/

شرح دعاى كميل

 

شرح دعاى كميل

حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان

در شماره گذشته مطالبى پيرامون ذكر, تقديم خوانندگان محترم نموديم و اينك ادامه بحث تقديم امت پاسدار اسلام مى گردد:
توجه به اين حقيقت لازم است كه پاك كردن قلب از رذايل, و شست و شوى آن از قبايح, و حاضر كردن مفاهيم و معانى اسمإ حسنى و صفات علياى حضرت حق در آن, و حفظ اين حقايق عظيمه و مراتب كريمه از دستبرد شياطين انسى و جنى و حضور دائمى در محضر مبارك او, و قدم نهادن در هر كارى و حركت به سوى هر برنامه اى و غافل نبودن از او و بى خبر نماندن از حضرتش در آنى از آنات و وقتى از اوقات و انجام هر عبادتى كه انسان نسبت به آن مكلف است, و پرداختن به هر عمل خيرى, و هر گونه خدمت مثبتى به مردم به قصد تحصيل خوشنودى او ذكر است.
گروهى از اهل دل, و جمعى از آزاد شدگان از آب و گل, و فرقه اى از عارفان واصل, آياتى كه مردم را دعوت به ذكر مى كنند, و رواياتى كه تشويق به ذكر مى نمايند, كلمه ذكر را در آن آيات و روايات به معناى همين حقايق باطنى و عملى مى دانند.
و نيز جلوه دادن آيات قرآن, و به طلوع آوردن آثار نبوت و رسالت, و ظهور دادن روايات اهل بيت را از افق زندگى, مصداق كامل ذكر بر شمرده اند.
آرى دسترسى به قرب حق فقط با ذكر حق كه عبارت از اين واقعيات بيان شده به وسيله اهل دل است ميسر است, و راهى به سوى قرب جز با كمك ذكر وجود ندارد.
ياد خدا را بر كشور دل حاكم كنيد, و به آيات قرآن مجيد عمل نمائيد و با همه وجود از نبوت پيامبر و امامت امامان معصوم پيروى كنيد تا به مقام قرب برسيد, و در زمره مقربان قرار گيريد و شيرينى انس با خدا و اجراى دستورات او و همراه بودن با پيامبر و اهل بيت او را بچشيد, و از اين طريق هماى سعادت و خوشبختى را در آغوش بگيريد.
هنگامى كه خانه دل مظهر مفاهيم و معانى اسمإ و صفات حضرت محبوب شود, و آثار اين مفاهيم و معانى در روح و نفس, و اعضإ و جوارح ظاهر گردد, محبتى عطرآگين, و عشقى آتشين كه ميوه شيرين معرفت به مفاهيم اسمإ و صفات است سراسر خانه دل را به تصرف خود درمىآورد, و جلوه ((اشد حبا لله))(1) همه وجود انسان را محاصره مى كند, و آدمى را در گروه ((رجال لاتلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله))(2) كه مقامى جامع و كامل است قرار مى دهد, و بر كرسى خلافت و جانشينى از خدا مى نشاند, و لذت و شيرينى مقام قرب را به انسان مى چشاند.
در اين جايگاه رفيع است كه انسان از دسترس هر شيطان اغواگرى مصون است, و هيچ چيز قدرت منصرف كردن انسان را از خدا ندارد, و آدمى در اين عرصه گاه نورانى جز خدا نمى شناسد, و جز خدا نمى بيند, و جز خدا نمى خواهد, و جز خدا نمى داند, و جز خدا نمى يابد.
سرحلقه عارفان, امام پرهيزكاران, رهبر پاكان, شمع دل واصلان, مقتداى كاملان, اسوه عاشقان با همه وجود مترنم به اين ترانه عاشقانه بود:
((ما رإيت شيئا الا و رإيت الله قبله و معه و بعده)) چيزى را نديدم مگر آن كه پيش از آن و همراه آن و بعد از آن خدا را ديدم.
و تربيت شده دامن معرفت و بصيرتش حضرت سيدالشهدإ در اوج تشنگى و گرسنگى, و در حالى كه همه مصائب او را محاصره كرده بود, در ميان گودال در كنار هفتاد و يك بدن قطعه قطعه و با شنيدن ناله جانسوز زنان و دختران اهل بيت, صورت خون آلود بر پيشگاه محبوب بر خاك مى گذارد و مى گويد:
((الهى رضا بقضائك صبرا على بلائك, تسليما لامرك لا معبود لى سواك…))
خدايا به قضاى تو خوشنود و راضيم, برآزمايش و بلايت صابرم, در برابر فرامينت تسليمم, براى من معبودى جز تو وجود ندارد.
دانى چه آرزو ز تو دارم نگار من
خواهم كه يار كس نشوى جز كه يار من
گيرد قرار كار من آن دم كه گوئيم
يار توإم قرار توإم بى قرار من
من جز تو دلبرى نشناسم توئى توئى
دلدار من نگار من اى غمگسار من
خالت نهاد گر چه بسى داغ بر دلم
ياد تو شد انيس دل داغدار من
دوش از زبان بلبل دل مى شنيد گل
كى گل عذار من چمنت مرغزار من
گفت آرى آرى اين چمن حسن از آن تست
نوميد نيست هر كه شد اميدوار من
سيمرغ قاف قدرت عشقم كه هر زمان
شهباز رفعتى شود از نو شكار من

((واستشفع بك الى نفسك))
خدايا تو را براى نجات خويش, از بند گناهان و عقوبت ها به سوى ذات مقدست و نزد حضرتت شفيع قرار مى دهم.
اين بخش از دعا نشان دهنده اين حقيقت است كه اولا دعاكننده به اوج انقطاع از ماسواى محبوب رسيده, و از همه علل و اسباب دل بريده, و روى قلب را به سوى حضرت دوست نموده, و چشم اميد از غير او بسته, و فقط دلگرم به عنايات و الطاف او شده و با توجه به اين كه شفيع بايد كسى باشد كه شفاعتش مقبول افتد, و در شفاعت خدا هيچ ترسى از عدم پذيرش وجود ندارد, پس حضرت حق را نزد ذات خودش شفيع گدا و سائلى چون خود قرار داده است.
و ثانيا خود را در غرق بودن در گناه, و سنگينى بار معصيت, و فراوانى عصيان, و كثرت نافرمانى, و تهيدست بودن از عبادت وبندگى به گونه اى فرض كرده كه شفاعت ديگر شفاعت كنندگان اثرى به حال او ندارد, و از قابليت شفاعت ديگران محروم شده, و تنها خداست كه اگر از او نزد ذات مقدسش شفاعت كند از بند گناه نجات يابد, و از چاه عصيان بيرون آيد, و از سنگينى آثار گناه رها شود, و مورد عفو و آمرزش قرار گيرد, به اين خاطر با دلى سوزان, و اشكى ريزان, و حالى پريشان, دست به دعا برمى دارد و در كمال فروتنى و انكسار مى گويد: ((واستشفع بك الى نفسك)).
اهل معرفت به اين حقيقت توجه دارند كه شفاعت عبارت از يارى دادن وجودى قوى و نيرومند به موجودى ضعيف و ناتوان است, كه اين موجود ناتوان در حدى از معرفت و ايمان و عمل صالح و اخلاق حسنه برخوردار است, ولى ناتوانى او سبب لغزش و گناه او شده است, البته نه گناهى كه چراغ محبت و معرفت, و ايمان و عملش را خاموش كرده باشد, بلكه گناهى كه قدم او را براى رسيدن به كمال معنوى سست كرده, و او را از رسيدن به بهشت محروم نموده است, و پروردگار از روى لطف و رحمتش مقام شفاعت را قرار داده است تا شفيع قوى و نيرومند از طريق آبرو و معنويتش به گناهكار مومن كمك دهد, تا در دنيا از اسارت گناه نجات يابد, و در راه كمال قرار گيرد و در آخرت از كيفر گناه مصون ماند.
بنابراين شفاعت در قيامت شامل كافران, مشركان, معاندان, منافقان و بريدگان از ايمان و عمل صالح نمى شود, چنان كه در قرآن مجيد به اين حقيقت اشاره شده است:
((كل نفس بما كسبت رهينه # الا اصحاب اليمين # فى جنات يتسإلون # عن المجرمين # ما سلككم فى سقر # قالوا لم نك من المصلين # ولم نك نطعم المسكين # وكنا نخوض مع الخائضين # وكنا نكذب بيوم الدين # حتى اتانا اليقين # فما تنفعهم شفاعه الشافعين))(3)
هر كس گروگان اعمال زشتى است كه مرتكب شده است, مگر سعادتمندان كه در بهشت ها با رو كردن به دوزخ از مجرمان و گناهكاران مى پرسند چه چيز شما را به دوزخ درآورده؟ گويند: ما از نمازگزاران نبوديم, و ناتوانان را طعام نمى داديم, و با فرو روندگان در باطل فرو مى رفتيم, و روز جزا را تكذيب مى كرديم تا مرگ به ما رسيد پس با اين وضع و حالى كه دارند شفاعت شافعان سودى به آنان ندهد.
بر پايه آيات قرآن و روايات اهل بيت, كسى كه اميد به شفاعت دارد بايد در حد لازم از سرمايه ايمان و عمل صالح برخوردار باشد, تا بتواند نقص و عيب كارش را, و كمبود معنويش را در دنيا با شفاعت هدايت الهى جبران كند, و درد ناتوانى و ضعفش را در قيامت براى حركت به بهشت با شفاعت شفيعان درمان نمايد, يا اگر به خاطر سنگينى بار گناه در دوزخ افتاد, با استفاده كردن از قدرت شفاعت شيعيان, خود را از آن مهلكه عظيم نجات دهد.
از آيات قرآن مجيد و روايات استفاده مى شود كه شفيعان دنيا و آخرت كه شفاعتشان سبب هدايت و نجات, و عامل رشد و كمال, و باعث رساندن انسان به رحمت و مغفرت و عفو خداست, در صورتى كه خواهان شفاعت لياقت شفاعت شدن را از دست نداده باشد عبارت اند از ايمان, عمل صالح, توبه, قرآن, انبيإ, امامان, شهيدان, مومنان راستين, عالمان ربانى كه همان گونه كه كافران و مشركان و غافلان در دنيا به شفاعت اينان از كفر و شرك و غفلت نجات پيدا مى كنند, و به مومن و موحد و دارنده معرفت و آگاهى تبديل مى شوند, در قيامت هم از كمبودهايى كه به سبب گناه عارض آنان شده و نتوانستند در دنيا جبران كنند به شفاعت آنان نجات مى يابند, بنابراين شفاعت به اين معنى كه در عرصه گاه تكوين و طبيعت و تشريع داراى سيطره ويژه به خود است اصلى از اصول اسلام است كه منكر آن از دايره اسلام بيرون و در ظلمتكده كفر است.
شفاعت به معناى دستگيرى قوى از ناتوان, كه آثارى از معنويت و شيوه هاى عملى قوى را در حدى در خود دارد, در آخرين مرحله قيامت انجام مى گيرد و پيش گيرى از وارد شدن در آتش مى كند و يا سبب خارج ساختن از آتش مى گردد, و تإثير آن به واسطه رحمت واسعه حق و يا مقام رفيع شخص شفاعت كننده و نيز لياقت شفاعت شونده است.(4)

شفاعت ايمان

((يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وآمنوا برسوله يوتكم كفلين من رحمته ويجعل لكم نورا تمشون به ويغفر لكم والله غفور رحيم))(5)
اى اهل ايمان تقواى الهى پيشه كنيد, و به پيامبرش ايمان آوريد تا شما را دو بهره از رحمتش دهد, و نورى برايتان قرار دهد كه به وسيله آن راه زندگى سالم را بپيماييد و شما را بيامرزد, كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.

شفاعت عمل صالح

((وعد الله الذين آمنوا وعملوا الصالحات لهم مغفره واجر عظيم))(6) خدا به كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند مژده داده كه براى آنان آمرزش و پاداش عظيم است.

شفاعت توبه

معاويه بن وهب مى گويد: از حضرت صادق(ع) شنيدم مى فرمود: هنگامى كه بنده توبه خالص و بى شائبه كند خدا به او محبت ورزد, و در دنيا و آخرت بر او پرده پوشى نمايد, گفتم: چگونه پرده پوشى نمايد؟
فرمود: آن چه از گناهان كه دو فرشته گماشته شده بر او نوشته اند از يادشان محو كند و به اعضاى او وحى فرمايد: آنچه از گناهان بر روى تو انجام داده پنهان دار, پس خدا را ديدار كند در حالى كه هنگام ديدار خدا چيزى كه به زيان وى بر گناهانش گواهى دهد نيست.(7)

شفاعت قرآن

((… اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن, فانه شافع مشفع و ماحل مصدق.))
رسول خدا(ص) فرمود: هنگامى كه فتنه ها چون شب تار شما را فراگرفت به قرآن روى آوريد زيرا قرآن شفيعى است كه شفاعتش پذيرفته مى شود و گزارشگر و شكايت كننده اى است كه گزارش و شكايتش مورد تصديق قرار مى گيرد.
روايات زيادى درباره شفاعت انبيإ و امامان و شهيدان, و مومنان راستين و عالمان ربانى در كتاب با عظمت بحارالانوار, و محجه البيضإ و ساير كتب حديث نقل شده كه خوانندگان عزيز مى توانند به آن منابع نور و هدايت مراجعه كنند.

((و اسئلك بجودك و كرمك ان تدنينى من قربك و ان توزعنى شكرك و ان تلهمنى ذكرك))
خدايا به وسيله بخشش و سخاوتت, و بزرگوارى و كرمت (كه همه ظاهر و باطن هستى را فراگرفته) از تو درخواست مى كنم كه مرا به مقام قرب خود نزديك گردانى, و سپاسگزارى همه نمعت هايت و ياد وجود مقدست را به من الهام كن.
اميرالمومنين عليه السلام در اين جملات عرشى و ملكوتى و در اين فرازهاى نورانى سه مقام از مقامات بسيار با ارزش سالكين را از پروردگار مهربان درخواست مى كند:
1. دست يابى به مقام قرب, 2. وصول به مقام شكر, 3. رسيدن به مقام ذكر.
بدون ترديد تحصيل اين سه مقام جز به سبب جود و كرم حضرت دوست و جز به كمك بخشش و سخاوت و آقايى و بزرگوارى حضرت معشوق ميسر نيست.
اگر او شوق و رغبت و اشتياق و حال, و مايه هاى عملى به سالك نبخشد, و اسباب رسيدن به اين مقامات ملكوتى را به انسان عطا نكند, و آقايى و بزرگوارى اش از راهرو راه دستگيرى ننمايد, و به عبد نيازمندش براى عبور از حجاب هاى ظلمانى و نورانى كمك نكند, و او را منزل به منزل و مقام به مقام پيش نبرد, به اين مقامات معنوى و مراتب عرشى نخواهد رسيد, به اين خاطر است كه دعاكننده جود و كرمش را به عنوان وسيله و سرمايه و مايه اصلى درخواست مى كند تا در پرتو تجلى آثار اين دو صفت در تمام شئون زندگى اش بتواند به هر سه مقام واصل شود.
براى تماشاى اندكى از جود و كرم حضرت حق, و توجه به آثار اين دو صفت, و جلوه اش در زندگى انسان, لازم است به جملاتى از دعاى بى نظير عرفه حضرت سيدالشهدإ(ع) با تإمل و انديشه دقت كنيم, تا به اين حقيقت آگاه شويم كه با اتصال به جود و كرم او, و انفصال از ماسواى حضرتش مى توان به مقامات معنوى نايل شد.
((همه ستايش سپاس ويژه توست, اى كه لغزشم را ناديده گرفت, و اندوهم را زدود, و دعايم را مستجاب كرد, و عيبم را پوشانيد و گناهم را آمرزيد, و مرا به خواسته ام رسانيد, و بر دشمنم پيروز گردانيد, اگر نعمت ها و عطاها و بخشش هاى باارزشت را برشمارم هرگز نمى توانم به شماره آورم, اى سرور و آقاى من, تويى كه عطا كردى, تويى كه نعمت دادى, تويى كه احسان نمودى, تويى كه زيبايى بخشيدى, تويى كه فزونى دادى, تويى كه كامل نمودى, تويى كه روزى عنايت كردى, تويى كه توفيق دادى, تويى كه عطا فرمودى, تويى كه بى نياز نمودى, تويى كه ثروت بخشيدى, تويى كه پناه دادى, تويى كه كفايت كردى, تويى كه راهنمايى نمودى, تويى كه محافظت فرمودى, تويى كه پرده پوشيدى, تويى كه آمرزيدى, تويى كه ناديده گرفتى, تويى كه قدرت دادى, تويى كه عزت بخشيدى, تويى كه يارى دادى, تويى كه مساعدت فرمودى, تويى كه تإييد نمودى, تويى كه پيروزى عطا كردى, تويى كه درمان نمودى, تويى كه سلامت همه جانبه عنايت فرمودى, تويى كه گرامى داشتى.))
و نيز براى آگاهى به گوشه اى از جود و كرم حضرتش, واجب است با چشم دل به مفاهيم عرشى جملاتى از دعاى ابوحمزه ثمالى كه مناجات شب هاى ماه مبارك حضرت زين العابدين است بنگريم:
((آقاى من, منم كودكى و كوچكى كه او را پروريدى, منم نادانى كه دانايش نمودى, منم گمراهى كه هدايتش فرمودى, منم افتاده اى كه بلندى و رفعتش دادى, منم ترسانى كه امانش بخشيدى, و گرسنه اى كه سيرش نمودى, و تشنه اى كه سيرابش كردى, و برهنه اى كه لباس پوشاندى, و تهيدستى كه توانگرش كردى, و ناتوانى كه نيرومندش ساختى, و خوارى كه عزيزش نمودى, و بيمارى كه شفايش دادى, و درخواست كننده اى كه عطايش بخشيدى و گناهكارى كه گناهش را پوشاندى, و خطاكارى كه ناديده اش گرفتى و اندكى كه بسيارش فرمودى, و مستضعفى كه نصرتش دادى, و رانده شده اى كه مإوايش بخشيدى. ))
آرى سالك با درخواست اين دو وسيله و با اتصال به اين دو سبب كه جود و كرم بى نهايت حضرت محبوب است, و به گوشه اى از آثار بسيار اندك اين دو صفت دردعاى عرفه ودعاى ابوحمزه اشاره شده مى تواند به مقام قرب و شكر و ذكر برسد و در زمره مقربين و شاكرين و ذاكرين قرار گيرد.

مقام قرب

اين مقام برترين و آخرين مقام و مرتبه سالكين راه محبوب است, كه با جود و كرمش در شئون زندگى سالك و با تخلق راهرو به اخلاق حسنه و اجتناب از محرمات, و دورى از نفوس شريره, و ازدياد ايمان, و مداومت بر عمل صالح, و خلاصه با اطاعت همه جانبه از خدا, و پيروى كامل از پيامبر اسلام و اهل بيت بزرگوارش و هم نشينى با اولياى الهى و رعايت مراقبه و محاسبه و مشارطه و قدم نهادن در وادى تخليه و تحليه و تجليه به دست مىآيد.
يقينا با قدم اطاعت و عبادت, رسيدن به مقام قرب براى هر عاشق شيفته اى ميسر است, و سالك چون به اين مقام برسد حقيقت توحيد در سراسر وجودش جلوه مى كند و ماسوى الله در اعتقاد و ايمان توحيدى اش فانى مى گردد, و بر كرسى خلافت و جانشينى از خدا به اذن خدا تكيه مى زند و به توفيق حق در محدوده وجود خود, كار خدايى مى كند, چنان كه در حديث قدسى آمده است:
((عبدى اطعنى حتى اجعلك مثلى اقول لشىء كن فيكون تقول لشىء كن فيكون))(8)
بنده من از من اطاعت كن تا تو را از نظر اراده و قدرت نمونه اى از خود قرار دهم به چيزى مى گويم باش بى درنگ موجود شود, تو نيز به چيزى بگويى باش بى درنگ موجود شود.
و در حديث ديگرى آمده:
((انا ملك حى لا إموت إبدا, عبدى اطعنى اجعلك ملكا حيا لايموت ابدا))(9)
من پادشاه زنده اى هستم كه هرگز نمى ميرم, بنده من از من اطاعت كن تا تو را پادشاه زنده اى قرار دهم كه هرگز نميرى.
اهل معرفت عقيده دارند, هدف از همه طاعات و عبادات چه طاعات و عبادات بدنيه و قلبيه, و چه طاعات و عبادات ظاهريه و باطنيه رسيدن به مقام قرب است, چون كسى آنها را به قصد قربت, و با رعايت همه شرايط انجام دهد به آن مقام والا و مرتبه بالا خواهد رسيد, و اراده اش در اراده حق فانى خواهد شد و در باطنش جز اراده خدا نخواهد ماند, پس هرگاه بخواهد مى تواند كار خدايى انجام دهد.
سالك هنگامى كه با قدم طاعت و عبادت به سوى حضرت حق حركت كند به هر قدمى كه برمى دارد رحمت خدا و اسمإ حسنى و اوصاف علياى حضرت او با سرعتى غير قابل مقايسه با حركت سالك به مسالك نزديك مى شود چنان كه در حديث قدسى آمده:
((من تقرب الى شبرا تقربت اليه ذراعا و من تقرب الى ذراعا تقربت اليه باعا, من اتانى مشيا اتيته هروله))(10) كسى كه يك وجب به من نزديك شود من به اندازه طول آرنج يا سر انگشت دست به او نزديك مى شوم, و كسى كه به اندازه طول آرنج تا سر انگشت دست به من نزديك شود, من به اندازه طول بين سرانگشتان دو دست راست و چپ كه به طور افقى باز باشد به او نزديك شوم, و هر كس قدم زنان به سوى من آيد من هروله كنان به سوى او آيم!
آرى نتيجه طاعت و عبادت نزديك شدن عبد به مولا و نزديك شدن مولا به عبد است كه در آيات و روايات از اين حقيقت تعبير به مقام قرب شده و رسيدگان به اين مقام را مقربين ناميده اند.
اهل دل همه افعال و صفات مقربين را فانى در افعال و صفات خدا مى دانند و اراده مقربين را اراده خدا مى شمارند, وگفتار مقربين را پرتوى از گفتار خدا به حساب مىآورند, نظر اهل دل نسبت به مقربين برگرفته از روايات قدسى و احاديث بسيار مهمى است كه از رسول خدا و اهل بيت در كتاب هاى با ارزش حديث نقل شده است:
ان الله يقول لايزال عبد يتقرب الى بالنوافل حتى احبه فاكون انا سمعه الذى يسمع به, و بصره الذى يبصر به, و لسانه الذى ينطق به و قلبه الذى يعقل به, فاذا دعانى اجبته, و اذا سإلنى اعطيته;(11) خدا مى فرمايد: همواره سالك به سبب نافله ها به من تقرب مى جويد, تا آنجا كه من به او عشق ورزم, در اين حال است كه من گوش او مى شوم كه با آن گوش مى شنود, و چشم او مى شوم كه با آن چشم مى بيند, و زبان او مى شوم كه با آن زبان سخن مى گويد, و قلب او مى شوم كه با آن قلب تعقل مى كند, پس هنگامى كه مرا بخواند او را پاسخ مى گويم, و زمانى كه از من بخواهد به او عطا مى كنم.
قال النبى(ص): ((كلام المتقين بمنزله الوحى من السمإ اذا وجدت كلمه على لسان بعضهم فقيل له من حدثك بهذه فيقول: حدثنى قلبى عن فكرى, عن سرى, عن ربى))(12)
پيامبر فرمود: كلام تقواپيشگان در رتبه وحى آسمانى است, هنگامى كه سخنى بر زبان برخى از آنان ظاهر شود, پس به آنها گويند: چه كسى به اين صورت با تو سخن گفت (كه تو گويا از جانب او مى گويى) مى گويد دلم از فكرم و فكرم از عمق باطنم و عمق باطنم از سوى پروردگارم با من سخن گفت!
برترين مرحله اين مقام براى پيامبر اسلام بود, به اين خاطر مى فرمود:
((من رآنى فقد رإى الحق))(13) كسى كه مرا ببيند, به يقين حق را ديده است.
و نيز فرمود:
((لى مع الله وقت لايسعنى فيه ملك مقرب و لا نبى مرسل))(14) براى من با خدا زمانى است كه هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسلى در آن زمان با من نمى گنجد.
و پس از پيامبر برترين مرحله اين مقام براى مولاى عارفان اميرمومنان بود كه فرمود:
((معرفتى بالنورانيه معرفه الله))(15) شناخت من به سبب نورانيت باطن شناخت خداست.
جلال الدين رومى مقام فنإ فى الله نوح را كه از بندگان مقرب پروردگار بود از قول نوح چنين نقل مى كند:
گفت نوح اى سركشان من, من نيم
من زجان مردم به جانان مى زيم
چون به مردم از حواس بوالبشر
حق مرا شد سمع و ادراك و بصر
چون كه من من نيستم اين دم زهوست
پيش اين دم هر كه دم زد كافر اوست

پى نوشت ها:
1. بقره,165.
2. نور, 37.
3. مدثر, 48 ـ 38.
4. ترجمه الميزان, ج1, ص231, با اندكى تصرف در عبارت.
5. حديد, 28.
6. مائده, 9.
7. اصول كافى, ج4, ص164.
8. انيس الليل, ص152.
9. روح البيان.
10. نفحات الليل, ص66.
11. كنزالعمال, ح1155.
12. بحرالمعارف, ج1, ص40.
13 و 14 و 15. نفحات الليل, ص67 ـ 66.
/

مثلث شوم نفاق

 

مثلث شوم نفاق, و منافقان جديد

حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى رهبر

مقاله اين ماه را با آياتى از سوره احزاب آغاز مى كنيم. آياتى كه در لحظه هاى خطر و توطئه عليه اسلام و مسلمين, تكليف پيامبر را مشخص مى نمود و آن را به عنوان يك دستور براى راهيان حق در مواجهه با دشمن بايد تلقى كرد, كه امروزه نيز با همان ساز و برگ در برابر اسلام جبهه گشوده است.
((لئن لم ينته المنافقون والذين فى قلوبهم مرض والمرجفون فى المدينه لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قليلا # ملعونين اينما ثقفوا اخذوا وقتلوا تقتيلا # سنه الله فى الذين خلوا من قبل ولن تجد لسنه الله تبديلا))
(آيات 62 ـ 60 سوره احزاب)
((چنان كه منافقان و آنان كه در دلهايشان بيمارى است و آنها كه در مدينه تشنج آفرينى مى كنند, دست از اعمال خود برندارند, تو را براى رويارويى با آنان فرمان خواهيم داد, آن گاه در جوار تو جز اندكى نخواهند زيست.
آنها لعنت شده گانند, هر جا به دام افتادند دستگير مى شوند و به اشد مجازات به قتل مى رسند.
اين سنت الهى است كه از پيش درباره گذشتگان نيز به اجرا درآمده و سنت الهى قابل تغيير نيست.))
نخست به تفسير اجمالى آيات بنگريم و سپس به انطباق آن با وضع موجود و تكليف مسلمانان در برابر دشمنان نگاهى گذرا كنيم.
آيه اول, چهره سه گروه از جبهه مخالف اسلام را ترسيم مى كند:

الف ـ منافقان

آنها كه درون و برونشان در تضاد است. سيمايشان با سيرتشان تفاوت دارد, بر زبان چيزى مى گويند كه بدان ايمان ندارند, اسلام را در ظاهر پذيرفته اند اما در باطن با آن خصومت مى ورزند.
خطر اينان از خطر كفار و مشركين كه به صراحت اعلام موضع مى كنند, بيشتر است.
اميرالمومنين (ع) نقل مى كند كه رسول گرامى اسلام به من فرمودند: ((انى لا إخاف على امتى مومنا و لا مشركا, اما المومن فيمنعه ايمانه و اما المشرك فيقمعه الله بشركه, ولكنى اخاف عليكم كل منافق الجنان عالم اللسان يقول ما تعرفون و يعمل ما تنكرون))(نهج البلاغه, نامه27)
((براى امت خود از مومنان و مشركان بيم ندارم, چرا كه مومن را ايمانش باز مى دارد و مشرك را خداوند به موجب شركش سركوب مى نمايد, بلكه از خطر منافقانى هراسانم كه در دل نفاق دارند اما به زبان دانا مى نمايند آنها چيزى را مى گويند كه مورد پسند شماست, اما عمل مى كنند به چيزى كه از نظر شما ناپسند است.))
از آغاز نهضت اسلام تاكنون, خطراتى كه متوجه اسلام شد, عمدتا از سوى منافقان بوده كه در صف مسلمين جا گرفته اند و مقاصد پليد خود را در كسوت اسلام به اجرا درآورده, و از اسلام براى هجوم بر اسلام سنگر گرفته اند, سردسته اينان در عصر پيامبر, خاندان بنى اميه و بنى مروان بودند كه استمرار توطئه هاى آنان در سيماى حاكميت معاويه و يزيد و مروان وعبدالملك و ساير حكام اموى و مروانى ظهور كرد و آن همه فتنه ها را در اسلام پديد آوردند و بدعت ها و تحريف ها و قتل و غارت ها, ره آورد حكومت آنان بود تا دولت اموى منقرض گرديد و عباسيان جايگزين آنان شدند كه آنها نيز دست كمى از امويان نداشتند و تاريخ خونبار اسلام گواه ضربات سهمگينى است كه نفاق جديد در قالب خلافت حاكمان بر اسلام وارد ساخت.
و در همين جا اشاره كنيم: كه انقلاب اسلامى نيز از آغاز شكل گيرى با جبهه نفاق رو در رو بوده است, آنها كه خون بزرگان ما چون مطهرى, مفتح, بهشتى, رجايى, باهنر و صدها چهره مقدس اسلام و انقلاب را ريختند, تا انتقام عقده ها و شكست هاى خود را بگيرند, جريان نفاق از ميان رفت و خط شوم منافقان كوردل هم چنان در سنگرهاى ديگر با الفاظ و عبارات و قالب هاى ديگر استمرار يافت و هم اكنون كه قلم, اين سطور را رقم مى زند, شاهد و ناظر جبهه اى هستيم كه در كار تحريف اسلام و استحاله انقلاب و هجوم به ارزش ها و توطئه و تشنج آفرينى مى باشد و عجب اين كه اين ها نفاق خود را پنهان هم نمى دارند و با صراحت تمام از مفتريان و اهانت كنندگان به اسلام اعلام حمايت مى كنند. جيره خوار اين ملت اند و به آرمان هاى ملت خيانت مى ورزند, كه در اين مجال بيش از اين پرده بردارى نمى كنيم و سخن از اين مقال را به مناسبتى ديگر مى سپاريم.

ب ـ بيماردلان

گروه دوم ـ ((والذين فى قلوبهم مرض)) آنها كه دلهايشان بيمار است. اين مرض به شك تفسير شده است (تفسير صافى)
شك در چه چيز؟
پاسخ معلوم است !
شك در رسالت و دين و شرايع و احكام الهى.
در عصر نبى اكرم(ص) حتى در دوران مدينه كه حكومت اسلامى شكل گرفته بود, بيماردلانى بودند كه به بهانه هاى گوناگون از بى ثباتى اعتقادى خود سخن مى گفتند, حلال و حرام خدا را به سخريه مى گرفتند و مورد ترديد قرار مى دادند. اين همان مرض شك بود كه امروز نيز در پاره اى قلب هاى بيمار رخنه كرده ((فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا)) قلبهايشان بيمار است و چون به معالجه دلها و پاكسازى درون تن نمى دهند, خداوند بيمارىشان را افزون مى سازد و هر اندازه در انحراف خود لجاجت مى كنند به پرتگاه دورترى مى افتند.
در سال هاى اخير ديديم كه پاره اى مطبوعات زنجيره اى با كفران نعمت آزادى چه هتاكى ها نسبت به اسلام و احكام الله نمودند و قلم هاى زهرآگينشان چه ياوه ها سرود كه به اعتقاد نويسنده اين مقال نظير آن را, حتى در نشريات و مطبوعات عصر پهلوى به ياد نداريم.
رنجنامه اين ماجراى تلخ در اين مقال نمى گنجد و مايه شگفتى است كه بسيارى از آنان كه نان اسلام و امام زمان(ع) را خوردند و به جاه و مقام رسيدند و خون اسلام و پيامبر در رگهايشان جارى بود! به حمايت از اين جريان فاسد پرداختند و آزادى را در مخاطره سانسور تلقى كردند!! كه اگر قرار باشد پرونده اين جريان برملا شود, و در ديد عموم و داورى وجدان عمومى قرار گيرد, تلخ ترين تراژدى از بى حرمتى ها به نمايش درخواهد آمد.
اين در يك جبهه, در جبهه ديگر پاره اى در سخنرانى ها به هتك حرمت مقدسات و اهانت به ارزش هاى اسلامى دست زدند و برخى جريان هاى سياسى مدعى اسلاميت از آنان حمايت كردند و آن گاه كه با آنان برخورد قانونى شد, اشك تمساح ريختند و دانشگاه ها را به تشنج كشانيدند و از تريبون مجلس به حمايت از آنان پرداختند كه اين را نشانه غربت سهمگين اسلام در خانه ملت و احكام اسلام را در فضاى آموزش عالى و بى تعهدى پاره اى مدعيان اسلاميت بايد تلقى كرد… باشد تا در محكمه تاريخ و محكمه عدل الهى تكليف آنها روشن شود.
اينها هستند بخشى از بيماردلان عصر ما كه قرآن تكليف را در برابر ايشان روشن مى سازد.

ب ـ تشنج آفرينان ((مرجفون))

((رجف)) به معناى زلزله است و به هر خبر يا گفتارى كه اضطراب و تشنج بيافريند نيز اطلاق مى شود. ((مرجفون)) كسانى هستند كه با خبرهاى دروغ و شايعه و الفاظ پريشان, دل ها را به اضطراب مى كشانند, آرامش مردم را برهم مى زنند, و در اجتماع رخنه مى كنند تا وحدت را متلاشى سازند.
دو دلى و ترديد و بى اعتمادى را رواج دهند.
در تفسير قمى آمده است:
آيه درباره منافقانى نازل شده كه نسبت به رسول خدا(ص) كه در برخى غزوات بودند خبرهايى را پخش مى كردند از اين قبيل كه پيغمبر كشته شده يا اسير گشته تا بدين وسيله مسلمانان را اندوهگين سازند و سرنوشت دعوت اسلامى را با بحران مواجه كنند و شكست نهضت اسلامى را لحظه شمارى كنند كه خداوند بدين وسيله و با آيات فوق هشدار داده كه اگر اينان از بحرانآفرينى و فتنه انگيزى دست برندارند, تكليف تو را با آنان روشن خواهيم ساخت و به تبعيد و قتل و كشتار آنان دستور خواهيم داد و اين تهديد جدى را قرآن با لسان وحى به توطئه گران اعلام داشت تا حساب كار خود را بكنند و بدانند اسلام با گروه هاى فتنه گر نه شوخى دارد و نه سر آشتى و بايد چشم به راه يك جنگ تمام عيار باشند.
بديهى است كه هيچ نهضتى از نهضت هاى الهى و انقلابى از اين نوع خطرات در امان نبوده ـ چنان كه آيات, بيانگر است ـ و سينه هاى كينه توز و قلب هاى چركين همواره از خشم و خصومت مى تپد و تجلى و غلبه حق را برنمى تابند.
و امروزه نيز انقلاب اسلامى ما كه پنجه در پنجه استكبار جهانى افكنده نبايد خود را از اين خطرات در امان بداند و در همين حال فرزندان اسلام و انقلاب بايد تشنج آفرينان و بحران سازان را كه هر از چندگاه مى كوشند دل ملت را خالى كنند و وعده بحران مى دهند, به خوبى بشناسند و خوشبختانه يا بدبختانه اين عناصر بحران ساز و تشنجآفرين, خود نقاب از چهره خويش فرو افكنده و با اعلام موضع, خود را معرفى كرده اند و قرآن نيز تكليف را مشخص كرده است.
همان گونه كه چهره باطنى شان در زير و بم حوادث برملا شده و همكارىهايشان با دشمنان دين و كشور از پرده برون افتاده و زبان دفاعشان در كام خشك شده است!

مثلث شوم از ديدگاه قرآن

قرآن كريم اين مثلث شوم ((منافقان, بيماردلان, تشنج آفرينان)) را به سخت ترين عتاب مورد هجوم قرار مى دهد.
اولا ـ با عبارت ((ملعونين)) از آنان ياد مى كند. مى دانيم كه لعنت واژه اى نيست كه قرآن در هر جايى به كار برده باشد, تندترين تعبير قرآن لعنت است. اينجا درباره آن مثلث شوم لعنت شدگان را به كار برده است و اين نهايت ابراز تنفر كلام الهى است از سه گروه ياد شده (و يا يك گروه با سه ويژگى) كه از رحمت الهى دور افتاده اند و به زبان پيامبر لعنت شده اند و مطرود خلق خواهند بود.
اگر اين تعبير رنجش آور است, از قرآن است. قرار نيست قرآن به توطئه گران احترام بگذارد و در دادن عنوانى كه مستوجب آنند تساهل كند اين درس را قرآن به مسلمانان مى دهد و غيرت اسلامى و عزت دينى ايجاب مى كند كه با اين گونه دشمنان همان گونه برخورد كنند كه قرآن ديكته كرده است حالا دشمنان اسلام مى پسندند يا نمى پسندند, امرى جداگانه است. اين شدنى نيست كه كسى مدعى اسلاميت باشد اما با دشمنان خدا سر در يك آخور داشته باشد و رفاقت و صميميت و هم جبهه بودن را بهانه سازش و دفاع از باطل قرار دهد.
ثانيا ـ فرمان صريح آيه كريمه است كه اين مثلث شوم نبايد آزاد باشد, ((اينما ثقفوا اخذوا وقتلوا تقتيلا)) از هر پناهگاهى كه هستند بايد بيرون كشيده شوند و اگر از مجالى كه داده مى شود استفاده نكنند و توبه ننمايند, مجازات سختى دارند كه آن قتل است. ملاحظه كنيد كه اين بيانات از قرآن است, تفسير و تإويل هم ندارد. اگر واقعا اثبات شود بيماردلانى مصداق آيه كريمه اند كه با اعمال منافقانه و تشنج آفرينى بر ضد اسلام توطئه مى كنند و مسلمين را مرعوب مى سازند و نااميد مى كنند تا زير پاى انقلاب اسلامى را خالى نمايند, و جاده را براى نفوذ دشمن فراهم سازند, مجازاتشان چيست؟!
جالب اين كه قرآن اين دستور را يك سنت از گذشته تاريخ رسالت هاى الهى دانسته است. سنتى كه تبديل و تغيير ندارد. گويا قرآن مى خواهد با اين عبارات بگويد: اين دستورات به زمان خاص تعلق ندارد و جبهه حق همواره مورد خصومت جبهه باطل است و جنگ حق و باطل در گستره گيتى و طول اعصار تمام شدنى نيست, و آشتى حق و باطل محال است تا اهل حق تكليف خود را بدانند و راز اين كه اميرالمومنين نتوانست با معاويه و جريان اموى سازش كند, در همين نكته نهفته است و دليل آن كه امام حسين(ع) تن به بيعت يزيديان نداد و جام شهادت نوشيد تا بدينوسيله به عمر حاكمان غاصب خاتمه دهد جز اين نيست و اگر امام امت خمينى كبير, سازش با استكبار جهانى و صهيونيسم تجاوزگر را از محالات برشمرد ادامه همان راه است و كسانى رهبرى اين راهند كه امروزه نيز با همان ايده و آرمان زنده باشند و منصب و مقام را جز براى استقرار حق و حاكميت دين خدا نخواهند و بيدار باشند كه به نفع دشمنان كار نكنند و در صف پياده نظام دشمن قرار نگيرند كه اگر جز اين باشد مصداقى براى آيات فوق خواهند بود و سوابقشان نمى تواند كفاره كجروىها و خيانت هاى كنونى آنان باشد, همان گونه كه طلحه و زبيرها با سوابق درخشانى كه در اسلام داشتند, هنگامى كه در بوته امتحان قرار گرفتند افتخارات گذشته را پايمال كردند و خط بطلان بر آن مجاهدات كشيدند و در صف مخالفان امام زمان خود قرار گرفتند.
بنابراين بايد همگان به هوش باشند كه تاريخ قابل تكرار است و بازار امتحان همچنان گرم و لحظه اى غفلت مسير حيات آدمى را عوض خواهد كرد و از شاهراه به پرتگاه خواهد كشيد. و به خدا بايد پناه برد از بدى سرانجام!

 

/

عقل و دل

 

عقل و دين

آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين: حجه الاسلام والمسلمين محمد رضا مصطفى پور

استدلال هاى انبيا و اولياى الهى

خداوند سبحان, گذشته از اين كه در قرآن, براهين عقلى ارايه فرموده, ادله اى را نيز كه به انبياى گذشته آموخت و آن ذوات مقدس در مقام احتجاج با ملحدان اقامه نموده اند, در قرآن براى امت اسلامى بازگو فرمود; سپس آن ها را به تعقل وادار كرد: ((قالت رسلهم افى الله شك فاطر السماوات والارض))(1) آيا در اين كه خدا خالق آسمان ها و زمين است, شكى است؟
آيا نظام آفرينش بدون فاطر و خالق است؟ هرگز نمى توان گفت كه جهان حاضر بدون فاطر خلق شده و خود به خود پديد آمده است يا خالقى مانند خودشان آن ها را پديد آورده است.
پس, جهان پديد آورنده اى دارد, ولى اين پديد آورنده, نه مثل آنهاست و نه مماثل دارد; زيرا اگر مماثل داشته باشد, تحت يك عنوان كلى مندرج است; چون اگر چيزى مثل داشته باشد, جامع دارد و هر آن چه كه جامع دارد, آن جامع, امر ممكنى است كه اين امر ممكن, گاهى در ضمن اين فرد موجود است و گاهى در ضمن فرد ديگر, اين خود استدلالى بر اثبات وجود خدا و وحدانيت اوست. اكنون به احتجاج حضرت ابراهيم(ع) اشاره مى كنيم.

استدلال عقلى حضرت ابراهيم خليل(ع) در قرآن

خداى سبحان, احتجاج حضرت ابراهيم(ع) را اين گونه نقل مى كند: ((ربى الذى يحيـى ويميت))(2) يعنى چون موت و حياتى هست, اين موت و حيات از روى تصادف و اتفاق نيست; بلكه ((محيى و مميت)) دارد.
عامل احيا و اماته, بايد موجودى مصون از گزند محو, و حى محض باشد كه او همان خداى سبحان است: ((الحى الذى لا يموت))(3) و ((هو الحى القيوم))(4) .
پس, زنده كننده و ميراننده, رب است و چون نمرود, نخواست كه برهان عقلى حضرت ابراهيم(ع) را بفهمد يا نخواست كه حاضران در صحنه مناظره آگاه شوند, مغالطه كرد و گفت: ((انا احيـى واميت))(5) ; من زنده مى كنم و مى ميرانم.
او جريان عوام فريبانه اى را جهت مغالطه ارايه كرد, حضرت ابراهيم(ع) نيز از برهان عقلى شفاف تر و آشكارترى كمك گرفت و فرمود: مدير و مدبر منظومه شمسى, رب است: ((فان الله ياتى بالشمس من المشرق فات بها من المغرب))(6) خداى سبحان, خورشيد را از مشرق برمىآورد, پس تو از مغرب برآور; در اين حال, نمرود سرافكنده شد.
خداى سبحان در سوره انعام نيز فرمود: ((وتلك حجتنا آتيناها ابراهيم على قومه نرفع درجات من نشإ))(7) ; آن حجت ماست كه به ابراهيم(ع) داديم; آن گاه احتجاج هاى حضرت ابراهيم(ع) را در برابر بيگانگان كه با آن حضرت مناظره مى كردند, نقل مى كند; كه همگى, عقلى است; چنان كه راه شهودى را نيز بيان مى كند:
((وكذلك نرى ابراهيم ملكوت السماوات والارض وليكون من الموقنين))(8) ; و اين گونه ملكوت آسمان ها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از يقين كنندگان باشد.
خداوند, ابتدا راه قلبى و شهودى را به انبيا نشان داد و انبيا نيز آن ها را به شاگردان خود آموختند; البته بعضى از استعداد فكرى, و برخى از آمادگى ذكرى, و عده اى از استعداد ذوقى, و برخى نيز از جامعيت بين انديشه و ذوق برخوردارند. از اين رو, خداوند به دست انبيا به تناسب استعدادهاى افراد, آن ها را پرورش مى دهد.
در برخوردارى از فكر يا ذوق شهودى, همه انسان ها ـ اعم از مردان و زنان ـ يكسانند. انسان ها با اين كه داراى مراتب و درجاتند, ولى راه شهودى به روى همگان باز است; هرچند راه قلب با راه فكر فرق دارد; زيرا راه قلب در اختيار همگان است و نيز هميشه در اختيار انسان است; يعنى درس خوانده و نيز درس ناخوانده از آن بهره مند است. اما راه فكر را همگان ندارند; زيرا همگان توفيق تحصيل, تدريس و تإليف را ندارند, و نيز اين امور هميشگى نيست; زيرا كسى كه از راه علم حصولى و انديشه فكرى چيزى را فراگرفت, ممكن است در دوران پيرى, آن ها از يادش برود; اما راه دل تا پايان عمر باز است, بلكه در پايان عمر, اين راه بازتر مى شود; زيرا در اين دوران, دل ها نرم تر و شكسته تر است.
بنابراين, خداى سبحان در قرآن كريم, هم راه عقلى و فكرى را فرا راه انسان قرار داد و هم راه شهود و كشف قلبى را به او نماياند.

استدلال عقلى در روايات

در روايات ائمه معصومين(ع) نيز بر برهان عقلى تكيه شده است; مثلا وجود مبارك اميرالمومنين(ع) در نهج البلاغه براى اثبات صفات خدا و عينيت آن صفات با ذات, براهين عقلى اقامه مى كند: ((و كمال توحيده الاخلاص له, و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه, لشهاده كل صفه إنها غير الموصوف, و شهاده كل موصوف إنه غير الصفه))(9) كمال توحيد خدا اخلاص براى اوست و كمال اخلاص براى او, نفى صفات زايد از اوست.
به ديگر سخن, كمال توحيد خدا در اين است كه صفات خدا عين ذات او باشد, نه زايد بر ذات او; زيرا هر صفتى گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى گواهى مى دهد كه غير از صفت است.
به بيان ديگر, هر كس صفات خدا را زايد بر ذات او بداند, دو شاهد هست كه اينها غير همند; اگر وصف, زايد بر موصوف بود, و اگر موصوف, غير صفت بود, هم وصف, شهادت مى دهد كه بيگانه از موصوف است و هم موصوف ـ كه ((مزيد عليه)) است ـ شهادت مى دهد كه بيگانه از وصف است.
پيداست اين مسائل كه صفات خدا عين ذات اوست يا خدا ذات داراى علم نيست, بلكه ذات خداوند عين علم است يا خدا ذات داراى قدرت نيست, بلكه ذات او عين قدرت است, همگى اين مسائل, استدلال عقلى است كه در كلام حضرت على(ع) آمده است.
يادسپارى; تفكر عقلى در عصر على بن ابى طالب(ع) رواج نداشت; برخلاف عصر امام رضا(ع). از اين رو, مشابه براهين عقلى كه در بيان حضرت على(ع) وجود دارد, در بيانات امام رضا(ع) نيز در مسائل مختلف اعتقادى يافت مى شود.(10)

توهم ممنوعيت مطلق سوال در قرآن

بعضى مى گويند: تنها دليل اثباتى دين, قرآن و سنت است و عقل هرگز نمى تواند دليل دينى باشد, زيرا قرآن كريم, اصلى ترين اركان دين را خارج از قلمرو سوال و جواب مى داند; چون اگر سوال از خدا, توحيد ذات اقدس الهى, وحى و رسالت و معاد ممنوع باشد, پرسش از احكام و حكم الهى نيز ممنوع است و در نتيجه راه عقل و تعقل نيز بسته است, زيرا عقل با سوال و جواب زنده است; چنان كه ماهى با آب زنده است.
براى نمونه, قرآن كريم مى فرمايد: ((لا يسال عما يفعل));(11) خدا هر كارى كند, نمى توان درباره او سوال كرد. از طرفى مى گويد: ((ان الحكم الا لله))(12) فرمان روايى مطلق, از آن خداست. وقتى خدا فرمان رواى مطلق باشد و نتوان از اول سوال كرد, معنايش آن است كه مسير تعقل آزاد مسدود است و فقط از راه نقل بايد مبانى و اصول و احكام دين را تإمين كرد.

رد ممنوعيت مطلق سوال

ابتدا بايد دانست كه نقش سوال و جواب در رشد علم چيست؟

رابطه سوال و جواب, همانند رابطه مذكر و مونث است; همان گونه كه طبق جريان عادى از مرد و يا از زن, به تنهايى فرزند متولد نمى شود, بلكه پديد آمدن نسل انسان و تداوم آن در گرو لقاح مذكر و مونث است, پيش رفت و ترقى علم نيز در گرو سوال و جواب است. اشكال و سوال به منزله مونث است و جواب به منزله مذكر, و اين نكاح با ميمنتى كه بين سوال و جواب هست, موجب پيدايى و رشد نسل علوم است.
آن جا كه نفس سوال نيست يا سوال هست, ولى جواب قانع كننده اى نيست, علم عقيم است, پس, زمينه ترقى و پيش رفت جامعه را بايد با سوال و جواب مناسب فراهم كرد; همان گونه كه گاهى بعد از ازدواج, برخى از زنان, پسر يا دختر مى زايند و بعضى عقيمند, ازدواج سوال و جواب نيز همين گونه است: ((يهب لمن يشإ اناثا ويهب لمن يشإ الذكور # او يزوجهم ذكرانا واناثا ويجعل من يشإ عقيما));(13) خداوند به كسى كه بخواهد دختر مى دهد و به كسى كه بخواهد پسر عنايت مى كند و بعضى از ازدواج ها را عقيم مى كند.
از قرآن كريم استفاده مى شود كه دوام فيض الهى در نظام تكوين نيز در گرو سوال و جواب است. از اين رو, در نظام طبيعت, همه موجودات از خداوند سوال مى كنند: ((يساله من فى السماوات والارض كل يوم هو فى شان)).(14) اگر مجموعه نظام آفرينش از خدا سوال مى كنند, خداوند نيز به سوال و درخواست آنان پاسخ مى گويد و همين سوال و درخواست, موجب دوام فيض است, زيرا مخلوق خداى بى نياز, همواره نيازهاى خود را به آن حضرت عرضه مى كند و خداوند بى نياز نيز همواره آن ها را پاسخ مى دهد و به همين دليل, فيض خدا تداوم پيدا مى كند.
سوال هاى ناشى از تعنت و تحقير, سوال فريب كارانه است, و پرسش گر آن درصدد فهميدن نيست. از اين رو, عقيم است و استحقاق جواب ندارد. نيز اگر سوالى استفهامى باشد و به قصد فهميدن پرسيده شود, ولى جواب, گويا و قانع كننده نباشد, گرچه به صورت جواب است, اما سيرت جواب را ندارد. به همين دليل, سوال و جواب عقيم است. اما اگر سوال به قصد تفقه باشد (نه تعنت) و نيز از باب ((فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون))(15) باشد, و جواب را اهل ذكر به عهده گيرد و نه بيگانه, اين سوال و جواب عقيم نيست.
به بيان ديگر, سوال محققانه و جواب محققانه, فرزند با بركت دانش را به دنبال خواهد داشت. از اين رو, حيات و رشد علم در پرتو چنين سوال و جوابى تإمين خواهد شد.
پس از بيان نقش سوال و جواب, مى توان گفت كه سوال اقسامى دارد; سوال هاى ممنوع و سوال هاى روا و جايز, چنان كه در عرف نيز بعضى از سوال ها ممنوع و برخى مجاز است; هر مطلبى كه عقل, حق ورود در آن را دارد, سوال از آن رواست; وگرنه نارواست. اينك به برخى از اقسام سوال اشاره مى شود:
1. سوال به معناى درخواست از خدا يا اولياى الهى كه به دستور خداست, اين سنخ از سوال, نه تنها ممنوع نيست, بلكه مورد تشويق و ترغيب قرار گرفته است. خداوند بارها به جامعه انسانى فرمود: ((وسئلوا الله من فضله));(16) از خدا سوال كنيد; ((يساله من فى السماوات والارض كل يوم هو فى شان));(17) سراسر جهان امكان از خدا مسإلت مى كنند. اين گونه سوال و دعا, به امر خداست.
2. سوال استفهامى كه به قصد فهميدن مطلب علمى است, قرآن به اين نوع سوال نيز ترغيب و تشويق مى كند; چنان كه به همگان فرمود: اگر چيزى را نمى دانيد, از اهل ذكر سوال كنيد: ((فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون)).(18)
سوال, اعم از مقلدانه يا محققانه, براى رفع جهل و عالم شدن لازم است. سائل در فروع دين, مقلدانه از مراجع فقهى مى پرسد و در اصول دين, محققانه از مراجع فلسفى و كلامى سوال مى كند; زيرا در فروع دين, عالم شدن به اين است كه تعبديات را فرا بگيرد, اما در بخش اصول دين, بايد اصول و اركان نخستين را با استدلال مناسب با شإن خود و معقول فرا بگيرد.
3. گاهى سوال به معناى اعتراض است. اين قسم از سوال نسبت به خداوند سبحان ممنوع است و سوالى كه در بعضى آيات از آن نهى شده, همين نوع از سوال است: ((لا يسال عما يفعل))(19) ; يعنى هيچ قانونى بر خدا حاكم نيست تا خدا زير سوال برود, بلكه ديگران مورد سوال هستند: ((فلنسالن الذين ارسل اليهم ولنسالن المرسلين))(20) ; همه افراد در قيامت مورد سوال الهى قرار مى گيرند; هم پيامبران مسوولند و هم امت هاى آن ها.
حاصل آن كه سوال هايى كه به قصد نقد مطلب علمى و استفهام يا اعتراض علمى باشد ـ كه در مناظره ها و مباحثه ها رواج دارد ـ ممنوع نيست. از اين رو, درباره خدا و اوصاف رسالت و ابعاد مختلف آن, نه تنها سوال و تحقيق ممنوع نيست, بلكه قرآن كريم نيز آن را رد نكرده است.

سوال از پيامبر درباره خدا

عده اى از وجود مبارك پيامبر(ص) سوال و درخواست كردند: خدايى كه ما را به طرف او دعوت مى كنى, به ما معرفى كن تا او را بشناسيم و او را عبادت كنيم. خداوند نيز به دنبال اين درخواست, سوره مبارك ((توحيد)) را بر حضرت رسول(ص) نازل كرد: ((بسم الله الرحمن الرحيم # قل هو الله احد # الله الصمد # لم يلد ولم يولد # ولم يكن له كفوا احد)).(21) اين سوره, نسب نامه خداوند است, بلكه همه قرآن كريم بيان هويت و شناسنامه خداوند است; زيرا سراسر آيات قرآن, خدا و اسماى حسنا و صفات و افعال و آثار او را تشريح مى كند.
عقل نيز مى گويد: بعضى از سوال ها درباره خدا رواست, ولى سوال هايى مانند: خدا از چه خلق شده است؟ ماده و صورتش چيست؟ اين گونه پرسش ها درباره خدا هرگز راه ندارد; چنان كه نقل نيز چنين ممنوعيتى را تإييد مى كند.
سر منع اين گونه پرسش ها درباره خداوند, بى معنا بودن آن است. بنابراين, مسائل را بايد به تصور صحيح از معناى پروردگار هدايت كرد. عقل و نقل, هماهنگ با يكديگر مى گويند: خدا علت مادى و صورى ندارد و مخلوق نيست و نيز اين گونه پرسش ها درباره خداوند روا نيست.
سوال از علت فاعلى و غايى خداوند نيز روا نيست; زيرا همه موجودهاى امكانى نيازمندند و او بى نياز است و موجود بى نياز, فاعل و خالق ندارد. سوال از علت غايى نيز براى خداوند روا نيست; زيرا او كمال محض است و كمال محض, خودش هدف اشياى ديگر است, اما خود, هدف نخواهد داشت: ((هو الاول والاخر))(22) . پس, خدا, نه مبدإ دارد و نه غايت و هدفى خارج از ذلت.
از افعال الهى نيز سوال نمى شود, به گونه اى كه افعال وى زير سوال قرار گيرند; زيرا افعال كسانى مورد سوال واقع مى شود كه در چارچوب قانونى حركت كنند; حال آن كه خدا قانون آفرين است و براساس قانون پيش ساخته عمل نمى كند تا مورد سوال واقع شود; زيرا قانون موجود, فعل و مخلوق خداوند است, و اگر معدوم است, نمى تواند معيار و ميزان قرار گيرد.

پى نوشت ها:
1. سوره ابراهيم, آيه10.
2. بقره, 258.
3. فرقان, 58.
4. بقره, 255.
5. همان, 258.
6. همان.
7. انعام, 83.
8. همان, 75.
9. نهج البلاغه, خطبه1.
10. ر. ك على بن موسى الرضا والفلسفه الالهيه.
11. سوره انبيإ, آيه23.
12. انعام, 57.
13. شورى, 50 ـ 49.
14. رحمن, 29.
15. نحل, 43.
16. نسإ, 32.
17. رحمن, 29.
18. نحل, 43.
19. انبيإ, 23.
20. اعراف, 6.
21. سوره توحيد.
22. حديد, 3.
/

رهنمودها

 

امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان

قم حرم اهل بيت (عليهم السلام)

( قم حرم اهل بيت است, قم مركز علم است, قم مركز تقواست, قم مركز شهادت و شهامت است. از قم علم به همه جهان صادر شده است و مى شود و از قم شهادت به همه جا صادر مى شود. قم شهرى است كه در آن ايمان و علم و تقوا پرورش يافته. از آن وقتى كه قم بوده است, قم از زمان ائمه اطهار مورد توجه اسلام بوده است و از قم تقوا, شجاعت, شهامت و همه فضائل به همه جا صادر مى شود و صادر خواهد شد. علمايى كه در قم من ادراك كرده ام كسانى بودند كه در دنيا نمونه بودند, در علم و تقوا و من اميدوارم كه ادامه پيدا كند اين علم و تقوا در شهر شما تا زمان ظهور امام زمان سلام الله عليه. من هر جا باشم قمى هستم و به قم افتخار مى كنم. دل من پيش قم است و قمى و دل من پيش همه اهل تقواست و همه كسانى كه به اسلام خدمت مى كنند)). )(6 / 6 / 59)
( من قم را مى شناسم, من كه, تو قم بزرگ شدم من, من قبل از اين كه همه شما تقريبا متولد بشويد آمدم قم و همان جا هم بودم و هستم, حالا هم هر وقتى كه حالم مساعد بشود باز مىآيم پيش شما. من مى دانم كه شما قمى ها به اين زودى از اسلام دست برنمى داريد و به هيچ وجه هم دست برنمى داريد. من اين را يك كلمه اى است كه مى گويم براى زمان هاى بعد كه شما بعد از من هم توجه به اين معنا داشته باشيد. هر روزى كه ديديد شخصى يا گروهى يا جبهه اى يا حزبى, هر كس, بر خلاف روحانيت چيزى گفت… از حالا تا هر وقت كه شما بوديد و بعد نسل هاى آينده هم آمدند, هر وقت كسى بر خلاف اصل روحانيت… يا به شخصى كه در روحانيت موثر است, مورد توجه مردم است و موثر است در روحانيت, اگر قلمى يا بيانى اين را خواست بشكند اين نظرش به اين شخص نيست, نظرش به آن گروه هم نيست, اين نظرش به اين است كه اين قشر كه مخالف با اساسى است كه آنها دارند, مخالف با اين است كه مملكت اسلامى تحت سلطه غير باشد. قرآن امر فرموده است كه نبايد باشد, و اين كلام قرآن را منتشر مى كند. اينهايى كه با اصل روحانيت ولو به صورت اينكه ((نه, ما مى خواهيم احترام اينها محفوظ باشد, اگر اينها وارد در سياست بشوند احترامشان از بين مى رود پيش مردم, و ما ميل داريم احترامشان محفوظ باشد)) با اين دوز و كلك ها مى خواهند روحانيت را از صحنه بيرون كنند و كشور شما را تسليم كنند يا به طرف شرق, يا به طرف غرب, اساس اين است.
من اين نصيحتى كه مى كنم, براى شماست و براى نسل هاى آينده كه بدانند اين را كه هر وقت يك قلم فاسدى خواست مطلق روحانيت را از بين ببرد يا به يك صورتى منزوى كند, يا روحانى كه در بين ملت موثر است, او را خواست كه منعزل كند اين روى آن نقشه دارد عمل مى كند. روى نقشه اى كه داشتند و دارند و خواهند داشت و همه ما بايد بيدار باشيم, توجه داشته باشيم كه اين طور نشود كه يك وقت ما را متشتت كنند باز; و ماها را رو به هم قرار بدهند و يك دسته اى از آن طرف و يك دسته اى از اين طرف و يك دسته اى از آن طرف فرياد كنند و يك دسته از اين طرف فرياد كنند, ماها را مقابل هم قرار بدهند و نتيجه را آنها بگيرند. من به همه ملت اين سفارش را مى كنم, همه ملت هايى كه در دنيا هستند سفارش مى كنم, به همه ملت هايى كه در آتيه خواهند آمد سفارش مى كنم كه اساس اين است كه اسلام مخالف با مقاصدشان است و اسلام بايد يا نباشد يا اگر چنانچه يك صورتى باشد به دست اشخاصى باشد كه از اسلام هيچ اطلاعى ندارند ).(27 / 8 / 59)

رهنمودها مقام معظم رهبرى

( امروز همه وظيفه داريم. امروز بزرگترين وظيفه ى ما حراست از نظام اسلامى است. نظام اسلامى عبارت است از اين كه اولا قسط اسلامى و احكام اسلامى در جامعه تحقق پيدا كند; ثانيا افراد صالح و شايسته يى متصدى و مباشر اين كار باشند – بدون وجود افراد شايسته و صالح, امكان ندارد احكام اسلامى و قسط اسلامى در جامعه پياده شود – ثالثا اعتماد و باور و قبول مردم و رابطه ى مستحكم ميان اين مجموعه ى خدمتگزار و مردم بايد وجود داشته باشد.
بنده مكرر تاكيد كرده ام كه ما بايد شكل نظام و روح نظام و محتواى نظام را از اسلام بگيريم, نه از مكاتب بيگانه… ما نبايد تسليم تدبير ديگران درباره ى خودمان باشيم; ما بايد آنچه را كه مصلحت و نياز خود ماست و آنچه را كه به حسب اعتقاد و ايمان ما حق است, دنبال بكنيم و آن, احكام اسلامى و قسط اسلامى و راه اسلام است; همان چيزى است كه ما شكل نظام اسلامى را با آن تعريف كرده ايم و گفته ايم مردم سالارى دينى. مردم سالارى دينى يعنى هدف, تحقق ارزشهاى اسلامى و پياده شدن و عينى شدن مقررات و احكام اسلامى است.
خطر دشمنيها وجود دارد; مثل همين خطراتى كه در تحليلها و خبرها و جريانات سياسى جهانى گفته مى شود و كاملا مى شود آن را ديد و مشاهده كرد. يك وقت صحبت از خطر تهاجم نظامى است, يك وقت صحبت از خطر تلاش براى بر هم زدن امنيت كشور است. هم آن خطر اولى – ولو ضعيف – وجود دارد و هم خطر دومى. همچنين خطر كوشش و تلاش دشمن براى تلاشى درونى و فروپاشى نظام – آن طور كه خودشان تعبير مى كنند – وجود دارد. اينها خطرهايى است كه مسوولان نظام بايد آنها را جدى بگيرند.
امروز وفاق ملى يك وظيفه ى عمومى است. تسليم شدن در مقابل قواره ى كلى نظام اسلامى, يكى از وظايف عمومى ما مسوولان است. چيزهايى كه ممكن است دلهاى مردم را نسبت به نظام و اهدافى كه نظام ترسيم كرده, چركين كند, اگر از هر يك از مسوولان سر بزند – چه قول باشد, چه عمل و رفتار – بر خلاف وظيفه و تكليف و حق است; بايد مراقب باشيم. كارهايى كه مردم را نسبت به صلاح مسوولان نظام بدبين و آنها را دچار ترديد كند, ناحق است و نبايد انجام بگيرد. اگر مردم اين طور احساس كنند كه بخشى از مسوولان نظام دچار مسابقه ى رفاه طلبى و مسابقه براى دستيابى به ثروت و ثروت اندوزى براى خود هستند; اين به ايمان و اطمينان آنها به نظام ضربه مى زند و پشتوانه ى اصلى نظام را كه ايمانهاى مردم است, مى گيرد; دشمن اين را مى خواهد.
آنچه من بر آن تكيه مى كنم, اين است كه نگذاريد مسابقه ى رفاه طلبى و ثروت اندوزى – اگر در بين بعضى وجود دارد – ادامه يابد و توسعه پيدا كند. همه ى مسوولان از زندگى متوسطى برخوردارند. بعضيها در دوران مسووليت درصدد بربيايند از اين فرصت استفاده كنند – چون مى دانند مدت مسووليتها طولانى نيست و كوتاه است – و براى خود زراندوزى كنند; به فكر تامين آتيه ى خود بيفتند.
بنده خيلى ها را در مسووليتهاى مهم و حساس مى شناسم كه باصلاح كامل و بى نظرى و بى توقعى دارند براى خدا كار مى كنند و چيزى نمى خواهند. من گمان نمى كنم در كمتر جايى در دنيا اين طور انسانهاى صالح و مومنى را كه ما بحمدالله والمنه در اين جا داريم, بشود پيدا كرد; منتها عيب و نقص و بيمارى در نظام اسلامى اگر به مقدار كم هم باشد, براى نظام اسلامى و وجهه و اعتبار آن مضر است. دشمن اينها را بزرگ مى كند و سعى مى كند اين فسادها را در داخل جامعه و در بين خود مسوولان گسترش بدهد.
آنچه من مى خواهم به مسوولان عالى رتبه و سطح بالاى نظام عرض بكنم, اين است كه همه ى سعى شان اين باشد كه با هم همكارى كنند. همكارى مسوولان در سطوح عالى نظام مى تواند براى سطوح متوسط و ميانى دستورالعملى بشود. گلاويز شدن, درآويختن با هم و بهانه جويى كردن در بين مسوولان عالى رتبه ى نظام به هيچ وجه مصلحت نيست. البته مسوولان طراز اول نظام خوشبختانه مراقب اين جهات هستند; انسانهايى هستند كه خداى متعال آنها را مشمول هدايت خود قرار داده است و ان شإالله هميشه مشمول هدايت الهى باشند; ليكن بايد خيلى مراقبت و توجه و دقت كرد.
براى اين كه مقاصد عاليه و والاى نظام جمهورى اسلامى تامين بشود, عمده ى ابزار رهبرى همين مجارى قانونى است; يعنى سه قوه ى مجريه, مقننه و قضاييه. اگر قسط اسلامى را توصيه مى كنيم, اگر مسوولان را از مفاسد اقتصادى پرهيز مى دهيم, اگر بر از بين بردن زمينه هاى تبعيض تاكيد و آن را تكرار مى كنيم, ابزارى كه در اختيار ماست, در درجه ى اول جز همين مجارى قانونى چيز ديگرى نيست.
البته اگر قواى سه گانه نتوانند, نخواهند و نكنند, آن وقت مواجه شدن با اين مشكلات, با نيروى خود مردم خواهد بود; كه اميدواريم هيچ وقت پيش نيايد كه رهبرى احساس احتياج كند كه بايد نيروى مردم را وارد ميدان كند, براى اين كه مشكلى را برطرف كند يا كار بزرگى را تحقق ببخشد. بهترين كار, استفاده از همين مجارى قانونى است.
اعتقاد من اين است كه مسوولان كنونى نظام ما مى توانند مشكلات كشور را برطرف كنند.
مسوولان حكومت و قواى سه گانه ى ما مى توانند اين ضعفها و مشكلات را با همين قواره ى قانون اساسى برطرف كنند. همان طور كه اشاره شد, معيار و محك براى قضاوت, قانون اساسى است.
مردم هم امتحان خود را داده اند. مردم, افراد خيلى خوبى هستند. مردم در آن جايى كه احساس كنند وظيفه ى آنهاست, حضور و فداكارى و اقدام و همراهى شان تضمين شده است. )(21 / 8 / 81)

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام وفاى به عهد

 

سخنان معصومين (عليهم السلام)
وفاى به عهد

رسول خدا(ص):

لا دين لمن لا عهد له(1)

آن كسى كه وفاى به عهد و پيمان نكند, دين ندارد.

رسول خدا(ص):

من كان يومن بالله واليوم الاخر فليف اذا وعد(2)

آن كس كه به خدا و روز جزا ايمان دارد بايد به وعده اى كه مى دهد وفا كند.

امام على عليه السلام(ع):

ما ايقن بالله من لم يرع عهوده و ذممه(3)

كسى كه عهد و پيمان خود را رعايت نكرد, به خداى سبحان يقين نياورده است.

امام على عليه السلام(ع):

لاتعتمد على موده من لايوفى بعهده(4)

بر دوستى كسى كه به عهد خود وفا نمى كند, اعتماد نكن.

امام على عليه السلام(ع):

ان العهود قلائد فى الاعناق الى يوم القيامه فمن وصلها وصله الله و من نقضها خذله الله(5)

همانا عهد و پيمان ها گردن بندهايى هستند در گردن ها تا روز قيامت, كسى كه پيوند آن ها را نگهدارد (وفاى به عهد كند) خداوند او را به مقصود مى رساند, و كسى كه آن عهدها را بشكند, خداوند او را به خودش واگذارد.

امام على عليه السلام(ع):

اذا نقضوا العهد سلط الله عليهم عدوهم(6)

هرگاه مردم پيمان شكنى كنند, خداوند دشمنان را بر آن ها مسلط كند.

امام على عليه السلام(ع):

[ يا مالك] ان عقدت بينك و بين عدوك عقده او البسته منك ذمه فحط عهدك بالوفإ وارع ذمتك بالامانه واجعل نفسك جنه دون ما اعطيت(7)

[ اى مالك] اگر بين خود و دشمنت پيمانى بستى و يا پيمان پناه دادن را به او دادى جامه وفا را بر عهد خويش بپوشان و تعهدات خود را محترم بشمار و براى حفظ آنها سينه خود را سپر قرار ده.

امام على عليه السلام(ع):

اسرع الاشيإ عقوبه رجل عاهدته على امر كان من نيتك الوفإ له و فى نيته الغدر بك(8)

سريع ترين چيزها به كيفر مرد, آن است كه با او پيمان بندى و قصدت وفاى به آن باشد و او قصد خيانت به تو را داشته باشد.

امام على عليه السلام(ع):

[ يا مالك] فلا تغدرن بذمتك و لا تخيسن بعهدك و لا تختلن عدوك فانه لايجترى على الله الا جاهل شقى و قد جعل الله عهده و ذمته امنا افضاه بين العباد برحمته و حريما يسكنون الى منعته و يستفيضون الى جواره(9)

[ اى مالك] هيچ گاه به عهد و پيمانت خيانت نكن و پيمان شكنى ننما و دشمنت را فريب مده زيرا غير از نادان و شقى كسى گستاخى بر خداوند روا نمى دارد (چون عهدشكنى گستاخى بر خداوند است) خداوند عهدى را كه با نام او منعقد مى شود از روى رحمت, مايه آسايش بندگان قرار داده, و حريم امنى است كه در سايه نيروى آن سكونت و آرامش پيدا مى كنند و با سرعت به سوى آن پناه مى برند.

امام على عليه السلام(ع):

اعتصموا بالذمم فى إوتادها(10)

پيمان هارا با عمل به مقرراتش محكم نگه داريد.

امام على عليه السلام(ع):

اشرف الهمم رعايه الذمام و افضل الشيم صله الارحام(11)

شريف ترين همت ها رعايت پيمان هاست و برترين روش ها پيوند با خويشاوندان است.

امام صادق عليه السلام(ع):

عده المومن اخاه نذر لا كفاره له فمن اخلف فبخلف الله بدء و لمقته تعرض.(12)

وعده مومن به برادر دينى اش هم چون نذر است كه كفاره ندارد, كسى كه به آن وفا نكند, به مخالفت با وعده خدا برخاسته و خود را در معرض غضب خدا قرار داده است.

امام رضا عليه السلام(ع):

انا إهل بيت نرى ما وعدنا علينا دينا كما صنع رسول الله(ص).(13)

ما خاندانى هستيم كه وعده هاى خود را, قرضى بر گردن خود بينيم, چنان كه رسول خدا(ص) چنين بود.

پى نوشت ها:

1. بحارالانوار, ج75, ص96.
2. اصول كافى, ج2, ص364.
3. غررالحكم, ج2, ص266.
4. همان, ص324.
5. ميزان الحكمه, ج7, ص49.
6. بحارالانوار, ج100, ص45.
7. نهج البلاغه, نامه53.
8. غرر الحكم, ص197.
9. نهج البلاغه, نامه53.
10. همان, حكمت 155.
11. غررالحكم, ج1, ص207.
12. اصول كافى, ج2, ص263.
13. بحارالانوار, ج75, ص97.
ـ1
ـ2
ـ3
ـ4
ـ5
ـ6
ـ7
ـ8
ـ9
ـ10
ـ11
ـ12
ـ13

 

/

دانستنى هايى از قرآن نشانه هاى منافقين

 

دانستنى هايى از قرآن
ويژگى هاى منافقين

((استحوذ عليهم الشيطان فانساهم ذكر الله اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون))(سوره مجادله, آيه19)

شيطان بر آن ها چيره شده و ياد خدا را از خاطر آن ها برده است, آن ها حزب شيطانند بدانيد حزب شيطان زيانكارانند.
آيات قبل از اين آيه بخشى از توطئه هاى منافقان را بر ملا مى سازد و آنها را با نشانه هايشان به مسلمانان معرفى مى كند. اينك به اوصاف آنان توجه كنيم و از شر آنان به خدا پناه ببريم:
1. گمراه و گمراه كننده اند, در ظاهر اظهار اسلام و ايمان كرده, ولى در قلب به هيچ معيارى از اصول اسلام ايمان ندارند.
2. لغزشكار و لغزاننده اند, اينان چون در زندگى هدف مشخصى ندارند دچار لغزش و اشتباه مى شوند و ديگران را نيز به اشتباه مى اندازند.
3. به رنگ هاى مختلف درمىآيند و به فنون گوناگون دست مى زنند. به صورت حزب, گروه, جمعيت متشكل مى شوند و در مواقع حساس با جهت گيرىهاى به اصطلاح عوام فريب مردم را فريب مى دهند.
4. در همه جا كمين مى كنند تا نقطه ضعفى از رهروان حقيقى اسلام به دست آورند و به وسيله سم پاشى هاى خود آنان را از صحنه به در كنند و از پاى درآورند.
5. آنان در دل بيمار و در ظاهر آراسته اند, در زندگى سياسى ـ اجتماعى آن چنان برخورد مى كنند كه در ظاهر اشكالى به آنان نمى توان گرفت ولى درونشان پر از كينه رياست طلبى, سودجوئى و فتنه انگيزى است.
6. حركت آنان در خفإ بوده و هم چون نفوذ ميكرب در بدن بيمار, در خون جامعه نفوذ مى كنند مردم را با صحنه سازيهاى فريبنده در مقابل مسئولين قرار مى دهند و از راههاى گوناگون ذهن بعض مسئولين را نسبت به افراد فعال دلسوز متدين بدبين ساخته سازشكاران و منحرفين را در نظر آنان ارزشمند جلوه مى دهند و با از صحنه خارج ساختن افراد صادق, افراد مورد نظر خود را جايگزين مى نمايند.
7. در پرداختن به مسائل درمان مى دهند و سخنانشان شفابخش است ولى عملشان درد درمان ناپذير است. در سخنرانى ها مشكلات دينى و معيشتى مردم را مطرح مى كنند و در جرايد بهترين تحليل ها و راه حل هاى سياسى را ارائه مى دهند ولى در عمل دست به كارشكنى, جاسوسى و توطئه مى زنند كه قابل جبران نيست.
8. نسبت به رفاه مردم حسادت مى ورزند و اميد مردم را به نوميدى و يإس تبديل مى كنند.
9. در هر راهى (مسلمان راستين را) به هلاكت رسانده به هر دلى (جهت القإ شيطنت از طريق واسطه ها) راهى و براى هر اندوهى اشك تمساح مى ريزند.
10. از همديگر تمجيد كرده انتظار پاداش دارند. از اين رو مشاهده مى كنيم هنگامى كه گروهى توطئه اى را به اجرا مى گذارند ديگر گروه ها به اعلام موضع, اعلام پشتيبانى و مديحه سرايى از آن توطئه مى پردازند تا دين خود را به آن گروه نفاق افكن ادا كرده باشند.
11. اگر سوالى را مطرح كردند روى آن اصرار مى ورزند و اگر به انتقاد پرداختند پرده درى مى كنند و اگر در مسئله اى قضاوت كنند, ستم روا مى دارند.
12. آنان در برابر هر حقى باطلى و هر مستقيمى, انحرافى و هر زنده اى قاتلى تهيه ديده اند.
13. براى هر درى كليدى و براى هر شب تاريكى چراغى آماده كرده اند.
14. با اظهار نوميدى مى خواهند به مطامع خود برسند و بازار خود را گرم سازند و كالاى خود را بفروشند.
15. در راه مقاصد خود سخن مى گويند و بدان پوشش حقيقت داده و بدان آرايش و جلا مى دهند, تا از اين راه به فزون طلبى اقتصادى و يا قدرت طلبى خود برسند.
16. اينان راه خود را هموار و آماده مى سازند و سپس در تنگناها به بن بست مى كشانند.
17. اينان پيروان شيطان و زبانه هاى آتش جهنم اند.
18. اينان حزب شيطانند و حزب شيطان زيانكارانند.
اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون.

/

اخبار ايران و جهان اسلام

 

اخبار ايران و جهان اسلام

جهان اسلام

كشتار هولناك مردم فلسطين در خان يونس توسط صهيونيست ها به وقوع پيوست.(16/7/81)
31 صهيونيست در دو عمليات شهادت طلبانه كشته و مجروح شدند.(20/7/81)
500 عالم شيعه و سنى عراق عليه آمريكا اعلام جهاد كردند.
تظاهرات خونين هند در اعتراض به اهانت يك كشيش امريكايى به پيامبر اسلام(ص) برگزار شد.(21/7/81)
65 صهيونيست در تازه ترين عمليات شهادت طلبانه مبارزان فلسطينى كشته و زخمى شدند.(1/8/81)
عمليات شهادت طلبانه در ((آريل)) كه طى آن 5 نظامى اسرائيلى از جمله 3 افسر هلاك و 40 نظامى صهيونيست مجروح شدند, نظاميان اسرائيلى را مبهوت كرد.(6/8/81)
اسلامگرايان ميانه رو در انتخابات پارلمانى تركيه پيروز شدند.(13/8/81)
طرفداران سركوب فلسطينى ها در كابينه جديد شارون هم صدا شدند.(15/8/81)

اخبار داخلى

يك هفته پس از لو رفتن جعل نظرسنجى درباره مذاكره با آمريكا, اسناد رسوايى بزرگ رو شد.
رئيس جمهور: در 6 ماه اول امسال 550 هزار شغل ايجاد شده است.(16/7/81)
كروبى در پاسخ به نظر سنجى رابطه با امريكا: همه بدانند افكار عمومى عليه امريكاست.(17/7/81)
ولى امر مسلمين, آمادگى نسل دوم و سوم انقلاب را براى جهاد و شهادت اعلام كرد.
رضا زاده با اقتدار بر سكوى قهرمانى آسيا ايستاد.(18/7/81)
جانباز قطع نخاع با دهان, سه جلد كتاب نوشت.(20/7/81)
ايران ناب ترين مدال بازىهاى آسيايى را به دست آورد.(22/7/81)
آگاهى تهران: قاتل همسر محمدخانى شناسايى نشده است.
عضو هيإت رئيسه مجلس: بحث اصلى كنگره دوم خرداد بايد رفع فقر, فساد و تبعيض باشد.(23/7/81)
ايران و اوكراين 4 سند همكارى امضا كردند.(24/7/81)
خاتمى: شوراهاى شهر جاى طرح اهداف حزبى نيست.(27/7/81)
مانور بزرگ مقابله با حوادث و بلاياى طبيعى در 12 منطقه تهران برگزار شد.(28/7/81)
خاتمى: از پى ريزى اقتصاد سالم دور مانده ايم.
شوراى اقتصاد دو وزارتخانه را مإمور ساماندهى بازار فولاد كرد.(29/7/81)
شهررى به شبكه مترو تهران پيوست.
رهبر انقلاب: دمكراسى امروز جهان, همان ديكتاتورىهاى قديمى است.(2/8/81)
خرازى: بى اعتمادى ما به آمريكا پس از حوادث افغانستان بيشتر شد.(6/8/81)
رئيس جمهور: بوش و بن لادن هر دو منشإ تروريسم هستند.
رئيس مجلس: نمى دانيم با اين دولت اصلاحات چه كنيم!(8/8/81)
كشورهاى گروه 77 با حمله امريكا به عراق مخالفت كردند.
هادى غفارى سابقه برخى از اصلاح طلبان را رو كرد.
شركت هاى ايرانى و اسپانيايى 170 ميليون يورو قرارداد امضا كردند.
خاتمى: قدرت هاى بزرگ بايد به جنگ تبليغاتى و نظامى عليه مسلمانان خاتمه دهند. (9/8/81)
خاتمى: از اصلاحات سوء استفاده شد.(11/8/81)
در اعتراض به سياست هاى مداخله جويانه امريكا, دانشجويان در مقابل سفارت سوئيس تحصن كردند.
6 متهم پرونده گوشت هاى آلوده زندانى شدند.(12/8/81)
رهبر انقلاب: قانون اساسى وظيفه هر كس را مشخص كرده است.
عبدالله نورى عفو شد.
معاون اول قوه قضائيه مسئول پيگيرى پرونده گوشت هاى آلوده شد.
خاتمى: 13 آبان خشم فروخورده يك ملت در قبال سياست هاى مداخله جويانه امريكا بود.(14/8/81)
جشن تكليف صدها نوجوان دختر و پسر با حضور رهبر انقلاب برگزار شد.(15/8/81)

خارجى

2 كويتى تفنگداران امريكايى را به گلوله بستند.
گلبدين حكمتيار در نامه اى به كنگره امريكا از آغاز عمليات چريكى افغان ها عليه نظاميان امريكايى خبر داد.
حكمتيار: امريكا پاسخ تحقير مردم افغانستان را خواهد گرفت.(17/7/81)
زمامداران 6 ولايت افغانستان به امريكا هشدار دادند.(18/7/81)
حمله امريكا به عراق با چراغ سبز كنگره قطعى شد.(20/7/81)
182 امريكايى و اروپايى در انفجار مهيب اندونزى كشته شدند.(21/7/81)
در پاسخ به راهپيمايى يك ميليونى مخالفان, دو ميليون نفر از طرفداران چاوز به خيابان هاى كاراكاس ريختند.(22/7/81)
طى يك هفته سومين حمله مسلحانه به نظاميان امريكايى در كويت صورت گرفت.
صدها سناتور سابق و مقام اقتصادى امريكا عليه بوش بيانيه منتشر كردند.(23/7/81)
گورباچف: حمله نظامى به عراق ضربه مهلكى به منافع امريكا وارد خواهد كرد.(24/7/81)
هر 4 ثانيه يك نفر در جهان بر اثر گرسنگى مى ميرد.(25/7/81)
مخالفت فرانسه و روسيه جنگ عليه عراق را عقب انداخت.(27/7/81)
16 نظامى امريكايى در افغانستان به هلاكت رسيدند.
وزير فوائد عامه افغانستان را امريكايى ها كشتند.(28/7/81)
تك تيرانداز امريكايى يازدهمين شكار خود را كشت.(29/7/81)
30 گروگان و 36 گروگان گير در جريان حمله نيروهاى ويژه روسيه كشته شدند.
سناتور امريكايى مخالف بوش در سانحه هوايى كشته شد.(4/8/81)
رمزى كلارك در اجتماع تظاهركنندگان ضد جنگ در واشنگتن: وقت آن است كه رژيم امريكا را تغيير دهيم.
گروگان گيرى در مسكو با 130 كشته پايان يافت.(5/8/81)
اكثر گروگان هاى مسكو توسط سلاح هاى شيميايى نظاميان روسيه كشته شدند.(6/8/81)
براى شركت در مراسم يادبود, خانواده سناتور امريكايى فرستاده بوش را راه ندادند.(8/8/81)
عملكرد كرملين در ماجراى گروگانگيرى خشم افكار عمومى روسيه را برانگيخت.(8/8/81)
كشورهاى گروه 77 با حمله امريكا به عراق مخالفت كردند.
كرزاى, فرماندهان نظامى افغان را به بركنارى تهديد كرد.(9/8/81)
فرمانده جنگجويان چچن مسئوليت گروگان گيرى مسكو را بر عهده گرفت.(11/8/81)
روژه گارودى نكات تازه اى را درباره حادثه11 سپتامبر فاش كرد.
حكمتيار: سرنوشت ارتش سرخ در افغانستان در انتظار امريكايى هاست.(12/8/81)
در پى نارضايتى مردم, 20 مقام بلندپايه افغانى بركنار شدند.(13/8/81)
5 سرنشين يك خودرو شخصى در يمن با حمله موشكى مإموران ((سيا)) كشته شدند.(14/8/81)
ارتش تركيه: به رإى مردم احترام مى گذاريم.(15/8/81)

 

/

مصرف گرايى

 

مصرف گرايى

فاطمه وثوق

مقدمه

انقلاب اسلامى ايران با شعار استقلال و آزادى ـ كه بيانگر اهداف بلندش بود ـ به عنوان الگوى برتر مبارزاتى پا به عرصه ظهور گذاشت و در سطح دنيا به عنوان كشورى مستقل و حامى مستضعفان مطرح گرديد. مدت ها با رنج و كوشش به اصلاح اقتصادى, فرهنگى و ساختار اجتماعى پرداخت, اما رفته رفته فرهنگ هاى مختلف و مبتذل خارجى نفوذ كرده و هر كدام جايگزين ديگرى شد; مثلا فرهنگ تجمل گرايى جانشين ساده زيستى و فرهنگ مصرف گرايى جايگزين صنعت و توليد شد.
بنابراين اگر وضع موجود به همين منوال پيش برود ممكن است زنجيرهاى اسارت و وابستگى هاى اقتصادى, فرهنگى و غيره دوباره به پيكره جامعه اسلامى سنگينى كرده و تاريخ سياه گذشته تكرار شود.
لذا در اين مقاله به تحليل گوشه هايى از عوامل و زمينه هاى مصرف گرايى, پرداخته و آثار منفى اين پديده وارداتى در ابعادمختلف اجتماعى, تربيتى, فرهنگى و سياسى بررسى شده است.
شايد باعث آگاهى جامعه و جلوگيرى از گرايش به اسارت اقتصادى گردد.
هر جامعه اى براى رشد و پويايى خود نيازمند قوانين و معيارهاى مشخصى است تا براساس آن برنامه ريزى كرده و با مديريت شايسته اى بتواند در جهت نيل به اهداف خود پيش برود. لذا مسائل اقتصادى هم بايد قانون مند باشد تا اين كه توليد و مصرف به تناسب يك ديگر و در چارچوب معينى حركت نمايد, و جامعه را از ركود اقتصادى و اتلاف سرمايه هاى موجود و مصرف زدگى باز دارد. بنابراين ابتدا به تعريف مصرف گرايى پرداخته و سپس آثار منفى آن را در جامعه مورد تحليل و بررسى قرار مى دهيم.

تعريف مصرف گرايى

خارج شدن از محدوده قانون اقتصادى, گرايش به مصرف و بى توجهى نسبت به درآمد سالانه كشور را مصرف گرايى مى نامند. لذا هنگامى اقتصاد كشور دچار نوسان و شكست مى گردد كه فرهنگ مصرف گرايى بدون توليد حكم فرما شود, يعنى همه افراد جامعه; حتى كشور, مصرف كننده صرف باشند كه در اين صورت, توليدات كم شده و در نتيجه وابستگى اقتصادى بروز مى كند.

تاريخ چه پيدايش پديده مصرف گرايى

پديده شوم مصرف گرايى براى اولين بار در ايران در دوره صفويه و با ورود كالاهاى غربى و شرقى آغاز شد.
شاه عباس صفوى براى جبران شكست خود در جنگ, به وارد كردن سلاح هاى غربى و شرقى رضايت داد. همين رضايت نقطه عطفى در تاريخ ورود مصرف گرايى به شمار مىآيد. اين پديده در دوره قاجاريه پا به عرصه شكوفايى گذاشت و در زمان طاغوت به اوج شكوفايى! خود رسيده بود. اما با پيروزى انقلاب اسلامى, اين پديده وارداتى رو به افول نهاده و جاى خود را به ايثار و فداكارى و تعاون داد.
با توجه به اين كه در آن دوران مردم مسلمان و غيرت مند ايران مصرف اجناس فرنگى را عار مى دانستند, و استفاده از كالاها و اجناس خارجى را مخالف مذهب و مليت خود تلقى مى كردند. به توليد و ابتكار روى آوردند, اما به دلايل گوناگون, اين حساسيت ها در زمان هاى بعدى كاهش يافت و مقاومت در برابر كالاهاى اجانب كاسته شد و مصرف كالاهاى خارجى تمدن و فرهنگ تلقى گرديد كه نوعى عقب نشينى از اصول و ارزش هاى ملى و اسلامى است. اميدواريم كه دولت مردان اين مرز و بوم, چاره اى بينديشند تا فرهنگ توليد; چون كشاورزى و مانند آن بازگشته و مصرف گرايى صرف و بى توليد, بى رونق گردد.

حربه جديد استعمار

كشورهاى استعمارگر و كشورهاى در حال توسعه با اهداف مختلف از ابزار مصرف گرايى استفاده مى كنند. از آن جا كه اين كشورها در صدد وابستگى كشورهاى فقير به خود هستند از هر طريقى اقدام مى كنند; از جمله محاصره اقتصادى. لذا سعى مى كنند تا با ترويج فرهنگ مصرف گرايى به هدف شوم خود برسند. انتخاب اين روش به چند دليل است:
1. رفع نياز در قالب نوگرا شدن!
2. داشتن زمينه هاى مستعد براى استقبال و ماندگارى از سوى مردم!
3. پنهان كردن چهره واقعى توطئه شياطين از ديد عوام.
4. داشتن وجهه بين المللى, در قالب روابط تجارى و غيره و عدم كنترل آن از سوى دولت ها.
5. وابستگى آرام و بدون جنجال هاى سياسى.
6. جايگزينى آسان در صورت آشكار شدن توطئه آن ها .
7. امكان پياده كردن آن در هر نقطه اى از دنيا.
8. پياده كردن اهداف خود در قالب دوستى.

آثار اقتصادى

از آن جا كه واژه ((نوگرايى)) و تنوع طلبى در ميان عامه مردم; بويژه نسل جوان پايگاه امن داشته و از اهميت ويژه اى برخوردار است, لذا مروجان مصرف گرايى, با شعار ((عصر نو, نسل نو)) جوانان را جذب كرده و با پرورش اين انديشه در ميان آنها اين نيروى عظيم را از پيشرفت و صنعت (توليد) بازداشته اند.
اگرچه تنوع طلبى جزو خواسته هاى طبيعى و معقول انسان است, اما امروزه واژه ((نوگرايى)) با اهداف استعمارى دنبال مى شود. لذا مى بايست از سوى انديشمندان جامعه اين واژه به روشنى تبيين شده و چارچوب آن مشخص گردد. تمايل به نوگرايى سبب مى شود كه مسلمان آزادانديش انقلاب, با گذشته پرافتخار خود در تضاد انديشه اى و عقيدتى بوده و مصرف گرايى را پيشه خود سازد و از اين راه در معرض خطر جدىاى قرار بگيرد.
گرچه آغاز نوگرايى پيداست اما هيچ يك از دانشمندان و انديشمندان از سرانجامش اطلاعى ندارد, زيرا هر روز با كالايى و مدل جديدى رو به رو مى شود, لذا اين نگرانى وجود دارد كه سرانجام مصرف گرايان نوگرا به وابستگى اقتصادى و مانند آن ختم شود كه در اين صورت علاوه بر عقب ماندگى اقتصادى, فرهنگى و سياسى, عمر خود نيز به بيهودگى بگذرانند:
عمر گران مايه در اين صرف شد
تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
بنابراين با وارد كردن كالاهاى مورد نياز از طرف كشورهاى خارجى و مصرف آن از طرف كشور داخلى توليدات كاهش مى يابند, يعنى كشاورزى بى رونق, كارخانجات تعطيل, توليدات كالاهاى ضرورى زندگى رو به كاهش و در نتيجه ركود اقتصادى پيش مىآيد. از طرف ديگر جوانان بى كار رو به هرگونه فساد اخلاقى آورده و جامعه اسلامى, به جامعه اى فاسد و بى محتوا تبديل مى شود. با اندك تهديد اقتصادى, تسليم دشمن شده و زمينه بازگشت غارت گران ملى فراهم مى گردد, يعنى شعار اصلى انقلاب (استقلال, آزادى, جمهورى اسلامى) كم رنگ شده و اسارت و بردگى جان تازه اى مى گيرد.
از اين رو امام راحل(ره) مى فرمود: ((كشاورزى محور استقلال است.))
بارها به مردم و مسئولان مربوطه هشدار مى داد امروز مشاهده مى كنيم كه چگونه كشورهاى سلطه گر براى نابودى استقلال كشورها, صنعت كشاورزى آن ها را نابود مى سازند, تا بدين وسيله محور استقلال را به ميل خود تغيير داده و سرمايه هاى انسانى را در راستاى اهداف خود به كار گيرند. بنابراين اساسى ترين روش براى حفظ استقلال, پيشرفت اقتصادى در سايه توليد و ابتكار است.
نشريه لوموند ديپلماتيك در شماره ژانويه 1997 خود تحت عنوان ((رژيم توتاليز جهانى)) به توصيف گوشه هايى از حقيقت تلخ سيطره سرمايه مالى بر نظام و روابط بين المللى مى پردازد و مى گويد:
((بازارهاى داخلى به دليل جهانى شدن اقتصاد, به سرعت از بين مى رود, پايه هاى دولت هاى ملى و محلى كه بر سرمايه هاى ملى استواراند, نابود مى شود. دولت ها روز به روز ضعيف تر, متزلزلتر و ناتوان تر مى شوند. هرگاه اين سرمايه, منافع ملى و حيات اجتماعى مردم را به خطر اندازد آنها نقش دنباله رو را ايفا مى كنند…))
اين اعتراض آشكار جهان سرمايه دارى, هشدارى جدى براى جامعه اسلامى ماست. به اين صورت كه مصرف گرايى هم باعث مى شود كه چرخ هاى اقتصادى به جاى اين كه سبب ايجاد صنايع مادر و مورد نياز جامعه بچرخد, به سمتى مى چرخد كه اجانب انتخاب كرده اند. امروزه آمار بيكاران در سطح جامعه رقم بالايى را نشان مى دهد, در حالى كه اگر سرمايه هاى فردى و ملى در جهت مصرف بهينه به پيش مى رفت, با ايجاد صنايع دستى و كوچك مى توانست گوشه اى از شكل بيكارى را حل كند, يعنى به جاى پر كردن شماره حساب كمپانى هاى تجارى بيگانه با ايجاد اشتغال, گروه بسيارى از جوانان جوياى كار را جذب كار مى كرد, تا بدين وسيله, هم در پيشرفت اقتصاد جامعه شريك مى شد و هم راه فساد و هرزگى را مى بست و فاصله طبقاتى را كم مى كرد.
امروزه ديگر روستائيان به جهت فقر, روانه شهر نمى شوند بلكه در اثر تبليغات عوامل موثرى نظير تلويزيون است كه زمينه هاى تمايل به مصرف گرايى در روستائيان به وجود آمده و آنها را شيفته زندگى شهرى نموده است. با كوچ روستانشينان به شهر, درصد بالايى از اقتصاد جامعه لطمه ديده است و دست هاى با بركتى كه چرخ هاى اقتصاد ـ در بخش كشاورزى ـ را به گردش درآورده بودند امروز خود مصرف كنندگان سرمايه هاى ملى شده اند. با وضع موجود نمى توان به آينده اى بالنده و مستقل اميدوار بود, مگر اين كه هشيارى و بيدارى در ميان ملت مسلمان دوباره برقرار گردد.
هميشه دورنماى مصرف گرايى, وابستگى, ذلت و ركود جامعه بوده است. اگر امروز دولت پرجمعيت چين و هند, توانسته اند علاوه بر استقلال مالى, فكرى و مانند آن در سطح بين المللى نيز داراى جايگاه ويژه اى باشند, به جهت درايت و مديريت مطلوب مسئولان و هشيارى ملت آن بوده است. مردم چين حتى بر روى پشت بام هاى خود گندم كاشتند. مردم هند نيز هنگام مبارزه با استعمار انگليس, لباس هاى خارجى را آتش زدند; حتى از نمك ـ كه جزء نيازهاى روزمره است ـ استفاده نكردند و بدين وسيله ضربه اى محكم به استعمار زدند و امروز به عنوان يكى از كشورهاى در حال توسعه و صاحب تكنولوژى هسته اى در سطح جهان مطرح شده اند.
بنابراين آيا سزاوار است كه كشورى انقلابى و جنگ زده ـ كه مى بايست در حال سازندگى و بالندگى گام بردارد و در تمام عرصه هاى بين المللى بدرخشد ـ اين چنين ركورد مصرف و اسراف را بشكند؟!
اگر قرار بود كه كشورهاى سرمايه دارى اروپا و غرب خود به خود به هدف سرمايه دارى امروز برسند, شايد هزاران سال زمان نياز داشت, اما با تبعيت مردم از فرهنگ مصرف گرايى, كه ساخته و پرداخته خود آنهاست, اين زمان را كاهش داده اند.))
به هر حال جامه عمل پوشاندن به شعار: ((نه شرقى, نه غربى…)) و ((استقلال, آزادى…)) نيازمند زحمات فراوان و هوشيارى امت است.

آثار روانى

هر انسانى در پى گرفتار شدن در دام مصرف گرايى و گرفتن مدال شخصيت كاذب و بى هويتى, بيش از پيش به تلاش بيهوده در جهت به دست آوردن وسايل و لوازم غير ضرورى همت گماشته و هر روز اسباب آشفتگى روح و روانى اى براى خود فراهم مى نمايد.
((منتسكيو)) در روح القوانين مى نويسد:
((گروهى ميل دارند كه با عوامل كوچكى, خود را مورد توجه عام قرار بدهند و درصدد هستند كه زندگانى خود را طورى تنظيم كنند كه شبيه طبقات مافوق خودشان باشند, ولى نتيجه معكوس شده و همه مساوى مى شوند و ديگر كسى بر كسى رجحان ندارد و توجه مردم از يك ديگر كم شده و از اين وضعيت يك ناراحتى عمومى توليد مى گردد. ))
از آن جا كه شخص مصرف گرا هميشه در فكر تهيه كالاى جديد بوده و انتظار مى كشد, لذا با تإخير در واردات فلان كالا يا ممنوعيت آن دچار افسردگى روحى و روانى شده و سرانجام از فعاليت اجتماعى كناره گيرى مى كند و در عرصه اقتصادى بى ارزش مى گردد.
((جرج زيدان)) ـ مورخ مسيحى لبنانى ـ مى نويسد:
((پس از آن كه اعراب به كشور گشايى پرداختند, سيم و زر و غلام و كنيز به جزيره العرب وارد شد. اندك اندك اعراب مسلمان, به فساد و هرزگى گرائيدند.))

آثار تربيتى

معمولا فرزندانى كه در خانواده هاى رفاه طلب و مصرف گرا تربيت مى شوند, انسان هايى كم طاقت, زود رنج و احيانا خودخواه هستند كه در برابر ناملايمات زندگى توان مقابله با مشكلات را نداشته و احساس بى هويتى مى كنند; حتى انگيزه كافى براى تلاش و كوشش در خود نمى بينند. علاوه بر اين انسان هاى پرمدعا و خودكامه اى هستند كه در جهل مركب فرو رفته اند. اين گونه افراد, در بيشتر مواقع قادر به شكوفايى استعدادهاى درونى خود نمى باشند. و انتظار خدمت از ديگران را در سر مى پرورانند.
در چنين شرايطى كارهاى ضد اخلاقى و ضد انسانى هم سر مى زند, به طورى كه گاهى آبرو و حيثيت ملى را در معرض خطر قرار مى دهد, زيرا احساس مسئوليت و تعهد در اين گونه افراد كمياب است.
به قول ((منتسكيو)): ((اين گونه افراد به زودى دشمن قوانين[ الهى و اجتماعى]اى مى شوند كه مزاحم او هستند و در صورت گرفتار شدن, خود و اطرافيان را نيز دچار مشكلات روانى مى نمايند.
در اين زمان است كه تقواى ملى با چه سرعتى رو به انحطاط مى رود.))
انسان هاى مصرف گرا در پى تحولات روحى ناشى از توجه به منافع و خواسته هاى فردى, كم كم نسبت به نزديك ترين افراد خانواده (والدين) بى مهر شده و از آنان كناره مى گيرند.
احساس خويشاوندى رو به ضعف گذارده و سرانجام به صفر مى رسد. معاشرت هاى سالم و صله ارحام, جاى خود را به گرفتارىهاى كاذب ـ حاصل از مصرف گرايى ـ مى دهد.
روزى كه ((ولتر وكالون)) ـ كشيش عصر رنسانس ـ مردم را از كليسا جدا كرد, به ظاهر هدفشان اين بود كه انسان متدين مسيحى را به سوى كمال و تعالى هدايت كنند, زيرا كليسا مانع ترقى و رشد آنها شده بود, لذا قرار بر اين شد كه خود انسان, توليد كند و از راه توليد و فروش, سود ببرد و با سود حاصل از كار و توليد به كارهاى نيك و خداپسندانه بپردازد. اما در بين راه ـ مابين قرون وسطى تا قرن حاضر ـ كارى بر سر اين انسان كمال خواه و هدفمند آمد كه نه تنها به آمال و آرزويش نرسيد, بلكه از يوغ استبداد كليسا خارج شده و تن به اسارتى ديگر داد. و امروز با ناكامى و يإس در سرزمين ((پست مدرن)) ناله هاى جانسوز سر مى دهد و مى گويد: آيا راه نجاتى هست؟ پست مدرن هم نتوانست ما را به ساحل نجات و سعادت برساند.
وابستگى هاى ديروز كجا و دلبستگى هاى امروز كجا؟ ديروز انسان مسلمان, چنين تربيت شده بود كه عشق به دين و آئين داشته و پاى بند به آداب و سنت ملى مذهبى بود.
احترام به بزرگان طايفه, جزيى از تربيت اجتماعى و خانوادگى به شمار مى رفت, اما امروز در پى دنباله روى از نوگرايى و ميوه بى ثمر آن (مصرف گرايى و تجمل گرايى) عشق به اصالت و ارزش ها و آرمان خواهى در وجود او از بين رفته است.
امروزه زير سايه شوم تبليغات ((عصر نو نسل نو) و استفاده بى حد و مرز از اسباب و لوازم وارداتى, تربيت دينى و ملى تحت الشعاع قرار داده و با كشاندن كودكان مسلمان ايران به سوى جمود فكرى و مصرف گرايى, ريشه تربيت سالم دينى را به تباهى مى كشد, كه خود زنگ خطرى براى آينده نسل جوان است.))

آثار سياسى

((گوستاولبون)) مى گويد:
((مردم جزيره العرب تنها مردمى بودند كه به سرعت به تمدن و ترقى رسيدند و اين در سايه آموزه هاى دينى بود كه پيامبر آنان براى آنها به ارمغان آورده بود.)) اما چه شد كه چنين مردمانى دچار انحطاط و عقب ماندگى شدند؟!
در يك رويكرد واقع بينانه بايد اعتراف كرد كه مصرف گرايى و امثال آن براى حفظ و بقاى تمدن غربى است كه با انواع ابزارهاى ظاهرا فرهنگى بر روى سياست هاى پنهان خود سرپوش مى گذارند.
سخنان رئيس يكى از موسسات… در اين مورد گوياترين سند است, او مى گويد:
((با اين كه گاه و بى گاه نغمه هايى از فرهنگ سازان دانشمندان غربى در ضعف و چالش هاى تمدن غرب بيان مى شود, اما آيا به حق مقصر اين وضع را روشن كرده اند؟ آيا مى توان در ميان بهشت رفاهى و مصرف دنياى غرب, شعله هاى آتش و شراره هايى كه عليه تمدن غرب روشن شده ترسيم كنند؟))
اين يعنى اعلام خطر و يك انفجار عظيم كه از سرخوردگى و خستگى از بى هويتى و خودبيزارى و احساس پوچى كردن انسان غربى ناشى شده است.
او اضافه مى كند:
((آيا باز هم ستايش گر توسعه, غربى ها بود؟ كه نمونه اى از آن هفده ميليون انسان مبتلا به ((ايدز)) در كشورهاى جهان سوم و سرعت شگرف گسترش فاصله شمال و جنوب است (شمال در زبان سياست به كشورهاى قدرتمند و سرمايه دار مى گويند). تمدن غرب با اصالت دادن بر سرمايه دارى شكست خورده و موجب افسردگى, طغيان, احساس پوچى در نسل جوان ـ نظير ايجاد حزب سبزها در آلمان ـ و نگرانى و يإس دانشمندان و محققين گشته است.))
بنابراين افتادن در مسير سيل بنيان كن مصرف گرايى بايد به سرانجام آن نيز انديشه كرد. اگر امروز مردم مظلوم فلسطين گرفتار چنگال هاى ((صهيونيسم)) شده اند, به خاطر يك حركت غلط گذشتگان خود! به سوى رفاه طلبى بود. اوايل ورود يهود به سرزمين هاى اشغالى به عنوان ميهمان موقت, مردم آن سرزمين زندگى ساده و اسلامى داشته و فرهنگ ايثار و گذشت را تجربه مى كردند. متإسفانه بر اثر يك غفلت (دنياطلبى) زمين هاى كشاورزى و خانه هاى خود را در مقابل پول هاى كلان صهيونيست ها به باد فنا دادند. غافل از اين كه اين خريد و فروش ها توطئه اى حساب شده بود. لذا مردم فلسطين زمانى از خواب غفلت بيدار شدند كه ديگر فرصتى نمانده بود و بيشتر زمين هاى آنان در اختيار ميهمانان ناخواسته قرار گرفته بود. يهود با همكارى برخى از كشورهاى غربى (در رإس آنها انگليس) اقدام به خريد اراضى فلسطينى كرد. خاك مقدسى كه قربانى رفاه طلبى گذشتگان فلسطينى شده است, به طورى كه امروزه با هزاران شهيد و مجروح و بى خانمان هم نمى توان يك وجب آن را بازگرداند!
وقتى يهود در حال غلبه يافتن بر مردم آنان سامان بود, نشستن در قهوه خانه ها را براى يهوديان ممنوع كرده بودند. در حالى كه قهوه خانه ها محل استراحت و خوش گذرانى فلسطينى ها بود. ((در شهر ناصره صدها عرب روزهاى خود را به بى كارى و نشستن در قهوه خانه ها مى گذراندند…))
اگر مصرف گرايى را نوعى توطئه سياسى تلقى نكنيم, كه در جهت به سستى كشاندن و ايجاد مانع بر سر راه رشد و پيشرفت انقلاب اسلامى نهاده شده است, مانعى بزرگ و خطرناك در راه اداى وظايف اسلامى بوده كه به مقابله پنهان و نامريى با فرهنگ ايثار و قناعت برخاسته است. چنان كه قبلا هم اشاره كرديم, دشمنان انسانيت از اين طريق (مصرف گرايى), وابستگى اقتصادى, سياسى و مانند آن ايجاد كرده و بر كشورهاى ضعيف مسلط مى شوند. لذا براى مقابله با آن بايد به توليد, ابتكار و غيره روى آورد و به اين امر, همت گماشت.

/

مبارزه با هواى نفس

 

مبارزه با هواى نفس

يكى از عوامل مهمى كه انسان را در رسيدن به شناخت آفريدگار يكتا يارى مى دهد مبارزه با هواى نفس و خواسته هاى نفسانى است. اگر شخصى بتواند بر تمايلات نفسانى خود غلبه كند به شناخت خدا دست مى يابد, ولى اگر دنبال خواسته هاى نفسانى رفته و از شهوات حيوانى پيروى كند, نه تنها به مقام شناخت نمى رسد, بلكه ممكن است از مسير حق منحرف شده و در ظلمت ها فرو رود تا آن جا كه از حيوانات هم پست تر گردد.
على(عليه السلام) مى فرمايد:
((ان النفس لاماره بالسوء والفحشإ فمن ائتمنها خانته و من استنام اليها اهلكته و من رضى عنها اوردته شر الموارد;(1) نفس همواره انسان را به بدى و كارهاى زشت فرمان مى دهد. پس هر كس او را امين خود دانست به او خيانت خواهد كرد و هر كس به او اعتماد كند او را به هلاكت مى اندازد و هر كس از او راضى باشد او را به بدترين جايگاه وارد مى كند.))
همچنين فرمود:
((غالب الشهوه قبل قوه ضراوتها فانها ان قويت ملكتك و استقادتك و لم تقدر على مقاومتها;(2) پيش از نيرومندى هواى نفست بر آن چيره شو, كه اگر نيرومند شود, بر تو چيره گشته و به هر جا كه خاطرخواه اوست مى كشاند, در آن صورت قادر نخواهى بود در برابرش مقاومت نمايى.))
نيز فرمود:
((غالب الهوى مغالبه الخصم خصمه و حاربه محاربه العدو عدوه لعلك تملكه;(3) بر هواى نفس خود غلبه كن, چنان كه دشمن بر دشمن غلبه مى كند و با او بجنگ, چنان كه دشمن با دشمن مى جنگد, شايد نفس خود را مهار كنى.))
امام صادق(عليه السلام) نيز در اين مورد مى فرمايد: ((اقصر نفسك عما يضرها من قبل ان تفارقك واسع فى فكاكها تسعى فى طلب معيشتك فان نفسك رهينه بعملك;(4) نفس خودت را از آن چه برايش ضرر دارد بازدار, قبل از اين كه روح از بدنت مفارقت كند. در آزادى نفست بكوش; چنان كه در طلب اسباب معيشت مى كوشى. همانا نفس تو در گرو اعمالت خواهد بود.))
حضرت امام (ره) در كتاب چهل حديث مى فرمايد: ((اگر توانستيم نفس اماره را مهار كرده و به راه مستقيم گام نهيم آن وقت است كه راه سلوك الى الله سهل و آسان شود و طريقه انسانيت روشن و وسيع مى گردد و قدم او كم كم قدم حق شود, از نفس اماره و آثار آن گريزان گردد.))
بنابراين تبعيت و پيروى از هواى نفس, همانند پرده اى روى عقل را مى گيرد و خواسته هاى نفسانى را جلوه مى دهد. صاحبش را با آرزوهاى طولانى خود سرگرم كرده و از توجه به معنويات و آخرت باز مى دارد.به همين جهت بزرگان دين هميشه از خدا مى خواستند كه هيچ گاه آنان را به خودشان وانگذارد.
عايشه مى گويد: نيمه شبى پيامبر را در رختخواب نديدم, برخاستم و جست و جو كردم, ناگهان ديدم كه آن حضرت سر به خاك نهاده و مى گويد: ((اللهم لا تكلنى الى نفسى طرفه عين ابدا;(5) پروردگارا مرا يك آن به خودم وامگذار.))
در مكتب اسلام بهترين تعبير براى رسيدن انسان به كمال واقعى, ((جهاد با نفس)) است. اين جمله از مختصات اسلام است كه اولين بار توسط رسول گرامى اسلام مطرح شد و پس از آن امامان و پيشوايان دين در احاديث خود استفاده كردند.
حضرت على(عليه السلام) فرمود: رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) سپاهى را براى جنگ با دشمنان فرستاد. وقتى اين سپاه با پيروزى نزد آن حضرت برگشت از آنان تجليل كرد و فرمود: ((مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقى عليهم الجهاد الاكبر;(6) آفرين بر مردمى كه از جهاد كوچك تر بازگشته اند, در حالى كه جهاد بزرگ تر آنان باقى مانده است.))
شخصى عرض كرد: جهاد بزرگ تر كدام است؟ رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: مجاهده با نفس.
اميرالمومنين على (عليه السلام) هم مى فرمايد: ((ان افضل الجهاد من جاهد نفسه التى بين جنبيه;(7) بهترين جهادها جهاد كسى است كه با نفس خويش كه بين دو پهلويش قرار گرفته (نفس اماره) مبارزه كند.))

مراحل هواپرستى

همان گونه كه كمالات نفسانى مراتبى دارد هواى نفسانى هم داراى مراحلى است كه خسارت و زيانش متفاوت است, از جمله:
مرحله اول ـ شبانه روز به فكر جمع آورى ثروت و حفظ منافع خويش است. اگرچه اين مرحله خلاف اخلاق نيست, اما سازشى با منش انسانى ندارد, زيرا صدقه, انفاق و صله رحم و مانند آن بى رنگ مى شوند.
مرحله دوم ـ نه تنها به نياز خود قانع نيست, بلكه گرفتار حرص و آز مى شود, به جمع آورى مال پرداخته و ثروت اندوزى مى كند كه اين روحيه نه تنها با روش انسانى منطبق نيست, بلكه ضد اخلاق بوده ونوعى بيمارى روانى اى است كه بايد با آن مبارزه كرد.
مرحله سوم ـ دچار حسادت مى شود, يعنى علاوه بر مراحل قبلى, به فكر بدبخت كردن و نابود ساختن رقباى خود مى افتد كه به تعبير قرآن: ((اولئك كالانعام بل هم اضل)), از حيوان هم پست تر مى گردد.
اين مراحل در اثر تمايلات نفسانى به وجود مىآيد. لذا اگر كسى بخواهد انسانى وارسته و كامل شود بايد هواى نفس خود را كنترل نمايد.

گرايش هاى مخفى

گاهى بعضى از افراد به حسب ظاهر از تمايلات نفسانى مبرا هستند, اما غافل از آن كه در باطن آنها بيمارىهاى روحى اى نهفته است كه ناگهان به صفات زشتى مانند: عجب, خودخواهى, بخل, حسد, كينه توزى و… تبديل مى شود.
عبدالملك مروان پيش از آن كه به خلافت برسد هميشه در مسجد و مشغول خواندن قرآن بود, آن قدر انسش با مسجد و قرآن زياد بود كه او را ((حمامه المسجد; كبوتر مسجد)) مى ناميدند. اما وقتى خبر مرگ پدرش را به او دادند در حال خواندن قرآن بود فورا آن را بوسيد و گفت: ((سلام عليك هذا فراق بينى و بينك; سلام بر تو اى قرآن! همين جا وقت جدايى ميان من و توست!!)) لذا در مدت بيست و يك سال حكومتش چنان اعمال زشتى مرتكب شد كه چهره تاريخى اش را سياه كرد.
بنابراين براى رسيدن به كمالات نفسانى, و تزكيه روح بايد تمام بيمارىهاى ظاهرى و باطنى مداوا گردد كه تنها با مبارزه جدى و خودسازى امكان دارد, زيرا هر چه دشمن قوىتر باشد, جهاد با او بزرگ تر و مهم تر است, البته راه هاى مبارزه با نفس مختلف است, اما موثرترين آنها عبارتند از: احساس نياز به خدا, خشوع, گرسنگى, تشنگى, شب زنده دارى, دورى از مجالس گناه, موعظه نفس, مراقبت دائمى, عاقبت انديشى, رعايت فضايل اخلاقى, عبرت از گذشتگان, توبه و مانند آن.
بنابراين از خدا بخواهيم تا ما را آنى به خودمان وانگذارد تا بتوانيم با پيروى از سيره معصومين و عمل به دستورات آنها بر نفس اماره و خواهش هاى نفسانى مسلط شويم و در مسيرى كه رضاى الهى است قدم برداريم. آمين يا رب العالمين.

پى نوشت ها:
1. غرر الحكم, ج1, ح115.
2. همان, ص511.
3. همان, ص509.
4. اصول كافى, ج2, ص455.
5. بحارالانوار, ج18, ص204.
6. وسائل الشيعه, ج11, ص124.
7. بحارالانوار, ج70, ص68.
/

ياد ها و خاطره ها

 

يادها و خاطره ها

حجت الاسلام و المسلمين محمدحسن رحيميان

انسان قدم به قدم طاغوتى مى شود !

