مظلوميت فرهنگ و چارهجويى آن(2) حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر در نخستين بخش اين مقال مظلوميت فرهنگ را مطرح كرديم و شمهاى درباره آن سخن گفتيم اما در مظلوميت فرهنگ و چارهجوئى آن به آن مقدار نمىتوان بسنده كرد كه اين زخم كهنه و عميق بيش از اين توجه و حساسيت و فكر و انديشه و عمل مىطلبد. مسئله فرهنگ مانند يك ساختمان نيست كه اگر خراب يا فرسوده شود بتوان ظرف چند ماه آن را نوسازى يا بازسازى كرد. فرهنگ چه مثبت و چه منفى آن با جان و روان افراد جامعه مىآميزد و رسوب مىكند و سرايت و توسعه مىيابد و تدريجاً جزو ساختار وجودى انسانها و عادات آنها مىشود و اعتلا يا انحطاط ملتى را باعث مىگردد. مخصوصاً سقوط فرهنگى و سراشيبى آن تدريجاً چنان با جانها آميخته مىگردد كه به دليل نامحسوس بودن آن به صورت يك بيمارى عادى درمىآيد كه افراد به دشوارى آن را درك مىكنند لذا كمتر در صدد علاج آن برمىآيند. مىگويند دو چيز ناخودآگاه پيش مىآيد يكى خواب براى فرد، ديگرى انحطاط براى يك ملت. مخصوصاً انحطاط فرهنگى كه انسان نسبت به آن بى تفاوت مىشود. انسان گرسنگى و درد و بىخانمانى را زودتر درك مىكند تا خطر بى ايمانى! به هر حال همانگونه كه انحطاط فرهنگى و اخلاقى پديدهاى دفعى نيست، جبران آن نيز دفعى نخواهد بود. بلكه سياست و طرح و برنامه عملى مىطلبد كه سياستگذاران و دست اندركاران فرهنگ مىبايست مسؤوليت آن را به عهده گيرند و ساز و كار عملى آن را در دستور كار خود قرار دهند و بر آن اصرار ورزند تا به نتيجه مطلوب دست يابند، متأسفانه چنين ساز و كارى در عرصه فرهنگ مشاهده نمىشود. هرگاه يك بحران فرهنگى و يا اخلاقى و يا اقتصادى در سطح اجتماع ظاهر مىشود و آنگاه كه سيل مخرب فساد به عمق جامعه نفوذ مىكند و واكنشى از سوى يك مقام عالى ديده مىشود، تحركات مقطعى و جنب و جوشى بى برنامه ظاهر مىشود و سپس حرارتها فرو مىنشيند و وضع به حال عادى بر مىگردد. مسئله فرهنگ و مظلوميت آن نيز از اين قاعده مستثنى نيست. مقام معظم رهبرى بارها و بارها موضوع مظلوميت فرهنگ و ضرورت بررسى فرهنگ و اقدام اساسى را با مسؤولان مطرح فرمودهاند ولى جاى سؤال است كه مسؤولان چقدر اين پيام را گرفتند و كدام اطاق فكر را براى نجات فرهنگ تشكيل دادند و كدام طرح و برنامهاى را ارائه دادند؟ معظم له در تاريخ 13/10/84 يعنى دو سال قبل با لحن اعتراض، مسؤولان فرهنگى و شوراى عالى انقلاب فرهنگى را مخاطب ساخته و فرمودند: «مهندسى فرهنگى به عهده شماست، آموزش و پرورش، وزارت علوم، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در خط مقدماند. حالا بايد نقشه مهندسى فرهنگى كشور روى ميز شما آماده باشد، كار شده باشد.» با اينهمه هنوز از نقشه مهندسى فرهنگى و تقسيم مسؤوليتها و نتيجه و بازخوردها خبرى نيست. علت بى توجهى يا كم كارى و يا مشغله زياد است! بالأخره پاسخ رهبرى نظام چه شد؟! بالأخره براى رفع مظلوميت فرهنگى چه كردند؟ در اين ميان كميسيون فرهنگى مجلس شوراى اسلامى از مسؤولان چندين نهاد فرهنگى دعوت كرد و هشدار رهبرى نظام را مطرح نمود اما همينكه بحث و گفتگو آغاز شد هر يك از نهادها قبل از هر چيز از كمى بودجه و اعتبارات خود سخن گفتند! اين گفتگو نشان داد كه هنوز مظلوميت بخش فرهنگ براى مسؤولان جانيفتاده است و معيار مظلوميت را بودجه كم و رفع مظلوميت را در تأمين اعتبارات مىدانند! در حاليكه مظلوميت فرهنگ در بودجه و اعتبارات جزئى از مشكل است نه تمام مشكل و در حاليكه همين بودجه و اعتبارات كنونى نيز بدرستى هزينه نمىشود و بازدهى و خروجى آن در هاله ابهام است. درست است كه بودجههاى فرهنگى بويژه آنچه به فرهنگ دينى ارتباط دارد واقعاً در حد انتظار نيست اما مشكل ديگرى در ميان است و آن عدم مديريت فرهنگى و يا ضعف نيروى انسانى است. هر يك از نهادهاى فرهنگى براى خود تعريفى دارند و شرح وظائفى نوشتهاند ولى كمتر به نياز زمان و مشكل نسل امروز مىپردازند، كتاب چاپ مىكنند، ميلياردها يارانه طبع و نشر مىپردازند ولى نسخهاى متناسب با بيماريهاى جامعه كمتر مىپيچند، در صدها نشريه و كتاب كه منتشر مىشود كمتر حال مخاطب در نظر گرفته مىشود. در حاليكه غذاى فرهنگى به مثابه داروى شفابخش است و همانگونه كه اگر شناخت بيمارى و طبع بيمار لحاظ نشود و داروى متناسب تجويز نگردد، آب در هاون كوبيدن است. دست اندركاران فرهنگ امروز بايد بررسى كنند مشكل امروز اين نسل چيست؟ جوانان و پسران و دختران جامعه در چه مسيرى افتادهاند، آسيبهاى اجتماعى و خانوادگى آنها چيست و چگونه بايد به حل آن پرداخت. اگر ميلياردها بودجه كشور بابت خريد كتاب از ناشران و مؤلفان پرداخت مىشود و تنها در كتابخانهها محبوس گردد مانند آنچه وزارت ارشاد اسلامى انجام دهد، اين هزينهها هدر مىرود و بى حاصل مىماند هنگامى كه ندانيم و نتوانيم متناسب با نياز زمان خوراك فكرى براى جوانان و خانوادهها فراهم كنيم اين هزينهها هدر مىرود. همچنين اگر ميلياردها بابت يارانه كاغذ بدهيم و تقديم برخى ناشران و نشريه پردازان كنيم و هر روزه خروارها از اين كاغذها در رشد علمى، اخلاقى و ايمانى جامعه مؤثر نباشد باز هم نفله كردن بيت المال است و اين مسئله سالهاست كه در همين وزارتخانه ارشاد اتفاق مىافتد، علاوه بر اين صدها نشريه و ويژه نامه كه ادارات و سازمانهاى ما هر روز ميلياردها بابت آن هزينه مىكنند و بهاى ارسال پستى آن را مىپردازند و اينها به خانهها يا ادارات ديگر مىرود و تلمبار مىشود و سر از كارخانههاى مقوا سازى يا زبالهها بيرون مىآورد اين به معناى عدم مديريت فرهنگى است. آيا بهتر نبود بخشى از اينها به خانوادههاى مستضعف و كتاب و نوشتافزار دانشآموز و دانشجوى كم بضاعت داده شود تا خرج تحصيل كنند و از هزينه و فشار معيشتى بكاهند تا چندين برابر آن را به صورت كتاب و نشريه با هدف گزارش كار و ارائه آمار در مىآورند. و اخيراً باب شده كاغذ گران قيمت و گلاسه و چاپ رنگى به صورت رايگان براى مقامات و مسؤولان و مراكز بفرستند كه يكى از مصاديق بارز اسراف است نه كار فرهنگى! و بعضاً مقالات سنگين و تفننى با حجم انبوه تدوين مىكنند كه متناسب با نياز اين نسل نيست و پاسخى به تهاجم فرهنگى دشمن نمىدهد. اين گ ونه موارد مصداق عدم تناسب عرضه و تقاضا و نياز و رفع نياز و عدم انطباق دارو با درد و بيمارى است و لذا بسيارى از اين كارها كه عنوان فرهنگى دارد ذرهاى به درد جوانان نمىخورد و اصولاً راهى به خانهها پيدا نمىكند و مشكلات فرهنگى را پاسخ نمىدهد. آنوقت ما مىنشينيم و سخن از مظلوميت فرهنگ مىگوئيم و بالأخره بيت الغزل بحث را به بودجه و اعتبارات مىكشانيم و براى جذب بودجه چانه زنى مىكنيم و چون بودجه را گرفتيم نمىدانيم چگونه خرج كنيم كه درمان دردهاى فرهنگى باشد… اين تنها شمّهاى از سستى طرحهاى فرهنگى و بى برنامه گى و بى هدفى در باب فرهنگ و فرهنگ سازى است كه از آن مفصّل مجملى را گفتيم. به سراغ صدا و سيما مىرويم البته نمىخواهيم بىانصافى كنيم و بگوييم رسانه ملّى كار مثبت انجام نداده و نمىدهد همانگونه كه در ديندارى و تعهّد مسؤولان اين رسانه ترديد نداريم اما با ظرفيّتى كه صدا و سيما دارد و تأثير گذارى آن، جدّاً مراقبت و دقت بيشترى را طلب مىكند، از صدا و سيما انتظار است در بُعد آموزش و هدايتگرى جامعه بويژه جوانان و پرهيز از برخى برنامههاى بى محتوا و سرگرم كننده سياست ديگرى را پيدا كنند و رسانه ملّى مىتواند در باب فرهنگ سازى و تربيت اخلاقى و تحكيم پيوند خانوادگى و بيان چالشهاى اجتماعى و آفات اخلاقى و پرهيز از آنها بسيار مؤثر باشد. جامعه امروز ما به آموزش و راهنمايى و توجيه و روشنگرى نياز مبرم دارد از سادهترين روشهاى اجتماعى در چارچوب اخلاق و معرفت و فرهنگ و آداب فردى و خانوادگى گرفته تا سياستهاى كلان كشورى و هشدارهاى لازم به جوانان و پسران و دختران در مورد روابط خلاف عرف با جنس مخالف، اعتياد و لااباليگرى و بىقيدىهاى اخلاقى و شرعى كه دامنگير افراد بسيارى شده و صفحات حوادث ترسيم گر آن مىباشد داد مىبرد و دادگاههاى ما آنقدر از شاكى و متشاكى و پروندههاى سرقت، اعتياد، اختلاف خانوادگى، اختلاس و رشوه و كلاه بردارى آكنده شده كه جاى نفس كشيدن براى قضات و ارباب رجوع باقى نگذاشته است، اينها چالشهاى اجتماعى ماست كه مع الأسف وجود دارد و نمىتوان بر آنها چشم بست. آيا رسانه ملى و دستگاههاى فرهنگى براى چارهجويى اينهمه نابسامانى راه حلى فكر كردهاند؟ آيا هرگز از خود پرسيدهايم چرا اينهمه هرج و مرج اخلاقى و اجتماعى رو به تزايد است؟ آيا هنرمندان ما در ساختن يك فيلم و سريال در فكر اين بودهاند كه به وسيله آن آثار زيانبار بى دينى و بى تعهدى را ترسيم كنند؟ در ماه مبارك رمضان سال جارى چندين سريال از سيماى جمهورى اسلامى پخش شد كه هر چند به حسب ظاهر براى بيان برخى چالشهاى اخلاقى و خانوادگى و مادى سامان داده شده بود اما جاى سؤال فراوان داشت. يكى اينكه چرا شبهاى ماه مبارك رمضان آنهم در ساعاتى كه طبق سنت ديرينه مردم راهى مساجد و جلسات دعا و قرآن مىشوند اين سريالها يكى پس از ديگرى و بدون وقفه پخش مىشود و وقت مردم را مىگيرد و افراد را پاى تلويزيون ميخ كوب مىكند تا از نماز جماعت و سخنرانىهاى دينى و جلسات قرآنى بيفتند و حتى نمازشان به آخر شب تأخير شود؟ در حالى كه مراكز مهم فرهنگ سازى مساجد و حسينيهها و جلسات دعا و قرآن و مواعظ اهل منبر و روضهها و توسلات است. چرا سيماى جمهورى اسلامى با پركردن اوقات و ساعات در ماه عبادت و خودسازى مانع حضور مردم در مساجد مىشود؟ آيا امكان ندارد اين برنامهها را در غير ساعات نماز جماعت و جلسات وعظ و تبيلغ بگذارد؟ چند سالى است كه سيماى جمهورى اسلامى با قصد خدمت! به فرهنگ عمومى شبهاى ماه مبارك را درست در ساعات نماز و جلسات مساجد با سريالهاى نسبتاً جذاب پر مىكند كه اگر جنبههاى مثبتى دارد جنبههاى منفى آن بر كسى پوشيده نيست كه از همه مهمتر خلوت كردن مسجدهاست كه به اعتراف همه تأثير آن محسوس است. نگارنده و تنى چند از اعضاى كميسيون فرهنگى مجلس در ديدارهايى كه با مسؤولين صدا و سيما داشتهايم اين مطلب را تذكر دادهايم كه متأسفانه پاسخى داده نشده و رويه خود را تغيير ندادهاند و به نظر مىرسد امور مساجد جدىتر بااين مسئله بايد برخورد كنند. و مسؤولين صدا و سيما بايد در كار خود تجديد نظر كنند. توصيه مجدد ما اين است كه اين سريالها را در ساعاتى از شب بگذارند كه مزاحم حضور مردم در مساجد باشد تا بگويند هدف از پهن كردن سفره سريالهاى رمضان جمع كردن سفره مساجد است! به هر حال درد دل فراوان است كه در اينجا مجملى از آن مفصل عنوان شد. برداشتهاى ديگرى نيز از اين سريالها در افكار عمومى وجود دارد عدّهاى مىگويند چرا عاشق پيشهگى يك مرد سالخورده را در چهره يك فرد مؤمن و مسجدى مجسم مىكنيد آيا مفهوم آن چنين نيست كه در خانوادههاى مسلمان و مسجدى از اينگونه قضايا شايع است و اين به معناى بدنام كردن چهرههاى مسلمان و مسجدى نيست؟ در حاليكه هزاران فساد و خلاف شرع در ديگر خانوادهها اتفاق مىافتد و كسى از آن سخن نمىگويد؟! در مورد ديگرى از اين سريالها از بحرين خبر مىرسد كه نماينده ولى فقيه در بحرين كه گفت: پخش برخى سريالها از جمله (يك وجب خاك) در شأن و منزلت جمهورى اسلامى نيست. اين برنامهها به رؤيت شيعيان و اهل سنت نيز مىرسد. 85 درصد مردم بحرين شيعه هستند اينكه در اين سريال بر سر مال دنيا خواهر و برادر و زن و مرد و داماد به جان هم مىافتند براى شيعيان بحرين اين سؤال مطرح مىشود كه آيا جو و فضاى كنونى ايران اينگونه است؟! تذكر مشفقانه ما به برادرانمان در صدا و سيما اين است كه از كارشناسان اجتماعى و متخصصان دينى بيشتر استفاده كنند هرچند اين دانشگاه بزرگ با وسعتى كه دارد پيچيدگىهاى خاص خود را دارد و در بدنه اين تشكيلات كاستىها و بعضاً اشتباه يا انحرافهايى امكان وقوع دارد. در هر حال حوزه هنر و رسانه و سينما از مشكلات خاص خالى نيست و دقت و مراقبت لازم و نظارت جدى را مىطلبد كه نمايندگان سه قوه بايد وقت بيشترى براى آن بگذارند. ديگر نهادهاى هنرى مانند حوزه هنرى نيز هنوز برخى مسائل مورد سؤال دارند مانند آنچه از نشر آلبوم موسيقى برخى خوانندگان غير مجاز و فرارى در برخى نشريات مىرسد كه در اينجا از شرح آن خوددارى مىكنيم. برگزارى كنسرتها و آوردن پسران و دختران نوازنده در برخى از مراسم و جشنوارهها نيز از مسائل چالش برانگيز است كه در جلسات متعدد و با حضور برخى مسؤولان شاهد آن هستيم و عادى شده است و با خلاف شرعهايى همراه است. موارد فوق را از آن جهت آورديم تا روشن شود مشكل فرهنگ همه جا به دليل بودجه و اعتبارات نيست بلكه مشكل مديريت و نيروى انسانى و فكرى است. اگر متصديان حوزه فرهنگ برنامه جامع و كارشناسى لازم و دلسوزى كافى داشته باشند با كمترين امكانات بهترين بازدهى را خواهند داشت. اين است كه قبل از هر چيز و پيش از آنكه به فكر بودجه باشيم بايد به فكر نيروى انسانى با فكر درست بود هرچند بودجه و اعتبارات هم در جهان كنونى اهميت خود را دارد. ما در شرائطى هستيم كه صدها كانال ماهوارهاى از دور و نزديك زشتترين صحنهها را به خانهها مىآورند و بدترين بدآموزيها را دارند و اسفبار اينكه پدر و مادرها ابزار بهرهگيرى آن را فراهم ساختهاند و جلو چشم پسر و دختر نمايش داده مىشود و هر از چند گاه نيروى انتظامى به جمع آورى ديش ماهوارهها دست مىزنند و بالأخره كارى از پيش نمىبرند. در برابر اين هجمه فرهنگى چه بايد كرد؟ مسئله ناتوى فرهنگى جدى است و دشمنان روى آن سرمايه گذارى كرده و مىكنند. ظهور انقلاب اسلامى به عنوان يك رقيب توانمند در برابر غرب و يكه تازى آمريكا، غربىها را بر آن داشت ناتوى فرهنگى را سامان دهند و اين هنگامى بود كه با هجمه نظامى نتوانستند انقلاب را نابود كنند و از مبارزه سياسى نيز نتيجه نگرفتند. شجاع الدين سفا نويسنده ضد انقلاب خارج كشور نوشت: ما با جمهورى اسلامى مبارزه سياسى نخواهيم كرد ما بايد فرهنگ و بينش مردم را عوض كنيم تا جمهورى اسلامى را ساقط كنيم. اين استراتژى دشمنان ماست البته موفق نخواهند شد چرا كه ملت بزرگ ما بر سر پيمان خود ايستاده و اين ايستادگى را به نمايش گذاشته است اما كيست كه نداند توطئههاى فرهنگى بيگانه و سست عنصرى يا ندانم كارى ما در برابر اين تهاجم چه عواقب سهمگينى درپى خواهد داشت. مقاومت در برابر تهاجم فرهنگى به گونهاى كه نسل كنونى و نسلهاى بعدى را بيمه كند به كار فرهنگى اقتصادى و سياسى، و قاطعيت و برنامه ريزى و كاردانى نياز دارد كه همه جانبه بايد بدان پرداخت. كوتاه آمدن در برابر هجوم دشمن و همكارى با مهاجمان از سوى برخى عناصر داخلى اين خطر را تشديد مىكند. همين مسئله مواد مخدر كه در اين سالها ريشه اين نسل را هدف گرفته و جوانان را به شدت تهديد مىكند از جمله اين توطئههاست اگر ما سازو كار مناسب در برخورد با اين بلاى خانمانسوز را نداشته باشيم با آن مبارزه نتوانيم كرد. روزى نيست كه خبر از كشف صدها كيلو ترياك و حشيش و هروئين و شيشه و مواد مرگبار در نشريات نخوانيم و از بازداشت سوداگران مرگ خبرى نشنويم ولى آيا با اين شيوهاى كه دستگاه قضايى در برابر مجرمان پيش گرفته است مىتوان ريشه قاچاق مواد و سوداگران مرگ را سوزاند؟ اگر اين سوداگران مرگ كه به دام مىافتند بر چوبهدار بالا نروند و تيرباران نشوند از زندان و جريمه و بالأخره عفو!! كارى ساخته نيست. چطور كشور عربستان توانسته جلو مواد مخدر را بگيرد. آنها مجازات اعدام را براى حمل مواد افيونى به عنوان قانون برگزيدهاند كه مجازات حقى است ولى ما مىخواهيم با دلسوزى و سهل انگارى قضايى به جنگ اين سوداگران مرگ برويم كه نتيجه اين است كه امروز گرفتارش هستيم… شرح اين ماجراى اسفبار بيش از اين در اين مقال نمىگنجد. اينها هشدارى است به دست اندركاران امور و مسؤولان فرهنگ كه طرحى نو دراندازند و كارهاى كليشهاى بىحاصل را كنار بگذارند و با پيگيرى علمى و كارشناسانه و زمانشناسى و دردشناسى لازم به مصاف دشمنان و مهاجمان بروند و در كنار اين راه و روش بايد بدانيم كه سياستهاى فرهنگى با سياستهاى اقتصادى نيز نسبت نزديك دارند و بسيارى از نابسامانيهاى فرهنگى ريشه در مشكلات معيشتى نيز دارد كه زمينه ساز رشد فساد است. همانگونه كه مفاسد اقتصادى و لجام گسيختگى مرفهان بى درد و سودجو و لذت خواه و بى مسؤوليت نيز عامل مؤثر ديگرى است در اشاعه فساد و تخريب اعتقادات و اخلاق و اعتماد كه سياستگذاران از آن نبايد غافل باشند.
تمام نوشته های
وصاياى از امام محمد باقر عليه السلام
وصايايى از امام محمد باقر عليه السلام حجةالاسلام سيد جواد حسينى از ماندگارترين و مفيدترين و هدايتگرترين گنجينههاى معنوى تشيّع وصيّتها و نصيحتهايى است كه از امامان معصوم(ع) به يادگار مانده است، اين وصيّتها، وصيّتهاى اصطلاحى كه درباره مال و اموال باشد، نيست، بلكه وصيّتهاى معنوى و اخلاقى است كه جنبه موعظه و هدايتگرى دارد، و اين هدايتگرى مىتواند در طول تاريخ ادامه داشته باشد. اين وصيّتها از تك تك معصومان و امامان، از پيامبر گرفته تا على و امامان به دست ما رسيده است آنچه در اين مقال به دنبال ارائه آن هستيم، گوشههايى از وصيّتهاى حضرت باقر(ع) است كه نسبت به برخى افراد داشته. اميد كه بتواند مفيد و راهنما و راهگشا باشد. الف: وصيّت به شخصى كه اندرز خواست، اين وصيّت و نصيحت سه جمله مهم و ارزشمند دارد: 1- «اوصيك بتقوى اللّه ؛ شما را به تقواى الهى در خودنگهدارى توصيه مىكنم». اين جمله هر چند كوتاه است ولى اگر نگاه و نظرى به قرآن داشته باشيم به خوبى مىفهميم كه از جايگاه با عظمت و با اهميّت برخوردار است. در يك نگاه اجمالى به قرآن به اين نكات درباره تقوا برمىخوريم: تقوا، ملاك برترى فرد بر انسانهاى ديگر: «انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم»(1) تقوا، زمينه پذيرش هدايت الهى را فراهم مىكند: «هدى للمتّقين»(2) تقوا، وسيله براى دريافت علم الهى و ويژه است: «اتقواللّه و يعلّمكم اللّه»(3). تقوا، وسيله دريافت رحمت الهى است: «اتقوا لعلّكم ترحمون»(4). تقوا، معيار قبولى اعمال و طاعات: «انّما يتقبل اللّه من المتّقين»(5). تقوا، وسيله دريافت رزق از طرق غير منتظره: «و يرزقه من حيث لا يحتسب»(6). تقوا، وسيله براى در بن بست قرار نگرفتن: «و من يتّقاللّه يجعل له مخرجاً»(7). تقوا، عامل توجه و حمايت و همراهى خاص خداوند: «ان اللّه مع المتّقين»(8). تقوا، عامل عاقبت به خيرى است: «والعاقبة للمتّقين»(9). تقوا، فلسفه عبادت(10) و بسيارى از دستورات اسلامى چون روزه(11) و… مىباشد. 2- «و ايّاك و المزاح فانّه يذهب هيبة الرّجل و ماء وجهه؛ از شوخى بپرهيز، زيرا شوخى هيبت مرد و آبروى او را مىبرد.» البته به اين نكات در مزاح توجّه شود: يك: شوخى اگر از دائره حق خارج نشود ممدوح است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّى امزح ولا اقول الّا حقّاً؛ من مزاح مىكنم ولى جز حق نمىگويم»(12). دو: اصل شوخى و مزاح نمودن ممدوح است حضرت صادق(ع) فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر اين كه در او از دعابه وجود دارد، عرض كردم: دعابة چيست؟ فرمود: «المزاح».(13) س – مزاح ممدوح هم از حَد و مرز عبور نكند و زياد نشود و گرنه مذموم مىشود، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «كثرة المزاح يذهب بماء الوجه؛ زياد مزاح كردن آبروى انسان را مىبرد.»(14) با اين نكات روشن شد كه در كلام حضرت باقر(ع) نيز مقصود زياد شوخى كردن و از حق و اندازه خارج شدن است. 3- «و عليك بالدّعاء لاخوانك بظهر الغيب فانّه يهيل الرّزق بقولها ثلاثاً؛(15) بر تو باد به دعا كردن براى برادرانت (از اهل ايمان) در غياب آنها، زيرا كه اين كار روزى را سرازير مىكند، حضرت اين جمله را سه بار فرمود». دعا گاه براى مسائل دنيوى است و گاه مسائل معنوى و آخرتى، دعا براى دنيا گاه براى خود انسان است و گاه براى ديگران، و همين طور دعا در مسائل معنوى يا براى خود شخص است و يا ديگران. از بين اقسام دعا، بهترين دعا آن است كه در حق برادران دينى و ديگران باشد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اذا دعا احدٌ فليعمّ فانّه اوجب للدّعاء و من قدّم اربعين رجلاً من اخوانه قبل ان يدعوا لنفسه استجيب له فيهم و فى نفسه؛(16) هرگاه كسى خواست دعا كند دعاى خود را عموميّت دهد (و براى ديگران نيز دعا كند) زيرا فراگيرى لازمتر است براى دعا نمودن، و كسى كه جلو اندازد چهل نفر مرد از برادران (مؤمن) خود را قبل از دعا كردن براى خودش، دعايش در حق آنان و خودش مستجاب مىشود.» ب: وصيّت به جابربن يزيدبن الحرث الجعفى در اين وصيّت حضرت به پنج نكته مهم، سفارش مىفرمايد: «اوصيك بخمسٍ، (اى جابر!) تو را به پنج چيز وصيّت و سفارش مىكنم.» 1- «ان ظلمت فلاتظلم،اگر مورد ظلم قرار گرفتى خود ظلم نكن.» البته اين سفارش در حيطه خودى و مسلمانان است كه بدى آنها را با بدى پاسخ نبايد داد بلكه گذشت كرد چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «…والعافين عن النّاس و اللّه يحبّ المحسنين؛ (متقين كسانى هستند كه) از خطاى مردم در مىگذرند، و خدا نيكوكاران را دوست مىدارد.»(17) ولى در مقابل كفار مىفرمايد: «فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم؛(18) و (به طور كلى) هر كس به شما تجاوز كرد همانند آن بر او تعدّى كنيد.» و در آيهاى بين اين دو امر جمع شده است كه: «…اشدّاء على الكفّار رحماء بينهم…؛(19) محمد رسول خدا است و كسانى كه با او هستند در برابر كفار سرسخت و شديد و در ميان خود مهربانند.» 2- «و ان خانوك فلا تخن؛ و اگر به تو خيانت كردند، تو خيانت نكن.» اين يك سفارش عمومى است كه حتّى به كفار و غير مسلمانان نيز نبايد خيانت روا داشت. 3- «و ان كذّبت فلا تغضب؛اگر تكذيب شدى خشمناك مشو.» همان كارى كه پيامبران كردند، با آنهمه تكذيب در حد نهايى خود را حفظ كردند و غضبناك نشدند. و در جاى ديگر حضرت باقر(ع) فرمود: «لاقوّة كردّ الغضب؛(20) قدرتى بسان رد خشم نيست.» و همچنين فرمود: «من كظم غيظاً و هو يقدر على امتضائه حشا اللّه قلبه امناً و ايماناً يوم القيامة؛(21) هر كسى خشم خود را فرو برد، در حالى كه توان به كار بردن آن را دارد خداوند قلب او را پر از آرامش و ايمان مىكند در روز قيامت»(22). نه مرد است آن به نزديك خردمند كه با پيل دمان پيكار جويد بلى مرد آنكس است از روى تحقيق كه چون خشم آيدش باطل نگويد 4- «و ان مدحت فلا تفرح؛ اگر مدح و ستايشت كردند شاد مشو.» خوشحال شدن از مدح ديگران، خصوصاً مدحهايى كه در انسان وجود ندارد سخت خطرناك و گمراه كننده است پيامبر اكرم(ص) به ابن مسعود فرمود: «اذا مدحك النّاس فقالوا: انّك تصوم النّهار و تقوم الليل و انت على غير ذلك فلا تفرح بذلك؛ اگر مردم مدحت كردند پس گفتند(بلى ما شاء اللّه) روز را روزه مىگيرى و شب را بر پا مىخيزى (و به عبادت سر مىكنى) در حالى كه تو بر غير اين حالت هستى، پس خوشحال مشو، فانّ اللّه تعالى يقول «لا تحسبنّ الّذين يفرحون بما اتوا و يحبّون ان يحمدوا بما لم يفعلوا فلا تحسبنّهم بمفازةٍ من العذاب و لهم عذابٌ اليم؛(23) زيرا خداوند متعال فرمود: «گمان مبر آنها كه از اعمال خود خوشحال مىشوند و دوست دارند در برابر كار (نيكى) كه انجام ندادهاند مورد ستايش قرار گيرند، از عذاب (الهى) بركنارند (بلكه) براى آنها، عذاب دردناكى است.»(24) 5 – «و ان ذممت فلا تجزع؛ واگر نكوهش شدى، ناراحت مشو (و نالهات بلند نشود)». در ادامه توضيحاتى دارد كه از شرح بيشتر سخنان حضرت بىنياز مىكند، فرمود: «بلكه در آنچه درباره تو گفته مىشود بينديش، اگر ديدى آن چه درباره تو گفته در تو هست بدان كه افتادن تو از چشم خداوند عزّ و جلّ بر اثر خشمگين شدنت از حقيقت، مصيبتش براى تو بزرگتر از مصيبتى است كه مىترسى از چشم مردم بيفتى، اما اگر خلاف آن چيزى باشى كه درباره ات گفته شده، اين خود ثوابى است كه، بدون به رنج و زحمت افكندن جسم خود، به دست آوردهاى.» «و اعلم بانّك لاتكون لنا وليّاً حتى لو اجتمع عليك اهل عصيرك و قالوا: انّك رجلٌ سوءٍ لم تحزنك ذلك، ولو قالوا انّك رجل صالح لم يسرّك…؛ و بدان كه تو دوست ما نخواهى بود، مگر آن گاه كه اگر همه همشهريانت بر ضد تو همصدا شوند و بگويند: تو مرد بدى هستى، مايه اندوه تو نشود و اگر همه گويند تو مرد خوبى هستى اين سخن تو را شاد نسازد، بلكه خودت را با آن چه در كتاب خداست بسنج، اگر ديدى پوينده راه آن هستى، از آن چه پرهيز داده است مىپرهيزى، به آن چه ترغيب كرده است راغبى و از آنچه ترسانده است مىترسى، پس استوار و خوشحال باش، زيرا آنچه درباره تو گفته شده است، به تو زيانى نمىرساند، و ان كنت مبائنا للقرآن فماذا الّذى يفرّك من نفسك…؟ و اگر ديدى از قرآن جدايى، ديگر چرا بايد خودت را بفريبى، براستى كه مؤمن همواره در كار مبارزه با نفس خويش است، تا بر هوا و هوس آن چيره آيد، يك بار او نفس خود را از كجى و انحراف به راستى مىآورد و يك بار هم نفسش او را به زمين مىزند، و در نتيجه پيرو خواستههاى او مىگردد اما خداوند دستش را مىگيرد و بلند مىشود و خداوند لغزش او را مىبخشد و مؤمن به خود مىآيد و به توبه و ترس (از خدا) پناه مىبرد و بر اثر افزايش ترسش (از خداوند) بر بينش و معرفت او افزوده گردد، دليلش هم اين است كه خداوند مىفرمايد: «انّ الّذين اتّقوا اذا مسّهم طائف من الشيطان تذكّروا فاذاهم مبصرون»(25) در حقيقت: كسانى كه تقوا دارند، چون وسوسهاى از جانب شيطان بديشان رسد خدا را به ياد آورند و به ناگاه بينا شوند.» در ادامه جابر را به چند امر مهم نصيحت مىكند و مىفرمايد: 1- بسيار شمردن كم خدا «يا جابر استكثر لنفسك من اللّه قليل الرّزق تخلّصاً الى الشكر؛ اى جابر همان روزى اندك از طرف خدا را براى خود بسيار شمار، تا از عهده شكر درآيى.» 2- طاعت بسيار خدا را كم شمار: «و استقلل من نفسك كثير الطّاعة للّه ازراءٌ على النّفس و تعرّضاً للعفو؛ طاعت بسيار خود از خدا را كم بشمار تا از اين راه بر نفس خردهگيرى (يا آن را زبون سازى) و خود را در معرض گذشت (خداوند) قرار دهى.» 3- شر را با علم دور كن: «وادفع عن نفسك حاضر الشّرّ بحاضر العلم؛شر موجود را به وسيله دانش و معرفت موجود از خود دورگردان.» شايد مقصود اين باشد كه با شر و بدى از طريق فكر و انديشه و آگاهى برخورد كن نه از طريق عصبانيّت و احساسات. 4- از علم با اخلاص استفاده كن: «واستعمل حاضر العلم بخالص العمل؛ دانش موجود را به وسيله عمل خالص به كار بند.» و اگر چنين شد بر علم انسان افزوده مىشود چنان كه در حديثى حضرت جواد فرمود: «هر كس به آنچه مىداند عمل كند خداوند دانشى را كه نمىداند به او تعليم مىدهد.»(26) 5 – اخلاص را با هوشيارى حفظ كن: «و تحرّز فى خالص العمل من عظيم الغفلة بشدّة التيّقظ؛ و در عمل خالص كه انجام مىدهى خود را با بيدارى و هوشيارى تمام، از غفلت بزرگ نگهدار.» 6- بيدارى را با ترس خدايى به دستآور، «و استجلب شدّة التيّقظ بصدق الخوف؛ و بيدارى كامل را با ترس صادقانه (از خدا) به دست آور.» 7- «و احذر خفىّ التّزيّن بحاضر الحياة؛ و از خود آرايىهاى نهانى به اين زندگى (دنيا) حذر كن.» 8 – با عقل از هوس خود را حفظ كن، «و توقّ مجازفة الهوى بدلالة العقل؛ و با راهنمايى خرد، خودت را از خطر و گزافهگويى نفس حفظ كن.» 9- از خطر هوس خود را حفظ كن «وقف عند غلبة الهوى باسترشاد العلم و استبق خالص الاعمال ليوم الجزاء، خودت را از خطر هوس نگهدار و در هنگام غالب آمدن هوس، با ارشاد خواهى از دانش و معرفت، درنگ كن و اعمال خالص را براى روز پاداش(قيامت) نگهدار»(27) در ميزان الحكمه، وصيّت مذكور به همين اندازه آمده ولى در منبع اصلى،يعنى تحف العقول كه ميزان الحكمه نيز از آنجا نقل نمود و برخى منابع ديگر، وصيّت بيش از مقدار مذكور است، و چون ادامه آن حاوى نكات عميق و مفيدى است آن را مىآوريم. 10- و انزل ساحة القناعة باتّقاء الحرص و ادفع عظيم الحرص بايثار القناعة؛ فرود آى در ميدان قناعت با نگهدارى خود از حرص، و دور كن بزرگى حرص را با مقدّم داشتن قناعت پيشگى.» 11- «واستجلب حلاوة الزّهادة بقصر الامل و اقطع اسباب الطمع ببرد اليأس؛ شيرينى زهد ورزى را با كوتاهى آرزو به دست بيار، و به خنكى نا اميدى (از ديگران) ريشههاى طمع را قطع كن.» 12- درمان عجب «و سدّ سبيل العجب بمعرفة النّفس و تخلّص الى راحة النّفس بصحّة التّفويض؛راه عجب را با شناخت نفس(و عجز خويشتن) سد كن و نفس را با نيكو تفويض نمودن (امور به خداى متعال) آسوده ساز. 13- راه راحتى بدن «واطلب راحة البدن باجمام القلب و تخلّص الى اجمام القلب بقلّة الخطاء؛ براى راحتى بدن به دنبال راحتى دل باش، و براى راحتى دل به دنبال كم خطا كردن باش» هر كس كمتر خطا كند، دلش نيز كمتر مشغول و گرفتار و غصّه دارد، هرگاه قلب راحت و آسوده باشد بدن نيز راحت خواهد بود. 14- راه بدست آوردن رقّت قلب «و تعرّض لرقّة القلب بكثرة الذّكر فى الخلوات، و استجلب نور القلب بدوام الحزن؛ با زيادى ذكر (خدا) خود را در معرض رقّت قلب قرار بده، و با مداومت حزن و اندوه (بر قيامت و پس از مرگ) نورانيّت قلب بدست آور. 15- راه دورى از شيطان «و تحرّز من ابليس بالخوف الصّادق، و ايّاك و الرّجاء الكاذب فانّه يوقعك فى الخوف الصّادق؛ از شيطان با ترس صادقانه (از خداوند) دورى كن، و بر تو باد دورى جستن از اميد كاذب (و ناروا، زيرا اين اجتناب تو را در خوف صادق از خداوند) قرار مىدهد.» 16- «و تزيّن للّه عزّ و جلّ بالصّدق فى الاعمال و تحبّب اليه بتعجيل الانتقال و ايّاك و التّسويف فانّه بحرٌ يغرق فيه الهلكى؛ خود را براى خدا با صداقت در عملها زينت كن، و دوستى خود را نسبت به او با تعجيل در رفتن (از دار دنيا) اظهار كن و بر تو باد كه از سوف سوف گفتن و امروز و فردا كردن دورى كنى، زيرا اين عمل دريايى است كه در آن هلاكت شدگان غرق شدهاند.» 17- غفلت قساوت مىآورد «و ايّاك و الغفلة ففيها تكون قساوة القلب و ايّاك و التّوانى فيما لاعذر لك فيه فاليه يلجأ النّادمون؛ از غفلت دورى كن كه باعث قساوت و سختى قلب مىشود و از سستى در چيزى كه عذرندارى اجتناب كن، زيرا سستى پناهگاه نادمان و پشيمان شوندگان است.» 18- راه توبه «و استرجع سالف الذّنوب بشدّة النّدم، و كثرة الاستغفار؛ گناهان گذشته خود را با شدّت پشيمانى و زيادى استغفار و طلب بخشش برگردان.» 19- راه رسيدن به عفو الهى «و تعرّض للرّحمة و عفو اللّه بحسن المراجعة و استعن على حسن المراجعة بخالص الدّعاء و المناجاة فى الظّلم؛ با نيكو رجوع نمودن (به خدا و توبه) خود را در معرض رحمت و گذشت خدا قرار بده و براى نيكو مراجعه كردن از دعاىخالص و مناجاتهاى (شبانه) در تاريكيها كمك بگير» يعنى توبه واقعى بعد از پشيمانى و زيادى استغفار و خالصانه خدا را ياد كردن و شبها در پيشگاه او ناليدن تحقق مىيابد. اى شده غرق گناه خواب گران تا به كى چاره درد تو را ديدهتر مىكند نيمه شب خلوت است مظهر هر رأفت است عاشق شوريده را دوست نظر مىكند 20- «…و اطلب بقاء العزّ باماتة الطّمع و ادفع ذلّ الطّمع بعزّ اليأس و استجلب عزّ اليأس ببعد الهمّة؛ بقاى عزّت (خود) را در ميراندن طمع جستجو كن، و خوارى طمع را با عزّت نااميدى (از ديگران) دور ساز، و عزّت نااميدى (از ديگران) را به بلند بودن همّت بدست بيار.» همّت بلند دار كه مردان روزگار از همت بلند به جاى رسيدهاند 21- به هر كس اطمينان نكن «…و ايّاك و الثّقة بغير المأمون فانّ للشّرّ ضراوةٌ كضراوة الغذاء؛ بپرهيز از اعتماد به فرد غير مطمئن! زيرا بدى را اعتيادى است همچون عادت انسان به خوردن غذا.» 22- بهترين علم «و اعلم انّه لاعلم كطلب السّلامة و لاسلامة كسلامة القلب و لاعقل كمخالفة الهوى، ولاخوف كخوف حاجزٍ، ولارجاء كرجاء معينٍ؛ بدان كه هيچ دانشى همچون طلب سلامت نيست و هيچ سلامتى بسان سلامت قلب نيست و هيچ خردى مانند مخالفت با هوس نيست و هيچ ترسى مانند ترس بازدارنده (از گناه) نيست و هيچ اميدى همچون اميد يارى دهنده (مشوق) نيست. 23- «ولافقر كفقر القلب و لاغنى كغنى النّفس و لا قوّة كغلبة الهوى؛ و فقرى چون فقر دل، و غنايى چون غناى نفس نيست و هيچ قدرتى مانند غلبه بر هوى وجود ندارد.» قهرمان نيست آنكه در كشتى قهرمان ديگر بيندازد قهرمان آن بود كه وقت نبرد نفس امّاره را زبون سازد 24- «ولا نور كنور اليقين و لايقين كاستصغارك للدّنيا، و لا معرفة كمعرفتك بنفسك؛ هيچ نورى، بسان نور يقين نيست، و هيچ يقينى مانند كوچك شمردن دنيا نيست (و اين كه بدانى دنيا ناچيز است) و هيچ معرفتى مانند شناخت خويشتن، خويش نيست.» 25- «ولانعمة كالعافية و لاعافية كمساعدة التّوفيق، و لا شرف كبعد الهمّة ولازهد كقصر الأمل، ولا حرص كالمنافسة فى الدّرجات؛ نعمتى همچون سلامتى نيست و عافيتى چون همراهى توفيق وجود ندارد، و شرف و بزرگى بسان همت بلند نيست، و زهدى چون كوتاهى آرزوها وجود ندارد، و هيچ حرصى بپاى رقابت بر سر مقام نمىرسد.» 26- «ولا عدل كالانصاف، ولاتعدّى كالجور و لاجور كموافقه الهوى و لاطاعة كاداء الفرائض، ولاخوف كالحزن، ولا مصيبة كعدم العقل ولا عدم عقل كقلّة اليقين، ولاقلّة يقين كفقر الخوف و لا فقر خوفٍ كقلّة الحزن على فقد الخوف؛ هيچ عدالت ورزى چون انصاف ورزى نيست، و هيچ تجاوزى مانند ستم نيست، و هيچ ستمى مثل پيروى از هوا و هوس نيست، و هيچ طاعتى چون اداء واجبات وجود ندارد، و هيچ (خدا) ترسى همچون حُزن و اندوه (براى قيامت) نيست و مصيبتى مانند نبود عقل وجود ندارد، و هيچ عدم عقلى بپاى كم يقينى نمىرسد و هيچ كمبود يقينى همچون نبود ترس (از خدا) نيست، و هيچ نبود خوف مانند كمى اندوه بر كمبود ترس نيست. 27- «ولا مصيبة كاستهانتك بالذّنب، ورضاك بالحالة الّتى انت عليها؛ و هيچ مصيبتى مانند كوچك شمردن گناهت و خشنودى به وضع موجود نيست.» 28- «ولا فضيلة كالجهاد ولاجهاد كمجاهدة الهوى و لا قوّة كردّ الغضب؛ هيچ فضيلتى مانند جهاد نيست، و هيچ تلاش و جهادى بسان جهاد با نفس نيست و هيچ قدرتى مانند رد خشم وجود ندارد.» 29- «ولا معصية كحبّ البقاء ولا ذلّ كذلّ الطّمع، وايّاك و التّفريط عند امكان الفرصة فانّه ميدانٌ يجرى لاهله بالخسران؛(28) معصيتى بسان دلبستگى به جاودانگى(در دنيا) نيست و هيچ خوارى مانند خوارى طمع نيست و بر تو باد كه از كوتاهى دورى كن و فرصت را از دست مده كه ميدانى است براى اهلش كه باعث زيان و خسارت مىشود.» ج: وصيّت به فرزندش حضرت صادق(ع) امام صادق(ع) مىفرمايد: «قال لى ابى: يا جعفر اوقف لى من مالى كذا و كذا، النّوادب تندبنى عشر سنين بمنى ايّام منى؛ پدرم به من فرمود: اى جعفر! فلان مقدار از دارايى ام را برايم وقف كن تا گريه كنندگان در منى و در ايام (اعمال) منى ده سال بر من گريه كنند.»(29) در اين وصيّت مختصر، به دو سنّت مهم و ماندگار – كه وجود آنها در جامعه مفيد و هدايتگر است – اشاره فرموده است. 1- وقف: وقف از سنتهايى است كه به حال فقرا مفيد و به مراكز مذهبى چون مسجد، و حسينيّه و… رونق مىدهد تا باعث جذب بيشتر افراد شده و زمينه هدايت آنها را فراهم نمايد. 2- گريه بر اهلبيت؛ عزادارى و زنده نگهداشتن ياد اهلبيت در واقع زنده نگهداشتن دين و مكتب است، مذهب شيعه كه همچنان زنده و بالنده در جهان باقى است، يكى از رازهاى بقاى آن همان عزاداريهاى محرّم و صفر و ايّام شهادت امامان بزرگوار است. حضرت باقر(ع) اين سفارش را در محلّى به نام منى نموده كه هر سال هزاران حاجى از گوشه و كنار جهان در آنجا گردهم مىآيند و در شب يازدهم و دوازدهم، آنجا حضور دارند، و فرصتى نيز وجود دارد كه در مراسم عزادارى شركت نمايند، در نتيجه اين سنّت به تمام جهان مىتواند گسترش يابد، چنان كه گسترش يافته و دشمنان نيز بدان اعتراف دارند. 1- دكتر ژوزف فرانسوى مىگويد: «…ترقيّات سريع السيرى كه شيعيان در اندك مدتى كردند مىتوان گفت در دو قرن ديگر عدد آنها بر ساير فرقههاى مسلمانان بيشتر خواهد شد و علّت اين امر به واسطه عزادارى امام حسين(ع) است. امروز در هيچ نقطه از جهان نيست كه براى نمونه حداقل دو يا سه نفر شيعه نباشند كه براى امام حسين(ع) عزادارى نمايند. شيعيان عقيده دارند كه روزهاى تاسوعا و عاشورا بايستى فقرا را اطعام نمود…دسته ديگر از شيعيان براى اقامه مجلس سوگوارى وقفياتى نمودهاند كه ارزش آن بالغ بر ميليونها دلار مىگردد».(30) 2- توماس ماساريك مىگويد: «بسيارى از مورخين ما از كم و كيف عزادارى امام حسين(ع) اطلاع ندارند و جاهلانه درباره آن سخن مىگويند… و به اين نكته پى نبردهاند كه اين مسأله در اسلام چه تحوّلى ايجاد كرده و يا جنبش و نهضت مذهبى كه از تعزيه در اين قوم پيدا شده در هيچ يك از اقوام و ملل عالم پيدا نشده و با يك نظر دقيق در ترقيات دويست ساله پيروان على(ع) در سرتاسر هندوستان در اقلّيت بودند و همين حال را ممالك ديگر داشت، امروزه در ممالك مترقى و ثروتمند مسيحى اگر بخواهند چنين عزادارى به پا نمايند با صرف ميليونها دلار باز هم به تأسيس چنين مجامع و مجالس عزادارى موفق نخواهند شد…»(31). اين اعترافات بخوبى نقش و اهمّيت وصيّت حضرت باقر(ع) به فرزندش امام صادق(ع) را در بر پايى عزادارى آنهم در مجمع حاجيان و در فرصت مناسب در منى روشن مىسازد. پىنوشتها: – 1. سوره حجرات، آيه 13. 2. سوره بقره، آيه 2. 3. سوره بقره، آيه 282. 4. سوره انعام، آيه 155. 5. سوره مائده، آيه 27. 6. سوره طلاق، آيه 3. 7. سوره طلاق، آيه 2. 8. سوره توبه، آيه 36. 9. سوره اعراف، آيه 128. 10. سوره بقره، آيه 21. 11. سوره بقره، آيه 183. 12. منتخب ميزان الحكمه، ص 464، ش 5797. 13. همان، ش 5801. 14. همان، ش 5804. 15. ميزان الحكمه محمدى رى شهرى، ترجمه حميد رضا شيخى، دارالحديث، اوّل، 1377، ج 14، ص 6820. 16. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، داراحياء التراث، ج 93، ص 313، ح 17، منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 184، ج 1، حديث 2143. 17. سوره آل عمران، آيه 134. 18. سوره بقره، آيه 194. 19. سوره فتح، آيه 29. 20. كافى، محمد بن يعقوب كلينى، دارالكتب الاسلاميّه، ج 2، ص 303، ح 3 ؛ منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 389. 21. همان، ص 389، ح 4807. 22. اين بخش را در تاريخ 4/6/86 نوشتم كه همزمان بود با سخنرانى آقاى احمدى نژاد، در دانشگاه كلمبيا، با اين كه از طرف رئيس دانشگاه مورد اهانت قرار گرفت، با اين حال با متانت از كنار آن گذشت و زمينه ملامت آنان را از سوى جهانيان فراهم نمود. 23. سوره آل عمران، آيه 188. 24. مكارم الاخلاق، ج 2، ص 353، ح 2660، به نقل از منتخبميزان الحكمه، همان، ص 458، ش 5737. 25. سوره اعراف، آيه 200. 26. من عمل بما يعلم علّمه اللّه ما لا يعلم؛ اعلام الدين، ص 301، به نقل از منتخب ميزان الحكمه، ص 370، ش 4583. 27. ميزان الحكمه، همان، ج 14، ص 6822 – 6821. 28. تحف العقول، على بن شعبه، تحقيق على اكبر غفّارى، انتشارات اسلامى، قم 1404 ه.، ص 284 – 286 ؛ اعلام الهدايه، مجمع جهانى اهل بيت، اول، 1422، ج 7، ص 234 – 237. 29. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، مؤسسة الوفاء، ج46، ص 220. 30. شهيد كربلا، ج 2، ص 224 – 227، به نقل از آشنايى با حسين، ميرزا باقر زخرهاى، نامدار، قم، 1382، چاپ اول، ص 66. 31. آشنايى با حسين(ع)،همان، ص 64 – 65.
اسراف و تبذير هشدارهاى اجتماعى 4
هشدارهاى اجتماعى(4) اسراف و تبذير حجةالاسلام ابوالقاسم يعقوبى « قَالَ اَبِى مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِىِّ(ع): «عَلَيْكَ بِالِاقْتِصَادِ وَ اِيَّاكَ وَ الْاِسْرَافَ فَاِنَّهُ مِنْ فِعْلِ الشَّيْطَنَةِ؛بر تو باد به ميانه روى و پرهيز كن از اسراف زيرا اسراف از كارهاى شيطان است.»(1) يكى ديگر از هشدارهاى اجتماعى در فرهنگ دينى موضوع «اسراف» و «تبذير» و ريخت و پاشها و ولخرجىهاى بىحد و حساب است. لغتشناسان در تعريف و ترسيم اسراف گفتهاند: «تجاوز الحد فى كل فعل يفعله الانسان و ان كان ذلك فى الانفاق اشهر و يقال تارة اعتبارا بالقدر و تاره بالكيفية؛خارج شدن انسان از حد و مرز در هر كارى كه انجام مىدهد را اسراف گويند گر چه اين معنى در انفاق مشهورتر است و اسراف هم گاهى در اندازه و مقدار (يك چيز است) و گاهى در كيفيت و چگونگى آن.»(2) واژه «اسراف» و «تبذير» در برابر واژه «اقتصاد» و «اعتدال» قرار دارند و با اندك تفاوتى يك مفهوم و پيام را مىرسانند. با در نظر گرفتن ريشه اين دو لغت (اسراف و تبذير) چنين به نظر مىرسد كه وقتى اين دو در مقابل هم قرار مىگيرند اسراف به معنى خارج شدن از حد اعتدال، بى آن كه چيزى را ظاهراً ضايع كرده باشد، مثل اينكه، ما لباس گرانقيمتى بپوشيم كه بهايش صد برابر لباس مورد نياز ما باشد يا غذاى خود را آنچنان گرانقيمت تهيه كنيم كه با قيمت آن بتوان عده زيادى را آبرومندانه تغذيه كرد. در اين جا از حد گذراندهايم ولى ظاهراً چيزى نابود نشده است اما: «تبذير» و ريخت و پاش، آن است كه چنان مصرف كنيم كه به اتلاف و تضييع بينجامد مثل اين كه براى دو نفر ميهمان غذاى ده نفر را تهيه كنيم آنگونه كه بعضى از جاهلان چنين مىكنند و به آن افتخار مىنمايند و باقى مانده را در زبالهدان مىريزند و اتلاف مىكنند.»(3) البته گاهى هم مىشود كه در كاربردها، اين دو واژه در يك معنى به كار مىرود و به اصطلاح عطف تفسيرى مىشوند، امام على(ع) در نهج البلاغه مىفرمايد: «اَلَا وَ اِنَّ اِعْطَاءَ الْمَالِ فِى غَيْرِ حَقِّهِ تَبْذِيرٌ وَ اِسْرَافٌ وَ هُوَ يَرْفَعُ صَاحِبَهُ فِى الدُّنْيَا وَ يَضَعُهُ فِى الآخِرَةِ وَ يُكْرِمُهُ فِى النَّاسِ وَ يُهِينُهُ عِنْدَ اللَّهِ؛ آگاه باشيد مال را در غير مورد استحقاق صرف كردن تبذير و اسراف است. ممكن است اين عمل انسان را در دنيا بلندمرتبه كند اما مسلماً در آخرت پست و حقير خواهد كرد. در نظر توده مردم ممكن است سبب اكرام گردد اما در پيشگاه خدا موجب سقوط مقام انسان خواهد شد.»(4) از حديث آغاز نوشتار و اين حديث شريف معلوم شد كه: 1- ميانهروى و اقتصاد و اعتدال يك فضيلت انسانى و رفتار سالم اجتماعى است. 2- اسراف و تبذير خارج شدن از حد و مرز فضيلت است و به عنوان رذيلت شناخته مىشود. 3- اهميت پرهيز از اسراف به اندازهاى است كه امام معصوم(ع) با به كارگيرى واژه «اياك» و نيز كلمه «الا» هشدار مىدهد و مردم را به آگاهى و بيدارى فرا مىخواند. از آيات و روايات كاملاً اين معنا به دست مىآيد كه افراط و تفريط و خروج از خط اعتدال در هر كارى مذموم و ناپسند است. زيست شايسته در سايه معتدلانه حركت كردن و مقتصد بودن امكانپذير است. بىترديد نعمتها و مواهب موجود در كره زمين از سوى خداى رب العالمين به گونهاى تنظيم و تقدير شده است كه براى ساكنان زمين كافى است و همه مىتوانند در سايه بهرهگيرى درست از آن مواهب استفاده بهينه ببرند، ليكن خرجهاى بيهوده و مصرف كردنهاى بىاندازه اين نعمت را هدر مىدهد و چه بسا اسراف و تبذير در گوشهاى از جهان و منطقهاى از زمين دليل محروميت انسانهاى ديگرى در منطقهاى از جهان گردد. و نيز بدمصرفكردن و بىرويه بهرهبردارى كردن از منابع طبيعى و نعمتهاى خدادادى نسلهاى آينده را دچار محروميت و تهديد قرار مىدهد. به همين جهت قرآن كريم با عبارتهاى گوناگون، مسلمانان را از اين بلاى خانمانسوز و جهانسوز پرهيز داده و فرموده است: «كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ؛ و (از نعمتهاى الهى) بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمىدارد.»(5) قرآن مسرفان را چهرههاى منفور پيش خداوند معرفى كرده زيرا آنان با اين رفتار غيرانسانى و غيراسلامى از حد و حدودى كه خداوند تعيين كرده و انبياى او اعلام كردند پا را فراتر نهاده و رهنمودهاى حكيمانه و واقعبينانه را ناديده گرفتهاند. روشن است آن كه قانون شكنى مىكند و حركت قوانين انسان ساز و جامعه ساز را رعايت نمىكند پيش قانونگذار عالم و عادل چهره ناپسند و مبغوضى خواهد داشت. باز در قرآن مجيد مىخوانيم: «اِنَّ فِرْعَوْنَ لَعالٍ فِى الْاَرْضِ وَ اِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِين؛فرعون، برترىجويى در زمين داشت و از اسرافكاران بود.»(6) اسرافكارى را روش فرعون مىشمارد و اسراف را يك برنامه فرعونى قلمداد مىكند. و در جاى ديگر اسراف كاران و مبذّران را برادران شيطان مىنامد: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذيراً؛ اِنَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا اِخْوانَ الشَّياطينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً؛ و حق نزديكان را بپرداز (و همچنين حق) مستمند وامانده در راه را و هرگز اسراف و تبذير مكن چرا كه تبذيركنندگان برادران شياطنند. و شيطان در برابر پروردگارش بسيار ناسپاس بود.»(7) گر چه اسراف به معناى گسترده هرگونه تجاوز از حد در هر كارى است كه انسان انجام مىدهد اما بيشتر در مورد هزينهها و خرجهاى مالى گفته مىشود و حتى انفاق و كارهاى خوب را نيز شامل مىشود. قرآن در سوره فرقان اسراف را در برابر سختگيرى و بخل و فشردهدستى قرار داده و مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ اِذا اَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً؛(بندگان شايسته خداوند) كسانى هستند كه به هنگام انفاق نه اسراف مىكنند و نه سختگيرى و بخل مىورزند بلكه ميان اين دو حد اعتدال و ميانه را مىگيرند.»(8) مصاديق اسراف معمولاً هر كسى واژه «اسراف» را مىشنود، موضوع ولخرجى، زيادهروى و تجاوز از حد و شأن اجتماعى به ذهن او مىرسد، ليكن در لابهلاى كلمات نورانى پيشوايان معصوم(ع) اشارات لطيفى به مصداقها و موارد اسراف شده است كه اشاره به آن در اين بخش از نوشتار، خالى از فايده نيست و مىتواند هشدارى اجتماعى براى كسانى باشد كه از اين گونه اسرافها غافلند يا اينگونه امور را در رديف معانى و مصاديق اسراف به شمار نمىآورند. دورافكندن هسته خرما و… بشر بن مروان گويد خدمت امام صادق(ع) رسيديم، آن حضرت دستور داد مقدارى خرما آوردند يكى از افراد پس از خوردن خرما هستههاى آن را دور مىانداخت، حضرت دستش را گرفت و فرمود: «لَا تَفْعَلْ اِنَّ هَذَا مِنَ التَّبْذِيرِ وَ اِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْفَسَادَ؛ اين كار را نكن، اين حيف و ميل است و خداوند تباهكارى را دوست ندارد.»(9) شايد آن روز اين معنا در انديشه افراد درست جا نمىافتاد. اما امروز بشر با پيشرفت علوم و زيادى جمعيت جهان، سخت به اين موضوع توجه كرده تا آنجا كه مىكوشد از همه چيز استفاده بهينه كند و با بازيافت از زباله بهترين كود و از تفالهها بهترين وسيله مورد نياز و حتى از فاضلابها به وسيله تصفيه، آب قابل استفاده را براى كشاورزى به دست آورد. يقيناً از چيزهايى مانند هسته خرما با دستگاهها و امكانات مدرن امروز مىتوان غذا براى دامها و مرغها تهيه كرد كه مواد غذايى آن به مراتب از علوفهها و دانههاى ديگر بيشتر و بهتر است. آن روزى كه امام صادق(ع) نسبت به دور ريختن هسته خرما هشدار داد ابزار و وسيله تبديل آن به اينگونه استفادهها نبود اما امام(ع) با آگاهى همهجانبه از مسائل اجتماعى و انسانى و حتى طبيعى و تجربى اين گونه رهنمود را با هشدار به هم آميخته است. در همين راستا امام(ع) از دور ريختن آب باقى مانده در ته ظرف نيز نهى كرده و آن را از مصاديق اسراف برشمرده و مىفرمايد: «اَدْنَى الْاِسْرَافِ هِرَاقَةُ فَضْلِ الْاِنَاءِ وَ ابْتِذَالُ ثَوْبِ الصَّوْنِ؛ كمترين اندازه اسراف دور ريختن ته مانده ظرف (آب يا غذا) و تبديل لباس بيرون به لباس خانه و دم دستى است.»(10) در نگاه امام صادق(ع) آنكه از ظرف آب يا غذا زايد مقدارى مىنوشد و مىخورد و باقيمانده آن را دور مىريزد مسرف است. زيرا با آن باقى مانده آب يا غذا مىتوان تشنهاى را سيراب و گرسنهاى را سير كرد يا دست كم درخت و گياه و گلى را شاداب كرد و حيوانى را از گرسنگى و تشنگى نجات داد. نگاه ژرف امام(ع) در رابطه با پوشيدن لباس نيز قابل تأمل و دقت است كسى كه بين لباس كار و لباس ميهمانى فرقى نمىگذارد و هر كدام دم دست بود براى كار يا مثلاً نماز و مجالس مىپوشد اين هم به گونهاى گرفتار رذيلت اسراف شده است. از امام كاظم(ع) سؤال شد كه آيا داشتن ده پيراهن اسراف است؟ فرمود: «خير، بلكه داشتن پيراهن زياد باعث مىشود كه پيراهنهايش بيشتر عمر كند. اسراف آن است كه لباس بيرونت را در جاى كثيف بپوشى.»(11) بنابراين بسيارى از چيزهايى كه به نظر ما اسراف به شمار نمىرود در نگاه پيشوايان دينى از مصاديق اسراف به حساب آمده است. از جمله موارد اسرافى كه در روايات دينى به آن اشاره شده مىتوان موارد ذيل را برشمرد: هر چه دلت بخواهد خوردن(12) به بدن ضرر و صدمه وارد كردن(13) به هنگام وضو آب زياد مصرف كردن(14) حلالها را حرام شمردن و خون ريختن(15) بيش از شأن و موقعيت اجتماعى مصرف كردن (در پوشيدن و خوردن و خريدن)(16) و به كارهاى باطل نازيدن و به كار خير بىرغبتى نشان دادن(17) عيب ملى رهبر معظم انقلاب اسلامى حضرت آيت الله العظمى خامنهاى در خطبههاى عيد فطر سال 86 ضمن شمارش درسهاى ماه رمضان يكى از درسها را «سخت گرفتن بر خود و انفاق به ديگران» برشمردند و در ادامه به بلا و عيب بزرگ ملت ايران اشاره كردند و فرمودند: «ما مردم مسرفى هستيم، ما اسراف مىكنيم، در آب، در نان، اسراف در وسايل گوناگون و تنقلات، اسراف در بنزين، كشورى كه توليدكننده نفت است واردكننده فرآورده نفت -بنزين- است. اين تعجبآور نيست؟ هر سال ميلياردها بدهيم بنزين وارد كنيم يا چيزهاى ديگرى وارد كنيم براى اين كه بخشى از جمعيت و ملت ما دلشان مىخواهد ريخت و پاش كنند. ما ملت به عنوان يك عيب ملى به اين نگاه كنيم، اسراف بد است.»(18) در رساله «اجوبة الاستفتائات» سؤال 1469 از ايشان پرسيده شده: «گفته مىشود كه استفاده از نيروى برق براى روشنايى بيشتر از مقدار نياز اسراف محسوب نمىشود آيا اين سخن صحيح است؟» ايشان جواب دادهاند: «شكى نيست كه استفاده و مصرف هر چيزى حتى نيروى برق و نور و چراغ بيشتر از مقدار نياز اسراف محسوب مىشود. آنچه صحيح است سخن منقول از رسول اللّه(ص) است كه مىفرمايد:«لا اسراف فى خير». در كار خير، اسراف وجود ندارد.»(19) از مصاديق اسراف كه از گرفتارىهاى اجتماعى و آسيبها و آفتهاى خانوادگى جامعه ما به شمار مىرود و نوعى غربزدگى و چشم و همچشمى هم چاشنى آن شده است، موضوع و پديده «تجملگرايى» و «تشريفات» و رو آوردن به زندگىهاى پرزرق و برق و پرهزينه و خرجهاى اضافى است. به گونهاى كه آن اندازه گرفتار شدهايم كه: جمال زندگى را با تجملگرايى سودا كردهايم و شرافت را قربانى تشريفات نمودهايم و بالاخره آنچه بايد وسيله زندگى باشد را هدف زندگى قرار داده و درباره آن به مسابقه پرداختهايم. اين اسرافها و ريخت و پاشهاى جديد و مدرنى است كه بسيارى از خانوادهها را فرا گرفته و سوگمندانه در رسانهها به نمايش گذاشته مىشود و فرهنگ رفاهزدگى و تجملگرايى را عملاً رواج مىدهد. از مقام معظم رهبرى در اين رابطه پرسيده شده است كه نظر حضرت عالى در مورد ترويج تجملگرايى كه مخصوصاً طى ماههاى اخير توسط برخى رسانهها دنبال مىشود چيست؟ ايشان در جواب مرقوم داشتهاند كه: «اينجانب از اين كسانى كه مىكوشند تا در ميان مردم ما رسم تجملگرايى و اسراف و ولخرجى را شايع كنند شديداً نگران و متأسفم و از اينكه مردم فداكار و انقلابى ايران در امور شخصى به مصرفگرايى سوق داده شوند و قناعت انقلابى را از ياد ببرند به خدا پناه مىبرم… براى متمكنين، ميانهروى و براى قشرهاى متوسط، قناعت در امور شخصى و براى همه تلاش و كار و توليد و رونق دادن به وضع عمومى فريضهاى انقلابى و رسمى اسلامى است.»(20) بار ديگر سخن آغازين اين بخش از نوشتار را كه از امام حسن عسگرى(ع) نقل كرديم مرور كنيم كه هم رهنمود دادند و هم هشدار، رهنمودشان اين بود كه «بر شما باد به ميانهروى» (و اقتصاد و اعتدال در زندگى) و هشدارشان اين بود كه: «پرهيز كنيد از اسراف، زيرا اسراف از كارهاى شيطان است.» حسن ختام اين فصل از اين گفتار و نوشتار را با سخنى از امام پرهيزكاران و اميرمؤمنان على(ع) زينت مىبخشيم كه به يكى از كارگزارانش نوشت: «فَدَعِ الْاِسْرَافَ مُقْتَصِداً وَ اذْكُرْ فِى الْيَوْمِ غَداً وَ اَمْسِكْ مِنَ الْمَالِ بِقَدْرِ ضَرُورَتِكَ وَ قَدِّمِ الْفَضْلَ لِيَوْمِ حَاجَتِكَ اَ تَرْجُو اَنْ يُعْطِيَكَ اللَّهُ اَجْرَ الْمُتَوَاضِعِينَ وَ اَنْتَ عِنْدَهُ مِنَ الْمُتَكَبِّرِينَ وَ تَطْمَعُ وَ اَنْتَ مُتَمَرِّغٌ فِى النَّعِيمِ تَمْنَعُهُ الضَّعِيفَ وَ الْاَرْمَلَةَ اَنْ يُوجِبَ لَكَ ثَوَابَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ اِنَّمَا الْمَرْءُ مَجْزِىٌّ بِمَا اَسْلَفَ وَ قَادِمٌ عَلَى مَا قَدَّمَ وَ السَّلَامُ؛ اسراف را كنار بگذار و ميانهروى را پيشه كن. از امروز به فكر فردا باش و از اموال دنيا به مقدار ضرورت براى خويش نگاهدار و زيادى را براى روز نيازت از پيش بفرست. آيا اميد دارى خداوند ثواب متواضعان را به تو بدهد در حالى كه در پيشگاهش از متكبران باشى!؟ و آيا طمع دارى كه ثواب انفاقكنندگان را به تو عنايت كند در صورتى كه در زندگى پرنعمت و ناز قرار دارى و مستمندان و بيوهزنان را از آن منع مىكنى؟ بدان انسان به آنچه از پيش فرستاده پاداش داده مىشود و به آنچه قبلاً براى خود ذخيره كرده وارد مىگردد.»(21) والسلام. پىنوشتها: – 1. سفينه البحار، هشت جلدى، اسوه، ج 4،ص 132. 2. مفردات راغب، واژه سرف. 3. تفسير نمونه، ج 12،ص 116و 115. 4. نهجالبلاغه، خطبه 126. 5. سوره اعراف، آيه 21. 6. سوره يونس، آيه 82. 7. سوره اسراء، آيات 26و 27. 8. سوره فرقان، آيه 67. 9. ميزان الحكمه، رى شهرى، مترجم، ج 5، ص 2462. 10. همان مدرك 11. همان، ص 2463. 12. همان 13. همان 14. همان 15. همان 16. همان، ص 2460. 17. همان 18. سخنرانى 21/7/86. 19. استفتائات، ص 352. 20. به نقل از عبرتهاى عاشورايى، شماره 94، 13/7/86. 21. نهجالبلاغه، نامه 21.
مبارزات فرهنگى امام جواد عليه السلام
مبارزات فرهنگى امام جواد(ع) اسماعيل نسّاجى زواره امام جواد(ع) در دورهاى امامت خويش را آغاز كرد كه به رغم اقتدار شيعيان، عرصه سياسى و اجتماعى جامعه گرفتار چالشهاى عميق عقيدتى و درگيرىهاى مختلف شده بود. دوران امامت آن حضرت با خلافت دو نفر از خلفاى ستم پيشه عباسى (مأمون و معتصم) مقارن بود. مأمون به دليل اين كه با قتل امام رضا(ع) دچار بدنامى و تزلزل شده بود، صلاح نمىديد كه بيش از آن به آزار امام جواد(ع) بپردازد. هم چنين به دليل قدرت شيعيان در آن روزگار تمام سعى خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف مىداشت، لذا به منظور دستيابى به چنين هدفى ناچار شد آن حضرت را مانند پدرش على بن موسى الرضا(ع) تحمل كند. جواد الائمه (ع) با گذاشتن شروطى مبنى بر دخالت نكردن در امور عملاً ناچار شدن خود را به پذيرش ولايتعهدى به نمايش گذاشت و نقشه خليفه را كه با اين هدف در صدد كسب مشروعيت بود، ناكام گذاشت.مسأله مخاطرهآميزى كه در اين مقطع حسّاس شيعيان را تهديد مىكرد، قدرت گرفتن و پيشرفت «مذهب معتزله» بود. مكتب اعتزال در آن زمان رواج و رونق بسيارى گرفته بود و حكومت وقت از طرفداران آن بسيار حمايت مىكرد. آنان دستورات و مطالب دينى را به عقل خويش عرضه مىنمودند و آن چه را عقلشان صريحاً تأييد مىكرد، مىپذيرفتند و بقيّه را انكار مىكردند و چون نيل به مقام امامت در سنين خردسالى با عقل ظاهر بين آنان سازگار نبود، پرسشهاى دشوار و پيچيدهاى را مطرح مىكردند تا به پندار خويش حضرت جواد(ع) را در ميدان «رقابت علمى» شكست دهند. امّا آن امام با پاسخهاى قاطع و استدلالهاى قوى از اين مناظرهها سربلند بيرون آمد و هرگونه ترديد در مورد امامت خويش را از بين برد و اصل امامت را تثبيت نمود و نشان داد كه برخوردارى از منصب الهى در خردسالى هيچ مشكلى ندارد. از ديگر مسائل مطرح در اين عصر، تهاجم عقيدتى و نيرنگ بازىهاى دو خليفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) با مردم بود. به گواهى تاريخ مأمون مكّارترين و منافقترين خليفه عباسى بود كه براى كسب پيروزى نهايى و قطعى بر انديشه شيعه، بسيار كوشيد و هدف نهايى وى از تشكيل مجالس مناظره با امامان شيعه شكست ايشان و در نهايت سقوط مذهب تشيّع بود، زيرا او مىخواست براى هميشه ستاره تشيّع افول كند و بزرگترين مانع در برابر حاكمان غاصب و ستمگر از ميان برداشته شود، امّا در چنين عصرى امام جواد(ع) قاطعانه و با اقتدار الهى تمام در برابر انحرافات، مسامحهها، توهينها و ديگر مكرهاى خلفاى باطل ايستاد و از حقانيّت دين اسلام و شيعيان دفاع كرد.(1) مبارزه با انحرافات اعتقادى خطر انحراف فكرى هميشه تهديد كننده جوامع است، به ويژه اگر در مسائل اعتقادى باشد. به همين جهت پيامبر اكرم(ص) هنگام رحلت، كتاب و عترت را ميزان و ملاك عقيده صحيح معرفى كرد. امّا متأسفانه هميشه در بين مسلمانان و شيعيان عدّهاى گرفتار افراط و عدّهاى ديگر درگير تفريط بوده و هستند. «محمد بن سنان» از جمله كسانى است كه در محبّت اهل بيت(ع) زياده روى مىكرد، بدين جهت برخى از علماى رجال او را به «غلو» متهم مىكنند. وى مىگويد: روزى محضر امام جواد(ع) نشسته بودم و مسائلى از جمله اختلافات شيعيان را مطرح مىكردم. امام فرمود: اى محمّد! خداوند قبل از هر چيز نور پيامبر(ص)، على و فاطمه(ع) را خلق كرد. سپس اشياء و موجودات ديگر را آفريد و طاعت اهل بيت(ع) را بر آنان واجب كرد و امور آنها را در اختيار اهل بيت(ع) قرار داد، بنابراين فقط آنان حق دارند چيزى را حلال و چيزى را حرام كنند و حلال و حرام ايشان نيز به اذن و اراده خداوند است. اى محمد! دين همين است: كسانى كه جلوتر بروند (افراط نمايند) منحرف شدهاند و كسانى كه عقب بمانند (تفريط كنند) پايمال و ضايع خواهند شد. تنها راه نجات همراهى با اهل بيت(ع) است و تو نيز بايد همين راه را طى كنى(2) در برابر خليفه امام جواد(ع) به رغم محدوديتهاى موجود از سوى دستگاه خلافت، از طريق نصب وكلا و نمايندگان، ارتباط خود را با شيعيان حفظ مىكرد.در سراسر قلمرو حكومت دو خليفه ملعون عباسى (مأمون و معتصم) حضرت كارگزارانى را اعزام مىكرد و با فعاليّتهاى سياسى گسترده از تجزيه نيروهاى شيعه جلوگيرى مىنمود. از جمله: آن امام به وكلاى خود اجازه داد كه به درون دستگاه خلافت نفوذ كرده و مناصب حسّاس حكومتى را در دست بگيرند. هم چنين برخى از كارگزاران امام نيز به عنوان حاكم شهرها منصوب شدند و همه امور را با دقّت تحت نظر داشتند.(3) برخورد با فرقههاى منحرف امامان معصوم(ع) هر يك كم و بيش در زمان امامت خويش با انحرافات فكرى و عقيدتى درگير بودند. در دوران امامت امام نهم بعضى از انحرافات عقيدتى مطرح بود كه ريشه در دورانهاى قبل داشت، ولى آن بزرگوار به مناسبتهايى با اين انحرافات برخورد مىكرد و با اعلام موضع خويش، نظر حق و درست را بيان مىنمود و مردم را از باورهاى ناصحيح و غلط باز مىداشت. امام جواد(ع) در برابر فرقههايى كه در آن دوران وجود داشتند، شيعيان را راهنمايى مىكرد. يكى از اين فرقهها همان طورى كه گفته شد، «اهل حديث» بود كه مجسّمى مذهب بوده و خدا را جسم مىپنداشتند. امام درباره آنها به شيعيان مىفرمود: شما اجازه نداريد پشت سر هر كسى كه خدا را جسم مىداند، نماز بگذاريد و به او زكات بدهيد.(4) «واقفيه» يكى ديگر از فرقههاى موجود انشعابى از شيعه بود كه به صورت معضلى بزرگ در مقابل شيعيان مطرح شده بود، آنان كسانى بودند كه پس از شهادت امام كاظم(ع) بر آن حضرت توقف كرده و امامت فرزندش على بن موسى الرضا(ع) را نپذيرفتند. «زيديه» نيز فرقهاى بود منشعب از شيعه كه طعن آنها بر امامان معصوم(ع)، سبب موضعگيرى تند ائمه(ع) در برابر آنان شد، چنان كه در روايتى از امام جواد(ع) واقفيّه و زيديّه مصداق آيه «وجوه يومئذٍ خاشعةٌ عاملةٌ ناصبة»(5) خوانده شدند و در رديف ناصبىها قرار گرفتند.(6) مناظرههاى علمى و اعتقادى دولت عباسى به منظور درهم شكستن چهره علمى امامان(ع) و زير سؤال بردن دانش و حتى امامت آنان، جلسات مناظره و گفت و گوى علمى تشكيل مىداد. البته با اين كار آنان نه تنها به مقصود خويش نمىرسيدند، بلكه موجب رسوايى و فضاحت خويش مىشدند. از آن جا كه امام جواد(ع) نخستين امامى بود كه در خردسالى بهمنصب امامت رسيد، حضرت مناظرات و گفت و گوهايى داشته است كه برخى از آنها بسيار مهم و مفيد بوده است. راز وجودى آن مناظرات اين بود كه از يك طرف امامت او به خاطر كمى سن براى بسيارى از شيعيان كاملاً ثابت نشده بود،از اين رو براى اطمينان خاطر و به عنوان آزمايش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مىكردند. از طرف ديگر مكتب و اعتزال و افراطىگرى در بهره ورى از عقل رونق يافته بود و حكومت وقت نيز از آنان پشتيبانى مىكرد، لذا اين گروه سؤالات عقلى دشوارى مطرح مىكردند تا به پندار خامشان آن حضرت را در ميدان رقابت علمى شكست دهند، ولى در همه اين مناظرات علمى، امام جواد(ع) با علم امامت كه ناشى از علم خداوندى است با پاسخهاى قاطع، هرگونه شك و ترديد را در مورد امامت خود از بين برد. به همين جهت است كه بعد از او در دوران امامت امام هادى(ع) كه در كودكى به امامت رسيد، مشكلى ايجاد نشد و براى همه روشن شده بود كه خردسالى مانع منصب امامت نمىشود. مناظره او با «يحيى بن اكثم» و اثبات حقانيّت آن بزرگوار و ناتوانى يحيى و مناظره او با «ابن ابى داود» و غلبه بر وى از اين نمونه مناظرات است.(7) قاطعيّت در طرد ناصالحان يكى از خطراتى كه هميشه بزرگان و رهبران يك مذهب يا يك كشور را تهديد مىكند، وجود اطرافيان ناصالح است كه به خاطر اغراض انحرافى، مادى و يا اعتقادى پيرامون بزرگان را گرفته و بين آنان و مردم فاصله ايجاد مىكنند و معمولاً راههاى ارتباطى آن رهبران را با مردم قطع مىكنند. اگر بزرگان مواظب اين گونه افراد نباشند، چه بسا زيانهاى جبران ناپذيرى جامعه را تهديد نموده و مشكلات بسيارى را به بار مىآورد. در زمان امامت امام جواد(ع) نيز اين گونه افراد با سوء استفاده از كمى سن امام به خيال خود فكر مىكردند كه مىتوانند بر امور جامعه مسلّط شوند و هر طور كه خواستند، عمل كنند. آن حضرت اين خطر را احساس كرد و بدون هيچ اغماضى آن را طرد نمود.«ابو عمر جعفر بن وافد» و«هاشم بن ابى هاشم» در زمره اين افراد جاى داشتند. امام محمد تقى(ع) درباره آنان فرمود: «خداوند آنان را لعنت كند، زيرا به اسم ما از مردم اخّاذى مىكنند و ما را وسيله دنياى خود قرار دادهاند.»(8) مبارزه با حديثسازان پس از آن كه مأمون دخترش را به ازدواج امام جواد(ع) درآورد، در مجلسى كه وى (مأمون) و بسيارى ديگر از جمله فقهاى دربارى مانند: «يحيى بن اكثم» حضور داشتند، يحيى به امام جواد(ع) گفت: روايت شده كه جبرئيل به حضور پيامبر رسيد و گفت: يا محمد! خدا به شما سلام مىرساند و ميگويد: من از ابوبكر راضى هستم! از او بپرس كه آيا او از من راضى است؟ امام فرمود: كسى كه اين خبر را نقل مىكند بايد خبر ديگرى را كه رسول خدا(ص) در حجةالوداع بيان كرد، ناديده نگيرد. پيامبر فرمود: كسانى كه بر من دروغ مىبندند، بسيار هستند و بعد از اين نيز بسيار خواهند شد. هر كس عمداً بر من دروغ ببندد، جايگاهش در آتش خواهد بود. پس چون حديثى از من براى شما نقل شد، آن را به كتاب خدا و سنّت من عرضه كنيد، آن چه با كتاب خدا و سنّت من موافق بود، بگيريد و آن چه مخالف با كتاب خدا و سنّت بود، رها كنيد. روايت مذكور با كتاب خدا سازگارى ندارد، زيرا خداوند فرموده: «ولقد خلقنا الانسان و نعلم ماتوسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد؛(9) ما انسان را آفريديم و مىدانيم در دلش چه چيزى مىگذرد و ما از رگ گردن به او نزديكتر هستيم.» آيا خشنودى و ناخشنودى ابوبكر بر خدا پوشيده بود تا از پيامبر(ص) بپرسد!؟(10) يحيى روايت ديگرى را مطرح كرد و امام جواد(ع) به هر يك جداگانه پاسخ داد. مبارزه با تفسيرهاى نابجا امام محمد تقى(ع) به عنوان پاسدار حريم وحى از تفسيرهاى نابجا و غير عقلانى آيات قرآن جلوگيرى كرده و علماو دانشمندان را به سوى فهم صحيح آيات راهنمايى مىكرد. روزى در مجلس معتصم برخى از دانشمندان به آيهاى استناد كرده و يك حكم شرعى صادر نمودند. امام جواد(ع) كه در آن جلسه حضور داشت، خطاى آنان را گوشزد نمود و تفسير صحيح را براى حاضرين ارائه نمود. «محمد بن مسعود عياشى سمرقندى» در تفسير خود ماجراى آن مجلس را چنين آورده است: در زمان معتصم عباسى عوامل خليفه، عدّهاى دزد را دستگير كرده و از مركز خلافت در مورد چگونگى مجازات آنان خواستار دستور بودند. خليفه در مورد اين حادثه حسّاس مجلس مشورتى تشكيل داد و از دانشمندان عصر، كيفيّت اجراى حدّ شرعى را در مورد آنان خواستار شد. آنان گفتند: قرآن در اين مورد بهترين راه كار است، آن جا كه مىفرمايد: «انّما جزاء الذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون فىالارض فساداً ان يقتّلوا او يصلّبوا او تقطّع ايديهم و ارجلهم من خلافٍ اوينفوا من الارض؛(11) كيفر كسانى كه با خدا و پيامبرش به جنگ برمىخيزند و در روى زمين در اشاعه فساد تلاش مىكنند، اين است كه اعدام شوند يا به دار آويخته شوند يا دست و پاى آنان به عكس يكديگر قطع شود و يا ابن كه از سرزمين خود تبعيد گردند.» آنان به خليفه پيشنهاد كردند طبق اين آيه يكى از كيفرهاى فوق را در مورد تبهكاران انتخاب كند. معتصم عباسى در همان جلسه از امام نيز نظر خواست. آن حضرت اول از اظهار نظر خوددارى كرد، امّا وقتى كه با اصرار خليفه مواجه شد، نظر خود را چنين اعلام كرد: اينان در استدلال به آيه خطا كردند. استنباط حكم شرعى از اين آيه دقّت بيشترى مىطلبد و بايد تمام جوانب مسأله در نظر گرفته شود و نسبت به جرمهاى مختلف كيفرها فرق مىكند، زيرا اين مسأله صورتهاى مختلف و احكام جداگانه دارد: 1- اگر اين راهزنان فقط راه را نا امن كردهاند، نه كس را كشته و نه مال ديگرى را به غارت بردهاند، مجازات آنان فقط حبس است و اين همان معنى «نفى ارض» است. 2- اگر راه را ناامن كرده و افراد بى گناهى را كشتهاند، اما به مال ديگران تجاوز نكردهاند، مجازات آنان اعدام است. 3- اگر امنيت را از راههاى عمومى سلب كرده، انسانهاى بىگناه را كشته و مال مردم را نيز به غارت بردهاند، كيفر آنان بايد سختتر باشد، يعنى اول دست و پايشان را به عكس هم ديگر قطع مىكنند، سپس به دار مجازات آويخته مىشود. معتصم اين نظريه را پسنديد و به عامل خود دستور داد طبق نظر امام جواد(ع) عمل كند.(12) فرجام سخن امام جواد(ع) در طول دوران پربركت امامت خويش هم چنان به مبارزه فرهنگى ادامه داد تا اين كه در آخر ذى قعده سال 220 ه.ق توسط همسرش ام الفضل (دختر مأمون) به دستور معتصم (هشتمين خليفه عباسى) با انگور زهرآلود مسموم شد.(13) با مسموم شدن آن حضرت عقده ام الفضل خالى نشد، لذا در را از پشت به روى امام بست و به كنيزها دستور داد هياهو كنند تا صداى امام جواد(ع) را كسى نشنود.(14) سرانجام بر اثر همان زهر، آن حضرت به شهادت رسيد و پيكر مطهرش را در قبرستان قريش بغداد (كاظمين فعلى) در كنار قبر جدش، موسى بن جعفر(ع)، به خاك سپردند. امّا در همان حال ام الفضل از كرده خويش پشيمان شد و به گريه افتاد. حضرت به او فرمود: چرا گريه مىكنى؟ اكنون كه مرا كشتى، گريه كردن سودى ندارد. اين را بدان كه به خاطر خيانتى كه كردى، چنان به دردى مبتلا شوى كه هرگز علاج ندارد و چنان به فقر و تنگ دستى مبتلا گردى كه جبرانپذير نباشد. بر اثر نفرين آن حضرت ام الفضل به بيمارى سختى مبتلا شد و همه اموالش را در راه معالجه آن صرف كرد و به فقر و بدبختى افتاد و به بدترين وضع از دنيا رفت.(15) پىنوشتها: – 1. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 50، ص 74. 2. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1، ص 44. 3. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(ع)، حسين جاسم، ترجمه سيد محمد نقى آيت اللهى، ص 79 – 78. 4. التوحيد، شيخ صدوق، ص 101. 5. سوره غاشيه، آيات 3 – 2. 6. حيات فكرى و سياسى امامان شيعه(ع)، رسول جعفريان، ص 490. 7. نك: همان، ص 486 – 482. 8. اختيار معرفة الرجال، شيخ طوسى، ص 549. 9. سوره ق، آيه 16. 10. بحارالانوار، ج 50، ص 84. 11. سوره مائده، آيه 33. 12. تفسير عياشى، محمد بن مسعود عياشى، ج 1، ص 315. 13. اصول كافى، ج 2، ص 492. 14. منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 234 – 233. 15. سوگند نامه آل محمد، محمد محمدى اشتهاردى، ص 132.
زن و خردورزان و خردورزى
زن و خرد ورزان و خردورزى آية اللّه جوادى آملى تهيه و تدوين:حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور آيا از نظر فيلسوفان و تفكر فلسفى زن و مرد برابرند يا با هم متفاوتند؟ در اين مقاله در صدد پاسخگويى به سؤال فوق هستيم كه در نظر فيلسوفان با توجه به مبانى فلسفى: آيا زنان با مردان برابرند يا خير؟ براى پاسخ به اين سؤال مىگوييم: از نظر عقلى در اصل كمال ميان زن و مرد تفاوتى نيست. زيرا فيلسوفان وقتى به تعريف انسان مىپردازند او را به حيوان ناطق تعريف مىكنند كه حيوان جنس انسان و ناطق فصل اوست در واقع ناطق مقوّم انسان است و اگر از مذكر بودن، مرد و مؤنث بودن زن سخن به ميان مىآيد، مذكر بودن و مؤنث بودن انسان را به دو صنف تقسيم مىكند نه به دو نوع. بنابراين وقتى ذات انسان يعنى انسانيت انسان تمام شده و به نصاب خود رسيد مسئله ذكورت و انوثت مطرح مىشود. تشخيص ذاتى و عرضى و نشانههاى آن دو نيز از همين راه صورت مىگيرد يعنى ذاتيات انسان حيوانيت و ناطقيت است كه در كتب فلسفه از آن بحث مىشود. عدم تأثير ذكورت و انوثت در فعليّت انسان از نظر فلسفى موجودات مادى مركب از ماده و صورتاند، ماده جنبه قوه موجود مادى است و صورت جنبه فعليت شىء است و شىء بودن هر موجودى به صورت اوست نه به ماده او. ماده هر شىء مشترك است و مىتواند به صورتهاى ديگر درآيد از باب مثال، خاك ماده براى صورتهاى گوناگون است و مىتواند به شكل درخت،معدن،حبّهها و صورت انسان يا حيوانهاى متفاوت درآيد اما تا به صورت خاصى درنيايد فعليت خاصى پيدا نمىكند. بزرگان اهل حكمت، مذكر و مؤنث بودن را از شؤون ماده شىء مىدانند نه از شؤون صورت آن، يعنى ذكورت و انوثت در بخش صورت و فعليت بى اثر است. نشانه اين كه مرد و زن بودن مربوط به ماده است و نه صورت او، اين است كه نر و ماده بودن اختصاص به انسان ندارد بلكه در حيوان و گياه نيز زوجيت و نر و ماده داشتن راه دارد. حيوانها اگر كمالاتى داشته باشند مربوط به ذكورت و انوثت آنها نيست بلكه هر حيوانى براى خود فعليت و صورتى دارد كه كمالات وى به آن مربوط است. نر و ماده بودن حيوان، شايد در قدرتهاى بدنى اثر داشته باشد اما در كمال حقيقى آنها بى اثر است و زوجيت در مرتبه نازل و پايينتر در گياهان نيز راه دارد. بنابراين نر و مادگى و مذكر و مؤنث بودن از ذاتيات انسان نيست افزون بر آن به لحاظ اين كه انسانيت او به روح اوست و روح از عالم قدس است به خدا نسبت پيدا مىكند و چيزى كه به اضافه تشريفى به خدا اسناد داده شود منزّه از ذكورت و انوثت است. قرآن كريم نيز مىگويد: انسانى كه مىميرد، ذات اقدس الهى همه روح او را توفى و دريافت مىكند و اگر بدن انسان از دست برود. باز همه حقيقت او محفوظ است و اين نشان مىدهد كه بدن عين ذات يا جزو ذات يا لازم ذات نيست بلكه ابزار ذات است .چنان كه مجموع حيوانيت و ناطقيت تمام ذات انسان و ناطق بودن جزو ذات انسان و تعجّب از لوازم ذات انسان است و بدن هيچ كدام آن نيست از اين رو گاهى از بدن به مركب روح ياد مىكنند و مركب غير از راكب است. يگانگى علل بيرونى زن و مرد در فلسفه وقتى از علل وجود اشياء سخن به ميان مىآيد علل بيرونى آن را مبدأ فاعلى و غايت تشكيل مىدهد و علل درونى او را ماده و صورت تشكيل مىدهد. بر اين اساس، علل بيرونى زن و مرد يعنى مبدأ فاعلى و مبدأ غايى آن يكى است. مبدأ فاعلى زن و مرد خدا است و مبدأ غايى آنها نيز خداست و چون مبدأ فاعلى و غايى انسان يكى است، آن چه او را به مال مىرساند يعنى دين نيز واحد است و چون دينى كه براى تربيت او در جهت كمال است يكى است پاداشى كه نتيجه عمل اوست نيز يكى است چنان كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ان الرّب واحد والاب واحد و انّ الدين واحد، ليست العربية لاحدكم بابٍ و امّ وانما هى اللسان»(1) پروردگار يكى است، پدر يكى است، دين يكى است، عربى بودن فقط زبان است يعنى نژاد و قوميّت، زمان و زبان زمينه امتياز را فراهم نمىكند. اما در مورد علل درونى ممكن است بين زن و مرد تفاوتهاى مختصرى باشد، اما اين تفاوتها سبب نمىشود كه در خصوصيات اساسى و تقسيم فضائل، يكى بر ديگرى برترى داشته باشد زيرا مدار، روح و جان است نه جسم و عوامل بيرونى و روح نيز از مذكر بودن و مؤنث بودن منزه است ناگفته نماند: اصل تفاوت بين زن و مرد ضرورت دارد چنان كه تفاوت استعدادها بين انسانها ضرورى است زيرا اگر همه انسانها در يك سطح از استعداد و قدرت بودند، نظام هستى متلاشى مىشد و براى اين كه تلاش و فروپاشى تحقق پيدا نكند استعدادهاى گوناگون لازم است و اگر برخى انسانها زن و برخى مردند براى اين است كه نسل انسان تداوم پيدا كند، اگر مرد نباشد زن به تنهايى نمىتواند مبدأ پيدايش نسل باشد و اگر زن نباشد مرد به تنهايى نمىتواند منشأ پيدايش نسل باشد و زن و مرد هر دو ركن نظام انسانى هستند و چون اصل تفاوت ضرورت دارد هيچ كدام از زن و مرد نمىتوانند، بگويند كه به او ظلم شده است يا به پندارند كه يكى بر ديگرى فضيلت و برترى دارد. قرآن كريم و رهنمود تفاوت موجودات از نظر قرآن كريم درباره تفاوت موجودات مىفرمايد اولاً بايد زندگى به بهترين وجه اداره شود و ثانياً تسخير متقابل موجودات و هماهنگى ميان طبقات متفاوت موجب اداره نظام به بهترين وجه است «اهم يقيمون رحمة ربّك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحياة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضاً سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون»(2) آيا آنها رحمت خدا را تقسيم مىكنند در حالى كه ما روزى آنها در حيات دنيا تقسيم كردهايم و برخى را بر برخى برترى داديم تا بعض مردم بعض ديگر را تسخير كنند به خدمت گيرند و رحمت خدا بسى بهتر است از آن چه جمع مىكنند. همان طور كه اختلاف طبقات، استعدادها، گرايشها، جذب و دفعها هيچ يك معيار فضيلت نيست و ابزار لازم براى تحقق تسخير متقابل و دو جانبه است. اختلاف زن و مرد هم چنين است يعنى استعداد برتر انسانها نشانه فضيلت معنوى و تقرّب به خدا نيست، هر كس بتواند از اين استعداد برتر فايدهاى بهتر ببرد و خالصانهتر كار كند به مرتبه بالاترى از تقوا مىرسد و از اين جهت به كمال محض نزديكتر خواهد شد بنابراين، تفاوتها براى تسخير متقابل و دو جانبه و بهره مندى از يكديگر است و هيچ كس حق ندارد به سبب داشتن قدرت و امكانات يك جانبه ديگران را تسخير كند بلكه بايد تسخير متقابل و خدمت متقابل باشد تا نظام به بهترين وجه اداره شود. عقل از ويژگىهاى انسان يكى از ويژگىهاى انسان عقل است همه انسانها داراى عقل هستند و همگى دعوت به تعقّل شدند از اين رو در قرآن كريم، ارزش انسان به تعقّل او است در غير اين صورت او از بدترين جنبندگان خواهد بود: «انّ شرّ الدّواب عند اللّه الصم البكم الذين لايعقلون»(3) بدترين جانوران نزد خدا كسانى هستند كه كر و لالند و اصلاً تعقل نمىكنند. عقل در فرهنگ قرآن و دين چيزى است كه انسان با آن حق را مىفهمد و بدان عمل مىكند بنابراين فاقد درك صحيح عاقل نيست چنان كه عالم صحيح انديش ولى بى عمل عاقل نيست. امام صادق(ع) فرمود: «العقل ما عبد به الرحمن و الكتسب به الجنان».(4) عقل آن است كه خدا عبادت شود و بهشت كسب گردد. بنابراين انسانى كه خدا را عبادت نكند يا عملى انجام ندهد كه كسب بهشت كند از عقل بهرهاى ندارد. در واقع حقيقت عقل، جزم و عزم است يعنى اگر انسان با برهان نظرى به مقام جزم و يقين رسيد و بر اثر قدرت عقل عملى به مقام عزم نائل گرديد، عاقل است. عقل مطبوع و عقل سموع از يك نظر عقل را به مطبوع و مسموع تقسيم كردهاند و مراد از عقل مطبوع آن سرمايه اولى است كه خداى سبحان به هر انسانى مىدهد و عقل مسموع پرورش آن عقل مطبوع است يعنى عقلى كه از طريق علم و عمل رشد مىيابد. از باب مثال وقتى در قرآن تقليد كوركورانه از پدران و نياكان را نكوهش مىكند و مىفرمايد: «واذا قيل لهم اتبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتبع ماالقينا عليه آبائنا اولو كان آبائهم لايعقلون شيئاً ولايهتدون»(5) وقتى به ايشان گفته شود از آن چه خدا نازل كرده است پيروى كنيد، مىگويند: بلكه از آن چه كه پدرانمان را بر آن يافتيم پيروى مىنمائيم، آيا اگر چه پدرانشان چيزى را تعقل نكرده و هدايت نيافته باشند. در اين آيه مراد از تعقّل نكردن عقل مسموع و اكتسابى است و امام صادق(ع) خطاب به مفضل فرمود:«لا يفلح من لايعقل و لايعقل من لايعلم»(6) كسى كه عقل ندارد به رستگارى نمىرسد و كسى كه علم نداشته باشد عقل ندارد از اين روايت نيز مقصود عقل اكتسابى است كه با علم در انسان رشد مىيابد. عقل معاش و عقل معاد در يك تقسيم ديگر عقل را به عقل معاش و عقل معاد تقسيم كردهاند يعنى عقلى كه با آن امور زندگى را تدبير مىكنند عقل معاش، و عقلى كه با آن سعادت اخروى تأمين مىشود، عقل معاد مىگويند. حضرت امير(ع) فرمود: «افضل الناس عقلاً احسنهم تقديراً لمعايشه و اشدّهم اهتماماً باصلاح معاده»(7) برترين مردم در عقل كسى است كه نيكوترين برنامهريزى را براى زندگى و محكمترين همت را براى اصلاح معادش داشته باشد. بر اساس اين روايت عقل معاش براى برنامه ريزى از زندگى دنياست و عقل معاد براى اصلاح امور معاد است كه نيازمند به اهتمام شديد است. زن و عقل بر اساس مطالبى كه تاكنون گفته شد، روشن مىشود از نظر فيلسوفان و با توجه به مبانى فلسفى خردورزى زن و مرد در اصل انسانيت با هم برابرند و هر دو از عقل و خرد برخوردارند از نظر متون دينى نيز به لحاظ اين كه زن و مرد انسانند و امتياز انسان بر جانوران ديگر در خردورزى است، پس زن و مرد از امتياز خردورزى بهرهمندند اما نكتهاى كه جاى گفتگو دارد آن است كه در نهج البلاغه از حضرت على(ع) نقل شده است كه آن حضرت در دوجا از نقص و ضعف عقل زن سخن گفته است يكى در خطبه 80 آمده است كه مىفرمايد: «معاشر الناس ان النساء…نواقص العقول…و اما نقصان عقلهنّ فشهادة امرأتين كشهادة الرجل الواحد.»(8) اى مردم زنان از موهبت عقل كاستى هايى دارند و كاستى عقل آنان به اين است كه شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت يك مرد است. و در نامه 14 نيز خطاب به لشكريانش در صفين فرمود: «ولاتهيجو النساء باذى و ان شتمن اعراضكم و سببن امرائكم فانهن ضعيفات القوى و الانفس و العقول.»(9) با اذيت و آزار زنان را به هيجان نياوريد گرچه آنها به شما دشنام دهند و متعرض آبروى شما گردند و به سرانتان بدگويى كنند زيرا نيروى تحمّل آنان كمتر است و به همين دليل زودتر تحت تأثير واقع مىشوند و به هيجان مىآيند و خردشان دستخوش ضعف و ناتوانى است. با توجه به اين كه در اين دو بيان زنان به نقص و ضعف عقل وصف شدهاند، با مطالب گذشته كه از برخوردارى زن و مرد از عقل و خرد به ميان آمده است آيا با هم ناسازگار نيستند و بالأخره ديدگاه ها در رابطه با اين احاديث چيست؟ ديدگاهها در رابطه با اين حديث از آنجايى كه اين حديث در دسترس افراد و شارحان نهج البلاغه بوده است ديدگاههاى گوناگونى در اين رابطه ارائه شده است: برخى اين حديث را به صورت مطلق پذيرفتهاند و همين احاديث را مبناى شناخت مقام زن و تعامل با زنان قرار دادهاند و برخى چنين سخنانى را ستمى بر زن و ظلمى در حق او تلقى كردهاند و با تشكيك در سند، اين گونه سخنان را نفى كردهاند و برخى با پذيرش اين احاديث به تأويل و توجيه آن دست زدهاند و تلاش كردهاند تا با ارائه معناى معقول آن احاديث را قابل پذيرش بدانند زيرا از يك سو نسبت دادن ظاهر اين سخنان را به حضرت على(ع) روا نمىدانستند و از سويى او را برتر از اين مىدانستند كه او ناعادلانه بر زن بتازد و چنين سخنانى را بيان كند كه قابل توجيه نباشد. عدّهاى آن را به دورهاى از زمان اختصاص داده و بر اين باورند كه منظور زنانى است كه مردان به تربيت و تعليم آنان همت نكردهاند و گرنه زنان در عرصههاى علمى و اجتماعى كمتر از مردان حاضر نشدهاند و برخى نيز گفتهاند امام على(ع) اين سخنان را به عنوان يك قضيه خارجيه مطرح كرده است نه قضيه حقيقيه يعنى مورد اين سخنان زن خاصى در زمان خاصى يعنى زنى بوده است كه وى سردمدارى جنگ صفين را برعهده داشته است و برخى نيز گفتهاند: ممكن است اين سخنان تحريف شده باشد و ما بايد براى كشف درستى و نادرستى آن به قرآن مراجعه كنيم و با توجه به اين كه قرآن نخستين منبع دينشناسى است در رابطه با كاستى عقل زن سخنى به ميان نياورده است و در عين حال در قرآن حدود دويست آيه در رابطه با زن و چگونگى ارتباط او با مرد سخن گفته است ولى از اين نكته سخنى نگفته است با اين كه معصومين فرمودند: گفتههاى نقل شده از ما را بر قرآن عرضه داريد و اگر مغايرت داشت آن را كنار بگذاريد.(10) برخى نيز گفتهاند بايد توجه داشت كه واژه عقل در احاديث و روايات معانى گوناگونى دارد و با در نظر گرفتن آن معانى در تبيين اين روايتها اقدام كرد. صاحب وسايل الشيعه مىنويسد: عقل در كلام دانشمندان و حكما معانى گوناگونى دارد و در روايات به سه معنا به كار رفته است. 1- نيروى درك خير و شر و تميز آنها از يكديگر و اين مناط و ملاك تكليف است. 2- ملكهاى درونى كه انسان را به گزينش خوبىها و رها كردن بدىها فرا مىخواند. 3- تعقل و دانش و به اين سبب است كه مىبينيم در روايات عقل در برابر جهل به كار رفته است.(11) و حضرت امير(ع) فرمود: «العقل، عقلان عقل الطبع و عقل التجربه و كلا هما يؤدى الى المنفعة»(12) عقل دوتاست، طبيعى و اكتسابى و هر دو به سود راه مىبرند. بر اين اساس برخى گفتهاند:اين طور نيست كه خداى سبحان سرمايه عقلانى كمترى به زن داده باشد و او از قدرت درك ضعيفترى برخوردار باشد يا زن در كسب عقل مسموع از مرد عقبتر باشد زيرا قدرت فراگيرى و علم آموزى زنان به صورت عمومى و كلى اگر از مردان بيشتر نباشد كمتر نيست و مراد از عقل، در اين گونه احاديث، عقل عملى است كه زنها در ميدان عمل به خاطر حاكميت عواطف بر آنان، عاطفى رفتار مىكنند. توضيح مسئله آن كه عقل و رفتار انسان از گرايشها و تمايلات مختلفى سرچشمه مىگيرد كه امورى چون عقل، شهوت، غضب و وراثت، عادات و آداب و رسوم، عاطفه و مهر و محبت، اجتماع و دوستان از آن جمله است، عقل هميشه بازيادهخواهى و انحرافات ديگر عوامل مثل شهوت و غضب مخالف است و اگر آدمى با حاكم كردن عقل توانست قوا و تمايلات را فرمان بردار عقل قرار دهد به كمال مىرسد در غير اين صورت دچار سقوط مىشود و از آنجا كه زن داراى مهر و عاطفه بالاترى نسبت به مرد است ممكن است بر اثر حاكم شدن عواطف زمام كار را در دست بگيرد و عقل را در تصميمگيرى دخالت ندهد، ناگفته نماند اين قوه عواطف و احساسات نقص زن نيست بلكه به حكم لزوم تفاوت در خلقت و آفرينش موجودات از جمله زن شدن يكى و مرد شدن ديگرى و با توجه به اين كه يكى از وظايف مهم زن تربيت نسل اعم از دختران و پسران در محيطى آرام و گرم و صميمى و بدور از انحرافات و خشونتها، و پشتيبانى عاطفى از مرد و ايجاد آرامش در اوست، سرمايه عمدهاى كه در اين ميدان مورد نياز است عطوفت و ظرافت و مهر و محبت در حدّ بالاست كه اگر نباشد اين مهم انجام نخواهد شد پس به يقين بايد از اين جهت از اين امتياز يعنى عواطف قوى برخوردار باشد تا آن وظيفه مهم به انجام رسد. نتيجه بحث آن كه زن و مرد در نگاه خرد و خردورزى گرچه متفاوتند اما اين تفاوت دليل بر نقص و نارسايى در هيچكدام از آنها نيست. پىنوشتها: – 1. معالم الحكومة، ص 404. 2. سوره زخرف، آيه 32. 3. سوره انفال، آيه 21. 4. كافى، ج 1، ص 11. 5. سوره بقره، آيه 170. 6. كافى، ج 1، ص 26. 7. غررالحكم، ج 2، ص 272. 8. نهج البلاغه، خطبه 80. 9. همان، نامه 14. 10. بحار، ج 2، ص 227 وسايل انسيه، ج 11، ص 388. 11. وسايل الشيعه، ج 15، ص 208. 12. بحار، ج 75، ص 6.
سخنان معصومان احاديث تقوى
سخنان معصومين احاديث تقوى امام جواد عليه السلام: 1- «الْمُؤْمِنُ يَحْتَاجُ إِلَى ثَلاثِ خِصَال: تَوْفِيق مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَاعِظ مِنْ نَفْسِهِ وَ قَبُول مِمَّنْ يَنْصَحُهُ». (مستدرك الوسايل، ج 8، ص 329) مؤمن نيازمند سه صفت است؛ توفيقى از جانب خدا و واعظى از طرف خودش و پذيرش نصيحت خيرخواهان. 2- «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِق فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ». (مستدرك الوسايل، ج 17، ص 308) كسى كه به سخنرانى شخصى گوش دهد او را عبادت كرده، پس اگر گوينده از خدا بگويد او خد ارا پرستيده است و اگر گوينده از زبان ابليس بگويد، پس او ابليس را پرستيده است. 3- «إِنَّكُمْ لَنْ تَسَعُوا النَّاسَ بِأَمْوَالِكُمْ فَسَعُوهُمْ بِطَلاقَةِ الْوَجْهِ وَ حُسْنِ اللِّقَاءِ» (بحارالأنوار، ج 74، ص 384) شما نمىتواند با اموال خود همه مردم را پوشش دهيد پس با گشاده رويى و خوش برخوردى، همگان را مشمول لطف خود قرار دهيد. 4- «مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْم ما يُفْسِدُ أَكْثَرُ مِمّا يُصْلِحُ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 228) كسى كه كارى را بدون علم و دانش انجام دهد، افسادش بيش از اصلاحش خواهد بود. 5 – «قلَّةُ العِيالِ اِحدَى اليَسارَينِ» (بحارالأنوار، ج 50، ص 100) كمى اهل و عيال (و اولاد) يكى از دو توانگرى است. 6- «اَلقَصدُ اِلى اللّهِ تَعالى بالقُلُوبِ اَبلَغُ مِن اِلقابِ الجَوارِحِ بِالاَعمالِ» (تحف العقول، ص 235) آهنگ خدا را در دل داشتن، رساتر است از آن كه اعضاء و بدن را با انجام اعمال به رنج و زحمت اندازيم. 7- «مُلاقاة الاِخوان نُشرَةٌ وَ تَلقِيحٌ لِلعَقلِ وَ اِن كان نَزراً قَليلاً». (منتهى الآمال، ج 2، ص 229) ديدار برادران دينى باعث، شادابى و زيادى عقل مىشود هر چند مدّت ديدار كم باشد. 8 – «مَنِ استَفادَ اَخاً فِى اللّهِ فَقدِ استَفادَ بَيتاً فى الجَنّةِ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 228) كسى كه از برادر دينى و خدايى خود بهره برد در (جهت اصلاح، درون و نيكو شدن اخلاق) به حقيقت خانهاى در بهشت (به عنوان پاداش) بهره اوست. 9- «الدُّنيا سُوقٌ رَبِحَ فيها قَومٌ وَ خَسِرَ آخَرُون». (تحف العقول، ص 574) دنيا بازارى است كه عدّهاى در آن سود، مىبرند و عدّهاى ديگر زيان. 10- «مَن رَضِىَ بالعافيَةِ مِمَّن دُونَهُ رَزَقَ السَّلامَة مِمَّن فَوقَهُ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 230 – 231) كسى كه رضايت دهد به عافيت و سلامت زيردستان خويش، روزى او خواهد شد از كسانى كه برتر از اوست. 11- «مُجالسَةُ الاَشرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَنِّ بالاَخيارِ». (فصول المهمة، ص 291 – 289) همنشينى با بدان بدگمانى نسبت به خوبان و نيكان را در پى دارد. 13- «مَن دَخَلَهُ العُجبُ هَلَكَ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 231 – 230) هر كس دچار عجب و (خودپندى و غرور ناشى از عبادت و خير) شود هلاك شده است. 14- «لاتكُن وَلِى اللّهِ فِى العَلانيه وَ عَدُوّاً لَهُ فِى السِّرِ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 229) نباش دوست خدا در آشكار و علن، و دشمن خدا در باطن و پنهان (مبادا با زبان اظهار دوستى، ولى با رفتار خود، اظهار دشمنى كنى). 15- «التّدبير قبل العمل يؤمنك من النّدم». (منتهى الآمال، ج 2، ص 231 – 230) تدبير و برنامه ريزى (در هر كارى قبل از اقدام) انسان را از افتادن در پشيمانى، حفظ و نگهدارى مىكند. 16- «عزّ المؤمن غناه عن النّاس». (ر.ك: منتهى الآمال، ج 2، ص 228) 17- «اَلثِّقَةُ بِاللّهِ تَعالى ثَمَنٌ لِكُلِّ غالٍ وَ سُلّم لِكُلّ عالٍ». (ر.ك: منتهى الآمال، ج 2، ص 228) اعتماد به خداى متعال بهاى هر چيز گرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبهاى است. 18- «مَنِ اسْتَحْسَنَ قَبيحاً كانَ شَريكاً فيه» (شبلنجى، نورالابصار، ص 181 – 180) آن كه كار زشتى را نيكو شمارد، در آن كار شريك است. 19- «من وعظ أخاه سرّاً فقد زانه و من وعظه علانيةً فقد شانه». (شبلنجى، نورالابصار، ص 181 – 180) كسى كه برادر مؤمن خود را پنهانى پند دهد، او را آراسته، و كسى كه آشكارا و در حضور ديگران نصيحت كند، چهره اجتماعى او را زشت ساخته است.
دانستنيهايى از قرآن خدا شر دشمن را دفع مىكند
دانستنى هايى از قرآن خدا شر دشمن را دفع مىكند «يا أيها الذين آمنوا اذكروا نعمة اللّه عليكم إذ همّ قومٌ أن يبسطوا إليكم أيديهم فكفّ ايديهم عنكم و اتقوا الله و على الله فليتوكل المؤمنون»( سوره مائده، آيه 11) اى مؤمنان به ياد آوريد نعمتى را كه خدا به شما داد، أنگاه كه گروهى ( از دشمنان) قصد داشتند دست به سوى شما دراز كنند (وشما را از بين ببرند) اما خدا دست آنان را از شما بازداشت. پس تقوا داشته باشيد و از خدا بترسيد و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند. از ظاهر آيه معلوم مىشود مقصود از افرادى كه به شما مؤمنين حمله كردند و خدا شر آنها را از شما دور ساخت، يك فرد نيست بلكه جمعى از افراد است زيرا تأكيد دارد با كلمه ” قوم “. اگر تنها صيغه جمع آورده بود ممكن بود فردى را مشخصاً مد نظر دارد ولى صيغه جمع آورده است مانند آيه ولايت كه به صيغه جمع آمده ولى تنها اميرالمؤمنين عليه السلام را مورد عنايت قرار داده است زيرا او را با وصف ” يقيمون الصلاة ويؤتون الزكاة و هم راكعون ” توصيف نموده و اين وصف بر احدى منطبق نمى شود جز بر أميرالمؤمنين عليهالسلام و خاصّه و عامّه بر اين اجماع نظر دارند. اما در آيه مورد نظر بحث از صيغه جمع به تنهائى نيست بلكه از واژه ” قوم ” استفاده شود و از آن معلوم مىشود كه يك فرد نبوده است بلكه گروهى در پى توطئه عليه مؤمنين بودند و خداوند آن توطئه را دفع كرد و آنان را از شر قطعى نجات داد. با اين حال مفسرين در شأن نزول آيه اختلاف زيادى دارند. برخى گويند مقصود يهودياناند كه در غزوه بنى قريظه قصد كشتن رسول خدا صلىاللّه عليه و آله را داشتند. در حالى كه برخى معتقدند قبيله قريش مىخواستند پيامبر را به قتل برسانند و خداوند مانع از آن شد. ولى بسيارى از مفسران بر اين باورند كه آيه مربوط مىشود به “يوم بطن النخله ” كه در آن روز مشركين قصد داشتند پيامبر و مسلمانان را در حال نماز به قتل برسانند و خداوند اين امر را به رسولش خبر داد ولذا حضرت نماز خوف خواندند و برخى گويند مقصود شخص پيامبر است ولى به لحاظ اينكه آن حضرت، رهبر و امام و سيد مسلمانان است لذا صيغه جمع آمده است. به هر حال براى ما خيلى مهم نيست كه چرا و در چه زمانى نازل شده آن قدر كه براى ما اصل موضوع قابل اهميت است. و آن عبارت است از نصرت پياپى و مستمر خداوند نسبت به مؤمنان و تقواپيشگان در حالى كه بايد دو صفت داشته باشند تا مورد نصرت الهى قرار گيرند. مگر نه خداوند وعده نصرت به مؤمنان داده است و بر آن در آيات زيادى تأكيد كرده است؟! پس نصرت الهى جزء سنن تغيير ناپذير خدا است ولى دو شرط دارد كه در صورت محقق شدن آن دو شرط، نصرت قطعى است. در پى آيه مىفرمايد: ” واتقوا اللّه و على اللّه فليتوكّل المؤمنون ” ممكن است دليل اينكه تقوا قبل از توكل آمده است، به اين لحاظ باشد كه مؤمنين گرفتار غرور نشوند و هرگز نپندارند كه خودشان به تنهائى توانستند دشمن را از پاى درآورند، بلكه قطعاً خداوند آنان را كمك و يارى داد و مورد لطف و عنايت خاص خود قرار داد كه هرچند از نظر ظاهرى توان مقاومت دشمن تا دندان مسلح را نداشتند ولى خداوند به خاطر ايمان و تقوايشان، آنان را بر دشمن پيروز كرد. از سوى ديگر تأكيد آيه بر تقوا دليل اين است كه خود تقوا عامل پيروزى مسلمين خواهد بود يعنى اينكه تقوا و دفع ضرر دشمن از سوى خدا لازم و ملزوم يكديگرند، پس اگر تقوا نباشد خداوند آن قوم را رها مىكند و ضرر قطعى دشمنان را از سر آنان بر نمى دارد. پس همچنانكه نبايد انسانها پس از دفع ضرر و آزار دشمنان، غرور پيدا كنند و نصرت را از پيش خود بدانند، لازم است كه تقوا داشته باشند تا عنايت خاص خدا شامل حالشان شود و گزند دشمنان را از سرشان بردارد. اين شرط اول و شرط دوم هم اين است كه براى تحقق اين لطف الهى بايد مؤمنين تنها و تنها بر او توكل كنند. ممكن است ما از لحاظ وسائل جنگى كم و كاستى نداشته باشيم، آيا همين كافى است كه ما را بر دشمنمان پيروز كند؟ قطعا كافى نيست بلكه بايد ضمن تهيه كردن ابزار و آلات مناسب (تا حد توان) براى مقابله با دشمنان، تكيه گاهمان فقط خدا باشد. در آن صورت است كه خداوند ما را يارى مىكند و از شر دشمن در امان نگه مىدارد. اذكروا: به ياد آوريد. معناى ذكر حضور معنى در نفس است و اين نقيض نسيان و فراموشى است يعنى آن را پس از نسياندانند. گويا مطلب قبلا مورد نظر قرار گرفته و اكنون خداوند مردم را يادآورى مىكند. و اين خود دليل بر استمراريت مطلب نيز مىباشد . يعنى خداوند مردم را يادآورى مىكند كه: هان اى مردم ! فراموش نكنيد اين نعمت بزرگ خدارا. پس معلوم مىشود اين اولين بارى نبوده است كه خداوند دست دشمن را قطع كرده و شما را از چنگال ظالمان نجات داده است بلكه همواره و پيوسته خداوند شر دشمنان را از سر شما دور مىكند مشروط بر اينكه تقوا داشته باشيد ونسبت به اوامر الهى نافرمانى نكنيد و احكام خدا را محترم بشماريد وانگهى بر او توكل كنيد نه بر بيگانگان و از خدا غافلان. بگذاريد اشارهاى كوتاه به وضعيت خودمان داشته باشيم و با طى صفحات تاريخ انقلاب اين خاصيت و امتياز را درست بررسى كنيم و اين لطف بى حساب را از ياد نبريم. كافى است با بررسى كوتاه پرونده انقلاب به اين حقيقت بزرگ دست يابيم كه همواره خداوند اين مردم را به خاطر ايمان و عزم راسخى كه داشتند و به خاطر توكل بر خدايشان مورد لطف و حمايت خويش قرار داد كه گاهى با الطاف خفيه و نامرئى و گاهى با الطاف علنى و آشكار مانند طوفان شن و تغيير جهت سياستمداران نسبت به ايران با آن همه تبليغات مخالف، آنان را از اين خاصيت و امتياز برخوردار نمود تا آنجا كه بر همگان واضح و روشن شد كه دست خدا در ميان است و لطف خدا شامل حال اين مردم خداجوى است كه جز او پناهگاهى ندارند و همواره بر او توكل مىكنند. اكنون نيز كه دشمن از هر سوى قصد حمله روانى و تبليغاتى و سياسى و فكرى و حتى نظامى به ايران اسلامى را دارد، قطعا اگر وضعيت دوران انقلاب و جنگ تحميلى را در خود زنده كنيم و با دو بال تقوا و توكل به جنگ دشمنان برويم، ما بر آنها پيروز خواهيم شد و خداوند ما را يارى خواهد داد چنانكه قبلا از نصرت الهى در مواقع سخت برخوردار بودهايم. اميد است ملت ايران اين نعمت الهى را از ياد نبرد و پيوسته به ياد خدا باشد تا مورد نظر و لطف او قرار گيرد. ” ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت أقدامكم ” و السلام على عباد الله المتقين.
سخنان معصومان حديث تقوى
سخنان معصومين احاديث تقوى امام جواد عليهالسلام: 1- «أَرْبَعُ خِصال تَعَيَّنَ الْمَرْءَ عَلَى الْعَمَلِ: أَلصِّحَّةُ وَ الْغِنى وَ الْعِلْمُ وَ التَّوْفيقُ» (احمد دهقان، چهل مجلس، هزار حديث، ص 344،ش7) چهار چيز موجب يارى انسان بر انجام كار مىشود: سلامتى، ثروت، دانش و توفيق الهى. 2- «ثَلاثٌ يَبْلُغَنَّ بِالْعَبْدِ رِضْوانَ اللّهِ تَعالى:كَثْرَةُ الاِْسْتِغْفارِ، وَلينُ الْجانِبِ، وَ كَثْرَةُ الصَّدَقَةِ وَ ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ لَمْ يَنْدَمْ: تَرْكُ الْعَجَلَةِ وَ الْمَشْوَرَةِ وَ التَّوَكُلِّ عَلَى اللّهِ عِنْدَ الْعَزْمِ». (فصول المهمة، ص 289 – 291) سه چيز است كه رضوان خداوند متعال را به بنده مىرساند: 1- زيادى استغفار، 2- نرم خو بودن، 3- زيادى صدقه. و سه چيز است كه هر كس آن را مراعات كند، پشيمان نشود: 1- ترك نمودن عجله، 2- مشورت كردن، 3- به هنگام تصميم، توكّل بر خدا نمودن. 3- «وَلكِنَّ الَّذِى يَطهُرُ اللّهُ بِهِ الاَرضَ مِن اَهلِ الكُفرِ وَ اَلجُحُودِ وَ يَملأها قِسطاً وَ عَدلاً هُو الَّذى يُخفى عَلَى النّاسِ وِلادَتُهُ، وَ يَغيبُ عَنهُم شَخصُهُ، وَ يَحرُمُ عَلَيهِم تَسميته وَ هُو سمّى رَسُولِ اللّهِ وَ كنّيه، وَ هُوَ الَّذِى تَطوى لَهُ الاَرضُ و يَذِلّ له كُلُّ صَعبٍ، يَجتَمِعُ اِلَيهِ مِن اصحابِهِ عِدَّةُ اَهلِ بَدرٍ،..» (احمد طبرسى، الاحتجاج، ج 2، ص 148) ولى آن كسى كه زمين به وسيله او از كفر و كافر پيشهگان، پاك و پر از عدل و داد مىشود،كسى است كه ولادتش بر مردم پوشيده است، و چهرهاش از مردم پنهان، و بردن نام او حرام، او هم نام و هم كنيه با پيامبر(ص) مىباشد، او كسى است كه زمين در اختيار اوست، و هر سختى براى او آسان مىشود، و ياران او كه به تعداد اصحاب بدر سيصد و سيزده نفرند، از دورترين نقطههاى زمين گردهم مىآيند، چنان كه خداوند مىفرمايد: «هر كجا كه باشيد خداوند شما را جمع مىكند؛ زيرا خداوند بر همه چيز توان دارد»، آنگاه كه اين تعداد از افراد با اخلاص گردهم آمدند، خداوند فرمانش را آشكار مىكند، وقتى كه نيروى او به حدّ ده هزار نفر رسيد آنگاه، قائم علناً قيام مىكند و به نابودى و قتل دشمنان خدا مىپردازد تا آنجا كه خداوند راضى شود. عبدالعظيم حسنى مىگويد: عرض كردم آقاى من! چگونه آن حضرت مىفهمد كه خداوند راضى شده است؟ فرمود: «يُلقى فِى قَلبِهِ الرَّحمَةَ فَاِذا دَخَل المَدِينة اَخرَجَ اللات و العُزّى فَاَحرَقَهُما» رحمت را بر قلب او القاء مىكند، وقتى وارد مدينه شد، «لات و عزّى» را از خاك بيرون آورده آتش مىزند.» 4- «…وَ اِنّ مالَكَ مِن عَمَلِك اَحسَنتَ فِيه، فَاَحسِن اِلى اِخوانِك وَ اعلَم اَنَّ اللّهَ عَزّ و جَلّ سألكَ مِن مَثاقِيل الذّرِّ و الخَردَل». (بحارالانوار، ج 50، ص 86) به راستى آنچه از رفتارت براى تو ماندگار است احسان تو است، سپس با برادر دينى خود نيكى كن و بدان خداوند از سنگينى اعمال به اندازه ذرّات و دانه خردل نيز خواهد پرسيد. 5 – «اِيّاكَ وَ مُصاحَبةُ الشَّرِيرِ، فَاِنَّه كَالسَّيفِ المَسلُولِ يَحسُنُ مَنظَرُهُ وَ يَقبَحُ آثارُهُ» (منتهى الآمال، ج 2، ص 228) از دوستى و همراهى با افراد بد و شرير، به شدت پرهيز كنيد، چرا كه (چنين افرادى) به شمشير برهنه مانند، كه ظاهر زيبا، و آثار زشت و زننده دارد. 6- «كفى بالمرء خيانةً اَن يكُونَ اَمِيناً لِلخَوَنَةِ». (امالى شيخ مفيد، ص 329، روايت 13) در خيانت و نادرستى انسان همين بس كه امين (مورد اعتماد) خيانتكاران باشد. 7- «مَن عَتَبَ عَلَى الزَّمانِ طالَت مَعتَبَتهُ». (منتهى الآمال، ج 2، ص 231 – 230) هر كس بر زمان (و روزگار) خشم گيرد، خشمش طولانى خواهد شد. 8 – «كَيفَ يَضِيعُ مَنِ اللّهِ تَعالى كافِلُه وَ كَيفَ يَنجُو مَنِ اللّهِ تَعالى طالِبُهُ وَ مَنِ انقَطَعَ اِلى غَيرِ اللّهِ وَكّلهُ اللّهُ اِلَيهِ.». (مستنبط القطره، ج 2، ص 334) چگونه به خود واگذارده مىشود كسى كه خدا را كفيل قرار داده است؟ و چگونه نجات مىيابد كسى كه خداوند در صدد (انتقام) اوست؟ كسى كه به غير خدا اعتماد كند، خداوند او را به خودش وا مىگذارد. 9- «العفاف زينة الفقر، و الشكر زينة الغنى، و الصبر زينة البلاء، و التواضع زينة الحسب، و الفصاحة زينة الكلام، والحفظ زينة الرواية، خَفْضُ الْجَناحِ زينَةُالْعِلْمِ، وَ حُسْنُ الاْ دَبِ زينَةُالْعَقْلِ، وَبَسْطُ الْوَجْهِ زينَةُالكرمِ، و ترك المنّ زينة المعروف، والْخُشُوعُ زينَةُالصلوةِ، وَ تَرْكُ مالايُعْنى زينَةُالْوَرَعِ». (فصول المهمة، ص 291 – 289) پاكدامنى زينت فقر، شكر زينت توانگرى، شكيبايى زينت بلا، فروتنى زينت شأن و بزرگى، گويايى زينت سخن، نگهدارى و ضبط دقيق زينت روايت، تواضع زينت دانش، ادب زينت خرد، گشادهرويى زينت كرم و بخشندگى، منّت ننهادن زينت احسان و نيكى، توجّه و حضور قلب زينت نماز، ترك كارهاى بيهوده زينت تقوا و پرهيزكارى است. 10- «حسب المرء من كمال المروة أن لايلقى احداً بما يكره». (شبلنجى، نورالابصار، ص 181 – 180) كمال مروت آن است كه انسان با هيچ كس چنان رفتار نكند كه براى خود نمىپسندد. 11- «نعمة لاتشكر كسيّئة لاتغفر». (موسوعة كلمات الامام الجواد(ع)، ص 241) نعمتى كه از آن شكرگزارى نشود، همچون گناهى است كه بخشيده نشود. 12- «توسّد الصّبر و أعتنق الفقر و ارفض الشّهوات و خالف الهوى و اعلم انّك لن تخلو من عين اللّه فانظر كيف تكون». (تحف العقول، ص 455) صبر را بالش كن، و فقر را در آغوش گير، و شهوات را ترك كن، وبا هواى نفس مخالفت كن و بدان كه از ديده خدا پنهان نيستى، پس بنگر كه چگونهاى. 13- «من استغنى باللّه افتقر الناس اليه و من اتقى اللّه أحبّه الناس». (شبلنجى، نورالابصار، ص 245 ؛ فصول المهمة، ص 271) كسى كه با توكل به خدا روى نياز از مردم بگرداند، مردم به او نيازمند مىشوند و كسى كه تقوا پيشه سازد، محبوب مردمان خواهد شد.
نگاهى به رويدادها
نگاهى به رويدادها اخبار جهان اسلام دومين انفجار قوى در الجزاير 30 كشته و 60 مجروح بر جاى گذاشت. (18/6/86) نتانياهو: از اول مىدانستم مقابله با موشكهاى حزب اللّه غيرممكن است. نواز شريف نيامده اخراج شد. مأموران امنيتى پاكستان، نواز شريف را پس از دستگيرى از فرودگاه اسلامآباد اخراج كردند. (20/6/86) نظاميان صهيونيست از 3 محور با تانك و هليكوپتر به غزه يورش بردند. (25/6/86) حماس:محمود عباس به صهيونيستها براى حمله به غزه گرا مىدهد. (1/7/86) شاخه نظامى جنبش فتح، تشكيلات خودگردان را مايه ننگ دانست. (2/7/86) وزير كشور ايتاليا ممنوعيت حجاب را اقدامى امپرياليستى دانست. آيت اللّه سيد على سيستانى درخواست مكرر رئيس جمهور آمريكا براى ديدار با وى را رد كرد. (3/7/86) براى مقابله با دولت مردمى مالكى، اشغالگران عراق به طرح تجزيه روى آوردند. (7/7/86) 31 سرباز افغان در حمله انتحارى طالبان كشته شدند. (8/7/86) فتواى علماى فلسطين: هر كس اسرائيل را به رسميت بشناسد، كافر و مهدور الدم است. (10/7/86) خروش يكپارچه جهان اسلام در روز قدس، همه آمدند و در رفراندوم ضد صهيونيستى شركت داشتند. (14/7/86) سيد حسن نصراللّه در مراسم روز جهانى قدس مطرح كرد، پيشنهاد همه پرسى در عراق،لبنان و فلسطين. (15/7/86) اخبار داخلى رهبر معظم انقلاب در ديدار خبرگان: مجلس خبرگان ميدان جنگ قدرت نيست. آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: رهنمودهاى رهبر انقلاب هميشه فصل الخطاب است. رئيس جهور: دولت هيچ تعهدى به احزاب ندارد و يك ريال به آنها باج نخواهد داد. (17/6/86) البرادعى: تهديد نكنيد تا همكارى ايران ادامه يابد. مشعل پالايشگاه گاز ايلام روشن شد. بازنشستگى پيش از موعد كارمندان به تأييد شوراى نگهبان رسيد. آيت اللّه هاشمى رفنسجانى در گردهمايى بزرگ مبلغان دينى: ولايت فقيه دستاورد امام است، بايد از آن دفاع كنيم. (18/6/86) وزير جهاد كشاورزى: ايران به باشگاه كشورهاى صادر كننده گندم جهان پيوست. (19/6/86) فايننشنال تايمز:فقط ايران مىتواند عراق را نجات دهد. رئيس جمهور: ايستادگى فرزندان ملت در سپاه، دشمن را عصبانى كرده است. كروكر سفير واشنگتن در بغداد: اگر آمريكا از عراق خارج شود، ايران پيروز اصلى ميدان خواهد بود. (21/6/86) لاريجانى: تروريستها را اشغالگران به عراق آوردند. (22/6/86) رهبر انقلاب: بوش جنايتكار بى ترديد محاكمه خواهد شد. (24/6/86) البرادعى: درباره ايران نبايد فراتر از ديپلماسى رفت. (25/6/86) كاظمى قمى: ناامنىهاى عراق ناشى از كمك آمريكا به گروههاى تروريستى است. كليات لايحه اجراى اصل 44 قانون اساسى تصويب شد. (26/6/86) دولت و مجلس درباره لايحه خدمات كشورى به توافق رسيدند. وزير دفاع: ايران براى تهديدات آمريكا، پاسخهاى متنوعى در اختيار دارد. (29/6/86) صاعقه در آسمان ايران درخشيد. سالروز حماسه پيروزى دفاع مقدس به ملت استوار ايران مبارك باد. كوشنر: براى رفع سوء تفاهم حاضرم به تهران بروم. به دنبال عقب نشينى وزير خارجه فرانسه در نحوه برخورد با پرونده هسته ايران، بوش هم مجبور به عقب نشينى شد. (31/6/86) رهبر معظم انقلاب در جمع كارگزاران نظام: دوران بزن در رو گذشته، انتقام سختى از مهاجم مىگيريم. رئيس جمهور: ايران پيشرفتهترين تجهيزات نظامى را در اختيار دارد. (1/7/86) فرمانده كل نيروهاى آمريكا در خاورميانه: جنگ با ايران، هرگز. آمريكا سودى از اين جنگ نمىبرد. (2/7/86) ايرانيان مقيم آمريكا از احمدى نژاد به گرمى استقبال كردند. برژينسكى: آمريكا در صورت جنگ با ايران زمينگير خواهد شد. (3/7/86) منطق ايران در نيويورك درخشيد. احمدى نژاد در دانشگاه كلمبيا گفت: قدرتهاى سلطه گر مانع توسعه علمى كشورهاى ديگر هستند. ايشان در پاسخ به سخنان توهينآميز رئيس دانشگاه كلمبيا گفت: شما تحت تأثير رسانهها و سياستمداران قرار گرفته و اين بيانيه سياسى را به جاى معرفى من به حضار قرائت كرديد. شما شعور حضار را ناديده گرفته و به آنها توهين نموديد. مجلس شرايط واگذارى، انحلال و ادغام شركتهاى دولتى را تعيين كرد. (4/7/86) احمدى نژاد در مجمع عمومى سازمان ملل: دنيا نيازى به آمريكا ندارد. (5/7/86) مردم سرزمين بوليوار از احمدى نژاد به گرمى استقبال كردند. مخالفت روسيه و آلمان با صدور قطعنامه عليه ايران. نشست 1 + 5 بى نتيجه پايان يافت و اجلاس شوراى امنيت درباره ايران دو ماه به تعويق افتاد. (7/7/86) سرلشگر جعفرى اعلام كرد: اولويت بسيج، راهبرد تازه سپاه. (8/7/86) رهبر انقلاب: سفر رئيس جمهور به آمريكا مايه سرافرازى ملت ايران بود. (9/7/86) دبير شوراى عالى امنيت ملى: آمريكا جدول زمانى خروج از عراق را ارائه كند. (10/7/86) اشرار تروريست يك روحانى را بالاى منبر و در شب بيست و يكم رمضان در خاش به شهادت رساندند. (12/7/86) آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در نماز جمعه روز جهانى قدس: حركت منسجم امت اسلامى راه نجات فلسطين است. (14/7/86) درآمد نفتى 5 ماه كشور به مرز 21 ميليارد دلار رسيد. (15/7/86) اخبار خارجى على شيميايى امروز اعدام مىشود. (17/6/86) البرادعى در سخنرانى افتتاحيه شوراى حكام خواستار توقف تحريمها عليه ايران شد. (20/6/86) البرادعى در اعتراض به بيانيه اتحاديه اروپا جلسه شوراى حكام را ترك كرد. دولت روسيه استعفاء كرد. روسيه “پدر بمبهاى جهان ” را آزمايش كرد. (22/6/86) بوش: تا زمان استقرار اهداف آمريكا در عراق خواهيم ماند. (24/6/86) مقام پاكستانى: بازگشت بىنظير بوتو، خواست واشنگتن و لندن است. 100 هزار آمريكايى در تجمع اعتراضآميز مقابل كاخ سفيد فرياد زدند بوش را محاكمه كنيد. پوتين: اروپا از اتحاد احمقانه با آمريكا دست بردارد. وزير سابق خزانه دارى آمريكا: جنگ عراق فقط براى نفت بود. (26/6/86) نيوزويك: نخست وزير ژاپن قربانى همسويى با بوش شد. چندى پيش دولت ژاپن در پى رسوايى مالى و حمايت از جنگ افروزى آمريكا سقوط كرد. (27/6/86) آمريكا در نشست 1 + 5 تنها ماند. (2/7/86) تظاهر كنندگان آمريكايى: بوش آدمكش را دستگير كنيد. پذيرش شكست در پنجمين سال اشغال عراق، انگليس: آبروى ما و آمريكا رفت. (5/7/86) كارتر: بوش به دنبال زنده كردن جنگهاى صليبى است. (12/7/86) بوتو و مشرف درباره تقسيم قدرت توافق كردند. (14/7/86) با رأى نمايندگان مجلس رياست جمهورى ژنرال مشرف براى 5 سال ديگر تمديد شد.
سيزده آبان روز ملى مبارزه با استكبار
سيزده آبان روز ملى مبارزه با استكبار انقلاب خونين ملت ايران سرگذشت پر فراز و پرنشيبى دارد و در اين رهگذر مردم خويش متحمّل مشقّتهاى زيادى شدند به همين دليل همه اوقاتش براى اين مرز و بوم مقدس، ليكن بعضى از ايام از جهات وقوع حوادث و رخدادها عظيمتر و همين بزرگى و تقديس است كه روزى در تاريخ ملت ايران به عنوان نماد و سمبل غيرت و از خود گذشتگى به نام روز ملى مبارزه با استكبار ثبت و آن روز سيزده آبان و از ايام اللّه است. با توجه به مختصر مقدمه ذكر شده سعى بر اين است تا ماهيّت استعمارى شيطان در حوادث سيزده آبان سالهاى 43 و 57 و 58 به صورت گذرا اشارهاى داشته باشيم. سيزده اول: در سالهاى 41 تا 43 رژيم سفّاك پهلوى با نسخه استكبارى و با القائات شيطانى، لغو رژيم ارباب رعيّتى و اعطاى امتياز كاپيتولاسيون به آمريكا سعى در محو نمودن احكام حيات بخش اسلام را داشتند و انتظارشان اين بود كه امام و امت اين ظلم و ستم و استعمار، بردگى و سيطره يهود و صهيونيسم را پذيرا و محو آثار دين و احكام خدا را بنگرد و لب به اعتراض نگشايند. زهى خيال باطل، غيرت علوى و شور حسينى امام و مردم را با فرياد اسلام خواهى در برابر حكومت وابسته به مبارزه واداشت. گرچه نداى اسلامطلبى رهبر كبير در آن زمان تا پيروزى بر درفش غير ممكن، ولى آن مرجع عاليقدر افق روشنى در وراى تاريكى و ظلمت حكومت آن روز با تكيه به نيروى الهى و قدرت پنهانى امت مىديد كه ديگران فاقد چنين بصيرتى بودند. حركت دشمن ستيزى خمينى كبير استكبار را به هراس انداخت و براى حفظ حكومت پوشالى پهلوى با سلاح قهريّه چاره را در جدايى بين رهبر و امت ديدند و در سيزده آبان 43 امام را به تركيه تبعيد و سپس به عراق كه اين عمل در آن اوضاع و احوال واقعيتى دردآور بود و باعث جريحه دار شدن عواطف مسلمانان گرديد. زيرا دورى آن رهبر محبوب، هجرانى سوزان و فراقى غمبار را در برداشت و امت اسلام با صبر و تحمل و حفظ اصول اعتقادى و عملى با استوارى و صلابت، رشادت، پايدارى و قدرت، شهادت و سلحشورى به مبارزه ادامه دادند تا پس از پانزده سال آن فراق غمانگيز به وصال دلنشين و ظلمات شاهنشاهى به طلوع فجر محمّدى مبدّل گرديد. سيزده دوم:آبان 57 و آن روزهاى عشق و ايثار، اتّحاد و همبستگى همه جا حكايت از اسلام خواهى و تبرّى از طاغوت و پيروزى نهضت را نويد مىداد و دشمن قدّار هر روز بر كشتار وحشيانه خود شدت مىبخشيد و بر خلاف تصوّر آنها مردم منسجمتر و تظاهرات وسيعتر. راهپيمايى سيزده آبان آن سال با روزهاى ديگر متفاوت و رنگ و بوى ديگرى داشت. زيرا كه دانشآموزان، آن دسته گلهاى انقلاب با حضور در راهپيمايى خود را همراه بزرگان ديدند. اين همراهى و همنوايى ناقوس مرگ سلطنت پهلوى را سر داد و با به خون كشيدن آن لالهها به دست دژخيمان، انقلاب به اوج خود رسيد و خون پاكشان باعث تشجيع امّت اسلام گرديد و روز دانشآموز نامگذارى شد و درد آشنايان به پيروى آن رهبر درد آشنا لحظهاى از مبارزه غفلت نكردند تا ماهيّت استعمار و حكومت دست نشاندهاش كه قيافه زشت و نفرت بار خود را عمرى در زير نقاب با الفاظى فريبنده و با تبليغات دروغين مردم را فريب داده بود برملا و براى هميشه از اين سرزمين رانده شدند. سيزده سوم:آبان 58 با سالهاى گذشته قابل قياس نبود ديگر طاغوت و طاغوتيان بر اين مملكت حكومت نمىكردند. نهضت پيروز و جمهورى اسلامى برقرار و نهادهاى انقلابى در حال شكلگيرى و انس، الفت و تعاون و همكارى در همه جا به چشم مىخورد و آيندهاى درخشان را نويد مىداد. با وجود همه اينها شايعات، كارشكنيها، نا امنيها، فتنه انگيزيها و دامن زدن به قوميّتها و ايجاد بلوا و ناامنى در محيط دانشگاهها باعث رنجش مردم گرديد تا متوجه توطئههاى دشمن در كمين نشسته شوند و به حقيقتى آگاه و آن حقيقت اين بود. شيطان بزرگ نقشههاى كوتاه و دراز مدت براى انقلاب دارد و چشم ديدن گسترش و تقويت آن را نداشته و ندارد و سكوت و به رسميت شناختن نظام در اوايل نه به خاطر همراهى بود بلكه به دنبال فرصت و نفوذ در انقلاب بودند و گرنه آنها جز به نابودى ما رضايت نمىدادند و دلهاى بيمارشان جز با محو اسلام خواهى مردم شفا نمىيابد. همچنين در يافته بودند مردم خداجوى آنچه را با اعتقاد راستين و ايمان، يقين و با بصيرت، آگاهى در پرتوى رهبرى ولايت فقيه بدست آوردهاند به سادگى از دست نخواهند داد لذا به انگيزه جلوگيرى از نفوذ جمهورى اسلامى و تضعيف روحيه استقامت و پايدارى مردم سفارت خود را به كانون توطئه عليه جمهورى نوپاى ايران در آوردند. و مسلمانان ايران زمين خاطرات تلخى در گذشته از سبعيّت استكبار داشتند. خيانت كارى و جنايتشان در عصر انقلاب براى آنها و جوانان پرشور سنگين و غير قابل تحمّل بود به همين خاطر با حمايت همه جانبه اقدام به تسخير آن مركز فساد و لانه جاسوسى نمودند و جز اين عمل چيز ديگرى در آن موقع ايجاب نمىكرد. اين حركت قدرت ملت را بيش از پيش به جهانيان نشان داد و امام عزيز آن را انقلابى بزرگتر از انقلاب اول خواند و باعث رسوايى آمريكا و منشأ اميد و خروش در بين مستضعفين جهان گرديد و به حق نام گذارى سيزده آبان به عنوان روز ملى مبارزه با استكبار زيبنده اين ملت و بيانگر ستيزه جويى با منش خيانت كارانه آمريكا مىباشد.
جوانه هاى جاويد بررسى هايى در باره سبك هاى تفسيرى علامه طباطبايى
جوانههاى جاويد (بررسى هايى درباره سبكهاى تفسيرى علامه طباطبائى ره و شناخت نامه الميزان) اسلام دين معرفت، تفكر و تدبر است و از ديدگاه امام صادق(ع) يك لحظه انديشه ارزشمند برتر از يك سال عبادت است و در منابع روايى تأكيد براين مىباشد كه نگريستن به عالم عبادست است و اصولاً حيات فكرى، فرهنگى و معنوى جامعه به پرتو افشانى مشاهير و دانشمندان بستگى دارد و تكريم مشاهير متعهدى كه توانايى علمى خود را براى رشد معنوى و ايمانى جامعه بكار گرفتهاند، جويبارهاى فضليت را در دشتهاى تشنه انسانها جارى مىسازد. يكى از نمونههاى نادر اين عالمان ربانى در دهههاى اخير، علامه سيد محمد حسين طباطبايى (ره) مىباشد همان مفسّرى كه در سنگرهاى اعتقادى و ايدئولوژيك با مادى گرايان و ملحدين به مصاف برخاست و با نگارش كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم، برآنان غلبه يافت و جامعه را از سقوط در مردابهاى الحاد و غرب زدگى نجات داد، او ضمن اين كه بر ساحل قرآن، جرعههاى جانبخشى را به تشنگان معارف ناب نوشانيد، ارزشهاى والا را پاسدارى كرد، حيات معقول را تفسير نمود و هيچ گاه قرآن و عترت را از هم جدا ندانست و مرزهاى تقوا و ايمان را از گزند طوفانهاى تهاجم و يورش خفّاشان شب پرست مصون نگاه داشت وى در اين راه تلاشهاى فراوان نمود و مرارت هايى گران ديد و از لذتهاى بدنى و آسايشهاى متداول زندگى صرف نظر كرد تا با آرامش خاطر بتواند در اقيانوس قرآن و حديث به غوّاصى بپردازد و گوهرهاى گرانبها و درخشانى را بدست آورد و به جامعه تقديم كند و سال گذشته به مناسبت سالروز رحلت اين حكيم جهان تشيع بررسى هايى در سبكهاى تفسيرى او داشتيم كه اين نوشتار در راستاى همان مطالب، از نظر خوانندگان خواهد گذشت: جايگاه سياق آيات سياق آيات در الميزان جايگاه مهمى دارد و علامه از چنين سبكى در تفسيرش بهرههاى فراوان برده است، سياق به مفهوم نشانههاى لفظى و معنوى تأثير گذار بر معانى واژهها و كلّيت آيات مىباشد، اهل ادب طرز جمله بندى برگرفته از چينش خاصى را سياق ناميدهاند، به گونهاى كه گاهى افزون بر معناى هر يك از كلمهها و سپس معناى جمله، مفهوم ديگرى را براى جمله فراهم آورد. علامه طباطبايى از سياق آيات، نكات زير را روشن كرده است: الف: كشف و تبيين معانى و مفاهيم آيات يعنى در مواردى با استفاده از اين سبك ابهام موجود در آيه مورد نظر بر طرف شده، اجمالش را مفصل نموده و ارتباط صدر و ذيل آيه را مشخص كرده است. ب: تعيين معناى كلمهاى خاص. ج: تشخيص روايتهاى اسرائيلى. د: مشخّص نمودن مكّى و مدنى آيات: علامه براى اين منظور اصلى را بنيان مىنهد و مىگويد سُوَر و آياتى كه تنها مشتمل بر دعوت مشركين به اسلام و ستيز با بت پرستى است با روزگار قبل از هجرت كه رسول اكرم (ص) در مكه گرفتار بت پرستان بود، مناسب است و آيات قتال و احكام كه به دنبال حوادث و نيازمندىهايى كه پس از هجرت و تشكيل جامعه اسلامى در شهر مدينه و پيشرفت روز افزون اسلام، بوجود آمده، نازل گرديده است با آيات مدنى تطبيق مىكند. ه: ترجيح قرائتى بر قرائت ديگر: يعنى وى در خصوص بحث از قرائات در عين بى توجهى به اختلاف قرائتها با تكيه بر قرائات رسمى مصحف (حفص از عاصم) گاه قرائاتى را كه هم خوانى بيشترى با سياق آيات دارد بر مىگزيند. ز: برداشت ويژهاى از آيه به عنوان نمونه در آيه سوم از سوره احزاب آمده است و توكل على اللّه و كفى باللّه وكيلا(و بر خداوند توكل كن و خدا كارسازى را كفايت مىكند) چون آيه مزبور به خاطر قرار گرفتن در سياق نهى آيه: و لا تطع الكافرين و المنافقين آمده است علامه مىنويسد دلالت بر معناى خاص توكل بر پروردگار دارد در آنچه بر او وحى گرديده است كه از كافران و منافقان پيروى نكند هر چند خطر آفرين، مشكل زا و توام با هراس باشد.(1) ط: بهره مندى از سياق آيات در تفسير آيهها و عبارات تكرارى قرآن. در اين خصوص غالب مفسّران تنها به تفسير يك مورد اكتفا كردهاند و در مورد ديگر از آن گذشته و يا به همان مورد اول ارجاع دادهاند ولى علامه با توجه به سياق آيات براى هر يك از اين جملات علاوه بر معنا و تفسير عام، مفهوم ديگرى را مطرح مىكند.(2) كوششهاى علامه طباطبائى در شناسايى واژگان و اهتمام در وجوه معناى لغت نيز در بين مفسّران شيعه كم بديل است. ايشان براى بيان معناى يك لغت و تعيين قلمرو شمول آن شيوههاى متعددى را پى گرفته است و در مواردى به كمك آيات گوناگون به تعريف واژهاى پرداخته و در برخى امور معناى لغتى را با كمك فهم عرفى بيان نموده است. همچنين با استمداد از سياق آيات و ارتباط اجزاى كلام از تبيين معناى واژهها روى آورده است. ايشان با استفاده از آيات قرآن آراى لغويين را مورد نقد و ارزيابى قرار مىدهد اگر چه در الميزان از كتاب صحاح اللغة براى تشريح مفهوم پارهاى واژهها استفاده شده ولى مؤلف در مواقعى به نقد آراء آن روى آورده است. علامه در سبك تفسيرى خود نه به تشريح مباحث ادبى اكتفا مىكند و نه آن كه همچون طبرى در تفسير مجمع البيان، در كنار مباحث گوناگون به مسايل نحوى محوريت مىدهد بلكه به فهم قرآن در پرتو آيات، بيشتر تكيه دارد و بيشتر اهتمام را در چنين عرصهاى بكار گرفته است البته اين بدان معنا نيست كه در الميزان مباحث نحوى نيامده بلكه در حد ضرورت نكات دستورى و بلاغى مطرح شده و از آنها در فهم آيات و برداشت از مضامين قرآنى كمك گرفته شده است. در ميان احتمالاتى كه اهل بلاغت بيان كردهاند علامه ملاكى را مىپذيرد كه سياق آيات برآن مهر تأييد مىزند. انتخاب و ترجيح يك اعراب از ميان چند وجه اعرابى ثبت شده در ميان متون تفسيرى و ادبى، تكيه علامه را بر سياق آيات بوضوح نشان مىدهد. بحث اختلاف قرائات را هم ايشان طرح مىنمايد و بناى تفسير خود را بر قرائت عاصم به روايت حفص قرار مىدهد.(3) توجه به ثقل اكبر و ثقل اصغر رسول اكرم (ص) فرمودهاند: «وانّى تارك فيكم ثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى و هو كتاب الله و عترتى اهل بيتى لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض»(4) لازمه چنين هم سانى آن است كه روايات اهل بيت (ع) ملازم و همتاى قرآن باشند. از اين رو عدم مراجعه به احاديث معتبر در فهم ظواهر آيات قرآن مايه افتراق بين ثقلين و عامل گمراهى قلمداد مىشود البته روايات هم در اصل، حجّيت و تأييد محتوا به قرآن وابستهاند و هويت خود را از كلام وحى مىگيرند. همچنين عترت طاهرين گرچه به لحاظهاى معنوى و در نشئه باطن از قرآن كمتر نمىباشند اما به لحاظ ظاهر و در مدار تعليم و تفهيم معارف دينى، قرآن كريم را ثقل اكبر و آن بزرگواران را ثقل اصغر مىگويند كه خود را براى صيانت از قرآن فدا نمايند. نكته ديگر اين كه روايات از سه جهت مىتوانند غير قطعى باشند: سند و اصل صدور زيرا خبر متواتر و يا خبر واحد محفوف به قراين قطع آور نادر است، جهت صدور: از آن رو كه احتمال تقيه در روايات وجود دارد، دلالت: زيرا پشتوانه دلالت آن بر محتواى اصول عقلانى همچون اصالت اطلاق، اصالت عموم، اصالت عدم تقييد و اصالت عدم تخصيص و اصالت عدم قرينه و مانند آن مىباشد اما قرآن كريم در اين ابعاد و محورها قطعى است زيرا اسنادش به پروردگار متعال مسلّم و محتوم است و به لحاظ صدور آسيبپذير نخواهد بود زيرا خداى سبحان در بيان حقايق تقيه نمىكند. از نظر دلالت چون آيات قرآن از احتمال تحريف از يك سو و احتمال سهو و نسيان و خطا در فهم و عصيان در ابلاغ و املاء از طرف ديگر مصون است به علاوه قرآن عهده دار تبيين خطوط اصلى دين است نه فروع و امور جزئى آن و لذا پس از ارجاع متشابهات به محكمات و حمل مطلقها بر مقيّدها و عمومها بر خصوصها و بازگردانيدن ظواهر به خصوص يا اظهرها و جمع بندى آيات و مطالب، امرى يقينى است و قرآن كريم پايگاه قطعى و اطمينان بخش دين است.(5) علامه طباطبايى به پيروى از توصيه مؤكّد رسول اكرم(ص) براى سنت نبوى و بيان ائمه ارجى گران قائل است و مىنويسد قرآن در بيان مقاصد خويش سنت رسول اكرم را اعتبار بخشيده و آن را الگو قرار داده است.(6) به نظر علامه طباطبايى جدايى مسلمانان از مكتب اهل بيت بزرگترين ضربهاى بود كه به علوم و معارف قرآنى وارد گرديد.(7) وى بر اين اعتقاد اصرار داشت كه هرگز قرآن بدون توجه به تفسير و تبيين اهل بيت(ع)، فهميده نمىشود زيرا اين تفكيك همان افتراقى است كه رسول اكرم(ص) به نفى آن خبر داد و اگر جايى قرآن حضور ظاهرى داشت و عترت طاهره غايب بودند يا آنها حضور دارند و قرآن كريم غايب است اطمينان حاصل مىشود كه هر دو غايبند زيرا اين دو در معيّت هم هستند.(8) آن مفسّر عاليقدر كه سيرى طولانى و توأم با بصيرت و ژرفكاوى در سيره و سنت معصومين داشت، هر آيه كه طرح مىگرديد، به گونهاى آن را تفسير مىنمود كه اگر در سنت پيامبر و سخن اهل بيت(ع) دليل يا تأييدى وجود دارد، از آن به عنوان استدلال يا استمداد بهره بردارى شود در غير اين صورت به سبكى آيه مورد بحث را تفسير مىنمود كه متعارض با سنت قطعى آن ذوات مقدس نباشد زيرا اين تباين همان افتراقى است كه پيامبر پيروان خود را از آن نهى مىكند.(9) در واقع وى معانى آيات و آنچه را از قرآن درك و كشف نموده با روايات معصومين تأكيد كرده است و تصريح مىنمايد اگر خبرى متواتر يا همراه با قرينه قطعى باشد در حجّيت آن هيچ ترديدى وجود ندارد و اعتقاد دارد بين سنت مسلّم و ظاهر قرآن فاصلهاى نمىباشد و مىكوشد تا پيچيدگى آيه را بر طرف سازد و توهّم اختلاف ظاهرى ميان آيه مورد نظر و روايت معتبر و مستند را بر طرف كند.(10) البته به باور علّامه رفع اين تعارض بدون آوردن شاهد لفظى از خود قرآن براى كسى كه به نبوت و عظمت اين مقام معتقد نباشد كافى نخواهد بود.(11) در واقع اگرچه علامه شيوه تفسير قرآن به قرآن را به عنوان سبك اساسى خود در كشف معانى قرآن و آگاهى بر مدلولهاى آن برگزيده است ولى هنگام تفسير آيات و آگاهى از مقاصد آنهااز سنت در تأييد معانى استنباط شده، با تدبّر در آيات، استعانت مىجويد و در توجيه روايات و مقايسه بين آراء مفسّران، اعتماد به روش تفسيرى قرآن با قرآن را مورد توجه قرار مىدهد: تفسير آيات با تدبر و دقت در آنها و در آيات ديگر و با استفاده از احاديث روش اساسى است كه بدان تمسّك جستهايم و اين همان شيوهاى است كه رسول اكرم(ص) و اهل بيت او، در احاديث خود، بدان افراد را ترغيب نمودهاند.(12) نقد و بررسى جوامع روانى علامه در روند تلاشهاى تفسيرى خود، مشكلات حديث هايى را كه در خصوص آيات قرآن وارد شده حل كرده و رواياتى را كه با ظواهر و نصوص قرآن موافق نمىباشد به منظور عملى ساختن دستورات معصومين غير صحيح خوانده است زيرا ائمه هدى يادآور شدهاند رواياتى كه با كتاب الهى در تباين است و سخن ما نمىباشد مطالبى از دوستان نادان يا دشمنان ما مىباشد كه بنا به دلايلى به ما منسوب داشتهاند.(13) در تفسير الميزان احاديث مرتبط با آيات مورد نظر از منابع معتبر نقل گرديده و در موارد ضرورى روايات نا موافق با نصوص قرآنى نقد و بررسى شده و در نتيجه حديثهاى صحيح از روايتهاى ضعيف تفكيك گرديدهاند به علاوه توضيحات و تعليقات آموزندهاى بر پارهاى روايات نگاشته شده كه در روشن ساختن مدلول آنها مفيد و راهگشايند. تبيين معانى احاديث و بهرهمندى از آنها در خصوص آياتى كه تفسير مىشوند به قدرى تحقيقى و موشكافانه است كه خواننده با فراست در مقابل اين توانايى و آگاهى، زبان به تحسين مىگشايد و به همين دليل است كه برخى از پژوهندگان علوم قرآنى معاصر گفتهاند خداى بزرگ به علامه طباطبايى خصيصه بزرگ تأويل احاديث را عنايت فرموده است كه از معجزات حضرت يوسف(ع) به شمار مىرود و اين موضوع يعنى روايت را به ريشهاش برگردانيدن و رواياتى را كه از بيت رسول الله صادر شده است به قرآن برگرداندن كمال شگفتى است.(14) از ارزشمندترين تلاشهاى علامه طباطبايى در بحثهاى روايى تفسيرالميزان داورى در خصوص اخبارى است كه در اصطلاح اهل حديث به اسرائيليات، مسيحيات و مجوسيات موسوم است. زيرا از رحلت رسول اكرم(ص) بازار جعل حديث رواج يافت و مزدوران دربارهاى امويان و عباسيان براى تحكيم پايههاى غاصبان حكومت و تقرّب به خلفا به جعل حديث درباره افراد محبوب با مبغوض روى آورند. احبار يهود و خواص مسيحى و مجوسى در صدر اسلام نيز اخبارى غير واقعى را به منابع روايى افزودند. همچنين ايشان در پرتو آگاهىهاى عميق و گسترده و كارآمد خود در الميزان كوشيده است تا بر افسانههاى آميخته به خرافات كه به عنوان اخبار امتهاى گذشته، قصص پيامبران و چگونگى خلقت انسان در برخى منابع مخدوش آمده است، مهر باطل بزند و ساحت مقدس تفسير را از اين آفتهاى بسيار آسيبزا پيراسته نمايد و در برابر نفوذ چنين داستانهاى غير واقعى از حريم تفسير پاسدارى كند. وى در اين باره مىنويسد: سبب عمده اختلاف در روايات تفسيرى علاوه بر دستبردها و خيانت هايى كه اجانب در اين گونه روايات داشتهاند دو نكته اساسى است: نخست اين كه اين مسئله از امورى بوده كه اهلكتاب نسبت به آن تعصّب داشتهاند و از سوى ديگر مسلمانان نيز اهتمام بسيار زيادى نسبت به تدوين و نگارش روايات داشته و آنچه را نزد ديگران موجود بوده، جمع نمودهاند، بويژه پس از آن كه گروهى از عالمان اهل كتاب مانند وهب بن منبه و كعب الاحبار مسلمان شدند و اصحاب و تابعان از اين دو نفر روايات را اخذ كرده و ضبط نمودهاند. متأخرين از اسلام در اين روش پيروى كردند و بر اين آشفتگى افزودند.(15) و در جاى ديگر مىنويسد: از كسانى كه زير بار اين گونه يافتههاى گوناگون و مطالب جعلى يهوديان و روايات ساختگى مىروند بعيد نيست كه اتهاماتى بس بزرگ را به انبياء الهى نسبت دهند، اخبارى از اين نمونه را حشويه و جبريّه كه روشى جز افترا به خداوند و فرستادگانش ندارند ساخته و پى گرفتهاند ولى عدليه و موحدان هرگز به اين خرافات دل نبستهاند و نفرين الهى بر آن گروه از عالم نمايانى كه در كتابهاى خود چيزهايى مىنويسند كه در نهايت منجر به اعتقاد به گناهكارى پيامبرانى چون حضرت يوسف (ع) مىشود رسولى كه خداوند در حق او احسن القصص را نازل فرمود چنين افرادى براى معارف دينى جز راه حسّ و حديث هيچ راه و اصل ثابتى ندارند و براى مقامها و منزلته اى معنوى چون نبوت، ولايت، عصمت و اخلاق ارزشى قائل نمىباشند مگر در حدّ وضع اعتبار.(16) ترجمه، خلاصه و فهارس كتاب الميزان اصل تفسير الميزان به زبان عربى و در بيست مجلد نوشته شده كه شامل 8041 صفحه است. اولين جلد آن در سال 1375 ه ق (1334 ه.ش) انتشار يافت، مجلدات ديگر نيز بتدريج به طبع رسيد نخستين بار دوره كامل اين تفسير در بيروت توسط مؤسسه الاعلمى للمطبوعات چاپ شد كه تاكنون چندين بار تجديد طبع آن انجام پذيرفته است و در چاپ اخير دو جلد فهارس به آن افزون شده است يكى دليل الميزان فى تفسير القرآن شامل راهنما و فهرست مطالب الميزان به قلم الياس كلانترى مىباشد و ديگرى فهرست جديدى از عادل عبدالجبار ثامر است، انتشارات اسماعيليان قم نيز به نشر اين اثر همت گماشتند كه چاپ پنجم آن مربوط به سال 1371 ه.ش است. دار الكتاب الاسلاميه (آخوندى) نيز چندين طبع از اين اثر را به علاقهمندان عرضه نمود و چاپ جديدتر الميزان مربوط به دفتر انتشارات اسلامى است كه افستى از چاپ بيروت مىباشد. در همان سالهاى نخست انتشار الميزان، مشتاقان از علامهطباطبايى خواستند نسبت به ترجمه الميزان عنايتى مبذول دارند كه ايشان قبول كردند و اين مهم را به برخى استادان حوزه كه در زمره شاگردان دانشمند ايشان بودند، سپردند. به دنبال آن پنج جلد از الميزان در ده جلد توسط آيات و حجج اسلام ناصر مكارم شيرازى، مصباح يزدى، عبدالكريم نيرى بروجردى، محمد رضاصالحى، سيد محمدخامنهاى، محمد جواد حجتى كرمانى، محمد على گرامى، سيد محمد باقر موسوى همدانى به زبان فارسى برگردانيده شد، سپس بقيه مجلدات توسط آية الله سيد محمد باقر موسوى همدانى ترجمه گرديد و ايشان بنابه توصيه علامه ده جلد اول را نيز بار ديگر به فارسى برگردانيد. دروه چهل جلدى ترجمه الميزان بار اول توسط كانون انتشارات محمدى در تهران، به طبع رسيد و در مهر ماه سال 1363 دفتر انتشارات اسلامى آن را در بيست مجلد با پارهاى اصلاحات چاپ كرد. الميزان توسط مولانا سعيد اختر رضوى به زبان انگليسى ترجمه شده كه تا كنون هشت جلد آن از آغاز قرآن تا آيه 76 سوره نساء توسط مؤسسه جهانى خدمات اسلامى در تهران، انتشار يافته است، تفسير جزء سى ام توسط محمد معلم زاده به زبان اسپانيولى برگردانيده شد و در مركز آرژانتين توسط مؤسسه التوحيد چاپ گرديد. جلد اول تفسير الميزان را آقاى وحيد الدين اينجه به زبان تركى استانبولى ترجمه كرد كه در اروپا به طبع رسيد. الياس كلانترى راهنما و فهرست ترجمه تفسير الميزان را به نگارش درآورد كه در آغاز كار، چگونگى تنظيم فهارس را به استحضار علامه طباطبايى رسانيد و با استقبال آن حكيم مفسر مواجه گشت اين فهرست توسط عباس ترجمان، به زبان عربى ترجمه شده كه در قم و بيروت چاپ شده است. كتاب مفتاح الميزان را عليرضا ميرزا محمد در مدت حدود پنج سال با همكارى چند محقق ديگر تأليف نموده است كه شامل 25000 مدخل اصلى و ارجاعى است، اين كتاب كه در سه جلد تنظيم شده و راهنماى خوبى براى تفسير الميزان است دوازده فهرست شامل فهرست مباحث، موضوعات، اعلام اشخاص، اماكن و بلاد، قبايل، اديان، كتب(و رسالهها و مجلات)، اصطلاحات، اسامى جانوران و گياهان و كانىها و نيز فهرست اشعار عربى و فارسى مىباشد. مفتاح الميزان، با متن ترجمه تفسيرالميزان كه توسط بنياد فكرى و علمى علامه طباطبايى چاپ شده تطبيق مىكند و مركز نشر فرهنگى رجاء در سال 1367 ه.ش آن را به طبع رسانيد. براى اين اثر علامه حسن زاده آملى تقريطى نگاشته كه در آغاز آن درج شده است. دفتر انتشارات اسلامى «فهرست راهنماى موضوعى الميزان» را در 230 صفحه تنظيم و به طبع رسانيد كه براى موضوعات هر دو تفسير عربى و فارسى قابل استفاده مىباشد و مبناى ترتيب عناوين آن بر اساس كتاب بحارالانوار علامه مجلسى است و به قرار ذيل مىباشد: عقل، علم و حكمت، توحيد، عدل، معاد، نبوت، امامت، موجودات، ايمان و فضايل، كفرو رزائل، حقوق و آداب معاشرت، قرآن و ديگر كتب آسمانى، ذكر و دعا و احكام. فهارس الميزان فى تفسير القرآن توسط ابن فزوع به زبان عربى تدوين گشته است كه در سال 1403 ه ق در قم به حليه طبع آراسته گرديده است. كتاب «مختصر الميزان فى تفسير القرآن» به زبان عربى است كه فشردهاى از تفسير الميزان مىباشد و تدوين كنندهاش سليم الحسنى مىباشد. اين اثر در حاشيه قرآن در بيروت و به سال 1417ه ق چاپ شده است. نور من القرآن (الميزان المختصر فى التفسير) خلاصه الميزان مىباشد كه تلخيص كنندهاش كمال مصطفى شاكر است، اين اثر را فاطمه مشايخ به زبان فارسى برگردانيده كه زير نظر احمد سيّاح در تهران، توسط انتشارات اسلام و در چهار جلد و زيرى تا كنون سه بار طبع گشته است. الياس كلانترى نيز خلاصهاى از الميزان را تهيه و در اختيار علاقهمندان قرار داده است. مجموعه معارف قرآن در الميزان كه به منزله مرجع يا فرهنگ معارف قرآن است، توسط سيد مهدى امين از تفسيرالميزان انتخاب و تلخيص گرديده كه بر حسب موضوع طبقه بندى شده است از اين اثر تا كنون سه جلد با عنوان معارف قرآن در شناخت خدا، معارف قرآن در شناخت جهان و معارف قرآن در شناخت ملائكه، جنّ و شيطان تدوين و توسط سازمان تبليغات اسلامى به چاپ رسيده است. شمس الدين ربيعى به تقاضاى مؤسسه انتشارات نور فاطمى مطالبى را به صورت موضوعى از كتاب الميزان گزينش نموده كه عنوان كلّى آن «با علامه در قرآن» است اما هر مجلد با عنوانى ويژه تنظيم شده است. ديدگاههاى دانشوران جهان اسلام الميزان در ميان جوامع شيعى و سنّى جايگاهى رفيع دارد و در برخى كشورهاى عربى مقالاتى درباره اين اثر نوشته شده است و پژوهندگان، ويژگىهاى آن را پسنديدهاند و هم اكنون در حوزههاى علوم دينى اهل سنت قابل پذيرش است و يكى از اركان مهم تفسير شيعه در بين پيروان مذهب تسنّن «الميزان» مىباشد. برخى علماى ايرانى كه در مراكز علمى و دانشگاهى سرزمينهاى اسلامى خاورميانه با مشاهير اهل سنت بحث داشتهاند خاطرنشان نمودهاند آنان حتى الميزان را از تفسير فخر رازى قوىتر تلقى كردهاند در حالى كه اين نگاشته در ميان جامعه سنى مذهب بسيار پر ارج مىباشد.(17) يك سال پس از انتشار مجلاتى از تفسير الميزان نشريه رسالة الاسلام كه ارگان مجمع التقريب مصر است در شماره هشتم خود از دستيابى به دو جلد از تفسير الميزان خبر داد و با درج گزارشى دو صفحهاى خوانندگان را از تولد چنين اثرى با خبر ساخت.(18) عادل نويهض – متفكر و مؤلّف لبنانى – در بخش مستدرك جلد دوم معجم المفسّرين به معرفى علامه طباطبايى و تفسيرش پرداخته است.(19) فهد بن عبدالرحمن رومى نويسنده اهل عربستان اگر چه كوشيده است تفسير الميزان را اثرى معرفى كند كه تفكرات افراطى شيعى بدان راه يافته است ولى اعتراف مىنمايد: يكى از اختصاصات اين تفسير بحثهاى گستردهاى است كه در هنگام تفسير بعضى از آيات مطرح كرده است و طى آنها هر موضوعى با تمام ابعاد و جوانب، آن گونه كه شايسته و بايسته است، مورد مطالعه قرار مىگيرد. سپس مؤلف الميزان را خطاب قرار مىدهد و مىگويد:من به راستى در شگفتم از اين قدرت عقلانى كه تو را در عمق درياى توفانى و كنترل ناشدنى معانى به غورو تفحص واداشته و حقايق ژرف و دشوار را به صورت روشنى در منظر انديشه قرار مىدهد.(20) محمد فاضلى از اساتيد دانشگاه مصر در مقاله بخشى از مشخصات الميزان را مورد توجه قرار مىدهد و مىنويسد: اين تفسير با شيوهاى جالب و مطالب دل نشين و مباحث تحقيقى خود به سفرهاى گسترده مىماند كه «فيها ما تشتهيه الا نفس و تلذّالاعين»(21) در آن بهشت آنچه دل خواهان است و ديدهها از آنها لذت مىبرد موجود است و هر كس بر حسب فراخور حالش از آن تمتّع مىيابد، پرداختن علامه به مسايل با شيوهاى عميق و در ابعادى وسيع خواننده را خرسند و در موارد متعددّى وى را با تحقيقات تازه مواجه مىسازد و از سوى ديگر مباحث تحقيقى، فلسفى، كلامى، ادبى و… كه به مناسبتهاى خاص در تفسير آيات آمده است به ارزش و اهميت آن مىافزايد.(22) مصطفى محمد با جقنى نيز براى ثابت نمودن نظرات خود، از استدلالهاى علمى و استوار الميزان بهره گرفته و از براهين و مطالب منطقى علامه طباطبايى استقبال كرده است.(23) شيخ محمد فحّام، رئيس انجمن فرهنگى مصر، نوشته است: اما تفسير الميزان را بهترين تفاسير يافتهايم و تا جلد هيجدهم آن را مورد مطالعه قرار دادهايم.(24) دكتر و هبه الزحيلى معاصر و صاحب تفسير المنير و دانشور اهل سوريه، گفته است: تفسير الميزان را در اختيار دارم و از منابع مورد مراجعه من است.(25) از منظر معاصران و شاگردان آية الله بروجردى هنگامى كه علامه طباطبايى به حضورش رسيد، نگاهى حاكى از محبّت و عطوفت به وى افكند و در جمع عدهاى، يادآور شد ايشان تفسير پر ارزشى دارند.(26) شيخ آقا بزرگ تهرانى مىنويسد علامه طباطبايى را آثار مهم علمى مىباشد كه بزرگترين و ارزندهترين آنها كتاب الميزان فى تفسير القرآن است، اين كتاب موسوعهاى بزرگ در تفسير قرآن مىباشد كه با اسلوبى متين و شيوهاى فلسفى تأليف يافته است. من چونان كسى كه حقيقتى را يافته باشد بدان دسترسى پيدا كردم و با امعان نظر به مطالعه آن پرداختم و سخت به شگفت آمدم چه اين اثر نه تنها يك تفسير است بلكه حاوى بحثهاى فلسفى، تاريخى، اجتماعى و جز آنها نيز هست.(27) شهيد آية الله مرتضى مطهرى متذكر مىگردد. كمتر مشكلى در مسايل اسلامى و دينى برايم پيش آمده كه كليد حل آن را در تفسير الميزان پيدا نكرده باشم.(28) علامه حسن زاده آملى مىنويسد: حضرت استاد علامه طباطبايى در نعمت مراقبت و ادب مع الله حظّ وافر بلكه اوفر داشت. افاضل حوزه علميه قم كه شاغل كرسى تدريس اصول معارف اند از تلامذه اويند و تفسير عظيم الشان الميزان عالم علم را مايه فخر و مباهات است كه يكى از آثار نفيس قلمى و امّ الكتاب مولفات اوست. اين تفسير شهر حكمت و مدينه فاضلهاى است كه در آن از بهترين و بلندترين مباحث انسانى و شعب دينى از عقلى و نقلى بحث شده است،(29) آية الله جوادى آملى خاطرنشان ساختهاند: همانطورى كه قرآن مخزن همه علوم است تفسير استاد علامه نيز مخزن آراء و افكار و علومى است كه اين حكيم الهى از آن بهرهمند شده و به ديگران رسانيده است و لذا عده زيادى از اين شجره طوبى بهره مىگيرند، به اعتقاد استاد جوادى آملى ويژگى مهم الميزان آن است كه مؤلفش در آن، بين ظواهر قرآن انسجامى برقرار كرده كه يكديگر را تفسير مىكنند و بين بواطن قرآن هم يك ارتباطى برقرار كرد كه هم را تأييد مىنمايند، همچنين علامه در پرتو قرآن اهل بيت را مطرح نمود.(30) علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى اشاره كرده است كه بناى تفسير الميزان برآن است كه آيات قرآن را خود آيات تفسير كند و معناى قرآن از كلام وحى بدست آيد. در اين اثر بين معانى ظاهرى و باطنى و عقل و نقل جمع شده و هر يك خط خود را ايفا مىكنند. اين تفسير به قدرى جالب است كه مىتوان آن را به عنوان سند عقايد شيعه به دنيا معرفى كرد. تفسير مزبور در نشان دادن نكات دقيق و حسّاس و نيز در جامعيت منحصر بفرد است.(31) آية اللّه جعفر سبحانى مىنويسد: نكتهاى كه از نظر اخلاقى و معنوى جلب توجه مىكند وارستگى علامه طباطبايى از هر نوع تظاهر به دانش بود و پيوسته محركش در عمل جلب رضايت خداوند و اخلاص بود. اگر فردى از مراتب علمى او مطلع نبود هرگز فكر نمىكرد اين مرد پايه گذار روش جديد در تفسير و طراح قواعد نو و مسايل ابتكارى در فلسفه و استادى در سير و سلوك بوده باشد. علامه را بايد از بنيان گذاران سبكى خاص در تفسير دانست كه نمونههاى آن صرفاً در اخبار خاندان رسالت است و آن رفع ابهام هر آيه توسط آيهاى ديگر است.(32) آية الله ناصر مكارم شيرازى صفاى روح و معنويت استادش، علامه طباطبايى را ستوده و درباره تفسير الميزان نوشته است: اثرى است بر اساس روش عالى تفسير قرآن به قرآن و حقاً متضمّن يك سلسله حقايق است كه تا كنون بر ما مخفى بوده است.(33) آيةالله محمد هادى معرفت يادآور شده است: اين تفسير گنجينهاى از انديشه اسلامى است. نوآورىهاى قابل توجهى در آن مشاهده مىشود كه متأسفانه در زمان خود علامه در جامعه ايران اين نكات روشن نگشت چه رسد به ديگر جوامع. وجود عينى و شخصيت علامه در الميزان منعكس است. علامه در اين اثر تحقيقات عميق و عالى مطرح نموده كه مىتواند در انديشههاى علمى، فلسفى و اسلامى تحوّل بوجود آورد بنابراين بحث و پژوهش پيرامون آن از ضروريات حوزههاى علميه شيعه است.(34) آيةاللّه دكتر صادقى كه مدت نه سال از محضر علامه بهره برده است، مىگويد: نقاط عطف فكرى بوجود آمده از تفسير الميزان در يك نقطه مختصر مىشود كه روى هم رفته نظر علامه در اين تفسير، توجه دادن به معناى اصيل قرآنى است كه حتى المقدور مقاصد الهى را بدون تأثيرپذيرى از افكار پيشنيان و نظرات اين و آن در دسترس محققان و همگان نهادهاند، علامه حريّت معانى قرآن را جايگزين اسارتها كرده و صراطى مستقيم در فهم معانى وحى پيش پاى پويندگان حق نهاده است، به علاوه ايشان تا اندازهاى قابل ملاحظه قرآن را از جمودهاى گذشته رها كرده و افكار و دقتها در فهم هر چه افزونتر مفاهيم قرآنى به حركت در آورده است.(35) آيةالله محمدى گيلانى، از شاگردان مبرّز علامه طباطبايى، نوشته است. تفسير الميزان فوق العاده است مؤلّفش براى توضيح و تفسير قرآن كريم از قواعد عقلى استفاده نكرد بلكه بحثهاى فلسفى و روايى را در الميزان بهانهاى قرار داد تا بدين وسيله حقانيت اين علوم را از طريق قرآن و زبان اهل بيت به اثبات برساند.(36) پىنوشتها: – 1. الميزان، ج 16، ص274. 2. مجله مشكوة، ش 38، مقاله سيد ابراهيم علوى، ص 18-21؛ و نيز بنگريد به جايگاه سياق در الميزان، محمد على رضايى كرمانى، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى. 3. جسارتهاى ادبى در الميزان ، محمد حسن ربانى، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، ش 9و10. 4. بحار الانوار، ج23، ص 108. 5. تفسير تسنيم، آيت الله جوادى آملى، جلد اول مقدمه. 6. الميزان، ج5، ص 272. 7. همان، ص275. 8. نك، بحار الانوار، ج 89، ص 103و106. 9. آيينه مهر، ص 23و30. 10. الميزان، ج 10، ص 351، و نيز ج 3، ص 85. 11. مقدمه تفسير عياشى، به قلم علامه طباطبايى. 12. قرآن در اسلام، علامه طباطبايى، ص 25. 13. نك:وسايل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج18، كتاب قضا. 14. مفتاح الميزان، عليرضا ميرزامحمد، مقدمه، ص 23. 15. الميزان، ج13، ص 88. 16. همان، ج 11، ص 146. 17. گفتگو با دكتر محمد صادقى، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، ش 9 و10، ص 291. 18. رسالةالاسلام، سال هشتم، ش دوم، سال 1375ه.ق ص 217-218. 19. معجم المفسرين، عادل نويهض، بيروت، 1409ه.ق، ج 2، ص 777. 20. اتجاهات التفسير فى القرن الرابع عشر، فهدبن عبدالرحمن رومى، جاول، ص249. 21. سوره زخرف، آيه 71. 22. ويژگى هايى چند از تفسير الميزان، مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه مشهد، ش دوم تابستان 1367، ص 251. 23. منهج القرآن الكريم فى تقدير الاحكام، مصطفى محمد باجقنى،ص 287. 24. مهر تابان، علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى، ص70 و نيز بنگريد به فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، همان، ص212. 25. مصاحبه با استاد وهبه زحيلى، بينات، سال اول، ش 2، ص118. 26. دومين يادنامه علامه طباطبايى،ص286. 27. نقباءالبشر فى القرن الرابع عشر، شيخ آقا بزرگ تهرانى، ج2، ص 246-245 . 28. نخستين يادنامه علامه طباطبايى، ص 200. 29. يادنامه مفسّر كبير علامه طباطبايى، ص 79-80ونيز ص116. 30. همان، ص 187 و نيز يادها و يادگارها، على تاج دينى ،ص18. 31. رساله لب اللّباب، علامه سيد محمد حسين حسينى تهرانى، ص18، مهر تابان، ص 12و40. 32. مفتاح الميزان، ج اول، مقدمه ص 39، يادنامه مفسّر كبير علامه طباطبايى، ص47. 33. جرعههاى جان بخش، از نگارنده، ص 245. 34. گفتگو با استاد آيت الله معرفت (ره)، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، همان، ص269-271. 35. گفتگو با آيت الله دكتر صادقى، ماخذ قبل، ص 285-286. 36. يادنامه مفسّر كبير…، ص 194-195.
شاخصه هاى جامعه مهدوى
شاخصههاى جامعه مهدوى مركز فرهنگ و معارف قرآن مقدمه عصر امام(ع) پس از ظهور و قيام جهانىاش، براستى از درخشانترين و دوستداشتنىترين و زيباترين عصرها براى جهان، از آغاز آفرينش جهان و انسان است. و كاملاً بجا و درست است كه نام عصر ظهور و جامعه مهدوى را «عصر حاكميت نور و دانش و بينش» به مفهوم واقعى آن نام گذاريم، نه روزگارى را كه ما در آن زندگى مىكنيم كه براستى عصر تاريكىهاىِ جهل، انحراف، فجايع بيداد و گمراهى كه عصر نگونسازى و اسارت انسان است. در جامعه مهدوى جهنّم زندگى، جاى خود را به بهشت نيكبختى و سعادت مىدهد و پژمردگى و افسردگىها، جاى خود را به طراوت و نشاط مىسپارد و امن و امان در همه ابعاد زندگى جهان گستر مىشود. فرشته عدالت بر سر بشريّت سايه مىافكند و ظلم و ستم يكسره نابود مىشود. آرى! اينها پرتويى از بركات نهضت آسمانى امام عصر(ع) و قيام اصلاحگرانه آن حضرت و دستاوردها و گامهاى اصلاحى و طرحهاى عمرانى و فرهنگ پر ارج و پياده شدن مقرّرات عدالت آفرين و انسانساز خدا، به دست با كفايت مهدى موعود(ع) در جامعه مهدوى است. اين روند فاجعه بار است كه مقدّمه و زمينهاى براى نهضت نجات بخش امام زمان(عج) و قيام جهانى او و تشكيل جامعه و دولت مهدوى براى گسترش عدل و داد و زدودن آثار نكبت بار ستم و بيداد مىگردد. و از اين رو زندگى انسانها كه داراى ابعاد گوناگون و جلوههاى متنوّعى است با دستان با كفايت اصلاحگر بزرگ جهانى، با طرح و برنامه ريزى، تدبير امور و تنظيم شئون همه جانبه، اصلاح خواهد شد، و تشكيل جامعه مهدوى ره آورد شكوهبار و وصفناپذيرى خواهد داشت. از انبوه روايات رسيده، اين واقعيّت دريافت مىگردد كه در پرتو قيام و حكومت عادلانه او دگرگونى عظيم و تغيير ژرف و گستردهاى در سراسر گيتى رخ مىدهد و چهره و محتواى زندگى در همه ميدانها و جلوهها به صورت شكوهمندى تغيير مىيابد. در اين مقام، برخى از ابعاد زندگى و شكوفايى و درخشندگى آن را در عصر حاكميت آن اصلاحگر آسمانى و شاخصههاى جامعه مهدوى را به صورت فشرده از نظر مىگذرانيم. شاخصهها و ويژگىهاى جامعه مهدوى الف. اجراى كامل قوانين: از جمله عواملى كه در نيكبختى يا نگونبختى اصلاح، سازندگى، تباهى و انحطاط جامعهها و تمدّنها نقش سرنوشت سازى دارد؛ قوانين و مقرّرات حاكم بر جامعه و تمدّن در ابعاد گوناگون حيات، بويژه حكومت و سياست و قضاوت است. قوانين با همه انواع و اقسام آن، ابزارهاى جهت دهنده و دستگاههاى تربيت كنندهاى هستند كه جامعه را بسوى ارزشها يا ضدّ ارزشها جهت مىدهند و بسوى نيكى و نيكبختى يا شرارت و نگونسازى سوق مىدهند. در اين ميان تنها قوانين و مقرّرات اسلام واقعى است كه نيكبختى جامعه انسانى را در دنيا و آخرت تضمين مىكند. قوانين اسلام، احكام و مقرّرات راستين خدا به جز در زمان پيامبر(ص) و امير مؤمنان على(ع) بطور كامل پياده نشده، و فعليّت همه آنها در عصر حضرت مهدى(عج) و جامعه مهدوى محقق خواهد شد. تمامى قوانين و مقرّرات بيگانه از اسلام و قرآن، در حكومت امام مهدى(عج) الغاء و دور ريخته مىشود، و هرگز بدانها عمل نمىگردد و بجاى آنها مقرّرات درخشان و زندگىساز برخاسته از قرآن و شيوه راستين پيامبر(ص) امور مردم را تدبير و شئون كشور را تنظيم و در كران تا كران جامعهها همانگونه كه شايسته و بايسته است، پياده مىشود. و در واقع هدف حضرت مهدى، همان هدف بعثت خاتم الانبياء مىباشد كه در جامعه فعلى و قبل از جامعه مهدوى بواسطه فقدان شرائط و موانع خارجى تحقق نيافته و در جامعه مهدوى شرايط فراهم و موانع مرتفع خواهد شد. در جامعه مهدوى قوانين و مقرّرات، احكام الهى كه از طريق وحى به پيامبر ابلاغ شده است بدون اضافه يا كم كردن، اجراء خواهد شد. و مدينه فاضله راستين كه از ديرباز ساختن آن ذهن متفكران و انديشمندان را به خود مشغول كرده است عملى خواهد شد. «حلال محمد(ص) حلال الى يوم القيامه و حرام محمد(ص) حرام الى يوم القيامه» قانون و دستورات حضرت مهدى(عج) همان قانونى است كه پيامبر در مدينه و على(ع) در كوفه به دنبال اجراى آن بودند. همان قانونى است كه نمونه كامل شايسته سالارى در حكومت كوفه ديده مىشود. قانون عدالت و قضاوت آن گرامى در جامعه مهدوى بسان داورى نياكان پاك و پاكيزهاش، عادلانه، انسانى و بر اساس قرآن و آئين نبوى و حقّ و عدالت است. چرا كه شريعت نبوى، تا قيامت استمرار دارد، و آنچه در شريعت جدّش و نياكانش مطرود است، تا روز رستاخيزِ بزرگ، مطرود خواهد بود. و آنچه در نظام مدينه و كوفه، اجرا مىشد، در آرمانشهر مهدوى نيز اجرا خواهد شد و اين همان چيزى است كه از حديث بالا فهميده مىشود. قوانين حاكم بر نظام و اجتماع مهدوى، قوانين اسلام است كه از طريق وحى بر پيامبر بزرگ اسلام اعلام شده است. همگان به خصوص هيئت حاكمه در اين خط مستقيم با احساس مسئوليت و تعهّد قدم برمىدارند. سليقههاى شخصى يا گروهى خود را كنار گذاشته و به راست و چپ منحرف نشوند. چنانكه در حديثى از پيامبر آمده است كه مىفرمايد: «بندهاى مؤمن نخواهد بود مگر اينكه هوى و خواست او تابع آنچه من آوردهام، باشد و از آن منحرف نشود»(1) جلوههاى بسيارى از اين احساس مسئوليت و اداره اجتماع، بر طبق شريعت اسلام در حكومت و زندگى پيامبر(ص) و على(ع) ديده شده و امّا نمونه كامل آن در جامعه و دولت مهدوى بطور كامل، عملى خواهد شد. ب. عدل و ظلم و قوه قضائيه در جامعه مهدوى: اشاره شد كه داورى و قضاوت آن گرامى در جامعه مهدوى، بسان داورى نياكان پاك و پاكيزهاش، عادلانه و انسانى و بر اساس حق و عدالت است و با يك ويژگى از داورى آن عدالت پيشگان و نياكانش، ممتاز مىشود. و آن ويژگى اين است كه آن حضرت در سيستم قضايى خويش بر اساس آگاهى و اطّلاعات خويش بر رخدادها و حوادث، داورى مىكند، از اينرو نه به انتظار گواهى گواهان مىماند و نه دلايل و مدارك و شواهدى كه ادّعا را اثبات كند. سخن در اينجا بر دو محور دور مىزند: 1. نخست اينكه اين روايت صحيح و جانبخش كه در مورد امام مهدى(عج) و ره آورد حاكميت او بطور متواتر از پيامبر گرامى و امامان معصوم، رسيده است، بارها تكرار شده است كه مىفرمايند: «امام مهدى(ع) پس از ظهور خويش، جهان را سرشار از عدل و داد مىكند پس از آنكه از ستم و بيداد لبريز گردد.»(2) شايسته يادآورى است كه اين حديث در مجموعههاى روايى ما صدها بار از راههاى گوناگون و چهرههاى مختلف روايت شده است به گونهاى كه هيچ جايى براى شك و ترديد در صحّت و درستى آن نمىماند. آرى! آن اصلاحگر بزرگى كه مىخواهد ستم و بيداد را در همه ميدانها و ابعاد و چهرههايش نابود سازد و ريشه و اساس آن را در هر نقطهاى كه باشد و يا از هر انسانى سرزند از بيخ و بن بركند، و ظلم ريشه كن شده و عدالت حاكم شود، طبيعى است كه از چنين عدالتگسترى نبايد انتظار داشت كه خود منتظر اين باشد كه مظلوم به او شكايت برد، يا آن پيشواى عدالت از مدّعى ستمديده براى اثبات ادّعاى به حقّش كه براى آن داور عدالت پيشه، روشن است دلايل، شواهد، اسناد و مدارك ارائه كند، هرگز! چرا كه گاه ممكن است مظلوم براى اثبات بيدادى كه بر او رفته يا حق كه از او پايمال شده است ناتوان باشد يا نتواند ساختگى بودن بافتههاى ظلم را روشن كند. ممكن است ستم و بيداد در بسيارى از نقاط روى زمين واقع شود و مظلوم نتواند از بيدادى كه بر او رفته است به امام عدالت و نجات، شكايت برد. و نيز امكان دارد انسانى مخفيانه و به ستم كشته شود و كسى از كشته شدن او آگاه نگردد و قاتل او را نشناسد و در نتيجه خون او پايمال گردد، در اين صورت چگونه مىتوان گفت: «امام مهدى(ع) زمين و زمان را لبريز از عدل و داد مىسازد؟!» 2. از پيامبر گرامى(ص) روايت شده است كه مىفرمايند: «مردم، من در ميان جامعه، بر اساس دلايل و شواهد و سوگندها، قضاوت و داورى مىكنم نه بر اساس وحى و رسالت.»(3) شايد مفهوم ظاهرى روايت پيامبر اين باشد كه آن حضرت در ميان مردم، بر اساس آگاهى و علم شخصى خويش داورى نمىكند. و داورى او با گواهى گواهان يا مدارك و مستندات ديگر شايد اين شيوه پيامبر(ص) در داورى و قضاوت و عمل نكردن بر اساس آگاهى و اطلاع شخصى خويش، بدان جهت بود كه اگر آن گرامى در داوريهاى خويش بر اساس آگاهى و اطّلاع شخصى قضاوت مىكرد، رفتار و عملكرد قضايى او در ميان امّت سيره و سنّت مىشد و آنگاه بود كه براى هر قاضى يا حاكمى دستاويز و بهانه مىگشت كه در جامعه، بدون دلايل و مدارك قانع كننده به هر كس دلش خواست حدّ جارى كند و طبق تمايلات خويش حكم راند و آنگاه ادّعا نمايد كه به علم و اطّلاع شخصى خويش داورى نموده و قضاوت كرده است. و با اين كار نظام دين و جامعه از هم گسيخته و هرج و مرج و خودكامگى در سيستم قضايى رواج يافته و معيارها و مقياسهاى فقهى و حقوقى و عرفى دچار اختلال مىگشت. بر اين اساس بود كه پيامبر گرامى اسلام(ص) اين راهها را براى قضات بدرفتار و حكومتهاى بيدادگر مسدود ساخت تا آنان نتوانند در ميان مردم، طبق تمايلات جاهطلبانه و هواهاى خويش حكم رانند و آنگاه مدّعى گردند كه بر اساس علم و آگاهى شخصى خويش حكم مىكنند. و از اين رو شخص پيامبر در محكمه عدالت حاضر مىشود، و به انتظار قضاوت مىنشيند و حتى به رأى او اعتراض نمىكند. و حال آنكه او علم شخصى داشته و يقين به حقانيّت خودش داشته.(4) و يا على(ع) بر طبق مدارك و مستندات، قضاوت و از سيره پيامبر پيروى مىكند، چرا كه ترس از آينده و سيره و سنت شدن رأى با آگاهى شخصى معصوم، در ميان غير معصوم سنت و باب شود. امّا امام معصوم و پيشواى عدالتگسترى كه هرگز چنين احتمالى در مورد او نمىرود و هيچ نوع اشتباه و انحرافى به ساحت مقدّس او راه ندارد، بر چنين انسان والايى زيبنده است كه بر اساس آگاهى و اطّلاعات شخصى خويش به امور و رخدادها، داورى نمايد و هرگز منتظر گواهى گواهان و اقامه دلايل و مدارك از سوى مدّعى نباشد و بر سوگندهاى دروغين از سوى طرفين، بهايى ندهد و آنچه حقّ و عدالت است آن را ملاك قرار دهد و بر اساس آن داورى نمايد. و مطمئن است كه حكومت بعد از خودش به دست غير معصوم نمىافتد. با توجه به اين دو نكته اساسى كه: اوّلاً: امام مهدى(ع) اصلاحگر بزرگى است كه زمين و زمان را سرشار از عدل و داد مىكند. و ثانياً: علاوه بر تمامى آگاهيها و اطلاعات و معيارها، بر اساس آگاهى و اطّلاعات شخصى خويش، داورى و حكومت مىنمايد. از اين واقعيّت دريافت مىگردد كه آن حضرت تبهكاران و آدمكشان و مجرمان را بر اساس عدالت و به منظور اصلاح جامعه به كيفر شايسته و عادلانه گناهانشان مىرساند، خواه آثار و دلايل و مدارك جرم موجود باشد و يا آن را از بين برده باشند و طبق موازين عادّى ثابت نشود و گواه و بيّنه اقامه نگردد. و بدين سان شرايطى پديد مىآيد كه هيچ كس جرأت ستم و قانونشكنى و گناه در خود نمىبيند و زمين از عدالت و آزادى و دادگرى و امنيت و رفاه و سعادت لبريز مىگردد. روايات بيانگر اين واقعيّت، بسيار است كه به جهت رعايت اختصار تنها به يك نمونه اشاره مىشود: امام باقر(ع) فرمودند: «هنگامى كه قائم ما قيام كند به سبك داود(ع) حكومت و داورى خواهد كرد و گواه و دليل نخواهد خواست.»(5) حال اين سؤال پيش مىآيد كه منظور از حكومت داود(ع) چيست؟ در جواب بايد گفت كه منظور شريعت و راه و رسم او نيست، چرا كه همه شرايع و قوانين پيش از اسلام، با آمدن اسلام نسخ و پايان يافتند. بلكه منظور از اين عبارت و عنوان، اين است كه مهدى موعود(ع) در جامعه مهدوى، بر اساس آگاهى و دانش خويش قضاوت مىكند، و قوه قضائيه آن حضرت بر پايه علم امامت حضرت استوار است. چنانكه حضرت داود(ع) پيامبر بزرگ خدا مدّتى طولانى اينگونه حكومت و داورى مىكرد. و حقايق و واقعيّات رخدادها و اختلافات، به اذن خدا براى او آشكار مىگشت، و بدين جهت بر اساس آگاهى و دانش شخصى خويش قضاوت كرده و به گفتار طرفين اختلاف و دعوا، اعتنا نمىكرد.(6) سؤال ديگرى كه اينجا پيش مىآيد، اين است كه امام مهدى(ع) چگونه مىتواند عدالت و دادگرى را در كران تا كران گيتى تحقق بخشد با اينكه مىدانيم آن گرامى در پرتو دانش و آگاهى خويش از مسائل و رخدادهاى منطقه و شهرى كه اقامت دارد با خبر است و يا اينكه به شهرهاى ديگر دسترسى ندارد اگر چه علم هم داشته باشد. اين سؤال را با روايتى از امام صادق(ع) پاسخ مىدهيم كه مىفرمايد: وقتى قائم ما قيام كند به هر منطقه و شهرى فرستادهاى آگاه و كاردان و پروا پيشه گسيل مىدارد و به او مىگويد: «برنامه كار تو در كف دست توست. از اين رو هر گاه كارى برايت پيش آمد كه راه حلّ آن را نفهميدى و قضاوت در آن را نشناختى به كف دستت نظاره كن و آنچه در آن يافتى، عمل نما».(7) در مورد اين روايت سه احتمال بنظر مىرسد: 1- ممكن است روايت را معجزه بشناسيم و بگوييم فرستادگان آن اصلاحگر بزرگ آسمانى هنگامى كه در مسائل و رخدادها بمانند بناگاه بر كف دست خويش احكام عادلانه و مورد نظر را نوشته شده و آماده خواهند يافت. 2- ممكن است منظور آن حضرت نوعى دستگاه شبيه بىسيم و ارتباطىِ بسيار پيشرفتهاى باشد كه برخى از كارگزاران ويژه حضرت در اختيار دارند و دستورهاى صادره از مقام فرماندهى كلّ را همواره دريافت مىدارند چنانكه تصور اين مطلب در جوامع امروزى، آسان مىباشد. امروز با وجود رايانه، اينترنت و انواع و اقسام وسايل ارتباطى، مىتوان در يك لحظه با سراسر دنيا ارتباط برقرار كرد. 3- و يا اينكه روايت، پيام و معناى ديگرى دارد كه پس از ظهور آن حضرت به خواست خدا آشكار خواهد شد و اكنون براى ما ناشناخته است. كوتاه سخن اينكه امام مهدى(ع) با نمايندگان و حاكمان و قضاتى كه براى كشورهاى سراسر جهان نصب فرموده و آنان را براى تدبير امور و تنظيم شئون و حل مشكلات و رفع كشمكشها و تأمين امنيّت و نيكبختى جامعه بزرگ مهدوى در عصر ظهور، گسيل داشته بطور دائم در ارتباط است و آنان با فرماندهى و امامت آن اصلاحگر بزرگ جهانى و در پرتو دانش و عدالت او انجام وظيفه مىنمايند. و با اجراى سيستم قضائى واحد، در كران تا كران گيتى به عدالت واقعى رسيده و عدالت ادارى، اجتماعى و اقتصادى و قضائى بر جهان حاكم خواهد شد و ظلم و ستم و بيدادگرى از دنيا رخت برخواهد بست. انشاءالله. ج. رفاه و آسايش اقتصادى: بىشك از مهمترين مشكلات حيات انسان، مشكل اقتصادى و معيشتى و مسايل مربوط به آن همچون فقر، گرانى، محدوديّت تجارت و داد و ستد و تورّم، ناتوانى اقتصادى، توليد كم و تقاضاى بسيار و مسائلى از اينگونه كه بيشتر آنها از ثمرات شوم اقتصاد ضد اسلامى حاكم بر جهان و به ويژه كشورهاى اسلامى است. آرى! اين اقتصاد ضد اسلامى و ظالمانه است كه به بحرانهاى اقتصادى در جوامع انسانى منجر مىشود. و اين بخاطر سركوبى مردم و پايمال ساختن آزاديها، مسدود ساختن راههاى معيشت براى مردم، تحميل ماليات سنگين و تصاعدى بر تودهها و محروم ساختن بندگان خدا از مواهب زندگى و بركات و نعمتهايى است كه خداوند آنها را به بندگانش ارزانى داشته و براى آنها مباح ساخته است. شايسته است فراموش نكنيم كه بيشتر جناياتى كه در جهان رخ مىدهد، از فقر مالى و نياز و فلاكت سرچشمه مىگيرد. بيشتر جوانان بخاطر فشار و نياز از تشكيل خانواده سرباز مىزنند و بسيارى از خانوادهها از فشار و فقر و عدم امكانات به تحديد نسل رضايت مىدهند. و اگر بگوييم كه بيشتر مردمى كه مىميرند قربانى فقر و فلاكتند، سخنى به گزاف نگفتهايم. آرى اگر بخواهيم ضايعات و زيانهاى برخاسته از فقر را در جامعه انسانى بشماريم سخن به درازا مىكشد و شكل نوشته تغيير يافته و اگر بخواهيم از ابعاد گوناگون مسايل اقتصادى بحث كنيم، اين نوشته طولانى و فقط در اين بُعد از شاخصه جامعه مهدوى خلاصه مىشود، به همين جهت سخن را اينگونه خلاصه مىكنيم: از جمله اصلاحات گسترده و طرحهاى بزرگى كه امام مهدى(ع) بدان قيام مىكند مسأله حلّ مشكلات اقتصادى در خانواده بزرگ بشرى است و اين كار بزرگ و برنامه عظيم از راه پياده كردن مقرّرات عادلانه و رهايىبخش و زندگىساز اقتصاد اسلامى خواهد بود از مهمترين و كارسازترين بندهاى آن عبارتند از: 1- اعطاى آزادىهاى گوناگون در امور اقتصادى و اجتماعى و فكرى و صنعتى بر اساس حق و عدالت اسلامى. 2- بهرهورى از مواهب و امكانات و نيروهاى طبيعت و فرصت و ميدان دادن به دستها، مغزها و انديشههاى توانا و سازنده و مبتكر بر اساس عقل و انديشه. دسترسى به همه موارد ذكر شده به جهت اجراى دقيق تعاليم اسلامى عملى مىشود. اينك يك نمونه از روايات متعدّدى كه نشانگر زندگى اقتصادى امام مهدى(ع) است را به جهت رعايت اختصار در پائين ذكر مىشود: پيامبر گرامى اسلام(ص) مىفرمايند: «به مهدى(ع) بشارتتان مىدهم… او ثروتها را درست و بطور مساوى تقسيم مىكند و به بركت او غنا و بىنيازى دلهاى امّت محمد(ص) را لبريز مىسازد و عدالت او همه را در برمىگيرد، تا آنجائى كه دستور مىدهد ندا كنندهاى ندا كند كه: «هان، اى مردم! هر كس نياز مالى دارد بيايد و هرچه مىخواهد بگيرد.» و جز يك نيازمند، كسى نمىآيد. آن يك نفر مىآيد و امام مهدى(ع) به او مىگويد: «نزد خزانه دار برو تا آنچه مىخواهى به تو بدهد.» نزد خزانهدار مىرود و مىگويد: «من از سوى امام مهدى(ع) آمدهام تا به من كمك كنى و ثروتى به من بدهى.» خزانهدار مىگويد: «آنچه مىخواهى بردار…» او آنقدر زر و سيم برمىدارد كه نمىتواند ببرد، مقدارى از آن را برگرداند تا بتواند حمل كند و بقيّه را مىبرد. امّا وقتى از خزانهدار دور مىشود، پشيمان شده و مىگويد: «گويى من حريصترين فرد از امّت محمد(ص) هستم. همه براى دريافت مال دعوت شدند امّا جز من كسى نيامد». از اين رو نزد خزانهدار برمىگردد و زر و سيم را پس مىدهد امّا خزانهدار نمىپذيرد و مىگويد: «ما چيزى را كه بخشيديم، ديگر نمىپذيريم».(8) اين روايت و روايتهاى زيادى شبيه اين روايت، همه بر رشد و شكوفايى اقتصادى جامعه مهدوى و غناى نفس مردم و عدم رغبت آنها در سايه تعاليم نجاتبخش اسلام به زياده خواهى، احتكار و پسانداز است كه هر كدام از اين موارد، خود عامل بيمارى اقتصاد، و فقر عدهاى از مردم در سايه ثروت اندوزى بقيّه مردم مىباشد، كه در جامعه مهدوى همه اين بيمارىها از بين خواهد رفت. براى شاخههاى مختلف اقتصاد، روايات و بحثهاى زيادى در منابع ذكر شده است. كه به جهت پرهيز از طولانى شدن مطلب به يك نمونه ديگر فقط اشاره مىشود. د. كشاورزى در جامعه مهدوى: زراعت و كشاورزى از منابع مهم ثروت ملّى و از موارد اساسى پاسخگويى به نيازهاى مادّى جامعه و از وسايل تأمين موادّ غذائى در جهان انسان و حيوان است و خداوند آب و خاك را در اختيار بشر نهاده است تا از امكانات و بركات زمين بهره گيرد. حضرت على(ع) هم فقرزدائى از جامعه را در گرو توسعه اقتصادى و از شاخههاى مهم آن، كشاورزى را بيان مىفرمايند. كه به اين مطلب قرآن نيز اشاره دارد. «آيا هيچ درباره آنچه كشت مىكنيد انديشيدهايد؟»(9) پس مىتوان توسعه كشاورزى را يكى از مهمترين عوامل رشد جامعه و نجات آن از فقر و فلاكت دانست. از اين رو هنگامى كه امام مهدى(ع) ظهور مىنمايند سيستم زراعى و كشاورزى بطور كامل دگرگون مىگردد و به بهترين و زيباترين شكل و محتوا و برنامه، شكوفا مىگردد. امام مهدى(ع) با كمك گرفتن از تكنولوژى و ابزارهاى مهم كشاورزى، و با طرّاحى و تدبير بىنظير، به كشاورزى رونق داده و كشاورزى شكوفا و شكوهبار مىگردد. و از رهآورد اين پيشرفت، روح حيات در همه نقاط بىشمار گيتى، حتى زمينهاى موات و كويرها، دميده مىشود. و مردم در رفاه و آسايش و آرامش زندگى مىكنند. اينك نمونههايى از روايات در نشانگرى آن شرايط شكوهبار را از نظر مىگذرانيم. پيامبر گرامى مىفرمايند: «آبها در دولت مهدى(ع) فراوان مىگردد و زمين بركات خويش را چندين برابر مىسازد».(10) و امام على(ع) مىفرمايند: «انسان در عصر حاكميت جهانى آن حضرت، هر آنچه از انواع دانههاى زراعى بر زمين بيافشاند، هفتصد برابر، برداشت مىنمايد…»(11) طبيعى است كه حضرت با ساختن سدّهاى فراوان آبها را مهار كردهاند و از رهآورد مهار آبها، زمينها آباد، و با مكانيزه كردن كشاورزى و گشوده شدن، درهاى رحمت الهى به روى زمينيان، به همه آنها دست مىيابد. و كشاورزى رونق گرفته و پيشرفته مىگردد. و علاوه بر ايجاد اشتغال، نشاط اجتماعى، انواع مواهب، نعمتها و امكانات زندگى شايسته و درخور شأن انسان بصورت وصفناپذيرى، در دسترس مردم قرار مىگيرد. مردم در عصر ظهور در زراعت و غرس انواع درختان آزادند و در راه تلاش و سازندگى آنان، موانع بازدارندهاى همچون مالياتهاى ظالمانه و مقرّرات ضد انسانى قرار نمىدهند، و انسان هر چه قدر تلاش كند و زمينى را احياء كند و به مزارع و باغات پرميوه تبديل كند، از آنِ خود اوست. چرا كه در مكتب اسلام چنين وضع شده است. پيامبر اسلام مىفرمايند: «هر كس زمين مردهاى را زنده كند از آن خود اوست.»(12) و بدين سان انسان در جامعه مهدوى با انگيزه بيشتر، و نشاط زايد الوصفى به كار و تلاش و سازندگى مىپردازد و از اين رهگذر نعمتهاى فراوانى نصيب انسان مىگردد. و جامعه مهدوى در آسايش و امنيت و صلح و صفا، بسر مىبرد. و مشكلات بزرگى در جامعه امروز، گريبانگير بشر است. مثل، مشكل بيكارى، مسكن، فقر به بركت و تلاش و تدابير حضرت مهدى(ع) از جامعه مهدوى رخت برمىبندد. امام صادق(ع) مىفرمايند: «هنگامى كه قائم آل محمد(ص) قيام نمايد، خانههاى شهر «كوفه» به شهر «كربلا» متّصل مىشود و شهر بقدرى گسترش مىيابد كه همه صاحب خانه مىشوند.»(13) بدينسان، اين روايت، بيانگر اين مطلب است كه مردم زمينهاى خشك و سوزان و بيابانهاى بىآب و علف را إحيا و آباد مىسازند و بصورت خانههاى زيبا و پر شكوه و باغهاى پرطروات درمىآورند كه يك نمونه آن، گسترش شايسته خانههاى كوفه تا نهر كربلا مىباشد، آن هم با آن مسافت بسيارى كه اينك ميان آن دو شهر وجود دارد. خلاصه سخن اينكه در جامعه مهدوى، آزادى كار، مسافرت، تجارت، نوآورى، ابداع و امكانات به همه مردم ارزانى مىگردد. و ميدان كار و تلاش و ابتكار براى همه استعدادها فراهم مىشود. و سستى و تن پرورى و بيكارگى جاى خود را به كار و تلاش و نشاط و تحرّك مىدهد. امنيّت و آرامش در عصر و جامعه مهدوى در جهان معاصر جامعههاى انسانى، در شرايط سخت و طاقتفرسايى از نظر فقدان امنيّت و آرامش در ابعاد گوناگون حيات، زندگى مىكند. امّا در عصر ظهور امام مهدى(ع) ترس و دلهره در همه ابعادش نابود گرديده و امنيّت و آرامش بر كران تا كران كره زمين سايهگستر و حاكم مىشود. و امّا اينكه چگونه اين امنيّت و آرامش بر سراسر گيتى و بر جان و دلها حاكم مىگردد؟ بايد گفت كه فقدان امنيّت به يكى از سه عامل ويرانگر زير برمىگردد كه در جامعه مهدوى از سه عامل فقر و محروميت، ضعف ايمان و ضعف مديريت خبرى نيست. آنچه از ذكر شاخصههاى جامعه مهدوى گذشت، نمونه كمى از شاخصههاى مختلف كه در منابع مختلف به آنها اشاره شده، مىباشد. مسلماً معرفى جامعه مهدوى در يك مقاله كوتاه عملى نخواهد شد، و به تحقيق جامع و فرصت زيادى نياز هست. چراكه جهت معرفى جامعه مهدوى و ذكر شاخصههاى آن، از منظرهاى مختلف سياسى، اقتصادى، اجتماعى به خصوص خانواده، مسائل تربيتى، پيشرفت علم و دانش و تكنولوژى، حل مشكلات لا ينحل در جامعه مهدوى، از جمله، حل مشكل مسكن، بيكارى، رعايت حقوق متقابل و جامعه كه هر كدام به تنهايى، نياز به تحقيق و پژوهش كامل جهت تقويت ايمان و باورهاى منتظران حضرت، و شناخت ويژگىهاى جامعه موعود از نظر اسلامشناسى و شناخت چگونگى حكومت در آن و مسائل مهم ديگر، كه مفيد و ارزنده است. و از جهتى شناخت جامعه مهدوى براى تعيين سمت و سويى كه جوامع بايد بسوى آن داشته باشند، سودمند مىباشد. اميد كه با شناخت مهدى موعود(ع) و جامعه او و خصوصيات آن حضرت در راستاى تحقق اهداف آن و زمينه سازى براى ظهور آن منجى عدالت خواه و عدالت گستر بيش از پيش تلاش و كوشش كنيم. انشاء الله پىنوشتها: – 1) علامه مجلسى، «بحار الانوار»، مؤسسه الوفا، بيروت، اوّل، 1404 ه . ق، ج 36، ص 356. 2) علامه مجلسى، «بحار الانوار»، مؤسسه الوفاء، بيروت، اوّل، 1404 ه . ق، ج 36، ص 358. 3) ثقة الاسلام كلينى، «اصول كافى»، دار الكتب الاسلاميه، تهران، اوّل، 1365 ش، ج 7، ص 414. 4) سيد على اكبر قرشى، «خاندان وحى»، دار الكتاب الاسلاميه، تهران، 1368 ش، ص 245. 5) شيخ حرّ عاملى، «وسائل الشيعة»، مؤسسه آل البيت، قم، 1409 ه . ق، اوّل، ج 18، ص 168؛ الكافى، ج 1، ص 397. 6) قزوينى، محمد كاظم، امام مهدى از ولادت تا ظهور، مترجم، على كرمى و سيد محمد حسينى، الهادى، قم، 1378 ش، ص 725. 7) غيبت نعمائى، ص 319؛ بحار الانوار، ج 52، باب 21، ص 365. 8) كورانى، على، معجم الاحاديث الامام المهدى، مؤسسة المعارف الاسلاميه، اوّل، 1411 ه . ق، ج 1، ص 240. 9) واقعه/64. 10) بحار الانوار، ج 52، ص 216. 11) امام مهدى از ولادت تا ظهور، ص 728. 12) وسائل الشيعه، ج 17، ص 327. 13) بحار الانوار، ج 52، ص 337؛ شيخ مفيد، «الارشاد»، كنگره شيخ مفيد، قم، اوّل، 1413 ه . ق، ص 362.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان محمد اصغرى نژاد حكم ادب وقتى ديدم حاج هوشنگ ورمقانى – فرمانده محور عملياتى – پا برهنه در منطقه رفت و آمد مىكند، تعجب كردم. يك روز يكى از دوستان نزديكش از ايشان پرسيد: راستى چرا پا برهنه در محور رفت و آمد مىكنيد؟ چهره حاجى دگرگون شد. نگاهى به محور كه هنگام غروب بود انداخت. گفت: اين محور، جايى است كه شهداى عزيزى از آن عروج كردهاند. از ادب به دور است با كفش در اين مكان مقدّس راه بروم.(1) مقام مادر در نگاه شهيد فرزندم هرگاه به مرخصى مىآمد، به پايم افتاده، مىگفت: مادر، تو را به خدا اجازه بده زير پاهايت را ببوسم. راضى نمىشدم اما ايشان هر طور بود كف پاهايم را مىبوسيد و مىگفت: با اين كار خستگى از تنم بيرون مىرود. آخرين بار كه به ديدنم آمد، رفتارش با دفعههاى قبل فرق داشت. او قبل از خداحافظى چفيهاش را به من داد. گفت: مادر، فكر مىكنم اين آخرين بارى باشد كه زير پاهايت را مىبوسم. حاجى كه به شهادت رسيد، براى ديدن پيكر پاكش حركت كردم. ديدم به خواب آرامى فرو رفته است. قبل از بوسيدن چهره مهربانش، زانو زدم و كف پاهايش را بوسه زدم.(2) كيفر عرب بودن بعد از اسارت ما را به شهر العماره در ساختمانى شبيه مدرسه بردند. در بين ما پيرمردى عرب زبان بود كه داوطلبانه به جبهه آمده بود. وقتى عراقىها فهميدند او عرب است، بسيار عصبانى شده، او را وسط حياط آوردند و لختش نمودند. و آب سرد روى بدنش ريختند و با كابل به جانش افتادند. مىگفتند: بگو مرا به زور فرستادهاند.(3) شكنجه با پنكه تنبيهات و شكنجههاى بدنى در عراق بسيار وحشيانه بود. به عنوان نمونه دستها را از پشت مىبستند و پاهاى فرد را به پنكه سقفى متصل مىساختند و بعد پنكه را روشن مىكردند. و در حالى كه پنكه مىچرخيد، فرد را مىزدند.(4) با زبان روزه بچههاى رزمنده در پاسگاه زيد بيش از سه ماه در آن هواى گرم و سوزان خوزستان در خط مقدم سنگر به سر مىبردند. بسيارى از آن بسيجىهاى نوجوان از فرمانده خود اجازه گرفته بودند تا قصد اقامت ده روز كنند و بتوانند از حال و هواى ماه مبارك رمضان بهره ببرند. بعضى از آن عزيزان با زبان روزه بر سر سفره الهى حاضر شده، رداى شهادت به تن كردند.(5) يك ران مرغ و ده نفر هنگامى كه خبر بازگشت به ايران را از عراق شنيديم، از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيديم. به هر ترتيب ما را به بغداد بردند و سپس به مرز خسروى آوردند ولى اصلاً غذايى به ما ندادند. با خود گفتيم شايد آنجا به ما غذايى بدهند تا با خاطرهاى خوش از آنها جدا شويم ولى چيزى به ما ندادند. بعد از چند ساعت معطلى تحويل نيروهاى جمهورى اسلامى شديم. در اسلام آباد براى ما غذا آوردند كه برنج و مرغ بود. پرسيديم اين براى چند نفر است؟ گفتند: براى يك نفر، چه طور مگر؟ جواب داديم: زيرا ما در عراق اگر قرار بود مرغ بدهند، يك ران مرغ را براى ده نفر مىدادند. آنها از شنيدن گفته ما متأثر شدند.(6) اين عراقى را بكشيد در جريان عمليات بيت المقدس، استاديوم تختى اهواز به نقاهتگاه رزمندگان موج گرفته تبديل شده بود. و جمعى از خواهران بسيجى به پرستارى از آنها مشغول بودند. يكى از برادران موجى هرگاه من را مىديد، فرياد زده، بانگرانى مىگفت:”اين عراقى است، او را بكشيد” سپس با دست خالى حالت شليك اسلحه مىگرفت و رگبار مىزد و حمله مىنمود. يك روز با كارد ميوه خورى دنبالم افتاد و من از ترس به اتاق تداركات رفتم. آن قدر در زد كه همه وحشت زده و مضطرب شدند. مىگفت: بايد اين عراقى را بكشم.(7) چشم دل مىخواهد در بخشى از مصاحبه شهيد محمود بانى آمده است: جبهه پر از امدادهاى غيبى است. چشم دل مىخواهد تا آن را ببيند. در يكى از عملياتها، من و يكى از دوستان با هم بوديم. او شهيد شد و من مجروح. تيرى مستقيم به طرفم آمد، سرخى آن را به چشم مىديدم اما به من برخورد نكرد. آنجا فهميدم من لياقت شهادت پيدا نكردهام.(8) يك فداكارى عظيم سردار شهيد سيد داود علوى – جانشين فرماندهى گردان تخريب لشكر عاشورا – از نخستين اعزام خود به جبهه چنين گويد: درس كه مىخواندم، دلم در جبهه و پيش رزمندهها بود… پدر و مادرم بى خبر از آنچه در دلم مىگذشت، آرزو داشتند كه در كنكور، رتبه خوبى كسب كنم و وارد دانشگاه بشوم. به همين جهت خيلى مرا براى درس خواندن تشويق مىكردند… و چه قولهايى كه برايم مىدادند، اما من حال و هواى ديگرى داشتم. براى اين كه پدر و مادرم را از خود راضى كرده باشم، در كنكور سراسرى شركت كردم…نگاهى به اوراق امتحانى كردم. جواب اغلب سؤالات را به خوبى مىدانستم. با خود گفتم: سيد، اگر از كنكور قبول شوى، به اين زودىها نمىتوانى جبهه بروى. از طرفى حضرت امام فرموده است كه امروز حضور جوانان در جبههها برهمه چيز ارجحيت دارد. بالأخره تصميم خود را گرفته، جواب سؤالات را اشتباه زدم. وقتى اسامى پذيرفته شدگان كنكور اعلام شد، نام من در ميان آنها نبود. و پدر و مادرم با آگاهى از اين موضوع راضى شدند جبهه بروم…(9) او را ببريد در عمليات والفجر يك فرمانده مهندسى رزمى لشكر عاشورا اصرار داشت خودروهاى جا مانده در منطقه را عقب ببرد. براى اين منظور سه نفر از بچهها را همراه برد و موفق شد لودر و بولدوزر باقى مانده را توسط دو نفر عقب ببرد. هوا تاريك و منطقه در ديد دشمن بود. ناگهان يك خودرو به ماشين حامل فرمانده خورد و او و رانندهاش مجروح شدند. بعد از مدتى آمبولانسى از راه رسيد و چون فقط به اندازه يك نفر جا داشت، مىخواست فرمانده را با خود ببرد اما يوسف نساجى متين – يعنى همان فرمانده مهندسى رزمى – نپذيرفته، با اشاره به رانندهاش گفت: «او را ببريد.» هرچه اصرار كردند قبول نكرد. آمبولانس، راننده را با خود برد و فرمانده با آن حال وخيم پياده راهى اورژانس شد.(10) يك روز سخت از اسارت نزديك غروب يكى از روزهاى سخت اسارت فرياد برادران را شنيده، متوجه شديم به دستور فرمانده اردوگاه روى پاهاى سه تن از اسراى ما گازوئيل ريخته، آنها را به آتش كشيدهاند. بعداً معلوم شد علت آن رويكرد سفّاكانه اين بوده كه برادران ما قطراتى از گازوئيل را كه از منبع مخصوص موتور برق روى زمين مىريخته، جمع كرده بودند تا با آن آسايشگاه را گرم كنند ولى زندانبان ما پيش از بهرهبردارى از كار برادرها اطلاع پيدا كرده بودند.(11) شقاوت دشمن زمانى به عنوان گشت و اسكورت در كردستان انجام وظيفه مىكردم كه با خبر شدم برادر مجيد انصارى – كه در حال تردد با خودرو بوده – در جاده به كمين دشمن افتاده است. وقتى به محل، اعزام شديم، درگيرى به پايان رسيده او را به بيمارستان برده بودند. در بيمارستان متوجه شديم، ضد انقلاب سر برادر مجيد را از دو طرف شكافته و با كشيدن موهاى بلندش تلاش داشتند پوست سرش را جدا سازند. و چون رمقى در بدنش باقى نمانده بود، او را كنار جاده رها ساخته بودند.(12) پروانههاى سوخته زمانى كه در كردستان خدمت مىكرديم، هر روز در حين عبور از جادههاى پر پيچ و خم آن منطقه شاهد جنايتهاى دموكرات و كومله بوديم. در يكى از گشتها كه از گردنهاى عبور كرديم، بوى لاستيك سوخته به مشام مىرسيد. جلوتر كه رفتيم، مشاهده كرديم دو تن از پاسداران در كمين دشمن به شهادت رسيدهاند. آن جنايتكاران پيكر آن دو عزيز را در كنار لاستيكهاى خودرو قرار داده و با ريختن بنزين روى لاستيكها پيكر آنان را به آتش كشيده بودند.(13) حماسه آن نوجوان دستهاى ما را بسته بودند و ما را مىبردند. در مقر عراقىها پشت جبهه، 14، 15 افسر و درجه دار نشسته بودند. اسير 14 ساله بين ما بود. او را صدا زدند و به تمسخرش پرداختند. او زير لب زمزمهاى كرده، ناگهان فرياد زد، لبيك يا حسين، لبيك يا خمينى. نارنجكى را كه زير پيراهنش مخفى كرده بود، در آورد و خود را ميان افسرها و درجه دارها انداخت. خودش شهيد شد و بيشتر آن سفاكان را كشت.(14) پىنوشتها: – 1. راوى: هادى مخدوى، ر.ك: آرزوى وصال، ص 30 و 40 (ابوالفضل طاهرخانى، شاهد، تهران، اول، 81). 2. راوى: مادر سردار شهيد هوشنگ ورمقانى، ر.ك: آرزوى وصال، ص 57 و 58 (طاهرخانى، شاهد، تهران، اول 81). 3. راوى: آزاده بهنام طاهرى، ر.ك: بشنو از دل، ص 30 (معاونت تبليغات و انتشارات نمايندگى ولى فقيه در نيروى زمينى، بازنويسى و تدوين: شاه رضايى، تهران، اول: 71). 4. راوى: محمد رضا خدا دادى، ر.ك: بشنو از دل، ص 65 و 66. 5. ر.ك: معبر(شهريور 86)، ص 6. 6. راوى: آزاده محمود اتابك، ر.ك: بشنو از دل، ص 151 و 152. 7. راوى: فاطمه عباسى، ر.ك: هم پاى مردان خطر، ص 140. 8. ر.ك: گلهاى عاشورايى، ج 2، ص 126 و 127 و 131. ظاهراً بخشى از روايت فوق زبان حال سيد داود علوى است. 9. ر.ك: حديث شهود، ص 102 (ميرسيد، زمزم هدايت، قم، اول، 85). 10. ر.ك: گلهاى عاشورايى، ج 2، ص 204. 11. راوى: خواهر آزاده خديجه ميرشكار، ر.ك: هم پاى مردان خطر، ص 45(زركى، قيام، قم، اول، 83). 12. اصغر نصر، ر.ك: قاف عشق، ص 83. 13. ر.ك: قاف عشق، ص 93. 14. راوى: آزاده وحيد خليلى، ر.ك: شهداى غريب، ص 181. 15. ر.ك: شهداى غريب، ص 83. 16. ر.ك: همان مأخذ، ص 132. 17. راوى: يكى از ياران شهيد محسن دهقان پور، ر.ك: روايت عشق (كرامات و خاطراتى از شهداى استان يزد)، ص 42 – 40.
جهان اسلام ؛ رويش ها و ريزش ها
جهان اسلام، رويشها و ريزشها غلامرضا گلى زواره حكمت اتحاد ملى و انسجام اسلامى مقام معظم رهبرى حضرت آيت اللّه العظمى خامنهاى با فراست، تدبير و درك مقتضيات زمان، سال جارى را با عنوان «اتحاد ملّى و انسجام اسلامى» نامگذارى كردند. ايشان در فرازى از پيام نوروزى سال 1386 فرمودند: «…ملت ما بايد هوشيار باشند، تلاش براى سازندگى كشور و عمدهتر و مهمتر از آن تلاش براى اتحاد كلمه و يكپارچگى ملى و اتحاد اسلامى ادامه يابد. عاقلانه،هشيارانه،خردمندانه و مدبّرانه بايستى اين اتحاد را حفظ كرد و روز به روز تقويت كرد، من به همين جهت به مسئله اتحاد كلمه ملت مان اهميت مىدهم و به نظر من، امسال، سال «اتحاد ملى و انسجام اسلامى است؛ يعنى در درون ملّت ما اتحاد كلمه، همه آحاد ملّت و قوميتهاى گوناگون و مذاهب گوناگون و اصناف گوناگون ملى و در سطح بين المللى، انسجام ميان همه مسلمانان و روابط برادرانه ميان آحاد امت اسلامى از مذاهب گوناگون و وحدت كلمه آنها.»(1) نامگذارى سال جارى با اين عنوان توسط مقام معظم رهبرى گامى بلند براى تحقق و ايجاد همگرايى ملى و وحدت اسلامى بود كه در پاسخ به تداوم توطئهها و جريان سازىهاى استكبار جهانى عليه كشورهاى اسلامى صورت گرفت، از اين روى نامگذارى مزبور خالى از حكمت نبوده و البته بايد دانست اتحاد ملّى و انسجام اسلامى يك شعار مقطعى نيست و سياست بنيادى و اصولى نظام اسلامى است و براى رسيدن به اين هدف مقدّس و مبارك همه بايد بكوشند و با احساس هويت دينى، فرهنگ ارزشى، تمدن اسلامى و اخلاق مشترك در برابر قدرت هايى كه اسلام و قرآن را هدف قرار دادهاند بايستند. اعتقاد به خداى يگانه، قبله گاه مسلمين و حرمين شريفين، قرآن كريم، عترت نبى اكرم، ايستادن به درگاه پروردگار و پيروى از فرامين وحى و بكار بستن دستورات پيامبر شعار اتحاد ملى و انسجام اسلامى را به واقعيت عينى و عملى نزديك مىسازد. در عين حال براى رسيدن به چنين گوهر ارزشمندى بايد از اهانتها و سخنانى كه بوى تفرقه مىدهد دست برداشت و اجازه نداد جاهلان كور دل و مسلمان نمايان متحجر و برخى مغرضان دوست نما در ميان اقيانوس اتحاد مسلمانان مردابهاى پراكندگى و تشتت بوجود آورند. اگرچه دنياى اسلام به بركت حركت سترگ امام خمينى(ره) از خواب غفلت بيدار شده است و اين موج بيدارى همچنان در حال گسترش است و دشمنان اسلام را در موجى از هراس فرو برده است ولى شخصيتهاى برجسته، نخبگان، مبلغان و نيز دست اندركاران رسانههاى كشورهاى اسلامى بايد براى عمق بخشيدن به اين برنامه گامهاى مؤثرترى بردارند و راهكارهاى عملى اتحاد ملى و انسجام را تدوين نمايند. وحدت اسلامى يك توافق فراگير و جمعى و متكى بر مجموعهاى از اصول، روشها و قواعد الهام گرفته از قرآن و اعتقادات اسلامى است كه در يك فضاى تعاملى و دوستانه و آكنده به صميميت و عطوفت بدست مىآيد و اين مهم در شرايطى ميسّر است كه مسلمانان مصالح و منافع دنياى اسلام را بر مصالح گروهى، فرقهاى و حزبى ترجيح دهند. يكى از محورهايى كه مىتواند رمز سربلندى، عزت، اقتدار و صلابت مسلمانان را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد، توجه به گذشته تاريخى و فرازهايى شكوهمند از تاريخ مسلمين است و اين كه آنان در برهههايى از تاريخ طلايه داران دانش، فرهنگ و فضيلت بودند و موفق شدند تمدن اسلامى را بنيان گذارى كنند و از علم و معرفت در سطح جهانى صيانت نمايند بديهى است توجه به هدفى مقدّس و كوشش جمعى براى شكوفايى علمى و فرهنگى و مهمتر از آن الهام گرفتن از قرآن و حديث در ضرورت فراگيرى علم، توليد انديشه و نشر معارف و مكارم مسلمانان را براى فتح قلههاى سرافرازى متحد نمود، اما متأسفانه در مقاطعى از تاريخ تا زمانهاى معاصر جوامع اسلامى دچار دشوارىها و مشكلاتى در اين عرصه شدند و از آن رويش علمى و فرهنگى بازماندند و از كاروان معرفت فاصله گرفتند، بنابراين جهان اسلام با آن سرمايههاى فكرى و معنوى، جمعيت قابل توجه، سرزمينهاى سرشار از امكانات معدنى و توانهاى مهم اقتصادى و اجتماعى دچار ريزشهاى اسف بارى گرديد. نوشتار حاضر كوشيده است اين فرازها و فرودها را در يك بررسى اجمالى از نظر خوانندگان بگزارند، تأكيد واصرار نگارنده در اين مجموعه بر اين واقعيت استوار است كه: در عصر رسول اكرم(ص) مسلمانان در حجاز جامعهاى نوپا، كوچك امّا سرشاراز فضيلت را تشكيل دادند كه بر اثر هدايت خاتم پيامبران، مجاهدت اصحاب و مقاومت مسلمين اين تشكل از گزند مشركين و ملحدين مصون ماند و با تأكيد بر ايمان و پارسايى و روى آوردن به فرهنگ قرآنى و سيره نبوى گسترش يافت و در اندك مدتى آفريقا، آسيا و حتى اروپا را در نَورديد. مسلمانان به دنبال اين فتح درخشان كه قلبهاى مردمان جهان را تسخير خويش ساخت فرهنگ و تمدنى را تشكيل دادند كه آوازه علمى و درخشندگى فكرى آن، جهان را روشنى بخشيد و پويايى معرفتى، فرهنگى و هنرى آن تا مدتها جهان را تحت تأثير قرار داده بود. اما به دليل فاصله گرفتن از ارزشهاى الهى از يك سوى و يورش روميان، مغولان، صليبىها و نيز تهاجم استعمار، و استكبار آنان دچار زوال و انحطاط شدند و با دشوارىها و بحرانها و چالشهاى فراوانى روبرو گرديدند و اگر مسلمانان به خود نيايند نيرنگهاى دشمنان اين روند نگران كننده را تسريع مىنمايد. اميد آن كه اين مباحث مورد توجه علاقهمندان قرار گيرد. نهايت خُسران بشريت در سرزمين عربستان ناسپاسى، اعراض از معرفت و معنويت سيماى انسانها را در سياهى و فتور فرو برده و آنها را به صورت آدميان زار، خوار، ذليل و حقير جلوه داده بود. در حصار شبه جزيرهاى كه در جنوب غربى آسيا قرار دارد و در محدوده آبهاى گرم خليج فارس ايران و ريگزارهاى تفتيده و بيابانى گرم و خشك واقع شده است نهايت خسران بشريت ترسيم و مجسم گرديده است. جاهليتى كه تمام سه ميليون كيلومتر مربع اين قلمرو را در كنار شتر، شمشير و شعر جاهلى درنورديده است و در اتصال اقوام و قبيلهها نمودى يكسان به خود مىگيرد و در محدوده هر قوميت غارت اموال، دزدى و كشتار قابل مشاهده بود. مناسبات قبيلهها بر اساس امتيازات نژادى، برترىطلبىهاى بيهوده و فناپذير مادى و تفاخر عبث سامان مىيافت. دانش و تفكّر به علم انساب منحصر مىگرديد كه صرفاً موقعيتهاى طايفهاى و نژادى و پيوندهاى صرفاً خونى را تحكيم مىبخشيد. بنابه باور مفسّران، سوره تكاثر درباره قبايلى نازل شده است كه بر كثرات نفرات، اموال و دارائىهاى يكديگر مباهات مىكردند تا آن جا كه براى زياد نشان دادن آمار افراد قبيله به گورستانها مىرفتند و قبرهاى اشخاص وابسته به طايفه خود را كه پيكرهاى پوسيده و استخوانهاى متلاشى شده در آنها قرار گرفته بود، مورد شمارش قرار مىدادند. قرآن مىفرمايد: «الهكم التكاثر حتى زرتم المقابر»(2) حضرت على(ع) در كتاب گران سنگ نهج البلاغه اين روش را مورد نكوهش و مذمت قرار داده و فرمودهاند: اين اجساد مايه عبرت هستند نه موجب افتخار.(3) خون،انگيزه تمام جدالها و جنگها بود و خونخواهى و انتقامى وحشتناك فرهنگ تمام حماسهها، تاريخ و سرودها را تشكيل مىداد. در شعر جاهلى كه برخى از شاعران آنها را در بازار عُكاظ مكه مىخواندند از مسايل معنوى خبرى نبود، بى قيد و بند بودن، گستاخى، مباهات به اجداد و نياكان، هجو و برشمردن معايب حريف و بزرگ جلوه دادن فضايل قبيله و رجحان غريزهها و عواطف خشك بر خرد و ايمان در اين سرودهها موج مىزد. دردناكتر از اينها، زندانى افكار و احساسات در برابر تعدادى سنگ به نام بت و معبودبود و چه فريادهايى كه در پاى اين بتها نكردند و چه انديشههاى بالقوه و سرشتهاى پاك كه در پاى آنها قربانى نگرديد. آيا بايد از سادگى،غربت و بيگانگى، آدمى در اين شرايط آشفته بر خود بنالد يا اين جهل و نادانى را مذمت كند. خضوع در پاى بت لات مىنمايد در حالى كه غرور و استقامتش در شمشير خلاصه مىگردد. در آن زمان تاريك زمينه تبادل افكار در ميان اشخاص به ندرت وجود داشت و وسايل ارتباطى محدود و مشكل بود، اُفُقهاى فكرى بسيار تنگ و غرق در اوهام و خرافات، انديشههاى وحشيانه و ددمنشانه و سبعانه بسر مىبرد. تاريكى فكرى سراسر جهان را فرا گرفته و شعاع بسيار ضعيفى از نور دانش در اُفق معرفت بشرى در حال فروزندگى بود. افعال و كردارى كه ما امروزه وحشيانه و غير انسانى مىدانيم در آن ايام جزو امتياز و لياقت افراد به شمار مىرفت و مردم به قدرى دچار عقده حقارت شده بودند كه نمىتوانستند بپذيرند مخلوقى انسانى مىتواند داراى روح باشد و در زندگى او مذهب و قداست ديده شود. عربستان در آن عصر دهشتناك فاقد نظام حكومتى بود و هر قبيلهاى مدّعى قدرت بالا مىگرديد. تعليمات پيامبران گذشته را دچار تحريف نموده و آنها را با اوهام، افكار مغشوش و مانند آن در آميخته بودند. محيط ظلمت زاى عربستان، شبى تاريك و تار به وجود آورده بود كه جز سياهى و تباهى چيزى در آن قابل مشاهده نبود. انسانها از سر منزل مقصود خويش دور افتاده و در اُفُقى بسيار نازل روزگارى آشفته را سپرى مىكردند. فساد و ابتذال هيچ جايى براى مكارم اخلاقى و فضيلت قرار نداده بود. قلمرو آشفته سرزمين ايران قلمرو سلاطينى بود كه خود را از نژاد خدا(؟!) مىدانستند و براى خويش شخصيتى ربّانى و الهى قائل بودند. آن چنان بخت و اقبال ناشى از كشورگشايى، چپاولگرى و استثمار مردم و ايجاد نظام طبقاتى مغرورشان ساخته بود كه خودخواهى و استبدادشان به اوج رسيده و به اموال، كاشانه و حتى آبروى مردم، به ديده طمع مىنگريستند و در عصيان، طغيان و سركشى بر حضرت بارى تعالى آن چنان گستاخ شده بودند كه براى حيثيت انسانى هيچ ارزشى قائل نبودند و يك بار به رئيس گارد ويژه خود فرمان دادند كه تمام زندانيان كه در محبسهاى تاريك و خوفناك بسر مىبرند و بالغ بر سى هزار نفر بودند، هلاك نمايند. در پس اين طغيانگرىهاى دروغين آنقدر سركشى كردند كه خود را همپايه يزدان با وجودى آسمانى و واجب الاتباع تصور كردند. در تمامى مسايل كشورى تا جزيىترين مسايل زندگى افراد خود را فعال مايشاء تصور مىكردند و اگر كسى رأى و نظرى بر خلاف آنان ارائه مىداد زير ضربات شكنجه او را از بين مىبردند. خزانه مملكتى با خزينه اين كسراها يكى بود و بدون احساس كوچكترين دلهره و ترديدى اموال كشور ا در بزم، رزم،شراب و شبهاى عيّاشى و ناخويشاوندى خويش مىخوردند و دم فرو نمىآوردند. ايران سرزمينى بود كه تبعيض و اختلاف و برترىطلبى را به وسعت همه عصبيّتها ابراز مىداشت. گستاخى را بدانجا رسانيدند كه هزاران غلام رومى و چينى را در رديف چهارپايان در مىآوردند كه همه از اموال خسرو بودند. فقر آن چنان شدت يافت كه دهقانان در خيل سپاهيان به دشمن حمله مىبردند تا شايد از غنايم شاهنشاه بهرهاى ببرند. حكومت موبد موبدان، هيربد هير بدان و مغ مغان بر مردم، تمامى اين سرزمين را در تاريكى پليد فرو برده بود. اين جاهليت به اعراب و ايرانيان منحصر نمىگشت و رومىها نيز اوضاع رنج آورى داشتند زيرا ساكنان قلمرو مذكور از هيچ گونه حقوق مدنى يا امتيازات سياسى و اجتماعى برخوردار نبودند و چنين امورى در انحصار اغنياء و يا در تيول طبقات روحانى كليساها بود. بخش اعظم مردم يا برده بودند يا چاكر. به بردگان همچون حيوانات غذا مىدادند و در اين حال پا در زنجير داشتند و دست در دستبند و بازنجيرى كه از قلادهاى به قلاده ديگر اتّصال داشت، به يكديگر بسته شده بودند. مردان، زنان و كودكان را با لباسى كهنه و پاى برهنه به اطراف مىكشانيدند، صاحبان قصرها و اسقفهاى كاخ نشين و كشيشهاى صومعهدار هيچ پروايى از رنج و آلام مردم، به خود راه نمىدادند و اصولاًتعاليم كليسا با رهايى نژاد بشر از قانون جنگل مغايرت داشت.(4) بين ايران و روم جنگهاى ممتد و خونينى در گرفت. براى مدت كوتاهى ايالات آسيايى بيزانس (روم شرقى) و نيز مصر به تصرف ايران درآمد. ساسانيان چنان ويرانى در سوريه بوجود آوردند كه آثارش تا يك قرن باقى بود.پارهاى از نواحى آسياى صغير(تركيه كنونى) در يورش پادشاهان ايرانى، به استانبول، آسيب فراوان ديد. امّا همين كه امپراتورى هراكليوس(اولين قدرت روم شرقى) به حكومت رسيد، بيزانسىها با همكارى متّفقان خود، يعنى خزرها، مرزهاى ايران را مورد تجاوز قرار دادند و ويرانىهاى خوفناكى به بار آوردند. اين نبردهاى خونين موجب پديد آمدن آشفتگىهاى داخلى و سقوط خسرو دوم ساسانى گشت در عين حال امپراتورى روم را ضعيف نمود.(5) طلوع صُبح صادق ناگاه در دل زمين زلزله افتاد، سينه خوش رنگ دريا، جوشيدن گرفت، دشتها تكان خوردند، كوهها برخود لرزيدند، طاق مدائن شكاف برداشت و بت هايى كه از سقف ديوار خانه كعبه آويخته شده بود، فرو ريختند، آتشكده فارس به خاموشى و سردى گرائيد در روم بادهاى وحشت انگيزى درگرفت، كاخ خسروها و قيصرها دچار آشفتگى شدند. انقلابى شگرف، تحولى محسوس و زمزمهاى هيجانانگيز آرامش شب را در هم شكست اين دگرگونىهاى بزرگ كه به چشم مردمانى بصير و بينا معنا داشت، سنگ بناى حادثهاى مهم، جاويدان، ملكوتى، خدايى و معنوى را نويد مىداد. رويداد بزرگ مذكور چشمه پر بهره رستگارى و فضيلت را بر كشتزار جهانيان جريان داد سحرگاهان روز جمعه هفده ربيع الاول سال عام الفيل 570 ميلادى به وقوع پيوست، نوزادى فرخنده ديده به جهان گشود كه در تاريكىهاى وحشت آور جهان، فروزش برانگيخت كه انجلاى ژرفترين واصيلترين جهشهاى علمى و معرفتى را در بر مىگرفت. و براى هميشه غشاء نادانى، ناتوانى، كژى و كاستى را درهم دريد. اين نور به هنگام، بر دامن زنى پاك سرشت يعنى حضرت آمنه بدرخشيد و بر جهانيان پرتو افكند. اين طفل نورسته كه فرزند عبداللّه و نام محمّد را برايش برگزيدند هنوز بر گهوارهاش آرام نگرفته بود كه دنيا را چون گهوارهاى به حركت درآورد. خورشيد تابناك محمّدى كه از افق مكّه و سرزمين حجاز طالع گشت، با ولادتش اتفاقات تحيّر آورى به وقوع پيوست كه از همان ابتدا خدايان باطل را نفى مىكرد و نور توحيد را تجلّى مىساخت با ولادتش علم كاهنان و سحر ساحران باطل گشت و نداى: جاء الحق و زهق الباطل انّ الباطل كان زهوقا(6) در ميان زمين و آسمان پيچيد. او چون گلى معطّر به قدرت الهى در صحرايى خشك رويش خود را آغاز كرد تا بتدريج كوير تفتيده دلها و لجن زار متعفن جانها و محيط آلوده آن روز و نه تنها آن ايّام را بلكه واپسين نفسهاى روزگار را با نسيم خوشبوى دين و مكتب مقدسش عطر افشانى نمود. اين همان نورى بود كه در ظلمت بشر تابيد تا دنياى تباه و آشفته و پريشان را به سوى سعادت و افتخارى كه جامعترين، كاملترين و استوارترين دينها و آيين، ترسيم مىنمود، رهبرى كند. اين بزرگ مرد كه در همان اوايل زندگى پدر و مادر را از دست مىدهد در ميان مردمانى سنگدل مراحل رشد را سپرى مىنمايد امّا قلبى دارد لبريز از مهر و محبت، عطوفت و رأفت، به يتيمان و فقيران كمك مىكند و نسبت به تمامى مسافران و از راه ماندگان ميهمان نواز است. اجازه نمىدهد به كسى صدمهاى و لطمهاى واردشود و رنج ديگران را به جان مىخرد. با وجود آن كه در ميان اشخاص بت پرست و مشرك، زندگى نموده ولى آن چنان روح بزرگ و والايى دارد كه در زمين و آسمانها هيچ كس را جز اللّه شايسته پرستش نمىداند و در برابر هيچ مخلوقى سر تعظيم و تسليم فرود نمىآورد. پانزده سال تمام، بيابانهاى خشك را در پيش مىگرفت و در كوه حراء كه قلّهاش همچون مخروطى در شمال شرقى مكّه، بر قلب جهان اسلام، سر بر افراشته است، همانجاكه ابراهيم، اسماعيل خود را به قربان گاه آورد، معتكف گشت و در برابر جايگاه خليل اللّه ندايش را كه هنوز در گوش زمان طنين انداز است، با گوش جان مىشنود، آن برگزيده پيامبران بيابانهاى حجاز و خارهاى صحرايى گرم را در مىنوردد تا در غار حرا به تفكر نشيند و با خداى خويش راز و نياز كند و وجود خويش را براى دريافت انوار وحى و ارتباط با فرشته الهى مهيا نمايد. انديشهاى متعالى كه در برابر تفكر زمان غريب است، ناگهان عظمتى معنوى و ابهتى ملكوتى را در وجود خود حس مىكند، نوعى استوار و پايدارى در گامهاى خويش مىيابد و لحظهاى كه از كوه سرازير مىگردد، بشريت را در آستانه تحوّلى سترگ قرار مىدهد. در هر گامى كه پيش مىنهد سياهىها، دردها و آلام انسان را درهم مىپيچد و بر هم مىلرزاند و با دست آوردى از وحى با نيرويى از ايمان و رسالتى آسمانى، براى محو آلودگىها، بت پرستىها، جهالتها و ستمها آماده مىشود. ابرقدرتهاى زمان و جهان در برابر پيام نورانى اين رسول راستين خداوند و خاتم انبياى الهى برخود مىلرزند و در موجى از هراس و بيم قرار مىگيرند. جاهليت تثبيت شده در قلمروهاى گوناگون در رويارويى با نيروى معنوى اين وجود با بركت راه زوال را طى مىكند، نيرنگها، زورها و تزويرها همه خنثى مىشوند، زور مداران و جاهل سازان و جهل پروران به تكاپو مىافتند و تمامى خودخواهى و چپاولگرىها در معرض بيان بنيان براندازى كه در كلامش جارى و سارى است، به شكست در مىآيند. مخالفان و دشمنان همچون علفهاى هرز در اين گلستان مىرويند و فتنهها و فريبها كه عامل بزرگ كسانى است كه خود را در خطر رسوايى و فضاحت مىبيند، در انديشه هايى جامد و نقشه هايى پليد شكل مىگيرند. امّا محمّد(ص) كه به معنى ستوده است و تا آن روزگار كسى را به اين عنوان نخواندهاند و بعد اين نام برگزيده خدا بود و در كتب آسمانى قبل به او اشارت و بشارت مىرفت به تلاش خود ادامه داد و به عنوان شخصيتى برجسته و مقدّس كه تمام برترىهاى انسانى و امتيازات معنوى در پيكر پاك و جانش مندرج است و به صورت ممتازترين پديده آفرينش در پهنه جهان، براى رهنمود آدميان و هدايت انسانها حركت مهم خود را پى گرفت. همان وجودى كه جايگاهش بهترين و برترين ويژگىها را دارد و قرآن دربارهاش مىفرمايد: ما كان محمدٌ ابا احد من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النبيين؛(7) خداوند او را اسوهاى حسنه و داراى خلقى عظيم دانسته است: لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنه(8) و انّك لعلى خلق عظيم.(9) و امام سجاد(ع) در وصفش فرموده است: خدايا پس رحمت بر محمد فرست، امين تو بر وحيت و برگزيدهات از آفريدگانت و پسنديدهات از بندگانت، رهبر رحمت و قافله سالار خير و بركت. براى اجراى فرمان تو جان خويش را به سختى انداخت و در راه تو بدنش را آماج تيرهاى آزار ساخت و در دعوت به سوى تو، با خويشان خود در افتاد و براى خشنودى تو با قبيله خويش كارزار نمود و در راه احياى دينت رشته خويشاوندى خود را گسيخت و نزديكترين بستگانش را به دليل اصرار بر انكار تو، از خود دور كرد و دورترين مردم را براى اين كه آيين تو را پذيرفت به خويش نزديك ساخت و براى تو با دورترين مردم دوستى اختيار كرد و با نزديكترين آنها مخالفت ورزيد و جان خويش را در رساندن پيام تو، فرسوده ساخت.(10) نجات بشريت آرى رسول اكرم(ص) طلوع كرد و مفهوم حقيقى خداپرستى و معناى كامل دين را روشن و آشكار نمود، چهل بهار را سپرى كرده بود كه به مقام با عظمت رسالتى آسمانى نائل آمد، هنگامى كه در دل شبى تيره آن درس ناخوانده و مكتب نديده، ناگهان از شنيدن بانگ يا محمد(ص) و سپس فرمان «اقرأ» كه آغاز وحى بود به سختى تكان خورد، موجى نورانى از بيكران اقيانوس الوهيت برخاست و سينه آن وجود با عظمت را بشكافت و جام جانش را سرشار از معنويت نمود به همين دليل قرآن مىفرمايد: الم نشرح لك صدرك.(11) از آن پس سفير وحى بطور متناوب و در مناسبتهاى مقتضى مىآمد و آياتى را بر قلب مباركش نازل مىنمود. پيامبر در چهارمين دوره از زندگى پرثمر خويش لياقت دريافت وحى را به دست آورد و از اين رهگذر فرهنگ و معارف و معنويتى را نه تنها بالاتر از اوضاع فكرى جامعهاى كه در آن مىزيست، بنيان نهاد بلكه مكتبش بر تمامى مذاهب و آيينها و انديشهها برترى يافت. در آغاز خويشاوندان را به پرستش آفريدگار فراخواند، آن گاه مردم مكه و جزيرة العرب را به سوى يكتاپرستى دعوت كرد و سرانجام نبوت و رسالت خويش را جهانى اعلام نمود. در مكّه مشركان كه وخامت اوضاع خويش را درك كردند، با تمام نيرو نگهدارى عقايد باطل، سنن جاهلى و افكار موهوم را پى گرفتند و براى خاموش نمودن و خنثى كردن نداى آزادى بخش اسلام به دشمنى و مقاومت سرسختانه با پيامبر اعظم(ص) روى آوردند.با مسلمانان به وحشيانهترين وضع رفتار نمودند و آنان را به جرم حق گويى و روى آوردن به توحيد، به بند كشيدند. به راستى پيامبر چه مقصدى داشت و اينان چه كردند. رسول خدا مىخواست با آيين الهى آدمى را از حجابهاى خود كه چون تار عنكبوتى اطراف خويش تنيده بود برهاند و او را از قفس هوسها، جنايتهاو قساوتها نجات دهد، دلها را به نور ايمان بيارايد، دلش از هرگونه آلودگى و رذالت پاك گردد و از او انسانى بسازد كه شايستگى خليفه اللهى را بدست آورد قرآن مىفرمايد: «هو الّذى ينزّل على عبده بينات ليخرجكم من الظلمات الى النور و انّ اللّه بكم لرؤف رحيم و ما لكم الّا تنفقوا فى سبيل اللّه و للّه ميراث السموات و الارض.؛(12) و مالكم لاتؤمنون باللّه و بالرّسول يدعوكم لتؤمنوا بربّكم و قد اخذ ميثاقكم ان كنتم مؤمنين.(13) در مكه لحظات سختى براى پيامبر و يارانش آغاز مىگردد و لذا آن فرستاده الهى تصميم مىگيرد هجرتى مهم را آغاز كند و سپس رهسپار مدينه مىگردد و در اين شهر از كانونى عبادى يعنى مسجد بنايى را بنيان مىنهد كه برادرى، برابرى، اخوّت و صفا را در ميان اقوامى كه بر پايههاى عصبيت زندگى مىكردند، برقرار مىسازد و بدين گونه انوار توحيد را در سطحى فراگير منتشر مىنمايد. سرانجام خاتم رسولان الهى در برابر آن همه تيرگى و جهالت برپا خاست و حركتى عظيم و سراپا رنج و دشوارى را آغاز كرد و با تحمّل سختىهاى فراوان اركان فرهنگ منحط و عقب مانده جزيرةالعرب را درهم ريخت و كاخ فرهنگى جديدى را تأسيس نمود. در مدتى كوتاه از اشخاصى كه بويى از انديشه و معرفت نبرده بودند انسان هايى ساخت كه به گواهى تاريخ، پرچمدار فرهنگ و تمدن در سراسر جهان و در گستره تاريخ شدند. از نظر مورخين اين تحوّل بنيادى و پرشكوه بيشتر به يك معجزه شباهت داشت تا يك پديده تاريخى. جواهر لعل نهرو پس از بررسى اين پديده حيرت آور نوشته است: شگفتانگيز است كه اين نژاد عرب كه در طول قرنهاى دراز انگار در خفتگى بسر مىبرد و ظاهراً از آنچه در ساير نواحى اتفاق مىافتاد بركنار و بى خبر بود ناگهان بيدار شد و با قدرتى شگرف دنيا را زير و رو ساخت. سرگذشت اعراب و داستان اين كه به سرعت در آسيا و بخشى از اروپا و آفريقا فرهنگ و تمدنى عالى و بزرگ بوجود آوردند يكى از شگفتىهاى تاريخ بشرى است. نيرو و فكر تازهاى كه آنان را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد به نفس و قدرت سرشار ساخت، اسلام بود و اين دين توسط حضرت محمد(ص) آورده شد. اسلام پيام برادرى و برابرى را براى اتمام كسانى كه مسلمان مىشدند، همراه داشت بدين قرار يك نوع عدالت اجتماعى براى مردم بوجود آورد.(14) با طلوع اسلام در اندك مدّتى نفرتهاى عميق و چندين صد ساله به الفت تبديل شد و غارت و آدم كشى جاى خود را به گذشت، ايثار و برادرى و مواسات داد. وقتى مهاجرين از مكه به مدينه مهاجرت نمودند، انصار يا مسلمانان مدينه آنان را در خانه و زندگى خويش شريك نمودند حتى كسانى كه بيش از يك اتاق نداشتند با پردهاى آن را به دو قسمت تقسيم نمودند، در نيمى از آن خود و در نيمى ديگر خانوادهاى از مهاجرين را اسكان دادند، در جامعه جديد التأسيس تعصبات قومى و نژادى جايى براى خود نداشت. بلال حبشى، صُهيب رومى و سلمان فارسى زندگانى صميمانهاى با ديگر مسلمانان داشتند، جهل و دورى از تفكر جاى خود را به سواد آموزى و فراگيرى علم داد. رسول اكرم(ص) فرمان داد كه هر يك از اسراى جنگى كه ده نفر از مسلمانان را خواندن و نوشتن بياموزد آزاد است. در جامعهاى كه داشتن دختر ننگ و عار به شمار مىرفت و عدّهاى فرزندان دختر را زنده به گور مىنمودند، پيامبر دست دخترش را بوسيد و فرزند اناث را موهبتى الهى معرفى كرد و بدين ترتيب زنان هويت و شخصيت اجتماعى بدست آوردند و از زير بار حقارت، ستم و ذلت كمر راست كردند و به حقوق از دست رفته خود رسيدند. بت پرستى و خرافه پرستى جاى خود را به خداپرستى داد. پراكندگى به يگانگى و خشونت به عطوفت مبدّل شد و بدين گونه جاهليت عرب در فرهنگى پيشرفته و عالى ذوب شد و از ميان رفت و كمالات معنوى و انسانى جايگزين آن شد. نظام طبقاتى فرو ريخت و همگان در برابر قانون ازحق مساوى برخوردار شدند. در جامعهاى كه گرفتار اشرافيت بود و مردم زحمت كش خوار و حقير شمرده مىشدند پيامبر اكرم(ص) دست كارگرى را بوسه زد و به افسانه تفوق نژادى و فرقهاى و اشرافى خاتمه بخشيد و بدين ترتيب تمام امتيازات موهوم قبيلهاى، طبقاتى و غيره از ميان رفت و جاى آن را تقوى و فضيلتهاى ايمانى و اخلاقى گرفت، قرآن مىفرمايد: «انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم؛(15)نزد خداوند كسانى گرامى ترند كه پرهيزگارترند.» كسانى كه جز به خود و منافع شخصى فكر نمىكردند چنان متحوّل شدند كه براى جهاد در راه خدا بر هم سبقت مىگرفتند. قرآن كريم حال كسانى را بيان مىكند كه چون به علت نبود امكانات، موفق به شركت در جهاد نمىشدند با چشمانى غرق در اشك از خدمت پيامبر بر مىگشتند.(16) رويش علمى و فرهنگى اسلام به عنوان يكى از پوياترين اديان الهى و آسمانى خصلتهاى برجستهاى براى هدايت جوامع بشرى و نجات ملل از فلاكت و زبونى دارد، تلألو امواج نورانى تمام قلمروهاى جهان را در بر مىگيرد و در هرجاى اين كره خاكى مىتوان نشانهاى از اين لطف الهى و فيض خداوندى را يافت. دلهاى بسيارى از افراد براى اسلام و قوانين انسان ساز آن مىتپد، اين آيين حدود معنوى فراتر از محدوده جغرافيايى و مكانى دارد، حتى اشخاص بسيارى بر خلاف آن كه داراى دينى جز اسلام هستند اين مكتب هدايت گر را مىستايند و با كرنش در براى خداى يكتا از اشرف مخلوقات و آورنده اين دين يعنى حضرت محمّد(ص) به نيكى و عظمت ياد مىنمايند. معنويت نهفته در اسلام راستين چون چشمه زلالى است كه جانهاى تشنه از چشيدن جرعههاى آن، ترّنم حيات مىيابند و بارقه اميد و زندگى را چون مهرى تابان شمع ره مىكنند تا آسمان جانان برسند. اسلام پس از ظهور و در شبه جزيره عربستان مراحل رشد و گسترش خود را با ايدهاى پويا و مقصدى مقدّس و عالى در جهت آزادى انسانها از قيد تمام غلها و زنجيرها، آغاز كرد و البته رشدى قابل توجه داشت. تأثير اسلام محدود به مرزهاى جامعه عرب يا حتى كشورهاى اسلامى آفريقا و آسيا نشد بلكه از طريق اثر گذارى فرهنگى مشرق زمين در كشورهاى غربى، جوامع اروپايى را تحت تأثير قرار داد. همان موقعى كه ايران دچار خودكامگى و استبداد پادشاهانى بود كه خود را از نژاد خدايان مىشمردند اسلام به ايران راه يافت و مردمان رنج كشيده از تبعيضهاى شديد كسراها و خسروها به استقبال آن شتافتند. اسلام اين تفكر باطل را كه شاهان ايرانى نژاد آسمانى دارند براى هميشه ريشه كن ساخت و بر مبناى دانش و پاكى، تقوا و فضيلت، نظام طبقاتى اين سرزمين را دگرگون نمود. بر تمام خرافات، موهومات و جهالت هايى كه به نام مذهب تبليغ مىشد خط بطلان كشيد. خداپرستى را جانشين آتش پرستى و خورشيد پرستى قرار داد و تشتت افكار جاى خود را به وحدت عقيده داد در نتيجه استعدادهاى ايرانى در دوره اسلامى، به سرعت شروع به شكوفا شدن كرد و ايران اسلامى پيشتاز دانش و فرهنگ در جهان شد. در اين سرزمين و در دامن فرهنگ اسلامى شخصيتهايى پرورش يافتند و به جامعه بشرى عرضه شدند كه بىنظير و كم بديل بودند. صدها متفكر چون ابوعلى سينا، فارابى، زكرياى رازى، ابوريحان بيرونى و…كه فرهنگ بشرى مديون آنان است. حال آن كه قبل از اسلام چنين نمونه هايى به چشم نمىخورند از اين رو مىتوان گفت كه با ورود اسلام در ايران، انقلاب عميقى در اركان زندگى مردم به وقوع پيوست و از لحاظ علمى و فرهنگى شور و هيجان زايدالوصفى در آنان پديد آمد. (17) سهم اسلام در فرهنگ و تمدّن جهان امروزه چيزى نيست كه بتوان آن را انكار كرد. كتابهاى فراوانى از سوى محققان مسلمان و غير مسلمان در اين زمينه تأليف گرديد. يكى از محققين اروپايى مىگويد: تمدن اسلامى به قدرى كه در مشرق تأثير بخشيد در مغرب نيز همانقدر مؤثر واقع شد وبدين وسيله اروپا داخل در تمدن گرديد و اثر اين تمدن در قسمت علوم، ادبيات و اخلاق بى حد و حصر بوده است. آثار اين حركت نوپايى كه از جزيرةالعرب كه در آرامش الهام بخشى صورت گرفت، جهان را از خود برخوردار ساخت و در پى ايجاد رابطه فكرى و تمدنى با اروپا، واكنش بسيار نيرومندى در گستره جهان و ازجمله در اروپايى كه گرفتار تحجر و تاريك انديشى بود، ايجاد كرد و روشنگران و فرهيختگانى را در اين قاره برانگيخت كه به شدت در برابر جمود و جاهليت استوار ماندند و ايستادگى كردند. البته اين متفكران به مسيحيت سنتى پاى بند نماندند و طى روندى دشوار و كارزار بسيار سختى، پرچم اومانيسم را برافراشتند و در لواى آن به دوره علمى منحصر به فردى گام نهادند كه در واقع مقدّمات رنسانس در آن فراهم آمد. بدين ترتيب پايههاى اروپاى متمدن امروزى ريخته شد. فتوحات مسلمانان و گسترش مرزها، تولد علم و انديشه و معرفت را در قلمروهاى گوناگون به همراه داشت كه تا قرون معاصر به طول كشيد. دانشوران مناطق مختلف در تمامى شاخههاى علمى به گسترش دانش روى آوردند. افراد متفكّر مورد حمايت حاكمان قرار مىگرفتند و از حمايتهاى مالى تحت عنوان وقف و ساير امور خيريه بهرهمند مىشدند. مذهب نه تنها مانعى براى معارف و علوم به شمار نمىرفت بلكه مشوّق اهل علم بود و قلم دانشمندان را از خون شهيدان برتر مىدانست. بذرهاى عظمت بزرگترين اعجاز اسلام و رسول اكرم(ص) اين است كه از مردمى كه با آداب و رسوم جاهلى خو گرفتهاند، انسانهايى بسازد كه پاى بر سر تمام سنتهاى موهوم قبلى بگذارند و در طريق جديدى گام بگذارند كه از هر حيث برايش نو و تازه است. از آنجا كه امكان داشت اين جامعه نوپا دوباره به رسوم قبلى بازگردد، ضرورت ايجاب مىكرد پس از رحلت پيامبر كسى زمام امور را بدست گيرد كه از هر نظر شايستگى كامل را براى رهبر در خود فراهم ساخته بود. همان كسى كه در خانه پيامبر رشد يافته و دست پرورده او بود و نزد رسول اكرم(ص) محبوبيتى بسزا داشت و بيش از همه صحابه با اسلام و نبى اكرم پيوستگى ديرين داشت و پيامبر در چندين مورد موقعيت بى نظيرش را مورد تأكيد قرار داد، همان انسان كاملى كه همه جا شرط برادرى و دوستى را با آخرين فرستاده الهى به جاى مىآورد و لحظهاى از يارى و حمايتش دست برنمىداشت. او همدم پيامبر در روزهاى تنهايى و ياورش در سختىها و خطرها بود و در مقام علمىاش پيامبر فرمود: انا مدينة العلم و على بابها:من شهر دانشم و على دروازه آن. در 28 صفر سال يازدهم هجرى به دنبال 23 سال تلاش بى وقفه در تأسيس امت اسلامى رسول خدا(ص) چشم از اين جهان فرو بست، اگر چه حضرت على(ع) در روز غدير خم به عنوان جانشين واپسين پيامبر توسط حضرت محمد(ص) تعيين گرديد، امّا بنابر عللى آن حضرت قريب 25 سال از اداره و رهبرى جامعه اسلامى بركنار ماند و امام در اين ايّام نقش ناظرى مراقب را داشت و حضورش از بسيارى تحريفات كاست، حضرت على در سال 35 هجرى در رأس امت اسلامى قرار گرفت: آن حضرت در ايام زمامدارى روش پيامبر را به كار بست و غالب تغييراتى را كه پس از آن نبى اكرم اشكار شده بود به حال نخستين باز گردانيد.(18) آن حضرت در اولين روزهاى خلافت فرمود آگاه باشيد گرفتارى كه شما مردم هنگام بعثت داشتيد امروز دوباره به شوى شما بازگشته و دامن گيرتان شده است، بايد درست زير و رو شويد.(19) امّا آنان كه منافعشان به خطر افتاده بود بناى مخالفت را نهادند و جنگهاى خونينى را برپا كردند، طلحه و زبير جنگ جمل را ترتيب دادند و معاويه كه طمع در خلافت داشت جنگ صفّين را به راه انداخت و سرانجام خوارج غائله نهروان را به وجود آوردند.(20) بديهى است اگر جهان اسلام از وجود مبارك حضرت على(ع) از همان زمان رحلت نبى اكرم(ص)، بهره برده بود و شرايطى فراهم مىآمد تا امت مسلمان عترت پيامبر را رهبر سياسى و اجتماعى خود قرار مىداد وضع بهترى داشت و گرفتار برخى نابسامانىها و آشفتگىها نبود. مسلمانان با تعليمات اسلام و ايمان به حيات جاويد، موفق شدند تا مدتها در برابر حكومتهاى فاسد طبقاتى مقاومت نمايند و به پيشروى و فتوحات خود ادامه دهند و تا زمانى كه آثار عظمت فوق العاده روح مؤسس بزرگ اسلام مانع برگشتن تعصّبات جاهلى بود، اين دين جهانگير نيروهاى مخالف را به زانو درآورد و در اقصى نقاط عالم بر قوت و بركت خود افزود. ولى اينها ظاهر اسلام بود و با خانه نشانيدن حضرت على(ع) يعنى تنها كسى كه دنباله رو، روح و فكر حضرت محمد(ص) بود و با كنار ماندن چنين پيشوايى خلافت اسلام به صورت سلطنت عربى و موروثى به سبك حاكمان ايرانى و رومى تغيير شكل پيدا كرد.(21) به علاوه بر اثر اين محروميت دنياى مسلمين دچار تجزيه و تفرقه گرديد. پىنوشتها: – 1. به نقل از روزنامههاى رسمى كشور، 14/1/1386. 2. سوره تكاثر، آيات اول و دوم. 3. نهج البلاغه، فرازى از خطبه 221. 4. روح اسلام، امير على، ترجمه ايرج رزاقى و محمد مهدى حيدر پور، ص 250 – 249. 5. فرهنگ و تمدن مسلمانان، و…و…بار تولد، ترجمه على اكبر ديانت، ص 23. 6. سوره اسراء، آيه 81. 7. سوره احزاب، آيه 40. 8. همان، آيه 21. 9. سوره نون و القلم، آيه 4. 10. صحيفه سجاديه، دعاى دوم. 11. سوره انشراح، آيه اول. 12. سوره حديد، آيه 9 و 10. 13. همان، آيه 8. 14. نگاهى به تاريخ جهان، جواهر لعل نهرو، ترجمه محمود تفضّلى، ص 318 – 317. 15. سوره حجرات، آيه 13. 16. نك: سوره توبه، آيه 92. 17. بنگريد به كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران، به قلم استاد شهيد مرتضى مطهرى. 18. شيعه در اسلام، علامه طباطبايى، ص 15 – 14. 19. نهج البلاغه، خطبه 16. 20. مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 415. 21. حماسه غدير، گردآورى و نگارش محمد رضا حكيمى، ص 493 – 492.
