانى پيامبرت را نخواهم شناخت.
خدايا! پيامبرت را به من بشناسان كه اگر پيامبرت را به من نشناسانى، حجت تو را نخواهم شناخت. خدايا! حجّت خود را به من بشناسان كه اگر حجّت خود را به من نشناسانى، از دينم گمراه مىگردم.” اين دعايى است كه امام صادق(ع) براى زمان غيبت امام عصر(عج) تعليم داده‌اند. با توجه به مضمون اين گونه دعاها در مىيابيم كه شناخت پيامبران الهى از طريق شناخت و معرفى خدا صورت مىگيرد و شناخت حجّت الهى نيز از طريق شناخت پيامبران.
پس از معرفى، بندگان برگزيده خدا به مردم، وظيفه خلق است تسليم و پذيرفتن اين معرفى است. درست مانند وظيفه‌اى كه در برابر شناخت خدا بر عهده مردم بود.
بنابراين اگر كسى به گمان خود، به معرفت خدا و ربوبيت او گردن نهد و خود را در پيشگاه مقدسش تسليم نمايد، امّا در پذيرفتن راهى كه خداوند براى بندگى خود قرار داده، حالت انكار، يا شك و ترديد داشته باشد، در حقيقت بنده خدا نبوده، بلكه پيرو هواى نفس و ميل خويش نموده است. بنابراين تنها راه نجات، همانا معرفت و در پى آن تسليم شدن به پيامبران و حجج الهى است كه خداوند آنها را “ولىّ” و “خليفه” خويش در زمين قرار داده است.
اى يوسف گم گشته محبوب كجائى؟ اى نور خدائى!
اين است گمانم كه تو رنجيده زمايى؟ گفتى كه نيايى
هستيم مقر همه تقصير و خطايى كانون عطايى
بردار نقاب و كن صلح و صفايى بى چون وچرايى
اى مهدى موعود امم! نور هدايت!جانم به فدايت
تمسّك به ريسمان ولايت اهلبيت (ع)
ولايت اهلبيت (ع) دو گونه است :
الف) ولايت تكوينى: اين نوع ولايت بدين معناست كه حضرات معصومان(ع) به إذن و اراده الهى، مىتوانند در مقام تكوين و عينيّات خارجى، دخل و تصرف كنند، مانند معجزات انبياء(ع) و كرامات اولياء (ع).
ب) ولايت تشريعى كه به معناى ولايت و سرپرستى جامعه و مؤمنين است. ائمه اطهار(ع)، هر كدام در زمان خود، ولىّ و سرپرست جامعه بوده و مردم را هدايت تشريعى مىكنند.
يكى از ويژگى مهم منتظران در زمان غيبت، چنگ زدن به ريسمان ولايت اهلبيت (ع) است.
امام صادق (ع) فرمودند: “طوبى لشيعتنا المتمسكين بحبلنا فى غيبة قائمنا”() خوشا به حال شيعيان ما! آنان كه در زمان غيبت قائم ما به ريسمان (ولايت) ما تمسك مىجويند.
همچنين امام سجاد (ع) فرمودند: “من ثبت على موالاتنا “ولايتنا” فى غيبة قائمنا اعطاه الله عزّو جلّ اجر الف شهيد من شهداء بدر و احد”() هر كس در غيبت قائم ما بر دوستى (و عقيده به امامت ما) ثابت قدم باشد، خداى متعال اجر هزارشهيد از شهداى بدر و احد به او عطا مىكند.
و نيز امام صادق (ع) فرمود: “يأتى على الناس زمان يغيب عنهم امامهم” زمانى بر مردم فرارسد كه پيشوايشان از آنان غايب گردد.
زراره پرسيد: در آن زمان مردم چه كنند؟ امام(ع) فرمود: “يتمسكون بالامر الذى هم عليه حتى يتبيّن لهم”()به همان امر (ولايتى) كه برآنند چنگ زنند، تا برايشان آشكار شود.
تهذيب نفس و اصلاح فردى
يكى از ويژگى مهم منتظران دولت كريمه امام عصر (عج)، پارسائى و آراستگى به اخلاق نيك و پسنديده است. در روايتى از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود: “من سرّه ان يكون من اصحاب القائم، فلينتظر وليعمل بالورع و محاسن الاخلاق، و هو منتظر”() هر كس شادمان مىگردد از اين كه از ياران حضرت مهدى (عج) باشد، بايد منتظر باشد و به پرهيزكارى و اخلاق نيكو رفتار نمايد و او منتظر (واقعى) است. همچنين آن حضرت فرمود: “انّ لصاحب هذا الامر غيبة فليتق الله عبد وليتمسك بدينه”() به يقين براى صاحب اين امر غيبتى است، پس بنده خدا بايد تقواى الهى پيشه كند و به دينش چنگ زند.
كسب آمادگى نظامى براى ظهور امام عصر (عج)
يكى ديگر از شاخصههاى منتظران فرج قائم آل محمد(ص)، كسب آمادگىهاى نظامى و مهيا كردن تسليحات مناسب هر عصر براى يارى و نصرت امام غائب است، چنان كه در روايتى كه نعمانى به سند خود از امام صادق(ع) نقل كرده آمده است”:ليعدن احدكم لخروج القائم عليه السلام و لوسهما، فان الله تعالى اذا علم ذلك من نيته رجوت لان ينسئ فى عمره حتى يدركه فيكون من اعوانه و انصاره”() هر يك از شما بايد براى خروج حضرت قائم (ع) هر چند به اندازه يك تير، مهيا كند. هرگاه خداى تعالى چنين نيّتى از او ببيند، اميدوارم عمرش را طولانى كند تا آن حضرت را درك كند و در زمره ياران و همراهانش قرار گيرد.
همچنين در روايت ديگرى مرحوم كلينى به سند خود از امام كاظم (ع) نقل مىكند كه: “من ارتبط دابة متوقعآ به امرنا و يغيظ به عدونا و هو منسوب الينا ادر الله رزقه، و شرح صدره و بلغه امله و كان عونا على حوائجه”() هركس مركبى را به انتظار امر ما نگاه دارد و به سبب آن دشمنان ما را خشمگين سازد در حالى كه خودش به ما منسوب باشد، خداوند روزيش را فراخ گرداند، به او شرح صدر عطا كند، او را به آرزويش برساند و در رسيدن به خواسته هايش او را يارى كند.
نكته شايان توجه اين كه: نحوه آمادگى و مهيا بودن بستگى به شرايط زمان و مكان دارد و اگر در بعضى از روايات سخن از آماده كردن اسب و شمشير براى ظهور ولى امر(عج) به ميان آمده، و براى آن فضيلت بسيار بر شمرده شده است، به اين معنا نيست كه اينها موضوعيت دارند، بلكه با اندكى تأمّل روشن مىشود كه ذكر اين موارد تنها به عنوان تمثيل و بيان لزوم آمادگى رزمى براى يارى آخرين حجّت حق مىباشد، و مسلمآ در اين عصر بر شيعيان لازم است كه با مسلّح شدن به تجهيزات نظامى روز، خود را براى مقابله با دشمنان قائم آل محمد(عج) آماده سازند، و البته در حال حاضر به خاطر وجود حكومت شيعى و حاكميت فقيه جامع الشرايط بر سرزمين اسلامى اين وظيفه در درجه اول بر عهده حكومت اسلامى است كه در هر زمان قواى مسلّح كشور را در بالاترين حد آمادگى نظامى قرار دهند تا به فضل خدا در هر لحظه كه اراده الهى بر ظهور منجى عالم بشريت حضرت مهدى(عج) قرار گرفت بتوانند به بهترين نحو در خدمت آن حضرت باشند.
امر به معروف و نهى از منكر
يكى از ويژگى مهم مسلمانان و منتظران در عصر غيبت و حتىّ عصر ظهور آن امام همام پاسدارى از دين و حفظ حقوق مردم و سلامت و نظم جامعه اسلامى است. هر فرد منتظر بايد در برابر آحاد جامعه اسلامى احساس مسؤوليت كرده، در راه اصلاح و ساختن افراد تلاش نمايد، تا جامعه و افراد آن آماده پذيرش حكومت جهانى حضرت مهدى (عج) شوند.
اصلاح جامعه از راه امر به معروف و نهى از منكر تحقق مىيابد و قانون امر به معروف و نهى از منكر در متن آموزههاى اسلام بسيار مورد تأكيد قرار گرفته است.
امام باقر (ع) فرمودند: “ليعن قويّكم ضعيفكم و ليعطف غنيّكم على فقيركم ولينصح الرجل اخاه النصيحة لنفسه”() توانمندان شما بايد به ضعيفانتان كمك كنند و اغنياء شما بايد به فقرايتان مهربانى كنند، هر كس بايد برادر (دينى)اش را نصيحت كند، نصيحتى كه به نفع برادرش باشد.
قرآنكريم مىفرمايد: “كنتم خير امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر”() شما بهترين امّتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شده‌اند؛ (چه اينكه) امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.
همچنين امام صادق (ع) فرمود: “انّ الامر بالمعروف و النهى عن المنكر سبيل الانبياء و منهاج الصلحاء، فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحل المكاسب و تردّ المظالم و تعمر الارض و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر”() بىترديد امر به معروف و نهى از منكر راه انبياء(ع) و طريقه صالحان است. (امر به معروف و نهى از منكر) وظيفه‌اى سترگ (و خطير) است كه به وسيله آن ساير واجبات انجام مىپذيرد و راهها امنيت مىيابد و در آمدها حلال (و مشروع) مىگردد، مظالم باز گردانده مىشود، زمين آباد مىشود و از دشمنان انتقام گرفته مىشود و امور سامان مىيابد.
آرى، اگر همه مسلمانان خود را موظّف به اجراى امر به معروف و نهى از منكر در جامعه اسلامى بدانند، قدمهاى اوّليّه براى نيل به جامعه ايده‌آل و مطلوب مهدوىّ برداشته مىشود.
نكته بسيار شايان توجه اين است كه واژه انتظار نبايد ابزارى براى بهانه و سستى و خمودى منتظران قرار گيرد. به بيان روشنتر سكون و بى تحرّكى براى منتظران حضرت، خلاف آيات و روايات موجود درباره مهدويّت و خلاف عقل و اين تفسير از انتظار بهانه‌اى براى بى قيدى و بىتكليفى است. انتظار سازنده كه مورد نظر تعاليم حياتبحش اسلام است، اين است كه يك مسلمان و منتظر براى تحقق آرمانهايى كه از كتاب و سنّت دريافت كرده همواره در تكاپو و تلاش باشد.
برخى از اين آرمانها عقيدتى است و برخى عملى (مثل عدالت) واينها در پيوند با يكديگرند.
محو ظلم و جهل، آرمانهايى است كه قرآن براى مسلمان ترسيم مى كند و مسلمان در تلاش براى تحقق اين آرمانهاست و ارتباط اين قضيه با مسئله مهدويّت و منتظر اين است كه ما آن حضرت را قلّه اين حركت مي‌دانيم؛ نه بدين معنا كه آن حضرت بايد به تنهايى اين معضلات را رفع كند، كه اين تفكّر قوم بنى اسرائيل در برابر حضرت موسى(ع) بوده است. بنابراين، بر همه مسلمانان به ويژه منتظران واقعى آن حضرت فرض است كه در اصلاح جامعه از راه امر به معروف و نهى از منكر، يعنى تفكّر و آرمانهاى مهدويّت از هيچ تلاشى دريغ ننمايند.
انتظار فرج
يكى از ويژگى منتظران در عصر غيبت، انتظار فرج است.
مقصود از انتظارالفرج چيست؟
فرج به معناى نصرت و پيروزى، و مقصود نصرت و پيروزى حكومت عدل علوى بر حكومتهاى كفر و شرك و بيداد است. پيروزى حكومت عدل گسترى كه به رهبرى امام عصر(عج) تشكيل مىگردد. بنابراين، مقصود ار انتظار فرج، انتظار تحقق يافتن اين آرمان بزرگ است. بى ترديد منتظر حقيقى كسى است كه حقيقتآ خواهان تشكيل چنين حكومتى باشد؛ و اين خواسته آنگاه جدى و راست است كه شخص منتظر عامل عدل و گريزان از ستم و تباهى باشد. در غير اين صورت، انتظار فرج در حد يك ادعا و شعار بى محتوا باقى خواهد ماند. بدين جهت، در روايات آمده است كه انتظار فرج، خود فرج است.() زيرا كسى كه حقيقتآ منتظر ظهور حجّت خدا و تأسيس حكومت عدل گستر اوست، زندگى خود را بر پايه عدل استوار مى سازد و او انسانى است كه نحوه رفتار و سير و سلوكش در زمان حضور و غيبت امام تفاوتى ندارد و قبل از تشكيل حكومت عدل، چنين حكومتى را در زندگى خود پايدار ساخته است. بنابراين انتظار حقيقى ريشه در معرفت به حق و عدل و ايمان و عشق به آن دارد و آثارش نيز در عمل نمايان مىشود. چنين حقيقت اصيل و عميقى با لفظ و شعار به دست نمي‌آيد و با بىتفاوتى و با مقدسات دينى و رسالتهاى انسانى در تعرض و تناقض است. براساس اين بينش در مىيابيم كه انتظار فرج به معناى بىتفاوتى نسبت به آنچه در جوامع بشرى مىگذرد و دست روى دست گذاشتن به اميد اين كه امام زمان(عج) ظهور و امور را اصلاح كند نيست. بديهى است انتظار فرج، به شرحى كه گذشت، بهترين عبادت است. چنين منتظرى مقامى بس عالى و جايگاهى بس بلند دارد و هرگاه در زمان غيبت از دنيا برود، به منزله كسانى است كه پس از ظهور حضرت حجّت(عج) زنده بوده، تحت فرمان او در راه خداوند جهاد مىكنند.()
امام على (ع) فرمودند: “انتظروا الفرج، و لا تيأسوا من روح الله، فانّ احبّ الاعمال الى الله عزّ و جلّ انتظار الفرج”() منتظر فرج باشيد، و از گشايش الهى مأيوس نگرديد، زيرا كه محبوبترين كارها نزد خداى بزرگ انتظار فرج است.
زمينه اصلى پايبندى به تكليف و پيوند با حق و عدل و با امامموعود (ع) در انتظار تحقق مىپذيرد. انتظار به اين معناست كه پديد آورنده اميد است؛ و يأس است كه عوامل اصلى تكليف نشناسى و بى تعهدى و دورى از حق و عدالت و گسستن پيوند از امام و آرمانهاى الهى اوست؛ براين اساس است كه انتظار فرج و اميد به آينده و تحقّق جامعه آرمانى مهدوى برترين اعمال () شمرده شده است.
همچنين جامعه و مردم معتقد به اسلام و دين باوران راستين و معتقدان به درستى وعدههاى قرآن و پيامبر و امامان، بايد از رخنه وسوسههاى شيطانى در دل خود مانع گردند، و در دوران تباهيها، دشواريها، حوادث ناگوار، شكستهاى پياپى، رنگ باختگى ادعاها، نافرجامى تلاشها و كوششها، به نتيجه نرسيدن قيامها و منحرف شدن انقلابها، بايد در دل و درون استوار باشند، و هيچگونه تزلزل و نااميدى به خويش راه ندهند. شكيبا باشند و بدانند كه هرگونه يأس در هر شرايطى پديده‌اى شيطانى است.
امام صادق (ع) فرمودند: “…فلا يستفزنك الشيطان، فان العزة لله و لرسوله و للمؤ منين، و لكن المنافقين لا يعلمون. الا تعلم انّ من انتظر امرنا و صبر على ما يرى من الاذى و الخوف، هو غداً فى زمرتنا…”() شيطان تو را تحريك نكند؛ زيرا كه عزّت از آن خدا و پيامبر و مؤمنان است، ولى منافقان نمي‌دانند. آيا نمي‌دانى كسى كه منتظر امر ما (حاكميت و اجتماع آرمانى ما) باشد، و بر بيمها و آزارهايى كه مىبيند شكيبايى ورزد در روز بازپسين در كنار ما خواهد بود… .
بارى، تلاشهاى ناكام، كوششها و جوش و خروشهاى فراوانى كه به هدف نرسيده است، ممكن است كسانى را دچار يأس و شكست كند، و شكيب از ايشان بستاند، و از كارآيى دين خدا و رهبرى الهى و آينده آن مأيوس سازد. اين يأس از منطق دين و آيين خرد بدور است. بايد از نفوذ چنين انديشههايى در ذهن افراد و جامعه پيشگيرى كرد، و با تكيه به خدا و ايمان به حتميت وعدههاى الهى و اعتقاد به اصالت راه پيامبران و حقانيت تعاليم امامان معصوم (ع)، پايدارى را زنده نگاه داشت، و صبر پيشه كرد، و اميدها را به يأس بدل نساخت و پيروزى دين خدا و عزّت حتمى مؤمنان و تحقّق جامعه عدالت بنياد مهدوى را وعده تخلفناپذير دانست.
همچنين آن حضرت در روايتى ديگر فرمود: “اقرب ما يكون العباد من الله جلّ ذكره و ارضى ما يكون عنهم اذا افتقدوا حجة الله جلّ و عزّ و لم يظهر لهم و لم يعلموا مكانه و هم فى ذلك يعلمون انه لم تبطل حجة الله جلّ ذكره و لا ميثاقه، فعندها فتوقعوا الفرج صباحا و مساء”() زمانى بندگان به خداى بزرگ نزديكترند و خدا از ايشان خشنودتر است كه حجّت خداى متعال از ميان آنان ناپديد گردد و ظاهر نشود و آنان جايش را (هم) ندانند. با اين همه بدانند كه حجّت و ميثاق خدا باطل نشده است. در آن زمان، هر صبح و شام چشم انتظار فرج باشيد.
نكته‌اى كه در روايات مربوط به انتظار فرج حضرت ولى عصر(عج) بسيار به آن پرداخته شده، مسئله صبر در اين انتظار و پاداش صابران در اين دوران است.
امام صادق(ع) به نقل از پيامبر اكرم(ص) فرمود: “سيأتى قوم من بعدكم، الرجل الواحد منهم له اجر خمسين منكم، قالوا: يا رسول الله! نحن كنا معك ببدر و اُحد و حُنين و نزل فينا القرآن؟ فقال: انكم لو تحملوا لما حملوا لم تصبروا صبرهم”() پس از شما كسانى بيايند كه يك نفر از ايشان پاداش پنجاه نفر از شما را داشته باشد. (اصحاب) گفتند: اى رسول خدا(ص)! ما در جنگ بدر و احد و حنين با تو بوديم و درباره ما آيه نازل شده است؟ پيامبر(ص) فرمود: اگر آنچه (از حوادث ايّام) به ايشان مي‌رسد، به شما رسد، صبر آنان را نداريد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: “انتظار الفرج بالصبر عبادة”() انتظار فرج با صبر، عبادت است.
امام رضا(ع) فرمود: “ما احسن الصبر و انتظار فرج”() چه نيكوست شكيبائى و انتظار فرج.
امام حسين(ع) فرمود: “له غيبة يرتد فيها اقوام و يثبت فيها على الدين آخرون، فيؤذون و يقال لهم: “متى هذا الوعد ان كنتم صادقين” اما انّ الصابر فى غيبته على الاذى و التكذيب بمنزلة المجاهد بالسيف بين يدى رسول الله”() براى او (مهدى) غيبتى است كه اقوامى در آن از دين خارج شوند و گروهى بر دين ثابت قدم بمانند و آزار و اذيت مىكشند و به آنها گفته مىشود: اين وعده (ظهور) چه وقت عملى مىشود، اگر راست مىگوييد؟ بىترديد صبر كننده در زمان غيبت در برابر آزار و تكذيب (مخالفان)، به منزله جهاد كننده با شمشير در ركاب رسول خدا (ص) است.
جوامع شيعه، داراى چنين انتظارى است اگر شيعى مذهب است.
در دعاها، حالت انتظار منتظران راستين، چنين ترسيم شده است: “فلو تطاولت الدهور، و تمادت الاعمار، لم ازدد فيك الا يقينا، و لك الا حُبّآ و عليك الا متكلا و معتمدآ، و لظهورك الا متوقعآ و منتظرآ و لجهادى بين يديك مترقبآ…”() اگر روزگاران به دراز كشد و عمر طولانى شود، يقينم به تو افزون گردد، و دوستيم فزونى يابد، و بر تو (بيش از پيش ) تكيه كنم و مدد بخواهم، و چشم به ظهورت دارم و منتظرم، و آماده جهاد در راه توام… .
گذشت روزگار و استمرار نظامهاى طاغوتى و انبوهى حوادث و ويرانيها و سيطره ناكامى و سلطه شكستهاى پياپى و
انقلابهاى نافرجام، منتظر راستين را از آينده مأيوس نخواهد ساخت، و در اصالت راه و كار خود ترديد نخواهد كرد، و در نيمه شب سرد و تاريك يلداى زندگى، ايمان به نيمروز گرم و روشن تابستان را در دل زنده و پويا نگاه خواهد داشت… .
 محبّت و دلبستگى به حضرت مهدى(عج)
يكى از مهمترين احساسهاى شيعه در برابر امام خود، دلدادگى، شيدايى، محبت و دوست داشتن اوست و بىگمان از برجستهترين آثار معرفت امام، محبت به آن وجود مقدس است. حال به هر ميزان اين شناخت بيشتر باشد، محبت آنها بيشتر، و هر قدر محبت بيشتر باشد، از وجود سنخيت با آن انوار مقدس حكايت مىكند، و هر ميزان كه سنخيت با آن ذوات مقدس افزايش يابد، نشان از تقرّب به ذات اقدس الهى است و اين والاترين كمال است.
انسان وقتى به كسى علاقه داشته باشد، ياد و خاطره محبوب هميشه در فكر و ذهنش حضور دارد و اين موجب مىشود كه زندگيش رنگ و بوى معشوق بگيرد. اگر محبوب انسان موجودى متعالى و ملكوتى باشد، اين الگوپذيرى زمينه رشد و تعالى او را فراهم مىسازد و اگر محبوب و معشوق او موجودى پست و فرومايه باشد، اين الگو پذيرى موجب سقوط و هلاكت وى خواهد شد.
ازاين‌رو، اهميّت محبّت به اهلبيت(ع) است كه خداوند در قرآن كريم، مزد رسالت پيامبر اكرم(ص) را مودّت و دوستى خاندان او قرار داده است و مىفرمايد: “قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى”() بگو من از شما در برابر رسالتم مزدى طلب نمىكنم، به جز دوستى و مودت نسبت به اهل بيتم.
همچنين پيامبر اكرم(ص) فرمود: “لا يؤمن عبد حتى اكون احب اليه من نفسه و اهلى احب اليه من اهله و عترتى احب اليه من عترته و ذاتى احب اليه من ذاته”() هيچ بنده‌اى ايمان (واقعى) نمي‌آورد، مگر اين كه در نزد او من از خودش محبوبتر و اهلبيت من و خاندان من از اهلبيت و خاندان او محبوبتر باشند و ذات من از ذات خودش محبوبتر باشد.
همچنين فرمود: “مَن أَحَبَّ أَن يَلقَى اللهَ وَ قَد كمُلَ إِيمانُهُ وَ حَسُنَ إِسلامُهُ فَليَتَوَلِّ الحُجَّةَ صاحِبَ الزَّمانِ المُنتَظَرَ” () هركس دوست دارد خدا را ملاقات كند، در حالى كه ايمانش كامل و اسلامش نيكو باشد، پس دوست دارد حضرت حجّت (عج) را. بنابراين، ايمان با محبت و ولايت امام عصر(عج) كامل مىشود و يكى از شاخصههاى منتظر واقعى، دوستى با آن حضرت و تقويت آن در قلب است.
امام حسن عسكرى(ع) خطاب به حضرت مهدى (ع) فرمودند: “واعلم ان قلوب اهل الطاعة و الاخلاص نزع اليك مثل الطير الى او كارها”() بدان كه دلهاى اهل بندگى و اخلاص به سوى تو پر مىكشند؛ همچنان كه پرنده به سوى آشيانه‌اش پر مىكشد. البته اين طور نيست كه محبت يك طرفه باشد، بلكه امامان معصوم(ع) نيز نسبت به شيعيان واقعى ابراز علاقه و محبت كرده و مىكنند، و در غم و شادى آنان شريكند.
امام رضا(ع) فرمود: “الامام الامين الرفيق، و الاخ الشفيق، و كالامّ البرة بالولد الصغير”() امام، امين و دوست است، و برادر دلسوز است، و مانند مادرى است كه نسبت به فرزند خردسال خود مهربان است.
همچنين امام على(ع) فرمود: “انّا لنفرح لفرحكم و نحزن لحزنكم”() ما در شادمانى شما شاد و براى اندوه شما اندوهگين مىشويم.
اين كلام آن حضرت بيانگر ارتباط عميق احساس امام با امّت را روشن مىكند، و مبيّن غمگسارى آن وجود مقدس نسبت به همه امّت است.
امام رضا(ع) فرمود: “ما من احد من شيعتنا . . . لا يغتم الّااغتممنا لغمه، و لا يفرح
الّافرحنا لفرحه، و لا يغيب عنا احد من شيعتنا اين (ما) كان فى شرق الارض وغربها”() هيچ كس از شيعيان ما . . . غم ديده نمىشود، مگر آن كه ما نيز در غم او غمگين مىشويم و شاد نمىشود، مگر اين كه از شادى او شاد مىشويم، و هيچ يك از شيعيان ما در مشرق و مغرب زمين از نظر ما دور نيستند.
احساس لطيف و عميق امام نسبت به آحاد امّت، مانند احساس برادرى برادر مهربان و بالاتر از آن، احساس مادران مهربان نسبت به فرزندان خردسال خود شمرده شده است؛ و اين تمثيلى است از آنچه براى ما نمونه و سمبل گوياى محبت و دوستى است، و گرنه احساس و محبت الهى امام، به نسبت بيكرانگى و عظمت روح امام، قابل توصيف نيست؛ چنانكه امام رضا(ع) در پايان اين حديث اشاره فرمودند.
امام مهدى (عج) فرمود: “انه انهى الى ارتياب جماعة منكم فى الدين و ما دخلهم من الشك والحيرة فى ولاة امرهم، فغمنا ذلك لكم لا لنا، وساءنا فيكم لا فينا”() از ترديد گروهى از شما(شيعيان) در دين، و شك و سرگردانى در مسئله واليان امرشان آگاه شدم، پس اين غم ما به خاطر شما است نه به خاطر خود ما، و براى شما متاثر شديم نه براى خودمان.
در اين روايت و مانند آنها حضرت مهدى (عج) نسبت به شيعيان ابراز محبت و علاقه نموده و اعلام كرده است كه از گمراه شدن آنها به شدّت ناراحت و متأثّر مىشود.
“…الهى الهى، اين اين كفايتك التى هى نصرة المستضعفين من الانام ، و اين اين عنايتك التى هى جنة المستهدفين لجور الايام. الى الى بها يا ربّ نجنى من القوم الظالمين. انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين. مولاى ترى تحيرى فى امرى، و تقلبى فى ضرى، و انطواى على حرقة قلبى، و حرارة صدرى، فصلّ يا رب على محمد و آل محمد و جدلى يا ربّ بما انت اهله، فرجآ و مخرجآ، و يسّرلى يا ربّ نحو البشرى منهجآ…”() خداوندا! خداوندا! كجاست؟ كفايت تو (بندگانت را) كه همان ياريگر مستضعفان است.
و كجاست؟ كجاست؟ عنايت تو كه سپر
هدف قرار گرفتگان بيداد روزگاران است. (اين كفايت و عنايت را) اى پروردگار به من ارزانى دار؟ و مرا از ستمكاران رهايى بخش، به من زيان رسيده است و تو مهربانترين مهربانى اى مولاى من! سرگردانى مرا در كارم و گرفتاريم را در آزارها مىبينى، و مىنگرى كه با آتش دل و سوز سينه در هم آميخته‌ام. پس اى خداوند بر محمد و آل محمد درود فرست، و به شايستگى خود، رهايى و گشايشى ببخشاى، و راه رسيدن به مژده ها و شاديها را بگشاى ….
آرى، اين چنين شور و سوزها در احساس خدايى امام نسبت به نجات انسان وجود دارد. و امام بدينسان دلسوز، يار، ياور و غمگسار مظلومان و محرومان و سرگشتگان است.
 دعا براى تعجيل در فرج امام عصر (عج)
منتظر واقعى هر لحظه انتظار محبوب را مىكشد و از خدا مىخواهد كه هر چه زودتر او را برساند؛ بنابراين، دعاى فراوان براى فرج آن حضرت، از شاخصه هميشگى منتظر واقعى است. دعاى براى تسريع در فرج آن امام همام، مورد توصيه آن حضرت نيز مىباشد.
در منابع روايى از حضرات معصومان(ع) دعا براى فرج امام زمان(عج) به عنوان يكى از عوامل نجات انسانها در دوران سخت و دشوار غيبت كبرى مطرح شده است.
در روايتى از امام حسن عسكرى (ع)نقل شده كه فرمودند: “والله ليغيبن غيبة لا ينجوا فيها من الهلكة الّا من ثبته الله عزّ و جلّ على القول بامامته و وفقه فيها للدعاء بتعجيل فرجه”() به خدا سوگند كه او غيبتى (سخت) مىكند. در آن غيبت، از هلاكت نجات نمىيابد مگر كسى كه خداى عزّ و جلّ او را بر قول به امامت آن حضرت ثابت بدارد و او را در عصر غيبت بر دعاى به تعجيل فرج او موفق بدارد.
دعا براى تعجيل فرج امام زمان (عج) سنّتى است كه ديگر ائمه اطهار (ع) نيز به آن عمل مىكردند.()
همچنين خود آن امام همام نيز در موارد زيادى شيعيان را به دعاى براى فرج خويش توصيه فرموده است. چنان كه آن حضرت در
پايان توقيع به جناب اسحاق بن يعقوب مىفرمايد: ” وأَكثِرُو الدُّعاءَ بِتَعجيلِ الفَرَجِ، فَإِنَّ ذلِك فَرَجُكم”()براى تعجيل در فرج، زياد دعا كنيد كه همانا آن فرج شماست.
درباره زمان و نحوه دعا براى فرج امام زمان (عج) توصيههاى زيادى از سوى اولياى دين بيان شده است كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىشود:
الف) در منهاج العارفين آمده است: “مستحب است انسان پس از نماز صبح صد مرتبه بگويد: اللهم صل على محمد وآل محمد وعجّل فرجهم.”()
ب) مرحوم شيخ بهائى نقل مىكند: “پس از نماز صبح و در حالى كه با دست راست محاسن خود را گرفته و كف دست چپ را به سوى آسمان مىگيرى، هفت مرتبه مىگويى: يا رب محمد وآل محمد صلّ على محمد وآل محمد وعجّل فرج محمد وآل محمد.”()
ج) علامه مجلسى در كتاب “المقباس” نقل كرده است كه :”در تعقيب نماز صبح قبل از آن كه با كسى صحبت كند صد بار بگويد: يا ربّ صلّ على محمد وآل محمد، وعجّل فرج آل محمد واعتق رقبتى من النار.”()
د) كتاب “جمال الصالحين” از امام صادق(ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند :”از حقوق ما بر شيعيان اين است كه پس از هر نماز واجب دست خود را به چانه گرفته و سه بار بگويند: يا رب محمد عجّل فرج آل محمّد يا ربّ محمّد احفظ غيبة محمد، يارب محمد انتقم لابنة محمد صلى الله عليه و آله”()
هـ ) مرحوم شيخ طوسى در كتاب “مختصر المصباح” در جايى كه وظيفههاى شب جمعه را ذكر مىكند، صد بار اين دعا را سفارش مىكند: “اللهم صلّ على محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم، واهلك عدوّهم من الجن والانس من الاولين والاخرين.”()
صدقه دادن به قصد سلامتى امامعصر(عج)
صدقه دادن براى سلامتى حضرت، از جمله شاخصههاى منتظران آن امام بزرگوار، در عصر غيبت است. گرچه حفظ وجود مقدس امام زمان(ع) به اراده و مشيت الهى است، ولى اسباب ياد شده نيز به اذن و مشيت الهى مىباشند، و به اصطلاح در
طول آن هستند نه در عرض آن، و ثانيآ نتيجه عمده اين اعمال در حقيقت به خود انسان بازمىگردند، و دعا كردن براى سلامتى وجود مبارك امام زمان(عج) و صدقه دادن براى آن حضرت، ضمن اين كه پيوند معنوى انسان را با حجت خدا برقرار و مستحكم مىسازد، مايه سلامتى خود و دفع ناگوارىها و شدايد خواهد بود.
آرى، بدون شك آن حضرت، بىنياز از آن است كه منتظران، براى سلامتي‌اش دعا نموده و صدقه بدهند، ولى ابراز ارادت به آن بزرگوار و اعلام تبعيت از آن حضرت، نشانهها و علايمى دارد كه از آن جمله مىتوان علاقه به سلامتى حضرت‌اش را عنوان كرد.
ياد فراوان امام عصر (عج)
ياد كردن از محبوب عادت ديرينه منتظران عاشق است كه چندى منتظر محبوب خويش هستند؛ اما نتوانسته‌اند پس از مدتها انتظار او را ببينند و حال خود را لا اقل با ياد او و نام او آرام مىكنند. به ياد آوردن امام عصر و عنايت او به شيعيان با ذكر احاديث، كرامات، مقام امام و عنايت امام به شيعيان وظيفه ديگرى است كه منتظران واقعى احساس مى كنند و بدين طريق همواره نام و ياد آن حضرت را زنده نگه مي‌دارند.
امام على (ع) فرمود: “من احب شيئآ لهج بذكره”() هر كس چيزى را دوست بدارد، همواره نام آن را بر زبان دارد.
و امام كاظم(ع) درباره غيبت امام زمان(عج) فرمود: “يغيب عن ابصار الناس شخصه ولا يغيب عن قلوب المؤمنين ذكره”() خودش از ديدگان مردم پنهان مىشود، ولى ياد او از دلهاى مؤمنان مخفى نمىشود.
منتظران عاشق در دعاى ندبه كه زمزمه‌اى عاشقانه است هر صبح جمعه با معشوق خويش ارتباط برقرار نموده و به ياد او سرشك از ديدگانشان جارى مىگردانند. چه زيباست نغمههاى عاشقان مهدى آنجا كه مىگويند: “عزيزٌ علىَّ أن أرى الخلق و لا ترى و لا اسمع لك حسيسآ و لا نجوى؛ بسيار بر من سخت است كه خلق را ببينم و
تو را نبينم و از تو صدايى نشنوم.”
“هل من معين فاطيل معه العويل و البكاء؟ هل من جزوع فاساعد جزعه اذا خلا؟ هل قذيت عين فساعدتها عينى على القذى؟ هل اليك يا ابن احمد سبيل فتلقى؟ هل يتصل يومنا منك بعدة فنحظى؟
آيا كسى هست كه مرا يارى كند تا به همراهى او ناله و گريه را طولانى كنم؟ آيا ناله كننده و بىتابى هست كه من با زارى او را در هنگام تنهائيش يارى و همراهى كنم؟ آيا در چشمى خار رفته است كه چشم من (در ناراحتى و اشك) با او همدردى نمايد؟ اى زاده احمد! آيا راهى به سوى تو هست كه به ملاقات تو منتهى گردد؟ آيا روز (جدايى) ما به فرداى (وصال) مي‌رسد كه از آن حظ بريم؟”
نكته شايان توجّه اين كه: البته آن امام همام(عج) نيز از ياد شيعيان خويش غافل نيست و اگر ارتباط ما با يوسف زهرا(عج) برقرار شود و در همه امور زندگى به ياد و ذكر آن حضرت باشيم، به يقين مورد عنايت و لطف خاصّه آن واسطه فيض الهى قرار مىگيريم، چنان كه در نامه آن حضرت به مرحوم شيخ مفيد به اين موضوع اشاره شده است. آن حضرت مىفرمايد: “انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم”() ما از رسيدگى به حال شما كوتاهى نمىكنيم و ياد شما را از خاطر نمىبريم.
يارب آن مونس جان محرم اسرار كجاست و آن طبيب دل بىطاقت بيمار كجاست
يك جهانند گرفتار فراقش يا رب آن رهاننده اين جمع گرفتار كجاست()
حزن و اندوه در فراق حضرت ولى عصر (عج)
يكى از نشانههاى دوستى، محزون بودن در فراق و دورى از دوست و محبوب است. بديهى است كه علاقمندان به امام زمان(عج) در دوران غيبت كبراي در فراق او اندوهگين بوده و اين حزن و اندوه را به گونههاى مختلفى بروز مي‌دهند.
ائمه اطهار(ع) نيز براى امام زمان(عج) مىگريستند؛ چنان كه سدير صيرفى مىگويد: خدمت مولايمان امام صادق(ع) رفتيم و امام را در حال گريه و ناله ديديم. او
آنگاه حالت امام را اينگونه تشريح مىكند: “هو يبكى بكاء الوالد الثكلى ذات الكبد الحرسى قد نال الحزن من وجنتيه و شاع التغيير فى عارضيه و املاء الدموع محجريه و هو يقول سيدى غيبتك نفت رقادى وضيقت على مهادى وابتزت منى راحة فؤادى، سيدى غيبتك اوصلت مصابى بفجائع الابد”() او همچون مادر فرزند از دست داده، مىگريست، اندوه از گونههاى مباركش پيدا بود و رنگ چهره‌اش تغيير كرده بود. اشكهاى او لباسش را خيس كرده بود و در اين حالت مىگفت: مولاى من! غيبت تو، خواب را از چشمانم ربوده و زمين را بر من تنگ نموده و آسايش دلم را از من گرفته است. مولاى من! غيبت تو، بلا و مصيبت مرا به فاجعههاى ابدى پيوند داده است.
شاعر عرب حزن و اندوه قلبى خود را در غم دورى از حضرت مهدى (عج) چنين بيان كرده است:
قلبى اليك من الاشواق محترق ودمع عينى من الاماق مندفق
الشوق يحرقنى والدمع يغرقنى فهل رايت غريقا وهو محترق؟()
و شاعرى پارسى گوى، ابيات فوق را چنين به فارسى در آورده است:
دل زشوق ديدنتسوزد چو عود از فراقت ديده بارد همچو رود
غرقه در سيلاب اشك و دل كباب كس غريق شعله ور كى ديده بود
“اللهمَّ أعنّا عَلَى تاديةِ حقوقِهِ إليه” خدايا! ما را در اداى حقوقى كه امام زمان (عج) بر ما دارد يارى فرما.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. بحارالانوار، ج 5،ص .312
. شيخ طوسى، غيبت نعمانيه، ص 129، ح 6،چاپ مكتبة الصدوق؛ بحارالانوار، ج 8،ص 368 و ج 32،ص 321 قندوزى، ينابيع الموده، ج 3، ص .372
. فخررازى، مجموعة الرسائل، رسالة المسائل الخمسون، ص 384، مسئله 47،چ مصر، 1328 هـ.ق.
. مرحوم كلينى، اصول كافى، كتاب الحجة، باب فى الغيبة، ترجمه و شرح مصطفوى، ص 60 ،ح 5، تهران، 1344 ش.
. كمال الدين و تمام النعمه، ج 2،باب ،34 ح .5
. همان، ج 1،ص .439
. همان، ج 2،باب 33،ح .44
. غيبت نعمانى، ص 200،ح .16
. اصول كافى، ج 2،باب فى الغيبه، ص .132
. غيبت نعمانى، باب ماجاء فى ذكر الشيعه، ص 173 بحارالانوار، ج 52،ص .366
. الكافى، ج 6، ص 535،ح .1
. بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، عماد الدين طبرى الأملى الكنجى، چاپ نجف اشرف، ص .113
. سوره آل عمران،آيه .110
. الكافى، ج 5،ص 56 التهذيب طوسى، ج 6،ص 180 و تحف العقول، ص .227
. بحارالانوار، ج ،52 ص .128
.”من مات منكم على هذا الامر منتظرآ له كان كمن كان فى فسطاط القائم (ع).” (بحارالانوار، ج 52،ص 125).
. بحارالانوار، ج 52، ص .123
. رسول خدا (ص) فرمود: “افضل اعمال امتى انتظار الفرج” با فضيلتترين اعمال امت من، انتظار فرج است.
. الكافى، ج 8،ص 37؛ مكيال المكارم، ج 2،ص .290
. اصول كافى، ج 2،باب نادر فى الغيبه، ص .127
. الكافى، ج ،8 ص .37
. قطب الدين راوندى، الدعوات، ص 41، چاپ: مدرسة الامام المهدى.
. بحارالانوار، ج 52،ص 129.
. كمال الدين و تمام النعمه، ج 1،ص .437
. مفاتيج الجنان، ص .527
. سوره شورى،آيه .23
. بحارالانوار، ج 27،ص 75؛امالى، ص 86، ح 30.
. بحارالانوار، ج 36،ص 296، باب41،ح .152
. كمال الدين و تمام النعمة، ج 2،ص 348، ح 19.
. تحف العقول، ص .324
. مكيال المكارم، ج 1،ص .94
. همان، ج 1،ص .454
. بحار الانوار، ج 53، ص .178
. الصحيفة المهدية، ص .115
. كمال الدين و تمام النعمه، ج 2،ص .260
. بحارالانوار، ج 98،ص .158
. كمال الدين و تمام النعمه، ج 2،ص .361
. منهاج العارفين، ص .108
. مفتاح الفلاح، ص 206 ؛مصباح المتهجد، ص .53
. مكيال المكارم، ج 2،ص .13
. همان، ص .7
. همان، ص .31
. غرر الحكم و دررالكلم، ج 1،ص .231
. كمال الدين و تمام النعمه، ج ،2 ص 221، ح 6.
. احتجاج، ج 2،ص 598.
. يار غائب از نظر، محمد حجّتى، ص .35
. كمال الدين، ج 2،باب ،34 ص .21
. مكيال المكارم، ج 2، ص .250

/

روح اخوت و برادرى در عوامل حفظ يا گسست آن

انسان يك موجود اجتماعى است و بر اساس اجتماعى بودن با ديگر انسانها پيوند برقرار مىكند و با آنها متحد و يگانه مىشود حال سؤال اين است كه معيار اتحاد و پيوند انسانها با يكديگر چيست و يا چه چيزى مىتواند؟ آيا نژاد و خون مىتواند معيار پيوند قرار گيرد، آيا محل سكونت و وطن و زندگى در محدوده مرزى خاص مىتواند معيار برادرى باشد؟ آيا داشتن زبان مشترك مىتواند عامل پيوند بين انسانها قرار گيرد يا عامل ديگرى غير از امور ياد شده مىتواند اين پيوند را به وجود آورد؟ آيا دين و مذهب كه در حقيقت عامل معنوى است مىتواند در اين امر تأثير داشته باشد؟
بر اساس آموزههاى اسلام نژاد و خون و ارتباط سببى و نسبى و اشتراك در نژاد يا رنگ پوست و محل زندگى و سكونت و زندگى در محدوده مرزى خاص عامل پيوند بين انسانها محسوب نمىشود بلكه اسلام دخالت زبان و
نسب و نژاد و جز آن را در تنظيم روابط اجتماعى ابطال نموده و آن را خلاف تكامل مادى و معنوى انسان دانسته و مانع اهداف واقعى آفرينش انسان معرفى كرده است و تنها عامل تنظيم روابط اجتماعى و ايجاد پيوند بين انسانها را ايمان دينى معرفى مىكند.
در صورت تحقق ايمان دينى در افراد جامعه روح برادرى و اخوت در آن ايجاد شده و زمينه ساز هر نوع تكامل در زندگى مادى و معنوى معرفى مىكند.
از اين رو قرآن كريم فرمود: “انما المؤمنون اخوة”() مؤمنان برادران يكديگرند. يعنى مسلمانان از هر نژاد و هر قبيله و داراى هر زبان و هر سن و سال كه باشند با يكديگر برادرند. به عبارت ديگر: اسلام تمام مسلمانها را به حكم يك خانواده مي‌داند و همه را برادر خطاب كرده است نه تنها در لفظ و در شعار بلكه در عمل و تعهدهاى متقابل نيز همه با هم برادرند.
در روايات نيز بر اين مسئله تأكيد كرده است
كه به نمونه هايى از آن اشاره مىشود:
پيامبر اسلام(ص) فرمود: “المسلم اخوالمسلم لايظلمه و لا يخذله و لا يسلمه”() مسلمان برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمىكند او را خار نمىسازد و او را در برابر حوادث تنها نمىگذارد.
امام صادق(ع) فرمود: “المؤمن اخ المؤمن كالجسد الواحد اذا اشتكى شيئاً منه وجدالم ذلك فى ساير جسده و ارواحهما من روح واحدة”() مؤمن برادر مؤمن است و همگى به منزله اعضاء يك پيكرند كه اگر عضوى از آن به درد آيد ديگر عضوها را قرارى نماند و ارواح آنها از روح واحدى گرفته شده است.
در روايت ديگرى فرمود: “المؤمن اخ المؤمن عينه و دليله، لايخونه و لايظلمه و لا يغشّه و لا يعده عدة فيخلفه”() مؤمن برادر مؤمن است و به منزله چشم او و راهنماى اوست به او خيانت و ستم روا نمي‌دارد، با او غش و تقلّب معامله نمىكند و هر وعده‌اى كه به او بدهد تخلف نخواهد كرد.
در روايت ديگرى فرمود: “المسلم اخو المسلم هو عينه و مرآته و دليله، لايخونه و لا يخدعه و لا يظلمه و لا يكذّبه و لا يغتابه”() مسلمان برادر مسلمان است، او چشمش و آيينه‌اش و راهنماى اوست به او خيانت نمىكند، او را فريب نمي‌دهد، به او ستم نمىكند، او را تكذيب نمىكند و پشت سر او سخن نمىگويد.
با توجه به اين كه در تعاليم اسلامى مؤمنان برادران يكديگرند بايد تلاش شود تا اين برادرى محفوظ بماند و از آن چه كه باعث گسست اين برادرى شود اجتناب گردد كه به برخى عوامل حفظ وحدت اشاره مىشود.
1ـ خوش اخلاقى
يكى از امورى كه باعث حفظ اخوّت و برادرى مىشود برخورد با مؤمنان با خوش اخلاقى است. امام صادق(ع) فرمود: “ما يقدم المؤمن على اللّه عزّ و جلّ بعمل بعد الفرائض احبّ الى اللّه تعالى من ان يسع الناس بخلقه”() محبوبترين كار مؤمنان بعد از انجام فرائض الهى برخورد با مؤمن با اخلاق خوب است.
در روايات فراوانى بر حسن خلق در روابط اجتماعى تكيه شده است.
2ـ گشاده رويى
يكى از چيزهايى كه مؤمنان براى حفظ برادرى بايد رعايت كنند گشاده رويى و با
خوشرويى برخورد كردن است. شخصى خدمت پيامبراكرم(ص) رسيد و از او نصيحتى را درخواست كرد حضرت ضمن سفارشها فرمود: “الق اخاك بوجه منبسط”() با برادر مسلمانت با گشاده رويى ملاقات كن.
3ـ رعايت صداقت و راستگويى و امانت‌دارى
امام صادق(ع) فرمود: “لاتنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شىء اعتاده فلوتركه استوحش لذلك ولكن انظروا الى صدق حديثه و اداء امانته”() به طولانى شدن ركوع و سجود افراد نگاه نكن، چه بسا او به آن عادت كرده باشد و اگر آن را ترك كند دچار وحشت شود اما به راستگويى و امانت دارى او نگاه كن.
4ـ اهتمام به امور مسلمانان
يكى از چيزهايى كه درتحكيم پيوند برادرى تأثير فوق العاده دارد اهتمام به امور مسلمانان است به گونه‌اى كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: “من اصبح لايهتم بامور المسلمين فليس بمسلم”() انسانى كه به امور مسلمانان اهتمام نداشته باشد مسلمان نيست. زيرا انسانها مخلوق خدا هستند و محبوبترين انسانها نزد خدا آنانى هستند كه به مخلوق الهى سود رسانده و آنها را شادمان سازد. “الخلق عيال اللّه فاحب الخلق الى الله من نفع عيال اللّه و ادخل على اهل بيته سروراً”() انسانها عيال خداوندند و محبوبترين مخلوق نزد خداوند آن انسانى است كه به عيال الهى نفع رساند و خاندان او را شادمان سازد.
5 ـ احترام بزرگان و مهربانى نسبت به كوچكان
يكى از امورى كه باعث تحكيم وحدت و اخوت اسلامى مىشود اين است كه به بزرگان احترام كنيم و نسبت به افراد كوچك مهربان و دلسوز باشيم. امام صادق(ع) فرمود: “عظموا اكباركم و صلوا ارحامكم و ليس تصلونهم شىء اقل من كف الاذى عنهم”() بزرگانتان را احترام كنيد و با خويشاوندان صله رحم نمائيد و بهترين مصداق صله رحم آن است كه از آزار آنان خوددارى كنيد. و همان حضرت فرمود: “ليس منا من لم يوقر كبيرنا و يرحم صغيرنا”() از ما اهل بيت نيست كسى كه بزرگان را احترام نكرده و نسبت به كوچكها دلسوزى نداشته باشد.
6ـ به ديدار مؤمنان رفتن
يكى از امورى كه در آموزههاى اسلامى بر
آن تأكيد شده است به ديدار مؤمنان رفتن است. امام صادق(ع) فرمود: “مازار مسلم اخاه المسلم فى اللّه و لله الا ناداه اللّه عزّ و جلّ ايّها الزائر طبت و طابت لك الجنه”() مسلمانى كه با برادر مسلمانش براى خدا ديدار كند فرشته‌اى از سوى خدا به او خطاب كرده و مىگويد: كار خوبى كردى بهشت بر تو گوارا باد.
7ـ مصافحه و معانقه كردن
يكى از آداب برخورد مسلمانان با يكديگر آن است كه در ديدار با همديگر دست در دست برادر مسلمانش نهاده و با او معانقه نمايد. امام باقر(ع) فرمود: “انّ المؤمنين اذا التقيا فتصافحا ادخل اللّه عزّ و جلّ يده بين ايديهما و اقبل بوجهه على اشدّ هما حباً لصاحبه”() مؤمنان در هنگام ديدار با يكديگر مصافحه كرده و دست در دست يكديگر گذارند و وقتى اين كار را انجام دادند خداى سبحان دستش را بين دست آن دو قرار مي‌دهد و با تمام محبت به آن كه بيشتر دوستش را دوست بدارد توجه مىكند.
امام صادق(ع) فرمود: “انّ المؤمنين اذا اعتنقا غمرتهما الرحمة”() مؤمنان وقتى با هم معانقه مىكنند رحمت الهى آنهارا در بر مىگيرد.
8 ـ خوشنود كردن مؤمنان
خوشحال كردن مؤمن از جمله امورى است كه در تحكيم پيوند اجتماعى بين مؤمنان تأثير فوق العاده‌اى دارد از اين رو در تعاليم اسلامى بر آن تأكيد شده است.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: “ان احبّ الاعمال الى اللّه عزّ و جلّ ادخال سرور على المؤمنين”() محبوبترين كارها نسبت به خداى متعال وارد كردن خوشحالى و نشاط بر مؤمنان است و خوشحال كردن مؤمن به آن است كه گرسنگى اش را برطرف كنى، غم و اندوه را از او بزدايى، بدهكاريش را اداء كنى، حاجاتش و نيازهايش را برطرف سازى، مؤمنى را سير كنى، برهنه‌اى را بپوشانى، به او لطف نموده و به او مهربانى كرده و تكريمش كنى.
9ـ صلح و آشتى
صلح و آشتى از كارهايى است كه در بهبود روابط اجتماعى نقش بسزايى دارد زيرا با اصلاح بين مردم كدورتها زدوده شده و دشمنىها دور مىشود. از اين رو در روايات اسلامى به اين امر ترغيب كرده و فرموده است: “لان اصلح بين اثنين احبّ الىّ من اتصدق بدينارين”() اگر بين دو نفر آشتى كنم بهتر است تا اين كه دو
دينار صدقه بدهم. و در روايت ديگرى فرمود: صدقه‌اى كه خدا او را دوست دارد اصلاح بين مردم است.
براى همين است كه قرآن فرمود: “انما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم و اتقوا اللّه لعلكم ترحمون”() مؤمنان برادران يكديگرند، بنابراين در ميان آنها صلح را برقرار كنيد(و به نزاع و تخاصم بين آنها خاتمه دهيد) تقواى الهى را پيشه كنيد تا مشمول رحمت خدا شويد.
عوامل گسست برادرى و پيوندهاى اجتماعى
قرآن كريم براى ساختن جامعه اسلامى علاوه بر دعوت به برادرى در پرتو ايمان آنها را نسبت به امورى كه باعث گسستن اين برادرى شده و پيوندهاى اجتماعى را متزلزل مىكند نيز هشدار داده است از اين رو در آيه 11 و 12 سوره حجرات خطاب به مؤمنان آنها را از اين عوامل باز داشته است و فرمود: “يا ايّها الذين آمنوا لايسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيراً منهم و لانساء من نساء عسى ان يكن خيراً منهن و لا تلمزوا انفسكم ولاتنابزوا بلالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان و من لم يتب فاولئك هم الظالمون”() اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را استهزاء كنند شايد آنها از اينها بهتر باشند و نه زنانى زنان را استهزاء كنند شايد آنان از اينان بهتر باشد و يكديگر را مورد طعن و عيب جويى قرار ندهيد و با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان نام كفر بگذاريد و آنها كه توبه نكنند ظالم و ستمگرند.
“يا ايّها الذين آمنوا اجتنبوا كثيراً من الظنّ ان بعض الظنّ اثم و لا تجسّسوا و لا يغتب بعضكم بعضاً ايحب احدكم ان يأكل لحم اخيه ميتاً فكرهتموه و اتقوا اللّه ان اللّه تواب رحيم”() اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از بسيارى گمانها بپرهيزيد، چرا كه بسيارى از گمانها گناه است و هرگز در كار ديگران تجسس نكنيد و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند و آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد به يقين همه شما از اين كار كراهت داريد، تقواى الهى پيشه كنيد كه خدا توبهپذير مهربان است.
در اين آيه خداى سبحان مؤمنان را از شش كار باز داشته است:
1ـ استهزاء 2ـ عيب جويى 3ـ لقب زشت دادن 4ـ بدگمانى 5 ـ تجسّس 6ـ غيبت. كه به تفصيل از اينها سخن به ميان مي‌آيد.
اول: استهزاء
استهزاء كه به معناى بيان كردار يا گفتار يا صفتى از صفات يا نقصى از نقصهاى فردى براى خنداندن مردم است يكى از كارهاى زشت است كه در قرآن از آن نهى كرده است.
اين استهزاء ممكن است به صورت صريح و با گفتار و رفتار صورت گيرد و ممكن است به صورت اشاره و كنايه باشد.
بايد توجه داشت كه استهزاء و مسخره كردن تجاوز به حريم آبروى ديگران و تحقير ديگران است علاوه اين عمل موجب آزار مؤمنان نيز مىشود.
سرچشمه استهزاء حسّ خود برتر بينى و كبر و غرور است كه از ارزشهاى ظاهرى و مادى مانند داشتن ثروت، زيبايى يا تعلّق به نژاد يا قبيله خاص به وجود مي‌آيد و از اين به استهزاء مىپردازد در حالى كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا و پاكى است و چون هيچ كس نمىتواند بگويد: من در پيشگاه خدا از ديگرى برترم، به همين دليل تحقير و استهزاء ديگران يكى از زشتترين عيوب اخلاقى است.
گاه ممكن است منشأ استهزاء ديگران به طمع مال يا مقام باشد كه براى خوشايند ديگران به مسخره كردن ديگران مىپردازد و گاه منشأ سرچشمه آن كينه و نفرت است كه فردى براى نشان دادن كينه خود فرد ديگر را مورد استهزاء قرار مي‌دهد و گاه منشأ آن حسادت به موقعيت افراد است كه فرد حسود به دليل نداشتن موقعيت فرد مورد نظرش او را مسخره مىكند تا او را از رتبه و شأنش پايين بياورد.
پيامدهاى استهزاء
استهزاء و تمسخر ديگران براى كسى كه ديگران را مورد استهزاء قرار مي‌دهد هم پيامد دنيوى دارد و هم پيامد اخروى.
پيامد دنيوى آن عبارت است از: سبك شدن مسخره كننده و كينه و دشمنى ميان او و فرد مورد تمسخر و سست شدن پيوند برادرى و ريشخند ديگران نسبت به او مىشود و در آخرت نيز فرد مسخره كننده دچار عذاب الهى مىگردد.
ـ عيب جويى و طعن به ديگران
يكى از رذايل اخلاقى كه موجب گسست اخوت و برادرى ايمانى مىشود عيب جويى از ديگران است كه قرآن مىفرمايد: “ولاتلمزوا انفسكم” مؤمنان نبايد همديگر را مورد طعن و عيب جويى قرار دهند و از اين طريق سبب رنجاندن آنان شوند در واقع بيان عيب ديگران تجاوز به حريم ديگران است كه مانند مار يا عقربى شخص را مىگزد، اين عيب جويى گاهى
زخم زبان با بيان عيبهاى واقعى فرد است گاهى باعيبهاى پندارى، به اين صورت كه چيزى كه عيب نيست، عيب به پندارد از باب مثال كسى را به دليل داشتن عقايد درست يا رفتارى صحيح و صداقت و يك رنگى عيب جويى كنند. خانمى كه از حجاب بهرهمند است او را امّل بخوانند، انسانى كه صداقت و امانت دارى و رعايت دستورات دينى را مورد توجه قرار داده ساده به پندارند و او را ساده و فاقد تدبير معرفى كنند و انسان ايثارگر را احمق و نادان بدانند.
سرچشمه عيب جويى ديگران كينه توزى و دشمنى شخصى و حسد است انسانى كه كينه كسى را در دل دارد از او عيب جويى مىكند تا از اين طريق او را برنجاند و كينه توزى خود را آرام كند و يا به خاطر موقعيت ديگران از نظر اجتماعى و فقدان آن موقعيت و جايگاه براى عيب جو او را واميدارد تا به عيب جويى بپردازد.
در قرآن كريم در سوره همزه فرمود: “ويل لكل همزة لمزه الذى جعل مالاً و عدّده يحسب ان ماله اخلده “() واى بر هر عيب جوى مسخره كننده‌اى، همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده (بى آن كه حساب مشروع و نامشروع كند) گمان مىكند اموالش سبب جاودانگى اوست.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: “الاانبئكم بشراركم قالوا بلى يا رسول الله قال المشاؤون بالنميمه، المفرّقون بين الاحبّة الباغون للبراء المعايب”() آيا شما را از شريرترين افراد آگاه سازم، گفتند آرى اى رسول خدا فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مىكنند، در ميان دوستان جدايى مي‌افكنند و براى افراد پاك و بيگناه در جستجوى عيوبند.
در اين آيه سرچشمه عيب جويى را غرور و تكبر ناشى از علاقه به مال مي‌داند به تصوّر اين كه مال باعث جاودانگى او مىشد. در حالى كه مال مانند همه امور ديگر مادى، فناپذير است و اگر آدمى بداند كه منشأ جمع آورى به گفته امام معصوم(ع) ممكن است امورى نظير بخل و حرص و مانند آن باشد چنان چه امام رضا عليه‌السلام فرمود: “لاتجمع المال الا بخمس خصال: بخل شديد و امل طويل و حرص غالب و قطيعة رحم و ايثار الدنيا على الآخره”() مال جز با پنج خصلت جمع نمىشود. بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب، قطع رحم و مقدم داشتن دنيا بر آخرت.
از اين روايت استفاده مىشود كه انسان سخاوتمند و كسى كه آرزوهاى دور و دراز ندارد مراقب حلال وحرام خواهد بود، به ارحام خود كمك مىكند و از حرص به دور باشد غالباً اموال
در نزد آن جمع نمىشود.
علاوه در اين آيه پندار جاودانگى به مال را نيز دليل بر جمع مال دانسته است در حالى كه مال فناپذير است و امر فناپذير سبب جاودانگى انسان نخواهد بود.
ـ لقب زشت دادن
بسيارى از افراد بى بند و بار اصرار دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند و از اين طريق آنها را تحقير كرده و شخصيتشان را بكوبند و از اين طريق از آنها انتقام بگيرند و كينه و عقده‌اشان را خالى كنند.
اسلام از اين عمل زشت نهى مىكند و هر اسم و لقبى را كه مفهوم نامطلوبى دارد و موجب تحقير مسلمانى مىگردد ممنوع شمرده است.
در قرآن پس از نهى از لقب بد دادن مىفرمايد: “بئس الاسم الفسوق بعد الايمان” بسيار بد است بر كسى كه بعد از ايمان آوردن نام كفر بگذارند.
در پايان آيه براى تأكيد مىفرمايد آدمى بايد از اين كارهاى زشت يعنى استهزاء و عيب جويى و لقب زشت دادن توبه كند و اگر توبه نكند و از اين اعمال دست برندارد ظالم و ستمگر خواهد بود “و من لم يتب فاولئك هم الظالمون” چه ظلمى از اين بالاتر كه انسانى با سخنان نيش دار و تحقير و عيب جويى، قلب مردم با ايمان را كه مركز عشق خداست بيازارد و شخصيت و آبروى آنها را كه سرمايه بزرگ زندگى آنان است از بين ببرد.
ـ بدگمانى
يكى از كارهايى كه باعث گسست برادرى مؤمنان مىشود سوءظن و بدگمانى نسبت به آنهاست و اين بدگمانى در واقع وارد شدن در حريم امن درون وجود انسان است كه آدمى با اين ويژگى آن حريم امن درون را نا امن مىكند و حرمت و شخصيت افراد را در هم مىشكند از اين رو قرآن فرمود: آدمى حق ندارد نسبت به ديگرى گمان بد ببرد و در انديشه خود امنيت ديگران را سلب كند. پيامبر گرامى اسلام(ص) فرمود: “انّ اللّه حرّم من المسلم دمه و ماله و عرضه و ان يظنّ به السوء”() خداى سبحان خون و مال و آبروى مسلمان را بر ديگران حرام كرده و همچنين گمان بد بردن را نيز حرام نموده است.
گمان بد نه تنها به طرف مقابل و شخصيت او ضربه وارد مىكند براى كسى كه گرفتار سوء ظن و بدگمانى است نيز بلائى بزرگ است زيرا سبب مىشود كه او را از همكارى با مردم و
تعاون اجتماعى بركنار كند و دنيايى آكنده از گوشهگيرى فراهم سازد و اين گوشهگيرى عامل وحشت او گردد چنان چه حضرت على(ع) فرمود: “من لم يحسن ظنه استوحش من كل احد”()كسى كه گمان بد داشته باشد از همه كس وحشت دارد.
گرچه سوء ظن و بدگمانى در اختيار انسان نيست و از امورى كه از اختيار انسان خارج است در انسان به وجود مي‌آيد اما در واقع نهى از بدگمانى، نهى از ترغيب آثار است يعنى هرگاه گمان بدى نسبت به مسلمانى در ذهن آدمى پيدا شد، در عمل به آن اعتنا نكرده، طرز رفتار خود را تغيير ندهد علاوه بر آن مىتوان با منصرف كردن ذهن از آن چه به آن مبتلا شده و مشغول شدن به انديشههاى مثبت، گمان بد را از خود دور سازد از اين رو اميرالمؤمنين(ع) فرمود: “ضع امر اخيك على احسنه حتى يأتيك ما يقلبك منه و لا تظنن بكلمة خرجت من اخيك سؤ رأيت تجدلها فى الخير محملاً”() اعمال برادرت را بر نيكوترين وجه ممكن حمل كن تا دليلى بر خلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنى كه از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر مادام كه مىتوانى محمل خوبى براى آن بيابى…
بهرحال خوددارى از سوء ظن و بدگمانى از جامعترين دستورها در زمينه روابط اجتماعى انسان هاست كه زمينه ساز امنيت كامل انسانها حتى در انديشه افراد خواهد بود.
ـ تجسّس و جستجوگرى در امور نامطلوب
يكى از امورى كه بر اخوت ايمانى ضربه مي‌زند جستجوگرى در كار ديگران است و سبب آن بدگمانى است كه اگر اين خصلت در انسان به وجود آمد او را وامي‌دارد تا به كشف اسرار و رازهاى نهانى مردم بپردازد و چون اسلام مىخواهد مردم در زندگى خصوصى خود از هر نظر در امنيت باشند به هيچكس اجازه نمي‌دهد در آن به تجسّس بپردازد و آبرو و حيثيت ديگران را بر باد دهد.
ناگفته نماند تجسّس در زندگى خصوصى ممنوع است ولى كسب اطلاعات به منظور حفظ امنيّت جامعه و همچنين كشف توطئه‌اى كه به امنيّت جامعه اخلال وارد مىكند لازم و ضرورى است كه بايد به آن پرداخته شود.
ـ غيبت
يكى از امورى كه موجب جدايى مؤمنان از يكديگر مىشود غيبت ديگران است تا از اين
طريق آبرو و حيثيت ديگران را بر باد دهد از اين رو در قرآن انسانهاى مؤمن را از غيبت باز داشته است تا از اين طريق آبروى انسان محفوظ مانده و حرمت افراد هم نشكند.
غيبت كردن به اندازه‌اى زشت است كه قرآن كريم آن را از نوع خوردن گوشت برادر مرده مي‌داند و همان طور كه انسان از خوردن گوشت برادر مرده كراهت دارد بايد از غيبت كردن نيز كراهت داشته باشد. زيرا آبروى برادر مؤمن و مسلمان همچون گوشت تن اوست و ريختن اين آبرو به وسيله غيبت و افشاى اسرار پنهانى مانند خوردن گوشت بدن اوست. پيامبر اكرم(ص) فرمود: “يا معشر من آمن بلسانه و لم يؤمن بقلبه لاتغتابوا المسلمين و لا تتبعوا عوراتهم فانه من يتبع عورة اخيه تتبع الله عورته و من تتبع اللّه عورته يفضحه فى جوف بيته”()
اى گروهى كه به زبان ايمان آورده‌ايد و نه به قلب غيبت مسلمانان نكنيد و از عيوب پنهانى آنها جستجو نكنيد زيرا كسى كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستجو كند خداى سبحان اسرار او را فاش مىسازد و در دل خانه‌اش رسوايش مىسازد.
غيبت در اصل به اين است كه آدمى در غياب كسى سخن بگويد كه عيبى از او فاش سازد امام صادق(ع) فرمود: “الغيبة ان تقول فى اخيك ما ستره اللّه عليه و اما الامر الظاهر
فيه مثل الحدة و العجلة فلا و البهتان ان تقول ما ليس فيه”()
غيبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى را بگويى كه خداى متعال آن را پنهان داشته است اما چيزى كه ظاهر است مانند تندخويى و عجله داخل در غيبت نيست اما بهتان آن است كه چيزى را بگويى كه در او وجود ندارد.
نتيجه گيرى
در اين مقاله از رابطه ايمان و برادرى سخن به ميان آمده است در واقع روح برادرى از ايمان برمىخيزد كه يك امر معنوى است نه از امور مادى مانند نژاد، زبان و داشتن زندگى جغرافيايى مشترك و…و اين برادرى اگر بخواهد استمرار پيدا كند بايد از عواملى كه سبب تحكيم آن مىگردد استفاده گردد و از آن چه كه سبب گسست آن مىشود پرهيز گردد در قرآن كريم امورى مانند استهزاء و بدگمانى و عيب جويى و لقب زشت به افراد دادن و بدگمانى و تجسّس به قصد افشاى اسرار ديگران و غيبت كردن از جمله عواملى مي‌داند كه سبب گسست اين پيوند مىشود از اين رو بر مسلمانان لازم است هم به عوامل تحكيم روابط اجتماعى توجه و هم از عوامل تزلزل روابط اجتماعى پرهيز كنند.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره حجرات، آيه .10
. محجة البيضاء، ج 3، ص .332
. اصول كافى، ج 2، ص .166
. همان،ص .167
. همان،ص .166
. همان،ص 100.
. همان،ص .103
. همان،ص .105
. همان،ص .163
. همان،ص .164
. همان،ص .165
. همان.
. اصول كافى،ج 2، ص .178
. همان،ص .179
. همان،ص 184.
. همان،ص .189
. همان،ص 209.
. سوره حجرات، آيه .10
. سوره حجرات، آيه .11
. همان، آيه .12
. سوره همزه، آيات 1 و 2 و .3
. اصول كافى، ج 2، ص .369
. نورالثقلين، ج 5، ص .668
. المحجة البيضاء، ج 5، ص .268
. غررالحكم، ص .697
. اصول كافى، ج 2، ص 362.
. محجةالبيضاء، ج 5، ص .252
. اصول كافى، ج 2، ص 357.

/

انتخابات رياست جمهورى

رياست جمهورى دهم در 22 خرداد 88 با ويژگىهايى كه داشت طى سال گذشته تقريباً بى نظير بود، از نظر مشاركت مردم، رقابتهاى تنگاتنگ و دشوار، آرايش سياسى جريانهاى مختلف، توطئه از پيش طراحى شده و دخالت بيگانگان در امور داخلى كشورمان، بد اخلاقى انتخاباتى، قانون گريزى و منطق ستيزى برخى جريانها، دامن زدن به فتنه هدايت شده از سوى پاره‌اى گروههاى محارب و يا فريب خورده و آغشتن دست به خونهاى مردم بى گناه كه شيرينى حضور گسترده تاريخى را در كام ملت تلخ كرد و بالأخره پى آمد و عبرتهايى كه براى همگان درس‌آموز است.
و اين آزمون تاريخى در عين حال انقلاب را در آغاز دهه چهارم در مقطع مستحكم ديگرى قرار داد و در چشم بيگانگان و دشمنان قسم خورده خاك يأس و نوميدى پاشيد.
ـ حضور گسترده و ستودنى ملت
مشاركت 85 درصدى واجدين شرايط رأى و چهل ميليون آراء در هيچيك از انتخابات كشورها سابقه ندارد. حداكثر مشاركت مردم در كشورهاى مدعى دموكراسى از 40 درصد تا حداكثر 60 درصد در نوسان است و رقم 85 درصدى براى آنان رؤيايى بيش نيست. اما در جمهورى اسلامى ايران پس از 30 سال كه انقلاب و نظام اسلامى امواج سهمگين را از سر گذراند به حق شبيه يك معجزه تاريخى بود كه پايههاى نظام را تحكيم كرد و گرد يأس بر چهره بيگانگان افشاند، آنها هيچ فرصتى را براى به چالش كشيدن
جمهورى اسلامى از دست نداده و از تحميل جنگ و توطئه كودتا و هجمه فرهنگى و جنگ روانى و رسانه‌اى و تحريم اقتصادى و حمايت از تروريسم و تصويب بودجههاى كلان كاخ سفيد براى خرابكارى و براندازى در ايران و ساير توطئهها طرفى نبستند و به جاى دلسرد كردن مردم از حضور پاى صندوقهاى رأى، شاهد حضور استثنايى بودند اين بار نيز به اين جا رسيدند كه ملت ايران به نظام حاكميتى دينى خود وفادار است و همه جريانهاى سياسى با وجود ديدگاههاى مختلف به نظام جمهورى اسلامى و دست آورد خون شهدا و گفتمان انقلاب وفادارند و رأى دادن به هر يك از كانديداها در مرحله اول رأى به نظام اسلامى و در مرحله بعد به كانديداى خاص است. از اين بابت آنچه جاى كمترين ترديد نيست رأى 85 درصدى ملت بزرگ است كه با شور و شوق پاى صندوقهاى رأى آمده و به نامزد مورد نظر خود رأى داده‌اند بدون اينكه فشار و هراسى در اين مشاركت ملى باشد. از اين منظر ملت آزمون ستودنى داشت و شايسته بهترين درودها و تقديرهاست.
ـ مردم بازيچه نخبهگان سياسى نيستند
نكته حائز اهميت اينكه پاى مردم را در كشمكشهاى سياسى و جناحى كشيدن ظلم به مردم و تضييع حق آنهاست. مردم از انگيزهها و تنشهاى بعضى نخبهگان سياسى چندان دل خوشى ندارند، مردم اگر به هر كانديدا رأى مي‌دهند. مردم دولتى مىخواهند خدمتگذار كه در فكر آنان باشد و عزّت و عظمت ايران اسلامى را پاس دارد، مردم مىخواهند فضاى امن و آرامش روحى داشته باشند تا براى اداره زندگى خود تلاش كنند، هنگامى كه انتخابات تمام شد سر كار و زندگى خود بروند و با اين حال بسيارى از مردم هنگامى كه از جريانهاى پشت پرده و توطئههاى هدايت شده آگاه شوند نگاهشان نسبت به جريانهاى سياسى واقعى مىشود و بيزارى مىجويند و در حمايت از هر جريانى كه با آرمانهاى آنان همسوئى ندارد تعهدى ندارند.
بنابراين نبايد تصوّر كرد اقشار رأى دهنده مردمى همواره دغدغه حمايت از انديشه نامزدهاى خود را دارند و براى هميشه خواهند داشت حتى اگر به ماهيت جريانهاى سياسى در تجربههاى جارى آگاه شوند. بطور خلاصه نبايد آراء ميليونى مردم را به نفع جريانهاى خاص مصادره كرد. چرا كه بسيار ديده‌ايم كه اعتماد مردمى در فراز و نشيب حوادث سياسى رنگ باخته و با آشكار شدن واقعيات به گونه ديگر رقم خورده است (مانند رأى يازده ميليونى بنى صدر) در هر حال حضور با شكوه مردم از همه اقشار ستودنى است هرچند برخى جريانها جايگاه آن را نشناخته و دچار توهم در داورىها شده‌اند.
ـ آرايش سياسى در انتخابات
در رقابتهاى انتخاباتى معمولاً نوع تفكر سياسى نقش مؤثر دارد و نامزدها و هواداران آنها با آن انگيزه سياسى به ميدان رقابت مي‌آيند. اين موضوع در انتخابات اخير بسيار شفاف و روشن بود. دو جريان اصول گرايى و اصلاحطلبى آرايشى سياسى داده بودند.
جريان اصولگرايى كه بر اسلاميت و اصول و ارزشها و دست آورد خون پاك شهيدان و گفتمان اصيل انقلاب و امام و رهبرى و ولايت فقيه و استكبار ستيزى و تسليم ناپذيرى اصرار مي‌ورزد و با اين خصيصه ذاتى خشم امپرياليسم و صهيونيسم را برانگيخته است و عبور از آن خسارتى است عظيم و غير قابل جبران و تمام تلاش دشمنان ميهن اسلامى براى منزوى كردن اين تفكّر و به شكست كشاندن آن مىباشد و بر سر اين ايده شيطانى ميلياردها هزينه كرده و امپراطور خبرى و جاسوسى و سالوس و شيطنت را به كار گرفته‌اند تا جوهره انقلاب را كم رنگ ساخته و به تدريج آن را مسخ و از صحنه مديريت كشور حذف كنند.
جريان ديگر، آرايش سياسى گروه هايى كه با تجديد نظر خواهى در اصول و ارزشها در دولت اصلاحات خون به دل ملت كرده بودند و امروزه پشت سر برخى اشخاص كمين كرده و مترصد فرصت ديگرى هستند و مطمع نظر دشمنان و زمينه ساز بازگشت ساختار شكنان و نا اهلان قرار دارند ناگفته نماند كه اصلاحطلبى، با مفهوم صحيح آن بدور از اصولگرائى نيست، اگر اصلاحات را به مبارزه با فساد و در همه ابعادش معنا كنيم با اين مفهوم اصولگرايى و اصلاحطلبى در يك راستا قرار دارند و تضاد و رقابت در اينجا مطرح نيست.
ـ اصلاحات در عرف سياسى
اما در عرف سياسى اصلاحات مفهوم ديگرى دارد. اصلاحات در عرف سياسى روز به معنى تجديد نظر در اصول و آرمانهايى است كه يك رژيم سياسى بر آن بنيان شده يعنى معارضه با بنيادها و زيرساختهاى يك نظام و سست كردن پايهها و دگرگون سازى آنها كه نمونههاى آن را در كشورهاى مختلف جهان ديده‌ايم. قرائن و شواهد بسيارى وجود دارد كه اصلاحات مطرح شده در برخى دولتهاى پيشين ما به معناى بازنگرى در اصول و ارزشها بيشتر قابل تفسير است. فراموش نكرده‌ايم كه در دولت اصلاحات بعض هواداران آن چه كردند؟ برخى احزاب و تشكلها با اعتصاب در مجلس و طرح خروج از حاكميت و نفى ولايت فقيه كه اصول مسلّم قانون اساسى است، و زير سؤال بردن گفتمان امام و رهبرى نظام و عنوان به موزه فرستادن آن، و اباحيگرى فرهنگى و هتك مقدّسات اسلام و زير سؤال بردن دفاع مقدّس و…پروژه اصلاحات را دنبال مىكردند كه با پاسخ منفى ملت روبرو شدند و در انتخابات مجلس هفتم و دولت نهم جريان اصلاحطلبى را منزوى كردند و نظام و انقلاب در مسير اصلى خود قرار گرفت و اصولگرايى راه اصلاحطلبى را به مفهومى كه آنها دنبال مىكردند مسدود كرد.
بارى در انتخابات اخير آن جريانها بار ديگر به عرصه آمدند و همه احزاب ورشكسته و حتى غير قانونى ريز و درشت متحد شدند تا اصولگرايى را به عقب برانند و انقلاب را در مسيرى ديگر قرار دهند و همه پشت سر برخى كانديداها سنگر گرفتند ـ خواه آن كانديداها متوجه بودند يا نبودند ـ و پير و جوانشان را با رنگهاى مختلف جمع كردند و همه امكانات را به صحنه آوردند تا به هدف خود دست يابند. از آن طرف هم دشمنان قسم خورده ما به هجوم
تبليغاتى عليه جريان اصولگرايى و نامزد اصولگرا دست يازيدند و ميلياردها پول خارجى و داخلى خرج كردند تا به زعم آنها انقلاب مخملى و درام و رنگى شكل گيرد و ابزارهاى تخريب و تحقير و تهمت و ناروا بكار گرفتند البته نه از اين بابت كه چشم اميد به نامزد خاصى داشتند بلكه با اين هدف كه اصولگرايى را ناكام بگذارند و حاكميت را با يارگيرى از داخل و فشار از خارج از مسير خود منحرف كنند كه بحمداللّه ناكام ماندند و خداوند چيزى خواست كه آنها نمىخواستند و ملت راهى را برگزيد تا دشمنان را بيشتر خشمگين كند و شگفتا كه بعضى خودىها توان درك اين واقعيت را نداشتند و با پيمودن راههاى انحرافى اراده ملت را ناديده گرفتند و از اين آزمايش دشوار سر بلند بيرون نيامدند.
ـ طرح تقلّب در انتخابات و اغتشاش
طرح زير سؤال بردن انتخابات نيز پروژه از پيش طراحى شده بود كه ماهها قبل از خارج و داخل هدايت مىشد. و با اعلام نتيجه انتخابات اوج گرفت و اين حربه خطرناكترين ابزارى است كه در اين روزها مطرح مىشود. كسانيكه قبل از شمارش آراء و اعلام نتيجه خود را پيروز انتخابات مي‌دانستند و هيچ دليلى بر اين مدعا جز توهم نداشتند با اصرار و فشار خواهان ابطال انتخابات شدند، مردم را به خيابانها كشاندند و زمينه را براى آشوبگران و مزدوران و منافقان فراهم كردند و خسارتهاى مالى وجانى پديد آوردند كه مىبايست پاسخگوى آن باشند با اين اقدامات مشروعيت انتخابات را كه سى بار طى سى سال با همين ساز و كار انجام مىشد مورد ترديد قرار دادند و در دلها شبهه آفريدند كه نفس اين عمل بزرگترين گناه است. نظامى كه بر پايه مبانى دينى و مردمسالارى بنيان شده و در تمام شؤونات حكومتى قانون حاكم است و مردم حضور فعّال دارند، در صدر نظام رهبرى ولى فقيه نظارت دارد و نهادهاى قانونى مانند شوراى نگهبان و فقها و حقوقدانان عادل و متعهدين مردم نظارت دارند و هزاران تن از نمايندگان نامزدها ناظر رأىگيرىها بوده‌اند و شوراى نگهبان ده درصد آراء مأخوذه را بصورت قرعه بازشمارى كرده و هيأتهاى ناظر را فراخوان كرده و تخلّف قابل استنادى مشاهده نشده و رهبرى نظام روشنگرى لازم را نموده و مجال بررسى را بيش از زمان معمول فراهم ساخته و حرف آخر و فصل الخطاب را عنوان فرموده است، در چنين شرائطى ادعاى تقلّب و اصرار بر ابطال انتخابات آيا جز بدعت گزارى خود ساخته و جمود بر دعوى نامعقول نام ديگرى دارد؟!
يكى از عبرتهاى اين ماجرا همين است كه اگر شرائط به نفع آنان تمام مىشد و طرف شكست خورده درخواست ابطال انتخابات را مىكرد چه مقدار به او حق مي‌دادند؟!
آيا اينگونه حركات در شأن يك آدم عادى و عاقل است و نامى جز ديكتاتورى و تعصب كور مفهومى دارد؟
ـ تضعيف نظام بالاترين گناه
خطر بالاتر از ديكتاتورى و تمرّد بر قانون، تضعيف نظام است كه به هيچوجه قابل توجيه نيست قابل ذكر اينكه در زمان حضرت
امام نيز گاه مسائلى مىگذشته كه امام با احساس خطر براى نظام به آن پرداخته‌اند. و اين را در موارد متعدد از صحيفه نور مىتوان يافت از جمله:”تشخيص شوراى نگهبان مخالف قانون نيست، مخالف اسلام هم نيست ميزان است، همه بايد بپذيريم” “كسى حق ندارد در مصاحبهها و نطقها و رسانهها به آن توهين و يا آن را تضعيف نمايد” “اگر كسى بخواهد فساد كند و به مردم بگويد اين شوراى نگهبان كذا، اين فساد است، يك همچو آدمى مفسد است و بايد تحت تعقيب مفسد فى الأرض قرار گيرد” “من هشدار مي‌دهم كه تضعيف و توهين به فقهاى شوراى نگهبان امرى خطرناك براى كشور و اسلام است، هميشه انحرافها بتدريج در يك رژيم وارد مىشود و در آخر آن را ساقط مىنمايد، لازم است همه به طور اكيد به مصالح اسلام و مسلمين و به قوانين توجه كنيم و هر چند مخالف نظر و سليقه شخصى مان باشد به آن احترام بگذاريم و به اين جمهورى نو پا كه مورد هجوم قدرتها و ابرقدرتها است وفادار باشيم”.
موارد از اينگونه در كلام جاودانه امام راحل فراوان است و اى كاش آنها كه امروزه از امام دم مي‌زنند و ادعاى همراهى او را دارند نگاهى به عملكرد خود مىكردند كه چه مقدار به انديشههاى امام و توصيهها و وصاياى آن حضرت وفا دارند؟ اين روزها مىبينيم همين افراد با بيانيهها و سايتها نظام را زير سؤال مىبرند و مشرعيت دولت منتخب را با رأى 5/24 ميليون آراء ملت مخدوش مىسازند و آب به آسياب دشمن مي‌ريزند. ايكاش اينها به خود مي‌آمدند، نفس سركش را مهار مىكردند و به مجازات روز بازپسين ايمان مي‌آوردند و غريزه خودپرستى را سركوب مىكردند.”ان النفس امارة بالسوء الا ما رحم ربى”.
و آنچه مايه شگفتى ديگر است موضعگيرى برخى تجمعات روحانى است كه در اين نظام سابقه مديريت و مسؤوليت داشته و با همين ساز و كار از موقعيت خود بهره بردارى كردند و اين روزها چوب حراج به حيثيت روحانيت زدند و مواضعى دشمن شاد كن گرفتند.
اين برادران روحانى در كار خود بينديشند و با اين نوع موضعگيرىها و زير سؤال بردن نظام اسلامى و خوراك تبليغاتى براى بيگانگان فراهم كردن گناه نابخشودنى مرتكب نشوند و روح امام و شهيدان را آزار ندهند آنها هيچ حجت شرعى براى اظهارات و بيانيههاى خود ندارند، هرچند شيطان اعمال سوء آدمى را در نظرش زيبا جلوه مي‌دهد.
ـ بذر كينه در دلها پاشيدن
گناه ديگر جريان اصلاحطلبى و برخى نامزدها و اطرافيان افراطى آنها اينست كه علاوه بر زير سؤال بردن مشروعيت نظام به نفع دشمنان اسلام، تخم كينه در دلها مىپاشند و آرامش روانى جامعه را هدف مىگيرند و اين يك پديده بدعت و جديد است كه نه در كشور ما طىّ سى سال سابقه داشته و نه در كشورهاى ديگر پذيرفته است. در بازى سياسى يكى برنده است و يكى بازنده و پس از ختم انتخابات و رقابتها بازندگان دم فرو مىبندند و پى كار خود مي‌روند، اين يك پديده زشت است كه پايان انتخابات آغاز خصومت
و توطئه و سم پاشى و شايعه پراكنى و دامن زدن به اختلافات باشد كه دود آن به چشم مردم برود و حتى در خانهها ميان پدران و مادران و فرزندان جوّ بى اعتمادى و بدگمانى بوجود آورند و بازيگران صحنه با شكم سير در جايگاه نرم و گرم بنشينند و بيانيه بنويسند و مردم را به جان هم بيندازند و در هر فرصتى نغمه‌اى ساز كنند و تعزيه راه بيندازند و نگذارند مردم در كار و زندگى خود آرامش داشته باشند و مسؤولين به خدمت ملت تلاش كنند.
ـ مسؤوليتهاى دولت منتخب
نكته آخر اينكه دولت منتخب برگزيده ملت است كه بيگانگان را مأيوس كرد و به هفتاد ميليون ايرانى تعلق دارد و وامدار هيچ جريانى نيست. دولت قانونى مىبايست عزم خود را جهت خدمت به آحاد مردم جزم كند و بدور از تنشهاى سياسى و جناحى راه خدمت گذارى و مبارزه با مفاسد را به پيمايد. و عزت ايران اسلامى را در عرصه جهانى همچنان پاسدار و مدافع حقوق ملت در برابر زياده خواهىهاى استكبار باشد، دولت با چنين خط مشى بطور قطع از حمايت ملت برخوردار خواهد بود. جريان اصولگرايى و گفتمان امام و انقلاب كه امروز خواست توده ملت است و بارها و بارها در اجتماعات و راهپيمايىها بر آن تأكيد داشته‌اند، بايد همچنان سرلوحه دولت باشد. امروزه دولت با پشتوانه محكمتر از گذشته ملى و موضع قوىتر و با صلابت بيشتر مىتواند در برابر توطئهها و شيطنتهاى خارجى ايستادگى كند. جوّ سازيها و شانتاژهاى درونى و برونى دولت را از راه مستقيم خود كه خدمت به عدالت و عزّت و مصلحت است باز دارد. موضع دولت همانگونه كه رهبر معظم فرمودند به ديدگاه ايشان نزديكتر و به آرمانهاى ملت پيوستهتر است و دولت قدر اين نعمت را مىبايست بداند. تجربه 4 ساله دولت مىتواند چراغ راه آينده باشد، پيوند قوىتر از گذشته با روحانيت و مرجعيت و تعامل سازنده و متكى به اصول و مشورت با مجلس و نمايندگان مردم و معرفى كابينه‌اى قوى و جدا كردن راه خود از برخى افراد مسئله دار از وظائف اوليه دولت است بهرهگيرى بيشتر از كارشناسان و سعه صدر بيشتر و تكيه بر اصل مشورت و ديدگاهها مىتواند دولت را بيش از پيش به خدمت و ارتقاى كشور و توسعه و رفاه يارى رساند. همه بايد دولت را يارى دهند. شرائط سياسى و اقتصادى و فرهنگى بسيار حساس است و همكارى همه دلسوزان نظام را طلب مىكند كه در اين راستا همه صاحبان فكر و انديشه و دلسوزان مىبايست خدمتگزاران ملت را يارى دهند.
به اميد كمك خداوند و بندگان صالح او