در جماران بعد از اين كه اتاقى در مجاورت اتاق كار امام براى حاج احمد آقا ساخته شد با توجه به اين كه در دو ضلع آن , ايوان باريكى به ارتفاع حدود 5 / 1 متر از كف حياط بود , نرده اى فلزى را روى لب ايوان نصب كردند . حاج احمد آقا برايم نقل كرد ـ نقل به مضمون ـ كه يك روز امام سر زده به اين طرف آمدند وآنگاه كه ديدند بعد از اتمام اتاق باز هم كار جديدى روى ايوان انجام شده است , با تلخى به اين كار و هزينه جديد اعتراض كردند .
حاج احمد آقا در ادامه گفت : در ذهنم خطور كرد كه آلان جواب قاطعى به امام مى دهم كه به خوبى قانع شوند على فرزند حاج احمد آقا در آن زمان دو سه ساله بود وبسيار مورد علاقه امام ـ خدمت امام عرض كردم : على نوپا است ومدام اينجا مىآيد . اگر از اين ايوان به پائين بيفتد , ضربه مغزى مى شود به همين جهت نرده را درست كرديم امام درنگى كردند وفرمودند : ((انسان قدم به قدم طاغوتى مى شود ! در هر قدم هم براى خود دلائلى پيدا مى كند !)) .
حضرت امام (قدس سره) نارضايتى خود از اين كار با بيان يك قاعده كلى ويك درس مهم ابراز كردند . اين درست است كه حفظ جان , تغذيه , مسكن , لباس , وسيله نقليه و … براى انسان واجب است اما چگونه ؟ وبا چه قيمتى ؟ اگر انسان راه زياده روى وزياده خواهى را در امور مادى در پيش گرفت , در چه نقطه اى متوقف مى شود ؟ مخصوصا براى مسئولان كه از يك سو دسترسى آنها به امكانات بيشتر است واز سوى ديگر رفتار و كردار آنان روى جامعه تإثير صد چندان دارد .
طاغوتها معمولا از قدم اول طاغوتى نبوده اند . با غفلت وگم كردن راه درست در خط طاغوتى شدن قرار مى گيرند وآرام آرام پيش مى روند ودر هر مرحله اى قرار مى گيرند به پشت سر خود وكسانى كه سطح زندگى آنان پائين تر است نگاه نمى كنند تا احساس طاغوتى شدن به آنها دست دهد . بلكه با نگاه به بالا دست خود در امور مادى باز هم خود را مستضعف وساده زيست ! مى پندارند وبا توجيهات وتسويلات گوناگون وتحت عنوان رفع نيازها , وتإمين ضرورتها جلوتر مى روند وبه مراحل بالاتر طاغوتى شدن دست مى يازند !
اما انسانهاى الهى همواره با فقرا همنشينى ومعاشرت مى كنند وزندگى مادى خود را تهيدست تر از خود مى سنجند وبه اين ترتيب از پوسته خود بينى به فضاى نوعدوستى مى رهند ودر برابر فقرا از آنچه دارند خود را شرمگين ودر پيشگاه خداوند خود را شاكر وصابر مى يابند واز سوى ديگر در عرصه امور معنوى , بالاتر از خود را مى جويند و خويشتن را با فراتر از خود مقايسه مى كنند. دچار عجب و خودبينى و ركود نمى شوند و همواره براى صعود وعروج به مراتب بالاتر مى كوشند .
امام اينگونه بود وفرزندان وشاگردان راستينش را اين گونه تربيت كرد . وچنين بود كه مرحوم احمد آقا با همه وجود در خدمت امام وانقلاب ونظام بود وبا آن كه همواره چه قبل يا بعد از انقلاب در سايه امام ومنزلتى كه در نظام داشت . هر نوع امكاناتى براى او قابل دسترسى بود , ليكن هرگز دست به دنيا ومظاهر دنيا نيالود وحتى از انبوه اموالى كه به عنوان هديه ونذر تقديم امام مى شد , همچون امام هيچ ذخيره اى را براى خود نيندوخت وهمچون امام از حداقل امكانات مادى بهره گرفت ودر خانه استيجارى زندگى كرد ودر همان خانه از دنيا رفت . رحمه الله عليه وعلى والده الكريم .

صرفه جوئى امام

حضرت امام در مصرف وهزينه هاى شخصى همواره به حداقل , اكتفإ مى كردند واين يكى از ويژگيهائى بود كه هر كس با ايشان كمترين معاشرتى داشت , خيلى زود آن را در مى يافت با اين حال دقتها وظريف كاريهاى امام در اين زمينه گفتنى وبه يادماندنى است كه به يك نمونه اشاره مى كنم .
حضرت امام در اتاقى كه محل اصلى زندگى ايشان بود سه نوع وسيله روشنائى داشتند : لامپ مهتابى , لامپ 100 وات ولامپ خواب از نوع بسيار كم مصرف كه همراه با ترانزيستورى كوچك به ديوار نصب مى شد , هر گاه مى خواستند مطالعه كنند يا قرآن ودعا بخوانند بر حسب توصيه چشم پزشك لامپ مهتابى ولامپ 100 وات را با هم روشن مى كردند وآنگاه كه مشغول تماشاى تلويزيون يا در حال گفت وشنود بودند لامپ 100 وات را خاموش وفقط به مهتابى بسنده مى كردند ولى جالب تر اين بود كه به هنگام نماز وتعقيبات ونوافل تنها لامپ خواب روشن بود .
اين وضعيت را در تمام دفعاتى كه در زمان نماز مغرب وعشا وبعد از آن خدمت امام مى رسيدم شاهد بودم ودر هنگام روز هم هر گاه متوجه مى شدند كه بى جهت چراغى روشن است اگر در دسترس خودشان بود شخصا به طرف كليد مى رفتند وآن را خاموش مى كردند واگر در دسترس ايشان نبود تذكر مى دادند كه خاموش شود .
اين دقت ومراقبت امام معمولا در مواردى بود كه جنبه شخصى داشت وصرفا به جهت جلوگيرى از اسراف بود, وروشن است كه اگر هزينه اسراف وتبذير از جيب بيت المال واموال عمومى باشد دقت ورعايت بيشترى را مى طلبد . چرا كه گناه آن مضاعف مى شود وآنان كه در ادارات وموسسات متعلق به مردم وبيت المال از آب , برق , تلفن , وسائل گرمايش وسرمايش و … گرفته تا وقت خودشان كه در ساعات ادارى متعلق به غير است , اسراف وتبذير مى كنند , چگونه پاسخ خدا وصاحبان حق را خواهند داد ؟ وچه عذابى انتظار آنان است ؟ خدا مى داند !

قبض رسيد از امام براى امام !

حضرت امام خمينى , تا جايى كه خبر دارم اولين مرجع تقليدى بود كه دستور دادند دريافت وپرداخت وجوه شرعيه , در قالب يك سيستم حسابدارى دقيق انجام گيرد . يك روز حضرت امام حقير را به همراه آقايان صانعى ورسولى احضار واين دستور را ابلاغ فرمودند . با تقسيم كارها دريافت به عهده آقاى رسولى وپرداخت به عهده آقاى صانعى وثبت وضبط حساب دريافت ها وپرداخت ها به عهده حقير گذاشته شد . يك شماره حساب به نام سه نفر در بانك افتتاح كرديم وبر حسب دستور حضرت امام طى يك نامه رسمى كه ذيل آن به تإييد امام رسيده بود بانك اعلام كرديم كه وجوه واريزى به اين حساب ((مربوط است به مرجع معظم تقليد شيعيان رهبر انقلاب وبنيان گذار جمهورى اسلامى حضرت آيه الله العظمى امام آقاى حاج سيد روح الله مصطفوى خمينى (مدظله العالى) واين مطلب نيز در متن گنجانده شد كه ((شخص امام بر تذكر اين نكته تإكيد فرمودند كه دينارى از اين وجوه , مربوط به شخص ايشان نيست وبه ورثه معظم له به ارث نمى رسد وبه همين ترتيب دينارى از وجوه مزبور به شخص , يا به ورثه اينجانبان تعلق ندارد)) .
يكى از ويژگيهاى برجسته امام اين بود كه نسبت به مقررات وضوابط به شدت پايبند بودند ودر اين پايبندى پيشقدم از ديگران بودند , درست بر خلاف مغرضين يا ناآگاهانى كه براى تضعيف امامت وولايت فقيه القإ مى كنند كه ولى فقيه فوق قانون است , ولى فقيه ورهبرى جامعه اسلامى , كسى است كه بيش از همه پيش از ديگران به رعايت ضوابط مقيد وعامل است . امام وهر ولى فقيه ديگر در نظام اسلامى ومشخصا در شرايط حاضر حضرت آيه الله خامنه اى به اين دليل در اين جايگاه قرار مى گيرند كه در صحنه عمل والتزام به معيارهاى شرعى , پيشتاز مى باشند وهمچنين نسبت به قوانين ومقرراتى كه در امتداد معيارها واحكام شرعى وضع مى شود كاملا مقيد وملتزم بوده وهرگز خود را تافته جدا بافته نمى بينند .
حقير در دفتر امام بر اساس معيارى كه ايشان مشخص كرده بودند , هيچ پرداختى را بدون دستور پرداخت وگرفتن امضإ از دريافت كننده انجام نمى دادم . در مواردى اتفاق مى افتاد كه امام تصميم مى گرفتند به خاطر رعايت جنبه هاى اخلاقى , شخصا مبلغى را به برخى افراد بدهند وبا توجه به اين كه وجوه شرعيه تماما در اختيار اينجانب بود وحتى اگر اشخاصى مستقيما وجوهات را به امام مى دادند بلافاصله آن را به ما تحويل مى دادند وهيچگاه وجوه شرعيه را نزد خودشان نگاه نمى داشتند , بنابراين در موارد معدودى كه مى خواستند شخصا مبلغى را پرداخت كنند , از حقير مى خواستند كه آن مبلغ را به ايشان تقديم كنم . بعضى افراد تصور مى كردند وقتى كه قرار است از صدها مليون تومان پولى كه متعلق به امام بود وما صرفا صندوقدار وامانتدار ايشان بوديم , اگر مثلا مبلغ پنجاه هزار تومان از آن پول كلان را قرار بود به معظم له مسترد كنيم ديگر نيازى به دستور پرداخت وگرفتن امضإ وجود ندارد واصولا چنين كارى ناپسند وتوهين به امام است . اما از نظر ما روش امام اين گونه نبود وعملا اين طور بود كه حقير براى هر يك از ارقام مورد بحث كه معمولا كمتر از يكصدهزار تومان بود , مثل تمام موارد ديگر وساير افراد غريبه , همان فرم هميشگى را مى نوشتم با اين تفاوت كه در ساير موارد نام صادر كننده حواله ونام تحويل گيرنده حواله ونام متفاوت بود ولى در اين چند مورد استثنائى در مقابل صادر كننده وتحويل گيرنده فقط يك نام بود وآن هم امام ! در اولين بار خدمت امام عرض كردم اگر اجازه فرماييد در اين فرم , مثل پرداخت به افراد ديگر اعلام وصول شود كه با گشاده روئى استقبال كردند واز آن به بعد ديگر نياز به گفتن نبود . وجه را همراه با فرم خدمت امام تقديم مى كردم وايشان همزمان مهرشان را از جيب در مىآوردند ورسيد وجه مهر مى شد .
شيوه برخورد امام در اين مورد ما را تشجيع كرده بود كه در برابر هركس ديگرى همين روش را بدون اغماض اعمال كنم لذا يك بار كه مرحوم حاج احمد آقا از آيفون به حقير گفت : حضرت امام دستور داده اند مبلغ يكصد هزار از شما بگيرم وشخصا براى كسى ببرم , حاج عيسى را فرستادم تا تحويل بگيرد وبه من برساند . به ايشان گفتم لطفا رسيد آن را امضإ كنيد تا بفرستم . حاج عيسى نزد من آمد ولى به او گفتم برو رسيد را بگير بياور من هم پول را آماده مى كنم . حاجى عيسى رفت وبرگشت وگفت : حاج احمد آقا فرمودند بعدا رسيد را مى دهم دوباره او را برگرداندم وگفتم به ايشان بگوييد اول رسيد را بدهيد چون ممكن است بعدا در كارها گم شود وفراموش كنيم ! اين بار حاج احمد آقا با عصبانيت رسيد را امضإ كرده بود وفرستاد وبنده هم پول را تحويل دادم . اين ماجرا در دفتر پيچيد وبرخى از دوستان به شدت من را سرزنش كردند ويكى از افراد گفته بود كه رحيميان موقعيت خود را در دفتر خراب كرد , واى به حال او ! جواب دادم براى بنده , امام وامانتدارى براى امام ارزش دارد نه بودن يا نبودن در دفتر حقير كيسه اى براى كار كردن در دفتر براى خود ندوخته ام كه از پاره شدن آن خائف باشم وعشقم را به امام هم هيچ عاملى نمى تواند از دلم خارج كند . در حالى كه برخى منتظر برخورد سلبى حاج احمد آقا با حقير بودند عكس آن رقم خورد وآن دوستان ناآگاه از درايت وعلو طبع حاج احمد آقا به اشتباه خود پى بردند چند روزى از آن قضيه نگذشته بود كه مرحوم حاج احمد آقا به حقير اطلاع داد كه امام موافقت كرده اند كه يك حساب ارزى براى وجوهات شرعيه به نام معظم له افتتاح شود شما با اقاى كفاش زاده برويد حساب را افتتاح كنيد وحق امضاى ثابت هم براى شما باشد ! كه اين كار انجام پذيرفت ومعلوم شد هر چند حاج احمد آقا در قضيه سابق الذكر به خاطر عجله خود در انجام دستور امام وسخت گيرى بنده , عصبانى شده بود , اما او فرزند امام بود با آن روح بلند , دلسوز امام بود با همه وجود وبه دليل همان سخت گيرى وانعطاف ناپذيرى در حساب وحفظ امانت بود كه به جاى كنار گذاردن حقير از حسابهاى ريالى , حساب ارزى را هم كه تازه افتتاح مى شد بر حسب نظر امام به عهده حقير گذاشت !

پاسدارى از مرزها !

حضرت امام در نجف اشرف معمولا براى شهادت ائمه در منزل روضه وذكر مصيبت داشتند كه توسط آقاى كشميرى انجام مى شد اما براى شهادت حضرت زهرا(س) سه روز آن هم دوبار . در فاطميه اول ودوم در ولادت معصومين : نيز جلوس داشتند وگاهى هم مداحان اهل بيت , شعر مى خواندند ظاهرا در 20 جمادى الثانيه 1388 قمرى كه سالروز ولادت حضرت زهرا(س) بود. طبق معمول حضرت امام در حياط منزلشان كه حدود چهل متر مربع مساحت داشت وآكنده از جمعيت بود جلوس كرده بودند . در آن روز يكى از مداحان ايرانى كه بسيار خوش صدا بود تازه به عراق آمده بود اجازه گرفت وشروع كرد به خواندن قصيده اى درباره حضرت زهرا(س) تا رسيد به يك بيت كه براى بالا بردن مقام حضرت زهرا(س) تحقير برخى از انبيإ عظام از آن استشمام مى شد , در حالى كه جمعيت سراپا گوش بودند حضرت امام قبل از آن كه جمله تمام شود ناگهان با لحنى تند فرياد زدند : آقا اين چه حرفهائى است مى خوانيد آقا اين مطالب را نخوان (نقل به مضمون) وبه اين ترتيب عليرغم علاقه وارادت فوق العاده اى كه به حضرت زهرا(س) داشتند ودر ذكر مصائب ايشان حتى يك لحظه از گريه وريختن اشك نمى توانستند خوددارى كنند ولى براى يك لحظه هم نتوانستند شكستن مرزهاى الهى را با كوچك شمردن انبيإ به خاطر حضرت زهرا(س) تحمل كنند وبدون رودر بايستى با اين كه ميزبان جلسه بودند ومداح مهمان بود بى درنگ ودر ميان جمع ودر وسط جمله با قاطعيت او را نهى كردند !

هر كارى سر جاى خود

مرحوم آقاى فرقانى كه در طول اقامت امام در نجف از خدمتگزاران مخلص امام بود , برايم نقل كرد كه شب قبل از شهادت آيه الله حاج آقا مصطفى خمينى , امام به من فرمودند فردا ساعت 9 صبح يادآورى كن كه شما را نزد كسى بفرستم هيچگاه امكان نداشت دستور امام را فراموش كنم ولى هنگامى كه فردا صبح به طرف منزل امام مىآمدم مشاهده كردم سركوچه امام در شارع الرسول(ص) ازدحام است متعجب شدم نزديكتر شدم احساس كردم مردم ناراحت وگريانند از اين كه تراكم جمعيت به طرف خانه امام بود , مضطرب شدم شتابان خود را به جمعيت رساندم واز اين كه فهميدم اماما به سلامت هستند آرامش يافتم اما خبر مصيبت بزرگ وجانكاه شهادت حاج آقا مصطفى دلم را از جا كند . سراسيمه وارد خانه امام شدم . مراجع , علمإ وطلاب ومردم در محضر امام مشغول گريه بودند , اما امام مانند كوهى استوار بدون آن كه گريه كنند نشسته بودند وبه تسليت واردين پاسخ مى گفتند , براى همه , لحظات سنگين وغير قابل تحملى بود . من هوش وحواس از سرم پريده بود . نمى دانستم چه بگويم وچكار كنم ! نزديك امام ايستاده بودم , ناگهان امام با اشاره مرا فراخواندند در حالى كه در فشار روحى شديدى بودم به طرف امام رفتم . امام فرمودند : ديشب به شما گفتم ساعت 9 آن مطلب را به من يادآورى كن ! ولى من هر چه به مغزم فشار آوردم گوئى اصلا شب گذشته را به ياد نمىآوردم تا چه رسد جمله امام را با لكنت زبان عرض كردم آقا ببخشيد … حضرت امام فرمودند فلان مبلغ را براى آقاى … ـ پيرمردى فراموش شده , بيمار , زمين گير وفقير ـ ببر وبه ايشان تقديم كن وسلام وعذر تقصير مرا به او برسان !
بعد از يادآورى امام , تازه مطلب ديشب با دشوارى به ذهنم آمد اما از اين كه امام در اين شرايط سخت وساعات اوليه شهادت حاج آقا مصطفى ودر ميان ازدحام جمعيت , آنچه را در شب قبل تصميم گرفته بودند انجام شود به جاى اين كه من يادآورى كنم , ايشان به ياد من آوردند . متحير وشگفت زده شدم ! پول را برداشتم وبه در خانه آن پيرمرد بردم . در را زدم از پشت در خود را معرفى كردم كه از طرف امام آمده ام اما صاحب خانه باور نمى كرد . در را باز كرد مإموريت خود را انجام دادم اما پيرمرد از شدت گريه وتإثر نزديك بود قالب تهى كند . به خاطر اصل موضوع وتوجه وعنايت امام به شخصى كه از ياد همه رفته است وبه خاطر شهادت حاج آقا مصطفى ومصيبت وارده بر امام وبالاتر از همه اين كه امام در چنين شرايطى ياد او وارسال كمك براى او را فراموش نكرده است .

 

/

اذان، عطر جانبخش گلشن محمدى ص

 

اذان; عطر جان بخش گلشن محمدى

گردآورنده: اسماعيل نساجى زواره

هر دولتى در هر عصر و زمانى براى برانگيختن عواطف و احساسات ملت خود و دعوت آنها به وظايف فردى و اجتماعى از شعارهايى استفاده مى كند.
مسيحيان در گذشته و امروز با نواختن صداى ناموزون ((ناقوس)) پيروان خود را به كليسا دعوت مى كنند, ولى در اسلام براى اين دعوت از شعار ((اذان)) استفاده مى شود كه به مراتب رساتر و موثرتر است.
جذابيت اين شعار اسلامى به قدرى است كه به قول نويسنده ((تفسير المنار)): بعضى از مسيحيان متعصب, هنگامى كه اذان اسلامى را مى شنوند, به عمق و عظمت تإثير آن در روحيه شنوندگان اعتراف مى كنند.(1)
اذان يك دعوت زنده است كه نداى آن از سراسر جهان آفرينش به گوش مى رسد. انسان از لحظه اى كه صداى اذان به گوشش مى رسد گويى نماز را آغاز مى كند. اين ندا زمين و آسمان را به هم پيوند داده و تواضع مخلوق را با عظمت خالق درهم مىآميزد.
چه شعارى از اين رساتر كه با نام خداى بزرگ آغاز مى شود و با گواهى به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر, اوج مى گيرد و با دعوت به رستگارى و عمل نيك فرود مىآيد. با كلمه ((الله)) شروع مى شود و با آن پايان مى پذيرد.
صداى اذان همانند نداى آزادى و نسيم حيات بخش استقلال و عظمت, گوش هاى مسلمانان راستين را نوازش مى دهد و بر جان بدخواهان اضطراب مى افكند. يكى از رمزهاى بقاى اسلام است; چنان كه ((گلادستون)) ـ يكى از رجال معروف انگلستان ـ در برابر جمعى از مسيحيان اظهار داشت: ((تا زمانى كه نام محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) در مإذنه ها بلند است و كعبه پابرجاست و قرآن رهنما و پيشواى مسلمانان است, امكان ندارد كه پايه هاى سياست ما در سرزمين هاى اسلامى استوار و برقرار گردد.))(2)

تشريع اذان

پس از هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) به مدينه, مهاجر وانصار, كم كم در اطراف پيامبر اجتماع كرده و حكومت اسلامى را برپا نمودند; مسجد ساختند و نماز جماعت برپا نمودند. روز به روز بر عظمت و شكوه دين اسلام افزوده شد. بنابراين نيازمند وسيله اى شدند تا مردم را هنگام نماز آگاه سازند. لذا پيشنهادهاى مختلفى به پيامبر داده شد, اما پيامبر هيچ كدام را نپذيرفت, زيرا بعضى از پيشنهادها رسم يهوديان بود. به همين خاطر در اولين سال هجرت, اذان به فرمان خداوند توسط جبرئيل بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نازل گرديد. (3)
از امام صادق(عليه السلام)روايت شده: هنگامى كه جبرئيل اذان را بر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) نازل كرد, سر مبارك آن حضرت در دامان على(عليه السلام) بود. پس جبرئيل جملات اذان و اقامه را بيان كرد, وقتى حضرت بيدارشد, فرمود: اى على! آيا شنيدى؟ گفت: آرى! فرمود: آن را از بر كردى؟ گفت: آرى! فرمود: بلال را صدا كن. على(عليه السلام) نيز بلال را صدا زد. وقتى آمد: پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) اذان را به او تعليم داد(4) و دستور داد در اوقات نماز ـ با صداى بلند و رسايى كه داشت ـ اذان بگويد و او اولين كسى است كه در تاريخ اسلام به مقام موذن مفتخر گرديد. حال اگر ملت هاى ديگر با نواختن ناقوس ها و يا وسايل ديگر, مردم را به معابد دعوت مى كنند در آيين اسلام, اذان موذن رمز اجتماع مسلمين براى پرستش خدا در مساجد است.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) نه تنها الفاظ اذان را به بلال تعليم داد, بلكه اوقات آن را هم به وى ياد داد و به مردم گفت: بلال يك مرد وقت شناس است, هر موقع اذان بگويد, نماز بخوانيد.(5) لذا هرگاه آهنگ ملكوتى اذان به موقع از سينه پرسوز بلال به گوش مى رسيد, همچون روحى بود كه در كالبد مرده مردم دميده مى شد و آن ها را زنده مى كرد.(6)
اگرچه در آن روزگار, كسانى بودند كه صوتى دل نشين تر و لهجه اى فصيح تر از بلال داشتند, اما پاك دلى, ايمان و خلوص بلال او را تا آن منزلت رفيع بالا برد. از آن پس بلال همواره همراه پيامبر بود و اذان مى گفت.

جايگاه اذان در تبليغات

اذان يكى از ابزارهاى تبليغ است كه در دعوت به اسلام سهم مهمى دارد. اذان مشتمل است بر مسائلى مانند: تكبير, توحيد, شهادت به يگانگى و عظمت خداوند, گواهى به رسالت پيامبر, توصيه به نماز و رستگارى و بهترين اعمال و بالاخره با ((لا اله الا الله)) تمام مى شود.
نكته قابل توجه در اذان, تكرار جملات است و اين تكرار خود يكى از عوامل موثر در جلب توجه مخاطبين به اهميت موضوع است.
همان گونه كه مبلغين نيز معتقدند, تكرار يك پيام از جمله عواملى است كه در اقناع, تصديق و ترغيب مخاطب تإثير فراوان دارد.
اذان هميشه به عنوان جزيى از عبادت و شعار جاودانه اسلام و گل بانگ توحيد مطرح بوده وخواهد بود كه داراى دو ويژگى است:
الف ـ سركوبى دائم كافران و منافقان.
ب ـ دعوت انسان هاى مسلمان به حق و رستگارى و كلاس پاك سازى و به سازى است.(7)
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) در اين باره مى فرمايد: ((ان الشيطان اذا سمع الندإ هرب;(8) هرگاه شيطان صداى اذان را مى شنود, فرار مى كند.))
و ((ان إهل السمإ لايسمعون من اهل الارض شيئا الا الاذان;(9) همانا اهل آسمان از اهل زمين چيزى جز اذان نمى شنوند.))
طبق اين دو روايت بايد اذان به گونه اى در صحنه باشد كه از يك سو موجب طرد شيطان و نابودى مظاهر شيطانى گردد و از سوى ديگر انسان را در ملكوت اعلى سير دهد و روحيه عرفانى و معنوى او را آن چنان به معراج ببرد كه گويى آسمان ها نداى او را مى شنوند و از آن ندا لذت برده و به شور و شوق مى افتند.

احكام فقهى اذان

همه مذاهب اسلامى, اذان گفتن را ((مستحب موكد)) مى دانند, به جز حنبلى ها كه مى گويند: ((واجب كفايى)) است.(10) اذان بر دو قسم است: اذان اعلام و اذان نماز (اقامه) كه اذان اعلام بايستى اول وقت گفته شود و اذان نماز, متصل به آن ادا شود; هرچند آخر وقت باشد.
اذان در نمازهاى واجب يوميه مستحب است, اما در عصر عرفه و جمعه و عشاى مزدلفه ساقط مى باشد.
برخى گفته اند: علت سقوط اذان در اين سه مورد آن است كه جمع بين دو نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا مستحب است. لذا با توجه به اين كه اصل اذان براى اعلام است, در صورتى كه همگان آماده نماز دوم هستند, ديگر نيازى به اذان نيست. البته اذان براى هر نماز دوم كه با نماز اول جمع شود هم ساقط است.(11)
مستحب است كه بعد از تولد كودك يا پيش از نام گذارى او در گوش راستش ((اذان)) و در گوش چپش ((اقامه)) گفته شود, تا به روح بلند او مطالب دل نشين القا شده و در نفس او بذر حقايق پاشيده شود و در دوران كودكى و نوجوانى با همان بذرها بزرگ شده و با پاكيزگى كامل, انسانى مهذب به بار آيد.
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) به حضرت على(عليه السلام) فرمود: ((يا على اذا ولد لك غلام إو جاريه فاذن فى إذنه اليمنى و اقم فى اليسرى فانه لايضره الشيطان إبدا;(12) على جان هر وقت صاحب پسر يا دخترى شدى در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بخوان كه هرگز شيطان به او زيان نخواهد رساند.))
همچنين مسئله ((صداى زن در اذان)) در برخى از مباحث فقهى مورد توجه قرار گرفته و گفته اند: آيا گفتن اذان و اقامه براى زن نيز مستحب است؟ و آيا زن مى تواند با صداى بلند اذان و اقامه بگويد و مردان نامحرم صداى او را بشنوند, يا فقط مى تواند در جمع زنان اذان و اقامه بگويد؟
برخى از فقها گوش دادن به صداى زن نامحرم را حرام دانسته(13) و شرط استحباب اذان و اقامه را مرد بودن دانسته اند,(14) مگر اين كه براى زنان اذان و اقامه بگويد.
برخى نيز گفتن اذان و اقامه را براى زن جايز دانسته اند. البته برخى با اعتقاد به اين كه ((اذان, اقامه, نماز جمعه و جماعت بر زن واجب نيست)) استحباب اذان و اقامه را نفى كرده اند, كه معلوم نيست بتواند علت نفى ((حرمت صداى زن)) باشد. (15)
عمرو بن ابى نصر گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم: آيا موذن مى تواند بدون وضو اذان بگويد؟ فرمود: آرى, ولى اقامه را با وضو بگويد. عرض كردم: نشسته مى تواند اذان بگويد؟ فرمود: آرى, ولى اقامه را ايستاده بگويد.(16)

تصرف خليفه در اذان

اذان داراى هيجده جمله است كه بدون كم و زياد توسط جبرئيل نازل شد كه در عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم), ابوبكر و آغاز خلافت عمر به همين شكل گفته مى شد, ولى اهل تسنن (شافعى, حنبلى, حنفى و مالكى) اذان را پانزده جمله مى دانند, يعنى جمله ((حى على خير العمل)) جزء اذان نيست. جمله ((لا اله الا الله)) نيز يك بار گفته مى شود.(17)
طبق روايات شيعه عبارت: ((حى على خير العمل)) در عصر رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) جزء اذان بود, ولى عمر آن را برداشت و به جاى آن ((الصلوه خير من النوم)) ابداع كرد. شخصى از عمر پرسيد: به چه دليل؟ عمر گفت: ((اذا سمع عوام الناس ان الصلوه خير العمل تهاونوا بالجهاد و تخلفوا عنه;(18) هرگاه عوام مردم بشنوند كه نماز بهترين عمل است, در مورد جهاد سستى مى كنند و در نتيجه از رفتن به ميدان جهاد سرپيچى مى نمايند.))
لذا مسلمانانى كه بعد از عمر آمدند ـ به غير از خاندان پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و پيروان ايشان ـ از عمر پيروى نموده و ((حى على خير العمل)) را از اذان و اقامه حذف كردند! در صورتى كه اين جمله در طول تاريخ شعار اهل بيت(عليهم السلام) و پيروان آنها بوده و جزء بديهيات مذهب شيعه به شمار مى رفته تا جايى كه شهيد فخ در زمان هادى, خليفه عباسى قيام كرد و دستور داد كه موذن در اذان خود ((حى على خير العمل)) بگويد.
ابن ابى عمير از امام كاظم(عليه السلام) پرسيد: چرا جمله ((حى على خيرالعمل)) در اذان ترك شد؟ امام كاظم(عليه السلام) در پاسخ فرمود: علت ظاهرى آن را مى خواهى يا علت باطنى را؟
عرض كرد: هر دو را.
امام كاظم(عليه السلام) فرمود: ((علت ظاهرى آن اين بود كه مبادا مردم با تكيه به نماز, جهاد را رها كنند اما علت باطنى آن اين بود كه عبارت ((خيرالعمل)) ولايت امامان(عليهم السلام) بر حق است))(19) لذا كسى كه دستور داد تا جمله ((حى على خير العمل)) در اذان حذف شود, (عمر) به اين منظور بود كه مردم به سوى ولايت امام حق توجه نكرده و احساساتشان به نفع ولايت تحريك نشود.

آثار و فوايد اذان

اذان عبادتى است كه داراى ابعاد مختلفى بوده و هر يك از جملات آن داراى آثار و فوايد تربيتى, اجتماعى, سياسى و فرهنگى اى است كه مهم ترين آنها بدين شرح است:
1. وقت نماز را براى بندگان تعيين مى كند.
2. مفاهيم عالى اعتقادى را تعليم مى دهد.
3. مردم را به عبادت تشويق مى كند.
4. سبب بيدارى غافلان است.
5. مردم را به وحدت و يكپارچگى دعوت مى كند.
6. مسلمانان را به وقت شناسى و نظم در كارها دعوت مى كند.
7. دافع شيطان است; چنان كه امام صادق(عليه السلام) فرمود: هرگاه در تنهايى وحشت زده شديد و پنداشتيد كه شياطين از جن مى خواهند سر راه شما را بگيرند, اذان بگوييد.(20)
8. زمينه را براى تربيت معنوى كودكان آماده مى كند.
9. اذان موجب غم زدايى است.
10. اگر اذان از روى ايمان و اخلاص گفته شود, خداوند گناهان گوينده آن را مى بخشد: ((من اذن فى سبيل الله صلوه واحده ايمانا و احتسابا تقربا الى الله. غفر الله له سلف من ذنوبه;(21) كسى كه براى خدا, اذان يك نماز را از روى ايمان و اخلاص بگويد, خداوند گناهان گذشته او را مى بخشد.))
11. روزى را زياد مى كند. سليمان بن عقيل گفت: به حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) عرض كردم: چرا انسان بايد همراه با موذن اذان بگويد؟ فرمود: اين كار موجب افزايش روزى مى شود.(22)
12. گواهى به ولايت و امامت حضرت على(عليه السلام) مى دهد. از آن جا كه بنى اميه و بنى مروان, گستاخى را به جايى رساندند كه (العياذ بالله) لعن و سب حضرت على(عليه السلام) را جزء اذان و اقامه قرار دادند, و با صداى بلند اعلام مى نمودند و منكر اسلام و ايمان حضرت على (عليه السلام) شدند در حالى كه آن حضرت نخستين كسى بود كه اسلام را پذيرفت.
بنابراين شهادت به ولايت حضرت على(عليه السلام) در اذان, انسان را در مسير ((صراط مستقيم)) ثابت قدم نگاه مى دارد.

پى نوشت ها:
1. تفسير نمونه, ج4, ص437.
2. داعى السمإ, عباس محمود عقاد, ص437 و 438.
3. سيره ابن هشام, ج1, ص154.
4. وسايل الشيعه, حر عاملى, ج4, ص612.
5. مجله مكتب اسلام, سال 9, شماره5, ص20.
6. بحارالانوار, ج22, ص245.
7. اهميت اذان و اقامه, ترجمه محمد محمدى اشتهاردى, ص25.
8. كنز العمال, متقى هندى, حديث 20951.
9. ميزان الحكمه, رى شهرى, ج1, ص82.
10. دايره المعارف جامع اسلامى, حسينى دشتى, ج2, ص62.
11. همان, ص65 و 66.
12. تحف العقول, ابن شعبه حرانى, ص14.
13. جواهر الكلام, شيخ حسن نجفى, ج29, ص97.
14. مجله پيام زن, سال 9, شماره 10, دى ماه 1379, ص27 به نقل از شرايع الاسلام محقق حلى.
15. همان, ص25.
16. دايره المعارف جامع اسلامى, ج2, ص66.
17. الفقه على المذاهب الخمسه, محمد جواد مغنيه, ص119.
18. بحارالانوار, ج84, ص156.
19. اهميت اذان و اقامه, ص37.
20. من لايحضره الفقيه, شيخ صدوق, ج1, ص195.
21. بحارالانوار, ج84, ص157.
22. همان, ص177.
/

مفاتيح ترنم

 

مفاتيح ترنم

ره عشق

در معركه جدال مردانه برو
ستوار بنه گام و صميمانه برو
اين ره, ره عشقست بسان مجنون
شوريده سر و عاشق ديوانه برو

اى پير

اى پير كه فرمان بجوانى دادى
بر امت در خواب تكانى دادى
گر خوانمت عيسى دم دوران نه عجب
بر خلق جهان مرده جانى دادى

(مهدى حديثى قمى)

فلسطين

مرغ دل اندر فراقت روز و شب نالان فلسطين
شد عجين با آرمانت فكر و روح و جان فلسطين
طاير روحم هماره ساحت قدست كشد پر
تا شود در مرز و بومت با تو هم پيمان فلسطين
در سرم سوداى عشقت, نام تو ورد زبانم
ياد تو بخشد به قلبم عزم و اطمينان فلسطين
اعتلا و شوكت تو زندگى بخشد به روحم
پهنه گيتى مرا خود بى تو شد زندان فلسطين
اسوه اى در پايدارى, عزم و ايثار و شهامت
كرده اى دشمن ز كارت مات وسرگردان فلسطين
گوى سبقت را ربودى از سلحشوران زميدان
متكى بر خود چو كردى بر عدو طغيان فلسطين
عزت و فخر و شرف را كرده از آن تو ايزد
آمده بيت المقدس چون ترا مهمان فلسطين
امت اسلام اينك, با دو استعمار گيتى
در ستيز و رزم دائم, چون تو با عدوان فلسطين
مژده ات بادا كه اينك با پيام نغز رهبر
روز قدس اندر جهان شد بهر تو عنوان فلسطين

(سيد اسماعيل عمادى صائرى)

روزه چيست؟ و روزه دار كيست؟

الا كه مژده رحمت دهد هلال صيام
هلا كه ماه عبادت رسيد و وقت قيام
رسيد آن مه اعظم كه ليله القدرش
به از هزار مه و خوشتر از هزاران عام
بهار زندگى آغاز شد كه از هر سوى
رسد روايح گلزار معرفت به مشام
در اين مه است كه شد نازل از مقام جلال
كتاب حق كه به حق آمده است خير كلام
در اين مه است كه درهاى هزل بر بندند
گشوده مى شود ابواب فضل اين ايام
به شهر نعمت و غفران ز فيض شهر الله
شدند يكسره دعوت همى خواص و عوام
به يمن دولت ماه مبارك رمضان
به خلق آمده از خالق اين چنين پيغام
(چنان كه بر امم پيش روزه بنوشتيم
نوشته آمده بر امت رسول انام
جزاى روزه منم خود كه روزه بهر من است
زهى شرافت صائم, زهى علو مقام
ولى چه روزه؟ كه (الصوم لى) خدا فرمود
كدام روزه؟ كه (اجزى به) است در فرجام
بلى دو روى بود روزه را كه مى بايد
شود به هر دو توجه كه روزه يابد نام
نخست ظاهر و آن صورتى كه بنمايد
امور چند به افراد روزه دار حرام
كه اجتناب از آنها اگر نشد يابد
براى مفطر كفاره گنه الزام
دوم حقيقت صوم است و روح و باطن آن
كه مدعى به امر است و حاصل احكام
حقيقت است كه جان مى دهد بهر موضوع
حقيقت است كه آغاز را دهد انجام
حقيقت است كه گويد به روزه دار بپوش
زهرچه غير خدا هست ديده اكرام
حقيقت است كه گويد مرو بسوى هوس
كه روزه دار نه اى هستى ار چنين خودكام
بروزه دار حقيقى كجا اجازه دهند
كه خودسرانه بهر سو دود گسسته لجام
حقيقته اگرت ميل روزه دارى هست
موظفى كه كنى مستمند را اطعام
حقيقتى كه كند روزه تو را مقبول
تفقد است زحال ارامل و ايتام
به چشم وگوش و دل و دست و پا بشو صائم
وگرنه اين هوس روزه است و فكرى خام
زروى معنى و واقع چو روزه دار شوى
زبان مطيع و مسخر شود تو را در كام
كجا است روزه؟ گر افطار مى كنى به حرام
سحر زخون كسان كرده اى تهيه طعام
شكم چو گاو نشايد زهر علف پر كرد
همين بود شرف و فرق آدم از انعام
به صائمين حقيقى بگو كه ناچاريد
براى درك فضيلت زدين رعايت تام

كمال روزه در اين ها كه گفته شد باشد
شروط روزه كامل چنين شده اعلام
چنين چو صورت و معناى روزه شد حاصل
همان بود كه دهد جان خسته را آرام
همان بود كه شفاى صدور و ارواح است
همان بود كه همى خواسته زما اسلام
مفاد گفته (صوموا تصحوا) بزدايد
زخلق اين همه آلام و محنت و اسقام
چو شرط روزه تحقق نيافت نتوان زد
بسوى مقصد غايى بپاى چوبين گام
زخواب غفلت اگر اين زمان شوى (بيدار)
سعادت دو جهان را برى بماه صيام

(احمد شريعتى ((بيدار)))
/

ويژگى هاى بى ثباتى حكومت ها از ديدگاه نهج البلاغه 1

 

ويژگى هاى بى ثباتى حكومت ها از ديدگاه نهج البلاغه
قسمت اول

سيد محمد باقر ركنى

حدود بيست درصد خطبه هاى نهج البلاغه به بررسى جوامع و حكومت ها و دلايل پيشرفت يا عقب ماندگى آنها پرداخته است. از آن جايى كه اين ويژگى ها عوامل نابودى و سقوط يك جامعه را تبيين مى كنند, بديهى است كه عوامل مخالف آن, سبب عزت, سربلندى و كرامت آن به حساب مىآيند.

به هر حال به شرح مختصر اين ويژگى ها از منظر نهج البلاغه مى پردازيم:

الف ـ نداشتن اتحاد و همدلى

شايد مهم ترين و موثرترين مشخصه يك جامعه رو به زوال مسئله عدم يكپارچگى و اتحاد در فكر و عمل در آن جامعه باشد. البته ممكن است وحدت و هماهنگى عده محدودى سبب انجام كارهاى بزرگ و مفيدى هم بشود.
((زمانى كه همه خواسته ها يكى بود, قلب ها يكسان و مددكار يكديگر و اراده ها واحد بود, جامعه نيز لباس كرامت بر تن داشت))(1) اما اگر جامعه اى تمايلى به پوشيدن لباس عزت و كرامت نداشته باشد مى بايست خود را براى شرايط دشوار و تلخ ناهمگونى و تفرقه افكنى ـ كه مقدمه اى براى اضمحلال عمومى است ـ آماده نمايد. از نمونه هاى عينى اين مطلب, وضعيت اسفبار كشور افغانستان است. عدم يكپارچگى و هم فكرى در رفتار اجتماعى, داراى اثرات گسترده و متفاوتى است كه نتيجه اى جز از هم پاشيدگى اجتماعى نخواهد داشت. امام على (عليه السلام) صريحا خطاب به مردم مى فرمايد:
((ايها الناس المجتمعه ابدانهم, المختلفه اهواوهم; اى مردم بدن هايتان در كنار هم اما افكار و خواسته هاى شما پراكنده است.))(2) در جايى ديگر مى فرمايد: ((و انى والله لاظن إن هولإ القوم سيدالون منكم باجتماعهم على باطلهم و تفرقكم عن حقكم; سوگند به خدا مى دانستم كه مردم شام به زودى بر شما غلبه خواهند كرد, زيرا آنها در يارى كردن باطل خود, وحدت دارند و شما در دفاع از حق متفرقيد. ))(3)
با توجه به كلام روشن امام (عليه السلام) مشخص مى گردد كه انسجام و اتحاد ـ حتى در امور خلاف حق ـ ارزش بيشترى نسبت به تشتت آرا در پيروى از حق خواهد داشت.

ب ـ عدم تبعيت از رهبر (امام)

ويژگى ديگرى كه باعث انحطاط جوامع شده ـ كه به نوعى محصول نداشتن اتحاد و همدلى است ـ نافرمانى از دستورات رهبر و پيشواى يك جامعه است; خصوصا اگر رهبر برگزيده خداوند بوده ـ و به لحاظ داشتن عصمت ـ برترى خاصى بر ساير مردمان داشته باشد.
مسلم است كه عدم بهره گيرى مطلوب و ناسپاسى از وجود رهبر فرزانه در هر جامعه بشرى لطمه هاى جبران ناپذيرى نصيب آن خواهد كرد. امام على(عليه السلام) در اين مورد مى فرمايد: ((آگاه باشيد: پس از من مردى با گلوى گشاده و شكمى بزرگ بر شما مسلط خواهد شد كه هرچه بيابد مى خورد… او را بكشيد! ولى هرگز نمى توانيد او را بكشيد.))(4)
دو مطلب از كلام امام(عليه السلام) استفاده مى شود: اول اين كه قدرنشناسى از حاكم مصلح جامعه سبب تسلط و حكم رانى فاسقان و بدكاران مى شود. ديگر اين كه جامعه به سستى و بى كفايتى سوق پيدا مى كند.
معلوم است كه وقتى جامعه اى لياقت داشتن نعمت بزرگى, چون امامت حضرت على(عليه السلام) را نداشته باشند, گرفتار شخصى چون معاويه مى شوند. البته اين موضوع, قانون الهى است ((ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم;(5) به درستى كه خداوند سرنوشت هيچ قومى را تغيير نمى دهد مگر اين كه آن قوم خود تغيير دهند.))
امام على(عليه السلام) از نافرمانى و سرپيچى مردم روزگار خود بارها لب به شكوه ـ و حتى نفرين گشوده است كه آثار برخى نفرين هاى او در همان زمان و برخى ديگر ـ اگر با تدبر و تحقيق در احوال مردمان كوفه و بصره امروزى مطالعه شود ـ در آينده آشكار مى باشد. امام(عليه السلام) در خصوص علل نكوهش و شكست كوفيان مى فرمايد: ((و لقد اصبحت الامم تخاف ظلم رعاتها و اصبحت اخاف رعيتى; هر آينه ملت هاى جهان صبح مى كنند در حالى كه از ستم زمامدارانشان در ترس و وحشت اند, من صبح مى كنم در حالى كه از ستم گرى پيروان خود وحشت دارم.))(6) در جاى ديگرى مى فرمايد: ((اصبحت والله لا إصدق قولكم و لا اطمع فى نصركم و لا اوعدوا العدو بكم; به خدا سوگند صبح كردم در حالى كه گفتار شما را باور ندارم و به يارى شما اميدوار نيستم و دشمنان را به وسيله شما تهديد نمى كنم.))(7)
به راحتى قابل تصور است كه با چنين شكنندگى و گسستگى ارتباط مردم با رهبر, سرنوشت چنين حكومت هايى به كجا مى انجامد.
با سيرى در تاريخ مربوطه فهميده مى شود كه اگر ارتباط منطقى و سالمى بين تمامى عناصر تشكيل دهنده يك حكومت يا جامعه برقرار نبوده و جامعه فاقد انسجام و هماهنگى لازم باشد, آن جامعه مسير انحطاط و زوال را طى مى كند; اگرچه شخصيتى مانند اميرالمومنين(عليه السلام) هم حاكم آن باشد.
در جاى ديگرى به از بين رفتن وحدت اجتماعى مردم اشاره كرده و مى فرمايد: ((بعد الموالاه احزابا, ما تتعلقون من الاسلام الا باسمه, و لاتعرفون من الايمان الا رسمه; پس از وحدت و برادرى به احزاب گوناگون تبديل گشته ايد, از اسلام, نام آن و از ايمان جز نشانى نمى شناسيد.))(8)
با اندكى تدبر مصداق عملى كلام امام(عليه السلام) را در همين جامعه فعلى خودمان شاهد بوده و هستيم. وقوع انقلاب اسلامى ايران با رهبرى امام خمينى(ره) نشانه ارتباط صميمى و تبعيت عمومى مردم از رهبر است كه نتيجه اى جز پيروزى و عزت جامعه ندارد. امام خمينى(ره)هم وحدت كلمه را رمز پيروزى انقلاب اسلامى ايران مى دانست. مقايسه آن شور و حال و يكپارچگى مردم, با وضعيت كنونى جامعه ـ كه در حال سازندگى اصلاحات مى باشد ـ براى افراد بصير و خردمند نكات عبرت آموزى دارد.

ج ـ عدم عبرت آموزى از گذشتگان

عامل مهم ديگرى كه در ذلت و عزت جوامع موثر است عدم پندگيرى از وضعيت و دگرگونى هاى زندگى گذشتگان مى باشد.
حضرت على(عليه السلام) در خطبه شانزدهم مى فرمايد: ((ان من صرحت له العبر, عما بين يديه من المثلات حجرته التقوى عن تقحم الشبهات; كسى كه عبرت ها براى او آشكار شود و از عذاب آن پند گيرد, تقوا و خويشتن دارى او را از سقوط در شبهات نگه مى دارد.))(9)
امام(عليه السلام) در خطبه هاى 85, 86 و 103 هم به اين مطلب اشاره نموده است; از جمله اين كه مى فرمايد:
((ما اكثر العبر و اقل الاعتبار; عبرت ها چقدر فراوانند و عبرت پذيران چه اندك))(10)
در جاى ديگر ـ پس از يادآورى عبرت گرفتن از درس هاى روزگار ـ خطاب به مردم مى فرمايد: ((اى مردم! خداوند به شما ظلم نخواهد كرد, اما هرگز شما را از آزمايش ايمن نساخت)).(11)
در ادامه و تكميل آن مى فرمايد: ((خدا هرگز جباران دنيا را درهم نشكسته مگر پس از آن كه مهلت هاى لازم و نعمت هاى فراوان بخشيد, و هرگز استخوان شكسته ملتى را بازسازى نفرمود, مگر پس از آزمايش ها و تحمل مشكلات. اى مردم! در سختى هايى كه با آن روبه رو هستيد, و مشكلاتى كه پشت سر گذاشته ايد درس هاى عبرت فراوان وجود دارد, نه هر كه صاحب قلبى است خردمند است و نه هر دارنده گوشى شنواست, و نه هر دارنده چشمى بيناست.))(12)
در جايى ديگر مى فرمايد: ((و لا نتخوف قارعه حتى تحل بنا; و نه از هيچ حادثه مهمى تا به ما فرود نيايد, مى ترسيم.))(13)

د ـ ترس از جنگ با دشمن

مسلما جماعتى كه توان مقابله و رويارويى با دشمن خود نداشته باشد راهى جز تسليم شدن در برابر خواسته هاى آنها ندارد. امام على(عليه السلام) مى فرمايد: ((كسى كه جهاد را ناخوشايند دانسته و ترك كند خدا لباس ذلت و خوارى بر او مى پوشاند. دچار بلا و مصيبت شده و ذليل مى گردد, دل او در پرده گمراهى مانده و حق از او روى مى گرداند, به جهت ترك جهاد به خوارى محكوم و از عدالت محروم است. ))(14) در جاى ديگر مى فرمايد: ((به خدا سوگند! شما در خانه ها فراوان و زير پرچم هاى ميدان نبرد اندكيد… خدا بر پيشانى شما داغ بگذارد.))(15) در خطبه ديگرى مى فرمايد: ((آيا غيرتى نيست كه شما را براى جنگ با دشمن بسيج كند؟(16) به خدا سوگند هر ملتى كه درون خانه خود مورد هجوم قرار گيرد, ذليل خواهد شد.(17) آيا به جاى عزت و سربلندى, بدبختى و ذلت را انتخاب كرده ايد؟ شما را به جهاد با دشمنانتان دعوت مى كنم. چشمانتان از ترس در كاسه مى گردد, گويا ترس از مرگ, عقل شما را ربوده و چون انسان هاى مست از خود بيگانه شده, حيران و سرگردانيد… به خدا سوگند شما وسيله اى براى افروختن آتش جنگ هستيد. شما را فريب مى دهند اما فريب دادن نمى دانيد, سرزمين شما را پياپى مى گيرند و شما پروا نداريد, چشم دشمن براى حمله شما خواب ندارد ولى شما در خواب غفلت به سر مى بريد, به خدا سوگند! شكست براى كسانى است كه دست از يارى يكديگر مى كشند.))(18)

هـ ـ اعراض از سنت نبوى (صلى الله عليه و آله و سلم)

پس از رحلت جانكاه پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) و فتنه سقيفه بنى ساعده ـ كه بر خلاف دستورات صريح قرآن و نبى اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) به وقوع پيوست ـ و دشمن تلاش بسيار زيادى جهت به فراموشى سپردن سنت نبوى انجام داد كه تا حد زيادى نيز موفق بوده است .
امام على(عليه السلام) سير حركت جامعه اسلامى را چنين ترسيم مى نمايد: ((ساع سريع نجا و طالب بطىء رجا و مقصر فى النار هوى, اليمين والشمال مضله والطريق الوسطى هى الجاده عليها باقى الكتاب و آثار النبوه و منها منفذ السنه و اليها مصير العاقبه; برخى از مردم به سرعت به سوى حق پيش مى روند كه اهل نجات اند و بعضى به كندى مى روند و اميدوارند, و برخى كوتاهى مى كنند و در آتش گرفتاراند. چپ و راست, گمراهى و راه ميانه جاده مستقيم الهى است كه قرآن و آثار نبوت آن را سفارش مى كند و گذرگاه ما سنت پيامبر است و سرانجام بازگشت همه بدان سراست. ))(19)
همچنين مى فرمايد: ((به جانم سوگند! سرگردانى شما پس از من بيشتر خواهد شد. چرا كه به حق پشت كرديد و از نزديكان پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) بريده و به بيگانه ها نزديك شديد, آگاه باشيد اگر از امام خود پيروى مى كرديد, شما را به راهى هدايت مى كرد كه رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) رفته بود و از اندوه بى راهه رفتن در امان بوديد و بار سنگين مشكلات را از دوش خود برمى داشتيد. ))(20)

و ـ رجعت به گذشته (جاهليت)

على(عليه السلام) فرموده: ((تا آن كه خدا پيامبرش را نزد خود برد, (افسوس) كه گروهى به گذشته جاهلى خود برگشتند و با پيمودن راه هاى گوناگون به گمراهى رسيدند و به دوستان منحرف خود پيوستند و از دوستى با مومنان بريدند كه به آن امر شده بودند و بنيان اسلامى را تغيير داده, در جاى ديگر بنا نهادند… سرانجام در سرگردانى فرو رفته و در غفلت و سستى به روش و آيين فرعونيان درآمدند, يا از همه بريده و دل به دنيا بسته يا پيوند خود را با دين گسستند.))(21)
اصولا برگشت اگر به آداب, سنن و فرهنگ انسانى صورت پذيرد مايه ترقى و پيشرفت جوامع است, اما اگر ـ مانند مردم زمان اميرالمومنين ـ بازگشت به عصر جاهليت باشد, حاصلى جز احياى آن آداب و رسوم غلط نخواهد داشت.

ز ـ در افتادن با حق

امام(عليه السلام) موضوع دورى از حقيقت و درگير شدن با حق را نيز يكى از عوامل مهم تضعيف و اضمحلال جامعه مى دانند, لذا مى فرمايد: ((من ابدى صفحته للحق هلك; هر كس با حق درافتاد هلاك مى گردد.))(22) در جاى ديگر مى فرمايد: ((اى مردم اگر دست از يارى حق برنمى داشتيد و در خوار ساختن باطل سستى نمى كرديد, هيچ گاه آنان كه به پاى شما نمى رسند در نابودى شما طمع نمى كردند و هيچ قدرت مندى بر شما پيروز نمى گشت, اما چونان امت بنى اسرائيل در حيرت و سرگردانى فرو رفتيد.))(23)
اگر مراد از حقيقت, دين اسلام باشد خداى متعال صريحا در قرآن فرموده: ((ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم; اگر خدا را يارى كنيد, خداوند هم شما را يارى مى كند و قدم هايتان را استوار مى گرداند.))(24) يعنى اگر گروهى از دين خدا دفاع كرده و در راه الهى قدم گذاردند, خداوند متعال نيز آنها را يارى مى نمايد.

ح ـ شبهه افكنى و بدعت گذارى

از پيامدهاى ناگوار اعراض از سنت نبوى(صلى الله عليه و آله و سلم) كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) به طور جدى شيوع پيدا كرد, تلاش سرسختانه دشمن در شبهه افكنى و بدعت گذارى مسايل اعتقادى مردم بود كه شايد ايجاد شكاف بين مسلمانان و تقسيم آنها (به شيعه و سنى) از تلخ ترين حوادث بوده است. البته ايجاد بذر شك و ترديد و تحريف اصول اعتقادى مردم تبعات گسترده تر ديگرى نيز دارد.
امام على(عليه السلام) صريحا علل پيدايش فتنه ها را برمى شمرد: ((همواره آغاز پديد آمدن فتنه ها, هواپرستى و بدعت گذارى در احكام آسمانى است, نوآورىهايى كه قرآن با آن مخالف است و گروهى بر گروه ديگر سلطه و ولايت يابند كه بر خلاف دين خداست. پس اگر باطل با حق مخلوط نمى شد بر طرفداران حق پوشيده نمى ماند و اگر حق از باطل جدا و خالص مى گشت زبان دشمنان قطع مى گرديد, اما قسمتى از باطل را مى گيرند و به هم مىآميزند, آن جاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مى گردد و تنها آنان كه مشمول لطف و رحمت پروردگارند نجات خواهند يافت.))(25)
در جاى ديگر مى فرمايد: ((فيا عجبا! و مالى لا اعجب; در شگفتم; چرا در شگفت نباشم؟! از خطاى گروه هاى پراكنده با دلايل مختلف كه هر يك در مذهب خود دارند! نه گام بر جاى گام پيامبر مى نهند و نه از رفتار جانشين پيغمبر پيروى مى كنند نه به غيب ايمان مىآورند و نه خود را از عيب بركنار مى دارند, به شبهات عمل مى كنند و در گرداب شهوات غوطه ورند, نيكى در نظرشان همان است كه مى پندارند و زشتى همان است كه آنها منكرند.))(26)
همان گونه كه در كلام امام(عليه السلام) اشاره شد, اثرات مخرب و شوم شبهه افكنى و رواج بدعت, تبعات گوناگونى از قبيل مخلوط شدن حق و باطل (جابه جايى حق و باطل), معرفى نيكوكار به جاى بدكار, شكسته شدن پيمان هاى الهى, انحراف و بر عكس شدن مبانى و اصول دينى و اعتقادى, خدشه دار شدن سيره و سنت واقعى پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله و سلم), پيدايش دسته ها و گروه هاى مختلف دارد.

ط ـ كنار گذاشتن قرآن (مهجورى قرآن)

حضرت على(عليه السلام) به طور واضح وضعيت جامعه زمان خود را در صورت جدايى از حق و حقيقت در خطبه 147 بيان مى فرمايد: ((همانا پس از من روزگارى بر شما فرا خواهد رسيد كه چيزى پنهان تر از حق و آشكارتر از باطل و فراوان تر از دروغ به خدا و پيامبرش نباشد. نزد مردم آن زمان كالايى زيان مندتر از قرآن نيست. البته اگر آن را درست بخوانند و تفسير كنند. متاعى پرسودتر از قرآن يافت نمى شود آن گاه كه آن را تحريف كنند و معانى دلخواه خود را رواج دهند. در شهرها چيزى ناشناخته تر از معروف و شناخته تر از منكر نيست. حاملان قرآن, قرآن را واگذاشته و حافظان قرآن آن را فراموش مى كنند. پس در آن روز قرآن و پيروانش از ميان مردم رانده و مهجور مى گردند و هر دو غريبانه در يك راه ناشناخته سرگردانند و پناه گاهى ميان مردم وجود ندارند. پس قرآن و پيروانش در ميان مردمند اما گويا حضور ندارند; با مردمند ولى از آنها بريده اند, زيرا گمراهى و هدايت هرگز هماهنگ نشوند; اگرچه (27) كنار يكديگر قرار گيرند. مردم در آن روز در جدايى و تفرقه همداستان و در اتحاد و يگانگى پراكنده اند, گويى آنان پيشواى قرآن بوده و قرآن پيشواى آنان نيست. از قرآن جز نامى نزدشان باقى نماند و آنان جز خطى از قرآن نشناسند. ))(28)
در روايات آمده است: قرآنى كه در خانه اى مهجور و متروك مانده و توجهى ه آن نمى شود فرداى قيامت از صاحب آن خانه شكايت مى كند. وقتى در جامعه مسلمين استفاده از قرآن به مراسم عزادارى اموات و گذاشتن سر سفره عقد و عروسى بسنده شود و به محض شنيدن صداى قرآن ياد تشييع جنازه و گورستان در ذهن ها تداعى شود و در واقع از تدبر و تعقل و عمل به آن كاهلى شود, سرنوشت درخشانى پيش روى جامعه اسلامى نمى باشد.
حضرت در بيان ويژگى قرآن و اصحاب آن مى فرمايد: ((كتاب خدا قرآن… خانه اى است كه ستون هاى آن هرگز فرو نمى ريزد و صاحب عزتى است كه يارانش هرگز شكست ندارند. ))(29)
با توجه به توضيحات امام(عليه السلام) راجع به استفاده ابزارى و منفعت طلبانه از قرآن, در جامعه خودمان نيز چند سالى است به لحاظ تغييرات سياسى و اجتماعى رخ داده و شاهد پديده هرمنوتيك (تفسير به رإى قرآن) و ساير مبانى اصيل دينى بوده ايم كه بحمدالله تا حدودى از شدت آن كاسته شده است. رواج اين گونه اظهار نظرهاى غيرعملى و غيركارشناسانه و نشر برخى شبهات اعتقادى و فكرى مى تواند يادآور وضعيت آزاردهنده جامعه زمان اميرالمومنين باشد.

ى ـ تغيير ارزش ها و هنجارهاى جامعه:

طبيعى است در جامعه اى كه از فرامين الهى, دستورات قرآن و سنت نبوى (صلى الله عليه و آله و سلم) فاصله گرفته و به سمت دنياپرستى سوق پيدا كند, به تدريج هنجارها و ارزش هاى آن جامعه نيز تغيير مى يابد. امام(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: ((اى مردم در روزگارى كينه توز و پر از ناسپاسى و كفران نعمت ها, صبح كرده ايم كه نيكوكار به جاى بدكار به شمار مىآيد و ستم گر بر تجاوز و سركشى خود مى افزايد… و در اين روزگاران مردم چهار گروهند: گروه اول كه اگر دست به فساد نمى زنند براى اين است كه روحشان ناتوان و شمشيرشان كند و امكانات مالى در اختيار ندارند.
گروه دومى آنان كه شمشير كشيده و شر و فسادشان را آشكار كرده اند, لشكرهاى پياده و سواره خود را گردآورده و خود آماده كشتار ديگرانند. دين را براى به دست آوردن مال دنيا تباه كردند كه يا فرمانده گروهى شوند, يا به منبرى فرا رفته خطبه بخوانند, چه بد تجارتى!!…
گروه سوم با اعمال آخرت, دنيا مى طلبند و با اعمال دنيا در پى كسب مقام هاى معنوى آخرت نيستند, خود را كوچك و متواضع جلوه مى دهند, گام ها را رياكارانه كوتاه برمى دارند, دامن خود را جمع كرده و خود را همانند مومنان واقعى مىآرايند, پوشش الهى را وسيله نفاق و دورويى و دنياطلبى خود قرار مى دهند.
و گروه چهارم نيز با پستى و ذلت و فقدان امكانات از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند كه خود را به زيور قناعت آراسته و لباس زاهدان پوشيده اند. اينان هرگز, در هيچ زمانى از شب و روز از زاهدان راستين نبوده اند. در ميان اين گروه اندكى باقى مانده اند كه ياد قيامت, چشم هايشان را بر همه چيز فرو بسته و ترس رستاخيز, اشك هايشان را جارى ساخته است, برخى از آنها از جامعه رانده شده و تنها زندگى مى كنند و برخى ديگر را ترسان و سركوب شده يا لب فروبسته و سكوت اختيار كرده اند, بعضى مخلصانه همچنان مردم را به سوى خدا دعوت مى كنند و بعضى ديگر گريان و دردناكند كه تقيه و خويشتن دارى, آنان را از چشم مردم انداخته است. ))(30)
((همانا بسيارى از مردم دگرگون شدند و از سعادت و رستگارى بى بهره ماندند و به دنياپرستى روى آورده و از روى هواى نفس سخن گفتند.))(31)
در خطبه ديگر مى فرمايد: ((.. باطل بر جاى خود استوار شد و جهل و نادانى بر مركب ها سوار و طاغوت زمان عظمت يافته و دعوت كنندگان به حق اندك و بى مشترى خواهند شد. روزگار چونان درنده خطرناكى حمله ور شده و باطل پس از مدت ها سكوت, نعره مى كشد و مردم در شكستن قوانين خدا دست در دست هم مى گذارند و در جدا شدن از دين متحد مى گردند, در دروغ پردازى با هم دوست و در راست گويى دشمن يكديگرند… پست فطرتان همه جا را پر مى كنند و نيكان و بزرگواران كمياب مى شوند مردم آن روزگار چون گرگان, و پادشاهان چون درندگان, تهيدستان طعمه آنان و مستمندان چونان مردگان خواهند بود. راستى از ميانشان رخت برمى بندد و دروغ فراوان مى شود, با زبان تظاهر به دوستى دارند, اما در دل دشمن هستند, به گناه افتخار مى كنند و از پاكدامنى به شگفت مىآيند و اسلام را چون پوستينى واژگونه مى پوشند.))(32)
((مردم! گويا به خيانت و كينه ورزى اتفاق داريد و در رفتار رياكارانه به گياهان روئيده از سرگين مى مانيد, در دوستى با آرزوها به وحدت رسيديد و در جمع آورى ثروت به دشمنى پرداختيد, شيطان شما را در سرگردانى افكنده و غرور شما را به هلاكت مى كشاند, براى خود و شما از خدا يارى مى طلبم.))(33)
((بدانيد كه همانا شما در روزگارى هستيد كه گوينده حق اندك, و زبان از راست گويى عاجز و حق طلبان بى ارزشند, مردم گرفتار گناه و به سازش كارى همداستانند. جوانشان بداخلاق و پيرانشان گنه كار و عالمشان دور و نزديكانشان سود جويند, نه خردسالانشان بزرگان را حرمت مى نهند و نه توانگرانشان دست مستمندان را مى گيرند. ))(34)
بد نيست در اين جا يادى از هنجارها و ارزش هاى والاى جامعه خودمان در اوايل پيروزى انقلاب و دوران دفاع مقدس و مقايسه اى با وضعيت فعلى جامعه مان, بكنيم. به عنوان مثال, اگر زمان جنگ براى مبارزه با دشمن واقعى و حضور در جبهه ها برخى جوان هاى ما شناسنامه هاى خود را دست كارى مى كردند تا سنشان را بزرگ تر نشان دهند, پس از گذشت ده سال از همان جنگ برخى از جوان ها و خانواده هايشان حاضر مى شوند به هر قيمتى دوران سربازى فرزندانشان را در زمان صلح خريدارى كنند تا مبادا اندكى سختى زندگى (البته اگر سختى اى در بين باشد) به جوانانشان آسيب برساند. مسلما در جامعه اى كه راستى جاى خود را به دروغ, صداقت و اخلاص جاى خود را به تظاهر و رياكارى, دعوت به خير جاى خود را به گسترش فساد و تباهى و دورى از حق (نيكى ها و فضيلت ها) جاى خود را به بدىها و رذيلت ها بسپارد, آيا جز آينده اى مبهم و تاريك مى توان انتظار ديگرى داشت؟!

پى نوشت ها:
1. دشتى, محمد, محمدى سيد كاظم, ترجمه نهج البلاغه, ص116, انتشارات مشهور (قم) چاپ اول, 1380 خطبه192.
2. همان مإخذ, خطبه 29.
3. همان, خطبه 25.
4. همان, خطبه 57.
5. رعد, 11.
6. دشتى, ترجمه نهج البلاغه, ص47, خطبه97.
7. همان مإخذ, خطبه 29.
8. همان, خطبه192.
9. همان, خطبه16.
10. همان, حكمت 297.
11. همان, خطبه103.
12. همان, خطبه88.
13. همان, خطبه32.
14. همان, خطبه27.
15. همان, خطبه69.
16. همان, خطبه31.
17. همان, خطبه27.
18. همان, خطبه34.
19. همان, خطبه16.
20. همان, خطبه16.
21. همان, خطبه151.
22. همان, خطبه16.
23. همان, خطبه166.
24. محمد(ص), آيه7.
25. دشتى, خطبه50.
26. همان مإخذ, خطبه 88.
27. همان, خطبه 147.
28. همان, خطبه 133.
29. همان, خطبه 32.
30. همان, نامه 78.
31. همان, خطبه 108.
32. همان, خطبه 133.
33. همان, خطبه 233.
34. همان, خطبه 50.

 

/

در عرصه پژوهش و نگارش حقيقت هميشه زنده 7

 

حقيقت هميشه زنده(آخرين قسمت)
در عرصه پژوهش و نگارش

غلامرضا گلى زواره

امام خمينى با آن فراست ويژه, ذهن كنجكاو و پويايى كه به صفاى نفس آراسته بود و نيز به مقتضاى توانايى هاى علمى و معرفتى, اين توفيق را يافت كه معارف خويش را در سه عرصه: تدريس, بيانات ارزنده و آموزنده و قلم و نگارش به مشتاقان عرضه بدارد. البته آن روح قدسى نخست خود را مهذب ساخت و سپس به مسائل علمى پرداخت و با شناخت كامل و معرفت ژرف به معارف ناب قرآنى و روايى, عامل اجراى دستورات الهى گرديد و آموخته هاى خود را عملى ساخت. بين نوشته ها, گفتار و كردار امام, هماهنگى كامل وجود دارد. او همراه با حركتى علمى, حقايق ربانى و مكارم معنوى را در حد فهم مردم مطرح ساخت و در تحرير نكته هاى علمى به تمام ابعاد مسئله مورد نظر توجه داشت و مى كوشيد نكات مبهم و تاريك را كاملا بنماياند. آثار آن حكيم وارسته و رهبر به حق پيوسته, به شرح ذيل مى باشد:

الف) تفسير و حديث: 1. تفسير سوره حمد; 2. چهل حديث (اربعين حديث) 3. شرح حديث جنود عقل و جهل; 4. التعليقه على الفوائد الرضويه; 5. شرح دعاى سحر.

ب) مباحث اصولى: 6. انوار الهدايه فى التعليقه على الكفايه; 7. رساله فى قاعده لاضرر; 8. رساله الاجتهاد والتقليد; 9. رساله الاستصحاب; 10. رساله فى التعادل والتراجيح; 11. رساله فى التقيه; 12. رساله فى الطلب والاراده; 13. منهاج الوصول الى علم الاصول ; 14. تقريرات اصوليه; 15. رساله در موضوع علم اصول.

ج) قواعد و متون فقهى: 16. كتاب الطهاره; 17. المكاسب المحرمه; 18. كتاب البيع; 19. تحريرالوسيله; 20. توضيح المسائل (رساله عمليه); 21. حواشى توضيح المسايل آيه الله بروجردى; 22. حاشيه بر عروه الوثقى; 23. تعليقه على وسيله النجاه سيد ابوالحسن اصفهانى; 24. مناسك حج; 25. رساله فى حجيه خبر اصحاب الاصول والكتب; 26. رساله فى بعض فروع العلم الاجمالى; 27. تقريرات درس آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى; 28. نجاه العباد در دو مجلد; 29. حاشيه رساله ارث مرحوم حاج ملا هاشم خراسانى; 30. رساله فى تعيين الفجر فى الليالى المقمره; 31. كتاب الخلل فى الصلوه; 32. رساله فى قاعده من ملك.

د) حكمت نظرى و عملى و عرفان: 33. حاشيه بر اسفار ملاصدرا; 34. مصباح الهدايه الى الخلافه والولايه; 35. تعليقه على شرح فصوص الحكم; 36. تعليقات على مصباح الانس; 37. سرالصلوه يا معراج السالكين و صلوه العارفين; 38. آداب الصلوه; 39. مبارزه با نفس يا جهاد اكبر;

هـ) كلام و عقايد: 40. كشف الاسرار; 41 ـ حكومت اسلامى (ولايت فقيه).

و) آثار ذوقى و ادبى و منظوم: 42. سبوى عشق; 43. باده عشق; 44. محرم راز; 45. نقطه عطف; 46. ديوان اشعار شامل قصايد, غزليات, رباعيات و… .
47. صحيفه نور: حاوى مجموعه سخنرانى ها, اعلاميه ها و بيانيه هاى امام (از سال 1342 هـ.ش تا 1368 هـ.ش) با مقدمه حضرت آيه الله خامنه اى كه اخيرا با عنوان صحيفه امام و با اضافات و اصلاحات از سوى موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (قدس سره) منتشر شده است;

به سوى سراى جاويد

امام خمينى در چهاردهم خرداد 1368 خود را مهياى ملاقات با پروردگار متعال مى نمود. همان كسى كه تمامى لحظه هاى عمرش را براى جلب رضاى خداوند صرف كرده و قامتش جز در برابر او در مقابل هيچ قدرتى خم نگرديده و چشمانش جز براى او نگريسته بود. سروده هاى عارفانه اش, همه از درد فراق و بيان عطش لحظه وصال محبوب حكايت دارد و اين تاريخ لحظه بسيار شكوهمند و سرور آفرين براى او, اما حزن انگيز و جان كاه براى حاميان و عاشقانش بود. او در وصيت نامه اش نوشت:
((با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضميرى اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص و به سوى جاىگاه ابدى سفر مى كنم و به دعاى خير شما احتياج مبرم دارم و از خداى رحمان و رحيم مى خواهم كه عذرم را در كوتاهى خدمت و قصور و تقصير بپذيرد.))
در ديوان امام خمينى غزلى به نام ((انتظار)) هست كه دو بيت آخر آن چنين است:
مردم از زندگى بى تو كه با من هستى
طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم
سال ها مى گذرد حادثه ها مىآيد
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
و مطلع اين غزل چنين است:
از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم
دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم(1)
سرانجام آن لحظه فرا رسيد, زيرا پزشكان خيلى كوشيدند سلامتى را به آقا بازگردانند, ولى گويا آن انسان وارسته براى پيوستن به حق و ميهمان عرشيان گشتن و موانست با قدسيان, عزم خود را جزم كرده بود و براى وصال به محبوب راستين, لحظه شمارى مى كرد. هر لحظه كه مى گذشت, به رغم آن حالات ضعف و بيمارى, رنجورى و درد جان كاه ناشى از جراحى پزشكان, سيماى امام نورانى تر مى شد. ساعت ده و بيست دقيقه روز شنبه سيزدهم خرداد بود كه نوار قلب رهبر انقلاب صاف شد. از چند روز قبل, مردم در جريان خبر بيمارى ايشان قرار گرفته بودند. وضع روحى, نگرانى و آشفتگى مردم از اين بابت و نيز مراسم دعا و نيايشى كه در هر كوى و برزن, خانه, مسجد, حسينيه و ديگر اماكن مذهبى و عمومى برگذار شده بود, قابل وصف نيست; كم تر كسى را مى توان ديد كه بخواهد, ابر اندوه و حزن خود را از چهره مخفى كند و همه چشم ها اشك بار و دل ها متوجه جماران بود.
وقتى خبر رحلت امام انتشار يافت, گويى زلزله اى عظيم رخ داده است, امت ايران و مسلمانان جهان يكپارچه گريستند و بر سر و سينه زدند, قلم و بيان قادر نيست ابعاد حادثه و امواج هيجان غير قابل كنترل مردم را در چنين اوقاتى توصيف كند. روز چهاردهم خرداد1368 مجلس خبرگان رهبرى تشكيل گرديد و پس از قرائت وصيت نامه امام خمينى توسط حضرت آيه الله خامنه اى بحث و تبادل نظر براى تعيين جانشين امام خمينى و رهبرى اسلامى آغاز شد و سرانجام به اتفاق آرا حضرت آيه الله خامنه اى ـ زيد عزه ـ براى اين رسالت حياتى و اساسى برگزيده شد.
روز و شب پانزدهم خرداد (1368) ميليون ها نفر از اهالى تهران و عزادارانى كه از ديگر نقاط ايران آمده بودند در مصلاى بزرگ تهران اجتماع كردند, تا براى آخرين بار با پيكر مطهر مردى كه با قيامش قامت خميده ارزش ها و كرامت ها را در عصر اختناق و استبداد استوار كرده و نهضت خود را با خداخواهى و بازگشت به فطرت انسانى آغاز كرده بود, وداع كنند. مردم سوگوار, شب را در كنار پيكر امام به صبح رسانيدند. در نخستين ساعات بامداد شانزده خرداد, ميليون ها نفر به امامت مرحوم آيه الله العظمى گلپايگانى (ره) با چشمانى اشك بار بر پيكر رهبر خود نماز گزاردند. مراسم تشييع از مصلى تا مرقد امام ـ در جنب بهشت زهرا ـ آغاز شد. ساعت ها گذشت, اما به دليل شدت احساسات و هيجان مردم, دفن بدن مطهر امام امكان نداشت. سرانجام ناگزير پيكر آقا با بال گرد به محل دفن انتقال يافت, اما به محض آن كه اين پرنده آهنين بر زمين نشست, موانع بلندى كه براى جلوگيرى از ازدحام عزاداران در محل تدفين پيش بينى شده بود, درهم ريخت و شعله سوزناك فراق چنان بر دل ها زبانه كشيد و احساس جدايى چنان حاضران را بى تاب كرد كه با همه تلاش مجريان, مراسم خاك سپارى انجام نشد. در اين ميان متصديان با مشقت زياد تابوت حامل پيكر پاك امام را از دست هاى سوگواران گرفتند و با بال گرد به جماران بردند و در بعد از ظهر همان روز, مراسم تدفين با همان احساسات و به سختى و صعوبت برگزار گرديد. به همت شيفتگان امام با سرعتى غير قابل تصور, بارگاهى باشكوه به نشانه قدرشناسى جامعه اسلامى از رهبر عالى قدر خويش و به علامت ماندگار شدن ياد و خاطره اش برپا گرديد و مزار شريفش همه روزه و به خصوص در مناسبت هاى مذهبى ميعادگاه زائران ايرانى و مسلمانان ساير كشورها است.
رحلت حضرت امام خمينى, دنياى اسلام را تكان داد و اركان اجتماعى جهان را به لرزه درآورد. اين رويداد آزار دهنده, و تلخ و جان كاه بازتاب گسترده اى در ميان افكار عمومى داشت. بزرگان جهان اسلام زبان به تمجيدش گشودند. محرومان جهان در فراقش خون گريستند و دشمنان به عظمت شخصيت معنوى, تاريخ ساز و تحول آفرين وى اعتراف كردند. ((هنرى كيسينجر)) مشاور رئيس جمهورى امريكا در دهه شصت هفتاد و وزير امور خارجه اسبق اين كشور گفت: آيه الله خمينى غرب را با بحران جدى برنامه ريزى مواجه كرد. تصميم هاى او آن چنان رعدآسا بود كه مجال هر نوع تفكر و برنامه ريزى را از سياست مداران و نظريه پردازان سياسى مى گرفت; هيچ كس نمى توانست تصميم هاى او را از پيش حدس بزند. او با معيارهاى ديگرى; غير از معيارهاى سياسى شناخته شده در دنيا سخن مى گفت و عمل مى كرد, گويى از جاى ديگرى الهام مى گرفت. دشمنى آيه الله خمينى با غرب, برگرفته از تعاليم الهى او بود. وى روا نمى دانست كه مسلمانان زير بار منت و ظلم ديگرى باشند. او در دشمنى خويش هم خلوص نيت داشت.(2) سياست مداران در مقابل ابهت او كرنش نمودند. روزنامه هاى كشورهاى گوناگون, فضايل و مكارم اخلاقى او را ستودند. مسلمانان جهان در سوگ او به ماتم نشستند و مجالس عزادارى امام, تا چهلمين روز در سراسر سرزمين هاى اسلامى برقرار بود. بدين گونه هجوم داغ و درد فراق امام به بيست و نهمين سالگرد حماسه جاويد و پرشكوه 15 خرداد 1342 پيوست و يوم الله ديگرى فرا رسيد. تقدير چنين خواسته بود كه اين دو نام در كنار هم بمانند, به يك ديگر حرمت دهند و ملكوت را به احترام برانگيزند. آرى; رحلت امام هم چون حياتش منشإ بيدارى و نهضتى دوباره شد و راه و يادش جاودانه گرديد; زيرا حقيقتى بود كه فنا و زوال نداشت و جلوه اى از كوثر ولايت بود كه در زمين و زمان جارى است.

پى نوشت ها:
1. ديوان امام خمينى, صص155 ـ 154.
2. هفته نامه سروش, سال بيست و سوم, شماره 1069, ص38.
/

على را بهتر بشناسيم

 

على را بهتر بشناسيم

استاد سيد محمد جواد مهرى

على عليه السلام را كسى جز خدا و رسولش نمى شناسد, همين بس كه بگوئيم على الگوى هر زمان و هر مكان است. على شخصيت كاملى است كه جز كمال مطلق كسى به فضل و مقام او پى نمى برد. پس اگر ناچار به وصفش باشيم, بايد گفت على راد مردى است كه جز به خدا نمى انديشد و اگر سخن بر زبان براند حق است زيرا او محور حق است و تمام فضائل و ملكات انسانى و كمالات بشرى و اخلاق و منش هاى متعالى گرداگرد وجود او مى گردند. على اگر داورى كند جز به حق داورى نمى كند و اگر قضاوتى كند جز حقيقت نباشد.
علم و دانش از هر سوى على بر مى آيد او است محور, و دانش ها از فكر و قلبش تراوش مى كند و اگر او نبود كه درگير و دارهاى زندگى به فرياد تخت نشينان نا بحق مى رسيد, اسلام محمدى زير سوال برده مى شد كه اينها ديگر كيستند و باب علم پيامبر كيست؟

دورى از دنيا

على به دنيا نه تنها نمى انديشد كه از آن گريزان است و اگر برترين زاهدان دنيا در ترازوى زهد قرار گيرند, در برابر على كم وزن اند. دنيا به او روى مى آورد و او روى برگردان است. دنيا را چون زنى فريبكار سه طلاقه مى گويد و از تمام لذائذ آن چشم پوشى مى كند.
خود مى گويد: ((يا دنيا غرى غيرى طلقتك ثلاثا لارجعه بعدها ابدا)) اى دنياى فريبناك, ديگرى را فريب ده من تورا سه طلاقه كرده ام و ديگر بازگشتى به سوى تو نخواهم داشت كه ا ز اول نيز به آن روى نياورد و هرگز زرق و برقش او را فريب نداد.
او از دنيا به دو قرص نان جوين بسنده مى كند و از لباسهاى برونى به دو لباس پشمين.
به سخنان دلربايش گوش فرا دهيد تا ببينيد چه زمامدارى داريد و به دنيا فخر فروشيد كه پيرو چه شخصيتى هستيد … شيعيان!
((الا و ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه)) هان… آگاه باشيد! پيشواى شما از دنياى خود به دوپاره تن پوش و از خوردنيهايش به دو قرص نان بسنده كرد. و همانا شما نمى توانيد چنين باشيد ولى با عفت و دورانديشى و با ورع و پيشتازى ياريم دهيد.
و در جائى ديگر مى فرمايد:
((فو الله ما كنزت من دنياكم تبرا و لا ادخرت من غنائمها وفرا, و لا اعددت لبالى ثوبى طمرا, و لا ادخرت من ارضها شبرا))(1) به خدا سوگند از دنيايتان نه زرى اندوخته ام و نه از غنائمش ثروتى انباشته ام و حتى براى كهن جامه خود تن پوش ديگرى و يا از سرزمين هاى شما يك وجب در اختيار نگرفته ام. او آنقدر با مردم همدردى مى كند كه از تمام لذائذ دنيا چشم مى پوشد, نكند در زاويه اى از زواياى كشور پهناور اسلامى, مستمندى بى چاره باشد كه از آن همه نعمت ها محروم است. خود را با بى نواترين انسانها مقايسه مى كند و از او هم كمتر لذت مى برد. به نان جوينى بسنده مى كند و آن را هم خشك چون سنگ تناول مى كند. و چيزى جز سركه يا نمك با نان نمى خورد و هرگز از سر سفره سير بلند نمى شود. اين چه مقامى است. راستى زمامداران دنيا چه كسى مى تواند يك روز نه يك عمر, مانند على زندگى كند.
مى فرمايد:
((هيهات يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تخير الاطعمه و لعل بالحجاز او اليمامه من لا طمع له فى القرص ولا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا و حولى بطون غرى و اكباد حرى))(2)
هيهات كه هوا و هوسم بر من چيره شود و شكمبارگى به گزينش غذاهاى لذيذ و خوشمزه وادارم كند, در حالى كه چه بسا در يمامه و يا حجاز (در اين طرف يا آن طرف كشور اسلامى) كسانى باشند كه اميد دستيابى به قرص نانى نداشته و خاطره اى از سيرى ندارند و هرگز مباد كه من با شكم پر بخوابم در حالى كه شايد گرداگرد من شكمهاى به پشت چسبيده ( از گرسنگى ) و يا جگرهاى سوخته ( از تشنگى ) وجود داشته باشد.
آنچنان دنيا در نظرش بى ارزش است كه اگر به خاطر احقاق حق مظلومى نبود, هرگز حتى به خلافت كه حق الهى خويش بود روى نمى آورد. بشنويد چه مى فرمايد:
((و الله لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها, و لقد قال لى قائل: الا تنبذها عنك ؟
فقلت: اعزب عنى فعند الصباح يحمد القوم السرى))(3)
به خدا قسم تن پوش خود را آنقدر وصله زدم كه از وصله كننده اش خجالت مى كشم . روزى شخصى به من گفت: آيا هنوز وقت آن نرسيده است كه اين تن پوش كهنه را بيرون اندازى ؟ به او گفتم: دور شو كه همانا بامدادان فردا شب روان را ستايش مى كنند.
پيرهن از رخ وصال خجل
كفن از گريه غسال خجل
شب روان مست ولاى تو على
جان عالم به فداى تو على

زمامدارى

پس اگر على, حكومت را هم مى پذيرد به خاطر احقاق حق مظلومان و يارى رساندن به مستضعفان و محرومان است و بس.
((لم يكن لاحد فى مهمز و لا لقائل فى مغمز, الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له و القوى عندى ضعيف حتى آخذ الحق منه, رضينا عن الله قضإه و سلمنا لله امره)).
به راستى كه كلمه كلمه نهج البلاغه, حكمت است و بايد پيوسته آن را بخوانيم و به كار بنديم: حضرت مى فرمايد:
در تمام زندگى من, نقطه سياهى نيست تا عيب جويان با چشم و ابرو اشاره كنند و سخنى ( از روى مسخره و طعنه ) بر زبان رانند. خوارترين افراد نزد من عزيز است تا حق او را بستانم و نيرومندترين افراد نزد من ناتوان است تا حق ديگران را از او بازگيرم. ما با تمام وجود به قضاى الهى خشنود و در برابر فرمانش تسليم هستيم.
و اينچنين اند مردان خدا كه در برابر تقديرات و قضاى الهى تسليم اند, تسليم محض. نه اعتراض مى كنند و نه كوچكترين خم به ابرو مى آورند. اگر روزى دهد خرسند و اگر به فقر مبتلايش كند خوشحال. در برابر امر او نه تنها صبر مى كنند كه شكر مى نمايند تا هم جزاى شاكران را دريابند و هم پاداش صابران را.
آرى! اينچنين زمامدارى مى تواند عدالت اجتماعى را در ميان مردم اجرا كند زيرا جز خدا به چيزى نمى انديشد. و آن هنگام كه به خاطر رعايت مساوات در تقسيم بيت المال مورد سرزنش نابخردان قرار مى گيرد, فرياد مى زند:
((اتامرونى ان اطلب النصر بالجور فيمن وليت عليه ؟ و الله ما اطور به ما سمر سامر و ما ام نجم فى السمإ نجما. لو كان المال لى لسويت بينهم فكيف و انما المال مال الله)).(4)
آيا با اصرار از من مى خواهيد كه پيروزى را با بهاى ستم بر كسانى كه مسئوليت سرپرستى آنها بر دوشم نهاده شده است به دست آورم ؟! به خدا سوگند تا روزگار در گردش است و ستارگان آسمان در پى هم حركت مى كنند, چنين كار ناروائى را انجام نمى دهم. اگر اين اموال, ثروت شخصى من بود, در تقسيم آن مساوات را رعايت مى كردم چه رسد به اينكه مال, مال خداست.
و اين سان على از ستم بر ديگران آنقدر فرارى و روى گردان است كه از گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى خوددارى مى كندو بى زار است.
((و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاكها على ام اعصى الله فى نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلت و ان دنياكم عندى اهون من ورقه فى فم جراده تقضمها , ما لعلى و نعيم يفنى و لذه لا تبقى)).
به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه زمين را با هرچه در زير آسمان آنها است, به من داده شود تا خدا را در حد گرفتن پوست جوى از دهان مورى نافرمانى كنم, نخواهم كرد, چرا كه اين دنياى شما در نزد من از برگ نيم جويده اى در دهان ملخى ناچيزتر است. على را با نعمتهاى ناپذير و لذتهاى گذرا و ناپايدار چه كار! اين چه عظمتى است و اين چه مقامى است كه اگر هفت آسمان و زمينش با آنچه در آنهاست به او دهند, به اندازه برگرفتن پوست جوى از دهان مورى, خدا را نافرمانى نمى كند و دنيا با آن همه بزرگى و وسعت در ديدگانش از برگى در دهان ملخى و عطسه بزى حقيرتر جلوه مى كند. اين كيست كه ذره ذره وجودش ((انما نطعمكم لوجه)) است را زمزمه مى كند.
او آنچنان خود را به خدا سپرده است كه گوئى خدا از زبان او سخن مى گويد و از چشم او مى بيند و از گوش او مى شنود و از قلب او احساس مى كند, ديگر چه جا براى نافرمانى مى ماند!
((والله لان ابيت على حسك السعدان مسهدا او اجر فى الاغلال مصفدا خير لى من ان القيالله و رسوله ظالما لبعض العباد او غاصبا لشىء من الحطام))
به خدا قسم اگر شبها را بر خار مغيلان تا صبح بيدار بمانم يا در غل و زنجير مرا بر زمين برهنه بكشند, براى من شيرين تر است كه خدا و رسولش را در حالى ملاقات كنم كه به يكى از بندگان ستمى روا داشته ام يا از اين نعمتهاى ناپايدار دنيا چيز بى ارزشى غصب كرده باشم. على, يگانه روزگار, مردى كه عاشق الله است و پناه امرش و خزينه علمش و مرجع داوريش و حافظ كتابش و كوهواره دينش و تفسير علمش و تاويل حلمش و تعبير عدلش و سمبل رافت و مهرش و هدف خلقت و آفرينشش مى باشد و در يك كلام, متصف به صفات او است هرچند او واجب است و اين ممكن.
و سخن به گزاف نمى گويم كه خودشان گفته اند: ((نزلونا عن الربوبيه و قولوا فينا ما شئتم)) ما را از مقام منيع ربوبيت پائين آوريد و هرچه دلتان خواست در باره ما بگوئيد.

على از زبان پيامبر

در پايان چون تنها رسول الله است كه على را خوب مى شناسد, با كلماتى چند از سخنان گهربار حضرتش در باره وصى و خليفه اش حسن ختام گوئيم:
1ـ هر كه مى خواهد دانش آدم را ببيند و بينش نوح را و بردبارىابراهيم را و پارسائى يحيى را و خشم موسى را, به على بن ابى طالب بنگرد.(5)
2ـ يا على! تو مانند قل هو الله هستى, هر كه تو را از ته دل دوست داشته باشد مانند اين است كه يك سوم قرآن را خوانده است و هر كه تو را قلبا دوست بدارد و با زبان ياريت كند, گويا دوسوم قرآن را خوانده است و هر كه تو را در دل دوست بدارد و با زبان ياريت كند و با عمل كمكت نمايد, چنان است كه همه قرآن را خوانده است.(6)
3ـ حق على بر اين امت مانند حق پدر است بر فرزند.(7)
4ـ ياد و ذكر على عبادت است.(8)
5ـ على و پيروانش رستگاران روز رستاخيزند.(9)
6ـ على ستون دين است.(10)
7ـ هر كه نگويد على بهترين مردم است , كافر مى باشد.(11)
8ـ هر كه على را بيازارد به يقين مرا آزرده است.(12)
9ـ على سرور مومنان است.(13)
10ـ على مهتر مومنان است و مال وثروت, مهتر منافقان.(14)
خدايا ما را با او كه الگوى خليفه اللهى در دنيا و آخرت است محشور فرما.

پى نوشت ها:
1. نهج البلاغه – كتاب 45
2. همان.
3. همان, خطبه 158.
4. همان, خطبه 124.
5. تاريخ دمشق 280 / 3.
6. نور الثقلين 20 / 5.
7. تاريخ دمشق 260 / 2.
8. همان, 345 / 2.
9. همان, 311 / 2.
0. كافى 294 / 1.
1. تاريخ دمشق 439 / 2.
2. همان 384 / 1.
3. كافى 1 / 294.
4. بحار 69 / 5.
/

گفته ها و نوشته ها

 

گفته ها و نوشته ها

نماز واپسين

پيشوايان معصوم(عليهم السلام) از ما خواسته اند: هر نمازى كه مى خوانيم آخرين نماز بدانيم; مانند نماز كسى كه با همه جهان خداحافظى مى كند.
امام صادق(عليه السلام) به[ عبدالله بن ابى يعفور] فرمود:
اى عبدالله! هرگاه نماز مى گزارى همچون نماز وداع كننده اى بگزار كه نگران است هرگز نمازى نخواند. پس ديدگان خود را به سجده گاهت بدوز, اگر بدانى در آن حال ندانى كه چه كسى در اطراف توست, آن گاه نمازت را نيكو به جا خواهى آورد.
پس (اى عبدالله) بدان كه در برابر كسى ايستاده اى كه تو را مى بيند, هر چند تو او را نمى بينى)
(وسائل الشيعه, ج4, ص685)

از سوگند خوردن زياد بپرهيزيد

امام حسين(عليه السلام) فرمود: از سوگند ياد كردن زياد بپرهيزيد, زيرا انسانى به خاطر يكى از موارد زير سوگند ياد مى كند:
1. در خود احساس كمبود مى كند و سوگند مى خورد تا مردم او را تصديق كنند.
2. از آوردن دليل ناتوان است, از اين رو سوگند را وسيله استحكام سخنش قرار مى دهد.
3. در بين مردم متهم شده است, به طورى كه جز با سوگند, حرفش پذيرفته نمى شود.
4. گاهى نيز به اين عمل عادت كرده و بى جهت سوگند ياد مى كند.
(نهج الشهاده, ص350)

عزت خود را نفروشيد

عثمان در عصر خلافت خود كيسه پولى به غلامش داد و گفت: اين كيسه را به ابوذر بده, اگر پذيرفت تو را آزاد مى كنم.
غلام كيسه را گرفت و با شوق تمام نزد ابوذر آمد و آن كيسه را به او داد, اما هرچه اصرار كرد نپذيرفت. غلام گفت: اى ابوذر! آزادى من بستگى به پذيرش تو دارد, اگر اين كيسه پول را نپذيرى من آزاد نخواهم شد.
ابوذر ـ كه حاضر نبود به هيچ وجهى عزت خود را در برابر عثمان پايمال كند ـ گفت: اگر آزادى تو در پذيرفتن من است, ولى پذيرفتن من موجب بردگى خودم نسبت به عثمان مى شود.
(كشكول شيخ بهايى, ج1, ص263)

نشانه منافق

نشانه منافق سه چيز است: هنگام سخن, دروغ مى گويد, وقتى وعده مى دهد تخلف مى كند و هنگامى كه نزد او امانتى بگذارند خيانت مى نمايد, چنين كسى منافق است; هرچند روزه بگيرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند.
(تفسير نمونه, ج7, ص137)

عبرت گرفتن از دنيا

اگر انسان دنيا را از روى شهرهاى ويران شده و خانه هاى درهم فرو ريخته بشناسد, خواهد ديد كه دنيا, تذكر دهنده اى دلسوز و واعظى گوياست و همچون دوستى مهربان است كه در رسيدن اندوهى به انسان بخل مى ورزد.
(نهج البلاغه, خطبه223)

آموختن قرآن

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:
قرآن را بياموزيد كه بهترين گفته هاست, در آن تدبر كنيد كه بهار[ و نشاط بخش] قلب هاست, از روشنايى آن شفا بجوييد كه شفابخش بيمارى سينه هاست, آن را به خوبى تلاوت كنيد كه سود بخش ترين داستان هاست. دانشمندى كه به غير علمش عمل كند چون نادان سرگردانى است كه از جهالت به هوش نمىآيد, بلكه حجت و دليل بر او تمام تر, حسرت و افسوس بر او ثابت تر و سرزنش او در پيشگاه خداوند بيشتر است.
(نهج البلاغه, نامه 31)

اقسام برادرى

برادران بر دو گونه اند: 1. واقعى و مورد اطمينان. 2. ظاهرى و زبانى.
اما برادران واقعى, همانند دست و بازو و ثروت اند. پس به برادرى كه اطمينان دارى, مال و دست يارى ببخش و با دوستان يك رنگش دوست و با دشمنانش دشمن باش. رازش را بپوشان, يارى و نيكى هايش را آشكار ساز. البته بدان كه چنين دوستانى از كبريت احمر ناياب ترند!!
اما دوستان ظاهرى كه تو از آنان لذت خود را مى برى, به همان اندازه كه خوشرويى و خوش گويى مى كنند با ايشان خوش بگو و خوشرويى كن.
(غرر الحكم, ج1)

فرازهايى از پيام مقام معظم رهبرى دام ظله درباره نماز:

1. نماز با حضور و با توجه, انسان را از پوچى و بى هدفى و ضعف مى رهاند و افق زندگى را در چشمش روشن مى سازد و به او اهميت و اراده و هدف مى بخشد و دل او را از ميل به كج روى و گناه و پستى نجات مى دهد.
2. انسان هميشه به نماز محتاج است و در عرصه هاى خطر, محتاج تر.
3. هيچ وسيله اى محكم تر و دايمى تر از نماز براى ارتباط ميان انسان و خدا نيست.
4. مبتدىترين انسان ها رابطه خود با خدا را به وسيله نماز آغاز مى كنند; برجسته ترين اولياى خدا نيز بهشت خلوت انس خود با محبوب را در نماز مى جويند.
5. كلمات و اذكار نماز, هر يك خلاصه اى است كه به بخشى از معارف دين اشاره مى كند و به طور مكرر و پى در پى آن را به ياد نمازگزار مىآورد.
6. مردم ما و جامعه ما و به خصوص جوانان ما كه اكنون بار امانت سنگينى را بر دوش گرفته اند, بايد نماز را منبع قدرتى لايزال بدانند و در برابر جبهه فساد و بى عدالتى و كجروى كه امروز بشريت را تهديد مى كند, از نماز و ياد خدا نيرو بگيرند.
7. از كودك دبستانى تا پژوهشگر دوره هاى عالى, هر يك در فراخور ذهن و معرفت خود, مى توانند در راه شناختن نماز و رازهاى آن قدم هايى بردارند و با ناشناخته هايى آشنا شوند.
8. فلسفه نماز, تحليل رازها و رمزهاى آن, با زبان هنر در معرض ديد همگان قرار گيرد تا هر كس به قدر ظرفيت خود از آن متمتع گردد.
9. حقيقت آن است كه در كار معرفى نماز كوتاهى هاى زيادى شده است و نتيجه آن كه نماز هنوز جايگاه شايسته خود را, حتى در نظام اسلامى ما, به دست نياورده است.
10. سخنان سنجيده و افكار بلند در بازشناسى نماز, فراهم و در معرض ذهن و دل دانشجويان و دانشآموزان گذاشته شود.
(پيام مقام معظم رهبرى درباره نماز, /16 7 / 70)

 

/

مناسبت هاى ماه

 

مناسبت هاى ماه

پنجم آذر ماه

ماه رمضان شاهد دردناكترين فاجعه تاريخ است, در پگاه نوزدهمين روز اين ماه عظيم ترين انسان تاريخ پس از رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم هنگام نماز, با لب روزه, در مسجد كوفه, به دست شقى ترين كسى كه به صورت انسان بود به شهادت رسيد و با نفسى مطمئن و قلبى آرام در هنگام ضربت خوردن فرمود: به پروردگار كعبه رستگار شدم.

پنجم آذر ماه روز تشكيل بسيج مستضعفين

همزمان با پيروزى انقلاب اسلامى در ايران به رهبرى قائد عظيم الشإن حضرت امام خمينى رضوان الله عليه و رإى قاطع ملت بر تشكيل نظام جمهورى اسلامى و موضع گيرى در مقابل شرق و غرب و به خطر افتادن منافع آنان, ابرقدرت ها توسط ايادى داخلى و خارجى خود عليه اين نظام نوپا وارد عمل شدند و به توطئه هايى دست يازيدند كه هر كدامش براى از پاى درآوردن اين نظام نوپا كافى بود. غائله كردستان, جريان گنبد, آشوب آذربايجان و كودتاى نوژه گوشه هايى از اين توطئه ها بود. ولى تصميمات به موقع امام و تبعيت امت از امام و مقاومت اين ملت تازه از بند رسته توطئه ها را يكى پس از ديگرى خنثى نموده و پيش بينى هاى لازم را براى تداوم انقلاب اتخاذ نمودند و حراست از انقلاب مردمى را به خود مردم واگذاردند و همه را موظف به پاسدارى از انقلاب كردند.
امام بزرگوار طى سخنانى فرمودند: ((مملكت اسلامى بايد همه اش نظامى باشد و تعليمات نظامى داشته باشد بايد اين طور بشود كه يك مملكتى بعد از چند سالى كه بيست ميليون جوان دارد, بيست ميليون تفنگدار داشته باشد و بيست ميليون ارتشى داشته است و يك چنين مملكتى آسيب پذير نيست.))
با اين رهنمود 5 آذر 1358 ارتش بيست ميليونى بسيج بنيانگذارى شد تا براى هميشه جان بر كف, به امر رهبر براى حراست از انقلاب در هر زمانى و در هر كجا آماده باشد كه اكنون هم نقش بسيج و بسيجيان را در خنثى نمودن توطئه هاى چند سال اخير شاهد بوده ايم.
امام عزيز جملاتى دارند كه براى نسل ما تكرار آن جملات و تفكر و تعمق در آن بيانات ارزشمند راهگشاى بسيارى از مشكلات امروز ما خواهد بود: به اين جملات گوش دل فرا دهيم:
((خلاصه كلام, اگر بر كشورى نواى دلنشين تفكر بسيجى طنين انداز شد چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گرديد و الا هر لحظه بايد منتظر حادثه ماند. ))
((من دست يكايك شما پيشگامان رهايى را مى بوسم و مى دانم كه اگر مسئولين نظام اسلامى از شما غافل شوند به آتش دوزخ الهى خواهند سوخت.
من همواره به خلوص و صفاى بسيجيان غبطه مى خورم و از خدا مى خواهم تا با بسيجيانم محشور گرداند, چرا كه در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجيم.))(2 / 9 / 67)

هشتم آذر روز جهانى قدس

فرارسيدن روز جهانى قدس, آخرين جمعه ماه مبارك رمضان, وظيفه قطعى پشتيبانى و دفاع از ملت مظلوم فلسطين را بار ديگر با تإكيدى از هميشه بيشتر به مسلمانان غيور جهان يادآورى مى كند.
در همين روزهاى ماه مبارك رمضان مردم روزه دار فلسطين در خانه خود انواع سختى ها را از دشمن غاصب مى كشند خيابان ها به خون زن, مرد, كودك, و نوجوان فلسطينى آغشته است و كشورهاى ديگر و مدعيان حقوق بشر نه تنها كمترين اعتراضى نمى كنند كه متجاوز را تشويق و حمايت نيز مى كنند. و اين نسل نوين ملت فلسطين است كه با نام خدا و تمسك به ايمان اسلامى راه مبارزه را يافته و وظيفه همه مسلمانان است كه آنان را در اين وظيفه مقدس يارى كنند.
امام هميشه بيدار ما رضوان الله عليه اين روز را به عنوان روز حمايت دنياى اسلام از مبارزه قهرمانانه مردم فلسطين و روز قدس ناميدند تا آزادگان جهان با اتحاد و يكدلى به يارى اين رنجديدگان بشتابند و بر قسمتى از آلام آنان مرهم نهند.
امام خمينى فرمودند: روز قدس كه همجوار شب قدر است, لازم است كه در بين مسلمانان احيا شود و مبدإ بيدارى و هشيارى آنان باشد… در روز قدس كه آخرين روزهاى شهر الله اعظم است, سزاوار است كه مسلمانان جهان از قيد اسارت و بردگى شياطين بزرگ و ابرقدرت ها رها شده و به قدرت لايزال ((الله)) بپيوندند و دست جنايتكاران تاريخ را از كشورهاى مستضعفان قطع و رشته طمع آنان را بگسلانند.(/9 5 / 60)
اميدوارم كه مسلمان ها روز قدس را بزرگ بشمارند و در همه ممالك اسلامى در روز قدس, در روز جمعه آخر ماه رمضان تظاهر كنند و مجالس داشته باشند… اگر همه مسلمين كه در دنيا هستند… اگر در روز قدس همه بيرون بيايند از خانه ها و فرياد بكنند: مرگ بر امريكا, مرگ بر اسرائيل, مرگ بر شوروى, همين قول… براى آنها مرگ مىآورد.))(15 / 5 / 59)
مقام معظم رهبرى در پيامى به همين مناسبت فرمودند: اكنون جمعه آخر ماه مبارك رمضان كه از سوى امام راحل عظيم ما رضوان الله عليه روز قدس ناميده شد در پيش روى ماست و در اين ماه رمضان كاملا مجاور ليالى قدر, ما بايد همانطور كه شب قدر را تا صبح به بيدارى مى گذرانيم و با دعا و تضرع خود به درگاه الهى مى خواهيم كه آينده مطلوب براى ما رقم زده شود, روز قدس را و همه اين ايام حساس را كه ليله القدر تاريخ اسلام است به بيدارى و هشيارى بگذرانيم و تا مطلع الفجر نجات ملت هاى مسلمان و مخصوصا ملت شجاع و مظلوم فلسطين دست از تلاش نكشيم. اينجانب اميدوارم ملت بزرگ ما در اين روز قدس نيز مانند هميشه با حضور يك پارچه خود در خيابان ها و راهپيمايى تا محل نمازهاى جمعه فرياد رسا و غريو رعدگون خود را به گوش جهانيان برساندو تكرار كند كه امت امام خمينى عظيم همواره در كنار فلسطين و خصم دشمنان آن خواهد بود.(24 / 1 / 69)

دهم آذر شهادت روحانى مبارز آيت الله سيد حسن مدرس

در روستاى سرابه از توابع اردستان به سال 1287 هـ.ق چشم به جهان گشود. ايام كودكى را در زادگاهش گذراند و پس از فراگيرى علوم ابتدايى جهت تحصيل معارف اسلامى به حوزه شهرضا پيوست و سپس از آنجا به سوى نجف اشرف بار سفر بست. پس از كسب درجه اجتهاد به ايران بازگشت. هنگامى كه سلطه سلسله قاجار همراه با اختناق نيروهاى انگليسى جامعه اسلامى را به نابودى مى كشيد, مدرس به رهبرى و هدايت ميرزاى شيرازى عليه دستگاه ستم برخاست و دليرانه در برابر آنان مقاومت كرد. در سال 1332 مردم رنج كشيده تهران او را به عنوان وكيل در مجلس شوراى آن روز انتخاب كردند. او تنها كسى بود كه در مجلس فرمايشى از حريم اسلام و جامعه محرومين دفاع مى كرد. وقتى رضاخان قداره بند به حكومت رسيد, ,مدرس با مبارزاتش خواب را از چشمان آن طاغى ربوده بود. و چون او را مانع پيشرفت مقاصد شوم ديدند قصد جانش كردند و چون موفق نشدند ابتدا به مدت 9 سال او را به خواف تبعيد و سپس به زندان كاشمر منتقل نمودند و در دهم آذر سال 1316 در هنگام نماز او را به شهادت رساندند.
امام خمينى(ره) راجع به اين شهيد بزرگوار فرمودند: مدرس تنها مرد بزرگى بود كه با او[ رضاخان] مقابله كرد و ايستاد و مخالفت كرد… (16 / 8 / 57)
مدرس جلوى رضا شاه ايستاد و فرياد زد زنده باد خودم, مرده باد رضاخان.(17 / 11 / 57)

يازدهم آذر 1300 شهادت ميرزا كوچكخان جنگلى

در سال 1298 هجرى قمرى برابر با 1257 شمسى در استاد سراى رشت ديده به جهان گشود, نامش يونس و از همان كودكى به كوچك خان مشهور شد.
به سرعت مراتب علمى را پيمود و در حوزه علميه در درس هاى فقه و اصول تبحر يافت, سپس براى نجات جامعه از چنگال نوكران داخلى و استعمارگران روسى و انگليسى به مبارزه مسلحانه روى آورد. و پس از مدتى باتشكيل سازمانى به نام نهضت جنگل با همه امكانات محدودى كه داشت با سه دولت شوروى, انگلستان و عثمانى و هم چنين با استبداد رضاخانى به مبارزه برخاست و با تشكيل حكومت انقلابى در رشت براى نجات ميهن همت گماشت و آخر الامر در اثر خيانت بعضى هم پيمانان جان خود را در اين راه فدا كرد و به همه آزاديخواهان درس مبارزه و چگونه از دين و استقلال ميهن دفاع نمودن را آموخت يادش گرامى باد.

بيستم آذرماه :1360

اسوه تقوا و اخلاق شهيد آيت الله دستغيب توسط منافقين كوردل به شهادت رسيد و به جمع شهداى محراب و شهيدان به خون خفته انقلاب اسلامى پيوست و درس ايثار و استقامت در راه عقيده به همگان آموخت يادش گرامى باد.

بيست و هفتم آذر 1358 روز وحدت حوزه و دانشگاه

وحدت و هماهنگى در ميان اقشار مختلف جامعه از برنامه هاى مهم و استراتژيك اسلام است كه از اولين روزهاى طلوع آفتاب اسلام رسولخدا صلى الله عليه و آله وسلم سعى در ايجاد آن داشته و با برقرارى برادرى ميان صفوف مسلمين آنان متحد ساختند. امام خمينى رضوان الله عليه كه احيا كننده شريعت نبوى و ادامه دهنده راه انبيإ بود يكى از اهداف خويش را ايجاد وحدت درصفوف مختلف و متفرق مسلمانان قرار داد كه يكى از آن وحدت ها وحدت و همدستى دو نهاد مهم علمى و فرهنگى كشور اسلامى يعنى حوزه ودانشگاه بود. امام بزرگوار در مراحل مختلفى بر وحدت اين دو نهاد علمى تإكيد كرده فرمودند:
((دانشگاه پيوند خودش را با فيضيه محكم كند و فيضيه محكم كند پيوستگى خودش را به دانشگاه. شما دو قشرى هستيد كه اگر شما اصلاح بشويد اصلاح مى شود ملت ها و اگر خداى ناخواسته شما اصلاح نشويد و يا منزوى بشويد, مملكتتان و كسانى كه مى توانند در مملكت كارى بكنند منزوى خواهند شد. ((دانشگاه و فيضيه دست به دست هم بدهند و استقلال كشور خودشان را حفظ كنند.))
((امروز دانشآموزان بايد سعى كنند تاريخ انقلاب اسلاميمان را و نقش وحدت بين خودشان و دانشگاهيان با روحانيون را بياموزند.))
و اين وحدت با شهادت شهيد بزرگوار دكتر محمد مفتح در سطح دانشگاه پيوند خورد و در تاريخ خونبار انقلاب اسلامى به يادگار ماند.

/

نقش انتفاضه در نابودى ماشين جنگى اسرائيل

 

نقش انتفاضه در نابودى ماشين جنگى اسرائيل

عقب نشينى ارتش صهيونيستى از جنوب لبنان, بزرگترين ضربه در طول تاريخ تشكيل رژيم صهيونيستى بود كه بر پيكره ماشين جنگى اين رژيم نواخته شد.
اين ضربه كه ارتش شكست ناپذير اسرائيل را شكست داد, در نوع خود شكست نظريه امنيتى اسرائيل و توان بازدارندگى آن را به اثبات رساند. و نقش بسزايى در جمع شدن اقشار و گروههاى مختلف فلسطينى حول محور مقاومت ايفا كرد.
يك سال پس از عقب نشينى ارتش اشغالگر يعنى در سال 2001, شعله هاى فروزان و پر حرارت انتفاضه مردمى در مسجدالاقصى زبانه كشيد و ملت فلسطين به يكباره بر بى حرمتى شارون به اين مسجد مقدس خروشيد. از آن پس نظاميان و سياسيون رژيم اشغالگر قدس به فكر افتادند تا براى ترميم توان دفاعى اسرائيل كه تا حد زيادى از بين رفته بود چاره اى بينديشند.
از اين رو به راحتى مى توان دريافت كه توقف خشونت و تروريسم, تنها يك شعار سياسى به هدف كاهش تلفات بشرى نيست بلكه آن يك استراتژى جديد سياسى است تا ارتش اسرائيل بتواند با مستمسك قراردادن آن, قدرت و توان از دست رفته اش را بازيابد.
به باور استراتژيست ها و تئوريسين هاى نظامى رژيم صهيونيستى, يكى از جنبه هاى مهم استراتژى امنيتى اسرائيل ترساندن طرف مقابل از اسرائيل و هم چنين ترساندن مردم اسرائيل از طرف مقابل يعنى فلسطينى هاست. تا نوعى موازنه وحشت برقرار شده و قوم يهود نيز فلسطينى ها را به عنوان دشمن اسرائيل و يهود تصور كند. چه اين كه همه مى دانند رژيم اسرائيل رژيمى است غاصب و تهديد كننده كشورها و ملل عرب كه راهى جز استفاده از زور براى دفاع از خود ندارد, رژيم صهيونيستى كار دفاع از خود را به دو شكل انجام مى دهد:
1. بزرگ جلوه دادن توان نظامى وقدرت خود در برابر طرف مقابل.
2. سركوب شديد طرف فلسطينى به گونه اى كه خارج از تحملش بوده و قادر به پاسخگويى به آن نباشد.
به اعتقاد كارشناسان, تمام اين ها تكرار تجربه هاى شكست خورده قبلى است كه نه تنها سودى براى طرف وارد آورنده فشار يعنى مهاجم را ندارد بلكه توان دفاعى طرف فلسطينى را افزايش داده و به اصطلاح آن را واكسينه مى كند.
از اين رو ما هرازگاهى شاهد ترور رهبران سياسى و جهادى انتفاضه و حمله به مردم غير نظامى هستيم. دشمن از اين طريق مى خواهد به اين رهبران بفهماند كه در صورت ادامه جهاد و مقاومت, مرگ در انتظارشان خواهد بود.
به همين دليل داشتن شجاعت, در كنار دارا بودن درايت و كاردانى يكى از ابزارها و مولفه هاى مهم رهبرى گروههاى فلسطينى و جنبش هاى آزادى بخش به شمار مى رود.
لذا براى درك بهتر پايه ها و قواعد اصلى انتفاضه و پيامدهاى منفى مقاومت ملت فلسطين بر رژيم اشغالگر قدس موارد ذيل را متذكر مى شويم:

1. ابعاد تاريخى و سياسى انتفاضه:

ملت فلسطين و امت عرب, در جنگ با اسرائيل از آغاز قرن بيستم تا پايان آن, مراحل متعدد و خطيرى را پشت سر گذاشته است, اما عمده شكست هاى اعراب در جنگ با صهيونيسم و اسرائيل از زمان تشكيل رژيم صهيونيستى در سال 1948 حادث شد. كه اين امر در سال 1967 و شكست ارتش هاى عرب وارد مرحله تازه اى شد. در سال 1973 با رشادت جوانان عرب چيزى به شكست اسرائيل نمانده بود اما با خروج مصر (كه قوىترين ارتش در جهان عرب به شمار مى رود) از اتحاد عربى, اين جنگ نيز به زيان اعراب تمام شد.
در سال 1982, ارتش اشغالگر قدس به منظور نابودى گروههاى مبارز فلسطينى و اخراج آنها از خاك لبنان, حمله اى سنگين را به اين كشور آغاز كرد. اين وضع ادامه داشت تا اين كه اولين انتفاضه مردمى در فلسطين در سال 1987 شعله ور شد. اين امر صهيونيست ها را بر آن داشت تا با سوء استفاده از آشفته باز جهانى, پيمان ننگين اسلو را در سال 1993 بر سازمان آزادى بخش فلسطين تحميل كنند. اما بدترين ضربه در طول تاريخ جنگ اعراب و اسرائيل, مقاومت دليرانه رزمندگان حزب الله در برابر ماشين جنگى رژيم صهيونيستى بود كه در نهايت به اضمحلال اين ماشين و عقب نشينى آن در ماه مى سال 2000 از جنوب لبنان منجر شد. اين رويداد عظيم آتش فروخورده ملت فلسطين را بار ديگر برافروخت و اين ملت دريافت كه پيمان هايى چون كمپ ديويد 2 فريبى بيش نبوده و صهيونيست ها در وراى اين پيمان, وقت كشى و حق خورى را دنبال مى كنند. همين امر زمينه آغاز دومين انتفاضه را فراهم كرد. تا اين كه شارون در 28 سپتامبر همان سال با ورود به حرم قدسى آتش انتفاضه دوم را روشن كرد و آتشفشان قهر ملت فلسطين از درون منطقه فوران كرد. از همين زمان جنگ اعراب و اسرائيل وارد مرحله جديدى شد كه از نظر شرايط و ماهيت با انتفاضه اول تفاوت دارد. چرا كه در اين انتفاضه ملت فلسطين دريافت كه بايد جنگ را به درون اراضى دشمن بكشاند.