طلوع فجر
طلوع فجر غلام حسين صميمى حضور امام زادگان متعدد در قم به ويژه وجود مبارك فاطمه معصومه(س) به اين شهر، قدر و منزلتى خاص مىبخشد و بسترى مىشود از براى ورود و پرورش راويان شيعى و در نتيجه مكتب روايى ويژه در برابر مكتب حديثى بغداد. با اين تفاوت كه مكتب حديثى و عقل گرايى بغداد در برابر حوادث و ناملايمات سلجوقيان، در نيمه قرن پنجم هجرى از گردونه مقاومت فرو مىافتد و به افول مىگرايد و به تدريج در نجف و يمن پديد مىآيد. امّا مكتب حديثى «قم» با نشاط و رونق به رشد و بالندگى خود ادامه مىدهد و به قرن 14 هجرى داراى بزرگترين حوزه علميه جهان تشيّع و مركز نشر دانش اسلام ناب محمدى بر ساير جهان مىگردد. هر چند تشيع در قم به قرن نخست مىرسد، امّا ورود حضرت معصومه(س) بدين شهر توجه و رونقى تازه مىدهد. اين بانوى پاك در ميان همه امام زادگان كه نه تنها در ايران و بلكه در سراسر جهان اسلام مدفونند، وجهه ممتاز دارد. شايد نتوان امام زادهاى را جست كه چون اين بانوى گرامى در طول تاريخ پر نشيب و فراز اسلام، مورد توجّه و اهتمام عالمان و مراجع تقليد باشد و هم عالمان و مراجع تقليد فراوان، و حتّى پادشاهان در جوارش آرميده باشند، و به روشنى مىتوان گفت كه امروز آنچه از بركت حوزه علميه قم در جهان اسلام به چشم مىآيد به بركت وجود حضرت معصومه(س) در اين شهر است، با اين همه در خصوص معرفى اين بانوى بزرگ كارى سزاوار و در خور ديده نمىشود – چه در زمينه شناساندن حضرت معصومه(س) و چه در خصوص معرفى اين شهر شيعى و مقدساتش و راهى طولانى است بين آنچه هست و آنچه بايد باشد، كه اميد است به فضل الهى و با همّت محققان و دست اندركاران فرهنگى اين مهم نيز حاصل آيد. سفير نور به سال دويست 200 هجرى مأمون حضرت امام رضا عليه السلام را به مرو مىخواند(1) و روز شنبه هفتم رمضان 201 ه براى خلافت پس از خود از مردم بيعت مىستاند.(2) در همين سال نيز فاطمه معصومه(س) كه نزد اهل بيت(ع) مقام و منزلتى ويژه دارد. براى ديدن و پيوستن به امام از راه جبل به جانب خراسان مىآيد. در شهر ساوه بيمار مىشود و مىپرسد: «ميان من و شهر قم چقدر مسافت است؟ مىگويند ده فرسخ است. به خادم خود مىفرمايد: كه راه قم پيش گيرد و بدين گونه به قم مىآيد و در منزل موسى بن خزرج، پسر سعد اشعرى فرود مىآيد.»(3) البته، حسن بن محمّد قمى اين روايت را نمىپذيرد و مىگويد: «روايت درست آن است كه چون خبر به آل سعد مىرسد، تصميم مىگيرند كه حضرت را ديدار كنند و از او درخواست ماندن در قم نمايند، جمعيتى انبوه آماده استقبال مىشود، موسى بن خزرج شبانه از آن ميان بيرون مىآيد و شرف ملازمت مىيابد و مهار شتر ايشان را مىگيرد و به سوى قم مىآورد و در منزل خود جاى مىدهد و حضرت معصومه(س) پس از 16 يا 17 روز در اثر همان بيمارى دعوت حق را لبيك مىگويد و روح پاكش به سوى ملكوت اعلى پر مىگشايد. موسى پسر خزرج پس از مراسم غسل و كفن بدن پاك آن بانوى بزرگ را كمى بيرون از قم، در زمينى كه از خود اوست و به «بابلان» معروف است به خاك مىسپارد و بر خاكش از بوريا سايه بانى مىسازد.»(4) خبر ديگر نيز هست كه حسين بن موسى بن بابويه از زبان محمد بنحسن الوليد مىگويد: كه چون فاطمه(س) دختر امام موسى بن جعفر عليه السلام از دنيا مىرود غسل مىدهند و كفن مىكنند و نزد سردابى كه در بابلان از پيش آماده كردهاند مىگذارند، اختلاف مىكنند كه چه كسى بدن مطهر را به خاك سپارد و سپس اتفاق مىنمايند كه خادم آن حضرت كه پيرى است خداشناس و صالح اين مهم را به عهده گيرد كه ناگهان دو سوار را مىبينند كه با شتاب از بيابان به سوى آنان مىآيند و با پارچه دهانشان را پيچيدهاند تا صورتشان ديده نشود. نزد جمعيّت فرود مىآيند و بر جنازه «فاطمه معصومه(س)» نماز مىخوانند و داخل سرداب مىشوند و جنازه آن بانوى كريمه را برداشته و دفن مىكنند و از سرداب بيرون مىآيند و سوار مىشوند و مىروند و هيچ كس نمىداند، چه كسى هستند و به كجا مىروند. علامه مجلسى مىنويسد: محراب عبادت كه فاطمه معصومه(س) در آن نماز مىگذارده هنوز هست(5) و در زمان ما نيز هست. در محلهاى كه به دان ميدان مير مىگويند و آن خانه را ستّيه به معناى بى بى خانم. آيت جمال فاطمه معصومه(س) از پرهيز كارترين و دانشمندترين بانوان خاندان رسول خدا(ص) است كه در تقوى و فضايل معنوى نمونهاى والا به شمار مىآيد و پيشوايان پاك شيعه نيز بدين بانوى بزرگ اسلام توجهى ويژه دارند. شمارى از بزرگان شيعه از منطقه رى نزد امام صادق(ع) مىرسند و به حضرت مىگويند: ما از مردم رى مىباشيم كه خدمت شما رسيدهايم. حضرت مىفرمايد: خوش آمدند برادران قمى ما اين سخنان سه بار ادامه مىيابد و هر سه بار هم امام همان را مىفرمايند، مىپرسند: مگر مردم قم چگونهاند: و چه ويژگى دارند؟ امام صادق(ع) مىفرمايد: خدا را حرمى است و آن مكّه است و رسول خدا(ص) را هم حرمى و آن مدينه است و براى اميرالمؤمنين نيز حرمى و آن كوفه است و بدانيد كه حرم من و حرم فرزندان من قم است. قم كوفه صغيره است و همانا از براى بهشت هشت در است كه سه در آن به سوى قم است و سپس مىفرمايد: «تقبض فيها امرأة من ولدى و اسمها فاطمة و تدخل بشفاعتها فى الجنة شيعتى جميعاً؛(6) وفات مىكند در قم زنى كه از فرزندان من است و نام او فاطمه دختر موسى بن جعفر است و داخل بهشت مىشوند به سبب شفاعتش همه شيعيان من.» در زيارت نامه آن حضرت هم كلمه شفاعت هست: «يا فاطمة اشفعى لى فى الجنة فانّ لك عند اللّه شأناً من الشأن».(7) تنوين براى تعظيم است و الف و لام براى عهد و شأن مقامى است كه قابل درك نيست، مگر از براى كسانى كه در مقامى چون او يا نزديك به او باشند و مىتوان گفت واژه شأن براى تفخيم و اشارت به عظمت و بزرگى معنوى آن حضرت است. بزرگى كه جز براى عارفان دانسته نيست. علّامه مجلسى مىنويسد:روايت امام صادق(ع) به دورانى است كه هنوز امام هفتم پدر فاطمه معصومه(س) تولّد نيافته است و حدود هفتاد سال بعد آن بانوى كريمه در قم رحلت مىنمايد.(8) خبرى است از على بن ابراهيم كه سعد بن سعد اشعرى چندى پس از رحلت فاطمه معصومه(س) در خراسان به حضور امام رضا عليه السلام مىرسد، امام مىفرمايد: قبرى از ما نزد شماست سعد مىگويد: فاطمه دختر موسى بن جعفر(ع) را مىفرماييد؟ مىفرمايد: بلى. «من زارها عارفاً بحقها فله الجنة»(9) هر كس او را با شناخت زيارت نمايد بهشت براى او است. پس امام رضا(ع) روش زيارت را به سعد ياد مىدهد كه چون به قبر مىرسى 34 مرتبه اللّه اكبر و 33 مرتبه الحمد للّه و 33 بار هم سبحان اللّه مىگويى و آنگاه سلام مىدهى: السلام عليك يا فاطمة و رحمة اللّه و بركاته.(10) همين زيارت كه در مفاتيح براى اين بانوى كريمه است همان است كه حضرت امام رضا(ع) به سعد اشعرى مىآموزد. جمله عارفاً بحقها كه در حديث است مفاهيمى گسترده و عميق دارد و بى شك از مفاهيم آن تشيع اعتقادى و شيعى اثنى عشرى است همراه با خلوص نيّت و علم. حديث ديگرى هم از همين سعد است كه امام رضا(ع) مىفرمايد: «من زارها فله الجنة»(11) روشن است كه حديث همان است و كلمه عارفاً بحقها افتاده است نه اين كه حضرت در مكان و زمانى متعدد به دو گونه فرموده است و چون غالباً احاديث نقل به معناست واژههاى گوناگون در نقل يك حديث فراوان است. حديث ديگرى هم هست كه نخست علامه مجلسى مىآورد و در ديگر كتب معاصران نيز فراوان به چشم مىآيد كه امام رضا عليه السلام مىفرمايد: «من زار المعصومة فى قم كمن زارنى»(12) كه پيداست واژه معصومه بعدها به متن روايت آمده و اصل حديث من زار الفاطمة و يا من زارهاست كه دنباله كلام امام پس از همان حديث سعد بن سعد اشعرى است. مصعومه اسمى است كه توسط شيعيان ايران به فاطمه پيوند مىيابد و رفته رفته جاى گزين نام مبارك آن حضرت مىشود و در فرهنگ عموم به فاطمه معصومه و معصومه قم شهرت مىگيرد كه البته به خاطر مقام و عظمت اين بانوى گرامى نزد ايرانيان است. واژه عصمت شايد به خاطر كمى سن ايشان باشد و شايد هم جهت طهارت و پاك دامنى و عصمت به معناى بى گناهى و نيز نفى خطا و اشتباه كه براى امام بايسته است و در همه چهارده معصوم وجود دارد و ديگر عصمتى كه جايز است و از براى بزرگان و اولياء خداوند است كه پاكند و خالى از آلودگى. حضرت امام جواد از ايشان به «عمّتى» ياد مىكند: من زار قبر عمّتى بقم فله الجنة(13) در ميان 36 فرزند امام هفتم تنها ايشان مورد توجه ويژه پيشوايان معصوم چون امام صادق(ع) و امام رضا(ع) و امام جواد (ع) است و شناخت حق و بزرگى وى شرط قبولى زيارت است. الهم عرفنا بحقه. پىنوشتها: – 1. التبينه و الاشراف، ص 303. 2. يعقوبى، ج 3، ص 128. 3. گنجينه آثار قم، ج 1،ص 382. 4. تاريخ قم، ص 214. 5. بحارالانوار، ج 57، ص 219. انوار المشعشعين، ج 1، ص 488. 6. همان. 7. مجالس المؤمنين، ج 1، ص 83. بحارالانوار، ج 60، ص 316، احقاق الحق، ج 6، ص 282. 8. بحارالانوار، ج 102، ص 266. 9. همان. 10. همان. 11. همان، ج 58، ص 216 ؛ وسائل الشيعه، ج 1، ص 576. 12. وسائل الشيعه، ج 14، ص 576. 13. بحارالانوار، ج 102، ص 265.
معيارهاى گزينش همسر در آموزه هاى اسلامى آخرين قسمت
معيارهاى گزينش همسر در آموزههاى اسلامى آخرين قسمت عسكرى اسلامپوركريمى 3- اخلاق نيكو هرچه علم و تكنولوژى رشد مىكند، نياز بشر به اخلاق افزايش مىيابد و لازم است به موازات آن دستورات عاليه اخلاقى پيامبران، كاملاً مورد عمل و نظر قرار گيرد؛ زيرا، دنياى علم و صنعت، گرچه وسايل و ابزارهايى در اختيار بشر مىگذارد؛ ولى هيچگونه، درباره عدم سوء استفاده از آنها راهحلى ارائه نمىدهد. سير صعودى آمار جرائم، جنايات، فساد، تبهكارى، قتل و خودكشى، متلاشى شدن خانوادهها و…، بيانگر اين حقيقت است كه اخلاق، كه فلسفه بعثت انبياء است «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»(1)بر جامعه حكمفرما نباشد. دانش و صنعت نمىتواند سعادت و آرامش بشر را تضمين و تأمين كند؛ بلكه استعمارگران، علم و صنعت را به نفع خويش استخدام نموده و ميليونها نفر را بىخانمان مىكنند؛ چنان كه مىكنند و حقوق حقه ملتهاى ضعيف را چه آسان پايمال مىسازند و آنان را به خاك و خون مىكشند… تنها عاملى مىتواند روح سركش انسان و غرايز طوفانى و عصيانگر وى را مهار كند و علم و صنعت را در راه آرامش عمومى و زندگى مسالمتآميز به كار اندازد، اخلاق واقعى است كه از ايمان حقيقى به خدا سرچشمه مىگيرد. يكى از ويژگيهاى اساسى براى زندگى شاد، اخلاق نيك است. منظور از اخلاق نيك، تنها خندهرويى و خوش خلقى اصطلاحى نيست، زيرا خنديدن و … در بعضى مواقع، نه تنها مطابق اخلاق نيست، بلكه ضداخلاق است. اخلاق هر انسانى تأثير مستقيم در زندگى او دارد. اين تأثير در محيط خانواده محسوستر و نقشآفرينتر است؛ زيرا مسائل عاطفى در خانواده بر مسائل ديگر غلبه دارد و محيط خانواده بيشتر بر مبناى خصوصيات اخلاقى اعضاى آن شكل مىگيرد، تا عوامل ديگر؛ ازاينجهت، اگر اعضاى خانواده از اخلاقى نيكو بهرهمند باشند، محيط خانواده تبديل به بهشتى سرورانگيز مىشود و چنانچه به بداخلاقى خو گرفته باشند، همواره خود را در جهنّمى سوزان گرفتار خواهند ديد. امام على(ع) مىفرمايد: «بِحُسْنِ الاَْخْلاقِ يَطيبُ الْعَيْشُ»(2)با خوش اخلاقى ، زندگى نيكو و مطلوب مىگردد. ملكات فاضله و اخلاق كريمه است كه باعث نشاط و شادابى در زندگى شده و دشواريها را برطرف و اضطرابها و نگرانىها را از بين مىبرد و بداخلاقى جسم و روح انسان را فرسوده مىكند و عامل مهم پيرى زودرس است؛ ازاينرو، پيامبر گرامى اسلام(ص) پيوسته در دعا چنين مىفرمود: «اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُبِكَ… مِنْ زَوْجَةٍ تُشيبُنى قَبْلَ اَوانِ مَشيبى»(3) خدايا! به تو پناه مىبرم از همسرى كه قبل از رسيدن پيرى، پيرم كند. زندگى مشترك زناشويى، داراى فراز و نشيبهايى است كه برخورد صحيح با آنها نياز به روحيهاى قوى و اخلاقى پسنديده دارد. زن و مرد اگر از اين مزيّت، بهرهاى نداشته باشند، نمىتوانند با تفاهم و همكارى متقابل بر مشكلات زندگى چيره شده، بار سنگين آن را به مقصد برسانند. چنانچه هر يك از طرفين از اخلاقى نيكو و رفتارى شايسته برخوردار نباشد، طرف ديگر هر چند خوش اخلاق هم باشد، زندگى به كامش تلخ خواهد شد. از آنجا كه اصلاح صفات ناپسند، در صورت ريشهدار بودن آنها، نياز به تلاش طاقتفرسا و زمانى طولانى دارد، بايد از همان ابتدا به صفات اخلاقى همسر توجّه كرد، تا در سايه انتخاب همسرى خوشاخلاق، زندگى سعادتمندانهاى پىريزى شود. به طور كلى منظور از اخلاق نيك، اين است كه انسان آراسته به صفات، عادات، خُلق و خوهاى پسنديده، فضائل، كمالات و اعمال و رفتار نيكو بوده و از صفات زشت، بيماريهاي اخلاقى و… دور باشد. زندگى زن و مرد در محيط خانوادگى احتياج به اخلاق دارد؛ زيرا تنها در پرتو قانون نمىتوان زندگى كرد. قرآنكريم از پيامبر گرامى اسلام(ص) به عنوان صاحب «خُلق عظيم» ياد نموده و مىفرمايد: «انّك لعلى خلق عظيم»(4)تو بر خلق و خوى بزرگى هستى. خداى سبحان هيچ كس را به اين عظمت نستوده است. پيامبر(ص) را با عنوان نيكوترين انسان ستايش مىكند. در تبيين اين محور مهم از رسولاكرم(ص) چنين نقل شده است: «معيار خُلق نيكو، خلق الله است»(5) يعنى آن كسى خلق نيكو دارد، كه متخلق به اخلاق الهى باشد. نيكوترين نامها و صفات، از خداست.(6)چه رنگى نيكوتر از رنگ خدايى شدن. نيكوترين جلوهاى كه انسان مىتواند به خود بگيرد، مظهر جلوههاى الهى شدن است كه انسان، خليفه و جانشين صفات خدايى شود. زيرا جانشين بايد به نشانههاى خداوندى متصف باشد. اگر خداى متعال عطوف، رؤف، رحيم، عليم، كريم، عزيز، حكيم و غفور است، جانشين او نيز نشانى از اين صفات بايد داشته باشد. اينها جلوههاى صفات الهى است كه در بنده مؤمن و خالص او تجلىنموده است. اين اصل، نه تنها عامل تحكيم خانواده و زندگى زناشويى است، بلكه يكى از مهمترين عوامل براى تربيت نسل سالم، چه در دوران جنين و شيرخوارگى و چه در دوران كودكى مىباشد. در روايات اسلامى از ازدواج با افراد بداخلاق نهى شده و خوشاخلاقى يكى از شرايط همسر شايسته محسوب شده است.(7) در روايتى از امام باقر (ع) نقل شده كه فرمود: پدرم، امام سجاد(ع)، در يكى از مواقف حج به زنى برخورد كه «اخلاق نيكش» آن حضرت را جذب كرد، سؤال كردند اين زن داراى همسر است؟ گفتند: خير؛ پدرم بدون اين كه از حسب و نسب وى تحقيق كند، از او خواستگارى كرد، و اين خواستگارى منجر به ازدواج با او شد. فردى از انصار از داستان آگاه شد، ازدواج به اين سادگى براى او بسيار سنگين و گران آمد، به نظر آورد ممكن است آن زن فردى بىاصل و نسب باشد، و علت سرزنش نسبت به امام چهارم شود. مدتى در مقام جستجو برآمد و معلوم شد آن زن از طايفه شيبان است، خدمت امام چهارم(ع) رسيد و جريان را با آن حضرت در ميان گذاشت كه خدا را شكر همسر شما از فاميلى معروف و محترم است، آن حضرت فرمودند: من شما را خردمندتر از اين مىدانستم كه به اين امور پايبند باشى، مگر نمىدانى خداوند عزّوجلّ به بركت اسلام پستىها را برداشت و نقصها را جبران فرمود، بزرگوارى و كرامت را جايگزين پستى و دنائت نمود، اينك مسلمان در هر موقعيتى باشد، محترم است و او را پستى نيست، لئامت و خسّت از آنِ جاهليت است و بس.(8) «حسين بن بشار واسطى» به امام رضا(ع) نامه نوشت كه يكى از بستگانم خواستار ازدواج با من است، ولى بداخلاق است؛ حضرت فرمود: «اگر اخلاقش بد است، با وى ازدواج نكن.»(9) بنابراين، خوش اخلاقى همسر، نقش مؤثرى در زندگى انسان دارد و بايد مورد توجه كامل قرار گيرد؛ زيرا آنچه مايه سازش و تحكيم روابط است، حسن خلق است، نه امور مادى، مانند ثروت و زيبايى. همسرِ بداخلاق و ناسازگار، مايه غم و اندوه و كدورت گرديده، طراوت و شادابى را از طرف مقابل مىربايد. البته ناگفته پيداست اخلاق سوء و خشونت در كانون خانواده، در روحيه همه افراد اثر نامطلوب دارد. 4- سلامت عقل و تفكر بعد از ديندارى، اصالت خانوادگى و اخلاق نيك، «سلامت عقل» از مهمترين شرايط يك همسر شايسته محسوب مىشود. تدبير امور زندگى و پيمودن راه سعادت و درستكارى و برطرف نمودن مشكلات زندگى مشترك كار سادهاى نيست. متأسفانه بسيارى از افراد، مقيّدند كه همسر زيبا داشته باشند، در صورتى كه زيبايى در آمار جهانى بهداشت، فقط 25 نمره دارد در حالى كه به تفكر و انديشه 300 نمره دادهاند. در مورد عروسخانم هميشه مىپرسند: آيا زيبا هست، يا نيست. زيبايى دوره محدودى دارد، ولى ما نمىتوانيم نقش بىبديل تفكر و تعليم و تربيت را انكار كنيم. برخى افراد در ازدواج جايى براى تفكر باز نگذاشتهاند. اولين چيزى كه در تفكر جلوهگر مىشود، عامل هوش است. زندگى با يك فرد كمهوش، بسيار مشكل است. ممكن است بپرسيد: چگونه مىشود هوش يك نفر را قبل از ازدواج تشخيص داد؟ پاسخ بسيار آسان است. افرادى كه درجه هوشى خيلى پايين دارند، كاملاً در رفتار و كردارشان مشخص است، پختگى لازم را ندارند، قدرت تشخيصشان ضعيف است. عامل ديگر تشخيص هوش، تفكر انتزاعى است. «انتزاع كردن» يعنى: بيرون كشيدن، و تفكر انتزاعى يعنى، توانايى استنباط و درك مفاهيم از موقعيتهاى كلى؛ اين نوع تفكر ابعادش بسيار گسترده است، افرادى كه تفكر انتزاعى دارند، خيلى زود شما را مىفهمند. لازم نيست كه دائم برايشان تكرار كنيد. بُعد ديگرش، تفكر حل مسئلهاى است، تفكرى كه در آن انسان مىتواند مسائل خودش را حل كند. كسانى كه اين نوع تفكر را ندارند، هميشه دور خودشان مىچرخند، گيجند، پيوسته مىپرسند چه گفتى، يعنى چه، منظورت چه بود؛ كسى كه اين نوع تفكر را ندارد، شايسته گزينش همسرى نيست. گاهى اوقات افراد از روى ترحم با فردى ازدواج مىكنند كه از نظر هوشى در سطح پايينى است، مىخواهند ايثار كنند، ولى سخت در اشتباهند. زندگى با افراد كم هوش، بسيار مشكل است. كسى كه تفكر و هوش خوبى دارد، كيفيت فراوان در مديريت دارد زيرا يكى از اركان اصلى مديريت، تفكر خوب است. طبق بررسىها و مطالعات آسيبشناسى خانواده، اصلىترين علت اختلافات خانوادگى، سردىها و بىرغبتىها، اخمها و قهرها، بىتفاوتىها و افسردگىها، بدزبانىها و تندىها، طردها و فرار از خانه، پريشانيها، گاه اختلالات روانى، برخى آسيب پذيرىهاى رفتارى و كژروىهاى اجتماعى «همسران» و سرانجام طلاق و جدايى، و ريشه اصلى تمام ناسازگاريهاى زناشويى، عدم تناسب در «عقل و انديشه» بين زوجين مىباشد. بنابراين، با توجه به مشخصات افراد از نظر عقل و هوش، بايد زن و مرد در انتخاب همسر، كسى را به عنوان همسر در زندگى مشترك خويش انتخاب كنند كه با همديگر تناسب داشته باشند تا در زندگى دچار مشكلات نشوند. شريعت اسلام براى جلوگيرى از ضايعات احتمالى كه در اثر وراثت پيش مىآيد، تأكيد مىكند كه برخى از ازدواجها صورت نپذيرد. اسلام افراد را از ازدواج با انسان «احمق» كه از نظر هوشى عقبمانده است، برحذر مىدارد. چنان كه امام صادق(ع) مىفرمايد: «ايّاكم و تزويج الحَمقاء فَانَّ صُحبَتَها بَلاءٌ و ولدها ضياع»(10)بپرهيزيد از ازدواج با «احمق»! زيرا، مصاحبت و زندگى با او بلاست و فرزندانش نيز تباه مىشوند. و نيز فرمود: «عقل چيزى است كه خداوند رحمان به وسيله آن پرستش و عبادت مىشود و بهشت به وسيله آن به دست مىآيد.»(11) 5 – زيبايى و شادابى همسرى كه از چنين صفاتى برخوردار باشد، غالباً ضامن جلوگيرى همسرش از انحرافات و چشمچرانىها مىگردد و معمولاً اين موضوع با خوشاخلاقى همراه است؛ زيرا زيبارويان در اغلب موارد داراى اخلاق ملايم و جذاب مىباشند. زيبايى يك امتياز است و در شيرينى و سعادت «زندگى زناشويى» تأثير به سزايى دارد. البته چند نكته درباره اين شرط (لزوم زيبايى و شادابى) درخور توجه است: الف) گرچه زيبايى ظاهر و تناسب اندام را در انتخاب همسر نمىتوان ناديده گرفت، ولى اين مسئله نبايد به عنوان بزرگترين هدف و معيار ازدواج محسوب شود، به گونهاى كه ديگر معيارها را تحتالشعاع قرار دهد، بلكه هنگام انتخاب همسر بايد هر دو بُعد زيبايى «زيبايى ظاهرى يا تناسب اندام» و «زيبايى باطنى يا معنوى، مانند ايمان، تقوا، حيا، و…» تركيب شود و به همه آنها اصالت داده شود كه در اين صورت زندگى مشترك، يك عمر گلستان مىشود. پيامبر اسلام(ص) براى اطمينان خاطر مرد از زيبايى زن، وى را مجاز دانست كه قبل از ازدواج، همسرش را ببيند، تا خاطر وى از نظر زيبايى و دلپسندى زن مطمئن گردد. آن حضرت دراينباره مىفرمايد: «بهترين زنان شما، زيبا چهرهترين آنهاست.» و در روايت ديگر فرمود: «أَفْضَلُ نِساءِ أُمَّتى أَصْبَحُهُنَّ وَجْهاً وَأَقَلُّهُنَّ مَهْراً»(12) برترين زنان امت من زنى است كه زيبائىاش بيشتر و صداقش كمتر باشد. البته زيبايى ظاهرى بايد در كنار ديگر صفات و معيارها، مورد توجه و بررسى قرار گيرد، نه به طور مستقل. زيبايى و تناسب اندام بدون تديّن و شرافت خانوادگى و…، آفتى است خطرناك و بلايى است رسواگر كه اگر بر مبناى ارزشهاى الهى پيوند نخورد، به زودى ناپايدار خواهد بود. پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد: «مَن تَزَوَّج إمْرَأة. .. لِجَمالِها، رأى فيها ما يَكْرَهُ»(13)كسى كه (فقط) به خاطر زيبايى زنى با او ازدواج كند، در او امور ناخوشايند خواهد ديد. و همچنين فرمود: «إيّاكم و خَضْراءَالدِّمنِ، قيلَ: يا رسول اللَّه و ما خَضراءُ الدِّمَنِ؟ قال: المَرأة الحَسناءُ فى مَنبِت السُّوءِ»(14) از خضراء الدمن (گياه روييده در ميان كثافات) بپرهيزيد. گفته شد: اى رسول خدا! خضراءالدمن چيست؟ فرمود: زن زيبارويى كه در خانوادهاى فاسد رشد كرده است. در يك انسان آنچه اصالت دارد، انسانيت و اخلاق و ديندارى است و آن ازدواجى ميمنت و بركت دارد كه به خاطر اين امور انجام بگيرد و تداوم پيدا كند؛ اما آن ازدواجى كه به خاطر مال و جمال باشد، از ديدگاه اسلام، بركت و ميمنتى ندارد. به همين جهت است كه وقتى شخصى خدمت پيامبر اكرم(ص) آمد و در امر ازدواج مشورت كرد، حضرت به او فرمود: «عَلَيْك بِذاتِ الدِّين تَرَبت يَداكَ»(15)بر تو باد كه همسر ديندار اختيار كنى، دستهايت نيازمند خداوند باد. جالب اين است كه رهبران اسلام، به افرادي كه در انتخاب همسر، اصالت را به ديندارى مىدهند نه زيبايى ظاهرى، وعده مال و جمال دادهاند. چنان كه در روايتى از امام صادق(ع) نقل شده كه مىفرمايد: «اِذا تَزَوَّجَ الرَجُلُ المَرأة لِجَمالِها أو لِمالِها وُكِّلَ إلى ذلِكَ، وَإذا تَزَوَّجَها لِدينِها رَزَقَهُ اللّهُ الجَمالَ وَالمال»(16) هرگاه مرد، زنى را به خاطر زيبايى و ثروتش به همسرى برگزيند، به همان واگذار مىشود(و معلوم نيست كه به آنها برسد) و هرگاه او را به خاطر دينش به همسرى برگزيند، خداوند زيبايى و مال، روزى او مىسازد. ب) گرچه زيبايى «ظاهرى، معنوى، فرهنگى و…» امرى پسنديده است و در انتخاب همسر بايد مورد توجه قرار گيرد، ولى نبايد از حد معمول تجاوز كند و به صورت «مشكل پسندى» درآيد و انسان را از ازدواج به موقع باز دارد، بلكه اگر از زيبايى نسبى برخوردار بودند و دين و اخلاق يكديگر را پذيرفتند، بهتر است بعد از تحقيقات و شناخت كافى «در همه زمينهها» از يكديگر، با توكل بر خداوند و راهنمايى والدين، با همسر مورد نظر ازدواج نمايند و مطمئن باشند كه عقل و ايمان و اخلاق نيك و خانواده اصيل و با شرافت، بسيارى از كمبودها را جبران خواهد نمود. ج) بهتر است زن و مرد در مراسم خواستگارى، با اجازه و رضايت والدين، يكديگر را ببينند و واقعيتها را به هم بگويند. براى شناخت لازم و تشخيص زيبايى و شادابى همسر مورد نظر، شايسته است مرد، مادر يا خواهر و يا يكى از خويشان نزديك و مورد اعتماد را براى ديدن انتخاب كند و بفرستد تا زن مورد نظر را خوب ببينند و ويژگىهايش را براى او توضيح دهند. امام خمينى(ره) فرمود: «هر يك از زوجين مىتوانند «در مراسم خواستگارى» مستقيماً از يكديگر درباره هم تحقيق كنند، مشروط به آنكه اين تحقيق مستلزم حرام نباشد. هر يك از زوجين مىتوانند بدن ديگرى را با شرايط زير به منظور تحقيق، ببينند: 1- نگاه به قصد لذت و ريبه نباشد؛ 2- ازدواج متوقف بر اين نگاه باشد؛3- مانعى از ازدواج اين دو در ميان نباشد…؛4- بهتر است اين ديدن از روى لباس نازك باشد؛ 5 – بايد اين نگاه آخرين تحقيقى باشد كه هر يك از زوجين انجام مىدهندو….»(17) بنابراين، صحبت كردن زن و مرد به قصد لذت، يا خلوت كردن آنها در محيط بسته و يا نگاه كردن به قصد لذت و يا لمس كردن يكديگر، حرام است و بايد از آن اجتناب كنند. 6- تناسب سنى و تحصيلى در انتخاب همسر توجه به همتايى و تناسب در سن نيز لازم است. تفاوت سن بلوغ جنسى در دختر و پسر، يك امر طبيعى است، پسر حدود چهار سال ديرتر از دختر به بلوغ جنسى مىرسد.از اينرو، بايد تفاوت سن آنها در امر ازدواج نيز حداقل به همين مقدار باشد (پسر بزرگتر باشد) بهتر است چنين باشد، ولى الزامى نيست. اگر در بقيه موارد يادشده تناسب وجود داشته باشد، ولى تناسب سنى وجود نداشته باشد، مثلاً زن و شوهر همسن باشند و يا حتى زن يك سال نيز بزرگتر باشد، به شرط اين كه مرد وقوف و آگاهى كامل به اين موضوع داشته باشد، مشكل خاصى ايجاد نمىشود. اما ازدواجهايى كه اختلاف سنى زياد وجود دارد، مثلاً فردى بيست سال از ديگرى بزرگتر است، اصلاً صلاح نيست. به طور كلّى تناسب سنى و جسمى در زناشويى مسئله مهمى است و عدم توجه به آن عواقب ناگوارى را در پى دارد. سن زن و مرد در ازدواج از دو جنبه داراى اهميت است: 1- جنبه روانى: انسان در فرآيند رشد از نظر روانى، در سنين مختلف، داراى ويژگىهاى متفاوت مىباشد. 2- جنبه فيزيولوژيكى: علاوه بر جنبههاى روانى، ارضاى غرايز جنسى خود مسئله مهمى است. سن ازدواج در شرايط جغرافيايى و اقليمى مختلف، متفاوت است. معمولاً در مناطق گرمسير، سن بلوغ و ازدواج پايينتر از مناطق سردسير و كوهستانى است. مهم نيست كه فرد در چه سنى بالغ مىشود، مسئله مهم اين است كه فرد احساس كند كه از نظر فيزيولوژيكى و روانى نياز به ازدواج دارد. تشخيص زمان مناسب ازدواج و فاصله سنى زوجين از سوى افراد تازه بالغ، مشكل است. در اين مورد، استفاده از راهنمايىهاى والدين و مشاوران خانواده ضرورى است. معمولاً چون دختران از نظر رشد بدنى و روانى از پسران جلوترند و رشد آنان سريعتر است و زودتر به سن تكليف شرعى و بلوغ بدنى مىرسند، آمادگى بيشترى جهت انتخاب همسر و شروع زندگى زناشويى را دارند. در روايات اسلامى، درباره سن ازدواج و فاصله سنى زن و شوهر، اشاره به موضوع بلوغ شده كه طرفين در سنين پايين، يعنى اوايل بلوغ، ازدواج كنند و به همين علت در اسلام سن تكليف شرعى دختران 9 سال تمام قمرى و پسران 15 سال تمام قمرى است و تفاوت سن دختر و پسر (در ازدواج) با در نظر گرفتن موقعيت جغرافيايى و عوامل فرهنگى متفاوت است. با توجه به تحقيقات انجام شده و بلوغ زودرس، در بعضى مناطق و موقعيتهاى مختلف جغرافيايى، فرهنگى، اقتصادى و…، بهترين سن ازدواج براى دختران 16 الى 20 سالگى و براى پسران 18 الى 23 سالگى مىتواند باشد و مناسبترين فاصله سنى، در ازدواج بين 1 الى 5 سال است و اگر هم، سن آنها مساوى باشد و يا اين كه زن چند سال از مرد بزرگتر باشد، اشكالى ندارد. ولى، فاصله سنى «بين 1 الى 5 سال» از نظر روانشناسى و فيزيولوژى ارجحيت دارد. و اين تفاوت بدين جهت است كه زنها در اثر باردارى و زايمان و شير دادن به كودك، غالباً از مردها زودتر پير و فرسوده مىشوند و طراوت و شادابى خويش را از دست مىدهند. زن اگر چند سالى از شوهر كوچكتر باشد، مدت بيشترى مىتواند نظر شوهر را به خود جلب كند و تمايلات روحى، روانى و جنسى او را ارضاء نمايد؛ در نتيجه، براى هميشه صلح، صفا، دوستى، عشق و محبت در كانون گرم خانوادگى آنان حاكم خواهد شد. نكته شايان توجه اين است كه در امر ازدواج شرط سنى در اسلام مطرح نيست كه مثلاً اگر زوجين توافق سنى نداشتند، عقد ازدواج باطل باشد، اما بايد سن زوجين تفاوت فاحش نداشته باشد؛ زيرا تجربه نشان داده است كه بسيارى از درگيرىها و اختلافات ناشى از تفاوت فاحش سنى بين زن و مرد است. چه بسا يكى از طرفين به خاطر كمى سن و كمتجربگى نمىتواند ديگري را تحمل كند و يا احياناً آن كه از سن بالايى برخوردار است، از لحاظ غريزه جنسى ضعيف باشد و نتواند ديگرى را كه قوى است، ارضاء و اشباع نمايد. اينجاست كه اگر ايمان كافى در طرف مقابل نباشد، به اعمال خلاف عفت روى مىآورد و اساس خانواده را در هم مىريزد و حيثيت خانواده يا طايفهاى را در معرض خطر قرار مىدهد. از اينرو، اين كه احياناً ثروتمندان در دوران كهولت سنى و تحليل قُوى در صدد ازدواج با دوشيزهاى برمىآيند و دوشيزگانى هم به طمع مال و ثروت آنان حاضر به ازدواج با آنان مىشوند كار صحيحى نيست و تحقيقات نشان داده است كه در موارد قابل توجهاى اين گونه ازدواجها مفاسد و خطرهايى در پى داشته است؛ پس بايد از اين ازدواجها جداً پرهيز شود. همچنين يكى ديگر از معيارهايى كه بايد در ازدواج در نظر گرفته شود، تناسب تحصيلى است. بسيار خوب است كه زن و شوهر از نظر معلومات و تحصيلات علمى، خيلى با هم فاصله نداشته باشند و در رديف يكديگر باشند تا تفاهم بيشتر در زندگيشان به وجود آيد. بنابراين، زن و مردى كه تحصيل كرده و دانشگاهى است، نمىتواند با فردى غيرتحصيل كرده يا كم سواد ازدواج نمايد. البته پذيرش اين امر در مدت كوتاهى امكانپذير است، ولى در درازمدت تنشها و اختلافاتى بين آنها آشكار خواهد شد. به هرحال، يكى از چيزهايى كه بايد در ازدواج رعايت شود، فاكتورهاى حرفهاى است. بنابر اين سطح تحصيلات و سطح حرفه (شغل) در زندگى زناشويى بسيار مهم است. چنان كه تحقيقات و تجربه نشان داده است كه كسانى كه با همرديفان خود از نظر تحصيل و شغل ازدواج كردهاند، در زندگى خانوادگى از موفقيت بيشترى برخوردارند. 7- عفاف و پاكى از آلودگىها «عفاف» با فتح حرف اول، از ريشه «عفت» است و لغت شناسان در باره آن گفتهاند: «و اصله الاقتصار على تناول الشىء القليل»؛ عفاف اكتفا ورزيدن به بهرهمندى كم و شايسته است. در مجمعالبحرين آمده است: «عف عن الشىء، اى امتنع عنه فهو عفيف»(18)عفاف از چيزى ورزيد، يعنى: از آن امتناع ورزيد؛ پس او عفيف است. و ابن منظور در لسانالعرب در اين باره مىنويسد: «العفّة: الكف عما لايحل و لايجمل»(19) عفت: خويشتندارى از آنچه كه حلال و زيبا نيست. صاحب اقربالموارد «عفت» را اينگونه معنا نموده است: «عف الرجل: كف عما لايحل و لايجمل قولا او فعلا و امتنع»(20) عفاف ورزيد، يعنى: در گفتار و كردار، از آنچه كه حلال نيست، دورى جست و خويشتندارى نمود. همچنين در قاموس، «عفت» را به معناى كف خودنگهدارى از محرمات و زشتيهاست كه با زيباگزينى منافات دارد، معنا مىكند.(21) در تفكر اسلامى، عفاف واژهاى با بار معنايى خاص برگرفته از آيات و روايات، و گونهاى منش است همراه با كنش رفتارى و گفتارى.(22) مرحوم نراقى در معراجالسعاده مىنويسد: عفت عبارت است از: مطيع و منقاد شدن قوه شهوانيه از براى قوه عاقله كه در اقدام به خوردن و نكاح و حدود اوامر الهى را به لحاظ كمى و كيفى؛ نگهدارد،(23) عفت همان اعتدال عقلى و شرعى است و افراط و تفريط در آن مذموم است؛ پس در تمامى اخلاق و احوال، حد وسط و راه ميانه «عفت» است. روشن است كه استحكام خانواده كه اولين و بنيادىترين تشكّل اجتماعى يك جامعه به شمار مىآيد مركز عشق و اميد و بستر شكفتن آرزوهاى جوانان است، تنها، با پاسدارى از عفاف و پاكدامنى، درخشش و بالندگى لازم را پيدا مىكند؛ زيرا اگر در جامعهاى عفاف و پاكدامنى به صورت كامل رعايت گردد و تمتعات جنسى به محيط خانواده محدود گردد، جوانان به ازدواج روى آورده و خانوادههاى تشكيلشده نيز ثبات بيشترى مىيابند؛ ولى اگر بىبند و بارى و بىعفتى در جامعه رواج يابد و بهرهبردارىهاى جنسى در خارج از محيط خانواده ميسر گردد، جوانان زير بار مسئوليتهاى ازدواج نرفته و خانوادههاى تشكيلشده نيز متزلزل مىشود. بنابراين، باضرس خاطر بايد گفت: رعايت عفاف در رفتار و گفتار، خانواده را سالم و آسيبناپذير نگه مىدارد. بنابراين، يكى از شرايط شايسته و لازم در انتخاب همسر آن است كه آلوده به فحشاء و مبتلا به انواع مواد مخدر و مشروبات الكلى نباشد. امروزه نقش زيانبار اين آلودگىها در ويرانى خانوادهها و نابودى نسل جوان بر همگان روشن است و در ضمن، آثار زيانبار اينها در تولد فرزندان ناقصالعقل و عقبافتاده نيز ثابت شده است، ازاينجهت، شريعت اسلام از پيوند زناشويى با مبتلايان به مواد مخدر و ديگر مسكرات برحذر داشته است. در دستورالعملهايى كه از پيامبر اكرم(ص) و پيشوايان معصوم (ع) رسيده، به لزوم رعايت اين تناسب بسيار تأكيد شده است. از نظر اسلام با كسى كه مرتكب شرب خمر مىشود نبايد ازدواج كرد. چنان كه پيامبر اسلام(ص) مىفرمايد: «شارب الخمر لايزوج، اذا خطب»(24) شرابخوار اگر خواستگارى كند، به او دختر داده نمىشود. همچنين امام صادق(ع) مىفرمايد: «من زوّج كريمته من شارب الخمر فقد قطع رحمها»(25) كسى كه دخترش را به شرابخوار بدهد، با اين كار خود قطع رحم كرده است. شايد مراد از قطع رحم در اين روايت اين باشد كه با اين ازدواج سبب نازايى او شده است و يا مراد اين است كه او را از يك پيوند درست و ازدواج محكم و استوار محروم ساخته است. امام رضا (ع) مىفرمايد: «وَاِيّاكَ اَنْ تُزَوِّجَ شارِبَ الْخَمْرِ، فَاِنْ زَوَّجْتَهُ فَكَأَنَما قَدَّمَتْ اِلَى الزِّنا»(26) بترس از اين كه دختر به شرابخوار بدهى، كه اگر او را به چنين تبهكارى شوهر دهى، گويا آن عفيفه كريمه را به زنا دادهاى!! آرى، آن كه پاىبند به واجبات الهى نيست، و از فسق و فجور پرهيز ندارد، و آنكه از اخلاق نيك بهرهاي ندارد، و آلوده به بداخلاقى است، و از عقل و فكر لازم بهره ندارد، و آن سست ارادهاى كه از مشروبات حرام پرهيز ندارد، اهليت ندارد كه دخترى پاك و مؤمنه كه امانت الهى است به او سپرده شود، كه نه تنها دختر ضايع مىگردد، بلكه فرزندان آنها متأثر از آثار سوء وجودى آن شوهر زشتكردار خواهند شد، كه قبل از اين كه دانش بشر به اين حقيقت برسد، حضرات معصومين (ع) اين حقيقت را اعلام فرمودهاند: «الْحَرامُ يبينُ فِى الذُّرِّيَّه»(27) آثار حرام در نسل آشكار مىگردد!! از اين روايات مىتوان فهميد كه چون شرابخوار، هتك حرمت فرمان خداوند كرده و به آن بىاعتنايى نموده و دست به سركشى و طغيان زده است، نسبت به همسر و فرزندانش نيز چنين خواهد كرد، حرمتشان را خواهد دريد؛ حقوقشان را ادا نخواهد كرد و موجبات آزار و اذيتشان را فراهم خواهد ساخت و صفات رذيله و ناپسند او چنان كه گذشت به همسر و فرزندانش منتقل شده و فطرت پاكشان را آلوده خواهد كرد. روشن است همان علتى كه در شرابخوار، موجب سركشى او شده و رابطهاش را با خدا و خانوادهاش تيره و تار كرده است و او را مطرود جامعه ساخته است، در افراد معتاد، قاچاقچى، بىبندبار و لاابالى نيز وجود دارد؛ اين افراد خود را پايبند به هيچ مقرراتى نمىدانند و به خاطر تأمين نيازشان دست به هر اقدام زشت و وقيح مىزنند؛ ارزشهاي خانوادگى را زير پا مىگذارند؛ حقوق همسر و فرزندان را رعايت و ادا نمىكنند، ازاين رو، ازدواج با اينگونه افراد، ازدواج موفّقى نخواهد بود. نكتهاى كه در پايان اين نوشتار تذكر آن ضرورى به نظر مىرسد اين است كه معيارهاى ديگرى نيز از لابلاى روايات و آموزههاى دينى فهميده مىشود كه بايد افزون بر آنچه ذكر شد، مراعات گردد كه فهرستوار به آنها اشاره مىشود.(28) دوشيزگى همسر، جهت نسل پرورى و زايايى او، پاكدامنى و عفت، درستكارى، و در صورت جامعيت معيارهاى ذكر شده، زيبايى، هزينه كردن درست و بجا و رعايت اقتصاد، نگهبانى از عرض و مال، ميل به استقبال از همسر و مشايعت او در آمد و شد، همراهى و معاونت با همسر و… از جمله معيارهاى درجه دو در انتخاب همسر كه اگر مراعات شود، زندگى بسيار شيرين مىشود. رسول خدا(ص) فرمود: بهترين زنان شما زنى است كه فرزندآور (ولود)، مهربان پاكدامن، نزد قوم خود عزيز و محترم، در مقابل شوهر متواضع و فروتن، آرايش كننده خود براى شوهر، بىاعتناء نسبت به ديگران، در خلوت مطيع فرمان شوهر و در اختيارش باشد و مثل بعضى از مردان مبتذل نباشد.(29) اميد است با به كار بستن دستورات حياتبخش اسلام، شادى و خوشبختى به روى تمام زوجها، به ويژه جوانان عزيز آغوش گرمش را به نحو مطلوب بگشايد. پىنوشتها: – 1. سفينة البحار، ج 1، ص 410. 2. شرح غررالحكم و دررالكلم آمدى، ج 3،ص 328، دانشگاه تهران. 3. وسائل الشيعه، ج14، ص 22. 4. سوره قلم، آيه 4. 5. محجة البيضاء، ج5، ص 90. 6. سوره نحل، آيه 60. 7. وسائل الشيعه، ج 14،ص 51. 8. بحارالانوار، ج 100،ص 374. 9. بحارالانوار، ج 103، ص 235، ح 17. 10. همان، ص 56،ح 1 ؛ فروع كافى، ج 5، ص 354. 11. اصول كافى، ج 1، عقل و الجهل، ح 3. 12. بحارالانوار، ج 103، ص 347. 13. وسائل الشيعه، ج 20،ص 51. 14. فروع كافى، ج 5، ص 332؛ ترجمه ميزان الحكمه، ج 5، ص 2260، ح 7558؛ محجة البيضاء، ج 3، ص 93. 15. فروع كافى، ج 5، ص 332 ؛ روضة المتقين، ج 8، ص 114. 16. فروع كافى، ج 5، ص 333. 17. تحريرالوسيله، كتاب نكاح، مسئله 28. 18. طريحى، مجمع البحرين، ج 5،ص 101. 19. ابن منظور لسان العرب، ج 9،ص 253. 20. شرتونى لبنانى، اقرب الموارد، ج 2،ص 803. 21. قرشى، على اكبر، قاموس قرآن، دارالكتب الاسلاميه، ج 5، ص 19. 22. جهت دست يابى به توضيح بيشتر، ر.ك: ماهنامه پاسدار اسلام، عسكرى اسلامپور، مقاله: نقش عفاف و پاكدامنى در زندگى انسان، شماره هاى 279 و 280، اسفند و فروردين 1383 و شماره 281 ارديبهشت 1384. 23. ملا احمد نراقى(ره)، معراج السعادة، ص 243. 24. فروع كافى، ج 5،ص 348؛ وسائل الشيعه، ج 14،ص 53، ح 2. 25. فروع كافى، ج 5،ص 347؛ وسائل الشيعه، ج 14،ص 53. 26. بحارالانوار، ج 79،ص 142. 27. وسائل الشيعه، ج 17،باب 1،ص 81،ح 22043. 28. براى شناخت از اين معيارها به وسائل الشيعه، ج 14، ابواب متعدده آن در مقدمات نكاح مراجعه نماييد. 29. همان، ج 14،ص 14.
مظلوميت فرهنگ و چاره جويى آن
مظلوميت فرهنگ و چارهجويى آن حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر سخن از مظلوميت فرهنگ است كه مقام معظم رهبرى بارها از آن سخن گفته و به رفع مظلوميت از آن تأكيد فرمودهاند. نگارنده اين مقال نيز حتى سالها در همين سلسله مقالات در پيرامون آن قلم زده و اين مظلوميت را از ابعاد مختلف مورد تجزيه و تحليل قرار داده كه اين بررسىها، استقبال دلسوزان نظام اسلامى و دردمندان دينى را همراه داشته است و اين بار مىخواهد با توجه به وضع موجود فرهنگى و با عنايت به سخنان اخير رهبر معظم در چند ديدار ماه مبارك رمضان با دانشگاهيان و اساتيد و دانشجويان و كارگزاران نظام، مظلوميت فرهنگ و راه كارهاى مظلوميت زدايى از آن را مورد گفتگو قرار دهد. در اين مجال چند مطلب بايد مورد توجه قرار گيرد: مقصود از فرهنگ در اين گفتمان چيست؟ دلائل مظلوميت فرهنگ… چه كسانى مسؤول اين مظلوميتاند؟ چگونه رفع مظلوميت بايد كرد؟ و موضوعاتى از اين قبيل كه طى اين مقال بدان اشاره مىشود. مقوله فرهنگ هر چند فرهنگ به معناى عام شامل هر نوع دانستى و فهميدنى مىباشد اما به مفهوم خاص مقوله فرهنگ با دانش و معلومات اصطلاحى فرق دارد. ممكن است در يك نظام علم و دانش به اوج خود رسيده باشد اما بينش فرهنگى در آن نظام به انحطاط گرائيده باشد و سقوط فرهنگى آن نظام را تهديد كند. نمونه آن دانش و تكنولوژى در كشورهاى غربى است كه سنگرهاى بسيارى را فتح كرده و به دل ذره راه گشوده و به آسمانها پر كشيده و هر روز دستاوردى نو در اين عرصه بدست آورده و امكانات زندگى مادى را براى بشر فراهم كرده است اما در عين حال همين غرب از بعد فرهنگى به دوران قرون وسطائى روآورده و انحطاط اخلاقى آن را تهديد مىكند و براى ارزشهاى انسانى در تمدن جديد جايى باقى نمانده است. نمودارهاى آن، استعمار كهنه و نو، قتل و غارت، بى رحمى و قساوت، شيطنت و شهوت و صدها نمونه از فساد اخلاق و بىعدالتى و تبعيض و سلطه و استبداد است كه مغرب زمين و آينده آن را با چالشهاى جدّى روبرو كرده و افول اين تمدن را نويد مىدهد. بنابراين، حوزه دانش و پژوهش با حوزه فرهنگ فرق دارد، و مىتوان گفت در اين تعريف فرهنگ شامل انديشه و بينش و اخلاق و عرف و عادات و ارزشهايى است كه با نگاه معنوى و انسانى قابل ارزيابى هستند نه با ابزارهاى علمى مثلاً دانش روز مانند فيزيك و رياضى مىتوانند در دل ذرات نفوذ كرده و به سنجش و اندازه گيريهاى علمى راه بگشايند ولى در مفهوم عدالت و اخلاق و حقوق انسانى كمترين كاربرد را ندارند مولانا هشتصد سال قبل با تفكيك دو حوزه (علوم مادى و دانش معنوى) چنين گفته است: خرده كاريهاى علم هندسه يا نجوم و علم طب و فلسفه كان تعلق با همين دنييستش ره به هفتم آسمان برنيستش اينهمه علم بناى آخور است كه عماد بود گاو و اشتر است بهر استبقاى حيوان چند روز نام آن كردند اين گيجان رموز علم راه حق و علم منزلش صاحب دل داند آن را با دلش دانش و تكنولوژى روز همان علم آخور و حيات حيوانى است كه آنرا بهرهاى از حيات معنوى و معارف آسمانى و فضائل انسانى نيست. نتيجه آنكه : ارتقاى علمى روز به معناى ارتقاى انسانى نيست چرا كه انسان را از بعد معنوى حياتى ديگر است كه با مقياسهاى ديگر قابل سنجش است. بطور خلاصه وقتى از فرهنگ سخن گفته مىشود ناظر به ارزشهايى است كه با فيزيك و رياضى و هندسه و فيزيولوژى و حتى روانشناسى جديد فرق ماهوى دارد به اين خاطر است كه مىگوييم جهان غرب درگير جاهليت جديد است كه با بكارگيرى ابزارهاى مدرن، جنايات عهد جاهليت و قرون وسطايى را در گسترهاى هزاران بار بيش از گذشته شكل مىدهد و بقول آن انسان وحشى آدمخوار كه چند روزى در ميان روشنفكران غربى زيست و چون به ديار خود برگشت گفت: اكنون گوشت انسان را با كارد و چنگال مىخوريم!! و اين ماهيت تمدن جديد است… كه نمونههاى آن را در فلسطين و عراق و افغانستان مىبينيم و در ويتنام و جنگهاى جهانى اول و دوم ديديم و سرانجام اين تمدن چيزى جز نابودى و زوال و نگون بختى بشريت نيست مگر آنكه دستى از غيب برون آيد و كارى بكند! اينجاست كه به كارگزاران فرهنگى نظام و دانش آموختگان مىگوييم نبايد فريفته دانش و تكنولوژى غرب و فرهنگ و تمدن آن باشند بلكه فرهنگ و دانش را با معيارهاى آسمانى بنگرند و همپاى دانش و نوآورىهاى علمى روز، به ارزشهاى فرهنگى و دينى اهتمام جدى ورزند و از سرنوشت غرب و سبعيت حاكم بر تمدن قرن بيستم عبرت گيرند و اين همان چيزى است كه اسلام بر آن تكيه دارد و امام راحل فرمودند و رهبرى نظام بر آن تأكيد مىورزد و ديگر دلسوزان يقه چاك مىزنند كه كارگزاران فرهنگى همزمان با توليد علم و استفاده از تكنولوژى عصر – كه بحمد اللّه پيشرفتهاى قابل توجهى در پرتو انقلاب اسلامى داشته است – به فكر دينى و انضباط اخلاقى توجه بيشتر نموده و از خطرات بىايمانى و انحطاط اخلاقى كه در تهاجم فرهنگى براى اين نسل تدارك ديده شده غافل نباشند. مظلوميت فرهنگ و اما مظلوميت فرهنگ به مفهومى كه بيان شد. به حاشيه رانده شدن تدريجى آن طى ساليان اخير ونبودن حساسيت كافى روى فرهنگ دينى و اخلاقى در كانونهاى آموزش و فقر معنويت و اخلاق است كه خروجىهاى اين كانونها گواهى مىدهد. دوران سه گانه فرهنگ توضيح آنكه:پيروزى انقلاب اسلامى بدون ترديد مديون فرهنگ دينى و تحولات بنيادين در افكار و انديشهها بود كه با رهبرى امام راحل و مهندسى فرهنگ اسلامى با روشن بينى آن معمار بزرگ قرن در عرصه جهان ظاهر شد، حادثهاى كه چون زلزله ناظران جهانى را بهت زده كرد و خواب از چشم جهانخواران ربود و نور اميد و نجات را در دلهاى مستضعفان جهان بر افروخت و افسانههاى تحجر و افسون خود باختگى در برابر بيگانگان را درهم شكست. در اين فرايند تاريخى اسلام بار ديگر از انزوا درآمد و با قامتى برافراشته در عرصه انديشهها ظهور كرد و مىرود تا به خواست خداوند به عنوان يك مكتب حيات بخش در عرصه جهانى ماندگار باشد و به فرموده آن بزرگ مرد روشن روان ابرقدرتها را به خاك مذلت بنشاند و اينهمه در صورتى است كه فرهنگ اسلامى و انديشههاى ناب آن به انزوا نگرايد و دست تحريف از دامن آن كوتاه شود و توطئه و تهاجم بيگانه كه با تمام وجود به صحنه آمده با هوشيارى و آمادگى فرزندان امام و انقلاب نقش برآب شود و در يك نبرد بى امان در برابر ناتوى فرهنگى تا به شكست كشاندن دشمن ايستادگى شود همانگونه كه در جنگ تحميلى ديديم. و اما چگونگى مظلوميت فرهنگ و بىمهرىها يا بى توجهىها به بنيادهاى معرفت دينى و اصول اخلاقى از آنجا آغاز شد كه با پايان گرفتن جنگ هشت ساله كه اوج شكوفايى ايمان و اخلاق و پايدارى بود، دوره سازندگى رسيد كه هم ضرورى بود و هم كارنامه درخشانى در اين عرصه داشت اما همانگونه كه طبيعت روزگار و آدميان است كه پس از پيروزى بر دشمن، انگيزههاى نفسانى سر بر مىكشد و يا مسئله رفاه و آرامش نوعى بىتفاوتى در برابر مسؤوليتهاى اخلاقى و اعتقادى و عملى را همراه مىآورد، و رقابت دنيوى سرگرمىهاى مادى نوعى غفلت براى آدمى پديد مىآورد، ما نيز از اين سرنوشت مصون نمانديم و دنيازدگى و جاهطلبى و هوا و هوسها كم و بيش چهره نمودند و آن شور و حال فرهنگى و اعتقادى و اخلاق و ايثار و همدلى و همدردى را تحت الشعاع قرار داده و تدريجاً نوعى استحاله فرهنگى را زمينه ساز شدند كه با شروع دوره اصلاحات و طرح توسعه سياسى و دعوى بر سر آزادى و تنشهاى جناحى از يك سو و فرهنگ زدايى و بقول مسؤولان فرهنگى آنروز تساهل و تسامح تدريجاً از ولنگارى و بىبندبارى سر برآورد و كار به آنجا كشيد كه فضاى باز سياسى و فرهنگى عرصهاى شد براى معارضان در برابر ارزشهاى اسلام و انقلاب و كم نبودند مطبوعات كه از بودجه بيت المال تغذيه مىشدند و افرادى كه پستهاى كليدى را در اشغال داشته اما آب به آسياب دشمن مىريختند و پارهاى جيرهخوار دشمنان و ريزهخوار دلارهاى بيگانه گشته و بسيج شدند تا فاتحه انقلاب اسلامى را بخوانند كه شرح اين ماجراى تلخ را در اسناد و مداركى بايد كاويد كه از دوره اصلاحات بويژه چهارساله دوم آن مانده است و اگر اين اسناد و نوشتهها و نطقها و مصاحبهها و تحصنها و اعتصابها در ديد عموم قرار گيرد مردم خواهند فهميد چه دوره سياهى را انقلاب پشت سر گذاشت كه آن عناصر ورشكسته را ملت بالأخره جواب داد و دست رد به سينه آنان زد چرا كه انقلاب اسلامى و ارزشهاى دينى را به بهاى خونهاى پاك عزيزانشان به دست آورده و حاضر نبودند آن را به پاى بيگانه بريزند. و اينهمه زير چتر اصلاحات با سوء استفاده عناصر فاسدى اتفاق مىافتاد كه چهره خود را پنهان داشته و يا خود نمىدانستند آلت دست دشمنان قسم خورده ميهن و نظام جمهورى اسلامى اند بارى ضربه هايى كه به فرهنگ و شعائر اسلامى در آن دوران وارد آمد سالهاى سال تلاش و مجاهده جدى را مىطلبيد تا بتوان آب رفته را به جوى بازگرداند و همين جاست كه مسؤوليت امروز مسؤولان را سنگينتر مىسازد كه بدون فوت وقت بايد در صدد بازسازى اصول و ارزشها و پىريزى طرحى نو باشند و نهادهاى آموزشى و فرهنگى را دريابند و به فكر اصلاح كجىها و جبران كاستىها باشند. آنچه در اينجا قابل ذكر است اينكه امروزه هم آنگونه كه شايسته و بايسته است به فرهنگ با مفهومى كه گفتيم اهتمام لازم مشاهده نمىشود، مخصوصاً در فضاهاى آموزشى و علمى كه بايد مهد پرورش فرهنگ باشد تحركى ديده نمىشود! به نظر مىرسد، تذكرات مكرر رهبر معظم در مورد فرهنگ و باورهاى دينى از همين جا ناشى مىشود و بايد مسؤولان دلسوز نظام دغدغه رهبرى را دريابند. ايشان در ديدار با اساتيد دانشگاهها در يكى از روزهاى ماه مبارك رمضان 16 مهرماه با اشاره به مسؤوليت رؤساى دانشگاهها و نهاد نمايندگى ولى فقيه فرمودند: «مسؤولان دانشگاهها نيز در زمينه دينى كردن محيط دانشگاهها وظايفى دارند اما اصلىترين وظائف بر عهده روحانيان فعّال در نهاد نمايندگى است و آنها بايد با ارائه مستمر فكر نو، عميق، مستدل، تحسين برانگيز و قانع كننده دينى ارتقاى فكر دينى در دانشگاهها را با كمال جديت دنبال كنند.» چالشهاى موجود در دانشگاهها جاى تأسف است كه با گذشت بيست و هشت سال از استقرار نظام اسلامى، دانشگاهها و ديگر نهادهاى آموزشى ما در جايى قرار داشته باشند كه رهبرى نظام با دغدغه و نگرانى با مسؤولان فرهنگى اينگونه سخن بگويند. همچنين معظم له در ديدار ديگرى در ماه مبارك با مسؤولان نظام از ارتقاى ارزشهاى اخلاقى و ايمان دينى سخن گفته و تأكيد فرمودند: «با روى كار بودن يك دولت حزب اللّهى و رئيس جمهور مكتبى زمينه براى حركت عميق فرهنگى بيش از پيش فراهم است و همه دستگاههاى مسؤول اعم از وزارت ارشاد، صدا و سيما، سازمان تبليغات، وزارت علوم، وزارت آموزش و پرورش، بايد در جهت ارتقاى ارزشهاى اخلاقى و ايمانى دينى جامعه به طور جدى تلاش كنند.» (16 مهر ماه 86) بايد اعتراف كنيم همانگونه كه نگارنده بارها گفتهام نياز به يك انقلاب فرهنگى و تحوّل در فضاى آموزشى و تبليغى يك ضرورت اجتنابناپذير امروز ماست و شوراى عالى انقلاب فرهنگى بايد با دغدغه بيشتر به ميدان بيايد چرا كه توطئههاى ضد فرهنگى و ضد اخلاقى و بحران زا در جامعه و در ميان جوانان حتى دانشجويان رخنه كرده و مشكلاتى را پديد آورده است. مسؤول دفتر مركزى مشاوره وزارت علوم و تحقيقات و فناورى مىگويد: «تمامى مسائل و آسيبهايى كه در جامعه وجود دارد در بين دانشجويان نيز مشاهده مىشود اما ميزان آسيبهاى اجتماعى در بين دانشجويان بسيار كمتر از ميزان موجود جامعه است.» البته انتظار اين است كه آسيبهاى اجتماعى به هيچ وجه در جامعه دانشگاهى وجود نداشته باشد اما اين وضع بايد ريشه يابى شود كه چه عواملى در وجود آسيبها مؤثرند؟ اينها بررسى كارشناسانه مىخواهد كه بطور جدى بايد پيگيرى و چارهجويى شود. عوامل بيرونى رسانهاى و ماهوارهاى با بودجههاى بيگانه از يك طرف، بى تفاوتى خانوادهها، فضاى آلوده اجتماعى و نارسايى فرهنگى و آموزشى و عدم نظارت جدى بر فضاى دانش آموزى و دانشگاهى و به روز نبودن كارهاى فرهنگى و ناهمزبانى با نسل جديد و مشكلات اقتصادى و بعضاً مسائل سياسى از سويى ديگر را در پيدايش آسيبها نبايد از ياد برد و چارهجويى آن با گفتگو و به اين سادگى قابل دستيابى نيست و ساز و كار جدى خود را مىطلبد، همانگونه كه رهبر معظم بر آن تأكيد فرمودند. جلوههاى ايمان و اخلاق در جوانان البته در كنار اينها آمادگى روحى و معنوى جوانان و فطرت فضيلت خواه آنان را نبايد از ياد برد بسيج دانشجويى، نماز جماعت و جمعه، عمره دانشجويى، رويكرد به قرآن، و زيارت و اعتكاف موارد مثبتى هستند كه بايد تقويت شوند. اما همه اينها كه نقاط مثبت در فضاى دانشگاهى است غالباً به صورت خودجوش بوده و مسؤولان فرهنگى كمتر در پيدايش آن نقش داشتهاند. گرايش جوانان به مسائل عرفانى و معنوى به درستى هدايت نشده و به همين جهت زمينه نشر عرفانهاى كاذب وارداتى را فراهم ساخته كه بسيار خطرناك است و سر از لااباليگرى در قالب عرفان گرايى! بيرون مىآورد… مسائل و موارد از اين قبيل در باب اخلاق و روابط مسئله دار فراوان است كه بازشناسى اين مشكلات توجه بيشتر مسؤولان فرهنگى و اساتيد متعهد و گروه معارف اسلامى و نمايندگىهاى ولى فقيه و نظارت و كنترل بيش از پيش را طلب مىكند و در اين مسؤوليت خطير نبايد قصور كرد كه پاسخگويى آن در پيشگاه خداوند دشوار است كه اينهمه امكانات به بركت انقلاب در اختيار ما نهاده شود و نتوانيم از اين فرصتها استفاده كنيم! مقام معظم رهبرى قبلاً نيز روى مسؤوليت نهادهاى آموزشى بويژه دانشگاه و نقش آن در تربيت نسل جوان تأكيد فرمودند: كه ايشان يادآور شدند: «توقع ما از دانشگاه كشور و مركز علم اين كشور اين است كه اگر يك جوان كم اعتقاد و لاابالى وارد دانشگاه شد در حالى از دانشگاه بيرون بيايد كه عميقاً متدين و داراى تعهد دينى و اخلاقى است.» (31/2/86) ولى آيا وزارت علوم و رؤسا و ديگر مسؤولان دانشگاهها اين پيام را گرفتند و به اين خواسته جدى ولىّ امر پاسخ دادند؟ جاى سخن است! اگر اين تذكرات جدى گرفته شود نه اينكه شعارى براى چند روز بر زبانها جارى شود و در صفحات روزنامهها ثبت گردد و بالأخره بجايى نرسيم! اگر چنين احساسى به مسؤولان فرهنگى دست داد قطعاً دانشگاهها و مراكز آموزش از وضع كنونى خارج شده و راه بهترى پيش خواهند گرفت. اين روزها معمولاً دغدغه مسؤولان فرهنگى تأمين بودجه و تهيه كلاس و معلم و استاد است و ديگر مجالى براى تربيت دينى باقى نمىماند در حاليكه ملت ما براى دانشگاه بودجه كلانى را مىپردازد و براى هر سال تحصيلى يك دانشجو دو تا سه ميليون تومان بابت دانشگاه از بودجه مىپردازد. پرداخت كنندگان اين حجم كلان از بودجه كشور براى مراكز آموزش و دانشگاهى و…فضاى گسترده و باغ و ساختمان و خوابگاه و گلكارى و تأمين استاد و خدمات تا مدرك تحصيلى و فارغ التحصيل شدن بچهها، انتظار ندارند اين شرائط رايگان در اختيار كسانى باشد كه نسبت به دين و فرهنگ و اخلاق بىتفاوت باشند كه اين ستم و ناروايى است كه وجدان عمومى آن را نمىپذيرد. به اين دلائل است و به دليل نقش مؤثر دانشگاه و دانشجو در آينده كشور، رهبرى نظام توجّه خاص خود را به سوى مراكز آموزشى و فرهنگى بويژه دانشگاه معطوف داشته كه انتظار است گوش شنوايى باشد و اين پيام را بگيرد. و در ختم اين مقال – كه به اندكى از هزاران بسنده شد – باز هم تأكيد مىكنيم كه فرهنگ امروز هم غريب است و بايد آن را از غربت درآوريم و اين با مشاركت گسترده كليه نهادها و دست اندركاران از دبستان تا دبيرستان و دانشگاه گرفته تا نهادهاى تبليغى و هنرى و رسانه ملى و نويسندگان و رسانههاى مطبوعاتى، ميسر است همانگونه كه رهبر معظم تأكيد فرمودند و اگر سامان فرهنگى كشور درست عمل نكند طرح ارتقاى اخلاقى و اقدامات نيروهاى انتظامى و امنيتى – هر چند در جاى خود ضرورى است – بجايى نخواهد رسيد همانگونه كه در مقاله پيشين بدان پرداختيم. اگر بار مسؤوليت بدرستى تقسيم بشود و هر فرد و هر نهاد و سازمان به وظيفه عمل كند كار به سامان مىرسد و مىتوان اميدوار به تحولى در عرصه فرهنگ و اجتماع بود. و در همين جا لازم است از نويسندگان، محققان و برنامه ريزان دعوت كنم به نداى رهبرى نظام پاسخ دهند و نياز امروز و ضرورتها و چالشها را كه لحظه به لحظه از راه مىرسد در كانون توجه خود قرار دهند كه فرصت بسيار طلايى و ارزشمند و در عين حال زودگذر است و سهل انگارى و بىتفاوتى در انجام مسؤوليت، كيفر اخروى و دنيوى دارد. و از خداوند در اين جهاد مقدّس يارى مىجوئيم.
برابرى زن و مرد در هدف خلقت
برابرى زن و مرد در هدف خلقت حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور اين مقاله در صدد پاسخگويى به اين سؤال است كه زن و مرد در هدف خلقت با هم برابر و يكسانند يا چنان كه طبيعت در تسخير انسان است و براى خدمت او آفريده شده است زن براى مرد خلق شده است و بايد در خدمت مرد باشد، يا خير؟ با مطالعه اين مقاله پاسخ اين پرسش را دريابيد. يكى از مهمترين پرسشهايى كه هر كس از خود مىپرسد آن است كه ما براى چه آفريده شدهايم و هدف آفرينش انسانها و آمدن آنها به اين جهان چيست؟ اگر ما انسانها روى اين كره خاكى زندگى نمىكرديم كجاى عالم خراب مىشد و چه مشكلى به وجود مىآمد، آيا ما بايد بدانيم چرا آمديم و چرا مىرويم؟ در جواب اين سؤال مىگوئيم: انسانى كه خدا را شناخته و به او با اسماء و صفات حسنايش معرفت پيدا كرده است جواب سؤال خود را به راحتى مىيابد زيرا وى از يك سو مىداند كه خالق اين جهان حكيم است، حتماً براى آفرينش او حكمتى است و از سوى ديگر هنگامى كه به اجزاء و اعضاى بدن خود مىنگرد براى آن هدف و فلسفهاى مىيابد:اگر خانهاى مىسازد براى هدفى است، با توجه به اين دو نكته است كه انسان خداپرست و مؤمن مىيابد كه جهان آفرينش هدفى داشته و او بايد بكوشد با نيروى عقل و علم آن را بيابد و آن را مشخص سازد و براى رسيدن به آن گام بردارد. اما آيا خداى سبحان از آفرينش جهان هستى و از جمله انسان مىخواهد نقصى را از خود برطرف كند يا نيازى از نيازهاى خود را تأمين نمايد با آن كه او غنى مطلق و كامل مطلق است نه نقصى در او راه دارد و نه نيازى تا بخواهد با آفرينش جهان و انسان آن را بر طرف نمايد. با توجه به بىنيازى و كمال مطلق الهى او را براى رفع نياز يا نقص نمىآفريند بلكه هدف آفرينش او پيشرفت و تكامل است و انسانها نيز براى پيشرفت و تكامل آفريده شدهاند. به عبارت ديگر: خداى سبحان به مقتضاى حكمتش در آفرينش جهان و انسان هدفى داشته و به مقتضاى غنا و كمال لايتناهى داشتن هدف او از آفرينش چيزى نيست كه به ذات او برگردد پس بايد هدف او از خلقت جهان و انسان چيزى باشد كه مايه كمال مخلوقات باشد. و در واقع موجودات را براى تكامل آنها آفريده است. از اين رو در آيات قرآن از عبث نبودن خلقت انسان سخن مىگويد و مىفرمايد: «افحسبتم انما خلقناكم عبثاً و انكم الينا لاترجعون»(1) آيا گمان كردهايد كه ما شما را بيهوده آفريدهايم و به سوى ما بازگشت نمىكنيد و اگر انسان عبث و بيهوده خلق نشده است پس هدف از خلقت او چيست؟ قرآن كريم در آيات متعددى از هدف خلقت انسان سخن گفته است. در جايى مىگويد: هدف خلقت آزمايش و امتحان انسانها از نظر حسن عمل است، «الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملاً»(2) او كسى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را آزمايش كند كه كدامين بهتر عمل مىكنند. در جايى هدف خلقت را علم آگاهى از قدرت و علم الهى مىداند و مىفرمايد: «اللّه الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن لتعلموا ان اللّه على كل شىء قدير و انّ اللّه قد احاط بكل شىء علماً»(3) خدا كسى است كه هفت آسمان را آفريده و از زمين نيز مانند آن خلق كرده است فرمان او در ميان آنها نازل مىشود تا بدانيد خدا بر هر چيز تواناست و علم او به همه موجودات احاطه دارد. در برخى آيات هدف اصلى آفرينش را رحمت مىداند و مىفرمايد: «ولوشاء ربّك لجعل الناس امة واحدة و لايزالون مختلفين الامن رحم ربّك و لذلك خلقهم»(4) اگر پروردگارت مىخواست همه مردم را امت واحده و بدون هيچ گونه اختلاف قرار مىداد ولى آنها همواره مختلفند مگر آن چه پروردگارت رحم كند و براى همين رحمت آنها را آفريده است. و از برخى آيات استفاده مىشود كه هدف آفرينش عبوديت و سرسپردگى و بندگى در برابر خدا است: «و ما خلقت الجنّ و الانس الّا ليعبدون»(5) من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه عبادتم كنند. با تأمل در اين آيات و مفهوم آن استفاده مىشود كه اين آيات هيچ ناسازگارى ندارد زيرا اين اهداف، برخى مقدّماتى و برخى متوسط و برخى هدف نهايىاند. هدف اصلى همه، عبوديت و بندگى خداست و مسأله علم و دانش و امتحان و آزمايش اهدافى هستند كه در مسير عبوديت قرار مىگيرند و رحمت واسعه خداوند نتيجه اين عبوديت است. پس هدف عبادتى است كه نتيجه آن تكامل انسان است. در واقع عبوديت اوج تكامل يك انسان است زيرا عبوديت آخرين درجه خضوع در برابر معبود است و كسى در برابر معبود به تعظيم و خضوع مىپردازد كه به او نزديك باشد پس كسى كه در برابر معبود قرار مىگيرد به او نزديك است. بنابراين عبوديت آن است كه انسان جز به معبود واقعى يعنى كمال مطلق نينديشد. جز در راه او گام بر ندارد و هرچه غير اوست فراموش كند و در تمام زمينهها مطيع او بوده و در برابر ذات پاك نهايت تسليم را داشته باشد و اين است هدف نهايى آفرينش انسان كه خدا براى وصول به آن ميدان آزمايشى فراهم ساخته و به او علم و آگاهى عنايت كرده تا در اقيانوس رحمت او غرق شود. و انسانى كه براى اين هدف والا آفريده شد بايد با اختيار و اراده خويش به سوى آن هدف گام بردارد. پاسخ به يك سؤال اگر خدا انسانها را براى عبادت آفريده است پس چرا عدّهاى از انسانها در مسير كفر گام برمىدارند با اين كه اراده خدا بر عبوديت اوست؟ در جواب مىگوييم: هدف از خلقت عبادت اجبارى نبوده است بلكه هدف عبوديت همراه با اراده و اختيار است. در واقع خداى سبحان انسان را آفريده و زمينه را براى عبوديت و اطاعت و بندگى او فراهم ساخته و او را از درون و بيرون مجهز كرده است از درون به او عقل و فطرت و عواطف و قواى مختلف عنايت كرده و از بيرون پيامبران و كتب آسمانى و برنامههاى تكاملى را براى او مهيا نموده است و اين انسان است كه خود بايد از اين زمينهها و امكانات بهرهبردارى كرده و خود را به تكامل و قرب الهى نايل گرداند. با توجه به اين كه هدف خلفت انسان عبوديت خداست در اين هدف بين زن و مرد تفاوتى نيست زيرا هر دو انسانند و هر دو از روح و فطرت الهى برخوردارند، زمينههاى تكاملى از طرف خداوند در نهاد آنها قرار داده شده است پس در اين هدف خلقت هر دو يكسانند، اما برخى خواستند بگويند كه زن و مرد در هدف خلقت برابر نيستند كه در ادامه به اين پندار پاسخ داده مىشود. خلقت موجودات بر انسان بر اساس آموزهها و تعاليم قرآن اشرف مخلوفات نظام آفرينش است، از اين رو خداى سبحان پس از بيان مراحل خلقت انسان و آفرينش او پس از ايجاد روح در او،با عنوان احسن الخالقين به خودش تبريك گفت و فرمود: «فتبارك اللّه احسن الخالقين»(6) و در جايى كه از آفريدههاى ديگر و رابطه آنها با انسان سخن مىگويد مىفرمايد: «اللّه الذى سخرلكم البحر لتجرى الفلك فيه بامره ولتبتغوا من فضله و لعلّكم تشكرون و سخّرلكم ما فى السموات و الارض جميعاً منه انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون.»(7)خداى سبحان همان كسى است كه دريا را مسخر شما كرد تا كشتىها به فرمانش در آن حركت كنند و بتوانيد از فضل او بهره گيريد و شايد شكر نعمتهايش را بجا آوريد، او آن چه در آسمانها و آن چه در زمين است همه را از سوى خودش مسخر شما ساخته است، در اين نشانههاى مهمى است براى كسانى كه اهل فكرند. در سوره ابراهيم نيز فرمود: «اللّه الذى خلق السموات و الارض و انزل من السماء ماءً فاخرج به من الثمرات رزقالكم و سخّرلكم الفلك لتجرى فى البحر بامره و سخّرلكم الانهار و سخّرلكم الشمس و القمر دائبين و سخّرلكم الليل و النهار.»(8) خداوند همان كسى است كه آسمانها و زمين را آفريده و از آسمان آبى نازل كرده و با آن ميوههاى مختلف را خارج ساخت و روزى شما قرار داد و كشتى را مسخّر شما گردانيد تا بر صفحه دريا به فرمان او حركت كنند و نهرها را نيز مسخّر شما گرداند، خورشيد و ماه را كه با برنامه منظمى در كارند به تسخير شما درآورد و شب و روز را نيز مسخّر شما قرار داد. از اين آيات استفاده مىشود كه موجودات مختلف آسمان و زمين در تسخير انسان قرار داده شده است و اين نشان مىدهد كه انسان از ديدگاه قرآن آن قدر عظمت دارد كه همه اين موجودات به فرمان خداى سبحان مسخّر او گشتهاند يعنى يا زمام اختيارشان به دست انسان است و يا در خدمت منافع انسان حركت مىكنند در هر حال آن قدر به او عظمت داده شده است كه به صورت يك هدف عالى در مجموعه آفرينش درآمده است. خورشيد براى او نور افشانى مىكند، انواع گياهان را مىروياند و مسير زندگى را به او نشان مىدهد، ماه چراغ شبهاى تاريك است، بادها كشتىها را در سينه اقيانوسها به حركت در مىآورند، نهرها در خدمت انسان هستند، زراعت هايش را آبيارى و دام هايش را سيراب و محيط زندگى اش را با طراوت مىسازد. تاريكى شب همچون لباسى او را مىپوشاند و آرامش و راحتى را به او ارزانى مىدارد و سرانجام روشنايى روز او را به حركت و تلاش دعوت مىكند و گرمى و حرارت مىآفريند و در همه جا جنبش و حركت ايجاد مىكند. ناگفته نماند از اين آيات استفاده مىشود كه تسخير در فرهنگ قرآن به دو معناست يكى در خدمت مصالح و منافع انسان بودن مانند تسخير كشتىها و درياها. و اين تسخير موجودات از طرف خداى سبحان براى انسان نشانه شخصيت و ارزش و عظمت اوست.در سوره الرحمن نيز فرمود: «والارض وضعها للانام فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام و الحبّ ذوالعصف و الريحان.»(9) و زمينى را براى خلايق آفريده در آن ميوهها و نخلهاى پر شكوفه است و دانههايى كه همراه با ساقه و برگى است كه به صورت كاه و گياهان خوشبو در مىآيد. آرى اين كره خاكى به عنوان يك موهبت الهى در خدمت انسان است تا قرارگاه آرام و مطمئن براى انسان باشد و در آن از ميوهها و نخلها و گياهان خوشبو و معطّر استفاده كنيد. در سوره ملك فرمود: «هو الذى جعل لكم الارض ذلولاً فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه»(10) او كسى است كه زمين را رام شما ساخت در جادهها و طرق مختلف آن حركت كنيد و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد. با دقت در آيات فوق و آياتى مانند آن دريافت مىشود كه در مقايسه طبيعت و انسان، وجود انسان اصل و محور است و طبيعت تبع او براى اوست و به اصطلاح طبيعت داراى وجود تبعى است و طبيعت براى انسان آفريده شده است. يك پندار و جواب آن برخى پنداشتهاند چنان كه طبيعت در خدمت انسان است زن نيز براى مرد آفريده شده و بايد در خدمت مردان باشد و براى اين منظور به آيه 21 سوره روم استناد كردهاند آيهاى كه مىفرمايد: «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم مودّة و رحمة انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون.»(11) و از نشانههاى خدا آن است كه از جنس خودتان همسرانى براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش بيابيد و در ميان شما مودّت و رحمت قرار داد، در اين امور نشانه هايى است براى افرادى كه تفكّر مىكنند و در سوره اعراف نيز فرمود: «هوالذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها ليسكن اليها»(12) اوست كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفت وى را از آن پديد آورد تا بدان آرام گيرد. از اين آيات استفاده مىشود كه زن براى آسايش و آرامش مرد آفريده شده است پس اصل در حيات مردان اند و زنان براى مردان و طفيلى آناناند. در پاسخ به اين پندار مىگوييم: اولاً كلمه ازواج جمع زوج است و زوج به معناى همسر مىباشد و همسر بر هر يك از مرد و زن اطلاق مىگردد و مخاطب اين آيات عموم انسانها هستند نه مردان، مىتوان فهميد كه آرامش ياد شده امرى دو سويه است به ويژه آن كه در آيه سوره روم منشأ آرامش مرد در سايه انس به زن را مودّت و رحمت مىداند كه خداى سبحان بين آنها قرار داده است و از آن به عنوان آيات الهى ياد كرده است. به راستى وجود همسران براى انسانها كه مايه آرامش زندگى آنهاست يكى از مواهب الهى است و اين آرامش از اين جا سرچشمه مىگيرد كه اين دو مكمل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشند بطورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است. مرحوم علامه طباطبايى در ذيل اين آيه مىنويسد: براى سود رساندن به شما از جنس خودتان همانندانى آفريده چرا كه با همراهى جنس ديگر كارش به ثمر مىرسد و با كار هر دو مسئله توليد مثل و تكثير نسل به انجام مىرسد. بر اين اساس هر يك نقصى دارد كه به قرين خود نيازمند است و از مجموع اين دو يك واحد تام حاصل مىشود و به جهت همين نياز و نقص هر كدام به سمت ديگرى حركت مىكند و زمانى كه وصلت حاصل شد آرام مىگيرد. زيرا هر ناقصى به كمال خود مايل است و هر نيازمندى به چيزى كه رفع نياز كند ميل دارد. اين همان ميل جنسى است كه در اين دو قرين قرار داده شده است.(13) و ثانياً اگر مراد تنها آرامش مرد در سايه زن باشد و مرد نقشى در آرامش بخشى زن نداشته باشد و به تعبير ديگر اين آرامش يك سويه باشد. اين خود نشان از ستايش زن است نه نشانه فروترى زن. زيرا در پرتو آن، اضطرابها و نگرانىها از فكر و انديشه مرد رخت برمىبندد و به نحو صحيح مىتواند در كنار همسر خود نقش واقعى خود را ايفا كند. در واقع منشأ گرايش مرد به زن به آرميدن مرد كنار انس زن، مودّت و رحمتى است كه خداى متعال بين آنها قرار داده است و اين مودّت الهى و رحمت خدايى گرايش غريزى نر و ماده نيست چرا كه اين گرايش غريزى در حيوانها نيز موجود است ولى قرآن آن گرايش غريزى را آيه الهى نناميده است. راز اصيل آفرينش زن، آرامش زن و مرد است نه گرايش غريزى و اطفاء نائره شهوت و خداى سبحان اصالت را در ايجاد اين آرامش به زن داده و او را در اين امر روانى اصل دانسته و مردان را مجذوب مهر زن معرفى كرده است و از اين روست كه زن محبوب رسول گرامى اسلام است. با دقت در مطالب گفته شده استنتاج مىشود كه خلقت زن به منظور خدمت به مرد نيست بلكه يا هر دو در كنار يكديگر به آرامش برسند يا در واقع زن را محور ستايش قرار مىدهد كه با استفاده از مودّت در جهت الهى مايه آرامش مرد باشد كه او بهتر بتواند نقش خود را در جامعه و خانواده ايفا كند. زن عامل بقاء نوع بشر زن در نظام هستى وظيفه خطير تكثير نسل را عهده دار است و خداى سبحان جسم و روان زن را با وظيفه پيش بينى شدهاش سازگار قرار داده است از اين جهت در عالم خلقت جايگاه ممتازى بدست آورده است در قرآن مىخوانيم: «نسائكم حرث لكم فأتوا حرثكم انّى شئتم»(14) همسران شما محل بذر افشانى شما هستند بنابراين هر زمان كه بخواهيد مىتوانيد با آنها آميزش نمائيد. در اين آيه زنان به مزرعه تشبيه شدهاند، ممكن است اين تعبير براى برخى دشوار به نظر برسد و بگويد كه چرا قرآن مرد را زارع و زن را مزرعه دانسته كه مرد هرگاه بخواهد بتواند از او بهره گيرد. در حالى كه نكته باريكى در اين تشبيه نهفته است، در حقيقت قرآن مىخواهد ضرورت وجود زن را در اجتماع انسانى نشان دهد كه زن وسيله اطفاء شهوت و هوسرانى مردان نيست بلكه وسيلهاى است براى حفظ نوع بشر، اين سخن براى آنها كه نسبت به جنس زن همچون يك بازيچه يا وسيله هوسبازى مىنگرند هشدارى محسوب مىشود. اهداف اصيل دانستن كارهاى طبيعى كارهاى طبيعى انسان بر اساس انگيزههاى مادى صورت مىگيرد ولى در وراء اين انگيزهها اهداف اصيلى هست كه قرآن كريم وى را به آنها توجه مىدهد و پيامدهاى طبيعى اعمال را رهگذرى براى آن اهداف مىداند. براى نمونه انگيزه طبيعى انسان از تحصيل مواد خوراكى ريختن آنها كه كارى سنگين است رفع گرسنگى و لذت غذا خوردن است با آن انگيزه اصيل از خوردن غذا حفظ حيات فردى انسان است و خداى حكيم براى اين كه انسان رنج گردآورى و آماده سازى غذا را بپذيرد. انگيزهاى در او ايجاد كرده و مزد كارى به او داده است و آن لذت بردن از خوردن غذاست و از اين راه انسان با دست خود جان خود را حفظ مىكند كه هدف اصلى است. خداى سبحان براى حفظ نوع و نسل آدمى كه تلاش و رنج فراوان مىخواهد همين گونه عمل كرده است و علاقمندى مرد به زن و فرزند را در نهاد او قرار داده است تا نسل انسان حفظ شود نه آن كه زن فقط وسيله ارضاى غريزه شهوت باشد. ناگفته نماند خداى سبحان در اين آيه در مقام بيان رابطه زناشويى و تبيين هدف اصيل آن است نه آن كه در بيان حكمت آفرينش زن باشد. نتيجهگيرى از مجموع مباحث استفاده مىشود كه اولاً زن و مرد در اصل هدف خلقت با هم برابرند و به حكم اين انسان اند هدف از آفرينش آن عبوديت الهى است و ثانياً تمام موجودات و مخلوقات جهان هستى به طفيلى وجود انسان و براى خدمت به انسانها آفريده شدهاند و ثالثاً آفرينش زن در نظام هستى به عنوان مكمل وجود مرد و آفرينش مرد به عنوان مكمّل وجود زن تحقق پيدا كرده است تا آنها يكديگر را تكميل كنند و نه آن كه وجود او تبعى و طفيلى بوده و براى خدمت به مرد آفريده شده باشد. و رابعاً اگر زن به عنوان كشتزار معرفى شده است در واقع در بيان تبيين هدف اصيل زناشويى است كه نسل انسانى حفظ و تداوم پيدا كند نه آن كه در مقام بيان هدف آفرينش زن باشد. پىنوشتها: – 1. سوره مؤمنون، آيه 115. 2. سوره ملك، آيه 2. 3. سوره طلاق، آيه 12. 4. سوره هود، آيه 118 – 119. 5. سوره ذاريات، آيه 65. 6. سوره مؤمنون،آيه 14. 7. سوره جاثيه، آيه 12 و 13. 8. سوره ابراهيم، آيه 32و 33. 9. سوره الرحمن، آيه 10 – 13. 10. سوره ملك، آيه 15. 11. سوره روم، آيه 21. 12. سوره اعراف، آيه 189. 13. الميزان، ج 16، ص 173 – 174. 14. سوره بقره آيه 223.
بزرگان اهل سنت در جمع شاگردان حضرت صادق عليه السلام
بزرگان اهل سنّت در جمع شاگردان حضرت صادق(ع) حجةالاسلام سيد جواد حسينى آمار شاگردان حضرت صادق(ع) را تا چهار هزار شماره كردهاند.(1) كه در ميان آنان از گروهها و فرقههاى مختلف با مشربها و رشتههاى گوناگون حضور داشتهاند از جمله جمعى از برجستگان اهل سنّت را مىبينيم كه عدّهاى از آنان علاوه بر سمت فقهى و يا كلامى كه در ميان اهل سنّت دارند جزء رهبران و پيشوايان مذاهب اربعه عامّه به حساب مىآيند، آنچه پيش رو داريد نگاهى است اجمالى به شاگردان اهل سنّت حضرت صادق(ع). هر چند در آغاز اين نكته را بايد متذكر شد كه اين شاگردان حق شاگردى را ادا نكردند، بلكه جمعى از آنان در مقابل آن حضرت موضع خصمانه گرفتند و سعى كردند در فتوا دادن و روش فقهى و همين طور روش كلامى شيوه خلاف آن حضرت را اتخاذ كنند. 1- ابوحنيفه نعمان بن ثابت زوطى معروف به ابوحنيفه كه از مواليان بود و در اصل اهل كابل در كوفه به دنيا آمد و در همانجا رشد كرد آنگاه به بغداد منتقل شد و در سال 150 ه.ق از دنيا رفت او كه پيشواى معروف گروه حنفىهاست يكى از شاگردان معروف امام صادق(ع) بود، اين مسئله را شبلنجى در نورالابصار، ابن حجر در صواعق، شيخ سليمان در ينابيع المودة، ابن صبّاغ در فصول، و آلوسى در مختصر التحفة الاثنى عشريه، ص 8 و ديگران تصريح كردهاند. و اين خود ابوحنيفه است كه با صوت اعلى اعلام كرد: «لو لا السّنتان لهلك النّعمان؛ يعنى اگر آن دو سالى (كه شاگرد حضرت صادق(ع) بودم) نبود نعمان (ابوحنيفه) هلاك مىشد.»(2) او بخاطر همين شاگردى بود كه اعتراف كرد: «ما رأيت افقه من جعفر بن محمّد، دانشمندتر از جعفر بن محمد نديدهام.»(3) با اين حال تلاش داشت با او مخالفت كند و يا لااقل او را در مسئله محكوم سازد. خود او مىگويد: زمانى كه «منصور» (دوانيقى) “جعفربن محمد” را احضار كرد مرا خواست و گفت: مردم شيفته جعفر بن محمد شدهاند براى محكوم ساختن او مسائل مشكلى را آماده كن، من چهل مسئله مشكل آماده كردم. روزى منصور كه در «حيره» بود مرا احضار كرد وقتى وارد مجلس شدم، ديدم جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته. وقتى چشمم به او افتاد آنچنان تحت ابهت و عظمت او قرار گرفتم، كه چنين حالى از ديدن منصور به من دست نداد. سلام كردم و با اشاره منصور نشستم.منصور رو به حضرت صادق(ع) كرد و گفت:اين ابوحنيفه است، او پاسخ داد بله مىشناسمش، سپس منصور رو به من كرده گفت:اى ابوحنيفه مسائل خود را با ابو عبداللّه (جعفر بن محمد) در ميان بگذار. در اين هنگام شروع به طرح مسائل كردم. هر مسئلهاى مىپرسيدم، پاسخ مىداد، عقيده شما در اين باره چنين و عقيده اهل مدينه چنان و عقيده ما چنين است. در برخى از مسائل با نظر ما موافق، و در برخى ديگر با اهل مدينه موافق و گاهى، با هر دو مخالف بود. بدين ترتيب چهل مسئله را مطرح كردم و همه را پاسخ گفت. ابوحنيفه به اين جا كه رسيد با اشاره به امام صادق(ع) گفت: «اعلم النّاس اعلمهم باختلاف النّاس؛ آگاهترين مردم، آگاهترين آنها به اختلاف مردم و در فتاوى و مسائل فقهى است.»(4) 2- مالك بن انس مالك بن انس مدنى يكى ديگر از پيشوايان مذاهب اربعه يعنى مالكىها، كه در زمان جعفر بن سليمان عبّاسى در مدينه به سر مىبرد و توسط او شلاق زده شد و به قدرى او را كشيدند كه بازوى او از جا كنده شد و سرانجام در سال 179 ه از دنيا رفت. او نيز از شاگردان حضرت صادق(ع) بود از جمله كسانى كه به اين مسئله اعتراف نمودهاند، نووى در تهذيب، شبلنجى در نورالابصار، سبط جوزى در تذكرة، شافعى در مطالب، ابن حجر در صواعق، شيخ سليمان در ينابيع المودة و ابونعيم در حليه و…مىباشند.(5) خود او مىگويد: «مدتى نزد جعفر بن محمد رفت و آمد مىكردم، او را همواره در يكى از سه حالت ديدم. يا نماز مىخواند يا روزه دار بود و يا قرآن تلاوت مىكرد و هرگز او را نديدم كه بدون وضو حديث نقل كند: «ولايتكلّم بمالايعينه و كان من العلماء العباد و الزهاد الذين يخشون اللّه؛ و به چيزى كه كمكش نمىكرد (مفيد نبود) تكلّم نمىكرد، و از علماى عابد و زاهد و خدا ترس بود.» «و ما رات عين و لا سمعت اذن ولاخطر على قلب بشرٍ افضل من جعفر بن محمد الصادق علماً و عبادةً و ورعاً؛ در علم و عبادت و پرهيزكارى، برتر از جعفر بن محمد، هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ كسى خطور نكرده است.»(6) 3- سفيان ثورى سفيان بن سعيد بن مسروق ثورى كوفى، كه مدّتى در بغداد بود و بعد به بصره كوچ كرد و در سال 91 ه به دنيا و در سال 161 از دنيا رفت. او نيز شاگرد امام صادق(ع) بود و به اين مسئله، تهذيب،نورالابصار، تذكرة، صواعق، ينابيع، حليه و امثال آن اعتراف نمودهاند.(7) و او از امام صادق(ع) رواياتى نقل نموده است از جمله حضرت صادق(ع) او را به امورى گرانبهاى وصيّت كرد كه او آن را نقل نموده است.(8) 4- سفيان بن عيينه سفيان بن عيينة بن ابى عمران الكوفى المكّى در سال 107 ه در كوفه به دنيا آمد و در سال 198 ه در مكّه از دنيا رفت. او جوانى بود در دوران ابوحنيفه و از محضر امام صادق(ع) نيز بهره برده است به اين امر كتابهاى پيش گفته تهذيب و نورالابصار، مكاسب، صواعق، ينابيع، حليه، فصول،(9)و… اعتراف نمودهاند. 5 – يحيى بن سعيد انصارى يحيى بن سعيد بن قيس انصارى از طائفه بنى النجار، كه در سال 143 در هاشميه، از دنيا رفت و قاضى دستگاه منصور دوانيقى در مدينه بود، نيز از شاگردان آن حضرت بوده است.(10) 6- ابن جريح عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريح مكّى از علماى عامّه است كه در سال 80 ه (ظاهراً در بغداد) به دنيا آمد و در سال 149 ه و يا 150 از دنيا رفت. او نيز از شاگردان امام صادق(ع) بوده است، مرحوم صدوق در باب «ما يقبل من الدعاوى بغير بيّنة» آنچه از دعاوى بدون بيّنه پذيرفته مىشود رواياتى نقل نموده كه در سلسله سند ابن جريح واقع شده است. و همين طور در اصول كافى در باب حلّيّت «متعه» رواياتى نقل شده كه يكى از كسانى كه قائل به حلّيت متعه مىباشد همين ابن جريح است. از حضرت صادق(ع) وقتى از حلّيت متعه پرسيده شد، حضرت فرمود: «الق عبدالملك بن جريح فاسأله عنها فانّ عنده منها علماً؛عبدالملك بن جريح را ملاقات كن از او درباره متعه پرسش كن در نزد او در اين باره علمى است.»(11) 7- قطّان ابوسعيد يحيى بن سعيد قطان بصرى كه در سال 198 ه فوت نموده از بزرگان و محدّثان اهل سنّت است كه صحاح سته به او اعتماد كردهاند. به اين مسئله كه او شاگرد حضرت صادق(ع) بوده است از علماى اهل سنّت در كتاب تهذيب، و ينابيع المودة و امثال آن تصريح شده است(12) و ازعلماى شيعه شيخ نجاشى و ابن داود به اين اعتراف نمودهاند.(13) 8 – محمد بن اسحاق محمد بن اسحاق بن يسار صاحب مغازى در مدينه به دنيا آمد، و در مكه ساكن شده و در سال 151 ه در بغداد از دنيا رفت. از علماى اهل سنّت صاحب تهذيب، ينابيع المودة و غير آن دو و از علماى شيعه شيخ طوسى در رجالش، علّامه، در خلاصه، كشى در رجالش و…به شاگردى او در مكتب امام صادق(ع) اعتراف كردهاند. 9- شعبة بن الحجّاج شعبة بن الحجّاج ازدى از بزرگان اهل سنّت است كه تهذيب، صواعق حليه، ينابيع، فصول، تذكرة، به شاگردى او نزد امام صادق(ع) اعتراف كردهاند.(14) 10 – ايّوب سجستانى ايّوب بن ابى تميمه سجستانى بصرى از بزرگان فقهاى اهل سنّت است كه در سن 65 سالگى در سال 131 ه بر اثر بيمارى طاعون در بصره فوت كرد. نورالابصار، تذكره، مطالب، صواعق، حليه، فصول و امثال آن او را در زمره شاگردان امام صادق(ع) شمردهاند….(15) راويان از امام صادق(ع) در بين اهل سنّت جمع زيادى از محدّثين اهل سنّت – كه در بين آنها پيشوايان آنان نيز ديده مىشود – از حضرت صادق(ع) روايت نقل كردهاند. و صاحبان صحاح، جزبخارى، همچون ترمذى، مسلم، نسائى،ابن ماجة ابى داود، احمد، و صاحبان سنن و مسانيد و جوامع و معاجم از اين رواة بهره بردهاند. اسامى جمعى از اين رواة از اين قرار است: 1- اسماعيل بن جعفر چنانكه در ترمذى و نسائى آمده است. 2- حاتم بن اسماعيل در صحاح، جزبخارى. 3- حسن بن صالح بن حى. 4- حسن بن عياش چنان كه مسلم و نسائى از او نقل نمودهاند. 5 – حفص بن غياث كه مسلم، ابى داود و ابن ماجه از او نقل نمودهاند. 6- زهيربن محمد تميمى كه در سنن ابن ماجه آمده. 7 – زيد بن سعيد انماطى كه در صحيح ترمذى آمده. 8 – سعيد بن سفيان اسلمى كه در صحيح ابن ماجه آمده. 9- سفيان ثورى كه در تمام صحاح جز بخارى آمده. 10 – سليمان بن بلال كه در صحيح مسلم و ابى داود آمده. 11 – شعبة بن الحجاج. 12- ابوعاصم ضحّاك بن مخلّد نبيل. 13- سفيان بن عيينه كه ترمذى و نسائى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 14- عبداللّه بن ميمون قداح كه ترمذى از او نقل نموده. 15- عبدالعزيز بن عمران زهرى كه ترمذى از او نقل نموده. 16- عبدالعزيز بن محمد دراوردى كه مسلم و ترمذى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 17- عبدالوهاب بن عبدالحميد الثقفى كه مسلم و ابى داود و ترمذى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 18- عثمان بن فرقد عطار در صحيح ترمذى. 19- امام مالك كه مسلم و ترمذى و نسائى و ابن ماجه از او نقل كردهاند. 20 – محمد بن اسحاق بن يسار 21 – محمد بن ثابت بنانى در صحيح ترمذى. 22- محمد بن ميمون زعفرانى در صحيح ابى داود. 23- مسلم بن خالد زنجى. 24- معاوية بن عمار دهنى در مسند احمد و افعال العباد. 25- موسى بن عمير قرشى. 26- الامام الكاظم در صحيح ترمذى و ابن ماجه. 27- ابوحنيفه نعمان ثابت. 28- وهيب بن خالد در صحيح مسلم. 29- يحيى بن سعيد انصارى در صحيح مسلم و نسائى. 30- يحيى بن سعيد قطان در صحيح ابى داود و نسائى. 31- يزيد بن عبداللّه بن الهاد. 32- ابوجعفر رازى(16) شاگردان فلسفى و كلامى در مكتب درس امام صادق(ع) تنها كسانى شركت نمىكردند كه بعدها مذاهب فقهى را تأسيس كردند و يا جزء محدّثين شدند و حديث نقل كردند، بلكه شاگردانى كه بعدها جزء فلاسفه و يا بنيانگذار مباحث كلامى بودند نيز وجود داشت. 1- حسن بصرى حسن بصرى كه از علماى بزرگ دوران خويش شمرده مىشد و داراى فصاحت بالا مىبود، و از بنيان گذاران مكتب فلسفى در بصره مىباشد او كه در سال 116 در بصره فوت كرد از شاگردان فلسفى امام صادق(ع) بوده است.(17) 2- واصل بن عطا ابوحذيفه واصلبن عطاء معتزلى مؤسس و بنيانگذار مكتب و مذهب معتزله از شاگردان كلامى آن امام همام بوده است.(18) ابن ابى الحديد آنجا كه مىخواهد بگويد سر منشأ همه علوم على(ع) است در بخشى از آن مىگويد: «يكى از علوم علم فقه است و حضرت على(ع) اصل و اساس آن است و هر فقيه مسلمان ريزه خوارخان نعمت او و بهره برده از فقه اوست. امّا شاگردان و ياران ابوحنيفه چون ابى يوسف و محمد و غيره آن دو، علم فقه را از ابى حنيفه اخذ كردند، و شافعى نيز از محمد بن حسن فرا گرفته، كه فقه او نيز به ابوحنيفه بر مىگردد، و امّا احمد حنبل نيز در نزد شافعى قرائت نموده، پس فقه او نيز به ابوحنيفه بر مىگردد، و ابوحنيفه هم در نزد امام صادق(ع) شاگردى كرده و جعفر بن محمد نيز از پدرش تا به على(ع) مىرسد و امّا مالك بن انس يا از نزد ربيعة الرأى و عكرمه فرا گرفته و عكرمه شاگرد عبداللّه بن عباس و عبداللّه نيز شاگرد على(ع) بوده،…»(19) در اين عبارات پيشوايان مذاهب اربعه فقهى اهل سنّت با واسطه يابى واسطه شاگردان حضرت صادق(ع) و سرانجام شاگردان على(ع) شمرده شدهاند. پىنوشتها: – 1. شيخ مفيد مىگويد: انّ اصحاب الحديث قد جمعوا الرواة عن الصادق(ع) من الثّقات على اختلافهم فى الآراء و المقالات فكانوا اربعة آلاف. الارشاد شيخ مفيد، قم مكتبه بصيرتى، ص271. 2. اعلام الهدايه، المجمع العالمى لاهل البيت، اول، قم، 1422، ج 8، ص 229. 3. محمد ذهبى، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج1، ص 166. 4. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1395، ج 47، ص 217؛ الامام الصادق و المذاهب الاربعة، ط 2، بيروت، دارالكتب العربى، 1390، ج 4، ص 335؛ مناقب ابى حنيفه، موفق، ج 1، ص 173 ؛ جامع اسانيد ابى حنيفه، ج 1، ص 252. 5. اعلام الهدايه، همان، ص 229. 6. ابن حجر العسقلانى، تهذيب التهذيب، بيروت، دارالفكر، 1404 ق، اول، ج 1، ص 88 در چاپهاى جديد، ج 2، ص 104. 7. اعلام الهداية، ج 8، همان، ص 229 – 230. 8. اعلام الهدايه، همان، ص 229. 9. همان، ص 230. 10. همان. 11. همان. 12. همان، ص 230 و 231. 13. همان، 232. 14. همان. 15. تهذيب الكمال، ج 2، ص 419 به نقل از دراساتٌ و بحوثٌ مؤتمر الامام جعفر بن محمد الصادق، مجمع جهانى اهل بيت، 1382 ه.ش، ص 503 – 505. 16. مختصر تاريخ العرب، عفيف البعلبكى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1967 م، ص 193، دائرة المعارف فرق عشرين محمد فريد وجدى، بيروت، دارالمعرفه، ج 3، ص 444. 17. مختصر تاريخ العرب، همان، ص 193 ؛ دائرة المعارف، ص 617، ج 10. 18. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، بيروت، داراحياء التراث العربى، دوم 1385 ه، 1965 م، ج 1 – 2، ص 18.
هشدارهاى اجتماعى از نگاه آيات و روايات 3
هشدارهاى اجتماعى(3) از نگاه آيات و روايات(2) حجة الاسلام ابوالقاسم يعقوبى پرهيز از تنبلى و بى حوصلگى قال الباقر (ع): “إيَّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا مِفْتَاحُ كُلِّ شَرٍّ … مَنْ كَسِلَ لَمْ يُؤَدِّ حَقّاً وَ مَنْ ضَجِرَ لَمْ يَصْبِرْ عَلَى حَقٍّ”(1) از تنبلى و بى حوصلگى بپرهيز، زيرا كه اين دو كليد هر بدى مىباشند و كسى كه تنبل باشد حقى را نگذارد و كسى كه بى حوصله باشد بر حق شكيبايى نورزد. از جمله هشدارهايى كه در فرهنگ دينى بسيار به چشم مىخورد و مسلمانان را نسبت به آن بيدار باش دادهاند، موضوع تنبلى و تن پرورى و بى حوصلگى و كوتاهى در كار است واژههاى مانند “كسل”، “ضجر” و “توانى” يعنى تنبلى و بى حوصلگى و سستى در بردارنده اين صفت نا پسند و مورد نكوهش مىباشند. لغت شناسان در كالبد شكافى اين واژگان گفتهاند: “الْكَسَلَ ، التَّثاقُلُ عَمّا لا يَنْبَغى التَّثاقُلُ عَنْهُ وَ لِاَجْلِ ذلكَ صارَ مَذْمُوماً”(2). تنبلى يعنى كوتاهى و سستى ورزيدن و زير بار نرفتن چيزى كه شايسته است انجام گيرد و به همين جهت اين خصلت از صفتهاى مذموم و مورد نكوهش بشماررود. در حديث اول نوشتار امام باقر (ع) با تعبير ” إيَّاكَ ” هشدار داده اند و پى آمدهاى منفى تنبلى و بى حوصلگى را اينگونه بر شمرده اند: الف: اگر كسى گرفتار اين صفت منفى و خصلت مذموم تنبلى شد براى ورود به كارهاى بد مانعى در جلو راه نخواهد ديد، انسان تنبل و تن پرور براى اداره زندگى دست به هر كار زشت و پلشت خواهد زد، براى نان ثناگر دونان خواهد شد. به تعبير امام (ع) اين صفت صفت منفى كليدى است يعنى كليد بسيارى از زشتى ها و بديها است و به وسيله آن دَرِ شرور و زشتى ها به روى انسان گشوده خواهد شد. ب: انسان تنبل هرگز نمى تواند از حق دفاع كند و همواره ذليل و محكوم و زير دست خواهد بود. زيرا حق گرفتنى است، براى احقاق حق بايد تلاش و كوشش كرد، انسان بى تحرك و بى نشاط نه از حق خودش مىتواند دفاع كند و نه از حق اجتماعى پاسدارى نمايد. ج: كسى كه در زندگى بى حوصله و سست اراده باشد، پايدارى و شكيبايى را از دست مىدهد و در نتيجه در مسير پيشرفت حق و حقيقت آسيب پذير مىگردد. گزيده فرمايش امام باقر (ع) اين است: مسلمانى كه تنبل و سست اراده و بى حوصله باشد نه ” تَواصَوْا بِالْحَقِّ “(3) را مىتواند عملى سازد و نه “تواصوا بالصّبر”(4) را مىتواند به اجرا درآورد. و در نتيجه از ” تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَه”(5) نيز محروم است و به فضيلت ” تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَى”(6)هم دست نخواهد يافت. در روايت ديگر امام صادق (ع) فرمود: ” إيَّاكَ وَ الْكَسَلَ وَ الضَّجَرَ فَإِنَّهُمَا يَمْنَعَانِكَ مِنْ حَظِّكَ مِنَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ “(7) از تنبلى و بى حوصلگى بپرهيز، زيرا كه اين دو خصلت تو را از بهره دنيا و آخرت باز مى دارند. اسلام دين معاش و معاد، دنيا و آخرت، و مادى و معنوى است، به دنيا و نعمتهاى آن با دو چشم مىنگرد. انسانهايى كه در زندگى يك بعدى هستند از نظر اسلام انسانهاى ايده آل نخواهند بود، اگر كسى از دنيا بگريزد به بهانه آخرت و يا آخرت را از دست بدهد به خاطر دنيا، هردو مورد نكوهش و سرزنش هستند، آنچه اسلام مىپسندد داشتن دنيا و آخرت در كنار هم و با هم است. “رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِى الْآخِرَةِ حَسَنَةً …”(8) پروردگارا دنياى خوب و آخرت خوب به ما عطا فرما. اين دعايى است كه همواره مؤمنان خدا باور در قنوت نمازهاى واجب و مستحبخوانند و از پروردگار جهان خير دنيا و آخرت را طلب مىكنند. انسانهاى تنبل و بى حوصله و سست اراده نه از دنيا بهرهاى مى برند و نه از آخرت طرفى خواهند بست. از اين رو امام صادق (ع) هشدار مىدهند كه اگر مىخواهيد به خير دو جهان دست يابيد تن پرورى و تنبلى و سستى را از خود دور كنيد. مقام معظم رهبرى در تبيين اين واقعيت تحليل دلپذيرى دارند كه اشاره به آن روشنگر موضوع مورد بحث است: “در اسلام زندگى بدون مبارزه، زندگى راكد، زندگى ساكن، زندگى بى تحرك و زندگى بى جوشش كه اراده و عزم انسانى در آن نباشد زندگى مطلوبى نيست و انسان را به آرمانهاى انسانى و اسلامى نمى رساند… يكى از بدترين دشمنهاى انسان كه از درون خود او سر منشأ مىگيرد، تنبلى و بيكارگى و تن به كار ندادن و دل به كار ندادن است، بايد با اين دشمن مبارزه كرد، اگر با اين دشمن مبارزه كرديد و توانستيد بر او فائق بياييد، آن گاه اگر دشمن خارجى هم به كشور شما حمله كرد مىتوانيد بر او نيز فايق بياييد…. اگر انسان بر تنبلى خود غلبه پيدا نكند و تنبلى بر انسان حاكم بشود در هر ميدانى كه وظيفه او را فرا بخواند، انسان در آن ميدان حاضر نخواهد شد. پس اولين دشمن، تنبلى و راحت طلبى انسان است، آن كسى كه تن به درس، تن به كار، تن به عبادت، تن به وظايف گوناگون خانوادگى و اجتماعى نمى دهد و تسليم تنبلى مىشود، نمى تواند ادعا كند كه اگر دشمن او را از بيرون تهديد كند خواهد توانست بر آن دشمن پيروز شود”(9) بى ترديد در مسير زندگى اجتماعى موانع و دست اندازهاى گوناگونى وجود دارد كه بايد آنها را با عزم و اراده پولادين از جلو راه برداشت تا به مقصد و مقصود راه يافت، انسان تنبل توان برداشتن اين موانع را ندارد از اين رو همواره در بين راه زمين گيرشود و از رسيدن به قله سعادت و عزت باز مىماند. كسى كه مىخواهد در زندگى اجتماعى آبرومند زندگى كند بايد توانمندىهاى خدا دادى خود را به كار گيرد و ضعف و سستى را از خود دور سازد و با نيروهاى راهزن كه از آن جمله است تنبلى و بىحوصلگى مبارزه كند. انسانهايى كه بى حوصله و سست اراده و دون همت و تن پرورند گرفتاريهاى گوناگونى پيدا مىكنند كه در روايات به برخى از آنها اشاره شده است. على (ع) فرمود: ” مِنْ سَبَبِ الْحِرْمَانِ التَّوَانِى “(10)يكى از عوامل محروميت سستى (در كار) است. و نيز فرمود: ” التَّوَانِى إِضَاعَةٌ “(11) سستى و اهمال در كار نابود كننده (عمر و فرصت) است. در جاى ديگر فرمود:”مِنَ التَّوَانِى يَتَوَلَّدُ الْكَسَلُ”(12) از سستى است كه تنبلى زاييده مى شود. پيشوايان دينى در لابلاى نيايش و دعاهايشان از صفت كسالت و تنبلى و بى حوصلگى به خدا پناه مىبردند امام سجاد(ع) مى فرمايد: “اللَّهُمَّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْهَمِّ وَ الْحَزَنِ وَ الْعَجْزِ وَ الْكَسَلِ”(13). بار خدايا، من از غم و اندوه و ناتوانى و تنبلى به تو پناه مىبرم. نشاط و عزم در برابر اين هشدار هدايت هم وجود دارد، اگر كسى بخواهد از تنبلى و سست ارادگى و بى حوصلگى برهد بايد در پى روحيه با نشاط و عزم آهنين باشد انسانهاى پرنشاط و با اراده ديو تنبلى را از سرزمين وجود خويش دور مىسازند و با به كارگيرى انرژيهاى خدادادى از موانع پيش روى يكى پس از ديگرى عبور مىكنند و گامهاى مؤثر و سازندهاى در زمينه سلامت و سعادت زندگى اجتماعى بر مىدارند. “نشاط” در لغت به معناى “گشودن گره است”(14) آن كه كارى را به آسانى و با سرعت انجام مىدهد و از امروز و فردا كردن و روزمرهگى خود را مىرهاند انسان با نشاط نام دارد انسانهاى با نشاط روحيه، نيت و عمل را با هم هماهنگ مىكنند اگر روحيه انسان شيفته كارى شد و اگر شيفته خدمت به خلق خدا گرديد در انجام كار سستى و تنبلى نخواهد ورزيد. انسان اگر هدفدار زندگى كند و به هدفش نيز ايمان داشته باشد در عمل سرزنده و با نشاط خواهد بود. عالمى كه به علم عشق مىورزد و طعم شيرين و دلپذير دانش را چشيده است در دانش آموزى شب و روز نمى شناسد و به گفته خواجه طوسى: لذات دنيوى همه هيچ است نزد من در خاطر از تغيير آن هيچ ترس نيست روز تنعم و شب عيش و طرب مرا غير از شب مطالعه و روز درس نيست انسان مؤمن خدا باور و معاد شناس كه جهان هستى را هدفمند و هشيار بيند تمام توان و تلاش خودش را به كار مىگيرد كه در مسير عبوديت و بندگى از بيهودگى و عبث گرايى و سستى و تنبلى بگريزد و در انجام عمل صالح با نشاط و همراه با شوق و رغبت زندگى اجتماعى خود را ساماندهى كند. على (ع) در ضمن شمارش اوصاف انسانهاى پرهيزگار مىفرمايد:”… وَ نَشَاطاً فِى هُدًى”(15)(آنان) در مسير هدايت با نشاطند. و چه خوب ترسيم كرده عالم و عارف دلسوخته مرحوم الهى قمشهاى اين حقيقت را: همى بينى در آن دلهاى آگاه نشاطاً فى هدى شوقا الى اللّه چو يابد راه كوى دلبرش را نشاط انگيز سازد خاطرش را بشارت باد مستان صفا را بجان پويندگان راه وفا را يكى را مست چشم يار كردند يكى دردى كش خمار كردند يكى را ناز جانان دار بايد يكى را نقش بيجان جان فزايد تو شادى با مىانگور بستان چه دانى شادى ايزد پرستان تو را زيبد نشاط آب و نانى نشاط عشقبازان را چه دانى امام على (ع) مىفرمايد:” الْمُؤْمِنُ يَرْغَبُ فِيمَا يَبْقَى وَ يَزْهَدُ فِيمَا يَفْنَى … بَعِيدٌ كَسَلُهُ دَائِمٌ نَشَاطُهُ ” (16) مؤمن به آنچه باقى است عشق و رغبت نشان مىدهد و از آنچه فانى است گريزان است، تنبلى از او به دور است و همواره با نشاط زندگى مىكند. پيامبر اسلام(ص) در ضمن دعا اينگونه مى فرمايد: “امْنُنْ عَلَيْنَا بِالنَّشَاطِ وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْكَسَلِ وَ الْعَجْزِ وَ الْعِلَلِ وَ الضَّرَرِ وَ الضَّجَرِ وَ الْمَلَلِ”(17) (خدايا) نعمت سرزندگى و كوشايى را به ما ارزانى دار و از سستى و تنبلى و ناتوانى و بهانه آورى و زيان و دل مردگى و ملال، محفوظمان دار. همانگونه كه مشاهده مىشود، در برابر روحيه منفى تنبلى روحيه مثبت نشاط و سرزندگى قرار دارد كه پيشوايان معصوم آن را از خدا طلب مىكردند و به پيروان خويش نيز آن را اينگونه مىآموختند. اگر نشاط فردى و اجتماعى در بين جامعه رواج يابد و جريان غالب و حاكم گردد بىترديد عزم ملى و اراده سرنوشت ساز به دنبال آن رخ مىنمايد از اين رو در روايات در برابر سستى و بى ارادگى به عزم سفارش شده است: على (ع) فرمود: ” ضَادُّوا التَّوَانِىَ بِالْعَزْم”(18)؛ با عزم و اراده به جنگ سستى برويد. اگر در جامعهاى روحيه نشاط و پويايى و كوشايى همراه با عزم و اراده وجود داشته باشد آن جامعه از بسيارى از آفتها بدور خواهد بود در نتيجه مردم جامعه سرزنده، مولّد، متحرك، و اهل كار و ابتكار خواهند شد. بنابراين بايد همگان بكوشيم تا از سستى و ضعف و تنبلى و بى حوصلگى خود را برهانيم و به صفت زيباى نشاط و عزم و همت عالى، خود و جامعه دينىمان را بياراييم. آثار زيانبار تنبلى در كلمات نورانى پيشوايان معصوم نسبت به پيامدهاى زيانبار تنبلى و آثار ويرانگر اجتماعى آن هشدارهايى داده شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم: فقر و نادارى انسان فقير و جامعه فقير ذليل و زبون است، از چشمها مىافتد و براى زندگى خويش توان برنامهريزى و آينده نگرى را ندارد. انسان نيازمند از لحاظ اجتماعى فاقد پايگاه و جايگاه است حتى اگر حرف حقى هم داشته باشد در ابراز آن احساس ناتوانى مىكند. على (ع) مىفرمايد: ” إِنَّ الْأَشْيَاءَ لَمَّا ازْدَوَجَتْ ازْدَوَجَ الْكَسَلُ وَ الْعَجْزُ فَنُتِجَا بَيْنَهُمَا الْفَقْرَ “(19)؛آن گاه كه اشياء با يكديگر جفت شدند، تنبلى و ناتوانى با هم ازدواج كردند و از آنها فقر متولد شد. فقر زاييده تنبلى و بى حوصلگى و نداشتن روحيه كار و تلاش و سعى و كوشش است، كار سرمايه است و بى كارى سربارگى. برو كار مىكن مگو چيست كار كه سرمايه جاودانى است كار آفت موفقيت توفيق رفيقى است كه به هر كس ندهند، اگر انسان در زندگى تلاش و تحرك نداشته باشد و بستر سازى و زمينه سازى نكند در امور مربوط به دين و دنيا به جايى نمى رسد به قول معروف “از تو حركت از خدا بركت” اگر جوشش و كوشش نباشد رويش و زايش نخواهد بود. توفيق يعنى آماده شدن اسباب براى رسيدن به هدف و مقصود. اين واقعيت آن گاه لباس واقعيت مىپوشد كه آدمى اهل كار و تلاش باشد. على (ع)فرمود: ” آفَةُ النُّجْحِ الْكَسَلُ “؛(20)آفت موفقيت تنبلى است. نرسيدن به مقصد براى رسيدن به هدف و مقصود زندگى كه همان “حيات طيبه” است، بايد از ايمان و عمل صالح كمك گرفت اگر ايمان و باور باشد اما كار و عمل نباشد آدمى به هدف زندگى دست نخواهد يافت على(ع) مىفرمايد: ” مَنْ دَامَ كَسَلُهُ خَابَ أَمَلُه “؛(21) كسى كه پيوسته تنبلى كند، در رسيدن به آرزويش ناكام ماند. ونيز فرمود: ” عَدُوُّ الْعَمَلِ الْكَسَلُ “(22)؛ دشمن كار، تنبلى است. افتادن از چشمها كسى كه روحيه كار و تلاش ندارد و كَلّ بر جامعه است از لحاظ اجتماعى فاقد جايگاه است، مردم به او اعتماد ندارند و در نتيجه از شور و مشورت با او مىپرهيزند و مىگويند اگر او حرفى و طرحى مىداشت خودش را از اين بدبختى نجات مىداد. از اين رو او از چشم مردم مىافتد. على(ع) فرمود:” لَا تَتَّكِلْ فِى أُمُورِكَ عَلَى كَسْلَان”؛(23)در كارهاى خود به آدم تنبل، تكيه و اعتماد نكن. و نيز فرمود: ” لَا تَسْتَعِنْ بِكَسْلَانَ وَ لَا تَسْتَشِيرَنَّ عَاجِزاً”؛(24) از آدم تنبل كمك مگير و با ناتوان مشورت مكن. اين بود نگاهى گذرا به يكى ديگر از هشدارهاى اجتماعى كه از زبان پيشوايان معصوم بيان شده است، اميد است جامعه دينى و مديريت اجتماعى ما برخوردار از نشاط و طراوت و تلاش و جديت باشند و از هرگونه سستى و تنبلى و كمكارى و بى حوصلگى دورى گزينند. پىنوشتها: – 1. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11، ص5186. 2. مفردات راغب،واژه كسل. 3. سوره عصر، آيه 3. 4. همان. 5. سوره بلد، آيه 17. 6. سوره مائده، آيه 2. 7. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11، ص5186. 8. سوره بقره، آيه 201. 9.سخنرانى 26/8/82. 10. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11 ص 5186. 11. همان. 12. همان. 13. همان، ص 5188. 14. مفردات راغب، كلمه نشط. 15. نهج البلاغه،خ 193. 16. ميزان الحكمه،رى شهرى با ترجمه فارسى، ج 11،ص 5184. 17. همان، ص 5188. 18. همان. 19. همان، ص 5184. 20. همان. 21. همان. 22. همان. 23. همان. 24. همان.
جهان اسلام ؛ رويش ها و ريزش ها
آموزههاى تربيتى از منظر امام صادق(ع) اسماعيل نسّاجى زواره پاسدار حريم ولايت، امام جعفر صادق(ع) در هفدهم ربيع الاول سال 83 ه.ق در مدينه ديده به جهان گشود.(1) دوران امامتش از سال 114 ه.ق شروع شد و مقارن بود با خلافت پنج تن از خلفاى اموى و دو طاغوت عباسى، آن بزرگوار در 25 شوال سال 148 ه.ق در سن 65 سالگى توسط منصور دوانيقى مسموم شد و پيكر مطهرش در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(2) در زمان امامت آن حضرت بر اثر جنگ و ستيزهاى بنى عباس براى براندازى حكومت بنى اميه و درگيرى شديدى كه آنها با يكديگر داشتند، فضاى مناسبى براى ايشان فراهم شد. آن امام همام در اين فرصت توانست وسيعترين دانشگاه اسلامى را پىريزى كند و در اين راستا توفيقات سرشارى به دست آورد، به طورى كه حدود 4 هزار نفر از مجلس درس او با واسطه و بدون واسطه استفاده مىكردند و بسيارى از آنان به مقامات عالى علمى و فقهى نايل شدند. امام صادق(ع) توسط شاگردانش دستورالعملهاى فردى، اخلاقى، اجتماعى و تربيتى را به مسلمانان آموزش داد و از اين رهگذر موفق گرديد كه مكتب اهل بيت(ع) را به جهان معرفى كند. رهنمودهاى راهگشاى آن بزرگوار در زمينه فردى، اجتماعى، سياسى، تربيتى و… برگ زرّينى در تاريخ شيعه مىباشد كه در اين نوشتار به بيان آموزههاى تربيتى آن خواهيم پرداخت. اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. دعوت به پيروى از اخلاق حسنه نياز به اخلاق حسنه يك نياز بشرى و انسانى است و به جامعه خاصّى اختصاص ندارد. حسن خلق آن قدر عظمت و ارزش دارد كه هر كس به عمق و ژرفاى آن نمىرسد، چنان كه امام صادق(ع) فرمود: «لايكون حسن الخلق الّا فى كلّ ولىٍّ و صفىٍّ و لايعلم ما فى حقيقة حسن الخلق الّا اللّه تعالى؛(3) حسن خلق يافت نمىشود مگر در وجود دوستان و برگزيدگان خداوند و آن چه در حقيقت خلق نيكوست، جز خداوند متعال كسى نمىداند.» رئيس مكتب جعفرى نه تنها به بيان اهميت و ارزش اخلاق بسنده نكرده، بلكه در سيره خود براى ثمربخش بودن آن در جامعه به بيان موارد و مصداقهاى عينى آن نيز پرداخته است تا مسأله مذكور، ملموستر و محسوستر شود. از آن حضرت در مورد مكارم اخلاق سؤال شد، فرمود: «العفو عمّن ظلمك و صلة من قطعك و اعطاء من حرّمك و قول الحقّ ولو على نفسك؛(4) گذشت از كسى كه به تو ستم روا داشته است و ارتباط داشتن با كسى كه با تو قطع رابطه كرده است و عطا نمودن به كسى كه تو را محروم ساخته و گفتن سخن حق هر چند به ضرر تو باشد.» صادق آل محمّد(ص) در ادامه اين موضوع به ثمرات و فوايد اخلاق نيك اشاره نموده است و مىفرمايد: «حسن الخلق يزيد فى الرّزق؛(5) خوى نيك باعث افزايش روزى مىشود.» در روايتى ديگر شيعيان را به خوش رفتارى با خانواده سفارش نموده و آن را موجب طولانى شدن عمر مىداند و مىفرمايد: «من حسن برّه فى اهل بيته زيد فى عمره؛(6) هر كس با خانواده خود، خوش رفتارى كند، عمرش طولانى مىشود.» هم چنين رعايت اصول اخلاقى و توجه به آداب انسانى و خوش برخوردى را از ويژگىهاى مكتب تشيع دانسته و آن را بر شيعيان راستين لازم شمرده و بر اجتناب از بد خلقى تأكيد نموده است. بيدارسازى وجدانها آموزههاى الهى نشان مىدهد كه انسان هر چند ممكن است در ظاهر حقايق را فراموش كند، امّا از درون هرگز دچار فراموشى حقايق نمىشود و با مخاطب قرار دادن درون و فطرتش مىتوان او را نجات داد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «ولئن سألتهم من خلق السّموات و الارض و سخّر الشّمس و القمر ليقولنّ اللّه…؛(7)اگر از آنها بپرسى كه چه كسى آسمانها و زمين را آفريد و خورشيد و ماه را به تسخير درآورد، به يقين مىگويند خدا.» اين روش را در سيره امام صادق(ع) هم مىبينيم ؛ روشى كه در آن، امام از مخاطبش مىخواهد كه خود را در موقعيت فرض شده ببيند و بفهمد كه فطرتش چه مىجويد و چه مىخواهد؟ مردى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا! مرا با خدا آشنا كن. خدا چيست؟ مجادله كنندگان بر من چيره شدهاند و سرگردانم نمودهاند. امام فرمود: «اى بنده خدا! آيا تا به حال سوار كشتى شدهاى؟ گفت: آرى. فرمود: آيا شده كه كشتى بشكند و كشتى ديگرى براى نجات تو نباشد و امكان نجات با شنا را هم نداشته باشى. گفت: آرى. فرمود: در چنين حالتى به چيزى كه بتواند از آن گرفتارى تو را نجات دهد، دلبسته بودى؟ گفت: آرى. فرمود: آن چيز همان خداست كه قادر بر نجات است، آن جا كه فريادرسى نيست، او فريادرس است.»(8) تشويق به تفكّر كاربرد روش عقلانى در نظام فكرى اسلام جايگاه مهمى دارد. به كارگيرى قدرت تعمّق و تفكّر به عنوان ابزار معرفت صحيح و هدايت گر انسان به سوى پيشرفت و تعالى است. اساس تمام پيشرفتهاى مادّى و معنوى بشر در طول تاريخ، انديشه و تعمق بوده است. اگر بشر قرن بيست و يكم از نظر صنعتى و تكنولوژى به موفقيّتهاى چشمگيرى دست يافته، بر اثر انديشه و تلاش بوده است. پيامبران، امامان معصوم(ع) و بندگان صالح خدا همگى اهل فكر و تعقّل بودهاند. در منزلت ابوذر غفارى امام صادق(ع) فرمود: «كان اكثر عبادة ابى ذرًّ التفكر و الاعتبار؛(9) بيشترين عبادت ابوذر، انديشه و عبرتاندوزى بود.» آن حضرت در سيره رفتارى و عملى خود براى انديشه و تفكّر ارزش والايى قايل بود و زيباترين و رساترين سخنان را درباره ارزش تعقّل و تفكّر در مسائل دينى بيان فرموده است. ايشان در اين زمينه مىفرمايد: «كسى كه در دين خدا انديشه نكند، اميد خيرى در او نيست. اگر يكى از دوستان ما در دين خود تفقّه نكند و به مسائل و احكام آن آشنا نباشد، به ديگران (مخالفين ما) محتاج مىشود و هرگاه به آنها نياز پيدا كرد، آنان او را در خط انحراف و گمراهى قرار مىدهند در حالى كه خودش نمىداند.»(10) بهرهگيرى از افراد توانا ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت با ارزيابى قابليّتها و توانمندىهاى شاگردان خود، برخى از آنها را براى پاسخ به سؤالات و گفت و گوهاى علمى پرورش داده بود. به عنوان مثال در مباحث كلام و مباحث اعتقادى به ويژه مسائل امامت، افراد ممتاز و برگزيدهاى، همچون: «هشام بن سالم»، «هشام بن حكم»، «حمران بن اعين» و… را تربيت كرده بود و به موقع از آنها استفاده مىكرد. هشام بن حكم مىگويد:مردى از شام وارد شد و به امام صادق(ع)گفت: مىخواهم چند سؤال بكنم.حضرت پرسيد: درباره چه مىخواهى بپرسى؟ گفت: از قرآن. امام فرمود: اى حمران! تو جواب بده. مرد گفت: مىخواهم با خودتان بحث كنم.امام فرمود: اگر بر او غلبه كردى، بر من پيروز شدهاى. مرد شامى آن قدر سؤال كرد و پاسخ صحيح شنيد كه خسته شد و به امام گفت: حمران مرد توانايى است.هرچه پرسيدم، جواب داد. آن گاه حمران به اشاره امام سؤالى پرسيد كه او جوابى نداشت. مرد اين بار تقاضاى پرسش درباره «نحو» كرد. امام او را به «ابان بن تغلب» حواله داد و در فقه به «زرارة بن اعين» و در كلام به «مؤمن الطّاق» و در توحيد به «هشام بن سالم» و در امامت به من معرفى كرد و او در تمام موارد مغلوب شد. امام چنان خنديد كه دندانش ظاهر شد. مرد شامى گفت: گويا مىخواستى به من بفهمانى كه در ميان شيعيان چنين مردمى دارى؟امام فرمود: همين طور است. آن مرد به جرگه شيعيان پيوست.»(11) اين رويداد بيان گر انسجام و تبليغ گروهى است كه امام صادق(ع) در مورد آن فرموده است: «رحم اللّه عبداً اجتمع مع آخر فتذكّر امرنا؛(12) خدا رحمت كند بندهاى را كه با ديگرى همراه شود تا دستورات ما را تبليغ كند.» راهنمايى و تذكّر هر دانشمندى هر چند توانمند باشد، ولى معمولاً داراى ضعفهايى است كه بايد آنها را به قوّت مبدّل كند و اگر نقاط قوّتى دارد بايد بر آنها تكيه زند تا بهتر مورد استفاده قرار گيرد. امام صادق(ع) در ضمن جلسات درسى و يا در ملاقاتها و نشستهاى علمى كه با شاگردان خود داشت، هرگاه به نقاط ضعف يا قوّت آنان برخورد مىكرد، هرگز از يادآورى آن خوددارى نمىكرد. «يونس بن يعقوب» مىگويد: امام پس از آن كه عدّهاىاز شاگردان خود را براى بحث و گفت و گو با يك مرد شامى فرا خواند، در پايان به نقاط مثبت و منفى كه در آنها ديده اشاره كرد. درباره «حمران بن اعين» فرمود: اى حمران! تو در بحث سخنى را دنبال مىكنى و به نتيجه مىرسى.به «هشام بن سالم» فرمود: مىخواهى بحث را دنبال كنى و به نتيجه برسانى، امّا توانايى ندارى و به «قيس بن ماصر» فرمود: به هنگام گفت و گو به حق نزديك مىشوى، امّا از اخبار و احاديث پيامبر(ص) بسيار فاصله مىگيرى و حق را به باطل مىآميزى، امّا بدان كه سخن حق اگرچه كم باشد تو را از باطل بسيار بىنياز خواهد ساخت. سپس افزود تو در بحث و مناظره جنب و جوش خوبى دارى و بسيار حاذق و هوشيار هستى. يونس بن يعقوب مىگويد: يك لحظه با خود گفتم كه شبيه همين سخنان را آن بزرگوار به «هشام بن حكم» خواهد گفت، امّا ديدم كه حضرت وى را مخاطب قرار داد، فرمود: اى هشام! پيش مىروى، امّا همين كه مىخواهى به زمين بخورى، ناگهان پرواز مىكنى و مثل تو بايد با مردم سخن بگويند. از لغزش بپرهيز كه امداد شفاعت پشت سر تو خواهد بود.(13) تبليغ عملى مؤثرترين روش امامان در عرصه تبليغ، «تبليغ عملى» بود، يعنى خود، تجسم عالى ارزشهاى انسانى كه همان ارزشهاى قرآنى است، بودند. قرآن كريم آنان را كه از خوبىها مىگويند، امّا خود به آن عمل نمىكنند، مورد نكوهش قرار مىدهد: «يا ايّها الّذين آمنوا لم تقولون مالا تفعلون…؛(14)اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا چيزى را كه انجام نمىدهيد به مردم مىگوييد…». بيشترين سفارش امامان در عرصه تبليغ دين دعوت به تبليغ عملى بوده است. از نگاه آنان عالم واقعى كسى است كه عملش همراه با عمل باشد. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «العالم من صدّق فعله قوله و من لم يصدّق فعله قوله فليس بعالمٍ؛(15) عالم كسى است كه رفتار او گفتارش را تصديق كند و هر كس كه كردار او سخن وى را تصديق نكند او بر خلاف گفتهاش باشد، عالم نخواهد بود.» آن گوهر نبوى در روايت ديگر مىفرمايد: «كونوا دعاة النّاس باعمالكم و لاتكونوا دعاة النّاس بالسنتكم؛(16) مردم را با عمل خود به نيكىها دعوت كنيد نه با زبان خود.» تأثير عميق دعوت عملى از اين جا سرچشمه مىگيرد كه هرگاه شنونده بداند كه گوينده از صميم جان سخن مىگويد و به گفته خودش صد در صد اعتقاد و ايمان دارد، گوش جان خود را بر روى سخنان گوينده مىگشايد، زيرا سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. دانشاندوزى يكى از روشهاى تربيت، تقويت «بنيههاى علمى» است. ارزش علم و اهميت آن زمانى مشخص مىشود كه در زندگى انسانها راه پيدا كند و آن را جهت دهد. آيين اسلام از روزى كه در صحنه تاريك گيتى درخشيد، فكر و انديشه انسانها را با نور ايمان روشن ساخت و براى زدودن غبار جهل و نادانى از وجود انسانها، تلاش بىوقفهاى را آغاز كرد. بزرگ رهبر جهان اسلام حضرت محمد(ص) در طول 23 سال از آغاز بعثت تا روز رحلت همواره مسلمانان را به كسب دانش ترغيب و تشويق مىكرد و نادانى را زمينه ساز بدبختى و هلاكت مردم به شمار مىآورد. از منظر امام صادق(ع) علم و دانش نورى است كه خداوند به قلب و دل هر كس بخواهد، مىتاباند، به همين جهت با عبارات حكيمانهاى شيعيان را به كسب دانش ترغيب مىكرد. آن بزرگوار در اين زمينه چنان گام برداشته است كه براى شيعيان واقعى در اين مورد جاى عذر باقى نگذاشته است، آن حضرت در معروفترين كلام خود فرمود: «لست احبّ ان ارى الشّابّ منكم الّا غادياً فى حالين. امّا عالماً او متعلّماً فان لم يفعل فرّط فان فرّط ضيّع فان ضيّع اثم و ان اثم سكن النّار؛(17) دوست ندارم جوانى از شما را ببينم مگر اين كه در يكى از اين دو حالت صبح كند: يا عالم و دانشمند باشد و يا متعلّم و آموزنده، پس اگر در هيچ كدام از اين دو حالت نبود، كم كارى و كوتاهى كرده و در اين صورت عمر خود را ضايع نموده و گناهكار است و نتيجه آن عذاب الهى خواهد بود.» استفاده از فرصتها در زندگى گاهى فرصتهايى به دست مىآيد كه شخص مىتواند از آنها به بهترين وجه براى بهبودى دين و دنياى خويش بهره گيرد. آينده نگرى افراد سبب مىشود كه اين فرصتهاى طلايى عاملى براى ارتقاء جايگاه معنوى و اجتماعى آنان گردد. بدون شك از دست دادن چنين فرصتهايى موجب غم و اندوه و پشيمانى خواهد بود. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «هر كس فرصتى را به دست آورد و با اين حال منتظر فرصت بهترى باشد، روزگار آن فرصت به دست آمده را از دستش خواهد گرفت، زيرا عادت روزگار سلب فرصتها و رسم زمانه از بين بردن موقعيتهاست.»(18) ارتباط با نسل جوان در تربيت اسلامى هدايت و تربيت نسل جوان اهميت ويژهاى دارد. نوجوان قلبى پاك و روحى حسّاس و عاطفى دارد. ارزش دادن به شخصيّت بهترين شيوه ارتباط با اوست. شيوه رفتارى امام صادق(ع) با جوانان و دستورالعملهاى آن حضرت براى جوانان و نحوه برخورد با آنان بهترين راهكار براى حل مشكلات و معضلات اين قشر است. آن حضرت به سرعت پذيرش سجاياى اخلاقى در نوجوانان و جوانان توجه نموده و اين چنين مىفرمايد: «عليك بالاحداث فانّهم اسرع الى كلّ خيرٍ؛(19) بر تو باد تربيت نوجوان، زيرا آنان زودتر از ديگران خوبىها را مىپذيرند.» رعايت اعتدال رعايت اعتدال و ميانه روى در مخارج و درآمدهاى زندگى موجب آسايش و رفاه خواهد بود. اسراف و تبذير موجب اختلال در نظم زندگى مىشود و چهبسا جايگاه اجتماعى فرد را متزلزل نموده و گاهى آبرو و شخصيت او را از بين مىبرد. معمولاً افرادى كه ولخرجى مىكنند، دچار تنگدستى و فقر مىشوند و سپس از گردش ناملايم روزگار شكايت مىكنند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «انّ السّرف يورث الفقر و انّ القصد يورث الغنى؛(20) اسراف موجب فقر و ميانه روى سبب توانايى است.» تدبّر در قرآن آخرين آموزهاى كه از منظر امام جعفر صادق(ع) در اين نوشتار بدان اشاره مىشود، «تدبّر در آيات قرآن» است كه هر فرد مسلمان بنابر ظرفيت وجودى خود مىتواند از معارف، حقايق و آموزههاى قرآن استفاده كند. امام معصوم(ع) با بيانهاى متنوع، هدايت جويان كوى سعادت را به انديشيدن در آيات قرآن تشويق و ترغيب نمودهاند. صادق آل محمد(ص) در اين زمينه مىفرمايد: «همانا قرآن جايگاه نور هدايت و چراغ شبهاى تار است. پس شخص تيزبين بايد در آن دقّت كند و براى بهرهمندى از پرتوش نظر خويش را بگشايد، زيرا كه انديشيدن مايه زندگانى و حيات قلب انسان بيناست.»(21) آن حضرت در جاى ديگر در مورد عدم شتاب در قرائت قرآن و توجه به محتواى آيات مىفرمايد: «قرآن با سرعت نبايد خوانده شود و بايد شمرده و با آهنگ خوش خوانده شود و هرگاه به آيهاى كه در آن نام بهشت برده شده است، گذركنى آن جا بايست و از خداى عزّ و جلّ بهشت را بخواه و چون به آيهاى كه در آن دوزخ ذكر شده است، گذر كنى، نزد آن نيز توقف كن و از دوزخ به خدا پناه ببر.»(22) ششمين اختر تابناك آسمان ولايت هم چنان كه مردم را به تدبّر و تعمّق در آيات قرآن سفارش مىكرد، خود نيز در آيات قرآن تدبّر و دقت مىنمود و در اين راه از خداوند منّان توفيق طلب مىكرد. آن حضرت وقتى قرآن را در دست مىگرفت،قبل از تلاوت به خداوند عرض مىكرد: «خدايا! من شهادت مىدهم كه اين قرآن از جانب تو بر پيامبر نازل شده است و كلام توست كه بر زبان پيامبر جارى شده است. خدايا نگاه كردنم را در قرآن عبادت و قرائتم را تفكّر و فكر كردنم را عبرت پذيرى قرار بده و نيز قرائتم را قرائت بدون تدبّر قرار مده و به من توفيق ده كه در آيات قرآن و احكام آن تدبّر كنم بدرستى كه تو مهربان و رحيم هستى.»(23) پىنوشتها: – 1. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 174. 2. مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 3، ص 297. 3. بحارالانوار، علّامه مجلسى، ج 68، ص 393. 4. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 191. 5. مأخذ قبل، ج 71، ص 395. 6. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 208. 7. سوره عنكبوت، آيه 61. 8. بحارالانوار، ج 3، ص 41. 9. همان، ج 22، ص 431. 10. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 25. 11. مأخذ قبل، ج 47، ص 217. 12. همان، ج 1، ص 200. 13. احتجاج طبرسى، ج 2، ص 122. 14. سوره صف، آيه 2. 15. اصول كافى، ج 1، ص 18. 16. بحارالانوار، ج 5، ص 198. 17. همان، ج 1، ص 170. 18. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 381. 19. اصول كافى، ج 8، ص 93. 20. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص 174. 21. مأخذ قبل، ج 4، ص 400. 22. همان، ج 4، ص 422. 23. بحارالانوار، ج 89، ص 207.
آموزه هاى تربيتى از منظر امام صادق عليه السلام
آموزههاى تربيتى از منظر امام صادق(ع) اسماعيل نسّاجى زواره پاسدار حريم ولايت، امام جعفر صادق(ع) در هفدهم ربيع الاول سال 83 ه.ق در مدينه ديده به جهان گشود.(1) دوران امامتش از سال 114 ه.ق شروع شد و مقارن بود با خلافت پنج تن از خلفاى اموى و دو طاغوت عباسى، آن بزرگوار در 25 شوال سال 148 ه.ق در سن 65 سالگى توسط منصور دوانيقى مسموم شد و پيكر مطهرش در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(2) در زمان امامت آن حضرت بر اثر جنگ و ستيزهاى بنى عباس براى براندازى حكومت بنى اميه و درگيرى شديدى كه آنها با يكديگر داشتند، فضاى مناسبى براى ايشان فراهم شد. آن امام همام در اين فرصت توانست وسيعترين دانشگاه اسلامى را پىريزى كند و در اين راستا توفيقات سرشارى به دست آورد، به طورى كه حدود 4 هزار نفر از مجلس درس او با واسطه و بدون واسطه استفاده مىكردند و بسيارى از آنان به مقامات عالى علمى و فقهى نايل شدند. امام صادق(ع) توسط شاگردانش دستورالعملهاى فردى، اخلاقى، اجتماعى و تربيتى را به مسلمانان آموزش داد و از اين رهگذر موفق گرديد كه مكتب اهل بيت(ع) را به جهان معرفى كند. رهنمودهاى راهگشاى آن بزرگوار در زمينه فردى، اجتماعى، سياسى، تربيتى و… برگ زرّينى در تاريخ شيعه مىباشد كه در اين نوشتار به بيان آموزههاى تربيتى آن خواهيم پرداخت. اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. دعوت به پيروى از اخلاق حسنه نياز به اخلاق حسنه يك نياز بشرى و انسانى است و به جامعه خاصّى اختصاص ندارد. حسن خلق آن قدر عظمت و ارزش دارد كه هر كس به عمق و ژرفاى آن نمىرسد، چنان كه امام صادق(ع) فرمود: «لايكون حسن الخلق الّا فى كلّ ولىٍّ و صفىٍّ و لايعلم ما فى حقيقة حسن الخلق الّا اللّه تعالى؛(3) حسن خلق يافت نمىشود مگر در وجود دوستان و برگزيدگان خداوند و آن چه در حقيقت خلق نيكوست، جز خداوند متعال كسى نمىداند.» رئيس مكتب جعفرى نه تنها به بيان اهميت و ارزش اخلاق بسنده نكرده، بلكه در سيره خود براى ثمربخش بودن آن در جامعه به بيان موارد و مصداقهاى عينى آن نيز پرداخته است تا مسأله مذكور، ملموستر و محسوستر شود. از آن حضرت در مورد مكارم اخلاق سؤال شد، فرمود: «العفو عمّن ظلمك و صلة من قطعك و اعطاء من حرّمك و قول الحقّ ولو على نفسك؛(4) گذشت از كسى كه به تو ستم روا داشته است و ارتباط داشتن با كسى كه با تو قطع رابطه كرده است و عطا نمودن به كسى كه تو را محروم ساخته و گفتن سخن حق هر چند به ضرر تو باشد.» صادق آل محمّد(ص) در ادامه اين موضوع به ثمرات و فوايد اخلاق نيك اشاره نموده است و مىفرمايد: «حسن الخلق يزيد فى الرّزق؛(5) خوى نيك باعث افزايش روزى مىشود.» در روايتى ديگر شيعيان را به خوش رفتارى با خانواده سفارش نموده و آن را موجب طولانى شدن عمر مىداند و مىفرمايد: «من حسن برّه فى اهل بيته زيد فى عمره؛(6) هر كس با خانواده خود، خوش رفتارى كند، عمرش طولانى مىشود.» هم چنين رعايت اصول اخلاقى و توجه به آداب انسانى و خوش برخوردى را از ويژگىهاى مكتب تشيع دانسته و آن را بر شيعيان راستين لازم شمرده و بر اجتناب از بد خلقى تأكيد نموده است. بيدارسازى وجدانها آموزههاى الهى نشان مىدهد كه انسان هر چند ممكن است در ظاهر حقايق را فراموش كند، امّا از درون هرگز دچار فراموشى حقايق نمىشود و با مخاطب قرار دادن درون و فطرتش مىتوان او را نجات داد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «ولئن سألتهم من خلق السّموات و الارض و سخّر الشّمس و القمر ليقولنّ اللّه…؛(7)اگر از آنها بپرسى كه چه كسى آسمانها و زمين را آفريد و خورشيد و ماه را به تسخير درآورد، به يقين مىگويند خدا.» اين روش را در سيره امام صادق(ع) هم مىبينيم ؛ روشى كه در آن، امام از مخاطبش مىخواهد كه خود را در موقعيت فرض شده ببيند و بفهمد كه فطرتش چه مىجويد و چه مىخواهد؟ مردى به خدمت آن حضرت آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا! مرا با خدا آشنا كن. خدا چيست؟ مجادله كنندگان بر من چيره شدهاند و سرگردانم نمودهاند. امام فرمود: «اى بنده خدا! آيا تا به حال سوار كشتى شدهاى؟ گفت: آرى. فرمود: آيا شده كه كشتى بشكند و كشتى ديگرى براى نجات تو نباشد و امكان نجات با شنا را هم نداشته باشى. گفت: آرى. فرمود: در چنين حالتى به چيزى كه بتواند از آن گرفتارى تو را نجات دهد، دلبسته بودى؟ گفت: آرى. فرمود: آن چيز همان خداست كه قادر بر نجات است، آن جا كه فريادرسى نيست، او فريادرس است.»(8) تشويق به تفكّر كاربرد روش عقلانى در نظام فكرى اسلام جايگاه مهمى دارد. به كارگيرى قدرت تعمّق و تفكّر به عنوان ابزار معرفت صحيح و هدايت گر انسان به سوى پيشرفت و تعالى است. اساس تمام پيشرفتهاى مادّى و معنوى بشر در طول تاريخ، انديشه و تعمق بوده است. اگر بشر قرن بيست و يكم از نظر صنعتى و تكنولوژى به موفقيّتهاى چشمگيرى دست يافته، بر اثر انديشه و تلاش بوده است. پيامبران، امامان معصوم(ع) و بندگان صالح خدا همگى اهل فكر و تعقّل بودهاند. در منزلت ابوذر غفارى امام صادق(ع) فرمود: «كان اكثر عبادة ابى ذرًّ التفكر و الاعتبار؛(9) بيشترين عبادت ابوذر، انديشه و عبرتاندوزى بود.» آن حضرت در سيره رفتارى و عملى خود براى انديشه و تفكّر ارزش والايى قايل بود و زيباترين و رساترين سخنان را درباره ارزش تعقّل و تفكّر در مسائل دينى بيان فرموده است. ايشان در اين زمينه مىفرمايد: «كسى كه در دين خدا انديشه نكند، اميد خيرى در او نيست. اگر يكى از دوستان ما در دين خود تفقّه نكند و به مسائل و احكام آن آشنا نباشد، به ديگران (مخالفين ما) محتاج مىشود و هرگاه به آنها نياز پيدا كرد، آنان او را در خط انحراف و گمراهى قرار مىدهند در حالى كه خودش نمىداند.»(10) بهرهگيرى از افراد توانا ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت با ارزيابى قابليّتها و توانمندىهاى شاگردان خود، برخى از آنها را براى پاسخ به سؤالات و گفت و گوهاى علمى پرورش داده بود. به عنوان مثال در مباحث كلام و مباحث اعتقادى به ويژه مسائل امامت، افراد ممتاز و برگزيدهاى، همچون: «هشام بن سالم»، «هشام بن حكم»، «حمران بن اعين» و… را تربيت كرده بود و به موقع از آنها استفاده مىكرد. هشام بن حكم مىگويد:مردى از شام وارد شد و به امام صادق(ع)گفت: مىخواهم چند سؤال بكنم.حضرت پرسيد: درباره چه مىخواهى بپرسى؟ گفت: از قرآن. امام فرمود: اى حمران! تو جواب بده. مرد گفت: مىخواهم با خودتان بحث كنم.امام فرمود: اگر بر او غلبه كردى، بر من پيروز شدهاى. مرد شامى آن قدر سؤال كرد و پاسخ صحيح شنيد كه خسته شد و به امام گفت: حمران مرد توانايى است.هرچه پرسيدم، جواب داد. آن گاه حمران به اشاره امام سؤالى پرسيد كه او جوابى نداشت. مرد اين بار تقاضاى پرسش درباره «نحو» كرد. امام او را به «ابان بن تغلب» حواله داد و در فقه به «زرارة بن اعين» و در كلام به «مؤمن الطّاق» و در توحيد به «هشام بن سالم» و در امامت به من معرفى كرد و او در تمام موارد مغلوب شد. امام چنان خنديد كه دندانش ظاهر شد. مرد شامى گفت: گويا مىخواستى به من بفهمانى كه در ميان شيعيان چنين مردمى دارى؟امام فرمود: همين طور است. آن مرد به جرگه شيعيان پيوست.»(11) اين رويداد بيان گر انسجام و تبليغ گروهى است كه امام صادق(ع) در مورد آن فرموده است: «رحم اللّه عبداً اجتمع مع آخر فتذكّر امرنا؛(12) خدا رحمت كند بندهاى را كه با ديگرى همراه شود تا دستورات ما را تبليغ كند.» راهنمايى و تذكّر هر دانشمندى هر چند توانمند باشد، ولى معمولاً داراى ضعفهايى است كه بايد آنها را به قوّت مبدّل كند و اگر نقاط قوّتى دارد بايد بر آنها تكيه زند تا بهتر مورد استفاده قرار گيرد. امام صادق(ع) در ضمن جلسات درسى و يا در ملاقاتها و نشستهاى علمى كه با شاگردان خود داشت، هرگاه به نقاط ضعف يا قوّت آنان برخورد مىكرد، هرگز از يادآورى آن خوددارى نمىكرد. «يونس بن يعقوب» مىگويد: امام پس از آن كه عدّهاىاز شاگردان خود را براى بحث و گفت و گو با يك مرد شامى فرا خواند، در پايان به نقاط مثبت و منفى كه در آنها ديده اشاره كرد. درباره «حمران بن اعين» فرمود: اى حمران! تو در بحث سخنى را دنبال مىكنى و به نتيجه مىرسى.به «هشام بن سالم» فرمود: مىخواهى بحث را دنبال كنى و به نتيجه برسانى، امّا توانايى ندارى و به «قيس بن ماصر» فرمود: به هنگام گفت و گو به حق نزديك مىشوى، امّا از اخبار و احاديث پيامبر(ص) بسيار فاصله مىگيرى و حق را به باطل مىآميزى، امّا بدان كه سخن حق اگرچه كم باشد تو را از باطل بسيار بىنياز خواهد ساخت. سپس افزود تو در بحث و مناظره جنب و جوش خوبى دارى و بسيار حاذق و هوشيار هستى. يونس بن يعقوب مىگويد: يك لحظه با خود گفتم كه شبيه همين سخنان را آن بزرگوار به «هشام بن حكم» خواهد گفت، امّا ديدم كه حضرت وى را مخاطب قرار داد، فرمود: اى هشام! پيش مىروى، امّا همين كه مىخواهى به زمين بخورى، ناگهان پرواز مىكنى و مثل تو بايد با مردم سخن بگويند. از لغزش بپرهيز كه امداد شفاعت پشت سر تو خواهد بود.(13) تبليغ عملى مؤثرترين روش امامان در عرصه تبليغ، «تبليغ عملى» بود، يعنى خود، تجسم عالى ارزشهاى انسانى كه همان ارزشهاى قرآنى است، بودند. قرآن كريم آنان را كه از خوبىها مىگويند، امّا خود به آن عمل نمىكنند، مورد نكوهش قرار مىدهد: «يا ايّها الّذين آمنوا لم تقولون مالا تفعلون…؛(14)اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا چيزى را كه انجام نمىدهيد به مردم مىگوييد…». بيشترين سفارش امامان در عرصه تبليغ دين دعوت به تبليغ عملى بوده است. از نگاه آنان عالم واقعى كسى است كه عملش همراه با عمل باشد. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «العالم من صدّق فعله قوله و من لم يصدّق فعله قوله فليس بعالمٍ؛(15) عالم كسى است كه رفتار او گفتارش را تصديق كند و هر كس كه كردار او سخن وى را تصديق نكند او بر خلاف گفتهاش باشد، عالم نخواهد بود.» آن گوهر نبوى در روايت ديگر مىفرمايد: «كونوا دعاة النّاس باعمالكم و لاتكونوا دعاة النّاس بالسنتكم؛(16) مردم را با عمل خود به نيكىها دعوت كنيد نه با زبان خود.» تأثير عميق دعوت عملى از اين جا سرچشمه مىگيرد كه هرگاه شنونده بداند كه گوينده از صميم جان سخن مىگويد و به گفته خودش صد در صد اعتقاد و ايمان دارد، گوش جان خود را بر روى سخنان گوينده مىگشايد، زيرا سخن كز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. دانشاندوزى يكى از روشهاى تربيت، تقويت «بنيههاى علمى» است. ارزش علم و اهميت آن زمانى مشخص مىشود كه در زندگى انسانها راه پيدا كند و آن را جهت دهد. آيين اسلام از روزى كه در صحنه تاريك گيتى درخشيد، فكر و انديشه انسانها را با نور ايمان روشن ساخت و براى زدودن غبار جهل و نادانى از وجود انسانها، تلاش بىوقفهاى را آغاز كرد. بزرگ رهبر جهان اسلام حضرت محمد(ص) در طول 23 سال از آغاز بعثت تا روز رحلت همواره مسلمانان را به كسب دانش ترغيب و تشويق مىكرد و نادانى را زمينه ساز بدبختى و هلاكت مردم به شمار مىآورد. از منظر امام صادق(ع) علم و دانش نورى است كه خداوند به قلب و دل هر كس بخواهد، مىتاباند، به همين جهت با عبارات حكيمانهاى شيعيان را به كسب دانش ترغيب مىكرد. آن بزرگوار در اين زمينه چنان گام برداشته است كه براى شيعيان واقعى در اين مورد جاى عذر باقى نگذاشته است، آن حضرت در معروفترين كلام خود فرمود: «لست احبّ ان ارى الشّابّ منكم الّا غادياً فى حالين. امّا عالماً او متعلّماً فان لم يفعل فرّط فان فرّط ضيّع فان ضيّع اثم و ان اثم سكن النّار؛(17) دوست ندارم جوانى از شما را ببينم مگر اين كه در يكى از اين دو حالت صبح كند: يا عالم و دانشمند باشد و يا متعلّم و آموزنده، پس اگر در هيچ كدام از اين دو حالت نبود، كم كارى و كوتاهى كرده و در اين صورت عمر خود را ضايع نموده و گناهكار است و نتيجه آن عذاب الهى خواهد بود.» استفاده از فرصتها در زندگى گاهى فرصتهايى به دست مىآيد كه شخص مىتواند از آنها به بهترين وجه براى بهبودى دين و دنياى خويش بهره گيرد. آينده نگرى افراد سبب مىشود كه اين فرصتهاى طلايى عاملى براى ارتقاء جايگاه معنوى و اجتماعى آنان گردد. بدون شك از دست دادن چنين فرصتهايى موجب غم و اندوه و پشيمانى خواهد بود. امام صادق(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «هر كس فرصتى را به دست آورد و با اين حال منتظر فرصت بهترى باشد، روزگار آن فرصت به دست آمده را از دستش خواهد گرفت، زيرا عادت روزگار سلب فرصتها و رسم زمانه از بين بردن موقعيتهاست.»(18) ارتباط با نسل جوان در تربيت اسلامى هدايت و تربيت نسل جوان اهميت ويژهاى دارد. نوجوان قلبى پاك و روحى حسّاس و عاطفى دارد. ارزش دادن به شخصيّت بهترين شيوه ارتباط با اوست. شيوه رفتارى امام صادق(ع) با جوانان و دستورالعملهاى آن حضرت براى جوانان و نحوه برخورد با آنان بهترين راهكار براى حل مشكلات و معضلات اين قشر است. آن حضرت به سرعت پذيرش سجاياى اخلاقى در نوجوانان و جوانان توجه نموده و اين چنين مىفرمايد: «عليك بالاحداث فانّهم اسرع الى كلّ خيرٍ؛(19) بر تو باد تربيت نوجوان، زيرا آنان زودتر از ديگران خوبىها را مىپذيرند.» رعايت اعتدال رعايت اعتدال و ميانه روى در مخارج و درآمدهاى زندگى موجب آسايش و رفاه خواهد بود. اسراف و تبذير موجب اختلال در نظم زندگى مىشود و چهبسا جايگاه اجتماعى فرد را متزلزل نموده و گاهى آبرو و شخصيت او را از بين مىبرد. معمولاً افرادى كه ولخرجى مىكنند، دچار تنگدستى و فقر مىشوند و سپس از گردش ناملايم روزگار شكايت مىكنند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «انّ السّرف يورث الفقر و انّ القصد يورث الغنى؛(20) اسراف موجب فقر و ميانه روى سبب توانايى است.» تدبّر در قرآن آخرين آموزهاى كه از منظر امام جعفر صادق(ع) در اين نوشتار بدان اشاره مىشود، «تدبّر در آيات قرآن» است كه هر فرد مسلمان بنابر ظرفيت وجودى خود مىتواند از معارف، حقايق و آموزههاى قرآن استفاده كند. امام معصوم(ع) با بيانهاى متنوع، هدايت جويان كوى سعادت را به انديشيدن در آيات قرآن تشويق و ترغيب نمودهاند. صادق آل محمد(ص) در اين زمينه مىفرمايد: «همانا قرآن جايگاه نور هدايت و چراغ شبهاى تار است. پس شخص تيزبين بايد در آن دقّت كند و براى بهرهمندى از پرتوش نظر خويش را بگشايد، زيرا كه انديشيدن مايه زندگانى و حيات قلب انسان بيناست.»(21) آن حضرت در جاى ديگر در مورد عدم شتاب در قرائت قرآن و توجه به محتواى آيات مىفرمايد: «قرآن با سرعت نبايد خوانده شود و بايد شمرده و با آهنگ خوش خوانده شود و هرگاه به آيهاى كه در آن نام بهشت برده شده است، گذركنى آن جا بايست و از خداى عزّ و جلّ بهشت را بخواه و چون به آيهاى كه در آن دوزخ ذكر شده است، گذر كنى، نزد آن نيز توقف كن و از دوزخ به خدا پناه ببر.»(22) ششمين اختر تابناك آسمان ولايت هم چنان كه مردم را به تدبّر و تعمّق در آيات قرآن سفارش مىكرد، خود نيز در آيات قرآن تدبّر و دقت مىنمود و در اين راه از خداوند منّان توفيق طلب مىكرد. آن حضرت وقتى قرآن را در دست مىگرفت،قبل از تلاوت به خداوند عرض مىكرد: «خدايا! من شهادت مىدهم كه اين قرآن از جانب تو بر پيامبر نازل شده است و كلام توست كه بر زبان پيامبر جارى شده است. خدايا نگاه كردنم را در قرآن عبادت و قرائتم را تفكّر و فكر كردنم را عبرت پذيرى قرار بده و نيز قرائتم را قرائت بدون تدبّر قرار مده و به من توفيق ده كه در آيات قرآن و احكام آن تدبّر كنم بدرستى كه تو مهربان و رحيم هستى.»(23) پىنوشتها: – 1. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 174. 2. مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 3، ص 297. 3. بحارالانوار، علّامه مجلسى، ج 68، ص 393. 4. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 191. 5. مأخذ قبل، ج 71، ص 395. 6. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 208. 7. سوره عنكبوت، آيه 61. 8. بحارالانوار، ج 3، ص 41. 9. همان، ج 22، ص 431. 10. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 25. 11. مأخذ قبل، ج 47، ص 217. 12. همان، ج 1، ص 200. 13. احتجاج طبرسى، ج 2، ص 122. 14. سوره صف، آيه 2. 15. اصول كافى، ج 1، ص 18. 16. بحارالانوار، ج 5، ص 198. 17. همان، ج 1، ص 170. 18. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 381. 19. اصول كافى، ج 8، ص 93. 20. من لايحضره الفقيه، شيخ صدوق، ج 3، ص 174. 21. مأخذ قبل، ج 4، ص 400. 22. همان، ج 4، ص 422. 23. بحارالانوار، ج 89، ص 207.
وصيت حضرت امير عليه السلام به فرزندانش
به مناسبت شهادت حضرت اميرعليه السلام وصيّت حضرت به فرزندانش رمضان ماه قيام وصيام، ستايش و نيايش، ماه نزول قرآن و ليالى متبركه قدر و نيز ماه جهاد، پيروزى و شهادت است، در اين ماه فتح و آزادى سرزمين مقدس مكه از سلطه شرك جاهلى، جنگ پيروز مندانه بدر و غزوه در نهايت پيروز حنين اتفاق افتاد و در اين ماه، بزرگ آموزگار جهاد و شهادت على عليه السلام به فوز عظيم شهادت در محراب مسجد كوفه در سال چهلم هجرى نائل شد. در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى، شب قدر اولياى خدا، ديدههاى مردم جز بندگان خالص خدا به خواب راحت فرو رفته است. على عليه السلام آن بنده برگزيده خداوند در دل شب به مناجات و راز و نياز با خداى خود برخاسته است، نماز شب را در منزل دخترش مىخواند و هنگام فجر بر مىخيزد تا به سوى مسجد كوفه رهسپار شود. على كه همواره آماده مرگ است كمر بند خود را محكم مىبندد و با خود زمزمه مىكند: كمر بندت را ببند و آماده مرگ باش چرا كه مرگ در انتظار توست، به مسجد وارد مىشود. با خداى خود مىگويد: «بارالها! ديدارت را بر من مبارك گردان.» مردم را براى نماز خواندن بيدار مىكند و فرياد مىزند: الصلاة، الصلاة. و خود به نماز مىايستد. نماز، معشوق على است، چرا كه در حال نماز با خدايش ملاقات مىكند و با او سخن مىگويد و مناجات مىكند. ابن ملجم مرادى آن شقى بدبخت در گوشهاى از مسجد خوابيده است و شمشيرى زهرآگين در بر دارد. على (ع) به سجده مىرود، زيباترين حالت انسان در ملاقات با خدا كه آن خارجى پليد با شمشيرش بر فرق على مىكوبد و حضرت در حالى كه غرق خون است فرياد مىزند: «فزت و ربّ الكعبه؛ به خداى كعبه رستگار شدم.» فرا رسيدن سالروز شهادت اميرالمؤمنين عليه السلام را به تمام پويندگان راه مقدسش و پيروان و اطاعت كنندگان اوامرش و ارادتمندان و محبّان حضرتش تسليت عرض نموده و به اميد نيل به شفاعت و پيروى از حضرتش وصيّت آن حضرت را تقديم خوانندگان عزيز مىنماييم. وصيّت اميرالمؤمنين به فرزندانش: «بسم اللّه الرحمن الرحيم هذا ما أوصى به على بن ابى طالب أوصى انّه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له، و ان محمداً عبده و رسوله، أرسله بالهدى و دين الحقّ ليظهره على الدين كلّه و لوكره المشركون، صلّى الله عليه و آله، ثمّ انّ صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله ربّ العالمين، لا شريك له و بذلك امرت و انا من المسلمين.» ثم انّى اوصيك يا حسن و جميع اهل بيتى و ولدى و من بلغه كتابى بتقوى الله ربّكم، و لا تموتنّ الّا و انتم مسلمون، و اعتصموا بحبل اللّه جميعاً و لا تفرّقوا فانّى سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: صلاح ذات البين افضل من عامة الصلاة و الصيام و ان المبيرة الحالقة للدّين فساد ذات البين، و لا قوة الّا باللّه العلىّ العظيم، انظروا ذوى ارحامكم فصلوهم يهوّن اللّه عليكم الحساب. اللّه اللّه فى الايتام فلا تغيّروا افواههم، و لا تضيّعوا بحضرتكم، فقد سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله يقول: «من عال يتيماً حتّى يستغنى اوجب اللّه عزّوجل له بذلك الجنّة، كما اوجب اللّه لآكل مال اليتيم النار». اللّه اللّه فى القرآن، فلا يسبقكم الى العمل به احد غيركم. اللّه اللّه فى جيرانكم، فانّ النبىّ صلى الله عليه و آله اوصى بهم، و مازال رسول الله صلى الله عليه و آله يوصى بهم حتّى ظننا انّه سيورثهم. اللّه اللّه فى بيت ربّكم، فلا يخلومنكم ما بقيتم، فانّه ان ترك لم تناظروا و ادنى ما يرجع به من امّه ان يغفرله ما سلف. اللّه اللّه فى الصلاة فانّها خير العمل و انّها عمود دينكم اللّه اللّه فى الزكاة فانّها تطفى، غضب ربّكم. اللّه اللّه فى شهر رمضان فانّ صيامه جنّة من النار. اللّه اللّه فى الفقراء و المساكين فشاركوهم فى معائشكم. اللّه اللّه فى الجهاد بأموالكم و انفسكم و السنتكم، فانّما يجاهد رجلان: امام هدىً او مطيع له مقتد بهداه. اللّه اللّه فى ذريّة نبيّكم فلا يظلمنّ بحضرتكم و بين ظهرانيّكم و انتم تقدرون على الدفع عنهم. اللّه اللّه فى اصحاب نبيّكم الّذين لم يحدثوا حدثاً ولم يؤوا محدثاً، فانّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله اوصى بهم و لعن المحدث منهم و من غيرهم و المؤوى للمحدث. اللّه اللّه فى النساء و فيما ملكت ايمانكم، فانّ آخرما تكلّم به نبيّكم صلى اللّه عليه و آله ان قال: «اوصيكم بالضّعيفين: النساء و ما ملكت ايمانكم». الصلاة الصلاة، الصلاة، لا تخافوا فى اللّه لومة لائم، يكفيكم اللّه من آذاكم و (من) بغى عليكم، قولواللنّاس حسناً كما امركم اللّه عزّوجل، و لا تتركوا الامر بالمعروف والنهى عن المنكر فيولّى اللّه امركم شراركم، ثمّ تدعون فلا يستجاب لكم عليهم، و عليكم يا بنىّ بالتّواصل و التباذل و التّبار، و ايّاكم و التقاطع و التدابر و التفرّق، و تعاونوا على البرّ و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان واتّقوا اللّه انّ اللّه شديد العقاب، حفظكم اللّه من اهل بيت و حفظ فيكم نبيّكم استودعكم اللّه و اقرأ عليكم السلام و رحمةاللّه». اين است آنچه على بن ابى طالب به آن وصيت كرد. وصيّت كرد و شهادت داد به اينكه خدائى جز اللّه نيست و او است يكتا و انبازى ندارد و اينكه محمد بنده و فرستاده او است كه با هدايت و آئين حق او را فرستاد تا دينش را بر تمام آئينها برترى بخشد وهر چند مشركان را خوش نيايد، درود خداوند بر او و اهل بيتش باد. و همانا نمازم و عبادتم و زندگى و مرگم براى خداوند، پروردگار عالميان است، كه هيچ شريكى ندارد و به اين مأمور شدهام و من از مسلمانانم. سپس وصيت مىكنم به تو اى حسن و به تمام خانواده و اهل بيت و فرزندانم و هر كه وصيتنامهام را دريافت نمود، به تقواى اللّه پروردگارتان و هرگز نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و به ريسمان خداوند چنگ زنيد و متفرّق نگرديد زيرا از رسول خدا صلى اللّه عليهو آله شنيدم كه فرمود:اصلاح ذات البين برتر از عموم نماز و روزه است و آن ويران كنندهاى كه دين را از بين مىبرد، فساد ذات البين است و آن نيروئى نيست جز با توكّل بر خداى والا و عظيم. پس به خويشاوندانت برسيد، و با آنها مهربانى كنيد تا خداوند حساب را بر شما آسان گرداند. شما را به خدا، شما را به خدا در ايتام، پس آنان را گرسنه نگذاريد و نيازمند سؤال از خودتان ننمائيد و آنها را كوچك مشماريد كه از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله شنيدم فرمود:هر كه يتيمى را متكفّل شود يا بى نياز گرداند خداى عزّوجل بهشت را بر او واجب گرداند همچنانكه بر كسى كه اموال يتيمى را بخورد، دوزخ واجب گردانيده است. شما را به خدا، شما را به خدا در قرآن، پس نگذاريد ديگران، در عمل به آن، بر شما پيشى گيرند. شما را به خدا، شما را به خدا، در همسايگانتان، زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها سفارش كرد و آنقدر سفارش كرد كه پنداشتم ارث مىبرند. شما را به خدا، شما را به خدا در خانه خدايتان(مساجد) پس تا بوديد آن را خالى نگذاريد چرا كه اگر رهايش كرديد (و به آن رفت و آمد ننموديد) در عذاب مهلت داده نمىشويد و كمترين چيزى كه براى يك نفر باشد كه وارد مسجد مىشود اين است كه در بازگشت، گناهان گذشتهاش مورد بخشش قرار گيرد. شما را به خدا، شما را به خدا، در نماز زيرا آن بهترين عمل است و آن ستون دينتان است. شما را به خدا، شما را به خدا، در زكات كه آن خشم پروردگارتان را فرو مىنشاند. شما را به خدا، شما را به خدا، در ماه رمضان زيرا روزهاش سپرى است از آتش دوزخ. شما را به خدا، شما را به خدا در فقرا و مستمندان، پس آنها را شريك زندگى خود قرار دهيد. شما را به خدا، شما را به خدا، در جهاد با اموالتان و جانهايتان و زبانهايتان چرا كه دو نفر جهاد مىكنند: پيشواى هدايت كنندهاى يا مطيعى از او كه به هدايتش پيروى كند. شما را به خدا، شما را به خدا، در ذرارى و فرزندان پيامبرتان پس مبادا در حضور شما يا پشت سرتان مورد تجاوز و ستم قرار گيرند و شما بتوانيد، ستم را از آنان دفع كنيد. شما را به خدا، شما را به خدا، در اصحاب پيامبرتان، آنان كه پس از او، بدعتى را ايجاد نكرده و امر منكرى را انجام ندادند و بدعتگزارى را پناه ندادند زيرا رسول خدا صلّى الله عليه و آله به آنها سفارش كرد و بدعتگزاران از آنها را لعن و نفرين نمود و همچنين آنان كه بدعتگزاران در دين را پناه دادند نيز مورد لعنت قرار داد. شما را به خدا، شما را به خدا، در زنان و در بردگانتان، زيرا آخرين سخن پيامبرتان اين بود كه فرمود: «شما را به دو گروه ناتوان و ضعيف، زنها و بردگان، سفارش مىكنم». هان! نماز، نماز، نماز را بپاداريد. در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنش كنندهاى نهر اسيد، خداوند كفايت مىكند شما را از كسى كه به شما آزار رسانده يا بر شما ظلمى روا داشته است. با زبان خوش با مردم سخن بگوئيد همچنان كه خدايتان به شما امر كرده است. امر به معروف و نهى از منكر را فراموش نكنيد تا خداوند بدان شما را بر شما مسلّط ننمايد، پس هر چه دعا كنيد مستجاب نشود. فرزندانم، بر شما باد به خوشرفتارى، مهربانى و كمك به يكديگر و زنهار از بدرفتارى و پشت به يكديگر كردن و از هم متفرق شدن. و در برّ و تقوى با همديگر كمك كنيد و در گناه و ظلم با كسى همدست نشويد و تقواى الهى داشته باشيد كه همانا عذاب خداوند بسى سخت و شديد است. خداوند شما اهل بيتم را حفظ كند و مردم را وادارد كه حرمت پيامبرش را در شما نگهدارند. شما را به خدا مىسپارم و براى شما درود خدا و رحمتش را خواستارم.
دانستنيهايى از قرآن
دانستنيهايى از قرآن
«وجه الله و الذين صبروا ابتغاء وجه ربهم و أقاموا الصلاة و أنفقوا مما رزقناهم سرا و علانية و يدرؤون بالسيئة الحسنة أولئك لهم عقبى الدار» (سوره رعد،آيه22)
آنانكه به خاطر به دست آوردن خشنودى خدا شكيبا بودند و بر سختى ها صبر كردند، نماز را به پا داشتند، و از آنچه به آنها روزى داده بوديم آشكار و پنهان انفاق كردند و بدى را با نيكى رفع مىكنند، آنان را سرانجام خوب و خانه جاويدان است.
صبروا: صبر و شكيبائى گاهى در برابر ناملايمات و سختىها است و گاهى در برابر گناه و معصيت و گاهى در راه اطاعت به كار گرفته مىشود.
وجه ربهم: منظور از وجه رب، رضايت و خشنودى خدا است. تأكيد آيه شريفه بر ابتغاء وجه ربهم مبتنى بر خلوص در نيت است. يعنى هرچند صبر كردن كار پسنديدهاى است ولى آن وقت ارزشمند است و مورد ستايش قرار مىگيرد كه براى خدا باشد.
اگر من گناه نمى كنم زيرا مردم مرا مىبينند و آبرويم مىرود يا مورد تعقيب دستگاه قضائى قرار مىگيرم يا آنكه اين امر از نظر خوى انسانى ناپسند است پس من آن را انجام نمى دهم، هيچكدام ارزش ستايش ندارند هرچند فى حد ذاته پسنديده باشد، زيرا آنچه از نظر قرآن ستوده و ممدوح است اينكه كار را فقط به خاطر خدا و براى كسب رضايت ذات مقدسش انجام دهيم. در آيه ديگرى مىخوانيم: «و ما عند الله باق» آنچه نزد خدا است، پايدار مىباشد. پس بايد تلاشمان بر اين باشد كه در كارها و صفات خود فقط خدا را مد نظر قرار دهيم و تنها و تنها به خاطر او كار را انجام دهيم كه در غير اين صورت نه تنها ارزشى ندارد كه كار بيهوده اى انجام شده و گاهى مورد مؤاخذه و عقاب نيز قرار خواهيم گرفت، زيرا حتى در فرائض قصد قربت واجب است يعنى به خاطر استجابت امر حق و به انگيزه نزديك شدن به او نماز مىخوانيم، روزه مىگيريم و انفاقكنيم و گرنه حتى از نظر ظاهرى نيز تكليف ساقط نشده است يعنى اگر خداى نخواسته به خاطر ريا و خوشايند ديگران نماز برپاداريم نمازمان باطل است و گويا نماز نخوانده ايم و اگر ميلياردها پولى كه با زحمت به دست آورده ايم، انفاق كنيم و با آن مسجد و ساير مؤسسات خيريه بسازيم پشيزى ارزش ندارد جز آنكه قصد قربت و با نيت تقرب الى الله و براى به دست آوردن خشنودى خداوند انجام پذيرد كه در آن صورت تنها خداتواند جزايش را بدهد زيرا قدردانى از كارهاى شايسته از قدرت تمام بشر خارج است.
مما رزقناهم: خداوند در اين كلمه تأكيد مىكند كه اگر هم انفاقى بكنيد، ما به شما داده ايم يعنى شما هرچند زحمت مىكشيد و تلاش و سعى فراوان مىكنيد تا مالى را به دست آوريد ولى يادتان نرود كه آن مال را ما به شما داده ايم. اگر مشيت الهى تعلق نگيرد شما حتى يك درهم نيز نمى توانيد به دست آوريد گواينكه اگر اموالتان بانكها را پر كرده باشد با يك چشم به هم زدن تمام آنها را نابود خواهد كرد چنانكه قارون مىگفت خودم اين اموال را به دست آورده ام و مردم عوام مىگفتند خوشا به حالش چه آدم خوش شانسى است.اما آنگاه كه خداوند اراده كرد قارون خودش و تمام اموالش به زمين فرو رفتند و اثرى از آن همه پول و دارائى باقى نماند.
و مقصود از انفاق در آيه كريمه مطلق انفاق است يعنى چنانكه زكات و خمس و ساير موارد شرعى و واجب را در بر مىگيرد، بر صدقه دادن به فقرا و مستمندان نيز صدق مىكند.
سرّاً و علانية: بعضى از موارد انفاق بهتر است آشكار باشد تا موجب تشويق ديگران گردد و لى بيشتر موارد مخفى و پنهان است خصوصا آنجا كه انسان مىخواهد به فقيرى كمك كند. ولى اگر كار خيرى بود مانند ساختن بيمارستان يا مسجد يا مدرسه بهتر است آشكارا كمك كند تا براى ديگران انگيزه كمك كردن باشد. اما در هر حال بايد براى خدا باشد و خالصا لوجهه، چه پنهان و چه آشكار.
يدرؤون بالحسنة السيئة: درء به معناى دفع و زدودن است. با كارهاى خوب و خير، كار بد را مىزدايند.
ممكن است اين امر بر مطلق كار خير اطلاق شود كه همواره انسان مؤمن در پى انجام كار خوب است تا شايد خداوند از كار بدش بگذرد.چرا كه در روايت آمده است: «الحسنات يذهبن السيئات» كار نيكو گناهان را برطرف مىكند. و در فرهنگ قرآن به آن ” تكفير ” نيز مىگويند كه اصلا معناى كفر و تكفير پوشاندن و پرده انداختن است. و در موارد زيادى از كارهاى خير آمده است كه سيئات را مىزدايد و تكفير مىكند. بنا براين يكى از صفات پسنديده مؤمنان اين است كه تلاش مىكنند با افزودن كارهاى خوب به اعمالشان پرونده خوبيها را ضخيم تر كنند تا خداوند بر آنها منت گذارد و پرونده گناهانشان را محو كند. پر واضح است كه اين تنها تلاشى است مخلصانه و قطعا نياز به لطف و رحمت بى كران خدا دارد و گرنه آنقدر پروندههاى ما از گناه سياه شده است كه آب درياها نيز آن را محو نمى كند. ما همچنان كه بايد از اعمال خود خائف باشيم، اميد و رجائمان به خداوند بيشتر و بالاتر است.
مورد ديگر درء و يا دفع بديها با خوبى، موردي است كه ديگران مثلا به انسان ظلم كرده اند و تعدى نموده اند واو به خاطر خدا و براى كسب خشنوديش از آنان مىگذرد و مورد عفو قرار مىدهد كه اين تسامح و از حق خود گذشتن، بسيار ارزشمند و شايان تقدير است. به هر حال موارد ديگرى شايد داشته باشد كه چون مطلق ذكر شده معلوم نيست منحصر به يك امر خاصى باشد و گويا موارد مختلف را شامل مىشود.
عقبى الدار: يعنى سرانجام خوب و مورد پسند. زيرا بهترين عاقبت براى انسان همين است كه سراى جاويدان با آن همه نعمتهاى بهشتى نصيبش گردد و قطعا بالاتر از اينها خود رضايت خدا است «و رضوان من الله أكبر» و چه سعادتى بالاتر از آنكه خداوند از انسان راضى باشد و او را به بهشت جاويدان رهنمون سازد «رضى الله عنهم و رضوا عنه» كه اين به خدا فوز عظيم وپيروزى برتر مىباشد. به اين اميد كه خداوند عاقبت كار ما را به همان سراى جاويدان ختم كند و از ما راضى باشد. آمين رب العالمين.
روزه ؛ روزگار پيوستن به اصل خويش آخرين قسمت
روزه، روزگار پيوستن به اصل خويش آخرين قسمت مزاياى روزه روزه پيكارى است درونى براى آماده شدن در پيكارهاى سخت بيرونى، رمضان كلاس درس است، معلمانش پيامبران خدا، كتابش قرآن و درسش آموختن تشنگى تا در محرم از پايمان نيندازند، رمضان يك اردوگاه است، سربازانش عموم مردم و افسرانش بهترين عبادت كنندگان. ماه سخن گفتن با خدا و بيدار شدن و بيدار كردن و مهيا شدن است در اين ايام مبارك خوردن انكار مىشود تا به اصل وصل گرديم. اگر بخواهيم محاسن و فوايد روزه و روزه دارى را بر شماريم و به هر كدام اشارتى كنيم، واقعاً ملاحظه مىگردد اين بركت در ابعاد گوناگونى براى آدم روزهدار ارمغانهاى ارزندهاى به همراه مىآورد. اينك به چند محور مىپردازيم: 1- فرصت مناسب وقتى از تربيت روح و حالات درونى انسان سخن مىگوييم به ابزارى نياز داريم، فضايى نيز براى تحقق اين امر لازم است. روزه اين امكان را فراهم مىسازد كه خودسازى را تمرين كند و ويژگى بارز انسانيت را در خود احياء و شكوفا سازد. در اين ايام كشتى متلاطم روح انسانى به ساحل آرامش مىرسد و فرصت ارزندهاى است كه آدمى در اين كرانه معنوى قلب خويش را به ملكوت پيوند زند. در ماه رمضان ما مىتوانيم اين ماده خام را كه در وجودمان داريم به محصولات مولّد و مفيدترى تبديل كنيم، همچنين يك نوع مراقبت افزونترى بر چنين ساخت و سازى داريم. 2- زمينهاى براى اخلاق نيكو و فضايل آسمانى روزه همچون محلولى از املاح نقره است كه شيشه عكاسى دل را به آن آغشته مىسازند تا تصاوير زيبايى از محاسن ملكوتى روى آن نقش بندد، چون روزه تاريكىهاى روح و ظلمتهاى دل را زايل مىسازد، قلب آدمى نور حقيقت را جلب مىكند، در واقع روزه چون ذرهبينى است كه موجب تمركز و توجه نور راستى و درستى مىگردد البته نور معنويت محدوديتى ندارد و همه جا هست امّا در جاهايى تابش افزونترى دارد كه يك زمينه مساعد و شرايط كافى به وجود آيد. روزه به اين اكتفا نمىكند كه صرفاً آن نور را به سوى قلب رهنمون سازد بلكه دقت مىنمايد كه اولاً مبادا اين نور كم رنگ گردد و ثانياً اجازه نمىدهد ظلمت هايى كه شياطين انسى و جنى توليد مىكنند اين پرتو افشانى را تحت الشعاع قرار دهند به همين دليل رسول اكرم(ص) روزه را به يك سپر تشبيه كردهاند. به بركت اين ويژگى روزه دار مراقب است از راه حق منحرف نگردد و از كژىهاى زبانى، رفتارى و كردارى پرهيز مىكند و با زبان حال خويش مىگويد اين نفس اماره مىخواهد چنين پاسبان قوى را كه وجودم را تحت نظارت گرفته و اين نگهبان مفيد و مهربان را كه قواى رذيلت و نكوهش شده را به زندان افكند از بين ببرد امّا دستش كوتاه است و به بركت معنويت روزه قادر نيست مرا از صراط حق منحرف كند، راستى مهار نمودن اين نفس سركش بسيار مشكل است و از اين روى است كه پيامبر اكرم(ص) جهاد با نفس را جهاد اكبر و جهاد با دشمن را جهاد اصغر دانستهاند. روزه يك توفيق بزرگى است كه چنين عمل مشقت زايى را براى ما آسان و ساده مىنمايد و بوستانى از خوبىها را در اختيارمان مىگذارد دل، قلب، روح و جان آدمى كانونى شريف و حساس است و آفريدگار هستى عرش خويش را دل مؤمنان قرار داده است. ولى گاهى اين گوهر وجود آدمى دچار هيجانهاى منفى و تشويشها و اضطرابهاى بيهوده مىگردد، از جمله داروهاى شفابخش اين تلاطمهاى روحى روزه است كه تمايلات را كنترل و تعديل مىنمايد. 3- صيقل قلب، صفاى روح منظره ى بوستانى با صفا كه روح را طراوت و جان را لذت مىبخشد، هر چند زيبا و روح نواز باشد، آن كسى كه عينك تيره بر ديده نهاده، نمىتواند درست درك كند و هر چه از اين شكوفايى و شكوهمندى برايش بيان گردد، نمىتواند آن همه خوبى را در ذهن خود مجسّم نمايد. مردم ظاهربين كه غرق در لذات و شهوات دنيوى هستند قادر نمىباشند آن جلوههاى جذاب روحى و معنوى را بفهمند. امكاناتى لازم است كه عينك سياه برداشته شود يعنى از تمايلات ميرا و فانى و لذت تن بكاهد تا آن نور زيبا كه از نظرها مخفى است با سيمايى تابناك جلوه گر شود روزه مىتواند اين كار را به خوبى انجام دهد. از نتايج و فوائد بزرگ روزه همين صفاى باطن و پاكيزگى روح است وقتى از امور مادى و نفسانى اعراض گرديد، گرايشهاى پرهيزگارى در آدمى تقويت مىشود و در اين حال انسان براى درك حقايق جهان هستى آمادهتر مىشود. البته براى رسيدن به چنين كمالى صرفاً خوردن و آشاميدن كفايت نمىكند بلكه روزه دار بايد از هر چه موجب آلودگى و ارتكاب گناه است و يا او را به وسوسههاى شيطانى و هوسهاى سركش سوق مىدهد امساك كند. رسول اكرم(ص) فرمودهاند:آسانترين چيزى كه خداوند براى روزه دار واجب كرده، پرهيز از خوردن و آشاميدن است.(1) امّا اين مرحله اول است و بايد تمامى اعضاء بدن در حال روزه باشند چنان كه امام صادق(ع) فرمودهاند: روزه اين نيست كه انسان صرفاً از غذا خوردن و آشاميدنىها خوددارى ورزد وقتى روزه دارى بايد گوش، چشم، زبان، شكم و عورتت نيز بايد صائم باشند، دست خود را از تعدّى به حقوق ديگران و دامنت را از آلودگى حفظ كن و بسيار ساكت باش و جز در امور خير سخن مگوى و با زيردستان و خادمان مدارا كن.(2) اگر مسلمانى با اين نوع روزه دارى جسم و جان خود را به مدت يك ماه تمرين و پروش دهد قطعاً به مرحله كمال معنوى و روحانى مىرسد و ثواب بزرگى نصيب خود مىسازد. على(ع) از پيامبر خدا نقل كرده است كه آن حضرت مىفرمود: هر كس براى رضاى خدا و اجر اُخروى در ماه رمضان روزه گيرد و گوش، چشم و زبان خويش را از مردم باز دارد، خداوند روزهاش را مىپذيرد و گناهانش را مىبخشد و به او ثوابى معادل اجر صابران عطا مىكند.(3) تقوا و پرهيزگارى ناشى از اين روزه كامل نقش برجستهاى در تربيت و سازندگى شخصيت انسان مسلمان دارد و شعلههاى سركش غرايز حيوانى و هوسها تا حد چشمگيرى در وجودش خاموش مىگردد و گريبان عقل و دل از چنگال شهوات رها مىشود و براى روزه دار زمينهاى آماده براى تمرين خوب زيستن و نكو بودن فراهم خواهد شد. اين مراقبت و تمرين پياپى در يك ماه نيروى بازدارندهاى در فرد روزه دار بوجود مىآورد كه مىتواند به او كمك كند در بقيه ايام سال هم با دلى پاك و اندرونى پالايش شده به زندگى فردى و اجتماعى ادامه دهد. روزه چراغ معرفت و آگاهى را هم در وجود آدمى برمىافروزد اين بينش و نگرش چنان كمال آفرين است كه حتى شخص روزه دار مىتواند از انديشه و فكر گناه هم دورى گزيند. حضرت على(ع) مىفرمايند: روزه دل از انديشه گناهان، برتر از روزه شكم از خوردن و آشاميدن است.(4) در واقع امساك راستين و همه جانبه يك انقلاب روحى و تحوّل درونى را پديد مىآورد كه جلو شرارت، تباهى، فساد و خلاف را مىگيرد. دشوارترين جنبه روزه اين است كه لبه شمشير رياضت را به سوى نفس امّاره بگيريم. در روزه تمايلات سركشانه تدريجاً روبه ضعف مىرود و با انقياد نظاممند اين خواهشها در برابر خواست الهى آرام مىشود. بر اثر اين خويشتن دارى هدفمند و جهتگيرى شده به سوى خداوند، نفس آدمى به اين امر واقف مىگردد كه مىتواند جداى از يك زندگى دنيايى مشابه با چراى حيوانات بزيد و آگاه مىگردد كه اگر چه بدنش در اين سراست اما از كنگره عرش او را فرا مىخوانند كه تو بايد در بزم قدسيان باشى. تو زائرى در اين جهانى و هدفى والاتر از اين موجوديت فيزيكى دارى. آرام آرام قدرى اينپردههاى مادى كنار مىروند و جنبهاى از شفافيت هويدا مىگردد كه او را به سوى لطافتهاى معنوى سوق مىدهد. روزه گرفتن در واقع يك نوع زره اخلاص در برابر لذايذ دنياست، يك فناى از دادههاى زوالپذير است كه حيات طيبه را به ارمغان مىآورد، رسول اكرم(ص) چنان روزه را دوست مىداشت كه اين عنصر بخش اساسى فقر معنوى محمّدى را تشكيل مىداد چيزى كه رسول اكرم(ص) دربارهاش فرمودهاند: «الفقر فخرى». روزه صحنه شگفت انگيزى براى ارزيابى باورها، اخلاص، صدق و صفاست، روزهاى كه خداوند مىفرمايد من خود عهده دار پاداش آن هستم يك ميدان زيبايى است براى اوجگيرى، رشد و عروج ملكوتى. حضرت زهرا(س) فرمودهاند: خداوند روزه را براى تحكيم و تثبيت اخلاص واجب فرمود، حتى در روزه ماه مبارك رمضان بوئيدن گل و لذت بردن از چنين رايحهاى كراهت دارد، زيرا خداوند مىخواهد روزه دار از تمامى لذتهاى فانى محروم گردد تا وجودش خالصانه به سوى حق معطوف گردد و تار و پود وجودش با اخلاص بافته شود. حسن بن راشد مىگويد: امام صادق(ع) وقتى روزه مىگرفت گل را بو نمىكرد، پرسيدم چرا؟ فرمود: كراهت دارم روزهام را با لذت ديگرى مخلوط كنم.(5) وقتى آدمى با اين امساكهاى همه جانبه متوجه خدا شد و آن فرمانرواى هستى را حاضر و ناظر رفتار و اعمال خود ديد و درك كرد كه در محضر حق مىباشد، همين معرفت او را به سوى افقهاى عالى مىكشاند و ديگر حاضر نيست بدون رضايت خداوند كارى انجام دهد و اين جاست كه بذر فضايل و مكارم در اعماق وجودش شكوفا مىگردد.(6) 4- روزه و مقاومت و تقويت اراده بدون ترديد صبر و استقامت از كليدهاى مهم اصلاحات درونى و بيرونى است. در قرآن كريم مسلمانان به صبر توصيه شدهاند و در اين كتاب شريف اين ويژگى قرين ايمان، نماز و عبادت معرفى گرديده است. حضرت رسول اكرم(ص) فرمودهاند: ايمان دو نيمه است نيمى صبر و نصف ديگر شكر و هم ايشان فرمودهاند: پيروزى با صبر توأم و گشايش با رنج همراه است: صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند بر اثر صبر نوبت ظفر آيد انسانى كه صبر پيشه مىسازد بر مشكلات مادى و معنوى فائق مىگردد، صبر مىتواند آدمى را از اعماق چاه ذلّت به اوج آسمان سعادت برساند، پيشوايان ما تأكيد فرمودهاند: نصف صبر روزه دارى است، روزه راستين مىتواند ملكه صبر را در انسان شكوفا سازد، كسى كه در مكتب روزه پرورش يافته ديگر در مواقع جزيى و عبث گوهر وجود خود را در خرمن غضب نمىسوزاند زمام نفس را در اختيار دارد و هيچ گاه در برابر خواهشهاى شهوانى تسليم نمىگردد، به دنبال مردم آزارى، بى عفتى و خلاف نخواهد بود، در برابر شدائد و سختىهاى روزگار خود را نمىبازد و براى رسيدن به يك مقصود عادى به كارهاى پست و حيوانى دست نمىزند. به راحتى از عادتهاى نكوهش شده دست برمىدارد و خويشتن را از قيود رسمهاى خلاف آزاد مىسازد. مرغ سعادت و نيك بختى انسان تنها با دوبال اراده و صبر مىتواند بر فراز هدفهاى پاك، بزرگ و مقدس به پرواز درآيد. روزه در تحكيم اين سنگرهاى عظيم اثر چشمگيرى دارد و پايدارى در برابر تمايلات طبيعى كم كم نهال صبر را بارور مىگرداند. امام صادق(ع) فرمودهاند: هرگاه كسى دچار گرفتارى شد روزه بگيرد زيرا خداوند مىفرمايد: در شدايد از صبر يعنى روزه كمك بگيريد.(7) زيرا بدون خصلت صبر پيروزى بر مشكلات ميسّر نمىباشد تحمّل در برابر ناگوارىها و نگرانىها بر نيروى مقاومت و پايدارى آدمى مىافزايد و اراده را توانا مىسازد. رسول اكرم(ص) ماه رمضان را ماه صبر ناميدهاند: «شهر الصبر و انّ الصبر ثوابه الجنه؛(8) رمضان ماه صبر است و پاداش صبر بهشت است.» روزه يك حركت كاملاً ارادى است و انسان به خواست خود امورى را ترك مىكند كه در اثر اين مقاومت در برابر خواستهها روح را چنان تقويت مىكند كه يك ملكه در وجودش شكل مىگيرد و با اين حالت نفسانى مىتواند دستورات حق تعالى را اجرا كند و پيرامون محرّمات الهى نرود. كسى كه خود را تسليم موانع ننمايد و ثابت قدم و پايدار بماند در كارهاى بزرگ موفق مىشود و پيروزى را در آغوش مىگيرد: سكونى بدست آور اى بىثبات كه بر سنگ كردان نرويد نبات همه حكما، عرفا و ادبا و حتى اقشار معمولى جامعه بر اين باورند كه اراده و ثبات در رأى كليد پيروزى است اما براى ايجاد اين خلق نيكو يك تمرين و ورزش اخلاقى لازم است. روزه دار اين تمرين را به خوبى انجام مىدهد و امروزه علماى روان شناس اهميت امساك را در تقويت اراده به عنوان يك اصل علمى پذيرفتهاند و به آنان كه محتاج ثبات در كارها هستند توصيه مىكنند از امور عادى و امكاناتى كه در اختيارشان است يك مقدارى پرهيز كنند و در دم به خواهشهاى نفسانى پاسخ مثبت ندهند. اصولاً انسان در مقابل محيط طبيعى ضعيف خلق گرديده و زود تسليم عادات و آداب متداول مىگردد و هر قدر اراده ضعيفتر باشد بشر زودتر تحت تأثير فضاى پيرامون قرار مىگيرد. به تدريج آنقدر در ضعف اراده پيش مىرود كه هر چند حق را با دو چشم خويش ببيند به آن اعتنا نمىكند. عزم و اراده چه در امور مادى و چه در مسايل فرهنگى و روحانى براى يك جامعه چون خون براى حيات انسان ضرورت دارد، در اجتماعى كه آدمهاى فاقد اراده و يا دچار ضعف تصميمهاى مهم برنامه ريز هستند هيچ گونه تحرك، توسعه و تعالى ديده نمىشود روزه مىتواند اين ضايعه مهم را درمان كند و ارادههايى را پرورش دهد كه بتوانند جامعهاى را از زوال و سقوط حتمى برهانند زيرا روزه دار با خواهشهاى خويش در نبرد است، در برابر غرائز مقاومت مىكند و در شدايد و سختىها استقامت مىورزد، اين خصلت جان را از قيد سلطه هوسها و خواهشهاى پليد مىرهاند، حضرت على(ع) فرمودهاند:افضل الناس من جاهد هواه و اقوى الناس من غلب هواه؛(9) بهترين مردم كسى است كه با هواى نفس مىستيزد. و نيرومندترين آنان فردى است كه بر آن غلبه يابد.(10) پس روزه داران هم بهترين مردم و هم نيرومندترين افرادند، بر اثر پژوهش هايى كه در نظام جسمى و روانى روزه داران صورت گرفته اين واقعيت آشكار گشته است بدن آدمى بر اثر يك ماه روزه دارى مقاومت ويژهاى بدست مىآورد و مىتواند در هنگام بيمارىها و عوامل استرسزا پايدارتر باشد. انسانهاى روزه دار درد را بهتر تحمّل مىكنند و دوره بيمارى در آنان كوتاهتر است، زخمهاى روزه داران زودتر التيام مىيابد، ترشح هورمونهاى رشد، كورتيزول، اپى نفرين و گلوكانون در اين اشخاص بهتر صورت مىگيرد و در نتيجه زودتر از ديگران به ساحل آرامش و سلامتى روانى دست مىيابند.(11) 5 – روزه و توجه به سراى جاويد يكى از حالات انسان كه نمىتوان آن را انكار كرد، غفلت است كه در حد طبيعى از نعمتهاى بزرگى است كه خداوند به انسان داده است، به راستى اگر اين ويژگى در وجود آدمى نبود با دردها، پريشانىهاى بنيان كن چه مىكرد، ولى گاهى اين صفت از حد طبيعى خود خارج شده و طغيان مىنمايد كه هرگونه اثرات بيدارى آفرين را در انسان خنثى مىكند به عنوان نمونه همه افراد بشر يقين دارند كه روزى عمرشان خاتمه مىيابد و به دنياى ديگر منتقل مىگردند اما بسيارى افراد اعمالى انجام مىدهند كه گويى مرگى وجود ندارد يا احتمال آن ضعيف است، اين غفلت بزرگ اثر آن يقين مسلّم را نابود مىكند. يكى از عواملى كه آدمى را از غفلت بيرون مىآورد و بيدار كننده و يادآورنده شايسته است روزه مىباشد. رسول اكرم(ص) در خطبه معروف خود كه به مناسبت ماه رمضان فرمودند، تأكيد نمودند با گرسنگى و تشنگى خود گرسنگى و تشنگى روز قيامت را به خاطر آوريد، اين تعبير پيامبر حاكى از آن است كه روزه بايد داراى چنين درس آموزندهاى باشد و روزه دار بايد متوجه سراى جاويد گردد به اين ترتيب روزه زمينه تربيت عملى است كه در پرتو آن انسان به موقعيت ويژهاى نايل مىشود كه نقش اساسى در ساختن زندگى كامل انسانى خواهد داشت و با بدست آمدن اين موقعيت انسان نيروى آن را بدست مىآورد تا اعمالى را كه او را از دشوارىهاى رستاخيز حفظ مىكند انجام دهد.(12) روزه دار حقيقى آتش جهنم را از خود دور مىكند چنان كه پيامبر فرمودهاند روزه سپر آتش جهنم است.(13) شخص روزه دار در هنگام ملاقات پروردگارش شادمان است. امام صادق(ع) فرمودهاند: براى شخص روزه دار دو خوشحالى وجود دارد يكى شادى در هنگام افطار و ديگرى خرّمى در حال ملاقات پروردگارش.(14) امام باقر(ع) فرمودهاند: اگر شخصى يك روزه را كه در آن روزهدارى واجب نيست روزه بگيرد به نحوى كه اراده و نيتش تنها ثواب و مقام منزلت در نزد خداوند متعال است، پروردگار به دليل همين يك روزه كه او گرفته است، وى را در بهشت وارد مىنمايد(تا چه رسد به ثواب و درجاتى كه براى روزه واجب متصوّر است.)(15) روزه دارى كه به معناى واقعى روزه گرفته است، از درب سفارشى ويژهاى داخل بهشت مىگردد و اين نكته را رسول اكرم تذكر دادهاند.(16) 6- ترويج عادات پسنديده يكى از فوايد اخلاقى روزه اين است كه به انسان عادت مىدهد با كمتر از معمول بسازد و به او مىفهماند كه مىتوانى كارهاى بدنى و فكرى را كه قبل از فرا رسيدن ماه رمضان با خوردن سه وعده غذا انجام مىدادى در اين ماه با دو وعده انجام دهى، آدمى اين گونه اگر دچار تنگناهاى اقتصادى و برخى قحطىها بر اثر حوادث طبيعى چون سيل، زلزله و توفان و نيز جنگها و ناامنىها گردد مىتواند با كمبودها بسازد و به خود اجازه نمىدهد بر اثر مضيقههاى فوق به كفر و ناسپاسى روى آورد و نيز براى جبران كاستىهاى غذايى دنبال كارهاى خلاف و تقلب و كلاهبردارى نمىرود و به روزى خود اكتفا مىكند به علاوه چون فهميده است كم شدن خوراك و محدود گرديدن وعدههاى غذايى تأثير در ميزان تحرك و كار و تلاش ندارد، به فعاليتهاى خود ادامه مىدهد اما افراد ناز پرورده و شكم باره در اين موارد خود را مىبازند. اوقات روزه دار در چنين مواقع كه با سختى و مشقت توأم است به پريشان حالى و نگرانى نخواهد گذشت و دچار اندوه، افسردگى و تشويش نمىگردد.(17) روزه دار به قسمت خود راضى است و اندكها را كه موجب كفايت است بسى بهتر از بسيارها كه زيان بارند دوست مىدارد. نفس يك اشتهاى سيرىناپذير دارد و هرچه به او بدهند باز هم مىخواهد دنبال چيز تازهاى برود و راهى كه مىتواند از اين طغيان نفس جلوگيرى كند روزه است و ارمغان آن قناعت مىباشد. روزه انسان را اين گونه پرورش مىدهد كه كم كردن خواهشهاى نفسانى هيچ گاه اركان زندگى را مختل نمىكند، روزه به آدمى مىآموزد كه خوردن براى زيستن است نه زندگى كردن براى خوردن، اين فريضه مسلمان را از غرق گرديدن در ماديات و حرص و طمع براى لذتهاى زودگذر و مسابقه براى تن پرورى و مصرف زدگى مىرهاند و به او ياد مىدهد به فكر ديگران هم باشد و بر خواهشهاى نفسانى مسلط گردد و به قدر نياز از امكاناتى كه در اختيارش است استفاده كند و از اسراف و تبذير بپرهيزد. فرد قانعى كه روزه تحويل جامعه مىدهد اهل سخاوت هم هست و از دنيا وارسته بوده و زاهد است، دست نياز به سوى ديگران دراز نمىكند و براى بدست آوردن مايحتاج خود تن به ذلت و خوارى نمىدهد، با دورى از مصرف بى رويه بر پاى خويش متكى است و اعتماد به نفس را در خود تقويت مىنمايد. مسلمانان صدر اسلام با همين روحيه از همه چيز خود در راه خدا گذشتند و حتى در ميادين جنگ به چند دانه خرما قناعت كردند و با تكيه بر معنويت، ايمان و پارسايى، پيروزىهاى شكوهمندى آفريدند، در دفاع مقدس و جنگ تحميلى حزب بعث عليه ايران نيز اين خصال آشكارا مشاهده مىگرديد. ايثار يا مقدم داشتن ديگران برخود يا راحتى خويش را فداى آسودگى اقشار ديگر نمودن از خصال يك روح خود ساخته مىباشد كه معناى واقعى سعادت دنيا و آخرت را درك كرده است. چنين انسان هايى گوى خوشبختى را در ميدان زندگى ابدى از همگنان ربودهاند چرا كه با رنج خود آرامش ديگران را خواستهاند و وصف اين حالت در اين مقال نمىگنجد: كار پاكان را قياس از خود مگير گرچه باشد در نوشتن شير شير يكى از عادات نيكويى كه مىتواند ارمغان ماه رمضان باشد وقتشناسى، نظم و انضباط در امور مىباشد. اميرمؤمنان در اولين فراز وصيت خود به فرزندانش مىفرمايد: «اوصيكما و جميع ولدى و اهلى و من بلغه كتابى بتقوى اللّه و نظم امركم؛(18) شما و تمام فرزندان و بستگانم و هر كس را كه وصيت من به او برسد به تقوا و نظم در كارها سفارش مىنمايم.» اصولاً فرائض اسلامى از قبيل نمازهاى پنجگانه و آداب حج حاوى نظم و انضباط است، ماه مبارك رمضان با رؤيت هلال ماه آغاز و با ديدن هلال ماه شوال پايان مىپذيرد و با توجه به اين كه اين ماه، قمرى است طبعاً در فصول چهارگانه سال جارى است، گاه در روزهاى بلند تابستان و در مواقعى در روزهاى كوتاه زمستان قرار مىگيرد، در همه اين شرايط لازم است كه انسان حساب لحظهها و دقيقهها را در شروع سپيده دم و آغاز مغرب در نظر گيرد و روزهدار نمىتواند از اين نظام دقيق سرپيچى كند و اين درس جالب به مسلمان مىآموزد كه در برنامه زندگى خود برنامه ريزى داشته باشد و فرصتها را براى خوبىها از دست ندهد. امانت صفتى است كه فاعلش هرگز از جاده راست منحرف نشده و وظيفه خويش را فداى طمع و شهوت نمىسازد، امانت آن قدر اهميت دارد كه خداوند وقتى آن چيزى را كه به عنوان امانت به آسمان، كوهها و زمين عرضه كرد، آنها بر خود لرزيدند ولى انسان آن را پذيرفت.(19) مردم معمولاً لفظ امين را بر كسى اطلاق مىكنند كه وقتى چيزى را نزدش مىسپارند، بدون تخلف، تخريب و فساد به صاحبش مسترد نمايد اما حقيقت امانت از اين مرحله بسيار بالاتر است حاكمى كه امين باشد مردم آن سرزمين در رفاه و راحتى بسر مىبرند، فرمانده امين، كشور را از شر اجانب و دشمنان داخلى حفظ مىكند، مربيان و معلمان امين نسل خوب و شايسته را پرورش مىدهند. كاسب امين جنس درست به مردم عرضه مىكند. بنابراين تمام طبقات جامعه از بالاترين و پايينترين نقطه نياز به اين صفت دارند. روزه امانتى است كه خداوند به مؤمن تحويل مىدهد تا يك ماه آن را حفظ و از لغزش وسوسه نگاهدارى كند و براى پاسبانى هيچ ناظرى جز تقوا و ترس از خداوند و وجدان در برابرش نيست. آن انسان مسلمانى كه پس از تمام شدن ماه رمضان، روزه يك ماهه را كامل و تمام به جاى آورده نه تنها ثابت كرده كه فرد امينى است و خيانت روا نداشته بلكه نشان داده كه در آينده نيز در هر موردى كه محكى پيش آيد امانت دار خواهد بود. راستى آيا كسى امينتر از روزه دار وجود دارد كه غذاى لذيذ و شربت گوارا در اختيار دارد امّا به آن دست نمىزند، قطره ى آبى نمىنوشد و لقمه نانى نمىخورد و آتش شهوت خود را حتى از راه حلال خاموش نمىكند. چنين شخصى با اين اوصاف در دين خود امين است، خواستههاى خود را ترك مىكند، چنين شخصى امانت و درستكارى را در روح و روان خود پرورش مىدهد. 7- فضيلت گرسنگى پروردگار متعال مؤمنان و دين باوران را با گرسنگى در روزه مىآزمايد كه آيا پذيراى تحمّل اين سختى در يك فراخوان عبادى هستند يا خير، چه خضوع و خشوعى در روح و جسم و فكر خود نسبت به اين حكم الهى و تكليف شرعى دارند، با اخلاص و از اعماق وجود فرمان حق را پذيرفتهاند يا خير، عبادت مزبور را با شور و شوق و شعور انجام مىدهند يا از اين برنامه اكراه دارند. با گرسنگى حالات عاطفى او تحريك مىگردد و نسبت به گرسنگان جامعه عكس العمل مثبت نشان مىدهد يا خير. در حكمت روزه گفتهاند روزه دار حقيقت گرسنگى را مىچشد آنگاه حرمت نعمتهاى موجود را نگاه مىدارد. رسول اكرم(ص) فرمودهاند: دوست دارم روزى سير باشم تا شكر نعمت بجاى آورم و روزى گرسنه گردم تا قدر نعمت را بدانم. مرحوم مولى مهدى نراقى در فوايد گرسنگى گفته است: دل را نورانى و روشن مىگرداند و آن را صفا و رقّت مىبخشد، ذهن را پويا مىنمايد و آدمى در اين حالت از مناجات و طاعت لذّت مىبرد و از ذكر و عبادت حالت ابتهاج و سرور مىيابد. نسبت به بينوايان دل سوزى و رحم مىآورد و گرسنگى روز قيامت را به ياد مىآورد. در وجودش شكسته نفسى و انكسار كه مانع سركشى و غفلت است پديد مىآيد، بر طاعات و عبادات مراقبت افزونترى دارد و شهوت معصيت را كم مىكند، خواب زياد كه موجب تباهى عمر و ماندگى طبع و از دست دادن نماز شب و تهجّد مىباشد، دفع مىنمايد، ايثار، صدقه و سخاوت برايش ميسّر مىگردد و بدنش از شر بيمارىها مصون و سالمتر خواهد شد.(20) حضرت رسول اكرم(ص) فرمودهاند: فرزند آدم هيچ ظرفى را پرنكرد كه بدتر از شكم باشد و آدمى را كافى است كه لقمهاى چند كه او را زنده نگاه دارد بخورد و هم ايشان تأكيد كردهاند: دلهاى خود را به بسيار خوردن و آشاميدن نكشيد زيرا دل چون زمين كشاورزى است كه اگر بسيار به آن آب برسد پژمرده مىگردد و باز مىفرمايند: بهترين شما نزد خدا افرادى هستند كه بيشتر گرسنگى و تفكر مىكنند و بدترين شما آنانىاند كه زياد مىخورند و مىآشامند و هيچ بنده از خوراكى كه دل او به آن رغبت كرده، نمىگذرد مگر اين كه درجهاى در بهشت مىآورد، اسرار ملكوت آسمانها در قلب كسى كه شكمش پرباشد داخل نمىشود. امام صادق(ع) فرمودهاند: ضرر هيچ چيز براى دل آدمى بيش از بسيار خوردن نيست چرا كه پرخوردن موجب دو چيز است: قساوت قلب و ديگرى هيجان شدت و گرسنگى نان خورش مؤمن و غذاى روح و دل و موجب رحمت بدن است. درباره ترغيب به گرسنگى از رسول خدا(ص) روايت شده است با نفسهاى خود توسط گرسنگى و تشنگى جهاد كنيد چرا كه اجر و ثواب آن مانند كسى است كه در راه خدا جهاد مىكند و عملى نزد خداوند محبوبتر از گرسنگى و تشنگى نمىباشد. كم خوردن عبادت است و خداوند به كسى كه خوردن او در دنيا كم باشد مباهات مىكند و به فرشتگان مىفرمايد بنگريد به بنده من كه او را در دنيا مبتلا كردم به غذا و آب و وى آنها را براى جلب رضايت من ترك كرد، شاهد باشيد كه در برابر هر مرتبه كه براى من از خوردن صرف نظر كند درجهاى در بهشت نصيبش مىكنم. نزديكترين مردم در روز قيامت كسى است كه بسيار گرسنگى و تشنگى خورد.(21) 8 – مواسات و مساوات پيشوايان دين در روايات و ادعيه اسلامى ماه رمضان را ماه مواسات ناميدهاند.(22) از نتايج برجسته روزه برانگيختن حس هم دردى نسبت به مستمندان و هم نوعان تنگدست است، آنان كه زندگى آسودهاى دارند و رنج فقر و طعم گرسنگى و نادارى را نچشيدهاند امكان دارد از حال فقيران غافل بمانند، روزه داروى اين غفلت است از سويى به احسان و اطعام و انفاق به محرومان در ماه رمضان سفارش بسيارى شده است و از طرفى خود روزه موجب درك بهتر رنج فقيران مىگردد و بدين ترتيب ثروتمند به بينوا نزديك مىشود، احساسات رقّت مىيابد و احسان وجود فزونى مىگيرد. مواسات يعنى سهيم ساختن افراد هم نوع در رزق و روزى و مسلمانان با تمرين اين فضيلت و تأكيد بر چنين خصلت ارزندهاى جامعه را از شكافها، حقدها و كينهها نجات مىدهند و دركنار هم از نعمتهاى الهى بهره مىگيرند. از امام حسن عسكرى(ع) پرسيدند: چرا روزه واجب شده است فرمودند: تا ثروتمند درد گرسنگى را دريابد و به فقير توجه كند.(23) هشام بن حكم از امام صادق(ع) علت روزه را پرسيد، امام فرمود: خداوند روزه را واجب كرد تا غنى و فقير با هم مساوى باشند و بدان جهت كه غنى رنج گرسنگى را لمس نكرده تا به فقير رحم كند و هر وقت چيزى خواسته قدرت بدست آوردن آن را داشته است، خدا خواسته است كه ميان بندگانش يك نواختى بوجود آورد و مايل بوده ثروتمند طعم گرسنگى را بچشد و اگرجز اين بود، غنى بر مستمند و گرسنه ترحّم نمىكرد.(24) شهيد سيد محمد باقر صدر مىگويد: روشن است كه احساس شخص ثروتمند به لزوم كمك به فقير و احساس محرومين به اين كه بايد امداد گردند تا بين او و مرفهان فاصله طبقاتى زيادى نباشد و سپس احساس تمامى فرزندان آدم به اين كه بايد شكافهاى طبقاتى برداشته شود و اين احساس عامل كارهاى خير در ماه رمضان خواهد بود به اين ترتيب مىبينيم روزه يكى از عوامل مؤثر در گسترش روح انسانى و برقرارى اخلاق و عواطف اسلامى در ميان تمام اقشار جامعه است.(25) از نظر روانشناسى انسان يك غريزه خود دوستى دارد و وجود خويش را بر ديگران ترجيح مىدهد اگر اين ويژگى با اعتدال توأم باشد خوب است اما افراط در آن جزو مفاسد اخلاقى خواهد بود، اما يك اصل مهم در اسلام وجود دارد كه ما بايد طبق آن خوبى ديگران را هم بخواهيم روزه به ما اجازه مىدهد اين ويژگى را احيا كنيم زيرا با امساك از خوراكىها و آشاميدنىها متوجه مىشويم غير از ما، افرادى در جامعه وجود دارند كه از برخى نعمتها و امكانات محرومند، همسايهاى داريم كه براى تأمين معاش خود مشكل دارد وقتى اين حس در جامعه عمومى شد يك اتحاد اخلاقى و انسجام استوارى در ميان اقشار گوناگون برقرار مىشود و اصل تعاون و هم بستگى رعايت مىگردد و در نتيجه در اين اجتماع كمتر كسى وجود دارد كه با فقر و بينوايى روبرو باشد بدين طريق روزه يك مساوات برقرار مىسازد، ثروتمند درد گرسنه را مىفهمد و فقير متوجه مىشود افراد غنى بر اثر روزهدارى سختىهاى او را لمس كردهاند، اين يك حركت اقتصادى صرف نيست بلكه از چنين رهگذرى مهربانى، عطوفت و شفقت در جامعه احيا مىگردد و روابط افراد با يك مودّت و نوع دوستى توأم مىگردد. در اين جامعه فساد و تجاوز به حقوق ديگران كمتر مشاهده مىشود و به دليل توسعه و پيشرفت استقلال به سوى سلامتى و امنيت روانى و اخلاقى گام برمىدارد. 9- روزه و سلامتى اندامهاى انسان امروزه پزشكان عقيده دارند عامل بسيارى از بيمارىها زياده روى در خوردن غذاهاى گوناگون است چون مواد اضافى جذب بدن نمىگردند و به صورت چربىهاى مزاحم يا مواد رسوب كننده در اعضاى انسان يا خون باقى مىمانند و بهترين راه دفع اين مواد زايد امساك و روزه دارى است دكتر الكسى سوفرين گفته است روزه دارى مىتواند بيمارى هايى چون التهاب رودهها، دملها، روماتيسم، نقرس، بيمارىهاى پوستى، عوارض كليوى و كبدى را بر طرف كند. در ماه مبارك رمضان فضولات و مواد مزاحمى كه اطراف بافتهاى بدن را اشغال كردهاند پاكسازى و تصفيه مىشوند يكى از خطرناكترين اينها انباشته شدن چربى در اطراف كبد و جدار رگهاست اين چربىها مىتواند جانشين سلولهاى كبد شوند و باعث تورّم اين عضو حياتى گردند، استمرار اين وضع تشمّع كبدى را بوجود مىآورد كه بر اثر آن اين بزرگترين غده بدن چروكيده و جمع مىشود كه يك فاجعه است و منجر به بيمارى كشنده سيروز كبدى مىگردد.(26) اين چربىها بر اثر رسوب در رگها باعث سختى جدار آنها شده و موجب تنگ شدن آن مىگردد و بيمارى تصلب شرايين يا آرتواسكلروز پديد مىآورد و اين وضع اگر در رگهاى تغذيه كننده قلب روى دهد موجب سكته قلبى مىشود، در روزه دارى سطح كلسترول بد خون پايين آمده و تا حد زيادى از تخريب عروق جلوگيرى مىشود. علاوه بر آن روزه بافتهاى بدن را جوان و با طراوت كرده و قدرت انسان را در برابر بيمارىها تقويت مىكند.(27) در روزهدارى به دليل كم شدن فعاليتهاى بدن و امساك از خوردن و آشاميدن مواد زايد و سمى كه در اثر متابوليسم (سوخت و ساز) ايجاد شدهاند، از بدن دفع مىگردند، البته آنان كه مىكوشند در سحر غذاى بيشترى بخورند و جبران غذاى ظهر را بكنند با اين عمل باعث افزايش و زن خود شده و اجازه نمىدهند اندامهايشان استراحت لازم را بكند، در افطار هم بايد غذاى مختصرى خورد و خوراك اصلى يعنى شام را يك ساعت بعد از آن تناول كرد، اين عمل سبب مىگردد به معده فشارى وارد نيايد و از اختلالهاى گوارشى مىكاهد. روزه در تقويت حافظه دخالت دارد و اين فايده علتى فيزيولوژيك دارد زيرا سلولهاى مغزى بعد از چند ساعت بى غذايى، خوراكى سالم دريافت مىدارند و اكسيژن و قند مورد نياز را از رگهاى پاكترى مىگيرند. ماه رمضان با برنامه منظمى كه براى ساعت غذا خوردن فرد پيش بينى مىشود، فرصت خوبى براى دستگاه گوارش است تا با اين نظم جديد بتواند دوران استراحت و بازسازى را پشت سر بگذارد و چنان چه روزه داران در ميان افطار و سحرى در خوردن افراط نكنند در پايان ماه رمضان بخشى از وزن اضافى خود را از دست مىدهند و بدن در ماههاى آينده با نشاط افزونترى به زندگى ادامه مىدهد و معمولاً بيمارى هاى كمى مانع روزه گرفتن مىشود. مصرف انواع شيرينى چون زولبيا و باميه در ايام ماه رمضان براى سلامتى مضر است و روزه داران بايد براى تأمين مواد قندى و انرژى از خرما استفاده كنند. مصرف غذاهاى چرب و شيرين موجب مىشود كه آدمى نتواند از مزاياى بسيار اين ماه بهره كافى ببرند.(28) برخى افراد تصور مىكنند چون در طول روز به دليل روزه دارى مدتى معده را خالى نگاه داشتهاند، در وعده افطار مىبايستى پرخورى كرده و جبران اين گرسنگى را بنمايند در نتيجه آن چنان پرخورى مىكنند كه دچار اضافه وزن و چاقى و عوارض ناشى از آن مىشوند. دكتر الكسيس كال مىنويسد: در روزه دارى ابتدا گرسنگى و گاهى نوعى تحريك عصبى و بعد ضعفى احساس مىگردد ولى كيفيتهاى پوشيدهاى كه مفيدند و اهميت زيادى دارند به فعاليت مىافتند.قند كبد در خون مىريزد و چربىهايى در زير پوست ذخيره شدهاند و پروتئينهاى عضلات و غدد و سلولهاى كبدى آزاد مىشوند و به مصرف تغذيه بافتها مىرسند و سرانجام تمام اعضاء مواد خاص خود را براى نگهدارى تعادل محيط داخلى و قلب قربانى مىكنند و به اين ترتيب روزه تمام بافتهاى بدن را مىشويد و آنها را عوض مىكند. دكتر مارتين آلمانى گفته است سموم حاصل از سوخت و ساز مواد غذايى كه از مغز مىگذرند ناراحتىهاى بدنى و روانى به بار مىآورند و دكتر گوئل فرانسوى اكثريت بيمارىها را بر اثر تخمير غذاها در رودهها دانسته است كه اين عوارض با امساك از خوردن و آشاميدن جبران مىشوند. دكترژان فرموزان روزه را شستشو دهنده احشاى بدن ناميده است و به همين دليل در اواخر ماه رمضان، روزه دار يك احساس سبكى و آرامش مىكند.(29) پىنوشتها: – 1. وسايل الشيعه، كتاب الصوم، ج 70، ص 118. 2. همان. 3. همان. 4. غررالحكم و درر الكلم، ص 203. 5. وسايل الشيعه، ج 70، كتاب الصوم. 6. تذكرة الصوم، مهدى بن محمد باقر الطهرانى، ص 12. 7. اشاره به آيه 45 از سوره بقره نك: كافى، كلينى، ج 4، ص 66. 8. كافى، ج 4، ص 63. 9. غررالحكم، ص 90. 10. همان، ص 91. 11. پژوهش درباره مقاومت روزه داران، كيهان، 4 آذر 1380، ش 17244. 12. اين است نقش عبادات، شهيد آيت اللّه سيد محمد باقر صدر، بازنويس آيت اللّه محمد على تسخيرى، ترجمه محمد محمدى اشتهاردى، ص 41 – 39. 13. وسايل الشيعه، ج 7، ص 289. 14. همان، ص290. 15. همان، ص 291. 16. همان، ص 295. 17. روزه از نظر دين و طب، نشريه انجمن تبليغات اسلامى، ص 96 – 95. 18. نهج البلاغه، نامه 47. 19. سوره احزاب، آيه 71. 20. جامع السعادات، ج 2، ص 14 – 13. 21. معراج السعادة، ملااحمد نراقى، ص 235 – 234. 22. كافى، ج 4، ص 64، وسايل الشيعه، ج 7، ص 3. 23. وافى، ج 2، كتاب الصيام، ص 6. 24. همان، ص 8. 25. اين است نقش عبادت، ص 37. 26. عملكرد اعضاى بدن، جى. دى. راتكليف، ترجمه و تأليف سياوش سرتپى و افشين شيبانى 3،ص 11. 27. روشنگرى در پزشكى كهنه و نو، دكتر عباس اديب، فصل دهم و چهاردم. 28. اظهارات دكتر ايرج فاضل و دكتر سيد على كشاورز، روزنامه اطلاعات، ش 22623. 29. اولين دانشگاه و آخرين پيامبر، شهيد دكتر سيدرضا پاك نژاد، ج سوم، ص 100 – 98.
فرازهايى از سخنان دبير كل حزب الله لبنان به مناسبت پيروزى حزب الله
فرازهايى از سخنان دبيركل حزب اللّه لبنان دبير كل حزب اللّه لبنان به مناسبت نخستين سالگرد پيروزى حزب اللّه در جنگ سى و سه روزه رژيم صهيونيستى عليه لبنان از طريق ويدئو كنفرانس در جمع دهها هزار نفر از مردم بنت جبيل سخنرانى نمودند. فرازهايى از سخنان ايشان تقديم امت حزب اللّه مىشود. «پس از پايان جنگ، صهيونيستها جنگ ژوئيه سال 2006 را جنگ دوم لبنان نام نهادند، اين بدان معناست كه آنها حمله سال 1982 را جنگ اول لبنان دانستند، البته اين، طبق نامگذاريهاى آنهاست. اسرائيل از سال 1948 كه سرزمين فلسطين را غصب و بخش زيادى از مردم فلسطين را مجبور به مهاجرت كرده، در حال جنگ عليه لبنان است. اهالى جنوب لبنان بيشتر مىدانند كه از سال 1948 جنوب و ساكنان اين منطقه بويژه مناطق مرزى چه چيزهايى را از تجاوزات و خطرهاى اسراييل گرفته تا حمله سال 1978 و حمله 82 جنگ ژوئيه 93 و جنگ آوريل 1996 تحمل كردهاند. ابن بدان معناست كه از سال 1948 اسراييل در حالت جنگ است البته ما تصميم اين جنگ را اتخاذ نكرديم بلكه اين جنگ را اسراييلىهاى صهيونيست قبل از اينكه بسيارى از لبنانىها متولد شوند بر لبنان و مردم لبنان تحميل كردند و آنها همان كسانى هستند كه تصميم جنگ را عليه لبنان و قبل از آن عليه فلسطين، عليه اعراب و همه امت اسلامى اتخاذ كردند. اين جنگ عليه لبنان از ابتدا شكلهاى مختلفى به خود گرفت از ترورها، تهاجمها، اشغالها، بازداشتها و بمباران گرفته تا جنگها، بى ترديد خطرناكترين چيزى كه لبنان در طول چند دهه با آن مواجه شده دو جنگ اول و دوم است كه صهيونيستها از آنها سخن مىگويند جنگ اول لبنان حمله سال 1982 و جنگ دوم جنگ ژوئيه سال 2006 است. خواهيم ديد كه جنگ ژوئيه 2006 خطرناكترين، سختترين و بزرگترين بود چه از نظر اهداف و چه از نظر نتايج يا بسيارى از رويدادها و حوادث، در سال 1982 درباره نوع نقش آمريكا در اين جنگ و چراغ سبزى كه دولت آمريكا به دولت بيگن داد و مساحت جغرافيايى كه به اسراييل اجازه داده شد به آن حمله و آنرا اشغال كند بحث و بررسى وجود داشت اما در ژوئيه سال 2006 تصميم آمريكا علنى و براى همه جهان واضح و آشكار بود. آمريكا علاوه بر آن، اسراييل را به منظور ادامه جنگ خود عليه لبنان تحت فشار قرار داد تا اهداف مورد نظر محقق شود. در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو بحث و بررسى درباره نوع نقش بين المللى و موضع عربى و حقيقت موضع عربى در پوشش اين حمله بود امّا در ژوئيه سال 2006 حمايت بين المللى و پوشش عربى براى اين جنگ وجود داشت يعنى در يك كلمه حمله سال 1982 جنگ آمريكا و اسراييل عليه لبنان بود، امّا جنگ دوم لبنان جنگ جهانى عليه لبنان بود. لبنان، مردم، مقاومت، ارتش و همه افراد شريف اين كشور در اين جنگ در مقابل حمايت جامعه بين المللى ايستادند و اين حقيقت است حقيقتى كه هشت كشور صنعتى در نشستى كه در ايام جنگ برگزار شد بيان كردند. ما و شما از اين اجماع بين المللى و از اين ارتشها و اين تهديدات دچار ترس و وحشت نشديم، امّا از نظر اهداف در سال 1982 اسراييلىها به طور علنى و واضح اهدافى را براى حمله خود به لبنان مطرح كردند هدف نخست نابودى سازمان آزادى بخش و خارج كردن سازمانهاى فلسطينى از لبنان و هدف دوم تشكيل قدرت سياسى لبنانى طرفدار يا تابع اسراييلىها و آمريكايىها بود، و هدف سوم امضاى توافقنامه صلح با اين قدرت سياسى بود. امّا اهداف جنگ ژوئيه سال 2006 فراتر، خطرناكتر و گستردهتر از اينها بود و از لبنان فراتر رفت تا از همه منطقه سخن بگويد. زمانى كه كاندوليزا رايس در روزهاى نخست جنگ با تكبر و آشكارا گفت كه ما شاهد تولد خاورميانه جديد هستيم بايد بدانيم كه اين خاورميانه جديد به نفع آمريكا و اسراييل خواهد بود، نه به نفع ملتهاى منطقه، در خاورميانه جديد مكانى براى مقاومت و مبارزان و كسانى كه خواستار حاكميت واقعى و زندگى با عزت و سربلندى هستند وجود ندارد. هدف از خاورميانه جديد بوش و كاندوليزا رايس ايجاد دولتهاى كوچك قومى و درگير است كه هر يك از آنها به آمريكا و اسرائيل پناه برند تا حامى و ضامن حقوق طايفهها و اقليتهاى قومى و مذهبى باشند بدين ترتيب هدف جنگ ژوئيه سال دوهزار و شش از همه اهداف قابل تصور در لبنان فراتر رفت تا از خاورميانه جديد منطقه جديد آينده لبنان،فلسطين، سوريه، عراق، اردن، مصر، عربستان، كشورهاى حوزه خليج فارس و ايران سخن بگويد. در اين جنگ اهداف مشخصى براى لبنان مطرح شد كه هدف نخست نابودى مقاومت لبنان و هدف دوم گسترش نفوذ گروه حاكم كنونى بود. در زمان جنگ اولمرت وزيرخارجه و وزير جنگ او بسيار گفتند كه مىخواهند به گسترش نفوذ دولت فواد سينيوره در همه مناطق لبنانى كمك كنند و اين شرمآور است براى لبنان، مردم لبنان، دولت لبنان و هر گروه سياسى كه ادعا مىكند گروهى ملى است. صرف بيان اين سخن حتى اگر بدون هماهنگى باشد امرى توهينآميز براى همه لبنانىها است. اولمرت مىخواهد نفوذ دولت لبنان را در همه مناطق لبنان با خون كودكان و زنان لبنان، تخريب خانههاى لبنان و اين همه خسارت وارد كردن به لبنان گسترش دهد. همه مىدانند كه دولت نفوذ خود را در همه مناطق به ويژه جنوب لبنان گسترش داده است شما اهالى جنوب و ساكنان اين منطقه بخوبى مىدانيد كه مقاومت هيچ وقت در سرزمين شما و در ميان شما اعمال قدرت نكرده است مقاومت حضور غير علنى داشت زيرا براى خود فقط يك مأموريت مىديد، دفاع از لبنان، سرزمين، كرامت، خون، حاكميت و شرف است. مشكلى به نام حاكميت دولت يا سيطره دولت يا وجود دولت در جنوب يا ديگر مناطق وجود نداشت. اما آنها اين را در اهداف ذكر كردند و اگر بخواهيم با بدگمانى به آن نگاه كنيم مىگوييم كه اسراييلىها به وضوح اعلام مىكنند قدرت بخشيدن به يك گروه لبنانى براى سيطره بر لبنان از ديگر اهداف اين جنگ بود. سومين هدف از تجاوز اسراييل به لبنان دستيابى به توافقنامههاى امنيتى با دولتى است كه تصور مىكردند به زودى كل لبنان را تحت حاكميت خود خواهد گرفت توافقنامههايى كه دست كم در امور امنيتى و در شرايط بهتر در امور سياسى باشد. چهارمين هدف آنها آزاد سازى يا بازپسگيرى دو نظامى اسراييلى بدون هيچ گونه قيد و شرط بود. با توجه به اهدافى كه آنها در جنگ اول و دوم لبنان دنبال مىكردهاند حال ببينيم به چه چيزى دست يافتهاند. آنها در جنگ اول لبنان دستاوردهايى داشتند، آنها سازمان آزادى بخش فلسطين ساف را هدف قرار دادند و بخش اعظم نيروهاى مقاومت و گروههاى فلسطينى را از لبنان بيرون راندند و بخش قابل توجهى از خاك لبنان را اشغال كردند. تا بيروت پيش رفتند با زور تانكها و تجهيزات جنگىشان حاكميت سياسى خود را در لبنان اعمال كردند. پس از آن توافقنامه 17 مىنيز به لبنانىها تحميل شد اما اين دستاوردها دوام زيادى نداشت و به تدريج فرو ريخت. نتيجه تحولات داخلى و منطقهاى اين بود كه مقاومت جدى لبنان از ميان نيروهاى متعدد و مختلف و با اسامى متفاوت متولد شد كه گروههاى مقاومت امل و جبهه مقاومت ملى لبنان و مقاومت ملى لبنان و مقاوت اسلامى از جمله اين گروهها بودند كه در عرصه مقاومت به فعاليت پرداختند همه ما مىدانيم بين افرادى كه مبارزه مىكنند تفاوت وجود دارد. ميان برادر فلسطينى كه در خاك لبنان مبارزه مىكند يا لبنانى كه در خاك لبنان مبارزه مىكند تفاوت وجود دارد، همچنين ميان يك فلسطينى اى كه در كرانه باخترى مبارزه مىكند يا فرد ديگرى كه در لبنان مبارزه مىكند نيز تفاوت وجود دارد. حاكميت سياسى كه اسراييلىها در آن زمان به ما تحميل كردند به انزوا كشيده شد، توافقنامه 17 مه نيز بى اثر شد و اسرانجام لغو شد. اسراييل در سال 1985 به نوار مرزى سابق عقب نشينى كرد. اهداف به دست آمده از جنگى كه از سال 1982 آغاز شده بود طى سه سال از بين رفت امّا رنج جنوب و كل لبنان به علت ادامه اشغالگرى و بازداشت صدها لبنانى در زندان خيام و زندانهاى ديگر رژيم صهيونيستى در فلسطين اشغالى ادامه يافت، آنها تصور مىكردند كه ساكنان اين سرزمين دست از اراضىشان خواهند كشيد امّا ما نگذاشتيم. بنت جبيل و مرجيون و حصبيا و كفرشوبا و شبعا و همه روستاهاى ديگر لبنان تحت اشغال باقى بماند، يا زندانيان ما در بند اشغالگران باقى بمانند و بدين شكل پس از 1985 نيز به صورت جدى مقاومت ادامه يافت و جنگ فرسايشى بلند مدتى آغاز شد.هدف از جنگهاى تابستان 1993 و خوشههاى خشم در سال 1996 نابودى مقاومت و پايان دادن به آن و ادامه حضور اشغالگران در سرزمين ما بود. امّا شكست خوردند و مقاومت ادامه يافت و شهادت نيروهاى مقاومت و در رأس آنها سيد عباس موسوى سيد شهداى مقاومت و همسرش و فرزندش و كشتار قانا و ديگر اماكن و ويرانگرى منازل مسكونى و غيره هيچ يك نتوانست مقاومت را متوقف كند. تا آنكه صهيونيستها از ادامه حضور در سرزمين ما مأيوس شدند و در 15 مىسال 2000 عقب نشينى كردند و مقاومت در اين روز همه طرحها و اهداف صهيونيستها را نقش بر آب كرد. اگر به مسائل دقت كنيم از سال 1982 تا 1985 به مدت سه سال و از اين سال تا 2000 به مدت 15 سال و جمعاً به مدت 18 سال لبنانىها متحمل اهداف و نتايج پيامدهاى جنگ 1982 بودند. امّا سرانجام لبنان پيروز شد و مقاوت اكنون در بنت جبيل ايستاده است تا پيروزى لبنان را به لبنان و كل اعراب و مسلمين و كل مظلومان و مستضعفان جهان اهدا كند و به همه نيروهاى مقاومت و شهداى فلسطينى و لبنانى و ارتش لبنان و نيروهاى عربى سوريه و غيرنظاميان و ساكن جنون لبنان و اردوگاههاى فلسطين و ديگران اين پيروزى را يادآورى كند. با افتخار و پس از خدا به بركت شهدا و مجاهدين و پايدارى و ايثارگرى شما مشاهده مىكنيم كه اهداف جنگ دوم كه فراتر از لبنان و خطرناكتر از جنگ قبلى بود همگى فقط طى 33 روز نقش بر آب شد و جادوى جادوگران معكوس شد و نتايج و پيامدهاى آن در ميان دشمنان بسيار بيشتر از آن بود كه دشمن صهيونيستى و حاميان آن تصور مىكردند… آيا آنها توانستند مقاومت را نابود كنند آيا آنها توانستند مقاومت را خلع سلاح كنند آيا آنها توانستند به ساختار جهادى آن آسيبى برسانند آيا آنها توانستند به اراده و عزم و روحيه و نشاط و شادابى آن آسيبى برسانند، نه، شما مىدانيد كه اين گونه نيست. من مىخواهم جهان و دشمن بشنود مقاومتى كه در تابستان 2006 جنگيد، اكنون در مقابله با تجاوزگرى بسيار قوىتر و قاطعتر و بازدارندهتر و مصممتر است. امّا دولت لبنان كه مىخواهد با ابزار جنگى و سلاح و آتش حاكميت خود را گسترش دهد، پس از پايان جنگ محبوبيت غالب خود را به علت اقداماتش در ايام جنگ و پس از آن و به علت انحصارطلبى و مخالفت با مشاركت ملى از دست داده است. به اين شكل مشروعيت خود را نيز از دست داده و غيرقانونى شده است. آمريكا و اسراييل موجب شدند كه گروه حاكم به چنين روزها و با وضع فعلى روبرو شود. بيش از يك ميليون لبنانى و ده روز بعد يك و نيم ميليون لبنانى تجمع كنند، و بگويند شما بايد برويد شما دولت شكست خوردهاى هستيد و ما دولت وحدت ملى و مشاركت ملى حقيقى مىخواهيم قدرتها و حكام و مقامات جهان بايد هرگونه حمايت سياسى و معنوى خود را از اين گروه به عمل بياورند تا بتواند موضع سياسى خود را حفظ كند. آنها مىخواستند به وسيله اين جنگ چهره لبنان را تغيير دهند و از طريق يك گروه خاص آن را به كشورى تحت سلطه انحصارى خود تبديل كنند امّا رؤياهاى اين گروه بر باد رفت. اسراييل اكنون كجاست و مقاومت كجاست؟ از مهمترين و بزرگترين ناكامىهاى اسراييل از اعترافهاى دشمن و بررسىهاى كميته وينوگراد كه امور بسيارى را شامل مىشود مىخواهم به دو مورد اشاره كنم. مورد نخست شكست نيروى هوايى اسراييل در متوقف كردن حملات موشكى است كه جبهه داخلى رژيم صهيونيستى را به لرزه درآورد و برخى اماكنى را هدف قرار گرفت كه از جنگ سال 1976 تاكنون بى سابقه بود، قويترين نيروى هوايى خاورميانه به اين شكل به طور كامل شكست خورد. زيرا تا روز سى و سوم جنگ مجاهدان مقاومت از مرزهاى لبنان يا فلسطين اشغالى و از مواضع مرزى موشكهايشان را شليك مىكردند و اين افزون بر مناطق ديگر غير مرزى بود. دومين نكته شكست عمليات نيروى زمينى ارتش اسراييل بود، كه تصميم داشت روستاهاى مرزى را اشغال كند و امور زيربنايى نيروهاى مقاومت را در نزديك مرز منهدم كند آنها فكر مىكردند با اشغال مناطق مرزى مىتوانند از يك سو مانع شليك موشكهاى ما شوند و از سوى ديگر توان نظامى زيربنايى نظامى ما را تضعيف كنند و حمله به مابقى مناطق تسهيل شود. آنها مىخواستند پس از اشغال اين منطقه به رود ليطانى برسند به ويژه پس از آن كه فهميدند نيروى هوايىشان در هدف قرار دادن امور زيربنايى مقاومت شكست خورده است تصميم گرفتند عمليات زمينى انجام دهند و 4 لشكر از جمله لشكرهايى زرهى را اعزام كردند و مهمترين نيروهاى ويژه خود را وارد عمل كردند تا اين روستاهاى مرزى را اشغال كنند و تلاش كنند به رود ليطانى برسند امّا چه روى داد. اولين درگيرىها در مارون الرأس بود و همه مىدانند كه اين روستا چه اوضاعى دارد و با وجود اوضاع سخت آنجا نيروهاى مقاومت جنگيدند و به دشمن ضربه وارد كردند و دشمن آن گاه در برابر مقاومت عيتاالشعب قرار گرفت و همه مىدانند كه اين منطقه چقدر با مرز فاصله دارد آنها در روستاهاى ديگر اين منطقه نيز در برابر نيروهاى مقاومت قرار گرفتند كه من در اينجا از ذكر نام آنها خوددارى مىكنم… دهها هزار صهيونيست اعم از فرماندهان و رهبران و دولت و افسران ارشدشان از فرماندهى ستاد ارتش گرفته تا فرمانده منطقه شمالى تا فرمانده عملياتى و لشكرهاى نيروهاى زبده و لشكرهاى زرهى و تانكها در مقابل عدّهاى محدود از فرزندان شما و از ساكنان مجاهد روستاهاى شما قرار گرفته بودند كه شايد اسلحه و فن آورى كافى نداشته باشند امّا با ايمان هستند و در جهان بىنظيرند. برادران و خواهران اين پايدارى در اين روستاها و در امتداد مرزهاى جنوب و در امتداد رود ليطانى و منطقه ضاحيه در جنوب بيروت و همه اماكن ديگر، اسراييل را وادار كرد تا بخوبى بفهمد كه ورود نظامى به روستاهاى ما هزينه گزافى دارد. شايد بتواند وارد يك روستايى در جايى شود چنان كه در مارون الرأس و برخى روستاهاى جنوب اين كار را كرد، امّا مىداند كه هرگونه ورود به اين مناطق برايش پر هزينه خواهد بود و به همين علت اين ارتش قدرتمند منتظر ماندند تا شبانگاه به مانند سارقان و دور از چشم مجاهدان در روزهاى پايانى جنگ با عبور از ميان دشتها از كوتاهترين راه ممكن به رودليطانى برسد تا دستاوردى سياسى براى خود كسب كند.تا روحيهاش تضعيف نشود و با احمق فرض كردن مردم اسراييل و ملتهاى جهان ادعا كند كه نظاميانش به رود ليطانى رسيدهاند و اينگونه خود را در معرض ريشخند مردم اسراييل قرار دهد آنها حتى نتوانستند در اين زمينه نيز به نتيجه برسند. فرزندان شما در هنگام شب هم در برابر آنها مقاومت كردند و تانكهاى آنها را منهدم ساختند ما در همه جا حضور داشتيم و با آنها درگير مىشديم. نيروهاى مقاومت لبنان در جنگ جولاى ويژگى منحصر به فردى داشتند، كه مشابه آن در جنگها و ارتشها و نيروهاى مقاومت بسيار اندك است و آن اين است كه هيچ يك از نيروهاى مقاومت از ميدان جنگ نگريختند. نيروهاى مقاومت لبنان اسلحه خود را رها نكردند تا فرار كنند برخى از آنها تا شهادت جنگيدند و برخى ديگر تا زمان اسارت مبارزه كردند و در اينجا يادى از برادران اسيرمان مىكنيم كه پارسال در چنين ايام تا آخرين گلولهشان جنگيدند و از محلى به محل ديگر رفتند. تا به مبارزه و مقاومت ادامه دهند و اين مهمترين ويژگى نيروهاى مقاومت است. برخى از آنها به علت حملات هوايى و پياده شدن نيروهاى چترباز دشمن و يا قطع شدن معابر و يا تمام شدن مواد غذايى در محاصره قرار گرفتند و ما به آنها توصيه مىكرديم كه عقب نشنيى كنند مىگفتند كه مىتوانند به جنگ ادامه دهند و ترجيح مىدادند كه در ميدان بمانند. اما نيروهاى ويژه اسراييلى 48 ساعت پس از ورود به لبنان فرياد بر مىآوردند كه ما را باز گردانيد و نيروها را جابجا كنيد ما خسته شدهايم و اين در حالى است كه آنها قوىترين نيروى هوايى منطقه را دارند. امّا برادران ما پايدار مانند زيرا به يارى خداوند سبحان آنها از قويترين و بزرگترين تسليحات و نيروهاى جهان قوىتر هستند. آنها در ايام پايانى جنگ مىخواستند با عبور از غندوره و وادى سيدعبدالحسين شرف الدين و وادى موسى صدر به رود ليطانى برسند امّا نيروهاى مقاومت در كمين آنها بودند و خسارات سنگينى به آنها وارد كردند. سرانجام ناچار شدند به اقدامات خصمانه پايان دهند آنها پس از حملات هوايى در برخى مناطق از عقب كشيدن نيروهايشان ناتوان مانند و نمىدانستند اين نيروها را چگونه از خاك لبنان خارج كنند، و در آن هنگام از مقاومت خواستند به هنگام بازگشت نيروهاى اسراييلى بمبهايى كه در مسير آنهاست منفجر نكنند تا آتش بس ادامه يابد آنها به اين شكل عقب نشينى كردند. اين پايدارى عمليات زمينى را به شكست كشاند و تلاشهاى سياسى براى تحميل شروطى كه به هيچ وجه قابل قبول نبود به شكست انجاميد. دشمن نتوانست هيچ يك از اهدافش را تحقق بخشد، آنها حتى نتوانستند اسراىشان را باز پس گيرند. من امروز مجدداً به برادران و خواهران خانوادههاى اسرا و خود اسرا همان چيزى را كه در روز دوازدهم جولاى گفتم اعلام مىكنم و آن اين است كه بجز دولت اسراييل اگر همه جهان جمع شوند نمىتوانند دو نظامى اسراييلى را به اسراييل بازگردانند. تنها راه آزادى اين اسرا مذاكره غيرمستقيم و مبادله است تا اسراى ما نيز سربلند به كشور بازگردند و ما از آنها با شكوه فراوان استقبال مىكنيم. اين شكست عمليات زمينى موجب پايان عمليات نظامى شد. اين شكست نيز به مجموعه شكستهاى ديگر اضافه شد ادامه مقاومت و پايدارى ملت لبنان و نيروهاى سياسى و همبستگى و همكارى و همه اين عوامل مؤثر بود، امّا اين شكست زمينى عاملى اصلى و تعيين كننده در ايام پايانى جنگ بود… پيام من به ملت لبنان اعم از مسلمانان، مسيحيان و شيعيان و سنىها و دروزىها و ديگر اتباع مذاهب مسيحى اين است كه ما خواستار لبنانى براى همه ساكنان و همه طوايف آن هستيم. ما خواستار تغيير سياسى نيستيم، ما نه در آرزوى حكومت كردن بر لبنان هستيم، و نه خواستار سلطه بر آن، همه آنچه كه ما مىخواهيم شراكت است. ما خواستار مشاركت سياسى در اداره كشور هستيم، همه آنچه كه ما مىخواهيم رسيدن برق به ما به مانند ديگر مناطق لبنان است. همه آنچه كه ما مىخواهيم اين است كه با ما نيز به مانند شهروندان عادى لبنان رفتار شود و نه به عنوان شهروند درجه 2. به شوراى امنيت و به جامعه كور بينالمللى مىگويم آنچه با چشم نمىتوانند ببينند، اين است كه اسرائيل طى يك سال گذشته تسليحات و هواپيماها و فن آورى و مهمات پيشرفتهاى از آمريكا دريافت كرده است، و شبانه روز در شمال و جنوب و جولان مانور و رزمايش برگزار مىكند و همواره ما را به جنگ تهديد مىكند. آيا هيچ كدام اين موارد نقض قطعنامه 1701 نيست؟ آيا نقض حريم هوايى ما و تجاوز به خاك ما نقض اين قطعنامه نيست؟ امّا يك لبنانى بگويد كه ما مىتوانستيم در جنگ جولاى 2006 همه فلسطين اشغالى را هدف قرار دهيم و هنوز هم مىتوانيم نقض اين قطعنامه عمل كنيم، نقض قطعنامه است. من مجدداً مىگويم و خطاب به شوراى امنيت اعلام مىكنم كه بله من سيد حسن نصراللّه اين سخن را گفتهام و اين سخن را از من بشنويد. ما موشكهايى در اختيار داريم كه اگر اسراييل به لبنان تعرض كند هر نقطهاى از فلسطين اشغالى را مىتوانيم هدف قرار دهيم و در آينده هم اين موشكها را در اختيار خواهيم داشت. ما در انتظار كسى در جهان نخواهيم نشست كه از ما دفاع كند، در سال 1948 و 1978 هنگامى كه اسراييل روستاها و شهرهاى ما را مورد حمله قرار مىداد و زنان و كودكان ما را به قتل مىرساند، هيچكس از ما دفاع نكرد.در اين سالها وقتى كشتارهاى روستاى عباسى صورت مىگرفت هيچ كس از ما دفاع نكرد. ما از ملت و كشورمان و خانواده و روستاهايمان دفاع خواهيم كرد. در همه سالهاى 1982 و 1993 و 1996 و 2000و 2006 ما مبارزه كردهايم و هرگز از كسى نخواستهايم كه از ما دفاع كند. فقط يك صورت مقبول براى ما وجود دارد و آن زمانى است كه لبنان داراى ارتشى قوى و مقتدر باشد، كه قادر باشد در برابر هرگونه تجاوز اسراييل ايستادگى كند. در غير اين صورت فريضه دينى و الهى و انسانى ماست كه قدرت جنگى و سلاح داشته باشيم. تا از كشورمان و آبرو و اطفال و نوادگان و نسلهايمان دفاع كنيم. به همه كسانى كه مىخواهند ما را از سرزمينمان بيرون برانند مىگوييم كه ما نه جنوب و نه بقاع و ديگر قسمتهاى لبنان را ترك نخواهيم كرد. ما در اين سرزمين متولد شدهايم و پدران و مادران ما در اين سرزمين به خاك سپرده شدهاند، در اينجا زندگى خواهيم كرد و در همين جا هم خواهيم مرد و در اين سرزمين خواهيم جنگيد و در همين خاك دفن خواهيم شد. اين سرزمين پربركت و مقدس ماست و هيچكس نمىتواند آن را از ما بگيرد. ملت لبنان و همه جهان بدانند كه مقاومت لبنان جنگ طلب نيست و نبوده است. مقاومت لبنان به دنبال دفاع در برابر تهديدات و طمع ورزيها و اشغالگرى و تجاوز به سرزمين در حال و آينده است. اين مقاومت كه آنها در همه جنگهاى قبلى نتوانستهاند به آن آسيب برسانند انشاء اللّه با اراده شما ملت لبنان باقى و پيروز خواهد ماند، و هيچ كس نمىتواند آن را شكست دهد. اى خانواده شهدا! اى پدران و مادران و برادران و خواهران و دوستان من، شما در اين جنگ شكست نخوردهايد. زيرا در شهادت زندگى نهفته است، و براى ما به معناى بقاست، شهادت براى ما به معناى پيروزى است، صاحب اين ايام على ابن ابيطالب معلم ماست كه مىگويد اگر يك هزار ضربه شمشمير به سرم بخورد بهتر از آن است كه در بستر بميرم، مردان و زنان ما از اين كه در بستر بميرند هراس دارند و عاشق شهادت هستند. شهادت نه براى مرگ بلكه براى ادامه حيات است. اى مجروحان زخم شما مدال افتخار در دنيا و آخرت است و اگر خانههايتان ويران شده است. شما شركاى واقعى و حقيقى در اين پيروزى هستيد و خانههايتان بازسازى خواهد شد و در 14 آگوست از آن سخن خواهم گفت. اما اى دشمن پيام ما به شما پيام قدرت و عزم و اراده است و به آنها و هر گروهى كه از دشمن حمايت سياسى و مالى و نظامى مىكند مىگويم، كه شما با ملتى مىجنگيد كه از رحم مادران پاك متولد شدهاند و گذشتگان پرافتخارى دارند و ايمان به خدا با خون و گوشت آنها مختلط شده است و واقعيت را تكرار مىكنيم كه حسبنا اللّه و نعم الوكيل. به نقل از نداء المقاومة، شماره 57.