/

فضيلت ماه شعبان

ماه شعبان براى انسان به سوى خدا يكى از ماههاى سال است و براى آن جايگاه بزرگ و پر فضيلتى در احاديث و روايات اسلامى از سوى پيشوايان دينى گزارش شده است.
زيرا اولاً شخصيتهاى بزرگ و ارزشمند كه از ستارگان آسمان ولايت و امامت به شمار مي‌آيند در ماه شعبان ديده به جهان گشوده‌اند مانند ولادت با سعادت حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) كه در روز سوم ماه شعبان اتفاق افتاده و نيز در روز چهارم اين ماه ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل(ع) رخ داده، در روز پنجم آن ولادت حضرت سجاد(ع) مىباشد همچنين در پانزده شعبان ولادت پر بركت قطب عالم امكان حضرت ولى اللّه الأعظم مهدى موعود اتفاق افتاده است كه خداوند به وسيله او به هر مظلومى از اولياء و انبياء و اصفياء خويش از زمانى كه پدر ما آدم(ع) به زمين آمده، وعده نصرت فرموده و وعده داده كه زمين را پس از آنكه از ظلم و ستم و بى عدالتى پر شده، از عدل
و داد پر كند.ثانياً علاوه بر موارد ذكر شده طبق برخى روايات نيمه اين ماه شب قدر به شمار آمده كه پيشوايان دينى به احياء و شب زنده دارى آن سفارش و تأكيد كرده‌اند. ثالثاً ماه شعبان ماه بسيار شريفى بوده و منسوب به پيامبر اكرم(ص) است.
فضيلت ماه شعبان از نگاه احاديث و روايات
رسول خدا(ص) فرمودند: “رجب شهر اللّه و شعبان شهرى و رمضان شهر امّتى”() رجب ماه خدا و شعبان ماه من و رمضان ماه امت من است. همچنين فرمودند: “شعبان شهرى رحم اللّه من أعاننى على شهرى”() شعبان ماه من است خدا بيامرزد كسى كه مرا به ماه من اعانت كند. و نيز در حديثى ديگر پيامبر مىفرمايد: “ماه شعبان ماهى است كه اعمال انسانها بالا مي‌رود در حاليكه مردم از آن غفلت مىكنند.”() همينطور از امام على(ع) گزارش شده كه فرمودند: ماه شعبان ماه رسول خدا(ص) است.()
روزه‌دارى در ماه شعبان
پيامبر مىفرمايند :”شعبان ماه من است هر كس يك روز از اين ماه را روزه بدارد بهشت بر او واجب مىشود”، و در برخى احاديث از شعبان به سيد و سرور ماهها تعبير شده است.()
در روايتى از حضرت صادق(ع) گزارش شده كه هنگامى ماه شعبان فرا مي‌رسيد، پدرم امام سجاد(ع) اصحاب و ياران خود را جمع مىكرد و چنين مىفرمود:اى اصحاب من، مي‌دانيد اين چه ماهى است؟ اين ماه شعبان است و حضرت رسول (ص) مىفرمود:
شعبان ماه من است پس روزه بداريد براى دوستى و محبت پيامبر خود و براى تقرّب و نزديك شدن به پروردگار، به حق آن خدايى كه جان على بن الحسين به دست قدرت اوست، سوگند ياد مىكنم كه از پدرم حسين بن على(ع) شنيدم كه او نيز از پدرش اميرالمؤمنين(ع) شنيده است كه مىفرمايد: “هر كس روزه بدارد ماه شعبان را براى محبّت پيامبر(ص) و تقرّب به سوى خدا، خدا او را دوست دارد و او را به كرامت و بزرگوارى خود در قيامت نزديك گرداند و بهشت را بر او واجب نمايد.
از صفوان جمال روايت شده كه مىگفت امام صادق(ع) به من فرمود وادار كن كسانى را كه در اطراف تو هستند به روزه ماه شعبان. گفتم فدايتان شوم. مگر در فضيلت آن چيزى مىبينيد فرمودند: بلى به درستيكه رسول خدا(ص) هرگاه مي‌ديد هلال ماه شعبان را، امر مىفرمود به منادى كه در مدينه ندا مىكرد: اى اهل مدينه من از جانب خداوند به سوى شما مبعوث شدم آگه باشيد كه شعبان ماه من است. پس خدا رحمت كند كسى را كه مرا بر ماه من يارى كند يعنى روزه بدارد.()
از امام صادق روايت است كه اميرالمؤمنين(ع) فرمود: “ما فاتنى صوم شعبان مذ سمعت منادى رسول اللّه(ص) ينادى تلى شعبان فلن يفوتنى ايّام حياتى صوم شعبان ان شاء اللّه”() روزه ماه شعبان از من فوت نشد از زمانى كه شنيدم منادى رسول خدا(ص) فرياد مىكرد. بنابراين هرگز روزه ماه شعبان از من در ايام زندگانى ام
فوت نخواهد شد.(اگر خدا بخواهد).
روايت شده كه روزه دو ماه شعبان و رمضان توبه و مغفرت از خداست.()
روزى در نزد امام صادق(ع)، ذكر روزه ماه شعبان به ميان آمد. حضرت فرمود كه در فضيلت روزه شعبان چنين و چنان است. حتّى آنكه مردى مرتكب خون حرام مىشود پس در ماه شعبان روزه مىگيرد. به او نفع بخشيده و او آمرزيده مىشود.()
اعمال زيادى در ماه شعبان وارد شده ولى آنچه از روايات استفاده مىشود اين است كه بهترين دعاها و ذكرها در اين ماه استغفار است. هر كه در هر روز اين ماه هفتاد مرتبه استغفار كند مثل آن است كه هفتاد هزار مرتبه در ماههاى ديگر استغفار كرده است. عمل ديگرى كه در اين ماه سفارش شده صدقه دادن است اگرچه به اندازه نصف دانه خرمايى باشد. تا خداوند بدن او را بر آتش جهنم حرام گرداند.()
عمل ديگر روزه ماه شعبان آنچه در قبل گذشت، از امام صادق(ع) درباره فضيلت روزه ماه رجب سؤال كردند حضرت فرمود: چرا از روزه ماه شعبان غافليد؟ پرسيدند كسى كه يكروز از شعبان را روزه بدارد چه قدر ثواب دارد؟ فرمود: به خدا قسم بهشت ثواب اوست.()
دوباره پرسيدند بهترين اعمال در اين ماه چيست؟ فرمود تصدّق و استغفار. هر كه در اين ماه صدقه دهد خداوند او را تربيت كند. همچنان كه يكى از شما بچه شترش را تربيت مىكند تا آنكه در روز قيامت به صاحبش برسد.()
روزه ماه شعبان به خصوص در پنجشنبه ماه ثوابى بسيار دارد، روايت شده كه در هر پنجشنبه ماه شعبان آسمانها را زينت مىكنند، پس ملائكه عرض مىكنند: خداوندا روزه داران اين روز را بيامرز و دعاى آنها مستجاب مىشود.() همچنين پيامبر(ص) فرموده :هر كه روز دوشنبه و پنجشنه شعبان را روزه دارد حقتعالى 20 حاجت دنيوى و 20 حاجت اخروى او را برآورده مىسازد.()
در اين ماه صلوات بر محمّد و آل محمد(ص) بسيار سفارش شده. همچنين نمازهاى بسيار سفارش شده كه براى طريقه
انجام آن به مفاتيح الجنان مراجعه فرمائيد.
در مجموع اين ماه انجام نماز، روزه، زكات، امر به معروف و نهى از منكر، صدقه بر فقرا و مساكين، نيكى به پدر و مادر و همسايگان و اصلاح بين بستگان سفارش بسيار شده است.
مناجات
يكى از كارهايى كه بزرگان و پيشوايان دين در اين ماه انجام مي‌دادند، مناجات با رب الارباب است از جمله مناجاتها مناجات معروف شعبانيه است كه از اميرالمؤمنين و فرزندان او است كه در ماه شعبان مىخواندند و آن مناجاتى است كه براى اهلش عزيز و گرامى است و براى خاطر آن به ماه شعبان مأنوس مىشوند بلكه انتظار آن را مىكشند و مشتاق آمدن ماه شعبان مىشوند و در آن مناجات علوم سرشارى در كيفيّت معامله بنده با خداى متعال است كه در آن اظهار ادب در طريق معرفت حق و سؤال و دعا و استغفار نسبت به خداى خود بيان شده و استدلالات ظريف و لطيفى كه سزاوار مقام عبوديّت براى استحكام مقام اميدوارى مناسب حال مناجات است، ذكر كرده و دلالت صريح و روشن در معناى قرب و لقاى خداوند و ديدار او تنظيم شده است كه به آن وسيله شبهات انسانها و شكيّات منكران و وحشت اهل شك و شبهه را برطرف كرده است.
حال به فرازهايى از مناجات اين ماه اشاره مىشود.
لازم به ذكر است كه اين مناجات مهمترين اعمال اين ماه است بر انسانها كه بعضى فقرات آن را در تمام سال ترك نكند گرچه در قنوت نماز خويش و ساير حالات روزمرّه خود به آن با خداى خود ارتباط پيدا كند.گفتنى است غفلت از آن غفلت از همه خوبىهاى اين ماه است.
آنجا كه مىگويد: “انر ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق ابصار القلوب حجب النّور فتصل الى معدن العظمه و تصير ارواحنا معلّقة بعزّ قدسك”()
يعنى اى خدا واضح و روشن ساز چشمهاى دل و جان ما را به شعايى كه با آن
به تو نظر كنند، تا اينكه اين چشمها و دلها، پردههاى نور را پاره كند و به معدن عظمت و بزرگى مقام تو واصل گردد و روح و روان ما به واسطه ارتباط با تو عزيز و بر هواهايمان غالب و پيروز شود.
و لازم است بيشتر تأمّل و دقت نمايد كه آيا در قلب او چشمى هست كه به وسيله آن درك نور كند و از خود بپرسد آن پردههاى نور چيست؟ و آيا آن چيزى كه به نور تو محتجب شده و به معدن عظمت و بزرگى مقام تو متّصف است، چه مىباشد؟
دعا در ماه شعبان
دعا غير از قرائت و خواندن كلمات و حروف است، تا اينكه بداند چه مىگويد؟ و از پروردگار خود چه درخواست مىكند؟ در اين صورت بر دعا كننده صدق نمىكند كه از پروردگار خود فلان چيز را خواسته است بلكه صدق مىكند كه الفاظى را قرائت كرده و خواننده الفاظ، غير دعا كننده و خواهنده است.
خداى متعال مىفرمايد: “امّن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السّوء”() و نيز در جاى ديگر مىفرمايد: “ادعونى استجب لكم”() و همچنين مىفرمايد: “اسألوا اللّه من فضله”() “انّ اللّه كان بكم رحيما”() گفتنى است اين مناجات تكان دهنده با اين مفاهيم عظيم از بركات محمّد و خاندان اوست كه قدر و عظمت آن را كسى نمي‌داند كه صاحب دل آگاه و قلبى آكنده از محبت كوى دوست باشد چون در قرآن به صراحت بيان شده است براى كسى كه قلبى آگاه و گوشى شنواى از حقيقت دارد شهادت و گواهى را به همراه مي‌آورد “انّ فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد.”()
و غافلان، از معرفت آن دور و از فوائد بزرگ و انوار درخشان آن مهجوراند و به جانم سوگند كه بيشتر از مردم قدر نعمت “مناجات” را نمي‌دانند و همانا منشأ اين مناجات علوم و معارف ارجمندى است كه جز كسانى كه پا در اين راه گذاشته‌اند، كس ديگرى بر مقام و حدود آن آگهى نخواهد يافت و آنان اولياء خدا يعنى آنچنان كسانى هستند كه از راه كشف و مشاهده به آن
دسترسى يافته‌اند و رسيدن به حقايق اين “مكاشفات” همانا بزرگترين نعمات آخرت است كه هيچ يك از نعمات دنيوى را به آن مقايسه و سنجش نتوان نمود و اشاره صادق آل محمّد(ع) به اين موضوع است، آنجا كه مىفرمايد: “اگر مردم آنچه را كه در فضيلت معرفت خداست مي‌دانستند چشمان خود را به آنچه دشمنان از زرق و برق حيات دنيوى بهره‌ورند نمىگشودند و دنياى آنها در نزد آنان از آنچه در زير پاهاى خود لگد مىكنند پستتر مىنمود و به معرفت خداوند مانند آن كسى كه همواره در باغهاى بهشت با اولياء خدا مصاحب باشد متنعم مىشدند و لذّت مىبردند.
مرحوم صدوق در كتاب من لايحضره الفقيه روايت كرده كه: شنيدم از اباعبداللّه(ع) كه مىفرمود: كسى كه روز اول ماه شعبان روزه بگيرد بهشت بر او واجب مىشود و هر كس دو روز روزه بگيرد، خداوند در هر روز و شبى در دنيا به او نظر مي‌افكند و نظر خود را به او در بهشت ادامه مي‌دهد و هر كس سه روز روزه بدارد، خدا را در عرش او و بهشت خود زيارت مىنمايد. يعنى زائر خدا مىشود همانطور كه اگر كسى قصد خانه خدا كند، قصد خدا را نموده است.()
البته همه اعمال را بهتر است به آنچه سبك و آسانتر است عمل نمايد تا آنكه آن عمل را از روى نشاط به جاى آورد و بين آن و بين “ذكر خود” از ساير اعمال و فكر خويش را بر حسب حال خود جمع نمايد.()
فرازهايى از مناجات شعبانيه:
خدايا بشنو دعايم را هرگاه دعا كنم و صداى ناله‌ام را بشنو هنگامى كه صدايت كنم. و به من رو كن هنگامى كه تو را مناجات كنم. خدا يا اگر مرا محروم كنى چه كسى به من روزى دهد و اگر تو مرا خوار كنى چه كسى مرا يارى كند. خدايا از خشم و غضبت به تو پناه مىبرم. خدايا اگر من شايسته رحمت تو نيستم پس تو بر اينكه بر من به فضل وسيعت جود كنى شايسته‌اى.
خدايا گناهان من را در دنيا مىپوشانى ولى من به پوشاندن خطاها در آخرت نيازمندترم. زيرا در قيامت بايد در حضور پيامبران، صلحا و شهدا پاسخ گوى اعمال خود باشم. چون در اين دنيا همه مردم مثل خودم خطا كارند ولى در قيامت شرمندگى در حضور پيامبران و امامان
معصوم را چگونه چاره جويى كنم؟
خدايا اگر مرا به جرمم مؤاخذه كنى تو را به عفوت مؤاخذه مىكنم. و اگر مرا به گناهم بازخواست كنى تو را به مغفرتت بازخواست مىكنم. و اگر مرا داخل جهنّم كنى به اهل جهنّم اعلام مىكنم كه من خدا را دوست داشتم.
خدايا عمرى را در غفلت و بى خبرى و فراموشى گذراندم و جوانى ام را در حال مستى و دورى از تو به پيرى رساندم. خدايا غرور به كرمت مرا بيدار نكرد.
خدايا مرا از آنانى قرار ده كه وقتى او را خواندى، پاسخت را داد. خدايا مرا از كسانى قرار ده كه همواره به ياد تو هستند و پيمان تو را نمىشكنند. همواره شكرگزار تو هستند.
خدايا مرا به نور عزّت فروزنده ايت پيوند ده تا تو را بهتر بشناسم و از غير تو جدا شوم.()
از جمله اعمالى كه در ماه شعبان به آن سفارش شده تمرين سكوت است. روزى ياران در اطراف پيامبر بيدار و مشغول نماز و قرآن خواندن بودند دشمنان، مسلمانان را تيرباران كردند به واسطه تاريكى و نديدن مسلمانان. نزديك بود مسلمانان شهيد شوند كه ناگاه از دهان چند تن از ياران نورهايى ساطع شد كه لشكرگاه مسلمانان را روشن كرده و سبب قوّت و دليرى آنها شد. پس شمشير كشيده و دشمنان را كشته و زخمدار و اسير نمودند. برگشتند و جريان را براى حضرت رسول(ص) نقل كردند فرمودند: اين نورها به جهت اعمال برادران شما است و يك يك آنها را نام برد و مىفرمايد همه نيكبخت مىشوند جز كسانى كه در امور ديگران سركشى مىكنند.()
اول شعبان
خداوند در روز اول شعبان به درهاى بهشت امر مىكند كه باز شويد و به شاخههاى درخت طوبى امر مىكند كه شاخههايش را نزديك اين دنيا بياورد، هر كس درى از خير و نيكى را در اين روز فرا گيرد، هر كه نماز مستحبى در اين روز ادا كند، هركه در اين روز، روزه بگيرد، هر كه ميان زن و شوهرش يا پدر و فرزندش يا خويشاوندانش يا مرد و زن همسايه‌اش يا مرد و زن بيگانه صلح برقرار كند، كسى كهطلبى از كسى دارد از او كم كند، كسى كه
قرضى را كه صاحبش از بازگشت آن مأيوس شده به يادآورد و آنرا ادا كند، كسيكه كفالت يتيمى را بر عهده بگيرد، كسيكه قرآن يا چيزى از آنرا بخواند، كسيكه خدا را به ياد آورد و نعمتهاى او را بشمارد و او را شكر كند، كسيكه مريضى را عيادت كند، كسى كه به پدر و مادر يا يكى از آنها نيكى كند، كسى كه جنازه‌اى تشييع كند، كسى كه مصيبت زده را تسليت گويد، كسى كه كار خير انجام دهد. حتماً به شاخه‌اى از درخت طوبى آويخته مىشود.
همچنين اگر درى از شرّ و گناه را در اين روز فرا گيرد، كسى كه در اداى نمازش كوتاهى كند و آنرا ضايع كند، كسى كه فقيرى در نزد او بيايد و او قادر بر تغيير حالش باشد و به وى نرسد ولى او را كمك نكند، كسى كه بدكارى از او عذرخواهى نمايد امّا او عذر او را نپذيرد بلكه او را بيشتر از بدى او عقوبت كند، كسى كه ميان زن و شوهرش، پدر با فرزندش يا ميان دو همسايه جدايى اندازد، كسى كه بر تنگدستى سختگيرى بگيرد، كسى كه بر يتيمى جفا كند و به او آزار رساند و همچنين مال او را تباه نمايد، كسى كه خوانندگى كند و در آن خواندن بر معاصى و گناهان برانگيزند، كسى كه كارهاى قبيح خود را در جنگها و انواع ستمهاى خود را بر بندگان بشمارد و بر آنها افتخار كند، كسى كه به عيادت مريض خود نرود، كسى كه جنازه‌اى را تشييع نكند به دليل خوار و پست بودن آن فرد در نظرش، كسى كه از مصيبت زده دورى نمايد و به او به خاطر حقارت و كوچكى جفا كند، كسيكه پدر و مادر خود يا يكى از اين دو را عاق كند، حتماً به شاخهاى درخت زقّوم آويخته مىشود البته منافقين، بيشتر به شاخههاى او آويخته مىشوند.()
نيمه شعبان
نيمه شعبان بسيار گرامى و داراى ارزش فراوانى است. از حضرت صادق(ع) روايت است كه مىفرمايد از حضرت باقر(ع) از فضيلت و برترى شب نيمه شعبان سؤال شد فرمود: آن شب برترين شبها بعد از ليلة القدر است و در آن شب است كه خداوند فضل خود را به بندگان عطا مىفرمايد و آنها را به كرم خود مي‌آمرزد. پس در تقرّب جستن به
سوى خدا در اين شب تلاش كنيد. همانا شبى است كه خدا قسم ياد كرده به ذات مقدّس خود كه سائلى را از درگاه خود دست خالى برنگرداند و نيمه شعبان شبى است كه حقتعالى آنرا براى ما و امامان در مقابل شب قدر كه براى پيامبر(ص) است، قرار داده است.() پس شايسته است كه در اين شب به دعا و ثنا و شب زنده دارى بپردازيم.
اعمال شب نيمه شعبان چند چيز است:
)1 غسل كه باعث كاسته شدن گناهان مىشود.
)2 احياء اين شب به نماز و دعا و استغفار همانطور كه امام سجاد(ع) انجام مي‌دادند (در روايت آمده هر كه اين شب را احياء دارد در روزى كه دلها مىميرند دل او هرگز نمىميرد).
)3 زيارت امام حسين(ع) كه با فضيلتترين اعمال در اين شب است و باعث آمرزش گناهان مىشود. هركه مىخواهد امام حسين(ع) را زيارت كند بايد زيارت حضرت را بخواند و اقلّ زيارت آن حضرت اين است كه بر پشت بام رود و به چپ و راست رو به آسمان كند و زيارت حضرت را با اين كلمات بخواند: “السلام عليك يا ابا عبداللّه السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته”. و هر كس امام حسين(ع) را اينگونه زيارت بنمايد اميد است ثواب حج و عمره براى او نوشته شود.
لازم به ذكر است كه شب نيمه شعبان يكى از شبهاى قدر و شب تقسيم روزىها و مرگهاست.() علاوه بر اين گفته شده كه بامداد نيمه شعبان، روز قيامت شروع خواهد شد.
نماز در شب نيمه شعبان
امام صادق(ع) در مورد با فضيلتترين دعاها در شب نيمه شعبان مىفرمايند:
هنگامى كه نماز عشاء را به جاى آوردى دو ركعت نماز بگزار، در ركعت اول، حمد و سوره “قل يا ايّها الكافرون” و در ركعت دوم توحيد بخوان پس از سلام سى سه مرتبه “سبحان اللّه”، سى سه مرتبه “الحمد لله” و سى و چهار مرتبه “اللّه اكبر” سپس بگويد: “يا من اليه ملجأ العباد” پس از آن سجده كند و بيست مرتبه بگويد “يا رب” هفت مرتبه
“يا الله” و هفت مرتبه “لاحول ولا قوّة الّا باللّه” ده مرتبه “ماشاء اللّه لاقوّة الّا بالله” سپس صلوات بر پيامبر(ص) بفرستد و حاجات خود را بخواهد، حضرت فرمود به خدا قسم خداى متعال به كرم و فضل خود، آنرا به تو مي‌دهد.()
در حديث ديگر آمده است كه رسول خدا(ص) فرمود: “در شب نيمه شعبان خواب بودم كه جبرئيل(ع) نزد من آمد و گفت: يا محمّد(ص) آيا در اين شب به خواب مي‌روى؟ گفتم: اى جبرئيل مگر امشب چه شبى است؟ گفت: نيمه شعبان است، برخيز يا محمّد(ص) پس مرا به پا داشت و مرا به بقيع برد به من گفت، سر خود را بلند كن، اين شبى است كه در آن درهاى آسمان باز است و درهاى رحمت و رضوان و مغفرت و توبه و جود و احسان باز است و خداوند به شماره موها و پشمهاى چهارپايان آزاد مىكند و نيز در آن شب اجلها و ارزاق مردم از اين سال به سال ديگر تقسيم مىگردد و هرچه در تمام سال اتّفاق مي‌افتد در اين شب وارد مىگردد”.()
فضيلت دعاى كميل و خواندن آن در شب نيمه شعبان
از اعمال مخصوص اين شب دعاى كميل است كه با تأسى به اميرالمؤمنين(ع)، آن را در سجده بخوانى روايت است كه كميل ديده است كه امام على(ع)، در شب نيمه شعبان دعا را در سجده خوانده است.() در روايتى ديگر آمده كه كميل گفت: با مولايم على(ع) در مسجد بصره نشسته بودم و گروهى از اصحابش گرد او جمع شده بودند. يكى از آنها عرض كرد معناى فرمايش خداى تعالى كه فرموده: “فيها يفرّق كلّ امر حكيم”() چيست؟ آن حضرت فرمود: شب نيمه شعبان است به آن كسى كه جانم به دست اوست بنده‌اى از بندگان خدا نيست مگر اينكه آنچه از نيك و بدبر او جارى مىشود در شب نيمه شعبان بر او مقرر شده است و هيچ بنده‌اى آن شب را احياء ندارد و دعاى خضر(ع) را نمىخواند مگر اينكه دعاى او مستجاب گردد!
هنگامى كه حضرت به منزل بازگشت من شبانه به خدمتشان رفتم و درب را
كوبيدم فرمود: اى كميل! تو را چه مطلبى است؟ عرض كردم يا اميرالمؤمنين! مطلبم دعاى خضر(ع) است. فرمود: اى كميل! بنشين و هنگامى كه اين دعا را حفظ كردى در هر شب جمعه يا در ماهى يك مرتبه يا در سالى يك مرتبه، يا در عمر خودت يك مرتبه آن را بخوان خداوند از تو چاره سازى و ياريت كند روزيت دهد و هرگز مغفرت خود را از تو باز ندارد
سپس فرمود بنويس: “اللهم انى اسئلك برحمتك الّتى وسعت كل شىء….”()
آخرين جمعه ماه شعبان
در روايتى آمده كه حضرت رضا(ع) در آخرين جمعه از ماه شعبان به اباصلت فرمود: بيشتر شعبان گذشت و اين آخرين جمعه آن است، در اين باقيمانده ماه تقصيرهاى گذشته ات را تدارك كن و بر آنچه به كارت مي‌آيد همّت كن، در دعا و استغفار و تلاوت قرآن بسيار بكوش و از گناهان خويش به سوى خدا توبه كن تا ماه رمضان فرا مي‌رسد بر خدا مخلص باشى. امانتى كه بر گردن دارى ادا ساز، هر كينه‌اى در قلب تو از برادر مؤمنت باشد آن را برانداز و هر گناهى بر تو مانده كه مرتكب آن شده‌اى آن را از دل ريشه كن ساز و از خدا پروا داشته باش و بترس و در آشكارا و پنهان بر او توكّل نماى. همانگونه كه خود فرموده: “ومن يتوكّل على الله فهو حسبه انّ اللّه بالغ أمره قد جعل اللّه لكلّ شىءٍ قدراً”() يعنى آنكس كه بر خداى توكل كند خدا او را بس است زيرا خداوند امر خود را به انجام رساننده است و براى هر چيز اندازه‌اى قرار داده است.
“اللّهم ان لم يكن غفرت لنا فى ما مضى من شعبان فاغفرلنا فيما بقى منه” ()
در اين ماه خداى تعالى به احترام و حرمت ماه رمضان گردنهايى را از جهنّم آزاد مىسازد.()
ثواب روزه سه روز آخر ماه شعبان
و اما در روزه سه روز آخر ماه شعبان براى كسى كه تمام آن را روزه نداشته فضيلتى است كه براى انسان سزاوار نيست آن را رها كند، صدوق(ره) از امام صادق(ع)
روايت نموده است كه هر كس سه روزه آخر شعبان را روزه بگيرد و به ماه رمضان متصل كند، خداوند روزه دو ماه پى در پى را براى او مىنويسد.() آخر هر ماه اغلب براى اصلاح خود و انجام كارهايى كه در طول ماه از دست داده‌ايم است كه اميد است به نحو احسن از پايان هر ماه به ويژه ماه شعبان به دليل ارزش آن و ماه بعدى آن يعنى ماه رمضان استفاده كنيم. در شب آخر شعبان براى ماه رمضان دعايى است از امام صادق(ع) كه براى خواندن آن بايد به مفاتيح الجنان مراجعه كنيم.() به اميد استفاده مضاعف از اين دو ماه پربركت.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. وسايل الشيعه، ج 10، ص .480
. همان، ص .497
. همان، ص .502
. همان، ص .493
. همان، ج 8، ص .98
. بحارالانوار، ج 94 و 79 باب 56.
. المراقبات، ص 173.
. كافى، ج 4، ص 93.
. بحارالانوار، ج 101، ص 382، باب 9 و ج 94 ص .71
. همان، ج 94، ص 72
. شيخ طوسى، الخصال، ج 2، ص .605
. همان.
. وسائل الشيعه، ج 10، ص 493.
. الاقبال، ص 685.
. مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.
. سوره نمل، آيه 62.
. سوره غافر، آيه 60.
. سوره نساء،آيه .32
. سوره نساء، آيه .29
. سوره ق، آيه .37
. وسائل الشيعه، ج 10، ص 503.
. مراقبات به نقل از من لايحضره الفقيه، ص 176.
. مفاتيح الجنان، ص .259
. همان، 266.
. مفاتيح الجنان، ص 267 و بحارالانوار، ج 73، ص 357، باب 67 و ج 94، ص .61
. مفاتيح الجنان، ص .272
. المراقبات، ص 185.
. مفاتيح الجنان، ص 278، (از ابى يحيى).
. روايتى در اقبال الأعمال (المراقبات)، ص 182.
. المراقبات، ص 192، به نقل از اقبال الأعمال.
. سوره دخان، آيه .4
. المراقبات، ص 193، به نقل از اقبال الأعمال.
. سوره طلاق، آيه .3
. مفاتيح الجنان، ص .282
. المراقبات، ص 196، به نقل از عيون اخبارالرضا(ع).
. المراقبات، ص .198
. اقبال الأعمال، ص .258
روز پاسدار و جانباز بر محافظين انقلاب اسلامى مبارك باد
* پاسدارى به معناى نگهبانى، نگهدارى، مراقبت و محافظت مىباشد و پاسدار كسى را مىگويند كه براى محافظت از شىءمورد نظر، با تمام وجودش به نگهبانى و حراست بپردازد.
* پاسدارى وظيفه‌اى است كه وجدان هر انسانى او را به نحوى موظف مىكند كه به آنچه بيشتر علاقه دارد، بيشتر پاسدارى كند.
* بنابراين، پاسدارى كه مىخواهد از انقلابش نگهدارى كند و بالاترين غريزهها كه همانا غريزه مذهب است او را به اين راه كشانده است، بى گمان مىبايست نه تنها از جان و مال و آبرو و انديشه خود مايه بگذارد كه از زن و فرزند و عزيزان خويش نيز در اين راه مقدّس صرف نظر كند.
* پاسداران انقلاب مقدّس اسلامى ما از برادران عزيز پاسدار گرفته تا ارتشيان مخلص و تا بسيجيان جان بر كف و تا تك تك افراد متعهّد اين ملّت پا برجا و استوار آنچنان نگهبانى و محافط از انقلاب مىكنند كه دشمنان تا دندان مسلح ما ـ با آن همه گستردگى و فزونى و آن همه نقشهها و نيرنگها و توطئهها ـ به دست و پا افتاده‌اند و به قول خودشان اكنون ديگر نه راه پس دارند و نه راه پيش.
انقلاب همچون سيلى بنيان كن، ريشه آنها را از زمين بر مىكند و چنان پيشروى دارد كه از هزاران فرسنگ نواى دلرباى “اللّه واحد، خمينى قائد” از زبان فلسطينى دربند، لبنانى در ميدان رزم، سودانى در تظاهرات خيابانها، مراكشى در درگيرى با دژخيمان و هر مستضعفى در گوشه و كنار جهان به گوش مي‌رسد و تا اين انقلاب برپا است، به كورى چشم حسد ورزان، دشمن بايد جاى
ديگرى غير از اين جهان براى خود در نظر بگيرد و دوستان بايد از حرارت آن اميدى بيشتر كسب كنند كه با آن اميد كاخ ستمگران را بر سرشان واژگون نموده، حكومت عدل الهى را جايگزين حكومتهاى بيدادگر و جابر نمايند.
پس عزيزان، ما چه وظيفه‌اى داريم؟
* حال كه درخت انقلاب را فرزندان مخلص اين كشور اسلامى با دادن خون به ثمر رسانده‌اند، نبايد گذاشت لحظه‌اى پژمرده شود و از اين روى، چاره‌اى جز آبيارى آن نيست، تا آنگاه كه ريشه هايش در زمين مستحكم شود و سايه‌اش بر سراسر گيتى بگسترد.
هان اى پاسدار اسلام!
ما همان وظيفه‌اى را كه اولين پاسدار اسلام “حضرت حسين بن على عليه السلام” براى ما تعيين كرده است، راه پاسدارى از اسلام براى خود تعيين كرده‌ايم.
حسين(ع) در برابر ظالمان زمان ايستاد ما هم بايد بايستيم.
حسين(ع) دست ذلّت به يزيديان نداد، ما هم نبايد بدهيم.
حسين(ع) از خون خود و جوانان و اصحاب و خويشانش گذشت.
ما هم براى ادامه راه خونين حسين(ع) بايد از خون خود و عزيزان خود سرمايه گذارى كنيم و زير لواى حسين(ع) كه امروز بدست رهبر معظم انقلاب برافراشته شده است، به مبارزه و پيكار با فتنه انگيزان ادامه دهيم، تا ان شاء اللّه با اين پاسدارى به احدى الحسينين دست يابيم و در هر صورت پيروزى از ما است. 

/

دانش و آگاهى عباسع

شاهى به دو صد عزّت و اجلال آيد با شوكت و فرّ و جاه و اقبال آيد
امروز حسين آيد و فردا عباس خورشيد ز پيش و مَه زدنبال آيد
قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس، روز چهارم شعبان سال 26 هـ.ق در مدينه منورّه ديده به جهان گشود و در روز عاشورا، سال 61 هجرى قمرى در كربلاى معلّى در راه حمايت از دين و قرآن، و در راه نصرت اهل بيت(ع) و امام زمان خويش در سن 34 سال و 5 ماه و 6 روزگى به شهادت رسيد.
پدر بزرگوارش اميرمؤمنان على(ع) و مادر گراميش فاطمه‌ام البنين دختر حزام بن خالد بن ربيعه كلابى است.()
آن قمر عشيره با “لبابه” دختر عبداللّه بن عباس ازدواج و از آن حضرت دو پسر به نامهاى عبيداللّه و فضل باقى ماندند كه نسل او از عبيداللّه مىباشد.
مراسم نامگذارى
دامن علقمه و بوى گل ياس يكى است قمر هاشميان در همه ناس يكى است
سير كردم عدد ابجد و ديدم به حساب نام زيباى اباصالح و عباس يكى است()
اميرمؤمنان على(ع) از برادرش عقيل خواست كه از خانواده شجاع و با اصالت همسر شايسته براى او انتخاب كند. عقيل با شناختى كه از طوائف عرب داشت، فاطمه‌ام البنين را انتخاب نمود. وقتى عباس از اين بانوى با كرامت به دنيا آمد، حضرت قنداقه او را به دست گرفت و نام او را “عباس” يعنى شير بيشه شجاعت و عبوس و خشمگين در برابر باطل”() گذارد.
«ثمّ اذّن فى اذنه اليمنى و اقام فى اليسرى ثمّ قبل يديه و استعبر و بكى؛() سپس در گوش راست اذان و در گوش چپ اقامه گفت، آنگاه دستهايش را بوسيد و
گريه كرد.»
و در جواب پرسش ام البنين كه چرا گريه مىكنى؟ فرمود :«گويا مىبينم كه اين دست (يوم الطف) در كنار شريعه فرات در يارى برادرش حسين از بدن جدا خواهد شد.»
پنج امامى كه تو را ديده‌اند دست علم گير تو بوسيده‌اند
چشم خداوند چو دست تو ديد() بوسه زد و اشك زچشمش چكيد
علم را از باب علم آموخت
نسبت به شخصيّت ابى الفضل العباس(ع) از جهاتى اجحاف شده است گروهى از مردم فقط عباس را به شجاعت مىشناسند و از عبادت و بندگى او بىخبرند، با اينكه قاتل عباس گفت: جوانى را كشتم كه از زيادى عبادت پيشانى او پينه بسته بود.
عدّه‌اى از مداحان و جوانان در اين
دوران فقط از عباس زيبايى و جمال او را گرفته‌اند، و بقيّه جهات را رها كرده‌اند. بحثى نيست كه عباس هم شجاع بود و هم زيبا، به گونه‌اى كه معروف شده بود در مدينه بنام “قمر العشيره” ولى شخصيّت واقعى عباس را فقط شجاعت و زيبايى او تشكيل نمي‌دهد.
حقيقت اين است كه عباس يك شخصيت جامع و چند جانبه داشت هم در شجاعت بى نظير بود و هم در زيبايى بى مثال و هم در بندگى و عبادت بى بديل، چنان كه از نظر آگاهى و علمى نيز بغير از معصومان نظير نداشت. در اين بخش به نمونه هايى كه نشان دهنده مقام علمى عباس است اشاره مىشود.
الف: او علم را چشيده است
عباس تا 15 سالگى همراه و زير نظر پدر بود لذا حضرت او را هم از جهات تربيتى و هم از جهت علمى به خوبى پرورش داده بود، امرى كه خود اميرمؤمنان على(ع) بدان اعتراف و در بيان نغزى به آن تصريح نموده است آن حضرت فرمود: «انّ ولدى العباس زقّ العلم زقّاً؛()براستى فرزندم عباس (در كودكى) علم را مكيده و چشيده است.»
زقّ در لغت
مانند كبوتر كه آب غذا را مستقيم به دهان جوجه‌اش منتقل مىكند، گويا على(ع) به صورت مستقيم علوم را به او آموخته است. اين تعبير اشاره دقيقى دارد به انتقال علم از راه غير عادى، يعنى اين گونه نبوده كه ساعت خاصى مثلاً على(ع) براى عباس كلاس داشته و او نيز درسها را خوب خوانده و حفظ كرده است. سخن از چشيدن علم است كه حضرت على(ع) علم را به او چشانده و او نيز اين ظرفيّت را داشته كه علم را بمكد و آن را بچشد.
در كتاب “العين”() كه از قديمىترين و معتبرترين كتاب لغت شيعه است زق، را اين گونه معنى نموده است1:ـ زق ظرف آب است كه از پوست ساخته شده باشد. زق الطائر الفرخ يعنى پرنده از راه دهان به دهان به جوجه‌اش غذا داد.
و زقاق هم به طريقى كه از كوچه باريكتر است گفته مىشود. همه اين معانى
نشان از آن دارد كه فراگيرى علم عباس از پدر بزرگوارش على(ع) به طريق عادّى و مدرسه‌اى نبوده است و گرنه اين تعبير مورد نداشت.
جالب است كه بدانيد كه اين تعبير در روايات در رابطه با امامان معصوم(ع) از جمله اميرمؤمنان على(ع) به كار رفته است.
على(ع) بعد از اين كه فرمود”:سلونى قبل ان تفقدونى؛ از من بپرسيد قبل از آن كه من را از دست دهيد.”
فرمود: «هذا ما زقّنى رسول اللّه زقّاً؛() اين علمى است كه رسول خدا(ص) به من چشانده است.»
و همچنين يزيد درباره كلّ اهل بيت اين تعبير را به كار برد.
در مجلس يزيد، على بن الحسين، حضرت سجاد(ع) اجازه سخنرانى خواست در ابتدا يزيد اجازه نداد مردم به او گفتند: اين جوان بيمار كه توان سخن گفتن ندارد. يزيد گفت”:انّه من اهل بيتٍ قد زقّوا العلم زقّاً؛()اين (جوان) از خانواده‌اى است كه علم را (با تمام وجود) چشيده‌اند.”
البته خطبه حضرت سجاد(ع) بخوبى سخن يزيد را تثبيت كرد كه خاندان اهل بيت به‌امر الهى و از سرچشمه الهى، وجودشان با علوم عجين شده است و ژرفاى علوم را چشيده‌اند.
2ـ بصيرت نافذى داشت
حضرت صادق(ع) ضمن بر شمردن بيست صفت والا براى عباس، جمله‌اى درباره علم و آگاهى بيان داشته كه سخت نياز به دقت و كنجكاوى دارد.
آن حضرت فرمود”:كان عمّنا العباس نافذ البصيرة صلب الايمان، جاهد مع ابى عبداللّه وابلى بلاءً حسناً و مضى شهيداً؛() عمويم عباس دائماً داراى بينش نافذ و عميق بود. و ايمانى محكم و پايدار و در ركاب امام حسين(ع) جهاد نمود و نيكو مبارزه كرد تا به شهادت رسيد.”
حوادث را فقط از چهره ظاهر آنها نمي‌ديد با آگاهى عميقى كه داشت عمق و ژرفا و پشت پرده و پشت صحنه حوادث را تا عمق ممكنش مىخواند.
مرور كوتاه بر حوادث عاشورا، ژرفاى
آگاهى ابى الفضل و موضع گيريهاى او را نشان مي‌دهد.
يك: حركت از مدينه
بسيارى بودند كه خيرخواه جدّى و حامى سرسخت سلامتى امام حسين(ع) بودند، ولى به اين مرحله از تصميم و اراده نرسيدند كه با جان از حسين(ع) همراهى كنند چرا كه عمق آگاهى آنها آينده را زير بال خود قرار نداد، و يا اراده محكمى كه بتوانند در چنين وادى قدم گذارند نداشتند مانند عبداللّه بن عباس كه خيلى تلاش كرد كه مانع رفتن امام به كوفه شود و به شدّت در اين امر دلسوزى كرد.() ولى وقتى اراده امام را جدّى يافت و عزم او را جزم شده، هرگز نتوانست اعلام كند كه من هم با شما در كربلا مي‌آيم.
و همين طور محمد حنفيّه هر چند عذر داشت ولى به اين نقطه نرسيد كه واقعاً عزم خود را در همراهى امامش جزم نمايد. و عبداللّه جعفر شوهر حضرت زينب با همه ارادتهايى كه به امام حسين(ع) داشت همسرش زينب(ع) را اجازه داد و دو تا از فرزندان خويش را همراه امام حسين(ع) فرستاد. ولى خود شركت نكرد. و اين نفوذ بصيرت را نداشت كه در “فوز عظيم” شركت نمايد.و ديگران…
امّا ابوالفضل العباس با نفوذ بصيرتى كه داشت هم خود همراه حسين(ع) از مدينه حركت و هم برادران خويش را با نفوذ شخصيتى و تسلّط معنوى كه داشت همراه خود برد و تا آخرين لحظه در كنار حسين ماندند و خود را و نام خويش را براى ابد جاودانه و سعادتمند نمودند.
دو: ردّ امان نامه
روز نهم شمر همراه عبداللّه بن ابى المحل (كه امّ البنين عمّه او بود) نامه‌اى از عبيداللّه بن زياد براى در امان بودن عباس و برادران او گرفتند عبداللّه بن ابى المحل نامه را بوسيله غلام خود (كزمان)() به كربلا فرستاد و او پس از ورود به كربلا متن نامه را براى فرزندان امّ البنين و در رأس آنها عباس قرائت كرد، عباس و برادرانش كه از عمق توطئه به خوبى آگاه بودند، در جواب
عبداللّه محترمانه گفتند: ما را حاجتى به امان نامه تو نيست، امان خدا بهتر از امان عبيداللّه پسر سميّه است.()
ولى شمر كه به خوبى مي‌دانست وجود عباس و برادران او در اردوى حسينى براى او و امثال او سخت ترس آور و زيان آور است دوباره خود به نزديك خيمهگاه حسينى آمد.
فرياد زد: براى عباس و عبداللّه و جعفر و عثمان فرزندان على بن ابى طالب(كه مادرشان ام البنين است) امان نامه آورده‌ام!، عباس و برادران او در جواب گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت كند، ما امان داشته باشيم و پسر دختر پيامبر امان نداشته باشد؟؟!!()
اين جواب عباس نشان از عمق و نفوذ بصيرت او دارد كه بخوبى توطئه دشمن را مىشناخت پس از ردّ امان نامه بود كه عمر سعد اعلان جنگ نمود. عباس به محضر امام خويش رسيد و عرض كرد: اى برادر! اين سپاه دشمن است كه تا نزديكى خيمهها آمده است.
امام حسين(ع) جمله‌اى فرمود كه نشان مي‌دهد سخت براى عباسش ارزش و مقام قائل است. فرمود: «اركب بنفسى انت…؛() سوار شو جانم فداى تو باد و از آنها بپرس چه روى داده است؟ و براى چه آمده‌اند؟….كه سرانجام عباس مهلت گرفت.
اين تعبير امام آن نفوذ بصيرت عباس را تفسير مىكند، با توجّه به اين نكته كه در كلام معصوم، جاى هيچ گونه تعارف وجود ندارد. كه عباس آن قدر آگاه و روشن بين بود كه امام معصوم و برادرش خود را فداى او مي‌داند.
سه: موضعگيرى عباس در شب عاشورا
در شب عاشورا رسماً امام حسين(ع) بيعت خود را برداشت و فرمود”:و انّى قد آذنت لكم جميعاً فانطلقوا فى حلّ ليس عليكم منّى ذمامٌ؛() من به شما اجازه مي‌دهم و بيعت خود را بر مي‌دارم تا از سياهى شب براى پيمودن راه و دور شدن از محل خطر استفاده كنيد…”
و بعد از خطبه چراغ را نيز خاموش كرد، بعد از روشن شدن چراغ اوّلين كسيكه لب به
سخن گشود عباس بود. عرض كرد: ما براى چه دست از تو برداريم؟! براى اينكه پس از تو زنده بمانيم؟! خدا نكند كه هرگز چنين روزى را ببينم.()
همين سخنان آگاهانه عباس باعث شد هم بستگان و ياران آن اصحاب اعلام وفادارى نمايند و امام حسين(ع) نيز در حق آنان دعا فرمود.
چهار: حمايت از دين و امام
شهداى كربلا همه رجز خوانده‌اند ولى هيچ رجزى به زيبايى و جامعيّت رجز حضرت عباس نيست آنهم در حالى كه دست از بدن جدا شده است:
واللّه ان قطعتم يمينى انّى احامى ابداً عن دينى
و عن امام صادق اليقينى نجل النّبىّ الطاهر الامين
بخدا سوگند اگر دست راستم را جدا كرديد، من هميشه حامى دينم خواهم بود، و حامى امامى كه در ايمانش صادق است، و فرزند پيامبر پاك و امين است.
با اين كه قاعدتاً بايد مىگفت دستم را قطع كرديد، با دست چپ و يا با دندان آب را به خيمه گاه مي‌رسانم و يا از قوم و قبيله خود حمايت مىكنم. حضرت هيچ يك از اين مسائل را مطرح نكرد بلكه بر مسئله دين و امامت تكيه كرده كه اين نشان دهنده عمق آگاهى او به مكتب و امامت است. آرى دين آن قدر ارزش دارد كه در حال قطع دست هم بايد دم از دين زد و در حال جان دادن نيز حمايت خود را از امام خويش بايد اعلام نمود اين همان نفوذ بصيرت است.
از آنچه گفتيم بخوبى مىتوان نتيجه گرفت كه حضرت عباس داراى بينش الهى برگرفته از پدر بود، و در مسائل دينى و سياسى و اجتماعى نيز داراى بصيرت ژرف و عميق بود، دليل اين ادعا موضع گيريهاى اوست در حوادث كربلا.
اين روز را كه به نام روز جانباز نامگذارى شده به مقام معظم رهبرى و به همه ايثارگران، جانبازان و خانوادههاى معظم شهدا تبريك و تهنيت عرض نموده، پيروى از حضرتش را در چگونگى حمايت از مقام عظماى ولايت از خداوند منّان خواستاريم.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. بطل العلقمى، شيخ عبدالواحد مظفر، نجف، ج 2، ص 6 ؛ معارف و معاريف دائرة المعارف جامع اسلامى، سيد مصطفى دشتى، مؤسسه فرهنگى آرايه، 1385، ج 4، ص 156، زندگى قمر بنى هاشم، عماد زاده، ص 53، خصايص العباسيه، ص .119
. از نظر حساب ابجدى كنيه حضرت مهدى يعنى “ابا صالح” مساوى با 133 مىباشد كه عباس نيز مىشود .133
. ترتيب كتاب العين للخليل، جامعه مدرسين قم، 1414 هـ.ق، ص 509.
. زندگى قمر بنى هاشم، همان، ص 53؛ زندگانى حضرت ابوالفضل العباس، علّامه باقر شريف قرشى، ترجمه سيد حسن اسلامى قم، ص 28، خصائص العباسيّه، محمد ابراهيم كلباسى، مؤسسه انتشارات خاصه، 1408، ص 119 ـ .120
.اشاره به على(ع) است كه هم (عين اللّه” بود و هم (يد اللّه)و….
. مقرّم، مقتل الحسين، بيروت، دارالكتاب، ص 169، سيماى امام حسين(ع)، ص 182.
. العين، همان .347
. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 40، ص 153 و 178، باب 93 و احتجاج طبرسى، ج ،1 ص .258
. بحارالانوار، همان، ج 45، ص 137، باب .39
. اعيان الشيعه، سيد محسن امين، بيروت دارالتعارف، 1403، ج ،7 ص 430، العباس بن على(ع) ص 36 ـ 39 نفس المهموم، شيخ عباس قمى ، قم، بصيرتى، ص 176؛ قصّه كربلا، نظرى منفرد، انتشارات سرور، دوازدهم 1383، ش .347
. ر.ك: مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، قاهره، داراحياء الكتب العربيه، ص 109، الامام الحسين و اصحابه، فضلعلى قزوينى، قم، چاپ باقرى، ص 125؛ طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسين، ص .61
. خوارزمى نام اين غلام را “عرفان” ذكر كرده است (مقتل الحسين، خوارزمى).
. الكامل فى التاريخ، ابن اثير بيروت، دارصادر، ج 4، ص .56
. انساب الاشراف، بلاذرى، دارالتعارف، بيروت، ج 3، ص 184.
. ارشاد شيخ مفيد، قم، مؤسسه آل البيت(ع) لاحياء التراث، ج ،2 ص 89.
. كامل ابن اثير، همان، ج 4، ص .57
. ارشاد شيخ مفيد، همان، ج 2، ص .92

/

هشدارهاى اجتماعى

قال على(ع): “اِيّاك ان تستخف بالعلماء فأنّ ذلك يزرى بك و يسىء الظّن بك و المخيلة فيك؛() از سبك شمردن عالمان(دينى) دورى كن زيرا اين بى حرمتى تو را حقير مىكند و بدگمانىها را نسبت به تو برمي‌انگيزد و انديشههاى نابجا و خيالپردازىها را درباره تو ايجاد مىكند.”
در ادامه نوشتار تحت عنوان “هشدارهاى اجتماعى” به يكى ديگر از هشدارها اشاره مىكنيم كه توجه به آن در گسترش امنيّت اجتماعى و استحكام پايههاى زيرين جامعه نقش بنيادى و اساسى و سرنوشت ساز دارد.
بى ترديد “عالمان دينى” مشعلداران حركت جامعه‌اند، آنان زنبوران عسلى را مانند هستند كه در بوستان حوزه از گلهاى شيرين و دلپذير قرآن و عترت بهره مىبرند و آنها را تبديل به شهد ناب مىسازند و در اختيار مردم قرار مي‌دهند.
دانشمندان شيعى و اسلامى نخست به تولد شخصيت خويش در فضاى حوزه مىپردازند آن گاه به توليد شخصيّت پرداخته و به تربيت و تهذيب انسانها همّت مىگمارند و آنان را پرورش مي‌دهند.
“استخفاف” علماى دين و دانشمندانى كه عمرى را در فهم و درك دين و سپس ترويج و تبليغ آن سپرى كردند، امرى ناپسند و غير منطقى، است سنگ زدن و چراغهاى راه را شكستن بى حرمتى به نور و روشنايى است. عالمان دينى سنگربانان و ديده بانان دينند، دين دانى و ديندارى مردم در گرو حضور اين بزرگواران در ميدان است، اگر به وسيله بى احترامى و سبك شمردن به حاشيه رانده شوند، پايههاى اعتقادى و اخلاقى مردمان مسلمان سست و متزلزل مىگردد و در برابر گردابهاى شهوات و گردبادهاى شبهات تاب و توان مقاومت نخواهند داشت و در نتيجه جامعه گرفتار هزاران مسأله اخلاقى و اجتماعى ناروا و ناپسند خواهد شد.
اگر فرهنگ استخفاف و بى احترامى و سبك شمردن دين و نمادهاى دينى و منارههاى بلند ديانت كه رايت علم و عزّت را برافراشته‌اند در جامعه رواج يابد هيچ مانعى و رادعى براى گسترش فساد و ميدان گرفتن فاسدان وجود نخواهد داشت.
فرهنگ استخفاف و سبك شمردن
براى روشن شدن مضمون والاى حديث شريف در آغاز نوشتار نسبت به “استخفاف علماء” هشدار داده بود، بىمناسبت نيست كه نگاه نوشتار را گستردهتر سازيم و به پى آمدهاى ناگوار فرهنگ استخفاف در جامعه دينى در تمام ابعاد آن نظرى بيفكنيم، آن گاه به تفسير حديث بپردازيم.
“استخفاف” در لغت به معناى سبك شمردن، تحقير كردن، از چشم انداختن هر چيز و يا هر شخص است، هرگفتار، رفتار، نوشتار، اشاره، كنايه، عكس، فيلم، نقاشى، كاريكاتور و مانند آن كه پيام و نتيجه‌اش سبك شمردن و حقير جلوه دادن دين و نمادهاى آن و مردم دين‌دار باشد، مورد نكوهش و سرزنش اسلام و آموزههاى دينى ازموارد و مناطق ممنوعه و خطوط قرمز بشمار مي‌رود.
استخفاف مردم
مردم به عنوان پايههاى اصلى جامعه از جايگاه اصيل و اساسى برخوردارند رأى آنان در سرنوشت جامعه تأثير بنيادى دارد، حضور آنان تعيين كننده و تحوّل آفرين است، تعبير زيباى امام خمينى كه فرمود”:ميزان رأى مردم است” به گونه‌اى هويت بخشيدن و شخصيّت دادن به مردم در جامعه و حكومت دينى است، كلمه زيباى مقام معظم رهبرى بر “مردم سالارى دينى” نوعى احترام و حرمت دادن به مردم و نقش آفرينى آنها در ميدانهاى سياسى و اجتماعى است.
هرگونه قانون، و برنامه‌اى كه بخواهد اين جايگاه را از مردم بگيرد و آنها را فاقد نقش و جايگاه در سرنوشتشان بداند نوعى “استخفاف” آنان بشمار مي‌رود.
رابطه مردم در نظام ارزشى دينى رابطه ماهى و آب است، اگر آبى وجود نداشته باشد حيات ماهى در خطر است. اين آب است كه منشأ حيات و زندگى است.
بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران در آغازين سخنرانى خود در بهشت زهرا در سال 1357 فرمود:”من با پشتوانه اين مردم دولت تعيين مىكنم و به دهن اين دولت مي‌زنم” يعنى امام به عنوان حاكم دينى و به عنوان ولىّ فقيه اقتدار خود را از مردم مىگيرد گرچه مشروعيّت حضور مردم و نفوذ رأى آنان در گرو تنفيذ ولايت فقيه
است اما تا حضورى نباشد تنفيذى صورت نمىگيرد. شايد اين مثال تا اندازه‌اى نقش رهبرى و مردم را بتواند به اذهان نزديك سازد. شما در نظر بگيريد معلمى در كلاس درس كنار تخته قرار گرفته و به دانش‌آموزان مىگويد آنچه را مىنويسم با هم بخوانيد دانش‌آموزان با گوشهاى تيز و چشمهاى باز به تخته مىنگرند، معلّم يك صفر مىنويسد و به آنها مىگويد بخوانيد همه مىگويند خوانده نمىشود، معلم صفرهاى زيادى رديف مىكند مثلاً شش صفر مىنويسد مىگويد حالا بخوانيد، دانش‌آموزان هم صدا مىگويند: ناخواناست خوانده نمىشود، معلم از آنان مىپرسد براى خوانا شدن اين صفرها چه بايد كرد؟ دانش‌آموزان مىگويند:” بايد عدد در كنار آن صفر قرار داد” معلم در كنار آن شش صفر عدد يك را قرار مي‌دهد همه دانش‌آموزان يك صدا مىخوانند:”يك ميليون!”
از اين مثال معلوم شد كه صفرها به خودى خود نمىتوانند اظهار شخصيت بكنند بايد عددى در كنار آنها قرار گيرد تا هويت و ماهيت آنها را آشكار سازد و به فعليّت برساند، در نظام ارزشى اسلام آن عدد ولىّ و رهبر و امام جامعه است رهبرى دينى زمينه ساز بروز شخصيت و حيات مردم در جامعه است ملت ناخوانا به وسيله امام و رهبر دانا و توانا خوانا و سربلند مىشوند البته اين نكته را نبايد از نظر دور داشت همين صفرها كه به ظاهر چيزى نيستند و خوانده نمىشوند هنگامى كه در كنار عدد قرار مىگيرند به عدد اقتدار مىبخشند هرچه بر عدد صفرها افزوده مىشود بر اقتدار حاكميت و حاكم دينى افزوده مىگردد.
من آن صفرم كه هيچ ارزش ندارم ولى سر خيل صدها و هزارم
اَلِف از قدرت من اَلف گردد فزايد اعتبارش زاعتبارم
در نظام دينى كه مردم سالارى دينى بر اساس ولايت فقيه عادل شكل مىگيرد حيات و شخصيت مردم در گرو حضور رهبرى دينى در رأس جامعه است و عزّت و اقتدار رهبرى نيز وابسته به حضور پرشكوه و آگاهانه مردم.
امام به امّت حرمت و عزّت و شخصيّت مىبخشد، و امت به امام، قدرت و اقتدار و هيبت و شكوه.
بر خلاف نظامهاى طاغوتى كه در آنها فرهنگ استخفاف حاكم است يعنى فرهنگ حاكم در جامعه استبدادى و طاغوتى آن
است كه مردم ندانند، مردم از واقعيات بى خبر باشند، آنان نقشى در سرنوشت جامعه ندارند قرآن به اين نكته ظريف اين گونه اشارت كرده است:
“فأستخف قومه فأطاعوه”()
(فرعون) قوم خود را (تحميق كرد و عقول آنها را) سبك شمرد در نتيجه از وى اطاعت كردند.
راه و رسم همه حكومتهاى جبار و فاسد و ظالم در طول تاريخ بر آن بوده است كه براى ادامه خود كامگى، مردم را در سطح پايين از فكر و انديشه نگه مي‌داشتند و با انواع وسائل فكر و ذهن آنها را سبك مىكردند تا نفهمند كه بر آنان چه مىگذرد و چه كسانى بر آنها حكومت مىكنند.
در اين نظامها بيدارى و هشيارى مردم و رشد فكرى آنان بزرگترين دشمن و خطر بشمار مي‌رود.
اما در حكومت دينى كه بر اساس ارزشهاى الهى شكل گرفته (بصيرت و آگاهى) مردم يك ارزش والا به حساب مي‌آيد و به فرمايش امام على(ع) “اكثر النّاس قيمة اكثرهم علماً”() بيشترين قيمت براى آگاهترين مردم است.
استخفاف به دين و ارزشهاى دينى
يك بعد ديگر از “استخفاف” سبك شمردن ارزشهاى دينى در جامعه است مقصود از ارزشهاى دينى آن امورى است كه از سوى دين حرمت نهادن به آنها به عنوان يك وظيفه و تكليف مسلمانان اعلام شده و در عرف مردم هم به عنوان امر مقدّس و محترم و با ارزش پذيرفته شده است هرگونه بى احترامى و سبك شمردن نسبت به اين گونه امور، ضد ارزش و كار ناپسند بشمار مي‌رود، رسول اكرم(ص) فرمود:” كيف بكم اذا فسد نساؤكم وفسق شبابكم و لم تأمروا بالمعروف و لم تنهوا عن المنكر؟ قيل له: و يكون ذلك يا رسول اللّه؟ قال: نعم و شرّ من ذلك، وكيف بكم اذا امرتم بالمنكر و نهيتم عن المعروف؟ قيل يا رسول اللّه و يكون ذلك؟ قال نعم و شرّ من ذلك و كيف بكم اذا رأيتم المعروف منكراً و المنكر معروفاً”()
چگونه باشيد آنگاه كه زنانتان فاسد شوند و جوانانتان بدكاره گردند و امر بمعروف و نهى از منكر نكنيد؟ گفتند اى پيامبر خدا آيا اين ممكن است؟ فرمود: آرى و از اين بدتر نيز توان بود، چگونه باشيد آنگاه كه به منكر امر كنيد و از معروف نهى نماييد. گفتند آيا
اين ممكن است، فرمود و از آن بدتر اين كه نيك را زشت و زشت را نيك انگاريد.
در اين هشدار پيامبر اعظم(ص) به چند نكته اشاره شده است:
1. زنان و جوانان دو قشر و گروه آسيبپذير جامعه‌اند، همواره دشمنان از اين دو كانال و به واسطه اين دو گروه تهاجم خود را نسبت به ارزشها آغاز مىكنند و از اين دو گروه براى استخفاف ارزشها يارگيرى مىنمايند.
2. عدم احساس مسؤوليت نسبت به گسترش معروفها و جلوگيرى از منكرها يك آفت و خطر بزرگ در جامعه دينى است، معروف گسترى و منكر ستيزى دو وظيفه واجب و مهم براى هر مسلمانى است كه ادعاى دين دارى مىكند ترك و رها كردن اين دو و بى تفاوتى نسبت به گسترش زشتىها و پستىها چهره جامعه ارزشى را نا زيبا و ناپسند جلوه مي‌دهد.
3. از اين بدتر آن كه عدّه‌اى آگاهانه يا ناآگاهانه مردم را به كارهاى زشت و منكر فرا خوانند و از كارهاى پسنديده و معروف باز دارند، عرف جامعه به افراد فاسد ميدان دهد و عرصه را بر انسانهاى ارزشى تنگ سازد.
4. و از اينها بدتر آن كه: معيارها در جامعه دگرگون گردد. يعنى درنگاه مردم ارزشها و معروفها منكر قلمداد شوند و ضد ارزشها و منكرات ارزش تلقى گردند، يعنى انسانهاى لاابالى و بى قيد كه داراى روحيه اباحيگرى هستند در جامعه محترم باشند، انسانهاى مقيد به ارزشها و تكليف محوران امنيّت نداشته باشند.
در اين حديث استخفاف به ارزشها و ارزشمداران به خوبى از زبان رسول اكرم(ص) ترسيم شده است، آن حضرت نسبت به اين جريان منفى و ضد ارزشى هشدار داده‌اند، تا مردم غيرتمند و مسؤولان قدرتمند جلو اين فاجعه را بگيرند و نگذارند سرمايههاى انسانى و ارزشى جامعه به غارت رود و عدّه‌اى فاسد مفسد در حاشيه امن زندگى كنند. رفاه و ثروت خود را به رخ ديگران بكشند و با بدحجابى و بى حيايى روش و منش اشراف گونه و اسراف وار، به ارزشهاى نهادينه شده دينى مردم دهن كجى و بى اعتنايى نمايند حركت فرهنگى حساب شده و اعمال راههاى پيشگيرى براى سد كردن اين هجمه و تهاجم وظيفه فرد فرد جامعه و در رأس آن حاكميت دينى و دولت اسلامى است.
مرحوم مجلسى در كتاب شريف “بحارالانوار” فصلى زير عنوان”:استخفاف به دين و بى اعتنايى به امر خداوند” باز كرده و با استفاده از آيات و روايات هشدارهاى بصيرت بخش و آگاه كننده‌اى به دينداران داده است كه به يك حديث از آن از امام رضا(ع) از پدران بزرگوارشان از اميرالمؤمنين(ع) بسنده مىكنيم كه فرمود:
“سمعت رسول اللّه (ص) يقول: انى اخاف عليكم استخفافاً بالدّين و بيع الحكم و قطيعة الرحم و ان تتخذوا القرآن مزامير، تقدمون احدكم و ليس بأفضلكم فى الدين”() از پيامبر (ص) شنيدم كه فرمود: من مىترسم بر شما از سبك شمردن دين و فروش داورى، و قطع رحم و اين كه قرآن را با ساز و آواز بخوانيد، و اين كه كسانى بر شما مقدّم شوند (و مديريت كنند) كه در ديندارى از شما برتر نيستند.
در اين سخن نورانى به خوبى مسأله استخفاف به دين و ارزشهاى دينى بيان و ترسيم شده و بيانگذار دين اسلام نسبت به آن هشدار لازم را داده است و امامان معصوم(ع) نيز هرگونه “تهاون و استخفاف” نسبت به دين و ارزشهاى دينى را موجب كيفر در روز قيامت دانسته‌اند.()
استخفاف به نماز
در ميان ارزشهاى دينى (نماز) خاكريز نخستين به شمار مي‌رود، اگر اين خاكريز سقوط كند تهاجم و حملههاى شياطين يكى پس از ديگرى ادامه پيدا مىكند و تا نابودى تمامى ارزشها پيش مي‌رود. اهتمام اسلام به امر نماز از اين جهت است كه اگر نماز و فرهنگ آن در جامعه دينى رونق و رواج داشته باشد و اگر صفوف نمازگزاران هر روز فشردهتر گردد، شياطين آشكار و پنهان در صف پولادين امت اسلام نفوذ و رخنه نخواهند كرد، اما اگر اين ديوار بشكند و اين سيل به راه افتد آثار تخريب و ويرانگرى آن همه ابعاد جامعه را فرا خواهد گرفت.
اگر قرآن اصرار به “اقامه نماز” دارد به اين خاطر است كه انجام شايسته اين عبادت، جامعه و فضاى آن را در فضاى معنوى ذكر و ياد خدا نگه مي‌دارد و به اين وسيله سپهر معنوى دين، جامعه را واكسينه مىكند. و در نتيجه اين پيام نماز كه: “انّ الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر”() تحقق مىيابد. استخفاف به دين شامل استخفاف به نماز هم مىشود، لكن به اين جهت اين عنوان را جداگانه آورديم كه نماز(وجه) و چهره دين است اگر چهره دين خدشه دار گردد گويا همه دين آسيب ديده است و شايد همين جايگاه كليدى نماز در بين ديگر ارزشهاى دينى باعث شده است كه قرآن كريم و اولياى دين نسبت به استخفاف نماز هشدارهاى جدّى و قاطعى داده‌اند:
قرآن مىفرمايد”:ويل للمصلين الّذين هم عن صلوتهم ساهون”() واى بر نمازگزارانى كه در نماز خود سهل انگارى مىكنند.
يعنى نه براى اصل آن ارزشى قائلند، و نه به اوقات آن اهميتى مي‌دهند و نه اركان و شرائط آن را به شايستگى رعايت مىكنند.
در آيات و روايات عناوين: “ضايع الصلاة”()، “تارك الصلاة”() “سارق الصلاة”()،”صلاة كسالى” () و مانند آن آمده است كه همه و همه گوياى ناپسند بودن بى اهميتى به نماز است و در زبان نورانى امام صادق(ع) هم موضوع “استخفاف صلاة ” به كار رفته است:
“انّ شفاعتنا لاتنال مستخفاً بصلاته”() شفاعت (ما اهل بيت) به كسانى كه نمازشان را سبك بشمارند نخواهد رسيد.
در حديثى طولانى پيامبراكرم(ص) در پاسخ دخترش فاطمه زهرا(س) كه پرسيده بود: اى پدر جزاى مردان و زنانى كه نمازشان را سبك مىشمارند چيست؟ فرمود”: هر كس نمازش را سبك بشمارد خداوند او را به پانزده خصلت مبتلا مىسازد: شش خصلت در دنيا، سه خصلت هنگام مرگ، سه خصلت در گور، و سه خصلت در قيامت هنگامى كه از قبرش بيرون آيد.
اما آنچه در دنيا به او مي‌رسد:
خداوند بركت را از عمرش برمى دارد و نيز از روزيش، سيماى صالحان را از چهره‌اش مي‌زدايد، به عملى كه انجام مي‌دهد پاداشى داده نمىشود، دعايش به آسمان نمي‌رود و ششم اين كه براى او در دعاى صالحان نصيبى نيست.
و آنچه هنگام مرگش به او مي‌رسد:
نخستين آنها اين است كه خوار مىميرد، دوم گرسنه جان مي‌دهد، سوم آن كه با تشنگى از اين جهان رخت برمىبندد. پس اگر از نهرهاى دنيا به او بنوشانند سيراب نمىشود.
و اما آنچه در گورش به او مي‌رسد:
نخستين آنها اين است كه خداوند فرشته‌اى مىگمارد تا او را در گورش آشفته سازد، دوم آن كه گورش را بر او تنگ مىكند و سوم اينكه گورش تاريك است.
و اما آنچه روز قيامت هنگام بيرون آمدن از گورش به او مي‌رسد:
نخستين آنها اين است كه خداوند فرشته‌اى مىگمارد تا او را به صورت “روى زمين” بكشد در حالى كه مردم به او مىنگرند، دوم آنكه بازخواست سختى مىشود و سوم آنكه خداوند به او نمىنگرد و پاكش نمىسازد و عذابى دردناك دارد.()
استخفاف رهبران مذهبى و امامان معصوم(ع)
بخش ديگر استخفاف، سبك شمردن پيشوايان معصوم(ع) و رهبران دينى و امامت و ولايت اهل بيت(ع) و نيز ولايت جانشينان آنان است.
پاسداشت حرمت پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) او، يك اصل عقلايى و شرعى است پيامبرى كه براى اعتلاء امت هرگونه رنج و زحمت را متحمّل شد و براى سربلندى مسلمانان بار سنگين هجرت و جهاد را به جان خود خريد و در اين راه هم خون داد و هم خون جگر شد، آيا شايسته است كه نسبت به او و خاندانش بى حرمتى شود و نسبت به آنان استخفاف صورت گيرد؟! يقيناً اين شيوه نه عقل پسند است و نه عرف پسند.
پيامبر(ص) بنيانگذار عزّت و شرف و مجد و كرامت امت اسلام است او همه ناگواريها را به جان خود خريد تا انسانها به جايگاه شايسته خود برسند و مكارم اخلاقى و اصول فضيلتها در بين آنان نهادينه شود و فرهنگ گردد. آيا پاداش چنين پيامبرى آن است كه نسبت به او و يادگاران او و وابستگان او بى اعتنايى و استخفاف صورت گيرد؟ پاسخ اين پرسش منفى است، عقل و انسانيت اقتضا مىكند كه حرمت حريم او و اهل بيتش رعايت گردد.
گلايه و شكايت پيامبر(ص) از برخى از به ظاهر مسلمانان در اين رابطه را بشنويد، آن حضرت فرمود:
“يا معاشر الناس هؤلاء اهل بيتى يستخفون بهم و انا حىٌّ بين ظهرانيكم”() اى مردم به اهل بيت من بى اعتنايى و استخفاف صورت مىگيرد در حالى كه من در بين شما هستم!؟
اين سخن را آن حضرت هنگامى فرمود كه على بن ابى طالب(ع) در مشربه‌ام ابراهيم وارد بر پيامبر(ص) شد و مىخواست نزديك آن حضرت قرار گيرد مكانى براى نشستن پيدا نكرد، و كسى هم به آن حضرت جا نداد.
اين قصه هم غربت و مظلوميت على(ع) را نشان مي‌دهد و هم حكايتگر حسادتها و كينهها نسبت به اين شخصيت دوم جهان اسلام در عصر حضور پيامبراكرم(ص) است. و اما بعد از رحلت بر آن امام همام چه گذشت و چگونه او را استخفاف كردند او را براى بعيت نامشروع به مسجد بردند، تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
همين سيره سيّه را در دوران حاكميت بنى اميه و بنىعباس نسبت به امامان معصوم(ع) تاريخ ثبت كرده است و داستان سفره و شراب و تعارف آن به امام هادى(ع) و نيز داستان جلب امام صادق(ع) به دربار در نيمه شب با لباس عادى و مانند آن از اين قبيل است، امام حسن مجتبى(ع) نماد مظلوميت و غربت است، از سوى دوست و دشمن استخفاف شد در داخل خانه و بيرون از آن به آن حضرت بى حرمتىها انجام گرفت تا آنجا كه به دست خودىهاى دست نشانده بيگانه به شهادت رسيد.
امام صادق(ع) مىفرمايد:
“اعلم انّ الحسن بن على(ع) لما طعن و اختلف الناس عليه سلم الأمر لمعاويه فسلمت عليه الشيعة عليك السلام يا مذلّ المؤمنين، فقال (ع) ما انا بمذل المؤمنين و لكنى معز المؤمنين، انى لما رأيتكم ليس بكم عليهم قوة سلمت الأمر لأبقى انا و انتم بين اظهرهم كما عاب العالم السفينة لتبقى لأصحابها و كذلك نفسى و انتم لنبقى بينهم.”()
بدان كه چون حسن بن على(ع) نيزه خورد و مردم (بر سر حكومت) او اختلاف كردند كار (ظاهر) را به معاويه واگذاشت و شيعه بر او چنين سلام كردند: سلام بر تو اى خوار ساز مؤمنان”(حضرتش) گفت: من نه خوار ساز مؤمنانم كه عزيز كننده ايشانم، چون ديدم كه شما را (با هواداران معاويه) ياراى پايدارى نيست كار را واگذاشتم تا من و شما در ميان آنان بمانيم.همچنانكه آن داناى فرزانه كشتى را عيبناك كرد تا براى سرنشينان بماند، كردار شخص من با شما چنان است تا در ميان آنان بمانيم.
مأمون عباسى در آغاز ورود امام رضا(ع) به طوس با استقبال با شكوه مردم نسبت به امام رضا(ع) روبرو شد و در صدد استخفاف آن حضرت برآمد، مجالس مناظره و بحث آزاد برگزار كرد تا مگر امام را در برابر پرسش پرسشگران خفيف و خرد كند لكن بر خلاف اين توهم، مجالس علمى آن حضرت گُل كرد و مردم فريفته علم و دانش و كمالات آن حضرت شدند، به حاجب دستور داد مردم را از پيرامون آن حضرت پراكنده سازند آن گاه به آن حضرت نگاه حقيرانه از روى استخفاف كرد.
امام رضا(ع) از مجلس مأمون در حال غضب و خشم بيرون آمد و به جايگاه خود رفت و وضو ساخت و دو ركعت نماز خواند و در حال قنوت اين چنين فرمود:
“اللهم ياذا القدرة الجامعة و الرحمة الواسعة…صلّ على من شرفت الصلوة بالصلوة عليه و انتقم لى ممّن ظلمنى و استخف بى و طرد الشيعة من بابى و أذقه مرارة الذّل و الهوان كما اذا قنيها و اجعله طريد الأرجاس و شديد الأنجاس”() اى خدايى كه همه قدرتها از آن تو است و رحمت تو گسترده است… بر كسيكه درود را به خاطر او شرافت بخشيدى درود فرست و انتقام مرا از آن كه بر من ستم كرد و شيعيان را از پيرامون من پراكنده ساخت و مرا خوار كرد، بگير. و تلخى ذلّت و خوارى را به او به چشان آن گونه كه به من چشانيد و او را مطرود پليدان و ناپاكان قرار ده.
اباصلت گويد دعاى امام به پايان رسيد، اوضاع شهر دگرگون شد ناآرامى شهر را فرا گرفت و زن بدكاره‌اى رهبرى گروهى را عهده‌دار شد كه جزء اشرار بودند و به جايگاه مأمون حمله‌ور شدند و مردم ديدند كه او با خفت و خوارى پا به فرار نهاده و مورد ضرب لشكر مهاجم قرار گرفته و كلاه خود آن بشكسته است. شخصى به او در اين حال به نام “اميرالمؤمنين” خواند، آن خانم بدكاره به او گفت: ساكت شو مادرت به عزايت بنشيند اگر اين اميرالمؤمنين است چگونه مردان فاجر و فاسق بر زنان و دختران حكومت او مسلط شده‌اند، و او مطرود و خوار و خفيف گشته است.()
گزيده سخن آن كه امامان معصوم(ع) در مقاطع گوناگون تاريخ مورد تهاجم و استخفاف ستمگران قرار گرفته و به خاطر هدف والايى كه داشته‌اند آن را تحمّل نموده و گاه به نفرين عليه تبهكاران بسنده كردند و گاهى حتى از اين حربه هم استفاده نكردند و با حلم و بزرگوارى از آن عبور كردند.
استخفاف عالمان دينى
عالمان دينى به عنوان ادامه دهندگان راه نبوت و امامت در عصر غيبت در موضع نگهبانى دين قرار دارند، چشم تيزبين آنان حملات دشمنان را رَصَد مىكند و راههاى رخنه و نفوذ آنان را شناسايى مىنمايد از اين رو در روايت از آنان به عنوان “مرابطان” و مرزداران ايمان و باور مردم ياد شده است كه در برابر هجمه شياطين مي‌ايستند و دين داران ناتوان را يارى مي‌رسانند و از تسلّط دشمنان بر آنان جلوگيرى مىنمايند.
از آن جا كه دشمن به نقش حساس و كليدى اين كارشناسان و فقيهان دين باور و دين شناس واقف است همواره در صدد شكستن هيبت و حرمت آنان بوده و هست، مسلمانان بايد هشيار باشند و نقشه دشمنان را بشناسند و آن را نقش بر آب سازند.
امام صادق(ع) فرمود:
“العاقل لايستخف بأحد و احق من لايستخف به ثلاثه: العلماء و السلطان و الأخوان، لأنه من استخف بالعلماء افسد دينه و من استخف بالسلطان افسد دنياه، و من استخف بالأخوان افسد مروته”()
خردمند هيچ كس را سبك نشمارد و سزاوارترين كسان كه نشايد ايشان را سبك شمرد سه گروهند: دانشمندان، سلطان و برادران زيرا هر كه دانشمندان را سبك شمارد، دينش را تباه كند و هر كه سلطان (و مدير موفق) را ناچيز انگارد دنيايش را تباه كند و هر كه برادران را سبك شمارد، مردانگيش را تباه كرده است.
ترديدى نيست كه حرمت عالمان و پاسداشت حقوق آنان از زيرساختهاى مهم امنيّت اجتماعى و بهداشت روانى جامعه است.
جامعه دينى كه خواستار زيست متعالى است و مىخواهد در پرتو ارزشهاى دينى زندگى عزتمندانه داشته باشد، بايد از حافظان ارزشها و مدافعان خط مقدّم گسترش دهنده ارزشها يعنى روحانيان و عالمان دينى حمايت كند و از هر اقدامى كه خدشه به آبروى اجتماعى آنان مي‌زند پرهيز نمايد.”البته دانشمندان دينى نيز بايد خود را از جايگاههاى تهمت دور نگه دارند تا ذهنيّتهاى مردم نسبت به آنان مخدوش نگردد”.
در نظام ارزشى اسلام جايگاه عالمان جايگاهى رفيع، منيع و بلند مرتبه است “يرفع اللّه الّذين آمنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات”() خداوند كسانى را كه مؤمنند و داراى دانش، رفعت و درجه والا بخشيده است. طبيعى است آن كه را خدا بلند كرده و والايى بخشيده بايد احترام كرد و حريم حرمت او را پاسداشت.
امام صادق(ع) فرمود:
“العلم اصل كلّ حال سنىء و منتهى كلّ منزلة رفيعة”() ريشه هر رفعتى و اوج هر منزلت والايى، دانايى است.
عالمان دين در زبان پيشوايان معصوم(ع) به عنوان:
نزديكترين مردم به درجه نبوت و پيامبرى.()
همانند پيامبران بنى اسرائيل.()
وارثان پيامبران.()
چراغهاى روى زمين.()
برتر از مجاهدان و شهيدان.()
در مقايسه با عابدان مانند خورشيد با ديگر ستارگان.()
نگاه به چهره او عبادت.()
در ميان نادانان همچون شخص زنده است در ميان مردگان.()
معرفى شده‌اند و اين نشاندهنده مقام و موقعيت آنان در نگاه دين بانان است.
از سوى ديگر:
علم و دانش چراغ خرد است “العلم مصباح العقل”()
هيچ شرافتى چون دانش نيست”لاشرف كالعلم”()
دانش، ميراثى گرانمايه است” العلم وراثة كريمة”()
دانش، جمالى است كه پوشيده نمىماند”العلم جمال لايخفى”()
دانش ريشه همه خوبيهاست”العلم رأس الخير كله”()
علم، حيات و زندگى است”العلم حياة”()
دانش، برتر از دارايى است”العلم افضل من المال”()
بارورى شناخت به كسب دانش است”لقاح المعرفة دراسة العلم”()
دانش، راه بهشت است”طريق الجنة العلم”()
اين تابلوها گوياى شرافت علم و جلالت عالمان و نقش كليدى آنان در هدايت و رهبرى جامعه انسانى است.
حديثى كه در آغاز اين بخش از نوشتار به عنوان “هشدار اجتماعى” از امام على(ع) آورديم سه نكته را در رابطه با استخفاف علما يادآورى مىكند:
1ـ سبك شمردن عالمان دينى سبب مىشود كه مردم نسبت به شخص سبك شمار و تحقيرگر نگاه منفى پيدا كنند و در نتيجه از چشمها بيفتد و محبوبيّت اجتماعى او فروكش نمايد.
2ـ سوء ظن و بدگمانى نسبت به كسيكه عالمان دينى را هدف قرار مي‌دهد و آنها را در مرأى و منظر خوار و سبك جلوه مي‌دهد، افزون مىشود.
3ـ بى اعتمادى و پندارهاى ناروا نسبت به چنين شخصى در ذهن مردم ايجاد مىگردد آنها را به خيالهاى باطل مىكشاند.
بنابراين وظيفه عالمان دينى آن است كه خود در عمل پيشتاز باشند و عملشان علمشان را تأييد و تثبيت كند و از دادن هرگونه سوژه منفى به دست مردم خوددارى نمايند و از آن سو وظيفه و تكليف مردمان آن است كه نسبت به اين مرزداران شريعت و مشعلداران هدايت، ادب و احترام و حرمت را رعايت نمايند و از هرگونه قلم يا قدم و اقدام و گفتارى كه آنان را در نگاه مردمان خوار و سبك مىسازد دورى نمايند.
پى نوشتها
. غررالحكم، آمدى، چاپ دانشگاه، ج 2، ص .319
. سوره زخرف، آيه .54
. ميزان الحكمه، رى شهرى، مترجم، ج 8، ص .16
. تحف العقول، عربى، ص .35
. بحارالانوار، مجلسى، مؤسسة الوفاء، ج 69، ص .227
. همان.
. سوره عنكبوت، آيه .45
. سوره ماعون،آيه 5 و .4
. سوره مريم، آيه 59 ؛ ميزان الحكمه، ج 6، ص .320
. ميزان الحكمه، ج 6، ص 319 ـ .318
. همان، ص .324
. سوره توبه، آيه .54
. سفينة البحار، هشت جلدى، ج 2، ص .656
. ميزان الحكمه، ج 6، ص 322 ـ .321
. بحارالأنوار، ج 23، ص .154
. تحف العقول، ص .228
. بحارالأنوار، ج 49، ص 83 ـ .82
. همان.
. تحف العقول، ص .230
. سوره مجادله، آيه .11
. ميزان الحكمه، ج 8، ص .12
. همان، ص .18
. همان.
. همان.
. همان.
. همان، ص .19
. همان، ص .22
. همان، ص .26
. همان، ص .20
. همان، ص .8
. همان، ص .9
. همان، ص .7
. همان، ص .8
. همان، ص .11
. همان، ص .13
. همان، ص .15
. همان، ص .27
. همان، ص .33

/

نكته هايى اخلاقى از كلمات امام خمينى سلام الله عليه

نكته :12 حضور قلب
مثل قلب مثل طائرى است كه دائماً از شاخه‌اى به شاخه‌اى پرواز مىكند، مادامى كه درخت آرزوى دنيا و حب آن در قلب برپاست، طائر قلب بر شاخههاى آن متعلق است و اگر به رياضات و مجاهدات و تفكر در عواقب و معايب آن و تدبّر در آيات و اخبار و حالات اولياى خدا قطع اين درخت را نمود قلب ساكن و مطمئن مىشود و موفق به كمالات نفسانيه كه از آن جمله حصول حضور قلب به همه مراتب آن است ممكن است بشود.()
يكى از مسائلى كه توجه به در همه عبادات ضرورى است، داشتن حضور قلب و مراعات آن است. علماى اخلاق به اين نكته اشاره فرموده‌اند كه حضور قلب در نماز (به عنوان يكى از اركان قبولى) ابتداء به دو طريق حاصل مىشود:
اول: فراغت وقت
و اين امر زمانى حاصل مىشود كه سالك اوقاتش را تقسيم نموده و برنامه ريزى وقتى داشته باشد. پس هرگاه امور خود را بر روى نظم قرار دهد و در بين تقسيم اوقات، وقت نماز را هميشه در اول قرار دهد و به گونه‌اى عمل كند كه موقع نماز از لحاظ وقت در فراغت باشد در اين صورت تا اندازه‌اى حضور قلب حاصل مىشود. پس اگر نماز را در آخر وقت بجا آورد، خوف قضا شدن دارد. بنابراين حضور قلب بدست نمي‌آيد و اگر در بين وقت انجام دهد در فكر دنيا و كارهاى دنيايى خواهد بود و در اين صورت هم فراغت حاصل نمىشود.
دوم: فراغت قلب
كه در آن پيش از شروع نماز، قلب خود را با ياد آخرت و قبر و قيامت و حساب و كتاب و قبولى آن مقدار از نماز كه با حضور قلب است و افكارى از اين قبيل كه انسان را در حضور قلب مساعدت مىبخشد مشغول كند. و از افكار و خيالهاى باطل و بيهوده خالى كند و به خود بفهماند كه اگر قفس دل را گشوده و پرنده خيال را رها سازد، هيچ راهى براى ياد حق نمىگذارد، پس زمانى به خود مي‌آيد كه عمل تمام شده از نماز و يا عبادت ديگرش هيچ نفهميده است، حضرت امام خمينى(ره) پيرامون حضور قلب چنين مىفرمايند:
از امورى كه انسان را اعانت مىكند بر تحصيل حضور قلب مراقبه از وقت است كه عهد معهود و معاد موعود حق است. و شخص سالك الى اللّه اگر نتوانست تمام اوقات خود را به حق دهد لااقل اين پنج وقت را كه حقتعالى به او وقت داده و دعوت براى ملاقات فرموده بايد مراقبت كند و از حقتعالى به جان و دل تشكر كند كه او را اجازه ورود در مناجات داده و بار خدمت در مجلس انس و محفل قدس داده شايد مواظبت بر اوقات و مراقبت از ميعاد ملاقات كه در اول بى مغز و صورى است به توفيق حق و دستگيرى آن ذات مقدّس جل شأنه حقيقت پيدا كند و با مغز شود آن وقت به لذت مناجات و انس با محبوب نائل شود و سرّ حقيقى عبادات را دريابد.() در هر صورت فراغت قلب از غير حق از امور مهمه است كه انسان به هر قيمت بايد تحصيل آن بكند و طريق تحصيل آن نيز ممكن و سهل است، با قدرى مواظبت و مراقبت بايد انسان مدتى كنترل طاير خيال را بدست گيرد و هر وقت خواست از شاخه‌اى به شاخه‌اى پرواز كند آن را حفظ كند. پس از مدتى مراقبت رام و آرام شود و توجه آن از امور متشتته منصرف شود و خير و عادت او گردد و فارع البال اشتغال به توجه به حق و عبادت پيدا كند.() يكى از نكات مهم در فرمايشات امام خمينى آن است كه حب دنيا و توجه به آن اثر مهمى در مشغوليت قلبى و فكرى انسان دارد. حب دنيا مىتواند از توجه به كوچكترين چيزها تا بزرگترين آنها باشد. مهمترين راه تحصيل فراغت قلب بيرون بردن حب دنيا از قلب و فكر خود است. اينكه حب دنيا چيست و چگونه مىتوان آن را از دل بيرون كرد در مقالات قبل در همين مجله توضيح داده شده است.
كيفيت تحصيل حضور قلب: انسان براى بدست آوردن هر صفت نيكى بايد صفت مقابلش يعنى زشتى اش را از بين ببرد. اگر مثلاً
طالب اين است كه بخشنده و كريم باشد بايد صفت بخل را از خود بيرون كند، اگر خواهان آن است كه مهربان و رحيم باشد بايد كينه و حسد را از دل خود بيرون كند و هكذا. بر همين اساس اگر مىخواهد حضور قلب را بدست بياورد بايد اسباب حواس پرتى خود را از بين ببرد و حواس پرتى انسان از دوچيز است: يا مربوط به ظاهر انسان است و از طريق چشم حاصل مىشود، يا مربوط به باطن اوست و از راه فكر حاصل مىشود. آنچه از راه ديدن براى انسان دست مي‌دهد بايد با بستن چشمها هنگام نماز يا هر عمل ديگرى اصلاح نمود. خصوصاً از نماز خواندن در مكانهاى پرزرق و برق و جلوه دار جداً پرهيز كرد. و آنچه از راه فكر باعث عدم حضور قلب است را بايد با كنترل فكر دوا نمود.راه كنترل فكر اين است كه در اوقات فراغت پرنده خيال را به هر جا نپراند و از افكار بيهوده دست بردارد و تا جايى كه مىتواند فكرش را متمركز در امور خاصى نمايد. اينها باعث آن است كه خيال پراكنده نشود. و از امور ديگرى كه فرد را معاونت در تمركز خيال مىنمايد، كم كردن محبت غير خدا و افزايش ياد خدا بر زبان و قلب است. الحاصل توجه به امور ياد شده انسان را در بدست آوردن حضور قلب كمك مىنمايد.
ملامحسن فيض كاشانى در كتاب اسرارالصلاة مىگويد:سبب ورود اين امر به خاطرها يا امر خارجى است يا امرى است داخل در ذات و در باطن. اما امر خارج مثل آنكه چيزى به گوش برخورد يا در پيش چشم درآيد. پس علاج قطع اسباب تفرقه حواس آن است كه در نماز چشم خود را بپوشاند يا در خانه تاريكى نماز گذارد يا نزديك ديوارى بايستد و احتراز نمايد از نماز كردن در شارعها و در مواضع منقوشه‌اى كه صنعت غريبى به كار برده باشند از قبيل فرشهاى زينت كرده و… و اولى و بهتر آن است كه چشم را نپوشاند و به سجده گاه خود در حالت قيام ودر هر حالى به آنچه مقرر است نظر بيندازد و اگر نگاه كردن به اين معنى باعث تفرقه حواس او مىشود چشم را بپوشاند و گاهى تفرقه امور از امور داخليه است و رفع تفرقه آن مشكلتر و شديدتر است پس آن تفرقه خاطر است در امور دنيوى كه فكرش در يك چيز جمع نمىشود بلكه مرغ فكرش هميشه مىپرد از شاخى به شاخ ديگر در اين صورت پوشاندن چشم فايده‌اى نمىبخشد، پس آن كس را طريقه آن است كه برگرداند نفس خود را جبراً و قهراً به سوى فهميدن معناى آنچه مىخواند در نماز و مشغول گرداند خود را به آن از ساير امور باطله.()
مراتب حضور قلب :براى سالكان بيدار دل حضور قلب داراى مراتبى است. مرتبه اول از آن عبارت است از توجه به معانى واذكار نماز و اينكه بداند چه مىگويد و چه چيزى مىخواهد و اين مرتبه براى كسانى است كه در ابتداى سلوكند. حضور قلب براى آنانكه به مقام فناى فى اللّه رسيده‌اند عبارت است از توجه تام به معبود و غافل شدن از معانى، نهايت سفر دوم در اين مقام همان فناى از عابد و معبود و عبادت است. در سفر صحو، حضور قلب عبارت است از توجه هم به عابد و هم به معبود و هم عبادت و اين بالاترين مراتب حضور قلب است.
امام خمينى مىفرمايند: تو مناجات با حق را مثل تكلّم با يكنفر بندگان ناچيز حساب نكن. چه شده است كه اگر با يك نفر از
دوستان، سهل است با يك نفر از بيگانگان، اشتغال به صحبت داشته باشى مادام كه با او مذاكره مىكنى، از غير غافلى و با تمام توجه به او مشغولى، ولى در اشتغال به مكالمه و مناجات با ولى النعم و پروردگار عالميان بكلى از او منصرف و غافلى و به ديگر امور متوجهى! آيا قدر بندگان از ذات مقدّس حق افزون است؟ يا تكلّم با آنها ارزشش از مناجات با قاضى الحاجات بيشتر است؟ آرى و (شما) مناجات با حق را نمي‌دانيم چيست. تكاليف الهيه را سربار امور مي‌دانيم. البته امرى كه تحميل بر شخص شد و سربار زندگى گرديد در نظر، اهميت نخواهد داشت. بايد سرچشمه را اصلاح كرد و ايمان به خداوند و فرمايشات انبياء پيدا كرد تا كار اصلاح شود همه بدبختىها از ضعف ايمان و سستى يقين است.()
نكته :13 صبر
مطلب بس مهم و راه خيلى خطرناك است. از جان و دل بكوش در پيش آمدهاى دنيا، صبر و بردبارى را پيشه خود كن، و در مقابل بليات و مصيبات مردانه قيام(كن) و به نفس بفهمان كه جزع و بى تابى، علاوه بر آنكه خود ننگى بزرگ است، براى رفع بليات و مصيبات فايده‌اى ندارد، و شكايت از قضاى الهى و اراده نافذ حق، پيش مخلوق ضعيف بى قدرت و قوه، مفيد فايده نخواهد بود.()
صبر به عنوان عامترين و مهمترين صفت نفسانى بازدارنده، در لغت عرب به معناى حبس و درتنگنا و محدوديت قرار دادن است() در فرهنگ اخلاقى، صبر عبارت است از وادار نمودن نفس به انجام آنچه كه عقل و شرع اقتضا مىكنند و بازداشتن از آنچه عقل و شرع نهى مىكنند() چنانكه خواجه نصيرالدين طوسى(ره) صبر را معرفى مىكند به: نگهدارى نفس از بيتابى نزد مكروه () بنابراين صابر كسى است كه صبر ملكه او باشد. يعنى نفسش در بلايا و مصايب مضطرب نگشته و در حوادث و شدايد مقاوم باشد به نحوى كه سينه‌اش از آن تنگ نشده و اظهار گله و شكايت پيش خلق ننمايد. بر اساس آيات و روايات صبر يا بر نعمت است يا بر نقمت. توضيح اينكه آنچه در اين دنيا براى انسان است يا موافق با طبع و خواسته اوست و يا مطابق ميل او نيست. آنچه كه مطابق ميل اوست دو چيز است. يكى ثروت و جاه و مقام و صحت و امنيت و… صبر بر اين نعمات به اين است كه طاغى و ياغى و مغرور نشده و خدا را از ياد نبرد و گردنكشى نكند. همچنانكه حقتعالى در وصف اين قسم افراد فرمود: «انّ الانسان ليطغى ان رآه استغنى.»() جمعى از اصحاب پيغمبر چون از فقر رهايى يافتند، گفتند: خدا ما را بر فقر و محنت امتحان كرد و ما صبر كرديم و به رفاه و نعمت آزمود پس قدرت صبر بر آن را نداريم.() حق به اين گروه هشدار داده فرمود: « يا ايها الّذين آمنوا لاتلهكم اموالكم و لااولادكم عن ذكر اللّه.»() اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد مبادا مال و اولاد، شما را به سبب فراموشى ياد خدا هلاك كند. طغيان نكردن بنده در برابر خداوند به اين است كه بنده به خود بفهماند كه اين اموال و نعمتها در نزد او عاريه‌اند. و به زودى از او پس گرفته مىشوند. بنابراين بايد كه بربندگان خدا فخر نفروشد، تكبر نكند، حقوق الهى خود اعم از خمس و زكات و انفاق را ادا كند، از مستمندان دستگيرى كند و كسى را با مال و مقام خود
نيازارد. صبر بر اين امور از جمله دشوارترين مراتب صبر است.
ديگرى معصيت است و گناه از اين جهت موافق با ميل و نفس است كه قوا و نيروهاى نفس بيشتر تمايل به بدى و شرارت دارند و اين نيروها اگر تحت كنترل عقل قرار نگيرند انسان را به گمراهى و هلاكت هدايت مىكنند. پس صبر بر معصيات به اين است كه همه آن چيزهايى را كه نفس به آنها مايل است و در شرع اسلام گناه مىباشد را بايد كنار بگذارد و قادر باشد با بهرهگيرى از نيروى عقل جلو خود را از ورود در معاصى اعم از گناهان قلبى و قالبى بگيرد. و به اين جهت صبر بر معصيتهايى كه در فرد ملكه شده و به آنها خو كرده بسيار مشكلتر از صبر بر معصيتهاى ديگر است.
اما آنچه كه موافق طبع انسان نيست دو چيز است كه صبر بر آنها در روايات و آيات بسيار تأكيد شده است.
اول :مصيبات اعم از فقر و گرسنگى، ترس، ضرر و زيان و نقص در اموال و اولاد. خداوند در سوره بقره به اين مصيبات اشاره كرده و صابران را به رحمت و غفران خود بشارت داده است. «و لنبلونكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبة قالواانّا للّه و انّا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربّهم و رحمة و اولئك هم المهتدون.»() و شما را مي‌آزمائيم به چيزى از ترس و گرسنگى و نقص در مالها و جانها و ثمرات و بشارت باد صابران را آنانكه چون مصيبتى به آنها رسيد گفتند: ما براى خدائيم و همانا به سوى او باز مىگرديم بر آنها درودهايى از پروردگار و رحمت اوست و آنان هدايت يافته شدگانند.
دوم: طاعات و عبادات و دشواري‌اش به اين جهت است كه مخالفت با نفس است به دو جهت. يكى آنكه انجام اينگونه امور براى نفس دشوار است و ديگر آنكه آدمى طالب قهر و غلبه است و ذلّت و پيشانى برخاك گذاشتن و بندگى و اطاعت ديگرى را كردن برايش دشوار است و آنچه بر او دشوارتر است آنكه بايد نيتش را هم براى حقتعالى خالص كند. بنابراين بر صبر بر طاعت و عبادات در روايات بسيار تأكيد شده و منظورشان نيز همين است.
جمعى از عرفا چون حضرت امام خمينى صبر را با اين تعريف و مراتب از مقامات متوسطين دانسته‌اند زيرا سالك تا زمانى كه مصيبت و طاعت را كراهت و سختى براى خود ببيند به مقامات عاليه سلوك نرسيده است. عارف آن است كه مصيبات را از جانب حقتعالى نعمت و بلايا را رحمت ببيند.
مراتب صابران:
اول: صبر توبه كنندگان و آن عبارت است از ترك شكوه و شكايت، بى تابى و بىقرارى و رفتار غير طبيعى و پريشان نداشتن.
دوم: صبر زاهدان يعنى علاوه بر مرتبه اول، صبر بر ترك دنيا خصوصاً بر آنچه كه نسبت به انسان مقدر شده از سختىها و درد و رنجها رضايت قلبى داشتن.
سوم: صبر صدّيقان يعنى علاوه بر دو مرتبه قبل نسبت به آن چه خداوند درحق انسان مقرر داشته عشق ورزيدن و آن را دوست داشتن، صبر در قرآن: واژه صبر در اشكال مختلف بيش از صدبار در قرآن كريم به كار رفته است كه خود به خود بيانگر اهميت اين موضوع است. شايد كمتر فضيلتى در قرآن اينهمه داراى محاسن و آثار و فوايد بوده باشد. خداوند در قرآن ده پاداش براى صابران نام برده است كه همه نشان از بزرگى و عظمت مقام ايشان نزد حقتعالى است.
.1 خداوند در همه حال با صابران است و آنان را در همه وقت چه در امور دنيوى و چه اخروى يارى مي‌دهد.
«استعينوا بالصبر و الصلاة انّ اللّه مع الصابرين»() لفظ مع در آيه نشان از همراهى حق با صابر در همه موارد مذكور است.
.2 خداوند صابران را دوست دارد و به عبارت ديگر ايشان محبوب خداوند هستند. «واللّه يحب الصابرين».()
.3 حقتعالى براى صابران مغفرت و اجر بزرگى در نظر گرفته است. «الّا الذين صبروا و عملوا الصالحات اولئك لهم مغفرة و اجر عظيم.»()
.4 عاقبت نيكو در روز قيامت. «سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار.»()
.5 رستگارى براى اهل صبر. «انى جزيتهم اليوم بما صبروا انّهم هم الفائزون.»()
6 و .7 غرفههايى در بهشت و همچنين سلام و تحيت پروردگار بر اهل صبر. «اولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقون فيها تحية و سلاماً»() .
.8 خداوند مىفرمايد: صابران را دوبار اجر مي‌دهيم. «اولئك يؤتون اجرهم مرّتين بما صبروا».()
.9 خداوند صاحبان صبر را صاحبان عزمى قوى معرفى مىكند. «واصبر على ما اصابك انّ ذلك من عزم الامور».()
.10 خداوند صابران صبر را بى حساب اجر مي‌دهد. «انّما يوفّى الصابرون اجرهم بغير حساب.»()
صبر سالكان بايد چگونه باشد؟ غير از آنچه درباره صبر بر امور ياد شده گفته شد، براى سالك در حال سلوك توجه به چند نكته درباب صبر و استقامت ضرورى است. اول آنكه ممكن است در حين سلوك، به كرامتى نرسد و مكاشفه‌اى برايش روى ندهد وظيفه‌اش در اين موقعيت آن است كه از راه بدر نرود و سلوك را نيمه كاره رها نكند. هرچند پيش از اين گفته شد سالكى اگر براى رسيدن به مكاشفه و كرامت مىخواهد سلوك كند. بهتر است در اين راه وارد نشود. بى شك اگر كسى با نيّت رسيدن به كرامات سلوك كند و كرامتى نبيند، سلوك را رها خواهد كرد.
دوم آنكه در اين راه ناملايمات و سختىها و آزارهاى جسمى و روحى براى سالك بسيار است. وظيفه او اين است كه استقامت ورزيده و خارهاى طريق را تحمّل كند و آنها را در راه محبوب به جان بخرد.چه بسا حقتعالى اراده كرده او را همچون آهن محكم و استوار سازد كه با طوفان ناملايمات روزگار خسته و نا اميد نشود و حق را رها نكند.
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى
حضرت امام خمينى(ره) مىفرمايند:
نفسى كه داراى ثبات باشد از ناملايمات روحى از حوصله بيرون نرود و در مقابل ناگوارها پا برجا بايستد و از طمأنينه و ثبات او كاسته نگردد… طمأنينه و ثبات قدم است كه انسان را در مقابل حزب شيطان نگهدارى مىكند و بر لشكرهاى جهل و شيطنت غلبه مي‌دهد…ثبات قدم نگذارد اخلاق و اطوار اجانب و منافقين در انسان رخنه كند و انسان را نگذارد دستخوش حوادث شود انسان باثبات و طمأنينه نفس، خود يك ملت واحده است كه اگر سيلهاى اخلاق زشت و بى دينى تمام مردم را ببرد، او چون كوهى آهنين در مقابل همه چيز ايستادگى كند و از تنهايى وحشت نكند. انسان با ثبات و طمانيه مىتواند تمام وظايف فردى و اجتماعى را انجام دهد و در هيچ مرحله از زندگى مادى و روحانى براى او لغزش و خطايى دست ندهد…دلى كه نورانى به معرفت حق شده باشد مجارى امور را به قدرت او مي‌داند…چنين قلبى اضطراب و شتابزدگى و بى قرارى ندارد.()
صبر سالكان بر چيست؟
آنچه به عنوان صبر و رماتب آن تا بدينجا اشاره شد مربوط است به مقامات متوسطين از اهل سلوك ولى آن صبرى كه مربوط است به عارفان باللّه مختلف بوده و براى آنان درجات ديگرى است، كه خود شرحى جداگانه و مهم مىطلبد كه اينك خارج از بحث ماست. فى الجمله امام خمينى(ره) در رابطه با صبر عارفان مىفرمايد :«از براى صبر درجات ديگرى است كه مربوط به اهل سلوك و كمل و اولياست چنانچه از آن صبر فى اللّه است و آن ثبات در مجاهدت است و ترك مألوفات و مأنوسات بلكه ترك خويشتن است. در راه محبوب… و مرتبه ديگر صبر مع اللّه است و آن راجع است به اهل حضور و مشاهده جمال است در وقت خروج از جلباب بشريت و تجرد از ملابس افعال و صفات و…حفظ نفس از تلونات و غيبت از مقام انس و شهود و درجه ديگر صبر عن اللّه است و آن از درجات عشاقين و مشتاقين است از اهل شهود و عيان در صورتى كه رجوع به عالم خود كنند و به عالم كثرت و صحو برگردند و اين اشقّ مراتب صبر و مشكلترين مقامات است. و به اين مرتبه اشاره فرموده مولاى سالكان و پيشواى كاملان اميرمؤمنان(ع) در دعاى شريف كميل «وهبنى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك» و درجه ديگر صبر باللّه است و آن از براى اهل تمكين و استقامت است كه بعد از حال صحو و بقاء باللّه و پس از تخلق به اخلاق اللّه براى آنها رخ دهد و از آن جز كمّل را نصيبى نيست.»()
نكته :14 اخلاص
واى مدعى زهد و اخلاص! اگر تو مخلص هستى و براى خدا و دار كرامت او، زهد از مشتهيات دنيا مىكنى، چه شده است كه از مدح و ثناى مردم كه فلان اهل صلاح و سداد است، اين قدر خوشحال مىشوى و براى همنشينى با اهل دنيا و زخارف آن جان مي‌دهى، و از فقراء و مساكين فرار مىكنى؟ پس بدان كه اين زهد و اخلاص، حقيقى نيست. زهد از دنيا براى دنيا است و قلبت خالص از براى حق نيست. و در دعواى خود كاذبى و از دورويان و منافقانى.()
اخلاص تصفيه عمل از شوائب همراه با نيت صحيح است. زيرا عمل با پاكى نيت، تصفيه شده و لياقت ورود در محضر ربوى را مىيابد.
عن الرضا(ع): «انّ اميرالمؤمنين كان يقول طوبى لمن اخلص للّه عبادته ودعائه و لم يشغل قلبه بماترى عيناه و لاينسى ذكر اللّه بما تسمع اذناه و لم يحرك صدره بما اعطى غيره»() امام رضا از قول اميرالمؤمنين فرمود: بهشت براى كسى است كه خالص كند براى خدا عبادت و دعايش را و قلبش به آنچه چشمانش ببيند مشغول نشود و به آنچه گوشهايش مىشنود ياد خدا را فراموش نكند و سينه‌اش به آنچه به ديگران عطا شده تحريك نشود (يعنى دچار وسوسه و كفران نشود) مراتب كلى اخلاص عبارت است از اخلاص در دين و اخلاص در عمل. فرد با اخلاص در دين از دايره شرك و نفاق بيرون رفته و به اسلام حقيقى داخل مىشود. همچنانكه حقتعالى مىفرمايد: «الّا الذين تابوا و اصلحوا و اعتصموا باللّه و اخلصوا دينهم للّه فأولئك مع المؤمنين و سوف يؤت اللّه المؤمنين اجراً عظيما.»() اخلاص در عمل كه پس از خالص نمودن دين از كفر و شرك است داراى مراتب بسيار بر حسب نيات مىباشد. اولين مرتبه آن تصفيه عمل است از توجه به غير، مرتبه ديگرش تصفيه عمل است از توجه به خودالى آخر من مراتبه، مرتبه آخر آن مخصوص كسانى است كه از خود بيخود شده و به حال تكوين و جمع بين كثرت و وحدت و به مقام بقابعد الفنا رسيده‌اند. براى اين گروه اخير حقتعالى چند ويژگى در سوره صافات ذكر فرموده كه ذكر آنها خالى از لطف نيست. اول فرمود: «و ما تجزون الّا ماكنتم تعملون الّا عباداللّه المخلصين.»() به اين معنا كه هر كس هرآنچه كرده جزا مىبيند جزبندگان مخلص خدا كه جزاى آنها چيزى فراتر است كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده زيرا اينان كه فانى در حق شده‌اند عملشان نه از خود بلكه از خداست از اينرو پاداش آنها را كسى جز خدا نمي‌داند. «فلاتعلم نفس ما اخفى لهم من قرة اعين جزاءبما كانوا يعملون.»() مخلصين علاوه بر آنكه بر اعمالشان جزا داده مىشوند بر نيتشان كه افضل از اعمالشان نيز هست و تمام مراتبشان بر درستى نيتشان استوار مىباشد نيز جزا داده مىشود.
دوم فرمود: «فكذبوه فانّهم محضرون الّا عباداللّه المخلصين»() يعنى آنكه در پيشگاه حقتعالى حاضر مىشود جز بندگان با اخلاص زيرا آنان قيامت كبريا نفسانيه را گذرانيده و حساب خود را پس داده‌اند بنابراين آنها را روز جزا بى حساب به جايگاهشان “فى مقعد صدق عند مليك مقتدر”.»() برند.
سوم فرمود: «سبحان اللّه عمّا يصفون الّا عباداللّه المخلصين»() يعنى آنكه خدا از آنچه توصيف مىكنند پاك و منزه است. جزبندگان مخلص كه هيچكس جزايشان نمىتواند خدا را آنگونه كه هست تنزيه و تقديس كند زيرا كه غير اين جماعت كسى خدا را آنطور كه بايد نشناخت. و به عبارت ديگر همه خداوند را به زبان حال و قال خود تسبيح مىكنند جز بنگان مخلص كه برترين تسبيح مخصوص ايشان است و حمد و تسبيح ايشان با حمد و تسبيح ديگران متفاوت است زيرا خداوند از زبان آنها حمد خود براى خود مىكند.
چهارم فرمود: «فانظر كيف كان عاقبة المنذرين الّا عباداللّه المخلصين»() بنگر حال ترساننده شدگان را جز بندگان با اخلاص، زيرا آنان از حال تبشير و تنذير بيرون رفته و در صراط تجليات اسمائى و صفاتى قرار گرفته‌اند پس حالشان حال دهشت و هيمان است نه خوف و رجا. به عبارت ديگر مخلصين علاوه بر آنكه جزو گروه منذرين‌اند از آن درجاتى بالاتر رفته و به خدا رسيده‌اند پس حساب اين گروه از آنان جداست.
راههاى كسب اخلاص:
در ذيل به چند روش براى كسب اخلاص و ترك ريا اشاره مىشود:
بهترين كار براى ترك ريا آن است كه هر جا خوف آن مي‌رود كه در معرض ريا قرار بگيرد، از آن محلها دورى كند تا ملكه اخلاص در او قوى شود پس از آن در جمع حضور يابد. بنابراين سريعترين راه براى ريشه كنى ريا در ابتدا دورى از جماعت است. و اين اگرچه براى نفس دشوار است بدليل آنكه مهمترين عامل ريا در جمع حاصل مىشود لاجرم از آنچاره‌اى نيست. روش كلى براى دفع و قلغ و قمع تمام رذائل بر طبق آنچه بزرگان اخلاق فرموده‌اند قيام عليه نفس به طريق عكس آنچه ميل اوست مىباشد. براى دفع ريا لازم
است خلاف آنچه نفس خواهان آن است يعنى حضور نيافتن در جمع براى نشان ندادن خود، عمل كرد. زيرا نفس ريا كار دائم علاقه دارد كه خود را در معرض ديد و تحسين ديگران قرار دهد. امام مىفرمايند: بهترين علاجها كه علماء اخلاق و اهل سلوك از براى اين مفاسد اخلاقى فرموده‌اند، اين است كه هر يك از اين ملكات زشت را كه در خود ميبينى در نظر بگيرى و بر خلاف آن چندى مردانه قيام نمايى و همت گمارى بر خلاف نفس تا مدتى و بر ضد خواهش آن رذيله رفتار كنى و از خداى تعالى در هر حال توفيق بطلبى كه با تو اعانت كند در اين مجاهده مسلماً بعد از مدت قليلى آن خلق زشت رفع شده و جنود رحمانى به جاى آن برقرار مىشود.()
حضرت امام با عنايت خاص نسبت به اين مسئله و بزرگ نشان دادن آن، غافلان را آگاه نموده و از آن بر حذر داشته و در آثار خود به اين مطلب مكرر اشاره فرموده‌اند. از آن جمله مىفرمايند: معلوم است اعمال قلبيه در صورت خالص نبودن مورد توجه حقتعالى واقع نشود و او نپذيرد و به شريك ديگر واگذار فرمايد كه آن شخصى است كه براى نشان دادن به او عمل مىشود. پس اعمال قلبيه مختص به آن شخص مىشود و از حد شرك بيرون رفته و به كفر محض وارد مىشود بلكه مىتوان گفت اين شخص نيز از جمله منافقين است. بيچاره گمان كرده مؤمن است ولى مشرك است در اول امر در نتيجه منافق است.() و در بيان درمان ريا مىفرمايند:
مدتى مواظبت كن از قلب خود و اعمال و حركات و سكنات خود را تحت مراقبه آورده و خفاياى قلب را تفتيش كن و حساب شديد از او بكش مثل اينكه اهل دنيا از يك نفر شريك حساب مىكشند هر عملى را كه شبهه ريا در اوست ترك كن گرچه عمل خيلى شريفى در او باشد حتى اگر ديدى واجبات را علن كردن خالص نمىتوانى بكنى در خفا بكن.()
نكته سوم: مهمترين اثر اخلاص كه در احاديث مكرر به آن اشاره شده است، جارى شدن چشمههاى حكمت بر قلب و زبان است. «عن النبى (ص) قال: ما اخلص عبداً للّه عزّ و جلّ اربعين صباحاً الّا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»() حكمت مذكور در روايت غير از معانى علمى و فلسفى آن و شامل درك حقايق كليه، كشف اسرار و وصول به كنه اشياى عالم است. خداوند متعال در قرآن حكمت را به عظمت ستوده و از آن با عنوان خير كثير ياد فرموده است. «يؤت الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقداوتى خيراً كثيراً.»()
در بيان اين حقيقت امام مىفرمايند: علاج و كل العلاج در اين است كه انسان كه مىخواهد عملش الهى باشد وارد هر عملى كه شد مجاهده كند و با هر رياضت و جديتى شده قصد خود را تلخيص كند. سرمايه نجات و سرچشمه فيوضات، تخليص نيّت و نيت خالصى است «من اخلص للّه اربعين صباحا جرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه» اخلاص چهل روزه اين است آثار و فوايدش. پس شما كه چهل سال يا بيشتر در جميع اصطلاحات و مفاهيم در هر عملى كوشيديد و خود را علّامه در علوم مي‌دانيد و از جنداللّه محسوب مىكنيد و در قلب خود اثرى از حكمت و در لسان خو قطره‌اى از آن
نمىبينيد بدانيد تحصيل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده، بلكه براى شيطان و هواى نفس كوشش كرديد. پس اكنون كه ديديد از اين علوم كيفيت و حالى حاصل نشد، چيزى براى تجربه هم باشد به اخلاص نيت تصفيه قلب از كدورت و رذايل بپردازيد.()
نكته :15 ترك علاقه به دنيا
آنچه انسان را گرفتار مىكند آن علاقه‌اى است كه انسان دارد و آن هم مبدأش همان حب نفس است، حب مسند، حب رياست دردى است كه انسان را به هلاكت مي‌رساند.()
ما درباره حب دنيا و آثار آن و نيز چگونگى از بين بردن آن در مقالات پيشين مطالبى گفته‌ايم و اينك از بازگويى مجدد آنها خوددارى مىكنيم. آن نكته مهمى كه در كلام امام وجود دارد اين است كه مىفرمايد: حب نفس، انسان را به هلاكت مي‌اندازد. اين هلاكت از سه راه براى انسان حاصل مىشود:
اول: اينكه دل به غير صاحبخانه سپرده شده است. منظور آن است، دلى كه بايد خدا در آن تجلّى نموده و ظهور يابد، محل ظهور شيطان و هواى نفس مىشود. و اين خود بزرگترين خسران و تباهى براى انسان است. بدون شك دلى كه در آن شيطان جايگزين شود، اعضا و جوارح و تمام تصرّفات انسان شيطانى مىشود. پس در اين هنگام فرد قرين و همدم شيطان گشته است. حقتعالى در قرآن كريم به اين حقيقت اشاره فرموده است در سوره زخرف آيه 5 مىفرمايد: «و من يعش عن ذكرالرحمن نقيّض له شيطاناً فهوله قرين». يكى از مطالبى كه قرآن به آن اشاره نموده اين است كه در يك دل دو محبت و دو كَس نمىگنجد. دل يا خانه خداست يا خانه شيطان. جمع شدن اين دو با هم مانند اجتماع نقيضين است و البته اجتماع نقيضين محال است. خداوند در سوره احزاب آيه 4 مىفرمايد: «ما جعل اللّه لرجل من قلبين فى جوفه.» همچنين حضرت رسول اكرم(ص) مىفرمايد: «حبّ الدنيا و حبّ اللّه لايجتمعان فى قلب ابداً»() حب دنيا و حب خداوند در يك دل ابداً و هرگز با هم جمع نمىشوند همچنين امام على(ع) فرمود: «كما انّ الشمس و الليل لايجتمعان كذالك حبّ اللّه و حب الدنيا لايجتمعان؛() همان طور كه خورشيد و ماه هرگز با هم جمع نمىشوند.دوستى خدا و دنيا در يك جا جمع نمىشود.»
دوم: آن است كه موقع مردن انسان دچار تزلزل خاطر و شك در ايمان خود مىشود و دو حالت بسيار عظيم به او دست مي‌دهد يا اينكه با بغض و كينه حقتعالى از دنيا مي‌رود به خاطر آنكه او را از اموالش جدا مىكند و يا اينكه با فريب شيطان از گفتن شهادتين باز مىماند و اينها همه از دوستى دنيا و محبت به آن كه تبع محبت نفس است مىباشد. امام مىفرمايند: آن كس كه مبتلا به حب نفس است و دنبال آن حبّ دنياست در حال احتضار و كوچ بعضى از امور بر انسان ممكن است كشف شود و دريابد كه مأمور خداوند او را از محبوب و معشوق خود جدا مىكند با غضب خدا و نفرت و دشمنى او كوچ كند و اين عاقبت حبّ نفس و دنياست.()
سوم: آنكه بر طبق حديث شريف حبّ الدنيا رأس كل خطيئه؛ انسان براى بدست آوردن بيشتر دنيا و طمع به آن به طور حتم
مرتكب انواع گناهان مىشود تا جايى كه از ارتكاب هيچ نوع گناهى باكى ندارد و اين بزرگترين عامل در سياهى قلب و تيرگى نفس است.
امام خمينى مىفرمايند: اينكه در روايات ما هست كه حبّ الدنيا رأس كل خطيئه اين يك واقعيتى است و اساس حبّ دنيا هم حب نفس است كه آن هم حب دنياست، تمام فسادهايى كه در بشريت پيدا شده است از اولى كه بشريت تحقق پيدا كرده است تا كنون و تا آخر منشأش همين حبّ نفس است. از حبّ نفس است كه حبّ به جاه و حبّ به سلطنت، حبّ به مقام، حبّ به مال و حبّ به همه انگيزههاى شهوانى پيدا مىشود و انبياء اساس كارشان اين بوده است كه اين حبّ نفس را تا آن مقدار كه ممكن است سركوب كنند و نفسها را مهار كنند.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سرّ الصلاة، امام خمينى، ص .31
. همان، ص .64
. پرواز در ملكوت، ج 1، ص .91
. اسرار نماز، مرحوم فيض كاشانى، ص .125
. چهل حديث، ص .360
. همان، ص .225
. تاج العروس، سيد محمد بن محمد الزبيدى، ج 7، ص .71
. مفردات راغب اصفهانى، ص .474
. اوصاف الاشراف، خواجه نصرالدين طوسى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، فصل 5، باب 3، ص .59
. سوره علق، آيه 6 و .7
. نراقى، ملااحمد، معراج السعادة، ص .817
. سوره منافقون، آيه .9
. سوره بقره، آيات 155 و 156 و .157
. سوره بقره، آيه .153
. سوره آلعمران، آيه .146
. سوره هود، آيه .11
. سوره رعد، آيه .24
. سوره مؤمنون، آيه .111
. سوره فرقان، آيه .75
. سوره قصص، آيه .54
. سوره لقمان، آيه .17
. سوره زمر، آيه .100
. امام خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، دفتر نشر آثار امام، 1380، ص 359 تا .363
. چهل حديث، امام خمينى، ص 267 و .268
. چهل حديث، ص .139
. سيد عبداللّه شبر، اخلاق، ركن اول، باب اول فصل دوم، ص .17
. سوره نسا، آيه .145
. سوره صافات، آيه 39 و .40
. سوره سجده، آيه .17
. سوره صافات، آيه 127 و .128
. سوره قمر، آيه آخر.
. سوره صافات، آيات 159 و .160
. همان، آيات 73 و .74
. شرح چهل حديث، ص .15
. همان، ص .37
. امام خمينى، پرواز در ملكوت، ص .54
. رساله سير و سلوك منسوب به بحر العلوم، نشر هجرت، 1401، ص .90
. سوره بقره آيه .269
. چهل حديث، ص .333
. تفسير سوره حمد، ص .50
. تنبيه الخواطر، ورام بن ابى فراس، ص .362
. اخلاق اسلامى، محمد على سادات، ص .128
. صحيفه امام، ج 16، ص .226
. صحيفه امام، ج 16، ص.160