2. مزاياى انتفاضه اقصى:

به اعتقاد كارشناسان مسائل منطقه به ويژه استراتژيست هاى رژيم صهيونيستى انتقاضه دوم كه به انتفاضه اقصى مشهور است چند ويژگى و مولفه خاص خود را دارد كه عبارتند از:
الف ـ اين انتفاضه, توانست افسانه شكست ناپذير بودن اسرائيل و ارتش صهيونيستى را درهم بشكند و براى جهان عرب و اسلام اين واقعيت را به اثبات برساند و روحيه شكست خورده جهان عرب را اعاده كند.
ب ـ انتفاضه دوم باطل بودن تمام معادلات ده ساله صلح يعنى از زمان كنفرانس مادريد درسال 1991 را نشان داد و ثابت كرد راه سازش كه برخى گروه هاى فلسطينى آن را در پيش گرفته اند راهى شكست خورده است و سرابى بيش نيست چرا كه اين راه حتى ساده ترين و ابتدايى ترين حقوق حقه ملت فلسطين را نيز برآورده نساخت. اما با كمال تإسف طرف فلسطينى تا حد زيادى به طرف مقابل يعنى رژيم اشغالگر قدس امتياز داد و حتى موجوديت اسرائيل را به رسميت شناخت و تشكيلات خودگردان عرفات به نگهبان و حافظ امنيت آن بدل شد.
ج ـ مبارزه مسلحانه از ديگر ويژگى هاى بارز انتفاضه مسجدالاقصى است كه باعث شد دامنه جنگ به درون رژيم صهيونيستى كشيده شده و صهيونيست ها حتى در منازل شخصى خود نيز احساس امنيت و آرامش نكنند. همين امر باعث شد تا صهيونيست ها به قدرت بالاى اين انتفاضه اعتراف كرده و حتى رئيس ستاد مشترك ارتش رژيم صهيونيستى آن را تهديدى جدى براى موجوديت و كيان اسرائيل توصيف كند.

3. شكست اسرائيل و انديشه هاى جنگى آن:

شكست نظامى از جمله ابزارهايى است كه مى توان آن را در جهت وارد آوردن شكست معنوى و فرهنگى به دشمن تبديل كرد. انتفاضه مسجدالاقصى باعث شد تا پيروزىهاى نظامى سابق ارتش اسرائيل در جنگ با اعراب تحت الشعاع قرار بگيرد چرا كه همه ناتوانى ارتش صهيونيستى در مقابله با مقاومت هاى مردمى از جمله حزب الله لبنان و مقاومت مردم فلسطين را مشاهده كردند.
نهادهاى سياسى و نظامى اسرائيل همواره در تلاش بوده اند تا جلوى خيزش هاى مردمى در فلسطين را گرفته و از فروپاشى امنيتى و روانى مردم جامعه عبرى جلوگيرى كنند به همين دليل ارتش صهيونيستى از همان آغازين روزهاى انتفاضه به زور متوسل شد, شهادت 240 فلسطينى در دو ماه اول انتفاضه كه مردم جز سنگ سلاحى نداشتند, خود گواهى بر اين مدعاست.
اما با اين وجود ماشين جنگى و سياسى اسرائيل در برابر اراده ملت فلسطين كه خواهان ادامه مقاومت و انتقاضه هستند, به سختى شكست خورد.
موشه يعالون رئيس ستاد مشترك ارتش اسرائيل در سخنانى در اين باره گفت: اگر نقش مقاومت در ميزان آگاهى مردم فلسطين و اعراب بررسى نشود به طور حتم هرگز نمى توانيم به عمق خواسته آنها پى ببريم. درست است كه ما از نظر نظامى يكى از قويترين ارتش ها را داريم اما طرف مقابل باچشم حقارت به ما مى نگرد و ما را ضعيف مى پندارد. اين امر فقط طرف هاى مسلح را تحت تإثير قرار نمى دهد بلكه بر تمام توافقنامه هاى ما با اعراب و از جمله اعراب 48 تإثيرگذار خواهد بود.

4. ابعاد مختلف نبرد و آينده آن:

از جمله مولفه هاى مهم انتفاضه دوم كه در بخش قبل به آن اشاره كرديم, مبارزه مسلحانه و اجراى عمليات در داخل اراضى اشغالى سال 1948 است كه بسيارى از معادلات سنتى نبرد را بر هم زد.
اما در اسرائيل به ويژه نهادهاى نظامى و سياسى آن, بسيارى معتقدند كه امتيازدهى تل آويو در مورد مسائل مختلف مانند انحلال شهرك ها, حاكميت مسلمانان بر مسجدالاقصى, و ارتباط ميان مناطق فلسطينى نشين به زيان تل آويو تمام مى شود و قدرت دفاعى اسرائيل را با چالش هاى بزرگى مواجه خواهد شد.
اين نهادها معتقدند حتى اگر اين امتيازات به حد پيمان اسلو نرسد باز هم تبعات منفى آن در دراز مدت براى تل آويو مشكل ساز خواهد ساخت.
بنابر استراتژى سران رژيم صهيونيستى, امتيازدهى به فلسطينيان باعث مى شود تا آن ها خواسته هاى بيشترى را مطرح كنند و در نهايت موجوديت و ماهيت اسرائيل را نشانه بروند كه اين امر به تغيير مفاهيم و ديدگاههاى سياسى و سرنوشت جنگ اعراب و اسرائيل منجر خواهد شد.
از اين رو ادامه انتفاضه و مقاومت مردمى در فلسطين خطرى بزرگ براى ماهيت و موجوديت رژيم اشغالگر قدس و توان دفاعى اين رژيم به شمار مى رود و مقاومت مسلحانه را به الگويى مناسب و در اصل تنها راه آزادى و كسب حقوق بدل خواهد ساخت.
لذا مى توان گفت انتفاضه دوم سدى بزرگ در برابر ادامه حركت پيمان هايى چون اسلو و كمپ ديويد2 به وجود آورد و توانست تمام نقشه هاى دشمن براى ساكت كردن اعراب و سركوب ملت فلسطين را به شكست بكشاند.
اين انتفاضه ثابت كرد كه ملت فلسطين قادر است وضعيت امنيتى, سياسى و روانى را براى صهيونيست ها به شكلى طاقت فرسا و غير قابل تحمل درآورد و آن ها را كه تاكنون به امتياز گرفتن عادت كرده اند به امتياز دهى وادار سازد.
بنابراين تنها راه به شكست كشاندن طرح هاى سركوبگرانه رژيم صهيونيستى استمرار مقاومت است. چه اين كه رهبران اسرائيل به خوبى مى دانند كه هرگونه امتيازدهى و عقب نشينى در برابر فلسطينيان آينده آنان را شديدا به خطر خواهد افكند.
به همين دليل اكثر فرماندهان نظامى و رهبران سياسى اسرائيل با صراحت انتفاضه مسجدالاقصى را دومين رويداد بزرگ پس از تشكيل اسرائيل درسال 1948 به حساب مىآورند و معتقدند كه اگر جلوى آن گرفته نشود فلسطين پيش از سال 1948 بار ديگر تشكيل خواهد شد.

/

دنيا در سيره پيشوايان

 

دنيا در سيره پيشوايان

حجه الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى

اشاره:

مطابق بعضى از آيات و روايات, دنيا به شدت نكوهش شده, اما براساس بعضى ديگر, از آن تمجيد و ستايش شده است. در سيره پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان(عليهم السلام) نيز همين دوگانگى وجود دارد.
از سوى ديگر زهد و پارسايى از ارزش هاى كليدى و مهم اسلامى است, در عين حال على(عليه السلام) ـ كه سر سلسله زاهدان و وارستگان بود ـ با احداث باغ ها و نخلستان ها و مزارع, ثروت كلانى به دست آورد. آيا زهد و پارسايى, با توسعه ثروت و عوامل آن, ناسازگار است؟ و به طور كلى سيره پيشوايان دين در اين رابطه چگونه بوده است؟!

دنياى پسنديده و ناپسند

اسلام در همه امور آيين اعتدال است. از افراط و تفريط بركنار بوده و از آن به شدت نهى كرده است. بر همين اساس مسلمانان در قرآن به عنوان امت وسط و ميانه معرفى شده اند: ((و كذلك جعلناكم امه وسطا; همان گونه كه قبله شما (نسبت به قبله مسيحيان و يهوديان) يك قبله ميانه است, شما را نيز امت ميانه قرار داده ايم.)) (1) امتى كه نه معنويات را فراموش مى كند و نه بهره خود از دنيا را ناديده مى گيرد.
قرآن از يك سو مى فرمايد: ((و ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور; و زندگى دنيا چيزى جز سرمايه فريب و پوچى نيست.))(2)
و از سوى ديگر از قول حضرت سليمان نقل كرده كه در برابر ثروت و امكانات كلان دنيا, آن را لطف وفضل الهى دانسته كه خدا آن را براى آزمايش در اختيار بشر نهاده است; لذا عرض مى كند: ((هذا من فضل ربى ليبلونى ءإشكر إم إكفر; اين از لطف و فضل پروردگار من است, تا خداوند مرا آزمايش كند كه آيا شكر او را به جا مىآورم يا كفران مى كنم.))(3)
بنابراين خداوند در يك آيه, هم به آخرت طلبى دستور مى دهد و هم به بهره گيرى از شوون دنيا. آن جا كه مى فرمايد:
((وابتغ فيما آتاك الله الدار الاخره و لا تنس نصيبك من الدنيا; و در آنچه خدا به تو داده, سراى آخرت را بطلب, و بهره ات را از دنيا فراموش نكن.))(4) در اين آيه به همان اعتدال اشاره شده كه هم بايد از امكانات دنيا براى آخرت استفاده كرد, و هم از بهره هاى مادى دنيا بهره مند شد. به طور كلى بايد دنيا را وسيله آخرت قرار داد.
پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان(عليهم السلام) زندگى خود را بر همين اساس تنظيم كرده بودند. به اين صورت كه دنيا در روش آنها وسيله آخرت بود, نه هدف.
از اين رو پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: ((ليس من حب الدنيا طلب ما يصلحك; تحصيل آنچه را كه موجب سامان يافتن زندگى دنياى تو ـ كه از راه صحيح است ـ در شمار حب دنيا نيست.))(5)
حضرت على(عليه السلام) نيز فرموده: ((من بصر بها بصرته, و من ابصر اليها اعمته; هر كس با چشم بصيرت و عبرت به دنيا بنگرد, دنيا به او بصيرت و بينايى مى بخشد و آن كس كه چشمش به دنبال دنيا بوده و شيفته آن گردد, دنيا او را از ديدن حقايق, نابينا مى سازد.))(6)
نتيجه اين كه دنيا بر دو گونه است: پسنديده و ناپسند. هرگاه از آن بهره بردارى صحيح و در راستاى امور معنوى باشد, پسنديده است, اما اگر مايه غرور, فساد و انحراف گردد و باعث فراموشى آخرت شود, ناپسند خواهد بود. دنياى بدون آخرت, و يا آخرت منهاى دنيا, همان راه افراط و تفريطى است كه قطعا راه غلط و خطرناكى خواهد بود.
بر همين اساس اميرمومنان على (عليه السلام) درباره زهد و پارسايى ـ كه ارزش مهم اسلامى است ـ چنين فرمود:
((لو إن رجلا اخذ جميع ما فى الارض, و اراد به وجه الله فهو زاهد, ولو انه ترك الجميع و لم يرد وجه الله فليس بزاهد; اگر انسانى مالك همه دنيا شود, و هدفش از آن وصول به خدا باشد, چنين فردى زاهد و پارسا است و اگر همه دنيا را ترك كند و هدفش از اين كار, رضاى خدا نباشد, او زاهد و پارسا نيست.))(7)
امام كاظم(عليه السلام) نيز فرمود: ((از ما نيست كسى كه دنيايش را براى آخرتش تباه سازد يا آخرتش را براى دنيايش ترك نمايد.))
از سخنان اميرمومنان على(عليه السلام) است كه: ((دنيا خانه گذر به سوى خانه ابدى است. مردم در دنيا دو گونه اند: بعضى خود را مى فروشند ودر نتيجه خود را هلاك مى سازند. برخى هم خود را مى خرند و خويش را آزاد مى نمايند.))(8)
مولانا جلال الدين دنيا را به كشتى اى مثال زده كه اگر آب داخل آن شود, غرق مى گردد و اگر كشتى روى آب باشد و آب در كنار آن, كشتى به حركت خود ادامه مى دهد:
چيست دنيا؟ از خدا غافل بدن
نى قماش و نقره و فرزند و زن
مال را كز بهر دين باشى حمول
نعم مال صالح گفت آن رسول
آب در كشتى هلاك كشتى است
آب در بيرون كشتى پشتى است
چون كه مال و ملك را از دل براند
زان سليمان, خويش جز مسكين نخواند(9)
در اين جا اين سوال پيش مىآيد كه چرا آيات و رواياتى كه بيانگر مذمت و بى ارزشى دنيا هستند, بيش از آيات و رواياتى هستند كه دنيا را مدح كرده اند؟
پاسخ اين كه: آنچه مورد مذمت است, حب و علاقه بسيار و دلبستگى به دنيا است, زيرا موجب انحراف و فراموشى معنويات مى گردد. با توجه به اين كه جاذبه هاى دنيا بسيار قوى بوده و انسان هاى بسيارى را در دام آن گرفتار مى سازد, آيات و روايات, به انسان هشدار داده اند. اين كه حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: ((والله لدنياكم هذه إهون فى عينى من عراق خنزير فى يد مجذوم; سوگند به خدا اين دنياى شما در نظر من از استخوان خوك در دست شخص جذامى پست تر است));(10) اشاره به دنياى دنياپرستان و خودباختگان است; همان كسانى كه زرق و برق دنيا فريبشان داده است.
چنان كه امام صادق(عليه السلام) در وصف همين دنيا مى فرمايد: ((دنيا همانند موجودى است كه سر آن تكبر, چشمش حرص, گوشش طمع, زبانش ريا, دستش شهوت, پايش خودبينى, قلبش غفلت, وجودش فنا, و نتيجه اش زوال است…))(11)
ولى اگر از دنيا بهره بردارى صحيح شود, عين آخرت است. در اين صورت نه تنها نكوهيده نيست, بلكه ستوده خواهد بود. بر همين اساس, ابن ابى يعفور مى گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم: ما دنيا را دوست داريم. فرمود: بااين دوست داشتن مى خواهيد چه كنيد؟ عرض كردم: ازدواج كنيم, حج به جا آوريم, هزينه زندگى اهل و عيال خود را تإمين نموده و كارهاى خير كنيم. فرمود: ((ليس هذا من الدنيا هذا من الاخره; اين از دنيا نيست, بلكه جزيى از آخرت مى باشد.))(12)

رابطه پيشوايان با دنيا

براى اين كه روشن تر شود كه پيشوايان, دنياى خوب را مى پسنديدند و ديگران را بدان تشويق مى نمودند, چند نمونه از شيوه آنها بيان مى كنيم:
1. روزى حضرت على(عليه السلام) در باغ فدك مشغول كشاورزى و هموار كردن زمين بود. با زحمت كار مى كرد و عرق مى ريخت. در اين هنگام زنى خوش سيما به حضور على(عليه السلام) آمد, آن حضرت مى گويد: تا چشمم به او افتاد,… و او را نزد خود به ((بثينه)) (دختر عامر جمحى كه به عنوان زيباترين زن قريش شهرت داشت) تشبيه كردم. به من گفت: ((اى پسر ابوطالب! آيا مى خواهى با من ازدواج كنى, و تو را از رنج بيل زدن بى نياز ساخته و گنج هاى زمين را در اختيارت گذارم و تا آخر عمر, مالك آن گنج ها گردى؟))
گفتم: تو كيستى تا تو را از خاندانت خواستگارى نمايم؟ گفت: من دنيا هستم. به او گفتم: ((ارجعى فاطلبى زوجا غيرى…; بازگرد و شوهرى غير مرا بجوى.))(13)
اين فراز بيانگر آن است كه حضرت على(عليه السلام) براى تإمين هزينه زندگى دنياى خود كار مى كرد و عرق مى ريخت, ولى هرگز حاضر نبود به دنياى ناپسندى روى آورد كه در آن عياشى و خوش گذرانى جاى هدف هاى والاى انسانى را گرفته باشد.
2. روزى شرايط زندگى بر على (عليه السلام) و افراد خانواده اش ـ از نظر هزينه زندگى ـ بسيار سخت شد. آن حضرت به قصد كارگرى از خانه خارج شد. در شهر مدينه به جست و جو پرداخت, ولى كارى نيافت, سرانجام از مدينه خارج گرديد و دريك فرسخ و نيمى مدينه به روستاى كوچكى رسيد, در آن جا ديد بانويى مقدارى خاك, علك كرده و منتظر كارگر است. نزد او رفت و پس از گفت و گو قرار گذاشتند كه آن حضرت آب بياورد و آن خاك را به گل تبديل نموده و براى ديوار كشى آماده سازند و عوض هر دلوى از آب كه مىآورد, يك عدد خرما اجرت بگيرد.
آن روز آن بزرگوار اين كار را ادامه داد و مقدارى خرما گرفت و به مدينه بازگشت. ماجرا را به عرض پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) رسانيد. آن گاه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) با افراد خانواده نشستند و آن خرماها را خوردند و رفع گرسنگى نمودند.(14)
نظير همين مطلب درباره شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل شده كه آن حضرت به بيابان رفت و در آن جا شترچرانى را ديد كه به سر چاه آب ايستاده و با دلو, آب مى كشد تا به شتران خود آب دهد. آن حضرت نزد او رفت و فرمود: آيا اجير (كارگر مزدگير) مى خواهى؟ ساربان گفت: آرى. قرار گذاشتند كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) براى هر دلو آبى كه از چاه مى كشد سه عدد خرما مزد بگيرد. پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) هشت دلو آب كشيد, و بيست و چهار عدد خرما از او گرفت.(15)
3. از حوادث عجيب و معروف اين كه روزى ابن عباس, حضرت على(عليه السلام) را سوار بر شترى ديد كه بارى از هسته خرما حمل مى كرد. پرسيد: اين بار چيست؟ امام على(عليه السلام) فرمود: ((به خواست خدا صد هزار درخت خرما))
حضرت على (عليه السلام) آن هسته ها را به صحرا برد و كاشت و زحمت ها كشيد تا نخلستان هاى وسيعى به وجود آمد. به طورى كه در مجموع داراى صد هزار درخت خرما بود.
او از محصول كار خود, كارهاى مهم اجتماعى انجام مى داد; از جمله هزار برده خريد و آزاد كرد.(16)
از دسترنج خود به مستمندان كمك مى كرد, دنيا را مى خواست, ولى دنيايى كه پلى براى آخرت و سامان بخشى به نابسامانى ها باشد. از بخشش هاى عجيب او اين كه: روزى عبدالله بن زبير (پس از فوت پدرش زبير) به على(عليه السلام) عرض كرد: در دفتر حساب پدرم ديدم كه ايشان هشتاد هزار درهم از پدر شما (ابوطالب) طلب دارد. على(عليه السلام) فرمود: پدرت راست گو بود.
آن گاه دستور داد تا هشت صد هزار درهم به عبدالله بدهند, پس از مدتى عبدالله به حضور على(عليه السلام) آمد و گفت: ((من اشتباه كرده ام پدر من از پدر شما طلب ندارد, بلكه پدر شما (ابوطالب) اين مبلغ را از پدرم زبير طلب دارد!))
حضرت على(عليه السلام) فرمود: پدرت را حلال كرده و بدهكاريش را بخشيدم و اين مبلغى را هم كه به تو دادم پس نمى گيرم و آن را به تو بخشيدم.(17)
با توجه به اين كه اين بخشش ها, از اموال شخصى حضرت على(عليه السلام) بوده, چنين به دست مىآوريم كه دنياطلبى, براى تإمين نيازها و سامان بخشى به زندگى بينوايان و گره گشايى از مشكلات مهم اسلامى, با دلبستگى به دنيا, چنان كه موجب غرور و انحراف گردد از زمين تا آسمان فرق دارد.
4. ماجراى علإ و عاصم كه دو برادر بودند, ولى هر دو, راه افراط و تفريط را پيمودند; اولى در ظاهر به دنياى گسترده و خانه وسيع رو آورده بود و دومى با ترك دنيا, غارنشين شده بود. اين داستان يكى از داستان هاى معروف نهج البلاغه است. حضرت على(عليه السلام) وقتى دانست كه علإ بن زياد, خانه وسيع و دنياى وسيع را براى ارزش هايى مانند: مهمان نوازى, صله رحم, اصلاح و ازدواج بستگان مى خواهد, به او فرمود:
((و بلى ان شئت بها الاخره…; آرى اگر بخواهى با اين وسيله به آرخت برسى, يعنى مهمان دارى كنى, صله رحم بنمايى و حقوق افراد را ادا كنى, فاذا انت قد بلغت بها الاخره; در اين صورت با اين خانه وسيع به آخرت رسيده اى.))
ولى از عاصم شديدا انتقاد كرد و به او فرمود: ((اى دشمنك جان خود, شيطان در تو راه يافته و تو را شكار نموده, آيا به خانواده و فرزندت رحم نمى كنى؟ تو مى پندارى كه خداوند (به ظاهر) طيبات را بر تو حلال كرده, ولى در واقع دوست ندارد كه از آنها بهره مند شوى, تو در پيشگاه خدا بى ارزش تر از آن هستى كه با تو اين گونه رفتار نمايد.))
عاصم عرض كرد: ((اى اميرمومنان! پس چرا تو با اين لباس خشن و آن غذاى ناگوار زندگى مى كنى, با اين كه امام و پيشواى مردم هستى؟))
حضرت على(عليه السلام) در پاسخ فرمود: ((واى بر تو, من مثل تو نيستم (وظيفه من كه امام هستم غير از شماست), خداوند بر پيشوايان حق, واجب كرده كه به خود سخت گيرند و مانند طبقه ضعيف جامعه زندگى نمايند تا نادارى فقير موجب سركشى او از فرمان خدا نشود.))(18)

پى نوشت ها:
1. بقره, 143.
2. آل عمران, 185.
3. نمل, 40.
4. قصص, 77.
5. كنزالعمال, حديث52.
6. نهج البلاغه, خطبه82.
7. غرر الحكم, ترجمه محمد على انصارى, ج2, قسمت آخر, ص28.
8. بحارالانوار, ج73, ص130.
9. ديوان مثنوى به خط ميرخانى, دفتر اول, ص27.
10. نهج البلاغه, حكمت 236.
11. بحارالانوار, ج73, ص105.
12. همان, ص106.
13. همان, ص84.
14. كشف الغمه, مطابق نقل بحارالانوار, ج41, ص33.
15. اقتباس از منتخب التواريخ, ص883.
16. فروع كافى, ج5, ص75 و 74.
17. غرر الحكم, ترجمه محمد على انصارى, ج2, قسمت آخر, ص20.
18. نهج البلاغه, خطبه209.
/

شرح دعاى كميل

 

شرح دعاى كميل

حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان

((اللهم اغفر لى كل ذنب اذنبته و كل خطيئه اخطإتها;

خدايا براى من بيامرز هر گناهى كه انجام دادم و هر خطايى كه مرتكب شدم.))
جاذبه گناه و كشش معصيت, هنگامى كه در قلب انسان نقش ثابت و استوارى نبسته, بلكه گاهى آدمى را دچار عمل خلاف مى كند, در اصطلاح اهل تحقيق ذنب است و زمانى كه در قلب, جاى پايش ثابت و استوار مى شود, و به تعبير اهل فن, براى قلب ملكه مى شود, تا جايى كه انسان در هر زمان و در هر كجا و در هر موقعيت و شرايطى دست به گناه و مصعيت مى زند, در اصطلاح اهل لغت به ((خطيئه)) تعبير مى شود.
گداى درگاه حضرت رب و سائل پيشگاه خداى مهربان, پس از آمرزش خواهى از گناهانى كه پرده حرمت بين بنده و خدا را پاره مى كند, سبب نزول نقمت و عذاب مى شود, نعمت ها را تغيير مى دهد, مانع اجابت دعا مى شود و بلاهاى سنگين بر انسان فرود مىآورد, به پروردگارش مى گويد: همه گناهان و خطاهايى كه در مدت عمرم از من سر زده بيامرز, چه گناه صغيره و چه كبيره, چه آن چه به عمد از من سر زده يا به سهو, چه در زمان كودكى, چه هنگام نوجوانى, چه اول بلوغ و چه در اوج بلوغ, چه در پنهان و چه در آشكار, زيرا كسى جز تو نيست كه همه گناهان و خطاها را بيامرزد, تويى كه در قرآن مجيد در كمال لطف و مهربانى و آقايى و بزرگوارى اعلام كرده اى ((لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم;(1) از رحمت خدا نااميد مشويد, يقينا خدا همه گناهان را مىآمرزد, مسلما او بسيار آمرزنده و مهربانى اش هميشگى است.
بار خدايا من بد نام را
رند غزل خوان مىآشام را
كز ظلم دم به دم روزگار
تار شده هم چو شبم روزگار
نام شده شهره به بدناميم
كام به دل گشته به ناكاميم
غنچه دل چون گل افسردگى
روى نهادست به پژمردگى
از شرر افروزى نار بلا
وزقدر اندوزى شست قضا
خشك شده گلبن انديشه ام
پنجه فرو برده به خون ريشه ام
كار من ار چه همه جرم و خطاست
ليك اميدم ز تو عفو و عطاست
رحمتى آور به گنه كاريم
در گذر از جرم و تبه كاريم
در حرم وصل خودت راه ده
طبع سليم و دل آگاه ده
معتكف ميكده خاص كن
جرعه كش باده اخلاص كن
باده توفيق به جامم بريز
ساغر تحقيق به كامم بريز
((اللهم انى اتقرب اليك بذكرك;
خدايا من به سبب ذكر تو, به سوى تو تقرب مى جويم.))

خرابه هجران

تعلق بيش از حد قلب به امور مادى, تا جايى كه آن امور چون حجابى سنگين بين بنده و رب شوند, ميل بى اندازه به شهوت ها, فرو رفتن در كام لذت ها, صرف همه دقيقه ها و لحظه ها, روزها, شب ها, هفته ها و ماهها براى به دست آوردن متاع حيات دنيا, نشست و برخاست با بى خبران و غافلان, جدا ماندن از اعمال شايسته و خيرات, اسراف در پوشاك و خوراك, تبذير در هزينه كردن اموال, بى خبر بودن از مردم و اقوام, سستى داشتن از انجام واجبات, آلوده بودن به محرمات, تهى بودن از معارف و واقعيات, همه و همه از نشانه هاى زيستن در خرابه هجران است.
خرابه اى كه جز مار و مور, دغل كارى و حيله گرى, حيوان صفتى و پستى, شيطنت و بدمستى, غارت و راهزنى, دروغ و پشت هم اندازى, ريا و خودنمايى, غيبت و تهمت, ربا و غصب, شهوت و خيانت, آلودگى و دنائت, زنا و سرقت, قتل و شرارت, كبر و نخوت, حرص و طمع, بخل و حسد, كينه و دشمنى, خشم و غضب و گناه و معصيت چيزى در آن يافت نمى شود.
خرابه اى كه گنج انسانيت در كنج آن به دست شياطين مى افتد, عمر گران مايه در آن ضايع مى شود, سرمايه هاى معنوى انسان بر باد مى رود, حالت پوچى و پوكى بر آدمى حاكم مى گردد, خسارت و زيان ابدى دامن گير بنىآدم مى شود, پرده ناسپاسى و شرك و كفر و نفاق بر چهره قلب مى افتد.
خرابه اى كه بازار داد و ستدش در اختيار شياطين جنى و انسى است, اكثر مردمش به صورت انسان و به سيرت حيوانند, ظاهرش چون گور كافر پر از زينت و زيور, و باطنش آكنده از عذاب دردناك دوزخ است.
خرابه اى كه آدميانش به آثار ظاهر انسان و به كردار حيوان, همه سرگرم قيل و قال و بى خبر از وجد و حال, تصديقشان از تصور مبرا و تحقيقشان از حقيقت جدا, گروهى بيهوده پرداز و از دست داده پر و بال پرواز, همه كر و كور و با گمان و خيال هم آغوش و از ايمان و يقين دور.
خرابه اى كه ساكنانش از جرعه گناه مدهوش و با شاهد فسق و فجور هم آغوش, پرده عصمت از ميان برداشته و رايت شهوت از هر كرانه افراشته, همه در بستر هوا و هوس خفته, مردان نابكار, زنان بدكار را در بر گرفته, دخترانش مكاره و پسرانش غدار, جوانانش بى هويت و بى كاره و پيرانش فاسق و بدكردار, به اطوار موشند و به كردار خرگوشند, يكى به صورت مار و آن ديگر به سيرت كژدم, آن به دندان مى گزد و اين به دم, نام اين خرابه طبيعت, پادشاهش جهل و سپاهش رذايل, موادش حرام و كارش به تحليل بردن و نابود كردن انسان!!

كشور وصال

به فتواى عقل و شرع بر گرفتار خرابه هجران واجب است, بار سنگين تعلقات بى ثمر از دوش قلب بر زمين نهد و بال پرواز براى سفر و هجرت به سوى كشور وصال بگشايد. با عشق و همت به حركت آيد و با كمك گرفتن از قدرت ذكر به آن كشور كه كشور معرفت و فضيلت, صدق و درستى, امانت و راستى, حق و حقيقت, وفا و صفا, شور و حال, بندگى و عبادت, شرافت و كرامت, محبت و صميميت, زهد و قناعت, صبر و توكل, بصيرت و استقامت, ورع و پاكدامنى, پارسايى و تقوا, واقعيت و عزت, احسان و عدالت است, درآيد و مزه شيرين مقام قرب به حق را بچشد, گل وصال محبوب را ببويد و به اخلاق معشوق آراسته شود و به هم نشينى رفيقانى چون انبيا و صديقين و شهدا و صالحان نايل آيد.
قرآن درباره اين سفر و اين هجرت آگاهانه و حركت عاشقانه, كه حركت و هجرت از همه زشتى ها و بدىها به سوى همه خوبى ها و نيكى ها است, مى فرمايد:
((ومن يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغما كثيرا وسعه ومن يخرج من بيته مهاجرا الى الله ورسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله وكان الله غفورا رحيما;(2) و هر كس در راه خدا هجرت كند, پناهگاه هاى بسيار فراخى در زمين مى يابد و هر كس از خانه اش براى هجرت به سوى خدا و رسولش بيرون آيد, آن گاه مرگ او را در رسد. مسلما پاداشش بر عهده خدا است و خدا بسيار آمرزنده و مهربانيش هميشگى است.
در بيابان طلب بسيار مى بايد گذشت
وز دو عالم در سراغ يار مى بايد گذشت
سال ها در خواب غفلت بگذراندى عمر را
مدتى هم با دل بيمار مى بايد گذشت
اندرين دريا كه موج اوست تيغ آبدار
از تلاش گوهر شهوار مى بايد گذشت
چون متاع عمر را بسيار ارزان مى خرند
از زيان و سود اين بازار مى بايد گذشت
آفتاب عشق, عالم را منور مى كند
تا بكى در سايه ديوار مى بايد گذشت

ذكر

اهل تحقيق مى گويند: در كلمه نورانى ((بذكرك)) بإ به معناى سببيت است; بنابراين معناى جمله مى شود: خدايا من به سوى ذكر تو به تو تقرب مى جويم.
براى كلمه ((ذكر)) سه معنا بيان شده: 1. توجه و ياد قلبى و باطنى نسبت به حضرت حق; 2. قرآن; 3. پيامبر و اهل بيت.

توجه و ياد قلبى و باطنى

ياد و توجه و ذكر و تذكر ضد غفلت است. غافل از خدا, از اين كه عمرش تباه شود, دچار محرمات و معاصى گردد, حقوق مردم را پايمال كند, از عبادت و بندگى محروم ماند, به حرام خورى دچار آيد, و دست شقاوت و تيره روزى و محروميت و بدبختى گريبانش را بگيرد, باك نخواهد داشت. ولى كسى كه ياد خداست, دلش خانه ذكر محبوب است, قلبش براى او مى تپد, به اين حقيقت آگاهى دارد كه حضرت حق براى هدايت بندگان, انبيا را فرستاد, كتاب هاى آسمانى نازل كرد, براى حسنات پاداشى چون بهشت قرار داد و براى سيئات كيفرى چون دوزخ مقرر كرد, شبانه روزش را در عبادت و بندگى, خدمت به انسان ها, دورى از محرمات, حفظ حقوق مردم, رعايت تقوا و پاك دامنى, تحصيل علم و معرفت, به دست آوردن معاش حلال از راه كسب مشروع, حل مشكلات دردمندان, رفع حاجت نيازمندان و دست گيرى از مستمندان مى گذراند و در همه اين امور جز خشنودى حق و پاداش الهى را نمى طلبد; اين ذكر و توجه كه امرى باطنى و قلبى است, آن چنان قدرتى براى آراسته شدن به حسنات به انسان مى دهد كه انسان, پس از مدتى اندك به عرصه گاه قرب دوست مى رسد و شاهد وصال را به آغوش جان مى گيرد و لذت مناجات و عبادت و خدمت به بندگان را مى چشد. قوم يونس كه دچار غفلت سنگين بودند, با راهنمايى مردى عالم و عاشقى عارف, متذكر حق شدند, به ياد خدا افتادند, با كمك گيرى از ياد دوست پرده غفلت را از برابر ديده قلب كنار زدند, سر به بيابان گذاشتند, صورت بر خاك ذلت نهادند, با آب ديدگان غبار از چهره جان شستند, وجودشان را به توبه واقعى آراستند و با اين واقعيات ابر صاعقه زا و مرگ بار را از ديار خود راندند, به عرصه گاه قرب دوست نشستند و باقى مانده عمر را در درستى و راستى و عبادت و بندگى سپرى كردند و سپس در آغوش خشنودى و كرامت و رحمت حق جان دادند و قدم به سراى آخرت گذاشتند, تا در آن جا براى ابد در بهشت عنبر سرشت جاى گيرند.
گناه كاران دوره تاريخ, فاسقان و فاجرانى كه عاقبت به خير شدند, دست از گناه شستند, از وادى ضلالت به بوستان هدايت هجرت كردند, از شيطنت و حيلت دست باز داشته, به عرصه سلامت و امنيت آمدند و با عبادت وبندگى همه گذشته تاريك خود را جبران كردند, از بركت ياد و توجه قلبى به اين مقامات رسيدند. آنان با توبه و بازگشت خود به خدا, براى آيندگان اسوه و سرمشق شدند و حجت حق را بر همگان تمام كردند.
چهره باعظمتى چون آسيه, اصحاب كهف, بهلول نباش, حر بن يزيد, فضيل عياض كه صفحه هاى تاريخ حيات را با نور قلب خود روشنى بخشيدند, از گروه متذكران و از طايفه يادكنندگان حقند, كه با توجه به خدا و ياد محبوب, روزگار تيره خود را منور ساختند, دامن حيات از دست شيطان كشيدند و به دامان رحمت دوست دست انداختند و خود را سريع تر از حركت نور از حضيض پستى به اوج قله كرامت و درستى و قرب رحمت و وصال رساندند.
آرى آرى آن كه مرد حق بود
از غم دنياى دون مطلق بود
خود نپويد راه جز راه خدا
رو نيارد جز به درگاه خدا
شسته از دنيا و عقبى جمله دست
در مقام قرب حق دارد نشست
وانكه از دنياى دون مسرور شد
از مقام قرب ايزد دور شد
نه زدنيا كام وى حاصل شود
نه به وصل دوست او واصل شود
بگذر از اين كهنه زال و شاديش
پامنه در حجله داماديش
رو بجو در كنج عزلت گوشه اى
خوش به دست آر از قناعت توشه اى
باش قانع تا نيفتى در طمع
كز طمع با ذلت آمد مرد, مع

قرآن

خداى مهربان در آيات متعددى, از قرآن مجيد به عنوان ((ذكر)) ياد كرده, از جمله:
((انا نحن نزلنا الذكر وانا له لحافظون;(3) بى ترديد ما اين قرآن را نازل كرديم و قطعا خود حافظ و نگاهبان آن خواهيم بود.
قرآن مجيد در بردارنده معارف و احكام و فرامينى است كه به كارگيرى آن ها سعادت دنيا و آخرت انسان را تضمين مى كند.
قرآن كتاب زندگى است و انسان از نظر راهنمايى در تمام زواياى حيات به چيزى نياز ندارد, مگر اين كه در آن بيان شده باشد.
قرآن انسان را به پا برجاترين و استوارترين راه, هدايت مى كند و عمل كننده به آياتش را به اجر كريم بشارت مى دهد.
توجه باطنى به قرآن و انديشه در آيات اين كتاب, بيمارى خطرناك جهل را معالجه و قلب را تبديل به كانون معرفت مى كند.
عمل به آيات, بيان كننده خوبى ها و اجتناب از زشتى هايى كه قرآن انسان را نسبت به آن ها هشدار مى دهد, مايه نجات, زمينه ساز كرامت و سبب قرب به خداست.
عمل به قرآن انسان را به همه حسنات آراسته مى كند, از همه سيئات دور نگاه مى دارد و در برابر خطرهاى دنيايى و آخرتى به انسان مصونيت مى دهد.
دانش گذشته, آگاهى نسبت به آينده, و دواى دردها و نظم امور زندگى در قرآن است.
پيامبر اسلام به وسيله قرآن از بدترين مردم, بهترين مردم را ساخت, عرب جاهلى و عجم دور از حقيقت را از لبه پرتگاه جهنم نجات داد و به مرزهاى خوش بختى و سعادت و بهشت آخرت رساند.
رسول خدا فرمود:
((فاذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلم فعليكم بالقرآن, فانه شافع مشفع و ماحل مصدق و من جعله امامه قاده الى الجنه و من جعله خلفه, ساقه الى النار;(4) هنگامى كه فتنه ها چون پاره هاى شب تاريك, امور را بر شما مشتبه ساخت; بر شما باد به قرآن. زيرا قرآن شفاعت كننده اى است كه شفاعتش پذيرفته مى شود و شكايت كننده اى كه شكايتش پذيرفته است و كسى كه قرآن را پيشرو خود قرار دهد, او را به بهشت مى برد و هر كس آن را پشت سر اندازد, او را به دوزخ سوق مى دهد.
امام سجاد فرمود:
((لو مات من بين المشرق والمغرب لما استوحشت بعد ان يكون القرآن معى;(5) اگر همه كسانى كه بين مشرق و مغربند, بميرند بعد از اين كه قرآن با من است, دچار وحشت نمى شوم.))
آرى, براى حضرت سجاد كه آيات توحيد در وجودش تحقق داشت و به اين دليل خدا را با چشم دل مى ديد, با محبوب ازلى و ابدى انس داشت, آيات اخلاق از مشرق باطنش طلوع داشت و غرق نور بود, آيات احكام را مو به مو اجرا مى كرد و در زمينه اجرا كمال اخلاص را رعايت مى كرد و آن چنان با آيات مربوط به قيامت انس داشت كه گويى خود رادر قله رفيع نجات مى ديد, جايى براى وحشت در عين تنهايى نبود.
حضرت زين العابدين فرمود:
((آيات القرآن خزائن, فكلما فتحت خزانه ينبغى لك ان تنظر ما فيها;(6) آيات قرآن جاى گاه گنج ها است, پس هر گاه جاى گاهى گشوده شد, سزاوار و شايسته است آن چه را در آن است با تإمل بنگرى.))
كسى كه در آيات قرآن انديشه كند و مفاهيم ملكوتى آيات را بيابد, سپس به آن ها عمل كند و همه حركات ظاهر و باطن خود را با قرآن هماهنگ نمايد, قدرت و نيروى حركت به سوى مقام قرب را پيدا مى كند, به سبب قرآن كه ذكر خداست, در عرصه گاه قرب محبوب قرار مى گيرد, چشم دل از تماشاى جمالش تا ابد برنمى دارد و به زبان حال مى گويد:
تا مرا نور در بصر باشد
به جمال ويم نظر باشد
نظرى را كه او كند نظرى
آن نظر كيميا اثر باشد
كافرم گر به جنب رخسارش
نظرم جانب ديگر باشد
شكر از قهر او بود حنظل
حنظل از لطف او شكر باشد
دوست دارم ز سينه سوزان
ناله اى را كه با اثر باشد
اثر ناله سحر خيزان
در شبانگاه بيش تر باشد
سر نپيچد ز تيغ بيدادش
مگر آن كس كه خيره سر باشد

پيامبر و اهل بيت

امام باقر عليه السلام در پايان روايتى بسيار بسيار با اهميت كه داراى مطالب مهم و با ارزشى است و كلينى بزرگوار آن را در كتاب پرقيمت كافى به عنوان اولين روايت باب فضل قرآن نقل كرده, در توضيح آيه شريفه: ((ان الصلاه تنهى عن الفحشإ والمنكر ولذكر الله اكبر)) فرموده اند: ((و نحن ذكر الله و نحن اكبر))(7)
بى شك منظور از كلمه ((نحن)) پيامبر و دوازده امام معصوم اند.
دوازده امامى كه وارث ايمان و اخلاق, دانش و آگاهى و بصيرت پيامبرند, دوازده امامى كه مفسر قرآن, بيان كننده احكام, حافظان دين و امناى حق در ميان جامعه انسانى اند.
دوازده امامى كه مصداق عينى قرآن, چراغ هاى هدايت, راهنمايان انسان ها به سوى سعادت و تإمين كننده خير دنيا و آخرت مردمند.
آنان يادآور همه حقايق, روشن كننده واقعيات, گنجينه هاى علم و عرفان و مظاهر صفت ها و اسم هاى الهى اند.
از آن جا كه امامان معصوم قرآن ناطقند, حضرت باقر عليه السلام فرمود: ما ذكر خداييم و ما ذكر بزرگ تر هستيم.
بدون پذيرش سرپرستى آنان, بدون قبول معارف آن بزرگواران, بدون اطاعت از دستورات و فرامين آن جانشينان به حق پيامبر و بدون قرار داشتن در دايره ولايتشان ايمان انسان ناقص, اخلاقش فاسد, اعمالش ناشايسته, دنيايش بى نظم, و آخرتش پيچيده به خشم و عذاب خدا است.
رسول اسلام در آخرين لحظه هاى پايان عمرش به امت اعلام كرد:
من دو چيز گران بها در ميان شما مى گذارم: قرآن و عترتم كه اهل بيت من هستند, اين دو از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند, چنان چه به اين دو چيز گران بها تمسك جوييد, پس از من براى ابد روى گمراهى نخواهيد ديد.(8)
امامت شمع فانوس يقين است
امامت نور قلب متقين است
امامت گوهر درياى جود است
امامت جوهر كان وجود است
امامت جانب حق ره نمودن
امامت زنگ از دلها زدودن
امامت رهبرى كردن به خالق
نمودن راه حق را بر خلايق
امامت لجه دين راست گوهر
امامت كان ايمان راست جوهر
امامت مقصد جن و بشر دان
امامت ختم بر اثنى عشر دان
بيا بر گوشه جن و بشر كيست
امام اول از اثنى عشر كيست
على شير خدا شاه ولايت
على مصباح مشكاه هدايت
على داناى سر بود و نابود
على درياى لطف و معدن جود
على تابنده مهر برج ايمان
على رخشنده در درج ايقان
على در دهر حلال مشاكل
على آرام جان و راحت دل
وصى و جانشين مصطفى اوست
ولى و محرم راز خدا اوست
بود اندر جهان ختم امامت
بر او و عترت او تا قيامت

پى نوشت ها:
1. زمر (39) آيه 53.
2. نسإ (4), آيه100.
3. حجر (15) آيه 9.
4. كافى, ج2, ص438.
5. همان, ص440.
6. همان, ص446.
7. همان, ص436.
8. همه كتاب هاى حديث شيعه و سنى.
 

 

/

عقل و دل

 

عقل و دين

آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين: حجه الاسلام والمسلمين محمد رضا مصطفى پور

يادآورى:

موضوع بحث اين سلسله مقالات, نسبت عقل و دين است. در سه شماره گذشته بخشهايى از مباحث عقل و دين تقديم شما عزيزان گرديد و بحث به برخى دلائل قائلان به حسن و قبح عقلى منتهى شد. اينك ادامه بحث تقديم خوانندگان گرامى مى شود.

راه يابى عقل در عرصه اجتهاد

در قرآن و روايات به عقل و تعقل, اهميت فراوانى داده شده است; مثلا در كتاب هايى مانند جوامع روايى, كافى و بحارالانوار, روايات مربوطه ذكر شده است, اما بايد بدانيم كه عقل از چه زمانى به قلمرو استنباط و اجتهاد راه يافت؟ كدام عقل حجت شرعى است و ملاك حجيت آن كدام است؟
از ديرباز, حجيت و اعتبار عقل در استنباط احكام شرعى ـ به عنوان يكى از ادله اثباتى آن ـ ميان فقها و علماى شيعه مطرح بوده است, ولى نمى توان زمان دقيقى را براى شروع آن تعيين كرد.
نخستين عالم اصولى اى كه به دليل عقلى تصريح كرد, ((ابن ادريس)) (م 598 هـ.ق) بود. او در كتاب خود مى نويسد:
((فان الحق لايعدو إربع طرق; اما كتاب الله سبحانه, إو سنه رسوله(صلى الله عليه و آله و سلم) المتواتره المتفق عليها إو الاجماع إو دليل العقل. فاذا فقدت الثلاثه ـ يعنى الكتاب والسنه والاجماع ـ فالمعتمد فى المسائل الشريعه عند المحققين الباحثين عن مآخذ الشريعه, التمسك بدليل العقل فيها; فانها مبقاه عليه و موكوله اليه, فمن هذا الطريق يوصل الى العلم بجميع الاحكام الشرعيه فى جميع مسائل إهل الفقه, فيجب الاعتماد عليها والتمسك بها)).(1)
يعنى براى رسيدن به حق, بايد به چهار طريق: قرآن, سنت متواتر و متفق عليه, اجماع و عقل مراجعه كرد.
در صورت فقدان ادله كتاب, سنت و اجماع, به دليل عقل تمسك مى كنند. فقها از اين طريق در همه مسائل, به احكام شرعى علم پيدا مى كنند. لذا اعتماد بر آن و تمسك به آن واجب و لازم است.
علاوه بر ابن ادريس(ره), محقق حلى(ره) نيز در كتاب ((معتبر)) در مورد مسئله عقل و مستند بودن آن چنين مى گويد:
((مستند الاحكام و هى عندنا خمسه الكتاب والسنه والاجماع ودليل العقل والاستصحاب. ..; و اما دليل العقل, فقسمان; إحدهما ما يتوقف فيه على الخطاب و هو ثلاثه: الاول لحن الخطاب… والثانى فحوى الخطاب… والثالث دليل الخطاب و هو تعليق الحكم على إحد وصفى الحقيقه…; والقسم الثانى: ماينفرد العقل بالدلاله عليه و هو اما وجوب, كرد الوديعه إو قبح, كالظلم والكذب إو حسن, كالانصاف والصدق, ثم كل واحد من هذه كما يكون ضروريا فقد يكون كسبيا كرد الوديعه مع الضروره و قبح الكذب مع النفع)).(2)
يعنى مستند احكام در نزد شيعه, پنج چيز است: كتاب, سنت, اجماع, عقل و استصحاب. .. . دليل عقل نيز دو قسم است:
قسم اول: دليلى است كه متوقف بر خطاب شرعى است و عقل از لحن, فحوى و دليل خطاب شرعى حقايقى را مى فهمد. قسم سوم, معلق كردن حكم بر يكى از دو وصف حقيقت است.
اما قسم دوم آن چيزى است كه عقل در دلالت بر آن مستقل است و آن يا واجب است ـ مانند رد امانت ـ يا قبيح ـ مانند ظلم و كذب ـ و يا حسن ـ مانند انصاف و صدق ـ كه هر يك از اين ها چنان كه ضرورى است, كسبى هم هست; مانند رد امانت (در صورت ضرورت آن) و قبح كذب (در صورت همراه بودن با منفعت).
((شهيد اول)) نيز در كتاب ((ذكرى الشيعه)) به اين بحث پرداخته است. وى همانند محقق(ره), دليل عقل را دو قسم مى داند: قسمى كه متوقف بر خطاب است و قسمى كه متوقف بر خطاب نيست. نوع دوم بر پنج قسم است:
1. آنچه از قضيه و حكم عقل استفاده مى شود; مانند وجوب قضاى دين, رد امانت, حرمت ظلم و استحباب احسان.
2. تمسك به برائت است; در صورت فقدان دليل(3) …
اما آنچه كه عقل در آن استقلال نداشته و متوقف بر خطاب شرعى است, شش قسم است:
1. مقدمه واجب
2. امر به شىء مستلزم نهى از ضد آن است.
3. فحوى الخطاب.
4. لحن الخطاب.
5. دليل الخطاب.
6. إصاله الاباحه در منافع و إصاله الحرمه در مضار.(4)
بنابراين, گفته هاى محقق و شهيد اول(ره) نشان مى دهد كه در عصر آنان هنوز تفكر و انديشه دليل عقلى, به خوبى تجلى نكرده بود. لذا به گونه اى دليل عقلى را بيان كرده اند كه گاهى شامل ظواهر لفظى هم مى شود; مانند لحن الخطاب (دلالت قرينه عقليه بر حذف لفظ), يا فحوى الخطاب (مفهوم موافق) و يا دليل الخطاب (مفهوم مخالف).
هم چنين استصحاب را از اقسام دليل عقل قرار دادند, در حالى كه استصحاب, دليل جداگانه و اصل مستقلى است. بنابراين اساس استصحاب, دليل نقلى است, نه عقلى; گرچه برهان عقلى اى بر خلاف آن نيست و بناى عقلا آن را رد نمى كند.
متإخران از فقها و اصولى ها ـ مانند ((محقق قمى)), ((سيد محسن كاظمى)) و ((شيخ محمد تقى اصفهانى)) ـ به تفصيل از دليل عقلى بحث كرده اند, اما بزرگانى نظير شيخ انصارى(ره) و آخوند خراسانى مفصلا از عقل و دليل عقلى بحث نكرده اند.

بررسى دليل عقلى در علم اصول

متولى بحث عقل, فن ((اصول)) است, ولى در اصول فقه به مقدار لازم درباره عقل و برهان عقلى در موارد لزوم قطع منطقى, تجربه علمى و كفايت طمإنينه ـ پرداخته نشده است; بلكه اندكى از حجيت ذاتى قطع و اعتبار و عدم اعتبار قطع روانى (قطع قطاع), بحث شده است.
علم اصول بايد ثابت كند كه كتاب, سنت, اجماع و عقل, ادله اثبات دين اند, ولى در اين علم درباره قرآن و عقل, به طور اجمال بحث شده است.
شايسته بود كه اصولى ها در مورد عقل و انواع آن و اين كه كدام عقل دليل اثباتى دين و جزو ادله دين است و موارد فتواى عقل كدام است؟ در كجا عقل, پيك خوبى است و در كجا مستمع خوب؟ اگر عقل مى فهمد, فهميدن عقل چگونه است؟ و مانند آن بحث مى كردند, ولى آنان به جاى آن به توضيح مفهوم موافق و مفهوم مخالف پرداخته و آن را به ((لحن الخطاب)) و ((دليل)) تقسيم كردند كه همگى به دليل لفظى برمى گردد. اين ها استماع و فهم عقل از يك دليل لفظى است و اين صداى شرع و نقل است كه از زبان عقل فهميده مى شود; حال آن كه عقل در صورتى دليل اثباتى دين است كه طبق برهان ويژه, حكم خدا را كشف كند.

يادسپارى

براى تبيين جايگاه اصلى عقل, علم اصول بايد دو مرحله را طى كند:
1. عقل را به عنوان دليل مستقل اثبات دين بشناساند, نه پيك, سخن گو, مستمع و مخاطب.
2. قطع عقلى بايد قطع منطقى باشد, نه قطع روانى, تا بتوان آن را روش مندانه تبيين منطقى كرد.

عقل دينى و فلسفى

انقسام عقل به عقل دينى و عقل فلسفى, و ايجاد چنين اصطلاحى صحيح است, زيرا معمولا عقل به نيروى درك كننده اى اطلاق مى شود كه گاهى هست ها و نيست ها (محدوده حكمت نظرى) را درك مى كند و گاهى نيز بايدها و نبايدها (قلمرو حكمت عملى), يعنى درك همه مسائل حكمت نظرى و حكمت عملى به عهده عقل نظرى است.
اما اگر محدوده درك عقل, مسائل درون دينى اى (مسائل اخلاقى, سياسى, حقوقى يا معارف الهى) باشد كه انبيا به عنوان هدايت آسمانى فراسوى انسان ها نصب كرده اند, مى توان آن را عقل دينى ناميد. به تعبير صحيح: عقلى كه مطالب منقول را كاملا درك مى كند, در مقابل عقلى كه حقايق عينى را درك مى كند.
از دير زمان, عقل را به دو قسم: نظرى و عملى تقسيم مى كردند. اگر عقل عملى را نيروى تحريكى نفسى بدانيم كه عهده دار همه كارهاى عملى نفس است ـ مانند عزم, اراده, تصميم, اخلاص, محبت و… ـ اولى است; چنان كه اصطلاح دوم براى عقل عملى, همين است.

كاربرد عقل در متون نقلى دين

عقل مصطلح فلسفى, اگر به معناى استنتاج مسائل نظرى از بديهيات و روشن كردن مطالب مبهم باشد ـ چنان كه در منطق و فلسفه رايج است ــ در متون نقلى دين نيز مورد بهره بردارى قرار گرفته است, زيرا قرآن از راه هاى گوناگون, عقل را تكريم كرده.
موارد ارايه برهان عقلى, گاهى همراه با نام عقل, تعقل و نظاير آن است و گاهى با نام عقل همراه نيست. اكنون به سه نمونه اشاره مى كنيم:
1. خداوند در قرآن مى فرمايد: ((إم خلقوا من غير شىء إم هم الخالقون;(5) آيا انسان ها بدون مبدإ فاعلى خلق شده اند يا خودشان خالقند؟ اين آيه مى گويد: انسان براساس تصادف و اتفاق به دنيا نيامده, بلكه آفريدگارى دارد, زيرا عقلا محال است كه فعلى بدون فاعل باشد.
اين استدلال, عقلى است و منظور از ((شىء)) در آيه مزبور, مبدإ فاعلى است, نه مبدإ قابلى, چون انكار مبدإ قابلى, ضرر اعتقادى ندارد ـ چنان كه اقرار به آن نيز سودى نمى بخشد ـ بلكه قبول و رد مبدإ فاعلى است كه از جهت اعتقادى موثر است و اثبات و لزوم قبول آن, محور استدلال قرآنى است.
نزاع ملحد و موحد نيز در قبول و رد مبدإ قابلى نيست و رهبران الهى هم مإموريت ندارند كه ملحدان و منكران مبدإ قابلى را به آن معتقد كنند.
بنابراين, مفاد آيه ياد شده اين است: آيا اينها مبدإ فاعلى ندارند و بدون فاعل خلق شده اند؟! حال آن كه فعل بدون فاعل, ((صدفه))(6) و ((ترجح بلامرجح)) بوده و محال است. لذا هر فعلى فاعلى دارد كه آن را خلق كرده است. در اين صورت, آيا فاعل موجودات, خودشان هستند؟ يا ديگرى آنها را خلق كرده است؟ در صورت نخست, ((دور)) لازم مىآيد و دور نيز محال است; چه مضمر باشد و چه مصرح.
در صورت دوم نيز ((تسلسل)) لازم مىآيد كه آن هم محال است.
بنابراين, براساس اين آيه, اولا: صدفه و اتفاق محال است. ثانيا: ضرورت مبدإ فاعلى اثبات مى شود. ثالثا: دور صريح و مضمر و نيز تسلسل باطل مى گردد. پس قرآن با اين كه كلمه عقل را در اين آيه به كار نبرده, اما مطلب را با برهان عقلى تبيين كرده است; يعنى بيان او عقلى است.
آيه ديگرى نيز در باب توحيد است كه مى فرمايد: ((لو كان فيهما آلهه الا الله لفسدتا))(7) حضرت ابراهيم نيز در مقام احتجاج فرمود: ((ربى الذى يحيى و يميت))(8) . در اين دو آيه نيز كلمه عقل به كار نرفته است, اما محتواى آنها استدلال عقلى است.
حضرت اميرالمومنين (عليه السلام) نيز در نهج البلاغه, بر پايه برهان عقلى سخن گفته است; هرچند نامى از عقل نبرده: ((كل قائم فى سوإ معلول))(9) , يعنى هر موجودى كه به خود متكى نيست, هستى او هم صرف و عين ذاتش نيست, بلكه معلول است و هر معلول, علتى دارد. اين سخن, از امام رضا(عليه السلام) نيز نقل شده است.(10)
شبيه استدلال قرآن در مورد ضرورت مبدإ فاعلى و استحاله تصادف, از حضرت اميرالمومنين(عليه السلام) در نهج البلاغه ذكر شده است: ((فالويل لمن إنكر المقدر و جحد المدبر, زعموا إنهم كالنبات ما لهم زارع, و لا لاختلاف صورهم صانع, و لم يلجئوا الى حجه فيما ادعوا و لا تحقيق لما إوعوا, و هل يكون بنإ من غير بان, إو جنايه من غير جان;(11) واى بر آن كس كه ناظم و مدبر را انكار كند! گروهى مى پندارند كه آنها همچون گياه خودرويند و زارعى ندارند و براى اشكال گوناگون آنها آفريننده اى نيست. اينان براى ادعاى خود, دليلى اقامه نكرده اند و براى آنچه كه در مغز خود پرورانده اند, تحقيقى به عمل نياورده اند. آيا ممكن است كه ساختمانى بدون سازنده يا جنايتى بدون جنايت كار پديد آيد؟.))
لذا اين استدلال هاى قرآنى و روايى, برهان عقلى اى است كه در فن فلسفه و كلام نيز به كار مى رود; هرچند هيچ نامى از عقل در تقرير اين براهين برده نشده باشد.
2. قرآن كريم, حكمت را ـ كه كار عقل است ـ در برابر موعظه و جدال احسن قرار مى دهد: ((ادع الى سبيل ربك بالحكمه والموعظه الحسنه و جادلهم بالتى هى إحسن))(12) , يعنى دعوت به خدا سه راه دارد: حكمت, موعظه نيكو و جدال احسن.
بنابراين, حكمتى كه غير از جدال و موعظه است, همان حكمت مصطلح فلسفى است, زيرا حكمت, مقدمات بينى است كه عهده دار تبيين حقايق نظرى است و موعظه درباره اخلاقيات, بايدها و نبايدها از آراى پسنديده كمك مى گيرد و جدال احسن از مشهورات, مسلمات و مقبولات استمداد مى كند, يعنى در جدال احسن از مقدماتى استفاده مى شود كه مورد پذيرش طرف مقابل باشد; مانند مشهورات و آراى پسنديده وگرنه جدالى باطل است. از اين رو, قرآن فرموده ((ولا تجادلوا إهل الكتاب الا بالتى هى إحسن(13) ; با اهل كتاب به غير جدال احسن مجادله نكنيد.))
از امام صادق(عليه السلام) پرسيدند: آيا پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) جدال كرده است؟
فرمود: بلى, حتما جدال كرده, چون خداوند آن حضرت را به جدال امر كرده است. پس جدال بر او واجب بوده. آن گاه حضرت(عليه السلام) آياتى را كه به سبك جدال احسن نازل شده برشمرد كه يكى از آنها, بخش هاى پايانى سوره ((يس)) است.(14) در اين آيات از مقدمات مقبول و مسلم در مقابل دشمن استفاده شده است.
3. قرآن كريم در آياتى برهان عقلى را با نام عقل و در كنار هم ذكر مى كند, يعنى همراه براهينى كه از مقدمات بديهى به نظرى راه مى يابد مى فرمايد: ((ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب))(15) و ((آيات لقوم يعقلون))(16) و ((ان فى خلق السموات والارض… لايات لقوم يعقلون))(17) . عقل در اين آيات, همان عقل نظرى و فلسفى است.

پى نوشت ها:
1. السرائر, ج1, ص46.
2. المعتبر, ج1, ص21 ـ 32.
3. ذكرى الشيعه, ج1, ص52.
4. همان.
5. سوره طور, آيه35.
6. يعنى بر حسب تصادف و اتفاق.
7. انبيإ, آيه 22.
8. بقره, آيه 258.
9. نهج البلاغه, خطبه 186.
10. مسند الرضا(عليه السلام), ج1, ص41.
11. نهج البلاغه, خطبه 185, بند19.
12. نحل, آيه125.
13. عنكبوت, آيه 46.
14. آيات 77 ـ83.
15. زمر, آيه 21.
16. جاثيه, آيه 5.
17. بقره, آيه 164.
/

رهنمودها

 

امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان

اساس كار

( امروز روز اين بحث ها نيست و دنبال كردن اين حرف كه چه كسى بد است و چه كسى خوب است خلاف اسلام است و خلاف مصالح اسلامى. اين جزء نقشه اى از خارج است كه نگذارند اين مملكت آرام گيرد, نگذارند شما يك مملكت اسلامى درست كنيد. اين نقشه اى است كه از خارج اشخاصى شيطان الهام مى كنند به اشخاص متدين و آنها هم بى توجه دنبال مى كنند. و شما مردم را آماده كنيد كه امروز روزى نيست كه ما مساجدمان را صرف اين بكنيم كه زيد بهتر است يا عمرو, مسيرتان, كارتان و منبرتان, بازارتان همه دنبال اين باشد. الان بايد همه روى اين جمع شويم كه اين قانون اساسى درست از كار دربيايد و اشخاصى را كه تهيه مى كنيد براى بررسى قانون اساسى, اشخاص صحيح باشند, مسلمان و متدين باشند, شرقى و غربى نباشند, امين باشند. امروز وقت تان را صرف اين بكنيد, صرف اين كه زيد خوب است يا نيست نكنيد. خوب باشد پيش خدا خوب است بد باشد پيش خدا بد است, به شما چكار؟ اين مگر يكى از اركان اسلام است كه زيد خوب است يا عمرو! امروز سر ولايت حضرت امير(ع) هم نبايد دعوا كرد. امروز بايد همه با هم مجتمع شويد و جمهورى اسلامى را به آخر برسانيم. )
(12 / 4 / 58)
( آقاى رئيس جمهور حدودش در قانون اساسى چى هست, يك قدم آن ور بگذارد من با او مخالفت مى كنم, اگر همه مردم هم موافق باشند, من مخالفت مى كنم. آقاى نخست وزير حدودش چقدر است, از آن حدود نبايد خارج بشود, يك قدم كنار برود با او هم مخالفت مى كنم. مجلس حدودش چقدر است, روى حدودش خودش عمل كند. شوراى نگهبان حدودش چقدر است, قوه قضائيه حدودش چى است, قوه اجرائيه, قانون معين شده است, نمى شود از شما پذيرفت كه ما قانون را قبول نداريم, غلط مى كنى قانون را قبول ندارى, قانون تو را قبول ندارد. نبايد از مردم پذيرفت, از كسى پذيرفت كه ما شوراى نگهبان قبول نداريم, نمى توانى قبول نداشته باشى, مردم رإى دادند به اينها, مردم به قانون اساسى شانزده ميليون تقريبا يا يك قدرى بيشتر رإى دادند به قانون اساسى. مردمى كه به قانون اساسى رإى دادند منتظرند كه قانون اساسى اجرا بشود, نه هر كس از هر جا صبح بلند مى شود, بگويد من, من شوراى نگهبان را قبول ندارم, من قانون اساسى را قبول ندارم, من مجلس را قبول ندارم, من رئيس جمهور را قبول ندارم, من دولت را قبول ندارم. نه, همه بايد مقيد به اين باشيد كه قانون را بپذيريد ولو بر خلاف رإى شما باشد, بايد بپذيريد براى اين كه ميزان اكثريت است و تشخيص شوراى نگهبان كه اين مخالف قانون نيست و مخالف اسلام هم نيست, ميزان اين است, همه ما بايد بپذيريم. )
(6 / 3 / 60)

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

( كسى كه نظام اسلامى را كه عليه فساد, ظلم, بيدادگرى و تبعيض در دنيا قيام كرده است به استبداد و ضديت با آزادى و ضديت با حقوق بشر متهم كند, يا خود دشمن است, يا فريب دشمن را خورده است, اين را بايد همه ـ به خصوص جوان ها ـ توجه داشته باشند.
امروز روش دشمنى, ايجاد اختلاف, نفرت و كينه ميان آحاد مردم است, ايجاد دلسردى نسبت به آرمان هاى اسلامى است, منحرف كردن شعارهاى مردم و طرح شعارهايى است كه با حركت عظيم مردم هيچ همخوانى ندارد.
كشورهايى كه دموكراسى غربى را تجربه كرده اند, ما ديديم به چه فلاكت و ذلتى افتادند و چگونه به نام دموكراسى پنجه هاى طماعان غرب و به خصوص امريكا در دوره اخير در جسم و جان آن مردم فرو رفت و همه چيز آنها را به يغما برد, مردم ما به دنبال اين نوع دموكراسى نبودند.
آن طور كه از حرف هاى مسئولان امريكايى بر مىآيد هدفشان اين است كه منطقه اى را كه اتفاقا دنياى اسلام در آن قرار دارد و از لحاظ سوق الجيشى و موقعيت جغرافيايى و هم چنين از لحاظ منابع طبيعى ـ به خصوص نفت ـ بى نظير و درجه يك است از وجود مزاحمى به نام اسلام و فكر اسلامى و انگيزه هاى اسلامى به كلى خلاص كنند و آن را صد در صد در مشت و قبضه خود بگيرند.
در همين قضيه عراق امريكايى ها مى خواستند بدون قيد و شرط, جنگ خونين و پر ضايعه اى را در اين منطقه به وجود بياورند. البته باز هم از اين فكر منصرف نيستند منتها آن طورى كه اول مى خواستند مهار گسيخته وارد بشوند, پيش نيامد و نتوانستند آنگونه عمل كنند.
آن طور كه آنها قلمداد مى كنند و بلندگوها و تبليغاتچى هايشان هم در گوشه و كنار اين گونه وانمود مى كنند كه ديگر چاره اى نيست, امريكا يك قدرت قاهر است و بايد با آن ساخت و به نحوى با آن كنار آمد, اين گونه نيست, اين قدرت قاهر به خاطر مستى قدرت دارد اشتباه مى كند و اين اشتباه هم دارد زير پاى او حفره و گودال بسيار خطرناكى را به وجود مىآورد.
اسم اسلام را آوردن و تكرار كردن اما عمل به مبانى اسلام نداشتن, اسم حقوق بشر را به عنوان مبنا مطرح كردن اما در عمل هيچ رعايت حقوق بشر را نكردن, اسم آزادى را آوردن اما در عمل رعايت آزادى ديگران را نكردن, اسم قانون و قانون طلبى را آوردن اما در عمل پايبند به قانون نبودن از جمله چيزهاى بسيار بد است, يكى از مصداق هاى بارز و خطرناك بى نظمى است.
الان تبليغات جهانى روى چند چيز متمركز است, يكى از آنها اين است كه در داخل نظام جمهورى اسلامى متصديان و خدمتگزاران نظام را به دو دسته تقسيم مى كنند و براى هر دسته اسم مى گذارند و يك عده هم ساده لوحانه در داخل كشور همان حرف ها را تكرار مى كنند.
اينها دام دشمنان است, همه بايد متوجه باشند در دام دشمن قرار نگيرند.
اختلاف نظر و سليقه و حتى اختلاف عقايد سياسى و دينى و غيره تا آنجايى كه به مبانى عملى نظام ارتباطى ندارد, مى تواند موجب جدايى, دشمنى و خصومت با يكديگر نشود. )
(2 / 9 81/)

/

سخنان معصومان عليهم السلام امام على عليه السلام آگاه به همه معانى قرآن

 

سخنان معصومين (عليهم السلام)
امام على آگاه به همه معانى قرآن

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم:

على مع القرآن والقرآن مع على لن يفترقا حتى يردا على الحوض.(بحارالانوار, ج22, ص223, ح2.)

على با قرآن است و قرآن با على است. هرگز از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم:

ان القرآن انزل على سبعه احرف ما منها حرف الا له ظهر و بطن و ان على بن ابيطالب عنده علم الظاهر والباطن(حليه الاوليإ, ج1, ص65)

همانا قرآن بر هفت حرف نازل شده است و هيچ حرفى از آن حروف نيست مگر اين كه ظاهر و باطنى دارد و علم ظاهر و باطن قرآن نزد على است.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم:

معاشر الناس! تدبروا القرآن وافهموا آياته وانظروا الى محكماته ولاتتبعوا متشابهه! فوالله لن يبين لكم زواجره و لايوضح لكم تفسيره الا الذى انا آخذ بيده و مصعده الى و شائل بعضده و معلمكم ان من كنت مولاه فهذا[ على] مولاه و هو على بن ابى طالب إخى و وصيى.(بحارالانوار ج37, ص209)

اى مردم! در قرآن تدبر كنيد و آيات آن را بفهميد و به محكمات آن نظر كنيد و از متشابه آن پيروى نكنيد! به خدا سوگند! هرگز نواهى آن را براى شما تبيين نمى كند و تفسير آن را براى شما توضيح نمى دهد مگر كسى كه دستش را گرفته و به نزد خود بالا آورده و بازويش را بالا گرفته ام. به شما اعلام مى كنم كه هر كس من مولاى اويم, اين شخص مولاى او است و او على بن ابى طالب برادر و وصى من است…

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم:

فمن عمى عليه من علمه شىء لم يكن علمه منى و لا سمعه فعليه بعلى بن ابى طالب عليه السلام فانه قد علم كما قد علمته ظاهره و باطنه و محكمه و متشابهه. (بحارالانوار, ج22, ص316)

هر كس كه علم قرآن برايش پوشيده است و از من ياد نگرفته و نشنيده است, بايد به على بن ابى طالب رجوع كند, زيرا او ظاهر و باطن و محكم و متشابه آن را همان گونه كه من مى دانم, مى داند.

رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم:

ان الله عزوجل انزل على القرآن و هو الذى من خالفه ضل و من ابتغى علمه عند غير على هلك.(بحارالانوار, ج38, ص94)

همانا خداى عزوجل قرآن را بر من نازل كرده است كه هر كس با آن مخالفت كند, گمراه است و هر كس علم آن را در نزد غير على(عليه السلام) طلب كند هلاك مى شود.

 امام على عليه السلام:

ما فى القرآن آيه الا و قد قرإتها على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و علمنى معناها.(شواهد التنزيل, ج1, ص43, ح33)

هيچ آيه اى در قرآن نيست مگر اين كه آن را بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم) قرائت كردم و معناى آن را به من تعليم داد.

امام على عليه السلام:

ما نزلت على رسول الله آيه من القرآن الا إقرإنيها إو إملاها على فاكتبها بخطى و علمنى تإويلها و تفسيرها و ناسخها و منسوخها و محكمها و متشابهها و دعا الله لى ان يعلمنى فهمها و حفظها فلم إنسى منه حرفا واحدا.(شواهد التنزيل, ج1, ص48, ح41)

نازل نشد بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله و سلم) آيه اى از قرآن مگر آن كه بر من خواند و قرائت آن را به من آموخت يا اين كه بر من املا كرد و من آن را به خط خود نوشتم و تإويل و تفسير و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آن را به من تعليم داد و از خدا خواست فهم و حفظ آن را به من ياد دهد, پس حتى يك حرف از آن را فراموش نكردم.

امام صادق عليه السلام:

ان الله علم نبيه صلى الله عليه و آله وسلم التنزيل و التإويل فعلمه رسول الله(صلى الله عليه وآله و سلم) عليا (عليه السلام) و علمنا والله…(اصول كافى, ج7, ص442, ح15)

همانا خداوند تإويل و تنزيل[ قرآن] را به پيامبرش تعليم داد و آن حضرت هم آن را به على (عليه السلام) آموخت, به خدا قسم به ما (نيز) تعليم داده است.

/

دانستنى هايى از قرآن نزول قرآن در شبى مبارك

 

دانستنيهايى از قرآن
نزول قرآن در شبى مبارك

انا انزلناه فى ليله مباركه انا كنا منذرين (دخان – آيه 3)

ما آن را در شبى پر بركت نازل كرديم و ما همواره انذاركننده بوده ايم.
شب قدر شب نزول قرآن كريم است كه خداوند اين شب استثنائى را بسيار مبارك گردانيده و در اين شب از هر سال, مقدرات جهان رقم زده مى شود.
در اين آيه مباركه خداوند هدف نزول قرآن را در يك كلمه ((منذرين)) بيان فرموده است.
انذار: يعنى ترساندن و بيم دادن, كه خداوند ماموريت به رسولان و پيامبرانش مى دهد تا با بيان احكام الهى و با خواندن كتاب بر مردم, آنان را از عذاب خدا بترسانند و ظالمان و ستمگران را از كيفر گناهانشان بر حذر دارند.
قرآن كريم از سوى خداوند دو نوع نزول داشته است:
1ـ نزول دفعى
2ـ نزول تدريجى.
نزول دفعى: از قرائن معلوم مى شود قرآن كريم يك بار در يك شب مبارك بر قلب رسول خدا نازل شده است.
نزول تدريجى: در طول مدت 23 سال قرآن كريم به تدريج و به مناسبت بر رسول خدا توسط جبرئيل امين نازل شده است.
عجيب است كه برخى از مفسرين قائل شده اند بر اينكه قرآن در شب نيمه شعبان نازل شده و استناد به روايتى نيز مى كنند با اينكه در قرآن تاكيد شده است كه ماه رمضان ماه نزول قرآن است ((شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن)) و با اين تصريح جاى تاويل نيست كه به زور بخواهند ثابت كنند كه قرآن در شب نيمه شعبان نازل شده است. البته شب نيمه شعبان بسيار با عظمت و پر بركت است ولى شب نزول قرآن نمى باشد.
پس مسلم و قطعى است كه قرآن در ماه رمضان و در شب قدر نازل شده. تنها بحثى كه در اينجا هست تعيين شب قدر در ميان شبهاى ماه رمضان مى باشد ; شبى كه خداوند آن را از هزار ماه برتر دانسته است ((ليله القدر خير من الف شهر)).
از روايات مختلف بر مىآيد كه احتمالا شب قدر يكى از ده شب آخر ماه باشد و تاكيد بر شب 19 و شب 21 و شب 23 شده است و بازهم در روايتى امام مى فرمايد, ((ما ايسر ليلتين)) كه مقصود از دوشب, 21 و 23 است و باز در برخى روايات تاكيد بر شب 23 شده است.
اجمالا چناچه مرسوم است كه اين سه شب ماه مبارك احيا گرفته مى شود, بد نيست در اين ده شب از ماه, شيعيان توجه به خصوصى به عبادت و نماز و قرآن كنند خصوصا شبهاى وتر زيرا گذشته از اينكه احتمال دارد شب قدر در يكى از اين شبهاى مبارك باشد, در خصوص اين دهه اخير تاكيد زيادى از امامان عليهم السلام داريم, كه آنها را با قرإت قرآن و نماز و مناجات احيا كنيد. به هر حال نبايد لحظه اى در اين ماه پربركت از ذكر خدا غافل شد و بايد اين فرصت بزرگ را مغتنم شمرد و ضمن حمد و سپاس پروردگار كه ما را زنده نگه داشت تا اين روزهاى با عظمت و پر خير و بركت را استقبال كنيم, بايد سعى شود كه تمام لحظات آنرا با عبادت به سر ببريم. و اگر اين توفيق الهى نصيب كسى شد, آنگاه در روز عيد فطر از خداوند عيدى خواهد گرفت, عيدى مغفرت و رحمت و قبولى اعمال.
مبارك: خداوند اين شب را با بركت و مبارك توصيف كرده است, زيرا در اين شب نعمتها و روزى خود را بر بندگانش تا سال آينده مقرر و تقسيم مى نمايد گذشته از اين كه خود نزول قرآن بالاترين بركت و عميقترين نعمت است و شايد يكى ديگر از دلايل بركت شب قدر اين باشد كه خداوند در اين شب دعاها را مستجاب مى گرداند.
اين شب به قدرى بركت دارد كه تا طلوع فجر انسانها در سلام و سلامتى خواهند گذراند خداوند مى فرمايد: ((سلام هى حتى مطلع الفجر)) پس هر لحظه اش را بايد مغتنم شمرد و بيشتر استغفار و طلب آمرزش گناهان كرد شايد اين سلام شامل حال ما نيز گردد آمين رب العالمين.

/

پرسش ها و پاسخ ها

 

پرسشها و پاسخها

پرسش: آيا تنها عمل ما مسلمانان مورد قبول حضرت حق قرار مى گيرد و تنها ما به بهشت مى رويم يا عمل غير مسلمانان نيز, اعم از يهوديان و مسيحيان, مورد قبول است و به بهشت مى روند؟

(ايمان نديم پور, دانشآموز : كومله لنگرود)

پاسخ: يكى از پرسش هايى كه از ديرباز در حوزه مباحث كلامى مطرح بوده و پيشينه اى بسيار طولانى دارد, سوال از نقش ايمان و كفر در سعادت و شقاوت ابدى انسان و رابطه ميان ايمان و عمل صالح است.
در طول تاريخ علم كلام, اين مسئله هر از چند گاهى در قالب و عنوانى جديد و با مجموعه اى از پرسش هاى متفاوت و متناسب با ويژگى هاى عصر خود جلوه كرده است.
اين سوال كه آيا هر يك از ايمان و عمل صالح, به نحو مستقل سعادت است يا هر دو با هم, از همان قرن اول ظهور اسلام مطرح بوده است. در اين ميان, از يك طرف, برخى هم چون خوارج, تا آن جا پيش رفتند كه هيچ جاىگاهى براى ايمان لحاظ نكردند و معتقد شدند كه ارتكاب گناه نه تنها موجب كفر و ارتداد مى شود, بلكه عامل مستقلى براى شقاوت ابدى است.
از طرف ديگر, گروه ديگرى مانند مرجئه در نقطه مقابل, اعتقاد داشتند كه وجود ايمان براى سعادت ابدى كافى است و ارتكاب گناه ضررى به سعادت شخصى نمى زند. در حقيقت, عمل او نقش چندانى در سرنوشت وى ندارد.
در طى يك قرن گذشته, به ويژه در دهه هاى اخير, در سايه سهولت و كثرت ارتباطات ميان ملت هاى مختلف و رشد فزاينده وسايل ارتباطى, اين مسئله همواره در ميان عموم طبقات, خصوصا روشن فكران بحث مى شد كه آيا شرط حتمى قبول اعمال ايمان خاص هم چون ايمان اسلامى است يا نه؟
برخى با مطالعه زندگى مخترعان و مكتشفان بزرگ غير مسلمان, كه خدمات بسيار زيادى در پيش برد علم براى بشر انجام داده اند اين سوال را مطرح مى كنند كه اگر بهشت تنها از رهگذر ايمان صحيح به دين اسلام دست يافتنى است, درباره اعمال خير آن ها چه بايد گفت؟
آيا اين امر با عدالت پروردگار سازگار است؟ آيا معقول است گروهى بدون ارائه خدمت به بشر, سرافرازانه به سوى بهشت موعود رهنمون شوند, اما گروهى ديگر كه تمام عمر خود را صرف خدمت به بندگان خدا كرده اند, با سرنوشتى شوم مواجه شوند؟ آيا اين امر با عدالت پروردگار منافات ندارد؟
در اين ميان, گروهى نيز با طرح اين مطلب كه اگر تنها با ايمان به دين اسلام, آن هم در پرتو مذهبى خاص مى توان به رستگارى رسيد, كه در اين صورت, غضب الهى بر رحمتش سايه افكنده و پيشى مى گيرد و اين امر با صفات الهى و رحمت بى كران او در تعارض است. به تبليغ پلوراليسم دينى پرداخته اند در مقابل, عده اى نيز با ديدگاهى بسيار تنگ نظرانه و سخت گيرانه و با استناد به برخى آيات قرآن سعادت اخروى را تنها به گروه اندكى از مسلمانان كه ايمان و عمل صالح را در كنار هم داشته اختصاص داده و اكثر مردم جهان را اهل دوزخ معرفى كرده اند, اما بايد ديد كه منطق صحيح اسلام چه راهى را پيش روى ما قرار داده است. براى يافتن پاسخ لازم بايد به چند مطلب اشاره كنيم:
الف) دينى جز اسلام پذيرفته نيست
دين حق, تنها يكى است و مصداق آن نيز در زمان ما ((اسلام)) است. اين گونه نيست كه همه اديان, حق بوده و پيروى از آن ها سعادت انسان را تإمين كند.
آرى, اديان آسمانى و توحيدى هر يك در زمان خود ـ پيش از نسخ به واسطه آيين آسمانى بعدى ـ حق بوده و تنها مسير رسيدن به سعادت به شمار مىآمدند, اما پس از نسخ, تنها از رهگذر عمل به فرمان جديد الهى سعادت انسان تإمين مى شود. خداوند متعال به همين حقيقت در آيه ذيل تصريح كرده است.
((ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه وهو فى الاخره من الخاسرين; و هر كس غير از اسلام دينى بجويد, هرگز از او پذيرفته نمى شود و او در سراى ديگر از زيان كاران است.))
پس روشن شد كه دين حق منحصر در اسلام است.
اينك جاى اين پرسش هست كه آيا ايمان شرط حتمى قبول عمل خداست, به طورى كه هيچ كار نيكى غير از مسلمانان و بلكه غير شيعه پذيرفته نيست؟

ب) تإثير ايمان در قبول اعمال
هر عملى داراى دو بعد است و هر بعدى از نظر خوبى و بدى حسابى جداگانه دارد:
1. انعكاس شعاع اثر مفيد يا مضر عمل در احتجاج.
2. انتساب عمل به شخص فاعل و انگيزه هاى نفسانى و روحى او كه موجب آن عمل شده است.
در بعد اول, اثر مفيد و يا مضر عمل ارزيابى مى شود و در بعد دوم, نظام روحى و فكرى عامل و نحوه سلوك و مقصد او بررسى مى شود.
اعمال بشر از نظر سودمندى و يا زيان بار بودن, در دفتر تاريخ ثبت مى شود و تاريخ درباره آن قضاوت مى كند, ولى از نظر شعاع انتساب به روح بشر, تنها در دفتر علوى ملكوتى ثبت و ضبط مى شود. قرآن مى فرمايد:
((الذى خلق الموت والحياه ليبلوكم ايكم احسن عملا; آن كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را در امتحان نيكوترين و صواب ترين عمل قرار دهد.))
اين كه فرمود: ((صواب ترين)) عمل و نفرمود ((بيش ترين عمل)) به اين دليل است كه بدانيم مهم دانستن اين امر است كه آن گاه كه تحت تإثير انگيزه هاى روحى, عملى را انجام مى دهيم, گذشته از قالب عمل, كه يك سلسله حركاتى است كه از نظر اجتماعى ارزش دارد, از نظر معنوى واقعا به چه سويى مى رويم؟
بنابراين, با توجه به اين كه كمال حقيقى انسان, در سايه قرب الهى تحقق مى يابد و متقابلا سقوط او بر اثر دورى از خداى متعال حاصل مى شود, مى توان ايمان به خداى متعال و ربوبيت تكوينى و تشريعى را ـ كه مستلزم اعتقاد به معاد و نبوت است ـ نهال تكامل حقيقى او دانست كه اعمال خداپسند, بسان شاخ و برگ هايى از آن مى رويد و ميوه اش سعادت ابدى است كه در جهان آخرت ظاهر مى شود. بنابراين, اگر كسى بذر ايمان را در دلش بپاشد و اين نهال پربركت را غرس نكند, و به جاى آن, بذر عصيان و كفر در دلش بپاشد, استعداد خدا دادىاش را ضايع كرده و درختى به بار آورده كه ميوه اش زقوم دوزخى خواهد بود. چنين كسى راهى به سوى سعادت ابدى نمى برد و تإثير كار نيكش از مرز اين جهان فراتر نمى رود.
از اين رو, خدا در قرآن بر ايمان به عنوان شرط تإثير اعمال نيك در سعادت اخروى تإكيد كرده و مى فرمايد:
((ومن يعمل من الصالحات من ذكر او انثى وهو مومن فاولـئك يدخلون الجنه; هر مرد و زنى كه كارهاى شايسته انجام دهد, در حالى كه مومن باشد, چنين كسانى وارد بهشت خواهند شد.))
از سوى ديگر, در آيه ديگرى ضمن مقرر كردن دوزخ براى كافران اعمالشان را تباه و بى ثمر دانسته و آن ها را به خاكسترى تشبيه كرده كه باد شديدى آن را پراكنده مى سازد و اثرى از آن به جاى نمى گذارد.
((مثل الذين كفروا بربهم اعمالهم كرماد اشتدت به الريح فى يوم عاصف لا يقدرون مما كسبوا على شىء ذلك هو الضلال البعيد; مثل اعمال كافران مانند خاكسترى است كه در يك روز توفانى, باد به سختى بر آن بوزد به چيزى از دست آوردهايشان دست رسى نخواهند داشت و اين است گمراهى.
هم چنين در آيه اى ديگر آن ها را به سرابى تشبيه كرده كه شخص تشنه به آن دل مى بندد, ولى همين كه به آن مى رسد, آبى نمى يابد:
((والذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعه يحسبه الظمآن مإ حتى اذا جإه لم يجده شيئا; اعمال كافران همانند سرابى در بيابان هموارى است كه شخص تشنه آن را آب مى پندارد, تا هنگامى كه نزد آن بيايد آن را چيزى نمى يابد.

قاصران و مستضعفان

از آن جا كه جميع تكاليف الهى مشروط به علم و قدرت هستند, كسانى كه از درك حقيقت قاصر و جاهل به آن باشند, از عذاب الهى مصون مى مانند. اين گروه كه اكثريت مردم را تشكيل مى دهند, سرنوشت مقصران و معاندان را نخواهند داشت. خداوند آن گاه كه درباره كافران سخن مى گويد, يادآور مى شود كه جاى گاه آنان دوزخ است. پس مستضعفان را استثنا كرده و مى فرمايد:
((الا المستضعفين من الرجال والنسإ والولدان لا يستطيعون حيله ولا يهتدون سبيلا # فاولـئك عسى الله ان يعفو عنهم وكان الله عفوا غفورا; مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكانى كه به راستى تحت فشار قرار گرفته اند (و حقيقتا مستضعفند) نه چاره اى دارند, و نه راهى (براى نجات از آن محيط آلوده) مى يابند. ممكن است خداوند, آن ها را مورد عفو قرار دهد; و خداوند عفو كننده و آمرزنده است.))
بايد توجه داشت كه مستضعفان تنها اختصاص به متولد شدگان در سرزمين هاى دور ـ كه امكان آموزش دين صحيح در آن جا فراهم نيست ـ ندارند, بلكه حتى شامل كسانى مى شود كه در خانواده هايى تربيت يافته اند كه آيين موروثى خود را بسيار محكم و استوار مى دانند, مانند بودايى ها و برهمن ها كه در شرق آسيا به سر مى برند و احتمال نمى دهند كه آيين حقى خارج از اين محدوده وجود داشته باشد.
همين امر در مورد اكثر مردم در كشورهاى غير مسلمان نيز صادق است; اگرچه به واسطه رسانه هاى جمعى, نامى از اسلام شنيده اند, با اين حال, فضاسازى رسانه هاى استكبارى به گونه اى بود كه فرصت نكردند حتى لحظه اى درباره حقانيت دين اسلام تإمل كنند, لذا آن را امرى باطل و خشونت بار قلمداد كرده اند.

ج) كافران اهل خير از عمل خود بهره مند مى شوند

با توجه به مطالب گذشته, از اين نكته نبايد غافل شد كه عمل خير غير مسلمانان, اگرچه عمقى نداشته و باعث بالا رفتن درجات و نيل به سعادت اخروى آن ها نمى شود در عين حال, چنان كه در قرآن آمده, هيچ عمل خيرى بدون پاداش نمى ماند, آن جا كه مى فرمايد:
((انا لا نضيع اجر من احسن عملا; ما اجر كار نيك هيچ كس را از بين نمى بريم.))
يا مى فرمايد: ((فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره))
باز هم اعمال خير غير مسلمانان آثارى خواهد داشت كه البته نسبت به اعمالى كه توإم با ايمان است, بسيار ناچيز است. برخى از روايات نيز همين حقيقت را بيان داشته اند, چنان كه پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمايد:
از اهل آتش, آن كه عذابش از همه آسان تر است, ((ابن جذعان)) مى باشد. گفته شد: اى رسول خدا! ابن جذعان چه كرده است كه عذابش از همه آسان تر است؟
حضرت فرمود: چون عادت او اين بود كه مردم را غذا مى داد و اطعام مى نمود.
هم چنين امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد:
مرد مومنى كه تحت قدرت و سلطنت حاكم جبار و ستمگرى زندگى مى كرد, به دليل اين كه به حقوق او تعدى مى شد و مورد اهانت قرار مى گرفت به دارالشرك فرار كرد و در منزل يكى از مشركان سكنا گزيد. مرد مشرك از او حمايت كرد, و با عطوفت و مهربانى با او رفتار مى كرد, وقت مرگ فرا رسيد, خداوند به او وحى فرستاد: به عزت و جلال خودم سوگند! اگر در بهشت من جايى براى تو بود, تو را در آن جا سكنا مى دادم, اما بهشت من بر هر كسى كه در حال شرك بميرد, حرام است, لكن خطاب به آتش كرد و گفت اى آتش! او را حركت مده و آزار مرسان و ناراحت مكن و صبح و شب رزق و روزى او را برايش بياوريد!
راوى حديث (عبيدالله وصافى) مى گويد كه پرسيدم: آيا رزق و روزى او را از بهشت مىآورند؟
حضرت فرمود: از جايى مىآورند كه خدا خواسته است!

پرسش: شإن نزول سوره قدر چيست؟ و اين سوره در مورد چه كسى نازل شده است؟

(مرتضى يوسفى ـ دانشآموز : املش)

پاسخ: در شإن نزول اين سوره, رواياتى از امامان معصوم(عليهم السلام) وارد شده است كه حضرت رسول(صلى الله عليه و آله و سلم) در خواب ديد بنى اميه بر منبر او بالا مى روند, و سخت اندوهناك شد. خداوند متعال نيز براى تسليتش اين سوره را نازل كرد و در آن فرمود: شب قدر بهتر از هزار ماه[ حكومت بنى اميه] است.
در حديثى از امام صادق(عليه السلام) آمده است كه فرمود: ((انا انزلناه فى ليله القدر: الليله, فاطمه و القدر الله, فمن عرف فاطمه حق معرفتها, فقد ادرك ليله القدر… ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم, مقصود از اين شب, فاطمه(س) است, و مقصود از ((قدر)) خداست, هر كس فاطمه را چنان كه شايسته و در خور شناخت او است, بشناسد به يقين شب قدر را دريافته است…))
در احاديث فراوان ديگر آمده است كه شب قدر, براى على بن ابى طالب(عليه السلام) و يازده فرزند اوست, مثلا در حديثى از حضرت رسول(صلى الله عليه و آله و سلم) آمده است كه به اصحاب خود فرمود: ((آمنوا بليله القدر, انها تكون لعلى بن ابى طالب(عليه السلام) و لولده الاحد عشر من بعدى; به شب قدر ايمان بياوريد, همانا شب قدر براى على بن ابى طالب(عليه السلام) و براى يازده فرزند او بعد از من است. در روايتى از امام باقر(عليه السلام) است كه فرمود: ((فانها لولاه الامر خاصه بعد رسول الله(صلى الله عليه و آله و سلم); شب مبارك مخصوص واليان امر بعد از رسول خداست.))
انطباق اين روايات بر شب قدر, از نظر بعضى از مفسران مثل صاحب كتاب كنزالدقائق از اين نظر است كه ولايت فرزندان فاطمه زهرا(س) نيز در اين شب نازل مى شود, پس باطن شب قدر مربوط به ولايت اهل بيت وحى و رسالت(عليه السلام) مخصوصا سر سلسله ولايت بعد از رسول(صلى الله عليه و آله و سلم) على (عليه السلام) و فاطمه(س) است; البته در وجه تإويل اين روايات بر اين آيه جاى تإمل بيشترى است; زيرا مفسران بزرگ ديگرى چون علامه طباطبايى(ره) و تفسير نمونه از اين روايات سخنى به ميان نياورده اند.

پرسش: لطفا پيش گويى هايى كه در قرآن كريم آمده, بيان فرماييد؟

(محمد رضايى ـ دانشآموز: قم)

پاسخ: ((قل للذين كفروا ستغلبون و تحشرون الى جهنم و بئس المهاد; (آل عمران12) به آن ها كه كافر شدند, بگو: (از پيروزى موقت خود در جنگ احد شاد نباشند) به زودى مغلوب خواهيد شد, (و سپس در رستاخيز) به سوى جهنم محشور خواهيد گشت و چه بد جايگاهى است.))
در اين آيه, خداوند متعال به پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) بشارت مى دهد كه بر همه دشمنان پيروز خواهد شد و به كافران هشدار مى دهد: علاوه بر اين كه در اين جهان شكست خواهيد خورد و مغلوب خواهيد شد, در جهان ديگر سرانجامى شوم در پيش رو خواهيد داشت.
اين آيه بعد از جنگ ((احد)) نازل شده و اين در حالى بود كه مسلمانان از نظر ظاهر, قدرت و نفوذ خود را از دست داده بودند و در شرايطى به سر مى بردند كه نشانه هاى پيروزى مسلمانان بر كفار و يهود روشن نبود; طولى نكشيد كه مضمون آيه تحقق يافت. يهوديان مدينه (بنى قريظه و بنى نضير) درهم شكسته شدند و در غزوه خيبر, مهم ترين مركز قدرت آنان متلاشى شد و مشركان نيز در فتح مكه براى هميشه مغلوب گشتند.
2. ((ان الذى فرض عليك القرآن لرآدك الى معاد; (قصص 85) آن كس كه قرآن را بر تو فرض كرد, تو را به جايگاهت (زادگاهت) باز مى گرداند.)) آيه فوق نيز يكى از پيشگويى هاى قرآن كريم است. هنگامى كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) به قصد هجرت از مكه به سوى مدينه مىآمد در ((سرزمين جحفه)) به ياد موطنش مكه افتاد. پيك وحى خدا, جبرئيل نازل شد, و پرسيد: آيا به راستى به شهر و زادگاهت اشتياق دارى؟
پيامبر فرمود: آرى, اين آيه نازل شد و سرانجام اين وعده بزرگ تحقق يافت و پيامبراكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) پيروزمندانه با ارتشى نيرومند و قدرت و عظمتى فراوان وارد مكه شد.
3. ((انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون; (حجر, 9) ما قرآن را نازل كرديم, و ما به طور قطع آن را پاسدارى مى كنيم.)) آيه فوق, وعده اى است بر اين كه قرآن كريم, چراغى است كه هرگز در آن غروب افول وجود نخواهد داشت; به طورى كه اگر همه جباران و زورمندان و منحرفان جهان دست به دست هم بدهند كه نورش را خاموش كنند, توانايى نخواهند داشت, چرا كه خداوند حفظ و پاسدارى از آن را به عهده گرفته است.
البته پيشگويى هاى قرآن كريم بسيار بيش تر از موارد مذكور است كه به برخى از آن ها در زير اشاره مى شود:
الف) فهرست آيات ديگرى كه خبر از آينده داده و پيشگويى صريح در آن شده, عبارتند از: قمر, 45 ـ 46 / توبه 15ـ14 / نحل 8 / قصص 85 / فتح 27 / كوثر 3 ـ 1 / تبت 5 ـ 1.
ب) فهرست پيشگويى هاى علمى قرآن كريم, عبارتند از: انعام 125 / يونس 5 / نحل 15 / يس 40 ـ 37 / صافات 6 / واقعه 76 ـ 75 / نبإ 16 ـ 6 / طارق 7 ـ 5.

با تقدير و تشكر از مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى كه در تهيه پرسش ها و پاسخ هاى قرآنى, مجله را همراهى كردند.
ضمنا خوانندگان گرامى براى دريافت پاسخ به پرسش هاى قرآنى خود مى توانند با اين مركز مكاتبه يا تماس داشته باشند.
نشانى: قم ـ صندوق پستى 3775ـ37185 دورنويس: 7736270
تلفن: 7742160 ـ 7742150

پى نوشت ها:
1. آل عمران (3) آيه85.
2. ملك (67) آيه2.
3. محمد تقى, مصباح يزدى, آموزش عقائد, ج3, سازمان تبليغات اسلامى, چاپ اول, ص130.
4. نسإ (4) آيه 124.
5. ابراهيم (14) آيه18.
6. نور (24) آيه 39.
7. نسإ (4) آيه 98 و 99.
8. جعفر سبحانى, مدخل مسائل جديد در علم كلام, ص320.
9. كهف (18) آيه30.
10. زلزال (99) آيه7.
11. مجلسى, بحار الانوار, ج3, ص316.
12. سيد محمد حسين, حسينى طهرانى, معادشناسى, ج10, ص341 و 340.
13. الميزان, علامه طباطبايى, ج20, ص330.
14. بحارالانوار, محمد باقر مجلسى, ج43, ص65, ح58.
15. اقتباس از كنزالدقائق, علامه شيخ محمد بن محمد رضا قمى مشهدى, ج14, ص358 و ج12, ص116, موسسه طبع و نشر ارشاد اسلامى.
16. ر. ك: تفسير نمونه, آيه الله مكارم شيرازى و ديگران, ج2, ص334, دارالكتب الاسلاميه.
17. ر. ك: تفسير نمونه, ج16, ص184.
18. ر. ك: تفسير نمونه, ج11, ص17.
/

اخبار ايران و جهان اسلام

 

اخبار ايران و جهان اسلام

آخرين گزارش منتشره در خصوص وضعيت مسلمانان در آلمان

براساس تحقيقاتى كه اخيرا صورت گرفته, بيش از 4 / 3 ميليون مسلمان در كشور آلمان زندگى مى كنند. مسلمانان ساكن اين كشور اظهار مى كنند كه تاكنون كارگزاران سياسى آلمان, مسائل مربوط به آنها را چندان جدى نگرفته اند. به موجب نظرسنجى ((موسسه زوست)) شمار مسلمانانى كه تابعيت آلمانى را به دست آورده اند بالغ بر 63 هزار نفر مى گردد.
تنها ده درصد از مسلمانان آلمان در قالب مساجد و اتحاديه ها, سازمانى شده اند. در حال حاضر در آلمان 77 مسجد كلاسيك و 2300 نمازخانه وجود دارد و حدود 123 مسجد نيز در حال ساخت است.

واكنش ايران نسبت به پيشنهاد اتحاديه اروپا در مورد اسرائيل

ايران با پيشنهاد اتحاديه اروپا در رابطه با پذيرش موجوديت اسرائيل به عنوان پيش شرطى در توسعه روابط تجارى با اتحاديه اروپا مخالفت نمود.
معاونت وزارت امورخارجه در امور مربوط به اروپا و امريكا در رابطه با بيانيه اتحاديه اروپا پس از ديدار انجام گرفته در تهران اظهار نمود: شرايط مطرح شده از سوى اتحاديه اروپا را نخواهيم پذيرفت. پس از مذاكراتى كه ميان اتحاديه اروپا و ايران در تهران انجام گرفت, اتحاديه اروپا طى بيانيه اى از ايران دعوت كرد تا اسرائيل را به رسميت بشناسد و از نفوذ خود بر گروه هاى ضد اسرائيلى به منظور عدم ممانعت از روند صلح خاورميانه استفاده نمايد.

دانشجويان باحجاب از ورود به كنفرانس ((موقعيت زن)) ممنوع شدند

دانشجويان محجبه دانشگاه استانبول كه در شروع سال تحصيلى پذيرفته نشدند از حضور در كنفرانسى هم ـ كه از سوى دانشگاه با موضوع ((موقعيت زن در جهان)) برگزار گرديده بود ـ منع شدند.
اين دانشجويان محجبه, دانشگاه استانبول را ـ كه از يك سو آنان را به دانشگاه راه نداده و از سوى ديگر در رابطه با حقوق زن تشكيل كنفرانس مى دهد ـ به سبب داشتن تضاد رفتارى مورد نكوهش قرار دادند.
مسوولين دانشگاه نيز در اين مورد گفتند: براساس حكم شوراى عالى آموزش, دانشجويان محجبه نمى توانند وارد محوطه دانشگاه شوند. از آن جا كه كنفرانس نيز در محدوده دانشگاه برگزار گرديده, اين دانشجويان نمى توانند در آن شركت نمايند.

بوش اجازه حمله به عراق را از مجلس نمايندگان گرفت

مجلس نمايندگان امريكا روز پنج شنبه ـ دهم اكتبر ـ اجازه صدور فرمان حمله نظامى به عراق را به جرح بوش ـ رئيس جمهور اين كشور ـ داد. اين تصميم مجلس بايد به تصويب مجلس سناى امريكا نيز برسد تا قابل اجرا باشد. ناظران مى گويند مجلس سنا نيز به احتمال زياد اين طرح را تصويب خواهد كرد.
جرح بوش و حاميان او در هفته هاى اخير تلاش زيادى كرده بودند تا حمايت كنگره را براى تصويب قانونى كه به رئيس جمهور اجازه مى دهد حتى بدون تإييد سازمان ملل متحد نيز بتواند دستور حمله نظامى به عراق را صادر كند, جلب كنند. طبق اين مصوبه, رئيس جمهور در صورت اقدام نظامى عليه عراق بايد هر شصت روز يكبار گزارش كامل از اوضاع منطقه به كنگره ارائه دهد.

مخالفت جهان اسلام با سياست هاى امريكا

ايران و جهان اسلام با سياست هاى يك جانبه گرايانه امريكا در امور بين المللى مخالف اند. به گزارش خبرگزارىها وزيران امور خارجه ايران و انگليس پس از پايان مذاكرات خود, در كنفرانس خبرى به سوالات خبرنگاران پاسخ دادند. وزير خارجه كشورمان گفت: ايران مخالف برپايى جنگ در منطقه است و مسائل مربوط به عراق بايد با نظارت سازمان ملل حل و فصل شود و حضور امريكا در منطقه, خود تهديدى براى آن به حساب مىآيد.

مصوبه كنگره امريكا, توهين به مسلمانان

مصوبه اخير كنگره امريكا و امضاى رئيس جمهور اين كشور در تعيين بيت المقدس به عنوان پايتخت رژيم صهيونيستى دهن كجى و بى اهميتى به مسلمانان جهان است. آقاى هاشمى رفسنجانى در نماز جمعه تهران با بيان اين مطلب افزود: در حالى كه امريكا به عنوان نيروى ظاهرا بى رقيب و ابرقدرت, نيازمند جلب نظر افكار عمومى جهان اسلام است, اين اقدام بسيار پرمعنا و بى اهميتى به مسلمانان است. وى هم چنين اظهار داشت كه دنياى اسلام با وجود بهره مندى از حاكميت بر مهم ترين مناطق جغرافيايى و حساس دنيا و دارا بودن بيشترين ذخاير انرژى ـ كه حيات دنيا به آنها وابسته است ـ ضعيف عمل مى كند.

نارضايتى امريكا از موفقيت احزاب اسلام گرا در انتخابات پارلمانى پاكستان

شبكه خبرى بى بى سى در گزارشى آورده است: پيام تلخ اين انتخابات براى واشنگتن اين است كه احساسات ضد امريكايى در پاكستان هم چنان شديد است و چالشى جدى متوجه مشرف, كه متحد كليدى امريكا در ((جنگ با تروريسم)) است مى كند. بسيارى از پاكستانى ها و هم چنين تعداد زيادى در غرب, بر اين باور بودند كه فرصت منحصر بفردى براى ريشه كن كردن ((فرهنگ جهاد)) كه در دهه 1980 در پاكستان ريشه دواند فراهم شده است, اما رشته آن اميدها اكنون پنبه شده است. بى بى سى در ادامه گزارش خود آورده است: ((اين انتخابات درس عبرت ناخوشايندى نه تنها براى جرج بوش, بلكه هم چنين براى ساير رهبران غرب است كه نگران شكاف روزافزون جهان اسلام و غرب هستند!!))

فرمانده سپاه: براى مقابله با صهيونيست ها راهى جز تشكيل ((بسيج جهانى اسلام)) وجود ندارد

فرمانده كل سپاه پاسداران گفت: براى مقابله با جنايات وحشيانه صهيونيست ها راهى جز تشكيل ((بسيج جهانى اسلام)) وجود ندارد.
وى افزود: راه شكست صهيونيست ها تشكيل اين بسيج است و بايد اين بسيج با همكارى تمام ملت هاى اسلامى سراسر جهان ايجاد شود زيرا در اين صورت تمام ملت هاى مسلمان مى توانند براى جهاد در راه خدا و آزادى فلسطين عزيز قيام كند.

مردم ايران با انجام راهپيمايى به سياست هاى امريكا و اسرائيل اعتراض كردند

مردم ايران در اعتراض به سياست هاى امريكا در حمايت از رژيم اشغالگر صهيونيستى بعد از برگزارى نمازجمعه در يك راهپيمايى كم نظيرى خشم و نفرت خود را از حاميان اين رژيم ابراز داشتند. پيشاپيش راهپيمايان جمعى از مسوولان كشورى و لشكرى, ائمه جماعات و گروهى از جانبازان جنگ تحميلى همراه و هم صدا با ديگر اقشار مردم در اين راهپيمايى ضدصهيونيستى شركت كردند.

همايش فناورى اطلاع رسانى و ارتباطات در دبى آغاز شد

با مشاركت 250 مقام بلند پايه از 20 كشور منطقه خاورميانه و با حضور وليعهد دبى و وزير دفاع امارات متحده عربى, بزرگترين همايش فن آورى اطلاع رسانى و ارتباطات در منطقه خاورميانه برگزار شد. در اين همايش درباره توسعه فناورى اطلاع رسانى و ارتباطات و راههاى همسو ساختن تلاش هاى به عمل آمده در بخش اطلاع رسانى جهانى بحث و گفت و گو شد. اين نمايشگاه به مدت پنج روز با مشاركت 400 شركت از كشورهاى مختلف جهان در مركز دايمى برگزارى نمايشگاه هاى دبى برگزار شد. لازم به يادآورى است كه از كشورمان نيز شركت هايى, هم با تإسيس غرفه براى عرضه محصولات و خدمات و هم به عنوان بازديد كننده براى آشنايى با جديدترين و آخرين محصولات و خدمات شركت هاى بزرگ جهان در اين نمايشگاه حضور يافتند.

رهبر معظم انقلاب:
قرآن كريم, توحيد را با تسليم ناپذيرى در برابر طاغوت همراه مى داند.

مراسم اختتاميه نوزدهمين دوره مسابقات بين المللى حفظ, قرائت و تفسير قرآن كريم صبح روز يكشنبه هفدهم مهرماه در حضور رهبر معظم انقلاب اسلامى برگزار شد. حضرت آيت الله خامنه اى در اين مراسم با ابراز خرسندى از گرايش روزافزون جوانان به انس با قرآن مجيد تإكيد كردند.
قرآن كريم, توحيد را با تسليم ناپذيرى در برابر طاغوت همراه مى داند.

عكس العمل روحانيون شيعه عراق در برابر حمله امريكا به عراق

خبرگزارىهاى خارجى خبر از فتواى روحانيون شيعه عراق در مورد جايز نبودن همكارى با امريكا براى حمله به عراق دادند.
خبرگزارى فرانسه در اين زمينه گفت: اولين فتوا از ناحيه آيت الله سيستانى, عالى ترين مقام شيعه عراق صادر شده كه در آن اعلام شده وظيفه مسلمانان در اوضاع مشكل كنونى اتخاذ موضع مشترك و به كار بردن همه تلاش هاى خود براى دفاع از عراق و حفظ اين كشور از طرح هاى دشمنان است.
خبر ديگر را تلويزيون الجزيره قطر پخش كرد و گفت:
آيت الله محمد سعيد الحكيم از مراجع حوزه علميه نجف با صدور فتوايى, هرگونه همكارى با امريكا را حرام اعلام كرده است.

هاشمى رفسنجانى: انقلاب اسلامى ايران آمده است كه بماند

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام در گفتگو با شبكه خبر سيماى جمهورى اسلامى ايران با اشاره به ضرورت پايدارى آثار و ارزش هاى دفاع مقدس گفت:
انقلاب اسلامى ايران آمده است كه بماند و اگر هم دشمنان و مخالفان انقلاب و اسلام, مشكلاتى در مسير انقلاب ايجاد كنند ما با همان روحيه و شرايط اين رسالت را به انجام خواهيم رساند.4 / 7 / 1381
آيت الله خامنه اى در ديدار مسوولان نظام به مناسبت عيد سعيد مبعث:
جسارت آمريكا به مسجدالاقصى از ثمرات ليبرال دموكراسى غرب است.14 / 7 / 1381
حجت الاسلام والمسلمين سيد محمد خاتمى در ديدار دبير كل سازمان كنفرانس اسلامى:
شناسايى بيت المقدس توسط امريكا به عنوان مركز اسرائيل, جفا به ملت فلسطين است.15 / 7 / 1381
رهبر معظم انقلاب در ديدار با فرماندهان سپاه و نيروى انتظامى و جمعى از جانبازان
بيدارى دنياى اسلام و رسوايى امريكا دو پيامد مهم انقلاب اسلامى ايران است.18 / 7 / 1381

رابطه دين و سلامتى

براساس يك گزارش تحقيقاتى, كه در ماه مى, در نشريه نيويورك تايمز به چاپ رسيد, در دهه اخير, بسيارى از دانشمندان ادعا نموده اند كه مداركى مبنى بر وجود رابطه ميان اعتقاد دينى و سلامتى به دست آورده اند.
براساس اين گزارش تحقيقاتى, دانشمندان اعلام كرده اند كه رابطه مستقيمى ميان اعتقاد داشتن به باورهاى دينى و طولانى شدن عمر وجود دارد. اين رابطه به ويژه در زمينه كاهش و غلبه بر بيمارىهاى روحى در اين افراد به وضوح قابل مشاهده مى باشد و اعتقادات مذهبى تإثير مثبت و مستقيمى بر سلامتى روح و روان افراد دارد.
در همين رابطه دكترKoenig از دانشكده داروسازى دانشگاه كامبيا ادعا كرد كه كثرت مدارك معتبر در اين زمينه, هيچ جاى ترديد براى تإييد فرضيه رابطه دين و سلامتى انسان باقى نگذاشته است.

 

/

اسلام در آمريكا

 

اسلام در آمريكا (بخش پايانى)

نوشته: سرى ارينچ, احسان تاشر و حامد الگار
ترجمه: داود وفايى

اولين كشورى كه در سال 1783 ايالات متحده آمريكا را به رسميت شناخت, پادشاهى مراكش بود. در نتيجه ارتباطات خوب آمريكا با منطقه شمال آفريقا, گروه هاى مسلمان مراكش (كه مورROOM) ) خوانده مى شدند) به آمريكا مهاجرت كردند. در سال 1790 مجلس ايالتى كاروليناى جنوبى حقوقآمريكايى هاىاروپايى الاصل را براى آن ها هم به رسميت شناخت. بعدها در سال 1805, سناى آمريكاقانونى تصويب كرد كه به موجب آن از تابعيت ترك ها و اعراب ممانعت به عمل مىآمد. اين قانون درتاريخى كه مشخص نيست, فسخ شد. در ربع چهارم قرن نوزدهم, عرب هاى مسلمان, به تعداد قابل توجه و در قالب گروه هاى متعدد, از كشورهاى سوريه, لبنان و فلسطين شروع به مهاجرت به آمريكاكردند. برخى از اين مهاجران در ايالات شرقىآمريكا سكونت يافتند و در كارخانه هاى منسوجات شهرفال ريور ايالت ماساچوست و برخى ديگر در حومه شهر كوين سى در همان ايالت مشغول به كار شدند.جماعت مسلمان كوين سى كه موجوديت خود را تا به امروز ادامه داده است, در سال 1964 مسجدبزرگى بنا كرد. اكثر مهاجران اوليه كارگر, روستايى و كاسبان جزء بودند, لذا قدرت مالى لازم براىساخت مسجد را نداشتند. هدف اصلى آنان, به دست آوردن امكانات مادى و تامين زندگى مرفه براىخانواده هايشان بود. وانگهى, اين مسلمانان به لحاظ فرهنگى كم تر از اعراب مسيحى مهاجر به آمريكا بودند. در ميان اعراب مسلمانى كه به آمريكا آمده بودند, برخى در منطقه غرب ميانه ساكن شدند. جماعت سدار راپيدز, كه هنوز هم يكى از گروه هاى فعال در ميان اعراب مسلمان در ايالت آيوامى است, در سال 1885 تاسيس شده است. اين گروه, مسجدى را كه داراىگنبد و مناره است, در سال1943 بنا كرد.
در سال 1914 نيز در شهر ميشيگان سيتى ايالت اينديانا, اعراب يك مركز اسلامى تاسيس كردند و پس از آن جامعه عربى اسلامى عصر جديدIslamic Society) (Asr al-Jadeed Arabian به وجود آمد. در سال 1920, برخى از اعراب در ايالت ميشيگان كه مركز كارخانه هاى اتومبيل سازىاست, ساكن شدند. مسجدهاى لند پارك كه در سال 1921 تاسيس شده بود, پس از چند سال تعطيل شد. مساجدديگرى نيز كه فعاليت هايشان تا به امروز ادامه دارد, ساخته شده اند; كه مهم ترين آن ها مركز اسلامى ديترويت است كه امام محمد جواد شرى از شيعيان لبنان آن را اداره مى كند. مسلمانان يمنى ازتاريخى نامعلوم, احتمالا پس از باز شدن كانال سوئز (1869), شروع به مهاجرت به آمريكا كردند. آن ها هم در شهر ديترويت ساكن شدند. لذا اين شهر در ميان شهرهاى آمريكا بيش ترين عرب مسلمان را درخود جاى مى داد. بخشى از يمنى ها هنوز در كاليفرنيا به كار كشاورزى مشغول هستند.
در اوايل قرن بيستم, مسلمانان آلبانيايى نيز مهاجرت به آمريكا را آغاز نمودند. آن ها هم مانند اعراب در ابتدا در مناطق شرقى آمريكا ساكن شدند. آن ها در سال 1915 در شهر بيدفورد ايالت مين و چهار سال پس از آن, در شهر واتربرى ايالت كانتيكت, مساجدى ساختند. بعدها آلبانيايى ها, همچون اعراب, به ميشيگان رفتند. جمعيت اسلامى آلبانيايى آمريكايىMuslim Albanian- American Society) ) در سال 1940 تاسيس شد.
فعال ترين مسجد آلبانيايى ها در ميشيگان, مسجد هارپر وودز در حومه ديترويت است و مدير آن شخصى به نام امام وهبى اسماعيل مى باشد. آخرين مسجد كه آلبانيايى ها ساختند, در سال1973 در نيويورك افتتاح شد. بكتاشى هاى آلبانيايى, در قصبه تايلور ايالت ميشيگان, در سال 1954يك خانقاهى ساختند كه هنوز فردى به نام بابا رجبى, خانقاه مذكور را اداره مى كند. پس از جنگ جهانى اول, قوانينى به تصويب رسيد كه مانع مهاجرت كسانى كه اروپايى الاصل نبودند به آمريكا مى شد. بدين ترتيب, تعداد كسانى كه به آمريكا مهاجرت مى كردند, تقليل يافت, ليكن تاتارهايى كه از لهستان به نيويورك مهاجرت كردند, در منطقه بروكلين, در سال 1922 جمعيت تاتارى آمريكايى Tatar-American Society) ) را تاسيس كردند. آن ها هشت سال بعد نيز مسجدى ساختند. بعدها مسلمانان تركيه اى و تركستانى هم به آن ها پيوستند. در سال 1930, برخى از مسلمانان ايالت پنجاب هندكه توانسته بودند از استعمار انگلستان بگريزند, در كاليفرنيا ساكن شدند. آن ها كه غالبا مشغول كشاورزى بودند, در سال هاى دهه 1940 اولين مسجد ايالت را در ساكرامنتو تاسيس كردند. پس از جنگ جهانى دوم, شمار مهاجران مسلمان بسيار افزايش يافت. پس از آن كه اروپاى شرقى نيز تحت حاكميت كمونيست ها قرار گرفت, هزاران مسلمان از يوگسلاوى به آمريكا مهاجرت نمودند.
در سال 1950, مركز اسلامى بوسنيايى در شيكاگو كه از مراكز مهم مهاجرپذير به شمار مى رفت,تاسيس شد. يكى از كسانى كه در آمريكا فعاليت هاى اسلامى قابل توجهى داشته, دكتر كاملآرديج است كه يوگسلاويايى مى باشد. آن دسته از قفقازىها و تركستانى هايى كه هنگام جنگ در ارتش شوروى بودند و به دست آلمان ها به اسارت درآمدند و كسانى كه گاه داوطلبانه به خدمت ارتش آلمان درمىآمدند, پس از پايان جنگ, بازگشت به شوروى را نپذيرفتند. بسيارى از اين قبيل افراد موفق شدند بهآمريكا مهاجرت كنند و اكثرا در ايالت نيوجرسى سكونت يابند. در سال 1948 كه فلسطين به دست صهيونيست ها اشغال شد, بسيارى از فلسطينيان به آمريكا مهاجرت كردند. قسمتى از آنان كه اهل دين وايمان بودند با فلسطينى هاى مسيحى اقدام به راه اندازى انجمن هاى ملى گرا كردند. برخى از تاتارهاىقازان كه پس از انقلاب بولشويك ها به چين پناهنده شده بودند نيز, پس از روى كارآمدن حاكميت كمونيستى در چين, در سال 1949, به آمريكا پناهنده شدند و در كاليفرنيا سكونت يافتند.
مهم ترين مركز آن ها در شهر برلينگيم, نزديك سانفرانسيسكو است. افغانى ها هم از ديگر مليت هايى هستند كه در دوره اخير از ستم كمونيسم گريختند و در شهرهاى ((كونكورد)) و ((هى وارد)), در حومه سانفرانسيسكو, ساكن شدند. آن ها بلافاصله اقدام به ساخت چند مسجد كردند. از سال هاى دهه 1960 تاكنون, بسيارىاز صاحبان مشاغل و دارندگان مدارك عالى تحصيلى با مليت هاى عرب, ايرانى, ترك, هندوستانى و پاكستانى در شهرهاى مختلف آمريكا ساكن شدند. آن ها نيز در محل زندگى خود مساجدى ساخته اند.