نگاهى به رويدادها
رويدادها اخبار جهان اسلام نخست وزير انتصابى محمود عباس از اسراييل كمك خواست. (16/5/86) نيويورك تايمز با اشاره به انتخابات لبنان: آمريكا از هر نامزدى حمايت كند بازنده است. (22/5/86) 3 ژنرال ارتش تركيه در اعتراض به اخراج 30 افسر اسلامگرا استعفا كردند. نمايندگان مجلس انگليس هم به شكست اشغالگران در عراق اعتراف كردند. (23/5/86) دادستان كل عراق: اعضاى گروهك منافقين را محاكمه مىكنيم. حزب پيروز انتخابات تركيه عبداللّه گل را نامزد رياست جمهورى كرد. فرمانده نظاميان آمريكايى: در عراق سرخورده و نااميديم. (24/5/86) تروريستها شهرك كردنشين را به خاك و خون كشيدند. منابع رسمى عراق اعلام كردند در اين نسل كشى بى سابقه در عراق 500 نفر جان خود را از دست دادند و 375 تن ديگر زخمى شدند. سيد حسن نصراللّه در سالگرد پيروزى مقاومت: اگر اسراييل بار ديگر حمله كند قدرتمندتر برخورد خواهيم كرد. (25/5/86) شكنجهگاه مخوف آمريكا در شرق بغداد شناسايى شد. (29/5/86) همزمان با فرياد مرگ بر آمريكا در تظاهرات بغداد، مشاور بوش: شكست خورديم امّا در عراق مىمانيم. (30/5/86) يك تحليلگر ارشد آمريكايى: هيولاى تروريسم را بوش به جان مردم عراق انداخته است. (31/5/86) نيويورك تايمز: عامل شكست آمريكا در عراق بوش است نه مالكى. (4/6/86) رهبران عراق براى آشتى ملى به توافق رسيدند. (6/6/86) مزدوران عربستان و امارات، 350 زائر كربلا را به خاك و خون كشيدند.(10/6/86) پليس عراق: عوامل فاجعه تروريستى اخير كربلا اتباع عربستان بودند. (12/6/86) نظاميان انگليس با شكست خفتبار از بصره گريختند. (13/6/86) بوش در سفر ناگهانى به عراق و پس از ديدار با فرماندهان نظامى: شكست در عراق براى آمريكا فاجعه خواهد بود. (14/6/86) اخبار داخلى مذاكرات سران 2كشور بزرگ توليد كننده نفت و گاز در الجزاير انجام يافت. هيئت ايرانى در دور سوم گفت وگوهاى 3جانبه بغداد: آمريكا در عراق دست تروريستهاى را باز گذاشته است به همت پژوهشگران دانشگاه صنعتى امير كبير، قوىترين ابر رايانه خاورميانه طراحى و ساخته شد. آمريكا براى برقرارى امنيت در عراق از ايران درخواست كمك كرد. (16/5/86) معامله 5/33 ميليارد تومانى، 100 ميليون سهم فولاد در 2دقيقه به فروش رفت. (17/5/86) سناتور آمريكايى: در طرح آشوب به بهانه سهميه بندى بنزين شكست خورديم. (18/5/86) رهبر انقلاب در ديدار جمعى از مردم و مسئولان: پرچم اصلاح جهان در دست فاسدترين آدم هاست. صوت قرآن 85قارى بين المللى در تهران طنين انداخت. نورى مالكى ديدار با رهبر انقلاب را تاريخى خواند. (21/5/86) سيد حسن نصرالله: آيت الله خامنهاى از بزرگترين نعمتهاى الهى است. گردهمايى سفيران جمهورى اسلامى با سخنان دكتر احمدى نژاد آغاز به كار كرد. (22/5/86) ايران و افغانستان 5 سند همكارى امضا كردند. مجوز واگذارى سهام بانكهاى دولتى صادر شد. (24/5/86) با اجراى حكم دادگاه، مسئولان مؤسسه هاوايى بازداشت شدند. (25/5/86) فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامى: موشكهاى ساحل به درياى ايران، خليج فارس و درياى عمان را پوشش مىدهد. (27/5/86) گاردين: قرار دادن نام سپاه در فهرست سازمانهاى تروريستى احمقانه است. يكى از بزرگترين شبكههاى بين المللى مواد مخدر با 85 قاچاقچى آفريقايى در ايران كشف شد. (28/5/86) رهبر انقلاب: آيندهاى خطرناك در انتظار آمريكاست. گروگانگيرى وحشيانه اشرار در محور چابهار – ايرانشهر با هدف تفرقه افكنى مذهبى صورت گرفت. وزيرى هامانه: استعفا ندادم، بركنار شدم. (29/5/86) در كمتر از 22 ساعت اشرار مسلح دستگير و تمام گروگانها آزاد شدند. (30/5/86) رهبر انقلاب در ديدار سفرا و نمايندگان جمهورى اسلامى در خارج از كشور: ملت ايران بر آمريكاى ياغى پيروز مىشود. آيت اللّه اردكانى دعوت حق را لبيك گفت. (31/5/86) بيانيه 211 نماينده مجلس: اهانت به سپاه، اهانت به ملت ايران است. تغيير ساعت رسمى كشور به تصويب مجلس رسيد. رئيس جمهور: ايران از گردنههاى سخت هستهاى عبور كرده است. (1/6/86) 2سال تلاش بى وقفه دولت در گزارش كابينه پيش روى ملت قرار گرفت. (3/6/86) كروبى: 12نفر، 18 گروه تشكيل دادهاند. جبهه دوم خرداد جمع يك عده ورشكسته است. توليد نقشههاى يك ده هزارم براى نخستين بار در خاورميانه صورت گرفت. در دومين روز از هفته دولت، بهره بردارى از كارخانه خودروسازى تبريز با حضور معاون اول رئيس جمهور انجام شد. (4/6/86) كارمندان با 25 سال سابقه باز نشسته مىشوند. جابه جايى در بانك مركزى، شيبانى رفت، مظاهرى آمد. هيأت دولت با آرمانهاى امام و شهيدان تجديد ميثاق كردند. رهبر انقلاب در ديدار با رئيس جمهور و هيأت دولت: مسئولان، هيچ لحظهاى را براى فعاليت در راه خدا و خدمت به مردم از دست ندهند. توليد انبوه بمب هوشمند در ايران آغاز شد. البرادعى، مدير كل آژانس بين المللى انرژى اتمى: ايران به دنبال سلاح اتمى نيست. (5/6/86) رهبر انقلاب: دولت در قول و عمل عدالتخواه است. خاتمى: دوم خرداد را تندروها به شكست كشاندند. واليبال ايران بر بام جهان ايستاد. ايران اسلامى به مناسبت جشنهاى نيمه شعبان غرق در نور و شادى است. (6/6/86) رئيس جمهور: در عرصه هستهاى به نقطه غير قابل بازگشت رسيدهايم. (10/6/86) دولت 1000 دستگاه اتوبوس وارد ناوگان شهرى تهران كرد. طى حكمى از سوى فرماندهى كل قوا، سر لشكر محمد على جعفرى به فرماندهى كل سپاه منصوب شد. (11/6/86) رئيس جمهور در جمع دانشجويان: افزايش فاصله طبقاتى محصول نسخه بانك جهانى است. (12/6/86) رهبر انقلاب در نشست صميمانه با نخبگان جوان: مجهز به علم شويد، قدرتها را زمين مىزنيم. رئيس جمهور: در نشست تهران، حمايت 118 كشور عدم تعهد از برنامه هستهاى ايران را ستود. 13/6/86) آيت الله هاشمى رفسنجانى به رياست مجلس خبرگان رهبرى انتخاب شد. آيت الله هاشمى رفسنجانى رئيس جديد مجلس خبرگان: مشروعيت جمهورى اسلامى از ولايت فقيه است. (14/6/86) حداد عادل: رأى و دل مردم با اصول گرايان است. يك دانشمند خارجى در هشتمين كنگره بين المللى رويان: ايران در زمينه سلولهاى بنيادى در صف مقدم جهان قرار دارد. (15/6/86) اخبار خارجى تحت عنوان عمليات صلح 2007 نخستين رزمايش مشترك نظاميان چين و روسيه برگزار شد. (16/5/86) روابط گرجستان و روسيه با شليك موشك سرگردان متشنج شد. (21/5/86) گردهمايى سران قبايل پاكستان و افغانستان با حضور كرزاى و مشرّف در كابل برگزار شد. (22/5/86) ارزيابى صاحب نظران از نتايج اجلاس بيشكك، نشست سران شانگهاى، صف آرايى شرق در برابر ناتو است. (27/5/86) هواپيما ربايى با لهجه عبرى توطئه ناكام موساد بود. ربايندگان هواپيماى تركيه تسليم شدند. (28/5/86) در فرودگاه اوكيناواى ژاپن، هواپيماى چينى در آتش سوخت. (30/5/86) با كشيده شدن انتخابات تركيه به دور سوم، رياست جمهورى عبداللّه گل قطعى شد. (3/6/86) 57 تن در آتش سوزى مهيب جنگلهاى يونان جان باختند. (4/6/86) در نشست محرمانه با بوش، ژنرالهاى آمريكايى: ادامه جنگ در عراق ناممكن است. نورى مالكى: استعفا نمىدهم، آمريكا مىخواهد بعثىها را سر كار بياورد. (11/6/86) روسيه نسل جديدى از موشكهاى قاره پيما را آزمايش مىكند. (12/6/86)
ولايت در سوره مباركه قدر
ولايت در سوره مباركه قدر مركز فرهنگ و معارف قرآن اشاره در سال اتحاد ملى و انسجام اسلامى، سخن گفتن از ولايت اهل بيت(ع) با محوريت قرآن كريم كه از مشتركات همه فرق و مذاهب اسلامى است و به دور از غوغا سالارى و با اتكا به ادله و براهين عقلى و نقلى، در فضايى كاملا علمى، نه تنها عامل افتراق و اختلاف نيست، بلكه مىتواند حق جويان عالم را حول محور قرآن كريم گرد هم آورد و در فرايند مباحثات علمى و قرآنى، ميدان شمشير كشى بر عليه برادران دينى را به ميدان كنكاش علمى با محوريت قرآن كريم تبديل كند. اثبات ولايت اهل بيت(ع) با آيات قرآن كريم، علاوه بر ادله عقلى و روايى، يكى از محكم ترين شيوههايى است كه خود پيامبر(ص) و ائمه(ع) و به تبع آنها علماى بزرگ اسلام در طول قرون متمادى بر آن چنگ زده و مستمسك خود قرار دادهاند. آيات بسيارى بر حجيت و ولايت اهلبيت(ع) دلالت دارد. آيه 55 سوره مائده، معروف به آيه ولايت (1)، آيه 67 همان سوره معروف به آيه تبليغ(2)، آيه 33 سوره احزاب معروف به آيه تطهير(3) از جمله آياتى هستند كه علما و مفسران، مباحث زيادى را تحت آنها مطرح كرده و از اين آيات شريفه، ولايت اهل بيت و وجوب اطاعت آنان را اثبات كردهاند. اهل سنت نيز در اين گونه آيات، روايات بسيارى را نقل كردهاند كه تفسير مورد نظر در آنها ارائه شده است.(4) اما در ميان آياتي كه ولايت اهل بيت(ع) را اثبات ميكنند، سوره قدر از درخشش و قاطعيت وصف ناپذيري برخوردار است. لذا امام باقر(ع) ميفرمايد: «اى شيعيان! با سوره إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ احتجاج كنيد تا مخالفان را (در برابر برهان) به زانو در آوريد. به خدا قسم! اين سوره بعد از رسول خدا(ص) حجت خدا بر خلق و سيد و آقاى دين شما و غايت علم ما(ائمه) است.» و نيز به آيه حم وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ؛ حم، سوگند به اين كتاب روشنگر كه ما آن را در شبى پر بركت نازل كرديم ما همواره انذاركننده بودهايم!»(5) احتجاج كنيد. چون اين نزول بعد از رسول خدا(ص) قطعاً تنها براى واليان امر (ائمه عليهم السلام) است.(6) نكته قابل توجهى كه در حديث امام باقر(ع) به چشم مىخورد اين است كه حضرت شيعيان را به احتجاج و بحث علمى با مخالفان ولايت فرا خواند نه به شمشير كشى و قتال. لذا حضرت استدلال به سوره قدر را به عنوان دليل محكم بر ولايت اهل بيت(ع) به شيعيان خود آموختند. سوره قدر از قول خداوند متعال در حديثى كه امام صادق(ع) معراج پيامبر اكرم(ص) را گزارش ميكند، خلاصهاش چنين است كه آن حضرت در معراج ملكوتى خود، آسمانها را يكى پس از ديگرى طى كرد تا به آسمان چهارم رسيد، در آن جا ملائكه اجتماع كردند و جبرائيل(ع) نداى نماز داد و آن حضرت وضو و نماز را گام به گام به امر خدا انجام داد تا اين كه در ركعت اول پس از آن كه حمد را خواند، خداوند فرمود: اى محمد بخوان نسبت پرودگارت قل هو الله احد را (تا آخر سوره)؛ «اقْرَأْ يَا مُحَمَّدُ نِسْبَةَ رَبِّكَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد…» و در ركعت دوم پس از آن كه حضرت حمد را به امر خدا خواند، وحى خداوندى رسيد كه اكنون سوره إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ را بخوان كه نسبت تو و اهل بيت تو است تا روز قيامت؛ «اقْرَأْ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فَإِنَّهَا نِسْبَتُكَ وَ نِسْبَةُ أَهْلِ بَيْتِكَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة.»(7) مضامين سوره مباركه قدر آنچنان با حجيت و ولايت اهلبيت(ع) گره خورده كه خداوند متعال آن را نسبت و شناسنامه پيامبر و اهل بيتش ناميده، همچنان كه سوره توحيد را شناسنامه و نسبت پروردگار عالميان خوانده است. سوره قدر از زبان رسولخدا(ص) به روايت امير مؤمنان(ع) بسيار اين مطلب را مىفرمود كه پيامبر اكرم(ص) سوره قدر را با خشوع، رقت و گريه بسيار تلاوت مينمود به گونهاى كه مورد تعجب برخى اصحاب واقع مىشد. از حضرت سؤال كردند: چقدر رقت و دلسوزى تو بر اين سوره زياد است يا رسول الله؟ حضرت در پاسخ مىفرمود: به خاطر آن چه كه چشمم ميبيند و قلبم در خود جاى مىدهد و به خاطر آن چه قلب او (امام على) پس از من مىبيند. سؤال كردند: چه ديدى و او چه مىبيند؟ حضرت بر روى خاك اين آيه را نوشت: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ؛ فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مىشوند.»(8) سپس فرمود: آيا پس از قول خداى متعال كه مىفرمايد «مِنْ كُلِّ أَمْرٍ» چيزي باقي ميماند؟ گفتند: نه. پس حضرت سؤال كرد: آيا پس از من شب قدر وجود دارد؟ گفتند: بله. فرمود: آيا آن امر در آن شب نازل ميشود؟ گفتند: بله. پس فرمود: به چه كسي نازل ميشود؟ گفتند: نمىدانيم. حضرت فرمود: بدانيد كه او پس از من، اين شخص (علي بن ابي طالب) است. لذا بعد از رسول خدا(ص) در شبهاي قدر، وقتي مخالفان ولايت ميديدند كه ملائكه و روح و امر الهي بر آنان نازل نميشود، رعب و وحشت عجيبي بر آنان مستولي مىشد. سوره قدر از زبان امام سجاد(ع) روايتي از امام سجاد(ع) سخن خداوند متعال با رسول اكرم(ص) در باره سوره قدر را گزارش كرده و با استناد به آيه 25 سوره انفال و آيه 144 سوره آلعمران، منتفي دانستن شب قدر بعد از رسول خدا(ص) را فتنهاى بزرگ شمرده كه مردم را به جاهليت باز گرداند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «امام سجاد(ع) اين مطلب را زياد ميفرمود: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ في لَيْلَةِ الْقَدْرِ؛ ما آن «قرآن» را در شب قدر نازل كرديم» راست گفت خداوند متعال كه قرآن را در شب قدر نازل كرد. خداوند فرمود: «وَما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ؛ و تو چه مىدانى شب قدر چيست؟» رسول خدا(ص) عرض كرد: نمىدانم. خدا فرمود: «لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ لَيْسَ فِيهَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ؛ شب قدر بهتر از هزار ماهى است كه شب قدر در آن نباشد.» باز خدا به رسولش فرمود: آيا مىدانى چرا شب قدر از هزار شب بهتر است؟ پيامبر عرض كرد: نه. خداوند فرمود: به خاطر اين كه فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مىشوند. و وقتى خدا به چيزى اذن دهد به تحقيق از آن راضى است. «سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ» يعنى اى محمد! سلام مىكنند بر تو ملائكه و روح من به سلام من، از ابتداى هبوطشان تا طلوع فجر. سپس امام سجاد(ع) فرمود: خدا در كتابش فرموده: «و از فتنهاى بپرهيزيد كه تنها به ستمكاران شما نمىرسد؛ وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصيبَنَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً»(9) اين آيه در باره «إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» است. و باز خدا در كتابش فرموده: «محمد(ص) فقط فرستاده خدا است و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بودند. آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمىگرديد؟ (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليّت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟!) و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمىزند و خداوند بزودى شاكران (و استقامتكنندگان) را پاداش خواهد داد؛ وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرين».(10) امام زين العابدين(ع) درباره اين دو آيه شريفه منظور خداوند متعال را چنين تفسير فرموده است كه: «خداوند متعال در آيه اول مىفرمايد: وقتى محمد(ص) از دنيا رفت، مخالفان امر خدا، گفتند: شب قدر همراه رسول خدا رفت. و اين فتنهاى بود كه به آنان رسيد و به واسطه همين فتنه مرتد شده و به عقب باز گشتند. چون اگر ميگفتند شب قدر نرفته و منقضى نشده است، به ناچار بايد در آن شب خدا امرى مىداشت و اگر به امر اقرار مىكردند، به ناچار بايد آن امر صاحبى داشته باشد.»(11) سوره قدر ضامن ارتباط خدا و خلق سوره قدر ارتباط تنگاتنگى با ولايت اهل بيت(ع) تا قيامت دارد؛ هر چند وحي به معناى خاص آن پس از رسول گرامىاسلام(ص) منقطع شده و نبوت به پايان رسيده، ولى اين سوره نشانگر آن است كه راه ارتباط خدا با خلق و خلق با خدا، هميشه باز است و انقطاع در اين زمينه معنا ندارد. چون از سويى مقدرات عالم تعطيل بردار نيست و از سوي ديگر تفويض يعنى اين كه خدا مخلوقات را خلق كرده و خود كنار كشيده باشد و امور آنان را به خودشان واگذاشته باشد، باطل است. لذا نزول ملائكه و روح و تقدير مقدرات عالم از هر امرى، هر سال در شب قدر با عظمت وصف ناپذيرى صورت مىگيرد. و اين اهل بيت پيامبر(ص) و وارثان علم او هستند كه پس از آن حضرت يكى پس از ديگرى صاحب امر پروردگار بودهاند و امروزه حضرت بقية الله (ارواحنا فداه) صاحب امر است. رواياتى كه گوياى آن است كه شب قدر تا قيامت باقى است و هر سال تكرار مىشود، كم نيست. علامه طباطبايى در الميزان گويد: «رواياتى كه از ائمه اهل بيت(ع) وارد شده، اتفاق دارند بر اين كه شب قدر (تا روز قيامت) باقى است، و همهساله تكرار مىشود.»(12) تأكيد اهل بيت(ع) در اين زمينه تا آن حد است كه امام صادق(ع) در پاسخ مردى كه از آن حضرت پرسيد: آيا شب قدر در گذشته بوده يا در هر سال خواهد بود؟ فرمود: «اگر شب قدر مرتفع شود، قرآن نيز مرتفع مىشود؛ لَوْ رُفِعَتْ لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَرُفِعَ الْقُرْآنُ.»(13) آرى سوره قدر گوياى آن است كه مقام ولايت و امامت، مقامى انتخابى از سوى خلق نيست، بلكه مقامى انتصابى از سوى خداوند است كه هر سال امر خود، ملائكه و روحش را بر او نازل مىكند و بدين طريق مقدرات خود را در عالم هستى به اجرا مىگذارد. سوره قدر از زاويهاى ديگر در اعتقاد ما مسلمانان اسلام دين خاتم است و تا قيامت باقي است. تدوام دين اسلام تا روز قيامت موضوعى حساس و مهم است كه نمىتوان به سادگى از كنارش گذشت. چگونه اسلام مىتواند پاسخگوى همه مسائل و بر آورنده همه نيازهاى دينى بشر تا قيامت باشد؟ آيا وجود قرآن صامت به تنهايى كافى است؟ و يا قرآن ناطق نيز براى بقا و استغناى اسلام تا قيامت لازم و ضرورى است؟ آيا قرآن ناطق بدون ارتباط دائم با خداوند سبحان و بريده از خالق هستى، مىتواند جهان را اداره كند؟ در پاسخ به سؤالات فوق لازم است به سه ويژگى: برترى اسلام، تداوم و جاودانگى آن تا قيامت و ناطقيت اهل بيت(ع) اشاره كنيم كه هر يك لازمه ديگرى است و همه در گرو تنزل دائمي علم، حكمت، رحمت و كمالات خداوندى از سوى خالق هستى است و سوره قدر بيانگر اين حقيقت بزرگ است. برترى، سِرّ تداوم در اعتقاد ما مسلمانان اسلام سرآمد همه اديان است؛ زيرا خاتم انبيا(ص) بهترين پيامبران، قرآن كريم برترين كتابها و دين اسلام مهمترين شريعتها است. اين اعتقاد مورد اتفاق همه فرق و مذاهب اسلامى است. قرآن كريم نيز آيات روشن و صريحى در اين زمينه دارد كه قطعاً يكى از علل اتفاق همه فرق بر اين مطالب، وجود اين آيات محكم است. خداوند متعال درباره برترى دين اسلام نسبت به ساير اديان، در سوره صف و توبه مىفرمايد: او كسى است كه رسول خود -حضرت محمد(ص)- را با هدايت و دين حق فرستاد تا اسلام را بر همه دينها غلبه دهد، هر چند مشركان كراهت داشته باشند؛ «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ».و خداوند متعال خود نيز شاهد بر اين دين است كه شهادت او كافى است؛ «وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيدا»(14) بنابر اين دين اسلام سر آمد همه اديان است و دينى برتر از آن نيست. قرآن كريم درباره برترى قرآن كريم نسبت به ساير كتب نيز مىفرمايد: ما اين كتاب (قرآن) را به حقّ به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديقكننده كتابهاى پيشين و حاكم بر آنهاست؛ «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْه.»(15) قرآن كريم افضليت پيامبر اسلام(ص) بر ساير انبيا را نيز در آيات متعددى مطرح فرموده و او را صاحب فضل كبير(16) و مقام محمود،(17) خاتم پيامبران(18)و …. بر شمرده است. بنابر اين به دليل اين كه رسول خدا(ص) خاتم پيامبران است و هيچ پيامبرى پس از او تا قيامت برانگيخته نمىشود و اسلام نيز كاملترين، جامع ترين و مهم ترين اديان است، بايد تا قيامت پابرجا باشد و هدايت مردم را به عهده گيرد؛ زيرا بديهى است كه اگر دينى برتر از اسلام بود، حكمت اقتضا مىكرد آن دين جاويد باشد و براي هميشه پاسخ گوى بشريت گردد. تداوم در سايه نُطق اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه چه عامل مهمى در اسلام هست كه آن را نه فقط در زمان رسول خدا(ص) بلكه براى ابد برترى مىبخشد و موجب مىشود كه تا قيامت تدوام داشته باشد؟ ترديدى نيست كه اين عامل مهم و اساسى، پاسخگو بودن اسلام است؛ زيرا همان حكمتى كه اقتضا مىكند، دين وجود داشته باشد، همان حكمت مقتضى است كه پاسخگو باشد و اگر دينى نتوانست پاسخگو باشد، منسوخ گردد؛ لذا به دليل آن كه اسلام مدعي است تا قيامت مىتواند نياز بشر به دين و هدايت را برآورده سازد و سعادت آنها را تأمين كند، از اين رو براى هميشه اسلام باقي است و تا قيامت جاودانه مىماند. حال ميپرسيم اين جاودانگى و پاسخگويى براى ابد، از كجاى اسلام بر مىخيزد؟ اگر برترى رسول خدا(ص) بر ساير انبيا و كل خلق، تنها ملاك باشد، با رحلت ملكوتى پيامبر اكرم(ص) اين ستون از اسلام رخت بر مىبندد و نمىتوان از تداوم اسلام تا قيامت، بدين دليل دفاع كرد، زيرا بديهى است كه آن حضرت به ظاهر حضور ندارد تا مفسر قرآن، رافع اختلاف و مبيّن احكام به خصوص در مسائل مستحدثه باشد. و اگر برترى قرآن كريم ملاك است، آن نيز چون صامت است، نمىتواند نقشهاى مذكور را به تنهايى ايفا كند و رافع اختلاف باشد. به همين دليل است كه همه فرقههاى اسلامى مدعىاند عقايد و احكام خود را از قرآن كريم گرفته اند، در حالى كه يقيناً همه عقايد همه فرقهها حق نيستند؛ در تاريخ اسلام عقايد باطلى همچون مجسمه (كسانى كه قائل به جسمانيت و تجسم خدا بودند)، مفوضه(كسانى كه معتقدند خدا در عالم كارهاى نيست، چون مخلوقات را خلق كرده و رها كرده و امور آنها را به خودشان تفويض كرده است)، جبريه (كسانى كه معتقد بودند انسان در انجام اعمال مجبور است و هيچ اختيار و انتخابى ندارد) و …. وجود داشته و دارند و همه اينها آياتى از قرآن را مستمسك خود قرار مىدهند. بديهي است كه هيچگاه قرآن به تنهايي بر نميخيزد و فرياد نميزند كه كدام برداشت حق است و كدام باطل، چون قرآن كتاب صامت است؛ لذا امير مؤمنان در نهجالبلاغه فرمود: «ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنْ أُخْبِرُكُمْ عَنْهُ؛(19) اين قرآن است، از آن استنطاق كنيد، هرگز سخن نخواهد گفت، لكن من از آن به شما خبر مىدهم». پس اميرمؤمنان(ع) است كه بعد از رسول خدا(ص) ناطق است و از ظاهر و باطن و تفسير و تأويل و معاني و مفاهيم قرآن اطلاع كامل دارد و ميتواند از حق دفاع كرده و باطل را رد كند. البته اين ويژگى تنها به بعد از پيامبر(ص) اختصاص ندارد، بلكه در زمان رسول اعظم (ص) نيز خود آن حضرت ناطق بود. در روايتى امام صادق(ع) در باره آيه شريفه «هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَق؛ اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مىگويد».(20) مىفرمايد: قطعاً كتاب سخن نگفته و نخواهد گفت، و لكن رسول خدا(ص) همان ناطق به كتاب است؛ «إِنَّ الْكِتَابَ لَمْ يَنْطِقْ وَ لَنْ يَنْطِقَ وَ لَكِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص هُوَ النَّاطِقُ بِالْكِتَاب»(21) بنابر اين تنها دليل پاسخگو بودن دين اسلام، ناطقيت كتاب ناطق است كه در بدو اسلام خود رسول خدا(ص) ناطق بوده و بعد از او اهل بيتش كه وارث علم او بوده اند، كتاب ناطق هستند. و امروز تنها كتاب ناطق خدا، حضرت مهدى(عجل الله تعال فرجه) مىباشد كه فعلا بشريت از فيض نور مستقيم وجود نازنينش محروماند و او همچون خورشيدى در پشت ابر است كه عالم از گرماى وجودش بهرهمند است. چنان كه خود حضرت فرمودند: «وجه نفع بردن از من در غيبتم مانند استفاده از خورشيدى است كه ابرها آن را از ديدگان مخفى داشتهاند؛ وَ أَمَّا وَجْهُ الِانْتِفَاعِ بِى فِي غَيْبَتِى فَكَالِانْتِفَاعِ بِالشَّمْسِ إِذَا غَيَّبَهَا عَنِ الْأَبْصَارِ السَّحَاب».(22) نُطق در گرو تنزّل علم و كمالات همان طور كه آبادانى زمين در گرو نزولات آسمانى است و اگر باران نبارد، پرمحصول ترين زمين هم خير و بركتش را از دست مىدهد و به زمينى باير و بى محصول تبديل مىشود، عالم علم و معنويت نيز چنين است؛ اگر فضل، رحمت، علم و حكمت خداوندى بر اولياى او و بر مؤمنان نبارد و دائما فيض از عالم بالا سرازير نشود، كسى نمىتواند صاحب فضل و كمال باشد. لذا از امام باقر و امام صادق و امام كاظم (عليهم السلام) اين جمله نقل شده است كه فرمودند: «لَوْ لَا أَنَّا نَزْدَادُ لَأَنْفَدْنَا؛(23) اگر بر ما افزوده نشود، تمام مىكنيم». يعنى اگر دائما بر علم و كمالات ما از سوى خداوند متعال افزوده نشود، آنچه نزد ما است، تمام مىشود و بقاى آن در گرو اعطاى پرودگار است. اين نزول باران رحمت و ازدياد علم و فضل ائمه(ع) به شكلهاى مختلف و در ايام و ساعات خاصى از سوى پروردگار صورت ميپذيرد كه به سه گونه از آن اشاره مىكنيم: 1. شب قدر كه مهم ترين شبى است كه در طول سال اتفاق مىافتد و تمام مقدرات عالم تا شب قدر سال بعد تقدير و امضا مىشود؛ «فيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكيم»(24)و به محضر ولىّ زنده خدا به واسطه ملائكه و روح تنزل مىيابد؛ «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ». در تفسير نمونه آمده است: «با توجه به اينكه “تنزل” فعل مضارع است، و دلالت بر استمرار دارد (در اصل” تتنزل” بوده) روشن مىشود كه شب قدر مخصوص به زمان پيغمبر اكرم(ص) و نزول قرآن مجيد نبوده، بلكه امرى است مستمر و شبى است مداوم كه در همه سال تكرار مىشود.»(25) و در تفسير اطيب البيان آمده است: «نزول آنها در شب قدر براى دو امر است: يكى آنكه بر امام زمان نازل شوند و آنچه در اين سال تقدير شده بنظر مباركش برسانند بامر پروردگار…. امر دوم: اينكه ملائكه و روح در مجالس مؤمنين حاضر شوند و بر آنها سلام كنند و در حق آنها دعا كنند و در عبادت آنها شركت كنند و ثواب عبادت آنها را در نامه عمل مؤمنين ثبت كنند.»(26) 2. شبهاى جمعه كه طبق روايات متعدد، هر شب جمعه روح امام زنده به همراه تمام ارواح انبيا و اوصيا و ائمه(ع) به عرش الهى صعود مىكند و در محضر رسول گرامى اسلام(ص) اجتماع مىكنند و اين ارواح به ابدان خود باز نمىگردند مگر با ازدياد علم بسيار. در روايتى امام صادق(ع) به مفضل فرمود: «اگر اين طور نبود، ما تمام مىكرديم و فانى مىشديم؛ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَأَنْفَدْنَا.»(27) 3. علمى كه روز به روز و ساعت به ساعت به ائمه(ع) از سوى خداوند متعال عطا مىشود؛ در روايات متعددى ائمه(ع) با اين كه خود را وارث علم تمام انبيا و اوصيا معرفى كرده و آن را علم مهمى دانسته اند، لكن علم بالاتر را علمى دانستهاند كه هر شب، هر روز و ساعت به ساعت به آنان عطا مىشود؛ إِنَّمَا الْعِلْمُ مَا يَحْدُثُ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ يَوْماً بِيَوْمٍ وَ سَاعَة بِسَاعَةٍ».(28) نتيجه آن كه ناطقيت ائمه(ع) و پاسخگويى اسلام تا هميشه تاريخ در گرو نزول حقايق، كمالات، علم و حكمت الهى بر ائمه(ع) است و اين حقيقت بزرگ در سوره مباركه قدر به زيبايى بيان شده است. 1. همان طور كه آبادانى زمين در گرو نزولات آسمانى است و اگر باران نبارد، پرمحصول ترين زمين هم خير و بركتش را از دست ميدهد و به زمينى باير و بىمحصول تبديل مىشود، عالم علم و معنويت نيز چنين است؛ اگر فضل، رحمت، علم و حكمت خداوندى بر اولياى او و بر مؤمنان نبارد، و دائما فيض از عالم بالا سرازير نشود، كسى نمىتواند صاحب فضل و كمال باشد. 2. نكته قابل توجهى كه در حديث امام باقر (عليه السلام) به چشم مىخورد اين است كه حضرت شيعيان را به احتجاج و بحث علمى با مخالفان ولايت فرا خواند نه به شمشير كشى و قتال. لذا حضرت استلال به سوره قدر را به عنوان دليل محكم بر ولايت اهل بيت(ع) به شيعيان خود آموختند. بدين رو اگر تمام فرق اسلامى از اين اسلوب، الگو بگيرند و با حق محورى به استلال علمى بپردازند و از غوغاسالارى و فتنه انگيزى بپرهيزند، در اثر مباحثات علمى روز به روز حق آشكار تر مىشود و اختلافات جاى خود را به ائتلاف و اتحاد مىدهد. 3. مضامين سوره مباركه قدر آنچنان با حجيت و ولايت اهل بيت (عليهم السلام) گره خورده كه خداوند متعال آن را نسبت و شناسنامه پيامبر و اهل بيتش ناميده، همچنان كه سوره توحيد را شناسنامه و نسبت پروردگار عالميان خوانده است. 4. هر چند وحى به معناى خاص آن پس از رسول گرامى اسلام(ص) منقطع شده و نبوت به پايان رسيده، ولى اين سوره نشانگر آن است كه راه ارتباط خدا با خلق و خلق با خدا، هميشه باز است و انقطاع در اين زمينه معنا ندارد. پىنوشتها: – 1- سوره المائدة، آيه 55 : «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون.» 2- همان،آيه 67:«يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ». 3- سوره الأحزاب، آيه 33: »إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً« 4- همان ص331 5- سوره الدخان، آيه 3-1. 6- الكافى، ج1، ص250، ح6. 7- الكافى ج 3، ص486. 8- سوره القدر، آيه 4. 9- الكافىج 1،249، ح5. 10- سوره الأنفال، آيه 25. 11- سوره آلعمران، آيه 144. 12- الكافى ج، 1،ص 248، ح4، تأويلالآيات 794، الكافى ج1، ص 248. 13- ترجمه الميزان، ج20، ص: 566، الميزان في تفسير القرآن، ج20، ص: 334: «فقد اتفقت أخبار أهل البيت ع أنها باقية متكررة كل سنة». 14- الكافى،ج 4،ص 158، ح7، الفقيه، ج 2،ص 158، وسائلالشيعة، ج 10، ص 356. 15- سوره التوبة، آيه 33، سوره الصف، آيه 9. 16- سوره الفتح،آيه 28 : هُوَ الَّذى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهيداً 17- سوره المائده، آيه 48. 18- سوره الإسراء، آيه 87 : «إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبيراً » 19- سوره الإسراء، آيه 79: «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُودا». 20- سوره الأحزاب، آيه 40: «وَلكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ». 21- نهجالبلاغة، خطبه 158،ص 233، الكافى، ج 1، ص 60،ح 7. 22- سوره الجاثية، آيه 29. 23- الكافى ج 8، ص 50 ،ح11. 24- الاحتجاج، ج 2،ص 469، بحارالأنوار ج 53، ص 180 ، ح10. 25- الكافى، ج 1، ص 254، ح 4-1. 26- سوره الدخان، آيه 4. 27- تفسير نمونه، ج27، ص، 184. 28- أطيب البيان فى تفسير القرآن، ج14، ص، 181. 29- الكافى ج 1، ص 254، ح 3-1. 30- الكافى ج 1، ص 225، ح4 و به احاديث 1 تا 7 همان باب دقت شود.
نقش معلم در تربيت و زندگى انسان
نقش معلم در تربيت و زندگى انسان محمد سليمانى در سيستم هاى آموزشى، افراد زيادى مشغول به كارند و فعاليت هاى آنها بطور مستقيم يا غير مستقيم در تربيت دانش آموزان و يا دانشجويان مؤثر است اما در اين ميان، نقش معلمان و اساتيد و دانشگاهها از ديگر افراد بسيار برجستهتر مى نمايد چنانكه بيشتر اوقات را دانش آموزان در مدرسه و دانشجويان در دانشگاه زير نظر آنها سپرى مى كنند و عوامل ديگر هم فراهم آورنده زمينه براى فعاليت معلّمها و اساتيد مىباشد از اين رو بسيارى از دانش آموختگان نظام آموزشى سنتى و جديد شكل گيرى شخصيت خود را مرهون معلمان خود مى دانند يكى از نويسندگان كه عمرى را به معلمى گذرانده مىنويسد: يكى از تحصيل كردههايى كه تحصيلات عالى و دكتراى خود را در كشور آلمان به پايان رسانيده بود چندين بار اقرار واعتراف كرد كه همه عقايد دينى او مديون ارتباط با معلّم خود بوده است.(1) زيرا آنچه در فرايند تعليم و تربيت به متعلم انتقال مىيابد تنها معلومات و مهارتهاى معلّم نيست بلكه تمام صفات، خلقيات، حالات نفسانى و رفتار ظاهرى او نيز به شاگردان منتقل مى شود.(2) رابطه دانش آموز با معلّم يك رابطه باطنى و معنوى است دانش آموز و يا دانشجو معلّم را شخصيتى محترم و ممتاز مىداند كه او را در بزرگ شدن و به استقلال و آزادى رسيدن، و به عضويت رسمى جامعه در آمدن كمك و مساعدت مى نمايد معلّم با روح و جان دانش آموز و يا دانشجو سروكار دارد و به همين جهت بعنوان يك الگوى محبوب و مطاع پذيرفته مى شود . دانش آموز اگر چه قبلا در محيط خانواده علوم و اطلاعات فراوانى را كسب كرده رفتارهايى را آموخته و به امورى عادت كرده و تا حدودى شخصيت او شكل گرفته است ولى هنوز شكل ثابت به خود نگرفته و تا حد زيادى قابل انعطاف و تغيير مىباشد. كودك و نوجوان در اين سنين از محيط خانواده خارج مى شود و بطور رسمى در اجتماعى جديد يعنى مدرسه و يا دانشگاه پذيرفته مى شود . دانش آموز در اين اجتماع جديد فرصت مى يابد تا افكار و اندوختههاى دينى و رفتار و عادتهاى گذشتهاش را مورد بازنگرى قرار دهد و شخصيّت خويش را بسازد و تكميل و تثبيت نمايد. با نفوذترين و محبوب ترين فردى كه مى تواند در اين مرحله حساس او را يارى كند معلّم است به همين جهت دانش آموزان و يا دانشجويان معلّم و استاد خود را بعنوان يك الگو و اسوه مى پذيرند و از رفتار و گفتار و اخلاق خوب يا بد او سرمشق مى گيرند . و خود را با وى همسان و همانند مى سازند. همچنين دانش آموزان همه اعمال و رفتار معلمان و مدير و حتّى سرايدار مدرسه را زير نظر دارند، و از آنها درس مى گيرند دانش آموزان از طرز برخورد و تعامل معلمان با مدير، معلمان با يكديگر، معلمان با خدمتكاران مدرسه و معلمان با دانش آموزان درس مىگيرند. از اخلاق و رفتار معلم، از طرز اداره كلاس، از رعايت عدل و انصاف در نمره دادن، از وقت شناسى و رعايت نظم، از دلسوزى و مهربانى، از خوشرويى و فروتنى، از ديندارى و التزام به ضوابط شرعى، از اخلاق خوش و ادب او، از خير خواهى و نوع دوستى معلّم درس ها مى آموزند همچنين از اخلاق و رفتار و كردار او متأثر مىشوند و خود را با او همسان مى سازند بنابراين، معلّم فقط يك آموزگار نيست بلكه مهم تر از آن، يك مربى و يك الگوى با نفوذ است. يك معلّم خوب كه با رفتار و گفتار پسنديدهاش دانش آموزان را خوب پرورش مى دهد، بزرگترين خدمت را نسبت به اجتماع خود انجام مى دهد و به عكس يك معلّم بد اخلاق و بدرفتار و منحرف كه با رفتار بدخود، دانش آموزان را به انحراف و تباهى مىكشد بزرگترين خيانتها را نسبت به اجتماع مرتكب مى شود بنابراين شغل و حرفه معلمى و استادى از حساس ترين و مسئوليت دارترين شغلهاى اجتماع مى باشد. معلم و استاد نمى تواند نسبت به اخلاق و رفتار خود آزاد و بىتفاوت باشد، زيرا محدوده اخلاقياتش فراتر از خود اوست. او تنها مسئول خودش نمى باشد بلكه مسئوليت تعدادى از انسانهاى معصوم را نيز بعهده گرفته است. استاد و معلّم بايد به اين مسئوليت سنگين و ارزشمند و ميزان و مقدار نفوذش در دانش آموزان خوب بينديشند و با اصلاح و اخلاق و رفتار خويش بهترين الگوها را در اختيار دانش آموزان و يا دانشجويان قرار دهند.(3) دكتر هايم گينانت، وقتى معلّم جوانى بوده به اين مطالب اشاره مىكند: من به نتيجه خوف انگيزى رسيدهام، من عامل تصميم گيرنده در كلاس هستم و اين برخورد شخصى من است كه جوّ خاصى پديد مى آورد. من بعنوان يك معلّم داراى قدرت شگرفى هستم و مى توانم زندگى يك كودك را تيره و تار يا پر از سرور سازم. در تمام موقعيتها اين پاسخ من است كه اوج يافتن يا فرونشستن يك بحران و انسان شدن و يا وحشى شدن يك كودك را معلّم تعيين مىكند.(4) بررسىهاى علمى نيز نشان مى دهد كه 35درصد كودكان در هفت سال دوم زندگى دوست دارند همانند معلّم خود باشند.(5) از اين رو اگر معلمان، دانش آموزان را به رفتارها، صفات و نگرش هايى خاص دعوت كنند ولى خود در عمل به آنها پايبند نباشند آموزشهاى شفاهى آنان نيز تأثير نخواهد گذاشت. يادسپارى در اينجا توجه معلمان و اساتيد محترم را به چند نكته مهم جلب مى كنيم: 1- دانش آموزان و دانشجويان، معلمان و اساتيدى را الگوى خود قرار مى دهند كه مقبول و مورد اعتماد آنان باشند. مقبوليت و اعتماد حاصل دو ويژگى است، نخست توانايى علمى قابل قبول به گونهاى كه بتواند به خوبى از عهده تدريس، درس خود برآيد و به پرسش هاى نوآموزان پاسخ قانع كنندهاى بدهد و دوم اينكه، رفتار و گفتارش با يكديگر هماهنگ و منطبق باشد، به عبارت ديگر نمونهاى قابل قبول از يك فرد مؤمن را معرفى كند، بنابراين لازم است معلمان و اساتيد، براى ايفاى نقش الگوى خود اين دو ويژگى را حداقل كسب كنند. 2- محبوبيت اساتيد، معلمان و مربيان، نقشى قاطع و سرنوشت ساز، در تأثير گذارى آنان بر رفتارهاى دانش آموزان يا دانشجويان دارد. 3- رفتار الگو در صورتى براى دانش آموزان قابل استفاده است كه روشن و قابل فهم باشد. بنابراين، در مواردى كه رفتارى از الگويى بيان مى شود يا معلّم خود رفتارى انجام مىدهد كه براى دانش آموزان و دانشجويان روشن نيست، و يا ممكن است فهم نادرستى از آن داشته باشد، لازم است معلمان و اساتيد محترم رفتار مذكور را براى دانش آموختگان توضيح دهند تا دانش آموزان و يا دانش جويان دچار شك و ترديد، سردرگمى نشوند.(6) نقش علم و معلّم در فرازى از آيات قرآن ” يرفع الله الّذين آمنوا منكم و الّذين اوتوا العلم درجات “(7) خداوند آنان را كه ايمان آورده و آنان را كه داراى علماند، چندين درجه بالا مى برد. ” قل هل يستوى الّذين يعلمون والّذين لايعلمون انّما يتذكر اولواالالباب”(8) بگو آيا آنهايى كه مى دانند با آنهايى كه نمى دانند برابرند؟ و … نقش علم و معلّم در فرازى از روايات دينى: “عن النبى صلّى الله عليه و آله فى حديث قال : بالتعليم ارسلت “(9) رسول اكرم صلّىالله عليه و آله در ضمن حديثى فرموده اند: من براى تعليم و آموزش فرستاده شده ام. قال امير المؤمنين عليهالسّلام: ” العلماء باقون ما بقى الدّهر أعيانهم مفقوده و آثارهم فى القلوب موجوده.(10) حضرت امير عليه السّلام فرمودهاند : دانشمندان تا روزگار باقى است پايدارند، بدنهايشان مفقود و آثار آنان در قلب ها موجود مى باشد. «قال رسول الله(ص) رحم اللّه خلفائى فقيل : و من خلفاءك يا رسول الله (ص) قال: الّذين يحيون سنّتى و يعلّمونها عبادالله».(11) رسول اكرم صلّىالله عليه و آله فرمودهاند: خداى جانشينان مرا رحمت كند. عرض شد يا رسول الله (ص) جانشينان تو چه كسانىاند؟فرمود: كسانيكه سنت مرا زنده مى كنند و به بندگان خدا مى آموزند. ” قال رسول اللّه (ص): من تعلّمت منه حرفا صرت له عبدا”(12) رسول اعظم صلّى اللّه عليه و آله فرمودهاند : از هر كس حرفى فرا گرفتى بنده وى شدهاى. «قال رسول اللّه (ص): المؤمن اذا مات و ترك ورقة واحدة عليها علم تكون تلك الورقة يوم القيامة ستراً فيما بينه و بين النّار و اعطاه الله تبارك و تعالى بكلّ حرف مكتوب عليها مدينة أوسع من الدنيا سبع مرّات و ما من مؤمن يقعد ساعة عندالعالم الّا ناداه ربّه عزّوجلّ جلست الى حبيبى و عزّتى و جلالى لا سكنتك الجنة معه و لا أبالى».(13) رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله مىفرمايند: مؤمن چون بميرد و يك ورقه كه در آن علمى نوشته باشد بجا گذارد همان ورقه در روز قيامت ميان او و آتش پرده خواهد بود و خداى تبارك و تعالى به عوض هر حرفى كه بر آن نوشته شهرى به او مى بخشد كه هفت بار از دنيا و سيعتر باشد و هيچ مؤمنى نيست كه ساعتى در حضور عالمى بنشيند جر آنكه پروردگار عزّوجلّ به او ندا مى فرمايد:در نزد محبوب من نشستهاى به عزت و جلالم قسم كه البته ترا با او در بهشت جاى دهم و باكى ندارم. ” عن امير المؤمنين عليهالسّلام: إذا كان الآباءهم السّبب فى الحياة فمعلّموا الحكمة والدّين هم السّبب فى جودتها”(14) حضرت امير عليه السّلام فرمودهاند: اگر پدران سبب زندگى هستند پس آموزگاران حكمت و دين سبب خوبى و زيبايى زندگى مى باشند. “إنّ مثل العلماء فى الارض كمثل النّجوم فى السّماء يهتدى بها فى الظّلمات البرّ و البحر، فاذا انطمست اوشك إن تضلّ الهداه”.(15) پيامبر اعظم صلّى اللّه عليه و آله فرمودند: مثل عالمان و معلمان در زمين مثل ستارگان در آسمان است كه مردم در تاريكىهاى خشكى و دريا به كمك آنها راه خود را پيدا مىكنند هر گاه اين ستارگان خاموش شوند بسا راه يافتگان نيز گمراه شوند. ” جاء رجل من الانصار الى النّبى(ص): فقال يا رسول الله إذا حضرت جنازة و مجلس عالم أيّهما أحبّ اليك إن أشهد؟ فقال رسول اللّه (ص): إن كان للجنازة من يتبعها و تدفنها فانّ حضور مجلس عالم أفضل من حضور ألف جنازة و من عيادة ألف مريض و من قيام ألف ليلة و من صيام ألف يوم و من ألف درهم يتصدّق بها على المساكين و من ألف حجّة سوى الفريضة و من ألف غزوة سوى الواجب تغزوها فى سبيل الله بما لك و نفسك و أين تقع هذه المشاهد من مشهد عالم؟ أما علمت انّ الله يطاع بالعلم و يعبد بالعلم؟ و خير الدّنيا و الآخرة مع العلم و شر الدّنيا و الآخرة مع الجهل “(16) مردى از انصار به محضر رسول خدا صلّى اللّه عليهوآله آمد و عرض كرد يا رسولالله اگر جنازهاى حاضر باشد و مجلس عالمى، كدام يك را دوستتر دارى كه من حضور يابم؟ رسول اللّه (ص) فرمود: اگر براى تشييع و دفن، كسانى باشند كه عهده دار انجام آن شوند، حضور يافتن در مجلس دانشمند از حاضر شدن در تشييع هزار جنازه و عيادت هزار بيمار و از نماز هزار شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است، كجا اين ها با فضليت حضور در محضر عالم برابرى مىكند آيا ندانستهاى كه اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش است و خير دنيا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنيا و آخرت با نادانى است. حكايت هايى درباره نقش تربيتى معلمان و اساتيد حكايت اول: در تاريخ ملل و نحل نمونههاى فراوان به چشم مى خورد مثلاً(معاويه دوم) را همه مىشناسند. پدر او يزيد قاتل حضرت اباعبداللّه عليه السّلام است كه عمرى را در مى گسارى و فساد بسر برده و مادرش از زنان بدنام چادر نشين قبيله بود كه عمرى در خدمت فحشاء و فساد مى زيست و در رأس دودمان بنى اميه، چه جنايت ها كه نكردند، مراحل گذشته تربيتى و عوامل قبل همه فاسد و خراب و آلوده بودهاند جدش ابوسفيان معروف است كه همواره با رسول خدا و مسلمانان در جنگ بوده و پدر بزرگش معاويه، كه در شرارت و قساوت و فساد زندگى همانند نداشت، اما استاد و مربى نمونه، معاويه دوم را عوض كرد، خط داد، جهت بخشيد كه پس از مرگ يزيد در مسجد شام مركز توطئهگران تاريخ و راهزنان راه خدا به منبر رفت، و آنگاه كه همه آمده بودند تا با او براى خلافت بيعت كنند، پس از حمد و ثناى خدا، به رسول اكرم صلى اللهّ عليه و آله و اهل بيتش درود فرستاد و سپس على عليه السّلام و خاندانش را به نيكى ياد كرد، آنهم در شام و در ميان مردم آنجا، كه آوردن نام على عليه السّلام جرم بود و سالها ممنوع شده بود و همه مردم على عليه السّلام را به زشتى ياد مىكردند . آنگاه گفت :اى مردم جدم معاويه و پدرم يزيد، غاصب حق خلافت بودند و بر من سخت و ناگوار است كه مى دانم آنها الآن به عذاب الهى دچارند، مردم، خلافت حق على عليه السّلام و فرزندان اوست برويد و امام حق را بشناسيد. پس از بررسيهاى فروان فهميدند كه استاد او از شيعيان اهل بيت عليهمالسّلام بوده، مى بينيد كه نقش استاد تمام آن نقشها و حالات روانى و اخلاقى گذشته و عامل محيط و خانواده و عامل وراثت همه را از بين برده است و نقش ديگر، و رنگى نمونه به خود زد. در اين رابطه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مى فرمايند: “السعيد قديشقى و الشقى قد يسعد” يعنى گاهى بر اثر عوامل مؤثر ديگر، سعيد و صالح، شقى و بدبخت مى گردد و شقى و تبهكار سعيد و رستگار مى شود. همين طور ممكن است كودكى تمام مراحل گذشته را به سلامت طى كند اما عامل استاد و مربى او را به فساد و تباهى و ركود بكشاند . از اين رو مسئوليت اجتماعى ديگرى به نام انتخاب استاد خوب و صالح دامنگير پدران و مادران و نظام حاكم بر جامعه مى باشد.(17) حكايت دوم: مرحوم سيد مرتضى علوم بسيارى را تدريس مى كرد و به شاگردان خويش درآمد ماهانهاى هم مى داد، تا به سالى، قحط سالى شديد فرا رسيد مردى يهودى براى بدست آوردن قوت روزانه حيلهاى انديشيد و به مجلس سيّد آمد و اجازه خواست كه نزد وى نجوم بخواند سيد وى را اجازت داد و دستور داد جيره وى را روزانه دهند مرد مدتى چنين بود و سرانجام نزد سيّد اسلام آورد.(18) حكايت سوم: از استاد كل مرحوم وحيد بهبهانى پرسيدند كه چگونه به اين مقام علمى و عزّت و شرف و مقبوليت رسيدهاى؟ آقا در جواب نوشت: من ابداً خود را چيزى نمى دانم و خود را در رديف علماى موجود به شمار نمى آورم و آنچه ممكن است مرا به اين رتبه رسانده باشد اين است كه هيچ گاه از تعظيم و بزرگداشت علماء و نام آنان به نيكى بردن خوددارى ننمودم و هيچ وقت اشتغال به تحصيل را تا آنجا كه مقدورم بود ترك نكردم و هميشه آنرا به انجام كارهاى ديگر مقدم مى داشتم.(19) حكايت چهارم: مرحوم حضرت امام خمينى زمانى كه در آثارشان به مناسبتى نامى از استاد عرفان خود مرحوم شهيد شاه آبادى مىبرند مىنويسند : شيخ عارف كامل روحى فداه و در بيانيهاى كه به مناسبت شهادت فرزند استاد شهيد حجة الاسلام و المسلمين مهدى شاه آبادى صادر فرمودند اظهار مى دارند: اين شهيد عزيز فرزند برومند شيخ بزرگوار ما بود كه حقاً حق حيات روحانى به گردن اينجانب داشت و زبان از عهده شكرش بر نمى آيد.(20) حكايت پنجم: مرحوم علامه محمد حسين حسينى طهرانى در خصوص يكى از ويژگيهاى استادشان مرحوم علامه طباطبايى آوردهاند: استاد ما (مرحوم علامه طباطبايى) نسبت به استاد سير و سلوك خود (مرحوم قاضى) علاقه و شيفتگى فراوانى داشت. و حقاً در مقابل او خود را كوچك مىديد و در چهره مرحوم قاضى يك دنيا عظمت و ابّهت واسرار توحيد و ملكات و مقامات مىجست مرحوم حسينى طهرانى شاگرد مرحوم علامه مىفرمايد: من يك روز به ايشان عطر تعارف كردم ايشان عطر را بدست گرفته و تأمل كردند و گفتند دو سال است كه استاد ما مرحوم قاضى رحلت كردهاند و من تا به حال عطر نزدهام و تا همين زمان اخير نيز هر وقت بنده به ايشان عطر مىدادم در آنرا مىبستند و در جيبشان مىگذاردند و من نديدم كه ايشان پس از فوت استادشان عطر استعمال كنند. با اين كه از زمان رحلت استادشان سى و شش سال است كه مىگذرد.(21) آنچه مى دانم از آن يار بگويم يا نه و آنچه بنهفته ز اغيار بگويم يا نه دارم اسرار بسى در دل و در جان مخفى اندكى زآنهمه بسيار بگويم يا نه سخنى را كه در آن بار بگفتم با تو هست اجازت كه در اين بار بگويم يا نه معنى حسن گل و صورت عشق بلبل همه در گوش دل خار بگويم يا نه وصف آنكس كه در اين كوچه و اين بازار است در سركوچه و بازار بگويم يا نه(22) حكايت ششم: مرحوم آيت الله حاج شيخ عباسى قوچانى فرمودهاند: يكى از كسانى كه خدمت مرحوم قاضى رسيد، و از ايشان دستور مى گرفت و جزء شاگردان وى محسوب مى شد آقا ميرزا ابراهيم عرب بود كه پس از ساليان دراز رياضتهاى سخت، به مطلوب اصلى نرسيده و براى وصول به كمال خدمت ايشان مىرسيد وى ساكن كاظمين بود و شغلش مرده شوئى بود و گويا خودش اين شغل را مخصوصاً به اين جهت انتخاب نموده بود كه از جهت رياضت نفس، اثرى قوى در نفس او داشته باشد چون خدمت مرحوم قاضى رسيد گفت : من از شما تقاضا دارم كه هر دستورى داريد به من بدهيد ولى اجازه دهيد من در ميان شاگردان شما نباشم چون آنها تنبل هستند، مرا هم تنبل مى كنند اين تشرّف و گفتگوى وى با مرحوم قاضى در حالى بود كه مرحوم قاضى از كنار شط فرات از كوفه به سوى مسجد سهله مى رفتند و تقريباً تا نزديكى مسجد سهله سخنانشان طول كشيد مرحوم قاضى از او پرسيدند: آيا زن دارى؟! گفت “نه” وليكن خواهرى و مادرى دارم مرحوم قاضى به او فرمودند : روزى آنها را از كدام راه بدست مى آورى؟ از سر ضرورت و ناچارى گفت من به هر چه ميل مىكنم، فوراً برايم حاضر مى شود مثلاً اگر از شط ماهى بخواهم فوراً ماهى خودش را از شط بيرون مى افكند، اين طور و با دست خود اشاره به شط نمود، فورا يك ماهى خودش را از درون آب به روى خاك پرتاب كرد. مرحوم قاضى به او فرمود: اينك يك ماهى ديگر بيرون بينداز، ديگر هر چه اراده كرد نتوانست! مرحوم قاضى به او فرمود: بايد دنبال كسب روزى بروى و از طريق كار روزى خود را تهيه نمائى او تمام دستورات لازم را گرفت و به كاظمين مراجعت كرد و به شغل الكتريكى و سيم كشى پرداخت . و از اين راه امرار معاش مى كرد و حالات توحيدى او بسيار قوى و شايان تمجيد شد بطورى كه در نزد شاگردان مرحوم قاضى به قدرت فهم،عظمت فكر، و صحّت سلوك، و ارادت عرفانيه و نفحات قدسيه ربانيّه معروف و مشهور گرديد.(23) حكايت هفتم: مرحوم علامه طباطبايى كه از برجسته ترين علماى شيعه است و داراى كمالات و كرامات شگفت انگيزى است و در طول حيات خود خدمات شايانى را به شيعه كرده است تمام تأثيرات زندگى خود را مرهون توجهات مربى خود مرحوم ” قاضى طباطبايى” دانسته است ايشان مى گويد : وقتى در اوائل دوران طلبگى وارد حوزه علميه نجف شدم سرگردان بودم به همين خاطر با توسّلى به اميرمؤمنان عليه السّلام و درخواست كمك از آن حضرت، با آيت اللّه قاضىطباطبايى روبرو شدم كه اولين برخورد ما اين گونه بود كه: ناگهان ديدم دستى روى شانهام خورد وقتى برگشتم ايشان را ديدم كه با لحنى پدرانه به من فرمود: فرزندم دنيا مى خواهى نماز شب بخوان آخرت مى خواهى نماز شب بخوان.(24) مرحوم علامه، تمام موفقيت خود را در پرتو نوع تربيت استاد خود مرحوم ” قاضى” مىداند و چنان احترامى برايش قائل است كه هر جا ياد از ايشان مى كرد مى فرمود ” روحى فداه(يعنى جانم به فداى او)، اين نهايت و شدت علاقه مرحوم علامه به استادش را مىرساند. به هر حال مربى و كسى كه عهده دار تربيت انسان مى شود در موفقيت و پيروزى انسان نقش بسزايى دارد.(25) “الحمدلله رب العالمين ” پىنوشتها: – 1. نقش معلّم در تربيت دينى، محمد داوودى، ص3. 2. تربيت اسلامى، محمدرضا شرفى، ص 90. 3. اسلام و تعليم و تربيت، ابراهيم امينى، ص102 – 101. 4. مقالات چهارمين سميوزيم در جايگاه تربيت، ص 61. سال 1372، به نقل از نشريه تربيت سال چهاردهم، شماره 9. 5. آداب و تعليم تربيت در اسلام، محمدباقر حجتى، ص 228. 6. نقش معلّم در تربيت دينى، داوودى، با اندكى تصرف،ص 208. 7. قرآن كريم، سوره مباركه مجادله، آيه شريفه 11. 8. قرآن كريم، سوره مباركه زمر، آيه شريفه 9. 9. آثار الصادقين، صادق احسان بخش،ج 13،ص 408 به نقل از بحارالانوار،ج 1، ص 206. 10. آثار الصادقين، احسان بخش،ج 13، ص 447؛ به نقل از سفينه البحار ج 2، ص 223. 11. آثار الصادقين، احسان بخش،ج 13، ص 485؛به نقل از المحجة البيضاء،ج 1، ص 19. 12. آثار الصادقين،ج 13، ص 488؛ به نقل از بحارالانوار،ج 1، ص 165. 13. آثار الصادقين،ج 13، ص 488؛ به نقل از امالى، صدوق، ص37. 14. آثار الصادقين،ج 13، ص 507 ؛ به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 20، ص 261. 15. بحار الانوار، مجلسى،ج 2، ص 24. 16. آثار الصادقين ،ج 13، ص 495؛ به نقل از بحار،ج 1، ص 204. 17. مسئوليت و سازندگى،ص 65 – 66 ؛ به نقل از تاريخ سياسى اسلام ج 1، ص 335؛ و شيعه و زمامداران خودسر ص 113. 18. كشكول، شيخ بهائى، ص 228. 19. سيماى فرزانگان، رضا مختارى، ص 253. 20. صحيفه نور، ج 18، ص 267. 21. مهر تابان، محمد حسين، حسينى طهرانى، ص 50. 22. مهرتابان، ص 49 به نقل از ديوان مغربى، ص 119. 23. مهرتابان، ص31. 24. سيماى فرزانگان، ص 214. 25. بركرانه عصمت، على اصغر، ظهيرى، ص 81.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان محمد اصغرى نژاد شهردارى فرمانده سپاه در گزارش يكى از بسيجيان اصفهانى آمده است: بهمن ماه سال 60 من در مقر اصلى جبهه ميمك خدمت مىكردم. مسؤول كل سپاه ميمك آن وقت برادر شهيد اسماعيل لروى بود. يكى از روزها فرماندهى ارتش مستقر در ميمك به خدمت برادر اسماعيل لروى رسيد. دست برقضا آن روز شهيد لروى شهردار بود و عهده دار خدمت به رزمندگان، ايشان مشغول شستشو و نظافت بودند كه همتاى ارتشى او با يك ماشين از نوع مخصوص فرماندهان وارد محوطه ستاد شدند و اتفاقاً جلوى تانكرى كه برادر لروى به شستن ظروف با آب آن سر گرم بود، ايستاده و سراغ فرمانده سپاه را گرفتند. با اشاره برادر لروى ما آنها را به اتاق طرح و برنامه راهنمايى كرديم. بعد برگشتيم و به ايشان اصرار كرديم كه ديگر بلند شود برود و از ميهمانانش پذيرايى كند، قبول نكرد. گفت هر چيزى به جاى خودش، همه وسايل را شست و سرجايش گذاشت. بعد لباس فرم سپاهش را پوشيد و بر آنها وارد شد. فرمانده ارتشى ابتدا قبول نمىكرد كه ايشان آقاى لروى باشد خصوصاً اينكه او را كنار تانكر آب در حال شستشوى ظروف ديده بودند. خلاصه كار مىكشد به ارائه حكم كه بعد آنها خيلى اظهار شرمندگى مىكنند و او را مىبوسند و عذر مىخواهند.(1) تواضع فرماندهى رئيس و فرمانده بايستى به زير دست و افراد تحت امر خويش به ديده احترام و عظمت بنگرد و خود را بالاتر از آنها حس نكند، بلكه بايد خود را خادم و خدمتگزار آنان بدانند. نمونههاى ذيل بيانگر اين موضوع است. الف) حاج ابراهيم همت – فرمانده لشكر محمد رسول الله(ص) – درباره بسيجيان به يكى از دوستانش گفت: چيزهايى كه من از اين بسيجيان ديدهام، تو هرگز به عمرت نمىتوانى ببينى، آنها را بايد در ميدان جنگ شناخت. آنجاست كه مىتوانى ببينى اينها چه انسانهاى بزرگ و شريفى هستند. اين بسيجيان نور چشم من هستند. اينها براى من ارزششان از هر چيزى بيشتر است… من خاك پاى بسيجيان هستم.(2) ب) يكى از دلاورمردان درباره علاقه سردار شهيد حاج حسن باقرى به بسيجيان گويد: حسن باقرى عاشق بسيجىها بود. بيشتر از هر كس كه ديده بودم به آنان علاقه نشان مىداد… يك روز بعد از تمام شدن يك جلسه به او گفتم: ببين اين بچه بسيجىها چقدر مؤمن، شجاع هستند… هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم با دست زد توى سرش. حالش دگرگون شده بود. گفت: خاك توى سر ما كه فرمانده اين جور آدمها هستيم. ما كجا و آنها كجا. تازه مىرويم برايشان سخنرانى و صحبت هم مىكنيم.(3) همسر حاج حسن باقرى در اين باره گويد: ايشان بسيجىها را خيلى دوست داشت و هر جا از آنها صحبت مىشد، برق خوشحالى در چشمانش پديدار مىشد. و آن اوايل كه از كارش اطلاعى نداشتيم و مىگفتيم كه در جبهه چكار مىكنى، مىگفت: من سقاى بچههاى بسيجى هستم. ج) در خاطرهاى از سرلشكر عباس بابايى آمده است: در قرارگاه رعد يك سالن جهت استراحت برادران بسيجى اختصاص داده بودند كه تا قبل از حركت و آماده شدن اتوبوسها در آن سالن استراحت كنند و پذيرايى مختصرى از آنها به عمل بيايد. شهيد بابايى بيشتر وقتها به منظور هماهنگى براى عملياتهاى برون مرزى به قرارگاه مىآمد و اگر پرواز داشت تا آمده شدن هواپيما بيكار نمىنشست و از بسيجىها و مجروحين جنگى پذيرايى مىكرد و يا به مكانيسينهاى هواپيما كمك مىكرد. يك روز عدهاى از برادران بسيجى با دو فروند هواپيماى 130C به پايگاه آمده و در سالن مشغول استراحت بودند. من به قصد ديدن يكى از اقوام مىخواستم به داخل سالن بروم كه شهيد بابايى را با لباس بسيجى و يك سينى پر از چاى در دست ديدم. به او سلام كردم و خواستم سينى چاى را از دست ايشان بگيرم ولى او گفت: من نوكر بسيجىها هستم و افتخار مىكنم كه در خدمت آنها باشم.(4) د) شهيد مصطفى كلهرى حتى در موقعى كه فرمانده گردان بود، تواضع و فروتنى خاصى داشت به طورى كه از تمامى افراد گردان خود را كوچكتر مىدانست. تمام كارهاى گردان از قبيل پاسدارى، نگهبانى، پاس بخشى را تقسيم كرده، خود نيز مانند ديگران قسمتى از اين وظيفه را به عهده گرفت… او خود را مانند ديگر افراد مىدانست و مىگفت: فرمانده و زير دست و بالا دست معنا ندارد. همه ما بايد با هم باشيم، (كارها را) با هم انجام دهيم تا خدا از ما راضى باشد و ما را در اين راه نصرت دهد.(5) رسيدگى به نيروهاى تحت امر مدير و فرمانده بايستى نيروهاى تحت امر خويش را امانتى با ارزش و گرانقدر بداند و نهايت سعى و تلاش خود را در راستاى بر آورده شدن معضلات نيروها بنمايد و چون پدرى مهربان از آنها مراقبت كند.(6) در دوران هشت سال دفاع، فرماندهانى با اين ويژگيها بسيار بودند كه به برخى از آنان اشاره مىكنيم: الف) درباره فرماندهى مىگويند كه در سرماى زمستان به تمامى چادرها سر مىزد تا مبادا رزمندهاى بدون پتو خوابيده و يا پتويش به كنارى رفته باشد و سرما بخورد.(7) ب) سرلشكر پاسدار غلامعلى رشيد درباره توجه زياد سردار شهيد حسن باقرى نسبت به نيروهايش حتى در موقعيتهاى بسيار حساس و خطرناك گويد: با حسن باقرى رفتيم خط مقدم براى سركشى. بچهها توى سنگرهايشان خواب بودند. حسن باقرى گفت: موتور را بگذار كنار. با هم راه افتاديم طرف سنگرها. او سر بچهها را مىگرفت و من پاهايشان را. آنان را مىآورديم بيرون سنگر مىگذاشتيم روى زمين. وقتى بيدار مىشدند مىگفتيم: برين عقب سريع… دشمن پاتك كرده بود و اگر ما آنان را بيدار نمىكرديم، همه شهيد مىشدند. از عمليات قبل زمان زيادى نگذشته بود و همه خسته بودند. رنگ صورت حسن باقرى پريده بود و دايم اشك مىريخت. مىگفت: من فردا جواب مادرهاى اينها را چه بدهم! وقتى بچهها را از سنگرها دور مىكرديم و از خواب مىپريدند، مىگفتند: پس وسايلمان؟ حسن باقرى جواب مىداد: شما برويد عقب ما يك كاريش مىكنيم. همه را كه فرستاد عقب، شروع كرد به انهدام وسايل تا دست دشمن نيفتد. كارها كه تمام شد، رفتم توى فكر. به اين فكر كردم كه چطور يك فرمانده لشكر، نيروهايش را از شهادت و اسارت نجات داد. انگار همه بسيجيها بچههاى او بودند.(8) مستخدم سپاه در خاطرهاى از مادر شهيد ناصر قاسمى (از نيروهاى لشكر انصارالحسين (ع)) آمده است: هر وقت از او مىپرسيدم چه كارهاى، مىگفت: من در سپاه جارو مىكشم. واقعاً باور كرده بودم كه او در سپاه مستخدم است. حتى وقتى كه برايش مىخواستم خواستگارى كنم، در پاسخ به سؤال همسرش كه گفت شغل پسر شما چيست، گفتم، پسرم در سپاه مستخدم است. روزى در مسجد جامع ديدم شخصى بسيار شبيه به پسرم دارد سخنرانى مىكند جلو رفتم و در عين ناباورى ديدم خودش است. وقتى كه از ديگران سؤال كردم، فهميدم كه ناصر يكى از سرداران سپاه است و من اصلاً از اين موضوع اطلاعى نداشتم.(9) همچون مالك اشتر آن روز آقا مهدى (باكرى، فرمانده لشكر عاشورا) داشت نماز مىخواند كه يكى آمد يقهاش را گرفت و داد زد: چرا به من مرخصى نمىدهى؟ بزنم له و لورده ات كنم؟من هم آنجا بودم. رفتم يقه طرف را گرفتم كشيمدش كنار و حتى دست بلند كردم. آقا مهدى اشاره كرد كوتاه بيايم و بلند به طرف گفت: تقصير از من است عزيز جان چى مىخواهى قربان شكلت؟ طرف مشتش را باز كرد گفت: مىدهى يا نه؟ آقا مهدى مىگفت: مرخصى؟ طرف گفت: بزنم باز هم توى دهانت؟ آقا مهدى گفت: مرخصى هم بت مىدهم عزيز جان. به من گفت: به آقاى حسينى بگو يك مرخصى سفارشى براى دوست من بگذارد كنار. خوب شد؟ طرف گفت: دروغ مىگويى… يا بزنم؟ آقا مهدى گفت: دروغم چيه، الله بنده سى؟ اصلاً با همين صمد خودم برد طرف باورش نمىشد. گفت: راستى راستى بروم؟ آقا مهدى صورتش را بوسيد گفت: راستى راستى برو عزيز جان. قارداشت را هم از دعا فراموش نكن….(10) محبوب قلوب بچه ها درباره شهيد امير حسن اقارب پرست (معاون عملياتى لشكر 92 زرهى اهواز) و عظمت روحى وى خاطرهها و گفتنىهاى فراوانى وجود دارد كه به يكى از آنها اشاره مىكنيم: حاج محمد حسين اديبى – از شاگردان آن شهيد در سال 1352 – گويد: در سال 1352 در شيراز گروهبان وظيفه بودم. شهيد اقارب پرست استاد ما بود. ايشان كلاس رزم انفرادى و آموزش بى سيم داشت و گاهى هم به جاى استادان ديگر به كلاس مىآمد و تدريس مىكرد… او تنها استادى بود كه كلاس را با نام خدا شروع مىكرد و همه بچهها مىدانستند كه كلاس او بيشتر از كلاس نظامى، مدرسه آموزش مسائل اخلاقى در مذهبى است… در يكى از جلسات كه در گوشه پادگان برگزار مىشد، بچهها طرحى ريختند كه اين بزرگوار در حين تدريس در طرف سايه قرار گيرد. لذا در جايى قرار گرفتند كه سايبان كوچكى داشت و يك نفر مىتوانست راحت در سايه بايستد. او طبق معمول آمد و درس را شروع كرد. لحظات كوتاهى از درس ايشان نگذشته بود كه اين بزرگوار متوجه شد در سايه قرار دارد. لذا خيلى آمرانه برپا داد و بچهها را به طرف سايه آورد و خودش به طرف آفتاب رفت و حتى كلاهش را برداشت و شروع به ادامه درس كرد و گفت: هيچ فرقى بين من و شما نيست و بايد جاى شما كه بيشتر از من هستيد، راحتتر باشد. با اين حرف او اكثر بچهها به گريه افتادند و من با خود گفتم: به خاطر همين است كه محبوب قلوب بچهها هستند.(11) پىنوشتها: – 1. فرهنگ جبهه، مشاهدات، ج2، ص 60و61 . 2. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 146و147. 3. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 147. 4. همانجا. 5. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج2، ص 148. 6. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج2، ص 150و151. 7. ر.ك: عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 151و152. 8. همان، ص152. 9. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج2، ص 153و154. 10. يك جرعه آفتاب، سيد محمد رضا رضوى، ص 1 نشر شاهد با همكارى اداره كل بنياد شهيد و بنياد حفظ آثار و ارزشهاى دفاع مقدس استان همدان، چاپ اول: 1379. 11. به مجنون گفتم زنده بمان (كتاب مهدى باكرى) فرهاد خضرى، ص 117 انتشارات روايت فتح، تهران، چاپ اول 1380. 12. نقل از كتاب «زندگينامه و خاطراتى از شهيد اقارب پرست» سرهنگ عليرضا پور بزرگ، ص 143 و144، مركز اسناد انقلاب اسلامى، تهران، چاپ اول: 1381.
روش آموزشى و تربيتى علام حسن زاده آملى
روش آموزشى و تربيتى علامه حسن زاده آملى غلامرضا گلى زواره از قلّه انديشه تا دشت فروتنى اسوههاى علم و عمل بزرگانى هستند كه رسالت فرهنگى و تكليف دينى خود را به خوبى انجام دادهاند، آن ستارگان آسمانى معرفت، ضمن جهاد فكرى و فرهنگى، به خود سازى و كنترل نيروهاى درونى خود پرداختهاند، سيره انبياء و اوليا را احيا كردهاند و از باورهاى ارزشمند شيعه هوشمندانه پاسدارى كردهاند زلال معارف اهل بيت چون بارانى با بركت بر جانهاى آنان باريده و معنويت و طهارت نفس در بوستان وجودشان به رويش نشسته است. اين رادمردان با تهذيب نفس، روان خود را به عروجى معنوى رسانيده و از فرودين دنياى فانى به سوى قدسيان اوج گرفتهاند، ضمن برخوردارى از ژرف كاويهاى والا، تكيه بر برهان و منطق و غواصى در بحر معارف، فروتنى و صداقت و راستى را مشى خويش نموده و از موضع تواضع، سعهصدر و وسعت انديشه كاملاً قدرت تحمّل عقايد ديگران را داشته و به جدال احسن و گفتگوهاى بركتزا روى آوردهاند. با وجود اين كه قلّههاى دانش را در نور ديدهاند شوق فراگيرى در رفتارشان موج مىزند و در رسيدن به حقايق علمى و عقلى لحظهاى آرام ندارند. لحظههاى زندگى را با همتهاى والا و تدوين و تأليف آثارى گران سنگ و تربيت شاگردان شايسته گرانبها نموده و زهد را با حضور در اجتماع، تقوا را با انديشهاى آزاد،سياست را با وارستگى، بيدارى در شب را با از خواب بيدار نمودن غافلان و اندوختن دانش را با عمل صالح، عبادت، ذكر و دعا تركيب نمودهاند. در نوشتار حاضر با روش آموزشى علّامه حسنزاده آملى كه يكى از عارفان شيفته اهل بيت است آشنا مىشويم. فاتح قلّههاى علمى و معنوى حكيم عارف و فقيه عالم آية اللّه حسن زاده آملى از نوابغ و نوادر روزگار و گوهر گرانبهاى علم و فضل و كمال به شمار مىروند. اين دانشور گرانمايه در علومى چون قرآن و تفسير، نهج البلاغه و حديث، كلام اسلامى، فقه و اصول، حكمت و عرفان، رجال، رياضيات، نگارش و خوش نويسى، ادبيات و شعر، نجوم، هيأت و علوم غريبه تبحر داشته، تدريس نموده، در بسيارى از اين رشتهها صاحب نظر بوده و در برخى از اين معارف صاحب سبك و نوآورى مىباشد اين ويژگىها موجب شده كه ايشان به عنوان شخصيتى جامع و عالمى ذوفنون به شمار آيد و خاطره مشاهير صاحب عنوان و علماى برجسته سلف را در اذهان تداعى كند، او جامع علم و عمل و برخوردار از علوم رسمى و عرفانى و حامل نور ظاهر و باطن است. او نمونهاى نادر از تربيت يافتگان حوزوى است كه درك محضر اعاظمى چون آيات گرام محمد تقى آملى، ابوالحسن شعرانى، رفيعى قزوينى، مهدى الهى قمشهاى، فاضل تونى، ميرزا احمد آشتيانى، علامه طباطبايى و برادرش محمد حسن الهى از معظم له شخصيتى بىبديل ساخته است. شهد شكوفايى علامه حسن زاده در چهارم تيرماه 1307 ه.ش در شهر آمل ديده به جهان گشود. در دوران كودكى قرآن و مقدّمات خواندن و نوشتن را نزد چند بانوى پرهيزگار فرا گرفت. پس از سپرى شدن اين دوران در حوزه علميه آمل مشغول تحصيل گرديد و در آنجا مقدّمات زبان و ادبيات عربى را همراه با خوشنويسى از اساتيد وقت آموخت. در سال 1329 به تهران امد و در جلسات درس آية اللّه شيخ محمد تقى آملى و آقا سيد احمد لواسانى حضور يافت و لمعه و ساير دروس را نزد اين بزرگواران ياد گرفت. در اين شهر فراگيرى علوم و معارف دينى را در محضر ميرزا احمد آشتيانى، رفيعى قزوينى، علامه شعرانى و… پىگيرى نمود و در قم به حوزه درسى علامه طباطبايى و برادرش آمد و علوم غريبه خصوص جفر را از محضر سيد مهدى قاضى فرا گرفت.(1) بارقهاى الهى نكتهاى كه در دوران تحصيل و پس از آن در سيره و شيوه زندگى ايشان مشاهده مىگردد، توجه به لطف خداوند، توكل و استعانت از فضل پروردگار است. خودش مىنويسد: در سن چهارده سالگى به فضل پروردگارم بارقه مشرقيه الهيه و شهاب قبسى به من رسيد كه به اقتضاى عين ثابتهام مطلوب من بود، اين بارقه همانند نورى پيش رويم شتافته، مرا به كسب معارف الهى راهنمايى و به تخلّق به اخلاق ربوبى ترغيب و به تأدّب به آداب انسانى تحريض مىكرد و مرا به فرار و انزجار از آيينهاى تباه و پست تحريص مىنمود.(2) در جاى ديگر خاطرنشان مىنمايد: از جمله فضل پروردگارم بر من اين بود كه در مدت اقامتم در تهران در طى سيزده سال يا بيشتر همراه با اشتغال به تحصيل علوم از آن محاضر عاليه طبق روش معهود و سيره جاريه بين علماى روحانى به تعليم و تدريس در مدارس (حوزه علميه) اشتغال داشته، توفيق يافتم كتابهايى را تدريس كنم.(3) ايشان متذكّر مىگردد: زمانى شبهات گوناگون بر من روى مىآورد و از تطبيق مسايل عرفانى عاجز مانده بودم و از كثرت فكرت به فرسودگى مبتلا گشته بودم ولكن در درسها حاضر مىشدم و از خويش ابراز نمىكردم، تنها چيزى كه مرا از اين ورطه هولناك هلاك رهايى بخشيد لطف خدا بود، سرانجام بارقههاى الهى چون نجم ثابت بر آسمان دل طارق آمد و در پناه ربّ ناس از وسواس خنّاس نجات يافتم.(4) اشتياق به آموختن علامه حسن زاده از همان آغاز فراگيرى تا رسيدن به مراحل عالى علمى و معرفتى نوعى شور، شوق، اشتياق و علاقه وافر را در خود به شكوفايى رسانيده بود.(5) استاد حسن رمضانى از مشاهير شاگردان علامه حسن زاده مىنويسد: به خاطر همين عشق پيوسته و لازمى كه حضرت استاد نسبت به علم داشته است همواره تحت هر شرايطى كه بوده است در مسير كسب آن از بذل هيچ گونه كوششى و تلاشى دريغ نكرده است تا پايهاى در راه طلب دانش مجاهده كرده كه اگر بخواهيم عينيت جامعيت حوزههاى علميه قديم و اصيل عالم اسلام را كه در تمام علوم و فنون رايج زمان خويش صاحب نظر بودهاند، مشاهده كنيم بدون اغراق بايد به سراغ ايشان برويم.(6) خود علامه در اين باره مىگويد: منم آن تشنه دانش كه گر دانش شود آتش مرا اندر دل آتش همى باشد نشيمنها اين عشق به اندازهاى بود كه اگر شاگردان ديگر، درس استاد را ترك مىكردند او همچنان براى ياد گرفتن استاد را ترك نمىنمود: «پس از درس مكاسبىها مىرفتند و بعضىها مىنشستند كه بنده بازهم از نشستگان بودم، علامه شعرانى اسفار يا اشارات مىفرمود. اين درسها كه تمام مىشد آقايان مىرفتند و بنده مىنشستم. چه بسا روزها كه ما در بين الطلوعين مىآمديم براى درس كفايه و سر درس آخرى مثلاً مجسطى يا زيج بهادرى اذان ظهر مىگفتند و ايشان از صبح تا ظهر تدريس كرده بود،(7) البته بنا به اعتقاد علامه حسن زاده اين اشتياق متقابل بود: «علامه شعرانى هم خودش اشتياقى شگفت به درس و بحث داشت و هم ما طالب و شايق بسزا بوديم.»(8) اين علاقه وافر موجب گرديد علامه حسن زاده، در مسير كسب معارف از سختىها و مصائب و مشكلات نهراسد و مسيرهاى دشوار را با آرامش پشت سر بگذارد. تفحّص براى دست يافتن به استاد ماهر و ذوفنون و لحظهاى از پاى نايستادن در اين جهت نشانى از شوق ايشان است، حكيم الهى قمشهاى خطاب به ايشان گفته است: روزى در غياب به مدرسه حاج ابوالفتح (در تهران) آمده از طلّاب مدرسه در مورد راه رَوِشَت در كارها و اشتغالت به تحصيل پرس و جو و تحقيق نمودم آنها در تصريح به حسن سيرت و شدّت ولع شما به اقتناى معارف و اكتساب علوم متفق و يك زبان بودند.(9) وقتى از ايشان پرسيدند روزها چه كار مىكنيد در جواب گفتند: از شش سالگى كه به مكتب رفتهام تا كنون نديم من كتاب، و معشوق من استاد و درس و كار من بحث و تدريس و تصنيف است.(10) اهتمام و جديت يكى از خصالى كه در زندگى علمى و آموزشى علامه حسن زاده مشاهده مىگردد و آثار متعددش در عرصههاى گوناگون و نيز اعتراف استادانش مؤيّد آن است، همّت بلند، كوشش مداوم و تحمّل مشقات در اين مسير مىباشد، علامه شعرانى در تقريظى كه به يكى از آثار ايشان نگاشته است يادآور مىشود: همانا ابناء روزگار ما كم همّتند امّا شيخ ما (حسن زاده) نسبت به وقتش ضفّت و نسبت به عمرش خسّت نورزيد بلكه آن را در علوم دينيه صرف كرده آنهارا متقن فرا گرفت.(11) مرحوم شعرانى در اجازه روايى كه براى علامه حسن زاده صادر نموده، يادآور شده است: بيست سال بلكه بيشتر او را آزمودم و امتحان نمودم. در اين مدت در او چيزى جز جد و اجتهاد نديدم.(12) او را به حق مىتوان استوانهاى از تلاش و همت در راه تحصيل و كسب فنون و علوم مختلف دانست، جلسات خصوصى و بدون تعطيل ايشان در محضر اساتيد كه بعضاً قبل از طلوع آفتاب آغاز و تا پاسى از شب ادامه مىيافت و جديت و پشتكار ايشان براى حضور در محفل علمى و تحويل دادن درس و بحث در محضر اساتيد باعث گرديده است كه همواره به عنوان الگوى پشتكارى معرفى گردد.(13) استاد حسن زاده متذكر مىگردد: روزى مرحوم ناصح به اين كمترين گفت كه در جلسهاى كه استاد شعرانى تشريف داشت به مناسبتى سخن از دانش، پژوهش و درس خواندن و اهتمام به تحصيل به ميان آمد استاد شما را ضرب المثل قرار داد و به حضّار گفت: درس خواندن را از فلانى ياد بگيريد، آية اللّه رفيعى قزوينى وقتى از تهران به قزوين رفته بود مكرّر به طلاب اين سامان مىگفت: بيائيد در تهران طلبه درس خوان را ببينيد از او درس خواندن را ياد بگيريد و نام علامه حسن زاده را بر زبان مىآورد.(14) استاد حسن زاده اين همت و تلاش را عاشقانه در شرايطى در جهت كسب مكارم و معارف به كار گرفت كه بر اثر خفقان رژيم رضاخان روحانيّت و مراكز علوم دينى در حالتى از غربت و انزوا سختترين فشارها را تحمّل مىكردند و اين نكته خود از ارزش و بزرگى راه استاد حسن زاده و زحمات و مجاهدات فوق العاده ايشان در اين زمينه حكايت مىكند.(15) همچنين شرايط آشفته و امكانات بسيار ناچيز بود، ايشان در گفتگويى تأكيد نموده است: با جان كندن درس خوانديم، شما آقا قدر اين اوضاع را بدانيد آن زمان كه ما در مدرسه مروى تهران بوديم يك زيلويى كف مدرسه پهن بود كه با زمين يكى شده بود.(16) هر آن چيزى تو را كز آن گزند است براى اهل دل آن دلپسند است قدردان استادان علامه حسن زاده آملى بر اين باور بوده و هست كه براى فراگيرى مبانى و مفاهيم علوم و رسيدن به تبحّر لازم در معارف دينى و علمى مراجعه به استاد دانشور و متخصص هر فن و دانشى لازم مىباشد ايشان مىگويد: براى طالب كمال، استاد كامل خيلى دخيل است، آن مفاتيحى كه از استاد عائد شاگرد مىشوند، آن كُدهايى كه از استاد استفاده مىكردند، آن اصول و امّهاتى كه از استاد به دست مىآيند اهميت بسزا دارند و به قول عارف رومى در مثنوى: هيچ كس بى اُوستا چيزى نشد هيچ آهن خنجر تيزى نشد هر كه گيرد پيشهاى بى اوستا ريشخندى شد به شهر و روستا(17) به همين دليل خود شيوهاش اين بود كه در آمل، تهران و قم با تفحص و جستجوگرى استادانى زبده و ماهر بيابد آنهايى كه به قول خودش: زحمت كشيده بودند. اين بزرگواران به حقيقت روحانى راستين بودند، معنى واقعى عشق به علوم و معارف و كتاب و تحقيق در آثار وجوديشان از قبيل تدريس و تصنيف مشاهده مىشد. الهى شكرت كه از استادان بى رنگ رنگ گرفتهام.(18) ايشان براى تأليف و تحقيق نيز هم از روش اساتيد بهره مىگرفت و هم با آنان مشورت مىنمود چنانچه پس از گفتگو با آيةاللّه محمد تقى آملى به اين حقيقت رسيد كه حضرت فاطمه زهرا(س) مصداق ليلة القدر است و در اينباره رسالهاى تأليف نمود.(19) از نكتههاى ديگر اين كه علامه حسن زاده در برخورد با اساتيد روشى توأم با ادب و احترام و قدردانى با آن بزرگواران را بروز مىداد، شبى مرحوم الهى قمشهاى به ايشان گفته بود: شما خير مىبينيد، پرسيده بود از چه جهت، وى پاسخ داده بود: شما را نسبت به اساتيد بسيار مؤدّب مىبينم، استاد حسن زاده پس از نقل اين موضوع مىگويد: آرى من هيچگاه نزد اساتيدم يك زانو يا چهارزانو ننشستم و به ديوار تكيه نمىدادم و خيلى با ادب و احترام مىپرسيدم و در حضور و غيابشان وظيفه شاگردى را بيش از حدّ وظيفه پدر و فرزندى مراعات مىنمودم.(20) استاد رمضانى مىنويسد، مكرّر مىفرمودند در حضور اساتيدم مواظب حرفهايم بودم و مىكوشيدم با آنها چون و چرا نكنم همه اينها بدين خاطر بود كه مبادا كردار و گفتار من سبب رنجش آن بزرگواران بشود و خداى ناكرده از فيض آنان محروم گردم. بى شك يكى از اسباب موفقيت علامه حسن زاده كه در شكلگيرى شخصيت ايشان تأثير بسزايى داشته همين احترام و خضوع بسيارشان نسبت به اساتيد خود بوده است.(21) هركجا از اساتيد خويش نام مىبرند به بهترين شكل ممكن از آنان تجليل نموده و همواره به قدردانى از آنان پرداختهاند، در جايى پس از ذكر نام آن ستارگان معرفت مىگويد: همه به حقيقت روحانى والامقام و بزرگوارانى صاحبدل و عالمانى عزيز الوجود بوده و در حقيقت ستارگان فروزان آسمان معارف بودند و با تفاوت در قدر، در هدايت و تعليم و تربيت يكدل و يك زبان بودند.(22) و به مناسبتى نوشتهاند: به خدا سوگند قلم و زبان به اداى شكر معشار نيكىهايى كه اين مشايخ عظام در حق ما نمودهاند وافى نيست اگرچه علّةالعلل ربّ العالمين است.(23) تعديل ذهن و ملكه انديشه لطايف بيانى، دقتهاى علمى، وسعت دانش و ذوق ادبى در تدريس استاد موج مىزند، پايه درس و بحث استاد حتى در هنگامى كه خود مشغول فراگيرى علوم بودند چنان قوى شده بود كه در اواخر اقامت در آمل كتب درسى پيشين را براى ديگران تدريس مىنمودند و به تهران هم كه آمدند كتب ياد شده را در مدارس، درس مىدادند،(24) اين علامه ذوفنون عقيده دارد شاگرد بايد تا حدودى قوانين حساب و هندسه را فرا گيرد زيرا اينها در تعديل و تقويم ذهن، فكر و قلم و بيان تأثيرى بسزا دارد. علوم رياضى فكر را از خطا و اعوجاج باز مىدارد، انسانهاى ورزيده در اين علم صاحب رأى صائب، نظرى ثابت، كم گوى، گزيده گوى، ديرگوى، و نكوگوى هستند،(25) خود استاد اين گونه بود و دليل آن، همين روى آوردن به رياضى و شاخههاى وابسته به آن مىباشد. به باور ايشان هرچه طلّاب مباحثه در علوم مورد نظر بنمايند، فراگيرى دروس بهتر مىگردد و در روح و روان جاى مىگيرند. خود به اين شيوه ملتزم بود: اكثر كتابهايى را كه مىخواندم، مباحثه نيز مىكردم، كفايه را يك ساعت به اذان صبح مانده، اسفار يا مكاسب يا جواهر را پيش از صبح (بين الطلوعين) و اشارات را ساعت يك بعدازظهر مباحثه مىكرديم.(26) گوهرهايى از ايّام تدريس شاگردان و آشنايان از فروتنى زايدالوصف استاد خويش درشگفتند، وقتى در منزل به ديدنش مىروند، خود شخصاً به پذيرايى از آنان مىپردازد و به هنگام خداحافظى با پاى برهنه آنان را بدرقه مىكنند، اين شگفتى مراجعين را به شيفتگى و اشتياق وا مىدارد يكى از شاگردانش مىگويد پس از اين ملاقاتها ارادات قلبى خود را نسبت به ايشان احساس كردم و به تدريج ارادت قلبى من به شيفتگى انجاميد.(27) استاد در هنگام تدريس برخى كتابها، بر آنها تعليقههاى ارزندهاى نوشته است، كتاب دررالقلائد على غرر الفوائد حاوى تعليقاتى تحقيقى است، بر بخش حكمت منظومه مرحوم سبزوارى كه استاد حسن زاده در دوره تدريس آن، براى بيان مراد اين فيلسوف آن را فراهم آورد زيرا معتقد بود حكمت منظومه سبزوارى خلاصه اسفار است و در عين حال به توضيح و تبيين نياز داشت.(28) كتاب نصوص الحكم بر فصوص الحكم فارابى حاصل درس و بحث استاد در شهرستان آمل مىباشد كه البته بر آن اصلاحاتى انجام داده است.(29) دروس معرفت نفس مجموعه مباحث ايشان در حوزه درسى آمل مىباشد. نكته ديگر اين كه تدريس ايشان با تحقيق توأم است و اصولاً پس از تدريس، برخى آثار را از راه پژوهش نگاشتهاند. ايشان هنگام تدريس كتاب اسفار ملاحظه نمود چاپ سنگى مورد استفاده كه با حواشى برخى مشاهير نشر يافته است آميخته به تحريف، كاستىها و تصحيفهاى فراوان است و اشراف اين فاضلان اين كاستىها را از بين نبرده است، از اين جهت با سى سال پشتوانه تعليم و تعلّم و تحقيق اين كتاب را با چندين نسخه مصصّح مقابله و تصحيح كرده و از آغاز تا پايان بر دشوارىهاى آن توضيح و شرح نگاشته است، ايشان كتاب شرح فصوص قيصرى را نزد فاضل تونى فرا گرفت و خود نيز موفق گرديد طى ساليان درازى چهار دوره آن را تدريس كند و در طول اين مدت علاوه بر اين كه آن را با نسخ متعدد مقابله و تصحيح كرد، تعليقات و حواشى ارزنده و عميقى بر آن نگاشت و بدين گونه بر فوائد و عوايد كتاب افزود. ايشان كتاب شفا را نزد بزرگوارانى چون علامه شعرانى، ميرزا احمد آشتيانى، استاد محمد حسين فاضل تونى و علامه طباطبايى فرا گرفت و خود بخش طبيعيات و الهيات آن را طى هشت سال براى عدّهاى از طلاب در قم تدريس نمود و در خلال آن علاوه بر تصحيح اين بخش از شفا، بر قسمتهاى نفس و الهيات آن تعليقات ارزنده و مفيدى را نگاشت كه بخشى چاپ شده و بخش ديگر در حال طبع است. در عرصه پژوهش موارد ذيل در تلاشهاى پژوهشى و كارهاى تحقيقاتى علامه حسن زاده قابل مشاهده است: 1- تكيه بر قواعد برهانى و عقلى در پژوهشهاى كلامى در اقتفا به شيخ مفيد و شيخ طوسى بر قواعد برهانى و عقلى تكيه دارد. اگر روايتى قطعى الصدور نباشد به اقتضاى حديث منقول از رسول خدا(ص) كه مىفرمايد: «اذا اتاكم عنّى حديثى فاعرضوه على كتاب اللّه و حجة عقولكم فان وافقهما فاقبلوه و الّا فاضربوا به عرض الجدار؛ هرگاه روايتى از من به شما رسيد آن را بر كتاب خدا و خرد خويش عرضه كنيد اگر موافق بود بپذيريد و گرنه آن را بر ديوار بكوبيد(رد نمائيد و از آن اعراض كنيد).»(30) آن را كنار مىنهاد و صرفاً امور معتبر، موثق و استوار را قبول مىكرد. 2- اجتناب از تكيه بر عرف و سخن عوام در تحقيق علامه حسن زاده تأكيد مىنمايد: سعى كرديم از مسايل خطابى، عرفى و استحسانى بركنار بوده باشيم چرا كه عقيده، عَقد است، دل بستن است، دل دادن است و همه اين همه به برهان نياز دارد و به استحسان و امثال آن كار درست نمىشود. اين كه بيائيم و بگوئيم چون بروج آسمانى دوازده تاست پس بايد تعداد ائمه دين نيز به همين ميزان باشد، عقيده استوار نمىگردد.(31) 3- حقيقتطلبى در پژوهش در برابر عدّهاى كه تلاش تحقيقى را همچون كارهاى بازاريان مىدانند مىگويند و بايد محقق بر اساس كسادى و رونقى متاعى تصميم بگيرد، علامه حسن زاده صرفاً به حقايق توجه دارد و حاضر نيست اين حقيقتطلبى را با چيز ديگرى معاوضه نمايد،در هر شرايطى اعم از فرازها و نشيبها و سختىها و عسرتها براى كشف حقايق اهتمام مىورزد و درهايى را به روى علاقهمندان مىگشايد، در واقع بدون هيچ قيد و شرطى در جستجوى حقيقت است. 4- برداشت كم و بازده زياد مشى علمى علامه حسن زاده بدين گونه است كه به رغم محروميت از امكانات و يا برخوردارى از تسهيلات اندك، كارهاى مهمى به جامعه عرضه نموده است. ايشان در تهران به دليل مشكلات مالى، همسر و فرزندان را به شهرستان مىبرد و در يك اتاق كوچك و ساده به كار علمى و تحقيقى مىپرداخت. اتاقى كه يك چراغ خوراك پزى داشت كه هم آن را در زمستان گرم مىكرد و هم براى طبخ غذا از آن استفاده مىشد! در همين اتاق كوچك، كافى كلينى تصحيح گرديد و اعراب گذارى شد و دهها اثر ديگر تأليف گرديد، نه از دفتر كار با نوركافى و تهويه و خنك كننده و گرم كننده مدرن خبرى بود و نه از حق التحقيق كافى، او با اين روش به علاقهمندان ثابت نمود مىتوان كارهاى بزرگ را حتى با امكانات ناچيز انجام داد. اين باور كليد توفيق نسل دانش طلب امروز ايران است.(32) 5 – دفاع از قرآن و عترت در برابر مخالفان كوشش علامه حسن زاده در تأليف آثار بر اين است كه از حقايق قرآنى دفاع كند و از اهل بيت و سيره و سخن آنان صيانت نمايد. جرجى زيدان عيسوى مذهب گفته بود، نمىتوان مطالب موجود در نهج البلاغه را به حضرت على(ع) منسوب دانست و سيد رضى و سيد مرتضى كه هر دو اديب بودند اين مطالب را نوشتند و براى ترويج كتاب خود، آن را به امام اول شيعيان نسبت دادند علامه حسن زاده از اين ادعا به شدت ناراحت گرديد و بر آن شد تا مصادر و مأخذ خطب و رسايل حضرت على(ع) را كه قبل از سيد رضى ساليان متمادى در دست مردم بود، فراهم آورد و ذكر كند تا جايى براى توهم و ترديدهايى اين گونه نباشد. تكمله منهاج البراعه و كتاب صادر و مأخذ نهجالبلاغه در اين ارتباط نوشته شده است.(33) 6- اغتنام از فرصتهاى مقتضى علامه حسن زاده براى تحقيق و پژوهش و كاوش در آثار و انديشههاى بزرگان از لحظات گوناگون زندگى بهره مىگيرد و اگر عواملى برايش در اين راستا مزاحمت ايجاد كند به شدت ناراحت مىشود، يكى از شاگردانش نوشته است يك بار وقتى به درب منزل استاد رفتم، آقازاده درب را گشودند و چون استاد به بيرون منزل تشريف آوردند ديدم قلمى در دست ايشان بود كه نشان مىداد از هر فرصتى استفاده مىنمايد، آن روز مصادف با ششمين روز، از ماه مبارك رمضان بود و استاد بادهان روزه و ايام تعطيلى دست از كار تحقيقى نكشيده بود زيرا ذائقه پژوهش تعطيل بردار نمىباشد.(34) 7- توجه به مسايل عينى از آفات متداول در امر تحقيق اين است كه آدمى به كتابها اكتفا كند و ارتباطش با موضوع علم قطع گردد يعنى از همان پديده عينى كه محقق قصد دارد آن را بفهمد يا بهتر درك كند، اعراض نمايد. علامه حسن زاده به گمشده اصلى چشم دوخته است و همواره مىكوشد خود را با آن تعيّن خارجى روبرو كند و با آن ارتباط معرفتى برقرار نمايد. روش ايشان آن است كه با هر موضوعى كه ذهن شان به آن درگير شده است رابطهاى مستقل از گفتههاى اين و آن و به صورت عينى و ملموس ايجاد كند. در درسهاى قبله و عيون مسايل نفس، ايشان چنين شيوهاى را پيش گرفته است. استفاده از روشهاى رياضى و تئورى بطلميوسى سماوات با روشنى و روانى اعجاب بر انگيزى براى تعيين قبله از تلاشهاى عينى علامه حسن زاده است كه در عين حال اعتماد به نفس ايشان را نشان مى دهد. ذهن اين فرزانه عاليقدر بطور جالب و چشمگيرى متوجه مسايل نفس شده است و مىتوان گفت كسى همپاى ايشان در تسلط بر اين مبحث يافت نمىشود، دروس معرفت نفس محصول اين نگرش است كه به زيور طبع آراسته گرديده است، در كتاب عيون مسايل نفس بيش از شصت محور مورد بحث قرار گرفته و به نحو اختصار ولى دقيق طرح مسئله شده و سپس هر كدام به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است. 8 – گره گشايى از مباحث مشكل فلسفى و عرفانى علامه حسن زاده در مسير تأليف و تحقيق به تلاشهايى روى آورده كه به نحوى گرهى از مبحثى بگشايد و براى خوانندگان راهگشا باشد، كتاب فصوص الحكم را با توجه به چندين نسخه به دقت تصحيح و مقابله نموده و از آغاز تا انجام مطالب سودمندى در گشودن مشكلات و حل معضلات آن، به رشته نگارش درآوردهاند، علامه حسن زاده كتاب تمهيد القواعد را نخست در محضر استادانى بزرگ چون علامه طباطبايى فرا گرفت و وقتى مشاهده كرد مطالبى غامض در آن وجود دارد با توضيحاتى به صورت حواشى ارزنده، دشوارىهاى آن را بر طرف كرد. 9- جلوگيرى از تصحيفات و تحريفات از ديگر محورهاى تحقيقى و شيوههاى پژوهشى علامه حسن زاده اين است كه از غلطهاى راه يافته به كتابهاى معتبر و معروف كه موجب مغشوش گرديدن محتواى آنها مىباشد جلوگيرى كند رساله تحفة الملوك فى السير و السلوك از آثار سيد مهدى طباطبايى بحرالعلوم است كه در مسايل عرفانى و اخلاقى شأنى والا دارد، متأسّفانه برخى از شبهات واهى را به اين اثر وارد كرده و از اعتبارش كاستهاند. علامه حسن زاده متن مخلوط اين كتاب را با دقت تمام تصحيح نموده و از بدو تا ختم تعليقات ارزنده و مفيدى بر آن نگاشته است.(35) كتاب كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد خواجه نصير طوسى، از آثار علامه حلى است كه به دليل كثرت تداول و فراوانى تعاليق و شروح كوتاه و بلند و وارد گشتن حواشى گوناگون در متن آن، به نحوى تصحيفات و تحريفات بدان روى آورد كه هيچ كدام از نسخ چاپى آن شايسته و زيبنده اين اثر گرانمايه نبود. لذا علامه حسن زاده بر آن شد تا از كتاب مذكور نسخهاى منقح و استوار ارائه كند. معظم له براى رسيدن به اين مقصد هفت نسخه از كشف المراد را گرد آورد و با كوششى زايدالوصف همراه با وسواس علمى به تصحيح كتاب مزبور توفيق يافت و نسخهاى صحيح از آن را به عالم دانش و انديشه عرضه كرد.(36) 10 – نسخه شناسى از مواردى كه در عرصه كارهاى پژوهشى اين شخصيت علمى مطرح است، تسلط بر نسخههاى گوناگون آثار معروف در زمينه فلسفه، عرفان و هيأت مىباشد، ايشان در كتابخانههاى گوناگون، نزد اساتيد و نيز كتابخانه شخصى خويش نسخههاى مخطوط بسيارى را ملاحظه كرده و آنها را از نظر سبك نگارش، درستى استنساخ، نزديك بودن به زمان تأليف كتاب اصلى و نيز ارزش تاريخى و علمى مورد بررسى و ارزيابى قرار داده است. ايشان در مصاحبهاى مىگويد: كتابشناسى هم يك فنى است. آدم بايد خيلى كتاب ببيند تا آنها را بشناسد نمىدانم به نحوى تعبير كنم امّا اگر كتابى دستم دهيد به اندازه بينش خودم مىگويم اين كاغذش بايد مال چه وقتى باشد، اين خط از چه زمانى است و…(37) 11- حوصله و بردبارى در كاوش و پژوهش اگر چه حضرت استاد حسن زاده در تحقيقات خويش، ابتكارات و نوآورىهاى فراوان دارد امّا نوعى تفحص و جستجو در آثار ديگران در شيوه پژوهشى ايشان قابل مشاهده است او با حوصلهاى شگفت در كتابها و آثار علماى سلف به كاوش مىپردازد و پس از غوّاصى در اقيانوس معارف ديگران، مرواريدهاى انديشه و حكمت را صيد مىنمايد، او آگاهى از موضوع مورد بررسى و نيز اطلاع از سابقه پژوهش در موضوع خاص را از اين طريق بدست مىآورد و هيچ گاه در اين مسير خود را بىحوصله نشان نداده است. نكته ديگر صبر و قدرت تحمّل ايشان در مقابله نسخههاى متعدد و تصحيح متن مورد تحقيق بوده است. شرح خوارزمى بر فصوص اگرچه با تصحيح چاپ شده بود ولى به لحاظ متن اصلى و شروح نااستوار و آميخته به اشتباهات فراوان بود. علامه حسن زاده با همتى بلند و صبر و متانت اين كتاب را تصحيح نمود و حواشى ارزندهاى بر آن نگاشت كه اخيراً به حليه طبع آراسته شده است.(38) 12- تتبع فراوان، باريك بينى و اتقان نمونه تتبع و اتقان را مىتوان در تصحيح كتاب كليه و دمنه توسط ايشان مشاهده كرد. اولين بار امير نظام گروسى اين اثر را تصحيح نمود و در تبريز به سال 1305 ه.ش به طبع رسانيد پس از او مرحوم عبدالعظيم قريب گرگانى با تصحيحات و پژوهشهاى تازه كتاب مذكور را در سال 1311 ه.ش به طبع رسانيد، اين دو چاپ خالى از تصرف كاتبان و ناسخان نمىباشد و مرحوم قريب هم چنين ادعايى نداشت خصوص آن كه به قول خودش نسخهاى فوق العاده مخلوط در اختيار داشته است امّا محققانهترين كار در اين مورد، كليله و دمنهاى است كه به تصحيح و همت علامه حسن زاده چاپ شده است زيرا نسخههاى متعددى را ملاحظه كرده و آنها را تطبيق داده است، صورت صحيح اشعار عربى را استخراج كرده و نام بسيارى از گويندگان عربى را با فحص و تتّبع در دواوين شعراى عرب و متون معتبر ادبى و كتابهاى تاريخى و رجال بدست آورده است، موارد تحريف و نواقص كليله و دمنه چاپى را مشخص نمودهاند، درباره امثال عربى توضيح لازم را دادهاند، دو باب كليله و دمنه را كه نصر اللّه منشى ترجمه نكرده است، علامه حسن زاده براى نخستين بار به فارسى برگردانيده است.(39) ظرافت و باريك بينى ايشان در اغلب آثارشان بوضوح قابل مشاهده است، اين دقتها و نكته سنجىها باعث شده كه تحقيقات علامه حسن زاده خصوص در متون علمى، عرفانى و ادبى زبانزد تمامى محققان باشد و نمونههايى عالى از پژوهش به شمار روند و دانش پژوهان بسيار خرسند هستند كه با توجه به اين دقايق تحقيقى آثارى منقّح و استوار را در پيش روى خواهند داشت. پىنوشتها: – 1. فيض عرش، بخش اول (زندگى علامه حسن زاده آملى) اسداللّه ربانى. 2. در آسمان معرفت، علامه حسن زاده آملى، ص 409 – 408. 3. همان، ص 428. 4. قرآن و عرفان و برهان از هم جدايى ندارند، همان مؤلف، ص 200. 5. كيهان فرهنگى، شماره (مرداد 1363) گفتگو با علامه حسن زاده آملى. 6. مرورى بر آثار و تأليفات استاد علامه حسن زاده آملى، حسن رمضانى، ص 159 – 158. 7. نجم الدين، محسن برزگر، ص 95. 8. گنج نهان، ص 13. 9. آشناى عرشيان، ص 74. 10. هزار و يك كلمه، ج 2، ص 489. 11. در آسمان معرفت، ص 433. 12. همان، ص 429، هزار و يك كلمه، ج 2، ص 490. 13. جمال سالكين، عبدالرحمن باقرزاده، ص 124. 14. گفتگوى علامه حسن زاده با روزنامه رسالت، 24 مهرماه، 1371. 15. زندگى نامه علامه حسن زاده، ستاد بزرگداشت مقام علمى استاد علامه حسن زاده آملى. 16. در محضر استاد حسن زاده آملى، محسن غرويان، ص 89. 17. هزار و يك كلمه، ج 2، ص 473 و 474. 18. همان، ص 477. 19. مرورى بر آثار…، ص 86. 20. آشناى عرشيان، ص 78. 21. مرورى بر…، ص 162. 22. جمال سالكين، ص 122. 23. در آسمان معرفت، ص 438. 24. هزار و يك كلمه، ج 2، ص 473. 25. همان، ص 492. 26. گفتگو با علامه حسن زاده آملى، ص 112. 27. گنج نهان، ص 145. 28. اين تعليقه همراه با متن مصحح كتاب در سال 1371 ه.ش توسط نشر ناب چاپ شده است. 29. نصوص الحكم بر فصوص الحكم، حسن زاده آملى، ص 11 و 591. 30. مرورى بر آثار، ص 81. 31. نك: مقدمه رساله فى الامة، علامه حسن زاده آملى. 32. زندگى نامه علامه حسن زاده آملى، ص 28. 33. نك: تكلمة منهاج البراعه، مقدمه و نيز مقدمه نوشته مخطوط مصادره و مأخذ نهج البلاغه. 34. در محضر استاد، ص 78. 35. مرورى بر آثار…، ص 30. 36. همان، ص 75. 37. ميراث ماندگار، ج 1، ص 75. 38. مجله معارف، دوره سوم، ش 3، ص 36 مقدمه شرح فصوص خوارزمى(چاپ بوستان كتاب). 39. مرورى بر آثار…، ص 134، گنج نهان، ص 88 ؛ و نيز ميراث ماندگار، ج 1، ص 71.
معيارهاى گزينش همسر در آموزه هاى اسلامى 1
معيارهاى گزينش همسر در آموزههاى اسلامى قسمت اول عسكرى اسلامپوركريمى مقدمه يكى از مسائل بسيار مهم و اساسى قبل از ازدواج، در نظر گرفتن معيارهايى براى انتخاب همسر است. به جرأت مىتوان گفت بيشترين مشكلاتى كه در زندگى مشترك به وجود مىآيد، اين است كه زن و مرد، همسر مناسب خود را انتخاب نكردهاند و پس از چند سال زندگى متوجه مىشوند اين دو مناسب يكديگر نبودهاند. تحقيقات نشان مىدهد عوامل اصلى طلاق عبارتند از: اعتياد، دخالت اطرافيان، ناسازگارى، مسائل مالى، فقر فرهنگى و شيوههاى سنتى انتخاب همسر، كه بيشتر متكى بر شانس و تصادف است و به جدائىها دامن مىزند. انتخاب همسر، سنگ زيربناى يك زندگى موفق است و بايد گفت كه اكثر شكستها در زندگى مشترك، از بناگذارى نامناسب اين سنگ زيرين ناشى مىشود. اين كه يك زندگى شيرين پس از مدتى به تلخى و سردى مىگرايد، اين دريافت ويرانگر هر يك از زوجين را در متن خود دارد كه «ما اصلاً براى هم مناسب نبوديم»، يعنى به اين نتيجه مىرسند كه در مرحله «گزينش» اشتباه كردهاند. روانشناسان و متخصصان خانواده معتقدند كه هر اندازه زن و مرد قبل از ازدواج، اطلاعات صحيحتر و دقيقترى نسبت به يكديگر داشته باشند، بهتر مىتوانند موفقيت و يا شكست زناشويى خود را پيشبينى نمايند. بنابراين، اين موضوع را نبايد ساده انگاشت، بلكه براى آن امر خطير «انتخاب همسر» لازم است وقت بگذاريم و با دقت و مطالعه كافى، اقدام كنيم. در اين راستا روانشناسان و متخصصان خانواده، ناصحان خيرانديش كه راهنمايى نسل جوان را وظيفه خود مىدانند و براى رهايى دختران و پسران جوان از يك زندگى سرد و بىروح و يا يك جدايى اجتنابناپذير، دل مىسوزانند، آنان را به ريشههاى مشكلات احتمالى توجه دادهاند و از اين طريق سعى كردهاند كه اشتباهات را به حداقل ممكن كاهش دهند. يكى از مهمترين اين موارد «انتخاب مناسب همسر» است. قبل از هر چيزى لازم است همسرى را كه براى زندگى آينده انتخاب مىكنيم به خوبى بشناسيم. اگر اين انتخاب درست و هشيارانه صورت بگيرد، مشكلات بعدى كه خواهناخواه در هر زندگى به وجود خواهد آمد، با درايت و گذشت برطرف مىشود؛ زيرا در صورت انتخاب صحيح، زندگى مشترك بر اين باور عميق تكيه خواهد داشت كه «اصل تصميم در مورد شروع زندگى مشترك و انتخاب همسر، درست بوده است» يعنى پشتوانه زندگى، يك تصميم درست و منطقى و يك انتخاب آگاهانه بوده است و ستون محكم اين زندگى هرگز فرو نخواهد ريخت. به هر حال، بايد توجه داشت كه انتخاب همسر، غير از انتخاب لباس و يا گزينش نوكر و كلفت است؛ زيرا، شخص با انتخاب همسر مىخواهد شريكى در زندگى خانوادگى براى خود برگزيند؛ شريكى كه تا پايان عمر همراه و همراز او باشد و از مصاحبت با او لذت ببرد. مىخواهد او را شريك مال و زندگى خود و مهمتر از همه، محرم اسرار خويش نمايد. از اينرو، عقل سليم حكم مىكند كه انسان بايد درباره همسر آيندهاش تحقيق كند و از هرگونه عجلهكارى و اغماض در جوانب قضيه بپرهيزد، ويژگىهاى اخلاقى و روحى همسر مورد انتخاب را بشناسد و بنگرد كه چه كسى را براى همسرى برمىگزيند. ازاينرو، مرحله بررسى و شناخت جهت گزينش همسر، اهميت بسزايى در زندگى انسان دارد؛ زيرا، تجربه نشان داده كه بيشتر اختلافات خانوادهها و طلاقها و از همپاشيدگىها، منشأ آن شتابزدگى در انتخاب همسر بوده است. بنابراين، پيشوايان معصوم (ع) درباره اين امر خطير و سرنوشتساز دستور دادهاند كه هنگام انتخاب همسر، ابتدا وضو بگيريد و دو ركعت نماز بجاى آوريد و آنگاه از خداوند مهربان درخواست نماييد كه همسرى شايسته كه از لحاظ اخلاق و پاكدامنى و نگهدارى مال و آبروى شوهر و زيبايى و فرزندآورى سرآمد زنان است، نصيب شما گرداند و سپس به سراغ انتخاب همسر برويد.(1) اين دستور معصوم (ع) بيانگر اين است كه فكر و انديشه انسان به تنهايى كافى نيست، بلكه بايد در اين امر مهم به حق تعالى پناه برد و از او استمداد نمود. شريعت اسلام براى گزينش همسر معيارها و ضوابطى را معين كرده است كه زن و مرد (جوانان) در انتخاب همسر بايد آن معيارها را مراعات نمايند. در اين نوشتار مختصر سعى شده، اصولىترين معيارها و ملاكهاى انتخاب همسر شايسته، به جوانان عزيز معرفى شود تا به گونهاى همسر برگزينند كه با يكديگر «همتا» و «متناسب» باشند، تا در زندگى مشترك، روابط فى ما بين همسران بهتر، سالمتر، پرجاذبهتر، شيرينتر و با صفاتر گردد. بزرگان و رهبران دينى ما، صاحبنظران، روانشناسان، متخصصان خانواده، شرايط و ملاكها و ويژگىهايى را براى ازدواج موفق توصيه مىكنند. اين توصيهها را مىتوان به دو دسته تقسيم كرد. شرايط و ويژگىهاى فردى مهمترين مسائلى كه در ازدواج مطرح مىشود، زمان و سن مناسب و ميزان رشد فرد براى ازدواج است. در اينباره، سه شرط اساسى را به اختصار مىتوان نام برد: شرط اول: بلوغ جسمانى، روانى، عاطفى، اجتماعى، اخلاقى، اقتصادى، ذهنى، فرهنگى و آرمانى. شرط دوم: داشتن هدف و انگيزه براى ازدواج. شرط سوم: داشتن اطلاعات لازم در مورد انتظارات، تكاليف و وظايف در زندگى زناشويى. معيارها و ملاكهاى ازدواج 1- ايمان و تقوى (كفو بودن) بدون شك پايبندى به ارزشهاى اسلامى، يكى از عوامل مهم خوشبختى در زندگى زناشويى است. ايمان به عنوان يك عامل درونى، افراد را از ارتكاب به اعمال خلافِ انسانى باز مىدارد. افزون بر اين زن و مرد با ايمان و تقوى، از هر جهت براى تربيت فرزندان صالح، شايستهترند. بىگمان از مهمترين عوامل پيوند پايدار و ازدواج موفق و زندگى آرام، همشأن بودن زن و مرد است. اسلام به همشأن بودن زوجين در امر خطير ازدواج تأكيد فراوان كرده و با واژه «كفو» از آن ياد كرده است؛ «كفو» در لغت به معناى شبيه و مانند است، در مسئله ازدواج تا حدّى بايد از نظر ظاهر و باطن بين زن و مرد شباهت وجود داشته باشد. مهمترين مرحله شباهت، بايد در چهره ديندارى جلوه كند به اين معنا كه به فرهنگ پاك حق، مؤمن هم كفو مؤمنه، و ديندار شبيه و مانند ديندار است.چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «الخَْبِيثات لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطيِّبات لِلطيِّبِينَ وَ الطيِّبُونَ لِلطيِّباتِ…؛(2) زنان خبيث و ناپاك از آن مردان خبيث و ناپاكند! و مردان ناپاك نيز تعلق به زنان ناپاك دارند…» . در اين كه مراد از «خبيثات» و «خبيثين» و نيز «طيبات» و «طيبين» در اين آيه شريفه چه كسانى هستند، بين مفسران اختلاف است: 1- گاه گفته شده منظور سخنان ناپاك و تهمت و افترا و دروغ است كه تعلق به افراد آلوده دارد و به عكس سخنان پاك از آن مردان پاك و با تقوا است ، و «از كوزه همان برون تراود كه در او است.» 2- همچنين گفته مىشود «خبيثات» به معنى «سيئات» و مطلق اعمال بد و كارهاى ناپسند است كه برنامه مردان ناپاك است و به عكس «حسنات» تعلق به پاكان دارد. «خبيثات» و «خبيثون» اشاره به زنان و مردان آلوده دامان است ، به عكس «طيبات» و «طيبون» كه به زنان و مردان پاكدامن اشاره مىكند و ظاهراً منظور از اين آيه شريفه همين است؛ زيرا قرائنى در دست است كه معنى اخير را تأييد مىكند: الف) اين آيات به دنبال آيات «افك» و همچنين آيه «الزانى لا ينكح الا زانية او مشركة والزانية لا ينكحها الاّ زان او مشرك و حرّم ذلك على المؤ منين»(3) آمده و اين تفسير هماهنگ با مفهوم آن آيات است. ب) جمله «اولئك مبرئون مما يقولون» در پايان آيه، آنها (زنان و مردان پاكدامن) از نسبتهاى ناروائى كه به آنان داده مىشود، منزه و پاكند، قرينه ديگرى بر اين تفسير مىباشد. ج) افزون بر اينها، در روايتى از امام باقر(ع) و امام صادق (ع) نقل شده كه اين آيه همانند: «الزانى لا ينكح الا زانية اومشركة» است؛ زيرا گروهى بودند كه تصميم گرفتند با زنان آلوده ازدواج كنند، خداوند آنها را از اين كار نهى كرد، و اين عمل را ناپسند شمرد. د) در روايات كتاب نكاح نيز مىخوانيم كه ياران ائمه (ع) گاه سؤال از ازدواج با زنان «خبيثه» مىكردند كه با جواب منفى روبهرو مىشدند، اين بيانگر اين است كه «خبيثه» اشاره به زنان ناپاك است.(4) همچنين در آيهاى ديگر مىفرمايد: «فَانْكِحُوا ماطابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ؛(5)پس با زنان پاك ازدواج كنيد.» اين پاكى در زنان و مردان در مرحله اول پاكى و پاكيزگى باطن است، كه عبارت از ايمان به خدا و قيامت و نبوت و قرآن و ملائكه و متخلّق بودن به اخلاق الهى است. بنابراين، مرد مسلمان و مؤمن حق ازدواج با زنان غيرمسلمان و غيرمؤمنه را ندارد، و اگر اين ازدواج انجام بگيرد، باطل است و فرزندان آنان بدون شك زاده زنا هستند، و همچنين زن مؤمنه حق ندارد با انسان غيرمؤمن ازدواج كند، زيرا از نظر شرعى اين ازدواج باطل و حرام و فرزندان آنان زاده حرامند. مؤمن و مؤمنه همكفو غيرمؤمن و غيرمؤمنه نيستند، كه اگر اين ازدواج باطل صورت بگيرد درى از عذاب قيامت بر روى هر دو باز شده!! قرآنكريم از ازدواج انسان پاك، يعنى انسان مؤمن با انسان ناپاك به شدت منع كرده است: «و لا تنكحوا المشركات حتّى يؤمنَّ و لامة مؤمنة خير من مشركة و لو اعجبتكم و لا تنكحوا المشركين حتّى يؤمنوا و لعبد مؤمن خير من مشرك ولو اعجبكم اولئك يدعون الى النّار و الله يدعوا الى الجَّنة و المغفرة باذنه ويبيِّن آياته للناس لعلَّهم يتذكَّرون؛(6)با زنان مشرك تا ايمان نياوردهاند ازدواج نكنيد، كنيزان با ايمان از زن آزاد مشركه بهتر است، اگرچه زيبائى يا ثروت او شما را به شگفتى اندازد.» و زنان خود را نيز به مردان مشرك مادامى كه ايمان نياوردهاند، ندهيد هر چند ناچار شويد آنها رابه همسرى غلامان (بنده) با ايمان درآوريد، زيرا، يك غلام با ايمان از يك مرد آزاد مشرك بهتر است، هر چند، مال و موقعيت و زيبايى او، شما را شگفتزده كند. مشركان دعوت به آتش مىكنند، و خدا دعوت به بهشت و آمرزش به فرمان خود مىنمايد، و آيات خود را براى مردم بيان مىكند شايد اهل تفكّر و انديشه شوند. بنابراين زن با ايمان با مردى كه اهل حق و حقيقت نيست، و در لجنزار انكار واقعيات دست و پا مىزند، نبايد ازدواج كند. والدين توجه داشته باشند كه براى جوان پاك و مؤمن خود، دخترى را كه منكر اصول الهى است به همسرى انتخاب نكنند كه شرط اول در صحت ازدواج ايمان زوجين است تا دو نور و دو پاك و دو پاكيزه و دو مؤمن به هم برسند، و از به هم رسيدن آنان ثمرات شايسته و پاك كه همان فرزندان صالحند به وجود آيند. تصور نشود كه زيبائى و مال و موقعيّت در مردى كه ايمان ندارد، و در زنى كه آراسته به حقيقت نيست، موجب سعادت و سلامت و نشاط و دوام در زندگى است. البته بر خانوادهها لازم است در مسئله همكفو بودن، سختگيرى نكنند، وقتى پسر و دختر از نظر اعتقاد و اخلاق و عمل اسلامى، و از نظر قيافه و هيكل ظاهر نزديك به هم باشند، اين دو از نظر شرع مقدس همكفو و شبيه و همانند يكديگرند، و در ازدواج آنان رحمت و بركت حق تجلّى خواهد كرد. درباره مسئله «كفو و همتا» بودن در منابع روايى، روايات فراوانى وجود دارد كه به جهت اختصار به ذكر چند روايت بسنده مىكنيم: رسول اكرم (ص) مىفرمايد: «اِذا جائَكُمْ مَنْ تَرْضَوْنَ دينَهُ وَ اَمانَتَهُ يَخْطُبُ اِلَيْكُمْ فَزَوِّجُوهُ اِنْ لا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِى الاَْرْضِ وَ فَسادٌ كَبيرٌ»(7)كسى كه براى خواستگارى نزد شما آمد و نسبت به دين و امين بودن وى رضايت داشتيد، حتماً زمينه اين ازدواج را فراهم نمائيد، كه منع ازدواج كفو با كفو از جانب شما زمينهساز فتنه در روى زمين و فساد بزرگ است. آرى، سختگيرى در ازدواج، و ايجاد موانع، و تكيه بر عادات و رسوم غلط، و پيگيرى شرايط سخت، و طلب جمال و ثروت و مقام، از طرف خانوادهها براى پسران و دختران خود، علت ازدياد استمناء، لواط، زنا، فشارهاى عصبى، و بيماريهاى روانى در دختران و پسران است، و اين همه فتنه و فساد، عواقب و توابعش در دنيا و آخرت گريبانگير آن پدران و مادران و اقوام و خانوادههائى است كه در مسئله ازدواج سختگيرى مىكنند. «جُوَيْبِر» مردى است كه از يمامه به مدينه آمده و مسلمان شده بود. او مؤمنى متعهد، ولى در عين حال سياه پوست، كوتاه قد، مستمند و بىخانمان بود. روزى پيامبر(ص) به او فرمود: «چرا ازدواج نمىكنى؟» عرض كرد: «چه كسى به اين بينوا زن مىدهد؟» فرمود: «اسلام، هر خوار و ذليلى را عزيز كرده است.» نزد «زياد بن لُبَيْد» كه از اشراف انصار است، برو و دخترش را خواستگارى كن. جويبر نزد زياد آمد و از قول آن حضرت دختر او را خواستگارى كرد. زياد گفت: «ما دختران خود را فقط به همرديفان خود از انصار مىدهيم و با آنها وصلت مىكنيم». جويبر، نزد پيامبر(ص) آمد و جريان را عرض كرد؛ آنگاه حضرت به «زياد» فرمود: «اى زياد! جويبر مؤمن است و هر مرد مؤمنى، كُفو زن مؤمنه و هر مرد مسلمانى كُفو زن مسلمان است.»(8) ايمان و تقوا در پسر و دختر مايه همكفويست، و بر پدران و مادران و خانوادهها واجب اخلاقى است، هر چه زودتر و سريعتر و با آسانگيرى كامل و پرهيز از شرايط غيرالهى و سنن غيراخلاقى زمينه ازدواج دو همكفو را فراهم آورند، تا رضا و خوشنودى و رحمت و لطف حق را نسبت به خود جلب كنند. امام باقر (ع) مىفرمايد: «ما مِنْ رُزْءَة أَشَدَّ عَلى عَبْد اَنْ يَأْتِيَهُ اِبْنُ اَخيهِ فَيَقُولَ زَوِّجْنى فَيَقُولَ لا اَفْعَلُ أَنَا أَغْنى مِنْك»(9)مصيبتى از اين شديدتر نيست كه جوان مؤمنى دختر برادر مؤمنش را خواستگارى كند، و پدر دختر پاسخ دهد، من از اين ازدواج عذر مىخواهم، زيرا تو از نظر مالى در رتبه من نيستى! در مسئله ازدواج عصبيّت قومى، شهرى، قبيلهاى نبايد لحاظ شود، زيرا اينگونه تعصّبات در آئين الهى مردود شناخته شده و باطل اعلام شده است. فقر و غنا، اين شهر و آن شهر، اين قبيله و آن قبيله را ملاك ازدواج قرار ندهيد، مردان و زنان همه و همه دختران و پسران يك پدر و مادرند، و براى هيچ يك بر ديگرى، جز به تقوا و پرهيزكارى امتياز نيست.9بنابراين، بايد توجه داشت كه مراد از كفو بودن زوجين، همسطح بودن در مسائل اقتصادي نيست، بلكه مقصود همسويى بينشها و باورهاى دينى و پايبندى عملى آنان به ارزشها و معارف الهى است؛ و گرنه شخص همين كه بتواند مخارج زن و فرزندش را بپردازد و از نظر دينى باهم، همعقيده باشند، كفوند. لزومى ندارد كه اگر زن ثروتمند است، مرد نيز حتماً ثروتمند باشد؛ از همينروست كه امام صادق (ع) فرمود: «الكفو ان يكون عفيفاً و عنده يسار»(10)شرط كفو بودن اين است كه عفيف باشد و بتواند مخارج اهلش را بپردازد. بر همين اساس، پسران و دختران خداباور و پاك انديش در آرزوى داشتن همسرى مؤمن و نيك سيرت و عامل به ارزشهاى قرآنى هستند. چنين گرايشى در امر ازدواج، برخاسته از نهاد پاك و فطرت كمالجوى انسان است و خداوند متعال بهترين ازدواج را وصلت پاكان و متقيان با يكديگر مىداند.(11) پيامبر اكرم(ص) دراينباره مىفرمايد: «مَن تَزَوَّجَها لِدينِها جَمَعَ اللّه لَه ذلك»(12) كسى كه به خاطر دين و ايمان زنى، با او ازدواج كند، خداوند نيز دنيايش را براى او فراهم مىكند. در روايت آمده كه فردى به امام حسن(ع) عرض كرد: دخترى دارم، مىخواهم بپرسم كه، او را به ازدواج چه كسى درآورم؟ حضرت فرمود: «زوجها من رجل تقى، فانه ان احبها اكرمها، و ان ابغضها لم يظلمها»(13)براى همسرى دخترت مردى باتقوا و مؤمن انتخاب كن؛ زيرا اگر او را دوست بدارد، اكرامش مىكند و اگر از او خوشش نيايد، به وى ستم روانمىدارد. به يقين اگر پدر آينده براى هر خانواده كه به عنوان مدير خانواده محسوب مىشود، فردى با ايمان و صالح باشد، همسر و ساير اعضاى خانواده را در پرتو مهر و محبت كه ريشه در ايمان او دارد قرار داده و در اثر شايستگىهاى معنوى خويش، كانون خانواده را به محيطى أمن و باصفا تبديل نموده و زمينه رشد و تربيت فرزندانى با ايمان و مسئوليتپذير را فراهم خواهد.(14) عفت و پاكدامنى، امانتدارى، وفاى به عهد، تقيّد به امر به معروف و نهى از منكر، رعايت حقوق ديگران، اجتناب از ظلم و تعدّى، حجاب و دورى از نامحرم، نجابت و حيا از جمله صفاتى است كه مىتواند دليل روشنى بر ايمان و تقواى هر شخص باشد. نكته شايان توجه اين است كه اگر مىبينيم اولياء الهى دستور دادهاند كه با متدينين و معتقدين به خدا ازدواج كنيد(15)و يا در آيات و روايات اسلامى از ازدواج با كفار حربى چه به صورت دائم و چه به صورت موقت نهى شده است و از ازدواج با كفار اهل كتاب به طور دائم ممنوع گرديده است، همه اين تأكيدات و توصيهها و فرامين به خاطر همين مسئله اعتقادى و كفو بودن زن و شوهر است زيرا دين، اصول زندگى و اخلاق، ركن بهزيستى است. به هر حال، زن و مرد با ايمان و تقوا، شايسته يكديگرند و در صورت ازدواج، سعادتمند خواهند شد. ازدواج شايسته هماره مايه آرامش روح و روان و آسايش جسم و جان است. قرآنكريم مىفرمايد: «وَ مِنْ آياتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ اَزْواجاً لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً اِنَّ فى ذلِكَ لآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُون»(16) و از نشانههاى اوست كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد و ميان شما دوستى و مهربانى قرار داد؛ همانا در اين كار، نشانههايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند. اگر مرد و زنى كه همشأن نيستند، اقدام به ازدواج نمايند، نگرانىها و ناراحتىها و اختلافات فراوانى در زندگى خانوادگى دامنگير آنان خواهد شد. مگر اين كه يكى همرنگ ديگرى شود و با بىاعتنايى به معيارهاى اصولى، بنيان خانواده را بنا كنند، كه البته چنين زندگىاى همانند ساختمانى است كه پايه آن را كج بنا نهادهاند و هرلحظه احتمال ريزش دارد. افزون بر اينها، دو همسر مىخواهند يك عمر با هم زندگى كنند، و در همه فراز و نشيبهاى زندگى يار و غمخوار يكديگر باشند. ازاينرو، تحت تأثير افكار و عقايد يكديگر قرار خواهند گرفت و روحيات پسنديده و يا ناپسندشان به يكديگر منتقل مىشود. همسر ديندار سعى مىكند همسرش را به عمل صالح و خداباورى و خدا ترسى، تقوا، اخلاق نيك و ترك گناه تشويق و ترغيب كند و از نافرمانى و سهلانگارى در دستورات و احكام خدا باز دارد؛ او را به انجام مقررات و آداب و رسوم مثبت اجتماعى تشويق و از خرافهپرستى و موهومات باز دارد؛ مال، آبرو و حرمت يكديگر را حفظ كنند؛ اما همسر بىدين، چه بسا زن يا شوهر را با محبت كاذب، تفريح، مجالس مهمانى و شبنشينىها و يا حتى اجبار و تهديد، منحرف كرده و از او فردى بىقيد و لاابالى مىسازد و از آنجا كه زن و مرد تحت تأثير محبتهاى يكديگرند و به خاطر رضامندى همديگر سعى در جلب رضايت و تشديد وابستگى و دلبستگى، به خود دارند، چنين تحولات و تأثيراتى به دور از انتظار نيست. 2- اصالت و نجابت خانوادگى خانه و خانواده، نخستين محيط اجتماعى است كه كودك را تحت سرپرستى و حضانت قرار مىدهد. ازاينرو، بيش از ساير محيطهاى اجتماعى، در رشد و تكامل فرد تأثير دارد و كودك پيش از آنكه از اوضاع اجتماعى خارج متأثر گردد، تحت تأثير خانواده قرار مىگيرد. آغاز بيشتر عادتها و نظريات فرد از خانه شروع مىشود كه يك نظر اجمالى به اين عادات و نظريات، اهميت تأثير خانواده را بسى روشن خواهد ساخت. عادتهايى از قبيل: طرز غذا خوردن، سخنگفتن، راه رفتن، روشهاى عادى، رفتار با ديگران، همچنين نظر فرد نسبت به حقوق ديگران و … همه را شخص از محيط خانه و خانواده كسب مىكند. اصالت و شرافت خانوادگى زن و مرد، يكى از اساسىترين ملاكهاى ازدواج، به ويژه در جوامع اسلامى است. كلمه اصالت از اصل گرفته شده و اصل به معناى ريشه آمده است. يعنى زن و مرد از خانوادههايى باشند كه داراى اصل و ريشهاند. شناخت خصوصيات و وضعيت تربيتى و فرهنگى خانواده همسر آينده، در ايجاد تفاهم بين زوجين در زندگى، نقش اساسى را ايفا مىكند و مىتواند ملاك قابل اعتمادى براى چگونگىتربيت فرزندان و ارتباطات متقابل در زندگى زناشويىتلقىشود. توصيههاى اسلام در اينباره آن است كه تا حد امكان، خانواده همسر پاك و عفيف باشند؛ زيرا اخلاق و رفتار خانواده، جنبههاى عقلى آن از لحاظ هوشمندى و كودنى و زمينههاى اعتقادى آن، در زندگى جديد و نسل، اثر مىگذارد. از ديدگاه قرآن، زنان فقط وسيله ارضاى غريزه جنسى نيستند، بلكه آفريدگار جهان آنان را به گونهاى آفريده كه وسيلهاى براى بقاى نسل و حفظ حيات نوع بشر و مركز ثقل پرورش و تربيت فرزندان صالح و شايسته باشند: «نِساؤُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ فَأْتُوا حَرْثَكُمْ اَنّى شِئْتُمْ وَ قَدّموا لاَِنْفُسِكُمْ»(17) زنان شما، محل بذرافشانى شما هستند؛ پس هر زمان كه بخواهيد، مىتوانيد نزد آنان برويد و (سعى نماييد از اين فرصت بهره گرفته، با پرورش فرزندان صالح) اثر نيكى براى خود، از پيش بفرستيد! قرآنكريم در اين آيه شريفه، زنان را تشبيه به كشتزار نموده و مىفرمايد: «نِسائُكُمْ حَرْثٌ لَكُمْ؛ زنان شما مانند كشتزارى براى شماها هستند». زيرا كشتزار است كه بذر را پرورش مىدهد و به ثمر مىرساند. در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اسلام نسبت به زنان بىاحترامى كرده و آنان را از مقام انسانى؛ تنزّل داده است. ولى غافل از اين كه با طرح اين مسئله معلوم مىشود قرآن بقاى نسل بشر را منوط به وجود زن مىداند و معتقد است اگر زن نبود، بذر مردان بزرگى كه تاريخ بشر و دنيا را عوض كردهاند، به ثمر نمىرسيد. نطفه، ماده اوليه تشكيل دهنده جنين از جنبهها و خصايص وراثتى والدين و حتى اجدادشان متأثر است. اگر آنها ناسالم باشند، اميدى به اصلاح فرزند نيست؛ مگر در مواردى بسيار نادر. اگر خانواده را به درختى تشبيه كنيم، فرزندان به منزله بار و بر آن هستند و اگر به يك زمين تشبيه نماييم، فرزندان به منزله گياهان آن مىباشند، و روشن است كه هر درختى ميوه سالم و شيرين نمىدهد و هر زمينى لاله و سنبل برنمىآورد. برخى از درختان ميوه تلخ و ناسالم و بعضى از زمينها خار و خس مىپرورانند. قرآنكريم دراينباره مىفرمايد: «والبلد الطيب يخرج نباته بأذن ربه و الذى خبث لايخرج الّا نكدا كذالك نصرف الآيات لقوم يشكرون»(18) گياه سرزمين پاك به فرمان پروردگارش مىرويد، و زمينهاى ناپاك (گياه آن) جز به سختى در نيايد، بدينسان آيهها را براى گروهى كه سپاس مىدارند گوناگون مىكنيم. و نيز در آيهاى ديگر مىفرمايد: «مگر نديدى خدا چگونه مثلى زد، سخن نيك همانند نهال نيك است كه ريشهاش در زمين و شاخهاش در آسمان است، هميشه به اذن پروردگارش ميوه مىدهد. خداوند براى مردم اين گونه مثل مىزند، تا شايد پند و اندرز گرفته و متذكر گردند.»(19) آرى، زمين شوره، سنبل برنيارد!. در خانوادههاى اصيل و شريف كمتر اتفاق مىافتد كه فرزندان ناصالح و نانجيب پرورانيده شوند و در خانوادههاى غيراصيل و ناصالح، كمتر اتفاق مىافتد كه فرزندان صالح و نجيب، پرورش يابند. اصالت و شرافت خانوادگى از آن جا حائز اهميت است كه مىتواند در رديف معيارها درآيد و در بسيارى از موارد، به عنوان يك معيار اطمينانبخش مورد استفاده قرار گيرد. وقتى انسان مشاهده مىكند در خانوادههاى اصيل و شريف، اكثر افراد، داراى شخصيت مقبول و دوست داشتنىاند، به طورى كه كمتر نقطه ضعفى در آنها پيدا مىشود و اگر هم پيدا شود، آن قدر نقطه قوت در آنها هست كه جبران آن ضعف را مىكند و به طور كلى آن را مىپوشاند، چرا از اصالت خانوادگى به عنوان يك معيار مورد اطمينان استفاده نكند. در نهج البلاغه نامهاى است كه امام على (ع) در پاسخ خودستايىهاى «معاويه» نوشته و طى آن ميان دو خانواده بنىهاشم و بنىاميه مقايسه كرده و نشان داده است كه در برابر هر فضيلت و امتياز و برجستگى در خانواده بنىهاشم، يك رذيلت و انحطاط در خاندان بنىاميه وجود دارد. حضرت در فرازى از آن سخنان مىفرمايد: در خاندان ما «پيامبر»(ص) است و در خاندان شما «ابوجهل» كه كارش تكذيب حق بود. ما «حمزه» شير خدا داريم و شما ابوسفيان، شير پيمانهاى باطل داريد. حسن و حسين، دو سرور جوانان بهشت از ماست و كودكان جهنم (فرزندان مروان) از شما. «فاطمه»(س)، بهترين زنان عالم از ما و همسر «ابولهب» به نام امجميل كه قرآن او را هيزمكش خوانده از شماست و از اين قبيل چيزها كه به نفع ما و به زيان شماست!»(20) دكتر آلكسيس كارل فرانسوى دركتاب «راه و رسم زندگى» از خانوادهاى سخن مىگويد كه طبق آمار، اكثر افراد آن دزد و جانى و مدير مراكز فساد و… بودهاند. آرى، كرمها و انگلها، همواره در لجنزار به وجود مىآيند و رشد مىكنند. خانواده شايسته و سالم، زمينه بسيار مناسبى براى پرورش فرزندان سالم و شايسته است و خانواده ناشايسته و ناسالم، زمينه بسيار مناسب براى پيدايش و بار آمدن فرزندان ناسالم و ناشايسته است. به همين جهت است كه براى تشكيل خانواده، حتماً بايد به دنبال آن شريكى براى زندگى بود كه از سلامت جسمى و فكرى و اخلاقى برخوردار باشد و در خانوادهاى پاك و سالم پرورش يافته باشد. به هر حال در ازدواج بايد به انتقال ويژگىهاى پدر و مادر به فرزندان توجه نمود. چنان كه پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد: «تَزَوَّجوا فى الحِجرِ الصّالح فَانَّ العرِقَ دَسّاسٌ»(21) با خانواده خوب و شايسته وصلت كنيد؛ زيرا خون اثر دارد. و نيز در روايتى ديگر مىفرمايد: «تَخَيَّروا لنُطَفكُم فَانكِحوا الاكفاءَ و انْكَحوا إلَيْهِم»(22) براى نطفههاى خود گزينش كنيد و با كسانى كه همتاى شمايند، ازدواج نماييد. و همچنين درباره اهميت اين موضوع مىفرمايد: «تَخَيَّروا لِنُطَفِكُم فإنَّ النّساءَ يَلِدْنَ أشباهَ إِخْوانِهِنَّ و أخْواتِهِنَّ»(23)براى نطفههاى خود گزينش كنيد؛ زيرا، زنان بچههايى همانند برادران و خواهران خود به دنيا مىآورند. زن و مرد بايد در خانوادههايى رشد يافته باشند كه پدر و مادرى عاقل و دلسوز، با همه وجود در رشد و تعالى فرزند كوشيده باشند. بر خلاف خانوادههايى كه والدين، فرزندان را به حال خود رها كرده و در پى هوى و هوسهاى خود هستند و يا اين كه در كانون خانوادگى آنان بويى از محبت و احترام به شخصيت ديگران استشمام نمىشود. بنابراين، زن و مرد كه در پى انتخاب همسر مىباشند، بايد سعى كنند تا حدى كه برايشان ميسر است با خانوادههايى شريف و اصيل وصلت نمايند و از ازدواج با خانوادههاى پست و فرومايه جداً خوددارى نمايند؛ زيرا، غالباً با مشكلاتى روبهرو خواهند شد. در خانوادههاى اصيل، والدين كوشيدهاند از نظر اخلاقى و رفتارى براى فرزندان خود نمونه و الگو باشند و بدون ترديد پدر و مادر صالح از نظر ارثى نيز سرمايههاى بس گرانبهايى را به فرزندان خود انتقال مىدهند. افرادى كه در خانوادهاى اصيل رشد مىيابند، سجاياى اخلاقى را از پدر و مادر خود به ارث مىبرند و در برخورد با دشواريها و فراز و نشيبهاي زندگى، هرگز از جاده درستى و راستى خارج نمىشوند. بنابراين در انتخاب همسر بايد دقت بسياري نمود كه از خانواده اصيل و نجيب، خوشنام و خوشسابقه باشد، و تنها به قيافه ظاهرى و زيبايى و يا مدرك تحصيلى او اكتفا نشود؛ زيرا فرزندان، معمولاً وارث پيشينههاى سوء خانواده و والدين خويشند. پىنوشتها: – 1. وسائل الشيعه، ج14، ص 79. 2. سوره نور، آيه 26. 3. همان، آيه 3. 4. تفسير نمونه، ج14، ص 422. 5. سوره نساء، آيه 3. 6. سوره بقره،آيه 221. 7. بحارالانوار، ج100، ص 372. 8. اين حديث به طور مشروح در فروع كافى، ج 5، ص 340 آمده است. 9. ازدواج در اسلام، ص 32. 10. سوره حجرات، آيه 13. 11. وسائل الشيعه، ج 14، ص 52؛ فروع كافى، ج5، ص 347؛ بحارالانوار، ج 100، ص 372. 12. سوره نور، آيه 26. 13. وسائل الشيعه، ج 20، باب 14، ص 51. مكارم الاخلاق، ص 233،المستطرف، ج 2، ص 218. 14. همان، ج 14، ص 30. 15. جواهرالكلام، ج 30، ص 27. 16. سوره روم، آيه 21. 17. سوره بقره، آيه 223. 18. سوره اعراف، آيه 58. 19. سوره ابراهيم، آيه 24. 20. نهج البلاغه، نامه 28. 21. ترجمه ميزان الحكمه، ج 5، ص 2258، ح 7848. 22. همان، ح 7849. 23. همان، ح 7850.
گزارش عمره مفرده
گزارش عمره مفرده حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر فرصتها و چالش ها عمره مفرده كه در روايات، عنوان حج اصغر نيز دارد همه ساله صدها هزار زائر ايرانى را راهى عربستان مىكند. در سال جارى بيش از 600هزار ايرانى به زيارت مدينه و مكه شتافتهاند. عظمت اين فرصت معنوى و اهميت حجم زائران از كشورمان و گستره عمره دانشجوئى و دانش آموزى از يك سو و رفتار خصمانه مزدوران وهابى و سهل انگارى دولت سعودى در انجام وظائف خود از سوى ديگر و نقاط روشن و تاريك اين سفر روحانى بر اثر بى توجهى پارهاى از زائران كم معرفت از جمله بدحجابى و مسئوليت بعثه مقام معظم رهبرى سازمان حج و زيارت و دولت جمهورى اسلامى در اين رابطه نگارنده را بر آن داشت كه مقاله اين ماه را به اين موضوع بسيار مهم اختصاص دهد كه حتماً مورد توجه مسئولان ذى ربط قرار خواهد گرفت. اينك توجه خوانندگان گرامى را به نكاتى جلب مىنمايد: نكته اول: آثار و بركات اين سفر معنوى است كه در يك ارزيابى كلى بسيار زياد و قابل توجه است. به هيچ وجه نمىتوان حضور صدها هزار زائر عاشق را ناديده گرفت كه طى دو هفته در اين اردوگاه معنوى و هفتههاى قبل و بعد آن دل در گرو معبود دارند و مناسك دينى را انجام مىدهند.و هرچند ضعفهايى در پارهاى از اين افراد باشد ولى در هر حال اين فرصت خوبى است كه هم افراد دعوت حق را لبيك گفته و احرام كوى دوست بندند و نواى يكتاپرستى را بسرايند، با پيامبراكرم(ص) و ائمه و امّالائمه سخن بگويند و مواقف و مشاهد كريمه را سير كنند و تاريخ اسلام و بعثت پيامبر گرامى را باز خوانى نمايند وبه تماشاى قبور ائمه در بقيع زخم خورده بنشينند و شاهد اين مظلوميت تاريخى باشند و بالأخره رنگ وبوى خدائى بگيرند و هر يك بقدر دانش و ايمان و معرفت و صفا و خلوص خود بهره گيرند و ره توشه معنوى براى زندگى ذخيره كنند. اصولا فلسفه زيارت به نحو عام و زيارت بيت الله الحرام بطور خاص بركات و آثار غيرقابل انكارى دارد كه مىتوان آن را در تكميل معرفت و تقرب به خدا و انسان سازى كه فلسفه آفرينش است، خلاصه كرد، نگارنده كه حدود سى سفر زائران خانه خدا را در حج و عمره همراهى كرده شاهد اين تحولات معنوى بوده است. و چه بسيار كسانى را ديده كه اين سفر منشأ تحوّل روحى و معنوى آنان بوده است. در همين سفر اخير يكى از اعضاء گروه ما پزشكى بود كه با خانواده و فرزندان خود كه داراى تحصيلات عالى بودند مشرف شده بود. او مىگفت در سفر قبلى پسر و دخترم را كه دانشجو هستند آوردم در حالى كه مايل به اين سفر نبودند اما همين كه آمدند و روحانيت و جاذبه معنوى مكه و مدينه را ديدند عاشق شدند و هم اينك يكى از انگلستان و ديگرى از تهران با علاقه بسيار همسفر ماهستند. زائر ديگرى در يكى از سفرهاى حج تمتع مىگفت: من به بسيارى از كشورهاى جهان سفر كردهام اما جاذبه اين سفر مرا بر آن مىدارد كه همه ساله تشرف حاصل كنم. در اين روزها شاهد حضور دهها هزار جوان پسر و دختر هستيم كه در قالب عمره دانشجوئى و دانش آموزى در حرمين شريفين حضور دارند و با عشق و شور جوانى و فطرت پاك و دست نخورده به راز و نياز مىپردازند و در اين اردوگاه معنوى بنيه ايمانى خود را نيرومند مىسازند و توشه اندكى را مىاندوزند و در همين حال بايد از دولت جمهورى اسلامى و سازمان حج و زيارت قدردانى كرد كه تسهيلات اين سفر را براى همه بويژه جوانان فراهم ساختهاند كه اين در جهان اسلام بى نظير است و تنها ايران اسلامى است كه نسل جوان را براى اين سيرو سفر معنوى بسيج كرده است. نكته دوم: بهره بردارى حداكثرى از اين فرصت معنوى است كه در اين خصوص آموزش و توجه زائران بويژه دانشجويان و دانشآموزان بيش از آنچه وجود دارد، ضرورى بنظر مىرسد همچون بيان مسائل شرعى بويژه مناسك و مقدمات و اسرار آنها و وظائف زائر در حرمين در تماس با مذاهب ديگر و شرائط خاص عربستان و افكار سخيف وهابيگرى و پاسخگوئى به شبهاتى كه از طريق جزوه به ايرانيان داده مىشود و هرچند پايه و مايه اسلامى و قرآنى ندارد اما براى ساده دلان گمراه كننده است. پيشنهاد ما به مسئولان بعثه حرمين اين بود كه اين شبهات كه موارد آن محدود است قبلاً بازشناسى شده و پاسخهاى مستدل آن در جزوات كوچك در اختيار زائران بويژه دانشجويان قرار گيرد و آنها از قبل بيمه شوند تا فريب شيطنتهاى وهابىها را نخورند، بطور كلى دادن آگاهى و كار فرهنگى ميدانى و عملى بيشترى لازم است هر چند به انصاف بايد گفت واحد آموزش و پژوهش بعثه ما با تأليف و نشر انواع كتابها و جزوهها در تمام زمينههاى اعتقادى و فنى و اخلاقى سنگ تمام را نهاده و ناگفتهاى باقى نگذاشته است اما نهاد تبليغى حج و عمره بايد نحوه بهره بردارى از آنها را مديريت كند و روحانيان گروهها با آگاهى به همه جوانب حداكثر تلاش را در اين عرصه بنمايند و از تجارب استادانه افراد مجرّب بهره گيرند كه اين خود در حوزه تبليغات و مبلغان جايگاه ويژه دارد. نكته سوم: حركات جاهلانه وهابيها و بى تفاوتى دولت سعودى و حتى همكارى با انديشه اين فرقه ضاله است كه از بعد سياسى نيز خالى نيست. وهابيت كه تفكر فرقه قليلى از اهل سنت است و اكثريت سنى آنرا رد مىكند، با آموزههاى ارتجاعى و سلفى گرى و تكفيرى امروزه آميخته شده و بدون ترديد امروزه آلت دست دشمنان اسلام در جهت تخريب روابط امت اسلام است كه سنى را رودر روى شيعه و شيعه را در برابر سنى به مقابله وادارند و پروژه آمريكايى جنگ شيعه و سنى را تحقق بخشند، نمونه آن تخريب قبور ائمه در سامراو… و دولت سعودى كه مىبايست با اعمال جاهلانه اين فرقه برخورد كند متأسفانه فضا را براى عوامل وهابى در مدينه و مكه باز گذاشته و چراغ سبز به آنان داده است در حاليكه اين به مصلحت دولت سعودى نيست كه سرنوشت جامعه را به انديشههاى سخيف و ارتجاعى وهابيت بسپارد كه اقدامات تروريستى سلفى گرى و تكفيرى گوشهاى از آن تفكر است كه امروزه لكه ننگى بر دامن مسلمانان شده است. ميدان دادن به جريان وهابيگرى نه به صلاح كشور سعودى است نه جهان اسلام و انتظار است مسئولين سياست خارجى ما در اين عرصه بيكار نباشند و دولتمردان سعودى را توجه دهند و اگر واقعاً جريان به اين منوال است كه اهانت به شيعيان شود مراجع ما عمره را ممنوع كنند. واقعاً كجاى دنيا رسم است كه عدهاى زائر را به جرم خواندن زيارت و تجمع بر سر قبور بزرگانشان توهين كنند و به احساسات مردم دهن كجى نمايند، از يك طرف تعدادى افغانى بى سواد را كه در حاشيه اصفهان چاه كنى و خشت زنى مىكردهاند و به افغانستان عودت داده شده است آموزش دهند! و بر سر قبور مطهر بزرگان اسلام نصب كنند كه اينها درس دين و توحيد را به مردم بدهند! در حاليكه از الفباى اسلام و ايمان بى خبرند. يا يك فرد عرب مامور سعودى جاهل مانند شمر و حرمله بيايد و كتاب دعا را از دست زائر بگيرد و بى حرمتى كند، و از سوى ديگر سربازان سعودى باطوم به دست جلو بقيع قدم بزنند و مانع تجمع مردم براى زيارت شوند گوئى با لشگر سلم و طور رويا روئى مىكنند و اين حقارت براى آنها است اين حركات از آن افغانى جاهل يا عرب متحجر گمراه وهابى چندان بعيد نيست اما دولت عربستان چرا به اينها ميدان مىدهد و حمايت مىكند؟! چرا وزارت خارجه ما تكليف خود را با اين ماجرا روشن نمىكند؟ اما عامل اصلى اين حركات جلوه و ظهور فرهنگ متعالى و كفر ستيز شيعى و اسلامى است كه سلفىهاى تحجرگرا را منزوى كرده و به اين حركات وا مىدارد. هرچند حركات مظلوميت و حقانيت و صبورى توأم با فرهنگ شيعه را به نمايش مىگذارد و در دنياى كنونى كم نيستند مردمى كه با فرهنگ شرقى ما آشنا شده و افكار سخيف ارتجاعى برخى گروهها را به خوبى شناخته و عقب زدهاند. بطور خلاصه در برخورد با اين جريان سخيف و جاهلانه، هم كار فرهنگى بايد كرد و هم كار سياسى كه در آينده تكرار نشود، چه اگر ما يكسال عمره را متوقف كنيم هزاران ميليارد خسارت به اقتصاد بازار سعوديها وارد خواهد شد. علاوه بر آن لطمه آبروئى براى كشورى كه مىخواهد متولى امر حرمين شريفين براى امت اسلام باشد زيرا توليت حرمين تنها به ساختمان و تداركات نيست بلكه امنيت فرهنگى و اعتقادى مسلمانان را نيز در بر مىگيرد. نكته چهارم: خريدهاى بى حساب زائران ايرانى از بازارهاى مكه و مدينه است كه به گفته اهل اطلاع به حد افراط رسيده است و از همه كشورها جلو زده است. هزاراها ميليارد پول و ارز كشور به ناحق در بازار عربستان خرج كردن خسارت كمى نيست. موضوع سوقات سفر كه در آداب زيارت آمده به اين نيست كه زائر از روزى كه پابه عربستان مىگذارد يكسره در بازارها پرسه بزند و با كوله بار به هتل برگردد و ساكهاى حجيم و بارهاى سنگينى تحميل هواپيمائى كنند اين كار علاوه بر خسارت مادى و خريد بنجلهاى بازار ضرر معنوى نيز دارد. زائرى كه پس از يك عمر اميد به ديار وحى شتافته آيا بى انصافى نيست وقت خود را به جاى امور معنوى اينهمه خرج بازار و سوقات سفر نمايد؟! نگارنده در همين سفر اخير يك خانم مسنّ ايرانى را در فرودگاه مهرآباد مشاهده كرد كه نفس زنان و به تنهائى اثاث خود را حمل و نقل مىكرد اين خانم تقريباً سالخورده كه بقول خودش يك زن تنها بود! چهار عدد بسته و ساك بزرگ همراه داشت كه مايه شگفتى بود. اينگونه حرص زدن و خستگى به جان خريدن در يك سفر زيارتى چه ضرورتى دارد. اينها مسائلى است كه توجيه و ارشاد مىخواهد كه زائر اينقدر اسير بازار نشود و در همين حال سختگيرى در حجم و توزين بارها و گرفتن اضافه بار لازم است تا مسافران اينهمه افراط نكنند. ضمناً مىتوان در داخل بازارى مشابه آنچه در مكه و مدينه است بطور محدود براى زائران ترتيب داد كه اين اجناس را با همان قيمت در داخل تهيه كنند و خسارت مادى و معنوى را كاهش دهند. نكته پنجم: بدحجابى در حرمين است كه زشتى آن بيش از هر چيز جلب توجه مىكند بايد به صراحت بگويم كه در ميان زائران كشورهاى اسلامى از چهارگوشه جهان عدّهاى از زنان و دختران ايرانى بدترين لباس را مىپوشند بويژه در عمره كه براى اين عده جنبه سياحتى پيدا كرده است. با همه تلاشهائى كه در اين رابطه صورت گرفته هنوز از لباسهاى جلف و چسبان و زلفهاى پريشان و آستينهاى كوتاه در بازارهاى مكه و مدينه موارد زيادى مشاهده مىشود. كافى است خواننده اين مقاله سرى به فرودگاه مهرآباد آنگاه كه عدهاى از زنان عازم سفر هستند بزند و هنگام بازگشت نيز ديدارى داشته باشد آنگاه باور خواهد كرد كه اين ادعاى گزاف نيست. از زمانى كه در دولت اصلاحات اين لباسهاى مبتذل مد شد به حرمين نيز سرايت كرد و نگارنده همان روزها شرح اين ماجراى زشت را طى مقالهاى در ديد افكار عمومى نهادم و طى نامه جداگانه به مسئولان رده بالاى بعثه نوشتم و پيشنهاد فرم لباس و حجاب اسلامى بصورت اجبارى را همچون زنان تركيه و مالزى و اندونزى و مصر و لبنان عنوان كردم كه تا كنون پاسخ درستى نگرفتهام. در سال جارى الزام دانش جويان و دانشآموزان به پوشش چادر را شنيدم كه جاى قدردانى است. البته گستره حجاب براى صدها هزار زائر فراتر از اين است و اكثر زنان ما داراى حجاب كامل و بهترين نوع آن يعنى چادر مىباشند با اين اوصاف نبايد مجالى داد عدهاى خاص حيثيت ما را زير سؤال ببرند و با لباسهاى مبتذل زن ايرانى را بدنام كنند. حل اين مشكل به الزامى كردن حجاب اسلامى و دادن فرم مخصوص يك دست به زائران است كه مئونه چندانى هم ندارد و با پانزده هزار تومان از پول زائر مىتوان آن را تأمين كرد و همچنين اخذ تعهد هنگام عزيمت به رعايت شؤونات اسلامى از جمله حجاب كامل و برخورد با متخلفان و بازگرداندن آنان به كشور در صورت لزوم كه ضامن اجراى اين تعهد باشد. اين اقدام شجاعانه مىتواند سفر معنوى عمره و حج را تا حدودى از ناهنجاريها مصون دارد ولى معلوم نيست چرا اين شجاعت وجود ندارد و سالهاست اين معضل با گفتگوى بىفرجام ادامه داشته است براستى اگر دولت اسلامى براى عزيمت زائر اينهمه خرج مىكند، از هواپيما و هتل و خدمات كامل ديگر، آيا نمىتواند زائر را ملزم به رعايت شؤونات اسلامى كند و در صورت تخلف برخورد قانونى كند؟! تا بدانند ارزشهاى اسلامى را نبايد سرسرى گرفت و آبروى نظام در نگاه ديگران در جمع بين المللى حرمين فراتر از رنجش چند فرد متخلف است. انتظار است موارد فوق كه از سر مسئوليتشناسى عنوان گرديد مورد توجه مسئولان امور حج از وزارت ارشاد اسلامى و سازمان حج و زيارت گرفته تا بعثه رهبرى معظم و همه دست اندركاران اعزام قرار گرفته و از اين پس شاهد برگزارى هرچه بهتر و آبرومندانهتر اين شعار بزرگ اسلامى آنگونه كه شايسته ايران اسلامى است باشيم. انشاءاللّه.
آماده سازى جامعه در امر ازدواج
آماده سازى جامعه در امر ازدواج حجةالاسلام سيد جواد حسينى يك نگاه اجمالى به وضع موجود فرهنگى جامعه اين مسائل را براى انسان ترسيم مىكند: 1- تهاجم فرهنگى گسترده: عوامل انحراف از قبيل ماهواره، اينترنت، سى دىهاى مبتذل، رعايت نشدن حجاب توسط عدهاى، رو به گسترش مىباشد. 2- نيازهاى ارضاء نشده: با بررسى انگيزههاى موجود در پروندههاى منكراتى (1)و فراگيرى چشم چرانى مىتوان به نيازهاى ارضاء نشده در قشرهاى مختلف جامعه، اعم از مجرّد، متأهّل، جوان و حتى پير پى برد. 3- انگيزه جنسى: تأثير فشار جنسى در ارتكاب قتلها، بزهكارىها، ابتلاء به اعتياد، ناهنجارىهاى رفتارى، بدحجابى و…قابل انكار نيست. 4- زيانهاى مادّى و معنوى: برخى از مسافرتها به خارج از كشور، در قالب تحصيل، تجارت، ورزش، سياحت، ساخت بعضى فيلمها و… به انگيزه جنسى صورت مىگيرد كه خسارت معنوى و مادّى زيادى را در پى دارد. 5 – افت تحصيلى: مشغوليت فكرى به خاطر مسائل جنسى، موجب افت تحصيلى در مؤسسههاى علمى و آموزشى، مخصوصاً در محيطهاى مختلط گرديده است. به اين گزارش توجّه كنيد: حكم قصاص نفس «عباس بخشنده» به اتهام تجاوز و قتل دختر بچه هفت سالهاى در شهرستان نكا… به اجرا گذاشته شد. حكم اعدام «حسن دريايى» كه اقدام به تجاوز و قتل دختر پنج سالهاى در نشت رود كرده بود به مرحله اجرا در آمد. 6- گسترش فحشا: با توجه به عناوين ذكر شده عوامل فحشاء رو به گسترش و سن گناهكاران روبه كاهش است. به گونهاى كه هر روز عدهاى را آلوده مىكند. 7- روابط نامشروع: عدهاى از جوانان و نوجوانان گرفتار روابط حرام شده و عدهاى ديگر به سختى، نفس خود را از گناهان حفظ مىكنند و در ميان بعضى كه توجه به عوامل اين مسائل ندارند نا رضايتى نسبت به دين به وجود آمده است. حال اين سؤال رخ مىنمايد كه براى تحوّل اساسى و ريشهاى در وضعيت موجود چه بايد كرد؟ به طور قطع هر گروه، مقام و شخصيتى وظائف خاصى را در اين زمينه بايد ايفا كنند. مراجع عظام، عالمان، دانشمندان و استادان، نويسندگان و كل جامعه، هر كدام مسئوليت هايى دارند، آنچه در اين نوشته در پى آن هستيم فرهنگ سازى در سطح جامعه براى تغيير وضع موجود به وضع مطلوب است. در اين راستا به اين امور مىتوان اشاره كرد: 1- تصحيح باورها؛ ميانگين سنى ازدواج پسران پس از انقلاب از 20به 25 سال افزايش يافته است. و ميانگين سن ازدواج دختران از 19به 22 سال رسيده است ؛ ولى آمارهاى جديد نشان مىدهد كه سن ازدواج در كشور، نسبت به سالهاى قبل از 1381، حدود 8سال افزايش يافته است.(2) بر اساس يك گزارش تحقيقى تعداد دختران 20تا 29 سال حدود 6ميليون و تعداد پسران 25تا 34 سال، حدود 4ميليون و 800هزار نفر است، و اگر به اين ارقام تعداد دختران بالاى 29سال را نيز اضافه كنيم، شايد به رقمى بالغ بر 7ميليون برسد.(3) حال بايد ديد علت تأخير اين چنينى در ازدواج با توجه به مقدمه گفته شده كه مىتواند به فاجعه منجر شود، چيست؟ مىتوان گفت يكى از عوامل عمده اين مسأله باورهاى غلطى است كه در جامعه وجود دارد از جمله عدّه زيادى داشتن شغل و مسكن و گاهى ماشين را بر ازدواج مقدّم مىدانندو هر چند در اوائل دوران بلوغ داراى چنين امكاناتى باشد و ازدواج كند، مطلوب است. اگر امر داير شود بين اين كه خانوادهها ازدواج فرزندان را از زمان مطلوبش به تأخير انداخته (شايد در اين مدت دچار عوارض مختلفى شوند)(4) و يا تن به ازدواج دهند تا به مرور زمان صاحب مسكن شوند عقل سليم و شرع حكم مىكنند ازدواج مقدّم داشته شود. (والدين خوب است كمكهايى را كه قرار است براى مسكن و شغل فرزند صرف كنند، صرف ازدواج وى نمايند) چون بعضى از جوانان كه ازدواج نكردهاند براى كار و درآمد خيلى تلاش نمىكنند و اگر در آمدى هم داشته باشند نوعاً صرف گردشهاى نابجا و رفاقتهاى ناروا مىكنند. نويسنده افراد زيادى را سراغ دارد كه قبل از ازدواج داراى شغل مناسب و درآمد بودهاند ولى هرگز نه صاحب منزل شده و نه سرمايهاى را پس انداز كردند.اما از روزى كه ازدواج نمودند، درآمدشان رونق گرفت و صاحب مسكن شدند و از اين مسأله روشن است، جوان از لحظهاى كه تن به ازدواج داد، خود را در مقابل همسر مسؤول مىداند و خود را در موقعيتى مىبيند كه بايد پاسخگوى نيازهاى زندگى باشد لذا با تمام قدرت مخصوص به دوران جوانى وارد عرصه فعاليت مىشود و در مدّت زمانى كوتاه مىتواند زندگى خود را سرو سامان دهد. يك آمارگيرى دقيق مىتواند نشان دهد كسانى كه در سن هيجده سالگى بدون داشتن امكانات وارد صحنه ازدواج شدهاند با كسانى كه براى دستيابى به مسكن و شغل مناسب ازدواج را تا سن 35سالگى به تأخير انداختهاند، بعد از چند سال به يقين گروه اول نسبت به گروه دوم از جهاتى به خصوص از نظر معنوى و روانى موفقتر خواهد بود. و يا حداقل دچار فشار روانى، فكرى و شهوت جنسى نشدهاند. به همين علت خالق انسانها كه آگاه به مصالح انسان و در پى به سعادت رسيدن وى است، تضمين نموده كه با مقدّم كردن ازدواج، وضع اقتصادى بهتر مىشود، در قرآن كريم مىخوانيم «مردان و زنان را همسر دهيد و هم چنين غلامان و كنيزان صالح و درست كارتان را، اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بى نياز مىسازد، خداوند واسع و آگاه است.»(5) اين آيه با صراحت اعلام مىدارد كه والدين وظيفه دارند، بلكه مىتوان گفت جامعه در قبال مجردها مسؤول هستند كه براى آنها همسر اختيار كنند و از فقر و ندارى ترس نداشته باشند؛چون خداوند تضمين نموده كه بى نيازشان سازد و وضع اقتصادى آنها را بهبود بخشد. بيشتر مردم اين اعتقاد را دارند كه اگر براى دانشگاه فرزندان هزينه كنند با اشتغال فرزندانشان در آينده وضع مالى آنان بهتر مىشود، ولى بر اين باور نيستند كه با ازدواج نيز وضع اقتصادى بهتر مىشود. معصومين ما تلاش كردهاند اين اعتقاد را در دل مردم ايجاد كنند كه ازدواج در بهبودى وضع اقتصادى سخت مؤثر است. امام صادق عليه السلام فرمود: «الرّزق مع النّساء والعيال؛(6) روزى همراه همسر و فرزند است». مردى محضر مبارك پيامبر اكرم (ص) رسيد و از فقر و تهيدستى شكايت كرد حضرت فرمود: «تزوّج، فتزوّج فوسع له؛(7) ازدواج كن، او هم ازدواج كرد و (پس از ازدواج) گشايش در كار او پيدا شد.» مسلمانان و متدينان بايد در كنار مسائل عبادى اين را نيز باور كنند كه خدا دست كسانى كه ازدواج مىكنند را خواهد گرفت، و ترك ازدواج و يا تأخير آن بخاطر فقر، بدگمانى به قدرت و رحمت بى پايان الهى است، به اين جهت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود: «من ترك التزويج مخافة العيلة فقد ساء ظنّه باللّه انّ اللّه عزّوجلّ يقول ان يكونوا فقراء يغنهم اللّه من فضله؛(8) كسى كه ازدواج را از ترس فقر ترك كند گمان بد به خدا برده است همانا خداى عزيز و جليل مىفرمايد: اگر فقير باشند از فضل خود بى نيازشان مىكند.» 2- ازدواج آسان از مسائل مهمى كه امروزه به صورت يك معضل جدى درآمده است سختگيرىها و تجمّلات سنگينى است كه بيشتر مردم در امر مقدس ازدواج بوجود آوردهاند، مانند، مهريه سنگين، جهيزيّه كمرشكن، جشنهاى مفصّل، چشم هم چشمى، اسراف و توقّعات بيش از حد، مانند شغل پردرآمد، خانه قيمتى، ماشين و… قشرهاى مختلف جامعه اسلامى بايد توجه كنند كه اين سختگيرىها خلاف دستورات عقل سليم، سفارشات دين و پيشوايان دينى است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درباره مهريه مىفرمايد: «افضل نساء امّتى اقلّهنّ مهراً و احسنهنّ وجهاً؛(9) بهترين زنان امّت من زنانى هستند كه مهريه كمتر و سيماى نيكوترى داشته باشند.» و درباره شرائط خواستگار، ايمان (نه ثروت) را معيار قرار داده فرمود: «اذا خطب اليكم رجلٌ فرضيتم دينه و امانته فزوّجوه والّا تفعلوه تكن فتنةٌ فى الارض؛(10) هرگاه خواستگارى (براى دخترتان) نزد شما آمد كه دين و امانتدارى وى رضايت بخش بود پس (دختر خود را) به او تزويج نماييد در غير اين صورت فتنه و فساد در زمين پيدا مىشود.» در صدر اسلام مسائل ازدواج به آسانى انجام مىگرفت، گاه مهريه همسر تعليم قرآن قرار مىگرفت، به همين جهت در جامعه آن روز معضل اجتماعى بالا رفتن سن ازدواج و بحران مسائل جنسى وجود نداشت. عالمان و بزرگان زيادى در طول تاريخ از اين سيره پيروى كردهاند، نقل است: مرحوم آيه اللّه شيخ جعفر كاشف الغطاء (ره) كه پناه مستمندان بود، تا مىتوانست در رفع نيازهاى مردم مىكوشيد. در احوال او نوشتهاند: روزى بعد از تمام شدن كلاس درس شيخ، طلبهاى نزد او آمد، ولى از گفتن حاجت خويش خجالت مىكشيد، شيخ جعفر آنقدر با او گرم گرفت و با مهربانى صحبت كرد كه طلبه جرأت يافته و عرض كرد: «دختر خود را همسر من گردان» شيخ بىدرنگ دست او را گرفته، به اندرون خانهاش برد و بدون هيچ تشريفاتى بعد از رضايت دختر، عقد آنها را خواند و در همان شب مراسم عروسى صورت گرفت.(11) 3. وساطت در امر ازدواج مسؤوليت ديگرى كه در امر ازدواج متوجه جامعه به خصوص متدينان است، مىتوان وساطت در امر ازدواج را نام برد، در زمانهاى گذشته و نيز امروزه در برخى شهرها و محلّهها بزرگان و آبرومندانى بوده و هستند كه زمينه ازدواج دو جوان را فراهم مىكردند اين امر مقدّسى است كه نياز به توسعه دارد. بسيارى از جوانها و خانوادهها هستند كه ميل دارند با هم وصلت كنند ولى نياز به اين دارند كه شخصى وساطت و پا درميانى كند و زمينه وصلت را فراهم نمايد. مكتب اسلام بسيار بر وساطت در امر ازدواج، سفارش نموده است . پيامبر اكرم(ص) فرمود: «هر كس براى ازدواج مرد و زن با ايمانى تلاش كند تا آن دو را با هم گردآورد، خداوند هزار حوريه – كه هر حوريه در كاخى از درّ و ياقوت است – به او تزويج مىكند.»(12) امام صادق(ع) فرمود: «من زوّج اعزباًكان ممّن ينظر اللّه اليه يوم القيامة؛ كسى كه مجردى را تزويج كند، از كسانى خواهد بود كه خداوند در روز قيامت به او توجه و نظر(لطف) مىكند.»(13) امام هفتم فرمود: «سه گروه در روزى كه سايهاى جز سايه خدا وجود ندارد، زير سايه عرش الهى قرار دارند، مردى كه در راه ازدواج برادر مسلمانش قدم برداشته، يا برادر مسلمانش را خدمت كرده، و يا سرّ او را پنهان نموده است.»(14) برترى ازدواج بر خودنگهدارى هم چنان كه فصلى از طبيعت، بهارنام گرفته است كه در آن سرسبزى و شادابى مشاهده مىشود، عمر انسان نيز داراى بهارى است كه همان دوران جوانى است در اين دوران، انسان سرشار از قدرت و شادابى است. ازدواج نيز بهارى دارد و آن زمانى است كه انسان در اوج قدرت جسمانى و جنسى قرار دارد، كه اگر ازدواج از اين دوران تأخير بيفتد آثار زيان بار جسمانى و روانى دارد، چرا كه سركوب قوّه جنسى در اوج بلوغ، به طور قطع براى جسم انسان زيانهايى دارد. گذشته از اين، باعث مشغول شدن فكر و روان مىشود و همين طور يكى از علتهاى افسردگى، تأخير در امر ازدواج است .پس تأخير در امر ازدواج، انسان را در سر دو راهى آلودگى دامن و يا پاكدامنى و تحمّل فشارهاى جسمانى و روانى قرار مىدهد. بر عكس اگر ازدواج در آغاز بلوغ انجام گيرد باعث سلامتى شده و از نظر فكرى و روانى آرامش و سكون را به همراه دارد، محصول چنين ازدواجى فرزندانى شاداب خواهد بود. افزون بر مسائل گفته شده، ازدواج زودهنگام باعث برترى دين است، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ما من شابٍّ تزوّج فى حداثة سنّه الّا عجّ شيطانه ياويله، ياويله! عصم منّى ثلثى دينه، فليتق اللّه العبد فى الثّلث الباقى؛(15) هيچ جوانى نيست كه در ابتداى جوانى ازدواج كند مگر آنكه ناله شيطان بلند مىشود: اى واى، اى واى، دو سوّم دين خود را از من حفظ كرد. پس اين بنده بايد تقواى الهى را در يك سوّم باقى مانده پيشه سازد.» گاهى در روايات، براى سرعت بخشيدن به ازدواج در دوران جوانى سفارش شده است كه قابل توجه است، از جمله امام هشتم فرمود: «جبرئيل بر پيامبر(ص) نازل شد و گفت: اى محمّد! پروردگارت سلام مىرساند و مىفرمايد: دوشيزگان هم چون ميوه درخت اند كه هرگاه ميوه رسيد، چارهاى جز چيدن آن نيست وگرنه خورشيد آن را فاسد مىكند و با درنگ آن را دگرگون مىسازد و به حقيقت دوشيزگان هرگاه دريابند آن چه را زنان دريافتهاند دوايى جز شوهر براى آنان نيست و گرنه ترس فتنه بر آنها مىرود، سپس پيامبر اكرم(ص) بر منبر رفت و مردم جمع شدند و آنچه را خداوند عزيز و جليل دستور داده بود اعلام نمود.»(16) نخست اين حديث به اين نكته اشاره مىكند كه با بلوغ جسمانى و جنسى، زمان اصلى ازدواج فرا مىرسد و شيرينى و نشاط ازدواج، مخصوص اين دوره است. دوم اين كه هشدار مىدهد تأخير انداختن ازدواج از اين دوران احتمال فسادهايى را به دنبال دارد كه امروزه به خوبى در جامعه ما مشاهده مىشود، ارتباطهاى نامشروع، مزاحمتهاى خيابانى، نگاه به فيلمهاى مبتذل، دختران فرارى، برخى قتلهاو… مىتواند ناشى از تأخير در امر ازدواج باشد. از نظر دين هم كسانى كه به واقع پاكدامنى خود را حفظ كرده و دنبال ازدواج نمىروند، مورد نكوهش قرار گرفتهاند. امام رضا(ع) فرمود «زنى از امام باقر(ع) سؤال كرد كه من متبتلّه هستم (چه حكمى دارد؟) پس حضرت فرمود: منظور شما از تبتّل (و متبتله بودن) چيست؟ عرض كرد: قصد دارم تا ابد ازدواج نكنم! حضرت فرمود: چرا(ازدواج نمىكنى)؟ عرض كرد: با اين كار دنبال فضيلت و برترى هستم. (ترك ازدواج يك نوع برترى بحساب مىآيد) حضرت فرمود: برگرد، پس اگر تجرّد فضيلت بود (براى زنان) فاطمه از تو به اين امر سزاوارتر بود، چرا كه هيچ كس در فضيلت بر فاطمه پيشى نگرفت.»(17) رسول خدا(ص) به مردى فرمود: «ألك زوجة؟ قال لا يا رسول اللّه، قال: الك جارية؟ قال: لا يا رسول اللّه، قال: افانت موسر؟ قال: نعم. قال: تزوّج و الّا فانت من المذنبين؛(18) آيا همسر دارى؟ عرض كرد: نهاى رسول خدا! فرمود: آيا براى تو كنيزى است؟ عرض كرد: نه يا رسول خدا!، فرمود: يا توان مالى دارى؟ عرض كرد: بله. فرمود: ازدواج كن و گرنه از گناهكاران خواهى بود.» نكوهيده بودن تجرّد در مسأله اقتصادى اگر كسى شغل و درآمد خاصى نداشته باشد و با اين حال، وضع مالى او مطلوب باشد، مردم با اتهام به او مىنگرند كه چگونه اين مال را به دست آورده است؟ امّا بر عكس در ازدواج اين اتهام متوجّه افراد مجرّد كه تمام زمينه گناه شهوت در آنها فراهم است (به خاطر اين كه همسر دايم و موقت ندارند) نمىباشد، و ما اگر با اتهام به آنها ننگريم حداقل نبايد اين وضع رامطلوب بدانيم، بلكه به اين مقدار بايد توجّه شود كه اين فرد از يك امر طبيعى ضرورى، شانه خالى كرده و زمينه ارتكاب گناه در او فراهم است. به اين جهت در فرهنگ دينى مجرّد ماندن بسيار نكوهش شده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «شراركم عزّابكم و اراذل موتاكم عزّابكم؛(19) شرترين شما، مجردهاى شما است و پستترين مردههاى شما مجردها است.» در جاى ديگر فرمود: «شرترين شما مجردهاى شما است، دو ركعت نماز از فرد متأهّل بهتر از هفتاد ركعت نماز غير متأهل است.»(20) تلاش در جهت همسريابى و رجوع به مراكز مربوطه بيشتر مردم براى پيدا كردن كار به اداره كار و…مراجعه مىكنند و براى درمان بيمارى خود به درمانگاه و… مىروند، ولى در مورد ازدواج مراكز مخصوص ناشناخته مانده و اين امر بر دوش مادران گذاشته مىشود و از افراد آبرومند جامعه و همين طور مراكز مربوطه، كمتر كمك گرفته مىشود، با اين كه به راحتى مىتوان با مراجعه به مراكز و افراد ذى صلاح مشخصات خود را در اختيار آنها قرار داد و درباره افراد مورد نظر از آنها اطلاعات دريافت كرد و زمينه ازدواج سالم را با زحمت كمتر فراهم نمود. نقش آشنايان در كمك به امر ازدواج اگر فردى به بهانه نداشتن پول، از مداواى فرزند بيمار خويش شانه خالى كند جامعه به شدّت او را سرزنش مىكند. اگر فرزندى در دانشگاه قبول شده باشد ولى والدين به خاطر نداشتن بودجه، او رااز رفتن به دانشگاه، باز دارد، مورد ملامت دوستان و بستگان واقع مىشوند و سرانجام همين ملامتها آنها را وادار مىكند كه بودجه دانشگاه فرزند را تأمين كنند ولى در امر ازدواج اين مطالبه وجود ندارد. والدينى كه در امر ازدواج فرزندان، سستى مىكنند و هر روز به بهانههايى آن را به تأخير مىاندازند. اگر آشنايان، او را در اين امر مورد ملامت قرار داده و مكرر اين مطلب را گوشزد كنند به طور قطع والدين مذكور بيشتر به فكر اين مسأله خواهند بود. جالب اين كه فرزندان خودشان نيز در اين مسأله كوتاهى مىكنند، به طور مثال: براى خريد لوازم مورد نياز پا را از التماس فراتر مىگذارند و همين طور به مسأله بد اخلاقى والدين عكس العمل نشان مىدهند، ولى در مسأله ازدواج با اين كه فشار روانى و مشكلات بيشتر از موارد ديگر است با اين حال حتّى به صورت يك پيشنهاد جدّى اقدام نمىكنند، با اين كه نقش ازدواج در سرنوشت انسان از امور گفته شده بيشتر است. ازدواج دوباره قرآن كريم مىفرمايد: «از نشانههاى او (خداوند) اين است كه همسرانى از جنس خودتان براى شما آفريد، تا بدانها آرامش يابيد و در ميان شما، دوستى و رحمت (و گذشت) قرار داد، به طور قطع در آن نشانه هايى است براى گروهى كه تفكّر مىكنند.»(21) آيه ذكر شده ازدواج را باعث آرامش روح و روان انسان مىداند و نياز به آرامش روحى و انس داشتن با كسى، در افرادى كه همسر خود را از دست دادهاند بيشتر احساس مىشود به ويژه اگر از نظر سنّى جوان باشند اين نياز شديدتر مىشود؛ چرا كه مصيبت از دست دادن همسر، از يك طرف و نياز فطرى انسان (به جنسى) از طرف ديگر، باعث تمايل به ازدواج دوباره مىشود. با اين حال بدبختانه مشاهده مىشود وضع فرهنگى جامعه تسلّط فرزندان و اطرافيان مانعى براى ازدواج دوباره است كه باعث فشار روانى و جسمى و بىراهه رفتن عدّهاى مىشود و يا در غير اين صورت با تحمّل طاقت فرسا، دچار افسردگى و مشكلاتى شدهاند ولى افرادى با ازدواج دوباره از زندگى بهترى برخوردار هستند، چرا كه نيازهاى روحى و جسمى آنها برآورده شده تا حدودى مصيبت از دست دادن همسر را فراموش كردهاند. خوب است به اين خاطره در اين مورد توجّه كنيد. در چهلمين روز درگذشت يك خانم در ماه مبارك رمضان براى سخنرانى دعوت شده بودم كه بعد از تمام شدن مراسم نزد شوهر او كه مردى پنجاه ساله بود رفتم، جوياى حال او شدم، ولى وى از وضع موجود اظهار نارضايتى كرد، به او پيشنهاد ازدواج دوباره دادم گفت: فرزندانم با اين امر به شدّت مخالفند. من از اين امر ناراحت شدم و با عدّهاى از پيرمردان و آبرومندان محل، مسأله را مطرح كردم تا زمينه ازدواج دوباره او را فراهم كنند. آنها جريان را پىگيرى كردند، و خانم بيوهاى كه حدود چهل سال داشت، براى او انتخاب كردند كه هر دو نفر موافقت خود را براى ازدواج اعلام نمودند. حال مشكل اساسى مخالفت فرزندان آن مرد بود، به آنها زمان برگزارى مراسم عقد اطلاع داده شد. فرزندان او به عنوان اعتراض در مراسم شركت نكردند، به هر حال مراسم عقد انجام گرفت. بعد از مدّتى آن مرد را در حالى كه سرحال به نظر مىرسيد ديدم، پرسيدم حالت چه طور است؟ گفت: (الحمدلله) آقا مزه خوب زندگى را دوباره چشيدم و توضيح داد كه فرزندانم مدّتى قهر بودند ولى گاهى كه به من سر مىزدند همسر جديدم از آنها به گرمى پذيرايى مىكرد و همين امر باعث تغيير برخورد آنها و بعد همگى از مخالفت با ازدواج دوباره، ما اظهار پشيمانى و شرمندگى كردند زيرا ديدند كه با ازدواج دوباره زندگى روحى و روانى و همين طور وضعيت ظاهرى پدر سر و سامان گرفته است. اين مسأله اگر به خوبى براى افراد جامعه، به ويژه فرزندان شخص و اطرافيان جا بيفتد به راحتى اين مسأله را مىپذيرند كه ازدواج دوباره پدر و يا مادر، يك نياز است و هوسرانى و اقدام دور از خرد و تدبير نيست. پس خوب است فرزندان بزرگ خانواده، و يا برادران و بستگان به اين مسأله به خوبى توجّه نمايند. پىنوشتها: – 1. كيهان، 19/3/1386، شماره 18120 ص15 صفحه حوادث. 2. روزنامه همشهرى، ش 3166، 23/6/82؛ آمارها پرده بر مىدارند، اصغر جدايى، ص110و111. 3. همان، ص 111-112 ؛ نشريه ماهنامه سراج بسيجى، سال اول، شهريور، 83، ش 3، ص55. 4. يكى از دانشجويان براى حقير نقل نمود كه در دانشگاه ما جوانى بود كه خاطر خواه دخترى از دانشجويان همان دانشگاه شده بود و به شدت تلاش داشت كه با او ازدواج كند، ولى با مخالفت شديد والدين روبه رو مىشد، به اين بهانه كه هنوز ازدواج زود است، سرانجام كار آن دختر و پسر به جاى باريك كشيد و گرفتار كار خلاف عفت شدند كه منجر به اخراج هر دو نفر از دانشگاه شد، قبل از اخراج آن دو رياست دانشگاه راضى شد كه اگر آن دو به ازدواج قانونى تن دهند اخراج نشوند، ولى والدين پسر به اين امر راضى نشده و حاضر شدند كه فرزندش همراه آن دختر از دانشگاه اخراج شوند، ولى ازدواج نكنند چون به سن ازدواج مطلوب والدين (مثلاً سى سال) نرسيده بودند. 5. سوره نور، آيه 32. 6. نورالثقلين، حويزى، ص 595، به نقل از تفسير نمونه، ناصر مكارم، دارالكتب الاسلاميه، ج14، ص465. 7. وسائل الشيعه، حر عاملى، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج14، ص25. 8. تفسير نمونه، همان، ج 14، ص24. 9. مستدرك الوسائل، ميرزا حسين نورى، ج 14، ص 161، بحار الانوار، مجلسى، همان، ح103، ص237،حديث 25. 10. بحار الانوار، ج103، حديث 3، مستدرك الوسائل، همان، ح14، ص189. 11. حكايتهاى شنيدنى، محمدى اشتهاردى، ص207. 12. بحارالانوار، ج 76، ص 368. 13. كافى ج 5، ص 331 حديث 2؛ منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص 233 روايت 2782. 14. همان(منتخب)، ص 233 روايت 2784؛ خصال، ص 141، حديث 162. 15. بحارالانوار، ج 103، ص 221، ر – ك: كنزالعمّال، حديث 44441.. 16. همان، ج 16، ص 223، وسائل الشيعه، حر عاملى، ج 14، ص 21، ح 2. 17. بحارالانوار، مجلسى، ج 103، ص 219، ح 13، ص 221 به نقل از ميزان الحكمه، دارالحديث، ج 3، ص 1180، ح 7819. 18. همان، حديث 27، ميزان الحكمه، حديث 7820. 19. كنزالعمال، روايت 44449، به نقل از ميزان الحكمه، همان، ج 3، ص 1180، ح 7822. 20. ميزان الحكمه، همان، روايت 7824. 21. سوره روم، آيه 21.
امام حسن عليه السلام در نگاه ديگران
امام حسن(ع) در نگاه ديگران حجةالاسلام ابوالفضل هادى منش در 15 مبارك رمضان سال سوم هجرى در مدينه منوّره و در خانه ولايت، على و زهرا اين دو نور چشم رسولخدا صلى اللّه عليه و آله لحظه شمارى مىكنند تا اوّلين هديه الهى و نخستين گل خوشبوى درخت نبوّت و ولايت را از خداى خود دريافت دارند و سرانجام در بهترين زمان و شريفترين مكان اين گل خوشبو به دنيا آمد و با اين ولادت خجسته و مبارك مدينه پيامبر غرق در شادى و نور شد. فرا رسيدن اين ميلاد مبارك را به حضرت ولى عصر ارواحنا فداه، مقام معظم رهبرى و ملّت قهرمان ايران تبريك و تهنيت گفته براى تيمّن و تبرّك به گوشههايى از سخنان ديگران درباره آن حضرت مىپردازيم: 1. پيامبر اكرم (ص) شيفتگى و علاقه زياد پيامبر اكرم(ص) به امام حسن(ع) به اندازهاى بود كه در زمان زندگانى ايشان، همه مردم جايگاه وارسته امام حسن(ع) را مىشناختند. پيامبر بسيار مىفرمود: «حسن از من و من از اويم. هر كس او را دوست بدارد، خدا دوستش خواهد داشت». پيامبر(ص) همواره امام حسن(ع) و امام حسين(ع) را بر دوش خود سوار مىكرد و مىفرمود: «به خدا قسم شما دو نفر (حسن و حسين) را گرامى مىدارم، زيرا خدا شما را گرامى داشته است». و نيز همواره مىفرمود: «حسن (ع) گل خوشبوى من است». و مىفرمود: «پروردگارا! من او را دوست دارم، پس تو هم او را و هر كه او را دوست دارد، دوست بدار». و نيز مىفرمود: «هر كه مرا دوست دارد، بايد او را دوست بدارد». ابراز محبت پيامبر(ص) نسبت به امام حسن(ع) تا جايى بود كه همواره مردم او را در آغوش پيامبر مىديدند. گاهى كه پيامبر بالاى منبر مشغول سخنرانى بودند. با ديدن امام حسن(ع) سخنانشان را قطع مىكرد و از منبر به پايين مىآمد. سپس او را در آغوش مىگرفت و به او محبت و مهرورزى مىكرد. همواره او را مىبوسيد و سه مرتبه اين سخن را تكرار مىكرد: «خداوندا! من او را دوست دارم و هر كه او را دوست بدارد نيز دوست خواهم داشت». روزى در نماز جماعت، پيامبر(ص) به سجده رفت و سجده را طولانى كرد تا جايى كه بعضى از نمازگزاران شگفت زده شدند. وقتى نماز تمام شد، از ايشان پرسيدند: «اى رسول خدا، سجده را به اندازهاى طولانى كرديد كه ما فكر كرديم در سجده بر شما وحى نازل شده است». پيامبر(ص) فرمود: «خير! وحى بر من نازل نشد، ولى فرزندم حسن(ع) بر دوش من رفته بود و من مىخواستم او خود پايين بيايد. از همين رو، صبر كردم و سجدهام طولانى شد». اين ابراز محبت تا جايى بود كه گاه تعجب ديگران را بر مىانگيخت و از خود مىپرسيدند چرا پيامبر(ص) اين اندازه حسن(ع) و برادرش حسين(ع) را دوست مىدارد. اين در حالى است كه پيامبر جز حسن و حسين(ع)، نوههاى ديگرى نيز داشتند، ولى به آنها اين اندازه علاقه نشان نمىدادند! پيامبر(ص) در پاسخ پرسش كنندگان مىفرمود: «اين دو (حسن و حسين(ع)) دو گل خوشبوى من در دنيا هستند». بارها در كوچههاى مدينه پيامبر(ص) را مىديدند كه حسن(ع) را بر دوش راست و حسين(ع) را بر دوش چپ خود سوار كرده بود. ابوبكر حضرت را ديد و گفت: «اى رسول خدا! بردن هر دوى آنها براى شما دشوار است. يكى از آنها را به من بدهيد». پيامبر(ص) فرمود: «هم مركب آنها مركب خوبى است و هم خود اين دو خوب سواركارانى هستند. البته پدرشان از اين دو بهتر و برتر است». سپس فرمود: «اى مسلمانان! آيا شما را به كسى كه جدّ و جدّهاش بهترين مردماند، سفارش بكنم!» گفتند: «آرى!» پيامبر(ص) فرمود: «حسن و حسين(ع) كه جدشان آخرين پيامبران و جدهشان حضرت خديجه(س) دختر خويلد بانوى زنان بهشت است». دوباره فرمود: «بگويم چه كسى پدر و مادرش بهترين بندگان خدا هستند؟» گفتند: «بلى!» فرمود: «حسن و حسين(ع) كه پدرشان على بن ابى طالب و مادرشان فاطمه(س) دختر پيامبر است». باز پرسيد: «آيا شما را به كسى كه عمه و عمويشان بهترين مردم هستند سفارش بكنم؟» گفتند: «بلى يا رسول الله!» فرمود: «حسن و حسين(ع) عمويشان جعفر بن ابىطالب و عمه شان امّ هانى دختر ابىطالب است». سپس پرسيد: «آى مردم! آيا مىخواهيد بدانيد خاله و دايى چه كسانى از همه بهترند؟» عرض كردند: «بلى! فرمود: «حسن و حسين(ع) دايىشان قاسم پسر رسول خدا و خاله شان زينب دختر رسول خداست». آنگاه دست به دعا برداشت و فرمود: «خداوندا! تو مىدانى كه حسن و حسين(ع) بهشتىاند. پدرشان در بهشت، مادرشان در بهشت، جد و جدهشان در بهشت، عمه و عمويشان در بهشت و خاله و دايى شان در بهشت هستند. پس هر كس آن دو را دوست دارد، بهشتى و هر كس دوست داران آنها را هم دوست بدارد، بهشتى است». نوشتهاند روزى حضرت زهرا(س) مشغول پختن غذا بود كه پيامبر(ص) به خانه ايشان آمد و با فاطمه(س) مشغول صحبت شد. على(ع) نيز در گوشهاى كنار حسين(ع) خوابيده بود. در اين هنگام، حسن(ع) بيدار شد و به پيامبر(ص) گفت: «پدر! تشنهام». حضرت او را در آغوش گرفت و كنار شترش كه شيرده بود برد. سپس شير آن را دوشيد و خواست به او بنوشاند كه حسين(ع) نيز بيدار شد و ابراز تشنگى كرد. پيامبر(ص) فرمود: «فرزندم! برادرت از تو بزرگتر است و پيش از تو از من آب خواسته است. نخست به او شير بنوشانم»، ولى حسين خردسال (ع) نيز، كودكانه درخواست آب كرد. در اين حال، فاطمه(س) عرض كرد: «پدر! گويا حسن (ع) را بيشتر از حسين(ع) دوست مىداريد؟» پيامبر(ص) فرمود: «خير! هر دوى آنها نزد من يكسان اند، ولى اول حسن(ع) در خواست آب كرده است. دخترم! من و تو اين دو و آن كسى كه خوابيده (على(ع)) در بهشت در يك مرتبه و در يك جايگاه خواهيم بود». گاه در حالى كه پيامبر(ص) خطبه مىخواند، از منبر بالا مىرفت و برگردن آن حضرت سوار مىشد و پاهاى خود را روى دوش پيامبر(ص) آويزان مىكرد؛ به گونهاى كه برق خلخال پاى او ديده مىشد. پيامبر(ص) همچنان به خطبهاش ادامه مىداد تا اين كه از منبر پايين مىآمد. 2. اميرالمؤمنين على (ع) گاه پيش مىآمد كه امام على(ع) دستور مىداد كه امام حسن(ع) در حضور خود به قضاوت بپردازد. سپس با ديدن تيزهوشى و تيز بينى امام حسن(ع) در مسايل، وى را با پيامبران الهى(ع) مىسنجيد و مىفرمود: «اى مردم! پسرم حسن مىداند همان چيزى را كه خدا به سليمان بن داود آموخته بود». 3. امام حسين (ع) پس از شهادت امام مجتبى(ع)، امام حسين(ع) هر شب جمعه بر مزار او مىرفت و اين گونه با برادر سخن مىگفت: «چگونه سر و بدن خود را خوشبو كنم در حالى كه بدن تو در زير خاك است. چگونه از دنيا بهره گيرم در حالى كه هر آنچه به تو نزديك است نزد من محبوب است. هر گاه كبوترى بانگ زند و باد شمال و جنوب به وزش در آيد، بر تو خواهم گريست. تا وقتى بر درختهاى حجاز شاخهاى جوانه مىزند چشمانم از اشك بر تو خشك نخواهد شد. گريهام طولانى و اشكم جارى است كه تو از من دورى و مزارت نزديك و غريب. ديوارههاى قبر تو را در برگرفته كه هر كس زير خاك است غريب است. او كه رفته خوشحال و اينكه مانده غمگين است. غارت زده آن كسى نيست كه دارايىاش را به تاراج بردهاند، غارت زده كسى است كه برادرش را زير خاك پوشانده است». 4. امام صادق (ع) امام صادق(ع) درباره جايگاه امام مجتبى(ع) فرمود: «حسن بن على(ع) عابدترين و زاهدترين و برترين فرد روزگار خود بود. هنگامى كه به حج مىرفت با پاى پياده مىرفت و حتى بارها با پاى برهنه از مدينه به سوى مكه روانه مىشد. به هنگام يادِ مرگ و قبر و برانگيخته شدن در روز رستاخيز و به دست گرفتن نامه اعمال به سختى مىگريست. هر گاه سخن از گذشتن از صراط و عرضه اعمال به خداوند به بيان مىآمد، آن چنان ناله مىزد كه همگان براى حال او نگران مىشدند. وقتى به نماز به پا مىخاست در برابر پروردگار مىايستاد، تمام بدنش از ترس خدا مىلرزيد. آن گاه كه ياد بهشت و جهنم مىافتاد نگرانى عجيبى سراپايش را فرا مىگرفت و به سان انسان عقرب گزيده ناله مىكرد و به خود مىپيچيد. از خدا بهشت را مىخواست و از جهنمش دورى مىگزيد. اعمال و رفتار او به گونهاى بود كه هر بينندهاى را به ياد خدا مىانداخت. سخنى راست، درست و شيوا داشت. هر گاه قرآن، مؤمنان را خطاب مىكرد كه «يا اَيهّا الَذين آمنوا…» پاسخ مىگفت: «لَبيك اللّهم لَبيك». 5 . محمد بن حنفيه وى پس از شهادت امام حسن مجتبى(ع) بر مزار ايشان، حاضر مىشد و با اندوه مىگفت: «خداى تو را رحمت كند، اى ابامحمد! همان گونه كه زندگانىات سبب سربلندى و افتخار ما بود، شهادتت نيز به همان اندازه سنگين و كمرشكن بود. چه روح بزرگوارى داشتى و چه پربركت بود. آن بدن كه كفن او را در برگرفت. آرى! چگونه چنين نباشد كه تو فرزند هدايت بودى و هم پيمان پرهيزكارى. در دامن اسلام پرورش يافته بودى و از سينه ايمان شير نوشيده بودى. تو آن همه پيشينه درخشان و مراتب بزرگ را به نام خود رقم زدى…». 6. عبدالله بن عباس هر گاه ابن عباس مىديد كه امام حسن يا امام حسين(ع) مىخواهند بر مركب خود سوار شوند، جلو مىرفت و ركاب ايشان را مىگرفت و پارچه روى مركب و لباس امام را مىتكاند و آنان را بدرقه مىكرد. «مدارك بن زياد» با ديدن اين صحنه، او را سرزنش كرد، ولى ابن عباس با تندى گفت: «اى نادان و بى خرد! هيچ مىدانى اينان كيستند؟! اينان فرزندان رسول خدايند! آيا اين نعمت خدا نيست كه بر من ارزانى شده است تا ركاب آن دو بزرگوار را بگيرم و بر مركب سوارشان سازم و لباس شان را مرتب نمايم». 7. انس بن مالك انس ابن مالك نيز درباره امام حسن(ع) گفته است: «كسى به پيامبر(ص) شبيهتر از حسن بن على(ع) نبود». 8 . عايشه عايشه مىگفت: «هر كس مىخواهد رسول خدا(ص) را ببيند به اين پسر نگاه كند». او مىگفت: «رسول خدا(ص) را مىديدم كه حسن(ع) را به سينه مىچسبانيد و مىفرمود: «بار خدايا، اين پسر من است. او را دوست دارم. تو نيز او را دوست بدار و هر كسى كه او را دوست مىدارد، دوست خود بدار». 9. ابوهريره ابوهريره مىگفت: «هر گاه حسن بن على(ع) را مىديدم، اشك از ديدگانم سرازير مىشد؛ زيرا روزى او را ديدم كه مىدويد و خود را در دامان رسول خدا(ص) مىانداخت. در آن حال، رسول خدا او را در آغوش مىفشرد و در دهان حسن(ع) مىفرمود: خدايا من او را دوست دارم و نيز هر كه او را دوست بدارد، دوست دارم» 10. سعد بن ابى وقاص سعد مىگويد: «نزد رسول خدا بودم و حسن و حسين(ع) در پيش روى او بازى مىكردند. عرض كردم اى رسول خدا! آيا اين دو را دوست مىدارى؟ فرمود: چگونه اين دو را دوست نداشته باشم كه اينها گلهاى خوشبوى من در دنيا هستند و من آنها را مىبويم». 11. ابوبكر ابوبكر درباره امام حسن و امام حسين(ع) گفته است: «حسن و حسين(ع) را ديدم، در حالى كه رسول خدا(ص) نماز مىخواند و آن دو بر پشت پيامبر(ص) سوار شده بودند. رسول خدا آن دو را با دست خود نگه داشت و آنان را به آهستگى بر زمين گذارد كه برخيزند و آنان به راحتى بر زمين ايستادند. وقتى نمازش به پايان رسيد، آن دو را در دامان خود نشانيد و نوازش كرد و فرمود: «اين دو پسر، دو گل خوش بوى من در اين دنيايند».
زن و سلوك عرفانى
زن و سلوك عرفانى
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
تذكر
در شماره پيشين ذيل عنوان (زن و عرفان) پس از تعريف عرفان نظرى و عملى و نگاه عارفان به زن به مبانى عرفان و سير و سلوك اشاره شده كه با توجه به آن مبانى، زن اين استعداد و قابليت را دارد كه در مسير سلوك گام بر دارد چنان كه مردان نيز در مسير سلوك گام بر مىدارند حال سؤال اين است كه اگر انسانى بخواهد اين سير را آغاز كند نقطه شروع آن سير كجاست و پايان آن كجا خواهد بود كه در اين مقاله به اين نقطه شروع كه همانا نقطه بيدارى و نقطه پايانى كه همانا توحيد است مىپردازد و در پايان نمونههايى از زنانى كه در مسير سلوك طى طريق كردهاند و مقاماتى را بدست آوردهاند معرفى خواهند شد.
زن و سلوك عرفانى
عرفان كشف و شهود حقيقت است از راه تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و امور دنيوى و توجه كامل به امور روحانى و فوق همه اينها توجه كامل به مبدأ متعالى و حقيقت هستى.
بر اساس اين بيان هر انسانى اگر بخواهد مىتواند به مقام كشف و شهود حقيقت نايل آيد. زيرا همه انسانها قابليت تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و توجه كامل به خدا را دارند، چه زن باشد و چه مرد. بنابراين اگر زنها نيز بخواهند به اين مقام نايل شوند بايد منازل و مراحل سلوك را طى كنند.
براى طى كردن مسير سلوك و منازل وصال به حقيقت، عارفان منازل و مقاماتى را تنظيم كردهاند كه افراد مىتوانند اين منازل را يكى پس از ديگرى به پيمايند و به نهايت سير برسند و مقام ولايت را كسب نمايند و به عبارت ديگر: زن و مرد در تأمين توشه سفر و نردبان عروج تفاوتى ندارند و در تحصيل مقام خلافت و ولايت ميدان براى زن و مرد باز است و هر دو به طور يكسان به دستاورد اين سفر الهى دست خواهند يافت.
از اين جهت پيامبر اكرم(ص) فرمود: «افضل نساء اهل الجنة خديجة بنت خويلد و فاطمه بنت محمد و مريم بنت عمران و آسيه بنت مزاحم امرأة فرعون.»(1)
در روايت ديگرى پيامبر(ص) فرمود: «ان اللّه تعالى اختار من النساء اربع: مريم و آسيه و خديجة و فاطمه»(2) خداى سبحان از بين زنان چهارتن را برگزيد، مريم، آسيه، خديجه و فاطمه بر اساس اين دو روايت زنان زيادى وارد بهشت مىشوند. اما افضل آنان اين چهارتن هستند و يا از بين همه زنان اين چهار تن را برگزيد.
اگر كسى بپرسد چرا در بين زنان عالم تنها اين چهار تن به اين مقام رسيدهاند گويا همه زنان توان دست يابى به اين مقام را ندارند؟
در جواب مىگوييم: اولاً بسيارى از زنان هستند كه فضائل آنها در تاريخ ثبت نشده است. علاوه ذكر اين چهار نفر گوياى انحصار نيست و اگر جامعه رشد كند و شرايط و امكانات ترقى و سعادت در اختيار هر دو صنف قرار دهد زنان مىتوانند پا به پاى مردان در مسير سلوك گام بردارند.
چنان كه ملاحظه مىشود دختر عظماى فاطمه زهرا(س) حضرت زينب(س) با همه مصائبى كه ديده وقتى در برابر دژخيمى چون عبيداللّه بن زياد قرار مىگيرد و با خطاب كه كار خدا را با برادرت حسين چگونه ديدى؟ با شهامت بگويد: «ما رأيت الّا جميلاً» من غير از زيبايى و جمال از خدا چيزى نديدم خداى سبحان براى آنها شهادت را مقرر فرموده و آنان به خوابگاه ابدى خود شتافتند.(3)
اگز زينب(ع) در مقام سلوك به مقام وصال نرسيده بود چنين جمله بلندى را نمىگفت كه من جز جمال و زيبايى چيزى نديدم البته در ادامه از زنانى ياد مىشود كه مقام سلوك را طى كرده و به ولايت رسيدهاند.
حال اگر زنى بخواهد مقام سلوك را طى كند همانند مردان بايد از كجا آغاز كند.
عارفان مىگويند در سير و سلوك عرفانى در آغاز بايد مانع زدايى كرد و شرائط لازم سلوك را فراهم نمود.
مهمترين مانع سلوك غفلت از سفر و مسافر بودن است زيرا اگر كسى عازم سفر است ولى نداند كه مسافر است و راهزن در كمين اوست مىخوابد و دچار رهزن مىشود در حالى كه اگر بداند مسافر است قهراً به فكر حركت و تحصيل زاد و توشه هماهنگ با مسير و مقصد خواهد بود.
اگر انسانى بخواهد با غفلت مبارزه كند بايد بيدار باشد از اين رو يقظه و بيدارى شرط لازم تهذيب نفس و سير و سلوك شمرده شده است.
انسان وقتى بيدار شد و فهميد كه مسافر است و بايد به سير بپردازد در جهت مانع زدايى تلاش مىكند براى مانع زدايى ابتداء بايد توبه كند و با توبه و انابه به جبران گذشته زهد را سر لوحه كار خود قرار دهد و براى رسيدن به مقام زهد و ترك وابستگى به دنيا بايد اهل رياضت و تمرين باشدو در مسائل اخلاقى به تمرين بپردازد و در تمام اوقات به مراقبه و نگهبانى از خويشتن اقدام كند و پيوسته از خود محاسبه و حسابرسى داشته باشد تا به تقوا برسد كه نتيجه تقوا همانا منع از ورود غير خدا به دل است.
مقامات عارفان
انسانى كه مانع زدايى كرد و دل را از غير خدا زدود حال بايد به سير باطنى و عمودى بپردازد تا به حق واصل شود اولين مقام سير و سلوك پس از مانع زدايى ايمان به خدا و قيامت و راهى است كه او را به بهشت خواهد رساند البته اين ايمان زمانى نيست كه آدمى به زبان بگويد: من خدا و قيامت را قبول دارم بلكه ايمان قلبى است كه در پرتو آن به اطمينان دست يابد و بداند جهان مبدأى دارد به نام خدا و پايانى دارد به نام معاد و رهبرانى مانند انبياى الهى و كتابى به نام قرآن دارد.
مؤمن كسى است كه وقتى نام خدا برده مىشود دلهاى آنها به شوق مىتپد و آن گاه مىآرمد. «انما المؤمنون الذين اذا ذكر اللّه وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايماناً و على ربهم يتوكّلون؛الذين يقيمون الصلوة و مما رزقناهم ينفقون اولئك هم المؤمنون حقاً، لهم درجات عند ربّهم و مغفرة و رزق كريم»(4) مؤمنان تنها كسانى هستند كه هرگاه نام خدا برده شود دلهاشان ترسان مىگردد و هنگامى كه آيات او بر آنها خوانده مىشود، ايمانشان افزونتر مىشود و تنها بر پروردگارشان توكل مىكنند.
آنها كه نماز را بر پاى مىدارند و از آن چه به آنها روزى دادهايم انفاق مىكنند، آرى مؤمنان حقيقى آنها هستند. براى آنان درجاتى نزد پروردگارشان است و براى آنها آمرزش و روزى بى نقص و عيب خواهد بود.
ثبات و استوارى
مرحله دوم سير و سلوك ثبات و استوارى است. تنها ايمان براى سير و سلوك كافى نيست بلكه سالك بايد به مقام ثبات در اعتقاد و ايمان برسد. قرآن كريم يكى از اوصاف برجسته سالكان كوى حق را ثبات مىداند و مىفرمايد: «يثبت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت فى الحيوة الدنيا و فى الآخرة»(5) خداوند كسانى را كه ايمان آوردند به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان استوار مىدارد هم در اين جهان و هم در سراى ديگر.
نيت
نيت روح عمل است و ممكن است انسانى ثابت قدم باشد ولى كار را بدون روح آن انجام دهد از اين رو رسول اكرم(ص) فرمود: «فانما لكل امرء مانوى»(6) هر كسى باندازه نيتى كه دارد طرفى مىبندد. نيت از اعمال باطنى و از روزىهاى معنوى انسان است.
صدق
مرحله چهارم سلوك صدق و راستى است البته صدق فقط در گفتار نيست بلكه در نيت و عمل نيز هست از اين رو خدا از كسانى كه به عهدشان وفا مىكنند به عنوان صادق ياد مىكند: «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه»(7) از مؤمنان مردانى هستند كه در رعايت و عهد و پيمانشان صادقاند.
اخلاص
مرحله ديگر سلوك اخلاص است كه آدمى قلبش را مخصوص حق كند تا احدى جز مقلّب القلوب در حرم دل او راه نيابد خداى سبحان فرمود: «و ما امروا الّا ليعبدوا اللّه مخلصين له الدين حنفاء»(8) مردم هيچ مأموريتى ندارند جز آن كه دستورهاى دين را مخلصانه براى خدا انجام دهند يعنى فهمشان و عملشان براى خدا باشد و محصول اخلاص نيز لقاء بهشت است البته اين مسير بايد تا رسيدن به مقام توحيد ادامه يابد.
مقام توحيد
يكى از منازل سلوك مقام توحيد است در اين مقام انسان سالك مىيابد كه چيزى را مالك نيست و چيزى ندارد كه آن را به خدا بسپرد، به جايى مىرسد كه مىگويد: «لا يملك لنفسه نفعاً و لاضراً و لاموتاً و لاحيوةً و لانشوراً»(9) يعنى به جايى مىرسد كه به خوبى مىيابد مالك سود و زيان و زندگى و مرگ و حشر و نشر خود نيست. خدا نه تنها مالك آسمانها و زمين است مالك انسان است، مالك ملك و سلطنت و نفوذ هم هست به هر كه بخواهد اين نفوذ را اعطا مىكند و از هر كه بخواهد آن را مىستاند.
توحيد داراى دو مرحله است. در ابتدا توحيد يكى گفتنى است يعنى مؤمن مىگويد: لا اله الّا اللّه و به آنها ايمان دارد و غير خدا را موجودى شايسته عبادت نمىداند اما بالاتر از آن يكى كردن و آن اين كه بداند جز خدا مالك چيزى نيست و اگر انسان بداند جز خدا مالكى نيست به طور طبيعى خود را مالك چيزى نمىداند و چون خود را مالك چيزى نمىداند خود را تسليم او مىكند و از اين جا فقر او ظهور مىكند.
چون همه كمالات نفسانى و اخلاقى انسان بر اساس توحيد صحيح تنظيم مىشود محور اصلى نزاهت روح را توحيد ناب تأمين مىكند.
راههاى رسيدن به توحيد
براى راهيابى به مقام والاى توحيد راههاى فراوانى وجود دارد، دين براى استحكام توحيد در جان موحّد سالك حدودى را معين كرده است، حدود الهى يعنى امور ممنوعه، و اين امور ممنوعه براى عدّهاى محرمات و معاصى است و براى عدّهاى ديگر كه بالاترند علاوه بر محرمات و معاصى مشتبهات و امور شبهه ناك است و براى عدّهاى كه از اين وارستهترند مباحات است و اين حدود براى رسيدن به توحيد است و بهترين راه براى پيمودن اين راه عبوديت و بنده خالص خدا بودن است و بنده خالص خدا پيوند خود را با غير خدا قطع مىكند.
يكى از راههاى رسيدن به اين مقام نزديك شدن به كسانى است كه به آن منزلت راه يافتهاند به گونهاى كه ولايت آنها را در دل بپروراند و به سنت و سيرت آنان عمل كند و آنان اهل بيت عصمت و طهارت و همه انبياء و اولياء الهى هستند كه انسان پس از شناخت آنان بايد آنها را الگوى خود قرار دهد و به آنها اقتدا كند و از اين راه مقام توحيد را در خود تثبيت نمايد.
نمونه هايى از زنان عارف
ناگفته اين مراحلى كه براى سلوك ذكر شد كه برخى تا صد منزل و برخى تا هزار منزل ذكر كردهاند هم مردان مىتوانند اين منازل را طى كنند و هم زنان مىتوانند اين مراحل را طى كنند و در تاريخ فراوانند زنانى كه داراى ذوق عرفانى بودهاند و آن ذوق را در خود شكوفا كردهاند.
1- رابعه عدويه
رابعه از اهل بصره بود و از كسانى كه مسير سلوك را طى كرده و به مقاماتى نايل آمده است.
يكى از كسانى كه با او مراوده داشت واز موعظه و دعاى او بهره مىبرد سفيان بود. روزى سفيان بر او وارد شد و دست به دعا برداشت و گفت: «اللهم انى اسئلك السلامة» خدا از تو سلامت مسئلت و درخواست مىكنم. رابعه به گريه افتاد. سفيان به او گفت سبب گريه تو چيست؟ گفت: تو مرا به گريه وادار كردى، سفيان گفت چرا؟ رابعه گفت: نمىدانى سلامت از دنيا در ترك دنياست و تو به آن آلودهاى.
اين سخن در واقع معرّف مقام زهد است كه انسان بايد با رسيدن به اين مقام از تعلق و وابستگى به دنيا و آلوده شدن به آن خود را سالم نگهدارد.
سخن ديگرى از او نقل شده است كه وى گفت: هر چيزى را ثمره و ميوهاى است و ثمره و ميوه معرفت روى به خداى متعالى آوردن است.
وى گفت: «استغفر اللّه من قلّة صدقى من استغفر اللّه» از خدا استغفار مىكنم از كمى صداقتم در استغفار از خدا.
در واقع اين معرفت بلندى است كه آدمى كار خوب عبادى و غير عبادى خود را خوب مىداند، خيال مىكند كه كارى كرده است و نمىداند كه به بركت لطف الهى اين توفيق براى او حاصل شده است. روزى سفيان از او پرسيد: بهترين چيزى كه بنده به آن به خداى تعالى تقرب جويد كدام است؟ در جواب گفت: آن كه بداند از دنيا و آخرت غير وى را دوست نمىدارد. در واقع فقط خدا را دوست داشته باشد.(10)
2- مريم بصريه
اين زن نيز از اهل بصره و همزمان با رابعه مىزيست و با وى نيز ارتباط داشت: جملهاى از وى نقل شده است كه گفت: از وقتى كه اين آيه را شنيدهام كه: «وفى السماء رزقكم و ماتوعدون»(11) روزى شما در آسمان است و آن به شما وعده داده مىشود هرگز غم روزى نخوردم و در طلب آن رنج نكشيدم.
انسانى كه به مقام يقين رسيده و مىداند روزى انسان در خزانه الهى است كه او بايد نازل كند و او وعده داده است كه انسان را تأمين كند پس چرا آدمى بايد غم و غصّه بخورد و اين غم و غصّه او را به خود مشغول كند و وى مرا وادار به رنج طلب كند.(12)
3- معاذه عدويه
معاذه يكى از اقران رابعه بود كه مىگويند: چهل سال روى خود را به آسمان نكرد و هرگز در روز چيزى نخورد و در شب خواب نكرد به او گفتند: به نفس خود زياد ضرر و زيان وارد مىكنى: در جواب گفت: هيچ به خود ضرر نمىرسانم زيرا به جاى شب روز را مىخوابم و به جاى خوردن در روز، شب غذا مىخورم.
در واقع اين زن دائم در سجده بود و دعا و از كسانى بود كه شبها به شب زنده دارى مىپرداخت و روزها را روزه مىگرفت.(13)
4- زنى بود از شاگردان سرّى سقطى از عارفان معروف كه آن زن پسرى داشت و پيش معلّمى درس مىخواند، روزى آن معلم پسر را به آسيا فرستاد اما وى به آب افتاد و غرق شد، معلم از آن واقعه سرّى را با خبر كرد وى گفت: برخيزيد و با من بياييد تا پيش مادر او برويم. آنها پيش مادر او رفتند و با او به سخن گفتن پرداختند و از مقام صبر و رضا سخن گفتند، زن گفت:اى معلم مقصودتان از بيان صبر و رضا چيست؟ گفت پسر تو غرق شده است. زن گفت پسر من را خداى سبحان غرق نكرده است، اما شيخ باز در صبر و رضا سخن گفت. زن گفت: برخيزيد و با من بياييد، برخاستند و با وى رفتند تا به جوى آب رسيدند. پرسيد در كجا غرق شده است محل غرق شدن را به او نشان دادند وى به آن جا رفت و فرزندش محمّد را صدا زد و او جواب دادو آن زن به آب رفت و دست پسر را گرفت و از آب بيرون آورد و به خانه برد شيخ به جُنيد گفت: اين چيست؟ جُنيد گفت: اين زن هرچه را كه خداى بر وى واجب گرداند مراعات مىكند و هركه چنين باشد، هيچ حادثه و رويدادى نسبت به وى ايجاد نمىشود جز آن كه آن را به وى اعلام كنند و چون او را به فوت پسر اعلام نكردند و دانست كه آن حادثه رخ نداده است از اين رو انكاركرد و گفت: خدا پسر مرا غرق نكرده است.(14)
اين قصه نشان مىدهد كه اگر كسى واجبات الهى را رعايت كند و وظيفهاش را در برابر خداوند به درستى انجام دهد رويداد تلخى براى او پيش نمىآيد و يا از وقوع آن حادثه و رويداد مطلع مىگردد.
5 – فاطمه نيسابورى
يكى از زنان بزرگ عارف فاطمه نيسابورى است كه در مكّه مجاور بود و گاه به بيت المقدس مىرفت و به مكه باز مىگشت روزى وى براى ذوالنون مصرى چيزى فرستاد امّا او قبول نكرد و گفت: پذيرش چيزى از زنان مذلّت و كاستى است. فاطمه در جواب گفت: در دنيا هيچ عارفى بهتر و بزرگتر از آن نيست كه وسيله و واسطه در بين مشاهده نكند و دهنده واقعى را ببيند در واقع اعطا كننده خداست و تو خدا را نمىبينى و واسطه را كه يك زن است مىبينى و چنين سخن مىگويى پس بايد معطى واقعى يعنى خداى سبحان را بنگرى و فرستاده او را بپذيرى.
ابويزيد نيز گفت: در عمر خود فقط يك مرد و يك زن ديدم و آن زن همانا فاطمه نيسابورى بود كه همه غيبها براى او عيان و آشكار بود.
يكى از افراد از ذوالنون پرسيد: چه كسى از عارفان را بزرگ ديدى؟ در جواب گفت: در مكّه زنى بود كه او را فاطمه نيسابورى مىگفتند كه در فهم معانى قرآن سخن مىگفت كه شگفتى مرا بر مىانگيخت و مىگفت: هر كه خاطرش با خدا نباشد به هر ميدانى پاى مىنهد و به هر زبانى سخن مىگويد و آن كه خاطرش با خدا باشد او زبانش را از هر سخنى جز راستى فرو بندد و وى را بر آزرم داشتن از او و اخلاص وا مىدارد.
همو گفته است: صادق متقى امروز در دريايى است كه امواجش را به كام مىكشد و او چون غرقه شدگان خدا را مىخواند و از او خلاص و نجات مىخواهد.
بازوى گفت: هر كه عمل براى خدا مىكند و او را مىبيند عارف است و هر كه عمل براى خدا مىكند و تنها او را ناظر خويش مىداند مخلص است.(15)
6- رابعه دختر اسماعيل
در شرح حال اين زن آمده است: گاهى حالى براى او پيش مىآمد كه اهل بهشت را مىديد و مىگفت: «رأيت اهل الجنة يذهبون و يجيئون و ربما رأيت حورالعين يستترن منى باكما مهنّ» اهل بهشت را ديدم كه در بهشت رفت و آمد مىكردند و چه بسا حورالعين را ديدم كه با آستينهايشان خود را از من مىپوشاندند.(16)
چنان كه مردانى هستند كه خود را از ائمه مستور مىدارند اين زنان كه نامبرده شده، نمونهاى از سالكان واصلاند كه نشان مىدهد زن و مرد مىتوانند در مسير سلوك حركت كنند و به كمالاتى نايل شوند.
نتيجهگيرى
سير و سلوك و حركت در مسير تهذيب نفس براى همه انسانها ميسّر است خواه زن باشد و خواه مرد ولكن افرادى در اين مسير قرار مىگيرند كه بيدار شوند و غفلت زدايى بكنند زاد و توشه سفر بردارند و اراده كنند و مراحل سلوك را يكى پس از ديگرى طى كنند تا به مقام توحيد نايل شوند چه توحيد ذاتى و چه توحيد صفاتى و چه توحيد افعالى و چه توحيد عبادى.
پىنوشتها: –
1. نورالثقلين، ج 5.
2. بحارالانوار، ج 43، ص 19.
3. الملهوف، ص 67.
4. سوره انفال، آيه 2 – 3 – 4.
5. سوره ابراهيم، آيه 27.
6. بحار، ج 67، ص 186.
7. سوره احزاب، آيه 22.
8. سوره بيّنه، آيه 5.
9. مفاتيح الجنان، تعقيب نماز عصر.
10. نفحات الانس، ص 613 – 614.
11. سوره ذاريات، آيه 22.
12. نفحات الانس، ص 614- 615.
13. همان، ص 615.
14. همان، ص 622.
15. همان، ص 618 – 619.
16. درّالمنثور فى طبقات ربّات الحذور، ص 203.
نگاهى به رويدادها
رويدادها
اخبار جهان اسلام
عامل ترور آيت اللّه سيد محمد باقر حكيم اعدام شد.
آخرين نظرسنجى درباره انتخابات رئيس تشكيلات خودگردان فلسطين حاكى است هنيه 52 درصد و ابومازن 14 درصد رأى دارند.
سفير آمريكا در لبنان: حزب اللّه از حمايت شديد مردم برخوردار است. (16/4/86)
هشدار آيت اللّه سيستانى پس از ديدار محرمانه ديك چنى با سران تروريستها در عراق: دخالت غربىها را تحمّل نمىكنيم.
حزب اللّه: اجازه نمىدهيم رئيس جمهور جديد لبنان از جناح سينيوره باشد.
حمله ارتش پاكستان به مسجد لال، 300 كشته بر جاى گذاشت. (18/4/86)
حماس: در صورت استقرار در غزه، ما با نيروهاى بين المللى همانند اشغالگران برخورد خواهيم كرد. (21/4/86)
ارزيابى محافل جهانى در سالگرد جنگ 33 روزه و پيروزى حزب اللّه؛ حزب اللّه لبنان هيبت اسطورهاى اسرائيل را شكست. (23/4/86)
پيشدستى حزب اللّه در رويارويى با اسرائيل، سرنوشت منطقه را تغيير داد. (24/4/86)
جشن سالگرد پيروزى حزب اللّه در محل انهدام ناوچه اسرائيلى برگزار شد. (25/4/86)
گزارش بازرسى دولتى رژيم صهيونيستى: مقاومت سرسختانه حزب اللّه، اسرائيل را با شكست تاريخى مواجه كرد. (28/4/86)
سلسله انفجارهاى خونين، بحران پاكستان را پيچيدهتر كرد.
تازهترين نظرسنجىها تأكيد كردند اسلامگرايان تركيه، پيشتاز انتخابات فردا هستند. (30/4/86)
نقطه عطف در سرنوشت خاورميانه؛ پيروزى بزرگ اسلام در تركيه، سكولاريسم مات شد.
سيد حسن نصراللّه: قادريم با موشك هر نقطه از اسرائيل را هدف قرار دهيم. (2/5/86)
در تظاهرات چند هزار نفرى لندن، اعتراض گسترده مسلمانان به فتواى ضد اسلامى وهابىها مطرح شد. (8/5/86)
سفير آمريكا در سازمان ملل: عربستان در انفجارهاى عراق دست دارد. (9/5/86)
اسلامگرايان پيروز تركيه قانون اساسى جديد را نوشتند. (10/5/86)
وزير فرهنگ عربستان: فتواى مفتىها عليه شيعيان، ساخته صهيونيست هاست.
از سوى حماس 40 سند از فساد مالى سران تشكيلات خودگردان افشا شد. (11/5/86)
بر اساس تازهترين نظرسنجى مؤسسه پيو، 77 درصد مردم تركيه، آمريكا را تهديدى عليه كشور خود مىدانند. (13/5/86)
پارلمان تركيه بدون حضور لائيكها افتتاح شد.
78 قبيله شيعه و سنى استان دياله با دولت مالكى پيمان همبستگى بستند. (14/5/86)
اخبار داخلى
وزير راه: جاده سازى در سال 85 دو برابر 5 سال گذشته صورت گرفته است.
رئيس جمهور در مراسم تقدير از زنان ايثارگر جهان اسلام، از پدر و مادر سيد حسن نصراللّه تجليل كرد.
رهبر انقلاب در ديدار ذاكرين اهل بيت(ع): رسالت مداحان، تقويت ايمان مخاطبان است. (16/4/86)
نخست وزير ايتاليا ضمن تأكيد بر لزوم مذاكره با ايران: بزرگترين قدرت خاورميانه را نمىتوان تحريم كرد. (17/4/86)
400 دانشجوى خارجى در دانشگاه علم و صنعت جشن فارغ التحصيلى گرفتند.
رئيس مبارزه با مفاسد اجتماعى: خودرو مزاحمين نواميس، 3 ماه توقيف مىشود.
يك نماينده مجلس: بخش عمدهاى از قاچاق بنزين توسط برخى دستگاههاى دولتى صورت مىگرفت! (18/4/86)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: همه دلسوزان اسلام و انقلاب وارد عرصه انتخابات شوند. (19/4/86)
معاون وزير خارجه: ايران اشتياقى به گفت و گوى دوباره با آمريكا ندارد.
سازمان مديريت با تصويب شوراى عالى ادارى در نهاد رياست جمهورى ادغام شد.
برداشت آزمايشى نفت از ميدان آزادگان با موفقيت انجام شد. (20/4/86)
رئيس جمهور دلايل ادغام سازمان مديريت در نهاد رياست جمهورى را تشريح كرد.
رهبر انقلاب خطاب به اعضاى شوراى نگهبان: قانونى عمل كنيد، از جوّ سازى نهراسيد. (21/4/86)
نشست 6 ساعته منتقدان اقتصادى با رئيس جمهور برگزار شد، و احمدى نژاد به پرسشها پاسخ داد.
در پايان دو روز مذاكره فشرده، ايران و آژانس به توافق اوليه دست يافتند.
رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام: دفاع 33 روزه حزب اللّه در برابر اسرائيل معجزه تاريخ بود.
آيت اللّه امينى در خطبههاى نماز جمعه قم: مردم از فشار ناشى از تورم و گرانى به ستوه آمدهاند، مسؤولان تدبيرى بيانديشند. (23/4/86)
رقابت فيزيكدانان جوان 75 كشور از ديروز در اصفهان آغاز شد. (24/4/86)
باهنر تأكيد كرد، گروه 11 نفره، تصميم گيرنده نهايى اصولگرايان در انتخابات خواهد بود. (25/4/86)
رهبر معظم انقلاب با تقدير از دستاوردهاى پژوهشكده رويان: جهاد علمى مىتواند انحصار قدرتها را بشكند.
قاليباف: طرح مونوريل را در تهران اجرا مىكنيم.
رهبر معظم انقلاب: پژوهشكده رويان، سلول بنيادى حركت علمى كشور است. (26/4/86)
وزير نفت: شبكه انتقال گاز كشور امسال 2600 كيلومتر گسترش مىيابد. (27/4/86)
روزنامه انگليسى گاردين: گسترش انقلاب اسلامى، آمريكا را نگران كرده است. (28/4/86)
رئيس جمهور در ديدار با بشار اسد: شرايط به نفع مردم فلسطين تغيير مىكند. (30/4/86)
شوراى اقتصاد 2000 ميليارد تومان سرمايه گذارى براى توليد بنزين را تصويب كرد. (31/4/86)
16 تن از اراذل و اوباش اعدام شدند و 17 نفر ديگر در انتظار حكم هستند.
عرضه آزاد بنزين منتفى است. دولت نتايج سهميه بندى بنزين را به نمايندگان مجلس گزارش داد.
فرمانده انتظامى تهران بزرگ: طرح افزايش امنيت اخلاقى و اجتماعى از امروز تشديد مىشود. (1/5/86)
برخورد پليس با افراد بد پوشش تشديد شد. خانمهايى كه از لباس چسبان، مانتوى كوتاه و روسرىهاى كوچك استفاده كنند دستگير مىشوند.
آيت اللّه حق شناس دعوت حق را لبيك گفت. (2/5/86)
رهبر انقلاب در ديدار مسؤولان آموزش و پرورش: نظام تعليم و تربيت بايد بر اساس هويت دينى و ملى تدوين شود. (4/5/86)
رهبر انقلاب: تحقق آرمانهاى ملت، پايدارى در راه على(ع) است. (7/5/86)
آيت اللّه مشكينى به لقاء اللّه پيوست. (9/5/86)
دور تازه دستگيرى اوباش در كرج آغاز شد. (10/5/86)
بهاى نفت ايران از مرز 71 دلار فراتر رفت. (11/5/86)
بدرقه شورانگيز و كم نظير فقيه مجاهد آيت اللّه مشكينى در قم صورت گرفت.
سازمان سنجش كشور درباره تبليغات دروغين مؤسسات انتخاب رشته هشدار داد.
عاملان ترور قاضى مقدس به دار مجازات آويخته شدند. (13/5/86)
نشريه «هرالد تريبون»: غرب قادر به مهار نفوذ منطقهاى ايران نيست. (14/5/86)
رهبر معظم انقلاب در جريان يك كوهپيمايى و به هنگام عبور از تپههاى ولنجك بر مزار 5 شهيد گمنام كه 40 روز پيش در اين محل به خاك سپرده شده بودند حضور يافته و ياد آنان را گرامى داشتند.
با قهرمانى در جام ملتهاى آسيا و پس از 59 سال، تيم بسكتبال ايران مسافر المپيك پكن شد.
جنگنده ايرانى آذرخش مقتدرانه به پرواز درآمد. (15/5/86)
اخبار خارجى
9 نظامى آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (17/4/86)
در حمايت از مردم مظلوم فلسطين، 800 هزار كارگر انگليسى كالاهاى اسرائيلى را تحريم كردند.
هشدار نيويورك تايمز به كاخ سفيد، نشانههاى شكست ديده مىشود، آمريكا به اشغالگرى پايان دهد. (19/4/86)
هشدار ژنرالهاى انگليسى طى نامهاى به گوردون براون: شكست ما در افغانستان نزديك است.
هنرى كيسينجر: آمريكا ستيزى در تمام اروپا و خاورميانه موج مىزند. (25/4/86)
ارتش پاكستان به حال آماده باش كامل درآمد. (26/4/86)
اردوغان در پاسخ به مخالفت واشنگتن: آمريكا دخالت نكند، خريد گاز ايران قطعى است.
زلزله در ژاپن خسارات سنگين بر جاى گذاشت.
كريستين سانيس مانيتور همكارى كاخ سفيد با آشوبگران و اعضاى سابق القاعده در عراق را فاش كرد. (27/4/86)
آمريكا در سوانح هوايى مرگبار رتبه اول را كسب كرد. (1/5/86)
دور دوم مذاكرات سه جانبه بغداد، ايران و آمريكا بىنتيجه پايان يافت و حرف حساب به گوش اشغالگران نرفت.
ونزوئلا يك ميلياد دلار تسليحات از بلاروس خريدارى مىكند. (3/5/86)
عراق با پيروزى بر عربستان قهرمان جام ملتهاى آسيا شد. (8/5/86)
كارگردان آمريكايى به دليل افشاى پشت صحنه حادثه 11 سپتامبر بازداشت شد.
كارى روو: 11 سپتامبر كار دولت آمريكاست. (9/5/86)
22 نظامى آمريكايى در عراق كشته و زخمى شدند.
يك نشريه آمريكايى فاش كرد، عربستان در پى توليد بمب هستهاى است. (13/5/86)
سخنان معصومان عليهم السلام اهميت وقت
سخنان معصومين (ع)
اهميت وقت
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«كُن عَلى عُمرِكَ اَشَحُّ مِنكَ عَلى دِرهَمِكَ وَ دينارِك.»
(بحارالانوار، ج 77، ص 76)
در مورد عمر خود بخيلتر از پول و ثروت خود باش.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«اِغتَنِم خَمساً قَبلَ خَمسٍ: حَياتَكَ قَبلَ مَوتِكَ، وَ صِحَّتَك قَبلَ سُقمِكَ،وَ فِراقَكَ قَبلَ شُغلِكَ، وَ شَبابَكَ قَبلَ هِرَمِكَ، و غِناكَ قَبلَ فَقرِك.»
(كنزالعمال، حديث 43490)
پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت شمار: زندگى را قبل از مرگ، سلامتى را قبل از بيمارى، فراغت را قبل از اشتغال به كار، جوانى را قبل از پيرى و بى نيازى را قبل از تهى دستى.
امام على عليه السلام:
«تَزَوَّد مِن يَومِكَ لِغَدِكَ، وَ اغتَنِم عَفوَ الزَّمانِ، وَانتَهِز فُرصَةَ الاِمكان».
(غررالحكم، ج 1، ص 394)
از امروزت براى فردايت توشه برگير، و كثرت وقت را غنيمت شمار، و از فرصت بودن استفاده كن.
امام على عليه السلام:
«اِنَّ اَوقاتَكَ اَجزاءُ عُمرِكَ، فَلا تَنفِذلَك وَقتاً اِلّا فيما يُنجيكَ.»
(غررالحكم، ج 1،ص 252)
همانا وقتهاى تو، جزء جزء عمر توست، پس بكوش وقتت جز در مواردى كه موجب نجاتت مىشود، تلف نشود.
امام على عليه السلام:
«اَلمُؤمِنُ مَشغُولٌ وَقتُه»
(غررالحكم، ج 3، ص 273)
همه وقت مؤمن، پر است.
امام على عليه السلام:
«فَتَدارَك مابَقِىَ مِن عُمرِكَ، وَلاتَقُل غَداً اَو بَعدَ غَدٍ، فَاِنَّما هَلَكَ مَن كانَ قَبلَكَ بِاِقامَتِهِم عَلى الاَمانىّ وَ التَّسويف حَتّى اَتاهُم اَمرُ اللّهِ بَغتَةً وَ هُم غافِلُون»
(اصول كافى، ج 2، ص 136)
با آنچه از عمرت باقى مانده است گذشته را جبران كن، فردا و پس فردا نگو، زيرا گذشتگانى كه به هلاكت رسيدند به علّت پايدارى در آرزوها و امروز و فردا كردن بود، تا آن زمان كه ناگهان فرمان خدا (مرگ) به سويشان آمد و آنان در غفلت به سر مىبردند.
امام على عليه السلام:
«مِنَ الخُرقِ المُعاجَلَةُ قَبلَ الاِمكانِ وَالاَناءُ بَعد الفُرصَة».
(نهج البلاغه، حكمت 363)
از نادانى شخص، عجله كردن پيش از امكان و از دست دادن امكانات پس از فرصت است.
امام على عليه السلام:
«اَشَدُّ الغُصَصِ فَوتُ الفُرَص»
(غررالحكم، ج 2، ص 441)
سختترين غصّهها، از دست دادن فرصتهاست.
امام على عليه السلام:
«اِحذَرُوا ضِياعَ الاَعمارِ فيما لايَبقى لَكُم فَفائِتُها لايَعُود»
(غررالحكم، حديث 2618)
از تباه شدن عمرها در چيزى كه برايتان باقى نمىماند حذر كنيد چرا كه عمر رفته باز نمىگردد.
امام سجاد عليه السلام:
«وَعَمِّرنى ماكانَ عُمرى بِذلَةً فى طاعَتِكَ، فَاِذا كان عُمرى مَرتَعاً لِلشِّيطانِ فَاَقبِضنى اِلَيك»
(صحيفه سجاديه، دعاى 20، ص 131)
خدايا! تا هنگامى كه عمرم در راه اطاعت فرمان تو به كار مىرود، به من عمر بده و هرگاه عمرم چراگاه شيطان شد، مرا بميران.
امام صادق عليه السلام:
«لَيسَ شَىءٌ اَعَزّ مِن قَلبِكَ وَ وَقتِك»
(لآلى الاخبار، ج 1، ص 16)
هيچ چيزى عزيزتر از روح و وقت تو نيست.
دانستنيهايى از قرآن بهشت آماده پذيرايى است
دانستنيهايى از قرآن
بهشت آماده پذيرائى است
«وسارعوا إلى مغفرةٍ من ربِّكم وجنَّةٍ عرضُها السَّماوات والارض أعدَّت للمتَّقين» (سوره آل عمران،آيه 133)
بشتابيد به سوى آمرزش خداوندتان و به سوى بهشتى كه پهناى آن بقدر پهناى آسمانها و زمين است كه براى تقواپيشگان آماده شده است.
پيشدستى كنيد و مبادرت ورزيد به سوى مغفرت و آمرزش خداوند. حال بايد ديد چه أعمالى موجب آمرزش مىشود و چگونه بايد به سوى اين آمرزش بشتابيم:
امير المؤمنين عليه السلام اين مبادرت را با انجام واجبات و فرايض دينى تفسير و معنى مىكند. “الى أداء الفرائض و جنة عرضها السموات و الارض” راستى اگر آنچه را كه خداوند بر ما واجب كرده انجام دهيم و از آنچه نهى و منع كرده خود را نگهداريم بالا ترين و سريع ترين گام به سوى آمرزش خداوندى برداشتهايم. و اين خود معناى واقعى تقوا است. و هرچند بسيارى از مفسرين اين را تفسير به برپائى و اقامه نماز مىكنند ولى سخن أمير المؤمنين عليه السلام جامع تر و شامل تر است و هرچند نماز ركن اصلى و اساس دين است ولى قطعا اگر با ساير واجبات همراه نباشد ارزشى نخواهد داشت، چه آنكه نمازى پذيرفته است كه با ديگر فرايض همنشين باشد.
و برخى از عارفان تقوا را به تزكيه نفس معنى كردهاند و چنين گويند كه اگر از خوى حيوانى بريدى و به خوى الهى خود را آراستى آنگاه به مقام قرب و جنت مىرسى و گرنه رسيدن به چنين مقامى محال است.
جنة عرضها السموات و الارض: بهشتى كه به پهناى آسمانها و زمين است. يعنى عرض آن بهشت به پهناى آسمانها و زمين با هم و دركنار هم مىباشد. و از اينكه وسعت بهشت با عرض آسمانها و زمين بيان شده است به اين معنى است كه طول معمولا از عرض بيشتر است و اگر عرض آن به اين وسعت باشد قطعا طولش هم خيلى زياد است.. البته امكان دارد كه مقصود از عرض، نه همين معناى لغوى است بلكه مراد از آن، وسعت و عظمت بهشت است و اين در زبان عربى رائج است كه واژه عرض را به خاطر عظمت شىء مىگويند. در سخنان امرؤ القيس آمده است: “بلاد عريضة و أرض أريضة” يعنى شهرهاى پهناور و سرزمين خرم. و همانگونه كه ملاحظه مىكنيد عرض چيزى به معناى عرض و طول اصطلاحى آن نيست كه برخى از مفسران پنداشتهاند بلكه كنايه از عظمت و وسعت بى انتهاى آن است. و چنانچه ما در اين دنيا توانائى حساب عرض و طول آسمانها و زمين را نداريم در آنجا نيز كسى جز خداوند عرض و طول بهشت را نمى داند و چه بسا به مرور زمان ( اگر زمانى را در آن جهان فرض كنيم) بر وسعت و پهناى بهشت افزوده شود. و اين از كرم و لطف خداوندى بعيد نيست.
گويند كه پادشاه روم كه از شنيدن آيه شگفت زده شده بود از رسول اكرم طى نامهاى پرسيد: اگر وسعت بهشت به وسعت آسمانها و زمين است، پس جهنم در كجا قرار دارد؟ حضرت پاسخى نقضى به او دادند و فرمودند: “سبحان الله! اذا جاء النهار فأين الليل” سبحان الله! وقتى روز مىآيد شب كجا مىرود؟ و مفهوم اين جواب اين است كه همان خدائى كه توانائى دارد شب را به جاى روز و روز را به جاى شب حركت دهد، همو توانا است كه جهنم را در هر جائى كه بخواهد جاى دهد. وانگهى چنان كه عرض شد اين جمله كنايه است و براى تقريب ذهن ما آدميان بيان شده است و گرنه در آن جهان همه چيز فرق مىكند و اصلا در آن جا اين آسمان و زمين فعلى وجود ندارد كه خود در آيات زيادى متعرض به اين معنى شده است كه آسمانها و زمين و تمام كون و مكان نابود مىشود: “يوم نطوى السماء كطى السجل للكتب” همانگونه كه نوشته جات را در سجل و دفتر مىپيچيم، آسمانها را در هم مىپيچيم. و نه تنها آسمانها كه هرچه در جهان وجود دارد همه معدوم مىشوند و تنها وجه پروردگار باقى مى ماند و بس. “كل شىء هالك الّا وجهه” هرچه جز وجه پروردگار نابود است. و در جاى ديگر مىفرمايد: “كلّ من عليها فان و يبقى وجه ربّك ذوالجلال و الاكرام” و اگر در آيه دوم سخن از نابودى انسانها و يا ارواح و اشباح عاقله است كه در آيه اول سخن از نابودى هر چه هست دارد.
به هر حال اين بهشت وسيع و پهناور كه به وسعت كل جهان مادى امروز ما است در آخرت براى تقواپيشگان و خداجويان و نيكوكاران آماده و مهيا شده است و چه بسا از آيه بر مىآيد كه هم اكنون اين بهشت آفريده شده و مهيا است ولى ما توانائى پى بردن به جا و مكانش را نداريم. و اصلا در جاى ديگرى از قرآن فرموده: “و لقد رآه نزلة أخرى عند سدرة المنتهى عندها جنة المأوى” كه اشاره به معراج رسول خدا صلى الله عليه و آله دارد و جبرئيل امين بهشت جاويدان را به پيامبر نشان مىدهد و اين خود دليل ديگرى است بر اينكه بهشت هم اكنون آفريده شده و مهياى پذيرش مهمانان است.
شايد در اينجا اين سؤال پيش بيايد كه اگر بهشت تنها براى نيكوكاران و متقين آماده شده، پس اطفال و يا ابلهانى كه از عقل درستى در اين دنيا برخوردار نيستند و خداوند آنها را وعده بهشت داده كه “اكثر أهل الجنة البله” چنانچه در روايت آمده است يا حتى تبهكارانى كه با شفاعت يا با بعضى از اعمال خوب پس از مدتى به بهشت مىرسند، كجا نامشان ذكر شده است؟ در پاسخ گوئيم كه اينها همه به طفيلى نيكوكاران و تقواپيشگان به بهشت مىرسند مانند آنكه شما مهمان عزيزى را دعوت كنيد و به افتخار او بيست نفر ديگر را نيز دعوت نمائيد، در هنگام سخن مىگوئيد فلانى منزل ما دعوت بود و نامى از آن بيست نفر كه غذا نوش جان كردهاند بريد، چون آنها به طفيلى آن مهمان اصلى آمدهاند لذا نامشان برده نمىشود، در اينجا نيز اصل دعوت از متقين و محسنين است و بقيه قطعا به طفيلى آنان به اين سفره جاويدان دعوت مىشوند. و به عبارت ديگر چنانكه گفتهاند: “لولا المتقون لما خُلقت الجنة” اگر متقين نبودند، بهشت آفريدهشد، معلوم مى شود كه بهشت آماده پذيرائى از تقواپيشگان نيكوكار است و دخول ديگران در آن، بالعرض مىباشد، پس اصالت مهمان نوازى براى آنان است و سايرين همه طفيلىاند. بارالها! ما كه از متقين نيستيم اميدواريم لطفى كنى و ما را جزء طفيليان بالتبع قرار دهى. آمين رب العالمين.
امنيت جهانى در عصر ظهور
امنيت جهانى در عصر ظهور
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مقوله امنيت، قدمتى به بلنداى تاريخ انسان دارد يعنى از نخستين روزى كه موجودى به نام انسان، پا به عرصه هستى و دنيا مىگذارد، با مشكل و معضل مهم ناامنى و نحوه برخورد با آن، مواجه شده و دست و پنجه نرم مىكند. در طول تاريخ انسان، جامعه و مردمى را سراغ نداريم كه فارغ از دغدغه معضل و معماى ناامنى،ترس، اضطراب و نگرانى، روز و روزگارى را سپرى كرده باشند. لذا به جرئت مىتوان گفت كه مقوله امنيت، عمرى درازتر و طولانىتر، از مفاهيم دولت و جامعه… دارد، چرا كه انسان در نخستين روز هبوطش در اين عالم خاكى و دوره حيات تجردش و قبل از شكلگيرى زندگى اجتماعى، با مشكل ناامنى، كاملاً مأنوس، آشنا، همدم و دست به گريبان بوده است، چون در محيطى كه زندگى مىكرد، علاوه بر تأمين آب، غذا و حفاظت جان از گرما و سرما، بايد به جدال و مبارزه سخت و طاقت فرسا؛ با موجودات وحشى مىپرداخت، حيوانات كه هر لحظه امكان داشت به ساحه و قلمرو حيات انسان، حملهور شود؛ و انسان را طعمه خويش سازد، و امنيت جانى انسان را به خطر اندازد. با گذشت زمان، و تكامل بشر و شكلگيرى اجتماعات، مبحث امنيت هم، شاخ و برگ بيشترى پيدا مىكند.
گرچه عدهاى از قلم به دستان، نخستين مباحث فلسفى – سياسى؛ در حوزه امنيت را در گفتمان فلاسفهاى چون افلاطون و ارسطو… به زعم خويش پيدا كردهاند. چرا كه اين انديشمندان و فرهيختگان، يكى از عمدهترين وظائف حكومتها را ايجاد امنيت، مىدانسته و بر آن اصرار و تأكيد، مىكردهاند.
ولى انصاف اين است كه قبل از افلاطون و ارسطو، پيامبران الهى از جمله حضرت ابراهيم خليل(ع)، معضل امنيت را مطرح كردهاند، و در مطالبات خود، قبل از مسائل اقتصادى و قبل از مسائل توحيد و عبوديّت، مسأله امنيت را على الظاهر، از خالق خويش، استدعا مىكند، آنجا كه مىگويد: «پروردگارا! اين سرزمين را شهر امنى قرار ده و اهل آن را از ثمرات گوناگون؛ روزى عطا كن.»(1)
در تاريخ اسلام هم، از همان آغاز و بعثت رسول گرامى اسلام، بخش عمدهاى از احكام، دستورات و قوانين آن، مستقيم و يا غير مستقيم، در جهت نظم و تأمين امنيت و نحوه برخورد با عوامل شر و فساد، جنايت، بى بندوبارى و ناامنى، نقش مثبت و ارزندهاى داشته و دارد. و از آن تاريخ به بعد هم، علماء و دانشمندان و محققين كه در زمينه متون اسلامى «آيات قرآن و احاديث و سيره عملى معصومين» تحقيق و بررسى داشتهاند، نظريات ناب اسلامى را از متون اوليه آن، استخراج كردهاند، و در دسترس جامعه بشرى قرار دادهاند، كه اگر روزى آن احكام و قوانين اسلامى، به صورت كامل اجرا و عملى شود، بدون شك، امنيت كامل در سايه تقوا و رعايت حقوق همه مردم و اجراى عدالت، برابرى و مساوات اسلامى، ايجاد خواهد شد.
امنيت آرزوى ديرين بشر
همان گونه كه مشاهده مىكنيم،از دوره هاى خيلى دور تا حال،تشكيل حكومت صالح و شايسته، و تأمين عدالت، آزادى و امنيت اجتماعى، از جمله آمال و آرزوهاى ديرين فلاسفه، بزرگان و مصلحين جوامع بشرى، بوده است امروز هم، تقريباً عموم انديشمندان و سياسيون با انصاف،تنها راه علاج دردها، مشكلات و بيماريهاى جامعه بشرى در جلوگيرى از ظلم، تبعيض، بىعدالتى، جنگ و خون ريزى را، در تثبيت صلح، صميميت وبرادرى، تشكيل حكومت عدالت گستر جهانى، ورشد فكرى و فرهنگى جوامع بشرى، مىدا نند و معرفى مىكنند.
كلمات و جملات بزرگان و انديشمندان مندرج در صفحات تاريخ، در حقيقت باز خوانى يك واقعيت جاويد و هميشگى است و آن، انتظار پايا ن دردها، سرگردانيها و ناامنىها، و رسيدن به مدينه فاضله و شهر خورشيد كه انسانها در آن، حيات انسانى داشته و زندگىشان سر و سامان پيدا كند، دورهى ايدهآل و رؤيائى كه درآن، مشكلات جهل و نادانى، و معضلات فقر و تهيدستى، حل و فصل شود و انسانهاى گرسنه و برهنه، در فاصله هاى نه چندان دور تر از كاخهاى سر به فلك كشيده فرعونى، حقوق فردى و اجتماعىشان پايمال نشود.
و امّا دريغ و درد كه اين آرزو، و انتظار، نه تنها تا حال، محقق نشده است بلكه برعكس،هر لحظه و ساعتى كه بر عمر اين عالم پير و كهن، افزوده مىشود، فاصلههاى فقر و غنا، بيشتر شده، تبعيض و بىعدالتى، همچنان قربانى مىگيرد و سايههاى شوم يأس و نااميدى، بساط شادى، و سرور را بىرحمانه، طعمهاى خويش مىسازد، ناامنىهاى اخلاقى و اجتماعى، اضطراب، و دلهره را، هم كاروان انسانهاى درد مند و رنجيده ساخته و به پيش مىتازد.
در شرايط فعلى كه زمين و زمان در تسخير انسان، قرار گرفته و حتى كُرّات ديگر، از تاخت و تاز انسان معاصر، بىبهره نمانده است، بازهم، اين پرسش در ذهن و ضمير انسانهاى ستمديده، مطرح است كه آيا اين شب سرد، تاريك و ظلمانى، به صبح روشن و نورانى، مبدل خواهد شد، آيا روزى خواهد رسيد كه دردهاى كهنه و قديمى بشر، التيام يابد، و سايه هاى شوم جهل و نادانى فقر و تهيدستى، تبعيض و بىعدالتى كه از روزگاران كهن تا هم اكنون، هم كاروان انسانها بوده، با گوشت، پوست و خون او عجين، شده است، از فضاى تاريك زندگانى او زدوده شده و رخت بر بندد؟ آيا روزى خواهد رسيد كه در آن، ظلم، حق كشى، تجاوز و … جايش را به صلح، صفا، صميميت و برادرى بدهد و انسانها، در سايهى عدالت و آزادى اجتماعى حلاوت و شيرينى آرامش و امنيت كامل روحى و روانى، فردى و اجتماعى و ملى و بين المللى را با تمام وجود،لمس كرده و فارغ از نگرانى و دغدغه معاش و امور مادى، در كنار هم، ديگر به زندگى مسالمت آميز انسانى ادامه دهند و راه تعالى و تكامل را با فراغ بال سپرى بنمايند.؟
و آيا بهشت دنيوى انسان، مدينه فاضله و شهرخورشيدى كه حاكمان و دولتمردان آن، عقلاى عالم بوده، قوانين آن، عدالت، آزادى و امنيت اجتماعى را به ارمغان آورد. آرزوى است محال و ناممكن؟ و يا روزى اين آمال و آرزوهاى ديرين بشر، محقق شده و مصداق خارجى، پيدا خواهد كرد؟!
اگر پرسشهاى مطرح شده را، به آيات قرآن،عرضه كنيم،متوجه خواهيم شدكه: قرآن كريم،رنج و اندوه انسان را ابدى نمىداند، و ستم و بيداد را نيز، هم زاد وهم راه هميشگى او، معرفى نمىكند، بلكه قرآن مجيد،علل و عواملى كه موجب رنج و اسارت انسانها و مانع حركت تكاملى او مىشو د را محكوم به فنا و نابودى دانسته و فرجام تاريخ را روشن و ايدهآل، معرفى مىكند، فرجامى كه در آن،حق بر باطل، پيروز شده،عدالت و آزادى جايگزين ظلم،جور و ا ستبداد خواهد شد، دردها،مشكلات و بدبختىهاى انسان، به پايان خواهد رسيد، ترس،وحشت و ناامنى، جايش را به محيط امن و آرام داده و بندگان صالح،شايسته و وارسته،وارثان و حاكمان زمين و زمان خواهندشد جهان را از لوث وجودافراد پست،پليد و ستم پيشه ونااهل پاكسا زى، خواهندكرد.قرآن كريم از سنتِ پيروزى حق بر باطل(2)، غلبه راه و رسم انبياء و اولياء(3)، خلافت و وراثت مومنان و صالحان در زمين(4)، جهان شمولى دين خدا(5)، استقرار آيين خدا پسندانه و تحقق صلح و امنيت جهانى(6)
در آيات گوناگون و مختلفى خبر مىدهد و مىفرمايد : «ما در كتاب آسمانى زبور، پس از ذكر، چنين مرقوم كرديم كه در آينده صالحان و پاكان، وارثان زمين، خوا هند شد و روى زمين،براى هميشه ازعناصرنا اهل و حاكميت جور، و ستم، پاكيزه، خواهد شد به راستى كه در اين،پيامى است براى عبادت كنندگان»(7)
قرآن كريم، اين وعدهى قطعى را به انسانهاى مؤمن و پاكدامن، داده است كه روزى شرارت و ناامنى به پايان خواهد رسيد، و با نابودى عوامل شرّ و فساد، جامعه انسانى، لذت امنيت واقعى را خواهندچشيد، آنچنان امنيت و آرامش كه هيچ ترس و اندوهى، آن را تهديد نخواهدكرد و مخلوقات و بندگان خداوند، با آزادى، آگاهى و آرامش و امنيت كامل درونى و بيرونى، راه توحيد و تقوا را، در پيش خواهند گرفت، لذا بافرياد رسا، اعلام مىدارد كه : «خداوند به افرادى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند وعده مىدهد كه آنها را قطعاً خليفه روى زمين، خواهد ساخت… و دين و آئينى را كه براى آنها پسنديده، پا برجا و ريشه دار خواهدكرد و خوف و ترس آنها را، برامنيت و آرامش، تبديل خواهدكرد»(8) در اين آيه شريفه نويد و مژده سهگانه ذيل ديده مىشود:
الف: حكومت جهانى مؤمنان .
ب: استقرار دين خداپسندانه.
ج: استقرار امنيت كامل و نابودى عوامل ترس، وحشت و نا امنى.
از آن جاى كه سنتهاى مطرح شده، در آيات قرآن، تا حال، محقق نشده است؛ در ذهن كنجكاوگر انسان هاى زيرك، اين سؤال مطرح مىگردد كه: سنن وعده شده الهى، كى و در چه زمانى، محقق مىشود؟ انسان هاى رنجيده و مظلوم، چه زمانى، شكست و نابودى جبهه باطل، پيروزى و موفقيت جهانى سپاه و لشكر حق را، جشن خواهند گرفت؟ مدينه فاضله و موعود قرآنى، كى محقق شده و در چه زمانى، انسانهاى مؤمن و متقى، خلافت و وراثت زمين را در،دست، خواهندگرفت؟ در كدامين صبح روشن، دين خدا پسندانه آسمانى، تمامى دلها را نور باران كرده، و عالمگير خواهد شد، و با نابودى عوامل ترس، وحشت و ناامنى، امنيت واقعى به وجود خواهدآمد ؟
احاديث و روايات كه از رسول اكرم(ص) و ائمه عليهم السلام، نقل شده و در واقع حكم تفسير آيات قرآن را دارا هستند معما و پرسش هاى مطرح شده پيرامون سنن وعده شده الهى را، به روشنى جواب داده اند و اعلام كرده اند كه سنن وعده شده الهى، در عصر طلايى ظهور آخرين خليفه خداوند، حضرت مهدى (عج )،محقق خواهدشد، و در عصر ظهور آن يگانه دوران، با جنبش عظيم علمى و فكرى، جهل و نادانى، محو خواهد شد و با نزول بركات آسمانى و جوشش معادن و ذخاير زمينى، و جهش فوق العادهى اقتصادى و صنعتى، فقر، فلاكت و تهيدستى از بين خواهد رفت وبا نابودى جهل و نادانى، فقر و تنگدستى، تحوّل عظيم اخلاقى و انسانى به وجود خواهدآمد، وبا استقرار عدالت، برادرى و برابرى، ظلم، تبعيض و بىعدالتى ريشه كن، شده و فاصله هاى طبقاتى، محو و نابود خواهد شد… و در نتيجه گمشده هميشگى بشر، يعنى امنيت جهانى، به دست آمده و انسانهاى مؤمن و متقى، بدون دلهره، نگرانى و اضطراب، در محيط كاملاً آزاد و فضاى سالم انسانى، راه سعادت و خوشبختى و رسيدن به كمال مطلق را طىّ خواهند كرد.
از روايات استفاده مىشود هر مجرم و گناهكارى كه درخور كيفر باشد، امام مهدى(ع) براساس علم امامت خود، عمل كرده و حرمت شكنان قوانين الهى و اجتماعى را به جزاى اعمال ننگينشان خواهند رساند، و منتظر گواهى گواهان و اقامه دلايل و مدارك از سوى مدعى نخواهد ماند و به سوگندهاى دروغين، از سوى طرفين دعوا، توجه نخواهد كرد، و آنچه حق و عدالت است، آن را ملاك قرار داده و براساس آن، حكم و داورى نموده و با اجراى دقيق احكام الهى، آزادى و امنيت به معناى واقعى كلمه را به جامعه جهانى عرضه خواهد كرد، امنيت كه در آن، جان، مال، ناموس، حيثيت و آبروى افراد، حفظ خواهد شد، و انسانها، ديگر از ناحيهى تضييع حقوقشان، دلهره، اضطراب و نگرانى نخواهند داشت.
امنيت در عصر ظهور:
با رعايت اصول و راهكارهايى كه به صورت اجمالى، بيان شد، امنيت كامل فردى، اجتماعى و بين المللى در عصر ظهور حضرت حجت(عج) محقق خواهد شد، امنيتى كه بشر در طول تاريخ، مثل و مانند آن را نديده است، در نتيجه شهر امن و سلامتى كه خداى متعال، مژده و نويد آن را به مؤمنان و مستضعفان داده است، تحقق عينى پيدا خواهدكرد، و همه انسانها، با آزادى و آگاهى كامل و آرامش درونى و بيرونى، راه توحيد و تقوا را، در پيش گرفته و از شرارت و ناامنى، و اضطراب و نگرانى، نجات پيدا خواهندكرد.
«خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و عمل صالح، انجام دادهاند، وعده مىدهد كه آنها را قطعاً خليفه روى زمين خواهد نمود، و دين و آيينى را كه براى آنها پسنديده، پابرجا و ريشهدار خواهد ساخت، خوف و ترس را به امنيت و آرامش تبديل خواهد ساخت»(9) تبديل شدن، ترس، اضطراب و نگرانى به آرامش و امنيت، يعنى برطرف شدن تمامى عوامل ناهنجاريها و ناامنيها و جايگزين شدن امنيت و آرامش، در همهى روى زمين.
امام زين العابدين در تفسير و تأويل آيه شريفه مىفرمايد : «اين گروهى كه ترس و اضطراب فردى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى، از زندگى شان،رخت بر بسته و سايه امنيت و آرامش، پرو بالش را بر سر آنها مىگستراند» به خدا سوگند، همان پيروان ماهستند كه خداوند به وسيله مردى از خاندان ما، اين امر را تحقق مىبخشد، و او مهدى(عج) اين امت است»(10) امام صادق(ع) هم مىفرمايد: «اين آيه، درشأن قايم آل محمد(عج) و اصحاب او نازل شده است»(11)
ايجاد و استقرار امنيت كامل جهانى، در آن عصر و زمان رؤيايى، با رعايت اصول و ضوابط اسلامى و انسانى، امرى طبيعى خواهد بود، چراكه عوامل ترس و ناامنى محو و نابود خواهدشد، و تمام آفت ها كه به نحوى آرامش زندگى را برهم مىزند . از بين رفته و همگان در اوج رفاه. آسايش و فراوانى نعمت، روزگار خود را سپرى خواهند كرد.
با توسعهى علم و دانش و تعليم و تربيت سالم اسلامى در عصر ظهور، جهل، نادانى و خرافات، كه عامل مؤثر در بروز ناهنجاريها و ناامنىهاى اجتماعى است، از بين خواهد رفت، و در سايهى رونق اقتصادى، فقر و تهيدستى كه عامل ديگرى در شيوع فساد، و بىعفتى…است، ريشهكن خواهد شد و انسانهاى مظلوم و مستضعف، از درماندگى و گرسنگى كه منجر به تجاوز و خود فروشى مىشود، نجات پيدا خواهند كرد. و با اجراى دقيق احكام جزايى شرع و قاطعيت در برخورد با مخالفين و متخلفين، دزدان و متجاوزين به جان، مال، ناموس و حقوق مادى و معنوى مردم، به جزاى اعمال ننگين خود، خواهند رسيد و شرّشان از سر مردم قطع و كوتاه خواهد شد.
بالأخره در پرتو نظام عدالت گستر عصر ظهور ، بساط ظلم و بىعدالتى و تبعيض در تمامى چهره و ابعادش، برچيده خواهد شد و مدينهى فاضله كه بشر دردمند در طول تاريخ، انتظار و آرزوى آنرا در سر مىپرورانيد، به وجود خواهد آمد. مدينهى فاضلهاى كه در آن ،روابط اجتماعى انسانها، براساس قانون عدالت، برابرى و احترام به حقوق و ارزشهاى انسانى و آزاديهاى مشروع فردى و اجتماعى، پىريزى شده و جريان پيدا خواهد كرد… و انسان در محيط امن و آرام، راه تقوا و عبوديت را در پيش گرفته و از وضع مطلوب به و جود آمده، كمال استفاده را در جهت كسب فضايل اخلاقى خواهد برد .
از رسول اكرم راجع به امنيت در عصر ظهور، نقل شده است كه: «امت مهدى به آن حضرت پناه مىبرند چنان كه زنبورهاى عسل به ملكه خود پناه مىآورند ، آن حضرت زمين را پر از عدل و داد مىكند ، چنان كه: پيش از آن پر از ستم و جور شده بود ،به گونهاى كه مردم به فطرت اوليه خود بر مىگردند شخص خوابيده را بيدار نمىكند و خون كسى ريخته نمىشود.»(12)
حضرت على(ع) نيز مىفرمايد: «… هرگاه قايم ما قيام كند، آسمان بارانهاى خود را مىبارد و درندگان با چارپايان از در آشتى وارد مىشوند و با انسانها كارى ندارند تا جايى كه زنى از عراق به شام مىرود، بدون اينكه درندهاى او را نگران سازد و يا از چيزى بترسد.»(13)
با اجراى احكام دقيق اسلامى و قاطعيّت در برخورد با انسانهاى شرور و متجاوز، امنيت كامل جادهها و مسير عبور و مرور، تأمين خواهد شد به گونهاى كه دو زن، شبانه از مبدأ، حركت كرده و مسافرت خواهند كرد، و از بىعدالتى، ستم و ناامنى، هراسى نخواهند داشت»(14) از امام باقر(ع) هم نقل شده است كه: «به خدا سوگند، ياران مهدى(عج) آن اندازه مىجنگند تا خداوند به يگانگى پرستيده شود و به او شك نورزند، با نابودى اشرار و متجاوزان آنچنان امنيّت ايجاد شود كه پيرزن سالخورده و ناتوان، از ين سوى جهان، به آن سوى ديگر، رهسپار شود و كسى متعرض او نشود.»(15)
هنگامى كه از امام صادق (ع) شخصى سؤال مىكند: چرا آرزوى ظهور حضرت حجت (عج) را داشته باشيم؟ امام صادق در جواب او مىفرمايد: «سبحان اللّه ! آيا دوست ندارى كه امام، عدالت را در جهان بگستراند و امنيت را در راهها برقرار سازد و با حكم منصفانه، با ستمديده، رفتار نمايد و به او يارى رساند».(16) قتاده مىگويد: حضرت مهدى بهترين انسانها است… در زمان او زمين از امنيتى برخوردار مىگردد كه زنى به همراه پنج زن ديگر، بدون همراه داشتن مردى به حج مىروند و از چيزى ترس ندارند.(17)
على ابن عقبه ازپدرش نقل مىكند كه حضرت مهدى(عج) به عدالت حكم مىكند ستم در حكومت او برچيده مىشود و به سبب وجود آن حضرت راه ها و جادهها امن مىگردد.(18)
در عصر ظهور عناصر فاسد، گروههاى راهزن و متجاوزى كه امنيت و آرامش جامعه را مختل ساخته و جوّ رعب، وحشت، اضطراب و نگرانى را به وجود مىآورند، امكان تشكيل و تشكّل پيدا نخواهند كرد، چرا كه دست قدرتمند و دقيق عدالت، آنان را در نطفه، خفه خواهد كرد و در همان مراحل اوليه و نخستين،به كيفر شايستهاى خواهد رساند به گونهاى كه اگر حق كسى در زير دندان ديگرى باشد، حضرت مهدى(عج) آن را باز مىستاند و به صاحبش باز مىگرداند.(19)
علاوه برآن جامعهى بشرى نيز با توجه به رشد فكرى و تربيتى به مراحل از كمال و علو نفس و شرافت انسانى، خواهند رسيد، كه خويشتن رافراتر و بزرگوارترازآن بداند كه دست به ظلم، ستم، تجاوز و بىعفتى زده، آسايش وامنيت خود و هم نوعان خويش را مختل سازد.
امنيت در اين سطح كه فردى بدون ترس و وحشت، از شهرى به شهر ديگر رفته و زنان بدون همراه داشتن مردى با خيا ل آسوده و آرام مسافرت كنند، و حتى جواهرات شان، نمايان باشد و احساس ناامنى و اضطراب نداشته با شند،در دنياى متمدن امروزى به يك رؤيايى تعبير نا شدنى شباهت دارد ولى در عصر ظهور حضرت حجت (عج)اين رؤياها، تعبير خواهد شد و مصداق عينى پيدا خواهدكرد.
آرى حضرت مهدى(عج) كه وارث همه پيامبران و اوصياى الهى و آخرين وصى حق در زمين و منجى عالم بشريت در فرجام تاريخ است، با أذن و اراده خداى متعال،آرزوهاى برآورده نشده همه پيامبران و اوصياى الهى را برآورده خواهدكرد . شمشير انتقام حق و عدالت، از آستين آن منتقم آل محمد (عج)و ياران پاكباخته اش بيرون شده چون صاعقه مرگبار، بر فرق درندگان وحشى كه لباس و جامه انسانيت، بر قامت ننگين خود پوشانيده اند ولى جز فتنه، فساد و بى دادگرى، كار ديگرى نداشته اند، فرود خواهدآمد، و بساط ظلم، ستمگرى، فساد و عياشى آنان را برچيده و نظام مبتنى بر ارز شهاى الهى و انسانى را مستقر خواهد كرد و انسانهاى دردمند ، رنجيده و مستضعف را از فقر، فلاكت و سلطهى استثمار، نجات خواهدداد.
حضرت حجت(عج) با استقرار نظام عدالت گستر و ارزشمدار عصر ظهور، تمام وعده هاى داده شده در قرآن و احاديث را محقق خواهد كرد، دين خدا را بر كل جهان عرضه خواهد داشت زمام امور را به دست انسان هاى مظلوم و ستمديده، خواهد سپرد و به انسانهاى مؤمن و متقى،عزت خواهد داد، حزب الله، را به پيروزى خواهد رساند، اضطراب و نگرانى ر ا از تمام زواياى زندگى از بين خواهد برد امنيت، آرامش كامل را به وجود خواهد آورد و بدينسان شب سرد، تاريك و ظلمانى انسانهاى مظلوم را به پايان خواهد رساند وانتهاى فصل سرما و يخبندان اخلاق و ارزشهاى انسانى را اعلام خواهدكرد.
به اميد روزى كه با اجراى قوانين، احكام و دستورات اسلام راستين، در پهن دشت هستى، ظلم، تجاوز، سرقت، اختلاس و ناامنى ها و نا هنجارى ها از كل جهان ، رخت بر بندد و خورشيد عدالت، برابرى، امنيت، آزادى، سعادت و خوش بختى، از وراى جبال و حجاب هاى خفقان استعمار، استثمار، بى عدالتى و نامردى، سر برآورده و بر صفحه زندگى تاريك و آشفته انسان بتابد، و چشمه ساران فضيلت، انسانيت و نيك بختى از هر سو، به جوش آمده و بر پهنه ى كوير زندگى، جارى شود گلهاى اخلاق و آزادى از هر سو جوانه زده و گل بوته هاى اميد، صلح، آرامش و امنيت ، زينت بخش آغوش گرم انسانها و اجتماعات بشرى شود.
پىنوشتها: –
1) قرآن كريم، بقره / 126: «ربِّ اِجعَل هذا بلداً آمناً وارزق اهله من الثمرات».
2) سوره اسرا/ آيه 81 و سوره انفا ل/ آيه 7- 8.
3) سوره مجادله/ آيه 21 و سوره غافر/آيه 51.
4) سوره انبيا/ آيه 106-105 و سوره قصص/ آ يه 5.
5) سوره توبه/ آيه 33 و سوره صف/ آ يه 7.
6) سوره نور/ آ يه 55.
7) سوره انبيا / آيه 105- 106.
8) قرآن كريم : سوره نور/ آيه 55: «وعدالله ُالذين آمنوا منكم وعملوا الصا لحا ت ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا».
9) همان.
10) مجمع البيان ذيل آيه: «هم والله شيعتنا اهل البيت يفعل الله ذالك بهم علي يدي رجل منا وهو مهدي هذه الامة»
11) تفسير برهان ذيل آيه 55 سوره نور: «نزلت في القايم و اصحابه…»
12) ملاحم ابن طاووس صفجه 45: «تاوي اليه امته كما ياوي النحل الي يعسوبها يملأالارض عدلاً كما ملئت جوراحتى يكون الناس على مثل امرهم الاول لايرقظ نائمنا ولا يهريق دماً».
13) بحار 52 / 319 باب 27 سيرواخلاق: «ولو قدقام قائمنا لانزلت السما ء مطرها ولا خرجت الارض نباتها ولذهبت الشحناء من قلوب العباد اصطلحت السباع والبها ئم حتي تمش المرء بين العراق الي الشام لاتضع قدميها الا علي النبات علي راسها زبيلها لايهيجها سبع ولاتخافه».
14) معجم الكبير 8/179 : به نقل از : چشم اندازى به حكومت مهدى صفحه 191.
15) بحارالانوار جلد 52 صفحه 345 چاپ بيروت، باب سيره و اخلاق… باب 27 حديث 91: يقا تلون والله حتى يوحدالله و لايشرك به الشي و حتي يخرج العجوز الضعيفه من المشرق تريد المغرب ولاينها ها احد.
16) بحارالانوار /52/ باب 22 فضل انتظارالفرج حديث 62 : فقال لى : «سبحان الله اما تحب ان يظهرالعدل ويامن السّبل…»
17) ملاحم ابن طاووس 44: «المهدى خيرالناس… محبوب في الخلائق يطفىء الله به الفتنه العمياويأمن الارض حتى انّ المرء…»
18) منتخب الأثر/308:«…اذاقام القائم (عج) حكم بالعدل وارتفع في اياّمه الجوروامنت السبل …»
19) ملاحم ابن طاووس 43: «يبلغ من ردّ المهدي المظالم حتي لوكان تحت ضرس انسان شيء انتزعه حتي يردّه»
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
محمد اصغرى نژاد
همه عشقش شهادت بود
زمانى كه او براى اعتلاى اسلام مىجنگيد، به حمداللّه عناوين و رتبه به معناى امروزى وجود نداشت. او خود را سربازى كوچك و سقاى بسيجيان مىدانست. در اواخر عمرش طراح عملياتهاى جنگى بود. او نمىتوانست از شهادت سربازان و يارانش به راحتى بگذرد. براى او بسيار سخت بود كه بعد از همرزمانش زنده باشد. همه عشقش شهادت بود كه به آن رسيد.(1)
شهادت به خاطر نماز
عراقىها از چند ساعت گذشته پاتك سنگينى را در منطقه عملياتى سردشت آغاز كرده بودند چند دقيقه بيشتر به طلوع آفتاب باقى نمانده بود كه يكى از بىسيم چىها به نام عسكرى با شتاب نزد من آمده، گفت:حاج آقا، قبله كدام طرف است؟ مىخواهم نماز بخوانم.
گفتم: الآن مىگويم.
سپس با قبله نما در پى جستجوى قبله برآمدم. در اين بين چيزى مثل آتش از كنار صورتم رد شد. ناگهان متوجه شدم عسكرى عزيز كه مىخواست جهت قبله را بداند تا نماز بخواند، با همان شىاى كه در واقع خمپاره بوده، به شهادت رسيده است.(2)
روضه دونفرى
من و شهيد عبدالحميد اكرمى تازه به مقر شهيد دست بالا در شيراز براى كارهاى عقيدتى آمده بوديم. از اقبال خوبى كه داشتيم در چادر فرمانده ساكن شديم. ديرى نپاييد كه زهد و تواضع و رفتار نيك فرمانده( يعنى سردار محمد اسلامى نسب)(3) ما را مجذوب شخصيت وى ساخت. انگار نه انگار كه فرمانده است، خاكى و خودمانى بود در عين حال دوست داشتنى.
هنوز چند روز بيشتر از حضورمان در مقر نمىگذشت كه متوجه شديم سردار اسلامى نسب و شهيد باقرى – آن دو يار همدل – هر روز عصر از چادر فاصله مىگيرند و تا چند ساعت برنمىگردند. حس كنجكاوى تحريكم كرد كه از كارشان باخبر شوم. روز بعد به اتفاق اكرمى سراغشان رفتيم. پشت تل كوچكى از خاك زمزمه هايى شنيديم. متوجه شديم شهيد باقرى رو به قبله نشسته و روضه مىخواند و شهيد اسلامى نسب در سجده است. شور و حال خاصى داشتند و هر دو به شدت اشك مىريختند. لحظاتى بعد شهيد باقرى به سجده رفت و شهيد اسلامى شروع به مداحى كرد. الحمدللّه هر دو مداح اهل بيت بودند و مصيبت حضرت زهرا(س) مىخواندند براى من سؤالى پيش آمد كه آخر چرا دو نفرى؟ من روضه دونفرى نديده بودم.(4)
پاى بند به نماز در هر حال
به سبب شركت در عمليات والفجر يك، هر دو پايش را از دست داد. وقتى به بيمارستان به عيادتش رفتم، با آن كه درد زيادى را تحمّل مىكرد، آرامش عجيبى داشت. موقع نماز كه شد گفت: خاك بياوريد، مىخواهم تيمم كنم.
با آن حال وخيم نماز خواند و چند ساعت بعد به شهادت رسيد.(5)
ايستاده در قايق
در عمليات والفجر 8 در غرب اروند به يك مجروح برخورديم كه توى قايق افتاده بود. مىخواست برود آن طرف اروند ولى توانايىاش را نداشت. تصميم گرفتيم او را هرجا كه مىخواهد ببريم. در ميان رودخانه گفت: من هنوز نماز نخواندهام.
گفتيم: با اين زخمهاى تن و بدن، چه طورى مىخواهى نماز بخوانى.
گفت: چند زخم كوچولوست، زياد عذابم نمىدهد.
بلند شد و ايستاده نمازش را در قايق خواند.(6)
نماز با جراحت شديد
در منطقه شاخ شميران (منطقه عملياتى والفجر 10) با يكى از برادران در حال حمل پيكر شهدا بوديم. من كه خيلى گرسنه شده بودم، از تپهاى بالا رفتم به اميد اين كه غذايى تهيه كنم. بالاى تپه با جمعى از مجاهدين عراقى مواجه گشته، به لطف آنها صاحب يك كنسرو شدم.
زمانى كه در حال بازگشت بودم، خمپارهاى بين من و دوستم فرود آمد و باعث شد پاى ايشان شديداً جراحت بردارد. سريع محل جراحت را با چفيه بستم و او را روى دوشم گذاشتم. در جاده با آمبولانس مجاهدين عراقى او را به مقر مجاهدين رسانيديم، و در مقر مشغول پانسمان جراحت وى شدند. هنگام پانسمان صداى اذان بلند شد. وضو كه مىگرفتم، دوست مجروحم نيز از من تقاضا كرد به او در گرفتن طهارت كمك كنم.
بعد از وضو نمازش را با حالى خاص به جا آورد كه براى من خيلى آموزنده بود.(7)
سفارش شهيد به آن دانشجو
ديديم خواهرى به شدت گريه مىكند. همه با تعجب به او كه آشنا نبود، نگاه كرديم. يكى پرسيد: چه نسبتى با شهيد داريد؟
گريه به دختر اجازه صحبت نمىداد.
بعد از مدتى آرام شد و گفت: هيچ، هيچ نسبتى، اصلاً ورامينى نيستم.
تعجب حاضران بيشتر شد.
يكى ديگر از او پرسيد: پس حتماً خواهر يكى از شهدا هستى كه به ياد برادرت سر اين مزار آمدهاى…
نه! در دانشگاه مشغول تحصيل هستم. شبى در خواب، جوانى را ديدم، او با من صحبت مىكرد و مرا به تقوا و پوشش اسلامى توصيه مىنمود. من حجاب را رعايت نمىكردم…
وقتى از خواب بيدار شدم، بوى عطرى در فضا پيچيده بود. خانوادهام به سراغم آمده، پرسيدند: آيا تو عطر زدهاى؟
گفتم: نه. آنها شگفت زده شدند.
چندين شب همان خواب را ديدم.
كم كم احساس كردم تحوّلى در من ايجاد شده است.
يك روز از جلوى گلستان شهدا عبور مىكردم. ناخودآگاه وارد گلستان شدم. تا چشمم به عكس شهيد حجت اللّه خليلى افتاد، فهميدم عكس جوانى است كه به خوابم مىآمده، مدتى به خوابم نيامد و خيلى از اين بابت ناراحت بودم.التماس مىكردم تا باز به خوابم بيايد. تا اين كه شبى در خواب ديدم با يكديگر در خيابان قدم مىزنيم. شهيد به من گفت: سعى كن حجابت را حفظ كنى و خود را بپوشانى.
من كه اهل حجاب نبودم، گاهى از اين موضوع غفلت مىكردم.
ولى هر وقت از مقابل گلستان شهداء رد مىشدم، به خود مىآمدم و حجابم را رعايت مىكردم.