/

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

يكى از پيروزيهاى بزرگ مقاومت اسلامى، جلب نظر افكار عمومى دنيا بود و با اين موفقيت، تلاش دشمن براى حذف نام فلسطين از قاموس جهان و معرفى فلسطينى به عنوان يك عنصر متعرض، به شكست انجاميد.
بعد از پايان جنگ غزه، دشمن تلاش دارد تا از طريق جنگ روانى و تبليغاتى بر افكار عمومى مردم غزه تأثيرگذارى و مقاومت اسلامى را مسؤول رنج و محنت مردم معرفى كند كه بايد با آن مقابله شود.
آمريكا و اروپا براى سلطه خود بر منطقه خاورميانه، رژيم صهيونيستى را به وجود آوردند اما اكنون بعد از شصت سال، كار اين رژيم به جايى رسيده است كه براى حفظ آن، مىخواهند از اروپاو آمريكا كشتى جنگى بياورند و در سواحل اين رژيم مستقر كنند.
اين جنگ و تحولات مربوط به آن حقيقتاً جنگ فرقان و آشكار كننده جبهه حق و باطل بود و چهره منافقين را به خوبى مشخص كرد.
در صحنه سياسى نبايد تسليم شرايط و خواستهاى دشمن شد بلكه بايد با اتكاء به قدرت خود، طرف مقابل را همانند صحنه نظامى، وادار به تسيلم كرد.
اكنون كه نشانههاى وعده الهى آشكار شده است، اعتقاد قطعى و يقينى ما اين است كه اگر اين مسير ادامه يابد، پيروزى نهايى در آينده نه چندان دور محقق خواهد شد. (24/11/)87
تهاجم و شبيخون فرهنگى از جمله علائم تلاش جبهه استكبار براى بى محتوا كردن نظام اسلامى است و درك هوشمندانه اين موضوع و دفاع از ارزشهاى اسلامى و انقلابى وظيفه اينجانب و مردم است كه به فضل الهى، مردم امروز با هوشيارى، درك بالا و قدرت تحليل تحسين برانگيز، در صحنه حاضرند.
اربعين حسينى، زمينه ساز ادامه مبارزه تاريخى مؤمنان با ظلم و استكبار و استبداد شد و حادثه 29 بهمن تبريز نيز در انقلاب اسلامى همين نقش تعيين كننده را ايفا كرد و انگيزه بيدارى، قيام و مبارزه را در سراسر كشور گسترش داد.
استكبار در سى سال اخير همه امكانات سياسى، اقتصادى و نظامى خود را براى نابود كردن انقلاب اسلامى به كار گرفته است اما به اين نتيجه رسيده كه حمايت بى دريغ ملت و اتكاى نظام اسلامى به ايمان عميق مردم، از بين بردن جمهورى اسلامى را ناممكن كرده است و به همين علت با همه توان، خنثى كردن وجهه ضد استكبارى و كاهش محتواى دينى و روح انقلابى نظام را دنبال مىكند كه اين واقعيت هوشيارى كامل ملت و مسؤولان را مىطلبد.
پيشرفتهاى علمى، حضور پرشور و آگاهانه جوانان در عرصههاى مختلف، و زندهتر شدن شعارهاى انقلاب نمونههاى پرمغز ديگرى از ناكامى دشمن در شكست جمهورى اسلامى است ضمن اينكه كسى از مسؤولان امروز با شرمندگى با اين شعارها روبرو نمىشود بلكه به اين شعارها افتخار مىكند.
ملت ايران در پرتو ايمان عميق، با همان احساسات و شعارهاى اول انقلاب صراط مستقيم را پيگيرى مىكند و نسل جوان امروز، با قدرشناسى از اين موقعيت، زبدهتر و كارآزمودهتر از جوانان اول انقلاب، احساسات را با “فكر و انديشه و درك صحيح” درهم آميخته و در عرصههاى مختلف، حضورى تحسين برانگيز دارد كه بايد اين بركت الهى را كاملاً قدر دانست. (29/11/)1387
امام خمينى ثابت و استوار فلسطين مظلوم دو عيد بزرگ اسلامى
ولادت سراسر با سعادت و هجرت با بركت حضرت خاتم النبيين و افضل المرسلين را كه مبداء نهضت اسلام و الهى و مصدر بسط عدالت و فرهنگ انسان سازى و منشأ حركت به سوى برچيدن اساس ظلم و نابكارى و ارتقاء به مقام والاى انسانى و هجرت از تمام ظلمها و خصتهاى شيطانى و حيوانى به سوى نور مطلق و سرچشمه كمال و مؤسس امت و امامت است به جمع مستضعفين و محرومين و تمام ملتهاى جهان خصوصاً عموم مسلمين تبريك عرض مىكنم… (15/11/)1358
ما در آستانه روز مقدّسى هستيم و عيد مباركى كه در آن روز بزرگترين شخصيت عالم براى اصلاح بشر و تحوّل، بزرگتر تحولات، و نيز ولادت با سعادت فزرند او حضرت صادق(ع) كه مذهب را ترويج و اسلام را ارائه داد به مردم. تحوّل از شركها، الحادها، آتش پرستىها و همه انحرافها، به استقامت و توحيد و توحيد پرستى، در مركزى كه به جاى توحيد و به جاى حكومت اللّه بتها نشسته بودند و در عصرى كه به جاى ستايش حق تعالى آتشها پرستيده مىشدند. امروز روز مباركى است كه ما نزديك به او مىشويم و روز نويدى است كه بشر را نويد داد به استقامت و راهنمائى به صراط مستقيم انسانت و پيروان آن حضرت كسانى هستند كه همان راه را و همان خط را تعقيب مىكنند و از خود شروع مىكنند و به ديگران سرايت مي‌دهند. شما جوانان…اميد اين ملت هستيد كه بايد اين راهى را كه فرا راه شما گذاشته شده است به آخر برسانيدو اين نهضتى را كه در راه او آنهمه جانفشانى شده است، ادامه بدهيد و اين صراط مستقيمى را كه انبياء جلو راه بشر گذاشتند و نبى اكرم آخرين انبياء و اشرف همه، آن راه را جلو مردم گذاشتندو مردم را دعوت به اين صراط مستقيم كردند و هدايت كردند به راه انسانيت و خروج از همه انحاء كفر و الحاد و خروج از همه ظلمات به نور مطلق، بايد شما جوانها همان راه را ادامه دهيد تا اينكه پيرو رسول اكرم و در مكتب حضرت صادق(ع) پيروان شايسته باشيد. (2/11/)1359
به همه ملت اسلام تبريك ولادت با سعادت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم و ولادت فرزند بزرگوارش، مبدأ همه فيضها و حامل پيامهاى رسول اكرم، حضرت صادق سلام اللّه عليه را تبريك عرض مىكنم‌و…
تبريك عظيم در وقتى است كه مسلمين توجه بكنند به گرفتارىهايى كه دارند و توجه بكنند به اينكه از كجا اين گرفتارىها آمده است و علل آمدن اين گرفتارىها چيست و راه نجات از آن چيست.
رسول اللّه پايه سياست را در ديانت گذاشته است. رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم تشكيل حكومت داده است، تشكيل مراكز سياست داده است… سياستى كه در صدر اسلام بود يك سياست جهانى بود. پيغمبر راسلام دستش را دراز كرده بود در اطراف عالم و عالم را داشت دعوت مىكرد به اسلام و دعوت مىكرد به سياست اسلامى و حكومت تشكيل داد و خلفاى بعد حكومت تشكيل دادند. در صدر اسلام از زمان رسول خدا تا آنوقتى كه انحراف در كار نبود، سياست و ديانت توأم بودند، اين آخوندهاى دربارى و اين به اصطلاح سلاطين آمريكايى يا شوروى يا بايد پيغمبر و پيغمبران را و خلفاى پيغمبر و پيغمبر را تخطئه كنند يا بايد خود و حكومتهاى خود را تخطئه كنند. امر داير بين اين دو است و از اين خارج نيست. (12/10/)61

/

حاشيه هاى سفر آقاى احمدى نژاد به سه كشور آفريقايى

* سفر دكتر احمدى نژاد رئيس جمهور پس از اداى نماز صبح سه شنبه در پاويون جمهورى فرودگاه مهرآباد در ساعت 45/5 دقيقه بامداد آغاز شد و رأس ساعت 8 صبح روز پنجشنبه به پايان رسيد.
* احمدى نژاد از 50 ساعت سفر فشرده خود، 17 ساعت آن را در هواپيما بسر برد.
* در اوايل جلسه كارى مشترك رؤساى جمهورى ايران و جيبوتى، مسؤولان اطلاع رسانى متوجه شدند كه عكاسان رفته‌اند اما خبرنگاران همچنان مشغول نوشتن متن مذاكرات هستند. اين بود كه فوراً عدالت را برقرار كردند!
* در محل كاخ رياست جمهورى جيبوتى، تابلوى نقاشى با ارزشى از حرم مطهر امامان موساى كاظم و جواد(عليهما السلام) وجود داشت كه بناى خانهها و حرم نشان مي‌داد كه بيش از يك سده قبل را نشان مي‌دهد.شيطنت خبرنگارى باعث شد از يكى از وزيران جيبوتيايى بپرسم اين عكس كجاست و او فوراً پاسخ داد:محله كاظميه در حاشيه شهر بغداد.
* يك خبرنگار 30 ساله سوئيسى و دو خبرنگار از شبكه بى بى سى گزارش كاملى از ديدار دكتر احمدى نژاد تهيه مىكردند. خبرنگار جوان سوئيسى تمام مسؤولان ايرانى تا رده دوم و سوم را با اسم و مشخصات مىشناخت!
* در حالى كه در جيبوتى و نايروبى برنامه ديدار مردمى براى احمدىنژاد پيش بينى نشده بود، با اين حال گستردگى استقبال مردمى در مومباسا و كومور به گونه‌اى بود كه خبرنگاران را شگفت زده كرد.
* مردم در دو سوى خيابانهاى مسير حركت احمدىنژاد تجمع كرده بودند و با سر دادن “اللّه اكبر” و دست تكان دادن نسبت به رئيس جمهورى اسلامى ايران ابراز احساسات مىكردند.
* محل سخنرانى رئيس جمهور در مومباسا “كلوپ ورزشى جوانان جعفرى” انتخاب شده بود و استقبال كنندگان از وى درست مثل سفرهاى استانى از ساعتها قبل فضاى ورزشگاه
را پر كرده بودند.
* احمدى نژاد در حالى كه از شدت فشار جمعيت استقبال كننده خيس عرق شده بود، در محل اين كلوپ ورزشى يك نهال غرس كرد.
* مردم با شعارهاى “اللّه اكبر”، “يا على” دست دادن و بوسيدن صورت احمدى نژاد به وى ابراز محبت مىكردند.
* پس از سخنان احمدى نژاد كه با تكبيرها و كف زدنهاى پى در پى همراه بود، مردم او را در بر گرفتند و دسته جمعى و همصدا دعاى فرج امام زمان(عج) را قرائت كردند.
* در جمع اهالى مومباسا، بسيارى از پيرمردان كه گويا از نسل شيرازىهاى قديم بودند به طور شكسته بسته به فارسى سخن مىگفتند. آنها با تأكيد خاصى از ايرانيها مىخواستند آنها را در هنگام زيارت امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) دعا كنند. بخصوص كه روز شهادت امام رضا با سفر دكتر احمدى نژاد به مومباسا همزمان شده بود.
* شدت استقبال مردم پس از پايان سخنرانى احمدى نژاد به حدى بود كه وى مسير ده ـ پانزده مترى از جايگاه تا محل پارك خودروى خود را حدود 40 دقيقه طى كرد و در آخر پس از حركت خودرو، جوانان تا مسافتى طولانى به دنبال خودروى وى دويدند.
* در ميدان “ان كورامپا”ى مومباسا، با اينكه پليس مراقب بود مردم وارد مسير حركت خودرو نشوند، جمعى از جوانان از روى ميلههاى ميدان پريدند و جلوى خودروى رئيس جمهور را گرفتند. احمدى نژاد هم از خودرو پياده شد تا به احساسات آنها پاسخ دهد. گروه محافظان رئيس جمهور نيز وحشت‌زده از خودروها پياده شدند اما نتوانستند به احمدى نژاد نزديك شوند، جمعيت بسيار فشرده بود! اين ماجرا در طول مسير 3 بار تكرار شد محافظها حسابى كفرشان از دست احمدى نژاد درآمده بود!
* راننده محلى خودروى خبرنگاران در حالى كه از ديدن اين صحنه به وجد آمده بود، مرتب دست مي‌زد و مىگفت: گود پريزيدنت، ورى گود پريزيدنت!
* به محض پياده شدن از هواپيما در فرودگاه كومور، بوى عطر ياس و بهار نارنج فضا را پر كرد. بانوان مسلمان كومور در سينى هايى از آينه، حلقه هايى از گلبرگهاى فشرده ياس سفيد و بهارنارنج را به گردن رئيس جمهور، و تمامى هيئت همراه مي‌آويختند.
* چهرههاى شاد و خندههاى استقبال كنندگان از رئيس جمهور در ميان هلهله و كل زدن پى در پى زنان و رقص محلى مردان كومورى و گلهاى ياس و بهارنارنج و فريادهاى بلند “سلام عليكم” و “اللّه اكبر” خيل جمعيت، لحظاتى به يادماندنى را در فرودگاه جزيره كومور خلق كرده بودند كه دوربينها و قلمها از عهده انتقال حس آن ناتوانند.
* در تالار شهر كومور در بالاى سن، چند مبل سه نفره و چند صندلى چيده بودند. احمدى نژاد و سامبى در يك مبل و ديگر سران ايرانى و كومورى در صندلىهاى عقب روى سن نشسته بودند.
* هنگامى كه مترجم جملات احمدى نژاد را به زبان كومورى بر مىگرداند، پس از هر جمله‌اى، جمعيت با كف زدن آن را تأييد مىكردند.
* رئيس جمهور كومور خطاب به احمدى نژاد گفت: شما از كشورى آمده‌ايد كه دنيا آن را با دو ويژگى مىشناسد: علم و ثروت، ما هم كشورى هستيم كه در هردوى اين زمينهها ضعيف و عقب هستيم. از شما مىخواهيم به ما كمك كنيد اما صدقه هم نمىخواهيم. ما مىگوييم كشور ما سرشار از منابع غنى و براى سرمايهگذارى خارجى بويژه ايرانيها بسيار مستعد است. شما بياييد از اين منابع بهرهبردارى كنيد هم خودتان به سودآورى برسيد و هم ما وضعيت بهترى پيدا كنيم.
* سامبى سپس نشان عالى كومور را به گردن احمدى نژاد آويخت و از او خواست تا بر روى صندلى مخصوصى بنشيند. وى افزود: ما كومورىها رسم داريم وقتى عزيزى ميهمان ماست، براى سلامتى او دسته جمعى دعا كنيم. و حالا تمام اين جمعيت سالن مىخواهند براى سلامتى و توفيق شما سوره ياسين را بخوانند. آنگاه تمام حضار يكصدا، هماهنگ و همگى از بر سوره ياسين را براى احمدى نژاد تلاوت كردند. از هئيت ايرانى ظاهراً تنها همسر رئيس جمهور كل سوره را حفظ بود!
* رئيس جمهور كومور دانش آموخته ايران است و ده سال در كشورمان به تحصيل اشتغال داشته است. (به نقل از روزنامه كيهان 10/12/)87


/

نگاهى گذرا به نقش والدين در تربيت و آموزش فرزندان

قسمت اول
اشاره
كلاس اوّل تربيت و آموزش انسان در خانواده است و كودك دروس اوليه زندگى را از پدر و مادر و اطرافيانش فرامى گيرد. از اين رو، اگر زبان والدين عربى باشد، كودك به زبان عربى آشنا مى شود، و اگر فارسى باشد، به زبان فارسى و اگر ترك باشد به زبان تركى … اگر خانواده اهل ساز و دهل و ترانه و تصنيف باشند، كودك از همان خردسالى به طور نهادى آنها را مى آموزد. و اگر اهل نماز و دعا و عبادت باشند، باز روى قانون تبعيت كوچكتر از بزرگتر، مُهر را از مقابل والدين برداشته و به تقليد از آنها خم و راست مى شود و مىبوسد؛ اگر والدين اهل فحاشى و دشنام باشند او نيز دشنام و فحاشى مي‌آموزد. و اگر اهل بى بندوبارى و هرزگى در سخن و رفتار باشند، او نيز به همان شيوه بارخواهد آمد. خلاصه چشمان درخشان كودكان شب و روز حركات پدر و مادر و روابط آنها را مىنگرند و گوشهاى حسّاس آنان، مانند يك دستگاه گيرنده قوى و مجهّز مواظب حركات و سكنات آنهاست؛ براين اساس ناگفته پيداست كه اگر كانون خانواده گرم و دوستانه باشد و پدر و مادر و اعضاى ديگر خانواده، داراى روابط خوب و صميمانه‌اى باشند، معمولا كودكانى سالم، با شخصيتى مثبت و فعال در آن پا به عرصه جامعه خواهند گذاشت؛ و گرنه افرادى بى بندوبار و لاابالى، بزهكار و بى دين و … وارد عرصه جامعه شده و چون خود مفسدند، فساد بارمي‌آورند. در اين نوشتار مختصر برخى از آثار مثبت و منفى را كه محصول روابط والدين در كانون خانه و خانواده است را ضمن بيان ويژگىهاى ارتباط سالم، مورد بررسى قرار مى دهيم.
جايگاه فرزند در كانون خانواده
پى بردن به ارزش و اهميت هر چيزى مستلزم شناخت حقيقت آن مى باشد؛ زيرا اگر انسان به ارزش واقعى چيزى پىنبرد براى حفظ و نگهدراى آن اهتمام نمي‌ورزد. بدون ترديد، بسيارى از پدران و مادران آن گونه كه بايد فرزندان خود را نشناخته، به امر پرورش و تربيت آنها همت نمى گمارند. امام على(ع) در اينباره مىفرمايد: “الناس اعداء ماجهلوا”()مردم دشمن ندانستههاى خود
هستند. پدران و مادرانى كه اهميت و جايگاه فرزندان خويش را نمى شناسند، نه تنها در تربيتشان سهل انگارى مىكنند، بلكه آنان را دشمن خود تصور مىكنند. بنابراين، ضرورى مىنمايد كه جايگاه و منزلت فرزندانمان را بشناسيم تا نسبت به وظايف خود، درباره آنان بى اعتنا نباشيم، بلكه گوهرشناس باشيم و به فرزندان، اين گوهرهاى نفيس زندگى، عشق بورزيم.()
جايگاه فرزند در آيات و روايات
قرآن كريم در برخى آيات از فرزندان با عنوانهايى همچون: “نور چشم”()؛ “زينت بخش زندگى”() و “وسيله آزمايش بشر”() ياد كرده است.
پيامبر اكرم(ص) و ائمّه معصومان(ع) نيز هر كدام تعابير بسيار زيبايى درباره فرزند بيان كرده‌اند. اين تعابير گوياى اين هستند كه فرزند از منزلت و جايگاه بالايى برخوردار است كه اگر والدين اين حقيقت را دريابند، با
آگاهى بيشتر در تربيت و آموزش فرزندان، اين ميوههاى زندگى، اهتمام مى ورزند. پيامبر(ص) فرزند را گلى از گلهاى بهشت “الولد الصالح ريحانة من رياحين الجنة”() جگرگوشه مؤمن و موجب شفاعت و آمرزش آنها مى داند: “الولد كبد المؤمن إن مات صار شفيعآ و إن مات بعده يستغفرالله له فيغفر له.”() آن حضرت در جاى ديگر مهر ورزيدن به فرزندان را موجب دستيابى به درجات بهشت معرفى مىكند و مى فرمايد: “قبّلوا اولادكم فانّ لكم بكل قُبلة درجة فى الجنة و ما بين كل درجتين خمس مائة عام”() فرزندان خود را ببوسيد؛ زيرا براى هر بوسه‌اى كه به فرزندان مي‌زنيد، يك درجه در بهشت خواهيد داشت كه فاصله هر درجه تا درجه ديگر به اندازه پانصد سال راه است.
ابن عمر از پيامبر اكرم(ص) نقل مى كند: “من سقى ولده شربة ماء فى صِغَرِه سقاه الله سبعين شربة من ماءِ الكوثر يوم القيامة”() هر كس به فرزند خردسال خود جرعه‌اى آب بنوشاند، خداوند به پاداش آن در روز قيامت هفتاد جرعه از آب كوثر به او مى نوشاند. در جايى ديگر، پيامبر (ص) فرمود: “نظر الوالد الى ولده حبّاً له عبادة”() نگاه كردن پدر و مادر به فرزند از روى مهر و محبت، عبادت است.
از مجموع آيات و روايات كه به برخى از آنها اشاره شد، استفاده مىشود كه فرزند عطيه و موهبتى الهى و نعمتى است كه خود منشأ نعمتهاى بى شمار ديگر است. وجود فرزند در خانه، فضاى آن را از خير و بركت و مهر و محبت لبريز مى كند، رابطه معنوى و الهى والدين و فرزندان هر دو را از رحمتهاى واسعه ربوبى بهره مند مىگرداند.() با چنين نگرشى به فرزندان چگونه مى توان نسبت به شخصيت و نيازهاى آنها و تربيت و شكوفايى استعدادهايشان غفلت ورزيد؟
اسلام و حقوق فرزند
آيات و رواياتى كه ذكر شدند پدران و مادران را برآن مى دارد كه در باب پرورش و آموزش فرزند احساس وظيفه كنند؛ وظيفه‌اى سنگين و مسئوليتى بزرگ كه هرگز نمى توان آن را ناديده گرفت و نسبت به آن كوتاهى نمود؛ زيرا تعليم و تربيت از
جمله حقوق فرزند بر والدين است كه اين امر علاوه بر رشد، نياز به شهامت دارد. درباره اهميت تربيت و آموزش فرزندان و اقامه حقوق آنها مسئله در حدّى است كه اگر فرزندان به وظيفه خود در برابر والدين عمل نكنند عاق والدين خواهد بود، اگر والدين هم به وظائف مقرّره از شرع عمل نكنند، قطع رحم كرده‌اند و از طرف فرزندان خود عاق خواهند شد؛ زيرا پس از والدين نزديكترين ارحام به انسان، فرزندان او هستند. بر اين اساس در برخى روايات، حقّ فرزندان به عهده والدين، همانند حقّى شمرده شده است كه پدر و مادر بر عهده فرزندان دارند.
در روايتى آمده است: مردى از رسول خدا(ص) پرسيد: يا رسول الله! به چه كسى نيكى كنيم؟
حضرت فرمود: “بَرَّ والِدَيك. قال: لَيسَ لى والدان. قال: بَرَّ وَلَدِك كما أنَّ لِوالِدَيك عَلَيك حقَّآ كَذلك لِوَلَدِك حقّآ”() رسول خدا(ص) به آن مرد فرمود: به پدر و مادرت نيكى كن. گفت: پدر و مادر ندارم (از دنيا رفته‌اند). فرمود: به فرزندانت نيكى كن؛ همانگونه كه پدر و مادر بر تو حق دارند، همانطور فرزندانت نيز داراى حقوقى هستند.
به هر حال، در آموزههاى دينى “عاق والدين” و “عاق فرزندان” هر دو مطرح است كه بر اساس آن چنانچه ترك فرزندان در اثر ترك حقوق والدين به آثار وخيمه عقوق والدين مبتلا مى شوند، همچنين والدين هم در صورت ترك حقوق فرزندان به آثار وخيمه آن مبتلا مى شوند. چنان كه پيامبر اكرم(ص) در ضمن سفارشهايى به امام على (ع) فرمود: “يا علىُّ لَعَن اللهُ والدين حَمَلا وَلَدهما على عُقُوقهما؛ يا علىُّ! يَلزِمُ الوالدينِ مِن العُقُوقِ لِوَلَدِهما مايَلزِمُ الوَلَدَ لَهما مِن عُقُوقهما”() رسول اكرم(ص) به على (ع) فرمود: خدا لعنت كند پدر و مادرى را كه فرزندان خويش را بد تربيت كنند و موجبات عاق خود را فراهم نمايند. اى على! همانگونه كه فرزند عاق والدين مى شود، والدين نيز عاق فرزند خواهند شد.
اسلام به مسئله تربيت و آموزش فرزندان تا آن حد اهميت داده كه آن را حقّ مسلّم فرزند بر پدر دانسته است. امام سجاد (ع) نيز در “رساله حقوق” بدين وظيفه خطير
چنين اشاره مى فرمايد: “فأعمل فى امره عمل من يعلم انه مثاب على الاحسان اليه، معاقب على الاسائة اليه”() عمل كن درباره فرزند خويش چون عمل كسى كه مى داند اگر به فرزند خود احسان كند پاداش داده مى شود و اگر بدرفتارى كرد مؤاخذه و عقاب مى گردد. در جاى ديگر، امام با تفصيل بيشترى مى فرمايد: “و امّا حقّ ولدك فتعلم انّه منك و مضاف اليك فى عاجل الدنيا بخيره و شرّه، و انّك مسئول عمّا ولّيته من حسن الادب و الدلالة على ربّه و المعونة على طاعته فيك و فى نفسه. فمثاب على الاحسان اليه و معاقب على الاسائة عليه. فاعمل فى امره عمل المتزيّن بحسن اثره عليه فى عاجل الدنيا المعذر الى ربّه فيما بينك و بينه، بحسن القيام عليه و الاخذ له منه”() و اما حق فرزند تو اين است كه بدانى او پاره‌اى از وجود توست و در نيكى و بدى خود در اين دنيا به تو وابستگى دارد و تو در تربيت و ادب آموزى و خداشناسى او مسئوليت دارى و بايد او را در اطاعت فرمان خدا، در آنچه مربوط به تو و اوست، كمك رسانى. در احسان به او پاداش مى گيرى و در بدى به او كيفر مى بينى. عمل تو درباره او مانند كسى است كه يقين دارد به كارهاى نيكوى او در دنيا آرايش مى يابد و به واسطه حسن قيام به وظايف و مسئوليتها در پيشگاه خداوند معذور است.
پيشواى عاليقدر شيعيان امام سجاد(ع) در اين حديث شريف به مسئوليت پدران در تربيت فرزندان تصريح فرموده است. امام(ع) پرورشهاى اخلاقى و ايمانى فرزند را از وظايف مسلم مذهبى آنان (پدران) دانسته و خاطر نشان نموده است كه تربيتهاى پسنديده پدران، مانند اداى يك فريضه مذهبى موجب اجر و پاداش در پيشگاه خداوند است و پرورشهاى ناپسند مانند ترك واجب يا ارتكاب گناه، پدران را مستحق عقاب و كيفر الهى خواهد كرد.
رسول اكرم(ص) فرمودند: “ما مِن مَولُودٍ يُولدُ على الفطرة فَأبواهُ يُهوّدانِهِ و يُنصّرانِهِ و يُمجّسانِهِ”()هر فرزندى بر فطرت توحيد و خداپرستى متولد مى شود، و اين پدر و مادر او هستند كه او را يهودى يا مسيحى و يا زردشتى سوق مي‌دهند (و او را از راه
فطرت دور مىسازند).
افزون براين، در اصل ششم اعلاميه جهانى حقوق كودك (مصوب اجلاس مجمع عمومى سازمان ملل متحد، بيستم نوامبر 1959) چنين آمده: “كودك جهت پرورش كامل و متعالى شخصيتش نياز به محبّت و تفاهم دارد و بايد حتى الامكان تحت توجه و سرپرستى والدين خود، و به هر صورت در فضايى پر محبت در امنيت اخلاقى و مادى پرورش يابد. كودك خردسال را به جز در موارد استثنايى نبايد از مادر جدا كرد.”() بنابراين، هم قوانين پذيرفته شده بين المللى و هم آموزه هاى دينى با تأكيد بيشتر، والدين را مسئول مي‌دانند و از اين رو، خانواده هايى كه به سعادت فرزندان خود مي‌انديشند و نسبت به آينده آنها احساس مسئوليت مى كنند بايد براى طفل، پيش از تولدش، بلكه پيش از انعقاد نطفه برنامه‌ريزى كنند() و همه نيازهاى كودكان را براى رشد و تعالى تأمين نمايند.
تأثير روابط والدين در تربيت فرزندان
چشمان ظريف و تيزبين كودك مانند دوربين حسّاس از تمام صحنه هاى زندگى خانواده و به خصوص حركات و رفتار والدين و ديگر اعضاى آن، فيلم بردارى مى كند. از لبخندها، زمزمه ها و نوازشهاى والدين درس خوش بينى، اميدوارى، اعتماد و محبّت مى آموزد و به عكس، از تنديها، بد رفتاريها و عصبانيت هاى آنها درس تندى و بداخلاقى مى گيرد. معمولا كودك سخن گفتن، آداب معاشرت، رعايت نظم يا بى نظمى، امانتدارى يا خيانت، راستگويى يا دروغگويى، خيرخواهى يا بدخواهى را در محيط خانه فرامى گيرد.()براين اساس، نخستين كسانى كه كودك از آنها شكل مىگيرد و بسيارى از روحيات و غرايز او در اثر تماس با آنها به وجود مي‌آيد، والدين هستند. آنها از آن جهت كه بسيارى از ويژگيها و صفات را از خود و اجدادشان به كودكان منتقل مىكنند، عامل وراثتند و از آن جهت كه در تماس هميشگى با فرزند خويش هستند و اعمال و رفتار او را زير نظر دارند و او نيز آنها را الگوى خويش قرار
مي‌دهد، يك عامل محيطى براي تربيت به حساب مي‌آيند. پس پدر و مادر (خانواده) اولين بذر رشد فردى و شخصيت آدمى را مىكارند؛ زيرا كودك در بيشتر حالات خود، مقلّد پدر و مادر خواهد بود. مهمترين و سنگينترين رسالت تربيت به عهده اين عامل است كه با بهرهگيرى از ابزار مختلف، در اين ميدان وسيع، قدم برمي‌دارد و نيازهاى روحى، عاطفى، اخلاقى و اجتماعى كودك را تأمين مىكند.
پدر و مادر، اگر خود داراى ثبات نظر، آرامش روحى و دوستى باشند و هرگونه كينه و خشونت را از خود دور سازند، در ايجاد آرامش روحى فرزند و دلبستگى او به خانه و خانواده، كمك كرده‌اند. بسيارى از كودكان منحرف و كسانى كه در بزرگسالى به جرمهاى سنگين رو مي‌آورند، به خاطر نبود آرامش در خانواده آنهاست.
روابط خانوادگى نقش بزرگى در تحكيم اساس خانواده و تقويت همبستگى ميان اعضاى آن دارد. اين روابط چنان است كه بر رشد و تربيت فرزندان، رسانيدن آنان به مرحله كمال و استقلال تأثير به سزايى دارد.
ضرورت روابط سالم در تربيت
يكى از نيارهاى اساسى والدين و مربيان در امر تربيت و پرورش اخلاقى كودكان، برقرارى ارتباط سالم با آنهاست .
ارتباط صحيح بين پدر و مادر و روابط سالم آنان با كودكان، اولين و مهمترين زمينه رشد و پرورش اخلاقى نونهالان است .
بهترين ملاك و معيارى كه براساس آن تربيت و كيفيت پرورش اخلاقى كودكان را مى توان مورد ارزيابى و دقت قرار داد، همان شبكه ارتباطى اعضاى خانواده با يكديگر است؛ ازاين رو، امروزه خانواده را به “سيستم ارتباطى” تعريف مى كنند كه سلامت جامعه، بازتابى از سلامتى سيستم ارتباطى خانواده است؛ زيرا جامعه سالم، بدون روابط سالم درون خانوادهها امكان پذير نيست.
“سيستم” در اينجا به معناى مجموعه عناصر و يا افرادى كه با هم در جهت اهداف و منافع مشترك، ارتباطى متقابل داشته و در حقيقت يك هويت را مى سازند، به طورى كه اگر در اين سيستم اختلالى ايجاد شود و يا براى يكى از عناصر و يا اعضاى آن مشكلى پديد آيد به ساير عناصر و اعضاى سيستم سرايت مى كند. به قول سعدى شيرين سخن :
بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
بنابراين، اساس تربيت سالم فرزندان جامعه، بستگى كامل به سلامتى خانواده دارد و سلامتى خانواده مستلزم ارتباط سالم بين اعضاى خانواده است.
“ارتباط يا روابط” عبارت است از: فرايند مبادله اطلاعات و احساسات. مبادله بر وزن مفاعله، امرى است طرفينى و دو جانبه، پس ارتباط جريانى است متقابل.
ارتباط سالم و صحيح آن است كه، طرفين در امر مبادله اطلاعات و احساسات در فضايى مناسب مشاركت كرده و با يكديگر هماهنگى داشته و در اين ارتباط، هر دو احساس ارزشمندى كنند. در اينجا جهت تبيين مطلب، مهمترين ويژگيهاى يك ارتباط سالم را در كانون خانواده بين والدين مورد بررسى قرار مى دهيم.
اوّل مهر و محبت: بايد در محيط خانه و خانواده مهر و محبت و عاطفه و دوستى حاكم باشد، و هيچ گونه اثرى از نفرت و كينه و عداوت در آن نباشد و افراد خانواده همديگر را دوست داشته باشند و محبتشان را ابراز و اظهار كنند؛ به ويژه پدر و مادر بايد محبت، ثبات و آرامش را در داخل خانه گسترش دهند، چنان كه خداوند در قرآن كريم فرموده است: “وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِى ذَلِكَ لاَ يَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ”()
از نشانه هاى الهى، آن كه از خودتان براى شما جفتهايى آفريد تا در كنارشان بياراميد و در ميانتان دوستى و مهر نهاد. در اين، نشانههاست مردمى را كه مى انديشند.
بنابراين، ارتباط بين زن و شوهر يا پدر و مادر بايد ارتباط محبت آميز و آميخته با رحمت و شفقت باشد و چنين رابطه‌اى مايه آسايش نفس، و آرامش اعصاب، اطمينان روح و جسم و همچنين موجب همبستگى خانواده، تحكيم اساس آن و دوام موجوديت واحدش خواهد بود.
عشق و محبت و مهربانى، احترام متقابل و هميارى واقعى در گشودن گره تمام مشكلات و برطرف كردن موانع از سر راه خانواده ها را در پى خواهد داشت و وجود روابط محبت آميز در برقرارى تعادل روحى فرزند يك ضرورت محسوب مى شود.
دكتر اسپاچ مى گويد: “آسودگى فردى و اساسى كودك به طور پيوسته نيازمند اتّحاد پدر و مادر و انسجام و هماهنگى آنان در رويارويى با مسئوليتهاى زندگى است.”()
در ميان اعضاى خانواده وظيفه پدر سنگين تر است؛ زيرا او بايد مهر و محبت را بين اعضاى خانواده گسترش دهد؛ به ويژه نسبت به همسرش مهربان باشد و نيازهاى او را برآورده سازد، چون اين هم از حقوق اوّليه همسرش است و هم موجب تربيت صحيح فرزند مى گردد تا بدين وسيله مهر و محبت و دوست داشتن را به فرزندانش منتقل كند.
از پيامبر اكرم(ص) چنين روايت شده: “لِيَتَأسَّ صغيركم بكبيركم، وليَرؤف كبيركم بصغيركم…”() كوچكترهاى شما بايد از بزرگانتان پيروى نمايند و بزرگترهاي شما بايد به كوچكترها مهر و محبت كنند.
پدر نبايد در كانون خانواده بزرگى نمايد، بلكه بايد با افراد خانواده متواضع و دوست و مهربان باشد.
رسول خدا (ص) فرمود: “خيرُ الرّجال مِن اُمَّتى الَّذين لا يَتَطاوَلون عَلى اهلهم ويحنُون وَلايظلمونَهُم…”() بهترين مردان امت من، كسانى هستند كه بر خانواده شان بزرگى نمىفروشند و به آنان مهر مى ورزند و بر آنان ظلم و ستم روا نمي‌دارند.
والدين بايد با قدرشناسى و احترام نمودن به يكديگر، فرزندان را به اين روش پسنديده عادت دهند.
همه روانشناسان معتقدند كه كودكان به موازات نيازهاى زيستى و فيزيولوژيكى به ويژه در سنين نخستين، نيازمند ارتباطات عاطفى و پذيرش از جانب ديگران هستند كه برآورده كردن اين نيازها، موجب بسترسازى آرامش و تعادل روانى و دستيابى به برخى از بالندگىهاى روانى است. آرامش روانى، امنيت خاطر، اعتماد به نفس، اعتماد به والدين، الگوگيرى در مهرورزى به
ديگران و پيشگيرى از انحرافات، نمونه‌اى از اين امتيازات است. به اعتقاد برخى از روانشناسان، مهرورزى و محبت نمودن به كودكان، نه تنها موجب تندرستى بلكه بهترين پل ارتباطى براى تربيت كودكان در ساحتهاى گوناگون اعم از تربيت اخلاقى، دينى، سياسى، عاطفى، فيزيكى و آموزشى است.
ارتباط عاطفى با فرزند موجب مىشود كه وى با والدين خويش صميمى باشد، به آنان اعتماد كند و آنان را پناهگاه خويش در بحرانهاى زندگى بداند. خداوند در قرآن كريم، خطاب به پيامبرش مىفرمايد: “فبما رحمةٍ من الله لِنتَ لهم ولو كنت فظّآ غليظ القلب لانفضّوا من حولك”() به خاطر رحمت خدا بود كه تو با آنان ارتباط صميمى و مهرآميزى پيدا كردى، اگر يك فرد خشن و گستاخ بودى، هر آينه هيچ كس دور تو جمع نمىشد.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. بحارالانوار، ج ،78 ص .14
. محمّدجواد طبسى، حقوق فرزندان در مكتب اهل بيت، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ،1376 ص .31
. سوره فرقان، آيه .74
. سوره كهف، آيه .46
. سوره انفال، آيه 28، سوره تغابن، آيه .15
. فضل طبرسى، مكارم الخلاق، بيروت، دالحوراء، 1408ق، ص 2188 محدث نورى، مستدرك الوسايل، بيروت، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، 1409 ق، ص 113 حسام الدين المتقى، كنزالعمّال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسة الرساله، 1409ق، ج،16 ص .273
. محدث نورى،مستدرك الوسائل، ج 15 ص .112
. فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، ص .220
. حسام الدين متقى هندى، كنزالعمّال فى سنن الاقوال و الافعال، ج 16، ص .443
. محدث نورى، مستدرك الوسائل، ج ،15 ص .170
. محمّدجواد طبسى، حقوق فرزندان در مكتب اهل بيت، ص .34
. شرح رساله حقوق امام سجاد(ع)،ج 1،ص .97
. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعة،ج ،15 ص .123
. فضل طبرسى، مكارم الاخلاق، ص 421 محدث نورى، مستدرك الوسائل، ج 15،ص .168
. على بن شعبه حرانى، تحف العقول عن آل الرسول، ترجمه احمد جنتى ذيل سخنان امام سجاد(ع)؛ رسالة الحقوق، ص 263، ح .23
. صحيح بخارى، جزء ،2 باب الجنائز، ص .118
. احمد بهشتى، اسلام و حقوق كودك، چ چهارم، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، 1380، ص .19
. همان، ص .12
. ابراهيم امينى، آيين تربيت، قم انتشارات اسلامى، 1368،صص 12 و 13.
. سوره روم، آيه .21
. دكتر اسپاك، مشاكل الاباء فى تربية الابناء، ص 44، موسسة العربية للدراسة و النشر، 1980 م، چاپ سوم.
. بحارالانوار، ج ،74 ص ،168 ح .35
. مكارم الاخلاق، ج ،1 ص .468
. سوره آل عمران،آيه .159

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان

به عشق فرمانده
آن شب() محمد محورى به خط مقدم اعزام شده و با وجود آتش سنگين دشمن در حال زدن خاك‌ريز بود. هوا روشن شد و خاك ريز به اتمام نرسيد. حاج حسين() گفته بود على رغم روشن شدن هوا بايد خاك ريز تمام شود.
براى همين برادر محورى كار را ادامه داد. اين در حالى بود كه زير تير مستقيم دشمن قرار داشت.
با اين كه بچهها از او خواستند كمى استراحت كند ولى گفت: تا آخرين نفس بايد ادامه دهم تا دستور فرمانده لشكر را اطاعت كرده، وظيفه خود را به انجام برسانم.
محورى سرانجام با تير مستقيم دشمن به عرش اعلى پيوست.()
ددمنشى گروهكها
در اوايل جنگ، يك روز در كردستان مأموريت پيدا كردم براى حفظ آمادگى نيروها، تعدادى از افراد را به محلى به نام “گردنه آريز” ببرم. در اين بين با خبر شديم يك ماشين ارتشى در كمين ضد انقلاب افتاده است. وقتى به صحنه درگيرى رسيديم، متوجه شديم پيكر پاك شهداى ارتش در آتش سوخته و خاكستر شده است. صحنه تكان دهنده و دل خراشى بود. مدتى بعد از اين حادثه، درگيرى ديگرى در محور سنندج ـ كامياران روى داد. تعدادى از افراد ما در كمين ضد انقلاب قرار گرفتند. به يكى از ماشينهاى سيمرغ مجهز به تيربار كاليبر 50 مأموريت داديم با اجراى آتش، نيروها را نجات دهد. بعداً معلوم شد افراد خودروى سيمرغ هم دچار كمين شدند. چون غروب شده بود، اعزام نيروى بيشتر به محل درگيرى، خطرناك بود. صبح روز بعد كه به محل حادثه رسيديم، با پيكر پاك و نيمه سوخته سه شهيد مواجه شديم. راننده سيمرغ هم تمام سرش آغشته به خون بود و پشت قبضه تيربار افتاده بود و حركت نمىكرد. پوست سرش را با چاقو طورى كنده بودند كه از دو طرف گوش هايش آويزان بود. اين قبيل ددمنشىها، شگرد ضد انقلاب براى تضعيف نيروها بود. وقتى دستم را روى صورتش گذاشتم، ديدم هنوز گرم است. گوشم را روى قلبش گذاشتم. صداى ضربان قلبش را شنيدم.به سرعت او را به بيمارستان سنندج منتقل كرديم. هشت سال بعد با يك نفر مواجه شدم جلو آمد و شروع به احوال پرسى كرد. گفت: من همان كسى هستم كه پوست سرم را كنده بودند!()
يك پاسدار معمولى
بعد از شهادت شاه كرمى فرمانده قرارگاه مسؤوليت تيم شهيد شاه كرمى را به شهيد حاج على دل هنر داد. او كه از كار فرمانده تعجب كرده بود، گفت: براى چى من؟ بچههاى ديگرى هستند كه خيلى از من قديمىتراند. اين مسؤوليت را به آنها بدهيد.
حاج على عراقى گفت: شما لياقتش را داريد. با درايتى كه از شما ديديم، بهتر دانستيم اين سِمَت را به شما بدهيم.
حاج على از روزى كه مسؤوليت را پذيرفت، عاشقانه كار مىكرد. و هيچگاه به مخيله‌اش خطور نمىكرد كه رده‌اش از ديگران بالاتر است. رابطه او با بچهها رابطه فرمانده و زيردست نبود. اگر بنابود كارى انجام گيرد، قبل از اين كه ديگران را به آن امر كند، خودش را موظف به انجام آن مي‌دانست. او معتقد بود: قبل از اين كه من يك مسؤول باشم، يك پاسدار معمولى هستم.()
به جاى مشهدى قاسم
سردار امير حسين جهان شاهى(م 1337 ش) در 21 دى ماه 60 در سن 23 سالگى بر اثر اصابت گلوله دشمن به ناحيه سر به آسمانها پيوست. اميرحسين جانشين فرمانده سپاه كرج بود. در عين حال در بسيارى از مواقع به جاى مشهدى قاسم آب‌دارچى كارهاى آب دارخانه را انجام مي‌داد تا مشهدى قاسم بتواند به خانواده‌اش رسيدگى كند.()
آينه تواضع
سردار ميرزا على رستم خانى در سال 1332 در يكى از روستاهاى زنجان به دنيا آمد و در عمليات بدر به طور مظلومانه به شهادت رسيد. رستم خانى در عين آن كه فردى بسيار شجاع و از مديريتى بالا برخوردار بود، خود را چيزى به حساب نمي‌آورد و فردى متواضع محسوب مىشد. يكى از هم رزمان وى گويد: در منطقه استقرار ما، زمين بسيار ناهموارى بود. براى همين تعدادى تخت خواب فرستادند. رستم خانى آنها را ميان افراد تقسيم كرد، اما براى خودش تختى برنداشت! و روى زمين مىخوابيد و كفش خود را به عنوان متكا زير سرش مىنهاد.()
از رئيست اجازه بگير
سردار يوسف كلاه دوز قائم مقام فرماندهى سپاه بود، ولى نزديكترين فرد خانواده او هم از رده نظامى وى خبر نداشت: روزى مادرش براى ديدار يوسف عزيزش از قوچان به تهران آمد. هنگام بدرقه به فرزند عزيزش گفت: پسرم، چرا به ما سر نمي‌زنى؟ خب چند روز از رئيست اجازه بگير و به قوچان بيا. ما دلمان مىخواهد كمى بيشتر پسرمان را ببينيم.()
خدمت گزارى فرمانده محور
سه روز پيش از والفجر مقدماتى توسط منطقه 6 سپاه كشورى به تيپ 15 امام حسن(ع) معرفى شدم و معرفى نامه خود را با دو تن از ياران به فرمانده محور عملياتى (سردار شهيد عبدالعلى بهروزى) تقديم كرديم. در اولين برخورد با چهره‌اى بشاش توأم با لبخندى مليح روبرو شدم. دستم را فشرد و در آغوشم گرفت. و چون خسته و گرسنه بوديم، گفت: خسته هستيد. ناهار بخوريد و استراحت كنيد. انشاء اللّه بيدار كه شديد، صحبت مىكنيم.
خود او سفره را انداخت و غذا را آماده كرد. و پس از آن سفره را جمع كرد و با وجودى كه فرمانده محور بود، كار پذيرايى را شخصاً عهده‌دار شد. حُسن خلق و صفايش مرا از ارادتمندانش نمود.()
در كربلاى 5
حسين زهرايى در عمليات شكست حصر آبادان(ثامن الائمه) از ناحيه پا مجروح شد. سرانجام يكى از پاهايش به علت همان جراحت، كوتاه گرديد. همين امر باعث شده بود نتواند در جبهه حضور به هم رساند. لذا از پزشكها خواسته بود پاى ديگرش را هم پنج سانتى متر كوتاه كنند تا مشكل او حل شود.
در خط پدافندى كربلاى 5 آتش دشمن خيلى شديد بود. و ما سخت به مهمات نياز داشتيم. وقتى از پشتيبانى درخواست مهمات كرديم، حسين را ديدم كه با مهمات در حال آمدن است.
حسين همان جا ماند و مشغول رزم شد تا شاهد شهادت را در آغوش كشيد.()
واژه با سعادت شهيد
اگر در اين راهى كه قدم گذاشته‌ام ـ و به من الهام شده كه برگشتى ندارم ـ مُردم، مرا شهيد نناميد. چرا كه واژه با سعادت شهيد را نمىشود روى هر كسى گذاشت…من عاشق خدا شده‌ام ولى مردن من دليل اين نيست كه خدا هم عاشق من شده باشد. بارالها، تو ستارالعيوبى و اگر يكى از گناهان و نافرمانىهاى مرا برملا كنى، رسوا مىشوم… در راهى قدم گذاشتم كه بايد سرها را به خدا عاريه داد و بايد جانها را در راه خدا داد. خدايا، آرزو داشتم صدها جان داشتم و همه آنها را فداى راه تو مىكردم. خدايا، من با تو پيمان بسته بودم كه تا پايان راه بروم و بر پيمان خويش هم چنان استوار ماندم.()
يادمانى از عمليات والفجر
در گزارشى از عمليات والفجر كه توسط يكى از امدادگران نگاشته شده، آمده است: ساعت 11 شب مرحله اول عمليات والفجر با رمز يا اللّه شروع شد….عراقىها از ترس، ديوانه وار همه جا را با توپ و خمپاره مي‌زدند… پست امداد ما در دو، سه كيلومترى خط مقدم قرار گرفته است…بعد از عمليات، دشمن تا حالا 17 بار ضد حمله كرده… چند ساعت قبل از شروع حمله و در تمام طول عمليات تا عصر فرداى آن روز آب نبود. ما غذا نخورده بوديم جز يك كمپوت دستهايمان و روپوش همه مان آن قدر خونى شده بود مثل اين كه آن را با خون شسته بوديم. به اندازه‌اى بى خواب و خسته بوديم كه وقتى يك نفر زخمى را مىبستيم، فورا روى تخت خونى دراز مىكشيديم… هر لحظه شهادت را با چشم خود مي‌ديديم. برادرى را مي‌ديدم كه در خون خود مىغلتيد… يكى از مجروحها كه پاسدار بود، به من گفت: “پيام مرا به امام خمينى برسانيد. و به او بگوييد:…همان طور كه گفته بوده تا آخرين نفس به دشمن بتازيد و جلوى دشمن مثل كوه، محكم و مقاومت كنيد، بچهها تا آخرين نفس مقاوت كردند. برادر، اين حرف كسى است كه دارد شهيد مىشود” حالش خراب بود و حتماً شهيد مىشد. گريه مىكرد و همان حرفها را تكرار مىكرد. كلمه شهادتين مىگفت: مىگفت: امام زمان كمك كن تا راه كربلا را آزاد كنيم.()
رهنمود شهيد
بعد از شركت در عمليات بيت المقدس(2) خواستم تسويه حساب كنم اما خواب ديدم پرچمى در دست دارم و پسر شهيدم (محمد حسن) هم پرچم ديگرى آورد به دست ديگرم داد. روى يكى از پرچمها نام مبارك اباعبداللّه الحسين و روى پرچم ديگر نام حضرت عباس نوشته شده بود.
محمد حسن با خوشحالى گفت:”يا زيارت يا شهادت” بعد اضافه كرد: پدر در جبهه بمانيد تا كسانى كه از كارهاى خدا بى خبراند، ريش سفيد شما را ببينند و عبرت بگيرند.
سپس گفت: مبادا فكر كنيد تنها هستيد. هرجا برويد، خدا بالاى سرشماست.() انسان كه خدا را دارد، ديگر چه غمى دارد.
براى همين از بازگشت منصرف شدم و اكنون مىخواهم تا عمر و توان دارم، در جبهه بمانم.()
با يك مناجات لرى
هنگام درست كردن سنگر، بى اعتنا به باران آتش دشمن، داشت با خدا با زبان لرى مناجات مىكرد. مىگفت: خدايا، من از عمليات فتح المبين تا الآن در جبهه هستم. خيلىها را ديدم ده روز آمدند و شهيد شدند. خداجون، تو مثل اين كه از لُرها خوشت نمي‌آد، لرها بو ميدن مگه؟…. گريه مىكرد و اين حرفها را مي‌زد.
شب بعد چند گلوله خمپاره كنار همان سنگر خورد و يكى از آنها عمل كرد. كسى كه آن همه مدت حتى يك تركش كوچك نخورده بود با يك مناجات لرى به شهدا پيوست.()
علت گم شدن در آب راه
ساعت 2 بامداد جهت رسيدن به خطوط اوليه از پاسگاه فرماندهى در منطقه عملياتى بدر خارج شديم و با قايقى تندرو به جلو حركت كرديم. بعداً متوجه شديم راه را اشتباه آمده‌ايم. بعد از حدود يك ساعت، متوجه شناورى بىحركت داخل نيزارها شديم. با كمى دقت فهميديم شناور خودى است. سه نفر در آن بودند، دو شهيد و يك مجروح. رزمنده مجروح گفت: ديشب راه را گم كرديم. ناگهان با كمين دشمن مواجه گشتيم و آنها دو نفر را شهيد و من را مجروح نمودند. از آن لحظه تا الآن منتظر عبور قايقى هستم تا مرا نجات دهد. ديگر اميدى به زنده ماندن نداشتم. اما خداى متعال شما را براى نجات من سرگردان كرده بود تا به اينجا برسيد.
گفتم: به راستى بعضى از راه گم كردنها در هور منشأ الهى دارد و خير و بركت با خود مي‌آورد.()
يك ايثار دردناك
هنگام بازگشت از شناسايى ام “البانى”() نيروهاى عراقى با سگهاى تربيت شده، ما را تعقيب كردند. به ناچار خود را داخل اروند مخفى كرديم. دوست و همراه من، بينى خود را گرفت و ته آب رفت. من قطعه نى پيدا كردم و با آن نفس خود را تازه مىنمودم. عراقىها بعد از آن كه ما را پيدا نكردند، ظاهراً جست و جوى خود را در حاشيه اروند ادامه دادند. منتظر بودم آن برادر و همراه من، از آب بيرون بيايد ولى بعد از مدتى روى آب آمد. متأسفانه به شهادت رسيده بود. يعنى ضرورى ديده بود خود را به شهادت برساند تا عمليات گشت و شناسايى نافرجام نماند…()
عزيزان ما اين گونه از خود مايه مىگذاشتند و براى موفقيت، جان شريفشان را هم فدا مىكردند.
چرا نشستيد؟
در شب عمليات مسلم بن عقيل نتوانستيم از خطى كه آتش بسيار سنگينى از سوى دشمن روى آن متمركز شده بود عبور كنيم. بچهها به قول نظامىها كپ كرده بودند. از سوى ديگر، تعدادى از تخريب چىها كه براى بازكردن معبر رفته بودند، در همان معبر، شهيد شدند و جنازههاى مطهرشان هم در آنجا ماند. در آن شرايط سخت يكى از رزمندگان كه قدى كوتاه و جثه‌اى باريك داشت، بلند شد و با لهجه تركى گفت: چرا نشستيد؟ اللّه اكبر! و بلافاصله به طرف دشمن رفت، بچهها بي‌اختيار به دنبالش رفتند و توانستند با يك يا حسين گفتن و يورش جانانه، سينه به قلههايى بسايند كه تا لحظاتى پيش، كارى غير ممكن به نظرشان مي‌آمد.()
كشف ميدان مين
عملياتى در شرف انجام بود. قبل از آن كه دستور حمله داده شود، هوا توفانى شد. احتمال لغو حمله را مي‌داديم و همگى سخت نگران بوديم. نگران هدر رفتن زحمات طاقت فرساى برادران در سازماندهى عمليات بوديم. بعد از توفان از واحد مهندسى ـ رزمى بى سيم زده، گفتند: بر اثر توفان ميدان مين ناشناخته‌اى كه در مسير عبور رزمندگان بوده، آشكار گرديده است.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. يكى از شبهاى عمليات كربلاى .5
. حاج حسين خرازى: فرمانده سترگ و دلاور لشكر امام حسين (ع) كه مدال شهادت به سينه‌اش نصب كرد.
. راوى: حسين معينى، ر.ك: دژ آفرينان، ص .48
. راوى: سردار رستگار پناه، ر.ك: شبهاى كمين، ص 32 و .33
. راوى: برادر كريمى پناه، ر.ك: شب وصال، ص 77 ـ .76
. راوى: مرتضى جهان شاهى، ر.ك: فرهنگ نامه جاودانههاى تاريخ،ج 14 استان زنجان، ص 93 و .94
. ر.ك: فرهنگ نامه جاودانههاى تاريخ، ج 4 (استان زنجان)، ص 114 به بعد، بويژه ص .123
. ر.ك: صنوبرهاى سرخ، ص .39
. راوى: يداللّه مواسايتان، ر.ك: چاووش بى قرار، ص 137 و .138
. راوى: سيد اصغر قريشى، ر.ك: ذوالفقار، ص .89
. وصيت نامه برادر داود زندى، ر.ك: فرهنگ نامه جبهه، ج 7، ص .388
. راوى: مرتضى عامرى، ر.ك: فرهنگ نامه جبهه، ج 7، ص 474 و .475
. اگر منظور قيوميت و احاطه حضرت حق بر موجودات باشد، سخن درستى است و الّا كاملاً نادرست و باطل است.
. راوى: مسلم عابدينى، ر.ك: فرهنگ نامه جبهه، ج 7، ص .279
. قطعه‌اى از بهشت(ويژه مناطق جنگى جنوب، قرارگاه راهيان نور سپاه زنجان، سال 86) ص .10 راوى: سيد مرتضى حسام زاده، ر.ك: زير آسمان هور، ص 52 ـ .50
. راوى: محمود افقرى، ر.ك: زير آسمان هور، ص .90
. علت شناسايى اين منطقه، فريب دادن عراقىها بود. يعنى ايران مىخواست وانمود كند از منطقه فوق مىخواهد عمليات كند ولى در واقع، فاو هدف عمليات بود.
. راوى: مسؤول اطلاعات و عمليات، ر.ك: در حسرت خوبان، ص81 و .82
. ر.ك: اقتدار، ش 15 و 16، ص 25 به نقل از سرزمين مقدّس، ص225 ـ .223
واپسين لحظات شيخ شريف
حاج حسين شريف قنوتى، مجتهد بود.نگفته بود مرا چه به تفنگ دست گرفتن. وقتى ديد خرمشهر در خطر است، با جان و دل آنجا ماند و تا جايى كه امكان داشت، از خرمشهر دفاع كرد و به ديگران روحيه بخشيد. خيلى كم مىخوابيد. سازمان دهى نيروها، وقتى براى استراحتش باقى نگذاشته بود. غذايش هم يك تكه نان خشكيده و آب بود.
لحظههاى آخر شيخ شريف قنونى بسيار جان كاه است: او با راننده‌اش رضا در حال رانندگى بودند كه ناگهان عراقىها جلوى آنها را سر خيابان 40 مترى سد كردند. رضا گفت: اينها عراقي‌اند! شيخ گفت: سريع برگرد به سمت مسجد جامع وقتى مىخواست برگردد. ماشين را به رگبار بستند. در اين تيراندازى، زانوى رضا گلوله خورد دست و پا و ران شيخ هم مورد اصابت 7 ـ 8 گلوله قرار گرفت كمى جلوتر كه رفتند، عراقىهاى نامرد آرپى جى زدند و خودروى آنها واژگون شد و به جدول كنار ميدان خورد و متوقف شد. عدّه‌اى از آن دون صفتان، رضا راگرفته و كتفش را شكستند. عدّه‌اى هم مانند كفتار دور شيخ را گرفتند. و شروع به پاى كوبى كردند و گفتند: اسرنا الخمينى، اسرنا الخمينى؛ يعنى خمينى را اسير كرديم. (يعنى شيخ شريف براى آنها خيلى اهميت داشت).عمامه‌اش را از سر برداشتند. در حالى كه از بدن شيخ خون جارى بود، عراقىها را نصيحت مىكرد: امروز، حسين زمان خمينى است و يزيد زمان، صدام است. از زير تحكم يزيد بيرون بياييد و برويد تحت بيرق حسين.
سرباز عراقى با عصبانيت سرنيزه كلاش را به شقيقه او كوبيد. او را سرپا نگاه داشتند، در حال بريدن جمجمه‌اش بودند، به بي‌رحمانهترين شكل، شيخ فقط اللّه اكبر مىگفت.
دور جنازه مطهرش جمع شدند و پايكوبى كردند. اين بار خواندند: قتلنا الخمينى…دست بردار نبودند. بعد از جسارتهاى زياد به بدن مقدّس شيخ، عمامه‌اش را به گردنش بستند و آن را در خيابان به روى زمين كشيدند.
آن گاه جنازه را بالاى يك ساختمان دوطبقه آويزان كردند و از آن جا به پايين انداختند. رهبر انقلاب درباره شيخ و حماسه او فرمود: اگر شيخ شريف شهيد نمىشد. خرمشهر از دست نمي‌رفت. چون او خيلى شجاع و انقلابى بود.()
ملاقات دو فرمانده
فرمانده كل قوا حضرت آيت اللّه خامنه‌اى در خاطره جالبى فرموده‌اند: در عمليات، دست محمد كاوه() مجروح شده بود. براى همين به مشهد آمد و مدتى در بيمارستان بسترى بود. سپس مجدد به جبهه رفت و در تهران نزد من آمد. ديدم دستش متورم است. پرسيدم: دستت درد مىكند؟
گفت: نه.
در آنجا از طريق برادران مشهدى فهميدم دستش شديد درد مىكند ولى او دردش را كتمان مىكند.
اين كه انسان دردش را كتمان كند، مستحب است.()
احمد و حسين و مهدى
دو نفر از فرماندهان عراقى را ما گرفتيم. مىگفتند: وقتى اسم احمد كاظمى، حسين خرازى يا مهدى باكرى مي‌آمد، لرزه بر اندام ما مي‌افتاد. دعا مىكرديم رو به روى لشكرهاى اين سه نفر نباشيم چون مطمئن بوديم كه اينها مي‌آيند و مي‌زنند و هيچ كس هم جلودارشان نيست.()