دانشجويان

تعداد دانشجويان مسلمان, تا سال هاى پيش از جنگ جهانى دوم, بسيار اندك بود. اما مهاجرت دانشجويان به آمريكا در سال هاى دهه 1950 و 1960 افزايش چشم گيرى يافت. دانشجويان در دانشگاه هاى خود به فعاليت هاى دينى, مانند اقامه نماز جمعه و نماز اعياد دست مى زدند. براىتاثيرگذارى بيش تر اين فعاليت, 25 تن از دانشجويان به نمايندگى از دوستان خود در پانزده دانشگاه در تاريخ اول ژانويه 1963, جمعيتى به نام انجمن اسلامى دانشجويان آمريكا و كاناداof the United States and Canada MSA: Muslim studentAssocition را تاسيس كردند. اين جمعيت كه, پس از مدت كمى, در سراسر آمريكا شعباتى را تاسيس كردند, به واسطه عربستان سعودى, كويت و ديگر دولت هاى مسلمان حمايت مالى مى شد. رهبرى جمعيت را معمولا دانشجويان عرب يا پاكستانى به عهده داشتند. دركنگره اىكه آن ها در سال 1970 برگزار كردند, هزاران نفر شركت داشتند. دانشجويان ايرانى كه در آمريكاتحصيل كردند, در سال 1964, جمعيتى به نام انجمن اسلامى دانشجويان را تاسيس كردند. اين جمعيت تحت عنوان گروه فارسى زبانان با انجمن اسلامى دانشجويان در آمريكا و كانادا همكارىداشت. البته ايرانى ها همواره استقلال خود را حفظ كردند و در سال 1978 براى آن كه بتوانند مبارزات خود عليه شاه را آزادانه ادامه دهند, از انجمن مذكور جدا شدند. به موازات فارسى زبانان, گروه ديگرى تحت عنوان ترك زبانان كه تعدادشان اندكى كم تر بود, ظهور يافت. تعدادى از اعضاى سابق انجمن دانشجويان اسلامى در آمريكا و كانادا, پس از پايان تحصيلات خود, تصميم به اقامت دائم درآمريكا گرفتند.
آن ها انحلال تشكيلات مذكور را اعلام و به جاى آن سازمان جديدى به نام جامعه اسلامى شمالآمريكاNorth America ISNA:IslamicSociety of را تاسيس كردند. اين بنياد كه مركز آن در شهر گرى ازايالت اينديانا است, اعلام كرد هدفش گسترش اسلام در سراسر آمريكا است. با اين حال, على رغم كمك هاى مالى قابل توجهى كه از عربستان سعودى دريافت مى كند, تا به حال فعاليت جدى و چشم گيرى از خود نشان نداده است.

نومسلمانان اروپايى الاصل و طريقت ها

جريان هاى پذيرش اسلام در ميان آمريكايى هاى سفيدپوست تقريبا از اواخر قرن نوزده شروع مى شود. يك راهب متوديست آمريكايى, به نام كشيش نورمنReverend Norman) ) كه در تركيه به تبليغ مسيحيت مى پرداخت, در سال 1870 مسلمان شد. فرد ديگرى كه اسلام را پذيرفت و در 1916 وفات يافت, ((محمد الكساندر راسل وب)) است.
وب روزنامه نگار بود و در سال 1887 زمانى كه به عنوان سركنسول آمريكا در مانيل تعيين شد, شروع به مكاتبه با برخى از علماىمسلمان هند كرد. دو تن از علماى مذكور به مانيل سفر كردند و عامل پذيرش اسلام وب شدند. وب از كار خود استعفا كرد و به هندوستان رفت, باحمايت هاى مالى مسلمانان آن ديار به آمريكا بازگشت و جمعيت حركت تبليغ اسلامىAmerican islamic propaganda Movement) ) و شعبات آن را در هفت شهر بنا نهاد. وب هم چنين با سلطان عبدالحميد دوم ارتباط برقرار كرد و عنوان كنسول افتخارى عثمانى در نيويورك را اخذ نمود. پس ازدرگذشت وب, پذيرش اسلام در ميان آمريكاييان اروپايى الاصل به ندرت مشاهده مى شد, ليكن درسال هاى اخير ابعاد گسترده ترى يافته است. نومسلمانان كه جمعيتشان بين 40 تا 75 هزار نفر تخمين زده مى شود, به واسطه ازدواج با بانوان مسلمان و تحت تاثير حركت هايى كه به نام تصوف وجود داشت,اسلام را پذيرفتند. نومسلمانان اروپايى الاصل, برخلاف مسلمانان سياه پوست, از وضعيت اقتصادى واجتماعى نسبتا بهترى برخوردار بوده اند; لذا هيچگاه به فكر قطع ارتباط با جامعه آمريكا و تشكيل جمعيت هاىديگر نيفتاده اند. آن ها براى جبران خلاهاى معنوى جذب فعاليت هاى صوفيانه اكثرا ساختگى شده اند.
طريقت هايى كه در آمريكا و ميان سفيدپوستان فعاليت دارند به شرح ذيل هستند:
1. جماعتى را كه عبدالقادر الصوفى (اسكاتلندىالاصل) تشكيل داد. او مدعى بودمجوز خود را از شاخه شاذليه دريافت كرده است. الصوفى در سال 1973 در شهر بركلى كاليفرنياخانقاهى تاسيس كرد, ليكن فعاليت هاى او ادامه نيافت و نتيجتا به ميهن خود بازگشت. عبدالقادر الصوفى, تا اواخر سال 1970, در آمريكا طرفداران و مريدان زيادى به دست آورد. او پيوسته در حال تغيير مواضع خود بود. نهايتا از تصوف صرف نظر كرد و به همين دليل, جماعت او نيز كاملا از بين رفت.
2. حركت جعفريه شاذليه به دست شيخ فضل الله حائرى كه عراقى الاصل بود, در حومه شهر سنآنتونيو از ايالت تكزاس, تاسيس شد. حائرى شيعه, ابتدا از دوستان عبدالقادر الصوفى بود, اما وقتى الصوفى اعلام كرد كه تنها مذهب بر حق مذهب مالكى است, ارتباطش را با او قطع كرد و جمعيتى مبتنى بر تفكر شيعى بنياد نهاد.
3. مريدان شيخ ناظم: او ادعا مى كرد كه اهل قبرس و از طريقت نقش بندى است. تعدادى از آن ها مريدان سابق عبدالقادر الصوفى بودند. شيخ ناظم هيچ گاه به آمريكا سفر نكرده است. اما جانشينى را كه او تعيين كرد, در كاليفرنيا اقامت دارد. او مريدان خود را در مناطق مختلف آمريكا رهبرىمى كند.
4. طريقت چشتى آمريكاChishti Order of america) ) كه مركز آن در ايالت آريزونا قرار دارد. اين طريقت در سال 1972 به دست يك قاضى هندى به نام ج. ن. چشتى تاسيس شد.
5. شعبه طريقت خلوتيه ـ جراحيه: كه به كوشش مظفر اوزاك استانبولى افتتاح شد. مركز اين طريقت در آمريكا مسجدالفراخ نيويورك است.
6. نوربخشيه كه يكى از شاخه هاى شيعى نعمت اللهيه است. مرشد آن دكتر روان شناس جوادنوربخش, است كه پس از انقلاب اسلامى ايران به آمريكا آمد. به جز آمريكايى ها, برخى از ايرانى هاىمقيم نيز از پيروان او هستند. اين طريقت در سال 1980 در آمريكا شش خانقاه داشت.
7. شاخه ملك نيا ناصرعليشاه از طريقت نوربخشيه: فعاليت هاى آن به دست يك آمريكايى به نام على كمپ بل اداره مى شود.
8. طريقت اويسيه كه ريشه در ايران دارد. رئيس اين طريقت فردىبه نام شاه مقصود صادق عنقاست كه پس از انقلاب اسلامى از ايران به آمريكا آمد.
9. جماعت صوفيانه كه در فيلادلفيا به دست م.ر. باوا محيى الدين از مسلمانان سريلانكا تاسيس شد.محيى الدين مشخص نيست به كدام يك از طريقت ها وابستگى دارد, ليكن با خواندن كتاب او به نام اسلام و صلح جهانى مى توان دانست كه وى از مذهب هندو بسيار تاثير پذيرفته است.
10. طريقت برهانيه كه در محله بروكلين نيويورك, به خصوص در ميان سياهان فعاليت مى كند ومشغول جذب مريد مى باشد.
در ايالات متحده آمريكا, به جز گروه هاى ذكر شده كه حداقل معتقد به وجوب عبادت هاى شرعى هستند; حركت هاى صوفيانه ديگرى نيز وجود دارد كه كاملا از دين فاصله گرفته اند. با سابقه ترين اين نوع طريقت ها, طريقت صوفى غربof the west) sufi order ) است كه به دست عنايت خان هندىدرسال 1910 تاسيس شد. عنايت خان تنها عبادتى را كه به مريدان خود توصيه مى كرد, رقص هاىدسته جمعى مردان و زنان بود. به اعتقاد او تصوف تمام اديان را در بر مى گيرد. پس از درگذشت عنايت خان, پسرش ولايت خان به جاى او نشست. ساموئل لوئيس يهودى, از همكاران نزديك ولايت خان, به دليل هم جنس بازى و استعمال مواد مخدر وى, با مرشدش به مخالفت پرداخت. لوئيس در سال 1971درگذشت. اما ولايت خان پس از گذشت شش سال, همجنس بازى و استعمال مواد مخدر را ممنوع اعلام كرد. مريدان كه دريافتند لوئيس در نظريات خود محق بوده است, از ولايت خان جدا شدند وجمعيت جديدى به نام جامعه صوفى روحانيت اسلامىsociety) sufi islamia tuhaniat ) را تاسيس كردند. اين جمعيت تنها در منطقه سانفرانسيسكو از ايالت كاليفرنيا فعاليت دارد. به همين ترتيب, يك يهودى انگليسى به نام رشاد فايلد كه مدعى است از شيوخ مولويه است, فعاليت هايى دارد. ازبررسى نوشته هاى او دانسته مى شود كه وى از نظرات اسلامى كاملا بدور است.
به جز اين طريقت هاى به واقع غيردينى, روستايى در منطقه ابكيو در صحراى نيومكزيكو وجود داردكه محل زندگى تعدادى از مسلمانان سفيدپوست است.
فردى به نام نورالدين دوركه, با حمايت هاى مالى عربستان سعودى, شهرك روستايى مذكور را بنا كرد. او در ابتدا از ديدگاه هاى وهابى جانبدارى مى كرد, اما بعدها به پيروى از يكى از شيوخ شاذلى درقاهره پرداخت. ساكنان شهرك مزبور, پس از اين موضوع, به دو بخش وهابى و شاذلى تقسيم شدند. دراين شهرك روستايى, يك نهاد آموزشى به نام موسسه تحقيقات سنت هاىاسلامىfor traditional islamic studies) The instiute ) وجود دارد. اما درباره فعاليت آن ها اطلاع چندانى در دست نيست.

نتيجه

براساس مطالب ذكر شده, دانسته مى شود كه اسلام در آمريكا از جايگاه و موقعيت خاصى برخوردار است. البته مسلمانان در آمريكا با معضلاتى كه نبايد آن ها را كوچك شمرد, مواجه اند. امروزه در ايالات متحده آمريكا, حداقل هشت ميليون مسلمان زندگى مى كنند. بر اساس آمارى كه در سال 1986 گرفته شد, مسلمانان داراى 598 مسجد, نمازخانه و مركز اسلامى هستند. بى ترديد, اين رقم درحال حاضر افزايش يافته است. متاسفانه بين گروه ها و جمعيت هايى كه به بخشى از آن ها اشاره شد,هيچ گونه هماهنگى در ديدگاها و ساختارها وجود ندارد. مسلمانان آمريكايى فاقديك درك مشترك از اسلام هستند. فردى به نام عبدالله, از مسلمانان لبنانى, در سال 1954 با هدف هماهنگ كردن فعاليت مساجد, فدراسيون جمعيت هاىاسلامى در ايالات متحده و كاناداand canada) federation of islamic associations in the united states ) را تاسيس كرد. اعضاى اين فدراسيون كه اكثرا عرب هستند, سالانه يك كنگره عمومى برگزار مى كنند. آن ها به جز برگزارىاين كنگره و انتشار مجله ((مازلم ستار)) فعاليت ديگرىندارند. در سال 1957, مركز اسلامى واشنگتن به همت يك سوريه اىالاصل به نام ابراهيم حوار تاسيس شد. ليكن پس از آن كه محل اداره اين مركز به سفراى كشورهاى اسلامى تحويل داده شد, هيچ فعاليت چشم گيرى از اين مركز مشاهده نشد. هرچند مسلمانان واشنگتن در سال 1982 اداره مركز مزبور را به عهده گرفتند, امامى كه به دست جماعت مسلمانان انتخاب شده بود, به دنبال شكايت سفراى مسلمان به دست نيروهاى پليس از مسجد بيرون رانده شد. رابطه العالم الاسلامى در سال1974 در نيويورك دفترى گشود. اين تشكيلات, سه سال بعد, اولين كنگره ((اسلام در شمال آمريكا)) رادر شهر نوارك برگزار كرد. در اين كنگره, كه با حضور بيش از 140 نماينده مساجد و جماعات مختلف برگزار مى شد, براى سامان دادن به فعاليت هاى اسلامى تصميماتى اتخاذ شد. البته هيچ يك ازتصميمات مذكور تا به امروز به مرحله اجرا در نيامده است.
تعداد مساجدى كه در آن ها نمازهاى روزانه خوانده مى شود, به استثناى مساجد سياه پوستان, بسياراندك است. تعدادى از مساجد فقط روزهاى جمعه و يكشنبه باز هستند, و از اين نظر, شباهت بسيارى به كار كليساها دارند. به جز مساجد و نمازخانه ها, تقريبا مى توان گفت كه موسسات ديگرى وجود ندارد. گرچه برخى از مسلمانان براى فرزندان خود مدرسه ابتدايى تاسيس كرده اند, اكثر كودكان مسلمان فقط مى توانند در كلاس هاى دروس دينى مساجد كه روزهاى يكشنبه برگزار مى شود, شركت كنند. در سال1980, دانشگاه شرق ـ غرب در شيكاگو, و سه سال بعد كالج اسلامى آمريكا تاسيس شد. البته سطح علمى اين دو موسسه مطلوب نيست, لذا جوانان مسلمان, تحصيل در دانشگاه هاى عادىآمريكايى را ترجيح مى دهند.اسماعيل راجى فاروقى, استاد فلسطينى الاصل (وفات 1986), با هدف توسعه فعاليت هاىاسلامى و گسترش بيدارىاسلامى در جهان, موسسه اى به نام موسسه بين المللى انديشه اسلامىthought) internatipnal institute of islamic )را در سال 1981 در واشنگتن تاسيس نمود. تحت نظارت فاروقى چند كنگره برگزار شد; و كتاب او به نام اسلامى كردن دانش, به عنوان اولين منشور موسسه مذكور, منتشر شد. اين موسسه در شهر هرن دورن ايالت ويرجينيا, داراى كتابخانه اى با سى هزار عنوان كتاب و نشريه ادوارى است. هم چنين از سالن هايى براى برگزارى گردهمايى هاى علمى برخورداراست. موسسه مذكور در برخى از شهرهاى مهم جهان شعباتى نيز دارد. آن ها در همكارى بانهادهاى مختلف در جهان اسلام اقدام به برگزارىكنگره, كنفرانس, سمينار و گردهمايى هاى علمى مى كنند.موسسه داراى نشرياتى به زبان هاى عربى و انگليسى نيز هست. بخشى از اين نشريات در كشورهاىمختلف به رايگان توزيع مى شود. موسسه براى تامين نيازهاى مادى خود در سال 1984 اقدام به تاسيس يك مركز وقفى كرد.
مسلمانان ايالات متحده آمريكا كه از ارزش هاى معنوى اسلام محروم هستند, در حالى كه بيش تر اوقات با اسلام برخوردى متعصبانه مى شود, پيش از آن كه زمان را از دست بدهند مى بايست براى حراست از هويت و موجوديت خود تدابيرى جدى اتخاذ كنند.

/

شيوه هاى ظريف و متنوع در فهم و بيان معارف قرآن

 

شيوه هاى ظريف و متنوع در فهم و بيان معارف قرآن

اسماعيل نساجى زواره

قرآن مجيد كه به منظور هدايت تمام انسان ها بر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) نازل شده, كتابى است الهى و داراى مراتب كه مرتبه اعلايش, يعنى همان ((ام الكتاب)) نزد خداوند سبحان است: ((و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم))(1)
اين مرحله كه اصل و ريشه قرآن است, وجود و حقيقت ((عنداللهى)) دارد. در آن جا سخن از لفظ, نوشتن, صورت ذهنى و علم حصولى نيست. تا انسان بالا نرود و به حضور اقدس خدا نرسد نمى تواند آن مرتبه عالى را درك كند, چرا كه آن مرتبه هدايت افراد باتقوا ((… هدى للمتقين))(2) است.
اما مرحله نازله اش ((عندالناس)) و به صورت كتاب و لفظ عربى روشن ظهور كرده كه الفاظ و ظواهرش قابل قرائت, استدلال, گفتن, شنيدن, نوشتن, قابل فهم و همگانى است: ((… هدى للناس…))(3)
بنابراين, همه انسان ها از نور هدايت و مقام نازل آن برخوردار خواهند شد, به طورى كه خداى سبحان در قرآن آن را كتاب هدايت همه انسان ها معرفى مى كند:
((… وما هى الا ذكرى للبشر))(4)
از اين رو, همگان آن را مى فهمند و براى همه سودمند است, هيچ بشرى بى نياز از آن نيست. زن و مرد, پير و جوان, از هر نژاد و اقليمى كه باشند به آن نياز دارند.
فهم قرآن كريم, اگرچه نياز به زبان خاصى دارد (زبان عربى), زبان و فرهنگ آن در فطرت انسان هاست و همگان آن را مى فهمند. خداى سبحان آن را به عنوان يادآورى و پند و موعظه آسان معرفى مى كند:
((ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر))(5)
آسانى قرآن به دليل آشنايى پيام آن با دل و جان انسان است نه آن كه كتابى سبك و بى مغز است.
قرآن كلامى ثقيل, سنگين و پرمغز است, ولى در عين حال, به دليل هماهنگى با فطرت انسان ها, فهميدن و بهره مندى از آن براى همگان آسان است.
انسان ها اگرچه از فرهنگ مشترك فطرى برخوردارند, در هوشمندى و مراتب فهم يكسان نيستند و به تعبير برخى روايات ((الناس كمعادن الذهب والفضه))(6) مردم همانند معادن طلا و نقره متفاوتند)). برخى از مخاطبان قرآن ساده انديش و برخى حكيمان فرزانه و ژرف انديشان باريك بين هستند.
به همين دليل, اين كتاب جهان شمول الهى, معارفش را با روش هاى متفاوت و در سطوح گوناگون بيان كرده تا از طرفى, ژرف انديشان به بهانه پايين بودن مطالب وحى خود را بى نياز از آن نپندارند و از طرف ديگر, ساده انديشان از فهم مطالب آن خود را محروم نبينند.(7)
بنابراين, چون از نظر وسعت حوزه رهنمود, جهان شمول است, از دو ويژگى برخوردار است:
الف) به زبانى جهانى سخن مى گويد تا همگان از معارف آن بهره ببرند و هيچ كس به بهانه نارسايى زبان و بيگانگى با فرهنگ, آن را خار راه خود نبيند و از پيمودن راه سعادت بخش آن باز نايستد.(8)
مراد از زبان قرآن و مردمى بودن آن, سخن گفتن با فرهنگ مشترك مردم است. انسان ها اگرچه در لغت و ادبيات از يكديگر بيگانه اند و در فرهنگ هاى قومى و اقليمى نيز اشتراكى ندارند, در فرهنگ انسانى كه همان فرهنگ فطرت پايدار و تغييرناپذير است, مشترك هستند. قرآن نيز با همين فرهنگ با انسان ها سخن مى گويد. (9)
نشانه فطرى بودن زبان قرآن و مشترك بودن فرهنگ جهان شمول آن را مى توان در گردهمايى دلپذير سلمان فارسى, صهيب رومى, بلال حبشى, اويس قرنى و عمار عربى در ساحت قدس پيامبر اسلام مشاهده كرد.(10)
ب) محتوايش براى همگان مفيد و سودمند بوده و احدى از آن بى نياز نيست.
فهم معارف آن براى همگان آسان است اما اين بدان معنا نيست كه همگان به يكسان از آن بهره مى برند. چرا كه معارف آن مراتب مختلف دارد و هر مرتبه آن بهره گروهى خاص است:
((كتاب الله عزوجل على اربعه اشيإ: على العباره والاشاره واللطائف والحقائق. فالعباره للعوام و الاشاره للخواص واللطائف للاوليإ والحقائق للانبيإ))(11) كتاب خداوند عزوجل معارفش بر اساس چهار چيز نازل شده است: عبارت ها, اشارت ها, لطيفه ها و حقيقت ها, پس عبارت هاى آن براى عموم مردم است, اشارت هاى آن براى خواص, لطيفه ها براى اولياى خدا و حقايق آن براى پيامبران.
بنابراين, با توجه به حديث فوق, هر كس به اندازه استعداد خويش از قرآن بهره مى برد. قرآن در بيان معارف الهى خود شيوه هاى خاصى دارد, لذا نمى تواند مانند كتب علمى تنها به بيان مسائل علمى و جهان شناسانه بپردازد يا مانند كتب اخلاقى تنها به اندرز بسنده كند و يا همتاى كتاب هاى فقهى و اصولى به ذكر احكام فرعى و مبانى آن ها اكتفا كند و به طور كلى, شيوه هاى رايج و معمول كتب بشرى را در پيش گيرد.
اين كتاب الهى در رسيدن به اهداف خود كه همان اهداف رسالت پيامبر است, روش هاى خاصى را برگزيده كه به برخى اشاره مى شود:

1. استفاده گسترده از تمثيل

يكى از شيوه هاى معمول در بيان معارف و پيام رسانى قرآن, عينيت بخشيدن و تجسم دادن به مفاهيم عقلى در قالب مثل هاى گوناگون است.
قرآن در موارد متعدد براى پايين آوردن سطح مطلب عقلى و قرار دادن آن در دست رس فكر بشر از مثل استفاده كرده است.
انسان هرچه ساده انديش تر باشد, احتياجش به مثل بيش تر است, به همين دليل, مثلا اگر استاد رياضى بخواهد مسائل هندسى را براى نوآموزى مطرح كند, حتما بايد از مثل كمك بگيرد.
مثل زدن و تشبيه كردن مطالب به امور مادى از روش هاى متداولى است كه قرآن به وفور از آن استفاده كرده و مطالب بلند خود را به طور جذاب با مثل بيان كرده است. (12) قرآن هدف خود را از اين مثل ها به كار انداختن فكر و انديشه مردم معرفى مى كند:
((وتلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون))(13) و اين مثل هايى است كه مى زنيم شايد آن ها بينديشند.
از اين آيه استفاده مى شود كه مثل هاى قرآنى با آن كه ساده هستند, فهم آن ها نياز به علم دارد. قرآن براى بيان معارف و حقايق, از هر گونه مثلى استفاده كرده است. دقت در مثل هاى قرآنى نشان مى دهد كه در محتوا و قالب مثل, تنوع و تفنن رعايت شده است. از نظر قالب گاهى تشبيه مفرد به مفرد, گاهى جمع به مفرد و گاهى جمع به جمع آمده است. از نظر محتوا نيز خداوند گاهى به نور, زيت و مشكات, گاهى به گمشدگان بيابان در شب و جويندگان سراب در روز و گاهى به حمار و عنكبوت و مگس و… مثال مى زند.(14)

2. كنايه گويى و رعايت ادب

از ويژه گى هاى بيانى قرآن, كنايه گويى و ادب آموزى آن است. در روايات شريفه آمده است كه خداوند سبحان با حيا سخن مى گويد: ((ان الله تعالى حيى))
قرآن(15) از الفاظ قبيح و مستهجن استفاده نمى كند, و حتى براى بيان معانى مستهجن, الفاظ كنايى را به كار مى برد تا رعايت ادب شده باشد و از اين رهگذر, مخاطبان خود را به ادب هرچه بيش تر و حيا دعوت مى كند; مثلا براى مقاربت و روابط زناشويى از كلمات كنايى مانند ((مس)) يا ((رفث)) استفاده مى كند يا درباره تيمم بدل از غسل مى گويد: ((اگر زنان خود را لمس كرديد و آبى براى غسل نيافتيد, پس به جاى آن تيمم كنيد.)) لمس در اين آيه كريمه تعبير كنايى از ارتباط زناشويى است وگرنه لمس كردن زنان غسل ندارد.
قرآن كريم در چنين مواردى از كلمات كنايى استفاده مى كند و اگر فرضا كلمه اى حيثيت كنايى خود را در قرآن از دست بدهد, به دليل تكرار كلمه و گذشت زمان است. (16)

3. داورى قاطع درباره سخنان ديگران

قرآن كريم بر خلاف برخى از كتب متداول, پس از نقل آراى مختلف به داورى آن ها مى پردازد. از اين رو, اگر مطلبى را نقل كند و سخنى در ابطال و رد آن نياورد, نشانه امضا و پذيرش آن است,(17) چنان كه از فرزند صالح حضرت آدم(عليه السلام) نقل مى كند كه معيار پذيرش عمل در نزد خدا تقواست: ((قال انما يتقبل الله من المتقين))(18), اما آن را رد نمى كند. لذا بر اثر داشتن اين ويژگى ((قول فصل)) نام گرفته است.
اما پس از نقل گفته منافقان آن را ابطال مى كند: ((يقولون لئن رجعنا الى المدينه ليخرجن الاعز منها الاذل ولله العزه ولرسوله وللمومنين ولكن المنافقين لا يعلمون))(19)
سخن منافقان اين بود كه خود را عزيز مى پنداشتند و مومنان را ذليل, ولى خداوند بعد از نقل گفتار باطل آن ها به بطلان آن پرداخته ومى گويد: عزت و سرافرازى از آن خدا, پيامبرش و مومنان است, ولى منافقان نمى دانند.

4. خروج از نظم رايج

نظم و تإليف آيات قرآن و روشى كه در بيان مطالب در آن به كار رفته با تمام كتاب هايى كه به دست بشر تإليف و تصنيف شده فرق اساسى و جوهرى دارد. در كتاب هاى تإليف شده به دست بشر معمولا يك يا چند مطلب مطرح مى شود و در فصل بندى خاصى درباره آن ها بحث مى شود. مجموع مطالبى كه مربوط به يك مسإله است يك جا و با نظم معينى آورده مى شود و كتاب با يك مقدمه و چند فصل يا باب پايان مى پذيرد,(20) ولى قرآن يك كتاب كلاسيك نيست كه داراى فصول و ابوابى باشد و نظام تإليفى خاصى در ميان ابواب و فصول آن در نظر گرفته شده باشد, بلكه كتابى است كه در مدت 23 سال تدريجا طبق نيازمندىهاى گوناگون تربيتى در زمان ها و اماكن مختلف نازل شده است. بنابراين, در بسيارى از موارد پيوند خاصى درميان كلمات يك آيه يا آيات قبل و بعد نبوده است; مثلا در آيه سوم سوره ((مائده)) ابتدا اشاره به محرمات الهى كرده و چند مورد از آن را شمرده, اما يك مرتبه سياق آيه عوض شده و به موضوع امامت و ولايت و معرفى اسلام به عنوان كامل ترين دين پرداخته, سپس دوباره مطلب را قطع كرده و به موضوع ديگرى درباره محرمات مى پردازد.
البته تمام آيات قرآن از اين نظر به هم مربوطند كه همگى برنامه انسان سازى و تربيتى را در سطحى عالى تعقيب مى كنند. اين آيات براى ساختن يك جامعه آباد, آگاه, امن و پيش رفته از نظر مادى و معنوى, براى مردم نازل شده است.(21)

5. بيان قصه ها و شيوه آن ها

قرآن كريم داستان پيامبران و تاريخ امت هاى گذشته را نقل مى كند, اما نه چون تاريخ نويسان و قصه پردازان, بلكه قسمت هايى از تاريخ آن بزرگان و امت هاى آنان را كه با هدف هدايت گرى خود هماهنگ است, بيان فرموده است. قصه نويسان در نوشتن يا نقل قصه هاى خود وارد جزئيات قضايا مى شوند و مخاطب خود را سرگرم مى كنند, ولى قرآن كريم چنين روشى ندارد.
به عنوان مثال در ماجراى فرزندان حضرت آدم(عليه السلام) مى فرمايد:
((اى پيامبر! خبر دو فرزند آدم را به حق بر آن ها تلاوت كن, آن زمان كه هر دو نفرشان قربانى دادند, ولى يكى از آن ها پذيرفته شد و آن ديگرى كه از او پذيرفته نشد به برادر خود گفت: حتما تو را مى كشم. برادر تهديد شده به او گفت: خدا فقط از افراد باتقوا قبول مى كند. اگر تو براى كشتن من دست دراز كنى, منم هرگز به كشتن تو دست نمى گشايم, چون از پروردگار جهان ها و جهانيان مى ترسم.
من مى خواهم كه تو با گناه من و گناه خود در دوزخ جاىگيرى و از اصحاب آتش بشوى. نفسش كم كم او را به كشتن برادرش ترغيب كرد و برادرش را كشت و از زيان كاران شد. سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمين كند و كاو مى كرد تا به او نشان دهد كه چگونه جسد برادر خود را دفن كند. او گفت: واى بر من! آيا من نتوانستم مثل اين زاغ باشم و جسد برادرم را دفن كنم؟ و سرانجام از نادمان گرديد.
همه ماجراى ((هابيل)) و ((قابيل)) در قرآن همين آيات است كه درس هاى فراوانى را به همراه دارد: اين كه خداوند اعمال خوب را تنها از پرهيزكاران مى پذيرد, اين كه بى تقوايى انسان را به حسادت مى كشاند و حسادت انسان را به قتل برادر خود وادار مى كند; اين كه متقين از كرامت نفس برخوردار هستند و دست به اعمال پستى هم چون برادر كشى نمى زنند و قصاص قبل از جنايت نمى كنند, اين كه نفس انسان اول ((مسوله)) است, سپس ((اماره)) مى شود و آهسته آهسته انسان را به بدىها مى كشاند; اين كه انسان موجود ضعيفى است و بسيارى از چيزها را به اندازه يك حيوان هم نمى داند; اين كه عاقبت تبه كارى و پستى ندامت و پشيمانى است.
اين ها و برخى نكات ديگر كه براى انسان درسآموز است در قرآن كريم به صورت قصه آمده است. اما اين نكته كه چرا قربانى كردند؟ منشإ قربانى ازدواج با همسر زيبا بود يا چيز ديگر؟ در كجا و چه زمان بود؟
اين امور را قرآن بيان نفرموده است و اگر رواياتى هم در اين زمينه باشد بايد با ديده تعمق به آن نگريست.(22)
خلاصه كلام اين كه, قرآن در عين آن كه به گلچينى از زندگى پيامبران و رويدادهاى واقعى مى پردازد, عناصرى را برگزيده كه مبين انديشه هايى است كه نص قرآن كريم آن ها را در نظر گرفته است. اهميت داستان هاى قرآنى در اين نهفته است كه با واقعيت ها سر و كار دارد, نه با وهم و خيال, بدين سبب خواننده را نسبت به حوادث و جريانات برگزيده اى متقاعد مى سازد كه مستند و داراى واقعيت هستند.(23)

6. تكرار مطالب و اصطلاحات

چون قرآن كريم كتابى تربيتى و سازنده در تمام زمان ها و مكان هاست, بسيارى از مطالب يا فرازهايى از داستان هاى آن تكرار شده است تا شنونده و متعلم مطالب جديدى بياموزند. اين تكرار از آن روست كه قرآن كتاب نور و هدايت است, لذا در مقام هدايت لازم است مطلب واحد در هر مناسبت با زبانى خاص ادا شود تا ويژگى پند و موعظه و سازندگى را داشته باشد, برخلاف كتب علمى كه هر مطلب تنها در يك جا بيان مى شود و تكرار آن سودمند نيست. سر لزوم تكرار در كتاب هدايت, وجود ((شيطان)) و ((نفس اماره)) است كه عامل ضلالت و عذابند و پيوسته انسان را به گمراهى مى كشانند, از اين رو, تكرار, ارشاد و هدايت ضرورى است.(24) اين تكرار علاوه بر مسإله هدايت, نكته جديد و مفهوم تازه اى را به مخاطبان مىآموزد.
مثلا جريان تبديل عصاى حضرت موسى(عليه السلام) در سوره هاى ((طه)), ((اعراف)) و ((نمل)) سه بار تكرار شده است و هر بار به جاى كلمه ((مار)) يك واژه به كار برده شده است: ((… فاذا هى حيه تسعى))(25); ((… فاذا هى ثعبان مبين))(26) و ((… فلما رآها تهتز كانها جان…))(27)
در حقيقت, هر واژه در آيات فوق يكى از ويژگى هاى اين مار را بيان مى كند:
((حيه: مار زنده)), ((ثعبان: مار بزرگ)) و ((جان: مار بى آزار)); يعنى اين عصاى حضرت موسى به مارى تبديل مى شد كه هم زنده بود و دروغين نبود, هم بزرگ بود و هم نسبت به حضرت موسى(عليه السلام) بىآزار و بى زهر.

7. جلب توجه و ايجاد سوال

يكى از ظرافت هاى ادبى و هنرى قرآن در بيان مطالب, اين است كه نظم را عمدا به هم مى زند تا توجه مخاطب را جلب كرده و اين سوال را در ذهن او ايجاد كند كه چرا كتابى كه سراسر فصيح و بليغ است, نظم كلام را بر هم مى زند و از اين طريق به جست وجوى علت مى پردازد و از معارف نهفته اى بهره مند شود.(28)
مثلا در جمله اى كه چندين بار كلمه با ((اعراب رفع)) آمده, در اثنا كلمه اى با ((اعراب نصب)) ذكر مى شود تا خواننده را متوقف كرده, به تإمل وا دارد, مانند آيه ذيل كه مى فرمايد:
((لـكن الراسخون فى العلم منهم والمومنون يومنون بما انزل اليك وما انزل من قبلك والمقيمين الصلاه والموتون الزكاه والمومنون…))(29) در اين آيه كريمه پنج وصف ذكر شده كه سياق ادبى آن ها مرفوع بودن آن هاست, چنان كه دو وصف مقدم ((راسخون و مومنون)) و دو وصف موخر ((موتون و مومنون)) مرفوع است و در بين اوصاف مرفوع چهارگانه, يك وصف منصوب ديده مى شود و آن وصف ((مقيمين)) است اين بدان جهت است كه توجه متدبران در قرآن و تاليان كتاب الهى را به اهميت ((نماز)) كه ستون دين است, جلب كند.(30)
در تبليغات امروزى نيز همين روش بزرگ نمايى با ايجاد سوال كه قرآن كريم در چهارده قرن پيش با ادبيات ويژه خود آن را ابداع كرده بود, رايج است; مثلا در پلاكاردها, همه جملات را با يك رنگ مى نويسند, ولى كلمه ((شهيد)) را با رنگ سرخ يا با خط درشت مى نويسند. در سخنرانى ها گاهى به بعضى از كلمات كه مى رسند, آن را با صداى بلندتر و شدت بيش ترى ادا مى كنند تا اهميت آن را به مخاطبان گوشزد كنند. (31) بدين ترتيب, گاهى با تغيير اسلوب و تعويض سياق به ويژگى محتوايى لفظ توجه مى شود.

8. تربيت در قالب سوال

در قرآن مجيد بسيارى از حقايق مربوط به معارف دينى, اخلاقى و اجتماعى در قالب سوال طرح مى شود و طرفين مسإله در اختيار شنونده گذارده مى شود تا با فكر خود يكى را انتخاب كند. اين روش كه بايد آن را روش ((غير مستقيم)) ناميد, اثر فوق العاده اى در تإثير برنامه هاى تربيتى دارد, زيرا انسان معمولا به افكار و برداشت هاى خود از مسائل مختلف بيش از هر چيز ديگر اهميت مى دهد.
هنگامى كه مسإله به صورت يك مطلب قطعى طرح شود, در مقابل آن, مقاومت به خرج مى دهد و هم چون يك فكر بيگانه به آن مى نگرد, ولى هنگامى كه به صورت سوال طرح شود و پاسخ را از درون وجدان و قلب خود بشنود, آن را فكر و تشخيص خود مى داند و به عنوان ((يك فكر و طرح آشنا)) به آن مى نگرد و در مقابل آن مقاومت به خرج نمى دهد.(32)
اين طرز آموزش و تعليم در برابر افراد لجوج بسيار موثر است. چون مشركان و كفار در برابر پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و كلام وحى موضع گيرى مى كردند, در بسيارى از آيات از اين روش استفاده شده است كه به چند نمونه از آن اشاره مى كنيم:
((هل يستوى الذين يعلمون والذين لايعلمون))(33) آيا دانايان با نادانان برابر هستند؟
((قل هل يستوى الاعمى والبصير افلا تتفكرون))(34) آيا نابينا با شخص بينا مساوى است؟ آيا فكر نمى كنيد؟

9. جامعيت مطالب در ميان معارف

خداوند سبحان معارف اعتقادى, اخلاقى, فقهى و سياسى را به طور مجزا در قرآن ذكر فرموده و بارها نيز آن ها را در كنار يكديگر آورده است تا هدايتى همه جانبه نسبت به آن ها داشته باشد و جامعه انسانى را از يك سونگرى در عالم و نقصان در عمل باز دارد و درس همه بعدى بودن و عمل كردن به همه معارف دينى را به امت اسلامى بياموزد تا جامعه اى جامع و كامل بپروراند.
قرآن مانند كتب تخصصى فلسفه, اخلاق, فقه و سياست نيست كه فقط در يك زمينه سخن بگويد, بلكه به دليل آن كه نور است و براى هدايت جامعه نازل شده همراه تعليم مطالب فقهى نكته هاى اخلاقى و معارف ديگر را كه ضامن اجراى حكم فقهى است بيان مى كند.
قرآن اگر تعبد را ارائه مى دهد, تعقل و تحليل را نيز در كنارش مىآموزد. سراسر قرآن مملو از اين ويژگى قرآنى است.(35)
براى نمونه مى توان به سوره مباركه ((نسإ)) اشاره كرد, آن جا كه قانون ارث را به عنوان حكم فقهى بيان فرموده, مسائل عاطفى و اخلاقى را براى پشتوانه اجرايى احكام و قوانين آن بيان مى فرمايد:
اگر بستگان نزديك متوفا و يتيمان و درماندگان در زمان تقسيم ارث حاضر بودند, چيزى از ارث هم به آن ها بدهيد و با آن ها با گفتار نيكو سخن بگوييد و بايد بترسند كسانى كه براى آينده فرزندانشان بيمناكند و درباره يتيمان ديگران سخن درست و حق بگوييد و آنان كه اموال يتيمان را به ستم مى خورند, بى شك, در شكم هاى خود آتش مى خورند و حقيقتا در آتش سوزان انداخته خواهند شد.))(36)

10. وعده و وعيد

وعده پاداش هاى خوب و بد براى ايجاد انگيزه در افراد كه به سوى اعمال شايسته روى آورند و از كارهاى ناپسند دورى گزينند, بسيار موثر است. انسان ها همواره پاداش هاى نيك را دوست دارند و از اين كه سزاى ناشايستى به آن ها داده شود و به عاقبت بدى گرفتار شوند, بسيار نگران هستند.
قرآن كريم بهشت و جهنم را به عنوان دو انگيزه مهم در تربيت افراد مطرح كرده و با ترسيم واقعيت خويش و سرنوشت شوم بدكاران, مردم را به انجام اعمال صالح تشويق كرده و از ارتكاب معاصى و گناهان برحذر داشته است. البته با تدبر در آيات نعيم و آيات عذاب, آرمان والاى بشرى معلوم مى شود. انسان آرمان جو كه نمى تواند با هيچ قدرتى از خواستن و جست و جوى آرمان فرار كند, با تدبر در آيات نعيم و عذاب قرآن, يقين حاصل مى كند كه آن آرمان عالى, جز در صورتى كه قرآن مجيد ترسيم كرده است, قابل قبول نيست.(37)

11. ارائه الگو از خوبان و بدان

يكى از مهم ترين ابزار تعليم و تربيت كه اثر قاطع و تعيين كننده اى در ساختن شخصيت فرد و جامعه دارد, ارائه نمونه ها و الگوهاى گويا از ارزش ها و ضد ارزش هاست.
براى اين كار مى توان از داستان, به خصوص تاريخ كه سرشار از عبرت هاست, استفاده كرد. با استفاده از قصه و تاريخ مى توان به خوبى ها و بدىها عينيت داد و آن ها را در قالب نمونه هاى تاريخى تجسم بخشيد, به گونه اى كه شخص آن ها را همانند نمايشنامه اى از نزديك ببيند و خود را در كنار قهرمانان تاريخ حس كند و عاقبت خوب يا بد آن ها و عوامل شكست و پيروزى را به خوبى درك كند.
قرآن كريم در مقام تعليم و تربيت به صورت گسترده اى از تاريخ استفاده مى كند, با طرح قصه هاى گوناگون تاريخى و استفاده منطقى از تاريخ, آن را در خدمت اهداف خود قرار مى دهد و شنونده يا خواننده را در حالتى كه گويا در فضاى داستان نفس مى كشد و با شخصيت هاى آنان زندگى مى كند, قرار مى دهد.
بدين گونه الگوهايى كه قرآن كريم در قصه هاى خود مطرح مى كند, نمونه هايى عينى و لمس شده از خوبان و بدان خواهند بود كه در پرورش افراد بسيار موثر و كارساز هستند.(38)
هرچند قصه هاى قرآن هدف هاى مشخصى را تعقيب مى كند و همه آن ها نمونه هايى از افراد خوب و بد را ارائه مى دهند, در بعضى از نمونه ها انگشت مى گذارد و با هدف الگو قرار دادن آن ها به بيان مطلب مى پردازد. گاهى دو نمونه خوب و بد را در كنار هم قرار مى دهد و آن ها را با هم مقايسه مى كند تا شنونده يا خواننده با انديشيدن درباره آن دو نمونه و سنجش عمل كرد آن ها با يكديگر به نتايج مطلوبى دست يابد, مثلا در آيه ذيل مى فرمايد:
((ضرب الله مثلا للذين كفروا امراه نوح وامراه لوط…))(39)
در اين آيات شريفه, دو زن بد را با دو زن خوب مقايسه مى كند; دو زن بد عبارتند از: زن نوح(عليه السلام) و زن لوط(عليه السلام). آن ها با اين كه همسر پيامبر بودند, اما گمراه شدند و با اعمال زشت و ناپسند خود, به صورت نمونه هايى از انسان هاى بد درآمدند.
دو زن خوب نيز عبارت بودند از: زن فرعون و حضرت مريم كه نمونه پاكى و ايمان و تقوا بودند.
بدين گونه قرآن كريم با ارائه نمونه هاى عينى از افراد و يادآورى اعمال زشت يا پسنديده آن ها گام هاى مهمى را در تربيت افراد برمى دارد و با اعمال اين شيوه صفات خوب و بد را در برابر ديدگان مردم تجسم و عينيت مى بخشد. اين شيوه و روش قرآن در امر تعليم و تربيت بسيار كارساز است.

پى نوشت ها:
1. زخرف (43) آيه 4.
2. بقره (2) آيه 2.
3. همان, آيه 185.
4. مدثر (74) آيه 31.
5. قمر (54) آيه 17.
6. بحارالانوار, ج58, ص65.
7. آيت الله جوادى آملى, تفسير تسنيم, ج1, ص40.
8. همان, ص32.
9. همان, ص33.
10. آيت الله جوادى آملى, تفسير موضوعى قرآن در قرآن, ج1, ص354.
11. بحارالانوار, ج75, ص278.
12. يعقوب جعفرى, سيرى در علوم قرآن, ص193.
13. حشر (59) آيه 21.
14. تفسير قرآن در قرآن, ج1, ص434.
15. بحارالانوار, ج47, ص200.
16. همان, ص439 و 440.
17. تفسير تسنيم, ج1, ص45.
18. مائده (5) آيه 27.
19. منافقون (63) آيه 8.
20. سيرى در علوم قرآن, ص174.
21. تفسير نمونه, ج3, ص85 و 86.
22. تفسير قرآن در قرآن, ج1, ص436 و 437.
23. محمد حسين جعفر زاده, جلوه هاى هنرى داستان هاى قرآن, ج1, ص14.
24. همان, ص51 و 52.
25. طه (20) آيه 20.
26. اعراف (7) آيه 107.
27. نمل (27) آيه 10.
28. تفسير قرآن در قرآن, ج1, ص442.
29. نسإ (4) آيه ;162 به نقل از تفسير تسنيم, ج1, ص52.
30. همان, ص52.
31. تفسير قرآن در قرآن, ج1, ص442.
32. تفسير نمونه, ج3, ص156 و 157.
33. زمر (39) آيه 9.
34. انعام (6) آيه 50.
35. تفسير قرآن در قرآن, ج1, ص443 و 444.
36. نسإ (4) آيات 10 ـ 8.
37. استاد على كمالى, شناخت قرآن, ص60.
38. سيرى در علوم قرآن, ص257 و 258.
39. تحريم (66) آيات 12 ـ 10.
/

آسيب شناسى جوانان در آينه قرآن و امامان

 

آسيب شناسى جوانان در آيينه قرآن و امامان

اصغر بابايى ساخمرسى

در اين نوشتار, تلاش شده تا نوجوانان و جوانان در دهكده جهانى مورد آسيب شناسى قرار گيرند. قرآن كريم حضرت يوسف را به عنوان ((سمبل)) پاكى معرفى كرده و خطرها و آسيب هايى كه اين جوان پاك دامن را تهديد مى كرده, برشمرده و با كمك و با توسعه اى همه جانبه بر پيروانش عرضه شده است.
حقيقتا داستان بسيار شيرين حضرت يوسف(عليه السلام) ((زندگى نامه)) واقعى جوانان حقيقت جو است و شيوه زندگى كردن نوجوانان و جوانان را در گستره خود قرار داده است. پس در جواب اين سوال كه:
آيا داستان يوسف(عليه السلام) قابل توسعه است؟ و آيا عنصرى دانستن آن قابل اثبات مى باشد؟ بايد گفت: قرآن در روايات, كتاب ((جرى)) معرفى گشته, يعنى مانند آفتاب و ماه در جريان است و بر انواع مصاديق قابل تطبيق است. از اين رو هم طبق روايات يك آيه از قرآن نيز بر هر موردى كه قابل انطباق باشد تطبيق مى گردد; هرچند كه ربطى به مورد نزول آيه نداشته باشد. عقل هم همين سليقه و روش را صحيح مى داند, چون قرآن براى هدايت همه انسان ها و در همه زمان ها نازل شده است.
بنابراين داستان حضرت يوسف(عليه السلام) همان سرنوشت و فراز و نشيب زندگى يك جوان قدسى است و گستره زندگى تمام جوانان را در هر زمان و مكانى, تحت پوشش قرار مى دهد. از اين رو ((جوانان قرآن)) بايد يوسف گونه با آسيب ها و آفت ها مقابله نمايند. از اين رو سوره يوسف را ـ كه سوره جوانان و زندگى نامه يوسف(عليه السلام) است ـ مطالعه كرده و از آن الگو بگيرند.

حد آسيب و آفت اخلاقى, در تهديد جوانان

همان طورى كه صفات پسنديده, انسان را به معراج مى برند, صفات ناپسند نيز انسان را به گمراهى مى كشانند. يكى از صفات ناپسندى كه زندگى انسان را به نابسامانى مى كشاند, حسادت است. ((حسد)) نهال ايمان را مى سوزاند و فرد و جامعه را با خطر جدى مواجه مى سازد. آتش حسد, حد و مرزى نمى شناسد, بلكه فراگير بوده و دامن گير همه افراد مى گردد. خداوند در همين زمينه مى فرمايد: ((اذ قالوا ليوسف واخوه احب الى ابينا منا ونحن عصبه ان ابانا لفى ضلال مبين))(1) آنگاه كه (برادران او) گفتند: همانا يوسف و برادرش (بنيامين) نزد پدرمان از ما كه گروهى نيرومند هستيم محبوب ترند. همانا پدرمان (در اين علاقه به آن دو) در گمراهى روشنى است.
اولين آسيبى كه اين جوان ملكوتى را با خطر جدى مواجه ساخت, ((حسادت خودمانى)) بود. حسادتى كه از درون خانه شعله ور شده, حس حسادت, برادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت, بعضى گفتند: ((يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد تا محبت پدر يك پارچه متوجه شما بشود.))(2) اين بود دو پيشنهاد پليدى كه در بين برادران به خاطر حسادت مطرح شد:
حسن يوسف ديده اخوان نديد
از دل يعقوب كى شد ناپديد(3)
لذا امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايد:
((اللهم سلم لى قلبى من البغى والحسد والكبر والعجب والريإ والنفاق و سوء الاخلاق; خدايا! قلب و جان مرا از سركشى, حسد, خودبزرگ بينى, از خود راضى بودن, خودنمايى, دورويى, و اخلاق ناپسند, سلامت بدار.))(4)
حسد, يك بيمارى روانى اى است كه جان و جامعه انسانى را نابود مى كند. لذا بايد با دعا و عوامل معنوىاى كه ائمه معصومين(عليهم السلام) بيان كرده اند آن را مداوا نمود.
بنابراين حسد را بايد از طريق دعا درمان كرد, نه دارو و عوامل مادى.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:
((فان الحسد يإكل الايمان كما تإكل النار الحطب; (بر هم حسد مورزيد كه) حسد ايمان را مى خورد ـ چنان كه آتش هيزم را نابود مى كند.))(5)
البته حسادت هاى دشمنان معنويت, مرموزتر و شكننده تر از حسادت آدم هاى معمولى است, زيرا سرمنشإاش مسائل سياسى ـ اجتماعى است. دنياى امروز به صورت مجتمعى از همسايگان و دهكده اى كوچك درآمده است. به طورى كه با همديگر رفت و آمد داشته و از رفتار همديگر آگاه و باخبرند. در يك چنين دهكده اى جهانى, دشمن به راحتى از همه چيز و همه كس اطلاع دارد. به راحتى مى تواند قشرهاى مختلف هر جامعه را شناسايى كرده و مورد هجوم فرهنگى و مانند آن قرار دهد. بنابراين آسيب شناسى جوانان بايد با نگرشى جهانى و كلى مورد بررسى قرار گيرد, نه در يك جامعه بسته و محدود. به هر حال حسودان جهانى پيروان حضرت يوسف را در سراسر جهان مورد تهديد قرار داده, و براى تمام آن ها طرح و نقشه شومى تدارك ديده اند.
گرچه آسيب ها و آفت ها در حياط خلوت منزل و درون خانه, پيروان حضرت يوسف راتهديد مى كند. اما دشمنان خارجى و داخلى اى كه با پاكى و معنويت مخالف اند, كمتر آنها را فراهم مى كنند. به عنوان مثال مى توان به پخش برنامه هاى مبتذل ماهواره اى و امثال آن اشاره كرد.
لذا امام سجاد(عليه السلام) مى فرمايند:
((بارخدايا! مشركان را به مشركان گرفتار ساز تا از دستيابى بر سرزمين هاى مسلمانان بازمانند, و آنان را با كاستن عددشان از كاستن مسلمين باز دار و رشته اتحادشان را بگسل تا از همدستى بر ضد مسلمين باز مانند.))(6)
بنابراين بايد براى محفوظ ماندن جوانان از خطر دورى از معنويت و فرار از حقيقت و اخلاق انسانى تلاش كرد و از هر نيرو و امكاناتى استفاده نمود; گرچه خود جوانان هم بايد با هوشيارى و فراست با نقشه هاى ضد انسانى دشمنان و دوستان مقابله كرده و از دام آنها فرار كنند.

چهره هاى دروغين, در كمين جوانان

خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
((قالوا يا ابانا انا ذهبنا نستبق وتركنا يوسف عند متاعنا فاكله الذئب وما انت بمومن لنا ولو كنا صادقين))(7) گفتند: اى پدر! ما براى مسابقه رفتيم و يوسف را نزد اثاثيه خود گذاشتيم و گرگ او را خورد. هرچند ما راست بگوييم, اما تو باور نخواهى كرد.
گرگ ها, براى خوردن دست به درندگى نمى زنند, بلكه به خاطر شهوت رانى و خون آشامى است كه خوى درندگى را در آنها تقويت كرده. از اين رو هيچ وقت آرام نمى گيرند و تمام توان خود را به كار مى بندند. در عين اين كه گرگ ها نسبت به بعضى از حيوانات ديگر مانند: پلنگ, نهنگ, شير و شتر, جثه كوچكترى دارند, اما به جهت صفت ((خون آشامى)) سمبل ((درندگى)) مى باشند:
اى صبا در دل يوسف مگو يعقوب را
آشتى كردند يارانش ولى گرگ آشتى(8)
گرگ صفتى و خوى درندگى در جامعه ناسالم جهانى امروز, موج مى زند. امام على (عليه السلام) در نامه اى به عبدالله پسر عباس يا عبيدالله برادر عبدالله فرموده:
((… و ايتامهم اختطاف الذئب الازل داميه المعزى الكسيره…; و چون مجال بيشترى در خيانت به امت, به دستت افتاد, شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى كه براى بيوه زنان و يتيمان نهاده بودند بربودى. چنانكه گرگ تيز تك برآيد و بز زخم خورده و از كار افتاده را بربايد… به خدا اگر حسن و حسين چنان مى كردند كه تو كردى از من روى خوش نمى ديدند و به آرزويى هم نمى رسيدند, تا آن كه حق را از آنان بستانم و باطلى را كه به ستمشان پديد شده نابود گردانم.))(9)
امام على(عليه السلام) زندگى رانت خواران و راحت خواهان را مورد آسيب شناسى و كالبد شكافى قرار مى دهد و آنان را با گرگ تيز تكى كه بز زخم خورده و از كار افتاده را بربايد, مقايسه و تشبيه مى كند.
به هر حال اگرچه جوانان يك جامعه مانند يوسف از شر گرگ صفتان روزگار در امان نيستند, اما با توكل به خدا و پيمودن راه انسانيت و حقيقت مى توانند از موج حمله هاى آنها در امان باشند. خداوند هم پشتيبان و ياور انسان هاى پاك و ملكوتى است.
حضرت على(عليه السلام) در يك آسيب شناسى عميق و دقيق, گرگ صفتان تمام زمان ها را مورد خطاب قرار مى دهد, مى فرمايد:
((… و كان اهل ذلك الزمان ذئابا, و سلاطينه سباعا, و اوساطه إكالا, و فقراوه امواتا.. ولبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا; پيشواى قوم بايد با مردم خود به راستى سخن بگويد و پراكندگى مردم را به اجتماع تبديل كند, و ذهن خود را آماده پذيرفتن گرداند[…در غير اين صورت] باطل بر جاى استوار شود, و نادانى بر طبيعت ها سوار و كار ستمكار بزرگ گردد, و دعوت (به حق) اندك و كم خريدار شود, و روزگار چون درنده اى ديوانه حمله آرد, و باطل آرميده برخيزد, و در كار دين جدايى پذيرند, در دروغ با هم دوست باشند و در راست با يكديگر دشمن شوند. و چون چنين شود, فرزند ـ با پدر ـ كينه ورزد و باران, كشت ها را بسوزاند, فرومايگان درهم پخش كنند, و جوانمردان تهديدست مانند. مردم اين زمان گرگانند, و پادشاهانشان درندگان, و فرودستان طعمه آنان, مستمندان همانند مردگان باشند. سرچشمه راستى خشك شود و چشمه دروغ جوشان گردد. راستى را به زبان به كار برند, ولى در دل با هم دشمن اند. گناه و نافرمانى سبب پيوند گردد و پارسايى موجب ريشخند, و اسلام به طور وارونه جلوه دهند و كسى سخن حق نگويد.))(10)
بنابراين از ديدگاه اميرالمومنين (عليه السلام) ريا و دورويى, گرگ صفتى و خوى درندگى, آسيب هايى هستند كه مى توانند افراد جامعه, خصوصا جوانان را به كام خود فرو برده و از مسير انسانيت و پاكى منحرف سازند. لذا در عصر ما هيچ كس نمى تواند رهبرى قافله جوانان جهان را بر عهده بگيرد مگر اين كه خود از تمام پليدىها و حيله ها به دور باشد و نفس خود را با صفات پاك انسانى آراسته گرداند. بنابراين بهترين راهنماى بشريت ـ در رسيدن به سعادت ـ همان رهبران معنوىاند.

چالش ها و موانع رشد معنوى جوانان

در داستان حضرت يوسف (عليه السلام) آمده:
((وجإت سياره فارسلوا واردهم فادلى دلوه قال يا بشرى هـذا غلام واسروه بضاعه والله عليم بما يعملون)) كاروانى فرا رسيد و آب آورشان را فرستادند. او دلوش را در چاه انداخت و گفت: مژده باد, اين پسركى است…))(11)
چاه را تو خانه اى بينى لطيف
دام را تو دانه اى بينى ظريف(12)
معمولا اشياى قيمتى ـ مانند طلا ـ و انسان هاى باارزش و انديشمند ـ مانند جوانان فعال ـ در تيررس دشمنان و گرگ صفتان تيز دندان قرار دارند. جوانان هر مرز و بومى, سرمايه هاى انسانى و معنوى آن كشوراند, و انرژىهاى متراكم زيادى را در خود ذخيره دارند.
كيم ـ وو ـ چونگ مى گويد:
((در ميان تمام چيزهايى كه جوانى به همراه دارد, مهمترينشان آرزوهاست. مردمانى كه آرزو و هدف دارند فقر نمى شناسند, زيرا شخص به اندازه هدف هايش ثروتمند است, جوانى دورانى از زندگى است كه حتى اگر شخص هيچ چيز نداشته باشد, ولى هدف داشته باشد, نيازى به اشك و غبطه خوردن ندارد. تاريخ متعلق به كسانى است كه در زندگى هدف دارند, آرزوها, اهداف, آمال و اميدها قدرت هايى هستند كه با آنها مى توان جهان را متحول ساخت, ملت هايى كه برنامه دارند سرانجام اهدافشان به واقعيت منتهى مى شود.))(13)
لذا اين نيروهاى سرشار از انرژى و تحرك, مورد هدف دشمنان قرار مى گيرند. از اين جهت براى به دام انداختن جوانان از ((دام هاى متنوع)) استفاده مى كنند و از ((تنوع دام ها)) لذت مى برند. گاهى گرگ منشى پيش مى روند و زمانى هم از چاه ها و چالش هاى موجود در جامعه مدد مى گيرند تا جوان روشن ضمير را زمين گير نمايند و به تباهى بكشند كه عامل مهم افسردگى و بى انگيزه شدن جوانان است; چنان كه برادران حضرت يوسف(عليه السلام) نيز او را فداى بلهوسى و صفت زشت حسد و خودخواهى خودشان كردند و نوجوانى مثل يوسف (عليه السلام) را از بسيارى فرصت هاى نوجوانى محروم ساختند.
البته چاهى كه دشمنان, در عصر جاهليت جديد و عصر فضا در مسير جوانان قرار داده اند شكل عوض كرده و با تنوع بيشترى جلوه نموده است. چاه و چاله, در عصر جاهليت جديد, داراى لايه هايى متعدد و متنوع است و به شكل رسانه هاى جمعى اى مانند: اينترنتى, ماهواره, رايانه و… درآمده است.
دشمنان كوردل, با ارائه ده درصد برنامه هاى منفى, موهوم, مهيج, مهمل و فحشا, در اينترنت, ماهواره و… نود درصد از جوانان جهان قربانى مى گيرند. اگرچه در اين ميان جوانان و نوجوانان متعهد و متدين از اين سقوط در امان مى باشند, زيرا زندگى حضرت يوسف(عليه السلام) را الگوى زندگى خود قرار مى دهند.
آرى! ((خداوند بندگان مخلص خود را تنها نمى گذارد و آنها را در شدايد و سختى ها نجات مى دهد. نوح را روى آب, يونس را زير آب, يوسف را در كنار آب, نجات داد. هم چنان كه ابراهيم را از آتش, موسى را در وسط دريا و محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را در داخل غار و على(عليه السلام) را در ليله المبيت ـ كه به جاى پيامبر خوابيده بود ـ نجات داد. خداوند هر جا اراده كند, بدون خواست انسان عملى مى شود. مثلا حضرت موسى رفت تا آتش بياورد, ولى با وحى و پيامبرى برگشت و اين كاروان رفتند تا آب بياورند, ولى يوسف را نجات داده و با او برگشتند.
با اراده الهى ريسمان چاهى وسيله شد تا يوسف از قعر چاه به تخت و كاخ برسد, پس بنگريد با حبل الله چه مى توان انجام داد!))(14)
((يا ايها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا ولو اجتمعوا له…; اى مردم به مثلى كه زده شده است گوش فرا دهيد: كسانى كه غير از خدا مى خوانيدشان هرگز قادر به خلق مگسى هم نيستند, اگرچه براى اين كار متفق شوند و اگر مگس چيزى از آنها بربايد قدرت پس گرفتنش را ندارند. آرى طالب و مطلوب ناتوانند.))(15)
پيام قرآن براى هميشه جاودانه است و دشمنان يوسف قرآن و جوانان قرآنى براى هميشه ناتوان اند. اين پيام قرآنى را باور كنيم و باز باورهاى خود را باور نمائيم و آن را پاس بداريم.

برده گيرى جوانان در عصر فضا

((وشروه بثمن بخس دراهم معدوده وكانوا فيه من الزاهدين; او را با بى رغبتى به بهايى اندك ـ چند درهم ـ فروختند.))(16)
با رويكرد جديد به زندگى بشريت, ((بازگشت به برده گيرى و برده فروشى)) به وضوح به چشم مى خورد. بازار برده فروشى در عصر جاهليت جديد, بسيار رايج است, يعنى با گرفتن اراده از آنها, تحت سيطره خود درآورده اند.
((جاهليت مدرن)) منشإ همه فسادها است. اگر در جاهليت اولى, تن انسان ها به بردگى افتاده مى شد, در جاهليت مدرن, انديشه, باورها, اراده, انسانيت, شخصيت, عرض و آبروى افراد به بردگى گرفته مى شود.
در جاهليت قديم در سه صورت, فرزندان خود را مى كشتند:
از دختران نفرت داشتند, لذا آنها را مى كشتند.
به خاطر نداشتن باور درست, مثلا: از ترس روزى فرزندان خودشان را مى كشتند: ((ولا تقتلوا اولادكم خشيه املاق نحن نرزقهم واياكم ان قتلهم كان خطءا كبيرا; فرزندان خود را از ترس تنگدستى به قتل نرسانيد, ما رازق آنها و شما هستيم و كشتن آنها گناه بزرگى است.))(17)
عده اى فرزندان خود را براى بت ها, قربانى مى كردند:
((وكذلك زين لكثير من المشركين قتل اولادهم شركآوهم ليردوهم وليلبسوا عليهم دينهم ولو شإ الله ما فعلوه فذرهم وما يفترون; اين چنين شريكانشان كشتن فرزند را در نظر بسيارى از مشركان بياراستند تا هلاكشان كنند و آيين آنها را مشتبه سازند, اگر خدا مى خواست اين كار را نمى كردند بنابراين آنها را با تهمت هايشان تنها بگذاريد.))(18)
اما در جاهليت جديد, فرزندان و بچه هاى خيابانى وجود دارند, پديده ((بچه هاى خيابانى)), پديده بسيار پليد عصر فضا و زندگى ماشينى است.
بى سرپناهى, بى سرپرستى و بدسرپرستى سبب شده همه روزه شاهد كودكانى باشيم كه در خيابان ها, ميادين و پايانه هاى[ شهرهاى بزرگ] سرگردانند.
پايان سرگردانى هم پيوستن به گروه هايى است كه كار آنها سوء استفاده از كودكان و از بين بردن كرامت انسانى آنها است.))(19)
شكار بچه هاى بوسنى هرزگوينى, از ناحيه جهانگردان اروپاى متمدن, آن هم جهت سرگرمى و تفريح, دست آورد پليد جاهليت جديد است.
بى خانه مانى و آوارگى كودكان فلسطينى ـ بالغ بر پنجاه سال ـ از دست يهوديان منحرف صهيونيسم, هزاران برابر بدتر و پليدتر از فرزندكشى و برده فروشى در عصر جاهليت قديم است. اين ((سرطان بى پايان و دنباله دار)), به هيچ چيز رحم نمى كند. همانند گرگان خون آشام و سگان هار با هيچ كس سر آشنايى و سازش ندارند. خردسالان فلسطينى را همانند بره هاى نوپا زودتر و بهتر مى درند. گرگ هاى خون آشامى كه خود هم مدعى مدافع حقوق بشر هستند.

مثل

روزى گرگ خون آشامى كه سرچشمه مشغول خوردن آب بود, با قلدرى به ته چشمه آمد, با بره كوچكى كه مشغول خوردن آب بود برخورد كرد و به او گفت: چرا آب را گل آلود مى كنى؟!
بره گفت: اولا من آب را گل آلود نكردم. ثانيا اگر هم آب را گل آلود كرده باشم, آسيبش به شما كه سر چشمه هستيد نمى رسد.
گفت: نه, سال گذشته هم آب را گل آلود كرده بودى!!
بره گفت: من كه شش ماه بيشتر سن ندارم.
گرگ وقتى ديد, بره دارد منطقى وقانونى حرف مى زند, در جا, بره را پاره پاره كرد!!
آرى, منطق گرگ صفتان عصر جاهليت جديد, غير از اين نيست. آنها از منطق, قانون, قرآن و اسلام مى ترسند و هر جا پاى مسلمانان, به ويژه شيعيان به ميان آيد, آن جا را با خاك يكسان مى كنند…
كودكان آواره و گرسنه عراق و افغانستان و ديگران هم با يك چنين سرنوشتى مواجه هستند و از دست گرگان بى امان ند.
هر جامعه اى كه ارزش نيروهاى جوان خود را نداند, آن را به طور ارزان از دست مى دهد. به همين جهت قافله مذكور, يوسف(عليه السلام) را به بهاى اندكى به ديگران فروختند.(20) جامعه اى كه سالم نباشد, يوسف(عليه السلام) و پيروان آن را به بهاى اندك مى فروشند و از نعمت هاى بزرگ خداوند سپاسگزارى نمى كنند… ولى آنهايى كه قدر و ارزش اين نوع جوانان را مى دانند به هر شكلى آنها را در اختيار مى گيرند:
((وقال الذى اشتراه من مصر لامراته اكرمى مثواه عسى ان ينفعنا او نتخذه ولدا)) آن كس كه او را از سرزمين مصر خريد به همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار, شايد براى ما مفيد باشد, و يا او را به عنوان فرزند انتخاب كنيم.))(21)
منتها فروش جوانان در هر زمانى به شكل مختلفى صورت مى گيرد. در گذشته به صورت برده و غلام, اما در زمان كنونى به صورت بى اراده كردن و بى هويت وانمود كردن جوانان است. به همين جهت دشمنان مى كوشند تا اين دوران حساس زندگى انسان ها را با تلاطم هاى روحى و جسمى نابود كنند و از حركت تكاملى آنها جلوگيرى نمايند.
به هر حال جوانان عزيز در تمام نقاط جهان در هر لحظه مى توانند خود را پيدا كنند و از فرصت استفاده كرده و به سير تكاملى روحى, انسانى و اجتماعى خود ادامه دهند, چنان كه الگوى آنها يعنى حضرت يوسف(عليه السلام) نيز چنين كرد.

آتشفشان شهوت و جوانان

در ادامه داستان حضرت يوسف آمده:
((وراودته التى هو فى بيتها عن نفسه وغلقت الابواب وقالت هيت لك قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون))(22)
و زنى كه يوسف در خانه او بود از يوسف از طريق مراوده و ملايمت, تمناى كام گيرى كرد و درها را (براى انجام مقصودش) محكم بست و گفت: بيا كه براى تو آماده ام. يوسف گفت: پناه به خدا كه او پروردگار من است و مقام مرا گرامى داشته, قطعا ستمگران رستگار نمى شوند.))(23)
يكى از مسائلى كه براى انسان ها و مخصوصا جوان مشكل ساز است قوه شهوت است, لذا دشمنان روى همين مسئله سرمايه گذارى كرده اند.
بر سر راه غريزه شهوت, دو راه وجود دارد:
راهى كه سر از آتش خروشان شهوت درآورد.
راه ديگر آن كه, به جويبارى مبدل گردد كه آب زلال را به سوى سرزمين بكر هدايت كند, تا آن جا را به گلستان زيبا تبديل سازد.
اين دو راه, بى نهايت نسبت به هم فاصله دارند. راه اول صاحبش را به آتش ابدى و بى پايان مى برد و او را از انسانيت دور مى كند. راه دوم, صاحبش را تا به ديدار حق پيش مى راند و او را به حقيقت ارشاد مى كند. پديده شهوت و غريزه جنسى, يكى از مهم ترين زمينه هاى آسيب پذير و آسيب آفرين جوانان است.
دشمنان تيزدندان و شهوت پرستان شعبده باز, هميشه روى نكات آسيب پذير انگشت مى نهند و نسل صالح را به سوى يك نسل پليد فراخوانى مى كنند. يكى از كارهايى كه زمينه ساز آسيب پذيرى جوان شده, عدم تشكيل خانواده و تبديل زندگى فردى به اجتماعى خانوادگى و دشوار جلوه دادن آن است به طورى كه مى توان گفت: بى شباهت به ميدان جنگ رفتن نيست, با اين تفاوت كه همواره احتمال شكست و مغلوبيت آن از پيروزى فزون تر مى باشد.
گروهى از جوانان روى همين اصل و عوامل ديگرى از همان ابتدا فكر تشكيل خانواده و زندگى اجتماعى را از مغز خود بيرون كرده و زندگى آزاد و تنهايى را اختيار نموده اند. جمعى ديگر به خاطر بعضى توقعات بى جا و تقاضاهاى گوناگون كم كم عقب نشينى كرده اند…(24)
نسلى كه براى شهوت رانى به خاك مى افتند و سرافكندگى را به جان مى خرد, تا مرز نيستى و فدا كردن هستى و همه ارزشها پيش مى رود. در برابر شهوت تعظيم مى كند و برده مى شود و همانند بت آن را پرستش مى كند. در چنين حالتى, شهوت آفرينان از اين زمينه ها استفاده مى نمايند و با برنامه ريزى منظم, نود درصد قربانى مى گيرد. مثلا در آيينه آمار آمده, شهوت آفرينان ده درصد فيلم مبتذل و فحشا پخش كرده و در سطح بين الملل نود درصد مشترى جذب مى كنند.
امام سجاد(عليه السلام) در اين رابطه مى فرمايد: شهوت آفرينان با شهوت و شبهه در جست وجوى فرزندان ما هستند و در راه شان دام شهوت و شبهه نصب مى كنند و اگر آنها را وعده دهند, دروغ مى گويند. خدايا عمر فرزندان را براى ما طولانى گردان, و بر ايام زندگى شان براى من بيفزا و خردسالان را برايم تربيت كن, و ناتوانشان را برايم نيرو ده, و بدن ها و دينشان و اخلاقشان را برايم به سلامت دار.(25)
بسيارى از جوان ها بعد از آن كه سلامتى, جوانى, ارزش ها و فرصت ها را از دست دادند, متوجه مى شوند كه چه نعمت هاى بزرگى را از دست داده اند. هميشه مريض ها حسرت سلامتى را دارند و كهنسالان حسرت جوانى. زندانى در زندان بهتر متوجه نادانى و لغزش هاى خويش مى شود. اكثر جوانان, زندگى ((آزمايش و خطايى)) دارند. زندگى را از اول جدى نمى گيرند و با خطرها هم به صورت جدى برخورد نمى كند. ((زندگى آزمايشگاهى)) به جايى نمى رسد. زندگى بايد از روى تدبر و تعقل آغاز شود. محور زندگى بايد تفكر قرآنى باشد. براى زندگى و زنده ماندن بايد برنامه داشت. زندگى را نبايد رها ساخت. زندگى همانند پرنده در قفس نيست كه از روى دلسوزى آن را رها سازيم. همسان زندانى نيست كه آن را به حبس ابد محكوم نماييم. زندگى يعنى: ((جاودانه شدن, جاودانه ماندن و جاودانه مردن)).
تفسير درست زندگى را بايد از زبان ((زمان)) شنيد. با گذشت زمان روشن مى شود زندگى يعنى چه؟ پرنده واقعى و پيروزمند ميدان كيست؟ به هر حال بايد نفس را به چيزى مشغول كنيم وگرنه او ما را به گناه مشغول مى كند.
البته ممكن است كه جوانى به خاطر بى گناهى به زندان بيفتد, چنان كه حضرت يوسف(عليه السلام) نيز به خاطر بى گناهى به زندان افتاد:
بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق
يوسف از دامان پاك خود به زندان مى رود

قرآن مجيد در مورد يوسف (عليه السلام) مى فرمايد:
((واستبقا الباب وقدت قميصه من دبر والفيا سيدها لدى الباب قالت ما جزإ من اراد باهلك سوءا الا ان يسجن او عذاب اليم))(26)
و هر دو به سوى در سبقت گرفتند و آن زن پيراهن يوسف را از پشت دريد. ناگهان شوهرش را نزد در يافتند. زن (با چهره حق به جانبى براى انتقام از يوسف با تبرئه خويش) گفت: كيفر كسى كه به همسر تو قصد بد داشته جز زندان و يا شكنجه دردناك چيست؟))
متإسفانه در بعضى از نقاط جهان با جوانان پاك دامن با خشونت رفتار مى شود; مثلا به جرم آزادى خواهى, دفاع از وطن و ناموس خود و مانند آن به بازداشت گاه و زندان مى افتند. منتها خداوند جبران پاكى و پاك دامنى خواهد كرد, چنان كه يوسف (عليه السلام) را پس از دوران سخت زندان به پادشاهى رساند.
البته نوع زندان و زندانى كردن در هر زمانى ممكن است متفاوت باشد. در عصر كنونى به طور عمومى همه را در محيط آزاد زندانى كرده اند, يعنى باعث دورماندگى جوانان از حقيقت و مانع رسيدن آنها به كمال انسانى مى شوند. با پخش برنامه هاى ضد انسانى و ضد اخلاقى مانع دست يابى جوانان به چشمه انسانيت شده اند.
عصرى كه در آن زندگى مى كنيم, ((عصر جنگ روان)) است همه نگران نگرانى هاى خود هستند, براى گم شده درونى, نگران و سرگردان هستند. زندگى را بسيار مبهم معنا مى كنند. آه سرد مى كشند. همه كار مى كنند ولى نمى دانند چه كار مى كنند. رقابت شديد است, اما نمى دانند براى چه؟ چون براى فلسفه زندگى جواب نيافتند.
بايد بدانيم دنيا دريايى است مملو از رنج و مصيبت. زندگى نه يك مسير روان صيقل يافته است و نه بسترى است از گلهاى سرخ, حتى اگر زندگى بسترى پوشيده از گل هاى سرخ بود, فراموش نكنيد, گل هاى سرخ هم پر از تيغ هاى تيز و برنده اند.
تقريبا كاميابى تمام افراد موفق امروز نتيجه محنت ها و مشقت هاى ديروز آنان است, نه به لحاظ گام نهادن در بستر گل هاى پر طراوت.(27)
رفاه طلبى توإم با تنبلى, راحت طلبى و رانت خوارى, از جمله نشانه هاى يك جامعه بيمار است. همان زندان نامريى اى است كه ديگران خواهان آن هستند.
بالاخره در چنين عصرى و در چنين فضايى, وظيفه دينداران, جوانان, دولت مردان و دلسوخته گان اين است كه فضاى حاكم بر جامعه را, ((خدامحورى)) قرار دهند. براى دست يافتن به چنين فضاى معنوىاى در جامعه, به سرمايه گذارى كلان در زمينه هاى فرهنگى و تربيتى و مانند آن نيازمنديم.

حب مقام و رياست طلبى

خداوند در داستان حضرت يوسف مى فرمايد:
((رب قد آتيتنى من الملك وعلمتنى من تاويل الاحاديث فاطر السماوات والارض انت وليى فى الدنيا والاخره توفنى مسلما والحقنى بالصالحين))(28)
پروردگارم! تو به من فرمان روايى عطا كردى و علم تعبير خواب آموختى, پديد آورنده آسمان و زمين تويى و در دنيا و آخرت كارساز خواهى بود, مرا مسلمان بميران و به شايستگان ملحق فرما.
حضرت يوسف(عليه السلام) بعد از عبور از گردنه هاى دشوار و عقبه هاى عبرت انگيز, تازه با خطر بسيار بزرگ ((حب مقام)) و ((رياست طلبى)) مواجه شده است كه براى نجات از آن به خدا پناه مى برد و دعا مى كند تا از نظر ايمان در امان بماند و مسلمان بميرد.
با توجه به آن كه حضرت يوسف (عليه السلام) در مواجهه با آسيب اخلاقى ((حسد)), گرگ صفتان بردگى, فرصت شهوت جنسى و زندان, چنين دعايى نفرمود, معلوم مى شود خطر شهوت مقام چقدر شكننده است.
حضرت على(عليه السلام) در مورد درمان حب مقام و جنون قدرت مى فرمايد:
((مالك… مانند جانور شكارىاى مباش كه خوردنشان را غنيمت شمارى! چون رعيت دو دسته اند:
دسته اى برادر دينى تو و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سر مى زند, يا علتهايى بر آنان عارض مى شود, يا خواسته و ناخواسته خطايى مى كنند. به خطاشان منگر و از گناهشان درگذر, چنان كه دوست دارى خدا بر تو ببخشايد.))(29)
اگر با دقت تاريخ را مطالعه كنيم, روشن مى شود كه ((جنون مقام)) چه تعداد قربانى گرفته است و چقدر جنايت آفرينى كرده است. منشإ و ريشه ((سناريوى سقيفه)), جنون مقام پرستى بوده است. در حادثه كربلا, صف مقابل امام حسين(عليه السلام) ((صف شهوت)) و ((جنون مقام)) بوده است. اكثر پيامبر كشى ها را, همين صفت ضد انسانيت بوده است.
((هسته مركزى)) و ((خرج هاى)) تمام سلاح هايى كه تا به حال اختراع شده جنون مقام تشكيل مى دهد. پشت تمام بمب هاى اتمى و سلاح هاى هسته اى, همين نوع شهوت خوابيده است. بمب اتمى در ((هيروشيما و ناكازاكى)) عين شهوت بوده است.
حادثه فلسطين, عراق, بوسنى, افغانستان و… همه ريشه در رياست طلبى دارد.
از گرگان هميشه گرسنه و فرهنگ بى بند و بارى, غير از اين هم انتظار نمى رود. پشت سر دهكده جهانى و جهانى شدن, زندان نامريى و جهنم سياهى طراحى شده است كه همه آنها در كمين جوانان است.
به هر تقدير, جوانان و پيروان يوسف (عليه السلام) از طرفى بايد در پست هاى كليدى و كلان كشورى خدمت بكنند, از طرف ديگر با آسيب و آتشفشان حب مقام مواجه هستند. حال در چنين حالتى چه بايد كرد؟
دو مشكل بزرگ بر سر راه هر جوان فداكار وجود دارد:
رها ساختن مسووليت مشكل, پذيرفتن مسووليت مشكل تر. جاى قرعه زدن هم نيست. بالاخره عده اى از جوانان بايد در بدنه نظام و حكومت دينى مسووليت بپذيرند و در خدمت خلق باشند. به اضافه آن كه خطر شهوت مقام هم وجود دارد. امام على در اين مورد مى فرمايد:
((اصناف السكر اربعه:
1ـ سكر الشباب
2ـ و سكر المال
3ـ و سكر النوم
4ـ و سكر الملك;
مستى بر چهار قسم است: مستى جوانى, مستى ثروت, مستى خواب و مستى رياست. ))(30)
از همه مهم تر اين است كه اين چهار نوع مستى در يك نفر جمع شود و او را تهديد كند. در چنين حالتى چه بايد كرد؟ در جواب بايد گفت: در اين صورت, راهكار دينى آن است كه همانند يوسف خودمان را بر قرآن عرضه كنيم و ((خدامحورى)) را در زندگى حاكم نماييم و بگوييم:
((توفنى مسلما والحقنى بالصالحين))(31) مرا مسلمان بميران و به شايستگان ملحق فرما.
قرآن مجيد هم در نفى خودكامگى و سلطه پذيرى مى فرمايد: ((تو (شيطان) هرگز بر بندگان من سلطه اى نخواهى داشت و تنها پروردگارت براى نگهبانى آنها كافى است. ))(32)
به هر حال آخرين آسيب و آفتى كه يك جوان قرآنى را تهديد مى كند, آفت و آسيب رياست طلبى است كه تنها با ((توكل به خدا)) مى توان آن را مهار كرد. در صورت حفظ كردن خود از اين خطر و خدمت به خلق, مى توان بزرگترين دست آورد را از اين طريق به دست آورد; چه اين كه بزرگترين وظيفه مردان خدا, ((خدمت به خلق خداست)) كه خود بزرگترين عبادت است.

پى نوشت ها:
1. سوره يوسف, آيه8.
2. همان, آيه9.
3. مثنوى معنوى, دفتر 5, بيت 3933.
4. صحيفه سجاديه جامعه, دعاى 135, ص497.
5. نهج البلاغه, خ86.
6. صحيفه سجاديه, دعاى 27, دعاى مرزداران.
7. يوسف, آيه17.
8. آصفى.
9. نهج البلاغه, نامه41.
10. نهج البلاغه, خطبه 108.
11. يوسف, آيه19.
12. مثنوى معنوى, دفتر ششم, بيت 369.
13. كيم ـ وو ـ چونگ, ((سنگ فرش هر خيابان از طلاست)), محمد سودى, تهران: سيمين, نوزدهم, 1380, ص24.
14. تفسير نور, ج6, ص40.
15. سوره حج, آيه 73.
16. سوره يوسف, آيه 20.
17. سوره اسرإ, آيه 31.
18. سوره انعام, آيه 137.
19. روزنامه كاروكارگر 80/10/2
20. تفسير نور, ج6, ص41.
21. سوره يوسف, آيه 22.
22. سوره يوسف, آيه 23.
23. عبدالمجيد رشيدپور, چرا رنج مى بريم.
24. صحيفه سجاديه, دعاى فرزندان.
25. سوره يوسف, آيه 25.
26. كيم ـ وو ـ چونگ, همان.
27. سوره يوسف, آيه 101.
28. نهج البلاغه, نامه 53.
29. تحف العقول, ص 126.
30. سوره يوسف, آيه 101.
31. سوره اسرإ, آيه 65.
/

چشمه عطوفت و محبت حقيقت هميشه زنده 6

 

حقيقت هميشه زنده(زندگى, انديشه و اخلاق امام خمينى) قسمت ششم
چشمه عطوفت و محبت

غلامرضا گلى زواره

يكى از فرازهاى مهم كه در ميان فضايل امام مى درخشد و بعد مهمى از عطوفت او را به نمايش مى گذارد, برخورد گرم, صميمانه و عاشقانه با مردم است. او با اين كه در مقابل ابرقدرت ها و دشمنان گوناگون داخلى و خارجى دلى به استقامت كوه هاى پولادين و بلكه با صلابت تر از آن ها داشت, آن چنان در برابر مردمان رنج ديده, ستم كشيده و مسلمانان محروم خاضع و نرم مى گرديد كه با ديدن مناظر غم آلود و صحنه هاى مصيبت بار مردم, اشك تإثر را بر صورت پرصلابت آن رهبر عالى قدر جارى مى ساخت و وسعت اين قلب به اندازه اى مى گشت كه در ملاقات با اقشار گوناگون و با توجه به خواسته هاى آنان و نيز در خدمت بى شائبه به آنان, هرگز احساس خستگى نمى نمود. در ماجراى استقبال از امام در 12 بهمن سال 1357 هـ.ش ايشان در حالى به ايران وارد گرديد كه شور و شعف بسيارى بر مردم حاكم بود. بعد از سخنرانى در بهشت زهرا اظهار تمايل نمودند كه به ميان جمعيت بروند; در آن زمان اجتماع استقبال كنندگان به قدرى فشرده بود كه امام فرموده بودند: احساس كردم دارم قبض روح مى شوم و تصويرى از ايشان هست كه در اين حال نه عمامه دارند و نه عبا و ميان جمعيت گير افتاده اند, و تعبير خودشان اين بود: بهترين لحظه هاى زندگيم, همان موقعى بود كه زير دست و پاى مردم داشتم از بين مى رفتم; در آن روز عشق متقابل مردم و رهبر به نمايش گذاشته شد.(1)

در سال 1343 هـ.ش وقتى امام از زندان آزاد گرديد و به قم مراجعت نمود, افراد زيادى براى ديدار با ايشان به اين شهر مقدس آمدند. امام به همه علاقه مندان اظهار محبت مى كرد. روزى مردى روستايى كه از حومه مشهد آمده بود, در حالى وارد گرديد كه حالش منقلب بود و با شور و اشتياقى خاص اشك شوق مى ريخت, رهبر فرزانه با عنايت خاصى او را نزد خود نشانيد و توصيه كرد يك استكان چاى برايش بياورند. او عين يك برادر در كنار آقا نشسته بود. مرد روستايى به دليل هيجان و التهابى كه داشت, سخن نمى گفت. امام كه سكوت او را ديد, زبان به سخن گشود و از او پرسيد: كارت چيست؟ و چند سوال ديگر از وى كرد تا حالش به وضع عادى برگردد. (2)
آيه الله سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى نقل كرده است: يك شبى كه خدمت امام بوديم فرمودند: پيرمردى پيش من آمده بود و با كمال اعتماد مى گفت: من دو تا از فرزندانم را در راه اسلام داده ام, امروز هم جنازه پسر عمويم ـ كه هيجده ساله و آخرين آن ها بود ـ را آورده و دفن كرده ام و چون خودم هم عازم جبهه هستم, آمده ام از شما خداحافظى كنم. امام فرمودند: از شهامت و شجاعت اين مرد حالى به من دست داد كه اراده كردم دست او را ببوسم, ولى او چون در كف حياط بود و من بالاتر بودم دهانم به دست او نمى رسيد و نتوانستم دست او را ببوسم.(3)
يك بار عده اى از اقشار مردم به مناسبتى به ديدار امام آمده بودند و حدود دو ساعت ابراز احساسات مى كردند. در تمام اين مدت كه برخى مى گريستند, عده اى ذوق مى كردند و گروهى نيازهاى خويش را مطرح مى نمودند و جمعى هم التماس دعا داشتند, دستان امام بالا بود. در همان ايام عده اى مى گفتند آقا اگر خواستيد به پشت بام برويد اجازه دهيد ما نخست برويم اوضاع را بررسى كنيم, سپس شما تشريف ببريد, ولى امام اعتنايى ننمود و تا سر و صداى مردم را از كوچه شنيد از پله ها بالا رفت تا احساسات و عواطف مردم را پاسخ گويد.(4)
امام بر اين باور بود كه محرومان و طبقات مستضعف جامعه براى دفاع از اسلام ناب محمدى همكارى اصيل داشته اند و خاستگاه حاكمان راستين در نظام اسلامى همين افرادند و نبايد به عنوان اقشارى فرودست و عقب افتاده معرفى شوند و بر خلاف تبليغات مسموم افراد مترف و بى درد, خواست ثابت كند كه افراد محروم انسان هاى شرافتمندىاند كه از اعتماد به نفس و آرامش روحى كامل برخوردارند و در پرتو بى اعتنايى به دنيا خدمت هاى بزرگى به بشريت ارائه داده اند و علاوه بر فرستادگان الهى كه از ميان آنان برخاسته اند و دانشوران و پارسايان غالبا به اين طبقه تعلق دارند; به همين دليل در كنار مستمندان, پابرهنه بودن را افتخار بزرگى تلقى مى نمود و از مسئولان مى خواست از آن ها فاصله نگيرند و مى فرمودند: ((خدا نياورد آن روزى را كه سياست ما و سياست مسوولين كشور ما پشت كردن به دفاع از محرومين گردد. .. ـ معاذالله ـ كه اين با سيره و روش انبيإ و اميرالمومنين و ائمه معصومين(ع) سازگار نيست.))(5)
به اعتقاد امام چنين مردمانى تا آخرين قدم به عنوان نيروهاى وفادار به انقلاب اسلامى و برپا كنندگان واقعى نهضت ها محسوب مى شوند: ((تنها آنهايى تا آخر با ما هستند كه درد فقر و محروميت و استضعاف را چشيده باشند. فقرا و متدينين بى بضاعت گردانندگان و برپادارندگان واقعى انقلاب ها هستند. ))(6)
محبت وافر امام به كودكان نيز از جنبه هاى عاطفه سرشار آن روح قدسى به شمار مى رود, آن قدر به بچه ها علاقه داشتند كه مى فرمودند: در نجف از حرم كه برمى گشتم, بچه ها را با وجود اين كه ظاهرى كثيف داشتند, خيلى دوست مى داشتم. بچه ها تا جلوى منزل دنبال آقا مىآمدند.(7)
در جماران آقا گاهى مواقع كه مى ديدند, بچه ها در اثر گرما و فشار جمعيت ناراحت مى شوند, مى فرمودند: خيلى برايم ناگوار است كه اين بچه ها را در اين شرايط مىآورند, صدمه مى خورند و اذيت مى شوند.(8)

برنامه ريزى دقيق و اغتنام از فرصت ها

امام خمينى (ره) براى تمام لحظه هاى زندگى اش برنامه داشتند و از ساعت هاى عمر با بركت خود به نحو احسن بهره مى بردند. سر ساعت معين از خواب بلند مى شدند و به امور مربوط رسيدگى مى كردند. هميشه در وقت مشخصى غذا مى خوردند, اگر كارى داشتند يا با كسى قرارى مى گذاشتند, هيچ وقت زمان وعده و انجام آن كار را به عقب يا جلو نمى افكندند. آن قدر دقيق و منظم بودند كه اگر واقعا بنا بود در ساعت مشخص براى صرف غذا بيايند, با پنج دقيقه تإخير تمامى اهل خانه نگران مى شدند كه دليل تإخير آقا چه بوده است؟(9)
از آن ساعتى كه امام از خواب بيدار مى شدند, انضباط خاصى در كارهايشان مشهود بود. ايشان هيچ وقت بدون برنامه زندگى نكردند, اطرافيان نيز بر اين اساس با آقا ارتباط برقرار مى نمودند و مى دانستند چه ساعتى نزد رهبر انقلاب بروند, و مى كوشيدند زمان استراحت امام به زيارتشان بروند و اجازه نداشتند در وقت مطالعه, عبادت و امور ديگر به محضر امام شرف ياب شوند.(10)
امام از كم ترين وقت خود براى مطالعه و نوشتن يا عبادت ديگرى استفاده مى كردند; اگر كسى تنها همين آثارى را كه از ايشان تإليف شده و به چاپ رسيده, مطالعه كند و آن را بر عمر پربركت ايشان تقسيم كند, به خوبى مى فهمد كه چگونه از ساعت ها و بلكه دقيقه هاى عمر خود استفاده كرده و بهره وافى برده اند. حتى از نيم ساعت قدم زدن صبح و عصر خود كه به توصيه پزشكان انجام مى دادند, استفاده مى نمودند و معمولا ادعيه و اذكارى را براى آن وقت اختصاص داده بودند. اوقاتى كه زيارت عاشورا مى خواندند, صد لعن و صد سلام را معمولا در حال قدم زدن مى خواندند. خواب امام در ساعت معينى شروع مى شد و رإس ساعت دو بعد از نيمه شب جهت اقامه نوافل از خواب برمى خاستند. در مدتى كه در بيمارستان تحت مداوا و مراقبت درمانى بودند ـ به رغم آن كه براى به خواب رفتنشان, داروهاى آرام بخش مى دادند ـ رإس ساعت ياد شده از خواب برخاسته و جوياى وقت نماز شب مى شدند و اين نشانى از نظم و ترتيب و دقت عمل در برنامه ريزىهاى زندگى ايشان است. بعد از نماز شب به تلاوت قرآن مى پرداختند, سپس نماز صبح و تعقيبات آن را به جاى مىآوردند, صبح دعاى عهد را مى خواندند و به اطرافيان توصيه مى نمودند: آن را بخوانيد كه در سرنوشت دخالت دارد. پس از اتمام برنامه هاى عبادى, ذكر و دعا به اخبار راديوهاى بيگانه گوش مى دادند.(11)
در هنگام انجام فعاليت به ظاهر جزيى (پياده روى) امام چندين كار ديگر را هم انجام مى دادند و در واقع با يك تير چندين نشان را هدف مى گرفتند: به سلامتى خود كمك مى كردند, تجديد قوا مى نمودند, برخى روزنامه ها را بررسى مى كردند, ذكر مى گفتند و براى بعضى امور مى انديشيدند.
نظم امام از ثبات قدم, استوارى و آينده نگرى ايشان حكايت داشت و آن رهبر والامقام با اين برنامه ريزىها بيانگر حقيقتى بود و آن اين كه: هرگونه تلاشى بيهوده, سخنى بى جا, فكرى بى مورد و امورى كه با ندامت همراه است, بايد از زندگى حذف گردد. نظم تمامى كارها به عهده خود امام بود, كسى از اطرافيان, شاگردان و يارانش در نحوه تصميم گيرىهاى سياسى ايشان دخالت نداشتند, نظرهاى افراد در چگونگى بيان اعلاميه و يا سخنان در جلسه هاى درس هيچ گونه تإثيرى نداشت و با مشورت كسى نبود. صدور بيانيه ها و پيام هاى سياسى آن هم بدون خط خوردگى و در نظر گرفتن جوانب امور, مصالح اسلام و مسلمانان و مقتضيات زمان و رعايت برخى نكات علاوه بر آن كه از نبوغ فكرى, استوارى قلم و انسجام انديشه امام حكايت دارد, نظم فكرى و عملى امام را نيز ثابت مى كند.(12)
امام بر اين باور بود كه وقتى فكر انسان نظم يافت و در زندگى برنامه ريزى داشت, اين شيوه لغزش ها و خطاها را كم مى كند و آدمى در مرحله اى قرار مى گيرد كه جز براى پياده كردن اوامر الهى و كسب رضايت او به چيز ديگرى فكر نكند. از جلوه هاى نظم فكرى امام اين بود كه با وجود تبحر در علوم عقلى ونقلى عرصه هاى اين دو دانش را با هم ممزوج نمى كرد و چون حكمت را تدريس مى نمود, گويى فيلسوف مشهورى بود.
ايشان تفريح و اوقات فراغت را براى تمامى افراد لازم مى دانست و درباره خودش مى فرمود: تا به حال نه يك ساعت از تفريح را براى درسم گذاشته ام و نه يك ساعت از وقت درسم را صرف تفريح كرده ام.
درس امام در قم رإس ساعت هشت صبح آغاز مى شد و چون وقت تدريس فرا مى رسيد, با سرعت عازم مدرس مى گرديد و اگر كسى در راه مى خواست با معظم له صحبت كند, قادر نبود ايشان را متوقف سازد تا ديرتر به مقصد برسد. همان طور كه مشغول حركت بودند به سوال ها نيز پاسخ مى دادند. از اين كه برخى شاگردان بعد از شروع درس مىآمدند, ناراحت مى شد و تذكر مى داد و مى فرمود: خوب است آدم يك درس در روز بخواند, ولى همان را خوب بخواند و مقيد باشد به موقع در محل تدريس حاضر شود; به كسى نگفته و نمى گويم كه به درس من بيايد, اما اگر مىآيد بايد منظم باشد.(13)
امام هيچ گاه كار امروز را به فردا نمى سپردند و در زندگيشان هر كارى به دور از شتاب زدگى و تإخير, در موعد مقرر آن انجام مى گرفت. با وجود كثرت كارها, تعدد امور و گزارش هاى مختلف, نشانه اى از شلوغى, تراكم و كارهاى به جا مانده در زندگى امام مشاهده نمى شد. لباس, كتاب, قلم, راديو و وسايل شخصى هر كدام جاى معينى داشتند, اگر امانتى در ميان آنان ديده مى شد كه بايد به صاحبش يا مسئول مربوط مسترد مى گرديد, اين كار به موقع انجام مى گرفت.

سير و سلوك معنوى و مقامات عرفانى

امام داراى ابعاد شخصيتى متعدد و كم نظيرى بود كه بى شك, والاترين و مهم ترين آن ها همان بعد معنوى و عرفانى ايشان است. عرفان امام مبتنى بر آيات قرآنى, احاديث معصومين(عليهم السلام), آموخته هاى كمل اوليا و چارچوب شرع مطهر اسلام بود. او با تصوف منفى كه دين و آيين را در ذكر و ورد منحصر كرده و گوشه گيرى و پرهيز از انجام مسووليت هاى سياسى, اجتماعى را ترويج كند, به شدت مخالف بود و اعتقاد داشت: خودشناسى اساس خداشناسى است و تهذيب نفوس آدميان از رذايل و مفاسد اخلاقى و كسب فضيلت ها شرط لازم براى نيل به معرفت حق است و رسيدن به معارف راستين و مقام هاى عالى معنوى, جز با پيمودن طريقى كه انبياى عظام و حجت هاى خدا در زمين آموخته و پيموده اند, امكان ندارد. از اين رو روش ها و رياضت هايى را كه از چارچوب شرع انور و دستورهاى دينى خارج بود, جايز نمى شمرد و از مقدس مآبى و تقدس فروشى و تصوف رياكارانه انزجار داشت. امام بر اين باور بود كه در پهنه خطر خيز جهاد اكبر و سير و سلوك و در وادى اسفار اربعه بايد از مرشدان حقيقى و اصحاب واقعى كشف و كرامت نه مدعيان حرفه اى و دروغين, مدد جست و به ولايت اهل بيت تمسك پيدا كرد كه كشتى نجات است و هرچه از غير اين طريق رسد, همه گمراهى است. نفس مهذب و روح متعالى و گذر موفق امام خمينى از مراحل عملى سير و سلوك معنوى, خود بهترين گواه بر حقانيت اين راه است. امام در اين مسير, بدان پايه از مقام هاى معنوى و درك شهودى نايل گشته و فانى در خدا بود كه حتى در مقابل ادعاى ((انا الحق)) حلاج ها نيز بر مىآشفت, نه بدان جهت كه ساده انديشان بيگانه از عرفان تكفيرشان كرده بودند, بلكه بدان سبب كه آنان در پهنه وجود, جز حق را نيز مى ديدند و دعوى انيت و وجود و واسطه داشتند. در حالى كه از منظر او, تنها حق تعالى نور است و غير از وى همه ظلمت اند; عدم را وجودى نيست و هستى همه جلوه حق است.(14)
آيه الله على اصغر معصومى مى گويد:
حضرت امام مدام تإكيد مى كردند كه توجه به خدا داشته باشيد, عالم را محضر خدا مى دانستند و در اين زمينه آن چه من از وجود عزيز ايشان دريافتم اين كه, ديدم هميشه غرق در خدا بود و هيچ گاه خود را مطرح نمى كرد.(15)
امام خمينى با عرفان انقلاب كرد و بر عليه استبداد و استكبار قيام نمود و حماسه او, جلوه اى از عرفان او است. تحولى كه آن روح قدسى با بيان يك عبارت در سراسر گيتى افكند, به يمن وجود ملكوتى, انفاس قدسى و شخصيت معنوى آن حضرت بود. امام با عرفان و شهود دل ها را تكان داد و جهت دار كرد و دشمن را آشفته ساخت. (16)
جنبه عرفانى امام در شرح و تفسير و بيان ايشان, راجع به روايات و مخصوصا ادعيه ـ كه رايحه عرفانى افزون ترى دارند ـ جلوه گر است. ايشان مطالب عرفانى خود را در شرح دعاى سحر و چهل حديث بيان كرده اند و آن چه را در اين زمينه نوشته اند, از قرآن و عترت گرفته اند.(17)
امام چهارده اثر در موضوع عرفان و اخلاق, از خود بر جاى نهاد, اما عرفان را نه تنها مجموعه اى از معلومات, بلكه طريقى براى عمل, ارتقا و كمال مى ديد. عشق وى به خدا و تهجد و راز و نيازهايش با خالق هستى, غزل هاى عارفانه در كنار مسووليت هاى سياسى ـ اجتماعى, عطوفت بيش از حد در برخورد با مظلومان عالم و قهر ستم سوزش در برابر ستمگران, دو روى سكه شخصيت عرفانى ايشان و تجلى ((اشدإ على الكفار رحمإ بينهم)) بود, جمع اين دو حساسيت عاطفى نيز, ريشه در حالات معنوى امام داشت. او در اين مسير پيرو حقيقى حضرت على(عليه السلام) بود كه خود منبع سرشار ولايت معنوى و عرفان به شمار مى رفت. تعريف عرفان از منظر امام معرفت به هستى مطلق و حقايق عالم وجود است كه از طريق مشاهده حضورى حاصل مى گردد و در توضيح اين نكته فرموده اند:
((آثار فلسفى به گونه اى دورنما, انسان را با ماورإ الطبيعه آشنا مى سازد, ولى مكتوبات عرفانى دل ها را براى وصول به محبوب مطلق مهيا مى كند.))
به اعتقاد امام, عرفان شناختى است به حق و اسما و صفات او و فانى ساختن انيت خويش در حقيقت مطلق و نهايتا به بقا و جاودانگى رسيدن, كه اين معرفت بدون تهذيب و تزكيه صورت نمى گيرد.
در مكتب امام, عرفان نظرى و عملى سخت به هم آميخته اند. ايشان معتقدند: انديشه و معرفت بدون ظهور در اعمال, و عمل بدون آراستگى به معرفت و آگاهى, انسان را به حقيقت مطلق رهنمون نمى سازد. آن رهبر عالى قدر راه رسيدن به حقايق عالم هستى, تكامل و سعادت انسان را در زدودن رذايل اخلاقى و ملكه ساختن وفضايل و كرامت انسانى ذكر مى كند و عقيده دارد:
با تهذيب نفس و ذكر مداوم, كه ميوه عرفانى عملى است, روزنه به سوى عالم غيب بر روى انسان گشوده مى شود و آدمى در همين عالم طبيعت با بصيرتى باطنى به كمال مى رسد. اين گونه سلوك عرفانى از انسانى خاكى و ناسوتى, موجودى آسمانى و لاهوتى مى سازد و به او نويد مى دهد كه مى تواند به ديدار محبوب آرمانى خود نايل گردد.
از اين رو عارف در مكتب امام, مجاهدى نستوه و تلاش گرى شجاع است كه براى ساختن جامعه اى پيراسته از ظلم و جهل مى كوشد, زيرا دنيا را مزرعه آخرت مى داند; بدين سان در پى ساختن نظامى برمىآيد كه معنويت و عشق, به حق زيربناى آن باشد. بنابراين امام را مى توان معارض جدى صوفيانى دانست كه گوشه نشينى اختيار مى كنند و به رشد و شكوفايى توانايى هاى درونى افراد و جوامع توجهى ندارند. شاهد اين نظريه امام خود معظم له مى باشد كه ضمن تدريس علوم گوناگون, عابد و زاهدى بود كه به موازين شريعت و آداب ظاهرى آن سخت التزام عملى داشت و از تهجد, ذكر و دعا و خودسازى لحظه اى غافل نبود و چون احساس كرد احكام نورانى اسلام به فراموشى سپرده شده و شرف, آزادى, هويت راستين و استقلال مردم مسلمان ايران, به مخاطره افتاده است, علم و جهاد را به هم آميخت و به دفاع از مظلومان كشور و اعتلاى مكتبش قيام كرد. گرچه به خوبى مى دانست كه اين شيوه به تعطيل گشتن درس و بحثش و سپرى كردن بهترين لحظه هاى عمرش در زندان و تبعيد منجر خواهد شد.(18)
امام ظاهر و باطن را لازم و ملزوم يك ديگر تلقى مى كرد; از اين روى به نظر ايشان شريعت طريق منحصرى براى رسيدن به حقيقت است و بر اين اساس, بين اين دو تقابل و تضادى ديده نمى شود:
((اگر كسى با مداومت بر اعمال ظاهرى (شرعى) و تبعيت از تكاليف الهى به باطن دست نيافت, بايد بداند كه آن طور كه شايسته و بايسته بوده بر انجام وظايف ظاهرى قيام ننموده ولكن هر كس كه بخواهد جز از طريق ظاهر به باطن دست يابد, از نورانيت الهى بهره اى نبرده, هم چون بعضى از عوام صوفيه.))(19)
از ويژگى هاى عرفان حماسى امام, اجتماع بين شريعت, طريقت و حقيقت است كه در طول تاريخ از هم جدا بوده اند و احيانا اهل شريعت با سالكان طريقت ضديت داشته اند. راه و روش امام در عرفان در دو بعد فردى و اجتماعى بود; يعنى فرد بايد به خودسازى و تصفيه درون بپردازد و با حالت انقطاع, از گرداب خود بيرون آيد و بايد بداند تا در حجاب خود سرگرم است و اين خرقه را پاره نكرده و چنين حجابى باقى مى باشد, راهى به سرچشمه معرفت و خورشيد حقيقت نخواهد برد. به همين دليل على رغم ارادتى كه به عارفان بزرگ داشت, از روش آنان انتقاد مى كرد:
((يك مدت زيادى گرفتار عرفا ما بوديم. اسلام گرفتار عرفا بود, آن ها خدمتشان خوب بود, اما گرفتارى براى اين بود كه همه چيز را برمى گرداندند به آن طرف. هر آيه اى دستشان مىآمد مى رفت آن طرف… كانه قرآن با اين كارها (امور اجتماعى و سياسى) كار ندارد.))(20)
در عين انكار, توفيق هاى معنوى و جلوه هاى رحمانى اهل عرفان را روا نمى دانست و خطاب به فرزندش فرمود:
((پسر عزيزم! آن چه اشاره كردم با آن كه خود هيچم و از هيچ هيچ تر, براى آن است كه اگر به جايى نرسيدى, انكار مقامات معنوى و معارف الهى را نكنى و از كسانى باشى كه دوستدار صالحين و عارفين باشى, هرچند از آنان نيستى…))(21)
هم چنين خطاب به عروس خود ـ بانو فاطمه طباطبايى ـ مى نويسد:
((آنان كه انكار مقامات عارفان و سالكان كنند, چون خودخواه و خودپسند هستند, هرچه را نداستند حمل به جهل خود (نمى كنند) و انكار آن كنند, تا به خودخواهى و خود بينى شان خدشه وارد نشود…))(22)

بصيرت باطن, يقين به پيروزى و پيش بينى هاى شگفت

بزرگ ترين فيض الهى كه بر اثر تزكيه درونى و تصفيه باطن شامل حال امام گرديد, بصيرت فوق العاده او در امور علمى, سياسى و اجتماعى است. دكتر سيد عبدالحسين طباطبايى مى گويد: امام از هوش و ذكاوت بى نظير, سرعت انتقال و قوه ادراك خارق العاده برخوردار بودند و در پيرى هم, حتى از بسيارى جوان ها در اين زمينه جلوتر بودند. اين قواى ذهنى تا واپسين لحظه هاى زندگى, با ايشان همراه بود و هرگز كاهش نيافت.(23) و اين ويژگى از صفات تزكيه خالصانه, ايمان و پارسايى امام بود.
مرحوم استاد محمد تقى فلسفى ياد آور شده است:
وقتى شهيد مطهرى, از ديدار با امام, از پاريس به تهران بازگشت شب اول به ديدنشان رفتم, آن فيلسوف عالى قدر مى گفت: آقا من مبهوت هستم, پرسيدم: چرا؟ گفت: از تصميمى كه امام گرفته; با اين همه نظامى هاى تا دندان مسلح, با آن همه حمايت هاى امريكا, انگلستان و فرانسه نتيجه چه خواهد شد؟ آيا اين تصميم واقعا براى ما موفقيت پيش مىآورد؟ به امام گفتم: آقا خطر خيلى مهم است, خودتان را چه طور مى بينيد؟
امام فرمود: على التحقيق ما پيروزيم. پرسيدم: آيا به محضر امام عصر شرف ياب شده ايد و آن فروغ امامت اين خبر را داده است؟
امام نفى و اثبات نكرد و فقط گفت: ما قطعا پيروز مى شويم.
به اين همه تانك و توپ نظامى اعتنا نكنيد, شهيد مطهرى افزود: من متوجه نشدم, امام از چه منبعى به اين اطمينان رسيده است.(24)
همو مى افزايد: روز 21 بهمن (سال 1357) فرماندار نظامى تهران, ساعت دو بعد از ظهر از راديو اعلام كرد: از ساعت چهار بعد از ظهر آمد و رفت در خيابان ها به كلى ممنوع است (وقتى اين خبر را شنيديم) در اين باره مشورت شد, مرحوم آيه الله طالقانى گفت: به نظر مىآيد خبر مهمى نباشد, گفته اند: مردم بيرون نيايند, بعضى ديگر هم در ترديد بودند, ولى من يكى از الهامات الهى را در انقلاب اسلامى اين مى دانم كه امام بلافاصله دستور دادند قلم و كاغذ آوردند و اعلاميه نوشتند كه دولت غير قانونى است و فرماندار نظامى رسميت ندارد و اعلاميه اش هم بى ارزش است و همه اعم از: زن و مرد, كوچك و بزرگ به خيابان ها بريزند و نقشه خائنانه دولت را به هم بريزند. بعدا از افراد مطلع شنيديم كه پس از اعلام اين اطلاعيه, دولت نظامى مى خواست محل اقامت امام را در دبيرستان علوى بمباران كند و آقا را با اين نقشه بكشد.(25)
پيام آگاهى بخش و شگفت انگيز امام به ميخائيل گورباچف ـ صدر هيإت رئيسه حزب كمونيست شوروى ـ چند سال قبل از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى و پيش بينى از هم پاشيده شدن ابرقدرت شرق و توصيه ايشان به گورباچف براى كنار گذاشتن رهيافت هاى مادى گرايانه و روى آوردن به خدا, انسان, جامعه و تاريخ, نشان نگاه فراگير امام به نقش احياگرانه خود بود. براى بصيرت و روشن دلى امام همين دليل كافى است كه در همان نامه اعلام كرد كه اگر ابرقدرت شرق پس از فروپاشى, براى درمان دردها و جبران شكست هاى خود به سراغ نسخه هاى سرمايه دارى غربى برود, آينده اى تلخ تر از گذشته خواهد داشت كه اين پيش بينى هم رخ داد. ((ميخائيل گورباچف)) در مصاحبه با نماينده صدا و سيما در مسكو يادآور شده است: وقتى امام خمينى براى من پيام فرستادند, در آن نوشته بودند: اين پيام به همه نسل ها و عصرها است. من دريافتم كسى كه آن را نوشته, دلسوز براى سرنوشت جهان است. زمانى كه اين پيام را در كميته مركزى حزب كمونيست ـ كه بيش از نيمى از جهان را در اختيار داشت ـ مطرح كردم, براى آن ها خيلى غير منتظره بود و من اكنون دريافته ام, شعار: ((از اين پس ماركسيسم را بايد در موزه هاى جهان جست و جو كرد)) كه ايشان مطرح نمودند, به واقعيت پيوست.(26)
حجه الاسلام والمسلمين سيد جواد علم الهدى به خاطره اى جالب اشاره مى كند: در مواقع مكرر در دستور حمله ها, خصوصا حمله هاى نيروى زمينى در جبهه هاى جنوب يا غرب شاهد بودم كه به طور محرمانه, از حضرت امام كسب تكليف مى شد. برخورد امام در اين خصوص طورى بود كه گويا از عالمى ديگر آگاه است كه مصلحت نيست, عيان شود و بعدا ثابت مى شد كه منع امام عين واقع بوده, يعنى مصلحت در حمله نبوده است.(27)
اين بصيرت ها و پيش بينى هاى شگفت ارمغان تقوا و تزكيه درونى امام است, زيرا پارسايى حجاب ها را از فكر و دل آدمى برطرف مى كند. چنان چه قرآن مى فرمايد: ((يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا));(28) اى كسانى كه ايمان آورده ايد, اگر از خدا بترسيد شما را بصيرت شناخت حق از باطل مى دهد.
رابطه تقوا و بصيرت, معنوى است و براى افراد عادى و حتى دانشوران و اهل علم ناشناخته است; هنگامى كه در پرتو روشنايى ايمان و پارسايى غبار هوا و هوس ها و زرق و برق دنيا فرو نشست, آفتاب حقيقت بر دل آدمى مى تابد و مسائل را آن چنان كه هست درمى يابد, امام خمينى با همين فراست عرفانى و آگاهى معنوى به پيروزى انقلاب اسلامى يقين داشت و اصولا آن را يك حركت با حمايتى غيبى و آسمانى تلقى مى نمود و مى فرمود:
((ما به قدرت طبيعى بر اين مشاكل و بر اين مصيبت هايى كه وارد شده, فايق نيامده ايم, ملت ما كه در اين نهضت پيروز شد اين فقط به اتكال خدا بود.))(29)
و در جاى ديگر فرموده اند:
((من وقتى در پاريس مى شنيدم كه در تمام قرإ و قصبات ايران, در تمامى اقشار ملت… همه با هم يك مطلب را مى گفتند, آن جا فهميدم كه دست غيب در كار است. ))(30)
در سخنانى ديگر به اين حقيقت اشاره اى روشن دارند كه:
((… روى موازين مادى ما بايد با يك يورش از بين رفته باشيم, لكن قدرت ايمان, پشتيبانى خداى تبارك و تعالى, اتكال به ولى عصر(عج) شما را پيروز كرد. ))(31)
شهيد مطهرى گفته است: حضرت امام در پاريس و در پاسخ كسانى كه توصيه به كند كردن حركت نهضت به دليل خسته شدن مردم مى كردند, مى فرمودند: من دست خدا را در اين نهضت مى بينم, منتها زمان آن را نمى دانم.(32)
امام خود در بياناتى اين موضوع را مطرح كرده اند:
((اين پيروزى مربوط به خدا بود. من همان وقت هم كه در پاريس بودم مطمئن شدم به اين كه مسئله, مسئله بشرى نيست, به جاى ديگر مربوط است, و اين را هم شايد كرارا در پاريس هم, آن وقت من گفتم كه مسئله شده يك مسئله الهى.))(33)
آقاى على محمد بشارتى (وزير اسبق كشور) نقل كرده است كه در تابستان سال 1358 هنگامى كه مسئول اطلاعات سپاه بودم, گزارشى داشتيم كه آقاى شريعتمدارى در مشهد گفته است: من بالاخره عليه امام اعلان جنگ مى كنم. خدمت آقا رسيدم و ضمن ارائه گزارش, خبر مذكور را هم گفتم. ايشان وقتى گوش مى داد سرش پايين بود, اما تا اين جمله را گفتم سر بلند نمود و فرمود: اين ها چه مى گويند؟! پيروزى ما را خدا تضمين كرده است, ما موفق مى شويم, در اين جا حكومت اسلامى تشكيل مى دهيم و پرچم را به صاحب آن مى سپاريم.(34)

پى نوشت ها:
1. پا به پاى آفتاب, ج اول, ص125 ـ ;124 ج دوم, ص245.
2. همان ج اول, ص125.
3. روزنامه اطلاعات, شماره 22458.
4. پا به پاى آفتاب, ج اول, ص147 ـ 146.
5. صحيفه نور, ج20, ص129.
6. همان, ج20, ص146.
7. با معارف اسلامى آشنا شويم, سال هيجدهم, شماره 43, ص183.
8. پا به پاى آفتاب, ج اول, ص222.
9. روزنامه كيهان, شماره 16568 و نيز مإخذ قبل, ص115.
10. مجله سروش, شماره 476, تير 1368.
11. روزنامه اطلاعات, شماره هاى 21593 و 21613 ; روزنامه كيهان, شماره هاى 16548 و 16581.
12. صحيفه دل, ص94.
13. مجموعه مقالات كنگره بررسى انديشه و آثار تربيتى حضرت امام خمينى, ص390 و 552.
14. حديث بيدارى, ص182 ـ 181.
15. روزنامه كيهان, شماره 17287, ص13.
16. ادبيات انقلاب اسلامى, تعهد و ظلم ستيزى بر محور عرفان و حقيقت طلبى, اطلاعات, شماره 22409, ص6.
17. انديشه هاى عرفانى ـ فقهى امام خمينى, روزنامه همشهرى, شماره 1942, ص6.
18. دكتر فاطمه طباطبايى, عشق, رهگشاى حقيقت, بخش اول, روزنامه اطلاعات, شماره 22398.
19. امام خمينى, تعليقات على شرح فصوص الحكم ومصباح الانس,ص201.
20. سخنرانى امام خمينى در 17 تير 1358 براى واعظان و روحانيان تهران.
21. جلوه هاى رحمانى, ص25.
22. ره عشق, امام خمينى, ص35.
23. روزنامه اطلاعات, شماره 22042 به نقل از فصل صبر, ص195.
24. خاطرات مرحوم حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى فلسفى, ص431, روزنامه اطلاعات, شماره 22401.
25. خاطرات فلسفى, ص429.
26. همان, شماره 22388.
27. صحيفه دل, ص92.
28. انفال, آيه29.
29. بيانات امام در 17 فروردين 1358.
30. سيماى زن در كلام امام خمينى, ص61.
31. بيانات امام در چهاردهم اسفند 1357.
32. مجله حضور, شماره 19, ص61.
33. آن روزهاى خدايى (يادمان هيجدهمين سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى) ص41.
34. محمد محمدى رى شهرى, كيمياى محبت, ص72.
/

خاموش كنيد چراغان را

 

خاموش كنيد چراغان را

استاد سيد محمد جواد مهرى

آمد خرم بهار عترت تا بشكند زباده گلگونش, خمارى ما را..
آمد محور دائره الافلاك اهل بيت عصمت تا ز نور رخش روشن سازد آسمان و زمين را, آمد سرو گلستان لاله زار زندگى تا بزدايد با برق ذوالفقارش خس و خاشاك هرزه را و از ريشه بركند نهال ثمره خبيثه اى كه در سرزمين سقيفه به دست نا اهلان كاشته شد تا در طول هزار و اندى سال, كينه و عداوت را در دلها بيفشاند و ساده انديشان را با انديشه هاى غلط از ذوى القرباى پيامبر دور كند و زمينه را براى جولان خطهاى كژ دور از ولايت هموار سازد كه با نام نبرد با بدعت, بدعتهاى نوين را جايگزين سنتهاى قويم نمايند و در دراز مدت, امت محمد را از خط و رسم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و آل بيت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) جدا سازند و آنان را به بيش از هفتاد فرقه پاره پاره نمايند.
نيمه شعبان آمد تا “فرقان” را به دنيا آورد, فرقانى كه حق و باطل را از هم جدا سازد و باطل افروزان را از صحنه حق خواهان بيرون اندازد.
نيمه شعبان فرا رسيد دوستان ! خاموش كنيد چراغان را.. اينك دمى از نيمه شب گذشته و چراغ مهدى روشن كرده است جان و دل را, و آسمان و زمين را.. فلك الافلاك از تابش رخش و خورشيد جهانتاب از شعاع نور سرمدى سيمايش, روشن و متلالى است.
چو آفتاب جمالش از مشرق “سامرا” برآمد, ذره ذره جهان در برابرش سر تعظيم و اطاعت فرود آورد و هرچند خفاشان تيره بخت در پى ربودنش بودند, ليك
مهر ” نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ” از سوى اكرم الكاتبين بر جبين مبينش نقش بسته و دنياى آن روز و اين روز را به حيرت و شگفتى واداشته كه عجبا! هزار سال و اندى است دوست و دشمن او را تعقيب مى كنند, نه دوستان به وصلش مى رسند و نه دشمنان به گرد اثر گامش پى مى برند.. فراقش قلب دوستان را چو شمع شب تار مى سوزاند و ترس از مهابت و جلالش قلب دشمن را مى شكافد. و او همچنان صابر و شكيبا منتظر يك اشارت است, لباس رزم بر تن پوشيده و سيف على را در دست گرفته و آماده نبرد با قاسطان و ناكثان و مارقان دوران است و گر مشيت ” او ” نبود تاب و توان اين همه ستم بر دوستان را نداشت ولى چه كند كه گوش به فرمان مولا است و تا دستور عرشى صادر نشود چاره اى جز صبر و تسليم نيست.
از دفتر عمر ما اگر ورقى مانده است آن را در طبق اخلاص مى گذاريم و تقديم جانان مى كنيم كه صد هزار جان ناقابل فداى غمزه اى از دوست.
به حق آنكه در اين دل بجز ولاى تو نيست
ولى او نشوم كو زاولياى تو نيست
جانم بى غم نباد اگر فداى تو نباشد, ديده ام روشن مباد اگر در انتظار تو نباشد, وجودم بى جود و عدم سا باد اگر براى تو نباشد, قلبم نامبارك باد اگر در هواى تو نباشد, ذره ذره عالم رو به فنا باد اگر سرگشته ثناى تو نباشد.
به حق روى چو ماهت, بيا.. بيا.. كه مرا بى تو زندگانى نيست, چه اينكه زندگيم به ياد روى تو است و هميشه سجده گاهم آستان بارگه تو است كه اى كاش بر خاك مقدس پايت, تا ابد سر به سجده مى ماندم و در نفخ صور با همان خاك پاك بر مى خاستم و با آن نشانى, بى حساب به روضه رضوان مى شتافتم.
اى سروران را تو سردار واى سران را تو فرمانروا.. اى رحمت نا متناهى و اى نور لايزالى.. اى دلبر ما.. اى مقصد و مقصود ما .. اى قبله ما.. اى رونق جان.. اى پيشواى دوران.. اى چرخش گردان.. اى دستگير عاشقان.. اى ياور مستضعفان.. اى سرو گلستان ولايت.. اى ماه شبستان امامت.. اى خسرو خورشيدوش.. و اى بالاترين آرزوى آرزومندان..اينك اگر زمان بازگشتن نرسيده است, بساط صفحه دل را پيش پايت مى گستريم تا كرم نمائى و به خانه دل عاشقان فرودآئى: كرم نماى فرود آى خانه خانه تو است.
اى جان پاك خوش گهر تا چند باشى در سفر.. بازآ به سوى كوى ما.. بازا كه جان پيروانت از جور دوران به لب رسيده, و از هر سوى دشمن با ترفندهاى گوناگون بر آنها يورش برده و اگر ” انتظار ” قدومت نبود, به جان تو سوگند نوميدى, صبحشان را شام مى كرد و زندگيشان را تيره مى ساخت و اين روزنه اميد است كه آنان را همچنان توانمند ساخته و اميدوار, كه همانا ما را اميدى جز فيض بحر فضلت نيست و ما را نثارى جز گوهر ثنايت نيست و ما را راهى جز صراط مستقيم ولايتت نيست.. دوستانت را درياب و از رزمگاه بلا به بزمگاه عشق سالكان راه معشوق ببر.
و ما.. همچنان به اميد ديدارت زنده ايم و پس از سالها روزه غم به اميد روز عيد, روزشمارى مى كنيم تا كى آن روز فرا رسد كه با وصالت افطار كنيم و رنجهاى زمان را همه يك جا به فراموشى سپاريم كه بى گمان عيد ديدن رخ يار, مرهم زخمهاى بى شمار است.
يعقوب وار وا اسفا همى زنم
ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
اينك كه آينه جان نقش تو را در دل گرفته است, نقشى جز نقش تو در آن نقش نمى بندد و نگارى جز وجود تو در آشكار و پنهانش جاى نمى گزيند. به خدائى خدا سوگند دلى كه جز هواى تو كند دل نيست.
اگر ياران تو سنگ اند, تو مرجانى و اگر ديگران جسم اند تو خود جانى. اگر تشنگان زلال معرفت در پى شناخت رب الارباب به دنبال سراب مى روند, آب را تنها نزد تو مى يابند كه تو خود آب حياتى و ديگران سراب. و گر خردهاى خردمندان همه يك جا جمع گردند بى خط و نشان تو, امى و نادان خواهند بود, توئى كه بايد خط دهى و توئى كه بايد راه را از چاه بنمايانى و گرنه همه به بى راهه مى روند چون تنها يك صراط مستقيم است و به خدا مى پيوندد و آن صراط تو و راه تو است.
روى تو چون خوى تو پيامبر خوبى و حسن ايزدى است, پس با چنين برهان واضح و دليل روشن اگر جهانيان به تو ايمان نياورند, با چه برهانى ايمان خواهند آورد ؟
خلق عظيم را تو از نيايت يك جا به ارث برده اى و گر او به مكارم اخلاق مبعوث شد تو نيز با همان انگيزه برانگيخته خواهى شد و گر جد اطهرت با جاهلان قريش در ستيز بود تو نيز با همين جاهلان در ستيز و نبرد خواهى بود و گر او با غزوه هايش و با منش هايش اسلام را كه تنها دين حق است بر جهان حكمفرما ساخت تو نيز با همان روش و همان ايده و منش, اسلام را در گستره زمين حاكم خواهى كرد ((ليظهره على الدين كله ولو كره الكافرون))
و گر پيامبران و اوصياشان با نشانى ها و آيت هاى گوناگون هر يك به نحوى مبعوث شدند تو از همه آنها نشانه دارى:
تو از آدم ابوالبشر و حضرت نوح نشانى دارى كه اگر آنان را عمرى طولانى بود تو نيز عمرى دراز خواهى داشت چه اينكه تا كنون بيش از هزار و يكصد و شصت سال از عمر شريفت گذشته است.
تو با حضرت ايوب نشانى دارى كه او نيز پس از شدت زيادى, در امرش گشايش يافت و فرجش فرا رسيد.
تو با حضرت يونس شباهت دارى كه او نيز پس از غيبتى طولانى به صورت و سيماى جوانى به سوى قومش بازگشت.
و تو با حضرت يوسف شباهت دارى كه از تمام خواص و عوام و نزديكان و خويشان, پنهان شد و سالها دور از ديدگان آنان بود تا جائى كه مى پنداشتند از دنيا رفته است و تو با حضرت موسى شباهت دارى كه او نيز مانند تو ماجراى ولادتش پنهانى و مخفيانه بود و تا زمانى كه رسما به رسالت مبعوث شد پيروانش در سختى ها و محنت ها و آزار و شكنجه هاى دشمنان به سر مى بردند و آنگاه كه قدرت يافت بر دشمنانش چيره شد.
و تو با حضرت عيسى شباهت دارى كه مردم در باره اش اختلاف دارند, عده اى مى پندارند مرده است و عده اى هنوز منتظر قدومش هستند و گروهى گويند كه او را كشتند و به دار آويختند و در باره تو نيز اختلاف بسيار است حتى پيروانت نيز گاهى در باره ات به شك و ترديد مى افتند.
و سرانجام تو با جد بزرگوارت رسول الله صلى الله عليه و آله شباهت بى شمار دارى, او با شمشير قيام كرد و گردنكشان را با زور به اطاعت واداشت و تو نيز چنين خواهى كرد تو قيام مى كنى چنانكه دوباره محمد(صلى الله عليه و آله و سلم) قيام كرده و به دين حق مبعوث شده است. تو با پيراهن ابراهيم, عصاى موسى, انگشتر سليمان, زره و عمامه رسول الله و شمشير ذوالفقار على به مصاف دشمنان خدا خواهى رفت, آنچنان قاطع و شجاع و پر صلابت كه كركسان را توانائى عرض اندام در برابرت نباشد و سيه جانان تيره بخت در برابر تو كه خود شهد ايمان و اصل ولايتى چاره اى جز فرار يا تسليم نخواهند داشت.
تو مانند رسول الله در ميان آفتاب راه مى روى و تو را سايه اى نباشد چرا كه نور الهى بر تمام انوار غلبه دارد و آفتاب در برابر نور سيمايت, چراغ شب خوابى بيش نيست.
هنگامى كه تو ظهور مى كنى تمام دنيا در دست تو مانند موم است كه پستى ها و بلندى ها, درياها و جزيره ها, شهرها و روستاها همه در پيشگاه تو خواهد بود و به هر چه نظر كنى, بدون ستر و حجاب نظر خواهى كرد.
هنگامى كه تو ظهور مى كنى, خداوند همچنان كه مومنان را در دنيا خوشحال مى كند سرور و فرحى در قبور مرده هاى مومنين نيز داخل كند كه آنان هم خرسند شوند و با ظهور نور پر فروغت, پرتوى به قبر مومنان نيز خواهد رسيد كه آنجا را منور خواهد ساخت و برزخيان, فرج آل محمد را به يكديگر مژده مى دهند.
روزى كه تو ظهور مى كنى تمام بدعتها را پس خواهى زد, اوضاع مستكبران و فرعونيان را دگرگون خواهى ساخت, شعار كافران و فاسقان و تبهكاران را نابود خواهى كرد, اسباب و آلات لهو و لعب وقمار را درهم خواهى ريخت.
آن روز كه تو حكمران مى شوى, با كسى تعارف و ملاحظه نمى نمائى و نفاق و دوروئى رخت خواهد بست و مكر و حيله و تزوير را پس خواهى زد و تقواى واقعى را شعار خود خواهى ساخت.
و آن گاه كه تو حكومت جهان هستى را به دست خواهى گرفت, دشمنان خاندان رسالت را از بين خواهى برد و ناصبيان از خدا بى خبر و منافقان شياد را از صفحه روزگار بر خواهى انداخت.
به هر حال, اى امام و مولاى ما ! تو اگر از ديدگانمان پنهانى, هرگز از دلها و قلوبمان پنهان نخواهى بود.
راوى از امام كاظم سلام الله عليه درباره آيه ((و اسبغ عليكم نعمه ظاهره و باطنه)) مى پرسد, امام مى فرمايد: نعمت ظاهر و آشكار, امام ظاهر است و نعمت باطن و پنهانى, امام غائب.
سائل دوباره مى پرسد: آيا از امامان ما كسى غائب مى شود ؟
حضرت مى فرمايد: ((نعم, يغيب عن ابصار الناس شخصه و لا يغيب عن قلوب المومنين ذكره)) آرى, چهره مباركش از ديدگان مردم پنهان است ولى يادش از دلهاى مومنان هرگز نمى رود.
و در دوران غيبتش كسى بر اعتقاد به ولايتش پابرجا و ثابت مى ماند كه خداوند قلبش را با ايمان آزمايش كرده است چنانكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: ((ذلك الذى يغيب عن شيعته و اوليائه غيبه لا يثبت فيها على القول بامامته الا من امتحن الله قلبه بالايمان))
(منتخب الاثر / 267)
در اين دوران سخت غيبت چگونه شيعيان از وجود امام بهره مى برند ؟
خود حضرت در پاسخ اين سوال مى فرمايد: ((و اما وجه الانتفاع بى فى غيبتى فكالانتفاع بالشمس اذا غيبها عن الابصار السحاب))
(بحار الانوار 92 / 52)
اما چگونگى بهره بردن از وجود من در دوران غيبتم مانند بهره بردن از خورشيد است زمانى كه ابرها آن را از ديدگان پنهان مى كند.
فرارسيدن سالروز ولادت پر ميمنت ولى الله اعظم امام زمان عجل الله فرجه و سلام الله عليه را به عموم شيعيان و محبان حضرتش تبريك و تهنيت عرض مى كنيم, به اين اميد كه خداوند هرچه زودتر اسباب فرج آن حضرت را فراهم سازد و ديدگان ما را به ديدار جمال ماه تابان اهل بيت روشن و منور سازد.