شهيد حجت اللّه خليلى در خواب به من سفارش كرده بود سر قبر شهيد گمنامى كه نزديك پيكرش دفن شده، بروم و فاتحه بخوانم. مشكلى هم در دانشگاه داشتم كه با توسل به شهيد حل شد.(8)
خاطراتى از ديدار مقام معظم رهبرى
مقام معظم رهبرى در خصوص سركشى به خانواده شهدا برنامههاى مستمرى دارند. روزى ايشان به دولت آباد رفتند و بدون خبر قبلى در خانه خانواده شهيدى را زدند. وقتى آقا وارد خانه شدند و مادر شهيد ايشان را ديد، غش كرد. بعد از چند دقيقه به هوش آمد اما وقتى دوباره چشمش به جمال مقام معظم رهبرى افتاد، غش كرد. آقا براى خانواده شهيد صحبت كردند.
خانواده شهيد گفتند: آقا، چرا به ما خبر نداديد؟ ما هم سيد هستيم و از خود شما هستيم. بايد جلوى پايتان گوسفند مىكشتيم. بالاترين و بهترين ثروت براى ما اين است كه شما قدم به خانه ما گذاشتهايد و هيچ سعادتى بيشتر و بالاتر از اين براى ما پيش نيامده است.(9)
راننده پى ام پى، حاج حسين خرازى
در گزارش دلاور مردى آمده است: فرماندهى گروهان مالك از گردان حضرت ابوالفضل (ع) را در عمليات كربلاى 5 (منطقه شلمچه) به من محول كردند… ساعت سه بامداد با فرمان حاج حسين خرازى، عمليات آغاز شد… پس از درگيرى با نيروهاى دشمن…بچهها درخواست مهمات كردند. تلاش براى تماس با فرمانده گردان به وسيله بى سيم بى ثمر بود.
حاج حسين كه موضوع را از رد و بدل شدن پيامها دريافته بود پشت بىسيم گفت: چه خبره؟ گفتم: حاجى مهمات نداريم، به فريادمان برس. گفت: ناراحت نباش تا چند دقيقه ديگر حل مىشود. مدتى بعد دو دستگاه پى ام پى به خط نزديك شدند…در زير آتش بسيار سنگين دشمن، بچهها مهمات را تخليه كردند. به بچهها گفتم: از موقعيت استفاده كنيد شهداء و مجروحها را داخل پى ام پى بگذاريد تا عقب ببرند.
عمليات به اتمام رسيد و به مرخصى برگشتيم. يكى از برادران كه در آن شب جزو زخمىها بود و اكنون جزو جانبازان گرامى است مرا ديد و در آغوش گرفت و گريه كرد. علت گريهاش را پرسيدم، گفت: آن شب عمليات كه مرا همراه با ديگر مجروحان و شهدا با پى ام پى به عقب فرستادى، مىدانى داخل آن چه كسى بود؟ گفتم: نه، شب بود و تاريك، و در آن آتش مرگبار متوجه نبودم. گفت: او فرمانده لشكر، حاج حسين خرازى بود.(10)
پيروى از قانون
در نوشته يك بسيجى اصفهانى آمده است: دو خاطره از شهيد حاج حسين خرازى، فرمانده لشكر(14) دارم يكى مربوط است به روزى كه لشكر چلوكباب داده بود و شهيد خرازى مثل بقيه با غذا دو نوشابه خورده و پول نوشابه اضافى را پرداخت كرده بود. دوم اينكه يكى از روزهايى كه با تويوتا به خط سركشى مىكردهاند، از راديو اطلاعيه پخش مىشود مبنى بر اينكه تخطى از قوانين راهنمايى و رانندگى شرعاً جايز نيست، كه ايشان از پشت فرمان پايين آمده و از آن نقطه پياده تا دارخوين مىآيند و با خودشان رانندهاى مىبرند تا به جبهه فاو بروند، چون ايشان يك دستشان در جنگ قطع شده بود.(11)
پىنوشتها: –
1. راوى: همسر سردار شهيد حسن باقرى، ر.ك: از زبان صبر، ص 48.
2. راوى: روحانى گردان (حجت الاسلام طاهرى) ر.ك: قلب عمليات، ص 65 و 66.
3. وى فرمانده گردان امام رضا از لشكر 19 فجر بود.
4. راوى: سيد حميد سجادى منش، ر.ك: رواق خونى سنگر، ص 57 – 55 (باز آفرين: غلامرضا كافى، كنگره سرداران و 14000شهيد فارس، شيراز، اول، 1377).
5. راوى: برادر هيد حسن شاه صادقى، ر.ك: لحظههاى بى عبور، ص 30 (تكتم يغمايى، كنگره سرداران و 23000 شهيد خراسان، مشهد، آول 84).
6. راوى: محمد باقر نيك خواه، ر.ك: پيشانى و خاك، ص 19 و 20 (محسن شاه رضايى، بازنويس: حسن بنى عامرى، معاونت تبليغات و انتشارات نيروى زمينى سپاه، تهران، اول، 73).
7. ر.ك: حماسه شاخ شميران، ص 50 و 51 (تهيه و تدوين: تبليغات و انتشارات سپاه پاسداران چهارمحال بختيارى، چاپ اول، ص 74.)
8. راوى خانواده شهيد حجت اللّه خليلى ر.ك: يك، دو، سه پرواز ص 10 – 8.
9. راوى: برادر كبيرى، ر.ك: با راويان نور، ج 1، ص 61.
10. ر.ك: عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، ج 2، ص 153 و 154.
رفاه و آسايش در عصر ظهور
رفاه و آسايش در عصر ظهور
مركز فرهنگ و معارف قرآن
بخش قابل ملاحظهاى از جرم و جنايات، ناشى از فقر و تنگدستى است؛ چرا كه فقر و تنگدستى «به دين و ايمان انسان لطمه مىزند، عقل را از كار انداخته، قوت و قدرت تشخيص درست را از او مىگيرد و باعث كدورت و دشمنى مىشود.»(1)
حضرت على(ع) فقر را به مرگ بزرگ تشبيه نموده و به فرزندش اين گونه توصيه مىكند: «انسانى كه در پى كسب معيشت خود است را ملامت مكن، زيرا در فقر و تهيدستى، خطاهاى او، زياد مىشود. اى فرزندم! فقير حقير است، سخن او شنيده نمىشود و مقام او، شناخته نمىگردد، شخص فقير، اگر راستگو باشد، دروغگويش خوانند و اگر زاهد باشد و پرهيزگار، او را نادان گويند. فرزندم هر فردى كه به فقر مبتلا شود، به چهار خصلت نيز مبتلا شود: سستى در يقين، كاستى در عقل، رقت و سستى در دين و كم شدن حيا در صورت، پس پناه به خداى متعال از فقر».(2)
صبر و تحمل در برابر مشكلات و تنگناهاى اقتصادى از ناحيهى افراد معمولى جامعه، كارى است بس مشكل، اكثريت جنگها و ناهنجارىهايى كه در سطح كشورها و جوامع انسانى به وجود مىآيد، مشكلات و نزاعهاى خانوادگى، عدم ازدواج جوانان و تن دادن به بىعفتى، دزدى و تجاوز… به خاطر فقر، محروميت و تهيدستى است. شخص فقير و تهيدست اگر از راههاى مشروع و قانونى براى رفع نيارهاى طبيعى خود، روزنهاى پيدا نكند، به ناچار دست به دزدى، تجاوز و كلاهبردارى و… خواهد زد. اگر در پروندههاى سارقين مسلح و حرفهاى هم دقت شود؛ اين نكته ديده مىشود كه اكثراً در مراحل اوليه و ابتدايى براى رفع نيازهاى ضرورى خود، اقدام به دزدى و كلاهبرداى نمودهاند، ولى با تكرار آن، رفته رفته به دزدان حرفهاى و خطرناك، تبديل شدهاند و اين كلام زيباى پيامبر گرامى اسلام(ص) است كه: «فقر موجب روسياهى انسان در دنيا و آخرت مىشود».(3) و در جاى ديگر از شر كفر و فقر، به خداى خود پناه مىبرد(4) و مىفرمايد: «فقر انسان را در آستانه كفر قرار مىدهد».(5) از حضرت اباذر، تربيت شده در مكتب پيامبر اسلام(ص) نيز نقل شده است كه: «از كسى كه غذا در منزلش پيدا نمىشود، تعجب مىكنم كه چگونه شمشيرش را بر مردم نمىكشد».(6)
مبارزه اسلام با فقر
دين مقدس اسلام براى قطع و نابودى ريشههاى فقر و محروميت، كه مايهى بسيارى از ناهنجارىهاى اجتماعى و اخلاقى مىباشد، راهكارهاى اقتصادى را در دستور كار قرار داده است. از قبيل تشويق و ترغيب به كار و كوشش، دورى از سستى و تنبلى، اخذ ماليات و توزيع عادلانهى آن در بين افراد فقير و بىبضاعت… تا از اين طريق، جلوى نظامهاى طبقاتى را مسدود نمايد و از فقرا و مستمندان دستگيرى كرده باشد.
به راستى اگر روزى ماليات اسلامى، خمس و زكات… به صورت كامل اخذ و جمعآورى شود و در بين فقرا و مستمندان واقعى، به گونهى عادلانه تقسيم و توزيع شود، چه انقلاب عظيم اقتصادى به وقوع خواهد پيوست، آيا باز هم فقير و نيازمندى باقى خواهند ماند كه به خاطر فقر و فلاكت، به مال و ثروت ديگران، چشم دوخته و در گوشه و كنار اجتماع، اقدام به دزدى تجاوز بنمايد و با اعمال خلاف قانون و رواج بىعفتى… چهرهى اجتماع انسانى را مخدوش نموده، نظم، آسايش و امنيت اجتماعى را سلب كند؟ جواب قطعاً منفى است، لذا امام صادق(ع) مىفرمايد: «اگر همه مردم زكات اموال خود را بپردازند مسلمان فقير و نيازمندى نخواهد ماند. و مردم فقير، محتاج، گرسنه و برهنه نمىشوند مگر به خاطر گناه ثروتمندان».(7)
رفاه و آسايش در عصر ظهور
آنچه از روايات استفاده مىشود اين است كه در عصر طلايى ظهور حضرت حجت(عج)، مشكلات اقتصادى جامعهى بشرى در سطح كلان حل خواهد شد. رفاه و آسايش پديد خواهد آمد و عوامل سلطه بر فكر و فرهنگ و اقتصاد از بين خواهد رفت و با زدودن فقر و تهيدستى، زمينهى رشد و تكامل مادى و معنوى انسانها فراهم خواهد شد، احاديث و رواياتى كه رونق اقتصادى در عصر ظهور را بيان مىكند، فراوان است، لذا به چند دسته از اين روايات اشاره مىشود:
الف. نزول بركات آسمانى
محصولات كشاورزى عمدهترين عنصر در رونق اقتصاد جوامع بشرى محسوب مىشود كه خود وابسته و متوقف بر نزولات آسمانى و بارانهاى مناسب فصلى است. طبق تصريح آيات و احاديث شريفه، رعايت تقوا، احكام الهى و اجراى عدالت و برابرى، و رفع ستم، تبعيض و بيدادگرى… نزولات آسمانى را در پى خواهد داشت، لذا در سورهى نوح مىخوانيم: «سپس گفتيم: از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزنده است تا از آسمان براى شما پى در پى باران فرستد و شما را به اموال و فرزندان، مدد كند و برايتان بستانها و نهرها بيافريند».(8) و در آيهاى ديگر مىخوانيم: «اگر مردم آبادىها، ايمان آورده و تقوا پيشه ساخته بودند، بركات آسمان و زمين را به روى ايشان مىگشوديم».(9)
در عصر ظهور حضرت حجت(عج) با توجه به حاكميت اصل عدالت و برابرى و اجراى دقيق احكام الهى بر كل جهان هستى، رحمت الهى و بركات آسمانى در قالب نزول بارانهاى مناسب فصلى، تجلّى بيشترى پيدا خواهد كرد و زمينهى رشد محصولات كشاورزى فراهم خواهد شد.
از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است كه: «امت من در زمان ظهور مهدى، به نعمتهايى دست مىيابند كه پيش از آن، در هيچ دورهاى دست نيافته بودند. در آن روزگار آسمان باران فراوان دهد و زمين هيچ رويدنى را در دل خود نگاه ندارد».(10)
در جملهى ديگر باز از پيامبر اكرم(ص) مىخوانيم: «در آخر الزمان در ميان امتم، مهدى قيام مىكند، خداوند كران تا كران قلمرو حكومت جهانى او را توسط باران، سيراب مىسازد، زمين، گياه و نبات خود را مىروياند، او اموال را عادلانه به مردم اعطا مىكند و به دامدارى و دامپرورى و رونق اقتصادى اهميت مىدهد و امت را عظمت مىبخشد.»(11)
و نيز فرمودهاند: «آبها در دولت مهدى، فراوان مىشود و زمين بركات خود را چندين برابر مىكند.»(12)
حضرت على(ع) نيز راجع به رونق اقتصادى در عصر ظهور و نزول بركات آسمانى در آن دورهى طلايى مىفرمايد: «چون قائم قيام كند، آسمان چنان كه بايد، باران بارد و زمين گياه روياند… به گونهاى كه زن از عراق در آيد و تا شام برود و جز بر زمينهاى سرسبز گام ننهد…».(13)
ب. آبادانى زمين و استخراج منابع
در عصر ظهور حضرت حجت(عج) از يك طرف با اجراى احكام و استقرار نظام عدالت و برابرى، و نابودى ظلم، ستم و تبعيض و بى عدالتى در تمامى چهره و ابعادش، زمين نيز بركات «منابع و ذخاير» خود را بدون هيچ گونه امساكى عرضه خواهد كرد. و از طرف ديگر با پيشرفت علوم و فنون، كشاورزى و دامدارى نيز رونق گرفته و محصولاتشان چندين برابر خواهد شد. با توسعهى علم و دانش، تمامى منابع و ذخاير رو زمينى و زير زمينى، شناسايى و كشف شده همه و همه دست به دست هم خواهند داد و در جهت تأمين رفاه و آسايش انسان، در آن عصر طلايى و رؤيايى بسيج و استخدام خواهند شد.
در حديثى راجع به عصر ظهور مىخوانيم: «انسان در عصر حاكميت جهانى حضرت مهدى، هر آنچه از انواع دانههاى زراعى بر زمين بيفشاند، هفتصد برابر، برداشت مىكند همانگونه كه خداى متعال در قرآن كريم فرموده است: «مثل آنان كه مالشان را در راه خدا انفاق كنند، به مانند دانهاى است كه از يك دانه، هفت خوشه برويد و در هر خوشهاى صد دانه باشد، و خداوند براى هر كس كه بخواهد مىافزايد».(14)
در جاى ديگرى مىخوانيم: «حكومت او، شرق و غرب جهان را فرا مىگيرد و گنجهاى زمين، براى او ظاهر مىشود و در سرتاسر جهان، جاى ويرانى باقى نخواهد ماند، مگر اينكه آن را آباد خواهد ساخت».(15)
در عصر ظهور حضرت مهدى(عج) با كشف منابع و ذخاير زمينى و توزيع عادلانهى آن، درآمد سرانهى آحاد جامعه، بالا رفته و با رفع نيازهاى افراد، فقر و تهيدستى، از كل جهان، رخت بر برسته، غنا و بىنيازى تحقق عينى پيدا خواهد كرد. لذا از حضرت على(ع) نيز نقل شده است كه: «زمين آنچه در اعماق خويش دارد، براى او، بيرون دهد و همه امكانات و بركات خويش را در اختيار او گذارد.»(16) امام باقر(ع) نيز مىفرمايد: «زمين براى قايم ما در هم پيچيده مىشود… و در روى زمين جاى ناآبادى باقى نمىماند.»(17)
ج. اخذ ماليات و استرداد ثروتهاى غصبى:
از جملهى اقدامات و برنامههاى اقتصادى حكومت حضرت مهدى (عج) كه نقش مؤثرى در ايجاد رفاه و آسايش اقتصادى و خشكاندن ريشههاى فقر و محروميت در كل جهان دارد؛ اخذ ماليات اسلامى و توزيع عادلانهى آن، در بين افراد مستمند، عليل و بيمار و مستحق خواهد بود. آنگونه كه در روايات آمده است، تاركين ماليات اسلامى و مانعين از پرداخت زكات، مجازات سنگينى در انتظارشان خواهد بود. لذا در روايتى مىخوانيم: «خون دو كس در اسلام هدر است، ولى اين حكم را كسى اجرا نمىكند تا حضرت قايم(عج) قيام كند، يكى خون مرد زندار زناكار است كه آن حضرت او را سنگسار مىكند و ديگر خون كسى است كه از پرداخت زكات خوددارى مىكند. حضرت مهدى(عج) گردن او را خواهد زد.»(18)
در عصر ظهور، ماليات اسلامى به صورت دقيق، جمعآورى و كاملاً عادلانه توزيع و تقسيم مىگردد و نظام طبقاتى حاكم قبل از ظهور، نابود گرديده و جامعهاى مبتنى بر معيارهاى اسلامى و انسانى، به وجود خواهد آمد. جامعهاى كه در آن، با نفى تبعيض و بىعدالتى، همه از امكانات رفاهى، بهرهمند خواهند شد. در عصر حكومت حضرت مهدى(عج) حقوق غصب شدهى انسانهاى مظلوم، حتى اگر در زير دندانهاى انسانهاى ظالم و ستمگر هم باشد، گرفته شده و به صاحبان اصلى آن، مسترد خواهد شد.(19)
بذل و بخششهاى خود سرانه و غاصبانهاى كه قبل از ظهور صورت مىگيرد. و عدهاى از طريق رفاقت و پارتىبازى به نان و نوايى مىرسند، در دورهى حكومت حضرت مهدى(عج)، اين اموال و اراضى به صاحبان اصلى آن برگردانده خواهد شد و نظامهاى ظالمانه و غاصبانهى حاكم فعلى بر جهان، نابود خواهد گرديد. لذا از امام صادق(ع) نقل شده است كه: «هنگامى كه قايم آل محمد(ص) قيام كند، قطايع از ميان مىرود و ديگر اقطاعى در ميان نخواهد بود».(20) قطايع، زمينهايى از اراضى خراجى است كه از راه امتياز، به نزديكان حكّام و سلاطين؛ داده مىشود و اين گونه بذل و بخششهاى خود سرانه، موجب تشكيل طبقهى ممتاز در جامعه مىگردد.
آرى! حضرت حجت(عج) با قاطعيت و نظارت دقيق، جريان اقتصادى جامعهى بشرى را، سر و سامان مىدهد، تمام ثروتها و ذخاير زيرزمينى و روزمينى كه در اختيارش قرار مىگيرد، به صورت عادلانه؛ تقسيم و توزيع نموده، جلوى فعاليتهاى خود سرانه و آزمندانهى زراندوزان دنياطلب را مىگيرد و از چپاول ثروتهاى مردمى و مكيدن خون انسانهاى مظلوم و مستضعف، توسط افراد زالوصفت و فرصت طلب، جلوگيرى نموده و عوامل اصلى فقر، محروميت و كمبود را از ميان بر مىدارد.
از امام باقر(ع) نقل شده است كه: «همهى اموال جهان در نزد مهدى گرد آيد، آنچه در دل زمين است و آنچه بر روى زمين، آنگاه حضرت مهدى به مردم بگويد: بياييد و اين اموال را بگيريد. اينها، همان چيزهايى است كه براى به دست آوردن آن، قطع رحم كرديد. و نزديكانتان را رنجانيديد، خونهاى بناحق ريختند و مرتكب گناهان شديد، بياييد و بگيريد».(21)
در جاى ديگرى مىفرمايد: «مهدى در سال دو بار. به مردم مال بخشد و در ماه دو بار امور معيشت بر آنان دهد… تا نيازمندى به زكات، باقى نماند، و صاحبان زكات؛ زكاتشان را نزد محتاجان آورند، و ايشان نپذيرند، پس آنان زكات خويش در كيشههاى نهاده در اطراف منازل و خانهها بگردند تا محتاجى را پيدا كند، و مردم بيرون آيند و گويند: ما را نيازى به پول شما نيست… پس دست بخشش گشايد چنان كه تا آن روز كسى آنچنان بخشش اموال نكرده باشد».(22)
د. اجراى عدالت اجتماعى:
از ويژگىهاى منحصر به فرد دوران حكومتهاى مهدى(عج) كه در احاديث و روايات معصومين(ع) فراوان ذكر شده و مورد تأكيد و توجه قرار گرفته است، استقرار عدالت اجتماعى در تمام زواياى زندگى جامعهى بشرى از جمله عدالت در تقسيم بيتالمال و توزيع ثروتهاى ملى و مردى؛ مىباشد. تعبير «يملأ الارض قسطاً و عدلدً كما ملئت ظلماً و جوراً» تعبير آشنايى است كه از طرق مختلف، در دهها حديث كه دوران طلايى و زندگىساز عصر ظهور را ترسيم مىكنند؛ آمده است. در پرتو اصل محبوب عدالت اجتماعى است كه نابسامانىهاى سياسى، ستم اجتماعى و ظلم اقتصادى كه زايدهى نظام ظالمانهى تبعيض، ستم و بىعدالتى است، سامان مىيابد.
طبق حديث شريفى از امام صادق(ع) لطافت و نسيم زندگىساز عدالت اجتماعى در عصر ظهور، تا اقصى نقاط جهان و زواياى ناپيداى منازل و خانههاى مردم نفوذ كرده، مأمن و مسكن آنان را گرما و حرارت ويژهاى خواهد بخشيد.»(23) و در پرتو گرما و لطافت عدالت اجتماعى و بستر مناسب آن عصر و زمان است كه دين و دنياى مردم؛ حيات انسانى و زندگى معنوى جوامع بشرى؛ سر و سامانى گرفته و همه چيز، جان تازهاى خواهند گرفت.
فراهم آوردن رفاه و آسايش و ايجاد شرائطى كه در آن؛ آحاد جامعهى جهانى، كتاف زندگى داشته و اضطراب و نگرانى، از اين ناحيه، احساس نكنند. در سرلوحهى برنامههاى كارى حكومت حضرت مهدى(عج) قرار دارد. حضرت با توزيع عادلانهى بيتالمال و درآمدها و نظارت دقيق به دستگاههاى اجرايى و اقتصادى حكومت، زمينهى لازم، براى رفاه و آسايش همگانى را فراهم خواهند كرد. به گونهاى كه ساكنان آسمانها و زمين، از شرائط به وجود آمده، راضى و خشنود خواهند شد.
ابوسعيد خدرى مىگويد: «پيامبر(ص) فرمود: به مهدى بشارتتان مىدهم. او به هنگام اختلاف مردمان، از ميان امت من ظهور خواهد كرد و ساكنان آسمانها و زمين از او خشنود خواهند شد. او مال را درست درست تقسيم مىكند. مردى پرسيد: درست درست چيست؟ فرمود: ميان همه به صورت مساوى(24) در حديث ديگرى مىخوانم كه: مهدى(عج) ميان مردم، در تقسيم اموال، به مساوات رفتار، مىكند به طورى كه ديگر نيازمند و محتاجى يافت نمىشود».(25)
از مجموع آيات و روايات در خصوص عصر ظهور، به اين باور استنباط مىرسيم كه با حاكميت نظام عدالت گستر آن حضرت، و نزول بركات آسمانها و زمين و نظارت دقيقت بر امور اقتصادى، معضل بزرگ فقر و محروميت كه مؤثرترين عامل در بروز ناهنجارىهاى اجتماعى، به حساب مىآيد، از جامعهى بشرى بر چيده خواهد شد. و با ايجاد رفاه و آسايش موعود، پديدههاى دزدى، تجاوز، بىعفتى، رشوه و اختلاس كه مولود ناميمون فقر و تهيدستى است، از بين رفته، ترس، نگرانى اضطراب و ناامنى، جايش را به محيط صلح، صفا، صميميت و امنيت خواهد داد.
در آخر دو نكتهى مهم و اساسى را يادآور مىشويم:
الف: اگر راهكارهاى مطرح شدهى عصر ظهور، در شرائط فعلى نيز، رعايت شود، يقيناً خيلى از مشكلات و نارسايىهاى فعلى از جمله مشكلات اقتصادى جهان، مرتفع خواهد شد. و فاصلههاى عميق و آزار دهندهى طبقاتى از بين خواهد رفت. زيرا اگر در دنياى متمدن و صنعتى امروز كه اكثريت جمعيت جهان را انسانهاى گرسنه و برهنه تشكيل مىدهند علت آن كمبود امكانات اقتصادى و فقدان ابزار و وسايل رفاهى نيست بلكه زاييده و معلول نظام ظالمانهاى است كه فعلاً بر جهان حكومت مىكند. نظام ظالمانهى استضعاف و استكبارى كه در سايهى آن، عدهاى بر توسن مراد خويش نشستهاند، غرق و در تنعمات و افراط در لذائذ، آنان را به گونهاى مست و مغرور ساخته است كه دنيا را براى تاخت و تاز و جولان خويش، كوچك و محدود مىبينند و هيچگونه مانعى را در برابر خواستههاى خويش احساس نمىكنند.
در طرف ديگر عدهى كثيرى از انسانهاى فقير و بىبضاعت كه حتى از تأمين مايحتاج اوليه خويش، عاجز و ناتوان هستند، صحنههاى رقتانگيزى را ايجاد كردهاند كه تماشاى آن، دل هر انسان منصفى را به درد مىآورد. به جرأت مىتوان گفت يكى از عمدهترين علل و عوامل تراژدى تلخ دردناك انسانى معاصر، تبعيض و بىعدالتى است كه اگر روزى اين دوگانگى محو و نابود شود و عدالت و برابرى، جايش را بگيرد، يقيناً اوضاع و احوال انسان و جهان، دگرگون خواهد شد.
ب: تأمين رفاه و آسايش در عصر ظهور، بدين معنى نيست كه انسان،گل سرسبد هستى، خليفهى خدا در زمين، بسان حيوانات وحشى، بدون مانع و رادعى، سرگرم لهو و لعب شده و به عيش و نوش بپردازد. منزلت و جايگاه رفيع انسانى خويش را فراموش كند. زيرا چنين تلقى و رويكردى، نه تنها با هدف خلقت انسان سازگارى ندارد، بلكه در زاويهى كاملاً مخالف آن قرار دارد. و هدف آن است كه انسان در فضاى سالم به وجود آمده، بدون داشتن مشكلات جانبى، بتواند روح و روان خويش را در اقيانوس بىكران معارف الهى و انسانى، صيقل دهد. راه سعادت و رستگارى را با دقت و سرعت بيشترى طى كند. و در نهايت، لياقت و شايستگى راهيابى در جوار حق را به دست آورد.
به اميد آن روز
پىنوشتها: –
1) نهج البلاغه، حكمت 319: «يابنى اِنّى اخاف عليك الفقر فاستعذ باللَّه مِنه، اِنّ الفقرَ منقصه للدين مدهشه للعقل داعية للمقت».
2) ميزان الحكمة، ماده فقر، حديث 15993: «لاَتلُم انساناً يَطلُبُ قُوتَه، فَمَنْ عَدِمَ قُوُتُهُ كَثُرَت خطاياه يا بنى الفقيرُ حقيرٌ لايسمع كلامه و لا يعرف مقامه لو كان الفقير صادقاً يسمونه كاذباً لو كان زاهداً يسمونه جاهلاً يابنى من ابتلى بالفقر…».
3) مشكينى، على، المواعظه العدديه، قم، المطبعة العلمية، 1385: «الفقر سواد الوجه فى الدارين».
4) ميزان الحكمة، ماده فقر، حديث 15985: «اللهم انّى اعوذبك من الكفر و الفقر».
5) همان: «كاد الفقر اَنْ يكونَ كفراً».
6) فرضاوى، دكتر يوسف، فقر و غنا، ترجمه نادر على عادل، تهران، دفتر نشر فرهنگ قرآن، 1363.
7) وسايل الشيعة، ج 9، باب 1 از ابواب زكات، حديث 6: «ولو اَنَّ الناس ادّوا زكاة اموالهم ما بقى مسلم فقيراً محتاجاً… و اِنَّ الناس ما افتقروا و لا احتاجوا و لا جاعوا و لاعروا اِلّا بذنوب الاغنياء».
8) نوح/ 12 – 10: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا * يُرْسِلِ السَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا * وَ يُمْدِدْكُم بِأَمْوَ لٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَل لَّكُم…».
9) اعراف/ 96: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْض».
10) بحارالانوار، چاپ تهران، ج 51، ص 83: يتنعم امتى فى زَمَنِ المهدى نعمة لم يتنعموا قبلها قط يرسل السماء عليهم مدراراً..»
11) .
12) عقد الدرر، باب 7، چاپ مسجد جمكران، ص 194، يخرج فى آخر امتى المهدى يسقيه اللَّه الغيث و تخرج الارض نباتها و يعطى المال صحاحاً…».
13) بحارالانوار، ج 10، ص 104، چاپ تهران: «ولو قد قام قائمنا لانزلت السماء قطرها و لاخرجت الارض نباتها… حتى تمشى المراة بين الراق الى الشام لاتضع قدميها اِلّا على النبات».
14) عقد الدرر، فصل 7، ص 211: «يزرع الانسان مداً يخرج له سبعمأة كما قال اللَّه تعالى كمثل حبّة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة مأة حبّة و اللَّه يضاعف لمَن يشاء.
15) نهج البلاغه، خطبه 138: «و تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقى اليه سلما مقاليدها».
16) نهج البلاغه، خطبه 138:«و تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقى اليه سلما مقاليدها».
17) كمال الدين، ص 331 ؛ بحارالانوار، ج 52، ص 191: «القايم منا… تطوى له الارض… فلايبقى فى الارض خراب اِلّا عمر».
18) معجم احاديث الامام المهدى، ج 4، ص 140 ؛ بحارالانوار، ج 79، ص 42: «دَمانِ فى الاسلام لايقضى فيهما اجد بحكم اللَّه حتى يقوم قائما، الزانى المحصن يَرِجمُهُ و مانع الزكاة يضرب عنقه».
19) المهدى الموعود المنتظر، ج 1، ص 279.
20) بحارالانوار، ج 52، ص 309، تهران: «اذا قام قائمنا اضمحلت القطايع فلا قطائع».
21) غيبت نعمانى، ص 237: «… و تجمع اليه «القائم» اموال الدنيا من بطن الارض و ظهرها فيقول للناس: تعالوا الى ما قطعتم فيه الارحام و لَسفَكْتُم فيه الرماء الحرام و ركبتم فيه ما حرّم اللَّه عزوجل».
22) بحار الانوار، ج 52، ص 390، تهران: «و يطعى الناس عطايا مرّتين فى السنّة و يرزقهم فى الشهر رزقين… حتى لاترى محتاجاً الى الزكاة و يحىء اصحاب الزكاة بزكاتهم الى؟؟؟ من شيعته فلايقبلونها فيصرونها و؟؟؟ فى دورهم فيخرجون…».
23) بحارالانوار، ج 52، ص 362: «ما واللَّه ليدخلن «القايم» عليهم عدله جوف بيوتهم…».
24) صاقى گلپايگانى، لطفاللَّه، منتخب الا ثر، چاپ دوم، انتشارات حضرت معصومه(ع)، ص 197:«ابشّركم بالمهدى يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل فيملأ الارض قسطاً و عدلدً كما ملئت جوراً و ظلماً يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض».
25) بحارالانوار، ج 51، ص 88: «ويسوى بين الناس حتى لاترى محتاجا الى الزكاة».
روزه ؛ روزگار پيوستن به اصل خويش
روزه، روزگار پيوستن به اصل خويش
غلامرضا گلى زواره
آمد رمضان و عيد با ماست
قفل آمد و آن كليد با ماست
بر بست دهان و ديده بگشاد
و آن نور كه ديده ديد با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
و آن كس كه دل آفريد با ماست
در روزه اگر پديد شد رنج
گنج دل ناپديد با ماست
كرديم زروزه جان و دل پاك
هر چند تن پليد با ماست
روزه به زبان حال گويد
كم شو كه همه مزيد با ماست
مولوى
بر سر سفره الهى
بار ديگر ضيافتى برپا مىشود و مؤمنان بر سر سفره رحمت الهى حاضر مىگردند. در نيمههاى شب تك چراغى در هر خانه اما چلچراغى در دلها روشن مىشود، نجواى مناجات و رايحه سحرانگيز صلوات و تسبيح فضا را ملكوتى و معطر مىكند.
اينك ماه رمضان بر دوستانش اقبال نموده است، ماهى كه آلودگىها را مىشويد و مىسوزاند توبه دلهاى خطاكاران و گرسنگى بندگان دراين ايام مبارك رحمت الهى را جلب مىكند اگر خواستار آن هستيم كه از سفره پر بهره اين ماه بهتر و بيشتر برخوردار شويم بايد روح و روان را در چشمه زلال روزه بشوييم و نفس اماره را در بند كشيم.
ماه رمضان در دستورات اسلامى و مكتب قرآن يك دوره آموزشى، تربيتى و هديهاى آسمانى به حساب مىآيد، آدمى در چنين اوقاتى بيش از ماههاى ديگر ملتزم و مقيّد مىگردد كه با خداى خويش راز و نياز كند، عبادات را اعم از واجبات و مستحبات جدىتر انجام دهد، با قرآن انس گيرد و بدين گونه روح خود را با كلام حق صفا دهد، روزهدار رابطهاش را در اين ماه با افراد جامعه خصوص محرومان و رنج ديدگان قوىتر مىنمايد و براى رفع گرفتارىهاى اقشار كم بضاعت با كوشش افزونترى گام بر مىدارد، در واقع روزه دار راستين هم فاصله بين خود و خدا را كم مىكند و هم فاصلهها و تضادها و شكافهاى اجتماعى را از بين مىبرد، او براى تفاهم، اتحاد و انسجام بين مؤمنان لحظهاى آرام نمىگيرد، بين قلبها پيوند و اخوت برقرار مىسازد هم از نفس خويش آلودگىها را دور مىسازد و هم همّت به خرج مىدهد كه ناگوارىهاى اجتماعى زايل گردند و به جاى آن تفاهم، مودّت، صميميت و هم دردى و دل سوزى متقابل جايگزين شود، روزه دار اين گونه خود را به تقوا و پارسايى نزديك مىكند و كسى كه پرهيزگارى را در تمامى ابعاد به كار گيرد نزد خداوند از كرامتى ويژه بهرهمند است، در سراى آخرت براى خود جايگاه ويژه و شايسته در نظر گرفته و نيز به بركت اين خويشتن دارى و خوش نيتى نوعى فراست و فرزانگى را بدست مىآورد و از سرچشمه فيوضات ربّانى جرعههاى جاويدى مىنوشد.
در ضيافت پروردگار نشانى از تشريفات اهل دنيا ديده نمىشود، قشربندىهاى متداول اجتماعى در اين فراخوانى ملكوتى مشاهده نمىگردد، همه از كوچك و بزرگ، زن و مرد و فقير و غنى، دعوت شدهاند، از اين ميهمانى شميم معنويت و نواى اجابت دعا به مشام مىرسد. شب زندهدارى بر سجاده راز و نياز از رسمهاى اين دعوت باشكوه است اينك در بگشائيد، عود بسوزانيد و اين همدم مبارك را در تار و پود وجود و لحظههاى زندگى خود جاى دهيد، شايد سعادت و فضيلت ديدار اين ميزبان بىهمتا ديگر بار نصيب نگردد. رمضانى ديگر سرشار از فضيلت، معنويت و جاذبههاى درونى نقاب از سيماى تابان خود برداشت و زمين و زمان و دنياى اسلام را از رايحه دلآويز خود عطرآگين ساخت. ماه نزول كتاب محكم الهى و ايامى كه كرامت و شرافت و برترى آن با ساير ماههاى سال قابل قياس نمىباشد، تحمّل گرسنگى و تشنگى و به ديگر سخن «صوم» به معناى تجلى تمام جلوههاى آن نيست، ماه پالايش از معاصى و مناهى است.
بارش بركات
رمضان فرصت سبز فراخوان الهى است كه دلهاى روبه آفتاب براى شركت در حركتى شكوهمند صلازده مىشوند و بساط پرنشاط امّا ساده و بىپيرايه اين ضيافت پر عمق دلهاى اهل ايمان گسترانيده مىشود، خوانى به وسعت ملك و ملكوت، باران رحمت الهى كه شروع به ريزش مىكند بايد دل را از روى زمين خاكى برداشت و زير قطرههاى اين نشانه لطف الهى رفت، باران با طراوت مىبارد تا آيينه زنگار گرفته «قلوب الناس» به صفايى ديگر نشيند و جان و روان غبار گرفته ايشان به زلال اين بارش لطيف و لطفآميز پاك و پيراسته شود. عارفان و اهل سلوك گفتهاند در اين ماه دلها را بايد از اغيار شست و مهر به فناپذيرىها را سوزانيد. پس خسران بزرگى خواهد بود اگر اين ايام را به غفلت و بدون منفعت از دست دهيم و در آخر كار مشاهده كنيم جز جوع و عطش و زجر و صَجر چيزى نصيبمان نگرديده و درخاتمه باز همان باشيم كه بوديم، همان آدم سابق با همان ويژگىهاى نفسانى كه بر حوزه وجودمان سايه افكنده است. پس بايد ديده بصيرت را گشود و نظر در بطن و باطن اين عبادت انداخت تا مراد و منظور غايى و عاليش را دريافت به تعبير شاعر:
نظر را نغز كن تا نغز بينى
گذر از پوست كن تا مغز بينى
خواجه عبداللّه انصارى گفته است: اينك ماه رمضان آمد كه هم بسوزد و هم بشويد، به آتش گرسنگى تن ما را بسوزاند و به آب توبه دلهاى گناهكاران را بشويد. ماه رمضان كه شريفترين ماههاست موسم معاملت تو دانسته، ماهى كه در آن گناهان آمرزيده، ديوها رانده، درب بهشت گشوده و درهاى دوزخ بسته مىشود.
گر بسوزد گوبسوز و گرنوازد، گونواز
عاشق آن به كوميان آب و آتش دربود
تا بدان اوّل بسوزد، پس بدين غرقه شود
چون زخودبى خود شود معشوقش اندر بر بود
آن صاحب دل كه در اين ماه پر معرفت بردرجات معرفت قلبى خود بيفزايد منجلاى تجلّيات حضرت دوست مىشود. رمضان كه مىآيد مىبايد خم خانه نفس رذيله فرو ريزد و بت خانه وجود از لوث وجود تمام اصنام فرودين مادى و اهريمنى پالوده و پيراسته گردد كه به فرموده مولانا اميرالمؤمنين (ع) مادر بتها، بت نفس شماست.
كوتاه سخن آن كه رمضان درهاى باغ مغفرت و معرفت را سحر تا سحر مىگشايد تا ساكنان حريم خلوت دل، افطار تا افطار، روزه در آن بگشايند و ديده به روى دوست گشايند كه اهل دل را يك چنين درخت روزهاى در پايان ماه به برگ و ثمر مىنشيند شجره طوبايى كه حاصل پالايش خاك وجود از ذرههاى تعلّق و تعيّن جز اوست. پس قدر اين بوستان معنا را بدانيم و از كف با كفايت ساقى اش ساغرهاى مكارم و معارف ستانيم كه چون ماه رمضان به هلال نشيند و محو گردد ما نيز در حالت صحو عارفانه خويش در محيط انوار و جذباتش كه بسيار اعلاست محو شويم و چنان نگرديم كه در پايان كار از سر تحسّر و تغابن دست بر روى دست زنيم كهاى دل غافل:
قرب يك ماه به ميخانه اقامت كردم
اتفاقاً رمضان بود و ندانستم من!(1)
روزه در ميان امّتهاى گذشته
روزه در ميان يهود و مسيح متداول بوده و جزو آيين و از اركان عبادات آنها به حساب مىآمده است.در تورات به وجوب روزه و حدود آن تصريحى نمىباشد ولى روزه داران ستوده شدهاند. در اين كتاب درج گرديده كه حضرت موسى چهل روز صائم بود و از قول او نقل شده است: هنگام برآمدنم به كوه كه لوحهاى سنگى يعنى لوحهاى عهدى كه خداوند با شما بست، را بگيرم، در كوه چهل روز و چهل شب ماندم و نه نان خوردم و نه آب نوشيدم.(2) يهوديان به يادمان خرابى اورشليم يك روز از ماه آب را روزه مىگيرند و نيز هنگام توبه و طلب رضايت خداوند روزه مىداشتند تا به گناهان خود اعتراف كرده به واسطه روزه و ندامت از خطاهاى قبلى رضاى حضرت اقدس الهى را تحصيل نمايند.(3)
در اناجيل اربعه نيز به وجوب روزه تصريح گرديده و روزهدار مورد تحسين قرار گرفته و از ريا برحذر داشته شده است. روزه مشهور مسيحيان قبل از عيد فصح است، حضرت مسيح نيز چنانكه از كتاب مقدّس مسيحيان بر مىآيد چهل روز، روزه دار بوده است: ان گاه عيسى از قوت روح به بيابان برده شد تا ابليس او را امتحان نمايد پس چهل شبانه صائم گشت تا سرانجام گرسنه گرديد.(4) حتى از انجيل «لوقا» فهميده مىشود كه حواريون حضرت عيسى(ع) روزه مىگرفتهاند. بنابراين حيات حواريون و پيروان راستين اديان در ايام گذشته عمرى مملو از انكار لذاتهاى زودگذر و رحمتهاى بىشمار روزه دارى بوده است.(5)
در مذاهب قديم مصر، روم، يونان و هند نيز انواع روزه معمول و مرسوم بوده است، در روايات اسلامى آمده است كه كتابهاى بزرگ آسمانى چون تورات، انجيل،زبور، صحف و قرآن در ماه رمضان نازل شدهاند، امام صادق(ع) فرمودهاند تورات ششم ماه مبارك، انجيل در دوازدهم و زبور داود در هيجدهم اين ماه خجسته فرو فرستاده شدهاند. قرآن كريم در شب قدر نازل گرديد و سپس تدريجاً در مدت بيست و سه سال بر رسول اكرم(ص) وحى گشت و چون آيه «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن»(6) در اين ماه نازل گشت اين ماه داراى شرافت و فضيلت ويژهاى گرديد و مناسب با وجوب روزه كه عبادت مهمى است، گرديد.(7)
در كلام وحى
كلمه صوم در قرآن چهارده بار تكرار شده است.(8) اصل آن امساك از مطلق فعل شامل خوردن، نوشيدن و گفتن مىباشد و اين معنا در مفردات راغب و اقرب الموارد آمده است امّا مؤلف تفسير مجمع البيان مىافزايد هرچه از حركت بايستد و نيز سكوت هم مىتواند معناى صوم را برساند.(9) اما صوم در فرهنگ قرآن امساك ويژهاى است از طعام و امور ديگر كه در منابع فقهى مندرج است(10) و از طلوع فجر شروع شده و با رسيدن تاريكى اوّليه شب به پايان مىرسد، از قرآن برمىآيد كه روزه در ميان امتهاى ديگر رواج داشته اما اين امّت مشخص نشدهاند. درباره صوم زكريا از سخن گفتن در قرآن تصريحى نمىباشد بلكه خداوند قدرت سخن گفتن را براى مدت سه روز از وى سلب كرده است(11) اما در مورد مريم قرآن به صراحت روزه صمت را مطرح كرده است،(12) از اين نكته بر مىآيد كه چنين روزهاى در ميان بنىاسراييل بوده و نيز مبيّن آن است كه دم فرو بستن براى چند روز و فكر كردن در مورد يك موضوع خردمندانه و مورد تأييد قرآن است و سكوت توأم با انديشه دريچهاى را بر روى آدمى مىگشايد، بيتوته حضرت نبىاكرم(ص) در غار حراء نيز همراه سكوت توأم با تفكر بوده است. در اسلام صوم صُمت تشريع نشده بلكه با اشكالاتى همراه مىباشد و فقها فرمودهاند حرام است انسان در نيت روزه خود سكوت را قيد كند ولى اگر بدون تكلّم روزه بگيرد اشكال ندارد. در فرهنگ عترت نبى اكرم(ص) و منابع روايى اگرچه روزه سكوت و امساك از تكلّم نهى گرديده ولى از ديدگاه ائمه هدى كم سخن گفتن و بيشتر فكر كردن يك ممدوح اخلاقى است(13) و سعدى با الهام از احاديث مىگويد: كم گوى و گزيده گوى چون درّ، در بحثهاى تفسيرى آيات 183 تا 187 قرآن ابعادى مهم از روزه روشن گرديده كه در محورهاى ذيل قابل ذكر هستند:
1- روزه بر مؤمنان مكتوب گشته چنان كه بر امتهاى گذشته واجب بوده است يعنى اين عبادت همانند نماز، امر به معروف و نهى از منكر، اقامه عدل و قسط، مبارزه با ستم و حرام خوارى، وجه مشترك تمام اديان آسمانى است و از اين منظر روزه يك تشريع تأسيسى به حساب نمىآيد چون حكمش سابقه دار بوده است.
2- روزه يك سنت الهى است و روزه دار از دستورات پروردگارش پيروى كرده است.
3- روزه دار به سرمايهاى به نام پارسايى نايل مىگردد و براى رسيدن به اين مهم از آنچه خلاف، حرام، ممنوع و غيرمجاز است اجتناب مىكند، تأكيد اصلى اين است كه روزه براى پروا دارى و تقوا تعيين شده اگرچه منافع و مزايا و خيرات زيادى براى فرد و جامعه در بردارد.
4- موضوع «لعلّكم تتقون» عام، جامع و مطلق است و پرهيز در تمامى ميدانهاى اقتصادى، اجتماعى، سياسى، خانوادگى و انفرادى از هر آن چه نبايد، معرفى شده است. آن چه وجدان اخلاقى، فطرت خدادادى، قوانين عرفى، مبانى علمى و عقلى ممنوع اعلام كردهاند در قلمرو تقوا قرار دارند، دسترسى به اين توشه و زاد زيربنايى، آگاهى، انديشه، تحريه، رياضت، تمرين، تديّن و تعبّد را مىطلبد.
5 – روزه عبادتى است كه به دليل بيمارى، سفر، ناتوانى، قضا، فديه و بدل دارد و هرگز هيچ مسلمانى از اين قوانين معاف نمىگردد و به نوعى بايد جبران كند.
6- در حكم روزه مدت زمانى مشخص در طول سال تعيين گرديده كه يك ماه و در «شهر رمضان» مىباشد، ماهى كه قرآن در آن نازل گرديده و ليالى مبارك قدر به آن زينت ويژهاى دادهاند.
7- روزه حكمى است براى جوامع انسانى و بنابراين در حدود توان، امكانات و شرايط بشرى تشريع شده و محدوديتهاى آدميان در آن لحاظ گرديده است.
8 – اهميت روزه به اندازهاى است كه نبايد به عنوان دستورى دينى آن را تلقى كرد بلكه به دليل تكريم لطف و عنايت خداوند كه در اين ماه بر بندگان روا نموده بايد نسبت به انجام وظايف عبادى و معنوى خويش در اين ايام مبارك دقت و توجه ويژهاى مبذول داشت.
9- در هنگام روزه دارى ضمن احترام به حكم الهى بايد از آلودگىهاى اخلاقى چون غيبت و تهمت و دروغ گويى پرهيز كرد و شايسته است حقوق بندگان خدا و حرمت شخصيت مؤمنين توسط روزه داران حفظ شود.
از ديدگاه رسول اكرم(ص)
امام صادق(ع) به اين نكته اشاره دارند كه رسول اكرم(ص) فرمودند: روزه سپر و پوششى است از آفتهاى دنيا و مانع عذاب آخرت است، پس هرگاه قصد روزه كردى، نيّت كن كه به روزه خود نفس را از خواهشهاى آن بازدارى و همت و انديشه را از پيروى شياطين جدا كنى و نفس خود را (از جهت ارتكاب گناهان) به منزله بيمار فرض كن، همان گونه كه بيمار جسمانى به اميد بهبودى ميل به خوردنى و آشاميدنى نمىكند تو نيز با عمل روزه و به بركت آن هرلحظه اميد و انتظار شفاى بيمارى عصيان و گناهان را داشته باش و باطن خود را از هر تيرگى، غفلت و ظلمتى كه تو را از معناى اخلاص براى خدا خالى و جدا مىسازد پاك كن. رسول خدا(ص) فرمود: خداى تعالى مىفرمايد: روزه براى من و مختص به من است و من ثواب درخور آن را خواهم داد و روزه خواهش نفس و شهوت طبع را مىميراند و در آن صفا و جلاى دل و پاكى اعضاء و جوارح و آبادانى ظاهر و باطن است و موجب شكرگزارى بر نعمتهاى الهى و نيكى و احسان به فقيران است و باعث افزونى تضرّع و خشوع و نرمى دل و گريه و پناه بردن به خداست و سبب شكستن شهوت و سبكى حساب قيامت و دوچندان شدن حسنات است و فوايد روزه بىشمار است.(14)
خاتم پيامبران حضرت محمد(ص) درباره اهميت مقام روزه داران در درگاه حضرت احديت فرمودهاند: شب اوّل ماه رمضان خداوند متعال به فرشتگان فرمان مىدهد بهشت را براى روزه داران امّت محمد(ص) مهيا كنيد، درهاى دوزخ را بر اين روزه داران ببنديد و تا پايان ماه باز نكنيد و به جبرئيل هم فرمان مىدهد به زمين فرودآى و راه نفوذ شياطين را بر امّت محمد ببند تا نتوانند ايمان و روزه آنان را فاسد كنند.(15) امام على(ع) فرمودهاند از رسول اكرم پرسيدند چكار كنيم تا شيطان از ما دور شود، پيامبر فرمودند: روزه روى شيطان را سياه مىكند.(16) همچنين آن حضرت تأكيد فرمودهاند: روزه بگيريد تا سالم شويد.(17)
سلمان فارسى از رسول اكرم(ص) نقل كرده است كه عربى از آن حضرت مطالب بسيارى را پرسيد كه پيامبر در پاسخ وى اين موضوع را مطرح فرمودند: خداوند براى هر كتابى سرورى قرار داده و براى هر آفريدهاى سالارى، قرآن سرور كتب آسمانى و ماه رمضان سرور ماهها و شب قدر سالار شبها مىباشد، فردوس سرور اماكن بهشت و خانه كعبه سالار بقعههاى زمين، جبرئيل سالار فرشتگان، من سرور پيامبران و على سرور اوصياء و حسن و حسين سرور جوانان بهشتى مىباشند.(18) آن مصطفاى پيامبران رمضان را ماه بركت و انابه به پيشگاه خداوند و ماه توبه، آمرزش و مغفرت و آزادى از آتش دوزخ معرفى كردهاند و نيز افزودهاند: رمضان ماه صبر است و پاداش صبر بهشت خواهد بود، ماه مواسات است و در آن روزى مؤمن افزايش مىيابد.(19)
اميرمؤمنان على(ع) مىفرمايند: پيامبر گرامى در آخرين جمعه ماه شعبان المعظم براى ما خطبهاى ايراد فرمودند و در آن مژده فرا رسيدن ماه مبارك رمضان را داده و مقام و جايگاه اين ماه عظيم را براى ما تشريح فرمودند. در فرازى از اين خطبه آمده است: اى مردم همانا ماه خدا با بركت و رحمت به شما روى آورده، ماهى كه نزد خدا برترين ماههاست و روزهايش برترين روزها و شب هايش برترين شبها و ساعتش برترين ساعت هاست، ماهى است كه در آن به ميهمانى خدا دعوت شدهايد و بدين سبب مورد تكريم الهى قرار گرفتهايد. نفسهايتان در آن تسبيح خدا و خوابتان در آن عبادت است و اعمال شما در اين ماه پذيرفته و دعاهايتان مستجاب است. پس با نيتهاى صادق و دلهاى پاك از خدا بخواهيد كه شما را در اين ماه به روزه دارى و خواندن قرآن كريم موفق گرداند. به درستى كه شقى و دور از سعادت كسى است كه در اين ماه بزرگ از آمرزش الهى محروم ماند. با گرسنگى و تشنگى خود در اين ماه گرسنگى و تشنگى روز قيامت را به ياد آوريد. بر فقيران و درماندگان خود صدقه دهيد و بزرگان خود را احترام كنيد و با كودكان مهربان باشيد، با خويشاوندتان رفت و آمد كنيد و پيوند برقرار سازيد و زبانتان را (از گفتار بيهوده) نگاهداريد.(20)
از منظر ائمه هدى
على(ع) فرمودهاند: و صوم شهر رمضان فانّه جنّة من العقاب؛(21) و روزه ماه رمضان كه سپرى است در برابر مجازات خدا، آن حضرت در حكمت عبادات مىفرمايند: خداوند بندگانش را با نماز، زكات و تلاش در روزه دارى حفظ كرده است تا اعضاء و جوارحش آرام و ديدگانش خاشع و جان و روان او فروتن و دلهايشان متواضع باشد. كبر و خودپسندى از آنان رخت بربندد چرا كه در سجده بهترين جاى صورت را به خاك ماليدن فروتنى آورد و گذاردن اعضاى پر ارزش بر زمين اظهار كوچكى كردن است و روزه گرفتن و چسبيدن شكم به پشت عامل فروتنى است…به آثار عبادات بنگريد كه چگونه شاخههاى درخت كبر را در هم مىشكند.(22) امام مؤمنان تأكيد فرمودهاند: زكاة البدن الصيام؛(23) زكات بدن روزه دارى است. آن حضرت روزه را آزمونى براى ميزان اخلاص بندگان معرفى كردهاند.(24)
از امام باقر(ع) روايت شده است كه پيامبر به جابربن عبداللّه فرمود: اين ماه رمضان است كه هر كه روزاش را روزه بدارد و پارهاى از شبش را به عبادات بايستد و شكم و اندامش را از حرام بازدارد و زبانش را نگاه دارد، از گناهان خود بيرون مىرود چنان كه از ماه بيرون مىرود، جابر گفت چه نيكوست اين سخن كه فرموديد، حضرت افزود ولى چه سخت است اين شرطهايى كه كردهام.(25)
امام سجاد(ع) در فراز دعايى كه هنگام دخول ماه مبارك رمضان زمزمه فرمودهاند، گفتهاند: ستايش خدايى را كه از آن طرف بهشت رضوان يكى را ماه خود يعنى ماه رمضان قرار داد، ماه روزه دارى كه ويژه اسلام است و روزه دار را پاك مىكند و بندگان را از آلودگىها مىرهاند، ماه قيام اهل ايمان است و خدا در آن براى هدايت مردم و برهان اهل ايمان و تمييز
حق از باطل، قرآن عظيم الشأن نازل كرد و بدين جهتها فضيلت و شرافت اين ماه را بر ساير ماهها پديدار ساخت و به واسطه شرف و برترى و احترامات فراوان از آن جمله امورى كه در غير اين ماه حلال است، حرام گرديد و براى روزه اين ماه وقت تمام ماه (از سپيده صبح تا مغرب) معين شده و ايزد متعال ابداً تقديم و تأخير آن را اجازه نفرموده، ديگر آن كه شبى از شبهاى اين ماه را بر هزار ماه برترى بخشيده و آن را شب قدر نام نهاده است كه فرشتگان عالم بالا و روح اعظم به امر پروردگار جهان براى تعيين و تقدير و تمامى امور قضاى الهى با سلام و تحيّت و بركت تا طلوع فجر صبح از آسمان بر آن كس كه مشيت ازلى خدا خواسته است فرود آمدند تا حكم مبرم و قضاى حتمى الهى را انجام دهند.(26)
امام صادق(ع) فرمودهاند: بدون شك روزه، تنها دست كشيدن از طعام و آشاميدنى نيست و براى آن شرطى است كه تنها با رعايت آن، روزه متحقق مىگردد و آن نگاهبانى معنوى و درونى است، پس هنگامى كه روزه داريد زبان خود را از دروغ نگاه داريد و ديدگان را از ناروا فرو پوشيد…اى روزهدار چنان باش كه در راه خدا از آن چه غير اوست بيزارى جستهاى و با روزهاى كامل از آن چه خدايت نهى كرده در آشكار و نهان به سوى او تقرّب يافتهاى و خشيت خدا را آن چنان كه حق اوست در آشكار و نهان پيشه ساخته و جانت را در روزه دارى به پيشگاه خداوند به طور كامل تقديم داشتهاى و دلت را براى او از هر چيز فارغ كرده و بر آن چه خدايت فرمان داده و به انجام آن فراخوانده برگماردهاى. پس چون اين اعمال را كامل به جاى آورى روزه دار حقيقى خواهى بود و آن چه را كه خدايت فرموده بنا نمودهاى اما اگر از اين اعمال بكاهى به همان مقدار از فضل و ثواب روزهات كاستهاى به راستى روزه صرفاً دست كشيدن از خوراك و آشاميدنى نيست بلكه خداوند آن را مانعى در برابر رفتار و گفتارى كه روزه را باطل مىكند قرار داده است، چه كم اند روزه دارند و چه بسيارند آنان كه گرسنگى بر خود روا مىدارند.(27)
شيخ طوسى با سند خود از محمد بن فضل بغدادى نقل مىكند كه گفت: به امام هادى(ع) نوشتم فدايت شوم ماه رمضان مىآيد و در دل انسان هواى زيارت امام حسين(ع) و زيارت پدر بزرگوار تو در بغداد (كاظمين) مىافتد، آيا در وطن خود بماند و روزه بگيرد تا ماه رمضان به پايان برسد يا در اين ماه مسافرت كند و افطار نمايد؟ امام در پاسخ نوشت: ماه رمضان از آن چنان فضيلت و اجرى برخوردار است كه هيچ ماهى ندارد پس چون فرا رسيد به آن عمل بشود.(28)
امام حسن عسكرى(ع) فرمودهاند: هر كس ده ماه رمضان بطور متوالى روزه بگيرد وارد بهشت گردد.(29)
حكمت روزه
چند نفر يهودى به محضر رسول خدا(ص) آمدند و يكى از آنان مسايلى از آن حضرت پرسيداز جمله عرضه داشت: براى چه خداوند عزّ و جلّ سى روز، روزه بر امت تو واجب كرده ولى بر امم گذشته بيش از سى روز فرض و لازم قرار داده بود؟ نبى اكرم(ص) فرمودند: وقتى جناب آدم از شجره نهى شده تناول كرد و آن چه خورده بود سى روز در شكمش باقى ماند پس حق تعالى بر ذريهاش واجب كرد كه سى روز گرسنه و تشنه باشند و آن چه را كه در بين اين سى روز (خوردن و آشاميدن در شبها) مىخورند و در خوراكىها مجازند تفضلى است از جانب حق تعالى و همين حكم بر جناب آدم نيز ثابت بود. بارى حق عزّ و جلّ حكم مزبور را بر امّت من واجب گردانيد.(30)
ناگفته نماند كه روزه از احكام انسان ساز است و پى بردن به فلسفه كامل آن همچون ساير احكام الهى براى انسان عادى امكانپذير نخواهد بود، دانش محدود بشر نمىتواند راهگشاى همه اسرار نهفته باشد و انديشه خود را به سوى كشف تمام مجهولات رهنمون نمايد اما انسان مؤمن معتقد و خردمند مىداند كه خداوند خير محض است و جز خوبى و سعادت براى بندگانش نمىخواهد پس اگر به چيزى فرمان مىدهد براى انسان مزايايى دارد و بشر را به كمال و فضيلتى مىرساند و هرچه را نهى مىفرمايد براى جوامع بشرى زيان بخش بوده و بر مصالح مادى و معنوى آدمى لطمه مىزند، در عين حال مىتوان ابعادى از حكمت روزه را روشن كرد چنانچه در بالا به نمونهاى بر اساس روايت معتبرى اشاره كرديم و اگر ما به تمامى جنبههاى فلسفه روزه پىنبرديم به هيچ وجه اين حالت بهانهاى براى سرپيچى از امر الهى نمىباشد.
روزه يك عبادت جامع است يعنى بدن، قلب و روح را پاك مىسازد، در تمام عبادات دستورات دينى يكى از اين بعدها مطرح شده اما روزه همه را شامل مىشود به همين دليل رسول اكرم(ص) فرمودهاند روزه قلب عبادات است، روزه آدمى را به ياد آخرت مىاندازد و انسان را متوجه سراى جاويد و فرجام خويش مىسازد زيرا وقتى آدمى بر خلاف غريزه تنازع بقاء و شهوات حيوانى و تمايلات نفسانى دمى چند از پرورش بدن و رسيدگى به خواهشهاى خود چشم پوشى كرد متوجه مىشود عمر خويش را نبايد در اين دنيا صرف خوردن، خفتن و شهوترانى بكند و به فكر تدارك توشه آخرت خواهد بود، به علاوه خالى بودن شكم بشر را متوجه معارف و احكام مىكند. سعدى سروده است:
اندرون از طعام خالىدار
تا در او نور معرفت بينى
تهى از حكمتى به علت آن
كه پرى از طعام تا بينى
يكى از عرفا هم چه نيكو گفته است:
اين دهان بسته دهانى باز شد
كه خورنده دانههاى راز شد
جوع مرخاصان حق را دادهاند
تا شوند از جوع شير زورمند
علماى روان شناس هم تصريح نمودهاند اعراض از خواهشهاى مادى و بدنى، جاذبههاى روحى و معنوى را تقويت مىكند.
زندگى انسان در اين دنيا گاهى مقرراتى را برهم مىزند و آدمى را برده خويش مىسازد يكى از قيودى كه جوامع انسانى را اسير مىكند و طوق بندگى بر گردن آنان مىافكند، غذا خوردن در ساعاتى خاص است و چنان مردم را به اسارت وا مىدارد كه مىگويند اگر فلان سفره با تزئينات نباشد و در ساعتى خاص مهيا نگردد، چه مىشود. روزه انسان را اين گونه پرورش مىدهد كه بر وجودش مسلم گردد اين تمايلات درونى براى خوردن و عافيتطلبى ظالمانه است و اراده انسان را در اختيار مىگيرد و اگر روزى ترتيب غذايى او بهم بخورد، عنان نفس را از دست مىدهد، بايد اين زنجير اسارت را با روزه پاره كرد كه يك قوت روحى پديد آيد و آدم را به عالم علوى سير دهد.
روان شناسان ثابت كردهاند هرچند انسان درباره موضوعى زحمت بكشد، بيشتر آن را دوست مىدارد و بدان علاقه افزونترى دارد و بهترين مثال در اين مورد اشتياق مادر است كه نسبت به كودك خود ابراز مىدارد و او هرچه بيشتر براى فرزندش رنج و بيدارى در شب را تحمّل مىكند وى را بيش از گذشته دوست دارد و كودكانى كه دور از مادر در پرورشگاهها و نزد دايگان بزرگ مىشوند چندان مورد توجه مادر خود نمىباشند. هر دستور دينى كه اجرا شود ايمان انسان را پايدارتر مىنمايد و آنان كه در عبادات ثابتترند بيشتر نفس خود را وادار به آداب بندگى كردهاند، روزه براى اين مقصود حداكثر استفاده را مىبخشد چرا كه روزهدارى به زحمت نفس نياز دارد و انسانى كه مدتى اين سختىها را تحمّل كرده است به دليل اين كه روح و دل را صفا و صيقل داده است در اواخر ماه رمضان به جاى خستگى و افسردگى و ناتوانى يك نوع وجد و شعفى را در اعماق وجود خود احساس مىكند روزه يك آزمايش به ناراحتى هم هست، خداوند متعال در اين سراى فانى به بشر اجازه زندگى اختيارى داده است كه هم مىتواند در آن كار خوب انجام دهد و از اين رهگذر مقام خود را بالاتر از فرشتگان نمايد و هم مختار است كه به شرارت و شقاوت و خلاف رويكرد نشان دهد و به آن جا تنزل يابد كه حتى از چهارپايان هم پستتر گردد. بنابراين كردار انسان در اين جهان يك نوع آزمون است، گاهى امتحان به خوشىها و امكانات فراوان و نعمتهاى گوناگون است و دراين حال خداوند مراقب اعمال اين فرد است كه آيا شكر نعمت را به جاى مىآورد و اين عطاها و نشاهاى لطف بى كرانش را كجاها مصرف مىگردد، در راه حق و يا باطل، يك وقت هم هست كه پروردگار بندهاش را به امورى آزمايش مىكند كه با يك كاستى و محروميّت و تحمّل زجر و مشقت روبروست و در اين حال آن شخص بايد صبر پيشه كند، گرسنگى را تحمّل نمايد و از برخى خواهشهاى نفسانى چشم بپوشد و لذتها را ترك كند و اين امتحان دوم در روزه دارى كاملاً قابل مشاهده است.
يك حكمت ديگر هم اين است كه انسان در موقع خوشىها و راحتطلبىها خداوند را فراموش مىكند و هنگام گرفتارى و سختىها به ياد خالق مىافتد، البته آنان كه دل را به نور ايمان روشن كردهاند در هيچ شرايطى ارتباط معنوى و ملكوتى خود را با آسمان قطع نمىكنند ولى اكثر مردم در خوشگذرانىها و راحتطلبىها ذكر حق را به بوته فراموشى مىسپارند، روزه براى اين گونه افراد دارويى بسيار درمان كننده است، زيرا در حالت روزه انسان خود را محتاج مىبيند كه به سوى برآورنده حاجات توجّه كند اين است كه رمضان را ماه عبادت خواندهاند و ماهى است كه نفس آدمى بيش از هميشه ياد خدا را در دل مىپروراند.
مادرى كه بنا به برخى ضرورتها از فرزندش فاصله مىگيرد، با وجود گرفتارى گاهى كودك را نزد خود مىآورد و با وى انس مىگيرد و مىكوشد او را با زندگى خود آشنا و مأنوس سازد اگر مادر چنين نكند و سالها كودكش نزد دايه باشد و يا در مكانى تحت نظارت مربيان قرار گيرد سرشت آن طفل به محيط زندگى دايه و كودكستان انس مىگيرد و همان تربيت را كه در آن محيط مىبيند فرا مىگيرد و نسبت به والدين و تربيت خانوادگى بيگانه مىشود.
انسان در اين دنيا از خداى خويش بر اثر برخى حجابها و نسيانها فاصله گرفته است و از اصل خويش دور افتاده است. روزه يك شرايط معنوى ويژهاى فراهم مىكند كه حداقل براى مدت معينى انسان را متوجه ملكوت و جهان والا مىكند و او را از اين فرودگاه فانى به سوى آسمانها و عالم قدس و ملكوت سير مىدهد و به او هشدار مىدهد مبادا اين فضيلتها و معنويتها را فراموش كند، در عين اين آشنايى روزه مانع از آن نيست كه اين انسان از برخى امكانات دنيا بهره گيرد، بنابراين يكى از حكمتهاى مهم روزه اين است كه مىتواند انسان روزهدار را متوجه مبدأ و تربيت حقيقى خويش كند به علاوه روزه جسم و روح را بهم متصل مىكند و هر دو را متوجه حقايقى مىنمايد، خداوند در اين ماه به بندگان نزديكتر است و به همين دليل توبهها را مىپذيرد و گناهان را مىبخشد و از فضل خويش بندگان را برخوردار مىسازد.
پيامبران، ائمه هدى، دانشمندان اخلاق و عرفان و حكماء مدام به مردم نويد مىدهند كه اگر كمى از توجه به دنيا كم كنيد خواهيد ديد لذتهاى بسيارى وجود دارد كه حظّ جهان در برابرش اندك است امّا گوش شنوا در ميان مردم وجود ندارد يا حداقل درصد آنان كه به اين فراخوانى نداى مثبت مىدهند ناچيز مىباشد و عموم اقشار جامعه غالباً، در لذتهاى مادى غرقاند و چنان وجودشان مسخّر اين امور است كه به آنان اجازه نمىدهد حقايق ديگرى را مشاهده كنند و نمونهاى از مسرّت روحانى را درك نمايند، براى چشانيدن اين مسرّتها به مردم بايد وسايلى باشد كه خواهى نخواهى آنان را براى مدتى معين از عالم ماده دور كرده و درى از عالم معنا بر رويشان بگشايد. بهترين اين وسايل روزه است كه طعم لذت معنوى را به همه مىفهماند و به مردمى كه تصور مىكردند لذت منحصر به خوردن، خوابيدن و شهوت رانى است مىآموزد كه تنها فقدان و نقصان اين لذائذ حظّ آدمى را كم نمىكند بلكه نفس را براى قبول لذتهاى جديد و جاويدان مهيّا مىكند. پس از اين كه آدمى نمونه مسرّت را چشيد و معتقد شد كه اين حالات همان گونه كه انبياء و اولياء فرمودهاند درجات مهمى دارند، روش خود را عوض مىكنند و ديگر تمام تلاش خود را صرف تنپرورى، عافيتطلبى و آرايش دنيايى نمىسازند.
كودكى را در نظر بگيريد كه تا كنون مزه شيرينى حلوا را نچشيده است و هرچه والدين از مزاياى اين ماده شيرين مىگويند نمىتواند بفهمد بالأخره حلوا چيست و احتمالاً از خوردن آن هم اجتناب مىورزد امّا مادرش به هر ترتيبى شده مقدارى حلوا به دهنش مىگذارد و او چون ديد آن چه گفتهاند صحّت دارد ديگر نياز نيست كه با اصرار و اجبار ديگران حلوا بخورد، بلكه خود دنبالش دويده و از همان غذايى كه ابتدا نمىخورد، مىخواهد بيشتر و فراوانتر تناول كند. اصولاً ترك لذتهاى بدنى و دنيايى خود با لذت معنوى توأم است:
اگر لذت ترك لذت بدانى
دگر لذت نفس لذت نخوانى
بنابراين روزه براى انسان امورى را فراهم مىكند كه از مسرّتهاى دنيوى بالاتر است ممكن است برخى اين ترديد را مطرح كنند كه مؤمنان پس از پايان ماه رمضان غالباً شادمان هستند كه از روزه گرفتن نجات يافتهاند، در جواب آنان بايد گفت: اين همان نفس حيوانى است كه مىخواهد به لذتهاى دنيا اكتفا كند و از لذات آخرتى غافل بماند. در برابر اين ترديد يك نكته ديگر مطرح است كه اشاره به آن جالب خواهد بود: يك انسان روزهدار كه گرسنه و تشنه است و ساعتها و روزها خود را از برخى امكانات و خواهشهاى نفسانى محروم كرده، هيچگاه وقتى يك آدم روزه خوار را مشاهده مىكند به هيچ عنوان از ديدنش احساس حسادت نمىكند كه چرا از شرايط او محروم است، بر عكس يك خوشحالى و شادمانى معنوى را در وجود خود مىبيند اين مسرّت از جسم و تمايلات مادى او كه نيست زيرا بدنش در رنج و سختى است بلكه اين روح و سرشت اوست كه احساس لذّت مىكند كه خداوند چنين توفيقى را نصيب او كرده و اين سعادت جاويد را برايش در نظر گرفته است.(31)
فضل بن شاذان از حضرت امام رضا(ع) درباره علت وجوب روزه سؤال كرد، حضرت فرمود: مسلمانان مأمور شدهاند روزه بگيرند تا درد گرسنگى و عطش را درك كنند و به فقر آخرت راهنمايى شوند، روزه دارى كه خود را محتاج خدا ببيند پاداشش افزوده مىشود، با روزه گرفتن هواى نفسانى كنترل مىگردد و روزه براى روزهدار اندرز گوى خوبى است و او را براى انجام واجبات تشويق مىنمايد.(32)
پىنوشتها: –
1. تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد، خواجه عبداللّه انصارى، ذيل تفسير آيات 185 و 187 سوره بقره.
2. قاموس كتاب مقدس، ص 427.
3. نك: تورات، فصل نهم، ش 9.
4. انجيل متى، باب چهارم، ش اول و دوم.
5. قاموس كتاب مقدس، ص 428.
6. سوره بقره، آيه 185.
7. دائرةالمعارف تشيع، ج 8، ص 372.
8. سوره بقره، آيات 183 تا 187 و نيز آيه 196، سوره نساء، آيه 92 ، مجادله، آيه 4، مائده، آيه 95، احزاب، آيه 35، مريم، آيه 26 (بنگريد به المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، وضعه فواد عبدالباقى، ص 417).
9. قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى، ج 4، ص 165، فرهنگ اصطلاحات قرآنى، يوسف حريرى.
10. از جمله بنگريد به تحرير الوسيله، ج 1، ص 278، من لايحضره الفقيه، ج 2، ص 132.
11. چنان كه در آيه 41 آل عمران و آيه دهم سوره مريم آمده است.
12. سوره مريم،آيه 26.
13. نك:وسايل الشيعه فى تحصيل مسايل الشريعه، شيخ حرّ عاملى، كتاب الصوم.
14. جامع السعادات، مولى مهدى نراقى، فصل 109(درجات روزه)، ص 476-475؛مصباح الشريعه، باب بيستم و مستدرك الوسايل، ج اول، ص590 – 589.
15. بحار الانوار، ج96، ص255.
16. همان، ص255.
17. همان.
18. همان، ج40، ص54.
19. همان، ج96، ص 340-342.
20. متن كامل اين خطبه در بحارالانوار، ج96 و اقبال الاعمال سيد بن طاووس آمده است.
21. نهج البلاغه، خطبه110.
22. همان، خطبه 192.
23. همان، حكمت 136.
24. همان، حكمت 252.
25. مفاتيح الجنان، بخش اعمال ماه رمضان.
26. صحيفه سجّاديّه، دعاى 44، با استفاده از ترجمه حكيم ميرزا مهدى الهى قمشهاى.
27. وسايل الشيعه، كتاب الصوم، ج 7، ص 117-119.
28. تهذيب الاحكام، ج 2، ص110، حديث 14، بحارالانوار، ج 100، ص 115، حديث23.
29. خصال، شيخ صدوق، ص 445، حديث 42؛ وسايل الشيعه، ج 7، ص 176.
30. علل الشرايع، شيخ صدوق، جلد سوم، باب 110.
31. روزه از نظر دين و طب، ص 25- 23.
32. عيون اخبار الرضا(ع)، شيخ صدوق، ص353-352.
آثار و بركات روزه
آثار و بركات روزه
آخرين قسمت
عسكرى اسلامپور كريمى
مقدمه
خداوند متعال به مقتضاى ربوبيت خود، براى تربيت بشر و رساندن او به كمال شايسته خويش يك سلسله عبادات و وظايف اخلاقى معين فرموده است تا آدمى در سايه عمل به آن عبادات و به كار بستن وظايف به كمالى كه براى آن آفريده شده است.، برسد و بهره خود را از نعمات خداوندى به دست آورد؛ زيرا تا هنگامى كه بشر گرفتار رذايل اخلاقى است و كردارهاي زشت و ناروا گريبانگير اوست، نيروهاى معنوى و قواى روحانى او همچنان در مرحله استعداد باقى مانده و پا به عرصه فعليت نخواهد گذاشت و تا چنين نشود و استعدادها ظهور نكند، به دليل عدم سنخيت با عالم معنا درك آن لذايذ و نعمتها براي او امكانپذير نخواهد بود.
ماه مبارك رمضان، فرصت مغتنمى فرا راه انسان قرار مىدهد تا مجموعهاي از عبادات را به عنوان تكليف انسانى بجا آورده و در پرتو صفاي باطن، نورانيت زمين را نيز فزونى بخشد. خاكيان در اين ايام و ليالى متبركه كه فاصله زمين به حداقل مىرسد، آن چنان بال و پر مىگيرند كه برتر از ملائك، حضور گرم ذات اقدس پروردگار را نيز حس مىكنند. همه اين دستاوردها را بايد مديون «روزه» و «امساك» دانست كه مهمترين عبادات ماه رمضان است. روزه، ابعاد گوناگونى دارد و آثار فراوانى از نظر مادى و معنوى در وجود انسان مىگذارد. ازاينرو، در اين نوشتار مختصر برآنيم تا گوشههايى از آثار و بركات عظيم اين فريضه الهى را بيان نماييم.
مفهوم روزه
واژه «صوم»، يعنى روزه در لغت به معناى خوددارى از عمل است براى مثال، صوم از خوردن و نوشيدن و… به همين سبب واژه «صمت» يا سكوت نيز صوم مىگويند؛ زيرا آن هم خوددارى از سخن گفتن است و نيز گفتهاند هر چيزى كه از حركت باز ماند، آن را صوم مىگويند و «صامت الريح» به معناى بازماندن باد از حركت است. بنابراين، اهل صوم در لغت به معناى امساك، پرهيز و خوددارى است.(1) البته چه بسا در معناى آن اين قيد را اضافه كرده باشند كه به معناي خوددارى از كارهاى مخصوصى است كه دل آدمى مشتاق آن باشد و اشتهاى آن را داشته باشد.(2)
اما صوم (روزه) در فرهنگ و شريعت دينى عبارت از خوددارى و پرهيز از چيزهايى خاص در زمان معين است.
روزه در قرآن
در قرآنكريم و روايات تعبيرات متعدد از روزه شده، گاهى به عنوان «صبر» به آن سفارش شده است؛ چنان كه مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا، استعينوا بالصبر و الصلوه…؛(3) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از صبر (روزه) و نماز استمداد نماييد. و زمانى به «سياحت» چنان كه در حالات متقين مىفرمايد: «سياحت كنندگان و ركوع كنندگان و سجده كنندگان.»(4)
و اغلب از آن به «صوم» و «صيام» تعبير شده، چنان كه درباره اصل مشروعيت روزه مىفرمايد:
«يا ايها الذين آمنوا، كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون»(5) اى كسانى كه ايمان آوردهايد روزه بر شما واجب شده همان طور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود، شايد با تقوا شويد.
در اين آيه شريفه خداوند مهربان چون بندهاش را به روزهدارى كه همراه با مشقتهاست تكليف نمود، در چند مورد نسبت به بنده روزهدار تلطف مىنمايد:
1- بنده خويش را به شرف و مدحت «يا ايها الذين آمنوا» ندا كرد، يعنى به ايمان و گرويدن به خويش؛ اينگونه خطاب «اى كسانى كه ايمان آوردهايد» به منظور توجه دادن مردم به صفت ايمانشان است، و گرنه مىفرمود: «اى مردم»، ولى خواست بفهماند با توجه به اين كه داراى ايمانيد بايد هر حكمى را كه از ناحيه پروردگارتان مىآيد بپذيريد، هر چند كه بر خلاف مشتهيات، و ناسازگار با عادات شما باشد.
2- «كُتِبَ» را به لفظ مجهول ذكر كرد، گر چه او نوشت و واجب نمود، اما چون روزه با رنج و مشقت همراه است به خود نسبت نداد، ولى آنجا كه رحمت است به خود حواله مىدهد، مانند، «قل الله كتب على نفسه الرحمه»(6) بگو از آن خدا است نوشت بر خويشتن رحمت را، آنچه شاق بود به خود حواله نكرد، ولى آنچه كه بنده از آن متأذى است و نقص و معصيت است به خدا نسبت مىدهد، شرمت باد اى انسان كه آنچه بد آيند توست و عاملش تو هستى با اين وجود آن را به خدا نسبت مىدهى، نظير اين كه گفته شود: خدايا! تو فقيرم كردى، تو بيمارم نمودى و….
3- فرمود: «كما كتب على الذين من قبلكم» يعنى اين روزه فقط بر شما مسلمانان (امت پيامبر اسلام) نهاده نشده، بلكه بر پيشينيان: امتهاى گذشته و قبل از ظهور اسلام، امتهاى انبياء قبل، چون امت موسى و عيسى و غير ايشان نيز واجب بوده است.
4- «لعلكم تتقون» كه فايده آن به تو برمىگردد و شما را به زينت تقوا مفتخر مىسازد.
تاريخچه روزه
آنچه در تاريخ آمده نشان دهنده اين است كه روزه فقط بر امت اسلام واجب نشده است، بلكه قبل از اسلام نيز بر امم گذشته واجب بوده است، ولى تفاوت آن در نحوه انجام و زمان آن بوده است. در تفسير «فخر رازى» درباره چگونگى روزه گرفتن در گذشته چنين آمده است:
«خداوند ماه رمضان را بر يهود فرض كرد، ولى يهود روزه اين ماه را ترك كردند و به گرفتن يك روز اكتفا نمودند و شايد آن همان روز غرق شدن فرعون بوده است.»(7)
درباره كيفيت روزه نصارا آمده است: اول ماه رمضان را روزه مىگرفتند و چون با فصل گرما مواجه شدند آن فصل روزه را تغيير دادند و به ماههاى شمسى انتقال دادند، كه ثابت باشد و با تابستان مواجه نگردد. براي اين تغيير، ده روز به آن افزودند. و آنگاه، سلطانى آمد و براى مشكلى، هفت روز روزه نذر نمود و مردم نصارا آن هفت روز را به روزه مربوطه اضافه نمودند و پادشاه ديگرى سه روز به آن افزود كه در مجموع روزه نصارا پنجاه روز شد.(8)
به حضرت يعقوب نيز چنين وحى شد: «خداوند تو را خاضع و روزهگير كرد، طعامى از بهشت به تو داد كه نه تو آن را مىدانستى و نه پدرانت، تا تو را بياموزد كه انسان تنها به نان زنده نيست، بلكه به هر كلمهاى كه از طرف خداوند صادر شود، انسان زنده مىشود.»(9)
آثار و بركات روزه
1- اثر تربيتى، روانى
مهمترين اثر روزه بعد تربيتى و روانى آن است. روزه روح آدمى را تلطيف و اراده انسان را «قوى» و غرائز او را «تعديل» مىكند.
از مرتاضان و مهذبان نفوس، كه از راههاى مخصوص به خود به تطهير روح مىپردازند، گرفته كه معتقدند: آنچه نفس را ناخوش آيد، بايد بدان پرداخت و روزه چنين است تا صوفيان، كه چله نشينند و از اصولشان امساك است، و عارفان كه مىگويند: اندرون از طعام خالىدار تا در او نور معرفت بينى(10) همگى نقش محورى روزه در خودسازى و تهذيب نفس را باور دارند؛ زيرا روزه، تمرين مقاومت و آمادگى روحى در خودسازى است. براى اين كه اخلاق و تهذيب نفس بر دو پايه استوار است:
الف) تخليه؛ يعنى پاكسازى و تصفيه روح از عادات ناپسند و آلودگىهاى مادى كه مقدمه آن شناخت صفات پسنديده و ناپسند است.
ب) تحليه؛ يعنى آراستن نفس به صفات پسنديده و مطلوب انسانى، مانند تقوا كه از حكمتهاى روزه است «لعلكم تتقون».(11)
روزه كلاس كسب تقوا است، تمرينى براى متقى شدن است. افرادى كه ساليانه، يك دوره يك ماههاى براى شركت در اين پيكار درونى را مىگذرانند، از آمادگى رزمى و دفاعى بيشترى برخوردارند. براى اين كه پيامبر اكرم(ص) شكم پرستى و شهوت جنسى را از جمله سه امرى برشمرد كه پس از خويش، براى امتش نسبت به آنها بيمناك بود.(12)
و نيز از كلام گوهر بار آن حضرت است كه فرمود: «اولين چيزهايى كه موجب گرفتارى انسان در آتش جهنم است، دهان (ابزار گناهان فراوان)، و فرج (ابزار شهوت جنسى) است».(13)
در ماه مبارك رمضان، از جمله امورى كه روزهدار بايد از آنان پرهيز كند، خوردن و آشاميدن و مسائل جنسى است. او بايد در حال روزه با وجود گرسنگى و تشنگى از غذا و آب، از بعضى لذات چشم بپوشد و عملاً ثابت كند كه همچون حيوان در بند اصطبل و علف نيست. او مىتواند زمام امور نفس سركش را به دست گيرد و با تمرينهاى پيگير و خستگىناپذير از رقبههاى دشوار شكم و شهوت پرستى بگذرد و بر هوسها و شهوات خود مسلط گردد.
در حقيقت بزرگترين فلسفه روزه همين اثر تربيتى و معنوى آن است. انسانى كه انواع غذاها و نوشابهها در اختيار دارد و هر لحظه تشنه و گرسنه شد به سراغ آن مىرود، همانند درختانى است كه در پناه ديوارهاى باغ بر لب نهرها مىرويند، اين درختان نازپرورده، بسيار كم مقاومت و كم دوامند. اگر چند روزى آب از پاى آنها قطع شود، پژمرده مىشوند و مىخشكند؛ اما درختانى كه در لابلاى صخرهها در دل كوههاى بيابانها مىرويند و نوازشگر شاخههايشان در همان اوان رشد و نمو، طوفانهاى سخت و آفتاب سوزان و سرماى زمستان است و با انواع محروميتها دست به گريبانند، بسيار محكم و پر استقامت و سختكوش و سختجانند.
روزه نيز آدمى را از عالم حيوانات ترقى داده و به جهان فرشتگان صعود مىدهد.
اگر پيامبر اسلام (ص) مىفرمايند: «الصوم جنة من النار؛ روزه سپرى است در برابر آتش دوزخ»(14)اشاره به اين موضوع است.
و نيز امام على (ع) مىفرمايد: «و صوم شهر رمضان فإنه جنة من العقاب»(15) و روزه ماه رمضان سپر است از عقاب الهى.
يعنى روزه موجب غفران و آمرزش گناهان و معاصى انسان است، كه به وسيله روزه نجات از آتش جهنم و عقوبت پروردگار حاصل مىشود.
در روايت آمده كه امام على (ع) از پيامبر اكرم (ص) پرسيدند: چه كنيم كه شيطان از ما دور شود؟ حضرت فرمود: «الصوم يسود وجهه و الصدقة تكسر ظهره و الحب فى الله و المواظبة على العمل الصالح يقطع دابره و الاستغفار يقطع وتينه»(16)روزه روى شيطان را سياه مىكند و و انفاق در راه خدا پشت وى را مىشكند و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر عمل نيك، دنباله او را قطع مىكند و استغفار رگ قلبش را مىبرد.
روان و جان آدمى تنها گذرگاه رحمان نيست، بلكه گامهاى دهشتبار شيطان نيز گاه در آن طنين مىكند. قلب هر چند «حرم» خداست، ولى گاه صداى نامحرم در حريم آن شنيده مىشود و قاهقاه شيطان گستره آن را پر مىكند. چه كنيم تا گناه به قلبمان راه پيدا نكند؟ چه كنيم تا رشتههاى مرئى و نامرئى كه دست سياه شيطان بر گردن دلمان مىافكند، ما را به سراشيبى جهنم نكشاند؟ چه كنيم كه «خودمان» باشيم و شفاف و روشن زندگى كنيم و خدا كه آرامگاه همه پروازگران عرصه معرفت و محبت است، آشناي جانمان باشد و ياد او هم سايه لحظهها و فرصتهايمان؛ هزاران راه پيشپاى نهادهاند تا بيراهه و گژراهه ما را نربايد، هزاران نردبان به شوق زيارت قدمهاى ما آغوش گشودهاند تا ما اسارت خاك و زمين را نپسنديم و سمت آبى آسمان را گم نكنيم.
آرى به فرموده رسول رهبر (ص)، روزه بزرگترين مانع وسوسههاى شيطان و نردبان صعود و تقرب به پيشگاه خداى متعال است.
روزه، تمرين فشرده و سازنده براى نيكو شدن است. تمرين «گناهزدايى» و «خدا آشنايى» است.
فرصت فاصله گرفتن از پرتگاهها و آفات و رهايى از افتادن در مرداب هوس خواهى، نفس پرستى و شكم بارگى است.
يازده ماه خزان زدگى و انجماد زمستانى روان و جان، به يك ماه «بهارانه» زيستن در هم شكسته و رمضان نور افشانى مىكند.
2- اثر اجتماعى اخلاقى
نظام طبقاتى و فاصلههاى ژرف ميان تهدستان و توانمندان، يكى از عوامل تنشزا و نارضايتى در نظام و اجتماعى است كه به هر ميزان فاصله اختلاف طبقاتى، عميقتر گردد، ناهنجاريهاى اجتماعى و مفاسد اخلاقى افزونتر مىگردند و پيوسته آتش كينه و انتقام گروه تهيدست به واسطههاى فشارهاى اقتصادى و محروميتهاى اجتماعى نسبت به توانگران شعلهورتر مىشود تا آنگاه كه به مرحله انفجار و ناآراميهاى اجتماعى، مىانجامد.
شريعت حياتبخش اسلام با تكيه بر اصل «عدالت اجتماعى»، نهايت تلاش و كوشش را در تنظيم روابط جامعه به كار برده و از آنجا كه طبيعت بشر به واسطه استعدادها و توانمنديهاى فردى مختلف است، ساعى بوده تا با جعل احكام و دستورهاى گوناگون، آن اختلاف طبيعى را نيز به حد اقل برساند. از جمله اين احكام، «روزه» است كه اولاً به سبب آن، ميان تمام افراد جامعه برابرى و مساوات ايجاد مىكند و ثانياً: شرايطى را پديد مىآورد كه تا ثروتمندان با درك موقعيت محرومان، فشارهاى اقتصادى و رنجهاى اجتماعى آنان را كاهش دهند و ثالثاً: با اين اقدام، جامعه را از پريشانى و نارضايتى، پيراسته مىسازد و روحيه برادرى و همگرايى را در ميان آنان به وجود مىآورد. ازاينرو، هنگامى كه «هشام بن حكم» از امام صادق (ع) فلسفه روزه مىپرسد، حضرت مىفرمايد:
«انما فرض الله الصيام ليستوى به الغنى و الفقير و ذلك ان الغنى لم يكن ليجد مسّ الجوع و فيرحم الفقير لان الغنى كلّما اراد شيئاً قدر عليه، فأراد الله تعالى ان يسوّي بين خلقه و ان يذيق الغنى مسّ الجوع و الالم ليرقّ على الضعيف و يرحم الجائع»(17)به راستى خداوند روزه را واجب كرد، تا به وسيله آن بين تهيدستان و ثروتمندان برابرى ايجاد كنند و اين براى آن است كه ثروتمندان كه هرگز درد گرسنگى و فقر را احساس نكردهاند، به فقيران رحم آورند، زيرا اغنيا، هرگاه (خوردنى و آشاميدنى) را اراده نمودهاند (و هوس هر نوع مأكولات و مشروبات كردند) برايشان ميسر است، پس خداوند متعال «روزه را واجب نمود» كه تا بين بندگانش از فقير و غنى، مساوات و برابرى به وجود آورد، و اين كه سرمايهداران مسلمان گرسنگى و درد فقيران را لمس نمايند تا بر آنان شفقت ورزند و ترحم كنند.
يكى از آثار و بركات اخلاقى و معنوى روزه اين است كه انسان با گرسنگى و تشنگى، به ياد گرسنگى و عطش روز قيامت مىافتد و تصميم مىگيرد براى آن روز واپسين توشهاى آماده سازد. بنابر آنچه كه از آموزههاى اصيل اسلامى فهميده مىشود، روزقيامت گرماى طاقتفرسايى دارد. چنان كه امام على (ع) مىفرمايد: «قدالجمهم العرق؛ عرق مانند لجام، اطراف دهان انسانها را گرفته است.»(18)اين نوع تشبيه براى گرماى قيامت، نشانه شدت و سختى آن است. در روايتى ديگر از امام باقر (ع) درباره آيه شريفه «واليوم تجزون عذاب الهون» پرسيدند، حضرت فرمود: مراد از «عذاب الهون» تشنگى روز قيامت است.(19)
پيامبر اكرم (ص) در «خطبه شعبانيه» مىفرمايد: «واذكروا بجوعكم و عطشكم فيه جوع يوم القيامة و عطشه»(20)با گرسنگى و تشنگى خويش در روزه رمضان به ياد گرسنگى و تشنگى روز قيامت باشيد.
و نيز در روايتى ديگر درباره خصلتهايى كه خداوند به روزهدار عطا مىكند، چنين مىفرمايد: «أوالخامسة امان من الجوع و العطش يوم القيامة»(21)يكى از خصلتهاى روزهدار اين است كه از تشنگى و گرسنگى قيامت در امان مىباشد.
در روايتى از امام على (ع) نقل شده كه يكى از فلسفههاى اخلاقى روزه آزمايش اخلاص انسانهاست. چنان كه فرمود: «والصيام ابتلاء لاخلاص الخلق»(22)خداوند روزه را براى آزمايش اخلاص مردم واجب فرموده است.
معناى اين كلام گوهربار حضرت اين است كه كسى كه روزه مىگيرد و تمامى روز را با وجود اين كه به انواع خوردنيها و آشاميدنيها دسترسى دارد، در عين حال امساك مىكند، جز اخلاص به پيشگاه حق تعالى مفهومى ديگر ندارد و كسى كه به پيشگاه خداوند متعال اخلاص ورزد، تمامى اوصافى كه براى شخص صائم وجود دارد، شامل حالش مىشود.
3- اثر بهداشتى و درمانى روزه
روزه، افزون بر فوائد تربيتى و اجتماعى و …، فوائد بهداشتى نيز دارد. روزه تمام دستگاههاى بدن را از خستگى مدام رها مىسازد، عمر را طولانى مىكند، به جسم نشاط تازه اى مىبخشد و آدمى را از كسالت و سستى درمىآورد، از بيمارى و دردها آزاد مىسازد و چاقى زياد را از بين مىبرد.
روزه، براى تعويض و تجديد چربيهاى ذخيره شده بدن و كاهش ذخاير چربى گليكوژنى اعضاى مختلف بدن، روش منحصر به فردى است. گويا اين كه ارزش جنبههاى معنوى و وظيفه روزه از نظر روانشناسى و بهداشت جسمى بيشتر است.(23)
روزهدارى كه امروزه آن در پزشكى به نام «رژيم»، در موارد مختلفى از بيماريها تجويز مىكنند، سبب مىشود كه ذخاير مخصوص گليكوژن يا چربى بدن از نقاط مختلف برداشته شوند و به مصرف احتراق داخلى يا انرژى خارجى و سوخت و ساز آن برسند و مسلم است كه بدن در حال روزه ابتدا چربيهاى زير جلدى را به مصرف
رسانده و به تدريج نوبت به چربيهاى احشا مىرسد، ولى در هيچ صورتى، روزهدارى، صدمهاى به نسوج عضلانى و استخوانى بدن وارد نمىسازد، مگر اين كه انسان مدتها گرسنه بماند و تمام ذخاير بدن از بين بروند، آنگاه نسوج عضلانى مورد استفاده خود بدن واقع مىشوند.(24)
دكتر «الكسيس كارل» در كتاب «انسان، موجود ناشناخته» مىنويسد: «با روزهدارى، قند خون در كبد مىريزد و چربيهايى كه در زير پوست ذخيره شدهاند و پروتئينهاى عضلات و غدد و سلولهاى كبدى آزاد مىشوند و به مصرف تغذيه مىرسند.»
وى مىگويد: «لزوم روزهدارى در تمام اديان تأكيد شده است. در روزه، ابتدا گرسنگى و گاهى نوعى تحريك عصبى و بعد ضعفى احساس مىشود، ولى در عين حال، كيفيات پوشيدهاى كه اهميت زيادي دارند، به فعاليت مىافتند و بالأخره تمام اعضا، مواد خاص خود را براى نگهدارى و تعادل محيط داخلى و قلب، قربانى مىكنند و به اين ترتيب روزه تمام بافتهاى بدنى را مىشويد (خانه تكانى مىكند) و آنها را تازه مىكند.»(25)
دكتر «ژان فروموزان» روش معالجه با روزه را، شست و شوى اعضاى بدن تعبير مىكند، كه در آغاز روزهدارى، زبان باردار است، عرق بدن زياد است، دهان بدبو است و گاه آب از بينى راه مىافتد، كه همه اينها علامت شروع شست و شوى كامل بدن است. پس از سه چهارم روز بو برطرف مىشود، اسيداوريك ادرار كاهش مىيابد و شخص احساس سبكى و خوشى خارق العادهاى مىكند. در اين حال اعضا هم استراحتى كافى دارند.
دكتر «تومانياس» درباره فوائد بهداشتى روزهدارى مىنويسد: «فائده بزرگ كم خوردن و پرهيز نمودن از غذاها در مدت كوتاه، آن است كه چون معده در طول مدت يازده ماه مرتب پر از غذا بوده، در مدت يك ماه روزهدارى مواد غذايى خود را دفع مىكند و همينطور كبد كه براى هضم غذا مجبور است دائماً صفراى خود را مصرف كند، در مدت سى روز ترشحات صفراوى را صرف حلكردن باقىمانده غذاى جمع شده خواهد كرد. دستگاه هاضمه در نتيجه كم خوردن غذا، اندكى فراغت حاصل نموده و رفع خستگى مىنمايد. روزه، يعنى كم خوردن و كم آشاميدن در مدت معينى از سال و اين بهترين راه معالجه و حفظ تندرستى است، كه طب قديم و جديد را از اين جهت متوجه خود ساخته است. به ويژه امراضى كه بر دستگاه هاضمه، به خصوص كليه و كبد عارض مىشود و به توسط دارو نمىتوان آنها را درمان كرد، روزه به خوبى معالجه مىنمايد. چنانچه بهترين دارو براى برطرف ساختن سوء هاضمه نيز روزه گرفتن است. بيماري مخصوص كبد نيز كه موجب يرقان مىگردد، بهترين طريق درمانش همانا روزه گرفتن است؛ زيرا ايجاد اين امراض اغلب اوقات به واسطه خستگى كبد است كه در هنگام زيادى عمل و فعاليت، نمىتواند صفرا را از خود بگيرد.»(26)
دكتر «گوئلپا» فرانسوى مىگويد: «چهار پنجم بيماريها از تخمير غذا در رودهها ناشى مىشود كه همه با روزه اصلاح مىگردد.»(27)
دكتر «آلكسى سوفورين» مىنويسد: «جسم به هنگام روزه به جاى غذا از مواد باقىمانده در بدن استفاده كرده و آنها را مصرف مىكند و بدين وسيله مواد كثيف و عفونىاى كه در جسم است و ريشه و خميره بيماريها از آنهاست، از بين مىرود. روزه سبب بهبودى همه بيماريها است. بنابراين، شايسته است كه جسم خود را به وسيله روزه، نظيف و پاكيزه كنيد.»(28)
بيماريهايى را كه اين دانشمندان توانستهاند به وسيله روزه معالجه نمايند به قرار ذيل است: «نوراستنى، التهاب معده، التهاب حنجره، سفليس، سل، درد چشم، زكام مزمن، درد سينه، نفخ و ورم ريهها، بيماريهاى عصبى، لرزش اندام، استسقاء، فلج، كمخونى، اضطراب روحى، ضعف عمومى بدن، بيمارى كبد ، مالاريا و بالأخره تضعيف غدههاى سرطانى و ترك اعتياد.»
دكتر «كاريو» آمريكايى مىنويسد: «هر شخص بيمار بايد در سال مدتى از غذا پرهيز كند؛ زيرا مادامى غذا به تن مىرسد، ميكروبها در حال رشدند، ولى هنگامى كه از غذا پرهيز شود، ميكروبها روبه ضعف مىروند.»
وى همچنين مىافزايد: «روزهاى كه اسلام واجب كرده است، بزرگترين ضامن سلامتى تن است.»
از مطالب يادشده درباره فايده بهداشتى درمانى روزه در مىيابيم كه امروزه در علم پزشكى به اثبات رسيده كه عامل بسيارى از بيمارىها زياده روى در خوردن و آشاميدن و عدم رعايت بهداشت تغذيه است.
پيام آور بزرگ اسلام، پيامبر اكرم (ص) قرنها پيش، اين مطلب را در كلامى ژرف چنين فرمود: «المعدة بيت كل داء و الحمية رأس كل دواء»(29)معده، خانه تمام دردهاست و پرهيز و امساك بالاترين داروهاست.
4- اثر عرفانى الهى
در حديث قدسى (يعنى احاديثى كه سلسله سندش منتهى به خود خداى تعالى مىشود) آمده: كه خداى تعالى فرمود: «كل عمل آدم هو له غير الصيام، هو لى و انا أُجزى به»؛ از ميان اعمال و عبادات فرزندان آدم، فقط «روزه» براى من است و من پاداش روزهام.
اين روايت را شيعه و سنى البته با مختصر اختلافى نقل كردهاند و وجه اين كه روزه براى خداى متعال است، اين است كه تنها عبادتى است كه از امور عدمى تشكيل مىشود، به خلاف عبادات ديگر، از قبيل نماز، و حج و امثال آن، كه از امور وجودى تركيب مىيابد، و يا حد اقل امور وجودى هم در آنها دخالت دارند، و روشن است كه فعل وجودى نمىتواند محض و خالص در اظهار عبوديت عبد و ربوبيت خداى متعال باشد؛ زيرا خالى از نقايص مادى و آفت محدوديت و اثبات انانيت نيست، و ممكن است در انجام آن قصد غير خدا (ريا) نيز به ميان آيد، و سهمى از آن را براى غير خدا انجام دهد، چنان كه در موارد ريا و سمعه و سجده براى غير خدا اين آفات مشاهده مىشود، به خلاف عملى كه همه آن نفى است، يعنى روزه كه عبارت است از نخوردن، ننوشيدن، و ترك بسيارى از مشتهيات ديگر كه صاحبش خود را بالاتر از اسارت در برابر ماديات مىبيند، و با خويشتندارى خود را از لوث شهوات نفس پاك نگه مىدارد، و اين امور عدمى چيزى نيست كه غير خدا هم سهمى از آن داشته باشد؛ زيرا امرى است تنها ميان بنده و پروردگارش (پنهان از چشم ديگران است) و طبعاً كسى جز خدا از آن با خبر نمىشود.
و اين كه فرمود: «و انا اجزى به» اگر واژه «اَجزى به» را به صيغه معلوم بخوانيم، يعنى من جزاى آن را مىدهم، آن وقت دلالت مىكند بر اين كه در دادن اجر به بنده، كسى ميان او و خدا فاصله و واسطه نمىشود، همان طور كه بنده هم در بندگى و عبادت خدا به وسيله روزه كسى را دخيل قرار نداد، و نگذاشت كسى از روزهداريش با خبر شود، چنان كه در باره صدقه آمده است: صدقه را تنها خدا مىگيرد، و بين صدقه دهنده و خدا كسى واسطه نيست، و در قرآنكريم نيز آمده: «و ياخذ الصدقات»(30)و فقط خداوند مىگيرد صدقات را. چنان كه در روايتى تصريح شده كه همه اعمال آدمى را فرشتگان تحويل مىگيرند، جز «صدقه» كه به طور مستقيم به دست خدا مىرسد!(31)
و اما اگر «اُجزى به» را به صيغه مجهول بخوانيم، معنايش اين مىشود: خود من (خدا) جزاى روزه قرار مىگيرم.
علامه طباطبائى (ره) درباره اين حديث مىنويسد: در اين صورت كنايه از نزديكى روزهدار به خداى تعالى است.(32)بر سالكان حق اهل تحقيق پوشيده نيست كه اين حديث شريف داراى معناى بلندى است كه سزاوار بود دانشمند بزرگوارى چون علامه طباطبائى درباره آن سخن مىگفت. ولى به هر حال درك معناى اين حديث بسيار مشكل است؛ زيرا تساوى ميان كالا و بهاى آن از بديهيات عقلايى است و درباره پاداش اعمال بندگان، هر چه خداوند عطا فرمايد، تفضل است و كسى از او حق مطالبه ندارد. ازاينرو، معقول است حق تعالى، عدل جان انسان را، فردوس برين، قرار دهد، آنگونه كه فرموده است: «خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خريدارى مىكند كه (در برابرش) بهشت براى آنان باشد….»(33)يا درباره روزهداران آمده است، كه باب مخصوصى در بهشت دارند، «ان للجنه باباً يدعى الريان لا يدخل منه الاّ الصائمون.»(34)
به هر حال معناى اين كه خداوند متعال پاداش روزهدار است، «من پاداش روزهام» بدين معناست كه خداوند مىفرمايد: من خود را به روزهدار مىدهم؛ خودم را به او مىدهم، يعنى او را خدايى مىكنم و اين، همان است كه در روايت آمده است كه اخلاقتان را خدايى كنيد. (تخلقوا باخلاق الله) يعنى انسان «خداگونه» شود. چنان كه در حديث قدسى آمده است: «… وقتى كه بندهام در اثر عبادت و كارهاى شايسته به من نزديك شود، او را دوست خواهم داشت و در نتيجه آن، من كه به توسط من مىبيند و زبان و دست او هستم، به طورى كه او به توسط من مىگويد و مىگيرد.»(35)
شايان ذكر است كه روزهاى اين پاداش را دارد كه تمام اعضا و بدن و قلب آدمى صائم (روزهدار) باشد. در اين صورت شخص به گونهاى از ماديات فاصله مىگيرد و با عالم عقل كه نزديكترين موجود به خداست نزديك مىشود، تا جايى كه فانى در اراده خدا مىگردد و به مبدأ مطلق اتصال مىيابد و به مقام صائمين واقعى (خواص الخواص) مىرسد.
پىنوشتها: –
1.ترجمه تفسير مجمع البيان،ج2، ص199.
2.تفسيرالميزان، ج3، ص8.
3.سوره بقره، آيه 43.
4.سوره توبه،آيه 112.
5.سوره بقره،آيه 183.
6.سوره انعام،آيه 12.
7.روزه، بهترين درمان بيماريهاى روح و جسم، ص149.
8.تفسير فخررازى، ج15،ص68.
9.روزه، بهترين درمان بيماريهاى روح و جسم، ص150.
10.سعدى.
11.سوره بقره،آيه183.
12.ر.ك: جامع السعادات، ح2،ص4.
13.ر.ك: خصال، ص78،ح126.
14.فروع كافى، ج 4،ص162.
15.نهج البلاغه صبحى صالح، ص163.
16.بحارالانوار، ج196ص255.
17.وسائل الشيعه، ج7،ص3،ح1؛من لايحضره الفقيه،ج2 ص73،ح1766.
18.نهج البلاغه، خطبه110.
19.بحارالانوار، ج7،ص186.
20.همان، ج96،ص356.
21.همان، ص299.
22.نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت244.
23.ر.ك: احمد صبور اردوبادى، اهميت روزه از نظر علم روز، ص29.
24.ر.ك: همان، ص53.
25.روزه، ضيافت نور، ص56.
26.همان.
27.همان.
28.همان.
29.بحارالانوار، ج62،ص290.
30.سورهتوبه،آيه105.
31.تفسير عياشى، طبق نقل تفسير برهان، ذيل آيه مورد بحث.
32.ر.ك: تفسيرالميزان، ج2،ص25.
33.سوره توبه،آيه 111.
34.بحارالانوار، ج93،ص252.
35.اصول كافى، ج2،ص352.
مبارزه با مفاسد و بدحجابى
مبارزه با مفاسد و بدحجابى
حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر
وظيفه اركان حاكميت
در مقاله پيشين از طرح ارتقاى اخلاقى نيروى انتظامى شامل برخورد با اراذل و اوباش و مفاسد اجتماعى از جمله مبارزه با بدحجابى به عنوان يك منكر آشكار سخن به ميان آمد. موضوعى كه با واكنشهاى مثبت دينداران جامعه و علاقمندان به صلاح اجتماع روبرو شد و نيروى انتظامى را مورد حمايت قرار داده و ادامه و استمرار آن را خواستار شدند، هرچند پارهاى ليبرال مآبها و پارهاى نشريات و روزنامهها با گرايش خاص بر آن خرده گرفته و در برابر اين حركت صف آرائى كردند و جوّ منفى را دامن زدند.اقدام نيروى انتظامى همانقدر كه معتقدين به ارزشهاى اسلامى را شادمان كرد و آنرا نويدى در جهت پاكسازى چهره جامعه از ناهنجاريها دانستند، گروههايى نيز با اقليت به خردهگيرى و جوّسازى پرداخته و اينها كسانى بودند كه به فرهنگ اباحيگرى تمايل بيشترى داشته و آزادى بى قيد و شرط را به شيوه غربيها دامن مىزنند. به هر حال ما چه بخواهيم و چه نخواهيم در جامعه ما دو تفكر وجود دارد: يكى تفكر اصول گرايى كه حاكميت ارزشهاى اسلامى را خواهان است و ديگرى تفكر نقطه مقابل آن كه هرچند در اقليت است اما چندان در قيد حاكميت اصول و ارزشهاى اسلامى نيست و اين را در موضعگيريهاى خود در برابر دولت و مجلس و مسائل فرهنگى و اجتماعى نشان داده است. جريانى كه بيگانگان نيز از آن حمايت مىكنند و خواه خود آنها بخواهند و بفهمند يا نخواهند و نفهمند عملاً در مسيرى گام بر مىدارند كه به دشمنان اين ملت اميدى و نويدى بدهند. يكى از دلائل آن همين طرح امنيت اخلاقى نيروى انتظامى و برخورد با اراذل و اوباش و مزاحمان نواميس مردم و لمپنها و آنارشيستها و عروسكهاى خيابانى است كه نه تنها برخى از داخل به نقد و انكار آن پرداختهاند بلكه رسانههاى خارجى نيز از آن سوژهها ساخته و آنرا منافى با آزادى و حقوق بشر! دانستهاند و براى لكه دار كردن اين نهضت مفاسد اخلاقى فيلم ساخته و سوژه درست كرده و گزارشهاى خلاف واقع داده و آنرا نوعى خشونت و سلب آزادى در دولت كنونى قلمداد كردهاند و البته نيازى به بيان ندارد كه كسانى در برابر اين حركت اخلاقى صف بندى كردهاند كه اعمال خشونت بارشان و شكنجههاى قرون وسطائى آنها در عراق و فلسطين و جاى جاى جهان و زندانهاى مخفى و آشكارشان در اروپا و آمريكا و اسرائيل و گوانتانامو و… روى جنايتكاران تاريخ را سفيد كرده و خاطرههاى ننگين آتيلا و آيشمن
و هيتلر را تداعى مىكند آنگاه رسانههايشان از واشنگتن و لندن و تل آويو اقدامات نيروى انتظامى را در مبارزه با مفاسد و مفسدان و هنجارشكنان زير سؤال بردهاند كه اين مايه شگفتى نيست، آنچه شگفتى آفرين است همصدايى برخى رسانههاى خودى با بيگانگان و دشمنان ايران اسلامى است كه هر حركت اصلاحى در دولت اصولگرا را با ديد منفى مىنگرند و چشم خود را بر واقعيات و حقايق بستهاند و براى هر اقدامى توجيه منفى دارند!
و البته ناگفته نگذاريم كه در هر طرح اصلاحى پارهاى اشتباهات و سوء رفتارها امكان وقوع دارد و در اين مورد نيز مكرر به نيروى انتظامى گفتهايم كه به همه نيروهاى عامل زير دست بايد تأكيد شود در برخورد با مفاسد تخلف و فساد ديگرى را مرتكب نشوند كه با امر به معروف و نهى از منكر در تضاد باشد و بد بينى و تنفر ايجاد كند و از اصول اخلاق و كرامت انسانى بدور باشد. چه، موفقيت در امر و نهى الهى در سايه رعايت اصول اخلاق و روش ارشادى قابل دسترسى است. هدف از اين طرح زدودن منكرات از چهره جامعه است و اين اصول و روشهاى درست و مشروع خود را طلب مىكند و البته فرماندهان نيروى انتظامى نيز معتقدند كه اين روش بايد اساس كار باشد هرچند تخلف در پارهاى موارد وجود دارد كه با آن بايد برخورد شود و مباحث خاص اين مطلب در گفتگو با فرماندهان نيرو مطرح شده كه با استقبال آنان مواجه شده است و در هر حال صحّت عمل و راه و روش مناسب و منطبق با تعليم و تربيت اسلامى در مقابله با مفاسد بايد منظور نظر باشد. زيرا هدف از برخورد با فساد و تخلفات اخلاقى، اصلاح و هدايت و روشنگرى و تربيت است و در اين بخش از موضوع نقش رسانهها به ويژه صدا و سيما بسيار با اهميت است. كه بايد به وظيفه توجيهى و فرهنگى خود بهتر از پيش توجه كنند. اگر ما بتوانيم هنجار شكنان را به زشتى عملشان توجه دهيم و در جهت تغيير مسيرشان با هدايت و ارشاد حركت كنيم اين يك حركت ديرپاى و مفيدى خواهد بود كه درباره آن توضيح بيشتر خواهيم داد. هر چند در همه موارد اين روش كارايى ندارد و برخورد عملى در هر حال الزامى است. چرا كه اگر با فساد برخورد نشود دامن ديگر افراد جامعه را خواهد گرفت.
برخورد عملى با مفسدان وظيفه حاكميت
موضوعى كه بايد به آن پرداخت و در برخى مقالات و تحقيقات جلب نظر مىكند اين است كه آيا برخورد عملى با مفاسد از وظائف دولت اسلامى است يا اينكه نهادهاى حكومتى تنها به تذكر و ارشاد بايد بسنده كنند؟پاسخ به اين پرسش را مىتوان از منابع اسلامى و كتاب و سنت و سيره صالحين به دست آورد كه در اين مقام به صراحت تكليف را روشن ساخته است. علاوه براينكه وظيفه معروف پرورى و منكر ستيزى تكليف آحاد مسلمانان است،
براى حاكمان ويژگى خاص دارد، چرا كه عمل حاكمان تعيين كننده سرنوشت جامعه است. حاكمان هم خود بايد عامل به معروف و تارك منكر باشند و هم جامعه را بدان فرا خوانند و براى اجرايى شدن آن اقدام نمايند.
قرآن كريم در موارد متعددى به اين موضوع پرداخته است. از جمله:
1- «الذين ان مكنّاهم فى الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور؛(1) آنانكه اگر در زمين تمكن و اقتدار داديم نماز را بپا دارند و زكات را بپردازند و امر به معروف و نهى از منكر كنند. و سرانجام همه امور براى خداست.»
و در همين حال كه قرآن ويژگى مؤمنان و حاكمان اسلامى را در باب امر و نهى بيان فرموده است در مقابل آن امر به منكر و نهى از معروف را خصلت منافقان برشمرده و مىفرمايد: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا اللّه فنسيهم انّ المنافقين هم الفاسقون؛(2) مردان منافق و زنان منافق از يك گروهاند، به بدى فرمان مىدهند و از نيكى باز مىدارند و دستانشان را از انفاق بستهاند، خدا را فراموش كرده و خداوند آنها را به دست فراموشى سپرده است، منافقان همان تبهكارانند.»
درست بر عكس مؤمنان كه دائماً از طريق امر به معروف و نهى از منكر در اصلاح جامعه و پيراستن آن از آلودگى و فساد مىكوشند(3) منافقان سعى مىكنند فساد همه جا را بگيرد و معروف از جامعه برچيده شود تا بتوانند در چنان محيط آلودهاى به اهداف شوم خود برسند.
از اين آيه كريمه مىتوان استفاده كرد كه ترويج فساد و مخالفت بامعروف از خصلتهاى منافقان است هر چند مدعى اسلاميت و ايمان باشند و با اين شاخصه مىتوان مدعيان اصلاحات را از اصلاحگران واقعى باز شناخت. بسيارند مدعيان اصلاحطلبى كه در درون خود فساد را مىپروند و در جامعه مىپراكنند، چرا كه عناصر فاسد جز در فضاى آلوده رشد نمىكنند آنها از فرآوردههاى فساد تغذيه مىشوند، اينست كه مايل نيستند جامعه رو به صلاح برود و محيط آراسته و پيراسته باشد چه در اين شرائط آنها جايگاهى ندارند. بنابراين آنها كه به رواج منكرات چهره خوش نشان مىدهند به موجب اين آيه در صف منافقان قرار مىگيرند.
همچنين قرآن كريم در مقام نكوهش روحانيان اهل كتاب، انگشت روى مسئله نهى از منكر نهاده و مىفرمايد: «لولاينهاهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت لبئس ماكانوا يعملون؛(4) چرا علماى ربانى و دانشمندان دينى (از يهودى و نصارى) آنها را از گفتار گناه آلود و خوردن حرام نهى نمىكنند بسيار زشت است آنچه آنها عمل مىكنند.»
در روايتى از حضرت سيد الشهدا(ع) در باب امر به معروف و نهى از منكر چنين آمده است كه اين گروه از اهل كتاب دست در جيب ظلمه داشتند و از سفره آنها مىخوردند از اينرو زبان اعتراض به اعمال مفسدانه آنان نمىگشودند و از منكرات آنان را برحذر نمىداشتند. و در همين خطبه است كه امام، عالمان و راويان مسلمان را هشدار مىدهد و تحذير مىكند كه نبايد در برابر فساد و منكر كه از ظالمان زمان خود مىبينند ساكت باشند چرا كه آنها هر چه عزّت و حرمت در جامعه دارند به بركت دين خدا است و بنابراين نبايد نظارهگر فساد و منكر باشند و دين خود را در معرض خطر ببينند و دم برنياورند و زبان به اعتراض نگشايند. صرفاً به اين دليل كه دنيايشان در خطر مىافتد! (به متن و ترجمه خطبه رجوع شود تحف العقول، ص 240 – 243).
بارى آيات بسيارى به اين وظيفه مهم اسلامى توجه داده كه در اينجا نقل آن ضرورى نيست. در روايات نيز ضمن تأكيد بر اين وظيفه مهم اسلامى تصريح شده به اينكه ترك امر به معروف و نهى از منكر خصلت بى دينان است و يا تارك اين وظيفه مردهاى در ميان زندهها. از سخن نبى اكرم(ص) است كه مىفرمايد: «واى بر آن مسلمانى كه دين ندارد. مىپرسند: يا رسول اللّه مسلمانى كه دين ندارد كدام است؟ در پاسخ مىفرمايد: آنكس كه امر به معروف و نهى از منكر نمىكند. در روايتى از اميرالمؤمنين(ع) است كه براى امر به معروف و نهى از منكر سه مرحله قائل شدهاند: مرحله قلبى، مرحله زبانى، مرحله عملى و اين سه را از مراحل جهاد بر شمردهاند و هشدار دادهاند كه زمانى مىرسد كه مسلمانان اين سه را ترك مىكنند و اين نشانه سقوط و انحطاط است…» (رجوع به نهج البلاغه كلمات قصار، 373، 374، 375).
سيره عملى پيامبراكرم(ص) و ائمه معصومين – عليهم السلام – نيز نشان مىدهد كه آنان در برابر منكرات موضعگيرى داشته و اضافه بر نهى و تحذير به اقدام عملى دست مىزدند. اميرالمؤمنين(ع) در زمان حاكميت خود در حالى كه تازيانه در دست داشتند در بازار راه مىرفتند و اگر خلاف شرعى مىديدند و عمل حرامى مشاهده مىكردند از آن بر حذر داشته و به ترك آن ملزم مىساختند. از تمام آنچه گذشت مىتوان چنين نتيجه گرفت كه دولت اسلامى موظف است با شيوههاى مناسب و اقدام عملى جلو مفاسد را بگيرد و تنها تذكر زبانى و رسانهاى كافى نيست به ويژه آنكه در فقه اسلامى به استناد روايات، امر به معروف و نهى از منكر از مراحل جهاد شمرده شده و فقها بر اساس آن فتوا دادهاند. دولت اسلامى همانگونه كه بايد فروش مسكرات و قمار و ربا و ساير اعمال مردم را مانع شود مىبايست از كشف حجاب و هنجار شكنى جلوگيرى كند. به ويژه در شرائطى كه گفتار و تذكر تأثير لازم را ندارد و ناگزير به اقدام عملى بايد رو آورد و بخصوص در عصر ما كه بىحجابى و بدحجابى به صورت يك سياست از سوى دشمنان اسلام و بيگانگان و عوامل آنان هدايت و ساماندهى مىشود و بر اين مطلب تصريح كرده و آن را از سياستهاى راهبردى خود در برابر انقلاب اسلامى اعلام كردهاند و حتى كار بجايى رسيده كه عدّهاى از دختران و زنان فريب خورده را اجير مىكنند كه با لباسهاى مبتذل در خيابانهاى تهران دور بزنند فقط به اين منظور كه مد لباس مبتذل و نيمه برهنگى را ترويج كنند! در اين شرائط دستگاه نظارتى و امنيتى بايد بطور جدى برخورد كنند. و اين حركت هرچند دير هنگام شروع شده و گذشتگان تقصير يا قصور كردهاند و بايد جريمه آن به حساب آنان نوشته شود چرا كه مجال دادند در جامعه اينهمه فساد و گستاخى توسعه يابد و چهره جامعه اسلامى اينقدر آلوده شود و از كسى صدايى برنيايد و اقدامى صورت نپذيرد؟!
كار فرهنگى، ضرورت همه دستگاههاى كشور
بديهى است كه نيروى انتظامى به تنهايى قادر نيست امنيت اخلاقى جامعه را تأمين كند و اصولاً چنين انتظارى خطاست كه مسؤوليتى را كه بر دوش كليه اركان نظام سنگينى مىكند به عهده نيروى انتظامى بگذاريم و اقدامات ناجا را ديرپاى بدانيم. اقدامات ناجا به چهره جامعه و مراقبتهاى ظاهرى مربوط مىشود امّا تعميق اين فرهنگ و ديرپاى ساختن آن ساز و كار ديگرى مىطلبد، به علاوه آنكه در همين كنترل و نظارت نبايد نيروى انتظامى را تنها گذاشت. به بيان ديگر دو مطلب اساسى در مبارزه با فساد آشكار و از جمله بدحجابى بايد مد نظر قرار گيرد.
1- هميارى فرهنگى نهادهاى مسؤول
همواره سخن از كار فرهنگى است و همه مىگويند بايد كار فرهنگى كرد. ما مىپرسيم چه كسى بايد كار فرهنگى كند؟ آيا طى 27 سال در كار فرهنگى تقصير كردهايم كه امروزه تبعات آن را مىبينيم؟ اين نسل كنونى كه در جامعه با وضع نامناسب ظاهر مىشوند كجا تربيت شدهاند؟ و كجا آموزش ديدهاند؟ درست است كه در جامعه ما جوانان صالح و پسران و دختران و مردان و زنان شايسته كم نيستند و اكثريت جامعه را خوبان تشكيل مىدهند اما بالأخره بايد بررسى كرد مسؤولين فرهنگى طى ساليان دراز چه كردند؟ و آيا اصولاً در كار فرهنگى موفق بودهايم؟ و اگر نبودهايم چرا؟ آيا بدون ترديد در پديده فساد و ابتذال علل و عواملى بوده كه بازشناسى اينها مىتواند براى آينده راهگشا باشد.
در شناخت اين عوامل از توطئههاى ضد فرهنگى و تهاجم بيگانه نبايد غفلت ورزيد از بىتفاوتى برخى خانوادهها، از برنامههاى ماهوارهها، از ميليونها دلار آمريكا جهت مقابله با انقلاب اسلامى و… اما در اين ميان بايد بپذيريم در داخل نيز كم كارى فرهنگى بوده و يا موانعى وجود داشته كه كارهاى فرهنگى را خنثى مىكرده است.
رسيدگى به اين موضوع فعلاً محور سخن نيست. سخن در اين است كه در اين حركت كنونى ديرهنگام كه بر دوش نيروى انتظامى نهاده شده و حتماً بايد استمرار داشته باشد، نبايد نيروى انتظامى را تنها گذاشت. همه دستگاههاى فرهنگى از دبستان گرفته تا دبيرستان و دانشگاههاى كشور مسؤوليت دارند. از رسانه ملى صدا و سيما گرفته تا مطبوعات و اهل قلم بايد بخشى از اين مسؤوليت را به دوش بكشند. آموزش و پرورش بايد در تعليم و تربيت طرحى نو دراندازد و با احياى واحد پرورش و نظارت بر اخلاق و رفتار دانشآموزان و ارائه مشوقهاى لازم به تربيت اسلامى و تعميق فرهنگ دينى و اخلاقى و نظارت بر عملكرد دانشآموزان و توجيه بيشتر معلمان راه نوينى را بپيمايد و دانش آموختهگانى آشنا به معارف اسلامى و تربيت اخلاقى تحويل جامعه و يا دانشگاه بدهد. و اين امر به يك نهضت فرهنگى نياز دارد كه انتظار است آموزش و پرورش همت گمارد و انقلابى در اين نهاد فرهنگى كه قريب بيست ميليون فرزندان آب و خاك را پوشش مىدهد، پديد آورد.
دانشگاه و وزارت علوم
ركن ديگر مسؤوليت بر عهده وزارت علوم و دانشگاههاى وابسته به آن همچنين دانشگاه آزاد اسلامى و ديگر دانشگاههاى غير دولتى است. در اين مقطع تحصيلى نارساييهاى بسيارى چه از بعد آموزش و چه پرورش و تربيت دينى وجود داشته و دارد و زمينههاى انحرافهاى اخلاقى نيز فراهم است. در اين مقطع تحصيلى علاوه بر نارسائيها، آموزش و مشكل تعهد دينى برخى اساتيد و بىتفاوتى برخى مسؤولان، فضاى مختلط پسر و دختر و زمينههاى يارگيرى مجال چندانى براى تعهد دينى فراهم نمىسازد. هر چند نهادهاى انقلابى چون بسيج اساتيد و بسيج دانشجويى حضور نسبتاً چشمگيرى در دانشگاه دارند و عمره دانشجويى و اعتكاف و مراسم نماز جماعت در دانشگاهها منشأ تربيت دينى است. اما اينهمه خود جوش به وجود آمده و برنامه عمومى دانشگاه نبوده است. شوراى عالى انقلاب فرهنگى نيز كار چشم گير و قابل توجهى نداشته و در شرائطى كه براى هر دانشجو از بودجه دولت و سرمايه ملت هر سال چند ميليون هزينه مىشود اما بازدهى آن در ساختار علمى و اخلاقى دانشگاه با علامت سؤال روبرو است. دانشجويى كه در نخستين روزهاى ورود به دانشگاه مىآيد
شش ماه بعد تغيير چهره مىدهد و حجاب اسلامى كم كم كنار مىرود و فضاى مختلط دوجنس زمينه فرهنگ اخلاقى را با چالش مواجه مىسازد. اينجاست كه مسؤوليت مديريت دانشگاه و وزارت علوم بسيار سنگين است و اندك مسامحهاى در آن عواقب نامطلوبى را ببار خواهد آورد. چنانكه ببار آورده است (شرح اين ماجرا و راههاى اصلاحى آن را به فرصتى ديگر موكول مىكنم).
بخش فرهنگ عمومى
بخش ديگر فرهنگ مربوط به نهادهاى خبرى، تبليغى و فرهنگى عمومى چون صدا و سيماست كه نقش بسيار مهمى در ساختار فرهنگى جامعه ايفا مىكند، رسانه ملى هر چند برنامههاى مثبت و مفيد مذهبى و اخلاقى دارد اما از آسيبهاى فرهنگى نيز بدور نيست. شايد اشكال كار در گستردگى كار رسانه و برنامههاى متنوع و كاركنان و هنرمندان بى حد و مرز آن باشد كه هر چند مسؤولان آن، متعهد به هنجارهاى اخلاقى و انديشههاى اسلامى مىباشند اما نتوانند به درستى آن را مديريت كنند از اينرو برخى برنامهها و سريالها و فيلمهاى ارائه شده با مشكلاتى روبرو است كه بايد نظارت و مديريت قوىترى بر آن اعمال گردد. در طرح امنيت اخلاقى سيماى جمهورى اسلامى مىتوانست بهتر از اين و مؤثرتر عمل كند. به اعتقاد نگارنده جاى آموزش و توجيه در همين مسئله حجاب و عفاف و بدحجابى بسيار خالى است. اينكار با چند مصاحبه با فرماندهان ناجا عملى نيست. كار فرهنگى اين است كه رسانه ملى با دعوت از دانشمندان و هنرمندان و كارشناسان دلسوز به توجيه اين معضل اجتماعى در گفتگوها و برنامههاى متنوع بپردازد و آثار زيانبار لجام گسيختگىهاى اخلاقى را در زندگى فرد و خانواده و جامعه به تصوير كشد، احكام حجاب را با توجه به فقه اسلامى با بيان فلسفه آن به گوش مخاطبان برساند و مسؤولان فرهنگى و اجرايى را به وظائف سنگين شان توجه دهد. و از راهكارهاى هنرى و روانشناسانه و آموزنده به يارى طرح امنيت اخلاقى بپردازد.
ساير دستگاههاى فرهنگى نيز مىبايست نقش خود را ايفا كنند. سازمانها و دفاتر تبليغاتى و حوزه هنرى و سازمان ملى جوانان و مطبوعات و فيلمها هر كدام در اين نهضت اخلاقى گوشهاى از مسؤوليت را بايد به عهده گيرند تا جامعه با يك نهضت فرهنگى روبرو شود و تحوّلى اساسى پديد آيد.
2- دستگاههاى اجرايى و ادارات كشور
شاخه ديگر مسؤوليت بر عهده دستگاههاى دولتى از وزارتخانهها و سازمانها و ادارات و نهادهاى مربوطه است كاركنان اين دستگاهها كه عددشان كم نيست مىبايست الگوى شايسته عفاف و حجاب و اخلاق و معنويت باشد. اگر اين دستگاهها كه ابواب جمعى خانواده دولتاند هر كدام با تعهد به وظيفه خود عمل كنند يك انقلاب در دستگاههاى اجرايى و نتيجتاً در جامعه پديد خواهد آمد و اين انتظار به حقى است كه ملت از دولتىها دارند كه هم خود و هم خانواده و فرزندان خود را از انحرافها مراقبت كنند و هم كاركنان و حقوق بگيران را. در اين صورت نه فقط به شؤونات اسلامى ارج نهاده مىشود بلكه بازدهى كار و خدمت رسانى مضاعف خواهد شد. هرچند در اين دستگاهها نيروى مخلص كم نيستند اما موارد تخلّف هم وجود دارد كه مديران مافوق مىبايست براى حل آن جديت در عمل داشته باشند…
بطور خلاصه: مسؤوليت تأمين ارتقاى اخلاقى و شؤونات اسلامى مىبايست تقسيم شود و هر نهاد فرهنگى و اجرايى بخشى از آن را عهده دار شود تا اين نهضت به نتيجه برسد و به عبارت ديگر همانگونه كه بارها گفتهايم جامعه ما به يك انقلاب فرهنگى ديگر نياز دارد كه مسؤولان نظام نبايد از آن غفلت ورزند و گرنه فرداى ما بدتر از امروز خواهد بود و اين مسؤوليت دينى و ملى بر دوش مسؤولان ماست…
پىنوشتها: –
1. سوره حج، آيه 41.
2. سوره توبه، آيه 67.
3. سوره توبه، آيه 71.
4. سوره مائده، آيه 63.
گفته ها و رفتارهاى و حدت آفرين رسول اكرم ص
گفتهها و رفتارهاى وحدت آفرين رسول اكرم(ص)
حجةالاسلام سيد جواد حسينى
شكّى نيست كه وحدت يك ملّت و انسجام پيروان يك مكتب باعث عزّت و قدرت و شوكت آنان مىشود، و به اين جهت در طول تاريخ كسانى با قدرت و پيروز بودهاند كه انسجام و وحدت خويش را حفظ كردهاند. حتى پيروان باطل نيز آنگاه توانستهاند به مقاصد شيطانى خويش دستيابند كه انسجام و وحدت خويش را بر محور منافع مشترك حفظ نمودهاند جامعه و ملّت اسلام نيز از اين قاعده مستثنى نيست، عزّت و اقتدار جامعه اسلامى در گرو اتحاد و انسجام آنها است چنان كه ذلّت و خوارى و بيچارگى آنان را در جدايى و تفرقه و اختلاف بايد جستجو كرد. شاهد زنده اين سخن اوضاع عصر حاضر است كه مسلمانان با اين كه اكثر منابع انرژى و نفتى و گازى دنيا را در اختيار دارند و مناطق مهم دريايى و سوق الجيشى از آن آنها مىباشد، با اين حال بيشترين درگيرىها، قتلها و غارتها و چپاولگرى توسط قدرتهاى مخالف اسلام و مسلمين، در مناطق مسلمين على الخصوص خاورميانه وجود دارد، اين نيست مگر به خاطر اختلاف شديدى كه در جامعه اسلامى حاكم است و دستهاى خيانت پيشه هر روز بر آن دامن مىزند.
بنيانگذار مكتب نجات بخش اسلام، پيامبر رحمت و عزّت دعوت خويش را با شعار توحيد آغاز كرد و تمام همّ و غمّ خويش را بر ايجاد وحدت و حفظ آن در جامعه اسلامى، بنا نهاد.
هم گفتههاى او وحدت آفرين و انسجام بخش بود و هم رفتارهاى او اتحاد بخش و اختلاف زدا بود.
به بهانه سال اتحاد ملّى و انسجام اسلامى، برآنيم كه برخى گفتهها و سخنان آن حضرت و برخى رفتارها و سيره او را بازخوانى كنيم.
الف: سخنان وحدت آفرين
تذكر اين نكته ضرورى است كه اكثريت و جماعت بودن نشانه حقانيت نيست، چنان كه در اقلّيّت بودن هميشه نشانه حقانيّت نيست، آنچه در مورد روايات آتى مَد نظر است همآهنگى و همراهى با اكثريت مردم است و در مسائل حق، و يا همآهنگى و اتحاد بر محور و منافع مشتركه جامعه اسلامى است.
1- خدا با جماعت
رسول اعظم(ص) فرمود: «يداللّه مع الجماعة؛دست خدا با جماعت است.»(1)
2- جدايى از جماعت هرگز
«من فارق الجماعة شبراً خلع اللّه ربقة الاسلام من عنقه؛ هر كس يك وجب از جماعت جدا شود خدا طوق مسلمانى را از گردنش مىبرد.»
چرا كه تقويت و بقاى اسلام بستگى به همگرايى و اتحاد جامعه مسلمين دارد.
3- همگرايى رحمت و اختلاف عذاب
همچنان كه قرآن كريم بدترين بلاى زمينى را اختلاف و تفرقه در ميان مردم مىداند آنجا كه فرمود: «قل هو القادر على ان يبعث علكيم عذاباً من فوقكم اومن تحت ارجلكم او يلبسكم شيعاً و يريق بعضكم بأس بعضٍ…؛(2) بگو او قادر است كه از بالا يا از زير پاى شما، عذابى بر شما بفرستد، يا بصورت دستههاى پراكنده شما را باهم بياميزد، و طعم جنگ(و اختلاف) را به هر يك از شما بوسيله ديگرى بچشاند.»
پيامبر اكرم(ص) نيز مىفرمايد: «الجماعة رحمةٌ و الفرقة عذابٌ؛(3) همگرايى و اتفاق رحمت الهى است و تفرقه و جدايى عذاب.»
اثر اين عذاب را به خوبى امروزه ملتهاى اسلامى مشاهده مىكنند و مىبينند كه بر اثر اختلاف و تفرقه چگونه مورد اهانت و تاخت و تاز قدرتهاى جهانى و صهيونيستها قرار گرفتهاند، قبله اول آنها اشغال، كشورهاى عراق و افغانستانو… زير چكمههاى قدرت جهانخوار آمريكا به ويرانه تبديل شده است اگر كشورهاى اسلامى كمترين همگرايى و اتحاد داشتند چنين فاجعههايى رخ نمىداد.
4- تفرقه و مرگ جاهلى
در روايات بسيارى از شيعه و سنّى نقل شده كه عدم شناخت امام زمان هر عصر مساوى با مرگ در دوران جاهليت است، چرا كه امام نظام امّت و محور جامعه است. جدايى از جماعتى كه بر اين محور حركت مىكند نيز نوعى مرگ جاهليت است.
حضرت ختمى مرتبت فرمود: «من فارق الجماعة مات ميتة جاهليّة؛(4)كسى كه از جماعت جدا گردد،(و راه تفرقه را در پيش گيرد) به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.»
5 – اتحاد راهى به بهشت
ايمان و عمل صالح انسان را به بهشت مىرساند، يكى از بارزترين مصداقهاى عمل صالح همگرايى و همدلى است.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «من سرّه ان يسكن بحبوحة الجنّة فليلزم الجماعة؛(5) هر كه مىخواهد در ميان بهشت جاى گيرد، همراه جماعت شود.»
6- شيطان از جماعت به دور است
هر جا همكارى و همگرايى و همدلى باشد شيطان نيز كمتر نفوذ دارد، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّ الشّيطان مع الواحد و هو من الاثنين ابعد؛شيطان با يك تن است و از دو تن دورتر است.»
و در بيان ديگر فرمود: «اثنان خيرٌ من واحدٍ و ثلاثةٌ خيرٌ من اثنين و اربعةٌ خيرٌ من ثلاثةٍ فعليكم بالجماعة؛(6) دو تن از يكى بهتر است و سه تن از دو تن بهتر و چهار تن از سه بهتر پس با هم باشيد.»
7- همگرايى حتّى در غذا خوردن
همدلى و اتحاد هم در امور مهم و سرنوشت ساز جامعه اسلامى لازم و ضرورى است و هم در امور عادى و ساده همچون طعام خوردن.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «كلوا جميعاً ولاتفرّقوا فانّ طعام الواحد يكفى الاثنين و طعام الاثنين يكفى الثّلاثة و الاربعة كلوا جميعاً و لاتفرّقوا فانّ البركة مع الجماعة؛(7) با همديگر بخوريد و از هم جدا مشويد، كه غذاى يك تن براى دو تن نيز كافى است و غذاى دو تن براى سه تن و چهارتن كافى است. با همديگر بخوريد و از هم مپاشيد كه بركت با جماعت است.»
اين روايت نشان مىدهد كه همگرايى باعث بركت در غذا نيز مىشود.
8 – زمينه اتحاد را فراهم كنيد
گاه پيامبر اكرم(ص) به سفارشهايى مىپردازد كه زمينه اتحاد و همدلى را فراهم نموده و ريشه اختلاف را از بين مىبرد، از جمله فرمود: «استووا ولا تختلفوا فتختلف قلوبكم؛(8) با يكديگر (در مسائل مادّى و مالى) برابر باشيد نه مختلف تا دلهاى شما با هم اختلاف پيدا نكند.» در جاى ديگر فرمود: «استووا تستوى قلوبكم و تماسّوا تراحموا؛(9) با يكديگر برابر باشيد تا دلهايتان برابر شوند و با هم نزديك شويد تا مورد رحمت قرار گيريد.»
و گاه زمينهها و محورهاى اتحاد را بيان نموده و عوامل كاذب برترى را نفى مىكند: «ايّها الناس انّ ربّكم واحدٌ و انّ اباكم واحدٌ كلّكم لآدم و آدم من ترابٍ انّ اكرمكم عند اللّه اتقاكم لافضل لعربىٍ على عجمىٍّ الّا بالتّقوى؛(10) اى مردم! خداى شما يكى است و پدرتان يكى است، همه فرزند آدميد و او از خاك است. كسى از شما گرامىتر است كه پرهيزكارتر است. عرب را بر عجم برترى نيست مگر با تقوا و پرواپيشگى.»
9- شياطين بانيان تفرقه و اختلاف
هم شياطين جنّى و هم قدرتهاى شيطانى تلاششان در اين است كه بين مردم و ملّتها اختلاف ايجاد كنند تا بيشتر و بهتر بر آنها مسلّط گردند و از آنها بهتر بهره كشى نمايند.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «انّ ابليس يضع عرشه على الماء، ثمّ يبعث سراياه فادناهم منزلةً اعظمهم فتنةً يجيئى احدهم فيقول فعلت كذا و فعلت كذا فيقول ما صنعت شيئاً و يجيىء احدهم فيقول ما تركته حتّى فرّقت بينه و بين اهله فيدنيه منه و يقول نعم انت؛(11) براستى شيطان تخت خويش را بر آب گذاشته است و سپاهيان خويش را به اين سوى و آن سوى مىفرستد. هر كس گمراهى بزرگترى پديد آورد، جايگاهش بدو نزديكتر است. يكى از آنان مىآيد و مىگويد: «چنين كردم و چنان كردم» شيطان مىگويد: «كارى نكردهاى» يكى ديگر مىآيد و مىگويد: «فلان كس را رها نكردم تا ميان او و خويشانش جدايى انداختم، آن گاه شيطان او را به خود نزديك مىسازد و مىگويد:تو چقدر خوبى.»
ب: رفتارهاى وحدت آفرين
حضرت ختمى مرتبت تنها گوينده و دعوت كننده به اتحاد و همدلى نبود بلكه سيره و رفتار او كاملاً در مسير اتحاد و تقويت همدلى بود كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- مسجد مركز وحدت و همدلى
اوّلين اقدام حضرت در مدينه ساختن مسجد بود، مركز عبادت، وحدت، مشورت و خدمت و قضاوت، تصميمگيرىهاى كلان، محوريّت مسجد و نماز در سيره تمام انبياء به چشم مىخورد. خداوند اولين نقطه خشكى را كعبه و سپس زمين را از زير آن گسترش داد، مسجد در هر روز سه تا پنج نوبت محل اجتماع مسلمانان است و هفتهاى يكبار در روز جمعه، محل اجتماع بزرگتر آنان مىباشد، عمدهترين كاربرىهاى مسجد در صدر اسلام اين موارد بود:
مسجد مركز اسلامى و محل اجتماع مسلمانان، مسجد محل بيت المال و خزانه كشور، مسجد، پناهگاه مردم در مواقع اضطرارى و جنگ، مسجد، دادگسترى و محل صدور احكام كيفرى، مسجد، مجلس شورا و قانونگذارى، مسجد مركز تعليم و تربيت، مسجد، كتابخانه و انبار مهمّات، مسجد، آموزشگاه نظامى و تربيت بدنى، مسجد، محل پخش اعانات مالى، مسجد خوابگاه مستمندان، و آسايشگاه سربازان آماده، مسجد، محل نگهدارى غنايم(12)و…تمامى اين موارد نقش سازنده در استحكام جامعه اسلامى، وحدت و همدلى و همگرايى مردم دارد.
جالب اين است كه در هنگام ساخت مسجد نيز وحدت و همآهنگى و مشاركت عمومى تبلور يافته بود. تمام مسلمانان در ساختن و فراهم كردن وسائل ساختمانى شركت كردند حتى پيامبر اكرم(ص) نيز مانند ساير مسلمانان از اطراف سنگ مىآورد. «اسير ابن صفير» جلو رفت و عرض كرد: اى رسول خدا اجازده دهيد تا سنگ را من ببرم. حضرت فرمود: «اذهب فاحمل غيره؛ برو سنگ ديگرى بياور» اين حركت حضرت باعث ترغيب و تشويق بيشتر ديگران مىشد.
يكى از مسلمانان اين شعر را خواند:
لئن قعدنا و النبىّ يعمل
فذاك منّا العمل المضلّل
هرگاه ما بنشينيم و پيامبر كار كند، چنين كارى براى ما موجب ضلال و گمراهى است.
و هنگام كار براى مسجد، شخص پيامبر و تمامى مسلمانان شعارى را تكرار مىكردند كه تقويت كننده وحدت و همگرايى مسلمانان بود.
آن شعار اين بود:
لاعيش الّا عيش الآخرة
اللهمّ ارحم الانصار و المهاجرة
زندگى حقيقى همان زندگى آخرت است. پروردگارا بر انصار و مهاجر ترحم بفرما.(13)
2- تخريب مسجد تفرقه ساز
دوازده نفر از منافقان به نام جارية بن عامر،مجمع بن جاريه،زيدبن جاريه، يزيد بن جاريه، وديعة بن ثابت، خذام بن خالد، عبداللّه بن نبتل، بجاربن عثمان، ابوحبيبة بن ازعر،معتّب بن قشير، عباد بن حنيف، ثعلبة بن حاطب،(14) مسجدى در مقابل مسجد قبا ساختند كه معروف شد به “مسجد ضرار”. پايان كار مسجد همزمان شد با بسيج لشكريان اسلام به سوى تبوك پنج نفر از منافقين در شرف حركت پيامبر اسلام (ص) سراسيمه به محضرش رسيدند و اعلام داشتند كهاى رسول خدا ما نمايندگان اشخاصى هستيم كه در محل هستند، و مسجد ساختهايم براى عدّه كمى نيازمند و براى شبهاى بارانى و سرد زمستانى، و دوست مىداريم كه پيش ما بيائيد و با ما در آن مسجد نماز بگزاريد» حضرت پاسخ قاطع را به بعد از مراجعت از تبوك محوّل نمود. وقتى حضرت از تبوك برگشت و به “ذى اوان”(15) فرود آمد خبر آن مسجد و نيّت تفرقه افكنانه بانيان آن به پيامبر وحى شد.
«والّذين اتخذوا مسجداً ضراراً و كفراً و تفريقاً بين المؤمنين و ارصاداً لمن حارب اللّه و رسوله من قبل و ليحلفنّ ان اردنا الّا الحسنى و اللّه يشهد انّهم لكاذبون لاتقم فيه ابدا؛(16)(گروه ديگر از منافقين) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان (به مسلمانان) و (تقويت) كفر و تفرقه ميان مؤمنان و كمينگاه براى كسى كه با خدا و پيامبرش از پيش مبارزه كرده بود، آنها سوگند ياد مىكنند كه نظرى جز نيكى (و خدمت) نداشتهايم امّا خداوند گواهى مىدهد كه آنها دروغگو هستند! هرگز در آن (مسجد) قيام (و عبادت) مكن.»
پس از نزول آيه پيامبر(ص) “عاصم بن عدى عجلانى” و “مالك بن دختم سالمى” را فراخواند و فرمود:به سوى اين مسجد كه اهل آن ستمگرند برويد و آن را خراب كنيد و آتش بزنيد، بعد از تخريب و آتش، پيامبر دستور داد كه محل آن را مزبله كرده و در آن نجاسات و مردار متعفن بريزند.(17)
چون پديد آمد كه آن مسجد نبود
خانه حيلت بُدو دام يهود
پس نبى فرمود كانرا بركنيد
مطرح خاشاك و خاكستر كنيد
صاحب مسجد، چو مسجد قلب بود
دانهها بر دام ريزى، نيست بود
پس محك زن كار خود اى مردكار
تا نسازى مسجد اهل ضرار(18)
آرى همان پيامبرى كه براى ايجاد وحدت و همدلى و عبادت خداوندى، مسجد مىسازد، وقتى احساس كند مسجد براى تفرقه و جدايى مسلمين ايجاد شده است دستور تخريب آن را مىدهد.
اين چنين كژ بازئى مىباختند
مسجدى جز مسجد او ساختند
فرش و سقف و قبهاش آراستند
ليك تفريق جماعت خواستند
3- ايجادت اخوّت و برادرى
تمركز مسلمانان در مدينه فصل جديدى در زندگانى پيامبر پديد آورد، او قبل از ورود به مدينه، فقط در صدد جلب قلوب و تبليغ آيين خود بود، ولى امروز بايد بسان يك سياستمدار پخته و كارآزموده موجوديت خود و هواداران خود را حفظ كرده و نگذارد دشمنان داخلى و خارجى در صفوف آن نفوذ كنند و وحدت و همگرايى آنان را به خطر اندازد. در اين ميان سه عامل جامعه آنروز و وحدت آن را با خطر روبرو ساخته بود.
1- خطر قريش و عموم بت پرستان شبه جزيره عربستان.
2- يهوديان يثرب، كه در داخل و خارج شهر زندگى مىكردند و ثروت و امكانات زيادى داشتند.
3- اختلافى كه ميان هواداران او و «اوس» و «خزرج» وجود داشت.
مهاجرين و انصار، از آنجا كه پرورش يافته در محيط مختلف بودند، در طرز تفكر و معاشرت فاصله زيادى با هم داشتند. وانگهى اوسيان و خزرجيان، كه جمعيّت انصار را تشكيل مىدادند، صدو بيست سال با هم نبرد كرده و دشمنان خونى يكديگر به شمار مىرفتند ولى پيامبر اكرم تمام اين مشكلات را به طرز خردمندانه از هم گشود. او درباره دو مشكل نخست، دست به كارهايى زد كه در جاى خود بيان شده است.
و مشكل اختلاف هواداران خود را با مهارت خاصى از بين برد وى از طرف خدا مأمور گشت كه مهاجرين و انصار را با يكديگر برادر كند روزى در يك انجمن عمومى در منطقه «نخيله» در حالى كه پيامبراكرم(ص) به همراه هفتصد و چهل نفر حضور داشتند جبرئيل نازل شد و فرمود: خداوند ميان فرشتگان عقد برادرى بسته است، تو نيز بين اصحاب عقد اخوّت به بند «تاخّو فى اللّه اخوين اخوين ؛ دو تا دوتا برادر دينى شويد» و حضرت نيز اين دستور را اجرا كرد.
ابوبكر با عمر، عثمان با عبدالرحمان، سلمان با ابوذر، طلحه با زبير، مصعب با ابو ايّوب انصارى، حمزه با زيد بن حارثه،ابودرداء با بلال، جعفر طيار با معاذ بن جبل، مقداد با عمار، عايشه با حفصه، امّ سلمه با صفيّه و شخص پيامبر(ص) با على(ع) و… عقد اخوّت بستند.(19)
البته اين يك دستورى نبوده كه مخصوص دوره پيامبر اكرم(ص) بوده باشد، بلكه قرآن آن را به صورت دستور هميشگى در آورده و مىفرمايد: «انّما المؤمنون اخوةٌ فاصلحوا بين اخويكم و اتّقوا اللّه لعلّكم ترحمون؛(20) همانا مؤمنان با يكديگر برادرند، پس ميان برادران خود(در صورت اختلاف و نزاع) صلح و آشتى برقرار كنيد و از خدا پروا كنيد تا مورد رحمت قرار گيريد.»
اين آيه، رابطه مؤمنان با يكديگر را همچون رابطه دو برادر دانسته كه در اين تعبير نكاتى نهفته است، از جمله:
الف: دوستى دو برادر، عميق و پايدار است ب: دوستى دو برادر، متقابل است، نه يك سويه. ج: دوستى دو برادر بر اساس فطرت و طبيعت است، نه جاذبههاى مادى و دنيوى.د: دو برادر در برابر بيگانه، يگانهاند و بازوى يكديگر. ه: اصل و ريشه دو برادر يكى است. و:توجّه به برادرى مايه گذشت و چشم پوشى است. ز: در شادى او شاد و در غم او غمگين است.(21)
سفارشهايى براى تحكيم برادرى
پيامبراكرم(ص) به ابلاغ آيه قرآن درباره اخوت و انجام عمل آن در صدر اسلام اكتفا نمىكند بلكه سفارشهاى متعددى دارد براى دوام و تحكيم اين برادرى در جامعه، كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- جنگيدن و ناسزاگويى ممنوع
فرمود: «قتال المسلم كفرٌ و سبابه فسوقٌ ولاتحلّ لمسلمٍ ان يهجر اخاه فوق ثلاثة ايّامٍ؛ جنگيدن با مسلمان كفر(عملى) است و دشنام دادنش باعث فسق مىشود و روا نيست كه مسلمانى با برادر خويش بيش از سه روز قهر كند.»(22)
2- نگاه تند ممنوع
«ما يحلّ لمؤمنٍ ان يشتدّ الى اخيه بنظرةٍ تؤذيه؛روانيست كه مؤمنى به تندى به برادرش نگاه كند تا آزارش دهد.»(23)
3- هرچه برخود روا مىداريد به ديگران روا داريد
فرمود: «ماكرهته لنفسك فاكرهه لغيرك و ما احببته لنفسك فاحبّه لاخيك؛(24) هرچه براى خويش نمىپسندى براى ديگران مپسند و آنچه براى خويش دوست مىدارى، براى برادرت دوست بدار.»
4- دفاع از آبروى ديگران
رسول گرامى اسلام(ص) مىفرمايد: «من ذبّ عن عرض اخيه بالغيبة كان حقّاً على اللّه ان يقيه من النّار؛ هر كس در پشت سر برادر از آبروى او دفاع كند، بر خدا لازم است كه از آتش دوزخ حفظش كند.»
5 – كينه از برادر دينى نداشتن
رسول خدا(ص) فرمود: «من نظر الى اخيه نظر مودّةٍ لم يكن فى قلبه احنة لم يطرف حتّى يغفر اللّه ما تقدّم من ذنبه؛(25) هر كس به ديده مهربانى به برادر خويش نظر كند و كينه در دلش نباشد، خداوند هم گناهان گذشتهاش را مىآمرزد.»
6- وعده خلافى، هم ممنوع
و فرمود: «لاتمار اخاك و لاتمازحه ولاتعده فتخلفه؛(26) با برادر (دينىات)مجادله مكن، و با او شوخى مكن، و با او وعده شكنى مكن.»
7- يار او باش
رسول خدا(ص) فرمود: «لينصر الرّجل اخاه ظالماً او مظلوماً ان كان ظالماً فينهه فانّه له نصرةٌ و ان كان مظلوماً فينصره؛(27) آدمى بايد برادر خويش را يارى كند چه ستمگر باشد و چه ستمكش، اگر ستمگر است او را بازدار كه اين است يارى كردن او و اگر ستمكش است، يارىاش دهد.»
تمام اين سفارشات ريز و درشت هم در وحدت مذهبى و ملّى نقش سازنده و كارساز دارد و هم در وحدت و انسجام ملى و دينى نقش ايفا مىكند.
از آنچه گفتيم بخوبى مىتوان نتيجه گرفت كه پيامبر اكرم(ص) هم با سخنان ژرف و عميق خويش بر وحدت جامعه اسلامى و بيان عوامل آن پاى فشرده است و هم با سيره و رفتار خويش بخوبى ايجاد اتحاد و همدلى و همگرايى را براى جامعه اسلامى آنروز به ارمغان آورد.
پىنوشتها: –
1. نهج الفصاحه، ترجمه ابراهيم احمديان، قم، انتشارات گلستان ادب، ص 133، شماره 1008.
2. سوره انعام، آيه 65.
3. نهج الفصاحه، همان، ص 133، ش 1009.
4. همان، ص 132، ش 1007.
5. همان، ش 1006.
6. همان، ص 132.
7. همان، ص 132.
8. همان، ص 82.
9. همان، ص 83 روايت 500
10. همان، ص 82، ش 499.
11. همان، ص 111، ش799.
12. ر.ك: فروغ ابديت، جعفر سبحانى، قم دفتر تبيلغات اسلامى، ج 1، ص 450؛ مسجد نهاد عبادت، حسن رهبرى، دبيرخانه ستاد عالى مساجد، ص 234؛ سيره پيامبر اكرم، محسن قرائتى، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، ص 85.
13. فروغ ابديت، همان، ص 453 – 454.
14. مغازى، واقدى، ترجمه محمد مهدوى، دانشگاه تهران، ج 3، ص 797.
15. نام جايى است كه تا مدينه يك ساعت راه فاصله دارد.
16. سوره توبه، آيات 106 – 107.
17. مجمع البيان، طبرسى، بيروت، دارالمعرفه، دوم، 1408، ج 5، ص 110.
18. مثنوى مولوى.
19. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 38، ص 335؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص 123 – 126.
20. سوره حجرات.
21. سيره پيامبراكرم(ص)، همان، ص 85 – 86.
22. نهج الفصاحه، همان، ص 82، ش 509.
23. همان، ص 83، ش 514.
24. همان، ش 515.
25. همان،ش 518.
26. همان.
-27. همان، ص 82، ش 511.
سيره پيشوايان (ع) در برخورد با انحرافات فكرى و عقيدتى
سيره پيشوايان (ع) در برخورد با انحرافات فكرى و عقيدتى
اسماعيل نسّاجى زواره
اشاره
يكى از اهداف و برنامههاى اساسى پيشوايان معصوم(ع) حراست و نگهدارى از انديشههاى ناب اسلامى است كه با آغاز بعثت و دعوت پيامبر(ص) شروع شد و هر يك از امامان بر حق طبق شرايط حاكم بر دوران امامت خويش اين امر مهم را به بهترين شيوه به انجام مىرسانيدند، امّا جامعه مسلمانان به خصوص شيعيان در زمان امامت آن بزرگواران دچار برخى از مشكلات بود و عدّهاى از خدا بى خبر مىخواستند با رواج انحرافات فكرى و عقيدتى، جامعه مسلمين را به هر سمت و سويى كه خود مىخواستند بكشانند و اعتقادات مردم مخصوصاً جوانان را نسبت به باورهاى دينى سست كنند و آنان را در دامان انديشههاى باطلى كه از پيش طراحى كرده بودند، بيندازند تا كسى نتواند آزادانه در برابر اين تهاجم ايستادگى كند، امّا امامان معصوم(ع) به مناسبتهايى با اين انحرافات برخورد مىكردند و با اعلام موضع خويش، نظر حق و صحيح را بيان مىنمودند و مردم را از باورهاى ناصحيح و غلط باز مىداشتند. لذا اساسىترين محورهاى مبارزات فرهنگى و سياسى آنان مبارزه با انحرافات فكرى و انشعابات درونى تشيّع بود كه در اين نوشتار به بيان بعضى از آنها خواهيم پرداخت.
بىاعتنايى به سنّت
زمانى كه امام على(ع) عهدهدار خلافت شد، كوهى از مشكلات و دشوارىها در برابر او بود. مهمترين مشكلى كه بر سر راه آن بزرگوار قرار داشت، انحرافات دينى و همان چيزى بود كه اصحاب تحت عنوان «بدعت گرايى» از آن ياد مىكردند. جداى از بدعتها مشكل ديگر اين بود كه برخى از صحابه با وجود قرآن و سنّت، احكام را صرفاً بر اساس «مصلحت گرايى» مطرح مىكردند. در اين ميان عدم توجه به سنّت با دلايل روشنى در مآخذ حديثى و تاريخى آمده است. شايد عبارت «ابوجعفر نقيب» روشنترين عبارتى باشد كه يك سنّى معتدل در اين باره ابراز نموده است. او مىگويد: «صحابه به طور متحد و يكپارچه بسيارى از نصوص(كلمات رسول خدا(ص)) را ترك كردند و اين به دليل مصلحتى بود كه در ترك آن تشخيص مىدادند.»(1)
امام على(ع) در نهج البلاغه به نقد اين نگرش پرداخته و تعهّد خود را به سنت پيامبر(ص) نشان داده است.(2) هم چنين آن حضرت از اشتباهات دستههاى مختلف اظهار شگفتى مىكند و مىفرمايد: «… در شگفتم از خطاى گروههاى پراكنده با دلايل مختلف كه هر يك در مذهب خود دارند! نه گام بر جاى گام پيامبر مىنهند و نه از رفتار جانشين او پيروى مىكنند. نه به غيب ايمان مىآورند و نه خود را از عيب بركنار مىدارند. به شبهات عمل مىكنند و در گرداب شهوات غوطهور هستند. نيكى در نظرشان همان است كه مىپندارند و زشتىها همان است كه آنها منكر هستند. در حل مشكلات به خود پناه مىبرند و در مبهمات تنها به رأى خود تكيه مىكنند. گويا هر كدام امام و راهبر خويش مىباشند كه به دستگيرههاى مطمئن و اسباب محكمى كه خود باور دارند، چنگ مىزنند.»(3)
جالب اين بود كه به باور خليفه دوم و سوم آنان حق داشتند تا در برخى از امور براى خود تشريع ويژه داشته باشند و سنّت را كنار بگذارند (مثل آن كه عثمان بر خلاف پيامبر و حتّى خلفاى قبل از خود نمازش را در منا تمام خواند) و مسلمانان به مرور افعال و اعمال خلفا را به صورت سنّت شرعى غير قابل تخطّى پذيرفتند.(4)
يكى ديگر از انحرافات مهمى كه به طور اصولى سبب ايجاد انحرافات ديگر شد، اين بود كه از نقل و كتابت حديث جلوگيرى شد كه اين امر ضربه جبران ناپذيرى بر پيكر فرهنگ اسلامى زد.(5)
چنين اقدامى باز به دليل بى اعتنايى به سنت بوده است. اقدام خلفا به جمع آورى قرآن و بى اعتنايى به قرآنى كه امام على(ع) فراهم آورده بود و همراه آن تفسير و شأن نزول آيات وجود داشت، نشان ديگرى از بىتوجهى به كلمات و سخنان پيامبر(ص) بود.
مولاى متقيان علت پيدايش جنگهاى داخلى ميان مسلمانان را رسوخ شبهه و كج فكرى در ميان مردم مىدانست و فرمود: «…امروز ما بدان جهت با برادران مسلمانمان وارد جنگ شدهايم كه انحراف، كجى، شبهه و تأويل در اسلام وارد شده است.»(6)
ظهور معاويه به عنوان شخصى مزوّر و منحرف در عرصه سياست اسلامى، خود بزرگترين فتنه و فساد در جامعه بود.
همين طور جريان عثمانى در بصره و نيز خوارج در كوفه.
اينها جريانات فاسدى بودند كه با علم به باطل بودن خود و به خيال پيمودن راه حق، راه را بر حق روان بستند. امام فتنه معاويه را چنان مىديد كه فرمود: «…و قد قلّبت هذا الامر بطنه و ظهره حتّى منعنى النّوم. فما وجدتنى يسعنى الّا قتالهم اَوِ الجحود بما جاءبه محمّدٌ(ص) فكانت معالجة القتال اهون علىّ من معالجة العقاب و موتات الدّنيا اهون علىّ من موتات الآخرة؛(7)…مسئله جنگ با معاويه را ارزيابى كردم، همه جهات آن را سنجيدم تا آن كه مانع خواب من شد. ديدم چارهاى جز يكى از اين دو راه ندارم: يا با آن مبارزه كنم و يا آن چه را محمّد(ص) آورده، انكار نمايم. پس به اين نتيجه رسيدم كه تن به جنگ دادن آسانتر از تن به كيفر دادن پروردگار است و از دست دادن دنيا آسانتر از رها كردن آخرت است.»
مبارزه با تفكرات غلوّ آميز
در هر دين و مذهبى ممكن است كسانى پيدا شوند كه در بعضى از آموزهها يا اصول آن، جانب گزافهگويى و مبالغه را بگيرند و درباره شخصيّتهاى دينى دچار غلوّ شوند.
متأسفانه در ميان شيعيان و يا به اسم شيعه گروهى بودند كه دچار چنين انحرافى شدند و نسبت به ائمه طاهرين(ع) غلوّ مىكردند و حتّى بعضى از آنها براى آن حضرات قائل به مقام الوهيّت بودند.
امام سجّاد(ع) در سيره خود از غالبان تبرّى مىجويد و مىفرمايد: «انّ قوماً به شيعتنا سيحبوتنا حتى يقولوا فينا ما قالت اليهود فى عزيرٍ و قالت النّصارى فى عيسى بن مريم فلاهم منّا ولانحن منهم؛(8) عدّهاى از شيعيان ما به صورتى به ما دوستى خواهند ورزيد كه در مورد ما همان چيزى را مىگويند كه يهود در مورد عزير و نصارا در مورد عيسى بن مريم گفتند. نه آنان از ما هستند و نه ما از ايشان هستيم.»
باز از امام سجّاد(ع) روايت شده است كه فرمود: «احبّوناحبّ الاسلام فواللّه مازال بنا ماتقولون حتّى بغّضتمونا الى النّاس؛(9) ما را آن چنان دوست بداريد كه اسلام گفته است. سوگند به خدا! پيوسته چيزهايى را در مورد ما مىگوييد كه در نتيجه آن دشمنى مردم را متوجه ما مىسازيد.»
“محمد بن سنان” از جمله كسانى است كه در محبت اهل بيت(ع) زياده روى مىكرد. او مىگويد: روزى محضر امام جواد(ع) نشسته بودم و مسائلى از جمله اختلافات شيعيان را مطرح مىكردم. امام فرمود: اى محمد! خداوند قبل از هر چيز نور محمد(ص)، على و فاطمه را خلق كرد، سپس اشياء و موجودات ديگر را آفريد، طاعت اهل بيت (ع) را بر آنان واجب كرد و امور آنها را در اختيار اهل بيت(ع) قرار داد.
بنابراين فقط آنان حق دارند چيزى را حلال يا حرام كنند و حلال و حرام ايشان نيز به اذن و اراده خداوند است. اى محمد! “دين” همين است، كسانى كه جلوتر بروند و افراط نمايند منحرف شدهاند و راه كج را رفتهاند و كسانى كه عقب بمانند و تفريط كنند، پايمال و ضايع خواهند شد. تنها راه نجات همراهى با اهل بيت(ع) است و تو نيز بايد همين راه را طى كنى.(10)
يكى از اقداماتى كه به دستور حضرت مهدى(عج) توسط نوّاب خاص آن حضرت صورت گرفت، مبارزه با غلات بود از جمله غلاتى كه در اين دوره به صحنه آمد، «محمد بن على شلمغانى» بود. وى در ابتدا از فقهاى اماميه و از وكلاى ائمه(ع) محسوب مىشد. او با وجود سمتى كه بر عهده داشت، به دلايل جاهطلبانهاى به سوى غلوّ كشيده شد. وى مىكوشيد برخى از زيردستان خود را فريب دهد و لعن و طردهاى “حسين بن روح نوبختى” را درباره خود توجيه كند.(11) بنابه نقل شيخ طوسى او مىپنداشت كه روح رسول خدا(ص) در كالبد نايب دوم و روح اميرمؤمنان على بن ابىطالب(ع) در بدن نايب سوم و… حلول كرده است. حسين بن روح اين عقيده را كفر و الحاد آشكار دانست و او را فردى نيرنگباز و حيله گر ناميد و عقايد او را مانند عقايد نصارا درباره مسيح دانست. وى براى بى اعتبار كردن شلمغانى تلاش زيادى كرد و در نهايت توقيع امام زمان(ع) بر مجاهدت او در اين زمينه مهر تأييد نهاد.(12)
در عين حال شگردهاى شلمغانى براى مدتى توانست براى اماميه مشكلاتى ايجاد كند و غير از اشخاص معيّنى كه رهبرى غلات را بر عهده داشتند، گاه و بىگاه در ميان توده شيعيان نيز عقايد غلو گونهاى بروز مىكرد. در روايتى كه آن را شيخ طوسى نقل كرده، در اين باره چنين آمده است: جماعتى از شيعيان بر سر اين كه آيا خداوند توانايى خلق كردن و روزى دادن به ائمه هدى(ع) را اعطا كرده يا نه با هم اختلاف كردند. گروهى آن را مجاز دانسته و گروه ديگرى بر بطلان آن حكم كردند. در نهايت به ابوجعفر (نايب دوم) رجوع كرده و از او خواستند تا توقيعى در اين مورد از حضرت ولى عصر(عج) براى آنها بياورد. جواب امام چنين بود: «انّ اللّه تعالى هو الّذى خلق الاجسام و قسّم الارزاق لانّه ليس بجسمٍ ولاحالّاً فى جسمٍ ليس كمثله شىءٌ و هو السّميع العليم و امّا الائمّة فانّهم يسألون اللّه تعالى فيخلق و يسألونه فيرزق ايجاباً لمسألتهم و اعظاماً لحقّهم؛(13) همه چيز را خدا آفريده و روزى را او تقسيم مىكند، زيرا او نه جسم است و نه در جسمى حلول مىكند. او را انبازى نيست و شنوا و بيناست. امّا ائمه هدى(ع) از خدا مىخواهند و او به درخواست آنها و براى احترام آنها خلق مىكند و روزى مىدهد. بدين ترتيب روشن مىشود كه بحث و جدل درباره عقايد غلوآميز در آن زمان به طور جدى مطرح بوده و يكى از وظايف خطير نوّاب و حلّ اين مشكلات و مبارزه بى امان با انديشههاى انحرافى غلات بوده است.
موضعگيرى در برابر اهل حديث
كنار گذاشتن نصّ الهى درباره امامت على بن ابيطالب(ع) آغاز اختلافاتى بود كه در ميان امت اسلام به وجود آمد. به دنبال جايگزينى افراد ناصالح در منصب امامت، آنان علاوه بر اين كه عهده دار رياست شدند، كار تفسير دين و بيان فقه را نيز به دست گرفتند و از آن جايى كه از لحاظ علمى توانايى نداشتند، ديدگاههايى را مطرح كردند كه به طور طبيعى مشكلاتى را به وجود آورد.
جلوگيرى از تدوين و نقل حديث، نفوذ فرهنگى يهود در ميان مسلمانان و تفسير انحرافى دين براى تحكيم پايههاى حكومت فاسد اموى، دامنه اختلافات را گسترش داد و به زودى حوزه عقايد هر گروه به طور اساسى از معتقدات ديگران جدا شد. امامان شيعه از همان آغاز ديدگاههاى خود را تا آن جا كه ممكن بود براى عموم و در موارد ديگر براى شيعيان خود بيان كردند و مىكوشيدند آنان را از نفوذ عالمان و محدّثان خود فروخته باز دارند.
توده مردم به پيروى از فرمانروايان خود به دنبال مذهبى بودند كه افرادى همچون: “ابن شهاب زهرى” و پيش از او “عروة بن زبير” و پيشتر از وى “ابوهريره” و “سمرة بن جندب” رواج مىداد. آنها احساس مىكردند كه بايد مردم را به وسيله “حديث” فريب دهند. حديث، سخنان رسول خدا(ص) بود و به دليل بى توجهى به آن در نسل اول صحابه و مخالفت با نوشتن آن، به راحتى قابل جعل بود.
بنابراين به زودى دامنه نقل حديث گسترش يافت و با اين كه برخى از پيشوايان اهل سنّت تصريح داشتند كه مجموع احاديث پيامبر(ص) از چند صد حديث تجاوز نمىكند، از اواسط قرن دوم به بعد تعداد حديث به چندين هزار و پس از مدّتى به چند صد هزار رسيد. اين جعل حديث هم در زمينه فقه و هم در مسائل كلامى بود.
از برخى نقلها چنين بر مىآيد كه در اوايل تنها تعدادى انگشت شمار حديث جعلى درباره تشبيه وجود داشت، امّا پس از چندى «ابن خزيمه» در كتاب «التوحيد» چندين هزار جمع آورى كرد و روال عادى جامعه بر اساس اين احاديث جعلى نظم دينى يافت. پيروان آن را «سنّى» ناميدند و مخالفان به عنوان «اهل بدعت» از دور خارج شدند.
بدين سان «اهل حديث» شكل گرفتند و در آغاز نام مذهب كسانى كه متمسك به اين احاديث بودند و ديگران را خارج از دين و مذهب تلقّى مىكردند، «مذهب عثمانى» بود، همان مذهبى كه جاحظ در تأييد و حمايت از آن كتابى با عنوان «العثمانيّه» نگاشت.(14)
يكى از تلاشهاى امامان شيعه آن بود كه در برابر اهل حديث بايستند، به طورى كه در موارد لازم تحريفات و جعليّات را پاسخ داده و هم چنين نادرستى برداشتهاى عاميانه و ظاهرانه آنان را در تفسير برخى از آيات متشابه و احاديث نشان دهند. چنين حركتى را مىتوان در ميان زندگى فكرى همه امامان و درباره برخى بيشتر دنبال كرد و در زمينه مواضع كلامى و فقهى آن بزرگواران به نتايج خوبى دست يافت.
يكى از رواياتى كه اهل حديث بدان تمسّك نموده و فراوان نقل مىكردند، حديث «نزول خداوند به آسمان دنيا» بود.
ابوهريره مىگويد: رسول خدا(ص) فرمود: خداوند هر شب در ثلث باقى مانده از شب به آسمان دنيا فرود مىآيد و ندا مىدهد كيست مرا بخواند تا اجابتش كنم؟ كيست از من چيزى بخواهد تا به او بدهم؟ كيست استغفار كند تا من او را بيامرزم؟(15) پذيرفتن ظاهر چنين روايتى بدين صورت مستلزم اعتقاد به تشبيه و نيز قبول جابهجايى خداوند از مكانى به مكان ديگر است. اهل حديث آشكارا اين اعتقاد را مطرح كرده و به احاديث ديگر نيز در اين باب استناد مىكردند.
امام رضا(ع) در سيره خود پرده از روى سياست خطرناك جعل حديث برداشته و در اين زمينه فرموده است: مخالفان ما احاديثى درباره فضايل ما از خود ساخته و به ما نسبت مىدهند كه از اين كار منظور و نظر خاصى دارند و اين احاديث بر سه دسته تقسيم مىشود:
الف – روايات غلوآميز كه ما را بالاتر از آن چه هستيم نشان مىدهد.
ب – روايات تقصير كه ما را پايينتر از آن چه هستيم نشان مىدهد.
ج – رواياتى كه در آن به عيوب دشمنان ما تصريح شده است.
مردم وقتى روايات غلوآميز را مىبينند، شيعيان ما را تكفير كرده و عقيده به ربوبيّت ما را بدانها نسبت مىدهند و وقتى روايات دسته دوم را مىبينند به ما در حد همانها اعتقاد پيدا مىكنند و وقتى عيوب دشمنان ما را مىشنوند، به ما همان نسبتها را مىدهند.(16)
مبارزه با انديشه خوارج
خوارج اگر چه بعد از جنگ نهروان به شدّت تضعيف شدند، ولى با گذشت زمان به تجديد قوا پرداختند و بعدها به شورش و حركتهاى اجتماعى دامن زدند. در زمان امامت امام محمد باقر(ع) فردى از خوارج مدّعى بود كه حضرت على(ع) در جنگ نهروان به خاطر كشتن خوارج گرفتار ظلم شده است. وى مىگفت: اگر بدانم كسى هست كه براى من اثبات كند كه على(ع) ظالم نيست به سويش مىروم. لذا امام باقر(ع) را به او معرفى كردند. او هم نزد امام رفت. امام پنجم به بيان فضايل و مناقب امام على(ع) پرداخت ولى آن مرد برخاست و گفت من به فضايل على(ع) آگاه هستم و اينها مربوط به زمانى است كه حكميّت را نپذيرفته بود و بعد از حكميّت كافر شد. سخن در فضايل على(ع) به حديث خيبر رسيد كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «فردا پرچم را به فردى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول هم او را دوست دارند، بر دشمن مىتازد هرگز از ميدان نبرد نمىگريزد. امام باقر(ع) فرمود: درباره اين حديث چه مىگويى؟ گفت: حديث درست است ولى كفر على(ع) بعد از اين بود. امام فرمود: آيا آن روز كه خدا على(ع) را دوست مىداشت، مىدانست كه او در آينده اهل نهروان را خواهد كشت يا نه؟ مرد گفت: اگر بگويم نمىدانست، كافر مىشوم، پس مىدانست. آن حضرت فرمود: آيا محبت خدا به على(ع) از آن جهت بود كه وى در خط خدا حركت مىكرد يا به خاطر عصيان بود؟ مرد گفت: روشن است كه دوستى خدا به خاطر بندگى و اطاعت على بود.
امام باقر(ع) فرمود: اكنون تو در ميدان مناظره مغلوب شدى. از جاى برخيز و مجلس را ترك كن، زيرا محبت خدا به على(ع) نشان مىدهد كه مولاى متقيان تا پايان عمر در راه اطاعت خدا گام بر مىدارد و از مسير رضاى او خارج نمىشود و آن چه كرده، طبق وظيفه الهىاش بوده است. مرد از جا برخاست و گفت: «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته؛ خدا داناتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد.»(17)
برخورد با دروغ پردازان
يكى ديگر از جريانهاى فكرى منحرف و ناسالم كه در زمان امامت امام محمد باقر(ع) پيدا شد، ظهور دروغ پردازان بود. برخى از مردم تحت تأثير محيط و شگردهاى تبليغى بنىاميّه تا آن جا از خاندان رسالت فاصله گرفتند كه به ايشان توهين كرده و ناسزا مىگفتند. در روايتى از امام صادق(ع) هفت نفر به عنوان افراد فرصت طلب و دروغگو معرفى شدهاند كه عبارتند از: «مغيرة بن سعيد، بيّان، صائد،حارث شامى، حمزة بن عماره بربرى، عبداللّه بن عمر بن حارث و ابوالخطّاب».(18) امام باقر(ع) با افشاگرى عليه آنان و لعن و نفرينشان مىپرداخت. آن حضرت فرمود: مغيرة مانند بلعم باعوراست كه خداوند در حق او فرمود: «…الّذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشّيطان فكان من الغاوين.»(19) مغيرة قائل به جسم بودن خدا بود و سخنان غير حقيقى درباره امام على(ع) مىگفت: بيّان از ديگر چهرههاى افراطى و دروغ پرداز بود و تا آن جا به انحراف گراييد كه مدّعى نبوت و رسالت شد.
حمزة بن عماره بربرى از ديگر منحرفانى بود كه تحت لواى اعتقاد به امام على(ع) و ساير ائمه(ع) به تحريف دين پرداخت. او اهل مدينه بود و محمد بن حنفيه را تا مرتبه الوهيّت بالا برد و گروهى از مردم مدينه و كوفه پيرو او شدند.
امام باقر(ع) از او تبرّى جست و وى را لعنت كرد.
«ابومنصور عجلى» افراطى و دروغ پرداز ديگرى بود كه در عصر امام محمد باقر(ع) با آراى ساختگى خود، پيروانى براى خويش گردآورد كه با نام «منصوريّه» مشهور شدند.
امام پنجم(ع) ابومنصور را به طور رسمى طرد نمود، ولى پس از وفات آن حضرت مدّعى شد كه امامت از امام باقر(ع) به وى منتقل شده است.(20)
مذمّت اهل قياس
تفكّر بسيار خطرناكى كه در زمان امامت امام باقر(ع) و امام صادق(ع) تولد يافت و زمينه بسيارى از بدعتها و انحرافات گرديد، مسأله عمل به قياس (مقايسه احكام خداوند با يكديگر) و استحسان بود. بازگشت اين دو موضوع در حقيقت به اعمال نظر شخصى و سليقهاى در دين خدا و خروج از دستورالعمل پيامبر(ص) است. مبتكر قياس «ابوحنيفه» بود و بعد از او پيروانش آن را گسترش دادند.
امام باقر(ع) در پاسخ اين تفكّر فرمود: «انّ السنّة لاتقاس و كيف تقاس السّنّة و الحائض تقضى الصّيام و لاتقضى الصّلاة؛(21) سنّت و احكام شرعى از طريق قياس قابل شناخت نيست. چگونه مىتوان قياس را ملاك قرار داد با اين كه زن حائض پس از دوران حيض مىبايست روزه را قضا كند ولى قضاى نماز بر او نيست و با اين كه اهمّيت نماز در اسلام بيشتر است.»
آن حضرت در سخنى ديگر به زراره سفارش كرد: اى زراره! از كسانى كه در كار دين به قياس پرداختهاند بپرهيز، زيرا آنان از قلمرو تكليف خود تجاوز كردهاند. آنان آن چه را مىبايست فرا گيرند، كنار نهاده و به چيزى پرداختهاند كه به آنها واگذار نشده است، روايات را به ذوق خود تجزيه و تحليل كرده و تأويل مىكنند و بر خدا دروغ مىبندند.(22)
مبارزه با مجسّمه و مشبّه
از جمله عقايد و باورهاى انحرافى كه در زمان امام هادى(ع) موجب اختلاف و دو دستگى در ميان شيعه شده بود، باور به جسم بودن خداوند و اين كه خدا قابل رؤيت مىباشد، بوده است.
«صقربن ابى دُلَف» از امام هادى(ع) در مورد توحيد سؤال كرد، آن حضرت فرمود: «انّه ليس منّا من زعم انّ اللّه عزّ و جلّ جسمٌ و نحن منه براءٌ فى الدّنيا و الآخرة يابن ابى دلفٍ انّ الجسم محدثٌ و اللّه محدثه و مجسّمه؛(23) از ما نيست كسى كه گمان مىكند كه خداوند جسم است و ما در دنيا و آخرت از او بيزار هستيم. اى پسر ابى دُلَف! جسم حادث است و خداوند آن را به وجود آورده و به آن شكل داده است.» و نيز “سهل بن زياد ” از “ابراهيم بن محمد همدانى” نقل مىكند كه به امام هادى(ع) چنين نوشتم كه دوستان شما در اين شهر در توحيد اختلاف دارند، بعضى مىگويند كه خداوند جسم است و بعضى ديگر مىگويند كه او صورت است. حضرت در جواب به خط خود نوشت: «سبحان من لايحدّ و لا يوصف. ليس كمثله شىءٌ و هو السّميعٌ العليم؛(24) منزّه است آن كه محدود نيست و به وصف در نيايد. چيزى مانند او نيست و او شنوا و داناست.»
هم چنين از سخنان برخى از افراد چنين بر مىآيد كه خداوند قابل رؤيت مىباشد و با ديدگان مىتوان او را ديد. ائمه(ع) با اين طرز تفكّر به مقابله برخاستند. از امام صادق(ع) نقل شده است كه: «يكى از احبار نزد اميرمؤمنان على(ع) آمد و از آن حضرت پرسيد: آيا هنگام پرستش الهى، خدايت را ديدهاى؟ امام فرمود: واى بر تو! من پروردگارى را كه نديده باشم پرستش نمىكنم.باز سؤال كرد چگونه او را ديدهاى؟ حضرت فرمود: واى بر تو! چشمها هنگام نظر افكندن او را درك نمىكنند، بلكه دلها با حقايق ايمان او را مىبينند.»(25)
برخورد با مفوّضه
دوران امامت امام يازدهم يكى از دورانهاى سخت و دشوارى بود كه افكار گوناگون از هر سو جامعه اسلامى را تهديد مىكرد و با اين كه امام حسن عسگرى(ع) در نهايت فشار به سر مىبرد، امّا همانند پدران خود لحظهاى از اين مسئله غفلت نورزيد و در برابر گروهها و مكتبهاى التقاطى و انديشههاى وارداتى و ضد اسلامى سخت موضعگيرى نمود. و با شيوههاى خاص خود، كارهاى آنان را خنثى نموده و نقش بر آب مىكرد.
از مهمترين برخوردهايى كه آن امام با منحرفان فكرى داشت، موضعگيرى در برابر گروه «مفوّضه» بود، يعنى همان افرادى كه عقيده داشتند خداوند در ابتداى آفرينش با خلق كردن پيامبر(ص) همه چيز را به او واگذار كرده، سپس اين پيامبر است كه دنيا را و هرچه در آن است، آفريده است. و برخى گفتهاند: خداوند اين اختيار را به على بن ابى طالب (ع) داده است.(26)
نظر به اين كه انديشه انحرافى لطمه شديدى بر عقايد مسلمانان مىزد و پيامدهاى ناگوارى به دنبال داشت، بدين جهت از آغاز پيدايش، اين تفكر غلط مورد نكوهش معصومين قرار گرفت و اين طايفه را بدتر از يهود و كفّار قلمداد كردند، زيرا چيزى را مدّعى شده بودند كه حتى يهود و نصارا هم نگفته بودند، چرا كه يكى از آثار اين تفكّر غلط، غلو درباره پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) بود. از اين رو امام عسگرى(ع) مسلمانان را از پيروى چنين افرادى با چنين افكارى بر حذر مىداشت و گاهى با برخى از ساده انديشان و فريب خوردگان بسيار بزرگوارانه برخورد مىكرد.
اعلام موضع در برابر جريان واقفيّه
يكى ديگر از گروههاى انحرافى كه پس از شهادت امام موسى بن جعفر(ع) ظاهر شد، آنهايى بودند كه ادّعا داشتند موسى بن جعفر(ع) هنوز از دنيا نرفته است. بنيان گذار اين جريان فكرى تعدادى از ياران امام صادق و كاظم(ع) بودند و از جمله آنها مىتوان «زيادبن مروان»، «على بن ابى حمزه» و «عثمان بن عيسى» را نام برد. دليل توقف آنان دلبستگى به اموال زيادى بود كه بايد به امام بعدى مىسپردند. شيخ طوسى مىنويسد: بعد از شهادت امام موسى بن جعفر(ع) هفتاد هزار دينار نزد زياد بن مروان و سى هزار دينار و پنج كنيز و خانهاى در مصر نزد عثمان بن عيسى بود. امام رضا(ع) آنها را طلب كرد. زياد بن مروان امامت او را منكر شد و اموال را نداد، ولى عثمان بن عيسى ضمن نامهاى به امام رضا(ع) نوشت: پدرت از دنيا نرفته و هم چنان زنده است و هر كس كه بگويد او مرده، سخن بيهودهاى گفته است.(27)
امام حسن عسگرى(ع) در خصوص اين گروه منحرف بارها اعلام موضع كرد و افراد زيادى را از ورطه انحراف آزاد كرد.
آرى! اين گروه با توقّف در امامت موسى بن جعفر(ع) از همان ابتدا مورد لعن، نفرين و برائت امامان قرار گرفتند و به گروه «ممطوره» نيز اشتهار يافتند.(28)
علّامه مجلسى از «احمد بن مطهر» روايت كرده: برخى از ياران ما به امام حسن عسگرى نامه نوشته و از وى درباره كسانى كه بر امامت حضرت موسى بن جعفر(ع) توقّف كرده و فراتر نرفته است سؤال كرده كه: آيا آنها را دوست داشته باشيم يا از آنان بيزارى جوييم؟
حضرت در پاسخ فرمود: آيا براى عمويت آمرزش مىخواهى؟ خداوند عمويت را نيامرزد! از او بيزارى بجوى و من در پيشگاه خداوند از آنها بيزارى مىجويم. پس با آنان دوستى نداشته باش، از بيمارانشان عيادت مكن و در تشييع جنازههاى مردگانشان حاضر مشو و بر امواتشان نماز نخوان. خواه امامى را از سوى پروردگار منكر شوند و يا امامى را كه از سوى خداوند نمىباشد بر آنها اضافه كنند و يا قائل به تثليث باشند.
بدان كسى كه تعداد ما را اضافه كند مانند كسى است كه از تعدادمان كاسته باشد و امامت ما را انكار كند. تا قبل از اين مكاتبه و جريان شخص سؤال كننده نمىدانست كه عمويش هم در رديف «واقفيان» است و حضرت او را از اين موضوع آگاه ساخت.(29)
آرى! اين تلاشها و تحمّل سختىها از سوى امامان شيعه و اصحاب آنان با وجود همه محدوديتها سبب شد تا عقايد اهل بيت(ع)، بنياد فكرى شيعه را تشكيل دهد و اسلام ناب و به دور از تحريفات از طريق اهل بيت(ع) باقى بماند.
پىنوشتها: –
1. نك: شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، ج 12، ص 90 – 82.
2. نك: نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 18، ص 64 – 63.
3. همان، خطبه 88، ص 151.
4. طبقات الكبرى، محمد بن سعد، ج 3، ص 342.
5. تفسير المنار، رشيد رضا، ج 6، ص 288.
6. نهج البلاغه، خطبه 122، ص 235.
7. همان، خطبه 54، ص 105.
8. اختيار معرفة الرجال طوسى، تصحيح حسن مصطفوى، ص 102.
9. طبقات الكبرى، ج 3، ص 214.
10. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 241.
11. الغيبة، شيخ طوسى، ص 245.
12. همان، ص 250 – 249.
13. همان، ص 178.
14. حيات فكرى و سياسى امامان شيعه، رسول جعفريان، ص 413 – 411.
15. صحيح بخارى، ج 4، ص 101.
16. بحارالانوار، مجلسى، ج 26، ص 239.
17. اصول كافى، ج 8، ص 349.
18. رجال كشى، محمد بن حسن شيخ طوسى، ج 2، ص 577.
19. سوره اعراف، آيه 175.
20. فرق الشيعه، ابومحمد حسن بن موسى نوبختى، ص 38 – 36.
21. المحاسن، احمد بن محمد بن خالد برقى، ج 1، ص 338.
22. بحارالانوار، ج 2، ص 309.
23. اختيار معرفة الرجال طوسى، ص 104.
24. اصول كافى، ج 1، ص 156.
25. توحيد، شيخ صدوق، ص 109.
26. شرح باب حادى عشر، ص 99.
27. الغيبة، ص 43.
28. بحارالانوار، ج 5، ص 267.
29. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 3، ص 219.
زن و عرفان
زن و عرفان
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
در دو شماره پيشين در ارتباط با زن به لحاظ جايگاه او در نظام هستى و برابرى زن و مرد در تحصيل فضايل و اجتناب از رذايل بحث شد و در اين شماره از زن و عرفان گفتگو مىشود.
در اين مقاله از اين مطلب بحث مىشود كه آيا زنان مىتوانند همانند مردان وارد دنياى عرفان شوند و در عرفان نظرى به معارف عرفانى دست يابند و در عرفان عملى به سير و سلوك بپردازند و به كمال عرفانى يعنى ولايت دست يابند و به عبارت ديگر: آيا زنان مانند مردان مىتوانند با سلوك عرفانى به عالىترين مراتب كمال يعنى انسان كامل شدن نايل شوند يا خير؟
براى پاسخ به اين سؤال در آغاز به تعريف عرفان نظرى و عملى اشاره كرده و سپس ديدگاه برخى عارفان را در رابطه با زنان در سلوك عرفانى بازگو نموده و پس از آن به مبانى امكان سلوك عرفانى براى زنان پرداخته مىشود.
عرفان در لغت به معناى شناخت و شناسايى است و در اصطلاح روش و طريقه ويژهاى است كه براى دستيابى و شناسايى حقايق هستى و پيوند ارتباط انسان با حقيقت بر شهود و اشراق و وصول و ايجاد با حقيقت تكيه مىكند و نيل به اين مراتب را نه از طريق استدلال و برهان و فكر، بلكه از راه تهذيب نفس و قطع علايق از دنيا و امور دنيوى و توجه كامل به امور روحانى معنوى و در رأس همه توجه كامل به مبدأ و حقيقت هستى مىداند.
عرفان خود بر دو نوع است: عرفان نظرى و عرفان عملى
عرفان نظرى
عرفان نظرى نوعى حكمت نظرى است كه از طريق كشف و شهود و اشراق بر اساس مبانى دين الهى به تفسير هستى و بيان كيفيت ارتباط خدا با انسان و جهان مىپردازد و تلاش مىكند تا از راه شناخت حق از طريق مظاهر او يعنى اسماء و صفات و افعال و آثار به طريق علم حضورى و مكاشفه و شهود و اشراق دست يابد و به ديگر سخن: عرفان نظرى مىكوشد تا پيوند حق با عالم و ربط عالم با حق و ضرورت كثرت از وحدت حقيقى و بازگشت كثرت به وحدت حقيقى را از طريق شهودى با طى مقامات معنوى تبيين كند.
عرفان عملى
عرفان عملى عبارت است از آداب و اعمالى كه براى تهذيب نفس از سرچشمه منابع اسلامى و انديشه اولياء الهى دين و بزرگان طريقت و اهل معرفت معرفى شده تا پويندگان وادى معرفت براى وصول به حقيقت آن را به كار گيرند. در عرفان عملى آدمى با وظائف خود در برابر خدا و خلق و خود و هستى و جهان آشنا مىشود و به همين دليل است كه از عرفان عملى به علم سير و سلوك ياد مىشود.
سير و سلوك همانند سفر ظاهرى، آغاز و مسير و منازل و مقامات و غاياتى دارد كه سالك براى وصول به كمال انسانيت يعنى توحيد و ولايت بايد اين سفر را از آغاز به انجام برساند.
در واقع عرفان عملى در صدد ارائه برنامهاى براى حركتى پويا و تكاملى غايت گر در وجود انسان است تا او بتواند راه وصول به حق و حقيقت را با چراغ هدايت شريعت تشخيص دهد و به غايت وجودى خويش دست يابد.
قيصرى در تعريف عرفان مىنويسد: عرفان علم به خداى سبحان است از حيث اسماء و صفات و مظاهرش و علم به احوال مبدأ و معاد و حقايق عالم و چگونگى بازگشت آن حقايق به حقيقت واحدى كه همان ذات احدى حق تعالى است و همچنين عرفان معرفت طريق سلوك و مجاهده براى رها ساختن نفس از تنگناى قيد و بند جز ثبت و پيوستن به مبدأ خويش و اتصاف آن به نعت اطلاق و كليت است.(1)
در جهان بينى عارفان، هستى حقيقى منحصر به حضرت حق و اسماء و صفات و مظاهر و تجلّيات او مورد توجه است كه از طريق شهود و كشف براى او حاصل مىشود و راه رسيدن به مقام كشف و شهود نيز سير و سلوك عرفانى و راه و روشهايى است كه عارفان در برابر انسان قرار مىدهند.
البته عارفان كتابها و دستورالعمل هايى را در اين رابطه تنظيم كردهاند كه افراد با آشنايى با آن برنامهها و استفاده از آنها مراحل سلوك از مرحله يقظه و بيدارى تا مقام توحيد طى نمايد.
زن در نظر ابن عربى
محى الدين ابن عربى كه از عرفاى بزرگ و اولياء مهم است درباره زنان مىنويسد: اعلم ايدك الله ان الانسانية لمّا كانت حقيقة جامعة للرجل و المرأة لم يكن للرجال على النساء درجة من حيث الانسانية؛(2) بدان كه انسانيت حقيقتى است واحد و جامع مرد و زن، از اين رو مردان از حيث انسانيت بر زنان برترى ندارند.
وى مىگويد: مردان و زنان در اصل انسان بودن با هم اشتراك دارند و اختلاف و افتراقشان تنها در ذكورت و انوثت است كه امر عارضى است و داخل در جوهره و اصل وجود انسان نيست.
قيصرى در شرح فصوص نيز مىنويسد: «انّ المرأة باعتبار الحقيقة عين الرجل و باعتبارالتعين يتميز كل منهما عن الآخر»(3) از نظر حقيقت ميان زن و مرد امتيازى نيست و حقيقت زن عين حقيقت مرد است و فقط از جهت تعيّن و تشخيص از يكديگر ممتازند.
و چون زن و مرد در حقيقت انسانيت مشتركند و انوثت و ذكورت امرى عارضى هر دو مىتوانند مقامات عرفانى را طى كنند.
محى الدين مىگويد: «انّ هذه المقامات ليست مخصوصة بالرجال فقد تكون للنساء ايضاً لكن لماكانت الغلبة للرجال تذكر باسم الرجال»(4) طى مقامات عرفانى اختصاص به مردان ندارد بلكه براى زنان نيز هست اما چون اغلب مردانند كه در اين مسير قرار مىگيرند اسم آنها ذكر كرده است.
در غير اين صورت زنانى چون مريم بنت عمران و آسيه همسر فرعون و خديجه و فاطمه(س) به اين مقام نائل آمدند.
زن كاملتر از مرد
محى الدين در فصّ محمدى هنگامى كه از سرّ محبوبيت زن براى پيامبر(ص) سخن مىگويد، مىنويسد:چون ذات اقدس الهى منزّه از آن است كه بدون مجد و مظهر مشاهده شود، هر مظهرى كه بيشتر جامع اسماء و صفات الهى باشد، بهتر خدا را نشان مىدهد و زن در مظهر بودن خدا كاملتر از مرد است، زيرا مرد فقط مظهر قبول و انفعال است چون مخلوق حق است و به لحاظ مخلوق بودن، خلقت را پذيرفته است اما زن، هم مظهر قبول و انفعال الهى است و مظهر فعل و تأثير الهى.
چون مرد را مجذوب و محبّ خود مىسازد و اين تصرف و تأثير نمودارى از فاعليت خدا است. بر اين اساس است كه زن از مرد كاملتر است.
اگر مرد بخواهد خدا را مظهريت خود مشاهده كند، شهود او تام نيست ولى اگر بخواهد خدا در مظهريت زن نگاه كند، شهود او به كمال و مقام مىرسد.از اين رو زن محبوب پيامبر اكرم(ص) قرار گرفته است.(5)
براى روشن شدن گفتار ابن عربى دو نكته بيان مىشود.
1- از اين فاعل بودن و منفعل بودن زن نسبت به مرد مطرح است يعنى زن منفعل از مرد و فاعل در اوست نه منفعل از او و فاعل در اوست يعنى زن از مرد تأثير مىپذيرد و در او تأثير مىگذارد بگونهاى كه او را مجذوب خود قرار مىدهد.
البته زن در تأثيرگذارى خود در جنين مظهر خالقيت خدا است و در ساماندهى جنين در رحم نقش خالقيت دارد.
2- منظور از محبت در اين بحث حبّ الهى است نه شهوت حيوانى چنان كه خود محى الدين مىگويد: «و من احبّهنّ على جهة الشهوة خاصة نقصه علم هذه الشهوة فكان صورة بلاروح عنده»(6) اگر كسى زنان را از جهت غريزه طبيعى دوست داشته باشد راز اين اشتياق را نمىداند و چون علم به هدف و آگاهى از راز به منزله روح و خود گرايش به منزله صورت و هيكل است اهل شهوت بدون محبت الهى همانند صورت بدون روح است.
درباره مقامات عرفانى مىگويد: «و كل ما نذكره من هؤلاء الرجال باسم الرجال فقد يكون منهم النساء ولكن يغلب ذكر الرجال و قيل لبعضهم كم الابدال فقال اربعون نفساً فقيل له لم لاتقول اربعون رجلاً فقال قد يكون فيهم النساء»(7) هرچه از اين طبقات به اسم رجال نام برديم از باب تغليب است و گرنه گاهى زنان نيز به اين درجات و مقامات نائل مىشوند بعد مىافزايد: از شخصى پرسيدند ابدال چند كسند، پاسخ داد، گاهى زنان نيز به اين مقام مىرسند يعنى رسيدن به مقامات عرفانى اختصاص به مردان ندارد بلكه زنها نيز توان دست يابى به اين مقامات دارند.
مبانى سلوك عرفانى
بعد از تعريف عرفان و ديدگاه عارفان در رابطه با زن و امكان سلوك عرفانى براى وى و طى كردن مراحل كمال حال به مبانى آن مىپردازيم و بيان مىكنيم كه زن قابليت سير عرفانى و سلوك معنوى براى راه يابى به مقام ولايت را داراست و آن مبانى عبارتند از:
1- مقام خليفة اللهى انسان
بالاترين مقامى كه انسان سالك در پى دست يابى به آن است خليفة اللّه شدن است. خلافت به مقام انسانيت مربوط است نه شخص يا صنف خاص يعنى آدم، شخصاً خليفة اللّه نيست بلكه مقام آدميت خليفة اللّه است و به عبارت ديگر: خلافت در آن شخصيت انسانى آدم است و در شخصيت انسانى زن و مرد يك تنند بر اين اساس اگر در قرآن آدم به اسماء الهى تعليم شد و سپس مسجود فرشتگان قرار گرفت در واقع انسان اسماء الهى را فرا گرفت و به همين دليل مسجود فرشتگان واقع شد زيرا محور تعليم و تعلم، جان آدمى است نه بدن و نه مجموع جان و بدن عالِم، روح انسان است و روح نه مذكر است و نه مؤنث.
بنابراين جان است كه به اسماء الهى عالم و در نتيجه معلم فرشتهها پس آن كه خليفة اللّه است جان آدمى است و آن كه مسجود فرشتگان قرار گرفت، نيز جان انسان است.
خداى سبحان به همه انسانها خطاب مىكند، ما شما را آفريديم و تصوير كرديم و بعد به فرشتهها گفتيم كه براى آدم سجده كنند «ولقد خلقناكم ثم صوّرناكم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم»(8) انسان را آفريديم سپس او را صورت بندى نموديم سپس به ملائكه گفتيم به آدم سجده كنيد. در اينجا از عصاره انسانها كه انسانيت است به آدم ياد شده و به فرشتهها گفته كه در برابر او خضوع كنند.
در جريان دشمنى شيطان با آدم در واقع سخن از دشمنى شيطان با انسانيت است چه زن و چه مرد، هر دو در معرض عداوت و دشمنى شيطان هستند و براى همين جهت است كه گفت: «فبعزّتك لاغوينهم اجمعين»(9) به عزت تو سوگند همه را اغوا و گمراه مىكنم و آن همه خواه زن و خواه مرد باشد.
اگر انسان خليفة اللّه است و مقام انسانيت از ذكورت و انوثت منزه است چرا مردان فراوانى به اين مقام راه يافتهاند ولى از زنان فقط چهار نفر مريم، آسيه، خديجه و فاطمه(س) به اين مقام رسيدهاند.
در جواب بايد گفت: اولاً از نظر دين راه براى پيمودن مسير كمال و رسيدن به مقام خليفة اللّه براى زن و مرد باز است و هيچ كمالى مشروط به ذكورت يا ممنوع به انوثت نشده است و ثانياً بسيارى از زنان در اين مسير قرار گرفتهاند ولى نامشان در تاريخ ثبت نشده است و ثالثاً اگر جامعه امكانات ترقى و سعادت را در اختيار هر دو صنف قرار دهد و هر دو بتوانند از آن استفاده كنند مىتوانند به كمال برسند. بايد جامعه را از انحطاط و كوته فكرى و انحطاط و عقبماندگى نجات داد تا همه افراد به طور برابر از امكانات براى رشد و ترقى استفاده كنند.
2- سالكان كوى جمال و جلال
همه انسانها سالك كوى حقند و در اين سلوك خدا را ملاقات مىكنند برخى جمال خدا را و برخى جلال خدا را ديدار مىكنند: قرآن مىفرمايد: « يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحاً فملاقيه»(10) اى انسان تو با تلاش و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مىروى و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد.
در اين آيه خطاب به همه انسانها است كه همگان مسافرانى هستند كه از سر حد عدم بار سفر بسته و به اقليم وجود گام مىنهند، همگى رهرو ره عشق خدايند.
در حقيقت آيه سفرنامه سالكان كوى حق است كه در اين سفر عدّهاى با ديدار جمال الهى به سعادت نايل مىشوند چرا كه آنان نامه اعمال خود را با دست راست دريافت و مسرورانه به جمع همراهان خود مىپيوندند و عدّهاى با جلال و قهر الهى روبرو مىشوند و گرفتار شقاوت مىگردند و نامه اعمال آنها از پشت سر به آنها داده مىشود و گرفتار عذاب الهى مىشوند.
موحّد راستين چه زن باشد و چه مرد هماره سير خود را با حق ادامه مىدهد و همه مراحل سلوك خود را همراه حق مىگذراند و هرگز كثرت را بدون شهود وحدت نمىگردد، هيچ گاه رؤيت خلق، حجاب شهود خالق نمىشود، بلكه دائما خلق را آيت حق مىداند و از اين آيينه، جمال دلاراى خالق را در سراسر آيينههاى گيتى مىبيند و سرانجام مظهر هدايت مىشود.
در اين حركت هيچ امتيازى بين زن و مرد نيست زيرا سفر حقيقى در مراحل توحيد به عهده انسانيت است كه از ذكورت و انوثت مبرّا است شاهدان سالك كوى حقيقت مراحل سفر را به چهار مرحله تقسيم كردهاند:
1- سفر از خلق به حق و از كثرت به وحدت.
2- سير از حق به حق و سفر در درياى وحدت و شهود اسماء و صفات همان واحد يكتا و يگانه.
3- سفر از حق به خلق و از وحدت به كثرت آثار و افعال.
4- سفر از خلق به خلق با صحابت و همراهى حق.
در اين سفر چهارگانه بين زن و مرد فرقى نيست و هردو مىتوانند اين سفرهاى چهارگانه را داشته باشند و به مقام ولايت دست يابند.
3- تقرّب به خدا و تقوا معيار سلوك
بر اساس آموزههاى قرآن معيار كمال انسانى تقرّب به خدا و تقوا است. انسان متقى وقايه و سپر دارد و تقوا به او بينش عارفانه مىدهد، انسان با تقوا با داشتن اين سفر همواره خير و صلاح را در نظر گرفته و آن را به خدا ارتباط مىدهد زيرا مىداند هر خيرى منشأ آن خداست و از طرفى شرّ و بدى را از خدا دور و به خود نسبت مىدهد و انسان سالك به مرحلهاى مىرسد كه اهل وقايت است و در اين سپرگيرى بين زن و مرد فرقى نيست هر دو مىتوانند اين سپر را تهيه كنند.
4- موفقترين راه سلوك
فكر و ذكر دو راه تعالى انسان است زنان در ذكر و مناجات كه راه دل و عاطفه و شور و محبت است يا از مردان موفقترند و يا همتاى آنان، راه ذكر و مناجات راه اساسى است و راه فكر راه فرعى است زيرا راه فكر راه فراگير نيست، اما راه دل و مناجات به روى همه در رسيدن به كمال روح قلب سليم لازم است.(11) و زنان نوعاً از سلامت دل برخوردارند، در قيامت صاحبدلان و سالم دلان سالماند پس در نتيجه زنان به دليل برخوردارى از سلامت دل موفق ترند.
نتيجهگيرى
با توجه به مجموعه بحثها سلوك عرفانى و رسيدن به مقام كشف و شهود اختصاص به مردان ندارد بلكه زنان و مردان هر دو مىتوانند در اين مسير حركت كنند و به مقام كمال نايل شوند زيرا:
اولاً: كمالات انسانى در پرتو عبادت و اطاعت حق است و اين دو ميان زن و مرد مشترك است و در نتيجه راه تكامل آنان نيز مشترك است.
ثانياً: دعاها و نيايشها از بهترين راههاى تكامل انسانى است، زيرا كمال انسانى در نزديكى به خداوندى است كه علم محض و هستى خالص و قدرت صرف است و راه تخلّق به اخلاق الهى و تقرب به آن كمال عبادتها ونيايشها است، در اين نيايشها هيچ فرقى بين زن و مرد نيست و مهمترين مناجات و دعاها را براى زنها و مردها يكسان تعليم كردهاند بنابراين در كمال حقيقى كه در مناجاتها و دعاها، عبادتها را اطاعتها ظهور كرده است سهم زن و مرد يكسان است.
ثالثاً: نصيب و بهره زنها از مناجات و پند و اندرزگيرى، اگر بيش از مردها نباشد، كمتر نيست. زيرا زن موجود عاطفى و رقيق القلب است و در راه ذات اقدس الهى، رقت دل، عاطفه و احساس نقش مؤثرترى دارد بنابراين او مىتواند در اين راه از مردها موفقتر باشد.
رابعاً: زن در ميدان مبارزه و جهاد با هواى نفس به دليل داشتن سلاح قوى و نيرومندى به نام دعا و نيايش و در نتيجه گريه مىتوانند كاميابتر باشند چون خداى سبحان در راه تهذيب نفس مسلحتر از مردها آفريده شدند.
خامساً: گرچه جمال براى زنان سرمايه است و بايد آن را به جا مصرف كنند و زكات آن كه عفاف و پاكدامنى است بپردازند: «زكاة الجمال العفاف» ليكن جمال حقيقى زنان در انجذاب به سوى جمال مطلق است و بايد در تحصيل آن دقت كنند از اين رو آنها بايد از سرمايه رقت قلب و احساس به عنوان سلاح مبارزه با كفر و فساد و اسباب تحصيل قرب و كمال استفاده كنند.
در پايان لازم است توجه شود كه در تاريخ زنان فراوانى بودهاند كه داراى ذوق عرفانى بودهاند و مقامات سلوك عرفانى را طى كردهاند كه مىتوان در اين رابطه به كتابهايى چون نفحات الانس جامى و مانند آن مراجعه كرد.
پىنوشتها: –
1. رسائل قيصرى، ص 7.
2. فتوحات مكيه، ج 3، ص 87.
3. شرح فصوص الحكم قيصرى، ج 2، ص 1332.
4. شرح فصوص الحكم تصحيح آقاى حسن زاده آملى، ج 2، ص 127.
5. همان، ص 1345.
6. همان، ص 1350.
7. فتوحات مكيه، ج 2، ص 7.
8. سوره اعراف، آيه 11.
9. سوره ص، آيه 82.
10. سوره انشقاق، آيه 6.
11. در قرآن فرمود: «يوم لاينفع مال و لابنون الامن اتى اللّه بقلب سليم» (سوره شعراء،آيه 88 – 89) روزى كه هيچ مال و فرزندى سود نمىدهد مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا آورد.
نگاهى به رويدادها
نگاهي به رويدادها
اخبار جهان اسلام
16 نظامى آمريكايى در عراق كشته شدند. (16/3/86)
نورى مالكى نخست وزير عراق: سازمانهاى جاسوسى مصر، عربستان و تركيه در صدد سرنگونى دولت عراق هستند. (20/3/86)
40 سال بعد از جنگ 6 روزه اسراييل: درخواست مردم جهان، به اشغالگرى اسراييل پايان دهيد. (21/3/86)
پاول، 50 ماه پس از اشغال: شكست آمريكا قطعى است.
زنان مصرى: حجاب مثل نماز واجب است.
پاول وزير خارجه سابق آمريكا: برقرارى امنيت در عراق از طريق نظامى امكانپذير نيست.
مقتدا صدر با آيت اللّه سيستانى ديدار كرد. (22/3/86)
اتحاديه اروپا: آمريكا، عراق را به طرف جنگ داخلى مىبرد. (23/3/86)
تروريستها بار ديگر در حرم عسكريين فاجعه آفريدند. (24/3/86)
هنيه: غزه را از مزدوران تل آويو پاكسازى كرديم. (26/3/86)
ملكه انگليس به سلمان رشدى مرتد لقب «شواليه» داد. (27/3/86)
اعتراض مسلمانان پاكستان به ملكه انگليس؛ سلمان رشدى بايد اعدام شود.
واشنگتن پست: بمب گذارى در سامرا نشانه شكست آمريكاست. (29/3/86)
نورى مالكى از دستگيرى عوامل خارجى و كودتاى نافرجام اشغالگران عليه دولت عراق خبر داد.
انفجار مسجد شيعيان در بغداد 75 شهيد و 130 مجروح برجاى گذاشت. (30/3/86)
كارتر: فتح و حماس را واشنگتن و تل آويو به جان هم انداختند. (31/3/86)
نصراللّه در ديدار دبير كل اتحاديه عرب: از خواستههاى مردم لبنان دست بر نمىداريم.
14 تفنگدار ديگر اشغالگران در عراق به هلاكت رسيدند. (2/4/86)
با كشف اسنادى از دفتر محمود عباس، جاسوسى تشكيلات خودگردان براى سيا و موساد فاش شد. (3/4/86)
على شيميايى و 2 همدست ديگر صدام به اعدام محكوم شدند.
سخنرانى مهم و افشاگرانه هنيه نخست وزير فلسطين در غزه: از حق ملت فلسطين كوتاه نمىآييم. (4/4/86)
منابع اطلاعاتى رژيم صهيونيستى از دسترسى حماس به اسناد سرى و بزرگترين فاجعه قرن براى اسرائيل خبر دادند. (7/4/86)
120 روستايى در افغانستان بر اثر بمباران ناتو جان باختند. (10/4/86)
اخبار داخلى
رهبر انقلاب در اجتماع پرشكوه شيفتگان امام خمينى (ره): التماس نمىكنيم، با قدرت حق خود را مىگيريم.
رئيس جمهور: جبهه مقاومت اسلامى پيروزىهاى تازهاى پيش رو دارد.
عرضه بنزين از روز شنبه فقط با كارت هوشمند سوخت انجام مىشود. (16/3/86)
وضعيت آماده باش در چند استان جنوبى كشور به خاطر طوفان گونو ادامه دارد. (19/3/86)
با اعتراف به بىتأثير بودن تحريمها، پرودى: گروه 8 نمىداند با ايران چه كند.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى به بيانيه ضد ايرانى 8 كشور صنعتى اعتراض كرد.
مقامات كويتى در ديدار با رئيس مجلس ايران: ما نگران برنامه هستهاى ايران نيستيم. (20/3/86)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور نيكاراگوئه: آمريكا، امروز منفورترين دولت دنياست.
75 درصد سواحل اختصاصى دولت به روى مردم باز شد. (21/3/86)
بدرقه چريك ساندنيست توسط رئيس جمهورى انجام شد. (22/3/86)
وزير خارجه ايران اعلام كرد؛ اولتيماتوم به آمريكا، ديپلماتها را فوراً آزاد كنيد. در صورت عدم آزادى فورى ديپلماتها، ما آمريكايىها را از اين اقدام زشت غيرقانونى عليه كنسولگرى مان پشيمان خواهيم كرد. (23/3/86)
رئيس جمهور در جمع پرشور مردم سمنان: دست در دست هم كشور را مىسازيم.
مراجع عظام تقليد در قم فاجعه هتك حرمت و تخريب حرم امامين عسكريين را محكوم كردند. (26/3/86)
رهبر انقلاب: سيا و موساد طراح اصلى فاجعه سامرا هستند.
سه ديپلمات ايرانى چند ساعت پس از بازداشت آزاد شدند.
وزير خارجه ايتاليا: غرور ملى ايرانيان، تحريمهاى شوراى امنيت را بى اثر كرد.
برژينسكى: آمريكا بايد تحريم عليه ايران را لغو كند.
راهپيمايى سراسرى در اعتراض به هتك حرمت حرم عسكريين انجام شد. (26/3/86)
با حكم دادگاه كليه امتيازات فارغ التحصيلان دانشگاه هاوايى لغو شد.
آيت اللّه العظمى فاضل لنكرانى به لقاء اللّه پيوست. (27/3/86)
وداع تاريخى مردم با مرجع بزرگ تقليد، آيت اللّه العظمى فاضل لنكرانى صورت گرفت. (29/3/86)
لاريجانى فاش كرد: برخى عوامل داخلى، غرب را به صدور قطعنامه عليه ايران تشويق مىكردند. (30/3/86)
فرمانده ارتش در پاسخ به تهديد اخير بوش: نظاميان متجاوز دشمن را زنده نمىگذاريم.
وزير خارجه 5 كشور حاشيه خزر در تهران گردهم آمدند.
لاريجانى: در صورت تحريم، گامهاى بلندتر هستهاى را بر مىداريم.
مراسم بزرگداشت آيت اللّه العظمى فاضل لنكرانى با حضور رهبر انقلاب برگزار شد. (31/3/86)
لاريجانى بعد از مذاكره با البرادعى: مرحله جديد همكارى با آژانس مشروط به تفاهم با سولاناست. (3/4/86)
مجلس تصويب كرد؛ انتقال صورى دارايى مسؤولان به ديگرى جرم محسوب مىشود.
لاريجانى: تحريم مسير مذاكرات را منحرف مىكند.
در همايش سوم تير (سالگرد انتخابات رياست جمهورى و دولت نهم) ره آورد ملت و تجلّى عدالت تحليل شد. سوم تير پلى از 84 به 57.
ايران معاملات تجارى با دلار را متوقف كرد. (4/4/86)
رهبر انقلاب در ديدار شهردار، مديران شهردارى و شوراى شهر تهران: هماهنگ با دولت لباس خدمت بر تن كنيد. (5/4/86)
رهبر انقلاب با تأكيد بر حمايت ايران از حاكميت كنونى عراق در ديدار رئيس جمهور عراق: ملتها اراده كنند آمريكا به زانو در مىآيد.
خشم آمريكا از بهبود فضاى مذاكرات هستهاى ايران و اروپا بالا گرفت. (6/4/86)
سهميهبندى بنزين، برخوردارى عادلانه از بيت المال است. (7/4/86)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس و مسؤولان قوه قضائيه: لازمه امنيت اقتصادى برخورد قاطع با مفسدان است.
رئيس سازمان محيط زيست دولت خاتمى خانم دكتر ابتكار: سهميه بندى بنزين بايد در دولتهاى قبلى اجرا مىشد. (9/4/86)
رهبر انقلاب در ديدار كارگزاران سراسر كشور: دولت نهم، ارزشهاى انقلاب را احياء كرد. (10/4/86)
پس از 1228 سال مردم نيشابور خاطره استقبال از امام رضا(ع) را زنده كردند.
20 درصد كاهش ترافيك و 50 ميليون ليتر صرفه جويى بنزين از آثار مثبت سهميه بندى در 5 روز اول است.
تهران با پيشنهاد جديد هستهاى غرب مخالفت كرد.
رهبر انقلاب در ديدار هوگوچاوز رئيس جمهور ونزوئلا: هيبت آمريكا از بين رفته، كشورهاى مستقل با شتاب گردهم آيند. (11/4/86)
وزير نفت: ميزان و نرخ بنزين آزاد بر اساس نياز مردم تعيين مىشود.
راكتور نيروگاه اتمى بوشهر تا دوماه آينده آزمايش مىشود. (13/4/86)
رهبر انقلاب در جمع پرشور بانوان به مناسبت تولد حضرت زهرا(س) و روز زن: زن كامل گاه برتر از مرد كامل است. (14/4/86)
اخبار خارجى
دروغگويان جهان امروز در آلمان گردهم مىآيند. (16/3/86)
ترور بوش در بلغارستان نافرجام ماند. (24/3/86)
كنگره آمريكا، استراتژى بوش را در عراق شكست خورده دانست. (27/4/86)
ارتش آمريكا: حضور در عراق تا 10 سال ديگر ضرورى است. (29/3/86)
ژنرال پاول وزير خارجه سابق آمريكا: در سراسر جهان در حال شكست هستيم. (10/4/86)
درخواست تظاهر كنندگان آمريكايى: بوش و چنى را محاكمه كنيد، تاريخ عوض مىشود. (12/4/86)
حمايت از بمباران هيروشيما وزير دفاع ژاپن را مجبور به استعفاء كرد. (13/4/86)
زنگ فروپاشى اسراييل
زنگ فروپاشى اسراييل
به نقل از نداء المقاومة
جنگ 33 روزه ارتش رژيم صهيونيستى با نيروهاى مقاومت حزب اللّه لبنان در تابستان 1385 اسطوره شكست ناپذيرى ارتش اسراييل را درهم شكست و نويد پيروزىهاى بيشتر مسلمانان بر اسراييل را داد، چهل سال پيش ارتش رژيم صهيونيستى در پنجم ماه ژوئن (15 خرداد) 1962 با حمايت كامل آمريكا و اروپا در جنگى برق آسا و كوتاه مدت موسوم به جنگ شش روزه با كشورهاى عربى مصر، اردن و سوريه اراضى وسيعى از اين سه كشور را به اشغال خود درآورد.
رژيم صهيونيستى از اين رويداد همواره به عنوان پيروزى بزرگ ياد كرد و با تبليغات زياد از آن به عنوان وسيلهاى براى شكستناپذير جلوه دادن ارتش اسراييل بهره بردارى كرد.
صحراى سينا، از مصر، باريكه غزه، شرق بيت المقدس و كرانه باخترى رود اردن از كشور اردن و بلندىهاى جولان از سوريه به اشغال كامل ارتش تجهيز شده به سلاحهاى غربى رژيم صهيونيستى درآمد.
در دهه 1980 ميلادى، غزه و صحراى سينا طبق سازش نامه «كمپ ديويد» در ازاى به رسميت شناخته شدن رژيم صهيونيستى به اعراب باز گردانده شد، لكن بيت المقدس،كرانه باخترى رود اردن و بلندىهاى جولان همچنان در اشغال رژيم صهيونيستى باقى ماند.
پيش از اين تمامى سازمانهاى بينالمللى از جنگ شش روزه اعراب و اسراييل به عنوان يك پيروزى بزرگ براى رژيم صهيونيستى ياد مىكردند اما امسال در آستانه چهلمين سالگرد اين واقعه، سازمانهاى عفو بين الملل و حقوق بشر سازمان ملل متحد از سياستهاى رژيم اشغالگر قدس در سرزمينهاى اشغالى به شدت انتقاد كردند.
«لوئيزآربور» كميسر عالى حقوق بشر سازمان ملل متحد به مناسبت چهلمين سالگرد جنگ شش روزه اعراب و اسراييل اعلام كرد: اشغال سرزمينهاى فلسطينى منشأ حقوق ملت فلسطين است.
به رغم تمام فشارها و تنشهاى داخلى، منطقهاى و بين المللى دولتمردان اسراييل به منظور تسكين آلام خود از شكست مفتضحانه در جنگ 33 روزه در برابر حزب اللّه لبنان، همواره از جنگ شش روزه به عنوان سرفصل درخشان و برگى برنده در كارنامه سياسى خود ياد مىكنند. هرچند به عقيده ناظران – اين واكنش به نوعى سرپوش نهادن به نابسامانىها و بحرانهاى شديد سياسى – نظامى و اقتصادى است كه گريبان گير اين رژيم شده است.
فارغ از هرگونه اظهار نظر در خصوص فلسفه وجودى رژيم اشغالگر قدس، و چگونگى پيدايش آن و تداوم حيات خونين آن كه توأم با اشغالگرى، قتل و كشتار فلسطينيان است، آنچه هم اكنون بيش از هر چيز ديگرى اهميت يافته و توجه صاحب نظران ژئوپلتيك و ناظران سياسى را به خود معطوف ساخته، موارد متعددى از مشكلات و مسايلى است كه از درون و بيرون دولتمردان اين كشور را به چالش فراخوانده است.
نابسامانىها و معضلاتى كه گريبانگير اين رژيم شده است، شايد به تعبيرى مصداق همان باتلاقى باشد كه رئيس جمهورى اسلامى ايران، در سخنان اخير خود از آن به عنوان عامل مضمحل كننده رژيم صهيونيستى اسراييل نام برد كه دير يا زود باعث فروپاشى و محو اين رژيم از صحنه گيتى خواهد شد.
به عقيده ناظران سياسى شكست مفتضحانه اسراييل در جنگ 33 روزه يا جنگ ششم در 21 تيرماه 1385 (12 جولاى 2006) از مهمترين عوامل وخامت اوضاع سياسى و نظامى اين كشور است.
اين جنگ با حمله گسترده رژيم صهيونيستى به جنوب لبنان آغاز شد. اين حملات كه به اصطلاح در پاسخ به اسارت دوسرباز اين رژيم توسط جنبش حزب اللّه لبنان صورت گرفت معادلات داخلى لبنان، فلسطين و جامعه امنيت محور اسراييل را دستخوش تغيير و تحولات جديدى قرار داد.
جنگ ششم بر خلاف جنگهاى پيشين اعراب و اسراييل، رژيم صهيونيستى را در موضعى انفعالى قرار داد. الگوى مقاومت اسلامى حزب اللّه از سوى ملل منطقه به عنوان الگويى مؤثر و كارا در برابر تهاجمات صهيونيستها مورد پذيرش قرار گرفت.
فارغ از پيامدهاى اجتماعى و اقتصادى جنگ براى رژيم صهيونيستى، اين جنگ موجب شد تا ژنرال «دال حالوتس» رئيس ستاد مشترك ارتش اسراييل و تعدادى از فرماندهان نظامى اين رژيم، وادار به استعفا يا بركنار شوند.
همچنين پس از اتمام جنگ كميتهاى به رهبرى «الياهو وينوگراد» براى بررسى علل شكست اين رژيم در جنگ 33 روزه با لبنان تشكيل شد.
اين كميته از 70 مسؤول سياسى و نظامى اسراييل، از جمله «ايهود اولمرت» نخست وزير و «عمير پرتز» وزير جنگ اين رژيم كه دوتن از مسببان آغاز جنگ به شمار مىروند بازجويى كرد.
اين كميته در بررسىهاى خود، اولمرت، پرتز و حالوتس را مسؤول شكست ارتش اسراييل در جنگ 33 روزه با حزب اللّه لبنان اعلام كرد.
اين شكست مفتضحانه، دستاويزى شد كه رژيم صهيونيستى به اصطلاح درپى جبران شكست خود از حزب اللّه لبنان برآيد و در استمرار اهداف توسعه طلبانه خود، دست به تحركات و واكنشهاى گستردهاى در عرصه داخلى، منطقهاى و بين المللى بزند.
از پيامدهاى اصلى و نتايج جنگ 33 روزه تشديد بحران سياسى، اقتصادى، اجتماعى و نظامى در رژيم صهيونيستى است. اين بحرانها در چند بعد قابل بررسى است.
الف) در بعد سياسى حزب حاكم كاديما به رهبرى ايهود اولمرت كه ائتلافى شكننده با احزاب كارشناس و اسراييل بيتنا تشكيل داده بود پس از جنگ 33 روزه بيش از پيش در مسير نابودى قرار گرفت.
افشاى پرونده فسادهاى اخلاقى و مالى سران رژيم صهيونيستى از «موشه كاتساو» رئيس رژيم صهيونيستى گرفته تا اولمرت نخست وزير و ساير مقامهاى ارشد، انتشار گزارشهاى متعدد از ناكارآمدى و بىكفايتى سران نظامى و سياسى اين رژيم در جنگ 33 روزه كه نتيجه نهايى آن در گزارش «وينگراد» منتشر شد، تلاش گروههاى مخالف براى كنار نهادن اولمرت، انتقادهاى شديد مردمى از عملكرد ضعيف مقامهاى رژيم صهيونيستى در حل بحرانهاى داخلى ونيز ناتوانى در برابر پاسخهاى موشكى نيروهاى مقاومت فلسطينى و حزب اللّه لبنان سبب شده تا رژيم صهيونيستى در گردابى از بحران سياسى گرفتار آيد.
اين امر سران «تل آويو» را بر آن داشته تا تغييراتى بنيادى در هرم قدرت ايجاد نمايند در حالى كه با منحرف كردن افكار عمومى به سوى ساير تحولات سرزمينهاى اشغالى و منطقه از انتشار اين تحولات خوددارى مىكنند تا شكستهاى سياسى آنها بيش از اين آشكار نگردد.
ب) در بعد اجتماعى نيز آنها با انتقادهاى شديد مردمى مواجه شدهاند. تبعيض نژادى كه عليه ساكنان اراضى اشغالى روا مىدارند، ناتوانى در تأمين امنيت در برابر پاسخهاى موشكى مقاومت، بحران بيكارى، فقر، فساد و فحشايى كه جامعه را فرا گرفته بر حجم انتقادها افزوده است.
اعتصابات كارگران و دانشجويان نمونههاى كوچكى از اين اعتراضها است.
ج) در بعد نظامى: بخش ديگر بحران داخلى صهيونيستى معطوف به ارتش است.
شكست در جنگ 33 روزه كه به منزله پايان اوهام شكست ناپذيرى ارتش صهيونيستى در عرصه جهانى بود. ناتوانى در برابر پاسخهاى موشكى و عمليات شهادت طلبانه فلسطينيان كه خواب را از نظاميان صهيونيستى ربوده است، بحران شديدى را در ارتش اين رژيم به وجود آورده است.
نتيجه اين بحرانها سرخوردگى نظاميان صهيونيست و از دست دادن روحيه آنها، روى آوردن به مواد مخدر و رفتارهاى غير اخلاقى، نافرمانى از دستورات مافوق و فرار از خدمت است.
در همين حال بسيارى از افسران ارشد از جمله دان حالوتس رئيس ستاد مشترك ارتش به خاطر كاهش بحران در ارتش و تحت فشارهاى منتقدان نظامى و سياسى وادار به استعفا شدند.
اما با همه اين اوصاف، روحيه توحّش و قساوت در قالب احساسات نژادپرستانه سربازان اسراييلى در مصاحبه روزنامه «معاريو» با آنان كاملاً هويدا است.
«اساف» يكى از سربازان واحد «غفعاتى» در ارتش اسراييل مىگويد: ما در ازاى كشتن كودكان و زنان فلسطينى مرخصى تشويقى مىگيريم.
كشتار كودكان و زنان فلسطينى، كارى عادى و مطلوب فرماندهان ارتش اسراييل است و ما از اين كار لذت مىبريم.
ارتش اسراييل با در اختيار داشتن جايگاه چهارمين ارتش قدرتمند جهان در طول 33 روز با حزب اللّه جنگيد و افكار عمومى اسراييل نيز مؤيد جنگ قاطعى بود كه به زعم آنها خطر كنونى و آينده حزب اللّه را از بين مىبرد.
اما امروز شمار بسيارى از اسراييلىها با ابراز شكوه و شكايت معتقدند كه اين جنگ بدترين حمله نظامى اسراييل از زمان ايجاد اين رژيم جعلى (در سال 1948 ميلادى) بوده است.
هم اكنون خواب به چشم 4 ميليون اسراييلى به خاطر ناتوانى دولتشان در برقرارى امنيت نمىآيد. رژيم صهيونيستى دچار بىتدبيرى و از هم گسيختگى در تصميمات نظامى خود شده است. زنگ فروپاشى اسراييل نه به زبان رئيس جمهورى اسلامى ايران، بلكه به زبان نظريهپردازان يهود و غير يهود به صدا درآمده است.
اكنون رعب و وحشت در اسراييل فراگير شده و يهوديان مهاجر در خواست خروج از سرزمينهاى اشغالى را دارند و تا چندى ديگر نيز گريز سربازان صهيونيست از مواجهه با زنان و كودكان فلسطينى را شاهد خواهيم بود و اين همان آغاز شمارش معكوس فروپاشى رژيم صهيونيستى و شكنندگى آن است.
خاورميانه جديدى كه دارد شكل مىگيرد آن نيست كه آمريكايىها پنداشته بودند. امروز آمريكا و رژيم صهيونيستى در مركز حلقه خشم مسلمانان سراسر جهان قرار گرفتهاند.
رژيم صهيونيستى يك مؤلفه ديگر را نيز نبايد فراموش كند و آن تأكيد ملت فلسطين بر ادامه انتفاضه تا تشكيل مستقل فلسطينى به پايتختى قدس شريف است.
دانستنيهايى از قرآن انسان تك و تنها
دانستنيهايى از قرآن
انسان، تك و تنها
«و لقد جئتمونا فرادى كما خلقناكم أول مرة و تركتم ما خولناكم وراء ظهوركم، و ما نرى شفعاءكم الذين زعمتم أنهم فيكم شركاء، لقد تقطّع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون» (سوره انعام، آيه94)
و همانا امروز تك و تنها پيش ما آمديد همانگونه كه ما شما را در آغاز آفريديم و آنچه به شما داده بوديم همه را پشت سرتان گذاشتيد و رها كرديد و اينك همراهتان شفيعانى را نمى بينيم كه مى پنداشتيد در ميان شما اينها شريكان ما هستند، اكنون پيوندتان از هم قطع شدو آنچه خيال مىكرديد و براى خود مىبافتيد، تباه شد.
فرادى: جمع فرد و فريد است به معناى تنها يا چيزى كه از يك جهت جداى از غير خود باشد در برابر ” زوج ” كه از يك جهت با غير خود همراه باشد. جبائى در تفسير فرادى گويد: يعنى از مال و خانواده و فرزندان و آنچه موجب اعتبار و شخصيتش است جدائى يابد. زجّاج گويد: يعنى جدا از رفتار و شريكان در گمراهى.
خولناكم: تخويل يعنى عطا كردن و بخشيدن و اصل كلمه به معناى بخشيدن خول يعنى غلامان است و در اينجا كنايه از اموال و دارائيهاى انسان است كه با مردن، هر چه دارد از دستش مىرود.
اين سخن خداوند است، سخنى حق است كه يا واقعا هنگام مرگ و يا در روز رستاخيز به انسانها گفته مىشود و يا اينكه زبان حال است و هيچ لزومى ندارد كه فرشتگان مثلا اين سخن را هنگام مرگ به انسان بگويند. اين يك واقعيت است كه انسان همانگونه كه آفريده شد، تك و تنها به سوى خدا باز مىگردد. «انا اليه راجعون». همانطور كه در آغاز پيدايش انسان، تنها و تنها به دنيا مىآيد، در روز بازگشت نيز تك و تنها به سوى خدا باز مىگردد. آن همه مال و ثروت و جاه و مقام و غلام و كنيز و ديگر وسائل آسايش كه داشت همه را يك جا و بى اختيار رها مىكند و دست خالى بر مىگردد، نه يارى و نه ياورى. «يوم يفرّ المرء من أخيه و أمّه و بنيه» در آن روز وانفسا هر كس به خودش مشغول است، حتى به نزديكترين افراد توجهى ندارد، از پدر و مادر و حتى زن و فرزندش گريزان است. «لكل امرئ منهم يومئذ شأنٌ يغنيه» هر كس گرفتار كار خودش است و آنچنان مشغول به خود است كه به ياد ديگران هر چند به او نزديك باشند نمىافتد. «يوم لا تملك نفسٌ لنفس شيئا و الامر يومئذ لله» در آن روز هيچ كس كارى براى ديگرى از پيش نمى برد زيرا در آن روز داور خدا است و امر، امر او است.
در آنجا به آنها گفته مىشود: كجايند بتهائى كه مىپرستيديد و مى پنداشتيد شفاعتتان مىكنند؟ كجايند آن شخصيتهائى كه به آنها دل باخته بوديد و شما را از راه حق گمراه مىكردند و توقع داشتيد در اين روز سخت به دادتان برسند؟ كجايند امامان گمراهى و ضلالت كه دل به آنها خوش كرده بوديد و شما را از راه خدا دور مىساختند؟ كجايند آن راهبران دروغين كه به آنها اعتماد كرده بوديد و اميد خير مى داشتيد؟ به هر حال از اين آيه شريفه چنين بر مىآيد كه مال و ثروت و جاه و مقام دنيوى هيچ سودى براى روز مبادا و زندگى واپسين كه زندگى جاويدان است، ندارد. تنها چيزى كه انسان را در مى يابد عمل صالح و كار شايسته و خدمت به بندگان و در يك كلمه پرستش خدا است.
غم و شادمانى نماند وليك
جزاى عمل ماند و نام نيك
مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم
كه پيش از تو بوده است و بعد از تو هم
و اصلاً نظامى كه در آن جهان حكمفرما است نظام فردى است نهاجتماعى به اين معنى كه ما در اين دنيا نمى توانيم تك و تنها زندگى كنيم، همه به يكديگر نياز دارند.
شاعر عرب گويد:
الناس للناس من بدو و من حضر
كل لكل و ان لم يشعروا خدم
.. همه مردم از صحرا نشين گرفته تا شهر نشين به يكديگر احتياج دارند و در حقيقت همه نوكر همديگرند، زيرا نظام دنيا نظامى است اجتماعى و انسان هرچند تك آفريده شده ولى فطرتا اجتماعى است. أما در جهان پس از مرگ ( از برزخ تا قيامت) نظام ديگرى بر انسانها حكم مىكند. در عالم برزخ زندگى بر اساس نيروى روح و صفا و شهود و ملكاتى است كه انسان در سير زندگى دنيوى كسب كرده است و هرگز در تكوين آن غير از خودش كسى دخالت نداشته ، پس آنچه به درد انسان مىخورد و او را همراهى مىكند صورت عقيده و عمل و نتايج اعمال او است كه اگر خوب باشد او را در يابد و اگر بد باشد به كارش نيايد بلكه بدبختى و رسوائى و زيان هميشگى به دنبال خواهد داشت. «و ما تقدّموا لانفسكم من خير تجدوه عند الله» آنچه پيش از خود بفرستيد، در نزد خدا آنها را دريابيد.
و به عبارت ديگر حيات برزخى حيات مثالى و انفرادى است و شفاعت كننده انسان قبل از هر چيز خود عمل او است. البته اين مطلب ربطى به شفاعت انبيا و اوليا ندارد چه اينكه آنها نيز شفاعت نمى كنند جز با امر و اذن خداوند و تنها كسانى شامل شفاعتشوند كه قابليت داشته باشند و قابليت داشتن مستلزم عمل صالح است.
به اميد آنكه با كارهاى خوب و خير، خود را در آن جهان از تنهائى و وحشت درآوريم و قابليت شفاعت اولياى خود را داشته باشيم.
والسلام
چگونگى نزول قرآن از ديدگاه قرآن
چگونگى نزول قرآن از ديدگاه قرآن
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مقدمه
قرآن كريم، بهترين و زيباترين كلامى است كه خداوند حكيم نازل كرده است. قرآن، ماندگارترين اثر وحيانى است كه از ملكوتِ آسمان بر زمين فرود آمده و عظيمترين و كاملترين، دين را براىِ بشريّت به ارمغان آورده است. يكى از محورهاى مهمِ مباحث علوم قرآنى، بحث نزول قرآن، چگونگى آن، زمان و مدّت نزول، انواع و مراتب نزول قرآن است. بعد از بيان چند بحث مقدماتى به بحث نزول قرآن، مىپردازيم.
1. اولين آيه و سوره نازل شده
درباره اين كه، كدام آيه يا سوره، براى اولين بار بر پيامبر(ص) نازل شده در ميان صاحب نظران، اختلاف نظر وجود دارد. در اين زمينه چهار نظر بيان شده است:
الف: آيات سه يا پنج ابتداى سوره علق؛
ب: آيه اول سوره مدّثر؛
ج: آيه بسم اللَّه الرحمن الرحيم؛
د: سوره حمد.(1)
2. آخرين آيه و سوره
در بسيارى از روايات آمده است: آخرين آيهاى كه بر پيامبر نازل شد، آيه 281 سوره بقره بود. برخى ديگر گفتهاند: آخرين آيه، آيه اكمال دين (مائده / 3) مىباشد.(2) درباره آخرين سوره نيز بين دو سوره نصر و برائت، اختلاف نظر هست، هر چند سوره نصر، كه در سال فتح مكه (هشتم هجرى) نازل شده است، از قوّت بيشترى برخوردار است. زيرا فقط آيات نخستين سوره برائت، پس از فتح مكه (سال نهم) نازل شده است.
3. زمان نزول آيات
آنچه از آيات قرآن به دست مىآيد، بيانگر نزول قرآن در شبى از شبهاى ماه مبارك رمضان است:
1. «شَهرُ رَمَضانَ الَّذِى اُنزِلَ فيهِ القُرءانُ» (بقره / 185)
2. «اِنّا اَنزَلنهُ فى لَيلَةٍ مُبرَكَةٍ» (دخان / 3)
3. «اِنّا اَنزَلنهُ فى لَيلَةِ القَدر» (قدر / 1)
از آيه اول بدست مىآيد كه قرآن در ماه رمضان نازل شده است. از آيه دوم مىتوان دريافت كه اين نزول، دريك شب مباركى انجام گرفته است. با توجه به اين دو آيه، روشن مىشود كه اين شب مبارك، يكى از شبهاى ماه رمضان است. در آيه سوم، خداوند مىفرمايد: «ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم.» از ضميمه اين سه آيه، مىتوان چنين نتيجه گرفت: در ماه رمضان، شب بابركتى به نام شب قدر، وجود دارد كه قرآن در آن شب، نازل شده است. در ضمن روشن است كه آن شب عظيم، يك شب است و نه چند شب. بنابراين، زمان نزول قرآن، در يك شبِ قدر از شبهاى ماه رمضان مىباشد.
سؤالى كه در اين جا، قابل طرح است، اينكه: شب قدر، كدام يك از شبهاى اين ماه مبارك رمضان است؟
در اين زمينه، آيات قرآن، بيانى ندارند. در روايات نيز، شبهاى مختلفى، به عنوان شب قدر، معرّفى شده است. از جمله: شب نيمه شعبان، شب اول، هفدهم، نوزدهم، بيست و يكم، بيست و سوم، بيست و چهارم، بيست و پنجم و بيست و هفتم ماه رمضان.(3) با توجه به روايات اين باب، شبهاى بيست و يك و بيست و سه، از تأكيد بيشترى برخوردار مىباشد. از امام صادق(ع) سؤال شد، شب قدر كدام شب است؟ فرمودند: «آن را در يكى از دو شب بيست و يك و بيست و سه، جستجو كن»(4).
زراره از امام صادق(ع) روايت كرده است كه حضرت فرمود: «شب نوزدهم، شب تقدير، شب بيست و يكم شب تعيين و شب بيست و سوم، شب ختم و امضاى امر است.»(5)
بنابراين در نزد شيعه، شب قدر در ميان يكى از دو شب بيست و يك و بيست و سه، مورد ترديد است. هرچند با توجه به برخى از روايات ديگر، شب بيست و سوم، داراى قوّت بيشترى است. شيخ صدوق مىگويد: «مشايخ ما اتفاق نظر دارند كه شب قدر، شب 23 ماه رمضان است.»(6) با توجه به اين سخن، نزول قرآن در يكى از دو شب بيست و يك يا بيست و سه ماه رمضان، واقع شده است.
4. رابطه نزول قرآن با بعثت پيامبر(ص)
سؤالى كه قابل طرح است، اينكه: چگونه قرآن در شب قدرِ ماه رمضان، نازل شده است. در حالى كه بعثت پيامبر، بنابر قول مشهور، در بيست و هفت رجب بوده است؟ به عبارت ديگر: آيا بعثت پيامبر همزمان با نزول قرآن در ماه رمضان بوده است؟ ابتدا بايد روشن شود كه پيامبر در هنگام بعثت، چند سال داشتهاند. ديدگاههاى مختلفى در اين باره، وجود دارد. در بسيارى از روايات، سنّ شريف آن حضرت، 40 سال، و در برخى ديگر از روايات، 43 سال ذكر شده است. البته با توجه به دلايل، قرائن و شواهد مختلف، قول چهل سالگى ترجيح دارد.(7)
همچنين درباره زمان بعثت، سه احتمال داده شده است: الف: يازدهم و دوازدهم ربيع الاول سال چهلم عام الفيل. ب: بيست و هفتم رجب. ج: ماه مبارك رمضان.(8)
از ميان رواياتى كه بيانگر اين سه ديدگاه است، رواياتى كه ماه رجب را ماه بعثت آن حضرت مىدانند، بر ديگر روايات ترجيح داده مىشود: اين ترجيح به دليل زير مىباشد: 1- درباره ماه رجب، سيزده روايت وجود دارد؛ در حالى كه درباره ربيع الاول بيش از سه روايت و درباره بعثت آن حضرت در ماه رمضان، بيش از دو روايت به دست نيامده است. 2- روايات مربوط به ربيع الاول و ماه رمضان، در مورد تاريخ روز بعثت اختلاف دارند؛ در حالى كه روايات مربوط به ماه رجب، به اتفاق، روز مبعث را بيست و هفتم رجب مىدانند.
به طور كلى درباره همزمانى يا عدم همزمانى آغاز نزول قرآن با شروع بعثت پيامبر(ص) دو ديدگاه در بين صاحب نظران وجود دارد: الف: برخى معتقدند كه بعثت پيامبر با نزول پنج آيه نخست سوره علق، آغاز شده است. لذا، زمان بعثت در ماه رمضان خواهد بود.(9)
ب: در مقابل عدّهاى مىگويند كه، ابتدا، آن حضرت، در ماه رجب به پيامبرى انتخاب شدند، سپس در ماه رمضان، همان سال يا سال بعد، قرآن بر ايشان نازل شد. بنابراين بعثت پيامبر، همزمان با نزول قرآن نبوده است.(10)
5. مراحل نزول قرآن
الف: پيش از نزول: بررسى آيات آغازين سورههاى قرآن – كه ناظر به چگونگى اوصاف قرآن باشد – نشان مىدهد كه قرآن پيش از نزول آن، نزد خداوند، در «امّ الكتاب» كه همان لوح محفوظ و كتاب مكنون است، داراى اوصافى مانند: علىٌّ، مبينٌ و حكيمٌ بوده است.(11)
ب: مرحله نزول: قرآن كريم در اين مرحله، تفصيل يافته و اوصاف جديدى به خود گرفته است: «كِتابٌ اُحكِمَت ءاياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَت»، «وقُرءانًا فَرَقناهُ» و «لِسانٌ عَرَبىٌّ مُبين»(12). در اين مرحله، هدف از نزول قرآن، قراءت، تلاوت، ابلاغ، هدايت، تعقل، تذكّر، شفا، رحمت، تعلّم، اتّباع و… مىباشد.
اين مراحلِ نزول قرآن، نشانگر ذومراتب بودن آن است. قرآن، كتابى الهى و داراى مراتب مختلف است. مرتبه والاى آن، همان امّ الكتاب است كه حقيقتى نزد خداى حكيم دارد. مرحله ديگر آن در دست فرشتگان و مرتبه نازلِ آن در دست مردم و به زبان عربى فصيح و آشكار است.(13)
6. نوع نزول قرآن
درباره واژه نزول و مشتقات آن در قرآن، آيات مختلفى وجود دارد. در برخى از اين آيات، نزول قرآن به صورت مطلق ذكر شده است: «كِتابٌ اَنزَلناهُ اِلَيكَ»(14) در برخى ديگر، از نزول تدريجى قرآن، سخن رفته است: «كِتابٌ اُحكِمَت آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَت»(15) و «وهُوَ الَّذى اَنزَلَ اِلَيكُمُ الكِتابَ مُفَصَّلًا»(16). بنابر ادعا برخى از صاحبنظران، آياتى از قرآن، اشاره به نزول دفعى و مجموعى قرآن دارند: «اِنّا اَنزَلناهُ فى لَيلَةِ القَدر» و «ولا تَعجَل بِالقُرءانِ مِن قَبلِ اَن يُقضى اِلَيكَ وحيُهُ»(17)، «لا تُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعجَلَ بِه»(18). دلالت اين آيات بر نزول دفعى بدين قرار است:
چون آيات قرآن يك بار به صورت جمعى در شب قدر بر پيامبر نازل شده بود. لذا به هنگام نزول تدريجى آيات، پيامبر عجله مىكرد و بر جبرييل پيشقدم مىشد و آيات را مىخواند. اين نشان مىدهد كه آن حضرت، قبل از نزول تدريجى آيات، از قرآن اطلاع داشته است. بنابراين خداوند دستور مىدهد كه در اين كار عجله نكن و چيزى از اين قرآن را بر مردم قراءت و تلاوت نكن تا اينكه وقت مناسب ابلاغ و تبليغ آن برسد.(19)
با توجه به اين آيات و آيات مشابه ديگر، درباره نوع نزول قرآن، ديدگاههاى متفاوتى در بين صاحب نظرانِ علوم قرآنى مطرح شده است. برخى مىگويند قرآن ابتدا به صورت دفعى و يكپارچه در شب قدر از لوح محفوظ بر آسمان دنيا (بيت المعمور يا بيت العزّة) و يا بر قلب پيامبر(ص) نازل شد و از آنجا در طول مدت رسالت آن حضرت، توسط جبرييل امين دوباره بر پيامبر، نازل گشته است.
امّا عدهاى ديگر مىگويند كه قرآن فقط به صورت تدريجى و در مدّت رسالت پيامبر اسلام، به تناسب شرايط زمانى و مكانى و وقوع حوادث و رخدادهاى گوناگون، در قالب آيهها و سورههاى موجود، نازل شده است.(20) البته در كنار اين دو قول مشهور، اقوال مختلف ديگرى نيز وجود دارد كه به برخى از آنها اشارهاى كوتاه مىشود. قرآن در بيست يا بيست و سه شب قدر هر سالِ دوران رسالت، بر آسمان دنيا نازل شده است. يعنى در شب قدر هر سالِ مدت رسالت پيامبر آن اندازه از قرآن كه مورد نياز آن سال بوده، يك جا بر آن حضرت نازل شده است. سپس همان آيات و سورهها، به تدريج در طول آن سال، دوباره بر پيامبر توسط فرشته وحى فرود مىآمد.(21)
در كنار اين اقوال، برخى ديگر، توجيهاتى درباره نزول دفعى قرآن، بيان داشتهاند كه در اين جا به سخن شيخ صدوق و علّامه طباطبايى اشارهاى مىشود: شيخ صدوق مىگويد: منظور از نزول دفعى قرآن بر پيامبر در شب قدر، علم و آگاهى يافتنِ آن حضرت به محتواى كلى قرآن است.(22) علامه طباطبايى مىفرمايد: «قرآن كريم داراى دو وجود است: وجود ظاهرى تفصيل يافته در قالب الفاظ و عبارات است. وجود بسيط كه از هرگونه تجزيه، تفصيل و الفاظ خالى مىباشد. وجود باطنى قرآن، در شب قدر بر قلب آن حضرت نازل شد، سپس به تدريج وجود ظاهرى آن، در مدت رسالت پيامبر، نازل گرديد.»(23)
منشأ پيدايش دو ديدگاه كلى نزول دفعى و تدريجى قرآن
برخى تصور كردهاند كه واژه «انزال» از باب افعال به معناى نزول دفعى است و واژه «تنزيل» از باب تفعيل به معناى نزول تدريجى است.(24) و همچنين، رواياتى كه در آنها به اين تفصيل نزول دفعى و تدريجى آمده است، باعث پيدايش اين دو ديدگاه شده است.
بررسى واژه انزال و تنزيل در لغت و قرآن: در لغت، هر دو واژه از ماده نزول به معنى فرود آمدن است. در كتبِ لغت، معناى دفعى، از معانى باب افعال ذكر نشده است.(25) در معانى باب تفعيل، از معناى تكثير و مبالغه، نام برده شده است.(26) لذا، انزال و تنزيل هر دو متعدى ماده نزول هستند و فرقى باهم ندارند. استفاده معنى دفعى يا تدريجى از آن دو، نياز به قرينه خاص در هر مورد، دارد.(27)
در آيات قرآن كريم نيز، اين دو واژه در معانى متعددى به كار رفته است: در آيات ذيل «انزال» در معنى تدريج استفاده شده است: «وكَذلِكَ اَنزَلناهُ آياتٍ بَيِّناتٍ» (حج/16)، «واَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً» (بقره / 22) واژه «تنزيل» در معنى نزول دفعى، به كار رفته است: «لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرءانُ جُملَةً واحِدَةً» (فرقان / 32)، «تَنزيلٌ مِن رَبِّ العالَمين» (واقعه / 80)، «ونَزَّلناهُ تَنزيلا» (اسراء / 106)
در آيات ديگر، انزال و تنزيل، هر دو به يك معنا استعمال شدهاند و آن معنى واحد، مطلق نزول، مورد نظر است: «واَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ» (نحل / 44)، «وقالوا ياَيُّهَا الَّذى نُزِّلَ عَلَيهِ الذِّكرُ» (حجر / 6). اگر در اين دو آيه، انزلنا را به معنى نزول دفعى و «نزّل» را به معنى نزول تدريجى بگيريم، ترجمه آيه چنين خواهد شد: «ما قرآن را به طور دفعى بر تو نازل كرديم، تا تو قرآن را كه به طور تدريجى نازل شده است براى مردم تفسير كنى.»؛ و حال آن كه اين ترجمه صحيح نمىباشد.
با توجه به موارد كاربرد مختلف اين دو واژه در قرآن و نيز معانى لغوى آن دو، ادعاى نزول دفعى در «انزال» بدون دليل است و اثبات آن در تمامى مواردِ استفاده شده در قرآن، كارى بس مشكل مىباشد.(28)
لذا، در اين واژهها، معناى دفعى و تدريجى، نياز به قرينه دارد كه در هر آيه بايد به طور جداگانه مورد بررسى قرار گيرد تا روشن شود كه با توجه به قرائن، دلالت بر كدام معنا دارد.
برخى از سؤالاتى كه از صاحبانِ ديدگاه نزول دفعى، بايد پرسيده شود اين است: 1. چه ضرورتى ايجاب مىكرد كه قرآن، دو نزول داشته باشد، يكى دفعى و در آسمان، ديگرى تدريجى و در زمين، با اين كه يك نزول، آن هم تدريجى كفايت مىكرد؟
2. مراد از بيت العزّة يا بيت المعمور چيست؟
3. بعد از جمله «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن» مىفرمايد: «هدى للنّاس» اين دلالت دارد كه قرآنِ نازل شده، راهنما و هدايتگر مردم است و اين صفات با آن كه قرآن در آسمان (بيت العزّة يا بيت المعمور) باشد، سازش ندارد. زيرا چنان قرآنى، آن هم در آسمان، چگونه هدايتگر مردم خواهد بود؟(29)
با توجه به بيانات فوق، نمىتوان نزول دفعى قرآن را پذيرفت. زيرا در آيات قرآن، افرادى مورد خطاب قرار گرفتهاند، كه در هنگام خطاب، حضور نداشتهاند. در قرآن، آيات ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيّد، مبهم و مبيّن، بسيار است، كه مقتضاى اين موارد، تأخير زمانى برخى از آيات، از برخى ديگر است. همچنين، در برخى از روايات، نظير: روايات مربوط به اصحاب كهف و مسئله ظهار آمده است: گاه مردم امورى را از پيامبر سؤال مىكردند و آن حضرت مىفرمود: در اين زمينه به من چيزى وحى نشده است، لذا در انتظار بمانيد تا خداوند درباره آن به من آياتى را وحى كند.(30)
صريح آيه 32 فرقان: «وقالَ الَّذينَ كَفَروا لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرءانُ جُملَةً واحِدَةً…» نزول دفعى آن را رد مىكند.(31) بر اين اساس، رواياتى كه حاكى از نزول دفعى قرآنند، بدليلِ مخالفت با صريح اين آيه، كنار گذاشته مىشوند. شيخ مفيد در پاسخ به ادّعاى نزول دفعى قرآن مىگويد: اين سخن، مضمونِ خبر واحدى است كه نه موجب علم و نه موجب عمل است. اين كه قسمتى از قرآن به دنبال اسباب نزولى كه حادث مىشوند، نازل گشته است برخلاف مضمون حديث مزبور دلالت دارد.(32) زيرا اين گونه آيات، مشتمل است بر حكم آن حوادث و ذكر آنچه اتفاق افتاده است و اين ممكن نيست، مگر اينكه نزولِ اين آيات، بعد از تحقق اسباب نزول باشد. در بيان ديدگاه نزول تدريجى، ابتدا، ذكر يك مثال خالى از فايده نيست. اگر شخصى كه مشغول حفر قناتى است، هنگامى كه آب قنات بيرون مىآيد، بگويد: آب قنات روز جمعه بيرون آمد، آيا معناى اين سخن او اين است كه همه آب قنات روز جمعه بيرون آمد؟ يا اينكه در عرف زبان و محاورات عقلاً و عموم مردم مىگويند: يعنى شروع خروج آب، روز جمعه بوده است. بنابراين وقتى خداوند مىفرمايد: «ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم.» يعنى شروع نزول قرآن در شب قدر بوده است.
دلايل ديدگاه نزول تدريجى
1. تصريح قرآن: آيه شريفه «وقالَ الَّذينَ كَفَروا لَولا نُزِّلَ عَلَيهِ القُرءانُ جُملَةً واحِدَةً…» (فرقان / 32)؛ خداوند در پاسخ سؤال كافران كه پرسيدند: چرا قرآن بر رسول خدا به طور يكجا نازل نشد، در مقام انكار برنيامد و نفرمود: چنين نيست و قرآن به طور يكجا نيز بر رسول خدا نازل شده است؛ بلكه در مقام اثبات برآمد و فرمود: همان طور است كه مىگوييد؛ قرآن به طور دفعى نازل نشده است.(33)
2. مضامين قرآن: از ظاهر برخى از آيات (آيه سؤال از اصحاب كهف: 23 و 24؛ آيه تغيير قبله: بقره / 144؛ و آيه ظهار: مجادله / 2) چنين حاصل مىشود كه پيامبر حكم برخى از امور و پاسخ بعضى از سؤالات را نمىدانستند؛ لذا منتظر نزول آياتى درباره آنها مىشدند. بديهى است كه اگر قبلاً كل قرآن بر آن حضرت نازل شده بود، چنين انتظارى معنا نداشت.(34)
حكمت و آثار نزول تدريجى قرآن
الف: قوّت قلب پيامبر: تجديد وحى بر پيامبر موجب دلگرمى آن حضرت مىشد و از عوامل ثبات و پايدارى ايشان در دعوت و مبارزه به شمار مىرفت.
ب: تأكيد بر حقانيّت دعوت و پشتيبانى مداوم از پيامبر: ارتباط مستمر به واسطه نزول تدريجى آيات تأييد و تأكيد بر دعوت رسالت و موجب آسان شدن تحمّل مشكلات و پايدارى در دين مىشد.
ج: مصالح مرتبط با مردم: در مقاطع زمانى و مكانى و متناسب با شرايط فردى، اجتماعى، سياسى و رويدادهاى تاريخى وجود شبهات و پرسشهاى مخالفان و موافقان و تغيير تدريجى آداب و رسوم و خرافات جاهلى، اقتضا مىكرد كه آيات قرآن به مرور نازل شود. و اجراى همزمان احكام و قوانين شرعى براى افرادى كه تازه اسلام را پذيرفتهاند، سخت و دشوار بود. لذا با نزول تدريجى آن موارد، احكام و قوانين به صورت گام به گام و مرحلهاى به اجرا درآمد. فايده ديگر آن امكان حفظ و صيانت از آيات قرآن توسط مردم بود.
د: مصالح مرتبط با قرآن: انسجام و پيوستگى ميان آيات قرآن و نبود اختلاف و تعارض به رغمِ نزول تدريجى آن، كلام الهى و وحيانى بودن آيات و در نهايت، معجزه بودن قرآن را به اثبات مىرساند.(35)
پىنوشتها: –
1) سيد محمدباقر حجتى، تاريخ قرآن كريم، نشر فرهنگ اسلامى، چ ششم، 72، ص 54.
2) محمدهادى معرفت، تاريخ قرآن، سمت، چ اول، 75، ص 45.
3) طبرسى، مجمع البيان، مترجم: على كرمى، نشر فراهانى، چاپ اول، 80، ج 30، ص 1226.
4) مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 27، دارالكتب الاسلاميه، چ ششم، 68، ص 189.
5) همان، ص 189.
6) معرفت، تاريخ قرآن، ص 32.
7) جعفر نكونام، درآمدى بر تاريخگذارى قرآن، هستى نما، چاپ اول، 80، ص 206.
8) همان، ص 209.
9) همان، ص 214.
10) همان، ص 216.
11) شعراء / 2؛ يس / 1 و 2؛ زخرف / 4.
12) هود / 2؛ اسراء / 106؛ شعراء / 105.
13) جوادى آملى، قرآن در قرآن، اسراء، چاپ دوم، 78، ص 69.
14) ص / 29.
15) هود / 11.
16) انعام / 114.
17) طه / 114.
18) قيامت / 16 و 17.
19) تفسير نمونه، ج 16، ص 313؛ مجلّه پژوهشهاى قرآنى، ش 31، ص 179.
20) معرفت، علوم قرآنى، ناشر: حوزهها و مدارس علميّه خارج از كشور، چاپ اول، 79، ص 41.
21) همان، ص 42.
22) معرفت، علوم قرآنى، نشر التمهيد، چاپ اول، 78، ص 71.
23) همان، ص 72.
24) صالحى نجفآبادى، حديثهاى خيالى در مجمع البيان، نشر كوير، چ دوم، 82، ص 334.
25) علوم العربيّه، سيد هاشم حسينى تهرانى، ج 1، نشر مفيد، چ پنجم، ج 66، ص 44.
26) همان، ص 57.
27) صالحى نجفآبادى، پيشين، ص 335.
28) همان، ص 336.
29) همان، ص 324.
30) جعفر نكونام، درآمدى بر تاريخگذارى قرآن، هستى نما، چاپ اول، 80، ص 56.
31) همان، ص 55.
32) معرفت، علوم قرآنى، مؤسسه التمهيد، ص 68.
33) جعفر نكونام، پيشين، ص 56.
34) همان، ص 56.
35) مجلّه تخصى الهيات و حقوق، دانشگاه رضوى مشهد، ش 14، 83، ص 71.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
محمد اصغرى نژاد
اگر من فرماندهام مىگويم نماز نخوان
در خاطره برادر ناصر على بابايى آمده است: چند روزى به عمليات والفجر 10 مانده بود كه به اتفاق حاج احمد و دو كرد عراقى كه با منطقه آشنا بودند، براى شناسايى به عمق منطقه حلبچه رفتيم…پس از مدتى راهپيمايى در غارى دور از ديد دشمن چند ساعتى را به استراحت پرداختيم با تاريكى هوا حركت كرديم. (آن دو كرد) زياد مورد اطمينان نبودند اما در حد يك بلدچى بايستى از آنها استفاده مىكرديم… خود را فرمانده ما مىدانستند. به هر حال از نقطه حساس منطقه كه بين دشمن بود عبور كرديم و پشت سر آنان رسيديم. صداى كش كش پاها و صحبت آنان (دو كرد عراقى) نه تنها نماز من بلكه هر صدايى را تحت الشعاع قرار مىداد. به محض اينكه متوجه نماز خواندن من شدند، شروع به نق زدن كردند كه حالا چه وقت نماز خواندن است. من كه حرف او را بى اساس مىديدم، گوشم بدهكار نبود و نماز را ادامه دادم. يك مرتبه اسلحه خود را بر زمين كوبيد و با صداى بلند گفت: مگر نمىگويم نماز نخوان. دشمن متوجه مىشود چرا گوش نمىكنى؟! اگر من فرماندهام مىگويم نماز نخوان. من نماز را تمام كردم و دستور فرمانده عراقى را اطاعت نكردم.(1)
اگر مثل آنها نباشم، فرمانده عادلى نيستم
در خاطرهاى از حجت الاسلام بختيارى نقل شده است: روزى او (قائم مقام لشكر پنج خراسان، شهيد چراغچى) را ديدم در حالى كه لباسهايى كهنه به تن و پوتينهايى رنگ و رو رفته به پا داشت. درست در هيئت يك بسيجى در سنگرى دور افتاده. بعدها در غياب او براى نيروها سخنرانى كردم و از منش و افتادگى اش قدرى تعريف كردم و گفتم: اين از عظمت و اخلاص يك فرمانده و سردار است كه مانند نيروهاى زير دستش لباس بپوشد. نمىدانم چه جور خبر به او رسيده بود كه به من گفت: حاج آقا، بهتر بود از اين موضع عبور مىكرديد و چيزى راجع به من نمىگفتيد.
گفتم: براى من جالب بود كه شما به عنوان يك فرمانده لايق، اين لباس را بپوشيد.
گفت: حاج آقا، علتش اين است كه گاهى اوقات سهميه لباس وپوتين به همه نيروها نمىرسد. آنها لباسهاى كهنه مىپوشند. ديدم اگر مثل آنها نباشم، فرمانده عادلى نيستم.(2)
جارو كردن فرمانده
در خاطرهاى از برادر مصباحى آمده است: جلسه فرماندهان در قرارگاه و تيپ برگزار شده بود. همه آمده بودند جز آقا ولى (اللّه چراغعلى قائم مقام لشكر پنج نصر خراسان) سابقه نداشت آقا ولى بدقولى و يا تأخير داشته باشد. جلسه بدون ايشان هم برگزار نمىشد. پرس و جو كرديم. آقا ولى را در اقامتگاه بسيجيان در منتهى اليه قرارگاه يافتيم. داشت زمين قرارگاه و محيط خوابگاه بسيجىها را جارو مىكرد تا وقتى بسيجىها از راه رسيدند، محيطى پاكيزه داشته باشند. و آنقدر سرگرم اينكار شده بود كه گذشت زمان را احساس نكرده بود.(3)
به روى چشم، امشب مىآيم
يكى از برادران سپاه نقل كرده است. شهيد اسماعيل دقايقى – فرمانده دلاور لشكر بدر – شبها با استفاده از تاريكى به چادرهاى بچههاى بسيجى سر مىزد و آنها را نظافت مىكرد. از بس خاكى مىگشت، اگر كسى به لشكر بدر مىآمد، نمىتوانست تشخيص بدهد فرمانده اين لشكر كيست. يكبار يكى از بچهها كه اسماعيل را نمىشناخت و فكر مىكرد نيروى خدماتى است، به او گفته بود: چرا نيامدى چادرمان را نظافت كنى؟ و او جواب داده بود: به روى چشم، امشب مىآيم.(4)
من كارى نكردهام
در روايت برادر آينه ساز آمده است: در سال 64 به من مأموريت داده شد تا مقدارى وسايل را به قرارگاه رعد ببرم و تحويل سرهنگ بابايى بدهم. تا آن زمان من و دوستانم سرهنگ بابايى را نديده بوديم… ساعتهاى آخر شب بود كه به قرارگاه رعد رسيديم. با ورودمان به قرارگاه، برادرى را كه لباس بسيجى به تن داشت و سرش را هم ماشين كرده بود، ديديم. او ضمن خوش آمد گويى از ما پرسيد: شام خوردهايد؟ گفتم: خير.
بى درنگ براى ما سفره پهن كرد و ما مشغول خوردن شديم. او ايستاده بود و منتظر ما بود تا اگر ما چيزى خواستيم، تهيه كند. همسفران من چند بار دستور آوردن آب و نان دادند و او با نهايت احترام دستورات ما را انجام داد. پس از خوردن غذا، آن بسيجى سفره را جمع كرد، سپس رفت و طولى نكشيد كه ديدم تعداد زيادى پتو روى دوشش گذاشته و وارد سوله شد. هنگام خواب از آن بسيجى پرسيدم كه چگونه بايستى خودمان را به سرهنگ بابايى معرفى كنيم. او گفت: حالا كه دير وقت است، اگر صبح بپرسيد، به شما معرفى مىكنند.
صبح زود پس از صرف صبحانه آدرس سرهنگ بابايى را گرفتيم…من به همراه دوستانم وارد اتاق شديم، همان بسيجى ديشبى را ديديم. از او پرسيديم: جناب سرهنگ بابايى كجا هستند؟
او گفت: بفرماييد.
ما كه متوجه نشده بوديم كه او چه مىگويد…، دوباره حرفمان را تكرار كرديم. بسيجى در حالى كه سرش را پايين انداخته بود، گفت: بفرماييد، خودم هستم. باورمان نمىشد كه ايشان سرهنگ بابايى باشند. به ياد دستورهاى شب پيش افتاديم و شرمنده شديم. ابتدا حرف را با عذرخواهى شروع كرديم و از حركت ديشبمان پوزش خواستيم. ايشان از عذرخواهى ما ناراحت شدند و گفتند: برادر، من كارى نكردهام، اين وظيفه من بوده است. شما همه خدمتگزاران اسلام هستيد.(5)
ما همه سرباز امام زمان(عج) هستيم
محمد على يزدى يكى از سربازان شهيد سرتيپ محمد جعفر نصر در سال 1365، خاطرهاى از ايشان نقل كرده است: تابستان سال 65 وارد خدمت سربازى شدم. پس از مدتى از اصفهان به گروهانى از لشكر 28 سنندج كه فرماندهى آن را شهيد نصر به عهده داشت، منتقل شدم. در ابتداى امر در پايين ارتفاع سورن، انباردار، سه گالن نفت 20 ليترى به من داد تا آنها را بالاى كوه ببرم. اندكى از مسير را طى كرده بودم كه فردى نظامى را ديدم كه در گوشهاى نشسته است و آيات قرآن را زير لب زمزمه مىكند. در همان حال متوجه من شد و خواندن قرآن را خاتمه داد و به سوى من آمد و گفت: «برادر، با اين بار سنگين نمىتوانى بالا بروى، بگذار كمكت كنم». پيش آمد تا يكى از گالنها را بردارد. به او گفتم زحمت مىشود، خودم مىبرم. اما قبول نكرد. يكى از گالنها را در كوله پشتى گذاشت و به دوش گرفت و يك گالن را هم دونفرى برداشتيم. در بين راه به او گفتم: تو هم سرباز اينجايى؟ گفت: «ما همه سرباز امام زمان (عج) هستيم.» سپس سراغ فرمانده (جناب سروان نصر) را از او گرفتم، گفت: «همين اطراف است» هنگام ظهر براى من غذا آماده كرد. ناهار را در يك سنگر با هم خورديم. بعد از صرف غذا به علت خستگى زياد، اندكى خوابيدم. پس از بيدارى، شخصى وارد سنگر شد و از من پرسيد: جناب سروان نصر را نديدى؟ گفتم: من نيز مىخواهم او را ببينم. با تعجب به من نگاه كرد و گفت: چطور او را نديدى؟ تو كه ناهار را با او بودى. تازه آن موقع متوجه شدم كه با جناب سروان نصر هم سفره شده بودم. از سنگر بيرون رفتم و در اطراف گشتى زدم. ديدم باز هم مثل قبل در بلندى نشسته و در حال خواندن قرآن است. نزد او رفتم و با لحنى آميخته با شرمندگى گفتم: چرا خودتان را به من معرفى نكرديد؟ باز هم جواب قبلى را دريافت كردم كه «ما همه اينجا سرباز امام زمان (عج) هستيم، و با هم هيچ فرقى نداريم.»(6)
اخلاص زياد و پرهيز از شهرت و گمنامى
در حالات سردار شهيد محمد بروجردى گفتهاند:
بروجردى همواره از مصاحبههاى مطبوعاتى و دوربين تلويزيونى گريزان بود و مىخواست كه از هياهوها و جنجالها دور بماند و گمنام باشد. هميشه اصرار داشت كه از من فيلمبردارى نكنيد، برويد از اين بچههايى كه مىجنگند فيلمبردارى كنيد. يكبار به هنگام پاكسازى محور بانه سردشت و حضور ايشان در شهرستان سردشت، يك فيلمبردار دوربين خود را به طرف او گرفت و فيلم تهيه كرد. محمد با نهايت ادب نزد وى رفت و آن قطعه فيلمى را كه مربوط به خودش بود، پس گرفت و پاره كرد. او آنچنان نفس اماره خويش را سركوب مىكرد كه حاضر بود به خاطر اسلام به هر خدمت و مسؤوليتى تن در دهد. براى او على السويه بود كه بگويند تو فرماندهاى يا مسؤوليت پايينترى بر عهدهات گذاشته شده است.(7)
در اوج فروتنى
در روايت ستوان حسن دوشن آمده است: به همراه تيمسار بابايى در قرارگاه امام حسين(ع) هويزه بوديم. روزى يكى از ناخداهاى نيروى دريايى به قرارگاه آمده بود. بابايى با لباس بسيجى و سرتراشيده در كنارى سر به زير انداخته بود و ناخدا او را زير چشمى نگاه مىكرد. ناخدا برگشت و (به شهيد بابايى) گفت: حالت خوبه؟ عباس گفت: الحمد لله، خيلى خوبم…شما را مىشناسم.