/

آفاق برون مرزى انقلاب اسلامى

اسلام دين جهانى و جاودانى
بر حسب آيات متعددى، قرآن كريم اسلام را آيين جهانى، جاودانى و همگانى معرفى مىكند كه نه مرزهاى جغرافيايى آن را محدود مىكند و نه آن كه در زمان خاصى محصور مىماند، به علاوه تفاوتهاى قومى، قبيله‌اى و فرهنگى كه بر ملل گوناگون سايه افكنده اين حقيقت الهى را در تنگنا قرار نمي‌دهد.
قرآن مىفرمايد: «قل يا ايّها النّاس انّى رسول اللّه اليكم جميعاً؛() (اى پيامبر) بگو اى مردم، من فرستاده خداوند بر همه شما هستم.» «و اوحى الىّ هذا القرآن لانذركم به و من بلغ…؛()اين قرآن بر من وحى گرديده است تا شما را و هر كس را كه به او برسد بيم دهم.» «تبارك الّذى نزّل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا؛() بزرگوار و مبارك است آن كسى كه اين فرقان را بر بنده‌اش فرو فرستاد تا جهانيان را بيم دهنده‌اى باشد.» «و ما ارسلناك الّا كافّةً للنّاس بشيراً و نذيراً و لكنّ اكثر النّاس لايعلمون؛() تو را به عنوان پيامبر خويش نفرستاديم مگر بر همه مردم بشارت دهنده و بيم دهنده ولى بيشتر مردم نمي‌دانند.» «ان هو الّا ذكر للعالمين؛() و اين جز يادآورى و اندرزى براى مردم جهان نمىباشد.»
بر اساس همين ديدگاه جهان شمولى رسول اكرم(ص) بعد از آن كه در منطقه حجاز آرامش و امنيت را حاكم ساخت و از ناحيه مشركان، كافران و ديگر دشمنان در شبه جزيره عربستان آسوده گرديد، فرصت را غنيمت شمرد و با زمامداران وقت، رؤساى قبايل و رهبران مذهبى مسيحيان جهان آن روز باب مكاتبه را گشود و آئين اسلام را به ملل زنده آن روز جهان عرضه داشت. البته اگر
لجاجتهاى خصم داخلى با نبردهاى خونين، جامعه اسلامى را به خود مشغول نمىساخت، پيش از اين پيامبر رسالت خود را در جهان علنى مىساخت.
مجموع يكصد و هشتاد و پنج نامه از ميان مكتوبات پيامبر كه جهت تبليغ و دعوت به اسلام و يا به عنوان ميثاق و پيمان در دست مىباشد كه محدثان و مورخان آنها را ضبط كرده‌اند، از محتواى اين نامهها بر مي‌آيد كه روش اسلام در فراخوانى ملل جهان به آيين محمّدى بر اساس منطق، برهان، اندرز و نصيحتهاى حكيمانه توأم با لطافتهاى اخلاقى و نرمشهاى پيامبر بوده است و اين اسناد و مدارك ادعاى دروغين برخى خاورشناسان و مورّخان را كه خواسته‌اند پيشرفت اسلام را محصول خشونت و زور و شمشير بدانند، باطل مىسازد.()
گروهى از مغرضان و محرومان از خرد و ايمان، اين رسالت جهانى را به ديده ترديد نگريسته‌اند و اين اتهام يا سخن واهى را مطرح كرده‌اند كه موضوع عموميت رسالت پيامبر بعدها بوجود آمد و اين برنامه در آغاز مطرح نبوده است، سر ويليام موير انگليسى در رأس اين دسته از خاورشناسان قرار مىگيرد. اما چنان كه اشاره كرديم هم آيات قرآن و هم مكاتبات پيامبر، خلاف اين تفكّر غير واقعى را به اثبات مي‌رساند.()
بطور قطع آن چه كه بر خلاف نقشههاى مخالفين، كارشكنىهاى مشركين و تبليغات زهرآگين يهود و نصارا، موجب موفقيت اين عقيده گرديد آن است كه در درجه اول تعليماتش توسط خالق هستى و خداوند جهانيان بنياد نهاده شده و در درجه دوم اين آيين بر اساس سرشت و فطرت آدميان، بنا گرديده و خردهاى سالم
و منطق خالصانه حقايق آن را مىپذيرد. البته خوش رفتارى مسلمانان در هنگام تبليغ اسلام با مردمان ديگر مذاهب و اهتمام فوق العاده مسلمين صدر اسلام به رهبرى رسول اكرم(ص) گسترش و نشر اسلام را تسريع نمود و قرآن كريم چه زيبا اين روند را بيان فرموده است: «هو الّذى أرسل رسوله بالهدى و دين الحقّ ليظهره على الدّين كلّه و لوكره المشركون؛() او پروردگارى است كه پيامبر خود را براى هدايت مردم فرستاد، با دينى بر حق(و آيينى استوار) تا او را بر تمام دينهاى ديگر غالب گرداند، هر چند مشركان را خوش نيايد» و در جاى ديگر مىفرمايد: «يريدون ليطفئوا نور اللّه بأفواهم و اللّه متمّ نوره و لو كره الكافرون؛() اراده نموده‌اند نور خداوند را با دهانهاى خويش خاموش كنند ولى خدا كامل كننده نور خود است اگرچه كافران(از اين روند) اكراه دارند.»
عبدالنبى مغربى استاد دانشگاه الجزيره مىنويسد:
«…اسلام لزوماً فراگير و جهانى است و دستورها و هم چنين بينش آن از اين جهان، تنها ناظر به نژاد خاص يا قوم معيّن نمىباشد بلكه به همه افراد بشر در روى كره زمين مربوط مىشود بنيانگذار اسلام (رسول اكرم(ص)) كمى پس از تصويب قانون اساسى مدينه پيامهايى به سلاطين خاورميانه فرستاد و آنان را به قبول اسلام دعوت نمود…دين اسلام از سال 660 ميلادى، تقريباً سى سال پس از رحلت پيامبر به چنان وسعتى دست يافته بود كه از همان موقع از امپراتورى اسلام سخن به ميان مي‌آمد…»()
پروفسور سرتوماس آرنولد عقيده دارد:
«…عاملى كه مسلمانان را به حمل پيام و رسالت اسلام، به سوى مللى كه بر آنان وارد مىشدند بر مي‌انگيخت و آنان را به جنبش وا مي‌داشت حرارت و شورى بود كه نسبت به حقيقت دين داشتند…با گذشت يك قرن از وفات پيامبر، پيروانش از غرب به اسپانيا رسيده و از شرق رود سند را درنورديدند و چيزى نگذشت كه در رأس يك امپراتورى عظيمى قرار گرفتند كه از امپراتورى روم در اوج قدرتش بزرگتر بود. با اين كه در قرون بعد پايههاى اين امپراتورى عظيم شكاف برداشت، پيروزىهاى فكرى و معنوى آن هم چنان به پيشرفت خود ادامه داد.»()
لوئى گارده فيلسوف و محقق مسيحى و متخصّص در انديشه اسلامى و هم چنين تحليل گر ساختارهاى جوامع اسلامى يادآور شده است:
«ارزشهاى متعالى مذهب اسلام كه منبع ادراكات مسلمانان است از يك سو و صفت نزديك خالق به مخلوق و نيز هادى و رحمان و رحيم بودن او نسبت به انسان از سوى ديگر، از جمله مسايلى هستند كه دنياى مادى امروز را مورد استيضاح قرار مي‌دهند.»()
مارسل بوازار، اسلام شناس سوئيسى گفته است:
«اصل توحيد در قرآن، علاوه بر اعتقاد به يگانگى خدا، عامل رهبرى و دستگيرى انسانها به سوى وحدت و تفاهم جهانى مىباشد، اين ديدگاه اسلام روشنگر ارج نهادن به انديشههاى سياسى و اجتماعى و پيوستگى و تفاهم جهانى در مسير اتحاد ملل اسلامى است.»()
وى در جاى ديگر مىنويسد:
«اسلام قادر است مستقيماً در پي‌ريزى نظام تازه‌اى براى روابط بين ملتها كوشش كند و در پيشاپيش جنبشهاى ضد استعمارى مردمى كه
به خاطر آزادى و برابرى و عليه تبعيض نژادى مىجنگند، نقش رهبرى قاطع را بر عهده گيرد.() در آينده‌اى نه چندان دور اسلام نقش خود را در روابط بين المللى دوباره باز خواهد يافت و امّت مسلمان، عظمت و افتخار پيشين را از سر خواهد گرفت. پيام آسمانى قرآن در عين حال كه بر انگيزنده خلق هاست آرام بخش دلها نيز هست، در حقيقت اسلام تنها نصيحت گر فضيلتها نيست بلكه برانگيزنده روح فضيلتهاست…»()
مارسل بوازار در اثر ديگر خود پاسخ برخى ترديدها را درباره ويژگىهاى جهان منشى اسلام داده و گفته است اين خصوصيت از چند جنبه ثابت مىگردد، يكى توحيد مطلق و وحدت جهان و حاكميت خداى واحد بر تمامى عالم، دوم خطابهاى قرآن غالباً به خصوص در سورههاى مكّى يا ايّها الناس است، سوم عامل پيوند دهنده افراد مسلمان، قوميت، اشتراكهاى تاريخى، مسايل اقليمى و فرهنگى ملّت و سرزمينها نمىباشد، بلكه اقرار به وجود خداى يكتا و اعتقاد به قرآن كريم، قبله‌اى واحد و مشتركات معنوى ديگر امّت مسلمان را منسجم و متحد مىسازد، حتى غير مسلمانان در صورت اعتقاد به يكى از اديان آسمانى به عضويت در اين امّت فراخوانده مىشود و مىتواند پيرو دستورات آيين خود باشد به شرط آن كه مقرّرات اسلامى را مراعات كند و براى جوامع اسلامى اختلالى بوجود نياورد،() او پس از اين بررسىها مىنويسد:
«…از آن جا كه هدف ارشاد دينى به آينده متعالى و ابدى انسان مربوط مىشود پس جهان منش است و نيز اعتقاد به خداى يگانه عالم هر اصل نژادى و يا عصبيّت ملّى را از ميان مىبرد. بى شك جهان منش بود ن شريعت مبيّن تعميم ايمان است…»()
پرتو افشانى در نقاط ديگر
انقلاب اسلامى ايران نيز پرتوى از بعثت نبوى، مشى عَلَوى و حماسه حسينى مىباشد و در واقع ارزشهاى الهى و بنيانهاى قرآنى در شكلگيرى، پيروزى و استقرار آن دخالت داشت، بنابراين نمىتواند در مرزهاى ايران محصور بماند، به فرمايش امام خمينى، ملت ايران در اين حركت با تعاليم اسلامى پيشرفت كرد، با خواست الهى بيدار شد و با اتحاد كلمه و بدون برخوردارى از ساز و برگ قيام نمود و موانع را كنار زد.() ملت خداجوى ايران در دوازدهم فروردين شناسنامه به دست به سوى مراكز رأىگيرى هجوم برد تا به نبوّت محمّد صلى اللّه عليه و آله و ولايت على عليه السلام گواهى دهد و به پيامبر عرض كند: لبيك يا رسول اللّه! سخنانت را در روز غدير شنيدم و اكنون آمده‌ام به جانشين بر حقّت دست بيعت دهم، بيعتم را پذيرا باش. به على عليه السلام بگويد: فريادهاى مظلومانه ات را شنيدم و براى دفاع از تو و آرمانهايت آماده‌ام، قبول كن. به امام حسين(ع) عرض كند اگر در صحراى كربلا نبودم به نداى ” هل من
ناصرت ” لبيّك بگويم اكنون با جان و دل آمده‌ام تا در عمل ثابت كنم سرباز توأم، پذيرايم باش. به ولىّ عصر ارواحنا فداه عرضه بدارد: اكنون كه ايران را از دست ظالمان باز گرفته‌ايم تو ما را پناه ده و حق ما را از ظالمان بستان و به خانه دل ما قدم بگذار. كرم نما و فرودآ، كه خانه خانه توست. و به نايب بر حق امام زمان(عج) خمينى بت شكن بگويد: من به جمهورى اسلامى رأى مي‌دهم، نه يك كلمه كم و نه يك كلمه زياد.
و شامگاهان آغاز نشده بود كه ماه تابان «جمهورى اسلامى» دميد و نه تنها ايران كه خانههاى مستضعفان و كوخهاى محرومان را در سراسر گيتى روشن ساخت و روح تازه‌اى به كالبد ستمديدگان جهان دميد.
و امام امت در پيامى از اين يوم اللّه بزرگ چنين ياد كردند:
«من در اين روز مبارك، روز امامت امت و روز فتح و ظفر ملّت، جمهورى اسلامى ايران، را اعلام مىكنم…مبارك باد بر شما روزى كه پس از شهادت جوانان برومند و داغ دل مادران و پدران و رنجهاى طاقت فرسا، دشمن غول صفت و فرعون زمان را از پاى درآورديد و با رأى قاطع به جمهورى اسلامى، حكومت عدل الهى را اعلام نموديد. حكومتى كه در آن جميع اقشار ملت با يك چشم ديده مىشوند و نور عدالت الهى بر همه و همه به يك طور مىتابد…
صبحگاه دوازده فروردين كه روز نخستين حكومت اللّه است، از بزرگترين اعياد مذهبى و ملّى ما است. ملت بايد اين روز را عيد بگيرند و زنده نگهدارند. روزى كه كنگرههاى قصر دوهزار و پانصد سال حكومت طاغوتى فرو ريخت و سلطه شيطانى براى هميشه رخت بر بست و حكومت مستضعفين كه حكومت خدا است به جاى آن نشست…
هان! اى ملت عزيز كه با خون جوانان خود،حقّ خود را بدست آورديد، اين حق را عزيز بشمريد و از آن پاسدارى كنيد و در تحت لواى اسلام و پرچم قرآن، عدالت الهى را با پشتيبانى خود اجرا نمائيد. من با تمام قوا در خدمت شما كه خدمت اسلام است اين چند روز آخر عمر را مىگذرانم و از ملت انتظار دارم كه با تمام قوا از اسلام و جمهورى اسلامى ايران پاسدارى كنند».
امام خمينى تأكيد كرده‌اند:
«…اگر…متاع بزرگمان را آن طور كه هست به عالم عرضه كنيم كه اين جمهورى اسلامى است همه مىپذيرند و ممالك اسلامى يكى پس از ديگرى به شما اقتدا مىكنند…() نهضت ايران مخصوص به خودش نبوده و نيست براى اين كه اسلام اختصاص به طايفه خاصى ندارد. ما كه نهضت كرديم براى جمهورى اسلامى بوده است. نهضت براى اسلام نمىتواند محصور يك كشور باشد و نه حتى به تمام كشورهاى اسلام…() همه ما با هم قيام كرده‌ايم كه اسلام را در اينجا زنده كنيم و ان شاء اللّه انقلاب را به همه جا صادر مىكنيم…».()
اصولاً صدور معنويت و پرتوهاى فكرى و فرهنگى اين انقلاب بر اثر برنامه ريزىهاى سياسى، فعاليتهاى تبليغى و تلاشهاى بين المللى انجام نگرفته و وقتى خورشيدى از اوج آسمان ايمان نور افشانى مىكند خود انوارش معرّف و مبلّغ و ناشرش خواهد بود. اين نكته را امام مورد توجه قرار داده است.
«آن طور كه ملّتهاى اسلامى خارج، اطلاع پيدا كردند و بر وقايع اينجا، نه اين بوده است كه ما يك تبليغاتى داشتيم و آنها را با تبليغات خودمان آن طور عاشق اين انقلاب كرديم. اين انقلاب خودش منعكس شده در آنها و آنها كه بى غرض بودند فهميده‌اند كه تا يك حدودى شماها چه مىخواهيد…() انقلاب ما متكى به معنويات و خداست همان خط معنويتى كه (بر اثر آن) مردم دنيا متوجه انقلابمان شدند…»()
انقلاب اسلامى همانگونه كه مورد اقبال مسلمين و محرومان جهان قرار گرفته، قدرت بزرگ را دچار هراس نموده است زيرا مظلومان عالم راه اميدى را يافته‌اند كه مىتواند براى استبكار خطرآفرين باشد و بساط تجاوزها، زورگويىها و ناراستىهاى آنان را بر هم مي‌ريزد، از اين روى كوشيد با اجراى نقشههاى گوناگون، توطئههاى متعدد، شايعه افكنى، نشر اكاذيب، ايجاد تفرقه بين مردم‌و… اين فروغ فروزان را خاموش كنند امّا به لطف خداوند انقلاب ايران از گزند اين نيرنگها مصون مانده است.
امام خمينى فرموده‌اند:
«انقلاب اسلامى ايران با تأييد خداوند منان در سطح جهان در حال گسترش است ان شاء اللّه با گسترش آن قدرتهاى شيطانى به انزوا كشيده خواهند شد و حكومت مستضعفان برپا و زمينه براى حكومت جهانى مهدى آخرالزمان (عج) مهيا خواهد شد.»()
«اين انقلاب اسلامى ايران همچو در دنيا چهره پيدا كرده است كه همه قدرتهاى بزرگ را به وحشت انداخته است كه مبادا اين انقلاب با آن چهره واقعى كه دارد، همه جا توجه به آن بكنند و يك وقت ابرقدرتها ببينند كه ممالك اسلامى و ممالك ديگر هم از دست آنها رفت، از اين جهت كوشش مىكنند كه اينجا (را) كه هسته مركزى اين انقلاب و نهضت اسلامى، بكوبند…»()
بنيان گذار نظام اسلامى ايران و رهبر كبير انقلاب، امام خمينى اظهار اميدوارى كرده است:
«اگر چنانچه اين قدرت كه از ناحيه خدا به اين ملت اعطا شد و توانايى آن را پيدا كرد تمام قدرتهاى مجهز به ضد ملّت را خنثى كند و همه دستها را از ذخاير خودش و از ملت خودش قطع كند، اگر اين محفوظ بماند اميد اين است كه اين مطالب در همه ممالك اسلامى و در همه جاهايى كه مستضعفين جهان تحت سلطه مستكبرين بودند اين مسأله انجام گيرد() ما انقلابمان را به تمام جهان صادر مىكنيم، چرا كه انقلاب ما اسلامى است و تا بانگ: لا اله الّا اللّه و محمد رسول اللّه بر تمام جهان طنين نيفكند مبارزه هست و تا مبارزه در هر جاى جهان عليه مستكبرين هست، ما هستيم…»()
اما تأكيد مىنمايند صدور انقلاب به معناى كشورگشايى نمىباشد:
«اين كه مىگوئيم بايد انقلاب ما به همه جهان صادر بشود، اين معنى غلط را از او برداشت نكنند كه ما مىخواهيم كشورگشايى كنيم. ما همه
كشورهاى مسلمين را از خودمان مي‌دانيم، همه كشورها بايد در محل خودشان باشند. معنى صدور انقلاب ما اين است كه همه ملتها بيدار بشوند و همه دولتها بيدار بشوند و خودشان را از اين گرفتارى كه دارند و از اين تحت سلطه بودنى كه هستند و از اين كه همه مخازن آنها دارد به باد مي‌رود و خودشان به نحو فقر زندگى مىكنند نجات بدهد.»()
مقام معظم رهبرى حضرت آيت اللّه العظمى خامنه‌اى در تبيين اين مفهوم مىفرمايند:
«…صدور انقلاب يعنى صدور فرهنگ انسان ساز اسلام و صدور صفا و خلوص و تكيه و اصرار بر ارزشهاى انسانى. ما به اين كار و انجام اين وظيفه افتخار مىكنيم. اين راه انبياست و ما بايد اين راه را ادامه دهيم…چرا بايد شرم كنيم از اين كه غيرت و حميّت و ايستادگى در مقابل قدرتهاى باطل را به صورت درس عملى به ملتهاى ديگر ارائه و تعليم بدهيم؟ ملتها باور نمىكنند كه بشود با عوامل و مزدوران قدرتهاى استكبارى در افتاد. ما در افتاديم و پيروز هم شديم. چرا اين عمل و تجربه خودمان را در اختيار افكار عمومى ملتها نگذاريم؟ ما اين انقلاب را صادر مىكنيم. اگر منظور اين است كه ما مواد منفجره صادر مىكنيم، اين ادعا دروغ است، اين كار را خود دستگاههاى پليد خبيث استكبارى مىكنند.»()
اصولاً شخصيتهاى مذهبى، سياسى و فرهنگى جهان و نيز رسانههاى كشورهاى گوناگون انقلاب اسلامى را يك حركت اميدوار كننده براى مسلمانان جهان و محرومين ملل تلقّى كرده‌اند. چنان چه شيخ يوسف شبلى امام جمعه شهر مينتوكانادا آن را نجات دهنده مسلمانان سراسر جهان دانسته است، ابومسلم رهبر مسلمانان گويان رشد فكرى و آگاهى سياسى مسلمين اين سرزمين را متأثر از انقلاب اسلامى مي‌داند، شهيد سيد عارف حسين حسينى از علماى پاكستان، يادآور گرديد: اين حركت، مردم پاكستان را از درون منقلب نمود، علامه سيد محمد حسين فضل اللّه دانشور برجسته لبنانى يادآور شد اين انقلاب، به تمام مسلمانان و مستعضعفان جهان تعلّق دارد. شهيد حجة الاسلام و المسلمين سيّد محمد باقر حكيم رئيس مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق (در سالهاى حاكميت حزب بعث بر عراق) انقلاب را اميد محرومان به شمار آورد. سر دبير نشريه تحقيقات اسلامى سنگال گفت: انقلاب اسلامى ايران باعث شكوفايى در اين كشور شد. محمد خليل ابراهيم، مسلمان اهل سودان اظهار داشت: اين انقلاب بر پايگاههاى مردمى تكيه دارد و سرانجام موفق مىشود حقيقت را براى جهانيان آشكار سازد.
دكتر كليم صديقى(ره) رئيس سابق انيستيتوى اسلامى انگلستان در بخشى از سخنان خود يادآور شد:انقلاب اسلامى ايران هدف ما بود و در انتظارش بسر مىبرديم. ما فكر مىكنيم تحت رهبرى امام خمينى انقلاب صدر اسلام دوباره تكرار شود. رئيس دانشكده الهيات دانشگاه عليگره هند و از رهبران برجسته شيعيان اين سرزمين طى اظهاراتى گفت: انقلاب ايران نشان داد كه زنده نگاه داشتن خاطره كربلا و تكرار هر ساله آن بيهوده و بى حاصل نبوده است. بلكه چنان تأثير شگرفى در دگرگون سازى وجدانهاى انسانى دارد كه با گذشت چهارده قرن هنوز مىتواند بساط طاغوتها را برچيند. يكى از شخصيتهاى برزيلى كه در سال 1361 ش به
ايران سفر نمود، از فراگيرى انقلاب ايران سخن گفت و افزود: افكار مسلمانان در سراسر جهان و همه نيروهاى آزادى بخش كره زمين امروز انقلاب اسلامى ايران و امام خمينى را تأييد مىكنند. ما اطمينان داريم كه صداى اين انقلاب در تغيير سرنوشت همه ملتهاى دربند و نهضتهاى رهايى بخش و مبارز مؤثر خواهد بود، چرا كه نظامى كه هم اكنون در ايران حاكم است بر اساس قرآن و اسلام مىباشد.
دكتر احمد هوبر متفكر مسلمان اهل سوئيس در حاشيه كنفرانس انديشه اسلامى، در تهران، گفت: همه ما شاهد هستيم كه امروز جمهورى اسلامى نه تنها در سطح جهان اسلام بلكه در عرصه سياست جهانى، بسيار با ثباتتر و قوىتر شده است. ابراهيم امين از مسلمانان لبنانى كه در جماران به ديدار امام خمينى نايل گرديده گفت: پيام امام براى تمام مسلمين و محرومين جهان است و به همين دليل همه كسانى كه از نژادهاى مختلف و كشورهاى متفاوت آمده بودند، به هنگام ديدار با امام به گريه افتادند.
عبدالمجيد مسعود مسلمان اهل كنيا گفت: وقتى امام را ديدم، اين احساس را پيدا كردم كه ايشان امام و رهبر تمام مسلمانان جهان مىباشد. رهبر جنبش اتحاد اسلامى تونس در مقاله‌اى نوشت: كمترين تأثير انقلاب اسلامى ايران در تونس اين است كه عدّه زيادى را به اين فكر واداشته كه مىشود مذهب را به متن آورد، مىشود تبعيضها، استعمار شدنها و به بردگى كشيدن انسانها را از ميان برد. نماينده آزادى بخش كشور بحرين در مصاحبه‌اى خاطرنشان ساخت: تنها آرزوى ملت بحرين پيروزى انقلاب در ايران بود و اهميت اخبار ايران به جايى رسيد كه در بحرين هر كسى فكر مىكرد اين اخبار در داخل بحرين جريان دارد و به خود مردمش مربوط است. عبدالحميد أجل سفير سابق الجزاير در ايران گفت: انقلاب اسلامى ايران از نظر ما با امپرياليسم و صهيونيزم مبارزه مىكند و حركتش در جهت ترقى، پيشرفت و آزادى ملتهاست. عبدالحليم خدّام وزير امور خارجه سابق سوريه يادآور شد: انقلاب ايران نه فقط براى ايران، بلكه براى سراسر منطقه و جهان انقلاب عظيمى است و تحكيم آن به نفع همه خواهد بود.
حبيب شطّى دبير كل سابق سازمان كنفرانس اسلامى ضمن ستايش از نقش انقلاب اسلامى گفت: انقلاب اسلامى ايران به همه نشان داد كه اسلام چقدر قدرتمند است و اين كه ايمان مىتواند به مسلمين كمك كند تا به حكومت دلخواه خود برسند. ما دوست
داريم اين بيدارى در كشورهاى اسلامى ديگر نيز مشاهده گردد. دانشمند برجسته لبنانى شيخ محمد مهدى شمس الدين طى بياناتى گفت: پيروزى انقلاب اسلامى در تقويت روح دينى و معنويت مسلمانان جهان تأثير بسزايى داشته است و به همين دليل ابرقدرتها عليه آن قد علم كرده‌اند. ما بخوبى درك مىكنيم كه اين انقلاب تمام هستى ملّت خود را در راه اسلام و رهايى مستضعفان دنيا در طبق اخلاص نهاده است.
هنرى كيسينجر وزير اسبق امور خارجه آمريكا طى مقاله‌اى به واقعيت هايى اشاره كرد: پيروزى ايران عقايد راديكال اسلامى را از جنوب شرقى آسيا تا سواحل اقيانوس اطلس گسترش خواهد داد. برونوكرايسكى صدر اعظم سابق اتريش چنين گفته است: انقلابى كه در ايران رخ داد موجب علاقه بيشتر به اسلام در خارج از جهان اسلام شده است، اين انقلاب در خارج از جهان اسلام نفوذ فراوانى كرده است.()
تأثيرگذارى بر تكاپوگرىهاى جهان اسلام
علامه محمد اقبال لاهورى متفكر و شاعر پاكستانى در كتاب خود پيش بينى كرده است كه تهران در آينده قرارگاه مسلمانان خواهد شد.() سخن وى محقق گرديد و كشور ايران پس از پيروزى انقلاب اسلامى به صورت ام القراى جهان اسلام درآمد، اين تحوّل شگرف كه برآمده از مذهب است به تجديد حيات اسلام در جهان مدد رسانيد كه از مهمترين نمودهاى آن تولد، تداوم و گسترش جنبشهاى سياسى اجتماعى در دهههاى اخير است.
در برخى كشورهاى مسلمان تا قبل از وقوع اين انقلاب حركتهاى مذهبى يا به طور كلّى وجود نداشتند و چنانچه از موجوديت برخوردار بودند، فعاليّت برجسته‌اى نداشتند و حتى برخى از اين جنبشها در برابر استبداد و استكبار انعطاف، انفعال و نرمش نشان مي‌دادند كه با الهام گرفتن از انقلاب ايران موضع فعّالى پيش گرفتند و از نظر كمّى و كيفى به رشد قابل ملاحظه‌اى دست يافتند، حتى در پاره‌اى از ناطق خاورميانه، آسياى جنوب و جنوب شرقى و آفريقاى شمالى و شرقى جنبش هايى جوشيدند كه رويش شكوهمند خود را مديون انقلاب اسلامى مي‌دانند.
نماينده سودان در كنفرانس قدس گفت: اين انقلاب به اين زودى آغوش خود را بر روى جنبشهاى آزادى بخش باز كرده است.() رهبر جنبش اتحاد اسلامى تونس تصريح نمود: مبارزان
مسلمان تونس از انقلاب اسلامى ايران الهام مىگيرند.()
دبير كلّ سازمان آزادى بخش فطانى (واقع در جنوب تايلند) در يك اظهار نظر پيرامون انقلاب اسلامى خاطرنشان ساخت: ما پيروزى انقلاب ايران را پيروزى اسلام مي‌دانيم و چون مردم فطانى مسلمانند، پيروزى آن، روحيه رزمى و مقاومت آنها را بيشتر و اميدها را به پيروزىهاى بزرگ چند برابر كرد.() يكى از مبارزين فلسطينى گفته است: فلسطينىها فكر مىكنند اگر چند پايگاه و يا چند منطقه را از دست بدهند مهم نيست و مىتوان آن را در آينده باز گرداند ولى اگر انقلاب اسلامى با شكست روبرو شود همه چيز را از دست مي‌دهند و امروز با وجود انقلاب اسلامى ما مىگوئيم همه چيز داريم و آن روزهايى كه مىگفتيم تنها هستيم از بين رفت، زيرا رمز پيروزى انقلاب فلسطين با پيروزى انقلاب اسلامى بدست مي‌آيد و حتماً با اتّحاد مسلمانان، قدس و سرزمينهاى اشغالى از زير سلطه صهيونيسم خارج خواهد شد.()
نماينده جنبش آزادى بخش اريتره يادآور شد: پيروزى انقلاب اسلامى براى سازمان آزادى بخش اريتره يك رويداد بزرگ و جنبش آزادى بخش مورو در اين باره متذكر گرديد: هنگام فرار شاه ايران، اطمينان پيدا كرديم انقلاب اسلامى پيروز خواهد شد، خصوص وقتى امام از پاريس به تهران عزيمت فرمودند و ديگر علماى دين تحت رهبرى ايشان به حركت درآمدند، ما دريافتيم خون بر شمشير پيروز است و اين درس بزرگى براى ما بود.()
سيف الدّين ايّوبى رهبر جمعيت اسلامى جزاير آنتيل گفت: زمانى كه انقلاب اسلامى در ايران به ثمر رسيد مسلمانان اين جزاير آن را انقلاب خود دانستند، رهبر نظام اسلامى ايران قائد تمامى مسلمانان جهان اسلام و از جمله جزاير آنتيل مىباشد.() ابوبكر محمّد، نايب رئيس شوراى اسلامى در آفريقاى جنوبى اظهار داشت: مسلمانان اين سرزمين همواره در آرزوى يافتن يك حكومت اسلامى اصيل بودند تا آن را الگوى حركت انقلابى خود قرار دهند كه هم اكنون با تحقق يافتن انقلاب اسلامى به آرزوى ديرينه خود دست يافته‌اند.()
در مقاله‌اى درباره تأثير انقلاب اسلامى بر نيجريه چنين مىخوانيم: زعامت امام خمينى در ايران و توفيق وى در برپايى جمهورى اسلامى در نيجريه تأثير شگرفى داشته است به گونه‌اى كه فعاليتهاى معارضه جويانه مردم نيجريه هم اكنون شامل طيف گسترده‌اى حركتهاى خود جوش مىباشد كه از الگوى انقلابى ايران متأثرند.()
نفوذ انقلاب اسلامى ايران بر جنبشهاى كشور عراق در زمان اختناق حزب بعث و ديكتاتورى صدام حسين، هنگامى آشكار گرديد كه مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق از طرف گروهى از علما و روحانيان عراقى تحت رهبرى شهيد سيّد محمد باقر حكيم پايه گذارى شد. اين مجلس در سال 1361 براى متحد كردن و پيش بردن مبارزه عليه رژيم بعث شكل گرفت.()
ظهور جنبشهاى اسلامى در كشورهاى حوزه خليج فارس و جزيرة العرب پديده‌اى كاملاً تازه است و تحت تأثير مستقيم انقلاب اسلامى ايران بوجود آمده است البته عوامل ديگر هم در تسريع اين
روند دخالت داشته‌اند مثل شكاف اجتماعى عميق ميان اقشار گوناگون مردم، حاكميت موروثى و خانوادگى بر اين سرزمينها، سركوب آزادىهاى اساسى، شكست جنبشهاى ملى گرايى عربى و راه حلهاى چپ گرايانه برخى روشنفكران سوسياليست و چون غالب ناراضيان، شيعه مىباشند و از اين تبعيضها بيش از ديگران رنج برده‌اند، گرايش يه سوى انقلاب اسلامى ايران شكل حادترى به خود مىگيرد.
تأثير انقلاب اسلامى ايران بر جنبشهاى خاورميانه، بيش از هر كجا در كشور لبنان مشهود است. جنبش امل در اوايل دهه 1970 م توسط امام موسى صدر جهت سازماندهى جامعه شيعه بوجود آمد و اگرچه فعاليتهاى چشمگيرى انجام مي‌داد اما در سياستهاى لبنان جايگاه خاصى نداشت، اما بعد از پيروزى انقلاب و ناپديد شدن امام موسى صدر گسترش يافت و از سال 1982 م به بعد از بازيگران عمده صحنه سياستهاى لبنان تبديل شد. سرانجام بر اثر سياستهاى خاصى كه نبيه برى، رهبر جنبش امل، داشت، گروهى از مبارزان شيعه كه به شدت از انقلاب اسلامى پيروى مىكردند و خود را از نظر سياسى حامى امام خمينى مي‌دانستند، تشكلى تحت عنوان امل اسلامى بوجود آوردند. آنان پس از چندى به مهمترين گروه شيعه يعنى حزب اللّه لبنان پيوستند.()
شهيد سيد عباس موسوى كه در صف مقدم جهاد عليه رژيم صهيونيستى قرار گرفت با هم فكرى جمعى از دوستان و شاگردانش جنبش انقلابى حزب اللّه لبنان را بوجود آورد كه در سال 1984 م اعلام موجوديت كرد. بر اثر فشارهاى نظامى اين جنبش، رژيم اشغالگر قدس كه بخش هايى از لبنان را اشغال كرده بود در چهاردهم ژانويه 1985 م تصميم به عقب نشينى از لبنان نمود و نخستين شكست رسمى خود را تجربه كرد.
مقاومت قهرمانانه مردم اين سرزمين كه در حزب اللّه تبلور يافت بار ديگر برگ زرينى بر تاريخ لبنان مظلوم افزود و در ماه مه 2000 ميلادى مطابق خرداد 1379 بعد از 22 سال به مرزهاى بين المللى باز گشت.
در سال 2006 ميلادى، تير 1385 ش ارتش رژيم صهيونيستى به بهانه آزادسازى اسراى خود و به تحليل بردن توانمندىهاى حزب اللّه و منزوى كردن اين تشكّل شيعى تهاجم گسترده، وحشيانه و خونينى را عليه لبنان آغاز كرد اما حزب اللّه در مقابله با ارتشى قدرتمند و مورد حمايت استكبار جهانى مقاومت كرد و در نبردى سى و سه روزه جايگاه خود را به عنوان نيروى دفاعى و باز دارنده به اثبات رسانيد و با تكيه بر ايمان و همبستگى ملّى لبنانىها اشغالگران را وادار به عقب نشينى نمود و افتخارات ارزشمندى را به ارمغان آورد.()
در مصر انقلاب اسلامى تأثيرى عميق اما غير مستقيم بر جنبشهاى اسلامى داشته است، اين اثرگذارى هم باعث راديكال شدن برخى جنبشها شده و هم تحركات ميانه رو را براى رسيدن به اهداف خود تشويق كرده است. اوج اين برنامه ترور انور سادات در اكتبر 1981 م توسط خالد اسلامبولى از سازمان الجهاد تحت رهبرى عبدالسلام فرج بود. مخالفت قوانين مصر با احكام شرعى،
صلح سادات با اشغالگران قدس، دستگيرى، آزار و تحقير مبارزين مسلمان دلايل از بين بردى وى بود.()
جنبش اليسار الاسلامى به شدت از انقلاب اسلامى تأثير پذيرفت و در نشريه خود از اين نهضت بارها به دفاع برخاست و رهبرش بر كتاب حكومت اسلامى امام خمينى مقدمه مبسوطى نوشت و آن را به زبان عربى برگردانيد، يكى از اعضاى اين جنبش يعنى دكتر ابراهيم دسوقى كتابى درباره انقلاب اسلامى نوشت و تعدادى از آثار دكتر على شريعتى را به عربى ترجمه كرد.
جنبش اخوان المسلمين دوران سادات، پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران انگيزههاى جديدى براى فعاليتهاى خود پيدا كرد و در نشريات خود به دفاع از انقلاب ايران پرداخت و مصاحبه‌اى با امام خمينى انجام داد و آن را منتشر ساخت، جنبش مذكور در سال 1979 م كتابى تحت عنوان خمينى آلتروناتيو اسلامى به طبع رسانيد، در مقالات تحقيقى كه در مجله المختار الاسلامى درج مىكرد مسير نهضت ايران را بررسى نمود و از تشيع به عنوان يكى از مذاهب رسمى اسلام دفاع كرد. اين حركت اسلامى در انتخابات سال 1984 م تعدادى نماينده به پارلمان مصر فرستاد.()
نفوذ معنوى انقلاب اسلامى مشوّق رهبران برجسته جنبشهاى اسلامى تونس بوده است مهمترين آنها حركة الاتجاه الاسلامى است كه بعدها تحت عنوان حركة النهضة تغيير نام داد، توسط راشد الغنوشى و عبدالفتاح مورو رهبرى مىشود، اين حركت بارها در نشريات خود انقلاب اسلامى را مورد ستايش قرار داد و امام خمينى را نمونه رهبر بيدار و انقلابى جهان اسلام توصيف كرد، يكى از رهبران آن در مقاله‌اى نوشت: پيروزى انقلاب اسلامى در ايران رويداد عظيمى بود كه نسلهاى مسلمان را از ركود و گوشهگيرى نجات و انسان را به حركت واداشت و ثابت كرد اسلام قادر است بر دشمنان پيروز گردد و گستاخترين نظام ضد مذهبى را واژگون نمايد. به نظر راشد الغنوشى انقلاب ايران در مسير بعثت پيامبراكرم(ص) قرار دارد.()
مهمترين جنبش اسلامى در الجزاير كه پس از انقلاب اسلامى در الجزاير شكل گرفت جبهه نجات اسلامى است كه در مارس 1989 توسط دكتر عباس مدنى وعدّه‌اى ديگر از روشنفكران مسلمان بوجود آمد.
در ژوئن 1990 م در جريان انتخابات شهردارىها از بين 612 كرسى جبهه نجات اسلامى با كسب 327 كرسى در مقابل 200 كرسى اكتسابى جبهه آزادى بخش ملّى به پيروزى رسيد، پيروزى مزبور نظام حاكم بر الجزاير را چنان نگران ساخت كه اصلاحات دموكراتيك را محدود نمود و به دنبال آن عباس مدنى و على بلحاج را به اتهام توطئه عليه امنيت كشور بازداشت كرد. با اين وجود
انتخابات سال 1991 به پيروزى بلامنازع جبهه نجات اسلامى منجر گرديد امّا متأسفانه ارتش الجزاير به بهانه اختلال در امنيت كشور نتايج انتخابات جديد را لغو كرد و افراد زيادى از جمله رهبران جبهه نجات اسلامى را دستگير و تحويل دادگاه نظامى داد.()
در افغانستان جمعيتها، احزاب و تشكّلهاى سياسى براى مبارزه با نظام حاكم بر اين كشور و سلطه شوروى و نيز گروه طالبان بوجود آمده‌اند كه از انقلاب اسلامى متأثر بوده‌اند، برخى از آنها عبارتند: از حزب اسلامى به رهبرى گلبدين حكمتيار، جمعيت اسلامى با هدايت برهان الدين ربانى، جبهه نجات اسلامى افغانستان به رهبرى صبغت اللّه مجدّدى.
در سال 1368 هفت حزب شامل سازمان نصر نهضت اسلامى، پاسداران جهاد اسلامى، حزب دعوت اسلامى، نيروى اسلامى، شوراى اتفاق اسلامى و جبهه متحد اسلامى كه همگى شيعه بودند حزب وحدت را تشكيل دادند كه بعدها به دوشاخه خليلى و اكبرى تقسيم شدند، دليل اين تفكيك همكارى يا عدم همكارى با دولت ربّانى بود، آصف محسنى در سال 1328 حزب حركت اسلامى افغانستان را تشكيل داد. مهمترين تشكل سياسى و نظامى ازبكهاى شمال افغانستان جنبش ملى اسلامى شمال افغانستان است، پايگاه اصلى آن در نواحى شمالى خصوص مزار شريف قرار داشت.()
مردم مسلمان كشمير علاقه فراوانى به انقلاب اسلامى دارند. شيخ تجعل از اعضاى برجسته جمعيت جامو و كشمير در سال 1980 در سرينگر اعلام كرد: انقلاب اسلامى كه توسط امام خمينى در ايران به وقوع پيوست بهترين سبك براى ماست تأثير اين انقلاب در تحوّلات اخير كشمير در انتخاب مساجد به عنوان پايگاههاى مبارزه و نيز در شعارهاى مبارزين اين سرزمين قابل مشاهده است.()
راستى چرا انقلاب اسلامى بر جنبشهاى اسلامى معاصر اين گونه تأثير گذاشته است؟ در پاسخ بايد گفت آنان وجوه مشتركى كه با يكديگر همگرايى پيدا كرده‌اند دارند كه عبارتند از: توحيد كلمه و مصالح مشترك، آرمان مشترك، دشمن يكسان، وحدت گرايى و انسجام اسلامى، مردم گرايى و پايگاه قوى در ميان ملّتها.
محورهاى اين تأثيرها عبارتند از:
ـ1 تلاش براى دست يابى به نظامى اسلامى و تجديد حيات دينى و اجراى احكام شريعت.
ـ2 بدست آوردن هويتى اصيل بر پايه بنيانهاى مذهبى و افزايش اعتماد به نفس.
ـ3 برداشت نوينى از اسلام كه مسلمان را براى نيل به حقوق خويش استوار و مقاوم مىكند.
ـ4 رهايى از دايره تنگ ملّى گرايى، چپ گرايى و روى آوردن به اتحاد اسلامى.
5 ـ نقش برجسته علما در رهبرى جنبش و حركتهاى سياسى.
ـ6 بوجود آوردن ارزشهاى فرهنگى نوين در هنگام مبارزه مثل جهاد، دفاع، شهادت، مقاومت، نهراسيدن از دشمن.
ـ7 بسيج تودههاى مردمى به جاى تكيه بر خواص و برخى روشنفكران.
8 ـ قراردادن كانونهاى مقاومت و مبارزه در مساجد و محافل عبادى و تبليغى.
ـ9 گسترش حجاب اسلامى و حفظ شؤونات دينى در مناسبات اخلاقى و اجتماعى.
ـ10 متداول گرديدن شعارهاى مردم ايران در جنبشهاى اسلامى و تظاهرات به سبك ايران.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره اعراف، آيه .158
. سوره انعام، آيه 19 بخشى از آيه.
. سوره فرقان، آيه .1
. سوره سباء، آيه .28
. سوره ص، آيه .87
. پروفسور محمد حميد اللّه حيدرآبادى، استاد دانشگاه پاريس در كتاب الوثائق السياسيه كه در ايران توسط دكتر محمد مهدوى دامغانى ترجمه شده و نيز مرحوم آيت اللّه على احمدى ميانجى در كتاب مكاتيب الرسول اين نامهها را گرد آورده‌اند.
. فروغ ابديت، آيت اللّه جعفر سبحانى، ج 2، ص 209 ـ .208
. سوره توبه، آيه 33 و نيز سوره صف،آيه 9.
. سوره صف، آيه 8.
. دنياى اسلام از پيدايش تا تجديد حيات، عبدالغنى مغربى، ترجمه شيوا رضوى، ص .25
. چگونگى گسترش اسلام، توماس آرنولد، ترجمه حبيب اللّه آشورى، ص 46 ـ 44.
. اسلام، ديروز فردا، لوئى گارده و محمد ارغون، ترجمه محمد على اخوان، ص 34.
. اسلام در جهان امروز، مارسل بوازار، ترجمه د.م. ى، ص 82.
. همان، ص 153.
. همان، ص 182.
. انسان دوستى در اسلام، مارسل بوازار، ترجمه محمد حسن مهدوى اردبيلى، غلامحسين يوسفى، ص 138 ـ 132.
. همان، ص 140 ـ 139.
. در جستجوى راه از كلام امام (دفتر دهم: انقلاب اسلامى)، ص 434 ـ .433
. همان، ص .434
. همان، ص .435
. همان، ص .438
. همان، ص .444
. همان.
. همان، ص .445
. همان، ص .446
. همان، ص 444 ـ 443.
. صحيفه امام، ج 12، ص .148
. همان، ج 13، ص .281
. حديث ولايت، ج 1، ص .359
. اقتباس و گزينش از كتاب انقلاب اسلامى در چشم انداز ديگران.
. اسرار خودى و رموز بى خودى، محمد اقبال لاهورى، محمد حسين مشايخ فريدنى، ص 73.
. روزنامه جمهورى اسلامى، بيستم مرداد .1359
. روزنامه اطلاعات، نهم فروردين .1361
. روزنامه جمهورى اسلامى، 16/2/.1359
. نشريه امّت اسلامى، ش 22، 20/11/1359.
. همان، مأخذ.
. همان.
. انقلاب اسلامى در چشم انداز ديگران، ص .89
. روزنامه جمهورى اسلامى 19/11/.1360
. انقلاب اسلامى در گستره نظام بين الملل، سيد نادر علوى و عليرضا قربانى، .78
. همان، ص .84
. همان، ص 95 ـ 94، مشاهير سياسى قرن بيستم، احمد ساجدى، ص426.
. امّت مسلمان، ديروز، امروز، از نگارنده، ص 132.
. جنبش اسلامى در جهان عرب، هراير كميجان، ترجمه حميد احمدى، ص 152 ـ .151
. انقلاب اسلامى در گستره نظام بين الملل، ص 117 ـ .116
. تونس از استقلال تا امروز، كيهان، 26/8/1366 مجله العالم، ش 54 22 فوريه 1985 م، ص 66، مقالات حركة الاتجاه اسلامى فى تونس، دارالكروان الطباعه و النشر و التوزيع، پاريس 1984 م، ص 79 ـ 77.
. سرزمين اسلام، ص 364 ـ 363، فصلنامه قرائات سياسيه، ش 2، سال 1992 م.
. انقلاب اسلامى در گستره نظام بين الملل، ص 142 ـ .136
. همان، ص .149
. نك: انقلاب اسلامى ايران و جنبشهاى جهان اسلام، مرتضى شيرودى، رواق انديشه ش 30، خرداد 1383.

/

سيماى درخشان امام على (ع) از منظر ديگران

آخرين قسمت
امام على(ع) از ديدگاه برخى از مخالفان
معاوية بن ابىسفيان
معاويه از بزرگترين دشمنان امام على(ع) است، و پيوسته در كنار پدرش (ابوسفيان) با مسلمانان جنگيده، و سرانجام در “فتح مكه” كه سال هشتم هجرت بود، به ناچار “اسلام” را پذيرفت، ولى در باطن “كفر” خود را حفظ نمود.()
مخالفتهاى آشكار و پنهان معاويه و عمّال وى، و طغيانهاى بىحدّ و حساب آنان در برابر امام على(ع) زبانزد خاصّ و عام است، و كسى نيست كه اين واقعيّت را انكار نمايد. دشمنى معاويه نسبت به امام على(ع) از حدّ فزون است، به گونه‌اى كه دشمنىهاى او نسبت به امام على(ع) و يارانش در مقايسه با عداوتها و ظلمهاى پدرش ابوسفيان نسبت به پيامبر اكرم(ص) و
مسلمانان بيشتر بوده است.
مگر “معاويه” و دارو دسته‌اش هشتاد سال بر ضدّ امام على(ع) قيام نكردند؟ مگر آنان در منابر رسمى و نمازجمعهها بر سبّ و ناسزاگويى مولا على(ع) بسيج نشدند؟
مگر سرمايهها و دراهم و دنانير “بني‌اميّه” براى نابود كردن فضايل و مناقب اميرالمؤمنين به كار گرفته نشد؟
مگر معاويه نبود كه در مقابل امام على(ع) صف‌آرايى كرده و جنگيد، و سرانجام، مسلمانان را نيز فريب داد، و با حيله و نيرنگ به مسند خلافت نشست و مردم را از حكومت صالحان محروم گردانيد؟
سخن كوتاه اين كه: با تمام تلاشهاى پليد و بسيج دولتى، و مزدور كردن مبلغان
خودفروش و … سرانجام نتوانستند بر مراد خويش نايل آيند، بلكه گاه و بىگاه خود نيز مجبور مىشدند لب به اعتراف گشوده و فضايل مولي‌الموحدين على(ع) را بازگو كنند، زيرا حقيقت سرانجام پيروز است. با مراجعه و مطالعه در منابع اصيل شيعه و سنّى، درمىيابيم كه حتّى دشمنان درجه يك آن امام همام در مواضع متعدد در مورد عظمت شخصيّت و كمال و فضايل آن حضرت سخنها گفته‌اند؛ از معاويه اعترافات مهم و قابل توجّهى در مورد عظمت شخصيت و فضايل مولي‌الموحدين على(ع) نقل شده است.
در اينجا به اختصار و از باب نمونه به ذكر برخى از اعترافات معاويه، طرفداران، عمّال و كارگزاران وى و برخى ديگر از
مخالفان آن حضرت مىپردازيم.
معاويه در نامه‌اى به امام على (ع) نوشت :”به جانم سوگند كه من منكر فضايل اسلامى و خويشاوندى تو با رسول خدا(ص) نيستم.”
همچنين معاويه به ابوهريره گفت: “گمان نمىكنم كه من براى زمامدارى، از على شايستهتر باشم.”()
معاويه روزى به وزير و مشاورش (عمرو بن عاص) گفت :”سوگند به خدا من حتمآ مي‌دانم كه اگر على(ع) را بكشم، مستحقّ آتش دوزخ خواهم شد، و چنانچه او مرا در اين جنگ (صفّين) بكشد، باز هم من در آتش خواهم بود! “عمروبن عاص” پرسيد: پس چرا با على مىجنگى؟ معاويه گفت: پادشاهى نازاست!!”()
روزى محصن ضَبى بر معاويه وارد شد، معاويه از او پرسيد: از كجا مي‌آيى؟ او (براى چاپلوسى) گفت: از نزد بخيلترين مردم، على بن ابيطالب! معاويه بانگ برآورد و گفت :”واى بر تو، چگونه على را بخيلترين مردم مىنامى در حالى كه اگر يك خانه پر از طلا و يك خانه پر از نقره داشت، طلاها را پيشتر از نقرهها به بينوايان مي‌داد و به طلا و نقره مىگفت: اى طلاى زرد و اى نقره سفيد! (برويد) و غير على را فريب دهيد. آيا متعرض من مىشوى يا مرا تشويق مىكنى و مىفريبى؟ هرگز، فريب تو را نمىخورم، به تحقيق كه تو را سه طلاقه كردم كه ديگر رجوعى در آن نيست.”()
ابن ابى الحديد معتزلى شارح نهج‌البلاغه مىنويسد: “هنگامى كه جاسوسان معاويه اعزام مالك اشتر توسط امام على(ع) به مصر را به او گزارش دادند و او مأمور مالياتى “قلزم” را با وعده معافيت از پرداخت مالياتهاى موجود و مالياتهايى كه بعدآ جمع آورى مىكند وادار نمود تا مالك اشتر را قبل از رسيدن به مركز استاندارى مصر بكشد. او هم با تظاهر به دوستى على(ع) مالك را با عسل مسموم مورد پذيرايى قرار داد و او را شهيد كرد و عهد نامه‌اش را كه در حقيقت اساسنامه حكومت اسلامى تنظيم شده از ناحيه امام اميرمؤمنان(ع) و در اختيار وى براى اجراى عملى آن در مصر بود عينآ براى معاويه فرستاد. معاويه وقتى كه اين اساسنامه را
مطالعه و بررسى كرد، آن را سرشار از علم و برخوردار از عالىترين فرازهاى قانونى و نقش سرنوشتساز كشوردارى يافت؛ بهت زده شد و حالت تعجب و حرص بر پىگيرى و نگهدارى آن نوشته از وى نمايان گرديد.
وليد بن عقبه كه حاضر در مجلس بود، پيشنهاد سوزاندن اساسنامه و ديگر نامههاى ارسالى از مالك و على(ع) را مطرح كرد. معاويه گفت: بس است، تند مرو كه رأى قابل قبولى ندارى. وليد گفت: آيا رأى صحيح اين باشد كه اعلام شود چنين اثرى به دست آمده، تا مردم بدانند احاديث و نوشتههاى ابوتراب على(ع) نزد تو است و تو از آن بهره بردارى علمى و حكومتى مى كنى؟
معاويه گفت :”واى برتو، آيا دستور مي‌دهى يك اثر علمى همانند اين اسناد را به آتش كشم؟ به خدا سوگند علمى جامعتر و حكيمانهتر از اين آثار و نوشتهها به گوشم نرسيده است.”
وليد گفت: اگر اين چنين از مقام علمى و قضايى على(ع) به شگفت آمده‌اى، پس از چه رو به جنگ و كشتار با وى برخاسته‌اى؟ معاويه بعد از قدرى بگو مگو درباره زمامداران قبل از اميرالمؤمنين، على(ع)، و سكوت گفت :”بگذاريد من در عهدنامه مالك اشتر تأمّل و بررسى نمايم، زيرا من نه علمى را خوانده و برخورد كرده‌ام كه جامعتر و حكيمانهتر از آن باشد و اثرى ديده‌ام كه از حيث اشاره به آداب قضايا، احكام و سياست اين چنين پر مايه و پر محتوا باشد.”
مرحوم () شيخ عباس قمى در منتهى الآمال مىنويسد: معاوية بن ابىسفيان گفت :”به خدا قسم راه فصاحت و بلاغت را بر قريش كسى غير از على(ع) نگشوده و قانون سخن را كسى غير از او تعليم نكرده است.”()
جرير از مغيره نقل مىكند: “زمانى كه على(ع) به شهادت رسيد، معاويه خواب بود، او را بيدار كردند و خبر شهادت آن حضرت به وى رساندند. معاويه برخاست، نشست و سپس شروع به گريه كرد و گفت: “انا لله و انا اليه راجعون” زن وى فاخته هم از خواب بيدار شد و گفت: تو ديروز بر على(ع) طعن مي‌زدى و در حق وى ناسزا مىگفتى و امروز براى او گريه مىكنى؟
معاويه گفت: واى بر تو! من گريه مىكنم
بر كسى كه مردم از علم، حلم و بردباري‌اش محروم شدند. واى بر تو اى فاخته، آنچه از علم و فضل و سوابق او از بين رفت تو نمي‌دانى.”()
عمرو بن عاص
عمرو بن عاص، اشعارى در مدح و عظمت امام على سرود و براى معاويه فرستاد كه ترجمه بخشى از آن چنين است:
“سفارشهاى رسول خدا(ص) را در مورد على(ع) فراوان شنيديم، پيامبر(ص) در روز غدير خُمّ بالاى منبر رفت و ولايت على(ع) را اعلام كرد، در حالى كه همه همراهان آن حضرت حاضر بودند كه (پيامبر) اميرىِ مؤمنان را از طرف خدا به على(ع) بخشيد، در حالى كه خوب امير و جانشينى (براى پيامبر) بود.”()
در تاريخ آمده روزى معاويه، دشمن سرسخت امام على(ع) به اتفاق فرزند نابكارش يزيد، و عمرو بن عاص نشسته بود؛ در اين هنگام شخصى از مصر هديه نفيسى (قاليچه نفيسى) آورد و به معاويه اهداء كرد. معاويه در آن روز پيشنهاد عجيبى به يزيد و عمرو بن عاص كرد، گفت :”هر يك از ما يك بيت شعر در شأن على(ع) بگوئيم و شعر هر كدام از ما، اگر از نظر ظاهر و معنى، جالب و زيبا بود، اين هديه مال او باشد.”
يزيد و عمرو بن عاص پيشنهاد معاويه را پذيرفتند.
معاويه گفت :
خَيرُالوَرى مِن بَعد احمد حَيدَرٌ
و النّاسُ ارضٌ و الوصىُّ سَماءٌ
يعنى :”بهترين مردم بعد از پيامبر(ص)، حيدر است؛ زيرا تمام مردم به منزله زمين هستند و على(ع) به مثابه آسمان است، و هر چه بركت از زمين به دست مي‌آيد از آسمان است؛ زيرا اگر آسمان نبارد و آفتاب به زمين نتابد…هرگز از زمين چيزى روييده نخواهد شد و حقآ شعر خوبى انشاد كرده است.”
عمرو بن عاص در مقابل او گفت :
و هُو الَّذي شَهِدَ العدُوُّ بفضله
و الفَضلُ ما شَهِدَت به الاعداءُ
يعنى :”على(ع) كسى است كه مثل معاويه دشمن او، او را ستايش و تمجيد مى كند، و فضيلت آن است كه دشمن بگويد: پس على(ع) كسى است كه دوست و دشمن اعتراف به فضل او دارند و او را ستايش مىكنند.”
يزيد گفت :
كَمَليحَةٍ شَهِدَت بِها ضَرّائُها
و الحُسنُ ما شَهِدَت به ضَرّاءُ
يعنى :”على (ع) همچون بانوى زيبا روى و نمكينى است كه هووهاى او، به نيكى و بزرگوارى او گواهى دهند، زيبايى آن است كه هووها به آن گواهى دهند.”
به هر حال شعر عمرو بن عاص از نظر شيوايى عبارت، برنده تشخيص داده شد، و آن هديه، نصيب او گرديد.()
در مناقب خوارزمى آمده است كه معاويه براى مقابله با امام على(ع)، جهّال شام و عناصر فرومايه را فريفت، و دنياطلبان را با مال و مقام خريدارى كرد، درباره شيوه مبارزه با امام على(ع) با مشاورانش به رايزنى پرداخت. برادرش (عقبه) گفت: اى معاويه! اين كار بزرگى است كه جز با عمرو بن عاص كه داهيه زمان و مكّار دوران است سامان نگيرد. مردم شام نيز نسبت به او گرايشى دارند. معاويه گفت: به خدا راست گفتى، اما او از دوستداران على است، مىترسم دعوتم را اجابت نكند.
عقبه گفت: او را با مال و مقام تطميع كن.
معاويه نامه‌اى به عمرو بن عاص نوشت و در آن نامه از مظلوميت عثمان سخن گفت و خود را خليفه عثمان خواند كه قصد خونخواهى او را دارد و على(ع) او را به قتل وى متهم كرد كه معاويه در صدد جنگ با اوست.
عمرو بن عاص نامه معاويه را خواند و در پاسخ او نوشت: نامه تو را خواندم و در آن تأمّل كردم. مرا دعوت كرده‌اى كه از اسلام شانه خالى كنم و با تو در گمراهى جسورانه‌ات همراه شوم و در باطل، ياور تو باشم و به روى على(ع) شمشير بكشم، در حالى كه او برادر رسول خدا، وصىّ او، ادا كننده دين او، عمل كننده به وعدههاى او، همسر دختر او كه سيده زنان اهل بهشت است و پدر دو سبط گرامى حسن و حسين، آقايان جوانان اهل بهشت است. چنين چيزى هرگز روا نباشد…
ابوالحسن، برادر رسول خدا و وصىّ او را، به بغى و حسد بر عثمان متهم ساختى و او را محرّك قتل عثمان شمردى كه اين ادّعا دروغ و تهمت است. واى بر تو اى معاويه! آيا مي‌دانى كه ابوالحسن در محضر پيامبر جانفشانى كرد، در بستر او آرميد، به اسلام سبقت گرفت و براى خدا هجرت نمود و پيامبر خدا درباره او فرمود :”او از من است و من از او هستم.”
و در روز غدير خُم گفت: “مَن كنتُ مولاهُ فَعَلىٌّ مولاهُ، اللّهُم والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ، و انصُر مَن نَصَرهُ و اخذُل مَن خَذَلَهُ” و در روز خيبر درباره او گفت :”فردا پرچم را به دست كسى مي‌دهم كه او خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند.” و در آن روز كه مرغى بريان شده در محضر پيامبر حاضر بود و از خدا خواست كه بهترين مخلوقش را بفرستد تا با او هم غذا شود، على آمد، و در غزوه بنىنضير فرمود: “علىٌّ قاتلُ الفجَرةِ و امامُ البَررةِ و مَنصورُ مَن نَصَرهُ، مخذولٌ مَن خذلهُ؛ على(ع) قاتل فاجران، و امام ابرار است هر كه ياريش كند منصور است، و هر كه دست از ياريش بردارد مخذول است.”
درباره او گفت: “على امامكم بعدى؛ على (ع) پس از من پيشواي شما است.” و براى من و تو و خويشاوندانش تأكيد فرمود كه: من در ميان شما دو چيز گرانسنگ را مىگذارم: كتاب خدا و عترتم. فرمود: “أنا مدينة العلم و علىٌّ بابها” و تو خود مي‌دانى اي معاويه! كه آياتى در فضيلت او رسيده كه درباره هيچكس نرسيده است؛ مانند آيات “يُوفُونَ بِالنَّذْرِ…”)() و “إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ.”() و “أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ.”() و “مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْه.”() و “…قُل لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى.”() سپس به ذكر رواياتى چند از پيامبر اكرم(ص) در فضايل اميرالمؤمنين پرداخت و در خاتمه نامه نوشت: اى معاويه! اين پاسخ نامه تو! نامه‌اى است كه اگر كسى عقل يا دين داشته باشد، فزيب آن را نمىخوردى والسلام.
معاويه نامه عمرو بن عاص را گرفت و مطابق آن بار ديگر مال و رياست را بر او عرضه داشت، اشعارى براى او نوشت و باز
هم عمرو بن عاص با اشعارى پاسخ منفى داد. مجددآ معاويه نامه‌اي نوشت و منشور ولايت مصر را همراه نامه براى او فرستاد همينجا عمرو بن عاص به فكر فرو رفت كه چه كند! شب را با بىخوابى سپري كرد، در حالى كه اشعاري مىسرود. همين كه صبح شد غلامش “وردان” را كه مرد خردمندى بود طلبيد و با وى به رايزنى پرداخت. وردان گفت: اگر با على (ع) باشى، آخرت دارى، امّا دنيا ندارى و همين براى تو مىماند، و اگر به معاويه روى آوردى، دنيا دارى، امّا از آخرت محرومى. تو مي‌دانى كه دنيا برايت باقى نمىماند. حال بينديش كه كدام يك را انتخاب مىكنى؟!
عمرو بن عاص لبخندى زد و اشعارى سرود بدين مضمون: وردان با هوشمندى حقيقت را بيان كرد، امّا حرص و عشق به دنيا مرا رها نمىسازد! ازاين‌رو با آگاهى به عواقب امر، دنيا را برمىگزينم؛ اين بگفت، و رهسپار شام شد.
پسرش عبدالله و غلامش وردان، او را منع كردند و همين كه به دو راهى شام و عراق رسيدند، وردان گفت: اين راه عراق و راه آخرت است و آن راه، راه شام و راه دنيا! به كدامين راه خواهى پيمود؟ گفت: راه شام را.() به اين ترتيب عمرو بن عاص دين به دنيا فروش، به عنوان يك همكار و مشاور نيرنگباز در خدمت معاويه درآمد.
مروان حكم
“مروان بن حكم” در سالهاي نخست هجرت پيامبر اكرم(ص) به دنيا آمد، و همراه پدرش “حكم بن ابي‌العاص” به طائف تبعيد شد، او هنوز به دنيا نيامده بود، كه پيامبر اسلام(ص) او را در “صلب پدر” لعنت كرد.
وى كه پس از يزيد بن معاويه به خلافت رسيد، با امام سجاد(ع) روبرو شد و گفت: هيچ كس از مسلمانان بيش از على(ع) از عثمان طرفدارى نكرد و مانع كشتن او نشد.
امام سجاد(ع) فرمود :”پس چرا بر منابر دشنامش مي‌دهيد؟” مروان گفت: كار رياست و سلطنت ما جز به اينگونه استوار نمىشود.”()
فضايل امام على(ع) از زبان خواهر عمرو بن عبدودّ
در جنگ خندق نبرد سختى بين
حضرت على(ع) و عمرو بن عبدودّ از شجاعان عرب در گرفت. در نبرد طولانى و سخت، عمرو فرصتى پيدا كرد و شمشير خود را بر سر اميرالمؤمنين(ع) فرود آورد، به آن حضرت جراحتى رسانيد، حضرت چون شير زخمخورده شمشيري بر پاي او زد و پاي او را قطع كرد و عمرو، به زمين افتاد، حضرت بر سينه‌اش نشست، عمرو گفت: “يا على قد جلستَ منّى مجلسآ عظيمآ؛ اى على در جاى بزرگى نشستى.” آنگاه چون مرا كشتى جامه از تن من باز مكن، حضرت فرمود: اين كار بر من خيلى آسان است.
ابن ابي‌الحديد و ديگران گفته‌اند: چون اميرالمؤمنين(ع) از عمرو ضربت خورد چون شير خشمناك بر عمرو شتافت و با شمشير سر پليدش را از تن جدا كرد و بانگ تكبير برآورد، مسلمانان از صداي تكبير على(ع) دانستند كه عمرو كشته شد. پس رسول خدا(ص) فرمود :”ضربت على(ع) در روز خندق بهتر است از عبادت جنّ و انس تا روز قيامت.”
خواهر عمرو، وقتى بر سر جنازه برادرش آمد، برخلاف رسم آن زمان ملاحظه كرد كه جنازه برادر “مثله” نشده، و زره عمرو را كه مثل آن در عرب پيدا نمىشد با ساير اسلحه و لباسهايش به غارت نرفته است. گفت: “ماقتله الّا كريم؛ برادر مرا نكشته است، مگر مردى كريم”.
سپس از قاتل برادرش پرسيد، كيست كشنده برادر من؟ جواب دادند: شمشير خدا و شير اسلام “على بن ابىطالب”.
خواهر عمرو اشعارى سرود كه ترجمه دو بيت آن چنين است :”اگر برادرم را جز على، شخص ديگر كشته بود، تمام عمرم را با گريه و زاري مىگذراندم. ولى كشنده برادرم در جهان نظيري ندارد!! از سوى ديگر پدر او در شرافت و فضيلت مهتر و سرور مردم بود.”()
نكته شايان توجّه اين كه زنان از نظر عواطف و احساسات بر مردان برترى دارند، و روشن است كه هنگام قتل و مرگ برادر چه غوغايى برپا مىكنند، آنهم چون “عمرو بن عبدودّى” كه برابر هزار مرد جنگى به حساب مي‌آمد! ولى بزرگواري و شخصيّت بىنظير على(ع) تمام اين پيشبينىها را مغلوب ساخت و خواهر وى را به مديحهسرايى و ثناگويى واداشت!! آرى على
مردى است كه كافران و اهلكتاب در برابر عدالت و عظمت او پيشانى ادب بر خاك زير پايش مىسايند!!
نتيجه سخن
اين همه اعترافها و گواهىها بر حقانيت مولي‌الوحدين، امام على(ع)، از جانب خلفاى سه گانه و ديگران بيانگر چيست؟ وقتى كه خلفا اقرار مىكنند كه او “اعلم الناس”، “افقه فى دين الله”، “اقضى اهل المدينه” است؛ آنگاه اظهار مىكنند: بدون او قادر بر حلّ مشكلى نيستند() آنگاه كه او را مولاى خود و مولاى هر مؤمن و مؤمنه‌اى مي‌دانند و اعتراف به صدور حديث منزلت و حديث غدير مى كنند، و آنجا كه در قضاوت بين مردم و بيان حكم الهى اشتباه مىكنند و اميرالمؤمنين، على بن ابىطالب(ع) آنها را به اشتباهشان آگاه مىكند و از خطايى كه كرده‌اند بازمي‌دارد؛ و آنگاه كه على(ع) را در مناظره يهود و نصارى به كمك مىطلبند و خود قادر به پاسخگويى نيستند؛ همه اين اعترافها گواه چيست؟ آيا براستى بر طبق اسلام به خلافت رسيده و بر اساس شريعت اسلام حكم كرده‌اند؟ اگر حديث ثقلين مىگويد: با تمسّك به اهلبيت و قرآنكريم هرگز گمراه نمىشويد، چگونه اين حديث را كنار گذاشته و به غير اهلبيت عصمت و طهارت تمسّك بجوئيم؟ آيا مىتوانيم هم به روش “خليفه ثانى” باشيم كه گفت: كتاب خدا ما را كافى است؛ و هم در روش پيامبر اعظم اسلام(ص) قرار بگيريم كه فرمودند: “كتاب خدا، با عترت سبب هدايت و نجات شماست؛ إن تمسّكتم بهما لن تضلُّوا أبدآ”
آيا نجات امّت اسلام در روش و بيان رسول خدا(ص) است كه قرآن درباره او فرمود: “و ماينطق عن الهوى إن هو إلّا وحىٌ يوحى…”؛() يا در روش خليفه دوم كه در بسيارى از موارد گفت: “لولا علىٌّ لهلك عمر” و نيز گفت: “أعوذ بالله من معضلة لا على بها” و نيز گفت: “علىٌّ اقضانا”؟
با توجه به مطالب يادشده، ما به حكم عقل و برهان معرفت و عبوديت، و حديث ثقلين و منزلت، و حديث سفينه و… به كسى تمسّك مىجوييم و ولايت كسى را بر گردن مىنهيم كه پيامبر اعظم(ص) از طريق وحى
او را عِدل قرآنكريم قرار داده و تمسّك به او را مايه نجات و هدايت بشريت دانسته، و خلفاى سهگانه خود را با نبود او از اداره امور مملكتى و قضاوت بين مسلمانان و پاسخگويى در برابر ديگران عاجز مي‌دانستند.
هدف نويسنده از آوردن كلمات انديشمندان اهلسنت و انديشمندان غير شيعى، براى تبيين و نشان دادن بزرگى شخصيت آن امام همام نبوده است؛ زيرا شخصيت على(ع) احتياج به استمداد از گفتارها و افكار ديگران ندارد و عظمت خود ساخته آن بزرگوار به هيچگونه پشتوانه‌اى نيازمند نيست. وجود امام على(ع) چون وجود عقل است كه هر چيز بايد بدو سنجيده شود، و ارج و قابليت هر پديده به پايگاه عالى او منتهى گردد و او را تنها بايد به خود و فروغ ذات خود شناخت. اين شخصيت، اين انسان، كه آيينه صفات خداوندى است، به هيچ معرّفى جز نشان دادن شخصيتش با بيان ارزشهايى كه خدا و رسولش براى وى بيان كرده‌اند، نيازمند نيست. على(ع) را با كدام گفتار و افكار مىتوان سنجيد. على اقيانوس بيكرانه‌اى است كه دست يافتن بر اعماق ذخاير و گنجينههاى فضيلت و دانشش كار هيچ شناور و غوّاصى نيست. امّا در عين حال ما انسانهاى خاكى كه خود را شيعه و تابع آن حضرت مي‌دانيم، بايد بكوشيم كه در پيمودن راه زندگى، اين انسان مقدّس را كه همه دقايق عمرش را با درخشانترين برنامه به پايان برده است درست بشناسيم، تا او و طرز انديشه و عمل او در روح و روان ما تجسّم يابد و ما را دايم به پيروى و اقتداى به او وادار كند، و فضايلش براي ما سرچشمه توليد فضايل باشد؛ براين اساس در اين نوشتار مختصر خواسته‌ايم كه به سوى اين آقيانوس بيكران با وسايل گوناگون راه يابيم، و در پى بردن به اين موجود شگفت‌انگيز و معماي خلقت، از نيروى فكرى ديگران استمداد جوييم و به وسيله رشتههاي تابنده افكار با اين خاور تابناك بيشتر آشنا شويم. در اينگونه نظرها، كه بسيارى از گذشتگان و معاصران از مذاهب مختلف درباره آن امام همام اظهار شده است تنها عظمت و سرافرازى براى صاحبان اين نظرهاست كه
توانسته‌اند هر يك در حد امكان خود، اين روح بىكران را بشناسند و اين فروغ پايدار را با چشم بصيرت خويش بنگرند و به اين شعاع آسمانى با ديده اعجاب و حقيقت شناسى خيره شوند، و با نورافكن عقل و احساسات، مردى نورانى را در خلال تاريخى تاريك و پر حوادث جستجو كنند، تاريخ به وسائل گوناگون دست مي‌زد تا شايد بتواند از گسترش اين فروغ تابان بكاهد و در برابر آن ابرهاى تيره و پوشاننده‌اي به وجود آورد. امّا تلالؤ شگفت‌آور حقيقت به پهن شدن و نفوذ خود ادامه داد و انديشههاى بلند انسانهاى آزاد و روشنفكر را به خود جلب كرد، تا در ظلمات تاريخ سرچشمه حيات فضايل و بخشنده بقاي انسانيت را بيابند. براين اساس، دوستداران و ارادتمندان آن حضرت، به شكلهاي مختلف خاكسارى خويش را نسبت به آستان مقدس و گرامي‌اش اظهار داشته‌اند و قطعآ قطره‌اي از درياى بيكران كرامات و فضايل آن امام همام را دريافت و بيان كرده‌اند، تا از منظرى ديگر بر آن حضرت بنگريم و آن بزرگوار را از زبان ديگران مورد بررسى قرار دهيم.
خوش تر آن باشد كه وصف دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
در فراز پايانى اين نوشتار، به برخى از گفتهها و اعترافات دشمنان آن حضرت اشاره شد؛ بيان اين سخنان و اعترافات، ماهيّت مخالفان و دشمنان آن حضرت را براى همگان روشن مىنمايد؛ زيرا هر انسان عاقل و صاحب خرد، خطاب به دشمنانى چون معاويه خواهد گفت: اگر على(ع) چنين بود، چرا در مورد آن حضرت آن گونه رفتار كرديد؟ آيا اينگونه رفتار با ولىّ خدا، نشانه آلودگى در دنيا و هواپرستى نيست؟ همچنين دستاورد ديگر اينگونه مطالب، اين است كه: طرفداران و عمّال و كارگزاران شجره ملعونه بني‌اميّه و ديگر دشمنان آن حضرت، با وجود بغض و كينه‌اى كه نسبت به آن امام همام در ضمير خبيث خويش داشتند، در مواضع متعددي به عظمت و كمال آن امام بزرگوار اعتراف كرده‌اند.
سخن آخر: از آنچه ذكر شد، به روشنى درمىيابيم كه فضايل و مناقب اميرالمؤمنين(ع) از لا به لاى پردههاى
ضخيم تاريكى عبور نموده و شرق و غرب عالم را پر كرده است، در حقيقت مىتوان اين مسئله را جزء خوارق عادات زندگى آن امام همام بر شمرد و آن را مصداق روشن آيه شريفه: “يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ”() آنها مىخواهند نور خدا را با دهانهاى خود خاموش سازند، ولى خدا نور خود را كامل مىكند، هر چند كافران خوش نداشته باشند.
على نور خداست و نور خدا خاموش شدنى نيست و اگر تمام عالم جمع شوند نمىتوانند آن را خاموش كنند. بسيار تلاش كردند و مىكنند تا نور او را خاموش كنند، امّا روز به روز، اين نور پر فروغتر شد و مىشود، تا جايى كه دشمنان قسم خورده حضرتش به آن اعتراف نمودند. “الفضل ما شهدت به الاعداء؛ فضيلت آن است كه دشمنان بر آن گواهى دهند.”
و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمين

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. ابن ابي‌الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 114 و .174
. محمد ابراهيم سراج، امام على (ع)، خورشيد بىغروب، ص.345
. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 33، ص .50
. محمد ابراهيم سراج، امام على(ع)، خورشيد بىغروب، ص .345
. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6،ص 74 ـ .72
. شيخ عباس قمى، منتهى الامال، ج 1،ص 252،نشر پيام آزادى، تهران، چاپ اول،1379 ش.
. شيخ الاسلام، ابراهيم بن محمد حموينى، فرائدالسمطين، ج ،1 ص 373 ـ 372، چاپ اول، مؤسسة المحمودى للطباعة و النشر، بيروت، 1400 ق.
. ابن عساكر، ترجمة الامام على بن ابىطالب (ع)، از تاريخ دمشق، ج2، ص .89
. حكايتهاى شنيدنى، ج 4،ص .36
. سوره انسان،آيه .7
. سوره مائده، آيه .55
. سوره هود،آيه .17
. سوره احزاب،آيه .23
. سوره شورى،آيه .23
. مناقب خوارزمى، ص 130 ـ .129
. محمد ابراهيم سراج، امام على (ع)، خورشيد بىغروب، ص.352
. ابن ابى الحديدة شرح نهج البلاغه، ج 1،ص 21 ـ .20
. چنان كه در منابع اصيل اسلامى شيعه و سنى آمده است كه: هرگاه مشكل علمى و قضايى براى هر يك از خلفا در دوران خلافتشان پيش مي‌آمد به آن امام همام مراجعه مىكردند. درباره خليفه دوم آمده است كه وى بارها به عجز خود و دانش و فضل بيكران امام على(ع) اعتراف نموده است كه مرحوم علامه امينى در “الغدير” 73 مورد از اعترافهاى وى (خليفه دوم) را به طور مستند ثبت كرده است. ( به عنوان نمونه ر.ك: مسند احمد، ج 2،ص 352 صواعق المحرقه، ص 76 رياض النضره، ج 2،ص 194،ص 197 ـ 198، 244؛ تذكرة الخواص، ص ،85 88، 87 ؛ مناقب خوارزمى، ص 48، 58، 60 ؛ تاريخ ابن عساكر، ج 2،ص 325 تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 359 ؛طبقات ابن سعد، 459 ـ 461ـ 860 و ديگر منابع اصيل اهلسنت…).
. سوره نجم، آيه 4 و .3
. سوره صف، آيه .8

/

حضور بانوان در مسجد

اشاره
با نگرش به مجموعه تعاليم حياتبخش شريعت اسلام، درمىيابيم كه زن از سرشتى انسانى، همچون مرد آفريده شده است و همانگونه كه در آفرينش با مرد يكسان مىباشد و سرشتى جداگانه ندارد، در رشد و كمال معنوى و رسيدن به قلّههاى بلند تقوا و فضيلت و كسب ارزشهاى والاى الهى و انسانى نيز داراى استعدادهاى سرشارمىباشد كه حقتعالى در او به وديعت نهاده است.
بانوان به عنوان نيمى از پيكر جامعه انسانى، همانند مردان در مشاركت عمومى، پايگاه و جايگاه مناسب دارند و نمىتوان از نقش سازنده آنان چشم پوشيد.
اسلام با حضور بانوان در عرصههاى مختلف اجتماعى مخالف نيست و آن را منع نكرده است، بلكه وظيفه اصلى وى را مادرى مي‌داند و تربيت و پرورش انسانهاى بزرگ و وارسته؛ البته در كنار آن نيز به آنان اجازه داده تا با حفظ حريم و عفّت و پاكدامنى و در پوششى محفوظ از تير زهرآگين نگاه هاى هوس آلود؟ آلوده دلان، در اجتماع حضور يابد و براى رشد و ترقّى خود و جامعه گام بردارند.
تاريخ اسلام سرشار از صحنههايى است كه زنان آفريدگار آن بودند. در اين نوشتار برآنيم تا با مطالعه و بررسى آموزههاى دينى و تاريخ اسلام (شواهد تاريخى) به جواز حضور زنان در مشاركت عمومى و عرصههاى مختلف اجتماع مانند، حضور در مساجد و ديگر اماكن عبادى بپردازيم، باشد كه ابهامات موجود در اينباره در پرتوى آموزههاى اصيل اسلامى و شواهد تاريخى از صدر اسلام، به خوبى بر همگان آشكار گردد.
حضور بانوان در مسجد از منظر روايات
با امعان نظر در منابع اصيل روايى اسلام درمىيابيم كه روايات وارده در خصوص حضور بانوان در مسجد، بر دو قسم قابل تقسيم است:
الف) دسته‌اى از روايات، مسجد زن را خانه و منزل مسكونى وى دانسته است.
ب) دسته‌اى از روايات، بيانگر جواز حضور بانوان در مسجد است.
انديشمندان شيعه با توجّه به اين دو دسته از روايات و نيز دسته ديگرى از روايات كه بيانگر ترغيب و تشويق بر رفت و آمد به مسجد براى انسان اعم از زن و مرد است() نسبت به حضور زنان در مسجد، اختلاف نظر دارند. برخى از فقهاى عظام شيعه، نه تنها حضور بانوان را در مساجد جايز شمرده‌اند، بلكه آن را مستحب نيزمي‌دانند.
عدّه‌اى همچون، علامه حلى(ره) حضور بانوان را در مساجد مكروه دانسته‌اند.() عدّه كثيرى از فقها گرچه حكم به كراهت نداده‌اند، ولى خواندن نماز در خانه را براى زن افضل شمرده‌اند، دليل اين دو دسته، برخى آيات و روايات است كه در ذيل به آن مىپردازيم.
بررسى و پاسخ به دلايل قائلين به افضليت نماز براى بانوان در خانه
دين مبين اسلام به مسئله حجاب و عفاف زنان جهت حفظ شخصيت و ارزش آنها اهميّت فوق العاده‌اى قائل شده است.
خداوند در قرآن به زنان پيامبر(ص) دستورهاى خاصّى داده است تا ارزش و احترام آنان محفوظ بماند. از جمله مى فرمايد: “يَا نِسَاءَ النَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَولا مَّعْرُوفًا”() اى زنان پيامبر! شما مانند ديگر زنان نيستيد، اگر تقوا پيشه كنيد بنابراين، به نرمى سخن نگوييد تا آنكه در قلبش مرض است طمع ورزد، و به گونه‌اى نيك سخن گوييد”.
و نيز در آيه‌اى ديگر مى فرمايد: “وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الاُولَى…؛() در خانههاى خود قرار گيريد و مانند روزگار جاهليت قديم، زينتهاى خود را آشكار مكنيد.”
واژه “قرن” از وقر يقر به معناى استقر، مستقر شدن و برجاى ماندن
است. “سيد قطب” با توجّه به اين معنا نوشته است :”قرن، تعبير لطيفى است؛ يعنى: خانه پايگاه زن است؛ از اين‌رو، زن به قدر نياز و حاجت مىتواند از منزل خارج شود.”()
در تفسير “فرقان” نيز آمده است: قرن از قرّ يقرّ، امر آن “اقررن” است. آيه شريفه، زنان را به قرارگرفتن در خانه امر مىكند و اين كه بدون حاجت از منزل خارج نشوند.()
در باره معناى واژه “تبرّج” در كهنترين متن لغوى، يعنى كتاب “العين” آمده است: آنگاه كه زن زيبايىهاى گريبان و چهره را بنماياند، گفته مىشود: تبرّج كرده است.()
فيّومى نيز جلوهگرى و عرضه زيبايىها را مفهوم تبرّج دانسته و نوشته است :”تبرجت المرئة، يعنى زن، زيبايىها و زينتهايش را در مقابل نامحرم آشكار سازد.”()
ناگفته نماند كه طرف خطاب خداوند در آيه مزبور، همسران پيامبرند، ولى در مورد هر يك از زنان مسلمان نيز مى تواند صادق باشد. در آيه قبل، زنان پيامبر از سخن گفتن هوس انگيز و مهيج، نهى شده‌اند تا از طمع و آزار بيگانگان ايمن باشند. در اين آيه مىفرمايد: در خانه هايتان بمانيد و همچون زنان جاهليت در ميان جمعيت ظاهر نشويد و اندام و زيبايى و زينت خود را در معرض تماشاى ديگران قرار ندهيد.
اين آيه شريفه بيانگر اهميّت حجاب اسلامى و نهى از خودنمايى است كه به زنان مسلمان دستور مى دهد همانند زنان عصر جاهليت نخستين، هنگام حضور در اجتماع، از خودنمايى و خودآرايى بپرهيزند. روشن است كه مراد محصور و محبوس نمودن زن در خانه و جدا نمودن او از اجتماع نيست؛ زيرا مخاطبان آيه يعنى زنان پيامبر(ص) به شهادت تاريخ همراه آن حضرت به مسافرت رفته، در جنگها شركت جسته و پيامبر(ص) نيز منعى نفرموده است.
قرآن كريم در آيه 59 همين سوره (احزاب) خطاب به پيامبر(ص) مى فرمايد: “يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَابِيبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيما؛() اى پيامبر! به زنان و دختران خود و به زنان و مؤمنان بگو كه چادر خود را بر خود فرو پوشند. اين مناسبتر است، تا شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند”.
اين آيه شريفه فلسفه پوشش زنان را با تعبير “ذَلِكَ أَدْنَى أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ” بيان كرده است: يعنى پوشش، نزديكترين راه است كه زنان به ستر و عفاف شناخته شوند و نااهلان و فاسدان در مقام تعقيب آنان برنيايند و به آنها آزار نرسانند و بي‌احترامى نكنند و نگاه هوس آلود به آنان نداشته باشند.()
زينت زن اگر براى خود و محرمش حفظ شود، پاداشى ارزنده نزد خدا براى وى درنظر گرفته شده و زنان بايد بكوشند تا با خويشتندارى به آن پاداش دست يابند و خدا خواسته تا ارجمند باشند و جايگاه آنان برجا باشد. به هر صورت اين دستورات فقط براى همسران و اهلبيت پيامبر(ص) نيست. وقتى زنان پيغمبر(ص) بايد در خانه بمانند تا حرمت آنان خدشه دار نشود، ديگر زنان هم چنين‌اند. اينجا كه سفارش به خوددارى از بيرون آمدن از خانه كرده به دليل حفظ شئون اسلامى است.
درباره شأن نزول اين آيه شريفه آمده است :”گروهى از منافقان، اوائل شب كه هوا تاريك مى شد در كوچهها و معابر مزاحم زنانى كه جهت اقامه نماز به مسجد مى رفتند مىشدند. خداوند اين آيه شريفه را نازل فرمود و به پيامبر(ص) دستور داد كه به همسران و دختران خويش و زنان مؤمنين بگويد كه بدون جلباب و روسرى از خانه خارج نشوند. ازاين رو، پس از نزول آيه، زنان انصار با لباس سياه و بلند و با حجاب كامل در نماز جماعت حاضر مىشدند.”()
بنابراين، به جهت اهميت و لزوم مصونيت زن از هرگونه تجاوز، اسلام دستور به حفظ حجاب و پوشش داده است.
همچنين قائلين به افضليت نماز براى بانوان در خانه، به برخى از احاديث وارده از معصومان(ع) كه بر افضليت نماز زنان در خانه دلالت دارد، تمسك جسته‌اند.
دسته‌اى از روايات نيز زنان را از رفتن به مسجد بازداشته‌اند و از كتابهاى روايى و فتاواى بعضى از فقهاى شيعه و سنى استفاده مىشود كه براى زنان خواندن نماز در خانه از نماز خواندن در مسجد فضيلت بيشتر دارد. كه جهت اختصار به نمونههايى از اين روايات و فتاوا كه مضمون همه آنها يكى است اشاره مىكنيم:
رسول خدا(ص) فرمود: “صَلاةُ المرأةِ وَحدَها فى بَيتِها كفَضلِ صَلاتِها فى الجَمعِ خَمسآ وَ عشرين درجةً؛() به تنهايى و در خانه نماز خواندن زن، مثل نماز در جمع است، در حالى كه 25 درجه فضيلت دارد”.
همچنين فرمود: “إنّ مَساجِدَ الِّنساء البيوتُ، وَ صلاةُ المَرأةِ فى بَيتِها أفضَلُ مِن صَلاتِها وَصُفَّتها وَ صلاتُها فى صُفّتها أفضَلُ مِن صَلاتِها فى صَحنِ دارِها وَ صلاتُها فى صَحنِ دارِها أفضَلُ مِن صَلاتِها فى سَطحِ بَيتِها؛() بهترين مسجد زنان، خانه است؛ و نماز در خانه برتر از نماز او در ايوان است؛ و نماز او در ايوان برتر از نمازش در حياط خانه‌اش است؛ و نماز او در حياط خانه برتر از نمازش بر پشت بام خانه است».
و نيز در “نهج الفصاحه” از آن حضرت چنين نقل شده است :”بهترين مسجد زنان؛ كنج خانه آنهاست.”() همچنين آن حضرتمىفرمايد :”نمازى كه زن، در تاريكترين گوشه خانه خود كند، از همه نمازهاى او نزد خدا محبوبتر است.”()
امام صادق (ع) دراين باره فرمود: “خَيرُ مَساجِدِ نِسائكُم البُيوتُ؛()بهترين مساجد براى زنان شما خانه ها است”.
همچنين فرمود: “صَلاة المَرأة فى مَخدِعِهَا افضلُ مِن صَلاتِها فى بَيتِها وَ صلاتُها فى بَيتِها افضَلُ مِن صلاتِها فى الدّارِ؛() نماز زن در اطاق عقبى (پستو) برتر از نماز او در اطاق جلويى است و نماز او در اطاق نشيمن برتر از نمازش در خانه‌اش است.”
يكى از همسران پيامبر(ص) از آن حضرت نقل مىكند كه فرمود: “خَيرُ مَساجِدِ النِّساءِ، قَعرُ بُيُوتِهِنَّ؛() بهترين مساجد براى زنان، اطاقهاى عقب خانه هاى آنان است.” همانند اين روايات در منابع اهل سنت نيز از پيامبر(ص) نقل شده است.()
رسول خدا(ص) به امام على(ع) فرمود: “يا علىّ! لَيسَ عَلَى النِّساءِ جُمعَةٌ وَ لا أذانٌ وَلا إقامة؛() رسول خدا فرمود: اى على! بر زنان نماز جمعه و جماعت و اذان و اقامه واجب نيست.”
از نظر فقهى در فقه شيعه و سنى در اين مسئله تقريبآ نظريه واحدى وجود دارد و آن اين كه ادلّه وجوب نماز جمعه به چند دسته ترخيص(معاف، رخصت عدم حضور) داده است؛ يك دسته از آنها زنان هستند. نماز جمعه يك تكليف واجب است كه در عهد حضور معصوم واجب تعيينى بود. چند گروه از اين حضور معاف بودند؛ بنابراين، بيان و لسان ادلّه، رفع كلفت و الزام است، نه ايجاد ممانعت؛ به عبارت ديگر وجوب نماز جمعه منوط به مذكر بودن است و نه جواز آن. بر همين اساس فتواى اكثر قريب به اتفاق فقها اين است كه در صورت حضور، نماز جمعه زنان صحيح و كفايت از نماز ظهر آنان مىكند. حتى برخى از اين هم فراتر رفته و فرموده‌اند: زنان در صورت عدم حضور، تكليفى نسبت به نماز جمعه ندارند؛ ولى اگر در جماعت حضور پيدا كردند بر آنها واجب مى شود. مانند صاحب سرائر كه مى نويسد: در صورت عدم حضور، نماز جمعه جايز
و گرنه واجب است.()
برخى از علما فتواى فوق را درباره باقى معذورين به جز زنان؛ مانند بيماران، صحيح مى دانند، ولى در زنان صحيح نمي‌دانند.
محقق اردبيلى با اين نظر مخالفت نمودند. وى گرچه نماز جمعه زنان را فقط مجزى دانسته نه واجب، ولى براى فرق ميان زنان و ساير معذورين؛ چه از نظر اجزاء و عدم اجزاء و چه از حيث وجوب و عدم وجوب، ادله وارده را تمام نمى داند، بلكه مى فرمايد:
“لعلّ الوجه انّ سقوطها للمشقة فهو رخصة() منوطة بالعلّة فعلى تقدير عدمها لايسقط…لانّ الساقط هو السعى والشهود… و سقوط الشهود لايستلزم سقوط الصلاة مطلقآ. ..” بعد مى فرمايد تمام ادله در مورد زنان هم جاري هستند، “فالفرق بينها و بين غيرها محل تأمل.”()
امام خمينى(ره) نيز نماز جمعه براى زنان را جايز و مجزى از نماز ظهرشان مى دانند.()
به هر حال، حكم فقهى مسئله در كلمات فقهاى عظام موجود است و غرض از اين توضيح، ارائه گزارشى از جواز حضور زنان در نماز جمعه، سنّت بودن آن در كتب روايى و فقهى بود. مبنى بر اينكه فتواى مشهور فقها جواز و اجزاى نماز جمعه زنان است.
همچنين در كتب اهلسنت نيز رواياتى وجود دارد كه رجحان نماز در خانه را بر نماز جماعت زنان ثابت مىكنند. ازجمله روايت ذيل كه ابوداود و حاكم نقل كرده‌اند: “صلاة المرأة فى بيتها أفضل من صلاتها فى المسجد؛() نماز زن در خانه اش از نماز در مسجد برتر است. البته در كتاب “تحرير المرأة فى عصر الرساله” در صحت اين روايت خدشه شده است.()
در كتب فقهى معاصر اهلسنت، خروج زنان براى اقامه جماعت، منوط به ايمنى از وقوع در فتنه، عدم ازدحام مردان در خيابانها و بازارهاى منتهى به مساجد شده است. برخى نيز براى جمع ميان هر دو فضيلت؛ يعنى جماعت زنان و عدم حضور در ميان مردان، نماز جماعت زنان در خانه را پيشنهاد داده اند.()
به نظر مى رسد با وجود روايات فراوانى كه در كتب روايى اهل سنت وجود دارد كه هم ترغيب پيامبر (ص) به شركت زنان در جماعت را مى رساند و هم سيره متشرعين عصر رسالت را بيان مىكند، منع تنزيهى علماى اهلسنت از شركت زنان در جماعت كمى عجيب مى باشد.
بسيارى از فقهاى عظام نيز با توجه به اهميت حفظ حجاب، از روايات “منع خروج زنان از خانه” همين معنا (افضليت نماز در خانه) را استنباط كرده‌اند.
در كتاب “روضة المتقين” در شرح روايت امام صادق(ع) كه فرمود: “خير مساجد نسائكم البيوت” آمده است: “لانها اقرب الى عصمتهن و سترهن؛() نماز خواندن زنان در خانه به عصمت و عفاف آنان نزديكتر است.”
صاحب مفتاح الكرامه در جمع آورى اقوال دراين باره آورده است: آيا رفتن به مسجد فقط براى مردان مشروع است يا براى زنان نيز جايز است؟
در “نهاية الاحكام” و “كشف الالتباس” اين امر مختص مردان شمرده
شده است، نه زنان؛ زيرا به زنان دستور پوشش و پنهان شدن داده شده است.
در حاشيه “ميسى” آمده است :”خواندن نماز در مسجد براى مردان مستحب است، اما استحباب نماز در خانه براى زنان به طور مطلق ثابت است.” در “مجمع البرهان” در خبر يونس بن ضبيان آمده :”فضيلت رفتن به مسجد براى مردان ثابت است، نه براى زنان.” همانطور كه مشهور بين فقها هم همين است. علامه حلى در “تذكره” مىنويسد: رفتن زنان به مسجد مكروه است. در “نفليه” آمده است: نماز زن بايد در خانه‌اش برپا شود. علامه در “ذكرى” مىگويد :”نماز زن در خانه‌اش افضل از مسجد است.” شهيد اول و دوم(ره) در “لمعه” و “روضه” مىگويند :”بهتر اين است كه بگوييم مسجد براى غير زنان است يا اين حكم به طور مطلق جارى است. بنابراين كه خانه براى زنان در حكم مسجد است.”
شهيد اول و ثانى نيز در معناى “مسجد المرئة بيتها” گفته‌اند :”يعنى نماز خواندن زنان در خانه افضل از رفتن آنها به مسجد است يا به اين معنا است كه فضيلت نماز زنان در خانه مثل مسجد است و نيازى به رفتن به مسجد نيست.”
البته صاحب “مفتاح الكرامه” بعد از نقل اقوال مىگويد :”كسى كه بحث احكام جماعت، اوقات، مبحث حيض، استحاضه و غير آنها را تتبع كند برايش روشن مى شود كه اصحاب قائل به شرعيت رفتن زنان به مسجد هستند. بنابراين، سزاوار است در خصوص اين موضوع دقت شود.”()
شهيد ثانى در شرح لمعه مى گويد :”بهتر آن است كه بگوييم رفتن به مسجد براى غير زنان است يا اين كه بگوييم: خانه به طور مطلق “مسجد” زن است.”()
البته ناگفته نماند معناى اين كه مسجد زن خانه او است، اين است كه نماز زن در خانه‌اش از رفتن او به مسجد برتر است يا به اين معنا كه اقامه نماز در خانه در فضيلت، مثل مسجد است و نيازى به رفتن او به مسجد نيست.
در كتاب “عروة الوثقى” آمده است: “صلاة المرئة فى بيتها افضل من صلاتها فى المسجد؛() نماز زن در خانه‌اش بهتر از نماز او در مسجد است.”
از مجموع روايات گذشته مىتوان اينگونه استفاده كرد كه خواندن نماز در خانه نسبت به مسجد براى زنان بهتر است. امّا با تأملى در اينگونه روايات درمىيابيم كه معمولا تلاش شده تا به نحوى به مسئله حجاب اسلامى اهميت بدهند و به همين دليل هم به نماز در خانه فضيلت داده‌اند.
بدون هيچ ترديدى، اندام زن به ويژه اگر با آرايه ها و پيرايههايى، آراسته گردد هيجان‌انگيز و هوس آفرين است؛ از سوي ديگر، زن نيمى از پيكره جامعه انسانى را تشكيل مي‌دهد و در ابعاد مختلف فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى و سياسى مىتواند نقش آفرينى داشته باشد.
اسلام با طرح پوشش زن در حقيقت جواز حضور وى در عرصههاى مختلف اجتماعى را رقم زده است و با دستورات حكيمانه و راهگشايى كه در چگونگى منش و روش او ارائه داده، از يك سوى اين نيروى عظيم را از تباه شدن نجات داده و از سوى ديگر، جلو فسادگرى و ناهنجارىهاى ناشى از اختلاط زن و مرد را گرفته است؛ بنابراين، به خاطر وجود عدم امنيت در جامعه و اهميت و لزوم مصونيت زن از هرگونه تجاوز، شريعت اسلام دستور به حفظ حجاب و پوشش داده است.
اگر زنى بتواند خود را از ديد نامحرم بپوشاند و يا ديدگان خويش را از نگاه بيگانه فرو بندد، حضور او در مسجد منعى ندارد؛ همانطور كه در زمان رسول خدا(ص) زنان با حفظ حجاب و پوشش اسلامى به نماز جماعت مي‌رفتند و در مسجد حضور پيدا مىكردند. امام خمينى(ره) در اين
باره فرموده است :”اگر (زنان) بتوانند كاملا خود را از نامحرم حفظ كنند، بهتر است در مسجد نماز بخوانند.”() همچنين حضرت آيت اللّه مكارم شيرازى مى فرمايند :”براى زنها بهتر آن است كه نماز را در خانه بخوانند، ولى اگر خود را از نامحرم به خوبى حفظ كنند، بهتر است در مسجد بخوانند.”() و نيز از صاحب “دروس” نقل شده كه فرمود: رفتن به مسجد براى زن مستحب است مانند مردان، گر چه خانه بهتر است.
با توجه به مطالب يادشده اگر كسى بگويد چون براى زن بهتر است كه در خانه نماز بخواند و روايات و آيات و نيز ديدگاههاى دانشمندان بزرگ اسلامى هم گواه بر اين است، دليل استوارىنخواهد بود، زيرا، اين برترى در روايت نمىتواند مانعى باشد براى ارزش نمازى كه زن مىتواند در مسجد به دست آورد.
اگر نماز در خانه براى زن سزاوارتر باشد، به همين اندازه نيز خواندن نماز در مسجد يا شركت در دعاها سفارش شده و اهميت هر كدام در جاى خود محفوظ است. و نيز به همين مقدار كه به كراهت رفتن زنان به مساجد در روايات اشاره شده، روايات بسيارى هم وجود دارد كه حضور بانوان در مسجد را جائز مي‌داند.
در برخى از روايات آمده است كه وقتى زنان درخواست اجازه براى رفتن به مسجد كردند، منعشان نكنيد. در سنن ابوداود، باب “ما جاء فى خروج النساء الى المسجد” تعدادى از اين روايات ذكر شده است.
رسول خدا (ص) فرمود: “لا تمنعوا اماء الله مساجد الله؛() همسرانتان را از رفتن به مساجد خدا منع نكنيد.” و در روايتى ديگر نيز از آن حضرت آمده است: “اذنوا للنساء الى المساجد بالليل؛()هنگام شب به زنان براى رفتن به مساجد اذن دهيد.”
در كتاب كنزالعمال نيز در باب حكم اذن زنان، از رسول خدا(ص) آمده است: “اذا استأذنكم نساؤكم بالليل الى المسجد فأذنوا لهن؛()شب هنگام كه زنانتان براى رفتن به مسجد اجازه مى خواهند، رخصت دهيد.” و نيز آن حضرت مىفرمايد: “اذا استأذنكم الى الصلاة فلاتمنعوهن؛() وقتى كه زنان شما براى رفتن به مسجد جهت اقامه نماز اجازه مىخواهند، منع نكنيد” در صحيح بخارى و صحيح مسلم رواياتى از پيامبر(ص) به اين تعبير آمده است: “اذا استأذنت أحدكم امرأته الى المسجد فلايمنعها؛() هرگاه همسر يكى از شما براى رفتن به مسجد اذن خواست مانع نشويد”.
همچنين آن حضرت مى فرمايند: “لاتمنعوا النساء حظوظهن من المساجد اذا استأذنكم؛() باز نداريد زنان را از فيض مسجد، آن هنگام كه از شما اجازه مى خواهند.”
در برخى از روايات مزبور علاوه بر تصريح در جواز خروج زنان براى اقامه جماعت در مسجد، حاكى از اين است كه بحث حضور زنان براى اقامه جماعت عشاء يا صبح كه مستلزم خروج در تاريكى بوده براى آنان مشكل به نظر مي‌رسيده است و حضرت با كلام فوق مىخواهد كه مردان رفع ممانعت نمايند. بنابراين، چنانچه زنان بتوانند حجاب اسلامى و شئون زن مسلمان و پاكدامنى را رعايت كنند، افضل بودن نماز در مسجد براى آنان همچون مردان است و جاى هيچگونه ترديدى نيست و طبق اين روايات نبايد آنان را از فضايل و آثار معنوى مسجد محروم كرد.
به هر حال سخن ما به بعضى از افرادى كه ديدگاه مخالفى نسبت به حضور اجتماعى زنان دارند و آموزههاى دينى و قرآن را به عنوان پشتيبانى براى حبس كردن زن در محوطه خانه مي‌دانند، اين است: آيا به راستى آموزههاى دينى و قرآنى با حضور اجتماعى زنان مخالف است و يا اين مقوله نيز همچون بسيارى از موارد ديگر، نظر متحجرانه‌اى است كه با نام دين در جوامع اسلامى و حتى جوامع غربى شيوع پيدا كرده است؟
قرآن كريم درباره حضور زنان در اجتماع، مؤمنان راستين را چنين
معرفى مى فرمايد: “إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا كَانُوا مَعَهُ عَلَى أَمْرٍ جَامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّى يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِّمَن شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ”() مؤمنان راستين كساني‌اند كه هم از نظر عقيده، به خدا و پيامبر(ص) معتقدند و هم از نظر درك مسائل اجتماعى و هوش جمعى، جامعه را خوب مى شناسند و در مسائل جمعى حضور دارند. آنها منزوى نيستند در فعاليتهاى اجتماعى حضور دارند.
“امر جامع”، در اين آيه همان مسائل جمعى يك نظام است. اين حضور مى تواند اشكال مختلفى پيدا كند مثل حضور در مسجد براى نماز جماعت و فراگيرى احكام و دستورات دينى، انتخابات، نماز جمعه، و ساير فعاليتهاى سياسى و اجتماعى كه در سرنوشت افراد جامعه تأثيرگذار است كه اين شمول هم شامل مردان مىشود و هم شامل زنان.
ملاحظه مىكنيم اطلاق آيه شريفه به گونه‌اى است كه اين حكم براى زن و مرد (هر دو) قابل اجرا است.
روايات ياد شده نيز گذشته از خلل در اسناد آنها، از جهت دلالت نيز مورد تأمل‌اند.
ما مىبينيم خود پيامبر(ص) زمينه ساز حضور فعال اجتماعى زنان در تمام عرصهها بودند؛ چنانكه آن حضرت زنان خويش را به جهاد مى برد و نيز در مواردى كه امر دفاع از پيامبر حضور آنان را مى طلبيد؛ از آن دريغ نمىكرده‌اند.()
در سيره رفتارى پيامبر(ص) با خانواده‌اش آمده هنگامى كه مى خواستند به مسافرت بروند، در ميان همسران خود قرعه مي‌زدند، هركدام كه قرعه بنام وى درمي‌آمد، در سفر همراه پيامبرمي‌رفت.() بعضى از اصحاب نيز چنين مىكردند.()
زنان پيامبر همه از مهاجرين بودند.() در هجرت به حبشه 18 زن حضور داشتند() كه اسماء بنت عميس، ام سلمه و رقيه دختر رسول خدا از جمله آنان بودند.()
در ميان زنان مهاجر به مدينه فاطمه بنت اسد، مادر اميرمؤمنان(ع) نيز بود. طبق فرمايش امام صادق(ع)؛ وى اولين زنى بود كه پياده از مكه به مدينه به سوى پيامبر هجرت نمود.() در اين هجرت، زينب، دختر پيامبر(ص)() و فاطمه زهرا(س)، همسر اميرمؤمنان، دختر ديگر آن حضرت نيز از جمله مهاجران فى سبيل الله به حساب مى آيند.
همچنين مىتوان به حضور فعال زنان در بيعت كردن كه يك امر كاملا سياسى و اجتماعى بود اشاره كرد و نكته جالب اين كه اولين بيعت پيامبر(ص) با مسلمانان به دليل حضور فعال بانوان به “بيعت النساء” معروف شد.
در زمان حكومت نبوى، زنان اجازه داشتند نمايندگان خود را به محضر رسول خدا بفرستند و بدون دخالت مردان، مطالبات خود را مطرح كنند. آنها سؤالات خود را با پيامبر(ص) در ميان مى گذاشتند و پاسخها را دريافت مى كردند.
به عنوان مثال، ام سنان مىگويد :”ما زنان همراه رسول خدا(ص) در نمازهاى جمعه و جماعت و اعياد مختلف شركت مىكرديم.”
به هر حال، رفتن زنان به مساجد براى اداى نماز، در عصر رسالت امرى عادى و معمول بود و اين رفت و آمد فرصت مناسبى بود تا در مجالس علمى كه از سوى بزرگان صحابه در مساجد برپا مىشد حضور يابند.
تقرير و سكوت معصومان(ع) در عصر بعد از پيامبر(ص) در اين خصوص نيز از وجوه حجيّت چنين حضورهاست؛ چنان كه در زمان امام على(ع) خانواده آن حضرت، يعنى دختر پيامبر(ص) و نوادگان دخترى وى در عرصههاى مختلف سياسى و اجتماعى حضور جدّى داشتند. حضرت زهرا(س) پيشتازترين مخالف سياسى عليه نظام خلافت سقيفه بود و بارها با خليفه اول محاجّه كرد و او را محكوم نمود. ايشان در مسجد خطبه خواند و زنان و مردان آن را گوش دادند. هرگز اميرمؤمنان(ع) نسبت به حضور ايشان در مسجد و ديگر عرصههاى اجتماعى اعتراض نداشت و يا همچون سكوت آن حضرت در مقابل تلاش سياسى امسلمه در دفاع از ولايت و نيز ام الفضل كه در غزوات جمل و صفين كار اطلاعاتى براى حضرت انجام مي‌دادند.
صاحب “وسائل الشيعه” روايات گوناگونى را درباره حضور بانوان در عرصه هاى مختلف اجتماع گردآورده و شرايط و چگونگى شركت آنان را در مسائل اجتماعى بيان كرده است و از مجموع روايات به اين نتيجه مي‌رسد كه :”براى زنان روا است كه در مجالس عزا، اداى حقوق مردم و يا تشييع جنازه از منزل بيرون روند و در اين كارها شركت كنند، همچنان كه حضرت فاطمه(س) و زنان ائمه اطهار(ع) در آنها شركت مى كرده‌اند.”()
بنابراين، اگر احكامى محدود كننده در اسلام نسبت به زنان وجود دارد، هرگز به معناى حبس زن در خانه و ناديده گرفتن تواناييهاى اين بخش از اجتماع در اداره جامعه و نقش آفرينى اجتماعى آنان نيست.
گذشته از دلايلى كه تا كنون بدان استناد شد، روايات زيادى (روايات عام) از طريق ائمه معصومان(ع) به ما رسيده است، مبنى بر اين كه مسجد متعلق به تمام مردم اعم از زن و مرد است و اختصاص به گروه خاصى ندارد.()
افزون بر اينها، حضور زنان و مردان در مسجد، موجب زنده نگه داشتن شعائر الهىمىشود؛ چنان كه ائمه اطهار(ع) تأكيد و تشويق فوق‌العاده‌اى نسبت به رفت و آمد به مساجد و حضور مستمر در آن
كرده‌اند؛ زيرا بزرگداشت شعائر آسمانى و گراميداشتن آيين دينى نشانه ديندارى و پايبندى به مقدسات آن است. اين مطلبى است كه شامل بسيارى از باورهاى دينى مى شود كه از آن دسته است احترام به مساجد، روزه دارى و روزهاى ويژه‌اى را “ايام الله” ناميدن؛ چنان كه امام خمينى آنها را “يوم الله” مىخواندند. ايشان كرامت و برترى اماكن مقدس را اينگونه بيان مىنمودند :”در شرع مقدس اسلام بسيار سفارش شده است كه نماز را در مسجد بخوانند و بهتر از همه مسجدها، مسجدالحرام است و بعد از آن مسجد پيامبر(ص) و بعد مسجد كوفه و بعد از آن مسجد بيت المقدس و بعد مسجد جامع هر شهر و بعد از آن مسجد محله، بعد مسجد بازار است.”()
مسجد به فرموده پيامبر(ص) خانه خدا() انوار الهى() جايگاه پيامبران() و نيز بوستان بهشتى شمرده شده است، بهترين مصاديق شعائر الهى است. ارج نهادن به اين شعائر به فرموده قرآن نشان دهنده پرهيزكارى است: “وَمَن يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ”() و هركس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلهاست. بر همين اساس در قرآن از مانع شدن از ياد خدا در مسجد، تعبير به ظلم شده است: “وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن مّنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ أَن يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِى خَرَابِهَا…”() چه كسى ظالمتر و ستمكارتر از آنكه از بردن نام خدا در مسجد جلو گيرى كند و در خراب كردن آن سعى و كوشش كند.
گروهى از محققان دفتر مطالعات و پژوهشهاى مركز رسيدگى به امور مساجد مىگويند :”در قرون اخير، تخريب مسجد و ساختمانهاى توحيدى بنا شده بر قبور ائمه اطهار(ع) در”بقيع” توسط وهابيان و تخريب مسجد “بابرى” در هند، نمونه هايى از ظلم به مسجد بوده‌اند. ظلم به مسجد، هم شامل ظلم به خود مسجد و هم مؤمنان نمازگزار در آن است كه جلوگيرى از ورود به مسجد براى برپايى شعائر اسلامى و گفتن ذكر و ياد خدا، از مصاديق بارز ظلم به مسجد و مؤمنان است.”() علاوه بر اين كه احترام به مسجد نشان از تقواست و بازداشتن از ذكر خدا ستمگرى شمرده شده، اگر كسى به مسجد احترام هم نكند، يعنى عملى كه حاكى از سبك شمردن مسجد باشد، از او صادر شود، ملعون است. امام صادق (ع) دراين باره مى فرمايد: “ملعونٌ، ملعونٌ، من لم يوقّر المسجد”() مورد نفرين خدا است كسى كه به مسجد احترام نگذارد.
به همين دليل، فقهاى عظام در فقه، قاعده‌اى تحت عنوان “حرمة اهانة المحرمات فى الدين” مطرح كرده‌اند. بر اساس اين قاعده، كه مفاد آن مورد اتّفاق همگان است، هتك، اهانت و تحقير آنچه در دين اسلام داراى حرمت است، جائز نيست و مسجد مسلمانان از مواردى است كه رعايت احترام آن لازم شمرده شده است. همچنين برخى از علما اهانت به مسجد و هتك حرمت آن را از گناهان كبيره دانسته‌اند؛ زيرا مكانى كه شعائر الهى و از محرمات دينى محسوب مىشود، احترام و حرمت آن واجب است.
در كتاب “گناهان كبيره” تحت عنوان “هتك مساجد” آمده است: هر مكانى كه به وسيله مسلمانان و بعنوان مسجد بنا شود، شيعه باشد يا از ساير فرق اسلامى، رعايت حرمت آن واجب و اهانت و هتك آن، مانند خراب كردن و يا آلوده ساختن آن به نجاست، گناه كبيره است. مسجد به حضرت آفريدگار نسبت دارد. “و ان المساجدلله” و اهانت به آن اهانت به خداست. علاوه براين، بزرگى هتك مسجد نزد هر ديندارى بديهى و ارتكازى است() براين اساس، حضور زنان در مساجد براى انجام فرايض دينى مصداق تعظيم و بزرگداشت مساجد است و محروم كردن آنان از اين فيض بزرگ يكى از اقسام هتك و بى احترامى است كه خود ستمى بس بزرگ است.
قائلين به جواز و استحباب حضور بانوان در مسجد
عده‌اى از فقهاى عظام شيعه معتقدند كه نه تنها حضور بانوان در مسجد مانند ديگر عرصه هاى اجتماعى (البته با رعايت شئون اسلامى) جائز است، بلكه امرى نيكو و مستحب مى باشد.() حتى بعضى از فقهاى معاصر مى فرمايند: براى زنان در صورتى كه خود را از نامحرم به خوبى حفظ كنند، بهتر است نماز را در مسجد بخوانند و اگر راهى براى يادگرفتن مسائل اسلامى جز از طريق رفتن به مسجد وجود ندارد، واجب است به مسجد بروند.()
ادلّه قائلين به جواز و استحباب حضور زنان در مسجد عمومات و اطلاقات رواياتى است كه بيانگر ترغيب و تشويق بر رفت و آمد به مساجد و بهرهمندى از فضائل مسجد بر انسان، قطع نظر از جنسيّت است. اين عده كه اكثريت علما را تشكيل مى دهند بر اين مدعاى خود به برخى از شواهد تاريخى نيز تمسك نموده‌اند.
در منابع روايى اسلام، روايات زيادى وجود دارد كه همگى مشعر بر اين است كه مساجد متعلق به تمام مردم اعم از زن و مرد است. با اندكى دقت در روايات ذيل، به روشنى در مىيابيم كه ميان مرد و زن هيچگونه تفاوتى وجود ندارد؛ زيرا واژههايى مانند، انسانهاى با تقوا، مؤمن، متقين، اهل مسجد، منع نكردن و جز آن، اختصاص به گروه خاصى ندارد و براى عموم مسلمانان است.
در روايتى از پيامبر(ص) نقل شده كه فرمودند :”هنگامى كه ديديد شخصى بر رفت و آمد به مسجد مداومت دارد، او را مؤمن بدانيد؛ زيرا مسجد خانه انسانهاى با تقوا و صالح است.”()
و نيز در روايتى ديگر فرمودند: “المسجد بيت كل مؤمن؛() مسجد خانه هر مؤمنى است.” آن حضرت در حديثى ديگر مسجد را خانه همه متقين و پرهيزكاران دانسته و فرموده‌اند: “اِنَّ المَساجِدَ بُيُوتُ المُتَّقيِن.”()
و نيز فرمود: “مَن كانَتِ المَساجِدُ بُيُوتَهُ فَقَد خَتَمَ اللهُ لَهُ بِالرَّوحِ وَ الرَّحمةِ وَ الجَوازِ عَلَى الصّراطِ اِلَى الجَنَّه؛() هركس خانه‌اش مسجد باشد، خداوند كارش را با رحمت و شادى قرار داده، و اجازه عبور از صراط به سوى بهشت را به او خواهد داد.”
امام حسن(ع) فرمود: “اَهلُ المَسجِدِ زُوّارُ وَ حقٌ عَلَى المَزُورِ اَلتّحفَةُ لِزائِرِهِ؛() اهل مسجد زائر خدا هستند و بر صاحب خانه است كه بر زائرش هديه‌اى بدهد.”
و همچنين روايات متعددى كه در آنها واژه “مَن مَشى” و “مَن أسَرج” آمده است. پيامبر(ص) فرمود: “من مشى الى مسجد من مساجدالله فله بكل خطوة خَطَاهَا حتّى يرَجع الى منزلهِ عشرَ حَسَنات و مُحِىَ عنه عشرُ حسنات و رُفِعَ لهُ عشرُ درجات؛() كسى كه به مسجدى از مساجد خدا برود براى هر گامى كه برمى دارد تا به منزل برگردد ده حسنه برايش نوشته مىشود و ده گناه از او برداشته و ده درجه ترفيع مىيابد.”
و همچنين در روايتى ديگر فرمود: “بشر المشائين فى ظلمات الى المساجدِ بالنور الساطع يوم القيامه؛() بشارت باد كسانى را كه در تاريكى شب به مساجد مى روند، در روز قيامت، از نورى درخشنده در پيشاپيش خود برخوردارند.”
امام صادق(ع) نيز مىفرمايد: “مَن مَشى اِلَى المَسجِدِ لَم يَضَع رِ جلَهُ عَلى رَطبٍ وَ لا يابِسٍ اِلّا سَبَّحَت لَهُ الارضُ الى الارضين السابعه؛() هركس به طرف مسجد برود، پايش را بر هيچتر و خشكى نمى گذارد، مگر اينكه زمين تا طبقات هفتگانه‌اش براى او تسبيح مىگويند.”
امام على(ع) در مورد همسايه مسجد فرموده است: “لا صلاة لجار المسجد الّا أن يكون له عذر او به علة، فقيل: و من جار المسجد يا
اميرالمؤمنين؟ فقال: من سمع النداء؛() نماز همسايه مسجد در خانه نماز كامل نيست؛ جز اينكه عذرى داشته باشد. از آن حضرت سؤال شد كه همسايه مسجد چه كسى است؟ فرمود: كسى كه صداى اذان را بشنود.”
و همچنين فرمود: “…لَيَحضُرَنَّ مَعَنَا صَلاتَنا جماعةً أو لَتَحَوَّلِنَّ عَنّا وَ لا يُجاورُنا وَلانُجاورُهُم؛() امام على(ع) در جواب عده‌اى كه به حضرت گفتند: عده‌اى از همسايگان مسجد در نماز جماعت حاضر نمى شوند، فرمود: بايد در نماز جماعت ما حضور يابند، يا اينكه از ما دورى گزينند و همسايه ما نشوند و ما هم همسايه آنها نشويم.”
از اين رو، رواياتى كه با كلمه “من”، “مَن مَشى”، “مَن أسَرج” “متقين”، “مؤمن” و “اهل المسجد، جارالمسجد” و امثال اين واژهها شروع شده كه دلالت بر عموم مىكند.
شواهد تاريخى
علاوه بر روايات، شواهد تاريخى حاكى از حضور زنان در مسجد براى نماز جماعت، به خصوص نماز صبح و عشائين در عصر رسول خدا(ص) از مسلمات تاريخ اسلام است. كعبه اولين خانه‌اى است براى عبادت انسانها، (اعم از زن و مرد) بنا شد و عبادت كنندگان را به سوى خود جذب كرد؛ چنانكه در آيه 96 آل عمران مى فرمايد: “إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبَارَكًا وَهُدًى لِّلْعَالَمِينَ.”
مكه و مسجدالحرام، كاملترين مصداق مسجد است تا آنجا كه نماز فرادى در آن از نماز جماعت در خانه بهتر است و در همين مسجد بود كه اولين نماز جماعت به امامت پيامبر(ص) با حضور بزرگ مردى چون حضرت على(ع) و بانويى مكرّم چون حضرت خديجه(س) برگزار شد.
آنچه روشن است و از سيره معاصرين عصر رسالت نيز مىتوان دريافت، حضور زنان در نماز جماعت مسلمانان و در مسجد است. اين نكته از شواهدى چند به دست مي‌آيد، كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىكنيم.
رواياتى در دست است كه به حضور زنان در نمازهاى جماعت تصريح دارد، مانند روايت ذيل كه به طرق مختلف نقل شده است:
“كان رسول الله يصلّى الصبح فتنصرف نساء المؤمنات متلّفعات بمروطهن و لا يعرفن من الغلس؛() زنان مؤمن، نماز را با پيامبر(ص) به جاى مي‌آوردند، در حالى كه لباسى كه تمام بدن آنها را مىپوشاند به تن داشتند و اين زنان در تاريكى بازشناخته نمىشدند.” طبيعى است كه احاديث نبوى، در شرح ثوابهاى زياد نمازجماعت در مسجد، به گوش زنان رسيده باشد و آنها راغب شده باشند كه از اين ثوابها بىبهره نمانند. علاقه زنان به حضور در مساجد، براى اقامه نمازجماعت و ممانعتى كه از آنها به عمل مى آمد، باعث گرديد رواياتى از پيامبر(ص) در اينباره صادر شود، كه در منابع شيعه و سنّى آمده است و مضمون آنها اين است كه هنگامى كه زنان براى رفتن به مسجد اجازه خواستند، آنان را منع نكنيد. براى نمونه، پيامبر(ص) فرمودند: “لاتمنَعُوا النساء حضوظهن من المسجد إذا استأذنوكم؛ هرگاه زنان شما اجازه رفتن به مساجد مى خواهند، آنها را از بهره و نصيبشان از مساجد محروم نكنيد و مانع نشويد.” همچنين آمده است كه حضرت فرمود: “لاتمنَعوا إماء الله مساجد الله؛() كنيزان خدا را
از رفتن به مساجد خدا منع نكنيد”.
شايان ذكر است كه به دنبال تأكيد پيامبر(ص) مبنى بر عدم منع زنان از حضور در نمازجماعت مسجد و لزوم اجازه به آنان، بعضى چنين پنداشته بودند كه زنان فقط هنگام روز مجاز به رفتن به مساجدند و در نمازهاى مغرب و عشاء كه با تاريكى (شب) همراه است، زنان نبايد براى نماز به مسجد روند، ازاين رو، جهت مبارزه با اين پنداشت غلط، در برخى روايات آمده است كه هرگاه زنان اذن حضور در مسجد را در شب هنگام خواستند، اجازه دهيد. پيامبر(ص) در دو بيان جداگانه مى فرمايند: “لاتمنعوا نسائكم من الخروج الى المساجد بالليل”؛ نيز فرمود: “إذا استأذن نسائكم بالليل الى المسجد فأذنوا لهنَّ؛() زنان خود را شب هنگام از رفتن به مساجد منع نكنيد و چون اذن خواستند اجازه دهيد.” در شب كه خوفِ بيشتر براى زنان است مى فرمايد: اجازه دهيد، پس در روز أولى است كه به مسجد بروند.
روايت ديگرى كه خود دليل گويايى بر جواز حضور زنان در مسجد است، سيره خود پيامبر اعظم(ص) مى باشد؛ چنانكه ابنعباس درباره پيامبر(ص) و عملكرد ايشان چنين مى گويد: “كان رسول الله(ص) امر بَناته و نسائه أن يخرجن فى العيدين؛() رسول خدا(ص) دختران و زنان خود را براى اقامه جماعت در نمازهاى عيدين به خارج خانه مى بردند.”
امام على(ع) درباره حضور زنان در نماز جماعت مسجد در روزهاى آغازين رسالت نبوى(ص) چنين مى فرمايد: “كُنَّ النّساءُ يُصلّينَ مَعَ النّبى(ص) فَكُنَّ يؤمرنَ أن لايَرفَعنَ رُؤسَهُنَّ قَبلَ الرِّجال لِضيقِ الاُزُرِ؛() زنان در عصر پيامبر(ص) نماز را با پيامبر(ص) به جاى مي‌آوردند. به زنان دستور داده شده بود كه چون لباس مردان كوتاه بود قبل از مردان سر از سجده برندارند”.
در بعضى از روايات حضور آنان به روشنى ذكر شده است. امام صادق(ع) از پدر گرامي‌اش نقل مى كند كه فرمود: “كان رسولُ اللهِ(ص) يَسمَعَ صَوتَ الصّبى وَ هُوَ يَبكى وَ هُوَ فِى الصّلاةِ فَيُخَفّف الصلاة أن تعبَر اُمّه؛() رسول خدا(ص) هنگام خواندن نماز جماعت، صداى گريه طفلى را شنيد كه مادرش او را با خود به مسجد آورده بود. آن حضرت نماز را كوتاه كرد تا مبادا نگرانى در مادرش پيدا شود”.
در روايت ديگرى آمده است: روزى رسول خدا(ص) نماز صبح را با كوتاهترين سوره خواند. اصحاب پرسيدند، اى رسول خدا(ص)! چه اتفاقى افتاده كه نماز را سريع تمام كرديد. حضرت در پاسخ فرمود: “إنى سَمِعتُ صوتَ صبىّ فى صفَّ النِساءِ؛() من صداى طفلى را در صف زنان شنيدم”.
در منابع اهل سنت نقل شده است: رسول خدا(ص) نماز صبح را در تاريكى مىخواندند و زنان مؤمن پس از نماز، در همان تاريكى به منزل برمىگشتند و به خاطر تاريكى، ديگران آنها را، و حتّى خودشان همديگر را نمى شناختند.()
امّ فضل مى گويد: شنيدم كه پسرم سوره مرسلات را تلاوت مىكند. به او گفتم: مرا به ياد پيامبر(ص) انداختى. اين سوره آخرين سوره‌اى بود كه از زبان مبارك پيامبر(ص) شنيديم و آن را در نماز مغرب در مسجد مى خواند.()
در روايتى مى خوانيم :”زنى قريشى به نام “عاتكة بن زيد” پيوسته در نماز جماعت مسجدالنبى حاضر مىشد، عمر بن خطاب از او خواستگارى كرد، وى به اين شرط كه او را از نماز جماعت در مسجد منع نكند، پذيرفت با عمر ازدواج كند، عمر نيز با نارضايتى پذيرفت؛ بعد از مرگ عمر، وقتى زبير از او خواستگارى كرد باز همين شرط را مطرح نمود، زبير هم به ناچار پذيرفت، و او به نماز جماعت مسجد مى رفت….”()
همچنين در منابع اصيل اهل سنت آمده است: فاطمه بنت قيس مى گويد: “… فلما انقضت عدّتى سمعت نداء المنادى ينادي الصلاة جامعة فانطلقت فيمن انطلق من النّاس فكنت فى الصف المقدّم من النساء و هو يلى المؤخّر من الرجال؛() چون زمان عدهّام سپرى شد، صداى منادى نمازجمعه را شنيدم، و به همراه ديگر مردمان كه مي‌رفتند روانه شدم و در صف اول صفوف زنان كه به دنبال صفوف مردان بود، ايستادم.”
در زمان خليفه دوم(عمر)، زنان به امامت شخصى به نام “سليمان بن ابى خثيمه” انصارى در رحبه مسجد، نماز جماعت مىخواندند چنان كه مردان به امامت ابى كعب نماز جماعت برگزار مى كردند.
همچنين در تاريخ آمده است كه: خليفه سوم (عثمان) مردان و زنان را در نمازجماعت مسجد در يك جا جمع كرد، ولى اميرالمؤمنين(ع) در زمان خلافتش دوباره زنان را از مردان جدا كرد و شخصى به نام “عرفجه” با زنان نماز مى خواند.()
پس حتى در برخى از منابع اهلسنت نيز روايات و شواهدى وجود دارد كه بيانگر حضور زنان در مسجد و جماعات است.
با توجه به مطالب يادشده، به خوبى در مىيابيم كه حضور زنان در مسجد و جماعتها، از نظر تاريخى امر ثابت و مسلّم است.
علاوه بر روايت و شواهد تاريخى كه بر جواز حضور زنان در مسجد و جماعات دلالت دارند، فقهاى عظام، حضور بانوان را همچون مردان، در مسجدالحرام و مراسم عبادى و اجتماعى و اخلاقى و سياسى همچون نمازجمعه () و اعتكاف و حج () جايز شمرده‌اند. بنابراين، دين اسلام نه تنها حضور بانوان را در مسجد و جماعات و به طور كلى در عرصههاى مختلف اجتماعى و سياسى و اقتصادى، فرهنگى و عهده‌دارى سمتهاى مديريتى و حتّى نظامى جايز شمرده، بلكه در برخى زمينههاى يادشده، به ويژه در وضع ويژه زمان ما، شايسته و حتّى بايسته دانسته است؛ البته حضور در صحنههاى اجتماعى، از آنجا كه همراه با برخوردها و تماسهاى چند سويه است، براى هر يك از زن و مرد تكليفى را ايجاب مىكند كه مراعات و توجّه به آن در تأمين سلامت اخلاقى جامعه و ثمربخش بودن حضور و بركنار ماندن آن از آسيبها و آفات، نقش بنيادى دارد؛ همچون رعايت حجاب و شؤون اسلامى، چگونگى برخورد با نامحرم و نگاه به او، كيفيت سخن گفتن و تأكيد بر وجود شاخصههائى چون حيا و عفت، همه و همه ابزارهائى براى اين حضور اجتماعى هستند. بنابراين، چنانچه زنان بتوانند حجاب اسلامى و شئون زن مسلمان و عفاف و پاكدامنى را رعايت كنند، مى توانند با حضور در مساجد از فضائل و آثار معنوى اين مكان مقدس بهره برند و فضيلت نماز خواندن در مسجد براى آنان، همچون مردان است. ادامه دارد