 

/

مناسبت هاى ماه

 

مناسبت هاى ماه

هرچند زنده نگه داشتن تقويم و رخدادهاى تاريخى يكى از عوامل مهم سعادت جامعه بشرى و موجب درس آموزى و عبرت براى آينده و آيندگان است اما مقصود ما از پرداختن به موضوع مناسبت هاى ماه در اين شماره, اشاره به رخدادهاى برجسته و سرنوشت ساز تاريخ انقلاب اسلامى و تجليل از تاريخ سازان اين مقطع تاريخى است.

اول آبان ماه 1356

يادآور خاطره جانسوز شهادت پاره تن امام و نور چشم ملت ايران و اميد آينده اسلام, شهيد حاج آقا مصطفى خمينى است. او كه شهادتش گرچه اسلام و ايران و امام را به سوگ نشاند, ولى همان گونه كه امام بزرگوارمان فرمود: اين از الطاف خفيه الهى بود… آرى آثار اين لطف پنهانى خداوند خفتگان را بيدار كرد و منجر به جايگزينى انقلاب اسلامى به جاى حكومت طاغوت شد.

به بهانه كاپيتولاسيون

امريكا در اسفند 1340 خواستار مصونيت نظاميان و مإمورين سياسى خود از رژيم پادشاهى ايران شد. بدين منظور رژيم دست نشانده شاه در 13 مهر 1342 لايحه مصونيت مستشاران و ديگر تبعه امريكا در ايران را كه در كابينه علم به تصويب رسيده بود به مجلس سنا برد و در مرداد 43 از تصويب سناتورهاى شاه گذشت. سپس در 21 مهر 43 با فشار دولت حسنعلى منصور به تصويب نمايندگان مجلس شوراى ملى رساندند و ننگين ترين قانون تاريخ ايران را به مرحله اجرا گذاشتند.
حضرت امام رضوان الله تعالى عليه كه از اين خيانت بزرگ به شدت متإثر و برافروخته بود, طى اعلاميه اى از تصويب كاپيتولاسيون پرده برداشت و در 4 آبان 43 در حضور انبوه جمعيتى كه در منزل ايشان اجتماع كرده بودند فرمودند: امروز تمام گرفتارى ما از امريكاست, تمام گرفتارى ما از اسرائيل است. اسرائيل هم از امريكا است, اين وكلا هم از امريكا هستند, اين وزرا هم از امريكا هستند, همه دست نشانده امريكا هستند. امام ضمن هشدار به سازشكاران و راحت طلبان فرمودند: ما را بفروشند و ساكت باشيم؟
استقلال ما را بفروشند و ساكت باشيم؟
والله گناهكار است كسى كه داد نزند, والله مرتكب كبيره است كسى كه فرياد نزند. اى سران اسلام به داد اسلام برسيد, اى علماى نجف به داد اسلام برسيد. اى علماى قم به داد اسلام برسيد. رفت اسلام.
به دنبال اين سخنرانى كوبنده, اعلاميه مهمى نيز صادر و ضمن تشريح اين قانون ذلت بار, خيانت هاى امريكا را برشمردند و وظيفه شرعى تمام اقشار ملت و امت اسلام را در اين امر خطير و حساس تعيين كردند. در فرازى از آن آمده است:
… بر ملت ايران است كه اين زنجيرها را پاره كنند, بر ارتش ايران است كه اجازه ندهند چنين كارهاى ننگينى در ايران واقع شود. از بالاترها به هر وسيله هست بخواهند اين سند استعمار را پاره كنند. اين دولت را ساقط كنند. وكلايى كه به اين امر مفتضح رإى دادند, از مجلس بيرون كنند. بر ملت است كه از علماى خود بخواهند در اين امر ساكت ننشينند و اقدام كنند.
بر علماى اعلام است كه از مراجع اسلام بخواهند امر را نديده نگيرند. بر فضلا و مدرسين حوزه هاى علميه است كه از علماى اعلام بخواهند كه سكوت را بشكنند, بر طلاب علوم است كه از مدرسين بخواهند كه غافل از اين امر نباشند. بر ملت مسلمان است كه از وعاظ و خطبا بخواهند كه آنان را كه آگاه از اين مصيبت بزرگ نيستند, آگاه كنند. بر خطبا و وعاظ است كه با بيان محكم, بى هراس بر اين امر ننگين اعتراض كنند و ملت را بيدار كنند. بر اساتيد دانشگاه است كه جوانان را از آن چه زير پرده است مطلع كنند. بر جوانان دانشگاهى است كه با حرارت, با اين طرح مفتضح مخالفت كنند و با آرامش و با شعارهاى حساس مخالفت دانشگاه را به ملت هاى دنيا برسانند. بر دانشجويان ممالك خارجه است كه در اين امر حياتى كه آبروى مذهب و ملت را در خطر انداخته, ساكت ننشينند.
بر پيشوايان دول اسلامى است كه فرياد ما را به دنيا برسانند و از مراكز پخش آزاد, ناله جانسوز اين ملت بدبخت را به جهان گوشزد كنند.
بر علما و خطباى ملل اسلامى است كه با سيل اعتراض, اين ننگ را از جبهه ملت معظم ايران و برادران اسلامى بردارند. بر جميع طبقات ملت است كه از مناقشات جزيى موسمى خود صرف نظر كرده و در راه هدف مقدس استقلال و بيرون رفتن از قيد اسارت, كوشش كنند…
آن سخنرانى و اين اعلاميه موج خشم و عصيان را در تمام اقشار جامعه ايجاد كرد كه شاه و اربابانش براى فرونشاندن امواج خروشان ملت به راههاى مختلفى روى آوردند, از آن جمله دستگيرى امام در شب 13 آبان 43 و تبعيد ايشان به تركيه بود.
خداوند درجات آن عزيز سفر كرده را عالى تر گرداند و ما را در پيمودن راه مقدسش توفيق بيشتر بخشد.

13 آبان 57 روز دانش آموز:

روزى كه فرياد ((الله اكبر)) صحن دانشگاه تهران را فرا گرفته بود, مزدوران شاه گلوله هاى سربى را به سوى قلب جوانان نشانه گرفته و آنان را به خاك و خون غلطاندند و جنايت ديگرى بر جنايات خود افزودند و ملت را براى ادامه مبارزه تا تشكيل حكومت اسلامى مصمم تر گردانيدند.

7 آبان 58

7 آبان 58 امام (ره) در نطق شديد اللحنى امريكا را عامل تمام گرفتاريهاى مسلمين دانست و به ملت ايران براى پيشبرد مبارزه هشدار داد كه به انتظار ديگران ننشينند.

9 آبان:

مصادف است با شهادت بسيجى 13 ساله محمد حسين فهميده, قهرمان اسطوره اى جبهه هاى جنگ حق عليه باطل.
همو كه امام خمينى(ره) در موردش فرمود: رهبر ما آن طفل 12 ساله اى است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگتر است, با نارنجك خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.
يادش گرامى و راهش مستدام.

10 آبان 58

در روز عيد قربان, ملت ايران در تظاهرات ميليونى خود امريكا را به خاطر پناه دادن به شاه محكوم كردند.

13 آبان 58

لانه جاسوسى امريكا به اشغال دانشجويان پيرو خط امام درآمد. اين دانشجويان در پيام خود خطاب به امام گفتند: اى امام! ديگر تاب تحمل نداشتيم. آخر تو خود فرياد برآورده بودى كه بر دانشآموزان, دانشگاهيان و محصلين علوم دينيه است كه با قدرت تمام حملات خود را عليه امريكا و اسرائيل گسترش داده, تا امريكا را وادار به استرداد شاه مخلوع جنايتكار نمايند. و اين چنين بود كه در جهت اجراى فرمان تو و با اعتقاد به پيروى راه تو كه راه خداست بر آن شديم كه گامى هر چند كوچك برداريم و با اشغال سفارت مزدوران امريكايى در ايران, بيانگر خشم خداوندى تو و خلق مسلمانمان باشيم.

15 آبان 58

دولت بازرگان استعفاى خود را تقديم امام كرد. با قبول استعفا از سوى امام شوراى انقلاب مإمور اداره كشور شد.

19 آبان 58

امريكا ده ها سازمان و شخصيت جهانى را براى آزادى 60 گروگان امريكايى نزد امام فرستاد.

20 آبان 58

امام تقاضاى پاپ را براى آزادى بى قيد و شرط گروگان ها نپذيرفت و فرمود: ما مرد جنگ هستيم, آقاى كارتر ما را از مبارزه نترساند.

22 آبان 58

شوراى انقلاب, قطع صدور نفت به امريكا را تصويب كرد.

24 آبان 58

امريكا ذخاير ارزى ايران را در كليه بانك هاى خود در سراسر جهان مسدود كرد.

30 آبان 58

امريكا براى آزادى گروگان هاى امريكايى تهديد به اقدام نظامى كرد, و بدينسان اين پيروزى كه به قول امام بزرگتر از پيروزى انقلاب اسلامى بود, امريكا ر ادر سراسر جهان مفتضح ساخت و هيبت ابرقدرتى او را در هم شكست.
امروز هم بايد هرچه فرياد داريم بر سر امريكا بزنيم, زيرا تمام مشكلات مسلمين و مردم جهان از امريكاست.
و هم چنين 30 آبان امسال مصادف با 15 رمضان المبارك مصادف با ولادت پربركت امام مجتبى عليه السلام است. مجله پاسدار اسلام ضمن تبريك اين ميلاد بزرگ توفيق هرچه بيشتر پويندگان راهش را در عمل به فرامين آن بزرگوار از خداوند متعال مسئلت مى نمايد.

/

اقتصاد در سيره پيشوايان

 

اقتصاد در سيره پيشوايان

حجه الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى

پيش سخن

اقتصاد در لغت به معناى راست و مستقيم است. بر همين اساس در قرآن به معناى قصد و اعتدال آمده است(1) . در اصطلاح نيز به معناى كند و كاو و گزينش و اتخاذ روش هاى صحيح براى بهره بردارى از منابع اقتصادى, براى توليد كالاها و خدمات و توزيع آنها در جهت مصرف است.
اقتصاد, يكى از اركان اصلى حفظ نظام و اقتدار آن است كه پشتوانه استوارى براى استقلال و مسايل سياسى, علمى, فرهنگى و اخلاقى است كه خداوند آن را مايه قوام و استحكام جامعه قرار داده است آن جا كه مى فرمايد: ((ولا توتوا السفهإ اموالكم التى جعل الله لكم قياما; اموال خود را كه آن را خداوند وسيله قوام شما قرار داده به دست سفيهان نسپاريد.))(2)
با بررسى و ارزيابى آيات قرآن و سيره عملى و گفتار پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان(عليهم السلام) چنين استفاده مى شود كه اقتصاد بر دو گونه است: مثبت و منفى. اقتصاد مثبت, درآمدهاى مالى اى است كه از راه حلال و پاك به دست آمده و حقوق آن ادا شود. چنان كه امام صادق (عليه السلام) به يكى ياران فرمود: ((احفظ عزك; عزت خود را حفظ كن.)) او پرسيد: قربانت گردم! عزتم چيست؟ فرمود: ((صبح زود به بازار رفتن (براى كار و تلاش) و در نتيجه گرامى داشتن خود.))(3)
طبق اين سخن, كسى كه بر اثر كار و تلاش و زحمت براى كسب روزى حلال, خود را از ديگران بى نياز مى كند, عزيز و باشرافت است.
خداوند در قرآن كريم خطاب به پيامبر مى فرمايد: ((خذ من اموالهم صدقه تطهرهم وتزكيهم; از اموال مردم, صدقه (و زكات) بگير, تا به اين وسيله آنها را پاك سازى و پرورش دهى.))(4)
در اين آيه پرداخت زكات, پاك كننده روح و روان, معرفى شده است.
اقتصاد منفى, درآمدهايى است كه از راه نامشروع به دست آيد, يا حقوق آن رعايت نگردد و يا ثروتى كه موجب طغيان و غرور گردد; مثلا در قرآن آمده: ((ويل للمطففين; واى بر كم فروشان))(5) قارون كه بر اثر غرور, از اداى زكات اموالش سركشى كرد, در پاسخ موسى(عليه السلام) علت زكات ندادن خود را چنين بيان كرد: ((انما اوتيته على علم من عندى; من با علم خود اين مال را به دست آورده ام.)) (نه اين كه خدا به من داده باشد)(6)
بنابراين اقتصاد گاهى مثبت است و زمانى هم منفى. بر همين اساس دنيا از نظر اسلام بر دو گونه است: پسنديده و ناپسند. اقتصاد نيك از اركان حفظ جامعه و موجب بروز ارزش هاى فراوان است. لذا چنين اقتصادى از نظر اسلام مايه قوام, استوارى و عزت است. رسول اكرم(صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده است: ((العباده سبعون جزءا افضلها طلب الحلال; عبادت هفتاد جزء است, برترين آن, كسب روزى حلال است. ))(7) امام صادق(عليه السلام) نيز فرمود: ((احتفظ بمالك فانه قوام دينك; مال خود را محافظت كن, چرا كه ثروت مايه برپايى دين تو است.))(8)

نگاهى به سيره پيشوايان

پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) و امامان(عليه السلام) به مسئله كار, كشاورزى, دام دارى و به طور كلى به امر توليد اهميت بسيار مى دادند. در گفتار و رفتار, اقتصاد خوب را محور و معيار ارزش ها
مى دانستند. بر همين اساس پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) دست سعد انصارى را كه بر اثر كار پينه بسته بود بوسيد و فرمود: ((هذه يد لاتمسها النار; اين دستى است كه آتش دوزخ به آن نخواهد رسيد.))(9)
امام صادق(عليه السلام) دورنماى زندگى اقتصادى حضرت على(عليه السلام) را چنين بيان مى كند:
((كان اميرالمومنين صلوات الله عليه يضرب بالمر و يستخرج الارضين… و ان اميرالمومنين اعتق الف مملوك من ماله و كد يده; اميرمومنان, على(عليه السلام) در زمين بيل مى زد و مواهب زمين را (بر اثر كشاورزى) خارج مى نمود. آن حضرت هزار برده را از مال شخصى و با دسترنج خود خريد و آزاد كرد.))(10)
حضرت على(عليه السلام) آن چنان به توسعه كشاورزى اهميت مى داد كه بر اثر تلاش خستگى ناپذيرش نخلستانى كه داراى صد هزار نخله خرما بود پديدار ساخت.(11)
از برسى تاريخ و روايات به دست مىآيد كه حضرت على(عليه السلام) در عصر خلافت سه خليفه اول ـ كه از مقام رهبرى بركنار زده شده بود ـ به آباد كردن قنات ها و احداث باغ ها پرداخت. سپس همه آنها را ـ كه تعدادشان بيش از ده مورد بود ـ وقف فقرا, زائران خانه خدا و درماندگان راه نمود.(12)
در اين راستا نظر شما را به بيان يك نمونه جلب مى كنيم:
نام دو باغ از باغ هاى احداثى حضرت على(عليه السلام) ((بغيبغه)) و ((ابونيزر)) بود كه آن حضرت سرپرستى اين دو باغ را بر عهده شخصى به نام ابونيزر (شاهزاده تازه مسلمان) قرار داده بود. ابو نيزر مى گويد: روزى در باغ بودم, امام على(عليه السلام) هنگام غذا وارد باغ شده و به من فرمود: آيا در باغ غذا هست؟ گفتم: ((با كدويى كه از محصولات اين باغ است, روغنى كه موجود بوده, غذايى را آماده ساخته ام)) فرمود: آن غذا را بياور تا با هم بخوريم. غذا را حاضر كردم و پس از ميل غذا و شستن دست ها, كلنگ را به دست گرفت و به سوى قنات چشمه آن باغ حركت كرد. داخل چاه شد و به لاىروبى و پاك سازى مسير قنات پرداخت. پس از مدتى در حالى كه عرق از پيشانيش مى ريخت از چاه بيرون آمده و پس از رفع خستگى بار ديگر به داخل چاه رفت و هم چنان به لاىروبى و صاف كردن مجراى آب چاه پرداخت. هنگام كلنگ زدن به زمين چاه, صداى همهمه آن حضرت به بيرون چاه مى رسيد. آن قنات را به گونه اى پاك سازى نمود كه بر اثر آن مانند قطر گردن شتر, آب قنات زياد شد, آن حضرت هنگام بيرون آمدن از چاه فرمود: ((خدا را گواه مى گيرم كه اين چشمه و باغ را وقف كردم)) آن گاه از من قلم و كاغذ طلبيد. حاضر كردم, آن حضرت در آن چنين نوشت: ((بسم الله الرحمن الرحيم, وقف كرد بنده خدا على اميرمومنان اين دو باغ معروف به ((چشمه ابى نيزر)) و ((بغيبغه)) را تا درآمد محصولات آنها در تإمين هزينه زندگى فقراى مدينه و درماندگان راه صرف گردد; ((ليقى الله بهما وجهه حر النار يوم القيامه; تا خداوند به وسيله اين دو چشمه و مرزعه وقف شده, چهره على (عليه السلام) را در قيامت از داغى آتش دوزخ حفظ كند.))
پس از شهادت على(عليه السلام) دو مزرعه مذكور تحت سرپرستى امام حسن(عليه السلام) و پس از او تحت سرپرستى و نظارت امام حسين(عليه السلام) بود. آنها نيز مطابق وقف نامه, از درآمد آن, به فقرا و درماندگان راه بذل و بخشش مى كردند. جالب اين كه در يكى از سال ها امام حسين(عليه السلام) مقروض شد. معاويه ـ كه در آن عصر حكومت مى كرد ـ خواست از اين فرصت سوء استفاده كند لذا به امام حسين (عليه السلام) پيغام داد كه حاضرم آن دو باغ را به مبلغ دويست هزار دينار خريدارى كنم. امام حسين(عليه السلام) در پاسخ به او فرمود: ((اين دو مزرعه قابل فروش نيستند. پدرم آن را بر عموم فقرا و مستمندان وقف نموده, تا چهره اش از حرارت آتش دوزخ مصون بماند. بنابراين آنها را به هيچ قيمتى نمى فروشم.))(13)
امامان ديگر نيز به مسئله كار و توليد, از راه كشاورزى, دام دارى, تجارت و… بسيار اهميت مى دادند و خود به طور مستقيم و غير مستقيم پرچم دار اين ميدان بودند. شخصى به خدمت امام صادق(عليه السلام) آمد در حالى كه دستش بر اثر بيمارى از كار افتاده بود, عرض كرد چون نمى توانستم با دستم كار كنم, درمانده و تهيدست شده ام. امام صادق(عليه السلام) به او فرمود: ((اعمل فاحمل على رإسك واستغن عن الناس…; كار كن, اگر با دست نمى توانى, با سر خود بار حمل كن, و به اين وسيله هزينه زندگيت را تإمين كرده و از مردم بى نياز شو, همانا رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) با دوش خود سنگ را حمل مى كرد بر ديوار يكى از باغ هاى خود مى نهاد و آن را مى ساخت.))(14)
برو كار ميكن مگو چيست كار
كه سرمايه جاودانى است كار

يكى از اشعار منسوب به امام على (عليه السلام) اين رباعى است:
لنقل الصخر من قلل الجبال
احب الى من منن الرجال
يقول الناس لى فى الكسب عار
فقلت العار فى ذل السوال
يعنى: حمل سنگ هاى سخت از بالاى كوه ها براى من دوست داشتنى تر و آسان تر است از اين كه زير بار منت كسى بروم. مردم مى گويند: كسب و كار, عار و مايه سرشكستگى است, ولى من مى گويم: ننگ و عار, پذيرش ذلت و دست نياز به سوى ديگران دراز كردن است.))
امام صادق(عليه السلام) مى فرمود:
((من در بعضى از مزرعه هاى خودم كار مى كنم و با عرق جبين به كشاورزى مى پردازم, با اين كه اشخاصى هستند كه به جاى من كار كنند, ولى كار كردن خودم از اين روست تا خداوند متعال بنگرد كه من در جست و جوى روزى حلال هستم.))(15)
يكى از اصحاب امام كاظم(عليه السلام) ـ به نام على ـ مى گويد: روزى امام كاظم(عليه السلام) را ديدم كه در زمين, مشغول كشاورزى است, به گونه اى كه از پاهايش عرق مى ريخت. پيش رفتم و گفتم: ((فدايت گردم مردان كجايند, كه به جاى شما كار كنند و شما خود را به زحمت نيندازيد.)) آن بزرگوار در پاسخ من چنين فرمود: ((اى على! آن كس كه از من و از پدرم بهتر بود, در زمين كار مى كرد.))
گفتم: او چه كسى بود؟
فرمود: رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم) و اميرمومنان على(عليه السلام) و همه پدرانم.
كلهم كانوا قد عملوا بايديهم و هو من عمل النبيين والمرسلين و الاوصيإ والصالحين; همه آنها با دست خود كار مى كردند و كار كردن, روش پيامبران, رسولان, امامان و صالحان است.))(16)
مردى به امام صادق(عليه السلام) عرض كرد: سوگند به خدا كه من دنيا طلب شده ام, و (به وسيله كار و كشاورزى و دام دارى و…) دنيا را طلب مى كنم و دوست دارم ثروتمند شوم (از اين رو متإسف هستم) امام صادق(عليه السلام) از او پرسيد: مى خواهى با اين ثروت چه كنى؟ جواب داد: مى خواهم به وسيله آن هزينه زندگيم را تإمين كنم. امام صادق(عليه السلام) فرمود: ((ليس هذا طلب الدنيا, هذا طلب الاخره; اين روش, دنياطلبى نيست, بلكه آخرت طلبى است.))(17)
آخرين سخن اين كه حضرت رضا (عليه السلام) فرمود: ((الذى يطلب من فضل الله عزوجل ما يكف به عياله اعظم اجرا من المجاهدين فى سبيل الله; آن كس كه با كار و كسب, در جست و جوى فضل و رزق خدا است, تا به اين وسيله هزينه زندگى اهل خانه اش را تإمين نمايد, پاداشش همانند پاداش جهادگرى در ميدان هاى نبرد, براى خداست. ))(18)

پى نوشت ها:
1. لقمان, ;19 مائده, 66.
2. نسإ, 5.
3. بحارالانوار, ج78, ص352.
4. توبه, 103.
5. مطففين, 1.
6. قصص, 78.
7. وسائل الشيعه, ج12, ص11.
8. غرر الحكم, ج2, ص262.
9. اسدالغابه, ج2, ص269 (شرح حال سعد بن معاذ)
10. فروع كافى, ج5, ص74.
11. همان, ص75.
12. در اين باره به وسائل الشيعه, ج13, ص302 و… مراجعه گردد.
13. مستدرك الوسائل, ج2, ص;514 معجم البلدان, ج4, ص176.
14. فروع كافى, ج5, ص76 و 77.
15. همان.
16. همان, ص76.
17. وسائل الشيعه, ج12, ص19.
18. فروع كافى, ج5, ص88.
/

گفته ها و نوشته ها

 

گفته ها و نوشته ها

بحث توحيد در محضر امام صادق(عليه السلام)

سه نفر كه داراى مذاهب مختلف بودند به حضور امام صادق(عليه السلام) شرفياب شدند. معتزلى, مشبهه, شيعه.
امام صادق از معتزلى پرسيد تو چه مى پرستى؟
گفت: خدايى كه هيچ صفتى ندارد.
از مشبهه پرسيد: تو چه مى پرستى؟
گفت: خدايى كه صفات محسوسه دارد.
از مومن شيعه پرسيد تو چه مى پرستى؟
جواب داد: خدايى را كه صفات كماليه دارد ولى بشر با عقل و حس خود نمى تواند آن را درك كند.
حضرت به معتزلى فرمود: تو عدم را مى پرستى.
به مشبهه فرمود: تو صنم را مى پرستى.
به مومن شيعه فرمود: تو خداى عالم را مى پرستى.
(محمد مهدى تاج لنگرودى, داستان هايى از خداشناسى, ص69)

آداب غذا خوردن

دوازده شرط بايد تا يك لقمه به شرط دين خوردن: چهار شرط واجب: حلال خوردن, پاكيزه خوردن, خداى را روزى ده دانستن, شكر او گزاردن.
و چهار شرط مستحب: بسم الله گفتن, پيش از خوردن دست شستن, از گوشه ظرف خوردن و در آخر الحمدلله گفتن.
چهار شرط ادب: راست و درست نشستن, به لقمه كسى ننگريستن, از پيش خود خوردن پس از خوردن دست و دهان شستن, چون خوردن, با اين شرايط باشد فردا در آن حساب نباشد و آن را ثواب دهند.
(خواجه عبدالله انصارى, تفسير كشف الاسرار, ج1, ص305)

جبرئيل كجاست؟

روزى على(عليه السلام) در مسجد و در بالاى منبر فرمود: قبل از اين كه از ميان شما بروم, هر سوالى داريد بپرسيد, چرا كه من به راه هاى آسمان آگاه تر از راه هاى زمين هستم. يك نفر از حاضران برخاست و گفت: جبرئيل در كجاست؟ على (عليه السلام) به آسمان و شرق و غرب نگاه كرد و بعد از لحظه اى فرمود: همه جا را ديدم, ولى جبرئيل را نديدم, جبرئيل خود تو هستى, حاضران ديدند ناگهان, آن سوال كننده از نظرها پنهان شد و هنگام رفتن خطاب به حضرت فرمود: ((حقا كه تو در سخن خود راستگو هستى)).
(ناسخ التواريخ, ج5, ص57)

درست پيمانى

اسماعيل پيغامبر عليه السلام, با مردى در راهى مى رفت, آن را مرد او را گفت: اى پيغمبر, بر سر راه مرا بپاى و منتظر باش تا من بيايم, اسماعيل دو روز در اين موضع بنشست, آن مرد را به حكم اتفاق بر آن جانب گذر نيفتاد. روز ديگر بيامد و در پاى اسماعيل افتاد و گفت: اى ثمره شجره نبوت! چون وعده را خلاف كردم كه تو را انتظار كنم, چگونه رخصت يافتمى از خود كه وعده را خلاف كنم؟
و بدين سبب بود كه آفريدگار تعالى, او را در قرآن مجيد, راست وعده فرمود.
(مريم55/), (محمد عوفى, جوامع الحكايات, ص299)

در پيشگاه خدا

پادشاهى را وزيرى عاقل بود, دست از وزارت برداشت و به عبادت خدا, مشغول شد, پادشاه از اميران پرسيد: وزير كجاست؟ گفتند: از وزارت دست برداشته, به عبادت الهى مشغول است. پادشاه پيش وزير رفت و پرسيد: اى وزير از من چه خطا ديدى كه وزارت را ترك نمودى؟
گفت: از پنج سبب: اول آن كه تو نشسته مى بودى و من به حضور تو ايستاده مى ماندم, اكنون بندگى خدايى مى كنم كه در وقت نماز, مرا حكم نشستن مى دهد.
دوم آن كه تو طعام مى خوردى و من نگاه مى كردم, اكنون رزاقى پيدا كرده ام كه او نمى خورد و مرا مى خوراند.
سوم آن كه تو خواب مى كردى و من پاسبانى مى كردم, اكنون خدايى دارم كه من خواب مى كنم و او پاسبانى من مى كند.
چهارم آن كه هميشه مى ترسيدم كه اگر تو بميرى, مرا از دشمنان تو, آسيب برسد, اكنون چنان خدايى دارم كه هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان هيچ آسيب نخواهد رسيد.
پنجم آن كه از تو مى ترسدم كه اگر از من گناهى شود عفو نكنى, اكنون خداى من چنان رحيم است كه هر روز صد گناه مى كنم و او مى بخشد.
(عبدالله بخارى, حكايات لطيف, ص218)

مشرق و مغرب

در قرآن كلمه مشرق و مغرب يك جا مفرد آمده مانند: ((قل لله المشرق والمغرب)) (بقره144/) و يك جا تثنيه آمده مانند ((رب المشرقين و رب المغربين)) (الرحمن / 17) و يك جا جمع آمده است, مانند: ((رب المغارب والمشارق)). (معارج / 40)
كه اولى مراد, دو سوى خاور و باختر و دومى مراد دو مشرق و دو مغرب تابستان و زمستان و سومى مراد 180 درجه شرقى و 181 درجه غربى است كه جاهاى طلوع و غروب آفتاب است.
(خواجه عبدالله انصارى, تفسير كشف الاسرار, ج1, ص57)

رضاى خدا و خود

يكى را پرسيدند كه: بامداد چگونه برخاستى؟
گفت: نه چنان كه رضاى خداى است و نه چنان كه رضاى من است.
گفت: اين چگونه باشد؟
گفت: رضاى خداى عزوجل آن است كه من مردى زاهد و پارسا و متقى باشم و چنان نيستم و رضاى من آن است كه من مردى توان گر و محترم باشم و چنان نيستم. پس نه در رضاى خدايم و نه در رضاى خود.
(محمد عوفى, جوامع الحكايات, ص338)

توشه راه

حاتم اصم را گفتند: تو سفرها مى كنى بى زاد و راحله و توشه. نگويى چگونه مى كنى؟
گفت: من سفر با زاد و راحله مى كنم.
گفتند: چيست زاد تو و راحله تو؟
گفت: چهار چيز: يكى آن كه همه ملك را از آن خداوند مى بينم.
دوم, همه خلق را مسخر او مى دانم و بنده او مى بينم.
سوم, روزى دهنده همه خلق, او را مى دانم.
چهارم, به هر حال كه مى باشم به حكم و قضاى او مى باشم. با اين اعتماد, بى توشه, بيابان ها را گذر كردن چه خطرهاست؟
او را گفتند: احسنت اى شيخ! اين توشه كه تو دارى, همه بيابان هاى آخرت را, گذر توان كردن, خاصه (چه رسد) بيابان هاى دنيا را.
(عبدالله بخارى, پند پيران, تصحيح دكتر جلال متين, ص97)

 

/

شرح دعاى كميل

 

شرح دعاى كميل (قسمت دوازدهم)

حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان

محبت به دشمنان خدا

دوست داشتن دشمنان خدا, ناشى از بيمارى قلب است. انسان بايد خوبى ها و خوبان را دوست داشته باشد, و به بدىها و بدكاران دشمنى ورزد, اگر حالت قلب جز اين نشانه گيرد, دليل بر بيمارى او است و اين بيمارى بايد با آيات قرآن و روايات درمان شود وگرنه عواقب خطرناكى در دنيا و آخرت به دنبال خواهد داشت.
قرآن, پيامبر و پيروانش را سخت گير به كافران و در حوزه ايمان نسبت به يك ديگر رحيم و مهربان مى داند.
((محمد رسول الله والذين معه اشدإ على الكفار رحمإ بينهم))(1)
((لا تتخذوا عدوى وعدوكم اوليإ تلقون اليهم بالموده وقد كفروا بما جإكم من الحق))(2)
دشمنان من و دشمنان خود را به ولايت و سرپرستى مگيريد, كه با آنان طرح محبت دراندازيد, آنان به قرآنى كه به سوى شما آمده, كفر مى ورزند.
قرآن در سوره مجادله مى فرمايد:
گروهى كه به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشند, نمى يابى كه با مخالفان خدا و رسولش دوستى كنند, گرچه مخالفان پدران يا پسران يا برادران يا خويشاوندانشان باشند.(3)

3. دو رويى نفاق با برادران دينى: زشتى نفاق, ناپاكى منافق, پستى انسانى كه نسبت به برادران دينى دورو و منافق است: با يك رو در برابر اهل ايمان اظهار ايمان مى كند و با روى ديگر بر ضد آنان دشمنى مى ورزد, كه خداى قهار در قرآن مجيد بدترين و شديدترين عذاب و پست ترين جاى دوزخ را سزاوار آنان دانسته است.
منافق كسى است كه پيوسته با دشمنان در ارتباط است و بدين وسيله براى مومنان مشكل ساز مى شود و اسرار اهل ايمان را به شيطان صفتان خائن و فرعون مسلكان ظالم منتقل مى كند.
منافق بيمارى است كه درمانش بسيار سخت و علاجش گاهى غير ممكن است.
منافق ايمانش بر زبان, كفرش پا برجا در قلب, روحش آلوده, اخلاقش فاسد, كردارش ناپسند, انديشه اش شيطانى و حالاتش ابليسى, كارش حيله گرى, انسانى پست و آلوده و موجودى خطرناك و فاسد است.
گذشته از آيات قرآن كه در سوره هاى متعدد, نشانه هاى اين خائنان به دين و ملت را بيان مى كند, روايات مهمى در كتاب هاى حديث آمده كه به چند روايت ـ كه بيانگر وضع اين نابكاران است ـ اشاره مى كنيم:
حضرت رضا عليه السلام در جواب نامه محمد بن فضيل كه از حضرت درباره منافقان سوال كرده بود, چنين نوشتند:
((ليسوا من عتره رسول الله, وليسوا من المومنين و ليسوا من المسلمين, يظهرون الايمان, و يسرون الكفر والتكذيب لعنهم الله;(4) منافق ها كه نسبت به خدا و آيين اسلام و پيامبر و در خصوص مسلمانان نيرنگ مى زنند, از عترت رسول خدا و از گروه اهل ايمان و از زمره مسلمانان نيستند, ايمان آشكار مى كنند و به ظاهر خود را مومن جلوه مى دهند و كفر و تكذيب خود را پنهان مى دارند, خدا همه آنان را لعنت كند.))
امام صادق عليه السلام فرمود:
((من علامات النفاق: قساوه القلب, و جمود العين, والاصرار على الذنب, والحرص على الدنيا;(5) از نشانه هاى نفاق: سنگدلى, خشكى چشم از اشك, اصرار بر گناه و رغبت بيش از اندازه به دنيا است.
رسول خدا فرمود: كسى كه باطنش با ظاهرش يكى نباشد, منافق است; هر كه باشد, هر گونه باشد, در هر سرزمينى باشد و در هر رتبه و مقامى باشد.
4. باور نداشتن اجابت دعا: اين قسمت در مقاله هاى گذشته در باب سوء ظن و بدگمانى توضيح داده شد.
5. به تإخير انداختن نمازها: نماز عبادتى كامل و از زيباترين مراسم بندگى و اظهار تواضع و خشوع نسبت به پروردگار جهانيان است.
آيات قرآن و روايات در مورد نماز, حقايق بسيار مهمى را مطرح كرده اند, كه فهرست وار به گوشه اى از آن حقايق اشاره مى كنيم.
نماز, انسان را از فحشا و منكرات باز مى دارد. اقامه نماز از نشانه هاى مردم مومن است. همه انبيا برپا دارنده نماز بودند. انبيا خانواده خود را به اقامه نماز دعوت مى كردند, محافظت بر همه نمازها از وظايف واجب است. بى نماز از رحمت خدا محروم و شفاعت شفيعان شامل او نمى شود. نماز از قوانين دين, جلوه گاه خشنودى رب و راه روشن انبيا است. نماز پس از اقرار به دين, در رإس اسلام است. براى هر چيزى شرف و قدرى است و شرف و قدر دين, نماز است. نماز حصارى استوار در برابر حمله هاى شيطان است. نماز سبب نزول رحمت است. محبوب ترين عمل به سوى خدا, نماز است. نماز آخرين وصيت و سفارش پيامبران است. نماز نور چشم رسول خدا است. نماز نزديك كننده هر انسان باتقوا به خدا است. نماز پس از معرفت, بالاترين عمل است. نماز ستون دين است. خواندن نماز با رعايت شرايط آن, سبب آمرزش است. اول چيزى كه در قيامت از مردم پرسيده مى شود, نماز است. اول عملى كه خدا در قيامت از اعمال بنده اش مى نگرد, نماز است. اول عملى كه در قيامت محاسبه مى شود, نماز است. نماز سبب پاك شدن انسان از كبر است. قبولى نماز در گرو تقوا و پاكدامنى و پارسايى و دورى گزيدن از محرمات است. برترى نماز اول وقت, چون برترى آخرت نسبت به دنيا است. برترى نماز اول وقت در برابر آخر وقت, براى مومن از مال و فرزندش بهتر است. بى نماز كافر است. بى نماز پس از مرگ در صف يهود يا نصارى يا مجوس است. سبك شمارنده نماز مردود خدا و رسول است.
ترك نماز, ضايع كردن نماز, سبك شمردن نماز و تإخير انداختن نماز از اول وقت به پايان وقت, باعث بازداشتن دعا از اجابت است.
6. ترك نيكى و صدقه: احسان به مردم و صدقه دادن به نيازمند, سبب جلب خشنودى و رضايت خدا و عامل نزول رحمت و اجابت دعا است.
رسول خدا فرمود:
((الصدقه تمنع سبعين نوعا من انواع البلإ اهونها الجذام والبرص;(6) صدقه هفتاد نوع از انواع بلا را از انسان باز مى دارد, سبك ترينش جذام و پيسى است.))
و نيز آن حضرت فرمود: صدقه بپردازيد و بيمارانتان را با صدقه مداوا كنيد; مسلما صدقه ناراحتى هاى زايل شدنى و بيمارىها را دفع مى كند و عمر شما و خوبى هايتان را مى افزايد.

داستانى شگفت از صدقه

مردى به نام ((عابد)) از نيكان قوم موسى سى سال از حضرت حق درخواست فرزند داشت, ولى دعايش به اجابت نرسيد. به صومعه يكى از انبياى بنى اسرائيل رفت و گفت: اى پيامبر خدا! براى من دعا كن تا خدا فرزندى به من عطا كند, من سى سال است از خدا درخواست فرزند دارم, ولى دعايم به اجابت نمى رسد. آن پيامبر دعا كرد و گفت: اى عابد! دعايم براى تو به اجابت رسيد, به زودى فرزندى به تو عطا مى شود, ولى قضاى الهى بر اين قرار گرفته كه آن فرزند شب عروسى خواهد مرد.
عابد به خانه آمد و داستان را براى همسرش گفت. همسرش در جواب عابد گفت: ما به سبب دعاى پيامبر از خدا فرزند خواستيم تا در كنار او در دنيا راحتى ببينم, چون به حد بلوغ رسيد, به جاى آن آسايش, ما را محنت رسد. در هر صورت بايد به قضاى حق راضى بود, شوهر گفت: ما هر دو پير و ناتوان شده ايم, چه بسا كه وقت بلوغ او عمر ما به پايان رسد و ما از محنت فراق او آسوده باشيم. پس از نه ماه پسرى نيكو منظر و زيبا طلعت به آنان عطا شد, براى رشد و تربيت او رنج فراوان بردند, تا به حد رشد و كمال رسيد. از پدر و مادر درخواست همسرى لايق و شايسته كرد, پدر و مادر نسبت به ازدواج او سستى روا مى داشتند, تا از ديدار او بهره بيش ترى برند; به ناچار كار به جايى رسيد كه لازم آمد برايش شب زفاف برپا كنند. شب عروسى به انتظار بودند كه چه وقت سپاه قضا درآيد و فرزندشان را از كنار آنان بربايد, عروس و داماد شب را به سلامت به صبح رساندند و هم چنان به سلامت بودند تا يك هفته بر آنان گذشت. پدر و مادر شادى كنان به نزد پيامبر زمان آمدند و گفتند: با دعايت از خدا براى ما فرزندى خواستى و گفتى كه شب زفاف او با شب مرگ او يكى است. اكنون يك هفته گذشته و فرزند ما در كمال سلامت است! پيامبر گفت: شگفتا! آن چه من گفتم, از نزد خود نگفتم, بلكه به الهام حق بود, بايد ديد فرزند شما چه كارى انجام داد كه خداى بزرگ قضايش را از او دفع كرد. در آن لحظه جبرائيل امين آمد و گفت: خدايت سلام مى رساند و مى گويد: به پدر و مادر آن جوان بگو: قضا همان بود كه بر زبان تو راندم, ولى از آن جوان خيرى صادر شد كه من حكم مرگ را از پرونده اش محو كردم و حكم ديگر به ثبت رساندم و آن اين بود كه آن جوان در شب عروسى مشغول غذا خوردن شد. پيرى محتاج و نيازمند در خانه آمد و غذا خواست. آن جوان غذاى مخصوص خود را نزد او نهاد. آن پير محتاج غذا را كه در ذائقه اش خوش آمده بود, خورد و دست به جانب من برداشت و گفت: پروردگارا بر عمرش بيفزا! من كه آفريننده جهانم به بركت دعاى آن نيازمند هشتاد سال بر عمر آن جوان افزودم, تا جهانيان بدانند كه هيچ كس در معامله با من از درگاه من زيان كار برنگردد و اجر كسى به دربار من ضايع و تباه نشود!

7. فحش و كلمات ركيك: زبان در عين اين كه مى تواند با گفتن سخن حق و كلام مثبت و هدايت كردن مردم به سوى حق و گره گشايى از كار مردم به بهره اى عظيم و ثوابى سنگين از سوى خدا نايل شود, زمينه اين را نيز دارد كه با سخنانى دور از منطق, كلمات بى اصل و اساس, مطالبى دور از حقيقت, غيبت و تهمت, شايعه و باطل گويى و فحش و كلمات ركيك بارى خطرناك از گناه و معصيت و عذابى جاويد و ابدى به دوش خود بردارد.
بزرگان دين گفته اند: زبان جرمش صغير و جرمش عظيم است.
پيامبر فرمود:
((ان اكثر خطايا ابن آدم فى لسانه;(7) بيش تر خطاهاى انسان در زبان او است.))
به راستى امام صادق عليه السلام فرمود:
از نشانه هاى شركت شيطان در كار انسان, اين است كه فحاش باشد, باك نكند كه چه مى گويد و درباره او چه مى گويند.(8)
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
((البنإ من الجفإ والجفإ فى النار;(9) فحش از باطل است و باطل در آتش است. ))
در پاره اى از روايات آمده: كسى كه به برادر مسلمانش فحش مى دهد, خدا بركت را از رزقش بر مى كند و او را به خود وا مى گذارد و ابزار و وسايل زندگيش را نابود مى كند.(10)
((اللهم اغفر لى الذنوب التى تنزل البلإ; خدايا! براى من بيامرز گناهانى كه بلا را نازل مى كند.))
گناهانى كه سبب نزول بلا مى شود, سه گناه است:
الف) بى توجهى به فريادخواهى محزون دل سوخته;
ب) ترك كردن كمك به ستم ديده ;
ج) ضايع كردن امر به معروف و نهى از منكر.
الف) بى توجهى به فريادخواهى محزون دل سوخته
انسانى كه دچار زيان مالى مى شود, يا يكى از عزيزان خود را از دست مى دهد, يا به مصيبت و رنجى ديگر مبتلا مى گردد و از برادران دينى خود براى رفع حزن و اندوه و غصه و رنج خود كمك مى طلبد; اخلاق و عاطفه انسانى اقتضا دارد كه به كمك او بشتابند و در كاهش آلام و رنج هايش او را يارى كنند.
آنان كه فرياد محزونان و دل سوختگان را بشنوند و به كمك آنان برنخيزند, نه اين كه مسلمان نيستند, بلكه از دايره آدميت و انسانيت بيرونند.
تو كز محنت ديگران بى غمى
نشايد كه نامت نهند آدمى
رسول خدا فرمود:
((من اصبح لايهتم بامور المسلمين فليس بمسلم;(11) كسى كه صبح كند و به امور مسلمانان اهتمام نورزد, مسلمان نيست.))
كمك رسانى به يك ديگر و توجه به امور مسلمانان, به ويژه به فرياد مظلومان رسيدن, دستور حضرت حق و سفارش پيامبر اسلام و امامان بزرگوار است.
امام صادق (عليه السلام) فرمود: كسى كه رنج و غصه اى را از مومنى رفع كند, خدا رنج و غصه آخرت او را برطرف مى كند او با دل خنك از قبرش درآيد. و كسى كه گرسنگى مومنى را رفع كند, خدا او را از ميوه بهشت بخوراند. و كسى كه با شربت آبى مومن تشنه اى را سيراب كند, خدا او را از رحيق مختوم سيراب فرمايد.(12)
همو فرمود: هر كس به فرياد برادر مومن غصه دار و تشنه اش, به هنگام سختى و رنجش برسد, پس غصه اش را برطرف كند و او را براى رسيدن به حاجتش يارى دهد, خدا از جانب خود 72 رحمت برايش بنويسد, كه يكى از آن 72 رحمت را در دنيا براى اصلاح امور زندگيش پيش اندازد و 71 رحمت براى ترس و هول قيامتش ذخيره كند.(13)

ب) ترك كمك ستم ديده

كمك به مظلوم و يارى دادن به كسى كه مورد ستم واقع شده, به اندازه اى در اسلام حائز ارزش و اهميت است كه اميرالمومنين در دقيقه هاى آخر عمرش در شب 21 ماه رمضان, ضمن سفارش و وصيتش به فرزندان, به ويژه حضرت حسن و حسين عليهما السلام فرمود:
((كونا للظالم خصما و للمظلوم عونا;(14) دشمن ستم كار و يار ستم ديده باشيد. ))
آرى, اين زيباترين شعار اسلام و شعار عملى مومن در برابر ظلم و ظالم و نسبت به مظلوم و ستم ديده است.
رسول خدا فرمود:
((من اخذ للمظلوم من الظالم كان معى فى الجنه مصاحبا;(15) هر كس حق مظلوم را از ظالم بازستاند, هم نشين من در بهشت است.))
على عليه السلام فرمود:
هنگامى كه ستم ديده اى را ديدى, او را بر ضد ستم كار يارى ده.(16)
و نيز آن حضرت فرمود:
((احسن العدل نصره المظلوم;(17) نيكوترين عدل يارى رساندن به ستم ديده است. ))
امام صادق فرمود:
هيچ مومنى نيست كه مومن ستم ديده اى را يارى دهد, مگر اين كه يارى دادنش از روزه يك ماه و اعتكافش در مسجدالحرام برتر است. و هيچ مومنى نيست كه برادر مومنش را يارى دهد, در حالى كه قدرت يارى دادن داشته باشد, مگر اين كه خدا در دنيا و آخرت ياريش دهد. و هيچ مومنى نيست كه برادر مومنش را در حالى كه توانايى يارى دادن به او را دارد واگذارد, مگر اين كه خدا او را در دنيا و آخرت واگذارد. (18)
رسول خدا فرمود: خداى ـ عزوجل ـ مى فرمايد:
سوگند به عزت و جلالم, قطعا در دنيا و آخرت از ستم كار انتقام مى گيرم و يقينا از كسى كه ستم ديده اى را ببيند و قدرت بر يارى او داشته باشد و او را يارى ندهد, انتقام خواهم گرفت.(19)

ج) ضايع كردن امر به معروف و نهى از منكر

امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه مهم از فرايض الهى و دو برنامه واجب از واجبات دينى است, كه اجرايش بر كسى كه واجد شرايط است; يعنى معروف و منكر را مى شناسد و خود آراسته به معروف و دور از منكر است, لازم است و ترك اين دو فريضه و ضايع گذاشتنش گناهى بزرگ و سبب نزول بلا است.
امر به معروف و نهى از منكر, بزرگ ترين محور دين و حقيقت بسيار مهمى است كه همه انبيا به دليل بر پا داشتنش مبعوث به رسالت شده اند.
اگر بساط اين دو فريضه برچيده شود و علم و عمل به آن از بين برود, حركت نبوت تعطيل مى شود, دين به نابودى مى رسد, گمراهى همه را مى گيرد, نادانى و جهالت شيوع پيدا مى كند. فساد به همه امور مردم سرايت مى يابد, شهرها رو به خرابى مى رود و انسان ها به چاه هلاكت مى افتند.
قرآن مى فرمايد:
((ولتكن منكم امه يدعون الى الخير ويامرون بالمعروف وينهون عن المنكر واولـئك هم المفلحون;(20) از شما ملت اسلام بايد گروهى باشند كه همه را به خير دعوت كنند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند, اينان كه به امر به معروف و نهى از منكر اقدام مى كنند, همان رستگارانند.
((والمومنون والمومنات بعضهم اوليإ بعض يامرون بالمعروف وينهون عن المنكر;(21) مومنان و مومنات دوستان يك ديگرند, امر به معروف و نهى از منكر مى كنند…
رسول خدا فرمود:
((لتإمرون بالمعروف و لتنهون عن المنكر إو ليسلطن الله عليكم شراركم يدعو خياركم فلايستجاب لهم;(22) شما مردم بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد, يا خدا اشرارتان را بر شما چيره مى سازد, خوبانتان دعا مى كنند, ولى دعايشان مستجاب نمى شود.))
پيامبر فرمود: از نشستن در جاده ها كه محل رفت و آمد مردم است بپرهيزيد, گفتند: ما را از آن چاره اى نيست, چون مجالس گفت و گوى ما است, فرمود: اگر چاره اى نداريد, پس حق جاده را رعايت كنيد, گفتند: حق جاده چيست؟
فرمود: پوشش چشم از نامحرم, خوددارى از آزار مردم, پاسخ سلام و امر به معروف و نهى از منكر.(23)
و نيز آن حضرت فرمود: همه سخنان انسان به زيان او است, نه به سودش, مگر امر به معروف و نهى از منكر و ذكر خدا.(24)
حضرت باقر فرمود: خدا به شعيب وحى كرد كه از قوم تو صد هزار نفر را عذاب مى كنم; چهل هزار نفر از اشرار و شصت هزار نفر از خوبان, گفت: پروردگارا! عذاب اشرار در جاى خود صحيح است, خوبان چرا؟
خدا وحى كرد: خوبان نسبت به اشرار خيرخواهى نكردند, آنان را از بدىها باز نداشتند, به عمل آنان اعتراض نكرندد و به دليل خشم من, بر آنان خشم نگرفتند. (25)
مردى از قبيله خثعم خدمت رسول خدا رسيد و گفت: اى رسول خدا! مرا خبر ده بهترين برنامه اسلام چيست؟ فرمود: ايمان به خدا, گفت: پس از آن, فرمود: صله رحم, پرسيد: بعد از آن, فرمود: امر به معروف و نهى از منكر, پرسيد: كدام عمل نزد خدا مبغوض تر است؟
فرمود: شريك انگاشتن براى خدا, گفت: پس از آن؟ فرمود: قطع رحم, پرسيد: بعد از آن, فرمود: ترك امر به منكر و نهى از معروف.(26)

پى نوشت ها:
1. فتح (48) آيه 29.
2. ممتحنه (60) آيه 1.
3. مجادله (58) آيه22.
4. بحارالانوار, ج72, ص175.
5. اختصاص مفيد, ص228.
6. مصباح الشريعه, ص25.
7. ميزان الحكمه, ج2, ص1595.
8. الستين الجامع, ص44.
9. كنزالعمال, ج3, ص549.
10. كافى, ج2, ص243.
11. كافى, ج2, ص245.
12. همان.
13. همان, ص131.
14. همان, ص160.
15. همان ص159.
16. نهج البلاغه.
17. بحارالانوار, ج75, ص359.
18. ميزان الحكمه, ج2, ص1780.
19. همان, ص1774.
20. آل عمران(3), آيه104.
21. توبه (9) آيه 71.
22. محجه البيضإ, ج4, ص99.
23. همان, ص100.
24. كافى, ج5, ص56.
25. همان, ص58.
26. زمر (39) آيه 53.
/

قم، كانون قيام

 

قم, كانون قيام

حجه الاسلام والمسلمين محمد حسن رحيميان

در احاديث منقول از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) و ائمه معصومين عليهم السلام سخن از قم, اهل قم, قيام قم, و نقش قم در نشر اسلام در كل جهان, قبل از ظهور امام زمان (عليه السلام) فراوان آمده است. از آغاز نهضت امام خمينى توجه به احاديث, فصل ويژه اى را در اذهان اهل معرفت گشوده اين فصل در امتداد نهضت و بروز ويژگيهاى امام و امت در بستر حوادث, ژرفاى بيشترى يافت و انطباق عناصر نهضت با مفاهيم اين روايات بر شگفتى آن افزود. در اينجا براى تبرك چند حديث در اين مقوله را متذكر مى شويم: در كتاب بحار الانوار جلد 57 صفحه 216 حديث 37 آمده است كه: ((عن ابى الحسن الاول عليه السلام قال: رجل من اهل قم يدعوا الناس الى الحق, يجتمع معه قوم كزبر الحديد. لا تزلهم الرياح العواصف و لا يملون من الحرب و لا يجبنون و على الله يتوكلون و العاقبه للمتقين)).
امام كاظم (عليه السلام) مى فرمايد: مردى از قم, مردم را به سوى حق دعوت مى كند با او مردمى گرد مىآيند كه همچون قطعات آهن سخت و مستحكم هستند آنان را بادهاى تند و طوفانهاى سخت نمى لغزاند, از جنگ سست نمى شوند و نمى هراسند و بر خداى متعال توكل مى كنند و سرانجام از آن پرهيزكاران است.
امام از قم, قيام كرد و مردم را به سوى حق يعنى اسلام ناب محمدى فراخواند مخاطب او تمام مردم, همه مسلمانان و ملت ايران بود آنگاه مومنان جهان اسلام حول محور او مجتمع شدند. يارانى از آهن سخت تر و از كوه استوارتر در برابر طوفانهاى جنگ روانى, نظامى, اقتصادى دشمن و ترورها و انواع توطئه هايى كه هر كدام مى توانست هر ملتى را از پا در آورد ايستادند. آنها هرگز از راه حق نلغزيدند و از جنگ خسته نشدند واز ابرقدرتها نهراسيدند زيرا كه توكلشان بر خدابود. ديديم كه پيروان امام رژيم ستمشاهى 2500 ساله و ژاندارم آمريكا در منطقه را سرنگون ساختند و از جنگ تحميلى سرافراز بيرون آمدند, در جنوب لبنان اولين شكست تلخ و ذلت بار را به صهيونيستها چشاندند و… همچنان پايدار و استوار در برابر امواج توطئه هاى آمريكا و هم پيمانانش ايستاده اند و…

در حديث ديگرى علامه مجلسى از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم)فرمود:
((ان عن يمين الله عزوجل ـ او عن يمين العرش ـ قوما منا على منابر من نور وجوههم من نور, وثيابهم من نور, تغشى وجوههم إبصار الناظرين دونهم, قال إبوبكر: من هم يا رسول الله؟ فسكت, فقال الزبير: من هم يا رسول الله؟ فسكت, فقال عبدالرحمن:من هم يا رسول الله؟ فسكت, فقال على عليه السلام من هم يا رسول الله؟ فقال: هم قوم تحابوا بروح الله على غير انساب و لا اموال اولئك شيعتك و انت امامهم يا على))(1) .
((در طرف راست عرش خدا, قومى از ما بر منابرى از نور قرار دارند كه چهره هاى آنان از نور است لباسهايشان از نور است بگونه اى كه چهره هاى نورانى آنان, چشم ناظران را فرو مى پوشاند ابوبكر گفت: اى رسول خدا اينان چه كسانى هستند؟ پيامبر ساكت ماند آنگاه زبير همان سوال را كرد و پيامبر خدا سكوت كرد سپس عبدالرحمن سوال را تكرار كرد و باز هم آن حضرت سخنى نگفت. پس على عليه السلام پرسيد اى رسول خدا آنها كسيتند؟ پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: آنها قومى هستند كه به وسيله ((روح الله)) بين آنها پيوند محبت برقرار مى شود بدون آن كه نسبتهاى خانوادگى و منافع مادى و امور دنيوى در اين محبت و پيوند نقشى داشته باشد اينان شيعيان تواند و تو امام آنها هستى اى على (عليه السلام).
در آغاز حديث به تعبير ((قوما منا)) توجه شود. از كلمه ((منا)), تداعى مى كند حديثى را كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) درباره سلمان فارسى فرمود: ((السلمان منا اهل البيت)) و همچنين از كلمه ((قوما)) چند حديث ديگر تداعى مى شود كه يك نمونه از آنها را يادآورى مى كنيم. اين حديث را منابع متعدد و معتبر اهل سنت از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) نقل كرده اند كه آن حضرت اين آيه را تلاوت كرد: ((و ان تتولوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم)) اگر شما از دين خدا روى گردان شويد خداوند قومى را غير شما به جاى شما قرار مى دهد كه همانند شما ـ كه از انجام وظايف الهى سرباز مى زنيد ـ نخواهند بود.(2)
كسانى كه در محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بودند, پرسيدند: ((يا رسول الله من هولإ الذين ان تولينا استبدلوا بنا؟)) اى رسول خدا, آنهايى كه اگر ما رويگردان شديم به جاى ما قرار مى گيرند, چه كسانى هستند؟ ((فضرب رسول الله على منكب سلمان, ثم قال: هذا و قومه والذى نفسى بيده لوكان الايمان منوطا بالثريا لتناوله رجال من فارس))(3) .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با دست بر شانه سلمان زد و آنگاه فرمود: منظور آيه, اين مرد ـ سلمان ـ و قوم او (ايرانيان) مى باشد و به خدائى كه جانم در اختيار او است, اگر ايمان در ثريا قرار داشته باشد مردانى از فارس (4) به آن دست خواهند يافت.
با ملاحظه اين دو حديث معنى ((قوما منا)) و رابطه آن با مردم ايران روشن تر مى شود اما ذيل حديث با ارائه شناسنامه ((قوما منا)) مطلب روشن تر مى گردد: ((اولئك شيعتك و انت امامهم يا على)), آنان شيعيان تو اند و تو امام آنانى اى على (عليه السلام).
روزگارانى سپرى مى شود و پيشگوئى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به وقوع مى پيوندد و ايران پايگاه تشيع و ايرانى با اعتقاد به امامت على (عليه السلام) و اولاد معصومين اش ساخته مى گردد و بعد از قرنها اين معجزه پيغمبر آشكار مى شود.
اما نقطه اوج اين پيشگوئى از آينده در اين بخش از حديث شريف است كه محوريت پيوند عاشقانه اين قوم را ((روح الله)) معرفى مى كند: ((هم قوم تحابوا بروح الله)). آيا روح الله كنايه از رحمت خدا, دين خدا, علم خدا, خلفإ الهى است همانگونه كه علامه مجلسى در ذيل حديث بيان كرده است؟
يا تصريح از شخصى است به نام ((روح الله)). البته تا زمانى كه شخصى به اين نام پا به صحنه وجود نگذاشته بود و تا عصر علامه مجلسى و تا قبل از امام راحل در عصر حاضر كه اصولا در بين بزرگان و عالمان نقش آفرين دينى, چنين نامى شناخته نشده بود, اگر كسى مى خواست روح الله را معنى كند ناچار بود آن را كنايه از معانى ديگر بداند, اما آنگاه كه روح الله در ميان ((قوم منا)) و از پايگاه تشيع و ايمان به امامت على (عليه السلام) محور وحدت و محبت الهى قرار مى گيرد و فراتر از مرزهاى ملى گرائى و ماديگرائى ((من غير انساب و لااموال)), پرچمدار دين الهى شده و نقاب از چهره نورانى اسلام ناب محمدى مى گشايد, آيا معنى واضح تر و گوياترى از امام خمينى براى ((روح الله)) مى توان ارائه كرد؟
عالم بزرگ مرحوم آيه الله شيخ عباسعلى اديب اصفهانى در توضيح اين حديث مى گويد: (كلمه روح الله, اينجا ـ در اين روايت شريف ـ اسم است. روح الله نامى كه مردم مطيع او هستند و بدون هيچگونه چشمداشتى او را يارى مى كنند از ابتدإ تا حالا ما ميان علمإ ((روح الله)) نداشتيم و اگر هم داشتيم با اين خصوصيات نبوده است. مسلما مراد حضرت امام است. اين روايت شإن مردم را هم مشخص مى كند. شإن شهدا و ميدان دارها را, كسانى كه واقعا در اين زمان جهت يارى خدا زحمت مى كشند و خدمت مى كنند, قرينه اى ديگر هست كه مى رساند مراد ((روح الله)) در اين روايت اسم شخص است)(5) .

قبل از آن كه حديث ديگر را مطرح كنيم مطلبى را از قرآن كريم ذكر مى كنيم. اگر در آيات 2 تا 7 سوره اسرإ تدبر كنيم نكات مهمى را در مى يابيم:
((و قضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب لتفسدن فى الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا))(6), ((و در كتاب به فرزندان بنى اسرائيل اعلام كرديم كه دو بار در زمين فساد مى كنيد و سركشى مى كنيد, سركشى بزرگ!))
توجه شود گرچه منظور از بنى اسرائيل همان يهود است اما در اينجا تعبير بنى اسرائيل شايد علاوه بر معنى فرزندان يعقوب و اشاره به يهود, متضمن اشاره به وقوع آن فساد و سركشى بزرگ حول محور نام اسرائيل نيز باشد.
در كلمه ((لتفسدن)) ضمن آن كه با صيغه مضارع خبر از آينده مى دهد با ((لام)) تإكيد و ((نون)) تإكيد ثقيله وقوع آن را با تإكيد مضاعف, قطعى و غير قابل انكار ترسيم مى كند. اين افساد قطعى است. گستره و ظرف آن هم ((الارض)) است ارض يعنى زمين و ((الف و لام)) آن ممكن است به معنى استغراق باشد يعنى كل كره زمين يا ((الف و لام)) عهد باشد يعنى سرزمين معهود فلسطين. يا به تعبير خود بنى اسرائيل, سرزمينى كه به نام اسرائيل ناميده اند و بهر حال اين فساد و افساد قطعى الوقوع همراه با سركشى و طغيانگرى بزرگ خواهد بود.((و لتعلن)) باز هم ((لام)) تإكيد و ((نون)) تإكيد ثقيله آمده است و سپس با آوردن مصدر ((علوا)) و توصيف آن به ((كبيرا)) هم قطعيت اين سركشى و هم بزرگى و وسعت فراگير آن مورد تإكيد قرار گرفته است و اين فساد و سركشى بزرگ دوبار (مرتين) اتفاق خواهد افتاد.
به علاوه از لحن و سياق آيه به نظر مى رسد اين دو قضيه تا زمان نزول قرآن به وقوع نپيوسته و بعدا اتفاق خواهد افتاد و شواهد تاريخى نيز نشان مى دهد كه اين موضوع با توجه به توصيف فوق العاده از عظمت اين فتنه و جهانى بودن و مركزيت آن در فلسطين و با عنايت به تعبير ((عبادا لنا)) در آيه بعد (كه در قرآن فقط بر مومنان اطلاق شده است و توسط آنان فتنه اول برچيده خواهد شد) با حوادث تاريخى اى كه برخى ذكر كرده اند مطابقت ندارد و با آنچه در اين زمان و در طول بيش از نيم قرن در سطح كره زمين توسط يهود به وقوع پيوسته و هر روز ابعاد آن گسترده تر مى شود, انطباق بيشترى دارد. حال به آيه بعد توجه كنيم:
((فاذا جإ وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا(7), پس آنگاه كه موعد اول از آن دو فرا رسد, عليه شما بندگان مخصوص بر خود را بر مى انگيزانيم كه داراى صلابتى شديد مى باشند و (آنها بر شما پيروز مى شوند و مسجد الاقصى را فتح مى كنند ـ به قرينه تصريح در آيه 7 همين سوره ـ و براى دست يافتن به يهود, خانه به خانه و گوشه به گوشه) آن سرزمين را مى گردند و آن وعده قطعى مى باشد)).
اما حديثى كه در اين رابطه نقل شده است: راوى مى گويد: خدمت امام صادق عليه السلام نشسته بودم آن حضرت اين آيه را خواند: ((فاذا جإ وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا)).
((فقلنا جعلنا فداك من هولإ؟)) پس گفتيم فدايت شويم, اينان ـ كه خدا به عنوان بندگان مخصوص خود. شوكتمند و با صلابت ياد فرموده و آنها را براى سركوب يهود بر مى انگيزاند ـ چه كسانى مى باشند؟.
((فقال ثلاث مرات هم والله اهل قم))(8), حضرت صادق عليه السلام سه بار فرمود: ((قسم به خدا آنان اهل قم هستند!))
اكنون اگر با كمى دقت به اطراف خود نگاه كنيم به روشنى تفسير اين آيات و احاديث را با چشم مشاهده مى كنيم. يهود و صهيونيسم بين الملل با در اختيار گرفتن منابع ثروت و نفوذ در مراكز قدرت جهانى و ابزار تبليغاتى گسترده با اشغال سرزمين فلسطين و مسجدالاقصى بيش از 50 سال است كه به صورت بزرگترين عامل فساد و طغيانگرى در سطح جهان خودنمايى كرده وهمچون غده اى سرطانى در قلب عالم اسلام, منبع فساد و تباهى شده و به شنيع ترين ظلمها و جنايتها دست يازيده است. آنها با كمك صليبى هاى غرب, فلسطين را غصب كردند و در جنگهاى پى درپى كشورهاى عربى را شكست دادند و ارتش صهيونيستى و قدرت نظامى اسرائيل را در هيبت يك نيروى شكست ناپذير جا انداختند اگر هم در جائى مانند صحراى سينا عقب نشينى ظاهرى كردند, يك تاكتيك بود براى به دست آوردن امتيازى بزرگتر. اگر صحراى سينا را رها كردند در عوض بزرگترين كشور منطقه يعنى مصر را در كمپ ديويد به اسارت و استخدام خود در آوردند تا هم موجوديت نا مشروع خود را تثبيت كنند و هم به اهداف پليد و توسعه طلبانه بعدى خود دست پيدا كنند.
ملى گرايى فلسطينى و عربى و عناوين و ايسم هاى ديگر كارى از پيش نبردند. اما با پيروزى انقلاب اسلامى در ايران تدريجا معادلات دگرگون مى شود و با فروزش عنصر دين در صحنه اجتماعى و سياسى و شكل گيرى هسسته حزب الله لبنان به عنوان بخشى از بسيج جهانى اسلام, مقاومت اسلامى در صحنه ظاهر مى گردد. در طول 18 سال تمام تلاشهاى همه جانبه آمريكا و اسرائيل و هم پيمانان آنان براى خاموش كردن اين پرتو و شعاع انقلاب اسلامى بى نتيجه مى ماند و هر روز بر مقاومت و صلابت حزب الله افزوده مى شود و سرانجام در خرداد 1379 يكى از شگفت انگيزترين و معجزه آساترين حوادث تاريخ معاصر رخ مى دهد و يك بار ديگر پيروزى حق بر باطل و خون بر شمشير و تفسير عينى ((ان تنصرواالله ينصركم و يثبت اقدامكم)) تجلى مى يابد و اولين گام بلند در راستاى فرموده امام راحل مبنى بر ((محو اسرائيل از صفحه وجود)) برداشته مى شود.
براى اولين بار اسرائيل ذليلانه و حقيرانه در برابر صولت حزب الله, تلخترين طعم شكست را مى چشد. افسانه شكست ناپذيرى ارتش فوق مدرن و مجهز اسرائيل بر باد فنا مى رود و صهيونيستهاى مغرور با ذلت و خوارى فوق حد تصور از برابر بسيجيان حزب الله با به جا گذاشتن انبوه تانكها, نفربرهاى زرهى, توپخانه هاى سنگين و ديگر تجهيزات مدرنشان, پا به فرار مى گذارند و….
پيروزى بزرگ حزب الله دستاوردهاى فراوانى را به ارمغان آورد كه مهمترين آن, زنده شدن روح مقاومت و اميد به پيروزى در ملت فلسطين بود دستاوردى كه به برافروختن انتفاضه افتخار آفرين ملت مظلوم فلسطين انجاميد و مهلك ترين ضربات را بر رژيم جبار صهيونيستى وارد كرد و عليرغم تلاش همه جانبه آمريكا و همه هم پيمانان و مزدورانش همچنان ادامه دارد.
البته انتفاضه پيشين نيز پيوندى عميق با انقلاب اسلامى داشت و در حقيقت جرقه آغازين آن در مراسم شهداى فلسطينى در جمعه خونين حج سال 1366 زده شد.
در مراسم برائت از مشركين حج 1366 گويا بيشترين شهيد غير ايرانى از فلسطينى ها بود. در آنجا خون شهداى فلسطينى با خون شهداى ايرانى به هم در آميخت و با شهادت چهار فلسطينى در مراسم شهداى حج خونين در فلسطين اشغالى به دست سربازان رژيم صهيونيستى, انتفاضه اول شكل گرفت.
با مطالعه سرگذشت شكل گيرى حزب الله و نقش مستقيم آن در وارد ساختن ضربات مهلك و كوبنده به رژيم صهيونيستى و از طريق انتفاضه به طور غير مستقيم, نكته مهم ديگرى مورد توجه قرار مى گيرد. حزب الله كيست؟ و منشا آن كجا است؟ حزب الله يعنى مقلدان و پيروان پاكباخته و عاشق امام و مقام معظم رهبرى, حزب الله يعنى اهل قم اهل به همان معنائى كه در فرهنگ اسلام آمده است كه فرزند نوح را اهل نمى داند ولى سلمان فارسى را ((منا اهل البيت)) مى نامد. حزب الله يعنى همان كسانى كه در حديث اول برگرد ((رجل من اهل قم)) جمع مى شوند و از مسير حق نمى لغزند و از جنگ خسته و هراسان نمى شوند. از ابرقدرتهاى غرب و شرق اعراض مى كنند و فقط اتكإشان بر خداست و…
شيخ الشهداى مقاومت اسلامى, شيخ راغب حرب و سيدالشهداى حزب الله, سيد عباس موسوى اهل كدام مكتب و شاگرد كدام مدرسه اى بودند؟ امير سرافراز مقاومت اسلامى و دبير كل حزب الله علامه مجاهد سيد حسن نصرالله پرورده كدام حوزه علميه و شاگرد شايسته كدام مكتب است؟ آرى آنها و بزرگان ديگرى همچون شيخ عبدالكريم عبيد و سيد هاشم صفى الدين و… همه و همه از شاگردان ممتاز حوزه علميه قم و دست پروردگان مقبول مكتب امام خمينى و بسيجيان راستين و پاكباخته ولايت هستند.
چه زيبا و با شكوه بود صحنه اى كه بعد از سخنرانى مقام معظم رهبرى در كنفرانس بين المللى حمايت از فلسطين در ميان سالن كنفرانس اسلامى به وقوع پيوست. در حالى كه صدها ميليون بيننده در سراسر جهان به طور زنده از طريق شبكه هاى تلويزيونى مختلف شاهد بودند, سيد حسن نصرالله با تواضع تمام جلو آمد و خم شد و بر دستهاى جانباز بزرگ اسلام, خلف صالح امام, مقام ولايت و رهبرى انقلاب اسلامى بوسه زد و به دنبال او ديگران….و آنگاه كه از او درباره اين حركت بديع در آن شرايط خاص سوال شد, با صراحت تمام گفت: چون پيروزى حزب الله بر اسرائيل توجه همه جهانيان را به حزب الله و رهبرى آن جلب كرده بود و اينجانب به عنوان محبوب ترين چهره جهان عرب و قهرمان ملت عرب از سوى بسيارى مطرح شده بودم, مى خواستم در برابر چشم همگان, آشكارا اعلام كنم كه من پيرو و شاگرد كوچك رهبر انقلاب اسلامى هستم و اگر چيزى دارم از بركت وجود او و پيروى از مقام ولايت است.
بهر حال ما اميدواريم به بركت انقلاب اسلامى و خط نورانى امام و ولايت و با استمرار و گسترش بسيج جهانى اسلام و جهاد و انتفاضه, سرزمين فلسطين و مسجدالاقصى آزاد شود و به موازات آن اسرائيل و به طريق اولى آمريكا نابود و زمينه براى ظهور امام زمان ((عجل الله تعالى فرجه الشريف)) و اقامه نماز آن حضرت در مسجدالاقصى كه سر آغاز شكل گيرى حكومت جهانى اسلام است فراهم گردد. انشإالله

پى نوشت ها:
1. بحار الانوار علامه مجلسى, ج65, ص139چاپ موسسه الوفإبيروت.
2. سوره محمد, آيه 38.
3. تفسير الميزان, ج 18, ص 250.به نقل از درالمنثور .
4. منظور از فارس در آن زمان مجموعه ايران بوده است. نه آنچه امروز و در قرن اخير به عنوان استان فارس, ناميده شده است.
5. آيه الله اديب مى گويد: زمانى كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى به ديدار امام رفتم در چهره نورانى امام هيبت و عظمت خاصى را ديدم و در اين حالت بود كه اين شعر را گفتم:( در اينجا چند بيت از آن قصيده غرا را ملاحظه مى كنيد).
خم ابروى خمينى خم خمخانه شكست
پى پيمانه حق, جرعه و پيمانه شكست
خاك ايران همه چون صفحه شطرنجى بود
مات شد شاه و همه تخته شاهانه شكست
لابه لا كشور ما لانه جاسوسى بود
لاشد اين لانه و هم صاحب آن لانه شكست
پاى مردان همه بودى زپى دانه به دام
دست غيب آمد و هم دام و هم اين دانه شكست
دست دزدان پى دزدى همه بر شانه شاه
دست حق, دست زدزدان و ز شاهانه شكست
بود اين خانه همه پايگه بيگانه
صاحبخانه ز من پايه و پيخانه شكست
مكر بر توطئه كردند به روز و مه و سال
مكر روزانه و ماهانه و سالانه شكست
6. سوره اسرإ, آيه 4.
7. همان ,آيه 5.
8. بحارالانوار, ج57, ص216.
/

عقل و دل

 

عقل و دين

آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين: حجه الاسلام والمسلمين محمد رضا مصطفى پور

تذكر:

موضوع بحث اين سلسله مقالات, نسبت عقل و دين است, در دو شماره گذشته بخشى از مباحث عقل و دين ارائه گرديد و در نهايت به بحث از حسن و قبح عقلى و منكر آن منتهى شد و اكنون ادامه آن تقديم خوانندگان گرامى مى شود.

پيامدهاى انكار حسن و قبح عقلى

انكار حسن وقبح عقلى, ناتوانى دين را در پاسخ گويى به همه انتظارات بشر به دنبال دارد; اين بدان معناست كه دين فقط مى تواند ارزش ها را بگويد اما نمى تواند درباره برنامه ريزى و علوم و مديريت مطلبى داشته باشد. قائلان به حسن و قبح عقلى مى گويند: همان گونه كه خداوند از بيرون, چراغ وحى و نبوت را برافروخت, چراغ رسالت و نبوت ديگرى را نيز در نهان هر انسان ((سليم الفطره)) اى برافروخته است كه عقل نام دارد. عقل, مخلوق خدا و چراغ الهى است كه اگر كسى با آن بازى نكند و آن را خاموش و غبارآلود نسازد, از شعاع و نورانيت آن برخوردار مى شود وگرنه مصداق اين آيه خواهد بود كه: ((و قد خاب من دسيها)).(1)
عقل برهانى افعال خوب و بد را تشخيص مى دهد, با اين توضيح كه از يك نگاه, افعال انسان سه دسته اند:
1. افعالى كه ((علت تامه)) حسن و قبح است. به ديگر سخن, عناوينى كه ذاتا سبب تام حسن يا قبح هستند, مانند عدل و ظلم; هر جا كه عدالت و قسط و انصاف و احسان صادق بود, حسن است و هر جا كه ظلم و تعدى و عدوان و طغيان صادق بود, قبيح است.
گفتنى است كه هيچ فعل خاصى با عنوان مخصوص خود ـ نظير نجات غريق يا محروق ـ ذاتا حسن نيست كه با طوارى و عوارض دگرگون نشود; چنان كه هيچ فعل مخصوصى با عنوان خاص خود ـ مانند قتل ـ ذاتا قبيح نيست كه با طوارى و عوارض عوض نشود.
2. افعالى كه اقتضاى حسن يا قبح دارند و عقل به اقتضاى آن به حسن و قبح پى مى برد, مانند صدق و كذب; يعنى راست گويى كار خوبى است, اما نه در هر شرايطى, تا انسان بتواند در همه احوال راست بگويد, مثلا اگر جان مومنى در خطر است, نبايد راست گفت و مقصود تعبير ((دروغ مصلحتآميز به از راست فتنه انگيز)), همين است. در حقيقت, اين مسإله از موارد تقديم اصلاح بر افساد است. پس راست گويى, هميشه در حد اقتضا (نه سبب تام) خوب است و دروغ هميشه در حد اقتضا (نه علت تام) بد است.
3. افعال و عناوينى كه نه اقتضاى قبح دارند و نه اقتضاى حسن, بلكه از مباحات هستند, مانند قيام و قعود عادى كه كار مباحى است و عنوان خاصى ندارد, مگر اين كه معروض عناوين ديگرى قرار گيرد.
((اماميه)) معتقد است عقل هر سه قسم فعل را مستقلا درك مى كند و مواردى را كه عقل به شكل مستقل درباره آن ها حكم مى كند, زيرمجموعه سنت نيستند, گرچه سنت مساعد با آن هاست, يعنى اين موارد, زير مجموعه شرع و دين خداوند, و كاشف از حكم خدايند, اما نظير اجماع, كشف از سنت ـ به معناى اعم از قول و فعل و تقرير معصوم ـ نمى كند.
بين اين مطلب كه عقل, رإى معصوم را كشف مى كند با اين گفته كه حكم خدا را كشف مى كند, فرق عميقى وجود دارد, زيرا بنابر مبناى كشف از حكم خدا, عقل ـ همانند سنت معصومين و قرآن ـ دليل مستقل دين است, ولى بنابر مبناى كشف از رإى معصوم, عقل از اقسام سنت به شمار مىآيد يعنى بر فرض اول, عقل قسيم سنت است و بر فرض دوم, قسم آن.

سخنى ديگر درباره حسن و قبح

عده اى مانند بعضى از اشاعره, منكر حسن و قبح عقلى اند, اما برخى نيز مى گويند كه عقل تنها در حد كارهاى اجتماعى و لوازم و آثار آن, حسن و قبح را درك مى كند; يعنى عقل حكم مى كند بر اين كه اگر كسى كار حسن انجام داد, جامعه او را ستايش كند; زيرا فاعل كار حسن, شايسته ثنا و مدح است, اما اگر كار قبيح انجام داد, جامعه او را سرزنش كند. بنابراين, عقل در حد ستايش و سرزنش اجتماعى فتوا مى دهد, نه در حد ثواب و بهشت و عقاب و جهنم, هم چنين عقل به شايستگان بهشت يا سزاواران جهنم كارى ندارد.
اين عقل, توان تدوين مقررات اجتماعى را دارد, اما نمى تواند بر كرسى كلام و فقه بنشيند, و فتوا دهد و ثواب و عقاب اخروى را تعيين كند. كسانى كه اين چنين مى انديشند, در بحث هاى اصول فقه, عقل را از ادله اثباتى دين بيرون مى برند.
گروه ديگر به حق مى گويند: عقل, نه تنها حسن و قبح و اقسام آن ها و سرزنش و ستايش اجتماعى را درك مى كند, بلكه استحقاق ثواب و عقاب را نيز مى فهمد, يعنى عقل, بى آن كه منتظر دليل نقلى باشد, حكم مى كند كه اگر كسى فلان كار حسن را انجام داد, استحقاق بهشت را دارد و اگر فلان كار قبيح را انجام داد, مستحق جهنم است; مثلا عقل حكم مى كند كه خيانت در امانت, قبيح است و انسان خائن, مستحق جهنم است, چنان كه مستقلا حكم مى كند كه فتنه انگيزى, قبيح و ممنع است و موجب عذاب در قيامت مى شود.
عقلى كه استحقاق ثواب و عقاب را درك مى كند, دليل اثباتى دين است و همين عقل است كه به وجوب مقدمات واجب, حكم مى كند يا به مديران و حاكمان جامعه مى گويد كه تإمين نيازمندىهاى جامعه و تإمين اقتصاد و اشتغال مردم در كشور, واجب است و اگر بر پايه كارهاى كارشناسانه, ثابت شد كه براى تإمين نيازمندىهاى عمومى, بايد به دو بخش كشاورزى و صنعتى اهميت داده شود, به حكم عقل, واجب است به آن ـ به عنوان مقدمه واجب ـ اهتمام شود.
همين دريافت كارشناسانه مسإله, به حكم عقل الزام آور و رعايت آن واجب است.در قيامت نيز خدا بر اساس حجت عقلى بر مكلفان, اعم از دولت مردان و آحاد ملت, احتجاج مى كند كه چرا آن كار واجب را انجام نداديد و بهانه فقدان روايت يا آيه در اين زمينه, پذيرفته نخواهد شد, زيرا خدا به وجود عقل و حجيت آن احتجاج مى كند. البته حجيت عقل در مسائل اصولى و كلامى, طبق برهان عقلى و قطع منطقى است و در مسائل تجربى, عادى و عرفى بر اثر حصول اطمينان است.
يادسپارى: عقل, پاره اى از امور را مستقلا درك مى كند و نيز ترتب ثواب و عقاب و استحقاق بهشت و جهنم را بر اثر فهم ارتباط بين آن ها تشخيص مى دهد, بدين گونه كه اولا, اعمال و افعال انسان, ريشه تكوينى دارد و نيز بهشت و جهنم, امور تكوينى و واقعى است و در واقع, باطن اعمال است.
ثانيا, عقل, چون امور واقعى و حقيقى و ربط بين آن را مى فهمد, حكم مى كند كه كدام يك از اعمال, استحقاق ثواب و بهشت يا عقاب و جهنم دارد. به بيان ديگر, اعمال و مبادى آن, امورى تكوينى و حقيقى است كه بازگشت آن ها به همان بهشت و جهنمى است كه امور تكوينى است.

عقل انسان كامل, رابط تكوين و تشريع

با توجه به وجود ارتباط بين عالم تكوين و تشريع, عقل انسان كامل, ميانجى و رابط ميان تكوين و تشريع است. البته فهم اين مسإله, در بحث نبوت و كيفيت تلقى وحى نقش موثرى دارد.
توضيح آن كه موجودات نظام تكوينى در قوس نزول وصعود چهار مرحله دارند: 1. وجود طبيعى 2. وجود مثالى 3. وجود عقلى 4. وجود الهى كه بر ((بسيط الحقيقه كل الاشيإ)) استوار است.
ترقى موجودات در قوس صعود, براساس حركت جوهرى, از عالم طبيعت به عالم مثال و از آن جا به نشئه عقل تا وصول به لقإالله صورت مى پذيرد. هم چنين اگر موجودى بخواهد در قوس نزول تنزل كند, تجلى خداوند به صورت نشئه عقل درمىآيد و از آن جا به عالم مثال و از عالم مثال به عالم طبيعت تنزل مى كند.
از اين رو, براساس آيه ((و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم)) همه امور از خزانه الهى تنزل مى كند, حتى باران نيز همين سير نزولى را دارد و از عالم عقل به عالم طبيعت تنزل مى كند, گرچه همه مراحل تكون مادى او مانند ابر و… ـ موجود طبيعى است.
علم نيز اگر بخواهد تنزل كند, چون يك وجود تكوينى دارد, از نشئه عقلى به نشئه مثالى و از آن جا به عالم طبيعت تنزل مى كند; زيرا حقيقتى كه بر جان آدمى مى تابد و مى درخشد و آدمى چيزى به كمك آن مى فهمد, در حقيقت, وجود خارجى است, و جايش در جان آدمى است.
براين اساس, علمى كه به صورت وحى بر جان نبى نازل مى شود, اگر بخواهد در نشئه طبيعت مطرح شود, بايد به صورت الفاظ بيان شود و نشئه الفاظ, اعتبار است و آن موجود حقيقى با يك احتيال فنى در قالب اعتبار تنزل مى كند.
ممكن است چنين سوال شود: اين كه موجود حقيقى در قالب الفاظ اعتبارى بيان مى شود, ميانجى ربط تكوين و اعتبار چيست و در كجا يك امر حقيقى در قالب امر اعتبارى تنزل مى كند؟
در پاسخ مى گوييم: اين مشكل با وجود انسان كامل و كون جامع حال مى شود, زيرا انسان, موجودى است معجون از طبيعت و فراطبيعت و نيز تلفيقى است از تكوين و اعتبار كه در محدوده اين طرفه معجون, همان گونه كه طبيعت و فراطبيعت به يك ديگر گره و پيوند مى خورند, تكوين و اعتبار نيز با هم پيوند مى خورند. آن چه در محدوده تكوين, اين طرفه معجون را مى پروراند, دست غيبى (هوالله) است و نيز آن چه در محدوده اعتبارى او را مى پروراند, نيز دست غيبى (هوالله) است.
از اين رو, در تنزل حقيقت وحى از نشئه عقل, تنظيم الفاظ وحى را خود پيامبر انجام نمى دهد, بلكه او الفاظ و معانى را از مبدإ دريافت مى كند. نشئه اعتبار و تكوين او هر دو به دست خدايى است كه وصف ((كلتا يدى الرحمن يمين))(2) را داراست. اعتبار انسان, موجود و مظهرى از مظاهر خداوند است, آن گاه همان جلوه تكوينى خدا با نشئه اعتبار او هماهنگ مى شود و آن حقيقت عينى به قالب اعتبارى درمىآيد و پيامبر(صلى الله عليه و آله و سلم) نيز اين حقيقت تكوينى را در قالب لفظ اعتبارى مى شنود.
انسان تنها در نشئه اعتبار يا تنها در نشئه تكوين محض به سر نمى برد, بلكه طرفه معجونى است كه بين آن دو جمع مى كند. از يك سو, از اعتبار با خبر است و حسن و قبح اشيا و افعال را درك مى كند و از سوى ديگر, از تكوين و حقيقت آينده آگاه است و مى داند كه پايان كارهاى حسن و قبيح, بهشت و دوزخ است. از اين رو, به وجوب يا حرمت آن فتوا مى دهد.
تحليل گذشته, نشان مى دهد كه عقل و نقل با هم هماهنگ هستند و اگر در موردى, ظاهر دليل نقلى با دليل عقلى مبرهن, هماهنگ نبود, خود دليل عقلى به منزله ((دليل لبى متصل يا منفصل)) است كه مى توان با آن در ظاهر نقل تصرف كرد, چنان كه اگر دليل نقلى, قطعى بود, بر دليل عقلى غير قطعى مقدم است.
البته فرض تعارض دليل عقل قطعى و دليل نقلى قطعى ـ اگر قابل طرح باشد ـ مانند تعارض دو دليل قطعى عقلى با يك ديگر يا تعارض دو دليل نقلى قطعى با يك ديگر است, ليكن چنين تعارضى ابتدايى يا نهايى و مستقر است كه با تإمل مى توان آن تعارض را حل كرد.

مراد از ذاتى در حسن و قبح ذاتى

گفته شد كه حسن و قبح, ذاتى اشيا و افعال است, ولى مراد ذاتى باب برهان است, نه ذاتى باب ايساغوجى و كليات خمس. توضيح آن كه در دو جا مسإله ذاتى را مطرح مى كنند; يكى ذاتى در باب كليات خمس ـ كه در مقابل عرضى است و مصداق آن جنس و فصل و نوعى مى دانند ـ و ديگرى ذاتى باب برهان. ذاتى در باب برهان, به اين معناست كه محمول از عوارض ذاتى موضوع باشد, چه در حكمت نظرى و چه در حكمت عملى; با اين فرق كه در حكمت نظرى, سنخ محمول و موضوع به ((هست و نيست)) برمى گردد, اما در حكمت عملى به ((بايد و نبايد)).
مثلا در قضيه ((ماهيت انسان, ممكن است به امكان ماهوى)) يا در قضيه ((وجود انسان ممكن است به امكان فقرى)) كه محمول از موضوع انتزاع شده و بر آن حمل مى شود, ذاتى بودن امكان براى انسان, از باب ذاتى باب برهان است, چنان كه در قضاياى ((عدل, حسن است)) و ((ظلم, قبيح است)), اين حسن و قبح, ذاتى است. البته ذاتى باب برهان در حكمت عملى, راه ندارد, بلكه مقصود, ذاتى نسبت به آراى محموده است (نه ذاتى منطقى); يعنى از قضاياى مورد تسلم و قبول است.
گفتنى است كه قضيه ((عدل, حسن است)), يا ((ظلم, قبيح است)), مانند قضيه ((انسان, انسان است)) نيست كه چون محمول, عين موضوع است, مفيد نباشد, بلكه محمول از عوارض تحليلى موضوع است, لذا, چون لازم موضوع است و نه عين آن, سودمند است.

رد استدلال منكران حسن و قبح عقلى

منكران حسن و قبح عقلى مى گويند: دليل اين كه عقل, راهى براى درك حسن و قبح اشيا ندارد, همانا اختلاف بين عقلا و صاحب نظران است, زيرا اگر حسن و قبح ذاتى اشيا بود, در حسن و قبح افعالى نظير صدق و كذب و قتل و ضرب, اختلاف نمى شد, ليكن اختلاف وجود دارد, پس عقل, قدرت درك آن را نخواهد داشت.
ليكن دليل ياد شده مردود است, زيرا در بسيارى از مسائل غير بديهى, اختلاف وجود دارد, حتى در وجود مبدإ براى عالم, توحيد و يگانگى خداوند و اوصاف ذاتيه خداوند نيز, اختلاف است, لذا بسيار بعيد است كه مسائل علمى موثر, مورد اختلاف نباشد. آرى, در بديهيات اوليه, اختلاف راه وجود ندارد, ولى اين بديهيات ـ نظير ((ثبوت شىء براى خودش ضرورى است)) و ((سلب شىء از نفسش محال است)) ـ كارآمد نيست. به بيان ديگر, استدلال منكران حسن و قبح عقلى ـ بر فرض صحت ـ تنها اثبات مى كند كه قضيه حسن و قبح در رديف قضاياى بديهى نيست, نه اين كه عقل نتواند آن را درك كند.
بنابراين, همان گونه كه عقل مى تواند مسائل حكمت نظرى اختلافى را درك كند, مسائل حكمت عملى مورد اختلاف ـ مانند حسن و قبح ـ را نيز درك مى كند.

دليل قائلان به حسن و قبح عقلى

برخى از دلايل قائلان به حسن و قبح عقلى عبارت است از:

1. گواهى وجدان:

انسان با مراجعه به وجدان خود, به وضوح, حسن و قبح و زيبايى و زشتى بعضى از اعمال را, قطع نظر از دليل نقلى و سازگارى و ناسازگارى آن با اغراض شخصى و تمايلات نفسانى, درك مى كند; براى نمونه, انسان پاره اى از افعال, مانند عدل و احسان را نيكو يافته و فاعل آن را ستايش مى كند و نيز افعالى مانند ظلم و خيانت را ناپسند يافته و فاعل آن را نكوهش مى كند.
اين گواهى وجدان, دليل واضحى است بر اين كه زشتى و زيبايى بعضى از اعمال تنها از نظر موافقت يا عدم موافقت با تمايلات نوعى بشر ـ بر اثر وجود عقل مشترك بين افراد است كه جهت امتياز و برترى نوع انسان به شمار مى رود.

2. تلازم بين انكار حسن و قبح و انكار شرع:

اگر خوبى و بدى افعال, تنها از طريق نقل و اخبار پيامبران الهى روشن شود, نمى توان به حسن و قبح هيچ فعلى حكم كرد; زيرا وقتى پيامبرى از قبح كذب, و حسن صدق خبر مى دهد, احتمال دارد كه در اين گفتار كاذب باشد.
به بيان ديگر, اگر عقل مستقلا نتواند حسن و قبح اشيا را درك كند, حسن و قبح, به طور مطلق ـ حتى حسن و قبح نقلى ـ منتفى مى شود و چون لازم باطل است, ملزوم نيز مانند آن باطل است.

3. عدم امكان اثبات شرايع با انكار حسن و قبح عقلى:

طرفداران حسن و قبح عقلى مى گويند: اگر نظريه حسن و قبح عقلى را بپذيريم, درباره مسإله نبوت و شرايع الهى, با مشكل روبه رو نخواهيم شد, زيرا عقل با صراحت و قاطعيت حكم مى كند بر اين كه خداوند از ارتكاب هرگونه فعل قبيحى منزه است. يكى از افعال ناروا, آن است كه خداوند قدرت بر اعجاز را به دست افراد دروغ گو بسپارد. بنابراين, عقل حكم مى كند كه پيامبران به دليل تجهيزشان به اعجاز, راست گو و هدايت گر واقعى انسان به سوى كمالند. با اين استدلال, نبوت و شرايع الهى براى انسان قابل پذيرش است; اما اگر منكر حسن و قبح عقلى شويم, نمى توانيم صداقت نبى را در ادعاى نبوت اثبات كنيم.

پى نوشت ها:
1. شمس (91), آيه10.
2. حجر (15) آيه21.
3. الدر المنثور, ج3, ص602.
/

رهنمودها

 

امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان

ماه مبارك رمضان

( با حلول ماه مبارك رمضان, ماه عبادت و سازندگى, ماه تجديد قواى معنوى, شهر الله الاعظم كه در آن عموم مسلمانان در صف واحد متوجه به موضع قدرت لايزال و تجهيز در مقابل قواى طاغوتى هستند, لازم است با توحيد قدرت و قدرت واحده در مقابل طاغوتهاى زمان و چپاولگران بين المللى بپاخيزند و از ممالك اسلامى دفاع كنند, دست خائنان را كوتاه و اميد آنان را قطع نمايند. )
( لازم است در آستانه فرا رسيدن ماه مبارك رمضان مطالبى را تذكر دهم:
در اين موقع حساس كه بيش از هر وقت ديگر احتياج به اجتماعات اسلامى داريم, لازم است ملت مسلمان ما در تمام بلاد به مساجد روى آورند و نهضت را از راه مساجد كه دژهاى محكم اسلامند, زنده نگه دارند و با شعارهاى اسلامى نهضت را پيش برند.
خطبإ محترم و اهل منبر, مردم را به وحدت كلمه و ادامه نهضت و تقوى و صبر انقلابى دعوت كنند و از اختلاف و تفرقه كه اساس شكست و عقب ماندگى است بترسانند و با يادآورى جهاد سيد مظلومان و مصيبات وارده بر آن حضرت, ملت را به مجاهدت تا پيروزى نهايى و رسيدن به حكومت اسلامى در تمامى ابعادش فراخوانند. ذكر فداكارىها و مجاهدات صدر اسلام, نه تنها در امروز, بلكه تا ابد اسلام را زنده نگه مى دارد.
من با پشتيبانى ملت عظيم مسلمان, از موضع قدرت به بدخواهان نهضت اسلامى و به توطئه گران راست و چپ اخطار مى كنم كه دست از افساد و توطئه برداريد وبراى مصالح كشور به ملت بپيونديد و از نفاق و خدمت به اجانب بپرهيزيد و گمان نكنيد با اين حركات جاهلانه مى توانيد ملت را از مسير خود باز داريد, و نيز به مطبوعات و رسانه هاى جمعى همين اخطار را اكيدا مى كنم, آزادى غير از توطئه است. از توطئه هاى خلاف مصالح عاليه اسلام و كشور و ملت جدا جلوگيرى مى شود و من در صورت احساس خطر جدى, مسائل را با ملت عزيزم در ميان مى گذارم تا ملت دلير, خود تصميم لازم را بگيرد كه تا به حال در مسائل مختلف, تصميم قاطعانه گرفته است. )(3 / 5 / 58)
( ماه مبارك رمضان نزديك شد و در اين ماه مبارك خودتان را تقويت كنيد به قوت هاى روحانى. در يك حديثى است كه پيغمبر اكرم فرمودند كه ماه رمضان آمد, اقبال كرد آمد, در ضمنش مى فرمايند كه: ((دعيتم الى ضيافه الله)) ضيافت هاى خدا با ضيافت هاى مردم اين است فرقش كه وقتى شما را يك اشخاصى دعوت بكنند به يك مهمانى وقتى برويد در آن مهمانى به حسب فراخور حال يك چيزهايى براى خوردنى و يك چيزهايى براى تفريح و اين چيزهاست. ضيافت خدا در ماه رمضان يك شعبه اش روزه است, آن ضيافت خداست, يك شعبه اش روزه است و يك كار مهمش كه مائده غيبى و آسمانى است قرآن است. شما دعوت شده ايد به مهمانى خدا و شما در ماه رمضان مهمان خدا هستيد. مهماندار شما, شما را وادار كرده است به اين كه روزه بگيريد. اين راه هايى كه به دنيا باز است و شهوات هست و اينها را, اينها را سدش كنيد تا مهيا بشويد براى ((ليله القدر)) ماه شعبان مقدمه است براى ماه مبارك رمضان كه مردم مهيا بشوند براى ورود در ماه مبارك رمضان و ورود در ((ضيافه الله)). )
( اين ادعيه در ماه مبارك رجب و خصوصا در ماه مبارك شعبان اينها مقدمه و آرايشى است كه انسان به حسب قلب خودش مى كند براى اين كه مهيا بشود برود مهمانى, مهمانى خدا, مهمانى اى كه در آن جا سفره اى كه پهن كرده است قرآن مجيد است و محلى كه در آن جا ضيافت مى كند مهمش ((ليله القدر)) است و ضيافتى كه مى كند ضيافت تنزيهى و ضيافت اثباتى و تعليمى. نفوس را از اول ماه مبارك رمضان به روزه, به مجاهده, به ادعيه مهيا مى كند تا برسند به آن سفره اى كه از آن بايد استفاده كنند و آن ((ليله القدر)) است كه قرآن در آن نازل شده است. اين ضيافت الهى انسان را منقلب بايد بكند از اين جهت حيوانى به آن جهت واقعى, انسانى; از آن ظلمت هايى كه اطلاع به آن داريم منقلب كند انسان را به آن نورهايى و آن نورها و نور مطلقى كه همه عالم تبع اوست. )
( مهيا كنيم خودمان را براى ورود در ((ضيافه الله)), در مهمانى خدا, كه ان شإ الله با سلامت نفس, با نور هدايت خداى تبارك و تعالى وارد بشويم در اين ماه عزيز معظم و فرق بكنيم, در اين ماه فرق داشته باشيم با ساير ماه ها و دنبال اين باشيم كه ان شإ الله ((ليله القدر)) را دريابيم, بركات ((ليله القدر)) را كه قرآن در آن نازل شده است, همه سعادت عالم در آن شب نازل شده است و از اين جهت از همه شب هاى عالم بالاتر است, اين را بتوانيم ادراك بكنيم, درك بكنيم. خداوند انشإ الله شماها را توفيق بدهد كه با سلامت و سعادت وارد در ((ضيافه الله) بشويد و از آن مائده هاى آسمانى كه قرآن و ادعيه است, ان شإ الله همه مان مستفيض بشويم و با يك روح سالمى وارد بشويم و ((ليله القدر)) هم دريابيم, ((سلام هى حتى مطلع الفجر)). )(59/4/21)

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

( درد بزرگ بشريت, امروز همين مسإله فقدان عدالت است. هميشه دستگاههاى ظلم و جور در سطح دنيا به شكل هاى مختلف بر مردم جفا كردند; بشريت را زير فشار قرار دادند و انسان ها را از حقوق طبيعى خود محروم كردند; اما امروز اين معنا از هميشه تاريخ بيشتر است و رفع اين را انسان از ظهور مهدى موعود مى طلبد و انتظار مى برد; مسإله, مسإله طلب عدالت است. اولين درس عملى از اين موضوع اين است كه نابود كردن بناى ظلم در سطح جهان, نه فقط ممكن است, بلكه حتمى است. اين مطلب بسيار مهمى است كه نسل هاى بشرى امروز معتقد نباشند كه در مقابل ظلم جهانى, كارى نمى شود كرد.
آن چيزى كه انسان ها را وادار به كار و حركت مى كند, نور و نيروى اميد است.
وقتى ملتى معتقد است نقشه ظالمانه و شيطانى امروز در كل عالم قابل تغيير است, آن ملت شجاعت پيدا مى كند و احساس مى كند كه دست تقدير, تسلط ستمگران را براى هميشه به طور مسلم ننوشته است. انسان ها مى توانند تلاش كنند و پرچم عدالت را ـ ولو در يك نقطه محدود ـ بلند كنند.
يك روزى ملت ايران هم در پنجه اقتدار رژيم طاغوتى دچار همين يإس بود; ولى امام بزرگوار ما با تعاليم اسلامى, اين يإس را از دل ها پاك كرد و به مردم اميد و شجاعت داد. نتيجه اين شد كه اين مردم به پا خاستند, نهضت كردند, تن به سختى دادند, مبارزه كردند, از جان خود دريغ نكردند و توانستند در اين نقطه از عالم, با عوامل ظلم و نظام ظالمانه و شيطانى مبارزه و آن را ريشه كن و سرنگون كنند. امروز دستگاه هاى تبليغاتى مراكز استكبارى دنيا و روشنفكران وابسته به آنها, در سطح عالم اين طور تبليغ مى كنند كه هيچ حركتى در مقابل نظم ظالمانه كنونى ممكن نيست. با فكر انقلاب و آرمان گرايى مبارزه مى كنند و مى خواهند ملت ها را متقاعد كنند كه به همين وضعيت كنونى ظالمانه دنيا بسازند و در مقابل آن, هيچ عكس العملى نشان ندهند.
درس ديگرى كه اعتقاد به مهدويت و جشن هاى نيمه شعبان بايد به ما تعليم بدهد, اين است: عدالتى كه ما در انتظار آن هستيم ـ عدالت حضرت مهدى(عليه السلام) كه مربوط به سطح جهان است ـ با موعظه و نصيحت به دست نمىآيد; يعنى مهدى موعود ملت ها نمىآيد ستمگران عالم را نصيحت كند كه ظلم و زياده طلبى و سلطه گرى و استثمار نكنيد. با زبان نصيحت, عدالت در هيچ نقطه عالم مستقر نمى شود. استقرار عدالت, چه در سطح جهانى ـ آن طور كه آن وارث انبيا انجام خواهد داد ـ و چه در همه بخش هاى دنيا, احتياج به اين دارد كه مردمان عادل و انسان هاى صالح و عدالت طلب, قدرت را در دست داشته باشند و با زبان قدرت با زورگويان حرف بزنند. با كسانى كه سرمست قدرت ظالمانه هستند, نمى شود با زبان نصيحت حرف زد; با آنها بايد با زبان اقتدار صحبت كرد.
درس ديگر اعتقاد به مهدويت و جشن هاى نيمه شعبان براى من و شما اين است كه هرچند اعتقاد به حضرت مهدى(ارواحنا فداه) يك آرمان والاست و در آن هيچ شكى نيست; اما نبايد مسإله را فقط به جنبه آرمانى آن ختم كرد ـ يعنى به عنوان يك آرزو در دل, يا حداكثر در زبان, يا به صورت جشن ـ نه, اين آرمانى است كه بايد به دنبال آن عمل بيايد.
سربازى منجى بزرگى كه مى خواهد با تمام مراكز قدرت و فساد بين المللى مبارزه كند, احتياج به خودسازى و آگاهى و روشن بينى دارد. عده اى اين اعتقاد را وسيله اى براى تخدير خود يا ديگران قرار مى دهند; اين غلط است. ما نبايد فكر كنيم كه چون امام زمان خواهد آمد و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد, امروز وظيفه اى نداريم; نه, به عكس, ما امروز وظيفه داريم در آن جهت حركت كنيم تا براى ظهور آن بزرگوار آماده شويم. شنيده ايد, در گذشته كسانى كه منتظر بودند, سلاح خود را هميشه همراه داشتند; اين يك عمل نمادين است و معنايش اين است كه انسان از لحاظ علمى و فكرى و عملى بايد خود را بسازد و در ميدان هاى فعاليت و مبارزه, آماده به كار باشد.
درس مهم ديگرى كه وجود دارد, اين است كه حكومت آينده حضرت مهدى موعود (ارواحنا فداه) يك حكومت مردمى به تمام معناست. مردمى يعنى چه؟ يعنى متكى به ايمان ها و اراده ها و بازوان مردم است.
مردم سالارى امام زمان ـ يعنى مردم سالارى دينى ـ با اين روش, به كلى متفاوت است. اين كه بنده تإكيد مى كنم بايد مراقب سوء استفاده هاى مالى در دستگاه هاى قدرت وابسته به حكومت بود, به خاطر اين است. زيان بزرگ فساد اقتصادى در دستگاه هاى دولتى اين است كه پول را در خدمت قدرت و قدرت را در خدمت پول به كار مى گيرد و دور باطلى به وجود مىآيد.
در نظام اسلامى, مراكز قدرت و كسانى كه دستگاه هاى مختلف و مديريت ها و امضإها را در اختيار دارند, بايد به جمع ثروت شخصى براى خود به عنوان يك گناه نگاه كنند. اگر اين طور شد, آن گاه دست ها و دامن ها پاك خواهد ماند; و الا اگر مسوولى كه فلان تجارت خارجى و فلان مناقصه بزرگ در اختيار اوست, فلان پروژه مهم و پرخرج زير امضاى اوست و فلان صندوق پول زير كليد اوست, به خودش اجازه دهد براى منافع شخصى و جمع آورى ثروت براى خود يا نزديكانش, از اين امكان ـ كه متعلق به كشور و مردم است ـ استفاده كند, همان چيزى اتفاق خواهد افتاد كه در كشورهاى دچار سيستم هاى ظالمانه در گذشته و امروز در دنيا اتفاق افتاده است; يعنى ثروت در يك نقطه متمركز خواهد شد و جمع كثيرى دچار محروميت و فقر خواهند شد; اين تبعيض است; اين چيزى است كه اسلام براى مبارزه با آن آمده است. )( 1 / 8 / 81)

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام رمضان ماه خودسازى

 

سخنان معصومين عليهم السلام
رمضان ماه خودسازى

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم):

انما سمى الرمضان لانه يرمض الذنوب(1)

رمضان, بدين سبب رمضان ناميده شده است كه گناهان را مى سوزاند.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم):

لو يعلم العبد ما فى رمضان لود ان يكون رمضان السنه(2)

اگر بنده ارزش ماه رمضان را بداند آرزو مى كند كه سراسر سال رمضان باشد.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم):

اذا استهل رمضان غلقت ابواب النار و فتحت إبواب الجنان و صفدت الشياطين(3)

هنگامى كه هلال ماه رمضان پديد آيد درهاى جهنم بسته مى شود و درهاى بهشت باز و شياطين به زنجير كشيده مى شوند.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم):

من لم يغفر له فى رمضان ففى اى شهر يغفر له(4)

كسى كه در رمضان آمرزيده نشود, در كدام ماه آمرزيده خواهد شد.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم):

عليك بالصوم فانه جنه من النار(5)

بر تو باد روزه گرفتن كه او سپرى است از آتش.