ناخدا گفت: مرا كجا ديدهاى؟
مگر نه اين است كه برادرتان دبير زبان است؟
ناخدا در حالى كه آهسته به پهلوى عباس (بابايى) مىزد، گفت:
او را از كجا مىشناسى؟
…آن وقتها كه من درس مىخواندم، برادر شما مدير مدرسه ما بود…
ناخدا گفت: بچه كجايى؟
…قزوين.
ناخدا گفت: خب، همشهرى هم كه درآمديم.
و در حالى كه لبخند مىزد، دوباره به شانه عباس زد و گفت: خب، ديگر تعريف كن. براى چه به اينجا آمدهاى؟…خدمت مىكنم.
ناخدا پرسيد: يعنى سربازى؟
…بله سربازم.
ناخدا گفت: مىخواهى به فرمانده ات سفارش كنم. تا تو را يك هفته به مرخصى بفرستد و به پدر و مادرت سرى بزنى؟
…خيلى ممنون، به مرخصى نمىروم.
…ناخدا…دوباره گفت: بيا برو مرخصى، صفا كن، عشق كن، روحيهات تازه مىشه. راستى اسم فرماندهات را نگفتى.
عباس گفت: خدا.
ناخدا گفت: خدا كه فرمانده همه ماست. اما فرمانده تو در اينجا چه كسى است؟ بگو تا همين حالا به او زنگ بزنم.
در همين حال، سرهنگ خلبان اميريان كه براى انجام كارى از طرف شهيد بابايى بيرون رفته بود، داخل شد… پس از اداى احترام گفت: تيمسار، همه كارهايى را كه فرموده بوديد، انجام داديم. در ضمن طبق هماهنگى به عمل آمده، F-41ها روى منطقه مىآيند.
با گزارش اميريان، ناخدا، تازه متوجه شد كه اشتباه بزرگى رخ داده. از جا بلند شد.
عباس گفت: برادر بنشين، تازه داشتيم با هم آشنا مىشديم.
ناخدا كه شرمسار به نظر مىآمد، گفت: مرا ببخشيد تيمسار واقعاً اشتباه كردم. من فكر كردم شما سرباز هستيد و از پدر و مادرتان دور افتادهايد و گرنه چنين جسارتى نمىكردم.
عباس گفت: دوست من، ما همه برادريم. همه ما يك مسأله داريم و آن هم جنگ است. بنشين آقاجان، اين چه فرمايشى است.(8)
پىنوشتها: –
1. خودشكنان، ص 136، 137.
2. قهر چزابه، ص 86.
3. همان، ص 82.
4. گلشن ياران، ابراهيم رستمى، ص 16 (نشر جمال، قم، چاپ اول: 1381).
5. پرواز تا بى نهايت، ص 176 و 177.
6. مرد ره، ص 180 – 181.
7. عوامل معنوى و فرهنگى دفاع مقدس، على تقى زاده اكبرى، ج 2، ص 74 و 75.
8. پرواز تا بى نهايت، گروه پژوهش و نگارش انتشارات عقيدتى سياسى ارتش، ص 168 – 166(چاپ هفتم: 1378، تهران).
ريشه ها و ميوه هاى قيام 15 خرداد 1342 آخرين قسمت
ريشهها و ميوههاى قيام 15 خرداد 1342
آخرين قسمت
غلامرضا گلى زواره
مهاجرت علما
دستگيرى امام حوادث مهمى را در پى داشت كه در واقع نقطه عطفى در قيام اسلامى مردم به رهبرى ايشان مىباشد.
مراجع تقليد با توجه به جايگاه علما و روحانيت خود را ملزم به اداى تكليف براى آزادى امام مىدانست. بر همين اساس آيت اللّه حاج ميرزا عبداللّه مجتهد تهرانى (از نوادگان ميرزا مسيح مجتهد) تسليتى به تمام مراجع و روحانيان طراز اول كشور مخابره كرد كه به صورت اعلاميه در تمام شهرستانها توزيع گرديد.
با ملتهب گرديدن فضاى مذهبى و اجتماعى كشور يك بار ديگر زمينه مهاجرت علماء و مراجع در اعتراض به اقدامات رژيم در تاريخ ايران فراهم گرديد. آيات عظام گلپايگانى و شاهرودى در تلگراف خود ضمن انتقاد از دولت، خواستار آزادى امام، آيت اللّه قمى، شهيد محلاتى و سايرين شدند. در همين ايام(تيرماه 1342) علما از شهرهاى مختلف ايران به سوى تهران حركت كردند، روحانيانى كه از قم، كاشان، همدان، خرم آباد، اصفهان و…آمدند، در شهر رى و در منازل مراجعى چون آيت اللّه بهبهانى و ديگر علماى طراز اول تهران ساكن شدند.
آنان با تعقيب دو هدف راهى مركز گرديدند، جلوگيرى از هرگونه آسيب رسانيدن به امام خمينى چون شايعاتى مبنى بر محاكمه و اعدام امام انتشار يافته بود، همچنين مطرح نمودن مرجعيت امام و كوشش براى آزاد نمودن ايشان.
اسداللّه علم، نخست وزير وقت اعلام داشت روحانيان برجسته تحت محاكمه قرار مىگيرند و به مجازات علماى مخالف رژيم كه امام در رأس آنان قرار داشت، بطور تلويحى اشاره نمود، به همين جهت علما مهاجرت مزبور را پيش گرفتند تا راهكار و تدبيرى براى اين منظور بينديشند. در اوايل امر رژيم كوشيد مانع از هجرت علما به تهران گردد و به همين دليل به هواپيماى حامل آيت اللّه ميلانى كه عازم تهران بود، دستور بازگشت داده شد كه بعدها از اين تصميم منصرف شد، شخصيت هايى كه به قصد استخلاص امام به تهران رفتند عبارتند از: آيت اللّه محمد هادى ميلانى از مشهد، آيت اللّه مرعشى نجفى و حاج شيخ مرتضى حائرى و… از قم ؛ آيات گرام عبدالجواد اصفهانى و خادمى از اصفهان، آيت مكرم سيد على بهبهانى، و سيد مصطفى علم الهدى، حاج سيد مرتضى موسوى علم الهدى از شهر اهواز، آيت اللّه حاج سيد مرتضى پسنديده (برادر بزرگتر امام) از شهرستان خمين، آيات محترم آخوند ملاعلى معصومى همدانى، سيد نصراللّه موسوى و بنى صدر همدانى از همدان، شخصيتهاى برجسته و نامدارى چون سيد احمد خسروشاهى، عبداللّه مجتهدى، سيد مهدى دروازهاى، حاج حسين نجفى اهرى، يوسف هاشمى تبريزى و عبدالعلى موسوى از خطّه حماسى تبريز، آقايان حاج آقا روح اللّه كمالوند و سيد يحيى جزايرى از خرم آباد، آيت اللّه بحرالعلوم و ضياء برى از رشت، سيد عزالدين حسينى زنجانى از زنجان، علمايى چون محمد جعفر طاهرى موسوى، محى الدين فالى صدرالدين حائرى، سيد محمد امام، محمود علوى، حسين حسينى يزدى، على خواه شيرازى از خطه فارس، از شهرهاى يزد، اردكان، كازرون، كرمان، داراب، رفسنجان و كرمانشاه روحانيانى چون آيات ارجمند محمد صدوقى يزدى، روح اللّه خاتمى، پيشوايى كازرونى، على اصغر صالحى كرمانى، محمد على حسينى دارابى، شيخ على اكبر هاشمى رفسنجانى و عبدالجليل جليلى ديده مىشدند.
با آمدن علماى طراز اوّل شهرستانها به تهران، ديد و بازديدها شروع گرديد و تحرّك فوق العادهاى بين روحانيان پديد آمد، مردم نيز در انتظار تصميمگيرىهاى آنان در هيجان وصف ناپذيرى بسر مىبردند، از آن سوى رژيم درصدد پرونده سازى براى امام و ساير دستگير شدگان برآمد. از اين روى ساواك قم گزارشى از فعاليتهاى امام تهيه نمود و به تهران ارسال داشت حتى پيشكار امام را همراه دفاتر حساب وجوهات به تهران فراخواند و او را مورد بازجويى قرار داد، روحانيان حاضر در تهران براى مشورت و هماهنگى در برنامههاى خود ابتدا قرار گذاشتند در منزل آيت اللّه ميلانى واقع در اميريه، گردهم آيند ولى به دليل رعايت مسائل امنيتى مسجد حاج افضلى واقع در حسين آباد شهررى را براى اين منظور انتخاب كردند.
در تاريخ 12 تيرماه 1342 علما جلسهاى تشكيل دادند كه طى آن تصميم گرفتند در جلسه بعدى چهارنفر از مراجع و روحانيون را به عنوان شوراى مركزى روحانيون تعيين نمايند تا پىگير كارها شوند نخستين جلسه رسمى مهاجرين در منزل آيت اللّه سيد نصراللّه موسوى بنى صدر منعقد گرديد در اين جلسه وضع كنونى تهران، جهتگيرى دولت مركزى و گرفتارىهايى كه پيش آمده بود مطرح شد و پس از ساعتها بحث گزارشى تهيه و خدمت آقايان مراجع داده شد و در خاتمه جلسه محل بعدى گردهمايى منزل آيت اللّه شيرازى تعيين گرديد. علاوه بر جلسات عمومى، مقرّر شد هر يك از مراجع جلساتى را تشكيل دهند تا از طريق همين محافل رژيم شاه براى آزادى امام تحت فشار قرار گيرد. در اين گردهم آيىها چندين بار حسن پاكروان، رياست ساواك تهران، احضار گرديد و به او گفته شد: شما عدّهاى را دستگير نموده و روانه زندان كردهايد و شكنجه نمودهايد و يكى از افرادى را كه شكنجه ديده بود، به وى نشان دادند. پاكروان در ابتداى ورود علماى شهرستانها به تهران، در منزل آيت اللّه ميلانى كوشيد آنان را وادار به عقب نشينى و تسليم كند و خطاب به روحانيان گفت به چه منظور اينجا اجتماع كردهايد و مىخواهيد به چه چيزى معترض شويد؟ در اين هنگام آقاى بنى صدر سكوت را شكست و به او گفت: شما مىدانيد كجا آمدهايد و با چه كسانى روبرو هستيد؟ اين سخنان بنىصدر كه با خشم وى توأم بود موجب گرديد پاكروان لحن بيان تهديد گونه خود را تغيير دهد و بگويد: ما مىخواهيم ببينيم تكليف چيست و چه بايد كرد.
در اسناد ساواك آمده است: روحانيان قصد دارند با هم متحد گردند و به طور مشترك اعلاميهاى به طبع برسانند كه به امضاى آنان برسد و در آن از دولت بخواهند علما و مبلّغان محبوس، آزاد شوند و اگر رژيم پهلوى يا دولت مركزى بىاعتنايى نشان داد در حرم حضرت عبدالعظيم حسنى متحصّن گردند. با فعاليت گسترده و جدى مهاجران، سازمان امنيت موضوع را جدّى گرفت و در صدد كنترل اوضاع برآمد. در همين زمان بر حسب تصميم مهاجران آيت اللّه سيد روح اللّه كمالوند با شاه ملاقات كرد، شاه در گفتگويى با وى از روى غرور و تفرعن گفت ما نمىخواهيم خمينى را بكشيم كه امامزادهاى درست شود. از سوى ديگر محمدرضا پهلوى موافقت نمود آيت اللّه خوانسارى به نمايندگى از سوى علما، با وى ديدارى داشته باشد. شاه با اين رفتارها كوشيد اوضاع را تا حدودى آرام نمايد و به نوعى بر اوضاع سياسى مسلط گردد و منتظر اقدام بعدى مهاجران باشد. خواستههاى مهاجران موارد ذيل بود: آزادى بدون قيد و شرط امام خمينى و ديگر زندانيان و آزادى بيان براى آنان، دولتى روى كار آيد كه علما بتوانند با او وارد مذاكره گردند شاه توسط پاكروان به مهاجران اين گونه جواب داد: هر دولتى روى كار آيد دستورات مرا انجام مىدهد كه در آنها تغيير داده نمىشود ولى زندانيان جز چند نفر، به زودى آزاد مىشوند شاه با اين پاسخ خواست از موضع قدرت برخورد كند و عكس العمل آنان را آزمايش نمايد تا بتواند در برابر موضع علما روش مناسبى اتخاذ كند.
علماى مهاجر در 27 تير 1342 با ارسال تلگرافى به امام خمينى ضمن اظهار همدردى پشتيبانى خود را اعلام نمودند كه براى رهايى وى و ديگر محبوسين از هرگونه تلاشى كوتاهى نخواهند كرد، در همين زمان شاه براى خلع سلاح روحانيت، تمام زندانيان وقايع 15 خرداد جز امام خمينى، آيت اللّه محلاتى و قمى را آزاد نمود. مهاجران پس از آگاهى از موضع رژيم در برابر رهبرى قيام كوشيدند مرجعيت امام را اثبات كنند و مانع هرگونه اقدام دولت وقت شوند زيرا ماجراى تبعيد امام به سنندج مطرح بود و حتى منزلى هم براى محل اقامت وى در اين شهر، در نظر گرفته بودند اين تصميم با مخالفت شديد علما مواجه گرديد و در جلسهاى كه مهاجران در منزل آيت اللّه طاهرى شيرازى داشتند آيت اللّه نصر اللّه موسوى بنى صدر متنى نوشت كه دلالت بر مرجعيت امام خمينى داشت، اين متن حاوى تلگرافى خطاب به امام بود كه در آن نوشته بودند: محضر مبارك مرجع تقليد شيعيان جهان آيت اللّه العظمى خمينى، روحانيان ذيل متن را امضا نمودند و آن را به دربار شاهنشاهى، نخست وزيرى و ديگر جاها رونوشت كردند. با انتشار تلگراف مذكور بازاريان، هيأتهاى مذهبى و ديگر اقشار مردم در خصوص مرجعيت امام از ساير علماء سؤالاتى مطرح كردند و آيات عظام همچون آيت اللّه ميلانى، نجفى و محمد تقى آملى مرجعيت امام را مورد تأييد قرار دادند. با اين تصميم ابتكارى، رژيم در مقابل كارى انجام شده قرار گرفت، به علاوه شيخ محمود شلتوت عالم بزرگ مصرى با اعلاميه شديد اللحنى در هيجدهم محرم 1383 و علماى نجف با صدور اعلاميهاى مشترك شاه را محكوم كردند.
با توجه به اوضاع جديد دولت وقت به مهاجران اخطار نمود كه هرچه سريعتر تهران را ترك كنند در غير اين صورت خود ساواك اقدام به اعزام آنان به شهرهاى مربوط خواهد كرد. علماى مهاجر طى اعلاميهاى ضمن تصريح بر مرجعيت امام، نسبت به ادامه بازداشت امام خمينى، محلاتى و قمى اعتراض كردند و خواستار آزادى آنان شدند و افزودند براى ادامه برنامههاى خويش توسط رژيم شاه تحت فشار قرار گرفتهاند. با نزديك شدن انتخابات مجلس شوراى ملّى و سنا، دولت مصلحت را در آن ديد كه اين سه نفر را با ترفند جديدى آزاد كند امّا بعد از دو روز كه خبر آزادى آنان به سراسر كشور رسيد ساواك آنان را در يكى از خانههاى خود در داوديه تهران به مدت دو ماه در محاصره و ممنوع الملاقات نگه داشت تا انتخابات انجام شود، به اين شكل مهاجرت علما خاتمه يافت. از بركات اين حركت منسجم علما مىتوان موارد زير را برشمرد سقوط كابينه علم و روى كار آمدن حسنعلى منصور، مسلم گرديدن مرجعيت امام بر تمامى مردم كه اين امر مانع محاكمه ايشان شد، تبديل زندان امام به حصر و سپس آزادى ايشان در فروردين 1343، تحريم انتخابات بيست و يكمين دوره مجلس شوراى ملى كه در نيمه دوم سال 1342 ش برگزار شد.(1)
خروش خونين قم
بعد از انتشار خبر دستگيرى امام، مردم از اين وضع به شدت ناراحت و بر افروخته شدند زيرا در تاريخ معاصر ايران بازداشت مرجع شيعه و رهبرى ملّت در مبارزه بر ضد استبداد داخلى و سلطه اجانب و كسى كه مقبول مردم بود، سابقه نداشت، آنچه در پانزدهم خرداد 1342 روى داد انفجار خشم مردمى بود كه مىخواستند از حكومت ضد مردمى و مخالف ارزشهاى دينى انتقام گيرند و در صورت امكان آن را ساقط كنند. حوادث زيادى در نقاط گوناگون كشور روى داد كه بسيارى از آنها ثبت نگرديد و به دليل سركوب، كشتار و خفقان امكانگسترش و توسعه اين حركت مقدّس فراهم نشد.
مردم قم قبل از ديگر شهرها در پانزدهم خرداد به حال اجتماع درآمدند و منزل امام خمينى را در برگرفتند و در حدود ساعت شش صبح به اتفاق فرزند ارشد امام خمينى، آيت اللّه شهيد سيد مصطفى خمينى به سوى صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه حركت كردند، در اين مكان مبارك حاضران به سخنرانى آن مجتهد شهيد كه بر فراز منبر رفته بود و آنان را به قيام دعوت مىكرد، گوش مىدادند، در حدود چهارصد نفر از اهالى قم كفن پوشيده بودند، هنگامى كه اولين جنازه بر دست مردم، به صحن مطهر آورده شد، جمعيت از درب جنوبى صحن خارج و برق آسا از خيابان موزه و پل آهنچى گذشتند.
تعدادى از زنان مبارز و متديّن قم با فرزندانشان در اين حركت مردمى حضور داشتند كه وجودشان موجب تشديد روحيه مبارزه و تقويت قيام عمومى شد. هنوز حدود دويست متر مردم از صحن مطهر فاصله نگرفته بودند كه با رگبار مسلسل دژخيمان رژيم پهلوى مواجه شدند. مردم خشمگين با سنگ، پاره آهن و چوب در مقابل تانك و مسلسل مقاومت كردند و حتى يك كاميون نظامى را به آتش كشيدند و به پيشروى خود ادامه دادند. در اين هنگام هواپيماهاى نظامى با سرعت وارد آسمان قم گرديده و با شكستن ديوار صوتى سعى كردند در ميان مبارزان و مدافعان امام هراس بوجود آورند.
در سمت غرب خشك رود قم روبه روى مدرسه فيضيه و نيز چهارراه شاه (چهار راه غفارى كنونى) مردم با ارتش و قواى انتظامى درگير شدند و عدّهاى از تظاهر كنندگان كه در شعارهايشان آزادى امام را خواستار بودند در محاصره نيروهاى امنيتى قرار گرفتند و مأموران از همه طرف آنان را به مسلسل بستند، عدّهاى از آنان ناچار به كوچه بن بست نمازى پناه بردند و در آنجا هم از تهاجم مأموران و تيراندازى قواى مسلّح مصون نبودند و در نتيجه پليس از كشتهها پشته ساخت و حدود چهارصد نفر از مردم بى سلاح به دست جلادان شاه به شهادت رسيدند همچنين تعدادى از طلاب علوم دينى رداى شهادت را در بر نمودند، بانوان همچون نبرد احد و بدر مردان را تهييج مىكردند و به مقاومت وا مىداشتند. يك شير زن قمى به بهانه اين كه مىخواهد به آن سوى خيابان برود از يكى از جنايتكاران رژيم استمداد طلبيد او هم خواست به اين زن كمك كند تا از خيابان عبور كند امّا آن بانوى شجاع دشنهاى از زير چادرش بيرون آورد و آن مأمور را به هلاكت رسانيد. در درگيرى تعدادى از بانوان هم شهيد شدند. مأموران در تمامى مراكز حساس قم بويژه در پشت بام مسجد اعظم، مدرسه فيضيه، هتلهاى بزرگ و اطراف حرم تيربارهاى سنگين قرار داده بودند تا جلو قيام مردم را بگيرند. بيمارستانهاى قم مملو از كشتهها و زخمىها بودند و اين در حالى است كه اكثر مجروحان از ترس، به مراكز درمانى مراجعه نمىكردند و جراحات آنان در داخل خانهها پانسمان و مداوا مىشد. جاده تهران – قم از روز پانزده خرداد به مدت دوازده روز بسته بود، اعتصابات هم حدود دو هفته ادامه داشت و در اين مدت حتى يك مغازه در بازار قم گشوده نشد به همين دليل رژيم دچار وحشت و سردرگرمى شده بود و مىخواست با فشار و سركوبى خونين اوضاع رابه حال عادى برگرداند. افراد بسيارى دستگير شدند كه جهت تكميل پرونده و محاكمه به تهران انتقال داده شدند.
تظاهرات اهالى قم از حوالى هفت صبح پانزدهم خرداد آغاز و با بر جاى نهادن صدها شهيد و زخمى ساعت پنج بعد از ظهر همان روز درهم شكسته شد و اين شهر در غروب خونين اين روز به صورت ماتمكدهاى درآمد.(2)
خشم شكوهمند مردم تهران
بعد از خبر دستگيرى امام، بلافاصله سه حركت خودجوش از سه منطقه تهران شكل گرفت يك گروه از مردم، از سبزه ميدان با شعار «يا مرگ يا خمينى» حركت كردند كه جمعيت زيادى به آنان ملحق گرديدند، گروهى از ميدان شاهپور و دسته سوم از ميدان مولوى راه افتادند و پس از طى مسير بازار و خيابان بوذر جمهرى و گذشتن از سبزه ميدان براى تصرّف اداره راديو، به ميدان ارك آمدند. هنگامى كه تظاهر كنندگان به ميدان شاه (قيام كنونى)رسيدند مأموران كلانترى گريختند و مردم پس از تصرف كلانترى شش به مسير خود ادامه دادند. عدّهاى از اهالى كه از ميدان شوش حركت كرده بودند در خيابان شهباز(هفده شهريور فعلى) با قصد تصرف كلانترى چهارده با نيروهاى پليس و ارتش درگير شدند كه در اطراف ميدان خراسان كشته و زخمىهايى قابل توجه بر جاى نهادند. اين سه دسته مردم تظاهر كننده حدود ساعت ده صبح روز پانزدهم خرداد به هم پيوستند و جمعيت انبوهى را در مبارزه با عوامل سركوب كننده رژيم پديد آوردند به نحوى كه بخشى از پليسها پراكنده گشته و از مقابل مردم متوارى شدند حدود ساعت ده و نيم صبح ژاندارمها تيراندازى به سوى مردم را آغاز كردند و در همان لحظات تعدادى در خون خويش غلطيدند و عدّهاى دچار جراحات جدى شدند. شدت ازدحام جمعيت به حدّى بود كه تمام خيابان بوذر جمهرى و سرچشمه مسدود گشت، ساعت دو و نيم بعد از ظهر مردم به سوى سربازان و نيروهاى انتظامى حمله كردند و آنها را به عقب راندند و اگرچه مأموران موفق شدند تا حدودى پيشروى كنند اما وضع طبق اسناد ساواك به نفع مردم تظاهر كننده بود بعد از ورود نيروهاى ويژه و ادامه تيراندازى و افزايش كشتهها مردم از اطراف راديو پراكنده شدند. در خيابان شاه رضا (انقلاب) تظاهرات اوج گرفت و مردم قصد داشتند به سفارت آمريكا حمله كنند و در عين حال شعار مىدادند «خمينى پيروز است» در نقطهاى ديگر مردم به يكى از مراكز بهائيان يورش بردند، در اسناد ساواك آمده است ساعت 16 عدّهاى كه به هزار نفر بالغ مىگرديدند قصد درهم كوبيدن كارخانه پپسى كولا «وابسته به بهائيان» را داشتند و موفق شدند اين مكان را درهم بكوبند و پس از تخريب آن شعار مىدادند مرگ بر شاه، زنده باد خمينى، بعد از ظهر تيراندازى و كشتار مردم شدت يافت و از نقاط مختلف شهر تهران صداى تيراندازى، آژير آمبولانسها و شعارهاى مردم به گوش مىرسيد و درگيرىها به شكل وسيعى وجود داشت. بسيارى از مردم به دليل شدت تيراندازى و افزايش كشتارها پراكنده شدند و نيروهاى مسلّح مانع جمع آورى اجساد و انتقال مجروحين به بيمارستان، توسط مردم مىگرديدند. در اين حال عدّهاى از دانشجويان دانشگاه تهران پس از اطلاع از وقايع جارى كلاسها را تعطيل كردند و در محيط دانشگاه به راهپيمايى دست زدند و با خون بر پارچهاى نوشتند: ديكتاتور خون مىريزد، مرگ بر ديكتاتور خون آشام. با گسترش تظاهرات و افزايش درگيرىها در عصر پانزدهم خرداد پاكروان بخشنامهاى به مراكز ساواك مخابره كرد كه طى آن ضمن تأييد ادامه مقاومتهاى مردمى، برقرارى حكومت نظامى اعلام شده بود.
بدين گونه ساعت پنج بعدازظهر اعلاميه منع رفت و آمد از ساعت هشت بعدازظهر تا هشت صبح، از طريق راديو، به آگاهى مردم رسيد و ارتشبد نصيرى رئيس شهربانى كل كشور به دليل سوابق جناياتش در هنگام مسؤوليت بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 فرماندار نظامى تهران شد.
هدف حكومت نظامى قلع و قمع بيشتر مبارزان، دستگيرى فعالان سياسى و مذهبى جلوگيرى از تشكلهاى مردم در شب، جمع آورى اجساد و انتقال آنان به اماكن خاص و محو آثار كشتار و مشخص نشدن تعداد كشته شدگان، بود اين اولين بارى است كه در تاريخ معاصر ايران به دليل رشد و گسترش نهضت اسلامى، حكومت نظامى اعلام مىگرديد با اين وجود در شانزدهم خرداد تهران همچنان شاهد صحنههاى تظاهرات مردمى و مقابله آنان با قواى نظامى و انتظامى بود، در حالى كه عوامل رژيم تصور مىكردند با برقرارى شرايط فوق العاده ديگر مردم دست به تظاهرات و مقاومت نمىزنند. حركت پرشور مردم در اين روز منجر به شهادت و مجروح شدن عدهاى و دستگيرى تعدادى ديگر شد و سرانجام حوالى ظهر متوقف شد و به تدريج آرامش بر مركز حكومت حاكم گرديد.(3)
كفن پوشان پيشوا و ورامين
در پيشوا از توابع شهرستان ورامين هيأتهاى عزادارى از نقاط مختلف در صبح روز شانزدهم خرداد در حسينه حاج غلام على رحيمى واقع در اول بازار(ميدان امام كنونى) جمع شدند و در غالب دستجات سوگوارى براى اجراى مراسم بنى اسد از داخل بازار، از چهار سوق عبور كردند و وارد صحن امامزاده جعفر شدند و در داخل اين صحن، مراسم مزبور را اجرا كردند مقدارى كه از عزادارى گذشت در همان مجلس خبر دستگيرى آيت اللّه خمينى توسط سيد رضا نيّرى (رئيس سابق كميته امداد امام خمينى) به چند نفر رسيد، با اطلاع از اين واقعه، لحن مرثيه و مداحى تغيير يافت و مردم از مظلوميت امام خمينى و حادثه خونين فيضيه سخن گفتند و شعار دادند:
خمينى خمينى خدا نگهدار تو
بميرد بميرد دشمن خونخوار تو
جمعيت پس از اين مراسم مصمم گرديدند به تهران بروند تا نسبت به دستگيرى امام اعتراض و راهپيمايى كنند، به همين دليل راه خود را به سوى ورامين ادامه دادند، در راه عدّهاى كارگر كه براى درو گندم به منطقه آمده بودند، به جمعيت پيوستند. نرسيده به ورامين عده زيادى به استقبال تظاهر كنندگان آمدند و پس از آن كه با آب و شربت از آنان پذيرايى نمودند خود به اين تجمّع پيوستند.
جمعيت با عبور از ورامين و پيوستن عده زيادى از مردم اين شهر و روستاهاى اطراف تا كنار نهر موسى(بالاتر از بيمارستان پانزده خرداد كنونى) به راه خود ادامه دادند و تا اينجا درگيرى ايجاد نشد، آنان با گذشتن از كنار روستاى خيرآباد به باقر آباد رسيدند. كنار پل اين آبادى پاسگاه ژاندارمرى ديده مىشد. نرسيده به اين پل يك جيپ نظامى جلو جمعيت توقف كرد، عدّهاى ارتشى كه از كاميونها پياده شده بودند در آن حوالى آرايش نظامى گرفتند. سرهنگ كاويانى و سرگرد كاويانى در حالى كه اسلحه كمرى خود را به سوى جمعيت نشانه رفته بودند از تظاهر كنندگان پرسيدند كجا مىرويد، كى شما را فرستاده و رئيستان كيست، او بيايد جلو و خود را معرفى كند عدّهاى گفتند ما رئيس نداريم، همه با هم هستيم، آمدهايم بگوئيم چرا آيت اللّه خمينى را دستگير كردهايد و سپس با وجود تهديدهاى سرهنگ بهزادى به راه خود ادامه دادند و شهيد سيد مرتضى طباطبايى خطاب به وى گفت: ما نمىترسيم و برنمىگرديم، در اين موقع او توسط اسلحه كمرى اين سرهنگ به شهادت رسيد و چون تيراندازى هوايى از سوى مأموران آغاز شد در جمعيت مقدارى تلاطم پديد آمد ولى عدّهاى فرياد زدند نترسيد به راه خود ادامه دهيد، در اين هنگام با دستور سرهنگ بهزادى تيراندازى شديدى به سوى مردم آغاز شد و حتى مردمى كه در گندم زارهاى اطراف پناه گرفته بودند هدف گلوله قرار گرفتند و به شهادت رسيدند، افرادى هم زخمى و عدّهاى دستگير و مورد ضرب و شتم واقع شدند.
هوا كه رو به تاريكى رفت نيروهاى نظامى نورافكنهاى ماشينها را روى جاده افكندند و مشغول جمع آورى شهدا و زخمىها شدند، كشتهها و عدّهاى از مجروحان را كه هنوز در قيد حيات بودند مثل گونى بلند مىكردند و به داخل كاميونها پرتاب مىنمودند، فرياد ضجه و ناله برخى از آنان بر اساس اسناد و مدارك و نيز گزارش شاهدان عينى به گوش مىرسيد.(4)
در گزارشهاى مأموران وابسته به رژيم پهلوى آمده است كه مردم پيشوا و ورامين كفن پوش و با چوب و چماق به صورت دسته جمعى به سوى تهران پياده حركت نمودهاند تا به معترضين اين شهر بپيوندند ساواك تهران موضوع را چنين به ژاندارمرى اطلاع داد: عدّهاى كفن پوش از كن وعدّهاى از ورامين عازم پايتخت شدهاند. البته پس از كشت و كشتار شديد و متفرق گرديدن راهپيمايان حدود ساعت يازده روز هفدهم خرداد عدّهاى در ورامين دست به تظاهرات زدند.(5)
گسترش قيام در مناطق ديگر
علما و اهالى شيراز از ابتداى نهضت اسلامى، بر ضد رژيم استبدادى فعاليتهاى وسيعى داشتند و با شروع محرم سال 1383 ه. ق آيت شهيد سيد عبدالحسين دستغيب و آيت اللّه سيدبهاء الدين محلاتى مطالب مبسوطى درباره اوضاع كشور و سياستهاى دولت بيان كردند و به نحوى كه ساواك پيشنهاد نمود ضمن دستگيرى آنان، حالت فوق العاده در شيراز اعلام گرديد.
با انتشار خبر دستگيرى امام و تعدادى از علما و منعكس گرديدن قيام اهالى قم و تهران بعد از ظهر روز پانزدهم خرداد در اوضاع اجتماعى و سياسى شهر شيراز تحولاتى بوجود آمد، گروههايى از مردم، از چند ناحيه به سوى مركز شهر و مسجد وكيل حركت كردند. تظاهرات و درگيرى با قواى انتظامى در آخرين ساعات اين روز آغاز گرديد و تا ظهر روز بعد ادامه يافت، در اين مدت تعدادى شهيد و مجروح شدند و عدّهاى پس از دستگيرى روانه زندان گرديدند. طى مقابله مردم با مأموران شهربانى تعدادى از مشروب فروشى و محل كسب كه به فرقه ضاله بهائيت تعلّق داشت آتش زده شد و براى رهايى از وضع بوجود آمده در كميسيونى مركب از استاندار، فرماندهى نيروهاى جنوب، فرماندهان لشكر، ژاندارمرى و رئيس شهربانى كه در ساواك شيراز تشكيل شد، تصميم بر اين گرديد كه آيات محترم دستغيب، محلاتى، ميرزا هاشم دستغيب، شيخ مجدالدين مصباحى و جلال الدين آيت اللّه زاده، دستگير شوند، آنان به اين حركت بسنده نكردند و براى جلوگيرى از شعله ور گرديدن قيام، روز شانزدهم خرداد در شيراز حكومت نظامى اعلام گرديد امّا مردم بر خلاف اين وضع در مقابل نيروهاى امنيتى مقاومت مىكردند.(6)
در خمين نيز مردم به عنوان اعتراض نسبت به بازداشت امام خمينى مغازهها و محل كسب و كار را تعطيل كردند و تظاهراتى هم در اين ارتباط به عمل آوردند و البته به دليل كوچكى شهر و پراكندگى جمعيت امكان فعاليتهاى گسترده سياسى و اجتماعى در اين شهرستان وجود نداشت.(7)
اهالى كاشان به دليل حضور مؤثر علماى متعدد و سابقه تدين مردم از اين نهضت اسلامى استقبال گرديد و افراد زيادى علاوه بر شركت در تظاهرات و مقاومت در برابر قواى انتظامى چند خانه و مغازه را كه به افراد فرقه ضالّه بهائيت تعلّق داشت آتش زدند.
در گزارش ژاندارمرى اين شهرستان مىخوانيم: جمعيت زيادى پس از حركت در خيابانها و ميدان فيض تجمع نموده و فعاليتهاى بانك ملّى و كارخانجات ريسندگى را تعطيل كرده و كارگران را وادار مىنمايند با آنان ائتلاف كنند. سپس با سلاح سرد از قبيل سنگ و چوب اقدام به شكستن شيشههاى عمارت دادگسترى نموده و به سوى شهربانى هجوم مىآورند. عدّهاى از مهاجمان با پرچم و تعدادى از آنها قرآن همراه دارند كه موقع برخورد با مأموران قرآن را روى دست گرفته و به آنان اظهار داشتهاند: ما آيت اللّه خمينى را مىخواهيم.
در جريان مبارزات مردم كاشان در روزهاى 15 و 16 خرداد نيز عدّهاى به شهادت رسيدند و تعدادى مجروح و دستگير شدند.(8)
سرانجام بر اثر پيگيرى علما، مقاومت مردم و حمايت امّت مسلمان از امام و نفوذ معنوى رهبرى در ميان ملل مسلمان امام خمينى آزاد گرديد و در 17 فروردين 1343، به قم بازگشت و بدين گونه رژيم استبدادى تسليم حركت خودجوش مردمى كه ريشهدر ديانت و مذهب داشت گرديد.
خشم مقدّس
قيام پانزدهم خرداد نقطه عطفى در تاريخ مبارزات ايران به شمار مىرود، در واقع مىتوان خاطرنشان ساخت كه اين حركت سترگ صبح صادقى بود كه طلوع خورشيدى فروزان را نويد مىداد و ريشههاى آن را بايد در تلاش براى مقابله با طرحى كه استعمارگران براى جدا كردن مسلمانان از اسلام، در كشورهاى مسلمان به اجرا در مىآوردند جستجو كرد، امام خمينى از همان آغاز، حركات به ظاهر اصلاحى و نوگرايانه رژيم را توطئهاى در برابر هويت اصيل اسلامى و تهاجم به فرهنگ مذهبى تشخيص داد و به همين دليل اصلاحطلبى رژيم استبداد پيشه را مردود دانست و بنا را بر نفى دستگاه ستم و برقرارى نظام اسلامى و بازگشت جامعه مسلمان به اصالتهاى دينى و بومى گذاشت. در تاريخ 29/2/1342 عدّهاى از روحانيان و ديگر اقشار مردم براى كسب تكليف به محضر امام خمينى آمدند و درباره چگونگى اجراى مراسم محرم از ايشان رهنمود مىگرفتند، امام در فرازى از بيانات خود، فرمودند: «… تمام اينها تقصير شاه مملكت است كه نمىتواند مملكت دارى كند، حق هم دارد نتواند مملكت دارى كند چون سلطنت غصبى است و هر چيز غصبى زود از بين مىرود، حالا ما كارى به اين موضوع نداريم سلطنت هم مال خودش. ما مىگوئيم چرا كارهايى را كه بر خلاف دين است انجام مىدهيد. شاه مىخواهد مثل پدرش بى دينى را رواج دهد. چقدر ما نصيحت كرديم كه اين كارها نتيجه نداد. كسى گوش نداد اكنون كه به گفته ما گوش نمىدهند ما هم به يارى خدا مخالفين دين را سرنگون مىكنيم. حالا هر مقامى مىخواهد باشد، خواه شاه مملكت خواه دولت…»(9)
همچنين امام در جلسهاى كه در هفتم خرداد 1342 برگزار گرديد در سخنانى علما را خطاب قرار داده و از آنان خواستند مردم را نسبت به حوادثى كه در كشور مىگذرد آگاه كنند و اتحاد و اتفاق را بين آحاد جامعه گسترش دهند، امام در بخشى از اين سخنان فرمودند: «بايد فكر اساسى بكنيم و همه با هم دست اتفاق بدهيم تا حساب اين لامذهبى را برسيم در غير اين صورت دين و ايمان ما در خطر است و راهى كه شاه و دولت در پيش دارند لطمه بزرگ و جبران ناپذيرى را به دين اسلام خواهد زد بنابراين بايد با اتحاد و اتفاق جلو اين خطر بزرگ را گرفته و عليه آنان قيام كنيد. ضمناً اگر هيچ يك از علما در اين امر شركت نمىكنند به من بگويند تا من بدانم در مورد مقابله با آنها (عوامل استبداد) چه بايستى بكنم…»(10)
امام در نامهاى خطاب به آيت اللّه خوانسارى، كه در تهران اقامت داشت، نوشت: «شما بايد مردم را دعوت به قيام كنيد. شما بايد مردم را به اتحاد دعوت كنيد تا موقعى كه مىخواهيم دستور قيام دهيم آنها آماده باشند تا ريشه شاه و دولت را از ميان برداريم. چرا علماى تهران در مقابل اين گرگهاى درنده سكوت اختيار كردهاند؟ چرا در مقابل اين لامذهبها كه مىخواهند دين را از دستمان بگيرند سكوت كردهاند؟ چرا در مقابل شاه كه مىخواهد روحانيت را از ميان بردارد قيام نمىكنيد؟ ما چند سال صبر كردهايم، در زمان پدرش (رضا خان) هر كارى كرد هيچ كس حرفى نزد، گفتهاند ببينيم آخرالامر چه مىشود. حالا پسرش دارد لطمه به دين مىزند. بايد هر طورى هست حساب او را تسويه كنيم. از امروز به بعد سكوت فايده ندارد، امروز روزى است كه بايد در مقابل لامذهبىها قيام كرد…»(11)
خاستگاه اين قيام از نقش و جايگاه روحانيت شيعه در جامعه ايران و پيروى مردم از آنان ناشى مىگردد، زيرا در طول يكصد سال اخير تاريخ معاصر علماى مبارز و انقلابى از موضعى مذهبى و ارزشى و به قصد دفاع از ديانت و مخالفت با منكرات و خلافكارىها و نيز اعتراض به سياستها و برنامههاى ضد اسلامى قاجاريه و خاندان پهلوى، مردمانى معتقد و متدين را عليه سلطه گرى آنان بسيج كردهاند، جالب آن كه تمامى اين خروشها وجنبشها كه صبغهاى مذهبى دارند از مركز عبادت و تقوا و كانون يكتاپرستى يعنى مسجد شكل مىگيرند، در قيام 15 خرداد 1342ش مساجد به عنوان ستاد اجرايى نهضت امام خمينى عمل مىكردند و قيام را سازماندهى مىنمودند، نيروهاى با اخلاص در اين مكان مقدّس متحد شدند و در پرتو معنويت مسجد و زير چتر حمايتى، تداركاتى و تهييج كنندگى مساجد به خيابانها ريختند و با شجاعتى وصفناپذير، آن گونه عمل كردند كه زمينههاى سقوط رژيم سلطنتى را فراهم نمودند و حيات سياسى اجتماعى ستمگران جفا پيشه را در معرض تهديدى جدّى قرار دادند.
امام خمينى به عنوان رهبرى مقتدر و مرجعى روشن ضمير به خوبى تهاجم فكرى و فرهنگى دشمنان اسلام را در موارد گوناگون به خوبى دريافت و براى اين آلودگىها تلاش كرد، در واقع رژيم از حدود الهى و احكام اسلامى تخطّى مىنمود، مىخواست دين را از سياست جدا كند، انحراف و بدعت در باورهاى دينى ايجاد مىكرد و مكتبهاى پوشالى را ترويج مىنمود تا بر اثر اين سيلاب شديد و توفان خطرناك معنويت از جامعه محو گردد و زمينه براى سلطه فرهنگى و اشاعه برترىهاى تفكرات ماده گرايى و امپرياليستى مهيّا شود، از اين روى امام مبارزات خود را به قصد پيشگيرى و كنترل حركتهاى ضد مذهبى پىگرفت و مردم را در اين راستا بسيج كرد امّا وقتى رژيم تهاجم همه جانبه خود را عليه امام و حاميانش آغاز كرد. دست از خلافكارىها و منكرات بر نداشت امام اصل نظام شاهنشاهى را هدف قرار داد، البته آن رهبر هوشيار و با درايت مبارزه با صهيونيسم و اشغالگران قدس، جلوگيرى از نفوذ فرقه ضالّه بهائيت در امور اجرايى، سياسى و فرهنگى ايران را هم در نظر داشت، چرا كه اين فرقه ضمن رواج خلاف و انحرافات زياد بسترى را براى نفوذ استكبار و صهيونيست در ايران فراهم مىكردند، از اين جهت امام از علما و ساير اقشار مسلمين مىخواهد با تشريك مساعى، اتحاد و انسجام، قرآن و اسلام را از خطرى كه در پيش است نجات دهند.
بنابراين نيروهاى مذهبى با انگيزههاى مذهبى و به منظور صيانت از اسلام، ارزشها و اهداف عالى رهبرى نهضت در اين قيام شركت كردند و البته هدف اصلى امام، حاكميت قوانين اسلام و اجراى شريعت اسلامى، قطع زنجيرهاى وابستگى، خلع ايادى داخلى و براندازى نظام سلطه بود. با اين وصف قيام 15 خرداد 1342 داراى مشخصاتى بود كه هيچ كدام از جنبشهاى اجتماعى پيشين ايران واجد اين امتيازات نبود چرا كه اين حركت همانگونه كه اشاره شد ضمن آن كه نقطه عطفى در سير تحولات سياسى، اجتماعى و فرهنگى ايران به شمار مىرفت، سمت و سويى كاملاً ارزشى و مذهبى داشت.
بركات و ثمرات
قيام خونين 15 خرداد 1342 بركات سياسى، فرهنگى و تبعات سازنده و بنيادى در تاريخ انقلاب اسلامى ايران بر جاى گذاشت كه در ذيل به محورها و فرازهايى از آن اشاره مىگردد:
1- اين قيام خمير مايه نهضت اسلامى ايران و بذر انقلاب اسلامى سال 1357 بود امام خمينى مىفرمايد: «با فرا رسيدن 15 خرداد خاطره غمانگيز حماسه آفرين اين روز تاريخى تجديد مىشود، روزى كه طليعه نهضت اسلامى اين ملت شجاع و غيور گرديده (است)…»(12)
2- قرار گرفتن مرجعيت شيعه در سطح رهبرى نيروهاى مذهبى چنان كه امام به اين نكته تصريح فرمودهاند(13) و نيز تثبيت مرجعيت و رهبرى امام با تأييد مراجع و علما و حمايت مردم.
3- درهم شكسته شدن قدرت رژيم ستم شاهى و اين نكته از فرمايشات امام مستفاد مىگردد: «قيام 15 خرداد اسطوره قدرت ستم شاهى را درهم شكست و افسانهها و افسونها را باطل كرد شهادت جوانان رشيد و زنان و مردان در آن روز سدّ عظيم قدرت شيطانى را از بنيان سست نمود».(14)
4- تربيت و پرورش ايثارگران و مبارزان مؤمن، چنانچه امام متذكر گرديدهاند: «نهضت دوازده محرم (15 خرداد) در مقابل كاخ ظلم شاه و اجانب، به پيروى از نهضت مقدّس حسينى چنان سازنده و كوبنده بود كه مردانى مجاهد و بيدار و فداكار تحويل جامعه داد كه با تحرك و فداكارى، روزگار را بر ستمكاران و خائنان سياه نمودند.»(15)
5 – بيدارى اقشار مردم نسبت به مسايل سياسى و اجتماعى: امام خمينى در اينباره فرمودهاند: «در عين حالى كه پانزده خرداد، مصيبت براى ما بود، لكن اين موهبت (را) هم خداى تبارك و تعالى به ما عطا كرد كه مردم بيدار شدند و لبيك گفتند به صداى روحانيون»(16) و نيز در فراز يكى از بيانات خود يادآور شدهاند: «(اين نهضت) ملّت بزرگ را چنان هوشيار و متحرّك و پيوسته كرد كه خواب را از چشم بيگانه و بيگانه پرستان ربود و حوزههاى علميه و دانشگاهها و بازارها را به صورت دژ مدافع از عدالت خواهى و از اسلام و مذهب مقدّس درآورد…»(17)
6- اتحاد اقشار گوناگون: مبارزات عميق و حساب شده امام خمينى در 15 خرداد ضمن آن كه شعور سياسى و درك اجتماعى مردم را ارتقاء داد و سكوت چندين ساله آنان را به فرياد و از قعود به جهاد تبديل كرد؛ آنان را براى درهم كوبيدن جبهه باطل منسجم و متحد ساخت و همگان در زير خيمه الهى كه امام(ره) آن را بر افراشته بود گرد آمدند كه متحد جانهاى شيران خداست. تمسّك به رشته الهى موجب گرديد مردان و زنان دلاورانه به ميدان مبارزه گام نهند و رسالت تشيع را پاس دارند، آنان يكپارچه و بهم پيوسته،مقاوم و استوار به دژخيمان حقير فهماندند كه اگر تنديس آرمان اسلامى را از ميان امّت مسلمان دور كنند، شكوه فوران خون، خطوط سيماى مقدس و مصمم اين تنديس معنوى را ترسيم خواهد كرد و هيچگاه ديانت به بوته فراموشى سپرده نمىشود.
پىنوشتها: –
1. تحولات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، ص 285 – 284، تاريخ قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 16 – 19؛ خاطرات آيت اللّه خلخالى، ج 1، ص 111 – 110.
2. ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى، ج 1، ص 520 – 510؛ تاريخ قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، ج2، 29 – 18.
3. روايت خرداد قيام مردم شهرستان ورامين در 15 خرداد 1343 به روايت خاطره، تحقيق و تأليف سيد رضا حسين زاده، ص 63 – 48.
4. تاريخ قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 31 – 30.
5. بنگريد به كتاب خاطرات 15 خرداد شيراز، دفتر ادبيات انقلاب اسلامى، تهران، 1373.
6. نك: خمين درگذر تاريخ، محمد جواد مرادى نيا.
7. تاريخ قيام 15 خرداد به روايت اسناد ساواك، ج 1.
8. سه سخنرانى منتشر نشده از امام خمينى در آستانه قيام 15 خرداد، روزنامه ايران شنبه 13 خرداد 1374، سال اول، ش 96، ص 8.
9. همان مأخذ.
10. صحيفه امام، ج 1، ص 238.
11. همان، ج 8، ص 50.
12. همان، ج 3، ص 246 – 245.
13. همان، ج 19، ص 217.
14. همان، ج 3، ص 315 – 314.
15. همان، ج 12، ص 387.
16. همان، ج 3، ص 315.
بلوغ و امامت
بلوغ و امامت
عسكرى اسلامپوركريمى
مقدمه
در ميان ائمه معصوم (ع) سه امام در خردسالى به امامت رسيدند: امام جواد (ع) در هفت سالگى، امام هادى (ع) در نه سالگى و حضرت مهدى (عج) در پنج سالگى؛ از اين رو، از همان عصر امامت امام رضا(ع) به بعد، اين سؤال مطرح شد كه با توجه به مقام بسيار ارجمند امامت، چگونه انسانى در خردسالى به امامت مىرسد؟ زيرا دوران شكوفايى رشد و عقل در مردان، به طور معمول از پانزده سالگى شروع و در چهل سالگى به تكامل مىرسد.
از آنجا كه حضرت جواد نخستين امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسيد، برخى اين سؤال را مطرح مىكردند آيا مىتوان رهبرى جامعه را به كودك هفت ساله سپرد؟ آيا يك كودك هفت ساله مديريت، دور انديشى و درايت يك مرد كامل را دارد؟ آيا ممكن است انسانى در چنين سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر خدا باشد؟ و آيا در امتهاى پيشين چنين چيزى سابقه داشته است؟ اين مسائل در آن عصر، از جنجالىترين مسائل روز بود.
در اين نوشتار مختصر بر آنيم تا با مطالعه در منابع معتبر اسلامى براي اينگونه سؤالات، پاسخى درخور و قانع كننده بيابيم و در اين راستا از خداوند منّان و وجود پر بركت حضرت جوادالائمه (ع) استعانت مىجوئيم.
امامت در خردسالى
از منظر باورهاى شيعه كه موضوع امامت را يك موهبت الهى مىداند، پاسخ اينگونه پرسشها بسى روشن است؛ زيرا از اين ديدگاه خداوند متعال هر كسى را كه شايسته اين مقام بداند، به منصب پيشوايى امت برمىگزيند؛ حتى اگر در سنين كودكى باشد. مقياس سن بالا، گرچه در ميان انسانها مقياسى براى رسيدن به كمال محسوب مىشود، اما در بينش وحيانى و قرآن ممكن است يك فرد در سن كودكى فضائل و كمالات و شرايط رهبرى جامعه را دارا باشد و امتيازات ويژهاى را كه لازمه رهبرى است در او موجود باشد و خداوند سبحان موهبت رسالت و امامت را به او عنايت كند و اطاعت از وى را بر مردم واجب و لازم گرداند. البته خداى متعال از اين طريق مىخواهد به مخلوقاتش بفهماند كه مقام نبوت و امامت، كه تداوم راه نبوت است، همانند مناصب معمولى نيست كه با زمينهها و شرايط عادى انجام پذيرد، بلكه مقام معنوى نبوت و امامت مافوق اين مناصب بوده و زمينهها و شرايط ويژهاى مىطلبد. در عصرى كه زمينه امامت پيشواي نهم فراهم آمده بود و آن حضرت در دوران كودكى: در هفت سالگى، بنا به قولى در هشت سالگى و بنا به قولى ديگر در نه سالگى اين منصب آسمانى را عهدهدار مىگرديد، گرچه رسيدن به مقام نبوت يا امامت در سنين كودكى بىسابقه نبوده، از اين دست سؤالات زياد مطرح مىشد؛ البته اينگونه سؤالات، دستاويز كسانى شد كه با جريان امامت در خاندان رسول خدا(ص) مخالف بودند. اما آن حضرت طى جلسات متعدد پرسش و پاسخ و مناظره مراتب علم و فضل خويش را بر همگان آشكار و راه مخالفت و بهانه مخالفان را مسدود نمود؛ البته پدر بزرگوارش، امام رضا (ع) قبل از امامت امام جواد (ع) به بيان پاسخ اين مسائل مىپرداختند، و با روشنگرى و آگاهى بخشى، اذهان را روشن مىساختند.
گاهى اين مسئله به گونههاى ديگر، در نزد بستگان ائمه (ع) مطرح مىشد، و آنها نيز به پاسخ آن مىپرداختند؛ به عنوان نمونه محدث خبير كلينى از محمد بن حسن بن عماد روايت مىكند كه گفت: من در حضور على بن جعفر عموى بزرگوار حضرت رضا(ع) در مسجدالنبى نشسته بودم، دو سال بود كه در مسجد رسول خدا (ص) به درس او مىرفتم و از محضرش مستفيض مىشدم، يك روز ناگاه ديدم امام جواد (ع) كه كودك خردسالى بود در مسجدالنبى (ص) به نزد على بن جعفر (ع) آمد، على بن جعفر (ع) تا آن حضرت را ديد، شتابان برخاست و با پاى برهنه و بدون ردا به سوى حضرت جواد (ع) شتافت و دست او را بوسيد و به او احترام شايان نمود. حضرت جواد (ع) به او فرمود: «اى عمو! بنشين. خدا تو را رحمت كند.» على بن جعفر گفت: اى آقاى من چگونه بنشينم با اين كه تو ايستادهاى؟ هنگامى كه على بن جعفر به مجلس درس خود بازگشت، اصحاب و شاگردانش او را سرزنش كردند و به او گفتند: «تو عموى پدر او هستى، در عين حال با اين سن و سال، اينگونه در برابر حضرت جواد (ع) كه خردسال است، فروتنى مىكنى و دستش را مىبوسى و آن همه احترام شايان مىنمايى؟» على بن جعفر (ع) گفت: «ساكت باشيد.» آنگاه محاسن خود را به دست گرفت و گفت: «اذا كان الله عزوجل لم يؤهل هذا الشيبة و اهل هذا الفتى و وضعه حيث وضعه، انكر فضله، نعوذ بالله مما تقولون بل انا له عبد؛ اگر خداوند صاحب اين ريش سفيد را شايسته (امامت) ندانست، و اين نوجوان را سزاوار دانست، و به او چنان مقامى داد، آيا من فضيلت او را انكار كنم؟ پناه به خدا از سخن نارواى شما. من غلام و برده او هستم و او مولاى من است.»(1)
پاسخهاى امام رضا(ع)
در روايتى نقل شده كه: روزي يكى از شيعيان در محضر امام رضا (ع) پرسيد: «اگر براى شما پيشامدى رخ داد، پس از شما امام مردم كيست؟» امام رضا (ع) در پاسخ فرمود: «پسرم ابوجعفر (حضرت جواد) است.» گويى پرسش كننده از شنيدن اين پاسخ – از اينرو كه حضرت جواد (ع) كودك بود و حدود هفت سال داشت – قانع نشد، حضرت رضا (ع) به او فرمود: «خداوند حضرت عيسى (ع) را در كمتر از سن ابوجعفر (حضرت جواد) به عنوان پيامبر شريعت تازهاى برگزيد.(2) بنابراين، چه مانعى دارد كه همان خدا ابوجعفر را در خردسالى به امامت برساند؟»
توضيح اين كه: قرآنكريم در آيه 30 سوره مريم به اين مطلب تصريح نموده كه حضرت عيسى (ع) در گهواره با بيان گويا چنين گفت: «انى عبدالله آتانى الكتاب و جعلنى نبياً؛ من بنده خدايم، او كتاب آسمانى به من عنايت فرموده و مرا پيامبر قرار داده است.»
همچنين در روايتى ديگر از «صفوان بن يحيى» آمده است كه مىگويد: به حضرت رضا (ع) عرض كردم، قبل از تولد حضرت جواد(ع) در مورد جانشين شما مىپرسيديم، مىفرموديد خداوند پسرى را به من عنايت مىكند. اكنون خداوند حضرت جواد (ع) را به شما داده است، و چشمهاى ما را به وجود او روشن نموده است، خداوند آن روز را كه شما از دنيا برويد براى ما نياورد، ولى اگر حادثهاى رخ داد، به چه كسى رجوع كنيم؟ (امام بعد از شما كيست؟) حضرت رضا (ع) به پسرش حضرت جواد (ع) كه در مقابلش ايستاده بود، اشاره كرد و فرمود: «به او مراجعه كنيد.»
عرض كردم «فدايت گردم، اين پسر سه سال دارد.» فرمود: «و ما يضره من ذلك، فقد قام عيسى بالحجة و هو ابن ثلاث سنين؛ چه مانعى دارد! عيسى سه ساله بود كه به حجت قيام كرد (و نبوت خود را آشكار نمود.)»
بنابراين، وقتى حضرت عيسى در گهواره براى ابلاغ شريعت تازه به مقام پيامبرى برسد، چه اشكالى دارد كه به اراده خداوند، حضرت جواد (ع) در هفت سالگى، به مقام رهبرى، آن هم در مورد شريعت پيامبر اسلام (ص) كه بيش از دو قرن از آغاز آن با داشتن چندين رهبر مىگذرد، برسد.
امام هشتم (ع) براى اثبات امامت حضرت جواد (ع) و پاسخ به شبهات طرح شده، گاه از آيات قرآنكريم و دلائل تاريخى بهره مىگرفت و گاهى نيز از تفضلات الهى و تأييدات غيبى استفاده مىكرد. در اينباره حسن بن جهم مىگويد: در حضور امام نشسته بودم كه فرزند خردسالش را صدا كرد. آن سلاله پاك نبوي نيز در پاسخ به نداى پدر به جمع ما پيوست. امام رضا (ع) لباس آن كودك را كنار زده و به من فرمود: ميان دو شانهاش را بنگر! چون به ميان دو كتف او نگاه كردم، چشمم به يكى از شانههايش به مهر امامت افتاد كه در ميان گوشت بدن قرار داشت. فرمود: آيا اين مهر امامت را مىبينى؟ شبيه همين در روى شانه پدرم نيز وجود داشت.(3)
گرداب اعتقادى
به رغم اين كه امام رضا (ع) قبل از امامت امام جواد (ع) به بيان پاسخ اين مسائل (امامت در خردسالى) پرداختند، و با روشنگرى و آگاهى بخشى، امكان رسيدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى را براى اذهان به خوبى روشن ساختند، هنوز مشكل كوچكى سنّ حضرت جواد، نه تنها براى بسيارى از افراد عادى از شيعيان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شيعه نيز جاى بحث و گفتگو داشت. به همين جهت پس از شهادت امام رضا (ع) و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شيعيان به ويژه شيعيان عامى با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بىسابقهاى مواجه شدند و كوچكى سن آن حضرت به صورت يك مشكل بزرگ پديدار گرديد.
طبرى مىنويسد: «زمانى كه سنّ او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسيد، مأمون پدرش را به شهادت رساند و شيعيان در حيرت و سرگردانى فرو رفتند و در ميان مردم اختلاف نظر پديد آمد و سنّ ابوجعفر را كم شمردند و شيعيان در ساير شهرها متحير شدند.»(4)
به همين جهت، شيعيان اجتماعاتى تشكيل دادند و ديدارهايى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمايش و حصول اطمينان از اين كه او داراى علم امامت است، پرسشهايى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانعكننده دريافت كردند، آرامش و اطمينان يافتند.
مورخان در اين زمينه مىنويسند: چون امام رضا (ع) در سال 202 به شهادت رسيد، سنّ ابوجعفر نزديك به هفت سال بود، ازين رو در بغداد و ساير شهرها در بين مردم اختلاف نظر پديد آمد. «ريّان بن صلت»، «صفوان بن يحيى»، «محمد بن حكيم»، «عبدالرحمن بن حجاج» و «يونس بن عبدالرحمن»، با گروهى از بزرگان و معتمدين شيعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجاج»، در يكى از محلههاى بغداد به نام «بركه زلزل»(5) گرد آمدند و در سوك امام به گريه و اندوه پرداختند… يونس به آنان گفت: دست از گريه و زارى برداريد، (بايد ديد) امر امامت را چه كسى عهدهدار مىگردد؟ و تا اين كودك (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى بايد بپرسيم؟
در اين هنگام «ريّان بن صلت» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى كه به سر و صورت او مىزد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ايمان مىكنى و شكّ و شرك خود را پنهان مىدارى؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل يك روزه باشد، مثل پيرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون ديگران يك فرد عادى خواهد بود، شايسته است در اينباره تأمّل شود. در اين هنگام حاضران به توبيخ و نكوهش يونس پرداختند.(6)
و در آن موقع، موسم حج نزديك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى ديگر رهسپار حج شدند و به قصد ديدار ابوجعفر عازم مدينه گرديدند، و چون به مدينه رسيدند، به خانه امام صادق (ع) كه خالى بود، رفتند و روى زيرانداز بزرگى نشستند. در اين هنگام «عبدالله بن موسى»، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست.
استاد شيخ عزيز الله عطاردى مىگويد: برخى از شيعيان، بعد از شهادت امام رضا (ع) پنداشتند برادر ايشان (عبدالله بن موسى) امام و رهبر الهى است. پس به سوى او شتافتند و براى حصول اطمينان، از وى مسائلى پرسيدند و چون او در پاسخ درماند، از دورش پراكنده شدند.(7)
شيعيان متحيّر و غمگين شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابوجعفر مىتوانست جواب مسائل ما را بدهد، عبدالله نزد ما نمىآمد و جوابهاى نادرست نمىداد!
در اين هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق» وارد مجلس گرديد و گفت: اين ابوجعفر است كه مىآيد، همه بپا خاستند و از وى استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت شدند. آنگاه سؤالات خود را با امام در ميان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنيدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبدالله، چنين و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: لااله الااللّه، اى عمو! فرداى قيامت برايت بسيار گران خواهدبود كه نزد خدا بايستى و خدا به تو بگويد: با آنكه در ميان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟!(8)
«اسحاق بن اسماعيل» كه آن سال همراه اين گروه بود، مىگويد: من نيز در نامهاى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مىكنم كه دعا كند خداوند بچهاى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نيز نامه را در دست گرفته بپاخاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا ديد، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار؟ به دنبال اين قضيه، همسرم پسرى به دنيا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم.(9)
پاسخهاى امام جواد(ع)
هنگامى كه امام جواد (ع) با خيل مردمى كه به دليل سن كم او در امر امامتش به حيرت افتاده بودند، روبهرو شد، با روشهاى مختلف به پاسخگويى و زدودن شبهات و ذهنيات پرداخت. ازاينرو، به برخى از پاسخهاى آن حضرت به اختصار اشاره مىكنيم.
1- تنها وارث
محمّد بن عيسى مىگويد: «نزد ابىجعفر ثانى (امام جواد) رفتم، در برخى امور با من مناظره كرد و در پايان فرمود: يا ابا على! ارتفع الشك، ما لابى غيرى؛ اى ابا على، شك خود را برطرف كن، براى پدرم غير از من نيست (من تنها وارث و طبعا امام بعدى هستم).»(10)
2- استدلال قرآنى
مسأله امامت حضرت جواد (ع) در خردسالى، در عصر امامت خود ايشان نيز مطرح بود، حتى اين مسئله را از خود آن حضرت مىپرسيدند.
مرحوم كلينى در «اصول كافى» مىنويسد: شخصى محضر امام جواد (ع) شرفياب شد و اظهار داشت: يابن رسول اللّه! عدّهاى از مردم نسبت به موقعيّت شما ايجاد شبهه مىكنند؟ !
حضرت در پاسخ چنين فرمود: خداوند متعال به حضرت داوود(ع) وحى كرد كه فرزندش، سليمان را خليفه و وصىّ خود قرار دهد، با اين كه سليمان كودكى خردسال بود و گوسفند چرانى مىكرد. و اين موضوع را برخى از علماء و بزرگان بنىاسرائيل نپذيرفتند و در أذهان مردم شكّ و شُبهه ايجاد كردند. به همين جهت، خداوند به حضرت داوود (ع) وحى كرد كه عصا و چوبدستى اعتراضكنندگان و سليمان را بگير و هر كدام را با علامتى مشخّص كن كه از چه كسى است؛ و سپس آنها را شبانگاه در جائى پنهان نما. فرداى آن روز به همراه صاحبان آنها برويد و چوبدستىها را برداريد، با توجّه به اين نكته، كه چوبدستى هركس سبز شده باشد همان شخص، جانشين و خليفه و حجّت بر حقّ خدا خواهد بود.
همگى اين پيشنهاد را پذيرفتند؛ و چون به مرحله اجراء درآوردند، عصاى سليمان سبز و داراى برگ و ثمر شد. پس از آن، همه افراد پذيرفتند كه او حجّت و پيامبر خداست.(11)
على بن اسباط، يكى از ياران امام رضا و امام جواد (ع) مىگويد: روزى به محضر امام جواد رسيدم، در ضمن ديدار، به سيماى حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بيان كنم.(12)
درست در همين لحظه امام جواد (ع) كه گويى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على! همانا خداوند درباره امامت حجت آورده همان طور كه درباره نبوّت حجت آورده است. خداوند درباره حضرت يحيى (ع) مىفرمايد: «وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صبِيّاً»(13) ما به يحيى در كودكى فرمان نبوت داديم.
و درباره حضرت يوسف (ع) مىفرمايد: «وَ لَما بَلَغَ أَشدّهُ آتيناه حُكْماً وَ عِلْماً»(14) هنگامى كه او به حد رشد رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم.
و درباره حضرت موسى (ع) مىفرمايد: «وَ لَما بَلَغَ أَشُدّهُ وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً»(15) و چون به سن رشد و بلوغ رسيد، به او حكم (نبوت) و علم داديم.
بنابر اين همان گونه كه ممكن است خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنايت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نيز عطا كند.(16)
در موردى ديگر، امام جواد (ع) در پاسخ اعتراضكنندگان، اين آيه را خواند: «قل هذه سبيلى ادعوا الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى؛ بگو اين راه من است كه من و پيروانم با بصيرت كامل همه مردم را به سوى خدا دعوت مىكنم.»(17)
3- كرامت
امام از اين طريق نيز برتري و فضيلت خود را مىنماياند كه براى اهل علم و بزرگان دليل ديگر بر امامتش بود.
محمّد بن سنان مىگويد: «از درد چشم به امام رضا (ع) شكايت كردم. كاغذى خواست و به ابىجعفر (ع) نامهاى نوشت. آن را به خادم داد و از من خواست با او بروم و مطلب را كتمان كنم. وقتى رسيديم، خادم نوشته را باز كرد و در مقابل ابا جعفر قرار داد. او به نامه نگاه كرد. آنگاه سر به آسمان برداشت و مطلبى فرمود: چند بار اين كار را كرد و هر دردى در چشمم بود از بين رفت…»(18)
4- علم خدايى
بعد از شهادت امام رضا (ع) عدهاى از شيعيان از شهرهاى ديگر براى شناختن امام بعد به مدينه آمدند. آنها را به صريا، قريهاى كه امام كاظم (ع) در نزديكى مدينه تأسيس كرده بود، راهنمايى كردند. آنجا عبدالله بن موسى فرزند امام كاظم (ع) خودنمايى مىكرد، ولى از پاسخ دادن به سؤالات مردم ناتوان بود. زمانى كه عبدالله پاسخهاى غلط داد، ابوجعفر يعنى، امام جواد (ع) وارد شد در حالى كه هشت ساله شده بود. همه به سوى او رفتند و او به مردم سلام داد. عبدالله بن موسى هم از جاى خود برخاست و ابوجعفر به اين ترتيب در صدر مجلس جاى گرفت. آنگاه فرمود: بپرسيد، خدا رحمتتان كند. آنگاه سؤالاتى پرسيدند از جمله كسى پرسيد: اگر مردى زنش را به عدد ستارگان آسمان طلاق داد چه كند؟
امام فرمود: آيا قرآن خواندهاى؟ گفت: بله، فرمود: سوره طلاق را بخوان تا قول خداوند كه فرمود: «واقيموا الشهادة لِلّه»؛ اى مرد! طلاق صورت نمىگيرد، مگر به پنج چيز: شهادت دو شاهد عادل، وقوع طلاق در حالت پاكى از عادت ماهيانه، عدم آميزش در آن پاكى، وقوع طلاق به قصد جدى.
اى مرد! آيا در قرآن عدد نجوم سماء مىبينى؟ گفت نه.(19)
5 – تفاوت دو مقوله امامت و كودكى
دايه ابىجعفر روزي به او گفت: «تو را در فكر مىبينم، گويا پيرمردى شدهاى؟ فرمود: عيسى بن مريم در كودكى مريض شد. به مادرش آن چيزهايى را كه موجب معالجه مىشد، توضيح داد، او تهيه كرد. ولى موقع خوردن، عيسى گريه كرد. مادرش گفت: من با آنچه تو ياد دادى معالجهات مىكنم، آن وقت گريه مىكنى؟ فرمود: الحكم حكم النبوّة والخلقة خلقةُ الصبيان؛ حكم، حكم نبوّت است، امّا بدن و خلقت من خلقت كودكان است.»(20) يعنى، دو موضوع كاملاً متفاوت هستند. كودكى من به خلقت طبيعى مربوط است، ازاينرو درد مىكشم و گريه مىكنم، امّا رسالت من امري الهى است و حساب آن دو جداست. و بدينگونه حضرت به استبعاد امامت در كودكى پاسخ گفت.
6- ايمان آوردن امام على (ع) در نه سالگى
امام جواد (ع) فرمود: «سوگند به خدا در آغاز بعثت، جز على (ع) از پيامبر (ص) پيروى نكرد، با اين كه او در آن وقت نه سال داشت، من نيز اكنون نه سال دارم.»(21)
استدلال امام جواد (ع) به ايمان آوردن حضرت على (ع) در نه سالگى بر اين اساس است كه حضرت على (ع) در اين سن و سال، پيرو كامل پيامبر (ص) بود، و شايستگى كسب ايمان كامل را پيدا كرد؛ با توجه به اين كه بر اساس روايات شيعه و اهلتسنن، پيامبر (ص) در آغاز بعثت، در مجلسى كه خويشانش را دعوت كرده بود، و در ميان آنها تنها على (ع) ايمان خود را آشكار ساخت، پيامبر (ص) در همان مجلس على (ع) را جانشين خود معرفى نمود.(22)
سرانجام اكثريت شيعه، امامت حضرت جواد (ع) را پذيرفتند؛ زيرا علاوه بر وجود نصّ پيامبر (ص) و تصريح و وصيّت امام رضا (ع) بر امامت آن حضرت، شيعيان هر سؤالى مىپرسيدند امام با سرعت و دقّت، جواب كامل و كافى مىداد. به طورى كه بنابر نقل شيخ كلينى، امام جواد (ع) در يك مجلس به سى هزار سؤال پاسخ داد.(23) ناگفته نماند كه اين عدد، مبالغه نيست؛ زيرا بسيارى از سؤالهاى مردم، پاسخهاي كوتاهى داشت، چون بيشتر سؤالات فقهى بود و هر فرع جزئى، خود يك سؤال به حساب مىآيد.
در پى اين ديدارها و بحث و گفتگوها با امام جواد(ع)(24) اطمينان و اعتقاد كامل شيعيان به امامت آن حضرت فراهم گرديد و ابرهاى تيره ابهام و شبهه از فضاى فكر و ذهن آنان كنار زدوده شد و خورشيد حقيقت آشكار گرديد.
تحليل و بررسى
درست است كه دوران شكوفايى عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد كه با رسيدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مىرسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكيم، براى مصالحى، اين دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند. در جامعه بشريت از آغاز تاكنون افرادى بودهاند كه از اين قاعده عادى مستثنا بودهاند و در پرتو لطف و عنايت خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنين كودكى به مقام پيشوايى و رهبرى امتى نائل شدهاند.
اصولاً در مورد پاسخ اين سؤال كه چگونه انسان خردسال به مقام امامت مىرسد، ما دو راه در پيش داريم:
نخست: به آنان كه به خداى قادر و حكيم معتقدند، مىگوييم: چه مانعى دارد خداوند با آن قدرت و حكمت مطلقهاى كه دارد، براساس مصالحى، شخصى را در خردسالى به مقام نبوت يا امامت برساند. با اينكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مىدانيم كه حضرت عيسى (ع) در همان روزهاى نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنيا آورده بود و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود( بشدت دفاع كرد و ياوههاى معاندين را با منطق و دليل رد كرد، در صورتى كه اينگونه سخن گفتن و با اين محتوا، در شأن انسانهاى بزرگسال است. قرآنكريم گفتار او را چنين نقل مىكند:
(عيسى) گفت: «بى شك من بنده خدايم، به من كتاب (آسمانى= انجيل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پربركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زندهام به نماز و زكات توصيه فرموده و (نيز مرا) به نيكى در حق مادرم سفارش كرده و جبّار و شقى قرار نداده است.»(25)
قرآنكريم درباره حضرت يحيى و رسالت او و اين كه در دوران كودكى به نبوت برگزيده شده است، مىفرمايد: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم».(26)
بعضى از مفسران كلمه «حكم» را در اين آيه شريفه به معناى هوش و درايت گرفتهاند و برخى گفتهاند: مقصود از اين كلمه، «نبوت» است. مؤيد اين نظريه رواياتى است كه در كتاب «اصول كافى» نقل شده است، از آن جمله، روايتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبير «حكم» در آيه مزبور، به «نبوت» حضرت يحيى در خردسالى استشهاد مىكند و مىفرمايد: پس از در گذشت زكريا، فرزند او يحيى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و اين همان است كه خداوند در قرآن مىفرمايد: «يا يَحْيى خُذِ الْكَتابَ بِقُوّة وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً»: اى يحيى كتاب (آسمانى) را با نيرومندى بگير، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او داديم.(27)
امام جواد (ع) براى يكى از ياران خود به نام «على بن اسباط»، به همين آيه استدلال كرد، و پس از ذكر آيه فرمود: «خداوند كارى را كه در مسئله امامت كرده؛ همانند كارى است كه در مسئله نبوت كرده است، همانگونه كه ممكن است خداوند حكمت را در چهل سالگى به انسانى بدهد، ممكن است كه حكمت را در كودكى به انسانى ديگر عطا فرمايد.»(28)
با توجه به مطالب يادشده درمىيابيم كه قبل از امامان نيز، مردان الهى ديگرى از اين موهبت و نعمت الهى برخوردار بودهاند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است.
دوّم: در طول تاريخ ديده شده است كه برخى از كودكان رشد فكرى فوقالعادهاى داشتهاند، گاه افرادى در سنين كمتر از ده سال، نابغه شدهاند و از رشد و عقل و درك ممتاز و استثنايى برخوردار بودهاند. اين موضوع بيانگر آن است كه شايستگى مقامهاى ارجمند، مانند مقام امامت براى بعضى از كودكان محال نيست كه آن را غيرممكن سازد. در اين زمينه نمونههاى فراوان وجود دارد، كه به عنوان نمونه به ذكر سه مورد بسنده مىكنيم:
نمونههايى استثنايى از خردسالان نابغه
1- در حالات ابوعلى سينا، (373- 427 ه . ق) نقل كردهاند كه خود در شرح حال خود گفت: «در ده سالگى آن قدر از علوم مختلف را فرا گرفتم كه مردم بخارا از استعداد سرشار من، شگفتزده شده بودند، در دوازده سالگى بر مسند فتوا نشستم، و در شانزده سالگى كتاب قانون را در علم طب نوشتم، و بيمارى نوح بن منصور رئيس دولت سامانى را كه همه اطباء از درمانش عاجز شده بودند، درمان نمودم. او به اين خاطر، امكانات فرهنگى بسيار در اختيارم گذاشت، شب و روز به بررسى و مطالعه پرداختم. هنگامى كه به بيست و چهار سالگى رسيدم، همه علوم جهان را مىدانستم و چنين مىانديشيدم كه علم و دانشى وجود ندارد كه من به آن دست نيافته باشم.»(29)
2- نمونه ديگر، يكى از دانشمندان غرب به نام «توماس يونگ» است، كه در دو سالگى خواندن و نوشتن را مىدانست، و در هشت سالگى به تنهايى به آموختن رياضيات پرداخت، و به امتيازات استثنايى و اعجاب انگيزى دست يافت.(30)
3- نمونه ديگر كه در عصر حاضر رخ داده و بسيار عجيب است و پاسخ به سؤال فوق را به طور عينى و گويا تبيين كند، مربوط به كودكى به نام سيد محمد حسين طباطبائى، فرزند حجةالاسلام سيد محمد مهدى طباطبائى، ساكن قم است. سيد محمد حسين طباطبائى استعداد و حافظه فوقالعاده و استثنايى دارد؛ مصاحبه با اين كودك چندين بار از تلويزيون پخش شده است، و بسيارى از مردم چهره او را ديدهاند. اين كودك اكنون در حوزه علميه قم به تحصيل دروس مقدماتى حوزوى مشغول است. وى در پنج و نيم سالگى حافظ كل قرآن شد، جالب اين كه علاوه بر حفظ قرآن، آن چنان بر آيات قرآن و معانى آيات مسلط است، كه اگر ترجمه آيهاى را براى او بخوانيم، او متن آيه را تلاوت مىكند، و ترجمه هر آيه از آيات قرآن را مىداند، از همه مهمتر اين كه انس عميق او با آيات قرآن به گونهاى است كه به پرسشهايى كه از او مىشود، با آيات قرآن پاسخ مىدهد. البته از اين نمونهها در جمهوري اسلامى ايران و جهان اسلام، به يمن شريعت حياتبخش شريعت محمدى (ص) (اسلام) فراوان است.
به هر حال وقتى يك كودك عادى در خردسالى به لطف خدا داراى چنين موهبت و امتياز فوقالعاده شد، نبايد تعجب كرد كه چگونه امام جواد (ع) در دوران كودكى به مقام امامت رسيدهاند، چنين موضوعى محال نيست، و به اذن الهى به سبب مصالحى به بعضى از افراد داده مىشود.
نتيجه و سخن پايانى
بر اساس شواهد تاريخى، مسئله متولّى شدن شخصى براي امامت در سنين كودكى، از حضرت امام جواد (ع) شروع شد؛ زيرا وقتى پدر بزرگوارش، امام رضا (ع) به دست مأمون عباسى به شهادت رسيد، حضرت جواد (ع) هفت سال بيشتر نداشت. پس آن حضرت در سنّ هفت سالگى، متولّى زعامت شيعه اماميه، در مسائل دينى، عملى و فكرى شد.
با دقت در اين مسئله، پىمىبريم كه همين موضوع، به تنهايى كافى است كه، به خطّ امامت ولو در سنين كودكى كه در امام جواد (ع) متجلّى شد و تا امامت امام حضرت مهدى (عج) ادامه يافت پى ببريم. اين مطلب از جهات مختلف قابل بررسى است:
الف) دانش آموختگان مدرسه اهلبيت (ع) در طول تاريخ، فداكاري و جانفشانىهاي زيادي در راه تثبيت عقيده خود در مسئله امامت داشتند؛ زيرا داشتن چنين عقيده و فكرى، منشأ دشمنى و خصومت دستگاه خلفا با دوستداران اهلبيت (ع) مىشد. اين امر منجر به معارضه نظام سلطه، با اهلبيت (ع) و ياران آنان شد. ازاينرو، دست به تصفيه زده، عده زيادى را زندان مىكردند و گروهى را به قتل رساندند و اين خود دليل بر آن است كه اعتقاد به ولايت اهلبيت (ع) و لو در سنين كودكى براي آنان چنان روشن و مسلّم بود كه حاضر به هر نوع فداكارى در راه عقيده خود بودند.
ب) زعامت و امامت اهلبيت (ع)، بر خلاف ديگران، زعامتى همراه با سرباز، لشكر و ابهّت پادشاهى نبود. همچنين زعامت آن بزرگواران، با دعوت سرّى، همانند دعوتهاى صوفيّه و فاطميون نبود؛ زيرا آنان بين رئيس و مردم، فاصله و دورى مىانداختند تا فرض كنند كه رئيس، خود از مردم دور است با آن كه مردم به او ايمان دارند.
امامان معصوم (ع) براى مردم ظاهر و معلوم بودند و آنها مىتوانستند از نزديك معاشرت با آنان داشته باشند؛ به جز امام زمان (عج) كه به جهات سياسى، معاشرت با آن حضرت محدود بود.
ج) خلفاى معاصر با امامان، به فضايل اخلاقى و كمالات معنوى و علمى ايشان، اعتراف داشتند و آن را زنگ خطرى براى خود و خلافت غاصبانه خويش مىدانستند. و بر اين اساس، تمام توان خود را براى از بين بردن آنان و محو كردن فضايلشان به كار مىبستند.
با توجه به اين مطالب روشن مىشود كه مسئله امامت شخص ولو در سنين كودكى امرى ثابت بوده است؛ زيرا وقتى امام مردم را به امامت خود دعوت مىكند، طبيعتاً خود را در تمام زمينهها اعلم مىداند. در غير اين صورت، مردم از او متابعت نكرده، امامت او را قبول نخواهند كرد. حال ممكن است شخصى در سنين كودكى، مردم را به امامت خود در ملا عام دعوت كند و شيعيان نيز بدون هيچ تحقيق و تفحّص، امامت او را پذيرفته و در راه او جانفشانى كنند؛ ولى بر فرض كه در ابتداى دعوتش، حقيقت امر بر مردم روشن نشده باشد، ولى به مرور ايّام، ماهها و سالها، ممكن است وضعيت او در صورت عدم صحّت دعوتش، بر مردم آشكار شود.
حال اگر عدم صحّت دعوت او براى مردم كشف نشود، آيا براى نظام حاكم نيز روشن نخواهد شد؟ آيا براى مقابله با آن دعوت در صورتى كه به مصلحت خود باشد موضعگيري نخواهند كرد؟ تنها تفسير سكوت دستگاه خلافتِ معاصر با امام (ع) در سنين كودكى، اين است كه نظام سلطه، به اين نتيجه رسيده بود كه امامت شخص ولو در سنين كودكى امري مسلّم است؛ به ويژه كه خود خلفا به طور مكرّر، آن بزرگواران را امتحان كرده و به فضلشان اعتراف نموده بودند. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
پىنوشتها: –
1. اصول كافى، ج1، ص 322.
2. اصول كافى، ج1، ص 322؛كشف الغمه، ج 2، ص 353.
3. الارشاد، چاپ كنگره، قم، 1431 ق، ص 618.
4. ابن جرير طبرى، دلائل الاًّمامة، ص 204.
5. در برخى از منابع «بركه زلول» آمده است، اما «زلزل» صحيح است؛ زيرا برخى نوشتند: اين بركه را «زلزل» غلام «عيسى بن جعفر بن منصور» حفر و آن را براى مسلمانان وقف نمود و از اين جهت به وى منسوب گرديد: سيدعبدالرزاق مقرّم؛ نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد (ع)، ترجمه: دكتر پرويز لولاور، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس، 1370 ش، ص 109،پاورقى.
6. يونس و همچنين صفوان بن يحيى از اصحاب اجماع اند، يعنى دانشمندان اماميه بر درستى و صحت روايات و احاديث آنان اتفاق نظر دارند. يونس از نظر جلالت قدر و عظمت معنوى در رتبه بسيار والايى قرار داشت و از طرف پيشوايان ما، مورد تمجيد فراوان واقع شده است و دانشمندان علم رجال، در ستايش او بسيار سخن گفتند. با اين اوصاف، وقتى شخصيت بزرگ و استوارى مانند او چنين اظهاراتى بكند، وضع توده مردم و عوام شيعيان روشن است! از اين نظر بعضى از دانشمندان معاصر نتوانستند باور كند كه وى چنين بگويد، ازين رو گفتار او را بدين گونه توجيه كرده كه مقصود او از جمله «گريه را كنار بگذار» امتحان و آزمايش حاضران در مجلس بوده تا آنان كه در مقابل حق معرفتى استوار دارند شناخته شوند تا شايد او بتواند در ارشاد و راهنمايى كسى كه از امام منحرف شده است، تلاشى كرده باشد! ر.ك: نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد (ع) ، ص110، پاورقى.
7. استاد عطاردى، مسندالامام الجواد، ص 30- 29.
8. بحارالانوار، ج 50، ص 100 – 98 دلائل الاًّمامة، ص204 – 206 اثبات الوصية، ص 213- 215 (با اندكى اختلاف در عبارات)؛ سيد على اكبر قرشى، خاندان وحى، ص 643 – 644.
9. اثبات الوصية، ص 215.
10. اصول كافى، ج1،ص 320.
11. اصول كافى، ج1،ص 383.
12. از سخن على بن اسباط استفاده مى شود كه آن حضرت در آن زمان پيروانى هم در مصر داشته است و آنان علاقه مند بودهاند با خصوصيات جسمى حضرت آشنا شوند.
13. سوره مريم، آيه 12.
14. سوره يوسف، آيه 22.
15. سوره قصص، آيه 14.
16. اصول كافى، ج1، ص 384 الاًّمام الجواد من المهد الى اللحد، ص 232، اثبات الوصية، ص 211.
17. سوره يوسف، آيه 108.
18. رجال كشى، ص 487.
19. مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 429 ؛ بحارالانوار، ج 50، صص 91 و 90.
20. اثبات الوصية، ص 212.
21. اصول كافى، ج 1، ص 384.
22. قاضى نورالله شوشترى، احقاق الحق، ج 4، ص 62.
23. اصول كافى، ج 1، ص 314.
24. بحارالانوار، ج 50، ص 90 ؛ شيخ مفيد، الاختصاص، تصحيح و تعليق: على اكبر الغفّارى، ص 102.
25. سوره مريم، آيه 30 – 32.
26. همان، آيه 12.
27. اصول كافى، ج 1، ص 382 (باب حالات الائمة فى السّنّ).
28. اصول كافى، ج 1، ص 494.
29. محدث قمى، الكنى والالقاب، ج 1، ص 320 و 321.
30. پى ير روسو، تاريخ علوم، ص 432.
ساماندهى لباس تا طرح نيروى انتظامى
ساماندهى لباس تا طرح نيروى انتظامى
حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر
لباس هر چند پوشش ظاهرى انسان است اما در عين حال با فرهنگ و تفكر و باورهاى انسان ارتباط جدى دارد. اقوام و نژادهاى نوع بشر از آغاز با لباس از يكديگر تفكيك مىشدهاند و اصولاً شاخصه آدم و آدمى زادگان در چهره ظاهر يكى به لباس بوده است و ديگرى به سيماى طبيعى و آفرينش آنها و البته تفاوت ماهوى انسان و فصل مميز او از ساير جانداران همانا روح قدسى و نفس ناطقه اوست كه آدم را شايسته خلعت خلافت الهى نموده است.
بارى لباس براى فرزندان آدم موهبتى است الهى. از اينرو قرآن كريم به عنوان يكى از آيات الهى از آن سخن گفته و در عين حال تأكيد مىورزد كه آنچه بهتر و بالاتر از پوشش ظاهرى است لباس تقوا است كه جان آدمى را از آلودگىهاى نفسانى منزّه مىدارد و حصارى از عفاف و حجاب از معنويت بر دل آدمى مىپوشد تا انديشه گناه را از سر بدر كند: «يا بنى آدم قد انزلنا علكيم لباساً يوارى سوآتكم و ريشاً و لباس التقوى ذلك خير ذلك من آيات اللّه لعلكم يذّكّرون.»(سوره اعراف،آيه26)
اى فرزندان آدم ما براى شما لباسى فرستاديم تا عورت شما را بپوشاند و زيب و زيور شما باشد و البته لباس تقوا بهتر است. اين از نشانههاى خداوند است باشد كه متذكر اين موهب خداوندى باشيد.
افزون بر اين لباس براى انسان دژ امن و نگهدارنده او از سرما و گرما و حوادث ديگر است و نيز سرمايه زيبايى او و هم شاخصهاى كه شخصيت او را در عرف اجتماعى شكل مىدهد و اقوام را از يكديگر ممتاز مىسازد.
در اسلام پس از اعلام حكم حجاب و وجوب آن در شرع مقدس و تصريح و تأكيد آيات قرآن بر اين فريضه دينى،به پيامبر اكرم(ص) و ديگر مسلمانان خاطر نشان شده كه زنان مسلمان بايد حجاب برگيرند و سر و گريبان و اندام خود را از نامحرمان بپوشانند كه اين امر علاوه بر آثار معنوى و اجتماعى شاخصه زن مسلمان است كه به تقوا و عفاف شناخته شوند و مورد آزار بلهوسان قرار نگيرند: «ذلك ادنى ان يُعْرَفْنَ فلايؤذين»(سوره احزاب، آيه 59).
اين آيه كريمه به تأثير روانى اجتماعى حجاب در صيانت زن مسلمان از نگاه و تعرض هوسبازان اشاره دارد كه نكته ظريف و قابل توجهى است. بىترديد اگر يك زن با حجاب كامل و در كسوتى از عفاف و وقار در ميان مردم ظاهر شود كمتر وسوسه در دل مردان بر مىانگيزد و چشم طمع ديگران را به خود جلب مىكند. در حاليكه اگر زنى خود را بيارايد و زيبايىهاى خود را در معرض تماشاى مردان قرار دهد همانند سفره رنگينى است كه پيش روى گرسنهاى بگسترانند و هوس او را برانگيزند. لذا گفتهاند:
زن كه خرامد به گل و لاله زار
جيب به گل بخشد و دامن به خار
ديده بادام چو بى پرده گشت
عاقبت از هر دهنى خورده گشت
شب چو نبندى در ديگ حليم
گربه و سگ را ز ملامت چه بيم
بارى اسلام با احترام به شخصيت زن مسلمان وى را به پوشش مناسب ملزم ساخته و مردان را به غيرت دينى و حمّيت ناموس فرا خوانده است. گفتنى است كه بخشى از مسؤوليت حجاب علاوه بر زن مسلمان بر عهده مردان يعنى اولياى دختران و همسران بانوان است و بدين ترتيب «غيرت و عفت» پيوند ناگسستنى دارند. در برخى روايات آمده كسى كه غيرت ندارد عفت ندارد. شكلگيرى سامانه عفاف در خانواده جز با مشاركت و تعهد مردان و زنان شكل نخواهد گرفت و مسؤوليت حفظ حجاب ميان زن و مرد تقسيم مىشود.
بعد سياسى حجاب
امروزه حجاب علاوه بر بعد اخلاقى و شرعى در سطح جهانى جنبه سياسى نيز به خود گرفته است. كشف حجاب كه ننگينترين هديه غربيها به كشورهاى اسلامى بود به دست مزدورانشان به جامعه اسلامى راه يافت و بذر بى غيرتى و بى حميتى را در ميان مسلمانان پراكند و زن را از شأن انسانى پايين آورده، بازيچه هوا و هوس مردان شهوت پرست ساخت و چه بر سر اين ملت آوردند و در ديگر كشورهاى اسلامى همين فاجعه را ببار آوردند. اگر انقلاب اسلامى نيامده بود و زن را از منجلاب فساد نجات نداده بود معلوم نيست سرنوشت امروز زنان كشورمان به كجا مىانجاميد.
اين را دشمنان اين ملت به خوبى فهميدهاند. دليل اينكه در كشورى مثل فرانسه كه داعيه دار حقوق بشر است! به يك دختر دانشآموز مسلمان اجازه نمىدهد با يك روسرى به مدرسه برود را در همين بعد سياسى حجاب بايد جستجو كرد و اگر كشورهايى مانند تركيه به زعم ادعاى مسلمانى به دليل حاكميت ژنرالهاى لائيك، حجاب را در دانشگاههاى خود ممنوع ساخته در همين وابستگى سياسى و فرهنگى به بيگانه ريشه دارد.
توطئه عليه حجاب در حاكميت
يكى از دسيسههاى بيگانه توطئه عليه حجاب بانوان و صادر كردن مدهاى جديد بدحجابى در كشور اسلامى ما بود اين موضوع مخصوصاً در دولت اصلاحات اوج گرفت. بويژه آنكه در ميان كارگزاران اين دولت پروژه تساهل و تسامح با مفهوم آزادى بىبند و بارى مطرح شد. دامن زدن مطبوعات اين دوره به تشنج سياسى، ارزش زدائى و انقلاب ستيزى از يك طرف و آسانگيرى در برابر جريان فساد اخلاقى و اباحيگرى از طرف ديگر زمينه رشد بدحجابى را فراهم ساخت و برخورد نكردن با اين پديده شوم فضاى مناسبى براى كشف حجاب نوين بود. نگارنده اين مقال رنجنامه آن روز را طى مقالات بسيارى به تحرير آورد و در معرض افكار عمومى قرار داد اما كمتر گوش شنوا يافت. در فرايند رشد بدحجابى لباسهاى تنگ و چسبان و شلوارها و آستينهاى كوتاه و سراندازهاى نوارى و آرايشهاى غليظ زنان و دختران حراج بازار و مايه ننگ براى كشور اسلامى ما شد و روند رو به رشد آن خون به دل مردم با ايمان و غيرتمند و وارثان شهيدان كرد. بارى در آن مقطع هرچه فرياد زديم كمتر گوش شنوا يافتيم. فرياد علماى بزرگ و مراجع تقليد نيز به اعتراض بلند شد كه چرا مسؤولين بى تفاوت نشستهاند و چرا از حجاب اسلامى كه حافظ حيثيت زن مسلمان است كمتر سخن به ميان مىآيد. همه جا سخن از آب و نان و مصرف و معيشت و مسائلى از اين قبيل است. دولت فراموش كرده بود فرمان قرآن كريم را كه حاكمان اسلامى را به امر به معروف ونهى از منكر و پاسدارى از حدود اسلامى فرا خوانده است. در آن روز اطلاع يافتيم كه مقام معظم رهبرى سران سه قوه را خواستند و نگرانى شديد خود را از پديده بدحجابى يا به عبارت صحيحتر كشف حجاب نوين ابراز نمودند و به دنبال آن تذكر طرح عفاف و حجاب از سوى شوراى عالى انقلاب فرهنگى تهيه و تدوين شد و به كليه مراكز دولتى ابلاغ گرديد و اين در اوائل مجلس هفتم و اواخر دولت هشتم بود. با آنهمه تأكيد مقام رهبرى بالأخره معلوم نشد سران سه قوه چه پاسخى به اين خواسته و دغدغه رهبرى دادند. آن بخشنامه فرهنگ عفاف و حجاب نيز طبق معمول بايگانى شد.
نه در ادارات تحولى ديده شد و نه در دانشگاهها و نه در سطح جامعه و كوچه و بازار! چرا؟ براى اينكه عزم جدى نبود و متظاهرين به فساد گستاختر از گذشته در ملأ عام ظاهر شدند كه همچنان ادامه دارد.
تصويب طرح ساماندهى مد و لباس در مجلس
با آغاز كار مجلس هفتم، كميسيون فرهنگى دست به كار تهيه طرح زد كه ساماندهى لباس را محور قرار داد مفاد اين طرح اين بود كه لباس ملى و اسلامى در كشور حمايت شود و لباسهاى مبتذل وارداتى برچيده شود. در اين فرايند پاى چند وزارتخانه به ميان كشيده شد كه بايد جهت اجرايى شدن طرح همكارى كنند تا در يك پروسه زمانى به نتيجه برسد.
اين طرح در كميسيون فرهنگى با حضور كارشناسان به بحث نهاده شد و طى يازده ماده به تصويب رسيد و در نوبت بررسى در جلسه علنى قرار گرفت و با رأى نمايندگان تصويب شد و سپس به شوراى نگهبان رفت و پس از اصلاحات لازم در تاريخ 20/10/85 به تأييد اين شورا رسيد و به صورت قانون در آمد.
در حال حاضر «قانون ساماندهى مد و لباس» از فيلتر مجلس و شوراى نگهبان گذشته و به دولت ابلاغ گرديده است. بر اساس اين قانون كه حدود شش ماه از آن مىگذرد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى مكلّف است كار گروهى متشكل از يك نفر نماينده تام الاختيار از وزارتخانههاى فرهنگ و ارشاد اسلامى، آموزش و پرورش، بازرگانى و صنايع و معادن و سازمان صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران و مديريت و برنامه ريزى كشور و سه نفر از صنوف ذى ربط(طراحان و توليد كنندگان) و يك نفر نماينده از كميسيون فرهنگى مجلس به عنوان ناظر تشكيل دهد بر اساس يك تبصره مصوبات اين كار گروه پس از امضاء و ابلاغ وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى قابل اجرا خواهد بود.
به موجب ماده 2 اين قانون وزارت فرهنگ و ارشاد و سازمان صدا و سيما مكلّفاند نمادها و الگوهاى پارچه و لباس ايرانى را ترغيب و تشويق و تبليغ نمايند و در جهت پرهيز از الگوهاى مغاير با فرهنگ ايرانى – اسلامى اهتمام جدى بورزند.
ماده 3 قانون وزارت ارشاد و بازرگانى را مكلّف مىكند جهت تبادل فرهنگى ملل مسلمان موزه و نمايشگاه منطقهاى و بين المللى برگزار نموده و نمادها و الگوهاى لباس ايرانى – اسلامى را معرفى نمايد.
و ماده 5 وزارت بازرگانى را مكلّف مىسازد براى دسترسى عموم و حمايت از توليد و فروش پارچهها و پوشاك منطبق با الگوى ايرانى – اسلامى نمايشگاههاى فصلى برگزار نمايد.
و به موجب ماده 6 وزارت بازرگانى مكلّف شده به منظور حمايت از توليدات داخلى عوارض گمركى بر واردات پوشاك خارجى وضع نمايد تا رقابت توليدات خارجى و توليد كنندگان داخلى ميسر گردد.
در اين قانون وزارت خانههاى تعاون كار و امور اجتماعى و صنايع و معادن مكلّفاند در تأسيس تعاونى، اعطاى مجوز فعاليت و استفاده از تسهيلات دولتى، طراحان و توليدكنندگان پارچه و لباس مبتنى بر الگوهاى ايرانى – اسلامى را در اولويت قرار دهند.
در ماده 10 اين قانون وزارتخانههاى، علوم تحقيقات و فناورى مكلّف اند از بودجه سنواتى رديفهاى خدماتى و رفاهى خود جهت تشويق تقاضاى پارچه و لباس ايرانى – اسلامى تسهيلات خريد در اختيار كاركنان خود قرار دهند.
بطور خلاصه: قانون ساماندهى مد و لباس كه خلاصهاى از آن به نظر خوانندگان رسيد كليه دستگاههاى ذى ربط اعم از فرهنگى، آموزشى، رسانهاى و اجرائى را مكلّف ساخته جهت جا انداختن مفاد اين قانون در افكار عمومى و اجرايى شدن آن مشاركت نمايند و تدريجاً وضعيت ناهنجار كنونى را سامان دهند.
درس از بايگانى شدن قانون
از نظر قانونى همه وظائف و اختيارات براى دستگاههاى ذىربط مشخص شده اما آنچه مايه هراس است اينكه اين قانون جامع كه عمدتاً جنبه فرهنگى دارد به بايگانى وزارتخانهها و سازمانها فرستاده شود و اقدام عملى صورت نپذيرد. ترس از اين است كه اين قانون به سرنوشت قوانين قبلى در رابطه با توليد، فروش و پوشش لباسهاى مبتذل كه سالهاست بايگانى شده گرفتار شود!
اين قانون در ارتباط با توليد، فروش و پوشش لباسهاى مبتذل مجازاتهاى سنگينى براى متخلفان وضع نموده است، از تعطيل محل كسب و جريمه نقدى تا زندان و تعزير براى هنجارشكنان. اما اگر قانون اجرايى نشود همانند نسخهاى است كه در ويترين خانه نهاده شود و بيمار از درد ناله كند و كسى در فكر عمل به نسخه نباشد! حقيقت اين است كه ماها عادت كردهايم بر سر يك موضع هنگامى كه به بحران رسيد داد و فرياد كنيم و حرف بزنيم و پس از چند روز تب و تابمان فرو نشيند. نظير برخورد با مجرمان و مفسدان اقتصادى كه هر از چندگاه حرفش زده مىشود اما از عمل كمتر اثرى ديده مىشود و اگر قوانين حجاب و عفاف به اين سرنوشت گرفتار شود بايد، براى هميشه بر آن تأسف خورد.
طرح ارتقاى اخلاقى نيروى انتظامى
در ماههاى اخير نيروى انتظامى با شدت و حدت از طرح خود سخن گفت. در برخورد با اراذل و اوباش و مزاحمان حقوق شهروندى و نواميس مردم و برخورد با بدحجابى كه اين طرح بسيار ضرورى و لازم و مورد انتظار جامعه بوده و خواهد بود. ناگفته نماند كه همه ساله در فصل بهار نيروى انتظامى حركت هايى از اين قبيل داشته است لذا تذكر چند مطلب در اينجا ضرورى است.
اولاً – اقدام نيروى انتظامى از وظائف ذاتى اين نهاد امنيتى است و به عنوان يك سياست همواره بايد در دستور كار او باشد. بنابراين به نغمههاى مخالفى كه از سوى برخى بهانه جو در اين رابطه ساز شد تا نيروى انتظامى را تحت فشار قرار دهند تا از اقدام قانونى و تكليف واجب خود دست بردارد، نبايد مورد اعتنا قرار گيرد و اين نهاد امنيتى بايد با اعتماد و اطمينان و ايمان و شجاعت و قدرت با رعايت اصول فرهنگى و اخلاقى و اجتماعى به وظيفه خود ادامه دهد و از جوّ سازيها و غوغا سالاريها كه در برابر هر حركت انقلابى به راه مىافتد نهراسد.
ثانياً اين اقدامات قانونى نبايد فصلى و موسمى باشد، يعنى طى يكى دوماه مانور داده شود و سپس از فعاليت بايستد. چرا كه واكنش بعدى آن از سوى هنجارشكنان بدتر از قبل خواهد بود و تار و پود رشتهها از هم گسيخته مىشود. اگر سياست و وظيفه نيروى انتظامى برخورد با ناامنىها و هنجارشكنى هاست اين وظيفه نمىتواند فصلى و مقطعى باشد و اگر قرار است كه موسمى و مقطعى باشد بهتر آنست كه نيروى انتظامى وارد اين ماجرا نشود و به خود زحمت ندهد و مشت خود را باز نكند كه نتيجه به عكس خواهد بود. اين مطلب را ما به نيروى انتظامى گفتهايم و ديگران نيز تأكيد ورزيده و استمرار مقابله با فساد و بدحجابى را خواستهاند. متأسفانه استنباط نگارنده اين است كه ادامه اين سياست از طرف اين نيرو با ترديد روبرو است. مردم مىگويند روزهايى كه مأموران ناجا با مظاهر فساد برخورد جدى داشتند وضعيت شهر بهتر شده بود و هنجارشكنان حسابى باز كرده بودند ولى باسست شدن اين حركت وضعيت دارد به حال گذشته باز مىگردد و بسيار بدتر از قبل خواهد شد. به نظر مىرسد استنباط مردم دور از واقعيت نباشد. مطلب ديگرى كه تأكيد بر آن لازم است حمايت و همكارى همه دستگاهها با اين حركت ملى و دينى است. نيروى انتظامى نبايد در اين وظيفه تنها بماند. اگر اصل امر به معروف و نهى از منكر از وظايف حكومت اسلامى است حكومت به نيروى انتظامى منحصر نمىشود، بلكه همه دستگاههاى فرهنگى، آموزشى، تبليغى و رسانهاى و اجرائى مىبايست در اين وظيفه مشاركت داشته باشند و در درجه اول دولت اصولگرا حمايت كند و از جوسازيها و سنگ اندازيها بيم و هراس به خود راه ندهد.
قابل ذكر است كه اين حركت با وجود استمرار زمان مىطلبد و مىبايست با توجيه فرهنگى و تشويق و تنبيه همراه باشد. سالها عدّهاى خراب كردند، به هنجارشكنان مجال دادند، سيل فساد جامعه را درنورديد، چهره شهر را آلوده و زشت كرد و كمتر كسى احساس مسؤوليت كرد كه به وظيفه دينى و ملى خود عمل كند. اكنون سالها بايد تلاش كنيم جلو اين سيل مخرّب را بگيريم و اين نياز به عزم جدى، پشتكار، مقاومت و شجاعت و ايمان دارد تا به نتايج و آثار آن نزديك شويم و اگر كوتاه بياييم همگان در پيشگاه خداوند مسؤول خواهيم بود.
گفتارى در باره ماه رجب
گفتارى درباره ماه رجب
حجةالاسلام محمد حائرى
رجب ماه هفتم از سال قمرى است كه مُضر نيز مىگويند به سبب احترامى كه آن قبيله به آن ماه قائل بودند و در اسلام رجب از ماههاى حرام به شمار آمده است، بدين خاطر آن را رجب الفرد گويند، زيرا سه ماه از ماههاى حرام به هم پيوستهاند و اين ماه از آنها جدا و فرد است.(1)
فضيلت ماه رجب
اين ماه همانند ماه شعبان و ماه رمضان از ماههاى بسيار با شرافت و با فضيلت است كه در روايات اسلامى بر آن تأكيد و توصيه شده به طورى كه ماه رجب شهر اللّه الأصب يعنى ماه (سراى خداوند) ناميده شده كه رحمت خدا در آن بر بندگان سرازير است پس شايسته است انسانهاى با ايمان بسيار استغفار و توبه نمايند و به اين ماه نيز «واصل»،(بى سر و صدا) گفته شده زيرا در آن از جنگ با مخالفان و مشركان نهى شده است.(2)
در حديث است كه حضرت نوح(ع) روز اول اين ماه سوار بر كشتى شد و نجات يافت و فرمودند: كسانى كه با او هستند روزه بدارند و هر كه اين روز را روزه بدارد آتش عذاب يك سال از او دور مىشود(3) و نيز طبق سخن حضرت صادق(ع) خواندن زيارت امام حسين(ع) در روز اول اين ماه مستحب و تأكيد شده است.(4)
پيامبر(ص) فرمودند: رجب براى امّت من ماه استغفار است پس در اين ماه به محضر پروردگار از گناهان خويش پوزش طلبيد كه خداوند بخشندهاى مهربان است.(5) امام صادق(ع) فرمود: روزه بيست و هفتم رجب را از دست مده كه آن روزى است كه مقام نبوّت به محمّد(ص) داده شد و ثواب آن براى شما به اندازه ثواب شصت ماه است.(6)
از ثوبان غلام پيامبر(ص) نقل شده كه گفت: ما جمعى در خدمت پيامبر(ص) بجايى مىرفتيم عبورمان به گورستانى افتاد، حضرت اندكى در ميان قبرها بايستاد و سپس به راه افتاد. من عرض كردم توقف شما در قبرستان به چه خاطر بود؟ حضرت سخت گريه كرد و ما نيز محزون و گريه كرديم، سپس فرمود: اى ثوبان اينان در قبرهايشان معذّبند آنچنان كه من ناله آنها را شنيدم و دلم به حالشان به رحم آمد و از خدا خواستم عذابشان را تخفيف دهد و خداوند اجابت فرمود و اگر اينها در ماه رجب روزه گرفته بودند، در قبرهايشان عذاب نمىشدند. عرض كردم: يا رسول اللّه روزه و عبادت در ماه رجب از عذاب قبر ايمنى مىدهد؟ فرمود: آرى سوگند به آنكه مرا به حق فرستاد هر مرد و زن مسلمانى كه يك روز از رجب را روزه بدارد و يك شب آن را به عبادت برخيزد و جز رضاى خدا نظرى نداشته باشد عبادت هزار سال در نامه عملش ثبت گردد كه روزهايش را روزه و شبهايش را به عبادت گذرانده باشد و…(7)
از امام صادق(ع) آمده كه هر كس در روز اول رجب امام حسين(ع) را زيارت كند حتما آمرزيده گردد. بزنطى گويد: از حضرت رضا(ع) پرسيدم: شما در چه ماهى امام حسين(ع) را زيارت مىكنيد؟ فرمود: در نيمه رجب و نيمه شعبان. از ابان بن تغلب معنى «العجب ثم العجب بين الجمادى و الرجب» را پرسيدند گفت: ملاقات زندههاست «در زمان رجعت» با مردگان.(8)
در حديث آمده كه پيامبر اسلام(ص) فرمودند: رجب ماه خداست كسى كه يك روز از اين ماه را روزه بگيرد موجب خشنودى خدا گردد و غضب الهى از او دور شود و درى از درهاى جهنّم به روى او بسته شود و نيز فرمود: رجب نام جويى است در بهشت از عسل شيرينتر و از برف سفيدتر هر كه در اين ماه يك روز، روزه بگيرد از آن جوى به او آب دهند.(9)
شيخ صدوق از سالم روايت كرده كه مىگفت: در اواخر ماه رجب حضور امام صادق(ع) رسيدم به من فرمود: آيا روزه ماه رجب را گرفتهاى؟ گفتم: نه! حضرت فرمود: واللّهاى سالم آن قدر ثواب از تو فوت شده است كه اندازه آن را به غير خدا كسى نمىداند زيرا اين ماهى است كه خداى متعال بر ماههاى ديگر فضيلت و برترى داده و حرمتش را بزرگ شمرده، روزه را در آن گرامى داشته سپس فرمود: اى سالم هر كس يك روز از آخر اين ماه را روزه بدارد در امنيّت و آسايش خواهد بود از شدت سكرات مرگ و وحشت بعد از مرگ و نيز از عذاب قبر و هر كس دو روز آخر اين ماه را روزه بدارد از صراط به آسانى مىگذرد و از ترس و هراس قيامت و شدت آن نهراسد و از جهنم برائت جويد و سپس حضرت فرمود: هر كس نتواند روزه بگيرد چندبار سبحان اللّه بگويد.(10)
به هر حال اعمال و دعاهاى زيادى در ماه رجب سفارش و توصيه شده كه براى امور دنيايى و رهايى از مشكلات آخرتى انسان مفيد است.
ماه رجب و دعا
يكى از چيزهايى كه در ماه رجب پسنديده است دعا است، كه مرحوم مجلسى و حاج شيخ عباس قمى آنها را در موارد مختلف گزارش كردهاند. از جمله اين دعاها كه بسيار هم سفارش شده است سيد بن طاووس از محمد بن ذكوان كه اين مرد آن قدر در حال سجده گريه كرد كه نابينا شد مىگويد: به حضرت امام صادق(ع) گفتم لطفاً براى ماه رجب مرا دعايى تعليم دهيد كه از طرف خداى متعال به وسيله آن سود ببرم حضرت فرمود:در تعقيب نمازهاى صبح و شام هر روز اين ماه اين دعا را بخوان: «يا من ارجوه لكلّ خير و آمن سخطه عند كلّ شر يا من يعطى الكثير بالقليل يا من يعطى من سئله يا من يعطى من لم يسئله و من لم يعرفه تحنّنا منه و رحمة اعطنى بمسئلتى ايّاك جميع خير الدّنيا و جميع خير الآخرة و اصرف عنّى بمسئلتى ايّاك جميع شرّ الدّنيا و شرّ الآخرة فأنّه غير منقوصٍ ما اعطيت وزدنى من فضلك يا كريم، اى آنكه در هر چيزى به تو اميد دارم و از خشمش در هر تسرّى و بدى ايمن هستم، اى آنكه در برابر اندك بسيار عطا كند، اى آنكه به هر كس كه بخواهد عطاهاى بسيار نمايد، اى آنكه به كسى كه از او چيزى نخواهد و كسيكه از راه مهرورزى و رحتمش او را نشناسد عطا مىكند، خواهشى كه از تو دارم همه خير دنيا و همه خوبيهاى آخرت را به من عطا كن، درخواست ديگرم از تو اين است كه بدىهاى دنيا و بدى آخرت را از من دور كنى زيرا كاسته نشود هر آنچه عطا كنى و براى من از فضل و بخشش خودت بيفزا اى با كرامت.»
محمد بن ذكوان مىگويد، سپس حضرت محاسن خود را به دست چپ گرفت و با حالت تضرّع و خشوع در حالى كه انگشت سبّابه دست راست را حركت مىداد ادامه دعا را مىخواند: «يا ذاالجلال و الأكرام يا ذالنّعماء و الجود يا ذالمنّ و الطّول حرّم شيبتى على النّار؛اى صاحب جلال و كرم، اى صاحب نعمتها و بخششها، اى صاحب منّت وجودها، موى سفيدم را بر آتش دوزخ حرام كن.»(11)
در حديثى ديگر از پيامبر(ص) گزارش شده كه فرمود: هر كس در ماه رجب اين عبارت را صدبار بگويد: «استغفر اللّه الّذى لا اله الّا هو وحده لاشريك له واتوب اليه؛و با صدقه اين ماه را به پايان ببرد، پاداش صد شهيد را دارد و اگر در ماه رجب از دنيا برود خدا از او راضى مىباشد.»(12)
و نيز در حديث ديگرى آمده است كه هر كسى دوست دارد كه جايگاه خود را در بهشت ببيند و براى او نشان داده شود در ماه رجب يك روز روزه بگيرد و چهار ركعت نماز بخواند در ركعت اول صدبار قل هو اللّه احد، در ركعت دوم دويست بار قل هو اللّه احد بخواند. از اينگونه احاديث فراوان است كه در فضيلت اين ماه وارد شده است.
ليلة الرغائب
از جمله شبهاى بزرگ و با عظمت ماه رجب شب جمعه اول اين ماه است.معروف به ليلة الرغائب، اعمال مخصوصى در اين شب ذكر شده كه به واسطه آن اعمال بركات و پاداش فراوان بر انسان سرازير مىشود.
رغائب جمع رغيبه است به معنى «امرٌ مرغوب فيه عكاء كثير» يعنى شبى كه در آن عطاها و مواهب فراوان بدست مىآيد در حديث است شب جمعه اول اين ماه احياء و بيدارى و نيايش فضيلت ويژه دارد و موجب دستيابى به عطاياى ارزشمند حضرت پروردگار است، در حديث است كه رسول خدا(ص) فرمود: ملائكه اين شب را به اين نام نهادند و محدثان در كتابهاى دعا نمازى با كيفيت مخصوصى در اين شب ذكر كردهاند كه پيامبر(ص) فرمود: هر كس اين نماز را در اين شب انجام دهد ثواب اين نماز به نيكوترين صورت با روى خندان و درخشان و با زبانى فصيح در شب اول قبر در حضور اين فرد ظاهر شود و به او مىگويد: اى دوست من مژده مىدهم تو را كه از هر شدّت و سختى نجات يافتى، نمازگزار مىگويد: تو كيستى كه من تاكنون چنين صورتى زيبا با چنين جلوهاى نديدم و سخنى شيرينتر از كلام تو نشنيدهام و بويى بهتر از بوى تو نبوئيدم در پاسخ مىگويد: من همان نماز ليلة الرغائبم كه شما انجام دادى. امشب آمدهام نزدت باشم تا حق را ادا كنم و مونس تنهايى تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دميده شود من در عرصه قيامت سايه بر سر تو خواهم افكند پس خوشحال باش كه خير از تو معدوم نخواهد شد.
كيفيت نماز در مفاتيح الجنان ذكر شده است مىتوانيد مراجعه كنيد.
سيزدهم ماه رجب
از جمله فضيلت ماه رجب آن است كه ايام البيض در آن واقع شده يعنى روز سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم و اعتكاف براى خدا و روزهدارى، در آموزههاى دينى بر آن تأكيد و سفارش شده است.
و نيز ولادت حضرت اميرالمؤمنين على(ع) در روز سيزدهم همين ماه واقع شده.
بيست و هفتم ماه رجب
روز بيست و هفتم ماه رجب روز مبعوث شدن پيامبر اسلام(ص) به رسالت و پيامبرى است و روزه گرفتن در اين روز مستحب و ثواب ويژه دارد براى هر كدام از اين شبها اعمال مخصوصى ذكر شده كه جاى توضيح آن نيست براى اطلاع بيشتر به مفاتيح الجنان مرحوم شيخ عباس قمى مراجعه نماييد.
ابن بطوطه در سفرنامه خود مىگويد شب مبعث نزد مسلمانان عزيز است بخصوص نزد عراقىها و خراسانىها و بلاد فارس و روم كه به ليلة المحيا معروف است مردم گرفتار آن ديار به كنار مضجع شريف مولايشان على(ع) در نجف اشرف مىآيند و به شب زنده دارى و اعتكاف مشغول مىشوند و حاجات خود را با خواندن دعا و راز و نياز از خداوند طلب مىكنند. هنوز نيمه شب تمام نمىشد، بيشتر گرفتاران از جمله مريضان و زمين گير شدهگان شفا پيدا مىكردند و راه منزل خود را مىپيمودند در حالى كه صحيح، سالم و تندرست بودند. ابن بطوطه در ادامه مىگويد من در همان روزگار در يكى از مسافرخانههاى شهر نجف در نزديكى قبر شريف آن بزرگ مرد تاريخ سكنى اختيار كرده بودم كه سه نفر را ديدم كه فلج بودند و توانايى راه رفتن نداشتند. يكى از آنان رومى و ديگرى اصفهانى و سومى اهل خراسان بود پرسيدم چرا خوب نشدهايد و اينجا ماندهايد؟ گفتند چون ما به شب بيست و هفتم ماه رجب كنار قبر حضرت اميرالمؤمنين(ع) نرسيديم كه احيا و شب زنده دار باشيم ولى همين جا مىمانيم تا شب بيست و هفتم ماه رجب سال آينده تا شفا بگيريم.»(13)
اعمال ام داوود
يكى از عبادتها و دعاهاى معروف كه در ماه رجب به انجام آن تأكيد شده، اعمال امداوود است. در كتب حديث نقل شده، جوانى در عراق كه اهل معرفت بود به دست منصور دوانيقى به مدت طولانى در زندان او گرفتار شده بود كه نامش داوود بود. مادرش تاب و توان خود را در فراق پسر از دست داده بود، روزى به خدمت امام صادق(ع) رفت و داستان را نقل كرد و از آن حضرت چارهجويى نمود. حضرت فرمود:آيا مىدانى اين ماه، ماه رجب است و دعا در آن زود به اجابت مىرسد آنچه را كه مىگويم دقيقاً انجام ده تا فرزندت از زندان رهايى يابد.
ابتدا سه روز، سيزدهم، چهاردهم و پانزدهم رجب را روزهبدار و روز پانزدهم هنگام ظهر غسل كن و 8 ركعت نماز به جا بياور. (كيفيت نماز در مفاتيح الجنان ذكر شده به آن مراجعه كنيد). همين كه نماز را خواند پس از مدّت كمى پسرش آزاد شد پس از آن ام داوود خدمت امام صادق(ع) رسيد و پس از عرض سلام خبر رهايى پسرش را به او رساند. امام صادق(ع) فرمود: منصور دوانيقى در يكى از شبها جدّم على بن ابى طالب (ع) را در خواب ديد كه به او هشدار داد: هرچه زودتر فرزندم داوود را آزاد كن و گرنه تو را در آتش مىاندازم. منصور هنگامى كه آتش را در مقابل خود ديد دستور داد كه داوود را آزاد كنند.(14)
براى اطلاع بيشتر به كتابهاى حديث مانند امالى صدوق، بحار مجلسى و مفاتيح مراجعه كنيد.
پىنوشتها: –
1. سيد محمد دشتى، معارف و معاريف، ج 6، ماده رجب.
2. بحار، ج 97، ص 39.
3. همان، ص 35.
4. همان، ص 33.
5. همان، ص 38.
6. همان، ص 35.
7. همان، ج 49.
8. همان، ص 37.
9. شيخ صدوق كتاب امالى، ص 11 و بحار، ج 97، ص 33.
10. شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، اعمال ماه رجب.
11. همان.
12. شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، ص 248.
13. بحارالانوار، ج 97، ص 45.
بد اخلاقى هشدارهاى اجتماعى 2
هشدارهاى اجتماعى (2)
«بد اخلاقى»
حجة الاسلام ابوالقاسم يعقوبى
امام على(ع): «عليكم بمكارم الاخلاق فأنها رفعة، و اياكم و الأخلاق الدنية فأنها تضع الشريف و تهدم المجد»(1)
مقدمه
موضوع بحث هشدارهاى اجتماعى از نگاه آيات و روايات است، مقصود از اين عنوان آن صفات و خصالى است كه در جامعه و در ارتباط با ديگران ظهور و بروز مىيابد. ممكن است يك صفت از يك جهت اخلاقى و فردى باشد ولى از جهت ديگر چون آثار و پى آمدش دامن اجتماع را مىگيرد و به همنوعان و هم كيشان مربوط مىشود صفت و هشدار اجتماعى باشد.
«درست است كه زندگى فردى نيز بدون اخلاق، لطافت و شكوفايى و زيبايى ندارد، درست است كه خانوادهها بدون اخلاق سامان نمىپذيرند. ولى از آنها مهمتر زندگى اجتماعى است كه با حذف مسائل اخلاقى به سرنوشت دردناكى گرفتار مىشود كه بدتر از آن تصوّر نمىشود.»(2) و بد خلقى و سوء خلق از اين گونه مقولات است…
دو واژه نزديك به هم در ادبيات قرآنى و روايى بكار رفته است:
خَلق و خُلق
اولى به معناى شكل و ساختار جسمى و ظاهرى انسان است مانند بلند قد بودن و يا كوتاه قد بودن، سياه و سفيد، چاق و لاغر ومانند اين ويژگيها كه مربوط به ژن افراد مىشود و بسيارى از اينها از اختيارات انسان خارج است.
اگر انسان اراده كند كه بلند قد شود و يا رنگ پوستش كه ذاتى اوست عوض شود يا امكان ندارد و يا به سختى و به ندرت صورت مىگيرد.
اما خُلق و هيأت و شكل روحى و روانى آدمى مربوط به اراده و اختيار اوست، هر كسى در اين زمينه، معمار و نقاش شخصيت خويش است مىتواند چهره زيبا و دلپذير و دوست داشتنى از خود اخلاقى خويش ترسيم كند و متصف به صفات زيباى اخلاقى گردد كه از آن در فرهنگ دينى به «محاسن» و «مكارم» اخلاقى ياد شده است و مىتواند به گونهاى ساختار روحى خود را تنظيم كند كه بازتاب آن در رفتار او بسيار زشت و نازيبا و نفرت آور و دافعه ساز باشد كه از آن به «مساوى اخلاق» «سوء الخلق» و مانند آن نام برده مىشود به همين جهت علماى اخلاق در تعريف اين دو واژه گفتهاند:
«الخَلق و الخُلق فى الاصل واحد لكن خصّ المفتوح منه بالهيئات و الآشكال و الصور المدركة بالبصر و خصّ المضموم منه بالقوى و السجايا المدركة بالبصيرة».(3)
خلق و خُلق در ريشه يكى هستند لكن خلق به شكل و هيأت ظاهرى كه به چشم ديده و درك مىشود اطلاق مىگردد و خُلق به ساختار روحى و اخلاقى كه با بصيرت درك مىشود اطلاق مىگردد.
محاسن و مكارم اخلاق
در مجموعه ميراث فرهنگى به جا مانده از پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) تعبيرهاى گوناگونى در زمينه «خوش خلقى» به عنوان هدايت و «بد خلقى» به عنوان هشدار وجود دارد كه اشاره به آن در مقدمه اين بحث خالى از فايده نيست. مثلاً جملههايى از قبيل:
مكارم اخلاق
محاسن اخلاق
معالى اخلاق
مساوى اخلاق
حسن الخلق
سوءالخلق
اخلاق دنيّه و…
نخست نگاهى داريم به روايات موجود در اين زمينه:
قال رسول اللّه(ص):
«بعثت بمكارم الاخلاق و محاسنها»(4) به مكرمتها و نيكيهاى اخلاقى برانگيخته شدم.
و در روايت ديگر:
«بعثت لأتمم مكارم الاخلاق»(5)
باز از آن حضرت چنين نقل شده كه فرمود:
«انّ اللّه يحبّ معالى الأخلاق و يكره سفسافها»(6)
خداوند خويهاى والا را دوست مىدارد و خويهاى پست را ناخوش مىدارد.
امام سجاد(ع) فرمود: «وهب لى معالى الاخلاق»(7) خدايا اخلاق عالى را به من ارزانى دار.
در رواياتى كه موضوع بحث اين نوشتار است نيز به «حسن خلق» دستور داده شده و از «سوء خلق» پرهيز داده شده و به عنوان هشدار اخلاقى و اجتماعى بيان گرديده است.
گرچه دشوار است معيار و ميزان دقيقى براى تفاوت بين واژه (محاسن اخلاق) و (مكارم اخلاق) بيان كرد اما مىتوان در تفكيك اين دو چنين گفت كه: هر مكرمت اخلاقى حسن خلق بشمار مىرود اما هر حسن خلقى مكرمت اخلاقى نيست. محاسن اخلاق يعنى «خوى خوب و پسنديده» اما مكارم اخلاق يعنى «بزرگوارى و كرامت نفس» هر بزرگوارى بزرگ هست اما هر بزرگى بزرگوار نيست.
شخصى در شهر و يا منطقهاى از لحاظ مالى و يا موقعيت اجتماعى و يا از جهت سن و سال بالا بزرگ لقب مىگيرد اما لازمه اين بزرگى بزرگوارى و كرامت اخلاقى نيست.
از سويى ديگر ممكن است كسى از جايگاه اجتماعى بالايى برخوردار نباشد اما به لحاظ بلند طبعى و همت بلند و صفات و خوبيهاى اخلاقى و اجتماعى داراى «رفعت اخلاقى» و «علو روحى» باشد. گزيده سخن آن كه محاسن اخلاقى بسيار خوب است اما دليل بر شرافت و كرامت نفسانى نيست.
مثلاً اگر شخصى در ساحت اجتماع ويژگيهايى مانند تميزى بدن و لباس، مسواك زدن، سلام كردن، سر زدن به بيماران، تسليت به مصيبت ديدگان و ديدار مسافران را در برنامه روزانه و رفتارى خود داشته باشد، اين چنين شخصى به محاسن اخلاق دست يافته است اما نمىتوان او را به خاطر اين صفات اخلاقى داراى كرامت و مكرمت اخلاقى دانست.
به ديگر سخن آنچه به حب ذات بر مىگردد و آدمى ذاتاً دوست دارد آن را انجام دهد تا مورد محبت ديگران قرار گيرد و ريشه در تمايلات حيوانى و معمولى انسان دارد نامش «محاسن و حسن اخلاق» است ولى آنچه انجام آن درگيرى و مبارزه با هواهاى نفسانى را به دنبال دارد رياضت و تمرين و درگيرى مىطلبد تا بدست آيد و جزء هيأت روحى او قرار گيرد نامش «مكارم اخلاقى» است.
پس از اين مقدمات بر مىگرديم به توضيح «هشدار اجتماعى» ديگرى به نام «بد خلقى و سوء خلق» كه با تعبير «اياكم» نسبت به آن هشدار داده شده و در برابر با تعبير «عليكم» راهكار اصلاحى آن را يادآورى نموده است.
على(ع) «عليكم بمكارم الاخلاق فأنها رفعة، و اياكم و الأخلاق الدنية فأنها تضع الشريف و تهدم المجد»(8)
آثار زيان بار بد خلقى
در اين حديث شريف، نخست توصيه و سفارش به مكرمت و كرامت اخلاقى شده و از آن به عنوان عامل رفعت انسانى و اجتماعى ياد شده است و در برابر از اخلاق پسند و ناپسند نهى شده و نسبت به آن هشدار داده شده است زيرا طبق اين روايت بد خلقى دو پىآمد ويرانگر دارد.
الف: شرافت انسانى را از او مىگيرد.
ب: پايگاه اجتماعى او را ويران مىسازد.
انسان بر اساس حب ذات و علاقهاى كه به خويش دارد دوست دارد در جامعه سر بلند، با عزت، نامدار و پرآوازه و شريف زندگى كند و اين شدنى نيست مگر در پرتو اخلاق خوب و كسب مكارم اخلاقى.
از سوى ديگر هر انسانى از آن بيم دارد كه روزى پايگاه اجتماعى و آبروى بدست آمدهاش از دست برود. اسلام هشدار داده است كه اگر براى شرافت، كرامت،عزت،آبرومندى و محبوبيت اجتماعى خويش تلاش مىكنى مواظب باش در رابطه با همنوعان و هم كيشان گرفتار بد خلقى و بد رفتارى و سوء خلق نشوى كه گرفتار شدن به اين صفات رذيله همان و سقوط شخصيت و نابودى آن همان.
بهشت محصول خوش خلقى
جهنم محصول بد خلقى
همه ما كه اسلام را پذيرفتهايم دوست داريم در رديف بهشتيان قرار گيريم و از نعمتهاى مادى و معنوى بهشت بهرهمند گرديم، در برابر همه ما از جهنم و عذاب الهى هراسانيم و از خدا مىخواهيم كه ما را گرفتار عذاب دردناك جهنم قرار نسازد. راه رسيدن به اين آرزو يعنى وصول به بهشت و دورى از آتش را امام رضا(ع) از جدش رسول خدا(ص) اين گونه بيان فرموده است:
«عليكم بحسن الخلق فانّ حسن الخلق فى الجنة لامحالة و اياكم و سوء الخلق فانّ سوءالخلق فى النار لامحالة»(9)
بر شما باد به كسب خلق زيبا(و برخورد نيك با ديگران) چه اين كه (نتيجه) خوش اخلاقى شما بهشت خواهد بود و دورى گزينيد از بد خلقى و كژخلقى زيرا كه پايان آن حتماً جهنم است.
از اين حديث نورانى استفاده مىشود كه بهشت و جهنّم به دست ما انسانها و بر اثر رفتار ما ساخته مىشود اگر اخلاق و رفتارهاى اجتماعى ما ريشه در كرامت و شرافت انسانى داشته باشد و حريم حرمت بندگان الهى را حفظ كند. چهره جامعه بهشت گونه خواهد شد كه در آن هيچگونه، خيانت و كدورت و دشمنى و تخاصمى وجود پيدا نمىكند و در نتيجه به صفات بهشتيان آراسته مىگردد كه محصول آن هم در آن عالم بهرهمندى از نعمتهاى بهشتى خواهد بود.
اما اگر در مسير بى حرمتى، بى ادبى، بد رفتارى و بدخواهى نسبت به ديگران بويژه مسلمانان قرار گرفت. بازتاب آن جامعهاى پر از كينه و حسد و كدورت و ناراستى و بد رفتارى و بىصداقتى خواهد بود كه همه در نفى و لعن و طرد يكديگر تلاش مىكنند و نتيجه نهايى آن دخول در عذاب اليم و جهنم سوزان الهى خواهد بود. به همين جهت در روايات دينى ما دو چيز به عنوان خير دنيا و آخرت شمرده شده است: حسن نيت و حسن خلق.
على(ع) فرمود:
«و ما اعطى اللّه سبحانه العبد شيئا من خير الدنيا و الآخره الّا بحسن خلقه و حسن نيته»(10)
و خداوند خير دو جهان به كسى نمىدهد مگر بر اساس خوش خلقى و خوش نيتى.
مسلمانى كه در زندگى اجتماعى به آداب عبادى مقيد باشد و رعايت حرام و حلال الهى را بنمايد. اما فاقد اخلاق و برخوردهاى اجتماعى درست باشد بزرگترين سرمايه انسانى را از دست داده و تحمّل وجود او از سوى ديگران بسيار دشوار خواهد بود.اين گونه كسان مانند لولاى خشك در مىمانند كه گوش خراش و دل خراش است. اگر لولا با روغن نرم نشود زجرآور است، مسلمانى هم كه آداب عبادى اسلام را به شايستگى انجام مىدهد اما خشك مقدس و بد اخلاق و بد رفتار است لولاى وجودش خشن و دافعه آفرين خواهد شد.
از اين رو لقمان حكيم به فرزندش مىفرمايد:
«ايّاك و الضجر و سوء الخلق و قلة الصبر فلا يستقيم على هذه الخصال صاحب»(11)
از بى حوصلگى و بد خلقى و كم صبرى بپرهيز كه با داشتن اين صفات بد، دوستى براى تو باقى نخواهند ماند. سه هشدار اجتماعى در اين رهنمود حكيمانه لقمان بيان شده است:
1- بى حوصلگى، نداشتن سعه صدر، نداشتن تحمل و شنيدن حرف و رفتار ديگران.
2- بد خلقى و بد رفتارى اخلاقى، مانند غضبناك شدن، داد كشيدن و بى مهرى به ديگران.
3- كم طاقتى و زود خسته شدن و بريدن درمشكلات زندگى.
لباس آدميت
لباس آدميت خلق نيكوست
توزين تشريف عريانى چه حاصل
انسان خوش خلق مانند كسى است كه لباسى زيبا برتن كرده و او را فردى آراسته و پيراسته نشان مىدهد، اگر هم عيبى داشته باشد اين خوى خوب و پسنديده او آن را مىپوشاند.
اما كسى كه بد خلق و كژ رفتار است مثل آدم برهنه و بىلباس است كه عيبهاى پنهانى او هم در معرض و نگاه ديگران قرار مىگيرد و موقعيت و جايگاه اجتماعى او دچار تزلزل و سقوط مىشود.
در روايت آمده است كه:
«انّ الخلق الحسن يذيب الخطيئة كما تذيب الشمس الجليد و ان سوء الخلق ليفسد العمل كما يفسد الخلّ العسل»(12)
اخلاق خوب محو مىكند گناه را آن گونه كه يخ در برابر خورشيد آب مىشود. و بد اخلاقى تباه مىكند عمل نيك را آن گونه كه سركه عسل را نابود مىكند(و از خاصيت مىاندازد).
اين سخنان كه ريشه در روحى الهى دارد ضمن تشويق به خوبىهاى اخلاقى نسبت به بد خلقىها و كجرفتاريهاى اخلاقى و اجتماعى اعلام خطر مىكند و نسبت به پىآمدهاى آن دو هشدار مىدهد، به اين داستان توجه كنيد:
«گويند شخصى دو دختر داشت كه همزمان به دو شوهر داد، مدتى گذشت مادر آن دختران با خود گفت: به ديدن دخترانم بروم تا از نزديك از اوضاع آنان خبردار شوم، نخست به خانه آن دخترى رفت كه شغل شوهرش سركه فروشى بود، با زندگى جمع و جور و شايسته و داراى امكانات رفاهى مناسب اين دختر روبرو شد و با خود گفت: حتماً زندگى دختر دوم من كه شوهرش عسل فروشى دارد از اين بهتر و پيشرفتهتر خواهد بود لكن با كمال تعجب هنگامى كه به خانه دختر دوم رفت با زندگى ساده و عقب افتاده و نامناسبى روبرو شد، در فكر فرو رفت و از دختران جوياى علت و دليل شد. آن دخترى كه شوهرش سركه فروشى داشت گفت: مادر، شوهر من سركه ترش را با شيرينى و خوش خلقى و خنده رويى به مشتريان مىفروشد از اين رو هر كس از او جنس مىخرد شيفته اخلاق او مىگردد و ديگران را هم تشويق به سوى او مىكند. دختر دوم گفت اى مادر! شوهر عسل فروش من عسلها را با ترشرويى و بد خلقى مىفروشد كه هر كس از او يكبار عسل بخرد دوباره از آن بازار عبور نمىكند و ديگران را هم از اين جريان با خبر مىسازد. مادر دختران رمز و راز پيشرفت و پسرفت آن دو زندگى را دريافت كرد. آرى نتيجه مىگيريم كه: «سركه فروش خوش اخلاق بهتر و موفقتر از عسل فروش بد اخلاق است.»
حيات طيبه و معيشت ضنك
در قرآن دو تعبير به كار رفته است كه يكى ترسيم كننده پاك و پاكيزه و گوارا و به اصطلاح قرآن «حيات طيبه»(13) است و ديگرى ترسيم كننده زندگى اجتماعى پست و پليد و در تنگنا زيستن است كه در فرهنگ قرآن به «معيشت ضنك»(14) تعبير شده است.
از مصاديق اين دو نوع زندگى مىتوان «اخلاق خوب» و «اخلاق پست» را نام برد. در پرتو اخلاق شايسته و برخورد مناسب و معاشرت جميل اجتماعى حيات طيبه رخ مىنمايد و در پيرامون اخلاق نادرست و ناشايست زندگى ناگوار و همراه با عذاب وجدان پديدار مىشود.
با خلق كوش جهان را گشاده گر خواهى
كه كفش تنگ به رهرو كند بيابان تنگ
فشار قبر كند سرمه استخوان تو را
اگر شود ز تو يك خاطر پريشان تنگ
صائب، اين شاعر فرهيخته خلق و خوى بد را به كفش تنگ مانند كرده است كه آدمى اگر با آن در بيايان گسترده هم گام بنهد باز احساس گرفتگى جان و پريشانى و پژمردگى روح و روان مىكند.
و بخش دوم شعر اشارهاى به اين دارد كه بد خلقىهاى انسان در زندگى اجتماعى و خانوادگى آثارش در نخستين منزل پس از مرگ و عالم برزخ خود را نشان مىدهد و عامل مجازات او در آن منزل جديد خواهد شد.
پيامبر اكرم(ص) هنگامى كه سعد بن معاذ از دنيا رفت به گونهاى شايسته و فوق العاده از وى تجليل كردند، با پاى برهنه او را تشييع نمودند، بر پيكر او نماز خواندند و پس از به خاكسپارى دست بر روى قبر او نهادند و دعا كردند.
مادر سعد كه اين صحنهها را ديد گفت: «هنيئاً لك الجنة (پسرم! بهشت گوارايت باد!)»
پيامبر(ص) فرمود: از كجا مىدانى كه او الآن در بهشت است كه اين گونه داورى مىكنى؟!
گفت: يا رسول اللّه آيا با اينهمه احترام و تجليل او بهشتى نيست؟
فرمود: چرا ولى با تأخير، چون در محيط خانواده با اعضاى خانواده كج خلقى مىكرد.(15)
اين هشدارها را جدى بگيريم، اخلاق خوب و بد در سرنوشت عالم پس از مرگ ما مؤثر است، به اين حديث شريف از اين زاويه بنگريم:
ام سلمه از پيامبر اعظم(ص) پرسيد اگر زنى در عمر خود دو شوهر كرده باشد يعنى پس از فوت شوهر اول به عقد مرد ديگرى درآمده باشد و هر دو از اهل بهشت باشند اين چنين زنى در بهشت با كداميك از آن دو مرد خواهد بود؟ فرمود: «تخيّر احسنهما خلقاً و خير هما لاهله، يا ام سلمه ان حسن الخلق ذهب بخير الدنيا و الآخرة»(16)
آن زن آن مردى را بر خواهد گزيد كه خلق و خوى بهترى در دنيا داشته و با زن و بچهاش خوش رفتارى نموده است.
اى ام سلمه؟ حسن خلق مايه خير دنيا و آخرت است پس همه آن را از خدا بخواهيم و زمزمه كنيم: «ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة و قنا عذاب النار.»(17)
پىنوشتها: –
1. ميزان الحكمه، ج 3، ص 146.
2. اخلاق در قرآن، آية اللّه مكارم، ج 1، ص 45.
3. سفينة البحار،، ج 2، ص 676.
4. مشكوة الانوار، ص 243.
5. سفينة البحار، ج 2(هشت جلدى)، ص 676.
6. ميزان الحكمة، ج 3، ص 146.
7. صحيفه سجاديه، دعاى بيستم.
8. بحارالانوار، ج 75، ص 53.
9. همان، ج 68، ص 386.
10. ميزان الحكمة، ج 3، ص 205.
11. بحارالأنوار، ج 10، ص 419.
12. ميزان الحكمة، ج 3، ص151.
13. سوره نحل، آيه 16.
14. سوره طه، آيه 20.
15. ميزان الحكمة، ج 3، ص 154.
16. بحارالانوار، ج 68، ص 384.
17. سوره بقره، آيه 21.
مهرورزى در سيره رفتارى پيامبر اعظم ص
مهرورزى در سيره رفتارى پيامبر اعظم (ص)
اسماعيل نسّاجى زواره
طليعه نوشتار
«مهرورزى» از زيباترين آموزههاى اخلاقى است كه نقش سازنده و مؤثرى را جهت گرايش انسانها به سوى حق و عدالت ايفا مىكند و در بسيارى از موارد ارتباطات را صميمىتر كرده و آتش كينهها و اختلافات را خاموش مىسازد.
حضرت على (ع) مىفرمايد: «قلوب الرّجال و حشيّةٌ فمن تألّفها اقبلت عليه؛(1) دلهاى انسانها بيگانه و نا مأنوس است و هر كس از راه مهرورزى و محبت وارد شود، با آن الفت مىگيرد.» بر همين اساس سعدى شيرازى چنين سروده است:
بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود
لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوش(2)
نبى مكرّم اسلام (ص) به عنوان كاملترين اسوه راستين بشريّت، نسبت به تمام مردم بسيار صميمى و مهربان بود. آن بزرگوار با داشتن اين خصلت ستودنى توانست در طول 23 سال دلهاى بسيارى را شيفته مكتب خويش كند و از منجلاب ضلالت به صراط مستقيم هدايت نمايد. قرآن كريم در اين زمينه مىفرمايد: «و ما ارسلناك الّا رحمةً للعالمين؛(3) ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»
و پيامبر اعظم (ص) فرمود: «اگر مهربانى و ملاطفت به صورتى مجسّم شود، آن چنان زيباست كه خداوند مخلوقى زيباتر از آن را نيافريده است.»(4)
ابراز محبت و مهرورزى رسول خدا (ص) نه تنها شامل خانواده، دوستان و اهل ايمان مىشد، بلكه مخالفين، از اخلاق نرم و شفقتآميز آن بزرگوار بهرهمند مىشدند. به همين جهت خداوند متعال رسول گرامى اش را در قرآن تحسين نموده و مىفرمايد: «انّك لعلى خلقٍ عظيم؛(5) يقيناً تو داراى اخلاق عظيم و نيكو هستى.»
در اين نوشتار برآنيم كه به مناسبت بيست و هفت رجب، روز بعثت نبىّ اعظم و روز نزول وحى و روز ولادت اسلام و روز بيرون آمدن مردم از ظلمات به سوى نور، ضمن تبريك اين روز بزرگ به مقام معظم رهبرى و همه مسلمانان جهان.
گوشه هايى از سيره پيامبر اعظم را در عرصه محبت و مهرورزى بيان كنيم و زيباترين صحنههاى ابراز محبت ايشان را نظارهگر باشيم.
مهرورزى رمز موفقيّت
راز موفقيت پيامبر(ص) در مديريت حكومتى، عشق ورزى و عشق به مردم بود. اگر اين شيوه مفيد و كارآمد در مديريت او وجود نداشت، هرگز توفيق رفع مشكلات و موانع طاقت فرسا را پيدا نمىكرد.
به همين جهت خداوند فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك…؛(6) به موجب رحمتى كه خداوند به تو عنايت كرد، براى آنان نرم شدى و اگر خشن و تند خو بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند.»
محبت و ملاطفت آن حضرت بود كه دشمنان كينه توز را به دوستان صميمى تبديل كرد. در حديثى از حضرت امام حسين(ع) به نقل از پدر بزرگوارش حضرت على(ع) چنين آمده است كه: پيامبر(ص) در برخورد با ديگران هميشه مهربان، خوشرو و خندان بود و هرگز بى رحم، پرخاش گر و اهل تملّق نبود. هيچ كس از او مأيوس نمىشد و هركس به در خانه او مىآمد، نوميد باز نمىگشت. هرگاه فرد و غريب و ناآگاهى با خشونت سخن مىگفت و درخواستى داشت، تحمل مىكرد و به يارانش مىفرمود: هرگاه كسى را ديديد كه حاجتى دارد، به او عطا كنيد و هرگز كلام كسى را قطع نمىكرد تا سخنش پايان گيرد.»(7)
و اين چنين بود كه دلها را كانون محبت خود ساخت و ميليونها دل را از اين رهگذر با خداوند آشتى داد.
بذل عاطفه به خانواده
پيامبر (ص) در خانواده نسبت به همسران خود، هيچ گونه خشونتى بروز نمىداد و اين بر خلاف خلق و خوى مردم مكه بود. بد زبانى برخى از همسران خويش را تحمل مىكرد تا آن جا كه ديگران از اين همه تحمل رنج مىبردند.
او به حسن معاشرت با زنان توصيه و تأكيد مىكرد و مىفرمود: همه مردم داراى خصلتهاى نيك و بد هستند، مرد نبايد تنها جنبههاى ناپسند همسر خويش را در نظر بگيرد و او را ترك كند.
رسول خدا(ص) با فرزندان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود و به آنها محبت مىكرد. سيره تربيتى آن حضرت نشان مىدهد كه در طول زندگى، ارتباط عاطفى و كلامى با فرزندانش داشت.
يكى از همسران پيامبر مىگويد: فاطمه(س) در رفتار و گفتار و سيماى ظاهرى شبيهترين فرد به رسول خدا(ص) بود، ارتباط اين پدر و فرزند آن چنان مستحكم بود كه او هرگاه به ديدن پيامبر(ص) مىآمد، پيامبر (ص) از جاى خود برمىخاست و سرو دست دخترش را مىبوسيد و او را در جاى خود مىنشاند و هرگاه پيامبر(ص) به منزل فاطمه (س) مىآمد، فاطمه از جايش برخاسته و پدر گرامى اش را مىبوسيد و آن بزرگوار را در جاى خويش مىنشانيد.
اين ارتباط عميق عاطفى و معنوى بين پدر و دختر همچنان ادامه داشت تا اين كه رحلت رسول خدا(ص) نزديك شد، در يكى از آخرين روزهاى حيات پيامبر(ص)، فاطمه(س) به حضورش آمد، او خود را روى سينه پيامبر(ص) افكند و صورت آن حضرت را بوسيد.
پيامبر(ص) با او آهسته سخن گفت: هنگامى كه سر برداشت، به شدّت گريست. دوباره با اشاره پيامبر(ص) خود را به پدر بزرگوارش نزديك نموده و با رسول گرامى اسلام(ص) نجوا كرد، امّا اين بار با چهره باز و سيمايى گشاده و خندان از پيامبر(ص) جدا شد.
حاضران از اين دو حركت متفاوت تعجب كردند، اما وقتى كه بعد از رحلت پيامبر(ص) از حضرت زهرا(س) اين نكته را پرسيدند، فاطمه(س) در پاسخ فرمود: بار نخست رسول الله به من فرمود: من از اين بيمارى نجات نخواهم يافت و منجر به مرگ من خواهد شد.
از شنيدن اين سخن و تصور جدايى از آن حضرت اندوهگين شدم و گريستم، امّا در مرتبه دوم فرمود: دخترم! تو به زودى و پيش از ساير خاندانم به من خواهى پيوست و من خوشحال شدم.(8)
ملايمت در عين صلابت
در مسايل فردى و شخصى آن چه مربوط به شخص خودش بود، نرم خو و ملايم بود. گذشتهاى بزرگ و تاريخى اش يكى از علل موفقيت در رسالت الهى او بود، اما در مسايل اصولى و عمومى آن جا كه حريم قانون بود، سختى و صلابت نشان مىداد.
در فتح مكه كسانى كه بدترين ستمها و جسارتها و دشمنىها را در حق آن حضرت و يارانش كرده بودند، در هالهاى از رعب و وحشت گرفتار شدند و منتظر انتقام و عكس العمل متقابل پيامبر(ص) بودند.
امّا آن حضرت فرمود: من آن چه را يوسف(ع) در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان مىكنم و همانند او مىگويم: «… لاتثريب عليكم اليوم…؛(9) امروز ملامت و سرزنشى برشما نيست…»
هنگامى كه آن رهبر مهربان، مردم هراسناك و نگران را آرام نمود، اضافه كرد كه امروز روز نبرد و انتقام نيست، بلكه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنايات و گناهان شما گذشتم. آن گاه جمله معروفش را فرمود: «اذهبوا فانتم الطلقاء؛(10) به دنبال زندگيتان برويد كه همه شما آزاد هستيد.»
تمامى آنان گويا دوباره متولد شدند؛ بنابر اين نفس راحتى كشيدند و به غير از افراد معدودى، همگى محبت و عشق رسول خدا(ص) در اعماق وجودشان نفوذ كرد و مسلمان شدند.
در همان فتح مكه زنى از قبيله «بنى مخزوم» مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد، خويشاوندان آن زن كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى دوران جاهليّت در مغزشان مانده بود، اجراى مجازات (حد سرقت) را نسبت به آن زن، ننگ خانواده اشرافى خود مىدانستند؛ به همين دليل براى متوقف ساختن اجراى حد سرقت به تلاش افتادند و به همين منظور «اسامة بن زيد» را كه مانند پدرش نزد پيامبر(ص) محبوبيّت داشت وادار به شفاعت نمودند، اما همين كه اسامة زبان به شفاعت گشود، آن حضرت خشمگين شد و فرمود: چه جاى شفاعت است؟ مگر مىتوان حدود و قانون را بلا اجرا گذاشت و فوراً دستور مجازات صادر نمود.
اسامة متوجه لغزش خود شد و عذر خواهى نمود. پيامبر(ص) براى اين كه فكر تبعيض در اجراى قانون را از ذهن مردم بيرون نمايد، عصر همان روز به ايراد خطبهاى پرداخت و به مسأله اجراى قانون الهى اشاره نمود و فرمود: «اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند؛ زيرا در اجراى قانون تبعيض روا مىداشتند. هرگاه يكى از طبقات بالا مرتكب جرم مىشد، او را از مجازات معاف مىكردند و اگر كسى از زيردستان به جرم مشابه آن مبادرت مىورزيد، او را مجازات مىنمودند، قسم به خدايى كه جانم در دست اوست! در اجراى قانون درباره هيچ كس كوتاهى و سستى نمىكنم. اگر چه مجرم از نزديكان من باشد.»(11)
اعجاز مهرورزى
«مالك بن عوف نصرى» از سرسختترين دشمنان پيامبر(ص) بود. او در سال هشتم هجرى با تحريك قبيلههاى «ثقيف» و «هوازن» آتش جنگ حنين را برافروخته و دولت نوپاى رسول گرامى را گرفتار جنگى ديگر نمود، امّا به فضل الهى لشكريان اسلام در آن جنگ پيروز شدند. در اين پيروزى كه غنايم بسيارى به اضافه شش هزار اسير جنگى از دشمن به دست مسلمانان افتاد، مالك بن عوف – عامل اصلى اين جنگ – از ترس جان خود به طائف پناهنده شد، اما وقتى در مورد پيامبر(ص) و انديشههاى الهى – انسانى او قدرى فكر كرد، شيفته مهر و محبت رسول خدا(ص) شد. به همين جهت امان خواسته و به مدينه آمد و نزد رسول خدا(ص) مسلمان شد.
پيامبر(ص) خانواده او را – كه اسير شده بود آزاد كرد. مالك بن عوف در اثر اين همه محبت نبوى از نفوذ خود در منطقه طائف بهره گرفت و تمام هستى اش را در راه گسترش اسلام به كار گرفت. او در مقابل عظمت و جلالت پيامبر اكرم(ص) سخنانى بر زبان آورد كه كمتر كسى اين گونه ابراز ارادت كرده است.(12)
او دلباختگى خود به رسول خدا(ص) را اين گونه اظهار مىكرد: «من در ميان همه مردم دنيا كسى مانند محمد را نه ديدهام و نه شنيدهام.»(13)
سرزنش يار
در ماجراى جنگ خيبر كه در سال هفتم هجرى رخ داد، سپاه اسلام پيروز شد. يكى از كسانى كه در اين نبرد اسير مسلمانان شد، «صفيّه» دختر «حى ابن اخطب» (دانشمند سرشناس يهود) بود، بلال حبشى، صفيه را همراه يك بانوى ديگر به مدينه آورد، ولى آنها را از كنار جنازههاى بستگانشان عبور داد، آنها با ديدن اين منظره بسيار ناراحت شدند و گريه سردادند و صورتشان را خراش دادند. وقتى در مدينه به محضر پيامبر(ص) رسيدند، آن حضرت از صفيه در مورد علت خراشيدگى چهرهاش پرسيد، صفيه ماجرا را تعريف كرد ؛ پيامبر(ص) فهميد كه بلال در اين مورد آيين اخلاق و مهر و محبت اسلامى را رعايت نكرده است، لذا او را مورد سرزنش قرار داد و فرمود: «أنزعت منك الرّحمة يا بلال حيث تمرّ بأمر أتين على قتلى رجالهما؛(14) اى بلال! آيا مهر و محبت از وجود تو زدوده شد كه آن دو بانو را در كنار كشته شدگان حركت دادى؟ چرا بى رحمى كردى؟!».
اين گونه سرزنشها بيان گر آن است كه اسلام دين محبت است: به طورى كه حتى نبايد در منطقه جنگى: بازماندگان كفّار را در كنار جنازه كشته هايشان عبور داد.
جلب اعتماد افراد
يكى از روشهاى مهم در اصلاح و تربيت دينى، جلب اعتماد مخاطبان است. مخاطب معمولاً زمانى به اعتماد مىرسد كه نشانههاى صداقت گفتارى و رفتارى را در چهره و رفتار مربى بخواند.
استفاده از روش جلب اعتماد افراد در سيره عملى پيامبر(ص) مورد استفاده قرار گرفته است ؛ زيرا آن حضرت مظهر صفات الهى است و اساس هدايت و تربيتش انسان دوستى است.
به همين دليل در برخورد با ديگران اصل را بر مهرورزى قرار داده و از خشونت و تندى تنها در مواقع استثنايى بهره گرفته است.
آن گاه كه ياران پيامبر گرامى در برابر رفتار نادرست يك عرب باديه نشين با او به گونهاى خشونتآميز برخورد كردند، پيامبر آنان را از اين كار بر حذر داشت و با دادن عطاى بيشترى به عرب باديه نشين او را راضى كرد و خطاب به اصحاب خويش فرمود: «مثل من و اين عرب باديه نشين مانند كسى است كه شترش فرار كرده و افرادى براى كمك به او شتر را دنبال مىكردند تا مهارش كنند، ولى اين كار آنان باعث مىشد كه شتر رم كرده بيشتر فرار كند. از اين رو صاحب شتر فرياد زد آن را رها كنيد! من خودم با او بهتر راه خواهم آمد. سپس دسته علفى را به دست گرفت و جلوى شتر رفت و آن را مهار كرد. سپس پيامبر(ص) افزود: اگر من شما را رها مىكردم او را مىكشتيد.»(15)
برخورد گرم و صميمى
برخورد گرم و صميمى باعث نزديك شدن دلها و افزايش محبّت مىگردد. بسيار اتفاق افتاده است كه با يك احوال پرسى صميمانه و اظهار محبّت خالصانه باب ارتباط با ديگران گشوده شده و بسيارى از ذهنيّتهاى منفى درباره برخى از واقعيّات جامعه و معارف دينى اصلاح شده است .
اين مسأله در سيره رفتارى رسول گرامى (ص) بسيار برجسته و پررنگ است. اميرالمؤمنين على (ع) مىفرمايد: «وقتى حضرت با كسى مصافحه مىكرد، هيچ گاه اتفاق نيفتاد كه حضرت دستش را از دست او جدا كند تا اين كه آن شخص دستش را برمى داشت و اگر كسى براى بيان حاجتى با او صحبت مىكرد، حضرت (ص) هيچ گاه سخن او را قطع نمىكرد و از او جدا نمىشد تا آن شخص سخن را به پايان برد و از آن بزرگوار جدا شود.»(16)
«انس بن مالك» مىگويد: ده سال با رسول خدا(ص) بودم، عطرى از او استشمام مىكردم كه بهتر از آن را سراغ ندارم. هرگاه كسى با حضرت ملاقات مىكرد، وقت جدا شدن، حضرت همراه او بلند مىشد و كسى نزد رسول خدا(ص) ننشست مگر اين كه آن حضرت وقت برخاستن با او برمىخاست و در وقت دست دادن تا وقتى فرد دستش را جدا نمىكرد، پيش قدم نمىشد و خلاصه برخورد وى چنان بود كه هركس چنان مىكرد محبوبترين فرد نزد آن بزرگوار است.(17)
تفقد و احوال پرسى
تمام اقشار جامعه به نوعى از لطف و مهرورزى پيامبراعظم(ص) برخوردار بودند و در اين ميان تكريم آن رهبر فرزانه نسبت به اصحاب از همه چشمگيرتر بود. سيره كريمانه ايشان با اصحاب باعث ايجاد ارتباط عاشقانه و وحدت فكرى و اجتماعى مىشد كه همه خود را وابسته به اين كانون عشق و ايثار و كرامت مىديدند و هيچ گاه پيامبر(ص) را از خود جدا نمىدانستند.
«انس بن مالك» نقل مىكند: هرگاه پيامبر يكى از اصحاب را سه روز نمىديد، درباره او سؤال مىكرد، اگر آن فرد در شهر نبود، برايش دعا مىكرد، اگر حضور داشت به ديدن او مىرفت و اگر مريض بود از او عيادت مىنمود.(18)
نوازش كودكان
يكى از عادات اعراب دوره جاهليت اين بود كه رفتار دوستانه و محبتآميز با كودكان را نوعى ضعف تلقى مىكردند. با كودكان به گونهاى رفتار مىشد كه شايسته يك انسان نبود. نگرش اعراب بت پرست نسبت به كودكان به خصوص دختران بسيار خشن و دور از ترحم بود.
سيره پيامبر اعظم(ص) بطلان و ظالمانه بودن اين ذهنيّت را خاطر نشان مىكند و مهرورزى و مهربانى والدين را نسبت به فرزندان مورد تأييد قرار مىدهد.
زمانى كه رسول خدا(ص) كودكان را مىديد بر سر آنان دست مىكشيد و به آنان سلام مىكرد و مىفرمود: پس از من بايد اين امر به سنتى در جامعه تبديل شود.(19) كودكانى كه نزديك پيامبر زندگى مىكردند، وقتى آن حضرت را در كوچه و خيابان مىديدند و شاهد اظهار محبت ايشان بودند، از پيامبر(ص) تصويرى به عنوان معلم دوست داشتنى و صميمى در خاطر داشتند.(20)
روزى رسول خدا(ص) نماز ظهر را با جماعت اقامه نمود، ولى برخلاف معمول دو ركعت آخر را به سرعت به پايان رسانيد. پس از نماز از آن حضرت (ص) پرسيدند: آيا حادثه ناگوارى رخ داده كه اين گونه در دو ركعت آخر نماز عجله كرديد؟ پيامبر (ص) در پاسخ فرمود: «اما سمعتم صراخ الصّبّى؛(21) آيا شما صداى ناله كودك را نشنيديد؟».
معلوم شد در نزديكى محل اقامه نماز نوزادى گريه مىكرده و كسى نبوده تا با نوازش او را آرام كند. مهر و محبت پيامبر(ص) موجب شد تا نمازش را كوتاه كند و آن كودك را مورد لطف و نوازش قرار دهد.
حسن ختام اين نوشتار ذكر روايتى است درباره مهرورزى آن حضرت به فرزند خردسالش امام حسين (ع) كه: روزى پيامبر در مسجد مشغول خواندن نماز بود. ناگهان امام حسين(ع) به سوى محراب دويد و به هنگام سجده پيامبر برپشت آن حضرت سوار شد. هنگامى كه پيامبر(ص) سر از سجده برداشت، حسين (ع) را با دست هايش مىگرفت و در كنار خود بر زمين مىنهاد. وقتى كه به سجده دوم رفت باز حسين(ع) برپشت آن حضرت سوار شد. اين صحنه چندين بار تكرار شد تا پيامبر از نماز فارغ گرديد. يك نفر يهودى از دور اين منظره را ديد. نزديك آمد و به پيامبر عرض كرد:شما با فرزندان خود به گونهاى رفتار مىكنيد كه در ميان ما چنين رفتارى نيست! پيامبر به او فرمود: اگر شما به خدا و رسولش ايمان بياوريد، به كودكان مهر و محبت مىورزيد. همين صحنه و گفتار موجب شد كه آن يهودى مسلمان شود.(22)
پىنوشتها: –
1. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، حكمت 50.
2. گلستان سعدى، ص24.
3. سوره انبياء، آيه 107.
4. اصول كافى، كلينى، ج 2، ص120.
5. سوره قلم، آيه 4.
6. سوره آل عمران، آيه 159.
7. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 83.
8. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 333.
9. سوره يوسف، آيه 92.
10. بحار الانوار، مجلسى، ج 2، ص 132.
11. صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، ج 5، ص 269.
12. ماهنامه مبلّغان، شماره 65، ارديبهشت 1384، ص 33.
13. اسدالغابه، ابن اثير، ج 4، ص 290.
14. سيره ابن هشام، ج 3، ص 350.
15. سيره تربيتى پيامبر و اهل بيت (ع)، سيد على حسينى زاده، ج 1، ص 85 – 86.
16. بحارالانوار، ج 16، ص 236.
17. همان، ص 230.
18. همان، ص 232.
19. همان، ص 215.
20. ماهنامه معرفت، شماره 57، شهريور 1381، ص 67-68.
21. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 384.
22. همان، ص 71- 72.
همسانى زن و مرد در بهره مندى از ارزشهاى اسلامى
همسانى زن و مرد در بهرهمندى از ارزشهاى اسلامى
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
در مقاله گذشته از اعتلاى زن در سيرت و سنت در پرتو آموزههاى اسلام سخن به ميان آمد و براى تبيين اين حقيقت در مرحله نخست از هستىشناسى زن در نظام هستى بحث شد و از آيات قرآن استفاده شد كه از نظر هستى شناختى زن و مرد از هستى همسان برخوردارند، هر دو انسانند، هر دو مخاطب خدا هستند. هر دو دعوت به كمال شدند. هر دو قابليت كمال را دارند و به لحاظ انسانى بين آنها تفاوتى نيست. تنها تفاوت در بدن است كه يكى مذكر و ديگرى مؤنث شده است و هيچ كدام از ذكورت و انوثت نه شرط تكامل است و نه مانع تكامل، زيرا آن چه تكامل پيدا مىكند روح است و روح به لحاظ مجرد بودن ذكورت و انوثت را با خود ندارد.
در اين مقاله نيز از همسانى آنها در كسب فضائل سخن به ميان مىآيد و در پايان به برخى از زنان و مردان نمونه كه به كمال نائل آمدهاند اشاره شده است.
در آموزههاى اسلامى ارزشهاى انسانى كه ملاك سنجش انسانهاست براى زن و مرد به طور يكسان ترسيم شده است. چون خاستگاه ارزشها و فضائل، نفس و روح انسان است نه جسم او، و زن و مرد در نفس و روح تفاوت ندارند.
آياتى كه علم و جهل، ايمان و كفر، عزّت و ذلت، سعادت و شقاوت، فضيلت و رذيلت، حق و باطل، صدق و كذب، تقوا و فجور، اطاعت و عصيان، انقياد و تمرّد، غيبت و عدم غيبت، امانت و خيانت و مانند آن را مسائل ارزشى و ضد ارزشى مىداند و هيچ يك از اوصاف نيز نه مذكر است و نه مؤنث، به اين معنا كه بدن انسان مسلمان يا كافر، عالم يا جاهل، متقى يا فاجر، صادق ياكاذب نيست. و به عبارت ديگر اگر در مسائل علمى و مسائل عملى كه ملاك و معيار ارزش است هيچ سخنى از مذكر و مؤنث نبود، يقيناً موصوف آنها يعنى روح نيز مذكر و مؤنث نخواهد بود.
مرحوم علامه طباطبايى در اين رابطه مىفرمايد: مشاهده و تجربه حكم مىكند كه زن و مرد دو فرد از نوع واحد هستند يعنى دو فرد انسانى، زيرا تمام آنچه در مردان آشكار است در زنان نيز پيداست. بروز آثار يك نوع نشان دهنده تحقق خارجى آن نوع است بلى در ميان اين دو صنف آثار مشترك، شدت و ضعف وجود دارد ولى اين تفاوت سبب بطلان حقيقت نوع دو قوّه نيست. از اين جا روشن مىشود كه كمالات نوعى كه براى يك صنف ميسور است براى صنف ديگر نيز دست يافتنى است.
مانند كمالاتى كه با ايمان و اطاعت الهى براى هر دو صنف قابل تحصيل است يكى از جامعترين سخنان كه آن را بيان مىكند اين آيه است: «انّى لااضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى بعضكم من بعض؛(1) من عمل هيچ عمل كنندهاى را چه زن و چه مرد تضييع نمىكنم».(2)
علاوه بر اين در سوره مباركه احزاب نيز اين حقيقت به صورت تفصيلى تبيين مىشود و ويژگيهاى اساسى زن و مرد را از جهت معنوى در كنار يكديگر و همچون دو كفه يك ترازو قرار مىدهد و براى هر دو پاداشى يكسان بدون كمترين تفاوت در نظر مىگيرد و از نظر روح انسانى آنها را از هم جدا نمىسازد و به عبارت ديگر: در اين سوره سخنى جامع و پرمحتوا درباره همه زنان و مردان و صفات برجسته آنها بيان شده است و اوصاف اعتقادى و اخلاقى وعملى و همچنين پاداش عظيم آنها را يكسان تبيين كرده است.
قرآن فرمود: «انّ المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرين و الصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدقين و المتصدقات و الصائمين و الصائمات و الحافظين فروجهم والحافظات و الذاكرين اللّه و الذاكرات اعدّ اللّه لهم مغفرة و اجراً عظيماً»(3)
مردان مسلمان و زنان مسلمان، مردان مؤمن و زنان مؤمن، مردان مطيع فرمان خدا و زنان مطيع فرمان خدا، مردان راستگو و زنان راستگو، مردان با خشوع و زنان باخشوع، مردان انفاق گر و زنان انفاق كننده، مردان روزه گيرنده، و زنان روزه گيرنده، مردانى كه دامن خود را از آلودگى به بى عفتى حفظ مىكنند و زنانى كه عفيف و پاكدامنند و مردانى كه بسيار به ياد خدا هستند و زنانى كه بسيار خدا را ياد مىكنند. خداى سبحان براى آنها مغفرت و پاداش عظيمى فراهم ساخته است.
مرحوم طبرسى در مجمع البيان مىنويسد:
هنگامى كه اسماء بنت عميس همسر جعفر بن ابيطالب، با شوهرش از حبشه برگشت به ديدن همسران پيامبر(ص) آمد يكى از سؤالاتى كه مطرح كرد اين بود! آيا چيزى از آيات قرآن درباره زنان نازل شده است؟ آنها در پاسخ گفتند: نه! اسماء به خدمت پيامبر(ص) آمد و عرض كرد اى رسول خدا جنس زن گرفتار خسران و زيان است، پيامبر(ص) فرمود: چرا؟ عرض كرد: به خاطر اين كه در اسلام و قرآن فضيلتى درباره آنها همانند مردان نيامده است. در اين شرائط آيه فوق نازل شد.(4) و به آنها اطمينان داد كه زن و مرد در پيشگاه خدا از نظر قرب و منزلت يكسانند مهم آن است كه از نظر اعتقاد و عمل و اخلاق اسلامى از فضائل برخوردار باشند.
در اين آيات ده وصف را براى زن و مرد ذكر مىكند كه بخشى از آنها مربوط به مراحل ايمان از قبيل اقرار به زبان، تصديق به قلب و جنان و عمل به اركان و بخشى از آن از كنترل زبان و شكم و شهوت جنسى كه سه عامل سرنوشت ساز در زندگى و اخلاقى انسانى است و در قسمتى ديگر از مسأله حمايت از محرومان و ايستادگى در برابر حوادث سخت و سنگين يعنى صبر و سرانجام از عامل تداوم اين صفات يعنى ذكر خداى متعال سخن به ميان مىآورد.و در پايان نيز مىفرمايد: خداى سبحان براى مردان و زنانى كه اين ويژگيها را داشته باشند مغفرت و اجر عظيم را فراهم ساخته است.
خداى سبحان نخست با آب مغفرت گناهان آنها را كه موجب آلودگى روح و جان آنهاست مىشويد، سپس پاداش عظيمى كه عظمتش را جز او نمىداند در اختيار آنها قرار مىدهد.
زندگى پاكيزه زن در گرو ايمان و عمل صالح
در آيات قرآن بر شخصيت انسانى زن تأكيد و او را در رديف مردان قرار مىدهد و مىفرمايد: «من عمل صالحاً من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينّه حيوة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون»(5)
هر كس عمل صالح انجام دهد در حالى كه مؤمن است خواه مرد يا زن به او حيات پاكيزه مىدهيم و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مىدادند خواهيم داد.
در اين آيه به صورت يك قانون كلى نتيجه اعمال صالح همراه با ايمان در اين جهان از سويى حيات طيبه است يعنى تحقّق جامعهاى كه از نظر مثبت قرين با آرامش و امنيت، رفاه، صلح، محبت، دوستى، تعاون و مفاهيم سازنده انسانى و از جهت منفى از نابسامانىها و درد و رنجهايى كه بر اثر استكبار و ظلم و طغيان و هواپرستى و انحصارطلبى به دور است و از سوى ديگر بر طبق بهترين اعمالشان به آنها پاداش خواهد داد.
در آيه با صراحت اين حقيقت را بيان مىكند و بيهوده گويانى را كه در گذشته يا حال در شخصيت انسانى زن شك و ترديد داشتند و يا براى آنها مقامى پايينتر از مقام انسانى مرد قائل بودند ساكت مىكند و منطق اسلامى را به جهان انسانيت اعلام مىكند كه بر خلاف پندار كوته فكران، اسلام دين مردانه نيست به همان مقدار كه به مردان بها مىدهد به زنان نيز ارزش مىبخشد.
نكتهاى كه در اين جا شايان ذكر است آن است كه گرچه مفسران براى حيات طيبه و زندگى پاكيزه تفسيرهاى گوناگونى آوردهاند از باب مثال برخى آن را به معناى روزى حلال و برخى به معناى قناعت و رضايت به سهم خود و برخى به رزق روزانه و برخى به عبادت توأم با روزى حلال و امثال آن گرفتهاند اما مفهوم اين واژه آن چنان وسيع است كه همه اينها و غير آنها را در بر مىگيرد يعنى زندگى كه از هر نظر از آلودگيها، ظلمها، خيانتها، عداوتها، اسارتها و ذلتها و تجاوزها و استثمارها و مانند آن پاكيزه باشد.
زنان الگو در قرآن
با توجه به تساوى زن و مرد در كسب فضائل و ارزشها در آيات قرآن، با مطالعه در آيات الهى استفاده مىشود كه اين كتاب الهى تنها به كليات نپرداخته بلكه براى عينى كردن آموزهها الگوهاى انسانيت را نيز از بين زنان به بشريت معرفى كرده است.
قرآن داستانهايى را كه نقل مىكند و ملاك ارزشها را در شؤون گوناگون آن مشخص مىكند، نوع مسائل ارزشى را در ضمن داستانهايى نقل مىكند كه نقش اول را زن به عهده دارد.
به عبارت ديگر: قرآن كريم هنگام سخن از فضائل اخلاقى و انسانى و يا نكوهش و تحذير از رذايل اخلاقى، هم از مردان با فضيلت و ستوده ياد مىكند و هم از زنان نمونه و اسوه نام مىبرد. زيرا انسان وارسته چه زن و چه مرد مىتواند الگوى ديگر انسانها قرار گيرد يعنى مرد و زن خوب نمونه انسانهاى خوبند و مرد و زن بد نمونه انسانهاى بدند.
ابراهيم خليل و ساره
حضرت ابراهيم(ع) از پيامبران اولواالعزم است كه در سنين پيرى فرشتگان به آن حضرت بشارت داشتن فرزندى آگاه و حليم و بردبار را به او دادند چنان كه همان بشارت را به همسرش ساره دادند.
فرشتگان به ابراهيم گفتند: «فبشرناه بغلام حليم»(6) ما به ابراهيم بشارت داديم به فرزندى بردبار، و در جاى ديگر فرمود: «انا نبشرك بغلام عليم»(7) ما تو را به فرزند آگاه بشارت مىدهيم. و ابراهيم فرمود: «ابشرتمونى على ان مسّنى الكبر فبم تبشّرون»(8) آيا به من نويد مىدهيد در حالى كه مرا پيرى رسيده است. پس چه بشارتى به من مىدهيد. و به دنبال آن فرمود: «فبشرناك بالحق فلاتكن من القانطين قال و من يقنط من رحمة ربه الا الضّالون»(9) فرشتگان گفتند: تو را به حق بشارت داديم، از مأيوسان مباش، گفت جز گمراهان چه كسى از رحمت پروردگار مأيوس مىشود.
از آيات استفاده مىشود كه ابراهيم با اين كه به دوران پيرى پا گذاشته بود اما فرشتگان به او گفتند: نااميد نباش زيرا بشارت فرشتگان با حق همراه است علاوه هيچ انسانى كه به خدا باور دارد دچار يأس و نااميدى نمىشود زيرا نااميدى يعنى گمان ناتوانى خدا از حلّ مشكل و اين يأس در حدّ كفر است و هيچ كس حق ندارد نااميد شود.
قرآن در بيان بشارت به همسر حضرت ابراهيم(ع) نيز گفتند: «و امرأته قائمة فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب»(10) يعنى هنگامى كه فرشتهها با خليل حق سخن مىگفتند: همسر او نيز حضور داشت و ايستاده بود پس خنديد و شادمان و خوشحال شد. پس مژده داديم او را به اسحق و از پس اسحق يعقوب را، يعنى افزون بر فرزند اسحاق بشارت به يعقوب هم به او دادند.
انسانهاى به كمال رسيدهاند كه فرشتگان بر آنها نازل و حقايقى را در اختيار آنها قرار مىدهند از اين رو از آيات فوق استفاده مىشود كه همسر ابراهيم همانند خود آن حضرت به كمالى نايل آمده است كه قابليت دريافت بشارت فرشتگان را دارد.
زنان مبارز با ستم فرعونى
در مبارزه با ستم هم مردان حضور دارند و هم زنان، اما در مبارزه با ستم فرعونى حضور زنان شگفت آور است، قرآن كريم از سه زن نام مىبرد كه حضرت موسى را از كشته شدن حفظ و او را تربيت كردهاند. پرورش موسى(ع) به عهده مادر موسى و خواهر آن حضرت و زن فرعون بوده است. اين سه زن با وضع سياسى آن روز مبارزه كردند و براى حفظ حضرت موسى جان خود را به خطر انداختند.
وقتى مادر موسى طبق دستور وحى الهى فرزند خود را به دريا انداخت به خواهرش گفت: جعبه حامل موسى را تعقيب كند. همسر فرعون نيز به خود فرعون گفت: اين كودك را نكشيد شايد او به ما سودى رساند يا او را به فرزندى بگيريم. قرآن فرمود: «و اوحينا الى امّ موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليمّ(11)… و قالت لاخته قصّيه فبصرت به عن جنب و هم لايشعرون»(12) ما به مادر موسى الهام كرديم او را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى وى را در درياى نيل بيفكن…و مادر موسى به خواهرش گفت: وضع حال او را پيگيرى كن، او نيز از دور ماجرا را تعقيب و مشاهده مىكرد، در حالى كه آنان بى خبر بودند، همسر فرعون نيز گفت: «قرّة عين لى ولك: لاتقتلوه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولداً و هم لايشعرون؛(13) نور چشم من و توست او را نكشيد شايد براى ما مفيد باشد، يا او را به عنوان پسر خود برگزينيم و آنها نمىدانستند در زمان فرعون هز زن شيرده را تعقيب مىكردند تا بدانند نوزاد او پسر است يا دختر كه اگر پسر است او را به قتل برسانند اما با توجه به پيگيرى خواهر موسى و پيشنهاد و معرفى يك زن شيرده به عنوان اجير امرى عادى نبوده بلكه قدم نهادن در عرصه خطر و روبرو شدن با مرگ بود. افزون بر آن كه باردار شدن و مادر شدن مادر موسى مخفيانه بود. اين پيشنهاد امرى خطر ساز بود ولى انجام شد و پيشنهاد همسر فرعون نيز اعمال شد.
مريم و مقام ويژه او
حضرت مريم(ع) نيز يكى از زنانى است كه در قرآن از مقام و عظمت و كرامت او سخن به ميان آمده است، و او را الگوى انسانهاى مؤمن معرفى مىكند: «و مريم ابنت عمران التى احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدقت بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين»(14)
به مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگاه داشت و ما از روح خود در او دميديم. او كلمات پروردگار و كتابهايش را تصديق كرد و از مطيعان فرمان خدا بود.
بر اساس آيات قرآن به لحاظ اين كه حضرت زكريا تكفّل حضرت مريم را بر عهده داشت استفاده مىشود كه هرگاه حضرت زكريا وارد محراب مىشد، روزى خاصى نزد آن بانو مىيافت و او مىگفت:از نزد خداست كه خداى سبحان آن روزى را بدون حساب به او اعطاء كرده است «كلّما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقاً قال يا مريم انّى لك هذا قالت هو من عند اللّه يرزق من يشاء بغير حساب»(15) هرگاه زكريا در محراب بر او وارد مىشد، نزد او نوعى خوراكى مىيافت. گفت اى مريم، اين از كجا براى تو آمده است؟ او گفت: اين از جانب خداست و به هركس بخواهد بى شمار روزى مىدهد همچنين به استناد قرآن فرشتگان با مريم سخن مىگفتند و سخنان او را مىشنيدند، «و اذ قالت الملائكة يا مريم ان اللّه اصطفاك و طهّرك و اصطفاك على نساء العالمين، يا مريم اقنتى لربّك و اسجدى و اركعى مع الراكعين.»(16)
فرشتگان به حضرت مريم خبر دادند كه برگزيده و مطهره و از زنان ممتاز عالم هستى است و پيوسته به ياد خداست از اين رو خدا به او فرمان داد براى خدا خضوع كن و در برابر او سجده داشته باش و با ركوع كنندگان ركوع كن. پس زن مىتواند به مقامى نائل شود كه با ملكوت عالم ارتباط برقرار كند و فرشتگان با او سخن بگويند.
آموزگار عفاف در بين مرد و زن
قرآن كريم در مقام معرفى انسان عفيف هم از مرد عفيف سخن مىگويد و هم از زن عفيف يعنى هم مرد عفيف در صحنه تجلى كرده است و هم زن عفيف ظهور نموده است.
قرآن كريم حضرت يوسف را مظهر عفت در مردان و مريم را مظهر عفت در زنان معرّفى نموده است كه هم يوسف مبتلا شد و بر اثر عفاف نجات پيدا كرد و هم مريم امتحان شد و در پرتو عفاف نجات يافت.
درباره آزمون حضرت يوسف هم مىفرمايد: «و لقد همّت به و هم بها لولا ان راى برهان ربّه»(17) آن زن مصرى همت گماشت و همتش در حدّ تعقيب يوسف به فعليت رسيد ولى يوسف صديق نه تنها مرتكب حرام نشد و نيز مقدمات حرام را فراهم نساخت بلكه قصد و همت و خيال گناه نكرد زيرا او را برهان ربّ ديد و افترا زنندگان به يوسف نيز كه يوسف را متهم كردند در نهايت اعتراف كردند كه «الآن حصحص الحق انا راودته عن نفسه»(18) اكنون حق پديدار گشت من از او كام خواستم و خدا نيز به نزاهت و طهارت يوسف شهادت داد و فرمود: نه تنها يوسف به طرف بدى نرفت، بلكه بدى نيز به طرف يوسف نرفت، «كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء»(19) اين گونه بدى و پليدى رااز او برگردانيديم قرآن مىگويد: به گناه اجازه نداديم به سراغ يوسف برود.
بنابراين حضرت يوسف الگوى عفاف و پاكدامنى براى انسانهاست حضرت مريم نيز از لحاظ ملكه عفاف يا همسطح يوسف صديق است يا بالاتر از او. زيرا قرآن مىفرمايد: «قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقياً»(20) يعنى نه تنها خودش ميل ندارد بلكه آن فرشته را كه به صورت بشر متمثل شده امر به معروف مىكند و مىگويد: اگر تو تقوا دارى دست به اين كار نزن در حالى كه حضرت يوسف برهان ربّ ديد و از اعمال همّت باز داشته شد.
نتيجهگيرى: در اين مقاله از همسانى زن و مرد در بهره مندى از ارزشهاى انسانى سخن به ميان آمد و روشن شد زن و مرد هم قابليت تكامل را به طور مساوى دارند و هم در عمل مىتوانند به فضائل و كمالات دست يابند. نمونههايى نيز از زنان و مردان به كمال رسيده معرفى شده است تا نشان دهد كه اين همسانى در كسب فضائل تنها در تئورى نيست بلكه در مقام عمل نيز از دو صنف به اين ارزشها نائل آمدهاند.
پىنوشتها: –
1. سوره آل عمران، آيه 195.
2. الميزان، ج 4، ص 94.
3. سوره احزاب، آيه 35.
4. مجمع البيان، ج 7، ص 357 – 358؛ نورالثقلين، ج 4، ص 275.
5. سوره نحل، آيه 97.
6. سوره صافات، آيه 101.
7. سوره حجر، آيه 53.
8. همان، آيه 54.
9. همان، آيه 55 – 56.
10. سوره هود، آيه 71.
11. سوره قصص، آيه 7.
12. سوره قصص، آيه 11.
13. همان، آيه 9.
14. سوره تحريم، آيه 12.
15. سوره آل عمران، آيه 37.
16. همان، آيه 42 – 43.
17. سوره يوسف، آيه 24.
18. همان، آيه 51.
19. سوره يوسف، آيه 44.
20. سوره مريم، آيه 17.
دانستنيهايى از قرآن بد مكن كه بد افتى
دانستنيهايى از قرآن
بد مكن كه بد افتى
«استكباراً فى الارض و مكر السىّء و لا يحيق المكر السىّء الّا بأهله.. فهل ينظرون إلّا سنّت الاولين فلن تجد لسنّت الله تبديلاً و لن تجد لسنّت الله تحويلاً». (سوره فاطر، آيه 43)
همانا آن مستكبران درزمين گردنكشى كردند و نيرنگ بد نمودند و همانا نيرنگ بد جز به صاحبش بر نمىگردد. اهل مكر و نيرنگ جز شيوه پيشينيان انتظارى نمىكشند، پس هرگز در روش و سنت الهى تغييرى نمىبينى و هرگز براى روش خدا تبديلى نخواهى يافت.
از آيه شريفه استفاده مىشود كه دو گونه مكر وجود دارد يكى مكر نيكو و ديگرى كه در آيه از آن ياد شده، مكر و نيرنگ بد است. راغب در مفرداتش گويد: «المكر صرف الغير عما يقصده بحيلة، و ذلك ضربان: مكر محمود و ذلك أن يتحرى بذلك فعل جميل و على ذلك قال تعالى: «و الله خير الماكرين» و مذموم و هو أن يتحرى به فعل قبيح قال تعالى: «لا يحيق المكر السىّء إلّا بأهله». مكر به معناى حيله اى است كه ديگرى را از كارى كه دارد باز دارد. و اين بر دو گونه است يكى مكر نيكو كه در پى كار خيرى باشيم مانند سخن خداى متعال كه مىفرمايد: و همانا خداوند بهترين ماكران و حيله كنندگان است . و ديگرى نكوهيده كه در پى كار بدى باشيم مانند سخن خداى متعال كه مىفرمايد: “و همانا مكر بد جز با صاحبش به ديگرى احاطه نكند.”
و اينكه خداوند مىفرمايد: “لا يحيق” يعنى اصابت نمىكند و نازل نمىشود و مستقر نمىشود جز در آن. البته ممكن است از نظر دنيوى طرف مقابل، رنج و زيان و ضرر بسيار ببيند و زجر بسيار بكشد ولى به هر حال چه در دنيا و چه در روز جزا مكركننده نتيجه نيرنگ بدش را خواهد ديد. چه بسا در همين دنيا دير يا زود به جزاى مكر خويش برسد و اگر نرسيد بى گمان در روز رستاخيز نتيجه دردناكى در انتظارش است چرا كه خداوند عادل است و مقتضاى عدالت همين است كه نيرنگ بد، نتيجه بدى براى صاحبش داشته باشد همانگونه كه آيه شريفه نيز توضيح مىدهد و سپس بر اين امر مهم تأكيد مىكند كه اين سنت الهى است و همچنان كه پيشينيان به آن گرفتار شدند ديگران نيز به همين سنت الهى آزمايش مىشوند و اين سنت خدا است كه هرگز تبديل نمىشود و هيچ تغييرى در آن پيدا نمىشود.
در امثال عرب آمده است كه “من حفر حفرة وقع فيها” اگر كسى براى ديگرى گودى بكند خود در آن افتد يعنى اگر نيرنگى براى آزار رساندن به كسى كند خود به همان نيرنگ گرفتار آيد. و ايرانيان نيز گويند:
بد مكن كه بد افتى
چَهْ مَكَنْ كه خود افتى
در اين جهان خود شاهد بسيارى از موارد نيرنگ بد بوديم كه دچار صاحبانش شد. صدام حسين كه لعنت خدا بر او باد به توسط آمريكاى جنايتكار جنگى تمام عيار در ايران اسلامى نوپا برافروخت كه قصدش نابودى ايران اسلامى بود و همه شاهد بوديم كه خود صدام به دست اربابانش چنان به ذلت و خوارى افتاد كه در جستجوى او به هر سوراخ موشى نزديك مىشدند تا اينكه او را با آن وضع آشفته و موهاى سر و ريش ژوليده در يكى از سوراخهاى زيرزمينى جستند و پس از مدتى زجر و بدبختى به سزاى اعمال بد خويش در دنيا رسيد و با خوارى و ذلت به جهنم واصل شد تا آنكه در روز رستاخيز جزاى آن همه جنايت را ببيند.
و خود نيز شاهد بوديم كه كويت آن همه به صدام كمك كرد و در جنگ تحميلى بالاترين نقش خدمت و اخلاص را در كمك بلا عوض به صدام و صداميان نمود و چيزى از خفتن جنگ تحميلى نگذشته بود كه خود صدام به سراغ آن رفت و آن را اشغال كرد و آرزوهاى حاكمان كويت را بر باد برد. و اين نتيجه فورى و حتمى كمك كردن به گرگ است كه بى رحمانه دوست و دشمنش را طعمه خود قرار مىدهد. و چه گويم كه از اين نمونهها بسيار است و بر آن ترسم كه نيرنگ كنندگان خانگى نيز به جزاى نيرنگ خود دير يا زود گرفتار آيند و وقتى به خود آيند كه كار از كار گذشته باشد.
بگذريم.. زهرى گويد: از رسول خدا روايت شده كه فرمود: “مكر مكنيد و نيرنگ كنندگان را يارى نكنيد كه خداى تعالى گويد: “و لا يحيق المكر السىّء الا بأهله” و ستم مكنيد و ستمكاران را كمك ننمائيد كه خداوند گويد: “إنما بغيكم على أنفسكم”.
فهل ينظرون: ينظرون يعنى ينتظرون. پس آيا انتظار نمىكشند و اين استفهام به معنى نفى است يعنى مكاران و نيرنگ كشان انتظار نمىبرند و چشم نمىدوزند مگر به سنت الهى در باره گذشتگان وپيشينيان كه همان تعذيب آنان بود به خاطر تكذيب و مكرشان نسبت به پيامبران و رسولان خدا ز و همانا اين سنت و قانون خدا تبديل شدنى و تغيير شدنى نخواهد بود يعنى هيچ كس عذاب و كيفر خدا را نمىتواند مبدل به ثواب و مزد كند. و چه مزدى!! مگر كيفر نيرنگ بد جز عذاب دردناك است؟! در اين آيه دو واژه تبديل و تحويل آمده است. آيا هر دو به يك معنى هستند و تنها براى تأكيد ذكر شده اند يا اينكه هر يك معناى جداگانه اى دارد؟ تبديل يعنى چيزى را به كلى عوض كنند و تغيير كامل دهند يعنى آن را پس زنند و چيز ديگرى را جايگزينش كنند ولى تحويل معنايش اين است كه آن شىء را به نحوى تغيير دهند و دگرگون سازند. بنا بر اين سنتها و قوانين الهى نه تنها تبديل نمىشوند بلكه تحويل و تحويل و دگرگونى نيز در آنها پيدا نمىشود كه خود فرمود: “حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة” و نه تنها حلال و حرام و احكامش بلكه قوانينى را كه تشريع كرده است و يا تكوينا ايجاد نموده هرگز تغييرپذير نيست.
سخنان معصومان عليهم السلام ارزش عزت نفس
سخنان معصومين (ع)
ارزش عزّت نفس
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«ألا تبايعونى؟ تبايعونى على أن لاتسألوا النّاس شيئاً.»
(بحارالانوار، ج 96، ص 158)
آيا با من بيعت نمىكنيد؟ با من چنين بيعت كنيد كه هيچ چيز را از مردم تقاضا نكنيد.
امام حسن مجتبى عليه السلام:
«اذا أَرَدتَ عِزّاً بلاعشيرةٍ، و هَيبةً بلاسلطانٍ، فاخرُج مِن ذُلِّ معصية اللّه الى عزِّ طاعة اللّه».
(بحارالانوار، ج 44، ص 139.)
اگر خواستار عزّت بدون داشتن قوم و خويش، و طالب شكوه بدون سلطنتى، از ذلّت نافرمانى خدا به سوى عزّت اطاعت او حركت كن!
امام حسين عليه السلام:
«مَوتٌ فِى عِزّةٍ خيرٌ من حياةٍ فى ذُلِّ.»
(بحارالانوار، ج 44، ص 192)
مرگ با عزّت بهتر از زندگى با ذلّت است.
امام سجاد عليه السلام:
«ما أُحِبُّ أنَّ لِى بِذُلِّ نَفسِى حُمُرُ النَّعَمِ»
(مستدرك الوسائل، ج 2، ص 464)
دوست ندارم داراى شتران سرخ مو(و ثروت كلان) باشم، ولى در برابر تحصيل آن، لحظهاى تن به ذلّت دهم.
امام باقر عليه السلام:
«طَلَبُ الحَوائجِ اِلَى النّاسِ اِستِلابٌ لِلعِزِّ…وَاليأس عَمّا فِى أَيدِى النّاسِ عِزُّ المُؤمِنِ فِى دِينِه»
(بحارالانوار، ج 75، ص 112)
حاجت خواستن از مردم، موجب سلب عزّت خواهد شد، و قطع اميد از آنچه در دست مردم است، مايه عزّت مؤمن در دينش مىباشد.
امام صادق عليه السلام:
«شِيعَتُنا مَن لايَسأَلُ النّاسَ شَيئاً وَ لَو ماتَ جُوعاً».
(بحارالانوار، ج 96، ص 158)
شيعه ما از مردم چيزى را تقاضا نمىكند گرچه از گرسنگى بميرد.
امام صادق عليه السلام:
«مَن سَألَ مَن غَيرِ فَقرٍ فَاِنَّما يَأكُلُ الخَمر».
(بحارالانوار، ج 96، ص 158)
كسى كه فقير نيست ولى تقاضاى كمك مالى كند، همانا شراب مىخورد (يعنى گناهش همانند شراب خوارى سنگين است).
امام صادق عليه السلام:
«عزّ المؤمن استغناؤه عن النّاس.»
عزّت مؤمن، بىنيازى او از مردم است.
امام صادق عليه السلام:
«اِنَّ اللّه تَبارَكَ وَ تَعالى فَوَّضَ اِلَى المُؤمِنِ اُمُورَهُ كُلَّها وَ لَم يُفَوِّض اِلَيهِ أَن يَذِلَّ نَفسَهُ».
(فروع كافى، ج 5، ص 63)
همانا خداوند متعال همه كارهاى مؤمن را به خود مؤمن واگذار نموده، جز اين كه به او اجازه نداده است خود را ذليل كند.
امام صادق عليه السلام:
«لايَنبَغِى لِلمُؤمِنِ أَن يَذِلَّ نَفسَهُ قِيلَ لَهُ وَكَيفَ يَذِلّ نَفسَهُ؟ قالَ يَتَعَرَّضُ لِما لايُطيقُ.» (فروع كافى، ج 5، ص 63)
سزاوار نيست مؤمن خود را ذليل كند، سؤال شد: چگونه خودش را ذليل مىكند؟ فرمود: خود را در معرض كارى كه از او ساخته نيست، قرار دهد.
امام صادق عليه السلام:
«مَن سَألَ النّاسَ وَ عِندَهُ قُوتُ ثَلاثَةِ أَيّامٍ لَقى اللّه تَعالى يَومَ يَلقاهُ وَ لَيسَ فِى وَجَهِهِ لَحمٌ.»
(ثواب الاعمال (ترجمه شده) ص 630)
كسى كه غذاى سه روز را دارد و از مردم تقاضاى كمك كند، روز قيامت با خداوند ملاقات كند در حالى كه در صورتش گوشت نيست.
نقش تخريبى اردن عليه مقاومت فلسطين
نقش تخريبى اردن عليه مقاومت فلسطين
چندى پيش عبداللّه دوم پادشاه اردن در گفتگويى با روزنامه صهيونيستى هارتص بخش ديگرى از روابط محرمانه سياسى – امنيتى و استراتژيك كشورش را با رژيم صهيونيستى برملا كرد.
عبداللّه دوم در اين گفتگو مدعى شد مىتوان حق بازگشت آوارگان فلسطينى را برچيد و حق دريافت خسارت را براى اين آوارگان اخراج شده از خانه و كاشانههايشان جايگزين آن كرد.
وى تأكيد كرد، اردن و اسرائيل در مقابله با حماس، حزب اللّه و ايران در يك سنگر واحد قرار دارند.
البته بيان چنين سخنانى از سوى پادشاه اردن چندان هم تعجب آور نيست.
محمد حسين هيكل انديشمند و روزنامه نگار معروف مصرى در يكى از كتابهاى خود در مورد نحوه شكلگيرى اردن مىنويسد:اين كشور بنا به دستور وينستون چرچيل وزير مستعمرههاى انگليس بعد از جنگ جهانى اول و در چارچوب توافقنامه انگليسى – فرانسوى “سايكس – پيكو” در شرق رود اردن تشكيل شد تا اهداف مورد نظر انگليس محقق شود و در اين چارچوب شاهزاده عبداللّه اول به عنوان پادشاه اين كشور برگزيده شد.
در راستاى همين اهداف بود كه انگليسىها “جون باگوت گلوپ” انگليسى را به عنوان فرمانده ارتش اردن منصوب كردند و عبداللّه دوم هم نام او را “گلوپ پاشا” گذاشت. نام ارتش تحت امر گلوپ پاشا هم “لشكر عربى” بود تا حقيقت اين ارتش و نقشى كه بايد در منطقه ايفا كند پشت اين نام پنهان شود.
در اين مجال مايه دنبال ذكر سلسلهوار مواضع و نقشى كه اردن در حمايت از رژيم غاصب صهيونيستى داشته نيستيم نقش هايى كه از مسايل امنيتى و نظامى آغاز و اردن را تبديل به ديوار حايلى براى حمايت از صهيونيستها در برهههاى زمانى مختلف كرد.
اما نقش اين كشور در سركوب سازمانهاى مبارز فلسطينى هرگز فراموش نمىشود.
محمد حسين هيكل با توجه به اطلاعات وسيع از مسايل پشت پرده از نقش شاه اردن در گرفتارى، مصر در جنگ 1967 سخن مىگويد و از نسل كشىهاى اعمال شده عليه مبارزان فلسطينى در سپتامبر سياه سال 1970 سخن مىگويد.
ساختار سياسى اردن همواره سعى دارد تا راهبرد اردنى را براى حل و فصل مسئله فلسطين به كار گيرد و يا تحميل فدراتوير يا كنفدارتيو بر كرانه باخترى زمينه نفوذ امنيتى وادارى اردن را بر سرنوشت اين منطقه فراهم ساخته، مانع از شكلگيرى ساختار فلسطينى مستقل شود.
اين مسئله به وضوح از توافق اردن با رژيم صهيونيستى در كنفرانس مادريد در سال 1992 هويدار است در اين چارچوب با توجه به مخالفت صهيونيستها با مشاركت هيئت مستقل فلسطينى، هيئت فلسطينى به عنوان بخشى از هيئت اردنى در اين كنفرانس حضور يافت.
پس از امضاى توافقنامه اسلو و به رسميت شناختن رژيم صهيونيستى توسط سازمان آزاديبخش فلسطين، اردنىها كه طرح خود را ناكام يافته بودند اقدام به قطع ارتباط اقتصادى، مالى و خدماتى با كرانه باخترى كردند و چندى بعد هم رهبران حماس را زا خاك اين كشور اخراج نمودند. اردنىها در چارچوب قرار داد وادى عربى بخشهايى از خاك خود را براى مدت 99 ساله به رژيم صهيونيستى اجاره دادند و همواره روابط امان با آمريكا و انگليس و رژيم صهيونيستى بر خلاف منافع محيط عربى و اسلامى بوده و هست. شاه حسين يكى از مهمترين حاميان رژيم صدام حسين در جنگ عليه جمهورى اسلامى ايران بود، پسرش عبداللّه هم از آمريكايىها در حمله عليه بغداد در سال 2003 حمايت كرد و اردن يكى از مهمترين مهرههاى محاصره آمريكايى – صهيونيستى عليه ملت فلسطين و بايكوت دولت منتخل حماس بود. در بعد امنيتى هم روابط امنيتى اردن با رژيم صهيونيستى و تبادل اطلاعات در مورد مجاهدين و مبارزين فلسطين به طور مستمر ادامه دارد، به نحوى كه مىتوان گفت شبكهاى گسترده از روابط امنيتى و اطلاعاتى بين دو طرف موجود مىباشد. در اين ميان همكارى امنيتى اردن با سازمانهاى امنيتى آمريكايى از جمله سيا و اف بى آى هم بسيار قابل توجه است و اين سازمانها پايگاههايى را در چارچوب آنچه كه به جنگ عليه تروريسم شهرت يافته در اردن دارند. مسئله تأسف بار اين است كه اكثر رهبران عرب امروز ديگر رژيم صهيونيستى را براى خود يك دشمن نمىبينند.
شيمون پرز معاون نخست وزير رژيم صهيونيستى پس از نشست اخير وزراى امور خارجه كشورهاى عربى كه در آن خواستار به كارگيرى ابتكار عمل عربى شده بود گفت: «رهبران عرب امروز درك بهترى از خطرات تهديد كننده خويش پيدا كردهاند و در اين چارچوب اسرائيل ديگر در رأس هرم خطرات تهديد كننده آنها نيست.»
از آن تأسف بارتر اينكه اردن امروز در حالى كه از سوى كشورهاى عربى مأمور پيگيرى اجراى ابتكار عمل عربى و فراهم كردن زمينه برقرارى روابط عربى – صهيونيستى شده است كه خود از مدتى پيش پرچمدار معرفى ايران و برنامههاى صلحآميز هستهاى اين كشور به عنوان خطر اصلى تهديد كننده عربها مىباشد. از نظر اردنىها رژيم صهيونيستى اكنون به هم پيمانى براى عربها تبديل شده است و امپراطورى هستهاى رژيم صهيونيستى كه هم اكنون نيز سرزمينهاى عربى را در اشغال خود دارد ديگر دشمن محسوب نمىشود.
سخن آخر اينكه رژيم صهيونيستى و رهبر آن اولمرت كه طعم تلخ شكست را از مقاومت فلسطينى و لبنانى چشيده است، امروز يك چشم خود را به تلاشهاى صورت گرفته براى شكست مقاومت در منطقه عربى و اسلامى دوخته و چشم ديگرش معطوف توافقنامه مكه و گامهاى برداشته شده رهبران عرب براى سازش كه خود يك رؤياى ديرپاى صهيونيستى است، معطوف كرده است.
پيامبر رحمت و رافت
پيامبر رحمت و رأفت
از تهمتهاى بزرگ و نابخشودنى كه در طول تاريخ مخصوصاً سالهاى اخير از جانب غربيان و وابستگان و تاريك فكران داخلى آنها نسبت به پيامبر اكرم (ص) روا داشته شده است اين امر است كه پيامبر خاتم، پيامبر رحمت و رأفت را، پيامبر خشونت و خونريزى و قساوت معرّفى نمودهاند.
اهانت روزنامههاى دانمارك و هلند و… و همراهى برخى دستياران داخلى در سال گذشته كه سال پيامبر اكرم(ص) بود جزو همين پروژه تخريب است كه تلاش دارند چهره انبياء و امامان معصوم(ع) را به گونهاى خشونت طلب معرّفى كنند كه بشريت رغبت نكند به اسلام و قرآن، تمايل به مسلمان شدن از خود نشان ندهد.
البته اين پروژه در فازهاى مختلفى اجرا مىشود گاه با معرفى طالبان خشونت طلب و متحجّر و جانى كه دست پرورده خود غربيان است، به عنوان مسلمانان راستين، و گاه با تروريست دانستن تمامى مسلمانان، و گاه در داخل كشور با متّهم نمودن برخى چهرههاى علمى و معنوى و جريانهاى فكرى و مذهبى سالم به عنوان خشونت طلب و همين طور زير سؤال بردن برخى از احكام حدود و قصاص در اسلام و… هم فازهايى از همان پروژه اصلى است.
ولى هر انسان خردورز و با انصاف اگر كوچكترين دقتى داشته، نسبت به رفتار پيامبر اكرم(ص) مخصوصاً در دوران 23 ساله رسالت، و نگاهى گذرا داشته باشد به قرآن و كلمات پيام آور آن، به راحتى در مىيابد كه قرآن با لفظ و نام خداى «رحمان» و «رحيم» آغاز شده و در بين 114 سوره آن، 113 سوره آن با همين عنوان شروع شده است، و قرآن را به عنوان رحمت، و پيغمبر خاتم را به عنوان «رحمةٌ للعالمين»(1) معرفى مىكند. كاركرد 23 ساله پيامبر(ص) كه غالباً قربانى خشونتهاى دشمن خود بوده و آنچه از او ديده شده يا جنگهاى دفاعى است و يا صلح و آشتى بوده است و يا گذشت و لطف و مهربانى كه اوج آن را در جريان فتح مكه مىبينيم كه حضرت در اوج قدرت و پيروزى و تسلّط، بالاترين عفو و گذشت و لطف را در حق سرسختترين دشمنان خويش نشان مىدهد.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است گذرا به برخى آيات و روايات و برخى كاركردهاى آن حضرت كه نشان دهنده نهايت رحمت و رأفت اوست. با توجه به اين نكته كه در سال وحدت ملى و انسجام اسلامى وجود مبارك پيامبر اكرم(ص) به عنوان الگوى رأفت و رحمت مىتواند بزرگترين و برترين محور براى وحدت ملى و جهانى باشد.
الف: قرآن و پيامبر رحمت.
قرآن كه كتابى است از طرف خداوندى كه رحمت و سيع و بى پايانى دارد، خود نيز رحمت است و براى مردم، آيات فراوانى در اين كتاب الهى وجود دارد كه نشان مىدهد قرآن رحمت و لطفى است در حق بشريت يك جاى مىفرمايد: «بصائر للناس و هدىً و رحمةً ؛(2)كتاب مايه بصيرت و عامل هدايت و رحمت» در جاى ديگرى مىفرمايد: «و آية لهدىً و رحمةً للمؤمنين؛(3) براستى قرآن مايه هدايت و رحمت براى مؤمنان است» اين كتاب رحمت در جاى جاى متن خود از رحمت و رأفت و مهربانى و دلسوزى و نرمى پيامبر خاتم سخن به ميان آورده است كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- رحمت براى جهانيان
«و ما ارسلناك الّا رحمةً للعالمين؛(4) ما تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»
عموم مردم دنيا از مؤمن و كافر از وجود با بركت او بهره بردند، و او رحمتى است براى تمام بشريت چرا كه نشر آئينى را برعهده گرفته است كه سبب نجات همگان است حال اگر گروهى از آن استفاده بردند، و گروهى استفاده نكردند اين مربوط به خودشان است و تأثيرى در عمومى بودن رحمت وجود او نمىكند، خود آن حضرت فرمود: «ايّها النّاس انّما انا رحمةٌ مهداةٌ؛(5) مردم! من فقط رحمت هدايت يافتهام.»
وجود مبارك پيامبر اكرم(ص) نه تنها براى زمينيان رحمت است بلكه براى آسمانيان نيز رحمت است حديث زيبا و جالبى اين مسئله را تأييد مىكند. حديث اين است هنگامى كه آيه فوق نازل شد پيامبر رحمت از جبرئيل پرسيد: «هل اصابك من هذه الرّحمة شىءٌ؛ آيا چيزى از اين رحمت عائد تو (هم) شد»؟ جبرئيل در پاسخ گفت: «نعم انّى كنت اخشى عاقبة امرى فآمنت بك، لما اثنى اللّه علىّ بقوله عند ذى العرش مكين؛(6) من از پايان كار خويش بيمناك بودم، اما بخاطر (آيهاى كه در قرآن نازل شده است بر) تو از وضع خود مطمئن شدم آنجا كه خداوند مرا با اين جمله مدح كرده است كه صاحب قدرت (يعنى جبرئيل) در نزد خالق عرش بلند مقام و بلند مرتبه است.»
در اين باره غربيان نيز اعتراف دارند كه تمدن و پيشرفتهاى علمى آنان مديون و مرهون وجود اسلام و شخص پيامبر اكرم است به نمونههايى در اين زمينه توجه شود.
1- «ژول لابوم» انديشمند و نويسنده فرانسوى مىگويد: «دانش و علم براى جهانيان از سوى مسلمانان به دست آمد و مسلمين علوم را از قرآنى كه درياى دانش است گرفتند و نهرها از آن براى بشريت در جهان جارى ساختند.»(7)
2- «دينورت» مىنويسد: «واجب است اعتراف كنيم علوم طبيعى و فلكى و رياضيات كه در اروپا رواج گرفت، عموماً از بركت تعليمات قرآنى است و ما مديون مسلمانانيم بلكه اروپا از اين جهت شهرى از اسلام است.»(8)
2- نرمى و ملايمت رمز موفقيت پيامبر(ص)
براى پيشرفت اسلام و موفقيت پيامبر اكرم(ص) در بين اعراب خشن و عقب مانده دوران جاهليّت عوامل متعددى نقش داشته است، از جمله مىتوان از عوامل ذيل نام برد.
يك: قرآن به عنوان معجزه ماندگار الهى و وجود زيبايىها، جاذبهها، و شورانگيزىهاى غيرقابل توصيف آن و همين طور ژرفا و عمق غير قابل وصف آن است.
دو: تاريخ روشن توأم با صداقت و پاكى و امين بودن آن حضرت، به گونهاى كه همان مشركان لجوج او را «امين» خواندند، و حتّى بعد از بعثت نيز امانات خود را به او تحويل مىدادند.
سه: شخصيت ويژه و نوع رهبرى رسول اكرم(ص).
چهار: خلق و خوى و ملايمت و نرمى در رفتار پيامبر اكرم(ص).(9)
قرآن از بين عوامل فوق بيشترين تكيه را بر خلق و خوى پيامبر اكرم (ص) و ملايمت و نرمى او نموده است. يكجا مىفرمايد: «و انّك لعلى خلقٍ عظيم؛(10) براستى تو داراى اخلاق عظيم و برجستهاى هستى.»
در جاى ديگر با صراحت رمز و راز موفقيّت او را در ملايمت و نرمى، مهربانى و شفقت او مىداند و لذا فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر؛(11)اى پيامبر! بخاطر رحمت الهى نسبت به آنها نرم (و مهربان) شدى و اگر خشن و سنگدل (و داراى خشونت) بودى از اطراف تو پراكنده مىشدند، پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب، و در كارها، با آنان مشورت كن…»
با آن همه نرمى و ملايمت حضرت باز قرآن به پيامبرش دستور مىدهد: بيشتر نرمى و ملايمت نشان بده، آنها را ببخش براى آنها طلب آمرزش نما، و به آنها آن قدر احترام قائل باش و به آنها آن قدر شخصيّت بده و در كارها به آنها مشورت نما.
دو نمونه از ملايمت آن حضرت
يك: بارها حضرت توسط دشمنان خشونت طلب سنگباران و مورد اهانت قرار گرفته بود، گاه مجبور مىشد مكه را ترك نموده به كوههاى اطراف پناهنده شود، خديجه همسر مهربانش به دنبالش راه مىافتاد تا او را پيدا مىكرد، و در آن لحظه كه زخمهاى پاى او را پانسمان مىكرد اين جمله را از او مىشنيد: «الّلهمّ اغفر لقومى فانّهم لايعلمون؛(12) خدايا قومم را (بخاطر اهانت و سنگباران من) ببخش زيرا آنها (از مقام ربوبيّت و رسالت) آگاهى ندارند.»
راستى اين مرد را هيچ وجدان بيدار و خرد با انصاف خشونت طلب معرفى مىكند؟ او كه از رفتار ملايم خويش نسيم سحر را خجل مىسازد، و هر دشمن سنگدل خويش را در مقابل مهربانى و رأفت خود نرم مىسازد.
دو: مردى يهودى در مدينه مركز قدرت و حكومت پيامبر اكرم(ص) روزى سر راه پيامبر اسلام را گرفت و مدعى شد كه از پيامبر طلبكار است و اصرار كرد، بايد در همين كوچه و محل، طلب او را بپردازد. پيغمبر اكرم فرمود: اولا شما از من طلبكار نيستى، و ثانياً: اجازه بدهيد كه بروم منزل، چون پول همراه ندارم. يهودى گفت: يك قدم نمىگذارم برداريد، هر چه پيامبر بيشتر با او نرمش نشان دادند، او بيشتر خشونت نشان داد، تا آنجا كه عبا و رداى پيامبر اكرم را گرفت و بدور گردن حضرت پيچيد و كشيد، به گونهاى كه اثر قرمزى آن بر گردن مبارك حضرت مشهود بود، از آن طرف مسلمانان منتظر بودند كه نماز جماعت اول وقت را با آن حضرت برگزار نمايند، هر چه منتظر ماندند ديدند حضرت نيامد، عدهاى بيرون مسجد آمدند با تعجب ديدند مرد يهودى او را نگهداشته مسلمانان خواستند با اجبار و يا با ضرب و شتم حضرت را از دست او رها نمايند، پيامبر اكرم(ص) فرمود: نه شما به اين مرد كارى نداشته باشيد من بهتر مىدانم با او چه گونه رفتار كنم حضرت آن قدر ملايمت و نرمى نشان داد كه يهودى در همان جا گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّك رسول اللّه»(13) شما با اين همه قدرتى كه (در مدينه) داريد، اين همه تحمل و نرمى نشان مىدهيد، اين تحمّل، تحمّل يك انسان عادى و معمولى نيست بلكه نشان از آن دارد كه شما مبعوث شده از طرف خداوند هستيد.»
3- دعوت از طريق برهان و استدلال
در طول تاريخ كسانى كه اهل خشونت و زور و قلدرى بودهاند هرگز اهل خرد و منطق و استدلال نبودهاند، بلكه هر كس خواست با منطق و برهان با آنها برخورد كند در جا خفه و نابود شد، ولى بر عكس پيامبران الهى عموماً و پيامبر خاتم خصوصاً هرگز دعوت خويش را با زور و اجبار بر مردم نقبولاند، كه دين اجبار و اكراه بردار نيست، بلكه از طريق برهان و استدلال، منطق و جدال حسن، دعوت خويش را و مكتب الهى خود را معرفى نمودند، و وجدانهاى بيدار و فطرت پاك نيز از قبول آن ابا نكردند، قرآن به اعلا صوت، به بلنداى ابديت اعلام فرمود كه اى پيامبر مردم را با منطق و استدلال به سوى خدا و حق و حقيقت دعوت كن، آنجا كه فرمود:
«ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتى هى احسن؛(14) با حكمت و اندرز نيكو، به راه پروردگارت دعوت نما، و با آنها به روشى كه نيكوتر است استدلال كن».
استاد شهيد مطهرى در ذيل اين آيه مىگويد: اين مسئله زياد مطرح مىشود كه آيا اسلام دعوتش با زور و اجبار بوده است و يا (منطق) و اختيار؟و اين يك چيزى است كه كشيشهاى مسيحى (بلكه تمام غربيان) فوق العاده روى آن تبليغ كردند بطورى كه اسلام را گذاشتهاند «اسلام دين شمشير» اسلام دينى است (خشونت طلب) كه منحصراً از شمشير استفاده مىكند… و حتى در بعضى از كتابهايشان، به پيامبر اكرم(ص) اهانت مىكنند و كاريكاتورهايى مىكشند بصورت مردى كه در يك دستش قرآن را گرفته، و در دست ديگرش شمشير و بالاى سر افراد ايستاده (و امروز به جاى شمشير بمب هستهاى همراه با قرآن نشان مىدهند) به اين معنا كه يا به اين قرآن ايمان بياوريد و يا آنكه گردن شما را با اين شمشير مىزنيم (و يا توسط بمب هستهاى نابودتان مىكنيم) و متأسفانه گاهى خود مسلمانان هم حرفهايى مىزنند كه نه با تاريخ منطبق است و نه با قرآن، بلكه با حرفهاى دشمنان منطبق است يعنى حرفى را كه يك جنبهاش درست است، طور ديگرى تعبير مىكنند و بهانه بدست دشمن مىدهند. مثلاً مىگويند: اسلام با دو چيز پيش رفت با مال خديجه و شمشير على(ع) يعنى با زر و زور آگر دينى با زر و زور پيش برود، آن دين، چه دينى مىتواند باشد؟!
(ولى) قرآن حتى در يك جا هم ندارد كه دين اسلام با زر و زور به پيش رفته است…»(15)
4- بشارت دهنده و چراغ روشن
«يا ايّها النّبىّ انا ارسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً و داعياً الى اللّه باذنه و سراجاً منيراً و بشّر المؤمنين بانّ لهم من اللّه فضلاً كبيراً؛(16) اى پيامبر! ما تو را گواه فرستاديم و بشارت دهنده و انذار كننده و تو را دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او قرار داديم. و چراغى روشنى بخش و مؤمنان را بشارت ده كه براى آنان از سوى خداوند فضل بزرگى است»
خداوند در آيه به صراحت اعلام مىكند كه پيغمبر آمده كه بشارت دهنده باشد و انذار كننده نسبت به گناهان و با منطق و استدلال به سوى خداوند و حق و حقيقت دعوت مىكند هر كس پذيرفت بشارت دو چندان و فضل بزرگ را دريافت خواهد كرد و آن كس كه بى راهه رفت خود ضرر كرده است و هرگز دستور به خشونت نداده است.
ب: مرورى به تاريخ زندگى آن حضرت
مرورى گذرا بر تاريخ 23 ساله رسالت آن حضرت بخوبى نشان مىدهد كه جز رحمت و رأفت و عفو و گذشت و در موارد لازم دفاع از خود در زندگى آن حضرت مشاهده نشده است و حتى دشمنان سرسخت او به اين امر اعتراف و اذعان داشتهاند.
1- آغاز وحى با خواندن و آغاز دعوت با توحيد.
اولين آياتى كه بر آن حضرت نازل شد سخن از قلم و فرهنگسازى و دعوت مىگويد: مىفرمايد: «بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد كسى كه انسان رااز خون بسته خلق كرد، بخوان و پروردگار تو گرامى است آنكه قلم را تعليم داد و به آدمى آنچه را كه نمىدانست آموخت»(17) انسان خشونت طلب هرگز سخن از قلم و آگاهى و تعليم به زبان نمىآورد. و اولين دعوت او به صورت علنى اين بود كه «قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا؛ بگوييد معبودى جز خدا نيست رستگار مىشويد.
2- سيزده سال قربانى خشونت
پيامبر اكرم سيزده سال در مكه سپرى كرد، سه سال آن را به صورت غير علنى و سرّى مردم را به خدا دعوت و ده سال را علنى و آشكارا، در اين دوران حضرت و يارانش بدترين و زشتترين خشونتها را تحمّل كردند و هيچ كس پيدا نمىشود در اين دوران كه بگويد او و يارانش نه تنها خشونت طلب و خشونت خواه نبودند بلكه بدترين جسارتها و شكنجهها را از خشونت طلبان ديدند و تحمل نمودند، و آن روزى هم كه بر اين خشونتگران دست يافتند، ماندنىترين عفو و گذشت را در حق آنها روا داشتند. آرى نسبت به خود آن حضرت انواع و اقسام تهمتها را مورد استفاده قرار دادند و از آزار و اذيت جسمانى او لحظهاى كوتاهى نكردند گاه او را سنگباران نمودند و گاه با خاك روبه و سيرابى حيوانات او را آزار دادند، و زمانى خار بر سر راه او كاشتند و دورهاى نيز او را در شعب ابى طالب با بدترين و فجيعترين وضع در مدّت سه سال در محاصره اقتصادى قرار دادند.
سران خشونت و مهرههاى اصلى دشمنان آن حضرت اين افراد بودند، ابولهب عمو و همسايه آن حضرت كه مرتب او را تكذيب و اذيت مىكرد، اسود بن يغوث كه از مسخره چيان مسلمانان و آن حضرت بود، «وليدبن مغيره» «اميّه» «ابىّ» فرزندان خلف، ابوالحكم بن هشام كه بر اثر عناد زيادش او را ابوجهل خواندند، و او در جنگ بدر كشته شد. «عاص بن وائل» كه رسول خدا را «ابتر» مىخواند و عقبة كه لحظهاى دست از آزار مسلمانان و پيامبر نكشيد.(18)
اما نسبت به مسلمانان بدترين و زشترين خشونتها روا داشته شد، بلال را «اميّة بن خلف» بر روى ريگهاى داغ مىخواباند و سنگ بزرگى را روى سينه او قرار مىداد و از او جز صداى «احد احد؛ خدا يكى است» شنيده نشد به قدرى بلال را شكنجه كردند كه ورقة بن نوفل بر وضع او رقت كرد و گريست و به اميّه گفت: اگر او را با اين وضع بكشيد من قبر او را زيارتگاه خواهم ساخت.(19) ياسر و سميّهآن قدر شكنجه و آزار ديدند كه در راه توحيد به شهادت رسيدند، ياسر بر اثر شكنجه در گرماى سوزان و سميه نيز با نيزه بى رحم ابوجهل از پا درآمد.(20) عبدالله بن مسعود وقتى آياتى از اول سوره الرحمان را در مسجد الحرام تلاوت نمود، سران خشونت و كافران قريش به قدرى او را زدند كه خون از سرو صورت او جارى شد(21) و در نتيجه اگر انسان كمترين انصاف و محدودترين اطلاعات از تاريخ صدر اسلام و دوران بعثت پيامبراكرم(ص) داشته باشد اعتراف خواهد كرد كه پيامبر اكرم و مسلمانان نه تنها خشونت طلب نبودند بلكه قربانى خشونت شدند، و بدترين و بيشترين ضربهها را از ناحيه خشونت طلبان و كافران تحمل نمودند.
3 – هجرت براى فرار از خشونت
وضع رقّت بار مسلمانان و شكنجههايى كه از ناحيه رؤساى خشونت، به آنها مىرسيد پيامبر را بر آن داشت كه به مسلمانان اجازه هجرت دهد و به عنوان راهنمايى فرمود: «هر گاه به خاك حبشه سفر كنيد، بسيار براى شما سودمند خواهد بود، زيرا بر اثر وجود يك زمامدار نيرومند و دادگر در آنجا به كسى ستم نمىشود و آنجا خاك درستى و پاكى است و شماها مىتوانيد در آن خاك بسر ببريد، تا خدا فرجى براى شما پيش آيد.»(22)
كلام نافذ پيامبر باعث شد عدّهاى به سركردگى جعفر بن ابى طالب به حبشه هجرت كنند، رؤساى خشونت گر «دارالندوه» گروهى را به دنبال آنها فرستادند كه آنها را به مكه بازگردانند، ولى مأموران موقعى كه شنيدند كه كشتى مهاجران سواحل جده را ترك گفته بود. با اين حال آنهارا رها نكردند، بلكه گروهى را به سركردگى «عمروعاص» به حبشه فرستادند كه با تحريك شاه حبشه آنها را از آنجا بيرون رانند.
ولى سخنان سراپا روشنگر جعفر كه گذشته خشونتآميز كفار و پيام سراپا رحمت و رأفت اسلام و پيام آور آن را به تصوير مىكشيد نقشه سران خشونت را به هم ريخت.
«ما گروهى بوديم نادان و بت پرست از مردار اجتناب نمىكرديم، پيوسته به گرد كارهاى زشت بوديم. همسايه پيش ما احترام نداشت، ضعيف و افتاده محكوم زورمندان بوديم، با خويشاوندان خود به ستيزه و جنگ بر مىخاستيم، روزگارى به اين منوال بوديم، تا اين كه يك نفر از ميان ما كه سابقه درخشانى در پاكى و درستكارى داشت، برخاست و به فرمان خدا ما را به توحيد و يكتاپرستى دعوت نمود، و ستايش بتان را نكوهيده شمرد، و دستور داد در رد امانت بكوشيم و از ناپاكيها اجتناب ورزيم و با خويشاوندان و همسايگان خوش رفتار مىنماييم و از خونريزى و آميزشهاى نامشروع و شهادت دروغ، خيانت در اموال يتيمان و نسبت دادن زنان به كارهاى زشت دور باشيم… ولى قريش در برابر ما قيام كردند، و روز و شب ما را شكنجه دادند، تا ما از آيين خود دست برداريم، گرد خيانت و زشتيها برويم، ما مدتها در برابر آنها مقاومت نموديم تا آن كه تاب و توانائى ما تمام شد.»(23)
كوچكترين دقت در سخنان جعفر نشان مىدهد كه دين اسلام دين رأفت و رحمت و صلح و دوستى است و آن كسانى كه در مقابل مسلمانان قرار داشتند سراپا خشونت و وحشيگرى و قلدرى بودند.
خشونت سران قريش تا آنجا اوج گرفت كه تصميم گرفتند پيامبر را به قتل برسانند اما پيك وحى پيامبر اكرم(ص) را از نقشه شوم مشركان خبر دار نمود كه «هنگامى كه كافران بر ضد تو فكرى مىكنند، تا تو را زندانى كنند يا بكشند و يا تبعيد نمايند آنان با خدا از در حيله وارد مىشوند، و خداوند حيله آنها را به خود آنها بر مىگرداند.»(24)
لذا مجبور شد پيامبر اكرم در ماه ربيع الاول سال سيزدهم دست به هجرت بزند و به سوى مدينه حركت كند. على(ع) پس از مهاجرت رسول گرامى در نقطه بلندى از مكه ايستاد و فرمود: «هر كس پيش محمد امانت و سپردهاى دارد بيايد از ما بگيرد كسانى كه پيش پيامبر امانت داشتند با دادن نشانه و علامت امانتهاى خود را پس گرفتند.»(25)
راستى چنين فردى كه از ترس دشمنانش مجبور به هجرت شده است و به امانات همان دشمنان خيانت روا نمىدارد، و جان وصىّ خويش على(ع) را در معرض خطر قرار مىدهد براى ردّ امانات، مىتوان به او گفت خشونت طلب؟ آيا جز صداقت و انسانيّت چيز ديگرى مىتوان به او نسبت داد؟
4- نخستين اقدامات در مدينه و نشانههاى رأفت
انسان رئوف و مهربان و يا خشن رقى القلب هر جا وارد شود از اولين اقداماتى كه انجام مىدهد بخوبى قابل تشخيص و شناخت است، و اين قاعده را بخوبى مىتوان در رفتار پيغمبر اكرم(ص) مشاهده نمود، حضرت اولين اقدامى كه در مدينه انجام داد ساخت مسجد مدينه بود به عنوان مركز عبادت، و فراگيرى مسائل اسلامى، چرا كه مسجد تنها مركز پرستش نبود بلكه تمام معارف و احكام اسلامى، اعم از آموزشى و پرورشى در آنجا گفته مىشد، همه گونه تعليمات دينى علمى، حتى امور مربوط به خواندن و نوشتن در آنجا انجام مىگرفت تا آغاز قرن چهارم اسلامى غالباً مساجد، در غير اوقات نماز حكم مدارس را داشت.(26)
اين اقدام حضرت بخوبى نشان از رأفت و دلسوزى او دارد كه در پى هدايت تعليم و تربيت مردم است نه در پى چپاول و خونريزى و خشونت در حق آنان.
دومين اقدام حضرت اين بود كه پيمان برادرى بين مسلمانان به وجود آورد، با توجه به اين كه دو قبيله «اوس» و «خزرج» سالها با هم درگير بودند پيامبر اكرم (ص) با ورود در مدينه مأمور گشت كه مهاجرين و انصار را با يكديگر برادر گرداند، لذا در يك جمع عمومى اعلام فرمود: كه دو تا دو تا با يكديگر برادر دينى شويد.(27)
5- جنگهاى دفاعى و يا تحميلى
اگر كسى جنگهاى پيامبر اكرم(ص) را نشانه خشونتطلبى او بداند بايد گفت خيلى دور از انصاف و تاريخ قضاوت كرده است چرا كه اكثر جنگهاى آن حضرت دفاعى و تحميلى بوده است. لذا در اولين جنگ مسلمين قرآن اين مسئله را متذكر مىشود كه «اذن للّذين يقاتلون بانّهم ظلموا و انّ اللّه على نصرهم لقدير؛(28) به افرادى كه مورد هجوم واقع شدهاند اجازه دفاع داده شد زيرا آنان مظلوم و ستمديدهاند و خداوند به كمك و يارى آنان قادر و توانا است» در برخى از اين جنگها مانند خندق و احزاب مشركين تصميم داشتند اسلام و مسلمين را از ريشه بركنند منتهى دفاع مسلمانان مانع از اين عمل شد، يقيناً هر انسانى و حتى هر حيوانى دفاع از خويش را روا مىدارد و آن را قابل تمجيد و تأييد مىداند.
6- رأفت و گذشت در اوج قدرت
پيامبر اكرم (ص) در روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجرت با ده هزار نفر از مدينه به سوى مكه حركت كرد و با نقشه خردمندانه مكه را به محاصره در آورد و بدون خونريزى دشمن را وادار به تسليم نمود. از عواملى كه به تحقق اين هدف كمك شايانى نمود، علاوه بر مسئله «استتار» و «اصل غافلگيرى» اين بود كه عباس عموى پيامبر بعنوان خيرخواهى براى قريش به سوى مكه رفت و ابوسفيان را به اردوگاه اسلام آورد و سران قريش بدون ابوسفيان نمىتوانستند تصميم قاطعى بگيرند. هنگامى كه او در برابر عظمت بى سابقه اسلام سر تسليم فرود آورد و ابراز ايمان نمود پيامبر از وجود او براى ارعاب مشركان حداكثر استفاده را برد، چرا كه ابوسفيان بعد از مشاهده نيروى ده هزار نفرى مسلمانان به مكه برگشت و با رنگ پريده و بدن لرزان گفت: واحدهايى از ارتش اسلام كه هيچ كس را تاب مقاومت آنان نيست شهر را محاصره كردهاند و چند لحظه ديگر وارد شهر مىگردند پيشواى آنان محمد به من قول داده كه هر كس به مسجد و محيط كعبه پناه ببرد، و يا اسلحه به زمين گذارد، در خانه خود را به عنوان بى طرفى ببندد و يا وارد خانه من و يا خانه «حكيم حزّام» گردد، جان ومال او محترم و از خطر مصون است.
پيامبر به اين نيز اكتفا نكرد، پس از ورود به مكه علاوه بر پناهگاههاى سه گانه پرچمى به دست «عبدالله ختمى» داد و فرمود كه فرياد كند: هر كس زير پرچم او گرد آيد در امان است.(29)
سرانجام پيامبر اكرم وارد مسجد الحرام شد و دستور داد درب كعبه را باز كردند، و در حالى كه دستهاى خود را بر چهار چوبههاى درب گذارده بود رو به مردم كرده چنين گفت: سپاس خدايى را كه به وعده خود عمل نمود و بنده خود را كمك كرد و دشمنان را به تنهايى سركوب ساخت.
امروز بر شما ملامتى نيست
سكوت تا كى بر محوطه مسجد و بيرون آن، حكفرما بود، نفسها در سينهها حبس و افكار و تصوّرات مختلفى بر مغز و عقل مردم حكومت مىكرد، مردم مكّه در اين لحظات به ياد آن همه ظلم و ستم و بيدادگريهاى خود افتاده فكرهاى مختلفى مىكردند.
اكنون گروهى كه چندين بار با پيامبر به نبرد خونين برخاسته، و جوانان و ياران او را به خاك و خون كشيدهاند و سرانجام هم تصميم گرفته بودند كه شبانه به خانه بى پناه او بريزند، او را ريزه ريزه كنند، در چنگال قدرت پيامبر گرفتار شده، و پيامبر مىتواند از آنان همه نوع انتقام بگيرد.
اين مردم با تذكّر جرائم بزرگ خود، به يكديگر مىگفتند: لابد همه ما را از دم تيغ خواهد گذراند، يا گروهى را كشته و گروهى را بازداشت خواهد نمود و زنان و اطفال ما را به اسارت خواهد كشيد.
آنان گرفتار افكار مختلف شيطانى بودند كه ناگهان پيامبر با جملههاى زير سكوت آنها را شكست و چنين گفت: ماذا تقولون؟! و ماذا تظنّون؟! چه مىگوييد و درباره من چگونه فكر مىكنيد؟ مردم بهتزده و حيران و بيمناك، همگى با صداى لرزان و شكسته با توجّه به سابقه رأفت و گذشت پيامبر اكرم(ص) گفتند: ما جز خوبى و نيكى چيزى درباره تو نمىانديشيم، ترا برادر بزرگوار خويش، و فرزند برادر بزرگوار خود مىدانيم، پيامبر كه بالطبع رئوف و مهربان و با گذشت بود وقتى با جملههاى عاطفى آنان روبرو گرديد چنين گفت: به شما مىگويم: «لاتثريب عليكم اليوم يغفر اللّه لكم و هو ارحم الراحمين؛امروز بر شما ملامتى نيست، خدا گناهان شما را مىآمرزد او مهربانترين مهربانان است.»(30) راستى اين عمل جز از يك انسان رئوف و مهربان سر مىزند؟ و آيا در رفتار او بويى از خشونت مشاهده مىشود؟
اعلام عفو عمومى
يكى از افسران اسلام(31) هنگام ورود به مكّه اين شعار را سر داد.
اليوم يوم الملحمة اليوم مستحلّ الحرمه؛ امروز روز نبرد است، امروز جان و مال شما حلال شمرده مىشود؟ پيامبر اكرم(ص) از اين شعار فوق العاده ناراحت شد و براى تنبيه وى، دستور داد كه پرچم از دست وى گرفته شود، و از مقام فرماندهى عزل گردد و پرچم را به فرزند او داد، و دستور داد اين شعار را سر دهند اليوم يوم المرحمة؛ امروز روز رحمت (رأفت، گذشت، مهربانى) است. و آنگاه عفو عمومى را به شرح زير آغاز كرد و گفت: شما مردم هموطنان بسيار مناسبى بوديد، رسالت مرا تكذيب كرديد و مرا از خانهام بيرون ساختيد، و در دورترين نقطه كه من به آنجا پناهنده شده بودم با من به نبرد برخاستيد ولى من با اين جرائم همه شماها را بخشيده، و بند بندگى و بردگى را از پاى شما باز مىكنم و اعلام مىنمايم كه: «اذهبوا فانتم الطلقاء؛ برويد دنبال زندگى خود، همه شما آزاديد.»(32)
راستى اين عفو عمومى و گذشت و مهربانى در اوج قدرت كه مىتوانست تمام دشمنان خويش را از دم شمشير بگذراند و يا به بردگى كشد، جز از يك انسان رئوف، مهربان، و دلسوز و «رحمة للعالمين» صادر مىشود؟ راستى اگر آن حضرت ذرّهاى اهل خشونت بود لااقل براى تشفّى قلبش و انتقام از دشمنان خويش عدّهاى از دانه درشتهاى مشركين را به قتل مىرساند.
بسيارند كسانى كه تا قدرت ندارند اهل لطف و مهربانى هستند وقتى به قدرت دستيافتند بدترين خشونتها و جنايتها را به كار مىبرند.
امّا رسول رحمت و رأفت در اوج قدرت مرتبه اعلاى از رحمت و گذشت و عطوفت و مهربانى را به نمايش گذاشت اين رأفت و رحمت مىتواند درس بزرگى براى بشريت و مخصوصاً مسلمانان باشد كه مىتوانند با گذشت و رحمت بهترين زندگى را در كنار هم داشته باشند، و مسلمانان با محور قرار دادن آن وجود نازنين قوىترين اتحاد و انسجام را به وجود آورند.
پىنوشتها: –
1. سوره انبياء، آيه 107.
2. سوره قصص، آيه 43.
3. سوره نمل، آيه 77.
4. سوره انبياء، آيه 108.
5. ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، دارالحديث، بيروت، 1419 ج 7، ص 3201، و الطبقات الكبرى، ج 1، ص192.
6. مجمع البيان، ذيل آيه ى 108 انبياء، به نقل از تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 13، ص527.
7. تفسير نمونه، چاپ چهل و هفتم، ج 1، ص175.
8. همان، ص176.
9. مرتضى مطهرى، سيره نبوى، دفتر انتشارات اسلامى، ص 138.
10. سوره قلم، آيه 4.
11. سوره آل عمران، آيه 159.
12. ميزان الحكمه، همان، ج 7، ص3228، روايت 19975.
13. سيره نبوى، همان، ص 139.
14. سوره نحل، آيه 125.
15. سيره نبوى، همان، ص131.
16. سوره احزاب، آيه 45.
17. سوره علق، آيه 5.
18. تاريخ كامل ابى اثير، ج 2، ص 47-51، و رك فرازهايى از تاريخ اسلام، ص 123.
19. سيره ابن هشام، ج 1، ص 318.
20. كامل ابن اثير، ج 2، ص 45 .
21. سيره ابن هشام، ج 1، ص 314.
22. تاريخ طبرى، ج 2، ص 70.
23. تاريخ كامل، ج 2، ص 54-55، تاريخ طبرى، ج 2، ص 73، فرازهايى از تاريخ اسلام، ص133.
24. سوره انفال، آيه 30.
25. تاريخ كامل، ج 2، ص 75، و فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، ص204.
26. فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، همان، ص210.
27. همان، ص 114و سيره ابن هشام، ج 2، ص 123-126.
28. سوره حج،آيه 39.
29. امتاع الاسباع، ج 1، ص 379.
30. مغازى واقدى، ج 2، ص 835 به نقل از فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، ص 448 و درك بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 21،ص 107 و 132.
31. سعد بن عباده، رئيس خزرج.
32. فرازهايى از تاريخ اسلام، همان، ص 449.
روابط دختران و پسران از نگاه قرآن و روايات
روابط دختران و پسران از نگاه قرآن و روايات
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مقدمه
روابط پسران و دختران جوان، در كشور ما به عنوان يك معضل اجتماعى مطرح است لذا بر اولياى خانه و مدرسه و به تبع آنها مسئولين فرهنگى و اجتماعى لازم است اين مسأله را به طور علمى بررسى نمايند و از هر گونه تصميم احساسى خوددارى نموده و با شناخت كامل آسيبها، زمينهها و راهكارهاى علمى و تخصصى با اين انحراف برخورد نمايند زيرا به حكم «ولا تَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ»(1) بايد از پيروى هر چيزى كه بدان علم نداريم پرهيز كنيم. در هر اعتقاد يا عملى كه تحصيل علم ممكن است، پيروى از غير علم حرام است و زمانى اقدام و ارتكاب عملى جايز است كه دليل علمى آن را تجويز نمايد.(2) براى بررسى اين معضل با سؤالهايى روبرو هستيم: 1- چه نوع روابطى، معضل اجتماعى به شمار مىرود؟ 2- چه آسيبهايى در اين زمينه جوانان ما را تهديد مىكند؟ 3- زمينههاى اين روابط آسيبزا چيست؟ 4- چه راهكارهايى براى پيشگيرى و هدايت صحيح وجود دارد؟
روابط آسيبزا
ارتباط و برخورد پسران و دختران، امرى اجتنابناپذير است زيرا بديهى است كه در جامعه، كوچه و خيابان، هنگام خريد و هنگام معاشرتها و… نمىشود ديوار و حائلى بين دو جنس كشيد. هنگامى كه از روابط دختران و پسران به عنوان معضل اجتماعى و آسيبزا ياد مىشود، منظور روابط پنهانى، غير عادى و ناپختهاى است كه به دور از هرگونه شناخت كافى بوده و به صورت هيجانى، تخيلات و رؤياهاى غيرواقعى صورت مىگيرد. دختران و پسرانى كه به منظور جلب توجه جنس مخالف و با هدف دوستيابى از بين آنان، ساعتها در خيابانها و اماكن عمومى از گوشهاى به گوشه ديگر مىروند و بدون اينكه به روشنى بدانند به دنبال چه چيزى هستند، وقت و انرژى خود را تلف مىكنند. گاهى اوقات افرادى مانند خود را مىيابند و روابط نامتعادلى برقرار مىكنند، لكن در نهايت با احساس سرخوردگى و بيهودگى و نيز احساس بيزارى از خود به خانه باز مىگردند. تعاليم انسانساز اسلام، اين نوع روابط را نهى مىكند نه اينكه زنان و دختران را از جامعه طرد نمايد و از هر نوع حضور و فعاليتهاى آنان و برخورد و ارتباط زنان و مردان جلوگيرى كند. اسلام، حفظ حريم ميان زن و مرد، عفت و حياء را مورد تأكيد قرار مىدهد. قرآن كريم يك نمونه از روابط سالم را بيان مىكند؛ دختران حضرت شعيب براى سيراب كردن گوسفندان صبر كردند تا مردان از سيراب كردن گوسفندانشان فارغ شوند و به كنارى بروند.(3) و هنگامى كه يكى از دختران شعيب از طرف پدر مأمور شد تا حضرت موسى را به خانه دعوت كند با كمال وقار و حياء با موسى سخن گفت(4) و حضرت موسى نيز بعد از قبول دعوت به دختر شعيب فرمود: راه را به من نشان بده و خودت پشت سر من بيا. براى اينكه ما دودمان يعقوب به زنان نگاه نمىكنيم.(5) اين الگوى شايسته به ما نشان مىدهد كه مىشود زنان و مردان در جامعه با يكديگر برخورد و تعامل داشته باشند و در عين حال حريم يكديگر، حياء و عفت خود را نيز حفظ كنند.
آسيبشناسى
الف – آسيب روانى: فقدان حريم ميان زن و مرد و آزادى معاشرتهاى بىبند و بار، هيجانها و التهابهاى جنسى را فزونى مىبخشد. غريزه جنسى، غريزهاى نيرومند، عميق و درياصفت است، هر چه بيشتر اطاعت شود، سركشتر مىگردد؛ همچون آتشى كه هر چه به آن بيشتر خوراك بدهند شعلهورتر مىشود.(6) روح بشر فوقالعاده تحريكپذير است، اشتباه است كه گمان كنيم تحريكپذيرى روح بشر محدود به حد خاصى است و از آن پس آرام مىگيرد. هيچ مردى از تصاحب زيبارويان و هيچ زنى از متوجه كردن مردان و تصاحب قلب آنان و بالأخره دلى از هوس سير نمىشود. از طرفى تقاضاى نامحدود خواه ناخواه انجام نشدنى است و هميشه مقرون است با نوعى احساس محروميت، دست نيافتن به آرزوها به نوبه خود منجر به اختلالات روحى و بيمارىهاى روانى مىگردد.(7) حال اگر در سطح جامعه، جاذبههاى جنسى رواج يابد و دختر و پسر روابطى آزاد داشته باشند، جلوهگرىهاى موجود در برخورد و حالات دختران موجب جلب توجه پسران شده، انحراف اذهان و آشفتگى فكر و دل آنها را در پى دارد. البته خود دختران نيز ضربهپذير هستند زيرا چه بسيار دخترانى كه سبب شوق دستيابى به نشانههاى مقبول زيبايى و زنانگى به اختلالات روانى دچار مىشوند.(8) از طرف ديگر اگر در كوچه و خيابان، دلبرى مرسوم گردد و جلوهگرى، هنر دختران محسوب شود و در روابط دختر و پسر تجاذب و دلبندى به ميان آيد، دخترانى كه از زيبايى لازم برخوردار نيستند، در فشار و استرس قرار مىگيرند و هميشه احساس كمبود و حقارت مىنمايند و لطمههاى جدى بر روح و روان آنان وارد مىسازد. آفت ديگر اين است كه افراد در اين نوع روابط كه معمولاً ناپايدار بوده و براساس سودجويى است نه تعهد، به شكست در عشق منتهى مىشوند. و در نتيجه روح لطيف و با نشاط آنها گرفتار افسردگى مىشود. ويل دورانت مىگويد: «زنى كه عاشق شد و معشوق خود را از دست داد، ممكن است اين گمشده برايش جبرانناپذير باشد. او روح خود را به تصوير خاصى پيوسته است و هر جا برود خاطراتش او را دنبال خواهند كرد.»(9)
عشق بازىهاى خيابانى قبل از ازدواج، آسيب ديگرى نيز دارد و آن اين است كه دائماً از فاش شدن روابط گذشته و تأثير آن بر زندگى آينده دچار تشويش خاطر و نگرانى هستند و اين نگرانى اثر مخربى بر بهداشت روانى انسان مىگذارد.
ب – آسيب اجتماعى: آنچه موجب فلج كردن نيروى اجتماعى است، آلوده كردن محيط كار به لذت جويىهاى شهوانى است.(10) زيرا از طرفى شخصيت و كرامت زن را در حد يك كالا براى كامجويى مردان تنزل مىدهد و امنيت روانى لازم را براى فعاليت اجتماعى او از بين مىبرد، و از طرف ديگر مردان، تمركز حواس و دقت كافى را براى كارهاى خود ندارند. هر چه روابط دختر و پسر ضابطهمندتر شود و جامعه از تحريكات شهوانى و جلوهگرىهاى جنسى دور گردد، اجتماع سالمتر خواهد شد و افراد جامعه بهتر به كار خود رسيدگى كرده، جوانان در محيط كار، درس و دانشگاه راحتتر خواهند بود و به پيشرفتهاى بيشترى خواهند رسيد.
ج – آسيب خانوادگى: معاشرتهاى آزاد و بى حد و مرز در برخى خانوادهها زمينه بىبند و بارى پسران و دختران را فراهم ساخته و ازدواج را به صورت يك وظيفه، تكليف و محدوديت در آورده است. تفاوت جامعهاى كه روابط جنسى را به محيط خانوادگى و كادر ازدواج قانونى محدود مىكند با اجتماعى كه روابط آزاد در آن اجازه داده مىشود اين است كه ازدواج در اجتماع اول، پايان انتظار و محروميت و در اجتماع دوم، آغاز محروميت و محدوديت است. در سيستم روابط آزاد جنسى، پيمان ازدواج به دوران آزادى دختر و پسر خاتمه مىدهد و آنها را ملزم مىسازد كه به يكديگر وفادار باشند و در سيستم اسلامى به محروميت و انتظار آنان پايان مىبخشد.(11) اختصاص يافتن استمتاعات و التذاذهاى جنسى به نهان خانه زناشويى و محيط خانواده و در كادر ازدواج، پيوند زن و شوهرى را محكم مىسازد و موجب اتصال بيشتر زوجين به يكديگر مىشود. پس آسيب اول، بىرغبتى به ازدواج و تشكيل خانواده است. آسيب ديگر همان است كه ويل دورانت مىگويد: «مرد، نگران و مضطرب است كه مبادا كسى پيش از او زنش را تصرف كرده باشد.»(12) پسرى كه قبل از ازدواج با افراد زيادى ارتباط داشته است به هنگام ازدواج به هر دخترى كه نظر كند، مىپندارد او نيز با پسرهاى متعددى ارتباط داشته و پاك و عفيف نيست و در نتيجه روح بى اعتمادى و سوء ظن در جامعه اوج مىگيرد و اين همان چيزى است كه قرآن كريم از آن نهى فرموده است «يا اَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اجتَنِبوا كَثيرًا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ ولا تَجَسَّسوا ولا يَغتَب بَّعضُكُم بَعضًا اَيُحِبُّ اَحَدُكُم اَن يَأكُلَ لَحمَ اَخيهِ مَيتًا فَكَرِهتُموهُ واتَّقوا اللَّهَ اِنَّ اللَّهَ تَوّابٌ رَحيم»(13) بنابراين روابط آزاد زمينهساز بسيارى از سوءظنها است.
نكته ديگرى كه در جوامع آزاد و مختلط، خانوادهها را تهديد مىكند اين است كه زن و مرد، همواره در حال مقايسهاند، مقايسه آنچه دارند با آنچه ندارند و آنچه ريشه خانواده را مىسوزاند اين است كه اين مقايسهها آتش هوس را در زن و شوهر و مخصوصاً در وجود شوهر دامن مىزند.(14)
زمينهها و راهكارها
ما در اين قسمت به عوامل ايجاد كننده اين روابط و راههاى پيشگيرى آن مىپردازيم و چون هر زمينه، راهكار مخصوص به خود را دارد، براى حفظ پيوستگى و انسجام مطلب در ذيل هر يك از زمينهها، راهكار آن را نيز ذكر مىكنيم.
1- نگاه
يكى از زمينههاى ايجاد روابط ناسالم نگاه مسموم است. براى انسانى كه حب شهوات براى او زينت داده شده است(15) يك نگاه كافى است تا او را از خود بى خود كند و متحول سازد. نگاه، تيرى است از تيرهاى شيطان چه بسا نگاهى كه حسرتهاى طولانى را در پى دارد.(16) لذا حضرت على(ع)مىفرمايد: «ديدهها شكارگاههاى شيطانند»(17) بعضى «نگاهها»، ويروس «گناه» منتشر مىكنند پس فاصله چندانى بين نگاه و گناه نيست. كنار هر گناه دو فرمان است: شيطان مىگويد: «چشم بدوز» خداى رحمان مىگويد: «چشم و ديده فرو بند» تنها راهكار آسودگى دل و برچيدن اين زمينه همان است كه قرآن كريم مىفرمايد: مؤمنان نگاه خود را از نامحرم بگردانند. «قُل لِلمُؤمِنينَ يَغُضّوا مِن اَبصرِهِم»(18) و در روايات نيز آمده است كه كسى كه چشم خود را فرو بندد دل را آسوده كند.(19) از پشت به زنان نامحرم نگاه نيفكنيد.(20) از رو به رو به زن نامحرم خيره نشويد.(21) و اگر به طور اتفاقى نگاه به نامحرم افتاد چشم را بگردانيد.(22) و بار ديگر نگاه خود را به وى نيفكنيد.(23) حفظ نگاه مخصوص مردان نيست؛ زليخا اسير نگاه شده بود و زنان مصر با ديدن يوسف دست خود را بريدند.(24) لذا قرآن كريم به زنان مؤمن نيز دستور مىدهد كه چشم را از نگاه به مردان اجنبى فرو بندند.(25) لذا هنگامى كه مردى نابينا خدمت رسول خدا(ص) آمد، آن حضرت از همسران خود خواست كه جلسه را ترك كنند و پشت پرده قرار بگيرند. آنان با تعجب گفتند: «وى كور است.» حضرت فرمود: «شما كه كور نيستيد و او را مىبينيد.»(26) و الگوى زنان عالم حضرت زهرا(س) فرمودند: «خير زن در آن است كه نه او مردى را ببيند و نه مردى او را ببيند.»(27)
زدست ديده و دل هر دو فرياد
كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
بسازم خنجرى نيشش زفولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد(28)
2- خودآرايى و خودنمايى
يكى ديگر از علل گرايش جوانان به جنس مخالف، خودآرايى و خودنمايى است. خودآرايى ناپسند نيست بلكه خودآرايى به قصد خودنمايى در برابر نامحرم ناپسند است زيرا زمينه فساد جوانان است. جوان در اين سن، در برابر هزارها محرك كه قبلاً آنها را حس نمىكرد، حساس مىگردد. بعضى از صداها اين حساسيت را بر مىانگيزد… بعضى از حركات اين حساسيت را نيرو مىدهد، بعضى از مناظر در جلب آن بيش از همه مؤثر است، رنگها در فصل عشق غوغايى بر پا مىكند و رنگ سرخ منادى تملك و تصرف است»(29) اگر جوان در معرض اين همه محركهاى قوى قرار بگيرد، درياى شهوت او طوفانى مىشود و «غريزه جنسى، مخصوصاً در پسران، تا سر حد وجدان نفوذ كرده و تحريكات شهوانى همچون تصادم امواج به ساحل، شروع به مبارزه مىنمايد.»(30)
قرآن كريم براى برچيدن اين زمينه فساد به زنان مؤمن دستور مىدهد كه در خانههاى خود بنشينند و مانند زنان جاهليت نخست، خودنمايى نكنند.(31) زينت و آرايش خود را جز آنچه قهراً ظاهر مىشود بر بيگانه آشكار نسازند و بايد سينه و دوش خود را با مقنعه بپوشانند.(32) منظور از «زينت زنان» مواضع زينت است زيرا اظهار خود زينت از قبيل گوشواره و دست بند حرام نيست پس مراد از اظهار زينت، اظهار محل آنهاست.(33) زنان مؤمن نبايد پاى خويش را به زمين بكوبند تا آنچه از زينتشان كه پنهان است ظاهر شود.(34) طبيعى است كه جوان جذب مىشود. جوانى از انصار رسول خدا(ص) در كوچههاى مدينه زنى را ديد – در آن زمان، زنان مقنعه را پشت گوش مىانداختند – وقتى زن از او گذشت، او را تعقيب كرد و از پشت او را مىنگريست تا داخل كوچه تنگى شد و در آنجا استخوان يا شيشهاى كه در ديوار بود، به صورت مرد برخورد كرده آن را شكافت، همين كه زن از نظرش غايب شد تازه متوجه گرديد كه خون به سينه و لباسش مىريزد، با خود گفت: نزد رسول خدا مىروم و جريان را به او خبر مىدهم. رسول خدا از او پرسيد چه شده است؟ جوان جريان را عرض كرد. سپس جبرئيل نازل شد و حفظ حجاب و زينت را بر زنان مسلمان واجب نمود تا مردان مسلمان حفظ شوند.(35)
3- طنازى در سخن
يعنى زنان در برابر مردان آهنگ سخن گفتن را نازك و لطيف كنند، تا دل او را دچار ريبه و خيالهاى شيطانى نموده شهوتش را برانگيزانند و در نتيجه آن مردى كه در دل بيمار است به طمع بيفتد و منظور از بيمارى دل نداشتن نيروى ايمان است، آن نيرويى كه آدمى را از ميل به سوى شهوات باز مىدارد.(36) قرآن كريم براى جلوگيرى از روابط ناسالم ميان زنان و مردان مىفرمايد: «نازك و نرم با مردان سخن مگوئيد مبادا آنكه دلش بيمار است به طمع افتد بلكه درست و نيكو سخن بگوييد.»(37) يعنى سخن معمولى و مستقيم بگوييد، سخنى كه شرع و عرف اسلامى (نه هر عرفى) آن را بپسندد و آن سخنى است كه تنها مدلول خود را برساند، نه اينكه كرشمه و ناز را بر آن اضافه كنى، تا شنونده علاوه بر درك مدلول كلام، دچار ريبه هم بشود.(38) تأثير كلام به قدرى است كه مولاى متقيان از سلام كردن به زنان جوان خوددارى مىكند و مىفرمايد: «مىترسم از اين كه صداى آنها مرا خوش آيد و از اجرم كاسته شود.»(39)
4- تأخير در ازدواج
زن و مردم مكمل نيازهاى روحى و روانى يكديگرند و هر يك بدون ديگرى احساس فقر و نياز مىنمايد. زن به دنبال تقديس از جانب مرد و در آرزوى اين است كه تنها ملكه كاخ عشق و محبتش باشد.(40) و به قول ويل دورانت: زن فقط وقتى زنده است كه معشوق باشد و توجه كردن به او مايه حيات اوست.(41) و مرد نيازمند كسى است كه قلبش براى او بتپد و با گرمى نگاه و كلام پرمهرش، او را در مواجهه با ناملايمات زندگى اميد بخشد و خلاصه اينكه «هر يك از ما، در جدايى فقط نيمهاى از انسان است و هميشه نگران آن نيم ديگر است»(42) و اين نگرانى به آرامش تبديل نمىشود مگر از طريق آن يگانه راهى كه خداوند متعال ترسيم نموده و آسايش انسان را در آن قرار داده است.(43) «ومِن ءايتِهِ اَن خَلَقَ لَكُم مِناَنفُسِكُم اَزوجًا لِتَسكُنوا اِلَيها وجَعَلَ بَينَكُم مَوَدَّةً ورَحمَةً اِنَّ فى ذلِكَ لَأيتٍ لِقَومٍ يَتَفَكَّرون»(44) تا زمانىكه دختر و پسر جوان اين نياز فطرى را از راه ازدواج تأمين نكرده و به آرامش روانى نرسيده باشند در معرض خطر هستند لذا رسول خدا(ص) فرمود: آن كس كه ازدواج كند نيمى از دينش را حفظ كرده است.»(45)
5 – بستر اجتماعى
يك عامل بسيار مهم در ايجاد چنين روابطى، وجود زمينهاى اجتماعى و گاه پنهان در ميان جوانان است. اگر در جامعه جوان چنين افكارى رايج شود كه داشتن دوست پسر و يا دوست دختر، نشانه قدرت و جاذبه اجتماعى است و يا اين انديشه كه داشتن چنين روابط، نشانه بزرگ شدن است و يا پيدا كردن دوست براى يكديگر را بخشى از پيمان دوستى به شمار آورند، روز به روز بر ميزان اين روابط افزوده خواهد شد. براى رهايى از اين زمينه فساد راهكارهايى وجود دارد كه عبارتند از:
الف – اصلاح فرهنگ جامعه: اگر چنين افكارى در جامعه رسوخ كرده باشد بر مسئولين فرهنگى جامعه واجب است كه تمام امكانات و تلاش خود را در اصلاح فرهنگ جامعه به كار بگيرند زيرا تا فرهنگسازى درست صورت نگيرد خورده كارها نتيجه مطلوب را به همراه نخواهد داشت.
ب – دقت در انتخاب همنشين: بايد راههاى صحيح دوستيابى را آموزش داد تا جوانان با ديد باز و انديشمندانه همنشين و دوست خود را انتخاب نمايند زيرا رسول خدا(ص) مىفرمايند: «دين و منش هر شخصى، متناسب با دوست و همراه است.»(46)
6- مرحله رشد
اريكسون سن 12 – 20 سالگى را مرحله احساس هويت در مقابل سردرگمى هويت مىداند و مىگويد مشكل اين دوره خطر آشفتگى نقش به ويژه هويت جنسى و شغلى نوجوان است. در بعضى موارد جوانانى كه قادر به رو در رويى با سردرگمى نقش جنسى و شغلى خود نيستند، هويتى منفى را انتخاب مىكنند و به هويتها و نقشهايى متكى مىشوند كه به صورت نامطلوبترين و خطرناكترين اعمال به آنها عرضه شده است.(47) كسى كه احساس پيشرفت و رضايتمندى از هويت، شغل و خانواده خود ندارد به رفتارهاى ناهنجار روى مىآورد كه به اين رفتارها «رفتارهاى جايگزين» مىگويند. يكى از اين رفتارهاى جايگزين، برقرارى ارتباطهاى ناسالم است.
براى پيشگيرى از بروز اين مشكل، بايد به نوجوان و جوان در هويتيابى كمك كرد تا بتواند براى خويشتن تصويرى رضايت بخش و اميد آفرين به دست آورد. انسان بايد يك هويت منسجم را داشته باشد زيرا هر كس براساس ذات و طبيعت خود عملى انجام خواهد دارد.(48) عمل انسان مترتب بر شاكله او است به اين معنا كه عمل هر چه باشد مناسب با اخلاق آدمى است چنانچه در فارسى گفتهاند: «از كوزه همان برون تراود كه در اوست» پس شاكله يا هويت نسبت به عمل، نظير روح جارى در بدن است.(49) بنابراين بر والدين و مسئولين تعليم و تربيت واجب است كه در راه «هويت يا بىجنسى» به جوانان كمك كنند تا تصوير روشنى از جنسيت خود و نقشهاى مربوط به آن، برخوردهاى اجتماعى و دوستى دختران و پسران و عشق و امثال آن پيدا كنند.
7- عدم تقيد خانواده به مسائل دينى
جوانان اولين برخوردها و معاشرتهاى ناسالم و مختلط را در خانه تجربه مىكنند. فرهنگ خانواده است كه حد و مرزها را به فرزندان مىآموزد. اگر خانوادهها حدود شرعى را در روابطشان مراعات نكنند، ديگر چه انتظارى از جوانان با آن شرايط روحى و هيجانى مىتوان داشت لذا قرآن كريم مىفرمايد: «اى مؤمنان! خود و خانواده خويش را از آتش دوزخ نگاه داريد.»(50) يعنى خود و زن و بچه خود را تعليم خير دهيد و ادب نماييد.(51) و در نگهدارى اهل همين بس كه به آنها امر كنيد بدان چه كه خدا امر كرده و نهى كنيد از آنچه خدا نهى كرده است.(52)
8- بىتوجهى به نيازهاى جوانان در خانه
جوانان به محبت، برقرارى صميميت، تنوع،تفريح و هر چيزى كه شور و نشاط آنان را حفظ كند، هستند. اگر والدين اين نيازها را تأمين نكنند، خود او دست به كار مىشود و از آنجا كه معمولاً جوانان شتابزده و ناپخته عمل مىكنند، از هر طريقى براى رفع نياز خود اقدام مىكنند.
نكته ديگرى كه بايد به آن توجه داشت، پرهيز از بيكارى است. خداوند متعال به پيامبر گرامى اسلام(ص) توصيه مىفرمايد: «هنگامى كه از كار مهمى فارغ شدى خود را به كار ديگرى مشغول كن»(53) والدين بايد براى اوقات فراغت جوانان خود برنامه داشته باشند. فعاليتهاى اجتماعى، فرهنگى، ورزشى و تفريحى علاوه بر اينكه آنها را از بسيارى از فسادها حفظ مىكنند، در رشد ابعاد مختلف جوان مؤثر است.
والدين در برخورد با جوانان بايد طريق اعتدال را پيش بگيرند و از هر گونه افراط، تفريط، برخورد خشك، خشن و انعطافناپذير خوددارى كنند. و در ضمن نظارت و كنترل نامحسوس بر رفت و آمد و رفتارهاى آنان، شخصيت و حريم خصوصى آنان را حفظ نمايند زيرا اگر شخصيت او از بين برود و عزت و كرامتى نداشته باشد، هيچ اميد خيرى در او نيست.(54) و از سرزنش و ملامت نيز پرهيز كنند كه آتش لجاجت را در آنان شعلهورتر مىكند.(55)
9- رسانه
يكى ديگر از عوامل زمينه ساز روابط دختر و پسر رسانهها اعم از صدا و سيما، نشريات، اينترنت و ماهواره است كه بررسى ميزان تأثير آنها و چگونگى مقابله با آنها به تدوين مقالهاى مستقل نياز دارد.
پىنوشتها: –
1) اسراء/ 36.
2) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 13، ص 126 – 127.
3) قصص/ 23.
4) قصص/ 25.
5) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 16، ص 38.
6) مرتضى مطهرى، مسأله حجاب، ص 69.
7) همان، ص 72.
8) خانم دكتر سعداوى، چهره عريان زن، ص 168؛ ر.ك: مقدمهاى بر روانشناسى زن، ص 110.
9) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص146.
10) مرتضى مطهرى، مسأله حجاب، ص 78.
11) مرتضى مطهرى، مسأله حجاب، ص 75.
12) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 141.
13) حجرات/ 12.
14) حداد عادل، فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، ص 69.
15) آل عمران/ 14.
16) وسايل الشيعه، ج 14، ص 138.
17) منتخب ميزان الحكمه، ترجمه شيخى، ج 2 ،ص 999، حديث 6129.
18) نور/ 30.
19) مستدرك الوسائل، ج 14، ص 271.
20) همان، ص 274.
21) الترغيب و الترهيب، ج 3، ص 35، حديث 6.
22) مسند احمد، ج 4، ص 358.
23) بحارالانوار، ج 104، ص 36.
24) يوسف/ 31.
25) نور/ 31.
26) مسند احمد، ج 6، ص 296.
27) بحارالانوار، ج 43، ص 54.
28) باباطاهر عريان.
29) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 128.
30) محمدتقى فلسفى، گفتار فلسفى (جوان)، ص 307.
31) احزاب/ 33.
32) نور/ 31.
33) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 15، ص 156.
34) نور/ 31.
35) كافى، ج 5، ص 521، حديث 5.
36) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 16، ص 461.
37) احزاب/ 32.
38) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 16، ص 461.
39) شيخ حر عاملى، آداب معاشرت، ص 67.
40) مرتضى مطهرى، نظام حقوق زن در اسلام، ص 148.
41) ويل دورانت، لذات فلسفه، ص 141.
42) ابوالقاسم مقيمى حاجى، جوانان و روابط، ص 7، به نقل از لذات فلسفه 122.
43) روم/ 21.
44) روم/ 21.
45) ميزان الحكمه، ج 4، ص 272، حديث 7807.
46) ميزان الحكمة، ج 5، ص 297، حديث 10221.
47) رواشناسى رشد (2)، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، ص 782.
48) اسراء/ 84.
49) الميزان، ترجمه موسوى همدانى، ج 13، ص 262.
50) تحريم/ 6.
51) الدر المنثور، ج 6، ص 244.
52) كافى، ج 5، ص 62.
53) انشراح/ 7.
54) شرح غرر و درر، آمدى، ج 1، ص 394.
55) ميزان الحكمة، ج 8، ص 485، حديث 17831.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
محمد اصغرى نژاد
من كه هستم تا شما را بزنم
در نوشته برادر ستوان حسن دوشن آمده است: به اتفاق تيمسار بابايى به فرودگاه اهواز رفتيم تا با هواپيماى ترابرى 130 Cكه حامل مجروحين بود، به تهران برويم. عباس در فرودگاه بر روى چمنها نشست و به من گفت كه بروم و مقدمات رفتنمان را فراهم كنم… مسؤول ستاد وقتى فهميد با تيمسار بابايى آمدهام، از من خواست تا او را به دفتر ستاد بياورم. وقتى بيرون آمدم ديدم بسيجىها او را به كار گرفتهاند و در حال حمل برانكارد به داخل هواپيماست. با اينكه مىدانستم شهيد بابايى تازه از جبهه برگشته و نياز به استراحت دارد، به افسر خلبان هواپيما گفتم، ايشان تيمسار بابايى هستند. كمتر از او كار بكشيد.
آن خلبان با شنيدن اين جمله شگفت زده شد و بىدرنگ نزد تيمسار رفت و ضمن عذر خواهى از او خواست تا به داخل هواپيما برود… خلبان با خواهش و تمنا از بابايى تقاضا كرد تا به داخل كابين مخصوص خلبانان برود.شهيد بابايى به ناچار به قسمت بالايى كابين هواپيما رفت و خلبان براى انجام كارى هواپيما را ترك كرد. پس از چند دقيقه، درجه دار مسؤول داخل هواپيما، وارد كابين شد. با مشاهده شهيد بابايى كه با لباس بسيجى در كابين خلبان نشسته بود، چهرهاش را در هم كشيد و با صداى بلند گفت: چه كسى به تو گفته اينجا بيايى؟ پاشو برو پايين.
شهيد بابايى بدون اينكه چيزى بگويد، در حالى كه سر به زير داشت، پايين آمد و در كنار من نشست. هواپيما كه آماده پرواز شد، خلبان به همراه گروه پروازى از در جلو(ى) هواپيما وارد شد به محض ديدن تيمسار كه در قسمت پايين نشسته بود با اصرار دوباره شهيد بابايى را به قسمت بالا برد. وقتى هواپيما آماده پرواز شد. آن درجه دار پس از بستن در هواپيما وارد كابين خلبانان شد و با ديدن عباس بر سر او فرياد كشيد: باز هم كه تو بالا رفتى. مگر نگفتم كه جاى تو اينجا نيست. بيا برو پايين. اگر يكبار ديگر بيايى اينجا مىزنم تو گوشت.
هواپيما در حال حركت در داخل باند بود و خلبانان گوشى به گوش داشتند و چيزى نمىشنيدند.
شهيد بابايى براى بار دوم از كابين پايين آمد. چند دقيقه بعد خلبان از طريق گوشى به درجه دار گفت: از تيمسار پذيرايى كن.
آن درجه دار پرسيد كدام تيمسار؟
خلبان در حالى كه بر مىگشت تا پشت سر خود را ببيند، گفت: تيمسار بابايى كه در عقب كابين نشسته بودند، كجا رفتند!
درجه دار با شگفتى پرسيد: ايشان تيمسار بابايى بودند؟!
سپس ادامه داد: قربان، من كه بدبخت شدم. بنده خدا را دوبار پايين كشاندهام.
درجه دار به طرف ما آمد و به حالت خبردار در مقابل شهيد بابايى ايستاد.
صورتش را جلو برد و گفت: تيمسار بزن تو گوشم. جون مادرت منو بزن، من اشتباه كردم.
شهيد بابايى گفت: برادر، من كه هستم تا شما را بزنم.
درجه دار گفت: تيمسار، به خدا گفته بودند كه مرام شما مرام حضرت على (ع) است ولى نه اينقدر. اگر حضرت على (ع) هم بود، با اينكار من به حرف مىآمد.
تيمسار مرتب مىگفت: استغفرالله، اين چه حرفى است كه شما مىزنيد.
درجه دار گفت: قربان خواهش مىكنم تشريف بياوريد بالا.
عباس گفت: همينجا خوب است.
درجه دار آمد و در كنار ما نشست. او تا تهران پيوسته مىگفت: تيمسار، من را ببخش، به على مريدت شدم.
و شهيد بابايى ساكت و آرام نشسته بود. صورتش گل انداخته و همچنان سرش پايين بود.(1)
مگر همسر و فرزندان من با بقيه فرق مىكنند؟
در خاطره سرهنگ ولى الله كلاتى آمده است. در سالهاى 60-61 كه بنزين به صورت كوپنى توزيع مىشد، من متصدى توزيع كوپنهاى اختصاصى پايگاه اصفهان بودم. شهيد بابايى بيشترين سهم را به خلبانان شكارى كه در جنگ نقش فعالى داشتند، مىدادند و من موظف بودم تا كوپنها را فقط به دستور شخص ايشان توزيع كنم روزى ستوان صادقى نزد من آمد و گفت: پدر خانم بابايى مىخواهد همسر و فرزندان بابايى را به قزوين ببرد به همين خاطر نياز به كوپن بنزين دارد. من با توجه به اين كه او كوپن را براى خانواده بابايى مىخواست، بدون كسب اجازه از شهيد بابايى يك كوپن به ايشان دادم. فرداى آن روز ماجرا را براى ايشان توضيح دادم. بابايى عصبانى شد و گفت: چرا شما اينكار را كرديد؟ گفتم، آخر موسى صادقى گفت، ايشان با ناراحتى پاسخ داد: موسى گفته باشد. شما چه حق داريد كه كوپن اداره را به ايشان بدهيد! گفتم: حالا كه طورى نشده است. مىروم و يك كوپن تهيه مىكنم و مىگذارم سرجايش. شهيد بابايى با عصبانيت گفت: برادر جان، مگر همسر و فرزندان من با بقيه فرق مىكنند؟! خوب با اتوبوس بروند. چه كسى واجب كرده كه حتماً بايد با ماشين سوارى بروند؟ اگر شما مىبينيد كه ما به آقايان خلبانان كوپن مىدهيم، مسألهاش فرق مىكند. اين نيست كه شما هم بذل و بخشش كنيد.
اين ماجرا گذشت و من به دستور ايشان رفتم و آن كوپن را از ستوان صادقى گرفتم.(2)
گريزان از شهرت
در روايت ستوان موسى صادقى آمده است: حدود سالهاى 61و62 زمانى كه شهيد بابايى فرمانده پايگاه اصفهان بود، يكى از پرسنل نقل كرد، در شب جمعهاى به طور اتفاقى به مسجد حسين آباد اصفهان رفتم.
در تاريكى متوجه شدم صدايى كه از بلندگو به گوش مىآيد، خيلى آشناست. پس از پايان دعا كه چراغها روشن شد ديدم كه حدسم درست بوده. كسى كه دعاى كميل مىخوانده است، سرهنگ بابايى است. خوشحال شدم و جلو رفتم سلام كردم و گفتم: جناب سرهنگ، قبول باشد ان شاءالله. اطرافيان با شنيدن كلمه سرهنگ به شهيد بابايى نگاه كردند. بعد از احوالپرسى كه با هم كرديم، از چهره او دريافتم كه ناراحت است. وقتى علت را جويا شدم، پاسخ دادند: كاش واژه سرهنگ را نمىگفتى.