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. ر.ك: شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج ،8 ص ،287 قم، آل البيت، 1409ق، بيروت داراحياء التراث العربى؛ شيخ صدوق، من لا تحضره الفقيه، ج 1،ص ،237 قم جامعه مدرسين، 1413ق؛ متقى هندى، كترالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، ج 8،ص 650، بيروت موسسة الرسالة، 1409ق.
. علامه حلى، تذكره الفقها، ج 1،ص ،90 قم موسسة آلبيت لاحياء التراث،1414 ق.
. سوره احزاب،آيه .32
.همان، آيه .33
. سيد قطب، فى ضلال القرآن، ج،5 ص 2859، ترجمه: مصطفى خرم دل، تهران، نشر احسان، 1378 ق.
. محمد صاقى تهرانى، الفرقان فى تفسير القرآن،ج 22، ص ،105 قم، انتشارات فرهنگ اسلامى، 1408 ق.
. عبد الرحمن الخليل بن احمد الفراهيدى، كتاب العين، ج6،ص طبع الثانية، موسسة دارالهجرة، 1409 هجرى قمرى.
. الفيومى، مصباح المنير، ج 1،ص .42
. سوره احزاب،آيه .59
. فضل حسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج20 ص177، دارالمعرفة، بيروت، داراحياء التراث العربى؛ فخر رازى، التفسيرالكبير، ج ،13 ص ،230 مصر، قاهره، عبدالرحمن محمد، 1357ق.
. تفسيرمجمع البيان، ج،4 ص 370 على بن ابراهيم قمى، تفسير قمى، ج 2،ص 196، چ سوم، قم، موسسة دارالكتاب، 1404ق؛ عبد على بن جمعه العروسى الحويزى، تفسير نورالثقلين، ج ،4 ص،307 چ چهارم، قم، اسماعيليان، 1412 ق.
. وسائل الشيعه، ج ،5 ص 237، علامه مجلسى، بحارالانوار، ج ،80 ص 371، بيروت، موسسة الوفاء، 1404 ق.
. شيخ صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج،1 ص ،374 ح 1088،جامعه مدرسين، 1403ق.
. ابوالقاسم پاينده، نهج الفصاحه، ص،474 ح 1532، چ جاويدان.
. همان، ص ،690 ح .2588
. وسائل الشيعه، ج ،5 ص ،237 من لا يحضره الفقيه،ج 1، ص 238، بحارالانوار، ج 80، ص .371
. وسائل الشيعه، ج ،5 ص 236، من لا يحضره الفقيه، ج 1،ص .397
. محمدبن عبدالله زركشى، اعلام الساجد بأحكام المساجد، ص ،309 مصر، قاهره، 1384 ق.
. سليمان بن الاشعث السجستانى، سنن ابى داود، ج 1،ص 137، ج 57،بيروت دارالفكر، 1420 ق.
. بحارالانوار، ج 81،ص .115
. سلسلة الينابيع الفقهيه، ج ،4 ص 724ـ .718
. البته خود ايشان در ادامه بحث احتمال هم مى دهند كه رفع وجوب، رخصتى نباشد بلكه عزيمتى باشد، مثل نماز مسافر.
. محقق اردبيلى، مجمع الفائدة و البرهان فى شرح ارشاد الاذهان، ج ،2 ص ،345 جامعه مدرسين قم بى تا.
. امام خمينى، تحرير الوسيله، ج 1، كتاب الصلاة، فيمن تجب عليه صلاة الجمعه، ص 237، قم، اسماعيليان.
. عبد الحليم ابوشقه، تحرير المرأة فى عصر الرسالة، ج 13، ص 220،كويت، دارالعلم، چاپ اول، 1411 ق.
. العك – الشيخ- خالد- موسوعة فقه المرأة المسلمه من الكتاب والسنه.
. محمد تقى مجلسى، روضة المتقين فى شرح من لا يحضره الفقيه، ج ،2 ص .107
. سيد محمد جواد حسينى عاملى، مفتاح الكرامه، ج 2، ص 229 – ،228 موسسة الاعلمى، بيروت، 1416ق.
. شهيد ثانى، شرح اللمعة الدمشقية، ج ،1 ص .63
. سيد محمد چ‌اظم طباطبائى يزدي، عروة الوثقى، ج 1،ص 426، جامعه مدرسين، چ اول، قم 1420ق.
. امام خمينى، رساله توضيح المسائل، مسئله .893
. آيت ا… مكارم شيرازى، رساله توضيح المسائل، مسئله .817
. سنن ابى داود، ج 1،ص ،155 ح 565 و 566 و .567
. همان، ح .568
. كنزالعمال، ج ،11 ص ،677 ح .20872
. همان، ح .20873
. محمد بن اسماعيل بخارى، صحيح بخارى، ج ،2 ص 406، باب 555 و ،558 بيروت، دارالفكر 1401 ق؛ مسلم بن حجاج نيشابورى، صحيح مسلم، ج ،4 ص ،161 دارالفكر، بيروت؛ احمد بن شعيب النسائى، السنن النسائى، ج2، ص ،42 بيروت، دارلفكر، 1420ق.
. صحيح مسلم، ج ،4 ص .161
. سوره نور،آيه .62
. ذبيح الله محلاتى، رياحين الشريعه، ج ،5 ص 80، دارالكتب الاسلاميه، بهار 1364 ش.
. احمد بن على الموصلى، معجم ابى يعلى، ج ،1 ص .93
. صحيح بخارى، ج 7،ص .43
. سوره احزاب،آيه .50
. محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج ،1 ص 207، بيروت دارصادر.
. ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابه، ج 4،ص 237، دارالجيل، بيروت.
. شيخ يعقوب كلينى، اصول كافى، ج،1 ص ،377 چاپ بيروت.
. بحاالانوار، ج ،19 ص .380
. وسائل الشيعه، ج ،1 ص .376
. كنزالعمال، ج 7،ص 650، ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، ج ،3 ص ،359 554، موسسة آل البيت، چ: اول، قم 1408 ق.
. امام خمينى، توضيح المسائل، مسئله .893
. وسائل الشيعه، ج ،1 ص .268
. مستدرك الوسائل، ج ،3 ص .447
. همان، ص 313 و .359
. سوره حج، آيه .32
. سوره بقره، آيه .114
. دفتر مطالعات و پژوهشهاى مركز رسيدگى به امور مساجد به همت گروهى از فرهيختگان و محققان آن مركز، فرهنگ مسجد، ص 184 ـ .183
. وسائل الشيعه، ج ،3 ص 554؛ جامع الاحاديث، ج 4، ص .452
. شهيد محراب ايت ا… سيد عبدالحسين دستغيب، گناهان كبيره، ج ،2 ص ،385 قم، دفترانتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين، چ: ششم.
. مجمع الفائده،ج 2،ص 159، شهيد اول، دروس الشرعيه، ج 1، ص ،155 قم، موسسة النشر الاسلامى، 1412ق.
. آيت ا… مكارم شيرازى، رساله توضيح المسائل، مسئله .817
. مستدرك الوسائل، ج ،3 ص .362
. كنزالعمال، ج 7،ص 650، مستدرك الوسائل، ج 3، ص.554
. همان، ص ،659 ح 20785 نهج الفصاحه، ص 596،ح .3083
. مستدرك الوسائل، ج ،7 ص .659
. سيد حسن شيرازى، كلمة الامام الحسن، ص 41، بيروت، دارالصادق، 1388 ق؛ عليرضا صابرى يزدى، الحكمَ الزاهره، مترجم: محمد رضا انصارى، ص 150،چاپ اول، زمستان 72، انتشارات سازمان تبليغات اسلامى.
. وسائل الشيعه، ج 5،ص 201، شيخ صدوق، ثواب الاعمال، ص ،291 قم، نشر رضى، چ دوم، 1363ش.
. همان، ص ،139 ح 720، سنن ابن ماجه، ج ،1 ص 257، ح .781
. من لايحضره الفقيه، ج ،1 ص 233، بحارالانوار، ج 84، ص .13
. بحارالانوار، ج ،83 ص 379 نعمان بن محمد تميمى مغربى، دعائم الاسلام، ج ،1 ص ،148 مصر، دارالمعاف، 1385 ق.
. وسائل الشيعة، ج ،3 ص .479
. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ،1 ص 285،مكتبة آية الله المرعشى، قم، بىتا؛ ابن جوزى، احكام النساء، ص .192
. سنن ابن ماجه، ج ،1 ص ،137 ح 565 و 566 شيخ على نمازى شاهرودى، مستدرك سفينة البحار، ج ،1 ص ،209 قم، موسسة النشر الاسلامى، 1419 بحارالانوار، ج87 ص 354 ابن جوزى، احكام النساء، ص .195
. كنزالعمال، ج ،7 ص 677، ح 20782، صحيح مسلم، ج 2،ص .33
. ابن جوزى، احكام النساء، ص 201 البته در منابع شيعه و اهلسنت، رواياتى هم وجود دارد كه مفادش ترجيح خروج زنان براى نماز عيد است در صورتى كه زن مسن باشد.
. همان، ج ،5 ص 413 من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 396، صحيح مسلم، ج 4،ص .161
. وسائل الشيعه، ج 5،ص 470، نور الدين هيثمى، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج ،2 ص 74، بيروت، دارالكتب العلمية، 1408 ق.
. المسند الجامع، ج ،6 ص .227
. صحيح بخارى، ج 1،ص .211
. تحرير المرأة فى عصر الرسالة، ج ،13 ص .181
. ابن اثير، اسدالغابة، ج ،5 ص ،185 تهران، انتشارات اسماعيليان؛ الامام احمد حنبل، مسند احمد، ج ،1 ص 40، بيروت، دارالفكر.
. ر.ك: صحيح مسلم، ج 2،ص 32 و 33 صحيح بخارى، ج 1، ص 439 و ج ،3 ص .119
. ر.ك: الطبقات الكبرى، ج ،5 ص 26 ـ .27
. محمد حسن نجفى، جواهر الكلام، ج ،11 ص 270 ـ 268 بيروت، داراحياء التراث العربى، بى تا؛ فاضل هندى، كشف اللثام، ج ،4 ص 280 ـ 279 قم، مكتبة آية الله مرعشى النجفى، 1405 ق.
. محمد مهدى نراقى، مستندالشيعه، ج،1 ص ،546 چاپ اول، آل البيت، قم 1415 جواهرالكلام، ج ،17 صص 184 و 212 و .220

/

پگاه پاكى

تربت پاكان
شهر قم كه تربت پاكش گوهر گرانقدرى را در دل خود جاى داده و درخشندگى آن چشم همگان را مجذوب پاكى و قداست خويش نموده در طى قرون متمادى، حبل المتين انديشمندان دينى، عالمان و وارثان ائمه اطهار(ع) به شمار مي‌آيد.
دهها سال است در حريم امن و امان فاطمه معصومه ـ كريمه اهلبيت ـ بزرگان پاك سيرت و مخلصان موحد بر سفره احسانش حاضر شده و به بركت عنايتهاى ويژه آن حضرت به نشر فرهنگ تشيع اهتمام ورزيده، از خرمن اهل بيت خوشهها برگرفته‌اند و جرعههاى جانبخش را به كام تشنگان حق و حقيقت رسانده‌اند خدمات برجسته و تلاشهاى ارزنده علماء و عارفان و مبارزان اين شهر در احياى آئين محمّدى(ص) چنان بوده كه مهر تأييد و تجليل مقتدايان راستين بر تارك آن مي‌درخشد كه فرمودند :
«لولا القميّون لضاع الدين؛() اگر قمىها (علماى قم) نبودند ديانت مردم در معرض تباهى قرار مىگرفت.»
شالوده اين شهر با حضور دوستان و شيعيان ائمه اطهار در سال 83 هـ.ق پي‌ريزى شد.() كه اين دوران به زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) برمىگردد.
امام صادق(ع) فرمود: قم شهر ما و شهر شيعيان ماست، پاك و مقدّس است. اهل آن ولايت ما را پذيرفته‌اند () و امام كاظم(ع) در معرفى قم چنين فرمود: «قم عُشّ آل محمد و مأوى شيعتهم؛() قم مأواى آل محمّد و پناهگاه شيعيان ماست.»
و امام صادق(ع) در بيانى ديگر ويژگى اهل قم را اينگونه بيان فرمود: قم را قم ناميدند، زيرا اهلش به قائم آل محمّد مىپيوندند و با آن حضرت (بر ضد طاغوتها) قيام مىنمايند و با كمال استقامت و استوارى به يارى او مىپردازند.()
در شهر قم بيش از 400 امامزاده واجب التعظيم مدفونند و خاك مقدّسش پيكر پاك بسيارى از فقهاى محدثين و علماء بزرگ شيعه را در برگرفته است.
محمد ابراهيم كلباسى مرجع معاصر مرحوم ميرزاى قمى هنگامى كه از اصفهان به قم مي‌آمد، از در پل عليخانى و يا از مسجد امام حسن عسگرى كفشهاى خود را بيرون آورده و بدست مىگرفت و تا حرم پياده مي‌رفت و مىفرمود: دراينجا علماى ابرار و اصحاب ائمه و محدثان بسيار آرميده‌اند و سراسر اين قسمت ـ اطراف حرم ـ قبور آن بزرگواران است.()
بنابه فرمايش امام صادق(ع) قم شهرى
برگزيده است و مردمش همواره با حاكمان ستمگر زمان خويش به مبارزه برمىخاستند. خوددارى آنان از دادن خراج به حكومت عباسى خصوصاً پس از شهادت حضرت رضا(ع) در سال 203 هـ.ق و پى بردن اهالى قم به جنايت مأمون و دستگاه خلافت و دادن تعداد زيادى كشته و زندانى شدن بسيارى از مردم در اين رابطه نمونه‌اى روشن از مقاومت و پايدارى آنان است.
شهر مقدّس و مذهبى قم در طول تاريخ شاهد قتل عامهاى مكرّر و صدمات جبران ناپذيرى از سوى ستمگران بوده است، از جمله آنها مىتوان به قتل عام در عهد مأمون، زمان معتزّ پسر متوكل عباسى، دوران حمله مغول، افغانها و نادرشاه اشاره كرد كه اكثراً بدليل اختيار كردن مذهب تشيع از سوى مردم شهر بوده است. موضعگيرى علماى مبارزى چون ميرزاى قمى در مقابل فتحعليشاه، آيت اللّه حائرى در برابر رضاخان، فرياد مقاومت آيت اللّه بافقى روبروى رضا شاه و ايستادگى آيت اللّه بروجردى و امام خمينى(ره) در رويارويى با رژيم پهلوى مؤيّد پيشتازى اين ديار در نشر اسلام و محو شرك و طاغوت به شمار مي‌آيد با اين وصف در طول زمان، قم علاوه بر آنكه چشمه جوشان علم و معارف حقّه شيعه بوده تربيت شدگانش پاسداران
امين و صالح دين خدا و سرزمين گهر خيزش خاستگاه انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمينى فرزند حوزه علميّه قم مىباشد و اوّلين جرقه انقلابى در مبارزه با تجاوزگرىها و ظلم و فساد طاغوت در قيام 15 خرداد و سپس در اعتراض به توهين رژيم عليه مرجعيت در اين شهر زده شد.
توجه ائمه معصومين درباره قم در بيان و عمل حائز اهميت است. از جمله اينكه امام رضا(ع) مىفرمايد: بهشت داراى هشت در است، يك از آنها براى قمىهاست و سه مرتبه فرمود: خوشا به حالشان.()
آن حضرت به زكريا بن آدم كه قصد بيرون رفتن از شهر قم را داشت فرمودند: از قم بيرون نرو همانا خداوند به خاطر تو بلا را از اهل قم دور مىسازد همانطور كه به بركت وجود مقدّس موسى بن جعفر(ع) بلا را از اهل بغداد دور نمود.()
قم به واسطه خورشيد ولايت، حرم مطهر حضرت معصومه(ع) و نور علم و دانش فقه جعفرى متبلور از حوزهها و مدارس علميه و همچنين وجود مسجد مقدّس جمكران كه تجلىگاه امام زمان و محل رفت و آمد ايشان و انس و علاقه دلدادگان به ساحتش مىباشد و در ميان ديگر شهرها ممتاز است. چنانچه امام صادق(ع) فرمودند: زمانى خواهد آمد كه شهر قم و اهلش حجت بر تمام مردم شوند.
بانوى با كرامت
حضرت فاطمه معصومه(ع) دخت بلند اختر امام موسى بن جعفر(ع) است كه در ماه ذيقعده ديده به جهان گشود اين ماه براى مادرش نجمه خاتون شادى بخش و وصف ناشدنى است، زيرا در يازدهمين روز سال 148 هـ.ق خداوند حضرت رضا را به او عنايت كرد و روز اول ذيقعده سال 173 بعد از 25 سال در مدينه منورّه() چشمش به تولد دخترى از خاندان رسالت كه امام صادق بشارت آمدنش را داده بود روشن گرديد.
نام مباركش را فاطمه نهادند و از آنجايى كه امامان معصوم بيش از يك دختر را به نام فاطمه مىگذاشتند مطابق نوشته برخى مورخان امام چهار دختر به نام فاطمه به شرح ذيل داشتند.
ـ1 فاطمه كبرى ملقب به (حضرت معصومه) كه در قم مدفون است.
ـ2 فاطمه صغرى، ملقب به (بى بى هيبت) كه در مدخل شهر باكو در آذربايجان شوروى مدفون است.
ـ3 فاطمه اوسطى، ملقب به (ستّى فاطمه) كه در اصفهان به خاك سپرده شده است.
ـ4 فاطمه اُخرى، مشهور به (خواهر امام) كه در رشت مدفون است.()
آن حضرت داراى القابى چون طاهره، حميده، نقيّه، سيده، رضيه و اخت الرضا مىباشد و در زيارتنامه او را به نامهاى “صديقه” و “نساء العالمين” نيز خوانده‌اند.()
حضرت فاطمه معصومه علاوه بر آنكه سرچشمه خوبىها و كمالات بى حد است از منسوبين سه امام معصوم مىباشد و تكريم و احترام او گراميداشت جايگاه بلند خاندان پيامبر(ص)، خصوصاً مقام امامان شيعه حضرت موسى بن جعفر(ع)، على بن موسى(ع) و محمد بن على امام جواد(ع) به حساب مي‌آيد.
دختر موسى بن جعفر در تحت تربيت پدر بزرگوار و برادر گرامي‌اش حضرت رضا(ع) به مقام والايى رسيد و در پاسخگويى به پرسشهاى مراجعين به درجه‌اى دست يافت كه مطابق نقل “ابن العرندس” حضرت موسى بن جعفر به او كلام “فداها ابوها” را ارزانى داشت.()
وى كه مولود بيت وحى و تنزيل و نشأت گرفته از سلسله امامت و عصمت است و ريشه جانش به ولايت معنوى سيراب گرديده، مىتواند به اذن پروردگار با نفوذ و تأثير در عمق نفوس مستعد و شيعيان و دوستدارانش همچون امامان معصوم سبب تغيير و تحوّل گردد و در رفع گرفتارىها و برآوردن حوائج طالبان و اصلاح امور ايشان اثرى مستقيم داشته باشد.
صفاى زيارت
بنابر روايات متواتر از اهل بيت عصمت و طهارت، قم شهر شيعيان، حرم فرزندان آنان، پناهگاه فاطميان، سالمترين شهرها و آشيانه آل محمد است. امام صادق(ع)
فرمود: خدا داراى حرمى است كه آن مكه است و پيامبرش حرمى دارد كه مدينه است و اميرالمؤمنين هم حرمى دارد كه كوفه است و ما هم داراى حرمى هستيم كه قم است و به زودى بانويى از فرزند من در آنجا دفن مىشود كه نامش فاطمه است هر كس او را زيارت كند بهشت بر او واجب مىشود.() راوى مىگويد اين فرمايش حضرت زمانى بود كه هنوز موسى بن جعفر به دنيا نيامده بود.
و امام جواد(ع) فرمود: «من زار عمتى بقم فله الجنه؛() كسى كه عمه‌ام را در قم زيارت كند اهل بهشت است».
فضائل بى شمار حضرت معصومه و بندگى خالصانه وى به درگاه الهى، عشق روز افزون دلدادگان حرم اهلبيت را مشتعل ساخته و راه را براى زيارت همراه با معرفت آن بانوى مكرمه مىگشايد و آنان را به شناخت بيشتر و فهم جلالت قدر و منزلتش واقف مىكند تا كه استحباب زيارت آن عزيز را از دست ندهد. نقل است يكى از شيعيان به زيارت بارگاه حضرت رضا(ع) در مشهد رفت و سپس از مسير همدان به كربلا رفت در بين راه در رؤيايى راستين حضرت رضا(ع) را ديد كه به وى فرمود: چه مىشد اگر از قم عبور مىكردى و قبر خواهرم را زيارت مىكردى() و باز مىنويسند امام رضا(ع) با اشاره به اهميت زيارت حضرت معصومه(س) فرمودند: هر كس نتواند به زيارت من بيايد برادرم (امامزاده حمزه) را در رى و يا خواهرم ـ معصومه (س) ـ را در قم زيارت كند كه به همان ثواب زيارت من مي‌رسد.()
علّامه بزرگوار محمد باقر مجلسى از امام رضا(ع) روايت مىكند كه خطاب به “سعد بن سعد اشعرى” فرمود: “يا سعد عندكم لنا قبر” اى سعد! از ما قبرى در نزد شما هست. سعد مىگويد: عرض كردم فدايت گردم، آيا قبر فاطمه دختر حضرت موسى بن جعفر را مىفرماييد؟ فرمود: آرى، هر كس او را زيارت كند در حالى كه عارف به حق او باشد بهشت از آن اوست. پس هرگاه كنار قبر او آمدى، در نزد بالاى سرش بايست و 34 مرتبه اللّه اكبر، 33 مرتبه سبحان اللّه و 33 مرتبه الحمد للّه بگو، آنگاه بگو السلام على
آدم صفوة اللّه تا پايان زيارت شريفه.()
بنابر نقل حديث فوق در مىيابيم زيارتنامه حضرت معصومه از امام رضا(ع) است و در ميان بانوان اهل بيت بعد از حضرت فاطمه زهرا(س) تنها بانوى مجلّله‌اى كه زيارت مأثور دارد حضرت فاطمه معصومه است.
فرازهايى از فضايل
از ويژگىهاى حضرت معصومه(س) آگاهى داشتن به علوم اسلامى و نقل آن براى ديگران است. در فراز يكى از زيارتنامههاى ايشان مىخوانيم: «السلام عليك يا فاطمة بنت موسى بن جعفرو حجته و امينه» سلام برتو اى فاطمه دختر موسى بن جعفر و حجت و امين او، آن حضرت حجت و امانتدار پدرش امام كاظم(ع) بود كه در اين صورت حجت و امين خدا بوده و حجت و نشانه اسلام و حافظ امانت الهى مىباشد. و از راويان و محدثان به شمار مي‌آيد. به عنوان نمونه مىتوان به دو حديث كه حضرت در سلسله راويان آن مىباشد اشاره كرد. علامه امينى مىنويسد: فاطمه دختر امام رضا(ع) نقل مىكند كه دختران امام كاظم فاطمه(معصومه) و زينب و ام كلثوم گفتند: روايت كرد ما را فاطمه دختر امام صادق(ع) و او گفت روايت كرد مرا فاطمه دختر امام باقر از فاطمه دختر على بن الحسين از فاطمه و سكينه دختران امام حسين(ع) از ام كلثوم (دختر فاطمه زهرا) و او از فاطمه زهرا(س) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: آيا فراموش كرديد فرمايش رسول خدا(ص) را در روز غدير كه (به شما) فرمود: هر كس من مولى و رهبر او هستم پس على مولا و رهبر اوست و نيز به على فرمود: نسبت تو به من همانند نسبت هارون به موسى است.()
همچنين نقل گرديده كه: فاطمه معصومه(س) از فاطمه دختر امام صادق(ع) و او از فاطمه دختر امام باقر(ع) و او از فاطمه دختر امام سجاد(ع) و او از فاطمه دختر امام حسين(ع) و او از زينب دختر اميرالمؤمنين(ع) و او از فاطمه زهرا(س) نقل مىكند كه رسول خدا فرمود: «الا من مات على حبّ آل محمد مات شهيدا؛() و بدانيد
هر كس با محبت آل محمّد بميرد شهيد مرده است.»
والاترين مقام عصمت از گناه و اشتباه مخصوص رسول اكرم(ص) و ائمه اطهار و حضرت زهرا(س) مىباشد.
امّا شخصيتى چون فاطمه معصومه(س) كه اطاعت پروردگار كرده و دامن خويش را از رذايل اخلاقى مبرّا نموده و به درجه عالى از تقوا و طهارت رسيده است كه در لسان عام و خاص فردى مصون از گناه به شمار مي‌آيد برايش مقام طهارت قلبى متصوّر است. چنانچه در فرازى از زيارتنامه غير معروفه ايشان مىخوانيم:
«السلام عليك ايتها الطاهرة الحميدة البرة الرشيده التقية النقية.»() سلام بر تو اى بانوى پاك و ستايش شده نيكو كردار و هدايت شده پرهيزگار وارسته، علاوه بر اين سخن حضرت رضا(ع) كه فرمودند: «من زار المعصومة بقم كمن زارنى؛ هر كس “فاطمه معصومه(س)” را در قم زيارت كند مثل آن است كه مرا زيارت كرده است، شاهدى بر مقام عصمت ايشان است.
لقب كريمه اهلبيت، در خصوص آن حضرت حكايت از شأن و مربته وى نزد پروردگار دارد و خداوند متعال ايشان را به جهت بندگى خالصانه، زندگى با بركتى عنايت نمود كه در حال حيات و ممات منشأ كرامات و عنايات خاص گردد. و بارگاه قدسي‌اش پناهگاه اميدواران به فضل الهى گردد و متوسلين به حضرتش دريافته‌اند كه از سلاله پاك از خزائن امامت و ولايت و گوهرى تابناك از صدف ملك امكان است كه توان بخشش و توجه خاص به حاجتمندان و دعا كنندگان درگاهش را دارد.
از جمله مناقب و شرافتهاى آن بزرگوار وجود يك زيارتنامه مخصوص از ناحيه مقدّس امام معصوم است كه در آن حضرت، دختر رسول خدا، دختر اميرمؤمنان، دختر فاطمه و خديجه و دختر امام حسن و امام حسين و نهايتاً دختر امام، خواهر امام و عمه امام خوانده مىشود كه پاداش خواندن خالصانه و همراه با معرفت آن رسيدن به بهشت را همراه دارد.
نوشته‌اند مرحوم آية اللّه ميرزا رضى تبريزى از مجتهدين بزرگ براى خواندن
فاتحه بر سر قبر زكريا بن آدم كه در شيخان قم است مي‌آيد، در حين قرائت فاتحه به فكر مي‌رود كه آيا زكريا بن آدم با آن جلالت قدر و رفعت و رواياتى كه درباره‌اش وارد شده بالاتر است يا حضرت معصومه(س) كه ناگهان يك نفر كه كلاه نمدى به سر داشته پيش مي‌آيد و به وى مىگويد:آن بالا را بخوان، ايشان ابتدا اعتنايى نمىكند امّا پس از رفتن مرد نگاه مىكند مىبيند نوشته شده:
«السلام على ارواح محمد و آل محمد فى الارواح، السلام على اجساد محمد و آل محمد فى الاجساد» يعنى سلام بر ارواح محمد و آل محمّد در ميان ارواح و سلام بر اجساد محمّد و آل محمّد در ميان اجساد، در اين حال متوجه مىشود كه آن شخص به ظاهر معمولى، فكر او را خوانده و از آنچه در ذهنش گذشته باخبر شده و بدين وسيله ترديد او را پاسخ گفته كه: حساب حضرت معصومه كه از آل محمّد(ص) است با سايرين جداست و هيچ كس قابل مقايسه با اين خاندان نيست.() و دلدادگى به حضرتش همان پذيرش ولايت معصومين و مقبول درگاه الهى است.
مقام شفاعت
يكى از معقتدات شيعه موضوع شفاعت است در رأس شافعان روز قيامت رسول خدا(ص) و ائمه اطهارند كه اين اقتضاى آبرومندى آنان در پيشگاه پروردگار متعال است. در زيارت امام حسين(ع) مىخوانيم: «اللّهم ارزقنى شفاعة الحسين يوم الورود؛ خدايا شفاعت حسين را در روز ورود بر خودت روزيم كن»
بجز اين بزرگان، منسوبين خاندان وحى و حتى پيروان مخلص آنان مىتوانند به اذن پروردگار شفاعت كنند. بنابر روايات متعدد فاطمه زهرا(س) از شخصيتهاى شفاعت كننده نزد پروردگار است، در روايت جابر از امام باقر(ع) اينگونه آمده است كه فرمود: اى جابر و اللّه كه فاطمه شيعيان و محبان خود را آن گونه كه طيور دانههاى خوب و سالم را از ميان دانههاى بد جدا نموده، انتخاب مىكند.()
از طريق اهلبيت روايات فراوانى داريم كه بهشت و شفاعت جزء مهريه حضرت
زهرا(س) مىباشد.()
بعد از صديقه طاهره(س) شفاعت بانويى به گستردگى شفيعه روز جزا ـ فاطمه معصومه (س) ـ نيست.امام صادق(ع) فرمود: «تدخل بشفاعتها شيعتى الجنة باجمعهم؛() و به شفاعت او ـ فاطمه معصومه ـ همه شيعيانم وارد بهشت خواهند شد.»
و نيز در زيارت آن بانوى معظمه مىخوانيم: «يا فاطمة اشفعى لى فى الجنة؛ اى فاطمه براى من نزد خدا درباره بهشت شفاعت كن.» و اين خود نشان دهنده مقام و مرتبه آن شافع روز جزاست. در فراز ديگر زيارتنامه آمده كه: «فان لك عند اللّه شأناً من الشأن» يعنى اينكه ما از تو طلب شفاعت مىكنيم نه تنها به خاطر اينكه تو دختر، خواهر و عمه امامى، بلكه به واسطه رابطه مخصوصى كه با مقام ربوبى دارى از شأنيت و اعتبار بهرهمندى كه البته براى ما خاكيان قابل فهم نيست و تنها خدا و پيامبر و اوصياء طاهرينش بر آن آگاهند.
يكى از علماى دولت آباد اصفهان به نام آيت اللّه حاج شيخ محمد ناصرى از پدرش نقل مىكند كه در سال 1295 هجرى در اطراف قم قحطى و خشكسالى شديدى پديد آمد و احشام در معرض نابودى قرار گرفتند. اهالى آن منطقه 40 نفر از متدينين را انتخاب كرده و به قم فرستادند تا در صحن معصومه بست نشينند، شايد از عنايت ايشان باران ببارد و از قحطى نجات يابند.
پس از سه شبانه روز، شبى يكى از آن چهل نفر مرحوم ميرزاى قمى را به خواب مىبيند كه به او مىفرمايد: چرا در اينجا بست نشسته‌ايد؟ او مىگويد: مدتى است در منطقه ما باران نباريده و خشكسالى به وجود آمده ما براى رفع خطر به اينجا پناه آورده‌ايم. ميرزا مىفرمايد: براى همين انجا آمده‌ايد، اين كه چيزى نيست ايم نقدار از دست ما ساخته است براى رفع اين حوائج به ما رجوع كنيد، ولى اگر شفاعت همه جهان را خواستيد دست توسّل به طرف اين شفيعه روز جزاـ حضرت معصومه(س) ـ دراز كنيد.()
اين رؤياى صادقه مؤيّد حديث شريقى است كه قبلاً بيان شد.
خواهران نمونه
در ميان بانوان بيت رسالت و امامت دو بانوى آسمانى يعنى حضرت زينب كبرى(س) و حضرت معصومه(س) داراى وجوه شباهت و قدر مشترك مىباشند: و هر دوى آنها مخدرات دختر امام خواهر امام و عمه امامند. هر دوى آنان مورد تكريم و تجليل امام معصوم واقع شده و زبان به مدح و ثنا و تعريف آنان گشوده‌اند، حضرت زينب از سوى پدرش اميرالمؤمنين(ع)، برادر امام حسين(ع) و پسر برادر…امام سجاد(ع) ستايش گرديده و حضرت معصومه(س) از جانب جد بزرگوارش امام صادق(ع) و برادر گرانقدرش امام رضا(ع) و فرزند برادر امام جواد(ع) ستوده شده است.
آن دو بانوى مكرمه علاقه شديدى نسبت به برادرها امام حسين(ع) و امام رضا(ع) داشتند و به خاطر اين و در راستاى صيانت از حريم ولايت ترك وطن نموده و رنج سفر را بر خود هموار كردند.
هر دو بزرگوار زادگاهشان مدينه ولى مدفنشان در نقطه‌اى دور و در غربت واقع گرديده است. مضجع شريفشان زيارتگاه عاشقان خاندان پيامبر مىباشد و مسلمانان از سراسر جهان با شور و اشتياق به سوى مرقد مطهرشان در مصر و شام و قم مقدّس مىشتابند.
 فاطمه معصومه از ديدگاه مشاهير
صدرالدين شيرازى معروف به ملاصدرا فيلسوف بزرگ اسلام و بينان گذار حكمت متعاليه در كتاب مهم اسفار اربعه را در روستاى كهك قم به رشته تحرير درآورده مىگويد: وقتى شبهه‌اى برايم پيش مي‌آمد، كنار قبر حضرت معصومه در قم مي‌آمدم و از آن بانو استمداد مىكردم و شبهه فلسفى من حل مىشد.()
يكى از شاگردان آيت اللّه مرعشى نقل مىكند، ايشان دليل هجرت به قم و اقامت در اين شهر را چنين بيان مىكرد:پدرم آقا سيد محمود مرعشى كه از زاهدان و عابدان روزگار بود ختم مجربى را انتخاب و چهل شب بر خواندن آن مداومت نمود تا شايد خداوند به طريقى قبر شريف حضرت زهرا(س) را به وى نشان دهد، در عالم رؤيا
به محضر مقدّس امام صادق(ع) و يا امام باقر(ع) مشرف مىشود از او مىپرسند: چه مىخواهى؟ عرض مىكند مىخواهم بدانم قبر فاطمه زهرا(س) در كجاست تا آن را زيارت كنم. حضرت مىفرمايند: نمىتوان بر خلاف وصيّت قبرش را مشخص كنم، عليك بكريمة اهل البيت: به دامن كريمه اهلبيت چنگ بزن، زيرا خدا جلال و جبروت حضرت فاطمه(س) را به حضرت معصومه عنايت فرموده است. هر كس بخواهد ثواب زبارت حضرت زهرا را درك كند به زيارت فاطمه معصومه(س) برود. آية اللّه مرعشى گفتند: پدرم مرا سفارش مىكرد، من قادر به زيارت ايشان نيستم امّا تو اين كار را انجام بده. لذا من به همين خاطر به زيارت امام هشتم و فاطمه معصومه از نجف آمدم و به اصرار مؤسس حوزه علميه قم آيت اللّه حائرى يزدى در آنجا ماندگار شدم.()
حضرت آيت اللّه طباطبائى علامه، فيلسوف و عارف نامى در ماه مبارك رمضان پيش از افطار به حرم ملكوتى كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه(س) مشرف مىشد و با بوسه بر ضريح آن حضرت روزه خود را مىگشود.()
حضرت آيت اللّه گلپايگانى در توصيههاى خويش به طلاب به ارتباط مداوم با ائمه اطهار و امام زمان(ع) و قرائت قرآن كريم و ادعيه معتبر و عرض ادب خالصانه به دختر موسى بن جعفر سفارش
مىنمودند همچنين ايشان خود چنان به اين كار علاقمند بودند كه در حال كسالت نتوانسته بودند به حرم بى بى مشرف شوند بارها گريه مىكردند.
حضرت آيت اللّه مرعشى نجفى در وصاياى خويش فرمودند: پس از مرگم، جنازه‌ام را روبروى مرقد مطهر حضرت معصومه قرار داده يك سر عمامه‌ام را به ضريح مطهر و سر ديگر آن را به تابوت بسته و در اين هنگام مصيبت مولايم حسين مظلوم و اهل بيتش را بخوانيد.
آيت اللّه فاضل لنكرانى در خصوص ارتباط خود با حضرت معصومه چنين مىگويد: روزى به حرم مشرف شدم و بعد از زيارت عرض كردم عمه جان ـ ايشان از طرف مادر عمه و محرم من هستند ـ من امروز هيچ حاجتى مثل پول و منزل و غيره ندارم، فقط عنايتى كرده مرا در فهم آيه تطهير يارى نمائيد، تا بتوانم آن را درست فهميده و بنويسم و حل مشكل نمايم. ايشان در ادامه بيان كرده‌اند كه بعد از اين ماجرا شروع كردم به نوشتن آيه تطهير و به بركت حضرت مسائلى و مطالبى برايم روشن شد كه اگر پنجاه سال ديگر درس مىخواندم آن مطالب برايم روشن نمىشد.()
آمدن مرحوم آيت اللّه العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى مؤسس حوزه علميه به قم و عزم به اقامت در آن شهر بر اثر استخاره‌اى بوده است كه در كنار حرم فاطمه معصومه(س) و با توسّل به آن حضرت انجام داده و در نتيجه آيه‌اى آمده كه ايشان را موظف به ماندن و جمع كردن علماء و فضلا نموده است و خلاصه در آن جريان هدايت ويژه‌اى در پرتو عنايت آن حضرت شامل حال ايشان شده است.()
در رابطه با اقامت آيت اللّه بروجردى در قم باز مىتوان به توجه حضرت معصومه اشاره كرد بدين ترتيب كه ايشان در اواخر سال 1363 هـ.ق مبتلا به بيمارى مىشوند و مقرر مىگردد در تهران جراحى كنند و هنگامى كه به قصد معالجه از بروجرد خارج مىشوند، وضع مزاجشان رضايت بخش نبوده و تقريباً در بيهوشى به سر مىبردند تا اينكه يك مرتبه در دل شب چشم گشوده
چراغهاى قم را مشاهده مىكنند، از همراهان مىپرسند؟ اينجا كجاست، عرض مىكنند قم است جذبه روحانى و كششى معنوى ايشان را به خود مشغول مىكند و تصميم مىگيرند پس از بهبودى بقيّه عمر را در اين آستان مقدّس بگذرانند و بالأخره ايشان به بركت حضرت فاطمه معصومه شفا مىيابد و بعد از آنكه سلامتى خويش را باز مىيابد به قم آمده و آن تحوّل عظيم علمى و فرهنگى را در حوزه بوجود مي‌آورد.()
به اميد ديدار
حضرت معصومه به هنگام شهادت پدر كه در سال 183 رخ داد ده سال داشت. و بيشتر دوران كودكيش را در ايام غم (زندانى پدر) گذراند، ولى زندگى در كنار برادرش ـ امام رضا ـ شعلههاى اميد را در دلش زنده نگه مي‌داشت. امّا با سفر تبعيد گونه امام هشتم(ع) به مرو، حضرت معصومه يكسال بدون برادر در مدينه زندكى كرد. تا اينكه نامه‌اى از حضرت رضا به وى رسيد، او كه دلش براى ديدن برادر بىتاب شده، بلافاصله همراه عدّه‌اى از برادرانش به نامهاى فضل، جعفر، هادى و قاسم و زيد و تعدادى از برادرزادهها و چند تن از غلامان و كنيزان مدينه را به قصد مرو ترك نمود.
در طول راه به ساوه رسيدند و وقتى مخالفين اهل بيت از رسيدن آنان به شهر مطلع شدند به آزار و اذيّت و جنگ با همراهان حضرت پرداختند و همه برادران و برادرزادگان حضرت معصومه(س) به شهادت رسيدند. هنگامى كه حضرت جسدهاى غرق به خون و پيكرهاى صدمه ديده 23 تن از عزيزان خود را نقش بر زمين ديد. به شدت محزون شد و در اثر اين مصائب به شدت بيمار گرديد.() و بنابر قولى از زهرى كه معاندان در غذايش ريختند مسموم شد.دختر والاتبار موسى بن جعفر با وضعيت جسمى و روحى كه داشت و احساس ناامنى كه در شهر ساوه مىكرد فرمود: مرا به شهر قم ببريد كه از پدرم شنيدم، شهر قم مركز شيعيان ما مىباشد.
وقتى بزرگان قم از آمدن آن بانو به شهرشان باخبر شدند، براى استقبال از ايشان مهيا گرديدند و “موسى بن خزرج”
بزرگ خاندان اشعرى در پيشاپيش جمعيت حركت كرد و مهار ناقه آن حضرت را گرفت و در حالى كه عدّه‌اى سواره و پياده اطراف محملش تجمع نموده بودند با قربانى كردن مقدمش را گرامى داشتند آن سيده جليله را در منزل خويش جاى داد() و نعمت مهماندارى از حضرت در تاريخ 23 ربيع الاول 201 هـ.ق نصيب مردم قم شد.
در مدت اقامت ايشان در قم كه هفده روز ذكر كرده‌اند در خانه موسى بن خزرج بسر مىبرد و در آنجا عبادتگاهى داشت كه به راز و نياز با پروردگار خويش مشغول بود، محل زندگى حضرت بعدها به صورت مدرسه درآمد و به مدرسه ” ستّيه” (مدرسه خانوم) موسوم گرديد.() و محراب عبادتش به بيت النور شهرت يافت كه در طول زمان پناهگاه و محل زيارت دوستداران و متوسلين به حضرتش مىباشد.
رحلت شهادت گونه
حضرت معصومه(س) با حركت حساب شده خويش و به عشق ديدار برادر در رسوايى و افشاء حاكمان جور زمان ـ بنى عباس ـ متحمّل صدمات زيادى گرديد و در روز دهم ربيع الثانى سال 201 هـ.ق پيش از آنكه ديدگان مباركش به ديدن برادر روشن گردد در ديار غربت و در ميان اندوه فراوان دلدادگان و دوستدارانش جان به جان آفرين تسليم كرد.
بعد از وفات حضرت، مردم او را غسل داده و كفن نمودند و به سوى قبرستان بابلان محل فعلى حرم كه ملكى از ملكهاى موسى بن خزرج بود بردند تا به خاك بسپارند.
در اين وقت بين جمعيت گفتگو در گرفت كه چه كسى جنازه را داخل قبر گذارد. سرانجام متفق شدند تا شخصى به نام قادر كه پيرمردى پرهيز كار و صالح بود اين كار را انجام دهد. چون به سراغش رفتند ناگهان مشاهده كردند دو سواره كه نقاب به صورت داشتند از طرف ريگزار بسوى آنان آمدند و از مركب پياده شده و به تجهيز آن بانوى مكرمه پرداختند. يكى وارد قبر شد و ديگرى جسد پاك آن حضرت را برداشته به دست او داد تا به خاك سپارد. آن دو بزرگوار بدون
اينكه با كسى تكلّمى كنند بر اسبهاى خود سوار شده و از محل دور شدند.() بنابر نظر خيلى از بزرگان آن دو تن حضرت رضا(ع) و فرزندش امام جواد(ع) بودند.
بعد از پايان مراسم، موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر قبر شريف آن حضرت برافراشت، تا زمانى كه حضرت زينب دختر امام نهم وارد قم گرديد و قبّه‌اى از آجر بر مرقد مطهر بنا كرد.()
و بدين سان تربت پاكش در دل شهر قم قبله گاه ارادتمندان شيعه از سراسر جهان گرديد.
بارگاه منوّر
بعدها كه در كنار مرقد حضرت بانوان ديگرى به خاك سپرده شدند از جمله ميمونه و ام محمد دختران موسى مبرقع از نوادگان امام جواد، ام قاسم، دختر على كوكبى، ام اسحق جاريه محمد فرزند موسى مبرقع و ام حبيب جاريه ابو على نوه امام رضا. طبق گزارش تاريخ قم در قرن سوم هجرى دو قبّه به جاى گنبد فعلى بوده كه قبّه اول بر فراز قبر مطهر حضرت معصومه و قبور ام محمد و ام اسحاق قرار داشت و قبه دوم بر فراز قبور ام حبيب، ام اسحاق و ميمونه قرار گرفته بود.()
شايسته است كسانى كه حضرت معصومه را زيارت مىكنند اين بزرگواران را ياد كنند و جمله وارده را قرائت كنند:
السلام عليكن يا بنات رسول اللّه السلام عليكن و رحمة اللّه و بركاته.
اولين گنبد بر مرقد حضرت فاطمه معصومه به همت حضرت زينب دختر امام جواد(ع) ساخته شد و به مرور زمان و پس از دفن بانوان علوى در جوار بارگاه آن حضرت، دو گنبد ديگر در جوار گنبد اوّل بنا گرديد كه سومين آنها مدفن حضرت زينب دختر امام جواد بود.
اين سه گنبد تا سال 447 هـ.ق برقرار بودند تا اين كه در همان سال وزير طغرل كبير ـ مير ابوالفضل عراقى ـ به تشويق شيخ طوسى به جاى سه گنبد، گنبد مرتفعى به قطر 11 متر و ارتفاع 14 متر، آراسته به نقشهاى رنگ‌آميزى و تزئينات آجرى و كاشى بدون ايوان و حجرهها بنا نهاد كه تمام
قبور سادات را فرا مىگرفت.() در سال 925 هـ.ق همين گنبد به همت شاه بيگى بيگم دختر شاه اسماعيل تجديد بنا شد.
در سال 1218 هـ.ق گنبد مطهر با خشتهاى طلايى تزيين گشت كه تا سال 1380 هـ.ق باقى ماند كه طبق طرحى از اين سال تا 1384 ش گنبد تعميرات اساسى شد.
مرقد مطهر در اوايل قرن هفتم هجرى به فرمان اميرمظفر احمد بن اسماعيل (بزرگ خاندان سلسله مظفرى) و با كوشش بزرگترين استاد كاشى سازى آن عصر به كاشىهاى نفيس و زرفام آراسته گرديد كه در سال 1377 ش با آميخته‌اى از كاشى و سنگ تجديد بنا شد، در سال 965 هـ.ق شاه طهماسب صفوى براى مرقد ضريحى آجرى همراه منافذى مزين به كاشىهاى هفت رنگ و كتيبههاى معرّق بنا كرد كه در سال 1230 هـ.ق همان ضريح نقره پوش شد، در سال 1280 ضريحى از نقره تهيه و به جاى قبلى نصب گرديد كه چندين بار اصلاح و بازسازى شد، اين ضريح در سال 1380 ش تعويض گرديد.
اولين صحنى كه در اين بارگاه مبارك ساخته شد صحن عتيق نام دارد كه شاه بيگى دختر شاه اسماعيل صفوى در سال 925 هـ.ق بنا نمود. اين صحن چهار ايوان دارد. ايوان طلا در جنوب با دو مأذنه كه در سال 1285 اين مأذنهها نيز طلاكارى گرديد. ايوان شمالى كه ورودى مدرسه فيضيه به صحن مىباشد و ساختمان نقارهخانه بر رويش بنا گرديده است. ايوان غربى (ورودى مسجد اعظم به صحن)، ايوان شرقى(رابط صحن اتابكى با صحن عتيق) صحن اتابكى (صحن نو) داراى چهار ايوان مىباشد كه در هر كدام جلوههاى هنرى و معمارى ديده مىشود.احداث آن به دستور اتابك اعظم و از سال 1295 هـ.ق تا 1303 طول كشيد، ايوان زيباى آينه در جانب غربى آن قرار دارد. رواقهاى حرم عبارتند از رواق بالاسر، رواق دارالحفاظ، رواق آيينه و رواق پيشرو. در سمت غرب حرم مسجد اعظم واقع است كه كلنگ اول آن در يازده ذيقعده 1373 هـ.ق به دست تواناى آيت اللّه بروجردى (ره)، به زمين زده شد.()
پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. بحارالانوار، ج 60، ص .217
. معجم البلدان، ج 4، ص .397
. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج 2، ص .447
. بحار، ج 60،، ص .214
. همان، ص .216
. بانوى ملكوت، آيت اللّه كريمى جهرمى، چ اول، ص .42
. بحار، ج 9، ص .215
. سفينة البحار، ج 2، ص .447
. منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ص .161
. كريمه اهلبيت، على اكبر مهدى پور، ص 102، به نقل از بحار، ج 48، ص 317 و .286
. بارگاه فاطمه معصومه، تجلى گاه فاطمه زهرا، آيت اللّه سيد جعفر مير عظيمى، ج 2، ص 30 و .29
. همان، ص .27
. بحار، ج 60، ص .216
. سفينة البحار، ج 2، ص .376
. حضرت معصومه فاطمه دوم، محمد محمدى اشتهاردى، ج ،1 ص .146
. كريمه اهلبيت، ص .133
. همان، ص 131، به نقل از بحار، ج .102
. الغدير، علامه امينى، ج 1، ص .196
. كريمه اهل بيت، ص 77 به نقل از آثار الحجه، ص .8
. فروغى از كوثر، انتشارات زائر، ص .42
. بانوى كرامت، ص .66
. بحار، ج 8، ص .52
. همان، ص .105
. سفينة البحار، ج 2، ص .376
. كريم اهل بيت، ص .59
. فوائد الرضويه، شيخ عباس قمى، ص .379
. فروغ كوثر، ص 58، كريمه اهلبيت، ص .44
. بارگاه فاطمه…، ص .119
. همان، ص .121
. بانوى كرامت، ص .115
. همان، ص .118
. كريمه اهل بيت، ص .174
. فروغى از كوثر، ص .33
. كريمه اهل بيت، ص .176
. بحارالانوار، ج 48، ص .290
. سفينة البحار، ج 2، ص .376
. كريمه اهل بيت، ص .182
. فروغى از كوثر، ص .106
. پيام آستانه، نشريه آستانه مقدسه حضرت فاطمه معصومه(س)، ش 18، فروردين .85

/

حديث سلسله الذهب، دعوت به توحيد خالص

چكيده*
موضوع اين نوشتار نگاهى است به حديث سلسة الذهب، حديث كوتاهى كه امام رضا(ع) به هنگام خروج از شهر نيشابور در ازدحام مردم و درخواست ايشان بيان فرمود. مسئله اصلى و سؤال اصلى اين است كه پيام حديث چيست؟
مقالات متعددى در زمينه بررسى اين حديث نگاشته شده كه بيشتر از نگاه نظر سندشناسى به آن نگريسته شده است. نويسنده در اين كوتاه مقال به اين نتيجه رسيده كه ضرورت دارد با نگاهى كاركرد گرايانه به حديث پرداخته شود و اينكه امام رضا(ع) با سيره عملى و علمى خود نشان داد، مشكل اصلى جامعه مسلمانان در آن روزگار دور شدن مردم از توحيد بود، مشكلى كه همچنان مىتواند همه جوامع اسلامى را با چالشهاى جدّى روبه رو نمايد.
مقدمه
حيات علمى، اجتماعى، اخلاقى و سياسى امام رضا(ع) بنا بر مقتضيات زمانه، از جايگاه ويژه‌اى در تطور تاريخى اسلام
برخوردار است، خاصه دوران سه سال و اندى حضور آن حضرت در ايران آن روز و استقبال مردم از اين واقعه مبارك. بر هر ايرانى مسلمان بايسته است اين فصل از تاريخ را به دقت مطالعه كند و با زواياى پيدا و پنهان آن به درستى آشنا بشود. اصول و قواعد اساسى معرفتى اسلام در بحبوحه رواج انديشهها و نحلههاى فكرى در عصر مأمونى تنها مىتوانست توسط امام رضا(ع) ترسيم و تبيين گردد. ايشان يك تنه به جنگ و رويارويى با عقائد و فرقه هايى قيام كرد كه هر يك براى خود پايگاه اجتماعى مستحكمى داشتند و بعضاً هم از سوى حكومت سياسى پشتيبانى مىشدند. آرى، امام رضا(ع) مثل يك انسان قهرمان علم، فرهنگ و دانايى دينى شده بود، از اين رو در زبان پدر بزرگوارش امام كاظم(ع) پيشاپيش به عنوان عالم آل محمد به برادرانش معرفى گشت.()
مخالفان و غير هم فكران آن حضرت نيز هرگز نتوانستند نسبت به عظمت و بزرگوارى علمى و اخلاقى ايشان قيافه بى تفاوتى و بى خبرى به خود بگيرند و گروهى
هم كه جزو عالمان مذاهب محسوب مىشوند، صادقانه امام را مىستايند.()
رمز و راز اين همه بزرگى و جاودانگى چيست؟ چرا هر يك از امامان معصوم(ع) يگانه دوران خويش بوده‌اند؟ پاسخ اين سؤال كه بگونه‌اى مىتواند فرضيه اين نوشتار كوتاه هم باشد. يك كلمه است، رفتار توحيدى امام در متن زندگى عينيت جامعه. امام به عنوان يك انسان كامل و ولىّ همچون پيامبر(ص) نگران هدايت انسان است و در تپش زندگى اين جهان، با نگاه توحيدى خود در انديشه تعالى و تكامل آدمى مىباشد.
 حديث سلسلة الذهب نماد توحيد
كاروان امام رضا(ع) در 7 جمادى الاول 201 برابر با 15 آذر 195 شمسى وارد نيشابور شد.() شهرت اين شهر به مركز علمى و حضور دانشمندان فراوان در آن مسئله‌اى است كه در منابع تاريخى معتبر از جمله كتاب تاريخ نيشابور تأليف حاكم نيشابورى، به ثبت رسيده است. از اين رو ورود امام به اين منطقه و خروج آن حضرت از حساسيت ويژه‌اى برخوردار بود و نوع استقبال و بدرقه مردم با ديگر شهرها متفاوت مىنمود. آنچه كه در اين شهر در مدت اقامت امام رضا(ع) اتفاق افتاد، يكى از برگهاى برنده و فرصتى طلايى بود براى امام رضا(ع) تا از آن به بهترين نحو استفاده كنند. شور و اشتياق فراوان و زائدالوصف اهالى آنجا براى ديدار با امام از يك سو و خواستارى علماى آن، از سوى ديگر براى دريافت حديث و دانش تازه‌اى از ايشان، اين تفاوت را شكل مي‌داد.
امام در مدت محدودى كه در شهر نيشابور اقامت داشت، رابطه‌اى عميق و صميمى با مردم برقرار مىكرد. توجه ايشان به عموم بود. رفتار امام و آموزههاى مختلفى كه از سيره آن حضرت نصيب مردم مىشد،() در واقع پاسخى بود محبت‌آميز به عاطفه فوق العاده ايرانيان نسبت به خاندان امامت و ولايت، آخرين يادگارى امام در اين شهر زمانى رخ داد كه كاروان در حال ترك شهر بود. جمعيت گرد آمده اطراف امام بسيار بودند، همه مشتاقانه منتظر بودند تا آخرين
سخن را از امام بشنوند. دانشمندان اهل حديث تقاضا كردند تا كلام آباء امام را از زبان ايشان آوازه گوش خود قرار دهند.
امام رضا(ع) در برابر اين شور و هيجان و حديث خواهى، سخنى فرمود كه به حديث سلسلة الذهب شهرت يافت. در اعتبار اين حديث هيچگونه شبهه‌اى وجود ندارد گرچه با متنها و عبارات اندكى متفاوت در كتب تاريخى و حديثى نقل شده است. همه ابزار و اسباب يك حديث معتبر در آن جمع شده، محدثين شيعه و سنى به آن توجه ويژه‌اى دارند و در منابع و كتب خود نقل كرده‌اند.
پژوهشهاى متعددى از سوى پژوهشگران و كارشناسان در مجلات معتبر علمى انتشار يافته كه در اين جا به يكى از مقالات اشاره مىشود. در اين مقاله بحث نسبتاً مستوفايى پيرامون سند و نظرگاههاى عالمان و محدثان شيعى و سنى درباره اين حديث ارائه شده از جمله مىنويسد كه:
اين حديث 1. قدسى 2. متواتر 3.مسلسل 4. مسند مىباشد.()
چگونگى و چرايى طرح حديث
حركت امام رضا(ع) در امتداد سفر از مدينه تا مرو مركز خلافت اسلامى، نتايج فراوان و سازنده‌اى ايجاد مىكرد كه با همه محدوديتها و تنگناهاى حفاظتى، مأموران مأمون نمىتوانستند از آنها جلوگيرى نمايند. حضور امام در شهرهاى مسير، ياد و خاطره پيامبر(ص) را در اذهان مردم مسلمان زنده مىكرد. آنان حقيقت محمديه را اين بار در قامت عالم آل محمد نظاره گر مىشدند و امام هركجا كه پاى مىنهاد، نورانيت توحيدى پرتو افكن مىشد. اين تقدير الهى بود كه دشمن ولايت ناخواسته و از سر درماندگى دست اندازى به دامن امام بكند تا شايد و به گمان برآمده از سياست بازىهاى پشت پرده خود با هم داستانانش، از جايگاه بلند امام، تحولات را به سود حكومت مديريت نمايد، اما نشانهها و پديدههاى تازه از رقم خوردن اتفاقات به گونه‌اى ديگر خبر مي‌داد.
در رويارويى پنهان و غير رسمى امام رضا(ع) با حكومت عباسى به نمايندگى مأمون، در واقع دو جبهه توحيد و شرك با
هم به مبارزه برخاسته بودند. امام رضا(ع) با دانش توحيدى و قرآنى و تفسير درست مؤلفههاى دينى، اقدام به اصلاح فرهنگ جامعه اسلامى كرد. ايشان مىبايست كارى پيامبروار انجام دهد. لذا طرح حديث سلسلة الذهب در نيشابور در راستاى همين اصلاح فرهنگى صورت گرفت. امام در برابر خواسته اهالى اين شهر به مسئله توحيد پرداخت چه اين كه ايشان نيك مي‌دانست ريشه همه انحرافات و اختلافات، معلول دور شدن امت اسلامى از بنيادىترين اصل اسلام يعنى توحيد است. حديث كوتاه اما جهانى از معرفت معنا در آن نهفته و حتماً اين روزى كه مردم اين حديث را از امام و فرزند پيامبرشان مىشنيدند، نشاطى سرشار از عشق و محبت سراپاى آنان را فرا گرفته بود. شاهد آن قلم دانها و انگشتان پرشمارى بود كه عاشقانه كلام امام را بر صفحه تاريخ مىنگاشتند.
به گفته پاره‌اى از تاريخ نگاران، بيست و چهار هزار محدث قلم به دست() به رهبرى ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسى دو امام بزرگ حديث، اين حديث را از امام شنيدند و ضبط كردند كه آن حضرت فرمود: حديث كرد مرا پدرم بنده صالح موسى بن جعفر (ع) از جعفربن محمد(ص)، از ابوجعفر محمد بن على(ع) باقر علم انبياء از على بن حسين سيد العابدين از سيد جوانان بهشت حسين(ع) از على بن ابى طالب از پيغمبر(ص) كه فرمود: شنيدم از جبرئيل كه فرمود: «انا اللّه لا اله الّا انا وحدى؛ عبادى فاعبدونى وليعلم من لقينى منكم بشهادة:انّ لا اله الا اللّه مخلصاًبها انه قدد خل حصنى امن من عذابى.» مردم وقتى اين روايت را مىشنيدند گفتند فرزند رسول خدا چيست شهادت خالص براى خدا كه فرمود: پيروى از خدا و رسول خدا و پذيرش ولايت اهل بيت رسول.() اين حديث با متنهاى متفاوت ديگرى نيز روايت شده از جمله: الايمان حصنى()…، لا اله الا اللّه اسمى() من اقر لى بالتوحيد دخل حصنى() و حسب برخى از منابع و روايتها آن گاه كه امام اين حديث را مطرح كرد، گويا كاروان چند لحظه‌اى به حركت درآمد كه ناگهان آن حضرت بانگ برآورد، بشروطها و انا من
شروطها، يعنى آنچه من بر شما روايت از پدرانم و رسول اللّه(ص) روايت كردم، مشروط به اصل تعيين كننده‌اى است كه اينك در عصر شما من نماينده آن هستم. اگر قرار باشد در جامعه مسلمانان توحيد عينيت پيدا كند و مناسبات آن بر مبناى يگانگى خداوند تنظيم شده باشد، بدون حضور ولى اللّه امكانپذير نيست.
نگارنده معتقد است اگر اين جمله مكمل و متمم هم در پايان حديث از امام رضا(ع) صادر نشده باشد. همه چيز گواهى مي‌دهد كه اين شرط در باطن حديث نهفته است. كافى است مقدارى به فضايى كه اين سخن مطرح شده دقت و تأمّل كنيم، امام به اجبار و تهديد (در ظاهر با اكرام و محبت) از مدينه هجرت كرده، مأمون در چالش جدى با فرقههاى معارض خلافت به ويژه گروه علويان كه خواستار انتقال خلافت به خاندان اهل بيت هستند، قرار گرفته و او اينك خود يا به مشورت نزديكان حكومتى، در صدد راه كارهاى غير صادقانه براى تحميق مردم و فرونشاندن جنبش علويان برآمده، يعنى آنچه در حال اتفاق افتادن است روى پايه توحيد نمىچرخد اگرچه به ظاهر دينى مىنمايد، امام كه خوب مىشناسد و خوب مي‌داند همه اين پديدههاى در حال شكلگيرى به دور از فرهنگ توحيدى است كه رسول خدا(ص) در تنهايى جاهليت و با پايدارى وصفناپذير آن را به وجود آورد.
بنابراين طرح اين پرسش در برابر خواستههاى اهالى نيشابور، هشدارى بود به همه جامعه مسلمانان با زبان يك سخن قدسى كه اصل اول دين اسلام است. امام اين حديث كوتاه را بيان كرد تا مسلمانان به اين نكته پى ببرند كه اگر جامعه امن مىخواهند يا اگر طالب آرامش هستند و اگر از اين همه كشمكشها و ناهنجارىها خسته شده‌اند، تنها در سايه بازگشت به توحيد، اين مهم ميسر است.
سيره توحيدى
همه وجوه رفتارى امام رضا(ع) چه در مناسبات فردى و اجتماعى و چه در برخوردها و آموزههاى علمى، انسانها را به توحيد فرا مىخواند. از كوچكترين عمل
اخلاقى گرفته تا اصولىترين قاعده اجتماعى كه نمونههاى فراوانى در تاريخ زندگى آن حضرت گزارش شده، از جمله: رعايت حقوق همسر، فرزندان، نزديكان، بردگان، احترام به ذات انسان، انفاق آبرومندانه، دفاع از مظلوم، آزاد سازى بردگان، ترويج مساوات و برادرى، احترام به طبيعت و دههها رفتار ديگرى كه فعلاً فرصت ذكر آنها نيست.
سنت و سيره رضوى مىتوانست جامعه‌اى را كه امام در آن زندگى مىكرد به بهشت روى زمين كند، كما اينكه در عصر ما نيز اين سنت بايد منشورى باشد براى جامعه‌اى سالم، پويا و نوآور اما به شرطها…
خطبه توحيد فرصتى ديگر
اگر امام رضا(ع) به هنگام خروج از نيشابور حديث كوتاه سلسلة الذهب را براى عالمان و مردمان آن جا مىخواند، در مرو و در حضور مأمون و جمع زيادى از بنى هاشم و به صورت مفصل وجه عقلانى توحيد و صفات خداوند را چنان بيان مىنمود كه همه عقول به حيرت افتادند و اين گونه است كه اعتقاد برآمده از اين خطبه، همان حصن الهى مىباشد، دژى براى امان ماندن از عذاب خداوند.صدوق نقل مىكند چون مأمون تصميم گرفت امام رضا(ع) را به كار خلافت دعوت كند بنى هاشم را جمع كرد و به آنان گفت: تصميم گرفته‌ام از على بن موسى الرضا(ع) بخواهم اين كار را (خلافت) پس از من برعهده گيرد.
بنى هاشم نسبت به او حسد ورزيده گفتند: فردى را كه بصيرتى در تدبير خلافت ندارد، عهده دار امر خلافت مىكنى؟ كسى را سوى او بفرست تا نزد ما بيايد و از جهل چيزى را كه بدان وسيله او را خواهى شناخت ببينى. لذا كسى را به سوى او فرستاد و حضرت آمد. بنى هاشم به او گفتند! ابا الحسن بر منبر برو و براى ما نشانى برپا كن تا از روى آن خدا را عبادت كنيم. اباالحسن بر منبر رفت و مدتى نشسته سرش را پايين انداخته تكلم نمىكرد. سپس تكانى خورده راست ايستاد و حمد خدا را به جاى آورده او را ثنا گفت و درود بر پيامبر خدا و اهل بيتش فرستاد آن گاه گفت: آغاز عبادت خداى تعالى، معرفت او و اساس
معرفت خدا توحيد او … .()
امام رضا(ع) با اين خطبه كلمه لا اله الّا اللّه را كه حصن خداوند است، آن گونه كه شأن امامت اقتضاء مىكند معنى كرد تا به همه شبهات و باورهاى غلط پاسخ داده باشد البته نه از باب اين كه توجيهى باشد براى تصميم مأمون در امر واگذارى ولايتعهدى، بلكه اين كار فعليت پيام و رسالتى بود كه تنها امام مىتوانست در شرايط حاد و پيچيده سياسى از عهده آن برآيند.
خطبه امامت نماد شرط توحيد
در ايامى كه امام در مرو حضور داشت خطبه‌اى در باب امامت و امامشناسى ايراد نمود كه مىتوان از آن به منشور امامت ياد كرد. ايشان بعد از آن كه گزارش اختلاف مردم را از اين مسئله از يكى از اصحاب مىشنود كه چگونه درباره امامت به عنوان موضوع روز سخن مىگويند. تبسم مىفرمايد و سپس به راوى مىفرمايد: مردم در نادانى به سر مىبرند، مقام امام را نشناخته‌اند و در دينشان فريب خورده‌اند، زيرا پنداشته‌اند امام تعيين نگشته و آنان بايد وى را برگزينند. حال آن كه امامت و رهبرى مسلمين از مسائل اصولى و مكمل دين است و خداى تعالى پيامبرش را از جهان نبرد مگر پس از اين كه دينش را كامل ساخت.()
امام رضا(ع) در اين خطابه به جريان تاريخى امامت اشاره مىكند از جمله امامت حضرت ابراهيم تا اين كه نوبت به پيامبر عظيم الشأن اسلام مي‌رسد و در ادامه جانشينان آن حضرت بار اين مسؤوليت بزرگ را بر دوش مىكشند.()
ويژگىها و مختصاتى كه امام درباره امام بيان مىكند همه افق بشريت را پوشش مي‌دهد و تابى كران انسانيت بذر هدايت و محبت مىپاشد. وجود امام از جنس نور و روشنايى است. امام نجات دهنده است. امام آب گوارا به عطشاى هلاكت كننده است. امام دليل راه انسان در ترديدها و پرتگاه هاست. امام ابر بارنده در سرزمين خشك و سوزان است. امام زمين پهن دشت و چشمه جوشان پر آب است. امام امين خداوند بر
روى كره خاكى است. امام پاك كننده گناهان انسانهاى عاصى است و امام پناه گاهى مطمئن براى انسان.()
يادآورى و بيان اين انديشهها براى امام از سوى امام رضا(ع) در روزگارى صورت مىگرفت كه بحران اعتقادى و فكرى آن را فرا گرفته بود و مردم در غوغاى بازى سياست خلفاى اسلامى و شيوع جريانات فكرى در عصر مأمون الرشيد، گرفتار بسيارى از ترديدها و انحرافات شده بودند. امام به عنوان شرط پذيرش توحيد و سند اجازه ورود به محفل الهى چه دلسوزانه و از سر مهر و عطوفت همه توان خويش را به كار مىبرد تا كار جامعه مسلمانان به راستى و هدايت بگرايد.
برآيند آنچه را كه در سطور پيش آمد، اين گونه مىتوان بيان كرد: سيره امام رضا(ع) در همه وجوه فردى، اجتماعى، سياسى، علمى بر محور هدايت مردم به توحيد در عينيت زندگى در جريان بود. رفتار امام مىتواند مقياس و ميزان توحيدگرايى در هر جامعه دينى باشد و ما اينك در برابر اين پرسش تاريخى قرار گرفته‌ايم كه تا چه اندازه‌اى توانسته‌ايم رفتارمان را بر ظهور و تجلّى آن در متن زندگى بنا كنيم؟

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
* لازم به يادآورى است اين مقاله در همايش علمى ـ پژوهشى كه در بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان مقدس رضوى در آذرماه 1387 برگزار شده، ارائه گرديد.
. اعلام الورى باعلام الهدى، ج 2، ص .64
. بنگريد، مرعشى ملحقات احقاق الحق، ج 28، ص 591 ـ .682
. زائر، ش 109، ص .17
. براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به: آموزههاى امام رضا(ع) به مردم نيشابور، خراسان 17/11/79، غلامرضا جلالى.
. نشريه علوم حديث، شماره 2 زمستان 1375، محمد رحمانى.
. نشريه گلستان قرآن، ش 193، 16، به نقل از كشف الغمه، ج 3، ص .102
. همان، به نقل از بحارالانوار، ج 49، ص 120 – .121
. ابن ابى جمهور الاحسايى، عوالى اللئالى، ص 4 ـ .94
. حر عاملى، الجواهر السنيه، ص .148
. جلال الدين سيوطى، الجامع الصغير، ج 2، ص .243
. دكتر محمد رضا مشائى، ترجمه خطبه منسوب به حضرت رضا(ع)، مجله مشكوه، ش 7، بهار 64، ص 23. لازم به يادآورى است اين خطبه ضمن ترجمه علمى، همراه توضيحات سودمندى است كه در پاورقى آمده است.
. دكتر محمد مهدى ركنى يزدى، انديشه نو(ويژه نامه امام رضا(ع)، آذرماه 1385)، ص .15
. شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا(ع)، ص 1، .281
. همان.

/

ياد داشتها و خاطراتى از امام خمينى قدّس سرّه

عشق بدون مرز
امام رهبر و مرجع كلّ شيعيان و پيشواى جهان اسلام بود اين نوع رهبرى و مرجعيت، مرز جغرافيايى ندارد، تفاوتى بين پيرو و مقلّد امام در لبنان يا عراق يا هند و پاكستان و بحرين و نيست همان گونه كه در اين عرصه فرقى بين شيرازى و تبريزى و اصفهانى و…نيست. امروز مرجعيت مقام معظم رهبرى نيز همين طور است. همانطور كه شهيد و خانواده شهيد ايرانى، لبنانى و فلسطينى براى امام يعنى براى اسلام و انقلاب اسلامى فرقى ندارند به همين جهت مردم و شخصيتها و رهبران دينى و انقلابى ديگر كشورها، همچون مردم ايران به ملاقات و دست بوسى امام نائل مىشدند.
موارد اين ملاقاتها زياد بود كه عمده آنها در صحيفه امام ذكر شده است بعض از موارد هم ذكر نشده است مثل ملاقات امام جمعه مسجد الاقصى كه به محضر امام رسيد و رسماً با امام بيعت كرد. شيخ سعيد شعبان رهبر حركت توحيد اسلامى كه مركزيت آن در طرابلس لبنان بود مكرر به محضر امام رسيد. مرحوم شهيد دكتر فتحى شقاقى عاشقانه به خدمت امام مي‌رسيد و با زيارت روح اللّه جان مىگرفت.
شهيد علامه عارف حسينى هم با امام ملاقاتى عاشقانه داشت و ديديم كه حضرت امام با همان منطقى كه براى شهداى بزرگ ايران اعلاميه دادند براى شهيد عارف حسينى نيز آن اعلاميه حماسى را دادند.
شهيد سيد عباس موسوى دبير كل سابق حزب اللّه لبنان و جناب آقاى سيد حسن نصراللّه و همچنين ديگر اعضاى شوراى مركزى حزب اللّه مكرراً به محضر امام شرفياب شدند و همين ملاقاتها بود كه شالوده مقاومت و پايدارى حزب اللّه را در مقابل صهيونيستهاى اشغالگر راسخ و تزلزلناپذير مىكرد.
در مورد اجازات امور حسبيه هم فرقى بين داخل و خارج وجود نداشت و ندارد. صدور اجازه امور حسبيه معيارهايى دارد كه به هيچوجه مرزهاى جغرافيايى در آن دخيل نيست. هر شخصى كه آن معيارها را داشته باشد و براى مراجع تقليد شخصاً يا با گواهى دو نفر عادل توثيق و اثبات شود براى او اجازه نامه صادر مىشود. بر همين اساس جناب حجت الاسلام و المسلمين سيد حسن نصراللّه (حفظه‌اللّه) كه واقعاً ثمره شجره طيبه روح اللّه و نور چشم مقام معظم رهبرى و بازوى قدرتمند اسلام است از جمله اولين روحانيان لبنانى است كه در دوره جوانى و شايد بتوان گفت نوجوانى با تعبير و عنوان حجت الاسلام از امام اجازه امور حسبيه دريافت كرد. امام در آن سالها عنوان حجت الاسلام را براى مراجع فعلى در مكتوباتشان به كار مىبردند! نكته جالب اين كه حضرت امام عموماً در اجازاتشان يك سوم وجوهات را اجازه مي‌دادند كه صاحب اجازه در محل مصرف كند و بقيه را بايد به دفتر ارسال مىكردند اما در اجازه آقاى سيد حسن نصراللّه و مرحوم شهيد سيد عباس موسوى و ديگر اعضاى شوراى حزب اللّه تا نصف را در اجازه مكتوبشان اجازه داده بودند و در يك موقعيتى كه حضرت امام تمام اجازاتى كه بيشتر از يك سوم را اجازه داده بودند لغو كردند آقاى سيد حسن نصراللّه و روحانيون حزب اللّه را استثناء كردند.

جناب حجت الاسلام و المسلمين سيد حسن نصراللّه (حفظه اللّه) كه واقعاً ثمره شجره طيبه روح اللّه و نور چشم مقام معظم رهبرى و بازوى قدرتمند اسلام است از جمله اولين روحانيان لبنانى است كه در دوره جوانى و شايد بتوان گفت نوجوانى با تعبير و عنوان حجت الاسلام از امام اجازه امور حسبيه دريافت كرد.

عنايت ويژه امام، بركت صندوق بيت المال
در طول اين مدت كه آقاى سيد حسن نصراللّه و ديگر وكلاى امام در لبنان طبق اجازه امام بخشى از وجوهات را براى امام مىفرستادند بدون استنثناء اين بخش را هم كه براى امام مىفرستادند مورد به مورد با پيشنهاد حقير اجازه دادند كه به حزب اللّه مرجوع شود و توسط جناب حجت الاسلام سيد عيسى طباطبائى كه مرتب به ايران رفت و آمد داشت مرجوعى را براى اين بزرگواران مىفرستادم و با تجميع اين مرجوعيها بود كه صندوق بيت المال در لبنان شكل گرفت و تا كنون بالاترين خدمات فرهنگى و اجتماعى را براى شيعيان و محرومان لبنان ارائه كرده است و در واقع نه با پول ايرانيها بلكه با وجوهاتى كه خود شيعيان لبنان به امام پرداخت مىكردند بركات بسيارى براى اسلام و مسلمانان حاصل شد.
از جمله اين بركات نقشى بود كه اين صندوق در شكلگيرى و تأسيس ايستگاه تلويزيونى المنار داشت كه داستان نقش فوق العاده اين شبكه در رساندن پيام انقلاب و مقاومت به جهانيان بحث جداگانه‌اى را مىطلبد.
المنار يكى ديگر از بركات امام
جرقه تأسيس شبكه تلويزيونى المنار در دفتر امام زده شد يك روز كه چند نفر از شخصيتهاى حزب اللّه بعد از دست بوسى امام در اتاق حقير مشغول صحبت بوديم از وجود دهها شبكه تلويزيونى در لبنان صحبت شد و بنده سؤال كردم آيا شيعيان هم شبكه تلويزيونى دارند؟ آنها جواب دادند: نه! و همين سؤال و جواب شروع كار بود چند ماه بعد كه امام رحلت كرده بود و حقير به عنوان قائم مقام در بنيادشهيد خدمت مىكردم موضوع را پيگيرى كردم و با اختصاص مبلغى كه از طرق مختلف تهيه كرديم كار تأسيس شبكه تلويزيونى توسط بنياد شهيد لبنان و با تلاش آقاى سيد عباس طباطبايى شروع شد. در آن زمان جنگهاى داخلى لبنان هم در نقطه اوج بود و به همين جهت استوديوى تلويزيون در زير زمين يك برج مسكونى بلند مرتبه با كمترين امكانات راه انداز شد و فرستنده آن هم در بالاى مناره مسجد رسول اعظم كه در محوطه
بيمارستان رسول اعظم(ص) متعلق به بنياد شهيد است نصب شد و به همين مناسبت شبكه به نام المنار ناميده شد و به اين ترتيب محدوده ضاحيه و بيروت زير پوشش اين شبكه قرار گرفت، سال بعد ضمن سفرى كه به لبنان داشتم طى مذاكره‌اى كه با مرحوم شهيد سيد عباس موسوى داشتم تصميم گرفتيم براى توسعه اين شبكه حزب اللّه را به طور 50% شريك كنيم و آنها هم با سرمايه گذارى خود شبكه را به كل لبنان توسعه دهند كه اين كار به نحو احسن انجام شد و مديريت شبكه را هم به حزب اللّه واگذار كرديم و در مرحله بعد تمام سهام شبكه به حزب اللّه واگذار شد تا با تمركز مديريت امكان توسعه بيشتر آن فراهم شود و با استفاده از سيستم ماهواره به كل جهان برسد كه بحمداللّه با توانمندى حزب اللّه اين كار انجام شد و الآن عليرغم همه كارشكنيهاى غربيها و مزدورانشان اين شبكه خارى است در چشم دشمنان و محبوبترين صداى حق است براى همه عرب زبانان شيعه و مسلمان در سراسر جهان.
ملاقات استثنايى!
به مناسبت 15 شعبان ملاقات امام در حسينيه جماران برقرار بود در آن روز جمعى از افراد حزب اللّه لبنان هم قرار بود در اين مراسم به ملاقات امام نائل شوند اما به دليل مشكلى كه در مسير براى آنها پيش آمده بود زمانى به جماران رسيدند كه ملاقات تمام شده بود و امام به محل سكونت خود رفته بودند و به دنبال انجام كارهاى ديگرشان. ضمناً حضرت امام تا بعد از ماه رمضان قرار ملاقات عمومى نداشتند و لبنانيها هم بايد يكى دو روز بعد به لبنان بر مىگشتند لذا از اين كه تا جماران آمده بودند و توفيق زيارت امام را نيافته بودند به شدت متأثّر و ناراحت بودند. ايشان ملتمسانه از اينجانب درخواست كردند اقدامى كنم اما نزديك ظهر بود و مسلّم بود كه هيچگاه امام در يك روز آن هم بعد ازظهر دوباره براى ملاقات بيرون نمي‌آيند با اين حال براى اسقاط تكليف موضوع را به حضرت امام منتقل كردم و ناباورانه امام پذيرفتند و تا آنجا كه به ياد دارم براى اولين و آخرين بار بعد ازظهر آن روز مجدداً بيرون آمدند و اين برادران به توفيق زيارت امام دست يافتند، آنان با اين ديدار صميمانه و خاص صدچندان خوشحال شدند چرا كه بعد از آن نوميدى و تأثر شديد در قبل از ظهر، به جاى حسينيه و همراه با انبوه جمعيت، امام را در جمع اختصاصى و معدود خودشان از نزديك زيارت كردند و عنايت ويژه امام را در پذيرفتن آنان در يك ديدار استثنايى دريافتند و خاطره‌اى جاودانه براى آنان شكل گرفت.

نكته صحيح اين است كه مسلمين بايد با هم متحد باشند و شما كه از علماء و دانشمندان هستيد ممكن است با روحانيون اهل سنت تماس بگيريد كه ايران نمىخواهد بين مسلمين خلاف ايجاد كند و نه تعدّى كند.

سخنان امام در ملاقات با شيخ اسعد التميمى
مورد ديگر ملاقات آقاى شيخ اسعد بيوض التميمى امام جماعت سابق مسجدالاقصى و از چهرههاى جهادى فلسطين با حضرت امام در سال 1361 بود اين نوع ملاقاتها همانند ملاقات شهيد فتحى شقاقى رهبر جهاد اسلامى فلسطين به دليل آن كه در آن شرائط انعكاس خبرى داشت، ضبط و ثبت نمىشد و به همين جهت در صحيفه امام نيز ذكر نشده است.
شيخ اسعد بيوض التميمى آمده بود تا ضمن زيارت امام، با امام بيعت كند. حضرت امام بعد از صحبتهاى شيخ اسعد و اعلام بيعت، سخنانى را ايراد كردند كه هرچند ضبط نشد اما فى المجلس عمدتاً يادداشت شد. متن سخنان يادداشت شده حضرت امام به شرح ذيل است.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
من از شما تشكر مىكنم كه تشريف آورديد به ايران تا از نزديك با هم ملاقات كنيم و آنچه بر مسلمين مىگذرد در ميان بگذاريم. آنچه كه بر مسلمين مىگذرد با دست سلاطين خود مسلمين است. سلاطينى كه به واسطه دنيا و به خاطر رسيدن به يك حظ دنيايى از اسلام رو برگردانده‌اند گرچه ادعا مىكنند كه مسلمانند آنچه بر مسلمين مىگذرد بلاواسطه از اينها و مع الواسطه از قدرتهاى بزرگ امثال آمريكا و شوروى است.
مسلمين تا از اختلافاتى كه بين شان است دست برندارند، دستهاى مرموز دولتهاى قدرتمند مىتوانند به خواستههاى خودشان دست پيدا كنند. شما مي‌دانيد بعد از اين كه ايران قيام كرد و شاه مقبور را از اينجا بيرون كرد با شعار آزادى، استقلال، جمهورى اسلامى اين كار را انجام داد و لازال اين شعار در بين مردم ايران از اطفال و شيوخ در همه جا رواج دارد و آرزوى ما اين است كه اسلام قدرت صدر اسلام را پيدا بكند انشاء اللّه و بر همه دولتهاى كفر غلبه كند.
ما بايد كوشش كنيم در وحدت مسلمين و آنهائى كه از وحدت مسلمين جلوگيرى مىكنند يا نفاق مىكنند منزوى كنيم. شما مي‌دانيد بعضى از روحانيون اهل سنت كه نبايد اسم روحانى بر آنها گذاشت از اول پيروزى، براى رسيدن آمريكا به اهدافش نسبت به جمهورى اسلامى شروع به سم پاشى كردند. صدام كه آمريكا وادار كرد به ايران حمله كند براى ايران نبود. او فهميد كه اگر اين جمهورى اسلامى با اين محتواى اسلامى به ساير بلاد سرايت كند، دست آنها از شرق به كلى قطع مىشود. لهذا اشخاصى كه آنها در چنگال شان دارند چه از روحانيون و چه از رؤساى جمهور و سلاطين به جنگ با ما وادار كردند و اين دو سال تمام كه ما مشغول دفاع از حريم اسلام بوديم هيچ يك از دولتهاى اسلامى به ما كمك نكردند و اكثر دولتهاى اسلامى به او كمك كردند. اسلحه دادند، پول دادند و حتى افراد فرستادند و اين نبود جز اين كه ما اسلام مىخواهيم.
طوائف مسلمين و مذاهب اسلامى در آنچه كه مشتركند كه اصول است مثل كتاب، سنت، قبله و…با هم باشند و اگر نباشند كفار غلبه مىكنند بر آنها، مع‌الأسف بسيارى از دولتهاى اسلامى و بعضى از روحانيون اهل سنت و كمى از روحانيون ما درصدد بودند كه بين مسلمين تفرقه بيندازند و به بهانه اين كه ايرانيها مسلم نيستند و مجوسند، ما را سركوب كنند.

با تجميع اين مرجوعيها بود كه صندوق بيت المال در لبنان شكل گرفت و تا كنون بالاترين خدمات فرهنگى و اجتماعى را براى شيعيان و محرومان لبنان ارائه كرده است و در واقع نه با پول ايرانيها بلكه با وجوهاتى كه خود شيعيان لبنان به امام پرداخت مىكردند بركات بسيارى براى اسلام و مسلمانان حاصل شد.