رسول خدا(صلى الله عليه و آله و سلم):

ان للجنه بابا يدعى الريان لايدخل منه الا الصائمون(6)

بهشت را درى است كه ريان نامگذارى شده كه فقط روزه داران از آن در وارد بهشت مى شوند.

امام على(عليه السلام):

صوم النفس امساك الخمس عن سائر المآثم و خلو القلب من جميع اسباب الشر(7)

روزه روح, خوددارى حواس پنجگانه از همه گناهان و پاك كردن دل از كليه اسباب شر و بدى است.

امام على(عليه السلام):

صيام القلب عن الفكر فى الاثام افضل من صيام البطن عن الطعام(8)

روزه دل, از اين كه فكر در گناهان نكند برتر از روزه شكم از طعام است.

امام على(عليه السلام):

صوم النفس عن لذات الدنيا انفع الصيام(9)

خوددارى نفس از لذت هاى دنيا, سودمندترين روزه هاست.

امام على(عليه السلام):

صوم القلب خير من صيام اللسان و صوم اللسان خير من صيام البطن(10)

روزه دل, بهتر از روزه زبان و روزه زبان بهتر از روزه شكم است.

امام على(عليه السلام):

الصوم عباده بين العبد و خالقه, لايطلع عليها غيره, و كذلك لايجازى عنها غيره(11)

روزه عبادتى است ميان بنده و آفريدگارش و كسى غير از او بر آن آگاه نمى گردد و هم چنين كسى غير از او بدان پاداش نمى دهد.

امام على(عليه السلام):

ليس الصوم الامساك عن المإكل والمشرب, الصوم الامساك عن كل ما يكرهه الله سبحانه(12)

روزه, امساك از خوردن و آشاميدن نيست, بلكه روزه, خوددارى از تمامى چيزهايى است كه خداوند سبحان آنها را بد مى داند.

امام على(عليه السلام):

صوم الجسد الامساك عن الاغذيه باراده واختيار خوفا من العقاب و رغبه فى الثواب والاجر(13)

روزه دارى بدن, خوددارى از غذاها با اراده و اختيار است در حالى كه انسان از عقوبت[ خدا] بترسد و به ثواب و اجر الهى ميل و رغبت داشته باشد.

امام حسين(عليه السلام):

ليجد الغنى مس الجوع فيعود بالفضل على المسكين(14)

از امام حسين عليه السلام سوال شد چرا خداوند روزه را بر بنده اش واجب كرد؟ حضرت فرمود: براى آن كه غنى و شخص متمكن, گرسنگى را احساس كند و به كمك نمودن به فقرا رجوع نمايد.

امام صادق(عليه السلام):

للصائم فرحتان: فرحه عند افطاره و فرحه عند لقإ ربه(15)

براى روزه دار دو خوشحالى است: يكى هنگام افطار و ديگرى هنگام ملاقات پروردگار.

امام صادق(عليه السلام):

اذا صمت فليصم سمعك و بصرك و شعرك و جلدك… لايكون يوم صومك كيوم فطرك(16)

محمد بن مسلم گويد: امام صادق عليه السلام فرمود: زمانى كه روزه مى گيرى گوش, چشم, مو, پوست, و… اعضإ و جوارحت بايد روزه باشد و روزى كه روزه هستى هم چون روزى كه روزه نيستى نباشد.

پى نوشت ها:
1. كنزالعمال, حديث 23688.
2. بحارالانوار, ج96, ص346.
3. همان.
4. امالى صدوق, ص52.
5. بحارالانوار, ج96, ص258.
6. همان, ص252.
7. غرر الحكم, ج1, ص417.
8. همان, ص416.
9. همان.
10. همان, ص417.
11. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج20, ص296.
12. همان, ص299.
13. غرر الحكم, ج1, ص417.
14. بحارالانوار, ج96, ص375.
15. فروع كافى, ج4, ص65.
16. بحارالانوار, ج97, ص351.
/

دانستنى هايى از قرآن رابطه كردارها و رويدادها

 

دانستنيهائى از قرآن
رابطه كردارها و رويدادها

ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ( سوره روم ـ آيه 41).
فساد و تباهى در خشكى و دريا(تمام زمين) به كرده هاى بد خود مردم پديد آمد تا ما هم كيفر برخى اعمالشان را به آنها بچشانيم باشد كه (پشيمان شده و به درگاه الهى ) بازگردند.
البر و البحر: مقصود از بر و بحر تمام گستره زمين است.
الفساد: مقصود از فساد, بلاهاى عمومى است كه جهان را فرا مى گيرد و حرث و نسل را از بين مى برد ( مانند قحطى, زلزله, بيماريهاى مسرى, جنگ ها, غارتگريها ) و خلاصه هر بلائى كه نظام جهان را مختل مى سازد كه برخى از آنها توسط خود مردم صورت مى گيردمانند جنگها و غارتها و برخى در اثر اعمال بد مردم, در طبيعت به وقوع مى پيوندد مانند زلزله و خشكسالى و نيامدن باران.
آنچه مسلم است اين است كه بلاها و مصيبت ها و پيشامدهائى كه فراگير است و حتى پيدايش ظالمان و ستمگرانى كه آسايش عمومى را به هم مى زنند و سلب آزادى از مردم مى كنند و بى گناهان را مى آزارند, همه اينها در اثر كارهاى زشت و قبيح انسان ها است و در اثر گناهانى است كه متاسفانه روز به روز افزايش يافته و هرچه گناهان بيشتر مى شود, بيماريهاى وبائى و خطرناك مانند ايدز افزايش مى يابد و قحطى و گرسنگى و زلزله و آفت هاى ديگر زيادتر مى شود.
جالب اينجا است كه تمام مردم اين مطلب را خوب مى دانند و به آن ايمان دارند كه علت پيدايش اين همه مصيبت ها و بلاهاى ارضى و جوى و بحرى, در اثر ارتكاب گناهان است, با اين حال عبرت نمى گيرند و بيشتر به آن دامن مى زنند. وگرنه خداوند وعده داده است و وعده اش تخلف ناپذير است كه اگر مردم, با ايمان و با تقوا باشند, خداوند درهاى بركت را از زمين و آسمان بر آنها مى گشايد و آنان را متنعم به نعمتهاى بى زوال مى سازد ((ولو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السمإ و الارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون)) ـ و همانا اگر اهالى بلاد و ملت ها ايمان مى آوردند و تقوا را پيشه خود مى ساختند , بى گمان بركتهاى آسمان و زمين را بر آنها مى گشوديم ولى آنها پيامبران را تكذيب كردند پس ما هم به خاطر كردارشان آنان را عذاب كرديم.
بنابراين قطعا رابطه اى مستقيم ميان اعمال و كردار مردم و ميان حوادث و رويدادهاى جهان وجود دارد كه اگر مردم صالح و خوش رفتار شدند, از حوادث كاسته مى شود و اگر مردم طغيان كردند, طبيعت نيز به امر خداوند طغيان مى كند و آنها را در كام خشم خود فرو مى برد. و لذا است كه ائمه عليهم السلام تاكيد كرده اند كه در سايه حكومت امام زمان عجل الله فرجه كه ظلم و ستم ازبين مى رود و عدل و داد همه جهان را فرا مى گيرد, خداوند نيز به بركت وضعيت موجود, بركات خود را از زمين و آسمان افزايش مى دهد كه تمام مردم در رفاه و آسايش زندگى كنند.
بعض الذى عملوا: خداوند به خاطر وسعت و گستردگى رحمتش بسيارى از عذاب ها و حوادث ناگوار را مى پوشاند و از آنها صرف نظر مى كند.در آيه اى آمده است: ((و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير)) ـ هر مصيبت و بلائى بر سرتان بيايد به خاطر كرده هاى خودتان است و خداوند از بسيارى بلاها چشم پوشى مى كند.
لعلهم يرجعون: خداوند مردم را به عذاب هاى دنيوى گرفتار مى كند شايد از گناهانشان دست بردارند و به اطاعت خداى خود بازگردند. البته عذاب ها به همين جا بسنده نمى شود كه اگر توبه نكردند به عذاب دردناك اخروى كه هرگز قابل مقايسه با عذابهاى دنيوى نيست, نيز گرفتار خواهند شد.و اين بلاها به خاطر ايجاد جرقه اى است كه غافل را هشيار و خواب را بيدار سازد. پس اگر مردم در اثر اين بلاها و رويدادهاى ناگوار بيدار شوند و به عذاب غير قابل تحمل اخروى بيانديشند و با توبه و انابه به خداى خود بازگردند, مانع از خشم الهى شده و عذاب از آنان دور خواهد شد.
از اين آيه معلوم شد كه يك ارتباط تنگاتنگ ميان حركت كلى انسانها و كردارهايشان و گفتارهايشان ( چرا كه تاثير گفتار در ايجاد كردار خوب يا بد قطعى است ) و ارتباطاتشان با يكديگر ( چه در زندگى فردى و چه در زندگى اجتماعى ) و ميان نتايج مثبت و منفى اين حركتها در راستاى كردارها وجود دارد زيرا هر كار خير و هر كار شرى تاثيرى ذاتى و جوهرى در وجود انسان و حيات اجتماعى انسان در اين جهان و آن جهان دارد, پس هيچ بلائى مجرد از وضعيت محيط نيست و هيچ كيفرى جداى از عوامل درونى رفتار انسانها نمى باشد, بلكه نتيجه اى طبيعى براى آن كردارها و اعمال است ; تا انسان طعم تلخ مصيبت ها و بلاها را بچشد, شايد به خود آيد و از كارهاى منفى كه موجب ايجاد شر و بلوا در جهان است خوددارى كند.
در يكى از آيات شريفه قرآن آمده است: ((ضرب الله مثلا قريه كانت آمنه مطمئنه ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون)) ـ خداوند مثل مى زند به قريه اى ( بلدى ) كه اهل آن در امن و امان زندگى مى كردند و رزق و روزى آنان از هر سوى جهان مى رسيد ولى به نعمتهاى خدا كفران كردند و شكر نعمت را به جاى نياوردند, پس خداوند لباس ترس و گرسنگى به آنان پوشانيد كه از اين دو بلا بچشند و اين به خاطر كردارهاى خودشان بود. و اين كه خداوند در اين آيه به يك بلدى مثال زده است معنايش اين است كه اين وضعيت مربوط به جا و مكان خاصى نيست و شان نزول اين آيه مربوط به محدوده مكه نمى شود چنانچه برخى مفسرين به اشتباه آن را منحصر در جاى خاصى مانند مكه دانسته اند, بلكه عبارت از يك حكم كلى الهى است كه مخصوص هيچ زمان و مكانى نيست. ((ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم)) آرى ! خداوند هرگز زندگى ملتى را ( به بدتر يا بهتر ) تغيير نمى دهد تا آنكه خودشان در سرنوشت خويش تغيير دهند, پس اگر ملتى خواهان وضعيت بهتر است بايد خود وضعيت خويش را تغيير دهد ((ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم)) همه جاى قرآن بحث از اين است كه انسانها خود سرنوشتشان را رقم مى زنند و خود با كردارهايشان به مدينه فاضله رسيده يا به برهوت پرتاب مى شوند.

/

اخبار ايران و جهان اسلام

اخبار ايران و جهان اسلام

اسلام, محبوب ترين دين در آمستردام

بنابر تحقيقى كه اخيرا در هلند انجام شد, دين اسلام روز به روز به دينى با بيشترين پيرو در شهر آمستردام, پايتخت هلند, نزديك مى شود.
اين تحقيق نشان مى دهد كه مسيحيت (كاتوليك و پروتستان), دين يهود و ديگر اديان موجود در رده هاى پايين تر از اسلام قرار دارند.طبق آمار انجام يافته, %13 از جمعيت پايتخت, مسلمان بوده و اين, در حالى است كه تنها %10 كاتوليك, %5 پروتستان, %1 يهودى و ديگر اديان %12 هستند.

اولين ديدار ملكه انگليس از يك مسجد در اين كشور

هفته گذشته ملكه انگليس به اتفاق شاهزاده فيليپ از يك مسجد در شمال لينكلن شاير بازديد كردند. ملكه در هنگام ورود به مسجد, كفش هاى خود را درآورد و پس از ورود از مسئولين مسجد درباره جهت قبله سوالاتى كرد. وى كه تحت تثير فضاى داخل مسجد قرار گرفته بود, به سمت تعدادى از زنان, كه مشغول خواندن قرآن بودند, رفت و از آن ها درباره آن چه كه انجام مى دادند, سوالاتى را پرسيد. در پايان بازديد ملكه از مسجد, يك جلد قرآن كه به دو زبان عربى و انگليسى ترجمه شده بود, به وى اهدا شد تا در آرشيو سلطنتى كاخ ويندسور نگهدارى شود.

مادر محمدالدوره: ((كودك آينده من نيز فداى فلسطين خواهدشد.))

بنابر گزارش خبرگزارىها, خانم آمال الدوره, مادر نوجوان شهيد محمدالدوره, كه بر اثر تيراندازى سربازان رژيم اشغال گر قدس به شهادت رسيد, معتقد است تنها راه نجات فلسطين, جنگ و نابودى رژيم اشغال گر مى باشد. وى كه هم اكنون باردار است و مى خواهد در صورت پسر بودن فرزندش نام او را نيز محمد بگذارد, اظهار داشت: ((آن ها فرزند عزيز من را به شهادت رساندند, امااگر خداوند به لطف و كرمش كودك ديگرى به من عطا فرمايد وى را نيز فداى آرمان هاى فلسطين خواهم نمود.))

فعاليت هاى اسلامى در استراليا رشد چشمگيرى داشته است

شيخ تجدين حميد الهلالى, مسوول امور مسلمانان در استراليا اظهار داشت كه تعداد مساجد مسلمانان در اين كشور به 310 مسجد رسيده است. بنا به گفته وى,فعاليت هاى اسلامى در اين كشور چنان وسيع بوده كه گرايش بسيارى از مردم اين كشور, على الخصوص جوانان را به دنبال داشته است, تا آن جا كه جوانان مسلمان اين كشور اقدام به تسيس ((پارلمان جوانان مسلمان)) نموده اند. شيخ تجدين اعلام نمود كه گرايش به اسلام, روز به روز در اين كشور بيشتر مى شود و با توجه به اين كه استراليا سياست چند فرهنگى را پذيرفته است, اين كشور بستر مناسبى براى دعوت عموم به اسلام به شمار مى رود.

مادر تگزاسى, پس از پذيرفتن اسلام تهديد شد كه فرزند خود را از دست خواهد داد

يك مادر مسلمان مقيم تگزاس, پس از پذيرفتن دين اسلام و ازدواج با يك فرد مسلمان مراكشى, تهديد به از دست دادن پسر 9 ساله خود شد.همسر سابق اين زن تازه مسلمان, به خاطر اعتياد شديدش به مشروبات الكلى, كه همسرش از او طلاق گرفت, اظهار داشت كه تمام سعى خود را خواهد نمود تا حضانت پسرش را به عهده بگيرد. اما در ماه جولاى, در مورد مشابهى كه يك زن پس از پذيرفتن اسلام با يك فرد مسلمان مصرى ازدواج كرده بود, دادگاه حضانت پسر آن خانواده را به مادر مسلمانش سپرد. حال بايد ببينيم در اين مورد دادگاه چه حكمى را صادر خواهد كرد.

اولين دايره المعارف اسلامى بر روى اينترنت

بنابر گزارش سايت خبرگزارى مسلمانان, اولين دايره المعارف اسلامى, كه در نوع خود بى نظير بوده و تحت سرپرستى و نظارت يك گروه از اساتيد حوزوى و دينى در شهر قم در كشور ايران آماده و تدوين شده است, به شبكه اينترنت ارسال شد. اين دايره المعارف داراى خطوط ارتباطى با يك هزار سايت اسلامى بوده و شامل بيش از سه هزار جلدكتاب در زمينه موضوعات گوناگون اسلامى مى باشد, كه اساتيد و دانشجويان و محققين در هر نقطه از جهان مى توانند از آن بهره گيرند. اين دايره المعارف جامع پس از تلاش چندين ساله حدود يك صد استاد حوزه, محقق و برنامه ريز, آماده و تدوين شده است.
http:// (www.ummahnews.com)

اوضاع مسلمانان بلژيك در حال حاضر

وضعيت كنونى مسلمانان بلژيك در حال حاضر, به هيچ وجه قابل توصيف با وضعيت گذشته, آن ها نيست. اين عده توانسته اند از يك اقليت بسيار اندك, به جمعيتى قابل ملاحظه تبديل شوند. در عرصه سياست و مقام نيز, تعدادى از اين افراد مسلمان توانسته اند به جايگاه هاى بالايى, مانند نمايندگى پارلمان و استادى دانشگاه دست يافته و بعضا اقدام به تسيس موسسات آموزش اسلامى نمايند. در حال حاضر, حدود سيصد مسجد در اين كشور وجود دارد.

بزرگترين نمايشگاه نسخه هاى خطى قرآن در پاكستان

نسخه هاى خطى قديمى و جديد قرآن در نمايشگاه بزرگى در شهر اسلام آباد پاكستان, در معرض ديد علاقه مندان قرار خواهد گرفت. در اين نمايشگاه حدود 600 نسخه از قرآن عرضه خواهد شد. بعضى از اين قرآن ها متعلق به 1250 سال قبل مى باشد. در بين اين نسخه ها, بزرگ ترين نسخه موجود قرآن به وزن 216 كيلوگرم, شامل 1084 صفحه, كه هر صفحه آن 1/5 متر مربع مى باشد, به نمايش گذاشته مى شود. همچنين, كوچك ترين نسخه قرآن كه اندازه هر صفحه آن فقط سه سانتيمترمربع مى باشد, به نمايش در خواهد آمد.

وضعيت مسلمانان در انگلستان

عدم همكارى و هماهنگى در بين مسلمانان انگليس, منجر به تضعيف قدرت و موقعيت آن ها در انگليس شده است. اگر چه بيش از سيصد سازمان و انجمن اسلامى در اين كشور وجود دارد, اما بيشتر آن ها قادر به دفاع از حقوق مسلمانان اين كشور نيستند. رئيس مركز اسلامى مايفر در لندن, در اين خصوص اظهار داشت: تنها راه دست يابى به موقعيت خوب و قوى گذشته اين است كه مسلمانان ساكن اين كشور, تمامى اختلافات فرهنگى, ايدئولوژيكى و… خود را كنار گذاشته ويك همكارى و هماهنگى منظمى را در ميانشان به وجود آورند. وى يكى از مشكلات موجود را رابطه بين شيعيان و اهل سنت ساكن در اين كشور ذكر كرد.

برگزارى كنفرانس اسلامى در نروژ

سازمان هاى اسلامى در نروژ, اقدام به برگزارى كنفرانسى با عنوان: ((مسلمانان در غرب, حقوق و وظايف)) كردند. در اين كنفرانس, افراد عالى رتبه كشور نروژ, از جمله وزير دادگسترى, تنى چند از نمايندگان و تعدادى از اساتيد مسلمان از داخل و خارج كشور حضور يافتند. در اين كنفرانس, آقاى دكتر عبدالقادر, استاد شيعى دانشگاه قطر, درباره نقش اخلاق در نشر پيام اسلام سخنرانى كرد.

شفاى يك دختر مبتلا به سرطان پس از نوشيدن آب زمزم

خبرگزارى جمهورى اسلامى اعلام كرد كه: يك دختر عربستانى مبتلا به سرطان, كه پزشكان از معالجه وى قطع اميد كرده بودند, پس از انجام مناسك عمره و نوشيدن آب زمزم, شفا يافت. روزنامه الرياض, چاپ عربستان, در شماره ديروز خود با اعلام اين مطلب, نوشت: ((اين دختر كه متوجه پراكنده شدن سرطان در تمامى بدن خود شده و زندگى خود را پايان يافته مى ديد, در مدت چند ماه قرآن را حفظ كرد.
وى پس از حفظ قرآن از پدر خود خواست كه او را به مكه مكرمه ببرد تا آخرين عمره مفرده خود را به جاى آورد.))
بر پايه نوشته الرياض, دختر عربستانى, كه نام او ذكر نشده است, پس از انجام عمره مفرده و نوشيدن آب زمزم و نماز وداع, از خداى كعبه طلب شفا كرد. هنگامى كه او از مسجدالحرام خارج شد, احساس كرد كه تمامى دردهاى او از بين رفته است.
پدر و مادر بيمار كه از نشاط مجدد او به وجد آمده بودند, او را نزد پزشك معالج بردند و طبيب نيز پس از آزمايش هاى متعدد, بر طرف شدن بيمارى و خروج عوامل سرطانى از بدن او را تشخيص داد.

با تقدير و تشكر از مديريت شبكه هاى اطلاع رسانى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى كه در تهيه اخبار جهان اسلام از طريق سايت هاى اينترنتى مجله را همراهى كردند.

 

/

پاسخ به پرسش ها

پرسش ها و پاسخ ها

پرسش: چرا در قرآن به نام امامان ـ عليهم السلام ـ و حضرت زهرا عليهاالسلام, واقعه قدير و نام حضرت على عليه السلام انتظار فرج و ظهور امام عصر اشاره اى نشده است؟

اكرم حميدى ـ تربت جام.

پاسخ:هر چند در قرآن آياتى هست كه به گفته شيعه و اهل سنت, جز بر على عليه السلام و برخى ديگر از امامان عليهم السلام, بر هيچ كس ديگرى منطبق نيست, هم چون آيه ولايت (مائده,آيه55) مباهله (آل عمران,آيه61) و…, ولى به خاطر مصالحى نام آنان به صراحت در قرآن نيامده است. يكى از دليل هاى آن, اين كه قرآن تنها كليات مسائل را بيان كرده و تبيين جزئيات آن را, به پيامبر صلى الله عليه وآله واگذار شده است. شخصى به نام ابى بصير گويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم: مردم مى گويند چرا از حضرت على عليه السلام و اهل بيت او نامى در قرآن كريم نيامده است؟ امام عليه السلام فرمودند: به كسانى كه چنين اعتراضى مى كنند, بگوييد همان گونه كه در قرآن, سه يا چهار (ركعت) بودن نماز مشخص نشده و پيامبر صلى الله عليه وآله آن را براى مردم تفسير كرده است. هم چنين زكات (در قرآن) نازل شده, ولى مقدار آن مشخص نشده و رسول خدا صلى الله عليه وآله آن را براى مردم تفسير كرده است و…, همين طور در قرآن نازل شده است: ((طيعوا الله و طيعوا الرسول و ولى الامر منكم)); از خدا و رسولش و اولى الامر اطاعت كنيد(1) . اين آيه درباره على و حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ نازل شده و پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: هر كه من مولاى اويم, پس على مولاى او است (يعنى همان گونه كه تفسير جزئيات نماز, زكات و حج به پيامبر صلى الله عليه وآله واگذار شده و پيامبر صلى الله عليه وآله نيز آن ها را به مردم معرفى كرده اند.) سپس امام صادق عليه السلام ساير آيات و رواياتى را كه در اين باره آمده, فرموده است(2) .
يكى ديگر از حكمت هاى نيامدن نام على عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام در قرآن, اين است كه در آن آياتى درباره اهل بيت عليهم السلام نازل شده كه بسان اشاره به نام آنان و بهتر از تصريح است, مانند آيه55 سوره مائده كه مى فرمايد: ((ولى و سرپرست شما تنها خداست و پيامبرش و افراد مومن اند. افراد مومنى كه نماز برپاى داشته و در حال ركوع زكات مى دهند.)) دانشمندان شيعه و اهل سنت نقل كرده اند كه فقط على عليه السلام در حال ركوع انگشتر خود را به فقير داد(3) . در نتيجه تفاوتى نداشت كه خداوند متعال به فرمايد:((سرپرست شما خداوند و رسولش و على عليه السلام هستند, يا اين كه صفاتى را از آن حضرت نقل كند كه منحصر به فرد و تنها بر حضرت على عليه السلام منطبق باشد.)) كسى كه به دنبال حقيقت باشد از هر دو گفتار يك مطلب را مى فهمد; با اين تفاوت كه اگر نام حضرت على عليه السلام به صراحت در قرآن مىآمد, به احتمال قريب به يقين, نااهلان به خاطر دشمنى با آن حضرت و محو و حذف نام ايشان از قرآن, در آن دست مى بردند; چنان كه تا مدتى تدوين احاديث پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله رابه همين منظور ممنوع كردند, ولى در صورتى كه با ذكر اوصاف گفته مى شد ديگر افراد نااهل, دست به تحريف قرآن نمى زدند و ولايت امير مومنان على عليه السلام نيز براى حقيقت جويان روشن بود.
شيعه و اهل سنت متفقند كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمودند: من از ميان شما مى روم و دو چيز گران بها در بين شما به يادگار مى گذارم كه اگر به آن دو متمسك شويد, هيچ گاه گمراه نمى شويد: كتاب خدا و اهل بيتم. خداوند دانا به من خبر داده كه اين دو هيچ گاه از يك ديگر جدا نمى شوند, تا در حوض كوثر بر من وارد شوند(4) . ولى عده اى در مريضى منجر به وفات پيامبر صلى الله عليه وآله فرياد بر آوردند كه كتاب خدا ما را كافى است و اجازه ندادند وصيت پيامبر صلى الله عليه وآله نوشته شود, چون مى دانستند كه مى خواهد درباره اهل بيتش وصيت كند(5) .
پس يقين بدانيد كه اگر حتى در يكصد آيه به صراحت نام حضرت على عليه السلام مىآمد, اين عده آن آيات را از قرآن حذف كرده, مى گفتند: بقيه قرآن ما را كافى است و مردم نادان هم دم بر نمىآوردند; چنان كه به حضرت على عليه السلام و حضرت زهرا عليهاالسلام آن همه آزار رساندند و مردم چيزى نگفتند. وانگهى در زمان خليفه اول و دوم, كه صدها روايت از پيامبر صلى الله عليه وآله را جمع آورى كرده و همه را سوزاندند(6) ; بعيد نبود كه جهت مطامع دنيايى خود, بسيارى از آيات قرآن را نيز بسوزانند, افزون بر آن چه گذشت حكمتهاى ديگرى نيز در نيامدن نام اهل بيت عليهم السلام در قرآن هست كه بيان همه آن ها در اين مختصر نمى گنجد.
در قرآن آياتى وجود دارد كه به گفته شيعه و سنى درباره امامت و ولايت و عصمت ائمه عليهم السلام نازل شده است. از آن جمله مى توان به آيات زير اشاره كرد:
1. آيه اولى الامر كه مى فرمايد: ((يا ايها الذين آمنوا طيعوا الله و طيعوا الرسول و ولى الامر منكم(7) ; اى كسانى كه ايمان آورده ايد, از خدا و پيامبر و اولياى امر خود اطاعت كنيد.))
2. آيه تبليغ كه مى فرمايد: ((ي ايها الرسول بلغ ما نزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته))(8) ; اى پيامبر آن چه را از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده, ابلاغ كن و اگر (ابلاغ) نكنى, پيامش را نرسانده اى.
3. آيه ولايت كه مى فرمايد:((انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون))(9) ; جز اين نيست كه ولى شما خداست و رسول او و مومنانى كه نماز مى خوانند و هم چنان كه در ركوعند, انفاق مى كنند.
در قرآن كريم آيات زيادى هست كه (در روايات معصومين عليهم السلام) به حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف و ظهور آن حضرت تفسير يا تويل شده است.

پرسش:نشانه هاى ظهور حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در قرآن چگونه است؟

غلامحسين غلامى, كلاله

پاسخ:برخى از محققان بيش از دويست آيه قرآن در شن و قيام حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف نقل كرده اند. برخى از آيات عبارتند از: هود, آيه ;86 بقره,آيه 2و;3 نس,آيه ;56 اعراف,آيه ;128 توبه,آيه ;23 قصص,آيه 5 و نور,آيه 55(10) .
در مورد نشانه هاى ظهور آن حضرت بايد به رواياتى در اين زمينه مراجعه شود كه طبق آن ها برخى از آيات قرآن, اشاره به اين نشانه ها دارد كه از جمله آن هاست:
1. خروج سفيانى: طبق روايات فراوانى كه از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده, آيه 51 سوره سب تطبيق بر خروج سفيانى شده است: ((و لو ترى اذفزعوا فلا فوت و خذوا من مكان قريب)); اى كاش مى ديدى هنگامى را كه (كافران) وحشت زده اند (آن جا كه راه) گريزى نمانده است و از جايى نزديك گرفتار آمده اند. سفيانى و لشگرش در آستانه قيام حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف بر ضد طرفداران حق خروج مى كنند كه آن ها به هنگام حركت به سوى مكه, به قصد تسخير آن, در صحرا گرفتار مى شوند و هلاك مى گردند(11) .
2. طبق فرمايش پيامبر اكرم در آستانه ظهور آن حضرت, مردم تابع شهوت ها و هواهاى نفسانى خود مى شوند و نماز را ضايع مى كنند. پيامبر گرامى در اين باره به آيه 59 سوره مريم استناد مى كنند: ((سپس كسانى جانشين اينان شدند كه نماز را ضايع گذاشتند و پيرو شهوات گرديدند و به زودى به غى (وادى در جهنم) خواهند افتاد.
3. حضرت صادق عليه السلام مى فرمايد: در آستانه ظهور آن حضرت, گرانى, كساد تجارت, گرسنگى و…بر جامعه مستولى خواهد شد و آيه 155 سوره بقره را در اين زمينه به عنوان شاهد نقل مى كنند: ((البته شما را به اندكى ترس و گرسنگى و بى نوايى و بيمارى و نقصان در محصول مىآزماييم و شكيبايان را بشارت ده)).
4. آمده است كه حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف هنگام ظهور بر خانه كعبه تكيه داده و آيه 86 سوره هود را تلاوت مى كنند: ((بقيت الله خير لكم ان كنتم مومنين و ما انا عليكم بحفيظ)).
5. امام جعفر صادق عليه السلام مى فرمايند: 313 يار حضرت, بعد از ظهور با ايشان بيعت مى كنند و آيه 148 سوره بقره به آن دلالت دارد. ((فاستبقوا الخيرات اين ما تكونوا يت بكم الله جميعا))(12) .
پرسش: حضرت محمد صلى الله عليه وآله با چه شعارى از غار حرا آمدند؟ و آيا توحيد شعار اصلى همه پيامبران بود؟ چرا؟
مجتبى اصغرى كريمى ـ بابل
پاسخ: هدف اصلى پيامبر صلى الله عليه وآله دعوت به توحيد و دورى از شرك بود; چنان كه معروف است, شعار ايشان اين بود: ((قولوا لا اله الا الله تفلحوا))(13) . در قرآن مجيد هدف اصلى ارسال پيامبران, اجراى دو امر است; يعنى همه تعليمات و فعاليت هاى پيامبران مقدمه اى براى اين دو حكم است. 1. توحيد نظرى(14) (شناختن خدا ونزديك شدن به او) 2.توحيد اجتماعى (15) (برقرارى عدل و قسط در جامعه بشرى). شهيد مطهرى رحمه الله در تبيين و جاىگاه اين دو مى فرمايد: ((هدف و شعار اصلى, شناختن خدا و نزديك شدن به اوست; توحيد اجتماعى, مقدمه و وسيله وصول به اين هدف عالى است, زيرا در جهان بينى توحيدى جهان ماهيت ((از اويى)) دارد و به سوى ((اويى)) دارد از اين رو كمال انسان در رفتن به سوى او و نزديك شدن به اوست. انسان از يك امتياز خاص بهره مند است و آن اين كه به حكم ((نفخت فيه من روحى)) واقعيتش خدايى است. فطرت بشر خداجويانه است; از اين رو سعادت, كمال, نجات, خير و صلاح و فلاحش در معرفت خدا و پرستش و پيمودن بساط قرب اوست.(16) ))

پرسش: چرا مقام حضرت على عليه السلام از يكصد و بيست و چهار هزار پيامبر خدا, به جز حضرت محمد صلى الله عليه وآله وسلم بالاتر است ؟

محمد ملايى ـ قم

پاسخ: دليل اين مطلب را در آيات و روايات بسيارى مى توان يافت كه در فضايل آن حضرت بيان شده است :
الف) از امام صادق عليه السلام نقل شده است: خداوند در باره حضرت موسى على نبيناوآله عليه السلام فرمود:
((و كتبنا له فى الالواح من كل شىء…))(17) ; و براى او در الواح (تورات) از هر موضوع ,پند و اندرز نوشتيم…ونفرمود:همه چيزو همه موضوعات, هم چنين در باره حضرت عيسى على نبيناوآله و عليه السلام فرمود:((… ولابين لكم بعض الذى تختلفون فيه…))(18) ; آمدم تا برخى از آن چه را كه در آن اختلاف داريد, روشن كنم…
اما در شن على عليه السلام فرموده است:((..و من عنده علم الكتب…))(19) ; وكسى كه علم كتاب نزد اوست…و نيز درباره آن كتاب فرمود: ((…لا رطب و لا يابس الا فى كتب مبين))(20) . هيچ تر و خشكى نيست, مگر اين كه در كتابى روشن ثبت است. بنابر اين تفاوت على عليه السلام با آن پيامبران در اين است كه آن ها تنها بر بخشى از مسائل آگاهى داشتند, اما على عليه السلام از هر ترو خشكى (همه چيز) آگاه است. (21)
ب) جابربن عبدالله انصارى گويد: پيامبر صلى الله عليه وآله پرسيدند:كدام يك از برادران برترند؟
گفتم: پيامبران, حضرت فرمودند:من برترين ايشان هستم و على بن ابى طالب عليه السلام نيزمحبوب ترين ايشان نزد من است و از پيامبران برتر است, پس هرآن كس كه گويد:پيامبران از على عليه السلام بهترند, رتبه مرا پايين تر از ساير پيامبران قرار داده است ; در حالى كه من على عليه السلام را برادر خود قرار داده ام چون از فضل او آگاهم و اين چيزى است كه پروردگارم مرا بدان فرمان داده است .(22)
ج )از پيامبر صلى الله عليه وآله نقل شده است: هر كس بخواهد به آدم در دانشش, نوح در تقوايش, ابراهيم در بردبارىاش و موسى در هيبتش و به عيسى در عبادتش بنگرد پس به على بن ابى طالب بنگرد. (كه همه صفاتى كه به صورت پراكنده در آن پيامبران وجود دارد, در على عليه السلام يك جا جمع است و او از همه ايشان برتر است).(23)

پى نوشتها
1. نس, آيه 59.
2. ر.ك: غايه المرام, محدث بحرينى, ص265, چاپ سنگى, حديث سوم, باب59, فصل دوم از مقصد دوم.
3. ر.ك: پيام قرآن, آيت الله مكارم شيرازى, ج9, ص 201 ـ 213, انتشارات مدرسه اميرالمومنين عليه السلام.
4. تنها در غايه المرام,(ص211 ـ 235) 82 منبع از اهل سنت و 39 منبع از شيعه آمده است كه اين حديث را نقل كرده اند.
5. سيد عبدالحسين شرف الدين, اجتهاد در مقابل نص, ترجمه على دوانى (نشر كتابخانه بزرگ اسلامى) ص167 ـ 181.
6. ر.ك: همان, اجتهاد در مقابل نص,ص156 ـ 162.
7. نس, آيه 59.
8. مائده, آيه 67.
9. همان, آيه 55.
10. براى اطلاع بيش تر ر.ك: قاضى نورالله شوشترى; احقاق الحق, مرحوم سيدبحرانى, غايه المرام و آيه الله صافى گلپايگانى,امامت و مهدويت.
11. مكارم شيرازى و ديگران, ر.ك: تفسير نمونه, (ج18,دارالكتب الاسلاميه), ص103.
12. ر.ك: آيه الله صافى گلپايگانى, منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر, باب نشانه هاى ظهور, (انتشارات حضرت معصومه عليهاالسلام).
13. بحارالانوار, ج18, ص943, دار احي التراث العربى.
14. احزاب, آيه 45 و 46.
15. حديد, آيه 25.
16. حجر, آيه 29.
17. شهيد مطهرى, مجموعه آثار, ج2, ص177,انتشارات صدرا.
18. اعراف ,آيه 145.
19. زخرف,آيه 63.
20. رعد,آيه 43.
21. انعام, آيه 59.
22. ر.ك :على بن يونس نبطى بياضى الصراط المستقيم,ج 1كتابخانه حيدريه نجف ص 210-214.
23. ر.ك: سيد شرف الدين استر آبادى تويل الايات الظاهره,(موسسه انتشارات اسلامى )ص 548.
24. ر.ك : همان ;اصول كافى, كلينى, ج 1, (دارالكتب الاسلاميه)براى آگاهى بيشتر ر. ك: همان الصراط المستقيم, ج 2 ص 237, شرح نهج البلاغه,ابن ابى الحديدج 7,كتابخانه آيه الله مرعشى, علامه مجلسى بحارالانوارص ;220(موسسه الوف)ص 635 و ج 39,ص 36-38.

با تقدير و تشكر از مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى كه در تهيه پرسش ها و پاسخ هاى قرآنى, مجله را همراهى كردند.
ضمنا خوانندگان گرامى براى دريافت پاسخ به پرسش هاى قرآنى خود مى توانند با اين مركز مكاتبه يا تماس داشته باشند.
نشانى: قم ـ صندوق پستى 3775 ـ /37185 دور نويس: 7736270 / تلفن7742160: ـ 7742150.

 

/

گفته ها و نوشته ها

گفته ها و نوشته ها

بخوانيد و بخنديد

حاكم فاطمى در قاهره وقتى كه مسجد جامع را مجاور باب فتوح بنا نمود, طولى نكشيد كه خود دعوى خدايى كرد, تا جايى كه در نامه مى نوشت:((بسم الحاكم الرحمن الرحيم)) وى از مردم مى خواست كه به او ايمان بياورند و براى نتيجه گيرى پول هاى فراوانى در بين مردم تقسيم مى كرد.
روزى در ايام تابستان, مگس ها اطرافش جمع شده بودند و خدمت گزاران نيز آن ها را دور مى نمودند, اما مگس ها مى رفتند و دوباره مىآمدند; تا اين كه يكى از خدمت گزاران با صداى بلند اين آيه را خواند:((يا ايها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنقذوه منه ضعف الطالب و المطلوب ما قدروا الله حق قدره ان الله لقوى عزيز; اى مردم مثلى زده شد, پس بدان گوش فرا دهيد: كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد, هرگز (حتى) مگس نمىآفرينند, هر چند براى (آفريدن) آن اجتماع كنند و هرگاه مگس چيزى از آن ها بربايد, نمى توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب همه ناتوانند. قدر خدا را آن گونه كه در خور او است, نشناختند. در حقيقت, خداوند است كه نيرومند و شكست ناپذير است. مردم با شنيدن اين آيه و خواندن آن در چنين موقع حساسى, برخود لرزيدند; گويى كه تازه از آسمان نازل شده است. حاكم از تخت واژگون شد و گريخت, كه مبادا او را بكشند(1) .

قضاوت انشتين

گروهى از الهيون, عالمان اخلاق, عقلى مذهبان و ماديون درباره صحت عقايد خويش دچار اختلاف شدند. تصميم گرفتند كه در اين باره انشتين را قاضى و داور قرار دهند, تا بدانند رى او درباره خدا چيست؟ انشتين چون مشاغل زيادى داشت, از آن ها خواهش كرد كه پانزده دقيقه صبر كنند, پس از آن پرسيدند: نظرت درباره خدا چيست؟
پاسخ داد: اگر به كشف دستگاهى موفق مى شدم كه به وسيله آن, با ميكروب ها سخن گويم, با ميكروب كوچكى كه بر سر يك تار موى انسان زندگى مى كند سخن مى گفتم و از او مى پرسيدم كه خود را چگونه يافته است; بى ترديد پاسخ مى داد: من خود را بر سر درخت تنومندى يافته ام كه ريشه آن ثابت و شاخ و برگش آسمان است. به وى مى گفتم كه اين تار مويى كه بر آن زندگى مى كنى, يكى از هزاران تار موى سر انسان و سر عضوى از اعضاى بدن انسان است, راستى شما چه فكر مى كنيد؟ آيا اين ميكروب كوچك مى تواند عظمت و بزرگى انسان را دريابد؟ هرگز! ما هم نسبت به خداوند بزرگ, به مراتب كوچك تر و ناچيزتر از آن ميكروبيم, چگونه من مى توانم به خدايى احاطه پيدا كنم كه با قواى نامتناهى و عظمت بى پايانش, بر همه چيز احاطه دارد؟ هنگامى كه اين افراد از نزد انشتين مرخص شدند, يقيق كردند كه حق با الهيون است(2) .

سياحت كنندگان

نخستين سياحت كننده, آدم ـ عليه السلام ـ بود كه از دنيا به بهشت رفت و از بهشت به دنيا باز آمد.
دوم, نوح ـ عليه السلام ـ بود كه در كشتى نشست و همه عالم را طواف كرد.
سوم, ابراهيم ـ عليه السلام ـ بود كه او را با منجنيق به آتش انداختند.
چهارم, موسى ـ عليه السلام ـ بود كه او را به دريا بگذرانيدند
پنجم, عيسى ـ عليه السلام ـ بود كه به دليل بسيارى سياحت, مولى او را ((مسيح)) ناميد.
و آخرين سياحت كننده مصطفى ـ صلى الله عليه وآله ـ بود كه از همه اين ها عجيب تر است ك به شبى همه دنيا و هفت آسمان را بگشت و از عرش و كرسى گذشت و با دوست مناجات كرده به مكان خويش بازآمد. كدام سياحت برتر از اين باشد!
هر كس را سياحت, در خور همتش بود; اين جا همت عالى تر, سياحت عجيب تر بود(3) .

زندگى و مرگ

از انوشيروان پرسيدند: زندگانى چيست؟ بهتر از زندگانى چيست؟ و همتاى زندگانى چيست؟
گفت: زندگانى, توانگرى است, همتاى زندگانى نيك نامى و بهتر از زندگانى, بهشت جاودانى.
گفتند: مرگ چيست؟ همتاى مرگ چيست؟ و بدتر از مرگ چيست؟
گفت: مرگ درويشى است, همتاى مرگ بدنامى و بدتر از مرگ دوزخ است(4) .

مرگ موسى

وقتى مرگ موسى در رسيد, برقى در هوا از هيبت عشقش بتافت, كه به چشم عزرائيل برخورد و آسيب ديد. ندا رسيد: اى عزرائيل! چون نزد دوستان ما روى, نگر تا به ادب باشى و بى دستورى, فرا نزد ايشان نروى(5) .

يا على

يا على! اگر بينى مردم به فضايل مشغولند, تو به فرائض بپرداز, اگر بينى مردم به طلب دنيا مشغولند, تو به طلب عقبى بپرداز, اگر بينى مردم به راضى كردن خلق مشغولند, تو به راضى كردن حق بپرداز و چون بينى مردم به عيب جويى يك ديگر مشغولند, تو به عيب جويى نفس خويش بپرداز(6) .

ابليس و فرعون

ابليس لعين به خانه فرعون وارد شد, در بكوفت و گفت: اين كيست؟ ابليس گفت: اى سر احمقان! دعوى خدايى مى كنى و ندانى كه من كيستم؟ فرعون گفت: در آى اى ملعون! ابليس گفت: ملعونى, پيش ملعونى آمد. فرعون گفت: بر پشت زمين, هيچ كس بتر (بدتر) از من و بتر از توشناسى؟ گفتا: يكى حاسد, كه از ما بتر است, زيرا كه مرا دوستى بود هر چه به وى مى گفتم. اطاعت مى كرد. او را گفتم: حق تو بر من واجب است, از من حاجتى بخواه. گفت: همسايه مرا گاوى است, آن را بكش. گفتم: من تو را پنج گاو بدهم. گفت: اگر برايم بيست گاو هم بدهى, مى بايد آن گاو وى نباشد, بدانستم كه آن حاسد از هر دوى ما بدتر است(7) .

اسلام و بهداشت

پزشك مسيحى در محضر هارون الرشيد از دانشمندى پرسيد: مى گويند: علم دو تا است: علم اديان و ابدان. در كتاب شما از علم طب چيزى هست؟ پاسخ داده شد: آرى, دستور آن در اين آيه ((كلوا واشربوا ولا تسرفوا)) است. مسيحى پرسيد: در سخنان پيغمبر شما از اين دانش پزشكى چيزى هست؟ پاسخ داده شد: بلى, پيغمبر فرموده است: معده خانه همه دردهاست وپرهيز سر آمد همه داروهاست و تن خود را به آن چه عادت كرده است, تطبيق بده.
مسيحى گفت: كتاب شما و پيغمبر شما, براى جالينوس جايى در طب نگذارده است(8) .

گنجينه معرفت

شب كه در آن نماز گزارى, آينه معرفت است, چون نياز عرضه دارى, گنجينه مغفرت است. روزى كه به معصيت به سر مى برى, نامه گناهى است پر ظلمت, شبى كه به غفلت به پايان مى رسانى, شب سياهى است بى قيمت. شب دو حرف است: ((شين)) و ((با)) شين آن شفقت ((و انك لعلى خلق عظيم))است و بايش بركت ((بسم الله الرحمن الرحيم)) است(9) .

پى نوشتها
1. (حج, آيه74 ـ 73)
2. محمد مهدى تاج لنگرودى, داستان هايى از خداشناسى,ص80 ـ 79.
3. همان, ص 159 ـ 158.
4. ابو ابراهيم بخارى, شرح التعريف, ج1, ص132.
5. محمد عوفى, تحفه, ص91.
6. خواجه عبدالله انصارى, كشف الاسرار, ج1, ص383.
7. داستان هاى عرفانى, محبوبه جامعى, ص293.
8. محمد عوفى, بحرالفوايد, كتاب الحكمه, ص54.
9. داستان هاى عرفانى, محبوبه جامعى, ص26.
10. خواجه عبدالله انصارى

 

 

/

وقايع و مناسبت هاى ماه

مناسبت هاى ماه

((اكنون بر معلمان متعهد و مسوول دبستانى و دبيرستانى است كه با كوشش خود جوانانى را تحويل دانشگاه ها دهند كه با آگاهى از انحرافات گذشته دانشگاه,بر فرهنگ غنى و مستقل اسلامى ايران تكيه كنند و بر اساتيد متعهد است كه… جوانانى متعهد نسبت به مصالح كشور و آگاه به اهداف اسلام تحويل جامعه دهند و مطمئن باشند كه با اين خدمت, استقلال و آزادى كامل ميهن عزيزشان تضمين خواهد شد…)).
(فرازى از پيام امام خمينى(ره) به مناسبت آغاز سال تحصيلى,صحيفه نور, ج9, ص65)
روز اول مهر, روز بازگشايى مدارس و آغاز سال تحصيلى ميليون ها دانشآموز ايرانى بر تمامى معلمان, مربيان و دانشآموزان كشور مبارك باد.
((هفته دفاع مقدس, يادآور حماسه آفرينى ياران مهدى ـ عليه السلام ـ در دفاع از قرآن و شرف و آزادى است. جهادى كه امت ما را در پيشگاه خدا و رسول رو سفيد و در مقابل ملل جهان سربلند ساخت; اميد آن كه بارقه اى از روح بلند و ملكوتى شهيدان عاشق و عارف, در دل وارثان شهادت بتابد و بازماندگان از آن كاروان را صبر و ثبات و وفا و بيدارى بخشد…)).(جواد محدثى).
بيست و دومين سالگرد دفاع مقدس گرامى باد.

((در بيرون شهر كوفه, محلى بود و در آن جا زنى بود مستوره(پوشيده), در خانه خويش بر سجاده نشسته در حضرت پروردگار به راز و نياز مشغول و از قضيه غائله كربلا و شهادت سيد الشهد بى خبر, ناگاه غوغايى عظيم و آشوبى بزرگ به گوش او رسيد. آن عفيفه در چادر عفت, بيرون تاخت و بر فراز بام آمد و نگران شد. سپاهى فوج فوج و همراه با آن ها,سرهايى نورانى بر فراز نيزه ها و گروهى اسير و دست گير و زن هاى بى معجر (روسرى) داخل محمل هاى بى روپوش و از خجالت تماشاچيان, سر به زير افكنده, و در مقدم (جلو) آن ها, زنى بلند بالا و طفلى در آغوش با حالتى پريشان, بر آن طفل نگران; و آن طفل از آن زن, آب طلب مى نمود و بى تابى مى كرد. آن زن به واسطه فقدان آب, از خجالت چهره زرد مى كرد. آن زن از مشاهده اين حال به ملال اندر شد و با نهايت بى تابى از آن زن عفيفه سوال نمود: شما از كدام جماعت اسيران باشيد؟ آن زن سر بلند كرد, فرمود: ما از اسيران آل محمديم و اولاد آن حضرتيم. آن زن چون بشنيد, بر چهره خود طپانچه (كف دست) زد و گفت: اى زن قد خميده! بگو ببينم چه نام دارى؟ همانا با دختر شاه ولايت شباهت دارى و اين سر نورانى كه در مقدم سرهااست, سر كه باشد؟ عليا مكرمه, سر بلند نمود و به آن زن فرمود: از ما چه مى پرسى؟ من زينب و اين سر, سر شاه شهيدان, برادرم حسين باشد, آن زن پس از مكالماتى با آن مظلومه, به تعجيل داخل خانه اندر شد. آن چه چادر و معجر و لباس در خانه داشت, آن را بياورد و به اسر بداد.))
(خصائص زينبيه, ص199 – 198 به نقل از ماهنامه ادبى گنجينه, ش19, ص73)
السلام اى زينب اى معناى عشق
السلام اى رتبه و الاى عشق
السلام اى اسوه صبر و ثبات
السلام اى روشنى بخش حيات
السلام اى عزم و رى استوار
السلام اى مرتضى را يادگار
السلام اى رهرو راه حسين
السلام اى جان آگاه حسين
السلام اى زينب اى جان صبور
السلام اى در همه غم ها شكور
اى بلند آوازه عزت مدار
اى مهين بانوى ملك افتخار
اى كه نام اقدست باشد قرين
با بهار گريه شور آفرين
هر كجا نام تو آيد بر زبان
اشك مى جوشد به استقبال آن
(صاعد اصفهانى)
يكم مهرماه/ پانزدهم رجب, سال روز وفات حضرت زينب سلام الله عليها بر تمامى شيعيان تسليت باد.

((پيرمردى صد ساله, كه در اثر طول عمر, پشتش خميده بود, بر عصاى خود تكيه كرده بود و گام بر مى داشت; جوانى جاهل او را ديد,به خميدگى پشت او اشاره كرد و گفت: اى پيرمرد, اين كمان كه بر پشت دارى به چند خريده اى تا من نيز يكى بخرم؟ پير نگاه عاقلانه اى به او كرد و گفت:
تير قدى بر سر پيرى نژند
گفت به بازى كه كمانت به چند؟
گفت مكن نرخ تهى مايگان
رو كه هم اكنون رسدت رايگان))
هفتم مهرماه, روز بزرگداشت سالمندان گرامى باد.

سعادت و شقاوت انسان در گرو سخن گفتن اوست. امام موسى كاظم ـ عليه السلام ـ راهنماى هدايت و چراغ راه رستگارى انسان ها, مى فرمايند: ((سخن گويان سه دسته اند: دسته اى سود مى برند, دسته اى سالم مى مانند و دسته اى هلاك مى شوند. آن كه سود برد كسى است كه خدا را ياد كند و آن كه سالم مى ماند, كسى است كه ساكت مى ماند و آن كه به هلاكت مى رسد كسى است كه در باطل فرو رود. خداوند بهشت را بر هر كه بدگو و بد زبان و كم حيا باشد حرام كرده است)).
(سخنان برگزيده از برگزيدگان جهان, ص 292.)
يازدهم مهرماه/ بيست و پنجم رجب, روز شهادت غمبار امام موسى كاظم ـ عليه السلام ـ تسليت باد.

از بلور ماه, لبخند مى تراويد, غار حرا تجلى گاه نور بود. جبرئيل امين, گل واژه هاى وحى را منتشر مى كرد, در آن شب, محمد ـ صلى الله عليه وآله ـ بر سريرى مى نشست كه عرش نبوت بود, او در آن جغرافياى زمين, راه تاريخ را مى گشود و چراغ خورشيد را مىآويخت, تا راه ما را تا فرجام, راهنما باشد در سال روز مبعث هنوز هم شكوه آن خاطره, جام زيستنمان را سرشار مى كند و شكوفه هاى شادى را در دلمان شكوفا مى سازد.))
(اصغر عرفان, گلبرگ معرفت, ش33, ص182.)
سيزدهم مهرماه/ بيست و هفتم رجب,روز بعثت حضرت محمد ـ صلى الله عليه وآله ـ مبارك باد.
((از حسين بن على ـ عليه السلام ـ مروى است كه مى فرمايد: رفتم به نزد جدم رسول خداـ صلى الله عليه وآله ـ ديدم ابن ابى كعب در نزد او نشسته است. چون مرا ديد, فرمود: مرحبا باد تو را اى زينت آسمان ها و زمين! ابن ابى كعب عرض كرد: يا رسول الله! آيا جز تو كسى زينت آسمان ها و زمين ها تواند باشد؟ پس رسول خدا فرمود: اى ابن ابى كعب! سوگند به آن كسى كه مرا به راستى مبعوث فرمود, حسين بن على در آسمان ها عظيم تر از آن است كه در زمين است و اسم او در طرف راست عرش مكتوب است كه حسين مصباح هدى (چراغ هدايت) و سفينه (كشتى) نجات است.
ابن ابى كعب گويد: آن گاه پيغمبر دست حسين را بگرفت و فرمود: اى مردمان! اين حسين بن على است, او را بر كاينات(موجودات) تفضيل گذاريد (برترى دهيد) چنان چه خداوند تفضيل گذاشت. سوگند به خداى كه جد او در نزد خداوند, گرامى تر است از جد يوسف بن يعقوب, اين حسين است, جد او مصطفى در بهشت است و جده او خديجه كبرى در بهشت است و مادر او فاطمه زهرا در بهشت است و پدر او على مرتضى و برادر او حسن مجتبى و عم او جعفر طيار در بهشتند و دوستان او و دوست داران او در بهشتند)). (لسان الملك,ناسخ التواريخ, ص58 – 57.)
هيجدهم مهرماه/ سوم شعبان روز ولادت با سعادت امام حسين عليه السلام و روز پاسدار مبارك باد.

((از صفات آن حضرت آن كه چون اراده وضو مى نمود, رنگ مباركش زرد مى شد, چون وجه آن پرسيدند, فرمودند كه: آيا مى دانيد در خدمت كه مى بايد مرا در اين ايستادن, و چون به نماز مى ايستاد, لرزه بر اندام مباركش مى افتاد, چون از سبب آن سوال كردند, فرمود: مى خواهم كه در پيش پروردگار خود به دعا و مناجات و استغفار مشغول شوم; از آن جهت مرا لرزه مى گيرد…)).
(مقدس اردبيلى, حديقه الشيعه, ج2, ص685.)
بيستم مهرماه/ پنجم شعبان روز ولادت با سعادت امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ گرامى باد.

((حضرت على ابن ابى طالب ـ عليه السلام ـ مى گويد: پيغمبر درباره فداكاران راه حق چنين گفت: ياعلى! هر كس خانواده مجاهدين و جانبازان را تكفل كند, در روز رستاخيز به گواهى فرشتگان مورد عنايت من واقع و نزد من منزلت خواهد داشت.))
(خواجه عبدالله انصارى, كشف الاسرار, ص214.)
نوزدهم مهرماه/ چهارم شعبان, روز ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل ـ عليه السلام ـ و روز جانباز گرامى باد.

((… مولاى من! سال هاست صبح هاى جمعه ندبه گويان, با اشك و مژه چشم هايم, آب و جارو مى كنم, تا مگر قدمگاه تو شود و در غروب غم انگيز چشمانم ((سمات)) را زمزمه مى كنم و اشك حسرت مى ريزم. بيا تا در حريمت بياسايم, با گريه هايت همنوا شوم, سر بر شانه بغض بگذارم و مثل ابر بهار گريه كنم و دانه هاى مرواريد چشمانت را در صدف نگهدارى كنم. اى سوار سبز پوش لحظه هاى من! مى دانم كه روزى مىآيى و پرستوهاى مهاجر را بر شاخسار آرامش, موا مى دهى.
اى خوب! ديگر نمى توانم اشك هايم را, در چاه چشمانم اسير كنم, باران اشكم را بر سجاده نيازم جارى مى كنم كه اشك, مهر استجابت دعاست. اى زلال عصمت, آتش معصيت, در وجودم شعله ور است, بر من ببار و تطهيرم كن, بيا تا ايمانم غرق گرداب گناه نشده,بيا)).
(عبداللطيف نظرى)
سى ام مهرماه/ پانزدهم شعبان, ولادت حضرت حجت بن الحسن (عج) و روز مستضعفان گرامى باد.

 

/

مصاحبه با دكتر محمد لگن هاوزن انديشمند مسلمان آمريكايي درباره اسلام و فرهنگ اسلامي

مصاحبه با دكتر محمد لگن هاوزن انديشمند مسلمان امريكايى
درباره اسلام و فرهنگ اسلامى

آن چه در اين جا مىآيد, مصاحبه اى است كه از سوى مجله ((پاسدار اسلام)) با دكتر محمد لگن هاوزنMuhammadlegenhausen) ) استاد دانشگاه و محقق امريكايى انجام گرفته است. ايشان مدت دوازده سال است كه در ايران به سر مى برد و هم اكنون در موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره) به تدريس و تحقيق فلسفه اشتغال دارد. آقاى دكتر, داراى آثار و تليفاتى است كه در امريكا و ايران منتشر شده است.

O جناب آقاى دكتر از اين كه وقت تان را در اختيار مجله ((پاسدار اسلام)) گذاشتيد, سپاس گزارم.
لطفا مقدارى از زندگى تان سخن بگوييد.

O من در امريكا و در يك خانواده مسيحى متولد شدم و تا پيش از رفتن به دانشگاه مسيحى بودم. در دانشگاه به دليل اين كه فكر مى كردم دين چيزى بيش از خرافات نيست, بى دين بودم; تا اين كه با دانشجويان مسلمان, مخصوصا دانشجويى مسلمان از ايران كه از شاگردان من در كلاس مقدمه فلسفه بود, آشنا و متوجه شدم دينى بهتر از مسيحيت وجود دارد كه اسلام است و مى تواند انسان را به سعادت برساند.
پس از مطالعه درباره تشيع و تسنن, به مذهب شيعه روى آوردم.
حدود ده سال در دانشگاه تگزاس جنوبى تدريس مى كردم تا اين كه بين من و مديريت دانشگاه اختلافاتى به وجود آمد و در نتيجه, از آن دانشگاه استعفا دادم. يك سال بعد بنا به دعوت انجمن حكمت و فلسفه به ايران آمدم و در آن جا به مدت چهار سال تدريس كردم. پس از آشنايى با بنياد باقرالعلوم ـ عليه السلام ـ به دعوت حضرت آيه الله مصباح يزدى ـ دام ظله ـ به تدريس در اين مركز مشغول شدم و مدت دوازده سال است كه در ايران زندگى مى كنم.

O جذابيت دين مبين اسلام از چه نظر براى شما اهميت داشت, عقلى يا عرفانى؟!

O هر دو; اولين تحريك براى مطالعه در دين مبين اسلام در من, انقلاب ايران بود. من آن موقع در انجمنى كه عليه سياست امريكا در جنوب افريقا تشكيل داده بوديم, فعاليت مى كردم. در آن انجمن, برخى از افراد سوسياليست با ايدئولوژىهاى مختلف حضور داشتند. من از طرفى ديدگاه سوسياليست ها را قبول نداشتم و از سوى ديگر, ايدئولوژى درستى هم نمى توانستم پيدا كنم. وقتى كه با اسلام آشنا شدم, اين نهضت و ايدئولوژى را كه كاملا ضد ظلم بود, مناسب ديدم. بحث عدالت در ميان مسلمانان ـ مخصوصا شيعيان ـ براى من بسيار جالب بود.
من وقتى با فلسفه و عرفان اسلامى آشنا شدم, ديدم مسلمانان درباره خدا به صورتى ديگر مى انديشند. فيلسوفان مسلمان مى گويند خداوند, واجب الوجود يا وجود مطلق و وجود محض است; اين براى بنده خيلى جالب بود. من هم وقتى كه مى خواستم درباره اسلام تحقيق كنم, همين نوع تفكر را درباره مسائل كلامى, اجتماعى و فلسفى داشتم. خيلى اوقات فقط براى جست و جوى حقيقت, به مسجد مى رفتم و هنگامى كه مسلمانان نماز مى خواندند, من هم بدون هيچ گونه اعتقادى سجده و ركوع مى كردم; فقط همين قدر مى توانستم همراه آن ها باشم. ولى يك بار كه در سجده بودم, شك عجيبى در من ايجاد شد. با خود گفتم اين چه وضعيتى است؟ در اين جا چه كار مى كنم؟ چرا پيشانى ام را بر زمين گذاشته ام؟ … اين جا بود كه يك تحول عظيم در دلم ايجاد شد.

O چرا از بين ساير مذاهب اسلامى, تشيع را انتخاب نموديد؟و چرا نام پسرتان را

على گذاشتيد؟
يكى از اولين كتاب هايى كه من درباره اسلام خواندم, نهج البلاغه بود. بعد از خواندن اين كتاب, مهم ترين مسله براى من اين بود كه تسنن درست است يا تشيع؟ در تشيع, عدالت جايگاه ويژه اى دارد كه تسنن از آن برخوردار نيست. در تشيع, بيش از همه مسائل اعتقادى, خود شخصيت امام ـ عليه السلام ـ براى من جالب بود كه مى خواستم در مكتب ايشان باشم.

O آيا شما درباره زندگى ائمه معصومين مطالعاتى هم داشته ايد؟

O بلى, اجمالا مطالعاتى داشته ام و تازگى ها يك شعر سه صفحه اى درباره امام زمان(عج) سرودم و ظاهرا به فارسى هم ترجمه شده است.

O آيا از آن شعر چيزى در ذهن داريد؟

O بلى, قسمتى از آن شعر كه برگرفته از يك قطعه ادبى آلمانى است, برايت مى خوانم:
اى تصوير لبخند, چه زمانى آن نور تو, همانند قرمزى خورشيد تابنده بر من خواهد تابيد, اى تصوير لبخند, اشك فراقت در حالى كه داغ تر از اشك چشمان من است بر گونه هايم جارى است.

O لطفا جنبه هاى عملى اسلام را كه بر شما تثير گذاشت و باعث شد شما اسلام را انتخاب كنيد, بيان نماييد.

O چند چيز باعث شد من اسلام را انتخاب كنم:
يكى از بعد عقلى بود, اين تصورى كه اسلام درباره خدا ارائه مى كند, براى من چيز جالبى بود و با تصور خدا در دين مسيحى تفاوت داشت. اشكالات تصور دين مسيح از خدا, مشهور است.
من وقتى در دبيرستان تحصيل مى كردم, درباره دين مسيحى كه حضرت عيسى ـ عليه السلام ـ را خدا مى داند, شك داشتم. من چهار انجيل را خواندم ولى در جايى نديدم كه خود حضرت عيسى ـ عليه السلام ـ ادعاى خدايى كرده باشد. اين نوع مشكلات در دين اسلام, خيلى نزديك تر به عقل است. البته دين مسيحى چيزهاى بسيار قشنگى دارد, ولى به پاى عرفان اسلامى نمى رسد.
در فرهنگ غرب, اصلا كسانى مانند حافظ و مولوى و عطار نداريم. بعد عاطفى اسلام هم براى من جالب بود. سومين چيزى كه براى من خيلى مهم بود, بعد اخلاقى اسلام بود; مثل اهميتى كه عدالت در دين اسلام دارد.

O قبل از اين كه مسلمان شويد, با قرآن كريم آشنايى داشتيد؟

O بلى, شنيده بودم كه قرآنى وحى شده است و روزى هم به دستم رسيد و ورق زدم و خيال مى كردم مانند يك كتاب رمان و داستان است و چيزى از آن نفهميدم.

O چگونه با قرآن آشنا شديد؟

O بعدا متوجه شدم كه قرآن يك كتاب رمان و داستان نيست, بلكه يك كتاب علمى و دينى است و بايد بر يكايك جمله ها و كلماتش دقت و تمل كرد تا چيزى از آن فهميده شود و براى فهم آن حتما بايد به تفاسير مراجعه كرد.

O شما حالا چه تفسيرهايى را مطالعه مى كنيد؟

O من تفاسيرى را كه به انگليسى ترجمه شده اند, مطالعه مى كنم; مخصوصا ترجمه الميزان, كه متسفانه ترجمه انگليسى آن ناتمام است.

O لطفا در خصوص جايگاه فلسفه در قرآن, توضيحاتى بفرماييد.

اين يك موضوع بزرگى است كه نمى توانم فقط در دو جمله توضيح دهم. ولى خلاصه ديدگاه من اين است كه اگر منظور از فلسفه, يك مكتب خاصى مانند فلسفه ابن سينا و فلسفه ملاصدرا باشد, ما نمى توانيم بگوييم كه اين مسله صريحا در قرآن ذكر شده است. ولى اگر فلسفه را به عنوان يك معناى خاص در نظر بگيريم كه برگرفته از يك كلمه يونانى به معنى محبت و عشق به حكمت مى باشد, اين مفاهيم خيلى زياد در قرآن توصيه و توصيف شده است. پس با اين معنا مى توانيم بگوييم فلسفه را مى شود از قرآن استنباط كرد. ما مى توانيم براى ساختن يك نظام فلسفى از قرآن استفاده كنيم ولى نمى توانيم بگوييم كه اين را صريحا قرآن گفته است.

O برداشت عموم مردم امريكا از اسلام چيست؟

O مردم امريكا اصلا نمى دانند اسلام چيست, آن ها برداشت بدى درباره اسلام دارند, مخصوصا بعد از واقعه 11 سپتامبر, كه معمولا عليه اسلام و مسلمان ها تبليغ مى كنند. متسفانه, مسلمانان امريكا هم بيش تر مشغول متهم كردن يكديگرند, حتى شيعيان امريكا, غير از رساله مراجع تقليد, چيزى ديگر درباره آن ها نمى دانند. آن هايى كه قبلا مقلد امام خمينى(ره) بودند, با بعضى از مقلدين ديگر مراجع و شيعيان پاكستانى با شيعيان لبنانى اختلاف نظرهايى دارند, اين نوع اشكالات در آن جا فراوان به چشم مى خورد. گاهى اوقات از من مى پرسند كه دولت امريكا چه طور مى تواند از رواج اسلام در غرب جلوگيرى كند؟ من مى گويم لازم نيست كارى بكند, زيرا خود مسلمانان آن قدر برنامه براى خودباختگى دارند كه لزومى ندارد دولت امريكا كارى انجام دهد!

O حركت جوامع غربى, به خصوص امريكا, به سمت معنويت چگونه است و اساسا اين حركت به كجا مى انجامد؟

O يكى از پديده هاى خيلى جالب در غرب اين است كه مردم به امور معنوى علاقه زيادى پيدا كرده اند و قبل از واقعه 11 سپتامبر بهترين زمان براى طرح تفكر اسلامى در امريكا بود, ولى پس از اين واقعه, چون عليه اسلام و مسلمان ها خيلى تبليغ مى شود, كار را مشكل كرده است.

O ما چگونه اسلام را به عنوان يك دين زندگى در دنيا معرفى كنيم؟

O راه هاى زيادى وجود دارد, از جمله:
1. عمل است. اين خيلى مهم است, ما مسلمان ها بايد تمامى دستورات اسلام و قرآن را در زندگى به كار ببريم, و از اين راه بايد به جهانيان بفهمانيم كه دين ما, دين زندگى است. اين دين, درباره نياز فطرى و غريزى انسان است, برنامه دارد.
2. با مسيحيان و پيروان ساير اديان گفت و گو داشته باشيم; الان چند سازمان است كه مشغول فعاليت هستند تا بتوانند اين گونه گفت و گوها را انجام دهند.

O آقاى دكتر! نظر شما درباره پديده ((جهانى شدن)) چيست؟

O اين توطئه اى است از امريكا و غرب و عملا تحقق پيدا نمى كند و خيلى مشكل است.

O توصيه جناب عالى به جوانانى كه گرايش شديد به فرهنگ منحط غربى دارند چيست؟

O به نظر من آن ها يك تصور خيالى به غرب دارند. اگر اطلاعات بيش ترى درباره آن جا داشتند, فكر مى كنم كه در بسيارى از موارد اين اشكال رفع مى شد. برخى از جوانان فكر مى كنند كه فقط در آن جا مى توانند تفريح كنند, در آن جا همه چيز ارزان است, آن جا همه خانه دارند و… در حالى كه اصلا اين طور نيست. من تقريبا هر سال حداقل دو ماه از تابستان را در امريكا هستم و در آن جا معمولا روزنامه مى خوانم. گاهى اوقات با خود فكر مى كنم اگر همين روزنامه اى را كه در شهر نيويورك چاپ مى شود, به زبان فارسى ترجمه مى كردند و جوانان ايرانى آن را مى خواندند, ذهنيت آن ها نسبت به غرب تغيير مى كرد.
بارها اتفاق افتاده است كه افراد از من پرسيده اند اهل كجا هستم. پس از اين كه متوجه مى شوند امريكايى هستم, مى پرسند كدام بهتر است; ايران يا امريكا؟ به نظر من اين سوال خيلى خام است; يعنى هر كشورى مشكلات خاص خودش را دارد. كسى نبايد فكر كند كه مشكلات فقط براى ماست و در آن جا همه اش پول و ثروت است و يا بر عكس, كسى نبايد فكر كند كه در آن جا فقط فساد است و اين جا مقدس است. اين اشكالات در هر جايى هست ولى با يك ديگر متفاوتند.
من وقتى در امريكا بودم, فرصتى پيش آمد تا با رئيس بانك هاوايى كه فرد خيلى ثروتمندى بود, بحث كنم. ايشان مى گفت: نمى توانستم تصور كنم كه روزى برسد كه اين قدر پول داشته باشم, بيش تر دوستانم نيز خيلى ثروتمند هستند, ولى ما هيچ وقت احوال يك ديگر را نمى پرسيم, زيرا مى دانيم كه بد هستيم! ايشان مى گفت: من خودم بچه اى دارم كه معتاد شده و على رغم اين كه پول زيادى دارم, نتوانستم او را نجات دهم.
دوست ديگرى دارم كه با همسرش متاركه كرده و بين آن ها هميشه جدال و اختلاف است در اين كه فرزندشان نزد كدام يك باشد. همسر يكى ديگر از دوستانم هم مى خواست خودكشى كند كه الان تحت نظر يك روان كاو است.
اين نوع مشكلات اصلا با پول حل نمى شوند. بنابراين, اشكالاتى كه ما داريم, با اشكالات آن جا خيلى فرق دارد.

O آيا شما فكر مى كنيد جوانان ما بايد از فرهنگ غرب پيروى كنند؟

O جوانان ايرانى نبايد از فرهنگ غرب پيروى كنند ولى خوب است كه با فكر و ايدئولوژى و فلسفه اى كه در آن جا رايج است, آشنا شوند.

O لطفا نظرتان را درباره آزادى ارزش هاى دينى بيان بفرماييد.

O من فكر مى كنم اگر در منابع دينى دقت كنيم, مى بينيم كه آن جا آزادى عميق ترى وجود دارد. افرادى كه فكر مى كنند اگر در ايران نيز مانند غرب, ارتباط پسران و دختران با يك ديگر بيش تر باشد بهتر است, اشتباه مى كنند.
زمانى كه من در دهه 70 دانشجو بودم, ارتباط بين دختران وپسران كاملا آزاد بود, به همين دليل, در آن جا بسيارى از پسران و دختران با هم دوست مى شدند و مثل همسر با يك ديگر در يك آپارتمان زندگى مى كردند, در حالى كه با هم ازدواج نكرده بودند. چون آن ها آزاد هستند, كم كم آن پسر يا دختر به كسى ديگر علاقه پيدا مى كند. وقتى اين كار صورت مى گيرد, طرف مقابل واقعا دلش مى شكند و پسر مثلا براى شش ماه ديگر نمى تواند درس بخواند, زيرا مدام فكرش درباره آن دخترى است كه او را ترك كرده و سراغ پسر ديگرى رفته است. بنابراين, پسران و دخترانى كه فكر مى كنند اگر در برقرارى ارتباط با يك ديگر آزاد بودند, خيلى خوب بود, نمى دانند كه اين آزادى چه مشكلاتى را در پى خواهد داشت.

O از زمانى كه مسلمان شده ايد تا چه اندازه توانسته ايد افراد را جذب اسلام كنيد؟

O شايد بهترين كارى كه كردم اين بود كه در دوره فوق ليسانس و دكترا يك دوست داشتم كه توجهى به مسائل دينى نداشت, بعد از اين كه اهميت دين را برايش توضيح دادم, مسيحى خوبى از آب درآمد! خوب اين خيلى بهتر از مسيحى نبودن و يا بد بودن است. از موقعى هم كه در ايران هستم نزديك به ده سال است كه هميشه مقاله مى نويسم. گاهى اوقات افرادى را مى بينم كه مى گويند از مقاله شما خيلى استفاده كرديم ولى نمى دانم كسى اسلام آورده است يا خير.

O بعد از اين كه مسلمان شديد, خانواده, همسايه ها و دوستان چه برخوردى با شما داشتند؟

O برخورد خيلى بدى داشتند, مادرم گريه مى كرد, پدرم عصبانى شده بود, دوستان صميمى ام كه چندين سال با هم دوست بوديم, بعد از آن اصلا نمى خواستند با من صحبت كنند, همسرم از من جدا شد و…

O جناب آقاى دكتر, سپاس گزارم از اين كه وقت تان را در اختيار مجله گذاشتيد.

O متشكرم.

 

/

منجي گرايي موعود گرايي، خوان گرايي و مهدويت

منجى گرايى,موعودگرايى, خوان گرايى و مهدويت

تهيه و تنظيم: رمضانعلى بذرافشان

در طول تاريخ, شيعه با حضور خود در مجامع مختلف, ايده و بينش زنده و پويا داشته است. ايران تنها كشورى است كه اكثريت جمعيت آن را شيعه تشكيل داده است. تثير اين جمعيت بر اسلام معاصر و شناخت آن, به ويژه پس از پيروزى انقلاب اسلامى و رهبرى پيامبر گونه امام خمينى (ره) و پس از ايشان, هدايت حكيمانه انقلاب توسط مقام معظم رهبرى (دام ظله), بر كسى پوشيده نيست.
يكى از ويژه گى هاى خاص اين انقلاب و نظام اسلامى, اعتقاد به ولايت فقيه, آن هم به عنوان جانشين حضرت ولى عصر (عج للله تعالى وفرجه الشريف) در زمان غيبت مى باشد. انتظار, خكومت مهدوى, عدالت جهانى, زمينه سازى ظهور حضرت ولى عصر(عج للله تعالى وفرجه الشريف), وظيفه اصلى منتظران و… از اهم امورى است كه سرلوحه زندگى ملت ايران را تشكيل مى دهد. و اين انديشه پوياست كه شيعيان جهان را به تحرك و حق طلبى وامى دارد.
انتظار ظهور يك منجى و مصلح جهانى و اميد به استقرار عدل و صلح جهانى امرى فطرى است و اختصاص به يك زمان و مكان و قوم و ملت خاص ندارد.
اين كه منجى موعود كيست؟ در چه شرايطى ظهور خواهد كرد؟ ارتباط ما با او چگونه خواهد بود؟ و… از ديدگاه ها ى مختلف قابل طرح است و تا كنون كتب و مقالات بسيارى در اين زمينه نوشته شده و سخنرانى هاى بسيارى در اين موضوع ارائه شده است. امروز ما شاهد بحث حكومت واحد جهانى هستيم كه اين نيز اشاره به ضرورت تشكيل حكومت واحد و نفى هرگونه تبعيض دارد و اين, با توجه به اوضاع درهم رخته جهان, ناشدنى است مگر به دست شخصى كه ماوراى انسان هاى عادى بوده و از جانب خداوند براى هدايت انسان ها به سوى نور و رستگارى, مموريت يافته باشد.
عقيده به ظهور يك مصلح آسمانى در پايان جهان كه روزى مىآيد و جهان را از زير يوغ استعمار و ستم مى رهاند, يكى از مباحث اعتقادى است كه نه تنها در اسلام بلكه در تمامى اديان آسمانى و مكاتب مختلف جهان سابقه طولانى دارد و حتى پيروان مكتب هاى الحادى نيز به آن اعتقاد دارند.
وعده ظهور منجى آخرالزمان و موعود منتظر در اديان و مذاهب گوناگون, در قالب كلمات و كليه واژه هاى خاص مى باشد. اديان مختلف اين موعود را به اسامى گوناگون مى خوانند; يهوديان منتظر بازگشت كريشنا مى باشند, مسيحيان انتظار بازگشت حضرت عيسى(عليه السلام) را مى كشند, شرعيات بودايى آمدن بوداmaittreya buddha)) را پيشگويى مى كنند, كتاب هاى مقدس زرتشتيان آمدن سااشيانتsaoshyant)) را نويد مى دهند و….

يهود: ” خداوند, پروردگار شما,براى شما پيامبرى شبيه من برخواهد انگيخت… شما بايد به او گوش فرادهيد”.
(تورات, سفر تثنيه ـ حضرت موسى ـ عليه السلام ـ).
((من در وحى (الهامات) شبانه ديدم و مشاهده كردم, با ابرهاى آسمانى كسى شبيه فرزند آدم آمد. او به سوى خداى ازلى آمد و در برابر او جلوه گر شد. به او حكم فرمايى و شكوه و سلطنت داده شد, كه همه مردم, ملت ها و السنه بايد در خدمت او در آيند. او پايدار است كه زوال ناپذير خواهد بود)).

(يهوديت دانيال)
مسيحيت: ((فورا بعد از آزمايش سخت آن ايام, خوشيد منطمس خواهد گشت و ماه پرتو افشانى نخواهد كرد, ستارگان از آسمان سقوط خواهند كرد, نيروهاى آسمان متزلزل خواهند گشت. سپس علامت فرزند آدم در آسمان آشكار خواهد شد, و سپس همه قبايل كره زمين به ماتم خواهند نشست, و فرزند آدم را خواهند ديد كه از ميان ابرهاى آسمان آمده, داراى قدرت و شكوه زياد است, و او فرشتگان خود را با يك شيپور بزرگ گسيل خواهد داشت, و برگزيدگان او را از اطراف جمع خواهند كرد, از يك طرف آسمان به طرف ديگر)).

انجيل متى)

هندو: ((هر زمان كه سست شدن (فساد) عدالت, درستكارى (تقوا) وجود دارد… و تمجيد ظلم, زشتكارى (بى تقوايى) وجود دارد, سپس من خودم خواهم آمد… براى از بين بردن بدكاران, براى استقرار تقوا(درستكارى, عدالت, پرهيزكارى) با قوت و استحكام, من در هر دوره و هر عصر زاده مى شوم)).
(كريشنا, باگافراد گيتا,گفت و گوى چهارم)
بودا: ((من اولين بودايى نيستم كه پا به عرصه زمين گذاشت, و آخرين بودا هم نخواهم بود. در زمان مقتضى بوداى ديگرى در جهان بر خواهد خاست, يك بوداى مقدس… او بر شما همان حقايق جاويدانى را كه من به شما تعليم داده ام, مكشوف خواهد ساخت… او يك زندگى مذهبى را اعلام خواهد كرد كه د رتماميت كمال و پاكى است, مثل آن چه هم اكنون من ندا در داده ام)).
(اصول بودا)

((با دقت از دل و جان گوش فرا دهيد, مردى كه روحش به تابناكى مى درخشد, مردى كه انديشه اش كاملا ثابت است, مردى كه درستى و عدالتش از همه پيشى مى جويد; چنين انسانى به راستى در اين جهان ظاهر خواهد شد. وقتى او قوانين ذى قيمتى را موعظه مى كند, همه مردم كلا راضى خواهند گشت. گويى تشنگان قطرات شيرين آب باران بهشتى را مى نوشند و همه راه آزادى از منازعات را دست خواهند آورد.
(بودائيزم, احكام شرعى مايتريا)

زرتشت:((او ولى نعمت پيروز خواهد بودyashsaont).) تجديد كنندهastavat-ereta) ).
او ولينعمت است, زيرا به جهان مادى كلا خير خواهد رساند. او تجديد كننده جهان است, زيرا او وجود زندگى مادى را فسادناپذير (خراب نشدنى) خواهد ساخت. با شر دودمان موجودات دوپا مقابله خواهد كرد و در برابر خصومت دين داران ايستادگى خواهد كرد)).

(اوستا)

((وقتى يك هزار و دويست و اندى سال از آغاز دين اعراب (محمد) و سرنگونى پادشاهى ايران و كم رنگ شدن و تنزل درجه پيروان من سپرى شده باشد, خلفى از پادشاهان ايران به عنوان پيامبر برانگيخته خواهد شد)).
(دينكرد – زرتشت)

برخى عناوين و الفاظ و القاب موعود منجى آخرالزمان از ديد اديان و ملل مختلف جهان:
((صاحب)) در صحف ابراهيم (عليه السلام).
((قيدمو)) در تورات به لغت تركوم.
((ماشيع)) (مهدى بزرگ) در تورات عبرانى .
((مهميد آخر)) در انجيل.
((سروش ايزد)) در زمزمه زرتشت.
((لندبطاوا)) در نوارنامه هنديان.
((خسرو)) در كتاب مجوس.
((فردوس اكبر)) در كتاب قبروس روميان.
((قاطع)) در كتاب قنطره.
((ويشنو)) در كتاب ريگ ودا.
((پسر انسان)) در عهد جديد (اناجيل و ملحقات آن).
((سوشيانس)) در كتاب زند و هومومن يس (كتاب هاى زرتشتيان).
((منصور)) در كتاب ديد براهه.
((ايستاده)) (قائم) در كتاب شكمونى.
((پرويز)) در كتاب برزين آذرفارسان.
بر گرفته از پايگاه اينترنتى با شماره:
213029021704
jamkaran.info
BCI.org
باتشكر از موسسه فرهنگى انتظار نور كه اطلاعات مورد نياز 1را در اختيار ما قرار دادند.

 

/

حقيقت هميشه زنده 5 زندگى و انديشه امام خمينى

حقيقت هميشه زنده
(زندگى, انديشه و اخلاق امام خمينى)
قسمت پنجم

غلامرضا گلى زواره

شجاعت, صلابت و قاطعيت

امام خمينى خورشيد قيام در سپهر ولايت بود كه آيات نجات و حيات را بر صحيفه سرخ فجر نگاشت. سمند انقلاب او تشكيلات كفر, شرك و نفاق را سرنگون ساخت و مردمان تشنه حق را از چنگال ظلمت رهانيد و به ديار عزت رسانيد. او به دليل شجاعتى كه در پرتو ايمان و تقوا كسب كرده بود, از هيچ قدرتى جز خداوند نهراسيد و در برابر تمامى كجى ها و انحراف ها با قامتى به صلابت كوه ايستاد و خم به ابرو نياورد و به تعبير مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله العظمى خامنه اى:
((او بت ها را شكست و باورهاى شرك آلود را زدود… و به ملت ها فهمانيد كه قوى شدن و بند اسارت گسستن و پنجه در پنجه سلطه گران انداختن, ممكن است.))(1)
بنا به فرمايش حضرت آيه الله جوادى آملى: حضرت امام از هيچ چيز نمى ترسيد و كسى را هم نمى ترسانيد و مى فرمودند: نترسيد, انسان براى اين زنده است كه به لق الله برسد, چه بهتر كه با شهادت به ديدارش نائل گردد.(2)
امام از همان آغاز مبارزه سياسى رس حكومت و اساس سلطنت رژيم پهلوى را هدف قرار داد و فرياد زد: ((هيهات كه خمينى در برابر تجاوز ديوسيرتان و مشركان و كافران به حريم قرآن و عترت رسول خدا(ص) و امت محمد(ص) و پيروان ابراهيم حنيف ساكت و آرام بماند و يا نظاره گر صحنه هاى ذلت و حقارت مسلمانان باشد. من خون و جان ناقابل خويش را براى اداى واجب حق و فريضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز عظيم شهادتم.))(3)
در آن روزگار آشفته و پروحشت كه سايه سنگين سر نيزه ها بر قلب ها و ذهن ها حكومت مى كرد و همه از هراس, مهر سكوت بر لب زده بودند, امام نه تنها خود به مبارزه با استبداد و عوامل استكبار پرداخت, بلكه جامعه اسلامى را به ميدان ستيز با ستم بسيج كرد. وقتى على امينى نخست وزير وقت مى خواست به ملاقات امام بيايد; اطرافيان آقا تكيد كردند, هنگامى كه وى آمد به احترامش بلند شوند, ولى آن اسوه شجاعت به توصيه آنان گوش فرا نداد. دكتر على امينى خيلى به كفش خود ور مى رفت (و طول مى داد) تا امام از جاى خود برخيزد, ولى ايشان برنخواستند و در گفت و گوها به وى مجال صحبت ندادند و خودشان زمام سخن را به دست گرفته, وى را نصيحت كرده و به افشاى چهره ستم پرداختند.(4)
رژيم شاه در تاريخ شانزدهم مهر (1341 هـ.ش) با طرح لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى, نمايش ضد ديانت را به اجرا درآورد, زيرا به موجب اين لايحه واژه اسلام از شرايط انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان حذف گرديد و نيز انتخاب شوندگان به جاى آن كه مراسم تحليف را با قرآن به جاى آورند, از اين پس مى توانستند با كتابى آسمانى اين كار را انجام دهند. امام خمينى در تاريخ 28 مهر (1341 هـ.ش) طى تلگرافى مفصل به نخست وزير وقت (علم) رژيم را از اين خلاف دينى و قانونى برحذر داشت و به وى هشدار داد: علما و مسلمانان در اين موارد ساكت نخواهند ماند.(5)
هم چنين امام در تلگرافى ديگر از شاه خواست, دولت را ملزم نمايد تا از قانون اساسى پيروى كند و از جسارت به ساحت مقدس قرآن كريم استغفار نمايد.
((اسدالله علم)) در مقابل اين هشدارها راه بى اعتنايى را پيش گرفت و در پانزدهم آبان (1341 هـ.ش) به جاى عذرخواهى, هرگونه اخلال گرى را محكوم كرد. سرانجام حدود يك هفته بعد, موافقت خود را با خواسته علما و از جمله امام خمينى اعلام داشت, امام با فراستى كه داشت, فرمود: لايحه اى كه به تصويب هيئت دولت رسيده, اين گونه از اعتبار ساقط نمى شود و نخست وزير بايد در روزنامه ها به طور رسمى اعلام كند كه تصويبنامه مذكور لغو گرديده است. از اين رو هيئت دولت پس از 57 روز مقاومت و مخالفت شديد امام و ساير مراجع عظام و امت مسلمان ايران, اين لايحه را غير قابل اجرا دانست و اين ماجرا پايان پذيرفت.(6)
دو ماه پس از اين توطئه, در دى ماه سال 1341 بازى انقلاب شاه و مردم به گوش رسيد و انقلاب سفيد شامل شش اصل اعلام گرديد. در ششم بهمن ـ كه روز رىگيرى براى تثبيت اين حركت مذموم بود ـ شهرهاى قم, تهران, مشهد و بسيارى از نقاط ديگر با درايت علما يكپارچه تعطيل گرديد و مردم به عزاى عمومى نشستند. عصر سالروز شهادت امام صادق(ع) كه با ايام نوروز سال 1342 مقارن بود, مدرسه فيضيه مورد يورش وحشيانه و خونين مموران حكومت پهلوى به فرماندهى سرهنگ مولوى قرار گرفت, چون خبر اين فاجعه به گوش امام رسيد, و به رغم مخالفت برخى از ياران ـ كه مى ترسيدند به آقا آسيبى رسد ـ به سوى مدرسه مذكور حركت كرد و در اين مكان مقدس, ضمن افشاى ماهيت رژيم منحط شاهنشاهى چنين فرمود: ((ناراحت و نگران نشويد, ترس و هراس را از خود دور كنيد… دستگاه حاكم با ارتكاب اين جنايت, خود را رسوا ساخت و ماهيت چنگيزى خود را به خوبى نشان داد, ما پيروز شديم…))(7)
امام در اربعين شهداى فيضيه طى اعلاميه اى خطاب به امت مسلمان ايران, مراتب اندوه خود را از هتك حرمت حوزه هاى علميه و روحانيان اعلام داشت و در پايان تكيد نمود: ((… من مصمم هستم از پاى ننشينم تا دستگاه فاسد را به جاى خود بنشانم و در پيشگاه مقدس حق تعالى با عذر وفود كنم. شما هم اى علماى اسلام مصمم شويد و بدانيد پيروزى با شماست.))(8)
ساعت چهار بعد از ظهر عاشوراى سال 1342 كه با سيزدهم خرداد اين سال مصادف بود, امام به سوى مدرسه فيضيه رهسپار گرديد تا بيان هاى تاريخى خود را در اجتماع گروه كثيرى از مردم قم, روحانيان و هيئت هاى عزادار كه از ديگر نقاط به قم آمده بودند, ايراد نمايد. امام در اين سخنان كوبنده و افشا كننده, حمله مموران شاه به فيضيه را به واقعه عاشورا تشبيه كرد; سپس اين توطئه را از نقشه هاى رژيم غاصب صهيونيستى دانست و دستگاه طاغوت را دست نشانده اين غاصبان و اشغالگران قدس معرفى نمود.(9)
اين سخنرانى, رژيم پهلوى را بيش از گذشته نزد مردم حقير و رسوا كرد; از همين رو به دستور شاه, مموران نظامى در نيمه شب پانزدهم خرداد (1342 هـ.ش) از ديوار بالا آمده و وارد منزل امام شدند و آقا را دستگير كردند تا به تهران ببرند. (10)
وحشت و آشفتگى در چهره دژخيمانى كه امام را به تهران مى بردند, به خوبى هويدا بود; به همين دليل ديوانه وار ماشين مى راندند و از توقف در راه احتراز مى كردند. امام در مقام دلدارى به آنان فرمود: اين قدر وحشت زده نباشيد, در اين بيابان كسى نيست كه به شما تعرضى برساند. قوت قلب و شجاعت امام در حدى بود كه كوچك ترين تزلزلى به دل راه نداد, بلكه به ممورانى كه او را مى بردند تسلا مى داد.(11)
مموران و افراد ديگرى كه در زندان بودند از امام مى ترسيدند, چنان كه خودشان فرموده اند:
((در جايى دور از پادگان وضو مى گرفتم, از من خيلى واهمه داشتند و سربازان, افسران و درجه داران مقيد بودند كه مرا نبينند.
در اعتراض به دستگيرى و حبس رهبر انقلاب, مردم مسلمان حماسه خونين قيام پانزدهم خرداد را پديد آوردند كه شعله هاى مقدس آن, حكومت پهلوى را در معرض تهديد قرار داد. به همين دليل بعد از دو ماه, آقا از زندان آزاد شدند. ايشان پس از آمدن به قم در هر فرصتى بر عليه استبداد و فجايع شاه سخن مى گفت. چند ماه پس از رهايى امام از اسارت, اسدالله علم لايحه مصونيت اتباع امريكايى شاغل در ايران را به مجلس سنا برد و پس از عزل او, حسنعلى منصور آن را به دست سناتورهاى مزدور به تصويب رسانيد. وى اين لايحه را كه به ((كاپيتولاسيون)) موسوم است به مجلس شورا برد و در 21 مهر 1342 از تصويب وكلاى وابسته گذرانيد. امام به محض آگاهى از اين خيانت, تلاش گسترده اى را براى خنثى نمودن اين حركت وقيحانه آغاز كرد و در روز بيستم جمادى الثانى سال 1383 هـ.ق (چهارم آبان 1343) به رغم تهديدهاى جدى رژيم با صلابتى خاص, نطق معروف خود را بر عليه اين لايحه ايراد نمود و طى آن ضمن حمله شديد به طرح هاى اسارت بار و ضد اسلامى رژيم و اعلام خطر به علما, مراجع, حوزه هاى علميه, ارتش و مسلمانان ايران با صراحت فرياد زد: رئيس جمهور امريكا بايد بداند كه امروز در پيش ملت ما از منفورترين افراد بشر است. امروز تمام گرفتارىهاى ما از امريكا است.
امام علاوه بر سخنرانى, بيانيه اى كوبنده عليه لايحه مزبور صادر نمود كه در سراسر كشور بازتاب وسيعى داشت. مردم با اين افشاگرى بيش از گذشته از امريكا و رژيم شاه (به خاطر حمايت از بيگانگان و تحقير ملت ايران) تنفر پيدا كردند. رژيم چاره كار را در تبعيد امام از ايران ديد و منزل آقا در سحرگاه سيزدهم آبان 1343 به محاصره صدها كماندوى چترباز درآمد. رهبر انقلاب اسلامى دستگير و از طريق فرودگاه مهرآباد تهران به بورساى تركيه تبعيد شد. امام پس از يك سال تبعيد, به نجف اشرف انتقال يافت,(12) اما اين برنامه ها در مجاهدت ها و تلاش هاى مبارزاتى آن روح قدسى, نه تنها هيچ گونه اثرى منفى نداشت, بلكه ايشان در ادامه مبارزه, مخالفت با امريكا را به طور گسترده تر, جدىتر و عميق تر در برنامه هاى سياسى خود قرار دادند و مردم مسلمان ايران و حتى مسلمانان جهان را نسبت به اين جرثومه فساد و تباهى, آن چنان عصبانى ساختند كه در سراسر جهان اسلام نفرت به امريكا چون موجى بزرگ درآمد و شعار مرگ بر امريكا همه گير شد.
وقتى رژيم پهلوى طرح سپاه دين را مطرح كرد, تا به بهانه اعزام سپاه دين, روحانيان را از حوزه ها جدا كند و آن ها را به سوى نقاط دورافتاده و مرزى روانه سازد. امام طى پيامى خطاب به طلاب علوم دينى فرمود: ((نگران نباشيد, تزلزل به خود راه ندهيد, تعليمات نظامى را با كمال جديت دنبال كنيد. باشد كه چون حضرت موسى(ع) كه در آغوش فرعون بزرگ شد و اساس ظلم و جور را درهم پيچيد, شما هم ريشه هاى فساد و ظلم را از بيخ و بن درآوريد.))(13)
چون در سال 1350 هـ.ش, بار ديگر از سوى نظام طاغوتى طرح ((سپاه دين)) به اجرا درآمد, امام در پيامى آتشين و هشدار دهنده, فرمودند: ((نغمه سپاه دين در شرايطى ساز مى شود كه دستگاه جبار, دست جنايت كار اسرائيل را در تمام شئون اقتصادى, سياسى و نظامى ايران باز گذاشته است, بسيارى از علماى اعلام و ملت شريف ايران در زندان, تبعيد و تحت شكنجه به سر مى برند و جوانان غيور وطن خواه, اعدام و تيرباران مى شوند… اين جانب اعلام خطر مى كنم.))(14)
در سال 1350 هـ.ش امام وقتى متوجه گرديد كارگزاران رژيم منحوس پهلوى, مى خواهند جشن هاى 2500 ساله برگزار كنند, در پيامى فرمود: ((از جمله مصيبت ها, برگزارى جشن منحوس دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى است كه خدا مى داند چه مصيبت و سيه روزى به بار مىآورد.))(15)
از اين زمان تاريخ ايران كه بر مبناى هجرت حضرت رسول اكرم(ص) بود به سال شاهنشاهى تغيير كرد. امام در برابر اين بى حرمتى موضع گيرى شديد نمودند و در پيامى رژيم پهلوى را از ننگين ترين حكومت ها معرفى كردند و فرمودند: ((مسلمين براى مجد و عظمت اسلام و آزادى فلسطين در خاك و خون مى غلتند, ولى شاه ايران براى رژيم مبتذل شاهنشاهى جشن و سرور به پا مى كند.))(16)
در سال 1352 هـ.ش در حالى كه اختناق بسيار شديدى بر ايران حاكم بود, امام اين گونه افشاگرى كرد:
((… در اين دهه سياهى كه گذشت جز فقر و ذلت و اختناق, قتل هاى دسته جمعى, تيرباران و اعدام هاى غير قانونى و انباشتن زندان ها از علم روحانيون و جوانان ملت اسلامى چيزى عايد ملت ستم ديده ايران نگرديده… اكنون سكوت در مقابل اين نقشه ها و فجايع در حكم انتحار است ((استقبال از مرگ سياه و سقوط يك ملت بزرگ مى باشد.))(17)
در اسفند ماه سال 1353, شاه كه به تصورى باطل خود را در اوج قدرت مى ديد, موجوديت حزب رستاخيز را اعلام كرد و عوامل رژيم, مردم را تهديد كردند كه اگر در اين حزب ثبت نام نكنند, دستگير و زندانى مى شوند.(18)
امام فرياد زدند: ((شركت در حزب رستاخيز حرام و كمك به ظلم و استيصال و از بين بردن مسلمين است و مخالفت با آن از روشن ترين موارد نهى از منكر است. اين حزب تحميلى مخالف قانون اساسى و موازين بين المللى است.))(19)
به مناسبت پنجاهمين سال سلطنت پهلوى در سال 1355 هـ.ش جشن هايى در ايران برپا گرديد كه با عيد سعيد فطر هم زمان بود. امام با صلابت و شجاعتى خاص در پيامى خاطرنشان ساخت: ((براى مسلمين در وضع حاضر عيدى نمانده است… ايران مركز تاخت و تاز اجانب خصوصا امريكا و ايادى خبيثه آن است.))(20)
تصميم جدى و قاطعيت امام در مورد هر چه كه به عنوان وظيفه و تكليف شرعى تشخيص مى دادند تا حدى بود كه اگر دنيا و اهلش با ايشان مخالفت مى كردند از آن منصرف نمى شدند, شهيد آيه الله محمد رضا سعيدى مى گويد: به امام عرض كردم شما را تنها مى گذارند, فرمودند: ((اگر جن و انس يك طرف باشند و من يك طرف, حرفم همين است كه مى گويم.))(21)
امام از آن روز كه پا به ميدان نهاد و با حكومت فساد به ستيز پرداخت, نه تنها براى يك لحظه پاى سرسختى و استقامتش سست نشد, بلكه هر روز استوارتر و قاطع تر گرديد. او در برخورد با خواص و نيروهاى خودى و افراد آشنا نيز همين صلابت را توم با صراحت داشت و در اجراى موازين شرعى و عمل كردن به وظيفه الهى از هيچ كس پروا نداشت و مى فرمود: ((با خداى خود پيمان بسته ام كه رضاى او را بر رضاى مردم و دوستان مقدم دارم. اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنمى دارم, من كار به تاريخ و آن چه اتفاق مى افتد ندارم. من تنها بايد به وظيفه شرعى خود عمل كنم.))(22)
همو در جاى ديگر هشدار دادند: ((دفاع از اسلام و نظام شوخى بردار نيست و در صورت تخطى هر كس در هر موقعيت, بلافاصله به مردم معرفى خواهد شد.))(23)
ايشان در همين مورد تكيد نمودند ((… بارها اعلام كرده ام كه با هيچ كس در هر مرتبه اى كه باشد, عقد اخوت نبسته ام. چهار چوب دوستى من در درستى راه هر فرد نهفته است, دفاع از اسلام و حزب الله اصل خدشه ناپذير جمهورى اسلامى است… كسانى كه از منافقين و ليبرال ها دفاع مى كنند, پيش ملت عزيز و شهيد داده ما راهى ندارند.))(24)
امام بر اين باور بود كه در افراد ملى گرا و مدافعان دروغين آزادى, نوعى انحراف ديده مى شود و اگر آنان به تشكيلات اجرايى و حكومتى راه يابند به اسلام و مسلمانان چنان ضربه اى خواهد خورد كه طى سال هاى متمادى, بايد خسارات و عوارض مخرب آن را تحمل كرد. به همين دليل كوتاه شدن دست اين افراد را از قواى سه گانه عنايت الهى دانست و افزود: امكان دارد اين اشخاص با برنامه هاى خود فسادى پديد آورند كه از ضرر منافقان بيش تر و حتى بالاتر است.(25)
و در جايى فرمود: ((انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروهك ها و ليبرال ها مى خوريم. آغوش كشور و انقلاب هميشه براى پذيرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است, ولى نه به قيمت طلب كارى آنان از همه اصول…))(26)
گروهى از افراد خودى, اعم از روحانى و دانشگاهى براى جلب رضايت افراد ليبرال مطالبى را مطرح كردند كه موجب يس و حرمان مردم نسبت به انقلاب اسلامى و دستاوردهاى آن مى گرديد. امام در فراز پيامى كه صادر فرمودند جواب اين گونه اشخاص را چنين دادند: ((… نبايد براى رضايت چند ليبرال خودفروخته در اظهار نظرها و ابراز عقيده ها, به گونه اى غلط عمل كنيم كه حزب الله عزيز احساس كند جمهورى اسلامى دارد از مواضع اصولى اش عدول مى كند. تحليل اين مطلب كه جمهورى اسلامى ايران چيزى به دست نياورده يا ناموفق بوده است, آيا به سستى نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمى شود؟))(27)
يكى از جنبه هاى جالب در سيره سياسى و اخلاق مبارزاتى امام كه شجاعت و شهامت او را به اثبات مى رساند, ستيز با تحجر و جمودگرايانى است كه افق ديدى تنگ و آگاهى ناقص و اندكى دارند و با هرگونه تحول و ابتكارى مخالفند و يافته هاى تخيلى و تصورهايشان را عين حقيقت دانسته و بر اين اساس معارف اسلامى و فرهنگ قرآن و عترت را از چهارچوب فكر منجمد خود فراتر نمى برند. آن حكيم گران مايه و رهبر فرزانه در طول ساليان دراز مبارزه فرهنگى, سياسى و اجتماعى ضمن آن كه نقش حقايق قرآنى و روايى را در پى افكندن طرحى نو در جامعه دريافته بود, به حركت هاى منفى جاهلان و تنك مايگان در وارونه سازى ابعاد معنوى و زندگى ساز قرآن پى برد و جسورانه فرياد زد: ((اى حوزه هاى علميه, دانشگاه هاى اهل تحقيق, به پا خيزيد و قرآن كريم را از شر جاهلان متنسك و عالمان متهتك كه از روى علم و عمد به سوى قرآن تاخته و مى تازند, نجات دهيد. ))(28)
ايشان در كتاب ولايت فقيه مى فرمايند: ((امروز جامعه اسلامى طورى شده كه مقدسين ساختگى جلو نفوذ اسلام و مسلمين را مى گيرند و به اسم اسلام, به اسلام صدمه مى زنند. ))(29)
چون شمارى از مقدس نماها در برابر انديشه هاى پويا, روحانيان مبارز و باورمندان به ستيز با استبداد و استكبار قرار گرفتند و خاستگاه استعمار را مبنى بر اين كه روحانيت نبايد در سياست دخالت كند, جاهلانه پى گرفتند و به جامعه القا كردند كه جاى علماى دين در مسجد است و نه عرصه هاى اجتماعى ـ سياسى, امام كه از اين برنامه هاى آنان دل پرخونى داشت, فرمود: ((… اين گونه افكار ابلهانه به استعمارگران و دولت هاى جائر كمك مى كند كه وضع كشورهاى اسلامى را به همين صورت نگه دارند و از نهضت اسلامى جلوگيرى كنند. اين ها افكار جماعتى است كه به مقدسين معروف اند و در حقيقت مقدس نما. بايد افكار آنان را اصلاح كنيم و تكليف خود را با آن ها معلوم سازيم, چون اين ها مانع اصلاحات و نهضت ما هستند و دست ما را بسته اند.))(30)
و هشدار مى دهند كه: ((… امروز عده اى با ژست تقدس مآبى, چنان تيشه به ريشه دين و انقلاب و نظام مى زنند كه گويى وظيفه اى غير از اين ندارند. خطر تحجرگرايان و مقدس نمايان احمق در حوزه هاى علميه كم نيست, طلاب عزيز لحظه اى از فكر اين مارهاى خوش خط و خال كوتاهى نكنند. اين ها مروج اسلام امريكايى اند و دشمنان رسول الله.))(31)

پى نوشت ها:
1. مجله حوزه, شماره 49, ص150.
2. سرگذشت هاى ويژه, ج چهارم, ص14.
3. صحيفه نور, ج20, ص227.
4. عقيقى بخشايشى, خاطرات آيه الله پسنديده, يكصد سال مبارزه روحانيت مترقى, ج دوم, ص79 ـ 77.
5. زندگى نامه سياسى امام خمينى, محمد رجبى, ص175.
6. محقق معاصر استاد على دوانى گزارش اين مقاومت و قيام را در كتابى تحت عنوان نهت دو ماهه روحانيون كه در 15 ديماه 1341 انتشار يافت, آورده است.
7. صحيفه نور, ج اول, ص63.
8. فرازهاى فروزان, ص405.
9. نك: صحيفه نور, ج اول, ص93 ـ 91.
10. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى, ج اول, ص468.
11. صحيفه دل, ص37.
12. نك: دوانى, على, نهضت روحانيون ايران, ج چهارم, ص302 ـ 331, ج پنجم, ص122 ـ ;1 حكيمى, محمد رضا, تفسير آفتاب, همگام با خورشيد, اسماعيل فردوسى پور, ص177ـ 147.
13. صحيفه نور, ج اول, ص190.
14. همان.
15. همان ص158.
16. همان, ص165.
17. همان, ص207.
18. امام خمينى از تبعيد تا پيروزى, ص35.
19. صحيفه نور, ج اول, ص214.
20. همان, ص324.
21. سيروس پرهام, انقلاب ايران و مبانى رهبرى خمينى, ص76.
22. روزنامه كيهان, شماره 16447.
23. محمدى رى شهرى, محمد, خاطرات سياسى, ص294.
24. همان, ص289 و نيز حديث بيدارى.
25. مجموعه آثار يادگار امام, ج اول, ص632.
26. صحيفه نور, ج21, ص96.
27. ويژه نامه يكصدمين سال ميلاد امام خمينى, روزنامه كيهان, مهر 1378, ص4.
28. مجله آينه پژوهش, شماره 58, ص3.
29. ولايت فقيه, امام خمينى, ص195.
30. همان, ص130.
31. دليل آفتاب, ص146.

 

/

زن از نگاهى ديگر

زن از ديدگاهى ديگر

اشاره
در شماره گذشته

طلوع ستاره فاطمى در آسمان معرفت بشرى چنان شور و نشاطى مىآفريند كه تنها با خورشيد عالمتاب ((محمدى)) و بدر تمام ((علوى)) قابل موازنه است و تنها ((زن)) در استواى قامت ((فاطمه)) است كه مى تواند به موجوديت خويش مباهات كند و اين فاطمه است كه ((شب قدر)) عروج انسانى است(1) ((و تو چه مى دانى كه شب قدر چيست؟ ))…(2)
بى شك مهم ترين دستاورد زن ايرانى در عصر نوين انقلاب اسلامى, تعيين روز ميلاد زهره عصمت به عنوان روز زن توسط امام امت(ره) بود. اين اقدام ميمون نه فقط به معناى طرح يك مناسبت و بزرگداشت يك شخصيت بزرگ تاريخى, بلكه به معناى ترسيم جهت گيرى حركت زن ايرانى به سوى ((زن برگزيده)), تدوين الگوى برنامه ريزى اجتماعى با محوريت شخصيت فاطمه(س) و اعلام برترى الگوى فاطمى بر الگوهاى رايج توسعه زنان در سرتاسر جهان بود. ترسيم الگوى زن مسلمان بر اساس توجه به سه بعد, فردى, خانوادگى و اجتماعى شخصيت فاطمه و تدوين برنامه عملى ملى براساس الگوى فاطمى است كه مى تواند خط پايانى بر تحقير تاريخى شخصيت زن و آغازى بر شكوفايى تاريخى زن مسلمان باشد. تنها او كه در بعد فردى شخصيت خود عبوديت و معنويت, حيا و عفاف, زهد و تقوا, صبر و گذشت, حكمت و معرفت و توجه به رضايت خداوند را درهم آميخته بود, مى توانست مظهر ((عصمت الهى)) گردد; و تنها او كه در بعد خانوادگى, مادرى دلسوز و انسان ساز و همسرى همراه و همراز بود كه خانه را محور سازندگى ساخت و شن خانگى زن را به گونه اى مباهاتآميز ارتقا داد مى توانست اهميت خانواده را در ايجاد تحولات تاريخى ترسيم نمايد و از خانه مسيرى به جامعه و تاريخ بگشايد; و او كه در بعد اجتماعى, خروشى مقدس در برابر حاكميت نامشروع, حضورى سازنده در جبهه هاى دفاع از ارزش ها وحمايتى مستمر از امام معصوم(ع) و جلوه ايثار و ديگر گرايى بود, توانست حضورى هميشگى در هميشه تاريخ تحولات اجتماعى بشر داشته باشد, و زخم ناشى از تحقير جنس زن را التيام بخشد. مگر شخصيتى تحقير شده و روحيه اى لگدمال شده مى تواند يك تنه در برابر جبهه باطل سر برافرازد وتاريخ را با خطبه تاريخى خود به قضاوت نشاند؟ شخصيتى اين چنين جامع را به حق مى توان بزرگ ترين نشانه خداوند و ((الگوى جامع زن مسلمان)) ناميد و او را مقياس پيشرفت يا عقب گرد زنان يك جامعه دانست.
متسفانه پس از گذشت بيش از دو دهه از پيروزى انقلاب اسلامى و طرح الگوى فاطمى بايد اعتراف كنيم كه اقدامى اساسى و سازماندهى شده در جهت تبيين الگوى فاطمى و مبنا قرار دادن آن در برنامه ريزى كلان اجتماعى و تبديل ابعاد وجودى ايشان به شاخصه هاى توسعه اجتماعى و انسانى صورت نگرفته است. مى توان سطحى نگرى, شعارزدگى, روزمره گى, كم كارى و التقاط را عوامل اين ناكامى دانست.
از سوى ديگر نظام استكبارى و وابستگان داخلى با تكيه بر همين ناكامى, تلاش هاى گسترده اى براى ناكارآمد نشان دادن الگوى فاطمى و طرح الگوهاى بيگانه آغاز كرده اند. تلاش براى جايگزين ساختن هشتم مارس به جاى بيستم جمادى الثانى, جايگزينى روز جهانى خانواده به جاى بيست و پنجم ذى الحجه, روز نزول سوره ((هل اتى)) و روز خانواده در نظام اسلامى و تلاش هايى كه به منظور تحميل ((كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان)) صورت گرفت تنها بخشى از اين فعاليت ها و به منظور متوجه كردن زن مسلمان به خارج از مرزهاى فرهنگى خود, در پيگيرى مطالبات و حقوق خويش است. اين در حالى است كه نظام غرب خود در پيگيرى مطالبات زنان و ارايه الگويى جامع كه به كارآمدى و نقش آفرينى زن در خانه واجتماع و ايجاد زمينه تفاهم و رفع زمينه هاى تخاصم ميان دو جنس بيانجامد به بن بست رسيده است. وجود معضلات شديد اخلاقى در جوامع غرب, سست شدن بنيان خانواده و كاهش نقش زن به عنوان مادر و همسر, با وجود رشد شاخص هاى موجود در الگوى توسعه در اين كشورها از يك سو و تولد ديدگاه هاى ((پست فمينيستى)) كه به انتقاد از آموزه هاى كليشه اى فمينيستى پرداخته اند, از سوى ديگر, شاهدى بر ناكارآمدى الگوى توسعه زنان و شاخص هاى آن در جهان غرب است.
امروزه با گذشت بيش از دو دهه از انقلاب بر اين ادعا پاى مى فشاريم كه موفقيت هاى چشمگير زنان ايرانى مرهون توجه به ابعادى از الگوى فاطمى و ناكامى ها و عقب گردها هم ناشى از بى توجهى به همين الگو و يا توجه به الگوهاى بيگانه است.
((دفتر مطالعات و تحقيقات زنان)) خود را موظف مى داند كه با ارايه گزارشى آسيب شناسانه از موفقيت ها و ناكامى هاى نظام اسلامى در عرصه زنان و توجه به بحران هاى پيش رو, توجه كارگزاران نظام اسلامى و فرهيختگان را به نكاتى جلب نمايد كه دستيابى به الگوى فاطمى و ايجاد اصلاحات اجتماعى به نفع جامعه زنان را تسهيل مى نمايد. پيشاپيش بر اين نكته پاى مى فشاريم كه توصيف و تحقيق وضعيت موجود, ترسيم افق هاى پيش رو و تبيين برنامه اصلاحات اجتماعى مسله اى نيست كه با بضاعتى اندك, فرصتى محدود و در قالب نوشتارى موجز قابل طرح باشد.