فهميدم كه تا آن لحظه كسى از اهالى آن منطقه، شهيد بابايى را نمىشناخته و ايشان هر شب جمعه به عنوان شخص عادى به آن مسجد مىرفته و دعاى كميل مىخوانده است. پس از اين ماجرا او ديگر در آن مسجد دعاى كميل نخواند. زيرا هميشه دوست مىداشت تا ناشناس بماند.(3)
ترجيح رضايت خدا
در خاطرهاى آمده است: پس از مدتى كه مهدى باكرى به جبهه مىآيد و رشادتها از خود نشان مىدهد، برادرش حميد هم به دنبال او مىآيد. حميد بلافاصله پس از ورود، به ستاد فرماندهى مىرود، جايى كه آقا مهدى در آنجا مستقر است. پس از سلام و احوالپرسى، آقا مهدى از حميد مىخواهد كه به كارگزينى پيش آقاى روز بهانى برود و مداركش را تحويل بدهد وكارهاى مقدماتى را پشت سر بگذارد. حميد نزد آقاى روزبهانى مىرود و متوجه مىشود معرفى نامهاى كه لازم بوده است از سپاه تبريز بگيرد، ندارد… آقاى روزبهانى به او اطمينان مىدهد كه با تأييد فرمانده… اين مشكل حل است. وقتى حميد مجدداً نزد آقا مهدى مىآيد و جريان را به او مىگويد، آقا مهدى با همان لبخند مليح هميشگى، چشم در چشمان حميد مىدوزد و پس از مكثى نسبتاً طولانى مىگويد: حتماً تو نمىخواهى كه من كار غير قانونى انجام دهم. خدا راضىتر است كه به تبريز بروى، سرى به خانواده بزنى، سلام ما را هم برسانى و بعد با مدارك كامل پيش ما بيايى. سپس دستان برادرش حميد را به گرمى مىفشرد، صورتش را مىبوسد و او را تا دم در بدرقه مىكند.(4)
هنوز نمىدانست با چه كسى طرف است
در خاطرهاى آمده است: حاج حسين (خرازى فرمانده لشكر 14 امام حسين (ع)) كه با سر و روى خاكى از خط برگشته بوده مىخواست براى شركت در جلسه به قرارگاه برود، ناچار بود سروصورت را صفايى بدهد. آن زمان ما در فاو خط پدافندى محكمى در جاده ام القصر داشتيم. آن روز حمام خراب شده بود و بچهها براى استحمام به نهرهاى كنار اروند مىرفتند. حاج حسين به راننده تانكر آب گفت: برادر، مىشود لوله آب را روى سر من بگيرى تا سرم را بشويم.
راننده كه حسين را نشناخته بود، گفت: مگر خون تو از بقيه رنگينتر است؟! برو در نهر شنا كن. حاجى گفت: من به آن آب حساسيت دارم.
و بلأخره با اصرار، راننده شلنگ را روى سر حاجى گرفت: موقع شستن سر به خاطر اينكه حاجى يك دست داشت، مقدارى در شستن شامپوها معطل شد و راننده هم براى اينكه كار زودتر تمام شود، مقدارى آب داخل يقه حسين ريخت و شروع كرد به نق زدن كه: تو كه يك دست دارى، چرا به جبهه آمدهاى تو كه حتى نمىتوانى كارهاى خودت را هم انجام بدهى؟ و حاج حسين همچنان ساكت بود…راننده هنوز نمىدانست با چه كسى طرف بوده است.(5)
پرافتخار ولى بى توقع
در خاطرهاى از اكبر اردستانى برادر سرلشكر شهيد مصطفى اردستانى آمده است: زمانى كه پدرم به رحمت ايزدى پيوسته بود، شهيد ستارى همراه تنى چند از فرماندهان و پرسنل نيروى هوايى براى شركت در مراسم ختم آن مرحوم به ورامين آمده بودند. در آن روز شهيد ستارى برايم تعريف كرد: در يكى از عملياتهاى برون مرزى، حاج مصطفى كار بزرگى انجام داده بود. و من با چند تن از فرماندهان نيروى هوايى براى استقبال ايشان به مهرآباد رفتيم. وقتى از هواپيما پايين آمد، او را در آغوش كشيدم و با بوسيدن گونههايش اين موفقيت بزرگ را به او تبريك گفتم. سپس به اتفاق سوار ماشين شديم تا به ستاد نيروى هوايى برويم. حاج مصطفى به راننده گفت: از ميدان شوش برو. فكر كردم در آن مسير كارى دارد لذا سؤال نكردم. ماشين حركت كرد و مسير شوش را در پيش گرفت. وقتى به ميدان شوش رسيديم، به راننده گفت: نگهدار، من پياده مىشوم. فكر كردم قصد خريد وسيلهاى را دارد. ولى هنگامى كه پياده شد، گفت: «تيمسار،ببخشيد، بچههاى من ورامين هستند. مىخواهم بروم ورامين.» گفتم چطورى، با چه وسيلهاى؟
گفت: ايستگاه ورامين كنار ميدان شوش است. با مينى بوس مىروم.
به او گفتم: آخه اينطور كه نمىشود. ماشين يا اول شما را به ورامين برساند بعد مرا به ستاد ببرد يا با هم تا ستاد مىرويم. مرا كه رساند، تو را ورامين مىبرد.
اصرار من سودى نبخشيد و او مرتب با تكان دادن دست از ما خداحافظى مىكرد و از ماشين فاصله مىگرفت. من كه اخلاق او را مىشناختم و مىدانستم كه از هرگونه تكبّر و بزرگ بينى به دور است، تسليم خواستهاش شدم با چشم تا ايستگاه مينى بوس او را بدرقه كردم. درون جمعيت منتظر ماشين جا گرفت و چند لحظه بعد پا در ركاب ماشين گذاشت. انگار نه انگار كه ساعتى قبل چه افتخارى براى مملكت آفريده است. ناشناس و بى تكلف بر صندلى مينى بوس تكيه زد و ما نيز راه ستاد نيروى هوايى را در پيش گرفتيم.(6)
بوى عطر دهان دهقان
روزى دهقانى از اهالى روستاى همدان نزد آخوند همدانى مىآيد و مسألهاى شرعى را مىپرسد. آخوند در بين سخنان دهقان متوجه بوى معطرى مىشود كه فضا را احاطه كرده است به طورى كه قبلاً چنين بوى معطرى به مشامش نرسيده بود.(آخوند ملاعلى همدانى علاقهاى وافر به عطر داشت و هميشه از بهترين عطرها استفاده مىكرد) از دهقان مىپرسد: از چه عطرى استفاده مىكنيد؟ دهقان جواب مىدهد: من اصلاً از عطر استفاده نمىكنم هر بار كه اين دو با هم كلامى رد و بدل مىكردند، فضا معطر مىشد به طورى كه پاسخ سؤال دهقان تحت الشعاع قرار مىگرفت. بالأخره دهقان مجدداً سؤال مىكند: آقا، چرا جواب سؤال مرا نمىدهيد؟ ملا در جواب مىگويد: اگر راز اين مسأله را ندانم، پاسخ نمىدهم. دهقان مىگويد: من فردى كشاورز هستم و دائماً در حال كار يا فراغت به ذكر صلوات مىپردازم. شبى در خواب ديدم كه در مسجد النبى(ص) هستم و همه اوليا و انبيا نيز جمع هستند. رسول خدا(ص) خطاب به آنها فرمود: آيا مىدانيد امروز بيش از همه چه كسى به ياد ماست؟ عرض كردند خير يا رسول الله، رسول خدا اشاره به من كردند و آنگاه مرا كه در گوشهاى ايستاده بودم به جلو صدا زد و در حضور آنها دهانم را بوسيدند و از آن به بعد هر گاه لب به سخن مىگشايم، چنين عطرى خوشبو در فضا احساس مىشود.(7)
پاداش به ميزان عمل
در خاطرهاى از برادر جانباز سعدالله احمدى آمده است: روزى براى خريد وسايل به خيابان اتابك رفتم و يادم آمد كه به محله شهيد احمد عربشاهى بروم (خدا رحمتش كند) و سرى به خانوادهاش بزنم. در خانهاش را زدم. كسى باز نكرد. منتظر بودم و به عكس كوچكى كه در روى در زده بودند، نگاه مىكردم. يكى از همسايهها گفت كه منزل نيستند. وقتى خواستم برگردم، در باز شد و پدرش بيرون آمد. اين را هم بگويم كه پدرش ناشنواست و لب خوانى مىكند به او گفتم: كس ديگرى در خانه نيست؟ گفت نه، و مرابه داخل خانه برد. پس از صحبت و احوال پرسى، هديهاى ناقابل كه باخود داشتم، براى فرزند شهيد و مادر شهيد، به او دادم و خداحافظى كردم و از خانه بيرون آمدم. در راه پولم را شمردم و ديدم كه داخل جيب من 600 تومان پول هست. با خود كلنجار مىرفتم كه اين را هم چيزى مىخريدى و مىدادى. چيزى از تو كم نمىشد. بعد مىگفتم از خيابان اتابك تا خيابان نارمك خيلى راه است، چطور برگردم. همينجور كه فكر مىكردم به سر خيابان عارف رسيدم. در همين احوال بودم كه يك اتوبوس شركت واحد ايستاد و راننده گفت: حاج آقا بفرما بالا. گفتم: من سوار نمىشوم. گفت: من كه نمىخواهم تو را بدزدم، بيا بالا – در مسير، هر جا خواستى پياده شو. ديدم راست مىگويد.سوار شدم. از چهار راه عارف تا سه راه افسريه آمد. وارد اتوبان شود تا تهران پارس رسيد و من منتظر بودم تا مرا پياده كند. از آنجا به خيابان گلبرگ آمد و تا سر كوچه مان كه رسيد، گفتم: نگه دار. تشكر كردم و پياده شدم. اين گوشمالى خداوند بود و چه قشنگ بنده خود را گوشمالى مىدهد كه تو اين كار را كردى، من هم تو را رساندم. اگر آن 600 تومان را هم داده بودى، باز بنز تو را مىرساندم، حالا كه ندادى، با شركت واحد رساندمت.(8)
چرا معرفى كرديد؟!
در خاطرهاى از دورى شديد سردار ميثمى از شهرتطلبى آمده است: «از شهرت گريزان بود اصلاً اجازه نمىدادند در جايى نام او مطرح شود و سعى مىكرد در هر كارى، وضعيت به گونهاى باشد كه به چشم نيايد. يك بار براى مأموريت و گزارش وضعيت جبههها به طرف تهران حركت كرديم. ابتدا به خدمت مقام معظم رهبرى كه در آن زمان رئيس جمهور بودند رسيديم. در آن جلسه، حاجى ما را معرفى كرد و گزارش لازم را به عرض ايشان (مقام معظم رهبرى) رسانديم بى آنكه خودش معرفى شود. سپس رفتيم به خدمت حجت الاسلام هاشمى رفسنجانى در آن جلسه هم تمام تلاش خود را به كار برد تا معرفى نشود ولى يكى از دوستان، وقتى مشغول گزارش دادن بود، رو به او كرد و گفت، ايشان هم حاج آقا ميثمى هستند.
وقتى اين حرف از دهان دوستمان خارج شد، نگاه به حاج آقا ميثمى كردم. صورتش سرخ شد و سرش را به زير انداخت. حجت الاسلام هاشمى رفسنجانى سرشان را با خوشحالى تكان دادند و گفتند: بله، بعضى وقتها گزارشات خوبى از ايشان به دستمان مىرسد.
جلسه تمام شد و در تمام وقت، حاج آقا ميثمى با ناراحتى نشسته بود. بيرون كه آمديم، بى اختيار گفت: چرا مرا معرفى كردى؟(9)
جسمى كه جان شد
برادر عباس قربانى گويد: «نزد يك عمليات والفجر هشت (20/11/64 فاو) من به عنوان پيك با آقاى قوچانى همراه او بودم. چهرهاش با قبل فرق مىكرد. نورانيت خاصى پيدا كرده بود. در عمليات بدر (19/12/63،شرق دجله) هم من با او بودم و گاهى صحبت از شهادت مىكردند ولى در اين عمليات، قضيه فرق مىكرد. از سخنرانى هايش و از برخوردهايش مشخص بود به واقعياتى كه ما از كشف آن عاجز بوديم، رسيده است…»(10)
درباره نحوه شهادت وى در كتاب نبرد فاو آمده است: «روز چهارم عمليات والفجر هشت، آتش توپخانه و حملات هوايى دشمن در كليه محورهاى عملياتى و خطوط پدافندى و نيز در اطراف و داخل شهر فاو و عقبه خودى نسبت به روزهاى قبل افزايش مىيابد. از ترددها نوع آرايش و تقويت يگانهاى ارتش عراق نيز چنين بر مىآيد كه آنها خود را براى پاتكهاى سنگينترى آماده مىسازند.
همزمان با شروع فعاليت رزمندگان اسلام براى پاكسازى عناصر گارد كه پشت خط خودى حضور داشتند دشمن نيز با استعداد فراوان زرهى و پياده، دست به پاتك شديدى از طريق جاده آسفالت به طرف سه راهى(كارخانه نمك) مىزند پس از گذشت دو، سه ساعت از درگيرى، انبوهى از امكانات ترابرى و زرهى سوخته شده دشمن در پانصد مترى تا يك كيلومترى سه راه، جاده آسفالت را مسدود مىكند. در ساعت 14، پس از مدّت كوتاهى آرامش، همزمان با اجراى شديد توپخانه دشمن، ادامه پاتك در دشت سمت راست جاده بصره براى تصرف سه راه و قرارگاههاى حاشيه جاده شنى به طور ناگهانى آغاز مىگردد. نيروهاى دشمن با استعداد بيشترى، در حمايت آتش تهيه و گلوله باران شيميايى توپخانه، براى تصرف جاده آسفالته در پشت سر رزمندگان، و پيشروى به سمت خط خودى از سوى مقابل، اقدام به پاتك مىكنند تا در پى آن، گردان حضرت ابوالفضل (ع) را به محاصره خويش در آوردند. امّا افراد گردان حضرت ابوالفضل (ع) با استوارى هر چه تمامتر به مقاومت در برابر آتش تهيه و هجوم تانكها و نفرات پياده دشمن ادامه مىدهند. فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) به همراه على قوچانى فرمانده يكى از تيپهاى لشكر 14 امام حسين(ع) و فرمانده محور عمليات، از طريق بى سيم مسؤولان را از حضور دشمن در سمت راست جاده بصره باخبر مىكنند و درخواست كمك مىنمايند. افراد گردانهاى ديگر كه هر كدام از شب گذشته تا كنون فعالانه در حال درگيرى به سر برده، تعدادى از آنها آلوده به مواد شميايى شدهاند و در چهره يكايكشان آثار خستگى و كوفتگى شديد ظاهر شده و توانايى كمك به گردان مزبور را ندارند، از اينرو فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) كه تا كنون پاسخگوى پاتك شديد دشمن بوده است، بنا به ضرورت پيشنهاد عقب نشينى داد. و پس از جلب موافقت فرماندهان بالاتر، به قصد پدافند، يك كيلومتر عقبتر از سه راه، گردان را مستقر مىسازد. برادر قوچانى كه از صبح امروز در خط مقدم كنار نيروهاى مقاوم گردان ابوالفضل(ع) حضور يافته و به فرمانده گردان در امور مختلف كمك رسانده است، اكنون نيز در عقب نشينى گردان، به صورت اختيارى و منظم، نقش فعالى ايفا مىكند. او موضعى را كمى عقبتر مشخص مىكند و با تسلط كافى به همراه فرمانده گردان، حركت نيروها را كنترل و هدايت مىنمايد. او در اين راه چنان به تكاپو مىافتد كه گويى با خود عهد بسته است كه چون تا اين ساعت در شرايط سخت و سنگين مقاومت، شريك بسيجيان بوده است، در اين برهه از عمليات نيز بعد از عزيمت آخرين نفر، به عقب برگردد.
او جلوتر از همه افراد در اين مسير به اين سو و آن سو مىرود و لحظهاى از تحرك باز نمىايستد. سنگر به سنگر مواضع خودى را سركشى مىنمايد و در پى آخرين نفرات گردان، تلاش مىورزد… به خاطر اطمينان يافتن از رفتن كليه بسيجيان در خط، در زير آتش شديد دشمن كه در اين ساعت شدت يافته بود پيوسته به جستجو ادامه مىدهد و با دوندگى و فريادهاى بلند، افراد احتمالى باقيمانده را خبر مىكند. نيروهاى دشمن با كاهش آتش نيروهاى خودى، هر لحظه به محل سه راه نزديكتر مىشوند امّا على قوچانى سرگرم وظيفه خطير خويش است و با روحيهاى سرشار از علاقه به بسيجيان و دلسوزى غير قابل توصيف، همچنان منطقه را كنترل مىكند.
همزمان با پايان گرفتن عقب نشينى گردان (حضرت ابوالفضل(ع)) او نيز براى پيوستن به نيروها خود را آماده مىكند اما چيزى از خط فاصله نگرفته است كه تانكهاى دشمن متوجه حضور وى شده و وى را به عنوان آخرين نفر، مورد هدف قرار مىدهند. نيروهاى خودى كه از دور ناظر صحنه هستند، در يك لحظه، على قوچانى را همچون شعلهاى از آتش مشاهده مىكنند كه به سرعت محو مىشود. در بررسىهاى انجام شده هيچگونه اثرى از او به دست نمىآيد و او كه انسى عميق و پيوندى ناگسستنى با بسيجيان داشت، وجودش را فدا مىسازد و تنها مشتى خاك از خود، براى خانوادهاش به يادگار مىگذارد.»(11)
عزيزى ديگر گويد:«وقتى آقاى قوچانى شهيد شد، آقاى خرازى (فرمانده لشكر 14 امام حسين(ع)) به من مأموريت داد به محل شهادت او بروم و از نزديك جستجو كنم شايد چيزى از جسدش بيابم. وقتى به منطقه رفتم…نااميد برگشتم. وقتى خبر آن را به آقاى خرازى دادم، باورش نشد… همراه هم به منطقه رفتيم و از نزديك، محل شهادت او را نشان دادم و اين بار خود (آقاى خرازى) بررسى كرد و به نتيجه نرسيد…»(12)
يكى از همرزمان شهيد قوچانى به نام مصطفى دامغيان – كه در يكى از عملياتهاى گشت جانباز گرديد گويد:«يادم مىآيد بعضى مواقع (شهيد قوچانى) مىگفت:«من دلم مىخواهد مفقود شوم و از بدنم اثرى نماند! وقتى علت را پرسيدم، به طور جدى و از ته دل مىگفت :براى اين كه خدا را راضى كنم، امام از دستم راضى باشد و خجالت شهدا را نكشم.»(13)
پىنوشتها: –
1. پرواز تا بى نهايت، ص172-170.
2. پرواز تا بى نهايت، ص 146.
3. پرواز تا بى نهايت، ص131.
4. گلشن ياران، ص 58.
5. هزار قله عشق، ص 127،128.
6. اعجوبه قرن، ص154و155.
7. به نقل از حجةالاسلام رستگارى ر.ك: ياد آن روزها، احمد حسينيا، ص 66و67.
8. يالثارات الحسين(ع)، ش 241، ص 11.
9. روح آسمانى، ص130و131.
10. راوى: عباس قربانى، ر.ك.
11. جان عاريت، ص 160و155.
12. جان عاريت، ص 78.
13. جان عاريت، ص56.
ريشه ها و ميوه هاى قيام 15 خرداد 1342 2
ريشهها و ميوههاى قيام 15 خرداد 1342
قسمت دوم
غلامرضا گلى زواره
انحراف در پوشش انقلاب
حدود چهل روز بعد از قضاياى لغو لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى و در 19 دى ماه 1341 عدّهاى كشاورز با لباسهاى محلى از سراسر كشور در يكى از استاديومهاى ورزشى تهران اجتماع مىكنند، شاه در انجام مأموريت خويش براى اين افراد سخنرانى مىنمايد و در ضمن گفتههايش به علما و روحانيت اعتراض مىنمايد و مزوّرانه مىگويد ما در صدد هستيم كشور را به سوى ترقى سوق دهيم و به حرفهاى ارتجاع سياه گوش نمىدهيم. در اين اجتماع براى اولين بار شاه اصول انقلاب سفيد را اعلام كرد و افزود اين اصول ششگانه را به رفراندوم مىگذارم، اين اصول بعدها به لوايح ششگانه معروف گرديد و اصولى بر آنها افزوده شد تا به نوزده اصل رسيد.
پس از اعلام همه پرسى از سوى شاه، در خصوص انقلاب شاه و مردم، بر اثر انتشار اعلاميه امام خمينى و ساير مراجع مبنى بر تحريم رفراندوم، در روز 6 بهمن كه زمان اخذ رأى ملّت بود، شهرهاى قم، تهران، مشهد و بسيارى از استانهاى كشور به صورت يكپارچه به حالت تعطيل درآمد و مردم به عزاى عمومى پرداختند. كمتر كسى از خانه بيرون مىآمد، چند نفر از واعظان معروف كه بر فراز منبر طبق فرمان مراجع بزرگ، شركت در اين همه پرسى را تحريم كرده بودند دستگير و به تهران انتقال داده شدند. در برخى شهرها در پناه اسلحه و قواى نظامى و انتظامى و با آوردن مأمورينى در لباس مبدّل و عدّهاى افراد بى اطلاع، رأى دادن آغاز شد. با اين كه جز اندكى آن هم با فشار و اختناق پاى صندوقهاى رأى نرفتند و رسانههاى وابسته به دستگاه ستم اعلام كردند: اصول پيشنهادى شاه با استقبال پرشور و بى نظير ملّت ايران روبرو گرديد.(1)
امّا رفراندوم مذكور در بين علماى حوزه و جامعه روحانيت مبارز، عكس خبرى بود كه در جرايد داخلى و خارجى انعكاس يافته بود و رژيم كه از اين روند آگاهى داشت و نمىخواست سرنوشت لوايح ششگانه دستخوش سرنوشت تصويب نامه انجمنهاى ايالتى و ولايتى گردد، به فكر چارهجويى افتاد. در اين ميان يكى از مقامات دولتى به نام آقاى سليمان بهبودى بنا به درخواست علماى قم روانه اين شهر گرديد و بلافاصله با شخصيتهاى روحانى به گفتگو نشست و چند بار هم بين تهران و قم رفت و آمد كرد و ديدگاه مقامات حوزه قم را به اطلاع رژيم و بالعكس رسانيد.(2)
موضع علماء و امّت مسلمان
اواخر دى ماه 1341 – مقارن شعبان 1382 امام طى بياناتى در جمع علماى قم خاطرنشان ساخت: «دستگاه حاكمه براى اغوا و اغفال ملت، دام وسيعى گسترده و به يك سلسله اعمال ظاهر فريب و گمراه كننده دست زده است و ما اگر در مقابل به بيدار كردن و متوجّه ساختن توده مردم اقدام نكنيم و از افتادن آنها به دام استعمارى كه براى آنان گستردهاند جلوگيرى ننمائيم ملّت اسلام در معرض فنا و نيستى قرار خواهد گرفت و منحرف خواهد شد».(3)
امام در پيامى كه دوم بهمن 1341 صادر فرمود و مخاطب آن برخى متدينين تهران بودند فرمود: «اساساً پيش آوردن رفراندوم براى آن است كه تخلّفات قانونى قابل تعقيب كه مقامات مسؤول گرفتار آن مىشوند لوث شود…به نظر مىرسد اين رفراندوم اجبارى مقدمه براى از بين بردن مواد مربوط به مذهب است. علماى اسلام از عمل سابق دولت راجع به انتخابات انجمنهاى ايالتى و ولايتى، براى اسلام و قرآن و مملكت احساس خطر كردهاند، و به نظر مىرسد كه همان معانى را دشمنان اسلام مىخواهند به دست جمعى مردم سادهدل اغفال شده اجرا كنند…»(4)
با افشاگرىهاى امام خمينى موج اعتراض مردم به حركت درآمد، بازار تهران تعطيل گرديد و مردم به خيابانها آمدند و فرياد زدند: رفراندوم قلّابى مخالف اسلام است. در پيشاپيش تظاهر كنندگان، علماى تهران ديده مىشدند كه ناگهان قواى نظامى و انتظامى به آنان يورش بردند و عدّهاى را در كاميونهاى نظامى ريختند و به نقطه نامعلومى بردند امّا مخالفان در تهران بر خلاف فشار و يورش مداوم نظاميان كه هرگونه تحرّكى را با سرنيزه و اسلحه پاسخ مىدادند از تظاهرات ضد رژيم دست نكشيدند و فرداى آن روز در سوم بهمن ماه نيز اين اعتراضات ادامه يافت.
در همان حالى كه مردم بازار را تعطيل كرده و رفراندوم را تحريم نموده بودند، مقامات دولتى در تدارك استقبال و چراغانى شهر قم و ايجاد طاق نصرت بودند زيرا شاه اعلام كرده بود روز 4 بهمن 1341 ش به عنوان زيارت به قم مىرود. او مىخواست در قالب اين نيرنگ قدرت نمايى كند و به مردم ساير شهرهاى ايران وانمود كند مخالفت يكپارچه روحانيت با رفراندوم واقعيت ندارد. امّا در آستانه ورود شاه گروههاى عظيمى از مردم به راهپيمايى پرداختند و اعلاميّه علما را در تحريم توطئه جديد خواندند و شاه دوستان را به باد كتك گرفتند، عكس محمد رضا شاه را پاره كردند، كيوسك پليس را شكستند، طاق نصرت را درهم كوبيدند و شعار اسلام پيروز است استبداد محكوم است سردادند. در مقابل اين مخالفتها، چندين كاميون سرباز به قم آمد و به مدرسه فيضيه حمله كردند و بسيارى از مغازههاى بسته را مورد تهاجم خود قرار دادند و به نفع شاه شعار مىدادند. امام در مورد اين يورشهاى وحشيانه اظهار داشت ديگر هيچ گونه تفاهم با دستگاه حاكمه وجود ندارد مگر اين كه شاه براى جبران اهانت به حريم مقدّس روحانيت، نخست وزير (اسد اللّه علم) را به عنوان مجرم از مقامش عزل كند و به اين زد و خوردهاى خونين و پليسى پايان بخشد.(5)
براى آمدن شاه تمام امكانات بسيج گرديد و با اتوبوسهاى واحد عدّهاى را از نقاط ديگر به قم آوردند و نيروهاى نظامى را در همه جا مستقر نمودند. شاه پس از انجام مراسم زيارت در ميدان آستانه طى نطقى مخالفين مذهبى را مورد حمله قرار داد و آنان را ارتجاع سياه ناميد و تحريم كنندگان رفراندوم را عدّهاى نفهم و قشرى دانست. همين سخنان شاه، عليه خودش مورد بهره بردارى قرار گرفت و او از اين مسافرت نتيجه مثبتى بدست نياورد.(6)
اگرچه رژيم روز رفراندوم( ششم بهمن 1341) را روز موفقيتآميزى اعلام نمود و آن را انقلاب سفيد شاه و مردم ناميد و روزنامههاى وابسته به ابرقدرتهاى غربى و شرقى عمل شاه را ستودند امّا روحانيان و نيروهاى مذهبى آن را برتابيدند و به دنبال رفراندوم، به پيشنهاد امام خمينى مردم تصميم گرفتند ماه رمضان آن سال را كه از روز بعد رفراندوم آغاز مىگرديد به عنوان اعتراض به دولت ظالم از رفتن به مساجد خوددارى كنند و براى جلب نظر عموم مردم در طول اين ماه، مساجد تعطيل گردد و دلايل آن هم به جهان اسلام و مسلمانان اعلام گردد، به همين دليل در سراسر كشور وضع فوق العادهاى پيش آمد و محراب، مسجد و منبر تعطيل شد و از علماى نجف هم خواستند اين گونه عمل كنند. اما به دليل تهديد و ارعاب دستگاه ستم و نيرنگ رژيم دوام نياورد و شاه در صدد جلب روحانيان ملايم بود و از سوى ديگر عليه علماى مبارز و مقاوم تبليغات منفى را آغاز كرد.(7)
در 28 بهمن 1341 علماى قم اعلاميه نه امضايى را صادر كردند كه در ذيل آن نام شخصيت هايى چون آيات گرام امام خمينى، علامه طباطبايى، ميرزا هاشم آملى، سيد محمد رضا گلپايگانى و مرتضى حائرى ديده مىشد.(8)
در فرازى از اين اعلاميه آمده بود: با اين اختناق جان فرساو سختگيرى دستگاه انتظامى كه حتى براى طبع يك ورقه مشتمل بر نصيحت و راهنمايى يا پخش آن، اشخاصى به حبس كشيده و مورد اهانت و شكنجه واقع مىشوند، روحانيت ملاحظه مىكند كه دولت مذهب رسمى كشور را ملعبه خود قرار داده (است)… اينك كه (دولت) به وسيله حبس، زجر و اهانت به طبقات مختلف ملت، از روحانيين و متدينين، تسلط خود را بر ملت احراز نموده، بدون اعتنا به قوانين اسلام و قانون اساسى و قانون انتخابات، دست به كارهايى زده كه عاقبت آن براى اسلام و مسلمين خطرناك و وحشت آور است. خداوند ان شاء اللّه دولتهاى ما را از خواب غفلت بيدار كند و بر ملت مسلمان و مملكت اسلام ترحم فرمايد.»(9)
امام خمينى هفتم اسفند 1341، مطابق اول شوال 1382 ه.ق به مناسبت فرا رسيدن عيد سعيد فطر در جمع طلاب، روحانيان، اهالى قم و زائران حرم حضرت فاطمه معصومه(س) سخنانى ايراد فرمودند كه در فرازى از آن آمده بود: آقايان محترم… با كمال متانت و استقامت در مقابل كارهاى خلاف شرع و قانون بايستيد… اين سرنيزهها به زودى خواهد شكست، دستگاه حاكمه با سرنيزه نمىتواند در مقابل خواست يك ملت بزرگ مقاومت كند و دير يا زود شكست مىخورد اكنون هم درمانده…است و روى درماندگى به اين بى فرهنگىهايى كه ملاحظه مىكنيد دست مىزند. ما ميل نداشتيم كار به اين رسوايىها بكشد. چرا بايد شاه مملكت اين قدر از ملت جدا باشد كه وقتى پيشنهادى (رفراندوم) مىدهد با بىاعتنايى و عكس العمل منفى مردم مواجه گردد. خوب است كه قدرت عبرت بگيرند و بيدار شوند و در سياست خود تجديد نظر كنند، به جاى قانون شكنى و به زندان كشيدن علما و محترمين و به جاى سرنيزه و قلدرى، در مقابل درخواست ملّت تسليم شوند…»(10)
شاه در 23 اسفند 1341 ش در پايگاه وحدتى دزفول طى سخنانى، نسبت به مقام مراجع و روحانيت اهانتهايى روا داشت و تهديد كرد به زودى مخالفان را به شدت سركوب مىكند.(11)
نوروز سال 1343 با سالروز شهادت امام صادق(ع) مصادف بود و امام طى ارسال پيامهاى جداگانه خطاب به علماى بلاد فرمود امسال ما عيد نداريم و عيد را عزاى عمومى اعلام كرد و از آنان خواست از فرصت بدست آمده استفاده كرده، مردم را ازجنايات و خلاف كارىهاى شاه مطلع سازند.(12) البته امام تأكيد داشت صرفاً به دليل فرا رسيدن سالروز شهادت امام صادق(ع) عزاى عمومى اعلام نشده است و متذكر گرديد: «مادر اين عيد عزا داريم براى مصيبتها و لطمه هايى كه در اين سال به اسلام وارد شد، در اين سال به اسلام تجاوز شد، علماى دين و روحانيون مورد اهانت قرار گرفتند. در اين سال استعمار توطئههايى را عليه اسلام تدارك ديد، عمال پليد استعمار به قرآن جسارت كردند.»(13)
مراجع تقليد و علماى اعلام، اعلاميههايى مبنى بر نداشتن عيد در اين سال منتشر نمودند، عدّهاى از روحانيان مبارز مصمّم گرديدند ضمن ذكر مصائب وارد شده بر خاندان عصمت و طهارت، اشارهاى به مسايل تأسف بار ايران كنند و از اين رهگذر اقدام به روشنگرى نمايند. مبارزين مؤمن و معتقد به قم مىرفتند تا در نزديك مكان به قلب جنبش ضد ستم، حضور يابند. در اعلاميه تاريخى و توفانى امام آمده بود: «آنها اسلام و روحانيت را براى اجراى مقاصد خود مضر و مانع مىدانند…موجوديت دستگاه (پهلوى) رهين شكست اين سد است…من چاره را در اين مىبينم كه اين دولت مستبد به جرم تخلّف از احكام اسلام و تجاوز به قانون اساسى كنار برود و دولتى كه پاى بند احكام اسلامى و غم خوار ملت ايران باشد روى كار بيايد».(14)
در دوم فروردين 1342 كه با 25 شوال (سالروز شهادت امام صادق(ع)) مقارن بود، بطور معمول در نقاط گوناگون از جمله شهرهاى مذهبى مجالس سوگوارى و مراسم ماتمدارى برپا بود. در مدرسه فيضيه كه در جوار حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه بود، مجلس عزادارى با حضور طلاب، زوّار حرم و اقشار گوناگون مردم قم، برقرار گرديد، از آن سوى نيروهاى امنيتى كه بسيارى از آنان را از تهران به قم انتقال داده بودند در ميدان آستانه و حوالى اين مدرسه قابل مشاهده بودند. در داخل اين مجلس نيز برخى تحرّكات تأمل برانگيزى صورت مىگرفت و گويى حوادثى خطرناك و خونين در حال وقوع است. در اين هنگام يكى از واعظان معروف قم(حجةالاسلام انصارى) بر فراز منبر رفت و درباره امام ششم، نقش حوزه علميه و حفظ احكام اسلام و حراست از استقلال ايران به سخنرانى پرداخت كه ناگهان بدون مناسبت و ضرورت عدّهاى به صورت دسته جمعى مشغول صلوات فرستادن شدند كه اين وضع وعظ ناطق را با مشكل مواجه ساخت و او هرچه درخواست كرد بى جا صلوات نفرستند، موثر واقع نشد، حجةالاسلام سيد رضا موسوى اردستانى نيز به اين وضع اعتراض نمود، اما همچنان مزاحمان اجازه نمىدادند سخنران، بيانات خود را به پايان برساند و او از منبر پايين آمد، در اين حال يكى از مأمورين رژيم طاغوت از طريق بلندگو فرياد زد: به روح رضا شاه كبير صلوات، مجلس به هم ريخت و هر كس مىكوشيد به سوى درب خروجى برود و خود را از اين وضع نجات دهد. سرانجام مدرسه از جمعيت خالى شد و صرفاً تعدادى روحانى و عدّه كمى از مردم باقى ماندند. در اين حال حدود هزار نفر مأمور مسلّح به طلاب حمله ور شدند و با فريادهاى جاويد شاه به هر كس مىرسيدند او را به قصد كشت مىزدند.
روحانيون به دفاع برخاستند و با آجر به اين هتاكان متجاوز يورش بردند، در اين هنگام صحنه عوض شد و نيروهاى امدادى شهربانى وارد صحنه شدند و مدرسه فيضيه ميدان نبرد گرديد و رگبار گلوله شروع شد و عدّهاى از طلبهها از ارتفاع بالا به سوى پايين پرتاب شدند آنان به اين وضع اكتفا نكردند و با گاز اشك آور و سرنيزه به مردمى حمله كردند كه در اطراف اين مدرسه اجتماع كرده بودند و احتمال حمله آنان به مأمورين مىرفت. گروههاى پنج يا شش نفرى به حجرههاى طلاب يورش مىبردند و قرآن، مفاتيح و كتب حديث، لباس طلبهها و امكانات ديگر را به آتش مىكشيدند، آنگاه روحانيان را زير ضربات مشت و لگد مضروب مىساختند، در اين ماجراى خونين و اسف بار عدّهاى به شهادت رسيدند و صدها نفر زخمى و مجروح شدند، مأمورين اجساد كشته شدگان را با خود بردند.(15)
برخى منابع تاريخى به نقل از شاهدان عينى ماجرا را، اين گونه نوشتهاند: درست در آخرين لحظاتى كه خورشيد دامن خود را از شهر قم جمع مىكرد و هوا رو به تاريكى مىرفت، از يك سوى در مدرسه، توسط سرهنگ مولوى جنايتكار دستور حمله صادر گرديد، به دنبال آن دهها كماندوى ورزيده و تعليم ديده كه از سرسپردگان چنگيز زمان بودند، طلّاب بى پناه را كه فاقد هرگونه وسيله دفاعى بودند، همچون گرگهاى وحشى مورد يورشى وحشتناك قرار دادند، در اين تهاجم دَدمَنشانه دهها نفر از طلبههاى مدرسه فيضيه و ديگر روحانيان به سختى مجروح، مصدوم و يا به شهادت رسيدند. برخى را از طبقه دوم مدرسه به رودخانه پشت آن يا صحن مدرسه پرتاب نمودند، مأموران شقاوت پيشه هر كدام از طلّاب را كه دستگير مىكردند، كنار حوض مدرسه مىآوردند و او را وادار به گفتن «جاويد شاه» مىنمودند و اگر كسى امتناع مىكرد چنان او را مىزدند كه بيهوش مىگرديد. تاريكى شب بخشى از آثار اين جنايات خونين ضحّاكان زمان را پوشانيد و آنان كه به شهادت رسيدند به نقطه نامعلومى انتقال دادند. خون هايى را كه در صحن مدرسه مىدرخشيد تا جنايات مدعيان دموكراسى را افشا كند، شستند، ولى هرگز اين سرخى خون كشته شدگان از ذهن امّت مسلمان و صفحه تاريخ پر افتخار مبارزات روحانيت شيعه محو نخواهد گرديد.(16)
به دنبال انتشار اين خبر أسف بار، در شهرهاى قم، مشهد، تهران و برخى شهرستانهاى بزرگ مراجع عظام و علماء به مدت يك هفته از برگزارى نماز جماعت اجتناب نمودند. در مشهد مقدّس تظاهرات پرشورى به راه افتاد. با شروع ماه محرم در دوم خرداد 1342 مجالس سوگوارى با شكوه هرچه تمامتر برگزار شد، اين ايام بهترين فرصت را براى روحانيت فراهم نمود تا در شرايط فقدان وسايل تماس با مردم، بتوانند از طريق منابر مردم را از وقوع اين رويدادهاى تلخ و خونين باخبر كنند. در آن سال شعارهاى سياسى با نوحههاى عزا و ماتم تركيب گشت و در واقع حركتى انقلابى به شمار مىآمد و غالب سخنرانىها در مخالفت با استبداد، دعوت مردم به استقامت و دفاع از اسلام در مقابل آمريكا و اسرائيل صورت مىگرفت. امام تأكيد مىنمود سخنرانى جهت روشن كردن مردم نسبت به حقايق روز باشد، اعلاميه شهربانى نگرانى دولت را از سياسى شدن مراسم ماتمدارى و مجالس روضه اعلام مىداشت.(17)
امام خمينى به منظور مقاومت در برابر رژيم و هرچه باشكوهتر برگزار شدن مراسم عاشورا، خطاب به گويندگان مذهبى اعلاميّهاى صادر نمود كه در فرازى از آن آمده بود:
«از سيد مظلومان فداكارى در راه شريعت را فرا گيريد. از توهم چند روز حبس و زجر نترسيد. سكوت در اين ايام، تأييد دستگاه جبّار و كمك به دشمنان اسلام است. اگر به واسطه سكوت شماها به اسلام لطمهاى وارد آيد نزد خداى تعالى، ملّت مسلمان مسؤول هستيد از ارعاب سازمانها و دستگاه شهربانى هراسى به خود راه ندهيد…»(18)
اما دستگاه ستم كه هرگونه افشاگرى و روشنگرى را به ضرر خود مىديد، برخى از واعظان را به سازمانهاى امنيتى مىبرد و به آنان اخطار مىكرد در ايام محرم و صفر جز ذكر مصائب چيزى نگوئيد و از بازگويى مطالبى در سه محور زير امتناع كنيد: 1- عليه شاه چيزى بر زبان نياوريد 2- عليه اسرائيل چيزى نگوييد 3- به مردم نگوئيد اسلام در معرض خطر است.(19)
همچنين ساواك موظف گرديد به روحانيت توصيه كند درباره اين موضوعات سخنرانى كنند: 1- تجليل از شيعه اثنى عشرى كه اعليحضرت حامى آن است 2- وقف و املاك سلطنتى 3- دولت اسلامى منافع و مصالح دُول مسلمان را در نظر دارد
شاه با اطلاع از اوضاع جارى كشور و احتمال بروز مشكلاتى براى رژيم، لازم دانست تا شخصاً نسبت به جريانات كشور موضعگيرى كند و به گونهاى مبارزين را از هرگونه اقدامى برحذر دارد از اين روى در سخنرانى دوم خرداد 1342 مخالفان اصلاحات ارضى و برخى طرحهاى دولت را دشمن كشور دانست و افزود اين رفتارها به ضرر مذهب شيعه تمام مىشود و اينها مىخواهند شيعيان در سرزمينهاى خود عقب افتاده بمانند. بيان اين مطالب از سوى كسى كه خود و تشكيلاتش بزرگترين دشمنان شيعه بودند و ضرباتى به جامعه اسلامى وارد ساخته بودند علاوه بر عوام فريبى بيانگر يك نوع هراس از قيام مردم به رهبرى امام خمينى بود. وعاظ و روحانيان با استفاده از منابر و محافل مذهبى پاسخ اين اباطيل شاه را دادند و به همين دليل شاه با خشم بيشترى در ششم خرداد1342 در كرمان گفت: ديگر دنياى ارتجاع سياه فرو ريخته است و ديگر نمىتواند از مردم سوارى بگيرد، متشنج نمودن جوّ عمومى و گرفتن ماهى از آب گل آلود ديگر سپرى گرديده است.(20)
راهپيمايى با شكوه
با فرا رسيدن ماه محرم سال 1383 ه.ق امام كلاس سراسر انقلاب را افتتاح كرد و در اعلاميهاى وعاظان را كه با مردم در دورترين نقاط شهرى و روستايى در تماس بودند براى نشر فرهنگ اين خروش حماسى مهيا ساخت و از آنان خواست همراه ذكر مصائب شخصيتهاى دينى از مصيبتهاى امروزى هم سخن گويند و موضع حسين زمان را در برابر يزيديان كنونى به درستى بشناسند، ساير علما در اين ارتباط اعلاميههايى منتشر نمودند و حتى علماى عراق هم در اين جوشش مقدّس حركتى وسيع از خود بروز دادند. در عاشوراى سال 1342 و هم زمان با سخنرانى امام در قم، جمعيت مؤتلفه اسلامى با همكارى تعدادى از هيأتهاى عزادار، راهپيمايى بزرگى را در تهران برنامه ريزى كردند، آنان با پخش اعلاميهاى به اطلاع مردم و هئيتهاى سوگوارى رسانيدند كه صبح عاشورا در مسجد حاج ابوالفتح واقع در ميدان شاه(قيام) اجتماع مىكنند، علاوه بر آمدن نيروهاى پليس و دخالتهاى اراذل و اوباش، بستن درب مسجد و بردن وسايل صوتى انبوهى از جمعيت در ساعت 9 صبح روز عاشورا در اطراف اين مسجد اجتماع كردند، جمعيت در آغاز حدود بيست هزار نفر بود ولى پس از مدتى به پنج برابر اين ميزان رسيد. پس از حركت راهپيمايان، نيروهاى انتظامى در صدد بودند از مسير آن مطلع شوند امّا هيچ كس به آنان آگاهى مشخصّى نمىداد، در يكى از اسناد و گزارش مأموران آمده است: به اطلاع مىرسد كه مجتمعين مسير خود را به كسى نمىگويند، ولى مىگويند بايد امروز خون بدهيم و عاشورايى برپا كنيم روى پلاكاردها كه توسط مردم حمل مىگرديد اين عبارت ديده مىشد: «جهان به نور آيت اللّه خمينى زنده است، زير بار ننگ نرويد» اگر دين نداريد در دنيا آزاده باشيد، خواستههاى مراجع خواستههاى مردم است.
برخى از شعارهاى مردم اين گونه بود:
قم شده كربلا
هر روزش عاشورا
فيضيه قتلگاه
خون جگر علما
* *
خمينى خمينى، توزاده حسينى
جان را به كف نهادهاى در راه قرآن
خمينى بت شكن، ملت طرفدار تو
مىرود، مىرود، دشمن خونخوار تو
خمينى خمينى، خدا نگهدار تو
بميرد بميرد، دشمن خونخوار تو
مرگ بر شاه، مرگ بر ديكتاتور(21)
راهپيمايان در ميدان بهارستان ميدان مخبرالدوله(استقلال) و مقابل دانشگاه تهران توقف كوتاهى كردند و چند نفر نيز سخنرانى نمودند. ساواك به دليل سردرگمى و براى سرپوش نهادن بر تحليلهاى نادرست و غلط خود، گزارشهاى دروغى مخابره كرد. هيچ گروه سياسى نتوانست از اين موج خودجوش بهره بردارى خاصى كند، راهپيمايى همچنان ادامه داشت و تظاهر كنندگان از ميدان 24 اسفند(انقلاب)، خيابان سى مترى (كارگر)، خيابان سپه (امام خمينى)، ميدان توپخانه (امام خمينى)، بازار و مسجد شاه(امام) عبور كردند. با توجه به بخشنامه ساواك و سردرگمى مأموران و برخى انعكاسهاى رسانهاى، هيچ كدام از نيروهاى نظامى و انتظامى با راهپيمايان برخورد نكردند اين تجمّع حادثهاى مهم بود كه تمام اقشار با شعارهاى يكسان در آن حضور داشتند.(22)
مأموران ساواك همچنين از دسته پنج هزار نفرى طيب رضايى كه به نفع امام خمينى شعار مىدادند، گزارش مىدهند، به روايت حاضران تصاوير امام روى علامت دسته عزادارى وى نصب شده بود و او با وجود هشدارهاى اسداللّه علم كه از سوى رسول پرويزى (سناتور رژيم شاه و داستان نويس) به او ابلاغ مىشد از برداشتن عكسها خوددارى كرد، اين عكسها را شهيد مهدى عراقى تهيه كرده بود.(23)
شب همان روز دانشجويان نيز طى تظاهراتى پرشور حمايت خود را از نهضت امام اعلام كردند تظاهرات گسترده ديگر نيز در شهرهاى بزرگ در جريان بود.(24)
سخنرانى تاريخى امام در عصر روز عاشورا
چند روز قبل از عاشورا، بين مردم انتشار يافت كه امام در روز عاشورا در قم سخنرانى خواهند داشت، علاوه بر زايران و عزاداران كه همه ساله و در ايام محرم به قم مىآمدند، عدّه زيادى از مسلمانان مبارز و حامى نهضت براى شنيدن سخنان رهبر، راهى قم شدند. با احتمال درگيرى بين مردم و رژيم، افراد بسيارى خود را آماده مقابله با نيروهاى ضربت، كماندوها، اراذل و اوباش كردند تا بار ديگر فاجعه غم بار و خونين فيضيه تكرار نشود.
روز عاشورا قم طبق معمول هر ساله مملوّ از جمعيت بود، امام با علماى طراز اول به مشورت نشست تا هرچه بيشتر عاشورا را به نقطه اوج نهضت برسانند و پيشنهاد نمود روز عاشورا علما به مدرسه فيضيه بروند و براى مردم كه از اطراف و اكناف به قم آمدهاند، سخنرانى نمايند كه همه پذيرفتند. ازدحام جمعيت در مدرسه فيضيه نسبت به سالهاى قبل خيلى زيادتر بود. در همين روز وابستگان به دربار، در قم به ملاقات با علما رفتند تا آنان را از تصميم خود صرف نظر كنند.
امام خمينى با آغاز محرم ضمن برقرارى روضه خوانى در منزل خود در دهه محرم، هر شب به يكى از مجالس عزادارى يكى از محلات قم مىرفتند و در هر جلسه يكى از همراهان ايشان سخنرانى مىكرد و مردم را مطلع مىساخت.
مأموران ساواك از سوى شاه، امام را تهديد كردند كه در صورت حضور و سخنرانى در فيضيه كماندوهاى رژيم آنجا را به آتش و خون مىكشند پاسخ قاطع و كوبنده امام، آنان را در موجى از هراس فرو برد: ما هم به كماندوهاى خود دستور مىدهيم كه فرستادگان اعليحضرت را تأديب كنند.(25) و با كمال صراحت گفت وظيفه خود را چنين تشخيص دادهام كه حقايق را براى مردم بازگو كنم و رژيم هرچه مىخواهد بكند.
امام در فراز بياناتى فرمود: «سازمان امنيت قم از مركز درخواست كرده كه براى عاشورا در حدود ششصدنفر از لاتها را مسلّح، به قم بفرستد ولى من نمىگذارم رئيس سازمان امنيت (بديعى) و رئيس شهربانى قم(سيد حسن پرتو) هر كارى كه دلشان خواست انجام دهند، روزى كه وقتش برسد مىدانم با اين…(26) چگونه رفتار كنم و چطور آنها را گردن بزنم. اينها بودند كه قم را خراب كردند، اينها بودند كه درخواست اشخاص لات از تهران كردند و واقعه مدرسه فيضيه را به وجود آوردند…»(27)
سرانجام امام ساعت چهار بعد از ظهر عاشوراى 1383 (13 خرداد 1342) در معيّت تنى چند از روحانيان رهسپار مدرسه فيضيه گرديد تا سخنان تاريخى خود را در اجتماع عظيمى از علما، طلاب، هيأتهاى عزادار و زائران حرم حضرت فاطمه معصومه(س) بنمايد.
سخنرانى امام عصر روز عاشورا با اشاره به فلسفه شهادت امام حسين(ع) آغاز گرديد و مكان سخنرانى جايى بود كه خاطره خونين 25 شوال 1382 (2 فروردين 1342) را به منزله سند جنايات شاه به همراه داشت. در اين بيانات آتشين كه به زبانى ساده و قابل درك براى عموم مردم صورت گرفت براى اولين بار از سوى شخصيت بلند پايه حوزه، شاه مورد سؤال، انتقاد، سرزنش و يورش قرار گرفت و حملات كوبنده امام عليه محمد رضا پهلوى با جملاتى صريح، ترس و وحشت مردم نسبت به دستگاه امنيتى را زايل ساخت. در اسناد ساواك آمده است: امام خمينى در حضور دهها هزار تن مستمع، شاهنشاه را آقاى شاه، تو! بيچاره!بدبخت! خطاب كرده بود. سخنان آن روز امام، به شدت رژيم را تكان داد زيرا امام سلطه شاه را غير قابل قبول مىدانست و مردم را براى مبارزه با ستم مهيا مىساخت.(28)
امام پس از اشاره به وقايع عاشورا و اسارت اهل بيت امام حسين(ع) توسط بنى اميه خاطرنشان ساخت: «اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت دانشمند باشد، اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت قرآن باشد، اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت علماى دين باشند. اسرائيل نمىخواهد در اين مملكت احكام اسلام باشد.»
سپس رفراندوم شاه را غلط و خلاف مصالح ملت ايران تلقى نمود و به حوادث مدرسه فيضيه وضع طلاب اشاره كرد، در ادامه شاه را نخست نصيحت كرد و سپس به وى اخطار نمود: «امروز به من اطلاع دادند كه بعضى از اهل منبر را بردهاند در سازمان امنيت و گفتهاند شما سه چيز را كار نداشته باشيد ديگر هرچه مىخواهيد بگوئيد؛ يكى شاه را كار نداشته باشيد، يكى هم اسرائيل را كار نداشته باشيد، يكى هم نگوئيد دين در خطر است اين سه تا امر را كار نداشته باشيد خوب اگر اين سه تا امر را ما كنار بگذاريم ديگر چه بگوئيم؟! ما هرچه گرفتارى داريم از اين سه تاست امام تأكيد نمود شاه تحت تأثير فرقه ضاله بهائيت قانون تساوى حقوق زنان و مردان را مطرح كرد و اضافه نمود:«رابطه بين شاه و اسرائيل چيست كه سازمان امنيت مىگويد از اسرائيل حرف نزنيد، از شاه حرف نزنيد، اين دو تناسبشان چيست؟ مگر شاه اسرائيلى است؟ به نظر سازمان امنيت شاه يهودى است؟…»(29)
بدين ترتيب بيانات امام در عصر عاشورا، محرّك اصلى قيام مردمى در جهت تداوم مبارزه و ستيز با استبداد و استعمار گرديد. سران دستگاه ستم با اطلاع از محتواى اين سخنرانى و قاطعيت و صلابت رهبرى نهضت، خشمگين و مشوش شدند. بر اثر افشاگرىهاى امام شاه در موقعيت متزلزلى قرار گرفت و بازتاب آن در داخل و خارج كشور نشان داد كه در صورت عدم حمايت جدى و همه جانبه استبكار جهانى از شاه، امكان سقوط رژيم پهلوى با قيام مردم به رهبرى امام خمينى وجود دارد.
يازدهم محرم 1383 (14 خرداد 1342) راهپيمايى ديگرى در تهران انجام شد، شركت كنندگان در حالى كه عكس امام را با خود حمل مىكردند در مقابل دانشگاه تهران توقف كردند و در آنجا يكى از حاضران گفت: زيربار جاسوسان سفارت خانهها نمىرويم، به آنها بگوئيد تانكهاى پوسيدهاى كه از اسرائيل گرفتهايد بيايند و سينههاى ما را سوراخ سوراخ كنند. بعد از ظهر همين روز اجتماع ديگرى در مسجد هدايت تشكيل شد. پس از سخنرانى و عزادارى جمعيت از مسجد خارج و در حالى كه به حمايت از امام و ضد ستمگران و دشمنان اسلام شعارهايى مىدادند به سوى لاله زار و بازار حركت كردند اجتماع ياد شده در ميدان سپه (امام خمينى) با مأمورين انتظامى روبرو شد و در نتيجه عدّهاى دستگير و بقيه پراكنده و متوارى شدند.(30)
دستگيرى امام خمينى
از ابتداى سال 1342 ش زمزمه هايى مبنى بر تبعيد و مهاجرت مراجع به نجف اشرف مطرح گرديد كه بنا به دلايلى اجرا نشد، امّا جمع آورى مدارك و اسناد ضد علما خصوص امام خمينى در دادگسترى قم آغاز گرديد و در برخى جاها چنين گفته مىشد كه شاه اتهاماتى را عليه رهبر قيام مطرح كرده و از سوى دادستان اخطاريهاى جهت امام خمينى فرستاده شده است سرانجام در روزهاى پايانى ارديبهشت 1342 رژيم تصميم گرفت امام را احضار و از ايشان بازپرسى كند، هدف اين اقدامات مهيا نمودن امور قضايى و قانونى براى بازداشت امام بود ولى آن روح قدسى به اين مسايل وقعى ننهاد و صلاحيت دستگاه قضايى شاه را براى چنين اقداماتى رد كرد و فرمود بنده نمىآيم ولى مىتوانيد مرا جلب كنيد، به دنبال اين ماجرا در حوزههاى علميه و مجامع مذهبى اعتراض شديدى عليه رژيم و تشكيلات قضايى بوجود و منجر به صدور اعلاميههايى از سوى علما و روحانيان گرديد. با نزديك شدن ماه محرم موضوع احضار امام مسكوت ماند ولى با سخنان ايشان در سيزدهم خرداد 1342 رژيم تصميم گرفت امام را به اتهام «اقدام بر ضد امنيت داخلى بازداشت كند».
حدود ساعت سه بامداد پانزده خرداد كه امام در منزل حاج آقا مصطفى براى نماز شب از خواب برخاستند، از داخل كوچه و منزل سرو صداى زيادى را شنيدند، پس درب را گشودند و ديدند مأموران از افراد محل، مكان اقامت رهبر را مىپرسند. و آنان را مورد ضرب و شتم قرار مىدهند. امام با مشاهده اين وضع خطاب به آنان فرمودند: روح اللّه خمينى منم، چرا اينها را مىزنيد، اين چه رفتار وحشيانهاى است كه داريد چرا به اصول انسانى پاى بند نيستيد، اين چه وحشى گرى است كه از شما سر مىزند.
مأموران رهبر را محاصره كرده و دستگير نمودند و به داخل ماشين بردند و به سرعت محل را ترك كردند دژخيمانى كه رهبر قيام را به تهران مىبردند در موجى از هراس به عقب ماشين و اطراف نگاه مىكردند امام براى دلدارى آنان فرمود: اين قدر وحشت زده نباشيد، در مسيرى كه ما در حال حركت هستيم كسى نيست كه قصد تعرض به شماها را داشته باشد. خبر دستگيرى امام، جامعه ناآرام ايران را به آتشفشانى شديد مبدّل ساخت كه شعلههاى آن در اغلب شهرهاى ايران زبانه كشيد، رژيم استبداد به ميدان آمد تا جلو گدازههاى اين حركت مقدّس را بگيرد كه حماسه خونين قيام پانزده خرداد جامه وقوع بر تن كرد و بر تارك تاريخ معاصر ايران درخشيد و طليعه پيروزى انقلاب اسلامى گرديد كه به چگونگى آن اشاره خواهيم كرد.(31)
امام را در آغاز به باشگاه افسران تهران منتقل نمودند و غروب همان روز ايشان را به پادگان قصر بردند و پس از نوزده روز به پادگان عشرت آباد انتقال يافته و در آن جا زندانى شدند در همان روزهاى اول دستگيرى، قرار بازداشت موقت براى امام صادر گرديد و به رؤيت ايشان رسيد امام در ذيل آن نوشتند: بسمه تعالى، به اين قرار اعتراض دارم، روح اللّه الموسوى الخمينى، 15/3/1342. چند روز پس از دستگيرى بازجويى از ايشان آغاز شد ولى ايشان با سكوت به بازجو بى اعتنايى نشان داد و فرمود: چون استقلال قضايى در ايران نيست و قضات محترم در فشار هستند نمىتوانم به بازپرسى جواب دهم و چون بازجو بر سماجت خود مىافزود تا امام را وادار به پاسخ گويى كند امام خطاب به وى پرخاش نمود و فرمود: شما مأمور چشم و گوش بستهاى، حق بازجويى ندارى قلم و كاغذت را بردار و برو بيرون، نمىخواهم اين جا بنشينى، در 25 خرداد هيأتى از نمايندگان ساواك، ركن دو ارتش و ستاد لشگر يك گارد، نزد امام آمدند تا از ايشان بازجويى كنند ولى امام از هرگونه جوابى امتناع كرد.(32) در زندان هم از امام حساب مىبردند، چنانچه ايشان بدين موضوع اشاره كردهاند: مىخواستيم وضو بگيريم براى نماز، مسافت زيادى از آن محل ما را مىبردند در جايى دور از پادگان من آن جا وضو مىگرفتم و بر مىگشتم، از من خيلى واهمه داشتند و مقيد بودند سربازان و درجه داران و افسران من را مشاهده نكنند.(كه تحت تأثير واقع شوند).(33)
سرانجام با تلاش آيت اللّه ميلانى كه در خيابان اميريه تهران اقامت داشت و نيز مذاكرات علماء مقرر گرديد امام از زندان عشرت آباد به منزلى در داوديه منتقل شود.(34)
تاريخ اين انتقال 11 مرداد 1342 مطابق ربيع الاول 1383 مىباشد، داوديه از توابع شميران است و در چهاركيلومترى تجريش قرار دارد، خانهاى كه امام در آن ساكن گرديد در خيابان شميران، ايستگاه مينا، كوچه دفتر واقع بود كه مالك آن سردفتر اسناد رسمى شماره 104 و فردى به نام عباس نجاتى بود وى اگرچه جزو نيروهاى رسمى ساواك به شمار نمىرفت ولى با مأمورين اطلاعاتى براى كنترل فعاليتهاى امام و ارتباط افراد با ايشان، با قواى امنيتى همكارى مىكرد او اجازه داد خانهاش به سيستم شنود مجهز گردد تا گفتگوها، رفت و آمدها و رفتارهاى امام زير نظر گرفته شود. نجاتى شخصاً با امام صحبت كرد تا آگاهىهايى به دست آورد، سپس اين گزارشها را با مطالبى كه واقعى نبود درهم آميخت و به ساواك عرضه مىداشت.
غرض رژيم از بردن امام به داوديه دور نگاه داشتن رهبر قيام از مراكز پرتراكم تهران بود اما به رغم تصور باطل رژيم به محض آن كه مردم متوجه شدند رهبرشان به داوديه رفته است، به آنجا رفتند و در خيابان اصلى و كوچههاى اطراف اجتماع نمودند، مأمورين ضمن نگرانى از اين وضع سواره و پياده در حال تردّد بودند ولى متعرّض كسى نمىشدند. آن چه كه امام را رنج مىداد احساسات مردمى بود، آنان با شعار و صلوات مشغول حمايت از رهبر بودند ولى مأموران اجازه نمىدادند آنان با امام ملاقات كنند، يك روز عصر كه امام در بالكن اين خانه نشسته بودند و شهيد آيت اللّه محلاتى، حاج آقا مصطفى و آيت اللّه لواسانى در كنارشان نشسته بودند، امام از جاى برخاستند و ايستادند، مردم كه سيماى رهبر را ديدند با شعارهايشان هيجانى خاص بوجود آوردند. امام سه روز در اين خانه اقامت داشت كه در دو روز آخر ملاقات با وى كاملاً ممنوع بود، سرانجام مرحوم روغنى با مقامات امنيتى مذاكره نمود و خاطرنشان ساخت حاضرم از ايشان و همراهان پذيرايى كنم، روغنى از بازاريان محترم تهران بود و خانهاش در قيطريه از توابع شهرستان شميرانات قرار داشت. امام پذيرفت كه به اين خانه برود، در آنجا صرفاً چند نفر اجازه داشتند به محضر امام بروند و مأمورين كاملاً مراقبت مىنمودند كسى نزديك نيايد. امام تا هفتم آبان 1342 در اين مكان مىزيست. در اين حال رژيم نقشهاى جديد را به اجرا گذاشت و تصميم گرفت در قيام امام تحريفى ايجاد كند لذا اعلام نمود: آيت اللّه خمينى موافقت خود را با برنامههاى شاه اعلام نموده است، بدين جهت آزاد شدند. اين جملات نادرست در روزنامه اطلاعات آن زمان درج گرديد كه امام با مشاهده آن برآشفتند. چون حسنعلى منصور روى كار آمد و دولت جديدى تشكيل داد جواد صدر فرزند صدرالاشراف وزير كشور گرديد، وى در قيطريه به اقامتگاه امام آمد و از وضع پيش آمده عذرخواهى نمود و افزود شما به قم مىرويد.
سرهنگ مولوى يك اتومبيل بنز آورد، لندرور ساواك نيز آماده حركت بود، امام را با اين ماشين به قم آوردند و سركوچه يخچال قاضى (حوالى بيمارستان فاطمى) درخيابان معلم كنونى پياده نمودند، زيرا در آن موقع خيابان احداث نشده بود و ماشين به داخل كوچه نمىرفت تاريخ ورود امام به قم 17 فروردين 1343 بود. مردم قم و مراكز حوزه علميه اين شهر به دليل آزادى امام جشن باشكوهى در مدرسه فيضيه برگزار كردند و مقرر گرديد امام در اين مراسم حضور يابد امام فرمود در اولين وهله آن دروغى را كه در جرايد نوشتهاند و گفتهاند علماء با رژيم سازش كردهاند بايد تكذيب كنند و آقايان خزعلى و مرواريد كه بنا بود در فيضيه سخنرانى كنند توسط امام فراخوانده شدند و امام تأكيد نمود جواب اكاذيب را بدهيد و بگوئيد سازش و تفاهمى در كار نبوده است و اگر نگوئيد خودم اعلام مىكنم و آن روز امام نيز در اين مراسم حضور داشت، فرداى آن روز امام شهيد محلاتى را خواست و به وى فرمود به تهران برويد و به جواد صدر بگوئيد اگر مطالب روزنامهها را تكذيب نكنيد هرچه ديديد از چشم خودتان ديدهايد، آن شهيد پذيرفت و خواسته امام را به وزير كشور وقت انتقال داد ولى او نپذيرفت و حاضر نگرديد بعد هم موضوع مزبور را تكذيب كند، اگرچه بعد از مدتى به قم آمد و با امام ملاقات كرد، در اين ديدار امام نظرات خويش را براى وى تشريح نمود رهبر انقلاب در اولين جلسه درس خود، نطق تاريخى مهمى بيان فرمود كه در آن آمده بود: ما همانى كه بوديم هستيم، هيچ كس حق سازش ندارد و مبارزه دوباره آغاز خواهد شد. (35)
پىنوشتها: –
1. نهضت روحانيون ايران، ج 3، ص 203 – 202.
2. ايران و تاريخ، بهرام افراسيابى، ص 325.
3. صحيفه امام، ج 1، ص 134.
4. همان، ص 137 – 136.
5. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 254.
6. تحولات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، ص 271 – 270.
7. تاريخ سياسى معاصر ايران، دكتر سيد جلال الدين مدنى، ج 2، ص 28؛ مأخذ قبل، ص 272.
8. هفت هزار روز تاريخ ايران و انقلاب اسلامى، ج 1، ص 126.
9. صحيفه امام، ج 1، ص 147 و 150.
10. همان، ص 151.
11. انقلاب اسلامى و چرايى و چگونگى رخ داد آن، محمد پزشكى و ديگران، ص 79.
12. پژوهشى نو پيرامون انقلاب اسلامى، حميد دهقان، ص 170.
13. صحيفه امام، ج 1، ص 157 (سخنرانى 29 اسفند 1349، 3 شوال 1382 در مسجد اعظم قم).
14. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 315.
15. همان، ص 368 – 367، ايران و تاريخ، بهرام افراسيابى، تحولات سياسى اجتماعى…، ص 274.
16. تحولات سياسى اجتماعى…، ص 275 ؛ ايران و تاريخ، ص 367؛ بررسى و تحليلى…، ج 1، ص 338.
17. از فيضيه 1342 تا فيضيه 1358، ص 79 – 78.
18. بيست و پنج سال حاكميت آمريكا بر ايران، جواد منصورى، ص 97، تاريخ سياسى معاصر ايران، ج 2، ص 40.
19. مجموعهاى از مكتوبات…امام خمينى از نيمه دوم 1341 تا هجرت به پاريس، ص 55 – 54 ؛ صحيفه نور، ج 1، ص 52.
20. تحولات سياسى و اجتماعى…، ص 277.
21. اقتباس از كتاب تاريخ قيام پانزدهم خرداد به روايت اسناد، جواد منصورى، ج 1، ص 621 – 615.
22. ناگفتهها، حاج مهدى عراقى، ص 182 – 175، بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 433 و 437.
23. تاريخ قيام پانزده خرداد، به روايت اسناد، ج 1، ص 635 – 632.
24. طيّب در گذر لوطىها، سينا ميرزايى، تهران، هديه (1381)، ص206.
25. الآن عصر عاشوراست، موسى فقيه حقانى، جام جم، 10 خرداد 1384، شماره 875، ص 13.
26. نهضت امام خمينى، ص 493 – 492، همان مأخذ.
27. در گزارش ساواك به همين صورت نقطه چين آمده است.
28. صحيفه امام، ج 1، ص 240 – 241.
29. تاريخ سياسى 25 ساله ايران غلامرضا نجاتى، ص 233؛ تاريخ قيام 15 خرداد… ج 1، ص 619.
30. صحيفه امام، ج 1، ص 248 – 243.
31. قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، ج 1، ص 643 – 642.
32. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 271؛ فرازهاى فروزان، از نگارنده، ص 409 – 407.
33. صحيفه امام، ج 1، ص 249، مجله 15 خرداد شماره 14 بهار 1373، ص 118 – 120.
34. پابه پاى آفتاب، ج 4، ص 55؛ خاطرات آيت اللّه خلخالى، ج 1، ص 107.
35. پابه پاى آفتاب، ج 1، ص 35 – 34.
36. اقتباس و مأخوذ از كتاب سياحت خورشيد به قلم نگارنده، ص 99 – 90.
چاره جويى مشكلات معيشتى مردم
چاره جويى مشكلات معيشتى مردم
حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر
اين روزها بيشترين حرف مردم گرانيهاى لجام گسيخته و ساعت شمار مايحتاج عمومى، فاجعه مسكن و اجارهبها و ساير نيازمنديهاست كه هرچند براى ارباب سود و سرمايه چندان اهميت ندارد و بلكه فرصتى براى افزايش ثروت است اما براى اقشار و خانوادههاى كم درآمد و دهكهاى پائين جامعه و كارمندان و بازنشستگان خبرهاى ناخوشايندى را همراه دارد، كارگر، كارمند، معلم، پرستار، بازنشسته، با عائله سنگين و با حقوق ناكافى، غول گرانى را پيش روى مىبيند و كابوس نارسائى اوّليات زندگى خانوادگى هالهاى از اندوه و درماندگى را پيش رويشان مجسم مىبينند و راه پيش و پس ندارد، اينها مىدانند گرانى يعنى چه؟! قطعاً مسؤولين امر نيز كه شب و روز با مردم سرو كار دارند و همواره شاهد آه و ناله افراد كم بضاعت و بىبضاعتاند و رنج و درد آنان را گوش مىدهند مشكل را درك مىكنند اما به نظر مىرسد آنها نيز در برابر اين مشكل درمانده شده و راه حل و پاسخى قانع كننده ندارند. راستى چه بايد كرد؟ اقتصاددانان، برنامه ريزان و كارشناسان اطاق فكر ويژهاى تشكيل دهند و مطالعه كنند كه عوامل اين بحران در كجاست؟! آيا مافياى زمين و زمين خوارى در كجا ريشه دارد رشد صد در صد اجاره بهاى خانه را چه كسى دامن مىزند مجلس و دولت نيز غافل از مشكلات مردم و گرانيهاى بى مهار نبودهاند و لايحههايى چون نظام هماهنگ پرداخت در اين راستا پيگيرى مىشود، حقوق كاركنان دولت به نسبت تورّم منظور نظر نمايندگان و مسؤولان دولتى قرار دارد، اما مشكل اين است كه گرانىهاى كنونى مايحتاج مردم بويژه، مسكن و اجاره خانه از اين حرفها گذشته و به صورت كابوس درآمده است. رشد سرطانى قيمتها به مراتب فراتر از نرخ تورّم است. تورّم سيزده درصد گزارش مىشود اما گرانىها تا دو برابر و بيشتر به پيش مىرود!! و بدتر از همه اينكه نظارتى جدى بر بازار كالا و مصرف و خريد و فروش اجناس و قيمت گذارى مسكن وجود ندارد. به نظر مىرسد شركتها و توليدىها و دلّالها و سوداگران ثروت در هيچ كشورى اينقدر آزادى ندارند كه در كشور ما. به يك مغازه يا سوپر ماركت در خارج كه مىرويم مىبينيم حتى يك قوطى كبريت اتكت دارد و هر يك از اجناس قيمت گذارى شده و خريدار مىداند تكليفش چيست. در تركيه قيمت بنزين دو دلار يعنى 1800 تومان است اما تاكسى و اتوبوس و لباس و غذا و هر كالاى ديگر قيمت خود را دارد (اما كسى تا كنون نتوانسته بداند چرا در كشور ما با افزايش 20 تومان در هر ليتر بنزين يكباره بازار كالا و مسكن و همه چيز درهم مىريزد افزايش 20 درصد بنزين در حالى است كه براى دولت هر ليتر بنزين وارداتى تا تحويل آن 600 تا 700 تومان تمام مىشود، در برابر اين يارانه كه دولت مىدهد صدتومان هر ليتر بنزين در حقيقت هزينه حمل و نقل آن است. بدين ترتيب همه چشمها بسته است و كسى نيست مچ تروريستهاى اقتصادى را بگيرد كه به چه دليل نرخ همه اجناس بايد به شيوه نامعقول از اين موضوع متأثر باشد؟ آيا جز بهانه جويى براى سوداگران اقتصادى عامل ديگرى در كار است! به نظر مىرسد دولت بايد بيش از اين از خود اقتدار نشان دهد. بايد نهضت قيمت گذارى و نظارت بر توليد و مصرف و خريد و فروش و اجاره مسكن و قيمت زمين و غيره در كشور بپا شود و با قاطعيت و جديت و بدون هراس قيمت گذارى هر چيزى در اختيار نهادهاى اقتصادى دولتى باشد. در مرحله اول خود كارخانههاى دولتى و شركتهاى وابسته از اين نظارت دور نباشند. دست واسطهها و دلّال و سوداگران اقتصادى قطع گردد و آنها به سهم خود در اين ماجرا بهرهمند شوند نه اينكه خون مردم را بمكند و براى دولت و ملت بحران سازى كنند.
مجلس شوراى اسلامى طى سه سال گذشته قيمت چند قلم استراتيژيك چون: بنزين، آب و برق و…را ثابت نگهداشت اما اجناس ديگر همچنان با افزايش قيمت روبرو بود. اين به معناى حاكم نبودن قانون بر اقتصاد كشور و بى مهار بودن و عدم نظارت است كه از آن سخن گفتيم و اكنون كه سخن از مديريت سوخت و سهميهبندى و قيمت گذارى مازاد بر سهم به منظور حمايت از ثروت ملى به ميان مىآيد سر و صدا بلند مىشود كه چرا؟ در حاليكه اين يك اقدام ضرورى است كه سالها قبل بايد عملى مىشد. ما مردم را به مصرف بى رويه با خودروهاى پرمصرف چهل سال است عادت دادهايم، حتى مؤسسات دولتى و ادارات به مصرف بىرحمانه عادت كردهاند گوئى كه بيت المال كمترين ارزشى ندارد. اين تنها به سوخت اختصاص ندارد بلكه در مصرف آب و برق و گاز اين بىمهارى مشاهده مىشود. در مصرف كاغذ و نشريه و پاكت و كاغذ گلاسه نيز اين روزها در ادارات و سازمانها به مسابقه گذاشته شده است يعنى نمونه بارز اسراف و تبذير. بارى اسراف و تبذير در مقاله پيشين مورد بحث قرار گرفت و اينك سخن از گرانى و عدم نظارت حكومتى بر قيمت هاست كه به بخشى از آن اشاره شد.
از اقدامات ديگر مجلس و دولت كاهش سود بانكى است كه خوشبختانه طى دو سه سال اخير از 24 درصد به چهارده درصد رسيده و اينك سخن از كاهش مجدد آن به 12 درصد و ادامه اين كاهش تا يك رقمى شدن است. اين راهى است كه دنيا پيموده و از موفقيتهاى دولت و مجلس كنونى است. با اين حال اين اقدام و تصويب قانون مورد اعتراض بسيارى قرار گرفت حتى برخى مسؤولان بانكى از ضرر دهى بانكها در اين رهگذر سخن گفتند. گوئى شكستن تابوى سود بانكى چيزى است كه كسى جرأت نزديك شدن به آن را ندارد يا هر اقدامى اين مجلس و دولت بكند مىبايست مورد اعتراض عدّهاى خاص قرار گيرد و بگويند اقتصاد دستورى نيست! اينها مىخواهند دولت و مجلس را ناكارآمد جلوه دهند حتى در امورى كه به سود ملت و در جهت مصالح كشور است. از بعد سياسى اين بحث مىگذريم و تنها به جنبه اقتصادى آن مىنگريم. بارى اقدام مجلس و دولت در كاهش سود بانكى نه تنها براى بانكها زيان آور نبود بلكه در رضايت مردم مؤثر بود، علاوه بر آن درآمد بانكها را كاهش نداد. طبق گزارشى كه اخيراً بانك مركزى داده، درآمد بانكهاى دولتى و خصوصى در پايان بهمن ماه 85 گذشته 17 هزار ميليارد تومان بوده است و نسبت به سال 83 و 84، بيش از 27 درصد افزايش داشته است.
اين پاسخى است به آنانكه كاهش سود بانكى را كه خواسته آحاد مردم است زيان آور براى بانكها مىدانستند و بر ضد مصوبه مجلس غوغاسالارى به راه انداختند. مطلب قابل ذكر اينكه بانكهاى خصوصى مصوبه دولت و مجلس و شوراى پول و اعتبار را عمل نكرده و به رغم مصوبه مجلس خودسرانه عمل مىكنند كه دولت بايد به اين امر رسيدگى كند.
اما جاى اين سؤال هست كه با اينهمه چرا قيمت زمين و مسكن سير صعودى داشته و ريشهيابى نمىشود؟!
مطلب ديگر گرانى ميوه و تره بار است كه در بازار به صورت وحشتناك ديده مىشود. هندوانه و سيفىجات در محل توليد از كشاورزان هر كيلو 20 تا 30 تومان خريدارى مىشود اما در بازار هندوانه به قيمت 250 تومان و طالبى 600 تومان به خريداران عرضه مىشود!چرا چنين است مگر از مزرعه تا ميدان ميوه و تره بار و از آنجا تا برسد به دست مصرف كنندگان چه اتفاقى مىافتد؟ واسطهها چه مقدار سود مىخواهند كرايه حمل و نقل چه قدر مىشود؟ هرگز وزارت بازرگانى يا كشاورزى و امور صنفى اين موضوع را بررسى كردهاند؟ تنها در مورد ميوه ايام نوروز بازرگانى اقدامات مناسبى داشته كه قيمت بعضى اقلام ميوه را مهار نموده كه شايسته قدردانى است. امامشكل تنها در ايام نوروز نيست. مردمى هستند كه با درآمدهاى ناچيز نمىتوانند چند كيلو ميوه براى خانه خود ببرند. اين قيمتهاى بى مهار چگونه قابل توجيه است. اينها به جيب چه كسانى جز واسطهها و دلّالها مىرود؟ از كشاورزان بيچاره جنس را ارزان خريدارى مىكنند و با گشتن دو سه دست ده برابر به فروش مىرسانند! آيا اينها نظارت نمىخواهد و دلالها و واسطهها و ميدانىها هرگونه دلشان بخواهند بايد عمل كنند و كسى ناظر نباشد و حق قيمت گذارى نداشته باشد. اينها سؤالاتى است كه مردم از ما دارند.
موارد از اين قبيل فراوان است.
وضعيت قند و شكر از مقوله ديگر نابسامانيهاى اقتصادى است. از چغندر كاران گرفته تا كارخانه قند و شكر كه مدتهاى زيادى با مشكل جدى روبروست. واردات بىرويه قند و شكر بازار فعلى را با بحران روبرو كرده و كارخانهها را به تعطيلى كشانده و كارگر و كشاورز را بيكار و سرگردان نموده. قيمت قند و شكر حدود پانصد تومان تعيين مىشود اما در بازار 800 تومان و بيشتر به دست مصرف كننده مىرسد. اين موضوع بارها از تريبون مجلس به صورت تذكر يا سؤال يا نامه مطرح شده و مسؤولين صنعت و كشاورزى و بازرگانى پاسخ قانع كنندهاى ندادهاند! كدام كشور اين جفا را در حق توليدات داخلى مىكند كه در داخل بحران بيافريند و بازار فروش براى كالاى خارجى فراهم سازد؟!
نظير اين مشكلات را در مورد چاى و چايكارى مشاهده مىكنيم. ميلياردها تومان توليدات داخلى چاى در انبارها مىپوسد و به صورت كود در مىآيد در حاليكه چاى خارجى هر كيلو 6000 تومان سيل آسا بفروش مىرسد. در صورتى كه كيفيت چاى خارجى ذاتاً اين نيست كه در قوطىها به دست ما مىدهند. آنها چاى را فرآورى مىكنند عطر و رنگ مىزنند و در زرورق به قيمت عالى به ما مىفروشند در حاليكه به تصديق كارشناسان، اصول بهداشتى در چاى خارجى رعايت نمىشود و بسيار نامطلوب است. چرا صنايع و كشاورزى و بازرگانى ما به فكر فرآورى چاى داخل نيست، به كشاورز زيان مىرسانند، سرمايه ملى را به باد مىدهند و به نفع خارجىها و تجار چاى و شركتها كار مىكنند آيا خيلى مشكل است كه دولت كارشناسانى را به خارج و به هند و سريلانكا بفرستند تكنولوژى چاى را ببينند و اين سرمايه ملى را احيا كنند!
موارد از اين دست فراوان است. خسارت به بيت المال در تماشاى فوتبال بوسيله جمعى ماجراجو كه در روزهاى اخير يك مورد تأسف بار آن گزارش شد. برآورد كردند دويست ميليون تومان خسارت تنها به اتوبوسهاى شركت واحد و شكستن شيشهها و به آتش كشيدن صندلىها كه مجموع اين خسارات 400 ميليون برآورد شده است. پاسخگوى اين خسارات كيست؟ آيا ما الزام داريم براى تماشاى فوتبال اتوبوسهاى شركت واحد را در اختيار عدّهاى بگذاريم.. اين اعمال غير انسانى چه توجيهى دارد؟ به نظر مىرسد در اختيار گذاشتن اتوبوسهاى دولتى در اين شرائط خيانت به بيت المال و كمك به هرج و مرج است و تا تماشاچيان خود را اصلاح نكنند حق نداريم اتوبوس براى تماشاى فوتبال و بازيهاى ديگر بگذاريم.
افزون بر اين بعد اخلاقى و انسانى است كه متأسفانه در اين رهگذر به حراج نهاده مىشود. چرا اين مشكلات در رسانهها مورد گفتگو قرار نمىگيرد و افشاگرى نمىشود؟!
اين فوتبال با اين خسارتها چه سودى براى كشور دارد. وقتى اخلاق و جوانمردى اينگونه پايمال شده است. به هر حال دردهاى بى درمان يكى دو تا نيست. هر چند مطالب مطرح شده در مقاله مواردى متفرق بود، اما درد و رنجهاى اجتماعى و اقتصادى ماست كه به قلم آورده مىشود. اين موارد و نظائر آن راه كارهاى عملى و مديريتى دارد به شرط آنكه مطالعه شود، از كنار آنها به سادگى عبور نكنيم و بى تفاوت نگذريم. انتظارات مسؤولان و مديران و متصديان امور موارد را به بررسى نهاده و با نگاه تحول خواهى به حل و فصل و چاره سازى آن بكوشند. اينها انتظارات ملت است تا آنان چه كنند؟
اولين و آخرين مولود كعبه
اولين و آخرين مولود كعبه
حجةالاسلام سيد محمد ابراهيم حسنى
سيزده رجب از راه مىرسد، روزى از بهترين و مباركترين روزهاى سال، روز با سعادت مَظهر حق تعالى و مُظهر حق و عدالت در جهان، جامع جميع كمالات انسانى و الهى، يگانه روزگار و دوران، على عليه السلام.
در اين روز فرخنده (شب جمعه سيزده رجب، سى سال پس از عام الفيل) كعبه، خانه مقدّس خداوند براى اوّلين و آخرين بار، ميزبان مولودى سعيد و ارجمند بود، مولودى كه مادر دهر همچون او نزاييده و ديدگان بشر، مانندش را نديده است. فرا رسيدن اين روز فرخنده و اين عيد بزرگ را به پيروان حضرتش تبريك گفته و برافراشته شدن بيرق اسلام را بر مرتفعترين قلل جهان از خداوند منان خواستاريم.
ابعاد مظلوميت امام على(ع) در دل تاريخ
مقدمه
مولا على(ع) مظلوم تاريخ است و مظلوميت آن حضرت در طول تاريخ همواره تداوم خواهد داشت و تا قيام فرزندش مهدى(عج) از اين حقيقت كشف سرّ نخواهد شد، ابعاد مظلوميتهاى آن حضرت نيز گوناگون است چنانچه در طول تاريخ در صورتهاى مختلفى بروز و ظهور كرده است.
مظلوميت بزرگ مولا على(ع) از زمان خود آن حضرت آغاز شد و با شهادتش به همراه پيام آسمانى «قد قتل المرتضى» و عزاى ملكوتيان پديدار گشت. آنگاه بود كه مردم با شنيدن خبر شهادت مولا در حال نماز تازه بيدار گشتند و آه حسرت از نهاد خود سردادند و دست ندامت بر سر و سينهشان كوفتند و بواقع بيان آن همه رنجها و غمها از قلم قاصر ما نيز بسيار دشوار است. چرا كه ما تنها به گوشهاى از آن واقفيم و معتقديم كه غمهاى ناپيدا در گوشه دل على(ع) مسكن گزيده و تنها اسرار آن را فرزندش امام مهدى(عج) مىداند كه همواره او را بر اين مظلوميتها نالان ساخته است. مولا على(ع) از همان زمان حيات رسول خدا(ص) شريك دردها و در تنهايىها يار او و در جنگهاى تحميل شده ياور او و مرهم زخمهايش بود. بعد از رحلت رسول خدا با دشمنىها و جوّ مسمومى كه بر عليه او رايج شد روبرو گشت و ناچار غمها را بجان خريد و براى حفظ دين و ثمرات زحمات پيغمبر سكوت كرد و حتى دم برنياورد چنانچه خود فرمود: «فواللّه ما زلت مدفوعاً عن حقّى مستأثراً علىّ منذ قبض اللّه نبيّه حتى يوم الناس هذا؛(1) من همواره از حق خويش محروم، و از هنگام وفات رسول خدا تا به امروز حق مرا از من بازداشتند.»
و تنها از اين غمها به خدا پناه مىبرد و گاهى در كنار قبر رسول اللّه(ص) مىنشست و با او درد دل مىكرد و در آخر به ناچار مدينه را با همه غمهايش رها و به غربت و بىوفايى كوفه رهسپار شد. در آنجا نيز با عداوتها و جهل جاهلان و ساده لوحى نابخردان روبرو گشت چنانكه همه از آن عهد و پيمانى كه با او بسته بودند سرپيچى نمودند. از جمله آن رنجها و غمهاى جانكاه خروج و شورش متحجران بى مغز(خوارج) و نيز برپائى جنگهايى از جانب قاسطين و مارقين و ناكثين با حضرت بود تا جائيكه ياران آن حضرت يعنى طلحه و زبير از او جدا شدند و تمام وجود آن حضرت را آكنده از درد و رنج ساختند تا جائيكه از دست كوفيان، خسته و نالان گشت و به خداى خويش چنين شكايت برد: «اللّهم انى قد مللتهم و ملّونى و سئمتهم و سئمونى فابدلنى بهم خيراً منهم و ابدلهم بى شرّا منّى اللّهم مث قلوبهم كما يماث الملح فى الماء اما و اللّه لوددت انّ لى بكم الف فارس من بنى فراس بن غنم؛(2) خدايا، من اين مردم را با پند و اندرزهاى مداوم خسته كردم و آنها نيز مرا خسته نمودند آنها از من به ستوه آمده و من از آنان به ستوه آمدم به جاى آنان افرادى بهتر به من مرحمت فرما، و به جاى من بدتر از من بر آنها مسلّط كن. خدايا، دلهاى آنان را آن چنان كه نمك در آب حل مىشود، آب كن! به خدا سوگند، دوست داشتم به جاى شما كوفيان هزار سوار از بنى فراس بن غنم مىداشتم.»
مظلوميت و تنهايى على(ع)
تنهايى و غربت مولا از همان زمان حيات رسول خدا(ص) آغاز شد تا جائيكه حتى برخى از بزرگان عرب، حضرت را تحقير مىكردند و همواره در صدد تخريب وجهه و تقرّب او نزد رسول خدا بودند چرا كه چشم ديدن او را در كنار پيغمبر(ص) نداشتند. آن وقتها سايه پيغمبر(ص) بر سر او بود و همواره او را در پناه خويش مىگرفت و خطاب به مردم مراعات حال على(ع) و حفظ حرمت او را تأكيد و توصيه مىكرد اما بعد از رحلتش غبار غم غربت، بر على(ع) نشست و ديگر كسى نبود كه قدرش را بداند و تنهايىاش را قرين باشد و خلأ وجودى پيامبر و متعاقب آن همسر وفادارش را پر سازد. از آنجا بود كه رنجها و غمهاى حضرت آغاز شد و بيست و پنج سال خانهنشينى و عزلت در پيش پاى او قرار گرفته و رنج تهمتها و اهانتها و شايعات و جنگها و… همه و همه در كمين وجود نازنين آن حضرت نشسته است.
و خدا مىداند كه در شب سقيفه بر على(ع) چه گذشت؟ آن شبى كه همين مدعيان صحابى پيامبر، در گوشهاى خزيدند و به دور از چشم على(ع) به تعيين خليفه پرداختند و اين در حالى بود كه بدن پاك رسول خدا(ص) روى زمين بود و على تنهايى، پيامبر را غسل مىداد و از دورنماى غربت خويش بسان ابر بهارى مىگريست و با رسول خدا(ص) نجوا مىكرد.
از فرداى آن روز ديگر همه از بيعتى كه با على(ع) در غديرخم بسته بودند، سرباز زدند. انگار كسى او را ديگر نمىشناخت تا جايى كه حتى جواب سلامش را نمىدادند و اين جوّ تا بدانجا پيش رفت كه حضرت به بيرون از مدينه مىرفت و سر در چاه آبى مىكرد تا درد دل خويش را به آب بيان كند و با زمزمه سرد آب آرام مىگرفت تو گويى كه واقعاً كسى را در مدينه نداشت تا با او درد دل كند چرا كه تنها انيس و غمخوارش يعنى زهرا(س) را از او گرفتند و با شقاوت بسيار او را به شهادت رساندند.
اين كه حضرت در غم فراق تنها ياورش يعنى زهرا(س) چه كشيد، وصف و بيان آن براى ما دشوار است. تصور كنيد كه آن حضرت، داغديده در دل شب به تنهايى فاطمه را غسل بدهد و به تنهايى او را كفن و دفن نمايد و در تشييع جنازه و دفن حضرت كسى را به جز دستان ياريگر رسول خدا(ص) نداشته باشد و به آسمان ظلمانى آن شب نظاره كند و به خدا از دست نامردمان زمانه شكوه كند و براى خود آرزوى مرگ نمايد و بر كنار قبر مخفى زهرا بنشيند و اينگونه نواى غربت سر دهد(3) آن گاه بود كه على(ع) به گوشه نشينى و دورى از مردم زمانه خويش مىپرداخت و گاهى از شدت غم و تنهايى به جمع ياران مىشتافت و با آنها درد دل مىكرد، آن دشمنان كينه توز كه چشم ديدن ياران قليل حضرت را نيز نداشتند آنها را در سختترين شرايط و زجر به شهادت مىرساندند و دل حضرت را خون مىكردند، با شهادت عمارها،مالك اشترهاو… عرصه را بر حضرت بيشتر تنگ نمودند. و چون حضرت با غم يارانش روبرو مىشد كوه غم بر دوشش مىنشست و تشنه و آماده مرگ مىشد و از خدا طلب مرگ مىكرد چنانچه مىفرمود: «و اللّه لابن ابيطالب آنس بالموت من الطفل بثدى امّه؛(4) به خدا قسم كه على از طفلى كه به شير مادرش تشنه است، با مرگ بيشتر انس گرفته و مشتاق آن است.» چنانچه بعد از شهادت عمارياسر مىگريست و از خدا چنين آرزو مىكرد.
غصب حق آن حضرت
از ديگر ابعاد مظلوميت على(ع) كه به اذعان همه وجدانهاى بيدار تاريخ رسيده، همانا ظلم فاحش در غصب حق خلافت او بود كه بدينوسيله لكه ننگى براى هميشه بر دامن تاريخ نشاند. تا جائيكه براى سرپوش گذاشتن بر جنايت خويش اسناد تاريخى و روايات مستند پيامبر اكرم را نيز در اين باره خدشهدار كردند و به اين هم اكتفا ننموده و با تخريب چهره درخشان آن حضرت و تحريف داستان غدير و ماجراى خلافتش سعى بر اين داشتند كه براى هميشه حضرت و جايگاه خلافت او را در دل تاريخ محو سازند اما حضرت بسيار تيز و زيرك بود و بافتنههاى روزگار مبارزه مىكرد و مىفرمود: «انى فقأت عين الفتنه و لم يكن ليجتره عليها احد غيرى؛(5) يعنى من چشم فتنه را كندم و جز من هيچ كس جرأت چنين كارى را نداشت.»
در اين بى كسى گاه چهره درخشان على(ع) مهجور و آن خورشيد تابناك درپس ابرهاى تيره باز مىماند. چنانچه خود از اين تنگناى تاريخ و بهت زمان و موقعيت در آن زمان چنين توصيف مىكند: «نگريستم، ديدم مرا يارى نيست، دريغ آمدم، ناچار خارغم در ديده شكسته و نفس در سينه و گلو بسته از حق خود چشم پوشيدم و شربت تلخ شكيبايى را نوشيدم.»(6)
و اين دشمنىها و نفاق معاندان و غاصبان حق خلافت آن حضرت از جمله آلام جانكاه بود چنانكه در كوچههاى مدينه همواره مشامش از بوى نامردمى آنها و چشمش از ديدن چهره پليدشان در عذاب بود. اين جوّ همچنان مىگذشت و كم كم اين فضاى جبروتى برملا مىشد و پردهها كنار مىرفت و مردم كم كم پشيمان مىشدند و تنها فرصت براى بازگوئى آلام على(ع) فراهم مىسازند آن گاه بغض على(ع) مىتركد و به بيان تنها گوشهاى از دردهاى تنهايى خويش مىپردازد و در عين حال آغوش رحمت و شفقت بر آنها مىگشايد و هيچگاه در مقام جبران بر نمىآيد و تنها خطبه غربت سر مىدهد و مىفرمايد: «وطفقت ارتئى بين ان اصول بيد جزّاء او اصبر على طخية عمياء… فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى ارى تراثى نهباً؛(7) صبر كردم در حالى كه خار در چشم واستخوان در گلو داشتم و به چشم خويش ديدم كه ميراثم را به غارت بردند و در امانت رسولخدا(ص) خيانت كردند و خلافت مرا نيز غصب نمودند و بدين وسيله لكه ننگى از براى خود در دل تاريخ نشاندند.»
و نيز چشمان بيدار تاريخ را چنين در ميان مىگذارد: «لقد علمتم انّى احق بها من غيرى و اللّه لاسلمن ماسلمت امور المسلمين؛(8) مىدانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام دادهايد گردن مىنهم تا هنگامى كه اوضاع مسلمين روبراه باشد و از هم نپاشد و جز من به ديگرى ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت را از خدا انتظار دارم.»
و نيز خطاب به مردم مىفرمود: «ايها الناس انّا قد اصبحنا فى دهر عنود و زمن كنود يعدّ فيه المحسن مسيئا و يزداد الظالم فيه عتواً لاننتفع بما علمنا و لانسأل بما جهلنا و لانتخوف قارعة حتى تحلّ بنا؛(9) اى مردم، در روزگارى كينه توز و پر از ناسپاسى و كفران نعمتها صبح كردهايم كه نيكوكار، بدكار به شمار مىآيد و ستمگر بر تجاوز و ستمگرى خود مىافزايد. نه از آنچه مىدانيم بهره مىگيريم و نه از آنچه نمىدانيم مىپرسيم و نه از حادثه مهمّى تا بر ما فرود نيايد، مىترسيم.»
همه مىدانيم كه غم و غربت حضرت به دوران عزلت و خانه نشينىاش در مدينه ختم نمىشود بلكه تازه با شروع خلافت تحميلى پنج ساله در كوفه ابعاد آن گسترش و حتى بروز و ظهور يافت چه آنكه اصولاً اين حق والاى حضرت كه ساليان از او غصب شده با پنج سال خلافت با آن همه محدوديتها و آزار و اذيتها و توطئه و جنگها جبرانپذير نبوده است. و لذا بعد از قتل عثمان وقتى كه مردم به در خانه حضرت روانه شدند، حضرت با اصرار از آنها مىخواهد كه دست از او بردارند و به سراغ ديگرى روند. اين صرف يك تعارف نبود بلكه اصرار درونى آن حضرت بود چرا كه همه غمها و آلام آينده را و حتى پايان عمر خود را با شهادتش به دست همين افراد به خوبى مىبيند و لذا به سختى و با اصرار آنها راضى مىشود اما نگران و غمبار است چنانكه با پذيرش خلافت، آيه استرجاع را بر زبان جارى مىسازد. همانطور كه فرزندش امام رضا(ع) با امضاى وليعهدى از بلاد غربت طوس چنين كرد. و اين مظلوميتها براى ائمه(ع) يعنى فرزندان على(ع) براى هميشه تاريخ تداوم داشته است.
خود حضرت در توصيف شرايط آن زمان و ازدحام مردم مىفرمايد: «مردم چون رمههاى گوسفند بىچوپان بدور خانهام جمع شدند امّا آنگاه كه به پا خاستم و حكومت را به دست گرفتم جمعى پيمان شكستند و گروهى از اطاعت من سرباز زده از دين خارج شدند و برخى از اطاعت حق سربرتافتند…»(10)
مجهول ماندن قدر و مقام
قدر و مقام مولا على(ع) در ابعاد مختلف اخلاقى و علمى و اعجاز كلام و كشف اسرار و حقايق و نيز جايگاه رفيع عرفانى و معنوى آن حضرت، در طول تاريخ همواره مجهول مانده و اين مظلوميت براى هميشه ادامه خواهد يافت. چرا كه شناخت واقعى جايگاه رفيع آن حضرت خارج از حد درك و توان فكرى بشر است و غالب نوع بشر يا غافلند و يا جاهلاند و يا متأثر از جوّ زمانه تا جائيكه در زمان خود حضرت نيز از درك او عاجز ماندند و اين تنها پيغمبر و آل اويند كه مىتوانند به خوبى على(ع) را بشناسند و امام زمان(عج) نيز در راستاى شناساندن قدر و مقام آن حضرت و نيز گشايش ابواب علوم آسمانىاش ظهور خواهند كرد.
حق شناسانگر به دست آرند معيار ترا
حد فوق ماسوى دانند مقدار ترا
و ديگر آنكه دشمنان كينهتوز و منافقان كوردل در هر زمانهاى سعى بر امحاء كرامت و فضايل حضرت داشته و دارند تا ديدگان منصف بشر از درك و شناخت آن حضرت محروم گردد و نتواند در مقام الگويى اعمالشان را با آن حضرت بسنجند و معايب كردار و گفتارشان را دريابند.
آه اگر قدر و مقدار و جايگاه على(ع) شناخته مىشد، همه صراط مستقيم الهى را مىيافتند و حق را از باطل تشخيص مىدادند، اف بر آنهايى كه بعد از شنيدن نواى «قد قتل المرتضى» بيدار شدند و با نواى رحيل او در حال نماز به شگفت آمدند و ازحسرت بر سر و سينه زدند!
و اف بر آن مردان شكمبارهاى كه نمك او را خوردند و نمكدانش را شكستند، همانهايى كه تازه بعد از رحلتش، آن غريبه انبان بدوش را شناختند كه مخفيانه در دل شب به يارى فقيران مىشتافت و بسان شمع تا صبح بر آنها مىتابيد.
و بريده باد آن دستان مرموزى كه علمهاى محبت على(ع) را از دلها كندند و كورباد آن چشمانى كه على(ع) را در حصار زخم شيطانى خويش گرفتند و نابود باد كسانى كه در حق او ظلم كرده و مىكنند.
بُعد معنوى و روحانى
همه مىدانيم كه قدر والاى عرفانى حضرت از باورهاى مردم دور ماند و بر اين اساس جايگاه رفيع عبادى او حتى از ديدههاى حقيقت بين عالم مستور ماند. اين فضايل بىترديد از زمان خود حضرت بر اثر جوّسازىها و شايعات دشمنان و تخريب شخصيت آن حضرت و نيز ايجاد جوّ بدبينى و حركات موزيانه آنها بر عليه او دور از دسترس مردم قرار گرفت. و اين جوّ سازىها به جايى رسيده كه حتى برخى از نااهلان و نابخردان حضرت را بىنماز و تارك صراط و سيره پيغمبر(ص) تلقى مىكردند و تهمتهاى ديگرى نيز به او روا مىداشتند كه زبان از گفتن و قلم از نوشتن آن شرم مىكند.
كار به جايى رسيد كه على(ع) با مظلوميت تمام زبان به معرفى خود گشود تا مردم بيش از اين به او لعن نكنند چنان كه با كوهى از غم و دشوارى اما با آه و افغان در آن تنهايى و غم براى آگاهى مردم مىگويد: «اللهم انّى اول من اناب و سمع و اجاب لم يسبقنى احد الّا رسول اللّه بالصلاة؛(11) خدايا من نخستين كسى هستم كه به تو روى آورد و دعوت تو را شنيد و اجابت كرد و در نماز كسى جز رسولخدا(ص) بر من پيشى نگرفت» و در جاى ديگر فرمود: «لن يسرع احد الى دعوة الحق و صلة رحم و عائدة كرم فاسمعوا قولى؛(12) مردم! هيچ كس پيش از من در پذيرش دعوت حق شتاب نداشت و چون من كسى در صله رحم و بخشش فراوان تلاش نكرد.»
شب شنفته است مناجات على
جوشش چشمه عشق ازلى
شب ز اسرار على آگاه است
دل شب محرم سراللّه است
همان على كه در حال نماز تير از پايش در آوردند و بر مناكب ستارگان مىنشست و همو كه «ميزان اعمال» و قسيم جنة و صراط مستقيم الهى است اينگونه مظلوم و مهجور باقى ماند. چنانكه ابنملجم مرادى را كه از خوارج نهروان بود و جاى مهر بر پيشانى داشت، در شب نوزده رمضان براى رضاى خدا به شهادت حضرت تشويق كردند.
بُعد علمى حضرت
حضرت از آن ديدگاه علمى و واقعى كه خود فرمود: «و اللّه انى لاعلم بطرق السماء من الارض» براى هميشه ناشناخته و بلكه مظلوم واقع شده و اين مظلوميت همواره ادامه خواهد داشت چنانكه هنوز نيز ناشناخته ماند اگر چه فرزندان بزرگوار آن حضرت بسان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) كه سالها به بيان و انعكاس علوم جدشان پرداختند و بر اين امر نيز تصريح و تأكيد داشتند اما واقف بودند كه تنها قدرى از اسرار علمى جدشان را بر ملا ساختند و اين طريق بعد از ائمه(ع) (در زمان غيبت) قدرى معطل ماند، واقعاً آنچه كه در قدر و شأن علمى آن حضرت بود بيان نشد تا امام زمان(عج) انشاء اللّه بيايد و بدرستى پرده از اين اسرار و علوم نهفته حضرت بردارد.
همين نهج البلاغه كه پيش روى ماست و برادر قرآن نام دارد و بدرستى سرچشمههاى علوم الهى و بشرى در آن نهفته و دروازههاى علوم آسمان را بر اهل زمين گشوده است، چقدر مهجور و ناشناخته ماند. و يا حداقل مسلمانان و خصوصاً شيعيان از آن بهره كمى بردند و اين همان مظلوميت در بعد علمى است كه بايد سرّ آن بر ما گشوده گردد.
اين مظلوميت در زمان خود آن حضرت نيز بسيار تجلى كرده بود چنانكه حضرت، با اين درياى گسترده علم خود به دنبال مردمان نابخرد مىشتافت و مىفرمود: سلونى قبل ان تفقدونى، آنها به جهت همان جهل و نادانى و نيز مهجور ماندن حضرت و ناشناخته ماندن ابعاد علمىاش خواسته حضرت را سهل مىگرفتند و حتى يكى از آنها پرسيده بود يا على بگو دانههاى رشكم چندتاست يا يال اسبم چند دانه است؟
گرنبودى خوف دُرها سفتمى
آنچه در دل بود يكسر گفتمى
ليك با اين قوم كه هم كورند و كر
چون توانم گفت اوصاف قمر
مجهول ماندن قدر عدالت حضرت
يكى از ابعاد مظلوميت امام على(ع) بعد عدالت است كه واقعاً ناشناخته ماند و به حق عالم با نفخات عدل اورونق گرفت اما بدخواهان همواره اين محور عظيم را پوشيده نگاه داشتند و در اين بُعد مهم مولا را يارى نمىكردند و بلكه دستهايش را براى احياى آن مىبستند تا جايى كه حضرت براى برپائى عدالت اسلامى و اجراى احكام عدل الهى در خفا مبادرت مىكرد اول آن كه حضرت در رفتار و كردار و گفتار و تمامى روشها و منشها زندگى فردى و اجتماعى خود اين بُعد مهم را رعايت مىكرد مخصوصاً در مسئله بيت المال كه همه مىدانند حضرت ذرهاى اضافه از آن، براى خود برنمىداشت. چنانچه نقل شده سه شبانه روز غذاى خود را به فقرا بخشيدند و ديگر در خانه حضرت قوتى يافت نمىشد و فرزندانش در گرسنگى شديدى به سر بردند اما در بيت المال دستيازى نكرد.
حضرت هم خود زهد پيشه مىكرد و هم مردم را به آن دعوت مىنمود لباس خشن مىپوشيد و لباس مناسب را به فقرا مىبخشيد، غذاى ساده را مىخورد و غذاى مناسب را به يتيمان مىبخشيد، كم مىخورد و كم مىخوابيد و بيشتر به عبادت مىپرداخت و شب هنگام به طور ناشناس كيسه نان و خرما به در خانه فقرا و ايتام مىبرد و آنها را اطعام مىكرد اما ناشناخته مىماند.
حضرت همچنين در راستاى برقرارى عدالت اجتماعى و رفع ظلم از مردم، همواره در دوران خلافت پنج سالهاش به فرمانداران امر مىكرد كه از اسراف بيت المال و بىتوجهى و هرگونه ظلمى نسبت به مردم پرهيز كنند.
مكن تو آزار كسى و هرچه خواهى كن
كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
چنانچه با شنيدن خبر ميهمانى عثمان بن حنيف استاندار بصره در جمع عياشان بصره و برپائى جشن و اسراف كارىاش به شدت عصبانى شد و او را احضار و توبيخ و حتى از كار بر كنار كرد و در نامهاى قهرآميز خطاب به او چنين نوشت: «الا و انّ لكلّ مأموم اماماً يقتدى به و يستضيىء بنور علمه الا و انّ امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه الا و انكم لاتقدرون على ذلك و لكن اعينونى بورع و اجتهاد».(13)
بدانيد كه براى هر پيروى امامى است كه بايد از او تبعيت كند و از نور علمش مدد بگيرد و بدانيد كه امام شما در دنيايش به دو جامه فرسوده و دو قرص نان اكتفا كرد و شما البته نمىتوانيد در زهد بسان من باشيد ولى حداقل سعى و تلاش كنيد تا در راه ورع و تقوا مرا يارى دهيد» و در ادامه فرمود: «فواللّه ماكنزت من دنياكم تبرا ولاادخرت من غنائمها وفرا؛ پس سوگند به خدا! من ازدنياى شما طلا و نقرهاى نيندوخته و از غنيمتهاى آن چيزى ذخيره نكردم.»
و در جاى ديگر خطاب به فرمانداران، پيرامون رعايت حقوق مردم از جانب خود چنين مىفرمود: «اگر شب را روى اشتر خاردار بيدار بمانم و در طوقهاى آهنين گرفتار آيم و مرا از اين سو به آن سو بكشند خوشتر دارم تا در روز رستاخيز به خدا و رسول وارد آيم در حالى كه بر بندهاى ستم كرده باشم.»(14)
آيا سزاوار است كه يك چنين امام بزرگوارى در دل تاريخ همواره ناشناخته باقى بماند و در طول زمان مهجور و مظلوم باشد؟ حال تاريخ جواب دهد كه آيا شايسته بود كه با يك چنين امام عادل و بر حقى كه تمام زندگى و جان و مال خود را فداى دين و خدمت به مردم و جامعه و بلكه تاريخ نموده است آن همه ظلم و ستم روا شود و آيا تاريخ از بيان و نقل و تداوم آن شرم و حيا نمىكند؟ و آيا بايد بعد از اين همه گذشت زمان از دوران جاهليت و بىخردى صدر اسلام هنوز عدهاى باشند كه در طريق شناخت حق و كشف حقايق به اسرار نگفته حضرت غفلت و نسبت به فراموشى آن تعصب بورزند؟ و آيا شايسته است كه در اين تعصبات به جا مانده از اغراض شوم گذشتگان هنوز سماجت به خرج دهند و براى هميشه شاهد مظلوميت آن حضرت در عرصه گيتى باشيم؟
اين مطالب تنها گوشهاى از ابعاد مظلوميتهاى حضرت بود كه بيان شد و به واقع اسرار ديگرى نيز وجود دارد كه ما هم حتى از آن بىخبريم و بايد كه فرزندش مهدى (عج) بيايد و پرده از اين اسرار بگشايد و حجابهاى مظلوميت را از چهره مظلوم و غمبار آن بزرگوار بردارد.
پىنوشتها: –
1. نهج البلاغه، خطبه 6.
2. همان، خطبه 25.
3. نفسى على زفرارتها محبوسة
ياليتها خرجت مع الزفرات
لاخير بعدك فى الحيوة و انّما
ابكى مخافة ان تطول حياتى
4. نهج البلاغه، خطبه 5.
5. همان، خطبه 93.
6. همان، صبحى صالحى، خطبه 26.
7. همان، خطبه 3.
8. نهج البلاغه، خطبه 74.
9. همان، خطبه 32.
10. همان، خطبه 3.
11. همان، خطبه 139.
12. همان، خطبه 131.
13. همان، نامه 45.
14. نهج البلاغه، خطبه 224.
با چه كسى دوستى كنيم 2
با چه كسى دوستى كنيم
قسمت دوم
حجة الاسلام سيد جواد حسينى
دوست خوب يا كيمياى ناب
از مهمترين نيازهاى زندگى انسان و خواستههاى معصومين(ع) داشتن دوست شايسته است. در دعاهاى ماه رمضان، ماه استجابت دعا، يكى از مهمترين خواستههاى انسان همين امر شمرده شده است. در دعاى روز هشتم مىخوانيم: خدايا! مرا موفق بدار به چند چيز، از جمله: «و صحبة الكرام؛ همراهى با انسانهاى بزرگوار!» و در دعاى روز سيزدهم درخواست مىكنيم: «و وفقنى للتّقى و صحبة الابرار؛ موفقم بدار براى تقوا و رفاقت نيكان!» و در دعاى روز شانزدهم زمزمه مىكنيم: «و وفقنى فيه لموافقة الابرار؛ در اين روز موفقم بدار به هماهنگى و دوستى با نيكان!»(1)
اما اگر رفيق شايسته يافت نشد، با همه نيازهايى كه انسان دارد، به تنهايى توصيه شده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «الجليس الصّالح خيرٌ من الوحدة والوحدة خيرٌ من جليس السّوء؛(2) همنشينى صالح بهتر از تنهايى است، ولى تنهايى بهتر از همنشينى بد (و نامناسب) است.» سفيان ثورى از امام صادق(ع) پرسيد: چرا از مردم فاصله گرفتهاى؟ حضرت فرمود: «يا سفيان فسد الزّمان و تغيّر الاخوان فرأيت الانفراد اسكن للفؤاد؛(3) اى سفيان!(ديدم) زمان فاسد شده و برادران (و دوستان) تغيير كردهاند. پس (اين گونه صلاح) ديدم كه تنهايى آرامش بيشترى دارد.»
امّا نكتهاى كه بايد توجه شود، اين است كه دوست و يا دوستان شايسته به اين سادگيها نصيب انسان نمىشود.
قرآن مىفرمايد: «و قليلٌ ما هم؛(4) عدّه آنان كم است.»
و پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «اقل ما يكون فى آخر الزّمان اخٌ يوثق به اودرهم حلالٍ(5) كميابترين چيزها در آخرالزمان دوست مورد اعتماد و درهم (پول) حلال است.»
امام هادى (ع) درباره دوستان نيك فرمود: «و اعلم ايّها السائل انّهم اعزّ من الكبريت الاحمر؛(6) بدان اى پرسشگر! كه اين گونه دوستان (خوب) از كبريت احمر (و كيميا) كميابترند.»
و على(ع) فرمود: «من طلب صديق صدقٍ و فيا طلب ما لايوجد؛(7) هر كس دنبال رفيق راستگو و با وفا باشد، به دنبال چيز ناياب مىگردد.»پيام اين روايات اين است كه دوستان صالح را بايد همانند اشياء ناياب جستجو كنيم.
ويژگيهاى دوستان شايسته
مهمترين بخش آيين دوست يابى، شناخت اوصاف دوستان نيك و شايسته است. در اين بخش، به مهمترين اوصاف ياران نيك از ديدگاه قرآن و روايات اشاره مىكنيم:
الف: ديدگاه قرآن
1. اهل ايمان
قرآن مىفرمايد: «و انّ كثيراً من الخلطاء ليبغى بعضهم على بعض الّا الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات و قليلٌ ماهم؛(8) بسيارى از دوستان به يكديگر ستم مىكنند، مگر آنهايى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح و شايسته دارند. اما عدّه آنان كم است.»
2. پروا پيشگان
در قرآن مىخوانيم: «الاخلّاء يومئذٍ بعضهم لبعضٍ عدوٌّ الّا المتّقين؛(9) دوستان در آن روز(قيامت) دشمن يكديگرند، مگر پرهيزكاران.» معلوم مىشود دوستى با متقين پايدار و ثمر بخش است.
3. اهل عبادت و بندگى
گروهى از سران مشرك قريش نزد پيامبر اكرم(ص) آمدند و گفتند: اى محمد(ص)! آيا به همراهى با اين گونه افراد(تازه مسلمانان فقير و…) خشنود نشدهاى و توقع دارى ما از آنها پيروى كنيم و در كنار آنها قرار گيريم! اگر آنها را از خود دورسازى، شايد نزد تو آييم و از تو پيروى كنيم و به عنوان دوستانت در اطرافت باشيم. اينجا بود كه اين آيه نازل شد: «ولاتطرد الّذين يدعون ربّهم بالغداة و العشىّ يريدون وجهه؛(10) و كسانى را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و جز ذات پاك او نظرى ندارند، از خود دور مكن!…اگر آنها را طرد كنى، از ستمگران خواهى بود.»
از آيه فوق استفاده مىشود كه دوستان اهل عبادت و اخلاص را به هيچ قيمتى نبايد از دست داد.
4. انياء و راستگويان
قرآن گاهى افرادى را به عنوان دوستان و رفقاى نمونه معرّفى مىكند از جمله مىفرمايد: «كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند، همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنها تمام كرده، از پيامبران و شهدا و صالحان «و حسن اولئك رفيقاً؛(11) و آنها رفيقان خوبى هستند.»
ب: ديدگاه روايات
در روايات نشانههاى فراوانى براى دوست و رفيق شايسته بيان شده كه به اهم آنها اشاره مىشود:
1. اهل دين و معرفت
امام سجاد(ع) فرمود: «جالسوا اهل الدّين و المعرفة؛(12) با دين داران و اهل معرفت (آنهايى كه به مسائل دينى، ولايت و امامت آشنايى دارند) همنشين شويد!»
2. راستگويان
على(ع) فرمود: «عليك باخوان الصدق فاكثر من اكتسابهم فانّهم عدّةٌ عند الرّخاء و جنّةٌ عند البلاء؛(13) بر شما باد به برادران (اهل) راستى پس بيشتر (چنين دوستانى را) بدست آوريد زيرا آنها در راحتى كمك كارند و سپر بلا است در گرفتارى.»
3. دوستان بزرگ منش
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اسعد الناس من خالط كرام النّاس؛(14) خوشبختترين مردم كسى است كه با بزرگواران رفت و آمد دارد.»
4. دانشمندان و خردمندان
همان حضرت فرمود: «سائلوا العلماء و خالصوا الحكماء و جالسوا الفقراء؛(15)از دانشمندان سؤال كنيد و با حكماء رفت و آمد داشته باشيد و با فقراء همنشين شويد.»
و على(ع) فرمود: «اكثر الصّلاح و الصّواب فى صحبة اولى النّهى و الالباب؛(16) بيشترين مصلحتها و درستىها در همراهى با صاحبان عقل و خرد و انديشه است.»
لقمان(ع) نيز به فرزندش چنين فرمود: «يا بنىّ صاحب العلماء و اقرب منهم و جالسهم و زرهم فى بيوتهم فلعلّك تشبهم فتكون معهم؛(17) فرزندم! با دانشمندان دوستى كن و به آنها نزديك و همنشين باش و به زيارت آنها در خانههايشان برو! باشد كه شبيه آنها شوى و با آنها(در دنيا و آخرت) باشى!»
5. انسانهاى كامل
حضرت على(ع) فرمود: «من دعاك الى الدّار الباقية و اعانك على العمل لهافهو الصّديق الشّفيق؛(18) كسى كه تو را به سوى خانه جاودانه بهشت بخواند و بر عمل براى آن يارىات كند، پس همو دوست مهربان است.»
و از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه حواريّون عيسى(ع) پرسيدند: «يا روح اللّه من نجالس، قال: من يذكّركم اللّه رؤيته و يزيد فى عملكم منطقه و يرغبكم فى الآخرة عمله؛(19) اى روح اللّه! با چه كسانى همنشين باشيم؟ فرمود: با كسى كه ديدن او شما را به ياد خدا اندازد و سخنانش بر علم شما بيفزايد و رفتارش شما را به كار نيك ترغيب و تشويق كند.»
6. هنگام خشم باطل نگويد
امام صادق(ع) فرمود: «لا تسمّ الرّجل صديقاً سمة معرفةٍ حتّى تختبره بثلاثٍ تغضبه فتنظر غضبه يخرجه من الحقّ الى الباطل و عند الدّينار و الدرهم و حتى تسافر معه؛(20) مرد را دوست با معرفت ننام، مگر آن كه او را در سه مورد آزمايش كنى: 1. هنگام خشم، پس بنگر غضب او را از حق به سوى باطل بيرون مىبرد؟ 2. در نزد طلا و نقره (كه آيا خيانت نمىكند؟) 3. هنگام مسافرت با او(كه آيا اخلاق نيك دارد؟).»
7. بر هواى نفس خويش مسلّط باشد
امام سجّاد(ع) مىفرمايد: «هرگاه ديديد مردى را كه خوش برخورد است و هيأت و روشش خوب است و از خود زهد و عبادت نشان مىدهد و در حركات خود خيلى شكسته نفسى مىكند، پس مهلت دهيد(و عجله نكنيد) و شما را گول نزند، زيرا چه بسيارند افرادى كه از به دست آوردن دنيا عاجزند و به دنيا نرسيدن آنها به خاطر ناتوانى جسمى يا عدم لياقت و كمبود شخصيت يا ترس آنهاست، (نه به خاطر ايمان و تقوا. آرى، چون ناتوان يابى شخصيت و يا ترسو هستند) دين را دامى براى رسيدن به دنيا قرار مىدهند و دائماً مردم را با ظاهر خود گول مىزنند و اگر مىتوانستند به حرام برسند، خود را در آن مىانداختند.
و اگر ديديد كه از مال حرام هم دورى مىكند صبر كنيد (و عجله نكنيد و زود درباره او قضاوت ننماييد) زيرا خواستههاى مردم مختلف است و چه بسيارند افرادى كه از مال حرام كناره مىگيرند، هرچند مال حرام زياد باشد( تحت تأثير قرار نمىگيرند) امّا خود را بر اعمال ناپسند وادار مىكنند و مرتكب حرام مىشوند.
همين كه ديديد او از تمام اعمال ناپسند هم دورى مىكند، بازهم عجله نكنيد و شما را گول نزند تا ببينيد انگيزه عقل او چيست، زيرا بسيارند افرادى كه از تمام اعمال بد دورى مىكنند، امّا عقل متين (و درايت عقلانى) ندارند.
پس از روى نادانى به جاى اصلاح، دست به افساد مىزند.
و اگر ديديد داراى عقل متينى هم هست، باز شما را گول نزند و صبر كنيد تا ببينيد آيا با هواى نفس خود عقل خود را مىكوبد يا با كمك عقل عليه هواى نفس گام برمى دارد و نسبت به رياستهاى باطل چقدر علاقهمند است، زيرا در ميان مردم كسانى هستند كه در دنيا و آخرت زيان كارند، چرا كه دنيا را رها مىكنند، نه براى خدا، بلكه براى رسيدن به رياست باطله (زيرا لذّت رياست نزد او به مراتب از لذّت مال و دنيا بيشتر است). و در پايان فرمود: «ولكن الرّجل كل الرّجل نعم الرّجل الّذى جعل هواه تبعاً لامر اللّه و قواه مبذولة فى رضى اللّه يرى الذّلّ مع الحق اقرب الى عزّ الابد مع العزّ فى الباطل و يعلم انّ قليل ما يحتمله من ضرّائها يؤدّيه الى دوام النّعم فى دارٍ لاتبيد ولاتنفد و انّ كثير ما يلحقه من سرّائها ان اتّبع هواه يؤدّيه الى عذاب لا انقطاع له ولايزول فذلكم الرّجل نعم الرّجل فبه فتمسّكوا و بسنته فاقتدوا و الى ربّكم به فتوسّلوا فانّه لاتردّ له دعوةٌ و لا تخيب له طلبةٌ؛(21) ولكن مرد واقعى و انسان خوب كسى است كه هواى خويش را پيرو فرمان خدا قرار مىدهد و قدرت خويش را بذل شده و در مسير رضايت و خشنودى الهى بذل مىكند از منظر او ذلت ظاهرى براى حق به عزت جاودانه نزديكتر است تا عزت ظاهرى براى باطل. نعمتها در خانه ابدى مىشود كه پايانناپذير است. (و مىداند) بر حقيقت كه بسيارى از آن خوشىهايى كه به او مىرسد هواى خود را پيروى كند منجر به عذاب دائمى زوالناپذير مىشود. پس متوجه (و بيدار) باشيد اين مرد بهترين مرد است پس به او تمسّك جوييد و به روشهاى او اقتدا كنيد و به سوى پروردگار خويش چنين شخصى را وسيله قرار دهيد كه دعاى او رد خور و خواستهاش رد نمىشود.»
9. رياست خيلى تغييرش ندهد
امام صادق(ع) فرمود: «اذا كان لك صديقٌ فولّى ولايةً فاصبته على العشر ممّا كان عليه قبل ولايته فليس بصديق سوء؛ هرگاه دوستى داشتى كه به رياستى رسيد و يكدهم علاقه و وفادارى قبل از رياستش را نسبت به تو حفظ كرد دوست بدى نيست.» امان از رياست.
10. انسان صالح باشد
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اربع من سعادة المرء الخلطاء الصّالحون و الولد البارّ و المرأة المؤاتية و ان تكون معيشته فى بلده؛(22) چهار چيز از سعادت مرد (و انسان) است: 1. دوستان صالح 2. فرزند نيكوكار 3. همسر موافق و هماهنگ 4. (كسب و) زندگى در محل و شهر خود.»
11. برادر دينى
على(ع) فرمود: «من فقد اخاً فى اللّه فكانّها فقد اشرف اعضائه؛(23) كسى كه برادر دينى خود را از دست دهد، گويا شريفترين اعضاى خود را از دست داده.»
12. دوستى او برايت زينت باشد
امام صادق(ع) فرمود: «اصحب من تزيّن به ولاتصحب من يتزيّن بك؛(24) با كسى يار (و رفيق) باش كه براى تو (همراهى او) زينت باشد، نه با كسى كه به وسيله تو كسب زينت (و افتخار) مىكند.»
13. پشتكار داشته باشد
على (ع) فرمود: «والمودّة قرابة مستفادة ولاتأمننّ ملولاً؛(25) دوستى نوعى خويشاوندى اكتسابى است. با كسى كه پشتكار ندارد، دوست و آشنا نباش!»
در پايان اين بخش برخى دوستان نمونه را معرّفى مىكنيم:
بهترين دوستان
1. بسيار سازگار
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «خير الاصحاب من قلّ شقاقه و كثر وفاقه؛(26)بهترين رفيقت كسى است كه جدايى (و قهر او) كم باشد و سازگارى(و دوران آشتى او) زياد.»
2. كمك كار بر بندگى
على(ع) فرمود: «المعين على الطاعة خير الاصحاب؛(27) يارى كننده بر طاعت (خداوند) بهترين يار است.»
3. دوستان قديمى
على (ع) فرمود: «اختر لكلّ شىءٍ جديده و من الاخوان اقدمهم؛(28) از هر چيزى تازهاش را برگزين، ولى از دوستان، قديمىتر آنها را (كه امتحان خود را در طريق دوستى نشان داده) انتخاب كن!»
حق دوستى
نكته ديگرى كه بعد از انتخاب دوستان شايسته اهميت دارد، حفظ دوستان است. و يكى از راههاى حفظ ايشان، مراعات حق دوستى است. بنابراين، شايسته است تلاش كنيم حقوق دوستى را به خوبى ادا كنيم. حضرت على(ع) فرمود: «ولاتضيعنّ حقّ اخيك اتّكالاً على ما بينك و بينه؛(29) هيچ گاه با اعتماد به رفاقتى كه بين تو و دوستانت وجود دارد، حق آنها را ضايع مكن!»
حقوق دوستى و دوستان فراوان است كه به اهم آنهااشاره مىشود:
1. خيرخواه هم باشند: على(ع) فرمود: «و امحض اخاك النّصيحة حسنة كانت او قبيحة؛(30) همواره دوست خود را با پندهاى مخلصانه، اندرز ده چه خوب باشد و چه به ظاهر زشت (كه او را برنجاند).»
2. حامى هم باشند: على(ع) فرمود: «لايكون الصّديق صديقاً حتّى تحفظ اخاه فى ثلاثٍ فى نكبة و غيبته و وفاته؛(31) دوست نمىتواند دوست واقعى باشد، مگر آنكه رشته دوستى را در سه حالت حفظ كند دوستش را فراموش نكند: 1- در هنگام فقر و تنگدستى 2. در زمانى كه حضور ندارد(و در مسافرت است)، 3. و پس از مرگش (نسبت به اهل و عيال و يا انجام كار خير براى او).»
3. با خوشرويى برخورد كنند: على(ع) فرمود: «والبشاشة صبالة المودّة؛(32) خوشرويى وام دوستى (و مايه دوستيابى) است.»
4. در آشتى پيش قدم شوى: على(ع) فرمود: «احمل نفسك من اخيك عند صرمه على الصّلة؛(33)نفس خود را نسبت به برادرت به برقرارى پيوند(دوستى و تداوم آن) وادار كن!»
5. هديهاش را بهتر پاسخ دهى: آن حضرت فرمود: «…و اذا اسديت اليك يد فكافيها بما يربى عليها و الفضل مع ذلك للبادى؛(34)…و چون به تو احسان كردند، بيشتر از آن ببخش! ولى با اين حال، برترى از آن آغاز كننده است.» و فرمود: «برادرت را با احسانى كه در حق او مىكنى، سرزنش كن شرّ او را با بخشش بازگردان.»(35)
6. اجتناب از عيب گويى و اعتنا نكردن به سخن چين: على(ع) فرمود: «فكيف بالعائب الّذى عاب اخاه و عيّره ببلواة؛(36) چرا و چگونه آن عيب جو، عيب برادر خويش گويد؟ و او را به بلايى كه گرفتار است، سرزنش مىكند.»
و نيز فرمود: «من اطاع الواشى ضيّع الصّديق؛(37) هر كس سخن چين (و دروغ پرداز) را پيروى كند، دوستى را به نابودى كشانده است.»
7. پرهيز از حسادت: على(ع) فرمود: «حسد الصديق من سقم المودّة؛(38)حسادت نسبت به دوست، (از نشانههاى) بيمارى (و غير واقعى بودن) دوستى است.» و در جاى ديگر فرمود: «فان رأى احدكم لاخيه غفيرة فى اهلٍ او مالٍ او نفسٍ فلا تكوننّ له فتنة؛(39)پس اگر يكى از شما براى برادر خود، برترى در مال و همسر و نيروى بدنى مشاهده كند، مبادا اين برترى موجب فتنه انگيزى (حسادت) او شود.»
8. اجتناب از بد رفتارى با دوست: اميرالمؤمنين على(ع) فرمود: «وليس جزاء من سرّك ان تسوءه؛(40) و پاداش (دوستى) كه تو را خوشحال كرده، اين نيست كه با او بد رفتارى كنى.»
9. پرهيز از بدگمانى: على (ع) فرمود: «لايغلبنّ عليك سوء الظّن فانّه لايدع بينك و بين صديقٍ صفحاً؛(41) چيره نشود بر تو بد گمانى (نسبت به دوستت) زيرا بدگمانى بين شما و دوستت گذشت را از بين مىبرد.»
10. ممنوعيت فخر فروشى: حضرت امير(ع) فرمود: «اذا احتشم الرّجل اخاه فقد فارقه؛(42)هرگاه مرد نسبت به برادرش بزرگى (و فخر) كند، از او جدا شده (و دوستى را قطع كرده.»
11. پرهيز از مناقشه: آن حضرت فرمود: «من ناقش الاخوان قلّ صديقه؛(43) هر كس با برادران(دوستان) مناقشه كند، دوستان او كم شود.»
12. از شوخى نابجا و مباهات: على(ع) فرمود: «ان اردت ان يصفولك ودّ اخيك فلا تمازحنّه ولاتمارينّه ولاتباهينّه ولاتشارّنّه؛(44)اگر مىخواهى دوستى باصفا داشته باشى، با برادر و دوستت شوخى (نابجا) نكن، جدل نكن و مباهات(و فخرفروشى) و خصومت نكن!»
و امام هادى(ع) فرمود: «مراء و جدل (ناحق)،دوستى كهن را فاسد(و نابود) و عقدههاى عميق را باز مىكند و كمترين چيزى كه در آن هست، طلب چيرهگى بر دوست است و چيرهگى و غلبه خواهى، اساس و پايه عوامل قطع ارتباطها(ى دوستان) است.»(45)
به سه حديث جالب و جامع به عنوان جمع بندى اين بخش توجه شود: «يك. امام حسن(ع) به جناده فرمود: «چنانچه نفس، تو را وا دار كرد كه رفيقى براى خود انتخاب كنى، اينها را برگزين (و اين حقوق را مراعات كن): 1. دوستى او براى تو مايه زينت باشد. 2. اگر خدمتى به او كردى، تو را حفظ كند 3. اگر صلهاى به او كردى، صله تو را حفظ كند 4. اگر دستى به سوى او دراز كردى، آن را محترم شمارد (و تو را رد نكند)؛ 5. اگر از او كمك خواستى (اعم از مالى و غير آن)، يارى و كمكت كند 6. اگر چيزى به او گفتى، تصديقت كند 7. اگر به تو شكستى وارد شود، آن را اصلاح (و جبران) كند 8. اگر خوبى از تو ديد، به زبان آورد(و آن را اظهار كند) 9. اگر از او حاجتى خواستى، روا كند 10. و اگر ساكت بمانى، او با پرسش از حال تو جويا شود.»(46)
دو. امام صادق(ع) فرمود:«لاتكون الصّداقة الّا بحدودها فمن كانت فيه هذه الحددو او شىء منها فانسبه الى الصّداقة و من لم يكن فيه شىء منها فلا تنسبه الى شىءٍ من الصّداقة فادّلها ان تكون سريرته و علانيته لك واحدةً و الثّانى ان يرى زينك زينه و شينك شينه والثّالثة ان لا تغبّره عليك ولاية و لا مالٌ و الرّابعة ان لايمنعك شيئاً تناله مقدرته و الخامسة و هى تجمع هذه الخصال ان لايسلمك عند النّكبات؛(47) دوستى جز با حدود( و مراعات حقوقش) امكانپذير نيست. پس كسى كه اين حدود(و حقوق) يا بخشى از آن در او باشد، او را دوست بدان و كسى كه هيچ يك از اين شرائط در او نيست، چيزى از دوستى در او نيست:
نخستين شرط دوستى آن است كه باطن و ظاهرش براى تو يكى باشد؛دوم اين است كه زينت و آبروى تو را زينت و آبروى خود بداند و عيب و زشتى تو را عيب و زشتى خود ببيند، سوم اينكه مقام و مال، وضع او را نسبت به تو تغيير ندهد، چهارم اينكه آنچه را در قدرت دارد، از تو مضايقه نكند؛ و پنجم كه جامع همه اين صفات است، آن است كه تو را به هنگام نكبتها (و پشت كردن روزگار) رها نكند.»
سه. امام سجاد(ع) فرمود: «امّا حقّ الصّاحب فان تصحبه بالتّفضّل و الانصاف و تكرمه كما يكرمك ولاتدعه يسبق الى مكرمةٍ فان سبق كافأته وتودّه كما يودّك و تزجره عمّا يهمّ به من معصيةٍ وكن عليه رحمةً ولاتكن عليه عذاباً؛(48) اما حق دوستت آن است كه با او با فضل و انصاف رفتار كنى و گرامى بدارى او را چنان كه تو را گرامى مىدارد و اجازه ندهى كه به گرامى داشتن (و كار نيكى نسبت به تو) پيشى بگيرد. پس اگر سبقت گرفت، جبران كنى و دوست بدارى چنان كه دوستت مىدارد و باز دارى آنجا كه قصد گناهى دارد. و بر او مهربان باش و مايه عذاب و رنجش او نباش!»
حدود دوستى
1. اطمينان نكردن بيش از حد به دوست
على(ع) فرمود: «ابذل لصديقك كلّ المودّة ولاتبذل له كلّ الطّمأنينة؛(49) براى دوستت تمام دوستى را بذل كن، ولى اطمينان كامل (و صددرصد نداشته باش و تمام آن) را بذل نكن.»
2. مدارا در دوستى
آن حضرت فرمود: «احبب حبيبك هوناً ما عسى ان يكون بغيضك يوماً ما و ابغض بغيضك هوناً ما عسى ان يكون حبيبك يوماً ما؛(50) در دوستى با دوستت مدارا كن (و بيش از اندازه اظهار محبت نكن!) شايد روزى دشمن تو گردد و در دشمنى با دشمن نيز مدارا كن! شايد روزى دوست تو گردد.»
و نيز فرمود: «اگر دوستى بيش از حد شد و از حد منطقى گذشت، خطر ساز است و باعث مىشود كه انسان عيبها را نبيند.»(51)
3. اول امتحان بعد اطمينان
«لاتثق بايك قبل الخبرة؛ به برادر(و دوستت) پيش از آزمودن اعتماد نكن.»
4. دوستى به اندازه پاكى
انسان گاهى ممكن است دوستان متعددى داشته باشد. اظهار محبت و دوستى به هر يك به اندازه پاكى و پايبندى آنها به مسائل دينى و شرعى بايد باشد. على (ع) در اين خصوص فرمود: «احبب الاخوان على قدر التّقوى؛(52) برادران (و دوستان) را به اندازه تقوا (و تعهد هر كدام) دوست بدار!»
در مقابل دوستان ناباب
آخرين مطلب اين است كه انسان گاهى خواهى نخواهى به دوستان غير مناسب و رفقاى ناباب سر و كار پيدا مىكند. چگونه رفتار كند و چه كارهايى انجام دهد كه از زيانهاى اين نوع دوستى در امان باشد؟
چند امر قابل توصيه است:
1. هيچ سخنى را بدون تأمل و سنجش نپذيريم، چنان كه قرآن كريم مىفرمايد: «ولاتقف ماليس لك به علمٌ؛(53) (هرگز بدون تأمّل از كسى پيروى نكن) و امرى را كه آگاهى ندارى، دنبال نكن!»
2. روح خويش را تقويت كنيم؛ زيرا تا دشمن عامل نفوذى نداشته باشد، نمىتواند در كشورى راه پيدا كند. در كشور جان هم آن گاه رفيق بد و يا شيطان مىتواند نفوذ كند كه عامل نفوذى (ستون پنجم) داشته باشد و آن هواهاى درون آدمى است. اگر هواها تحت كنترل قرار گيرند، هيچ كسى نمىتواند به انسان آسيب و زيان برساند. قرآن كريم مىفرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا عليكم انفسكم لاينصركم من ضلّ اذا اهديتم؛(54) اى مؤمنان! بر شما باد به خود (سازى)تان! آنگاه كه هدايت يافتيد شما را گمراهان زيان نرسانند.»
پىنوشتها: –
1. مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، اعمال روزهاى ماه مبارك رمضان.
2. بحارالانوار، ج 74، ص 189.
3. همان، ج 47، ص 116.
4. سوره ص، آيه 24.
5. تحف العقول، ص 38.
6. وسائل الشيعه، ج 8، ص 404 و 405، ح 1.
7. غررالحكم، ح 9727.
8. سوره ص، آيه 24.
9. سوره زخرف، آيه 67.
10. سوره انعام، آيه 52.
11. سوره نساء، آيه 69.
12. بحارالانوار، ج 74، ص 196.
13. همان، ص 187.
14. امالى صدوق، ص 14، منتخب الميزان، ص 29.
15. بحارالانوار، ج 71، ص 188.
16. غررالحكم، ح 9768، منتخب الميزان، ص 290.
17. بحارالانوار، ج 71، ص 188.
18. غررالحكم، ص 424، ح 9737.
19. بحارالانوار، ج 74،ص 149.
20. امالى طوسى، ص 646.
21. بحارالانوار، دارالكتب الاسلامية، ج 74، ص 184؛ وسائل الشيعه، ج 8، ص 317. چاپ بيروت ج 2، ص 84.
22. وسائل الشيعه، ج 3، ص 206.
23. غررالحكم، ص 723.
24. منتخب ميزان الحكمه، ص 290.
25. نهج البلاغه، محمد دشتى، حكمت 211.
26. منتخب ميزان الحكمه، ص 291.
27. غررالحكم، ص 416، ح 9508.
28. همان، ح 9514.
29. نهج البلاغه، نامه 31.
30. همان.
31. همان، حكمت 134.
32. همان، حكمت 6.
33. همان، نامه 31.
34. همان، حكمت 62.
35. همان، حكمت 158.
36. همان، خطبه 140.
37. همان، حكمت 239.
38. همان، حكمت 218.
39. همان، خطبه 23.
40. همان، نامه 31.
41. بحارالانوار، ج 74، ص 207.
42. همان، ج 71، ص 165.
43. غررالحكم، ص 419، ح 9607.
44. بحارالانوار، ج 75، ص 291.
45. منتخب ميزان الحكمة، ص 291، ح 3508.
46. كنزالعرفان، ج 2، ص 26.
47. اصول كافى، ج2، ص 467؛ منتخب ميزان الحكمة، ص291.
48. بحارالانوار، ج 74، ص 7، ح 1؛ منتخب ميزان الحكمة، ص291.
49. بحارالانوار، ج 71، ص 166، ح 29.
50. نهج البلاغه، حكمت 268.
51. همان، خطبه 109.
52. غررالحكم، ص 416، ح 9498.
53. بحارالانوار، ج 74، ص 187، ح 7.
54. سوره اسراء، آيه 36.
55. سوره مائده، آيه 105.
هشدارهاى اجتماعى
هشدارهاى اجتماعى
حجة الاسلام ابوالقاسم يعقوبى
مقدمه
هشدار و هدايت، انذار و بشارت، تنبيه و تشويق، دو اصل مهم تربيتى و اجتماعى بشمار مىروند، كه بسيارى از انگيزههاى تربيتى و حركتهاى اجتماعى به وسيله اين دو شكل مىگيرد.
از آن جا كه انسان مجموعهاى از بيم و اميد و تركيبى از جلب منفعت و دفع ضرر است، بايد در تربيت و اداره او نيز اين دو اصل در نظر باشد تا تعادل وجودى پيدا كند.
پيامبران و اولياى الهى در سيره تربيتى و اجتماعى خود اين دو اصل را به كار گرفتند و بر اساس اين دو، مكتب و سيره دينى و ارزشى خود را استوار ساختند.
در قرآن كريم واژههاى «تبشير» و «انذار» فراوان به كار گرفته شده و از آن استفاده مىشود كه: هر يك از آن دو شرط لازم هستند ولى شرط كافى نيستند، هنگامى كه اين دو با هم در حركتهاى فردى و اجتماعى نقش آفرينى كنند نتيجه مطلوب و دست يافتنى خواهند داشت.
«تبشير» مژده دادن، نويد دادن و به سمت جلو پيش بردن است. «انذار» اعلام خطر كردن، هشدار دادن و موانع را گوشزد نمودن است. تبشير، جنبه «قائد» را دارد يعنى جلوكش، كسى كه مهار شتر يا اسب را گرفته و به پيش مىراند و مىكشد، (انذار) جايگاه «سائق» را دارد يعنى به آن كه حيوان را از پشت سر مىراند و به سمت و سوى جلو مىكشاند «سائق» گويند. اين دو اگر با هم عمل كنند، نتيجه كارشان يكى است و آن حركت به جلو، از اين رو براى هدايت بشر هر دو ضرورى مىباشند.
در اين سلسله از نوشتارها به نكات انذارى و هشدارى مىپردازيم چون بر اين باوريم كه شناخت درد نيمى از درمان است و آدمى اگر موانع راه را بشناسد و آنها را كنار بنهد زودتر و سالمتر به مقصد مىرسد.
البته در بررسى هشدارها به هدايتها نيز پرداخته خواهد شد و روشن است تا ديو بيرون نرود فرشته رخ نمىنمايد.
هشدار در فرهنگ دينى
در فرهنگ دينى واژهها و تعبيرهاى گوناگونى به كار رفته است كه از مجموع آنها مىتوان «هشدار» را استنباط كرد، از جمله واژههاى :انذار، ويل، اَلا، و ايّاك يا ايّاكم.
انذار را اين گونه معنى كردهاند: «اخبار فيه تخويف و تحذير»(1) خبر دادن و گزارشى كه در آن ترساندن و برحذر داشتن باشد. به طلايه دار لشكر كه خطر دشمن را به اطلاع لشكريان مىرساند «نذير» گويند، كنيه خروس «ابوالمنذر» است، زيرا كه خروس به خوابيدهها هشدار مىدهد «ويل» نيز معمولاً در جايى به كار مىرود كه امر نامطلوبى است و گوينده مىخواهد مخاطب را از آن باز دارد تا مرتكب آن شود «اَلا» نيز هشدار باش و بيدار باش است به كسانى كه حركتى را آغاز كردند و يا مكتبى را پذيرفتهاند تا به خطرها و موانع راه آشنا بشوند و خود را از آن دور نگه دارند.
از جمله تعبيرها و واژه هايى كه بار هشدارى دارد. تعبير «اياك» و يا «اياكم» است كه در بسيارى از روايات به اين وسيله پيشوايان معصوم اعلام خطر كرده و پيروان خويش را از انجام آن عمل اجتماعى و يا رفتار اخلاقى نهى نمودهاند.
در اين نوشتار به هشدارهايى خواهيم پرداخت كه: اولاً با اين واژه و تعبير در روايات آمده باشد و ثانياً به مواردى اشاره خواهيم كرد كه جنبه اجتماعى داشته باشند. در پايان اين مقدمه ذكر اين نكته خالى از فايده نخواهد بود كه: در برخى از روايات با به كارگيرى واژه «اياك يا اياكم» اخطار و اعلام خطر شده است و در برابر با تعبير «عليكم» راه درست و سالم ترسيم گرديده است، از اين رو بايد گفت «اياكم» هشدارهاى اجتماعى را گوشزد مىكند، «عليكم» راههاى هدايت را نشان مىدهد، به ديگر سخن «اياكم» انذار است و «عليكم» تبشير و بشارت.
هشدار و هدايت
امام صادق (ع) فرمود:
«ايّاكم و مجالسة الملوك و ابناء الدّنيا، ففى ذلك ذهاب دينكم، و يعقّبكم نفاقاً و ذالك داء دوىّ لا شفاء له. و يورث قساوة القلب و يسلبكم الخشوع. و عليكم بالأشكال من النّاس و الاوساط من النّاس فعندهم تجدون معادن الجواهر».(2)
از هم نشينى با شاهان و دنيا زدگان دورى گزينيد زيرا در اين مجالست، دين شما از دست مىرود، نفاق و دورويى (كه دردى بى درمان است) دامنگير شما مىشود، سنگدلى و سلب خشوع شما را مىگيرد. بر شما باد كه با همنوعان مانند خودتان رفت و آمد كنيد زيرا معدنهاى گرانبها در ميان اين گونه مردم است.
همانگونه كه روشن است اين بيان نورانى شامل «هشدار» و «هدايت» است، امام صادق(ع) با تعبير «اياكم» اعلام خطر فرموده و با تعبير «عليكم» راه درست را نموده است و اين خود آموزش روشن تربيتى آن بزرگوار و همه امامان نيز هست كه اگر از چيزى و يا كارى نهى مىكنند، راه برون رفت را نيز نشان مىدهند.
گر ببندد راه يك پستان بر او
مىگشايد راه صد بستان بر او
اين سيره و روش تربيتى را امامان از قرآن مجيد آموختهاند كه در قرآن هر جا از كار و روش ناهنجار و ناشايستى نهى شده است، راه درست و سالم نيز پيشنهاد و ارائه گرديده است.
در مثل، در داستان حضرت لوط و مردم بى ادب و بى فرهنگ زمان او كه به گناه زشت و غير انسانى هم جنس بازى گرفتار شده بودند و اين رخداد اجتماعى به حالت يك بحران و فاجعه اجتماعى در آمده بود، آن حضرت به آنان فرمود:
«قال يا قوم هؤلاء بناتى هنّ اطهر لكم»(3)
گفت اى قوم من! اينها دختران منند(كه مىتوانيد با آنان ازدواج كنيد) آنها براى شما پاكترند.
لوط آن پيامبر الهى به قوم سركش و لجام گسيخته و فرو رفته در شهوت جنسى، پيشنهاد خردمندانه مىدهد، در كنار نهى از منكر، ارائه معروف مىكند، هم هشدار مىدهد و هم هدايت مىكند روشن است اگر در جامعهاى معروفها رواج يابند و فضاى معروف گسترى بر جامعه حاكم شود به خودى خود منكرها زمينه ظهور كمترى پيدا مىكنند. از امام مجتبى(ع) پرسيدند: «ما السداد؟ قال: دفع المنكر بالمعروف»(4) سداد و صلاح جامعه چيست؟ فرمود: جلوگيرى از منكر به وسيله معروف.
نمونه ديگر در قرآن داستان احداث مسجد «ضرار» و مسجد «قبا» است. قرآن اگر دستور به تخريب مسجد ضرار به عنوان زايشگاه فساد و مركز توطئه و نفاق، مىدهد، در كنار آن از مسجد قبا به عنوان پايگاه معنوى و معروف گستر سخن مىگويد:
«لمسجد اسّس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه»(5) همانا مسجدى كه از روز نخست بر اساس تقوا بنا نهاده شده سزاوارتر است كه در آن نماز برپا دارى.
نتيجه سخن آن كه: روش تربيتى قرآن و اهل بيت آن است كه پيروان خود را از انجام منكر پرهيز مىدهند و به انجام معروف تشويق مىكنند. اگر نهى و ترمز در كلام آنها فراوان است امر و تشويق و رهنمون نيز در در لابلاى سخنان و سيره آنها كاملاً مشهود و ملموس است.
اين نكته تربيتى و اجتماعى را مىتوان از مجموع حديث نورانى فوق كه از مكتب امام صادق(ع) به ما رسيده است استفاده كرد پس از ياد آورى اين برداشت مىپردازيم به شرح و توضيح محورهايى كه در اين بيان نورانى عنوان شده است:
امام صادق(ع) فرمود: از دو گروه گريزان باش و با آنان مجالست نكن.
الف: زورمداران
ب: زرسالاران
آنهايى كه به زور و قدرت سياسى و نظامى خود مىبالند و سلطه گرى و ستم و زورگويى و تزوير تار و پود زندگى آنان را فرا گرفته يعنى پادشاهان و رهبران ستمكار، مانند باتلاقى هستند كه هر كس به آنان نزديك شود به تدريج در لجن گناه آنان فرو مىرود و اندك اندك راههاى فلاح و نجات را به روى خود مىبندد.
و نيز كسانى كه بنده پول و ثروتند و از دنيا جز خور و خواب و شهوت چيز ديگرى نمىدانند و به معناى واقعى دنيا زده و دنيا محورند، با آنان نيز رفت و آمد و معاشرت و مجالست زيانبار است .
امام صادق(ع) فرموده با اين دو دسته معاشرت نكن كه اگر با آنان نزديك شدى پى آمدهاى ناگوارى دامن گيرت خواهد شد:
* دين زدايى
معلوم است در جامعهاى كه ارزشهاى مادى حاكم است و زرق و برق دنيا و قدرت و ثروت حرف اول را مىزند، در چنين فضايى انسان دين دار احساس غريبى و تنهايى مىكند، اگر قدرت و توان بر خورد با نظام حاكم را دارد بايد انجام وظيفه كند و اگر توان آن را ندارد دست كم بايد خود را از معركه دور نگهدارد تا آلوده نشود. و دين و اعتقاداتش سست نگردد.
امام صادق(ع) يكى از پى آمدهاى ناگوار مجالست با شاهان و فرزندان دنيا را دين زدايى و از بين رفتن باورها و اعتقادات راستين برشمرده است.
* نفاق زايى
پى آمد ديگر آن است، انسانى كه با اصحاب زر و زور نشست و برخاست دارد يا بايد موضع شفاف بگيرد و در برابر غارتگرى و خيانتهاى آنان راست قامت به ايستد و يا بايد كار آنان را توجيه كرده و با آنها سازش نمايد و به ظاهر مشى و مرام آنها را بپذيرد گرچه در باطن به آن ايمان نداشته باشد و اين روش ناخود آگاه او را در دام نفاق گرفتار مىسازد، از اين رو امام(ع) پديده نفاق را يكى از آثار همنشينى با طاغوتهاى سياسى و اقتصادى برشمرده و از آن پرهيز داده است.
* قساوت و سنگدلى
سومين پى آمد همكارى و همراهى با رهبران ستمكار و ثروتمندان گنهكار آن است كه آدمى به تدريج از فضاى ياد و ذكر خدا دور مىشود و همه چيز را با عينك پول و ثروت و قدرت مىبيند و در نتيجه خانه دل و جانش در حجاب قرار مىگيرد و زمينه سنگدلى و تاريكى روح و روان در او ايجاد مىشود.
در روايت ديگرى از پيامبر اعظم(ص) نقل شده است كه فرمودند: «از همنشينى با مردگان دورى گزينيد» پرسيده شد مقصود از مردگان كيانند؟ فرمود: «كلّ غنّى مترفٍ»(6) هر ثروتمند عياش و اسرافكار.
بنابراين دلمردگى، سنگدلى يكى از پى آمدهاى ناگوار مراوده و دوستى با زورمندان و زرسالاران دنيازده است.
* خشوع را مىگيرد
چهارمين اثر مجالست با آن دو دستهاى كه گفته شد آن است كه حالت زيباى خشوع از آدم گرفته مىشود. خشوع حالتى است درونى كه به وسيله ارتباط و اتصال انسان با خدا حاصل مىشود و اين حالت درونى در رفتار و كردار اجتماعى انسان نيز اثر مىكند و متجلى مىشود. انسان خاشع در برابر قدرت خداوند ادب و فروتنى دارد، خود را قطرهاى از درياى بيكران عالم هستى مىبيند. خود را مانند كاهى در برابر كوه و ذرهاى در برابر قدرت خداوند متعال مىشمارد. هنگامى كه با صاحبان ظاهرى قدرت و ثروت نشست و برخاست داشته باشد به تدريج در حوزه جاذبه قدرت و ثروت آنان قرار مىگيرد و آن حالت تسليم مطلق در برابر پروردگار در وى تضعيف مىشود، از اين رو امام صادق(ع) نسبت به اين موضوع هشدار داده است.
* گوهرهاى گرانبها
در پايان اين حديث شريف امام صادق (ع) توصيه مىكنند كه سعى كنيد در زندگى با كسانى طرح دوستى و رفاقت بيفكنيد و با كسانى رفت و آمد داشته باشيد كه از لحاظ پايگاه اجتماعى همسان و نزديك به شما باشند زيرا در بين اين گونه افراد گنجينهها و معدنهاى گرانبهايى وجود دارد كه مىتوان آنها را كشف كرد.
در كوچه و بازار و در بين انسانهاى بى نام و نشان و بى ادعا روحيههاى بزرگ و همتهاى والا مىتوان ديد كه بر اثر نيّت و عملكرد خدا پسندانه و خالصانه ارج و قيمت بالايى پيدا كردهاند و از آن جا كه محب پروردگار هستند «محبوب» او هم شدهاند.
بايد چراغ در دست گرفت و دور شهر گشت و با اين گونه كسان كه كميابند و گمنامند طرح دوستى و مجالست افكند تا در پرتو وجودى آنان به سوى خدا و قرب الهى راهى را جستجو نمود.
پىنوشتها: –
1. رياض السالكين، سيد على خان مدنى، ج7، ص117.
2. ميزان الحكمه، ج 2، ص 63.
3. سوره هود، آيه 78.
4. بحار الانوار.
5. سوره توبه، آيه 108.
6. ميزان الحكمة، ج 2، ص 63.
حضرت فاطمه س از منظر پيامبر اعظم ص
حضرت فاطمه(س) از منظر پيامبر اعظم(ص)
حجةالاسلام عبدالكريم پاك نيا
در گلستان رسالت گل زيبا زهراست
اسوه پاك زنان در ره تقوا زهراست
آيد از دامن او پاكترين فرزندان
الگوى مادر شايسته دنيا زهراست
خادم بيت شريفش شده جبريل امين
ميوه قلب نبى ام ابيها زهراست
گهر عصمت و درياى كرم كوه وقار
معنى كوثر و محبوبه يكتا زهراست
هست مجموعه اوصاف خداوند جليل
مظهر نور خدا آيت عظما زهراست
يكى از روزهاى شيرين و به ياد ماندنى زندگى رسول خدا(ص) روز بيستم جمادى الثانى سال پنجم بعثت است. در اين روز مبارك در خانه نبوت نوزاد دخترى چشم به جهان هستى گشود كه محفل نورانى پيامبر اكرم(ص) را بيش از پيش روشن ساخته و به زندگى پيامبر و خديجه طراوت و شادابى مضاعف بخشيد. پيامبر خاتم(ص) آن چنان از وجود اين مولود به شوق آمده بود كه مىفرمود: «و هى روحى هى بضعةٌ منّى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى الّتى بين جنبىّ و هى الحوراء الانسيّة؛(1) اين دختر پاره تن من، روشنايى چشمانم و ميوه دلم، روح و جان من است. او فرشتهاى است به صورت انسان.»
و در سال 1320 هجرى قمرى و در روزى كه جشن ولادت حضرت زهرا سلام اللّه عليها برگزار مىشد در خمين فرزندى از نسل آن بانو چشم به جهان گشود كه همچون مادر، در برابر طوفان سهمگين حوادث ايستاد و مقاومت كرد و دشمنان را رسوا و مفتضح ساخت، روح اللّه در اين روز چشم به جهان گشود و با ولادتش، تاريخى نوين را آغاز كرد.
در جمهورى اسلامى ايران اين روز خجسته و مبارك بنام روز زن و روز مادر نامگذارى شد تا بانوان متعهد و پاكدامن كشورمان با الگو قرار دادن حضرت زهرا سلام اللّه عليها در تمام مراحل مادى و معنوى و اجتماعى از آن حضرت پيروى كنند تا به سر منزل مقصود برسند.
يگانه دختر رسالت كه خداوند با عناوين كوثر، مشكاة، واز مصاديق عبادتگران نيمه شب، صالحين، به شمار آورده است از منظر حضرت خاتم الانبياء(ص) منزلت برجستهاى دارد. نقطه اوج عظمت فاطمه(س) زمانى است كه از كلام گهربار رسول خدا بشنويم كه خداوند متعال وجود حضرت زهرا(س) را علت و فلسفه خلقت قرار داده است. جابربن عبداللّه انصارى از رسول خدا(ص) نقل مىكند كه آن حضرت يكى از احاديث قدسى را كه خداوند متعال به پيامبر خاتم نازل كرده بود چنين نقل مىكند: «يا احمد لولاك لما خلقت الافلاك و لولا على لما خلقتك ولولا فاطمه لما خلقتكما؛(2) اى احمد اگر تو نبودى هستى را خلق نمىكردم و اگر على نبود ترا نمىآفريدم و اگر فاطمه نبود، شما دو نفر را خلق نمىكردم.»
خلقت نور فاطمه
رسول اكرم(ص) در مورد خلقت نور فاطمه(س) فرمود: نور فاطمه قبل از آفرينش زمين و آسمان آفريده شده است. خداوند متعال قبل از آفرينش آدم فاطمه را از نور خود آفريد و نور فاطمه در زير عرش الهى مشغول تسبيح و تقديس و تهليل و تحميد خداوند متعال بود. وقتى خداوند متعال مرا از نسل آدم آفريد نور فاطمه را به صورت سيبى در بهشت درآورد و جبرئيل آن را به من داد و گفت: يا محمد انّ هذه تفّاحةٌ اهداها اللّه عزّ و جلّ اليك من الجنّة؛ اى محمد، اين سيب را از بهشت خداوند عزيز و جلال بر تو هديه كرده است. من آنرا گرفته و بر سينهام گذاشتم و جبرئيل گفت: آن سيب را بخور. وقتى كه آنرا شكافتم از داخل آن نورى درخشيد و من بيمناك شدم، جبرئيل گفت: اى محمد! آنرا بخور و نگران نباش. اين نور در آسمان منصوره و در زمين فاطمه ناميده مىشود. پرسيدم: اى دوست من جبرئيل چرا به اين نامها موسوم گرديده است. پاسخ داد:در زمين «فاطمه» ناميده شده زيرا پيروان خود را از آتش جدا مىكند و دشمنان خود را از دوستىاش محروم گردانيده است. و در آسمان «منصوره» ناميده شده زيرا دوستان خود را نصرت و يارى مىكند و اين تفسير گفتار خداوند متعال است كه مىفرمايد: و يومئذٍ يفرح المؤمنون بنصر اللّه ينصر من يشاء؛(3) در آن روز مؤمنان بخاطر يارى خداوند خوشحال مىشوند و او هر كه را بخواهد يارى مىكند. مقصود از اين نصرت، يارى فاطمه به شيعيان و دوستارانش مىباشد.(4)
تولد محبوبه خداوند
در مورد ولادت حضرت زهرا(س) گزارشهاى مفصل و متعددى در جوامع حديثى و موسوعههاى تاريخى دانشمندان وجود دارد.
امام صادق(ع) تولد حضرت فاطمه(س) را اينگونه روايت مىكند: وقتى كه تولد حضرت فاطمه(س) نزديك شد خديجه به زنان قريش پيغام داد: «مرا در اين مورد يارى كنيد». آنان از يارى خديجه خوددارى كرده و گفتند: تو در ازدواج با محمد به حرف ما گوش نكردى و با ما مخالفت نمودى ما هم امروز از حمايت و پرستارى خود، ترا محروم خواهيم كرد.
خديجه از اين سخن ناراحت و دل شكسته گرديد. امّا خداوند متعال براى قدردانى از تلاشها و زحمات حضرت خديجه، چهار بانوى برگزيده بهشتى را به يارى آن يار فداكار و با ايمان پيامبر(ص) فرستاد. آنان آمدند امّا خديجه از ديدن آن بانوان ناشناس، متحيّر و شگفت زده شد. يكى از آنان خود و همراهانش را معرفى كرد، و گفت: اى خديجه! تعجب نكن! ما فرستادگان خداوند براى خدمت و پرستارى به سوى تو هستيم. من سارا و اين آسيه – كه همنشين تو در بهشت است – و آن ديگرى مريم دختر عمران و چهارمين بانو، مادر تمام آدميان و مادر ما حوّا، است.(5)
آنان همانند زنان ديگر، يكى سمت راست و يكى سمت چپ و سومى در مقابل و چهارمى پشت سر خديجه قرار گرفت. فاطمه پاك و مطهر متولد شد و چون در زمين قرار گرفت نورى از وجودش درخشيد و اين نور نه تنها تمام خانههاى مكه را روشن ساخت بلكه نقطهاى در شرق و غرب عالم نماند مگر اينكه از نور فاطمه(س) به آنجا تابيد.
در اين حال، ده نفر حورالعين كه هر يك طشت و ابريق بهشتى پر از آب كوثر، به همراه خود داشتند وارد خانه پيامبر شدند و فاطمه(س) را با آب كوثر شستشو دادند و بعد، دو پارچه سفيد و خوشبو آورده و نوزاد را به آن پيچيدند. فاطمه(س) در اولين لحظات زندگى لب به سخن گشوده و كلمات دلنشين توحيد را زمزمه كرده و گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّ ابى رسول اللّه سيد الانبياء و ان بعلى سيد الاوصياء و ولدى سادة الاسباط؛(6) گواهى مىدهم بر اين كه جز خداوند يكتا، معبود ديگرى نيست و پدرم رسول خدا(ص) سرور پيامبران، همسرم سالار اوصياء و پسرانم سرآمد پيامبرزادهگانند.»
در حريم عفتش حوّا زجان خدمتگزار
مريم آنجا ايستاده با ادب در چاكرى
ريحانه بهشتى
رسول خدا(ص) به دختر دلبندش بيش از حد علاقه داشت و آن حضرت فاطمه(س) را آنچنان مورد مهر و محبت قرار مىداد كه موجب شگفتى ديگران مىشد.
چرا كه فاطمه(س) خلاصه وجود پيامبر(ص) نسيم آرام بخش پدر، كوثر قرآن، سرور بانوان جهان، ريحانه بهشتى، يادگار خديجه، همسر على و مادر حسنين بود. وقتى به پيامبر گفته شد: شما فاطمه را در آغوش مىگيرى بسيار مىبوسى و اين همه عطوفت و مهربانى برايش ابراز مىدارى در حالى كه به ساير دخترانت اين همه اظهار محبت نمىكنى؟ رسول خدا(ص) فرمود: نطفه فاطمه از غذاهاى بهشتى است من بوى بهشت از وجود او استشمام مىكنم.(7)
وقتى عايشه در مورد علاقه زياد پيامبر(ص) به دخترش فاطمه(س) اعتراض كرد، حضرت خاتم الانبياء(ص) فرمود: اى عايشه! هنگامى كه در شب معراج مرا به آسمانها بردند، داخل بهشت شدم جبرئيل مرا به نزد درخت طوبى برد و از ميوههاى آن درخت خوردم و خداوند متعال از همان ميوههاى درخت طوبى وجود فاطمه را خلق كرد هر وقت او را مىبوسم و مىبويم بوى دلپذير درخت طوبى و عطرهاى بهشتى به مشامم مىرسد.(8)
رسول خدا(ص) همواره به حضرت زهرا(س) مىفرمود: «يا فاطمة انّ اللّه تبارك و تعالى ليغضب لغضبك و يرضى لرضاك؛(9) فاطمه جان! به راستى كه خداى تبارك و تعالى به خاطر خشم تو خشم مىگيرد و به خاطر خشنودى تو خشنود مىشود.»
سرور زنان عالم
خورشيد اسلام از روزى كه از جزيرةالعرب طلوع كرده و آسمان انسانيت را روشنائى بخشيد بر احياى حقوق انسانها تأكيد كرده و از منظر معنوى فرقى ميان زن و مرد قرار نداد و با نداى وحيانى فرمود كه:«من عمل صالحاً من ذكرٍ او انثى و هو مؤمنٌ فلنحييّنه حياةً طيّبةً و لنجزينّهم اجرهم باحسن ماكانوا يعملون؛(10) هر كس از مرد يا زن عمل صالحى انجام دهد قطعاً او را با زندگى پاكيزهاى حيات حقيقى مىبخشيم و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام مىدادند پاداش خواهيم داد.
آئين متعالى اسلام از حقوق از دست رفته بانوان چنان دفاع كرد كه يك زن را از ذلت بردگى مردان و حقارت و پستى، كه به عنوان كالا به او نگريسته مىشد به عاليترين مقام انسانى رسانيد.
وجود حضرت زهرا(س) مصداق عينى اين حقيقت است كه اسلام او را برترين بانوى عالم و سرور زنان بهشتى معرفى مىكند در اين مورد به چند سخن از رسول خدا(ص) بسنده مىكنيم:
1- يكى از همسران رسول خدا(ص) گفته است: روزى پيامبر اكرم(ص) نشسته بود كه فاطمه(س) به سوى آن حضرت آمد و سوگند به خدائى كه معبودى جز او نيست او مانند رسول خدا راه مىرفت چون حضرت او را ديد دوبار فرمود: دخترم خوش آمدى، دخترم خوش آمدى! سپس فرمود:
«اما ترضين ان تأتى يوم القيامة سيّدة نساء المؤمنين؛(11) آيا راضى؛ نيستى كه در روز قيامت سرور بانوان اهل ايمان باشى.»
2- سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مىكند كه روزى رسول خدا(ص) در مورد اهل بيت خود سخنانى بيان كرد تا اينكه به فاطمه رسيد و در ستايش از دخت ارجمند خويش فرمود: دخترم فاطمه، سرور بانوان عالم از اولين تا آخرين است او پاره تن من، روشنائى چشمانم، ميوه دلم، روح و جانم است كه تمام وجودم را فرا گرفته، فاطمه انسانى فرشته خو است هرگاه در محراب عبادتش در پيشگاه الهى به نماز مىايستد نور او براى ملائكه آسمان مىدرخشد همچنانكه ستارگان آسمان بر اهل زمين نور افشانى مىكنند در آنحال خداى بزرگ به فرشتگانش مىفرمايد: اى فرشتگان من به بندهام فاطمه بنگريد كه چگونه در پيشگاهم به راز و نياز ايستاده است خوف و شوق من به تمام وجودش لرزه انداخته و با قلب و دل به عبادت من روى آورده است شما گواه باشيد به خاطر او تمام پيروانش را از آتش جهنم امان دادم.(12)
3- زمانى كه فاطمه بر آن حضرت وارد مىشد آن حضرت به او خوشامد مىگفت دستهاى او را مىبوسيد و در جاى خود او را مىنشاند. وقتى هم كه پيامبر به خانه فاطمه مىرفت او نيز به استقبال پدر مىشتافت و خوشامد مىگفت و دستهاى پدر ارجمندش را مىبوسيد.(13)
4- ابوثعلبه خشنى مىگويد: پيامبر اكرم(ص) هرگاه از سفر بر مىگشت اول نزد فاطمه(س) مىرفت، فاطمه نيز با مشاهده پدر مىايستاد و به استقبالش مىشتافت پدر را در آغوش مىگرفت و ميان دو چشم پدر را مىبوسيد.(14)
مقام فاطمه (س) در قيامت
پيامبر اكرم(ص) از مقام معنوى و شكوه حضرت زهرا(س) در روز قيامت خبر داده و فرمود:
دخترم فاطمه در روز قيامت سوار بر يك شتر بهشتى به محشر مىآيد پوشش آن شتر از حرير و لجامش از لؤلؤ تازه است. روى آن قبهاى از نور است كه بيرونش از درون و درونش از بيرون ديده مىشود درون آن را عفو الهى و بيرونش را رحمت واسعهاش فرا گرفته بر روى آن تاجى از نور است كه هفتاد پايه دارد كه به درّ و ياقوت آراسته است و چون ستاره درخشان در آسمان روشنى مىدهد. در سمت راست فاطمه زهرا(س) هفتاد هزار فرشته و در سمت چپش هفتاد هزار فرشته در حال حركتند جبرئيل در حالى كه افسار مركب مجلل فاطمه(س) را در دست دارد با صداى رسا به اهل محشر اعلام مىكند كه:«غضّوا ابصاركم حتّى تجوز فاطمة بنت محمّدٍ؛ اى اهل محشر چشمان خود را فرو بنديد تا فاطمه دختر محمد (ص) بگذرد. تمام پيامبران، رسولان، صديقان و شهيدان كه در آنجا حضور دارند چشمان خود را فرو مىبندند تا فاطمه از ميان جمعيت عبور كرده و مقابل عرش خداوند توقف مىكند. به تنهائى از شترش پايين مىآيد و به درگاه خداوند عرضه مىدارد: بارالها! اى مولاى من، بين من و كسانى كه به من ستم كردند و فرزندانم را كشتند خودت داورى كن!
از سوى خداوند بزرگ ندا مىرسد: يا حبيبتى و ابنة حبيبى سلينى تعطيى و اشفعى تشفّعى فوعزّتى و جلالى لاجازنى ظلم ظالمٍ؛اى حبيبه من و دختر حبيب من! هر چه دوست دارى از من بخواه تا برايت عطا كنم براى هر كسى مىخواهى شفاعت كن كه پذيرفته خواهد شد به عزت و جلالم قسم كه ستم ستمگر را ناديده نخواهم گرفت.
در اين لحظه حضرت زهرا(س) به خداوند عرضه مىدارد: الهى و سيّدى ذرّيتى و شيعتى و شيعة ذرّيتى و محبّى و محبىّ ذرّيتى ؛ اى آقا و مولاى من! ذريّه، فرزندان و شيعيانم و پيروان فرزندانم و دوستدارانم و دوستداران ذريّهام را نجات بده و به فريادشان برس.
از سوى خدا ندا مىرسد: اين ذرّية فاطمة و شيعتها و محبّوها و محبّو ذرّيتها؛ ذريّه و شيعيان و دوستداران فاطمه و دوستداران فرزندان فاطمه(س) كجايند؟
آنان همگى حاضر مىشوند و در حالى كه فاطمه زهرا(س) در پيشاپيش آنان در حركت است و فرشتگان رحمت گرداگرد آنان حلقه زدهاند به سوى بهشت روانه مىشوند.(15)
اين نوشتار را با نقل سرودهاى سرور آفرين از علّامه بزرگوار كمپانى به پايان مىبريم.
علّامه محقق آية اللّه شيخ محمد حسين كمپانى در مورد عظمت و جلال فاطمه(س) سروده زيبايى دارد كه بخشهايى از آن اشعار دلانگيز را به خوانندگان گرامى تقديم مىكنيم:
آيينه حق نما
دختر فكر بكر من، غنچه لب چو واكند
از نمكين كلام خود حق نمك ادا كند
ناطقه مرا مگر روح قُدُس كند مدد
تا كه ثناى حضرت سيّده نساء كند
فيض نخست و خاتمه، نور جمال فاطمه
چشم دل ار نظاره در مبدأ و منتها كند
صورت شاهد ازل، معنى حسن لم يزل
وَهم چگونه وصفِ آيينه حق نما كند
مطلع نور ايزدى، مبدأ فيض سرمدى
جلوه او حكايت از، خاتم انبياء كند
ليله قدر اولياء، نور نهار اصفياء
صبح جمال او، طلوع از افق علا كند
بضعه سيد بشر، امّ ائمه غرر
كيست جز او كه همسرى باشه لافتى كند؟
وحى نبوتش نسب، جود وفتوتش حسب
قصهاى از مروتش سوره «هل اتى» كند
لوح قدر به دست او، كلك قضا به شصت او
تا كه مشيّت الهيّه چه اقتضا كند
در جبروت حكمران، در ملكوت قهرمان
در نشآت كن فكان، حكم به ما تشاء كند
عصمت او حجاب او، عفت او نقاب او
ستر قدم حديث از آن سرو از آن حيا كند
نفخه قدس بوى او، جذبه انس خوى او
منطق او خبر ز«لاينطق عن هوى» كند
قبله خلق روى او، كعبه عشق كوى او
چشم اميد سوى او، تا به كه اعتناء كند
متاب رو، از در او به هيچ سو مفتقرا
ز آنكه مس وجود را فضّه او طلا كند
فرا رسيدن اين دو عيد را به همه آزاد مردان و آزاد زنان و تمامى مبارزان راه خدا در سراسر جهان و به فرزند، شاگرد و خلف آن امام والا مقام، حضرت آيت اللّه العظمى خامنهاى مدظله العالى و تمام پيروان راه خمينى كبير تبريك و تهنيت عرض مىكنيم و اميدواريم خداوند پرتوى از نور ايمان و حرارت قلب خمينى عزيز را بر قلوب ما بتاباند تا سردىها را مبدّل به گرمى نموده و حرارت على وار بخشد و پايدارى و استقامت در راه او را به ما عطا فرمايد.
پىنوشتها: –
1. الفضائل، ص 8، بشارة المصطفى، ص 197.
2. شفاء الصدور، ص 225.
3. سوره روم، آيه 4 و 5.
4. معانى الاخبار، ص 396، بحارالانوار، ج 43، ص 4. با تلخيص.
5. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 525.
6. امالى شيخ صدوق، مجلس 87، ص 593.
7. علل الشرايع،ج 1، ص 183.
8. تفسير عياشى، ج 2، ص 212.
9. دلائل الامامه، ص 52.
10. سوره نحل، آيه 97.
11. امالى طوسى، ص 333.
12. ارشاد القلوب، ج 2، ص 295.
13. امالى طوسى، ص 400.
14. المناقب، ج 3، ص 332.
15. امالى صدوق، ص 17؛المناقب، ج 3، ص 327.
چشم اندازى به سيره سياسى حضرت فاطمه س
چشم اندازى به سيره سياسى حضرت فاطمه (س)
اسماعيل نسّاجى زواره
آغازين سخن
بررسى سيره معصومين (ع) در راستاى حفظ ارزشهاى اصيل اسلامى از مواردى است كه علاوه بر هدايت و نجات انسانها، نقش قابل تأمّلى را در حفظ آرمانهاى جامعه مسلمين ايفا مىكند.
از اين رو آن بزرگواران در طول حيات خويش حضور در صحنه را مسؤوليتى مهم از جانب خداى سبحان مىدانستند.
با غروب غمبار خورشيد فروزان رسالت در 28 صفر سال دهم هجرى، سياهى غصب حق و غبار غربت انديشههاى خردورزان را آزار مىداد به گونهاى كه كمتر كسى ياراى حضور در صحنه اعتقادى و دفاع در عرصه سياسى را در خود مىديد، امّا در اين ميان بانوى بزرگ اسلام حضرت فاطمه زهرا(س) برتر از هزاران مرد قدرتمند، بيرق باورهاى تابناك آسمانى و علم پيكار با سران ظلم و غصب و غارت را بر دوش گذاشت تا هدايت نبوى و سعادت علوى را پاس بدارد و به گوش آيندگان برساند. زهراى اطهر(س) در برابر جرياناتى كه بعد از رحلت رسول مكرّم اسلام به وجود آمد، ساكت ننشست و دست به مبارزه سياسى زد و با سخنرانىهاى افشاگرانه به بيان ماهيّت غاصبان خلافت و مصيبتهاى وارده توسط آنها پرداخت.
گرچه دوران حيات ريحانه محمدى پس از ارتحال پيامبر اكرم(ص) بسيار كوتاه بود، امّا خط مشى سياسى آن حضرت در طول حيات نشان مىدهد كه موضعگيرى اش معقولترين و پسنديدهترين روش ممكن بود و هرگونه حركت و موضعگيرى ديگرى غير از آن ممكن بود ضربات جبران ناپذيرى بر پيكر اسلام وارد سازد.
در اين نوشتار به خطوط برجسته حركت و موضعگيرى سياسى صدّيقه كبرى(س) به عنوان شاخصههاى آموزنده اشاره مىشود. اميد است كه مورد توجه و عنايت پويندگان راه رسالت و ولايت قرار گيرد.
دفاع از حريم رسالت
در اوايل بعثت، حفظ جان پيامبر(ص) و دفاع و حمايت از آن حضرت از مهمترين وظايف كسانى بود كه على رغم مشكلات و تنگناهاى موجود در جامعه نوپاى اسلام، به حقّانيت پيامبر(ص) و آيين او ايمان آورده بودند. تعداد انگشت شمارى نيز با استفاده از موقعيت اجتماعى، سياسى و ديگر توانايىهاى خود، بيشتر به اين امر مىپرداختند كه از جمله آنها حضرت زهرا(س) بود.
رسول خدا(ص) از هنگامى كه به رسالت مبعوث شدند، تا زمانى كه به مدينه هجرت كردند در مكه مورد آزار و اذيت فراوان قرار گرفتند.
بزرگان قريش و حتى عموهاى پيامبر اكرم (ص) علاوه بر تشويق و تحريك مردم و كودكان جهت آزار و اذيت به پيامبر(ص)، خود نيز به طور مستقيم از هيچ تلاشى در اين زمينه دريغ نداشتند.
گاهى بر سر آن حضرت خاك مىريختند و زمانى سنگ بارانش مىكردند. در اين دوران مردانى مانند حمزه سيدالشهدا به دفاع از پيامبر(ص) برمى خاستند، امّا تاريخ اسلام نام بانويى بزرگوار را كه در آن وقت 5تا8 سال بيشتر نداشت – در كنار مدافعان پيامبر(ص) ضبط و ثبت كرده است.
او علاوه بر اين كه بعد از رحلت مادر بزرگوارش حضرت خديجه(س) پرستارى پدر را بر عهده داشت، بيرون از منزل نيز هميشه مراقب پدر بود.
نقل مىشود كه مشركان قريش در حجر اسماعيل گرد آمده بودند و مىگفتند: چون محمد(ص) عبور كند، هر يك از ما به او ضربهاى خواهيم زد و چون فاطمه(س) اين را شنيد، پيش مادر رفت و سپس اين مطلب را به اطلاع پيامبر(ص) رساند.(1)
آن بانوى بزرگوار در مواردى علاوه بر اطلاع و پيشگيرى از اقدام آنان، خود مستقيماً به صحنه مىرفت و به حمايت و دفاع از پيامبر عزيز مىپرداخت.
«عبداللّه بن مسعود» مىگويد: با رسول خدا(ص) در كنار كعبه بوديم، حضرت در سايه خانه خدا مشغول نماز بود، گروهى از قريش از جمله ابوجهل در گوشهاى از مكّه چند شتر نحر كرده بودند، شكنبه آنها را آوردند و بر پشت پيامبر گذاشتند، فاطمه(س) آمد و آنها را از پشت پدرش برداشت.(2)
دفاع از حريم ولايت
زهراى مرضيّه (س) در اثبات حق و مقابله با انحراف در رهبرى امت اسلامى از هيچ كوششى فروگذار نكرد و اين امر را تكليف خود مىدانست. گاهى شبها همراه على(ع) به در خانه مهاجرين و انصار مىرفت و حمايت از ولايت و وصيّت رسول خدا(ص) را در يادها زنده مىكرد و آنان را به دفاع از حق همسرش در مسأله خلافت و حق خودش فرا مىخواند؛اگر چه چيزى جز كلام سرد و بى مهرى نمىشنيد!
فاطمه(س) عنايت ويژهاى به مسأله دفاع از امامت و ولايت امام على(ع) داشت و به عنوان يك وظيفه اجتماعى در قالبهاى مختلف روى آن اهتمام و جديّت مىورزيد.
در قضيّه «فدك» آن چيزى كه جوهر اصلى كارها و پىگيرىهاى دخت گرامى پيامبر بود، همان دفاع از حق ولايت حضرت امير مؤمنان على(ع) بود.
صدّيقه طاهره(س) حركت و هدايت انسانها را بدون امام، سكون و ساكت مىدانست و زمامدارى زيان آلود و باطل نااهلان را باعث دور ماندن مردم از مسير «صراط مستقيم» مىدانست. بدين جهت دفاع از مقام امامت را سرلوحه مسؤوليتهاى خويش قرار داده بود و با تمام توان به ارائه رهنمودهاى شايسته و مبارزه با زرمداران و زور محوران مىپرداخت. او كتاب فضائل على(ع) را در پنج محور بنيادين گشود تا فردا و فرداها همگان با مطالعه گفتار گران بار وى پى به حقايق هستى برند و راه را از بى راهها تشخيص دهند.
در فصل نخست، على(ع) را در برابر خداوند عبدى مخلص معرفى مىكرد كه بسيارى از شبها از شوق عبادت و ترس فراوان بر روى خاك نخلستان مدهوش مىشد.(3)
در فصل دوم، او را نسبت به رسول خدا مىسنجيد و مىفرمود: على (ع) بهترين جانشين پيامبر(ص) و دوست بى نظير رسول خداست.
در فصل سوم، سخن از امامت و ولايت اميرمؤمنان(ع) نسبت به امت اسلامى به ميان مىآورد و او را امامى ربّانى و الهى معرفى مىكند كه فقط و فقط او لياقت رهبرى امت اسلام را خواهد داشت ؛ بنابراين على(ع) را نخستين مسلمان و دين باور مىدانست، از اين رو وظيفهاى سنگين و خطير براى خويش نسبت به امام(ع) برمىشمرد و آن توصيف صفات و بركات بى پايان همسرش تا واپسين لحظات زندگى بود.(4)
در فصل چهارم، هدايت و رهبرى مولاى متقيان (ع) را چنان تأثير گذار مىديد كه براى تحقق امامت و خلافت آن بزرگوار خود را آماده فداكارى نمود.(5)
در فصل پنجم، مقام بلند شيعيان على(ع) را بيان مىكند و با بصيرت و اعتقاد قلبى، سخن پدر را بازگو مىنمايد و على (ع) وشيعيان او را اهل بهشت مىداند.
آرى! زهراى مرضيه(س) مقام و موقعيت امام على(ع) را خوب شناخته بود و از توانايىهاى ذاتى و خدادادى و شايستگىهاى ايشان نيز مطلع بود. ديدگاههاى پيامبر اكرم(ص) را نسبت به امام(ع) مرتب شنيده بود و بدان ايمان و اعتقادى راسخ داشت و صلاح و مصلحت جامعه نوپاى اسلام را در رهبرى و امامت حضرت على(ع) مىدانست و جايگزين ديگرى را با وجود ايشان براى اين مقام و منصب جايز نمىديد. از اين رو براى اثبات و تحقق آن از هيچ تلاشى دريغ نكرد و تا آخرين لحظه دست از حمايت و دفاع از امام (ع) و مقام امامت برنداشت.
جناح پيروز سقيفه پس از بيعت گرفتن از برخى اصحاب به سرعت سراغ على (ع) آمدند تا در اسرع وقت از آن بزرگوار بيعت بگيرند و سند مشروعيت حكومت خود را به امضا برسانند.
آنها مىدانستند كه على(ع) به خاطر حفظ اسلام و پيشگيرى از تفرقه و اختلاف به جنگ متوسل نخواهد شد و بيعت او باب مخالفت ساير بنى هاشم و حاميان اهل بيت (ع) را مسدود خواهد كرد و در نتيجه پايه خلافتشان مستحكم خواهد شد.
از اين رو آن بزرگوار را تحت فشار سختى قرار دادند و زشتترين برخوردها را در نخستين روزهاى رحلت پيامبر(ص) با آن حضرت (ع) كردند و تا سرحد كشتنش پيش رفتند.(6)
آنان درصدد بودند به هر طريق ممكن ولو به قيمت كشتن، مولاى متّقيان را به پذيرش حاكميت خود وادار كنند، امّا با مقاومت شديد حضرت زهرا(س) مواجه شدند؛مبارزه حضرت فاطمه(س) كار خلفا را بسيار دشوار ساخت، زيرا آنان مىدانستند اگر نسبت به دختر پيامبر(ص) جسارت كنند، پايه حكومتشان سست خواهد شد. طبق نقل مسعودى تا صديقه طاهره(س) در قيد حيات بودند، آنها نتوانستند از على(ع) بيعت بگيرند، بنى هاشم نيز پس از شهادت زهراى اطهر(س) بيعت كردند.(7)
روايات و اسناد تاريخى مربوط به مقاومتهاى حضرت زهرا(س) فراوان است. كوثر آفرينش با حضور فعّال خود در خط مقدم مبارزه همچون سپر محكمى از جان على(ع) و حاميانش محافظت كرد و فضاى مناسبى را براى بنى هاشم فراهم نمود تا بيعت را به تأخير بيندازند. البته شيوه حضرت فاطمه(س) براى اعلان عدم مشروعيّت كارهاى آنان تنها در مبارزه علنى روزهاى نخست رحلت پيامبر(ص) خلاصه نمىشد.
آن حضرت (س) تا آخرين روز رحلتش همواره با قطع رابطه و ابراز ناراحتى و اندوه، افكار عمومى را متوجه مسأله سقيفه و غصب خلافت مىكرد و نمىگذاشت اين مهم به فراموشى سپرده شود. زنان مهاجرين و انصار براى عذر خواهى به عيادت آن بزرگوار آمدند، ولى حضرت فاطمه(س) نه تنها از آنان تشكر نكرد، بلكه در جواب احوال پرسى آنان فرمود: «آگاه باشيد اين حكومتى كه پديد آوردند، تازه آبستن شده است، پس صبر كنيد تا ببينيد چه نتيجهاى به بار آورد. آن گاه از آن به جاى شير خون تازه و سم كشنده بدوشيد! اين جاست كه كسانى كه به راه باطل رفتهاند، زيان كار مىشوند و آيندگان عاقبت آن چه را كه گذشتگان تأسيس كردند، خواهند ديد.
از بابت دنياى خود خوش باشيد و قلباً براى فتنه هايى كه خواهد آمد، مطمئن باشيد و بشارت باد بر شما به شمشيرهاى برندهاى كه به دنبال آن مىآيد و قدرت متجاوزى كه ظلم و تعدّى را روا مىدارد و جمعيت شما را درو مىكند(همه را قتل عام مىكند) پس حسرت و اندوه با شما باد! و به كدامين سوى رويد؟…»(8)
در آخرين روزهاى زندگى حضرت وقتى آن دو تقاضاى ملاقات كردند، ابتدا حضرت فاطمه(س) نپذيرفت و زمانى كه اميرمؤمنان از آن حضرت تقاضا كرد به احترام شوهر بزرگوارش پذيرفت، ولى چنان برخورد سردى با آنها كرد كه گزارش آن ديدار به يك سند تاريخى گويا براى اثبات خشم زهراى اطهر(س) نسبت به آنان تبديل گرديد.
اعتراض به سكوت مردم
دخت گرامى رسول خدا(ص) مىديد كه با خروج رهبرى از محور خود چه بسا ممكن است امور مهم ديگر نيز دچار اين آفت شود و هرگونه ساكت ماندن نوعى مهر تأييد بركارهاى ناروا باشد و چه بسا حتى براى هميشه كارى قانونى جلوه داده شود و نشانى بر حقانيت مدّعيان خلافت تلقى گردد. بدين جهت آن حضرت در مواردى مخالفت خود را با اعتراض و انتقاد و شكوه به اثبات رساند.
فرازهايى از خطبه بانوى نمونه اسلام در مسجد مدينه گواهى گويا و شاهد زنده بر اين مطلب است. زهراى اطهر(س) با دلى پرخون از حوادث ناگوار پيش آمده، با زبان شكوه و اعتراض خطاب به انصار فرمودند: «يا معشر النّقيبة و اعضاد الملّة و حصنة الاسلام! ما هذه الغميزةُ فى حقّى و السّنة عن ظلامتى؟؛(9) اى انجمن بزرگان! اى بازوان ملّت! اى حافظان اسلام! اين غفلت و سستى در مورد حق من چيست؟ و چرا در برابر دادخواهى من سهل انگارى مىكنيد؟»
افشاى فتنهها
زهراى مرضيه (س) حكومت على(ع) را همان حكومت پيامبر(ص) و استمرار نبوت و رسالت مىدانست. خانه اميرالمؤمنين(ع) را مهبط وحى و شخصيت آن حضرت را شخصيتى دانا به امور دنيا و آخرت معرفى مىنمود و كنار زدن آن بزرگوار را خسارتى بزرگ و روشن مىشمرد.(10) از اقدامهاى روشنگرانه آن حضرت(س) افشاى ماهيت سياست ستيز با على(ع) بود. صديقه طاهره(س) معتقد بود كسانى كه على (ع) را از صحنه بيرون كردهاند، از شدّت عمل او در برابر مخالفان دين و قاطعيتش در مقابل دشمنان اسلام و افزون طلبان بيم دارند؛ آنان مىدانند على(ع) در اجراى عدالت ذرهاى كوتاهى نخواهد كرد و در راه تحقق احكام الهى از مرگ نمىهراسد، از اين رو او را كنار زدند تا به آسانى به اهداف شخصى و خواستههاى نفسانى اشان دست يابند، شايد آن روزها بسيارى از اصحاب و تابعين و كسانى كه تازه مسلمان شده بودند نمىتوانستند باور كنند دست هايى كه على(ع) را كنار زدهاند از سر هواپرستى چنين ظلمى را مرتكب شده باشند، چون آنها نيز ظاهراً سالها در ركاب نبى اكرم(ص) شمشير زده و به اسلام گرويده بودند، به علاوه برخى از آنها جزء دانشمندان جامعه به حساب مىآمدهاند، لذا كسى جرأت نمىكرد به آنان گمان بد برده و آنها را به بى دينى و خيانت متهم نمايد. بنابراين مردم دو گروه بودند: يك گروه از ريشه دشمنى و مخالفت با على(ع) خبر نداشتند و گروه ديگر شجاعت و شهامت بيان حقايق را نداشتند، ولى حضرت زهرا(س) با كمال شجاعت ماهيت كينه توزانه آنان را افشا كرد و ريشههاى فاسد دشمنى با مولاى متقيان على(ع) را برملا ساخت.(11)
دوست شناسى
آشنايى با عيار محبت و دوستى از سوى حضرت فاطمه(س) زمينه ساز نوسازى باورها و پاك سازى دل و ديدههاى مىگردد.
در سيره آن حضرت سه ويژگى بنيادين در «محبوبيّت» مىيابيم: نخست ارتباط خالصانه با آفريدگار، سپس نگرش عاشقانه به رسول خدا و سرانجام رسيدگى به خلق خدا.
به ديگر سخن «خوديّت» و «منيّت» و خودخواهىهاى انحصار گرانه از رواق انديشه و عشق دختر گرامى پيامبر(ص) دور بوده و آن حضرت راهى روشن از نور صفا و صداقت و اخلاص پيش روى خويش قرار داده بود.
معيارهاى راستينى كه در دوستىهاى انسيّه حورا(س) به چشم مىخورد، موجب گرديد كه روزى از برخى دوستىها بى زارى جويد و با صراحت و شفّافيّت تمام لب به سخن گشوده و فرمود:
«انّى لا احبُّ الدّنيا؛(12) من دنياى دنياپرستان را دوست ندارم.»
بانويى كه زندگى امروز را فنا و زندگى فردا را بقا مىديد، به خوبى از پايدارى و پويايى جلوههاى مختلف آگاهى داشت و اين نگرش خويش را براى همگان بيان فرمود تا درسآموزان و عبرت پذيران بهرهاى نصيب خود سازند.
ويژگىهاى شايسته زهراى بتول(س) در گفتار و رفتار موجب گرديد كه رسول اكرم(ص) به عنوان برترين انسان هستى معيار دوستى با خويش رااين گونه بيان فرمايد: «من احبّ فاطمة ابنتى فقد احبّنى ؛(13) هر كس فاطمه (س)، دختر مرا دوست داشته باشد، مرا دوست داشته است.» و در صحنههاى مختلف، دست، سينه،و سر دختر دلبند خود را مىبوسيد تا پيروان رسالت و امامت لحظهاى از پيروى فاطمه (س) كوتاهى نكنند و به خوبى آگاه باشند كه اعمال، احساس و انديشه زهراى عزيز مورد قبول پيامبر(ص) خواهد بود. ارزش دوستى اهل بيت(ع) صحيفهاى ديگر از كتاب بينش فاطمى است كه به گونهاى گويا و پويا براى امروز و هر روز ما به ويژه نسل جديد بيان شده است.
دشمن شناسى
شناخت دشمن و آگاهى از معيارهاى دشمنى، انديشهاى روشن در فراز و فرودهاى زندگى فردى و اجتماعى به انسان مىبخشد.
صديقه كبرى(ص) با سخن آسمانى خود نخستين معيار دشمنشناسى را دشمنى و مخالفت با اهل بيت رسول خدا(ص) معرفى مىكند و با صراحت بسيار مىفرمايد: «هر كس با ما دشمنى كند، با خدا ستيز نموده است و آن كسى كه با ما مخالفت كند، با پروردگار رو در رو شده است و مخالف ما عذاب دردناك و مجازات شديد الهى در دنيا و آخرت بر او واجب مىگردد.»(14)
هرگاه در آيينه سخن و سيره آن حضرت بنگريم به خوبى در مىيابيم كه ستايش دوستان و نكوهش دشمنان خط پايانى نخواهد داشت. زهراى عزيز با ارائه تدبيرى خردمندانه، عرصه ستم ستيزى و ميدان مبارزه با دشمن را فراتر از زمان و مكان گسترش داده بود تا نماى افراد از ارزش دوستىهاى الهى و زشتى دشمنىهاى شيطانى تا روز رستاخيز آگاهى يابند؛ از اين رو در وصيتش به امير مؤمنان(ع) فرمود: «اوصيك ان لايشهد احدٌ جنازتى من هؤلاء الذّين ظلمونى و اخذوا حقّى فانّهم عدوّى و عدوّ رسول اللّه و لا تترك ان يصلّى علىّ احد منهم و لا من اتباعهم و ادفنّى فى اللّيل اذا هدئت العيون و نامت الابصار؛(15) تو را وصيت مىكنم هيچ يك از آنان كه به من ظلم كردند و حق مرا غصب نمودند، نبايد در تشييع جنازه من شركت كنند، زيرا آنها دشمن من و دشمن رسول خدا (ص) هستند و اجازه مده فردى از آنها و پيروانشان بر من نماز بخوانند و مرا شب دفن كن، آن هنگام كه چشمها آرام گرفته و ديدهها به خواب فرو رفته باشند.»
اين وصيت ضربه سهمگينى بر پيكر دشمنان ولايت وارد ساخت؛ ضربهاى كه تا قيام قيامت استمرار خواهد داشت و سندى زنده و ماندگار بر محكوميت حكومت خلفا و غير عادلانه بودن آن از منظر زهراى مرضيه(س) به شمار مىآيد.
پىنوشتها: –
1. دلايل النبوة، ابوبكر احمد بن حسين بيهقى، ج 2، ص43.
2. بحارالانوار، مجلسى، ج18، ص57.
3. ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، شيخ صدوق، ص 116.
4. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 330.
5. مناقب خوارزمى، ص67.
6. الامامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى، ج 1، ص 31.
7. مروج الذهب، على بن حسين مسعودى، ج 2، ص 308.
8. بحار الانوار، ج 43، ص160.
9. احتجاج طبرسى، ج 1، ص269.
10. مأخذ قبل، ص160.
11. ماهنامه مبلغان، شماره 31، ص 35-34.
12. الغدير، علامه امينى، ج 2، ص 318.
13. بحارالانوار، ج 28، ص303.
14. مستدرك الوسايل، ميرزا حسين نورى، ج 7، ص 291.
15. فرهنگ سخنان فاطمه (س) محمد دشتى، ص330.
اسلام و اعتلاى زن در سيرت و سنت
اسلام و اعتلاى زن در سيرت و سنت
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
توجه به مسئله زن و ارزش وجودى او به دنبال آن حقوق زن از مسائل مهم و هميشگى بوده و به همين دليل در پى يافتن جواب آن مسئله همواره تكاپو و تلاش مىگردد در عصر كنونى نيز مسئله زن و ارزش وجودى و حقوق وى از اهميت خاصى برخوردار است. به ويژه با طرح فمينيسم (و اين كه مناسبات موجود ميان دو جنس زن و مرد در خانواده و اجتماع كه در ضمن آنها، زنان تحت سلطه و انقياد مردان قرار دارند، رضايت بخش نبوده و بايد به گونهاى تغيير يابند كه زنان بتوانند به طور دلخواه بر زندگى خود كنترل داشته باشند و در نتيجه امكان و فرصت بيشترى براى فعليت بخشيدن به تمامى قابليتهاى انسانى خود بدست آورند)، پرداخت به اين مسئله از نظر اسلام اهميت مضاعفى پيدا مىكند.
سؤالاتى كه در اين رابطه مطرح است از اين قرار است كه جايگاه زن در نظام هستى چگونه است؟ آيا زن و مرد در نظام هستى از جايگاه يكسانى برخوردارند يا جايگاه آنها متفاوت است؟ آيا زن و مرد به لحاظ هستى شناختى از هستى همگونى برخوردارند يا متفاوتند؟ آيا تفاوت تكوينى زن و مرد منشأ تفاوت حقوقى آنها نيز هست؟و اگر در برخى موارد اگر هست حكمت آن چيست و سؤالات ديگر.
فرضيه در اين پژوهش آن است كه زن و مرد در حقيقت انسان با هم اشتراك دارند گرچه در ويژگىهاى جسمى و روانى متفاوتند و به همين جهت از بعد اشتراك داراى حقوق و مسؤوليتهاى مشتركند و از جهت تفاوتها احياناً داراى حقوق و مسؤوليتهاى متفاوتند.
در اين سلسله مقالات با بهرهبردارى از منابع اسلامى به (اسلام و چگونگى جايگاه زن و نظام هستى و اعتلاى وى در سيرت و سنت) پرداخته مىشود.اميد آن كه براى خوانندگان آموزنده بوده و براى زدودن اشكالات و شبهات سودمند و به لحاظ تأثير عملى در زندگى مفيد واقع شود.
بنيانهاى هستى شناختى زن
1- مراد از زن
هنگامى كه از بنيانهاى هستى شناختى زن در قرآن سخن مىگوييم، در آغاز لازم است بيان كنيم كه مرادمان از «زن» صنفى است كه مقابل او مرد است نه زن در مقابل شوهر. توضيح آن كه زن داراى عناوينى چون همسر، مادر، دختر، خواهر، خاله، عمّه، جدّه و مانند آن است كه هر كدام داراى حقوق خاصى است كه در كتاب حقوقى و فقهى به آن پرداختهاند از باب نمونه زن به عنوان همسر، در مقابل شوهر قرار دارد كه حقوق و وظايف متقابلى بين آنها وجود دارد و به عنوان مادر حقوق ويژهاى دارد كه فرزندان بايد نسبت به او و او نسبت به فرزندان رعايت كنند و به عنوان دختر در برابر پدر و مادر خود حقوق ويژهاى دارد. اما در اين مبحث اين عناوين مورد بحث واقع نمىشود فقط زن به عنوان صنفى از انسان كه در مقابل او مرد است موضوع مطالعه است گرچه در ادامه از مباحث ديگر نيز سخن به ميان مىآيد.
2- جايگاه زن در نظام هستى
از نظر آموزههاى قرآن جايگاه زن در نظام هستى همان جايگاه انسان در نظام هستى است. يعنى همان جايگاهى را كه مرد به عنوان انسان در نظام هستى دارد همان جايگاه را زن نيز در مقام هستى دارد و قرآن به ما مىگويد اين دو را به چهره ذكورت و انوثت – مردى و زنى – نشناسيد.
بلكه در چهره انسانيت بشناسيد و حقيقت انسان را روح او تشكيل مىدهد نه بدن او و به عبارت ديگر: انسانيت انسان نه به جسم اوست و نه به مجموع جسم و جان، بلكه انسانيت انسان به روح اوست و جسم او فرع بدن و ابزارى پيش نيست. بنابراين اگر انسانيت انسان به روح اوست و نه بدن او و روح در ذكورت و انوثت تأثير ندارد. پس زن و مرد در اصل انسانيت اشتراك دارند. يعنى گوهر انسانى زن و مرد يكى است.
قرآن كريم فرمود: «الذى احسن كل شىء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين ثم سوّيه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة قليلاً ماتشكرون؛(1) او (خدا) همان كسى است كه هرچه آفريد،نيكو آفريد و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد. سپس نسل او را از عصارهاى از آب ناچيز و بى ارزش آفريد سپس (اندام) او راموزون ساخت و از روح خويش در او دميد و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد. اما كمتر شكر نعمتهاى او را بجا مىآورند. از آيه استفاده مىشود كه زن و مرد به عنوان انسان، هر دو داراى روح الهىاند و آن چه در آيه شريفه مطرح نيست، جنسيت و دخالت آن در ميزان بهرهمندى از روح و حقيقت آدمى است.
در سوره مؤمنون نيز وقتى از مراحل خلقت سخن مىگويد و مىگويد انسان از عصارهاى از گل آفريده شد سپس او را به صورت نطفهاى در جايگاهى استوار قرار داده شد آنگاه نطفه را به صورت علقه درآورد و علقه را به صورت مضغه و آن گاه آن را استخوان هايى ساخت و سپس بر آن گوشت پوشاند مىفرمايد: «ثم انشأناه خلقاً آخر؛(2) پس آن گاه او (جنين را) در آفرينشى ديگر پديد آورديم.»مفسران اين جمله را به روح و اعطاى حيات انسانى تفسير كردهاند.(3)
از اين آيات استفاده مىشود كه نه در مراحل شكلگيرى و موزون سازى اندام انسانى عنصر جنسيت دخالت دارد و نه در دميدن روح الهى به كالبد آدمى بين زن و مرد تفاوتى هست.
3- مبدأ قابلى آفرينش زن و مرد
آيا خلقت زن و مرد از دو گوهر مستقل و دو مبدأ قابلى جداگانه است تا هر يك داراى آثار خاص و لوازم مخصوص باشد مانند دو گوهر كه از دو معدن مستقل ظهور مىكنند و جنس هر يك غير از جنس ديگرى است يا هر دو از يك گوهرند و هيچ امتيازى ميان آنها از لحاظ گوهر وجودى نيست جز به اوصاف اكتسابى و اخلاق تحصيلى يا مرد بالاصالة از گوهرى خاص خلق شده است سپس زن از زوايد مبدأ تابع مرد به طور متفرع بر آن آفريده شده است يا به عكس يعنى زن بالاصاله از گوهرى معين آفريده شده است و مرد فرآوردهاى از زوايد مبدأ زن، به طور طفيلى و فرع وى است؟
از ظواهر آيات ناظر به اصل آفرينش استنباط مىشود كه زن و مرد از يك گوهرند و هيچ امتيازى ميان آنها از لحاظ گوهر وجودى نيست قرآن فرمود: «يا ايها النّاس اتقوا ربّكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثيراً و نساءً و اتقوا اللّه الذى تسائلون به و الارحام ان اللّه كان عليكم رقيباً؛(4) اى مردم از پروردگارتان پروا داريد كه شما را از نفس واحد آفريد و جفتش را نيز از او آفريد و از آن دو مردان و زنان بسيارى پراكند و از خدايى كه به نام او از همديگر درخواست مىكنيد. پروا كنيد و خويشاوندان را (فراموش نكنيد) كه خدا همواره بر شما نگهبان است.»
منظور از نفس در آيه، گوهر و ذات و اصل و واقعيت عينى شىء است نه روح، جان و روان، از باب مثال اگر گفتهاند: فلان شىء فى نفسه چنين است يعنى در ذات و هستى اصلى خود چنين است يا وقتى مىگويند: فلانى آمده است يعنى فلان كس خودش آمده است كه معناى نفس مرادف با عين و اصل ذات است. بنابراين نبايد آيه مورد بحث با آيات مربوط به پيدايش روح و نفخ آن در انسان ارتباط داد بلكه مراد از آن همانا ذات و واقعيت عينى است.
بر اين اساس آن چه از آيه استفاده مىشود مطالب زير است:
الف: همه اصناف انسانها، خواه زن و خواه مرد، از يك ذات و گوهر خلق شدهاند و مبدأ قابلى آفرينش همه افراد يك چيز است. اين كه گفته شد همه انسانها، دليل آن اين است كه «ناس» شامل همگان مىشود.
ب: اولين زن كه همسر نخستين مرد است، او نيز از همان ذات و گوهر عينى آفريده شده است نه از گوهر ديگر و نه فرع بر مرد و زايد بر او و طفيلى وى، خداى سبحان اولين زن را از همان ذات اصلى آفريده است كه همه مردها و زنها را از همان اصل خلق كرده است. آياتى مانند: «هو الذى خلقكم من نفس واحدة و جعل منها زوجها»(5) اوست كه شما را از نفس واحدى آفريد و جفت وى را از آن پديد آفريد. و آيه «خلقكم من نفس واحدة ثم جعل منها زوجها»(6) آفريد شما را از نفس واحد سپس جفت وى را از آن پديد آورد. نيز بر همين مطلب دلالت مىكند كه مبدأ قابلى خلقت همه مردان و زنان و نيز اولين مرد و زن واحد است.
در پى احاديث ناظر به مبدأ قابلى آفرينش روايتى را از مرحوم صدوق نقل كرده است كه از آن استفاده مىشود آفرينش حوّا همانند خلقت آدم نوظهور است و آن روايت اين است كه زراره از حضرت امام صادق(ع) پرسيد: نزد ما مردمى هستند كه مىگويند: خداوند حوّا را از بخش نهايى ضلع چپ آدم آفريد؟ امام صادق(ع) فرمود: خداوند از چنين نسبت، هم منزه است و هم برتر از آن است. آيا خداوند توان آن را نداشت كه همسر آدم را از غير دنده او خلق كند تا بهانه به دست ملامت گران دهد كه بگويند: بعضى اجزاى آدم با بعضى اجزاى ديگر نكاح كرد. سپس فرمود:خداوند آدم را از گل آفريد و سپس حوا را به طور نوظهور پديد آورد. آدم پس از آگاهى از خلقت وى از پروردگارش پرسيد: اين كيست كه قرب و نگاه او مايه انس من شده است؟خداى سبحان فرمود: اين حوّاست. آيا دوست دارى كه با تو و مايه انس تو باشد و با تو سخن بگويد و پيرو تو باشد؟ آدم گفت:آرى پروردگارا! تا زندهام سپاس تو بر من لازم است. آنگاه خداوند فرمود: از من ازدواج با او را بخواه، چون صلاحيت همسرى تو را جهت تأمين علاقه جنسى نيز دارد و خداوند شهوت جنسى را به او اعطا نمود. سپس آدم عرض كرد من پيشنهاد ازدواج با وى را عرضه مىدارم، رضاى شما در چيست؟ خداوند فرمود:رضاى من در آن است كه معالم دين من را به او بياموزى.(7)
اين حديث گرچه از جهت سند نياز به تحقيق بيشتر دارد ولى حاوى مطالب مهم و سودمندى است كه تفصيل آن به اين شرح است.
الف: خلقت حوا از ضلع و دنده چپ آدم صحيح نيست بر خلاف آن چه در تورات آمده است كه خلقت حوا را از دنده چپ آدم مىداند.(8)
ب: آفرينش حوا چون آفرينش آدم نوظهور و مستقل است.
ج: نگاه آدم به حوا مايه انس وى شد و خداى سبحان نيز همين اصل را پايه ارتباط آن دو قرار داد و اين انس انسانى، قبل از ظهور غريزه شهوت جنسى بوده است.
د: بهترين مهريه و صداق، تعليم علوم الهى و آموختن معالم دين است كه خدا آن را مهر حضرت حوّا بر آدم قرار داد.
با توجه به اين كه آيات و روايات زن و مرد را از گوهر واحد مىداند و بر اين اساس مرد بر زن در اصل آفرينش امتيازى ندارد و روايات كه بيان گر مزيّت و برترى هستند يا از جهت سند نادرست و نارسايند و يا دلالت آنها ناتمام است و اگر هم از جهت سند و دلالت تام باشند به لحاظ اين كه مسئله مورد بحث امر تعبدّى محض نيست و در امور غير تعبدّى علم و قطع لازم است و اين روايتها مفيد مظنه و گمان است نمىتوان با آن روايتها مسائل غير تعبّدى را استفاده كرد. و به عبارت ديگر: چون اين خبر واحد است و خبر واحد در صورت احراز شرائط به استنباط احكام فقهى محدود است و در علوم ديگر در صورتى اعتبار دارد كه با قرآن هماهنگ باشد و يا سنت قطعى و عقل آن را تأييد كند. در غير اين صورت اعتبار نداشته و قابل استناد نيست.
علاوه بر اشكال سند و دلالت اين روايت و عدم هماهنگى آن با قرآن و سنت قطعى و عقل، احتمال تقيه در اين دسته از روايات منتفى نيست زيرا چنان چه روشن است رأى غالب در آن زمان اين بود كه زن از دنده چپ آدم خلق شده است و به قول اهل سنت و عامّه نيز در اين مورد هماهنگ است. از اين رو احتمال دارد كه ابراز اين عقيده از جانب معصوم(ع) از روى تقيه باشد. بنابراين احتمال نيز رواياتى كه بيان گر اين محتوا هستند فاقد اعتبار خواهند بود.
4 – انسان مخاطب قرآن
كمال انسان در شناخت مبدأ و معاد و وحى و رسالت است و در فهميدن اين سه اصل ذكورت و انوثت شرط نيست. انبياء كه انسانها را به اين سه دعوت كردهاند، دعوت نامه براى خصوص مردها يا خصوص زنها نفرستادهاند تا با دعوت گروهى و صنفى، صنف ديگر از آن محروم باشند. وقتى قرآن از زبان پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «ادعوا الى اللّه على بصيرة انا و من اتبعنى»(9) من و هر كه مرا پيروى كرد به سوى خدا دعوت مىكنم و از روى بصيرت دعوت مىكنم.
اين دعوت شامل همه انسان هاست و اگر پيامبرى دعوت نامهاى براى يك مرد به عنوان زمامدار يك كشور مىنويسد چنان كه پيامبر اسلام(ص) براى پادشاه روم و ايران و حبشه نامه نوشت پيامبر ديگرى براى زن به عنوان يك زمامدار نامه مىنويسد. چنان چه سليمان به بلقيس ملكه سبأ نامه نوشت و او را به اسلام فرا خواند.
5 – هدف نزول قرآن هدايت انسان
قرآن كريم هنگام تشريح هدف رسالت و نزول وحى مىفرمايد: «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدىً للناس»(10) «ناس» صنف يا گروه خاصى را در نظر ندارد بلكه شامل زن و مرد به طور يكسان مىشود و معناى آيه اين است كه خداى سبحان قرآن را در ماه رمضان نازل فرمود تا انسان و مردم را هدايت كند.
گاهى قرآن از تعبير انسان استفاده مىكند و مىفرمايد: ما براى انسان قرآن فرستاديم «الرحمن علّم القرآن خلق الانسان علّمه البيان»(11) خداى رحمان، قرآن را ياد داد، انسان را آفريد به او بيان آموخت.
در اين آيات ابتدا تعليم قرآن، سپس خلقت انسان و پس از آن تعليم بيان ذكر شده است.
قرآن براى هدايت انسان است و خداى رحمان درس قرآن مىگويد و شاگردش انسانها هستند، خواه آن انسان زن باشد يا مرد.
سرّ اين كه قرآن انسان را مخاطب خود قرار مىدهد و او را هدايت مىكند آن است كه رسالت قرآن تعليم و تزكيه روح آدمى است و روح مجرد است و روح نه مذكر است و نه مؤنث.
نمونه عينى از همتايى در مراتب كمال
حضرت على(ع) يكى از مصاديق عترت و از افراد آيه تطهير و داراى مقام عصمت است چنان كه حضرت زهرا(س) نيز از مصاديق عترت و از افراد آيه تطهير و داراى مقام عصمت است و به همين دليل در بين معصومان اميرالمؤمنين(ع) معروف و الگو شده است و در ميان زنان حضرت زهرا سلام اللّه عليها اشتهار پيدا كرده است.
از عظمت حضرت زهرا(س) گفته شده است كه اگر على بن ابيطالب نبود، ايشان كفو و همسر و همتايى برايش نبود. براى روشن شدن اين حديث شايسته است توجهى به سخنان حضرت على(ع) در نهج البلاغه و سخنان فاطمه زهرا(س) داشت تا همتايى آن دو روشن شود.
آدمى وقتى خطبه حضرت زهرا سلام اللّه عليها را در مسجد النبى در مدينه در برابر سخنان گهربار حضرت على(ع) در نهج البلاغه قرار مىدهد آن دو سخن را همتا و همسان يكديگر مىبيند فرازهايى از سخنان اين دو بزرگوار نقل مىشود حضرت زهرا(س) در خطبه خود پس از حمد و ستايش الهى فرمود: «اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لاشريك له كلمة جعل الاخلاص تأويلها و ضمّن القلوب موصولها و انار فى التفكر معقولها الممتنع من الابصار رؤيته و من الالسن صفته و من الاوهام كيفيته، ابتدع الاشياء لامن شىء كان قبلها و انشأها بلا احتذاء امثلة امتثلها كوّنها بقدرته و ذراها بمشيته»(12) گواهى مىدهم كه جز اللّه هيچ خدايى نيست، يگانهاى بى نياز است، اخلاص و يكدلى در انگيزه و عمل را تأويل و فرجام آن قرار داد و دلها را گستره پيوند با آن نمود و تار و پود جانها را بدان سرشت و مشعل انديشه آن (توحيد) را در فضاى ذهنها بر افروخت. خدايى كه ديدگان را ياراى ديدن و زبانها را توان وصف كردن او نيست و خردها به چگونگىاش راه نبرد همو كه همه چيز را آفريد نه از چيزى كه پيش از آن باشد و نه برپايه الگو و نمونهاى كه از آن پيروى كند با توانايى بيكرانش پديدههاى شگفت آفريد و با مشيت و خواستش آن را پراكند.
در اين فراز حضرت زهرا(س) به يگانگى خدا شهادت مىدهد و اين شهادت و گواهى از سوى فاطمه همه مراتب شهادت زبانى و قلبى و عملى را در بر مىگيرد به تعبير دقيقتر، فاطمه از پيشتازان عرصه توحيد و يكتاپرستى است و در حضور انبوه مسلمانان در مسجد پيامبر بر توحيد و يگانگى معبود خويش گواهى مىدهد و اخلاص را تأويل و تجسّم كلمه توحيد قرار داد بدين معنا كه موحّد حقيقى كسى است كه جانش از توحيد خداى سبحان لبريز و از ريا پاك و پيراسته و عملش فقط براى رضاى خدا و رفتار و سلوكش خالص براى خدا باشد.حضرت على(ع) نيز در تبيين آثار و بركات ايمان به توحيد گفتار شيرينى دارد كه محتواى سخن حضرت زهرا را توضيح مىدهد.
«و اشهد ان لا اله الّا اللّه وحده لا شريك له، شهادة ممتحناً اخلاصها، معتقداً مصاصها نتمسّك بها ابداً ما ابقانا و ندّخرها لا هاويل ما يلقانا، فانّها عزيمة الايمان و فاتحة الاحسان و مرضاة الرحمن و مدحرة الشيطان»(13)
و بر اين حقيقت گواهى مىدهم كه جز اللّه خدايى نيست و يگانهاى بى انباز است، شهادتى كه اخلاص آن از بوته آزمايش گذشته و ناب بودنش به ثبوت رسيده است. تا زندهايم به چنين گواهى چنگ يازيم و براى پس از مرگ و رويارويى با حوادث هول انگيز اندوختهاش گيريم چرا كه آن، اراده جوشيده از ايمان، كليد و رمز احسان، عامل جلب خوشنودى رحمان و ابزار راندن شيطان است.
خلاصه سخن آن كه باور به توحيد اگر در جان انسان رسوخ كند آثار آن در زندگى فردى و اجتماعى و معنوى او ظهور مىكند و آدمى رنگ خدايى مىگيرد.
حضرت نه تنها به توحيد شهادت مىدهد بلكه اعتقاد به توحيد را فطرى مىداند كه تار و پود وجود انسان با آن گره خورده است و مشعل انديشه آن را در فضاى فكر برافروخت و روشن كرد.
به دنبال آن فرمود: خداى يگانهاى كه ديدگاه مرا ياراى ديدن و زبانها را توان وصف او نيست و خردها به چگونگىاش راه نبرد.
در اين قسمت حضرت مىفرمايد: رؤيت خدا و ديدن او با چشم ممتنع است قرآن نيز در اين رابطه فرمود: «لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار؛(14) چشمها او را نمىيابند و اوست كه ديدگان را درمىيابد، حضرت امير در نهج البلاغه فرمود: «لاتدركه العيون بمشاهدة العيان ولكن تدركه القلوب بحقايق الايمان»(15) چشمها او را آشكارا نمىبينند ليكن دلها به وسيله حقايق ايمان او را درك مىكنند.
اين سخنان، حق تعالى را از اين كه با چشم ديده شود تنزيه مىكند و كيفيت رؤيت او را از راهى كه ممكن است شرح مىدهد.
حضرت زهرا در قسمت ديگرى از سخن نقل شده فرمود: زبان ياراى وصف او را ندارد و انديشهها به كيفيتش راه نمىيابد، به مثابه همين سخن را حضرت امير (ع) در نهج البلاغه فرمود: «الذى لايدركه بعدالهمم ولايناله غوص الفطن»(16) و هموست كه افكار بلند ژرف انديش كنه ذاتش را درك نكند و غواصان درياى علوم و دانشها دستشان از پى بردن به كمال هستيش كوتاه گردد يعنى آنكس كه براى صفتش حدى نيست و اوصاف كمالش را وصف نتوان كرد.
در قسمت ديگر از سخن فرمود: همو كه اشياء را آفريد نه از چيزى پيش از آن باشد و نه الگو و نمونهاى كه از او پيروى كند.
حضرت على(ع) نيز فرمود: «الذى ابتدع الخلق على غير مثال امتثله ولامقدار احتذى عليه من خالق معهود كان قبله»(17) او خداوندى است كه بدون صورت و مثالى كه از آن اقتباس كرده باشد جهانيان را بيافريد و بدون سنجش و اندازهگيرى مخلوقات كه آفريدگارى پيش از خلق جهان آفريده باشد و خداوند عالم از روى نمونه و مدلى كه خالق و معبود سابق به كار برده جهان را خلقت كرده و از آن تبعيت كرده باشد.
با مقايسه دو بيان از حضرت زهرا(س) و حضرت امير(ع) كه يكى اين خطبه را چند سال قبل از على(ع) ايراد كرده است روشن مىشود كه چرا فقط حضرت على(ع) كفو و همتاى حضرت زهرا سلام اللّه عليهاست.
تا اينجا روشن شد كه زن و مرد به لحاظ انسانى با هم همسان هستند و قرآن نيز براى هدايت انسان آمده است و مخاطب قرآن نيز انسان است و از نظر انسان براى زن و مرد با هم تفاوتى ندارد.
علت تصريح به ذكورت و انوثت در قرآن
قرآن كريم در مواردى با صراحت نام زن و مرد را مىبرد تا افكار جاهلى پيش از اسلام را تخطئه كند، آنها ميان زن و مرد فرق مىگذاشتند و عبادات و فضائل را تنها براى مردها مىدانستند از اين رو قرآن مىگويد بايد روح كامل شود و روح مذكر و مؤنث ندارد.
پيش از اسلام به زن بهايى داده نمىشد زنان از جايگاه انسانى و اجتماعى شايستهاى برخوردار نبودهاند و در ذلت و خوارى آنان همين بس كه حياتش مايه ننگ و عار بود و به همين جهت دختران را زنده به گور مىكردند چنان كه قرآن مىگويد: «و اذا بشّر احدهم بالانثى ظلّ وجهه مسودّا و هو كظيم، يتوارى من القوم من سوء ما بشّر به ايمسكه على هون ام يدسّه فى التراب الا ساء مايحكمون»(18) هرگاه يكى از آنان را به دختر مژده آرند، چهرهاش سياه گردد، در حالى كه خشم و اندوه خود را فرو مىخورد از بدى آن چه به او بشارت داده شده، از قبيله خود روى مىپوشاند آيا او را با خوارى نگاه دارد يا در خاك پنهانش كند و چه بد داورى مىكنند.
اگر براى زن ارزشى نيز قائل بودند براى ارضاى شهوت مردان بود البته عار و ننگ دانستن فرزندان دختر و استفاده از زن براى ارضاى شهوت تحقير مقام والاى زن است.
اما قرآن مسأله زنده به گور كردن دختران را به حدى زشت و منفور شمرده كه رسيدگى اين موضوع را به آخرت به عنوان يكى از حوادث مهم رستاخيز دانسته و مىفرمايد: «و اذا الموؤدة سئلت، باىّ ذنب قتلت»(19) از پرونده يكى از فاجعه آميزترين پديدههاى جاهليت يعنى دخترانى كه با بىرحمى تمام زنده بگور شدهاند سؤال مىشود، به چه جرمى كشته شدند گويى اين جنايت به قدرى وحشتناك است كه به قاتلان نگاهى نمىشود و با پرسش از آن كودكان بىگناه سنگينى جرم به رخ قاتلان كشيده مىشود.
و در مسئله وسيله ارضاى شهوت بودن زن فرمود: «و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنو اليها و جعل بينكم مودّة و رحمة انّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكّرون»(20) و از نشانههاى خدا اين كه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد و در ميانتان مودت و رحمت قرار داد. در اين نشانههايى است براى گروهى كه تفكر مىكنند قرآن در اين آيه هدف ازدواج را سكونت و آرامش قرار داده است اين آرامش از اين جا سرچشمه مىگيرد كه اين دو جنس مكمّل يكديگر و مايه شكوفايى و نشاط و پرورش يكديگر مىباشد به طورى كه هر يك بدون ديگرى ناقص است و طبيعى است كه ميان يك موجود و مكمّل وجود او جاذبه نيرومندى به نام محبت و مودّت وجود داشته باشد.
ناگفته نماند اين آرامش و سكونت هم از نظر جسمى است و هم از نظر روحى هم از جنبه فردى و هم اجتماعى.
زيرا عدم تعادل روحى و ناآرامىهاى روانى كه افراد مجرد با آن دست به گريبانند كم و بيش بر همه روشن است.
افراد مجرد از نظر اجتماعى كمتر احساس مسؤوليت مىكنند اما وقتى انسان از مرحله تجرد قدم به مرحله زندگى خانوادگى مىگذارد، شخصيت تازهاى در خود مىيابد و احساس مسؤوليت بيشترى مىكند و اين همان معناى احساس آرامش در سايه ازدواج مىباشد.
تقوا عامل امتياز
قرآن وقتى از خلقت انسان سخن مىگويد، مىفرمايد: «يا ايها الناس انّا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم»(21) اى مردم نه متفاوت در بدن كه يكى مرد شود و ديگرى زن افتخار است و نه از صنف زن يا مرد بودن افتخار است، زيرا همگان از زن و مرد خلق شدهاند نه خلقت بدن مرد بالاتر از خلقت بدن زن است و نه بالعكس و نژاد و زبان، عامل شناسايى و شناسنامه طبيعى است، شناسنامه طبيعى انسان، چهره، قيافه، زبان و لهجه اوست كه ويژگى بدن است و گرنه روح شرقى و غربى، عرب و عجمو.. ندارد. پس تفاخر معنا ندارد و در وادى روح سخن از شناسنامه نيست و صعود روحى در گرو عدم تفاخر و فخر فروشى است و در واقع عامل فخر تقوا است.
نتيجه گيرى
در اين مقاله اولاً از همسانى مقام زن و مرد سخن به ميان آمد و سرّ آن هم برخوردارى از روح بود كه در روح ذكورت و انوثت معنا ندارد و ثانياً اگلويى از زن و مرد معرفى شد كه اين دو همسان و همتاى هم اند و ثالثاً از راز تصريح ذكورت و انوثت در برخى آيات سخن به ميان آمد. ادامه دارد.
پىنوشتها: –
1. سوره سجده، آيه 7، 8، 9.
2. سوره مؤمنون، آيه 14.
3. الميزان، ج 15، ص 20 و مجمع البيان، ج 4، ص 101 روح الجنان، ج 15، ص 10.
4. سوره نساء،آيه 1.
5. سوره اعراف، آيه 189.
6. سوره زمر، آيه 6.
7. من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 379، علل الشرايع، ج 1، باب 17، ص 29.
8. عهد عتيق، سفر پيدايش، باب دوم، 18 – 24.
9. سوره يوسف،آيه 108.
10. سوره بقره، آيه 185.
11. سوره الرحمن، آيه 1-4.
12. الاحتجاج طبرسى، ج 1، ص 274.
13. نهج البلاغه، خطبه 2.
14. سوره انعام، آيه 103.
15. نهج البلاغه، خطبه 179.
16. همان، خطبه اول.
17. همان 91.
18. سوره نحل، آيه 58 – 59.
19. سوره تكوير، آيه 8 – 9.
20. سوره روم، آيه 21.
21. سوره حجرات، آيه 13.
دانستنيهايى از قرآن عبادت و عمل
عبادت و عمل
«يا أيها الذين آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم وافعلوا الخير لعلكم تفلحون» (سوره حج،آيه 78)
اى مؤمنان ركوع كنيد.. سجده كنيد.. و پروردگارتان را پرستش نمائيد و كارهاى خير انجام دهيد شايد كه رستگار شويد.
در اين آيه شريفه اول ما را دستور به خم شدن يا ركوع مىكند سپس بيشتر خم شدن كه همان سجود مىباشد و گويا پس از ركوع و سجود تازه قابليت براى عبادت در ما پيدا مىشود و مىتوانيم خدا را پرستش كنيم.. آنگاه مىفرمايد اين براى خود سازى است ولى بايد دگرسازى هم كنيد و بايد عبادت منحصر به پرستشهاى شخصى نباشد بلكه خيرت به ديگران نيز برسد كه همانا عبادت بدون عمل بى ارزش است.
و شايد اين آيه رهگشائى باشد براى سفرهاى چهارگانه سالك به سوى معبود كه در آغاز سفر از خلق به حق است و اينجا است كه خوديت و انانيّت انسان شكسته مىشود و به سوى او توجه مىكند ولى در مقام دوم و سفر بعدى از حق به حق است كه در اينجا سالك بيشتر خدا را شناخته و انانيّتش آنچنان شكسته مىشود كه ديگر خودى را نمى بيند فقط خدا را مى يابد و در واجب الوجوب ذوب مىشود. در اينجا است كه خداوند نظر لطفى به بنده اش مىكند و او را شايسته عبادت خود مىنمايد. و لذا در سفر سوم كه انسان خود را كاملا در وجود حق محو مىكند لياقت بندگى و بردگى پيدا مىكند. و وقتى لياقت عبوديت پيدا كرد آنگاه خداوند به او دستوردهد كه اينك به ديگران نيز برس، آنان را هم از خواب غفلت بيدار كن و به سوى خدايت رهنمون ساز و مشكلات زندگى مردم را تا توانى از پيش پايشان بردار تا اينكه همچون تو آماده بندگى و عبادت شوند و خدا را بپرستند كه همانا خداوند نيز بر مردم منت نهد كه “الذى أطعمكم من جوع و آمنكم من خوف” خدائى را بپرستيد و عبادت كنيد كه گرسنگىتان را بر طرف كرد و امنيت و آسايش را در زندگىتان فراهم ساخت. پس هرگاه خداوند بر مردم منت نهد كه آنان را اطعام مىكند و امنيتشان را فراهمسازد تو اى بندهاى كه ذوب در خدا و معشوقت شدهاى بايد همان كار را براى بندگانش انجام دهى و در همين راستا گام بردارى.
اينجا است كه فعل الخيرات سفر از حق است به خلق. و برخى از مفسران گويند كه تأكيد آيه بر ركوع و سجود كنايه از نماز خواندن است زيرا بيشترين افعال نماز و يا مهمترين اركان آن ركوع و سجود است و خداوند با تأكيد بر اين دو صفت مىخواهد اهميت نماز را برشمرد كه آغاز عمل انسان نماز است و گر نماز مقبول افتد ديگر عبادتها كه در پى خواهد آمد مقبول خواهد افتاد و اگر نماز پذيرفته نشود ديگر اعمال پذيرفته نخواهد شد .
و پس از دستور نماز و اقامه آن دستور عبادت مىدهد گويا مىخواهد تأكيد كند كه عبادت را خالص و با قصد قربت انجام دهيد و ركوع و سجود را فقط براى او و به خاطر كسب رضايتش انجام دهيد. و يا اينكه عبادت را به طور عموم پس از ركوع و سجود آورده كه ديگر عبادتها را در بر گيرد يعنى اول نماز است و پس از نماز، نوبت به زكات و روزه و حج و جهاد و ساير فرائض و واجبات مىرسد.
از آن پس مىفرمايد: “و افعلوا الخير” يعنى كه همگام با پرستش شخصى بايد خدمت اجتماعى نيز باشد و اعمالتان منحصر به خدمت به خود نباشد كه ديگران را نيز دريابيد. جالب اينجا است كه واژه “خير” عموميت دارد و تمام كارهاى نيك را در بر مىگيرد بلكه فراتر از خدمتهاى اجتماعى رفته و هدايت مردم را نيز در بر دارد كه هيچ خيرى بالاتر و با فضيلت تر از هدايت ديگران نيست. پس عبادت دو جنبه دارد يك جنبه شخصى كه ركوع و سجود است و يك جنبه اجتماعى كه صله رحم و يارى مستمندان و كمك به بيچارگان و رفع ظلم ظالمان و ديگر كارهاى خير است.
برخى از مفسران گويند مقصود از فعل الخير مكارم اخلاق است ولى ظاهرا مقصود فقط اخلاق نيست زيرا اگر تخلق بأخلاق بود دستور “وافعلوا” نمى آورد پس معلوم مىشود فعل خير متعدى به ديگران است يعنى كار خير نسبت به غير از خودتان انجام دهيد كه در اينجا (چنان كه عرض شد) همه كارهاى نيك و شايسته را در بر مىگيرد.
و در آخر آيه مىفرمايد: “لعلكم تفلحون” معنايش اين است كه اگر اين كارها را انجام داديد و هم خود را ساختيد و هم ديگران را كمك كرديد شما شايستگى مقام “فوز” را خواهيد داشت و اين بالاترين مقام است كه انسان را به خلود در بهشت روانه مىسازد و البته بالاتر از بهشت رضاى اللّه است كه بى گمان چنين اشخاصى رضايت خدا را كسب مىكنند “رضى الله عنهم و رضوا عنه ذلك هو الفوز العظيم” و اين است رستگارى بزرگ.
آفتاب عفت
آفتاب عفت
پنجم جمادى الاول سالروز ولادت حضرت زينب سلام اللّه عليها و روز پرستار گرامى باد.
زينب كبرى آفتاب عفت و كوه سترگ صلابت بود زينب قافله سالار كاروان نور و نگهبان آل رسول از جور ستمكاران زمانه بود.
تمام رفتار و اوصاف زينب كبرى زيور تاريخ زنان خداجوى و مسلمان است و اقتدا به او، اقتدا به فضيلت، عفت و شجاعت است. زينب كبرى، الگوى زنان قهرمان در هفده شهريورها و بيست و دوم بهمن هاست و عفت و شجاعت آن بانو سرمشق حماسههاى بزرگ زنان مسلمان در طول تاريخ بوده است.
زينب كبرى سلام اللّه عليها بانوى قهرمانى بود كه در تمام لحظههاى قيام كربلا، با رهبر اين قيام سترگ همگامى و همراهى داشت. همگامى با پيشواى معصوم دين خدا و همراهى با رهبر قيام كربلا براى زينب كبرى به قدرى اهميت داشت كه به هنگام ازدواج و شروع زندگى مشترك، همراهى با رهبر قيام كربلا را به عنوان يك شرط قيد فرمود.
سنتى كه زينب سلام اللّه عليها در همراهى و همگامى فداكارانه با پيشواى قيام كربلا بنا نهاد، در طول زمان همواره الگوى رفتار انقلابى مبارزان راه خدا بوده است و قرنها، زنان مؤمن را درس شجاعت و عفت مىآموخت و به آفريدن حماسهاى بزرگ و شكوهمند فرمان مىداد.
همه عرصههاى قيام كربلا، تجليگاه حضور زينب كبرى است. اين بانوى بزرگ از يك سو قهرمانان را در راه شهادت و آفريدن حماسههاى مكرّر بدرقه مىكرد و از سوى ديگر زنان و كودكان و بيماران اهل بيت نور را نسبت به وقايعى كه پى در پى آتش مصيبت را شعله ورتر مىكرد دلدارى مىداد. دختر قهرمان امير مؤمنان از يك سو نظر به عرصه خون و شهادت و رزمگاه حماسه آفرينان داشت و از سوى ديگر به نگهبانى از آل رسول و پرستارى از بيماران بيت نور مىانديشيد. او كسى بود كه هم شاهد عظمت حماسههاى جنگاوران راه خدا در خط مقدم جبهه بود و هم تدبير امور پشت جبهه را به عهده داشت و بر آن بود تا از بيت نور به صورتى نگهبانى و پرستارى كند كه دشمنان امامت موفق به قطع نسل ولايت نشوند و اين خط راستين شريعت محمّد مصطفى در طول تاريخ بشر شكوفا بماند.
آرى، زينب در آن زمان كه تير بلاى دشمنان پيوسته بر سر حاملان شريعت ناب مىباريد، به رسالتى مىانديشيد كه آينده اين شريعت ناب را تضمين كند. او مصمّم بود از زين العابدين عليه السلام به عنوان حامل امانت الهى امامت نگهبانى و پرستارى كند تا دين خدا زنده بماند.
زينب كبرى در راه نگهبانى از نسل امامت و پرستارى از تنها بازماندهاى كه مىتوانست خط ولايت و امامت را ادامه دهد، به آن حد كوشيد كه به مهاجمانى كه در صدد قطع نسل ولايت كوشش مذبوحانه مىكردند، فرمود: او كشته نمىشود مگر آنكه من هم با او كشته شوم! آرى زينب تا پاى جان در راه امامت و ولايت ايستاد و به همه شيعيان درس فداكارى در راه امامت و ولايت داد.
زينب كبرى بانوى قهرمانى بود كه عرصه زمانى رسالت خطيرش محدود به روز عاشورا نبود بلكه بُعدِ اصلى رسالتش زمانى آغاز شد كه واقعه كربلا در ظاهر پايان يافته بود و دشمنان دين خدا پس از كشتن امام معصوم و مردان راستين حق، به ناحق خود را پيروز مىدانستند و به دهشهاى خيالى كه در آينده نصيبشان خواهد شد مىانديشيدند.
آرى، زمانى كه شهدا به خون خفتند، نوبت ابلاغ پيام شهيدان و فصل رسوا كردن يزيديان فرا رسيد. در دوره ابلاغ پيام عاشورا زينب كبرى علاوه بر مصائبى كه به عنوان قافله سالار كاروان اهل بيت به عهده داشت، رسالت ابلاغ پيام را هم به خوبى ايفا كرد و يزيديان را به رسوايى كشيد.
آنچه سبب شده بود كه زينب كبرى رسالت خويش را با اين توان فوق العاده روحى انجام دهد اين بود كه در تمام مراحلى كه پيشامدهاى شگفت روى مىداد، به رضايت خدا و انجام دادن وظايف الهى مىانديشيد و در اين راه همه مصايب را زيبا مىديد و به جان مىخريد و در پاسخ به دشمنانى كه از حالات آن بزرگوار نسبت به وقايع كربلا جويا مىشدند، مىفرمود: مشكلات، مصيبتها و دشواريهايى كه در راه خدا ديدم همه برايم زيبا بود!
آرى زينب كبرى ديد زيبا بين داشت، و اين بينش بود كه همه امور را برايش تحمّلپذير كرده بود.
اسوه صبر و طاعت و تقوى
شب ميلاد دختر زهراست
هركجا بنگرى شعف برپاست
خانه مصطفى شده گلشن
ديده مرتضى شده روشن
فاطمه گشته صاحب دختر
بستر از درّ و لؤلؤ و گوهر
مونس و يار مجتبى آمد
حامى شاه كربلا آمد
بهر تبريك و شادباش و درود
خدمت فاطمه ز حىّ ودود
عرشيان بهر تهنيت با هم
گوى سبقت ربودهاند از هم
دومين دخت عترت و طاها
در طهارت چو مادرش زهرا
گوى سبقت ربوده از يعقوب
صابر اندر بلا چو صد ايوب
هدف از آفرينش زينب
كربلا بوده سرّ اين مطلب
پرچم دين اگر بود برپا
از حسين است و زينب كبرى
بضعه مصطفى سلامٌ عليك
دختر مرتضى سلامٌ عليك
خير مقدم عقيلة الهاشم
جن و انس و ملك تو را خادم
نهضت كربلا زتو سرپاست
بوستان ولا زتو برجاست
خطبههاى تو منجى دين شد
موجب سربلندى دين شد
«عبد عاصى» شده عزل خوانت
به اميد عطا و احسانت
قم – عبداللّه محمدبيگى
نگاهى به رويدادها
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
المنار فاش كرد: نيروهاى جنبلاط و جعجع در اسرائيل آموزش مىبينند. (16/1/86)
پاسخ سيد حسن نصراللّه به توطئه عوامل آمريكا در لبنان: حزب اللّه شكستناپذير است.
درگيرىهاى مذهبى در پاكستان 70 كشته و 83 مجروح بر جا گذاشت. (20/1/86)
در سالگرد حمله اشغالگران، 2 ميليون عراقى فرياد «مرگ بر آمريكا» سر دادند. (21/1/86)
سه روز عزاى عمومى در عراق به علت انفجار پارلمان اين كشور اعلام شد. (25/1/86)
به رغم تلاش غرب براى تفرقه افكنى ميان شيعه و سنى ديدار علماى اهل سنت با آيت اللّه سيستانى صورت گرفت. (30/1/86)
دانشجويان لبنانى: سفير آمريكا: دهان گشادت را ببند.
اشغالگران به خانههاى مردم در بغداد و موصل يورش بردند. (1/2/86)
دموكراسى و حقوق بشر به روايت اشغالگران در عراق برقرار است. تفنگداران آمريكايى حتى نيمههاى شب به داخل منازل مردم يورش مىبرند و كودكان را هم مورد بازرسى قرار مىدهند.
12 تفنگدار آمريكايى و انگليسى در عراق به هلاكت رسيده و 32 تن زخمى شدند. (5/2/86)
رژيم صهيونيستى ساختمان شوراى عالى اسلامى قدس را ويران كرد. (6/2/86)
جان بولتون از پشت صحنه جنگ لبنان و همكارى برخى كشورهاى عربى با اسرائيل براى نابودى حزب اللّه پرده برداشت. (9/2/86)
مردم تركيه عليه توطئه جديد لائيكها به خيابانها ريختند. (10/2/86)
با ابطال انتخابات رياست جمهورى، لائيكهاى تركيه راه پيروزى اسلامگرايان را سد كردند. (12/2/86)
سيد حسن نصراللّه: گزارش وينوگراد پيروزى حزب اللّه و شكست اسرائيل را در تاريخ ثبت كرد.
در واكنش به اهانت به مرجعيت شيعه، تظاهرات مردم نجف عليه شبكه الجزيره صورت گرفت.
چهار كارمند سفارت آمريكا و سه نظامى اين كشور در عراق به هلاكت رسيدند. (15/2/86)
اخبار داخلى
با تعهد كتبى انگليس و در آستانه ميلاد پيامبر رحمت(ص)، ايران تفنگداران متجاوز را عفو كرد.
نحوه واگذارى شركت مخابرات به بخش خصوصى تعيين شد. (16/1/86)
اتفاق نظر محافل خبرى، سياسى جهان، ايران بازى را برد و انگليس عمليات بازرسى دريايى را متوقف كرد.
رهبر انقلاب: جبهه استكبار مغلوب جبهه اسلام شده است.
رهبر انقلاب: منشور وحدت اسلامى به همت علماى اسلامى تدوين شود.
جشن هستهاى دوشنبه با حضور رئيس جمهور در نطنز برگزار مىشود. (18/1/86)
سخنگوى وزارت امور خارجه: دولت انگليس طى نامهاى رسماً از ايران عذرخواهى كرده است. (20/1/86)
با تزريق گاز به 3000 سانتريفيوژ، توليد صنعتى سوخت هستهاى در ايران آغاز شد.
رئيس سازمان انرژى اتمى اعلام كرد: برنامه بعدى ايران نصب 54 هزار سانتريفيوژ است.
معاون ناجا: 86 درصد مردم خواهان برخورد با بدحجابى هستند. (23/1/86)
ابعاد شكنجههاى مأمورين سيا از زبان جلال شرفى ديپلمات ربوده شده توسط نيروهاى آمريكايى در عراق تشريح شد. (23/1/86)
ايران به رتبه بيست و يكمين اقتصاد بزرگ دنيا صعود كرد. (25/1/86)
رئيس جمهور در اجتماع بزرگ مردم فارس: پاسخ هر قطعنامه را با يك پيشرفت جديد خواهيم داد.
سر لشگر فيروزآبادى: سلاح هايى داريم كه دشمن نام آنها را هم نشنيده است. (28/1/86)
فرمانده كل قوا: ارتش امروز قدرتمندتر از هميشه است. (29/1/86)
وزير امور خارجه: نشست شرم الشيخ تضعيف همسايگان عراق است. (1/2/86)
با 141 رأى مجلس از عمر دولت كاست و بر عمر خود افزود. مجلس با تصويب طرحى 7 ماه به عمر نمايندگى خود افزود و چهارماه از عمر دوره رياست جمهورى فعلى كم كرد. اين طرح پيش از اين به دليل مخالفت صريح با چند اصل قانون اساسى از سوى شوراى نگهبان رد شده بود.
مجلس طرح تجميع انتخابات را تصويب كرد.
سخنگوى وزارت خارجه:«توقف غنى سازى» از ادبيات هسته ايران حذف شده است. (3/2/86)
لاريجانى: پيش شرط نمىپذيريم. (4/2/86)
مجلس به 2 فوريت لايحه كاهش قيمت گازوئيل رأى داد.
با برگزارى راهپيمايى ضد استكبارى فرياد «مرگ بر آمريكا» در صحراى طبس طنين انداز شد.
بهره بردارى از بزرگترين معدن طلاى كشور آغاز شد. (5/2/86)
امام جمعه موقت تهران در دفاع از طرح مبارزه با فساد و فحشا: كارشكنى نكنيد، توطئه دشمن سازمان يافته است.
لاريجانى در ديدار با سولانا در آنكارا: غرب بايد به مصالحه با ايران تن دهد.
ائمه جمعه از اجراى طرح امنيت اجتماعى و مقابله با پديده بدحجابى حمايت كردند. (8/2/86)
رهبر انقلاب در پيامى به مناسبت آغاز سومين دوره شوراى اسلامى شهر و روستا: انگيزههاى حزبى شوراها را از كار مىاندازد.
در پى تماس تلفنى نخست وزير عراق و موافقت رئيس جمهور، ايران در اجلاس شرم الشيخ شركت مىكند.
رهبر انقلاب: شوراها بايد با پرهيز از جناحبنديها خود را وقف خدمت به مردم كنند.
وزيرى هامانه از امضاى 38 ميليارد دلار قرار داد نفتى خبر داد. (10/2/86)
كارگران خواستار گسترش چتر حمايتى دولت شدند.
رئيس جمهور در مراسم تجليل از معلمان نمونه: معلمى سوختن و ساختن است بر سر آنها منت نگذاريد.
در ديدار لاريجانى دبير شوراى اسلامى امنيت ملى كشورمان با آيت اللّه سيستانى، آخرين تحولات منطقه و ناامنىهاى موجود در عراق مورد بحث و بررسى قرار گرفت. (12/2/86)
رهبر انقلاب: جامعه معلمان پاكدامن، متعهد و صبور است. معلمان چون كوه مقابل توطئهها ايستادهاند. (13/2/86)
وزير خارجه در اجلاس شرم الشيخ: اشغالگران عامل ناامنى در عراق هستند. ادامه كار اشغالگران آمريكايى در عراق به افزايش تروريسم منجر شده است.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: آمريكا در منطقه به ديوار بلند دين برخورد كرده است. (15/2/86)
اخبار خارجى
سرنگونى هلى كوپتر آمريكايى در بغداد 4 تفنگدار را به هلاكت رساند. (22/1/86)
ژنرالهاى آمريكايى با تمرد از مأموريت جنگى: كاخ سفيد نمىداند در عراق چه غلطى مىكند. (23/1/86)
5 كشور اروپايى به پيمان ناتو مىپيوندند. (25/1/86)
تشنج در مسكو، موافقان و مخالفان پوتين به جان هم افتادند. آمريكا مزد روسيه را داد. (26/1/86)
يك مرد مسلح با حمله به خوابگاه دانشجويان و دانشكده فنى دانشگاه ويرجينياى آمريكا 33 دانشجو را به قتل رساند و بالغ بر 15 نفر را زخمى كرد.
فيگارو: عراق به جهنمى براى اشغالگران تبديل شده است. (29/1/86)
در پى چند حمله مسلحانه مرگبار وحشت و دلهره آمريكا را فرا گرفت.
امروز فرانسه براى تعيين جانشين شيراك انتخابات برگزار مىكند. (2/2/86)
پيشنهاد لغو وتو در دستور كار مجمع عمومى سازمان ملل قرار گرفت. (3/2/86)
نخست وزير عراق: نمىگذاريم آمريكا در بغداد ديوار حائل بسازد.
يلتسين درگذشت. (4/2/86)
عبداللّه گل نامزد رياست جمهورى تركيه شد. (5/2/86)
نخست وزير ژاپن قانون اساسى اين كشور را منسوخ اعلام كرد. (6/2/86)
هشدار پوتين به ناتو: روسيه از پيمان كنترل تسليحاتى خارج مىشود.
توليد كنندگان و تجار آلمانى: آلمان بزرگترين بازنده تحريم عليه ايران خواهد بود. (8/2/86)
سولانا: ايران بازيگر كليدى خاورميانه است.
فرماندهان آمريكايى: اميدى به پيروزى نظامى در عراق نيست. (9/2/86)
اتحاديه ضد امپرياليستى در آمريكاى لاتين تشكيل شد. (10/2/86)
دادگاه قانون اساسى تركيه با فشار ارتش و احزاب لائيك، انتخابات رياست جمهورى را باطل اعلام كرد.
سركرده شبكه القاعده در عراق كشته شد. (12/2/86)
بوش مصوبه كنگره براى خروج از عراق را وتو كرد. (13/2/86)
نورى مالكى: مردم عراق با قيموميت و دخالت بيگانگان در كشور مخالفند. (15/2/86)
حجاب مصونيت است نه محدوديت
حجاب مصونيت است نه محدوديّت
مقاله وارده
هر موجودى دوست دارد آن چه را مالك است حفظ نموده و در مقابل متجاوزان از آن دفاع كند. اين غريزه در شكل عالىتر در انسان وجود دارد و به صورت غريزه نوع دوستى، دفاع از عقايد، وطن و چيزهاى بسيار ديگر، بروز مىكند. حجاب نيز از همين غريزهها است، لذا مىبينيم انسانهاى اوليه و غارنشينان با برگ درختان و پوست حيوانات خود را مىپوشاندند.
داستان آدم و حوا فطرى بودن پوشش را ثابت مىكند. قرآن مىفرمايد: «فلمّا ذاقا الشّجرة بدت لهما سوء اتهما وطفقا يخصفان عليهما من ورق الجنّة»(1)آن گاه كه آدم و حوّا از آن درخت ممنوعه چشيدند پوشش آن دو از بين رفت كه به سرعت با برگ درختان خود را پوشاندند.
سرعت پوشش با برگ درختان بهشتى ولو به طور موقت بيانگر فطرى بودن پوشش است، با پيشرفت زمان نوع پوشش هم عوض مىشود تا به امروز كه پوشش به گونههاى مختلف وجود دارد.
فريد و جدى در اين باره مىنويسد: حجاب گرفتن زنان قدمتى طولانى دارد آن گاه به نقل از دايرةالمعارف لاروس چنين ادامه مىدهد: «زنان يونانى در دورههاى گذشته صورتها و اندامشان را تا روى پا مىپوشاندند. اين نوع حجاب كه شفّاف و بسيار زيبا بود در جزيره «كوس» يا«امرجوس» و ديگر جزاير، طراحى مىشد. زنهاى فنيقى داراى حجاب قرمز رنگ بودند. سخن در مورد حجاب در لابه لاى كلمات قديمىترين مؤلفان يونانى نيز به چشم مىخورد حتى «بثيلوب» همسر پادشاه «عوليس» نيز با حجاب بوده است. زنان شهر «شيب» داراى حجاب خاصى بودند، بدين صورت كه حتى صورتشان را نيز با پارچه مىپوشاندند، اين پارچه داراى دو سوراخ بود كه جلو دو چشمان قرار مىگرفت تا بتواند به خوبى ببيند. اسبرطاء از موقع ازدواج، حجاب را رعايت مىكردند، نقش هايى كه برجا مانده حكايت مىكند كه زنان سر مىپوشانده ولى صورتهايشان باز بوده است،آنان وقتى به بازار مىرفتند صورتهايشان را نيز مىپوشاندهاند. حجاب در زنان سيبرى و ساكنان آسياى صغير و زنان شهر ميدى و فارس و عرب وجود داشته، زنان رومانى از حجاب شديدترى برخوردار بودند»(2)
علاوه بر اينها دقت در لباس ملى كشورهاى جهان به خوبى ثابت مىكند كه حجاب در ميان ملل جهان وجود داشته و از ابتكارات اسلام يا مختص چند كشور خاص نيست.
نقش حجاب در استحكام خانواده
همه زنان از نظر وضع ظاهرى، لباس و نظافت در يك سطح نيستند، كار روزانه، وضعيت اشتغال و معيشت و سطح درآمد خانوادگى وضع ظاهرى افراد را متفاوت مىسازد.
در نتيجه، زنانى كه فرصت بهتر و درآمد بالاترى دارند مىتوانند با جذابيت بيشترى در ميان مردم ظاهر شوند، اگر حجاب و نيز تقواى قلب نباشد، اين جذابيتها باعث انحراف خواهد شد، يعنى چشمان مردانى را به دنبال خود خواهد كشاند و از همين جا بنيان خانواده، دچار تزلزل مىگردد.
يكى از فلسفههاى مهم حجاب همين است كه با پوشش دادن زن در لباس هايى مناسب وضعيت ظاهرى يكسان را ايجاد مىكند و بدين وسيله خانوادهها را حفظ مىنمايد.
مبارزه استعمار با حجاب
استعمار براى سلطه جويى بر ملتها ابتدا ارزشهاى اصيل اخلاقى آنان (از جمله حجاب و عفت) را نشانه مىگيرد و سپس با فاسد نمودن نيروهاى جوان آن كشور چنگالهاى خونين خود را بر گلويشان مىفشارد.
«فرانس فانون» مىنويسد: «هر چادرى كه دور انداخته شود افق جديدى كه بر استعمارگر ممنوع بوده در برابر او مىگشايد و بدن الجزايرى را كه عريان شده است تماماً به او نشان مىدهد و پس از ديدن هر چهره بى حجابى اميدهاى حمله ور شدن اشغالگر ده برابر مىشود…و اين بدان معناست كه الجزاير انكار وجود خويش را آغاز كرده و هتك ناموس را از جانب اشغالگر پذيرفته است… اگر بخواهيم به تار و پود بافته جامعه الجزاير هجوم بريم و استعداد و مقاومت او را معدوم سازيم بايد بدواً زنها را تحت تسلط قرار دهيم.»(3)
قبل از انقلاب به زنان ما چنين تفهيم كرده بودند كه چادر و حجاب مانع از رشد و پيشرفت است و هر زنى اگر بخواهد پيشرفت اجتماعى، علمى و سياسى داشته باشد بايد بدون چادر در مجمعهاى علمى شركت كند تا مورد توجه قرار گرفته و بتواند به عرصههاى اجتماع وارد گردد. اين تفكر به حدى در فكر و روح زنها رخنه كرده بود كه احتمال نمىدادند كه با حجاب هم مىتوان به رشد رسيد لذا كسانى كه به حفظ حجاب خود معتقد بودند خانه نشستن را به وارد شدن در امور اجتماعى ترجيح دادند و استعدادهاى خود را سركوب كردند. در آن روزگار ديجور، چه استعدادها، و نبوغها كه شكفته نشد و چه زنها كه با داشتن هوش و قريحه ذاتى فوق العاده خانه نشين گرديدند، زيرا اجتماع را فاسد دانسته و نمىتوانستند در آن جامعه ناهنجار دوام آورند. نعمت بزرگى كه جمهورى اسلامى براى زنان به ارمغان آورد آزادى واقعى در عين پوشش و حجاب بود، تا در پرتو اين نعمت الهى زنان بتوانند آزادانه در فعاليتهاى اجتماعى شركت كنند و هم با پوشش خود محيط اجتماع و خانواده را سالم نگه دارند.
نقش امام خمينى در شكوفايى استعدادهاى زنان با حجاب
رهنمودهاى حضرت امام خمينى (ره) و انقلاب عظيمى كه برپا ساخت براى همه انسانها اعم از زن و مرد، مسلمان و غير مسلمان، حيات بخش و زندگى آفرين بود، در اين ميان، سخنان نافذشان درباره زنان آنان را به حيات طيبه اسلامى فراخواند و استعدادهايشان را شكوفا ساخت. ايشان با تأكيد بر حفظ كيان خانواده و اولويت دادن به پرورش فرزندان شايسته، زنان را به حضورى فعال، سالم و بهنجار در عرصههاى علمى، اجتماعى و سياسى فراخواند.
عصر كنونى
عدهاى عصر كنونى را، عصر انقلاب ارتباطات و اطّلاعات نام نهادند، برخى عصر كنونى را «قرن ديوانه» نام نهادند. بعضىها از عصر كنونى «عصر برهنگى» نام بردند. زيرا برهنگى و بدحجابى، در اين عصر به اوج خود رسيده است. عدّهاى از زنان از مقام گران مايگى به مرحله فرومايگى فرو افتادهاند و همسان شيطان از مقام قرب، دورگشته. زليخا گرى در اين عصر توسعه پيدا كرده است ديگر بعضى از زنان تنها در درهاى بسته، به شكار يوسف و پيروان او اكتفا نمىكنند، بلكه به صورت پنهان و پيدا، از زمين و هوا، از خشكى و دريا، از چپ و راست، در داخل و خارج، در كاخ و كوخ، در شهر و روستا، در خلوت و جلوت به دنبال شكار يوسفها و پيروان وى هستند.
زنان هرزه و الگوگير از زليخاهاى زمان، ديگر تنها به عرضه كردن خود به فرد يا افراد خاص بسنده نمىكنند، بلكه براى عرضه كردن خود، در آگهىهاى تلويزيون، فيلمهاى ماهوارهاى و البته اينترنت، و فيلمهاى ويدئويى و رايانهاى، در نقشهاى لباس و ظروف، در مطبوعات و پوسترهاى تبليغاتى و انتخاباتى، در خيابانها… هم ظاهر مىشوند و خودشان را به رايگان بر همگان عرضه مىكنند. عرضهاى ارزانتر از هر كالا.
انسان مسلمان و دين باور در چنين عصرى چه بايد بكند؟ وظيفه ى زنان و مردان مسلمان چيست؟ براى پيشگيرى و درمان بيماريهاى روانى از جمله مُد پرستى، چشم چرانى و نظر بازى و شهوت رانى، بى حجابى و برهنگى و… راهى جز تقويت باورهاى دينى وجود ندارد و تقويت باورهاى دينى و كسب معرفت دينى هم از لابلاى كتابهاى آسمانى همانند قرآن شريف كتاب دينى مانند نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، رساله عمليه، و… هم چنين از لابه لاى سخنان معصومين(ع) و توجّه به سيره عملى آنها، از لابه لاى نصايح پدر و مادر، معلمان و اساتيد، دينداران و دردمندان، از لابه لاى بيانات مراجع دينى، مقام معظم رهبرى و مسؤولين امور فرهنگى و… بايد فرا گرفت. تقويت باورها و معرفت دينى يك شبه به دست نمىآيد.
سالها زحمت مىخواهد. بايد استاد ديد و زانوى شاگردى به زمين زد و…
داروهاى معنوى درمان و يا پيشگيرى اين گونه بيمارىها، متعدد و متنوع است مسجد، نماز، روزه، نيايش با خدا، كتاب و مطالعه، شناخت و…از جمله بحثهاى روانشناسى هستند كه به عنوان داورهاى معنوى ارائه مىكنند و نسخه مىپيچند.
الگوگيرى در اين راستا، بسيار تأثير گذار است. به ويژه اگر شخص الگو، شخصيت ممتازى بوده و از ويژه گيهاى بزرگى برخوردار باشد. الگوگيرى از «حجاب» فاطمه زهرا(س) بسيار نقش آفرين و تأثير گذار است و مىتواند جنبه هدايتگرى بسيار بالايى داشته باشد.
حجاب از نابينا
على (ع) فرمود: نابينايى در خانه زهرا (س) وارد شد. حضرت خود را پشت پرده يا ديوار پوشاند. پيامبر (ص) فرمود: چرا با اين كه نابينا تو را نمىبيند، از وى حجاب مىگيرى؟ عرض كرد: اگر او مرا نمىبيند، من كه او را مىبينم و او نيز بوى مرا استشمام مىكند. «فقال رسول الله(ص): اشهد انّك بضعة منّى»(4) پيامبر(ص) در تأييد رفتار حضرت زهرا فرمود:گواهى مىدهم كه تو حقّاً پاره تن من هستى.
از منظر فاطمه(س) گستره «حجاب» بسيار توسعه دارد حجابگيرى از نابينا و حسّ بويايى نابينا. اين است كه در مقابل يك چنين ديدگاه بلند انديشانه، آن هم از ناحيه يك دختر جوان، جا دارد كه پيامبر(ص) با زيباترين تعبير، از فاطمه زهرا(س) تعريف مىكند و بفرمايد: «اشهد انك بضعة منى»
حجاب در تابوت و قبر
فاطمهى زهرا(س) در امر «حجاب» و «عفاف خواهى» حتى براى پس از مرگ نگران و ناراحت بود، اسماء بنت عميس نقل مىكند:
روزهاى آخر زندگى حضرت زهرا(س) با او بودم، روزى مرا به ياد كيفيّت حمل جنازه توسط مردم انداخت، و با ابراز نگرانى فرمود: كه چرا جنازه ى زن را روى تختهاى صاف مىگذارند و بالاى دست زنان و مردان حمل مىكنند؟! قالت: «انى قد استقبحت ما يصنع بالنساء انّه يطرح على امرأة الثوب فيصفها لمن رأى، فلا تحملينى على سرير ظاهر، استرينى سترك اللّه من النّار».
من بسيار زشت مىدانم كه جنازه زنان را پس از مرگ بر روى تابوت سرباز گذاشته و بر روى آن پارچهاى مىافكنند كه حجم بدن را براى بينندگان نمايش مىدهد مرا بر روى تابوت آن چنان نگذار و بدن مرا بپوشان كه خدا تو را از آتش جهنم باز دارد.(5)
اسماء بنت عميس درجاى ديگر مىگويد:وقتى نگرانى حضرت زهرا(س) را ديدم كه به امام على(ع) فرمود:
«اوصيك يابن عمّ تتّخذلى نعشاً فقد رأيت الملائكة صوّروا صورته» وصيت مىكنم به شما اى پسر عمو! كه براى من تابوتى درست كنيد، همان گونه كه ملائك آن را به من نشان دادهاند.
خدمت آن حضرت توضيح دادم: در سرزمين حبشه تابوتى براى حمل جنازهها درست مىكنند كه بدن ميّت را مىپوشاند و سپس به وسيله ى چوبهاى تر و شاخههاى نازك درخت، شكل و قيافه آن را ترسيم كردم.
حضرت زهرا(س) خوشحال شده فرمود: «اصنعى لى مثله استرينى سترك اللّه من النّار» براى من تابوتى مثل آن درست كن و مرا با آن بپوشان، خدا تو را از آتش دوزخ حفظ نمايد.(6)
در حديثى از پيامبر(ص) آمده: پيامبر خدا از اصحاب پرسيدند: زن چيست؟ گفتند: موجودى است كه بايد پوشيده باشد. پيامبر خدا سؤال كرد: چه زمانى زن به خدا نزديكتر است؟ اصحاب در جواب سؤال بازماندند. حضرت زهرا كه مطلع شدند گفتند: «زن زمانى به خدا نزديكتر است كه در اندرون خانه بماند.»
پيامبر (ص) در تأييد سخن زهرا فرمود: فاطمه پاره تن من است »(7)
به هر حال، مسأله حجاب و عفت از نظر فاطمه (س) در تمام حالات و براى هميشه و در هر دو جهان مهم است.
و در حديثى آمده است: «قال ابوسعيد:قال رسول اللّه (ص): اذا كان يوم القيامة نادى منادٍ ايّها النّاس غضّوا ابصاركم حتّى تمرّ فاطمة على الصراط.»
معلوم مىشود فاطمه ى زهرا(س) در قيامت هم از «حجاب و عفّت» ويژهاى برخوردار خواهد بود. شايد يكى از اسرار مخفى بودن قبر شريف اين مادر مهجور، «حجاب جاودانه وى باشد از نامحرمان».
تا نامحرمان براى هميشه تاريخ، حتى قبر حضرت را نبينند. اين نكته جاى دقّت بسيار دارد.
از نظر فاطمه زهرا(س) همان گونه كه نظر و نگاه كردن به اندام نامحرم زنده حرام است، نظر و نگاه كردن به اندام نامحرم در تابوت هم حرام است. شنيدن صداى نامحرم و صداهاى آلوده هم حرام است.
براى كسى كه حجابش همانند گوهر گران بها در صدف نهفته است، حجاب برتر و حجابگيرى در هر دو جهان برايش مهم است.
به هر تقدير براى يك الگوگير و الگوپذير، اين سخنان و اين درسها چه پيامى دارد؟
بالأخره عده ى بسيار زيادى از انسانهاى آزاده ى جهان، دم از پيروى از فاطمه ى زهرا(س) مىزنند، اينها چه درك و برداشتى از «حجاب فاطمه زهرا(س)» دارند؟ وظيفه يك انسان الگوپذير چيست؟
اگر كارهاى (الگو خيلى بزرگ و دقيق و عميق است) يك پيرو چه بايد بكند؟ همگامى و همسانى با الگو و معشوق، شرط اوّل آن پيروى و الگوپذيرى است و اين خيلى مهم است و حتماً بايد به صورت كاربردى درآيد. خلاصه اجمالى از حجاب حضرت زهرا(س) كه برشمرده شد يك بعد از ابعاد چندگانه اين شخصيت جهانى است كه داراى درسها و پيامهاى بزرگ است.
اقدام مسئولين امر، نيروهاى مؤمن و انقلابى در امر به معروف و نهى از منكر و برخورد با مظاهر فساد اميد است با درايت و اجراى فرامين الهى تا رسيدن به نتيجه مطلوب ادامه داشته باشد و با تقويت باورهاى دينى بدحجابى از جامعه اسلامى ريشه كن شود.
پىنوشتها: –
1. سوره اعراف، آيه 22.
2. فريد و جدى، دايرةالمعارف، ج1، ص336.
3. فرانتس قانون، انقلاب الجزاير، ص14.
4. بحارالانوار، ج42، ص91، ج16.
5. نهج الحياه، فرهنگ سخنان.
6. همان.
7. بحارالانوار، ج43، ص91، ح16.
سخنان معصومان عليهم السلام ازدواج بناى محبوب
سخنان معصومين (ع)
ازدواج بناى محبوب
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«ما بُنِىَ فِى الاِسلامِ بَناءٌ اَحَبُّ اِلى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِن التَزويجِ.»
(وسائل الشيعه، ج 14، ص 3)
در اسلام، در پيشگاه خدا، بنايى بر پا نشده است كه محبوبتر و عزيزتر از ازدواج باشد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«شِرارُكُم عُزّابُكُم، وَ العُزّابُ اِخوانُ الشَّياطين».
(بحارالانوار، ج 103، ص 221.)
بدترين شما عزبها هستند(كه بدون همسرند) عزبها برادران شيطان مىباشند.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن تَزَوَّجَ فَقَد اُوتِىَ نِصفَ العِبادَة.»
(منتهى الآمال، ص 176)
كسى كه ازدواج كند نيمى از پاداش عبادت به او داده مىشود.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«اِذا جاءَكُم مَن تَرضَونَ خُلقَهُ وَ دينَهُ فَزَوِّجُوه»
(بحارالانوار، ج 103، ص 374)
هرگاه خواستگارى كه اخلاق و دين او را مىپسنديد نزد شما آمد، با ازدواج او موافقت كنيد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مِن بَرَكَةِ المَرأَةِ خِفَّةُ مَؤونَتِها وَ مِن شُؤمِها شِدَّة مَؤونَتِها»
(وسايل الشيعه، ج 15، ص 11)
از نشانههاى بركت زن سبك بودن هزينه زندگى اوست و از نشانههاى بد قدمى او سنگينى هزينه زندگى او مىباشد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَا استَفادَ امرُءٌ مُسلِمٌ فائِدَةً بَعد الاِسلامِ اَفضَلَ مِن زَوجَةٍ مُسلِمَةٍ تَسُرُّهُ اِذا نَظَرَ اِلَيها وَ تُطيعُهُ اِذا اَمَرَها و تَحفَظُهُ اِذا غابَ عَنها فى نَفسِها وَ مالِه ». (وسايل الشيعه، ج 14، ص 23)
مرد مسلمان بعد از اسلام، بهرهاى برتر از همسرى مسلمان نبرده است. همسرى كه وقتى به او مىنگرد مايه مسرّت اوست، و آنگاه كه به او دستورى مىدهد اطاعت مىكند، و در غياب شوهر، حافظ ناموس خود و اموال شوهر است.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن سَرّهُ اَن يَلقى اللّهَ طاهِراً مُطَهِّراً فَليَلقَهُ بِزَوجَةٍ و مَن تَرَكَ التَزويجَ مَخافَةَ العَيلَةِ فَقَد اَساءَ الظَنَّ بِاللّهِ عَزَّ و جَلَّ.»
(من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 385)
هر كس شادمان مىشود به اين كه خداوند را در حال پاكى و پاكيزگى (معنوى) ملاقات كند، پس خداى را همراه زوجهاى ملاقات كند، و كسى كه ازدواج را به خاطر ترس از خرجى زندگى رها كند، در حقيقت به خداى عزّ و جلّ بدگمان شده است.
خوشبويى زن در بيرون منزل
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«اَىُّ اِمرَأَةٍ تَطَيَّبَت وَ خَرَجَت مِن بَيتِها فَهِىَ تُلعَنُ حَتّى تَرجِعَ اِلى بَيتِها مَتى مارَجَعَت». (وسايل الشيعه، ج 14، ص 114)
هر زنى كه خود را خوشبو كند و از خانه بيرون رود همواره مورد لعن است تا آنگاه كه به خانه باز گردد.
امام على عليه السلام:
«اَفضَلُ الشَّفاعاتِ اَن تَشفَعَ بَينَ اِثنَينِ فى نِكاحٍ حَتّى يَجمَعَ اللّهُ بَينَهُما.» (وسائل الشيعه، ج 14، ص 27)
بهترين شفاعت آن است كه براى ازدواج بين دو نفر وساطت كنى تا آنان را همسر گردانى .
امام صادق عليه السلام:
«اِذا تَزَوَّجَ الرَّجُلُ المَرأَةَ لِمالِها اَو جَمالِها لَم يُرزَق ذلِك فَاِن تَزَوَّجَها لِدينِها رَزَقَهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جَمالَها وَ مالَها.»
(من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 392)
هنگامى كه مرد، زن را به خاطر ثروت يا زيبايىاش به ازدواج درآورد به هدفش نخواهد رسيد، ولى اگر با او به انگيزه دين و ايمانش ازدواج كند، خداى عزّ و جلّ هم زيبايى و هم ثروت او را روزى اش خواهد نمود.
امام صادق عليه السلام:
«لايَنبَغى لِلمَرأَةِ أَن تُجَمِّرَ ثَوبَها اِذا خَرَجَت (من بَيتِها).»
(اصول كافى، ج 5، ص 519)
هنگامى كه زن از خانهاش خارج مىشود سزاوار نيست كه لباسش را خوشبو كند.
امام خمينى و انديشه هاى ناب
امام خمينى (ره) و انديشههاى ناب
فاطمه وثوقى
«امروز و در آتيه نيز آنچه براى ملت ايران و مسلمانان جهان بايد مطرح باشد و اهميت آنرا در نظر گيرند، خنثى كردن تبليغات تفرقه افكن خانه بر انداز است. توصيه اينجانب به مسلمين و خصوص ايرانيان به ويژه در عصر حاضر آن است كه در مقابل اين توطئهها عكس العمل نشان داده و به انسجام و وحدت خود به هر راه ممكن افزايش دهند و كفار و منافقان را مأيوس نمايند.»(1)
روند انقلاب اسلامى با آگاهى دقيق در ميان ملتهاى مسلمان به ويژه در كشورهاى اسلامى در حال طى كردن و يافتن جايگاه حقيقى خود است و با بر هم زدن معادلات سياسى، فرهنگى و… جهان بر سكوى رهبرى و الگو دهى در سطح بين المللى قدرت و عظمت خود را به نمايش گذارده است. بنابراين شايسته و به جاست كه هر سال در سالگرد وفات معمار كبير انقلاب، گوشه هايى از توصيههاى حكيمانه آن رهبر فرزانه براى همگان يادآورى شود. تا اينكه با الهام گرفتن از دور انديشى و توصيههاى ناب آن امام بزرگوار ياد و نام و حضور معنويش در ميان امت انقلابى و دوستداران حقيقت زنده بماند و چراغ راه آيندگان گردد.
بنابر تعريف و ارزيابى شخصيتهاى برجسته ايرانى و خارجى امام امت بواسطه آثار و عملكرد بى نظيرش هميشه زنده تاريخ است. و از مردان تاريخ ساز جهان بشمار مىرود.