تمام گروههاى تبليغاتى و رسانههاى گروهى به ما حمله مىكنند. يكى دروغى كه صدام مىگويد آن را چند برابر مىكنند و بازگو مىكنند. از توطئههاى آنها اين است كه مىگويند اگر عراق به دست ايران بيفتد يا اين كه ايران بر عراق غلبه كند حكومت شيعه پيش مي‌آيد. از اول قرار ما اين بود كه به اسلام عمل كنيم و تفرقه كه خلاف نص قرآن است ايجاد نكنيم. ما مىخواهيم تمام مسلمين استقلال داشته باشند و دست كفار از ممالك اسلامى قطع بشود و هر ملتى در هر كشورى كه هست حكومت مستقل داشته باشد…
اميدوارم كه با جديت افرادى مثل شما اين آمال تحقق پيدا كند و هيچ وقت مأيوس از خداوند تعالى نيستيد و نيستيم. خداوند مىتواند عده قليلى را بر قدرتهاى بزرگ غلبه دهد. چنانچه ديديد ملت ايران با نداشتن ساز و برگ جنگى و با اين كه همه چيز در دست آمريكا و شاه بود، با ايمان به خدا به پيروزى رسيد و صدام با همه ساز و برگى كه براى او تهيه شده شود… نتوانست در ايران يك قدم موفق شود و بعد از چندى از ايران بيرونش كردند.
گرچه در بعضى از نقاط هنوز هستند….
نكته صحيح اين است كه مسلمين بايد با هم متحد باشند و شما كه از علماء و دانشمندان هستيد ممكن است با روحانيون اهل سنت تماس بگيريد كه ايران نمىخواهد بين مسلمين خلاف ايجاد كند و نه تعدّى كند.
ما كه در اينجا نشستيم هيچ وقت هجوم نكرديم به عراق الآن هم براى دفاع وارد عراق شده‌ايم چون كه از راه دور به شهرهاى ما با توپ حمله مىكنند و اطفال و شيوخ ما را مىكشند. ما مجبوريم براى دفاع از اسلام و مسلمين پيش برويم ولى يك وجب از خاك عراق و يا دولتهاى ديگر را نمىخواهيم.
از خدا توفيق شما را مىخواهيم در هرجا كه هستيد قواى خود را تقويت كنيد و خدا فرج مي‌رساند و نترسيد از مقهور شدن چون كه هرچه براى اسلام است شكست ندارد. ما براى اسلام مىميريم و يا پيروز مىشويم، ما باكى از مردن نداريم، ما براى اسلام خدمت مىكنيم، شما جديت كنيد عامّه مردم را بيدار كنيد. همه گرفتاريها از حكومتها است. آنها يا بايد سر عقل بيايند و كنار بروند يا ملتها آنها را كنار بزنند تا رژيم اسلامى داشته باشند، من توفيق شما را خواستارم. والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.


/

احياى فرهنگ شهادت

در مكتب توحيد، آن چيزى داراى ارزش و ماندگارى است كه در راه خدا و براى خدا شكل گيرد. هر مقدار از عمر انسان كه براى خدا صرف شود. هر كارى كه براى خدا انجام گيرد، مالى كه در اين راه هزينه شود. از ارزش واقعى و ماندگارى برخوردار است و در اين راستا هرچه انجام كارى براى خدا سختتر و نيت خالصتر باشد ارزش و اثر آن بيشتر است. بنابراين هرگونه اهتمام و تلاش در راه خدا مصداق جهاد فى سبيل اللّه است.
در اين مكتب، از خود گذشتگى در راه خدا و دفاع از حق در بالاترين حد، ارزشگذارى شده است و فرهنگ ايثارگرى و شهادتطلبى در متن اسلام از درخشش و ويژگى برجسته‌اى برخوردار است.
دستاورد اساسى حضرت امام خمينى در رهبرى انقلاب اسلامى، احياء اسلام ناب محمّدى(ص) و مهمترين ويژگى آن احياء فرهنگ شهادت و ايثارگرى بود. با مرورى گذرا در فرايند نهضت امام خمينى و قوام نظام اسلامى به خوبى مىتوان دريافت كه اگر فرهنگ شهادتطلبى و ايثارگرى نبود، نه انقلاب به پيروزى مي‌رسيد و نه نظام اسلامى دوام مىيافت، همانگونه كه در صدر اسلام نيز اگر اين ويژگى نبود نه اسلام شكل گرفته بود و نه دوام مىيافت.
بنابراين موضوع شهادت و ايثارگرى
سكه پربهايى است كه در يك روى آن بايد والاترين ارزشهاى الهى را مشاهده كرد و در روى ديگر آن دستاوردها و آثار و بركات بى بديل را.
شهيد در لغت به معنى گواه، حاضر، ناظر و… و در اصطلاح دينى به كسى اطلاق مىشود كه با انتخاب آگاهانه، و بر اساس حجت شرعى، در راه خدا به شهادت مي‌رسد و در قانون اساسنامه بنياد شهيد انقلاب اسلامى اين گونه تعريف شده است، «شهيد به كسى گفته مىشود كه جان خود را در راه انقلاب اسلامى و حفظ دستاوردهاى آن يا دفاع از كيان جمهورى اسلامى در مقابل تهديدات و تجاوزات دشمن و عوامل ضد انقلاب و اشرار نثار نموده يا مىنمايد.»
شهادت قلّه كمال
شهادت از برترين واژههاى فرهنگ اسلامى و از مقدّسترين مفاهيم معارف الهى است. شهادت اوج كمال انسان است، آنگاه كه‌انسان تمام هستى خود را يكجا نثار معبود مىكند و قطره وجودش به درياى بيكران هستى مطلق مىپيوندد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:
«فوق كلّ ذى برٍّ برٌّ حتى يقتل فى سبيل اللّه، فاذا قُتِلَ فى سبيل اللّه فليس فوقه برّ؛() بالاتر از هر خير و نيكى، خير و نيكى وجود دارد تا انسان در راه خدا كشته شود كه
بالاتر از كشته شدن در راه خدا، خير و نيكى يافت نشود.»
همچنين پيغمبر اكرم(ص) فرمود: «اشرف الموت قتل الشهادة؛() شهادت برترين مرگها است.»
و نيز از آن حضرت نقل شده كه فرمود: «لوددت انّى اُقتَل فى سَبيل اللّه، ثمّ احيا ثمّ اُقتَل ثمَّ اُحيا ثم اقتل ثمّ اُقتَل؛() دوست دارم در راه خدا كشته شوم(نه يك بار و دو بار كه) بارها كشته شوم و زنده شوم و باز هم كشته شوم.»
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در مقام دعا و درخواست از خداوند متعال عرضه مي‌دارد: «نسأل اللّه منازل الشّهداء؛() از خداوند جايگاه شهيدان را طلب مىكنم.»
مقام شهيد
شهيد مصداق عينى شهادت است ه با انتخاب آگاهانه و در كمال خلوص، هستى خود را يكجا به آفريدگار جهان تقديم مىكند و به سرچشمه بقا و حيات، پيوند مىيابد.
درك مقام شهيد از توان و ظرفيت فهم ما خارج است و تنها منبع وحى الهى است كه شمه‌اى از اين مقام را براى ما بازگو فرموده است: «ولاتقولوا لِمَن يُقتَلُ فى سَبيل اللّه اَموات بل احياء ولكن لاتشعرون؛() براى كسانى كه در راه خدا
كشته مىشوند نگوييد مردگانند (كلمه اموات را درباره شهدا به كار نبريد) بلكه آنها زنده‌اند، لكن شما درك نمىكنيد.»
اين آيه ضمن آن كه بر زنده بودن شهدا تأكيد مي‌ورزد، درك اين مقام را از حيطه شعور و فهم بشر در اين دنيا خارج مىشمارد. در حالى كه در آيه فوق از به كار بردن تعبير اموات در مورد شهدا نهى مىكند، در آيه‌اى ديگر از پندار مرده بودن آنان نيز نهى فرموده است كه نه فقط به زبان نگوييد آنها مرده‌اند بلكه به دل نيز راه ندهيد.
«ولا تحسبنَّ الّذين قُتِلوا فى سَبيل اللّه امواتاً بل احياءٌ عند ربّهم يرزقون؛() كسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مىپنداريد، بلكه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند.»
امام خمينى(قدّس سرّه) در اين زمينه مىفرمايد :«اگر نبود در شأن و عظمت شهداى معظم فى سبيل اللّه جز اين آيه كريمه، كه با قلم قدرت غيب بر قلب مبارك نورانى سيد رسل صلى اللّه عليه و آله و سلّم نگاشته و پس از تنزل مراحلى به ما خاكيان صورت كتبى آن رسيده است، كافى بود كه قلمهاى ملكوتى و مُلكى شكسته شود و قلبهاى ماوراى اصفياءاللّه از جولان در حول آن فرو بسته شود. ما خاكيان محجوب يا افلاكيان چه دانيم كه اين «ارتزاق عند الرّب شهدا» چى است. چه بسا مقامى باشد كه خاص مقربان درگاه او جلّ و علا و وارستگان از خود و ملك هستى باشد، پس مثل من وابسته به علائق و وامانده از حقايق چه گويم و چه نويسم، كه خاموشى بهتر و شكستن قلم اولى است.»()
امام خمينى همچنين پيرامون نكاتى از همين آيه مىفرمايد :«در اين آيه كريمه بحث در زندگى پس از حيات دنيا نيست كه در آن عالم همه مخلوقات داراى نفس انسانى به اختلاف مراتب از زندگى حيوانى و مادون حيوانى تا زندگى انسانى و مافوق آن زنده هستند، بلكه شرف بزرگ شهداى در راه حق، «حيات عند الرّب» و ورود در «ضيافة اللّه» است.
اين حيات و اين ضيافت را با قلمهاى شكسته‌اى مثل قلم من نمىتوان توصيف و تحليل كرد، اين حيات و اين روزى غير از زندگى در بهشت و روزى در آن است. اين لقاء اللّه و
ضيافة اللّه مىباشد. آيا اين همان نيست كه براى صاحبان نفس مطمئنه وارد است «فادخلى فى عبادى و ادخلى جنّتى» كه فرد بارز آن سيد شهيدان سلام اللّه عليه است.»()
«از شهدا كه نمىشود چيزى گفت. شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادى وصولشان «عند ربّهم يرزقون»اند، و از «نفوس مطمئنه‌اى» هستند كه مورد خطاب «فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى» پروردگارند. اينجا صحبت از عشق است و عشق؛ و قلم در ترسيمش بر خود مىشكافد.»()
درباره مقام شهيد احاديث بسيارى از معصومين عليهم السلام نقل شده است كه در اينجا به مواردى از آنها اشاره مىشود.
حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
«ان اللّه كتب القتل على قومٍ و الموت على آخرين و كلّ آتيةٌ منيّتُه كما كَتبَ اللّه لَه فَطوبى للمجاهدين فى سبيل اللّه و المقتولين فى طاعته؛() خداوند براى گروهى كشته شدن و براى گروهى ديگر مرگ را مقرر فرموده است و هر كدام به اجل مقرر خود به آنگونه كه خدا مقدّر فرموده مي‌رسند. پس خوشا به حال مجاهدان در راه خدا و كشتگان در راه اطاعتش.»
امام زين العابدين عليه السلام از قول جدش رسول اللّه(ص) مىفرمود:
«ما من قطرةٍ احبُّ الى اللّه عزّ و جلّ من قطرة دمٍ فى سبيل اللّه؛() هيچ قطره‌اى در پيشگاه خداوند محبوبتر از قطره خونى كه در راه خدا ريخته مىشود، نيست.»
از پيغمبر اكرم(ص) نقل شده كه فرمود:
«…و اول من يدخل الجنة شهيد؛() اول كسى كه وارد بهشت مىشود، شهيد است.»
امام صادق عليه السلام از طريق پدرانش از جدش رسول اللّه(ص) نقل فرموده:
«ثلاثة يشفعون الى اللّه يوم القيامة فيفشَفِّعُهم الانبياء ثم العلماء ثمّ الشهداء؛() سه گروه روز قيامت شفاعت مىكنند و شفاعت آنان مورد پذيرش خداوند قرار مىگيرد:انبياء، علما، و شهداء.»
همچنين از پيغمبراكرم(ص) نقل شده كه فرمود :«يشفع الشهيد فى سبعين فى
اهله؛() شهيد هفتاد نفر از بستگان خود را شفاعت مىكند.»
امام خمينى درباره شفاعت مىفرمايد: «جلوه شفاعت شافعان در اين عالم، هدايت، آنها است و در آن عالم، باطن هدايت شفاعت است. تو از هدايت اگر بىبهره شدى از شفاعت بى بهره‌اى و بهر قدر هدايت شوى شفاعت شوى.»()
با توجه به معنى شفاعت و رابطه آن با هدايت در اين دنيا و نقشى كه شهدا در امتداد انبياء و علماء براى هدايت مردم ايفا مىكنند، جايگاه رفيع شهدا را مىتوان دريافت. اگر در حديث اخير سخن از شفاعت هفتاد نفر از اهل شهيد آمده است اولاً كلمه هفتاد ظاهراً اشاره به كثرت است و وسعت دائره شفاعت شوندگان در آخرت وابسته به دائره هدايت شوندگان از شهادت شهيد در اين دنيا است و ممكن است شهادت شهيدى مانند امام حسين عليه السلام منشأ هدايت ميليونها ميليون انسان در اين دنيا و شفاعت آنان در آخرت شود. ثانياً به كاربردن تعبير اهل در حديث مزبور اشاره به اهليت شفاعت شوندگان دارد كه با نظر امام خمينى مبنى بر تطابق بين ظاهر و باطن شفاعت همسو مىباشد. آن چنانكه شفاعت حضرت نوح در مورد پسرش به درگاه خداوند پذيرفته نشد به دليل آن كه در فرهنگ قرآن «انه ليس من اهلك؛() او اهل حضرت نوح نبود!»
وظيفه جامعه نسبت به شهيد
از آنجا كه شهيد براى خدا و در راه خدا، هستى خود را براى نجات و سعادت جامعه فدا مىنمايد، هر چند پاداش اصلى خود را از خداوند دريافت مىكند، اما بنابر حكم عقل، جامعه نيز به لحاظ حقى كه شهيد بر گردن آنان دارد. مديون شهيد است و بايد با تمام وجود دَين خود را در قبال شهيد ايفاء نمايد.
زنده نگهداشتن ياد و نام شهيد و بزرگداشت زمان و مكان شهادت و مدفن او و الگوسازى از شخصيت و سيره زندگى و حماسه ايثارگرانه شهيد، بخشى از وظائف جامعه نسبت به شهيد مىباشد.
اين نكته افزودنى است كه فايده انجام اين نوع وظائف عمدتاً به خود مردم باز مىگردد و در حقيقت اين ما هستيم كه
نيازمند شهدا هستيم نه آن كه شهدا نيازمند بزرگداشت ما باشند. اجر و مقامى كه شهدا نزد پروردگارشان دارند با بزرگداشت يا غفلت مردم از آنان كم و زياد نمىشود. بزرگداشت و تكريم شهيد در جامعه يعنى بزرگداشت و تكريم فرهنگ شهادت و تمام نيكىها و ترويج روحيه ايثارگرى و فداكارى براى ارزشها و دفاع از جامعه و سرزمين اسلامى. فرهنگ و روحيه‌اى كه قوام و بقاء جامعه و نظام و سرزمين اسلامى، همواره نيازمند به آن مىباشد. و اين مطلبى است كه تمام ملل و كشورها در چارچوب جهان بينى و ارزشهاى خود به منظور حفظ استقلال و دفاع از موجوديتشان در برابر بيگانگان و مهاجمان مورد توجه و اهتمام جدى آنان قرار دارد.
منزلت خانواده شهيد
خانواده شهيد از جهات مختلف، داراى مقام و منزلت ويژه‌اى در پيشگاه خداوند و در نظام و جامعه اسلامى مىباشد. پدر و مادر شهيد با توجه به اين كه معمولاً بيشترين نقش را در تربيت شهيد ايفاء و با داشتن بيشترين علاقه به فرزند خود او را تقديم خدا كرده‌اند از ارزش والايى برخوردار مىباشند. والدين، مخصوصاً مادر، بطور طبيعى آنچنان علاقه‌اى به فرزند خود دارند كه عادتاً براى حفظ فرزندشان حاضرند همه چيز خود را فداى او كنند و مىتوان گفت والدين، فرزند خود را از جان خود بيشتر دوست مي‌دارند. اين بيت از شعر سعدى بهترين توصيف حالت بدرقه والدين به هنگام عزيمت فرزندانشان به سوى جبهه است.
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعى سخن من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي‌رود
بنابر اين والدين مخصوصاً آنانى كه با طيب خاطر و بر اساس اعتقادشان فرزندانشان را از زير قرآن عبور داده و بعد از شهادت آنان نيز صبورانه، رضايت خود را در برابر تقدير الهى ابراز و از اين كه خداوند اين افتخار را نصيب آنها فرموده خود را سربلند و مفتخر مىبينند، شاهدان عينى فرهنگ شهادت و ايثار و ره يافتگان وصال حقند.
همسر شهيد نيز كه افتخار همزيستى با
شهيد را داشته و شريك زندگى و پشتيبان و سرپرست خود را به ظاهر از دست داده و بار نگهدارى و تربيت فرزندان شهيد و مسؤوليت حفظ كرامت و عظمت شهيد را در جامعه به دوش گرفته، به همراه فرزندان شهيد به عنوان يادگاران شهيد كه نزديكترين نسبت و انتساب را به او دارند، منزلت و جايگاه برجسته‌اى را نزد خداوند و مردم دارند.
مجموعاً مىتوان گفت مشابه همان فاصله‌اى كه شهيد و مقتول فى سبيل اللّه نسبت به مقتولين در مسير طاغوت دارد. بين خانواده آنها نيز وجود دارد و نمودى از اين تفاوت و فاصله را در مقايسه بين خانوادههاى شهداى ايران و بازماندگان مقتولين جنگها در بسيارى از كشورهاى ديگر مىتوان به دست آورد. در حالى كه بازماندگان مقتولين آن جنگها بعد از جنگ به عوامل عمده نارضايتى و بحرانهاى اجتماع و اخلاقى تبديل مىشوند و ما شاهديم خانوادههاى شهداى انقلاب اسلامى همچون خاندان شهداى كربلا ادامه دهندگان راه شهدا و از پشتيبانان اصلى نظام و ارزشهاى اسلامى هستند بگونه‌اى كه ميزان حمايت از آرمان شهدا در خانواده شهدا بيشتر از ساير اقشار است و به همين ترتيب خانوادههايى كه دو شهيد تقديم اسلام كرده‌اند نسبت به يك شهيدىها، و چند شهيدى دادهها نسبت به دو شهيد دادهها، التزام و پيوند محكمترى با شهدا و راه آنان دارند و نويسنده خود بارها شاهد بود مادرى كه تصوير سه شهيد خود را در دست داشت و به زيارت امام راحل نائل مىشد ـ به جاى اظهار تأثر از شهادت فرزندانش، قهرمانانه اصرار داشت كه امام دعا كند او هم توفيق شهادت در راه خدا را پيدا كند!
به اين ترتيب خانواده شهيد از دو جهت شايسته تكريم و تجليل و خدمت مىباشند:
اولاً به دليل اهليت و شايستگى اكتسابى و نقشى كه در همراهى و همسوئى با شهيد ايفاء مىكنند و ثانياً بخاطر انتسابى كه با شهيد دارند و در سايه دَينى كه جامعه به شهيد دارد بخشى از تكريم و تعظيم شهيد در احترام و تجليل از خانواده و اهل بيت او تجلّى مىيابد و مسأله تكريم خانواده
شهيد و تقديم خدمات لازم به آنان نه تنها به عنوان يك كار مطلوب بلكه يك وظيفه همگانى براى جامعه و نظام اسلامى به حساب مي‌آيد.
اين مطلب را نيز با سخنى از امام راحل كه جلوه‌اى از نگرش اسلام درباره اين قشر والامقام است مي‌آرائيم :«سلام و درود بر شما پدران و مادران، همسران، فرزندان و بازماندگان شهدا كه از بهترين عزيزان خود، در راه بهترين هدف كه اسلام عزيز است، بزرگوارانه گذشته‌ايد و در امر دفاع از دين خدا، آنچنان صبر و مقاومت نشان داده‌ايد كه رشادت و استقامت ياران سيد شهيدان حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ را در خاطره جهانيان تجديد مىكرديد.»()
منزلت بىمانند ايثارگران در مكتب وحى
آيات فراوان قرآن و احاديث بسيار زياد معصومين عليهم‌السلام پيرامون رزمندگان راه خدا بيانگر جايگاه رفيع و بى نظير آنان است. براى نمونه اين آيه را مرور مىكنيم:
«انّ اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم، بانَّ لَهُمُ الجَنَّةَ، يُقاتِلُونَ فى سبيل اللّهِ، فَيقتلون و يقتلون، وعداً عليه حقّاً فى التّورية و الأنجيل و القرآن، و من اوفى بعهده من اللّهِ، فاستبشروا ببيعكم الّذى بايعتُم بِهِ، وَ ذلِكَ هُوَ الَفوز العظيم؛() همانا خدا(مشترى) از مؤمنان( بايع) جان، مالشان (مثمن) را به بهاى بهشت (ثمن) خريدارى كرد. آنان در راه خدا مىجنگند و مىكشند و كشته مىشوند. اين در تورات و انجيل و قرآن وعده حقى بر عهده خداست و چه كسى از خدا بر عهدخويش وفادارتر است؟ پس به اين معامله‌اى كه با خدا كرده‌ايد شاد باشيد و اين همان كاميابى بزرگ است»
اين جلوه‌اى از منزلت والاى رزمندگان راه خداست بكشند يا كشته شوند و آنگاه كه جان خويش را در جبهه فدا كنند يا بعد از مجروح شدن و تحمّل مشقتها و درد بسيار كه خود پاداشى بزرگ دارد در اثر جراحات و جانبازى به شهادت برسند و يا آن كه در اسارت، شكنجه و آزار مضاعف دشمن را به جان بخرند و به مقام آزادگى برسند. همگى برخوردار از اين فضيلت والا هستند و آنگاه
كه رزمنده‌اى جان بر كف، در اثر جراحتهاى جنگ به مقام جانبازى نائل شود و همزمان در اسارت سختترين رنجها و دردها را تحمّل كند و در اثر جراحتهاى جانكاه جبهه به مقام شهادت رسد با برخوردارى از چهار عنوان: رزمنده، آزاده، جانباز و شهيد در اوج اين قلّه رفيع جاى مىگيرد.
دقت در آيه مذكور و ملاحظه ويژگيهاى مشترى، بايع، ثمن و مثمن كه به عنوان يك پيمان از سوى خدا مطرح شده و سند آن را نيز بزرگترين كتابهاى آسمانى يعنى تورات و انجيل و قرآن قرار داده و بر وفاى بر اين عهد تأكيد نموده و آن را فوز عظيم دانسته است، افقهاى شگفت انگيزى را به روى انسان مىگشايد.
در اينجا مرورى بر آمار شهداء، جانبازان و آزادگان و اشاره به پاره‌اى از ويژگىهاى آنان مىتواند دستمايه‌اى براى تحليلهاى گوناگون باشد.
مجموع شهدايى كه در بنياد شهيد انقلاب اسلامى داراى پرونده هستند 000/219 نفر مىباشند كه از اين رقم حدود 000/20 نفر در درگيرى با شرارتهاى ضد انقلاب و ترورهاى منافقين به شهادت رسيده‌اند.
و افرادى كه در درگيريهاى مستقيم دفاع مقدس شهيد شده‌اند 000/172 نفر و شهداى بمبارانهاى دشمن 000/16 نفر مىباشند و به اين ترتيب جمع شهداى جنگ تحميلى به 000/188 نفر مي‌رسد.
برخلاف شايعه پراكنىهاى بيگانگان كه رقم شهداى جمهورى اسلامى را چندين برابر واقعيت، بزرگ نمايى مىكردند و به منظور القاء ناتوانى در مديريت جنگ و تضعيف روحيه مردم، بهرهگيرى از امواج انسانى را به جاى مديريت و تكنولوژى دامن مي‌زدند.
رقم 000/188 در مقايسه با كشتههاى عراق در جنگ عليرغم همه برخورداريها و پشتيبانىهاى جهان استكبار از ارتش عراق از جمله نكات مهمى است كه بايد از ابعاد گوناگون مورد بررسى قرار گيرد.
يادآورى مىشود مشابه اين تفاوت را در رقم 175/42 اسراى ايران در قبال 000/70 نفر اسير عراق شاهد هستيم كه بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد.
در مورد شهدا به چند نكته اشاره مىكنيم:
بيشترين شهيد دفاع مقدّس را در سال 1365 داشته‌ايم با 000/41 شهيد.
سن 72% از شهدا (يعنى حدود 000/155نفر) بين 16 تا 25 سال (يعنى نوجوان و جوان)
بيشترين تعداد شهيد از جهت سن شهداى 20 ساله مىباشند با تعداد 000/30 نفر.
در جنگ تحميلى به طور ميانگين از هر 230 نفر جمعيت كشور يك نفر به شهادت رسيده است. در اين ميان استان اصفهان از هر 144 نفر يك نفر و قم از هر 148 نفر يك نفر و استان سمنان هر 155 نفر يك نفر به شهادت رسيده‌اند و دارنده رتبه اول تا سوم در كشور مىباشند.
در ميان اقشار جامعه روحانيت بيش از ده برابر ميانگين كل جامعه به شهادت رسيده‌اند و بيش از 5 برابر ميانگين جامعه شهيد داده‌اند (يعنى فرزندانشان به شهادت رسيده‌اند).
شهداى مؤنث بيش از 400/6 نفر و نزديك به 3% كل شهدا مىباشند.
حدود 000/56 نفر از شهدا متأهل و بقيه مجرد بوده‌اند اين نكته كه اكثريت قاطع شهدا مجرد بوده‌اند و در بين متأهلين، آنان كه فرزندان كمترى داشته‌اند نسبت بيشترى را دارا هستند و در كنار اين نكته حدود %97 شهدا به قشر مستضعف تعلّق دارند مىتواند اين نتيجه را بدهد كه هر كه سبكبارتر بوده است سبكبالتر به معراج شهادت پرواز كرده است. اين نكته را نيز بايد يادآور شد كه اكثريت شهداء از پايگاه مسجد و سنگر نماز جمعه و جماعت به جبهه عزيمت كرده‌اند و بر اساس تحقيقى كه روى وصيت نامه
شهداء انجام يافته انگيزه اصلى آنها در پيمودن راه شهادت به ترتيب الگوگيرى از نهضت حسينى و پيروى از امام خمينى و دفاع از اسلام مورد تأكيد قرار گرفته است و به اين ترتيب نتيجه مىگيريم كه با سبكبارى از تعلّقات زندگى مادى به همراه انگيزه نيرومند ايمان به مبدأ و معاد و عشق و پيروى از جايگاه امامت و ولايت، روحيه شهادتطلبى به فعليت و شكوفائى مي‌رسد.
و اما آمار جانبازان دفاع مقدّس با درصدهاى مربوطه به اين ترتيب مىباشد:
زير %25500/219
تا 50% 800/151
تا 70 %700/19
%70500/7
و از ميان 175/42 آزاده 000/21 نفر آنها جانباز هم هستند كه در ارقام فوق ملحوظ شده است. نكات فراوان ديگرى در اين زمينه وجود دارد كه در فرصت مناسب بايد مطرح و مورد بررسى قرار گيرد.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. وسائل الشيعه، ج 11، ص 10، ح .21
. بحارالانوار، ج 67، ص 8، ح .4
. صحيح بخارى، ج 4، ص .21
. نهج البلاغه، خطبه .23
. سوره بقره، آيه .154
. سوره آل عمران، آيه .169
. صحيفه امام، ج 20، ص 101، 20/5/.65
. همان، ج 18، ص 325، 19/11/.62
. صحيفه امام، ج 21، ص 147، 1/7/67.
. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 183.
. وسائل الشيعه، ج 11، ص 8، ح 11.
. بحارالانوار، ج 66،ص 393،ح .75
. همان، ج 97، ص 14، ح 24.
. كنزالعمال، ج 4، ص 401، ح .11119
. كلمات قصار امام خمينى، صفحه 45، چاپ اول.
.سوره هود، آيه .46
. صحيفه امام، جلد 17، ص 95، 25/8/.1361
. سوره توبه، آيه .111

/

تمدن غرب در سراشيبى سقوط 3

در دو مقال پيشين گفتيم كه سنت آفرينش بر اين قرار گرفته كه ملتهايى را سر بلند كند و يا سرنگون نمايد و تاريخ بشر گواهى است بر اين مدعا و اين تصادفى نيست، چرا كه تصادف را براهين عقلى و فلسفى و نيز دلائل نقلى و شرعى نمىپذيرد. اين علل و عوامل را در درون انسانها و نظامها و عملكرد جامعهها بايد جستجو كرد. چنانكه آيه كريمه بيانگر است: «… انّ اللّه لايغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم و اذا اراد اللّه بقوم سوءً فلا مردّ له و مالهم من دونه من وال». (سوره رعد، آيه 11).
همانا خداوند سرنوشت ملتى را تغيير نمي‌دهد تا روش خويش را تغيير دهند و آنگاه كه خدا بد فرجامى را براى ملتى اراده كند جز او ياورى نخواهند داشت.
و نيز آيه كريمه ديگر كه سلب نعمتهاى الهى را نتيجه اعمال مردمان و تحوّلات درونى آنان مي‌داند و طى بيان سرگذشت فرعونيان كه چون كفر ورزيدند و آيات خدا را ناديده گرفتند خداوند به موجب گناهشان آنها را گرفتار انتقام خونين ساخت و با قدرت قاهره و عذاب سخت خود مجازات نمود، چنين مىفرمايد: «ذلك بان اللّه لم يك مغير نعمة انعمها على قوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم و انّ اللّه سميع عليم.» (سوره انفال، آيه 53.)
اين سرنوشت بدان جهت است كه خداوند نعمتى را كه به مردمى داده است، دگرگون نمىسازد تا آنكه رفتار خويش را دگرگون سازند و خداوند شنوا و داناست.
آرى اين سنت لايتغير الهى است و به زمان و مكان محدود نمىشود و در اين جهت ميان انسانها تفاوتى نيست. فلذا همه انسانها و افراد و جامعهها بايد اين هشدار را در گوش جان داشته باشند و تصور نكنند خداوند در مورد آنان استثنا خواهد داشت. چنين باورى به انسان مي‌آموزد كه نعمتهاى خداوند را كفران نكنند كه مستوجب زوال نعمت شوند. و اين بيان قرآن را بياد آورند كه ملك از آن خداست به هر كس بخواهد مي‌دهد، و از هر كس بخواهد مىگيرد. هر كس را خواست عزت مي‌دهد و هر كس را خواست به ذلّت مىكشاند:
«قل اللّهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء بيدك الخير انّك على كلّ شىء قدير» (سوره آل عمران، آيه 26).
نكته قابل تأمّلى كه بخش اخير آيه تأكيد مىكند اينست كه: آنچه از خداوند مي‌رسد خير و خوبى است و بنا به مفاد آن هر آنچه شر و بدى است از سوى بندگان است. اين تأكيد با اين هدف است كه انسانها فكر نكنند خداى عادل و مهربان بدون علت بر بندگان خشم مىكند و ذلّت و نكبت براى گروهى مىفرستد بلكه اين انسانها هستند كه با عملكرد ناشايسته خود موجبات ذلّت و زوال نعمت را فراهم مي‌آورند، هرچند خداوند براى بندگان بدى را نمىپسندد و همه راههاى سعادت را بر خلق گشوده اگر بندگان اين درها را نبندند!
عوامل درونى تمدّن غربى
و اما عوامل انحطاط تمدن غربى را كه دير يا زود اين تمدن را به سقوط خواهد كشانيد، مىتوان در مواردى چند به بررسى نهاد، چالشهاى فرهنگى، انسانى اخلاقى، اجتماعى و خانوادگى و سياسى، ناگفته نماند، همان گونه كه در مقالات پيشين اشاره كرديم غربىها از نظر علمى و فنى و تكنولوژى پيشرفت قابل توجه و خيره كننده‌اى داشته‌اند و در اين موفقيت وامدار محققان و پژوهشگران و انديشمندانى هستند كه سالها پژوهش و تجربه و مطالعه پرداخته و سرمايه اصلى آنها تمدنّ و فرهنگ تمدن اسلامى بوده است همانگونه كه بسيارى از تاريخ نگاران غربى خود باور دارند و بدان تصريح كرده‌اند.
گوستاولوبون فرانسوى در تاريخ تمدن اسلام از قول يكى از نويسندگان قرن 12 بنام (بنجامين تودل) نقل مىكند كه مىگويد: من در اسكندريه تنها 20 آموزشگاه را ديدم كه دائر بوده است.
علاوه بر آموزشگاههاى عمومى در بغداد”طليطله” قرطبه و…. دانشگاه هائى تأسيس يافته بودند كه در آنها لابراتور، رصدخانه، كتاب خوانه هايى بزرگ و ساير آلات و ادوات تحقيق مسائل وجود داشت چنانكه در اندلس 70 كتابخانه عمومى موجود بوده است، به موجب اقوال مورخين اسلام در قرطبه در كتابخانه الحاكم دوم 600 هزار جلد كتاب وجود داشته كه 44 جلد آن مخصوص فهرست اين كتابخانه بوده است. “شارل عاقل” در 400 سال بعد كتابخانه دولتى پاريس را تأسيس نمود كه با زحمت زياد توانست 900 جلد كتاب جمع آورى كند كه يك ثلث آن كتابهاى مذهبى بوده است. (تمدن اسلام و غرب، ص 558).
اعترافات از اين قبيل فراوان است و كتابهاى تاريخ تمدن و تاريخ علم شامل انبوه شواهدى است كه تمدن غربى از چشمه سار اسلام مايه گرفته .
و البته دانشمندان غربى با استفاده از دستمايه اين فرهنگ و تمدن مطالعات و پژوهش را ادامه داده و با تلاش بى وقفه زمينه انقلاب فرهنگى غرب را فراهم ساختند كه تلاش و كوشش اين محققان و كاوشگران شايسته ستايش است و بديهى است اين قشر محققان و كاوشگران فصلى جدا از عملكرد سياستمداران و دولتهاى استعمار پيشه غربى اند به بيان ديگر آن دانشمندان ثمره دانش و پژوهش و اختراعات و اكتشافات خود را فراهم آورده و در اختيار ديگران گذاشتند كه از اين بابت ما با فرهنگ غربى چالشى نداريم. بحث و جدال ما با غرب بر سر بهرهبردارى نظام سلطه غربى از اين دست آوردهاست كه حتى تأثر و تأسف آن محققان را گاه به همراه داشته است. مىگويند: براى انيشتين كه يكى از پرچمداران انقلاب فرهنگى غرب است، هشتادمين سال تولد وى را گرفتند. او پشت تريبون قرار گرفت و با بر كشيدن آهى از دل گفت: شما براى سالگرد تولد من جشن گرفته‌ايد ولى اين من بودم كه نيروى اتم را آزاد كردم اما دولتها براى كشتار انسانها از آن استفاده كردند. يعنى علم را به نا اهلان دادن و به تعبير مولوى: تيغ را به دست زنگى مست دان؟
تيغ دادن در كف زنگى مست به كه آيد علم ناكس را به دست
بدگهر را علم و فن آموختن دادن تيغ است دست راهزن
بارى پيشرفت علم غرب به اين معنى نيست كه فقر فرهنگى و انسانى آن را ناديده بگيريم و تمام مشكل غرب و چالشهاى غربىها در فقر فرهنگى است، هر چند از گوشه كنار دنياى غرب آواى نياز به معنويت كم و بيش به گوش مي‌رسد و هستند دانشمندان و پژوهشگرانى كه روى فقر معنوى غرب حساسيت نشان داده و مقالات و كتابهايى نوشته و مىنويسند كه اين كتب و مقالات از منظر ارباب تحقيق و قلم پوشيده نيست و چه شايسته است در اختيار نسل جوان قرار گيرد.
اما نكته‌اى كه هست اينكه سياستمداران غربى كمتر به اين اعترافات توجه داشته و تبعات منفى انزواى اخلاق و معنويت و فرهنگ اصيل دينى را در غرب شاهدند و چالشهاى اجتماعى را چنانكه اشاره خواهيم كرد، پيش روى مىبينند اما راه چاره را گم كرده و همچنان در رفاه و لذت و سياست و اقتصاد كه همانند خداى
غرب پرستيده مىشود! غوطه ورند و همه ارزشهاى انسانى و اخلاقى را براى سلطه بر منابع ثروت و از جمله منافع استراتژيك نفت زير پا مىگذارند، همانگونه كه در سدههاى اخير و همزمان با سياستهاى سلطه جويانه و غارتگرانه غرب در مناطق مختلف جهان از خاورميانه گرفته تا آفريقا و شبه قاره مىبينيم و براى دستيابى به اين منافع نامشروع از هرگونه دخالت و جنايت و كودتا و خونريزى كوتاهى نكرده و در همان حال كه در غرب از حقوق بشر و منشور ملل سخن گفته مىشود انگليس و آمريكا و فرانسه و ديگر دول استعمارگر به چپاول ملتها و استثمار انسانها و قتل و غارت و انواع جنايت سرگرم بوده‌اند چرا كه در قاموس غربيها خوى سلطهگرى و غارت و درندگى و سودپرستى طبيعت ذاتى شده و جز اين نمىتوانند باشند و البته تبعات اين مادى گرى و خوى استكبارى را ديده‌اند و بيش از اين خواهند ديد.
چالشهاى انسانى غرب
از اينها گذشته چالشهاى اخلاقى، انسانى، خانوادگى و اجتماعى غربىها آنقدر زياد است كه كتابها و مقالهها در پيرامون آن بايد نوشت اما در اين مختصر تنها به پاره‌اى موارد مىتوان اشاره كرد:
روح استكبار آمريكايى تا بدانجا است كه به گزارش خبرگزارى فرانسه از ژنو، شوراى جهانى متشكل از 300 فرقه مسيحى به جز كليساى كاتوليك در نشست سالانه خود با انتشار بيانه‌اى اعلام كرد: چهره آمريكا به دليل جهانى شدن و جنگ بطور قابل ملاحظه‌اى به تيرگى گرائيده است. اين شورا مي‌افزايد مردمسالارى، آزادى و پيشرفتهاى اقتصادى، بى عدالتى، تكبر و اقدامات يك جانبه بين المللى در هم آميخته است. (روزنامه جمهورى اسلامى 13/6/83).
دقيقاً همانگونه كه در اين گزارش آمده بى عدالتى، يكجانبه گرائى، گردن فرازى و….عواملى هستند كه آمريكا و به تبع آن انگليس و سياستمداران غربى را به جائى كشانده كه براى دولتها و ملتهاى ديگر ارج و منزلتى حتى حق حيات قائل نباشند و با دخالتهاى نامشروع مدعى قيموميت ملتها باشند و جان و مال و ناموس ملتها در نظر آنها ارزشى نداشته باشد همانگونه كه گردنكشان تاريخ عمل مىكردند كه پيامبران خدا با آنان در ستيز بوده‌اند و قرآن كريم از همه روشنتر به پيكار و مبارزه با سردمداران
كفر فرمان داده است: «فقاتلوا ائمة الكفر».
يكى از انديشمندان آمريكايى پرفسور نوام چامسكى كه منتقد سياستهاى شيطان بزرگ است در مورد عملكرد دولت آمريكا و انگليس تنها در مورد دخالتهاى آمريكا در ايران مىگويد: آمريكا و انگليس پنجاه سال ملت ايران را شكنجه كرده‌اند، و البته اين شكنجه را نسبت به مردم كشورهاى تحت سلطه نيز اعمال كرده و مىكنند. مانند آنچه در افغانستان و عراق و فلسطين مىگذرد و در گذشته در ويتنام و جاى جاى ديگر جهان اتفاق افتاده است.
هزينههاى نظامى آمريكا كه به غلط هزينه دفاعى ناميده مىشود. بيشترين رقم بودجه اين كشور را مىبلعد كه عمدتاً در دخالتهاى نظامى و سياسى و قتل و غارت كشورها بكار برده مىشود. در يكى دو سال قبل بودجه نظامى سالانه آمريكا را 500 ميليارد دلار و بودجه امنيتى را نيز 500 ميليارد دلار گزارش كردند كه از جمله هزينه نظامى رژيم متجاوز ايالت متحده در عراق تا كنون از 400 ميليارد دلار گذشته كه البته به ازاى آن نفت از اين كشور جنگ زده در حال اشغال را به غارت مىبرد و البته اهداف دراز مدت ديگرى كه از اين دخالت نامشروع و سلطه گرانه دارند فراتر از اين است و اگر هزينههاى نظامى ناتو را جداگانه بررسى كنيم سر از جهنم بيرون خواهد آورد.
گوشه‌اى از مجازاتها و شام نكبت
خوشبختانه در همين حال كه قلم در كار نگارش اين سطور است حاكمان آمريكا منفورترين حاكمان‌اند و آمريكاييها طعم تلخ اين خودكامگى و سلطه گرى و آدمكشى را مىبينند، در زمينه اقتصادى، بدهىهاى خارجى آمريكا از 1200 ميليارد دلار مىگذرد و دولت آمريكا با بدترين روزهاى تاريخ خود از نظر ورشكستگى گرانى و بيكارى روبرو است كه اخبار آن پيش روى ملتها گشوده و هشتصد ميليارد مصوبه كنگره آمريكا براى سامان دادن اقتصاد آمريكا هم چاره ساز نيست و رئيس جمهور كنونى بصراحت مىگويد: تنها معجزه مىتواند آمريكا را از بحران نجات دهد! و اينها و دهها مسئله ديگر عقوبت رژيمى است كه در برابر حقوق و
ارزشهاى انسانى نمىخواهد سر فرود آورد و اين هنوز اول كار است.
باش تا صبح دولتت بدمد كه اين هنوز از نتايج سحر است
و البته به جاى صبح دولت بايد بگوييم شام نكبت. به عبارت ديگر چاهى كه غربىها براى ملتها از جمله ملل مسلمان و ملت ما كنده بودند خود در آن افتاده‌اند و ملتها بايد از اين فرصتها استفاده كنند و اين سراشيبى سقوط را جدى بگيرند و ضربات كارى خود را برشياطين بين المللى فرود آورند.
بارى سخن از چالشهاى غرب بويژه آمريكا است. اگر در اين عرصه از مقوله فرهنگى و اخلاقى و خيانت كارى سخن بگوييم مثنوى هفتاد من كاغذ مىشود. تنها به چند مورد اشاره مىكنيم.
500 دانشمند آمريكايى اعلام كردند مسبب اصلى يازده سپتامبر دولت بوش بوده است.
آمريكا بيشترين آمار جرم و جنايت را در جهان دارد يعنى در رتبه اول قرار گرفته است.
چهارده كشور اروپايى با آمريكا در قاچاق انسان همكارى دارند.
سالانه 1500 كودك بر اثر تجاوزات جنسى در آمريكا جان مىسپارند و بيشتر اين موارد بوسيله اعضاء خانواده آنهاست. و بر اينها بيفزاييد فروپاشى خانوادگى و كودكان نامشروع و سدها از اين قبيل را و در مقوله بزهكارى بيش از دو ميليون زندانى در آمريكا و قتل و آدمكشى و جنايت كه بيشترين آمار مجرمين را تشكيل مي‌دهد.
لازم است محققان و كاوشگران اين گونه اخبار را كه بسيار فراوان است رصد كنند و در اختيار اين نسل بگذارند، تا به روشن شدن اذهان عمومى كمك كنند بويژه آنانكه هنوز هم با نگاه مثبت به جهان غرب مىنگرند و تمدن غربى را مىستايند و نتوانسته‌اند ميان تكنولوژى و ارزشهاى انسانى و اخلاق، مرزى قائل شوند و دچار خود كم بيني‌اند و سرمايههاى انسانى خود را قدر نمىشناسند.
يكى از بركات انقلاب اسلامى ما اين بود كه اسطوره ابرقدرتى غرب و شرق بويژه آمريكا را شكست و تار و پود سراب اين تمدن را از هم گسيخت. ملتهاى مسلمان به هويت انسانى خود بازگشت داده شدند، در روزگارى كه بيش از پنجاه هزار نظامى و مستشار آمريكايى و اسرائيلى در كشور عزيز ما زير چتر شاه مقبور يكه تازى مىكردند و مزدوران آمريكا قانون ذلّت بار كاپيتولاسيون را به تصويب رساندند از ايران صاعقه آسمانى فريادگرى بر سر مستكبران فرو باريد و نه تنها رژيم منحوس پهلوى را به ذباله دان تاريخ فرستاد بلكه دستهاى پليد بيگانه و عمّال آمريكا را از دامن ملّت قطع كرد و امروز ما شاهد استقلال و رشد و شكوفائى و عظمت نظام اسلامى هستيم كه سى سال انواع توطئهها را از سر گذراند و با اقتدار و بالندگى در صحنه گيتى به عنوان يك قدرت برتر كه بر قلبها حاكميت دارد ظاهر شده است و خداى را بر اين نعمت سپاسگزاريم. «فقطع دابر القوم الّذين ظلموا و الحمد لله رب العالمين.»
ما در اين ميان ياد آن بزرگ معمار انديشه اسلامى را گرامى مي‌داريم كه چون ابراهيم تبر بر پيكربتهاى زمان فرود آورد و به ملت آموخت و به همه ملتها درس داد كه براى رهائى از اين دژخيمان جهان چه بايد بكنند. امام راحل عظيم الشأن در مناسبتهاى گوناگون از شكستن بت
اسطورههاى قدرت شرق و غرب بويژه آمريكا ام الفساد روى زمين سخن گفت و درس جاودانه‌اى بر ملتها داد.
اكنون به يكى از هزاران سخن امام ـ سلام اللّه عليه ـ بنگريم. آن چهره جاودانه اسلام در پيام تاريخى خود به مسلمانان يكسال پيش از كشتار زائران خانه خدا بوسيله رژيم دست نشانده آل سعود با طراحى و فرماندهى آمريكا، چنين گفت :«البته ما اين واقعيت و حقيقت را در سياست خارجى و بين المللى اسلاميمان بارها اعلام نموده‌ايم كه درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهان خواران بوده و هستيم حال اگر نوكران آمريكا نام اين سياست را توسعهطلبى و تفكر تشكيل امپراتورى بزرگ مىگذارند از آن باك نداريم و استقبال مىكنيم. ما درصدد خشكانيدن ريشههاى فاسد رژيم صهيونيسم، سرمايه دارى و كمونيسم در جهان هستيم. ما تصميم گرفته‌ايم، به لطف و عنايت خداوند بزرگ نظامهائى را كه بر اين سه پايه استوار گرديده‌اند نابود كنيم و نظام اسلام رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم را در جهان استكبار ترويج نماييم و دير يا زود ملتهاى دربند شاهد آن خواهند بود.
ما با تمام وجود از گسترش باج خواهى و مصونيت كارگزاران آمريكائى حتى اگر با مبارزه قهرآميز هم شده باشد جلوگيرى مىكنيم. انشاء اللّه ما نخواهيم گذاشت از كعبه و حج اين منبر بزرگى كه بر بلنداى بام انسانيت بايد صداى مظلومان را به همه عالم منعكس سازد و آواى توحيد را طنين اندازد، صداى سازش با آمريكا و شوروى و كفر و شرك نواخته شود و از خدا مىخواهيم كه اين قدرت را به ما ارزانى دارد كه نه تنها از كعبه مسلمين كه از كليساهاى جهان نيز ناقوس مرگ بر آمريكا و شوروى به صدا درآوريم.»
جالب است كه ما امروز كه پس از بيست سال از پيام امام راحل مىگذرد نه تنها شكست سياستهاى ماركسيستى را شاهديم بلكه فرياد مرگ بر آمريكا و اسرائيل را از سراسر جهان مىشنويم كه نمونه آن تظاهرات جهانى مردم مسلمان و غير مسلمان در ماجراى غزه و محكوم كردن ددمنشى رژيم نامشروع صهيونيستى با طراحى آمريكا و مرتجعين منطقه شاهديم كه پيش بينى آن پير روشن ضمير را به تصوير مىكشد.
و چه قدر مناسب است به بخش ديگرى از اين پيام تاريخى كه اشاره به مقاومت مردم فلسطين آن روز دارد بنگريم كه گوئى حضرت امام در ماجراى غزه امروز آورده است:
«حماسه مردم فلسطين يك پديده تصادفى نيست، آيا دنيا تصوّر مىكند اين حماسه را چه كسانى سروده‌اند و هم اكنون مردم فلسطين به چه آرمانى تكيه كرده‌اند كه بى محابا و با دست خالى در برابر حملات وحشيانه صهيونيستها مقاومت مىكنند؟ آيا تنها آواى وطن گرائى است كه از وجود آنان دنيايى از صلالب آفريده است؟ آيا از درخت سياست بازان خود فروخته است كه بر دامن فلسطينيان ميوه استقامت و زيتون نور و اميد مي‌ريزد. اگر اينچنين بود كه اينها كه سالهاست در كنار فلسطينيان و بنام فلسطين نان خورده‌اند شكى نيست كه اين آواى اللّه اكبر است. اين همان فرياد ملت ماست كه در ايران شاه را و در بيت المقدس غاصبين را به نوميدى كشاند و اين تحقق همان شعار برائت است كه ملت فلسطين در تظاهرات حج دوشادوش خواهران و برادران ايرانى خود
فرياد رساى آزادى قدس را سر داد و مرگ بر آمريكا و شوروى و اسرائيل گفت و بر بستر همان شهادتى كه خون عزيزان ما بر آن ريخته شد او نيز با نثار خون و به رسم شهادت آرميد، آرى فلسطين راه گرم كرده خود را از راه برائت ما يافت و ديديم كه در اين مبارزه چطور حصارهاى آهنين فرو ريخت و چگونه خون بر شمشير و ايمان بر كفر و فرياد بر گلوله پيروز شد و چطور خواب بنى اسرائيل در تصرّف از نيل تا فرات آشفته گشت و دوباره كوكب دريه فلسطين از شجره مباركه «لاشرقيه و لا غربيه ما بر افروخت.»
در بخش ديگر از اين پيام آمده:
«امروز جهان تشنه فرهنگ اسلام ناب محمّدى(ص) است و مسلمانان در يك تشكيلات بزرگ اسلامى رونق و زرق و برق كاخهاى سفيد و سرخ را از بين خواهند برد، امروز خمينى آغوش و سينه خود را براى تيرهاى بلا و حوادث سخت و برابر همه توپها و موشكهاى دشمنان كرده است و همچون همه عاشقان شهادت براى درك شهادت روزشمارى مىكند، جنگ ما جنگ عقيده است و جغرافيا و مرز نمىشناسد و بايد در جنگ اعتقادىمان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازيم.»
اين عبارت ناظر به جنگ تحميلى است كه آمريكا و متحدين جنايتكارش عليه ملت ايران براه انداختند تا ريشه انقلاب را بخشكانند كه به خواست خداوند و رهبرى امام و خلف صالح او و مقاومت ملت نتوانستند.
در اين خاتمه به بخش ديگرى از پيام امام بنگريم كه درس هميشگى براى ما و ملل مسلمان است:
«چه شيرينى بالاتر از اينكه ملت بزرگ ايران مثل يك صاعقه بر سر آمريكا فرود آمده است. چه شيرينى بالاتر از اينكه ملت ايران سقوط اركان قدرت و كنگرههاى نظام ستم شاهى را نظاره كرده است. و شيشه حيات آمريكا را در اين كشور شكسته است و چه شيرينى بالاتر از اينكه مردم عزيزمان ريشههاى نفاق و ملى گرائى و التقاط را خشكانيده است و انشاء اللّه شيرينى تمام نشدنى آن در جهان آخرت خواهد چشيد.»
بارى اينست مرامنامه بنيانگذار نظام اسلامى براى عصرها و نسلها تا حاكميت مطلق به دست مصلح جهانى كه اميد است اين انقلاب زمينه ساز آن باشد.
اين درس امام و آئين نامه انقلاب ماست كه بايد مراقب باشيم گذشت زمان آن را كم رنگ نكند و روزمرهگرائى و مصلحت انديشى گرد و غبار بر آن ننشاند و فريب چهره آشتى منافقانه دشمنان زخم خورده بويژه آمريكا را به عنوان مذاكره نخوريم كه آنان در صدد كم رنگ كردن خطوط راهبردى نظام و تدريجاً استحاله فرهنگ انقلابند. و بر آنند تا مشكلات خودشان را حل بكنند و ما را به تسيلم بكشانند. كه هرگز نخواهند توانست مشروط به اينكه همه اركان نظام بر اصول بنيادين ثابت قدم باشند و مجال ندهند دشمن از فرصتها بهره بردارى كند. و بدون ترديد مواضع استوار نظام و در رأس اين نظام رهبرى خردمندانه و داهيانه رهبر معظم كه تعيين كننده خط مشى سياسى ما و ادامه راه امام است، چنين مجالى را به دشمن نخواهد داد و وعده قرآن كريم است كه: «ان تنصرو اللّه ينصركم و يثبت اقدامكم.»


/

مظهر خلق عظيم

هفدهم ربيع الاوّل، سالروز ميلاد با سعادت پيامبر بزرگ اسلام(ص) و رئيس مذهب، امام جعفر صادق(ع) به جهان اسلام بويژه امّت شهيد پرور ايران و مقام معظم رهبرى مبارك باد.
يكى از اوصافى كه از جمله ممتازترين اوصاف پيامبر اسلام در بين آيات قرآن بيان شده ، خلق عظيم مىباشد.در سوره مباركه قلم خداوند پيغمبرش را اين گونه مىستايد : “وَ إِنَّك لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ؛() تواى پيامبر داراى اخلاق بزرگى هستى”.
با جمله اسميه و تأكيد، مىفرمايد: تو داراى اخلاق عظيمى هستى، وقتى خداى سبحان از چيزى با عظمت ياد كند، معلوم مىشود كه آن كس يا آن چيز از عظمت فوق العاده‌اى برخوردار است؛ چون او هر چيزى را با صفت عظمت،نمىستايد.بسيارى از موارد را با صفت “ضعف” يا “قلت” ياد مىكند، سراسر دنيا را اندك مىشمرد: “مَتاَعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ”() و از دسيسههاى شيطان به عنوان: “إِنَّ كَيْدَ الشيْطانِ كانَ ضعِيفآ”() سخن مىگويد، اما وقتى از خلق رسول خدا(ص) نام مىبرد مىفرمايد: اى پيامبرتو واجد همه ملكات نفسانى در حد اعلا هستى!”() “وَ إِنَّ لَك لاَجْرآ غَيرَ مَمْنُونٍ” و “وَ إِنَّك لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ”.
يعنى تو اجرنامحدود دارى، گرچه عطاياى خداوند به بهشتيان زوال ناپذير است، ولى اين اجر، نعمت خاصى است كه به پيغمبر عنايت كرده، تنوين “أجرآ” تنوين تعظيم است، يعنى تو اجر خاصى بر خدا دارى و تو داراى برجستهترين اخلاص هستى. و خلق عظيمبه معناى دين عظيم نيست، بلكه اخلاق و نفسانيّات است.()
“خداوند رسول اكرم(ص) را در اين مزايا محور دانست: حيات،() رحمت،() محبت،() شرح صدر() كوثر()، خلق عظيم()، اجر غير ممنون() و رضا(): “ولسوف يعطيك ربك فترضى”() مزاياى خاصى كه خداوند براى رسولش قرار داد، همگى دربعدى از ابعاد، تابش و نورانيت دارند، ولى خلق عظيم او جنبه اجتماعى و رفتارهاى عمومى و جامعيت او را نشان مي‌دهد.
علامه طباطبايى در تفسير الميزان ذيل آيه “وَ إِنَّك لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ”نوشته است: كلمه “خلق” به معناى ملكه نفسانى است، كه افعال بدنى مطابق اقتضاى آن ملكه به آسانى از آدمى سر مي‌زند، حال چه اين كه آن ملكه از فضائل باشد، مانند عفت و شجاعت و امثال آن، و چه از رذائل ،مانند حرص و جبن و امثال آن، ولى اگر مطلق ذكر شود، فضيلت و خلق نيكو از آن فهميده مىشود.
و اين آيه شريفه هر چند به خودى خود حسن خلق رسول خدا(ص) را مىستايد، و آن را بزرگ مىشمارد، ليكن با در نظر گرفتن خصوص سياق، به خصوص اخلاق پسنديده اجتماعي‌اش نظر دارد، اخلاقى كه مربوط به معاشرت است، از قبيل استوارى بر حق، صبر در مقابل آزار مردم و خطاكارىهاى اراذل و عفو و اغماض از آنان، سخاوت، مدارا، تواضع و امثال اينها.() آنچه ممتاز شدن رسول خدا(ص) در بين مردم حتى شگفتى براى غيرمسلمين ايجاد كرد، رفتارهاى
كريمانه او، صفات پسنديده وسجاياى اخلاقى او بود تامشمول اجر() بىحساب گردد.
شأن نزول آيه
در مجمع البيان به سندى كه به حاكم رسانده، روايت كرده كه گفت: وقتى قريش ديدند كه رسول خدا(ص) على(ع) را بر سايرين مقدّم داشت، و او را تعظيم كرد، شروع كردند به بدگويى از على(ع)، و گفتند: محمد مفتون على شده. خداى تعالى در پاسخ آنان اين آيه را نازل كرد “و القلم و ما يسطرون” و در آن خداى تعالى سوگند خورد به اين كه “ما انت بنعمة ربك بمجنون ؛ تو به خاطر اين كه خدا انعامت كرده مجنون نيستى” “و ان لك لاجراً غير ممنون” “و انك لعلى خلق عظيم” و تو اجر انقطاع ناپذير دارى، و تو داراى خلقى عظيم هستى” كه منظور همان قرآن است.()
در جاى ديگر مىفرمايد: خلق خوش و جذب مخاطبان توسط پيامبر را مىشود از معجزات اخلاقى آن حضرت برشمرد كه نمونه بارز آن در فتح مكه نمايان مىباشد و صدور عفو عمومى تمامى محاسبات دوستان و دشمنان را بر هم زد كه سبب “وَ رَأَيْت النَّاس يَدْخُلُونَ فى دِينِ اللّهِ أَفْوَاجا” گشت.
در حديثى از حسين بن على(ع) آمده است كه مىگويد: از پدرم امير مؤمنان على (عليه‌السلام) درباره ويژگى هاى زندگى
پيامبر(ص) و اخلاق او سؤال كردم، و پدرم مشروحاً به من پاسخ فرمود، در بخشى از اين حديث آمده است: رفتار پيامبر( ص) با همنشينانش چنين بود كه دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملايم بود، هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بد زبان و عيبجو و مديحه گر نبود، هيچ كس از او مأيوس نمى شد، و هر كس به در خانه او مي‌آمد نوميد باز نمىگشت. سه چيز را از خود رها كرده بود: مجادله در سخن، پرگوئى، و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود، و سه چيز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را مذمت نمىكرد، و سرزنش نمىفرمود، و از لغزش ها و عيوب پنهانى مردم جستجو نمىكرد. هرگز سخن نمىگفت مگر در مورد امورى كه ثواب الهى را اميد داشت، در موقع سخن گفتن به قدرى نافذ الكلمه بود كه همه سكوت اختيار مىكردند و تكان نمىخوردند، و به هنگامى كه ساكت مىشد آنها به سخن در مي‌آمدند، اما نزد او هرگز نزاع ومجادله نمىكردند… هرگاه فرد غريب و ناآگاهى با خشونت سخن مىگفت و درخواستى مىكرد تحمّل مىنمود، و به يارانش مىفرمود ،هر گاه كسى را ديديد كه حاجتى دارد به او عطا كنيد، و هرگز كلام كسى را قطع نمىكرد تا سخنش پايان گيرد.()
آرى اگر اين اخلاق كريمه و اين ملكات فاضله نبود آن ملت عقب مانده جاهلى و آن جمع خشن انعطاف ناپذير در آغوش اسلام قرار نمىگرفتند، و به مصداق “لانفضّوا من حولك” همه پراكنده مىشدند. و چه خوب است كه اين اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى پرتوى از خلق و خوى پيامبر (ص) باشد.
برداشتهايى ديگر از آيه شريفه
در تفسير نورالثقلين، تفسيرهايى از آيه “انك لعلى خلق عظيم” شده است .از جمله از اصول كافى نقل مىكند كه امام صادق(ع) فرمود :انّ الله عزّوجلّ ادّب نبيّه على محبته، فقال: “و انّك لعلى خلق عظيم”.
در روايتى ديگر نيز فرمود: “انّ الله عزّوجلّ ادّب نبيّه فأحسن ادبه، فلما اكمل له الادب قال “انك لعلى خلق عظيم” (حديث،)14
در تفاسير ديگر از اين تفسير ذيل آيه شريفه، آمده است: مراد هوالاسلام و يا خلق عظيم مراد از آن، دين عظيم است. (حديث)22
و در حديث ديگر آمده السخاء و حسن الخلق (حديث،)23()
چنان كه مشاهده شد، مرحوم علامه،
تفسيرخلق عظيم به دين عظيم را قبول نكرد و به همان سجاياى اخلاقى تفسير نمود.
بيضاوى در تفسيرش مىگويد: چون تحمل مىكنى چيزى را از قومت كه انبياى ما قبل از تو تحمّل نكردند، براى اين، توبر خلق عظيم هستى. ولى همگى به خلق عظيم اتفاق نظر دارند كه خداوند رسولش را مزيّن به اين خصيصه كرده است.
آيه ديگرى كه درباره اخلاق پسنديده رسول خدانازل شده، آيه 159 سوره آل عمران است: “فَبِمَا رَحْمَةٍ منَ اللّهِ لِنت لَهُمْ وَ لَوْ كُنت فَظاًّ غَلِيظ الْقَلْبِ لانفَضوا مِنْ حَوْلِك فَاعْف عَنهُمْ وَ استَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ؛ به (بركت ) رحمت الهى ، در برابر آنها(مردم) نرم (و مهربان شدى )! و اگر خشن و سنگدل بودى ، از اطراف تو، پراكنده مى شدند. پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب ! و در كارها، با آنها مشورت كن”.
بعد از بيان شأن نزول و تشريح نكات مهم در آيه، مرحوم علامه اين گونه نتيجه مىگيرد كه :”اين جمله براى اين آمده كه سيره رسول خدا(ص) را امضا كرده باشد، چون آن جناب قبلا هم همين طور رفتار مىكرده و جفاى مردم را با نرمخوئى و عفو و مغفرت مقابله مىكرده و در امور با آنان مشورت مىكرده است، به شهادت اين كه اندكى قبل از وقوع جنگ با آنان مشورت كرد و اين امضا اشاره‌اى است به اين كه، رسول خدا (ص) بدانچه مأمور شده ،عمل مىكند و خداى سبحان از عمل او راضى است”.()
موضوع مهم ديگر، اين كه در اين آيه ، به يكى از صفات مهم ـ كه در هر رهبرى لازم است ـ اشاره شده و آن، مسأله گذشت، و نرمش و انعطاف، در برابر كسانى است كه تخلفى از آن ها سر زده و بعداً پشيمان شده‌اند. بديهى است شخصى كه در مقام رهبرى قرار گرفته، اگر خشن و تندخو و غير قابل انعطاف و فاقد روح گذشت باشد، به زودى در برنامههاى خود مواجه با شكست خواهد شد و مردم از دور او پراكنده مىشوند و از وظيفه رهبرى باز مىماند و به همين دليل على(ع) در يكى از كلمات قصار خود مىفرمايد: “آلة الرياسة سعة الصدر” وسيله رهبرى، گشادگى سينه است. بعد از فرمان عفو عمومى، براى زنده كردن شخصيت آنها و تجديد حيات فكرى و روحى آنان دستور مي‌دهد كه: در كارها با آن ها مشورت كن و رأى و نظر آنها را بخواه و شاور هم فى الامر.()
آيه فوق به نوعى رابطه وحقوق متقابل پيغمبر و مردم را بيان مىكند. تكريم پيامبر به سبب عفو مردم و طلب استغفار براى آنان است و تكريم و ارزش نهادن به مردم به وسيله
مشورت گرفتن از آنان در امور مربوط به زندگى اجتماعى خودشان؛ و تكريم پيامبر با بيان اخلاق واحترام گذارى او به خاطر سجاياى اخلاقى او كه او را مورد تكريم براى مؤمنان جلوه مي‌دهد.
رئوف و مهربان
رأفت و مهربانى از دل نرم و بى آلايش سرچشمه مىگيرد و در آيينه زندگى متبلور مى گردد. يكى از ويژگيهاى انسانهاى موحد، مهربانى است. خداوند چون خود مظهر رحمت و رافت است، دوست دارد آنان كه آينه دار جلوه لايزالى اويند به اين صفت متصف گردند.
آيه 128 سوره توبه، پيامبر اكرم(ص) را اين گونه توصيف مىكند:
“لَقَدْ جَاءَكمْ رَسولٌ مِّنْ أَنفُسِكمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ؛ رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است ، و اصرار به هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است”.
در تفسير الميزان در تبيين و تفسير اين آيه شريفه آمده است:
كلمه “عنت” به معناى ضرر و هم به معناى هلاكت است، و كلمه “ما” در جمله “ما عنتم” مصدريه است، كه آن را به معناى مصدر تأويل مىنمايد، و منظور از رسول، به طورى كه سياق دو آيه گواهى مي‌دهد خاتم انبياء محمد(ص) است، چون مىبينيم او را وصف مىكند به اين كه از خود ايشان است، و ظاهر اين است كه مقصود اين باشد كه او مثل شما بشر است، و همنوع خود شما است، چون در كلام، چيزى كه دليل باشد بر اين كه خطاب بخصوص عرب و يا قريش باشد، نيست؛ مخصوصا نظر به اين كه در ميان آنان در حال خطاب، مسلمانانى از روم و فارس و حبشه نيز بوده اند. و معناى آيه اين است: هان اى مردم! پيغمبرى از جنس خود شما مردم بيامده كه از اوصافش يكى اين است ،كه از خسارت ديدن شما و از نابود شدنتان ناراحت مىشود، و ديگر اين كه او در خيرخواهى و نجات شما چه مؤمن و چه غير مؤمن حريص است، و اين كه او نسبت به خصوص مؤمنين رؤف و رحيم است، و با اين كه اوصافش چنين است آيا باز هم جا دارد كه از او سرپيچى كنيد؟ نه، بلكه سزاوار است كه از او اطاعت كنيد، چون او رسولى است كه قيام نكرده مگر با امر خدا، اطاعت كردن از او اطاعت خدا است.
آرى، جا دارد به او نزديك شويد و با او انس بگيريد، چون او هم مثل خود شما بشر است، پس به هر كه دعوت كرد بپذيريد، و هر خير
خواهى كه نمود به كار ببنديد. از اين بيان معلوم شد كه قيدهايى كه در كلام اخذ شده و اوصافى كه آورده شده يعنى، وصف “رسول” و “من انفسكم ” و “عزيز عليه ماعنتم” همه براى تأكيد آن سفارش آورده شده، دليلش اين است كه در آيه ذيلشفرمايد: “فان تولّوا فقل حسبى الله”().
تأكيد بر قطعى و واقعى بودن آمدن رسول به سوى مردم با “لقد جائكم” – كه “قد” برحتمى بودن و تأكيد اشاره دارد- و ذكر اوصاف از رسول كه مردم با آن آشنا بوده و در مدت زندگانى خود با آن برخورد نموده بودند، يادآورى ديگرى است بر توصيف پيغمبر و بيان خصوصيات اخلاقى او، همان اوصافى كه سبب جلب نظر مردم از جاهاى مختلف و با خصوصيات مختلف گرديده است، پيغمبرى كه دلسوز هدايت يافتن شماست (به مؤمنين) و به آينده شما نگران است و … از مواردى است كه در آيه شريفه وجود دارد و از تفسيروزين الميزان نقل گرديد. اما نكات ديگرى پيرامون اين آيه وجود دارد كه از تفسير نمونه به آن اشاره مىشود.
“… پيامبرى از خودتان به سوى شما آمد”! ” لقد جائكم رسول من انفسكم”. مخصوصا اين كه به جاى “منكم” در اين آيه “من انفسكم” آمده است؛ اشاره به شدت ارتباط پيامبر(ص) با مردم است، گوئى پاره‌اى از جان مردم و از روح جامعه در شكل پيامبر(ص) ظاهر شده است.
به همين دليل تمام دردهاى آن ها را مى داند، از مشكلات آنان آگاه است، و در ناراحتى ها و غمها و اندوهها با آنان شريك مىباشد، و با اين حال تصور نمى شود سخنى جز به نفع آنها بگويد و گامى جز در راه آنها بردارد، و اين در واقع نخستين وصفى است كه در آيه فوق براى پيامبر(ص) ذكر شده است. وعجب اين كه گروهى از مفسران كه تحت تأثير تعصبات نژادى و عربى بوده‌اند ،گفته‌اند: مخاطب در اين آيه، نژاد عرب است! يعنى پيامبرى از اين نژاد، به سوى شما آمد! به عقيده ما اين بدترين تفسيرى است كه براى آيه فوق ذكر كرده‌اند، زيرا مي‌دانيم چيزى كه در قرآن از آن سخنى نيست، مسأله نژاد است، همه جا خطابات قرآن با “يا ايّها الناس” و “يا ايها الذين آمنوا” و امثال آن ها شروع مىشود، و در هيچ موردى “يا ايها العرب” و “يا قريش” و مانند آن وجود ندارد.
به علاوه ذيل آيه كه مىگويد: “بالمؤمنين رؤف رحيم” به روشنى اين تفسير را نفى مىكند؛ زيرا در آن سخن از همه مؤمنان است، از هر قوم و ملت و نژادى كه باشند.
جاى تأسف است كه بعضى از دانشمندان متعصّب، قرآن را از آن اوج جهانى و بشرى فرود آورده و مىخواهند در محدودههاى كوچك نژادى محصور كنند.
به هر حال پس از ذكر اين صفت (من انفسكم) به چهار قسمت ديگر از صفات ممتاز پيامبر(ص) كه در تحريك عواطف مردم و جلب احساساتشان اثر عميق دارد، اشاره مىكند.
در اين كه رئوف و رحيم با هم چه تفاوتى دارند، در ميان مفسران گفتگو است، ولى به نظر مي‌رسد بهترين تفسير، آن است كه رئوف اشاره به محبت و لطف مخصوص در مورد فرمانبرداران است، در حالى كه رحيم اشاره به رحمت در مقابل گناهكاران مىباشد.()
سؤال اين است كه منشأ اين صفت (رأفت) رسول خدا(ص) از كجاست و او چگونه متخلق به اين ويژگى شده است؟
استاد جوادى آملى ، پاسخ اين پرسش را در كتاب سيره رسول اكرم در قرآن چنين بيان مىفرمايد: “خداى سبحان درباره پيامبر(ص) مىفرمايد: رحمت خاص حق در او تجلى كرده و او مظهر آن شده است، زيرا خداوند با مؤمنان مهربان است. “وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيما؛()او نسبت به مؤمنان مهربان است “و پيامبر نيز چنين است”. ..بِالْمُؤْمِنِينَ رَئوفٌ رَّحِيمٌ”() همان صفت خاصه خود را براى رسول اكرم نيز قرار داده. نه اين كه رأفت خاصه، بالذات و بالاستقلال از آن پيغمبر باشد، بلكه او آيينه دار جمال رحمت خاصه خدا ست و آيينه از خود نورى ندارد…”() .
آيا متصف شدن به صفت خاص از زبان ائمه عليهم السلام نقل شده است يا خير؟ به عبارت ديگر، برداشت استاد از اين كه آن حضرت آينه دار جمال رحمت است، منشأ آن چيست؟
بايد گفت: در كتاب احتجاج طبرسى(ره) از معمربن شداد از امام صادق(ع) نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: “قال رسول الله(ص) ثم وصفنى الله بالرأفة و الرحمة و ذكر فى كتابه لقد جائكم رسول من انفسكم …” .
اما چرا بالمومنين رئوف رحيم گفته، يعنى رأفت را بر رحمت مقدم داشته است. تفسير بيضاوى مىگويد: “رئوف را مقدم داشت، چون رساتر است . چون رأفت از رحمت پيش تر است و رأفت، شدت رحمت است.() ابوالفتوح رازى در تفسير اين آيه مىنويسد: يعنى به مؤمنان مهربان وبخشاينده است. سپس روايتى را نقل مىكند كه: حسين بن فضل گفت: هيچ پيغمبرى را خداى به دو نام نخواند،الّا رسول ما را؛ چنان
كه گفت: رئوف و رحيم .دراين آيه وخود را ،كه گفت: “انّ الله بالناّس لرئوف رحيم”.()
در نمونههاى رأفت و مهربانى رسول اكرم(ص) رشيد الدين ميبدى توصيفى از آن حضرت دارند قابل توجه كه ما آن را در اين جا بازگو مىكنيم.
“سيّدى كه در تواضع چنان بود كه يك قرص از درويش قبول كردى و دنيا جمله به يك درويش دادى و منت ننهادى، با يتيمى راز كردى و بر جبرئيل ناز كردى، با غريبى بنشستى و با بهشت ننگرستى، به مهمان عجوز رفتى و از عرش و مادون آن همت برگذاشتى، زن بيوه را ردا بيفكندى و بساط در سدرة المنتهى نيفكندى ،با مسكينى هم نواز بنشستى. رحيم دلى، خوش سخنى، نيك مردى، نيك عهدى، راست عهدى، تيمار دارى، عزيز قدرى، محمد نامى، ابوالقاسم كنيتى، مصطفى لقبى، صد هزاران صلوات و سلام خدا بر روح پاك و روان مقدس او باد”.()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره قلم، آيه .4
. سوره نساء، آيه 77؛ سرمايه زندگى دنيا ناچيز است.
. سوره نساء ،آيه 76؛ زيرا نقشه شيطان (همانند قدرتش ) ضعيف است .
. عبدالله جوادى آملى، “سيره رسول اكرم(ص) قرآن”، ج 8،ص .58
. همان، ج 8،ص .320
. يا ايها الذين آمنوا استجيبوالله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم (انفال، 24).
. و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين ( شعراء،215 ).
. فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبك و للمؤمنين والمؤمنات (محمد،19.)
. الم نشرح لك صدرك.
. انا اعطيناك الكوثر (كوثر، 1).
. وَ انّك لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ (قلم،2).
وَ إِنَّ لَك لاَجْرآ غَيرَ مَمْنُونٍ (قلم،)4
. ولسوف يعطيك ربك فترضى (ضحى،5).
. سوره ضحى، آيه .5
. طباطبايى، محمد حسين ،” ا لميزان”، ج 19،ص .369
. همان ، ج 19،ص .619
. همان، ص .931
. مكارم شيرازى ، ” نمونه (تفسير) “، وهمكاران محقق، ج 24،از صص 378 ـ .381
. شيخ عبدالعلى حويزى، ” نورالثقلين (تفسير)”، ج 5، صص 393ـ .392
. عمر بن محمد شيرازى بيضاوى، ” بيضاوى” ، ج 2، ص .514
. طباطبايى، محمد حسين ،”الميزان” ،ج 4،صص 86 تا88.
. مكارم شيرازى ، “نمونه (تفسير)”، وهمكاران محقق ، ج ،3 صص 165 تا .167
. طباطبايى، محمد حسين ،” ا لميزان” ، جلد 9،ص .437
. مكارم شيرازى ، ” نمونه (تفسير)” ، ج ،8 صص 209 ـ 26.
. سوره احزاب،آيه .43
. سوره توبه ،آيه .128
. عبدالله جوادى آملى، ” سيره رسول اكرم(ص) قرآن” ،ج 8،ص .289
. شيخ عبدالعلى حويزى، ” نورالثقلين (تفسير)” ج 2،حديث 431، ص .287
. عمر بن محمد شيرازى بيضاوى، ” بيضاوى” ،ج 1،ص .426
. ابوالفتوح رازى،” روح الجنان وروح البيان (تفسير)”،ج 2، ص .656
. رشيد الدين ميبدى، ” كشف الاسرار وعده الابرابر (لطايفى از قرآن كريم)” ، ص 189 ـ .190

/

معجزه ميلاد

مقدمه
گاهى درباره معجزه قرآن و يا معجزات پيامبر سؤال مىشود. به نظر مي‌رسد كه پاسخ، بسيار روشن است. علاوه بر قرآن و اعجاز شگفت‌انگيز آن كه معجزه زنده و هميشگى وحى الهى است، اين كه مردم از جاهليت بريدند و گروه گروه به دين خدا گرويدند و گرد شمع وجود پيامبراكرم(ص) چون پروانه سوختند، رفتار و گفتار او بوده است؛ اين كه پيامبرى از جانب خدا مبعوث شود و حلقه اتّصال آسمان و زمين گردد و پيام خدا را به مردم برساند و با اين عظمت، با مردم و مثل مردم زندگى كند، براى حضورش مجلس آرايى نكنند؛ همواه گل خنده، روى لبانش باشد؛ بين خانواده خود و ديگران فرق نگذارد؛ در سلام كردن از ديگران سبقت بگيرد و هر روز و ساعت و لحظه‌اش براى ديگران خاطره باشد؛ اين معجزه پيامبر است و الّا خيلى كارهاى خارق العاده را مرتاضان و ساحران نيز انجام مي‌دهند و نامى از آنها در حافظه تاريخ نمانده است؛ امّا امروز بعد از چهارده قرن، هنوز بوى عطر گل محمّدى به مشام بيش از يك و نيم ميليارد مسلمان مي‌رسد.
اين گفتار، اشاره به گوشه‌اى از صفات پيامبر دارد كه بيشتر آنها در كتاب عيون أخبارالرضا آمده است و در كتابهاى اهل سنّت نيز با اندكى تفاوت، وجود دارد.
امام حسن مجتبى(ع) فرمود: از دايى خود هند بن ابى هاله ـ كه از وصف كنندگان پيامبر خدا است ـ خواستم كه مقدارى از ويژگىهاى ايشان را برايم بيان كند و اين چنين برايم توصيف كرد كه به گوشه هايى از آنچه در اين روايات و روايات ديگر آمده، اشاره مىشود:
1. سخن گفتن
زبان انسان بايد از پشتوانه هايى چون: قلب و عقل و انديشه برخوردار باشد. مادامى كه سخن، هنوز گفته نشده، در بند انسان است و چون گفته شود، انسان در بند آن است. پيامبر اين گونه بود:
«يخزن لسانه الّا عمّا يعنيه؛() جز به هنگام ضرورت، لب به سخن نمىگشود.»
سخن او مانند بذر در زمين حاصلخيز بود. هر كجا احتمال رويشى وجود داشت، بذر سخن مىكاشت.
2. ياد خدا
قبله دل انسان، ياد خداست. اگر دل به سوى او روى نكند، تزلزل مىيابد و به هر سو مي‌رود. قبله نما فقط رو به روى قبله، استوار مىشود. جمال يار، و پرده نقاب ندارد. انسان اگر غبار از دل برگيرد و دل را آرامگاه ياد خدا كند، به آرامش مي‌رسد. هيچ كارى، در هيچ حالتى نبايد انسان را از ياد خدا غافل كند. در مجالس و محافلمان گاهى شيطان هم حضور دارد و عهد بسته است كه بسيارى از انسانها را گمراه كند. پيامبر(ص) ـ كه در اوج عرفان و محبّت خدا بود ـ همواره و در هر مجلسى با ذكر خدا، مىنشست و بر مىخاست: «لايقوم و لا يجلس الّا على ذكر اللّه».()
3. حضور در مجالس
وقتى پيامبر خدا به مجلسى وارد مىشدند، فروغ نور او روشنى بخش مجلس بود و براى نور، فرق ندارد كجاى مجلس باشد. در مجلس، جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمىكرد و كسى از آنان نمىپنداشت كه ديگرى نزد آن حضرت از او گرامىتر است. حاجت مردم را برآورده مىكرد. به قدرى با مردم مهربان بود كه او را پدرى مهربان مي‌دانستند. مجلس او، مجلس صداقت و امانت بود. آبروى كسى ريخته نمىشد. فرادستان را احترام مىكردند و با فرودستان مهربان بودند. غريبهها در مجلس، احساس غربت نداشتند.
4. خدامدارى
اعتبار بخش شخصيت پيامبر بندگى خدا بود. در سوره اسراء هم كه داستان معراج آمده است، به جاى رسول يا نبى يا محمّد(ص)، اشاره به بندگى او شده است: «سبحان الّذى أسرى بعبده…».() پيامبر، شاخه درخت توحيد بود، هر چند شاخه به تنه درخت نزديكتر باشد، ضخيمتر است و هرچه از آن دورتر باشد، ضعيفتر و نازكتر. محور كارهاى او خدا بود: «لايقصّر عن الحق».() دلش براى مردم مىسوخت و مىخواست مردم را به منبع فيّاض الهى، نزديك كند.
5. ظريف كارى
پيامبر بعضى ريزهكارىها را رعايت مىكرد كه ممكن است كسى در طول عمرش حتّى يك بار هم به آنها توجه نكند. كارهاى چشمگير و بزرگ را خيلىها انجام مي‌دهند، ولى بعضى ظريفكارىها، زيبايى خاصى دارند. در ساختن ساختمانها هم آنچه در نهايت، به ساختمان، جلوه و زيبايى مي‌دهد، همين كارهاى كوچك و نازك كارىهاست. پيامبر ضمن آن كه از كارهاى همه خوبان غافل نبود، ويژگىهاى منحصر به فردى داشت. در روايت است: «اذا أشار أشار بكيفه».() با انگشت اشاره نمىكرد. اگر مىخواست به كسى نگاه كند، گردنش را نمىچرخاند، بلكه همه بدنش را به سوى او مىكرد به كوچك و بزرگ سلام مىنمود.
اميرمؤمنان به مردى از قبيله سعد فرمود :«هرگاه به خانه من و فاطمه مي‌آمد، سه بار سلام مىكرد. اگر جواب مىشنيد داخل مىشد و گرنه باز مىگشت.» و هم او فرمود :«هرگز نشد كه پيامبر خدا با كسى دست دهد و زودتر دستش را بكشد.»()
امام صادق فرمود :«پيامبر خدا هرگاه با كسى مىنشست، از جا برنمىخاست تا همنشين او از جاى برخيزد.»()
بسيارى از كسانى كه دست در خير داشتند، در جايى مىنشستند تا صاحب حاجتى، حلقه در آنها را بكوبد و حاجت خويش را بگيرند، ولى پيامبر در غم آنانى مىسوخت كه حاجتمند بودند، ولى به هر دليلى، قادر به اظهار نياز خود نبودند، لذا مىفرمود: «ابلغونى حاجة من لايقدر على ابلاغ حاجته؛() حاجت حاجتمندانى را به من گزارش دهيد كه خودشان توان بيان حاجتشان را ندارند.»
هنگامى كه كسى از او تقاضايى داشت، اگر مىتواست او را سير مىكرد و اگر نداشت، با سرسبزى و نشاط سخن نرم خود، او را آرام مىكرد:
«من سئله حاجة لم يرجع الا بها بميسور من القول»()
حاصل سخن
آنچه گفته شد، قطره‌اى از درياى رحمت اين مولود مبارك است. به نظر مي‌رسد وظيفه امروز ما احساس نياز به اين درياى جود و كرم است. گرچه وجود نازنينش در بين ما نيست. امّا خود او فرمود: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى…» جامعه علمى و دانشگاهى ما بويژه در حوزه علوم انسانى مىتوانند همه نيازهاى امروز خود را از اين دو چشمه جوشان بگيرند.
مولوى قصّه‌اى از معجزه آن حضرت بيان كرده كه مىتواند حالت تمثيلى داشته باشد و به نياز امروز سرايت كند. داستان مفصّلى نقل مىكند كه كاروانى در بيابان گرم و بى آب مانده بودند و مرگ را پيش چشم خود مي‌ديدند. ناگهان پيامبر براى كمك به آنها از راه رسيد و ديد:
اشترانشان را زبان آويخته خلق اندر ريگ هر سو ريخته
پيامبر دستور داد مشك آب او را آوردند و فرمود :«خودتان و شترانتان از مشك بنوشيد و براى ادامه راه هم آب برداريد.»
آنها سيراب شدند ولى تعجب كردند:
اين كسى ديده است كز يك راويه سرد گردد سوز چندان هاويه؟
و پيامبر در پاسخ آنها فرمود :«اين از رحمت من است و او با بد عهدى ما از سر لطف وارد مىشود».
ننگرم عهد بدت بدهم عطا از كرم، اين دم چو مىخوانى مرا
امروز بايد بر عهدى كه كرده‌ايم و اين دو ميراث گران بهاى او را كه مهجور داشته‌ايم، توبه كنيم و صلاح دين و دنياى خود را در بازگشت به آن دو گوهر بدانيم تا معجزه اين ميلاد را احساس كنيم. ان شاء اللّه!

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. حلية الابرار، ج 1، ص .175
. ميزان الحكمة، ج 4، ص .3219
. سوره اسراء، آيه .1
. سنن النبى، علّامه طباطبايى، ص .103
. الاحاديث الطوال، الطبرانى، ص .75
. سنن النبى، علّامه طباطبايى، ص .35
. همان، ص .37
. بحارالانوار، ج 16، ص .151
. معجم كبير، طبرانى، ج 22، ص .158 راز استقامت در زندانهاى مخوف رژيم صهيونيستى به روايت آزادگان لبنانى
آقايان شيخ عبدالكريم عُبيد و مصطفى ديرانى كه به ترتيب 15 و 10 سال در بند اسارت رژيم صهيونيستى اسرائيل بوده‌اند در ديدار نماينده ولى فقيه در بنياد شهيد و امور ايثارگران، در پاسخ به سؤالات حاضران خاطرات ارزشمندى را مطرح كردند كه چند نكته از اين خاطرات ذيلاً تقديم مىشود:
آقاى عبدالكريم عُبيد مدت 15 سال اسارت را در يك سلول كوچك تاريك كه مساحت آن و دستشويي‌اش جمعاً 5 متر بود در زندان اسرائيل به سر برده است و مدت 8 سال از اين مدت را با آقاى مصطفى ديرانى در همين سلول سپرى كرده‌اند آقاى شيخ عبدالكريم عُبيد اين فرصت 15 ساله اسارت را بهترين فرصت براى عبادت خداوند متعال و تقرّب به درگاه الى اللّه مىيابد و لذا همه اين 15 سال را بجز ايام عيد فطر و عيد قربان و روز عاشورا روزه بوده است حدود 900 بار قرآن كريم را ختم كرده‌اند.
ايشان انس با قرآن كريم، اقامه نماز شب و ساير نوافل و عبادات را مهمترين راز و علت استقامت خود در زندانهاى مخوف اسرائيل برمىشمارد. ايشان در اين مدت حدود 100 سال نماز قضا براى والدين و ساير بستگان نزديك خوانده است.
آنان در طول اسارت همواره در نيمههاى شب بيدار مىشدند ابتدا نماز شب را اقامه مىكردند سپس به منظور گرفتن روزه، سحرى را صرف مىكردند آنگاه براى اقامه نماز صبح آماده مىشدند و در وقت شرعى نافله و نماز صبح را اقامه مىكردند و سپس تا طلوع آفتاب به تلاوت قرآن مىپرداخته‌اند.
آقاى ديرانى نيز در مدت 10 سال اسارت در زندانهاى رژيم صهيونيستى بجز روزهاى حرام (عيد فطر و عيد قربان) و روز عاشورا كه روزه گرفتن كراهت دارد همه ايام سال را روزه بوده است و حدود 400 بار قرآن را ختم كرده است ايشان به همراه آقاى شيخ عبدالكريم عُبيد همه نوافل را روزانه بجا مي‌آوردند يعنى 51 ركعت نافله را تماماً مىخواندند.
آقاى شيخ عبدالكريم عُبيد در مدت 15 سال اسارت 25 هزار بيت شعر سروده و 40 دفترچه، خاطرات دوران اسارت و مقاومت را نوشته است كه در زمان آزادى ترس رژيم صهيونيستى از انتشار اين مطالب باعث شد كه همه اين اشعار و خاطرات توسط مأموران آن رژيم ضبط شود.
آزادگان لبنانى در مدت اسارت خود به خاطر حرمت ذبح غير اسلامى هيچگونه گوشتى نخوردند و همواره سبزيجات و غذاهايى كه از نظر شرعى اشكالى نداشت استفاده مىكردند. 

/

هشدارهاى اجتماعى 14

در بخش پيشين به حديثى از پيامبر اعظم(ص) اشاره كرديم كه سه هشدار بنيادى را يادآور شده بودند:
كبر و خودبينى؛
حرص و آزمندى؛
حسد و بدخواهى.
به محور اول به گونه‌اى كه مجال بود پرداختيم. در اين فرصت به محور دوم اشاره خواهيم كرد.
حرص و آز
«و اِيّاكم و الحرص فأنّ آدم حمله الحرص على ان تأكل من الشّجرة؛() و از حرص و آز دورى كنيد كه همين امر باعث شد آدم از درخت ممنوعه بهره گيرد (و زمينه گرفتارى خود را فراهم آورد.)»
حرص يكى از صفات رذيله‌اى است كه اولياى دين نسبت به آن هشدار داده‌اند اين صفت نكوهيده كه از فروع قوّه شهويه انسانى است آدمى را زمينگير مىكند و او را از پرواز بسوى آسمان فضايل باز مي‌دارد. مانند پرنده‌اى كه تا اراده پرواز مىكند سنگ
و يا وزنه سنگين بسته شده به پاى او، او را از پرواز باز مي‌دارد و در نتيجه زمينى مىشود و از آسمانى شدن محروم مىگردد. در تعريف اصطلاحى آن، علماى اخلاق چنين آورده‌اند :«صفتى است نفسانيّه كه آدمى را وا مي‌دارد بر جمع نمودن زايد از آنچه به آن احتياج دارد و اين صفت يكى از شعب حبّ دنيا و از جمله صفات مهلكه و اخلاق مضلّه است.»()
از اين تعريف كارشناسانه علماى اخلاق چند نكته در رابطه با حرص معلوم مىشود:
.1 مال و ثروت و دنيا و امكانات دنيوى
به اندازه احتياج و رفع نياز، نه تنها مذموم نيست بلكه كسب و به دست آوردن آن به ضرورت عقل و شرع لازم و واجب است. آدمى براى آن كه در اين دنيا زندگى كند و بتواند به امور معنوى و روحى خود برسد شايسته است تلاش كند زندگى به اندازه “كفاف” را فراهم آورد، زيرا اگر به اين اندازه از ماديات و ثروت دنيا دسترسى نداشته باشد در انجام فرائض و دستورات دينى نيز موفق نخواهد بود.
رسولخدا(ص) فرمود:
«فلولا الخبز ما صمنا و لاصلّينا ولاادّينا فرائض ربّنا؛() اگر نان نباشد روزه و نماز و ديگر واجبات را نمىتوان انجام داد.»
بنابراين تلاش در دنيا به اندازه “كفاف” نه تنها بد نيست بلكه وظيفه و تكليف نيز هست.
.2 تلاش و تكاپو براى آنچه كه به آن نياز ندارد و براى اندوخته شدن و ايثارسازى خود را به زحمت و مشقت مي‌اندازد مذموم و ناپسند است كه نام آن “حرص” و آزمندى است، روحيه “تكاثر” و افزون خواهى و افزونطلبى و سيرى ناپذيرى است كه مورد نكوهش دين و اولياى دين است. توقف نكردن در حد و مرز و ولع داشتن و انبار كردن مال و ثروت دنيا كه عمر او هم كفاف مصرف آن را نمي‌دهد، صفتى است كه اگردر جان آدمى ريشه بدواند او را از آرامش و آسايش دنيا باز داشته و همواره آدمى را ناآرام و گرفتار مىسازد.
.3 اگر حبّ و دوستى دنيا سرآمد همه گناهان هست، كه هست، حرص يكى از شاخصههاى حبّ دنياست، مرحوم نراقى گويد:
«اين صفت خبيثه بيابانى است كه از هر طرف روى بجايى نرسى، و واديى است بى انتها، كه هرچند در آن فرو روى عمق آن را نيابى، بيچاره‌اى كه بر آن گرفتار شد گمراه و هلاك شد…زيرا كه حريص، هرگز حرص او به جايى منتهى نمىشود و به حدّى نمي‌ايستد، اگر بيشتر اموال دنيا را جمع كند باز در فكر تحصيل باقى است.»()
اگر دنيا را به نردبانى مانند سازيم كه عاقبت آن را از زير پاى انسان مىكشند هر
كه بالاتر رود به هنگام سقوط آسيب بيشترى مىبيند، انسان حريص كسى است كه از پلههاى اين نردبان با شيفتگى بالا مي‌رود اما نمي‌داند كه عاقبت زين نردبان افتادن است.»
ثروت و دارايى دنيا بايد عامل كمال باشد نه وزر و وبال. اگر به اندازه نياز و كفاف از آن بهره گيريم كمال است و اگر از حد معمول گذشت عامل نابودى و سقوط خواهد شد.
دنيا مانند آب درياست كه كشتى عمر بر روى آن در حركت است آب اگر در زير كشتى قرار گيرد عامل پيشروى و رسيدن به ساحل نجات است، اما اگر آب به داخل آن راه پيدا كند همين آب عامل حركت مىشود عامل سنگينى كشتى و در نتيجه سقوط در عمق آب دريا. داستان انسان حريص داستان آن كشتى است كه آب دريا به داخل آن راه يافته و كشتى و كشتى نشستگان را به كام آب فرو مىبرد.
حرص در نگاه پيشوايان معصوم
نكوهش حرص و ترسيم آن در كلمات پيشوايان دينى به گونه‌اى روشن و گويا مطرح مىشده است، اندكى تأمل و تفكر در اين كلمات كافى است كه آدمى را از خواب غفلت بيدار ساخته و او را به نگاه درست و واقع بينانه از دنيا رهنمون گرداند.
رسولخدا(ص) فرمودند:
«هرگاه از براى فرزند آدم دو رودخانه طلا باشد، باز رودخانه سوم را مىطلبد و اندرون او را هيچ چيز پر نمىكند مگر خاك.»()
امام باقر(ع) فرمود:
«مثل الحريص على الدّنيا مثل دودة القزّ: كلّما ازدادت من القزّ على نفسها لفّاً كان ابعدلها من الخروج، حتّى تموت غمّا؛()حكايت آزمند به دنيا، داستان كرم ابريشم است كه هرچه بيشتر ابريشم بر خود مىتند، با بيرون آمدن از پيله بيشتر فاصله مىگيرد تا آن كه سرانجام دق مرگ مىشود.»
امام صادق(ع) فرمود:
«منهومان لايشبعان: منهوم علمٍ و منهوم دنيا؛() دو آزمندند كه هرگز سير نمىشوند: آزمند دانش و آزمند دنيا.»
ريشهيابى حرص
در فرهنگ دين به عوامل پديد آمدن صفت نكوهيده حرص اشارات لطيفى شده است اگر انسان اين ريشهها را تحليل كند به اين نتيجه خواهد رسيد كه انسان حريص مشكل اساسى و بنياديش به جهان بينى و نگاه و تفسير او از عالم هستى و فلسفه خلقت بر مىگردد. اين نگاه كج و نادرست شاكله روحى او را به گونه‌اى مىسازد كه به اسباب و عوامل عالم هستى و حتى به خداى رازق و حكيم هم بدبين و بدگمان مىشود.
به همين جهت در برخى از روايات حرص به عنوان يكى از آسيبهاى دين بشمار آمده است.()
رسولخدا(ص) به امام على(ع) فرمود:
«اعلم يا على انّ الحبن و البخل و الحرص غريزةٌ واحدةٌ يجمعها سوء الظّن؛() اى على! بدان كه ترسويى و بخل و آزمندى يك سرشتند و ريشه آنها بدگمانى (به خدا) است.»
على(ع) فرمود :«على الشك وقلّة الثّقة باللّه منى الحرص و الشّح؛() بناى آزمندى و بخل شديد بر شك و كم اعتمادى به خدا استوار است.»
و نيز فرمود: «شدّة الحرص من قوّة الشّره و ضعف الدّين؛() آزمندى زياد ناشى از نيروى سيرى ناپذيرى و سستى دين است.»
آزمندى شايسته
گرچه از واژه “حرص” بيشتر معناى مذموم و نكوهيده آن به ذهن تبادر مىكند اما در قرآن و روايات به مواردى از حرص مثبت و پسنديده نيز اشاره شده است كه يادآورى آن بى فايده نخواهد بود. مواردى كه حرص در آن از صفات رذيله نيست و جزء صفات پسنديده و فضيلت بشمار مي‌رود از اين قرار است:
1ـ هدايت گرى
خداوند به پيامبرش مىفرمايد:
.1 «و ما اكثر النّاس و لو حرصت بمؤمنين؛() بسيارى از مردمان ايمان نمي‌آورند هرچند نسبت به آنان اصرار و
حرص داشته باشى.»
.2 «و ان تحرص على هداهم فأنّ اللّه لايهدى من يضلّ؛() هر قدر بر هدايت آنها حريص باشى (سودى ندارد چرا كه) خداوند كسى را كه (بر اثر اعمالش) گمراه ساخت هدايت نمىكند.»
.3 «لقد جائكم رسولٌ من انفسكم عزيزٌ عليه ما عنتّم حريصٌ عليكم بالمؤمنين روفٌ رحيم؛() به يقين رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.»
2ـ عدالت گسترى
اصرار بر گسترش عدالت و پافشارى و حرص داشتن بر اجراى آن در محيط خانواده و جامعه از مواردى است كه پسنديده و مورد حمايت دين است، قرآن در رابطه با اجراى عدالت در رابطه با مردانى كه تعدد زوجه دارند مىفرمايد :«و لن نستطيعوا ان تعدلوا بين النّساء و لوحرصتم؛() شما هرگز نمىتوانيد(از نظر عاطفى و محبت قلبى) در ميان زنان عدالت برقرار كنيد هرچند كوشش نماييد.»
يعنى مردى كه داراى چند همسر است شايد از نظر عدالت ظاهرى مانند تقسيم زمان و تنظيم برنامه خانوادگى، پوشش و لباس، خورد و خوراك و مانند آن بتواند عدالت را انجام دهد لكن از لحاظ ميل و محبت قلبى اين كار آسان نيست و بلكه امرى غير قابل عمل است. البته اين نوع از عدم عدالت شايد اختيارى هم نباشد و نكوهشى هم نخواهد داشت.
3ـ دانش اندوزى
حرص در طلب دانش و افزايش آن امرى پسنديده و مورد تشويق اولياى دين است امام صادق(ع) فرمود:
«المؤمن له قوّةٌ فى دين…و حرصٌ فى فقه؛() مؤمن در دين خود نيرومند است و در فهم دين آزمند.»
4ـ رقابت مثبت
در امور خير پيشگام بودن و جلودارى كردن امرى شايسته است، حرص در اين
گونه امور هم حرصى پسنديده است. امام باقر(ع) فرمود:
«لاحرص كالمنافسة فى الدّرجات؛() هيچ حرصى چون رقابت براى رسيدن به درجات (عالى) نيست.»
5 ـ حرص بر انجام واجبات
امام على(ع) فرمود:
«ان كنت حريصاً على استيفاء طلب المضمون لك، فكن حريصاً على اداءٍ المفروض عليك؛() تو براى به چنگ آوردن آنچه رسيدنش به تو ضمانت شده است (روزى) حرص مي‌زنى، در انجام آنچه بر تو واجب شده است نيز حريص باش.»
از آنچه اشارت شد معلوم گرديد حرص به جهت متعلق خودش تقسيم به بد و خوب و رذيلت و فضيلت مىگردد: حرص نسبت به دنيا و حب دنيا و اندوخته سازى ثروت دنيا مذموم است.
اما حرص نسبت به دانش اندوزى، دانش افزايى، هدايت گرى، مسابقه در خيرات، انجام واجبات و مانند آن نه تنها مذموم نيست، بلكه وظيفه ايمانى و نشانه پرهيزگارى و كمال ايمان است.
قناعت در برابر حرص
دانشمدان اخلاق و آموزههاى دينى صفت “قناعت” را ضد صفت حرص قرار داده‌اند و در تفسير و ترسيم آن گفته‌اند:
«قناعت، حالتى است از براى نفس، كه باعث اكتفا كردن آدمى است به قدر حاجت و ضرورت و زحمت نكشيدن در فضول از مال.»()
كاسه چشم حريصان پر نشد تا صدف قانع نشد پُر در نشد
حيات طيّبه و زندگى گوارا
زندگى گوارا و “حيات طيّبه” در گرو قناعت است، آن كه بر مركب قناعت سوار شد به سلامتى به سر منزل مقصود رسيد، قناعت مركب راهوارى است كه آدمى را از فراز و نشيبهاى زندگى به شايستگى عبور مي‌دهد و وسيله‌اى است كه سعادت ابدى را براى آدمى تضمين مىنمايد.
به قناعت كسى كه شاد بود تا بود محتشم نهاد بود
وانكه با آرزو كند خويشى افتد از خواجگى به درويشى
از امام على(ع) پرسيدند مقصود از “حيات طيّبه” اى كه قرآن مطرح كرده چيست؟ فرمود :«قناعت».()
از اين رو شايسته است انسان مؤمن و خدا باور كشتى درياى وجودش را از طوفانهاى حرص به ساحل امن بكشاند تا به آرامش و آسايش دست يابد.
در روايات دينى و آموزههاى تربيتى در اين رابطه به اشارات لطيف و راهنمايىهاى ظريفى بر مىخوريم كه به چند حديث به عنوان نمونه و مشتى از خروار بسنده مىكنيم:
امام صادق(ع) فرمود:
«حرم الحريص خصلتين و لزمته خصلتان حرم القناعة فافتقد الرّاحة، وحرم الرّضا فافتقد اليقين؛() آزمند از دو خصلت محروم شده و در نتيجه دو خصلت همراه او نشده‌اند، از قناعت محروم است و در نيتجه آسايش را از دست داده است. از رضايت محروم است و در نتيجه يقين را از كف داده است.»
امام على(ع) فرمود:
«انتقم من حرصك بالقنوع كما تنتقم من عدوّك بالقصاص؛() از حرص خود با قناعت، انتقام بگير، همچنان كه از دشمنت با تقاص، انتقام مىگيرى.»
گويا صفت خبيثه حرص دشمنى است كه به سرزمين جان و روح تو حمله ورشده و فضائل نفسانى تو را غارت مىكند و مرزهاى فضيلت را درهم مىشكند بايد با سپر قناعت در برابر هجوم او به ايستى و او را با مقاومت و پايدارى از حوزه جان درونت بيرون سازى، و اگر مقاومت و ايستادگى كرد از او انتقام بگيرى، انتقام آن است كه فرشته قناعت را وارد سرزمين جانت كنى تا ديو حرص پا به فرار بگذارد و بدان كه (ديو چو بيرون رود فرشته درآيد).
امام باقر(ع) فرمود:
«انزل ساحة القناعة بأتّقاء الحرص و ادفع عظيم الحرص بايثار القناعة؛() با پرهيز از حرص، در آستان قناعت بار افكن، و با برگزيدن قناعت، كوه حرص را پس بزن.»
امام على(ع) فرمود:
«لن توجد القناعة حتى يفقد الحرص؛() تا حرص گم نشود، قناعت هرگز پيدا نشود.»
اين بود نگاهى گذرا به هشدارى ديگر از هشدارهاى اجتماعى اگر ساحت اجتماع از اين صفت ناپسند پاك گردد، مردم نسبت به زرق و برق دنيا و مال و ثروت آن برخورد سالم و به اندازه نياز داشته باشند. همگان به حق خود قانع باشند و از آز و حرص و جمع آورى و شمارش مال و منال خويش به عنوان يك خوى ضد انسانى دست بردارند، مدينه فاضله و زندگى پاك و پاكيزه رخ مىنمايد، و اضطرابها و دغدغهها و ناآرامىها و جنگ اعصاب و درگيرىهاى خانوادگى و اجتماعى رخت برمىبندد.
اين كه اسلام نسبت به حرص و حريص بودن نكوهش كرده و آن را مانند گرگى مي‌داند كه به گلّه دين و دينداران حمله ور شده و همه چيز را به نابودى مىكشاند، به اين جهت است كه آدم حريص نه طعم زندگى مادى را مىچشد و نه در حال و هواى زندگى معنوى قرار مىگيرد، همواره به افزايش مال و ثروت مي‌انديشد و از انديشيدن در مؤلّفههاى زندگى سعادتمندانه به دور است.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. نهج الفصاحة.
. معراج السعادة، نراقى، انتشارات هجرت، ص .364
. سفينة البحار (هشت جلدى) ج 2، ص .549
. معراج السعادة، ص .365
. همان مدرك، ص .364
. ميزان الحكمه، رى شهرى، ج 3، ص .21
. همان، ص .24
. اصول كافى، ج 2، ص .307
. ميزان الحكمة، ج 3، ص .26
. همان.
. همان.
. سوره يوسف، آيه .103
. سوره نحل، آيه .37
. سوره توبه، آيه .128
. سوره نساء، آيه .129
. ميزان الحكمه، ج 3، ص .27
. همان.
. همان.
. معراج السعادة، ص .364
. ميزان الحكمة، ج 9، ص .578
. همان.
. همان، ج 9، ص .586
. همان، ص .582
. همان.