1. دستاوردها

موفقيت هاى زنان ما در ساليان گذشته از يك سو حاصل تلاش و روشن بينى آنان و از سوى ديگر نتيجه اهتمام و روشن گرى رهبران و اهتمام مسوولان اجرايى كشور بوده است. برخى از اين دستاوردها عبارتند از:
1 ـ 1. خودباورى. مهم ترين تثير انقلاب اسلامى در جامعه زنان را بايد در تحول شخصيت زن ايرانى و تبديل زنان خود باخته و يا سرخورده و سردرگم به زنانى دانست كه نه تنها آرمان شهر خود را در داستان هاى تخيلى زن غربى جست و جو نمى كردند, بلكه خود داعيه رهبرى زنان جهان را در سر مى پروراندند. زن ايرانى در عصر انقلاب افزون بر آن كه خود را در تحولات اجتماعى و تاريخى كشور خود سهيم و داراى نقش تعيين كننده مى دانست, نيم نگاهى نيز به زنان ديگر داشت تا طرحى نو براى نجات و هدايت آنان درافكند. او گرچه در اين عصر به تدوين برنامه اى منسجم براى زنان آن سوى مرزها نينديشيد, اما تحولات به وجود آمده در داخل كشورش چراغى فراروى زنان ديگر كشورها به ويژه كشورهاى اسلامى گرديد. امروزه زن مسلمان فرهيخته در هر كشورى به راه سومى مى انديشد كه نه برآمده از جمود و تحجر است و نه محصول خودباختگى در برابر غرب و البته خود را در شناخت اين راه سوم مديون زن ايرانى مى داند.
2 ـ 1. ارزشمندى. زن ايرانى در عصر انقلاب اسلامى آنگاه به جايگاه ارزشى خود رسيد كه تجلى ارزش هاى انسانى شده بود; در صفوف راه پيمايى ها و پيشاپيش مردان تجلى شهامت و حضور, در طول انقلاب و دفاع مقدس تجلى ايثار و گذشت و از بزرگ ترين سرمايه هاى زندگى خود, در زمان حملات مكرر دشمن تجلى مقاومت, پس از شهادت همسر و فرزند تجلى صبر, در صحنه هاى اجتماعى تجلى عفاف و در عرصه دفاع و سازندگى تجلى تلاش و استقامت.
به جرت مى توان گفت كه زنان ما به ويژه در دوران دفاع مقدس احياگر روحيه دلاورى و شجاعت در قهرمانان جبهه هاى كارزار و پرورش دهنده نسلى نو بودند كه شهادت درراه آرمان هاى مقدس را سعادت مى شمردند.
3 ـ 1. حضور اجتماعى. تغيير نظام سياسى و پاك تر شدن فضاى اجتماعى فرصتى به دست داد تا زن مسلمان با ارتقاى رفتار اجتماعى خويش چهره اى از خود ارايه دهد كه نه به معناى انزوا بود و نه با تبرج و خودنمايى ملازمتى داشت. او به خوبى دريافته بود كه مشاركت اجتماعى ضرورتا نه به معناى حضور فيزيكى در كوچه و خيابان و احراز مشاغل اقتصادى, كه به معناى تثير هرچه بيشتر در تحولات اجتماعى در مسير سعادت بشرى است. كم شدن زمينه هاى اختلاط در برخى محيطهاى كار نيز در افزايش حضور و اقدام به فعاليت هاى اطمينان بخش آنان موثر بود.
4 ـ 1. حضور در عرصه هاى زنانه. آمار گوياى آن است كه در دو دهه گذشته حضور زنان در فعاليت هايى كه با روحيات زنانه سازگارتر و يا در ارتباط با جامعه زنان است, رشد معنادارى يافته است. تغيير موازنه در فعاليت هايى چون پزشكى زنان, پرستارى, مامايى, تحصيل, تحقيق و تدريس به ويژه براى زنان و ده ها نمونه ديگر شاهد آن است كه زن ايرانى به جد خواهان حضور در چنين عرصه هايى است و بى شك سياستگذارىهاى متقن و هماهنگ مى تواند در توسعه و جهت مندى اين حضور نقشى بيش از پيش ايفا نمايد.
5ـ1. رشد علمى. بالا رفتن ميزان باسوادى دختران تا بيش از 90% كم شدن فاصله بى سوادى ميان پسران و دختران, ارتقاى تحصيلات تا سطوح عالى, رشد اطلاعات علمى و ازدياد سريع پژوهشگران زن تنها يكى از شاخصه هاى رشد علمى زنان در دو دهه گذشته است. آن چه از اهميت بيشترى برخوردار است ظهور طبقه اى از زنان فهميده و روشن نگر است كه تحولات داخلى و بين المللى را پيگيرى مى كنند و به تغيير موازنه جهان اسلام در مقابل نظام استكبار مى انديشند و مى كوشند تا به معادله اى دست يابند كه جامعه اسلامى به ويژه زنان را در برابر هجوم فتنه هاى آخرالزمان به ويژه خطراتى كه از ناحيه تهاجم فرهنگ بيگانه و پروژه جهانى سازى وارد مى شود, محافظت نمايد. آن چه اميدوارى را افزون مى سازد آهنگ رو به رشد تعداد اين زنان است.
6 ـ 1. توجه بيشتر به شن مادرى و همسرى. زنان ما دريافتند كه مادرى و همسرى دو فعاليت خطير, پيچيده و مهم است كه بيشترين تثير را در توسعه فرهنگى, اقتصادى و اجتماعى جامعه ايفا مى كند. تجربه انقلاب و دفاع مقدس حقيقت اين كلام امام را كه ((از دامن زن مرد به معراج مى رود)) به آنان چشانيد و تجربه اى براى دوران سازندگى در اختيارشان گذاشت. آنان به خوبى به نقش تربيتى خود در خانواده آگاه شدند و امروزه به دنبال ارتقاى آگاهى هاى خود براى توانمندتر شدن در اين امر خطيرند.
7 ـ1. توجه به آموزش غير رسمى زنان. در دهه اخير آموزش غير رسمى زنان به ويژه از طريق رسانه هاى عمومى توسعه يافته است. اين آموزش هاى فراگير گرچه نيازمند پالايش و تكميل است, گوياى اين واقعيت است كه مسوولان نظام و رسانه هاى عمومى هم به نقش منحصر به فرد زنان در زندگى خانوادگى و كاهش معضلات اخلاقى در جامعه واقفند, و هم رسالت مهم رسانه ها را زمينه ورود به عرصه پرورش زنان و مادران كارآمد مى دانند.
8 ـ1. توجه به مسائل زنان. اگر در گذشته اين سرزمين مسائل اصلى جامعه زنان در پس غبارهاى جهالت و تحجر ناديده گرفته و يا در پشت زرورق ها و لعاب هايى از تجدد زدگى پنهان مى ماند و يا وارونه تفسير مى شد, ظهور نسل جديد زنان و هدايت رهبرانى كه هم خود را به حل مشكلات زنان موظف مى ديدند و هم قدرت تشخيص مسائل واقعى آنان را داشتند و وجود مسوولانى كه دغدغه حل مشكلات واقعى جامعه را داشتند, فرصتى به دست داد تا دريچه اى نو به حل مسائل زنان گشوده شود. امروزه گرچه اعتراف مى كنيم كه در پيگيرى اين مهم افتان و خيزان بوده ايم, اما بر اين باوريم كه شكستن سدهايى كه دفاع از زنان را به منزله بيگانگى با معارف اسلام مى دانست و يا مسائل آن ها را به شبهاتى نيازمند پاسخ گويى تنزل مى داد, شكسته شده است و امروزه بسيارى از نهادهاى فرهنگى و دينى خود را موظف به تحليل و پيگيرى مسائل زنان مى دانند. اين مهم مسووليت نهادهاى حكومتى و غير دولتى را دو چندان مى كند. امروزه زنان فرهيخته ما به حق اين انتظار را دارند كه به دور از شعارزدگى و عوام فريبى مشكلات زنان تحليل و اولويت گذارى شده و با همت اقشار مختلف جامعه مرتفع گردد.

2. موانع و مشكلات

امروزه جامعه زنان ما, با وجود تلاش هاى در خور تحسين نظام اسلامى, از مشكلات و معضلاتى رنج مى برد كه با چشم فروبستن از آن ها, آينده اى تسف بار دور از دسترس نخواهد بود. برخى از موانع و ناكامى هاى موجود را به شرح ذيل مى توان برشمرد:
1 ـ 2. بالا رفتن سن ازدواج. آمارهاى موجود نشان از بالا رفتن سريع سن ازدواج به ويژه در ميان دختران دارد, در كشورى كه در زمره جوان ترين كشورهاى جهان محسوب مى گردد و نوجوانان و جوانان آن بيش ترين درصد جمعيتى كشور را دارا هستند, ازدياد فاصله ميان سن بلوغ و سن ازدواج, به ويژه با توجه به اين نكته كه فرهنگ اسلامى يگانه راه ارضاى تمايلات جنسى را ازدواج دانسته, بسيار نگران كننده و آسيب زاست. اين نگرانى آن گاه افزون مى گردد كه تعدادى از كارشناسان و مسوولان بالا رفتن سن ازدواج را پديده اى مثبت و نشانه رشد فكرى جوانان ارزيابى كنند. اين بدان معناست كه آنان به دنبال معادله اى براى خروج از اين بحران نيستند و چشم بر پيامدهاى تخير ازدواج مى بندند. مى توان ادعا كرد كه تجرد از عوامل مهم اعتياد, روابط نامشروع جنسى, بزهكارىهاى اخلاقى, مشكلات روانى و حتى رفتارهاى غير متعادل سياسى و اجتماعى است.
2ـ2. افزايش آمار طلاق. امروزه آمار تكان دهنده اى از افزايش ميزان طلاق در خانواده ها به گوش مى رسد تا آن جا كه برخى مسوولان, ايران را در زمره چند كشور پرطلاق دنيا دانسته اند. گرچه در كشورى كه سيستم علمى دقيقى براى سنجش پديده هاى اجتماعى وجود ندارد, نمى توان به چنين آمارهايى كاملا اعتماد كرد, اما به هر حال افزايش روز افزون طلاق را نمى توان ناديده گرفت. اگر به اين مسله, كاهش ميزان ازدواج را بيفزاييم نتيجه خواهيم گرفت كه دستگاه هاى مختلف از جمله دستگاه هاى فرهنگى كشور در مورد ايجاد و استحكام خانواده موفقيت چندانى نداشته اند. برخى كارشناسان آشنا شدن زنان با حقوق خود و استقلال مالى را از علل ازدياد اين پديده دانسته و آن را مثبت ارزيابى كرده اند. اين نكته گوياى ضعف شديد در نظام كارشناسى كشور و نشان گر وجود معضلاتى ديگر است. اين كه افزايش سطح تحصيلات و اشتغال بانوان زمينه هاى تخاصم در خانواده را افزايش دهد نيز نشان از وجود نابسامانى در نظام آموزشى و اشتغال در كشور دارد.
3ـ2. زنان تنها. بر طبق آمار ارايه شده توسط برخى مسوولان ذيربط تعداد دختران مجرد در مقطع سنى 15 تا 39 سال 1/7 ميليون نفر بيش از پسران است. اين بدان معناست كه اگر هر يك از پسران مجرد با يك دختر ازدواج كند, 1/7 ميليون دختر مجرد باقى مى مانند. به علاوه به دليل مهاجرت 41% از دختران روستايى مجرد مانده اند.(3)
از سوى ديگر آمارها نشان مى دهد كه بيش از يك ميليون نفر ((زن سرپرست خانواده)) وجود دارد كه به دليل طلاق يا مرگ همسر مسووليت سرپرستى خانواده را بر عهده دارند.(4) ميزان فقر و بى سوادى در اين خانواده ها به طرز معنادارى بيش از متوسط عمومى است و دولت هم در شرايط كنونى امكان حمايت اقتصادى لازم از آنان را ندارد. وجود زنان تنها و زنان سرپرست خانواده, صرف نظر از مسائل اقتصادى, پيامدهاى ديگرى از جمله بحران هاى روحى ناشى از احساس تنهايى و عدم وجود پشتوانه عاطفى و بحران هاى جنسى را به همراه دارد. زنان خود سرپرست به دليل مشكلات مختلف در مقابل حوادث مختلف از جمله بزهكارى جنسى آسيب پذيرتر نشان مى دهند.
4ـ2. استفاده ابزارى از زن. در دهه اخير رسانه ها به ويژه رسانه هاى تصويرى و مجلات سينمايى در توسعه ابتذال, ازدياد زمينه هاى تحريك جنسى جوانان و حمله به ارزش هاى زن مسلمان نقش موثرى ايفا كرده اند. اين حركت ارتجاعى و ضدارزشى در قالب فيلم ها و سريال ها, رمان ها و گزارش هاى تصويرى به جامعه جوان كشور صورت گرفته است. بانيان اين حركت يا كسانى بودند كه دغدغه نان را بر دغدغه هاى فرهنگى ترجيح مى دادند و يا مزدورانى بودند كه بهترين راه مقابله با نظام اسلامى را ترويج فرهنگ ابتذال مى دانستند. از سوى ديگر سياست هاى موجود در دستگاه هاى فرهنگى كشور و مديريت ضعيف اين نهادها برترين فرصت را به دست ابتذال گرايان داد تا هم از امكانات بيت المال بهره مند شوند و هم نظام اسلامى را به سخت گيرى و انقباض متهم سازند. در اين ميان سكوت نهادهاى زنانه در مقابله با حركتى كه به تحقير زن ايرانى و هتك حرمت وى منجر مى شود, بسيار نگران كننده است.
5 ـ2. زنان خيابانى. پديده زنان خيابانى گرچه منحصر به جامعه ما و مخصوص زمان حاضر نيست اما گسترده شدن آن امنيت اجتماعى را به شدت به مخاطره انداخته است. برخى علل رويكرد زنان به روسپيگرى را فقر, اعتياد و نزاع هاى خانوادگى دانسته اند. به نظر مى رسد آن چه بيش از عوامل ياد شده در ازدياد اين پديده شوم موثر بوده, رواج مولفه هاى فرهنگ غرب و دورى از فرهنگ اسلامى, سخت تر شدن ازدواج در كنار سهولت امكان برقرارى رابطه نامشروع است.
مشكلات ناشى از اين پديده به قدرى است كه امروزه دستگاه هاى كارشناسى كشور به دنبال راهى براى كنترل اين پديده اند.
متسفانه سطحى نگرى و انفعال در برابر مجامع بين المللى برخى دستگاه ها را به تنظيم طرح هايى سوق داده است كه يادآور مراكز فساد در رژيم گذشته است و بيش از آن كه مشكل روسپى گرى را در جامعه حل كند به كم كردن مشكل روسپيان توجه دارد. بى شك حل اين معضل در گرو عزم مسوولان كشور, نهادهاى مختلف فرهنگى, اجتماعى و انتظامى و مشاركت مردمى است كه از يك سو ازدواج ساده به يك هنجار فراگير و پسنديده تبديل گردد, و از سوى ديگر استفاده از قوه بازدارنده, زمينه هاى خوف از ارتكاب فساد را افزون سازد.
6 ـ 2. افزايش بيمارىهاى جنسى. در چند سال اخير بيمارىهاى جنسى به ويژه ايدز افزايش نگران كننده اى يافته است. اين مسله دستگاه هاى مختلف كشور را به تدوين طرح هايى براى كنترل اين گونه بيمارىها سوق داده است. برخى مطبوعات همراه با گروهى از كارشناسان, آموزش هاى بهداشت جنسى به نوجوانان و جوانان را گزينه خوبى براى حل اين معضل دانسته اند. پيش از آن نيز ((صندوق كودكان ملل متحد (يونيسف))) آموزش بهداشت جنسى و سقط جنين به نوجوانان را راه حلى مناسب براى پيشگيرى از بيمارىهاى جنسى دانسته بود. به نظر مى رسد چنين نگرشى به مسله ناشى از كم توجهى به ابعاد مختلف مسله است. در شرايطى كه دستگاه هاى آموزشى و فرهنگى كشور به مسووليت خطير خود در مورد پرورش اخلاقى نوجوانان و تقويت روحيه عفاف و پرهيزكارى در آنان, عمل نمى كنند, ارايه آموزش هاى جنسى به آنان به معناى كم كردن دغدغه در برقرارى تماس با جنس مخالف و ازدياد آمار بزهكارىهاى جنسى است. شايسته است كه آموزش هاى نوجوانان از مقطع بلوغ تا زمان ازدواج قانونى بر محوريت عفت و دورى از گناه باشد و آموزش هاى بهداشت جنسى به مقطع ازدواج منتقل گردد.
7 ـ 2. كاهش امنيت اجتماعى دختران. امروزه دختران و زنان از افزايش مزاحمت هاى خيابانى در معابر عمومى و پارك ها گله مندند و مسوولين مربوطه را به سهل انگارى در برخورد با اين پديده متهم مى سازند.
برخى از مسوولين ذى ربط نيز به جاى پاسخ گويى مناسب و برآوردن انتظارات مردمى به توجيهاتى مى پردازند كه بيشتر به سخنان وكيل مدافع متهمان شباهت دارد. اظهار عجز از نحوه مقابله با مزاحمان نواميس, خود به معناى صدور رواديد فعاليت براى آنهاست. اختلاف نظرهاى مديران و مسوولان در چگونگى مقابله با اين پديده و عدم اتخاذ شيوه هايى كه از قدرت بازدارندگى كافى برخوردار باشد, خود در شيوع اين پديده موثر است.
ادامه دارد

پى نوشت ها:
1. بحارالانوار, ج43, ص65, ح58.
2. به نقل از مصاحبه زهرا شجاعى, حيات نو, 30 / 5 / 81, ص1.
3. به نقل از گزارش آمنه ستاره فروزان, گزارش هم انديشى بررسى مسائل و مشكلات زنان; اولويت ها و رويكردها, دفتر مطالعات و تحقيقات زنان, 1380, ص76.

 

/

گسترش اسلام در آمريكا

گسترش اسلام در آمريكا
(بخش اول)

مقدمه

ظهور و پيدايش اسلام در آمريكا, سرگذشتى غريب دارد. برخلاف بسيارى از نقاط جهان, اسلام نه به عنوان انديشه اى كه در بستر مناسبات اقتصادى به گوشه اى از جهان رفت و نه به عنوان مذهبى كه در پى جنگها و منازعات بر قوم مغلوب فرمانروايى كرد, بلكه در پى حوادثى كه شايد بتوان صفت ناخواسته را بر آن تحميل نمود به ايالات متحده آمريكا راه يافت.
ابتدا گروهى از مسلمانان افريقا به عنوان برده به آمريكا آورده شدند. آن هم در عصر و زمانى كه كلمه اسلام براى قوم برده دار معنا و مفهومى نداشت و سياه نژاد پست و فرمانبر قلمداد مى شد. براى نزديك به دويست سال, قوم غالب و برده دار, نطفه اوليه مسلمانان را در درون خود حفظ كرد و پرورش داد. فارغ از آن كه بخشى از برده هاى وارداتى, طلايه دار انديشه اى خواهند شد كه در ذات خود با بهره كشى و نژادپرستى در تعارض است.
در مرحله دوم و در شرايطى كه قوانين مهاجرت آمريكا, شرايط را براى پذيرش مهاجران سراسر دنياسهل مى گرفت, گروه ديگرى از مسلمانان به خاك آمريكا راه يافتند و اين بار نيز دولت از پديده وارداتى جديد (اسلام) بى خبر بود.
در هر دو مرحله, اسلام در سايه يك رويداد اجتماعى در سكوت و آرامش به درون جامعه اى راه يافته است كه در ابتدا تحت سيطره مردمانى بوده كه در بهترين حالت خود به مسيحيت وفادار مانده اند و در بدترين وضعيت خود به بى دينى گرائيده اند.
رمز و راز اين, سرگذشت زمانى افزون مى شود كه توجه كنيم اين جامعه در درون خود به يك گروه اقليت, ولى متنفذ نيز (يهوديان) فرصت نشو و نماى بنيادين داده است. تفاوت گروه اقليت اول (اسلام) با گروه اقليت دوم (يهوديان) در آن است كه يهوديان بيش از آن كه تحت قضا و قدر روزگار به اين سرزمين راه يافته باشند, تحت حساب گرى و دورانديشى به آن جا آمده اند و نه در هيبت رعيت كه با صورت پادشاه در آمريكا زيسته اند.
بنابراين اسلام و مسلمانان از روز نخست در آمريكا چالش شده اند و در هر مرحله و هر زمانى مجبور بوده اند تا حضور خود را به نوعى در اين جامعه تازه به رسميت رسانند و از هويتى كه به صورت مداوم تحت تاثير فشارهاى ارادى و غيرارادى جامعه اين كشور قرار مى گيرد, دفاع كنند.
در طول اين دوره دويست ساله, رويدادهايى در جامعه آمريكا اتفاق افتاده است كه بايد انديشه اى با مشخصات اسلام را در تنگنا و محاصره بيش ترى قرار دهد, ولى به دلايلى كه ظاهرا چندان آشكار نيست اما در بطن جامعه آمريكا پرورانده مى شود, حضور اسلام در ايالات متحده پر رنگتر و قوىتر شده است.
در طول دويست سال گذشته, جامعه جوان آمريكا كه در مقايسه با جغرافيايى كهن تمدن جهان, نوپا مى نمود, قوام يافت و رفته رفته به قدرت بلامنازع دنيا تبديل شد. در مقابل به ويژه در بيست سال اخير, مسلمانان با نهضتهاى بيدارگرانه سر برآوردند و به خصوص پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران به يك جريان مبارز ضدآمريكايى در جهان تبديل شدند. بخش مهمى از توجهى كه محققان, دانش گاهيان و نهادهاى انديشه سياسىآمريكا به ظهور و حيات مجدد اسلام در جهان معاصر مبذول مى دارند, ناشى از ظرفيتى است كه در بقا و پويايى اسلام و وفادارى و ايمان مسلمانان مى بينند. مسلمانان درست در لحظه هايى اظهار وجود مى كنند كه گمان رفته است, خاموش شده اند.
در ايالات متحده آمريكا, اسلام به دليل شرايط ويژه اى كه در اقليت بودن كسب كرده است, قبل از آن كه رنگ و بوى سياسى گرفته باشد يك مذهب سازگار است كه با امتيازهاى جامعه ميزبان خو مى گيرد و با مفاسدش به مقابله برمى خيزد. از حيات جامعه مسلمانان در آمريكا اخبارى منتشر مى شود كه براى همه مسلمانان جهان خوشايند و عبرتآموز است….
بسيارى از زندانيان سياه پوست در داخل زندان هاى آمريكا به اسلام دعوت مى شوند و درست از آنجايى كه مذاهب, مشرب ها و تئورىهاى كاربردى اظهار عجز مى كنند, نفوذ و قدرت خود را در احياى انسان و اعطاى فرصت دوباره به آدم هايى كه از بين رفته اند, نشان مى دهد.
جوان هاى مسلمان سياه پوست در محله هايى كه ناامنى و جنايت در آن فزونى مى گيرد, مورد اعتماد واقع مى شوند و با تشكيل گروه هاى گشت و تمين امنيت, حفاظت جان و مال اهالى مناطقى را به عهده مى گيرند كه پليس فدرال نيز از اجراى آن درمانده است.
در ميان مسلمانان, آمار طلاق پايين است, مفاسد اجتماعى تقريبا وجود ندارد, هيچ كس به خاطرهرزگى و بدمستى دست گير نمى شود, قتل و جنايت به ندرت اتفاق مى افتد و دزدى نمى شود. مسلمانان آمريكا مردمى سخت كوش و بازپرورده شده اند كه در تمام مناسبت هاى جدى و رسمى جامعه خود حضور دارند و مى توانند عصاى دست سازمان ها و نهادهاىخيريه نيز باشند.
و نيز مسلمانان آمريكا به دليل آن چه كه از ذات اسلام دريافت كرده اند, بر شرف و اعتبار خود ايستادگى مى كنند و تن به شرايطى نمى دهند كه بر شخصيت انسانى آنان قلم مى كشد و همه اين ها ظرايفى است كه در بطن گسترش اسلام در ايالات متحده آمريكا به تصوير درخواهد آمد.

سابقه تاريخى

برخى از محققان معتقدند گروهى از سياه پوستان آفريقاى غربى كه در قرون هفدهم و هجدهم به عنوان برده به شمال آمريكا آورده شدند, مسلمان بوده اند. با اين وجود ايشان تا سال هاى ابتدايى قرن بيستم مذهب خود را به ورطه فراموشى سپرده بودند. گروه كوچكى از مسلمانان آمريكا نيز از خاورميانه ـ اغلب از منطقه اى كه امروز لبنان خوانده مى شود ـ از قرن نوزدهم در اين كشور زندگى كرده اند.
سپس در دهه شصت دو حادثه هم زمان رخ داد كه در توسعه اسلام در آمريكا نقش اساسى را ايفا كرد.
اول, نهضتى كه به وسيله بنيان گذار حزب ملت اسلام, عاليجاه محمد به وجود آمد و گروه كثيرى از سياه پوستان را به سوى اسلام گرايش داد. آن ها در اسلام چيزهايى يافتند كه در زمان آغاز برده دارى از دست داده بودند.
دوم, قوانين جديد مهاجرت كه اجازه داد گروه كثيرى از مسلمانان از كشورهاى گوناگون وارد آمريكا شوند. گروه هاى مختلف مسلمانان در مناطق و ايالت هاى نيويورك, شيكاگو, ديترويت, لوس آنجلس و سانفرانسيسكو جمع شده اند و گاه به دليل فرصت هاى شغلى ويژه نواحى كوچك تر يا كالج هاى دورافتاده گرايش پيدا كرده اند.

اسلام در ميان سياهان آمريكا

در دهه شصت درست در زمانى كه سياه پوستان آمريكا در يك جامعه نژادپرست براى دست يابى به عدالت و رفاه اجتماعى مى كوشيدند, اسلام به عنوان يك جاىگزين جذاب و مذهبى كه مى توان به آن اتك كرد, درخشيد.
يكى از اعض حزب به نامAmatullah Okakpu در اين باره مى گويد:
((گوش دادن به عدالت و مساواتى كه اسلام از آن سخن مى گفت, با تمام چيزهايى كه من تا پيش از آن شنيده بودم متفاوت بود.))
براى يك دوره 20 ساله, مذهب اسلام با تاكيد بر برابرى و مساوات حقوق زنان و مردان و احترام به ذات پاك بانوان به عضوگيرى از جامعه آمريكاييان پرداخت. در جامعه آمريكا و به ويژه بافت سياه آن, كه رشد خشونت و جنايت و استفاده از مواد مخدر و انهدام خانواده وحشت بار به نظر مى رسيد, اسلام به سوى انسجام و يك زندگى هدفمند رهنمون مى شد. تكيد اسلام بر ميانه روى و متانت و نظم, به ويژه در جامعه اى جلب توجه مى كرد كه آمار طلاق, باردارى نوجوانان و كشتار كودكان در خيابان هاى شهر در آن فزونى مى گرفت.
رقم دقيق مسلمانان سياه پوست آمريكا روشن نيست و تخمين ها از پانصد هزار تا 1/5 ميليون نفر را اعلام مى كنند. ويژگى اينان در گسترش آن ها, در سراسر آمريكا است: يكى در نيويورك افسر پليس است. ديگرى در آلمان سرباز پيمان ناتو, آن يكى در شيكاگو استاد دانشگاه و آن ديگرى در هوستون ستاره بسكتبال حرفه اى.
مسلمانان سياه پوست آمريكا در سرتاسر خاك آمريكا مساجدى برپا كرده اند كه در ميان آن ها, از ساختمان هاى مرتفع و مدرن تا خانه هاى كوچك (تبديل شده به مسجد) به چشم مى خورد. در كنار اين مساجد معمولا مدارسى تسيس شده اند كه علوم اسلامى را در كنار تاريخ آمريكا و جبر تدريس مى كنند. ويژگى ديگر مسلمانان سياه پوست آمريكا در اين است كه على رغم كم بودن تعدادشان در مقايسه با جامعه سى ميليون نفرى سياه پوستان آمريكا, تاثير و نفوذ آنان بر غير مسلمانان قابل لمس و واقعى است. در بسيارى از محله هاى شهرهاى مسلمان نشين آمريكا, كلمه ((سلام عليكم)) هم رديف Good M0rning به گوش مى رسد و در معابر طنين انداز مى شود. براى غيرمسلمانان, كلاه كوفى مسلمانان, بخشى از نمادفرهنگ پوشاكى ايشان به شمار مىآيد. مسلمانان سياه پوست آمريكا ويژگى و درخشش خاص ديگرى نيز از خود بروز داده اند. آن ها در داخل زندان افراد مجرم و گنه كار را به اسلام دعوت و مقدمه آزادى و بازگشت آنها به زندگى عادى را فراهم مى كنند. در بيرون از زندان نيز با تشكيل گروه هاى گشت و مراقبت, مسئوليت حفظ امنيت كوچه هاى ناامن را به عهده مى گيرند. مالكولم ايكس و مايك تايسون دو تن از سياه پوستان معروفى هستند كه در درون زندان با اسلام آشنا شدند.
اسلام به سياه پوستان آمريكا تحميل نشده است. رهبران و گروه هاى مسلمان آمريكا به سياهان راه ديگرى نشان داده اند و آن ها راه جديدى را برگزيده اند.
دلايل گرايش سياه پوستان آمريكا به اسلام متفاوت است. برخى به دليل ملاحظه فرهنگى و گروهى به دليل پيوندهاى معنوى با افريقا ـ كه اسلام از سرزمين هاى عربى به آنجا رسوخ كرد ـ به اسلام تمايل پيدا كرده اند.
نژادپرستى سفيدپوستان, يكى ديگر از دلايلى بوده كه سياهان آمريكا را به سوى اسلام سوق داده است. اسلام به سياهان آمريكا جسارت و اعتماد به نفس بخشيده است. جوانان سياه پوست, به همان اندازه كه مسيحيت را مذهبى منفعل و ايستا مى بينند, اسلام را دين مبارزه مى خوانند.
مسلمانان سياه پوست آمريكا مانند همه مسلمانان ديگر سراسر جهان, با سقط جنين مخالفند و به قواعد و چارچوب هاى دينى احترام قايلند و با سكس قبل از ازدواج, لباس هاى كوتاه, تربيت فرزندان فاسد, قمار, خوردن گوشت خوك و نوشيدن الكل مخالفند. مسلمانان سياه پوست آمريكا, همان گونه كه رسانه هاى گروهى آمريكا تصوير مى كنند, به مسلمانان مهاجر هم چون انسان هاى جهان سوم نگاه مى كنند و مسلمانان مهاجر نيز به مسلمانان آمريكايى هم چون سياهان جنايت كار و تنبل نگاه مى كنند. به اين ترتيب, اختلاف هاى فرهنگى و نژادى ميان اين دو گروه, سخت آسيب پذيرشان مى سازد.
در ميان مسلمانان سياه پوست آمريكا, به جز دو جريان عمده حزب ملت اسلام (طرفدار فراخان) وپيروان دين محمد, جريان هاى كوچك ترى نيز وجود دارند.
يكى از نخستين گروه هايى كه در ابتداى قرن بيستم با هويت اسلام خود را به جامعه معرفى كرد, عبادت گاه علوم موريش بود كه در سال 1913 تسيس شد.
در گذشته ميان مسلمانان سياه پوست و مسلمانان مهاجر فاصله زيادى وجود داشت, ولى به تدريج اين دو طيف يكديگر را پيدا مى كنند و به هم نزديك مى شوند. هنوز جامعه مسلمانان آمريكا اين قدر يك دست نشده است كه برخى دين را بر مليت ارجح بدانند و يا گروهى رنگ پوست را متثر از دين برشمرند… هم اين است و هم آن.
جميل عبدالله الامين كه در دهه شصت به پلنگ سياه معروف بود, از رهبران گروه هاى كوچك مسلمان سياه پوست آمريكاست كه در شيكاگو, نيويورك و ديترويت طرفدارانى دارد. او با هواداران خودبسكتبال بازى مى كند و هوادارانش را به ورزش و سلامتى تشويق مى كند. شعار او اين است:
((پيغمبر همه روز را عبادت نمى كرد و نيز همه روز را به بازى نمى گذراند. بايد ميان اين دو توازن برقرار كرد.))
از قضا جامعه ورزش آمريكا ستارگان مسلمان سياه پوست مشهور و محبوبى را به خود ديده است كه در راس آنان مى توان از ((محمد على كلى)) نام برد. در ليگ بسكتبال حرفه اى آمريكا, كريم عبدالجبار, حكيم اولاجوان و محمود عبدالرئوف از سايرين مشهورترند و در همين اواخر, مايك تايسون با گرايش به اسلام (در زندان) نام صمد را براى خود برگزيد.

حزب ملت اسلام و جذب سياه پوستان

بسيارى از تازه مسلمان شده ها تحت تثير حزب ملت اسلام بوده اند. اين حزب يك گروه تندروسياه پوست آمريكايى است كه عاليجاه محمد در سال 1930 آن را پايه گذارى كرد. ايدئولوژى حزب ملت اسلام مبتنى بر نژاد سياه بود و از ورود ساير گروه هاى قومى به حزب جلوگيرى مى كرد. اين گروه در پس زمينه خود يك تفكر ضد سفيد, ضد يهود و ضد همجنس گرايى را حمل مى كرد كه با تركيب ملى گرايى سياه و سرمايه دارى و به رعايت گرفتن بخش هايى از مسيحيت و پوشش اسلام درصدد جذب بخش عظيمى از جوانان سرخورده بود.
اغلب آمريكايى ها با بدگمانى به حزب ملت اسلام مى نگريستند. دكتر سعيد وزير مجمع مسلمانان آمريكاى شمالى در اين باره مى گويد:
((نژادگرايى با اسلام جور در نمىآيد, اسلام به همه نژادها احترام مى گذارد. اين يك مذهب جهانى است.))
در ميان بخش عظيم مسلمانان سياه پوست آمريكا, تئورىهاى نژادپرستانه حزب ملت اسلام طرفدارى ندارد و آنان خود را جزيى از جريان اصلى مسلمانان مى دانند.
به نظر مى رسد بيش تر افرادى كه جذب حزب ملت اسلام شدند, به دليل مسائل اقتصادى يا برنامه هاىآموزشى يا رنگ پوست بوده است و نه خود مذهب, بسيارى از اعض حزب هرگز اسلام نياوردند. با اين وجود, در خلال سال هاى بعد, آمريكاييان سياه پوست از حزب ملت اسلام به عنوان سكويى براى رسيدن به اسلام حقيقى بهره جستند.
براساس برخى از اعتقادهاى قديمى حزب ملت اسلام, خدا در سال 1930 در وجود فردى به نام فرد محمد ظاهر شد و او قبل از غيبت رسالت خود را به عاليجاه محمد واگذار كرد. اما بسيارى از مسلمانان سياه پوست امروز آمريكا به اين موضوع اعتقادى ندارند و خاتميت محمد(ص) را پذيرفته اند. براساس اعتقادهاى حزب ملت اسلام, نژاد سفيد نژاد پست بود. مرد سفيد مانند شيطان بود ومسلمانان بايد از او حذر مى كردند. اين اعتقادهاى به صورت مستمر تبليغ مى كرد كه مواد مخدر, مشروبات الكلى و فقر دستآورد سفيدپوستان براى به تباهى كشاندن سياهان است. عاليجاه محمد مى گفت:
((اين ادعاى كليساى مسيحيت است كه مى گويد سياه صبور, آمرزيده است.))
در دوران طلايى حزب ملت اسلام در دهه پنجاه و شصت اين حزب بسيارى را شگفت زده كرد, برخى را ترساند و گروهى را نيز از در غلتيدن به دام جنايت و مواد مخدر نجات داد. مشهورترين اين افراد ((مالكوم ايكس)) بود كه بعدها حزب ملت اسلام را ترك كرد و به جريان عمومى مسلمانان پيوست. مالكوم ايكس در سال 1956 در جريان يك ترور ـ كه گفته شد توسط اعضاى حزب ملت اسلام انجام داده اند ـ به شهادت رسيد. در دهه پنجاه تا هفتاد فعاليت هاى حزب ملت اسلام مانند يك پادزهر در برابر نژادپرستى سفيدپوستان آمريكا عمل كرد و علاج درد سياهان شد و به آنان حس اعتلا و غرور بخشيد. حزب ملت اسلام به سياهان فهماند كه اعتبار و شرافت دارند و تا امروز توسط سفيدپوست ها آنان را از كتاب هاى تاريخ حذف كرده اند.
امروز سه گروه ادعا مى كنند كه حزب ملت اسلام هستند: يك گروه كوچك در ديترويت; يك ستادبزرگتر در آتلانتا و بزرگترين و مشهورترين شان به رهبرى لوئيس فراخان در شيكاگو.
لوئيس فراخان در سال 1978 و در مقابله با جريان الحاق پسر عاليجاه محمد به جريان عمومى مسلمانان از او جدا شد و در ابتداى امر بيش از هزار نفر پيرو نداشت. فراخان به دليل اظهارهاى ضديهودىاش به شدت مورد غضب سرمايه داران يهودى آمريكا است.
در آتلانتا, اغلب مسلمانان از والاس (وارث) دين محمد فرزند عاليجاه محمد پيروى مى كنند, كه حزب ملت اسلام را به مدت چهل سال تا هنگام مرگش در سال 1975 ميلادى رهبرى كرد.
و.دين محمد از هنگام فوت پدرش تاكنون, مسلمانان را از تئورىهاى نژادپرستانه برحذر داشته و از آنان مسلمانانى اهل سنت و ميانه رو ساخته و اين مشى او در ميان مسلمانان آمريكا به يك تغيير اساسى تفسير شده است.
و. دين محمد معتقد است كه جمعيتى ميان يكصد تا 250 هزار نفر پيرو دارد. او درموضوع جبهه گيرىهاى سياسى داخل آمريكا نيز پيش گام به حساب مىآيد. چرا كه نخستين پيشواى مسلمان آمريكايى است كه در هنگام انتخابات سناى آمريكا در سال 1992 فراخوان اعلام كرده بود. درسال 1980 او به جمهورىخواهان رى داد و در مبارزه هاى انتخاباتى رياست جمهورى ميان جورج بوش و كلينتون, از بوش حمايت كرد.
يك پروفسور علوم مذهبى در كالجVassar) ) معتقد است كه پيروان و.دين محمد همان گونه كه از دستورات مذهبى او پيروى مى كنند, از فتاواى سياسى اش نيز حمايت نمى كنند.
در جنگ خليج فارس ميان كويت و عراق, و.دين محمد حمايت همه جانبه اى از آمريكا وعربستان سعودى در برابر عراق به عمل آورد. عربستان سعودى نيز با اعطاى يك كمك 8/5 ميليون دلارى به وى, اين امكان را داد تا يك مسجد در جنوب لوسآنجلس براى خود و هوادارانش برپا كند.
و. دين محمد از مبارزه مردم فلسطين براى سرزمين خود و حق خودمختارىشان حمايت مى كند ولى تاكيد مى كند كه از اقدامات تروريستى و كارهايى كه منجر به قتل مردم بى گناه مى شود, حمايت نخواهد كرد. انتشارات و. دين محمد, برخلاف لوئيس فراخان, جنبه هاى ضد يهودى افكار حزب ملت اسلام را برملا نمى كند.
شيوه و سلوك لوئيس فراخان و و.دين محمد با يك ديگر بسيار متفاوت است. اين دو به ندرت با هم روبه رو مى شوند. فراخان با محافظ حركت مى كند و همه هوش و حواس خود را متوجه تشكيلات كرده است. او در خانه مجلل عاليجاه محمد در شيكاگو زندگى مى كند. اما و.دين محمد معمولا به تنهايى سفر مى كند و كيف دستى اش را خودش حمل مى كند. او قائل به نظارت مستقيم بر امور هوادارانش نيست و مى گويد:
((من مخالف رهبرى نيستم, ولى با ديكتاتورى مخالفم.))
در مراسم به خاك سپارى يوسف شاه, از ائمه مساجد آمريكا, اين دو با يك ديگر روبرو شدند و هم ديگر را به گرمى در آغوش گرفتند. با اين حال, و. دين محمد خود را رهبر نهضت تغييرطلبان مى خواند و فراخان را رهبر سنت گرايان مى داند.

مسلمانان مهاجر

در 25 سال اخير, موج هاى جديد مهاجران و گرايش گروه عظيمى از سياه پوستان امريكا به اسلام, آمار مسلمانان را در آمريكا فزونى داده است.
حدود يك ميليارد نفر و يا بهتر بگوييم شانزده جمعيت كره زمين را مسلمانان تشكيل مى دهند. اما در آمريكا تعداد دقيق مسلمانان مبهم است. بهترين تخمين ادعا مى كند كه عدد مسلمانان آمريكا حداقل سه ميليون و حداكثر چهار ميليون نفر مى باشد. اگر روند اخير ادامه پيدا كند, مسلمانان آمريكا جمعيت شش ميليون نفرى يهوديان اين كشور را تحت الشعاع قرار خواهند داد.
دكتر حاد از دانش گاه ماساچوست گمان مى كند كه رقم سه تا چهار ميليون نفر براى مسلمانان آمريكا رقم قابل اتكايى است. او مى افزايد:
((شايد دو سوم ايشان مهاجرين و فرزندانشان و سيزده درصد آنها آمريكايى هاى مسلمان شده باشند.))
يكى از مهم ترين دلايل مهاجرت مسلمانان به آمريكا را, جست وجوى ممنى آزاد و فرار از فشارهاىسياسى جامعه اوليه شمرده اند كه اين تحليل حداقل در مورد مسلمانان خاورميانه مى تواند صادق باشد.
در سال 1991, بيش از يكصد هزار مهاجر به صورت قانونى وارد آمريكا شدند كه رقم قابل ملاحظه اى از آنان را پاكستانى ها, هندىها, مصريان, بنگلادشى ها, ايرانيان و لبنانى ها تشكيل مى دادند و از اين بين, بسيارى از ايشان مسلمان بودند. افزون بر اين, رقم ناشناخته ديگرى را نيز بايد به مهاجران غيرقانونى مسلمانان اختصاص داد كه در همين سال به آمريكا راه يافته اند.

مساجد آمريكا

اگر در سال 1967 يك مسلمان وارد آمريكا مى شد و همه جا را مى گشت, به سختى مى توانست محلى را براى عبادت و انجام فرايض مذهبى اش پيدا كند.
قديمى ترين مسجدى كه در آمريكا شناسايى شده است, در سال 1929 در داكوتاى شمالى به وسيله خانواده هاى كشاورز سورى و لبنانى پايه گذارى شده و از قرار معلوم چند سال پيش نيز از ميان رفته است.
اكنون قديمى ترين مسجد به جاى مانده در شهرCedar rapids ايالت آيواIowa) ) پابرجاست. اين مسجد ابتدا تحت نام مركز ارتباطى مسلمانان در سال 1925 پايه گذارى شد و نه سال بعد به مسجد تغيير شكل داد. اين مسجد كه مادر مساجد آمريكا ناميده مى شود با يك منار و گنبد آبى از ساير ساختمان هاى اطراف متمايز مى شود.
منطقه نيويورك يكى از مناطق مهم مسلمان نشين مى باشد كه با شيكاگو و لوسآنجلس هم جوار است. مساجد نيويورك از بخش شرقى منهتن تا آن سوى بروكلين و كوئينز گسترده شده اند. ظهور و حضور مسلمانان نيويورك را به ويژه در هنگام مراسم عمومى ايشان, مانند نمازهاى جماعت جمعه,عيد فطر و ميهمانى هاى شام مى توان ديد. جمعيتى كه غالبا با حضور سياهان آكنده مى شود.
در موسسه منابع اسلامى در اورنج كانتى كاليفرنيا, احسان باگبى (مسلمان سياه پوست آمريكايى) تحقيقى را روى مساجد آمريكا صورت داده است. يافته هاى ابتدايى او نشان مى دهد كه 1100 مسجد در اين كشور وجود دارد كه هشتاد درصد آن در دوازده سال اخير بنا شده اند. به تخمين او 25 درصد از مسلمانان آمريكا سياه پوست اند.
در ميان 1100 مسجدى كه دكتر باگبى شناسايى كرده است, از مساجد بزرگ و عظيمى كه كشورهاى عربستان سعودى يا كويت بنيان گذارى كرده اند تا مساجد كوچك تر ـ و شايد بتوان گفت آپارتمانى ـ پيدا مى شود. مساجدى كه در ابتدا انبارى يا طبقه دوم يك بناى كوچك و ساده بوده اند و به مرور زمان آن را مسلمانان خريدارى كرده و به مسجد تغيير شكل داده اند.
مسجد كوئينسى در دهه 1900 و در اطاق هاى نشيمن هفت خانواده لبنانى به وجود آمد كه مسلمانان محلى براى نماز و اعياد مذهبى در آنجا گرد مىآمدند. امروز نيز با وجودى كه بيش از بيست مسجد در نيوانگلند وجود دارد, اما مسجد كوئينسى هم چنان به صورت مركز اصلى دينى اين منطقه باقى مانده است. در اين محل مردمى از سى كشور جهان براىانجام مراسم مذهبى حضور به هم مى رسانند. در كاليفرنيا نيز بيش از يكصد مسجد وجود دارد و اين مساجد به مسلمانانى تعلق دارد كه تقريبا 15 درصد كل جمعيت مسلمانان آمريكا را تشكيل مى دهند.
شواهد ديگرى نيز وجود دارد كه نشان مى دهد جامعه مسلمانان آمريكا از گمنامى خارج مى شوند. مثلا در پيشانى مسجدى در نورث بريج به مدت ده سال از ترس خشونت و بى حرمتى بر عليه مسلمانان هيچ نشانه و علامتى وجود نداشت.
مسجد شهر آتلانتا نيز يكى از فعال ترين مراكز مسلمانان آمريكاست كه با دو هزار عضو, مى توان آن رايكى از زنده ترين و پوياترين مساجد مسلمانان جهان برشمرد.

منبعhttp://www .icro-euroamerica.com/gharb/3_files/m1-3.htm. :

 

/

مفاتيح ترنم

مفاتيح ترنم

صاعقه

كدام صاعقه اى از كدام توفانى
برادرم تو به جا مانده از چه گردانى
تو با نگاه عميقت در اين طراوت صبح
سرود خاطره ها را چه سبز مى خوانى
هنوز از نفست بوى جبهه مىآيد
دلير حادثه اى, مرد رزم و ميدانى
به پيش پاى تو من اشك شوق مى ريزم
ببين ببين كه زمين باز شد چراغانى
به موج موج غزل مى سپارم آهم را
هلا شراره ترينم مرا نسوزانى

(پروانه نجاتى, شعر جوان, ص 196 ـ 195)

پروانه هاى صبح

آن روزهاى سرد و كولاكى
ياران خوب من
عاشق ترين بودند
آلاله هايى سوخته بر شانه هاى دشت
روشن ترين شمع زمين بودند
آن روزها
در عمق چشم كودكان ما
فانوسى از فرياد روشن بود
باران آهن بود
آن روزها گاهى
در آسمان آبى آوازهاى من
يك دسته قو
يك دسته مرغابى
خورشيد را پرواز مى دادند
تا بر سر انگشتان سوسن ها
پروانه هاى صبح بنشيند
آن گاه
زيباترين گل هاى عالم
همسايگان باغ من باشند
آن روزهاى سرد و كولاكى
ياران خوب من
شعر بهار ورود را هر صبح مى خواندند
آن روزها رفتند
با اين همه
ياران من
عاشق ترين ماندند

(هشت فصل عشق, ص42 ـ 41)

انتظار

خيال آمدنت, ديشبم به سر مى زد
نيامدى كه ببينى دلم چه پر مى زد
به خواب رفتم و, نيلوفرى, بر آب شكفت
خيال روى تو, نقشى به چشم تر مى زد
شراب لعل تو مى ديدم و, دلم مى خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر مى زد
زهى اميد, كه كامى از آن دهان مى جست
زهى خيال, كه دستى در آن كمر مى زد
دريچه يى به تماشاى باغ, وا مى شد
دلم, چو مرغ گرفتار بال و پر مى زد
تمام شب به خيال تو رفت و, مى ديدم
كه پشت پرده ى اشكم, سپيده سر مى زد

(هوشنگ ابتهاج)

چرا نمىآيى

غروب جمعه ى دلگير با (( دعاى سمات ))
دل شكسته ى من مى زند دوباره صدات
هزار پنجره پرواز مى كند تا اوج
هزار پنجره از اين دريچه هاى نجات
نشسته اى به بلنداى لحظه هاى يقين
وزير پاى تو جوشيده نيل, دجله, فرات
و دانه دانه ى تسبيح دست سرشارت
به نخ كشيده اى از اجتماع گنگ كرات
زمين دچار تشنج, دچار بحران است
شبيه گوى مقوايى بدون ثبات
تو سرنوشت زمينى چرا نمىآيى
غروب جمعه ى دلگير با (( دعاى سمات ))

(حميده رضايى)

معناى عشق و صبر

كدامين حرف را پيدانمايم
چه ظرفى را پر از دريا نمايم
كدامين واژه جز زينب بيابم
كه عشق و صبر را معنا نمايم

محمد حسين صادقى (غلام)

هى هى از اين عشق خوش احمدى

جان سحر, جسم سمن بوى توست
شام, غلام سر گيسوى توست
ماه كه خم كرده سر خويشتن
بوسه زن گوشه ابروى توست
اى سمن باغ خداوندگار
سرو, غلام قد ناژوى توست
صبح ازل, پرتو پيشانى ات
شام ابد, طره دل جوى توست
آنچه زگل نيك تر آمد به باغ
باغ گل خلق تو و خوى توست
زمزمه زندگى كاينات
همهمه شور و هياهوى توست
عقل تو سرمايه سنگين وحى
عقل جهان كم به ترازوى توست
عقد ثريا به كف آسمان
پيشكش گردن بانوى توست
كاش كه فرياد دلم مى شنيد
حلقه آن در كه سر كوى توست
شاخه طوبى ندهد در بهشت
آنچه در آن چنبر بازوى توست
هى هى از اين عشق خوش احمدى
ذكر لبم ناله هو هوى توست

(على موسوى گرمارودى)

(سعدى)
گل پيدا

اى سوار سبز پوش مصطفى
اى مدال سرخ دوش مصطفى
چهره بگشا ياسمن باغ دل
مرهمى شو بر نگين داغ دل
ظلمت دنيا به نورت چاره كن
رقعه سحر عدو را پاره كن
عطر باران بهار بينات
نو گل ياسين و طور و ذاريات
اى كميل و ندبه اهل ديار
اى امين الله راز روزگار
اى صفاى مروه و حج وفا
كعبه دلهايى و رمى جفا
اى كه قربانگاه دل قربان تو
جملگى كرو بيان دربان تو
اسم تو با رسم احمد منطبق
نام او با ياد تو شد متفق
صاحب شمشير سرخ ذوالفقار
از براى خون مولا بيقرار
سيلى زهرا دلت را خون كند
خون او صد انتقامى چون كند
اى صبورى حسن در كام تو
جان مشتاقان شده در دام تو
تو دوام خط سرخ كربلا
من بنالم نام تو در هر بلا
وارث اهل نجات كبريا
ديده نابينا شده ديگر بيا
اى گل پيداى ناپيداى من
دائما مى خوانمت يابن الحسن

مجتبى نور محمدى (ايوانكى)

دل تنگ

امروز كه باز هفته ى جنگ شده ست
نقاشى خاطرات پر رنگ شده ست
در گوشه ى سينه مى گذارد اين دل
اين دل كه براى شهدا تنگ شده ست

(عبدالرحيم سعيدى راد, حماسه ى قلاقيران, ص145.)

 

/

شرح دعاى كميل

شرح دعاى كميل
قسمت يازدهم

حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان

در شماره قبل تعدادى از صفات پنهانى زشت و خطرناكى كه علاوه بر آثار شوم دنيايى و عذاب آخرتى مانع از استجابت دعا مى شدند از قبيل نفاق, سوءظن, كينه, عجب, ريا و كبر مورد بحث قرار گرفت و اينك ادامه بحث تقديم مى شود.

غرور

فريفته شدن به امور مادى و امور معنوى,كه ريشه در غفلت انسان نسبت به حقايق دارد,امرى بسيار زشت و حالتى فوق العاده خطرناك است.
آنان كه به بيمارى انكار حقايق گرفتارند,فريفته دنيا و زرو زيور آن مى شوند و از اين حقيقت غفلت دارند كه دنيا سرايى زودگذر و از دست رفتنى است و روزى بايد در خاك گور قدم نهند و خوراك ماران و موران شوند و روحشان در عرصه برزخ در گرو اعمال ناپسندشان رود و در قيامت اسير عذاب دردناك جهنم شوند.اينان به خيال باطل خود دنيا را نقد و آخرت را نسيه مى پندارند و با همه وجود,به دنيا مىآويزند و آخرت را از ياد مى برند و لذت هاى دنياى از دست رفتنى را يقين مى دانند و به لذات آخرت شك مى ورزند و حاضر نيستند وعده خدا و 124000 پيامبر و امامان را نسبت به آخرت بپذيرند و بر اساس ايمان و اعتقاد قدم بردارند و از معاصى بپرهيزند و به حسنات اخلاقى آراسته شوند.آنان توجه به اين معنا ندارند,كه بر اساس آيات قرآن,آخرت ميوه و محصول همه حركت هاى باطنى و ظاهرى انسان در دنيا مى باشد وبه فرموده رسول خدا دنيا مزرعه آخرت و بلكه خود آخرت است و دنيا و آخرت دو ماهيت جداى از يكديگر نيست,آخرت به صورتى ديگر همان دنيا مى باشد.
اين ها به دليل جهل به اين حقيقت, چنين پنداشته اند كه دنيا نقد و آخرت نسيه و لذت هاى دنيا يقينى و لذت هاى آخرت آميخته با شك و ترديد است.
جاهلان از اهل ايمان و بى خبران از آيات قرآن, بر اساس اعتقادشان به كرم حق و رحمت واسعه خدا فريفته مى شوند ومى
گويند: چون نعمت هاى خدا به انسان گسترده و رحمتش فراگير و لطفش شامل همه موجودات مى باشد,نيازى نيست كه در بندگى و عبادت بكوشيم و در كسب ورع و تقوا خود را به زحمت اندازيم و تلخى دورى از گناهان را بچشيم, گناهان مانسبت به رحمت خدا چون ذره در برابر اقيانوس بى كران است و ما به سبب ايمان به او و محبت به انبيا و امامان اميد نجات داريم و گناهانمان را موجب دورى از حق و دچار شدن به عذاب نمى دانيم.
اين ها توجه به اين حقيقت ندارند كه شيطان و هواى نفس انسان را با سخنان و عناوينى كه ظاهرش پسنديده و باطنش مردود است,فريب مى دهد.
رسول خدا فرمود:
((الكيس من دان نفسه,و عمل لما بعد الموت,و الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله;
هشيار و زيرك كسى است كه با نفسش مخالفت ورزد و براى پس از مرگ عمل كند و نادان كسى است كه نفسش از هواها پيروى كند و بر خدا آرزوى باطل و بى جاورزد.))
اينان به اين معنا دقت نمى كنند كه همان خداى كريم,همان كه داراى رحمت واسعه,عفو فراگير و آمرزش و غفران است;در بسيارى از آيات قرآن به گناهكاران حرفه اى,تهيدستان از عمل خير,خطاكاران مغرور وعده عذاب قطعى داده و رحمتش را براى اهل تقوا و عمل كنندگان به دستورهاى قرآن,و صالحان و كوشندگان در راه ايمان و اسلام قرار داده است و فقط آنان را مجاز دانسته كه به رحمت خدااميدوار باشند.
((ان الذين آمنوا و الذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله اولئك يرجون رحمه الله))(1)
قطعا اهل ايمان و آنان كه به خاطر خدا از ديار خود هجرت كردند و در راه خدا به جهاد برخاستند,اينان به رحمت خدا اميد مى ورزند.
اميد به رحمت خدا با پيوسته بودن معصيت و ترك واجبات الهى,در حقيقت فريفته شدن به رحمت خدا و اميدى باطل و نابجااست.
به امام صادق گفته شد:قومى به انواع گناهان آلوده اند و مى گويند اميدواريم و پيوسته در گناهند تا آنان را مرگ فرا رسد,فرمود:اينان گروهى اند كه در اميدها دچار نوسان و اضطرابند,نسبت به اميدشان دروغ مى گويند,اينان اميدوارنيستند,كسى كه اميد به چيزى دارد آن را دنبال مى كند و هر كس ترسان از چيزى است,از آن مى گريزد.(2)
على عليه السلام فرمود:
((سكر الغفله والغرور ابعد افاقه من سكرالخمور;(3) بهوش آمدن از مستى غفلت و غرور,سخت تراز به هوش آمدن از مستى شراب است.))
و نيز فرمود:
((ان من الغره بالله ان يصر العبد على المعصيه و يتمنى على الله المغفره;همانا از فريفته شدن به خدا,اين است كه انسان بر ارتكاب گناه پافشارى كند و آمرزش را بر خدا آرزو كند.))
رسول خدا به ابن مسعود فرمود:
((لاتغترن بالله و لا تغترن بصلاحك و علمك و عملك و برك و عبادتك;(4) پسر مسعود!به خدا مغرور مشو و به آراستگى,دانش,عمل,نيكى و بندگى ات فريفته مباش.))

بخل

چه قبيح و زشت است كه انسان از مواهب و نعمت هاى مادى و معنوى حضرت حق برخوردار باشد,ولى از انفاق در راه خدا و صدقه و زكات بخل ورزد.
ثروت و مالى كه از طريق در آمد مشروع در اختيار انسان مى باشد,امانتى الهى است كه انسان اجازه دارد برابر با شن و شخصيتش از آن استفاده كند و مازاد آن را به دستور حضرت حق در اختيار محتاجان و نيازمندان,فقيران و مسكينان,دردمندان و از پا افتادگان قرار دهد.
انسان و آن چه در اختيار او مى باشد,مملوك خدااست و تصرف مملوك در دارايى مالك,بايد هماهنگ با خواسته مالك باشد. مملوك اگر بر اساس هوا و هوس و شهوت ها و خواسته هاى خود در دارايى مالك تصرف كند,بايد به انتظار عتاب و عذاب مالك باشد.
انباشتن ثروت كه خلاف خواسته خدا است و جز از راه بخل ورزى و پيمودن راه شيطان ميسر نمى شود,گناهى بزرگ و سبب شقاوت و تيره روزى,عامل تاريكى باطن,باعث عذاب قيامت و دورماندن از رحمت خداوند است.
بخل حالتى شيطانى,صفتى حيوانى و رذيلتى از رذايل اخلاقى است كه در قرآن مجيد و روايات مذمت شده و دارنده آن انسانى ناسپاس و سزاوار عذاب معرفى شده است.
((الذين يبخلون و يامرون الناس بالبخل و يكتمون ما آتاهم الله من فضله و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا;(5) كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را وادار به بخل مى كنند و آن چه را خدااز احسانش به آن ها عطاكرده,پنهان مى دارند(كيفرش را خواهند ديد)و خدا براى كافران عذابى خوار كننده مهياكرده است.))
رسول خدا فرمود:
((حرمت الجنه على المنان و البخيل و القتات;(6) بهشت بر منت گذار و بخيل و سخن چين حرام شده است.))
على عليه السلام شنيد كه مردى مى گويد:بخيل معذورتر از ستمگر است,فرمود:دروغ گفتى,ستمگر تو به مى كند و از خدا مغفرت مى طلبد و حقوق مالى مردم را بر مى گرداند و بخيل هنگامى كه بخل مى ورزد,از زكات و صدقه,صله رحم,پذيرايى ميهمان,هزينه كردن در راه خدا و امور خير خوددارى مى كند و بر بهشت حرام است كه بخيل در آن وارد شود.(7)
رسول خدا فرمود:
((خصلتان لا تجتمعان فى مسلم:البخل و سوء الخلق(8) ;دو خصلت در مسلمان قرار نمى گيرد: بخل و اخلاق بد.))
امام صادق عليه السلام فرمود:
((ان كان الخلف من الله عز و جل حقا فالبخل لماذا؟(9) ;اگر جاىگزينى مالى كه در راه خدا مصرف شده,از جانب خداى عزو جل حق است,پس بخل ورزيدن براى چيست؟))
حضرت موسى بن جعفر فرمود:
((البخيل من بخل بما افترض الله عليه;بخيل كسى است كه از انجام آن چه خدا بر او واجب كرده,بخل ورزد.))
رسول خدا فرمود:سخى,نزديك به خدا,نزديك به مردم و نزديك به بهشت است و بخيل دور از خدا,دور از مردم و دور از بهشت است.

حرص

رغبت شديد و ميل فراوان به ثروت و مال و به آنچه بيش از نياز و احتياج است,انسان را دچار اختلال فكرى و روانى مى كند و سبب مى شود كه از حدود و احكام الهى چشم بپوشد و از مرز بندىهاى اخلاقى دست بر دارد و از نظام انسانيت خارج گردد و چون آتش سر كش به اموال و حقوق مردم افتد و به گناه حرام خورى,غارت مال مردم و شهوات افسار گسيخته دچار شود.
ياد خدا فكر قيامت,ترس از عذاب الهى,رعايت مسائل اخلاقى و مهرورزى به مردم و توجه به حق و حقوق ديگران انسان را از آلوده شدن به حرص و رغبت بيش از اندازه به امور مادى حفظ مى كند.
در حالى كه خداى مهربان سفره اى كامل از انواع نعمت هابراى انسان مهيا كرده و براى به دست آوردن آنچه كه مورد نياز او مى باشد,كانال هايى از كار و فعاليت برايش مقرر فرموده و از اين راه رزق و روزىاش را ضامن شده است و اگر تا آخرين لقمه روزىاش را نخورد از دنيا نمى رود,حرص ورزى چرا؟!
رسول خدا فرمود:
((اغنى الناس من لم يكن للحرص اسيرا(10) ;بى نازترين مردم كسى است كه اسير حرص نباشد.))
پيامبر اسلام در وصيتش به على عليه السلام فرمود:((يا على انهاك عن ثلاث خصال عظام:الالحسد الحرص و الكذب(11) ;تو را از سه خصلت كه در زشتى بزرگ است,نهى مى كنم:حسد,حرص و دروغ.))
امام صادق عليه السلام فرمود:هنگامى كه نوح از كشتى پياده شد,ابليس نزد او آمد و گفت:در روى زمين انسانى,بر من منتى بزرگتر از تو وجود ندارد.از خدا بر ضداين بدكاران عذاب خواستى;در نتيجه سبب راحتى من شدى,آيا تو را به دو خصلت آگاه نكنم؟ :از((حسد))بپرهيز كه بر سر من آورد,آنچه را آورد و از ((حرص)) دورى كن كه بر سر آدم آورد,آنچه را آورد!(12) .
رسول خدا فرمود:حريص ميان هفت بلاى دشوار گرفتار است1:.فكرى كه به بدنش زيان مى رساند و وى را سودى نمى دهد2;.غصه و اندوهى كه پايان ندارد3;.رنجى كه جز با مرگ از آن راحت نمى شود و هنگام راحتى دچار رنجى سخت است4;.ترسى كه عاقبت در آن افتد5;.حزنى كه خوشى را بر او تلخ مى كند6;.حسابى كه به دليل آن از عذاب خدا رهايى نيابد,مگر اين كه خدا او را عفو كند7;.عذابى كه از آن گريزگاه و چاره اى نيابد(13) .

طمع

علاقه و محبت به آن چه در دست مردم است و آرزوى رسيدن به آن و اظهار آن علاقه به گونه اى كه ديگران را وادار به پرداخت كند و در خواست و سئوال از مردم,به نظر اهل تحقيق طمع ورزى است.
امام چهارم فرمود:((ريت الخير كله قد اجتمع فى قطع الطمع عما فى ايدى الناس(14) ;همه خير را در بريدن طمع از ثروت و مال و مقامى ديدم كه در دست مردم است.))
سعدان به امام صادق عليه السلام گفت:((ما الذى يثبت الايمان فى العبد؟ قال: والذى يخرجه منه؟قال الطمع; چيزى كه ايمان را در بنده پابرجا مى كند,چيست؟فرمود پاكدامنى و پارسائى و چيزى كه ايمان را از او بيرون مىآورد,كدام است؟فرمود:طمع. ))
امام هادى عليه السلام فرمود:((الطمع سجيه سيئه(15) ; طمع,صفت زشتى است.))
امام صادق عليه السلام فرمود:((ان اردت ان تقر عينك و تنال خير الدنيا والآخره فاقطع الطمع عما فى ايدى الناس(16) ; اگر مى خواهى شاد و خوشحال باشى و به خير دنيا و آخرت برسى,از آنچه در دست مردم است,قطع طمع كن.))
على عليه السلام فرمود:((من اراد ان يعيش حرا ايام حياته فلا يسكن الطمع قبله(17) ; كسى كه مى خواهد همه دوران حياتش آزاد زندگى كند,طمع را در قلبش جاى ندهد.))

حسد

يكى از صفات بسيار زشت و خصلت هاى بسيار بد حسد است.اهل تحقيق مى گويند: حسد اين است كه نعمتى را در دست كسى مشاهده كنى و آرزوى از بين رفتنش را داشته باشى.
حسد در حقيقت ناخوشنودى از قضاى حكيمانه حق نسبت به نعمتى است كه به ديگران عنايت شده است.كبرو خودخواهى,عشق به رياست,برترىجويى,ناپاكى درون و بخل از عوامل پديد آمدن حسد در قلب انسان است.
امام صادق عليه السلام فرمودند:((ان الحسد يكل الايمان كما تكل النار الحطب(18) ;مسلما حسد ايمان را مى خورد,چنان كه آتش هيزم را مى خورد.))
و نيز آن حضرت فرمودند:((آفه الدين الحسد و العجب و الفخر(19) ;آفت دين حسد,خودبينى و فخر فروشى است.))
امام صادق عليه السلام فرمود:پيامبر خدا هر روز از شش چيز به خدا پناه مى برد:
1.شك;
2.شرك;
3.نخوت;
4.خشم;
5.تجاوز و ستمگرى;
6.حسد!(20) .
امام صادق عليه السلام فرمود:در حالى كه موسى با پروردگارش مناجات مى كرد و سخن مى گفت,ناگهان مردى را در سايه عرش خدا ديد,گفت:پروردگارا!اين مردى ك عرش بر سرش سايه انداخته,كيست؟فرمود:اين از كسانى است كه بر مردمى كه خدا از احسانش به آن ها عطاكرده حسد نورزيد(21) .

محبت به دشمنان خدا

دوست داشتن دشمنان خدا, ناشى از بيمارى قلب است. انسان بايد خوبى ها و خوبان را دوست داشته باشد و به بدىها و بدكاران دشمنى ورزد. اگر حالت قلب جز اين نشانه گيرد, دليل بر بيمارى او است و اين بيمارى بايد با آيات قرآن و روايات درمان شود وگرنه عواقب خطرناكى در دنيا و آخرت به دنبال خواهد داشت. قرآن پيامبر و پيروانش را سخت گير به كافران و در حوزه ايمان نسبت به يك ديگر رحيم و مهربان مى داند. ((محمد رسول الله والذين معه اشد على الكفار رحم بينهم))(22) ! قرآن خطاب به مومنان مى گويد: ((لاتتخذوا عدوى و عدوكم اولي تلقون اليهم بالموده و قد كفروا بما جكم من الحق(23) ; دشمنان من و دشمنان خود را به ولايت و سرپرستى مگيريد, كه با آنان طرح محبت دراندازيد; آنان به قرآنى كه به سوى شما آمده, كفر مى ورزند.))
قرآن در سوره مجادله مى فرمايد:
گروهى كه به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشند, نمى يابى كه با مخالفان خدا و رسولش دوستى كنند,گرچه مخالفان پدران يا پسران يا برادران يا خويشاوندانشان باشند.(24)
3. دوروئى نفاق با برادران دينى: زشتى نفاق, ناپاكى منافق, پستى انسانى كه نسبت به برادران دينى دورو و منافق است: با يك رو در برابر اهل ايمان اظهار ايمان مى كند و با روى ديگر بر ضد آنان دشمنى مى ورزد, به حدى مى باشد كه خداى قهار در قرآن مجيد بدترين و شديدترين عذاب و پست ترين جاى دوزخ را سزاوار آنان دانسته است.
منافق كسى است كه پيوسته با دشمنان در ارتباط است و بدين وسيله براى مومنان مشكل ساز مى شود, و اسرار اهل ايمان را به شيطان صفتان خائن و فرعون مسلكان ظالم منتقل مى كند.
منافق بيمارى است كه درمانش بسيار سخت و علاجش گاهى غير ممكن است.
منافق ايمانش بر زبان, كفرش پابرجا در قلب, روحش آلوده, اخلاقش فاسد, كردارش ناپسند, انديشه اش شيطانى و حالاتش ابليسى, كارش حيله گرى, انسانى پست و آلوده و موجودى خطرناك و فاسد است. گذشته از آيات قرآن كه در سوره هاى متعدد,نشانه هاى اين خائنان به دين و ملت را بيان مى كند, روايات مهمى در كتاب هاى حديث آمده كه به چند روايت ـ كه بيانگر وضع اين نابكاران است ـ اشاره مى كنيم: حضرت رضا عليه السلام در جواب نامه محمد بن فضيل كه از حضرت درباره منافقان سوال كرده بود, چنين نوشتند: ((ليسوا من عتره رسول الله,و ليسوا من المومنين, و ليسوا من المسلمين, يظهرون الايمان, و يسرون الكفر و التكذيب لعنهم الله(25) ; منافق ها كه نسبت به خدا و آيين اسلام و پيامبر و در خصوص مسلمانان نيرنگ مى زنند, از عترت رسول خدا و از گروه اهل ايمان و از زمره مسلمانان نيستند, ايمان آشكار مى كنند و به ظاهر خود را مومن جلوه مى دهند و كفر و تكذيب خود را پنهان مى دارند, خدا همه آنان را لعنت كند.))
امام صادق عليه السلام فرمود: ((من علامات النفاق: قساوه القلب, و جمود العين و الاصرار على الذنب, و الحرص على الدنيا(26) ; از نشانه هاى نفاق: سنگدلى, خشكى چشم از اشك, اصرار بر گناه, و رغبت بيش از اندازه به دنيا است.
رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: كسى كه باطنش با ظاهرش يكى نباشد,منافق است; هر كه باشد, هرگونه باشد, در هر سرزمينى باشد و در هر رتبه و مقامى باشد(27) .
4. باور نداشتن اجابت دعا: اين قسمت در مقالات گذشته در باب سوءظن و بدگمانى توضيح داده شد.
5. به تخير انداختن نمازها: نماز عبادتى كامل و از زيباترين مراسم بندگى و اظهار تواضع و خشوع نسبت به پروردگار جهانيان است. آيات قرآن و روايات در مورد نماز, حقايق بسيار مهمى را مطرح كرده اند, كه فهرست وار به گوشه اى از آن حقايق اشاره مى كنيم. نماز انسان را از فحشا و منكرات باز مى دارد. اقامه نماز از نشانه هاى مردم مومن است. همه انبيا بر پادارنده نماز بودند. انبيا خانواده خود را به اقامه نماز دعوت مى كردند.محافظت بر همه نمازها از وظايف واجب است.بى نماز از رحمت خدا محروم و شفاعت شفيعان شامل او نمى شود. نماز از قوانين دين, جلوه گاه خشنودى رب و راه روشن انبيا است. نماز پس از اقرار به دين, در رس اسلام است. براى هر چيزى شرف و قدرى است و شرف و قدر دين, نماز است. نماز حصارى استوار در برابر حمله هاى شيطان است. نماز سبب نزول رحمت است. محبوب ترين عمل به سوى خدا, نماز است.نماز آخرين وصيت و سفارش پيامبران است. نماز نور چشم رسول خدا است. نماز نزديك كننده هر انسان با تقوا به خدا است. نماز پس از معرفت, بالاترين عمل است. نماز ستون دين است. خواندن نماز با رعايت شرايط آن, سبب آمرزش است. اول چيزى كه در قيامت از مردم پرسيده مى شود, نماز است. اول عملى كه خدا در قيامت از اعمال بنده اش مى نگرد, نماز است. اول عملى كه در قيامت محاسبه مى شود, نماز است. نماز سبب پاك شدن انسان از كبر است. قبولى نماز در گرو تقوا و پاكدامنى و پارسايى و دورى گزيدن از محرمات است. برترى نماز اول وقت چون برترى آخرت نسبت به دنيا است. برترى نماز اول وقت در برابر آخر وقت, براى مومن از مال و فرزندش بهتر است. بى نماز كافر است. بى نماز پس از مرگ در صف يهود يا نصارى يا مجوس است. سبك شمارنده نماز مردود خدا و رسول است. ترك نماز, ضايع كردن نماز, سبك شمردن نماز و تخير انداختن نماز از اول وقت به پايان وقت, باعث بازداشتن دعا از اجابت است.
6. ترك نيكى و صدقه: احسان به مردم و صدقه دادن به نيازمند, سبب جلب خشنودى و رضايت خدا و عامل نزول رحمت و اجابت دعاست.
رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: ((الصدقه تمنع سبعين نوعا من انواع البل اهونها الجذام و البرص(28) ; صدقه هفتاد نوع از انواع بلا را از انسان باز مى دارد, سبك ترينش جذام و پيسى است.))
و نيز آن حضرت فرمود: صدقه بپردازيد و بيمارانتان را با صدقه مداوا كنيد; مسلما صدقه ناراحتى هاى زايل شدنى و بيمارىها را دفع مى كند و عمر شما و خوبى هايتان را مى افزايد.

داستانى شگفت از صدقه

مردى به نام ((عابد)) از نيكان قوم موسى سى سال از حضرت حق درخواست فرزند داشت, ولى دعايش به اجابت نرسيد. به صومعه يكى از انبياى بنى اسرائيل رفت و گفت: اى پيامبر خدا! براى من دعا كن تا خدا فرزندى به من عط كند, من سى سال است از خدا درخواست فرزند دارم, ولى دعايم به اجابت نمى رسد.آن پيامبر دعا كرد و گفت: اى عابد! دعايم براى تو به اجابت رسيد, به زودى فرزندى به تو عطا مى شود, ولى قضاى الهى بر اين قرار گرفته كه آن فرزند شب عروسى خواهد مرد. عابد به خانه آمد و داستان را براى همسرش گفت. همسرش در جواب عابد گفت: ما به سبب دعاى پيامبر از خدا فرزند خواسيتم تا در كنار او در دنيا راحتى ببينيم, چون به حد بلوغ رسيد, به جاى آن آسايش, ما را محنت مى رسد. در هر صورت بايد به قضاى حق راضى بود, شوهر گفت: ما هر دو پير و ناتوان شده ايم, چه بسا كه وقت بلوغ او عمر ما به پايان رسد و ما از محنت فراق او آسوده باشيم. پس از نه ماه پسرى نيكو منظر و زيبا طلعت به آنان عطا شد, براى رشد و تربيت او رنج فراوان بردند, تا به حد رشد و كمال رسيد. از پدر و مادر درخواست همسرى لايق و شايسته كرد, پدر و مادر نسبت به ازدواج او سستى روا مى داشتند, تا از ديدار او بهره بيشترى برند; به ناچار كار به جايى رسيد كه لازم آمد برايش شب زفاف بر پا كنند. شب عروسى به انتظار بودند كه چه وقت سپاه قضا در آيد و فرزندشان را از كنار آنان بربايد, عروس و داماد شب را به سلامت به صبح رساندند و هم چنان به سلامت بودند تا يك هفته بر آنان گذشت. پدر و مادر شادى كنان به نزد پيامبر زمان آمدند و گفتند: با دعايت از خدا براى ما فرزندى خواستى و گفتى كه شب زفاف او با شب مرگ او يكى است. اكنون يك هفته گذشته و فرزند ما در كمال سلامت است! پيامبر گفت: شگفتا! آن چه من گفتم, از نزد خود نگفتم, بلكه به الهام حق بود, بايد ديد فرزند شما چه كارى انجام داد كه خداى بزرگ قضايش را از او دفع كرد. در آن لحظه جبرائيل امين آمد و گفت: خدايت سلام مى رساند و مى گويد: به پدر و مادر آن جوان بگو: قضا همان بود كه بر زبان تو راندم, ولى از آن جوان خيرى صادر شد كه من حكم مرگ را از پرونده اش محو كردم و حكم ديگر به ثبت رساندم و آن اين بود كه آن جوان در شب عروسى مشغول غذا خوردن شد. پيرى محتاج و نيازمند در خانه آمد و غذا خواست. آن جوان غذاى مخصوص خود را نزد او نهاد. آن پير محتاج غذا را كه در ذائقه اش خوش آمده بود, خورد و دست به جانب من برداشت و گفت: پروردگارا بر عمرش بيفزا! من كه آفريننده جهانم به بركت دعاى آن نيازمند هشتاد سال بر عمر آن جوان افزودم, تا جهانيان بدانند كه هيچ كس در معامله با من از درگاه من زيان كار برنگردد و اجر كسى به دربار من ضايع و تناه نشود.(29)
7. فحش و كلمات ركيك: زبان در عين اين كه مى تواند با گفتن سخن حق و كلام مثبت و هدايت كردن مردم به سوى حق و گره گشايى از كار مردم به بهره اى عظيم و ثوابى سنگين از سوى خدا نايل شود, زمينه اين را نيز دارد كه با سخنانى دور از منطق, كلماتى بى اصل و اساس, مطالبى دور از حقيقت, غيبت و تهمت, شايعه و باطل گويى و فحش و كلمات ركيك بارى خطرناك از گناه و معصيت و عذابى جاويد و ابدى به دوش خود بردارد. بزرگان دين گفته اند: زبان جرمش صغير و جرمش عظيم است.
پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: ((ان اكثر خطايا ابن آدم فى لسانه(30) ; به راستى بيش تر خطاهاى انسان در زبان او است.))
امام صادق عليه السلام: فرمود: از نشانه هاى شركت شيطان در كار انسان, اين است كه فحاش باشد, باك نكند كه چه مى گويد و درباره او چه مى گويند(31) .
امام صادق عليه السلام فرمود: ((البذ من الجف و الجف فى النار(32) ; فحش از باطل است و باطل در آتش است.))
در پاره اى از روايات آمده: كسى كه به برادر مسلمانش فحش دهد, خدا بركت را از رزقش بر مى كند و او را به خود وا مى گذارد و ابزار و وسايل زندگيش را نابود مى كند(33) .

پى نوشتها
1. بقره (2) آيه 216.
2. سفينه البحار, ج3, ص319.
3و4و5. ميزان الحكمه, ج3, ص2234 ـ 2235.
6. نس (4) آيه 37.
7و8 . بحارالانوار, ج70, ص303.
9. همان, ص300.
10. امالى صدوق, ص14.
11. بحارالانوار, ج70, ص162.
12. بحارالانوار, ج70, ص163.
13. مصباح الشريعه, ص22.
14و15. بحارالانوار, ج70, ص171.
16. ميزان الحكمه, ج2, ص1740.
17. همان, ص1740.
18. همان, ص1741.
19. كافى, ج2, ص231.
20. همان, ص232.
21. بحارالانوار, ج70, ص252.
22. بحارالانوار, ج70, ص255.
23. فتح (48) آيه 29.
24. ممتحنه (60) آيه 1.
25. مجادله (58) آيه 22.
26. بحارالانوار, ج72, ص175.
27. اختصاص مفيد, ص228.
28. مصباح الشريعه, ص25.
29. ميزان الحكمه, ج2, ص1595.
30. الستين الجامع, ص44.
31. كنزالعمال, ج3, ص549.
32. كافى, ج2, ص243.
33. همان ,ص245.
34. همان.

 

/

سياست در سيره پيشوايان

سياست در سيره پيشوايان

سر آغاز

از دير زمان, جمعى بر اساس اغراض مختلف بر آنند كه سياست را از دين جدا كنند. دين را در محاصره مجموعه اى از امور عبادى و اخلاقى قرار داده و به اين ترتيب به انزوا بكشانند. اخيرا به اين مسله بيشتر دامن مى زنند, و مكتبى به عنوان سكولاريسم جعل كرده و تحت اين عنوان به ترويج اين ايده (جدايى سياست از دين) مى پردازند. استكبار جهانى و مزدورانشان با انواع ترفندها و تبليغات كاذب و وارونه, افكار مردم را تخريب كرده و به ويژه, نسل جوان را به سوى سكولاريسم سوق مى دهند. يكى از ترفندهاى آن ها در اى راستا, اين است كه آيين تحريف شده مسيحيت را ملاك قرار مى دهند و بر همين اساس, به بررسى پداخته و افكار عمومى را به قضاوت مى طلبند, در صورتى كه اگر دين ناب اسلام را معيار قرار دهند, و با عمق نگرى و انصاف به آن بنگرند, و معنى سياست را به درستى تشريح كنند, جاى ترديدى باقى نمى ماند كه دين حقيقى عين سياست و سياست عين دين است. بر همين اساس, حضرت امام خمينى ـ قدس سره ـ اعلام نموده و چنين مى نويسد: ((كسى كه خيال كند دين از سياست جدا است, او ناآگاهى است كه نه دين را شناخته است و نه سياست را.))(1) و در مورد ديگر مى فرمايد: ((والله, اسلام تمامش سياست است, اسلام را بد معرفى كرده اند. ))(2)

معناى سياست

يكى از امور غلط انداز, كه موجب القاى شبهه شده,نا آگاهى به حقيقت سياست است. مشتبه شدن سياست منفى با سياست مثبت, سياست اسلامى با سياست غربى,و به طور كلى, سياست و سياست بازى, باعث شده كه بسيارى از مردم سياست را به معنى غلط فرا گيرند, و در نتيجه, آن را جداى از اسلام بدانند. يا به عكس, اسلام را به معنى غلط و يابه جاى آيين مسيحيت و همچون اين آيين پندارند و در نتيجه, چنين برداشت كنند كه دين از سياست جدا است. بنابراين, بايد حقيقت سياست را شناخت و سره را از ناسره تشخيص داد و آنگاه قضاوت كرد. سياست, از واژه ((سوس)) نشت گرفته و به معنى كشور دارى, اصلاح امور مردم, و اداره كردن كارهاى كشور است.(3)
در مصباح المنير, آمده است: ((وساس زيد الامر دبره وقام بمره(4) ; زيد امور زندگى خود را سياست كرد, يعنى آن را تدبير نمود و استوار ساخت)); لغت شناس معروف, علامه طريحى مى نويسد: ((السياسه القيام على الشىء بما يصلحه(5) ; سياست يعنى اقدام براى سامان دادن چيزى به وسيله امورى كه موجب اصلاح آن گردد.)) و در فرهنگ عميد چنين آمده است: ((سياستمدار كسى است كه در كارهاى سياسى و امور كشور دارى, بصير و دانا و كار آزموده باشد.)) (6) از مجموع گفتار لغت شناسان چنين فهميده مى شود كه سياست يعنى تدبير هوشمندانه و جامع براى اداره جامعه كشور بر اساس برنامه ريزىهاى عادلانه و نظم و انضباط, و سامان دهى صحيح در راستاى ارزش ها و رشد و تعالى در عرصه هاى گوناگون. آيات و داستانهاى قرآن و روايات اسلامى همين مطلب را با تعبيرهاى گوناگون بيان كرده است; مثلا قرآن مى فرمايد: ((ولقد بعثنا فى كل مه رسولا ن اعبدو الله واجتنبوا الطاغوت (7) ; ما در هر امتى رسولى برانگيختيم كه خدايكتا را بپرستند, و از طاغوت (و سلاطين جور) اجتناب كنند.))
امير مومنان على (عليه السلام) مى فرمايد: ((حسن التدبير و تجنب التبذير من حسن السياسه(8) ; تدبير شايسته و دورى از اسراف و زياده روى, از نشانه هاى سياست نيك است.))
شخصى از امام حسن مجتبى (عليه السلام) پرسيد: سياست چيست؟ آن حضرت در پاسخ چنين فرمود: ((هى ن تراعى حقوق الله و حقوق الاحي و حقوق الاموات…(9) ; سياست يعنى حقوق خدا و حقوق زندگان و حقوق مردگان را رعايت كنى, حقوق خداوند آن است كه از آن چه امر فرموده, اطاعت كنى و از آن چه نهى كرده, بپرهيزى. حقوق زندگان آن است كه در مورد برادران دينى, وظايف خود را انجام دهى, و در خدمت گزارى به هم كيشان درنگ نكنى, و نسبت به ولى امر, تا وقتى كه او نسبت به مردم اخلاص دارد, اخلاص داشته باشى, و هرگاه او از راه راست منحرف شد, فريادت را در برابر او بلند كنى. اما حقوق مردگان آن است كه خوبى هاى آن ها را ذكر كنى, و از بيان گناه و لغزش هاى آن ها, خوددارى نمايى, زيرا آن ها را خدايى است كه رفتارشان را مورد رسيدگى قرار مى دهد.))
نتيجه اين كه سياست به معنى صحيح, جزء جدايى نشدنى از احكام و برنامه هاى اسلام است. اصولا بيشتر فقه و احكام اسلام, علاوه بر جنبه هاى عبادى, داراى جنبه هاى سياسى است; مانند: جهاد, امر به معروف و نهى از منكر,نماز جمعه, حج, مسله ولايت و… . به طور كلى, سياست بر دو گونه است, سياست مثبت و سياست منفى, چنان كه اين مطلب در سخن حضرت امام خمينى ـ قدس سره ـ چنين آمده است: ((وقتى كه ما در حبس بوديم و بنا بود كه حالا ديگر از حبس بيرون بيائيم و برويم قيطريه و در حصر باشيم, آن رئيس امنيت آن وقت در آنجا بود… ما را بردند پيش او ضمن صحبت هايش گفت كه: “آقا! سياست عبارت از دروغ گويى است, عبارت از خدعه است, عبارت از فريب است, عبارت از پدر سوختگى است. اين را بگذاريد براى ما”. من به او گفتم: اين سياست مال شما است…., اين سياست هيچ ربطى به سياست اسلامى ندارد اين سياست شيطانى است و اما سياست به معنى اين كه جامعه را راه ببرد و هدايت كند به آنجايى كه صلاح جامعه و صلاح افراد هست, اين در روايات ما براى نبى اكرم (ص) با لفظ سياست ثابت شده است.))(10)
قابل توجه اين كه اين تقسيم بندى در مورد سياست كشور دارى در صدر اسلام نيز وجود داشته است; به عنوان مثال, دشمنان پر كينه امير مومنان على ـ عليه السلام ـ مى پنداشتند كه معاويه سياستمدارتر از حضرت على ـ عليه السلام ـ است, امير مومنان على ـ عليه السلام ـ در پاسخ به اين كژ انديشى مغرضانه فرمود: ((سوگند به خدا! معاويه از من سياستمدارتر نيست, ولى او نيرنگ مى زند و مرتكب گناه مى شود, اگر نيرنگ خصلت زشتى نبود من سياستمدارترين مردم بودم.))(11)
ابن ابى الحديد, دانشمند معروف اهل تسنن, پس از ذكر سخن فوق مى نويسد: ((اگر سياست به معنى تليف قلوب ملت, با هر نيرنگ, حيله, مجامله, و تعطيل حدود الهى باشد, معاويه سياستمدارتر از حضرت على ـ عليه السلام ـ بود, و اگر سياست به معنى حقيقى اش, يعنى تدبير امور بر اساس عدل و دستورهاى اسلام باشد ـ كه هر مسلمانى بايد پيرو چنين سياستى باشد ـ حضرت على ـ عليه السلام ـ سياستمدارتر بود.))(12)

سياست در سيره پيشوايان

چهارده معصوم ـ عليهم السلام ـ عالى ترين نمونه اسلام حقيقى هستند; از اين رو, الگو و اسوه كامل مسلمانان خواهند بود. ما بايد اسلام ناب را در آيينه سيره درخشان آن ها تماشا كنيم, در بررسى فراز و فرود زندگى سازنده آن ها مى بينم كه آن ها ته تنها از سياست صحيح فاصله نگرفتند, بلكه در متن سياست بودند. پيامبر ـ صلى الله عليه و آله ـ از آغاز بعثت با طاغوتيان و سران شرك و هرگونه خرافات مبارزه كرد, و وقتى به مدينه هجرت نمود, نخستين كار او تشكيل حكومت اسلامى, تدبير اداره حكومت بر اساس عدل و نظم و انصافف اسلامى بود, و خود شوون زمامدارى و رهبرى را بر عهده گرفت و آن چه را كه براى امت, بر اساس عدل, حكمت و مصلحت, شايسته مى ديد, تا آخرين توان خود طراحى و اجرا نمود. مانورها, جنگ ها, دفاع ها, قضاوت ها, تقسيم غنايم و…, كه سراسر زندگى پيامبر ـ صلى الله عليه وآله ـ را فرا گرفته, همه از شواهد عينى بر اين مطلب است كه دين يعنى آميزه اى از عقايد, عبادات و امور سياسى و اخلاقى و فرهنگى. آن حضرت در سال آخر عمر, حضرت على ـ عليه السلام ـ را در صحراى غدير در حضور بيش از صد هزار نفر مسلمان به عنوان رهبر بعد از خود نصب نمود, و به مردم فرمود كه با او به اين عنوان بيعت كنند. آيا اين اقدام مهم جز اين است كه يك اقدام بزرگ سياسى و اجتماعى بود؟(13) امامان ديگر نيز در اين راستا تلاش هاى جدى كردند, گرچه در ظاهر موفق نشده و به دستور طاغوت هاى وقت به شهادت رسيدند, ولى همين شهدت آن ها دليل روشن بر دخالت آن ها در شوون سياسى است, از اين رو در فرازى از زيارت جامعه كبيره كه از امام هادى ـ عليه السلام ـ نقل شده, چنين مى خوانيم ((السلام عليكم يا هل بيت النبوه…و ساسه العباد و اركان البلاد (14) ; سلام بر شما اى خاندان رسالت… و سياستمداران بندگان خدا و پايه هاى استوار شهرها و جوامع.))
براى اينكه بيشتر با سيره سياسى امامان ـ عليهم السلام ـ آشنا شويم, نظر شما را به چند نمونه از زندگى و شيوه عملى آن ها جلب مى كنيم:
1. حكومت پنج ساله حضرت على ـ عليه السلام ـ و دخالت مستقيم او در همه شوون اجتماعى و سياسى و توجه به خطبه ها و نامه هاى او در نهج البلاغه و سرانجام شهادت او به خاطر عدل و داد اسلامى, به روشنى نشان مى دهد كه سياست از دين جدا نيست. آن حضرت در فرازى از سخنانش, فلسفه رهبرى خود را چنين بيان كند: ((حتى ريت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام, يدعون الى محق دين محمد ـ صلى الله عليه وآله ـ فخشيت ن لم نصر السلام و هله ن ارى فيه ثلما او هدما, تكون المصيبه به على عظم من فوت و لايتكم…(15) ; تا اين كه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مى خواهند دين محمد ـ صلى الله عليه وآله ـ را نابود سازند (در اين جا بود) كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم, بايد شاهد نابودى اسلام و شكاف در آن باشم, مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگ تر بود.))
در مورد ديگر, به كفش وصله دار و بى ارزش خود اشاره كرده مى فرمايد: ((والله لهى جب لى من امرتكم لا ن قيم حقا و دفع باطلا(16) ; سوگند به خدا, همين كفش بى ارزش برايم از حكومت بر شما محبوب تر است, مگر اين كه با اين حكومت, حقى را بپا دارم يا از باطلى جلوگيرى نمايم.))
2. بخش مهمى از زندگى امام حسن و امام حسين ـ عليه السلام ـ در محور امور سياسى بود, اين دو بزرگوار در عصر خلافت حضرت على ـ عليه السلام ـ, دو دست پدر در همه امور از جمله حكومت دارى و امور سياسى كشورهاى اسلامى بودند, و در عصر امامت خود نيز, به ويژه در عصر معاويه, رهبرى شيعيان و مخالفان معاويه را بر عهده داشتند. از نمونه هاى جالب سخن رانى امام حسين ـ عليه السلام ـ در عصر خلافت معاويه در سال 58 در سرزمين منى در مراسم حج د. پس از حمد و ثنا فرمود: ((ما بعد فن الطاغيه قد صنع بنا و بشيعتنا ما قد علمتم وريتم…(17) ; اما بعد, اين طاغوت (معاويه) برخوردهايى با ما و شيعيان ما نمود كه همه شما مى دانيد و ديده ايد…)). آنگاه به افشاگرى بر ضد حكومت معاويه پرداخت و تكيد كرد كه حاضران, مطالب گفته شده را به غايبان ابلاغ كنند.
3. نهضت عظيم, امام حسين ـ عليه السلام ـ در برابر يزيد, و عدم بيعت او, و جنگ خونين عاشورا, بيانگر تلاش همه جانبه او در امور سياسى است. او گرچه در جبهه شمشير و تير و نيزه, در ظاهر شكست خورد, ولى در جبهه سياسى, در همه ابعاد و عرصه ها, پيروز گرديد و آثار ماندگار قيام پرشور او, همواره موجب تقويت مدافعان و آزادى خواهان مدافع حق, و نابودى طاغيان و زمداران خود سر است.
4. سراسر زندگى امام سجاد ـ عليه السلام ـ نيز با سياست آميخته است. او در نهضت عاشورا حضور پر تلاش داشت, و در تبيين و ابلاغ اهداف نهضت سعى جدى نمود. خطبه هاى افشاگرانه او, دودمان بنى اميه را رسوا ساخت. او با شيوه هاى مختلف و تعبيرهاى گوناگون, قيام مختار را امض و تييد كرد, تا آن جا كه به عمويش محمد حنفيه در اين راستا فرمود: ((اى عمو! اگر برده اى سياه پوست, تعصب ما اهل بيت را داشت و براى دفاع از حق ما ابراز احساسات كرد, بر مردم واجب است تا از او حمايت كنند. ))(18)
5. وصيت هاى سياسى پيامبر ـ صلى الله عليه وآله ـ, حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ, حضرت على ـ عليه السلام ـ و ساير امامان ـ عليهم السلام ـ هر كدام بيانگر آن است كه دين با سياست آميخته است, و جدايى اين دو, هرگز مورد رضايت امامان معصوم عليهم السلام نبوده است. امام باقر و امام صادق ـ عليه السلام ـ به طور مكرر سخن از ولايت به ميان آورده و مى فرمودند: ((اسلام بر پنج پايه نماز, روزه, زكات,حج, و ولايت, استوار است.)), آنگاه با صراحت فرمودند: ((والولايه فضل, لانهامفتاحهن, والوالى هو الدليل عليهن(19) ; ولايت برتر از پايه هاى ديگر اسلام است, زيرا ولايت يعنى (مقام رهبرى) كليد همه آنهاست,و رهبر و راهنماى مردم به سوى همه اينهاست. ))
روش ساير امامان نيز بر همين اساس بود, كه نمونه هاى بسيار در زندگى درخشان آنان ديده مى شود.

پى نوشتها
1. امام خمينى, تحريرالوسيله, ج1, ص234.
2. امام خمينى, صحيفه نور, ج1, ص65.
3. ترجمه المنجدالطلاب, ص263 (واژه سوس).
4. المصباح المنير, (واژه سوس).
5. مجمع البحرين, (واژه سوس).
6. فرهنگ عميد, (واژه سياست)
7. نحل, آيه 36.
8. علامه آمدى, غررالحكم, ج1, ص377.
9. باقرشريف القرشى,حياه الحسن ـ عليه السلام ـ, ج1,ص42
10. صحيفه نور, ج13, ص 216 و 217.
11. نهج البلاغه, خطبه 20.
12. ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه, ج11, ص 212 به بعد.
13. امام خمينى ـ قدس سره ـ ددر اين راستا مى فرمايد: ((حكومت, عدل سياست است (بلكه) تمام سياست است…,حكومتى كه عجين با سياست است در روز عيد غدير, براى حضرت امير (على عليه السلام) ثابت شد…)).(صحيفه نور, ج20, ص28).
14. محدث قمى, مفاتيح الجنان, زيارت جامعه كبيره, ص955.
15. نهج البلاغه, نامه 62.
16. همان, خطبه 33.
17. اقتباس از احتجاج طبرسى, ج2, ص 18 و 19.
18. علامه مجلسى, بحارالانوار, ج45, ص351 و 365.
19. شيخ حرعاملى, وسائل الشيعه, ج1, ص 7 و 8.

 

/

نغمه هاي جديد اصلاح طلبان

نغمه هاى جديد اصلاح طلبان!

حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى رهبر

واژه اصلاحات و اصلاح طلبى از ديرباز دستاويزى بوده كه مفسدان نيز بدان دست يازيده اند! هرچند واژه اصلاح با مفهوم صحيح آن كلمه مقدس است كه پيامبران خدا طلايه دار آن بوده اند. قرآن كريم از قول شعيب نبى(ص) چنين نقل مى كند:
((ان اريد الا ان الاصلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله));(1) خواسته من چيزى جز اصلاح نيست آن قدر كه در توان دارم و در اين راه از خداوند توفيق مى طلبم. پيامبران خدا مصلحانى بودند كه در جوامع انسانى ظهور كردند تا با مفاسد اعتقادى و فرهنگى و سياسى و اجتماعى و اقتصادى بستيزند, مردم را از پرستش طاغوت و خدايان ساختگى برحذر دارند و به عبوديت خالص حق فرا خوانند و در پرتو مكتب آسمانى مهم از سوى خداوند به ضلالت و گمراهى و فقر و فساد و ستم و تبعيض خاتمه دهند و آنان با مجاهدات پيگير در تعقيب آرمان الهى كوشيدند و اين راه دشوار را با تحمل مشقت ها و فداكارىها ادامه دادند و اگر در فرهنگ بشر از صلاح و سداد و حق و عدل خبرى هست ريشه در مكاتب آسمانى دارد.
تعاليم عاليه اسلامى نيز با برنامه هاى جامع و كامل در اصلاح جامعه بشرى كوشيد و از فساد و افساد برحذر داشت:
((و لاتفسدوا فى الارض بعد اصلاحها));(2) در زمين فساد نكنيد بعد از آن كه اصلاح شده است.
با توجه به مبانى اسلام و اخلاق و تعاليم و شرايع آن, اصلاحات چيزى جز تلاش در حسن اجراى آن تعاليم و شرايع و ريشه كن ساختن عوامل فساد نيست و هرچه جز اين باشد افساد فى الارض است كه حرث و نسل را به تباهى مى كشد و وظيفه هر مسلمانى است كه در برابر جريان هاى فاسد مقاومت كند و زمينه هاى فساد را منتفى سازد و به مفسدان مجال ندهد و اين خود شاخه اى است از امر به معروف و نهى از منكر كه اسلام بر آن تكيد ورزيده است تا جامعه به فروپاشى و هرج و مرج كشيده نشود.
در اين مطلب جاى گفت و گو نيست, اما تمام سخن اين جاست كه هر مدعى اصلاحات در دعواى خود صداقت ندارد و همان گونه كه اشاره شد بسيارند مفسدانى كه زير لواى اصلاح طلبى عامل فساد و ويرانى در جامعه بشرى مى باشند.
جالب است كه مى بينيم قرآن كريم كه فرعون را از مفسدان زمين مى داند و مى فرمايد: ((انه كان من المفسدين));(3) دستاويز فرعون را در مقابله با دعوت حضرت موسى(ع) همان اصلاح طلبى معرفى نموده و چنين نقل مى كند: ((انى اخاف ان يبدل دينكم او ان يظهر فى الارض(4) الفساد)); بيم آن دارم كه موسى دين شما را از شما بگيرد يا در زمين فساد كند!
معاويه بن ابى سفيان كه خود عنصر فاسد و عامل استبداد و قتل و غارت و بدعت در اسلام بود, هزاران هزار درهم و دينار به تحريف گرانى چون سمره بن جندب داد تا آيات قرآن را بر وفق مراد او تفسير كنند و او را در زمره مصلحان جاى دهند! و اين دين فروشان بر سر دين خود سودا كردند و شن نزول آيات را بر وفق دلخواه پسر هند تفسير و تويل نمودند و بر سر اسلام بلايى آوردند كه از سوى كفار محارب نيامد. از آن جا كه تاريخ تكرار مى شود بايد به هوش باشيم كه اين تجربه تاريخى روى ما و انقلاب اسلامى پياده نشود. و تفسيرهاى تحريف گرايانه و تويل هاى نابخردانه, اسلام را به مسخ نكشاند. و اين توطئه اى است كه در سال هاى اخير با طرح پلوراليسم و قرائت هاى مختلف از دين آغاز شده و مشتى غرب زده و دگرانديش با يدك كشيدن عنوان استادى و فيلسوف مآبى گوئيا از سوى استكبار جهانى مموريت دارند چهره اسلام را مسخ كنند و باب تفسير و تويل را در محكمات دين بگشايند كه در اين ميان مسئوليت اسلامشناسان حقيقى و انديشمندان حوزوى و دانشگاهى و محققان و صاحبان انديشه و قلم كه دل در گرو اسلام ناب محمدى(ص) دارند در اين نبرد بسيار سنگين است كه اگر غفلت روا دارند قافيه را باخته اند.

اصلاحات در فرهنگ غربى

در فرهنگ سياسى اجتماعى غرب, اصلاحات مفهوم خاص خود را دارد.
جامعه غربى قرن ها زير سلطه كليسا و انديشه هاى پدران روحانى و مسيحيت قرون وسطا اسير بود. مبشران آئين مسيح سلطه كليسا را گسترده و با سلب آزادى عمل و انديشه پيروان خود را به پذيرش بى قيد وشرط انديشه هاى مسيحى و خرافات ساختگى فرا مى خواند. كانت فيلسوف آلمانى در اين باره گفت: ((مسيح ملكوت سماوات را به زمين نزديك كرد ولى مقصود او را خوب نفهميدند و به جاى ملكوت الهى بساط سلطه كشان را پهن كردند))(5) ويكتور هوگو شاعر و نويسنده معروف فرانسوى كه انتقاداتش از مسيحيت مشهور است در يك سخنرانى بسيار طولانى و انقلابى پدران روحانى را مورد حملات سختى قرار داد و در بخشى از سخنرانى خود خطاب به ارباب كليسا گفت:
((تاريخ حزب شما در گزارش ترقيات انسانيت ثبت است اما به خط معكوس يعنى به صورت مخالف و مزاحمت. اين حزب است كه ((پرنيلى)) را به چوب بست براى اين كه گفته بود ستاره ها به زمين نمى افتند و ((كامپيلا))(6) را بيست و هفت مرتبه به شكنجه انداخت براى اين كه راز خلقت را مى جست و مى گفت عوالم نامحدود است ((هاروه))(7) را آزار كرد براى اين كه جريان خون را در بدن اثبات كرده بود, ((گاليله)) حكيم ايتاليائى را كه حركت زمين را اثبات كرد به زندان انداخت. و هر كس ستاره تازه اى كشف مى كرد, كافرش مى خواندند.
((پاسكال)) را به نام دين ((من تنى)) را به نام اخلاق و ((مولير)) را به نام اين هر دو تكفير كردند.
شما عقل انسان را محبوس مى كنيد, شما مى خواهيد تعليم و تربيت مردم را در دست بگيريد؟ شما كه مى خواهيد مردم را تربيت كنيد, ببينيم چه هنرى بروز داده ايد؟ يكى از پروردگان شما ايتالياست و يكى ديگر اسپانياست. ايتاليا كه مهد تمدن بود امروزه مردمش خط خواندن نمى دانند. اسپانيا كه يك جا از روميان آموخت و يك جا از مسلمين معرفت دريافت كرد, از دولت سر شما تمدنى را كه از روم گرفته بود و استعدادى كه از مسلمانان دريافته بود و كشورى را كه خداوند به او داده بود همه را از دست داد و به جاى اين همه نعمت ها محكمه تفتيش عقائد را دارا شد كه پنج ميليون نفوس محترم را به آتش سوزانيد يا در زندان خفه كرد))(8)
كارنامه سياه مسيحيت قرون وسطا و ضديت با علم و انديشه و تحميل منطق مردود كليسا و مسئله تثليث و خرافه ها, در حقيقت عاملى بود كه آزاد انديشان و نوگرايان غرب را به مبارزه با افكار ارتجاعى كليسا فراخواند و بر آن شدند آئين مسيحى بويژه كاتوليك را آفت زدايى كنند و اصطلاحات فرهنگى غرب در اين قالب مفهوم پيدا كرد شايد كاربرد واژه اصلاحات در آن فضاى حاكم بر غرب مفهوم درستى داشت گو اين كه تشكيلات كار دنيايى و بشرى هرگز حامى اصلاحات به مفهوم واقعى آن نبوده است اما در هر حال كسانى را كه با سنت هاى منسوخ و منحط به مبارزه برخاستند عنوان اصلاح طلبان دادند.
اين واژه به ديگر جوامع و مكاتب و جريان هاى فكرى, فرهنگى و سياسى ديگر كشورها تسرى يافت. از جمله شوروى سابق كه با تئورىهاى ارائه شده از سوى گورباچف عليه ماركسيسم و كمونيسم به شورش برخاست و با حركت هاى بعدى دولتمردان اين كشور اتحاد جماهير شوروى از هم پاشيد و ميوه اين فروپاشى را غرب و ايالات متحده امريكا چيدند و وضع چنان شد كه امام راحل(ره) در نامه تاريخى خود به گورباچف خاطر نشان ساختند و اگر ملت هاى اين بلوك جهان را استبداد ماركسيستى لينينيستى رهايى يافتند در چنگال غول ديگرى اسير آمدند كه همان امپرياليسم غرب بود و اصلاحات بالاخره از اصلاحات امريكايى سر درآورد.
اين روند اصلاح طلبى براى مدعيان اصلاحات بايد درسآموز باشد كه وقتى غربى ها از اصلاح طلبان كشورمان نام مى برند و حمايت مى كنند راه و روشى چون گورباچف و يلتسين را از آنها انتظار دارند و مترصد اين فرصت اند كه به دست اصلاح طلبان و ليبرال هاى وطنى مبانى انقلاب و ارزش هاى اسلامى نقد و تضعيف شود و مورد ترديد و انكار و بالاخره نفى و نابودى قرار گيرد و بر سر كشور همان سرنوشتى رود كه بر شوروى سابق رفت يعنى اول كودتاى فرهنگى و سپس اجتماعى و سياسى و بالاخره ((فروپاشى)) كه متسفانه برخى احزاب نان خور انقلاب! اين روزها نغمه آن را ساز كرده اند. اگر آن جريان سياسى كه متسفانه عنوان انقلابى و اسلامى را يدك مى كشد, امروزه شمشير را از رو بسته و سخنگويانشان در دانشگاه ها دين را مورد طعن و طنز قرار مى دهند و با از دست دادن مشروعيت هم چنان در مسند قدرت پا مى فشرند و اگر آن جمعيت ديگر كه در عرصه سياست چهار اسبه مى تازد از او اعلام حمايت مى كند و گروهى نماينده نوكيسه و تازه به دوران رسيده طوطى صفت نغمه حمايت از آنان را سر مى دهند و اگر ليبرال هاى به اصطلاح ورشكسته ملى مذهبى سر بلند كرده و در پى اشغال پست در كشورند و اگر برخى فيلسوف نماها كه هر از چند گاه سر در كيسه غرب دارند و تغذيه مى شوند و به وطن مىآيند و نغمه پلوراليسم و سكوراليسم را مى سرايند و اگر برخى مطبوعات, تريبون انديشه هاى اصطلاح طلبى امريكايى شده اند اين ها همه ريشه در همان حركت هدايت شده از سوى امريكا و متحدانش دارد كه برخى از روى علم و عمد و برخى از نادانى و سادگى, مهره بى اراده اجراى آن شده اند, بنابراين واژه اصلاحات نبايد براى ملت فريبنده باشد. مردم با سوء ظن و ترديد به مدعيانش بنگرند كه دشمن همان تز شوروى سابق را مى خواهد در كشور پياده كند و پياده نظام دشمن در اين حركت جاده صاف كن او شده است.
به نظر مى رسد علاوه بر ضرورت بيدارى و هشيارى از سوى ملت مسئوليت سردمداران نظام و صاحبان انديشه و قلم از رس اين عمود گرفته تا سطوح پائين تر مسئولند, اما واكنش ها بسيار ضعيف است. اگر در برابر اين حركت كه با ابزارهاى گوناگون ماهواره اى, رسانه اى و مطبوعاتى و سخنرانى و رشوه و تطميع و غيره در حال اجرا مى باشد, كمترين سستى و فتور به خرج داده شود, بر سر انقلاب همان خواهد آمد كه بر سر ديگر انقلاب ها آمده و تجربه تلخ مشروطيت يكى از نمونه هاى تاريخ صد ساله اخير كشور است.

اصلاحات در فرهنگ سياسى ما

گفتنى است كه در برابر اين حركت مرموز و هدايت شده كه از سوى احزاب ورشكسته پيشين و برخى احزاب تازه نفس به بازار آمده همراهى مى شود, مسئولان بلند پايه كشورمان به تفسير اصلاحات پرداخته اند. مثلا رياست محترم جمهورى كه خود طرح اصلاحات را در تبليغات رياست جمهورى دوره اول عنوان نمود و قطعا هدف ايشان همسوئى با مفاهيم غربى نداشت, اخيرا در چند سخنرانى به تفسير اصلاحات پرداخته تا ديگران كمتر از اين واژه سوء استفاده كنند.
ايشان در مصاحبه اى كه در كشور مالزى داشتند يادآور شدند كه ((اصلاحات با پيروزى انقلاب آغاز شد)) و بنابراين آن چه اصلاح طلبان ادعا مى كنند كه دوم خرداد مبد تاريخى اصلاحات است, يك ترفند تبليغاتى بيش نيست.
و در جاى ديگر خاطر نشان ساختند كه ((اصلاحات چيزى جز اجراى درست قانون اساسى نيست)).
و بنابراين دكترين آن حزب كه خواهان بازنگرى قانون اساسى و رفراندوم و امثال آن است مورد قبول رئيس جمهور نيست و از واژه اصلاحات سوء استفاده مى كند و پيشتاز حركتى شده اند كه سرانجام آن پشيمانى است.
و نيز در سخن ديگر رياست جمهورى است كه ((اصلاحات چيزى جز تمين مطالبات مردم نيست)).
و نيز در مراسم پايانى هفدهمين دوره مسابقات قرآنى دانشجويى گفتند:
((هدف اصلى نهضت اصلاح گرى دينى طى 150 سال از سيد جمال تا امام خمينى(ره) بازگشت به قرآن بود. هدف انقلاب اسلامى آن بود كه دانايى, زيبايى و قدرت و آفرينندگى مطلق است متحقق سازد)).
بدين ترتيب تفسير جناب آقاى خاتمى از اصلاحات همان است كه در چهار جمله فوق ملاحظه شد و مورد قبول همه مى باشد.
اما برخى اصلاح طلبان به اين مقدار راضى نيستند. آنها تجديد نظر در مبانى اسلامى و انقلابى و قانون اساسى را مى خواهند به گونه اى كه راه نفوذ براى دشمنان اين انقلاب گشوده شود و دشمنان ما را راضى كند, هرچند ژست اسلاميت و مردم سالارى دينى را نيز از دست نمى دهند و راه را گم مى كنند و شايد برخى نادانسته به اين تزوير افتاده اند كه بايد از اين خواب بيدارشان كرد.
به طور خلاصه اگر اصلاحات چنان كه مقام معظم رهبرى نيز آن را تفسير كردند كه عبارت است از مبارزه با فقر و فساد و تبعيض, و در سخنان رئيس جمهور ديديم مورد نظر باشد, چيزى است كه همه هواداران اين انقلاب و هر انسان عاقل ديگرى دل در گرو آن دارد و اين از مطالبات مردم و حق مشروع و قانونى آحاد ملت شهيد داده است. و اگر به معناى ارزش زدائى از انقلاب, آزادىهاى نامشروع, و زمينه سازى براى نفوذ بيگانه و نوعى ليبرال مآبى و اباحيگرى است, چنان كه برخى اصلاح طلبان مى گويند, و از مفاهيم سخنان و بيانيه هايشان به دست مىآيد, اين معناى اصلاحات نيست و مصداق بارز افساد, و در كشور ما مطرود است و هوادارانش خوب است سر جاى خود بنشينند و عرض خود نبرند و زحمت ديگران ندارند.والسلام

پى نوشت ها:
1. سوره هود آيه88.
2. اعراف آيه56.
3. قصص, آيه4.
4. غافر, آيه26.
5. ويل دورانت تاريخ تمدن, ج2, ص391.
6. حكيم ايتالى سده هفدهم ميلادى.
7. طبيب انگليسى سده هفدهم.
8. نك, پژوهشى در تبليغ, ص209 ـ 210, اثر نگارنده مقاله.
/

عقل و دل

عقل و دين

آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين: حجه الاسلام والمسلمين محمد رضا مصطفى پور

اشاره

در شماره كذشته رابطه عقل و دين و نسبت بين آنها, جايگاه عقل از نظر متفكران غربى, نقش عقل در نظام اعتقادى از نظر متفكران غربى, عقل و دين در تفكر اسلامى, تعبير عقل و نقل به جاى عقل و دين, نكاتى درباره رابطه عقل و نقل و شناخت عقل مباحثى تقديم خوانندگان ارجمند شد و اينك ادامه بحث تقديم مى گردد.

جايگاه عقل

برهان عقلى,همتاى دليل معتبر نقلى است,پس آيا جاىگاه آن پيش از نقل است يا پس از آن,يا با نقل و همراه آن؟خود عقل فتوا مى دهد:برهان عقلى در بعضى امور,پيش از اعتبار دليل نقلى و در برخى ديگر,همراه دليل نقلى و در عده اى نيز پس از دليل نقلى است.توضيح موارد سه گانه فوق از اين قرار است:
1. در اصول دين,برهان عقلى قبل از نقل است,زيرا عقل مى گويد كه انسان به دين محتاج است. عقل در بخش حكمت نظرى مى گويد:جامعه بشرى,نيازمند به وحى است و آن را فرشته اى بر انسان كامل(پيامبر)نازل مى كند.هم چنين عقل در بخش حكمت عملى مى گويد كه جلوگيرى از دين پيامبر,مبارزه با او,ممانعت از رشد تعاليم پيامبر,محروم كردن مردم از فيض ايشان و يا كشتن او قبيح است;بلكه عقل ـ در مقابل قضاياى ياد شده ـ فتوا مى دهد كه حمايت از پيامبر و اطاعت از او و فراهم كردن تسهيلات براى گسترش دين او حسن است.بنابراين,همان عقلى كه در بخش حكمت نظرى به ضرورت بعثت انبي فتوا مى دهد,در بخش حكمت عملى نيز با درك صحيح,فتوا مى دهد كه گسترش تعاليم پيامر,حسن است و ممانعت از رشد تعاليم او قبيح.
2. در محدوده دين,عقل همتاى نقل فتوا مى دهد و عقل و نقل,مويد يك ديگر است;همان گونه كه در بحث هاى عقلى,دو دليل عقلى معاون هم است,يا در مسائل نقلى محض,دو دليل نقلى ياور يك ديگر است,در بحث هاى دينى نيز دليل عقلى و دليل نقلى,همتاى هم است.
3. آن جاكه عقل پس از نقل است.در فن اصول فقه به شكل مبسوط بيان شده;اگر در موردى عقل با تلاش خود,حكم خاص شىء را نيافت و دليل معتبر نقلى نيز در آن مورد يافت نشد و به اصطلاح,از موارد((ما لا نص فيه)) بود,در اين جا,گاهى عقل به برائت,زمانى به احتياط,گاهى به تخيير و موقعى نيز به نفى حرج و ضرر فتوا مى دهد,مثلا گاه مى گويد:((عقاب بلا بيان)) قبيح است و زمانى كه ذمه انسان مشغول است و اشتغال ذمه,برائت ذمه را مى طلبد,حكم به احتياط مى كند.به بيان ديگر,عقل در مواردى كه نقل فتوا ندارد,دستش باز است.
تقرير ياد شده,مواضع سه گانه عقلى نسبت به دليل نقلى را معلوم مى كند,ولى مهم اين است كه جاىگاه عقل را تشخيص دهيم تا بين جاىگاه عقل و نقل خلط نشود و نيز عقل و نقل را دو بال دين بدانيم.بر اين اساس,اگر انجام كارى به حكم عقل يا نقل واجب شود,چون كار بدون مقدمات حاصل نمى شود,عقل به لزوم تحصيل مقدمات حكم مى كند;همان گونه كه دليل معتبر نقلى,حكم اصل نماز را واجب اعلام كرده و حكم وضو و طهارت را نيز به عنوان مقدمه آن واجب اعلام كرده است,واجب عقلى نيز بر همين منوال است و همان گونه كه طبق دليل نقلى,ترك واجب و مقدمه آن حرام و مستلزم عقاب است,طبق دليل عقلى نيز قبيح است و مخالفت با آن عقاب و مذمت دارد.