در همين راستا مقام معظم رهبرى مدظله العالى فرمودند:
واقعاً امام انسان عجيبى بود. اصلاً پيدايش و وجود اين انسان با آن ابعاد، هيچ قابل تحليل نيست، جز اين كه بگوييم تفضّل الهى بود. خداى متعال، براى اين كه چرخش در تاريخ و در حركت قافله عظيم بشرى به وجود بياورد، دستى بايد از غيب ظاهر مىشد ؛ اين دست را ظاهر كرد. اگر كسى در ابعاد و شخصيّت و وجود امام (ره) درست دقت كند، حقيقتاً جز اين، هيچ توجيهى ندارد.(2) ملت ايران بايد بدانند كه حفظ انقلاب و برپانگهداشتن پرچم عزت و شرف و ادامه راه پرافتخارى كه مجاهدات اين ملت شريف در برابر ملتهاى جهان، مخصوصاً مسلمانان گشود و به عنوان تنها راه غلبه بر فشار و ظلم قلدران شناخته شد، و تنها باطل السحر توطئههاى دشمنان بر عليه انقلاب و جمهورى اسلامى، همانا حراست از اصول بنيانى انقلاب و پاسدارى از ارزشهاى انقلاب است. اين، آن نقطه روشنى است كه شعار ضديت با سلطه جهانى استكبار را عالمگير ساخته و اركان نظام سلطه جهانى را متزلزل كرده است و همين است كه از اين پس نيز ملت ايران را بر همه توطئههاى دشمنان فايق خواهد ساخت. و اين همان وصيت جاودانى است كه امام راحل عظيم القدر (اعلى اللّه كلمته) در بيانيهها و اخيراً در وصيتنامه خود، همه ما را بدان توصيه فرموده است.(3) و حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى دام عزه شخصيت برجسته امام عزيز را اينگونه ارزيابى مىفرمايد: «چگونه مىتوان باور كرد مردى كه مايه اين همه شور و حركت و صاحب آن همه قدرت و عظمت بود اكنون در ميان ما نيست (اما) هركجا قدم مىگذاريم، به هر ارگانى مراجعه مىكنيم، در هر اجتماعى وارد مىشويم و به هر نماز جمعهاى سر مىزنيم، حضور او را لمس مىكنيم. چگونه مىتوان كسى را كه آثار وجودىاش صحنههاى اجتماعى را پر كرده و در هر جا گام مىنهيم با آثار تازهاى از او روبه رو مىشويم و كران تا كران عالم هنوز از او سخن مىگويند در صف مردگان دانست»(4) بنابر يك تعريف و تعبير ديگر از يكى از خواهران طلبه خارجى جاذبههاى معنوى امام بود كه مردم را شيفته خود مىكرد و سبب ماندگارى نام و ياد ايشان شده است: «ترا چون شمع روشنى ديديم كه راه مسافرين شب تاريك را روشنى مىبخشيد و تو را دريايى ديديم پاك و زلال پس در اعماق وجودت فرو رفتيم…ترا مردى استوار و ثابت قدم يافتيم چون كوه كه طوفانها لرزشى بر اندام او وارد نمىكرد…»(5)
آنچه در نوشتار حاضر در پيش روى شما قرار دارد نگاه عالمانه به توصيههاى حكيمانه و پدرانه رهبر كبير انقلاب اسلامى است كه در قالب وصيتنامه الهى توشه راه آينده انقلاب اسلامى است. همانگونه كه انبياء الهى جهت پايدارى و ثبات جامعه دين و هدايت نسل آينده امت خود دستورات لازم را از جانب خداوند حكيم در ميان امت به يادگار مىگذارند، امام راحل نيز با پيروى از مكتب انبياء و ائمه طاهرين عليهم السلام با دورانديشى ويژه خويش توصيههاى خردمندانه و ارزشمندى را جهت استحكام پايههاى انقلاب اسلامى و تداوم راه انقلاب و رهنمود افراد و گروههاى مخالف نظام، به يادگار گذاشتهاند. سخن به حق گفتهايم اگر ادعا كنيم كه آنچه سبب ماندگارى نام امام راحل شده است پيوند ايشان با انوار الهى بود و سخنانشان برگرفته از حقايق مسلم آسمانى بود. آنجا كه قرآن كريم مىفرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا اتّقوا اللّه و قولوا قولاً سديداً، يصلح لكم اعمالكم و يغفرلكم ذنوبكم و من يطع اللّه و رسوله فقد فاز فوزاً عظيماً»(6) هان اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا پروا گيريد و سخنى استوار بگوييد تا كارهايتان را برايتان به اصلاح آرد و از گناهانتان درگذرد ما و هركه از خدا و پيامبرش فرمان برد به يقين كامياب گردد كاميابى بزرگ.
«سهل بن سعد ساعدى» مىگويد: هرگز نشد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم) يكبار بر اين منبر بنشيند و آيه «يا ايّها الذين آمنوا اتقوا اللّه…. را تلاوت نفرمايد.»(7) همان گونه كه ذكر شد از آنجا كه سخنان حكيمانه امام امت برگرفته از قرآن و عترت بود موجب ماندگارى و اثر بخش گرديد خود آن بزرگوار در ابتداء وصيتنامه تاريخى خود ابتدا سخن از وديعه الهى سخن به ميان آورده و امت انقلابى ايران را به پيوند محكم و دائمى و تمسّك به قرآن و عترت توصيه كردهاند و آنرا از افتخارات مسلمانان شمردند: «ما مفتخريم و ملت عزيز سرتا پا متعهد به اسلام و قرآن مفتخر است كه پيرو مذهبى است كه مىخواهد حقايق قرآنى كه سراسر آن از وحدت بين مسلمين بلكه بشريت دم مىزند.از مقبرهها و گورستانها نجات داده و به عنوان بزرگترين نسخه نجات دهنده بشر از جميع قيود كه بر پاى و دست و قلب او پيچيده است و او را به سوى فنا ونيستى و بردگى و بندگى طاغوتيان مىكشاند، نجات دهد. ما مفتخريم كه پيرو مذهبى هستيم كه رسولخدا(ص) مؤسس آن به امر خداوند تعالى بوده و اميرالمؤمنين على بن ابى طالب اين بنده رها شده از تمام قيود، مأمور رها كردن بشر از تمام اغلال و بردگىهاست.»(8) امام راحل همان گونه كه قرآن كريم را مايه نجات مسلمانان مىدانند خودشان با تمسّك به قرآن كريم حركت پيامبر گونه خود را از سال 1342 آغاز كرده و به يارى خداوند در سال 1357 به سرانجام رساندند و در اين حركت مهم منتظر همراهى و يا تشويق ديگران نماندند كه اين حركت نيز برگرفته از قرآن كريم بود آنجا كه مىفرمايد: «قل انّما اعظم بواحدةٍ ان تقوموا للّه مثنى و فرادى ثم تتفكّروا ما بصاحبكم من جنّةٍ ان هو الّا نذير لكم بين يدى عذابٍ شديدٍ»(9) اى رسول ما، بگو به امت كه من به يك سخن شما را پند مىدهم (كه اگر بشنويد البته هدايت يابيد) و آن سخن اين است كه شما خالص براى خدا دو نفر دو نفر باهم يا هر يك تنها در امر دينتان قيام كنيد و درباره من عقل و فكرت به كار بنديد تا به خوبى دريابيد كه صاحب شما امت رسول خدا را جنون نيست (و صاحب عقل كامل است و اين نسبت از جهل و غرض است) او رسول خداست و از عذاب سخت روز قيامت كه شما را در پيش است مىترساند.» هر آنچه امام امت در طول عمر با بركتشان انجام دادند همه طبق دستورات قرآنى و براى خدا بود. و همين سبب ماندگار نام، ياد و انديشههاى ناب ايشان
گرديد و اگر ايشان قدرتهاى استعمارى غرب و شرق را خوار و حقير كردند و به آمريكا لقب شيطان دادند، آن نيز از قدرت كلام الهى بود. كه مىفرمايد: «ولاتهنوا ولاتحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين»(10) شما مسلمانان نه هرگز در كار دين سستى كنيد و نه از فوت غنيمت و متاع دنيا اندوهناك باشيد زيرا شما فاتح فيروزمندترين مردم و بلند مرتبهترين ملل دنيا هستيد اگر در ايمان ثابت و استوار باشيد.» امام خمينى(ره) ثابت كردند كه اگر طبق دستور قرآن عمل شود پيروزى قطعى است. جاى تأسف است كه عدّهاى به هر دليل نمىخواهند حقيقت را بپذيرند. به ويژه در عصر حاضر كه فلسفه بسيارى از آيات و روايات براى مردم روشن گرديده است چگونه عدّهاى با غرض ورزى يا از روى جهالت (مدرن) مىخواهند شواهد شفاف و مستدل قرآنى را ناديده بگيرند. و در صدد اشكال تراشى و اظهار سخنان بى پايه و بى منطق گردند؟
آيا مىتوان به اينگونه افراد نام انسان دانشمند، فهيم، فرهيخته، متمدن نهاد؟!
اين گروه به اصطلاح روشنفكر چگونه ادعاى روشنفكرى و… دارند در حاليكه فكرشان بقدرى تاريك و بى فروغ است كه حتى فرداى خود را نمىتوانند مشاهده كنند و با سوء استفاده از رأفت اسلامى و آزادى قلم و بيان به دشمنى با هم وطنان خود برمىخيزند و جاده صاف كن اجانب مىگردند. و بهسان يهوديان و كفار صدر اسلام در صدد ضربه زدن به اسلام عالم گير هستند حال آنكه اسلام عزيز با تمام قدرت و عظمت در حال در نورديدن مرزهاى جغرافى و عقيدتى و پيش تازى به سوى افقهاى دور دست مىباشد و مسلمان شدن گروه كثيرى در كشورهاى غربى شاهد اين ادعاست. امام امت اين گروه را اينگونه مورد خطاب قرار دادهاند: «گاهى ناشيانه و با صراحت به اينكه احكام اسلام كه هزار و چهارصد سال قبل وضع شده است نمىتواند در عصر حاضر كشورها را اداره كند يا آنكه اسلام يك دين ارتجاعى است و با هر نوآورى و مظاهر تمدن مخالف است…»(11) (را عنوان كرده و به اسلام مىتازند) اين گونه افراد چشمان بصيرتشان به روى حقايق بسته شده و اگر نه خورشيد نورانى و طلوع فجر را جز كوردلان همگان مشاهده مىنمايند و از حرارت و نورانيت آن بهرهمند مىگردند. اينكه ملت مسلمان ايران در سايه پيروى از دستورات الهى در برابر طاغوت مسلح به انواع سلاحها و پشتيانى ابرقدرتها، توانستند حاكميت دين را در ايران مستقر نمايند. كار صاحبان بصيرت بود. امام امت در فرازى از وصيتنامهشان چنين مىفرمايند: «اگر نبود دست تواناى خداوند (واعتصموا بحبل اللّه جميعاً و لا تفرّقوا…)(12) همگى به رشته دين خدا چنگ زده و به راههاى متفرق نرويد… (كه مردم به ريسمان الهى چنگ زدند تا توانستند متحد و منسجم بر عليه طاغوت قيام كنند) امكان نداشت يك جمعيت سى و شش ميليون با آن تبليغات ضد اسلامى و ضد روحانى خصوص در اين صد سال اخير و با آن تفرقه افكنىهاى بى حساب قلم داران و… همه و همه براى كشيدن نسل جوان فعال به فساد و بى تفاوتى بدست شاه فاسد و پدر بى فرهنگش(بود ملت بتوانند بر آنها پيروز گردند) بنابراين شك نبايد كرد كه انقلاب اسلامى ايران از همه انقلابها جداست… .»
اسلام و حكومت اسلامى پديده الهى است كه با بكار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنيا و آخرت به بالاترين وجه تأمين مىكند و قدرت آن را دارد كه قلم سرخ بر ستمگرىها و چپاولگريها و فساد و تجاوزها بكشد و انسانها را به كمال مطلوب خود برساند.»(13) طبق آينده نگرى امام راحل زمزمههايى كه امروز در حال نواخته شدن است و قلمهاى ناتوان از قبول حقيقت و چهرههاى عنود خجالت زده كه دست به دست هم داده و در صدد تضعيف قرآن و عترت برآمدهاند، كارى از پيش نخواهند برد. چرا كه خداوند پشتوانه اين ملت و اين انقلاب اسلامى است و قرآن كريم مويّد آن: «كنتم خير امّةٍ اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر…»(14) شما مسلمانان، نيكوترين امتى هستيد كه بر آن قيام كردند كه (براى اصلاح بشر) مردم را به نيكوكارى وادار كنند و از بدكارى باز دارند و ايمان بخدا آورند….
«لن يضّروكم الّا اذى و ان يقاتلوكم الادبار ثمّ لاينصرون»(15) هرگز (جهودان دشمنان اسلام) آسيب و زيان سخت به شما نتوانند رسانيد مگر آنكه از نكوهش و ياوه سرايى شما را اندكى بيازارند و اگر به كارزار شما آيند، از جنگ خواهند گريخت و از اين پس هيچ وقت منصور نخواهند بود.
عترت در انديشه امام امت
يكى ديگر از افتخارات و پشوانههاى انقلاب اسلامى از ديدگاه امام امت و باورهاى مردم ايمان به وجود مقدس ائمه اطهار عليهم السلام مىباشد. در اين راستا مىفرمايند: «ما مفتخريم كه باقرالعلوم بالاترين شخصيت تاريخ است. و كسى جز خداى متعال و رسول(ص) و ائمه معصومين(ع) مقام او را درك نكرده و نتواند درك كرد، از ماست و ما مفتخريم كه مذهب ما جعفرى است كه فقه ما كه دريايى بى پايان است يكى از آثار اوست. ما مفتخريم كه ائمه معصومين ما صلوت اللّه و سلامه عليهم در راه تعالى دين اسلام و در راه پياده كردن قرآن كريم كه تشكيل حكومت عدل يكى از ابعاد آن است، در حبس و تبعيد بسر برده و عاقبت در راه براندازى حكومتهاى جائرانه و طاغوتيان زمان خود شهيد شدند و ما مفتخريم كه مىخواهيم مقاصد قرآن و سنت را پياده كنيم. و اقشار مختلفه ملت ما در اين راه بزرگ سرنوشت ساز، سر از پا نشناخته جان، مال و عزيزان خود را نثار راه خدا مىكنند.»(16) در عصرى كه پيشرفت علم و تمدن بطور چشمگير خود را مديون اديان الهى و به ويژه دين مبين اسلام مىداند «جابربن حيان» را پدر علم شيمى مىخواند كه وى يكى از شاگردان با لياقت مكتب «جعفر بن محمد» عليه السلام است. گروهى گمنام با جدا كردن راه خود از مكتب جعفرى به كوته فكرى خود صحه گذارده و خود را رسوا كردهاند. «نيكسون» رئيس جمهور اسبق آمريكا معتقد است: اروپا پاى خود را بر دوش اسلام گذاشته و خود را بالا كشيده است. امام بزرگوار در توصيه ماندگار خودشان خطاب به افراد بهانه جو…فرمودند: «اين جانب به جوانان چه دختران و چه پسرانى كه مورد بهره بردارى منافقان و منحرفان فرصت طلب و سودجو واقع شدهاند، وصيت مىنمايم كه بى طرفانه و با فكر آزاد به قضاوت بنشينند و به تبليغات آنانكه مىخواهند جمهورى اسلامى ساقط شود و كيفيت عمل آنان و رفتارشان با تودههاى محروم و گروهها و دولتىها كه از آنان پشتيبانى كرده و مىكنند، و اخلاق و رفتارشان در بين خود و هوادارانشان و تغيير موضع هايشان در پيش آمدهاى مختلف را با دقت و بدون هواى نفس بررسى كنيد، و مطالعه كنيد، حالات آنانكه در جمهورى اسلامى بدست منافقان و… منحرفان شهيد شدند ارزيابى كنيد بين آنان و دشمنانشان، نوارهاى اين شهيدان تا حدى در دست، و نوارهاى مخالفان (هم) شايد در دست شما باشد ببينيد كدام دسته طرفدار محرومان و مظلومان جامعه هستند.»(17)
ايشان در فراز ديگر وصيتنامه با صراحت به جوانان مىفرمايند: «به مجرد آنكه فرد يا افرادى را ديدند كه با گفتار و رفتار خود درصدد است بذر نفاق بين آنان افكند او را ارشاد و نصيحت كنند و اگر تأثير نكرد از او روگردان شوند و او رابه انزوا بكشانند و نگذارند توطئه ريشه دواند كه سرچشمه را به آسانى مىتوان گرفت و مخصوصاً در اساتيد كسى پيدا شد كه مىخواهد انحراف ايجاد كند او را ارشاد و اگر نشد از خود و كلاس خود طرد كنند.»
لازم بذكر است افرادى كه به مقام الهى ائمه طاهرين (ع) جسارت مىكنند به جاى اطاعت چشم و گوش بسته از ديگران، قدرى پيرامون گفتهها و خواستههايشان تأمّل نموده و پاى مباحث و مناظرههاى علمى مستدل كارشناسان بنشينند. در اين صورت اگر اهل عناد نباشند حتماً در افكار و رفتار خود تجديد نظر خواهند كرد.
اينگونه افراد اگر اهل علم و آگاهى بوده باشند مىبايست از تاريخ هم آگاهى لازم را داشته باشند كه در اين صورت خواهند ديد مخالفان اديان و ائمه معصومين در گذشته افراد بسيار قدرتمندتر از آنها بوده اما نتوانستهاند كارى از پيش ببرند و خود به دست تاريخ به فراموشى سپرده شدهاند. اما انوار الهى همچنان در حال درخشش و گسترش است.
امروز چهره الهى و نورانى ائمه طاهرين از مرزهاى اسلامى فراتر رفته و در ميان ملل و اقوام مختلف جايگاه خود را به نمايش گذاردهاند و نمونه بارزش رهبر هند «گاندى» است كه به ملت خود توصيه كرده است كه در زندگى خودشان از على (ع) غافل نباشند و آزادگى امام حسين(ع) را سرلوحه راه خود قرار بدهند. به بركت اسلام و قرآن و رهبرى ولايت مدارش، كشور ايران در عرصه بين الملل يكى از وزنههاى سياست گذارى و الگو دهى است بنابراين كسانى كه با نظام جمهورى اسلامى مخالفت مىنمايند فرصت سوزى كرده و بر عليه خود دست به كار شدهاند.
امام راحل و دغدغه امنيت اجتماعى
از ديگر آرزوها و دغدغههاى امام راحل آسايش و امنيت اجتماعى ملت مسلمان به ويژه مردم مسلمان ايران مىباشد. و اين آرزو در سايه اجراى فريضه مهم امر به معروف و نهى از منكر برآورده شدنى است. ايشان به دستور قرآن كريم به تنهايى امر به معروف را آغاز كرده و از سال 1342 در پى تحقق آن رنجها و مصائب را بر خود هموار كردند. در اين راستا از تنهايى خود و قدرت طاغوت نهراسيدند و به يارى خداوند بزرگ با حمايت ملت مسلمان سرانجام ثمره شيرين تلاش خود را چشيدند بنابراين براى زمان بعد از حيات خودشان نيز به مردم مسلمان توصيه كردند كه براى احقاق حق و عدالت بكوشند: «و اما حكومت حق براى نفع مستضعفان و جلوگيرى از ظلم و جور و اقامه عدالت اجتماعى همان است كه سليمان بن داود و پيامبر عظيم الشأن و اوصياء بزرگوارش براى آن كوشش مىكردند. از بزرگترين واجبات و اقامه آن از والاترين عبادات است.»
با توجه به هشيارى و دقت نظر امام عزيز در مورد اجراى فريضه امر به معروف و نهى از منكر كه به طور طبيعى باب ميل عدّهاى نخواهد بود بنابراين با توسّل به بهانههاى گوناگون از جمله مطرح كردن نظريههاى روان شناسان غرب و شرق به قصد سنگ اندازى مانع بر سر راه اجراى امر به معروف و نهى از منكر قرار خواهند داد. لذا امام عزيز پيشاپيش فرمودهاند: «تقاضا اين است كه قبل از آشنايى به مسائل با اشكال تراشى و انتقاد كوبنده و فحاشى برنخيزيد…شما اشكال تراشان بفكر بنشينيد كه آيا بهتر نيست به جاى سركوب به اصلاح و كمك بكوشيد… اين جانب هيچ گاه نگفته و نمىگويم كه امروز در اين جمهورى به اسلام بزرگ با همه ابعادش عمل مىشود و اشخاص از روى جهالت و عقده و بى انضباطى بر خلاف مقررات اسلام، عمل نمىكند لكن عرض مىكنم كه قوه مقننه و قضائيه و اجرائيه (پليس متعهد حافظ امنيت) با زحمات جان فرسا كوشش در اسلامى كردن اين كشور مىكنند و ملت دهها ميليونى نيز طرفدار و مددكار آنان هستند و اگر اين اقليت اشكال تراش و كارشكن به كمك بشتابند تحقق اين آمال آسانتر و سريعتر خواهد بود و اگر خداى نخواسته اينان به خود نيايند، چون توده ميليونى بيدار شده و متوجه به مسائل است. آمال انسانى اسلامى بخواست خداوند متعال جامه عمل بطور چشم گير خواهد پوشيد و كجروان و اشكال تراشان در مقابل اين سيل خروشان نخواهند توانست مقاومت كنند. از آنجا كه تاريخ استعمار نشان داده است تا كنون هيچگاه دول زور مدار خواهان سعادت و آرامش ملتها نبودهاند و گامى در جهت گشودن گره از مشكلات ملتها برنيامده و به آنها رحم نكردهاند و حتى با دوستان خود باخته خود نيز صادق نبودهاند و هرگاه براى عدّهاى از مخالفان رژيمها كارى انجام دادهاند به يقين در جهت منافع امپرياليستى خود بوده است به همين جهت امام امت همواره مردم به ويژه جوانان را از خوش خدمتىهاى اجانب برحذر مىداشتند و اين هشدار را در قالب وصيتنامه براى مردم به يادگار گذاشتهاند: «از جوانان، دختران و پسران مىخواهم كه استقلال و آزادى و ارزشهاى انسانى را ولو با تحمّل زحمت و رنج، فداى تجملات و عشرتها و بى بند و باريها و حضور در مراكز فحشاء كه از طرف غرب و عمال بى وطن به شما عرضه مىشود، نكنند. كه آنان آنچه تجربه نشان داده جز تباهى شما و اغفالتان از سرنوشت كشورتان و چاپيدن ذخاير شما و به بند استعمار و ننگ وابستگى كشيدنتان و مصرفى نمودن ملت و كشورتان به چيز ديگر فكر نمىكنند و مىخواهند با اين وسايل (اسباب و ابزارهاى تجملى و سرگرم كننده) و امثال آنها شما را عقب مانده و به اصطلاح آنان نيمه وحشى نگهدارند. از توطئههاى بزرگ آنان چنانچه اشاره شد و كراراً تذكر دادهام بدست گرفتن مراكز تعليم و تربيت خصوصاً دانشگاه هاست كه مقدرات كشورها در دست محصولات آنهاست.»(18) در سالهاى اخير شاهد نمايش فيلم و نوشتههاى توهينآميز به مقدسات در اين مراكز علمى هستيم و سازمان دهنده گان آنها به ظاهر افراد دانشجو و به نوعى روشنفكر هستند. بنابر فرموده امام راحل روش آنان (دشمنان اسلام و ايران) با روحانيون و مدارس علوم اسلامى فرق دارد..اما در دانشگاه نقشه آن است كه جوانان را از فرهنگ و ادب و ارزشهاى خود منحرف كنند و به سوى شرق يا غرب بكشانند و دولتمردان را از بين اينان انتخاب و بر سرنوشت كشورها حكومت دهند تا به دست آنها هرچه مىخواهند انجام دهند.»
اين پيش گويى رهبر كبير انقلاب در سالهاى اخير به صورت كم رنگ خود را نمايان ساخت و موجب تنشهاى روانى در سطح جامعه گرديد و روند اصلاح و امنيت را به ميدان مسابقه سياسى، فرهنگى و…تبديل نمود و چنان به مخالفان و خودباختگان جرأت بخشيد كه از اظهار نظرهاى خائنانه ابا نكردند تا آنجا پيش رفتند كه تحت عنوان كارشناس بر خلاف نظر اسلام از نظريههاى «پوپرى» حمايت كردند و با ايراد سنخنرانيها و نوشتهها جامعه را به سوى چالش و بحران فرهنگى پيش بردند. در حاليكه در سايه نظام جمهورى اسلامى ادامه تحصيل و اشتغال داشتند سنگ بيگانگان را به سينه زدند. در پايان با يك فراز ديگر از سخنان حكيمانه امام بزرگوار به روان پاكشان درود مىفرستيم: «نصيحت من مشفقانه به شما نوجوانان و جوانان داخل و خارج آن است كه از اشتباه بر گرديد و با محرومين جامعه كه با جان و دل به جمهورى اسلامى خدمت مىكنند متحد شويد و براى ايران مستقل و آزاد فعاليت نمائيد تا كشورتان و ملت از شر مخالفين نجات پيدا كند و همه با هم به زندگى شرافتمندانه ادامه دهيد تا چه وقت و براى چه گوش به فرمان اشخاص هستيد كه جز به نفع شخص خود فكر نمىكنند و در آغوش و پناه ابرقدرتها با ملت خود در ستيز هستند و شما را فداى مقاصد شوم و قدرتطلبى خويش مىنمايند؟و…مىدانيد كه شما قدرتى در مقابل سيل خروشان ملت نداريد و كارهايتان جز به ضرر خودتان و تباهى عمرتان نتيجهاى ندارد. من تكليف خود را كه هدايت است ادا كردم و اميد است به اين نصيحت كه پس از مرگ من به شما مىرسد و شائبه قدرتطلبى در آن نيست گوش فرا دهيد و خود را از عذاب اليم الهى نجات دهيد.»(19)
«پس علاج واقعه را قبل از وقوع بايد كرد و الّا كار از دست همه خارج خواهد شد و اين حقيقتى است كه بعد از مشروطه لمس نمودهايد.»(20)
پىنوشتها: –
1. ابوالحسن شيرازى، حبيب اللّه، انقلاب اسلامى و ريشههاى آن.
2. مجموعه رهنمودهاى مقام معظم رهبرى، (1/3/1369)
3. مجموعه رهنمودهاى مقام معظم رهبرى، ج 4، ص 251، دهم خرداد 1369.
4. مركز جهانى علوم اسلامى، معاونت فرهنگى تربيتى (خواهران) وصف خورشيد، ص 35 (از مقاله نگارنده) پدر مهربان و سخنان گهربار.
5. نامه جامعه سال اول شماره 9 خرداد 1384 ماه نامه فرهنگى اجتماعى (جامعه الزهرا) ص 66.
6. سوره احزاب، آيه 71 – 70.
7. جلال الدين فارسى، فلسفه انقلاب اسلامى، ص 310.
8. وصيتنامه، سابق، 75.
9. سوره سبا، آيه 46.
10. سوره آل عمران، آيه 138.
11. ريشههاى انقلاب سابق.
12. سوره آل عمران، آيه 103.
13. وصيتنامه، ريشههاى انقلاب سابق.
14. سوره آل عمران، آيه 110.
15. همان، آيه 111.
16. وصيتنامه سابق.
17. همان.
18. همان.
19. همان.
20. همان.
اسراف و تبذير
اسراف و تبذير
حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر
آفت اقتصاد و معيشت
جهان هستى برپايه عدل استوار است، آسمانها و زمين را ميزان و ترازى است كه اگر نظم و قاعده آن برهم خورد نظام هستى در هم خواهد ريخت. قرآن كريم با اشاره به اين مطلب مىفرمايد: «والسماء رفعها و وضع الميزان» خداوند آسمان را برافراشت و ميزان نهاد.
تفسير اين آيه كريمه كه اشاره به يك راز بزرگ كيهانى دارد موضوع اصلى اين مقال نيست. در برخى روايات آمده است: «بالعدل قامت السماوات و الارض» آسمان و زمين بر پايه عدل استوار است. بدين ترتيب عدل و ميزان نه فقط در حيات فردى و اجتماعى انسان مطرح است بلكه در گستره خلقت از ذره تا كهكشان جارى، ملكولها و اتمها نيز از اين قاعده مستثنى نيستند اگر ملكولها و اتمها نظم خود را از دست بدهند موجود وابسته به آنها نيز سامانه خود را از دست مىدهد و ماهيت آن موجود تغيير مىكند. به انسان و حيات فردى و اجتماعى او مىنگريم. انسان نيز مشمول همين قانون است و بلكه نظم و قانون در وجود او ابعاد پيچيدهترى دارد. هم از بُعد فيزيكى و مادى و هم از بعد معنوى و روانى. همانگونه كه جسم انسان در سايه قاعده قانون و نظم و عدل ادامه حيات مىدهد اگر هر يك از ارگانيزم بدن مثل گردش خون، ضربان قلب و ساير عوامل حياتى دستخوش بى نظمى يا به عبارت ديگر بى عدالتى شود بدن از حال عادى خارج شده و دچار فشار خون يا افت فشار مىگردد كه هر كدام از اينها نوعى نابسامانى در بدن است و اگر از حد و مرز بگذرد موجب مرگ خواهد بود. در بعد روحى و معنوى نيز مطلب به همين قرار است اگر مغز آدمى دستخوش بى نظمى شود و تعادل آن مختل گردد به كج فهمى و جنون و نابسامانى روانى مىانجامد كه اين همان خروج از عدل است. اوصاف و افعال و غرائز و فعل و انفعالات ديگر درونى انسان نيز مشمول همين قاعده است. لذا علماى اخلاق عدل را به عنوان يك عامل تنظيم كننده و حاكم بر تفكر و تعقل و شهوت و غضب دانسته و اصول چهارگانه اخلاق، حكمت، عفت، شجاعت، عدالت از اينجا نشأت مىگيرد كه شرح هر يك از اينها را بايد در كتب اخلاق مخصوص فلسفه اخلاق جستجو كرد.
آنچه در اين مقال موضوع سخن است عدل در معيشت و حاكميت نظم است كه از آن به اقتصاد تعبير مىشود. جالب اين است كه اقتصاد از ماده قصد است و قصد يعنى ميانه روى و پرهيز از افراط و تفريط. از اين رو در منابع اسلامى قصد و اقتصاد به معنى مديريت صحيح معيشت يعنى درست بدست آوردن و درست خرج كردن آمده است و به معنى فراگيرتر ميانه روى در همه امور كه همان راه عدل و اعتدال كه سيره برگزيدگان خدا است. امير مؤمنان(ع) در وصف پيامبر اكرم مىفرمايد: «سيرته القصد و سنّته الرشد»(نهج البلاغه، خطبه 94) سيره پيغمبر ميانه روى بود و سنّت او هدايتگرى و نيز در وصف آنحضرت مىفرمايد: «و هدى الى الرشد و امر بالقصد»(همان، خطبه 195) به سوى كمال هدايت كرد و به ميانه روى و اعتدال فرمان داد. در مقابل آن راه گمراهان را روى برگردانى از عدل و راه ميانه و صراط مستقيم دانسته و در نامهاى به معاويه مىنويسد: «و عدلت بهم عن القصد»(نامه 32) و مردم را از راه راست منحرف كرده و به گمراهى كشاندى.
موارد متعددى از اين قبيل در سخن امام على و ديگر ائمّه زياد است بطور خلاصه واژه قصد و اقتصاد با مفهوم كلىّ همان ميانه روى كه در همه امور توصيه شده. در باب معيشت و مال و خرج و دخل نيز اقتصاد واژهاى است كه در روايات به كار آمده از جمله على عليه السلام مىفرمايد: «ما عال من اقتصد»(كلمات قصار، 140) كسى كه اعتدال و ميانهروى پيشه كند تهيدست و نيازمند نخواهد شد.
در روايت از عدل در معيشت به تعبير «تقدير المعيشة» تعبير شده كه به معناى اندازهگيرى و حفظ حدود يعنى اعتدال در خرج و دخل است كه يكى از اصول اوليّه در تنظيم زندگى است. اگر انسانها به قدر درآمد خود خرج كنند چه در زندگى فردى يا خانوادگى يا اجتماعى، وضع دولت و بيت المال دستخوش بى نظمى و نابسامانى نخواهد شد. بخش عمده مشكل معيشت بد خرج كردن است و گرنه خداوند براى معيشت انسان همه چيز در زمين قرار داده و از آسمان نيز فرو مىفرستد كه اگر به درستى استخراج و استحصال شود و بدرستى توزيع گردد و بنحواحسن مديريت شود از فقر و بيچارگى در جهان اثرى نخواهد ماند .
مشكل بشر همواره اين بوده كه عدّهاى زياده طلب به ناحق روزى انسانها را به تاراج برده و با حرص و ولع به جانب خود كشيدهاند و فقر و رنج و بيمارى را بر ديگران تحميل كردهاند.
اميرالمؤمنين(ع) كه خود تراز عدل و داد است اين مطلب را به صراحت بيان نموده است. «ان اللّه سبحانه فرض فى اموال الاغنياء اقوات الفقراء فما جاع فقير الابما متع به غنى و اللّه تعالى سائلهم عن ذالك»(همان، قصار 328).
خداوند سبحان در ثروت اغنياء روزى فقيران را قرار داده است پس فقيرى گرسنه نمىماند مگر اينكه توانگرى روزى او را برده است و خداوند متعال از آنها بازخواست آن را خواهد كرد. عدالت اجتماعى اينست كه همه انسانها از ثروت اين دنيا برخوردار شوند، از زمين و آب كه سرچشمه همه خيرات است تا انفال و منابع ارضى و محصولات آن كه اگر حق هر كس داده شود و زياده طلبان در پى تضييع حق ديگران نباشند و مالداران سهم مقرر و مشروع نيازمندان را بدهند، واژه فقر از قاموس زندگى بشر برچيده خواهد شد. و در همين راستا و به منظور درك مشكل نيازمندان، خداوند حاكمان را موظف نموده از ولخرجى و زياده روى و تجمل و رفاه بپرهيزند تا همه مشكل طبقات ضعيف جامعه را درك كنند و هم جامعه فقير با ديدن ساده زيستى حاكمان دستخوش رنج و حسرت وبى اعتبارى نگردند.
اميرالمؤمنين(ع) كه شيوه حكومتش براى همه حاكمان مسلمان سند و سرمشق است در اينباره مىفرمايد: «ان اللّه فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيّغ بالفقير فقره.» (همان قصار 209) خداوند بر رهبران عدالت واجب نموده كه خود را با ضعفاى مردم همسان سازند براى آنكه فقر و تهى دستى بر فقيران دشوار نيايد و سر به عصيان برندارند. اين را اميرالمؤمنين(ع) در پاسخ به كسى گفت كه زندگى ساده و فقيرانه از آن حضرت را ديد و آن را ملاك قرار داد كه من نيز مىخواهم چنين باشم و حضرت يادآور شدند كه اين براى همگان ميسور و حتى لازم نيست و همينكه ديگران از اسراف كارى و حرامخورى بپرهيزند مىتوانند از رفاه در معيشت برخوردار باشند. پيام سخن امام اين است كه زمامداران اسلام مانند طبقات پائين جامعه بايد زندگى كنند، مشكل آنها را درك كنند و براى نيازمندان عقده آفرين نباشند. بارى سخن از اين مقوله را به فرصتى ديگر محول مىكنيم و بالأخره آنچه در اين مقال مد نظر است. بحث از رعايت اعتدال و پرهيز از اسراف و تبذير يا تقطير است. تقطير يعنى كم خرج كردن كه بخل و خساست است، اسراف و تبذير يعنى هدر دادن مال چه مال شخصى و چه اموال عمومى كه هر دو مذموم است با اين تفاوت كه اموال عمومى دولتى مظلمه و پاسخگويى دارد و تبعات آن سنگينتر از هدر دادن مال شخص است. هر چند اسراف همه جا ناپسند است و قرآن كريم از آن نهى فرموده: «كلوا واشربوا و لاتسرفوا» و تبذير و هدر دادن مال را عمل شيطانى دانسته است: «انّ المبذرين كانوا اخوان الشياطين»(سوره اسرا، آيه 26).
ايران اسرافكارترين
مىتوان گفت: اسراف زياده روى در خوردن و آشاميدن و مصارف ديگر زندگى است. و تبذير هدر دادن مال و بى مورد خرج كردن كه ايندو در اموال شخصى و عمومى مصداق دارد.تبذير در اموال شخصى مانند دور ريختن مال با مصارف نامناسب مانند سيگار و مشابه آن و دور ريختن نان و هدر دادن آب، مواد سوختى چون بنزين و… كه متأسفانه امروز بصورت يك فرهنگ درآمده است. در اموال دولتى چون هدر دادن بيت المال و بيهوده خرج كردن سرمايههاى ملى از بودجه دولتى رائج شده است.
ايران اسرافكارترين كشورها
گفته مىشود ايران اسرافكارترين كشورهاى دنيا و يا يكى از اسرافكارترين آنهاست.
مثلاً: در مصرف آب و هدر دادن آن تا آنجا كه آب آشاميدنى كه براى وزارت نيرو به قيمت گزاف فراهم مىشود به ارزانترين وجه هدر داده مىشود در كار بنائى و ساخت و ساز تا شستشوى اتومبيل و حيات منزل و پياده روهاى خيابانها كه جا دارد براى موارد پر مصرف قيمت آب به صورت پلكانى بيش از اين افزايش يابد.
در مصرف برق كه معمولاً در خانهها و ادارات و خيابانها يله و رها است و برخى مغازههاى لوستر فروشى صدها لامپ روشن مىگذارند با اين حال ما از كمبود برق و وارد كردن آن از خارج صحبت مىكنيم و زيان دهى وزارت نيرو، كه بايد تمهيدى انديشيده شود مصرف برق مهار شود و نرخ آن براى موارد پرمصرف به صورت پلكانى افزايش يابد و ادارات نيز به طور جد پيگير مصرف معقول برق در ساختمانهاى دولتى باشند و مديران مسؤول نظارت كنند و از لامپهاى كم مصرف استفاده كنند متأسفانه در مصارف ادارى ما هيچگاه دغدغه مصرف وجود نداشته! اينجانب در كشور چين ديدم ادارات از كمترين مصرف و استفاده از لامپ استفاده مىكنند و ايام نوروز كه هوا هنوز سرد بود شوفاژ ادارات و مؤسسات دولتى را خاموش كردهاند، آن وقت در كشورما شوفاژها كار مىكنند و پنجره باز گذاشته مىشود! در يك گزارش آمده كه مصرف برق در كشور ما سه برابر استاندارد جهانى است.
در مصرف نان و مواد غذائى گران قيمت در رستورانها و هتلها و ميهمانيها و خانهها آنقدر اسراف و تبذير ديده مىشود و نعمت خداوند دور ريخته مىشود كه مايه تعجب است. نان به قيمت تقريباً رايگان داده مىشود و صدها ميلياردها در هر سال نان خشك و كپك زده دور ريز و به گاودارىها سرازير مىگردد. كه جا دارد قيمت نان تعديل شود به گونهاى كه مردم قدر نان را بدانند و از اسراف و تبذير خوددارى كنند.
در موارد ديگر مانند تلفن ثابت و سيّار نيز وضع به همين گونه است گفته مىشود ايرانيان پانزده برابر فرانسوىها از تلفن همراه استفاده مىكنند هر كودكى يك تلفن همراه در خيابان بدست دارد و به حرف زدن مشغول است و هزينه پرداخت پول آن پدر خانواده را به عصبانيت كشانده است… و چنين است تلفن منزلها و صحبتهاى دور و دراز بعضى افراد و فرزندان خانواده كه داستان شنيدنى دارد.
جاى آن دارد كه رسانهها آموزش دهند و فرهنگ سازى كنند و مردم يك قدرى به خود آيند و از مصرف بىرويه پرهيز كنند آنگاه بر سر وجه پرداختى در خانهها جنگ و نزاع به راه نيفتد و از كمبودها سخن گفته نشود… و چنين است مصرف بنزين كه از خارج به قيمت 580 تومان وارد مىشود و به قيمت ارزان داده مىشود و مشكل مهم ترافيك .
از اين موارد كه بگذريم به مصرف سيگار مىرسيم كه با همه تبليغات و مرگ و ميرهاى ناشى از سرطان سينه و غيره ناشى از سيگار اين ماده سمّى همچنان در رگها و ريههاى انسانها بويژه جوانان و بعضاً زنان جريان دارد و اينها حتى به خود رحم نمىكنند و از دود و دخان فاصله بگيرند! گزارشها نشان مىدهد كه هر روز بيش از سه ميليارد تومان پول را اينان بابت دود سيگار هوا مىكنند، اين رقم سالانه به ارقام نجومى مىرسد از سيگارهاى داخلى و خارجى و بيشتر آمريكايى كه از كشور خود به خارج صادر مىكنند و براى جهان سومىها مىفروشند و ما ورود آن را مجاز كردهايم، آنگاه روى پاكت سيگار مىنويسيم، سرطان زا است!! اين تناقضات چه توجيهى دارد؟!
به هر حال روى موضوع الگوى مصرف اصلاً كار نشده و از يك طرف از كسر بودجه مشكل كمى حقوق حرف مىزنيم اما براى مصرف، فرهنگ سازى نمىكنيم!! رسانههاى ما به جاى همه چيز همهاش فيلم و سريال داخلى و خارجى پخش مىكنند اما براى مردم از اين رسانه ملى درس زندگى نمىدهند. در اين باره سخن بسيار است كه به مناسبتى ديگر موكول مىكنيم. اين جمله قرآنى را بار ديگر مرور كنيم: «اسرافكاران برادران شيطاناند» و مراقب باشيم ما از ياران شيطان نباشيم و نعمتهاى خدا دادى را ضايع نكنيم و از اسراف و تبذير كه عملى حرام است به حكم شرع و به حكم عقل بپرهيزيم و رسانههاى ما بويژه صدا و سيما به رسالت خود در اين زمينه بينديشند كه اين بخشى از وظيفه آنهاست. خداوند گوش شنوا دهد.
با چه كسى دوستى كنيم
با چه كسى دوستى كنيم
حجة الاسلام سيد جواد حسينى
از منظر قرآن و روايات و همچنين مطالعه ابعاد وجودى انسان در مىيابيم كه وى موجودى اجتماعى است و براى رشد و تكامل به ارتباط با ديگران نياز دارد. انسان به تنهايى نمىتواند، تمام نيازمنديهاى خود را جبران نمايد. او نمىتواند بدون پدر و مادر، هم كلاسها، دوستان و آشنايان، زندگى مطلوب و ايده آلى داشته باشد.
على (ع) مىفرمايد: «الغريب من لم يكن له حبيب؛ غريب (و تنها) كسى است كه دوست (و همدمى) نداشته باشد.»(1)
نتيجه تنهايى، عقب ماندگى و تباهى است. اسلام و قرآن ستايشگر دستهايى است كه گرماى محبت در آنها احساس مىشود و چهره هايى كه به لبخندهاى دوستى آراستهاند. على(ع) فرمود: «اعجز النّاس من عجز عن اكتساب الأخوان و اعجز منه من ضيّع من ظفر به منهم؛ ناتوانترين مردم كسى است كه در دوستيابى ناتوان، و از او ناتوانتر كسى است كه دوستانى را كه بدست آورده (و بر آنها دست يافته) از دست بدهد.»
آن حضرت فرمود: «من لاصديق له لاذخرله؛(2) آن كس كه دوست ندارد، (براى آينده) اندوختهاى ندارد».
در حديث ديگرى مىخوانيم: «اتّخذ الف صديقٍ الفٌ قليل ولاتتّخذ عدواً و الواحد كثيرٌ؛(3) هزار دوست بگير، و هزار كم است، ولى يك دشمن نگير، كه يكى هم زياد است.»
نقش دوستان
تأثير رفيق، چون با انتخاب و علاقه خود انسان صورت مىپذيرد، در ساختار وجودى انسان و در روش و منش او از پدر و مادر و معلم و…بيشتر است. در تأييد اين امر تعبيراتى در منابع دينى ما آمده كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1. پيامبر اكرم (ص) فرمود: «المرء على دين خليله و قرينه؛(4) انسان بر دين دوست و رفيق خود است».
2. على (ع) فرمود: «سمّى الرّفيق رفيقاً لانّه يرفقك على صلاح دينك فمن اعانك على صلاح دينك فهو الرّفيق الشّفيق؛(5) رفيق را از اين رو رفيق ناميدند كه با تو در آنچه صلاح دينت در آن است موافقت و همراهى مىكند. آن كس كه تو را در دينت يارى رساند، رفيق شفيق است».
به همين علت يكى از علل موفقيت انسانهاى موفق و هدايت يافته، دوستان خوب و مناسب بوده است همان طور كه انحرافات، اعتيادها، و ناهنجاريهاى اجتماعى، غالباً در اثر رفاقتهاى ناباب و دوستان منحرف تحقق يافته است. به خاطر نقش كليدى دوست در ساختار وجودى انسان است كه فاطمه زهرا (س) براى تربيت كودكان خويش، از كودكى به اين امر توجه نموده و خطاب به كودكش امام حسن(ع) مىفرمايد:
اشبه أباك يا حسن
واخلع عن الحقّ الرّسن
واعبد الهاً ذاالمنن
ولا توال ذا الاحن
اى حسن! مانند پدرت على باش و ريسمان را از گردن حق بردار! خداى احسان كننده را پرستش كن و با افراد دشمن و كينه توز دوستى مكن!.(6)
اين جملات نشان مىدهد كه از كودكى بايد به كودك تلقين شود كه از دوستان نامناسب پرهيز كند آرى:
صحبت صالح تو را صالح كند
صحبت طالح تو را طالح كند
مىرود از سينهها در سينهها
از ره پنهان صلاح وكينهها
نشانه شخصيّت
انسان موجودى است كه مىتواند شخصيت واقعى خود را پشت پردههاى مختلف پنهان كند، لذا گاهى شناخت افراد مشكل خواهد بود. يكى از بهترين معيارهاى واقعى افراد، دوستان و رفقاى اويند، چون انسان به كسانى روى مىآورد كه از نظر باطنى و «شاكله درونى» با آنان همسان باشد:
كبوتر با كبوتر باز با باز
كند هم جنس با هم جنس پرواز
يا به فرموده امير مؤمنان على(ع): «كلّ امرء يميل الى مثله؛(7) هر شخصى به سوى همانند خود تمايل پيدا مىكند.»
در منابع اسلامى سخنان زيبا و نغزى در اين رابطه آمده كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
1. سلمان محمدى از قول پيامبر اكرم(ص) مىگويد: «لاتحكموا على رجل بشىء حتى تنظروا الى من يصاحب، فانّما يعرف الرّجل باشكاله و اقرانه و ينسب الى اصحابه و اخوانه؛(8) درباره كسى قضاوت نكنيد تا به دوستانش نظر بيفكنيد، چرا كه انسان بوسيله ياران و دوستانش شناخته مىشود و به ياران و برادرانش منسوب مىگردد.»
تو اول بگو با كيان زيستى
پس آنگه بگويم كه تو كيستى
2. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ايّاك و قرين السّوء فانّك به تعرف؛ از همنشينى بد دورى كن، زيرا تو بوسيله او شناخته مىشوى».
3. على(ع) فرمود: «من اشتبه عليكم امره ولم تعرفوا دينه فانظروا الى خلطائه فان كانوا اهل دين اللّه فهو على دين اللّه و ان كانوا على غير دين اللّه فلا حظّ له من دين اللّه؛(9) (وضع)هر كسى بر شما مشتبه شد و دين او را نشناختيد، به دوستانش نظر كنيد، اگر اهل دين خدا بودند، او (نيز) پيرو آيين خداست و اگر بر آيين خدا نبودند او (نيز) بهرهاى از دين خدا ندارد.»
4. و چه زيبا فرمود على(ع): «كلّ جنسٍ يميل الى مثله؛(10) هر جنسى (و هر كسى) به دنبال مثل خود ميل مىكند.»
ناريان مر ناريان را جاذبند
نوريان مر نوريان را طالبند
5. نيز على(ع) مىفرمايد: «خليل المرء دليل عقله و كلامه برهان فضله؛(11) دوست هر كس نشان (اندازه) خرد اوست و سخنش نشانه فضل (دانش) او.»
6. و فرمود: «الاصدقاء نفسٌ واحدةٌ فى جسوم متفرّقةٍ؛(12) دوستان روح واحدى در جسمهاى پراكندهاند.»
خطرات دوستان ناباب
هيچ عاقلى به ضرر و زيان خود و خانواده خويش قدم بر نمىدارد. حال چرا عدهاى به ظاهر عاقل حاضر مىشوند تن به دوستى رفقاى ناباب بدهند كه به زيان خود و خانواده آنها تمام مىشود. در پاسخ بايد گفت:زمينه دوستى با دوستان ناباب به سبب عواملى بروز خواهد يافت كه برخى از آنها عبارتند از:
1. ناهماهنگى و فقدان محبت و عاطفه در كانون خانواده كه باعث كشانده شدن فرزندان به سوى دوستان ناباب مىشود.
2. محبتهاى كاذبى كه هماهنگ با خواستههاى جوانان باشد. على (ع) فرمود: «قلوب الرّجال و حشية فمن تألّفها اقبلت عليه؛(13) دلهاى مردم هراسان است، هر كس با آنان مأنوس شود به سوى او رو مىآورند.»
3. ناآگاهى والدين و خود جوانان از خطرات دوستان ناباب.
نتيجه رفاقتهاى نامناسب در قرآن
در اين بخش خطرات و زيانهاى دوستى، با رفيقان نامناسب را از ديدگاه قرآن مورد بررسى قرار مىدهيم.
1. حسرت ابدى
«عقبه» و «ابى» با هم رفيق بودند. عقبه به حج مشرف شد و پس از بازگشت با دعوت پيامبر(ص) براى وليمه حج خويش، اسلام اختيار كرد، ولى رفيقش ابى او را ملامت و تحريك نمود تا از اسلام برگردد. او نيز سخن رفيقش را پذيرفت و با اهانت به پيامبر اكرم(ص) از دين اسلام برگشت و «مرتد شد» و سرانجام در جنگ بدر كشته شد.(14)
قرآن از زبان «عقبه» در روز قيامت چنين مىگويد:
«و يوم يعضّ الظالم على يديه يقول ياليتنى اتخذت مع الرّسول سبيلاً يا ويلتى ليتنى لم اتخذ فلاناً خليلاً* لقد اضلّنى عن الذّكر بعد اذ جاءنى…؛(15) و (به خاطر آور) روزى را كه ستمكار دست خويش را به دندان مىگزد و مىگويد: «اى كاش با رسول خدا راهى برگزيده بودم. واى بر من!كاش فلانى را دوست انتخاب نكرده بودم! او مرا از ياد حق گمراه ساخت، پس از آنكه بسويم آمد.»
2. خطرناكترينها
همان طور كه رفيق خوب و متدين در شكلگيرى شخصيت صحيح و منطقى انسان نقش به سزايى دارد، دوست نامناسب نيز در تخريب شخصيت اخلاقى انسان بسيار مؤثّر و خطر ساز است.
اين خطر عظيم را از مقايسه دو سوره «فلق» و «الناس» به خوبى مىتوان يافت. در سوره فلق از چهار خطر بسيار بزرگ و مهلك به پناهگاهى عظيم، يعنى «رب فلق» پناه مىبريم: «بگو پناه مىبرم به پروردگار سپيده صبح، از شرّ تمام آنچه آفريده و از شر هر موجود شر در هنگامى كه شبانه وارد شود، و از شر آنها كه با افسون (و سحر) در گرهها مىدمند (هر تصميمى را سست مىكنند) واز شر حسود هنگامى كه حسد مىورزد».(16)
ولى در سوره «ناس» از خطر رفيق بد و ناباب به پناهگاه بسيار محكمى پناه مىبريم كه در واقع از سه رويه مستحكم برخوردار است.
«بگو پناه مىبرم به 1. پروردگار مردم 2. به مالك و حاكم مردم 3. به معبود مردم، از شر و وسوسه گر پنهان كار كه در درون سينه انسانها وسوسه مىكند، خواه از پريان باشد يا از انسان.»(17)
مقايسه اين دو سوره كه در اولى از چهار خطر عظيم به يك پناهگاه به نام «ربّ فلق» پناه مىبريم و امّا در دومى از بيم خطر يعنى وسوسه گران پنهان كار از آدمى باشد يا جنيان، به يك پناهگاهى بسيار مستحكمكه در واقع از سه لايه و مانع برخوردار است پناه مىبريم نشان مىدهد كه رفيق بد از خطر مار و عقرب و دزدانى كه شبانه مىآيند، و هر خطر ديگرى چون: سحر و حسادت و چشم زخم و… و خلاصه از هر خطرى كه قابل تصور است خطرناكتر، وحشتناكتر و شكنندهتر است.(18)
3.زيبا ديدن زشتيها
«و قيّضنا لهم قرناء فزيّنوا لهم ما بين ايديهم و ما خلفهم…؛(19) ما براى آنها (گمراهان) همنشينانى قرار داديم كه (زشتىها را) از پيش رو و پشت سر آنها در نظرشان زيبا جلوه دادند.»
4. دخول در آتش جهنم
از اهل جهنم پرسيده مىشود: چرا وارد دوزخ شديد؟ آنان مىگويند: يكى از علتها اين بود كه: «…و كنّا نخوض مع الخائضين؛(20) و پيوسته با اهل باطل همنشين بوديم.»
تا توانى مىگريز از يار بد
يار بد، بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند
يار بد بر جان و هم ايمان زند
رفاقتهاى نامناسب در روايات
عامل اكثر فسادهاى اجتماعى، مفاسد جنسى، سرقتها و اعتيادها، رفاقتهاى نامناسب و نارواست. به همين علت معصومان ما را سخت از رفاقت با انسانهاى ناشايست بر حذر داشتهاند:
1. پاره آتش
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ايّاك و صاحب السّوء فانّه قطعةٌ من النّار لاينفعك ودّه ولايفى لك بعهده؛(21) از دوست بد دورى كن، زيرا او همانند پاره آتش است(كه ايمان سوز است) دوستى او به تو نفعى نمىرساند و به پيمانش نسبت به تو وفا نمىكند.»
2. همرنگ سازى
على(ع) فرمود: «لاتواخينّ الفاجر فانّه يزيّن لك فعله و يودّ لوأنّك مثله؛حتماً با فاجز، دوستى نكن، زيرا او كار (خلاف) خود را براى تو زيبا جلوه مىدهد و دوست دارد تو همرنگ او باشى.»
با بدان كم نشين كه درمانى
خوىپذير است نفس انسانى
3. محو دين
على(ع) فرمود: خلطة أبناء الدّنيا تشين الدّين و تضعف اليقين؛(22) (دوستى و) رفت و آمد با فرزندان دنيا، دين را معيوب مىسازد و يقين را ناتوان مىكند.»
4. شمشير برهنه
امام جواد(ع) فرمود: «ايّاك و مصاحبة الشّرير، فانّه كالسيف المسلول يحسن منظره و يقبح اثره؛ از همنشينى با انسان شر بپرهيز كه همچون شمشير برهنه است، ظاهرش زيبا و اثرش بسيار زشت است.»
اى فغان از يار ناجنس اى فغان
همنشين نيك جوييد اى مهان
مهر پاكان در ميان جانشان
دل مده الا به مهر دلخوشان
دست زن در ذيل صاحب دولتى
تاز افضالش بيابى رفعتى
رفاقت يك شبه
روزى ابوسعيد ابوالخير از راهى مىگذشت. كناسان مشغول پاك كردن مبرز(مستراح) بودند و نجاسات را با خيك بيرون مىبردند. صوفيان (و شاگردان او) چون به آنجا رسيدند، به شدت از بوى تعفن آن گريختند. شيخ به آنان گفت: اين نجاسات با زبان حال با من سخن چنين مىگويند: «ما آن طعامهاى خوش بوى لذيذيم كه شما زر و سيم بر ما مىفشانديد و جانها از بهر ما نثار مىكرديد و سختىهاى فراوان را در راه بدست آوردن ما تحمل مىكرديد، اما همين كه به يك شب با درون شما صحبت (و رفاقت) داشتيم، به رنگ باطن شما درآمديم!
چرا از ما مىگريزيد و بينى فرا مىگيريد؟ ما رنگ و بوى درون شماييم!
چون شيخ اين سخن را گفت، فرياد از جمع برآمد و بسيار بگريستند!»
علتهاى تأثيرپذيرى
در منابع اسلامى درباره پرهيز از دوستان و همنشينان بد و خطرناك به اعلام خطرهاى كلى بسنده نشده، بلكه در روايات فراوانى به اوصاف و ويژگىهاى ريز آن نيز اشاره شده است. قبل از بيان اين اوصاف پرسش اين سؤال ضرورى است كه چرا همراهى دوستان بد بر زندگى انسان تأثير بدى دارد و به عكس رفاقت با دوستان خوب تأثير خوب و نيك؟
1. روان كاوان مىگويند: افراد، آگاهانه يا ناآگاهانه آنچه را در دوستان و نزديكان خود مىبينند، حكايت مىكنند. افراد شاد ناآگاهانه شادى را به اطرافيان خود تزريق مىكنند، افراد مأيوس دوستان خود را مأيوس و افراد بدبين، همنشينان خود را بدبين بار مىآورند و «افسرده دلى افسرده كند انجمنى را».
2. مشاهده مداوم بدى و زشتى، از قبح آن مىكاهد و كم كم به صورت امرى عادى در مىآيد. بايد دانست كه يكى از عوامل مؤثر در ترك گناه و زشتيها،احساس قبح آن است.
3. تأثير تلقين در انسانها غير قابل انكار است و دوستان بد، همنشينان خود را معمولاً زير بمباران تلقينات مىگيرند. همين امر سبب مىشود كه گاه بدترين اعمال در نظر آنان زيبا جلوه كند و حس تشخيص را به كلى دگرگون سازد.
4. معاشرت با بدان، حس بدبينى را در انسان، تشديد مىكند و سبب مىشود كه انسان نسبت به همه كس بدبين باشد و اين بدبينى يكى از عوامل سقوط در پرتگاه گناه و فساد است.(23)
با بدان كم نشين كه صحبت بد
گرچه پاكى تو را پليد كند
آفتاب ار چه روشن است آن را
پاره ابر ناپديد كند
اوصاف دوستان ناشايست
1. مجرمان
قرآن كريم از زبان اهل آتش و خطاكاران در روز قيامت چنين نقل سخن مىكند: «و ما اضلّنا الّا المجرمون؛(24) ما را جز تبهكاران گمراه نكردند.»
2. بخيل، دروغگو…
على(ع) فرمود: «ايّاك و مصادقة الاحمق فانّه يريد ان ينفعك فيضّرك ايّاك و مصادقة البخيل فانّه يقعد عنك احوج ما تكون اليه، ايّاك و مصادقة الفاجر فانّه يبيعك بالتافه و ايّاك و مصادقة الكذّاب فانّه كالسّراب يقرّب عليك البعيد و يبعّد عليك القريب؛(25) از دوستى با احمق بپرهيز، چرا كه وقتى بخواهد به تو نفعى برساند، ضرر خواهد رساند. از دوستى با بخيل بپرهيز، زيرا چيزهايى را كه شديداً به آن نياز دارى از تو باز مىدارد. بر حذر باش از دوستى با گناهكار، چرا كه تو را به چيز كم مىفروشد. و از دوستى با دروغگو بپرهيز، زيرا دروغگو چون سراب است، دور را در نظر تو نزديك و نزديك را براى تو دور جلوه مىدهد.»
3. اشرار
على(ع) مىفرمايد: «مجالسة الاشرار يوجب سوء الظّن بالاخيار؛(26) همنشينى با اشرار باعث بدگمانى به خوبان مىشود و نيز فرمود: «من صحب الاشرار لم يسلم؛(27)كسى كه با اشرار (و فاسدان) رفاقت كند،(از شرارت آنان) سالم نمىماند.»
4. بدكاران
امير مؤمنان(ع) مىفرمايد: «احذر مصاحبة الفساق و الفجّار و المجاهرين بمعاصى اللّه؛(28) بپرهيز از رفاقت با فاسقان، وبدكاران، و كسانى كه علنى و آشكارا خدا را معصيت مىنمايند.»
5. جاهل
على(ع) مىفرمود: «صديق الجاهل متعوب منكوب؛(29) دوست انسان نادان سختى داده شده و رنج رسيده است.» و امام هشتم فرمود: «صديق الجاهل فى تعبٍ؛ دوست انسان نادان در رنج است.»
6. انسانهاى بىحيا
على(ع) فرمود: «ايّاك و مقاربة من رهبته على دينك عرضك؛(30) از نزديك شدن به كسى كه از او بر دين و آبروى خود بيمناكى بر حذر باش.»
7. اهل هوا
و فرمود: «مجالسة اهل الهوى منساةٌ للايمان و محضرة للشّيطان؛(31) هم نشينى با اهل هوا و هوس، سبب فراموشى ايمان و حضور شيطان است.»
8. منافقان
على(ع) به كميل فرمود: «واهجر الفاسقين و جانب المنافقين و لاتصاحب الخائنين؛(32) از فاسقان دورى كن، و از منافقان فاصله بگير، و با خيانت پيشه گان دوستى نكن.»
9. ظالمان
على(ع) فرمود: «ايّاك و تطرق ابواب الظّالمين و الاختلاط بهم؛(33) از كوبيدن درب خانه ستم پيشگان، و رفت و آمد با آنان بر حذر باش.»
10. اغفالگران
على(ع) فرمود: «ايّاك و صحبة من الهاك و اغراك فانّه يخذلك و يوبقك؛(34) بر حذر باش از همراهى كسى كه تو را اغفال مىكند و فريبت مىدهد، زيرا چنين شخصى تو را خوار و هلاك مىكند.»
11. وسوسه گران
امام صادق(ع) فرمود: «من جالس اهل الرّيب فهو مريب؛(35) هر كس با اهل شك همنشين شود، پس او نيز مردد مىشود.»
12. بدعت گزاران
در روايت مىخوانيم: «لاتصحبوا اهل البدع ولاتجالسوهم فتصيروا عند النّاس كواحدٍ منهم؛(36) اهل بدعت را همراهى نكنيد، و با آنان همنشين نشويد، چرا كه شما نيز در نزد مردم جزء آنان بحساب مىآييد.»
13. معصيت كاران
امام صادق(ع) فرمود: «لاينبغى للمؤمن ان يجلس مجلساً يعصى اللّه فيه ولايقدر على تغييره؛(37) سزاوار نيست براى مؤمن كه در مجلسى كه خداوند در آن معصيت مىشود و قدرت بر تغيير آن ندارد بنشيند.»
در روايت ديگرى مىخوانيم: «ايّاك و مواطن التّهمة و المجلس المظنون به السّوء فانّ قرين السّوء جليسه؛(38) بر تو باد دورى جستن از جايگاههاى تهمت و مجلسى كه به آن گمان بد مىرود، زيرا همراه بد، همنشين خود را تغيير مىدهد (و هم رنگ خود مىسازد).»
14. مرفّهين بى درد
پيامبر گرامى اسلام (ص) فرمود: «اربع يمتن القلب الذّنب على الذّنب و مجالسة الموتى و قيل له يا رسول اللّه و ماالموتى؟ قال كلّ غنىٍّ مترفٍ؛(39) چهار چيز قلب انسان را مىميراند، تكرار گناه… همنشينى با مردگان، از پيامبر سؤال شد: اى رسول خدا! مردگان كيانند؟ فرمود: ثروتمندانى كه مست ثروتند.»
15. بد عقيده
سليمان بن جعفر جعفرى مىگويد: خدمت امام هفتم(ع) رسيدم! حضرت فرمود: چه شده كه تو را نزد عبدالرحمان بن يعقوب مىبينم؟ عرض كردم: او دايى من است. فرمود: «او اعتقاد نادرستى درباره خدا دارد: «فامّا جلست معه و تركتنا و امّا جلست معنا و تركته؛(40) پس يا با او بنشين و ما را رها كن و يا با ما بنشين و او را ترك كن.»
همچنين عنوان بصرى يكى از شيعيان امام صادق(ع) نزد حضرت مشرف شد، ولى چون با مالك بن انس از عالمان اهل سنت رفت و آمد داشت، حضرت به او اعتنا نكرد، عنوان بصرى مىگويد: من مالك را رها نمودم و در نزد قبر پيامبراكرم(ص) دعا و تضرّع نمودم تا قلب امام صادق(ع) بر من مهربان شود و سپس خدمت حضرت رفتم. امام با گرمى از من استقبال كرد و آنگاه سخنان گرانبهايى درباره حقيقت علم برايم بيان نمود.
اين فرمايشات با عنوان «حديث عنوان بصرى» معروف است و توشه گرانبهايى است براى سالكان و عارفان كوى دوست.(41)
زيد بن محمد، معروف به «زيدالنار» برادر حضرت رضا(ع) ادّعاى امامت كرد و حضرت رضا(ع) قسم ياد كرد تا زمانى كه زنده است با او سخن نگويد. روزى زيد بر حضرت سلام كرد، حضرت جواب سلام او را نداد. عرض كرد: من پسر پدرت هستم، جواب سلام مرا نمىدهى؟ امام هشتم فرمود: «انت أخى ما أطعت اللّه فاذا عصيت اللّه لا أخاء بينى و بينك؛(42)تو برادر من هستى تا زمانى كه خدا را اطاعت كنى، پس هنگامى كه خدا را نافرمانى كردى، بين من و تو برادرى نيست.»
16. بد زبان
امام صادق(ع) دوستى داشت كه همواره در محضر آن حضرت بود. روزى دوستش به غلامش گفت: اى زنا زاده كجا بودى! حضرت دستش را بر پيشانى خود زد و فرمود: سبحان اللّه! آيا نسبت ناروا به مادرش دادى؟ من تو را با تقوا مىدانستم، ولى اكنون مىبينم كه تقوا ندارى! او عرض كرد: «فدايت شوم! مادر اين غلام از اهالى سِند (سرزمين هند) و بت پرست است (بنابراين ناسزا به او اشكال ندارد). حضرت فرمود: آيا نمىدانى كه هر امّتى بين خود قانون ازدواج دارند؟ آنگاه فرمود: از من دور شو! پس از اين حادثه هرگز امام صادق(ع) با او ديده نشد تا اين كه مرگ بين او و آن حضرت جدايى افكند.»(43)
17. سخن چين
امام صادق(ع) فرمود: «احذر من النّاس ثلاثة: الخائن و الظّلوم و النّمّام لانّ من خان لك و من ظلم لك سيظلمك و من نمّ اليك سينمّ عليك؛(44) از سه گروه از مردم دورى كن، خائن، ستمگر و سخن چين؛ زيرا كسى كه به نفع تو خيانت كند و به سود تو ستم روا دارد، به زودى در حق تو (نيز) ستم مىكند و فردى كه به سود تو سخن چينى نمايد، به زودى عليه تو سخن چينى خواهد كرد.»
18. خلاف كار
على(ع) مىفرمايد: «واحذر مصاحبة من يفيل رأيه و ينكر عمله فانّ الصّاحب معتبر بصاحبه؛(45) از دوستى با بى خرد و خلافكار بپرهيز، زيرا همراه (شخصى) با رفيق خود سنجيده (و شناخته) مىشود.»
19. دنيا پرستان
على(ع) فرمود: «خلطة أبناء الدنيا تشين الدّين و تضعف اليقين؛(46) با دنياپرستان در آميختن دين را معيوب مىسازد و يقين را تضعيف مىكند.»
20. غافلان اهل باطل
در دعاى ابوحمزه ثمالى مىخوانيم «او لعلّك رأيتنى فى الغافلين فمن رحمتك ايستنى…أو لعلّك رأيتنى الف مجالس البطّالين فبينى و بينهم خلّيتنى؛(47) شايد مرا در ميان اهل غفلت يافتى و بدين جرم مرا از رحمتت مأيوس كردى… و يا شايد ديدى در مجالس اهل باطل الفت گرفتهام پس مرا در ميان آنها واگذاشتى.»
21. بى انصاف
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «لاخير لك فى صحبة من لايرى لك مثل الّذى يرى لنفسه؛(48) خيرى براى تو در همراهى كسى كه آنچه براى خود روا مىدارد، براى تو روا نمىدارد، نيست.»
22. كسى كه يارى و هدايت نكند
على(ع) فرمود: «من لم يصحبك معيناً على نفسك فصحبته و بال عليك ان علمت؛كسى كه در دوستىاش با تو براى هدايتت تلاش نكند، اگر بدانى، اين رفاقت وزر و بال براى تو است.»
23. دشمن دوست
على(ع) فرمود: «لاتتخذنّ عدوّ صديقك صديقاً؛(49) هرگز دشمن دوست خود را به دوستى انتخاب مكن.»
پىنوشتها: –
1. نهج البلاغه، نامه 31.
2. منتخب ميزان الحكمه، محمد محمدى رى شهرى، سيد حميد حسينى(قم، دارالحديث، 1422 ق، ص 290.
3. وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى،(بيروت داراحياء التراث العربى) ج 8، ص 407، روايت 2 و 3.
4. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ترجمه مصطفوى، كتاب فروشى اسلاميه، ج 4، ص 82.
5. غررالحكم، عبدالواحد آمدى، شرح خوانسارى (چاپ دانشگاه تهران) ج 3، ص 79، حديث 3878.
6. فرهنگ سخنان حضرت فاطمه زهرا، محمد دشتى، قم انتشارات مشهور، چاپ اول 1380، ص 135 – 136.
7. غررالحكم، عبدالواحد آمدى(دانشگاه تهران)، ج 2، ص 545، ش 38.
8. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، مكتبة السنايى، ج 2، ص 27 و تفسير نمونه، ج 15، ص 73.
9. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 74، ص 197 و تفسير نمونه، ج 15، ص 73.
10. غررالحكم، ج 1، ص 545، ش 37.
11. همان، ص 399، ش 51.
12. منتخب ميزان الحكمة، محمدى رى شهرى، سيد حميد حسينى، قم، دارالحديث، 1422 ق، ص 290.
13. بحارالانوار،(چاپ بيروت)، ج 6، ص 175.
14. نهج البلاغه، ص 634، حكمت 50.
15. تفسير نمونه، ج 15، ص 69.
16. سوره فرقان، آيه 27 – 29.
17. سوره فلق، آيه 1 – 5.
18. سوره ناس، آيه 1- 6.
19. اقتباس از سخنان آيت اللّه حسين مظاهرى.
20. سوره فصلت، آيه 25.
21. سوره مدثر، آيه 42 – 45.
22. كنزالعمال، على متقى هندى، بيروت مؤسسة الرساله، ج 9، ص 45، ش 24855.
23. غررالحكم، ص 397، ش 35.
24. پيام قرآن، ناصر مكارم شيرازى و همكاران مدرسه على بن ابى طالب، ج 1، ص 163.
25. سوره شعراء، آيه 99.
26. نهج البلاغه، ص 632، حكمت 38 و اصول كافى، مترجم (همان) ح 4، ص 85.
27. بحارالانوار، ج 74، ص 198.
28. غررالحكم، ص 587، ش 644.
29. منتخب الميزان (همان)، ص 290، حديث 3496.
30. همان، روايت 3498.
31. دانشنامه امام على، على اكبر رشاد، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، ج 4، ص 446.
32. همان، نهج البلاغه، خطبه 86.
33. نهج البلاغه، فيض الاسلام، ص 1145.
34. مستدرك الوسائل (همان)، ج 2، ص 67.
35. غررالحكم، ص 152.
36. بحارالانوار، ج 74، ص 197.
37. اصول كافى، دارالكتب الاسلامية، ج4، ص83.
38. همان، ج4، ص82.
39. وسائل الشيعه، ج 2، ص 270.
40. اصول كافى مترجم، ج2، ص 274
41. بحارالانوار، داراحياء التراث، ج 1، ص 226.
42. همان، ج 49، ص 221.
43. وسائل الشيعه، ج11، ص 331.
44. على بن شعبه، تحف العقول، ص 316.
45. نهج البلاغه، محمد دشتى، نامه 69، ص 610.
46. غررالحكم، ص 397، ش 35.
47. مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، دعاى ابوحمزه ثمالى.
48. منتخب ميزان الحكمة، ص 290، روايت 3494.
49. نهج البلاغه، محمد دشتى، نامه 31، ص 534.
راز خلقت
راز خلقت
حضرت آية اللّه جوادى آملى
تهيه و تدوين: حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
مسئله راز خلقت و هدف آفرينش جهان و انسان از جمله مسائلى است كه همواره براى انسان مطرح بوده و براى دريافت پاسخ آن به مطالعه و تكاپو مىپردازد. طرح اين سؤال و پاسخ آن مىتواند در چگونه زيستن انسان نقش فوق العادهاى داشته و در معنا بخشى زندگى انسان مؤثر باشد، و آدمى را از پوچى گرايى برهاند. انسانى كه از پوچى زندگى رهايى يابد و زندگى او از معنا برخوردار باشد از آرامش بهرهمند بوده و از اضطراب و نگرانى مصون و محفوظ خواهد بود.
بنابراين اين مقاله در صدد طرح اين مسئله و پاسخ آن و در ادامه به چگونگى تأثير آن در زندگى مىپردازد.
روششناسى شناخت راز خلقت
موجودات نظام هستى به دليل اين كه از جهات گوناگونى برخوردار هستند، از نگاههاى متعدد قابل مطالعه و تحقيق و بررسى خواهند بود از باب مثال موجودات هم به لحاظ مادى و صورى داراى نظام درونى هستند و هم به لحاظ مبدأ فاعلى و غايى داراى نظام بيرونى هستند، از اين رو برخى به مطالعه درونى نظام موجودات توجه مىكنند و آن را مورد بررسى قرار داده و تبيين مىكنند و برخى به نظام بيرونى آنها مىپردازند.
كسانى كه به تبيين علل مادى و چگونگى تحول پديدهها و رشد و تكثير آنها مىپردازند عمل مادى پديدهها را موضوع مطالعه قرار مىدهند. علوم تجربى محور مطالعه آن علل مادى موجودات مادى و تحولات و تبيين آن هاست. از باب مثال اگر كسى درباره كيفيت پيدايش و پرورش و رشد گياهان يا معادن يا حيوانات و جانوران مطالعه مىكند نظام داخلى آنها و علل مادى آن را بررسى مىكند. اما كسانى كه علل فاعلى و غايى موجودات را بررسى و تحقيق مىكند نظام بيرونى اشياء را بررسى و تحليل كرده است.
بر اين اساس است كه مطالعه و بررسى سره عالم و راز خلقت آن يعنى خداشناسى و فرجامشناسى در علوم تجربى مورد بررسى قرار نمىگيرد، زيرا نه خدا و نه غايت خلقت مادى نيستند تا در آن علوم مورد توجه قرار گيرد، بلكه علوم فلسفى و الهيات متكفّل مطالعه مبدأ فاعلى يعنى خداى سبحان و مبدأ غايى عالم يعنى هدف آفرينش و راز خلقت است از اين رو بايد در علوم الهى و فلسفى به تبيين و بررسى آنها بپردازد و به عبارت ديگر: رسالت هر علم را بايد به دست آورد و از راه كشف رسالت آن علم به انتظار از آن علم پرداخت، يعنى انتظارى كه از علم كلام و فلسفه و الهيات داريم به رسالت آن علم مربوط مىشود و انتظارى كه از علوم تجربى داريم به رسالت آن علم ارتباط دارد.
بنابراين كسانى كه مىگويند: در دوران گذشته انديشمندان به لحاظ اين كه به تبيين يك چيز يا يك امر با توسل به غايت آن اقدام مىكردند نه به تبيين چگونگى آن در حالى كه در جهان جديد به تبيين توصيفى پديدهها و چگونگى نشو و ارتقاء آن مىپردازند و به همين دليل است كه در جهان علوم پيشرفت كرده است چرا كه تبيين هدف و علت غايى را كنار گذاشت و روش و مفهومى به كلى متفاوت در تبيين و تفسير طبيعت به روى خود باز كرده است يعنى چگونگى پيدايش پديدارها و تحولات و نشو و ارتقاء آن را بررسى و تبيين مىكند و در نتيجه روشى كه در گذشته براى تبيين علوم استفاده مىشد روش قياسى بوده است در حالى كه در جهات جديد از روش استقراء استفاده مىكند، بايد گفت اين اشكال از توجه نكردن به رسالت هر علم و معرفت و انتظار نابجا داشتن از آن علم و معرفت است.(1)
توضيح آن كه اگر فيلسوفان و الهى دانان در تبيين يك حقيقت به غايت و هدف آن توجه مىكنند نه به روند جزء به جزء و لحظه به لحظه آن و عالمان علوم تجربى تبيين جزء به جزء و توصيف و پيشى بينى و مهار يك پديده و پديدار مىپردازند در واقع انتظارى كه از فلسفه و علم الهى مىرود تبيين مبدأ و غايت جهان و پديدههاى درون آن است و انتظارى كه از علوم تجربى مىرود، تبيين پديدهها و رابطه آنها و چگونگى تحول در آن هاست.
از اين رو بايد در پرتو رسالت هر علم به تأمين انتظار از آن پرداخت و براى اين كه انتظار برآورده شود به طور طبيعى بايد روش هر علم و معرفت را كه هماهنگ با آن رسالت است به كار گرفت در علوم فلسفى و الهى از روش استدلال و تعقل و با شكل قياس استفاده مىشود و در علوم تجربى از روش مشاهده و آزمون و به بهره بردارى از استقراء مىگردد.
جهان بينى و راز خلقت
آدميان به لحاظ برخوردارى از جهان بينى و چگونگى نگرش به جهان به دو دسته تقسيم مىشوند برخى جهان بينى آنها الهى است و بر اين اساس اعتقاد دارند، جهان و انسان را خداى سبحان آفريده است و چون خدا حكيم است آنها را براى هدف و مقصدى آفريده است از اين رو همه موجودات و مخلوقات به سوى هدف و مقصد در حركتند و به ديگر سخن: انسان الهى هم براى جهان و انسان مبدئى قائل است كه آن را آفريده است و هم معاد و هدفى قائل است كه اين موجودات تلاش مىكنند تا به آن هدف برسند. از اين رو اگر كسى به خدا معتقد باشد ولى به معاد باور نداشته باشد نمىتواند از هدفدارى عالم و آدم سخن بگويد گرچه اگر انسان خدا را درست بشناسد نمىتواند معقتد به معاد نباشد يعنى اگر خدا را به عنوان كمال مطلق و داراى اسماء حسنى و صفات عليا بشناسد و او را هادى و حكيم بداند نمىتواند براى نظام هستى هدفى قائل نباشد.
قرآن كريم مىگويد: كسانى كه به هدفدارى عالم باور ندارند، جهان خلقت را باطل مىدانند و حال آن كه خداى سبحان كار باطل نمىكند «ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار»(2) ما آسمان و زمين و آنچه در ميان آن دوست باطل و ياوه و بيهوده نيافريدهايم. اين گمان كافران است واى بر كافران از آتش دوزخ.
بر اساس اين آيه كسانى كه جهان بينى آنها الحادى است به پوچى عالم اعتقاد داشته و خلقت را بيهوده مىدانند.
انسان مادى به لحاظ اين كه حيات انسان را در محور طبيعت محدود مىكند، مدعى است كه انسان با مرگ نابود مىشود و جهان نيز به تدريج به سوى نابودى و عدم پيش مىرود از اين رو جهان و انسان هدفى ندارد. اما انسان الهى چون براى جهان و انسان زوال و نابودى قائل نيست و بر اين باور است كه هيچ موجودى موجود نمىشود بلكه موجودات در مسير كمال در تلاش و كوشش است و انسان نيز در ميان اين موجودات نابود نمىشود بلكه با مرگ حيات جديدى را آغاز مىكند و حيات جديد در عالم ديگرى تحقق پيدا مىكند كه از آن به دارالقرار و عالم ثبات ياد مىشود از اين رو جهان و انسان براى هدف و غايتى خلق شدهاند: و به عبارت ديگر: بر اساس جهان بينى مادى از آن جهت كه زندگى آدميان محدود به زندگى زيستى است و مانند ديگر حيوانات زندگى مىكند در اين صورت تلاش براى درك راز خلقت براى او مطرح نيست اما اگر جهان بينى الهى باشد و براى انسان علاوه بر حيات زيستى به حيات معنوى نيز قائل باشد در اين صورت تلاش مىكند تا راز خلقت خود را بداند و با دانستن آن خود را با آن راز هماهنگ سازد.
گرايش به جاودانگى فطرى انسان
در درون هر انسانى علاقه به حيات ابدى تعبيه شده است و هيچ انسانى پيدا نمىشود كه مشتاق حيات جاويد و خواهان زندگى هميشگى نباشد در حقيقت هر انسانى در درون خود عطش جاويد ماندن را دارد.
كسى كه جهان بينى او مادى است به لحاظ اين كه از سويى به معاد و جهان ابد اعتقاد ندارد و از سوى ديگر در نهان و درون خود عطش حيات ابد را احساس مىكند، تلاش مىنمايد تانميرد. گاهى اين خيال را با افسانه آب زندگانى تأمين مىكند و گاه تلاش مىكند تا جلوى مرگ را بگيرد. بر اين اساس است كه انسان از روزى كه بيمارى را يافت به فكر درمان آن برآمد به اين سمت حركت كرد تا جلوى مرگ را بگيرد. اما افسانه آب زندگى چنانچه از نام آن پيداست، افسانهاى بيش نيست. زيرا هم تفكر عقلانى آن را محال مىداند و هم راه علوم تجربى به آن بسته است و هم وحى آسمانى آن را محال مىشمارد و اگر در ادبيات از آب زندگانى ياد مىشود. كنايه از معرفت كامل به معارف الهى است منطق قرآن كريم آن است كه «كل نفس ذائقة الموت»(3) هر كسى بايد بميرد و اين مرگ از قضاء الهى است يعنى مرگ براى انسان به حكم قضاء الهى ضرورى است. گرچه به حكم قدر الهى ممكن است در سنين و شرائط مختلف انسانها بميرند يكى در سنين كهولت و پيرى از دنيا برود و يكى در سنين ميان سالى و يكى در سنين جوانى و نوجوانى و يكى در سنين كودكى. اما هرچه باشد اصل مرگ ضرورى است اما تفاوت در چگونگى يا در كوتاهى و درازى عمر است. يكى ممكن است در ميدان نبرد حق و باطل به شهادت برسد و ديگرى در بستر بيمارى از دنيا برود و سومى با يك مرگ ناگهانى از عالم دنيا به عالم ابد رحلت كند.
همچنين ممكن است انسان هايى با رعايت اصول بهداشت يا با دعا و اعطاء صدقه و انجام صله رحم با عمر طولانى زندگى كند و ديگرى بدون رعايت آنها زودتر بميرد اما سرانجام همه انسانها بايد طعم مرگ را بچشند.
اما انسانى كه جهان بينى او الهى است به لحاظ اين كه مىداند حيات ابد در عالم دنيا و طبيعت تأمين نمىشود اعتقاد دارد كه جهان ديگرى وجود دارد كه معاد انسان به آن است و آدمى در آن به زندگى ابدى خود ادامه مىدهد از اين رو از آخرت به عنوان دارحيات نام برده مىشود: «وانّ الدار الآخرة لهى الحيوان»(4).
راز نفى جاودانگى در دنيا
اين كه بر اساس جهان بينى الهى دنيا سراى جاويد آدمى نيست فروان است.
1- عالم ماده و طبيعت، عالم حركت است. جهان طبيعت با همه پديدههاى آسمانى و زمينى و موجودات حيوانى و انسانى از انسجام و هماهنگى ويژه برخوردار و تشكيل دهنده موجود واحد حقيقى است و اين وحد حقيقى به سوى هدفى والا در حركت است و هيچگونه سكون و آرامشى در آن به چشم نمىخورد و چون حركت عبارت است از خارج شدن از قوه به فعل و بيرون آمدن از آمادگى و رسيدن به كمال بر اين اساس حركت هدفمند است و چون همه جهان درحركت است و حركت داراى هدف. پس مجموعه جهان به هدف مىرسد و با رسيدن به هدف آرام مىگيرد. قرآن مجيد جايى كه به عنوان محل آرامش جهان و قرارگاه دنيا و هدف آن معرفى كرده جهان آخرت است «و انّ الآخرة هى دارالقرار».(5)
2- دنيا ابزار آزمون
يكى از دلايلى كه براى نفى جاودانگى در دنيا مطرح مىشود آن است كه دار دنيا، دارآزمون و ابتلاء است و به عبارتى: زندگى دنيوى همراه با امتحان است و ممكن است انسان دائماً در حال امتحان دادن باشد زيرا امتحان وسيلهاى براى دريافت نتيجه است، جهان آزمون با ابديت منافات دارد از اين جهت جهان ديگرى وجودش ضرورت دارد كه مقصود و نتيجه آزمون تحقق پيدا كند و آدمى به آن نتيجه دست يابد.
به طور خلاصه مىتوان گفت: محبت و عشق به هستى دائم و زندگى جاويد امرى وجودى است اين امر وجودى رابطه ميان محب و محبوب (هستى جاويد) است و بدون وجود خارجى محبوب چنين عشق و محبتى در نهاد انسان قرار نمىگيرد و به عبارت ديگر: وجود چنين عطش و عشقى در انسان دليل بر آن است كه متعلق آن محبت و عطش و عشق يعنى جهان جاويد وجود دارد كه آدميان با ورود به آن عطش جاودانگى خود را تأمين مىكنند. و با آن يافتن اين حقيقت كه جهان جاويد وجود دارد مىيابد كه آب زندگانى در آن جاست.
با توجه به مطالب گذشته روشن مىشود كه اگر انسانى حقيقت جهان جاويد را يافت به طور طبيعى دنبال امورى كه مىپندارد جاودانگى او را تأمين مىكند نمىرود چنان كه قرآن مىگويد: عدهاى مىپندارند مال آنها را جاودانه مىكند از اين رو به زر اندوزى مىپردازد «يحسب انّ ماله اخلده»(6) يعنى انسان زر اندوز و مال پرست گمان مىكند اموالش سبب جاودانگى اوست. در حالى كه اين پندار غلطى است زيرا قارون اموال فراوانى در اختيار داشت كه كليد گنج هايش را چندين مردان زورمند به زحمت بر مىداشت ولى به هنگام عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تأخير اندازند و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه به زمين فرو برد. «فخسفنا به وبداره الارض»(7) ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم.
حيات دائمى رفيق دائمى مىطلبد
با توجه به جاودانگى انسان و اين حيات جاودانه در دارآخرت تحقق پيدا مىكند حيات اخروى حيات تازه و جاويد است و چون با مرگ به آغاز حيات تازه راه پيدا مىكند. حيات تازه قوانين و مقررات تازه مىطلبد و آن قوانين و مقررات در صورتى كه اجرا شود رفيق ابدى انسان است و هرگز از او جدا نمىشود از اين رو پيامبراكرم در جواب قيس يكى از كسانى كه از او تقاضاى موعظه كرده بود فرمود: «و انه لابدّ لك يا قيس من قرين يدفن معك و هو حىّ و تدفن معه و انت ميّت فان كان كريما اكرمك و ان كان لئيماً اسلمك ثم لايحشر الّامعك ولاتحشر الّا معه و لاتسئل الّا عنه فلا يجعله الّا صالحاً فانه ان صلح آنست به و ان فسد لاتستوحش الّا منه و هو فعلك»(8) اى قيس ناگزير، همنشينى دارى كه پس از مرگ همراه تو دفن مىشود در حالى كه او زنده است و با او دفن مىشوى در حالى كه تو مردهاى. اگر او نيك و گرامى باشد، تو را گرامى مىدارد و هرگاه او پست باشد تو را تسليم حوادث مىكند، سپس او با كسى جز تو محشور نمىشود و تو هم جز او با كسى محشور نمىشوى و به صحنه رستاخيز نمىآيى. از تو درباره غير آن سؤال نمىشود. بنابراين سعى كن آن را به صورت شايسته انجام دهى زيرا اگر آن شايسته باشد با او انس مىگيرى و گرنه از هيچ كسى جز او وحشت ندارى و آن عمل توست.
از اين روايت استفاده مىشود اعمال انسان رفيق همراه انسان است و هرگز از او جدا نمىشود از اين رو بايد سعى كرد رفيقى كه انسان انتخاب مىكند اولاً رفيقى دائمى و ابدى باشد و ثانياً رفيق صالح و شايسته باشد اما رفيق نيمراه مثل مال و انس به آن يا رفيق بد مانند اعمال ناصالح شايستگى آن را ندارد كه آدمى آنها را به عنوان رفيق انتخاب نمايد زيرا اوّلى از او جدا مىشود و دومى رفيقى است كه پيوسته باعث رنج و عذاب اوست.
راه كشف راز خلقت و آگاهى از آن
آدمى چه كند تا راز خلقت را بيابد و به آن آگاهى پيدا كند؟ مىتوان گفت براى پى بردن به راز خلقت دو ركن اساسى وجود دارد:1- از راه مطالعه نظام آفرينش و دريافت اين حقيقت كه هدف در درون موجودات نظام هستى تعبيه شده است و چون نظام هستى داراى هدف است پس انسان نيز مقصدى دارد و چون مقصدى دارد بايد براى حركتش نظم و انسجام پيش بينى كند تا او را به آن مقصد برساند.
2- عمل صالح: انسان علاوه بر مطالعه جهان و دريافت جهان بينى و بينشى نسبت به مجموعه هستى و هدفدارى آن، بايد از عمل صالح و وارستهاى برخوردار باشد كه او را به درون اشياء آشنا كند و در واقع انسان با عمل صالح به درون خودش مأنوس مىشود امام باقر(ع) فرمود: «من قال لااله الّا اللّه فلن تلج ملكوت السماء حتى يتمّ قوله بعمل صالح»(9) اگر كسى به خدا معتقد بود و وحدانيت خدا را باور داشت و گفت «لااله الّا اللّه» زمانى به باطن عالم راه پيدا مىكند كه اين گفتار را با عمل صالح آن را تتميم كند. در واقع عمل صالح انسان را به درون رهبرى مىكند.
وحى و راز خلقت
وقتى انسان موجود ابدى است و براى هميشه بايد بماند بايد بداند كه راز خلقت او چيست؟ يكى از بهترين راهها براى آگاه نمودن مردم به راز آفرينش آنها رهبرى انبياء است، انبياء الهى گذشته از آن كه انسانها را به مبدأ آشنا مىكنند به راز آفرينش نيز آشنا مىكنند. انسانى كه در سايه تعليمات انبياء قرار گرفت مىفهمد كه يك موجود دائمى بايد براى هدفى خلق شده باشد كه آن هدف در عالم قيامت تحقق پيدا مىكند اما در دنيا بايد زمينه آن را فراهم كند از اين رو در قرآن كريم وقتى از هدف خلقت سخن مىگويد، گاه هدف را عبادت خدا مىداند و مىفرمايد: «ما خلقت الجن و الانس الّا ليعبدون»(10) من جن و انس را نيافريدم جز اين كه مرا عبادت كنند و گاه آزمايش مىداند و مىفرمايد: «الذى خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايّكم احسن عملا»(11) او كسى است كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را آزمايش كند. در اين آيه هدف آفرينش از نظر حسن عمل به عنوان هدف معرفى شده است و گاه از معرفت خدا سخن مىگويد و مىفرمايد: «اللّه الذى خلق سبع سموات و من الارض مثلهن يتنزل الامر بينهن هى لتعلموا انّ اللّه على كل شىء قدير و انّ اللّه قد احاط بكلّ شىء علماً»(12) خداوند كسى است كه هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز مانند آن خلق كرده است، فرمان او در ميان آنها نازل مىشود تا بدانيد خداوند بر هر چيز توانا است و علم او به همه موجودات احاطه دارد.
در اين آيه علم و آگاهى به قدرت و علم خداوند به عنوان هدف آفرينش ذكر شده است.
گرچه در اين آيات از اهداف متعدد سخن مىگويد، اما بايد دانست برخى به هدف مقدماتى و برخى به هدف متوسط و برخى به هدف نهايى مىپردازد هدف نهايى و اصلى همانا عبوديت است و مسئله علم و دانش و امتحان و آزمايش اهدافى هستند كه در مسير عبوديت قرار مىگيرند و حقيقت عبوديت نيز كه نهايت اوج تكامل يك انسان و قرب او به خداست. همان نهايت تسليم در برابر ذات پاك الهى و اطاعت بى قيد و شرط او فرمان بردارى در تمام زمينههاست و به عبارت ديگر: عبوديت كامل آن است كه انسان جز به معبود واقعى يعنى كمال مطلق نينديشد. جز در راه او گام برندارد و هرچه غير اوست حتى خويشتن را فراموش كند و بنده راستين خدا باشد.
پىنوشتها: –
1. علم و دين، باربور، ترجمه بهاءالدين خرمشاهى، ص 19 – 21.
2. سوره ص، آيه 27.
3. سوره آل عمران، آيه 185.
4. سوره عنكبوت، آيه 64.
5. سوره غافر، آيه 39.
6. سوره همزه، آيه 4.
7. سوره قصص، آيه 81.
8. بحارالانوار، ج 7، ص 228.
9. همان، ج 75،ص 152.
10. سوره ذاريات، آيه 56.
11. سوره ملك، آيه 2.
12. سوره طلاق، آيه 12.
كاربرد صلح آميز علوم و فنون هسته اى در جمهورى اسلامى ايران
علوم و فنون هستهاى جزء فن آوريهاى پيشرفته و برتر در عصر كنونى مىباشد. امروز تأثير اين علوم در گسترش دانش بشرى، تسلط بر طبيعت، تأمين رفاه و پيشرفت زندگى بشر غير قابل ترديد بوده و به درستى مىتوان آن را از عناصر و محورهاى اصلى توسعه پايدار و از عوامل مهم اقتدار يك كشور به شمار آورد. در واقع در طول نيم قرن گذشته در نتيجه تلاش پيگير پژوهشگران، اين فن آورى نقش مهمى در رشد صنعت، كشاورزى و پزشكى ايفاء نموده است. استفاده از راديوايزوتوپها در تشخيص و درمان بيماريها، بكارگيرى فن آورى هستهاى در توليد برق و توليد مواد با خواص ويژه و همچنين توليد گونههاى مقاوم محصولات كشاورزى نسبت به آفات و كمآبى تنها شمارى از استفادههاى گوناگون اين علوم در پزشكى، صنعت و كشاورزى است. جمهورى اسلامى ايران مصمم است كه با توجه به تأثير شگرف علوم و فنون هستهاى در مؤلفههاى علمى، اقتصادى و اجتماعى به طور كلى توسعه پايدار، راه خود را در مسير پرپيچ و خم استفاده صلحآميز از اين فن آورى باز نمايد.
چرخه سوخت هستهاى
اورانيوم متداولترين سوخت براى راكتورهاى هسته است. اورانيوم به طور طبيعى به شكل مخلوطى از اكسيدهاى مختلف است كه به طور وسيعى در پوسته زمين به صورتهاى پراكنده يافت مىشود.
براى استفاده از اورانيوم به عنوان سوخت، ابتدا بايد آن را از سنگهاى معدنى استخراج و جداسازى نمود(مرحله فرآورى سنگ معدن اورانيوم) سپس با تبديل و غنى سازى، آنرا آماده براى تهيه سوخت كرد(مرحله تبديل و غنى سازى اورانيوم) پس از آن با روشهاى شيميايى و فيزيكى مختلف به توليد سوخت هستهاى مناسب مبادرت نمود(مرحله توليد سوخت هستهاى) و نهايتاً پس از استفاده سوخت در راكتور اتمى به بازفرآورى سوخت مصرف شده اقدام مىشود. به مجموعه اين فرايندها، چرخه سوخت هستهاى گفته مىشود. مراحل مختلف چرخه سوخت هستهاى عبارتند از:
1- فرآورى سنگ معدن اورانيوم
2- تبديل و غنى سازى اورانيوم
3- توليد سوخت هستهاى
4- بازفرآورى
كاربرد علوم هستهاى در پزشكى و صنعت و كشاورزى
عليرغم پيشرفت همه جانبه علوم و فنون هستهاى در طول نيم قرن گذشته، هنوز اين تكنولوژى در اذهان عمومى ناشناخته مانده است. وقتى صحبت از انرژى اتمى به ميان مىآيد، اغلب مردم ابر قارچ مانند حاصل از انفجارات اتمى و يا راكتورهاى اتمى براى توليد برق را در ذهن خود مجسم مىكنند و كمتر كسى را مىتوان يافت كه بداند چگونه جنبههاى ديگرى از علوم هستهاى در طول نيم قرن گذشته زندگى روزمره او را دچار تحوّل نموده است. اما حقيقت در اين است كه امروزه از راديوايزوتوپها و پرتوهاى ناشى از فرايندهاى هستهاى جهت بهبود محصولات غذايى، نگهدارى مواد غذايى، تعيين منابع آبهاى زيرزمينى، استريليزه كردن منابع و توليدات پزشكى، آناليز هورمونها، كنترل فرايندهاى صنعتى، و بررسى آلودگى محيط زيست استفاده فراوانى به عمل مىآيد.
توليد گونههايى از محصولات غذايى داراى حاصلخيزى بيشتر، توليد گونههاى مقاوم نسبت به آفات و كم آبى، استفاده مؤثرتر از منابع آبى و جمع آورى آنها، نابودى آفات، جلوگيرى از فساد محصولات در هنگام نگهدارى از مهمترين موارد استفاده از علوم و تكنولوژى هستهاى در كشاورزى است. كاربرد روشهاى هستهاى در علوم پزشكى نسبت به ساير بخشها معروفتر و عمومىتر است. بيش از 100 سال است كه دانشمندان با خواص اشعه ايكس آشنا شدهاند و از آن براى تشخيص پزشكى استفاده مىكنند. تصويربردارى، تشخيص،پيش بينى و درمان برخى بيماريها در نتيجه استفاده از پرتودهى و راديوايزوتوپها حاصل مىگردد. بطور مثال 131I- براى تشخيص محل و مكان تومورهاى مغزى مورد استفاده قرار مىگيرد و يا از آن براى تعيين فعاليت غده تيروئيد و كبد استفاده مىشود.51 – Cr براى تحقيقات خونشناسى، 75 – Seبراى بررسى لوزالمعده، 57-Co براى تشخيص كم خونى، 14- Cبراى تحقيقات بيولوژيكى و داروسازى، 137-Cs جهت درمان غدد سرطانى، 67-Cu براى از بين بردن غدد سرطانى از رايجترين راديوداروها در امر پزشكى مىباشند. استفاده از پرتو گاما توليد شده از 60- Coاز مؤثرترين و مقرون به صرفهترين روشها در زمينه سترون نمودن وسايل، ابزار آلات و توليدات پزشكى است.
طى نيم قرن گذشته، تكنولوژى هستهاى كاربردهاى گستردهاى در صنعت نيز يافته است. تسهيل عمليات اكتشاف و استخراج معادن زيرزمينى نفت و گاز، تشخيص محل نشت سيالات در لولهها و مخازن، تعيين ميزان خوردگى فلزات، اندازهگيرى دقيق قطرسنجى، ضخامت سنجى و سطح سنجى، تعيين فرسودگى غشاء داخلى كورههاى صنعتى، استفاده از اثرات متقابل پرتوها با مواد جهت بهينه سازى عملكرد آنها در صنعت و… تماماً از مهمترين استفادههاى صنعت از علوم و فنون هستهاى است. در اين زمينه بطور مثال 241-Am جهت تعيين محل حفارى چاههاى نفت، 109-Cd جهت آزمايش عيار فلزات، 14- Cبراى تحقيقات باستانشناسى، 85-Kr جهت اندازهگيرى ضخامت صفحات و الياف بكار مىروند.
فنآورى هستهاى در ايران
در حال حاضر جمهورى اسلامى ايران برنامه، كلان هستهاى خود را عمدتاً در سه زمينه متمركز نموده كه مناسب است جداگانه به هر يك از آنها بطور خلاصه پرداخته شود.
1) راكتورهاى هستهاى
الف) توليد الكتريسيته توسط نيروگاههاى هستهاى
از مهمترين منابع استفاده صلحآميز از انرژى اتمى، ساخت راكتورهاى هستهاى جهت توليد برق مىباشد. راكتور هستهاى وسيلهاى است كه در آن فرايند شكاف هستهاى به صورت كنترل شده انجام مىگيرد. در طى اين فرايند انرژى زيادى آزاد مىگردد. هم اكنون در سراسر جهان، راكتورهاى متعددى در حال كار وجود دارند كه بسيارى از آنها براى توليد قدرت و به منظور تبديل آن به انرژى الكتريكى، پارهاى براى راندن كشتيها و زيردريائيها، برخى براى توليد راديوايزوتوپها و تحقيقات علمى و گونههايى نيز براى مقاصد آزمايشى و آموزشى مورد استفاده قرار مىگيرند. در حال حاضر بيش از 430 نيروگاه اتمى در جهان در حال كار مىباشند كه نزديك به 16 درصد برق جهان را توليد مىكنند.
از مهمترين برنامههاى كلان جمهورى اسلامى ايران در توسعه هستهاى، توليد برق هستهاى مىباشد. طى سه دهه گذشته با توجه به روند روبه رشد توسعه اجتماعى و اقتصادى در ايران، استراتژى بهره بردارى از منابع فسيلى متأثر از دو عامل محدود كننده گشته است. از يك طرف ارتقاء سطح زندگى و برنامههاى بهبود شاخصهاى اقتصادى نيازمند تأمين روند تقاضاى صعودى انرژى در كليه بخشهاى خانگى و صنعتى داخلى مىباشد و از طرفى ديگر، اقتصاد ملى وابسته به درآمدهاى نفتى است كه رهايى از اين دو عامل متضاد، مستلزم ايجاد يك استراتژى درازمدت و تجديدنظر در روند استفاده بى رويه از منابع فسيلى در كشور شده است.
جمهورى اسلامى ايران با توجه به ملاحظات مختلف از جمله محدود بودن منابع فسيلى، ارزش افزوده بيشتر استفاده از اين منابع در صنايع تبديلى مثل پتروشيمى و معضلات زيست محيطى ناشى از استفاده از آنها، نمىتواند صرفاً به خاطر داشتن منابع عظيم نفت و گاز تنها متكى به تأمين انرژى خود از ميان سوختهاى فسيلى باشد. لذا جمهورى اسلامى ايران براى تأمين انرژى خود مىبايست از انواع ديگر انرژى خصوصاً انرژى هستهاى استفاده نمايد.
به منظور تعيين سهم بهينه انواع نيروگاهها براى تأمين انرژى الكتريكى مورد نياز كشور طى 20 سال آينده، نتايج استفاده از مدل برنامه ريزى WASP كه معروفترين و كاربردىترين مدل بهينه سازى سيستم عرضه انرژى الكتريكى است نشان مىدهد كه تا سال 2025 جمهورى اسلامى ايران موظف است بر اساس رشد مؤلفههاى اقتصادى كشور، ساخت 20000 مگاوات برق هستهاى را به عنوان برنامه اصلى توسعه نيروگاههاى هستهاى كشور در دستور كار خود قرار دهد.
ب) راكتورهاى تحقيقاتى
اولين راكتور تحقيقاتى هستهاى كه در ايران مورد بهره بردارى قرار گرفت، راكتورى از نوع آب سبك استخرى با قدرت حرارتى 6 مگاوات بود كه شروع ساخت آن سال 1960 و تاريخ اولين بهره بردارى آن سال 1967 تحت مديريت دانشگاه تهران صورت پذيرفته است. در حال حاضر سه نوع راكتور تحقيقاتى با مشخصات زير در ايران در حال بهرهبردارى است:
راكتور تحقيقاتى تهران (TRR) نوع آب سبك با قدرت 5 مگاوات.
راكتور تحقيقاتى مينياتورى (MNSR)، نوع آب سبك با قدرت KW 30 كيلو وات.
راكتورصفر قدرت آب سنگين (HWZPR)، نوع آب سنگين با قدرت 100 وات.
راكتور تحقيقاتى پنج مگاواتى مستقر در مركز تحقيقات هستهاى تهران، علاوه بر كاربردهاى فوق الذكر جهت توليد برخى از راديوايزوتوپهاى مورد نياز كشور در پزشكى، صنعت و كشاورزى نيز مورد استفاده قرار گرفته است. با افزايش طول عمر اين راكتور(37 سال تاكنون) و قديمى و مستعمل شدن تجهيزات و سيستمهاى مختلف آن، همانند ساير راكتورهاى مشابه در جهان، مىبايست به فكر جايگزينى براى آن بود.
از طرف ديگر نيازمنديهاى روز افزون كشور به راديوداروهاى مختلف جهت مصارف تشخيص و درمان پزشكى و راديوايزوتوپهاى گوناگون براى كاربردهاى صنعتى و تحقيقاتى و محدوديتهاى مختلفى كه كشور حتى در ارتباط با تهيه و تأمين اين قبيل از راديوايزوتوپها از منابع خارج از كشور روبرو بوده است. مسؤولين كشور را مصمم به احداث يك راكتور تحقيقاتى جديد به منظور جايگزينى اين راكتور قديمى نمود. راكتور تحقيقاتى جديد از نوع آب سنگين و با قدرت 40 مگاوات بوده و موسوم به (JR04) مىباشد. طراحى پايه اين پروژه در سال 2002 كامل شده است و بلافاصله طراحى تفصيلى شروع گرديد. عمليات اجرايى و تداركات پروژه از سال 2004 آغاز گرديده و عمليات خاكبردارى ساختمان راكتور، ساختمان جانبى، ساختمان كنترل و ساختمانهاى سرويس دهى تاكنون تكميل شده است و پيش بينى مىشود كارهاى ساختمانى ساختمان راكتور در آينده نزديك تكميل شود.
2) سوخت هستهاى
برنامه كلان ديگر در توسعه هستهاى ايران، خودكفائى در زمينه توليد سوخته هستهاى است. تصميم به ساخت انواع نيروگاههاى اتمى كه تماماً تحت نظارت آژانس انجام خواهد شد جمهورى اسلامى ايران را ملزم مىسازد كه در زمينه توليد انواع سوخت هستهاى فعاليت نمايد. روشن است كه براى توليد سوخت هستهاى مىبايست مراحل فرآورى سنگ معدن اورانيوم، تبديل اورانيوم و غنى سازى اجرا گردد. پروژه ساغند يزد نمايش عينى فعاليت ايران در زمينه استحصال اورانيوم از منابع طبيعى است. تأسيسات موجود در اين كارخانه، اورانيوم را از عمق 350 مترى استخراج كرده و سپس در منطقه بندرعباس و يا اردكان يزد(در حال ساخت) پس از اعمال فرايندهاى مختلف شيميايى و فيزيكى به كيك زرد تبديل مىكند. آنچه در اصفهان تحت عنوان پروژه (UCF) انجام مىگردد. تبديل كيك زرد به هگزارفلوريد اورانيوم (UF6)، اورانيوم فلزى و اكسيد اورانيوم است. خوراك اصلى كارخانه غنى سازى در نطنز مىباشد. لذا آنچه در نطنز در حال انجام است تكميل واحد غنى سازى اورانيوم براى توليد سوخت هستهاى نيروگاههايى است كه از اورانيوم با غناى كم (LEU) حدوداً تا 5 درصد U-532 استفاده مىكنند. اكسيد اورانيوم نيز تركيب اصلى سوخت هستهاى نيروگاهها و راكتورهاى اتمى مىباشد. براى توليد غلاف سوخت، كارخانه ZPP در اصفهان ساخته شده است.
3) توسعه هستهاى ايران در پزشكى، صنعت و كشاورزى
جمهورى اسلامى ايران برنامه گستردهاى در خصوص توسعه هستهاى در موارد فوق دارد. در اين زمينه، سازمان اترژى اتمى ايران با ايجاد مراكز و آزمايشگاههاى مختلف تحقيقاتى، توليدى و خدماتى در اين امر اهتمام كامل ورزيده است.
مراكز زير از جمله مهمترين تأسيسات هستهاى سازمان جهت اجرايى نمودن توسعه هستهاى مىباشد.
1- مركز تحقيقات هستهاى
2- مركز تحقيقات گداخت هستهاى
3- مركز تابش گاما
4- مركز تحقيقات پزشكى و كشاورزى هستهاى
5 – مركز پرتو فرآيند
6- مركز علمى و صنعتى بناب
7- مركز تحقيقات ليزر
بخشى از مهمترين فعاليتهاى مراكز فوق عبارتند از:
1- توليد راديوايزوتوپهايى مثل: 192-Ir، 60-CO،137-Cs
2- توليد راديوداروهايى مثل: ژنراتور 99-Mo /m99-Tc، 131-I، 32-P، 67-Ga
3- توليد انواع كيتهاى راديودارويى
4- توليد گندم موتانت و غير موتانت، جو موتانت و غير موتانت و پنبه موتانت
5 – توليد سيستم شمارش هستهاى با آشكار ساز گايگر
6- توليد مولد پالس هستهاى
7- توليد دزيمتر جيبى و دزيمتر ديجيتال دستى
8 – استريلزاسيون محصولات بهداشتى
9- توليد انواع ليزرها
موارد فوق تنها نمونههاى اندكى از فعاليتهاى سازمان انرژى اتمى در خصوص توسعه هستهاى در پزشكى، صنعت و كشاورزى است. در حال حاضر صدها پروژه تحقيقاتى، كاربردى و توليدى در مراكز مختلف سازمان در حال انجام است كه نشانگر عزم و برنامهريزى جمهورى اسلامى ايران در توسعه علوم و فن آورى هستهاى مىباشد.
كليه فعاليتهاى انرژى هستهاى ايران از زمان پيوستن به معاهده NPT در 1970 و امضاء موافقتنامه پادمان جامع (INFCIRC/412) زير پوشش نظارتى آژانس بين المللى انرژى اتمى(IAEA) بوده است.
سخنان معصومان عليهم السلام قرض الحسنه
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن اَقرَضَ اَخاهُ المُسلِمَ كانَ لَهُ بِكُلِّ دِرهَمٍ أَقرَضَه وَزنُ جَبَلِ أُحُدَ مِن جِبالِ رَضوى وَ طُورِ سَيناءَ حَسَناتٍ. و اِن رَفِقَ بِهِ فِى طَلَبِهِ، تَعَدّى بِهِ عَلَى الصِّراطِ كَالبَرق الخاطِفِ اللّامِعِ بِغَيرِ حِسابٍ وَلاعَذابٍ.» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 88)
كسى كه به برادر مسلمانش قرض بدهد، به اندازه هر درهمى كه به او مىدهد. به بزرگى كوه اُحد از كوههاى رضوى و طور سينا، براى او پاداشهايى هست و اگر در مورد گرفتن طلب خود با آن مؤمن، مدارا و رفاقت كند، همانند برق خيره كننده و درخشان، بدون حساب از روى پل صراط بگذرد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن أَقرَضَ مُؤمِناً قَرضاً يَنتَظِرُ بِهِ مَيسُورَهُ، كانَ مالُه فى زكاة، و كان هو فِى صَلاةٍ مِنَ المَلائِكَةِ حَتّى يُؤَدِّيِه».
(وسائل الشيعه، ص 87؛ثواب الاعمال، ص 308)
كسى كه به مؤمنى تا مدّتى كه او توان اداى آن را داشته باشد، قرض بدهد، مال او به عنوان زكات است (و ثواب زكات را دارد) و قرض دهنده تا هنگام اداى قرض، مورد درود فرشتگان است.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«وَ مَن شَكا إلَيهِ أَخُوهُ المُسلِمُ فَلَم يُقرِضهُ حَرَّمَ اللّهُ عَزّ وَ جَلَّ عَلَيهِ الجَنَّةَ.» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 88)
كسى كه برادر مؤمنش (بر اثر نادارى) به او شكايت نمايد و او قرض الحسنه به آن برادر دينى ندهد، خداوند بهشت را بر او حرام مىگرداند.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن احتاجَ إِلَيهِ أَخُوهُ المُسلِمُ فِى قَرضٍ و هُوَ يَقدِر عَلَيهِ فَلَم يَفعَل، حَرَّمَ اللّهُ عَلَيهِ رِيحَ الجَنَّة» (بحارالانوار، ج 103، ص 138)
كسى كه برادر مسلمانش بر اثر تهيدستى به قرض گرفتن از او نياز دارد و او با اين كه توانايى قرض دادن را دارد، قرض ندهد، خداوند بوى بهشت را بر او حرام مىكند.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن يَمطُلُ عَلى ذِى حَق حَقَّهُ و هُوَ يَقدِرُ عَلى أَداءِ حَقِّه فَعَلَيهِ كُلَّ يَومٍ خَطِيئَةُ عَشّارٍ» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 85)
كسى كه در مورد اداى حقّ كسى امروز و فردا كند، با اين كه توانايى دادن آن را دارد، هر روز گناه يك دهم بگير(رباخوار)، برگردن او خواهد آمد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن أَنظَرَ مُعسِراً كانَ لَهُ عَلَى اللّهِ فِى كُلِّ يَومٍ صَدَقَةٌ بِمِثلِ مالَهُ عَلَيهِ حَتّى يَستَوفى حَقّه». (بحارالانوار، ج 103، ص 151)
كسى كه بدهكار تهىدستى را مهلت دهد، بر خداست كه براى او به اندازه طلبش، هر روزه پاداش صدقه بدهد، تا آن هنگام كه طلبش را به او پرداخت كنند.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن أَرادَ أَن يُظِلَّهُ اللّهُ فِى ظِلِّ عَرشِهِ يَومَ لاظِلَّ اِلّا ظِلَّهُ، فَليُنظِر مُعسِراً أَو لِيَدَع لَهُ عَن حَقِّهِ .» (بحارالانوار، ج 103، ص 150 – 151)
كسى كه مىخواهد خداوند او را در آن روزى كه سايهاى جز سايه خدا نيست، در سايه عرش خود، قرار دهد، به بدهكار مهلت دهد و يا حقّش را به او ببخشد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن يَسَّرَ عَلى مُؤمِنٍ وَ هُوَ مُعسِرٌ، يَسَّرَ اللّهُ عَلَيه حَوائِجَهُ فِى الدُّنيا وَ الآخِرَة». (بحارالانوار، ج 103، ص 152 – 153)
كسى كه بر مؤمنى كه در تنگنا قرار گرفته، آسان بگيرد و به او مهلت دهد، خداوند به او در مورد نيازهاى دنيا و آخرتش آسان مىگيرد.
امام باقر عليه السلام:
«أَوَّلُ قَطرَةٍ مِن دَمِ الشَّهِيدِ كَفّارَةٌ لِذُنُوبِهِ اِلّا الدَّينَ، فَاِنّ كَفّارَتَهُ قَضاؤُهُ.» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 83)
نخستين خونى كه از پيكر شهيد به زمين مىريزد، كفّاره و پاك كننده همه گناهان او است، مگر قرض و بدهكارىاش كه كفّاره آن، فقط اداى آن است.
امام صادق عليه السلام:
«السُّرّاقُ ثَلاثَةٌ: مانِعُ الزَّكاةِ، وَ مُستَحِلُّ مُهُورِ النِّساءِ و كَذلِك مَن اِستَدانَ وَ لَم يَنو قَضاءَةُ.» (بحارالانوار، ج 103، ص 146)
دزدها سه دستهاند: ترك كننده زكات، حلال داننده مهريّه زنها براى خود و كسى كه قرض بگيرد و نيّت اداى آن را ننمايد.
امام صادق عليه السلام:
«ما مِن مُسلِمٍ أَقرَضَ مُسلِماً قَرضاً حَسَناً يُرِيدُ بِهِ وَجه اللّهِ اِلّا حَسِبَ اللّهُ لَهُ أَجرَها كَحِسابِ الصَّدَقَةِ حَتّى يَرجِع إِلَيهِ.»
(وسائل الشيعه، ج 13، ص 87، ثواب الاعمال،ص 308)
هر مسلمانى كه براى رضاى خدا به مسلمانى قرض الحسنه بدهد، حتماً خداوند پاداش آن را مانند پاداش صدقهدادن حساب مىكند، تا هنگامى كه آن قرض به او باز گردد.
امام صادق عليه السلام:
«مَكتُوبُ عَلَى الجَنَّةِ: اَلصَّدَقَةُ بِعَشرٍ، وَ القَرض بِثَمانِيَةَ عَشَرَ، وَ اِنَّما صارَ القَرضُ اَفضَلَ مِنَ الصَّدَقَةِ، لِأَنّ المُستَقرِضَ لايَستَقرِضُ اِلّا مِن حاجَةٍ، و قَد يَطلُبُ الصَّدَقَةَ مَن لايَحتاجُ اِلَيها.» (بحارالانوار، ج 103، ص 139)
بر در بهشت نوشته شده است: پاداش صدقه ده برابر، ولى پاداش قرض دادن، هجده برابر است.
پاداش قرض به اين دليل از پاداش صدقه بيشتر است كه قرض گيرنده جز از روى نياز قرض نمىگيرد، ولى صدقه گيرنده گاهى با اين كه نياز ندارد، صدقه مىگيرد.
دانستنيهايى از قرآن
«و أنفقوا فى سبيل الله و لا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة و أحسنوا إن الله يحبّ المحسنين» (سوره بقره، آيه195)
و در راه خدا انفاق كنيد و خود را به دست خود به هلاكت ميفكنيد و نيكى كنيد كه همانا خدا نيكوكاران را دوست مىدارد.
اين آيه پس از آيه جهاد آمده است و نشان مىدهد كه بايد همزمان، انسان با جان و مال خود در راه خدا انفاق كند گو اينكه جهاد نياز به مال دارد و بدون انفاق مال، جهاد امكان پذير نخواهد بود. اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در آغازكار احتياج به شمشير على عليهالسلام داشت قطعا نياز به اموال خديجه سلام اللّه عليها نيز داشت و هر دو باهم، به كمك رسالت آمدند و اسلام را به پيروزى رساندند.
از آن كه بگذريم، گذشتن از جهان نيز انفاق به حساب مىآيد زيرا جهادگر از جان خود كه مايه زندگى و حيات است مىگذرد. ولى در مورد انفاق و گذشتن از مال خداوند مى فرمايد : خود را با دست خود به هلاكت نياندازيد. و من بر اين باورم كه خداوند در هر دو كار يعنى گذشتن از جان و از مال ما را دستور مىدهد كه خود را به هلاكت نيندازيم.
مقصود از اين جمله چيست ؟ برخى خيال مىكنند كه خداوند در مورد جهاد ابتدائى نيز مىخواهد ما را نهى كند از اين كه خود را به كشتن بدهيم و همين آيه را مورد استدلال قرار مىدهند كه امام حسين عليهالسلام نمى بايست خود را به هلاكت بيندازد با اينكه مطمئن بود كه با عدد اندك نيروهايش توان مقابله با آن ارتش تا دندان مسلح را نداشت. اينها قطعا در جهل فرو رفتهاند و غرض از آيه را هرگز نفهميدهاند. در صورتى مىتوان گفت كه نبايد خود را به كشتن دهيم كه در مقابل پس انداز درستى نداشته باشيم و با اين تجارت بزرگى كه امام حسين عليهالسلام كرد، ارزش دارد كه انسان خود و تمام فرزندان و بستگانش را هم به كشتن وادارد. زيرا اگر جان خود را از دست مىدهد هدف خود را نگه مىدارد و هدف آنقدر والا و مقدس است كه تمام اولياى خدا جان و مال خود را فدايش كردند.
در صورتى جان ارزشمند است و بايد انسان خود را در معرض هلاكت قرار ندهدكه در مقابل چيز ارزشمندترى به دست نمى آورد. اگر در ليلة المبيت، حضرت أمير عليهالسلام خود را در معرض تير دشمنان قرار نمى داد، جان پيامبر در خطر جدى بود. آيا روا نيست انسان جان خود را فداى جان پيامبر كند؟ آنگاه كه مردم ايران با دست خالى خود را در برابر توپ و تانك شاه قرار مى دادند و به أمر امام خمينى قدس سره خود را فداى هدف و آرمان مقدسشانكردند، برخى از نابخردان هرچند در لباس روحانى هم بودند با مسخره به اين كار نگاه مىكردند و امام را متهم مىساختند كه مردم را به هلاكت مىاندازد و چيزى عايدش نخواهد شد.
اينها نمى دانستند و هنوز هم نمى دانند كه تكليف شرعى در اين است كه انسان جان و مال خود را فداى اسلام و قرآن كند و در جائى كه اسلام در خطر است، معنى ندارد كه من خود را نگه دارم و از دفاع سرباز زنم بگذار قرآن و احكام قرآن را پايمال كنند ! اين است كه بايد آرمان را در نظر گرفت ، اگر آرمان ارزش فداكارى دارد و خطر جدى متوجه آن است چارهاى جز خود را فداى آن كردن و جان باختن نيست ولى اگر كشته شدن در برخى از موارد ارزشمند نيست و يا آنكه فايدهاى عائد ما نمى شود نبايد خود را با دست خود به هلاكت بيندازيم. اگر با گذشتن از مال مىشود هدف را نگه داشت، لازم نيست جان خود را فدا كنيم. و بالاتر اينكه اگر هدف هم مقدس است و ارزشمند ولى با كشتن من نتيجهاى عائد آن نمى شود در اينجا تقيه مطرح مىگردد و انسان خود را براى موقعيت ديگرى بايد نگه دارد. البته اينچنين مسائلى خصوصا آنها كه مربوط به امت اسلام مىشود نياز به ديد بالاتر و افق باز تر و علم فزونتر دارد و اين تكليف را هر كس نمى تواند با فكر خود بداند.. اينجا جائى است كه مرجع تقليد تشخيص مىدهد و مقلد پيروى مىنمايد.
نكته ديگرى كه لازم به تذكر است اين است كه در صورت نياز به جان باختن و تشخيص موضوع از سوى مقام والاى مرجعيت، نبايد به نتيجهاش نگريست، چه بسا بر من واجب باشد كه از جان خود بگذرم و از اسلام و قرآن دفاع كنم ولى انقلاب اسلامى محقق نشود و كشورم از سلطه بيگانه خارج نشود. هميشه شرط نيست كه ما به صورت ظاهر پيروز شويم، ممكن است خداى نخواسته جنگى پيش بيايد و بسيارى از مردم بيگناه كشته شوند و در ظاهر پيروزى بر دشمنان هم محقق نگردد. اما وظيفه جنگيدن و از جان گذشتن باشد خصوصا در موارد دفاع كه اصلا نبايد به نتيجه نگريست بلكه وظيفه را بايد با دقت جستجو وتعقيب كرد ولو بلغ ما بلغ.
حال از مسأله جهاد كه بگذريم، اصل ظاهرى آيه در مورد انفاق در راه خدا است يعنى انفاق بايد به گونهاى باشد كه خود را به هلاكت نيندازيم و معنايش اين است كه نبايد در بذل و بخشش اسراف و زياده روى كرد. همچنان كه بخل ورزيدن عيب و ننگ است، اسراف كردن و خود را به روز سياه نشاندن نيز عيب بزرگ و نابخشودنى است. و اين كه مىفرمايد خود را به هلاكت نيندازيد ممكن است هردو مورد را در بر گيرد يعنى اگر بخل ورزيديد و در راه خدا انفاق نكرديد به هلاكت معنوى مىافتيد و آخرتتان را از دست مىدهيد و اگر زياده روى و اسراف كرديد، به هلاكت مادى و دنيوى گرفتار مىشويد. پس در هر دو صورت هلاكت است و انسان بايد همواره حد اعتدال و ميانه روى را در پيش گيرد نه افراط و نه تفريط.
در آخر آيه مىفرمايد “و أحسنوا ان الله يحب المحسنين” احسان كنيد زيرا خداوند نيكوكاران را دوست مىدارد. برخى از مفسران بر اين باورند كه مقصود از احسان، حسن ظن به خدا است يعنى كه انفاق كنيد و راه اعتدال را پيش گيريد و از اختلال در روزى و معاش نهراسيد ولى اين احتمال خيلى بعيد به نظر مىرسد هرچند مطلب درست است زيرا احسان غير از حسن ظن است. و عجيب است كه برخى مفسران چنين تفسير كردهاند. و برخى نيز گفتهاند مقصود از احسان اين است كه انسان به هنگام بذل و بخشش در راه خدا با اخلاق خوب برخورد كند و محتاجان و فقرا را از خود نراند و با آنان خوش برخورد باشد. اين تفسير جالبى است ولى تفسير ديگرى هم هست كه دلالت بر ميانه روى و اعتدال دارد و نيكوكارى را به آن معنى توجيه كرده است كه اين هم تفسير خوبى است. به هرحال نيكوكارى و احسان خود امر بسيار مهمى است كه خداوند در موارد زيادى آن را مورد نظر قرار داده است و هميشه بايد نيكوكار و محسن بود. خداوند ما را جزء نيكوكاران قرار دهد. آمين رب العالمين.
ريشه ها و ميوه هاى قيام 15 خرداد 1342
ريشهها و ميوههاى قيام 15 خرداد 1342
قسمت دوم
غلامرضا گلى زواره
زمينهها
حماسه جاويد 15 خرداد 1342 در بردارنده ارزشهاى شكوهمندى چون رشادت، مقاومت، بالندگى، شهادت، قيام، سربلندى و ستيز با كفر، الحاد و نفاق مىباشد و به پشتوانه اين فرهنگ مولّد و پوياست كه امّت مسلمان ايران موفق گرديد به رهبرى امام خمينى تومار تباهى و استبداد را در هم پيچد و پس از شبى تيره و دهشتناك، صبح صادق را نويد دهد.
امّا به راستى قيام مزبور در چه بسترى قرار گرفت كه چنين بركات و آثارى را بر جاى نهاد در پاسخ به اين سؤال بايد گفت: شب پرستان كور دل و خفاشان گريزان از نور و معنويت مىخواستند با انواع حيلهها، سيل تهمتها و مخدوش ساختن سنتهاى اصيل مذهبى مردم را از اسلام ناب محمدى و فرهنگ عترت نبى اكرم(ص) جدا سازند.
دشمنان كينه توز و حيله گر با ملاحظه خيزشهاى پر خروش امّت مسلمان به رهبرى علما همچون قيام تنباكو(واقعه رژى)، مبارزات شيخ فضل اللّه نورى در دفاع از موازين شرعى، مبارزات شهيد آيت اللّه سيد حسن مدرس، قيام حاج آقا حسين قمى، مقاومت مردم به رهبرى آيت اللّه كاشانى در برابر توطئههاى استعمارى به اين واقعيت رسيدند كه تا مردم ايران به ديانت و صيانت از مقدّسات پاى بند باشند و جويبارهاى باطراوت ايمان از قلّه توحيد و يكتاپرستى جارى باشد، اين حماسهها به رهبرى عالمان فرزانه باشدت تمامتر استمرار خواهد داشت.
رضاخان براى مقابله با اين شعله مقدّس هرگونه جلسه مذهبى و حتى سوگوارىها را ممنوع اعلام كرد و پوشيدن عبا و عمامه و هرگونه لباسى را كه نمادى از ديانت در آن قابل مشاهده باشد جُرم قانونى تلقى نمود و كيفر افرادى را كه از اين قانون تخلّف مىورزند، زندان قرار داد. او تحت عنوان ترقى خواهى و مخالفت با كهنه پرستى و ارتجاع كوشيد بين مردم و معنويت فاصله ايجاد كند و با استمرار اين شيوه شوم آنان را از محتوايى اسلامى كه رشد دهنده و تحول آفرين است، تهى سازد. اين جرثومه فساد و عامل استعمار براى تداوم سلطه پليد خود، دو محور اصلى يعنى «شعائر و سنتهاى دينى» و «حوزه و روحانيت» را مورد يورشى وحشيانه قرار داد. از سوى ديگر براى مقابله با بافت اسلامى جامعه و جلوگيرى از پويايى تفكر شيعى در ميان اقشار مردم در دو جهت نقشههاى خطرناك خود را پى گرفت.
نخست مراكز فرهنگى جديدى تأسيس كرد تا اين كانونها را روياروى حوزههاى علميه و مراكز و محافل دينى قرار دهد و در مرحله بعد زمينههاى به ميدان آمدن روشنفكران غرب زده و خودباخته را پديد آورد تا بتواند به هدف ابتر خود برسد.
اهم اين برنامهها عبارتند از: انحلال عدليه و افتتاح دادگسترى جديد، جايگزينى قضات جديد به جاى روحانيان، برگزارى كنگرههايى در جهت احياى باستان گرايى، تأسيس مدارس دخترانه و مختلط و تقويت مدارس خصوصى و بيگانه، بوجود آوردن مؤسسه وعظ و خطابه، دگرگونى درساختار اوقاف، تخريب مدارس علمى و مساجد به بهانه نوسازى، سختگيرى در مورد مسافرت به اماكن مقدّسه در عتبات عراق، حذف اوقات شرعى، لغو استفاده از تقويم قمرى، حمايت از دگرانديشان مذهبى و جريانها و فرقههاى انحرافى، به راه انداختن كارناوالهاى شادى و ايجاد محدوديت براى جلسات مذهبى، نماز جماعت و مانند آن و رواج منكرات.
اصلاحات قضايى رضاخان در راستاى تزجدايى دين از دولت به اجرا درآمد و طى آن قوانين عرفى با جلب رضايت كشورهاى اروپايى جايگزين مقررات شرعى گشت سياست ناسيوناليستى و باستان گرايى رژيم پهلوى در توجه به آثار باستانى قبل از اسلام همچون تخت جمشيد، پاسارگاد، تخت رستم، معبد آناهيتا و تقليد از سبكهاى معمارى اين ايام، حمايت از اقليت زرتشتى، اهتمام در برپايى موزه ايران باستان و شركت در همايشهاى هنر و باستانشناسى ايران جستجو كرد. هدف اصلى را تأسيس فرهنگستان زدودن واژههاى عربى و جايگزين كردن فارسى سره بود كه به دليل افراط در آن مخالفينى پيدا كرد. سفر رضاخان به تركيه نقطه عطف مهمى در اجراى برنامههاى ضد مذهبى بود و پس از آن موضوع استعمال كلاه بين المللى و كشف حجاب با شدت بيشترى طراحى و تعقيب شد.(1)
طى جلسات مجلس پنجم، نامهاى عربى و تركى سال به نامهاى باستانى ايران تبديل شد. در سه شنبه 11 فروردين 1304 مطابق ششم رمضان 1343 با گذرانيدن قانونى دولت را مكلف كرد كه از نوروز همين سال به جاى ماههاى رايج از تقويم ايرانى استفاده كند و تأكيد گرديد در تمامى اسناد رسمى و نوشتهها تاريخ شمسى قيد و از ذكر تاريخ قمرى خوددارى شود.(2)
در سال دوم نخست وزيرى فروغى به دستور رضا شاه يك سرى اقدامات فرهنگى و آموزشى صورت گرفت كه اهمّ آن تصويب قانون اجازه تأسيس دانش سراهاى عالى و مقدماتى به منظور تربيت دبير و آموزگار بود.(3) اين اقدامات اگرچه با هدف مبارزه با خرافات و كهنه گرايى و ايجاد يك ملت نوين؟! صورت مىگرفت ولى نظام جديد با شتاب شديد به مردم تحميل مىگرديد تا از ارزشهاى اصيل فاصله گيرند يك قرن قبل سيد جمال الدين اسدآبادى نوشت: هر مسلمانى بايد بداند كه انگلستان قصد دارد دين اسلام را براندازد و مسلمانان را در هر جاى كره زمين نابود سازد. اگرچه اين كار شدنى نيست.(4) اين تجربه سياسى، آگاهانه در ميان علما و امّت مسلمان هيچ گاه به دست فراموشى سپرده نشد، بلكه همواره آن را نسل به نسل به يكديگر انتقال دادند، از اين جهت موضعگيرى آگاهانه خويش را در برابر استبداد رضاخان و نقشههاى ابرقدرتها به خوبى بروز دادند.
با اين وجود در دوران حكومت منحوس پهلوى، مسلمانان ايران در ميان اشك و خون روزگار گذرانيدند، مقدسات اسلام همواره هتك گرديد، حرمت اسلام فراموش شد، علماى اسلامى زندانى، تبعيد و يا شهيد گرديدند. وعاظ و طلّاب به زندانها و شكنجهگاهها فرستاده شدند، مجالس سوگوارى براى خامس آل عبا ممنوع گشت، چادر از سر زن مسلمان برداشتند و با شدت هرچه تمامتر و اختناقى وحشتناك ستيز عليه جلوهها و نمادهاى مذهبى پىگرفته شد زيرا استكبار و كارگزاران استعمار به درستى متوجه شده بودند يكى از مهمترين پايگاههاى اجتماعى كه مايه قوام و اتحاد ملت مىشود، مذهب است و ايمان و تمايلات دينى منشأ تحولات مهمى بوده و با اقتدارى معنوى سدّ استوارى در برابر زر و زور و تزوير مىباشد.
تبانى استبداد با استكبار
كودتاى 28 مرداد 1332 ش در زمان رياست جمهورى آيزنهاور و با نقشه كيم روزولت با حمايت آمريكا در ايران روى داد كه به كمك آن محمدرضا پهلوى موفق گرديد تا حدودى موقعيت خود را تثبيت نمايد و به طور موقت قدرت سياسى مجدداً به شاه برگشت. كروميت روزولت مشهور به كيم عضو سيا و كارشناس امور خاورميانه ايالات متحده آمريكا در گفتگويى اظهار داشته بود كه كودتاى ايران نخستين عمليات مخفى عليه يك دولت خارجى بود كه توسط سازمان مركزى جاسوسى آمريكا (سيا = CIA) تنظيم شده بود.(5)
در پى اين نيرنگ ننگين و كم رنگ دولت هايى كه پس از كودتا روى كار آمدند، براى از بين بردن هويت فرهنگى و خدشه دار نمودن استقلال ايران و سركوب نمودن حركتهاى مذهبى به اقدامات و عمليات ذيل روى آوردند:
1- انتخابات فرمايشى مجلس، در سايه حكومت نظامى كه بر اساس آن حاميان آمريكا و انگليس روى كار آمدند.
2- تصويب قراردادهايى با كنسرسيوم و واگذارى نفت جنوب به انحصارهاى، آمريكايى، انگليسى، هلندى و فرانسوى كه بيشترين سهم آن به بريتانياى كبير تعلّق داشت. بدين ترتيب قانون ملى شدن صنعت نفت اگرچه به طور رسمى لغو نگرديد اما در عمل پايمال شد.
3- شاه كه دريافته بود مردم مسلمان ايران او را فردى وابسته به بيگانگان مىدانند و براى حكومتش اعتبارى قائل نمىباشند پس از اين توطئه ضمن تكيه افزونتر بر اجانب، خصوص، آمريكا، براى تداوم سلطهطلبى خود، به سياست سركوب مخالفان روى آورد و در اولين گام درسال 1335 ش سازمان اطلاعات و امنيت كشور (ساواك) را بوجود آورد. اعضاى اين تشكيلات مخوف در آمريكا و اسرائيل آموزش مىديدند و اين سازمان مهمترين ابزار براى شناسايى، دستگيرى و به شهادت رسانيدن مخالفان مسلمان به شمار مىرفت.
4- دريافت وامهاى اسارت آور از كشورهاى اروپايى و ايالات متحده آمريكا.
5 – گشودن دروازههاى كشور بر روى انبوهى از كالاهاى مصرفى و كاذب خارجى و ايجاد زمينه براى نابودى توليدات داخلى و تبليغ در راستاى تغيير دادن فرهنگ مصرفى مردم.
6- شركت در پيمان استعمارى و تجاوزكارانه بغداد(سنتو) در سال 1334 ش.
7- تصويب قانون جلب و حمايت سرمايههاى خارجى در سال 1334 ش.
8 – امضاى قرارداد دو جانبه نظامى با آمريكا در سال 1337ش.
9- پيش گرفتن سياست حمايت از ابرقدرتهاى جهان به رهبرى امپرياليسم آمريكا و توطئه عليه نهضتهاى آزادى بخش و جنبشهاى اسلامى.
10- سركوب نمودن حركتهاى خودجوش دانشجويى، كارگرى و ساير خيزشهاى مردمى.
11- ايجاد محدوديت شديد در آزادىهاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى.
با وجود اختناقى هراسناك مردم مسلمان ايران در سالهاى پس از كودتا، در مقابل غارت منابع حياتى كشور، حاكميت بيگانگان و تهديد هويت اسلامى و مخدوش گشتن باورهاى شيعى حتى براى لحظهاى از مبارزه و مقاومت دست برنداشتند.
طرح سفارشى اصلاحات ارضى
اختناق و سركوبهاى خونين پس از كودتا، فساد هيأت حاكمه، رشد مبارزات مردمى به رهبرى علما، فقر و محروميتهاى اقتصادى – اجتماعى، دولت آمريكا را به موقعيت انفجارى جامعه آمريكا آگاه ساخت به همين دليل پس از انتخاب كندى، از حزب دموكرات، به رياست جمهورى، آمريكا براى حفظ حاكميتش در ايران و تبديل اين كشور به بازار فروش محصولات و جذب هرچه افزونتر كالا و سرمايه و بدست آوردن نقش ابرقدرتى مسلط در منطقه «طرح اصلاحات ارضى» و ساير موارد انقلاب سفيد را جهت بيرون راندن رقيبان و مقابله با موج انقلابى در ايران، تجويز نمود. در راستاى عملى ساختن اين برنامه، شريف امامى از نخست وزيرى بر كنار و دكتر على امينى با حمايت سفير آمريكا(جوليوس هملس) توسط رئيس جمهور آمريكا به عنوان نخست وزير به محمد رضا شاه در 15 ارديبهشت 1340 تحميل گرديد.
امينى كابينه خود را معرفى كرد و مجلس سنا و شوراى ملى را كه جناح انگليسى و مالكان در آن داراى قدرت بودند، منحل نمود و قانون اصلاحات ارضى را در سه شنبه 19 دى ماه 1340 به تصويب رسانيد. محمد رضا پهلوى كه توسط دكتر امينى از صحنههاى سياسى موقتاً كنار نهاده شده بود براى حفظ قدرت خود در فروردين 1341 به آمريكا رفت و در كاخ سفيد واشنگتن در حضور ارباب خويش متعهد گرديد رأساً اقدام به پياده نمودن برنامههاى جديد آمريكا نمايد و بدين گونه در تيرماه 1341 پس از بازگشت از آمريكا تحت عنوان اختلاف بر سر بودجه نظامى، امينى را بر كنار نمود و مهره مورد اعتماد خود يعنى اميراسداللّه علم را به جاى وى نشانيد.(6)
در واقع نخستين مرحله از طرح اصلاحات آمريكايى، همين اصلاحات ارضى بود كه با تبليغات فراوان به اجرا درآمد، در اين طرح كارگزاران استبداد و مجلس فرمايشى هيچ اعتنايى به نظر علما نكردند. فقها و مراجع تقليد تقسيم اراضى را طى اعلاميه هايى خلاف شرع تلقى كردند، آيت اللّه احمد خوانسارى عليه اين نقشه اقدام كردو پيشاپيش جمعيت به عنوان اعتراض در بازار تهران راه افتاد ولى شرايط آشفته و اختناق سياسى سبب شد ايشان و ديگر علما نتوانند به تلاشهاى خود براى خنثى نمودن اين طرح اصلاحات ارضى ادامه دهند. البته هدف دشمنان اين بود كه اگر مراجع عظام با چنين اصلاحاتى مخالفت كردند آنان را ضد كشاورزان، و حامى زمين داران و افراد فئودال معرفى كنند و با تبليغاتى كاذب حيثيت اجتماعى آنان را زير سؤال ببرند. منظور آمريكايىها و دولت وقت از اصلاحات ارضى آن بود كه اگر همه كشاورزان صاحب زمين شوند، با دولت سازش مىكنند و از ميزان مخالفان كاسته مىشود اگرچه اصلاحات ارضى با هدف حق استفاده و بهرهبردارى از زمين به نفع دهقانان كوچك و كارگران زراعى در چندين مرحله صورت گرفت امّا به دليل عدم حمايت از كشاورزان، تقسيم نادرست زمين و توجه به بخش صنعت مونتاژ به خارج وابسته، اين اقدام نه تنها موجب بهبود وضع روستائيان نشد بلكه به ضعف و انهدام كشاورزى در ايران انجاميد.(7)
شهرها از كشاورزها انباشته شد و علاوه بر دگرگون ساختن الگوى مالكيت باعث تغيير مهم در جمعيت كشور شد زيرا در اوايل دهه 1340، 30% مردم ايران در شهرها زندگى مىكردند در حالى كه در سال 1354 ش اين رقم به 45% رسيد و از اواسط دهه 1350، ايران گندم و ديگر فرآوردههاى زراعى را وارد مىنمود.(8) امام خمينى كه حيله دشمن را به درستى دريافته بود و از طرفى هنوز ابعاد و نتايج اين نقشه روشن نبود به انتظار توطئههاى ديگر نشست، چون با بصيرت ژرفى كه داشت مىدانست چنين رشتهاى سر دراز دارد.(9) ناگفته نماند رژيم، تقسيم اراضى را زمانى آغاز كرد كه آيت اللّه بروجردى رحلت نموده بود و اگرچه جاى اين زعيم عاليقدر خالى گشت ولى علما و مراجع ساكت نشدند و با اعلاميههايى مخالفت خود را اعلام كردند، آيت اللّه خويى از نجف اعلاميه شديداللحنى صادر كرد و در ايران برخى علما به دليل اعتراض به اين طرح دستگير و روانه زندان شدند، آيت اللّه سيد عزالدين زنجايى از جمله آنان بود.(10)
غوغاى يك غائله
با وجود فشارهاى سياسى، به دليل وجود مانع بزرگى كه همان نفوذ و اقتدار روحانيت بود رژيم پهلوى عملاً نتوانست در طرح اسلام زدايى به مقاصد خود دست يابد، در همين ايام شاه مىخواست مقام مرجعيت را در سر حد امكان، حامى خود نشان دهد يا حداقل مركزيت روحانيت را به خارج از ايران انتقال دهد تا از اعتراضات و خيزشهاى عمومى به رهبرى زعماى دينى، مصون گردد در واقع با اين طرفند درصدد بود مذهب و باورهاى دينى و گرايشهاى اعتقادى را از عرصههاى سياسى و اجتماعى جدا كند و براى اين رژيم منفور و اربابانش اين عقيده قابل تحمّل نبود كه مذهب به عبادت و اعمال فردى منحصر نمىگردد و كسى كه براى اصلاح اجتماع نكوشد و با ستم و تجاوز سازش كند و در برابر خلافها و منكرات سكوت كند از ديانت بوئى نبرده است. در واقع تشكيلات عنكبوتى پهلوى از مسلمانى كه با مسايل اجتماعى، حكومتى و سياسى كارى ندارد، هراسى نداشت و بيمش از آن بود كه مردمانى معتقد با هدايت و رهبرى روحانيت و مراجع با چشمان تيزبين خود همچون ناظرانى دقيق، خلافها و ناراستىها را تشخيص دهند و ريشههاى فساد و تباهى را كه استبداد داخلى و استكبار در گسترش آن مىكوشيد هدف مبارزات خويش سازند و تومار ظلم و تيرگى را درهم پيچند. از اين جهت با ارتحال آيت اللّه بروجردى، شاه تلگراف تسليتى به آيت اللّه حكيم كه در عراق به سر مىبرد مخابره نمود و خواست ادعا كند مرجع جديد اوست و كانون روحانيت را از قم به نجف انتقال دهد، كه در اين راه توفيقى بدست نياورد.(11)
با رحلت آيت اللّه بروجردى و آيت اللّه كاشانى كه سابقه طولانى در مبارزه با فساد و جور داشتند، شاه و اسداللّه علم(نخست وزير وقت) كه فرصت مناسبى را براى اجراى مقاصد پليد خود بدست آورده بودند قانون انجمنهاى ايالتى و ولايتى را در 14 مهر 1341 تصويب كردند. در لايحه مزبور مظاهر مذهبى از متن آن كنار گذاشته مىشد و مقدمات قانونى جهت تغييرات مورد نظر فراهم مىگرديد.
در 16 مهر 1341 دولت اعلام كرد اين لايحه در هيأت دولت به تصويب رسيد و متن آن در جرايد عصر تهران با تيترهاى درشت چاپ گرديد.(12)
درمتن تصويب نامه قيد اسلام از شرايط انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان و نيز براى تصدى بسيارى از سمتهاى مهم كشورى همچون قضاوت صراحتاً حذف گرديده بود و نيز در مراسم سوگند به جاى قرآن مجيد به كتاب آسمانى قيد شده بود. در يكى از بندهاى اين لايحه، به زنان هم حق رأى داده بودند و تساوى كامل حقوق زنان و مردان ذكر شده بود. البته در ايران آن زمان، زنان از ابتدايىترين حقوق انسانى همچون مردان محروم بودند و شاه كه در خدمت استكبار بود، اعطاى حق رأى به زنان را به ظاهر توجه به حقوق آنان و اجراى دموكراسى مطرح كرد ولى در باطن هدفى جز فريب، اغفال و به فساد كشانيدن اين قشر از جامعه نداشت و با فرستادن چند زن به انجمنهاى ايالتى و ولايتى مشكلات بانوان حل نمىگرديد بلكه آنان گرفتارىهاى ريشه دارى داشتند. مخالفت با تصويب نامه از سوى جامعه روحانيت و مراجع عظام و علماى بزرگ اعتراض به آزادى زنان نبود بلكه آنان در وراى اين پوشش فريبنده باتلاق فساد مرداب رذالت را مشاهده مىكردند و اصولاً رژيم براى توسعه منكرات و مخدوش كردن ارزشهاى اخلاقى و انسانى چنين حركتى را پيش گرفت. به همين جهت امام خمينى در همان تاريخ اعلام داشت ما با ترقى زنها مخالف نمىباشيم ما با فحشاء مخالفيم، با كارهاى غلط مخالفيم، مگر مردها در اين كشور آزادند كه زنها از چنين حقى برخوردار باشند. آرى رعايت حقوق زنان حرف حقى بود ولى رژيم هدف باطلى را پىگيرى مىكرد.(13)
همان گونه كه امام پيش بينى كرده بود رژيم در اين مصوبه، دومين نمايش ضد ديانت را به اجرا نهاد و اين قانون آزمايشى از جانب دولت اسد اللّه علم براى مقابله با روحانيون بود و رژيم تصوّر مىكرد رهبرى مذهبى در وضع كنونى تمركز و قدرت اقدامى هماهنگ و يكپارچه را ندارد و كار روحانيت در ايران پايان يافته است و با تدوين قوانينى، هميشه خود را از گرفتارىهايى كه مذهب و مجامع دينى و علما و مراجع در شكلهاى مختلف براى آنان ايجاد مىكردند، خلاص شدهاند، همچنين به زعم باطل آنان افراد تحصيل كرده و دانشگاهى از مذهب و تديّن فاصله گرفتهاند و مىتوان ايران را از حيطه يك كشور اسلامى خارج نمود.(14)
اهداف توطئه
هدف از تصويب لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى را مىتوان در موارد ذيل خلاصه نمود:
1- زورآزمايى با هواخواهان مذهب و مدافعان ديانت تا آنها را براى هميشه كنار گذارند و ديگر مجبور نباشند از مراجع دينى كسب تكليف نمايند و در انجام كارهاى خلاف و ضد استقلال و هويت فرهنگى كشور آزاد باشند.
2- واداشتن جامعه روحانيت به واكنش جهت شناخت روحيه و افكار آنان و ارزيابى ميزان هوشيارى سياسى علماء و پيش بينى مخالفتهاى لازم از سوى نيروهاى مذهبى .
3- آماده نمودن زمينه جهت تجاوز به اساس باورهاى دينى ملهم از قرآن و سنت و الغاى مذهب و برچيدن بساط گرايشهاى دينى در كشور كه ساليان متمادى شاه آرزوى اين نقشه خائنانه را در ذهن بيمار خويش پرورش مىداد.
4- با حذف مذهب رسمى و سوگند به قرآن، به گروههاى صاحب نفوذ غير معتقد به قرآن و اسلام كه عملاً در مسايل سياسى، اجتماعى و اقتصادى كشور صاحب نفوذ بودند، فرصت دهد موجوديت خويش را اعلام دارند و پستهاى حساس را عهده دار گردند.
5 – با مطرح نمودن آزادى زنان و تساوى حقوق اين قشر با مردان، دليل عقب افتادگى و محروميتهاى همه جانبه آنان را در گذشته به دوش اسلام و قانون اساسى بگذارد و خود را مدافع حقوق بانوان اعلام كند.
6- موانع ارتباط با غرب و استحاله و زوال فرهنگ بومى از ميان برداشته شود.
7- مقدمه چينى براى حمايت از رژيم اشغالگر قدس و پيوستن به مدافعان غاصبان صهيونيستى.
8 – نيرنگ دستبرد به قانون اساسى و تغيير و تبديل برخى مواد قانونى كه مانع اغراض دربار و هيأت حاكمه مىباشد.
9- شاه با تصويب نامه مذكور پايگاه فرمانروايى خود را در ميان خانوادهها بكار مىگرفت و انتظارات آمريكا را با ديده تمكين پاسخ مىگفت.
10- ايجاد محكى در توان و كيفيت بالقوه و باالفعل براى اقدامات آينده.
11- ايجاد شكاف بين اقشار گوناگون جامعه، بدين گونه كه علما و افراد متشرع را مخالف ترقى خواهى و توسعه جلوه مىداد و در دستگاههاى دولتى تعارض ميان جناح نو انديش به سردمدارى شاه با مخالفين كه به زعامت روحانيت از سنتهاى اصيل حمايت مىكردند تبليغ مىشود.(15)
خروش مقدّس
با اعلام اين تصويب نامه خائنانه، فرصت بسيار مناسبى براى امام خمينى پيش آمد تا رسالت تاريخى و وظيفه اسلامى خويش را آغاز كند و از اين مصوبه شوم به عنوان انگيزهاى براى بيدارى و به حركت درآوردن امّت مسلمان و سامان دهى توان آنان براى مقابله با استبداد و ستم بهره بردارى نمايد.
از اين روى امام بى درنگ علماى طراز اول قم را به نشست و گفتگو پيرامون اين توطئه دعوت كرد و ساعتى بعد اولين جلسه علماى قم در منزل مرحوم آيت اللّه شيخ عبدالكريم حائرى تشكيل شد البته ميزبان جلسه آيت اللّه مرتضى حائرى فرزند ايشان بود. در اين جلسه امام خمينى محورهاى ذيل را مطرح كرد:
1- ترسيم دورنماى سياه و وحشت بار آينده.
2- نقشههاى خانمان سوز و ويران كننده رژيم شاه و مأموريت او در پاسدارى از منافع استكبار جهانى كه با نابودى اسلام و ملّت مسلمان همراه مىباشد.
3- توطئهها و دسيسههاى خطرناكى كه پشت پرده عليه اسلام و مبانى قرآن در دست اجرا بود و اين تصويب نامه نمونه بارز و بازگو كننده آن است.
4- امام مسؤوليت خطير علما و زعماى روحانى را در اين عصر تاريك در قبال نقشههاى خطرناك عوامل و ايادى استكبار بر ضد اسلام و استقلال كشورهاى اسلامى يادآورى نمود و هشدار داد اگر در برابر اين نقشهها مسامحه كنيم محكوم به فنا شده، اسلام و مناطق اسلامى در معرض زوال قرار مىگيرد و در برابر قرآن و رسول اكرم(ص) مسؤول خواهيم بود.
به دنبال بيانات بيدار كننده امام خمينى و سخنان ديگر مراجع حاضر در جلسه و تبادل نظر در خصوص مفاد تصويب نامه، تصميمهاى ذيل اتخاذ گرديد:
الف: طى تلگرافى به شاه، مخالفت علماى اسلام با محتواى اين لايحه اعلام و لغو فورى آن درخواست شود، كه اين برنامه به اجرا درآمد و علماى قم در 17 مهر 1341 درتلگراف هايى كه به شاه مخابره كردند مخالفت خود را با مصوبه مذكور اعلام نمودند.
ب: طى نامه و پيغام به علماى مركز و شهرستانها در مورد مفاد اين تصويب نامه اعلام خطر گردد و از آنها براى مقابله و مبارزه دعوت به عمل آيد.
ج: با تشكيل جلسات هفتگى وحدت و اتفاق نظر علماى قم در راستاى مبارزه با تصويب نامه حفظ شود، لحن تلگرافهاى علما به شاه ملايم و خيرخواهانه بود، در عين حال در مقابل جريانهاى ضد اسلامى كه توسط محمد رضا شاه و آمريكا سازماندهى مىگرديد مىايستند.(16)
امام خمينى در تلگراف 28 مهر 1341 (20 جمادى الاول 1382) به نخست وزير وقت چنين هشدار داد: «دولت اقداماتى را در نظر دارد كه مخالف شرع مقدّس و مباين صريح قانون اساسى است…تبديل قسم به قرآن مجيد را به كتاب آسمانى… خطرهاى بزرگى براى اسلام و استقلال مملكت دارد…انتظار مىرود به تبعيت از قوانين محكم اسلام و قوانين مملكتى، اصلاح اين امر را به اسرع وقت نمائيد و مراقبت كنيد كه نظاير آن تكرار نشود… در خاتمه يادآور مىشود كه علماى اعلام ايران و اعتاب مقدسه و ساير مسلمين، در امور مخالفه با شرع مطاع، ساكت نخواهد ماند و به حول و قوه خداوند تعالى امور مخالفه با اسلام رسميت نخواهد پيدا كرد».(17)
امام ضمن مجلس درس در مسجد اعظم در 14 آبان 1341 تأكيد نمود: «تمام ملت ايران و عشاير و حتى ساير ملّتهاى كشورهاى مسلمان پشتيبان ما هستند. ما باز هم اميدواريم دولت به اشتباه خود پى ببرد و جواب مساعد بدهد و تصوّر نكند با فوت مرحوم آيت اللّه بروجردى مىشود، به دين لطمه زد»(18) همچنين ايشان از مردم خواست تا رفع اين غائله پايدارى كنند: «شما بيش از پيش در كار خودتان مستقيم باشيد و پايدارى نمائيد، ماهم ثابت هستيم، خطرى كه متوجه دين شده است قابل اغماض نيست و لذا به تمام معنا بايستى مسلمانها جديت نمايند تا اين غائله رفع شود.»(19)
واكنش علما و پيروان آنان براى رژيم استبدادى غير قابل انتظار بود، تلگراف امام به شاه و تأكيد بر اين نكته كه نخست وزير وقت مىخواهد دين اسلام را از رسميت بيندازد، مخالف صريح قرآن عمل و به دستورات الهى گردن ننهاده و قانون اساسى را زير پا گذاشته است، نيز دولت را در موجى از هراس فرو برد و با گسترش اعتراضها و انتقادهاى شديداللحن، هيأت حاكمه به فكر چاره انديشى افتاد، به دنبال آن هشدارهاى مراجع دينى با راهپيمايى و بستن بازار و ايراد سخنرانى در مساجد تداوم يافت و عدّهاى از مردم به عنوان اعتراض در منازل علماء تحصن كردند. بدين ترتيب مخالفتها گستردهتر شد و اين موضوع به مساجد و محافل عمومى كشيده شد، در دانشگاهها نيز امواج اعتراضآميز شكل گرفت، سيل نامه و تلگراف از جانب طبقات مردم بر حمايت از خواستههاى مراجع و اعتراض به لايحه انجمنهاى ايالتى و ولايتى به سوى دربار و نخست وزير رسيد و خطباى مذهبى در مجامع عمومى اين موضوع را مورد بحث و تفسير قرار مىدادند. در اين ميان دولت با سانسور و اختناق شديد نشريات را تحت كنترل داشت، كوچكترين خبرى از آن چه در محافل مذهبى و عمومى مىگذشت در مطبوعات منعكس نمىگرديد و دولت علم مىكوشيد اين امواج شديد را ناچيز جلوه دهد و با مسامحه و تعلل مبارزين را خسته و منصرف سازد و موضوع را به بوته فراموشى بسپارد.
ناتوانى در اجراى يك نقشه
سرانجام رژيم مستبد متوجه شد تهديد و ارعاب علماء و روحانيان را از مقاومت و مخالفت باز نمىدارد امّا متوجه اين واقعيت گرديد كه كانون اصلى اين مخالفت كجاست، دولت علم دانست امام خمينى آتش خشم مقدّس جامعه اسلامى را برافروخته و نظرات او در ميان مردم و طلاب نفوذ فراوانى دارد امّا صلاح را بر اين نديد كه با واكنشى مسلحانه اين خروش را خاموش كند و از راه منافقانهاى تصميم گرفت صفوف روحانيت را از هم جدا كند و به تصوّر باطل خود، معترض اصلى را از بقيه جدا كند و ديگران را با تعريف و تمجيد راضى نمايد بدين جهت اسداللّه علم پس از حدود 45 روز كه پاسخى به تلگرافها نمىداد ناگهان تلگرافى را خطاب به سه نفر از مراجع يعنى گلپايگانى، مرعشى نجفى و شريعتمدارى مخابره كرد و در آن به سه نكته اشاره كرد:
1- نظر دولت در مورد شرط اسلامى بودن انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان همان نظريه علماى اعلام است.
2- سوگند هم با قرآن مجيد است.
3- درمورد شركت بانوان هم دولت نظر آقايان علما را به مجلسين تسليم و منتظر تصميم مجلس خواهد بود.(20)
با وصول اين تلگراف، علماى قم به اتفاق امام خمينى تشكيل جلسه دادند و پيشنهاد اين كه موضوع را پايان يافته تلقى نمايند رد شد و نقشه دولت عَلَم را يك فريب تلقى كردند چرا كه لايحه مزبور را هيأت وزيران به تصويب رسانيده و در جرايد رسمى اعلام گرديده است و با اين وصف نمىتواند بر مبناى يك تلگراف خصوصى لغو گردد. از سوى ديگر حلّ نهايى و لغو آن به مجلس سنا و ملى موكول شده بود كه آيندهاى نامعلوم داشت. امام دسيسههاى دولت مركزى را افشا كرد و علما را از نيرنگ رژيم برحذر داشت و سرانجام همه را وادار به استمرار مبارزه كرد.
علماى قم طى تلگرافى خطاب به نخست وزير عدم كفايت تلگراف او را براى تأمين نظر روحانيان صريحاً اعلام داشتند و لغو رسمى تصويب نامه را خواستار شدند.
امام در نهم آذر 1341 طى سخنانى در جمع عدّهاى از اهالى تهران، در شهر قم، خاطرنشان ساخت دولت در مقام خدعه است و صرفاً مىخواسته علما را قانع نمايد كه آن مجلس مهم دينى كه بنا بود در مسجد سيد عزيزاللّه تهران تشكيل شود تعطيل نمايد و افزود:
«دولت با ما حيله مىكند، دولت بايد بداند كه علماى اسلام اهل اطلاع هستند و انسان بصير و با ديانت نمىتواند قرآن و ديانت را در خطر ببيند و ساكت باشد…در مقام حفظ قرآن و كشور خود هستيم و در اين راه از هيچ اقدامى لازم مضايقه نخواهيم كرد…نمىنشينيم كه به دست دستگاه پوسيده چند نفرى، حيثيت روحانيت و اسلام از بين برود… اجانب و دشمنان دين و مملكت كه مصالح خود را در محو قرآن و ديانت مىبينند تا به حال تصوّر مىكردند كه در انجام مقاصد پليد خود آزادند و قدرتى در مقابل آنان وجود ندارد ولى اين نهضت كه به وجود آمد، فهميدند علماى اسلام و مسلمين زنده و بيدارند و با كمال توانايى جلو تجاوزات آنها را خواهند گرفت.»(21)
سرانجام دولت احساس كرد ظاهراً اين موج مخالفت رو به افزايش است و احتمال دارد ميزان خواستهها به تدريج بالا رود و امكان اين كه روند مذكور به انقلابى تبديل شود كه بساط نظام سياسى را مورد تهديد قرار دهد، وجود دارد، لذا در 7 آذر 1341 هيأت دولت تشكيل جلسه داد و تصويب كرد تصويب نامه مورخ 14 مهر 1341 قابل اجرا نخواهد بود و در همان شب لغو تصويب نامه را طى تلگرافى به سه تن از علماى قم مخابره كرد و موضوع را اعلام داشت و اين بار نيز با تلگراف نزدن به امام خمينى كينه خود را ابراز نمود. بدين گونه بعد از 57 روز مقاومت و مخالفت شديد امام و ساير مراجع عظام و امّت مسلمان ايران، اين غائله پايان پذيرفت و جامعه دينى به رهبرى علما در دفاع از مقدسات پيروز گرديد و تصويب نامه مذكور كاملاً لغو شد.(22)
امام خمينى در 11 آذر 1341، از احساسات پاك و عواطف عموم مسلمانان در جهت مبارزه با اين غائله تشكر نمود.(23) و طى سخنانى در مسجد اعظم قم در همين روز متذكر گشت: خاتمه مطلب را تقدير مىكنيم كه بحمداللّه بدون يك جنگ و نزاع و بدون ريختن يك قطره خون، چنين مطلبى كه به حمد اللّه با قيام بزرگ ملّتى توأم بود كه تمام عشاير حركت كنند، يك سيلى كسى نخورد.»(24) ادامه دارد
پىنوشتها: –
1. علما و رژيم رضا شاه، حميد بصيرت منش، ص 107 – 106.
2. تحولات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، دكتر عليرضا امينى، ص 27.
3. رضا شاه و قشون متحدالشكل، باقر عاقلى، (تهران، نامك، 1377) ص 54.
4. العروة الوثقى، سيد جمال الدين اسدآبادى، ص 357.
5. تاريخ سياسى معاصر ايران، دكتر سيد جلال الدين مدنى، ج 1، ص 286.
6. تحليلى از انقلاب اسلامى ايران، حاتم قادرى، ص 11 – 10، قيام خونين پانزده خرداد به روايت اسناد، دهنوى، ص 12 – 11 و نيز مأخذ قبل، ص 354 – 353.
7. جغرافياى عمومى و ناحيهاى، دكتر ناهيد فلاحيان و ديگران، ص 118.
8. ابوالهول ايرانى و معماى انقلاب، عباس ميلانى، ص 189؛تحولات سياسى…، ص 254.
9. صبح صادق، مجله مبلغان، شماره 42، ربيع الثانى 1422 ه.ق.
10. مصاحبه با آيت اللّه سيد عزالدين زنجانى، جام جم، دوازده خرداد 1382، شماره 877، ص 13.
11. نقش روحانيت مبارز در جنبش تاريخى 15 خرداد 1342، ص 26.
12. روزنامه كيهان و اطلاعات، 16 مهر 1341.
13. تاريخ سياسى معاصر ايران، سيد جلال الدين مدنى، ج 1، ص 623؛ بيست و پنج سال حاكميت آمريكا بر ايران، جواد منصورى، ص 80.
14. تحوّلات سياسى و اجتماعى ايران در دوران پهلوى، ص 260.
15. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 143 – 142.
16. تحولات سياسى و اجتماعى…، ص 262؛ 25 سال حاكميت آمريكا در ايران، ص 81.
17. صحيفه امام، ج 1، ص 81 – 80.
18. همان، ص 87.
19. همان، ص 93.
20. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، سيد حميد روحانى، ج 1، ص 174.
21. صحيفه امام، ج 1، ص 106 – 103.
22. نهضت روحانيون ايران، على دوانى، ج 3، ص 143 – 37، زندگينامه سياسى امام خمينى، محمد رجبى، ص 178 ؛ تحولات سياسى و اجتماعى…، ص 265 – 264.
23. صحيفه امام، ص 112.
24. همان، ص 116.
مربيان و آموزش و پرورش كودكان آخرين قسمت
مربيان و آموزش و پرورش كودكان
آخرين قسمت
نمونههاى ارزنده و آموزنده
قرآن مجيد و حديث پايه و اساس فلسفه تعليم و تربيت اسلامى را تشكيل مىدهد و در اسلام هدف از علم هر آن چيزى است كه با موضوعات دينى پيوستگى دارد و منشأ و منبع آن قرآن و سنت است و بسيارى از مربيان دوره اوليه همان قاريان و حافظان قرآن كريم بودند، دانشمندان جهان اسلام با توجه به اين كه شالوده آموزش و پرورش اسلامى بر اين دو محور است نظريات تربيتى خود را در خصوص فراگيرى كتاب آسمانى اسلام در دوران كودكى اعلام داشتهاند و برخى از فقيهان بر استحباب و حتى وجوب آموزش قرآن به اطفال فتوا دادند و گفتند: اگر كودك قرآن را فرا گيرد بالغ شود آن سان كه بر چگونگى نماز خواندنش وقوف دارد و حفظ قرآن در كودكى به مراتب از حفظ آن در سنين بزرگسالى برتر است و در خاطر كودك پيوند، نفوذ و ثبات افزونترى خواهد يافت.(1) آنان به ابن عباس شاگرد حضرت على(ع) استدلال مىنمايند كه وقتى رسول اكرم(ص) رحلت يافت وى با وجود آن كه كودكى بيش نبود سورههاى اواخر قرآن را ياد گرفته بود و در حافظه داشت.(2) ابن سحنون (160 – 240 ه.ق) از علماى مسلمان كه در خصوص تعليم و تربيت اسلامى اظهار نظر نموده و اثرى به نام آداب المعلمين دارد يادآور مىشود: «آموزش قرآن بايد از سنين طفوليت شروع شود چون در اين سالها قرآن با گوش و خون كودك عجين خواهد شد…»(3) ابوعلى سينا كه عقيده دارد تربيت اخلاقى كودك با گرفته شدن او از شير آغاز مىگردد خاطرنشان مىنمايد: زمانى كه كودك توانايى حرف زدن و درك گفتار را بدست آورد آماده پذيرش تلقين است و لذا بايد قرآن و اصول واجبات دينى به وى آموخته شود. ابن سينا خود اين مراحل را طى كرده و در پنج سالگى برنامه فوق را ياد گرفته بود.(4)
غزالى معتقد است در كار تحصيل كودك بايد نهايت دقت به عمل آيد، علوم ارزنده و مورد لزوم به وى آموخته شود، در آموزش او روش صحيح جهت نيل به هدف انتخاب گردد، در جهت انجام اين امر در آغاز انتخاب معلم پرهيزگار و دلسوز و آگاه اهميت اساسى دارد معلم بايد قرآن، حديث، حكايت پارسيان…(را) به كودك ياد بدهد، وى تأكيد مىكند هدف از تعليم و تربيت كودك آمادگى كامل بخشيدن به كودك در اطاعت از حق تعالى است.(5)
عبدالرحمن بن خلدون(732 – 808 ه.ق) مىنويسد:
«… در آغاز لازم است به كودكان قرآن تعليم شود كه آموزش قرآن يكى از شعائر دينى است. آيات قرآن و پارهاى از متون حديث سبب فزونى و تحكيم مبانى ايمان مىگردد. بنابر اين بايد قرآن به منزله اساس و مبناى تعليم قرار گيرد و ديگر ملكاتى كه محصّل ياد مىگيرد همه مبتنى بر آن خواهد بود. تعليم در خردسالى به جهت آن كه در روح و جان طفل رسوخ مىنمايد، بيشتر مؤثر است و چنين تعليمى اصل و پايه تحصيلات آتى قرار مىگيرد زيرا هر آنچه نخست و در آغاز در دل نقش گيرد پايه و مبناى ملكات به شمار مىآيد و كسى كه تعليم و تربيت او بر آن پايه بنا گردد درست بر همان پايه و شيوه پرورش خواهد يافت…»(6)
وى درباره قرآن و دليل محور قرار گرفتن آن در جريان تعليم مىگويد:
«…علت اين كه بر اين جارى شده كه بخصوص قرآن را در تعليم بر ديگر مواد مقدم مىدارند از نظر برگزيدن تبرك و ثواب و هم از بيم آن است كه مبادا در نتيجه پيش آمدهايى كه براى فرزندان در دوره جنون كودكى پيش مىآيد مانند آفات (گوناگون) و جدايى از كسب دانش (ترك تحصيل) فرصت ياد گرفتن قرآن را از دست بدهند.
زيرا فرزند تا هنگامى كه صغير است و تحت تكفل پدر و مادر، مطيع فرمان آنهاست، ولى هنگامى كه از مرحله بلوغ درگذرد و خود را از زير فرمان اجبارى پدر و مادرها رها بيابد چه بسا كه غرور جوانى او را در پرتگاه بيكارى و تنبلى فرو افكند، از اين رو در دوره تكفل فرزند… مغتنم مىشمرند كه او را به خواندن قرآن وا دارند تا مبادا اين دوره سپرى شود و در اين امر تهيدست بارآيد…»(7)
اهميت و برترى آموزش قرآن بر ساير موارد مورد تأكيد و عنايت غالب متفكران مسلمان بوده است و برخى به لوازم فراگيرى قرآن تأكيد كردهاند چنانكه ابو على سينا به آموختن قواعد عربى به كودك توصيه مىكند.(8) عدّهاى نيز مىگويند از ابزار ديگر يادگيرى قرآن خط است آن گونه كه قابس از ابن سحنون نقل مىكند: شايسته است معلم، كودكان را اِعراب قرآن بياموزد و اين براى او ضرورى است و علاوه بر آن تعليم خط نيكو و شكل و هجاء از جمله لوازم معلمى است.(9) البته اهتمام به زيبايى خط و تعليم آن در برخى از بلاد اسلامى از جمله شمال آفريقا مرسوم بوده است و مردمان نواحى شرق جهان اسلام فراگيرى قرآن را با تعليم خط در نياميختهاند.(10) از اين روست كه مشاهده مىشود در آثار ابوعلى سينا، امام محمد غزالى و خواجه نصيرالدين طوسى سخن از تعليم خط به اطفال وجود ندارد.(11)
ابن جبير مىنويسد: در بسيارى از مناطق، تعليم قرآن غير از خواندن و نوشتن است و شاگرد درس قرآن را مىگيرد و خط را نيز جداگانه مىآموزد. معلم خط نيز فقط خط تعليم مىكند و به عنوان خوشنويس قابليت و معروفيت دارد.(12) ابن بطوطه هم اين نكته را مورد توجه قرار داده است:
معلم خط غير از معلم قرآن است اولى ضمن تدريس اشعار به كار مشخصى نيز مىپردازد اما كسى كه كار تعليم قرآن را به عهده دارد به جهت حرمت و احترام قرآن به امور ديگر نمىپردازد كودك پس از آموزش قرآن به خط و مشق آن مىپرداخت و معلم خط چيز ديگرى تعليم نمىداد.(13)
يكى از مراكزى كه به كودكان قرآن مىآموخت مكتب خانههاست، براى تعليم كودك در اين مراكز سن و سال معلوم و معينى موجود نيست و به والدين و اراده فرزندان آنان وابستگى داشت، غالباً كودك را به محض درك و تميز به مكتب مىفرستادند، گفته مىشود كه امين فرزند هارون الرشيد در چهارسالگى شروع بهآموزش كرد، اساس و پايه تعليم و تربيت در مكتبها را قرآن تشكيل مىداد آموزش با قرآن آغاز مىشد و دوره حفظ آن سه سال طول مىكشيد در تلفظ و قرائت قرآن دقت مىشد و معلمان انتظار داشتند كودكان روخوانى را صحيح بخوانند زيرا غلط خواندن كلام خدا را گناه مىدانستند، در مكتب خانهها بدون تعليم و آموزش قرآن هر تلاش ديگرى را بى معنا و نامفهوم به حساب مىآوردند.(14)
در شرح حال بزرگان علم و عرفان نيز غالباً ديده مىشود كه آنان در هنگام كودكى به تعلم و حفظ قرآن اشتغال داشتهاند. خواجه عبداللّه انصارى در شرح حال خود نوشته است: در هنگام كودكى به مقرى شدمى و قرآن خواندمى و چون بازآمدمى به درس شدمى.(15) مصلحالدين سعدى شيرازى به اين دوران اشاره دارد: «ياد دارم كه در ايام طفوليت متعبد بوده و شب خيز و مولع زهد و پرهيز، شبى در خدمت پدر نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بر كنار گرفته.»(16) ابو على سينا، محى الدين عربى و محمد جرير طبرى، صاحب تفسير و تاريخ، در پايان هفت ساله اول زندگى آموزش قرآن را به پايان رسانيده بودند و اين ويژگى مؤيّد آن است كه دانشوران مذكور در سنين قبل از آن به فراگيرى اين كتاب آسمانى اهتمام ورزيدهاند.(17) دكتر ذبيح اللّه صفا مىنويسد:
«اولين چيزى كه در مكتب مىآموختند خواندن و نوشتن بود و لفظ مكتب و كتاب خود مؤيّد اين معناست كه كودكان را در آنها نوشتن و بالنتيجه خواندن مىآموختند، پس از اين مرحله اولين چيزى كه اطفال بايد بخوانند قرآن بود، تعليم قرآن از آن جهت كه كتاب مقدّس دينى است در تمام مكاتب معمول و متداول بود زيرا بر هر مسلم اطلاع بر قرآن فرض است…»(18)
گلدزيهر (GOLDZIHER) كه در دانشنامه اديان و اخلاق مطالبى درباره آموزش و پرورش اسلامى نوشته است، به هنگام بحث از آموزش مقدماتى در اسلام كوشيده است ثابت كند كه مكتبهاى آموزش دهنده قرآن به آغاز اسلام باز مىگردد اما دكتر احمد شلبى استاد تاريخ و تمدّن اسلامى در دانشگاه قاهره اين ادعا را مورد تأمّل قرار مىدهد و مىگويد: به باور من اين نهاد و جايگاه (مكتب براى آموزش قرآن و مقدمات دينى) در روزگارى واپسين بنياد يافت.(19) وى مىافزايد: در صدر اسلام كودكان همراه با بزرگسالان به حلقههاى در مسجدها مىپيوستند، ابن عباس در شمار اين اطفال بود، غالب خردسالان قرآن را يا از پدران خود مىآموختند و يا از آموزگاران خصوصى.(20)
در قرون معاصر نيز كودكان نزد مادر يا بانوانى به نام ملاباجى به فراگيرى قرآن مبادرت مىنمودند، مقام معظم رهبرى حضرت آية اللّه خامنهاى در خاطرات ارزنده خويش، يادآور شدهاند:
«…مادرم يك خانم بسيار فهميده، با سواد، كتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى و با قرآن كاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت. ما وقتى بچه بوديم همه مىنشستيم و مادرم قرآن مىخواند. خيلى هم قرآن را شيرين و قشنگ مىخواند، ماها دورش جمع مىشديم و براى ما به مناسبت، آيه هايى را كه در مورد زندگى پيامبران هست مىگفت… در سنين قبل از مدرسه شايد چهار سال يا پنج سالم بود كه من و برادر بزرگترم را با هم در مكتب دخترانه گذاشتند يعنى مكتبى كه معلمش زن بود و بيشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند البته من خيلى كوچك بودم… گذاشته بودند كه ما قرآن ياد بگيريم چون در مكتبها معمولاً قرآن درس مىدادند…»(21)
شهيد دكتر محمد جواد باهنر در زندگينامه خود نوشت خويش نيز به اين نكته اشاره كرده و گفته است:
«…من از كودكى در سن پنج سالگى به مكتب خانهاى سپرده شدم كه نزديك منزلمان بود…و همين پيش آمد مكتب خانه بسيار خير بود، براى اين كه در همين مكتب خانه بانوى متدينهاى بود كه قرآن را نزد ايشان مىخواندم…»(22)
وقتى كه از علامه محمد تقى جعفرى پرسيدند از مادرتان چه خاطرهاى داريد؟ در پاسخ گفت: مادرم با سواد بود و جوان هم از دنيا رفت، نخستين بار او قرآن را به من ياد داد. حتى يادم مىآيد وقتى با او به مشهد مىرفتيم در طول راه قرآن مىخواند و ميان راه كه براى استراحت و نماز توقف كرديم، فرزندانش را دور خودش جمع كرد و يك سوره قرآن را به ما تعليم داد.(23) به دليل آن كه علامه جعفرى نزد مادرش مقدارى قرآن و مقدمات ادبيات خواند براى ورود به كلاس بالاتر آمادگى پيدا كرد و معلمان او متوجه شدند كه تعليماتى را كه در كلاسهاى اول تا سوم بايد فراگيران بياموزند وى آموخته است از اين جهت به جاى كلاس اول دبستان او را به كلاس چهارم مىبرند.(24)
حجةالاسلام و المسلمين نصر اللّه شاه آبادى – فرزند آية اللّه شاه آبادى (استاد عرفان حضرت امام خمينى (ره)) مىگويد: آشنايى من با حضرت امام از طفوليت يعنى زمانى كه چهار يا پنج ساله بودم آغاز شد در آن زمان ايشان در مجلس درس پدرم شركت مىكردند و من كه طفلى بيش نبودم در مكتب، نزد ملاباجى درس قرآن مىخواندم.(25) آية اللّه سيد على علوى در زندگى نامهاى كه به سفارش آقاى مصطفى فيض كاشانى به نگارش درآورده است، مىگويد: به ياد دارم كه نزد ملّا خانمى كه قرآن تعليم مىداد، قرآن را ختم نمودم و جشنى گرفته شد كه مادر و عمّهام و خانمهاى ديگر حضور داشتند.(26)
استاد جلال الدين همايى از سن چهار پنج سالگى درس خواندن را آغاز كرد، در اين سن اندك پدر و مادرش او را به درس و مشق واداشتند، درسى را كه پدر مىداد مادر براى فراگيرى بيشتر تكرار مىكرد. در نزد مادر خواندن قرآن و…را فرا گرفت و پس از آمادگىهاى مقدّماتى كه در منزل بدست آورد به مكتب خانه رفت و نزد بانويى پرهيزگار، صالح و عابد به نام نبات بيگم مشهور به ملّا باجى علاوه بر اصول و فروع دين و آداب وضو، نماز و روزه، كتاب عمّ جزء را آموخت.(27) مرحوم استاد همايى خود در خاطرهاى خواندنى، يادآور مىشود:
«من در مدت قليلى در مكتب ملاباجى عم جزء را تمام كردم و به خاطر دارم كه پس از اتمام آن مادرم شخصاً به مكتب آمد و يك كلّه قند شهرى با يك دست لباس زنانه با بشقابى نقل بادام به ملاباجى هديه كرد.»(28)
دكتر عباس زرياب خويى، محقق و استاد دانشگاه در سن پنج سالگى به آموزگار محل سكونت خود كه بانويى به نام ملاكبرى بود سپرده شد تا قرآن فرا گيرد، خودش در اين باره گويد:
«… در آن زمان معمول بود كه كودكى را كه قرآن تمام كرده بود با تشريفات و سوار بر اسب از خانه آموزگار به خانه خود مىبردند و چاى و شيرينى مىدادند درباره من همين تشريفات انجام شد و كودكان در پيش اسب من سرود خوانان مرا به خانه مىبردند.»(29)
جعفر ابراهيمى (شاهد) داستان نويس معاصر نيز در اين مورد به نكتهاى جالب اشاره مىنمايد:
«…حدود سى و پنج سال قبل در دهى نزديك اردبيل كه فاقد مدرسه بود بچهها نزد زنى به نام سيده زبيده مىرفتند و قرآن ياد مىگرفتند. مكتب خانه او در بقالى شوهرش روى سكوى بزرگى در انتهاى دكّان بود. آن زن از دوپا فلج بود. دو سه هفته نزد ايشان درس خواندم…»(30)
نوجوان حافظ قرآن يعنى دكتر سيد محمد حسين طباطبايى كه به لقب علم الهدى مفتخر است در خانهاى ديده به جهان گشود كه در واقع يك محيط آموزشى و تربيتى براى پرورشهاى دينى و قرآنى وى بود، او از آغازين روزهاى زندگى كودكانهاش با نواى دلانگيز و جانبخش قرآن در آغوش مادر روبرو گرديد و افزون بر روح كودكانه گوشهايش با اين بانگ ملكوتى و پرشكوه معنوى انس گرفت وى آخرين جزء قرآن شريف و سورههاى كوتاه آن را از مادر مهربانش آموخت و بيست و نه جزء ديگر را به تدريج از مربى دوم خود – پدر بزرگوارش – آموخت و در ششمين بهار زندگىاش به صورت خردسالترين حافظ تمامى آيات قرآن، مترجم آيات الهى، نخستين كودكى كه مىتواند همه نيازها و سخنهاى روزمره خود را با كمك از آيات قرآنى بيان كند، نخستين حافظ خردسالى كه توانست پيوند ميان آيات را دريابد و آنها را توسط يكديگر تفسير و پيام آنها را به روشنى بيان كند و در هفتمين بهار زندگى به خاطر هوش سرشار، حفظ قرآن و نبوغ ويژه در اين مورد دكتراى افتخارى خود را از يكى از دانشگاههاى انگلستان دريافت دارد، جلوه كند.(31)
رقيّه محمدى در همان هنگامى كه نوزادى بيش نبود بانواى دلانگيز و روح بخش قرآن انس يافت كمتر از سه سال داشت كه در كنار برادرانش نشسته و آيات قرآن را مىشنيد و حفظ مىكرد تا اين كه ظرف مدت كوتاهى توانست علاوه بر فراگيرى قرآن و تلاوت آن، شش سوره از جزء آخر قرآن را حفظ نمايد. سرانجام وى در شب تولد حضرت امام حسن عسگرى (ع) و درسن شش سالگى قرآن كريم را به طور كامل به حافظه خويش سپرد و از آن پس در رديف خردسالترين حافظان كلّ قرآن قرار گرفت، البته اين توفيق از الطاف الهى و توجهات ائمه اطهار(ع) مىباشد، او هم توانست دكتراى افتخارى دانشگاه اسلامى حجاز در انگليس را به خود اختصاص دهد.(32)
ظرافتها و دقتها
بنا به فرمايش خاتم پيامبران حضرت محمدمصطفى (ص) كودك در هفت سال اول زندگى حالت سيادت دارد و سرور والدين است و حالت فرمانروايى در رفتار و اعمال وى مشاهده مىگردد و پدر و مادر بايد صميمانه خواستههاى او را اجابت كنند.(33) اصولاً پايه و مايه آرامشهاى دوران بعدى كودك مرهون بهرهگيرى و غناى وى از آزادى و تجربه دوران سيادت اوست و لذا رسول اكرم(ص) فرمودهاند: چه خوب است كودك در خردسالى پرتحرك و داراى جنب و جوش باشد تا در بزرگسالى آرام و خويشتن دار گردد.(34) حضرت على (ع) نيز فرمودهاند: فرزند شما در هفت سال اول برگ خوشبوى بر ساقه درخت وجود شماست.(35) و به فرمايش امام صادق(ع) دوست دارد بازى و جست و خيز نمايد.(36) و چيزهايى جديد از زندگى را تجربه و كشف كند از اين جهت مايل است به هرچيزى كه در اطرافش مشاهده مىكند دست بزند و با حواس خويش آن را بيازمايد، آزادى در استفاده و بهرهگيرى از حواس و عضلات است كه موجب خلاقيت، رشد و شكوفايى حسى و حركتى كودك مىشود و نبايد كارى كرد كه به سيادت و آقايى او لطمهاى وارد شود اگر واكنشها و رفتار والدين در اين دوران در قبال كودك به اندازه و به موقع صورت پذيرد كودك از تعادل روانى، اخلاقى و هماهنگى شخصيتى برخوردار مىشود.(37)
كه اين ويژگىها مىتواند در تربيت دينى و گرايشهاى معنوى اطفال بسيار تأثير گذار باشد.
ماكارنكو مىگويد: «در حقيقت بخش اساسى تربيت تا پنج سالگى انجام مىگيرد… به طور كلى مىتوان گفت در اين سن شما از گل هايى بهره بردارى مىكنيد كه مدت پنج سال آن را پرورش دادهايد بدين جهت موضوع رعايت اعتدال بين سختگيرى و نرمش تا پنج سالگى كار بسيار مهمى است… البته دادن آزادى بى حد و حصر به كودك چندان خوشايند نيست ولى اگر موظف گردد در هر كارى نظر والدين را جويا شود و از آنان اجازه بگيرد و فقط به گفته آنان عمل كند ديگر جايى براى ابتكار و مهارت باقى نمىماند…»(38)
ماريامونتسورى هم عقيده دارد: بايستى از همان روزهاى اول به انگيزش و علايق معنوى كودك اهميت بدهيم و طرز ارزش گذارى نسبت به اطفال را بياموزيم و براى تمام فعاليتهاى معقولى كه طفل جذب آنها شده و سعى در درك و فهم آنها دارد ارزش و اعتبار قائل شويم.(39)
تربيتهاى دينى از ديدگاه اسلام از زمان بعد از ولادت در كودكان امكان دارد و بايد شروع شود. رسول اكرم(ص) فرمودهاند: اطفال را براى گريستن نزنيد زيرا گريه آنها تا چهار ماه شهادت به توحيد است و چهار ماه صلوات و دعاى بر پيامبر و چهار ماه دعا براى والدين خود مىباشد.(40)
درست است كه طفل معانى كلمات و جملات را نمىفهمد ولى روح و روانش براى ادراك و تأثر آمادگى دارند، كودكى كه در آغاز زندگى و ادامه آن در يك محيط دينى پرورش يافته و گوشش با آهنگ دلرباى تلاوت آيات قرآن و نامهاى خداوند آشنا شده و چشمش با مشاهده مراسم دينى و اعمال عبادى خو گرفته براى پذيرش تربيتهاى دينى آمادگى بسيار خوبى دارد و جوانههاى فضيلت در اعماق وجودش رويش مسرّت بارى را آغاز مىكنند. كودكى كه در يك خانواده متدين زندگى مىكند معمولاً در سنين چهار سالگى كه به اصطلاح سن چراها ناميده مىشود به خدا توجه پيدا مىكند و از حرف و سؤالاتش پيداست كه فطرت خداجويى او بيدار گشته و مىخواهد در اينباره اطلاعات افزونترى بدست آورد، در اين دوران بايد در تكميل عقايد فرزندان احساس مسؤوليت كرد و به پرسش و چراهاى كودكان پاسخهاى صحيح و قابل درك براى آنها داد.(41)
وظيفه مربيان است كه بچهها را در اين سنين بطور مستقيم مورد خطاب و عتاب قرار ندهند و يا كمتر به آنان امر و نهى كنند، موعظه و نصيحت و سخنرانى اثر چندانى در تصحيح رفتار كودكان ندارد و مسايل اخلاقى و دينى بايد با بيان ساده و در حين فعاليتهاى روزانه، هفتگى و ماهانه آموخته شود، بيشتر مفاهيم قرآنى و روايى در حين آموزشها، سرودها و اشعار قابل آموختن است زيرا كودكان كلمات آهنگ دار و موزون را بخوبى فرا مىگيرند، مربى با توجه به رغبتها و توانايى كودكان مفاهيم اعتقادى را غير مستقيم آموزش مىدهد. كودكان با اين مطالب به نيايش و مناجات با خدا مىپردازند، كلمات را مىآموزند و از آهنگها لذت مىبرند و در آينده به مفاهيم پى خواهند برد.(42)
تعاليم اسلامى بيانگر آن است كه قبل از آن كه عقل كودك به فعليت برسد و قادر به درك مطالب علمى گردد داراى فطرت توحيدى و عواطف اخلاقى است و بنابراين براى پذيرش تربيت دينى آماده مىباشد، اولياء و مربيان بايد به ارزش اين فرصت مهم توجه كنند و از چنين گنج درونى كودك حداكثر استفاده را بنمايند و از اوان طفوليت، در روان وى، ايمان به خدا و سجاياى اخلاقى را پرورش دهند و قبل از آنكه به خوبى شكفته شود و در راه تحصيل علم و درك حقايق فكرى قدم بردارد طفلى پاك نهاد، با ايمان، خوش اخلاق و مورد اعتماد بار آمده باشد. ريموند بيچ در اين باره مىنويسد: «…والدين و مربيان بايد متوجه باشند كه در راه تربيت كودك مذهب بزرگترين يار و مددكار آنهاست، ايمان و اعتقاد مشعلى است كه تاريكترين راه را روشن مىكند، وجدانها را حساس و بيدار مىسازد هركجا كه منحرفى وجود داشته باشد او را به آسانى به سوى راستى رهبرى مىكند.»(43)
الكسيس كارل نيز گوشزد مىنمايد:
«…آنچه او را به اوج سرنوشتش مىرساند احساسات است نه عقل، روان بوسيله رنج و شوق بيشتر تعالى مىپذيرد تا به كمك عقل و در اين مسير جايى كه عقل بارگرانى شده است به پشت سر مىگذارد و به جوهره روان كه عشق است منحصر مىگردد… فقط ارزشهاى معنوى مىتواند به ما روشنايى و شادى ببخشد…رشد غايى جسم و جان جز به كمك تزكيه نفس ممكن نمىشود. اين وضع فيزيولوژيكى و روانى هر چند كه به نظر معلمين و اجتماع شناسان امروزى غريب مىآيد مع هذا ركن ضرورى شخصيت را مىسازد و همچون فرودگاهى است كه روان مىتواند از آن اوج بگيرد.»(44)
كودكانى كه از اول با ايمان به خدا تربيت مىشوند ارادهاى قوى و روانى نيرومند دارند، رشيد و با شهامت هستند و نتايج درخشان ايمان از خلال گفتار و رفتارشان به خوبى مشهود است، حضرت يوسف به فرمايش حضرت امام سجاد(ع) موقعى كه توسط برادرانش به چاه افكنده شد نه سال داشت.(45)
طفلى در اين سن با چنين حادثهاى بايد دچار آشفتگى و اضطراب شود اما چون در سنين قبل از آن نيروى ايمان در وى شكوفا شد اثر شگفتانگيز خود را بخشيد و چون او را از چاه بيرون آوردند و وى را به غلامى معامله نمودند فردى كه ناظر اين ماجرا بود به حالش دلسوزى كرد و از روى عطوفت گفت: نسبت به اين طفل غريب مهربانى كنيد، يوسف(ع) كه اين سخنان را شنيد با اطمينان خاطر و آرامش روان گفت: آن كس كه با خداست گرفتار تنهايى نمىباشد.(46)
مقام معظم رهبرى آية اللّه خامنهاى (زيدعزه) نيز بر اين نكته تأكيد فرمودهاند كه:
«…كودك ذخيره ارزشمندى براى هر جامعه است و عاقلانه نيست كه مردم آن جامعه اين ذخيره را دست كم بگيرند…»(47)
ايزابل كلارك ماك لين: شالوده رشد و پرورش هر كودكى را رشد تجارب عاطفى او مىداند به عقيده وى: منظور از پرورش و تجارب عاطفى زندگى احساس كودك است كه در آن هسته اصلى علايق و مهر و محبتهاى او نهفته است… بنابراين براى والدين و معلمين كاملاً ضرورى است كه ماهيت تجارب عاطفى را در پرورش بشناسند تا بتوانند با توجه بدان به كنه طرحهاى شخصيتى و نحوه شكل پذيرى آن پى ببرند. وى اضافه مىكند ضمير ناخودآگاه داراى معانى و تعابير مختلف است كه پارهاى از آنها جهت فهم ساختمان اوليه شخصيت بسيار مفيد و قابل استفاده مىباشند.(48) ايزابل كلارك يادآور مىشود اگر در سالهاى اول زندگى كودك احساس كند كه در محيط خانواده مورد توجه و تأييد است و از مهر و محبت والدين برخوردار مىباشد اين احساس به او يارى مىكند كه از خودش خوشش بيايد و نسبت به خود نگرشى توأم با احترام پيدا كند و همين احساس با ارزش بودن و دوست داشته شدن موجب مىگردد كه در ارتباط برقرار كردن با ديگران مطمئنتر اقدام كند و در روابط خود مهربانتر باشد.(49)
توصيههاى دينى هم به اين امور توجه دارد و مصرّ است كه شخصيت درونى كودك آن چنان شكوفا شود كه خصال خوب و رفتار شايسته چون جويبارى از آن جارى گردد و منشأ خير و نيكى براى خود و جامعه گردد اگر كودكى نتواند به صورت اطمينان بخش مركز توجه خانواده قرار گيرد شهامت انجام كارى را نداشته و نسبت به محبت كردن و مهربانى ديدن بى علاقه به نظر آمده و اين روند در كوششهاى فكرى او نيز اثر مىگذارد و از لحاظ ذهنى در موقعيتى قرار نمىگيرد كه قادر باشد به نحو كامل استعدادهاى خود را به كار اندازد. روان شناسان عقيده دارند اطفالى كه به آنها اجازه داده نشده است يا تشويق نشدهاند تا به استقلالى كه مستعد آن هستند برسند ممكن است بى عاطفه، خونسرد و كمرو بار آيند يا به علت احساس اين كه نمىتوانند چيزى را بدون كشمكش و مخالفت بدست آورند به طور زنندهاى ستيزه جو مىگردند.(50) يكى از امورى كه مىتواند به رشد عاطفى و اعتماد به نفس اطفال كمك كند بازى است به همين دليل امام صادق(ع) فرمودهاند: بچهها را تا هفت سال بگذاريد بازى كنند.(51) رسول اكرم(ص) بر اطفالى عبور نمود كه مشغول خاكبازى بودند، برخى اصحاب آنان را از بازى نهى كردند، پيامبر(ص) فرمود: بگذاريد بازى كنند، خاك چراگاه كودكان است.(52)
ويليام استرن نيز بازى را يك غريزه براى رشد و نمو استعدادها دانسته و آن را تمرين مقدماتى براى اعمال آتى تصور نموده است.(53)
آلكس ماكسيموويچ گوركى هم به نكتهاى جالب اشاره دارد: بازى به كودك كمك مىكند كه آداب معاشرت را فرا گيرد، كودك در بازى آنچه را كه ديده است و مىداند منعكس مىكند و اين احساس او را عميقتر مىسازد و تصوراتش را دقيقتر مىكند.(54) در واقع كودك داراى رغبتها و تمايلات بالقوّهاى است كه بدنش را به تحرك وا مىدارد و او را در نيل به خواستهها نيرو مىبخشد و به همين جهت بايد بازى كودك محترم شمرده شود، با بازى حالات درونى وى آشكار مىگردد و ما بهتر مىتوانيم او را بشناسيم و چنين حالاتى آينده او را رقم خواهند زد و لذا بايد بكوشيم با بكارگيرى ابزارهاى علمى نيازهاى روانى اطفال را درك كرده و محيط مقتضى و مناسب برايش فراهم نمائيم.(55) ماريا مونتسورى مىگويد: عجيبترين خصوصيت كودك اين است كه مشاهدهگر دقيق و زيركى است و چيزهايى مىبيند كه ما فكر نمىكنيم او بتواند آنها را ببيند، چيزى كه ما از آن غافليم اين است كه او استعدادهاى زيادى براى مشاهده داشته و نه تنها شكل اشياء بلكه اعمال را هم مىبيند و حتى روابط بين اشياء را درك مىكند.(56)
با چنين توضيحاتى مربيان بايد توجه كنند كه طرح مسايل عقيدتى براى كودكان بايد با دقت و ظرافت خاص مطرح شود، بحثهاى استدلالى و صرف اخلاقى كمكى به فهم و درك كودكان نمىكند و تغيير رفتار آنها را سبب نخواهد شد، هنر مربى در آن است كه از تمام فنون و روش آموزش در اين مقطع براى درك درست و صحيح كودكان در مسايل دينى استفاده نمايند.(57) معلومات كودك در اين سنين بيش از همه تحت تأثير مستقيم تجربياتى است كه در سالهاى نخستين رشد در محيط خانه و در دامان والدين كسب مىكند و دوره آموزش قبل از دبستان چيزى جز آسان و شيرين كردن تجربيات نخستين كودكان نيست و راه تحقق آن هم جز از طريق روش غير مستقيم امكانپذير نيست، در اين شيوه براى كودكان فرصت لازم وجود دارد تا بتوانند برنامه كار خود را تنظيم نمايند و در زمينه آنچه كشف كردهاند پرسشهاى گوناگونى مطرح سازند.(58) جهان كودك در اين دوره قابل مقايسه با طرز نگرش و بينش بزرگترها نمىباشد، انسان كوچكى است كه شخصيت او هنوز تكوين نيافته و براى قبول هر شكلى صلاحيت و آمادگى لازم را دارد، مربى بايد رموز تربيت را بداند، به كمالات و واقعيتهاى انسانى واقف باشد، احساس مسؤوليت كند و به كار خويش علاقهمند باشد و در اين مسير صبر و بردبارى را پيشه كند و از مشكلات و موانع نهراسد و همگام با تحولات سريع تعليم و تربيت براى شكوفايى استعدادهاى كودك تلاش كند.
رسول اكرم(ص) فرمودهاند:من كان عنده صبّىٌ فليتصابّ له؛(59) يعنى هر كس كودكى دارد بايد رفتارهاى متناسب با او انجام داده و خود را به صورت همبازى براى او درآورد.
حضرت على(ع) نيز توصيه كردهاند: من كان له ولد صبّى ؛ هر كس طفلى دارد بايد براى او كودك شود.(60) مولوى، عارف بزرگ و شاعر گرانقدر از اين دو روايت الهام گرفته و چنين سروده است:
چون كه با كودك سروكارت فتاد
پس زبان كودكى بايد گشاد
اين نكات بر اين حقيقت صحه مىگذارند كه دنياى كودكى با نگرش بزرگسالان متفاوت است و مربيان نبايد از موضع احساسات و افكار خود به كودكان بنگرند بلكه بايد اين دوران را درك نموده و از واقعيتهاى آن آگاه باشند و مطابق نيازهاى عاطفى، روانى و فيزيولوژيكى اطفال رفتار نمايند. كودك از سه سالگى از برخى رفتارهاى مذهبى، عبادات و مراسم دينى تقليد مىكند و به عنوان مثال مهر بر زمين مىگذارد و به سجده مىرود و كلماتى چون اللّه اكبر، الحمد للّه و صلوات را از اطرافيان فرا مىگيرد و بر زبان جارى مىسازد، اين حالات بى آلايش كودك كه ريشه درونى دارد بايد با رفتار تشويقى و اظهار سرور مربيان و اولياء مورد تأييد و تقويت قرار گيرد اطفال از سن پنج سالگى مىتوانند برخى سورههاى كوچك قرآن را فرا بگيرند اما بايد ياد دادن آيات قرآنى و اذكار و عبارات نماز به آنان با رفتارى تشويقى و در وضع تفريحى و نشاط بخش توأم باشد.
پىنوشتها: –
1. فضائل القرآن، عمادالدين ابى الفداء، اسماعيل بن كثير القرشى الدمشقى، ص 153.
2. همان، مأخذ.
3. تاريخ تعليم و تربيت در اسلام (قرن 1 و 6 هجرى) دكتر محمد داغ، حفظ الرحمن رشيد اويمن، ترجمه دكتر على اصغر كوشافر، ص 31.
4. همان، ص 64.
5. احياء علوم الدين، ج 3، ص 57 – 59 و نيز ص 64.
6. مقدمه ابن خلدون، ج 2، ص 1127.
7. همان، ص 1142.
8. آراء مربيان بزرگ مسلمان درباره تربيت كودك، ص 121.
9. همان، ص 122، به نقل از كتاب التربية فى الاسلام، محمد فواد اهوانى، ص 164.
10. مقدمه ابن خلدون، ج 2، ص 1140.
11. آراء مربيان بزرگ مسلمان، درباره تربيت كودك، ص 122.
12. رحله ابن جبير، ص 222.
13. تاريخ تعليم و تربيت در اسلام (قرن 1 و 6 هجرى) ص 121.
14. همان، ص 283.
15. نفحات الانس من حضرات القدس، نورالدين عبدالرحمن جامى، ص 338.
16. گلستان سعدى، باب دوم، حكايت هشتم.
17. تاريخ تعليم و تربيت در اسلام…، ص 283.
18. آموزش و دانش در ايران، دكتر ذبيح اللّه صفا، ص 28.
19. تاريخ آموزش در اسلام، دكتر احمد شلبى، ترجمه دكتر محمد حسين ساكت، ص 45.
20. همان، مأخذ، ص 48.
21. زندگينامه مقام معظم رهبرى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، ص 10 و 16.
22. شهيد دكتر باهنر، الگوى هنر مقاومت، واحد فرهنگى بنياد شهيد، دفتر اول، ص 5.
23. آفاق مرزبانى (گفتگو با علامه جعفرى)، دكتر عبداللّه نصرى، ص 22.
24. غوّاص اقيانوس انديشه، از نگارنده، ص 20؛ سراى اهل صفا، از اين جانب، ص 237.
25. پابه پاى آفتاب، گردآورى و تدوين امير رضا ستوده، ج سوم، ص 255.
26. كاروان علم و عرفان، از نگارنده، ج سوم، به نقل از كتاب ستاره درخشان، ص 9.
27. مقدمه رساله شعوبيه به قلم استاد منوچهر قدسى، ص ؛ كارنامه همايى، عبداللّه نصرى، ص 2 – 3، مقدمه ماهدخت بانو همايى (دكتر استاد جلال الدين همايى) بر ديوان سنا (مجموعه اشعار همايى).
همايى نامه (مجموعه مقالات) به كوشش دكتر مهدى محقق، ص 8 – 9؛ ناصح صالح (زندگى انديشه و اخلاق آية اللّه حاج ميرزا على آقا شيرازى) از نگارنده، ص 262 – 263.
28. مختصرى از زندگانى مرحوم استاد دكتر زرياب خويى، دكتر احمد تفضلى، مجله آشنا، سال سوم، شماره 21، ص 71.
29. مجله رشد معلم، شماره 137، آذرماه سال 1377، ص 51.
30. نور ولايت در خردسالترين حافظ قرآن (دكتر سيد محمد حسين طباطبايى) مؤسسه تحقيقاتى حضرت ولى عصر (عج)، ص 42 و 43.
31. نك: دخترى از آفتاب، حسين صالح.
32. سفينة البحار، ج 2، ص 684؛ مكارم الاخلاق، ص 115.
33. بحارالانوار، ج 14، ص 379.
34. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 20، كلمه 937، ص343.
35. كافى، ج 6، ص 47.
36. آنچه والدين و مربيان بايد بدانند، رضا فرهاديان، ص 10 و 11.
37. انسان مربى و نويسنده، ماكارنكو، ترجمه ب. كيوان، ص 129 و 131.
38. كودك در خانواده، ص 123 و 126.
39. بحارالانوار، ج 10، ص 103.
40. آيين تربيت، ص 318.
41. روش و محتواى آموزش در مراكز آموزش قبل از دبستان، ج 1، ص 10 – 11.
42. ما و فرزندان ما، ص 76.
43. راه و رسم زندگى، الكسيس كارل، ترجمه پرويز دبيرى، ص 64 و 99.
44. تفسير برهان، ص 495.
45. كودك از نظر وراثت و تربيت، ج 2، ص 191، به نقل از مجموعه ورّام، ج 1، ص 33.
46. چهار ساله دوم، ص 334.
47. راهنمايى و مشاوره كودك در مدرسه، ايزابل كلارك ماك لين، ترجمه دكتر رضا شاپوريان، ص 31 – 32.
48. همان، ص 35.
49. آموزش و پرورش پيش دبستانى و دبستانى، بازرسان سلطنتى انگلستان، ترجمه قاسم قاضى، ص 39.
50. وسائل الشيعه، ج 15، ص 193.
51. آيين تربيت، ص 150، به نقل از مجمع الزوائد، ج 8، ص159.
52. روانشناسى كودك، دكتر جلالى، ص 331.
53. آيين تربيت، ص 151 – 152.
54. كودك در خانواده، ص 55.
55. همان، ص 68.
56. روش و محتواى آموزش درمراكز آموزش قبل از دبستان، ج 1، ص 108.
57. همان، ص 3.
58. وسايل الشيعه، ج 15، ص 203.
59. مأخذ قبل.
سوگوارى براى سالار شهيدان
آفريقاى شرقى
فرانسيسكو گابريلى استاد دانشگاه و محقق معاصر متذكر مىگردد: انعقاد مجالس سوگوارى براى امام حسين(ع) از سوى شيعيان در قرن چهارم هجرى عمومى و همگانى گرديد و در اين ايام به گونهاى مذهب شيعه رواج پيدا كرد كه به آفريقاى شرقى هم رسيد و ايرانيان در سومالى، كنيا و تانزانيا به ساخت بناهاى مقدّس و نيز متداول نمودن شعائر مذهبى مبادرت نمودند امروزه آثار شيعيان در شهرهاى آفريقاى شرقى به خوبى قابل مشاهده است.(1)
ابن بطوطه از سلطان كلوا سخن مىگويد كه در آن ايام ابوالمظفر حسن بود كه به دليل بذل و بخشش به ابوالمواهب شهرت يافت، اين سلطان در سرزمين زنگبار به جنگ با كفار مىرفت و غنيمت هايى را كه به دست مىآورد طبق فرموده قرآن عمل مىكردو سهم ذوى القربى را در خزانهاى ويژه قرار مىداد و چون سادات نزد او مىرفتند به آنان تحويل مىداد. سلطان كلوا مردى فروتن بود و با فقرا مىنشست و با آنان غذا مىخورد و مردمان متدين و شريف را احترام مىنمود.(2) كلوه جزيره كوچكى است كه در كنار آفريقاى شرقى برابر تانگانيكاى فعلى قرار دارد.
اساس مراسم محرم در نايروبى مركز كنيا، شهادت امام حسين و خاندان عترت است، در كنيا براى هر دوازده روز اول محرم به جز اولين روز كه آغاز سال است شيعيان با لباس سياه رهسپار مجالس عزادارى مىشوند و در سالنى كه با پرده هايى سياه پوشيده شده اجتماع مىنمايند و به سخنرانى واعظين درباره حادثه كربلا گوش مىدهند و به محض آن كه راوى شروع به ذكر مصيبت مىكند، مردم حاضر در مجلس به گريه و ندبه مىپردازند. آنگاه عزاداران اعم از زن و مرد به حركت در مىآيند و هنگامى كه ذكر مصايب اوج گرفت دستههاى سوگوار از جاى خود بر مىخيزند و به ماتم مىپردازند و بر سر و سينه مىزنند، جمعى هم بر شانههاى خود زنجير مىكوبند و فرياد يا حسين سر مىدهند. روز عاشورا عزادارى اوج مىيابد، در نايروبى در نيمه روز و در مومباسا عصرها مجالس عاشورا برگزار مىگردد و مردم پس از گوش سپردن به سخنان روضهخوان يا حسين گويان و سينه زنان در خيابانها به راه مىافتند و بنابر رسمى كهن به بخش قديمى شهر مىروند در اين مراسم تمام مردان خصوص جوانان حضور دارند امّا زنان در اين سير و حركت ديده نمىشوند زيرا آنان براى خود مجالس زنانه باشكوه و جداگانه دارند. همه عزاداران سياه پوش و پا برهنهاند در جلوى سوگواران، فردى كه مديريت جمعيت عزدار را عهده دار است قرآنى را در حالى كه در سينى قرار گرفته است با خود حمل مىكند و به دنبالش دستهاى كه تابوت و بارگاه امام حسين(ع) را بر دوش دارند و بعد از آنان دستگاه صوتى و در پشت آنان؟، دستههاى زنجير زن حركت مىكنند. نيروهاى انتظامى و امنيتى راهها و خيابانها را براى آنان باز نگاه مىدارد و همه دستهها با نظم جالبى سازماندهى مىشوند.
اگرچه آگاهىهاى مربوط به تاريخ عاشورا به زبان انگليسى و سواحيلى منتشر مىشود ولى اغلب نوحهها،مرثيهها و روضه خوانىها به زبان محلى سواحيلى است. گزارش اين مراسم از طريق جرايد و رسانههاى جمعى و گروهى به اطلاع همگان مىرسد.
در مومباسا پس از حركت دستههاى عزادار بلافاصله و در نايروبى پس از چند ساعت، شيعيان در امام بارهها جمع مىشوند تا مجلس ديگرى برپا دارند، در اين برنامه حوادث تألم بار عاشورا و مصائب اهل بيت نبى اكرم(ص) توسط سخنرانان براى علاقهمندان باز گفته مىشود. شيوههاى عزادارى، مجالس وعظ و سخنرانى و چگونگى شكلگيرى دستههاى سينه زنى و وجود واژههايى چون عزادار، مجلس، ماتم، امام باره و چهلم بيانگر آن است كه اين مراسم از فرهنگ بومى ايرانيان تأثير پذيرفته و يا ايرانيان بدآنجا انتقال دادهاند.
در ساير روزهاى محرم با برپايى مجالس تعزيه، حادثه كربلا، اسارت اهل بيت امام حسين(ع)، حركت دادن اسيران به همراه سربريده امام و شهيدان كربلا، سخنان افشاگرانه امام سجاد(ع) و زينب كبرى(س) و بازگشت امام چهارم به نينوا براى دفن بدن مطهر پدر، به نمايش گذاشته مىشود شيعيان كنيا پايان آخرين روز صفر را كه به عقيده آنان هنگام انتقام مختار و كشته شدگان قاتلان كربلاست، جشن مىگيرند، طى اين مراسم تمامى پارچههاى سياه برچيده مىشود و لباس سياه را از تن بيرون آورده و به شادمانى مىپردازند.(3)
زنگبار از مناطقى است كه بنا به نوشته دائرة المعارف چاپ ليدن در سال 72 هجرى اسلام را پذيرفت و موجب گسترش آن در منطقه شد، از برخى آثار برمى آيد كه تشيع در اين سرزمين سابقهاى هزار ساله دارد، در زنگبار به تعداد چهارده معصوم، خانههاى عزادارى تأسيس شد كه برخى مانند حسينيه الماتم بيش از يكصدو چهل سال سابقه دارد. اين اماكن عموماً وقفى هستند. منطقه كيپوندا در شهر سنگى زنگبار محله نسبتاً بزرگى است كه در موقعيت خوبى واقع شده و غالباً در اختيار شيعيان است كه براى حفظ هويت خود تلاش مىكنند. به همين علت همه ساله در روز اربعين اجتماع با شكوهى ترتيب مىدهند و حتى اقوامى كه به كشورهاى ديگر رفتهاند در اين ايام به زنگبار باز مىگردند. آنان با سوگوارى براى خامس آل عبا گمشده عاطفى خود را در كوچهها مىجويند. در شب اربعين شيعيان بعد از اقامه نماز در حسينيههاى حضرت عباس(ع) و الماتم جمع مىشوند و روضه خوانى مىنمايند، اواخر شب عزاداران حركت مىكنند و به تمام كوچههايى كه در آنها حسينيه و ماتم سرا وجود دارد سر مىزنند و در آن اماكن عزادارى را ادامه مىدهند اين مراسم تا دو بعد از نيمه شب ادامه مىيابد. سپس در حياط مساجد به عزادارى و زنجيرزنى مىپردازند و شام صرف مىكنند. مراسم روز اربعين از ساعت ده ونيم صبح آغاز مىگردد، ايمان مذهبى و ارادت به امام حسين (ع) موجب شد كه هر كس به تناسب و فراخوار توانايى مالى امكاناتى را براى عزادارى فراهم آورد، برخى بليط هواپيما براى مسافران تهيه مىكنند، عدهاى خانههاى خود را در اختيار ميهمانان قرار مىدهند و بعضى ديگر شيعيان را اطعام مىكنند، آنان از روز هفدهم تا بيست و يكم محرم به عزاداران غذا مىدهند كه هزينه قابل توجهى دارد.(4)
بوروندى در كناره شرقى درياچه تانگانيكا قرار دارد و با تانزانيا همسايه است، تاريخ ورود تشيع به اين سرزمين مربوط به زمان مهاجرت تجار هند و پاكستانى است كه بعد از جنگ جهانى اول در بوروندى استقرار يافتند. شيعيان در مساجد و ديگر مكانهاى مذهبى مراسم خود را برگزار مىكنند. يكى از اين برنامه، عزادارىهاى عاشورا است كه با فرا رسيدن ماه محرم با شكوه فراوان انجام مىدهند.(5)
آفريقاى غربى
كشور سنگال در غرب آفريقا بين موريتانى، مالى، گينه و گينه بيسائو قرار دارد، 95% مردم اين سرزمين مسلمان هستند كه درصدى از آن شيعه هستند كه نيمى از آنها سنگالى و نيم ديگر از تبار لبنانىها هستند، قديمىترين فرقه اسلامى سنگال تيجانيهاند كه بيشترين پيروان را دارد، اين فرقه و قادريه بعضاً خود را به اهل بيت منتسب مىدارند و با فرا رسيدن عاشورا، در زمينه قيام كربلا مراسم دارند و غالباً از طريق سخنرانى مردم را از مصائب كربلا آگاه مىسازند. مراسم محرم سنگال آميخته با آداب و رسوم بومى و با خرافات عجين گشته است. شب عاشورا مردم اين سامان غذايى به نام كوس كوس كه ريشه در سنتهاى عربى دارد، تهيه مىكنند، برخى عقيده دارند بعد از خوردن غذا بايد بشقاب آن را بر سر نهاد آنان بر اين باورند كه علت خونرنگ خورشيد، ماجراى شهادت امام حسين(ع) است. مسلمانانى كه به اين رسوم سنتى پاى بندى ندارند روز عاشورا به عبادت مىپردازند، هزار بار قل هو اللّه احد و استغفراللّه مىخوانند و صلوات مىفرستند. مرثيه خوانى در بين فرق قادريه و تيجانيه تا حدودى رواج دارد و واقعه عاشورا را از طريق نوارهاى صوتى براى مردم تشريح مىنمايند. فرقه مريديه نيز به واقعه كربلا عقيده دارند آنان با سرهاى مقدّس شهيدان بازى مىكردند و شادى مىنمودند، روز عاشورا در سنگال تعطيل رسمى است گاهى پيش مىآيد كه هر فرقهاى به مناسبت عاشورا روزى را تعطيل مىكند.
شيعيان در مراسم محرم مىكوشند چهره واقعى كربلا را به اهالى بومى سنگال معرفى كنند و تحريفاتى را كه در اين مورد صورت گرفته از حقايق مسلم تفكيك نمايند، اين برنامهها در محلات گوناگون به اجرا درمىآيد.
لبنانىهاى مقيم سنگال در منزل فرد خيّرى اجتماع مىكنند و طى مراسمى يك نفر سخنرانى نموده و مدّاحى به مرثيه خوانى مىپردازد ولى سينه زنى انجام نمىگيرد و در پايان از حاضران با دادن ناهار پذيرايى مىشود در سنگال حسينيه، تكيه، يا فاطميه وجود ندارد و مراسم محرم در مساجد انجام مىگيرد.
سفارت جمهورى اسلامى ايران در سالهاى اخير در ظهر عاشورا در داكار مركز سنگال مراسمى برگزار مىنمايد كه بعد از سخنرانى امام مسجد شيعيان كه يك روحانى سنگالى است، زيارت عاشورا خوانده مىشود و سپس سينه زنى انجام مىگيرد، برادران شيعه كه در اين مراسم شركت مىنمايند با سينه زنى آشنا شده و حتى برخى نوحهها را به زبان محلى ترجمه كرده و خود اقدام به سينه زنى مىكنند، خاطرنشان مىگردد در سنگال سينه زنى رسم نشده و مردم با آن مأنوس نمىباشند و آنها كه كم و بيش در خصوص آن اطلاعاتى دارند نسبت به برگزارى آن توجيه نمىباشند.(6)
كشور ديگرى كه در ساحل غربى آفريقا قرار دارد سيرالئون مىباشد كه در همسايگى گينه و ليبريا واقع است و 75% سكنه 5/4 ميليونى آن مسلمان هستند، ساخت اجتماعى آن قبيلهاى است و سنتهاى بومى مخلوط به خرافات و برنامههاى افسانهاى در آن بسيار رواج دارد. به رغم وجود شيعيان در سيرالئون كه منشأ لبنانى دارند تا قبل از افتتاح سفارت جمهورى اسلامى ايران در سال 1361 ه.ش، مسلمانان سيرالئون از عاشورا اطلاعاتى نداشتند و حتى برخى از آنان از بدعت بنى اميه تأثير پذيرفته و روز اوّل محرم را جشن مىگرفتند امّا با فعاليتهاى ارشادى، تبليغاتى و فرهنگى و آموزش جمهورى اسلامى ايران و نيز برگزارى سمينار، انتشار مقاله و كتاب به تدريج مسلمانان اين كشور با واقعه كربلا آشنا شدند و علاقهمند دريافت آگاهى افزونتر در اين باره گرديدند.
اهالى مسلمان اين سامان پس از اين اطلاعاتى كه كسب كردهاند با شنيدن مصائب امام حسين(ع) متأثر گرديده و از گونههاى خود اشك جارى مىكنند.
تجار لبنانى مقيم سيرالئون در حسينيه مركزى فرى تاون مراسم عزادارى محرم را برگزار مىنمايند كه طى آن روحانيان لبنانى و مبلغان ايرانى سخنرانى مىكنند. در انستيتوى بين المللى علوم اسلامى تحت سرپرستى سازمان مدارس و حوزههاى علميه خارج از كشور و نيز سالن اجتماعات رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران همه ساله مراسم عزادارى انجام مىپذيرد. در شهرهايى چون «بو» و كنيما عدّهاى از مبلّغان حوزه علميه قم مشغول فعاليت فرهنگى و ارشادى هستند و به مناسبت دهه محرم اقدام به مراسمى باشكوه مىنمايند.(7)
اروپا
1- بالكان
پيروان فرقه رفاعيه، از مشهورترين طوايف اهل عرفان، در بالكان كه در شهرهاى پريزرن و اوراخوواتس در ايالت كوزوو، تمركز بيشترى دارند، همه ساله از آغاز تا دهم محرم با نصب پارچههاى سياه رنگ در تكيههاى ويژه خود، مراسم عزادارى برپا مىكنند و در طول محرم علاوه بر امساك از غذا خوردن، شبها بعد از اقامه نماز جماعت تا پاسى از شب رفته به نوحهخوانى و ماتم سرايى و بيان حوادث كربلا مىپردازند. در روز عاشورا، سوگواران طبق آدابى ويژه، اطعام مىشوند.
اقامه عزادارى در دهه اول محرم بين افراد اين فرقه به مراسم ماتم مشهور است بر پيروان آن واجب مىباشد علت تأكيد بر نوحه خوانى و اهميت خاص بر برپايى چنين مراسمى اگرچه ارادت به خاندان عترت است اما جهتى ديگر هم دارد و آن اين است كه مؤسس اين فرقه كه از حكما و علماى قرن دوازدهم هجرى مىباشد يعنى سيد احمد رفاعى بر اساس شجره نامهاى نسب به امام حسين(ع) مىبرد، افراد اين فرقه در سال 1281 ه.ق به كوزوو آمدهاند.(8)
آلبانى تبارها يكى از اقوام شبه جزيره بالكان هستند كه عمدتاً در آلبانى و كوزوو زندگى مىكنند با فرا رسيدن ماه محرم انبوهى از شيعيان آلبانيايى با برگزارى مراسم سوگوارى سالار شهيدان به سوگ مىنشينند. آبادى نسالسه با سكنهاى در حدود دوهزار نفر در شش كيلومترى شهر بويانواتس واقع در جنوب شرقى كوزوو قرار دارد، اهالى اين منطقه كه شيعه جعفرى هستند مراسم عاشورا را به طور چشمگيرى برگزار مىكنند و براى اين منظور در تنها تكيه اين روستا گرد مىآيند اين تكيه قدمتى دويست ساله دارد و هفت متر مربع مساحت آن است و مردم از اطراف و اكناف براى دعا و اداى نذورات بدين مكان مىآيند. روز عاشورا مردم طبق رسوم گذشته به همراه شيخ آيت شعبان، كه روحانى فاضل، خوش اخلاق و با نفوذ است و به اهل بيت ارادت دارد، و كهن سالترين زن محل به زبارت قبور مدفونين در تكيه مزبور مىروند زيرا در آنجا تعدادى از عرفاى مورد احترام و داراى منزلت معنوى دفن هستند، آنان براى اين در گذشتگان دعا مىخوانند و در كنار هر كدام از قبور شمعى روشن مىكنند.
شيعيان در دهه نخست محرم جهت حفظ حرمت روز عاشورا از خوردن غذاهاى خوشمزه و لذيذ و شيرينى خوددارى مىكنند و در تكيه بدون تكلّف كنار هم مىنشينند و به سخنان شيخ شعبان در فضيلت عاشورا و وقايع محرم گوش مىدهند. سپس طبق سنت اسلامى براى صرف شام به گرد ميزهاى غذا مىنشينند و به كمك يكى از اهالى دستهاى خود را كنار ميز شسته و دعاهاى قبل از غذا توسط چند نفر خوانده مىشود.
آنگاه از طرف بزرگترها سه بار با آب و نمك افطار مىكنند و شب هنگام با حلوا و فوليا(شام) پذيرايى به عمل مىآيد. در ادامه آشى به نام عاشوره كه از پختن گندم و شير بدست مىآيد در بين شركت كنندگان توزيع مىگردد. بعد از آن به اجراى اعمال و مراسم عاشورا مىپردازند بدين ترتيب كه همه شامل جوان و پير و كوچك و بزرگ به طور منظم گرد هم مىآيند و اذكارى را زير لب زمزمه مىكنند. در بخشى هايى از برنامه افرادى در ضمن كوبيدن طبل اشعارى حاوى اوضاع عاشوراى سال 61 هجرى را مىخوانند كه در بين اشعار فرياد يا حسين سر مىدهند اين مراسم تا حوالى اذان صبح ادامه دارد و با خواندن دعاى توسل به چهارده معصوم(ع) مراسم خاتمه مىيابد. شايان ذكر است كه هدايت اين مجالس و مرثيه خوانىهاى آن را جوانان تحصيل كرده و اشخاص دانشگاهى بر عهده دارند و با بانوان به سهم خود در تهيه و تدارك اين سنتهاى عاشورايى شريكند.(9)
برفراز كوه تومور در شرق آلبانى مرقدى وجود دارد كه اهالى اعتقاد دارند منسوب به حضرت على(ع) و در بين مسلمانان اين سامان از حرمت كم نظيرى برخوردار است و همه ساله مردم در ايام عاشورا بر كنار اين مكان مذهبى مراسمى را اجرا مىكنند، مردم آلبانى در طول دهه محرم به عنوان همدردى با لب تشنگان كربلا، آب نمىنوشند، زينت آلات را از خود دور كرده و براى ذكر مصائب شهداى كربلا رهسپار تكايا مىشوند و در اين مسير فرياد وا اماما! وا اماما سر مىدهند. در اين ده روز نه تنها به دلاورىهاى شهيدان كربلا توجه دارند بلكه حوادث و فداكارىهاى پيامبران و امامان را مطرح مىكنند و هر شب به ذكر مناقب يك نفر از معصومين يا شهيدان اختصاص يافته است شب اول مناقب پيامبران بزرگى چون آدم، نوح، ابراهيم، يوسف، مسيح و موسى، شب دوم سجايا و مصايب رسول اكرم(ص) شب سوم مناقب و درد و رنجهاى حضرت على(ع) و چگونگى شهادت آن حضرت در راه عدالت، شب چهارم سيره امام حسن مجتبى(ع) و چگونگى شهادت مظلومانه آن امام، شب پنجم بررسى تاريخ زندگانى امام حسين(ع)، شب ششم هجرت امام حسين(ع) از مدينه به حجاز و سپس كربلا، شب هفتم مناقب و ذكر خصال سفير امام حسين(ع) در كوفه يعنى مسلم بن عقيل، شب هشتم حركت امام حسين به جانب كوفه، شب نهم رسيدن نامه مسلم به امام حسين(ع) وشب دهم كه مختص وقايع روز عاشوراست. هر شب با پايان يافتن مراسم حلواى عاشورا كه سالانه آماده مىشود تهيه و در تكايا به عزاداران داده مىشود. پس از پايان مراسم كه با دعاها و اذكار و همراه حزن و اندوه خاتمه مىيابد شركت كنندگان به خوردن حلواى عاشورا مىپردازند يكى از مشهورترين شاعران آلبانيايى كه مصائب اهل بيت و خصوص عاشورا را سروده است نعيم فراشرى نام دارد، سرودهاى حماسى وى درباره كربلا در سال 1898 ميلادى چاپ شد كه حاوى ده هزار بيت شعر است. نعيم در اين اشعار نوعى پيوند بين سرزمين خود و كربلا برقرار مىكند و از مردمان اين كشور مىخواهد از حماسه كربلا براى دفاع از عقيده اسلامى و حفظ استقلال سرزمين الهام گيرند و شرافت و عزت خود را از اين راه بدست آورند. واقعه كربلا بر ادبيات آلبانى تأثير بسيار عميقى گذاشته و تنى چند از شاعران برجسته اين ديار ذوق شعرى خويش را در خدمت ادبيات حماسى كربلا و در رثاى امام حسين(ع) به كار گرفتهاند.
كشور مقدونيه كه در بالكان واقع است شهر مذهبى جالبى به نام «تترود» دارد كه در آن مظاهر دينى بسيار غلبه دارد، تكايا و مساجد اين شهر و نيز وجود محلاتى براى برگزارى مجالس سوگوارى عاشورا از نفوذ فرهنگ تشيع در اين سامان حكايت دارد.(10)
ديگر مناطق اروپا
دكتر غلامعلى افروز نقل مىكند: در سفرى كه به همراه دوستان به يكى از كشورهاى اروپايى داشتم، روز يكشنبه به كليسايى كه در آن حوالى بود، رفتم. وقتى مراسم دعا و موعظه به پايان رسيد. كشيش جوانى شروع به خواندن مطالبى شبيه روضههاى شيعيان كرد و حاضران هم مشغول سينه زدن شدند من از اين رفتار شگفت زده شدم، زيرا رسم مذكور جزء مراسم شيعيان است. بعد از خاتمه عزادارى نزد آن كشيش رفتم و از چگونگى پيدايش اين سوگوارى پرسيدم، گفت: مدتها بود كه احساس مىنمودم مراسم كليسا تكرارى و بى روح گرديده است به همين دليل به دنبال راهى براى ايجاد جذابيت در برنامههاى كليسا بودم تا اين كه به ايران رفتم و دو سال در تهران در روز عاشورا مراسم عزادارى عاشورا را از نزديك ديدم در لبنان و سوريه هم شبيه آن را مشاهده كردم و از آنها براى حضرت عيسى(ع) الگوگيرى نمودم. چند كليساى ديگر نيز اين روش را از ما تقليد كردند و جالب است بدانيد كه حضور جوانان در كليساهايى كه از اين نوع عزادارى تأثير پذيرفتهاند، چندين برابر شده است و نيز فساد در آن مناطق به گونه چشمگيرى كاهش يافته است.(11)
اين برنامه، نگارنده را به ياد نكتهاى ديگر انداخت كه لازم است بدان اشاره كنم: يكى از آيات نقل كرده است يكى از تجار آفريقا به نام محمد شريف ديوجى كه مرد دانشورى است، برنامهاش اين مىباشد كه هر ساله دهه عاشورا را به طور رايگان براى مراسم عزادارى به يكى از نواحى آفريقا مىرود. او برايم نقل كرد. در برخى نقاط كه مىرفتم چون واعظ نداشتند، آمادگى خود را براى خطابه اعلام نمودم، اهل يكى از آبادىها از اين بابت خوشحال شد، امّا وقت نماز كه رسيد هرچه گوش دادم، صداى اذان را نشنيدم، بعد در خانهاى كه سياهپوش شده و از جمعيت زيادى براى عزادارى موج مىزد وارد شدم و به يكى از افراد مجلس گفتم چرا در محل شما صداى اذان شنيده نمىشود، جواب داد: ما با آن آشنايى نداريم، گفتم مگر شما مسلمان نمىباشيد، جواب داد: اسلام ديگر چه مذهبى است، با شگفتى پرسيدم: پس چه آيينى داريد، گفت: بودايى هستيم. گفتم: پس چرا براى امام حسين(ع) عزادارى مىكنيد، پاسخ داد: در اين شيوه ما از گذشتگان پيروى مىكنيم، آنها با وجود آنكه بودايى مذهب بودند براى اين شهيد عزادارى مىكردند. بالاى منبر رفتم و گفتم اى مردم، چگونه است كه حسين بن على(ع) به سرزمين شما آمده است اما جدّ، پدر و دينش به محل شما نيامده است، بياييد آن حضرت را واسطه قرار دهيم تا دين او هم بيايد. از آن روز مشغول بيان احكام اسلام شدم و مبانى آن را معرفى كردم، هنوز دهه محرمتمام نشده بود كه همه اهل آن آبادى اعّم از كوچك و بزرگ مسلمان و شيعه شدند.(12)
بنابراين عاشورا و عزادارى نه تنها در بين شيعيان، بلكه در ميان افراد ديگر رواج دارد.
مسلمانان شيعه آلمان كه در فرانكفورت، مونيخ، آخن، هانوى و هامبورگ اقامت دارند، در خصوص اجراى مراسم سوگوارى اهتمام مىورزند و اغلب سينه زنى انجام مىشود، در زير زمين مركز اسلامى هامبورگ (اين مركز توسط آية اللّه بروجردى بنا شده است) هر ساله در دهه محرم مسلمانان پاكستانى با شمايل و شبيه سازى عزادارى مىكنند كه غالباً سنتى است.
دكتر حجت اللّه ايّوبى مىگويد در سال 1372 ه.ش كه براى تحصيل به فرانسه رفته بودم، تصميم گرفتم در ايام عاشورا، عازم شهر ليون شوم، در آنجا با يكى از دوستان كه دانشجوى دكتراى فلسفه بود، ملاقات كردم، او دليل سوگ و ماتم را پرسيد و من از مصائب كربلا برايش سخن گفتم، دانشجوى فرانسوى گفت: با وجود اين كه اعتقادى به اين مسايل ندارم مايلم اين قبيل مراسم را از نزديك مشاهده كنم و درباره آنها قضاوتى داشته باشم. از فرصت پيش آمده بهرهگرفتم و نشانى مسجد ژيور را به او دادم با اين شرط كه بعد از شركت در مراسم، احساس خودش را برايم از طريق پست الكترونيك بازگو كند.
فرداى آن روز با دوستم براى شركت در مجالس عاشوراى حسينى به مسجد ژيور رفتيم و در آنجا جوانى فرانسوى، به زبان فرانسه مقتلى سوزناك خواند و صداى ناله و حزن حاضران مسجد را معطر ساخت پس از پايان روضه خوانى، مراسم سينه زنى آغاز گرديد. جوانان فرانسوى با حرارتى زايدالوصف با هم دم مىگرفتند بر سينه مىزدند. بعد از خاتمه مراسم به سنت آتين آمديم، فرداى آن روز، ناخودآگاه به ياد ماجراى ليون افتادم، به سراغ رايانه رفتم و پيام دانشجوى فرانسوى را مشاهده كردم، او به قول خود عمل كرده و احساسات خود را به زيبايى خاص بيان كرده بود: دوست گرامى، به مسجد آمدم، چون سنگريزهاى در شن زارى بى كران براى اولين بار در عمرم در سوگ كشتهاى گريستم امّا كشتهاى كه با وجود بيش از هزار سال هنوز زنده است. در شجاعت و مظلوميت او گريستم و وى را تحسين كردم، ديشب را با حالى توأم با شور و هيجان خوابيدم من اين ويژگى را مديون تو هستم.(13)
در انگلستان حسينيهاى به نام امام حسين(ع) زير نظر يكى از سادات احداث شده است كه در آن عزاداران ايرانى، عربى و انگليسى به عزادارى مىپردازند. همه ساله هم زمان با عاشوراى حسينى مسلمانان مقيم انگليس همراه با ديگر عاشقان اهل بيت(ع) در قالب دستههاى سينه زنى مشغول سوگوارى مىشوند. در شهر لندن مركز حكومت اين كشور اروپايى عاشقان سالار شهيدان در قالب دستهاى بزرگ مسافت سه كيلومترى ميدان ماربل آرچ واقع در شمال شرق هايد پارك تا محل مجمع اسلامى جهانى لندن را طى مسير مىكنند. حضور چشمگير جوانان مسلمان در حالى كه مشكى پوش و اشكبار به ياد مظلوميت اسوه ايثار بر سر و سينه مىزدند در اين مراسم برجسته و قابل توجه مىباشد. عزاداران حسينى در ادامه اين مراسم با تجمع در مركز اسلامى انگليس و مجمع جهانى اسلامى و ديگر اماكن مذهبى ويژه مسلمانان در لندن آيينهاى سوگوارى عصر عاشورا را برپا مىكنند مراسم شام غريبان نيز با جلوهاى جالب برگزار مىشود.(14)
در هلند مسلمانان بزرگترين اقليت مذهبى هستند، آنان برنامههاى ويژه اعتقادى خود را به زبانهاى عربى، تركى، كردى، اردو،فارسى و انگليسى در مساجد برگزار مىكنند، برخى از اين اماكن، ساختمان هايى است كه از شهردارى اجاره شده است. گاهى نيز مسلمانها برخى از كليساها را براى اين مراسم اجاره مىنمايند چنانچه يك طلبه عراقى در حوالى آمستردام كليسايى را براى دهه محرم اجاره و مراسم روضه خوانى و سينه زنى را آنجا برپا كرده بود. مجلس ذكر مصائب اهل بيت و روضه خوانى چنان گسترده است كه در فرودگاه فرانكفورت آلمان يك تاجر بحرينى براى دوست عرب خود روضه مىخواند و دو نفرى عزادارى و گريه مىكردند. كردهاى ايران، عراق و تركيه كه غالباً اهل سنت هستند جلسات عزادارى مفصل و گاه با شركت بيش از هزار نفر شركت كننده براى سيد الشهداء منعقد مىنمايند و در منازل خود جلسات روضه خوانى دارند.(15)
شيعيان مقيم دانمارك كه غالباً از مهاجران ايران، عراق، لبنان، پاكستان و افغانستان هستند در حسينيههاى خود مراسم سوگوارىهاى محرم را برگزار مىنمايند، اين مراكز عبارتند از: دارالحسين كه توسط شهيد حكيم اداره مىگرديد و در سال 1990م توسط وى با كمك عراقىهاى مقيم كپنهاك بنيان نهاده شد. مؤسسه دارالحسين كه توسط عدّهاى از شيعيان عراقى تأسيس شده است و امكانات جالبى داشته و كلاسهايى براى علاقهمندان برگزار مىكند، حسينيه ايرانيان كه در آن برنامههاى دعاى كميل، سينه زنى و نوحه خوانى انجام مىگردد، تعداد حاضران در روز تاسوعا و عاشورا در اين مكان بيش از ظرفيت مركز است امّا وجود چنان مكانى با وجود كمى ظرفيت براى ايرانيان مقيم دانمارك اميدوار كننده است. حسينيه شهيد صدر كه از طرف عراقىهاى طرفدار حزب الدعوة اداره مىشود، دست اندركاران آن غالباً تحصيل كردهاند.
مركز فرهنگى لبنانىها كه برنامههاى جالب مذهبى و اجراى مراسم به مناسبتهاى دينى دارند، حسينيه مركز جعفرى كه پاكستانىهاى مقيم دانمارك در آن عزادارى مىكنند، حسينيه مصلى الايمان كه توسط شيخ ابوحسام و عدّهاى از عراقىها بنيان نهاده شد، حسينيه افاغنه كه به افغانىها اختصاص دارد.(16)
در ديگر كشورهاى اروپايى نيز مراسم عاشوراى حسينى با حضور شيعيان و مسلمانان مقيم اين سرزمينها و نيز مسلمين محلى، صورت مىگيرد.
قاره آمريكا
مهاجرين عرب، ايرانى، پاكستانى، هندى و آفريقايى كه مسلمان و شيعه هستند در مناطق گوناگون اين قارّه به برپايى مراسم عاشورا اهتمام مىورزند و يكى از نمونههاى جالب عزادارى در منطقه كارائيب است يادآور مىشود از سال 1845 تا 1917 م عدّه زيادى از شيعيان هندى به عنوان كارگر روز مزد به اين منطقه انتقال يافتند و عزادارىهاى محرم را رواج دارند كه «هوسه» ناميده شد و به نشانه اتحاد ميان كارگران مهاجر و نماد نوعى سركشى عليه حكومت مستعمراتى تبديل گرديد. در تاريخ 30 اكتبر 1884 م عدّهاى از شركت كنندگان در سوگوارى هدف گلوله پليس كه تحت حمايت جوخه سربازان انگليسى بود قرار گرفتند كه عدّهاى كشته و گروههاى بسيارى زخمى شدند.
مراسم هوسه در كارائيب خصوص در كشور ترينيداد تحت تأثير بعضى از مراسم آفريقايى قرار گرفته و هوسه نيز به نوبه خود در يكى از مراسم مهم محلى اين جزيره تأثير گذاشته است، دو مركز اصلى مراسم محرم ترينيداد يكى شهر سن جيمز در شمال و ديگرى در منطقه سدروس در جنوب غربى جزيره قرار دارد در شمال از هر چهار گروه برگزار كننده مراسم محرم سه گروهشان خانوادگى هستند ولى در جنوب اين ارتباط كمتر بوده و بستگىهاى اجتماعى جاى آن را مىگيرد. در سن جيمز علاوه بر ساخته و گرداندن تجه(تعزيه) دو «ماه» بزرگ مىسازند و آنها را حمل مىكنند كه نمايندگان امام حسن(ع) و امام حسين(ع) هستند.
هوسه مدلى از گنبد و بارگاه حسين بن على(ع) است كه به آن تجه هم مىگويند، همراه با آن، پرچم هايى حمل مىكنند و بر طبل هايى به نامهاى تاسا و باس مىنوازند، غذايى مخصوص نيز تدارك مىبينند.
سازندگان تجه از خوردن گوشت و غذاى سرخ شده پرهيز مىكنند و در موقع كاركردن در امام باره كفشها را در مىآورند. در سدروس مراسم با روز پرچم آغاز مىشود كه مصادف با هفتم محرم است. هر گروه عزادار چوك مخصوص خود را دارد، چوك فضاى مربع شكلى است كه در طول دوره سه روزه مراسم محل مقدسى به شمار مىآيد.اين چوك در نزديكى كارگاهى است كه در آن تجه ساخته مىشود. در روز پرچم شخصى كه به نام «مجاور» خوانده مىشود براى خواندن دعا به محل اجراى مراسم مىآيد، اين ادعيه معمولاً آياتى از قرآن است و با سوره فاتحه آغاز مىگردد، بعد از مراسم دعا، در اطراف چوك پرچمهاى سرخ به ياد امام حسين(ع) و پرچمهاى سبز به نشانه امام حسن، قرار مىدهند، بعد از آن، دسته راه مىافتد. طبلها به صدا در مىآيند و برچمها كه اكثراً توسط زنان حمل مىگردد از چوك حركت داده مىشود، در طول شب پنج نفر با سينىهاى مخصوص از محل اجراى مراسم خارج شده و به سمت مكانى به عنوان نماد كربلا مىروند، مشتى خاك از آنجا بر مىدارند و در پارچه سفيدى پيچيده و دورش نوار باريكى مىبندند تا شبيه دو جنازه كوچك شود كه مطابق سنت مسلمانان براى دفن حاضر شده است. اين دو بسته را روى سينى مىگذارند و بر روى آن عطر مىپاشند و دعاهايى در همين حال مىخوانند، مرثيه گويى هم رواج دارد، در آخر شب محتواى سينىها را در گودال وسط چوك مىگذارند، روز هشتم محرم مراسم تجه كوچك انجام مىشود تجه كوچك را روى سر مردى مىگذارند و در حالى كه يك نفر با فانوس از جلو حركت مىكند و عدّهاى طبل مىنوازند تجه را هفت بار در جهت خلاف عقربههاى ساعت دور چوك مىگردانند، دختران جوان و زنان در حالى كه پرچمهاى زيادى دارند به تجه مىپيوندند، نيمههاى شب عدّهاى مخفيانه اين تجهها را به داخل آب مىبرند شب تاسوعا مردم براى حركت دادن تجه بزرگ خود را مهيا مىكنند. بعد از ظهر عاشورا يك ديوار متحرك كارگاه(امام باره) برداشته مىشود و پايه و بخش اصلى تجه به داخل حياط برده مىشود و در آنجا تاجگذارى انجام مىشود. سپس تجه را روى چرخ مىگذارند تا بتوان آن را در دسته حركت داد، سرانجام تجه را به چوك مىبرند و آنجا دعا مىخوانند و داخل آن را عطر مىپاشند. در اين موقع شيرينىهايى به نام حلوا و ميلدا پخش مىكنند. تمام كسانى كه در ساختن تجه همكارى داشتهاند براى صرف غذا دعوت مىشوند. حدود ساعت نه شب دوباره تجه را حركت مىدهند كه تعداد شركت كنندگان در اين مراسم بسيار زياد و هيجانانگيز است. اواخر شب يا بامداد روز بعد(عاشورا) مجاور، تربت داخل تجهها را بر مىدارد و محتويات آنها را در نمادى كه براى كربلا ساختهاند دفن مىكنند. سرانجام هنگام غروب آفتاب تجه را روى شانههاى خويش به دريا مىبرند و آنجا رها مىسازند و لحظات غمانگيز و سوگ و ماتم آغاز مىشود.(17)
پىنوشتها: –
1. امام حسين و ايران، كورت فريشطر،ترجمه منصورى، ص 241.
2. سفرنامه اين بطوطه، ترجمه دكتر محمد على موحد، ج دوم، ص 314 و 315.
3. عاشورا در سرزمينها، ج 4، ص 42 – 39 به نقل از دائرة المعارف عقايد و مذاهب، ص 180 – 179.
4. جام جم، شماره 1095، نهم اسفندماه سال 1382.
5. مجموعه مقالات دومين كنگره، ج 2، ص 118؛ سرزمين اسلام، ص 441.
6. سرزمين اسلام، ص 402؛ عاشورا در سرزمينها (قاره آفريقا)، ص 29 – 27.
7. عاشورا در سرزمينها، ص 45 – 44.
8. نامه فرهنگ، سال هفتم، شماره مسلسل 25، بهار 1376، ص 184.
9. روزنامه جمهورى اسلامى، دوشنبه، 26 فروردين 1381، شماره 6605، ص 7.
10. سرزمين اسلام، ص 523؛آلبانى تنها كشور اروپايى كه بالاترين درصد مسلمانان را دارد، مقاله نگارنده، مجله مكتب اسلام، سال 33، شماره اول، ص 71، كيهان فرهنگى، سال هشتم، شهريور 1368، مقاله محيط طباطبايى در خصوص آلبانى و نيز همان مجله، سال نهم، مرداد 1371، ص 57 – 56.
11. مجله زمزم، دى و بهمن 1381 و نيز ماهنامه مبلّغان، شماره 63، ص 134.
12. درسى از مكتب حسين، سيد محمد شيرازى، ترجمه احمد صادق اردستانى، ص 26 – 25، مردان علم در ميدان علم، ج 2، ص 96.
13. جام جم شماره 270، مبلغان، ش 63، ص 136.
14. گلبانگ مسجد، ش 32، ص 6.
15. مجله پيام حوزه، شماره 19، ص 78.
16. عاشورا در سرزمين، ج 3، ص 30 – 29.
17. تاريخ عزادارى، ص 389، مجله چشم انداز، شماره، اول، آبان 1373، ص 92 – 89؛ گلستان قرآن، دوره جديد، ش 59، ص 8 – 6.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
سلسله انفجارهاى بغداد 80 شهيد و 140 مجروح برجاى گذاشت.
تخريب مسجد الاقصى در پى اعتراضهاى گسترده جهانى متوقف شد. (24/11/85)
سياستمدار اروپايى: مراقب باشيم سونامى اسلامى در راه است. غربىها از گسترش اسلام كه به (سونامى اسلامى) تشبيه شده، بسيار نگرانند. توهين به پيامبر اعظم (ص) در قالب كاريكاتور موهن، ايجاد آشوب در عراق و برخى ديگر از كشورهاى اسلامى نتيجه اين نگرانىهاست كه تقريباً تمام كشورهاى اروپايى را دربر مىگيرد، در همين راستا رئيس جديد پارلمان اروپا هم آينده اتحاديه اروپا را در گرو همزيستى با جهان اسلام مىداند. (26/11/85)
سيد حسن نصراللّه: نمىگذاريم حتى يك گلوله مقاومت مصادره شود. (28/11/85)
در پى بازداشت عمار حكيم تظاهرات سراسرى مردم عراق اتفاق افتاد و آمريكا عذرخواهى كرد. (6/12/85)
تبرئه صربها اعتراض مسلمانان بوسنى را برانگيخت. (9/12/85)
در اجلاس 7 جانبه پاكستان با شركت كشورهاى پاكستان، عربستان، مصر، اردن، مالزى، اندونزى و تركيه توطئه پنهان عليه جهان اسلام شكل مىگيرد. (10/12/85)
مجلس مصر خواستار بازنگرى در روابط با تلآويو شد. (17/12/85)
دولت وحدت ملى فلسطين تشكيل شد. (28/12/85)
دادگاه جنايى عراق «على حسن المجيد» معروف به «على شيميايى» از متهمان اصلى نسل كشى كردهاى عراق را به اعدام محكوم كرد. (14/1/86)
اخبار داخلى
لاريجانى در مونيخ: تضمين مىدهيم امّا تعليق را نمىپذيريم.
شوراى نگهبان طرح تجميع انتخابات مجلس و رياست جمهورى را رد كرد.
بنياد شهيد: حكم تاريخى امام درباره ارتداد سلمان رشدى تغييرناپذير است. (23/11/85)
امام جمعه ميانه ترور شد.
مجلس به دكتر الهام براى تصدى وزارت دادگسترى رأى اعتماد داد. (25/11/85)
رئيس جمهور در گفتگو با شبكه تلويزيونى A.B.C: حاضريم كمك كنيم آمريكا از عراق نجات پيدا كند.
عاملان انفجار تروريستى در زاهدان بلافاصله دستگير شدند. (26/11/85)
تأكيد مجدد البرادعى، برنامه هستهاى ايران، نظامى نيست.
پيكر حجت الاسلام و المسلمين فردوسىپور در تهران تشييع شد.
با كشف نوار ويدئويى و اعتراف جنايتكاران، نقش آمريكا و انگليس در جنايت تروريستى زاهدان فاش شد. (28/11/85)
رهبر انقلاب با تقدير از حضور حماسى مردم در 22 بهمن تأكيد كردند: درنگ نكنيد، فتح قلههاى بلند در پيش است.
سازمان كنفرانس اسلامى از برنامه هستهاى ايران حمايت كرد. (29/11/85)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور سوريه: جبهه زورگوى استكبار بازنده اصلى در منطقه است. (30/11/85)
رهبر انقلاب در ديدار مسؤولان امر از كوتاهى در اجراى اصل 44 قانون اساسى گلايه كردند. (1/12/85)
خبرگان چهارم با پيام رهبر انقلاب گشايش يافت. (2/12/85)
رئيس جمهور در جمع پرشور مردم لنگرود:مأموريت ما ساختن ايران است.
شهرام جزايرى فرار كرد. (3/12/85)
رهبر انقلاب در ديدار نمايندگان مجلس خبرگان: القاى وضع فوق العاده در كشور خط دشمن است.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: صريح و قاطع اعلام مىكنم، غرب از زورگويى به ايران به جايى نمىرسد. (5/12/85)
وزير سابق انرژى اتمى روسيه: ايران اگر مىخواست مدتها قبل سلاح هستهاى ساخته بود. (6/12/85)
با ورود به باشگاه فضايى جهان، نخستين راكت كاوشى ايران به فضا پرتاب شد.
در محاكمه جديد، به شهرام جزايرى 13 سال تخفيف داده شد! (7/12/85)
از سوى رهبر معظم انقلاب تركيب جديد مجمع تشخيص مصلحت نظام براى پنج سال معرفى شد.
لاريجانى از طرح نخست وزير ايتاليا در مورد پرونده هستهاى ايران استقبال كرد. (9/12/85)
به دستور آيت اللّه شاهرودى 4 مسؤول پرونده شهرام جزايرى بركنار شدند.
بررسى بودجه سال 86 در مجلس آغاز شد. (13/12/85)
كليات بودجه 231 هزار ميليارد تومانى از تصويب مجلس گذشت. (14/12/85)
مجلس بررسى جزئيات لايحه بودجه را آغاز كرد. 100 نماينده در بحث حساس بودجه 86 غيبت داشتند.
البرادعى: دليل محكمى براى انحراف در برنامه هستهاى ايران نديدهايم. (15/12/85)
رهبر معظم انقلاب ديروز همزمان با روز درخت كارى دو اصله نهال غرس كردند. (16/12/85)
حداقل دستمزد كارگران در سال آينده 183 هزار تومان اعلام شد.
مجلس تكليف را روشن كرد، بنزين سهميه بندى 100 تومان، مازاد به قيمت آزاد.
در نامه رسمى ايران به البرادعى تأكيد شد، همكارى بيشتر ايران با آژانس مشروط به پايان مداخله شوراى امنيت است. (17/12/85)
بوش تحريمهاى تجارى بر ضد ايران را تمديد كرد. (21/12/85)
رهبر انقلاب در ديدار اعضاى مجمع تشخيص مصلحت نظام: توصيه من تقدم مصلحت بر گرايش هاست. (22/12/85)
ساخت واگنهاى مترو در تهران آغاز شد. (23/12/85)
رئيس جمهور در اجتماع مردم يزد: ملت ايران از حقوق هستهاى خود عقب نشينى نخواهد كرد. (24/12/85)
سفرهاى نوروزى با 20 كشته آغاز شد. پليس راه به مردم هشدار داد.(26/12/85)
شهرام جزايرى پس از دستگيرى به زندان اوين منتقل شد. (28/12/85)
رهبر انقلاب خطاب به شوراى امنيت: اگر بى قانونى كنيد، بى قانونى مىكنيم.
رهبر انقلاب: ايران از همه ظرفيتهاى خود براى ضربه زدن به دشمنان متعرض استفاده خواهد كرد.
واكنش ايران به قطعنامه غيرقانونى شوراى امنيت، همكارى با آژانس اتمى را قطع مىكنيم.
در پيام نوروزى رهبر معظم انقلاب سال 86 سال اتحاد ملى و انسجام اسلامى نام گرفت. (14/1/86)
نيروگاه اتمى بوشهر آماده دريافت سوخت شد. (15/1/86)
اخبار خارجى
بوش: شايعه حمله به ايران ساخته مخالفان من است، و يك هياهوى سياسى است.
عربستان 50 ميليارد دلار تسليحات از غرب خريدارى مىكند.
سولانا: جلوگيرى از دستيابى ايران به فناورى هستهاى امكان ندارد. (25/11/85)
طرح امنيتى دولت عراق رسماً به اجرا درآمد. (26/11/85)
دادگاه آلمان منتقد هولوكاست را به 5 سال زندان محكوم كرد. (28/11/85)
وزير دفاع آلمان: پوتين درست مىگويد، ناتو نبايد ژاندارم جهانى شود. (29/11/85)
رايس در اعتراف به ناكارآمدى سياست آمريكا در مقابل ايران: 27 سال اشتباه كرديم، بايد 180 درجه بچرخيم. (30/11/85)
رهبر دمكراتهاى سناى آمريكا: جنگ عراق بزرگترين اشتباه تاريخ سياست خارجى آمريكاست. (1/12/85)
قطار لندن به گلاسكو نرسيد. (6/12/85)
ژنرالهاى آمريكايى: در صورت حمله به ايران استعفا مىدهيم. (7/12/85)
روزنامه واشنگتن پست: بوش با پيشنهاد مذاكره با ايران خود را دست انداخته است. (14/12/85)
اتحاديه عرب: آمريكا براى خروج از عراق جدول زمانى تعيين كند. (15/12/85)
بوش در ميان 2 بمب خود ساخته! قرار دارد. (17/12/85)
مردم اروگوئه از بوش با فرياد قاتل و فاشيست استقبال كردند. (20/12/85)
فرانسه با استقرار سامانه موشكى آمريكا در اروپا مخالفت صريح كرد. (21/12/85)
حكم اعدام طه ياسين رمضان صادر شد. (26/12/85)
8 تفنگدار آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (28/12/85)
عدالت اجتماعى پيامبر اعظم ص
مقدمه
بقاى جامعه به عدالت است در جايى كه عدالت نيست، انتظار پاكى و سلامت اجتماعى، انتظارى بيهوده است. روش و منش اسلام به عدالت است و با خاموش شدن عدالت، اسلام چون جراغى خواهد بود خاموش كه با آن راه نمىتوان يافت و مردمان را به سامان نمىتوان رساند، زيرا اين عدالت است كه نگهدارنده ملت است، «العدل قوام الرعيّه»(1)از اين روست كه پيامبر اعظم(ص) مىفرمايد: ساعتى عدالت از هفتاد سال عبادتى كه شبهايش، نماز شب و روزهايش به روزه بگذرد، بهتر است».(2)
عدالت يك تكليف الهى و اصل محبوب مطابق با خواست و فطرت انسان و موجب تعالى بشر در حوزههاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى است و جامعه بشرى هم از ابتدا، تا حال آرزوى روزى را داشته و دارد كه در آن، ظلم، تبعيض و بى عدالتى در تمام چهره و ابعادش، نابود شود و نسيم ملايم عدالت و برابرى در تمام زواياى زندگى انسانهاى دردمند و رنجيده، نفوذ كند، دردهاى كهنه و قديمى بشر، ناشى از ظلم و ستم و بى عدالتى را با داروى شفا بخش عدالت و برابرى، مرهم نهاده و التيام بخشد.
از آنجايى كه پيامبر اعظم(ص) به مصداق آيه شريفه «لكم فى رسول اللّه اسوةٌ حسنةٌ» عالىترين و والاترين الگوى كمالات انسانى و مظهر عدالت در تمامى ابعادش بوده است با بررسى سيره و سنت آن حضرت در سراسر زندگى پر بركت شان الگوئى كامل و جامع را مىتوان در دسترس انسانهاى جوياى عدالت قرار داد. پيامبر اعظم(ص) نه تنها براى مسلمانان بلكه براى تمامى بشريت يك الگوى كامل محسوب مىشود. اين نوشتار تلاش مىكند گوشهاى از عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) را در ابعاد مختلف در اختيار علاقمندان و شيفتگان حضرتش قرار دهد. قبل از اينكه به عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) در جنبههاى مختلف بپردازيم به تشريح واژههاى اساسى عدل، عدالت، سيره و سنت پرداخته شده است تا با دقت بيشترى بحث عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) تبيين گردد. در اين نوشتار اشاره مختصرى به بحث عدالت و چگونگى تعريف آن از ديدگاه دانشمندان مسلمان و غربى شده است. نمونههاى عينى و عملى عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) در سيره و سنت ايشان بسيار بوده است كه ما به چند نمونه براى تبيين مسئله مورد نظر اشاره كردهايم. اميد است مورد قبول درگاه حق قرار گيرد. انشاءاللّه.
اهداف و اهميت موضوع
جامعهاى كه بر اصول عدالت اداره مىشود، جامعهاى استوار و ارزشمند است. جامعهاى كه در مسير عدالت حركت نمىكند ارزشها در آن واژگونه شده، ضد ارزشها حاكم مىشوند. جاى خوبى و بدى، زشتى و زيبايى، رحمت و شقاوت، مروّت و نامردى تغيير مىيابد.
آن جا كه عدل رخ ننموده است، انحراف و كفران چنان مردمان را در خود مىپيچيد كه هشدارها، فريادها و صداى فرو ريختن بنيانها را نمىشنوند.
اگر عدالت برقرار نشود، عرصه جامعه جولانگاه زور و ستم و غارت و چپاول مىشود. در چنين ميدانى فضيلتها و ارزشها به باد فراموشى مىرود. روزگار گزنده و درنده مىشود. و توانگران برآنچه دارند، دندان مىفشانند و برآنچه ندارند آز مىورزند. بينوايان در زير فشار بى عدالتى بناچار تن به هر داد و ستدى مىدهند، گران مىخرند و ارزان مىفروشند و هستيشان به تاراج يغما مىرود.
در چنين جامعهاى اشرار و بدكاران رفعت مىيابند و نيكان و اخيار به ذلت كشيده مىشوند، امام كاظم (ع) از پيامبر اعظم(ص)، پيامبر عدالت، نقل كرده است كه فرمودند: «بد قومى هستند آنان كه براى خدا به عدالت قيام نمىكنند. بد قومى هستند آنان كه امر كنندگان به عدالت در ميان مردم را مىكشند.»
همه ارزشهاى اجتماعى در گرو عدالت است. اگر در جامعه عدالت رنگ بازد، همه ارزشها رنگ مىبازد. در جامعه امروزى كه ظلم و بى عدالتى سران كفر و استكبار جهانى بى داد مىكند و فرياد دروغين عدالتطلبى و حقوق بشر آنان عالم را پر كرده است، لازم و ضرورى به نظر مىرسد ابعاد گوناگون عدالت اجتماعى در زندگى سراسر نورانى و پر بركت رسول اكرم(ص) و پيامبر اعظم (ص) به عنوان يك الگوى كامل براى بشريت تبيين گردد تا مردم جهان بخصوص مسلمانان حقيقى و ناب با تأسى به سيره و سنت آن پيامبر اعظم(ص) هر چه زودتر ريشه بى عدالتى در جهان را با ظهور قائم آل محمد(ص) از بيخ و بن قطع نمايند. از طرفى ديگر توهين به ساحت مقدس پيامبر رحمت(ص) از سوى اردوگاه استكبار جهانى بر ضرورت انجام اين تحقيق دو چندان مىافزايد.
واژهشناسى عدل
عدل واژه عربى، اسم مصدر در مقابل ستم و مقابل بيداد قرار مىگيرد و به معناى داد است. عدل به معانى قسط، عدالت، مساوات، انصاف، امرى بين افراط و تفريط، مساوات در مكافات در نيكى و بدى داورى به حق به كار گرفته شده است.(3)
ديدن و دانستن عدل خداى كار حكيمان و راه انبياست.(4)
هر كجا عدل روى بنموده است، نعمت اندر جهان بيفزوده است(5)عدل به طور مختصر به دو جمله بر مىگردد:
1- عدل: قرار دادن هر چيزى در جاى خودش «وضع كلّ شىء فى موضعه».
2- ظلم: قرار دادن هر چيزى در غير از جايگاهش «وضع الشىء فى غير موضعه».
مولوى هم اين تعبير را چنين بيان مىكند:
عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش
ظلم چه بود؟ وضع در ناموضعش
عدالت خواهى وعدالت محورى در سيره و سنت پيامبر اعظم(ص)
مقصود از عدالت در سيره و سنت پيامبر اعظم(ص) در اين نوشتار عدالت اجتماعى به تفسيرى كه در ذيل به آن اشاره مىنمائيم مىباشد.از كلمه «عدالت اجتماعى» شايد در ابتدا معناى محدودى به اذهان خطور نمايد و آن اين كه بايد در جامعه در ابعاد اقتصادى عدالت برقرار گردد و حاكم و رهبر، منابع و امكانات موجود در جامعه را با يك نسبت صحيح و منطقى در بين افراد توزيع نمايد، نه اين كه ثروتهاى موجود را به فرد يا گروه خاصى اختصاص دهد.
با كمى دقت و تأمل و ژرف انديشى مىتوانيم عدالت اجتماعى را يك معناى وسيعى ببخشيم كه در محدوده مسائل اقتصادى اجتماع و جامعه خلاصه نشود، بلكه همه ابعاد موجود در جامعه و همه ارتباطهاى ميان انسانها و حتى ميان انسان و غير انسان را شامل گردد، چرا كه به فرموده پيامبر اعظم(ص): «بالعدل قامت السموات و الارض».(6)
عدالت اجتماعى در اين معناى وسيع، شامل همه حقوقهاى فردى، اجتماعى و جميع اقسام حقوقى مىشود، در اين ديدگاه، حقوق اديان، مذاهب، مليتها، اقوام مختلف و همه حقوقى كه خداوند متعال بر انسانها و جامعه بشرى دارد و نيز به طور كامل همه امور انسان، اعم از امور عبادى، سياسى، اقتصادى و اجتماعى در نظر گرفته مىشود. عدالت اجتماعى به معناى وسيع آن رعايت همه بايدها و نبايدها، در همه ابعاد انسان، اجتماع و حتى خالق انسان است. اين نوشتار تلاش مىكند تا با اين نگاه گوشهاى از عدالت اجتماعى در سيره و سنت پيامبر اعظم(ص) را تبيين نمايد.
پيامبر اعظم(ص) و عدالت در قرآن
پيامبر اعظم(ص) به عنوان خاتم الانبياء و برترين پيامبران الهى از سوى خداوند متعال مأمور شد كه عدالت را در جامعه بر پا دارد. خداوند متعال در مورد اين مأموريت مىفرمايد: «و قل ءامنت بما انزل اللّه من كتاب و امرت لا عدل بينكم؛(7) اى پيامبر بگو: به هر كتابى كه خداوند نازل كرده است ايمان آوردهام، و مأمور هستم كه در ميان شما به عدالت رفتار كنم.»
پيامبر اعظم(ص) با هدف تكميل و تقسيم مكارم اخلاقى، اجراى عدالت را سرلوحه رسالت خويش قرار داد و مساوات و برابرى و اخوّت را محقق ساخت، اما فقط به جنبه اخلاقى و نصيحت و دعوت ايمانى بسنده نكرد، بلكه موجبات كينهها وحسدها و انتقامجوئىها، يعنى تبعيضات حقوقى را از بين برد و وحدت و يگانگى اجتماعى را در جامعهاى متوازن بوجود آورد.(8)
خداوند متعال به همه دين داران و مؤمنان دستور مىدهد كه بايد عدالت را، هرچند به زيان خود و بستگانشان باشد، بر پاى دارند، چنان كه مىفرمايد: «يا ايهّا الذّين ءامنوا كونوا قوّامين بالقسط شهداء للّه و لو على انفسكم او الوالدين و الاقربين؛(9) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بر پاى دارنده عدالت باشيد، و براى خدا شهادت دهيد، اگرچه به زيان شما، يا پدر و مادر و نزديكان شما باشد.»
اين آيه به همه ايمان آورندگان مىفرمايد كه علاقهها و وابستگىها شما را از مرز عدالت خارج نكند. خداوند متعال عدالت را از همه چيز به تقوا،(كه قانون تكامل انسان است)، نزديكتر دانسته و مردم را از اين نهى مىكند كه بخاطر خشمها و خشنودىهاى شخصى از آن دست بردارند، و چنين مىفرمايد: «…و لا يجرمنّكم شنآن قوم على الّا تعدلوا اعدلوا هواقرب للتّقوى…؛(10) و هرگز دشمنى با قومى، شما را به بى عدالتى وادار نكند، به عدالت رفتار كنيد كه به تقوا نزديكتر است.»
از ديدگاه قرآن، عدالت پيشگان و دادگران محبوب خدا هستند و خداوند آنها را دوست دارد و كسى كه دوست حق باشد، انوار عنايات حق بر روح و جانش جارى شده و صفات خدايى در وجودش تجلّى پيدا مىكند.
خداوند در اين رابطه مىفرمايد: «و اقسطوا انّ اللّه يحبٌّ المقسطين؛(11) عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مىدارد.»
قرآن در موضوع ازدواج، مؤمنين و ايمان آورندگان را به عدالت امر مىكند و مىفرمايد: «و ان خفتم الّا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النّساء مثنى و ثلاث و رباع فان خفتم الّا تعدلوا فواحدة او ما ملكت ايمانكم ذلك ادنى الّا تعدلوا»(12) پيامبر اعظم(ص) همواره با همسرانشان به عدالت رفتار مىكردند و مىفرمودند: «وقتى مردى دو زن داشته باشد و ميان آنها به عدالت رفتار نكند روز رستاخيز يك نيمه او افتاده است».(13)پيامبر اعظم(ص) همواره در طول زندگانى پربركتشان الگوى كامل عينى و عملى عدالت بودند. در ذيل به چند نمونه آن به طور مختصر اشاره مىگردد:
عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) در عدم تبعيض در اجراى قانون
در فتح مكه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد، خويشاوندانش كه هنوز رسومات نظام طبقاتى در خلاباى مغزشان بجاى مانده بود، اجراى مجازات را ننگ خانواده اشرافى خود مىدانستند، به تكاپو افتادند بلكه بتوانند مجازات را متوقف سازند، اسامة بن زيد را كه مانند پدرش نزد رسول خدا(ص) محبوبيت خاصى داشت، وادار كردند به شفاعت برخيزد، او همين كه زبان به شفاعت گشود، رنگ صورت پيامبر اعظم(ص) از شدت خشم برافروخته شد و با عتاب و تشدد فرمود: «چه جاى شفاعت است، مگر مىتوان حدود قانون خدا را بلا اجرا گذاشت؟» دستور مجازات صادر نمود. اسامه متوجه غفلت خود گرديد و از لغزش خود عذر خواست و استدعاى طلب مغفرت نمود. پيامبر(ص) براى اينكه فكر تبعيض در اجراى قانون را از مخيله مردم بيرون بنمايد به هنگام عصر در ميان جمع به سخنرانى پرداخت و ضمناً عطف به موضوع روز كرده و چنين گفت:
«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند بدين سبب كه در اجراى قانون عدالت تبعيض روا مىداشتند، هرگاه يكى از طبقات بالا مرتكب جرمى مىشد او را از مجازات معاف مىكردند و اگر كسى از زيردستان به جرم مشابه آن مبادرت مىكرد او را مجازات مىنمودند، قسم به خدايى كه جانم در دست اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس فروگذارى و سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»(14)
عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) در برخورد با دشمناننمونه
الف – پيامبر اعظم(ص) همواره رعايت اصول انسانى و مقررات الهى را حتى در جنگ و پيكار نسبت به دشمن فراموش نمىكردند. پيامبر اعظم (ص) بر خلاف مدعيان دروغين امروزى حقوق بشر كه جنايات آنان در لبنان و فلسطين ننگ ابدى بر پيشانى مجامع بينالمللى و دفاع از حقوق بشر حك كرده است، به لشكر اسلام همواره سفارش مىفرمودند پيران و اطفال و زنان را نكشيد، هرگز آب مشركان را زهرآلود نكنيد، مكر نكنيد و درختان را از بيخ قطع نكنيد و…اين است عدالت اجتماعى پيامبراعظم (ص) در مقابل دشمنان اسلام. پيامبر اعظم (ص) وقتى لشكر اسلام را بسيج مىكرد سپاه را با تمام افراد لشكر احضار نموده و به ايشان مىفرمود: «برويد بنام خداى تعالى و استقامت جوئيد به خداى و در راه خدا و بر ملت پيغمبر خدا جهاد كنيد. مكر نكنيد، از غنائم سرقت نكنيد و كفار را بعد از قتل مثله نكنيد و پيران و اطفال و زنان را نكشيد و رهبانان را كه در غارها و بيغولهها جاى دارند بقتل نرسانيد، حيوانات حلال گوشت را نكشيد مگر اينكه براى تغذيه به آنها نياز داشته باشيد. هرگز آب مشركان را زهرآلود نكنيد. شبيخون بر دشمن نزنيد. درختان را از بيخ قطع نكنيد مگر اينكه مضطر باشيد و درختان ميوه را برنياوريد و حرث و زرع و نخلستان را نسوزانيد و مىفرمود: من بيشتر دوست دارم كه شما را در موقع مراجعت (از جهاد) همراه با مردمى ببينم كه به اسلام گرويدهاند نه با عدهاى كودكان و زنانى كه پدران و شوهران آنها را كشته باشيد.»(15)
ب – پيامبر اعظم(ص) خود مظهر كامل عدالت بود در سراسر زندگانى پر بركت خويش مىكوشيد تا اصحابش كار به ستم نكنند و از عدالت به يكسو نشوند. هنگامى كه پيامبر اعظم (ص) نزد قبيله يهودى بنى نضير رفت تا در پرداخت ديه دو مقتول از طايفه بنى عامر كه به دست «عمروبن اميه» (يكى از مسلمانان) كشته شده بود، از آنها يارى و كمك بگيرد (بر اساس پيمانى كه با رسول خدا بسته بودند بنى نضير متعهد شده بود كمك كند) آنان در نهان توطئه كردند كه رسول خدا(ص) را به قتل برسانند. خداوند رسول اعظم (ص) را آگاه كرد. و پيامبر (ص) دستور آماده باش براى جنگ به مسلمانان داد و اين آيه درباره يهوديان توطئه گر و پيمان شكن كه مسلمانان از آنان كينه به دل داشتند نازل شد. «…و لا يجرمنّكم شنآن قوم على الّا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتّقوى…؛(16) هرگز دشمنى با قومى شما را به بى عدالتى وادار نكند، به عدالت رفتار كنيد كه به تقوا نزديكتر است.»