/

جستجوى وسيله براى تقرّب به خدا

هر كس براى رسيدن به هر هدف و مطلوبى چه مادى باشد و چه معنوى در آغاز به آثار و نتايج آن مطلوب مي‌انديشد و سپس به نيروى در راه تحقق آن توجه مىكند و در صدد تقويت آن نيرو اقدام مىنمايد. پس از آن حالت با عزم و تصميم به تلاش در جهت رسيدن به آن مىپردازد. از جمله چيزهايى كه در راه تحقق و حصول آن هدف طبيعى است، دقت لازم در تهيّه اسباب و لوازم كافى براى رسيدن به آن است و با انتخاب هدف و تهيه اسباب و لوازم كافى به كوشش و مجاهده مىپردازد تا به آن هدف نائل شود.
از باب مثال اگر انسان به هدف تحصيل علم و دانش يا كسب مال تلاش و كوشش مىكند بايد از استعداد لازم برخوردار باشد و استعدادش را در راه رسيدن به مطلوب به كار گيرد و آن را بيهوده مصرف نكند و تصميم جدى بر تحصيل دانش داشته باشد و اسباب لازم يعنى ابزار تحصيل را فراهم كند و سپس با جديّت به تحصيل علم و كسب دانش يا ثروت اقدام كند.
انسانى كه به خدا ايمان آورده است بايد توجه داشته باشد كه مهمترين هدف و مطلوب او، وصول به قرب الهى از طريق شناسايى خداى سبحان و ارتباط صميمانه با اوست. زيرا جز او چيزى صلاحيت و ارزش آن را ندارد كه هدف و مطلوب انسان قرار گيرد و شايستگى آن را داشته باشد كه انسان به عنوان انسان در راه او تلاش و فداكارى نمايد از اين رو لازم است پس از بيدارى و لزوم حركت در جهت آن هدف و مطلوب، عزم و تصميم خود را به كارگيرد و با فراهم كردن اسباب و وسايل مناسب با آن هدف، تلاشها و مجاهدات خود را به گونه‌اى تنظيم كند كه آنها وى را به مطلوب برساند و تحقق هدف از آفرينش او را هموار سازد.
قرآن كريم در اين رابطه فرمود: «يا ايّها الّذين آمنوا اتقوا اللّه و ابتغوا اليه الوسيلة و جاهدوا فى سبيله لعلّكم تفلحون؛() اى ايمان آوردهها تقواى الهى را رعايت كرده و از او پروا كنيد (و با توجه به اين كه او ناظر بر شماست و شما در محضر او هستيد از مخالفت با او پرهيز كنيد و دستورهاى او را
اجرا كنيد.) و براى تقرّب به او وسيله‌اى بجوئيد و در راه او جهاد كنيد باشد كه رستگار شويد».
در اين آيه از مؤمنان خواسته شد تا براى رسيدن به رستگارى و فلاح سه كار را انجام دهد:
1ـ تقواى الهى را پيشه خود سازد.
2ـ براى تقرّب به خدا وسيله‌اى انتخاب كند.
3ـ در راه خدا جهاد و تلاش كند.
يعنى در مرحله اول بايد وقايه و سپرى داشته باشد كه نگذارد نافرمانى خدا به او برسد، گويا گناه تيرى است كه از سوى شيطان متوجه انسان مىشود و آدمى با سپر تقوا مانع از اصابت آن تير به خود مىشود. زيرا شيطان در كمين است و به تعبير قرآن (انّه يراكم هو و قبيله من حيث لاترونهم)() او و همراهان او شما را مىبينند از آن جهت كه شما نمىبينيد، او مىبيند و ما او را نمىبينيم، بايد سپر لازم را در دست داشته باشيم تا از خطر او در امان باشيم.
-ابتغاء وسيله
آن چه كه در اين آيه مهم است و بايد مورد توجه قرار گيرد. موضوع انتخاب وسيله است كه مؤمنان بعد از تحصيل تقوا بايد به آن توجه كنند.
وسيله در اصل به معناى تقرّب جستن و يا چيزى است كه باعث تقرّب به ديگرى از روى رغبت و ميل باشد، راغب مىگويد: كلمه وسيله به معناى دنبال كردن چيزى با ميل است و حقيقت وسيله به سوى خدا، مراعات راه خدا با علم و عبادت و دنبال كردن دستورهاى پسنديده شرع است.()
مصاديق وسيله
اگر وسيله هر چيزى است كه انسان را به خدا نزديك مىكند و مؤمن بايد در طلب آن باشد، در روايات مصاديق فراوانى براى آن ذكر شده است كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود:
-ـ اطاعت خدا و اجراى فرمانهاى الهى
الف: على عليه السلام در نهج البلاغه در خطبه 110 فرمود: «انّ افضل ما توسّل به المتوسلون الى اللّه سبحانه الايمان به و برسوله» يعنى بهترين چيزى كه به وسيله آن مىتوان به خدا نزديك شد ايمان به خدا و پيامبر اوست. زيرا ريشه اصلى حركتهاى سازنده و مثبت، ايمان است و به تعبير ديگر: اساس و پايه تمام نيكىها ايمان است و بدون آن هيچ گونه حركتى به سوى فرايض الهى و واجبات دينى وجود نخواهد داشت، ايمان به خدا انسان را به واجبات الهى وا مي‌دارد و ايمان به معاد انسان را از انجام محرمات الهى باز مي‌دارد.
ب: جهاد در راه خدا
دومين وسيله، جهاد در راه خدا است: «و الجهاد فى سبيله فانه ذروة الاسلام؛جهاد در راه خدا وسيله تقرّب به خداست»زيرا جهاد قلّه رفيع اسلام است. ناگفته نماند جهاد در اينجا معناى وسيعى دارد كه علاوه بر جهاد نظامى ،شامل جهاد علمى و تبليغى و امر به معروف و نهى از منكر و جهاد با نفس و هرگونه تلاش و كوشش مفيد و
سازنده براى پيشبرد اهداف اسلامى است و با بيان فلسفه جهاد به عنوان قلّه رفيع اسلام، استفاده مىشود جهاد در راه خدا باعث بقاء اسلام و رشد و بالندگى آن و وسيله عزّت و سر بلندى جامعه اسلامى است و بدون جهاد، حيات مكتب اسلام تضمين نخواهد شد.
ج: اخلاص
يكى از وسايل تقرّب به خدا كلمه اخلاص و شهادت به يگانگى خداست «و كلمة الاخلاص فانّها الفطرة» و كلمه اخلاص كه هماهنگ با فطرت انسانى است يعنى عبوديت و الوهيت مخصوص ذات پروردگار است و آدم مؤمن بايد هرگونه شرك و بتپرستى را نفى نمايد و همه كارها را فقط براى او انجام دهد زيرا انسانى كه به سراغ گناهان مي‌رود و يا در برابر غير خدا سر تسليم فرود مي‌آورد، چنين انسانى يا تسليم شيطان شده و يا تسليم هواى نفس خويشتن گشته است و تسليم شدن در برابر شيطان يا هواى نفس يا بت، خلاف فطرت انسان است زيرا غير خدا ارزش آن را ندارد كه معبود انسان قرار گيرد.
د: برپادارى نماز
يكى از وسايل قرب به خدا نماز است كه حضرت فرمود: «و اقام الصلوة فانها الملة» برپا داشتن نماز كه حقيقت دين است زيرا نماز پايه اصلى دين و ستون خيمه آن است.
هـ: زكات
يكى از وسايل تقرّب خدا زكات است «و ايتاء الزكاة فانّها فريضة واجبة» و اداى زكات كه فريضه‌اى واجب است يعنى انسانى كه بخشى از مال خود را براى هدف الهى جدا كند و آن را در اختياز نيازمندان جامعه قرار دهد در واقع تعلقش را از آن مال بريده و از اين طريق خود را به خدا نزديك ساخته است.
و: روزه
يكى از وسايل تقرّب به خدا روزه ماه رمضان است «وصوم شهر رمضان فانّه جنّة من العقاب» روزه ماه رمضان كه سپرى
در برابر عقاب و كيفر است، از اين كه روزه را به عنوان سپر عقاب معرفى كرده است براى آن است كه سرچشمه اصلى گناهان وسوسههاى شيطان و از ابزار شيطان، هواى نفس است. هنگامى كه به وسيله روزه، شهوت در كنترل عقل در آيد انسان با اين وسيله دفاعى از حملات شيطان محفوظ مىماند. در واقع روزه انسان را از جهان بهايم خارج و به سوى فرشتگان مىبرد و او را به خدا نزديك مىكند.
ز: حج و عمره
حج و عمره نيز از وسيلههاى تقرّب به خدا هستند «و حج البيت و اعتماره فانّهما ينفيان الفقر و يرحضان الذنب» و حج و عمره خانه خدا كه نابود كننده فقر و شستشو دهنده گناه است.
در كنار مراسم حج و عمره بازارهايى را جهت مبادلات اقتصادى به وجود آورند و از اين طريق بنيه اقتصادى كشورهاى اسلامى را تقويت كنند و فقر را از كشورهاى اسلامى بزدايند.
و اما تأثير آن از جهت زدودن گناه براى آن است كه حج و عمره تحوّلى در روح و جان انسان ايجاد مىكنند كه آدمى به بازنگرى اعمال پيشين خود پرداخته و از گناهان خود توبه كند و به گونه‌اى شود كه گويا از مادر متولد شده است چنان چه فرمودند: «يخرج من ذنوبه كهيئة يوم ولدته»() انسان حاجى از گناهان خود پاك و خارج مىشود مانند روزى كه از مادر متولد شده است.
ح: صله رحم
صله رحم از اسباب تقرّب به خدا است «و صلة الرحم فانّها مثراة فى المال و منسأة فى الاجل» صله رحم كه سبب فزونى مال و تأخير اجل و سبب طول عمر است. تأثير صله رحم در فزونى مال به خاطر تأثير برقرارى پيوندهاى خانوادگى در همكارى اقتصادى است و سبب طول عمر بودن آن به اين دليل است كه اولاً با صله رحم روابط خانوادگى برقرار و در مشكلات به همديگر يارى مي‌رسانند و ثانياً نسبت به هم دعا مىكنند و خود دعا سبب طول عمر مىشود
و ثالثاً با صله رحم، نشاط و شادابى بر خانواده حاكم شده و غم و اندوه را كم مىكند و همه اينها از اسباب طول عمر است.
ط: صدقه پنهانى و آشكار
يكى از اسباب تقرّب به خدا صدقه پنهانى است «و صدقة السرّ فانها تكفّر الخطيئة و صدقة العلانية فانّها تدفع ميتة السوء» و صدقه پنهانى كه كفّاره گناهان است و صدقه آشكار كه از مرگهاى بد پيشگيرى مىكند.
يعنى انسانى كه به افراد نيازمند و آبرومند خالصانه و با حفظ آبروى افراد نيازمند به صورت پنهانى صدقه مي‌دهد موجب مىشود گناهان او پوشيده شود و انسانى به صورت آشكار به منظور تشويق ديگران به كارهاى خير صدقه مي‌دهد باعث مىشود مرگ ناگهانى دفع گردد.
ى: هر كار خوب
يكى از اسباب تقرّب به خدا انجام هر كار خوب به خلق و خدمت به خلق است «و صنايع المعروف فانّها تقى مصارع الهوان» و كارهاى خوب كه از لغزشها و شكستهاى خفت بار جلوگيرى مىكند.يعنى انسانى كه اقدام به هرگونه كارهاى خير مىكند و به اطاعت پرداخته و به خلق خدا خدمت مىكند اين عمل انسان را هم از شكست در از دست دادن امكانات و هم از شكست در ناحيه آبرو و حيثيت حفظ مىكند يعنى كارهاى خير و خدمت رسانى به مردم و نيازمندان خواه خدمات فردى باشد و خواه خدمات اجتماعى، سبب پيشيگرى از اين نوع شكستها مىشود.
-ـ قرآن
يكى از وسايلى كه انسان را به خدا نزديك مىكند و سبب شرافت و كرامت و منزلت در پيشگاه خدا مىگردد قرآن كريم است امام سجاد(ع) در دعاى 42 صحيفه سجاديه كه به عنوان دعاى ختم قرآن خوانده مىشود فرمودند: «واجعل القرآن وسيلة لنا الى اشرف منازل الكرامة و سلّماً نعرج فيه الى محلّ السلامة و سبباً نجزى به النجاة فى عرصة القيامة و ذريعة نقدم بها
على نعيم دارالمقامة» خدايا قرآن را براى ما وسيله‌اى براى رسيدن به شريفترين منزلهاى كرامت قرار ده و نردبانى كه با آن به محل سلامت صعود و عروج كنم و سببى كه با آن در عرصه قيامت نجات پيدا كنم و وسيله‌اى قرار ده تا با آن بر نعمت خانه اقامه يعنى قيامت قدم بگذارم.
در اين فراز از دعا امام سجاد(ع) ضمن دعا در واقع اشاره مىكند به قرآن به عنوان وسيله‌اى كه آدمى با استفاده از آن و عمل به محتواى آن بتواند به قرب الهى نائل شده و به مقام واقعى انسانى صعود كند.
-ـ امامان معصوم و اهلبيت عليهم‌السلام
برخى روايات مصاديق و سيله را امام معصوم(ع) مي‌داند چنان كه پيامبر خدا(ص) فرمود: «الائمة من ولد الحسين(ع) من اطاعهم فقد اطاع اللّه و من عصاهم فقد عصى اللّه هم العروة الوثقى و هم الوسيلة الى اللّه تعالى»() امامان، از فرزندان امام حسين(ع) هستند، كسانى كه آنها را اطاعت كنند خدا را اطاعت كرده‌اند. كسانى كه آنها را معصيت كنند خدا را نافرمانى كرده‌اند، آنان دستگيره مطمئن هستند و همانان وسيله‌اى براى تقرّب به خدا هستند.
در تفسير على بن ابراهيم نيز در تفسير آيه آمده است: «تقرّبوا اليه بالامام؛() با امام به خدا تقرّب بجوئيد.»
از اين روايات استفاده مىشود كه توسل به امامان و وسيله قرار دادن آنها براى تقرّب به خدا امرى مشروع است. حال بحث است كه مقصود از اين توسّل چيست؟
به نظر مي‌رسد پيروى از پيامبر و امام و گام نهادن در جاى گام آنها باعث تقرّب به خدا مىشود و به عبارت ديگر: توسّل به ائمه معصومين و وسيله قرار دادن آنها براى نيل به مقاصد دنيوى و اخروى از طريق كتاب و سنت ثابت است و ثانياً براى وسيله قرار دادن آنها هيچگونه اصالت و استقلالى قائل نشده بلكه تأثير آنها را متوقف بر اذن و مشيت الهى بدانيم چنان كه شفاعت شفيعان در درگاه الهى به اذن و مشيت الهى صورت مىگيرد «من ذاالذى يشفع عنده الّا باذنه»() كيست كه در برابر او جز به اجازه و
اذن او شفاعت كند، تأثيرگذارى افرادى كه آدمى به آنها متوسّل مىشود. نيز به اذن الهى انجام مىگيرد.
در قرآن كريم، توسّل به اسماء الهى و صفات او در مقام دعا توصيه شده است «و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها»() اسماء حسنا ويژه خداوند است پس خداوند را به وسيله آنها به خوانيد توسّل به دعاى صالحان كه برترين نوع آن توسّل به ساحت پيامبران و اولياى خاص او است تا براى انسان به درگاه الهى دعا كنند، در قرآن مىفرمايد: «و لو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفروا اللّه و استغفرلهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحيماً»() كسانى كه بر خويشتن ستم كرده‌اند به سراغ پيامبر مي‌روند و در آن جا هم خود طلب مغفرت و آمرزش كنند و هم پيامبر براى آنان طلب آمرزش كند در اين موقع خدا را توبهپذير و مهربان خواهند يافت.
-سؤال و جواب
ممكن است گفته شود: توسّل به دعاى صالحان، در صورتى با توحيد سازگار است كه كسى كه به او توسّل مىجوييم از حيات و زندگى برخوردار باشد ولى انبياء و اوليائى كه از جهان رخت بربسته‌اند چگونه مىشود به آنان توسّل جست؟
در جواب مىگوييم: مؤثر بودن توسّل متوقف بر وجود دو شرط مىباشد اول آن كه انسانى كه به او توسّل مىجوييم داراى علم و قدرت باشد و دوم آن كه متوسّلان با او ارتباط برقرار كنند و در توسّل به ائمه و اولياء الهى هر دو شرط وجود دارد. زيرا حيات برزخى اصول مسلّم قرآن است و قرآن شهداى راه حق را داراى حيات و زندگى معرفى مىكند و مىفرمايد: «ولاتحسبنّ الّذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتا بل احياء عند ربّهم يرزقون»() هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه آنان زندگانند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. با توجه به اين آيه وقتى شهدا از حيات برزخى برخوردار باشند، مسلّماً پيامبران و اولياى خاص الهى كه بسيارى از آنان نيز شهيد شده‌اند از حيات برخوردارند. با عنايت به برخوردارى آنها از حيات و زندگى
به طور طبيعى داراى شعور و قدرت نيز هستند، پس مىتوان به آن توسّل پيدا كرد تا آنها در درگاه الهى واسطه قرار گيرند و از خدا بخواهند تا دعاى مؤمنان را اجايت كند.
–ـ دوست داشتن پيامبر(ص) و ائمه(ع)
مهر ورزيدن و دوست داشتن پيامبر و اهل بيت آن حضرت كه قرآن و سنت بر آن تأكيد دارد. قرآن كريم در اين باره فرمود: «قل ان كان آبائكم و ابنائكم و اخوانكم و ازواجكم و عشيرتكم و اموال اقترفتموها و تجارة اتخشون كسادها و مساكن ترضونها احبّ اليكم من اللّه و رسوله و جهاد فى سبيله فتربصوا حتى يأتى اللّه بامره و اللّه لايهدى القوم الفاسقين»() بگو: اى پيامبر اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و بستگان شما و اموالى كه بدست آورده‌ايد و تجارتى كه از كساد آن بيم داريد و مسكنهاى مورد علاقه شما در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار اين باشيد كه خداى سبحان عذابش را بر شما نازل كند و خداى متعال قوم فاسق را هدايت نمىكند. و در ارتباط با خاندان رسالت نيز مىبينيم خداى سبحان اجر رسالت پيامبر را محبت اهل بيت قرار داده است و فرمود: «قل لااسألكم عليه اجراً الّا المودة فى القربى»() بگو من براى اداى رسالت خدا از شما پاداش نمىطلبم جز محبت ورزيدن به بستگان و نزديكانم.
-اثر محبت پيامبر و اهل بيت(ع)
اثر محبت به پيامبر و اهل بيت آن است كه محبّت به انسان با كمال و با فضيلت، خود نردبان صعود به سوى كمال است، هرگاه انسان فردى را از صميم قلب دوست بدارد. كوشش مىكند خود را با او همگون سازد و آن چه كه مايه خرسندى اوست انجام داده و آن چه او را آزار مي‌دهد ترك كند و همين روحيه در آدمى موجب تحوّل شده و پيوسته او را وا مي‌دارد تا راه اطاعت را در پيش گيرد و از گناه پرهيز كند و اگر كسى با زبان اظهار محبت كند ولى عملاً با او مخالفت نمايد فاقد محبت واقعى است در
شعرى كه به امام صادق نسبت داده شده آمده است:
تعصى الاله و انت تظهر حبّه هذا لعمرى فى الفعال بديع
لو كان حبّك صادقا لاطعته انّ المحبّ لمن يحبّ مطيع()
خدا را نافرمانى مىكنى و اظهار دوستى مىكنى، به جانم سوگند اين كار شگفتى است، اگر در ادعاى خود راستگو بودى، او را اطاعت مىكردى زيرا دوست و محبّ مطيع محبوب خود مىباشد.
-نتيجهگيرى
آن چه از مباحث مطرح شده در آيه مورد بحث استنتاج مىشود آن است كه اولاً مؤمنان با توجه به هدف آفرينش خود كه همانا تقرّب به خدا و رسيدن به مقام لقاء الهى است بايد بدانند رسيدن به اين مقام به تدريج براى انسان حاصل مىشود و ثانياً بايد بهترين زاد و توشه كه تقواى الهى است فراهم نمايند و ثالثاً وسايل كافى و لازم را شناخته و در اختيار گيرند و در اين رابطه از راهنمايىهاى پيشوايان تقوا بهرهمند شده و از آنها در راه رسيدن به مطلوب استفاده نمايند از ايمان الهى برخوردار شده و اعمال صالح و شايسته انجام دهند. از آموزههاى قرآن براى كسب شرافت و رسيدن به نجات
استفاده كنند و در نهايت با توسّل به ائمه معصومين و اولياء الهى در مقام عمل از آنها تأسى نموده و محبت آنها را در خود تقويت نمايند و از طريق وسيله قرار دادن آنها در دنيا و دعايش به درگاه خدا مستجاب و با شفاعت آنها در قيامت از عذاب الهى مصون بمانند و آنها را نيز به اذن و مشيت الهى اين وسيله بودن را اعمال مىكنند و با محبت آنها، آنان را الگوى خود قرار داده و آن چه كه محبوب آنهاست انجام دهند و از گناهان پرهيز كنند كه در واقع همه آن با جهاد و تلاش بدست مي‌آيد كه نتيجه نهايى آن رستگارى در دنيا و آخرت است.
-
پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. سوره مائده، آيه .35
. سوره اعراف، آيه .27
. مفردات، ص .561
. بحار، ج 96، ص .26
. نورالثقلين، ج 1، ص .624
. همان،ص .627
. سوره بقره، آيه .255
. سوره اعراف، آيه .18
. سوره نساء،آيه .64
. سوره آل عمران، آيه 169.
. سوره توبه، آيه .24
. سوره شورى، آيه .23
. سفينة البحار، ج 1، ص .199

/

شادى و غم در تعاليم اسلامى

انسان موجودى است كه رفتار خود را در زندگى بر اساس انگيزش و هيجان و عاطفه شكل مي‌دهد، با انگيزه و انگيزش به عمل وادار مىشود و عمل را جهت مي‌دهد و تا رسيدن به هدف ايستادگى و مقاومت مىكند. به ديگر سخن: آدمى با انگيزش و انگيزه قدرت پيدا مىكند تا اعمال و رفتارش را جهت دهد و تا رسيدن به هدف با مقاومت و ايستادگى تلاش خود را ادامه مي‌دهد و اين انگيزه برخى اكتسابى و آموختني‌اند و برخى غير اكتسابى و نا آموختنى، كشش انسان به غذا و آب غير اكتسابى و كشش انسان به تحصيل دانش و معنويت آموختنى است.
منشأ انگيزش انسان نياز است كه آدمى را وا مي‌دارد تا آن نياز را تأمين كند.
همانطورى كه انگيزش، نقش محورى در زندگى انسان ايفا مىكند هيجانها و عواطف نقش محورى در افكار و رفتار او ايفا مىنمايد و اين هيجانها متعدد و گوناگون است كه اصول آن را برخى روان شناسان لذت، ترس، خشم و محبت و نفرت و شادى و غم مي‌دانند.
آدمى هنگامى كه با محرك خوشايند و مطلوب در رسيدن به هدف روبرو شود طبعاً
احساس لذت مىكند و براى تلاش بيشتر بر انگيخته مىشود و اگر با محرك نامطلوب مواجه شود دچار رنج مىگردد.
و هنگامى كه خطر يا تهديدى نباشد آدمى احساس امنيت مىكند و اگر احساس خطر و يا تهديدى وجود داشته باشد احساس ترس مىنمايد.
شادى نيز حالتى است كه تألمات روحى در انسان به كمترين حدّ خود مي‌رسد و بر اثر آن مسرّت باطنى انسان آشكار مىشود و انسان براى لحظه‌اى از قيد غمها آزاد مىگردد، شادى احساس مثبتى است كه از حس رضايت مندى و پيروزى بدست مي‌آيد.()
برخى ديگر گفته‌اند: شادى عبارت است از مجموع لذتهاى بدون درد. شادى آرامش خاطر و رضايت باطنى است شايد آن كيفيت زندگى است كه همه آرزوى يافتنش را دارند.()
مرحوم شهيد مطهرى در اين زمينه مىنويسد: سرور، حالت خوش و لذت بخشى است كه از علم واطلاع بر اين كه يكى از هدفها و آرزوها، لنجام يافته يا انجام خواهد يافت، به انسان دست مي‌دهد و غم و اندوه، حالت ناگوار و دردناكى است كه از
اطلاع بر انجام نشدن يكى از هدف و آرزوها به انسان دست مي‌دهد.()
با عنايت به تعريفهاى ياد شده شادى و غم حالتى از لذت و رنج مىباشد.
با توجه به مطالب گفته شده كه محور زندگى آدميان بر انگيزش و هيجان است و از جمله هيجانها، شادى و غم است، و با توجه به اين كه شادى يكى از نيازهاى اساسى انسان در زندگى است و با توجه به اين كه شادى محركى است براى كار و فعاليت بيشتر و عاملى براى رشد و موفقيت و يكى از ضرورتهاى زندگى است و غم و اندوه از عوامل بازدارنده رشد و موفقيت، آيا اسلام در تعاليم خود به آن پرداخته و درباره اين نياز انسان حقايقى را ارائه داده است يا خير؟ و به عبارت ديگر: با توجه به اين كه انسان فطرتاً به شادى متمايل و از غم گريزان است، آيا دين به امر فطرى پاسخ داده است؟ آيا آدمى، مىتواند هم دين دار باشد و هم شادمان و شاداب و با وجود آن از غم و اندوه بدور باشد. ما در اين مقاله در صدد تبيين اين حقيقتيم كه با عنايت به هماهنگى تعاليم اسلام با فطرت آدمى و قوانين اسلامى با نيازهاى فطرى انسان، حتماً به اين سؤال پاسخ داده است ولكن
براى آن حدود و مرزهايى تعيين كرده كه پيروان دين بايد با رعايت آن مرزها و حدود به شادى بپردازند.
امام هفتم فرمود: «اجتهدوا فى ان يكون زمانكم اربع ساعات، ساعة لمناجاة اللّه و ساعة لامرالمعاش و ساعة لمعاشرة الاخوان و الثقات الذين يعرفونكم عيوبكم و يخلصون لكم فى الباطن و ساعة تخلون فيها للذّاتكم فى غير محرّم و بهذه الساعة تقدرون على الثلاث ساعات.»()
تلاش كنيد در اين كه اوقات خود را در چهاربخش تنظيم كنيد، بخشى از آن براى راز و نياز با خدا و عبادت او و بخشى براى كار و فعاليت به منظور تأمين زندگى و بخشى را براى معاشرت و مصاحبت با برادران مورد اعتماد، كسانى كه شما را به عيوب و كاستىهايتان واقف سازند و در باطن شما را (با تذكر و نصيحت از آلودگىها) پاكسازند و بخشى را به لذات و تفريحات غير حرام (مشروع) اختصاص دهيد و با اين بخش يعنى تأمين لذّت و سرور و نشاط نيرو و توان انجام وظائف ديگر خود را تأمين نمائيد.
از اين روايت استفاده مىشود كه آدمى با توجه به ابعاد وجودى خود بايد به همه ابعاد عنايت داشته باشد، آدمى به لحاظ برخوردارى روح و داشتن نياز معنوى بايد با راز و نياز با خدا و عبادت به درگاه او به اين خواسته خود پاسخ گويد و به دليل داشتن جنبه مادى و معيشتى بايد با كار و تلاش اين نياز خود را تأمين نمايد و به دليل اجتماعى بودن بايد در اجتماع حضور يابد و از طريق ارتباط و معاشرت و مصاحبت با افراد مورد اعتماد هم كاستىهاى خود را بشناسد و بر طرف كند و هم با ارتباط سازگار با آنها نيازهاى خود را تأمين نمايد ولى در بخش چهارم كه به مسئله لذت مىپردازد به انسان توجه مي‌دهد كه اولاً يكى از نيازهاى طبيعى و فطرى انسان لذت و نشاط و سرور و شادى است كه بايد در برنامه روزانه خود به آن توجه نمايد و ثانياً لذّت و نشاط منطقه ممنوعه و حرامى دارد كه نبايد در آن وارد شود و ثالثاً لذت و نشاط زمينه ساز توان و قدرت انسان بر انجام فعاليتها در سه بخش ديگر زندگى است زيرا نشاط و شادى
در آمادگى روحى و روانى انسان مؤثر است و كسى كه آمادگى روحى و روانى داشته باشد بهتر مىتواند به فعاليت بپردازد.
اقسام شادى
گرچه شادى و نشاط از هيجانهاى طبيعى انسان است و از اين جهت نمىتوان آن را تقسيم كرد. امّا به لحاظ پديد آورنده شادى، انگيزههاى شادى، موقعيت زمانى و مكانى و جز آن مىتوان آن را به دو قسم پسنديده و ناپسنديده، مثبت و منفى تقسيم كرد.
ـ شادى پسنديده
معيار ارزش كارها در تعاليم اسلامى به اين است كه اولاً آن كار بر اساس اوامر الهى انجام شود و به تعبير قرآن كار صالح و شايسته باشد و ثانياً آن كار برخاسته از ايمان و انگيزه تقرّب به خدا انجام شود، شادى نيز در صورتى پسنديده است كه جهتگيرى الهى داشته باشد و يا مقدمه‌اى براى اداى وظايف شرعى باشد.
از اين رو شادى پسنديده را مىتوان شادى دانست كه ويژگىهاى زير را داشته باشد.
الف: همراه با گناه نباشد چنان كه در روايت پيشين به آن اشاره شد.
ب: مقرون با غفلت خدا نگردد يعنى باعث نشود كه آدمى از خدا غافل شود.
ج: اعتدال و ميانه روى در آن رعايت شود.
امام على(ع) فرمود: «سرور المؤمن بطاعة ربّه و حزنه على ذنبه».() شادى مؤمن به طاعت پروردگارش و اندوهش بر گناه و عصيان است. امام صادق(ع) فرمود: «لاتسخطوا اللّه برضى احد من خلقه و لاتتقربوا الى الناس بتباعد من اللّه»() خداى متعال را به خاطر رضايت و خشنودى احدى از مردم به غضب در نياوريد و با دورى از خدا به مردم نزديك نشويد.
در آيين اسلام سرگرمىهاى زيان بار و عوامل بازدارنده از پيشرفتهاى معنوى ممنوع است، از اين رو مسلمان نمىتواند با استفاده لهو و لعب و موسيقى و غنا براى خود نشاط و شادى را تحصيل كند.
يكى از اصحاب امام صادق(ع) خدمت آن حضرت رسيد و سؤال كرد من همسايگانى دارم كه آنها كنيزان خواننده دارند و من گاهى به دستشويى مي‌روم، صداى غنا و موسيقى آنها به گوش من مي‌رسد و من نشستن خود را طول مي‌دهم تا نغمههاى آنها را بشنوم آيا مانعى دارد؟ حضرت فرمود: ديگر چنين نكن. او گفت من در مجلس موسيقى آنان شركت نمىكنم، بلكه گاهى از خانه خود به آن گوش مي‌دهم حضرت فرمود: آيا كلام خدا نشنيده‌اى كه مىفرمايد: «ان السمع و البصرو الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسئولاً؛() گوش و چشم و دلها (همه در پيشگاه خدا) مسئولند. آن مرد در جواب گفت: گويا من تا حال اين آيه را از كسى نشنيده بودم الآن متوجه شدم وديگر اين كار را انجام نمي‌دهم.()
علاوه بر اينها آدمى بايد در همه امور از جمله در شادى و غم اعتدال و ميانه را رعايت كند، شادىهاى او آن چنان نباشد كه باعث غفلت و دورى از خدا گردد و تعهد و مسؤوليت را از ياد انسان ببرد و اندوه و غم نيز بايد به گونه‌اى باشد كه مايه افسردگى روح و يأس و نااميدى نشود.
موارد شادى در آموزههاى اسلامى
اسلام همان طورى كه حدودى براى نشاط و شادىهاى پسنديده بيان فرموده مصاديق و موارد فراوانى را براى آن ذكر كرده است كه به نمونه هايى از آن اشاره مىشود:
1ـ ملاقات با برادران ايمانى
پيامبر اكرم(ص) در سفارشهاى خود به حضرت على(ع) فرمود”:يا على ثلاث فرحات للمؤمن فى الدنيا لقاء الاخوان و الافطار من الصيام و التهجّد فى آخر الليل؛() اى على براى مؤمن در دنيا سه خوشحالى است، ديدار با برادران دينى، افطار از روزه و شب زنده دارى در آخر شب.”
2ـ شاد كردن مؤمن از طريق خدمت‌رسانى به او
يكى از آموزههاى اسلام شاد كردن مؤمن از طريق خدمت رسانى به اوست. پيامبر اسلام فرمود: «من سرّ مؤمناً فقد سرّنى و من سرّنى فقد سرّ اللّه؛() كسى كه مؤمنى را شاد كند مرا شاد كرده است و كسى
كه مرا شاد كند خداى سبحان را مسرور كرده است.»
در برخى روايات آمده است كه بهترين عبادت وارد كردن نشاط و شادى بر مؤمن است.() و در برخى ديگر: بهترين اعمال را شاد كردن مؤمن ذكر كرده است.()
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «احبّ الاعمال الى اللّه سرور الذى تدخل على المؤمن تطرد عنه جوعته او تكشف عنه كربته؛() بهترين اعمال در پيشگاه خدا سرور و شادى است كه بر مؤمن وارد مىكند و اين شادى از راه دفع گرسنگى از او و بر طرف كردن غم و اندوه از اوست.»
در روايتى امام نيز همين سخن را فرمود و يكى از مصاديق شاد كردن مؤمن را اداء بدهكارى او ذكر كردند.()
3ـ شادى براى احياء حق
حضرت على(ع) در نامه‌اى خطاب به عبداللّه بن عباس نشاط و شادى را در احياء حق و خاموش كردن باطل مي‌داند و مىفرمايد: «فان المرء ليفرح بالشىء الذى لم يكن ليفوته و يحزن على الشىء الّذى لم يكن ليصيبه فلايكن افضل مانلت فى نفسك من دنياك بلوغ لذّة اوشفاء غيظ و لكن اطفاء باطل او احياء حق وليكن سرورك بما قدّمت و اسفك على ما خلّفت و همّك فيما بعد الموت.؛() بسيار مىشود كه انسان از يافتن چيزى كه هرگز از او فوت نمىشد خشنود مىگردد و از فوت منفعتى كه هرگز نصيب او نمىگرديد اندوهناك مىشود از اين رو مواظب باش كه بهترين و برترين چيز نزد تو رسيدن به لذت دنيا و يا انتقام از دشمن نباشد بلكه بايد بهترين چيز نزد تو خاموش كردن آتش باطل و يا زنده كردن حق باشد، تنها به چيزى كه از پيش فرستاده‌اى خوشحال باش و تأسفت از آن چيزى باشد كه به جاى مىگذارى، و بايد تمام هَمِّ تو معطوف به جهان پس از مرگ باشد».
4ـ شادى در روزهاى شادى معصومان
يكى از شادىهاى پسنديده شادى در روزهايى است كه ائمه معصومين(ع) در آن روز شادند مانند ايام ميلادهاى آنان. امام رضا(ع) خطاب به فرزند شبيب فرمود: «ان سرّك ان تكون معنا فى الدرجات العلى من
الجنان فاحزن لحزننا و افرح لفرحنا؛() اگر دوست دارى در درجات عالى بهشت با ما باشى به حزن ما محزون و به شادى ما شاد باش.»
شادى ناپسند
بعضى شادىها كه با هدف تكامل انسان هماهنگى ندارد و يا با نگاه و لهو و لعب و اتلاف وقت و هيجان كاذب و آزار ديگران توأم است از نظر آموزههاى دينى ناپسند است كه به نمونه هايى از آنها اشاره مىشود.
الف: شادى از راه گناه
كسى كه با گناه و معصيت خدا به شادى بپردازد در اين صورت هم خدا را نافرمانى كرده و هم به گناه به شادى دست يافته است و اين بدترين گناه است.
از اين رو امام على (ع) فرمود: «التبهج بالمعاصى اقبح من ركوبها؛() شادى به گناه، از انجام دادن آن زشتتر است.»
ب: شادىهاى تمسخر آميز
يكى از شادىها، شادى تمسخرآميز است. انسانى كه با تمسخر و استهزاء ديگران و تحقير آنها بخواهد شادى خود يا ديگران را فراهم كند، از باب مثال، پيروان باطل به تمسخر مؤمنان بپردازد قرآن كريم فرمود: «انّ الذين اجرموا كانوا من الذين آمنوا يضحكون؛() همانا بدكاران بر اهل ايمان مىخندند.»
بدكاران همواره از روى طغيان، كبر و غرور به تمسخر مؤمنان مىپردازند و از اين راه شادى مىكنند.
ج: شادى در برابر لغزشهاى ديگران
با توجه به اين كه به طور طبيعى آدميان در زندگى ممكن است لغزشها و اشتباهاتى داشته باشند برخى از انسانها ممكن است با مشاهده لغزش آنها به شادى پردازند. على(ع) فرمود: «لاتفرح بسقطة غيرك فانك لاتدرى ما يحدث بك الزمان؛() به لغزش ديگران خوشحال مشو زيرا تو نمي‌دانى كه زمانه با تو چه خواهد كرد.»
د: شادى به دروغ
يكى از انواع شادى ناپسند، شادى با گفتار دروغ است، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ويل للذى يحدّث فيكذب ليضحك به
القوم ويل له، ويل له، ويل له؛() واى بر كسى كه سخنى دروغين بگويد تا مردم را بخنداند واى بر او واى بر او واى بر او.»
هـ. شادى بر مخالفت از فرمانهاى پيامبر(ص)
در زمان پيامبر منافقان با مخالفت با آن حضرت به شادى و نشاط مىپرداختند قرآن در اين باره مىفرمايد: «فرح المخلّفون بمقعدهم خلاف رسول اللّه و كرهوا ان يجاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه…: فليضحكوا قليلاً و ليبكوا كثيراً جزاءً بما كانو يكسبون؛() بازماندگان و تخلف كنندگان از مخالفت با رسول اللّه خوشحال شدند و كراهت داشتند كه با اموال و جان هايشان در راه خدا جهاد كنند، آنها كمتر بايد بخندند و بسيار بگريند چرا كه آتش جهنم در انتظارشان است اين جزاى كارهايى است كه انجام مي‌دادند.»
اين آيه به اين نكته اشاره دارد كه منافقان به گمان اين كه پيروزى به دست آورده‌اند و با تخلف از جهاد و دلسرد كردن بعضى از مجاهدان به هدفى رسيدند، قهقه سر مي‌دهند و بسيار مىخندند، همان گونه كه منافقان در هر عرصه و زمان چنين‌اند ولى قرآن به آنها اخطار مىكند بايد كم بخندند و بسيار گريه كنند. گريه براى آينده تاريكى كه در پيش دارند، گريه براى مجازاتهاى دردناكى كه در انتظار آنهاست. گريه براى اين كه همه استعدادها و سرمايه عمر خود را از دست دادند و رسوايى و بدبختى و تيره روزى را براى خود خريدارى كرده‌اند.
و: شادى مغرورانه
افراد كم ظرفيت با دستيابى به مال و ثروت و مقام چنان به شادى مىپردازند كه از خود بى خود مىشوند چنانكه قرآن خطاب به قارون مىفرمايد: «لاتفرح انّ اللّه لا يحبّ الفرحين؛() مغرورانه شادى مكن كه خدا شادى كنندگان مغرور را دوست ندارد.»
اين كه ثروت و مقام نبايد وسيله‌اى براى شادىهاى مغرورانه باشد براى آن است كه اينها وسيله‌اند و از وسايل بايد در جهت تكامل و ارتقاء معنوى و رفع نياز نيازمندان و خدمت به ديگران بهره بردارى كند و نياز خويشتن را نيز برآورده سازد.
فوايد شادى
شادى در صورتى كه پسنديده باشد فوايد فراوانى دارد كه به آن مىپردازيم:
الف: سلامت روان
سرور و شادى از ابتلا به افسردگى و ناراحتىهاى روحى و روانى پيشگيرى و سلامت روان را تضمين مىكند. امام على(ع) فرمود: «السرور يبسط النفس و يثير النشاط؛() شادمانى موجب انبساط روح و مايه وجد و نشاط مىشود.»
ب: رشد معنوى
انسان خسته و بى نشاط در تلاشهاى معنوى خود احساس لذت نمىكند حضرت على(ع) فرمود: «ان هذه القلوب تملّ كما تملّ الابدان فابتغوا لهم طرائف الحكمة؛() اين دلها همانند بدنها خسته و افسرده مىشوند و نياز به استراحت دارند در اين حال نكتههاى زيبا و نشاط‌انگيز براى آن انتخاب كنيد.»
ج: سلامت جسم، امنيت اجتماعى و…
شادى علاوه بر سلامت روان، و رشد معنوى موجب سلامت جسم و امنيت اجتماعى و استحكام خانواده مىگردد كه بايد به اهميت آن در زندگى توجه كرد.
راههاى شاد زيستن
آدمى در پى آن است كه راهكارهايى بيابد تا در پرتو آن بتواند شاد زندگى كند در سال 2008 در سان فرانسيسكو كنفرانسى با حضور دانشمندان، روان شناسان، پزشكان، هنرمندان، فلاسفه و…تشكيل شد كه به بررسى موضوع شادى پرداخت اين كنفرانس در صدد اين بود تا بداند كه چگونه مىتوان شاد بود.
از نظر آنها مهمترين عواملى كه با غلبه بر آن مىتوان به اين كيمياى خوشبختى دست يافت آن است كه در آغاز بايد موانع شادى را شناخت و سپس راه غلبه بر آن را بيان كرد و آنها عبارتند از:
1ـ سد اول شادى، پيچيدگى و راه حل آن سادگى است
اگر انسانها بتوانند سادگى در زندگى را درست مثل دوران قبل از تهاجم تكنولوژى حفظ كنند، مطمئناً نشاط و طراوت آن زمان را نيز خود به خود احياء خواهند كرد. چرا
زمانى كه يك خانواده مىتواند با يك ماشين به امور زندگى خود رسيدگى كند، به دنبال ماشين دوم است؟ زندگى مدرن امروزى انتخاب متنوعترى را براى افراد به ارمغان آورده است، اما اين انتخاب متحمل هزينههاى هنگفتى است.
زندگى ساده فضاى بيشترى را براى شما ايجاد مىكند، آرامش خاطر بيشترى خواهيد داشت و مسلماً از زندگى بيشتر لذت خواهيد برد.
آن چه دانشمندان در آغاز هزاره سوم مطرح مىكنند چيز تازه‌اى نيست بلكه اسلام در آغاز پيدايش انسانها را به زهد و ساده زيستى و دورى از تجمّل و اسراف دعوت كرده است.
على (ع) فرمود: «الزهد فى الدّنيا قصر الامل و شكر كل نعمة والورع عن كل ماحرّم اللّه»() زهد و ساده زيستى در دنيا به كوتاهى آرزوها (و دورى از آرزوهاى دست نيافتنى) و سپاس نعمت الهى را داشتن و پرهيز از هر چيزى است كه خداى سبحان آن را طرح كرده است.
امام صادق(ع) فرمود: «ليس الزهد فى الدّنيا باضاعة المال و لا بتحريم الحلال بل الزهد فى الدنيا ان لاتكون بما فى يدك اوثق منك بما فى يد اللّه؛() زهد در دنيا به از بين بردن مال و حرام دانستن حلال نيست بلكه زهد در دنيا به اين است كه اعتماد آدمى نسبت به آنچه كه در دست او است از اعتمادش به خدا بيشتر باشد.»
درباره اسراف على(ع) فرمود: «حسن التدبير مع الكفاف اكفى لك من الكثير مع الاسراف؛() مديريت خوب و برنامه‌ريزى درست در صورت كافى بودن معيشت زندگى بهتر است از مال فراوانى كه در آن اسراف و زياده روى باشد و آدم آن را به ولخرجى مصرف كند.»
در برخى روايات دور انداختن هسته‌اى كه مىتواند در زندگى مؤثر باشد و دور ريختن آب اضافه از مصاديق اسراف دانسته شده است.
امام صادق(ع) فرمود: «ادنى الاسراف هراقة فضل الماء و ابتذال ثوب الصون و القاء النوى؛() كمترين اسراف آن است كه انسان آب اضافه بر مصرف را بريزد و لباسى كه براى حفظ آبروست (با پوشيدن آن در حال كار) آن را به ابتذال بكشاند و هسته ميوه را به دور اندازد.»
در سخن ديگرى فرمود: «انّما الاسراف فيما اتلف المال و اضرّ بالبدن؛() اسراف و زياده روى در صورتى است باعث اتلاف مال و زيان رساندن به بدن شود.»
2ـ سد دوم: گامهاى كمر شكن، راه حل: اندكى مكث و تأمّل
فرهنگى كه شما را درگير شبكه‌اى از زندگى پيچيده كرده است، مسلماً لحظه به لحظه شما را تعقيب مىكند و به تنش و تحرك وا مي‌دارد اين موضوع روح و روان شما را خسته خواهد كرد. در حالى كه لحظه‌اى تأمّل، سكوت، آرامش، عبادت و تزكيه نفس كافى است تا باطرى خود را شارژ كنيد و براى لحظه‌اى اين همه تنش را از تن خود بزداييد. در طول روز ما كاملاً جذب حواس خود هستيم و از توجه به روح خود غافل مىمانيم، بنابراين نشستن در محلى ساكت و آرام كردن روح و تنفس عميق لطف بزرگى است كه به خود ارزانى خواهيد كرد.
در آموزههاى اسلامى انسان براى تحصيل آرامش دعوت به عبادت و تزكيه نفس شده و مأمور شده كه گاهى با خود خلوت كند و در حال خلوت به مناجات با خدا و ياد او بپردازد و در اعمال خود تأمّل كرده و به محاسبه نفس بپردازد و آرامش را براى خود به ارمغان آورد.
از اين رو در قرآن فرمود: «الا بذكر اللّه تطمئن القلوب؛() آگاه باشيد كه با ياد خدا دلها آرام مىشود.»
در روايات از عزلت و گوشهگيرى در برخى شرايط به عنوان عبادت، و وسيله راحتى اهل عبادت و انس با خدا ياد شده است در روايتى آمده است كه لقمان حكيم گاه حالت تنهايى را طول مي‌داد به گونه‌اى كه مولاى او به وى مىگفت: اگر تو با مردم باشى بهتر است تا تنها باشى. وى در جواب گفت: «انّ طول الوحدة افهم للفكرة و طول الفكرة دليل على طريق الجنة؛() تنهايى طولانى براى انديشيدن جهت فهميدن، بهتر است و انديشه طولانى دليل و راهنماى راه بهشت است.»
در روايات انسان به محاسبه نفس فرا خوانده شده است.
از اين رو على(ع) فرمود: «ما احقّ الانسان ان تكون له ساعة لايشغله عند شاغل يحاسب فيها نفسه فينظر فيما اكتسب لها و عليها فى ليلها و نهارها؛() شايسته است كه آدمى ساعتى را به فراغت از كار و تلاش اختصاص دهد كه در آن در خود تأمّل كند و به محاسبه نفس بپردازد و در اعمال روزمرّه خود بينديشد و بيابد كه چه چيزى را در شب و روز بدست آورده است.» و در واقع اين انسان به خودشناسى بپردازد و بيابد كه چه كرده است.
3ـ سد سوم: منفى نگرى ؛ راه حل: مثبت‌انديشى
زندان كيفرى افراد گناهكار اصلاً قابل مقايسه با زندان درونى افراد معمولى نيست. زندان عصبانيت، زندان افسردگى، زندان غرور و زندان دستيابىهاى پى در پى، شيوه نگرش به زندگى چيزى است كه مىتواند براى شما يك زندان رها نشدنى ايجاد يا آرامش و شادى را به شما ارزانى كند. آنچه شما مىبينيد و تجربه مىكنيد، نگرش شما را تحت تأثير قرار مي‌دهد.
شما با جهان از طريق حواس و افكار خود ارتباط برقرار مىكنيد. اگر بتوانيد احساس تفكر خود را به گونه‌اى صحيح مديريت كنيد، جهان را نيز به گونه‌اى ديگر تجربه خواهيد كرد.حقشناسى و سپاس، تزكيه نفس و…از جمله عادتهايى است كه
مىتواند نگرش شما را نسبت به جهان تغيير دهد.
برخى انسانها پيوسته منفى نگرند و منفى بافند و خود را در حصارهايى از افكار و صفات و رفتارهاى منفى مىبينند، در تعاليم اسلامى آدمى بايد اين حصارها را بشكند و خود را از آن افكار منفى برهاند و همه چيز را زيبا ببيند. اسلام براى اين، انسان را به اين امر توجه مي‌دهد كه در مرحله اول به او بينشى صحيح مي‌دهد كه حوادث جهان را آزمونى براى رشد و تكامل خود بداند از اين رو امام على(ع) فرمود: «من عرف الدنيا لم يحزن للبلوى؛() كسى كه دنيا را بشناسد هرگز به خاطر مصيبت و بلا محزون نمىگردد.» و در بيان ديگرى فرمود: «الدهر يومان يوم لك و يوم عليك، فان كان لك لاتبطروان كان عليك فلا تضجر؛() روزگار دو روز است روزى به نفع تو و روزى به ضرر تو مىباشد، پس اگر به سود تو بود با بد مستى كفران نعمت مكن و اگر به ضرر تو بود غمگين مباش.»
آدمى كه از ايمان دينى برخوردار است حوادث و رويدادها را ابزارى براى تكامل مي‌داند نه آن كه آن را باز دارنده بداند و از اين به بهجت و انبساط خاطر مي‌رسد.
4ـ سد چهارم: نااميدى و سرخوردگى؛ راه حل: اميدوارى
مطمئناً اميدوارى آسيب رسان نخواهد
بود، اما چگونه اميدوار باقى بمانيم؟ داشتن هدف، برنامه و انگيزه براى رسيدن به موفقيت چيزهايى است كه به همراه اميدوارى مىتواند جانبخش و محرك باشد.
افرادى كه موفق هستند، هيچگاه خو را سرزنش نمىكنند.
آنها تنها به حال مي‌انديشند. اين افراد در مدرسه و ورزش نيز موفقتر هستند و كمتر دچار افسردگى و اضطراب مىشوند، تحمّل اين افراد در مقابل درد بيشتر خواهد بود، اجازه دهيد كمى رؤيايى باشيد و در رؤيا فرو رويد، اين مىتواند منبعى براى كسب اميدوارى بيشتر باشد.
اسلام دين اميد و اميدوارى است، دينى است كه آدمى را از هر نوع يأس و نااميدى برحذر مي‌دارد و به آدمى گوشزد مىكند كه به خدا اميدوار باشد و از زبان يعقوب پيامبر خطاب به فرزندانش مىفرمايد: «لاتيأسوا من روح اللّه فانه لاتيأس من روح اللّه الّا القوم الكافرون؛() پسران من از رحمت خدا مأيوس نشويد كه از رحمت خدا جز قوم كافر مأيوس نمىشوند.» على(ع) نا اميدى را بزرگترين بلا مي‌داند و مىفرمايد: «اعظم البلاء انقطاع الرجاء؛() بزرگترين بلاء و گرفتارى قطع اميد است.»
5 ـ سركوب كردن غم و غصه؛ راه حل: واقعى احساس كنيد
داشتن ديدگاه مثبت بدين معنا نيست كه هرگز به خود اجازه ندهيد كه احساس غم و اندوه كنيد. والدينى كه تمام تلاششان اين است كه فرزندانشان دچار غم و اندوه نشوند، تأثير برعكس را مشاهده خواهند كرد. بعضى اندوهها سبب مىشود كه فرد با محيط سازگارتر شود و در زندگى به سمت جلو حركت كند. شادى به معناى عدم غم و اندوه نيست. شادى ساختگى اصلاً درست نيست. با سركوب كردن ناراحتى، شما چيزهاى بيشترى را سركوب خواهيد كرد.
حتى احساس مثبت خود را و در نتيجه افسردهتر و مضطربتر خواهيد شد. با بيان ناراحتى روشى نيز براى كنترل آن به دست خواهيد آورد.
در آموزههاى اسلامى ميل و رغبت بى اندازه به مظاهر دنيا، تنگدستى، حسادت، تنبلى و كوتاهى، گناه، چشم به امكانات و
توانائهاى ديگران دوختن و غم مصايب و حوادث ناگوار، غم از دست دادن منافع، مال و مقام، غم روزى و مانند آن از عوامل حزن و اندوه شمرده شده است و از طريق ايمان به خدا و قيامت و تقويت آن و توجه دادن به نفس غم و غصّه در سلامتى جسم و روح و توصيه به اين كه دارايىها امانت الهى است و توجه دادن به ناپايدارى دنيا و نعمتهاى دنيا و پرداخت به عبادت و دعا و مانند آن به مبارزه با اندوه برخاسته است از اين رو قرآن مىفرمايد: «الا انّ اولياء اللّه لاخوف عليهم و لا لهم يحزنون؛() آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مىشوند.»
با توجه به اين كه اولياء خدا كسانى هستند كه ميان آنان و خدا حائل و فاصله‌اى نيست حجابها از قلبشان كنار رفته و در پرتو نور ايمان و معرفت و عمل پاك، خدا را با چشم دل چنان مشاهده مىكنند كه هيچ گونه شك و ترديدى به دل هايشان راه نمي‌دهند و به دليل آشنايى با خدا و جلوه عظمت الهى براى آنان، ما سواى خدا در نظر آنان كوچك و كم ارزش و ناپيدا و بى مقدار مىشود و براى همين است كه آنها نه ترسى دارند و نه اندوهى به خود راه مي‌دهند زيرا ترس معمولاً از احتمال فقدان نعمت هايى كه در اختيار انسان است و يا خطراتى كه ممكن است او را تهديد كند ناشى مىشود و غم و اندوه نسبت به فقدان آن امكاناتى است كه در اختيار داشته است اما اولياء الهى تعلّق به دنيا ندارند چون به خدا تعلق دارند از اين رو آنها دچار خوف و اندوه نمىشوند بر اين اساس است كه آنها واقع بينند و احساس آنها نسبت به جهان و آن چه كه در آن است واقعى است.
6ـ سد ششم: گوشهگيرى ؛ راه حل: گسترش ارتباطات
گسترش شبكه ارتباطى چه ربطى به شادى دارد؟
مطمئناً بيشتر از آنچه درك مىكنيد، مؤثر است. طبق مطالعه‌اى 20 ساله بر بيش از 4000 نفر ثابت شده است كه نه تنها شادى شما تحت تأثير دوستان شما است، بلكه دوست دوستتان و حتى كسانى كه تاكنون نديده‌ايد نيز در اين زمينه مؤثر
هستند و نقش ايفا مىكنند.
شايد درست مثل ويروسى است كه به راحتى و به سرعت در بين شبكه افراد پخش و گسترده مىشود.
اگر ارتباط خود را با ديگران محدود كنيد و تنها به خود و مشكلات خود فكر كنيد. بعد از مدتى تصور خواهيد كرد كه اين مشكل تنها از آن شماست.
در حالى كه اين طور نيست. شما و مشكلات شما چندان منحصر به فرد نيست. كافى است ارتباط خود را با مردم افزايش دهيد تا متوجه شويد كه آنها نيز چنين مشكلاتى را تجربه كرده‌اند و چه بسا در اين ارتباط راه حل مؤثرى نيز كشف كنيد.
در تعاليم اسلامى آدمى به حضور در اجتماع و گزينش دوستان و همنشينان فرا خوانده شده است در مرحله اول انسانها را به ازدواج و تشكيل كانون خانواده و رهايى از عزوبت فرا خوانده است و ثانياً ما را به معاشرت و ارتباط با ديگران دعوت كرده است و حدود اين ارتباط را نيز مشخص كرده است.
نتيجهگيرى:
با توجه به مجموعه مطالبى كه در اين نوشته به قلم آمد. مبيّن اين مطالب است كه اولاً شادى و غم از هيجانهاى انسان است كه محور رفتار وى در زندگى است و ثانياً شادى از نيازهاى ضرورى آدمى است و دين اسلام به عنوان دليل فطرى بودن به همه نيازهاى انسان از جمله به شادى پرداخته است.
و ثالثاً با عنايت به اين كه شادى گاه پسنديده و گاه ناپسند است ما را به ويژگىهاى شادىهاى پسنديده و حدود شادىهاى ناپسند آگاه كرده است.
و رابعاً به راهكارهاى تحقق بخشيدن به شادى در زندگى كه انسان عصر هزاره سوم نيز به آن توجه كرده در متون دينى، ما را به آن تعليم داده است.
بنابراين آن چه كه مىتواند شادى را براى انسان به ارمغان بياورد عبارتند از:
1ـ ايمان به خدا
2ـ رضايت و تحمّل
3ـ عبادت
4ـ هدفمندى زندگى
5 ـ مثبت نگرى
6ـ اعتماد به نفس
7ـ خوش بينى
8 ـ اميد
9ـ مسافرت
10ـ ورزش و امثال آن است كه بايد انسان مسلمان تلاش كند تا اين ويژگى را در زندگى خود ايجاد نمايد و از اين طريق شادى را در زندگى خود مشاهده كند و حتى در برخورد با ديگران به گونه‌اى برخورد كند كه بشّاش و شاد جلوه كند و از اين راه باعث جلب دوستى ديگران شود.

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. انگيزش و هيجان، جان مارشال ريو، ترجمه سيد يحيى محمّدى، ص .367
. شادى و زندگى، مهدى بهادرى نژاد، ص .32
. مقالات فلسفى، ج 2، ص .66
. تحف العقول، ص .409
. غررالحكم، ج 4، ص .136
. وسايل الشيعه، ج 11، ص .422
. سوره اسراء، آيه .36
. بحارالانوار، ج 79، ص .246
. بحارالانوار، ج 77، ص .52
. اصول كافى، ج 2، ص 188.
. همان، ص .188
. همان، ص 189.
. همان، ص .191
. همان، ص .192
. نهج البلاغه، نامه .66
. بحارالانوار، ج 44، ص .286
. ميزان الحكمه، ج 3، ص .463
. سوره مطففين، آيه .29
. ميزان الحكمه، ج 7، ص .149
. بحارالانوار، ج 7، ص .88
. سوره توبه، آيه 81 ـ .82
. سوره قصص، آيه .76
. غررالحكم، ج 2، ص .113
. نهج البلاغه، حكمت .188
. ميزان الحكمه، ج 4، ص .251
. همان، ص .252
. همان، ص .445
. همان،ص .448
. همان،ص .448
. سوره رعد، آيه .28
. ميزان الحكمه، ج 6، ص .229
. همان، ج 2، ص .407
. نهج البلاغه،ابن ابى الحديد، ج 20، ص .447
. ميزان الحكمه، ج 2، ص .387
. سوره يوسف، آيه .87
. ميزان الحكمه، ج 10، ص .761
. سوره يونس، آيه .62

/

دانستنيهايى از قرآن

” و ربك الغنى ذو الرحمة إن يشأ يذهبكم و يستخلف من بعدكم ما يشاء كما أنشأكم من ذرية قوم آخرين ” (سوره أنعام، آيه )133
و همانا پروردگارت بى نيازى است رحيم كه اگر بخواهد، شما را نابود مىكند و پس از شما به جاى شما آنچه بخواهد قرار مي‌دهد همانگونه كه شما را از نسل قومى ديگر به وجود آورد.
خداوند بى نياز على الاطلاق است و هيچ احتياجى به عبادت من و شما ندارد ولى در عين حال به خاطر رحمت گسترده‌اش بر عالميان، آنها را مكلف به تكاليفى مىكند و از آنها مىخواهد كه اطاعتش كنند تا اينكه سبب تكامل آنان گردد و آنها را به درجات والا برساند وگرنه اگر تمام كائنات كافر شوند و به او ايمان نياورند براى خدا يكسان است كه همه آنان ايمان آورند و امت واحده‌اى گردند:
گر جمله كائنات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد
و بدينسان موساى كليم على نبينا و آله و عليه‌السلام خطاب به بنى اسرائيل مىفرمايد: اگر شما و تمام مردمى كه روى زمين هستند كافر گردند به خدا زيانى نمى رسد زيرا خداوند غنى على الاطلاق و بى نياز است و شايسته ستايش. ” و قال موسى إن تكفروا أنتم و من فى الارض جميعا فإن الله لغنى حميد “. و اگر انسانها را مي‌آفريند و از آنها مى خواهد كه پرستش ذات مقدسش كنند براى اين است كه او ذات فياض و رحيمى است كه هيچ نوع بخل و منعى در آن ذات مقدس راه نيابد و همين صفت فياض بودن خداوند است كه موجب خلق آفريدگان مىگردد و هدف فاعلى او همان فياض بودن ذات او است و اما بخشيدن كمال به انسانها از راه عبادت و بندگى قطعا هدف فعل خدا است نه هدف فاعلى او كه اين مسير طولانى را بايد تنها با عبادت و اخلاص بپيمائيم تا به سر حد كمال برسيم.
رهرو منزل عشقيم ز سرحد عدم تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم
به هر حال در قرآن بسيار تأكيد بر اين معنى شده كه خيال نكنيد خداوند با آفرينش شما سودى مىبرد يا از نافرمانى شما ضررى به او رسد كه او را هرگز نيازى نيست. ” إنّ الذين اشتروا الكفر بالايمان لن يضرّوا الله شيئا…” آنان كه كفر به جاى ايمان براى خود برگزيدند هرگز زيانى به خداوند نمى رسانند. البته اين به معناى جزء از كل است والا نه تنها كافران كه هيچ مخلوقى به او ضرر نمى رساند.
و در جائى ديگر به رسول گراميش تسلى مي‌دهد كه غمگين و اندوهگين مباش از آنان كه به سوى كفر به سرعت روانه مىشوند ” و لا يحزنك الذين يسارعون فى الكفر”. البته لازم است كه همه انسان ها مردم را به سوى او بخوانند و هدايتشان كنند چنانكه پيامبران خدا پيوسته مردم را به راه حق دعوت مىكردند و هرگز در اين راه خسته و ملول نمى شدند و اين وظيفه است ولى ما نبايد منتظر نتيجه باشيم. اگر مىبينيم نوح پيامبر 950 سال مردم را دعوت به سوى خدا مىكند، او وظيفه‌اش را انجام مي‌دهد هرچند جز عده محدودى به او ايمان نمي‌آورند.
از مطلب اصلى دور نشويم، شايد استدراك قرآن پس از ذكر غنى بودن خداوند، به اينكه او داراى رحمت است، يك بخشش اين باشد كه بسيارى از مردم هرگاه به صورت ظاهر غنى و پولدار مىشوند، رحمت از آنان گرفته مىشود و هرگز به فكر فقرا و مستمندان نخواهند بود چنانكه همه ملاحظه مىكنيم.. ولى خداوند با اينكه صفت غنى تنها بر او اطلاق مىشود، ضمن غنى و بى نيازى، رحيم است و مهربان. خداوند مىفرمايد:
“يا أيها الناس أنتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى ” اى مردم! همه شما در برابر خداوند فقير و نيازمنديد و خداوند به تنهائى غنى و بىنياز است و اما رحمتش آنقدر گسترده و وسيع است كه همه چيز را در بر مىگيرد ” و رحمتى وسعت كل شىء ” و همانا رحمتم همه چيز را در برمىگيرد. و در دعاى كميل نيز مىخوانيم ” اللهم إنى اسألك برحمتك التى وسعت كلّ شىء”. و اگر خداوند به خاطر رحمت واسعه‌اش از بسيارى از گناهان ما مىگذرد، نبايد تمرد كنيم و عصيانش نمائيم كه عذابش نيز دردناك و غير قابل تحمل است و لذا مىفرمايد: هان! متوجه باشيد اگر شما بخواهيد عصيان كنيد و كفران نمائيد، خداوند شما را نابود مىسازد چنانكه قبل از شما اقوام ديگرى آمدند و كفر ورزيدند و خداوند تمام آنان را نابود كرد و ديگران را جايگزينشان نمود.
اى كه در پشت زمينى همه وقت آنِ تو نيست ديگران در رحم مادر و پشت پدرند
پس ما را در اين دنيا آورده‌اند كه توشه‌اى براى زندگى جاويد خود برگيريم و جايمان را به ديگرى بسپاريم. اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمايد: ” الدنيا دار ممرّ و الآخرة دار مقرّ فخذوا من ممرّكم لمقرّكم…” دنيا گذرا است و آخرت جاى سكنى و زندگى است پس از اين مسير توشه‌اى براى منزلگاه جاويدانتان بگيريد و با خود ببريد.
و شايد غرض از ذكر اين جمله كه مىفرمايد: “ان يشأ يذهبكم و يستخلف من بعدكم…” اين باشد كه خيال نكنيد با ظلم و ستم و با كفر و شرك مىتوانيد براى هميشه در دنيا زندگى كنيد يا آنكه مردم را اغوا نمائيد و از راه الهى دور سازيد، خداوند اگر بخواهد شما را مىبرد و نابود مىسازد و قومى ديگر مي‌آفريند كه به از شما باشند و اطاعتش كنند ولى از راه لطف و رحمتش به شما مهلت مي‌دهد شايد به سر عقل آئيد و تيشه به ريشه خود نزنيد كه هرچه بيشتر اطاعت كنيد به سود خودتان خواهد بود و اگر همه جن و انس كافر گردند براى پروردگار يكسان است و هيچ تأثيرى در اراده و مشيّتش نخواهد داشت. گويا غرض از آيه انذار و هشدار كفار است و آنان را به عاقبت امر مىترساند كه اگر بصيرت داشته باشند از قوم نوح و عاد و ثمود و ديگر اقوام گذشته عبرت خواهند گرفته كه آنان شديدتر و قوى تر و نيرومندتر از كفار قريش بودند ولى به خاطر عصيان و كفرشان به عذاب استئصال دچار گشتند. نستجير بالله.
اميد آنكه آيات خداوند ما را بيش از پيش هشيار و بيدار سازد تا از رحمت واسعه‌اش برخوردار شويم و به غضب ذات مقدسش مبتلا نگرديم آمين رب العالمين.


/

مردم داری در سیره ی پیشوایان معصوم ع

اشاره
اسلام به عنوان مكتبى جامع، سعادت بخش و پويا براى تمام ابعاد وجودى و نيازهاى انسان برنامه و دستوراتى خاص را در نظر گرفته و اهميت آن را گوشزد نموده است. يكى از مولّفههاى مهم و ارزشمند در گستره زندگى اجتماعى تعامل با مردم است كه به اين مسئله در آموزههاى دينى توجه ويژه‌اى شده است و احاديث و روايات زيادى از سوى پيامبر(ص) و امامان(ع) به اين موضوع اختصاص يافته است.
نگارنده سعى دارد كه در اين نوشتار اهميت «مردم دارى» و «ارتباط با مردم» را از منظر پيشوايان معصوم(ع) مورد بررسى قرار دهد تا پويندگان راستين راه آن بزرگواران بتوانند از اين آموزهها بهرهمند شوند.
حمايت از محرومان
در جامعه اسلامى مسلمانان بايد از لحاظ توزيع ثروتهاى عمومى، امتيازها و ساير خدمات در حد مساوى قرار گيرند. پيامبران الهى تلاش مىكردند تا فقرا و محرومان جامعه علاوه بر رشد فكرى و فرهنگى از محروميّتهاى مادّى رها شوند و يك زندگى مناسب و در شأن خود داشته باشند. از اين رو پيشوايان معصوم(ع) در سيره خود لازم مي‌ديدند كه در حد توان با انواع فقر و محروميّت مبارزه كنند و اين پديده شوم و زيانبار را كه نتيجه بىعدالتى و ظلم بود، ريشه كن نمايند.
حضرت على(ع) از قول نبى مكرّم اسلام(ص) مىفرمايد: «لن تقدّس امّةٌ لايؤخذ للّضعيف فيها حقّه من القوىّ غير متتعتعٍ؛() جامعه‌اى كه در آن حق محرومان و ضعيفان از قدرتمندان بازستانده نشود، افرادش هيچگاه روى سعادت و خوشبختى را نخواهند ديد.»
لذا مىبينيم كه پيشوايان دينى نه تنها سفارشهاى موكّدى در اين زمينه نموده‌اند، بلكه هر كدام در عصر خود نمونه برجسته‌اى از انسان دوستى و ضعيف نوازى به شمار مي‌رفتند.
امام على(ع) حمايت از اقشار محروم و درمانده جامعه را جزو برنامههاى اصلاحى خويش قرار داده بود. آن حضرت در عهدنامه
مردم دارى در سيره پيشوايان معصوم(ع) اسماعيل نساجى زواره
خويش به مالك اشتر به وى مأموريت مي‌دهد كه هيچ گاه از اقشار محروم جامعه غفلت نورزد و نيازهاى آنان را تأمين كند. هم چنين علاوه بر فرمان هايى كه به كارگزاران خويش در جهت تأمين اجتماعى محرومان جامعه مي‌دهد، خود نيز عملاً به تأمين اين قشر در جامعه اقدام مىكند و خود را «پدر يتيمان» معرفى مىنمايد و همچون پدر با آنان رفتار مىكند.()
پيشواى دوم شيعيان امام حسن مجتبى(ع) در بذل و بخشش و دستگيرى از بيچارگان سرآمد روزگار خويش و آرام بخش دلهاى دردمند و نقطه اميد درماندگان بود.
آن حضرت دوبار تمامى دارايى خويش را در راه خدا داد و سه بار تمام اموال خود را با خدا تقسيم كرد و نصف اموال را به مستمندان بخشيد.()
روزى عثمان كنار مسجد نشسته بود. مرد فقيرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن تا كمك بيشترى نمايد. عثمان به امام حسن و امام حسين(ع) اشاره كرد. وى پيش آنان رفت و درخواست كمك نمود. امام مجتبى(ع) فرمود: «انّ المسألة لاتحلّ الّا فى احدى ثلاث: دم مفجعٍ، او دينٍ مقرحٍ او فقرٍ مدقعٍ؛() درخواست كردن از ديگران جايز نيست مگر در سه مورد:
ديه‌اى به گردن انسان باشد كه از پرداخت آن عاجز است يا بدهى و دين كمر شكن داشته باشد كه توان اداى آن را ندارد و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد.»
كدام يك از اين موارد براى تو پيش آمده است؟ عرض كرد: اتفاقاً گرفتارى من يكى از همين سه چيز است.
آن گاه حضرت پنجاه دينار به وى داد و به پيروى از وى امام حسين(ع) چهل و نه دينار به او عطا كرد. فقير هنگام برگشت از كنار عثمان عبور كرد. عثمان گفت چه كردى؟ جواب داد: تو كمك كردى ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مىخواهم؟ امّا حسن بن على(ع) در مورد مصرف پول از من سؤال كرد، آن گاه پنجاه دينار دارد.
عثمان گفت: اين خاندان كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلت هستند. نظير آنان را كى مىتوان پيدا كرد؟!()
رازدارى
يكى از اصول اخلاقى و تربيتى مكتب اسلام رازدارى و فاش نكردن اسرار خود و ديگران است، زيرا ممكن است كرامت انسانى خود در صورت فاش شدن اسرار و رازهاى نهانى اش لطمه بيند. از اين رو در
دستورات اخلاقى اسلام توصيه شده كه هرگز اسرار ويژه خود را حتّى به دوستان صميمى خود نگوييد، زيرا ممكن است آنان روزى دشمن شما شوند و از اين فرصت سوء استفاده نمايند.
حضرت على(ع) در ضمن توصيههاى اخلاقى و حكومتى، مالك اشتر را به رازدارى مردم توصيه مىكند و به او مىگويد: تو به عنوان نماينده حكومت بيش از هر كس سزاوار حفظ اسرار مردم هستى. مردم به هنگام مشكلات و ناملايمات، اسرار خود را با تو در ميان مىگذارند، تو بايد با حوصله كامل پاى حرف آنان بنشينى و سنگ صبور و رازدار آنان باشى.()
خويشتن دارى در حفظ اسرار و راز ديگران يكى از نشانههاى وسعت روح و قدرت اراده است. امام رضا(ع) مىفرمايد: «انسان مؤمن، مؤمن نخواهد بود مگر اين كه سه خصلت داشته باشد: سنّتى از خداوند متعال، سنتى از پيامبر(ص) و سنّتى از امام، سنت خداوند كتمان اسرار مردم است، سنت پيامبر(ص) مدارا با مردم است و سنّت امام شكيبايى در برابر ناراحتىها و مشكلات مىباشد.»()
همدردى و هميارى
يكى از زيباترين خصلتهاى معاشرتى
همدردى و يارى كردن ديگران است. انسان به حكم اجتماعى بودن، جهت تأمين آسايش و آرامش به ديگران نيازمند است و همين نيازها او را در جهت تعاون ومشاركت با ديگران ترغيب مىكند، در دين اسلام مشاركت و تعاون يكى از آموزههاى اصلى است قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «و تعاونوا على البرّ و التّقوى و لاتعاونوا على الاثم و العدوان.»()
در سيره پيشوايان معصوم(ع) همدردى و ديگر يارى امرى ستوده و خدا پسندانه است. پيامبر اسلام(ص) مىفرمايد :«كسى كه دو لباس دارد يكى را خود بپوشد و ديگرى را به برادر دينى خويش بپوشاند.»()
امام صادق(ع) همدردى و مواسات با برادران دينى را وسيله تقرّب به خداوند دانسته است. آن حضرت مىفرمايد: «تقرّبوا الى اللّه بمواسات اخوانكم.»()
امام كاظم(ع) به «جعفر بن محمد عاصمى» فرمود: اى عاصم! در همدردى و ارتباط با يكديگر چگونه هستيد؟ عاصم جواب داد: به بهترين حالتى كه شخصى ممكن است باشد. فرمود: آيا اين گونه هستيد كه يكى از شما هنگام تنگ دستى به مغازه يا خانه برادر ديني‌اش برود و كيسه پول او را بردارد و به مقدار نياز از آن برگيرد و او نيز ناراحت نشود؟ عاضم گفت: نه. امام
فرمود: پس در حالتى از ارتباط با يكديگر نيستيد كه من دوست مي‌دارم.()
نقل مىشود وقتى كه زمان وفات «زيدبن اسامه» فرا رسيد زيد گريه مىكرد. امام سجاد(ع) كه بر بالين وى حاضر بود، فرمود: چرا گريه مىكنى؟ چه چيزى تو را مىگرياند؟ زيد عرض كرد: گريه‌ام براى اين است كه پانزده هزار دينار بدهى دارم و چيزى هم به جا نگذاشته‌ام تا آن را ادا نمايند. امام فرمود: گريه نكن. من از جانب تو بدهي‌ات را ادا مىكنم. آن حضرت پس از وفات زيد تمام بدهى اش را پرداخت.()
مدارا با مردم
يكى از سجاياى اخلاقى كه مايه دوام و ثبات جامعه است، مدارا با ديگران است. رفق و مدارا در سيره رفتارى و عملى پيشوايان معصوم(ع) فراوان به چشم مىخورد. ايشان در امر تبليغ و اجراى فرامين الهى علاوه بر شخصيّت دادن به مردم، آنان را محترم مىشمردند، به گونه‌اى كه با گفتار و كردار خويش بهترين آداب زندگى را به ديگران مي‌آموختند و درشت خويى آنان را با صبر و حوصله تمام تحمّل مىنمودند.
پيامبر اسلام(ص) با مداراى خويش توفيق يافت كه دين و دنياى مردم را اصلاح نمايد. مدارا سختىها را آسان مىكند و آدمى را در برخوردهاى اجتماعى موفق مي‌دارد، زيرا نيمى از روابط فرد و جامعه در گرو رفق و مداراست. امام كاظم(ع) فرمود :«مدارا نيمى از زندگى است.»()
رفق و مدارا از مهمترين صفات الهى است و از همين رو پيشوايان معصوم(ع) بالاترين حد اين فضيلت اخلاقى را داشتند. البته مداراى مورد بحث به معناى چشم پوشى از حق و زيرپاگذاشتن اصول و يا عبور از حدود معيارهاى اساسى نيست، بلكه نوع روشى در برخورد با ديگران است كه خداوند بندگان ويژه خويش را بر آن مىستايد و مىفرمايد: «و عباد الرّحمن الُّذين يمشون على الارض هوناً و اذاخاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً؛() و بندگان خداى رحمان كسانى هستند كه روى زمين به آرامى راه مي‌روند و چون افراد نادان ايشان را خطاب
قرار دهند، به ملايمت و مدارا پاسخ دهند.» نقل مىشود كه از قبيله “بنى سعد” فردى به حضور پيامبر(ص) رسيد. وى انسانى درشت خوى بود و هنگام پرسش و صحبت با پيامبر(ص) چندين بار بى ادبى و گستاخى كرد، اما آن حضرت با حوصله و آرامش تمام سؤالات او را پاسخ داد. اين روش پيامبر(ص) نه تنها باعث مسلمان شدن آن فرد شد، بلكه تمام مردان و زنان قبيله بنى سعد مسلمان شدند.()
عفو خطاكاران
احتمال خطا و لغزش انسان در زندگى بسيار است و ممكن است هر آن دچار لغزش و اشتباه شود. برخى از دوستان پيامبر(ص) و امامان در محضر آن حضرات دچار خطاهايى مىشدند كه به علت سهو بودن خطاكاران را عفو مىكردند و اين در زندگى اجتماعى ما درس بزرگى است و روش عفو و مهربانى را به ما مي‌آموزد و ما را از انتقام و جنجال آفرينى باز مي‌دارد.
روزى يكى از كنيزان امام سجاد(ع) بر روى دستان آن حضرت آب مي‌ريخت. ناگهان ظرف آب افتاد و به سر مبارك امام اصابت كرد. حضرت سرش را به طرف كنيز برگرداند. كنيز كه نگران و هراسان شده بود با زيركى اين آيه را خواند: «…والكاظمين الغيظ و العافين عن النّاس»()
امام فرمود: خشم خود را فرو بردم و تو را بخشيدم. سپس او را در راه خدا آزاد كرد.()
تعجيل در تأمين نيازها
گرهگشايى از مشكلات مردم بدون از دست دادن فرصت، در سيره امامان معصوم(ع) مصاديق فراوان دارد. هرگاه كسانى در جامعه دچار مشكل مىشدند براى رفع آن به محضر آن بزرگواران مي‌آمدند و آنان بي‌درنگ در جهت رفع مشكلات و گرفتارىهاى مردم اقدام مىكردند و اجازه نمي‌دادند كه گرهگشايى از مشكلات ارباب رجوع به تأخير افتد و فرصتها از دست برود.
از امام محمد باقر(ع) روايت شده است كه: حضرت على(ع) در هواى گرم به خانه بر
مىگشت. زنى را ديد كه از شوهرش شكايت مىكند. امام فرمود: صبر كن تا گرماى هوا كاهش يابد. زن عرض كرد اگر دير كنم آتش غضب شوهرم شعله‌ورتر مىشود. امام على(ع) سرش را تكان داد و قسم ياد كرد بى درنگ حق مظلوم را بستاند و مشكل وى را حل نمايد. از اين رو همراه با زن به راه افتاد و به در خانه آن زن رسيد، شوهرش را به ترس از خدا و عدم آزار و اذيّت زنش فرا خواند. مرد از سخنان امام برآشفت، امّا در اين هنگام ديد مردمى كه از آنجا عبور مىكنند به حضرت على(ع) سلام مىكنند. فهميد كه اين شخص اميرالمؤمنين(ع) است. به همين دليل به دست و پاى آن حضرت افتاد و از گناه و لغزش خويش بخشش خواست، شمشيرش را غلاف كرد و به زنش گفت تا داخل منزل بيايد.()
خيرخواهى
نصيحت به همنوعان و خيرخواهى براى برادران مسلمان در سيره پيشوايان معصوم(ع) از اهميّت و جايگاه قابل توجهى برخوردار است در آموزههاى دينى سفارش شده است كه افراد جامعه اسلامى خيرخواه يكديگر هستند. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد :«براى مؤمن واجب است تا مؤمن ديگر را نصيحت كند و خيرخواه او باشد.»()
اين وظيفه درباره مصلحان اجتماعى از اهميّت خاصى برخوردار است، به گونه‌اى كه در قرآن كريم دعوت و تبليغ پيامبران با واژه «نصيحت» معرفى شده است. قرآن كريم از زبان حضرت هود(ع) چنين نقل مىكند: «ابلّغكم رسالات ربّى و انا لكم ناصحٌ
امين؛() پيامهاى پروردگارم را به شما مي‌رسانم و من براى شما خيرخواه امينى هستم.»
نصيحت و خيرخواهى گستره وسيعى دارد و هرگونه گفتار و كردار خيرخواهانه را دربر مىگيرد. ارشاد به مصالح دينى، دنيوى، كمك به اصلاح امور و جلوگيرى از لغزش، زبان خاصى نمىشناسد، ممكن است فرد ناصح بر اساس تشخيص گاهى از زبان انتقاد و گاهى از زبان تعريف و تمجيد براى رفع مشكل استفاده كند.
حضرت على(ع) انتقادها و اعتراضهاى خود را نسبت به معاويه «نصحيت» دانسته و در نامه‌اى به او مىنويسد: «واعلم انّ الشّيطان قد تبّطك عن ان تراجع احسن امورك و تأذن لمقال نصيحتك؛() بدان كه شيطان نمىگذارد تو به نيكوترين كارهايت بپردازى و اندرزى كه به سود توست بشنوى.»
آن حضرت در وصيّت خود به امام مجتبى(ع) مىفرمايد: «وامحض اخاك النصيحة حسنةً كانت او قبيحةً؛() براى برادرت نصيحت را خالص گردان چه در نزد او نيكوباشد و چه زشت.»
مزاح با مردم
اسلام دين عاطفه، صلح و اميد است و همواره مسلمانان را به صميميت و صفا دعوت مىنمايد، به طورى كه حضرت على(ع) در مورد شادى و صفا مىفرمايد: «المؤمن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه؛() شادى مؤمن در چهره اوست و غم و اندوهش در دل.»
بدين معنا كه فرد مؤمن همواره غم خويش را براى خود نگه مي‌دارد ولى در برخوردهاى اجتماعى، با گشاده‌رويى ديگرى را در شادى خود سهيم مىنمايد.اين نه تنها گفتار اهل بيت(ع) است بلكه در رفتار آن بزرگواران نيز به گونه روشن و عينى به چشم مىخورد. بر خلاف آن چه در برخى اذهان جا افتاده است، پيشوايان معصوم(ع) نه تنها اهل شادكردن و مزاح با ديگران بودند، بلكه به ديگران آن را توصيه مىنمودند و شاد نمودن دل مؤمن و پاك كردن غبار غم از چهره او را سجيه‌اى اخلاقى مي‌دانستند.
پيامبر(ص) در حديثى مىفرمايد: «انّى امزح ولااقول الّا حقّا؛() من مزاح و شوخى مىكنم ولى جز حق چيزى نمىگويم.»
يكى از اصحاب امام صادق(ع) نقل مىكند كه روزى آن حضرت به من فرمودند: مزاح و شوخى كردن شما با يكديگر چگونه است؟ من در جواب عرض كردم: كم است. فرمودند: چرا با يكديگر مزاح نمىكنيد؟ مزاح كردن از حسن خلق است و به واسطه آن برادر مسلمانت را خوشحال مىسازى. سپس امام صادق(ع) فرمودند: سيره پيامبر اكرم(ص) اين گونه بود كه مزاح مىكردند و با اين كارشان مىخواستند ديگران را خوشحال كنند.()
حمايت از توليد كنندگان
پيشوايان معصوم(ع) علاوه بر اين كه خود در عرصه توليد و تلاشهاى اقتصادى پيش گام بودند، از توليد كنندگان نيز حمايت مىكردند.
كمكهاى مالى آن بزرگواران به آسيب
ديدگان و ورشكستگان كه زندگى اقتصادى آنان به دليل مشكلات طبيعى مختل شده بود، در همين زمينه قابل تفسير است.
يكى از ياران امام موسى كاظم(ع) مىگويد: در نزديكى مدينه صيفى كارى داشتم موقعى كه فصل برداشت محصول نزديك شد، ملخها آن را نابود كردند. من خرج مزرعه را با پول دو شتر بده كار بودم، نشته بودم و فكر مىكردم. ناگهان امام كاظم(ع) را ديدم كه در حال عبور از آن جا بود و مرا ديد. فرمود: چرا ناراحتى؟ عرض كردم: به خاطر اين كه ملخها كشاورزى مرا نابود كرده‌اند. حضرت فرمود: چقدر ضرر كرده‌اى؟ عرض كردم: يك صد و بيست دينار با پول دو شتر. حضرت به غلام خود فرمود: يك صد و پنجاه دينار به او بده، سى دينار سود به اضافه اصل مخارج و دو شتر هم به وى تحويل بده. آن مرد مىگويد: وقتى اين كمك را تحويل گرفتم، عرض كردم، ياابن رسول اللّه! وارد زمين شويد و در حق من دعا كنيد. حضرت وارد زمين شد و دعا نمود. سپس از رسول خدا(ص) نقل كرد و فرمود: از بازماندگان مشكلات محكم نگه دارى كنيد.()
امام در كمك به كشاورزى كه زراعت او دچار خسارت شده بود، علاوه بر اصل سرمايه‌اى كه از دست داده بود، مقدار سودى كه انتظار داشت به او مىپردازد، ضمن اين كه حمايت معنوى خود را اعلام مي‌دارد و براى آن كشاورز دعا مىكند و با ذكر حديثى از پيامبر(ص) او را مشمول هدايت فكرى و معنوى خود قرار مي‌دهد.
بدين سان پيشوايان معصوم(ع) در سيره رفتارى و عملى خود به مسؤولان و افراد جامعه مي‌آموزند كه چگونه به مردم آسيب ديده كمك كنند.
بيدارسازى وجدانها
آموزههاى الهى نشان مي‌دهد كه انسان هر چند ممكن است در ظاهر حقايق را فراموش كند، امّا از درون، هرگز دچار فراموشى حقايق نمىشود و با مخاطب قرار دادن درون و فطرت او مىتوان او را نجات داد. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «و لئن سألتهم من خلق السّموات و الارض و سخّر
الشّمس و القمر ليقولنّ اللّه؛() اگر از آنان بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را خلق كرد و خورشيد و ماه را به تسخير درآورد، به يقين مىگويند خدا.»
اين روش را در سيره پيامبر(ص) و امامان(ع) مىبينيم، روشى كه در آن از مخاطبشان مىخواهند كه خود را در موقعيت فرض شده ببيند و بفهمد كه فطرتش چه مىجويد و چه مىخواهد.
مردى خدمت امام صادق(ع) آمد و گفت: اى زاده رسول خدا! مرا با خدا آشنا كن. خدا چيست؟ مجادله كنندگان بر من چيره شده‌اند و سرگردانم نموده‌اند. امام فرمود: اى بنده خدا! آيا تا به حال سوار كشتى شده‌اى؟ گفت: آرى. فرمود: آيا شده كه كشتى بشكند و كشتى ديگرى براى نجات تو نباشد و امكان نجات با شنا را هم نداشته باشى؟ گفت:آرى. فرمود: آيا در چنين حالتى به چيزى كه بتواند از آن گرفتارى نجاتت دهد، دلسته بودى؟ گفت: آرى. فرمود: آن چيز همان خداست كه مىتواند نجات دهد. آن جا كه نجات دهنده‌اى نيست او فريادرس است.»()

پىنوشتها:ـــــــــــــــــــــــ
. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، نامه 53، ص .584
. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1، ص .406
. تاريخ يعقوبى، ابن واضح، ج 2، ص .215
. وسايل الشيعه، حرّ عاملى، ج 9، ص .447
. بحارالانوار، مجلسى، ج 43، ص 333 ـ .332
. نهج البلاغه، نامه 53، ص .569
. مأخذ قبل، ج 75، ص .334
. سوره مائده، آيه .2
. منتخب ميزان الحكمه، محمد محمدى رى شهرى، ص .534
. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج 2، ص .23
. بحارالانوار، ج 74، ص .231
. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص .149
. همان، ص .62
. سوره فرقان، آيه .63
. طبقات الكبرى، ابن سعد، ترجمه محمد مهدوى دامغانى، ج 1، ص .301
. سوره آل عمران، آيه .134
. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص .146
. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص .122
. اصول كافى، ج 9، ص .94
. سوره اعراف، آيه .68
. نهج البلاغه، نامه 73، ص .616
. نهج البلاغه، نامه 31، ص .534
. همان، كلمات قصار، ش 333، ص .708
. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، ج 6، ص .330
. مكارم الاخلاق، رضى الدين طبرسى، ص .21
. تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 15، ص .16
. سوره عنكبوت، آيه .61
. بحارالانوار، ج 3، ص .41

/

ده منزل سلوك در آثار حضرت امام خمينى ره

ده منزل سلوك درآثارحضرت امام خمينى(سلام الله عليه)
قسمت دوم‏
ياسر جهانى پور
منزل ششم، صبر و استقامت‏
صبر عبارت است از ثبات و اطمينان نفس چنان كه خواجه نصيرالدين طوسى(ره) صبر را معرفى مى‏كند به: نگهدارى نفس از بيتابى نزد مكروه(1) بنابراين صابر كسى است كه صبر ملكه او باشد. يعنى نفسش در بلايا و مصايب مضطرب نگشته و در حوادث و شدايد مقاوم باشد به نحوى كه سينه‏اش از آن تنگ نشده و اظهار گله و شكايت پيش خلق ننمايد.
نكته اول:
صبر يا بر نعمت است يا بر نقمت‏
توضيح اينكه آنچه در اين دنيا براى انسان است يا موافق باطبع و خواسته اوست و يا مطابق ميل او نيست.
آنچه كه مطابق ميل اوست دو چيز است: يكى ثروت و جاه و مقام و صحت و امنيت و….
صبر بر اين نعمات به اين است كه طاغى و ياغى و مغرور نشده و خدا را از ياد نبرد و گردنكشى نكند. همچنانكه حقتعالى در وصف اين قسم افراد فرمود: ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى؛(2) جمعى از اصحاب پيغمبر چون از فقر رهايى يافتند، گفتند: خدا ما را بر فقر و محنت امتحان كرد و ما صبر كرديم و به رفاه و نعمت آزمود پس قدرت صبر بر آن نداريم.(3)
حق به اين گروه هشدار داده فرمود: «يا ايها الذين آمنوا لاتلهكم اموالكم و لااولادكم عن ذكر اللّه؛(4) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد مبادا مال و اولاد شما را به سبب فراموشى ياد خدا هلاك كند.»
طغيان نكردن بنده در برابر خداوند به اين است كه بنده به خود بفهماند كه اين اموال و نعمتها در نزد او عاريه‏اند و به زودى از او پس گرفته مى‏شوند. بنابراين بايد كه بر بندگان خدا فخر نفروشد، تكبر نكند، حقوق الهى خود اعم از خمس و زكات و انفاق را ادا كند، از مستمندان دستگيرى كند و كسى را با مال و مقام خود نيازارد. صبر بر اين امور از جمله دشوارترين مراتب صبر است.
ديگرى معصيت است و گناه از اين جهت موافق با ميل و نفس است كه قوا و نيروهاى نفس بيشتر تمايل به بدى و شرارت دارند و اين نيروها اگر تحت كنترل عقل قرار نگيرند انسان را به گمراهى و هلاكت هدايت مى‏كنند. پس صبر بر معصيت به اين است كه همه آن چيزهايى را كه نفس به آنها مايل است و در شرع اسلام گناه مى‏باشد را بايد كنار بگذارد و قادر باشد با بهره‏گيرى از نيروى عقل جلو خود را از ورود در معاصى اعم از گناهان قلبى و قالبى بگيرد. و به اين جهت صبر بر معصيتهايى كه در فرد ملكه شده و به آنها خو كرده بسيار مشكلتر از صبر بر معصيتهاى ديگر است.
اما آنچه كه موافق طبع انسان نيست دو چيز است كه صبر بر آنهادر روايات و آيات بسيار تأكيد شده است.
اول: معصيات اعم از فقر و گرسنگى و ترس، ضرر و زيان و نقص در اموال و اولاد، خداوند در سوره بقره به اين مصيبات اشاره كرده و صابران را به رحمت و غفران خود بشارت داده است. «ولنبلونكم بشى‏ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشّر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا للّه و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربّهم و رحمه و اولئك هم المهتدون؛(5) و شما را مى‏آزمائيم به چيزى از ترس و گرسنگى و نقص در مالها و جانها و ثمرات و بشارت باد صابران را آنانكه چون مصيبتى به آنها رسيد گفتند: ما براى خدائيم و همانا به سوى او باز مى‏گرديم بر آنها درودهايى از پروردگار و رحمت اوست و آنان هدايت يافته شدگانند.
دوم: طاعات و عبادات و دشوارى‏اش به اين جهت است كه مخالفت با نفس است به دو جهت يكى آنكه انجام اينگونه امور براى نفس دشوار است و ديگر آنكه آدمى طالب قهر و غلبه است و ذلت و پيشانى برخاك گذاشتن و بندگى و اطاعت ديگرى را كردن برايش دشوار است و آنچه بر او دشوارتر است آنكه بايد نيتش را هم براى حقتعالى خالص كند. بنابراين بر صبر بر طاعات و عبادات در روايات بسيار تأكيد شده و منظورشان نيز همين است.
جمعى از عرفا چون حضرت امام خمينى صبر را با اين تعريف و مراتب از مقامات متوسطين دانسته‏اند: زيرا سالك تا زمانى كه مصيبت و طاعت را كراهت و سختى براى خود ببيند به مقامات عاليه سلوك نرسيده است. عارف آن است كه مصيبات را از جانب حقتعالى نعمت و بلايا را رحمت ببيند.
نكته دوم:
خداوند در قرآن ده پاداش براى صابران نام برده است كه همه نشان از بزرگى و عظمت مقام ايشان نزد حقتعالى است.
1. خداوند در همه حال با صابران است و آنان را در همه وقت چه در امور دنيوى و چه اخروى يارى مى‏دهد.
«استعينوا بالصبر و الصلاة انّ اللّه مع الصابرين»؛(6) لفظ مع در آيه نشان از همراهى حق با صابر در همه موارد مذكور است.
2. خداوند صابران را دوست دارد و به عبارت ديگر ايشان محبوب خداوند هستند. «و اللّه يحب الصابرين»(7)
3. حقتعالى براى صابران مغفرت و اجر بزرگى در نظر گرفته است. «الا الذين صبروا و عملوا الصالحات اولئك لهم مغفرة و اجر كريم»(8)
4. عاقبت نيكو در روز قيامت. «سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار.»(9)
5. رستگارى براى اهل صبر. «انى جزيتهم اليوم بما صبروا انّهم هم الفائزون.»(10)
6 و 7. غرفه‏هايى در بهشت و همچنين سلام و تحيت پروردگار بر اهل صبر. «اولئك يجزون الغرفة بما صبروا و يلقّون فيها تحيّة و سلاماً»(11)
8. خداوند مى‏فرمايد:صابران را دو بار اجر مى‏دهيم. «اولئك يؤتون اجرهم مرّتين بما صبروا».(12)
9. خداوند صاحبان صبر را صاحبان عزمى قوى معرفى مى‏كند. «واصبر على ما اصابك انّ ذلك من عزم الامور.»(13)
10. خداوند صابران را بى حساب اجر مى‏دهد. «انما يوفّى الصابرون اجرهم بغير حساب.»(14)
نكته سوم:
همچنانكه در نكته اول گفته شد، صبر در صابر ملكه‏اى است كه نفس را از جزع و بيتابى نگه مى‏دارد، بر اساس آنچه بزرگان اخلاق فرموده‏اند، اظهار شكايت و گله پيش خلق كراهت داشته و نزد خالق محذوريتى ندارد. طبق نص قرآن حضرت ايوب پس از تحمل درد و رنجهاى بسيار به حقتعالى عرض مى‏كند: «انّى مسّنى الضرّوانت ارحم الراحمين.»(15)
نكته چهارم:
غير از آنچه درباره صبر بر امور ياد شده گفته شد، براى سالك در حال سلوك توجه به چند نكته در باب صبر و استقامت ضرورى است. اول آنكه ممكن است در حين سلوك، به كرامتى نرسد و مكاشفه‏اى برايش روى ندهد وظيفه‏اش در اين موقعيت آن است كه از راه بدر نرود و سلوك را نيمه كاره رها نكند. هر چند پيش از اين گفته شد سالكى اگر براى رسيدن به مكاشفه و كرامت مى‏خواهد سلوك كند، بهتر است در اين راه وارد نشود بى شك اگر كسى با نيت رسيدن به كرامات سلوك كند و كرامتى نبيند سلوك را رها خواهد كرد.
دوم آنكه در اين راه ناملايمات و سختى‏ها و آزارهاى جسمى و روحى براى سالك بسيار است. وظيفه او اين است كه استقامت ورزيده و خارهاى طريق را تحمّل كند و آنها را در راه محبوب و جان بخرد. چه بسا حقتعالى اراده كرده او را همچون آهن محكم و استوار سازد كه با طوفان ناملايمات روزگار خسته و نااميد نشود و حق را رها نكند.
در ره منزل ليلى كه خطرهاست در آن‏
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشى‏
حضرت امام خمينى(ره)مى‏فرمايند:
«نفسى كه داراى ثبات باشد، از ناملايمات روحى از حوصله بيرون نرود و در مقابل ناگوارها پا برجا بايستد و از طمأنينه و ثبات او كاسته نگردد…طمأنينه و ثبات قدم است كه انسان را در مقابل حزب شيطان نگهدارى مى‏كند و بر لشكرهاى جهل و شيطنت غلبه مى‏دهد…ثبات قدم نگذارد اخلاق و اطوار اجانب و منافقين در انسان رخنه كند و انسان را نگذارد دستخوش حوادث شود. انسان با ثبات و طمأنينه نفس، خود يك ملت واحده است كه اگر سيلهاى اخلاق زشت و بى دينى تمام مردم را ببرد، او چون كوهى آهنين در مقابل همه چيز ايستادگى كند و از تنهايى وحشت نكند. انسان باثبات و طمأنينه مى‏تواند تمام وظايف فردى و اجتماعى را انجام دهد و در هيچ مرحله از زندگى مادى و روحانى براى او لغزش و خطايى دست ندهد…دلى كه نورانى به معرفت حق شده باشد مجارى امور را به قدرت او مى‏داند…چنين قلبى اضطراب و شتابزدگى و بى قرارى ندارد.»(16)
نكته پنجم:
آنچه به عنوان صبر و مراتب آن تا بدينجا اشاره شد مربوط است به مقامات متوسطين از اهل سلوك ولى آن صبرى كه مربوط است به عارفان باللّه مختلف بوده و براى آنان درجات ديگرى است.
توضيح آن كه براى سالكان سه مرتبه در نظر گرفته‏اند، مرتبه اول مربوط است به صحو قبل از محو. صبر در اين مرتبه عبارت است از خوددارى نفس از شهوات و تمايلات شيطانى. كه اين مرتبه را اولين مرتبه از مراتب مخالفت با نفس در سير و سلوك گفته‏اند. مقام ديگر كه عبارت است از فنا كه در اين موقف سالك به حق واصل شده و صبر دورى از حق از او مرتفع شده، صبر شامل با خدا بودن است و مرتبه آخر كه صحو بعد از محو و فناست، صبر عبارت است از صبر دورى از حق و تحمّل فراق او.
امام خمينى(ره) در رابطه با صبر عارفان مى‏فرمايند: «از براى صبر درجات ديگرى است كه مربوط به اهل سلوك و كمل و اولياست. چنانچه از آن صبر فى اللّه است و آن ثبات در مجاهده است و ترك مألوفات و مأنوسات بلكه ترك خويشتن است در راه محبوب… و مرتبه ديگر صبر مع اللّه است و آن راجع است به اهل حضور و مشاهده جمال است در وقت خروج از جلباب بشريت و تجرد از ملابس افعال و صفات و… حفظ نفس از تلوّنات و غيبت از مقام انس و شهود و درجه ديگر صبر عن اللّه است و آن از درجات عشاقين و مشتاقين است از اهل شهود و عيان در صورتى كه رجوع به عالم خود كنند و به عالم كثرت و صحو برگردند و اين اشقّ مراتب صبر و مشكلترين مقامات است و به اين مرتبه اشاره فرموده مولاى سالكان و پيشواى كاملان اميرمؤمنان(ع) در دعاى شريف كميل «وهبنى صبرت على عذابك فكيف اصبر على فراقك» و درجه ديگر صبر باللّه است و آن از براى اهل تمكين و استقامت است كه بعد از حال صحو و بقاء باللّه و پس از تخلق به اخلاق اللّه براى آن‏ها رخ دهد و از آن جز كمّل را نصيبى نيست».(17)
نكته ششم:
براى تقويت و كسب صبر راهى جز اجرا و عمل به مراحل سلوك كه مواردى از آنها ذكر شد نمى‏باشد. سالك پس از عزمى قوى و توبه‏اى نصوح و رعايت اركان سلوك بر اثر مداومت بر ذكر و كسب اخلاص صاحب مقام صبر خواهد شد و بر حسب رعايت مراتب به درجات والاى صبر خواهد رسيد.
منزل هفتم: توكل‏
«قال اللّه تعالى:الذين صبروا و على ربّهم يتوكلون»(18) بر طبق نص قرآن در اين آيه منزل توكل پس از منزل صبر است.
صاحب منازل السائرين مى‏فرمايد: توكل واگذار نمودن تمام امور است به صاحب آن و اعتماد نمودن بر وكالت اوست و بعضى گفته‏اند: «التوكل على اللّه انقطاع العبد فى جميع مايأمله من المخلوقين؛(19) يعنى توكل بر خدا، بريدن بنده است تمام آرزوهاى خود را از مخلوق و پيوستن به حق است از آنها» به بيانى ديگر توكل، گام برداشتن در راه رضاى محبوب و نتيجه كار را به او واگذار كردن است.
نكته اول:
سالك براى بدست آوردن صفت توكل، بايد اعتقاد جازم پيدا كند كه هرچه در هستى روى مى‏دهد همه از جانب خدا و به يد قدرت اوست. هيچكس قدرتى به جز قدرت او ندارد و يقين به اين مطلب داشته باشد كه او نسبت به بندگان غايت لطف و مهربانى و عطوفت را دارد و فوق علم او علمى نيست و اوست كه هر كارى را بخواهد انجام مى‏دهد، پس كسى كه اين اعتقادات در او از مرتبه علم به مرتبه شهود رسيده باشد نه تنها التفاتى به غير نمى‏كند بلكه از خود و قدرت و علم خود نيز غافل شده و آنها را نسبت به علم و قدرت پرورگار ذرّه‏اى بيش نمى‏بيند. بنابراين توكّل مرهون است به علم به ربوبيت حق يعنى اعتقاد به اين كه خداوند ربّ و سيد و مولاى همه جهان و جهانيان است و علم به مالكيت حق يعنى اعتقاد به علم و قدرت حقتعالى به همه عالم و چون مردم در معرفت به اين صفات مختلفند، درجات توكّل در افراد متفاوت مى‏باشد.
عامه موحدين حقتعالى را خالق مبادى امور و كليات جواهر و عناصر اشياء مى‏دانند و تصرّف او را محدود مى‏دانند و احاطه ربوبيّت را قائل نيستند اينها به حسب لقلقه لسان گاهى مى‏گويند مقدر امور حق است…ولى صاحب اين مقام نيستند نه علماً و نه ايماناً و نه شهوداً و وجداناً. اين دسته از مردم در امور دنيا به هيچ وجه اعتماد به حق نكنند و جز به اسباب ظاهره و مؤثرات كونيه به چيز ديگر متشبث نشوند و اگر در ضمن گاهى توجهى به حق كنند و از او مقصدى طلبند يا از روى تقليد است يا از روى احتياط… طايفه دوم اشخاصى هستند كه يا با برهان يا با نقل معتقد شدند و تصديق كردند كه حقتعالى مقدّر امور است و مسبّب اسباب و مؤثر در دار وجود و قدرت و تصرّف او محدود به حدى نيست اينها در مقام عقل توكل به حق دارند… از اين جهت خود را متوكّل دانند و دليل بر لزوم توكّل نيز اقامه كنند…يكى آنكه حقتعالى عالِم به احتياج عباد است، يكى آنكه قدرت دارد به رفع احتياجات، يكى آنكه بخل در ذات مقدّسش نيست، يكى آنكه رحمت و شفقت بر بندگان دارد. پس لازم است توكّل كردن بر عالِمِ قادر غير بخيل رحيم بر بندگان…اين طايفه به مرتبه ايمان نرسيده و از اين جهت در امور متزلزلند…طايفه سوم آنان اند كه تصرّف حق را در موجودات به قلوب رسانده و قلوب آنها ايمان آورده به اينكه مقدّرِ امور حقتعالى و سلطان و مالك اشياء اوست و با قلم در الواح دلها اركان توكل را رسانده‏اند اينها صاحب مقام توكّل هستند ولى اين طايفه هم در مراتب ايمان و درجات آن بسيار مختلفند تا به درجه اطمينان و كمال برسد كه آن وقت درجه كامل توكّل، در قلوب آنها ظاهر شود و تعلّق و دلبستگى به اسباب پيدا نكنند.(20)
نكته دوم:
توكّل بر خدا سيره مهم انبياء در همه اوقات و احوال بوده است. خداوند در قرآن پس از بازگو نمودن بعضى از حالات انبياء اشاره به توكّل ايشان بر حق نموده و اين مقام بزرگ را از ميان صفات ديگر اينچنين مى‏ستايد.
حقتعالى از زبان پيغمبر اسلام مى‏فرمايد: «عليه توكّلت و هو ربّ العرش العظيم»(21) و همچنين از لسان ساير انبياء عظام هر يك بر حسب مرتبه شان در علم الهى چنين مى‏فرمايد:
از زبان نوح(ع): «فعلى اللّه توكلت.»(22)
از زبان موسى(ع) به قوم خود: «فعليه توكلوا.»(23)
از زبان هود(ع): «انى توكلت على اللّه ربى و ربّكم.»(24)
از زبان شعيب(ع): «و ما توفيقى الا باللّه عليه توكلت و اليه انيب.»(25)
از زبان يعقوب(ع): «ان الحكم الا للّه عليه توكّلت و عليه فليتوكّل المتوكّلون.»(26)
نكته سوم: بعضى از مواردى كه بر صفت توكّل مترتب بوده و حقتعالى در قرآن به آنها اشاره كرده است را در ذيل يادآور مى‏شويم:
1. خداوند توكّل را يكى از صفات مؤمنان معرفى كرده و متوكّل را مؤمن مى‏نامد. از آن جمله موارد اشاره مى‏فرمايد كه: «و على اللّه فليتوكل المؤمنون.»(27)
2. حقتعالى متوكّل را دوست داشته و به او عشق مى‏ورزد و به عبارت ديگر متوكّل محبوب خداست. «ان اللّه يحب المتوكّلين.»(28)
3. بر طبق نص قرآن شيطان بر كسى كه بر خدا توكّل كرده و به او ايمان دارند هيچ تسلّطى نداشته و در آنها راهى براى نفوذ ندارد. اين به آن خاطر است كه متوكّل به لحاظ آنكه در هر كارى به حقتعالى اميد دارد پس در همه حال به ياد خداست و بر كسى كه دائم الذكر است شيطان راه نفوذى ندارد. «انه ليس له سلطان على الّذين آمنوا و على ربّهم يتوكّلون.»(29)
4. بر طبق فرمايش حق در قرآن (البته كه در گفتار خداوند هيچ كذب و دروغ و خلف وعده‏اى نيست)هر كس در هر كارى بر خدا توكّل كند و امور خود را به حق واگذارد خداوند او را كفايت مى‏كند. «و من يتوكّل على اللّه فهو حسبه ان الله بالغ امره»(30)
نكته چهارم:
حضرت على بن الحسين(ع) فرمود: روزى بيرون شدم تا به ديوارى رسيدم و بر آن تكيه دادم. ناگاه مردى كه دو جامه سفيد بر تن داشت پيدا شد و در رويم نگريست. پس گفت: اى على بن الحسين چه شده است كه تو را اندوهگين مى‏بينم؟ آيا اندوهت براى دنياست كه روزى خدا براى نيكو كار و بد كار آماده است. گفتم: براى دنيا اندوهگين نيستم زيرا آنچه تو مى‏گويى درست است. گفت: پس براى آخرت است؟ كه وعده‏اى درست و سلطانى قاهر نسبت به آن حكم مى‏فرمايد، گفتم: براى آنهم اندوه ندارم زيرا چنان است كه مى‏گويى. گفت: اندوهت پس براى چيست؟ گفتم: از فتنه عبداللّه بن زبير و وضعى كه مردم دارند مى‏ترسم. او خنديد و گفت: اى على بن الحسين آيا ديده‏اى كسى به درگاه خدا دعا كند و مستجاب نشود؟ گفتم: نه. گفت: آيا ديده‏اى كسى بر خدا توكّل كند و خدا كار گزاريش نكند؟ گفتم: نه. گفت: آيا ديده‏اى كسى از خدا چيزى بخواهد و به او ندهد؟ گفتم: نه. پس از نظرم غايب شد.(31)
حسن بن جهم از امام رضا(ع) سؤال كرد: فداى تو شوم حد توكّل چيست؟ فرمود: از احدى غير از خدا نترسى. و پيغمبر فرمود: كسى كه دوست دارد با تقواترين مردم نزد خدا باشد پس توكّل بر خدا كند.(32)
نكته پنجم:مرحوم عارف باللّه ميرزا جواد ملكى تبريزى(ره) مى‏فرمايند:چگونه ممكن است كه آدمى همه خواسته‏هاى خود را تابع خواسته‏هاى حق كند؟ هنگامى كه بنده‏اى عنايت خدا را شناخت و عاقل هم بود هرگز اراده‏اى بر خلاف اراده خدا نمى‏كند زيرا شناخت عنايت الهى حكم مى‏كند كه خدايتعالى چيزى به جز خير و صلاح بنده‏اش نخواهد و شخص عاقل هيچ حركتى را جز در طريق صلاح و اصلاح انجام نمى‏دهد و به چيزى بر خلاف مصلحت راضى نمى‏شود بنابراين ماده و ريشه اراده مخالفت كنده مى‏شود زيرا اراده از علم به صلاح ريشه مى‏گيرد و وقتى فهميد كه در غير آنچه خدايتعالى خواسته است صلاح و مصلحتى وجود ندارد قهراً اراده‏اى هم بر خلاف خواست خدا نخواهد داشت.(33)
منزل هشتم: رضا
برخى از عرفا اين منزل را پس از منزل صبر قرار داده و توكّل را بعد آن قرار داده‏اند ولى بعضى ديگر مثل امام خمينى رضا را بالاتر از توكّل مى‏دانند. شاهد گفتار ما اين كلام امام است كه مى‏فرمايد:
«بدانكه مقام رضا غير از مقام توكّل است بلكه از آن شامختر و عاليتر است زيرا كه متوكّل طالب خير و صلاح خويش است، و حقتعالى را كه فاعل خير داند وكيل كند در تحصيل خير و صلاح، و راضى فانى كرده است اراده خود را در اراده حق و از براى خود اختيارى نكند چنانچه از بعض اهل سلوك پرسيدند: «ما تريد؟ قال: اريد لا اريد» مطلوب اومقام رضا بود.(34)»
رضا ملكه‏اى است كه در قلب متوكّل صبور حاصل مى‏شود و مراد از آن حالتى است در سالك، كه از هرچه به او در دنيا مى‏رسد – به لحاظ آنكه همه را از جانب خدا مى‏بيند – راضى است.
نكته اول:
بر اساس آنچه علماى اخلاق از جمله ملا مهدى نراقى در جامع السعادات(35) فرموده‏اند رضاى خداوند از بنده در گرو رضاى بنده از خداست و يكى از فوايد و ثمرات رضاى بنده از قضاء الهى را عبارت از رضاى خدا از بنده دانسته‏اند خداوند نيز در چهار مورد در قرآن رضاى خود را در كنار رضاى بنده قرار داده است. آنچه از آيات قرآن بر مى‏آيد اين است كه خداوند براى آنانى كه از ايشان راضى است و كسانى كه از خداوند راضى‏اند چند خصلت معرفى مى‏فرمايد. و به عبارت ديگر آنان را صاحب چند مقام معرفى مى‏كند. اين مقامات كاملترين مقامات اهل سلوك و عرفان است.
اول: ايشان را به دليل مراعات تقوا و خشيت الهى خير البريه يعنى بهترين مردم مى‏نامد.
«ان الّذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خير البريّه جزاؤهم عند ربّهم جنّات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابداً رضى اللّه عنهم و رضوا عنه ذلك لمن خشى ربّه.»(36)
دوم: آنان را حزب اللّه معرفى مى‏كند: يعنى كسانى كه شيطان به ايشان راه ندارد. «…رضى اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون.»(37)
سوم: آنان را صاحب فوزعظيم يا رستگارى بزرگ معرفى مى‏نمايد. به عبارت ديگر اين گروه كسانى هستند كه به رستگارى واقعى رسيده‏اند. «رضى اللّه عنهم و رضوا عنه واعدلهم جنات تجرى تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوز العظيم.»(38)
و چهارم اينكه ايشان را از گروه صادقين يعنى كسانى كه قول و فعلشان يكى است و هميشه در راه راست قدم بر مى‏دارند به حساب مى‏آورد. «هذا يوم ينفع الصادقين صدقهم لهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها ابداً رضى اللّه عنهم و رضوا عنه ذلك الفوز العظيم»(39) شاهد اين قول اينكه از امام صادق است كه فرمود: «قال اللّه عزّ و جلّ: عبدى المؤمن لااصرفه فى شى‏ء الا جعلته خيراً له فليرض بقضائى و ليصبر على بلائى و ليشكر نعمائى اكتبه يا محمد من الصديقين عندى.»(40)
حقتعالى مى‏فرمايد: از بنده مؤمنم هيچ چيزى را بر نمى‏گردانم مگر اينكه آنرا خيرى براى او قرار مى‏دهم پس اى محمد(ص) اگر به قضاى من راضى باشد و بر بلاى من صبر كند و نعمتهايم را شاكر باشد او را از صديقين نزد خود مى‏نويسم.
نكته دوم:
مرحوم عارف ميرزا جواد ملكى تبريزى(ره) مى‏فرمايند:
«خدايتعالى فرمود: هر كس به رضاى من عمل كند سه خصلت را ملازم او مى‏گردانم: سپاسى به او شناسايى مى‏كنم كه آميخته با هيچ جهلى نباشد و ذكرى كه آميخته با هيچ فراموشى نباشد و محبتى كه هرگز بر محبت من محبت هيچ آفريده‏اى را مقدّم ندارد. پس از رسيدن به اين مقام اگر براى او معرفتى حاصل شد بر اينكه قدرتش فانى در قدرت خداست و به جز براى خدايتعالى قدرتى نديد نه براى خود و نه براى ديگرى پس اين مقام توكّل است.»(41)
منزل نهم: تسليم‏
غايت مقام رضا وصول به مرتبه تسليم است و تسليم در اينجا عبارت است از اسلام محض و اسلام بر دو مرتبه است.
اول اسلام صغرى كه عبارت از اظهار شهادتين است و دوم اسلام كبرى است كه عبارت از تسليم محض بى چون و چرا در مقابل ذات مقدّس حقتعالى جلّ و علا است. خداوند مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا ادخلوا فى السلم كافّه»(42) اين مرتبه از اسلام كه حقتعالى آن را پس از ايمان به خود قرار داده اسلام اكبر است. و پس از مقام رضا حاصل مى‏شود، به اين معنا كه زمانى بنده تسليم مطلق است كه به تمام افعال و امور حقتعالى راضى شده باشد پس: بهترين امور تسليم در محضر قدس كبرياى حق و اولياى معصومين است.(43)
در تسليم مطلق كه عبارت از فناى فى اللّه است، از انانيت و خوديت سالك ديگر خبرى نيست و در اين حالت اگر ملكه سالك شده باشد، فرد نفس خود و هيچكس را نمى‏بيند.
خداوند در قرآن براى آنانكه تسليم حق گشته و به اسلام اكبر رسيده‏اند هفت خصلت از جانب خود عنوان مى‏كند:
1 و 2. يكى آنكه آنان را محسن و نيكوكار معرفى كرده و ديگر اين كه پاداش آنها را تنها نزد خود ميداند و از عظمت، آن را بيان كرده است. «بلى من اسلم وجهه للّه و هو محسن فله اجره عند ربّه ولاخوف عليهم ولا هم يحزنون.»(44)
3. آنكه حقتعالى سينه‏اش را براى اسلام فراخ كرده، خداوند در مورد چنين كسى مى‏فرمايد: نورى از جانب خدا دارد. اين نور فرد را در همه حال و در همه موارد زندگى يارى مى‏دهد. «افمن شرح اللّه صدره للاسلام فهو على نور من ربّه.»(45)
4. كسانى كه روى خود را تسليم حق نموده‏اند، به نص قرآن به ريسمانى محكم چنگ زده‏اند، ريسمانى كه آنان را از چاه بلا همواره نجات خواهد داد. «و من يسلم وجهه الى اللّه و هو محسن فقد استمسك بالعروة الوثقى.»(46)
5 . حقتعالى ايشان را نجات يافته از احوالات قيامت معرفى مى‏كند كه هيچ حزن و اندوهى ندارند. «و لاتخزنى يوم يبعثون يوم لاينفع مال و لابنون الا من أتى اللّه بقلب سليم.»(47)
6. مسلمين واقعى را، حقتعالى مخبتين يا كسانى معرفى مى‏كند كه دائم به درگاه او رجوع مى‏كنند. آنان كه همواره به ياد خدا هستند. «فالهكم اله واحد فله اسلموا و بشر المخبتين.»(48)
7. و آخر اينكه آنان را هدايت يافته از جانب خود معرفى مى‏كند. «فمن يرداللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام.»(49)
منزل دهم: فنا
عرفا مى‏گويند: مراحل سلوك الى اللّه شامل سه مرتبه كلى و چهار سفر است، مرتبه اول: صحو قبل المحو. مرتبه دوم: محو و مرتبه سوم: صحو بعد المحو.
سفر اول: سير من الخلق الى الحق، يا سفر از خلق و عالم ظلمت به عالم حق و نور است، ابتداى اين سفر توجه سالك مادام به خود است در عين اينكه توجه او به خداست تا بتواند سلوك را كامل و تمام انجام دهد. در پايان سفر اول سالك به فناى افعال و در انتهاى سير دوم به فناى صفات و ذات ميرسد. نهايت اين دو سفر كه عبارت از فناى فى اللّه است، سالك هيچ عمل و فعلى را از خود نمى‏بيند و براى خود نمى‏خواهد بلكه همه را از خدا ديده و براى خود هيچ استقلالى قائل نيست. او در اين حال همچون قطره‏اى است كه به دريا متصل شده و به جايگاه اصلى خود بازگشته است. از ابتداى سفر سوم تا انتهاى سفر چهارم كه عبارت است از صحو بعد المحو، در اين مرتبه كه كاملترين مراتب سلوك است توجه سالك هم به وحدت است، هم به كثرت، هم خلق را مى‏بيند و هم خالق را. اين مقام كه از آن به عنوان مقام جمعى الهى ياد مى‏شود نه خلق حجاب حق است نه حق حجاب خلق. و اين درجه براى انسان كامل است كه آن را از خداوند در هر نماز مى‏خواهيم: «اهدنا الصراط المستقيم، صراط الذين انعمت عليهم» پس:
«مادامى كه عبد در كسوه عبوديت است، نماز و جميع اعمال آن از عبد است و چون فانى در حق شد جميع اعمال او از حق است و خود را تصرّفى در آنها نيست و چون به صحو بعد المحو و بقاء بعد الفناء نائل شد عبادت از حق است در مرآت عبد و اين اشتراك نيست بلكه امر بين الامرين است».(50)
خلاصه كلام آنكه:
«سالك تا رفع حجب سبعه را نكند وصول به باب اللّه براى او رخ ندهد و فتح ابواب دخول در محضر براى او نشود و به واسطه رفع حجب، كشف سبحات جمال و جلال بر او شود.»(51)
در پايان كلامى از امام خمينى(ره):
«اى پسر عزيزم احمد – سلمك اللّه تعالى – در اين اوراق نظر كن…بدانكه هيچ موجودى از موجودات از غيب و عوالم جبروت و بالاتر و پائين‏تر چيزى ندارد و قدرتى و علمى و فضيلتى را دارا نيست و هرچه است از اوست كه از ازل تا ابد زمام امور را بدست دارد و احد و صمد است. از اين مخلوقان ميان تهى پوچ و هيچ، باكى نداشته باش و چشم اميدى هرگز به آنها نبند كه چشم داشتن به غير او شرك است و باك از غير او – جلّ و علا كفر، پسرم تا نعمت جوانى را از دست ندادى فكر اصلاح خود باش كه در پيرى همه چيز را از دست مى‏دهى».(52)
پى‏نوشت‏ها:
1. طوسى، خواجه نصير الدين، اوصاف الاشراف، فرهنگ و ارشاد اسلامى، فصل 5، باب 3، ص 59.
2. سوره علق، آيات 6 و 7.
3. نراقى، ملا احمد، معراج السعادة، ص 817.
4. سوره منافقون، آيه 9.
5. سوره بقره، آيات 155 و 156 و 157.
6. سوره بقره،آيه 153.
7. سوره آل عمران،آيه 146.
8. سوره هود،آيه 11.
9. سوره رعد، آيه 24.
10. سوره مؤمنون، آيه 111.
11. سوره فرقان، آيه 75.
12. سوره قصص،آيه 54.
13. سوره لقمان،آيه 17.
14. سوره زمر، آيه 100.
15. سوره ص، آيه 41.
16. امام خمينى شرح حديث جنود عقل و جهل، دفتر نشر آثار امام 1380، ص 359 تا 363.
17. امام خمينى، شرح چهل حديث، دفتر نشر امام، 1380. ص 267 و 268.
18. سوره نحل، آيه 42.
19. چهل حديث، ص 214.
20. همان، ص 215 و 216.
21. سوره توبه، آيه 129.
22. سوره يونس، آيه 71.
23. سوره يس، آيه 74.
24. سوره هود، آيه 56.
25. همان، آيه 88.
26. سوره يوسف، آيه 67.
27. سوره آل عمران، آيه 122.
28. همان، آيه 159.
29. سوره نحل، آيه 99.
30. سوره طلاق،آيه 3.
31. كلينى، اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، انتشارات اسلاميه، ج 2، باب توكل.
32. نيشابورى، فتال، روضةالواعظين، انتشارات فيض كاشانى، چاپ دهم، ص 215.
33. تبريزى، ميرزا جواد آقا ملكى، رساله لقاء اللّه، انتشارات فيض كاشانى، چاپ دهم، ص 215.
34. چهل حديث، ص 217.
35. نراقى، ملا مهدى، جامع السعادات، دارالنعمان للطباعه و النشر، ج 3، ص 165.
36. سوره بيّنه،آيات 6 و 7.
37. سوره مجادله،آيه 22.
38. سوره توبه،آيه 100.
39. سوره مائده، آيه 119.
40. جامع السعادات، ج 3، ص 164.
41. رساله لقاء اللّه، ص 215.
42. سوره بقره، آيه 208.
43. چهل حديث، ص 439.
44. سوره بقره، آيه 112.
45. سوره زمر، آيه 22.
46. سوره لقمان، آيه 21.
47. سوره شعرا، آيات 87 و 88 و 89.
48. سوره حج، آيه 34.
49. سوره انعام، آيه 125.
50. امام خمينى، سرالصلاة، دفتر نشر آثار امام، چاپ ششم، ص 83.
51. همان، ص 116.
52. صحيفه امام، ج 20، ص 437.
53. صحيفه امام، ج 20، ص 437.

/

سخنان معصومان امام مهدى عج

سخنان معصومين‏
امام مهدى عجل اللّه فرجه
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«لو لم يبق من الدّنيا الّا يوم واحدٌ، لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يبعث رجلاً من ولدى اسمه كاسمى.» (من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 177)
از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند، خداوند آن روز را طولانى كند تا اين كه يكى از فرزندان من ظهور كند كه هم نام است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«المهدى من عترتى من ولد فاطمه.» (سنن ابن ماجه، ح 4278)
مهدى از خاندان من و از فرزندان فاطمه(س) است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«…سيخرج من صلب هذا فتىً يملأ الارض قسطاً و عدلاً….».
(سيوطى، العرف الوردى فى اخبار المهدى، ص 219)
عبداللّه بن عمر نقل مى‏كند كه روزى رسولخدا(ص) دست على(عليه السلام) را گرفته فرمود: از نسل اين، جوانى ظهور خواهد كرد كه زمين را پر از عدل و داد مى‏كند…
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«يحلّ بامّتى فى آخرالزمان بلاء شديدٌ من سلطانهم لم يسمع بلاءٌ اشدّ منه حتّى لايجد الرجل ملجأ فيبعث اللّه رجلاً من عترتى اهل بيتى….» (الصواعق المحرقه، ج 2، ص 473)
بر امت من بلايى سخت از جانب حاكمانشان متوجه خواهد شد كه سخت‏تر از آن شنيده نشده باشد تا بدانجا كه پناهگاهى براى انسان يافت نشود، پس در اين هنگام يكى از خاندان من ظهور خواهد كرد.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«تعيش امّتى فى زمانه عيشاً لم تعشه قبل ذلك فى زمان قطّ.» (التشريف بالمتن، ص 322)
امّت من در زمان مهدى(ع) به گونه‏اى زندگى خواهند كرد كه ما قبل آن در هيچ زمانى به آن صورت زندگى نكرده باشند.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«علامة المهدى ان يكون شديداً على العمّال، جواداً بالمال، رحيماً بالمساكين .» (موسوعة احاديث الامام المهدى، ج 1، ص 246)
نشانه حضرت مهدى(ع) آن است كه نسبت به كارگزاران سخت گير، نسبت به مال بخشنده و نسبت به بينوايان مهربان است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«لاتذهب الدنيا حتّى يقوم بامر امّتى رجل من ولد الحسين، يملأها عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً.» (بحارالانوار، ج 51، ص 66)
دنيا به آخر نمى‏رسد تا آن كه مردى از فرزندان حسين(ع) امر امّت مرا به دست مى‏گيرد و جهان را پر از عدل و داد مى‏كند، آن گونه كه پر از ستم و جور شده باشد.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«منّا مهدىّ هذه الامّه، له هيبة موسى و بهاء عيسى، و حكم داود و صبر ايّوب.» (بحارالانوار، ج 32، ص 303)
مهدى اين امت از ماست كه هيبت موسى و شكوه و درخشندگى عيسى و حكم داود و شكيبايى ايوب را دارا مى‏باشد.
امام على عليه السلام:
«لايثبت على امامته الّا من قوى يقينه و صحّت معرفته.»
(منتخب الاثر، ص 251)
بر اعتقاد به امامت او (مهدى (ع)) ثابت نمى‏ماند مگر آن كه يقينش قوى و شناختش درست باشد.
امام سجاد عليه السلام:
«من ثبت على ولايتنا فى غيبة قائمنا اعطاه اللّه اجر الف شهيدٍ مثل شهداء بدر و احد.» (بحارالانوار، ج 52، ص 152)
كسى كه در دوران قائم ما بر ولايت ما ثابت بماند، خداوند پاداش هزار شهيد همچون شهداى بدر و احد به او عطا مى‏كند.
امام باقر عليه السلام:
«اذا ظهر القائم يسوّى بين النّاس حتى لاترى محتاجاً الى الزكاة.» (بحارالانوار، ج 52، ص 390)
در زمان ظهور، حضرت مهدى(ع) به طورى بين مردم مساوات و عدالت برقرار مى‏كند كه هيچ محتاج به زكاتى را نمى‏بينى.

/

دانستنيهايى از قرآن روز شادمانى مومنين

روز شادمانى مؤمنين‏
“و يومئذ يفرح المؤمنون بنصر اللّه، ينصر من يشاء و هو العزيز الرّحيم * وعد اللّه لايخلف اللّه وعده، ولكنّ اكثر الناس لايعلمون” (سوره روم،آيه 4 و 5)
آن روز است كه مؤمنين از يارى خدا شادمان مى‏شوند، و همانا خداوند هر كه را بخواهد يارى مى‏دهد و او است نيرومند و مهربان * اين وعده الهى است كه هرگز وعده‏اش را تخلف نمى‏كند ولى بسيارى از مردم نمى‏دانند.
خداوند در جاى جاى قرآن وعده داده است كه اگر در راه من پيكار و تلاش كنيد. بى گمان من شما را پيروز و رستگار خواهم كرد، اين وعده تخلّف‏ناپذير الهى است كه هر كه دين او را يارى كند خداوند نيز او را يارى مى‏كند. آنچه از ابزار كار لازم است در درجه اول خلوص و قصد قربت مى‏باشد. انسان بايد براى خدا و در راه خدا قيام كند، اگر چنين قيامى داشت، خداوند او را پيروز مى‏گرداند.
در انقلاب اسلامى ايران، اگر اين خلوص و قصد قربت وجود نداشت و اگر واقعاً مردم براى خدا قيام نكرده بودند، هرگز انقلاب پيروز نمى‏شد. اين معنى را امام امت قدس سرّه مكرر بيان مى‏كردند رمز پيروزى ما، اتّكال بر خداى قهار بود كه دشمنان را با آن همه سلاح و نيرو، مقهور و مغلوب ما قرار داد و ما را بر آنان چيره ساخت و حق را نمايان كرد و باطل را، از ميان برداشت «و قل جاء الحق و زهق الباطل، انّ الباطل كان زهوقاً».
آن روز روز موعود بود كه خداوند دعاهاى مضطرّين را به اجابت رساند و چون مردم براى احقاق حق و اعلاء كلمة اللّه قيام كرده بودند و خواهان نظام اسلامى بودند، خداوند، آنان را يارى كرد با امدادهاى غيبى پى در پى، پيروزى را براى آنان محقق ساخت «امّن يجيب المضطرّ اذا دعاه و يكشف السّوء».
در تاريخ معاصر ما، اين روز استثنايى بود كه هرگز فراموش نمى‏شود، روز 22 بهمن كه نيروهاى كفر و ظلمت با تمام قدرت مادّى در برابر نيروهاى بى سلاح و ملّت كه تنها به سلاح «اللّه اكبر» مسلّح بودند، صف آرائى كردند و اگر به حسابهاى مادى مى‏خواستيم بنگريم، پيروزى محال بود ولى خداوند همين ياران دينش را، كه هيچ سلاحى جز ايمان به او نداشتند، چنان يارى كرد و بر دشمنان غلبه داد كه جهانيان انگشت حيرت به دهان گرفتند و تمام معادلات سياسى بين المللى بهم ريخت.
يك روز ديگرى نيز در پيش داريم كه بيشترين شادمانى و خرسندى را براى مؤمنان دارد، آن روز كه قائم آل محمّد قيام كند و از دشمنان و ستمگران، به نفع مظلومان و مستضعفان انتقام بگيرد و دين خدا را در گستره گيتى حاكم گرداند «و يكون الدّين كلّه للّه» آن روز موعود است كه مؤمنين جهان به يارى رساندن خدا و به نصرت الهى، مسرور و شادمان مى‏گردند و اصلاً اندازه سرور و خوشحاليشان در قالب الفاظ نمى‏گنجد.
امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد:
«يأتى على فترة من الأئمه، كما أنّ محمداً صلى اللّه عليه و آله بعث على فترة من الرسل. عند ذلك يفرح المؤمنون بنصر اللّه» همچنانكه حضرت محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم پس از مدتى طولانى از نيامدن پيامبران در ميان مردم، مبعوث شد، حضرت مهدى عليه السلام نيز پس از مدتى طولانى از وجود امامان در ميان بشر، ظهور مى‏كند، آن روز است كه مؤمنين به نصرت الهى شادمان مى‏شوند.
آرى! پس از سالها كه از حكومت امامان معصوم عليهم السلام گذشته است و مردم از روش حكومتى پيشوايانشان چيزى جز مطلوب كتابها نمى‏دانند، در اين هنگام كه غيبتى طولانى بر امامشان گذشته است و حسرت انتظار قدومش را دارند و براى آمدنش لحظه شمارى مى‏كنند و فشار و شكنجه شديد مخالفان دين، آنان را سخت نگران و مضطرب ساخته است، ناگهان آفتاب تابان آسمان محمّدى، مهدى موعود عجّل اللّه فرجه ظهور خواهد كرد و با ظهورش چنانكه دشمنان و كفار و ظالمان بسيار نگران و خشمگين مى‏شوند، مؤمنين بسيار خرسند و اميدوار مى‏گردند و اين وعده الهى قطعى و تخلف‏ناپذير است.
به اميد فرا رسيدن آن روز زيبا و خجسته، همچنان در انتظار رؤيت خورشيديم.

/

نگاهى به رويدادها

نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام‏
مراجع و مردم عراق توافقنامه امنيتى با آمريكا را بدتر از اشغال است.
خشم مسلمانان تركيه عليه ممنوعيت مجدد حجاب برانگيخته شد. (19/3/87)
اسرائيل كرانه باخترى و نوارغزه را منطقه بسته اعلام كرد.
همكارى قطر با آمريكا در اشغال عراق پس از 5 سال فاش شد. (20/3/87)
نخست وزير و پارلمان تركيه به ممنوعيت حجاب در دانشگاه‏ها اعتراض كردند.
در پى اعتراض گسترده مردم و مراجع، واشنگتن برخى از بندهاى توافقنامه امنيتى با عراق را تغيير داد.
از سوى سرويس‏هاى امنيتى فرانسه، آمار تلفات واقعى صهيونيست‏ها در جنگ 33 روزه فاش شد. (22/3/87)
270 نماينده مجلس عراق در نامه‏اى به كنگره آمريكا با توافقنامه امنيتى مخالفت كردند.
40 پاكستانى در حمله هوايى و موشكى آمريكا به مرزهاى افغانستان كشته شدند. (23/3/87)
دانشجويان محجبه تركيه: امام خمينى را دوست داريم. (26/3/87)
دستورالعمل اولمرت به كابينه رژيم صهيونيستى: حرف زدن درباره ايران ممنوع، دردسر درست نكنيد.
كنگره آمريكا، عراق را براى شناسايى اسرائيل تحت فشار قرار داد. (27/3/87)
لائيك‏هاى تركيه: طرفداران حزب اسلامگراى اردوغان (خمينى گرا) هستند.
در پى نااميدى از امضاى توافقنامه امنيتى واشنگتن – بغداد، آمريكا قتل عام مردم عراق را از سر گرفت. (30/3/87)
لائيك‏هاى تركيه زنان محجبه را از حق رأى محروم كردند. (1/4/87)
مردم عراق: نمى‏گذاريم كشورمان مستعمره آمريكا شود.
طرح كودتاى خزنده لائيك‏ها عليه اسلامگرايان تركيه لو رفت. (2/4/87)
در پى كشف كودتاى خزنده ژنرال‏ها، اعتراض مردم تركيه به توطئه لائيك‏ها عليه اسلامگرايان صورت گرفت.
حزب اللّه: فتنه انگيزى در لبنان نتيجه كمك‏هاى مالى عربستان است.
هوشيار زيبارى وزير خارجه عراق: با وجود مخالفت‏ها،؟ توافقنامه امنيتى با آمريكا قبل از پايان ماه جارى ميلادى امضا خواهد شد. (3/4/87)
تلاش عربستان براى تحريك اهل سنت عليه حزب اللّه فاش شد. (6/4/87)
جناح‏هاى سياسى لبنان براى توزيع پست‏هاى وزارتى به توافق رسيدند. (8/4/87)
مردم پاكستان به اعطاى لقب شواليه به سلمان رشدى مرتد اعتراض كردند. (9/4/87)
هاآرتص با اشاره به آزادى اسيران لبنانى: سيد حسن نصر اللّه راست مى‏گفت، اسرائيل از خانه عنكبوت سست‏تر است. (12/4/87)
اخبار داخلى
رهبر انقلاب در نوزدهمين سالگرد رحلت امام خمينى (ره): ملت اجازه نمى‏دهد ابعاد ضد سلطه خط امام حذف شود. (19/3/87)
توافقنامه امنيتى با آمريكا محور مذاكرات مالكى در تهران بود.
حجت الاسلام كروبى: انتخابات بدون نظارت شوراى نگهبان معنى ندارد. (20/3/87)
رهبر معظم انقلاب در ديدار نخست وزير عراق: خواب آمريكا براى عراق هرگز تعبير نخواهد شد.
آيت اللّه شاهرودى و لاريجانى تصميم بر تشكيل كميته‏هاى مشترك مجلس و قوه قضائيه گرفتند.
رئيس اتحاديه بازرگانان و توزيع كنندگان چاى: چاى براى عرضه نامحدود آماده است، مردم جنس بنجل نخرند.
دولت براى خروج دارايى‏هاى ايران از بانك‏هاى اروپايى اقدام به موقع كرد.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: بقيع بزودى احياء خواهد شد. (21/3/87)
رهبر معظم انقلاب در نخستين ديدار نمايندگان مجلس هشتم: نمايندگان بايد مردمى باشند و مردمى بمانند.
رهبر معظم انقلاب: نمايندگان مجلس، استقلال در تصميم‏گيرى‏ها را حفظ كنند. (22/3/87)
به دليل استفاده از عنوان جعلى خليج عربى، قطر رسماً از ايران عذرخواهى كرد.
رئيس جمهور در چهارمحال بختيارى: گرانى‏هاى اخير بازى نامردانه دشمنان است.
ملك عبداللّه در ديدار با رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام قبل از ترك عربستان: سياست‏هاى آمريكا در منطقه به ويژه عليه ايران، اشتباه و برخلاف عرف ديپلماسى است.
لاريجانى رئيس مجلس: نبايد به حرف جوجه تيغى‏هاى سياسى مثل بوش گوش داد. (23/3/87)
اصناف با طرح وزارت نيرو براى كاهش ساعت كار مخالفت كردند.
ايران خودرو و سايپا به بخش خصوصى واگذار مى‏شوند.
سفر آيت اللّه هاشمى رفسنجانى به عربستان و بازديد از منطقه فدك، مقدمه‏اى‏
براى احياء فدك، اين عكس صحنه‏اى از منطقه مركزى فدك را با نخلستان‏هاى آن نشان مى‏دهد. تصويرى كه در جريان سفر آيت اللّه هاشمى رفنسجانى به فدك در تاريخ 20 خرداد ماه 87 برداشته شد. (25/3/87)
پس از باز شدن معلوم شد، بسته پيشنهادى 1 + 5 باز هم خالى است.
سخنگوى دولت: بسته «1 + 5» با رويكرد تعليق ارائه شده است. (26/3/87)
لاريجانى: كشورهاى 1 + 5 وقت گذرانى نكنند.
رئيس جمهور در جمع 6 هزار كشاورز، بودجه بخش كشاورزى كمتر از آن است كه بايد باشد. (27/3/87)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور كومور تأكيد كردند: كرسى دائم در شوراى امنيت حق كشورهاى اسلامى است.
احمد عزيزى پس از 150 روز به هوش آمد.
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور كومور: راه قدرتمند شدن دنياى اسلام اتحاد و همكارى است. (28/3/87)
بيست و نهمين اجلاس شوراى وزيران صندوق اوپك در اصفهان با سخنرانى رئيس جمهور گشايش يافت. (29/3/87)
حزب اعتماد ملى: در انتخابات رياست جمهورى مستقل شركت مى‏كنيم.
البرادعى با توصيه به 1 + 5: تحريم ايران بى فايده است، دنبال تعليق هم نباشيد. (30/3/87)
احمدى نژاد در اجلاس سراسرى جامعه مدرسين حوزه علميه قم: پيوند نظام اسلامى با روحانيت جدايى‏ناپذير است.
امام جمعه موقت تهران: دستگاه قضايى پرونده اتهام عليه مسؤولان را با حساسيت و دقت دنبال كنند.
با هدف واگذارى امور به مردم، سياست‏هاى كلى نظام ادارى به زودى ابلاغ مى‏شود. (1/4/87)
رئيس جمهور: اصل 44 را سياسى نكنيم.
الهام: ظرف 6 ماه آينده خانه خالى وجود نخواهد داشت. (2/4/87)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: اجراى اصل 44 كند و نامنظم پيش مى‏رود.
دبير شوراى عالى امنيت ملى در پاسخ به پيشنهاد سولانا: ايران آماده مذاكره بدون تعليق است. (3/4/87)
البرادعى: به ايران حمله كنيد بمب اتمى مى‏سازد.
حداد عادل رئيس كميسيون فرهنگى مجلس هشتم شد.
در پى توصيه اكيد رهبر انقلاب، نشست دولت و مجلس، عزم جدى براى مهار گرانى صورت گرفت. (4/4/87)
رهبر انقلاب: همه مراقب گفتارها و نوشتارهاى خود باشند. اتحاد، رمز همه پيشرفت‏ها و پيروزى هاست.
رئيس قوه قضائيه: كارنامه سياسى بسيارى از افرادى كه شعار مبارزه با مفاسد مى‏دهند سالم نيست. (5/4/87)
رهبر انقلاب با تأكيد به فرمان 8 ماده‏اى 7 سال پيش: مبارزه با مفاسد اقتصادى تاريخ ندارد.
استفاده از “ايران كد” براى همه كالاها الزامى شد.
لاريجانى: غرب بايد هشدارهاى البرادعى را جدى بگيرد. (6/4/87)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در خطبه‏هاى نماز جمعه تهران:غرب كوچكتر از آن است كه ايران را تنبيه كند. (8/4/87)
8 عضو كابينه، مسؤول كنترل قيمت‏ها شدند. (9/4/87)
در پى تهديدات اسرائيل عليه ايران، وزير دفاع: توان نظامى اسرائيل همان جنگ 33 روزه است. (10/4/87)
جزئيات مأموريت جاسوس موساد در ايران فاش شد.
جاسوس اسرائيل در ايران محكوم به اعدام شد.
ريزش ساختمان 7 طبقه در تهران جان 20 نفر را گرفت. (11/4/87)
مجلس 4500 ميليارد تومان براى كالاهاى اساسى و مقابله با خشكسالى را به پيشنهاد دولت تصويب كرد.
رئيس جمهور هزينه‏هاى اضافى در ساخت مسكن را حذف كرد.
سيمان سرانجام از سبد حمايتى دولت خارج شد. (12/4/87)
اخبار خارجى
براى مقابله با سلطه آمريكا در ناتو، ارتش مشترك اروپا تشكيل مى‏شود.
افزايش قيمت سوخت، حمل و نقل زمينى و دريايى اروپا را مختل كرد. (19/3/87)
سفارت آمريكا در بوليوى به محاصره معترضان درآمد.
اعتراض‏هاى مردمى عليه آمريكا دولت كره جنوبى را مجبور به استعفا كرد. (20/3/87)
همزمان با ورود بوش به رم، تظاهرات گسترده ضد آمريكايى صورت گرفت. (23/3/87)
نورى مالكى: توافقنامه امنيتى با آمريكا به بن بست رسيد. (25/3/87)
نواز شريف: مشرف بايد اعدام شود. (26/3/87)
آمريكا 90 كلاهك هسته‏اى در خاك تركيه مستقر كرده است. (27/3/87)
با تحريك آمريكا، كرزاى پاكستان را به حمله نظامى تهديد كرد. (28/3/87)
با رد درخواست اخير سران آمريكا و انگليس، اتحاديه اروپا:تحريم جديد عليه ايران در كار نيست.
شمار كشته‏هاى آمريكا در عراق از 4100 نفر گذشت. (29/3/87)
روسيه: اتهامات غرب عليه ايران فاقد سند است. (1/4/87)
جاسوسى از شهروندان در آمريكا آزاد شد. (2/4/87)
پايگاه خبرى «كامن دريمز» دستور شكنجه زندانيان را شخص بوش صادر مى‏كند. (4/4/87)
ترور نافرجام ساركوزى در اسرائيل رخ داد. (6/4/87)
در پى توافق واشنگتن – پيونگ يانگ، كره شمالى تأسيسات هسته‏اى خود را منفجر كرد.
وزير خارجه آمريكا: هنوز راضى نيستيم، كره شمالى بايد همه سلاح‏هاى هسته‏اى خود را نابود كند. (9/4/87)

/

امام موسى كاظم عليه السلام ؛ درخت سبز ولايت

امام موسى كاظم(ع)، درخت سبز ولايت‏
به مناسبت سالروز شهادت امام موسى كاظم عليه السلام‏
دوره حيات امام موسى بن جعفر عليه السلام عصر سياهى و تباهى بود و به سبب اوج گرفتن حاكميت عباسيان، جامعه اسلامى به شدت از معيارهاى الهى تهى شده بود. امام در عصرى مى‏زيست كه خلفا و فرمانروايانى كه بايد الگوى تقوا باشند و در راه دين و تعالى جامعه دينى بكوشند، در فساد «هزار و يك شب» بغداد غرق شده و به بزرگترين عامل سياهى و تباهى جامعه تبديل شده بودند.
در اين عصر كه به عصر هارونى معروف است. همه تبهكاريها به نام دين انجام مى‏گرفت و خليفه در ظاهر مدعى حمايت از دين و رهبرى جامعه دينى بود ولى رفتار او و اطرافيانش نه تنها هيچ تناسبى با معيارهاى دينى نداشت بلكه دقيقاً با دستورات و ارزشهاى دين در تضاد بود. گرچه رفتار هارون و اطرافيانش مغاير با اصول تعاليم دين بود ولى او توانست بخش بزرگى از جامعه را بفريبد و خود را جانشين رسول خدا معرفى نمايد. گروهى نيز با تهديد و تطميع تسليم شده بودند و مخالفتى نمى‏كردند. در اين اوضاع و احوال. فقط كسانى كه در روشنايى نور ولايت امام كاظم عليه السلام قرار داشتند، توانسته بودند در راه مستقيم دين گام بردارند و از هر نوع انحرافى مصون بمانند.
با همه تبليغاتى كه هارونيان داشتند تا خود را جانشين رسول خدا و ادامه دهنده راه آن بزرگوار معرفى كنند. افراد بصير جامعه دو جريان كاملاً متمايز در برابر خويش مشاهده مى‏كردند. نخست جريانى كه به ظاهر قدرت را در دست داشت و عامل سياهى و تباهى بود. و جريان دوم كه رهبرى آن با امام كاظم(ع) بود و با استمرار خط راستين ولايت، بر قلبهاى مردم آگاه حكومت مى‏كرد و هر روز حوزه نفوذش بيشتر مى‏شد زيرا فروغ فروزان ولايت هر روز عرصه‏هاى بيشترى از جامعه را روشن مى‏كرد.
مردم جامعه آن روزگار بدان جهت دل به امام كاظم مى‏سپردند و به خط و لايت تمايل نشان مى‏دادند كه در هر زمينه با دو رفتار كاملاً متضاد رو به رو مى‏شدند. مردم از يك سو داستان فساد هزار و يك شب هارون و اطرافيانش را مى‏شنيدند و شبهاى لبريز از معصيت و عيش و طرب كاخهاى بغداد را مشاهده مى‏كردند و از سوى دگر از ناله‏ها و مناجات شبانه امام كاظم(ع) آگاه مى‏شدند و مى‏شنيدند كه آن امام بزرگ عبادت و راز و نياز شبانه با محبوب را آن قدر استمرار مى‏دهند كه آن را به فريضه صبحگاهى متصل مى‏كنند و بعد از آن نيز تا طلوع آفتاب به عبادت و نيايش ادامه مى‏دهند. آرى، مردم از يك سو در دل تاريك شب صداى خنياگران و دختركان غزلخوان را كه ساز مطربان و نعره دلقكان آن را همراهى مى‏كرد، از كاخهاى هارونى بغداد مى‏شنيدند و از سوى دگر از شكوه خلوت امام كاظم(ع) در زنان آگاه مى‏شدند و يا اينكه از اين و آن مى‏شنيدند كه امام كاظم(ع) شبها دنياى ديگرى دارند و اگر در زندان باشند، آنجا را به مناى مناجات تبديل مى‏كنند و اگر خارج از زندان به سر مى‏برند. در دل تاريك شب سكوت مسجد و منزل را مى‏شكنند و با زاريهاى خويش همه را به مبدأ هستى و حقيقت و معنويت متوجه مى‏كنند.
تضاد رفتار الهى امام كاظم(ع) با رفتار شيطانى هارونيان در همه زمينه‏ها آشكار بود و با آنكه آنها مى‏خواستند با پرده نفاق و تزوير روى اعمال شيطانى خويش را بپوشانند و ماهيت رفتار خويش را پنهان كنند ولى نور وجود امام كاظم چنان تابان و پرفروغ بود كه اجازه استتار به آنها نمى‏داد و زشتى رفتار هارونيان با تمام ظاهر آرايى در برابر رفتار الهى امام رنگ مى‏باخت و چيزى جز رسوايى به بار نمى‏آورد. به عنوان مثال، هارونيان نيز براى فريب مسلمانان در سال، حج مى‏گذاردند ولى حج آنها نيز چيزى كمتر از شبهاى معصيت آلود آنها در كاخهاى بغداد نداشت آنها حج را به يك سفر تفريحى و لبريز از عيش و نوش تبديل مى‏كردند و با اموالى كه از مسلمانان گرفته بودند، كاروان تجمّل و تبذير به راه مى‏انداختند.
تجمّل و تبذير در كاروان حج هارونيان چنان افراطآميز بود كه حتى دستور مى‏دادند كه از نقاط سردسير جهان اسلام با هزار مشقت براى مصرف آنها برف به مكه ببرند تا چند روزى كه حج مى‏گذارند از آن استفاده كنند.
در برابر چنين رفتار هارونيان، مردم امام كاظم(ع) را نيز مشاهده مى‏كردند كه هر بار به قصد برگزارى حج از مدينه به سوى مكه حركت مى‏كرد. تمام يا بخش بزرگى از راه بين مكّه و مدينه را در آن هواى گرم پياده طى مى‏كرد و اين پياده روى در هر سفر بيش از بيست شبانه روز بود.
مردم روزگار امام در زمينه نوع نگرش به دنيا و تعينات و اموال دنيايى تباين آشكار و حيرت انگيزى بين هارونيان مدعى جانشين رسول خدا و امام كاظم عليه السلام مى‏ديدند. مردم مى‏ديدند كه هارونيان با فشار و آزار از مردمى كه در قلمرو آنها زندگى مى‏كنند به قدرى مال و ثروت گرفته‏اند كه به قول خود هارونيان اگر تا ده الى پانزده سال هيچ خراجى و مالياتى از مردم نگيرند، مى‏توانند دستگاه عريض و طويل خلافت را به نحو شايسته اداره كنند و لشكر و سپاه خويش را از نظر آذوقه و ساير نيازمنديها، در بهترين شرايط نگه دارند.مسلمانان مشاهده مى‏كردند كه ولع ثروت اندوزى در ميان هارونيان به قدى است كه عايدات سالانه زنان آنها بيش از هزينه و مخارج لشكرها و سازمانهاى ادارى خلافت است و حتى غلامان و كنيزكان در طلا و ثروت غوطه ور شده‏اند.
در همين حال مردم امام موسى بن جعفر عليه السلام را مى‏ديدند كه نه تنها هيچ درهم و دينارى براى خود نمى‏اندوزد و همه آنچه را كه به دست مى‏آورد در راه خدا به نيازمندان مى‏بخشد،
بلكه ديگران را نيز ترغيب مى‏كند كه براى رسيدن به مقام كمال انسانى از بخشش به بينوايان دريغ نكنند و تحت لطف و حمايت حضرت احديت با خوشرويى به نيازمندان يارى كنند.
به هر حال، مردم در همه زمينه‏ها شاهد تضاد آشكار بين خط روشن ولايت و امامت از يك سو و خط نفاق و ضلالت از سوى ديگر بودند. به ويژه آنكه امام تضادها و تفاوتهاى حق و باطل را با مهارت براى مسلمانان تعليم مى‏فرمودند تا زمينه ذهنى و معرفتى براى درك بهتر آنها از تضاد خط ولايت و خط ضلالت فراهم آورند و آنها را به سوى سعادت و هدايت متوجه كنند.
مردم نيز هر روز كه مى‏گذشت با گوهر وجود مقدّس امام بيشتر آشنا مى‏شدند و پيوسته در صدد بودند كه از عطر ولايت بهتر و بيشتر بهره‏مند شوند و جانهاى خويش را در معرض نسيم معنويت امام قرار دهند.
سالروز شهادت امام كاظم عليه السلام را به همه پيروان راهش تسليت مى‏گوييم.

/

پاسدار بزرگ حريم دين

پاسدار بزرگ حريم دين‏
سوم شعبان سالروز ولادت امامى است كه عشق و جهاد با حماسه او معنا پيدا كرده و شجاعت و غيرت با قيام او تبيين شد.
گرچه اوج حماسه امام حسين عليه السلام در روز عاشورا تجلّى يافت ولى مبارزات ستم ستيزانه آن امام بزرگ منحصر به دوره قيام عليه ستم يزيد نيست و در زمان پدر يزيد(معاويه) نيز غيرت الهى امام حسين عليه السلام ايشان را آرام نگذاشت. به عبارت ديگر، همه دوره زندگى امام حسين حماسه و غيرت است، ولى اين حماسه و غيرت در محرم سال 61 هجرى همچون آتشفشان فوران كرد و بنياد ستم را از بيخ برانداخت.
امام حسين عليه السلام نه تنها براى شيعيان مظهر غيرت و شجاعت است، بلكه همه جهانيان او را به آزادگى و ستم ستيزى مى‏ستايند. امام حسين عليه السلام ميراث خدايى خيرالمرسلين است زيرا او از ثقلين است و ثقلين دو ميراث بزرگ رحمت عالميان حضرت محمد مصطفى(ص) مى‏باشد.
امام حسين عليه السلام، گل رخسار پيكر دين است، زيرا او ريحانه رسول خدا بود. ريحانه‏اى كه بوى خدا و بوى رسولخدا(ص) در آن تجلّى تمام داشت، ريحانه‏اى كه سرو سبز پاكان و سرو جوانان بهشت خداوند است. آرى امام حسين عليه السلام، بوى بهشت مى‏دهد و بهشت خدا از عطر ايشان معطر است.
امام حسين عليه السلام، تفسير هل اتى است و جام عشق آشناى كام اوست.
به درستى كه شباهت امام حسين عليه السلام به رسول خدا فقط در صورت نبود بلكه در سيرت نيز آن امام بزرگ جلوه گاه سيره رسول خدا بود و آن سرور كائنات در اين‏باره فرمود: شجاعت و سخاوتم را به حسين بخشيدم.
امام حسين عليه السلام، يعنى لباس عزت پوشيدن و واژه ذلت از قاموس انسانى زدودن.
حسين(ع) يعنى سر و جان در راه دين نشناختن و به استقبال شهادت شتافتن.
حسين(ع) يعنى نهال دين به خون خويش آب دادن و براى احياى حقيقت، سر به سنان سپردن.
حسين(ع) يعنى استوارى و استقامت در راه اهداف خدايى و شجاعت در آفريدن روزهاى عاشورايى براى هدايت نسلهاى انسانى.
حسين(ع) يعنى حقيقت را با خون پاسدارى كردن و تسليم واقعيتهاى ناحق نشدن.
امام خمينى سلام اللّه عليه فرمودند: چه انتخاب خوبى است كه روز ولادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام روز پاسدار ناميده شده است. اميدوارم همانگونه كه امام حسين عليه السلام با خون خود اسلام را زنده كرد، شما به تبعيّت از او انقلاب و اسلام را ضمانت نماييد. (26/2/62)
با تبريك سالروز ولادت بركت آفرين سرور شهيدان امام حسين عليه السلام به عموم شيعيان جهان به ويژه پاسداران جان بر كف انقلاب اسلامى، جان را با عباراتى از مناجات آن امام بزرگ طراوت مى‏دهيم و آنگاه سخنانى از ايشان را آويزه گوش جان مى‏كنيم.
خداوندا، روزى حلالت را به من بگستران و عافيت در بدن و دينم عطا بفرما.
خداوندا، مرا با سياست كيفر مفرما و به عذاب ناگهانى گرفتار مساز و رسوايم مكن و شرّ جن و انس بى ايمان را از من دور ساز.
خداوندا، ما را در اين زمان رستگار و پيروز بفرما، و ما را از نااميدان قرار مده، و ما را از رحمتت بى‏بهره مگردان.خداوندا! نعمتهاى خود را در حق ما به اتمام برسان و سعادت طاعت را به ما ارزانى بدار.
خداوندا، تو مرا به نيكى فرمان دادى و من نافرمانى كردم. و تو مرا از بدى‏ها نهى كردى و من مرتكب منهيات شدم. اكنون نه بهانه‏اى دارم تا از آنچه رفته است معذرت خواهم، نه پشتيبانى تا از او يارى جويم. نمى‏دانم چگونه با چه وسيله‏اى روى به تو آرم اى مولاى من …
و اكنون سخنانى از دفتر معرفت امام شهيدان را به گوش جان مى‏سپاريم.
اى مردم! در امر بزرگوارى و كرامت از يكديگر سبقت بجوئيد. در آنچه ثمره‏هاى پر ارزش دارد، شتاب كنيد. خلق و خوى پسنديده به دست آوريد و با اعمال ناپسند، خود را مورد سرزنش و مذمت قرار ندهيد. اگر به كسى نيكى كرديد و او سپاسگزارى نكرد، دلتنگ نشويد كه خداوند پاداش كار نيك شما را خواهد داد.
امام زين العابدين(ع)، تجسم معنويت و فضيلت‏
به مناسبت سالروز ولادت امام زين العابدين عليه السلام‏
امام سجاد عليه السلام وارث معارف انبياء و زينت دل اولياى خدا است. دوره امامت امام سجاد عليه السلام مصادف با اوج دنيا گرايى در جامعه آن روزگار بود. در اين دوره غفلت و دنيا گرايى، گريبان جامعه را چنان گرفته بود كه دين و معنويت در قربت قرار داشت و تمام تلاش حاكمان بنى اميه در بازگرداندن معيارهاى ناپسند عصر جاهليت خلاصه مى‏شد.
آرى، در اين عصر، جاهليتى كه با ظهور رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم، مقهور ارزش‏هاى الهى شده بود، بار ديگر با تمام توان به ميدان آمده و در مقابل قرآن و معنويت صف آرايى كرده بود.
امام سجاد عليه السلام به منظور مقابله با موج دنيا گرايى و جلوگيرى از گسترش معيارهاى عصر جاهليت، منادى معنويت در ميان جامعه اسلامى شدند و با گفتار و رفتار خويش مردم را دعوت به خدا و معنويت كردند.
سيره امام سجاد عليه السلام در آن روزگار غربت قرآن و معنويت چنان بود كه گويى تمام معنويت در وجود مقدسش خلاصه شده و گفتارهاى متعاليش آينه‏اى بود كه معارف قرآن را در جامعه منعكس مى‏كرد.
رفتار امام در آن روزگار بسان ابرى بود كه باران معنويت بر جامعه مى‏باريد و گفتارش بذر حقيقت در مزرعه دل‏هاى مشتاقى بود كه از غربت ارزش‏هاى الهى در جامعه مى‏ناليدند.
هر رفتارى كه از وجود مقدّس امام سجاد عليه السلام تجلّى مى‏كرد، كتاب معرفتى بود كه مردم را به معنويت دعوت مى‏نمود و رفتار صحيح اسلامى را به آن‏ها مى‏آموخت.
يكى از وجوه بارز سيره امام، عشق و شور آن بزرگوار به عبادت و پرستش خداوند متعال بود. در آن زمان كه حاكمان اموى، دنياپرستى را در مقابل خدا پرستى تبليغ مى‏كردند، امام زين العابدين عليه السلام با سير در عمق درياى عبادت و رياضت، اصل اساسى خدا محورى را به مردم مى‏آموختند و شكوه زيبايى پرستش خداى يگانه را نمايان مى‏كردند.
امام در عبادت خداوند به مرتبه‏اى رسيده بودند كه در ميان مردم به القابى همچون سيدالعابدين، سيد الساجدين و زين العابدين شهرت داشتند نقل كرده‏اند آن امام بزرگ هر شبانه روز، هزار ركعت نماز مى‏خواند و اكثر شب‏ها تا طلوع صبح، به عبادت خداوند متعال مشغول بودند و روزها را با روزه سپرى مى‏كردند. خدمتكار امام نقل كرده است: «هرگز شب‏ها براى امام رختخوابى نگستردم و روزها برايش غذايى تهيه نكردم زيرا آن بزرگوار شب‏ها را به عبادت و روزها را به روزه مى‏گذراند.»
امام سجاد عليه السلام بسيارى از شب‏ها را با حال نيايش، طواف و نماز سپرى مى‏كردند و در خلوت شب در برابر عظمت خالق يكتا زار مى‏گريستند. عبادت مداوم حضرت زين العابدين برخى از ياران امام را نسبت به جان شريفش بيمناك كرده بود و آن‏ها به امام عرض مى‏كردند كه‏اى فرزند رسول خدا، خود را با عبادت هلاك مكن!
امام در پاسخ به اين افراد، لزوم سپاسگزارى از خداوند را به خاطر نعمت‏ها پيش كشيده و مى‏فرمودند: آيا بنده سپاسگزار خداوند نباشم؟
مردم كه شدت عبادت امام را مى‏نگريستند متأثر مى‏شدند و مى‏آموختند كه در برابر نعمت‏هاى خداوند بايد شكرگزار باشند و با عبادت خويش از خطرات دنياگرايى كه بيمارى مهلك آن عصر بود بپرهيزند. علاوه بر اين، امام زين العابدين عليه السلام با گفتارهاى الهى خويش مردم را دعوت به خدا مى‏كردند و به مؤمنان هشدار مى‏دادند كه مبادا دنياطلبى دلدادگان دنيا شما را نيز بفريبد و از خدا و اعمال خير بازتان دارد.
امام با ذكر شواهد تاريخى به مردم مى‏آموختند دنياگرايى سرانجام خوشى ندارد و آرايش‏هاى دنيايى انسان را به سرمنزل مقصود نمى‏رساند، پس بايد به خدا و اعمال نيك انديشيد و از سرگذشت دنياطلبانى كه پيش از اين به تعيّنات دنيايى دست يافته بودند، عبرت گرفت.
به هر حال، روش‏هاى الهى امام سجاد(ع) سبب شده بود كه زشتى‏هاى حكومت امويان بيش از گذشته آشكار شود. به همين دليل، امويان نتوانستند امام را تحمّل كنند. در حقيقت امويان حس كردند امام سجاد(ع) با رفتار و گفتار الهى خويش پيام عاشوراى حسينى را به خوبى در جامعه منتشر مى‏كنند و اگر اين روش ادامه يابد، به زودى روزگار ذلّت امويان فرا مى‏رسد.
سالروز ولادت امام زين العابدين و سيد الساجدين عليه السلام را به همه پيروان راهش تبريك مى‏گوييم.
شكوه غيرت و جانبازى‏
به مناسبت سالروز ولادت قهرمان سترگ كربلا عباس بن على(ع) و روز جانباز
پيشوايان معصوم، عالى‏ترين نمونه رهبرى در جهان هستند و همه صفات پيشوايى در وجود مباركشان به كمال رسيده است.
همچنانكه اين بزرگواران در رهبرى بى‏نظيرند، در ميان پيروان‏شان نيز كسانى يافت مى‏شوند كه در رهروى و پيروى از پيشوايان معصوم، مرتبه‏اى عالى و بى‏نظير دارند، به عبارت ديگر، معصومين(ع) پيروانى دارند كه نمونه اعلا براى چگونه پيروى كردن از پيشوايان الهى هستند.
در حقيقت، اينگونه افراد درس پيروى از معصوم را به طور عملى به ديگران مى‏آموزند.
باب الحوائج، حضرت عباس بن على عليه السلام، برترين نمونه‏اى است كه چگونگى پيروى از پيشواى معصوم را عملاً تعليم مى‏دهد.
شخصيت آن بزرگوار به گونه‏اى است كه همه صفاتى را كه لازمه يك پيرو واقعى است، به نحو كامل بروز داده و تجسمى از همه فضائل است.
«وفا» از مهمترين صفات انسانى است و معيارى براى شناختن نيكان است. چنان كه امام على عليه السلام مى‏فرمايد: ابرار و نيكان توسط وفا كردنشان شناخته مى‏شوند. از سوى ديگر، وفا نشان بزرگى است. چنان كه فرموده‏اند: روش كريمان وفا است.
گرچه وفا به عنوان يك صفت ممتاز همواره مورد تأكيد است اما اين صفت زمانى پسنديده‏تر است كه انسان نسبت به ميثاق خدايى وفادار باشد.وفادارى نسبت به پيشواى معصوم از مهمترين مصداق وفا به ميثاق الهى است و حضرت باب الحوائج عباس بن على عليه السلام تا پاى جان به ميثاق خويش وفادار ماند. به طورى كه از آن پس در تاريخ تشيع به عنوان مظهر وفا شناخته شده و وفادارى به نام آن بزرگوار مترادف گرديده است. امام صادق عليه السلام به وفادارى حضرت عباس(ع) تأكيد كرده و در هنگام زيارت آن حضرت مى‏فرمايند: گواهى مى‏دهم كه مقام تسليم و تصديق و وفادارى و خيرخواهى به پسر پيامبر صلى اللّه عليه و آله را در حد كمال دارا بودى.
يكى از صحنه‏هاى شكوهمند وفادارى حضرت عباس بن على عليه السلام زمانى بود كه شمر لعنت اللّه عليه، به خيمه‏هاى امام حسين عليه السلام نزديك شد و براى حضرت عباس(ع) امان نامه‏اى آورد و آن بزرگوار را صدا زد.
حضرت ابوالفضل سلام اللّه عليه از پاسخ دادن به شمر كراهت داشت لذا پاسخى به صداى شمر نداد ولى امام حسين عليه السلام به عباس(س) فرمودپرسش شمر را كه تو را صدا مى‏زند، بى پاسخ مگذار. حضرت باب الحوائج به دستور امام خويش از خيمه خارج شده و با شمر گفت و گو كرد. پس از آن معلوم شد شمر امان نامه‏اى براى عباس بن على(ع) و برادرانش آورده است، در پاسخ به شمر فرمود:اى دشمن خدا، بر امانى كه براى ما آورده‏اى لعنت باد.
آرى، در قاموس عباس بن على عليه السلام، واژه‏اى به نام بى‏وفايى وجود نداشت و او سراسر وفا بود.
يكى از مهمترين عنصرى كه انسان را وادار به دفاع از حق مى‏كند، «غيرت» است. غيرت نيروى محركه وجود انسان در برابر ستم، ظلم و تجاوز به نواميس الهى است. آن كس كه شعله غيرت وجودش را روشن كرده است، در برابر ناحق بى تفاوت نمى‏شنيد و تا پاى جان پيش مى‏رود. گذشته از اين، غيرت نشان عفت شخص است و به تعبير امام على عليه السلام، عفت مرد، به مقدار غيرت اوست.
حضرت باب الحوائج اين صفت والا را به حد كمال دارا بودند وغيرت به وجودش سرافراز است. گرچه كربلا تجليگاه غيرت بود و غيورترين مردان تاريخ شكوه غيرت را در آن جا نمايش گذاشتند ولى غيرت عباس بن على عليه السلام در دفاع از حق برجستگى ديگرى داشت. آن بزرگوار در دفاع از حريم ولايت آنچنان جانبازى نشان داد كه تاريخ نمونه‏اى براى آن ندارد.
شجاعت و رزم آورى عنصر ديگر شخصيت حضرت باب الحوائج است. شجاعت آن بزرگوار از زمان جنگ صفين كه در ركاب پدر جانبازى مى‏كرد آشكار شده بود. ولى اين فضيلت ممتاز در كربلا به شكوفايى نهايى رسيد. در جنگ صفين حضرت ابوالفضل در حالى كه با دلاورترين جنگجويان سپاه معاويه مصاف داد و آن‏ها را به خاك هلاكت افكند كه پانزده سال بيش نداشت. در كربلا نيز جنگاورترين مردان سپاه دشمن همچون مارد و…با ضربت تيغش راه دوزخ پيش گرفتند. هيبت و مهابت حضرت در كربلا چنان بود كه افواج سپاه دشمن همچون رمه از برابرش مى‏گريختند.
اخلاص نيز در وجود عباس بن على عليه السلام جامه كمال پوشيد، آن بزرگوار همه توان خويش را در طبق اخلاص نهاد و در پيشگاه ولايت و امام بر حق خويش نثار كرد. به همين خاطر است كه امام صادق عليه السلام هنگام زيارت قبر مطهر حضرت عباس بن على سلام اللّه عليه به غايت اخلاص آن حضرت تأكيد مى‏فرمايد.
حضرت باب الحوائج تنها در صحنه فضائل اخلاقى و ميادين نبرد قهرمان نبود، بلكه در دانش و حكمت نيز تالى معصوم و قهرمان صحنه دانش به شمار مى‏رود. آن بزرگوار در مكتب سه پيشواى معصوم به درجه‏اى از فضل و دانش رسيد كه آن بزرگواران درباره‏اش چنين فرمودند:
همانا عباس بن على علم و دانش را همچون غذاى گوارا نوش كرد.
به هر حال، جانباز قهرمان كربلا، همه صفاتى را كه يك پيرو واقعى معصوم بايد داشته باشد، دارا بود. او آموزگارى است كه چگونگى پيروى از ولايت و جانبازى در راه حقيقت را به ديگران آموخته است. همين امر سبب شده است كه در روز قيامت همه شهدا بر مقام و منزلت آن بزرگ مرد تاريخ غطبه بخورند.
همچنانكه حضرت سجاد عليه السلام مى‏فرمايد: عمويم عباس در پيشگاه خداوند منزلتى دارد كه در روز قيامت همه شهدا غبطه‏اش را مى‏خورند.
سالروز ولادت جانباز سترگ كربلا را كه مظهر غيرت و شجاعت است به همه پيروان ولايت بويژه جانبازان رشيد و دلاور ميهنمان تبريك مى‏گوييم.
روز جانباز فرصت مناسبى است كه نسل امروز ما علاوه بر الگوپذيرى از رشادت‏ها و جانبازى‏هاى حضرت عباس(ع) در وقايع دفاع مقدّس و دلاورى‏ها و شجاعت‏هاى جانبازان عزيز و غيرتمند ايران اسلامى به مطالعه بپردازند و درسها و پيامهاى زندگى ساز را از متن اين تاريخ ماندگار استخراج نمايند.

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان

خاطراتى سبز از ياد شهيدان‏
محمد اصغرى نژاد
ترجيح زخمى‏ها
وسيله ترابرى ما در عمليات خيبر كم بود. اكثر ماشين‏ها يا جلو بودند و يا اين كه آنها را زده بودند. سرانجام با يكى از ماشين‏هاى غنيمتى جلو رفتيم. شب توى سنگر بودم كه به نظرم آمد صداى كاميون مى‏شنوم. از سنگر بيرون آمدم. ديدم كاميونى از دور زير آتش دشمن دارد مى‏آيد. تعجب كردم. هر لحظه امكان داشت با پك خمپاره منهدم گردد. وقتى رسيد ديدم اولين نفرى كه از آن بيرون پريد، آقا مهدى زين الدين بود. آمده بود وضعيت منطقه عملياتى و نيروها را بررسى كند، آن هم با يك كاميون ده چرخ. يادم هست يك سنگر محكم بتونى را براى استقرار بى سيم و فرماندهى خط انتخاب كرده بوديم. آن شب مجروح زياد داشتيم، هلى كوپترها هم نمى‏توانستند در شب پرواز كنند و شرايط جوّى خراب بود. براى همين مجروحين روى زمين مانده بودند. آقا مهدى دستور داد سنگر فرماندهى را تخليه كردند. بعد هرچه پتو داشتيم در آنجا جمع كرد و مجروحين را در آن سنگر جا داد. فرمانده هم با بى سيم و نقشه‏هاى عملياتيش بيرون سنگر ماند، در آن شرايط جوّى و زير آتش دشمن. انگار نه انگار، سرش توى نقشه‏ها بود، نه اضطرابى داشت و نه دلهره و تشويش.(1)
تصويرى از شهيد على اصغر مراد نژاد
سرهنگ خلبان سهراب على شهدادى پيرامون اين شهيد والا مقام گويد: «من فكر مى‏كنم هر آن چه در مورد اين شهيد بزرگوار بنويسم، كم نوشته‏ام… او اخلاقى بسيار پسنديده داشت و همه قبولش داشتند. يادم نمى‏رود در يك پرواز از گيلان غرب به كرمانشاه مى‏آمديم. شهر گيلان غرب بمباران هوايى شده بود. من جهت تخليه مجروحان به آنجا رفتم و ايشان با من بودند. بعد از اين كه مجروحان را سوار كرديم تا به بيمارستان طالقانى كرمانشاه بياوريم، وضع مجروحان بسيار وخيم بود و مادرى در داخل هلى كوپتر بالاى سر دو فرزند تركش خورده‏اش ايستاده بود و مرتب به سر و سينه مى‏زد و مى‏گريست. ايشان هم همزمان با آن مادر مى‏گريست و به فرزندانش تنفس مصنوعى مى‏داد. من گاهى به عقب هلى‏كوپتر نگاه مى‏كردم و مى‏ديدم كه چه مى‏كند.(شهيد مراد نژاد) كروچيف بود، مداح بود، امام جماعت بود، پزشكيار بود، آمپول مى‏زد. هرچه مى‏خواستى، مى‏گفت بلدم، در مأموريتى با هم در منطقه مسيك بوديم. مردم شهر فرار كرده بودند و در داخل روخانه‏اى چادر زده بودند و وضع خوبى نداشتند. در مدت دو هفته‏اى كه با هم در آنجا بوديم، مرتب غذاهاى اضافى را از سنگرها مى‏گرفت و به آنها مى‏داد به طورى كه همه بچه‏هاى كوچك سياه چادرها، او را مى‏شناختند. هرچه كنسرو و كمپوت در جبهه به او مى‏دادند، همه را به آنها مى‏داد….»(2)
بلند شو و حركت كن‏
«مهدى باى جامه شورانى» بيش از 7 سال از عمرش را در جبهه‏ها گذراند. وقتى براى آخرين بار خواست به جبهه برود، گفت: من اطمينان دارم ديگر بر نمى‏گردم…
از او پرسيدم: از كجا اينقدر اطمينان دارى؟
گفت: ديشب در عالم خواب آقايى با لباس سبز بر بالينم حاضر شده گفتند: پسرم مهدى، از جايت بلند شو برو كه دوستانت منتظر تو هستند.
همين طور كه با من سخن مى‏گفتند، پارچه سبز رنگى دور بدنم مى‏پيچيدند. و به طور مكرر مى‏فرمودند: «مهدى بلند شو و حركت كن.»
بيدار شده، خوابم را اين طور تعبير كردم كه منظور از پارچه سبز كفن است و من هم سرباز امام زمان(عج) هستم. و اكنون كه امام زمان(عج) و نايب بر حقش امام خمينى مرا دعوت كرده‏اند، حكمتى در آن وجود دارد.
يك هفته بعد از عزيمت مهدى، خواب صادقانه‏اش به بار نشست و او از جام شهادت لبريز شد.(3)
راننده بى نظير
پيش از عمليات والفجر مقدماتى، تو هواى سرد و گزنده يك روز زمستانى، با چند تا از بچه‏ها راهى منطقه شديم. ما با يك مينى بوس و يك تويوتا مى‏رفتيم. بعد از سه راهى سلفچگان سرماى هوا بيشتر شد. نزديك اراك تويوتا چپ كرد و بعد از آن كه چند معلق زد، روى چرخ هايش ايستاد. اولين نفرى كه خودش را به تويوتا رساند، راد مرد بود. سيد هاشم موسوى هم از تويوتا بيرون آمده بود. آن دو ابراهيم امير عباسى را كشاندند بيرون. و راد مرد سر ابراهيم را پانسمان كرد. با توجه به آن كه ما در حال مأموريت بوديم، قاعدتاً مى‏بايست تويوتا را به حال خود رها مى‏كرديم ولى رادمرد به بچه‏ها گفت: ابراهيم را سوار مينى بوس كنين و اراك برويد، من هم خود را مى‏رسانم.
يكى با تعجب پرسيد: مگر مى‏خواهى چه كار كنى؟
با خونسردى گفت: مى‏خواهم تويوتا را بياورم.
خرده شيشه زيادى روى صندى‏هاى تويوتا ريخته شده بود. سريع تميزشان كرديم و رادمرد نشست پشت فرمان و راه افتاد. اين در حالى بود كه شيشه جلوى تويوتا كاملاً شكسته و ريخته بود و سردى هوا تا مغز استخوان نفوذ مى‏كرد. ما هم سوار مينى بوس شده، راه افتاديم. رادمرد تا مسير نسبتاً زيادى پشت فرمان نشست.كم كم احساس كرديم بدن او كرخت شده است. چون هيچ تكانى نمى‏خورد و فقط دستهايش فرمان را مى‏چرخاند.
ولى گويى حس فداكارى و ايثارش فرو كش نمى‏كرد. بالأخره مينى بوس را جلوى تويوتا كشانيدم و او را وادار كرديم نگه دارد. وقتى سراغش رفتيم، ديديم يخ زده و نمى‏تواند حرف بزند. در عين حال راضى نمى‏شد پايين بيايد. به زور متوسل شده، او را خارج كرديم. او حتى نتوانست روى پاهايش راه برود. با كمك دو تا از بچه‏ها او را داخل مينى بوس برديم و يك پتو رويش انداختيم. بعد از آن، هر پنچ شش كيلومتر يكى از بچه‏ها پشت تويوتا نشست تا آن كه ماشين را به اراك رسانديم. و بعد از تعمير تويوتا و بهتر شدن حال ابراهيم، به راهمان ادامه داديم.(4)
گفتنى اين كه برادر محمد باقر رادمرد در 11 فروردين 65 به شهادت رسيد. آخرين سمت وى مسؤوليت واحد آموزش تيپ ويژه شهدا بود.
لطف حق در عمليات بيت المقدس 3
در عمليات بيت المقدس 3 در اسفند 66 در سليمانيه عراق به عنوان طلبه در گردان محمد رسول اللّه(ص) از لشكر نصر فعاليت داشتم.
يك شب – مصادف با 26 اسفند – بعد از خواندن نماز و صرف شام، به سوى قله گوجال به قصد تصرف تپه اولاغلو – كه حساس و خطرناك بود – حركت كرديم.
اين تپه دو، سه بار ميان نيروهاى ايرانى و عراقى رد و بدل شده بود.
تا نقطه رهايى راه سخت و طولانى داشتيم و مى‏بايست 4، 5 ساعت طى مسير مى‏كرديم. در طول راه به علت ضعف بينايى، ديد كافى نداشتم. براى همين نفر جلويى خود را ميزان قرار داده بودم.
در طول مسير اين عمليات، امدادهاى غيبى را به طور آشكار مشاهده كردم.براى نمونه، با آن كه نيروهاى دشمن تفنگ 106 و خمپاره‏هاى 60 و 80 و 120 ميليمترى و توپ‏هاى دوربرد و نزديك برد خود، انواع منورها را مى‏زدند، ولى ما اصلاً ديده نمى‏شديم. اين به خاطر پايين آمدن ابرها به سطح زمين در آن منطقه كوهستانى بود. ما در پناه ابرها – و به تعبير درست‏تر، مه – حركت مى‏كرديم.
بعد از 4، 5 ساعت، وقتى به نقطه رهايى در گوجال رسيديم، يك باره ابرها ناپديد شد. در آن هنگام فهميديم ابرها مأموريت داشتند ما را تحت پوشش قرار دهند.
سرانجام عمليات صورت گرفت و تپه مزبور به تصرف ما درآمد. بعد از اذان صبح كه هوا رو به روشنى مى‏رفت، شروع به بازگشت نموديم.
چون به مسير بازگشت نگاه كرديم، خيلى شگفت و وحشت زده شديم.
باورمان نمى‏شد چنين راه خطرناك و صعب العبورى را پشت سر گذاشته باشيم.
من اين موضوع را يكى از امدادهاى غيبى مى‏دانم.زيرا هنگام رفتن اصلا احساس ناراحتى و ترس نمى‏كرديم. اگر چنين احساسى داشتيم چه بسا قله را نمى‏توانستيم تصرف كنيم. به هر حال پس از رسيدن به دامنه كوه در چادرهايى كه كنار رودخانه برپا كرده بودند، مستقر و منتظر شديم تا ما را پشت خط منتقل كنند، اما هرچه منتظر مانديم، ماشين‏ها نيامدند. ناچار شب را در چادرها به سر برديم. بعد از نماز مشغول خوردن شام بوديم كه ناگهان گفتند: بمب شيميايى زده‏اند!
بيدرنگ همه از چادرها بيرون آمدند. بعضى از بچه‏ها ماسك نداشتند. من چفيه خود را با آب رودخانه خيس كرده، به صورتم بستم، نيروها سعى مى‏كردند خود را بالاى كوه برسانند تا از تأثير گازها در امان بمانند.
كسانى كه ميان سال و پير بودند، نتوانستند خود را بالاى بلندى‏ها برسانند و بين راه افتادند. تعدادى از آنها ناله مى‏كردند و تحت تأثير گازهاى مخرّب واقع شده بودند. من به بعضى از آنها كمك كردم اما ديدم به علت خستگى و ضعف زياد و تأثير گازها، توانايى ديگرى براى يارى رساندن ندارم.
افراد ديگر هم رمق چندانى براى يارى نداشتند، زيرا از عمليات بازگشته و خسته بودند.
صحنه وحشتناك و غم انگيزى بود. ناچار از بالاى ارتفاعات به طرف چادرها آمده، دو كترى برداشتم. آنها را از آب رودخانه پر كرده، به كمك مصدومان شتافتم. و با ريختن آب به سر و صورتشان سعى كردم وضعيت تنفسى آنها را بهتر كنم. با آن كه فضاى آن منطقه آلوده به گازهاى شيميايى بود، اثر آن را نمى‏فهميدم.لذا توانستم دو، سه بار بالا و پايين بروم و با پركردن كترى‏ها به كمك مصدومان بشتابم. به جز من دو، سه نفر ديگر – ازجمله يكى از معاونان فرمانده گردان – خود را بالاى كوه رسانده بودند و فقط ما به ظاهر شيميايى نشده بوديم.معاون گردان مانند من به شيميايى شدگان كمك كرد.
براى انتقال مصدومان به آمبولانس احتياج داشتيم و مرتب اعلام نياز مى‏كرديم ولى تا صبح هيچ وسيله‏اى براى ما نفرستادند. سرانجام چهار، پنج دستگاه آمبولانس آمد.
به ياد دارم وقتى آخرين آمبولانس آمد آخرين مصدومان را در آن گذاشتيم، يك دفعه به دل درد سخت و حالت روحى عجيبى دچار شدم. ديگر نتوانستم خود را سر پا نگه دارم. لذا من را هم به عنوان مصدوم در آمبولانس گذاشتند.
در آن لحظه احساس كردم خداوند من را تا وقتى كه امدادگران برسند و وضعيت مصدومان مشخص شود، مأمور كمك به آنها كرده بود. الآن هرچه فكر مى‏كنم جز اين كه بگويم همه اين ماجرا الطافى الهى بوده، چيز ديگرى نمى‏توانم اظهار كنم.(5)
راهكار آن بزرگوار
براى آزاد سازى بستان مى‏بايست از پل‏هاى سه گانه سابله عبور مى‏كرديم. اما چون عراق آنجا را زير آتش شديد خود گرفته بود، نمى‏دانستيم چگونه موفق شويم. به ائمه اطهار بويژه آقا امام زمان(عج) متوسل شديم. هنگام غروب يك روحانى با لباس سبز نزديك ما آمد. گمان كرديم ايشان از روحانيون رزمنده اهل قم است. آقا فرمودند: همراه من نقشه اطلاعات و عمليات است و آن را به شما مى‏دهم تا بتوانيد از پل‏ها عبور كنيد.
كنار ايشان نشستيم. فرمودند: دشمن بيشتر متوجه بالاى پل‏هاست و شما مى‏توانيد از زير پل‏ها عبور كنيد و شهر را دور بزنيد.
رزمنده‏ها از ايشان پرسيدند: آيا مى‏توانيم از زير پل‏ها بگذريم؟
فرمودند:آرى. بعد از آن كه گروه اطلاعات و عمليات عبور كرد، شما هم پشت سر آن برويد.
با راهكار ايشان توانستيم شهر را آزاد سازيم ولى وقتى داخل شهر شديم از آن بزرگوار اثرى نبود. فرماندهان هم او را نمى‏شناختند.(6)
فرمانده خدمتگزار
در عمليات خيبر(سال 62) فرمانده گردان بود. يك روز پيش از عمليات براى ديدارش به پادگان لشكر 17 رفتم. ديدم دو نفر فرغونى پر از ظروف غذا را جهت شستن مى‏برند. نيروها زياد بودند و ظرفها كم بود. آن دو با عجله فرغون را مى‏راندند تا پس از شستن ظرفها آنها را براى غذا خوردن ساير نيروها آماده سازند. يكى از آن دو سردار اسماعيل دقايقى بود.(7)
پى‏نوشت‏ها:
1. راوى احمد فتوحى، ر.ك: تو كه آن بالا نشستى، ص 36 و 37.
2. اهالى آسمان، ص 363 – 361.
3. راوى: همسر شهيد، ر.ك: لحظه‏هاى ماندگار، روايت عشق، (دفتر دوم)، ص 150.
4. راوى: سيد حسين پيشقدم، ر.ك: كليد فتح بستان، ص 113 و 114.
5. راوى: حجت الاسلام والمسلمين عبدالرحيم اباذرى، (اين خاطره به طور مستقيم از نامبرده نقل شده است).
6. ر.ك:عنايات امام زمان(عج) در هشت سال دفاع مقدّس، ص 46 – 44.
7. راوى: اسماعيل محمدى، ر.ك: بدرقه ماه، عزيز اللّه سالارى، ص‏77.