به مسلمانان تذكر داد تا مبادا به خاطر دشمنى كه با يهود دارند به بى عدالتى با آنها رفتار كنند. اين در حالى بود كه بنى النضير با پيامبر(ص) پيمان بسته بودند كه هرگز بر ضرر رسول خدا(ص) و ياران او قدمى بر ندارند و به وسيله زبان و دست ضررى به او نرسانند… هرگاه بر خلاف متن پيمان رفتار كنند، دست پيامبر در ريختن خون و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان آنها باز خواهد بود.(17) با اين حال پيامبر اعظم(ص) با عدالت و مهربانى و گذشت با آنها رفتار نمود و به كمتر از آن چيزى كه به آنها قرار گذارده بود مجازات نمود.
عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) در مقابل حق الناس
الف – پيامبر اعظم (ص) خود نيز به قانون عدالت تن مىداد، روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود: «خدا سوگند ياد كرده است در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما، ستمى از من رفته و از اين رهگذر حقى بر ذمّه من دارد من حاضرم به قصاص و عمل متقابل تن بدهم. از ميان مردم شخصى به نام «سوادة بن قيس» به پاخاست و گفت يا رسول اللّه روزى كه از طائف بر مىگشتى و عصا را در دست خود حركت مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.
فرمود: حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. با اين حال به حكم قصاص تسليم مىشوم. فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و فرمود: هر عضو بدن تو را كه خسته است به همان قسمت از بدن من بزن و حق خود را همين دنيا از من بستان. سواده گفت: نه نه، من شما را مىبخشم. فرمود:خدا نيز تو را ببخشد.»(18)
آرى چنين زيباست رفتار يك رئيس و زمامدار تام الاختيار دين و دولت در اجراى عدالت اجتماعى و حمايت از قانون.
ب – هنگامى كه پيامبر اعظم (ص) «خالد بن وليد» را براى تبليغ و شكستن بت «عزى» به سرزمين قبيله «جذيمه بن عامر»رهسپار كرد و به او دستور داد كه خونى نريزد و از در جنگ وارد نشود، اما وى به دستور پيامبر عمل نكرد و عدهاى از بنى جذيمه را به قتل رساند. وقتى خبر جنايت خالد به گوش پيامبر رسيد. سخت ناراحت شد. فوراً به على(ع) مأموريت داد كه به ميان قبيله مزبور برود و خسارت جنگ و خونبهاى افراد را به طور دقيق بپردازد. على(ع) در اجراى دستور پيامبر به قدرى دقت به خرج داد كه حتى قيمت ظرف چوبى كه سگان قبيله در آن آب مىخوردند و در برخورد خالد شكسته شده بود، پرداخت.
على(ع) اين دست پرورده پيامبر اعظم(ص) كار عدالت را به فرمان پيامبر(ص) به چنان صحنهاى زيبا و به يادماندنى تبديل كرد تا صحنه جنايات خالد از ذهن مردمان كمى زدوده شود. على(ع) حتى مبلغى به كسانى كه از حملات خالد ترسيده بودند پرداخت و كاملاً از آنان دلجوئى كرد. پيامبراعظم(ص) روش عادلانه على(ع) را تحسين كرد و سپس رو به قبله ايستاد و به حالت استغاثه گفت: «خدايا تو آگاهى كه من از جنايت خالد بيزارم و من هرگز به او دستور جنگ نداده بودم».(19)
عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) در برخورد با كودكان
يكى از نكاتى كه پدران و مادران درباره كودكان بايد در نظر داشته باشند، موضوع برقرار كردن عدالت در ميان كودكان است، زيرا فرزندان بايد از همان آغاز طعم عدالت را بچشند و خوبى آن را لمس كنند و با آن آشنا شوند و آن را لازمه زندگانى خود و جامعه بدانند و از بى عدالتى و ظلم و تبعيض گريزان باشند چرا كه در زندگانى كودكان هيچ چيزى كوچك نيست، از اين جهت كوچكترين امور نيز در اجراى عدالت لازم به نظر مىرسد.
پيامبر اعظم(ص) سفارش مىنمايند كه اگر دوست داريد فرزندانتان در هنگام نياز در نيكى كردن و محبت كردن به شما با عدالت رفتار كنند و از خط و مدار عدل خارج نشوند شما هم در كار بخشش بين آنها با عدالت رفتار كنيد: «اعدلو بين أولادكم بالنحل كما تحبون أن يعدلوا بينكم فى البر و الطف؛(20) شما كه مىخواهيد فرزندانتان در نيكى و محبت با شما به عدالت رفتار كنند در كار بخشش با آنها با عدالت رفتار كنيد.»
پيامبر اعظم(ص) حتى در بوسيدن كودكان، امت و پيروان خود را به عدالت سفارش مىكردند. على (ع) مىفرمايد: پيامبر اعظم(ص) مردى را ديد كه دو كودك داشت يكى را بوسيد و ديگرى را نبوسيد. آن حضرت فرمود: چرا بين آنان با عدالت رفتار نمىكنى؟!(21)
انس گويد: مردى نزد پيامبر اعظم(ص) نشسته بود. پسر او آمد. پدر، او را بوسيد روى زانوى خود نشاند. سپس دختر آن مرد آمد (بدون اينكه او را ببوسد) وى را كنار خود نشانيد. پيامبر(ص) فرمود:چرا بين آنها با عدالت رفتار نكردى؟!(22)
پيامبر رحمت و پيامبر اعظم(ص) مؤمنان و پيروان خويش را دعوت مىكرد كه از خدا بترسند و ميان فرزندان خود به عدالت رفتار كنند: «اتقوا اللّه و اعدلوا بين اولادكم كما تحبون ان يبرّوكم؛(23) از خدا بترسيد و ميان فرزندان خود به عدالت رفتار كنيد همانطور كه مىخواهيد با شما به نيكى رفتار كنند.»
عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) در قدرشناسى از افراد
الف – قدردانى پيامبر اعظم(ص) از كسانى كه به نحوى در زندگى او نقش داشتهاند بى نظير است و گوئى رسول اللّه(ص) با سيره مبارك خويش مىخواهد به پيروان خود اين پيام را برساند كه اگر انسان نتواند حق همنوع خود را بجا آورد، هرگز نمىتواند حق خالق خويش را ادا كند.
در مسجد آن حضرت زنى جارو مىكشيد و شبها همان جا مىخوابيد و مردم هزينه زندگى او را مىدادند و ادارهاش مىكردند. شبى رسول اكرم (ص) او را در مسجد نيافتند، جوياى حالش شدند. گفتند كه او از دنيا رفته وبه خاكش سپردهاند. شايد اصحاب به شدت حساسيت پيامبر(ص)پى نبرده بودند و مىپنداشتند كه مرگ اين زن براى ايشان چندان اهميتى ندارد و به همين دليل اين خبر را به حضرت نرسانده بودند. رسول اكرم (ص) از شنيدن خبر مرگ آن زن متأثر شده با همراهان بر سر قبرش شتافتند، نماز ميت خواندند و برايش طلب آمرزش كردند.
ب – «حليمه سعديه» كه مدتى عهده دار زندگى رسول اكرم(ص) بود، وقتى به ديدار فرزند خود مىآمد، رسول اعظم(ص) رداى خود را زير پاى او پهن مىنمودند و گاهى مىشد كه حليمه از حادثه و فشار گرسنگى سال سخت به ايشان پناه مىبرد و پيامبر(ص) از ديدن او بسيار خوشحال و به سخنانش گوش مىداد و موقع رفتن چندان به او كمك مىكردند كه بى نياز مىشدند.(24)
ج – رسول اعظم(ص) خدمات ارزنده خديجه را هرگز فراموش نكرده و همواره از ايشان به احترام ياد مىكردند و فضائل شان را بر زبان مىراندند، بطوريكه مكرر مىفرمودند: «بخدا قسم پروردگار عالم بهتر از خديجه را به من نصيب نفرمود».عايشه همسر پيامبر(ص) حكايت مىكند كه بسيار اتفاق مىافتاد كه چون گوسفندى در خانه پيامبر(ص) ذبح مىشد، آنرا به قطعاتى قسمت مىكرد و مىفرمود: اينها را براى دوستان خديجه بفرستيد.(25)
نتيجهگيرى
يكى از بنيادىترين مفاهيم در علوم انسانى، مفهوم و اصل عدالت است و اهميت بى بديل آن بر كسى پوشيده نيست. غالب مكاتب و نظريهها و نظامهاى سياسى سعى نمودهاند كه اين مفهوم را مورد ملاحظه نظرى و عملى خويش قرار دهند و خود را متصف به آن وانمود كنند. همه اديان الهى با هدف تحقق اين اصل از سوى خداى متعال بوسيله انبياء الهى نازل گشتهاند.دين مبين اسلام هم به عنوان خاتم اديان، تحقق عدالت را سرلوحه اهداف خود قرار داده است و بى دليل نيست كه آيات بسيارى پيرامون عدالت و واژههاى مترادف و متضاد آن وجود دارد و همه اين مطالب دال بر اهميت وافر اصل عدالت است. پيامبر اعظم(ص) كه اسوه مكارم اخلاق و رفتار هستند در سراسر زندگى پر بركتشان مظهر كامل عدالت در تمام زمينهها و جنبههاى مختلف آن بودند. سيره و روش و سنت پيامبر اعظم(ص) در طول حيات نورانى ايشان گواهى بر اين مدعى است. پيامبر اعظم(ص) مأمور برپايى قسط و عدل بود. «قل امر ربّى بالقسط؛(26)بگو پروردگارم به قسط فرمان داد.»
رسول خدا(ص) مظهر حق بود، حقى كه: «درباره مخلوقاتش به عدل و داد رفتار مىكند و در اجراى احكام به عدالت بر آنها حكم مىراند.»(27)
پيامبر اعظم(ص) براى برقرارى عدالت اجتماعى موجبات كينهها و حسدها و انتقامجوئىها، يعنى تبعيضات حقوقى را از بين برد و وحدت و يگانگى اجتماعى را در جامعهاى متوازن به وجود آورد. عدالت اجتماعى پيامبر اعظم(ص) جنبههاى عينى و عملى داشت.
به عنوان مثال در صدر اسلام غلامان و غلامزادگان دانشمند و متقى از قبيل عبداللّه بن مسعود و جويبر به سيادت و بزرگوارى رسيدند امام شخصيتهاى نالايق عصر جاهليت مانند ابوجهلها و ابولهبها و وليد بن مغيرهها به خاك ذلت نشستند و سرنگون شدند.
پيامبر اعظم(ص) در برخورد با مردم، در اجراى قانون هيچگاه حكم خدا را تعطيل نكردند و عدالت اجتماعى را برقرار نمودند و به خداوند متعال قسم ياد كردند كه در اجراى عدالت درباره هيچ كس سستى نمىكنند اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان آن حضرت باشد.
پيامبر اعظم (ص) در برخورد با حق الناس، در مقابل كودكان، در برخورد با دشمنان قسم خورده اسلام و… عدالت اجتماعى را سرلوحه كار خويش قرار داده بودند. به راستى پيامبر اعظم(ص) خود مظهر كامل اين فرمايش گهربار خويش بودند كه: «عادلتر از همه مردم كسى است كه آنچه براى خود پسندد براى مردم نيز پسندد و آنچه بر خود روا ندارد بر مردم روا ندارد».
پيامبر اعظم (ص) به تمام معنا «قائم به قسط بود» و از همين رو در زيارت آن حضرت مىخوانيم: «السلام عليك يا قائماً بالقسط»(28)سلام بر تو اى برپا دارنده عدالت.
پىنوشتها: –
1. نهج البلاغه، ترجمه مرحوم دشتى.
2. نهج الفصاحه، ترجمه.
3. على اكبر دهخدا، لغت نامه دهخدا، تهران:دانشگاه تهران.
4. ناصر خسرو.
5. سنايى.
6. تفسير صافى ذيل آيه الرحمن، ص 638.
7. سوره شورى، آيه 15.
8. شهيد مرتضى مطهرى، بيست گفتار، قم، انتشارات صدرا، ص119.
9. سوره نساء، آيه 135.
10. سوره مائده، آيه 8.
11. سوره حجرات، آيه 9.
12. سوره نساء، آيه 3.
13. نهج الفصاحه، ترجمه مرتضى فريد تنكابنى، نشر فرهنگ، تهران، ص1936.
14. صحيح بخارى، ج5، ص 152، چاپ عامره استانبول ؛ دارالفكر، معارف اسلامى، ج 2، ص61.
15. سير الكبير، ج 1، ص46-47.
16. سوره مائده، آيه 8.
17. علامه مجلسى، بحارالانوار، ج19، ص110و111.
18. علامه مجلسى، بحارالانوار، باب وفات النبى.
19. سيره ابن هشام، ج2، ص430.
20. نهج الفصاحه، مرتضى فريد تنكابنى، ص1936.
21. مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 234.
22. مجمع الزوائد، ج 8، ص158.
23. نهج الفصاحه، ص 1936.
24. سيره حلبى، ج 1، ص123.
25. محمد خالد محمد، پيامبر رحمت، ترجمه صدر بلاغى، ص144.
26. سوره اعراف، آيه 29.
27. نهج البلاغه، خطبه 185.
28. حاج شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
تلاش شهيد براى تندرستى مادر خود
بعد از شهادت او به سبب گريههاى زياد تارهاى عصبى چشمهايم از بين رفته بود و پزشكان مىگفتند ديگر بينايىام را به دست نمىآورم. در شب جمعهاى با ناله او را صدا زدم، نمىدانم خواب بودم يا بيدار كه ديدم روبه روى من ايستاده است. پرسيدم: محرّم، درست مىبينم، تو هستى؟ گفت: آرى مادر، بلند شو مىخواهم تو را به جايى ببرم.
گفتم: پسرم، ديگر چشمهايم نمىبيند.
گفت: اگر از تو چيزى بخواهم، اجابت مىكنى؟
گفتم: چرا قبول نكنم؟
گفت: آقا سيد سلطان محمد مىخواهند به ديدارشان بروى.
نمىدانم با چه نيرويى به حرم آقا سيد سلطان محمد مشرف شديم. صورتم را كه به ضريح چسباندم، نسيم خنكى، جانم را نوازش داد.
چشم هايم را گشودم، نور چراغى ديدم.
باور نمىكردم…(1)
مژدهاى براى حسين
در خواب ديدم فضاى چادر غرق نور شده است. بچههاى گردان هم جمع بودند. از حرفها و خندههايشان هم نور مىباريد. ناگهان دستى كه نور بود، مشاهده كرديم. آن دست با قمقمه به برخى از بچهها آب نورانى داد. و روى برخى ديگر آب ريخت. زمانى كه به حسين رسيد، پرسيد: چرا به بعضى آب مىدهيد و به بعضى نه؟
پاسخ آمد: آنهايى كه مىنوشند، شهيد و آنهايى كه رويشان ريخته مىشود، شفاعت مىشوند.
حسين با شنيدن پاسخ، لبخندى زد، دست خود را دراز كرد و با ولع آب نوشيد. فرداى آن شب كه خوابم را برايش بازگو كردم، مرا قسم داد، آن را براى كسى اظهار نكنم. چند روز بعد تيرى به جمجمهاش نشست و او به منبع نور پيوست.(2)
شفاى پدر با همت پسر
چند سالى بود كه همسرم دچار سرطان شده بود. با وجود مراجعتهاى مكرر به پزشكان، ديگر اميدى به زنده بودنش نداشتم. در آن هنگام خداوند را به حرمت خون پسرم قسم دادم شوهرم را شفا دهد. شب هنگام كه شد، اردلان را در خواب ديدم. او به من گفت: مادر، بى تابى نكن، خداوند حاجت تو را برآورده كرده است.
سپس دست خود را روى سرم كشيد و گفت: خدا، پدر را شفا داد. تو ديگر نگران نباش. سراسيمه از خواب بلند شدم. چند صلوات فرستادم و نزديك بستر شوهرم رفتم. بر خلاف هميشه آرام خوابيده بود. وقتى براى گرفتن آزمايش نزد پزشك رفتيم، با تعجب گفت: خانم محمدى، همسرتان شفا گرفته است و ديگر اثرى از سرطان نيست.(3)
حتى محبوب دشمن
مرا بعد از اسارت، به دليل غدهاى كه در شكم داشتم، در بيمارستان تموز بسترى كردند تا مورد جراحى قرار گيرم.
بعد از عمل و به هوش آمدن، ديدم كنار تخت من يكى از منافقين در حال نوشتن جملهاى روى شيشه است. وقتى دقت كردم، ديدم شعارى عليه رهبرى نوشته است. از مشاهده آن جمله،بىاندازه ناراحت شده، به او پرخاش كردم. آن بىغيرت بلافاصله نگهبان را صدا زد. زمانى كه نگهبان عراقى از موضوع اطلاع يافت، اسلحه كمرى خود را به طرف آن منافق نشانه گرفته، گفت: اى نامرد، امام خمينى، تنها مرد است! تو اين مزخرفات را روى شيشه پنجره مىنويسى؟!
بعد كمى او را نصحيت كرده، گفت:…او انسان شريفى است و سزاوار نيست تو عليه رهبر مملكت خود چنين شعارهايى بنويسى.(4)
مرا بعد از اسارت تحويل يك افسر بعثى دادند. او ضمن بازرسى از جيبم يك قطعه عكس امام درآورد. سپس با عصبانيت اسلحه خود را مسلح كرد و چند قدم عقب رفت تا…ناگهان يك افسر عالى رتبه سر رسيد. افسر بعثى براى او احترام گذاشت.چند جمله اى با او سخن گفت و عكس را نشانش داد و گفت: اينها پاسدار خمينى هستند.
افسر عالى رتبه عكس را گرفته، لحظاتى به آن نگريست. سپس رو به قبله شده، عكس را چندين بار بوسيد و در جيبش گذاشت، و چند كلمه با آن افسر صحبت كرد و رفت. با رفتن او با آب و چاى از ما پذيرايى كردند.(5)
مروت با مروت
سردار غلامرضا بامروت در جبهه در كارهاى جمعى از جمله نظافت سنگر و چادر، شركت مىكرد. وقتى نوبتش مىشد، ظرفها را هم مىشست و هيچ گاه ديده نشد به خاطر داشتن سمت فرماندهى از اين نوع كارها شانه خالى كند. روزى در چادر فرماندهى جلسهاى بود. هنگام صبحانه نزد مسؤول تداركات گردان رفته، چند قالب كره گرفتم. به محض آن كه چشم غلام رضا به كرهها افتاد، گفت: اينها از كجا آمده است! گفتم: از تداركات گرفتهام.
گفت: آيا به همه نيروها دادهاند يا نه؟
گفتم: نه فقط به اين چادر اختصاص دارد.
با عصبانيت گفت: هرچه زودتر اين كرهها را به تداركات پس بده و به مسؤولش بگو اينجا بيايد.
وقتى مسؤول تداركات نزد بامروت آمد، بامروت به او گفت: تا من نگفتم، هيچ كس حق ندارد به اسم چادر فرماندهى از تداركات كالا بگيرد، حتى اگر برادرم باشد. در ضمن، امروز به همه چادرها چند قالب كره بدهيد.(6)
بيست روز ديگر
آنجا جايگاه با عظمت و باشكوهى بود. خواستم وارد شوم كه دو پاسدار – كه مسؤوليت نگهبانى آن منطقه را عهده دار بودند – ممانعت به عمل آوردند. هرچه پافشارى كردم، قبول نكردند. پرسيدم: مگر اينجا كجاست كه راه نمىدهيد؟
گفتند: بهشت.
گفتم: پسر عمه من هم شهيد شده، به خاطر او راهم دهيد، ولى باز قبول نكردند.
از بس اصرار كردم كه خسته شدم. براى بار آخر پرسيدم: چگونه مىتوانم وارد شوم؟ گفتند: بيست روز ديگر….
محمد جواد يزدانى درست بيست روز بعد از آن رؤيا به خيل شهدا پيوست.(7)
عذرخواهى بعد از شهادت
برادرم سيد على با وجود آن كه خيلى با من صميمى بود، در آخرين سفرش به جبهه نتوانست با من خداحافظى كند. و من از اين بابت خيلى ناراحت بودم. تا آن كه شبى در عالم خواب ديدم ايشان با خانوادهاش به منزل ما آمدهاند. سيد گفت: خواهر جان، من آمدهام عذرخواهى كنم كه نتوانستم از تو خداحافظى كنم.
گفتم: داداش، چرا پشت در ايستادهاى، بيا داخل.
گفت: نه من عجله دارم، بايد بروم، ولى خانم و بچهها پيش تو خواهند ماند تا از طرف من از تو عذرخواهى كنند.
بيدار كه شدم با كمال تعجب ديدم كه خانواده برادرم به خانه ما آمدهاند.(8)
با پاى برهنه
سردار سبز على خداداد در عمليات كربلاى يك با پاى برهنه در حال هدايت نيروها بود. من نزد او رفته، گفتم: آقاى خداداد، چرا پا برهنه هستيد؟ در اينجا زمين داغ و پر از تيغ و سنگ است. اگر كفش بپوشيد، بهتر است.
گفت: من كه از اصحاب امام حسين(ع) بالاتر نيستم. آنها در روز عاشورا پا برهنه بودند. مىخواهم با پاى برهنه به ملاقات امام حسين(ع) نائل شوم.(9)
درست در همان تابوت
يك روز با برادر محمد رضا رسولى به سردخانه بيمارستان امام خمينى در ايلام رفتيم. ناگهان برادر رسولى با چهرهاى اشك آلود به يك تابوت اشاره كرد و گفت: آقاى مرادى، اين تابوت را به خاطر من گذاشتهاند و روزى نصيب من مىشود.
زمانى كه رسولى به شهادت رسيد، پيكر مطهرش را در همان تابوت كه خودش از قبل انتخاب كرده بود، گذاشتند.(10)
بر خدا توكل كن
در يكى از روزهاى سال چهارم اسارت نگرانى زيادى داشتم. اين نگرانى از يك طرف به خاطر فشارهاى بيش از حد عراقىها و از طرف ديگر به خاطر بى خبرى از اوضاع پدرم بود. خوابهاى عجيبى مىديدم كه گمان مىكردم پدرم وفات كرده است. همان روز با خدا راز و نياز كردم: خدايا، تو از حال و روزم خبر دارى. تو را به حق اين قرآن جوابم را با همين قرآن بده.
آن گاه كتاب الهى را باز كردم. جوابم را از نخستين آيهاى كه به چشم ديدم، گرفتم. آن آيه اين بود: توكّل على اللّه.(11)
همين امروز
در عملياتى، پيرمردى پنجاه ساله همراه ما بود. قبل از عمليات به ريش خود حنا ماليد و غسل شهادت كرد. لباس نو پوشيد و عطر و گلاب استعمال نمود. بعد از آن كه وضو گرفت، به من گفت: من امروز شهيد مىشوم.
او درست گفته بود، زيرا در همان روز به شهادت رسيد.(12)
پىنوشتها: –
1. راوى: مادر شهيد محرم،ر.ك: حجله آبى آسمان، ص 14 و 15.
2. راوى: همرزم شهيد حسين خزاعى، ر.ك: خفته بيدار، ص 21 و 22.
3. ر.ك: حجله آبى آسمان، ص 30 و 31.
4. راوى: آزاده جواد استاد ابراهيم، ر.ك: يوسف تباران، ص 120.
5. راوى: آزاده: رستم جلال وند، ر.ك: همان مأخذ، ص 122.
6. راوى: ولى طهماسبى، ر.ك: فرسنگ نامه جاودانههاى تاريخ (استان گيلان)، ص 21 و 22.
7. راوى: مادر شهيد، ر.ك: خفته بيدار، ص 72 و 73.
8. راوى: خواهر شهيد سيد على حسينى، ر.ك: از جنس آسمان، ص 122.
9. ر.ك: فرهنگ نامه جاودانههاى تاريخ (استان مازندران)، ج 5، ص 138.
10. راوى: حميد مرادى، ر.ك: با راويان نور، ج 2، ص 102.
11. راوى: برادر نايبى، ر.ك: آزادگان بگوييد، ج 3، ص 138.
12. راوى: شهيد حاج على حاجبى، ر.ك: سيرت شهيدان، ص 267.
مربيان و آموزش و پرورش كودكان
مقدمه
قلّه قبيله ايمان
دوازده ارديبهشت مقارن با سالگرد شهادت انديشمند وارسته و متفكر به حق پيوسته شهيد والامقام و فرزند معنوى امام خمينى علامه آيت اللّه مطهرى است، همان فرزانهاى كه پيام انبياء را صيانت نمود، دستورات قرآنى و فرهنگ عترت را در زندگى عملى خويش در حد توان پياده نمود و به همين دليل مصداق بارز «العلماء ورثة الانبياء» گشت همو كه مواعظ نهج البلاغه در ژرفاى جانش نشسته و روانش با معنويت اميرمؤمنان پيوند خورده و با صحيفه علوى تنفس مىنمود.
انديشمندى سرخ صورت و سبز سيرت كه جويبارهاى با طراوت طهارت در روح و روانش جارى بود، استوارى تفكر و صلابت ايمان را در وجود خويش فراهم ساخت و با چنين كيميايى كرامت گونه تا قلّه قرب و يقين طى طريق نمود و چون رداى شهادت بر تن كرد خون پاكش بر اين صفاى معنوى مهر تأييد زد و آثارش كه از بيان و بنانش تراوش مىنمود رايحه چنين روحانيتى را در فضاى اذهان مشتاق معرفت و حقيقت منتشر ساخت.
به همين دليل امام خمينى(ره) در فرازى از پيامشان به مناسبت شهادت اين رادمرد تاريخ معاصر فرمود: «مطهرى كه در طهارت روح و قوت ايمان و قدرت بيان كم نظير بود، رفت و به ملأ اعلاء پيوست لكن بدخواهان بدانند كه با رفتن او شخصيت اسلامى و علمى و فلسفىاش نمىرود.»(1)
آن حكيم مطهر كه عصاره مؤثر حوزههاى علميه و محصول صدها سال تجارب حاكم بر حوزهها و حاصل عمر با بركت امام امت بود. در ميدان نبرد با مكاتب و مسالك كفر، شرك و نفاق چون ستارهاى فروزان درخشيد و جهان را در پرتو اين تشعشع روشن ساخت.
دانشورى از تبار طلايه داران «نهضت اسلامى در صد ساله اخير» كه از نخستين روزهاى صباوت با قرآن آشنا شد و بعد در نهج البلاغه سير نمود و با نگرشى ژرف بر نبوت و امامت، از خرمن حكمت اسلامى خوشهها چيد و در پرتو آن علاقهمندان را با علوم اسلامى آشنا ساخت و آنان را به انديشيدن در خاستگاه وجودى خويش و سير آفاقى و انفسى و تأسى از انسانهاى كاملى چون حضرت على(ع) با آن جاذبه و دافعه فوق العاده فرا خواند، او عاشق خاندان وحى و نبوت بود و در اين مسير ولاءها و ولايتها را پذيرا گشت و كوشيد تا سيره ائمه اطهار را به نگارش درآورد و از حماسه حسينى سخن گويد و تحريفات عاشورا را روشن كند و فلسفه قيام و انقلاب حضرت مهدى(عج) را براى جهانيان تبيين سازد. گفتارهاى معنوى و مقالات فلسفى اين استاد حوزه و دانشگاه الهام گرفته از جهان بينى توحيدى بود و در توضيح مباحث متنوع دينى مقتضيات زمان را در نظر داشت، آن مشعل فروزان دانش و خرد در صدد بود ايمان و علم را با هم مأنوس سازد و نقش امدادهاى غيبى را در زندگى آدميان مطرح سازد و به آنان تفهيم نمايد كه دنيا را مزرعه آخرت تلقى نموده و خويشتن را براى سراى جاويد مهيا سازند كه اين ويژگى آزادى معنوى را برايشان به ارمغان خواهد آورد.
تربيت مطهر
يكى از فرازهاى مهم در پژوهشها و بررسىهاى متفكر شهيد استاد آيت اللّه مطهرى بحث پرورش و تربيت كودكان و نوجوانان مىباشد، ايشان عقيده دارد آموزش هدف بعثت است.(2) و تأكيد مىنمايند:
«تربيت بايد بر اساس تكوين و استفاده از مقررات دقيق و صراط باريك تكوين و خلقت باشد و به اين ترتيب استعدادها به فعليت مىرسد…تربيت شكوفانيدن است، لهذا اطفالى كه از اول بازور و تشر و تشديد روبرو مىشوند غنچههايى هستند كه از اول پرپر مىشوند بلكه هميشه به حال غنچه بودن مىمانند، بلكه آثار سوء روحى و پس رانىها و عقدهها در روح آنان پيدا مىشود.»(3)
شهيد مطهرى بر اين باور است كه: «…پرورش يا تربيت يعنى مواد خام انسانى را تبديل به ماده مفيد انسان كردن و به اعتبارى انسان مصرفى را تبديل به انسان مولّد كردن.»(4) و خاطر نشان مىنمايند: «…تربيت حقيقى عبارت است از فراهم آوردن موجبات تجلّى شخصيت انسان و به فعليت رسيدن استعدادهاى درونى و نهايى انسان و اين (شيوه) با يك تحميل جبرى صورت نمىگيرد بلكه با نرمش و تحت مراقبت عالمانه و مهربانانه تولد شخصيت واقعى انسان را فراهم آوردن، عملى مىشود.»(5) از اين روى آن متفكر به خون خفته شناخت استعدادها، دقايق ذهن، عواطف و مشاعر انسانى را براى تحقق اين امر ضرورى مىداند و اضافه مىكند تمام اصول تربيتى بايد از معرفت نفس بدست آيد، همچنين پرورش برخى استعدادها و مهمل گذاشتن برخى ديگر يا مبارزه كردن با آنها عدم تعادل ايجاد مىكند و انسان را به صورت موجودى خطرناك درمىآورد.
از ديدگاه آن اسوه مشاهير معرفت هدف معلم بايد اين باشد كه نيروى فكرى متعلّم را پرورش و استقلال دهد و قوه ابتكار او را زنده كند(6) ايشان متذكر مىگردد: اين پرورش دادنها به معناى شكوفا كردن استعدادهاى درونى است و تربيت بايد تابع و پيرو فطرت باشد.(7) شهيد مطهرى معتقد است حتى گرايشهاى اعتقادى انسان متكى بر ادراك فطرى بوده و اين سرشت درونى انسان را به سوى ديانت سوق مىدهد و اگر چنين تمايلات پاك و درونى درست شكوفا گردند، تربيت امر موفقيتآميز، با خاصيت و هدف دار خواهد بود.(8)
استاد مطهرى تأكيد مىنمايد غايت تربيت و تعليمات نيز تقوا، تزكيه نفس، پرورش اراده و برطرف كردن موانع براى بندگى خداوند و تقويت قلب براى حرارت ايمانى مىباشد.(9)
از آنجا كه آموزش و تربيت از شؤون الهى است و تعليم و تزكيه به صورت يكى از سنتهاى نيك آفرينش درآمده است و معلمى كرامتى سترگ و تحفهاى آسمانى است كه خداوند به آدمى اعطا كرده است فراز زلال وجود مربيان و معلمان نهالهاى تشنه كوير جهالت سيراب مىگردند و از سويى سالگرد شهادت استاد مطهرى به عنوان روز معلم ناميده شده است. نوشتارى كه پيش روى خوانندگان است بررسى تحليلى دارد در مورد آموزش و پرورش اطفال با تأكيد بر ديدگاههاى اسلامى و نظرات انديشمندان مسلمان و نيز مقايسه با تفكر دانشوران تعليم و تربيت جهانى. اميد آن كه مورد قبول علاقمهمندان واقع گردد.
چگونگى تكوين شخصيت كودك
كودك به هنگام تولد بذرهايى در زمين وجود خود دارد كه بايد با اتخاذ روشهاى مناسب به رشد و شكوفايى آن پرداخت، هر طفلى تحت شرايط و اوضاع مناسب با ويژگىهاى خاصى رشد مىكند، هرگاه اين زمينهها فراهم گردد، رويش اين نهال نورس انجام مىپذيرد، بخش مهمى از سعادت و شقاوت افراد در ادوار مختلف زندگى، در گرو نوع تربيت دوران كودكى است و بر اين اساس اين مقطع از عمر انسان مهمترين زمان براى شكلگيرى شخصيت اوست و اگر به طور اصولى و با رعايت موازين ارزشى و پرورشى مرحله مزبور را پشت سر نهند، زمينههاى رسيدن به قلّه كمال و درك و فهم افزونتر بر ايشان فراهم مىگردد، از اين رو خاطر نشان ساختهاند: درخت زندگى در هنگام كودكى كاشته مىشود و مربى آن را پرورش داده و مراقبت مىكند، در جوانى به گل مىنشيند و در روزگار ميان سالى محصول مىدهد.
حضرت على(ع) خطاب به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) فرمودهاند: قلب كودك نورس مانند زمين خالى از بذر و گياه است، هر تخمى كه در آن افشانده شود به خوبى مىپذيرد و در خود مىپرورد. فرزندم از دوران كودكى تو استفاده نمودم و خيلى زود در پرورش تو قيام كردم پيش از آن كه دل تربيت پذيرت سخت شود و مطالب گوناگونى عقلت را اشغال نمايد.(10)
البته ناگفته نماند كه زمينههاى تربيت طفل از مراحلى قبل از به دنيا آمدن او آغاز مىگردد، بدين معنا كه افكار، عقايد، عادات و خصال و حتى غذايى كه والدين كودك تناول مىكنند در آمادگى نوزادى كه از آنها به وجود مىآيد تأثيرى آشكار دارد. كودك در روزهاى نخستين زندگيش قابليت شگفتى دارد، او به آسانى شكل مىگيرد و براى هر عادتى پذيرش نشان مىدهد و مىتواند با تربيتهاى اصيل و صحيح به سوى فضيلت رهنمودن شود، اين مادران و پدران و مربيان هستند كه مىتوانند با محبت توأم با تدبير خويش و حسن رفتار و خوش سلوكى خود در پرورش و سازندگى افرادى خيرخواه، آزادمنش، شجاع، مهربان، دانا، شريف و مهمتر از همه مؤمن مؤثر باشند.(11) غزالى دانشمند مسلمان اهل ايران مىگويد: «…بدان كه كودك امانتى است در دست مادر و پدر و آن دل پاك وى چون گوهرى نفيس و نقشپذير است چون موم و از همه نقشها خالى است، چون زمينى پاك است كه هر تخم كه در وى افكنى برويد، اگر تخم خير افكنى به سعادت دين و دنيا برسد و مادر و هم پدر و استاد در آن ثواب شريك باشند…»(12)
استاد على محمد حسين اديب محقق علاقهمند به مكتب اهل بيت و نويسنده لبنانى مىنويسد: «…كودكان بسيارى از عادات، اميال و عواطف را از پدران و مادران و خويشان و تمام كسانى كه از روزهاى نخستين زندگيشان با آنها ارتباط دارند مىگيرند عادات و اميالى كه گاه آثارش در شخصيت و رفتارهاى كودكان ظاهر نمىشود مگر پس از گذشت سالها كه براى خود مردانى و زنانى شدهاند…كودك به طور طبيعى در صحبت كردن و راه رفتن و اعمال ديگر روزانه از كسى پيروى مىكند كه بزرگتر از اوست و بطور طبيعى تحت تأثير آداب و رفتار و روش و زندگى آنها قرار مىگيرد».(13)
ماريا مونتسورى مربى ايتاليايى كه روش تربيتى او جايگاه خاصى در دنياى علوم انسانى دارد ضمن آن كه براى كودك هويتى مستقل و سرشتى ويژه قائل است و عقيده دارد اطفال هم صاحب شخصيت مىباشند، خاطرنشان مىنمايد يك فرد خردسال همچون موم نقشپذير است و مىتواند شكل مناسب و خوبى به خود بگيرد، اما مربّى بايد اجازه دهد كه كودك فرصت آشكار سازى خود را به دست آورد و از هرگونه دخالتهاى حساب نشده، نابجا و غير اصولى اجتناب كنند و تنها بايد به امورى حساسيت نشان دهند كه براى تكوين و شكلگيرى شخصيت كودك ضرورت تام و تمام دارد قدم اول اين است كه سعى در فهم و درك بهتر و واقع بينانهتر شخصيت كودك داشته باشيم.(14)
اگر در ميان گفتار و كردار مربّى تضاد و اختلافى ديده شود تلاشهاى تربيتى دچار خدشه و اختلال مىشوند و استمرار اين روند به سرگردانى و بى ايمانى نوآموز منتهى مىگردد و نه تنها هدف تربيت تحقق نمىپذيرد بلكه نابسامانى و آشفتگى زيان بارى بر روح كودك حكمفرما مىگردد.(15)
پس به قول ويل دورانت مربّى بايد نخست خود را تزكيه كند و سپس به پرورشهاى اخلاقى كودكان روى آورد.(16)
عدهاى نيز اولياء و مربيان را به اين نكته توجه دادهاند كه كودكان آنها همچون آينه هستند كه شخصيت آنان را در خويشتن منعكس مىسازند، اگر اين الگوها مطبوع، روشن و دلپسند باشد بينش كودك از دريچه اين نقشها به جهان و مردم مىنگرد و در نتيجه روشنى، صفا و طراوت دارد و در غير اين صورت جامعه و پيرامون خويش را با حالتى توأم با نفرت و تيرگى مشاهده مىكند كه ميوه آن بدبينى، بدگمانى و خصومت است.(17) به همين دليل ويل دورانت مىگويد كه كودكانت را به من بنما تا بگويم چه كاره هستى.(18) دكتر آد.فرير يادآور گرديده است: مسأله تربيت در خانواده به اين نكته بر مىخورد كه بايد والدين خودشان از احساسات عالى غنى باشند تا اين صفات(خوب) در وجود آنها به خارج پرتو افكند و كودكشان را گرم و روشن سازد، بايد اين حرارت به كودكان برسد همان گونه كه گياه از پرتو آفتاب نيرو مىگيرد…آنگاه به خودى خود احساس شخصى آنان تصفيه مىشود، ارادهشان قوى مىگردد و قضاوتشان پيوسته روشنتر، درستتر و منطقىتر مىشود.(19)
سرشتى ملكوتى
آدمى به جهت دارا بودن اختيار از نظر روحى و معنوى مىتواند خود را بر اثر تربيتهاى متفاوت به اشكال گوناگون درآورد و ماهيتهاى مختلفى بپذيرد اما اين گونه نيست كه نسبت به تمامى حالات بىتفاوت باشد، تنها يك فعليت در ميان شكلهاى متعدد با ساختمان روحى انسان تناسب دارد و در حقيقت حاصل نشو و نماى همان بذرهاى موجود در مزرعه هستى اوست، از اين هيأت خاص معنوى مىتوان به ماهيت انسانى تعبير كرد و در نتيجه آن سعادت حقيقى را بدست آورد، اين نيرو و استعداد روانى كه در نهاد آدمى به صورت بالقوّه وجود دارد و او را از درون به سوى مقاصدى والا و مقدّس سوق مىدهد سرشت يا فطرت ناميده مىشود كه از اركان روانشناسى اسلامى محسوب مىگردد.
انسان وقتى ديده به جهان مىگشايد يك عده تمايلات غريزى دارد كه با رشد كودك، توسعه يافته و متنوعتر مىشود، اين حالات به رغم تنوع ظاهرى هدفى خاص را تعقيب مىكنند و آن حفظ حيات و بقاء خود مىباشد، از اين اعمال ناآموخته، ناآگاهانه و غير انتخابى غالباً به غرايز تعبير مىگردد كه در اين ويژگى انسان و حيوان مشتركند اما تمامى خصوصيات روحى و روانى انسان در اين اميال خلاصه نمىشود و در عمق هستى و ژرفاى وجود او گرايشى به وديعت نهاده شده كه حساب او را از حيوانات منفك مىكند، همان حقيقت مقدّسى كه ميل به علو و تعالى را در انسان به وجود مىآورد و او را از مرتبه حيوانى و غريزى به رتبههاى بالاتر كه با قداست و جاودانگى توأم است ارتقاء مىدهد.
در واقع انسان در وراى پارهاى اميال غريزى و طبيعى، خواستهها و كشش هايى دارد كه با حالات حاكم بر غرايز قابل مقايسه نمىباشد، اين دست از گرايشهاى متعالى و ماوراء حيوانى در آن حدّى هستند كه هويت انسانى در گرو آنهاست و در تمامى اعصار و قرون، در همه جوامع و نيز سرزمينها به عنوان امورى مقدّس، قابل تكريم و در خور تحسين و ستايش وجود داشته و اگرچه آفات و علفهاى هرز، كاستى هايى در آن پديد آورده ولى هرگز از بين نرفته است زيرا در نهاد و ضمير انسان ريشه دارد، حقيقت جويى، كمال يابى، دوست داشتن زيبايىهاى هستى و نيز رسيدن به ارزشهايى چون ايثار،گذشت و نيكوكارى از اين قبيل ارزشهاى والاست كه با حسابهاى عادى و مادى قابل توجيه نمىباشند و قداست عالم انسانى در گرو اين قبيل تمايلات متعالى است كه در منابع اسلامى از آنها به فطرت تعبير مىگردد.
لازم است تربيت كودك بر تمايلات فطرى استوار باشد و پرورش هايى كه بر اين اساس پىريزى مىشود صحيح و راه واقعى سعادت انسان است، به علاوه چون هم آهنگ با نداى فطرت است ثابت و پايدار خواهد ماند و چون فطرت كودكان بر توحيد و يكتاپرستى بنيان نهاده شده بايد با اتخاذ روشهاى تربيتى صحيح و زبانى ساده و قابل فهم ايمان به خدا را به اطفال آموخت.
از زمانى كه دستگاه درك طفل شروع به فعاليت مىكند و حس كنجكاوى در او بيدار مىشود و پيوسته از منشأ و علل اشياء سؤال مىكند روان پاك و بدون آلايش او براى پذيرفتن خالق جهان مهياست و اين طبيعىترين حالتى است كه خداوند در نهاد هر كودكى خلق كرده است. مربى لايق و آگاه بايد از اين سرمايه فطرى به نحوى مطلوب استفاده كند و به اطفال بفهماند آن كس كه ما را آفريده و به ما رزق و روزى مىدهد، آن كه گل و گياه،
پرنده و حيوان را خلق كرده و خالق شب و روز مىباشد خداست، او در تمامى لحظات ناظر اعمال ماست. خوبىها را پاداش داده و بدىها را مجازات مىكند، اين سخن در ذهن كودك قابل قبول است و در مدت كمى به خداوند دل بسته و با ايجاد اين باور مقدماتى، مىتوان سنگ بناى سعادت بشر را بنيان نهاد و كودك را خيلى زود به درستى تربيت نمود و سجاياى اخلاقى و صفات انسانى را به تدريج در وى پرورش داد زيرا ايمان به خدا كه در واقع شكوفايى فطرت است آثار و نتايج مهمى در زنده نمودن فضايل انسانى دارد به عبارت روشنتر ايمان به حقيقت هستى فطرت توحيدى را احيا مىكند و سعادت راستين بشر را پىريزى مىنمايد و در پرتو اين درخشندگى جانبخش، خصال پسنديده و رفتار مطلوب در شخص جامه عمل مىپوشد.(20) مربى وظيفه شناس كسى است كه در همان دوران صباوت طفل را به خداوند عالم متوجه كند و با زبانى ساده و در خور استعداد و توانايى روحى كودك به وى درس ايمان بدهد و به پيروى از قرآن شريف با او از رحمت نامحدود پروردگار سخن گويد و از نخستين سالهاى زندگى بذر اميد را در دل كودك بريزد.(21)
كودك امانتى الهى و وديعهاى آسمانى است كه قلب پاكش گوهر گرانمايه و نفيس و آينه مصفايى است و در عين حال قابليت پذيرش نقشهاى گوناگون را دارد و به هر چيزى كه نظرش را جلب كند متمايل مىشود و بايد بر طبق اصول تعليم و تربيت وى را به عادات و صفات نيك پرورش دهند و عملى ساختن اين شيوه جز از طريق پرورش مذهبى كودكان ميسّر نمىباشد و اطفال بر حسب گرايشهاى فطرى براى فراگيرى مسايل دينى آمادگى بيشترى دارند زيرا قرآن مىفرمايد: «فاقم وجهك للدين حنيفاً فطرت اللّه التى فطر الناس
عليها…؛(22) مربيان بايد كودكان را با بينش قرآنى بار آورند و به آنان بفهمانند كه جهان را آفريدگارى است كه دانا و توانا بوده و در همه جا حاضر و ناظر بر احوال موجودات عالم است. در اين مورد بايد بيشتر از عواطف و احساسات ظريف كودك بهره گرفت و از زيبايىهاى جهان هستى برايش سخن گفت و او را از اين طريق به سوى خداى مهربان راهنمايى كرد اگر كودك با قرآن مأنوس گردد و با آيات اين معجزه جاويدان خو گيرد رفته رفته آرامشى ملكوتى آسمان ذهنش را فرا مىگيرد و چنين ويژگى وى را براى آيندهاى توأم با سعادت مهيّا مىنمايد كه همواره در برابر خالق خود خاضع و در مقابل بندگان پروردگار مهربان و فروتن مىشود، هر كارى را با نام خدا شروع مىكند و جز راه حقّ مسير ديگرى را نمىپويد، از اين رو مربى مىتواند از هر فرصتى و در خلال هر برنامه و فعاليتى براى پرورش مذهبى كودك استفاده نمايد.(23)
«جان لاك»(johnlocke) در مورد كودك نظريه «صفحه پاك ذهن» را ارائه داده است، به عقيده وى در امر تعليم و تربيت عوامل محيطى بر امور وراثتى رجحان دارد، مربيان اسلامى هم معتقدند كه كودك در آغاز مانند لوح سفيدى است اما نه آن كه هيچ مايهاى براى شناخت يا رفتار نداشته باشد بلكه بر اين اساس صفات بالفعل خاصى ندارد بر اساس اين نظريه، كودك داراى سجايا و صفاتى است كه قابل رشد و نمو است و در صورتى كه شرايط تربيت فراهم باشد اين خصال از قوه به فعل مىرسد. ابن مقفّع مىگويد: براى عقلها غرائزى است كه توسط آنها ادب را مىپذيرد و بدين وسيله خِرَدها رشد مىكند و تزكيه مىشود، همين عقل در مركز خود كه قلب است پنهان مىباشد و نيرو و حياتى از خود ظاهر نمىسازد مگر پس از آن كه تربيت ميوه و شاخ و برگ آن را نمودار سازد.(24)
غزالى هم مانند وى مىگويد: در نهاد كودك قوّه و قابليتى وجود دارد كه مىتواند كمال بعدى را بپذيرد.(25)
در واقع كودك نقشهاى گوناگون را به سهولت قبول مىكند و به هر سويى كه او را سوق دهند متمايل مىشود و اگر از هنگام خردسالى او را به صفات و رفتارهاى خوب عادت دهند به آنها خو مىگيرد اما اگر در پرورش او اهمال شود به رفتارهايى ناروا روى مىآورد و چنان اين عادات به صورت ملكه راسخى در مىآيد كه از ميان بردن آن دشوار مىگردد.(26) عدّهاى اين برنامه را چنين تفسير كردهاند كه اخلاق با تعليم و عادات به دست مىآيد چنانكه بدن آدمى در آغاز كامل آفريده نشده است و به تدريج رشد يافته و كامل مىگردد، نقس انسانى نيز با تمرينها و تزكيهها كمال مىيابد.(27)
با الهام از بيانات معصومين چنين استنباط مىگردد كه هر كسى بر اساس سرشتى الهى ديده به جهان مىگشايد و احتمال دارد اولياء او يا عوامل تأثير گذار ديگر وى را از صراط مستقيم منحرف سازند. رسول اكرم(ص) فرمودهاند: «كلّ مولودٍ يولد على الفطرة حتّى يكون ابواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه؛(28) هر فرزندى بر اساس فطرت مذهبى و معرفت الهى متولد گردد، اين پدر و مادرند كه او را به يهوديت، نصرانيت و مجوسيّت سوق مىدهند(و او را از راه فطرت دور مىسازند) اصولاً يكى از وظايف بزرگ فرستادگان الهى بيدار كردن فطرت بشر و بكار انداختن سرمايههاى الهامى و معنوى درونى آنها بوده است چنانكه حضرت على(ع) اين موضوع را متذكر گرديدهاند: خداوند پيامبران خود را برانگيخت و پياپى بين مردم فرستاد تا بشر را به اداى پيمان فطرت وا دارند و نعمتهاى فراموش شده خداوند را يادآورى كنند و با تلاشهاى تبليغى خود نيروهاى نهفته عقل مردم را برانگيخته و بكار اندازند.(29) و چون يكى از اصحاب امام باقر(ع) از آن حضرت در خصوص دين حنيف سؤال كرد، امام پنجم فرمود: فطرت است كه خداوند در نهاد تمام آحاد بشر آفريده است، پروردگار متعال انسان را با سرشت معرفت خويش خلق كرده است.(30)
امام صادق(ع) نيز در تفسير آيه فطرت (آيه 30، از سوره روم) فرمودهاند خداوند بشر را با فطرت خدا پرستى آفريده است.(31) مقام معظم رهبرى حضرت آية اللّه خامنهاى در فرازى از پيام به سمينار علمى و آموزشى كودكان زير شش سال خاطر نشان ساختهاند:
«…كودكان جهان همچون جوانههاى اميد بخشى هستند كه دستمايه حياتشان بذر پاكيزه فطرت است و بستر رشدشان زمين مستعد خانواده و سپس جامعه مسأله تعليم و تربيت مفيد و سالم در فضاى مساعد رشد مىتواند نقشى مطلوب بر لوح فطرت كودك بنگارد و زمينه كمال وى را فراهم سازد و از اين راه آيندهاى روشن را براى ملتها تضمين كند. در نظر داشته باشيم كه همه كودكان بر فطرتى پاك و كمال جو متولد مىشوند و اين تربيت خانواده و اجتماع است كه از آنان انسانهايى برومند و شايسته يا پژمرده و فاسد مىسازند.
باور داشته باشيم كه كودكان ما بسيارى از مسايل معنوى را درك مىكنند و آموزش آنان در اين سنين با روشهاى مناسب نه تنها مقدور و معقول بلكه واجب و اساسى است.»(32)
در حقيقت نخستين شرط تربيت كودك همان خردسالى اوستزيرا هنوز عادات مانع اطاعت در او پديد نيامده است و نيز اراده قوى ندارد تا او را از پيروى باز دارد، سرمايه جاودانى فطرت هم در وجودش نهاده شده است. بنابراين اگر به عادتى نيكو و خصال عالى خو بگيرد به آسانى خللپذير نمىباشد و با انس به روشهاى نيكو و رفتارهاى خوب اين عادت در او استمرار يافته و بلكه رو به شدّت و افزايش است، قرآن كريم مىفرمايد: «ولو ردوالعادوا لما نهوا عنه؛(33) هرگاه برگردانيده مىشدند به آنچه كه از آن نهى شدند دوباره به آن دچار مىگشتند» با برداشت از اين آيه چنين استفاده مىشود كه بايد از راه تعليم و تلقين، كودكان را به فضيلت عادت دهيم، اين يك اشتباه محض است كه عدّهاى مىگويند كودكان را بايد به حال خود رها كرد تا از تمايلات و شهوات خويش پيروى كنند و دليل اين اظهارات آن است كه بايد طفل بر اساس آزادى و استقلال پرورش يابد، البته آزادى در مسير تربيت تا حدودى مطلوب مىباشد اما كمتر كسى را مىتوان يافت كه در دوران صباوت از تمايلات خود متابعت كرده و در هنگامى كه به رشد و بزرگسالى مىرسد قادر باشد تمايلات خود را تعديل و تنظيم نمايد، در اشعار منسوب به حضرت على(ع) آمده است: فرزندان خود را به آداب و آئينهاى (نيكو) در خردسالى برانگيز تا دو ديده تو بوسيله آن در بزرگ سالى روشن گردد، مثال آدابى كه در اوان كودكى در وجود خود جمع مىكنى همچون نقش بر سنگ است، آن سنتهاى آموخته شده در سنين طفوليت همچون گنج هايى است كه بر ذخائر آن افزوده مىشود و حوادث روزگار آن را دگرگون نمىكند و از اين بابت نبايد بيمى به دل راه داد.(34)
«ژان ژاك رسو» اعتقاد دارد كه تكوين عادات در كودكان حتى پس از تولد شروع مىشود و اطفال قبل از آن كه سخن گويند و چيزى را بشنوند به يادگيرى مشغول هستند، وى مىگويد در صورتى كه مشهودات كودك در ترس يا شهامت او دخالت دارد چگونه مىتوان گفت كه تربيت طفل قبل از حرف زدن يا شنيدن شروع نمىشود.(35)
«ماريا مونتسورى» حيات روحانى و معنوى كودك را كه اسلام از آن به فطرت تعبير مىنمايد قبول مىكند و مىگويد ادعاى مذهبى مبنى بر اين كه نوعى شخصيت انسانى قبلاً در نهاد طفل شكل گرفته گزاف نمىباشد.(36) وى در جاى ديگر خاطرنشان مىنمايد:هر كس بخواهد براى حقوق، امتيازات و آزادىهاى كودك ارزش و احترام قائل شود بايد زمينه لازم جهت رشد توانايىها و نيروهاى باطنى و درونى او را فراهم آورد.(37) اين كاوشگر مسايل تربيتى مىنويسد:
«…كودك جديد، حتى در همان ماههاى اول زندگى خودش را نشان مىدهد، كسانى كه معتقدند كيفيتها و امور روان شناختى مفيد صرفاً متعلق به افرادى است كه آگاهى و بصيرت داشته و از توان تكلّم برخوردار باشند نتيجتاً به طور كامل كودكان كم سن و سال را به بوته فراموشى مىسپارند. اعتقاد و اطمينان نسبت به اين طرز فكر كه جز مراقبتهاى فيزيكى و جسمانى هيچ چيز ديگر را نمىتوان به اطفال عرضه داشت، بدين معناست كه مهمترين حقايق از نظر دور داشته مىشود.حال اگر بزرگسالان نمودها و جلوههاى روانى كودك را باور داشته باشند به وضوح مشاهده خواهند كرد كه حيات درونى او به سرعت رشد كرده و وسعت خواهد يافت. در حال حاضر اين مسأله به اثبات رسيده است كه حتى كم سن و سالترين بچهها قادر است خود را با محيط وفق دهد، اين سازگارى و توافق بر رشد حركتى او تقدّم دارد. او از روح برخوردار است و لذا نيازمند كمكها و مراقبتهاى معنوى است حتى اگر از رشد زبانى و حركتى بهرهمند نباشد…كودك در مقياسى به مراتب وسيعتر از آنچه تصور مىشود از جنبههاى متعالى روحى و روانى برخوردار است، او در اكثر اوقات در رنج و عذاب است البته نه از كار زياد بلكه از كارهايى كه براى او شايسته و مناسب نيست، علاقه و رغبت كودك به كارهايى گره مىخورد كه براى استعدادها و توانايىهاى عقلانى و حصول عظمت انسانى او مناسب باشد…»(38)
انس مقدّس
اشاره شد كه در اعماق قلوب كودكان بذرهايى معنوى و ملكوتى نهفته است كه شكوفايى آنها اطفال را به سوى خصال پسنديده و فضايل عالى سوق مىدهد و سرشت والاى فرزندان به كمال و تعالى رغبت دارد و روشن گشت كه كودك در سنين خردسالى (حتى از زمان تولد تا قبل از دبستان) قدرت يادگيرى دارد، از سوى ديگر تعليم دادن كودكان پايدارى دارد و آموختههاى آنان در اين سنين تا ژرفاى روح و روانشان رسوخ مىكند و با توجه به فطرت توحيدى و حالات متمايل به حقيقت جويى و اين كه روان شناسان اسلامى و حتى روان كاوان اروپايى تأييد كردهاند كودك داراى هدايتى است كه بايد در تثبيت آن يا آموزش و تربيت كوشيد چه نيكوست كه كتاب آسمانى واپسين پيامبر خاتم رسولان الهى به اطفال بياموزيم زيرا انسان با مضامينى كه از عالم ملكوت و خزانه غيب صادر شده بهتر مىتواند انس بگيرد و آيات قرآن نيز فرهنگ توحيد و حقيقت جويى را ترويج مىكنند و با گرايشهاى عالى كودكان سازگارى دارند. البته اين احتمال وجود دارد كه اطفال معانى كلمات و جملههاى قرآنى را نفهمند اما اصوات و آهنگهاى ملكوتى را مىشنوند و اين صوت فرحزاى توحيدى روانشان را تحت تأثير قرار مىدهد و روحشان با قداست قرآنى انس پيدا مىكند و چنين آشنايى در پرورشهاى پرمايه آينده كودك به عنوان انسانى ستوده خصال مؤثر است، كودكى كه در يك محيط دينى پرورش مىيابد و صدها مرتبه آهنگ دلرباى تلاوت قرآن و لفظ زيباى اللّه را مىشنود و منظره نماز خواندن، ذكر گفتن و…اطرافيان را مىبيند با طفلى كه در محيطى نامطلوب رشد يافته و چشمانش با ديدن مناظر زشت خو گرفته يكسان نمىباشد، والدين و مربيان براى تربيت فرزندان خويش نبايد از هيچ فرصتى حتى مأنوس ساختن آنان با صداها و منظرههاى نيك غفلت بورزند. رسول اكرم(ص) به پيروانش دستور مىدهد به محض اين كه بچه ديده به جهان گشود در گوش راست او اذان گويند و در گوش چپش اقامه زمزمه كنند. به فرمايش حضرت على(ع) اين روش، كودك را از شرارتهاى شيطان مصون مىنمايد، پيامبر اكرم(ص) دستور داد اين سنت مقدّس درباره امام حسن(ع) و امام حسين(ع) به اجرا درآيد به علاوه توصيه نمودند سورههاى اخلاص، حمد، ناس، فلق، آية الكرسى و آيات آخر سوره حشر در گوش اين دو كودك زمزمه گردد.(39)
و در برخى روايات آمده است شخص پيامبر در گوش امام حسن و امام حسين(ع) اذان و اقامه گفت.(40) كودكى كه در نخستين سالهاى رشد با طنين يكتاپرستى آشنا مىگردد راه حق را ادامه مىدهد و به خداجويان و پويندگان طريق توحيد ملحق مىگردد.
رسول اكرم(ص) در روايتى حقوق پسران و دختران را كه بر دوش والدين آنهاست بر شمرده و افزودهاند: از حقوقى كه پسر نسبت به پدر خود دارد اين است كه مادر وى را احترام كند، براى كودك نام خوب انتخاب نمايد، به كودك قرآن بياموزد و او را به پاكى و سلامت نفس پرورش دهد.(41)
حضرت على(ع) فرمودهاند: «و حقّ الولد على الوالد ان يحسن اسمه و يحسن ادبه و يعلّمه القرآن؛(42) حق فرزند بر پدرش اين است كه او را به اسم نيك نامگذارى كند و به خوبى تربيتش نمايد و به وى قرآن مجيد را تعليم دهد.»
غايت مسلمانان از تعليم فراگيرى مفاهيم دينى بوده است و بسيارى از متفكران مسلمان بر آن بودهاند كه مقصود از علم همان معرفت به قرآن و سنت است كه دو اصل مسلّم موازين شرعى و سرچشمه سعادت و رستگارى جامعه اسلامى مىباشد.(43) و اين كه امام حسن مجتبى(ع) خطاب به فرزندان و برادرزادگان خود فرمود: شما كودكان امروز و بزرگان اجتماع آينده هستيد بر شما لازم است كه تحصيل علم كنيد.(44) منظور فراگيرى قرآن و دانشهاى وابسته به آن است.
رسول خدا(ص) فرمود: حق دختر بر پدر اين است كه سوره نور را برايش انتخاب كند.(45) در اين سوره احكام و دستوراتى از قبيل تشويق به پاكدامنى، حفظ عفت و نيز امور مربوط به خانواده آمده است كه اگر به دختران تعليم داده شود آمادگى كامل براى تشكيل يك خانواده سالم پيدا مىكنند.
خاتم رسولان و مصطفاى پيامبران در روايتى درخشان چنين مژدهاى به اولياء و مربيان دادهاند: هنگامى كه معلم به كودك نام خدا را بياموزد خداوند او و والدين كودك را از عذاب مصون مىدارد.(46)
حضرت على(ع) در خصوص فراگيرى قرآن در سنين صباوت و انس گرفتن با اين اقيانوس بى كران الهى نويد ديگرى دادهاند:
«هر كس فرزندش را ببوسد برايش حسنهاى است و هر كس او را شاد كند خدا هم روز قيامت وى را مسرور مىنمايد و هر كس به فرزندش قرآن بياموزد پدر و مادرش فراخوانده مىشوند و دو حلّه بر آنان كنند كه سيماى بهشتيان از نور آن دو حله تابان شود».(47)
حضرت امام حسين(ع) در جهت تربيت حضرت على اكبر(ع) دقتهاى ويژهاى داشت و اهتمام آن حضرت در اين جهت بود كه وى از همان دوران كودكى ارزشها را تقديس كند و تمام وجودش را نور معنويت فرا گيرد و دريافت و ادراكهايش به نيكى و خوش خويى گرايش يابد تا آن كه جوانههاى مقدّس از سرچشمه زلال وجود درخشانى چون امام حسين(ع) فطرت اين جوان هاشمى را در دوران كودكى شكوفا ساخت و او را به سوى كمال مطلوب سوق داد، در همين دوران بود كه امام زمينه هايى را فراهم ساخت تا فرزندش قرآن را بياموزد.(48) عبدالرحمن سلمى به حضرت على اكبر(ع) سوره حمد را مىآموخت، وقتى طفل تمام سوره را ياد گرفت و آن را در حضور پدر بزرگوارش قرائت كرد، امام به مربى على اكبر(ع) هداياى قابل توجهى اعطا فرمود و دهانش را از مرواريد پر نمود، برخى از اين رفتار امام شگفت زده شدند و چنين عطايى را براى معلمى كه سوره حمد را به كودكى ياد داده بود، بزرگ دانستند و دليل آن را از امام جويا شدند، حضرت فرمودند: اين هدايا كجا مىتواند با عطاى سلمى يعنى تعليم قرآن برابرى كند كه هرچه به ازاء آن داده شود اندك است.(49)
حضرت امام حسن عسكرى(ع) فرمودند: خداوند به پدر و مادر پاداش عنايت مىفرمايد و آنان در برابر اين نعمت مىگويند: پروردگارا اين همه تفضّل درباره ما از كجاست؟ اعمال ما كه شايسته چنين پاداشى نبوده است، در جواب آنان گفته مىشود: اين همه عنايت و نعمت پاداش آن است كه به فرزند خود كتاب خدا(قرآن) را ياد داديد و او را نسبت به اسلام بينا كرديد.(50)
اساس تربيت دينى كودك در دوران قبل از دبستان انس يافتن با قرآن و ذكر و دعاست و همين انس زمينه را براى پيدايش عادات و انجام فرايض دينى در مراحل بعدى فراهم مىآورد باتوجه به حسن تقليد در كودك معمولاً مشاهده مىشود كه كودك از سال دوم از حركات پدر و مادر در حال نماز و دعا و تلاوت قرآن تقليد مىكند و برخى كلمات و اذكار را با حالت كودكى تكرار مىكند، اين حركت به تدريج كاملتر مىشود و طفل گاهى كنار والدين خود به نماز مىايستد، اگر اين رفتار با نوازش و تشويق والدين همراه شود بر رغبت كودك نسبت به مضامين قرآنى و روايى و تعاليم دينى افزوده مىشود و خاطرات بسيار با حلاوتى در ذهن و روان او از اذكار و ادعيه كه برگرفته از قرآن هستند و سرود توحيدى به شمار مىآيند در ذهن و روان او باقى مىماند همين حالات روحى و خاطرات شيرين در آينده كودك و جهتگيرىهاى بعدى او مؤثر است و سنگ بناى تربيت دينى و الهى كودك را درهمين سالها مىگذارد، چنين فرصت هايى از نظر ايجاد آمادگى روحى براى شكوفايى ايمان در نهاد كودك بسيار ارزش دارد و نبايد چنين مقتضياتى را از دست داد اما نبايد در علايق دينى اطفال زياده روى شود و بچهها به انجام تكاليف دينى و فراگيرى متون مذهبى ملزم گردند بلكه بايد زمينه را براى انجام اين امور به صورت داوطلبانه فراهم نمود،(51) نكته ديگر اين كه كودكان بايد به تدريج با مضامين دينى آشنا شوند چنانكه در تعاليم اهل بيت در اين خصوص توصيه هايى وجود دارد. عبداللّه قضاله از امام پنجم و امام ششم نقل كرده كه يكى از آن دو ستاره درخشان آسمان امامت فرمودهاند:
«هنگامى كه كودك سه ساله شد او را وادار كن تا هفت بار «لااله الّا اللّه» بگويد در اين وقت كودك را به حال خود واگذار تا به سن سه سال و هفت ماه و بيست روز برسد در چنين مرحلهاى بايد به كودك گفته شود كه هفت بار بگويد: «محمد رسول اللّه» سپس بايد او را آزاد گذاشت تا به سن چهار سالگى برسد، پس از آن به او گفته شود كه هفت مرتبه «صلى اللّه على محمد و آل محمد» را تكرار كند از آن پس بايد درنگ كرد تا به سن پنج سالگى برسد پس از آن بايد از وى پرسيده شود: جانب راست و چپ كدام است؟ و پس از آشنايى طرف راست و چپ بايد او را به سوى قبله قرار داد و به وى توصيه نمود در برابر پروردگارش سجده نمايد. سپس بايد او را به حال خود رها كرد تا به سن شش سالگى برسد. از سن شش سالگى بايد او را وادار به نماز كرد و ركوع، سجود و جزئيات ديگر نماز را به وى آموخت تا به سن هفت سالگى برسد…»(52)
دكتر محمدرضا شرفى خاطرنشان مىنمايد: حديث فوق روشن مىسازد كه توجه به وضع فكرى و روانى كودك در هر مرحله از رشد يك الزام تربيتى است و در هيچ مرحلهاى نبايد همه مسائل را بر وى تحميل نمود بلكه تدريجى بودن يك اصل تربيتى در ارائه مطالب و موضوعات است.(53)
ائمه بزرگوار در آموزش قرآن و واجبات دينى به ويژگىهاى سنّى و شرايط كودكان توجه داشتهاند و از امام باقر(ع) در اين باره روايتى جالب نقل گرديده است: ما كودكانمان را از سن پنج سالگى به خواندن نماز وادار مىكنيم ولى شما از سن هفت سالگى آنها را به اقامه نماز امر كنيد.(54)
معاوية بن وهب از امام صادق(ع) پرسيد در چه سنى كودك به نماز وادار مىشود، حضرت فرمود: بين شش و هفت سالگى.(55) رعايت اصل تدريج و توجه به جنبههاى رشد و ميزان توانايى كودكان در آموزش مفاهيم دينى امر ضرورى و اجتنابناپذير است اما بايد اين نكته را به خاطر داشت كه بايد در فرصتهاى مقتضى دل كودك را به حبّ خداوند و مهر پيشوايان الهى و رهبران الهى متوجه كرد و آموزش قرآن و احاديث منقول از معصومين به آنان بايد هرچه زودتر صورت گيرد امام صادق(ع) فرمودهاند به فرزندان خود احاديث (متون دينى) را بياموزيد قبل از آن كه مخالفان بر شما سبقت گيرند و دلهاى اطفال شما را با سخنان نادرست (منحرف) اشغال نمايند.(56)
حفظ و فراگيرى اشعارى كه به طرزى زيبا و لطيف مضامين دينى را در بر مىگيرند و گوش دادن به آيات قرآنى كه با صوت و آهنگ زيبايى خوانده شده باشد و نيز حفظ سورههاى كوتاه قرآن با توجه به قدرت حافظه كودك در پرورش روحيه وى مؤثرند و اگر فضاى خانه با ارزشهاى معنوى آميخته باشد و والدين موازين دينى و تكاليف مذهبى را در زندگى خويش جدى بگيرند، كودكان به طور غير مستقيم و به صورت مشاهدهاى از اين جوّ روحانى متأثر مىشوند و عواطف دينى آنان به طور طبيعى پرورش مىيابد، با توجه به تأكيد مكرر اهل بيت(ع) به پيروان خويش بايد كوشيد تا كودكان در دوران قبل از دبستان پيوند روحى و قلبى خود را با قرآن و عترت محكم كنند و انس و گرايش افزونترى به اين مضامين مقدّس پيدا نمايند اما بايد از سختگيرىهاى نابجا به شدت پرهيز كرد و با آنان به نرمى و ملايمت رفتار نمود، تلفيق عطوفت با عبادت انجام تكاليف دينى را در كام كودكان شيرين مىكند و آنان را شادمان مىسازد.(57)
كودكى كه حافظ قرآن است يا با خواندن آن انس دارد در حد درك خويش خوبى و بدى را مىفهمد و آيات خير و سعادت را به حافظه خويش مىسپارد، او كه در شبانه روز از طريق نماز، ذكر و دعا چندين مرتبه متوجه خالق هستى مىگردد و خويشتن را همواره نزد پروردگار خويش مىبيند و ذهن و فكرش با كلام حق مأنوس مىباشد از انحرافات مصون است.(58) ادامه دارد.
پىنوشتها: –
1. صحيفه نور، ج 4، ص 104.
2. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج 2، ص 168.
3. همان، ص 88.
4. همان، ص 170.
5. همان، ص 173.
6. تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهرى، ص 18.
7. همان، ص 57.
8. فطرت، شهيد مطهرى، ص 260 و 261.
9. يادداشتهاى مطهرى، ج 2، ص 158.
10. نهج البلاغه، نامه 31.
11. راه و روش تربيت از ديدگاه امام على(ع) على محمد حسين اديب، ترجمه دكتر سيد محمد رادمنش، ص 19.
12. كيمياى سعادت، امام محمد غزالى، ج 2، ص 27؛ آراء مربيان بزرگ مسلمان درباره تربيت كودك، محود عطاران، ص 25.
13. راه و روش تربيت از ديدگاه امام على(ع)، ص 299.
14. كودك در خانواده، ماريا مونتسورى، ترجمه سعيد بهشتى، ص 65 – 66.
15. روح بشر، دكتر ناصرالدين صاحب الرحمانى، ج 2، ص 250.
16. لذات فلسفه، ويلدورانت، ترجمه عباس زرياب خويى، ص 199.
17. فرزند خوشبخت گلى از گلهاى بهشت، محسن كتابچى، ص 41.
18. لذات فلسفه، ص 199.
19. ما و فرزندان ما، ريموند بيچ، ترجمه منيروران، ص 5.
20. كودك از نظر وراثت و تربيت، استاد محمد تقى فلسفى(ره)، ج 1، ص 430.
21. مأخذ پيشين، ص 460.
22. سوره روم، آيه 29.
23. روش و محتواى آموزش در مراكز آموزش قبل از دبستان، سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزش دفتر تحقيقات و برنامه ريزى و تأليف كتب درسى، ج 1، ص 103 – 102.
24. ادب الصغير، ابن مقفع، ص 5 – 6.
25. ميزان العمل، امام محمد غزالى، ص 68.
26. اسلام و تعليم و تربيت، ج 1، دكتر سيد محمد باقر حجتى، به نقل از تهذيب الاخلاق ابن مسكويه، ص 77، احياء علوم الدين غزالى، ج 3، ص 66 – 69؛ الشجرة الالهية، شهرزورى، ص 267.
27. ميزان العمل، ص 78.
28. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 2، ص 87 – 88؛ سفينة البحار، محدث قمى، ج 2، ص 373؛ احياء العلوم، غزالى، ج 3، ص69.
29. الحديث (روايات تربيتى از مكتب اهل بيت(ع)) گردآورنده مرتضى فريد، ج 2، ص 376.
30. بحارالانوار، ج 2، ص 87.
31. همان، ص 88.
32. چهارساله دوم(گزارشى از دومين دوره رياست جمهورى حضرت آية اللّه خامنهاى، ص 223).
33. سوره انعام، آيه 28.
34. ديوان منسوب به اميرمؤمنان، ترجمه مصطفى زمانى، ص 182.
35. اسلام و تعليم و تربيت، دكتر سيد محمد باقر حجتى، ج 1، ص 265؛ به نقل از مجله بهار، ج 2، ص 283 – 284.
36. كودك در خانواده، ص 64.
37. همان، ص 128.
38. همان، ص 161 – 162.
39. مستدرك الوسايل، ميرزا حسين نورى، ج 2، ص 619.
40. آيين تربيت، ابراهيم امينى، ص 108.
41. كافى، ج 6، ص 49، الحديث، ج 3، ص 85.
42. نهج البلاغه (فيض الاسلام)، ص 1264.
43. كيمياى سعادت، ص 122.
44. بحارالانوار، ج 2، ص 152.
45. وسائل الشيعه، شيخ حر عاملى، ج 15، ص 199.
46. مستدرك الوسايل، ج 2، ص 625.
47. فروع كافى، شيخ كلينى، ص 49.
48. حضرت على اكبر(ع) شبيه پيامبر شهيد ولايت، از نگارنده، ص 64 – 65.
49. مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 66؛ راز خوشبختى فرزندان،
محمد الكاتب، ترجمه محمد صادق پارسا، ص 189؛ لؤلؤ مرجان، محدث نورى، ص 44 – 45 ؛ مأخذ قبل، ص 65.
50. مستدرك الوسايل، ج 1، ص 290.
51. رفتار والدين با فرزندان، محمد على سادات، ص 77 – 78.
52. وسائل الشيعه، ج 15، ص 193؛ بحارالانوار، ج 23، ص 113 – 114، ضمناً اين روايت در برخى منابع با اندكى تفاوت از حضرت على(ع) نيز نقل گرديده است (نك: مكارم الاخلاق، ص 254).
53. مراحل رشد و تحوّل انسان، محمد رضا شرفى، ص 198.
54. وسايل الشيعه، ج 3، ص 12.
55. همان، ج 2، ص 3 و نيز الحديث، ج 3، ص 82.
56. كودك از نظر وراثت و تربيت، ج 2، ص 192؛ به نقل از كافى، ج 6، ص 47.
57. رفتار والدين با فرزندان، ص 81 – 82.
58. اسلام و تعليم و تربيت، ج 1، ص 256 – 257.
گزارشى از چين و زمينه هاى فرهنگى آن
در اين مقاله برآنم شمهاى از كشور چين بقدر مشاهدات چند روزه خود از اين كشور بنگارم، كشورى كه با مساحت 021/598/9 كيلومتر مربع در رتبه سوم كشورهاى پهناور جهان پس از روسيه و كانادا قرار دارد و يك ميليارد و سيصد و هفت ميليون انسان را در خود جاى داده و از نظر جغرافياى انسانى با قوميتها و نژادهاى مختلف، تقريباً يك چهارم جمعيت كره زمين را در برمىگيرد. يعنى بيست برابر جمعيت ايران!
مطالعه كشور پهناور چين و نظام سياسى و سيستم فرهنگى و اجتماعى آن از جهاتى سودمند است و درسهايى را در بر دارد. يكى اينكه: سيستم حكومتى اين كشور چگونه توانسته اين جمعيت انبوه را از نظر امنيت، رفاه، معيشت، اشتغال، مسكن و آموزش و خانواده و فرهنگ اداره كند. ديگر اينكه، با وجود رژيم كمونيستى وضعيت فرهنگ و دين و معنويت و اخلاق در چين در چه جايگاهى قرار دارد، مخصوصاً موقعيت اسلام در اين كشور چگونه است؟ با وجود سوابق تاريخى رابطه اين كشور با كشورهاى اسلامى بويژه ايران كه از طريق راه ارتباطى بازرگانى معروف به جاده ابريشم، دو كشور پيوند تاريخى داشتهاند. به عبارت ديگر اسلام بر چين و مسلمانان ديگر كشورها بر مردم اين كشور چه آثارى از خود بجاى نهادهاند. در اينجا جالب است اشاره كنيم كه طبق اظهارات چينىها، مسلمانان نيّت نماز را به لغت فارسى بر زبان مىآورند و اين نشان دهنده آنست كه اسلام بوسيله ايرانيان و بازرگانان مسلمان به اين كشور راه يافته و نخستين نمازگزاران از زبان ايرانيان نماز و شرايع دين را آموختهاند و هنوز اين واژهها در افتتاح نماز بر زبان آنها جارى مىگردد. افزون بر اين چينىها اعم از مسلمان و غير مسلمان علاقه خاصى به ايران و فرهنگ ايرانى دارند كه اين را در ديدارهايى كه از هيأت ايرانى اعزامى كميسيون فرهنگى مجلس به دعوت سازمان فرهنگ و ارتباطات در تعطيلات نوروزى با شخصتهاى فرهنگى اين كشور و نخبهگان و انديشمندان و نويسندگان داشتند، بطور مكرر شنيده مىشد. و زمينههاى روانى توسعه فرهنگى ايران و چين بطور آشكار ملموس و مشهود بود.
اين زمينههاى فرهنگى بار مسؤوليتى سفارت جمهورى اسلامى و حوزههاى علميه و رايزنى فرهنگى و نهادهاى تبليغى و آموزشى را سنگين مىكند و در شرائطى كه برخى جمعيتهاى اسلامى افراطى و گروههاى تبشيرى و فرق ضاله دامنه فعاليت خود را به اين سرزمين پهناور گسترده و از خلأ معنوى موجود و فضاى نسبتاً باز فرهنگى كنونى بهره مىگيرند، رسالت جهانى اسلامى ما ايجاب مىكند فرهنگ ناب اسلامى را به هر طريق ممكن و بدور از مسائل سياسى، با هدف ارتباط دادن بندگان مستضعف خدا با آفريدگارشان به اين كشور معرفى كنيم كه زمينه فطرى پذيرش اسلام و فرهنگ متعالى آن به چشم مىخورد، هرچند بسيار زود است كه تصور كنيم زمينه از هر جهت براى ترويج فرهنگ اسلامى فراهم است اما به هر حال آمادگى بالقوه را در بين نخبهگان و عناصر فرهنگى و فطرتهاى دست نخورده، مىتوان مورد قبول دانست.
نگارنده در يكى از نشستها و گفتگويى كه با راهنمايى رايزن فرهنگىمان با يكى از چهرههاى فرهنگى چين داشتم و از وى پرسيدم شما به عنوان يك پژوهشگر تاريخ چه مقدار از اسلام شناخت داريد؟ و از انقلاب اسلامى ايران چه مىدانيد! او در پاسخ گفت: دين اسلام يك آيين مترقى و پيشرفته و منطقى است و من به عنوان يك كمونيست خدايى را كه اسلام معرفى مىكند نامحدود و فراتر از جهان ماده مىدانم، در عين حال نسبت به اديانى كه خدا را در سنگ و چوب و مجسمهها جستجو مىكنند نظر مخالف دارم. اين داورى از يك دانشمند كمونيست حكايت از آن دارد كه اغلب دانشمندان حتى در جهان كمونيسم بحكم فطرت و عقل با مبدأ نامتناهى هستى سر عناد ندارند. نهايت اينكه فرهنگ و سياست و اجتماع با آنها مساعدت نكرده تا به مطالعه و تحقيق درباره دين و مبانى معنوى آن بپردازند و زمينهها و شرائط و عواملى را مىطلبد تا فطرتهاى خفته بيدار شود و به نداى وجدان پاسخ داده شود و اين زمان طولانى و هزينههاى فروانى را طلب مىكند.
اسلام و مسلمانان در چين
آنچه در گفتگوى فوق مورد اشاره قرار گرفت مربوط به جمعيت هايى است كه رسماً مسلمان نيستند ولى زمينه فطرى براى نزديك شدن به اسلام و معارف آسمانى را دارند مخصوصاً پس از فروپاشى نظام كمونيستى در شوروى و ورشكستگى انديشههاى ماركسيستى. دولتهايى مانند دولت چين نيز به اين نتيجه رسيدهاند كه با عقائد مردم كار نداشته باشند و فضاى نسبتاً باز فرهنگى را براى فعاليتهاى دينى بگشايند و به عبارت خلاصه: جنگ با آئين و مذهب را از ليست برنامههاى حكومتى خارج كنند كه اين رويه محكوم به شكست است و اين همان چيزى است كه حضرت امام(ره) در پيام تاريخى خود به گورباچف بر آن تأكيد فرمودند.
بارى فعاليتهاى اسلامى خوشبختانه امروز در چين منع قانونى ندارد. البته با رعايت احتياط و پرهيز از ورود در حوزه سياست و صرفاً با هدف اخلاقى و معنوى كه البته اين در جاى خود بسيار اهميت دارد و نبايد اين فرصت طلائى را دست كم گرفت و از آن استفاده نكردو يا تبليغات اسلامى را با تند روى در آن شرايط با مشكل روبرو ساخت. در هر حال در چين اسلام و مسلمانان جايگاه نسبتاً خوبى دارند. جمعيت مسلمانان چين را آمار رسمى 21 ميليون گفته ولى بنا به روايت محققان و مورخان مسلمان، رقم مسلمانان چين به 60 تا 70 ميليون مىرسد كه در تمام استانها و نواحى چين پراكنده، و در برخى استانها متمركز مىباشند مانند استان «سين كيانگ» و..هم اكنون بيش از 40 هزار خطيب و امام جماعت و جمعه در سرتاسر چين مشغول فعاليت دينىاند و 35 هزار مسجد كوچك و بزرگ شاهد حضور مردم براى انجام فرائض دينى است.
در ديدارى كه ما با آقاى هلال الدين رئيس انجمن اسلامى چين و عضو كنفرانس مشورت سياسى چين و چند تن همكاران وى و رايزن فرهنگى داشتيم چنين اظهار داشت: كشور ايران و چين قديمىترين كشورها هستند كه رابطه ديرين دارند 1300 سال قبل اسلام به چين آمده و با فرهنگ ايران بر جامعه چين تأثيرات عميق داشته است، شما برادران ما هستيد، بيشتر مسلمانان چين نيّت نماز را به زبان فارسى ادا مىكنند، فرهنگ مسلمانان چين از ايران آمد. و اين موجب سپاسگزارى است. اسلام در چين رو به رشد و توسعه است همچون درختى كه رشد مىكند، امروز مسلمانان به وحدت بيشترى نياز دارند. در چين 35 هزار مسجد داريم بيش از 40 هزار امام جماعت داريم، ما داراى سازمان و تشكيلات هستيم، هر مسجد كميتهاى دارد و جهت رسيدگى به امور مردم. يك دانشگاه علوم اسلامى در پكن داريم و در ساير شهرهاى بزرگ نيز دانشگاه اسلامى وجود دارد، مسلمانان مشكلات خود را با انجمن اسلامى در ميان مىگذارند و بدينوسيله و از طريق سازمانهاى دولتى حل و فصل مىشود، دولت بودجههايى را جهت بازسازى اماكن اسلامى اختصاص داده است. آقاى هلال الدين كه امام جماعت مسجد مسلمانان پكن در منطقه «نيوجيه» مىباشد از سفر به ايران و خاطرات خوب خود ياد مىكرد و مىگفت: دشمنان سعى مىكنند ما را به جان هم بيندازند و ما بايد هوشيار باشيم و همه زير پرچم اسلام درآييم چرا كه جهان زير پرچم اسلام آباد خواهد شد. رئيس انجمنهاى اسلامى از مدارس علميه طلاب و دانشكدههاى اسلامى با برنامه آموزش زبان عربى و فارسى و قرآن و فقه و حديث كه هشتاد درصد برنامه اين مدارس و دانشكدهها را تشكيل مىدهد سخن گفت و ما نيز از مدارس ياد شده و دانشكدهها ديدن كرديم و با طلاب و دانشجويان با زبان عربى گفتگو كرديم كه جالب بود و به يكديگر علاقمند شديم.
طلاب اين مدارس معمولاً به جامع الازهر مصر جهت ادامه تحصيل اعزام مىشوند و طبيعتاً از انديشه جامعه ازهر متأثر مىگردند و ما از آمادگى ايران براى جذب طلاب به حوزه علميه قم سخن گفتيم كه آنان اظهار تمايل نموده و شرائط پذيرش را مىپرسيدند كه گفته شد: رايزنى فرهنگى ما آنان را راهنمائى خواهد كرد.
گفتنى است كه تشكيلات حوزوى ما نيز براى جذب طلاب خارج كشور به قم برنامهها و اقداماتى دارد و هم اكنون در مناطق شيعهنشين چين مدارس و مساجدى به منظور تعليم و تربيت طلاب وجود دارد و در حال حاضر يكصد و پنجاه تن طلبه از كشور چين در حوزه علميه قم مشغول تحصيل مىباشند و اگر سرمايهگذارى بيشترى شود مىتوان اين ظرفيت را بالا برد و دانش آموختهگانى را با مبانى صحيح فرهنگ اسلامى آشنا و مجهز كرد و جهت ارشاد مردم منطقه به آنجا باز گرداند و بديهى است كه بازتاب و ثمره اين اقدام ارزنده سودمند خواهد بود كه يك طلبه دانش آموخته به ميان مردم خود برگردد و مشعل هدايت را برافروزد. راستى اگر ما به رسالت جهانى اسلام فكر مىكنيم روى برنامههاى خارجى و تبليغى در همه كشورها بايد سرمايهگذارى كنيم و اگر ما اقدام نكنيم جريانهاى منحرف به نام اسلام و ضد اسلام اين خلأ را پر خواهند كرد همانگونه كه اين جريانهاى فاسد در اغلب كشورها با سرمايههاى كلان وارد شده و مقاصد خود را دنبال مىكنند…
ساير ديدارها
ديدارى داشتيم با آقاى «چن خائوسو» رئيس انجمن دوستى چين با ساير ملتها كه عضو كنفرانس مشورتى سياسى چين مىباشد. نامبرده طى گفتگويى با هيأت ايرانى اظهار داشت: از ديدار با شخصيتهاى ايرانى خوشنوديم و از همكاريهاى فرهنگى استقبال مىكنيم در چين مسلمانان بسيارى هستند، همه مىدانند كه اسلام دين صلح است، ما به ميهمانان خود از كشورهاى اسلامى احترام مىگذاريم، ما به دوستى با ايران افتخار مىكنيم، مشكل جهان اينست كه راه انبياء را رها كرده است، ما با ظلم و ستم قدرتهاى حاكم جهانى مخالفيم، اگر ما متحد باشيم قدرتهاى بزرگ زورگو نااميد خواهند شد، ابرقدرتها مىخواهند اراده خود را بر بشريت حاكم سازند، دولت چين با مبارزه با اين قدرتها موافق است. نامبرده با اشاره به مشى سياسى ايران اظهار داشت: سياست ايران منطقى و عالى است، ما با شما برادريم و بايد همكارى بيشترى داشته باشيم، شما از كشور بزرگى آمدهايد، اميدواريم ديدارهاى ما ادامه پيدا كند و جاده ابريشم بار ديگر پيوند ما را مستحكمتر نمايد، گفتنى است كه وى در خلال سخن خود چندين بار از كنفسيوس سخن گفت و يكبار چنين اظهار داشت كه من از سخنان شما بياد كنفسيوس افتادم! كه به اخلاق و معنويت دعوت مىكرد…در هر حال گفتگوى ما با استقبال وى مواجه شد…
ديدار ديگر با آقاى «وانگ مينگ» عضو مشورت سياسى چين و وزير سابق فرهنگ و از نويسندگان و پژوهشگران است كه طى چند ساعت گفتگوى صميمى بحثهاى معنوى مطرح كرديم در بخشى از اظهارات وى از مقالات درباره ايران توسط ايشان سخن به ميان آمد او گفت قصد دارد كتابى با تصوير به چاپ برساند و مردم چين را با ايران آشنا سازد سپس به سوابق رابطه ايران و چين پرداخت و گفت ما به فرهنگ ايران احترام مىگذاريم، همه دانشمندان چينى احساس خاص نسبت به ايران دارند، دين اسلام برترين آئين است، اسلام دين محبت است، من برخى كتابهاى اسلامى را خواندهام نهج البلاغه را با ترجمه چينى كه ايران فرستاده خواندهام، اين كتاب مبدأ آفرينش را معرفى مىكند و نه تنها يك كتاب دينى است بلكه كتاب علم و حكمت و عامل رشد خرد آدمى است، اصولاً فرهنگ اسلام فرهنگى وسيع و كامل است، من به كشورهاى بسيارى سفر كردهام، ايران هم آمدهام، فرهنگ و هنر ايرانى را با احساس خاص دريافت كردهام و تحت تأثير جدى قرار گرفتهام، در اصفهان و ميدان نقش جهان و مساجد جداً شيفته هنر و زيبايى و صبورى و پشتكار مردم آن شدم، مخصوصاً مساجد اصفهان و زيبائىهاى آن كه بر آمده از ايمان و عشق به معنويت است كه جز ايمان سرچشمهاى ندارد…
آقاى وانگ سپس با اشاره به انقلاب اسلامى اظهار داشت، اوضاع ايران و چين به يكديگر شباهت دارد، ما مىتوانيم همديگر را درك كنيم، ما چينىها مبارزات طولانى با استعمار غربى داشتهايم در جنگ كره سه سال با آمريكا جنگيدهايم…و ما از جايگاه علم، نگارش و قلم در قرآن و نقش محققان در هدايت انسانها و نهادينه كردن معنويت به تفصيل سخن گفتيم كه مورد توجه قرار گرفت.
ديدار ديگر ما با معاون وزير فرهنگ چين بود كه در پيرامون مسائل فرهنگى و روابط دو كشور سخنانى رد و بدل شد، از جمله برنامه موافقت نامه مصوب فرهنگى و برنامه چهار ساله مبادلات فرهنگى كه مجدداً به امضاى دو كشور خواهد رسيد، هفته فرهنگى ايران و چين كه ادامه دارد، روابط نخبهگان دو كشور و ضرورت توسعه آن جهت درك واقعى از حوادث مهم و اخبار يكديگر.
خصوصاً ما تأكيد كرديم كه ما بايد اطلاعات كشور متقابل را از خود آن كشور بپرسيم تا اخبار تحريف نشده در اختيار افكار عمومى قرار گيرد و دشمنان ما فضا را آلوده نسازند و جنگ روانى به راه نيندازند از جمله دانش هستهاى كه ماهيت آن را رسانههاى صهيونيستى و امپرياليستى تحريف مىكنند و همچنين در مسائلى چون تروريسم جهانگردى، روابط دانشجويى و دانشگاهى، انتقال تجارب علمى و فنى و رسانهاى كه براى دو كشور سودمند است. همچنين به فيلم 300 ساخته آمريكايىها اشاره كرديم كه تاريخ ايران را تحريف كرده و بايد در اين خصوص روشنگرى بشود، نامبرده نيز از تأثير چهرههاى فرهنگى و گفتگوها و تأثير آن بر حسن تفاهم و تحكيم روابط سخن گفت كه آمادگى دانشمندان و شخصيتهاى آن كشور را براى شنيدن حرفهاى ما نشان مىداد و اين مطلبى است كه روابط خارجى ما نبايد از آن غفلت ورزد…
ديدار با گروه دانشكده زبان فارسى
دانشگاه بسيار قديمى و سنتى و بزرگ و مصفاى پكن يكى از مراكزى بود كه ديدن كرديم. نكته قابل ذكر اينكه چهره دانشگاه و دانشجويان بسيار طبيعى و بىآلايش بود، دانشجويان پسر و دختر در كمال آرامش و بدون آرايش تردد مىكردند و از دوچرخه نيز استفاده مىنمودند از چهرههاى زننده و رنگ و روغن دختران دانشجو كه در ميان خودمان حتى دانشجويان زياد مىبينيم خبرى نبود، حتى يك مورد زن و دختر ديده نشد كه از ابزار آرايشى استفاده كرده باشد، دانشجو سرگرم كار خود است نه در فكر جلب نظر ديگران و نمونه اين را در چهره اجتماع چين تقريباً مشاهده مىكنيم…
به هر حال در اين دانشگاه با گروه زبان فارسى مركب از چند استاد مرد و زن يكى دو ساعت جلسه صميمى داشتيم. اين گروه جزو كسانى بودند كه در مطالعه و ترجمه آثار فارسى به زبان چينى كار كرده و از خود آثارى چون ديوان حافظ، سعدى، مولوى، خيام و… به زبان چينى بيادگار گذاشتهاند، برخى از اينها پرفسور و محقق كه تا هيجده اثر فارسى ترجمه شده به لغت چينى دارند، در اين ديدار نيز از روابط فرهنگى در پرتو آثار ايرانى و ديوانهاى ترجمه شده صحبت شده و تذكر اينكه مفاهيم عرفانى و معرفتى مندرج در اين آثار نبايد از نظر دور بماند و صرفاً به ترجمه بسنده شود، در همين دانشگاه از كتابخانه مشتمل بر آثار دينى و ادبى ايرانى ديدار كرديم كه اين نيز در حد خود جالب توجه بود.
كتابخانه ملى پكن
اين كتابخانه بزرگترين كتابخانه پكن مىباشد، از نظر ساختمان بسيار باشكوه و در زمينى به مساحت 250 هزار متر مربع ساخته شده و مشتمل بر 25 ميليون كتاب مىباشد كه بيش از سه هزار جلد آن فارسى و عربى است. از مخازن كتاب و سيستم اداره و بهره بردارى توضيحاتى داده شد.
مسجد و مدرسه نيوجيه
اين مسجد در محله نيوجيه كه يك منطقه مسلمان نشين پكن است مردم مىگفتند: هزار سال قبل بنا شد هرچند ساختمان آن چندان قديمى نبود و نقاشىهاى رنگارنگ به جاى كاشى كارى تزيينات داخل آن را تشكيل مىداد، در محوطه اين مسجد دو تن از چهرههاى به نام مسلمان به اسامى «قزوينى و بخارائى» قرار داشت و مسجد محل اقامه جمعه و جماعت مردم منطقه است و جالب اينكه در همان حال كه مسجد را ديدار مىكرديم قبل از ظهر كلاس آموزش زبان عربى براى بزرگسالان در كنار مسجد دائر بود كه مرد و زن با لباسهاى محلى در آن شركت داشتند و معلم به آنها درس مىداد كه با آنها گفتگو كرديم و ايران و ايرانيان را مىشناختند و اظهار علاقه مىكردند، سپس از مدرسه طلاب و دانشجويان علوم دينى در منطقه ديدار داشتيم و به چند كلاس سرزديم و براى آنها كمى صحبت كرديم و چند روايت در باب تعليم و تعلّم از پيامبر اكرم(ص) روى تابلوى كلاس نوشتيم و براى طلاب توضيح داديم. اين مدرسه زير پوشش انجمن اسلامى و مديريت هلال الدين قرار دارد و طلاب به الازهر مصر براى ادامه تحصيل اعزام مىشوند و ما از آمادگى قم براى پذيرش آنها صحبت كرديم. البته همانگونه كه قبلاً گفتيم در مناطق شيعه نشين در سين كيانگ و برخى نقاط ديگر مدارس و مساجد با عنوان پيروان اهلبيت وجود دارد و دوستان ايرانى ما آنجا فعاليت دارند…
ديدار از مركز راديو پكن
از اين مركز، مخصوصاً بخش زبانهاى خارجى، از جمله زبان فارسى نيز ديدارى داشتيم و در ضمن ديدار گفتگو با رئيس بخش بين الملل زبانهاى خارجى و گروه زبان فارسى. نامبرده از دائر كردن بخش فارسى براى فارسى زبانان چينى و خارج كشور و تأسيس دفتر خبرگزارى در ايران صحبت كرد و وجوه مشترك ايران و چين و ما با بيان مواضع دولت ايران در روابط با ديگر كشورها، اشاره كرديم كه: رسانهها مسؤوليت هدايت افكار عمومى را به عهده دارند و در جهان ارتباطات اين مسؤوليت سنگينى است از همه مهمتر اينكه تبليغات گمراه كننده زهرآگين صهيونيستى و امپرياليستى با روشنگرى مىبايست خنثى شود، مخصوصاً مسئله هستهاى ايران كه دشمنان به تحريف اهداف ما مىپردازند انتظار داريم رسانههاى چين حقيقت را براى مردم بگويند و آنگونه كه هست بيان شود و اين تفاهم بايد از دو كشور باشد…
حال كه سخن رسانه و راديو به ميان آمد بى تناسب نيست اشاره كنم كه ابتذال در رسانههاى كشور چين آنگونه كه در كشورهاى غربى متداول است كمتر به چشم مىخورد. نگارنده كليد كنترل تلويزيون را در چند نوبت روى سيزده كانال گرفته تا نمونه اين برنامه را ببينم، تصاوير اين كانالها بسيار طبيعى بود، آدمها با چهرههاى ساده و نوعاً مطالب خبرى، گزارش و آموزشى بود. اين برنامه كشورى است كه مىخواهد يك ميليارد و سيصد ميليون نفوس را اداره كند. اگر بنا باشد، رقص و آواز و ابتذال و بى شرمى به شيوه غربى در آن رائج باشد همه چيز از دست خواهد رفت و كشور و جامعه و خانه و خانواده قابل كنترل نخواهد بود. اين الگوى مديريت مىتواند درسآموز باشد كه گذشته از جنبه دينى و منع شرعى اخلاقى، اصولاً فساد و لااباليگرى براى هر جامعهاى زيانبار است و به همين دليل است كه دشمنان ما سعى مىكند از طريق رسانهها و ماهوارهها و مواد مخدر و قرصهاى مهيج و ترويج فساد به ما ضربه بزنند و ما نبايد در برابر اين جريانها نظاره گر باشيم بلكه با قاطعيت مىبايست در نبرد و مبارزه با فساد و عوامل آن از پاى ننشينيم در همين روزهاى سال نو، رسانههاى ما مخابره كردند كه در چين كسانيكه از طريق اينترنت و وسائل ديگر چون تلفن حركت ضد اخلاقى كنند به پرداخت جريمه سنگين محكوم مىشوند…
اين مقاله در صدد اثبات اين مدعا نيست كه در چين به طور كلى خلافكارى و فساد نيست، چرا كه يك كشور كمونيست و لائيك و پرجمعيت به هر حال مسائل خاص خود را دارد بلكه مقصود اينست كه اثبات كند اگر كشورى بخواهد صحيح حركت كند مىبايست با ناهنجاريهاى اخلاقى برخورد داشته باشد تا جوانان در دام فساد گرفتار نشوند و جامعه روبه فروپاشى نگذارد هرچند يك نظام فاقد ايدئولوژى ايمانى باشد تا چه رسد به كشورى كه مىخواهد پرچمدار اسلام باشد و به ديگران الگو بدهد!
بر گرديم به اصل گزارش و پارهاى نكات باقى مانده. هر چند خاطرات سفر شش روزه به آنچه نگاشتم محدود نبود و مطالب گفتنى بسيارى از ديدارها و مشاهدات وجود دارد كه در اين مجال نمىگنجد. از جمله ديدار با جمعى از نخبه گان مسلمان چينى، در سفارت جمهورى اسلامى به دعوت رايزنى فرهنگى از پرفسور و استاد دانشگاه گرفته تا تاجر و دانشجوى دانشگاه و خواهران و برادران مسلمان كه آن نيز بسيار جالب بود به ويژه در اين جمع گفتگو با آقاى پرفسور سيف الدين مترجم نهج البلاغه به زبان چينى كه هر چند اهل سنت بود مىگفت من على(ع) را از كلامش شناختم، كلامى كه گنجينه حكمت و معارف و سياست و مديريت و درس اخلاق است و بالأخره شب ميلاد رسول اكرم(ص) و امام صادق(ع) در سفارت با همت رايزنى كه جمع زيادى از ايرانيان مقيم پكن كه آن نيز شب جالبى بود، بطور خلاصه اينگونه سفرها و ديدارها هرچند هزينه هايى در بر دارد اما آثار و بركات آن از نگاه فرهنگى بسيار زياد است كه در حد امكان بايد آنرا توسعه داد تا پيام اسلام و انقلاب اسلامى به گوش جهانيان برسد و توطئهها و شيطنتهاى دشمنان تا حدودى خنثى گردد…
الگوى مصرف
يكى از اصول اقتصاد صرفه جويى و پرهيز از اسراف و تبذير است كه چينىها اين را بهتر از ما عمل كردهاند اگر صرفهجويى نباشد كجا مىتوان كشورى با آن وسعت و جمعيت اداره كرد، همه كار مىكنند و همه به صرفه جويى به عنوان يك فرهنگ پايبندند و اين چيزى است كه در مسكن و وسيله نقليه و سوخت و آب و برق و ريخت و پاشها و پذيرائىها مىبينيم. شهر پكن با اصول مدرن شهرسازى و خيابانهاى بسيار عريض و روان از نظر تردد، مشتمل بر انبوه ساختمانهاى آپارتمانى بلندمرتبه با متراژ اكثر 50 متر تا 100 متر و از خانههاى ويلائى بزرگ كمتر ديده مىشود و حداقل مانديديم…وسيله نقليه نيمى از مردم دوچرخه است و بعضاً موتور سوارى كه با برق و باطرى كار مىكند. البته شمار اتومبيلها نيز كم نبود كه با توجه به جمعيت پايتخت غير منتظره نيست. در ادارات همان اوائل سال شوفاژها خاموش بود كه از چراغهاى ساختمانهاى دولتى نيز حداقل نياز استفاده مىشد.
نكته قابل ذكر اينكه چينىها از آثار باستانى حداكثر استفاده را مىكنند مثلاً ديوار تاريخى چين يا «قصر ممنوعه» سلاطين گذشته با اينكه چندان مهم نيست روزانه صدها ميليون «يوآن» پول چينى براى دولت درآمد دارد و سيل جمعيت به آنجا سرازير است…
و گفتنى است كه بنزين در چين به قيمت معادل 600 تومان عرضه مىشود با اين حال ارزانى اجناس در چين مثال زدنى است، سؤال اينست كه آنها چه كردهاند كه اين نظم و تعادل را حفظ كردهاند؟ ولى ما بگونهاى ديگر هستيم با اينكه قيمت بنزين بسيار ناچيز است وقتى افزايش از 80 به صد تومان در مجلس صحبت مىشود موج گرانىها از راه مىرسد! چرا؟ براى اين كه مديريت و نظارت ضعيف است و هر كسى هر كار دلش مىخواهد مىكند و اين مايه تأسف است… و در خاتمه از رايزنى فرهنگى ايران در چين جهت ترتيب دادن اين ديدار سپاسگزاريم.
جايگاه فاطمه س در كتاب و سنت
جايگاه فاطمه(س) در كتاب و سنّت
حجةالاسلام محمّدعلى حائرى
براى تحقيق و بازشناسى ابعاد وجودى شخصيتها و قهرمانان تاريخى راهها و شيوههاى متعددى وجود دارد مانند شناخت آنان از طريق آثار و گفتار.
ولى در حوزه انديشه اسلام شناخت جايگاه شخصيتها و قهرمانان همانند فاطمهى زهرا(س) تنها با بهرهگيرى از كلام خدا و گفتار معصومين(عليهم السلام) امكانپذير است از اينرو بر آن شديم ابعاد وجودى شخصيت بانوى برتر جهان را از طريق آيات و روايات اسلامى مورد بحث و تحقيق قرار دهيم البته بيان ابعاد فضائل آن حضرت (س) نياز به فرصت ديگر دارد و در اين مقال نمىگنجد و اين نوشتار مىتواند بهطور اجمال به برخى از درياى فضائل آن حضرت اشاره داشته باشد و اين مقال در محورهاى زير سامان يافته.
اسامى فاطمه
در منابع روائى و حديثى اسامى و القاب فراوانى براى دختر پيامبر(ص) ديده مىشود كه از معانى بسيار بلندى برخوردار است از جمله آن نام فاطمه است كه براى وى انتخاب شده يونس برقى از امام صادق نقل مىكند كه امام كاظم(ع) فرمود پرمعناترين اسمهاى فاطمه نُه تا است كه آنها نزد خدا مىباشد. عبارتند از «فاطمه – صديقه – مباركه – طاهره، محدثه، زهرا، زكيه، راضيه، مرضيه.»(1)
و نيز در كتب حديثى ديگر گزارش شده كه خداوند يكى از اسمهاى خود را براى فاطمه نامگذارى كرده است كه آن نام «فاطر» است چون فاطمه از فاطر گرفته شده و فاطر يعنى خالق و آفريننده همه اينها گوياى اين است كه فاطمه(س) يك حقيقت است.
القاب
بايد گفت در كتب حديثى القاب و صفات بسيار براى فاطمه(س) گزارش شده كه حدود شصت لقب و صفت را صاحب كتابالجنة العالمه گردآورى كرده و به نظم كشيده كه بعداً به ذكر آن خواهيم پرداخت كه از جمله القاب پرارزش (زهراء) است جابربن عبداللَّه مىگويد از امام پرسيدم كه معناى زهرا چيست؟ فرمود زهرا همان نورى است كه خدا در صلب و نهاد پيغمبرش قرار داد كه از او بواسطه دخترش فاطمه يازده امام و رهبر بوجود آمدند تا مجرى دستورات خدا در زمين باشند.
حال مىپردازيم به القاب ذكر شده آن حضرت در كتاب الجنةالعالمه و كتاب عوالم العلوم محدث اصفهانى.
القاب بنت مصطفى كثيره
نظمت منها نبذة يسيره
نفسى فداها و فدا ابيها
و بعلها الولى مع بنيها
سيّدةٌ انسية حوراء
نوريةٌ حانيةٌ عذراء
كريمةٌ رحيمةٌ شهيده
عفيفةٌ قانعةٌ رشيده
شريفةٌ حبيبةُ محترمه
صابرةٌ سليمةٌ مكرمه
صفيةٌ عالمة عليمه
معصومهٌ مغصوبةٌ مظلومه
ميمونةٌ منصورةٌ محتشمه
جميلةٌ جليلةٌ معظمه
حاملة البلوى بغير شكوى
حليفة العبادة والتقوى
حبيبةُاللَّه و بنتُ القصوه
ركن الهدى و آية النبوّه
شفيعة العصاة امّالخيره
تفاحة الجنه والمطهّره
سيدةُ النساء بنتُ المصطفى
صفوة ربها و موطن الهدى.
غرّةعينالمصطفى و بضعه
مهجة قبله كذا بقيه
حليمة فهيمة عقيله
محزونة مكروبة عليله
عابدةُ زاهدة قوامه
باكيةٌ صابرة صوامه
عطوفةُ رؤوفةٌ حنانه
البرّة الشفيعة الابابه
والدة السبطين دوحةالنبى
نور سماواتى و زوجة الوصى
تمام غرةٍ غرائى
روح ابيه ذرة بيضاء
واسطةقلادة الوجود
درة بحر الشرف والجود
امينة اللَّه و سراللهى
امينة الوحى و عيناللَّه
درة بحرالعلم والكمالِ
جوهرة الغرة والجلالى
قطب رحى المفاخر السنيّة
مجموعة المآثر العليه
مشكاة نوراللَّه والزجاجه
كعبة الآمال لاهل الحاجه
ليلة قدر ليلة مباركه
ابنة من صلت به الملائكه
قرار قلب امها المعظمه
عاليه المحل سرّالعظمه
مكسورة الضلع رفيض الصدرى
مغصوبةُ الحق خفى و جلّى
اينها بخشى از القاب و اوصاف آن حضرت بود كه ذكر شد.
معناى فاطمه
امام صادق(ع) به راوى «يونس برقى» مىفرمايد آيا مىدانى معناى فاطمه چيست؟ راوى گفت خير حضرت فرمود: «الفاطمة فُطِمَت منالشّر» يعنى فاطمه انسان كامل است كه هيچگونه پليدى همراه او نيست از اين رو او را فاطمه نهادند و سپس اضافه كرد اگر على نبود هم كفوى در اين جهان براى حضرتش يافت نمىشد.(2)
در حديث ديگرى معناى فاطمه تعريف شده كه رسول خدا فرمود «انّما سماها فاطمة لاناللَّه فَطَمها و مُحبيّها من النّار»(3) همانا خداوند فاطمه را فاطمه نهاده است چون وجود شريفش و دوستارانش را از دوزخ محفوظ داشته است.
در حديث ديگر گزارش شده كه امام باقر(ع) فرمود هنگامى كه فاطمه به دنيا آمد فرشتهاى از عالم بالا فرود آمد. و از زبان جدّم محمّد(ص) به سخن درآمد و فرمود: اسم اين مولود فاطمه است. سپس فرمود: «انّى فَطَمْتُكِ بالعِلم و فَطمْتُكِ عن الطَّمتْ.(4) يعنى من تو را دريايى از علم و آگاهى مىبينم و نيز فاطمه هرگز از عهد و پيمانى كه با خدا بسته بر نخواهد گشت و عهدشكن نخواهد بود و مرحوم محدث كبير اصفهانى در معناى فطمتك بالعلم گفته است يعنى تو را از علم و دانش عالم غيب سيراب كرد تا اينكه از تعليم و يادگيرى بىنياز شدى و روى اين جهت او را عليمه نيز گفتهاند.
«و قَطَعتُكِ عن الجَهل» يعنى تو را از دنياى جهالت و نادانى دور گردانيد.(5)
خير كثير
بيشتر دانشمندان علوم قرآن كلمه كوثر در آيه «انّا اعطيناك الكوثر»(6) را به خير كثير در دنيا و آخرت كثرت و زيادى پيروان پيامبر و نهر كوثر در بهشت و شفيع تفسير كردهاند.
از دلائلى كه مىتوان اين تفسير را پذيرفت و تطبيق بر حضرت فاطمه داد شأن نزول و معانى بلند سوره كوثر است.
«انّا اعطيناك الكوثر فصلِّ لِربّك وانحر انّ شانئك هوالأبتر» اى پيامبر ما به تو كوثر عطا كرديم پس تو به شكرانه آن براى خدا نماز بگذار و نيز شتر قربانى كن زيرا دشمن مىگويد كه تو ابتر و فاقد نسل هستى.
گفتهاند پيامبر فرزندى بهنام قاسم داشت كه به سن رشد رسيده بود و در سن نوجوانى درگذشت عدهاى از اعراب جاهلى و مشركان از جمله عاص بن وائل پيامبر(ص) را شديداً سرزنش مىكردند در اين زمان اولين دختر پيامبر بنام فاطمه متولد شد امّا چون اعراب جاهلى دختر را جزء فرزندان خود به حساب نمىآوردند پيامبر را ابتر و بلاعقب و بدون فرزند مىناميدند در پاسخ به اين ياوهگوييها سوره كوثر نازل شد و طبق گفته بعضى(7) سوره مزبور در ميانه منى نازل شده است
آيه ديگرى در قرآن هست كه دال بر مقام و منزلت حضرت زهرا(س) دارد زمانى بود كه دنياى مسيحيت طرح رويارويى و شكست دادن پيامبر اسلام(ص) را پايهريزى كردند و در مقام انكار رسالتش برآمدند رسول خدا براى مقابله رويارويى با آنان و اثبات ادعاى نبوت خود طرح مباهله را پيشنهاد كرد تا هر كدام ناحق و دروغگو هستند رسوا شوند و در نهايت نابود گردند يكى از افرادى كه رسول خدا به جمع مباهله دعوت كرد حضرت فاطمه بود و اين مسئله نزد شيعه و سنى به حد تواتر رسيده است و اين خبر از طريق جابربن عبدالله انصارى رسيده است.(8) «فَمَن حاجّك من بعدِ ما جاءَك مِن العلم فقل تعالوا ندعُ ابناءَنا و ابنائكم و نساءَنا و نساءَكم و اَنْفُسَنا و اَنْفُسَكُم ثُمَّ نَبتَهِلْ فَنَجْعل لعنة اللَّه على الكاذبين(9) هر كس با توبه مجادله برخيزد پس از آنكه دانش (وحى) به تو برسد بگو بياييد ما و شما با فرزندان (حسن و حسين) و زنان «حضرت فاطمه» و خودمان با هم به مباهله برخيزيم تا دروغگويان را به لعنت خدا گرفتار سازيم».
عصمت فاطمه
از جمله آياتى كه به صراحت درباره فرزندان پيامبر و جانشينان پيامبر و حضرت فاطمه به طور صريح و روشن دلالت بر عصمت و پاكى و پيراستگى از گناه آنان مىكند اين آيه است كه معروف به آيهى تطهير است و در خانه امّسلمه نازل شده است هنگام نزول آيه فاطمه حسن و حسين نزد پيامبر(ص) حضور داشتند پيامبر عباى خويش بر آنان افكند و بدين ترتيب آنان را از بقيه اهل خانه جدا كرد و دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود خدايا اينان فرزندان و اهلبيت من هستند پس بر محمّد و آل او درود فرست.(10) «اِنّما يريدُاللَّه لِيُذهب عنكم الرجس اهل البيت و يُطَهِّرَكم تطهيرا؛(11) خداوند چنين مىخواهد كه رجس و پليدى را از شما خاندان نبوّت ببرد و شما را پاك و منزّه گرداند».
و نيز در احاديث به مسئله فوق اشاره شده از جمله اين حديث است كه امام صادق فرمود: «الفاطمة فُطِمَت من الشّر»(12) فاطمه از هرگونه بدى به دور است. بهطور كلى از معناى فاطمه نيز بخوبى استفاده مىشود كه وى با هيچگونه پليدى همراه نيست و از هر پليدى و گناهى به دور است.
ايثار فاطمه
«و يُطعمون الطعام على حُبّهِ مسكينا و يتيماً و اسيرا انما نُطعِمكم لوجه اللَّه لا نُريدُ منكم جَزاءَ ولا شكورا(13) بر دوستى خدا به فقير و طفل يتيم و اسير طعام مىدهند «گويند» ما فقط براى خشنودى خدا به شما طعام مىدهيم و از شما پاداشى نمىطلبيم».
ابن عباس مىگويد حسن و حسين(عليهم السلام) مريض شده بودند پيامبر به همراه گروهى از آنان عيادت نمود و به امام على(ع) فرمود چه خوب است براى شفاى فرزندانت نذرى كنى آنگاه امام على و فاطمه(س) و كنيز آنها فضه نذر كردند كه در صورت بهبودى آنان سه روز روزه بگيرند پس از بهبودى امام حسن و امام حسين حضرت فاطمه روزه گرفتند و براى افطار نان جويى كه آماده كرده بودند سر سفره آوردند در اين هنگام مسكينى آمد طلب غذا كرد كه آن حضرت غذا را به او بخشيد روز دوّم و سوّم نيز يتيم و اسيرى در وقت افطار آمدند و غذاى خود را به آنان دادند و با آب افطار كردند تا روز چهارم امام على(ع) و دو فرزندش محضر رسول خدا رسيدند در حالىكه از ضعف به خود مىلرزيدند پيامبر همراه آنان به خانه فاطمه(س) آمد وقتى فاطمه را با آن حال در شدت ضعف و در حال نماز ديد افسرده خاطر شد در اين هنگام جبرئيل فرود آمد در حاليكه هديه بهشتى براى اهلبيت آن حضرت(ص) آورده بود به پيامبر فرمود اين هديه را بگير خداى تعالى به داشتن چنين اهل بيتى به تو تهنيت گفته پس سوره هل اتى را بر پيامبر نازل كرد. مرحوم فيلسوف گرانقدر آيةاللَّهالعظمى كمپانى چه زيبا سروده است
وحى و نبوتش نسب جود وفتوتش حسب
قصهاى از مروّتش سوره هل اتى كند
نمونه ديگرى از ايثار فاطمه
جابربن عبداللَّه انصارى مىگويد: روزى رسول خدا(ص) نماز عصر را با ما خواند و پس از فراغ از نماز در محراب نشست و مردم اطراف او گرد آمدند به ناگاه پيرمردى از مهاجران عرب نزد رسول خدا آمد در حالى لباسهاى كهنه و مندرس پوشيده بود و در نهايت ضعف و پيرى نمىتوانست خود را نگاه دارد رسول خدا متوجه او شد. و از احوال او پرسيد پيرمرد گفت اى پيامبر خدا من گرسنهام، غذايم دهيد، برهنهام مرا بپوشانيد و نادارم بىنيازم كنيد حضرت فرمود الآن چيزى ندارم ولى مىتوانم شما را راهنماى خوبى باشم چون راهنماى به خوبى مانند انجام دهنده آن است به منزل كسى برو كه خدا و رسول را دوست مىدارد و خدا و رسول هم او را دوست مىدارند و رضاى خدا را بر جان خود مقدّم مىدارد. به سوى خانه فاطمه برو حضرت به بلال فرمود برخيز و اين مرد را به منزل فاطمه ببر پيرمرد و بلال به راه افتادند و چون به در خانه فاطمه رسيدند با صداى بلند سلام كردند پس فاطمه فرمود سلام بر تو كيستى؟ گفت: پير مردى از عرب، آمدهام به سوى پدرت اى دختر محمّد من برهنه و گرسنهام با من از مال خود كمك كن تا خدا تو را رحمت كند اين در حالى بود كه فاطمه و على و رسول خدا(ص) سه روز بود كه غذا نخورده بودند و پيامبر اين را مىدانست فاطمه پوست قوچى را كه دباغى شده بود و حسن و حسين بر روى آن مىخوابيدند به پيرمرد داد و فرمود اين را بگير (اى كوبنده در) اميد مىرود كه خداوند بهتر از اين به تو عطا كند مرد عرب گفت اى دختر محمّد من از فقر و گرسنگى به تو شكايت مىكنم و شما پوست قوچ به من مىدهيد؟ چون فاطمه اين سخن را شنيد گردنبندى كه فاطمه دخترِ عمويش حمزه به او هديه داده بود از گردن خود باز كرد و به اعرابى داد و فرمود اين را بگير و بفروش! اميد است خداوند بهتر از اين به تو عوض دهد. مرد عرب گردنبند را گرفت و به نزد رسول خدا آمد و هنوز حضرت با اصحاب خود نشسته بودند مرد گفت اى رسول خدا فاطمه اين گردنبند را به من داد و گفت بفروش اميد مىرود كه خداوند براى تو چاره بسازد رسول خدا بگريست و گفت چگونه خداوند براى تو چاره نمىسازد و حال آنكه فاطمه دختر محمّد به تو داده كه بهترين دختران فرزندان آدم است! در اين هنگام عمار بن ياسر برخاست و گفت اى رسول خدا آيا اجازه مىدهى كه من اين گردنبند را خريدارى كنم؟ حضرت فرمود. خريدارى كن اى عمّار اگر جن و انس در اين گردنبند شريك شوند خداوند آنها را به آتش جهنم عذاب نكند. عمار گفت گردنبند را چند مىفروشى اى عرب؟ گفت آن قدر كه از نان و گوشت سير شوم و يك بُرد يمانى تهيه كنم كه با آن خود را بپوشانم و در آن نماز بخوانم و يك دينار كه مرا به خانوادهام برساند عمّار آنچه آن مرد عرب گفت به او داد علاوه شتر خود را هم داد سپس اعرابى نزد پيامبر برگشت حضرت به او فرمود آيا سير و پوشيده شدى؟ مرد عرب گفت آرى بىنياز شدم پدر و مادرم فداى تو باد حضرت فرمود: پس فاطمه را به دعاى خود نسبت به آنچه در حق تو كرد پاداش ده، اعرابى، گفت خداوندا، تويى پروردگار ما، و تويى روزى دهنده ما در همه حال! خداوندا، به فاطمه عطا كن آنچه نديده چشمى و گوشى نشنيده باشد.
و رسول خدا به دعاى او آمين گفت و روبه اصحاب خود كرد و فرمود خداوند به فاطمه عطا كرده است در دنيا آنچه اعرابى براى او تقاضا كرد. چون من پدر او هستم و هيچ كس از جهانيان مثل من نيست و على شوهر اوست و اگر على نمىبود، همتايى براى فاطمه نبود. خداوند به او حسن و حسين را عطا كرده و به هيچ يك از آدميان چنين فرزندانى نداده است و ايشان بهترين فرزند زادگان پيغمبرانند و دو آقاى جوانان اهل بهشت هستند در آن حال عمّار آن گردنبند را به مشك خوشبو كرد و در برديمانى پيچيد و به غلامش بنام سهم داد و گفت اين را خدمت پيغمبر ببر و تو را هم به او بخشيدم غلام خدمت پيغمبر آورد و آنچه عمار گفته بود به پيغمبر عرض كرد. حضرت فرمود به نزد فاطمه برو و گردنبند را به او بده و تو هم غلام و خدمتكار او باش غلام گردنبند را آورد و پيغام حضرت را رسانيد فاطمه(س) گردنبند را گرفت و غلام را هم آزاد كرد غلام خنديد و فاطمه فرمود اين خنده براى چيست؟ عرض كرد بزرگى بركت اين گردنبند مرا به خنده وا داشت. گرسنهاى را سير كرد و برهنهاى را پوشاند و فقيرى را بىنياز و بندهاى را آزاد كرد و در نهايت به صاحبش برگشت.(14)
جايگاه فاطمه(س) از منظر آيات
امّا جايگاه و منزلت دختر پيامبر چيزى نيست كه بر دانشمندى پنهان باشد. زيرا از آيات و روايات وارد شده استفاده مىشود كه دختر پيامبر مقامى عظيم در نزد خدا و پيامبر دارد امّا آيات: «قل لا اسئلكم عليه اجراً الآ المودّة فى القربى(15)؛ اى پيامبر به امت خود بگو من اجر و مزدى از شما نمىخواهم مگر در قبال آن دوستى و محبت به فرزندانم.»
يكى ديگر از آيات اين آيه است: «فتلقى آدم من رَبّهِ كلمات فتاب عليه انّه هوالتوّاب الرحيم»(16) پس آدم از پروردگار خويش كلماتى را فرا گرفت و خداوند بوسيله آن كلمات توبه او را پذيرفت كه خداوند توبهپذير و مهربان است» از پيامبر سؤال شد: درباره كلماتى كه خداوند به آدم تعليم داد و آدم بوسيله آن كلمات توبه كرد؟ حضرت فرمود خداوند اين كلمات را به آدم آموخت (بحق محمّد و على و فاطمه والحسن والحسين الا تبت علىَّ) به حق محمّد و على و فاطمه و حسن و حسين توبه ما را قبول فرما» پس خداوند توبه او را پذيرفت در اينجا عظمت زهراى مرضيه مشخص مىشود. كه حضرت آدم براى پذيرفته شدن توبه خود نام فاطمه و فرزندانش را بر زبان جارى ساخت آيه ديگر آيه 19 و 20 از سوره الرحمن است كه امام صادق در تفسير اين آيات مىفرمايد «مَرَج البحرين يلتقيان بينهما برزخٌ لايَبقيان» دو دريايى در دو جهان هستند كه هرگز سركشى نمىكنند آندو على و فاطمه(س) مىباشند و بيان آن دو دريا «اى رسول» برزخ و فاصلهايست كه تجاوز به حدود يكديگر نمىكنند كه شايد آن مقررات كه مرد به وظايف خود و زن به وظايف خود مىباشد.(17)
روايات
امّا جايگاه فاطمه(س) در روايات و منزلت آن حضرت از زبان پيامبر(ص) و امامان معصوم گزارش شده است در حديث است كه پيامبر(ص) به امام على(ع) به حسن و حسين و فاطمه(س) نگاه كرد و فرمود «اَنا حربٌ لِمَنْ حارَبَكم و سلم لمن سالمكم»(18) يعنى من با هر كسى كه با شما در جنگ باشد در جنگم و هر كسى كه با شما از در صلح و آشتى درآيد من نيز با او از در صلح و صفا خواهم بود.(19)
2 – در حديث ديگرى است كه ذهبى روايت كرده كه رسول خدا فرمود: (اوّل شخص يَدخُل الجنّةَ فاطمه بنتُ محمد) اول كسى كه وارد بهشت مىشود فاطمه دختر محمّد(ص) است.(20)
3 – بخارى محدث معروف و بزرگ اهلسنت است در كتاب خود از رسول خدا
روايت مىكند كه فرمود: «فاطمةُ بضعةُ منى فَمَنْ اَبْغَضَها ابغَضَنى» فاطمه پاره تن من است هر كسى او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
4 – احمدبن حنبل نيز از محدثان معروف اهلسنت در كتاب خود حديث مزبور را با عبارتى ديگر از رسول خدا نقل كرده: انما فاطمة بضعةُ منّى يُؤذينى ما آذاها و يُنصِبُنى ما اَنْصَبَها حضرت فرمود «فاطمه پاره تن من است آنچه او را بيازارد مرا آزرده است و آنچه او را ناخشنود مىكند مرا ناخشنود كرده است.»(21)
5 – و نيز جوينى خراسانى در كتاب خود حديثى نقل كرد. كه رسول خدا(ص) فرمود: «اذا كان يومالقيامه نادى مناد من تحت الحُجُب يا اهل الجمع غَضّوا ابصارَكم و نكّسوا رؤوسُكم فهذه فاطمة بنتُ محمّد(ص) تريدُ اَن تمر على الصراط فتمرّوا معها سبعون الف جاريه من الحور العين كالبرق اللاّمع؛(22) روز قيامت منادى از پس پرده ندا مىكند كهاى اهل محشر چشمانتان را ببنديد و سرها را بزير افكنيد كه فاطمه(س)دختر رسول خدا(ص) از صراط بگذرد با هفتاد هزار فرشته آنهم مثل آفتابى روشن. در كتب حديثى از امام باقر(ع)به نحو تواتر گزارش شده كه حضرت مىفرمايد: براى مادرم فاطمه(س) جلو درب جهنم ايستگاهى است كه آن حضرت هنگام ورود افراد به آنجا مىايستد روى پيشانى هر فردى كلمه مؤمن يا كافر نوشته آن حضرت از بين آنان دوستاران خود را جدا نموده و سپس اين جملات را مىفرمايد «الهى و سيدى سَمَّيتَنى فاطمه و فُطِمَت بى من تولّانى و تولّا ذريّتى من النار و وَعدك الحق و أنْتَ لا تخلفُ الميعاد، اى خداى من نام مرا فاطمه نهادى و از عذاب جهنم بريدى و وعده كردى كه من و دوستانم را از جهنم برهانى زيرا كه وعده تو حق است و خلاف نيست خداوند در پاسخ مىفرمايد: «صَدَقْت يا فاطمه انّى سَمّيتكِ فاطمه و فطمت بك من احبك و تولّاكِ و احبّ ذريّتكِ و تولّاهم من النار وَعدِىَ الحق و انا لا اُخْلِف الميعاد».(23) خدا فرمود آنچه كه گفتى درست است وعدهى من حق و تخلفناپذير است به شما اجازه مىدهم كه دوستاران خود را شفاعت كنى. در پايان به اشعارى از آيةاللَّه محمدحسين اصفهانى كه در مقام فاطمه(س) سروده است اكتفا مىكنيم.
دليل نطق من ز يك نغمهى عاشقانهاى
گلشن دهر را پر از زمزمه و نوا كند
بضعه سيد بشر ام ائمه غرر
كيست جز او كه همسرى باشه لافتى كند
وحى و نبوتش نسب جود و فتوتش حسب
قصهاى از مروّتش سوره «هل اتى» كند
در جبروت حكمران در ملكوت قهرمان
در نَشَأت كن فكن حكم بما تشاء كند
عصمت او حجاب او عفت او نقاب او
سرقدم حديث از آن سرو از آن حيا كند
نغمه قدس بوى او جذبه اُنس خوى او
منطق او خبر ز لاينطق عن هوى كند
مفتقرا متاب رو از در او بهيچ سو
زانكه مس وجود را فضّه او طلا كند
پىنوشتها: –
1) شيخ صدوق، امالى، ج 18، ص 274 .
خصال، ج 3، ص 414 .
علل الشرايع، ج 1، ج 3، ص 178.
2) شيخ صدوق، امالى، ج 18، ص 474 .
عللالشرايع، ج 1، ح 3، ص 178 .
الخصال، ج 3، ص 414.
3) فرائدُ السّمطين، ج 2، ص 48.
4) علل الشرايع ج 4، ص 179 .
بحارالانوار، ج 43، ح 9، ص 13.
5) محدث كبير اصفهانى، عوالم العلوم، ج 11، ص 76 .
6) سوره كوثر (108) آيه 1 .
7) مرأة الحرمين، ج 1، ص 325.
8) شواهد التنزيل، ج 1، ص 123 و 126 .
فرائدُ السمطين جوينى، ج 2، ص 24 .
9) سوره آلعمران (3)، آيه 61.
10) عوالم العلوم، ج 11، ص 78 .
فرائد والسمطين خراسانى ج 2، ص 23 .
11) سوره احزاب (33)، آيه 33.
12) شيخ صدوق، امالى، حديث 11، ص 474.
علل الشرايع، ج 1، ح 3، ص 171 .
خصال ج 3، ح 3، ص 414.
13) سوره دهر، آيه 8 – 1 .
14) بحارالانوار، ج 43، ح 50، ص 75.
15) سوره شورى (42)، آيه 23.
16) همان.
17) كتاب عوالم العلوم، محدث اصفهانى ص 38 .
بحارالانوار، ج 43 ص 31.
18) فرائدُ السمطين، ج 2، ص 38.
19) همان.
20) كنزالعمال، ج 2، ص 24.
21) احمد حنبل، مسند امام، ج 4، ص 5.
22) بحارالانوار باب الفضائل، حديث 23 .
فرائد السمطين خراسانى، ج 2، ص 49.
23) علل الشرايع، ج 1، ص 179 .
بحارالانوار، ج 43، ح 11، ص 14.
بهداشت جسم و جان در نگاه پيامبر اعظم ص
بهداشت جسم و جان در نگاه پيامبر اعظم(ص)
حجةالاسلام محمد رضا رضوانى پور
چكيده
اين مقاله به اهميت بهداشت جسم و جان در سيره و سخن پيامبر اعظم (ص) پرداخته و در ادامه مطالبى چون تاريخچه و جايگاه و ابعاد بهداشت و ذكر مصاديقى در اين خصوص و راههاى وصول به آن و در نهايت آثار و ثمرات دنيوى و اخروى آن را بيان نموده است.
مقدمه
سلامت جسم و جان براى هر انسانى از جمله آرزوهاى هميشگى اوست اگر چه برخى به لحاظ محروميتهاى موجود، آن را دور از دسترس و بلكه ناممكن مىپندارند اما بسيارى هم هستند كه دست يافتن به اين امر مهم را براى خود و جامعه امرى ممكن و كاملاً شدنى مىدانند. اصولاً اين موضوع از ريشههاى اصلى و اساسى يك جامعه مترقى است. جامعهاى متكامل شمرده مىشود كه تمامى اهرمهاى كمالش بر مبناى سلامت جسم و روان افرادش پايه ريزى شده باشد و از اين روست كه امروزه خوشبختانه سازمانهاى داخلى و حتى بين المللى نيز جهت عينيت بخشيدن به اين امر مهم به پا خاستهاند. زيرا مىدانند كه ناديده گرفتن اين مسئله مهم در طول تاريخ حيات بشر، چه خسارتهاى جبران ناپذيرى را ببار آورده است و لذا بسيار مناسب است كه در تبيين اين موضوع مهم از الگوهاى دينى و متون مذهبى كمك گرفته شود و به جاست كه آداب زندگى پيامبر بزرگوار در بعد نظافت و بهداشت بار ديگر بازخوانى گردد تا بشريت امروز كه بيش از هر زمانى ديگر تشنه دستاوردهاى انبياست از آب زلال وحى سيراب گردد.
بهداشت جسم و جان در كلام پيامبر اعظم(ص)
بهداشت: عبارت است از ايجاد كامل تندرستى بدنى، روانى، اجتماعى و فقدان هر نوع ناتوانى جسمانى و به عبارت ديگر، داشتن علوم و هنر پيشگيرى از بيماريها و طولانى كردن عمر و بالا بردن سطح سلامت و توانائى بشر. البته بايد توجه داشت كه صرف نداشتن بيمارى جسمى به معنى سالم بودن نيست بلكه در نگاه سازمان جهانى بهداشت، سلامت عبارت است از تأمين رفاه كامل جسمى روانى و اجتماعى، پس هر كه بيمارى جسمى ندارد دليل سلامت او نيست بلكه شخص سالم كسى است كه از سلامت روح نيز برخوردار باشد.(1)
تاريخچه بهداشت:
آنچه كه نقل شده است سابقه تاريخى آن بر مىگردد به 3900 سال قبل از ميلاد مسيح، در آن زمان بيمارى صرفاً يك بلاى آسمانى به شمار مىآمد و كسى در حال بيماران دخالت نمىكرد و بيمار مىبايست خودش خوب شود و يا بميرد. در آن زمان مردى بنام اسقلبيوس (اسكولاب) در يونان زندگى مىكرد او اولين كسى بود كه به فكر افتاد تا چارهاى براى بيماران پيدا كند و نام خود را طبيب گذاشت. روزى به خانه آمد دخترش بنام «هيژى» بوى گفت: خوب است شما به جاى صرف وقت براى پيداكردن داروى بيماران كارى كنى كه از بيمارى پيشگيرى شود. اين باعث شد كه به فكر پيشگيرى بيفتد و لذا شروع كرد به مردم دستورات پزشكى و پيشگيرى دادن و بالأخره در سال 1948 بعد از ميلاد مسيح(ع) اساسنامه سازمان جهانى بهداشت به تصويب رسيد.(2)
جايگاه بهداشت در اسلام:
الف)آيات
قرآن كريم انسانهاى طيّب و پاكيزه را در رديف توبه كنندگان معرفى مىكند. آنجا كه فرموده است «انّ اللّه يحب التوّابين و يحبّ المتطهرين»(3) يعنى خداوند انسانهاى پاكيزه و با طهارت را دوست دارد. در آيه ديگر همسران مؤمنين را در بهشت جفتهاى پاكيزه مىداند(4) و در سوره مائده غذاهاى حلال را طعام پاكيزه معرفى مىكند اينكه با عبارت «قل لا يستوى الخبيث و لا الطّيب»(5)، (هرگز پاك و ناپاك برابر نيست)، و با بكارگيرى كلمه طيب بيش از 35 بار در قالب مشتقات خود در ستايش پاكان و كلمه خبيث بمراتب كمتر در مزمت ناپاكان، همه اينها بيانگر اهتمام فوق العاده قرآن كريم است به طهارت و پاكيزگى.
ب) روايات
موضوع طهارت و پاكيزگى آنقدر مهم است كه در اكثر كتابهاى فقهيه و رسالههاى عمليّه، باب طهارت در آغاز كتاب آمده است و اين بيانگر ويژگى اوست كه بدون رعايت اين مسئله، بسيارى از اعمال انسان نا تمام خواهد بود. پيامبر اعظم(ص) اهميت اين موضوع را با عبارتهاى متفاوت بيان فرموده است. در جايى فرموده است «يا انس اكثر من الطّهور يزد اللّه فى عمرك»(6) يعنى، خود را زياد شستشو كن تا خداوند عمرت را زياد كند و در جايى ديگر از حضرت نقل شده است، «انّ الاسلام نظيفٌ فتنظّفوا فانّه لا يدخل الجنة الّا نظيف»(7) يعنى اسلام پاكيزه است شما هم پاكيزه باشيد و همانا جز پاكيزگان وارد بهشت نخواهند شد، و در بيان ديگر فرموده است «هر چه مىتوانيد پاكيزه باشيد زيرا كه خداوند، اسلام را بر پاكيزگى نهاده است و هرگز جز پاكان به بهشت راه نخواهند يافت»(8) يعنى طهارت و پاكيزگى ميدان وسيعى دارد و هر چه انسان در اين مورد دقت و تلاش نمايد باز مرحله بالاترى دارد و بالأخره اينكه حضرت فرموده است «خدا طيّب است و پاكيزگى را دوست دارد، بزرگوار است و بزرگوارى را دوست دارد، بخشنده است، بخشندگى را دوست دارد، پس جلو خانههاى خود را پاكيزه سازيد و خود را شبيه يهودان نكنيد»(9) و همچنين فرموده است «خداوند متعال كثافت و ژوليدگى را دشمن دارد از او متنفر است».(10)
ابعاد نظافت و بهداشت
الف) طهارت ظاهر
تمامى اصول و اسلوبى كه در راستاى سلامت بدن انسان و جسم او به كار مىرود بهداشت ظاهرى مىگويند. و پيامبر اعظم(ص) در اين مورد نيز بهترين الگو و اسوه انسانها است. و اينك به بخشى از مصاديق آن كه در كلام پيامبر اكرم(ص) آمده است به اختصار اشاره مىگردد.
پيامبر و بهداشت دهان
امروزه ثابت شده است كه رعايت بهداشت دهان و دندان يكى از فاكتورهاى مهم سلامت انسان است و بسيارى از آلودگيها و ميكربها از اين طريق وارد بدن مىشوند و لذا پيامبر اعظم(ص) نيز نسبت به اين مسئله اهميت فوق العاده نشان داده است. حضرت در بيانى فرموده است: «دندانها را تميز كنيد زيرا مايه نظافت است و نظافت مايه ايمان و ايمان همراه صاحبش در بهشت است»(11) و در سخن ديگرش آمده است: «مرا آنقدر به مسواك فرمان دادند تا آن كه بر دندانهاى خود بيمناك شدم»(12) و در جاى ديگرى فرموده است «انّ افواهكم طرقٌ للقرآن فطيّبوه بالسواك» يعنى «دهانهاى شما معبر قرآن است آنرا با مسواك پاك كنيد»(13) بالأخره در اين باره پيامبر اكرم(ص) بيانات بسيارى دارد از جمله اينكه (مسواك زدن نصف ايمان است، مسواك زدن فصاحت مرد را زياد مىكند، و يا موجب پاكى دهان و رضايت پروردگار و روشنى چشم است و يا لثهها را محكم مىكند و بوى دهان را ببرد و معده را به صلاح آورد و درجات بهشت را بيفزايد و خداوند را خشنود و شيطان را به خشم آورد)(14) و يا دو ركعت نماز با مسواك بهتر است از هفتاد ركعت بدون مسواك و باز فرمود: «هر وقت جبرئيل نزد من آمد مرا به مسواك زدن فرمان داد».(15)
پيامبر اعظم(ص) و بهداشت سر و صورت
اين مورد نيز از موارد تأكيد شده اسلام است و از باب بهداشت و درمان به آن تصريح دارند. پيامبر اعظم(ص) در بيانى مىفرمايد: «محاسن خود را شانه بزنيد و ناخنهاى خود را كوتاه كنيد زيرا كه شيطان ميان گوشت و ناخن جاريست»(16) در كتاب چهارده معصوم در سيره عملى پيامبر(ص) آمده است: «حضرت تميزترين اعراب بود. در مسواك زدن وسواس عجيبى داشت، هميشه سر و رويش پاكيزه بود، موهايش را شانه مىزد و همواره بوى خوش از او به مشام مىرسيد»(17) اميرالمؤمنين(ع) مىفرمايد: «پيامبر (ص) موهاى خود را شانه مىزد و اكثر اوقات آن را با آب صاف مىكرد و مىفرمود آب براى خوشبو كردن مؤمن كافيست»(18) و در روايت ديگر از پيامبر اكرم (ص) رسيده است كه «ازاله موهاى زير بغل باعث از بين رفتن بوى بد مىشود و يا عطر زدن و با تيغ موى سر را تراشيدن و ازاله موهاى بدن از اخلاق انبياء است»(19) و نقل شده است كه حضرت هزينهاى كه جهت معطر كردن خود صرف مىكرد بيشتر بود از هزينهاى كه براى غذا پرداخت مىنمود. و باز مرحوم علامه مىگويد: حضرت شانه مىزد و سر خود را با انواع شانهها مرتب مىكرد و قبل از خارج شدن از منزل جهت نماز، ناخنهاى خود را مىگرفت و سبيلش را كوتاه مىكرد و مضمضه كردن آب در دهان و استنشاق و ازاله موهاى زائد بدن را از سنّت انبياء مىدانست».(20)
پيامبر اعظم(ص) و بهداشت لباس
طهارت و پاكيزگى لباس آدمى آنقدر مهم است كه قرآن كريم در اين خصوص به پيامبر اكرم(ص) دستور مىدهد كه «لباست را پاكيزه كن»(21) در روايت آمده است كه پيامبر(ص) از ژوليدگى و پريشانى تنفّر داشت و حضرت از لباسهايش مراقبت مىكرد و آن را وصله مىنمود و كفش خود را پينه مىزد و بيشتر كارى كه در خانه انجام مىداد خياطى(22) بود، حضرت مىفرمايد: «لباس خود را تمييز كنيد و موهاى خود را كم نمائيد و آراسته و پاكيزه باشيد زيرا يهودان چنين نكردند و زنانشان زنا كار شدند»(23) و در نقل ديگر آمده است كه مىفرمايد: «البس جديداً و عش حميداً» يعنى «لباس نو بپوش و بانام نيك زندگى كن».(24) و باز فرموده است «لباس خود را نيك كنيد و لوازم خود را اصلاح نمائيد»(25) مرحوم علامه طباطبائى مىگويد: «اكثر لباسهاى پيامبر سفيد بود و خود حضرت مىفرمود:«به زنده هايتان لباس سفيد بپوشانيد و با آن مردگانتان را دفن كنيد»(26) امام صادق(ع) مىفرمايد: «پيامبر(ص) از پوشيدن چيزى كه سياه بود كراهت داشت»(27) از مجموع اين احاديث چنين بر مىآيد كه لباس سفيد شايسته اندام يك مسلمانان است هم به لحاظ روشنى آن و هم اينكه لباس سفيد، زودتر و بهتر آلودگيها را نشان مىدهد و انسان نسبت به طهارت آن سريعتر اقدام مىنمايد.
ب) طهارت باطن
عمده و اساس پرهيز از هر نوع آلودگى همان طهارت باطن است و شايد دليل اصلى پاكيزگى ظاهرى نيز همين باشد. چرا كه بدون دست يافتن به طهارت ظاهرى رسيدن به طهارت معنوى غير ممكن مىباشد و انبياء الهى در اوج اين كمال بودند و مأموريت اصلى آنها نيز هدايت بشر به همين سمت و سو است. قرآن كريم درباره اهل بيت (ع) مىفرمايد: «جز اين نيست كه خدا مىخواهد آلودگى را از شما اهل بيت دور كند و پاك و پاكيزتان گرداند»(28) در سخن پيامبر اعظم(ص) طهارت نخستين چيزى است كه مورد حسابرسى قرار مىگيرد، و يا هيچ نمازى بدون طهارت قبول نخواهد شد و يا طهارت بخشى از ايمان است»(29) و اصولاً ضرورت ايمان و تقوى نيز براى پرهيز از آلودگى جان آدمى معرفى شده است، آنجا كه على (ع) مىفرمايد: «خداوند ايمان را براى پاك شدن از شرك واجب فرموده است و باز فرموده:(كه تقواى الهى داروى بيمارى دلهاى شماست و پاك كننده آلودگى جانهايتان). چه اين كه حضرت در مقام ديگر فرموده است «حال كه از پاكيزه بودن چارهاى نداريد پس خود را از پليدى عيوب و گناهان پاك كنيد.»(30) قرآن و عترت راه وصول به طهارت روح و جان را مشخص كردند و اينك به برخى از آنها اشاره مىگردد.
الف) اجتناب از پرخورى
اين مورد نه تنها در طهارت جسم بلكه در سلامت جان نيز بسيار اهميت دارد. در كلام بزرگان چنين آمده است كه «ابغض الاشياء بطنٌ مملو»(31) يعنى مبغوضترين چيزها شكم پر است، در سخن ديگرى آمده است «لا تميتوا القلب بكثرة الطعام فانّ القلوب تموت كالزّرع اذا كثر الماء» يعنى «با زياد خوردن قلب را نميرانيد چرا كه قلب مانند زراعت است. همانطور كه اگر به زراعت آب زياد داده شود از بين مىرود قلب انسان نيز از پرخورى صدمه مىبيند»(32)
در جريانى معروف آمده است كه طبيبى وارد مدينه شد تا بيماران آن شهر را مداوا نمايد هر چه صبر كرد كسى به او مراجعه نكرد. وقتى علّت آن را پرسيد، به وى گفته شد، دين ما آموخته است كه وقتى اشتهاء به غذا ندارى از خوردن آن پرهيز كن و هرگاه هم كه با ميل و رغبت مشغول غذا خوردن هستى، كمى قبل از سير شدن از غذا دست بكش، و همين امر موجب شد كه كمتر كسى مريض شود، لذا به طبيب هم نيازى ندارند. آرى با قطع نظر از صحت و سقم تاريخى اين داستان، اين مسئله ثابت شده است كه علت اصلى بسيارى از بيماريهاى جسمى و روحى پرخورى و زياده روى در آن است. و پيامبر اعظم(ص) نيز مؤمن را از پرخورى برىء دانسته است. آنجا كه مىفرمايد: «كافر هفت شكم دارد و مؤمن يك شكم و يا مؤمن به اندازه شكمش مىآشامد و اسراف نمىكند ولى كافر حريص است و هرچه مىآشامد سير نمىشود»(33) در همين راستا على(ع) به فرزندش امام حسن(ع) مىفرمايد: «فرزندم آيا چهار نكته به تو نياموزم كه با رعايت آنها از طبّ بى نياز شوى؟» عرض كرد: «چرا، اى اميرمؤمنان» حضرت فرمود: «تا گرسنه نشدى غذا نخور و هنوز اشتها دارى از غذا دست بكش و غذا را خوب بجو و قبل از خوابيدن قضاى حاجت كن. اگر اين نكات را رعايت كنى از مراجعه به طبيب بى نياز مىشوى»(34) اصولاً روزه كه در شرع اسلام به عنوان يكى از واجبات رسمى و فروع دين تشريع شده داراى ثمرات بسيارى است كه يكى از آنها طهارت جسم و جان است، تا آنجا كه دربارهاش فرمودند «صوموا تصحّوا» يعنى روزه بگيريد تا سالم بمانيد.(35) و باز در حديث ديگرى آمده است كه «بر شما باد روزه گرفتن كه آن رگهاى شهوت را مىبُرد و سرمستى را مىبَرد»(36) تا آنجا كه در كلام پيامبر اعظم(ص) آمده است كه «برترين جهاد روزه گرفتن است»(37)
آفتهاى پرخورى
گرچه برخى از مضرات پرخورى از احاديث گذشته نمايان شد اما در اينجا به بخش ديگرى از آنها اشاره مىگردد. در بيانات پيامبر اعظم(ص) آمده است كه: «از پرخورى بپرهيزيد كه دل را سخت مىكند و اعضاى بدن را در طاعت خدا تنبل مىسازد و همتها را از شنيدن پند و اندرز كر مىنمايد»(38) و در همين راستا على(ع) فرموده است «هر كس خوراكش زياد باشد سلامتىاش كم مىشود و بار زندگى بردوش او سنگين گردد»(39) و در جاى ديگر فرموده است: «سيرى، پارسائى را نابود مىكند، سيرى چه ياور خوبى براى گناهان است، تيزهوشى و پرخورى با هم جمع نمىشوند، هرگاه شكم از طعام مباح انباشته شود دل از ديدن خير و صلاح كور شود»(40) و باز فرموده است: «گرسنگى كشيدن چه ياور خوبى است در به بند كشيدن نفس و در هم شكستن عادتهاى آن»(41) و حضرت رضا(ع) فرموده است «هر كه مىخواهد تندرست و داراى بدنى لاغر و چابك باشد از شام شبش كم كند»(42)
ب) اجتناب از بيكارى و پرخوابى
يكى ديگر از عواملى كه در سلامت جسم و جان مؤثر است كار كردن و پرهيز از پرخورى است. پيامبر اعظم(ص) فرموده است «روز قيامت سختترين حسابرسى را كسى دارد كه كارهايش را ديگران انجام دهند و خودش بيكار بگردد. گو اينكه كار كردن موجب رنج و زحمت است اما بيكارى موجب فساد و تباهى»(43) و در بيان ديگرش فرموده است «خداوند از شخص تندرست و بيكار كه نه در كار دنياست و نه در كار آخرت نفرت دارد»(44) و در همين راستا از حضرت نقل شده است كه مىفرمايند: «از پرخورى بپرهيزيد كه صاحب خود را در قيامت تهيدست مىگذارد»(45) اميرالمؤمنين(ع) مىفرمايد: «چه بسيار خوابهاى شبانه كه تصميمات روز را بر هم زده است» امام باقر(ع) مىفرمايد «كه موسى(ع) به خداوند عرض كرد: كدام بندهات نزد تو منفورتر است؟ فرمود: مردار شب و بيكاره روز»(46) و در بيان حضرت صادق(ع) است كه «پرخوابى باعث از دست رفتن دين و دنياست»(47) و بالأخره اينكه امام هفتم(ع) در چند بيان جداگانه فرمودند: «چشمانت را به پرخوابى عادت نده زيرا كه چشمها، نا سپاسترين عضو بدن هستند و يا خداوند از بنده پرخواب بيكار نفرت دارد».(48)
آفتهاى بيكارى و پرخوابى
از مجموع روايات گذشته چنين بر مىآيد كه برخى از مضرّات بيكارى و پرخوابى عبارتند از مورد تنفر خداوند قرار گرفتن، فساد و تباهى دامن گير شدن، تهيدستى در قيامت، بر هم زدن تصميمات روز، از دست دادن دين و دنيا، نا سپاس شدن در برابر پروردگار و دهها زيانهاى جسمى و روحى ديگر كه در زبان روايات اهل بيت(ع) بيان شده است.
ج) مراقبت كردن از پاكى دل
شايد بتوان گفت كه بهداشت باطنى چيزى غير از پاكى دل نباشد. مراقبت از آلودگىهاى دل و صفا دادن به آن همان طهارت جان و روح آدمى است. پيامبر اعظم(ص) مىفرمايد: «خداوند تبارك و تعالى به چهرهها و دارايىهاى شما نمىنگرد بلكه به دلها و كردههاى شما مىنگرد»(49) و در جاى ديگر فرموده است: «اگر شيطانها بر گرد دلهاى آدميان نمىگشتند، هر آينه انسانها ملكوت را مىديدند»(50) و از حضرت مسيح(ع) نقل شده است كه، «اگر شهوتها دلها را از هم ندرند و طمع، آلودهشان نسازد و نعمت برخوردارى آنها را سخت نگرداند، بزودى ظرفهاى حكمت خواهند شد» و امام مجتبى(ع) فرموده است: «سالمترين دلها دلى است كه از شبهات پاك باشد» و امام باقر(ع) فرموده است: «هيچ دانشى چون سلامت جويى نيست و هيچ سلامتى چون سلامت دل نيست».(51)
اصولاً گناه سبب پريشانى دلها مىشود و از اسلوبشان باز مىدارد و آرامش دلها و آسايش آنها را از هم مىپاشد و بدين خاطر است كه على(ع) مىفرمايد: «هيچ دردى براى دلها، دردناكتر از گناهان نيست»(52) و در بيان ديگر بهداشت باطن و پرهيز از دردهاى روحى را حتى مقدمه بهداشت جسم شمرده است، آنجا كه على(ع) فرموده است: «همانا پرواى از خدا، داروى درد قلوب شماست و بينا كننده دلهايتان و شفا بخش بيمارى جسمهايتان و اصلاح كننده تباهى سينه هايتان و پاك كننده آلودگى جانهايتان و زداينده ى نابينايى ديدگانتان»(53) و بالأخره در بيان ديگر، گناهان را اساس ويرانى دلها شمرده است. زيرا كه فرموده است: «هيچ دردى براى دلها دردناكتر از گناهان نيست».(54)
عوامل نشاط دل و بهداشت باطن
پيامبر اكرم(ص) در حديثى ياد مرگ و تلاوت قرآن را و در حديث ديگر خداو تلاوت قرآن را و در روايت ديگر موعظه و حكمت را موجب نشاط باطن مىداند.(55) چه اين كه در همين راستا امام صادق(ع) استغفار را سبب حيات دل و طهارت باطن مىدانند. همچنين پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «اگر مىخواهى دلت نرم شود مستمند را اطعام كن و بر سر يتيم دست نوازش بكش»(56) و يا اينكه فرموده است «دلهاى خود را به رقّت عادت دهيد و زياد بينديشيد و از خوف خدا بسيار بگرييد».(57)
د) مداومت بر وضوء و طهارت جسم و جان
قرآن كريم مىفرمايد «اى كسانى كه ايمان آورديد هرگاه براى نماز برخاستيد صورتها و دستهايتان را تا آرنج بشوييد و سرهايتان و پاهايتان را تا برآمدگى روى پا مسح كنيد… خدا نمىخواهد شما در رنج بيفتيد بلكه مىخواهد كه شما را پاكيزه سازد و نعمتش را بر شما تمام كند، باشد كه سپاس، گزاريد».(58) آيه شريفه به صراحت بيان مىكند كه وضوء موجب پاكيزگى مىشود و اين شامل طهارت باطن مىگردد. اهميت وضو به قدرى است كه پيامبر اكرم(ص) اجر و مزد معنوى آن را على الخصوص در سرماى شديد زمستان چنين فرموده است: «هر كس در سرماى شديد وضو را به طور كامل بگيرد، دو سهم اجر دارد.»(59) و در بيان ديگرى فرموده است «هر گاه بنده وضو گيرد گناهانش همچون برگهاى اين درخت فرو مىريزد»(60) و بالأخره اينكه، نماز كه ستون و عمود دين است جز با طهارت ظاهرى و معنوى انجام نمىپذيرد و كليد آنرا وضو دانستهاند، اهميت طهارت ظاهرى و باطن وضو نه تنها به اينجا ختم نمىشود بلكه در بيان ديگر آمده است وضو روى وضو موجب مىشود كه ده ثواب ديگر بر او نوشته شود، و در سخن ديگر، خداوند توبه او را بى آنكه استغفار كند تجديد گرداند، و در كلام آخر، موجب روشنائى روى روشنائى يعنى نورٌ على نور، دانستهاند، حقيقتاً غير از اسلام كدام آئين ديگرى وجود دارد كه نسبت به طهارت ظاهر و باطن اينهمه سفارش كرده باشد و پيروانش را با وعدههاى عالى نسبت به آن ترغيب نموده باشد تا آنجا كه پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: «در روز قيامت خداوند امّت مرا، بر اثر وضو با چهرههاى زيبا و دست و پاى سپيد محشور مىكند،(61) و يا اينكه، كسى كه با طهارت بخوابد همانند روزه دار شب زنده دار است و يا اينكه فرموده است «زياد وضو بگير تا خداوند عمر تو را زياد كند. اگر توانستى شب و روز با طهارت باشى اين كار را بكن زيرا اگر در حال طهارت بميرى شهيد خواهى بود».(62) خلاصه اينكه حضرت رضا(ع) درباره حكمت وضو فرموده است: «براى اين كه بنده در حال مناجات با (خداوند) جبّار پاك باشد، فرمان او را اطاعت كرده از آلودگيها و نجاست پاكيزه گردد به اضافه اينكه وضو سبب از بين رفتن كسالت و زدودن خواب آلودگى و پاك ساختن دل براى ايستادن در حضور خداوند جبّار مىشود».(63)
ه) ازدواج و بهداشت ظاهرى و باطنى
در متون دينى و غير آن ثابت شده است كه ازدواج سهم به سزائى را در سلامت فرد و جامعه دارد و قرآن كريم در مقام تشويق به آن مىفرمايد: «آنهائى كه بى همسرند و غلامان و كنيزان درستكارتان را همسر دهيد. اگر تنگدست باشند خدا آنان را از فضل خويش توانگر كند و خدا گشايشگر و داناست»،(64) و در آيه ديگر فرموده است «و از نشانههاى او اين است كه براى شما از خودتان همسرانى آفريد، تا بدانها آرام گيريد و ميانتان دوستى و رحمت نهاد. آرى در اين (نعمت) براى مردمى كه مىانديشند بى گمان نشانه هايى است».(65)
ازدواج و انتخاب شريك زندگى، از جهات گوناگون در سلامت جسم و روان انسان نافع است كه يكى از آنها پاسخ صحيح و مثبت دادن به غريزه جنسى است و ديگر اينكه نجات انسان است از انزوا و تنهائى، كه در صورت عدم ازدواج، انسان گرفتار آن مىگردد و در نتيجه تبعات زيان آورش را مىبيند. پيامبر اعظم(ص) در بيانى فرموده است «هر كه دوست دارد كه پاك و پاكيزه خدا را ديدار كند با داشتن همسر به ديدارش رود»(66) و در بيانى ديگر فرموده است «در اسلام هيچ بنايى ساخته نشد كه نزد خداوند محبوبتر و ارجمندتر از ازدواج باشد»(67) و در تشويق و ترغيب اين امر در سخنان ديگر پيامبر اعظم(ص) چنين آمده است «همسردار خفته نزد خدا فضيلت دارد بر بى همسر روزه گير شب زنده دار»،(68) اهل و عيال اختيار كنيد، زيرا كه اين كار روزى شما را بيشتر مىكند و يا بى همسران خود را همسر دهيد زيرا با اين كار خداوند اخلاق آنان را نيكو مىگرداند و روزيهايشان را زياد مىكند و بر جوانمرديهاى آنان مىافزايد»(69) از سوى ديگر افرادى كه در انتخاب همسر كوتاهى مىكنند مورد مذمّت قرار گرفتهاند. امام صادق(ع) مىفرمايد: «بدترين مردگان شما بى همسرانند»(70) و يا بدترين افراد شما بى همسران شمايند، دو ركعت نماز فرد همسردار بهتر است از هفتاد ركعت نماز فرد بى همسر»(71) مسئله ازدواج در اسلام به لحاظ منافع فردى و اجتماعى و بهداشتى كه دارد آنقدر مورد اهتمام دين واقع شده كه روايات بسيارى در ستايش افرادى است كه نسبت به ازدواج جوانان اقدام مىكنند و يا تشويق به تسريع در ازدواج دختران، و يا نكوهش مهريه سنگين و يا خدمت به زن و شوهر مطرح كردن حقوق هر يك از آنها و دهها مورد ديگر در اين راستا كه از طريق پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت(ع) او صادر شده است.
و) رعايت آداب سفره و سلامت جسم و جان
اين موضوع نيز در بهداشت آدمى نقش فراوانى دارد و اسلام در اين راستا توصيههاى اكيدى كرده است، امام مجتبى(ع) در برخى از آداب سفره فرموده است «بايد لقمهها را كوچك برداشته و غذا را خوب جويده و در هنگام خوردن به صورت مردم نظر نكند»(72) و حضرت صادق(ع) فرموده است «هر كس قبل و بعد از غذا دستهايش را بشويد در اول و آخر آن غذا، به آن بركت داده شود وتا زنده است در رفاه بسر برد و از بيمارى جسمى در امان ماند»(73) و در بيان ديگر فرموده است كه پيامبر(ص) از فوت كردن در غذا يا آشاميدنى نهى فرموده است و در سخن ديگر فرموده است «ظرفهاى خود را بدون در پوش نگذاريد، زيرا هر گاه روى ظرفها پوشيده نباشد شيطان در آنها آب دهان مىاندازد و هر چه بخواهد از آنها بر مىدارد»(74) از امام كاظم(ع) از آدم فرومايه سؤال شد، فرمود «كسى كه در كوچه و بازار مىخورد»(75) و باز چنين روايت شده است كه «نشستن بر سر سفره را طولانى كنيد كه اين اوقات از عمر شما به حساب نمىآيد» و از على(ع) روايت رسيده است كه «غذاى داغ را سرد كنيد زيرا وقتى غذاى داغ در برابر پيامبر(ص) نهاده شد فرمود: «بگذاريد تا سرد شود. خداوند به ما آتش نمىخوراند و بركت در غذاى سرد است.»(76)
آثار پاكيزگى
الف) دنيوى
از برخى روايات گذشته چنين استفاده مىشود كه مراعات كردن اصول بهداشت ثمراتى را در پى دارد كه بعضى از آنها عبارتند از طولانى شدند عمر، بالا رفتن سطح سلامت و توانائى بشر، تأمين رفاه جسمى و روانى، جلب رضايت و محبوبيت خداوند، دورى از شباهت داشتن به يهودان، تكميل شدن ايمان، عمل به اقتضاى فطرت، افزون شدن فصاحت انسان، و به خشم آوردن شيطان، نام نيك پيدا كردن، محو شدن بوى بد در انسان، احياى قلب، بىنيازى از طبيب، بركت در رزق و جلوگيرى از تهيدستى، نجات از اضطراب و پريشانى، اتمام نعمت از ناحيه پروردگار، از بين رفتن كسالت و تنبلى، مصونيت از وسواس شيطانى، و بالأخره اينكه اقتدا به سيره و سنّت پيامبران و دهها مورد ديگر از آثار بسيار نيك مراعات اصول بهداشت جسم و جان شمرده شده است.
ب) اخروى
اصولاً همه اعمال انسان در دنيا بازتاب آخرتى دارد چرا كه دنيا در كلام دين مزرعه و مقدمه آخرت معرفى شده است و مسئله مورد بحث ما نيز از اين قاعده مستثنى نيست، اهميت دادن به مسئله بهداشت ظاهر و باطن همانطور كه داراى ثمرات دنيوى است، ثمرات اخروى را نيز در بر دارد كه به برخى از آنها كه رواياتشان ملاحظه شد اشاره مىگردد.
برخى از ثمرات اخروى آن عبارتند از، دخول در بهشت، هفتاد برابر شدن ثواب نماز، پذيرفته شدن نماز، سپرى در برابر آتش، آسان شدن حساب و كتاب، حفظ دين، سلامت دل، فرو ريختن گناهان، دسترسى به اجر شهيد و شهادت، ديدار خداوند با جسم و جان پاكيزه، در زمره نيكان قرار گرفتن و دهها مورد ديگر كه از ثمرات اخروى مراعات بهداشت جسم و جان شمرده شده است.
پىنوشتها: –
1. كتاب بهداشت حوزهها، انتشارات وزارت بهدارى، ص 25.
2. همان مدرك، ص 27.
3. سوره مباركه بقره، آيه 22.
4. سوره مباركه نساء، آيه 57.
5. سوره مباركه مائده، آيه 99.
6. كتاب مكارم الاخلاق.
7. سيرى ديگر در نهج الفصاحه، مؤلف: مرتضى تنكابنى، ص112.
8. مدرك قبلى، ص 113.
9. همان مدرك ص113.
10. همان مدرك، ص360.
11. سنن النبى (ص)، مؤلف: علامه طباطبائى، ص 274.
12. سيرى ديگر در نهج الفصاحه، ص 599.
13. همان مدرك، ص599.
14. همان مدرك، ص 600.
15. همان حديث 22.
16. سنن النبى، مولف علامه طباطبائى، ص113.
17. سيرى ديگر در نهج الفصاحه، ص 72.
18. سنن النبى مؤلف علامه طباطبائى، ص 144.
19. همان مدرك، ص 145.
20. سنن النبى (ص)، ص160-150.
21. سوره مباركه مدثر، آيه 4.
22. سنن النبى(ص)، ص 117.
23. همان مدرك ص 113، سيرى ديگر در نهج الفصاحه، ص564.
24. سيرى ديگر در نهج الفصاحه، ص564.
25. همان مدرك، ص565.
26. سنن النبى (ص)، ص174.
27. همان مدرك، ص182.
28. سوره مباركه احزاب،آيه 33 .
29. منتخب الميزان الحكمه جلد 2، ص625.
30. همان مدرك، ص 625.
31. همان.
32. مكارم الاخلاق طبرسى – حلية المتقين مجلسى – وافى كتاب المطاعم.
33. زندگى نامه چهارده معصوم – مولف آزاد مهر، ص58.
34. منتخب ميزان الحكمه جلد 2، ص 619.
35. همان مدرك، ص607.
36. همان مدرك، ص 607.
37. همان مدرك، ص 609.
38. همان مدرك، ص 39، حديث 251.
39. همان مدرك، ص 39، حديث 252.
40. همان مدرك، ص 39، حديث 257، 258.
41. همان مدرك، ص 39، حديث 261.
42. همان مدرك، ص 40، حديث 264.
43. همان مدرك، ص 108.
44. همان مدرك، ص108.
45. همان مدرك، ص1025.
46. همان مدرك، ص 1025.
47. همان مدرك، ص1025.
48. همان مدرك، ص 1025.
49. منتخب ميزان الحكمه جلد 2، ص 849.
50. همان مدرك، جلد 2، ص 849.
51. همان مدرك، جلد 2، ص849.
52. همان مدرك، ج2، ص853.
53. همان.
54. منتخب ميزان الحكمه، ج 2، ص855.
55. همان.
56. همان.
57. همان.
58. سوره مباركه مائده، آيه 6.
59. منتخب ميزان الحكمه، ج2، ص1061.
60. همان.
61. همان.
62. همان.
63. همان.
64. سوره نور، آيه 32.
65. سوره روم، آيه 21.
66. منتخب ميزان الحكمه، ص 457.
67. همان.
68. همان.
69. همان.
70. همان.
71. همان.
72. منتخب ميزان الحكمه، ج1، ص41.
73. همان، ص41.
74. همان.
75. همان.
76. همان.
حضرت معصومه س در جمع بانوان محدثه
آيتى از خداست معصومه
لطف بى انتهاست معصومه(س)
جلوهاى از جمال قرآن است
چهرهاى حق نماست،معصومه(س)
عطر باغ محمدى دارد
زاده مصطفى است،معصومه(س)
پرتوى از تلألو زهرا
گوهرى پربهاست،معصومه(س)
ماه عفت نقاب آل كسا
دختر مرتضاست،معصومه(س)
اخترى در مدار شمس شموس
يعنى اخت الرضاست،معصومه(س)
زائران! يك در بهشت اينجاست
تربتش باصفاست،معصومه(س)
در توسل به عترت و قرآن
باب حاجات ماست،معصومه(س)(1)
حضرت فاطمه معصومه(س) در روز اول ذيقعده سال 173 (ه.ق) در مدينه منوره، ديده به جهان گشود چنان كه در مستدرك سفينةالبحار مىخوانيم:«فاطمة المعصومة المولودة فى غرّة ذى القعده سنة 173؛ فاطمه معصومه كه در روز اول ذيقعده 173 بدنيا آمده است.»(2)
پدر بزرگوار آن حضرت، امام كاظم(ع) و مادر گرامىاش نجمه خاتون مىباشد كه بعد از تولد توسط حضرت رضا(ع) به طاهره ملقب گرديد.(3) در نتيجه فاطمه معصومه(س) با امام رضا(ع) خواهر و برادر ابوينى هستند. فاطمه معصومه(س) در پى انتقال اجبارى امام هشتم به مرو،بعد از يك سال تحمّل دورى برادر بزرگوارش از مدينه منوره، عازم خراسان گرديد كه در مسير سفر در 23 ربيع الاوّل سال 201 (ه.ق) وارد شهر قم شده و مورد استقبال عدّه زيادى از مردم مشتاق و شيفته اهل بيت(ع) قرار گرفت، و بعد از هفده روز اقامت در منزل موسى بن خزرج، در سن 27 سالگى در سال 201(ه.ق) (به اتفاق مورّخان)(4) ديده از جهان فرو بست و در «باغ بابلان» محل فعلى مزار آن حضرت، دفن گرديد.
به بهانه رحلت آن بانوى بزرگوار نگاهى گذرا داريم به بانوان محدّثه تاريخ اسلام، و مقام محدّثه بودن كريمه اهل بيت حضرت معصومه(س).
جايگاه زن در فرهنگ دينى
در فرهنگ قرآنى بر خلاف تصوّر برخى مكتبها و افراد كه فقط مردان را الگوى افراد و جامعه مىدانند، آنجا كه مىخواهد اسوهها و نمونهها را معرّفى كند در كنار اسوه بودن حضرت ابراهيم(ع) و حضرت رسول اكرم(ص) الگوها و نمونههايى از زنان وارسته و همچنين زنان گمراه را به جامعه و مؤمنان معرّفى مىكند، قرآن علاوه بر فاطمه زهرا(س) و حضرت مريم(س) به عنوان الگو، همسر فرعون را نيز به عنوان زن نمونه معرّفى نموده است، زنى كه در بدترين محيط و فاسدترين مكان، يعنى كاخ فرعون زندگى مىكرد، ولى با شكوهترين ايمان و پايدارى و فداكارى را به نمايش گذاشت، قرآن درباره او مىفرمايد:
«و خداوند براى مؤمنان به همسر فرعون مثل زده است در آن هنگام كه گفت: پروردگارا! خانهاى براى من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و كار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهايى بخش!»نكته در خور دقّت در آيه فوق اين است كه همسر فرعون همچون مريم(س) نه تنها الگو براى زنان است بلكه مثال و نمونه براى كل جامعه است.
اين نشان مىدهد كه اسلام براى زنان آن قدر ارزش قائل است كه به او ميدان داده تا در عرصه معنويات و پيشرفتهاى معنوى و اخلاق و فداكارى بتواند الگو و مثال براى مردان نيز باشد.
اسلام در تاريخ خود زنان نمونه در عرصههاى مختلف فراوان داشته از جمله صحنههاى علمى، و بخصوص صحنههاى علوم دينى و نقل حديث، آنچه در اين بخش پىگيرى مىشود اسامى بانوانى است كه در عرصه نقل حديث و روايات در دورههاى مختلف الگو و نمونه بودهاند.
زنان محدّثه در عصر رسالت
در عصر رسالت رسول اعظم(ص) بانوان بىشمارى از خرمن علوم الهى خوشه چيدند و بعد از خود آنها را به عنوان يادگار براى نسلهاى بعدى نقل نمودند، از جمله اين افراد كه مىتوان نام برد:
1- اسماء بنت عميس كه روايات مختلفى از جمله رواياتى درباره فاطمه زهرا(س) از او نقل شده است. 2- اسماء بنت يزيد الانصاريه. 3- اماسلم صاحبة الحصادة. 4- امّانس بن مالك. 5 – امّحرام بنت ملحان. 6- امّالحصين. 7- امحكم بن الزبير. 8 – امحميد الانصاريّه. 9- امحارجه. 10 – امالورداء. 11- امرعلة القشيرية. 12-امسليط. 13- امسنان الاسلميّه. 14- امشريك 15- امعطيّة الدوسيّه. 16- امعطيّة الانصاريه. 17- امعطيه الخافضه. 18- امغنم صاحبة الحصاة. 19- امقيس بنت محصن الاسديّه. 20- امكلثوم بنت عقبه. 21- امبشرالانصاريّه. 22- امهشام الانصاريّه. 23- بركة بنت ثعلبه (امّايمن). 24- خرامة بنت وهب. 25- خولة بنت عامر. 26- خولة بنت حكيم السليمة. 27- الربيع بنت معوّذ. 28- زينب (مرأة ابن مسعود). 29- زينب بنت ابى سلمة. 30- زينب العطارة الحولاء. 31- سبيعة بنت الحارث الاسلميّه. 32- سلمى (مولاة الرسول(ص)). 33- سودة بنت زمعة. 34- صفيّة بنت شيبه. 35- ضباغة بنت الزبير بن عبدالمطلب. 36- فاخته بنت ابى طالب. 37- فاطمه بنت اسد(مادر اميرمؤمنان على(ع). 38- فاطمة الزهرا(س). 39- لبابة بنت الحارث. 40- ليلى الغفّاريّه. 41- ميمونة بنت الحارث. 42- نسيبه بنت كعب. 43- نسيبه بنت الحارث الانصاريّه. 44- امسلمه (هند بنت ابى اميّه). امالمؤمنين همسر گرامى پيامبر اكرم(ص) كه از جمله روايات مربوط به شهادت امام حسين(ع) و شأن نزول آيه تطهير و…را نقل نموده است. 45- هند بنت اثاثه. 46- عائشه دختر ابوبكر نيز از راويان زن مىباشد و….(5)
بانوانى كه از اميرمؤمنان على(ع) نقل حديث نمودهاند.
در عصر علوى نيز جمعى از زنان از مكتب درس آن حضرت دانش فرا گرفتهاند، و اندوختههاى خويش را در قالب روايات نقل نموده از جمله به اين افراد مىتوان اشاره كرد:
1- ام الحسن النخعيّه. 2- ام حكيم دختر عمروبن سفيان الخوليه 3- ام خداش. 4- ام عبداللّه بن جعفر. 5 – ام موسى 6- حبابة الوالبيه 7- حلبة كنيز شيبان. 8 – زبراء كنيز امام على(ع). 9- عمرة دختر طبيح. 10- فاطمه الزهرا(س). 11- نضرة الازديه. 12- ام سلمه (هند دختر ابى اميه) ام المؤمنين. 13- فضه خادمه، كنيز حضرت زهرا(س).(6)
بانوانى كه از فاطمه زهرا(س) حديث نقل كردهاند:
حضرت زهرا(س) با اين كه عمر كوتاهى داشت هم خود روايات قابل توجهى نقل نموده است كه در كتابهايى همچون فرهنگ سخنان فاطمه زهرا(س)، محمد دشتى، گردآورى شده است و هم بانوانى از علوم او بهره بردهاند، رواياتى از او نقل نمودهاند، مانند:
1- اسماء بنت عميس 2- زينب كبرا دختر على(ع) و زهرا(س) 3- سلمى كنيز رسول خدا(ص) 4- فضه نوبيّه (خادمه) 5 – امسلمه امالمؤمنين، همسر رسول اكرم(ص) 6- امكلثوم دختر حضرت على(ع) 7- زينب دختر ابى رافع(7)
بانوان محدّثه از امام حسن(ع)
از حضرت امام حسن مجتبى(ع) نيز جمعى از بانوان حديث نقل كردهاند از جمله:
1- حبابة الوالبيه 2- فاطمه دختر حبابة الوالبيه 3- فاطمه دختر امام على(ع) 4- زينب دختر على(ع) (خواهر امام حسن) 5- نضرة العدويه(8)
بانوانى كه از امام حسين(ع) حديث نقل كردهاند:
1- حباة الوالبيّه 2- فاطمه دختر حبابة الوالبيه 3- زينب خواهر امام حسين(ع) كه در وقايع كربلا سخنانى از امام حسين(ع) نقل نموده 4- سكينه دختر امام حسين(ع) 5- فاطمه كبرى دختر امام حسين(ع).
بانوان محدّثه در عصر امام سجاد(ع)
در عصر امام سجاد(ع) بر اثر اختناق فراوان زنان كمترى جرأت نقل حديث پيدا كردهاند كه چند نفر را مىتوان نام برد.
1- ام البراء 2- حبابة الوالبيه 3- فاطمه كبرى دختر امام حسين(ع) 4- زينب دختر على(ع).
بانوانى كه از امام باقر(ع) حديث نقل كردهاند:
عمربن عبدالعزيز در دوران امام باقر(ع) اجازه نشر و نقل حديث را صادر كرد، حضرت باقر(ع) از فرصت استفاده وافر برده و شاگردان فراوانى را تربيت نمود، كه در بين آنها از اين زنان مىتوان نام برد.
1- ام هانى 2- حبابة الوالبيّه 3- خديجه دختر عمربن امام زين العابدين(ع) 4- خديجه دختر امام باقر(ع).(9)
بانوان محدّثه در عصر حضرت صادق(ع)
انقلاب فرهنگى شيعه كه در زمان حضرت باقر(ع) شروع شد و در زمان امام بحق ناطق حضرت صادق(ع) به اوج خود رسيد، و حضرت شاگردان بىشمارى كه عدد آن تا چهار هزار نفر احصا كردهاند تربيت كرد، در بين اين شاگردان كسانى بودند كه بيش از سى هزار حديث نقل كردهاند همچون محمد بن مسلم و زراره…در اين فرصت بانوان شيعه نيز بهره بردارى كردند و بعد از عصر رسالت بيشترين زنان محدّثه را در اين دوران مىتوان مشاهده كرد كه به اين افراد مىتوان اشاره كرد:
1- ام اسحاق دختر سليمان 2- ام الاسود الشيبانيه 3- ام البداء 4- ام بكر 5- ام الحسن(ع) دختر عبداللّه بن امام باقر(ع) 6- امالخير 7- ام الخير دختر امام باقر(ع) 8 – امسعيد احمسيه 9- ام سلمه (ام محمد بن مهاجر) 10- امسلمة دختر حضرت باقر(ع) 11- ام عيسى دختر عبداللّه 12- امفروه مادر امام صادق(ع) 13- ام الحسن الصيقل 14- جويزه (همسر عيسى بن موسى الهاشمى) 15- حبابة الوالبيه 16- جويزة بنت الحارث 17- حمادة دختر حسن (خواهر ابى عبيدة الحدّاء) 18- رباب (همسر داود بن كثير رقى كه خود از روات است) 19- عمرة دختر فضيل 20- سالمة كنيز امام صادق(ع) 21- سريه (جدّه ابى طاهر احمد بن عيسى كه خود از روات مىباشد) 22- سعيده كنيز امام صادق(ع) 23- سعيده (خواهر محمد بن ابى عمير) 24- عمّه الحسن بن مسلم 25- عمّه محمد بن زياد 26- عمّه محمد بن مارد 27- فاطمه دختر امام صادق(ع) 28- فاطمه دختر عبداللّه بن ابراهيم 29- كلثوم دختر يوسف 30- مغيرة كنيز امام صادق(ع) 31- منة (خواهر محمد ابن عمير، كه از روات معروف وثقه مىباشد و بنابر قول جمعى از علما مرسلات او مثل مسندات است) 32- امالخير هرنيه البادقيه(10)
بانوان محدّثه در عصر امام كاظم(ع)
اختناق و سختگيرى در دوران امام موسى كاظم(ع) دوباره به اوج خود رسيد، لذا مىبينيم بانوان محدّثه در اين دوران آمار كمترى دارد، و در بين پنج نفر سه نفر از دختران آن حضرت هستند به اين ترتيب:
1- ام احمد دختر امام موسى كاظم(ع) 2- ام الحسين دختر امام كاظم(ع) 3- حبابة الوالبيه 4- سعيده 5 – فاطمه كبرى دختر امام كاظم(حضرت معصومه(س))(11)
بانوانى كه از امام هشتم روايت كردهاند:
تعداد زنانى كه از مكتب رضوى دانش آموختهاند و در قالب روايات آن را به يادگار گذاشتهاند به هشت نفر مىرسد:
1- حكيمه دختر حضرت امام كاظم(ع) 2- فاطمه بنت امام رضا(ع) 3- كلثوم بنت سليم 4- السيّدة خيزران 5 – سعيده 6- عذر(عذراء) 7- فاطمه بنت الامام الكاظم 8 – السيدة نجمه مادر امام هشتم(ع)(12)
بانوان محدّثه در دوران امام جواد(ع)
از محضر مبارك حضرت جواد الائمه(ع) نيز جمعى از بانوان بهره بردهاند از جمله به اين افراد مىتوان اشاره كرد:
1- زهراء امّ احمد بنت الحسين 2- زينب دختر محمد 3-حكيمه بنت امام موسى بن جعفر(ع) 4- حكيمه بنت امام رضا(ع) 5 – حكيمه بنت امام جواد(ع)(13)
بانوانى راوى در عصر امام هادى(ع)
در دوران حضرت هادى(ع) اختناق به اوج خود رسيد و حضرت در سامرّا كاملاً تحت نظر قرار گرفت لذا كمتر شيعيان از حضور او بهره بردند، به همان نسبت بانوان محدّثه نيز به پايينترين حدّ خود رسيده است تا آنجا كه بيش از سه نفر از بانوان از آن حضرت حديث نقل نكردهاند:
1- ام كلثوم الكرخية 2- ام محمّد كنيز امام رضا(ع) 3- فاطمه دختر محمد بن هيثم(14)
دوران حضرت عسكرى(ع)
در عصر حضرت عسكرى(ع) به شدّت سختگيرى و مراقبت از آن حضرت و تماسهاى او ادامه يافت، مخصوصاً با توجّه به اينكه متوجّه شده بودند كه مهدى(ع) از نسل اوست، سختگيرىها شديد شده بود، به اين جهت تنها زنى كه از آن حضرت روايت نقل كرده است حكيمه خاتون دختر امام جواد(ع) و خواهر حضرت عسكرى(ع) و عمّه امام زمان(عج) است. همان بانويى كه جريان تولّد حضرت مهدى(ع) را به صورت گزارش لحظه به لحظه از زبان حضرت عسكرى(ع) و مشاهدات خود نقل نموده است.
از آنچه بيان شد بدست آمد كه حضرت معصومه(س) يكى از بانوانى است كه از محضر پدر بزرگوارش بهرههاى فراوان برده و همين طور از برادر بزرگوارش حضرت رضا(ع) استفاده برده، و به صورتهاى مختلف از علوم بدست آورده براى هدايت جامعه بهره بردارى نموده است.
گاه در نبود پدر به پرسش شيعيان جواب مىداد، و آنچنان آنها را قانع مىنمود كه مدال بلند «فداها ابوها؛پدرش فدايش باد»را از پدرش دريافت نمود. (15)
و گاه به صورت نقل حديث آن علوم را از خود به يادگار گذاشته است، چرا كه او به خوبى از پيامبر اسلام آموخته بود كه فرمود: «من تعلّم حديثنى اثنين ينفع بهما نفسه او يعلّمها غيره فينتفع بهما كان خيراً له من عبادة ستين سنةً؛(16) كسى كه دو روايت بياموزد و خود از آن بهره برد و يا به ديگرى بياموزد، تا او سود برد، برايش از عبادت شصت سال بهتر خواهد بود.» لذا هم خود احاديث فراوان را از پدر و برادر بزرگوارش فرا گرفت و هم با همه اختناق و سختگيريها رواياتى را براى مردم نقل نموده است.
از حضرت معصومه(س) آن بانوى علم و كرامت مجموعاً پنج حديث در منابع حديثى به يادگار مانده است، جالب اين است كه چهار حديث آن بر محور امامت و ولايت دور مىزند، آرى حضرت معصومه(س) زمان را به خوبى شناخته، در دورانى كه پدرش با بدترين شكنجهها در كنج زندان جان مىسپارد، و او را بر تخته پاره بر دوش چهار حمّال قرار مىدهند و فرياد مىكشند «هذا امام الرّفضة؛ اين امام شيعيان است» و همين طور برادر بزرگوارش براى مراقبت و مواظبت بيشتر به بهانه ولايت عهدى به خراسان فرا خوانده مىشود. در چنين دورانى حضرت با احاديث ريشه دار و محكم پايههاى امامت شيعه را تقويت و بازسازى مىكند يك جا به بيان حديث منزلت مىپردازد كه سنّى و شيعه آن را نقل نمودهاند، و بزرگترين سندى است بر امامت اميرمؤمنان على(ع) آنجا كه فرمود: «انسيتم قول رسول اللّه…انت منّى بمنزلة هارون من موسى؛(17) آيا سخن رسول خدا(ص) كه فرمود: جايگاه تو (اى على) نسبت به من مانند (جايگاه) هارون (در برابر) موسى است فراموش كرديد.»
يعنى همچنان كه هارون وصى و جانشين موسى بود، حضرت اميرمؤمنان (ع) نيز وصىّ پيامبر است، و بعد از او حسن و حسين(ع) تا مىرسد به موسى بن جعفر(ع) پس گفتن «امام الرفضه» توهين است، بلكه بايد گفت امام كاظم(ع) وصىّ و جانشين پيغمبر است، و حضرت رضا(ع) نيز چنين است، لذا دادن ولايت عهدى از طرف مأمون بى معنى است بلكه امام هشتم خود صاحب امامت و ولايت و جانشينى پيامبر است. همان سخنى را كه خود حضرت رضا(ع) به مأمون فرمود: اگر خلافت و امامت حق تو است حق واگذارى آن را ندارى، و اگر حق ديگران است (كه در حقيقت چنين است و حق ماست) تو چرا خود را خليفه خوانده و ولى عهد انتخاب مىكنى.
حضرت معصومه با اين حديث فهماند كه امامت امامان شيعه به عنوان وصايت و جانشينى نبى(ص) است نه به عنوان ولايت عهدى از طرف امثال مأمون.
در جاى ديگر به بيان حديث متواتر و قطعى غدير كه امامت همه امامان شيعه در آن مطرح شده است پرداخت. چرا كه پيامبر اكرم(ص) در ضمن خطبه غديريّه فرمود: «سپس بعد از من على ولى شما و امام به فرمان خداست. سپس امامت در نسل من از فرزندان على(ع) تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات مىكنيد مىباشد.»(18) آنجا كه حضرت معصومه(س) از زبان خانم فاطمه زهرا(س) نقل نموده است كه فرمود: «انسيتم قول رسول اللّه يوم غدير خمّ من كنت مولاه فعلىٌ مولاه؛(19) آيا سخن رسول خدا در روز غدير را فراموش كرديد كه فرمود: هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست.»
در بخشى از حديث طولانى ديگر فرمود:كه پيامبر در شب معراج روى پردهاى اين جمله را ديد: «خدايى جز خداى يگانه نيست، محمد رسول خداست، على ولىّ و صاحب اختيار مردم است.» و در ادامه اين حديث آمده كه «محمّد رسول اللّه علىّ وصىٌّ المصطفى؛ محمد رسول خدا است و على وصىّ مصطفى است.»
و در قسمت ديگرى از اين حديث مىخوانيم: «كه رسول خدا(ص) پرسيد اين كاخ از كيست؟» جبرئيل گفت: يا محمّد لابن عمّك و وصيّك على بن ابى طالب؛ اى محمّد! اين خانه پسرعمو و جانشين تو على بن ابى طالب است.»(20)
اين كه حضرت معصومه(س) از بين آن همه مسائلى كه در شب معراج به وقوع پيوسته احاديثى را انتخاب نموده كه مربوط به اثبات امامت على(ع) به عنوان پايهگذار امامت شيعه است. نشان از آگاهى عميق و ژرف آن بانو نسبت به اوضاع زمانه است.
و براى تقويت ريشههاى امامت و ولايت در درون دلهاى مسلمانان بخصوص شيعيان آثار گرانقدر محبّت اهل بيت را بيان نموده، آنجا كه با سندش از طريق مادرش فاطمه زهرا(س) نقل نموده كه فرمود: «من مات على حبّ آل محمّدٍ مات شهيداً؛(21) همانا هركس با محبّت آل محمّد(ص) بميرد شهيد مرده است.»
اين حديث فقط از زبان حضرت معصومه(س) در منابع شيعه نيامده است بلكه اهل سنت نيز اين حديث را با تفصيل بيشتر نقل نمودهاند از جمله فخر رازى، زمخشرى، و قرطبى، از پيامبر اسلام(ص) نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «هر كس با محبّت آل محمّد بميرد، شهيد از دنيا رفته است، آگاه باشيد! هر كس با محبّت آل محمد از دنيا رود، بخشوده شده از دنيا رفته است، آگاه باشيد! هر كس با محبت آل محمد(ص) از دنيا رود، با توبه از دنيا رفته است، آگاه باشيد! هر كس با محبت آل محمد(ص) از دنيا برود، فرشته مرگ او را بشارت به بهشت مىدهد و سپس نكير و منكر به او بشارت دهند. آگاه باشيد! هر كس با محبّت آل محمّد(ص) از دنيا رود، در قبر او دو در به سوى بهشت گشوده مىشود، آگاه باشيد! هر كس با محبّت آل محمّد از دنيا رود، خداوند قبر او را زيارتگاه فرشتگان قرار مىدهد، آگاه باشيد! هر كس با محبّت آل محمّد(ص) از دنيا رود، بر سنّت و جماعت از دنيا رفته، و آگاه باشيد! هر كس با عداوت آل محمّد(ص) از دنيا برود روز قيامت در حالى وارد عرصه محشر مىشود كه در پيشانى او نوشته شده «مأيوس از رحمت خداوند» آگاه باشيد! هر كس با بغض آل محمّد(ص) از دنيا برود، كافر از دنيا رفته است، آگاه باشيد! كسى كه با بغض آل محمّد(ص) بميرد بوى بهشت به مشام او نمىرسد.»(22)
در بخش ديگرى از حديث شب معراج پيش گفته مىخوانيم كه «در روز قيامت همه مردم پا برهنه و عريان محشور مىشوند، جز شيعيان على(ع) و همه مردم با نام مادرشان صدا مىشوند جز شيعيان على (ع) كه با نام پدرانشان خوانده مىشوند.» پيامبر اسلام (ص) درباره راز اين مسئله از جبرئيل پرسيد، او پاسخ داد: «لانّهم احبّوا عليّاً فطاب مولدهم؛ چون على(ع) را دوست داشتند ولادتشان پاك (و حلال) گرديد.»(23)
و در حديث چهارم طهارت و عصمت امام حسين(ع) را بيان نموده؛(24)و در حديث پنجم مركزيت يافتن قم را براى شيعيان پيشگويى نموده است.(25)
اختران شهر قم
در بخش پايانى خالى از لطف نيست كه به اسامى بانوانى اشاره كنيم كه در حرم حضرت معصومه(س) و در كنار آن بانو، و يا در شهر قم مدفون مىباشند. زيرا بسيارى از مردم و زائران قم از اين مسئله بى اطلاع و يا كم اطلاعند.
الف: مخدّرات مدفون در حرم
در داخل حرم مطهر حضرت معصومه(س) و در زير گنبد آن بانو، پنج تن از مخدّرات ديگر آرميدهاند كه اسامى آنها به اين شرح است:
1- ميمونه دختر موسى مبرقع، نوه امام جواد(ع) 2- زينب دختر امام جواد(ع) 3- امّ محمّد 4- ام اسحاق جاريه محمد فرزند موسى مبرقع 5 – ام حبيب جاريه ابوعلى نوه امام رضا(ع) 6- ام قاسم، دختر على كوكبى.
لذا در قرن سوّم دو قبر به جاى گنبد فعلى بوده، يكى بر فراز قبر حضرت معصومه، و ديگرى بر فراز قبر پنج تن از مخدّرات پيش گفته.(26)
ب: بانوانى كه بيرون از حرم مدفون هستند
به غير از بانوان پيش گفته مخدّراتى نيز در گوشه و كنار قم دفن مىباشند كه اسامى برخى از آنها به اين شرح است:
1- زينب دختر موسى مبرقع، فرزند موسى بن جعفر(ع)
2- فاطمه دختر با واسطه امام جواد(ع) 3- بريهه از دختران با واسطه موسى بن مبرقع فرزند موسى بن جعفر(ع) 4- ام سلمه از دختران با واسطه امام جواد(ع) 5 – ام كلثوم، از دختران با واسطه امام جواد(ع) اين پنج نفر در چهل اختران واقع در خيابان آذر (طالقانى) مدفون مىباشند. 6 – صفورا در خاكفرج 7- قبر امّ محمد دختر موسى بن جعفر(ع) 8 – ميمونه دختر موسى بن جعفر(ع) و…
در پايان براى حسن ختام مقاله:
از مدينه، به قصد خطه طوس
رهروى خسته پاست، معصومه(س)
تا زيارت كند برادر خويش
فكر و ذكرش دعاست، معصومه(س)
روز و شب، عاشقى بيان گرد
خواهرى با وفاست، معصومه(س)
يا مگر اوست، زينب دگرى
كز برادر جداست، معصومه(س)
تا بدانى كه نيمه ره جان داد
بنگر اكنون كجاست، معصومه(س)
از وطن دور و از برادر دور
حسرتش غم فزاست، معصومه(س)
گرچه نشكسته سينه و پهلويش
در دلش داغهاست، معصومه(س)
داغ زهرا(س) و داغ اجدادش
وارث كربلاست، معصومه(س)
هر حسينيه بيت اوست (حسان)
چونكه صاحب عزاست، معصومه(س)(27)
پىنوشتها: –
1. شعر از حسان چايچيان.
2. شيخ على نمازى، مستدرك سفينة البحار، ج 8، ص 257، ماده «فطم».
3. مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 367؛ عماد زاده، زندگانى حضرت موسى بن جعفر، ج 2، ص 375.
4. حسن بن محمد بن حسن قمى، تاريخ قم، ص 213 و سيد محسن امين، اعيان الشيعه، ج 8، ص 290 و شيخ ذبيح اللّه محلّاتى، رياحين الشريعه، ج 5، ص 32.
5. ر.ك زنان دانشمند و راوى حديث، احمد صادقى اردستانى، دفتر تبليغات، ص 28 – 238 و ر ك بارگاه فاطمه معصومه، تجليگاه فاطمه زهرا(س)، سيد جعفر ميرعظيمى، دفتر تبليغات اسلامى، اول، 1383، ص 35 – 37 و اعلام النساء المؤمنات، ص 660.
6. بارگاه فاطمه معصومه…، همان، ص 36 – 38؛ زنان دانشمند، همان، ص 242 – 254.
7. ميرعظيمى، همان، ص 38؛ زنان دانشمند، ص 255 – 268.
8. همان، ص 269 – 273.
9. ميرعظيمى، همان، ص 38 – 39؛ زنان دانشمند، ص 276 – 289.
10. زنان دانشمند، همان، ص 288 – 342 و سيد جعفر مير عظيمى همان، ص 40 – 41 اعلام النساء المؤمنات، ص 630.
11. زنان دانشمند، ص 343 – 355 و اعلام النساء المؤمنات، ص 570 – 579.
12. بارگاه فاطمه…، ص 42؛ زنان دانشمندان، ص 357 – 364.
13. همان، به ترتيب، ص 43، ص 365 – 368.
14. مير عظيمى، همان، ص 43، زنان دانشمند، ص 367- 370.
15. اعلام النساء، ص 692؛ تاريخ اهل بيت، ص 82، كريمه اهل بيت، على اكبر مهدى پور، ص 171.
16. متقى هندى، كنزالعمال، مؤسسة الرسالة، ج 10، حديث 28849.
17. الغدير، ج 1، ص 197، انس المطالب، فى مناقب على بن ابى طالب،ص 49؛ بحارالانوار ج 36، ص 353، عوالم، ج 21، ص 354، ح 3.
18. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 37، ص 207 – 208؛عوالم، شيخ عبداللّه بحرانى، ج 15، ص 375.
19. همانها، الغدير، ج 1، ص 197 ؛ اعلام النساء المؤمنات، ص 578.
20. بحارالانوار، ج 68، ص 77؛ عوالم، ج 21، ص 325؛ ينابيع المودة، ص 257.
21. آثار الحجة، ج 1، ص 8 – 9؛ عوالم، ج 21، ص 354.
22. الكشاف، زمخشرى، بيروت، ج 4، ص 220 – 221؛ تفسير فخر رازى، ج 27، ص 165 – 166؛ تفسير قرطبى، ج 8، ص 5843.
23. بحار، ج 68، ص 77.
24. بحارالانوار، ج 43، ص 243، امالى شيخ طوسى، ص 82، اعلام النساء المؤمنات، ص 579.
25. فروغى از كوثر، ص 49.
26. تاريخ قم، ص 214، بحارالانوار، ج 60، ص 220؛ بارگاه حضرت معصومه، ص 66.
27. شعر از حسان چايچيان.
قلمرو شورا در منابع اسلامى
حجةالاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
از مهمترين اصول اجتماعى اسلام اصل شورا و مشاوره است كه در منابع اسلامى با دقت و اهميت خاصى مطرح و در سيره پيامبر اكرم(ص) و پيشوايان بزرگ اسلام جايگاه ويژهاى دارد به طورى كه مىتوان گفت: «نهاد شورا» ستون فقرات نظام اسلامى و شيوهاى اجتنابناپذير در مديريت جامعه اسلامى و جامعه مؤمنان مىباشد.
قرآن كريم در چهار آيه موضوع شورا را مطرح كرده است.
1- در آيه 159 سوره آل عمران به پيامبر اسلام (ص) دستور مىدهد در امور، با مسلمانان مشورت كند و آن را از رموز پيروزى و موفقيت آن حضرت مىداند «فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لوكنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على اللّه».
2- در آيه 38 سوره شورى، هنگام بيان اوصاف برجسته مؤمنان مىفرمايد: «و الذين استجابوا لربّهم و اقاموا الصلوة و امرهم شورى بينهم؛آنها كسانى هستند كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را بر پاى دارند و كارهايشان بين آنان با مشورت انجام مىشود.
3- سوره بقره آيه 233 مىفرمايد: اگر در مورد بازداشتن كودك از شير قصد تصميمگيرى داريد مشورت كنيد «فان ارادا فصالاً عن تراض منهما و تشاور فلا جناح عليهما» اين آيه مىگويد اگر در مورد ديگرى حتى اگر كودك شير خوارى باشد بخواهيد تصميمگيرى كنيد. بايد مشورت نماييد، حالا اين مشورت بين پدر و مادر باشد چنانكه بعضى گفتهاند و يا مشاوره با ديگرى مثل پزشك باشد و يا اينكه هم پدر و مادر با هم مشورت كنند و هم با صاحبنظران مثل پزشك مشورت نمايند.(1) از اين آيه استفاده مىشود كه پدر يا مادر با همه علاقه و عاطفهاى كه به فرزندشان دارند خداوند اجازه نمىدهد در امر تربيت و پرورش فرزندشان استبداد به خرج دهند بلكه بايد با هم يا با ديگران مشورت كنند. و بعد از مشورت آنچه را كه مصلحت است تصميمگيرى نمايند.
4- سوره زمر آيه 18 مىفرمايد: «فبشّر عبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه؛ پس بندگان مرا كه سخن را مىشنوند و نيكوترين را پيروى مىكنند بشارت ده.»
مرحوم علامه طباطبايى مىنويسد، آيه «و امرهم شورى بينهم» از نظر من نزديك به آيه فوق مىباشد(2) زيرا شورا و مشورت براى رسيدن به آراء نظريههاى خوب يا بهترين آراء و نظريه هاست و در اين آيه هم مىفرمايد:بندگان خدا سخن را مىشنوند و بهترين را انتخاب و پيروى مىكنند.
روايات و احاديث اسلامى به عنوان دومين منابع دين، شورا و مشاوره را مورد تأكيد قرار داده و از مسلمين خواسته است در امور از استبداد رأى و تك روى پرهيز نموده و با ديگران مشورت نمايند در غير اين صورت رأى او بى ارزش بوده و موجب هلاكت و نابودى مىگردد. على (ع) فرمود: «لارأى لمن انفرد به »(3)و فرمود: «لاتستبد برأيك فمن استبد برأيه هلك».(4)
پيامبر اسلام مشورت را يكى از اسباب حيات جامعه و ترك آن را يكى از اسباب مرگ جامعه معرفى كرده است «اذا كان امرائكم خياركم و اغنياءكم سمحا ئكم و امركم شورى بينكم فظهر الارض خيرلكم من بطنها و اذاكان امرائكم شراركم و اغنيائكم بخلائكم و لم يكن امركم شورى بينكم فبطن الارض خيرلكم من ظهرها».(5)
مشاوره موجب رشد انديشه و تفكر در جامعه اسلامى و مشاركت مردم در سرنوشت خويش، سبب تحكيم پيوندهاى اجتماعى و تقويت روحيه مسئوليت پذيرى و مشاركت در امور و از بين رفتن روحيه بى تفاوتى و انزواگرايى مىگردد.
مهمترين جنبه يك حكومت مردمى بودن آن است كه نقش پشتوانه را اجراء مىكند و مردم با اعتبار يافتن و شركت در امور نقش واقعى خود را مىيابند و لذا در قرآن خطاب به پيامبر(ص) فرمود: «يا ايها النبى حسبك اللّه و من اتبعك من المؤمنين»(6) اى پيامبر خداوند و مؤمنان كه از تو پيروى مىكنند براى حمايت تو كافى است و با كمك آنان مىتوانى به هدف خود نائل شوى. يكى از راههاى مشاركت مردم در امور در قالب مشاوره با آنهاست و لذا مشاركت در قالب مشورت پشتوانهاى بس عظيم براى هر نظامى است، على(ع) فرمود: «لامظاهرة اوثق من المشارة»(7) هيچ پشتيبانى مطمئنتر از مشورت نيست.
به لحاظ اين كه مشاوره با صاحب نظران و عاقلان باعث دريافت حقيقت و دورى از خطاء و لغزش است على (ع) فرمودند: «الاستشارة عين الهداية و قد خاطر من استغنى برأيه»(8) مشورت عين هدايت است و كسى كه تنها به فكر خود اكتفا كند خويشتن را به خطر انداخته است.
جامعهاى كه فاقد سنت مشورت است در تب و تاب خود محوريها و خودسريها مىسوزد و دچار عدم تعادل مىشود و لذا براى سلامت در تصميمگيرىها پيامبر اسلام (ص) فرمود: «من اراد امراً فشاور فيه و قضى هدى لارشد الامور»(9) هر كس تصميم به اجراى كارى گيرد و سپس براى آن مشورت كند و انجام دهد به بهترين راه دست يافته است. على (ع) فرمود: «اذا عزمت فاستشر»(10)هر گاه عزم كارى كردى مشورت كن مشورت كردن مايه پشت گرمى و رسيدن به حق و دورى از خطاء و لغزش و در نتيجه دورى از ندامت و پشيمانى است. على(ع) فرمود: «شاور ذوى العقول تأمن الزّلل و الندم »(11)با صاحبان خرد مشورت كن تا از لغزشها و پشيمانيها ايمن گردى.
سيره و سنت پيامبر هم بر همين اصل استوار بود تا آنجايى كه در احاديث آمده است پيامبر اسلام زياد با اصحاب مشورت مىكرد.(12) و از ابوهريره نقل شده است كه گفت: هيچكس را نديدم كه با اصحاب خود بيشتر از رسول خدا با اصحاب خود مشورت نمايد.(13)
نمونههايى از مشورت پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع)
پيامبر همانطوريكه از طرف خداوند مأموريت يافت تا با مردم مشورت كند سيره عمل آن حضرت نيز حكايت از مشورت آن حضرت مىكند امام رضا(ع) مىفرمايد: «انّ رسول الله (ص) كان يستشير اصحابه ثم يعزم على ما يريد»(14) رسول خدا با اصحابش مشورت مىكرد سپس بر آنچه كه اراده مىكرد تصميم مىگرفت. از اين روايت استفاده مىشود كه سيره مستمر و هميشگى پيامبر مشورت با مردم بود و لذا نمونه هايى از مشورتهاى آن حضرت به اشاره بيان مىشود.
1- پيامبر در جنگ بدر در سه مورد مشورت كرد.
اول: درباره اصل جنگ با اصحاب مشورت كرد. پس از اظهار نظر از طرف افراد، پيامبر براى جلب نظر انصار فرمود: «اشيروا علىّ يا ايها الناس» اى مردم نظر مشورتى خود را بيان كنيد. سعدابن معاذ انصارى سخنانى گفت كه پيامبر اكرم پس از شنيدن آن بلافاصله دستور حركت صادر كرد.(15)
دوم: در انتخاب و تعيين موضع نبرد با اصحاب مشورت كرد.
سوم: درباره اسيران جنگ بدر با اصحاب مشورت كرد.(16)
2- در جنگ احد پيامبر شورايى تشكيل داد و از نحوه برخورد با لشكر قريش مشورت كرد و در نهايت برخلاف نظر خود كه خروج از مدينه را نمىپسنديد تسليم نظر كسانى شد كه نظر به خروج از مدينه را داشتند.(17)
3- در جنگ احزاب پيامبر براى مقابله با سپاه عظيم مشركان در دو مورد مشورت كرد اول: در كيفيت رويارويى با دشمن مشورت كرد كه سلمان فارسى در اين مجلس پيشنهاد حفر خندق را داد و پيامبر رأى او را اخذ كرد و دستور حفر خندق را صادر كرد.(18)
دوم: قبايلى به انگيزه مادى در جنگ شركت كرده بود نظر اين بود كه در قبال پرداخت يك سوم ميوههاى مدينه با آنها صلح نمايد ولى پيامبر بعد از دريافت صلحنامه و امضاء آن با اصحاب مشورت كرد كه سعد ابن معاذ و سعد ابن عباده نظر به رد صلح دادند پيامبر نظر آنان را پذيرفت و به آن عمل كرد.
4- در پيكارهاى بنى قريظه و بنى نضير در برخورد با يهود مدينه مشورت صورت گرفت.(19)
5 – در ماجراى حديبيه پس از آنكه مشركان مانع ادامه حركت كاروان زيارتى مسلمانان به سوى مكه شدند، رسول خدا با ياران به مشورت پرداخت، در مقام مشورت گفتند: ما براى زيارت آمدهايم نه براى جنگ كه در نتيجه منجر به صلح با قريش شد.(20)
6- در جنگ خيبر براى انتخاب منزلگاه مناسب با اصحاب مشورت نمود كه براساس نظر حباب ابن منذر عمل كرد و محل استقرار نيرو را تغيير داد.
7- هنگام فتح مكه زمانى كه رسول خدا شنيد ابوسفيان به اردوگاه مىآيد مشورت كرد.
8 – در غزوه طائف پس از محاصره دشمن درباره ماندن و ادامه محاصره مشورت صورت گرفت.(21)
9- در غزوه تبوك نيز آن حضرت با اصحاب خود مشورت كرد.(22)
10- درباره اسيران هوازن با اصحاب مشورت فرمود.
11- در ماجراى تهمت به عايشه، با على(ع) و زيدبن حارثه مشورت كرد و سرانجام نظر على را ترجيح داد.(23)
12- در اعزام افراد براى اداره امور يك منطقه و فرماندارى و حكومت بخشى از مناطق تحت اداره مسلمانان مشورت مىكرد.(24)
رسول خدا نه تنها خود پاى بند اين اصل بود بلكه به اصحاب و تربيت يافته گان مكتب خود سفارش مىكرد كه به اين اصل پايبند باشند.
نمونهاى از مشورت در زندگى امامان معصوم(ع)
1- على (ع) هنگامى كه مىخواست به شام برود با مهاجرين و انصار مشورت كرد.(25)
2- امام صادق با فضيل بن يسار يكى از اصحاب خود مشورت مىكند، فضيل مىگويد: مانند من طرف مشورت تو واقع مىشود. حضرت فرمود:وقتى كسى با تو مشورت كرد نظر بده.(26)
3- امام هفتم (ع) با اهل بيت و شيعيان خود مشورت مىكند.
موسىبن مهدى موسى ابن جعفر(ع) را تهديد كرد. على بن يقطين آن حضرت را در جريان امر قرار داد حضرت اهل بيت و شيعيان خود را جمع كرد و از آنها در مورد كيفيت رويارويى با اين خبر مشورت كرد.(27)
4- امام هفتم با غلام سياه خود مشورت كرد با اينكه عقل و انديشه آن حضرت برترين انديشه بود، فردى گفت آيا مثل شما عاقلى با غلامى مشورت مىكند حضرت فرمود: خداوند حق را بر زبان او مىگشايد و آشكار مىسازد.(28)
5 – امام رضا(ع) با يكى از اصحاب خود مشورت كرد. طرف به امام گفت آيا مثل تو مانند من مشورت مىكند. امام با حالت غضب فرمود: پيامبر پيوسته با اصحاب خود مشورت مىكرد.(29)
6- امام جواد(ع) از على بن مهزيار خواست كه با فردى مشورت كند و نظر او را در مورد چگونگى رويارويى با سلطان و اينكه در شهر او چه چيزى رواست دريافت كند زيرا مشورت مبارك است.(30)
علاوه بر اينها در دوران حكومت خلفاى راشدين به تأسى از پيامبر آنها با على(ع) مشورت مىكردند و بعد از دريافت نظر آن حضرت، از او پيروى مىكردند كه نمونههاى آن عبارتند:
1- مشورت در فتح ايران.(31)
2- مشورت در فتح بيت المقدس.(32)
3- در تعيين مبدأ تاريخ اسلام.(33)
با دقت در مجموعه آنچه كه در متون و منابع دين آمده است روشن مىشود كه شورا در معارف اسلامى از جايگاه و اهميت ويژهاى برخوردار است.
1- شورا فضيلتى انسانى است زيرا اهل مشورت از طرفى از استبداد و خودكامگى و انحصارطلبى كه عامل سقوط انسانيت است بدورند و از سويى به شخصيت ديگران اعتراف مىنمايند.
2- شورا راه صحيح براى رسيدن به حقيقت و دريافت بهترين نظريه هاست.
3- نماد مساوات انسانى و آزادانديشى است.
4- اعتقاد به حق مشاركت براى افراد جامعه با نظارت كردن و انتقاد نمودن است.
5 – راهى به سوى وحدت امت اسلامى از طريق ايجاد احساس مسئوليت در مردم.
6- دورانديشى و محكم كارى در امور را به همراه دارد.
با توجه به اهميت شورا در اسلام و نقش آن در زندگى فردى و اجتماعى انسان لازم است به چند مطلب بپردازيم.
شورا در لغت و اصطلاح
شورا در لغت به معنى مشورت كردن و رأى زدن است و در عربى در چيدن عسل از خانه زنبور عسل، رياضت دادن اسبان تا سوار شوند بر آنها در وقت فروش و آزمايش، فربه شدن و هويدا كردن استعمال شده است.(34)
در مقاييس اللغه در اصل به معنى ابداء و اظهار چيزى و گرفتن چيزى استعمال شده است بعد مىگويد: «فكان المستشير ياخذالرأى من غيره» مستشير رأى خود از ديگرى دريافت مىكند و در مفردات هم آن را به اخراج عسل از كندو معنى كرده است سپس مىگويد: «التشاور و المشاورة و المشورة استخراج الرأى بمراجعة البعض الى البعض من قولهم شرت العسل اذا اتخذته من موضعه و استخرجته منه» يعنى تشاور و مشاوره و مشورت به معنى استخراج رأى و نظر از از طريق مراجعه به ديگران است كه از گفتار آنان در دريافت عسل از جايش و استخراج آن از كندو اقتباس شده است.(35) بنابراين شورا در اصل به معنى مكيدن زنبور از شيره گلها است. و كسى كه با ديگران مشورت مىكند آراء نظرات آنان را دريافت مىكند و همانطوريكه زنبور عسل با تلاش و جستجو گلها و گياهان مناسب را شناسايى و سپس شيره آنها را مىمكد پس از آن در درون خود آن را پالايش و سپس به صورت عسل شيرين خارج مىسازد و انسان از آن استفاده مىكند، انسانها نيز افراد واجد شرائط را شناسائى و با آنها رأى زنى كرده و آراء آنان را بيابند و سپس با مقايسه بين آنها بهترين رأى را جذب و بكار ببندد. و لذا در تعريف اصطلاحى شورا و مشورت گفتهاند: آگاهى از رأى كارشناسان براى رسيدن به بهترين نظريه و رأى، نظرى كه به صواب و حق نزديك باشد.(36)
حضرت على (ع) در سفارشاتش به فرزندش محمد بن حنفيه فرمود: «اضمم آراء الرجال بعضها ببعض ثم اختر اقربها من الصواب و ابعدها من الارتياب…خاطر بنفسه من استغنى برأيه و من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاء».(37)آراء ديگران را با همديگر ضميمه كن سپس بهترين آنها را كه به صواب و درستى نزديكتر و از باطل و خطاء دورتر است انتخاب كن زيرا كسى كه خود رأى باشد در معرض خطر است و كسى كه از آراء ديگران استقبال كند موارد خطاء را مىشناسد.
موضوع و قلمرو شورا
بعد از بيان اهميت شورا و معنا و ماهيت آن به تبيين قلمرو و موضوع شورا مىپردازيم. براى بيان قلمرو شورا بايد اولاً بدانيم هدف شورا چيست و ثانياً مراد از امر در قرآن چه مىباشد؟ آيا مقيّد و محدود است يا مطلق و اگر محدود است به چه چيزى محدود است و ثالثاً شرائط مشاور چيست؟ و رابعاً آيا شورا موضوعيت دارد يا طريقت دارد يعنى آيا شورا براى رسيدن به معرفت و آگاهى است و لذا در تصميمگيرى مؤثر است يا احترام به حق ديگران است و تصميم با مدير است گرچه مخالف نظر ديگران باشد.
هدف شورا
با توجه به آنچه كه در اهميت شورا و ماهيت شورا گفته شد هدف شورا به طور كلى دو چيز است:
1- اجتناب از خودمحورى و استبداد رأى و خودكامگى و انحصارطلبى و در نتيجه از پيامدهاى آن از قبيل از دست دادن ارزشهاى انسانى، ندامت و لغزش بدور بودن.
2- رسيدن به معرفت و آگاهى و غنا بخشيدن به انديشه و فكر در پرتو تضارب آراء و دستيابى به توافق جمعى.
و لذا در تفاسير قرآن در اينكه چرا پيامبر(ص) با اينكه از منبع وحى حقايق را دريافت مىكرد مأمور به مشورت شد وجوهى ذكر كردهاند كه همه آنها به اين دو هدف بر مىگردد. آنها عبارتند از:
1- مشاوره براى شخصيت دادن به افراد
2- براى رشد فكرى مردم
3- براى اينكه مردم بدانند حكومت او استبدادى نيست
4- براى اينكه خلق خدا بدانند نزد خدا احترام دارند
5 – براى اينكه نظر خواهى از ديگران عاديست
6- براى اقتداء و تأسى امت به حضرت
7- براى آزمايش افراد و اينكه افراد صاحب نظر و عاقل تشخيص داده شوند
8 – براى استفاده از تأييد مردم و توافق جمعى
9- در صورت شكست انتقاد بىجا نكنند
10- براى آگاهى مشورت شوندگان به اينكه نظر صحيح كدام است.(38)
آيا شورا موضوعيت دارد يا طريقيت
با توجه به اهداف شوراء روشن مىشود كه شورا هم موضوعيت دارد و هم طريقيت دارد توضيح مطلب اينكه: گاهى هدف شورا دست يابى به واقعيت و كم كردن خطا در انديشه و عمل است اين نوع مشورت طريقى است و براى كسى مطلوب است كه خود متحيّر و از واقعيت بى اطلاع مىباشد و براى خروج از تحيّر و اطلاع از واقع بايد مشورت كرد. كه در اين صورت مشورت مقيد به عدم علم به واقعيت و حقيقت است و لذا بايد افرادى را به عنوان مشاور انتخاب كند كه نسبت به موضوع تخصص و آگاهى داشته باشند اين نوع مشورت است كه در تصميمگيرى مؤثر است.
گاهى هدف مشورت رعايت حقوق ديگران يعنى مشورت شوندگان و دست يابى به واقعيت مقصود اصلى نيست، اين نوع مشورت خود موضوعيت دارد يعنى مشورت به اين دليل است كه رعايت حقوق ديگران و احترام به آنهاست، در واقع مشورت شونده حقى به گردن مشورت كننده دارد كه بايد آن حق را دريافت كند. لذا مشورت كننده چه عالم باشد و چه نباشد بايد با او مشورت كرد گرچه در تصميمگيرى مؤثّر نباشد.
گاهى هدف مشورت هم دستيابى به واقع است و هم رعايت حقوق ديگران مىباشد كه در واقع جمع بين دو جهت طريقت و موضوعيت است به اين بيان كه تشكيل شورا در روند تصميمگيرى به هدف دستيابى به واقع و حقيقت از حقوق مردم محسوب مىشود از آيات و روايات استفاده مىشود هر دو جهت مورد نظر است.
كلمه امر و مراد از آن
با توجه به اينكه در قرآن كريم شورا به كلمه امر قرين گرديده است چه آنجا كه خطاب به پيامبر است «وشاورهم فى الامر» و چه آنجايى كه ويژگى جامعه مؤمنان مطرح مىشود «و امرهم شورى بينهم» لازم است بدانيم مراد از كلمه امر چيست؟ عموم مفسران عامه و خاصه مىگويند: امرى كه در اين آيات به كار رفته مقيّد است به مواردى كه وحى در آن نازل نشده باشد و لذا در مواردى كه از او امر و نواهى الهى و فرامين پيامبر خارج باشد جاى مشورت است و در نتيجه در همه شؤون و ابعاد زندگى چه فردى باشد و چه اجتماعى مىتوان مشورت كرد. صاحب المنار مىنويسد: فرمان مشورت در همه امور مربوط به سياست امت و مصالح دنيوى آنها را در بر مىگيرد. وى سپس مىگويد: مراد از امر امور دنيوى است كه حكومت قائم به آن است نه امر دينى محض كه مدار آن وحى است. سرّ مسئله را اين چنين بيان مىكند، اگر مسائل دينى مانند عقايد و عبادات و حلال و حرام مورد مشورت قرار گيرد از دين بودن خارج و خصلت بشرى به خود مىگيرند در حالى كه دين الهى است، و نظر كسى در آن دخيل نيست و از اصحاب پيامبر زمانى نظر خود را به آن حضرت عرضه مىكردند كه اطمينان پيدا كنند در آن مورد وحى وجود ندارد.(39)
مرحوم علامه طباطبايى مىنويسد: اگر در حدود شرعى مشورت روا باشد تشريع و شريعت لغو خواهد شد.(40)
قرآن هم مؤيد اين مطلب است زيرا هم به پيامبر مىگويد: بايد بر اساس فرمان خدا حكومت كنى «انّا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك اللّه»(41) ما اين كتاب را به حق برتو نازل كرديم تا به آنچه كه خداوند به تو آموخته در ميان مردم حكومتى كنى. از اين آيه استفاده مىشود كه رسول خدا موظف است بر اساس فرمان خدا حكومت كند، درباره عموم مؤمنان هم مىفرمايد: «و ما كان لمؤمن ولامؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص اللّه و رسوله فقد ضلّ ضلالاً مبيناً»(42) هيچ مرد و زن با ايمان حق ندارند كه هرگاه خدا و پيامبرش دستورى دادند از پيش خود اختيارى داشته باشند و هر كس نافرمانى خدا و رسول او را پيشه سازد در گمراهى آشكار به سر مىبرد.
نويسنده كتاب دراسات فى ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلاميه مىنويسد: گرچه لفظ امر به حسب لغت و مفهوم همه شؤون فردى و اجتماعى اعم از سياسى اقتصادى و فرهنگى و دفاعى را شامل مىشودو مشورت در همه اين مسائل حتى امور فردى مهم و پسنديده است اما متبادر از امر و قدر متيقن آن همان مشورت در مسائل حكومتى و اداره امور جامعه است كه از مهمترين آنها مسئله جنگ و دفاع است.(43)
مرحوم نائينى(ره) مىنويسد: دلالت كلمه (فى الامر) كه مفرد محلّى و مفيد عموم اطلاقى است بر اينكه متعلق مشورت مقررّه در شريعت مطهّره كليه امور سياسيه است هم در غايت وضوح است و خروج احكام الهيه از اين عموم از باب تخصص است نه تخصيص.(44)
با توجه به آنچه استفاده مىشود قلمرو شورا مواردى است كه وحى در آن وارد نشده باشد و شريعت در آن رابطه فاقد حكم باشد ولى در امورى كه خدا و پيامبر در آن حكمى ندارند مىتوان مشورت كرد.
شرائط مشاور
يكى از مطالبى كه در تعيين قلمرو شورا مؤثر است شرائطى است كه از متون اسلامى براى مشاور ذكر شده است، در اينكه اعضاى شورا بايد واجد چه صفاتى بوده و از چه اوصافى بر كنار باشند و اگر فاقد اين اوصاف باشند نمىتوانند در امور مسلمين اظهار نظر نمايند مىتوان قلمرو شورا را مشخص كرد، شرائط مشاوران دو دسته ثبوتى و سلبى هستند.
صفات ثبوتى مشاوران
1- اسلام: اولين شرط عضويت در شورا كه موضوع آن رسيدگى به امور مسلمين است مسلمان بودن است زيرا يكى از حدودى كه در شورى بايد رعايت شود راز دارى است خدا فرموده است غير مسلمان را بطانه و همراز نگريد «يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا بطانة من دونكم لايألونكم خبالاً ودّوا ما عنتم»(45)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد محرم اسرارى از غير خود انتخاب نكنيد آنها از هر گونه شر و فساد درباره شما كوتاهى نمىكنند، آنها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشيد.
2- تعقل: پيشوايان حق سفارش كردهاند كه با انسانهاى عاقل مشورت كنيد نه افراد كم خرد رسول خدا(ص) فرمود: «استرشدوا العاقل ولاتعصوه فتندموا»(46) با انسان عاقل مشورت كنيد و او را نافرمانى نكنيد كه پشيمان مىشويد. و باز فرمود: «مشاورة العاقل الناصح رشدٌ و يمن و توفيق من اللّه فاذا اشار عليك العاقل الناصح فاياك و الخلاف فانّ فى ذلك العطب»(47) مشورت با انسان عاقل خيرخواه رشد و بركت و توفيق الهى است پس هرگاه انسان عاقل خيرخواه نظر مشورتى داد از مخالفت با آن بپرهيز كه سختى بدنبال خواهد داشت و لذا مشورت با زنان عاقل مورد توجه قرار گرفته است.
على(ع) فرمود: «اياك و مشاورة النساء الامن جربت بكمال عقل»(48) از مشورت با زنان اجتناب كنيد مگر آنكه كمال عقلانى او به ثبوت رسيده باشد.
3- تقوى
پيامبر خدا(ص)فرمود: با اهل تقوا و پرهيزكارى مشورت كنيد: «شاور المتقين الذين يؤثرون الآخرة على الدنيا و يؤثرون على انفسهم فى اموركم.»
با متقين مشورت كنيد كه آنها كسانى هستند كه آخرت را بر دنيا ترجيح مىدهند و كارهاى شما را بر امور خويش مقدّم مىدارند.
4- تجربه
مشورت با كسانى كه اهل تجربه هستند مىتواند انسان را از خطاها مصون و به راه صحيح رهنمون باشد و لذا يكى از شرائط مستشار تجربه است. على عليه السلام فرمود: «افضل من شاورت ذوى التجارب»(49) برترين كسى كه با وى مشورت مىكنى بايد داراى تجربهها باشد. امام صادق(ع) فرمود: «شاور فى امورك مما يقتضى الدين من فيه خمسة خصال، عقل و حلم و تجربة و نصح و تقوى فاستعمل الخمسة و اعزم و توكل على اللّه فان ذلك يؤديك الى الصواب.»(50)
در كارها با كسانى مشورت كن كه داراى پنج خصلت باشند، عقل، حلم و بردبارى، تجربه، نصح و خيرخواهى، تقوى اين پنج خصلت را به كارگير و تصميم بگير و بر خدا توكّل كن كه اين كار تو را به حق مىرساند.
على عليه السلام فرمود: «خير من شاورت ذووى النهى و العلم و اولواالتجارب و الحزم»(51) بهترين كسى كه با او مشورت كنى صاحبان خرد و انديشه و خداوندان تجربهها و دورانديشى هستند.
5 – علم
يكى از شرائط مشاوران آنست كه عالمان صالح باشند. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «شاور و العلماء الصالحين فاذا عزمتم على امضاء ذلك فتوكّلوا على اللّه»(52) با علماى صالح مشورت كنيد و چون تصميم بر اجراى آن گرفتيد به خدا توكّل كنيد.
6- حلم 7- نصح 8 – حزم 9- راز دار بودن
صفات سلبى مشاوران
صفات منفى مشاوران عبارت است: 1- جبن و ترسو بودن 2- بخيل 3- حريص 4- استبداد رأى 5 – حماقت و سفاهت 6- تلوّن 7-جهل 8 – دروغگويى…
على (ع) در نهج البلاغه خطاب به مالك اشتر فرمود: «ولاتدخلنّ فى مشورتك بخيلاً يعدل بك عن الفضل و يعدك الفقر و لاجباناً يضعفك عن الامور و لاحريصاً يزين لك الشرّه فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتّى يجمعها سوءالظن باللّه».(53)
بخيل را در مشورت دخالت مده زيرا كه تو را از احسان منصرف مىكند و از نيازمندى مىترساند، با افراد ترسو مشورت مكن زيرا در كارها روحيهات را ضعيف مىكند حريص را مشاور انتخاب نكن كه حرص را با ستمگرى در نظرت زينت مىدهد. بخل و ترس و حرص غرايز و تمايلات مختلفى هستند كه از بدگمانى به خدا سرچشمه مىگيرد.
با توجه به مطالبى كه تا كنون گفته شد مطالب ذيل استنتاج مىشود:
1- موضوع شورا فقط فرد نيست انسان فقط در مصالح فردى ملزم به مشورت باشد بلكه جامعه هم موضوع شورا است كه در همه شؤون اجتماعى بايد مشورت كرد.
2- در تمام سطوح مديريت چه مديريت كلان و چه مديريت عالى و چه ميانى و خدماتى بايد كارها را با مشورت انجام دهند چنانكه پيامبر اكرم(ص) به عنوان مدير كلان و عالى جامعه و به عنوان زعيم و رهبر سياسى از طرف خدا مأمور شده بود كه مشورت كند و هم سيره عملى آن حضرت بر مشورت در همه شؤون زندگى استمرار داشت و لذا مديران به عنوان ادامه دهندگان زعامت و رهبرى آن حضرت بايد به آن عنايت داشته و در همه كارها مشورت نمايند.
3- همه امورى كه به مصالح مسلمين مربوط مىشود در قلمرو شورا قرار گيرد.
4- شورا در نظام اسلامى محدود است اولاً به امورى كه حكمى از طرف خداوند و رسول او در آن وارد نشده باشد و لذا جامعه اسلامى حق به شور گذاشتن احكام صريح اسلامى و فرامين پيامبر خدا را ندارد و ثانياً افرادى كه به عنوان مشاور برگزيده مىشوند از شرائط و ويژگىهايى برخوردار باشند كه برخى از آنها از صفات ثبوتى كه بايد آنها را داشته باشند و برخى از صفات سلبى هستند كه بايد از آن بركنار باشند.
پىنوشتها: –
1. شورى در قرآن و حديث، ص47و48.
2. تفسير الميزان، ج18.
3. بحار ج72، ص 105.
4. غررالحكم، ج 6، ص 296.
5. تحف العقول، ص 26.
6. سوره انفال، آيه 64.
7. محاسن برقى، ص 601.
8. بحار، ج72، ص104.
9. الدرالمنثور، ج 6، ص 10.
10. غررالحكم، ج 1، ص 275.
11. غررالحكم، ج 4، ص 179.
12. تفسير الحلالين، ص 82.
13. سنن بيهقى، ج 7، ص 45.
14. محاسن برقى، ص 601.
15. المغازى، ج 1، ص 48.
16. مسند احمد، ج 3، ص 243.
17. سيره ابن هشام، ج 3، ص 66، مغازى، ج1،ص209.
18. المغازى، ج 1، ص 444.
19. سنن بيهقى،ج 9، ص 218.
20. تفسير ابن كثير، ج1، ص220.
21. سيره حلبى، ج3، ص 161.
22. فتح البارى، 10/82 -83.
23. مسند احمد، ج1، ص95.
24. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 49.
25. نهج السعاده، ج 2، ص 92.
26. محاسن برقى، ص 601.
27. شورا در قرآن و حديث، ص 62.
28. محاسن برقى، ص 602.
29. وسائل الشيعه، ج8، ص 428.
30. همان.
31. خطبه 146، نهج البلاغه.
32. ثمرة الاوراق، در حاشيه المستطرف، ج2، ص 15.
33. شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 113.
34. فرهنگ معين، ج 2، ص 2085.
35. مفردات راغب، ص 350.
36. الشورى و اثرها فى الدموقراطيه.
37. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 385و388.
38. شورى در قرآن و حديث، ص 31 و 36.
39. تفسير المنار، ج 4، ص 199 و 200؛ تفسير كشاف، ج 1، ص 432 ؛ صفوة التفاسير، ج 1، ص 240؛ مجمع البيان، ج 1، ص 527 و ج 9، ص 33 ؛ زاد المسير،ج 2، ص 48؛ الاساس فى العشير، ج 2، ص 916؛ القرآن و العقل، ج 1، ص 264.
40. الميزان، ج 4، ص 58.
41. سوره نساء، آيه 105.
42. سوره احزاب، آيه 36.
43. دراسات فى ولاية الفقيه، ج 2، ص 33.
44. تنبيه الامه و تنزيه المله، ص 53.
45. سوره آل عمران، آيه 118.
46. بحارالانوار، ج 72، ص 100.
47. بحارالانوار، ج 88، ص 254.
48. همان، ج 100، ص 253.
49. شورى در قرآن و حديث، ص 82.
50. غررالحكم، ج 1، ص 205.
51. شورى در قرآن و حديث، ص 87.
52. همان، ص 83.
53. همان، ص 82.
تمدن جهانى در نگاه اديان
در بستر تاريخ همواره انسانهايى آمدهاند و آرزوى فردا و فرداهايى بهتر و روشنتر را نويد دادهاند. سرآمد اين انسانها پيامبران الهى بودهاند كه تمدن جهانى را در آينده به گونهاى سامان يافته و آرامش بخش ترسيم كردهاند، در اين نويد همه اديان الهى همخوانى دارند.
در اين نگاه آينده تمدن جهانى نه ناتمام است و نه ناكام، بلكه انسانها با فطرت كمال جويى كه دارند به سمت تكامل فكرى و اخلاقى و معنوى به پيش مىروند(1) و صلح ،عدالت و آزادى را بر زور و مكر و استكبار قطعى مىشمارند و بر اين باورند كه بشر هر چه به جلوتر برود بر بلوغ عقلى و پختگىاش افزوده مىشود.(2)
در كتاب جوك، از كتابهاى هنديان آمده است: سرانجام، دنيا به كسى برگردد كه خدا را دوست دارد و از بندگان خاص او باشد و نام او فرخنده و خجسته باشد(3) به عقيده برهمائيان و بر اساس كتاب ددانك از كتابهاى مقدس آنها آمده «دست حق درآيد و جانشين آخر «متاطا» ظهور كند و مشرق و مغرب عالم را بگيرد و همه جا خلايق را هدايت كند.»(4) در مزامير داوود آمده است: شريران منقطع خواهند گشت و اما متوكلان به خداوند، وارث زمين خواهند شد(5) و در تورات به روشنى به اين حقيقت اشاره شده است: «و نهالى از تنه بسى بيرون آمده شاخهاى از ريشههايش خواهد شكفت و روح خدا بر او قرار خواهد گرفت، مسكينان را به عدالت و داورى خواهد كرد و به مظلومان زمين به راستى حكم خواهد نمود… جهان از معرفت خداوند پر مىگردد.»(6)
و در انجيل مىخوانيم: «كمرهاى خود را بسته و چراغهاى خود را افروخته بداريد بايد مانند كسى باشيد كه انتظار آقاى خود را مىكشد…تا هر وقت آيد و در را بكوبد بىدرنگ براى او باز كنند خوشا به حال آن غلامان كه آقاى ايشان چون آيد ايشان را بيدار يابد.»(7)
قرآن نيز به روشنى از پيروزى حق بر باطل سخن رانده(8) از وارث زمين شدن شايستگان و صالحان(9) و در آيهاى ديگر از پيشوايى مستضعفان خبر دادهاند(10) و بر آنچه در كتابهاى مقدس پيشين آمده مهر تأييد زده است.
«و لقد كتبنا فى الزّبور من بعد الذكر انّ الأرض يرثها عبادى الصالحون؛(11) در كتاب زبور كتاب آسمانى داوود بعد از يادها كه در آن كرديم نوشتيم. بندگان صالح من، وارث زمين خواهند بود و آنان در اين جهان از جهانيان ميراث برند» و در احاديث وارد شده:
«لولم يبق من الدنيا الّا يوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتى يخرج رجل من ولدى؛(12) اگر از دنيا يك روز بيشتر نمانده باشد خدا آن روز را مىگستراند و بر درازاى آن مىافزايد تا مردى از فرزندان من ظهور كند.»
آرى آينده تمدن جهانى در انديشه اسلام روشن است و نويد مىدهد از روزى كه حق بر باطل پيروز مىگردد و ارزشهاى تمدن اسلام مانند عدالت دامن مىگسترد، ستمها و نابرابرىها رخت برمىبندد، صلح و صفا جايگزين آنها مىشود، زمين بركت و گنجينههاى خود را بيرون مىريزد و آسمان باران رحمت خدا را بر دشت و دمن مىباراند و همه جا را عطر بوى خوش فرا مىگيرد.
خلاصه از منظر مسلمانان و غير آنان ساحل نجات و يك تكيه گاه استوارى در آينده تاريخ وجود دارد كه دور يا نزديك براى جامعه بشرى پيش خواهد آمد و آنان را از امواج نابسامانىها، بحرانها، چالشها به آرامش و آسايش رهنمون خواهد شد. از اين حقيقت در فرهنگ دينى با عنوانهايى چون فرج بعد از شدت(13) و انتظار فرج ياد شده و لازم به دقت است كه انتظار فرج از برترين عبادتها به شمار آمده است.(14)
بنابراين از آنچه ذكر شد از ديدگاه دين باوران و مسلمانان نسبت به آينده تمدن جهانى و تاريخ آينده بشرى ديدگاهى ويژه و جامع است كه با فرهنگهاى پيرامون خود تا زمانى كه در راستاى همكارى و زندگى مسالمتآميز با مسلمانان قرار داشته باشند، هيچ گونه برخوردى ندارد و آنان كه نه خود تسليم حق مىشوند و نه به ديگران اجازه ورود به حوزه حقيقت را مىدهند، اتمام حجت مىكند و اگر حق را نپذيرفتند و با منطق تسليم نشدند برخورد شديد مىنمايد.(15)
مهدويت نماد تمدّن جهانى
مهدويت يك فلسفه بزرگ جهانى است كه در اين عقيده سخن از سراسر كره زمين است كه به انسانهاى شايسته به ارث مىرسد و به عبارت ديگر سخن از «استخلاف»(16) در كره خاكى است و سخن از قوم يا نژاد ويژه نيست. اعتقاد به فلسفه مهدويت و تمدّن وى باورى است فراگير و فلسفهاى است جهانى كه همه تمدّنها و فرهنگها را زير پوشش مىگيرد، زيرا روح نماد تمدّن جهانى با بعثت پيامبراكرم(ص) بر كالبد جامعه جهانى انسانى دميده شد و در مدينة النبى هسته اوليه آن پى ريخته شد و كم كم نسيم آن به فضاهاى ديگر سرزمينها راه يافت و انقلابى بزرگ در امتها و ملتهاى ديگر پديد آورد و از تجربه ملتها و تمدّنهاى پيشين تمدّنى بى بديل شد و سرزمينهاى بسيارى را زير چتر خود گرفت و از تاريكى و جهل به درآورد و به اوج روشنايى و دانايى رساند اين تمدّن بزرگ قرنها درخشيد ولى كم كم اختلافها، ناشايستگىهاى حاكمان، اشرافى گرىها، دورى افتادن بين مردمان و حاكمان، پاى بند نبودن آنان به قانون شريعت، آلودگى به گناه و ظلم، خود بزرگ بينى و خلاصه تنبليها و تن پرورىها سبب شد كه آن تمدّن برخاسته از مدينةالنبى از اوج فرود آيد و به ديگر سرزمين هايى كه پاس آن را مىدارند منزل گزيند.
آية اللّه شهيد مطهرى در اين باره مىگويد: يك فرد سه دوره كلى دارد: كودكى، كه دوره بازى است. جوانى، كه دوره خشم و شهوت است، و دروه عاقله و مردى و پيرى كه دوره پختگى و استفاده از تجربيات و دوره دور بودن از احساسات و حكومت عقل است.
اجتماع بشرى نيز سه دوره را بايد طى كند يك دوره دوره اساطير و افسانهها و به تعبير قرآن دوره جاهليت است. دوره دوم دوره علم است. يعنى دوره خشم و شهوت و دوره سوم دورهاى است كه واقعاً در آن معرفت و عدالت و صلح و انسانيت و معنويت حكومت كند؟ چگونه مىشود چنين دورهاى نيايد؟ مگر مىشود خداوند اين عالم را خلق كند و بشر به دوره بلوغ خويش نرسيده، يك مرتبه تمام بشر را زير و رو كند؟(17)
عقول انسانها هم چنين داورى مىكند كه لازمه تكامل فردى و اجتماعى روزى روزگارى را مىطلبد كه استعدادهاى بشرى جلوه گر شود و غنچههاى انديشهها بشكفد، مهرورزيها رشد كند، و روح انسانيت و معنويت فضاى زندگى را زيبا كند، تا در سايه اجراى عدالت فراگير، فرهنگ و تمدّن بشرى به اوج خود برسد، و آسايش و آرامش، بر زواياى جامعه پرتو افكند.
و اين وعده خداوند است كه بار ديگر، پرهيزگاران و خداجويان و موحدان، حاكم بر زمين خواهند شد و تمدّن مهدوى به طور گسترده ظاهر شده و بر تمام فرهنگها و تمدّنهاى زمان خود چيره خواهد گشت و مدينه مهدوى، به عنوان مدينه كرامت، عزّت، بركت، عدالت، امنيت، غيرت، اخوت، رحمت، رأفت، صلابت و مدينه ايده آل و دولت كريمه طلوع خواهد كرد.(18) و به زمين روشنايى خواهد بخشيد.
اساساً تمدّن مهدوى مدينه و اجتماعى را سامان خواهد داد كه وجهه «رحمة للعالمين»(19) بودن آن بر همگان آشكار باشد و حوزه رسالتش «كافة للناس» يعنى همه مردم باشد و نحوه رسالتش «بشيراً و نذيراً» باشد.(20)
تمدّن مهدوى، هم مادى است و هم معنوى اين دو بال است كه در دنياى زندگى مىتوانند با هم به پرواز در آيند و هميشه در اوجگيرىها و فرود يكى كمك كار ديگرى است و هيچ يك بى نياز از ديگرى نيست.
پاسخ به يك پرسش
اگر سؤال شود كه تمدّن مهدوى در جهان امروز چگونه ظهور خواهد كرد در حالى كه دنيا رو به سوى ديگر در حركت است، انسان امروز به خيال خود سعادت را در فن آورى، تكنولوژى جديد و هر چه پيشرفتهتر آن مىجويد. تمدّن مهدوى چگونه انسان امروز و فردا و نسلهاى آينده را با افكار و انديشههاى گوناگون و گرايشها و مكتبهاى مختلف زير يك پرچم گرد مىآورد و نيز چگونه در برابر آن همه ابزار و ادوات جنگى پيشرفته مرام و مسلك نوينى را به جهان عرضه مىدارد؟
در پاسخ لازم است به دو نكته توجه داشت. الف: به طور كلى نشانهها و علائمى وجود دارد كه بيانگر اين نكته است كه بشر دير يا زود بر اساس فطرت به سوى وحدت و يگانگى، همكارى و همدلى در حركت است.
حجةالاسلام و المسلمين هاشمى رفسنجانى در اين باره مىگويد: خوشبختانه امروز بحث كردن پيرامون مسأله حكومت واحد جهانى از پنجاه سال پيش آسانتر است، امروز وقتى صحبت از حكومت واحد جهانى مىشود به گوشها آن قدر سنگينى نمىكند چون دنيا خود همين حرفها را مىزند. تعبير دهكده جهانى به عنوان يك بحث كاملاً جدى در محافل تصميم گير دنيا مطرح است، تعابيرى همچون، دنياى تك قطبى، تأسيس بانك جهانى، صندوق بينالمللى پول، تأسيس سازمان ملل، شوراى امنيت، پليس بينالملل، دادگاه جهانى بينالملل و جهانى شدن اقتصاد، فرهنگ و سازمانهايى مثل يونسكو و يونيسف و بهداشت جهانى نمونهاى از اين اعمال است.(21)
بىشك حضرت مهدى(عج) در راستاى پيشرفت تمدّن و توسعه و رشد فرهنگى، اقتصادى و سياسى تلاش خواهند نمود همان گونه كه تمدّن آغازين اسلام و پيشرفت آن بدان سبب بود كه بين ملتها و قومهاى گوناگون همكارى، و هم راهى وجود داشت در تمدّن جهانى حضرت مهدى نيز چنين پديدهاى رخ خواهد داد و همراهى و هم فكرى وجود خواهد داشت. البته تمدّن جهانى اسلام در آخر زمان مانند تمدّن اسلام در آغاز، دنباله رو ديگر تمدّنها و فرهنگها نخواهد بود، بلكه راه و رسم جديدى را پى خواهد گرفت، با اين كه از همه تجربههاى بشرى استفاده مىبرد. ولى چون گوهر آن از وحى سرچشمه مىگيرد و هسته اصلى و مركزى آن را وحى و پيام الهى تشكيل مىدهد و از هرگونه خرافهاى كه در طول زمان بر چهره آموزههاى اسلام نشسته برى خواهد بود. به نحوى كه گويا براى نخستين بار است، كه چنين تمدّنى با اين ويژگىها، چهره مىنمايد و جلوهگرى مىآغازد.(22)
تمدّن مهدويت روح تمدّن دينى را در كالبد تمدّنهاى كنونى خواهد دميد و روند تكامل تمدنها را شتاب خواهد بخشيد. آن حضرت با استفاده از تمامى ابزار زندگى مدرن و پيشرفته و با به كارگيرى سلاحها و تكنولوژيهاى موجود در جهان چهره زندگى انسانها را دگرگون خواهد ساخت.
جهان در انتظار تمدن مهدويت
و اين حقيقتى است كه بر زبان رسول گرامى اسلام(ص) جارى شده است كه فرمود: «لمّا عرج بى الى السماء قال اللّه عزّوجلّ و عزّتى وجلالى لأظهرّن بهم دينى ولاعليّن بهم كلمتى ولاطهّرن الأرض بآخرهم من اعدائى ولاملكنّه مشارق الأرض و مغاربها و لأسخّرن له الرياح ولأذّللنّ له السحاب الصعاب ولأرقينّنه فى الأسباب…ولاداولنّ الأيام بين اوليائى الى يوم القيامه؛(23) در سير و سفر آسمانى (معراج) خداوند عزّ و جلّ به من فرمود: به عزت و جلالم سوگند(به دست دوستان و بندگان شايستهام) دين و آيينم را پيروز خواهم كرد و حق را برترى و اعتلا خواهم بخشيد. زمين را به دست آخرين حجت از نابكاران و دشمنان پاك خواهم ساخت و او را بر شرق و غرب عالم چيره خواهم ساخت.بادها و ابرها را در اختيار او خواهم گذاشت، اسباب پيروزى او را فراهم خواهم ساخت…آنگاه حاكميت و دولت او را تا برپايى قيامت ميان دوستانم دست به دست قرار خواهم داد.»
از اين حديث چند نكته استفاده مىشود.
الف: جهان در انتظار مصلحى است كه روزى ظهور خواهد كرد و اين وعده حتمى است.
ب: آن ولىّ خدا تمام زمين را از وجود تبهكاران و آلودگان پاك خواهد كرد.
ج: حوزه حكومت و تمدّن او شرق و غرب عالم را فرا خواهد گرفت.
د: امدادهاى غيبى و عوامل طبيعى به يارى او مىشتابند.
س: پس از پيدايش آن حاكميت و رهبرى، تمدّن دينى آخرين شيوه زندگى خواهد بود و تا پايان جهان پايدار خواهد ماند.
آرى پس از آن كه همه نظامها و رژيمهاى سياسى جهان، امتحان خودشان را داده باشند. به عنوان آخرين حكومت در تاريخ تمدّن بشر، پديد مىآيد و بشر تشنه تمدن او خواهد شد.
در حديث است كه امام صادق(ع) مىفرمايد: «دولتنا آخر الدُول و لن يبقى اهل بيت لهم دولة الّا ملكوا قبلنا لئلا يقولوا اذا رأوا، سيرتنا. اذا ملكنا سرنا مثل سيرة هؤلاء و هو قول اللّه و العاقبة للمتقين؛(24) دولت و نظام ما واپسين دولت خواهد بود. همه گونه دولتها پيش از اين سركار خواهند آمد تا نگويند اگر ما سر كار بوديم چنين و چنان مىكرديم »و اين است آن حقيقتى كه خداوند در قرآن فرمود:
«والعاقبة للمتقين؛ عاقبت از آن پرهيزگاران است.»
بنابراين پيام روشن اين حديث شريف آن است كه بشر ناچاراً بايد تمام فراز و نشيبهاى حكومتهاى سياسى و اجتماعى را پشت سر بگذارد و نظامها و دولتهاى بشرى و عرفى را پيش از ظهور تجربه كند به ناكارآمدى و ناتوانايى آنها پى ببرد و ضرورت نظام توانمند و مديريت شايسته و فراگير را با تمام وجود احساس كند. در آن شرائط است كه دولت حضرت مهدى(عج) به عنوان نظام رهايى بخش در سطح جهان اعلام موجوديت مىكند و پايههاى تمدن جهانى خويش را با همكارى، مردمان پارسا و مددهاى غيبى پى مىريزد و چهره دنيا را دگرگون مىسازد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «(امام زمان) هنگامى قيام مىكند كه دنيا را هرج و مرج فرا گرفته و كشورها به يكديگر شبيخون مىزنند. نه بزرگ به كوچك رحم مىكند. نه نيرومند بر ناتوان مهر مىورزد»(25) و نيز امام باقر(ع) فرمود: قائم قيام نمىكند جز در هنگامى كه ترسى شديد مردم را فرا گرفته.
گرفتارىها، بيمارىها و آشوبها آنان را در بر گرفته باشد، كشتارهاى وحشيانه، درگيرى شديد و تفرقه دينى بين مردم محسوس مىشود به طورى كه مردم دچار رنج و افسردگى مىباشند كه صبح و شام آرزوى مرگ كنند. آن حضرت در نااميدى مطلق مردم ظهور و خروج خواهد كرد.(26)
پىنوشتها: –
1. مرتضى مطهرى، قيام و انقلاب مهدى، ص 59، چاپ صدرى با اقتباس.
2. صاحب الزمانى، ديباچهاى بر رهبرى، ص 91، مؤسسه مطبوعاتى عطايى، تهران.
3. آية اللّه مكارم، مهدى و انقلابى بزرگ، ص 54، چاپ امير قم.به نقل از كتاب وشن جوك.
4. همان .
5. همان، ص 55 به نقل از كتاب مقدس، ص 857.
6. همان، ص 56.
7. همان، ص 57.
8. سوره توبه، آيه 3 و سوره صف، آيه 9 و سوره فتح، آيه 28.
9. سوره انبياء، آيه 105.
10. سوره قصص، آيه 5.
11. سوره انبياء، آيه 105.
12. مجلسى، بحارالانوار، ج 83، ص 51.
13. همان،ج 51، ص 57.
14. نهج الفصاحة، شماره 409، چاپ جاويدان، لطف اللّه صافى، منتخب الأثر، ص 493، چاپ داورى قم.
15. منتخب الأثر، ص 132.
16. سوره نور، آيه 55.
17. مرتضى مطهرى، سيرى در سيره ائمه اطهار، ص 198.
18. شيخ عباس قمى مفاتيح الجنان، دعاى افتتاح.
19. سوره انبياء، آيه 107.
20. سوره سبأ، آيه 28.
21. هاشمى رفسنجانى، سخنرانى در دومين سمينار گفتمان مهدويت، مدرسه دارالشفاء، آبان 79.
22. عبدالحسين زرين كوب، كارنامه اسلام، ص 29، امير كبير، تهران.
23. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 2، ص 312.
24. همان، ج 52، ص 332.
25. همان، ص 380.
26. همان، ص 348.
درآمدى بر سيره اقتصادى معصومين عليهم السلام
اشاره
يكى از آموزههاى مهم و اساسى براى پيشرفت و سعادت فرد و اجتماع اشتغال به كار و فعاليّتهاى اقتصادى است.
مكتب حيات بخش اسلام جهت نيل به اهداف مادى و معنوى، انسان را به تلاش مفيد و سازنده ترغيب مىنمايد و مىفرمايد:
«و ان ليس للانسان الّا ما سعى؛(1) انسان بدون كار و كوشش از چيزى بهرهاى نمىبرد.»
با نگاهى به سيره معصومين(ع) در مىيابيم كه تلاش و پرداختن به فعاليتهاى اقتصادى از برجستهترين ويژگىهاى آن بزرگواران(ع) است. آنان با اين روش درس بزرگى و عزّت نفس به پيروان راستين خود آموختهاند. اين نوشتار نگاهى كوتاه به جنبه كار و فعاليتهاى اقتصادى در زندگى پيشوايان معصوم(ع) دارد.
ارزش كار
كار و تلاش رمز بقاى يك جامعه است. در سيره پيشوايان معصوم(ع) فعاليّتهاى اقتصادى افراد ارزش بالايى دارد. آن بزرگواران كارگران و توليد كنندگان را بسيار تشويق مىكردند سيره عملى پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) اين بوده است كه بار زندگى خود را شخصاً به دوش مىكشيدند و هيچگاه براى تأمين ضروريات زندگى، خود را وابسته به ديگران نمىكردند، اين امر بيانگر نوع نگرش آن برگزيدگان به دنيا و رابطه آن با آخرت است و بر انديشههاى انحرافى زهد مآبانه كه كار و توليد را با كمالات معنوى و مصالح اخروى در تضاد مىدانستند و يا افكار باطل ارباب مآبانه كه كار را وظيفه افراد پست و پايين جامعه مىدانستند، خط بطلان مىكشد.
«انس بن مالك» مىگويد: هنگامى كه رسول خدا(ص) از جنگ تبوك بر مىگشت، «سعد انصارى» – يكى از كارگران مدينه – به استقبال آن حضرت آمد. وقتى پيامبر(ص) با او دست داد، احساس كرد كه دستان وى زبرو خشن است! نبىمكرّم(ص) سؤال كرد: چرا دستان تو اين قدر خشن و زبر است؟ عرضه داشت: يا رسول اللّه! اين خشونت و زبرى دستان من به خاطر كاركردن با بيل و طناب است تا مخارج خانوادهام را تأمين كنم. پيامبر(ص) دستان او را بوسيد و فرمود: اين دستى است كه آتش جهنم آن را لمس نخواهد كرد.(2)
وقتى ابعاد گوناگون شخصيتى همچون حضرت على(ع) را مورد مطالعه و بررسى قرار مىدهيم، مىبينيم كه ايشان در عين حال كه زاهدترين فرد زمان خود است، فعّالترين آنها نيز هست. شهيد آيت اللّه مطهرى(ره) مىگويد: «شخصيت على(ع) شخصيّتى جامع الاضداد است. وقتى خلوت شب فرا مىرسد، هيچ عارفى به پاى او نمىرسد و روز كه مىشود گويى اين آدم آن آدم نيست. با اصحابش كه مىنشيند چنان چهرهاش باز و خندان است كه از جمله اوصافش اين است كه هميشه قيافهاش باز و شكفته است.»(3)
امام موسى بن جعفر(ع) به يكى از يارانش كه كاسب و فروشنده بود، فرمود: «اغد الى عزّك؛(4) صبح زود به سوى عزّت و سربلندى خود بشتاب» منظور آن حضرت همان كسب و تجارت است عزّت انسان در سايه تلاش او در جهت توليد به دست مىآيد.از اين رو پيشوايان معصوم(ع) با تمام مشكلات و مسؤوليتهاى طاقت فرساى اجتماعى، سياسى و فرهنگى در عرصه كار و تلاشهاى اقتصادى كوشا و فعّال بودند و در كنار كارگران و غلامان به كار و توليد مىپرداختند.
نكوهش افراد تنبل
بيكارى نه تنها ضربه اقتصادى به فرد و جامعه مىزند، بلكه ضرر و خطر بزرگتر آن متوجه آسيبهاى روحى و روانى فرد مىشود، زيرا انسان را از لحاظ حيثيّت و شخصيّت واقعى تنزّل مىدهد و او را از خوشبختى و سعادت محروم مىسازد.
در مكتب حيات بخش اسلام انسانى كه صاحب حرفه است و از دست رنج خود مخارج خانوادهاش را تأمين مىكند، جايگاه والايى دارد: «انّ اللّه يحبّ المحترف الامين»(5) و بر عكس آن كسى كه توان كاركردن دارد و مخارج خود را بر ديگرى تحميل مىكند، ملعون خوانده مىشود.
رسول گرامى اسلام(ص) در گفتارى حكيمانه افراد تنبل را مورد نكوهش و سرزنش قرار داده و مىفرمايد: «ملعونٌ ملعونٌ من القى كلّه على النّاس ملعونٌ ملعونٌ من ضيّع من يعول؛(6)ملعون است ملعون است! كسى كه بار زندگى خود را به گردن مردم بيندازد. ملعون است ملعون است! كسى كه خانوادهاش را در اثر ندادن نفقه ضايع و تباه كند.»
امام محمد باقر(ع) در نكوهش بيكارى و تنبلى مىفرمايد: «ايّاك و الكسل و الضجر فانّهما مفتاح كلّ شرّ من كسل لم يؤدّ حقّاً و من ضجر لم يصبر على حقٍّ؛(7) به پرهيز از كاهلى و افسردگى، زيرا اين دو كليد تمام بدى هاست. آدم تنبل حقّش را نمىتواند به دست آورد و آدم افسرده حال نمىتواند در كار حق بردبارى ورزد.»
آن بزرگوار باز هم در مذمّت تنبلى خاطرنشان نمودهاند كه: «انّى لابغض الرّجل ان يكون كسلان عن امر دنياه و من كسل عن امر دنياه فهو عن امر آخرته اكسل؛(8) همانا من دشمن مىدارم فردى را كه در كارهاى خوب زندگى دنيوىاش تنبل است؛ زيرا هر كس در كار دنيوى كاهلى كند، نسبت به كار آخرتش كاهلتر خواهد بود.»
تلاش در عرصه توليد
با مطالعه در رفتارهاى اقتصادى پيشوايان معصوم(ع) مىتوان به اصول كلى در زمينه توليد دست يافت. آنان نه تنها خود علاقه زيادى به كارهاى توليدى و اقتصادى داشتند، بلكه با استفاده از فرصتهاى مناسب براى شكوفايى نيروهاى درونى و استعدادهاى نهفته افراد زمينه سازى مىنموده و از اين طريق در آنان انگيزه توليد و كسب درآمد را تقويت مىكردند.
تأكيد آن بزرگواران بر توليد بيان گر آن است كه اسلام اقتصاد بر محور توليد مخصوصاً كشاورزى را بر ساير موارد ترجيح مىدهد. بررسى زندگى امام على(ع) نشان مىدهد كه آن حضرت در دوران 25 سال فاصله از امور حكومتى، بيشتر وقتشان را به باغ دارى و كشاورزى و كارهايى مربوط به آن نظير حفر چاه و قنات مىگذراندند.
اخبار و روايات متعدد تاريخى نشان مىدهد كه مهمترين و اصلىترين منبع مالى امام موسى كاظم(ع) كشاورزى بوده است «على بن ابى حمزه» مىگويد: امام كاظم(ع) را ديدم كه در زمين كشاورزى خود كار مىكرد و عرق مىريخت. عرض كردم: قربانت گردم! پس كارگران كجا هستند؟ فرمود: اى على! بهتر از من و پدرم در اين زمين با بيل كار مىكردند. عرض كردم: آنان را معرفى نما! حضرت فرمود: رسول خدا(ص)، اميرالمؤمنين(ع) و پدرانم همه با دست خود كار مىكردند. كشاورزى شغل پيامبران خدا و جانشينان آنان و مردان شايسته است.(9)
حمايت از توليدكنندگان
پيشوايان معصوم(ع) علاوه بر اين كه خود در عرصه توليد و تلاشهاى اقتصادى پيش گام بودند، از توليد كنندگان و كشاورزان حمايت مىكردند و به آسيب ديدگان و ورشكستگان و قرض دارانى كه زندگى اقتصادى آنها به دليل مشكلات طبيعى مختل شده بود، كمكهاى فراوانى مىكردند.
امام على(ع) به توليد كنندگان و كشاورزان عنايت ويژهاى داشت. امام صادق(ع) در اين باره مىفرمايد: «كان اميرالمؤمنين يكتب و يوصى بفلّاحين خيراً؛(10) اميرمؤمنان هميشه به عمال و كارمندانشان سفارش كشاورزان را مىنمود.»
امام موسى كاظم(ع) از كشاورزان و توليد كنندگان مدينه زياد حمايت مىكرد، شخصى مىگويد: در نزديكى مدينه صيفى كارى داشتم. موقعى كه فصل برداشت محصول نزديك مىشد، ملخها آن را نابود كردند. من خرج مزرعه را با پول دو شتر بده كار بودم. نشسته بودم و فكر مىكردم. ناگهان امام موسى بن جعفر(ع) را ديدم كه در حال عبور از آن جا بود و مرا ديد، فرمود: چرا ناراحتى؟ عرض كردم: به خاطر اين كه ملخها كشاورزى مرا نابود كردهاند.
حضرت فرمود: چه قدر ضرر كردهاى؟ عرض كردم: يك صد و بيست دينار با پول دو شتر. حضرت به غلام خود فرمود: يك صد و پنجاه دينار به او بده سى دينار سود به اضافه اصل مخارج و دو شتر هم به وى تحويل بده!
آن مرد مىگويد: وقتى اين كمك را تحويل گرفتم، عرض كردم: وارد زمين من شويد و در حق من دعا كنيد. حضرت وارد زمين شد و دعا كرد، سپس از رسول خدا(ص) نقل كرد و فرمود: از بازماندگان مشكلات محكم نگه دارى كنيد.(11)
بدين سان امام به مسؤولان و افراد جامعه مىآموزد كه چگونه به افراد آسيب ديده كمك كنند. حضرت موسى بن جعفر(ع) در كمك به كشاورزى كه زراعت او دچار خسارت شده بود، علاوه بر اصل سرمايه، مقدار سودى كه انتظار داشت به او مىپردازد، ضمن اين كه حمايت معنوى خود را نيز اعلام مىدارد و براى آن كشاورز دعا مىكند و با ذكر روايتى از پيامبر(ص) او را مشمول هدايت فكرى و معنوى خود قرار مىدهد.
تأمين نيازهاى محرومان
گرفتارىها و نيازمندىها به طور طبيعى ممكن است به سراغ هر انسانى بيايد. در چنين مواقعى كه فرد در جامعه دچار مشكل شده و به يارى ديگران نيازمند است، انتظار دارد افراد توانا و توانمند قدمى در جهت حل مشكل وى بردارند.
اسلام نهايت كوشش و تلاش خود را به خرج مىدهد كه در تمام جامعه اسلامى حتّى يك فقير و نيازمند هم پيدا نشود، امّا بدون شك در هر جامعهاى افرادى از كار افتاده آبرومند، كودكان يتيم، بيماران و مانند اينها وجود دارند كه بايد به وسيله بيت المال و نيز افراد متمكن با نهايت ادب و احترام تأمين شوند.
توجه به امور معيشتى فقرا و نيازمندان جامعه در سيره پيشوايان معصوم جايگاه ويژهاى دارد.
حضرت على(ع) حمايت از اقشار محروم و درمانده جامعه را جزو برنامههاى اصلاحى خويش قرار داده بود. آن حضرت(ع) در عهدنامه خويش به «مالك اشتر نخعى» به وى مأموريت مىدهد كه هيچ گاه از اقشار محروم غفلت نورزد و نيازهاى آنان را تأمين كند: «…ثمّ اللّه اللّه فى الطبقة السّفلى…»(12)
امام متقين علاوه بر فرمانهايى كه به كارگزاران خويش جهت تأمين اجتماعى جامعه مىدهد، خود عملاً نيز به تأمين اين قشر در جامعه اقدام مىكند. آن حضرت خود را پدر يتيمان معرفى مىكند و همچون پدر با آنان رفتار مىنمايد.(13)
در حديثى آمده است كه امام سجاد(ع) در شبهاى تاريك از خانه خارج مىشد و انبانى را كه در آن كيسههاى درهم و دينار بود بر دوش خويش حمل مىكرد و بر در خانه فقرا مىآورد و به آنان مىبخشيد. زمانى كه آن حضرت به شهادت رسيد و آن عطايا به مردم نرسيد، تازه متوجه شدند كه آورنده آن بخششها امام سجاد(ع) بوده است.(14)
«ابوهاشم جعفرى» – يكى از اصحاب خاص امام حسن عسگرى(ع) – مىگويد: از فقر و تنگ دستى به امام حسن عسگرى(ع) شكايت كردم. آن حضرت با تازيانه خود خطى برروى زمين كشيد و شمشى از طلا كه نزديك پانصد اشرفى بود از آن بيرون آورد و فرمود: اى اباهاشم! اين را بگير و ما را معذوردار!(15)
«حسن بن كثير» مىگويد: در محضر امام محمد باقر(ع) از ندارى خويش و بىتوجهى برادران شكايت كردم. حضرت خود دستور داد كيسهاى را كه در آن هفتصد درهم بود، بياورند و فرمود: اينها را خرج كن وقتى تمام شد، مرا با خبر ساز.(16)
«صفوان بن ساربان» مىگويد: در محضر امام صادق(ع) بودم. مردى از اهالى مكه به نام «ميمون» نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: كرايه راه سفر تمام شده، نياز به كرايه دارم. امام بىدرنگ به من فرمود: برخيز و به كار برادرت رسيدگى كن. برخاستم و به حل مشكلات او پرداختم. خداوند كمك كرد و نياز او بر طرف شد. در اين هنگام به محضر امام صادق(ع) رسيدم، از من پرسيد: در مورد نياز و مشكل برادرت چه كردى؟ عرض كردم به يارى خدا مشكل او حل شد. آن حضرت فرمود: آگاه باش! كه حتماً برادر دينيت را يارى كنى. اين كار در نزد من محبوبتر و بهتر از آن است كه يك هفته خانه كعبه را طواف نمايى.(17)
اعتدال و قناعت در مصرف
حد مطلوب بهره مندى و استفاده از نعمتهاى الهى آن است كه همراه با رعايت اعتدال و به قدر كفاف باشد. اعتدال و قناعت در مصرف موجب بقاى نعمت و پديد آورنده زمينه مناسبى براى رشد صفات و كمالات معنوى در انسان است.
از جمله آموزههاى سيره معصومين(ع) اين است كه انسان توليد و انفاق زياد داشته باشد ولى در مصرف شخصى به حداقل قناعت نمايد. روحيه توليد و تلاش در سيره آن بزرگواران چنان است كه توليد را براى ارتقاى سطح معيشت مردم مىخواستند. آنان با توليد بيشتر كمترين استفاده شخصى را مىنمودند.
«ابن عباس» مىگويد: در زمان جنگ جمل هنگامى كه در منطقه «ذى قار» براى جمع آورى نيرو اردو زده بوديم، يك روز به خيمه مولاى متقيان(ع) رفتم. ديدم حضرت مشغول دوختن كفش خويش است سلام كردم، امام جواب دادند. پرسيدند: ابن عباس! اين نعلين و صله خورده چقدر مىارزد؟ گفتم: ارزشى ندارد. امام فرمودند: حكومت بر شما نزد من از اين نعلين بى ارزشتر است، مگر آن كه حقى را برپا سازم و يا باطلى را از ميان بردارم.(18)
امام باقر(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «من قنع بما رزقه اللّه فهو من اغنى النّاس؛(19) هر كس به مقدار رزقى كه خداوند به او داده قانع باشد پس او بىنيازترين مردم مىباشد.»
امام كاظم(ع) در مورد اعتدال در مصرف مىفرمايد: «من اقتصد وقنع بقيت عليه النّعمة و من بذّر و اسرف زالت عنه النّعمة؛(20) هر كس ميانه روى و اعتدال را رعايت كند و قانع باشد، نعمت براى او باقى خواهد ماند و هر كس اسراف كند، نعمت از دستش خواهد رفت.»
نوع لباس، مركب، منزل و غذاى آن حضرت نمونهاى عالى از اعتدال و ميانه روى بود و در برخى موارد امام تصريح مىكرد كه علت انتخابش معتدل بودن آن بوده است.
اجراى عدالت اقتصادى
پيشوايان معصوم براى زدودن شرايط ناعادلانه زندگى و دست يابى به عدالت اقتصادى آن هم با توجه به بىعدالتى جامعه آنان، شعار عدالت اقتصادى را مطرح مىكردند و در راه تحقق آن سياست هايى را در پيش مىگرفتند.
در زمان حضرت على(ع) مهمترين منبع درآمد حكومت، بيت المال بود كه از راههاى گوناگون مانند غنايم جنگى و اخذ ماليات به دست مىآمد، بنابراين بيت المال كه به منزله درآمد ملى حكومت ايشان و وسيله رفاه مردم بود از ناحيه ايشان نسبت به آن دقت و دلسوزى مىشد، چنان كه وقتى شبى «طلحه» و «زبير» بر او وارد شدند، امام چراغى را كه در برابرش بود، خاموش كرد و فرمود تا چراغى از خانه برايش آوردند. طلحه وزبير سبب آن را پرسيدند. امام فرمودند: روغن چراغ از بيت المال است. سزاوار نيست با شما با روشنايى آن هم نشينى كنم.(21)
امام متقين هرگز اجازه نمىدادند مسؤولان حكومتى كوچكترين تعرّضى نسبت به اموال بيت المال مسلمانان داشته باشند. به «زياد بن ابيه» در اين مورد نامه نوشت و فرمود:«به خدا قسم! اگر به من خبر رسيد كه در اموال مسلمانان خيانتى كوچك يا بزرگ از تو سر زده است، چنان با تو برخورد خواهم كرد كه خوار و ذليل و از هزينه زندگى درمانده و پريشان حال گردى»(22) آن حضرت از يك سو به زمامداران درباره توجه به اقشار توليد كنندگان، توزيع كنندگان و خدمتگزاران و مصرف كنندگان سفارش مىكردند و از سوى ديگر جهت امنيّت اقتصادى و تأمين همه جانبه زندگى مردم، نظارت مستقيم بر بازار را مورد تأكيد قرار مىدادند.(23) هم چنين به كارگزاران خود دستور دادند كه نرخها را در سطحى نگه دارند كه براى همه گروههاى مردم قابل تحمّل باشد و به فروشندگان نيز زيانى نرساند.(24)
از ديدگاه اميرالمؤمنين(ع) درآمد حكومت اسلامى از آن خداست از اين رو حتّى حاكم اسلامى نيز حق ندارد آن را بدون حساب به اطرافيان خود ببخشد، بلكه بايد در ميان بندگان مؤمن خدا يعنى مسلمانان به عنوان عيال اللّه به تساوى تقسيم شود.
در اواخر دوران حكومت على(ع) ياران آن حضرت به دليل سختگيرىهاى آن بزرگوار در تقسيم بيت المال يكى پس از ديگرى از ايشان جدا شدند، برخى به معاويه و برخى ديگر به گوشه خانههايشان خزيدند و دنبال زندگى شخصى خود رفتند، برخى از دوستان حضرت از اين وضع ناراحت بودند؛ بدين روى پس از تأمّل و چارهجويى از حضرت خواستند قدرى تسامح به خرج دهد و به قريش و اشراف عرب بيش از غير عرب و موالى حق بپردازد تا قدرى اوضاع حكومت سامان پيدا كند، سپس مطابق گذشته رفتار كند. حضرت در پاسخ آنها فرمودند: «آيا به من مىگوييد پيروزى را با ظلم بر كسانى كه به ولايت و حكومت بر آنها برگزيده شدهام به دست آورم؟ و اللّه تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پى يكديگر طلوع و غروب مىكنند، چنين نخواهم كرد! اگر آن مال از ان من هم بود در ميانشان به صورت متساوى تقسيم مىكردم، چه رسد به اين كه آن مال خداست.»(25)
اين جملات صريحاً نشان مىدهد كه از منظر على بن ابى طالب و فرزندانش جلب رضايت خواص با اعطاى امتيازات ويژه از بيت المال به آنها خيانت به توده مسلمان و ستم در حق ساير اقشار مملكت است. جايگاه يك مسؤول در نظام اسلامى چنان حسّاس است كه حتى هنگام انفاق اموال شخصى خود به ديگران نيز بايد همه را به يك چشم بنگرد و اموالش را يكسان و عادلانه انفاق كند.
پىنوشتها: –
1. سوره نجم، آيه 39.
2. اسدالغابه، ابن اثير، ج 2، ص 169.
3. تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهرى، ص 410.
4. مسند الامام الكاظم(ع)،عزيز اللّه عطاردى، ج 2، ص 359.
5. وسايل الشيعه، حر عاملى، ج 12، ص 13.
6. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص 37.
7. همان، ص 295.
8. الحكم الزاهرة، على رضا صابرى يزدى، ترجمه محمد رضا انصارى، ج2، ص 469.
9. بحارالانوار، مجلسى، ج 48، ص 115.
10. وسايل الشيعه، ج 13، ص 216.
11. تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 15، ص 16.
12. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، نامه 53، ص 582.
13. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1، ص 406.
14. همان، ج 1، ص 389.
15. مناقب آل ابى طالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 328.
16. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 166.
17. اصول كافى، ج 2، ص 198.
18. بحارالانوار، ج 40، ص 328.
19. الحكم الزاهرة، ج 1، ص 650.
20. بحارالانوار، ج 87، ص 327.
21. سياست نامه امام على(ع)، محمد محمدى رى شهرى، ترجمه مهدى مهرى، ص 444.
22. نهج البلاغه، نامه 20، ص 500 – 499.
23. نك: نهج البلاغه،، نامه 53.
24. همان.
25. نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه، محمد باقر محمودى، ج 2، ص 452 – 450.