عقل نظرى و عقل عملى در حكمت و فلسفه

عقل,نيروى خدادادى است كه كارش درك است:گاهى ((هست ونيست))را درك مى كند كه متعلق آن,حكمت نظرى است و زمانى((بايد و نبايد))را درك مى كند كه متعلق آن حكمت عملى است.

عقل بر دو قسم است:عقل نظرى و عملى.

عقل نظرى,هست ونيست ها و بايد و نبايدها را درك مى كند.به بيان ديگر,عقل نظرى,هم مسائل حكمت نظرى را درك مى كند و هم مسائل حكمت عملى را.
توضيح آن كه ادراكات انسان به دو دسته تقسيم مى شود:
1. ادراكاتى كه متعلق آن,حقايق و هست و نيست ها است,نظير: الهيات,رياضيات,طبيعيات,منطقيات و مانند آن, كه اين گونه علوم را حكمت نظرى مى نامند.
2. ادراك هايى كه متعلق آن,بايدونبايدهاست,نظير:فقه ,حقوق,اخلاق و مانند آن,كه اين گونه از علوم را حكمت عملى مى نامند.عقل نظرى,هم هست و نيست ها را درك مى كند و هم بايد و نبايدها را,زيرا كار عقل نظرى درك است.
عقل عملى,كارش درك نيست,بلكه او قوه محركه است كه كارش عزم و اراده و تصميم,محبت,اخلاص,ايمان و مانند آن است.به ديگر سخن, بخش عمل به عقل عملى وابسته است, عقل عملى در سخن امام صادق عليه السلام اين گونه تعريف شده است:((العقل ما عبد به الرحمن واكتسب به الجنان(1) ;عقل,آن است كه با آن,عبادت خداو كسب بهشت شود.))
كار عقل نظرى درك است, زيرا عقل هم در بعد نظر و هم در بعد عمل,مجرد است و هر موجود مجرد,كارش نيز مجرد است و كار مجرد,عين درك و شهود است,گرچه در انتزاع مفهومى,علم و فهم از بخش ادراك نشت مى گيرد,نه از بخش عمل.
البته عمل بر دو قسم است:عمل مجرد و مادى.عمل مادى با درك فرق دارد, ولى عمل مجرد عين درك است يعنى موجودى مجرد است مانند قدرت خداوند يا قدرت هر موجود مجرد تام ديگر كه مجرد است.موجود مجرد,عين شهود و شاهد و مشهود است,ولى اين مطلب غير از علم است,زيرا علم حتما متعلق معين را روشن مى كند.البته عقل عملى داراى وجود مجرد است و در وجود مجرد,شاهد و شهود و مشهود يكى است,ليكن حقيقت آن براى روشن كردن چيزى نيست.
بنابراين,حكمت نظرى و حكمت عملى و نيز عقل نظرى و عقل عملى با يك ديگر فرق دارد.
يادآورى:حكمت نظرى و حكمت عملى,هريك اصطلاح مشخص دارد,ولى عقل نظرى و عملى,دو اصطلاح دارد1:.عقل نظرى,نيرويى است كه حكمت نظرى را درك مى كند و عقل عملى,نيرويى است كه حكمت عملى را درك مى كند.2.عقل نظرى,حكمت نظرى و عملى را درك مى كند و عقل عملى فقط صبغه عملى دارد (نه علمى) و وظيفه او عزم عملى است,نه جزم علمى.در اين مباحث,اصطلاح دوم به كار رفته است و اين اصطلاح,به نظر صحيح تر است.
مواد و زير بناى حكمت نظرى و حكمت عملى
مواد و جهات قضاياى حكمت نظرى,سه چيز است و مواد و جهات قضاياى حكمت عملى,پنج چيز,زيرا حكمت نظرى با هست و نيست و است و نيست,ارتباط دارد و شىء,نسبتش با هست و نيست مساوى يا ضرورى الوجود يا ضرورى العدم است اگر نسبتش مساوى باشد,ممكن است و اگر وجود و هست او ضرورى است,واجب و ضرورى است,خواه ضرورت آن ازلى باشد,يا وصفى و اگر وجودش ممتنع است كه ((الشىء مالم يمتنع لم يوجد))مسئله امتناع است.
بنابراين جهت قضاياى حكمت نظرى,ضرورت و امكان و امتناع است,نه بيش از آن و نه كم تر.علم فلسفه,عهده دار اثبات مواد و جهات سه گانه ياد شده است و پس از اثبات,آن را به منطق مى دهد كه از آن جهات سيزده گانه اى استخراج شود كه از آن ها به مواد و جهات قضاياى بسيط و مركب تعبير مى شود.
اما حكمت عملى,چون با بايد و نبايدها ارتباط دارد,مواد و جهات قضاياى آن پنج تاست1:.بايد صد در صد(واجب)2;.بايد غير صد درصد(مستحب)3;.نبايد صد درصد(حرام)4;. نبايد غير صد درصد(مكروه)5;.چيزى كه فعل و ترك آن متساوى است و هيچ يك رجحانى ندارد(مباح).
حكمت عملى كه بخشى از آن فقه و حقوق است,عهده دار اين قضايا است كه مواد و جهات آن ها اين پنج تا است.البته اين مواد پنج گانه,گسترش پيدا مى كند و مصاديق فراوانى را در بر مى گيرد.
پرسش: مگر مى شود در حكمت نظرى با چند حكم بديهى عقلى همه مسائل آن را حل كرد,يا در حكمت عملى با برخى قضاياى بديهى ـ مانند:((العدل حسن و الظلم قبيح)),((الصدق مقتض للحسن و الكذب مقتض للقبح)) و مانند آن ـ مى توان همه مسائل حكمت عملى را حل كرد؟!
پاسخ: بسيارى از مسائل حكمت عملى در فقه و اخلاق و حقوق و مانند آن,با دليل معتبر نقلى حل مى شود و آن بخشى كه با دليل عقلى حل مى گردد,بعيد نيست كه مبادى تصديقى اساسى آن,بيش از سه يا چهار قضيه نباشد;چنان كه سرمايه اصلى در حكمت و كلام و فلسفه,تنها چند قضيه بديهى و اولى است,مانند ((ضرورت ثبوت شىء براى خودش)),((استحاله سلب شىء از خودش)),((استحاله اجتماع ضدين)),((استحاله دور)),((استحاله اجتماع مثلين))كه بازگشت همه اين ها به((امتناع اجتماع نقيضين))است.با همين قضاياى بديهى,بشر اين همه علوم را به وجود آورده است كه همه اين قضاياى بديهى به قضيه اولى اجتماع نقيضين منتهى مى شود.
بنابراين همان گونه كه در قضاياى حكمت نظرى از اصول بديهى و اولى محدود و محصور استفاده مى شود و دايره علوم توسعه پيدا مى كند,در مسائل حكمت عملى نيز از چند قضيه محدود و محصور مى توان مسائل فراوانى را استنباط و استخراج كرد و با سرمايه محدود به تجارت علوم فراوانى راه يافت.

حجيت ادراك عقل در حكمت عملى

گفته شد كه حجيت ادراكات عقل در حكمت نظرى,بالذات است و اعتبار آن,نه از طريق عقل اثبات مى شود و نه از طريق نقل;اثبات آن از طريق نقل,مستلزم دور است,زيرا اصل اعتبار نقل به كمك عقل ثابت مى شود;چون عقل است كه مى گويد: خدا,وحى,نبوت,امامت و قيامت هست و بايد به وحى اعتماد كرد. اما حجيت ادراكات عقلى در حكمت عملى از دو راه ثابت مى شود:
1. از راه تبيين و تنبيه;يعنى قضاياى مطروح در حكمت عملى,با تجزيه و تحليل عقلى تبيين و تنبيه;مى شود.2.از راه نقل;يعنى آيات قرآن و روايات معتبر.اثبات حجيت ادراكات عقلى در حكمت عملى به كمك نقل مستلزم دور نيست,زيرا اصل اعتبار نقل به كمك عقل,در بخش حكمت نظرى ثابت شد;يعنى عقل است كه مى گويد: خداوند هست و اسماى حسنايى دارد و اوصاف حكمت,هدايت و ارشاد از صفات علياى اوست لذا خداوند وحى و رسالتى دارد كه حجت است.بر اين اساس,اگر دليل معتبر عقلى,فتواى عقل را در بخش هاى اخلاق,فقه و حقوق,معتبر و صحيح و صائب و حجت دانست,مستلزم دور نيست,چون متعلق ها متعدد است.

فرق برهان عقلى با قياس فقهى

عقل از ادله اثبات دين است و با قياس باطل فرق دارد.عقل بر دو قسم است:عقل نظرى و عملى.
1.عقل نظرى: رسالت عقل نظرى,جزم علمى است.او مطالب بديهى و روشن را به دليل بداهت آن ها درك مى كند و مطالب نظرى و غير بديهى را با ارجاع به بديهيات اوليه,مبين و درك مى كند و رسالتش جزم علمى است.همواره بين مطالب نظرى و بديهى,راهى وجود دارد كه آن راه معصوم است و از آن به قواعد منطقى ياد مى كنند راه هرگز اشتباه نمى كند,ليكن رونده راه,اگر درست در مسير حركت كرد و به مقصد رسيد,مصيب و مثاب است; وگرنه مخطىء و معذور است. در نظام عملى نيز بين بديهى و نظرى,راه معصومى وجود دارد كه هيچ گاه اختلاف يا تخلف در آن راه ندارد,ولى متفكر گاهى در مسير صحيح حركت مى كند و به مقصد مى رسد موقعى اشتباه مى كند.
2. عقل عملى: رسالت عقل عملى, ايمان, پذيرش, اعتقاد, تسليم و سرانجام,عزم عملى است.عقل عملى,بسيارى از چيزها را مى پذيرد و به آن ها گرايش پيدا مى كند. انسان از نظر آفرينش اولى,به فجور و تقوا ملهم است,ولى ساختار اصلى او ميل به طرف تقوا است.او خوبى و بدى را تشخيص مى دهد و در تشخيص خوبى و بدى يكسان است,ولى گرايش به خوبى ها دارد.
قرآن كريم در اين زمينه فرموده است:انسان خوبى و بدى را يكسان تشخيص مى دهد و خوبى را خوب مى فهمد و بدى را هم خوب مى فهمد:((فلهمها فجورها و تقويها))(2) . اما از نظر گرايش يكسان نيست,بلكه فطرت انسان به گونه اى خلق شده كه به طرف فضيلت و ايمان گرايش دارد:((فقم وجهك للدين حنيفافطرت الله التى فطر الناس عليها))(3) . ذايقه انسان,هم شيرينى را تشخيص مى دهد و هم تلخى را,اما گرايش او به هر دو يكسان نيست,بلكه تنها شيرينى را مى پذيرد و اگر به بدىها و قبايح گرايش دارد,نتيجه بدآموزى و عادت هاى ناپسند است.
با اهتمام به اين مقدمه,انسان با عقل خود راه صحيح را تشخيص داده,آن را مى پيمايد,اما قياس فقهى تمثيل منطقى و عقل ـ كه دليل دين است ـ كاملا با يكديگر فرق دارد,زيرا تمثيل,قياس جزئى با جزئى ديگر و پى بردن از حكم جزئى به حكم جزئى ديگر است و اين راه,عقلى نيست.
به بيان ديگر,استدلال از جزئى به جزئى ديگر,صحيح نيست,زيرا هر امر جزئى,گذشته از جامع مشترك بين افرادش خصوصياتى دارد كه مخصوص جزيى است و اين خصوصيات جزئى,حجاب و حصارى است كه نمى گذارد حكم يك جزئى به جزئى ديگر سرايت داده شود.از اين رو ائمه عليهم السلام فرمودند:((دين را نمى توان با قياس اثبات كرد)); چنان كه امام صادق عليه السلام فرمود:((ان السنه اذا قيست محق الدين))(4) و نيز فرمود:((ان دين الله لايصاب بالقياس))(5) .
بنابراين,سر اساسى دليل اثباتى بودن عقل و دليل اثباتى نبودن قياس,در آن است كه عقل از جامع و كلى ـ كه فراگير است ـ به جزئيات آن جامع پى مى برد, اما قياس,پى بردن از يك جزئى به جزئى ديگر است;حال آن كه جزئى در خصوصيات شناسنامه اى خود محدود و محصور است و لذا نمى گذارد از خصوصيتى به خصوصيت ديگر,منتقل شويم و حكمى را كه متعلق به مورد جزئى است,به مورد جزئى ديگر سرايت دهيم(6) .

فرق عقل با بناى عقلا

در فن اصول,بعضى از مبانى با عقل تبيين مى شود و بعضى نيز با بناى عقلا,مانند مسئله ((حجيت خبر واحد)),ولى عقل با بناى عقلا فرق دارد.
عقل (برهان عقلى) از سنخ علم است,ولى بناى عقلا از سنخ عمل. مقصود از عقل,همان برهان عقلى است كه گوهر او از سنخ علم است (نه عمل) و نيز اعتبار و حجيت او ذاتى است,چون يا بين است يا مبين.ولى بناى عقلا سيره و رفتار مستمر آنان است كه گوهر آن از سنخ عمل است (نه علم) و نيز حجيت و اعتبار ذاتى ندارد,زيرا كارى كه مردم و عقلا انجام مى دهند,كار غير معصوم است.لذا دليل اثباتى دين نيست,اما آن چه را كه عقل مى فهمد (برهان عقلى) دليل اثباتى دين است. از اين رو اگر عقلا به انجام كارى حكم دهند و پشتوانه اين حكم,عقل برهانى باشد,تمسك به سيره آنان,تمسك به خود عقل است;در اين حال به استناد برهانى بودن آن,حجت است.اما اگر انجام كارى به حكم عقل برهانى (برهان عقلى) نباشد و در عين حال در بين مردم رايج باشد,بايد به امضاى شارع و صاحب دين برسد. اگر به امضاى صاحب دين رسيد,زير مجموعه سنت قرار مى گيرد و مشروع خواهد شد;و گرنه مردود است.
مثلا اگر مردم عصر پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم يا ائمه عليهم السلام در فنون و صنايع يا در معاملات و حقوق,روشى داشتند كه در عصر اهل بيت عصمت عليهم السلام رواج داشت و آن ها مخالفت نكردند,يا آنان نيز به آن عمل كرده اند و با عملشان اين روش را امضا كرده اند,اين روش,حجيت و اعتبار خواهد داشت,چون اگر اين روش باطل بود,پيامبر يا يكى از ائمه عليهم السلام فتوا به بطلان آن مى دادند,زيرا آن ها هرگز در برابر باطل ساكت نمى نشستند.
به ديگر سخن,بناى عقلا در صورتى حجت است كه د رمنظر معصومين عليهم السلام قرار گرفته و آن را ردع نكرده باشند;چون عدم ردع معصوم ـ گرچه به سكوت باشد ـ دليل بر رضايت معصوم است و آن چه كه مرضى معصوم است,مرضى خدا است و در نتيجه,چنين بناى عقلايى به جهت صدق عنوان سنت بر آن حجت است.
به بيان سوم,نخستين دليل اثباتى دين,قرآن است و دومين دليل آن سنت.سنت نيز اعم از قول و فعل و تقرير معصوم است و آن چه كه به عصمت و ابسته باشد,دليل اثباتى دين است;يعنى سكوت معصوم,كاشف از دين است,زيرا مقبول صاحب شريعت است. بنابراين,بناى عقلايى كه مرضى شارع است,زير مجموعه سنت است,ولى عقل(برهان عقلى) دليل مستقل دين در برابر سنت است.

عقل در علم كلام

مسئله حجيت عقل در علم كلام,در بحث حسن و قبح عقلى مطرح مى شود. ديدگاه هاى كلامى مربوط به حجيت عقل,عبارت است از:
1. عده اى,مانند بعضى از ((اشاعره)),عقل را در بازار احتجاج سهيم نمى دانند و با نفى هرگونه ارزش ابتكار و نوآورى از عقل و انكار حسن و قبح عقلى مى گويند: عقل,حسن و قبح چيزى را درك نمى كند. آن چه را كه شارع مقدس دستور داده,حسن است و آن چه را كه نهى كرده,قبح است(7) . از منظر متفكر اشعرى,عقل مستمع خوبى است,نه متكلم;و هرگز قدرت بيان چيزى را از خود ندارد.
2. بعضى عقل را در احتجاج سهيم مى دانند,ولى آن را زير مجموعه سنت قرار مى دهند.
3. بعضى,مانند محققان از ((اماميه)) براى عقل (برهان عقلى)استقلال قايلند و او را صاحب كرسى فتوا مى دانند.
مراحل بحث از حسن و قبح
در حسن و قبح سه مرحله است كه يكى پس از ديگرى بايد بحث و بررسى شود:
1. آيا حسن و قبح,ذاتى همه اشياست؟
2. اگر حسن و قبح, ثبوتا ذاتى اشي است,آيا راهى براى اثبات و درك آن وجود دارد؟
3. اگر اثبات شود كه عقل مى فهمد,چه چيزى حسن است و چه چيزى قبيح,آيا محصول حكم عقل,صرف مدح و ذم دنيايى است و يا ثواب عقاب اخروى را نيز به همراه دارد؟
در همه اين مراحل سه گانه, اختلاف است. محققان اماميه بر آنند كه حسن و قبح,در برخى موارد,ذاتى اشي است و اگر حسن و قبح ذاتى بود,عقل ضرورتا آن ها را درك مى كند.آن ها مى گويند: همان گونه كه مدح و ذم دنيايى,بر آن مترتب مى شود, ثواب يا عقاب اخروى نيز خواهد داشت و وقتى عقل,ثواب و عقاب را از راه حسن و قبح چيزى درك كرد,قهرا چنين عقلى مى تواند دليل اثباتى دين باشد.

اشاعره و بحث حسن و قبح عقلى

اشاعره, در آغاز بحث, محل نزاع را تحرير كرده, چنين گفته اند:حسن و قبح,سه محور دارد:دو موردش مقبول همه و از محل نزاع بيرون است,ولى يك مورد آن مورد اختلاف است.محورهاى ياد شده عبارت است از:
يكم.حسن به معناى ملايم با انسان; چنان كه منظره خوب براى باصره,زيبا,حسن و ملايم است, يا غذاهاى خوب براى دستگاه گوارش حسن و براى ذائقه,زيبا و ملايم است. بنابراين آن چه كه براى قوه اى از قواى ظاهرى يا باطنى ملايم باشد,حسن است و هر آن چه كه براى آن ناملايم باشد, قبيح است.اين معنا از حسن و قبح مقبول همگان است,ولى از محل بحث بيرون است.
دوم. حسن و قبح به معناى كمال و نقص; چنان كه علم حسن است ـ يعنى كمال است ـ و جهل,قبيح ـ يعنى نقص است ـ يا قدرت حسن است و عجز, قبيح است.اين معنا از حسن و قبح نيز مقبول همگان است و از حريم بحث بيرون است.
سوم. حسن و قبحى كه محل بحث است, اين است: آيا عقل مى تواند درباره افعال انسان فتوا داده, بگويد: فلان كارخوب است و فلان فعل بد؟ در اين جا سخن از اشي و اشخاص نيست, بلكه سخن از افعال و عناوين آن ها است. اشاعره مى گويند: اين قسم از حسن و قبح را عقل نمى فهمد و فقط به دست شارع است. اگر شارع مقدس به چيزى امر كرد, كشف مى كنيم كه آن ((ممور به)) حسن است و اگر شارع مقدس از چيزى نهى كرد, مى فهميم آن شىء ((منهى عنه)) قبيح است. اين گروه عقل را زير مجموعه سنت قراردادند, زيرا عقل در اين صورت, كاشف از امر و نهى شارع است, نه مبتكر و نوآور.
بنابراين چون با انكار حسن و قبح, راهى براى توجيه احكام و اخلاق و حقوق نيست, اشاعره به كلى منكر حسن و قبح نشدند, بلكه آن ها مى گويند: عقل,حسن و قبح به معناى كمال و نقص و ملايم و منافر را درك مى كندو هم چنين مدح فاعل كار حسن (مانند عدل) و قدح فاعل كار قبيح (مانند ظلم) را درك مى نمايد, اما آنان به اين مرحله راه پيدا نمى كنند كه بگويند: چيزى را كه عقل به حسن يا قبح او فتوا داد, نقل هم آن را بپذيرد و ثواب و عقاب را بر آن مترتب بداند, به گونه اى كه انجام آن كار, بهشت يا جهنم را به دنبال داشته باشد.

پى نوشتها:
1.بحارالانوار,ج1,ص116.
2.سوره شمس,آيه8.
3.سوره روم,آيه30.
4.بحارالانوار,ج101,ص405.
5.همان,ج26,ص33.
6.سلب حجيت از قياس,پيش از آن كه در فقه مطرح گردد,در فن اصول فقه كه عهده دار بحث حجيت و عدم حجيت است,مطرح شده است; و نيز قبل از طرح آن در فن اصول فقه,در منطق كه درباره حجت و اقسام آن ـ از قبيل:قياس, تمثيل و استقر ـ و راز ورمز حصر حجيت در سه قسم, گفت و گوى مستدل دارد, مطرح شد و تاريخ گسترده آن به پيش از اسلام مى رسد.
7. شرح مواقف,ج8,ص;181شرح مقاصد,ج4,ص282.

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام دشمن شناسي در كلام امام على عليه السلام

دشمن شناسى در كلام امام على

امام على عليه السلام:

((تكادون ولا تكيدون و تنتقص اطرافكم فلا تمتعضون لا ينام عنكم و انتم فى غفله ساهون غلب والله المتخاذلون))
دشمن طرحهاى مكارانه دارد ولى شما هيچگونه برنامه جهت خنثى سازى طرحهاى آنان نداريد, به محدوده هاى تحت اختيار شما حمله مى كنند و آنها را تصرف مى كنند و شما ناراحت نمى شويد, دشمن در مبارزه با شما به خواب نمى رود ولى شما در غفلت و فراموشكارى هستيد به خدا سوگند چنين افراد (بى برنامه و بى تفاوت و غافل) شكست خورده و مغلوبند.

(نهج البلاغه صبحى صالح, خطبه34)

امام على عليه السلام:

((اكبر الاعد اخفاهم مكيده))
بزرگترين دشمنان كسانى هستند كه حيله هاى خصمانه خود را مخفى تر مى كنند.

(مستدرك نهج البلاغه, ص159)

امام على عليه السلام:

((لا تستصغرن عدوا وان ضعف))
دشمن را ضعيف نشمريد هر چند از نظر ظاهر ضعيف شده باشد.

(غرر الحكم, ص333)

امام على عليه السلام:

((آفه القوى استضعاف الخصم))
آفت قدرتمند و قوى اين است كه دشمن را ضعيف به حساب آورد.

(غررالحكم)

امام على عليه السلام:

((ولكن الحذر كل الحذر من عدوك بعد صلحه فان العدو قارب ليتغفل فخذ بالحزم و اتهم فى ذلك حسن الظن))
و از دشمنت بعد از آن كه از در صلح و آشتى درآمد سخت بترس, زيرا او چه بسا بوسيله صلح نزديك مى شود تا از شيوه غافلگيرى استفاده كند, پس احتياط و دقت را پيشه كن و در چنين مواردى زود باور و خوش گمان مباش. (نهج البلاغه, نامه53) امام على عليه السلام: ((انما سمى العدو عدوا لانه يعدو عليك فمن داهنك فى معايبك فهو العدو)) همانا دشمن را از آن جهت دشمن نامند كه بر تو تجاوز روا مى دارد پس آن كس كه در عيب جويى تو راه مداهنه و سستى در پيش گيرد (زشتت را زيبا جلوه دهد) همو دشمن توست.

(غرر الحكم, ج1, ص298)

امام على عليه السلام:

((استشر عدوك تجربه لتعلم مقدار عداوته))
از روى آزمايش با دشمنت مشورت كن تا اندازه دشمنيش را بدانى.

(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج20, ص317)

امام على عليه السلام:

((اقتل الاشي لعدوك ان لا تعرفه انك اتخذته عدوا))
كشنده ترين چيزها براى دشمنت آن است كه به او نفهمانى كه او را دشمن خود گرفته اى.
(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج20, ص283)

امام على عليه السلام:

((من ابغضك اغزاك))
آن كسى كه دشمن توست, تو را مى فريبد,(خدعه و نيرنگ از صفات دشمن است).

(غررالحكم, ج2)

امام على عليه السلام:

((من عاند الحق قتله))
آن كس كه با حق دشمنى كند, حق او را بكشد.

(غررالحكم, ج2)

امام على عليه السلام:

((من اظهر عداوته قل كيده))
هر كس دشمنى خود را آشكار كند حيله و نيرنگش كم است.

(غررالحكم, ج2, ص626)

امام على عليه السلام:

((من ساتر عيبك فهو عدوك))
آن كس كه عيب تو را بپوشاند, پس او دشمن توست.

(غررالحكم, ج2, ص 641)

امام على عليه السلام:

((من لم يبالك فهو عدوك))
آن كه در كار تو نپايد(و در روى تو بايستد) دشمنت به حساب آيد.

(نهج البلاغه, نامه31)

 

/

دانستنى هايى از قرآن پيامبر، گواه بر امت ها

دانستنى هايى از قرآن
پيامبر , گواه بر امت ها

((و يوم نبعث فى كل امه شهيدا عليهم من انفسهم و جئنا بك شهيدا على هول, و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شىء و هدى و رحمه و بشرى للمسلمين))(سوره نحل – آيه 89)
به خاطر بياوريد روزى را كه از هر امتى , گواهى از ميان خودشان بر آنها مبعوث مى گردانيم و تو را – اى محمد – گواه آنها قرار داديم و همانا اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است و عامل هدايت و مايه رحمت و بشارت براى مسلمانان است.
از اين آيه در مى يابيم كه خداوند در هر امتى يك نفر را انتخاب مى كند و بر مى گزيند تا در باره امت خويش گواهى دهد و ويژگى او در اين است كه انسانى است پاك و دور از خطا و گناه و مورد اعتماد و تصديق امت.
اين بعث و برانگيختن كه در آيه ذكر شده آمده است غير از مبعوث شدن و زنده شدن پس از مرگ است بلكه وقت آن پس از هنگام بعث اول و نفخ در صور است يعنى يكى از مراحل تحقيق و بازجوئى روز قيامت و صحراى محشر مى باشد . به هر حال پيامبر در آن روز هم گواه بر امتش است از روز رسالت تا روز نفخ صور زيرا او خاتم الانبيا است و تمام مردم جهان امتش مى باشند و نه تنها بر ملت خود گواهى مى دهد كه ظاهرا او گواه بر تمام امتهاى پيشين نيز مى باشد .
هر چند خداى تبارك و تعالى مى تواند خود مردم را به شهادت و گواهى عليه خودشان وادار سازد يا ملائكه و فرشتگان را امر به شهادت بر مردم كند كه فلان شخص در فلان روز چه كارى را مرتكب شد و چه عملى از او سر زد و كسى را هم حق بازجوئى از پروردگار نيست . او مالك مطلق تمام جهان و جهانيان است و هيچ كس توانائى منازعه در ملك او را ندارد . با اين حال خداوند يك نفر را كه معصوم است و هيچ دروغ و خلافى از او سرنزده است وادار مى كند كه به اعمال امت شهادت دهد . و از اين آيه نيز مشخص مى شود كه بايد هميشه در ميان مردم حجتى معصوم از سوى پروردگار وجود داشته باشد تا بر مردم عصر و زمان خود گواهى دهد و اين يكى از ادله اثبات ضرورت وجود امام زمان در هر عصرى است كه بايد هم معصوم باشد و هم ناظر بر اعمال امت. در روايتهاى مكرر مى خوانيم كه مثلا شب جمعه اعمال يك هفته امت در محضر امام وقت و ولى خدا قرار مى گيرد تا در جريان كار مردم باشد و روز قيامت به اذن خدا بر آنان گواهى دهد.
هول : در تفسير هول دو احتمال وارد شده : يكى اينكه مقصود از هول امتهاى گذشته باشد يعنى انبيا و اوصياى آنها باشند كه شهادت بر اعمال امتهاى خود مى دهند و پيامبر گواه و شاهد بر آنان است . و بدين ترتيب – چنانكه عرض شد – پيامبر هم گواه بر امت خودش است و هم گواه بر امتهاى گذشته . ديگر آنكه مقصود ازهول , شاهدان عملى باشد . شاهد عملى يعنى كسى كه خود ميزان حق و باطل است و خود الگوئى است براى تشخيص خوب از بد و خير از شر كه اين شخص رسول خدا است و اوصياى او . امامان و پيشوايان دين قطعا نيز جزء شهيدان شاهد بر ملت مى باشند . در آيه آمده است : و يوم ندعو كل اناس بامامهم – و روزى كه دعوت مى كنيم هر امتى را با امامشان . و چون چنين كسى مى بايست برنامه زندگى در اختيار افراد قرار دهد تا ديگر براى كسى حجت و بهانه اى نماند , لذا ملاحظه مى كنيم كه فورا خداوند از قرآن ياد مى كند و مى فرمايد كه ما قرآن را مبين همه احكام و مسائل قرار داديم و آن را براى هدايت و رحمت مردم فرستاديم و اصلا معناى حجت خدا همين است كه او كسى مى باشد كه خداوند به وجود او بر مردم احتجاج مى كند كه من امام و پيشوا را براى شما تعيين كردم , پس چرا از او تبعيت و پيروى نكرديد.

تبيانا لكل شىء : تبيان از بيان گرفته شده است يعنى قرآن بيان كننده همه چيز است .
شايد برخى تصور كنند كه از اين آيه چنين مفهوم مى شود كه در قرآن بيان تمام اشي مادى و معنوى ذكر شده ولى اين سخن درستى نيست زيرا قرآن كتاب هدايت است نه كتاب شيمى و فيزيك يا دائره المعارف تمام علوم , پس وقتى مى فرمايد بيان هرچيز در قرآن است يعنى تمام امورى كه براى رسيدن به هدايت لازم است در قرآن بيان شده است . البته ناگفته نماند كه قرآن پيوسته انسانها را دعوت به فراگيرى علوم و دانشهاى مختلف كرده است و اشاراتى به برخى از مسائل بلكه تمام مسائل مهم دارد ولى تمام آن اشارات در محدوده توحيد و خداشناسى و سرانجام براى ارشاد و راهنمائى مردم و سوق دادن آنها به سوى ايمان و عبادت مى باشد .
نكته ديگرى كه لازم است اشاره شود اينكه ممكن است مسائل و علوم بسيار پيچيده و مهمى در قرآن باشد كه از محدوده علم و ادراك ما خارج است و شايد به مرور زمان و پيشرفت بشر در علوم مختلف به برخى از آن نكات دست يابد. امام صادق عليه السلام در اين زمينه مى فرمايد : ((ما من امر يختلف فيه اثنان الا و له اصل فى كتاب الله عزوجل ولكن لا تبلغه عقول الرجال)) تمام امورى كه حتى دو نفر در آن اختلاف مى ورزند, اصل و اساسش در قرآن وارد شده ولى عقول و خردهاى مردم به آن نمى رسد . نفهميدن ما هرگز مانع از آن نمى شود كه در قرآن مسائل زيادى وجود داشته باشد بلكه امهات علوم و دانشها در آن باشد و ما به آنها پى نبريم.
اين آيه چهار نكته را در باره قرآن, ذكر كرده است : 1- بيانگر همه چيز . 2- مايه هدايت مردم . 3- وسيله رحمت آنان. 4-بشارت براى مسلمانان .
آرى ! همينطور است . پس از علم و درك به اشي , انسان هدايت مى يابد و خدا شناس مى شود و پس از هدايت شدن , درهاى رحمت الهى بر رويش گشوده مى شود و آنجا است كه بشارتش مى دهند به روضه رضوان و بهشت جاويدان.

 

/

رهنمودها

((امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان))

هفدهم شهريور

(خاطره تلخ 17 شهريور 57 و خاطره تلخ روزهاى بزرگى كه بر امت گذشت, ميوه شيرين سرنگونى كاخ هاى استبداد و استكبار و جايگزينى پرچم جمهورى عدل اسلامى را به بارآورد. مگر نه آن است كه دستور آموزنده ((كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا)) بايد سرمشق امت اسلامى باشد, قيام همگانى در هر روز و هر سرزمين… شهادت رمز پيروزى است. 17 شهريور مكرر عاشورا و ميدان شهدإ مكرر كربلا و شهداى ما مكرر شهداى كربلا و مخالفان ملت ما مكرر يزيد و وابستگان او هستند. كربلا كاخ ستمگرى را با خون درهم كوبيد و كربلاى ما كاخ سلطنت شيطانى را فرو ريخت. اكنون وقت آن است كه ما كه وارثان اين خون ها هستيم و بازماندگان جوانان و شهداى به خون خفته هستيم از پاى ننشينيم تا فداكارى آنان را به ثمر برسانيم و با اراده مصمم و مشت محكم بقاياى رژيم ستمكار و توطئه گران جيره خوار شرق و غرب را در زير پاى شهداى فضيلت دفن كنيم.)(17/6/58)
(17 شهريور 57 از ايام الله است كه ملت شريف ايران ياد آن را زنده نگه مى دارد. ملت بزرگ ايران, روزهايى چون هفده شهريور در نهضت خود داشت و بحمدالله با تمام مشكلات و تقديم شهداى ارجمند به اسلام عزيز و كشور و با فداكارىهاى طاقت فرسا از ميدان جهاد سرافراز و پيروزمند بيرون آمد و آن كار, جهانيان را به خود جلب نمود. دشمنان ما گمان مى كردند با توطئه هاى فرسايشى مى توانند نهضت اسلامى و انقلاب شكوهمند اين ملت شهيدپرور را به سردى و سستى سوق دهند, غافل از آن كه قيامى كه براى خداست و نهضتى كه براساس معنويت و عقيده است, عقب نشينى نخواهد كرد. ملت ما اكنون به شهادت و فداكارى خو گرفته است و از هيچ دشمنى و هيچ قدرتى و هيچ توطئه اى هراس ندارد. هراس آن دارد كه شهادت, مكتب او نيست.)
(ملتى كه 17 شهريور روز نويد پيروزى خون, جمعه سياه روزى رژيم را با افتخار و پيروزى پشت سر گذاشته است, از اين محاصرات اقتصادى و نظامى باك ندارد آنان باك دارند كه اقتصاد را زيربنا و شكم را قبله گاه و دنيا را مقصد و مقصود مى دانند.
هان اى ملت سلحشور! براى مقابله با قدرت هاى نظامى ابرقدرتان آماده باشيد! و اى قواى مسلح كه سربازان اسلام و پيشمرگان هدف و نگهبانان كشوريد! مجهز باشيد هم به صلاح و هم به سلاح, و هراس و خوف به خود راه ندهيد كه خداوند تعالى پشتيبان و ملت بزرگ, هوادار شماست. شما نصرت كنيد از دين خدا و كشور توحيد تا خداوند قادر نصرت دهد شما را.)
(17/6/58)
(17 شهريور كه اكنون در آستانه سالگرد آن هستيم از ايام الهى است كه بايد ذكر آن را زنده نگه داريم و به نسل هاى آينده تسليم كنيم.
فداكارىهاى ملت سلحشور در راه اسلام و ديوسيرتى دژخيمان رژيم شاهنشاهى در اين روز و ايامى نظير آن, درس بسيار ارزنده اى از فداكارى اى است كه ملت مظلوم سلحشور را و رژيم جنايتكار پهلوى را در طول تاريخ معرفى نموده است تا نسل هاى آينده ببينند اين جمهورى اسلامى با چه جان نثارىها و از خودگذشتگى ها به دست آمده است تا ان شإ الله آنان نيز با شهامت و شجاعت و ايثار و فداى عزيزان خويش, اين هديه بزرگ الهى را حفظ نمايند.
17 شهريور 57 و نظاير آن كه قبل از پيروزى انقلاب و پس از آن بسيار بوده است و ملت مجاهد ايران بحمدالله تعالى در همه آنها پيروزمندانه و شرافتمندانه و سرافرازانه در سركوبى ستمكاران, قيام و اقدام نمودند, جلوه الهى و قدرت پايان ناپذير ايمان به غيب را در جهان پرتو افكن ساخت و آفتاب فروزنده اسلام را كه از گريبان مجاهدان در راه حق سر برآورد, به عالميان بويژه مظلومان و مستضعفان معرفى نمود و به آنان درس پربركت جانبازى در راه هدف الهى را آموخت. )(17/6/61)

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى

(هرگونه موفقيت دولت, توفيق نظام و هر ناكارآمدى دولت, عدم توفيق نظام اسلامى تلقى مى شود و همه دلسوزان و علاقمندان به سرنوشت كشور و نظام بايد موفقيت دولت را خواستار باشند.
هيچ كس به هيچ دليلى از جمله اختلاف سليقه يا ديدگاه و تحليل هاى سياسى غلط نبايد در جهت ناكامى دولت سخن بگويد يا حركتى كند.
انتقاد از دولت منعى ندارد اما نبايد به هيچ دليلى و با هيچ توجيهى, دولت را تخريب كرد. ضمن آن كه دولتمردان نيز نبايد از هر انتقادى خشمگين يا نااميد شوند.
برخى مواقع نيز در وظايف قوا برخى اصطكاك ها به وجود مىآيد كه بايد اين مسئله را نيز با تفاهم, گفتگوى مسوولان قوا و تنظيم واقعى روابط, برطرف كرد.
دولت آقاى خاتمى تلاش هاى فراوان و توفيقات زيادى داشته است اما مردم از خيلى از آنها, مطلع نيستند كه اين مسئله را بايد با اطلاع رسانى صحيح, دقيق و كامل برطرف كرد.
بيگانگان هيچ گاه در تبليغات خود از موفقيت هاى دولت, سخن نمى گويند و تلاش مى كنند با بزرگ كردن نقطه ضعف هاى جناح هاى مختلف آن ها را به نظام نسبت دهند تا مردم را مإيوس و مديران كشور را دلسرد و دلمرده كنند.
عده اى فسادهاى موجود را توجيه مى كنند و در مقابل عده اى ديگر با بزرگ نمايى اين مسئله هم چون تبليغات بيگانگان, فساد را به همه جا تعميم مى دهند اما اين نگرش ها, غلط است و بايد با فساد, واقع بينانه برخورد كرد.
دولت بايد در همه بخش هاى صنعتى, پولى, خدماتى, توليدى, معاملات كلان داخلى و خارجى, به عنوان مدعى مبارزه با فساد و مفسد حضور كاملا فعال داشته باشد تا حتى المقدور كار به قوه قضائيه نرسد.
هر روز بيش از پيش آشكار مى شود كه بدون اصلاحات واقعى يعنى مقابله با فقر و فساد و تبعيض, هيچ حركت اصلاحى ديگر به نتيجه نمى رسد.
اگر واقعا كسانى يا جريانى وجود دارند كه در كار دولت مانع ايجاد مى كنند, اين مسئله را كاملا روشن و صريح با مردم در ميان بگذاريد تا با آن جريان از كار و حرف خود دفاع كند و يا اين كه روشن شود كه واقعا كارشكنى مى كند تا با آن برخورد شود.
اخلاص و فداكارى اين ملت موجبات جلب رحمت و عنايات الهى را به اين كشور و نظام فراهم آورده است و به خواست پروردگار پرچم اسلام كه در اين سرزمين به اهتزاز درآمده روز به روز توجه ملت ها به ويژه ملت هاى مسلمان را بيشتر جلب مى كند.

(81/6/5)

/

نگاهى به رويدادها

نگاهى به رويدادها

1. گرايش بيش از يكصد نفر از مردم شهر رم به اسلام

در سال گذشته در حدود يك صد نفر از مردم شهر رم در ايتاليا در مركز فرهنگى اسلام به اسلام گرويدند.
به گفته دكتر عبدالحامد رضوان رئيس اين مركز, دورنماهاى بسيار خوبى براى تبليغ پيام اسلام در ايتاليا وجود دارد. وى هم چنين از مبلغان اسلام در سراسر جهان دعوت كرد كه به كشورهاى غربى سفر كرده و مردم آن ها را با دين مبين اسلام آشنا كنند.
http://www.islamicnews.org) )

2. گرايش بيش از پنج هزار نفر اندونزيايى به اسلام

به دنبال تلاش هاى سازمان هاى اسلامى در كشور اندونزى بيش از پنج هزار نفر از مردم جز ايرمالاك در اين كشور مسلمان شدند.
اين عده به دنبال تلاش هاى خستگى ناپذير 150 مبلغ مسلمان به اسلام گرويده اند.
(همان)

3. گرايش يك خانواده يهودى به اسلام

يك خانواده يهودى در اسرائيل, پس از انجام گفت وگوهاى مستمر با يك مبلغ مسلمان از طريق اينترنت, سرانجام دين اسلام را پذيرفتند.
پدر و مادر اين خانواده در حدود چهار سال قبل از ايالات متحده به كشور اسرائيل آمده بودند و جزء افراطيون يهودى به شمار مى رفتند.

4. گرايش روز افزون مردم دانمارك به اسلام

براساس تحقيقى كه يك آژانس در دانمارك صورت داد, تعداد افرادى كه در اين كشور, دين اسلام را مى پذيرفتند, روز به روز در حال افزايش است. اين تحقيق نشان مى دهد كه تقريبا در هر روز يك دانماركى دين اسلام را مى پذيرد. علاوه بر اين تحقيق ديگرى نيز نشان مى دهد كه علاقه دانشجويان اين كشور براى آشنايى با فرهنگ و دين اسلام در مقايسه با سال گذشته حدود شصت درصد افزايش يافته است.
(همان)

5. بيمارى واگيردار در بين كودكان فلسطينى

بيش از يكصد كودك فلسطينى, به يك بيمارى واگير كبدى در روستاى سالم در نزديكى شهر نابلس مبتلا شده اند.
نمونه هاى مشابهى از اين بيمارى در روستاهاى مجاور نيز مشاهده شده است. اين بيمارى از طريق آب آلوده منتقل مى شود. به دنبال حفارىهاى رژيم اشغال گر قدس جهت احداث ايستگاه هاى بازرسى, بسيارى از لوله هاى آب فاضلاب شكسته شدند و در نتيجه آب شرب با آب فاضلاب مخلوط شدند. جنبش بين المللى همبستگى كه يك سازمان خيريه مى باشد, از تمامى افراد و سازمان هاى بشر دوست براى كمك و نجات اين كودكان بيمار دعوت كرده است.
(همان)

6. حذف آياتى از قرآن كريم در ترجمه جديد

براساس گزارش خبرى رويتر كه در دوازده فوريه منتشر شد, مدارس لس آنجلس آيات مربوط به مخالفت با يهود را از قرآن كريم حذف كرده اند. براساس اين تصميم سيصد جلد قرآن كه در آن ها آيات مربوط به دشمنى يهود با اسلام حذف شده است, به عنوان ترجمه جديد قرآن در مدارس اسلامى لس آنجلس تدريس مى شود. اين تصميم در ادامه حذف مطالب ضد يهود از متون و كتب درسى دانشآموزان اتخاذ شده و به مرحله اجرا درآمده است.
هيئت مديره اين مدارس, نسبت به اعتراض هاى مسلمانان, بى تفاوتند و اقدام به اين عمل را دستور قانونى دولت عنوان كرده اند.

7. منع تبليغ آبجو و دخانيات در جمهورى تاتارستان

اتحاديه پزشكان مسلمان تاتارستان از منتمير شايميف رئس جمهورى تاتارستان خواست كه در اين جمهورى تبليغ آب جو و دخانيات ممنوع شود, چرا كه اين تبليغات باعث توسعه فساد مى شود.
پزشكان مسلمان جمهورى توجه رئيس جمهور را به اين نكته جلب كردند كه آب جو و سيگار كه در اسلام ممنوع است بر ذهنيت نوجوانان اثر منفى مى گذارد. با توجه به اين كه تنها پزشكان نمى توانند خطر الكل و سيگار را توضيح دهند دولت جمهورى بايد نسبت به منع تبليغ آب جو و سيگار اقدام كند.
(سايت اسلام, رو, 6 / 4 / 1381)

8. خبرنگاران گريستند

نخستين گروه از خبرنگاران خارجى كه موفق شدند در ميان تدابير شديد امنيتى ارتش صهيونيستى براى مدت كوتاهى وارد مناطق اشغالى شوند, با صحنه هاى تكان دهنده اى مواجه شدند.
فرانس پرس از كرانه باخترى رود اردن گزارش داد.
برخى گزارش ها حكايت از آن دارند كه خبرنگاران با مشاهده فاجعه انسانى در جنين گريستند. در همين حال, يك خبرنگار فرانسوى كه موفق شده بود با پنهان شدن از چشم نيروهاى اسرائيلى 48 ساعت را با يك خانواده فلسطينى بگذراند, گفت: در بعضى از شهرها تنها بوى اجساد قربانيان به مشام مى رسد.

9. افزايش اسلام گرايى در تركيه

پس از آن كه اجويت نخست وزير تركيه با انجام شدن انتخابات زود هنگام در اين كشور مخالفت كرد, بسيارى از رسانه هاى گروهى غربى اين مسئله را ناشى از هراس دولت مردان تركيه از افزايش اسلام گرايى در اين كشور دانستند.
براساس آخرين تحقيقات آمارى كه توسط كمپانىalvar) ) در تركيه و براساس يك انتخابات فرض انجام داده است, تنها 23 درصد از رإى دهندگان موافق سيستم كنونى دولت بوده اند. 95 درصد از مردم تركيه براساس اين آمار معتقد به خدا مى باشند و 70 درصد از آن ها افرادى متدين و مقيد به انجام اعمال مذهبى مى باشند.
اين گزارش مى افزايد كه اكثريت قريب به اتفاق پاسخ دهندگان, به ويژه افراد متدين موافق عضويت تركيه در اتحاديه اروپا مى باشند, چرا كه براساس قوانين اين اتحاديه آن ها مى توانند از آزادى مذهبى برخوردار شده و محدوديت هاى بسيارى كه هم اكنون براى مسلمانان و به ويژه زنان مسلمان در تركيه اعمال مى گردد, از بين خواهد رفت.
در اين نظر سنجى آمده است كه پس از حمله هاى اسرائيل به فلسطينيان روحيه اسلام خواهى و هم بستگى دينى در ميان مسلمانان به شدت افزايش يافته و درصد قابل توجهى از مسلمانان را به تشكيل دادن كانون هايى براى حمايت از مسلمانان فلسطينى و گرايش بيش تر به امور دينى در تركيه واداشته است.

10. خشم آزاد انديشان امريكا از جنايات اسرائيل

واشنگتن ـ شمارى از شخصيت هاى علمى دانشگاه هاى امريكا, تحريم رژيم صهيونيستى را در اين كشور خواستار شدند.
روزنامه ((البيان)) با انتشار اين خبر نوشت: در واكنش به جنايات روزافزون صهيونيست ها و در مخالفت با ديدار هيئتى از مسوولان بلند پايه پليس فدرال امريكا از رژيم صهيونيستى شخصيت هاى علمى دانشگاه هاى امريكا برنامه هاى ضد صهيونيستى را با پست الكترونيكى آغاز كردند. در اين برنامه الكترونيكى كه شامل بيش از چهل دانشگاه امريكايى از جمله كاليفرنيا و هاروارد مى شود, تحريم موسسه ها و شركت هاى امريكايى كه با رژيم صهيونيستى همكارى دارند, خواسته شده است هم چنين قرار است پاييز امسال سمينارى با حضور دانشجويان سراسر امريكا براى بررسى و افشاى اقدامات ضد بشرى نظاميان صهيونيست در دانشگاه ميشيگان برگزار گردد.

11. مخالفت گروهى از مسيحيان امريكا از تدريس قرآن در دانشگاه كاروليناى شمالى

يك گروه مسيحى در امريكا, ضمن مخالفت با تدريس قرآن در دانشگاه امريكايى كاروليناى شمالى عليه اين دانشگاه كه قصد دارد مفاهيم قرآنى را آموزش دهد شكايت كرد. مخالفت گروه مسيحى ((شبكه سياست خانواده)) از زمانى آغاز شد كه دانشگاه مزبور اعلام كرد. لازم است در سال 1385 همه 3500 دانشجوى شهر ((چاپل هيل)) كتابى تحت عنوان ((تقابل قرآن: نزول وحى)) را مطالعه كنند.
رئيس اين دانشگاه گفته بود: با توجه به جوسازىهاى موجود عليه اسلام پس از واقعه بيستم شهريور, فرصت ذى قيمتى, پيش آمده كه در مورد يكى از بزرگ ترين مذاهب جهان ـ اسلام ـ بحث و گفت و گو شود, زيرا يك پنجم مردم دنيا به مذهب اسلام معتقدند; با اين وجود اين دين, به خوبى شناخته نشده است.

12. تلاش امريكا براى بى ثباتى در ايران و عربستان

پايگاه اينترنتى ((پيوند)) به نقل از منابع ديپلماتيك در خليج فارس اعلام كرد: آمريكا پيش از حمله به عراق تلاش مى كند در جمهورى اسلامى ايران و عربستان بى ثباتى ايجاد كند و واشنگتن تلاش خواهد كرد بى ثباتى داخلى در اين كشورها را كه با نفوذترين كشورهاى منطقه هستند, تقويت نمايد.
هم چنين اين پايگاه افزود: اين اقدام كه به منظور كاهش توان سياسى ايران و عربستان صورت خواهد گرفت, به امريكا اجازه مى دهد مقاصد خود را در منطقه اجرا كند.

رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار اعضاى ستادهاى نماز جمعه سراسر كشور
مسئولان امريكا صلاحيت سخن گفتن در خصوص مردم سالارى و اصلاح در كشورها را ندارند, زيرا آنان كانون فساد هستند.
(6 / 5 / 1381)

مقام عظماى ولايت

رئيس جمهور امريكا با زبان هيتلر با مردم جهان حرف مى زند.
(25 / 5 / 1381)
آيه الله خامنه اى در خطاب به نشست دفتر تحكيم وحدت
دهمين اردوى دفتر تحكيم وحدت دانشگاه ها روز دوشنبه 29 / 5 / 1381 در دانشكده پزشكى سارى آغاز به كار كرد.
رهبر معظم انقلاب اسلامى در پيامى به نشست دفتر تحكيم وحدت تإكيد كردند: آن چه از روح جوانى و دانشجويى انتظار مى رود, خنثى كردن جوانانه و شجاعانه تهاجم دشمن به ايمان و اميد نسل جوان است.
گزارش ديگرى از خبرگزارى جمهورى اسلامى حاكى است, دفتر تحكيم وحدت روز دوشنبه در نامه اى در پاسخ به پيام مقام معظم رهبرى به اردوى اين دفتر بر پيروى از ايشان براى دفاع در برابر توطئه هاى دشمن تإكيد كرد.
(29 / 5 / 1381)

هاشمى رفسنجانى

آمريكا به دليل مشكلات داخلى, سياست نظامى گرى را برگزيده است.
(23 / 5 / 1381)

رئيس جمهور

دولت امريكا تهديدى بزرگ عليه ملت هاست.
(2 / 5 / 1381)
خاتمى در ديدار هيئت امناى دانشگاه مذاهب اسلامى:
تقريب مذاهب در وضعيت كنونى جهان اسلام امرى حياتى و ضرورى است.
(12 / 5 / 1381)

حجه الاسلام والمسلمين رحيميان نماينده ولى فقيه و رئيس بنياد شهيد
با سلاح شهادت طلبى در مقابل امريكا خواهيم ايستاد.
(20 / 5 / 1381)

با تقدير و تشكر از مديريت شبكه هاى اطلاع رسانى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم كه مجله را در تهيه اخبار جهان اسلام همراهى كردند.

 

 

/

گفته ها و نوشته ها

گفته ها و نوشته ها

گفتارى از اديسون

قسمتى از ناخن هاى اديسون در آزمايشگاه قطع شد. دوست مهندس وى به ديدنش آمد و بر اين حادثه تإسف خورد. اديسون گفت: به زودى به پزشك حاذقى مراجعه مى كنم; او ناخن مرا بعد از چهل روز به من برمى گرداند. مهندس از روى تعجب پرسيد: آن پزشك حاذق كيست؟!
وى پاسخ داد: خدا.(1)

انيشتاين و رابطه او با خدا

انيشتاين بزرگ ترين دانشمند قرن بيستم, در كودكى بسيار كودن بود, تا جايى كه پدرش به منظور جبران اين كاستى, انواع اسباب بازى برايش فراهم كرده بود تا بدين وسيله كمبود او را جبران كند. وى با هم سالان خود تماس نمى گرفت و اغلب اوقات از آن ها دورى مى جست, ولى همين كودك كند ذهن, ناگهان اشعارى در توحيد, خداشناسى, دعا و استغفار سرود و از آن روز باب وسيع طبيعيات و رياضيات بر وى گشوده شد, چنان كه مى گويد:
گويا شعله اى در مغز من مشتعل شد و اين حقايق به من الهام گرديد.(2)

امت پيغمبر آخر الزمان

هنگامى كه خداوند عالم, قلم را آفريد به او فرمود كه: بنويس آن چه را كه تا روز قيامت خواهد شد و خواهد آمد, چون به امر اطاعت و معصيت امت هاى پيغمبران رسيد, فرمود: بنويس هر كه از من اطاعت كند, بهشت رود و هر آن كس كه عصيان كند, خواست كه بنويسد: دوزخش منزل باشد. آن گاه از حضرت رب الارباب خطاب رسيد كه بنويس: (امه مذنبه و رب غفور) اين امت امتى اند, كه گناه كارند ولى خدايى آمرزنده و بخشاينده دارند.
از اين جاست كه اين امت را ((مرحومه)) مى نامند.(3)

استدلال يك كودك

شخصى از طفلى پرسيد كه اگر گفتى خدا كجاست, يك اشرفى به تو خواهم داد.
آن طفل در جواب گفت: اگر گفتى كه خدا كجا نيست, من به شما دو اشرفى خواهم داد!(4)

ولايت على (ع)

هنگامى كه رسول خدا(ص) به معراج تشريف بردند, به وى خطاب شد كه يا محمد! من به ذات خود قسم خورده ام كه جميع امتان تو را به بهشت برم, مگر كسى كه نخواهد به بهشت برود.
عرض كرد: كيست كه به بهشت رود؟
خطاب رسيد كه: من تو را به نبوت برگزيدم و على(ع) را براى ولايت.
پس هر كس دورى نمايد از ولايت و محبت على (ع) نخواسته است كه به بهشت برود, زيرا كه داخل بهشت نمى شود, مگر دوست على و حرام است بهشت بر پيغمبران, پيش از آن كه تو و على و فاطمه و ذريه اشان و شيعيان ايشان داخل آن شوند.(5)

به ياد خدا بودن

يكى از پادشاهان, پارسايى را پرسيد كه هيچ از ما ياد مى كنى؟
گفت: بلى. آن گاه كه خدا را فراموش مى كنم.(6)

سلام

اى فصل ها, درود بر شما!
اى بهار كه جوانى را به زمين بر مى گردانى! سلام بر تو.
اى تابستان كه شكوه خورشيد را آشكار مى سازى! درود بر تو.
اى پاييز كه ثمره خستگى و بهره كارها را نور مى بخشى! سلام بر تو.
اى سال هايى كه سال بسيارى را از نهانگاه زمان, آشكار مى كنيد! سلام بر شما.
اى زمانه كه ما را به سوى كمال مى برى! سلام بر تو.
اى روح استوار در برابر دشوارىهاى زندگى و پنهان از ما در نقاب خورشيد! سلام بر تو.
اى قلب! سلام بر تو.
و سلام بر شما, اى لب ها! چرا كه سلام را شما بر زبان مىآوريد!(7)

ترك بندگى

حضرت موسى(ع) عرض كرد كه خداوندا! تو فرعون را روزى مى دهى و او سال هاست كه ادعاى خدايى مى كند و نافرمانى تو را مى نمايد و بندگان تو را گمراه مى سازد.
آن گاه از حضرت رب الارباب به آن عالى جناب خطاب رسيد كه: اى كليم من! اگر فرعون ترك بندگى ما گويد, ما نبايد كه ترك خدايى خود بگوييم; يعنى لازمه معناى خدايى, روزى دادن است, اگرچه, بندگى نپويد.(8)

كار با عشق

نصيب بى دل, لرزه است و كار بى عشق, هرزه است. چنان كه مرغ را پر بايد, آدمى را سر بايد, جوينده را صدق بايد و رونده را عشق بايد و تمامى اين اساس و نيك نامى اين لباس, هيچ طالب را دست نداد اى حكيم! ((الا من اتى بقلب سليم))
مگر آن كه خداى, وى را قلب سليم عطا كرده است.(9)

هنر به وقت پيرى

حكيمى بعد از هفتاد سال, هنرى مىآموخت, شاگردان او را ملامت كردند كه شرم ندارى كه با موى سپيد اين هنر, مىآموزى؟
گفت: شرم آن گاه دارم كه در ميان جمعى باشم كه ايشان هنر دانند و من ندانم و شك نيست كه بر جاى گاه جهل كسى راضى نباشد.(10)

وظيفه ما در اين دنيا

اى جوان! مهربان و راستگو و درستكار و بدون غرور باش. نادانى را عيب نشمار تا خود و ديگران را فريب ندهى. اگر روزى از راه كسب فضايل و كمالات لايق اين شدى كه براى مردم سخن بگويى, با آنها طورى حرف بزن كه وجدانت به تو دستور مى دهد و ابدا به فكر اين مباش كه حرف هاى تو را بپسندند و تمجيد كنند… در جاده حقيقت در آن چه قلب پاك شما حقيقت مى داند, استوار باشيد و به سبب خودپسندى يا ضعف نفس از آن راه منحرف نشويد.
با نهايت جرإت در نزد فلاسفه شكاك به وجود خداوند اقرار كنيد و با كمال شجاعت اشخاصى را كه نسبت به عقيده ديگران سخت گير هستند, به شفقت و مدارا ترغيب و تشويق كنيد. شايد در اين نوع افكار و كردار تنها بمانيد ولى قلب شما آفرين خواهد گفت شما را, از قدردانى مردم بى نياز خواهد ساخت… آن حرفى كه راست است بزنيد و آن كارى كه درست است بكنيد. فقط چيزى كه براى انسان اهميت دارد اين است كه وظيفه خود را خوب انجام بدهد.(11)

ماه رجب ماه پرواز

سلام بر تو اى ماه برگزيده خدا
اى ماه پرواز در آسمان آبى نيايش
اى ماه لحظات لطيف و دقايق زيبا
اى ماه مولود كعبه, سلام بر تو!
آن گاه كه صداى گام هاى مباركت از فراسوى ايام به گوش جان مى رسد, جان و روح در تب و تاب وصال مى افتد و قلب به تپش بى نهايت مى رسد.
زلال شادى بر شهرها و خانه ها جارى مى شود و جان عاشقان را صفا مى بخشد.
ماه رجب ماه سفر است به بى كران مناجات و ژرفاى توبه.
چه زيبا مى فرمايند امام عاشقان بيدل, امام رضا(ع) كه: ((رجب نام نهرى در بهشت است كه از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر است, هر كس در اين ماه مبارك, روزه بگيرد, از آن نهر خواهد نوشيد.
اگر اندكى در اسرار اين ماه بزرگ بينديشيم, بعيد است كه چون بى خبران لحظات گران قدر آن را به بطالت بگذرانيم و از درياى رحمت الهى بهره اى نبريم.(12)

پى نوشت ها:
1. تاج لنگرودى, محمد مهدى, داستان هايى از خداشناسى, ص160.
2. همان, ص161.
3. ميرزا حبيب الله كاشانى, التنبيهات الغافلين, ص110, به نقل از ماهنامه گنجينه, ش18, شهريور 1381, ص116.
4. همان, داستان هايى از خداشناسى, ص175.
5. همان, تنبيهات الغافلين, ص159 به نقل از گنجينه, ص120.
6. همان, داستان هايى از خداشناسى, ص80.
7. جبران خليل جبران, اشكى و لبخندى, ص103, به نقل از ماهنامه گنجينه, ص140.
8. همان, تنبيهات الغافلين, ص110, به نقل از گنجينه, ص116.
9. انصارى, خواجه عبدالله, مجموعه رسايل, ج2, ص550.
10. عوفى, محمد, جوامع الحكايات, ص;229 به نقل از گنجينه, ص104.
11. اميل, ژان ژاك روسو, ص304, به نقل از گنجينه, ماهنامه ادبى مركز پژوهش هاى اسلامى, صدا وسيما, مهر 81, ص132.
12. سيد رضا باقريان, به نقل از اشارات, ماهنامه ادبى مركز پژوهش هاى اسلامى صدا و سيما, ش4, شهريور 81, ص140.

 

/

وقايع و مناسبت هاى ماه

شهريور ماه .. شهادت ماه

استاد سيد محمد جواد مهرى

شهريور ماه يادآور حوادث و رويدادهاى ناگوار و دردناكى است كه در عين حال سرنوشت ساز و اميدوار كننده است .
در آن سالهاى نخستين انقلاب كه دشمن زبون و زخمى از هر سوى به انگيزه انتقام , با انقلاب اسلامى نوپا در ستيز بود, گاهى با حمله هاى تبليغاتى و گاهى با نبرد تسليحاتى و گاهى هم با به شهادت رساندن استوانه هاى انقلاب , چهره هاى محبوب و دوست داشتنى و مخلص, مى خواست اين انقلاب را از پاى درآورد; غافل از اينكه شهادت ها, حماسه آفرين و حيات بخش است. و اگر گلى از بوستان انقلاب , چيده شد , به جايش ده ها گل ديگر مى رويد و اگر به پاى اين درخت تناور كه سر در آسمان ها دارد و ريشه در إعماق زمين, خون تازه ريخته شود , بى گمان اين درخت بارورتر و شاداب تر مى شود. و هر چند اين شهادتها دردناك و جانكاه بود و جاى آن عزيزان براى هميشه در ايران اسلامى خالى است , ولى چنانكه تجربه اين دو دهه نشان داده همين شهادتها باعث تداوم انقلاب شده و به آن جاودانگى بخشيده و نام نامى آن بزرگواران در دلها و يادها براى هميشه زنده و فروزان ساخته و همين ياد آنان است كه پيوسته حماسه خدمت و خلوص در خدمت را براى ما به ارمغان مى آورد و پيروان راستين انقلاب اسلامى و اسلام محمدى را توان و نيرو مى بخشد.
شهريور ماه يادآور حماسه هاى گوناگونى است و انباشته از رويدادهاى فراموش ناشدنى كه تنها به برخى از آنها اشاره مى شود:

چهارم شهريور ماه:

يكى از چهره هاى پاك و باوفاى انقلاب و امام كه در دوران سياه ستمشاهى تحمل آن همه رنجها,زجرها,شكنجه ها و زندانها كرده بود مرحوم حاج مهدى عراقى , سرانجام توسط گروه الحادى فرقان در نخستين سال پس از پيروزى (1358) همراه با فرزند دلبندش حسام به شهادت رسيد و يادش جاودانه در تاريخ سرخ انقلاب باقى ماند.

هشتم شهريور ماه:

در اين روز تاريخى دو نفر از بهترين و ارجمندترين فرزندان مخلص و خداجوى اين ملت فداكار در راه خدمت به اسلام,انقلاب و ايران در كنار هم سوختند تا شمعى فروزان براى انقلاب باشند و همواره اين شمع راه مبارزه و پيكار با دشمنان خدا را روشن سازد و كاخ بيدادگران ستم پيشه را در آتش خشمش بسوزاند.
منافقين از خدا بى خبر و سنگدل,بمبى آتش زا را در مقر نخست وزيرى منفجر كردند و (رجائى و باهنر) رئيس جمهور عزيز و نخست وزير محبوب را به شهادت رساندند.
آن دو عزيزبزرگوار در آتش كينه پليدترين دشمنان انقلاب و اسلام سوختند ولى راه را براى اسلاميان متعهد روشن نمودند.
امام (ره) در بخشى از پيامش بدين مناسبت مى فرمايد :
((ما در عين حال كه براى اين شهدا متإثر هستيم و اينها اشخاص ارزنده اى براى ملت ما و براى جمهورى ما بودند , ليكن ما باز در صفهاى دنبال آنها افرادى داريم و اشخاص متعهد به اسلام داريم و دنبال آن,ملت داريم , ملتى كه هيچگونه عقب نشينى در اين مسائل نخواهد كرد و با اين ترتيب , جمهورى اسلامى آسيبى نخواهد ديد… با رفتن شهدائى كه بسيار ارزشمند بودند و هستند و در عين حالى كه متإثر هستيم , ليكن چون توجهمان به خدا است و ملت ما براى خدا قيام كرده است , بارفتن اشخاص هيچ سستى به خودشان راه نمى دهند…))
و بدينسان امام آن روح خدائى هنگام بروز تلخ ترين و سهمگين ترين رويدادها و مصيبت ها با سخنان دلگرم كننده و اميدوار كننده اش مردم را در صحنه گرم انقلاب نگه مى داشت و انقلاب را از هر آسيبى مصون مى نمود.

چهاردهم شهريور:

روز شهادت آيه الله قدوسى و سرتيپ وحيد دستگردى است . در اين روز از اين ماه پر حادثه , دادستان كل انقلاب اسلامى حضرت آيه الله قدوسى به دست منافقين خلق به شهادت رسيد.
آيه الله قدوسى مردى پارسا, مجتهد, و با تقوا بود كه بيش از 30 سال از عمر مباركش در خدمت اسلام و حوزه علميه قم در مدرسه حقانى به تدريس و بحث اشتغال داشت.
در همين روز يكى ديگر از همرزمان باوفاى شهيد رجائى و باهنر كه در كنار آنان و در روز انفجار مقر نخست وزيرى سخت مجروح شده بود به لقإ الله شتافت و به شهادت نائل شد . شهيد وحيد دستگردى رئيس كل شهربانى جمهورى اسلامى بود كه خدمات ارزنده اى در اين نهاد داشت و تا آخرين لحظه از خدمت باز نايستاد . روحش شاد .

هفدهم شهريور:

روزى كه شهادت بارور شد وخون جلوه اى تازه داشت, در صبح روز هفدهم شهريور57 اولين جمعه خونين انقلاب با سرنوشت ايران به وقوع پيوست .
روزى كه شرف و عزت و استقامت و سربلندى و عظمت ملت ايران به اثبات رسيد . آن روز تاريخى بود كه سراسر افق ايران گلگون شد و ملت بپاخاسته با فرياد ((مرگ بر شاه)) و ((درود بر خمينى)) با خون خود نويد پيروزى را به آيندگان رساند . مبارك باد انقلاب خونين شما ملت بزرگ و فداكار ايران.

نوزدهم شهريور :

در اين روز شخصيت محبوب ايران آيه الله سيد محمود طالقانى , عالم مجاهد و خستگى ناپذير و الگوى مبارزه با طاغوت , پس از سالها خدمت شايسته به اسلام و مسلمين وفات يافت و ايران اسلامى در سوك فقدانش يكپارچه عزا و ماتم شد .
امام در قسمتى از پيامش بدين مناسبت فرمود :
((… آقاى طالقانى يك عمر در جهاد و روشنگرى و ارشاد گذراند, او شخصيتى بود كه از جسمى به جسمى و از رنجى به رنج ديگر در رفت و آمد بود و هيچ گاه در بهار بزرگ خود سستى و سردى نداشت . من انتظار نداشتم كه بمانم و دوستان عزيزم و پر ارج خودم را يكى پس از ديگرى از دست بدهم . او براى اسلام به منزله حضرت ابوذر بود و زبان گوياى او چون شمشير مالك اشتر برنده بود و كوبنده . مرگ او زود رس بود و عمر او پر بركت .

بيستم شهريور :

دومين شهيد محراب , الگوى پارسائى و زهد و تقوا حضرت آيه الله سيد اسدالله مدنى در اين روزاز سال1360 به دست يكى از منافقين كوردل در محراب نماز جمعه به شهادت رسيد .
آيه الله مدنى از معدود كسانى بود كه به امام عشق مى ورزيد و با اينكه خود از مقام والائى در علم و عمل برخوردار بود , پيوسته از امام تبليغ مى كرد . او چندين بار به تبعيد رفت و سرانجام پس از 69 سال خدمت شايسته در اثر انفجار نارنجك منافقين به آخرين آرزوى خود رسيد و به لقإ پروردگار شتافت .
امام خمينى (ره) در پيام شهادتش چنين مى فرمايد :
((سيد بزرگوار و عالم عادل عاليقدر و معلم اخلاق و معنويات حجه الاسلام و المسلمين شهيد عظيم الشإن مرحوم حاج سيد اسدالله مدنى رضوان الله عليه همچون جد بزرگوارش در محراب عبادت به دست منافقى به شهادت رسيد. اگر با به شهادت رسيدن مولاى متقيان , اسلام محو و مسلمانان نابود شدند, شهادت امثال فرزند عزيزش شهيد مدنى هم آرزوى منافقان را برآورده خواهد كرد.))

 

/

اعتكاف

اعتكاف

اسماعيل نساجى زواره

انسان موجودى است سالك و پويا به سوى معبود حقيقى خويش و از هر راهى كه برود و هر مسيرى را كه در زندگى انتخاب كند, سرانجام به لقاى معبود خويش مى رسد:
((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه;(1) اى انسان! تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى روى و او را ملاقات خواهى كرد.))
با توجه به اين آيه اگر انسان راه ايمان, خودسازى و تهذيب نفس را بپويد جمال و مهر خداوند را ملاقات مى كند, اما اگر راه كفر و آلودگى را در پيش گيرد, جلال و قهر او را. بنابراين اگر مقصد و غايت سلوكش لقاى محبت و مهر خدا باشد, بايد راه تهذيب نفس و عبادت حقيقى را در پيش گيرد و از هواى نفس بگريزد و در طريقت انس با معبود گاهى به گوشه اى خلوت پناه ببرد و دور از همه عنوان ها و تعلقات مادى, لختى بر حال زار خويش بگريد و با سوز دل و اشك چشم, كدورت و زنگار را از چهره جان خود بزدايد و در زاد و توشه آخرت انديشه كند.
اديان الهى با توجه به همين نياز روحى, با آن كه انسان را به حضور در جامعه و شركت در فعاليت هاى اجتماعى فرا مى خوانند, فرصت هايى را نيز براى خلوت نمودن او با خداوند فراهم نموده اند, يكى از اين فرصت ها ((اعتكاف)) است.
اعتكاف در لغت به معنى اقامت كردن و ماندن در جايى و ملازم بودن با چيزى است, ولى در شرع اسلام, اقامت در مكانى مقدس به منظور تقرب جستن به خداوند متعال است.
اعتكاف; فرصت بسيار مناسبى است تا انسانى كه در پيچ و خم هاى مادى غرق شده, خود را بازيابد و به قصد بهره بردن از ارزش هاى معنوى از علايق مادى دست بكشد و خود را در اختيار پروردگار بگذارد و تقاضا كند كه او را در راه راست ثابت نگهدارد تا بتواند به درياى بيكران انس و مهر خداوند كه همه اش مغفرت و رحمت است, متصل شود.
در اعتكاف مى توان خانه دل را از اغيار تهى كرد و نور محبت خدا را در آن جلوه گر ساخت; مى توان خود را وقف عبادت كرد و لذت ميهمانى را بر سر سفره احسان و لطف الهى چشيد; مى توان زمام دل و جان را به دست خدا سپرد و همه اعضا و جوارح را در حصار اراده حق به بند كشيد;(2) مى توان به خويشتن پرداخت و معايب و كاستى هاى خود را شناخت و در جست و جوى معالجه بود; مى توان نامه عمل را مرور كرد و به فكر تدارك و جبران فرصت هاى از دست رفته بود; مى توان به مرگ انديشيد و خود را براى حضور در پيشگاه خداى ((ارحم الراحمين)) آماده كرد.
آرى! اعتكاف; فصلى است براى گريستن, براى ريزش باران رحمت, براى شستن آلودگى هاى گناه, براى تطهير صحيفه اعمال, براى نورانى ساختن دل و صفا بخشيدن به روح.

پيشينه اعتكاف

اعتكاف مخصوص دين اسلام نيست بلكه در اديان الهى ديگر نيز وجود داشته و در اسلام استمرار يافته است, اگرچه ممكن است در شرع مقدس اسلام پاره اى از خصوصيات و احكام و شرايط آن تغيير يافته باشد.
درباره حدود و شرايط اين عبادت در ديگر اديان, اطلاعات قابل توجهى در اختيار ما نيست. مرحوم علامه مجلسى در ((بحارالانوار)) به نقل از طبرسى آورده است كه: ((حضرت سليمان(ع) در مسجد بيت المقدس به مدت يك سال و دو سال, يك ماه و دو ماه وكمتر و بيشتر اعتكاف مى كرد و آب و غذا براى آن حضرت فراهم مى شد و او در همان جا به عبادت مى پرداخت.))(3)
برخى از آيات قرآن دال بر اين است كه اعتكاف در اديان الهى گذشته وجود داشته است. خداوند متعال مى فرمايد:
((… و عهدنا الى ابراهيم و اسماعيل ان طهرا بيتى للطائفين والعاكفين والركع السجود;(4) به حضرت ابراهيم و اسماعيل(ع) سفارش نموديم تا خانه ام را براى طواف كنندگان, معتكفان و نمازگزاران تطهير كنند.))
از اين آيه استفاده مى شود كه در زمان حضرت ابراهيم و اسماعيل(ع) عبادتى به نام اعتكاف وجود داشته و پيروان دين حنيف گرداگرد كعبه معتكف مى شده اند.
حضرت مريم(س) آن گاه كه به افتخار ملاقات با فرشته الهى نايل آمد, از مردم فاصله گرفت و در خلوت به سر برد تا در مكانى خالى و فارغ از هر گونه دغدغه به راز و نياز با خداى خود بپردازد و چيزى او را از ياد محبوب غافل نكند.
به همين جهت طرف شرق بيت المقدس را كه شايد محلى آرام تر و يا از نظر تابش آفتاب پاك تر و مناسب تر بود برگزيد.(5)
مرحوم علامه طباطبائى(ره) در الميزان مى نويسد: هدف حضرت مريم(س) از دورى نمودن از مردم, بريدن از آنان و روى آوردن به سنت اعتكاف بوده است.(6)
برخى از روايات اهل سنت هم نشان مى دهد كه در دوران جاهليت هم عملى عبادى به عنوان اعتكاف در ميان مردم رايج بوده است.(7)
علامه حلى در كتاب ((تذكره الفقهإ)) به مشروعيت اعتكاف در اديان پيشين تصريح نموده است.(8)
از زمانى كه پيامبر اسلام(ص) اعتكاف را به مسلمانان آموزش داد, اين سنت اسلامى در ميان مسلمانان رواج پيدا كرد.
در حال حاضر مراسم اعتكاف در دهه پايانى ماه مبارك رمضان در بسيارى از كشورهاى اسلامى از جمله عربستان (مكه) با شكوه خاصى برگزار مى شود. همه ساله خيل عظيم مسلمانان, كه بخش قابل توجهى از آنان را جوانان تشكيل مى دهند, از سراسر جهان به سوى مسجدالحرام مى شتابند و در كنار خانه خدا معتكف مى شوند و حتى بسيارى از زائران خانه خدا به منظور دست يابى به فضيلت اعتكاف در دهه آخر ماه رمضان, اين ايام پربركت را براى انجام عمره مفرده برمى گزينند.
شبيه اين مراسم در مسجدالنبى و در كنار مرقد مطهر پيامبر(ص) برگزار مى شود. مسجد كوفه در عراق نيز سال هاى متمادى, محل برپايى مراسم اعتكاف در دهه آخر ماه مبارك رمضان بوده است. انبوه شيعيان و پيروان مكتب اهل بيت(ع) در اين مسجد مقدس معتكف مى شده اند و بسيارى از عالمان بزرگ شيعه نيز همراه با مردم در اين مراسم شركت مى كرده اند.
اعتكاف در كشور ايران تاريخچه اى پرفراز و نشيب دارد در هر عصرى كه عالمان برجسته دينى به اعتكاف اهتمام ورزيده اند, مردم مسلمان نيز از آنان پيروى كرده و به اعتكاف بها داده اند.
در عصر صفوى, در سايه تلاش هاى دو عالم بزرگ آن زمان مرحوم شيخ بهايى (1030 ـ952 هـ.ق) و شيخ لطف الله ميسى عاملى اصفهانى (متوفاى 1032 يا 1034 هـ.ق), اعتكاف در شهرهاى ايران, به ويژه قزوين و اصفهان, رونق خاصى يافته است.
خوشبختانه اكنون در بسيارى از شهرهاى كشورمان مراسم اعتكاف در روزهاى 13, 14 و 15 ماه رجب (ايام البيض) برگزار مى شود. اين سنت حسنه ابتدا در شهر مقدس قم, توسط عالم ربانى ميرزا مهدى بروجردى صورت گرفت و رفته رفته در شهرهاى ديگر رواج يافت.

ارزش معنوى اعتكاف

انقطاع از ماديات و امور دنيوى و ملازمت مسجد و دوام ذكر و عبات خدا, به تنهايى و بدون اعتكاف نيز داراى ارزشى والا و اهميتى فراوان است كه در اين زمينه آيات, روايات و احاديث زيادى را با چنين مضمونى مى توان يافت, اما اهميت اعتكاف به طور مشخص در قرآن و احاديث مورد تإكيد قرار گرفته است.
در بنياد اولين خانه توحيد (كعبه) به دست دو پيامبر الهى, حضرت ابراهيم و اسماعيل(ع) سخن از عهد و پيمانى به ميان مىآيد كه از جانب خداوند, جهت تطهير ((بيت الله)) براى طواف كنندگان, معتكفين و نمازگزاران از آنان گرفته شده است.
مطالعه در تعاليم اديان الهى نشان مى دهد كه همواره شيوه هايى از درون گرايى و دورى از جمع در اديان آسمانى وجود داشته است.

اعتكاف در قرآن

از كلام وحى استفاده مى شود كه در ميان بنى اسرائيل نوعى روزه همراه با سكوت ((صمت)) رايج بوده است.(9) حضرت موسى(ع) با آن كه مسئوليت سنگين رهبرى و هدايت امت را بر دوش داشت, براى مدت زمانى آنان را رها كرد و براى خلوت كردن با محبوب خويش به خلوتگاه كوه طور شتافت. او در پاسخ به پرسش پروردگار فرمود:
((… و عجلت اليك رب لترضى;(10) پروردگارا به سوى تو آمدم تا از من راضى شوى.
قرآن مجيد در جايى ديگر از ((رهبانيت)) و گوشه گيرى پيروان حضرت عيسى(ع) سخن به ميان آورده, مى فرمايد:
((… و رهبانيه ابتدعوها ما كتبناها عليهم الا ابتغإ رضوان الله فما رعوها حق رعايتها…;(11) و رهبانيتى را كه خود ابداع نمودند از اين رو برايشان مقرر نموديم تا خشنودى خداوند را كسب كنند. پس حق آن را چنان كه بايد مراعات نكردند. ))
مفسر بزرگ قرآن, علامه طباطبائى(ره) فرموده است: ((لحن آيه شريفه نشان مى دهد كه خداوند, ابتدائا رهبانيت را بر پيروان حضرت عيسى(ع) مقرر ننموده, ولى آن را مورد تإييد قرار داده است.(12) هر چند آنان به دليل اين كه در رهبانيت زياده روى نمودند و حد و مرز آن را مراعات نكردند, مورد نكوهش خداوند قرار گرفتند.
اسلام با پيش بينى عبادتى به نام ((اعتكاف)) كه در واقع نوعى خلوت و درون گرايى است, براى ساختن انسان ها و جلوگيرى از آفت خدافراموشى و خودفراموشى چاره انديشى نموده است. اين ها همه نشان مى دهد با آن كه روح تعاليم اديان, دعوت به جمع و اجتماع است, انسان به برنامه هايى كه او را با درون خود پيوند دهد نيز محتاج است.
راز اين امر روشن است; معمولا حضور پيوسته و دائمى در عرصه اجتماع و كار و تلاش عملى, رفته رفته روحيه عمل گرايى را در انسان تقويت مى كند.
پيدايش اين روحيه چه بسا انسان را از درون تهى مى كند تا آن جا كه به چيزى جز عمل بيشتر نينديشد. شخص عمل گرا و عمل زده حتى گاه فرصت نمى يابد نتايج كارها و تلاش هاى خود را هم به درستى ارزيابى كند. لذا اعتكاف زمينه مناسبى است تا انسان به كاوش درباره انگيزه ها و روحيات خويش بپردازد و براى رفع نقصان و تكامل آن بكوشد. بنابراين اعتكاف با ويژگى هايى كه اسلام براى آن در نظر گرفته, پاسخى است به اين نياز روحى و فرصتى است مغتنم براى رو آوردن به خود و خدا.

اعتكاف در احاديث

ميزان توجه پيامبر(ص) به برپايى اعتكاف, بسيار در خور دقت و تإمل است. خداوند متعال, پيامبر خويش را به داشتن خلق و خويى عظيم وبزرگ ستوده است.
((و انك لعلى خلق عظيم;(13) و در حقيقت تو به اخلاق نيكو و عظيم آراسته هستى. ))
با اين حال, آن حضرت با وجود مسئوليت بزرگ اجتماعى كه بر دوش داشت, خود را از اعتكاف بى نياز نمى دانست.
چنان كه در حديثى از امام صادق(ع) آمده است: ((كان رسول الله(ص) اذا كان العشر الاواخر اعتكف فى المسجد و ضربت له قبه من شعر و شمر الميزر و طوى فراشه;(14) رسول خدا در دهه آخر ماه مبارك رمضان در مسجد معتكف مى شدند و براى آن حضرت خيمه اى كه از مو بافته شده بود, در مسجد برپا مى شد. پيامبر(ص) براى اعتكاف آماده مى شدند و بستر خويش را جمع مى كردند.))
در حديث ديگرى از امام صادق(ع) آمده است: ((كانت بدر فى شهر رمضان و لم يعتكف رسول الله(ص) فلما ان كان من قابل اعتكف عشرين. عشرا لعامه و عشرا قضإ لما فاته;(15) جنگ بدر در ماه رمضان رخ داد, از اين رو رسول خدا موفق به اعتكاف نشدند. آن حضرت در ماه رمضان سال آينده يك دهه را به عنوان همان سال اعتكاف نمودند و يك دهه را نيز به عنوان قضاى سال قبل.))
رسول خدا افزون بر اهتمام عملى نسبت به اعتكاف, با بيان فضايل و پاداش بزرگ آن, مومنان را به انجام اين عمل تشويق مى نمودند. در حديثى از آن حضرت آمده است: ((اعتكاف عشر فى شهر رمضان تعدل حجتين و عمرتين;(16) يك دهه اعتكاف در ماه رمضان هم چون دو حج و دو عمره است.))
گرچه اين حديث ناظر به اعتكاف به مدت ده روز و در ماه مبارك رمضان است, ولى اعتكاف در كمتر از اين مدت (به شرط آن كه سه روز كم تر نباشد) در غير ماه مبارك رمضان مخصوصا ((ايام البيض)) به اندازه خود فضيلت و ثواب دارد; زيرا چنان كه خواهد آمد, اعتكاف از نظر زمانى محدوديت خاصى ندارد و در هر زمانى كه روزه گرفتن از نظر شرعى صحيح باشد, اعتكاف نيز صحيح است.

زمان اعتكاف

اعتكاف از نظر زمان محدود به وقت خاص نيست, تنها از آن رو كه لازمه اعتكاف, روزه گرفتن است, بايد در زمانى اعتكاف شود كه شرعا بتوان روزه گرفت. پس هر گاه روزه گرفتن صحيح باشد, اعتكاف نيز صحيح است, ولى بهترين زمان براى اعتكاف دهه آخر ماه مبارك رمضان است و ايام البيض ماه رجب است. اعتكاف در دهه آخر ماه رمضان, با آماده سازى انسان براى درك ليله القدر و بهره بردارى از فيض اين شب گران قدر, بى ارتباط نيست. در كشور ما اكنون اعتكاف در سه روز از ماه رجب بيش از اعتكاف در دهه پايانى ماه رمضان رواج دارد. و اين سه روز از چند نظر حائز اهميت است:
اول آن كه ماه رجب, ماه حرام است و از روايات استفاده مى شود كه اعتكاف در ماه هاى حرام, نسبت به ديگر ماه ها از فضيلت بيشترى برخوردار است.
ثانيا: روزه در ماه رجب داراى فضيلتى خاص است, زيرا ماه رجب ماه بزرگى است كه مردم حتى در جاهليت نيز حرمت آن را پاس مى داشتند. اسلام نيز بر احترام و منزلت آن افزود.(17) ظاهرا چنين رفتار و باورى نسبت به ماه رجب از ديگر اديان الهى در ميان مردم به جاى مانده بود.
مالك بن انس (پيشواى مذهب مالكى) گفته است: سوگند به خدا چشمانم تاكنون كسى را كه از نظر وارستگى, فضيلت و عبادت و پرهيزگارى برتر از امام صادق(ع) باشد, نديده است. من به حضور ايشان مىآمدم و او مرا مورد توجه قرار مى داد و احترام مى نمود. روزى به ايشان عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! پاداش كسى كه يك روز از ماه رجب را با ايمان و اخلاص روزه بگيرد, چيست؟ امام صادق(ع) فرمود: پدرم از پدرش و او از جدش از رسول خدا(ص) برايم روايت كرد كه هر كس يك روز از ماه رجب را از سر ايمان و اخلاص روزه بگيرد, گناهانش آمرزيده مى شود.(18)
بر پايه حديثى ديگر از پيامبر(ص) هر كس سه روز از ماه رجب را روزه بگيرد, خداوند ميان او و آتش جهنم به اندازه هفتاد سال راه فاصله مى اندازد. پروردگار مهربان به كسى كه سه روز از ماه رجب را روزه گرفته, خطاب مى كند كه حق تو بر من واجب شد و دوستى و ولايتم برايت حتمى شد. اى فرشتگان! در حضور شما شهادت مى دهم كه گناهان بنده ام را آمرزيده ام.(19)
علاوه بر رواياتى كه به طور عام نسبت به فضيلت روزه ماه رجب تإكيد مى نمايد, درباره روزه گرفتن در روزهاى 13, 14 و 15 و انجام عمل ((ام داود)) نيز تإكيد شده است.

مكان اعتكاف

اعتكاف از نظر مكان محدوديت خاص دارد. نظريه معروف آن است كه اعتكاف تنها در يكى از مساجد چهارگانه (مسجدالحرام, مسجدالنبى, مسجد كوفه و مسجد بصره) جايز است. امام رضا(ع) فرموده اند: ((اعتكاف ليله فى مسجد الرسول و عند قبره يعدل حجه و عمره;(20) يك شب اعتكاف در مسجد پيامبر و نزد قبر او معادل يك حج و يك عمره است.))
ولى گروهى از فقها اعتكاف در مسجد جامع هر شهر و منطقه را نيز روا دانسته اند. (21)
البته در مورد مسجد جامع نيز برخى برآنند كه بايستى به قصد رجإ و به اميد اين كه شايد مطلوب درگاه الهى باشد, اعتكاف نمود.(22) اعتكاف در ساير مساجد مانند مسجد محله و بازار تنها به نظر شمار اندكى از فقيهان شيعه جايز ا(23)ست. مقصود از مسجد جامع در هر شهر و منطقه مسجدى است كه معمولا مردم بيشترى در آن جا گرد مىآيند;(24) به عبارت ديگر, مسجدى كه اغلب اوقات بيشتر از ساير مساجد جمعيت داشته باشد.(25)
شيخ لطف الله ميسى اصفهانى در كتاب ((رساله اعتكافيه)) به نقل احاديثى در باب اعتكاف پرداخته و ضمن بيان احاديث, شواهدى را در جواز اقامه اعتكاف در مسجد جامع, نصب قبه و نيز احياى دهه آخر ماه رمضان ذكر مى كند.
روشن است كه در محل اعتكاف اختلافى در ميان فقهاى شيعه وجود دارد. اين اختلاف ناشى از اين روايت است كه اعتكاف در مسجدى جايز است كه امام عدل, جماعتى در آن برگزار كرده باشد. برخى از فقها صرفا همين چند مسجد (كوفه, بصره, مدينه و مكه) را براى اعتكاف جايز شمرده اند و برخى ديگر مساجد ديگر را نيز براى اعتكاف مجاز شمرده اند.
از اين دسته دوم, گروهى تنها مساجد جامع را معين كرده و برخى همه مساجد جماعات را. شيخ لطف الله بر اين باور بوده كه در تمامى مساجد جامع و حتى جماعت اعتكاف جايز است, ولى درباره روايتى كه ((امام عدل)) را مطرح كرده چنين اظهار مى كند كه مقصود از امام عدل, اعم از امام مصعوم و غير معصوم است. شيخ تإكيد دارد كه اصولا سوال درباره مساجد بغداد بوده و روشن است كه وجه عدل نمى توانسته ارتباطى با امام معصوم براى اقامه نماز در آن مساجد داشته باشد.
وى با اشاره به آرإ برخى از فقهاى متقدم در اين كه تنها در مساجد اربعه اعتكاف رواست, اسامى جمعى از علماى عصر خود را كه اغلب علماى جبل عامل هستند, ذكر كرده و رإى آنان را چنين دانسته كه در هر مسجد جامعى اعتكاف جايز است. از جمله آنان مرحوم شيخ بهايى است كه در هنگام تإليف اين رساله در قيد حيات بوده است و نيز شيخ على بن عبدالعالى ميسى, جد نويسنده, و نيز شهيد ثانى و بسيارى ديگر.(26)
در اين جا ممكن است اين پرسش مطرح شود كه با توجه به آثار سازنده اعتكاف آيا بهتر نيست اعتكاف در هر مسجدى را جايز بدانيم تا همكان به آسانى بتوانند از اين عبادت بهره مند شوند؟
در پاسخ بايد گفت: عبادت هاى دينى كاملا توقيفى هستند; بدين معنا كه شرايط و احكام آن را بايد از متون اسلامى و دستورهاى شرعى اخذ كرد. هرگاه از ادله معتبر استفاده شود كه محل اعتكاف, مسجد جامع است, نمى توان از روى ذوق و سليقه شخصى در شرط عبادت تصرف نمود و دامنه آن را توسعه داد.
اساسا برخى عبادت ها از نظر مكان, داراى محدوديت خاصى هستند.
مراسم و اعمال حج بايد در مكان هاى معينى انجام شود. از اين رو انجام دادن اعمال حج در غير از محل هاى مقرر بى معناست.
در مورد اعتكاف نيز هرگاه با ادله معتبر ثابت شود كه جايگاه آن مسجد جامع است, مى فهميم كه شارع مقدس اين عبادت را تنها در اين ظرف مكانى معين از ما خواسته است. البته در تشريع اين حكم حتما مصالحى مورد نظر بوده است كه شايد عقل ما نتواند به طور يقين بدان دست يابد. شايد اسلام با منحصر نمودن اعتكاف در مسجد جامع بخواهد نوعى كنترل بر كميت و كيفيت آن وجود داشته باشد و در كنار اين عبادت, ارزش هاى ديگرى مانند وحدت و همراهى و هم دلى نيز مطرح شود.(27)

اعتكاف در سيره امامت و ولايت

امامان معصوم(ع) نيز از راه هاى گوناگون بر اهميت اعتكاف, تإكيد كرده اند و مسلمانان را تشويق نموده اند تا در اين سنت اسلامى از پيامبر خويش پيروى كنند. محمد بن ابوبكر در دورانى كه والى اميرالمومنين (ع) در مصر بود, نامه اى به امام نوشت و درباره مسائلى از جمله اعتكاف از امام على(ع) سوال كرد.(28)
اين امر به خودى خود, گوياى اهتمام مسلمانان صدر اسلام به اعتكاف بوده است, زيرا همان گونه كه امروزه نيز مشاهده مى شود, مسلمانان معمولا درباره مسائل مهم از رهبران دينى استفتإ مى كنند و نظريات آنان را جويا مى شوند.
امام(ع) در پاسخ به نامه محمد بن ابوبكر ضمن تإكيد بر اهميت روزه, درباره شيوه اعتكاف پيامبر به وى و تمام مسلمانان يادآورى مى كند كه پيامبر(ع) در تمام شرايط سخت و على رغم امكانات اندكى كه مسلمانان داشتند, هر ساله مراسم اعتكاف را به جاى مىآوردند.
دو سبط پيامبر اكرم(ص) امام حسن و امام حسين(ع) نيز به جد خويش تإسى مى نمودند و در مسجد معتكف مى شدند.(29)
يكى ديگر از شيوه هايى كه امامان معصوم(ع) در تفهيم اهميت اعتكاف به مسلمانان به كار برده اند, مقايسه كردن ميان فضيلت اعتكاف با برخى اعمال شناخته شده و مهم دينى است; مثلا در روايتى از امام صادق(ع) آمده است كه: ((ثواب زيارت امام حسين (ع) برابر با ثواب يك حج و يك عمره و دو ماه اعتكاف در مسجدالحرام است.))(30)
با توجه به اهميت والاى زيارت امام حسين (ع) مى توان به فضيلت و جايگاه اعتكاف پى برد, زيرا همين كه دو ماه اعتكاف در مسجدالحرام به ضميمه يك حج و عمره بتواند با ثواب زيارت امام حسين(ع) برابرى كند, نشان مى دهد اعتكاف داراى چنان جايگاهى است كه مى توان ثواب آن را با ثواب زيارت امام حسين(ع) مقايسه كرد. حال آن كه مى دانيم فضيلت زيارت امام حسين(ع) به حدى والاست كه نمى توان آن را با بسيارى از مستحبات دينى مقايسه كرد.

آداب و آثار اعتكاف

((اعتكاف)) آداب و شرايطى دارد كه با رعايت آن ها مى توان بهترين نتيجه را براى تكامل معنوى گرفت.

الف) مداومت بر ذكر خدا, نماز و تلاوت قرآن:

روح اعتكاف بريدن از غير خدا و پيوسته به ياد خدا بودن است; يعنى مترنم بودن زبان و قلب انسان به اسماى حسناى الهى و شاداب نگهداشتن گل روح در ريزش مداوم باران ياد حق بر آن. ذكر خدا به هنگام اعتكاف, از ياد بردن هستى محدود و موهوم خويش در رهگذر ياد اسماى نامتناهى الهى است و تداوم و استمرار آن صيقل دهنده روح, جلابخش قلب و مهذب نفس انسانى است. اقامت در مسجد اگرچه به تنهايى مى تواند آثار فراوان داشته باشد, اما بايد هميشه توجه داشت كه خصوصيت سكونت در مسجد و عدم خروج از آن در ايام اعتكاف, به عنوان زمينه اى براى تقويت احساس حضور انسان در مقابل خدا و افزايش احساس نياز او به ذكر و عبادت خداست.
اميرالمومنين(ع) مى فرمايد: ((يلزم المعتكف المسجد و يلزم ذكر الله والتلاوه والصلوه; اعتكاف كننده ملازمت مسجد را اختيار مى كند و به ياد خدا و خواندن قرآن و گزاردن نماز, ملازمت دارد.

ب) رعايت اخلاص:

چنان كه ارزش هر كارى به ميزان اخلاص است, ارزش هاى
والا و آثار بى مثيل اعتكاف نيز در سايه اخلاص پديد مىآيد; زيرا اعتكاف يك عمل عبادى است و اخلاص شرط حتمى آن است و اعتكاف به قصد ريا و خودنمايى باطل است و در بارگاه خداوند ارزش ندارد.

ج) باز ايستادن از گناه:

با آلودگى گناه همه ارزش ها پايمال مى شود و در تيرگى معصيت همه فضيلت ها رنگ مى بازند. اعتكاف زمانى ارزش واقعى دارد كه مقدمه اى براى ترك گناهان گردد و معتكف را با عنايت به محضر قدسى پروردگار از گناهان به دور نگهدارد. رسول خدا فرمودند: ((المعتكف يعكف الذنوب و يجرى له من الاجر كإجر عامل الحسنات كلها;(31) معتكف از انجام گناهان باز مى ايستد و بدين وسيله اجرى مانند اجر كسى كه همه نيكى ها و حسنات را انجام مى دهد, خواهد داشت.))
در تفسير ((روح الجنان)) به نقل از رسول خدا آمده است: ((معتكف از گناه معتكف است)).(32)

د) سعى در اجتناب از جلوه هاى دنيايى و محرمات:

در احاديث مختلف تإكيد شده است كه شخص معتكف بايد درباره امور دنيايى سخن نگويد, براى سرگرمى به خواندن شعر نپردازد, از خريد و فروش خوددارى كند, ناسزا نگويد و با كسى جدال نكند, هر چه كمتر با مردم و درباره مردم سخن بگويد(33) و به طور كلى از محرمات بپرهيزد تا روحيه خداگرايانه و آخرت طلبانه و تقويت شود.
در حقيقت اعتكاف تمرينى در جهت رها كردن دنيا و اخراج محبت دنيا از قلب است.
علامه محمد باقر مجلسى درباره كمال اعتكاف مى گويد: ((همانا كمال اعتكاف در آن است كه انديشه و دل و اعضا بر مجرد عمل صالح وقف گردد و بر در خانه خداى جليل و در برابر اراده مقدس او به حبس درآيد و به زنجير مراقبت او به بند كشيده شود و از آن چه كه روزه دار از انجامش خوددارى مى كند به طور تمام و كمال بازداشته گردد و بر احتياطى كه شخص روزه دار در مورد روزه خويش به كار مى برد, به تناسب زياد شدن مقصود از اعتكاف بيفزايد و دائما در روى آوردن به خدا و ترك روى گردانى از او ملازمت ورزد. پس هرگاه شخص معتكف در راه هاى انديشه و دل خود, مجال را براى خطورات غير الهى باز گذارد يا يكى از اعضايش را در غير طاعت پروردگار خويش به كار برد, به همان ميزان كه در كمال اوصاف ذكر شده غفلت يا مستى ورزد, حقيقت كمال اعتكافش را فاسد و تباه گردانيده است.))(34)
چون اعتكاف زمينها مناسبى است تا انسان به كاوش درباره انگيزه ها و روحيات خويش بپردازد, بنابراين داراى آثار فردى و اجتماعى است هم چون: آمرزش گناه, دورى از آتش جهنم, دريافت اجر بى پايان, ميهمان شدن بر خدا, شرافت يافتن به قرائت قرآن و بهره مندى از فيوضات ذكر خداوند است. ((قل ما يعبو بكم ربى لولا دعاوكم;(35) بگو! اگر دعاى شما نبود, پروردگارم به شما توجه و اعتنايى نمى كرد.
علاوه بر آن چه ذكر شد, انسان معتكفى كه به آداب اعتكاف پايبند است در هر موردى از نماز خواندن, دعا كردن, تفكر كردن, شب زنده دارى و گريستن به گنجينه هايى از رحمت خاص خدا دست مى يابد كه گرانبهاترين سرمايه زندگانى و بهترين زاد و توشه آخرت او خواهد بود.
هم چنين گاهى خداوند به خاطر تإديب انسان ها يا به خاطر عقوبت آنان نسبت به ستم كارىها و معاصى روز افزون شان, اراده نزول عذاب مى كند و بلايى چون خشك سالى يا زلزله يا بيمارى عمومى و مانند آن را تقدير مى نمايد, ولى عمل صالح گروهى از آنان باعث دفع بلا گشته و به گونه اى كه خود نيز متوجه نيستند از تحقق عذاب و عقاب الهى جلوگيرى مى كنند: ((… و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون;(36) و خداوند آنان را عذاب نمى كند تا زمانى كه استغفار مى كنند.))
اعتكاف خالصانه جمع كثيرى از مردم جامعه ما, مى تواند چنين نقشى را در اجتماع اسلامى داشته باشد; يعنى زمانى كه قدرناشناسى مردم نسبت به نعمت هاى الهى اوج مى گيرد و غفلت از خدا به شكل هاى گوناگون در بين مردم رواج مى يابد و پول پرستى و شهوت رانى, بخش عظيمى از جامعه را از عبادت خدا دور ساخته و به حقوق ديگران بى توجه مى سازد, خطر نزول بلانزديك مى شود, اما گريه ها و تضرع ها و نمازها و روزه هاى معتكفين, رحمت خدا را بر مى انگيزاند و به آبروى آنان, عاصيان نيز در امان مى مانند.

مقابله با تهاجم فرهنگ بيگانه

در فرهنگ اسلامى روى آوردن به اعتكاف, علاوه بر بهره بردارى از فيض معنوى آن, جهاد مقدس نيز هست; زيرا اين مراسم عبادى ـ معنوى, نقش بسيار مهمى در رويارويى با نفوذ فرهنگ بيگانه ايفا مى كند.
جوانى كه در مراسم اعتكاف, طعم شيرين ايمان و انس با خداوند را مى چشد, لذت هاى مادى و شهوانى در ديدگانش, حقير و بى ارزش مى شود وبه آسانى در گرداب فساد و باورهاى ضد دينى گرفتار نمى شود.
از سوى ديگر, چنين مراسمى خود پيامى عملى و درسى عبرتآميز براى مردم است. حضور جمعى از مومنان در مسجد براى عبادت, در حقيقت نوعى دعوت به خداپرستى و دين مدارى است و آثار سازنده اى بر جامعه خواهد داشت, از همين رو, در رويارويى با تهاجم فرهنگى دشمن نبايد نقش موثر سنت هايى كه در باور عموى مردم ريشه هاى عميق دارند, ناديده گرفته شود. بى ترديد مساجد, حسينيه ها, تكايا, هيئت هاى مذهبى, زيارت و اعتكاف, نقش مهمى در تربيت جامعه و گسترش فرهنگ دينى ايفا كرده و مى كنند. اين مقوله ها با آثار مثبت جانبى كه دارند, اهرم هاى توانمندى در مقابله با فرهنگ بيگانه اند.
در دوران ما تهاجم دشمن ابعادى گسترده يافته, ولى اين حركت استعمارى, دست كم ريشه اى چند صد ساله دارد و همين پديده هاى سنتى هم چون اعتكاف مردم ما را در طول سال هاى متمادى در برابر نفوذ فرهنگ بيگانه مصونيت بخشيده است.(37) اما اهميت آن و نقش بسزايى كه در تصفيه و تزكيه انسان دارد براى بسيارى از مسلمانان ناشناخته مانده است.
از اين رو جا دارد مبلغان اسلامى بيش از پيش بر نقش مهم آن تإكيد ورزند تا اين سنت ديرينه محمدى آن گونه كه شايسته سات, جايگاه خود را در جامعه اسلامى حفظ كند.
در عصر ما كه زندگى ماشينى و پيچيدگى هاى آن, ديده هاى انسان را به خود خيره كرده, روابط اجتماعى گسترده شد و خلاصه دامنه سرگرمى انسان به جلوه ها و مظاهر مادى توسعه يافته است, تإكيد بر نقش سازنده اعتكاف, ضرورتى دو چندان مى يابد, زيرا اعتكاف انس با معشوق است كه زمينه را براى گسستن فرد از سرگرمى هاى پوچ فراهم مىآورد; انسان را با خداوند پيوند مى دهد و از آفت خدا فراموشى و از خودبيگانگى نگه مى دارد.

پى نوشت ها:
1. انشقاق (84) آيه6.
2. عطار نيشابورى, تذكره الاوليإ, ص785.
3. علامه مجلسى, بحارالانوار, ج14, ص141.
4. بقره(2) آيه125.
5. تفسير نمونه, ج13, ص33.
6. علامه طباطبائى, الميزان, ج14, ص34.
7. سيد مرتضى, المسائل الناصريات, ص119.
8. علامه حلى, تذكره الفقهإ, ج6, كتاب اعتكاف, ص239.
9.
10. حر عاملى, وسائل الشيعه; ج7, ص116.
11. طه (20) آيه 84.
12. حديد (57) آيه 27.
13. الميزان, ج19, ص173.
14. قلم (68) آيه4.
15. حر عاملى, وسائل الشيعه, ج7, ص397, روايت1.
16. همان, روايت 2.
17. شيخ صدوق, من لايحضره الفقيه, كتاب الاعتكاف, ص188.
18. شيخ صدوق, فضائل الاشهر الثلاثه, ص24, روايت12.
19. همان, ص38, روايت16.
20. همان, ص25, بخشى از روايت12.
21. بحارالانوار, ج98, ص151.
22. سيد محمد كاظم طباطبائى, العروه الوثقى, كتاب الاعتكاف, ص399.
23. امام خمينى(ره), تحريرالوسيله, ج1, ص305.
24. شيخ محمد حسن نجفى, جواهر الكلام, ج17, ص170.
25. همان, ص171.
26. آيه الله گلپايگانى, مجمع المسائل, ج1, ص154.
7. فصلنامه فرهنگ اصفهان, شماره 1, پائيز 1374, ص38. رحيم نوبهار, اعتكاف; سنت محمدى, ص78 و 88.
28. بحارالانوار, ج33, ص542.
29. وسائل الشيعه, ج11, ص586.
30. بحارالانوار, ج101, ص71.
31. قاضى نعمانى, دعائم الاسلام, ج1, ص287.
2. متقى هندى, كنزالعمال, ج8, حديث 24012.
33. ابوالفتوح رازى, تفسير روح الجنان, ج1, ص303.
34. دعائم الاسلام, ج1, ص287.
35. بحارالانوار, ج98, ص150.
36. فرقان (25) آيه 77.
37. انفال (8) آيه33.
38. اعتكاف, سنتى محمدى, ص50 و 51.

 

/

حقيقت هميشه زنده 4 زندگى و انديشه امام خمينى

حقيقت هميشه زنده
(زندگى, انديشه و اخلاق امام خمينى)
قسمت چهارم

غلامرضا گلى زواره

ارادت به ساحت اهل بيت (ع)

امام خمينى از دوران كودكى, دل به محبت خاندان عصمت سپرد; رفته رفته اين عشق آتشين با معرفتى ژرف توإم گشت و اطاعت از فرامين ائمه را ـ كه در واقع اجراى دستورهاى الهى بود ـ به همراه داشت. امام كوشيد تا قسمتى از سيره اهل بيت(ع) را در زندگى خويش به نمايش بگذارد. هرچه امام خود را به حضرت حق و اوليايش نزديك تر مى ديد, نسبت به بندگان خدا رإفت افزون ترى بروز مى داد. وى به دليل اشتياق به خاندان عترت, در سنين جوانى در دفاع از حريم آن ستارگان درخشان و فروغ هاى فروزان كتاب كشف اسرار را نوشت و براى زيارت خانه خدا و كربلاى امام حسين كتاب هايش را فروخت.
او تا صداى ((يا حسين)) بلند مى شد, اشك مى ريخت. با وجود آن كه در برابر مصايب صابر بود.
وى وقتى فرزند بزرگش حاج سيد مصطفى را از دست داد گريه نكرد, اما هنگامى كه روضه خوانى مى گفت: ((السلام عليك يا اباعبدالله!)) قطره هاى اشك از ديدگانش جارى مى شد.
حضرت امام آن زمانى كه در ايران بودند, سه روز فاطميه(اول, دوم و سوم جمادى الثانى) را روضه داشتند, هنگام اقامت در نجف سه شب را نيز اضافه نمودند. وى گاهى در دسته هاى سينه زنى شركت مى كردند و يا آن كه سوگواران حسينى خدمت ايشان مىآمدند و امام به آنان لطف و محبت مى كرد.(1)
امام در پاريس (دهكده نوفل لوشاتو) به يكى از همراهانش چنين توصيه كرد: چون محرم فرا رسيده, بايد روضه بخوانى. او هم چنين كرد. نقل نموده اند: ظهر روز تاسوعا آن فرد در حضور خبرنگاران خارجى و ايرانى شروع به ذكر مصيب كرد. امام بدون هيچ گونه واهمه اى به شدت گريست.
اين كار براى اروپائيان شگفت انگيز بود كه مى ديدند قهرمان مبارزه با استبداد و استكبار مى گريد, اما امام به اين برداشت ها وقعى نمى نهاد و لازم مى ديد رسم هاى عزادارى براى اهل بيت احيا شود.(2)
يك بار امام در جماران به جاى آن كه روى صندلى بنشيند, روى زمين نشسته بود. آن روز عاشورا و اين كار براى حفظ حرمت عزادارى امام حسين(ع) بود.
جلوه ديگر علاقه برخاسته از معرفت عميق امام به ساحت پاك اهل بيت(ع) صفاى زيارت است. ايشان در مدت پانزده سالى كه در عتبات عراق به سر مى بردند, هر شب در ساعتى خاص به كنار مرقد حضرت على (ع) مى رفتند و زيارت ((جامعه كبيره)) را با معنويت خاصى مى خواندند. در فصل زمستان و تابستان گرم و نيز اوقات بارانى نيز امام هر شب رإس ساعت سه, بعد از نيمه شب در حرم مطهر حضرت على(ع) حضور مى يافتند. شبى در عراق كودتا شد و عبور و مرور را منع كردند; امام وقتى ديد كه نمى تواند اين سنت را ادامه دهد, بر بالاى پشت بام منزل رفت و رو به مرقد مولاى متقيان مشغول زيارت گرديد.(3)
در حرم مطهر, با وجود آن كه در ميان انبوه جمعيت بدنشان فشرده مى شد, به كسى اجازه نمى داد مردم را كنار زده و راه براى ايشان باز كنند. كيفيت زيارت امام كه با دعاهاى طولانى همراه بود, يك حالت از خود بى خود شدن و عمق اتصال روحى ايشان را با امامى كه زيارت مى كردند, نشان مى داد.
امام زيارت عاشورا را در ماه محرم و اربعين امام حسين(ع) مى خواندند. در اغلب ايام زيارتى در كنار مرقد امام حسين(ع) بودند. در دهه عاشورا, هر روز زيارت عاشورا را با صد مرتبه سلام و صد مرتبه لعن مى خواندند. اين برنامه در پاريس هم ادامه داشت.(4)
امام در چند سالى كه در نجف بودند, براى درك تمام زيارت هاى مخصوص امام حسين(ع) فاصله بين اين شهر و كربلا را ـ كه حدود هشتاد كيلومتر است ـ طى مى نمودند و اهتمام داشتند در ايام عاشورا, اربعين, عرفه, نيمه شعبان و ماه رجب اين مسير را پشت سر بگذارند. هنگام زيارت پايين پا نمى رفتند, زيرا به روايتى در پايين مرقد امام حسين(ع) على اكبر آرميده است.
در نجف نيز, چون روايت شده كه سر مقدس امام سوم بالاى سر مطهر پدرش على(ع) است, بالاى سر نمى رفتند و دور مى زدند.(5)
پرهيزگارى
تمامى وجود امام خمينى(ره) با پارسايى در اخلاق, رفتار و اعمال آميخته و در اين زمينه گوى سبقت را از همگان خويش ربوده بود و در تمامى مراحل و ابعاد زندگى اجتماعى ـ سياسى و خانوادگى, پرهيزگارى سرلوحه تصميم گيرىها, برخوردها, موضع گيرىها, گفته ها و نوشته هاى ايشان بود. در حقيقت موفقيت هاى امام خمينى در صحنه هاى گوناگون, حاصل پرواپيشگى و تقواى اخلاقى و علمى آن روح قدسى بود.
او در سراسر عمر به عنوان انسانى خداجوى, نه تنها خود را به گناهان كوچك و بزرگ نيالود, بلكه از امور مكروه اجتناب كرد و كارهاى مباح را به خدمت انگيزه هاى الهى و دينى گرفت و آن ها را نيز تبديل به ثواب كرد. روان روشن و بصيرت باطنش و اعمال آگاهانه وى از تقوا سرچشمه مى گرفت و در مبارزات طولانى براى محو باطل در عرصه سياست و نيز نفى خودهاى كاذب و اعراض از امور دنيوى هدايت الهى را به دنبال داشت.
امام از طريق تقوا نخست بر جان خويش امير گرديد و زمام امور نفس را عهده دار شد و پس از موفقيت در اين ميدان و غلبه بر هواها و اميال فناپذير, رهبرى امت را بر عهده گرفت و پيروزى وى در امور سياسى ـ اجتماعى مرهون موفقيتش در صحنه جهاد اكبر بود.
او همه جا را محضر خدا مى دانست و با ملاحظه جلال و عظمت خداوند قدرت روحى فوق العاده اى پيدا كرده, در حالى كه با ناله هاى شبانه اش, از خوف خداوند بر خود مى لرزيد, با پيام و سخنان با صلابت خود جهان را به لرزه درآورد و قدرت هاى استكبارى را به استيصال كشانيد و ابرقدرت ها را در هاله اى از بهت و سرگردانى قرار داد و عوامل ستم را به خاك مذلت كشانيد. امام مدام به خود مى نگريست كه مبادا لحظه اى از خداى خويش غافل گردد و مبادا رفت و آمدها, اجتماعات و شخصيت هاى ظاهرى در اين ارتباط ملكوتى اثرى منفى بگذارد.
امام همان گونه كه خود مرد ميدان تقوا بود اجازه نمى داد اطرافيان و آشنايان ايشان از پارسايى فاصله بگيرند و مرتكب خطا و خلافى شوند كه آلودگى معنوى به بار آورد. در مجلسى كه آن بزرگوار حاضر بود كسى جرإت غيبت كردن يا بر زبان راندن حرف ناصواب درباره كسى را نداشت, بارها ايشان مى فرمود: راضى نيستم در بيرونى [ محل اقامت من] كسى غيبت كند و با تمام توان از غيبت كردن افراد جلوگيرى مى كردند.(6)
در يكى از روزها امام به مدرس خويش تشريف آورد, اما در آن وقت به حدى ناراحت بود كه نفس ايشان به شماره افتاده بود. به جاى تدريس شاگردان را موعظه نمود و آنان را به عواقب گناه و لغزش هاى نفسانى هشدار داد و به مدت سه روز متوالى درس خود را تعطيل كرد, زيرا به گوش وى رسيده بود كه يكى از شاگردان, از مرجعى غيبت كرده بود.(7)
يكى از مدرسان حوزه مى گويد: بيش از دوازده سال در دروس خارج ايشان حضور داشتم, در اين مدت يك عمل مكروه از امام نديدم. اگر شبهه غيبت و دروغ پيش مىآمد, به خوبى حالت نگرانى در سيماى ايشان هويدا مى گرديد.(8)
از آثار تقوا در وجود امام خمينى, پايبندى ايشان به حقوق الهى و توجه به حق الناس است و هيچ عاملى و مانعى موجب نمى گرديد كه ايشان از مراعات اين حقوق عدول كند. در ماجراى كودتاى ((نوژه)) يكى از ياران امام با اصرار زياد, خواستار لغو حكم اعدام يكى از عوامل اين حركت ضد انقلابى شد. آقا در جواب وى فرمود: با تمام ارادتى كه به شما دارم, نمى توانم رضايت خلق را بر رضايت خالق مقدم دارم. بايد حكم خداوند اجرا شود.(9)
در مدرسه فيضيه, امام درس اخلاق تدريس مى فرمود. در يكى از روزها زيلويى بر سر راهش اندوخته بودند, امام كفش هاى خود را از پاى مبارك خويش بيرون آورد تا با كفش از روى آن عبور نكند. در اين حال يكى از شاگردان با كفش از روى زيلو عبور كرد, امام فرمود: با كفش وارد نشويد, زيرا مخصوص نماز است.(10)
امام حق الناس را حتى در مسائل عادى و امور جزيى رعايت مى نمود و به خود اجازه نمى داد كوچك ترين حقى از مردم ضايع گردد. روزى در نجف خواستند براى اقامه نماز جماعت به اتاق بيرونى وارد شوند, وقتى به كفش كن رسيدند, توقف نمودند و از پا نهادن بر روى كفش مردم امتناع كردند و دستور دادند كفش ها را از سر راه مردم جمع كنند.(11)
وى به دليل رعايت مرزهاى تقوا در استفاده از امكانات و مايحتاج خويش به شدت احتياط مى كردند; به عنوان مثال اگر آب ليمو مى خواستند, دستور مى دادند به اندازه يك ليوان بگيرند و هرچه خدمت كار اصرار مى كرد يك شيشه بگيرم, مى فرمودند: فعلا به اندازه اى بگيريد كه لازم است و نه بيش تر.(12)
يكى از فرزندان امام (بانو زهرا مصطفوى) نقل كرده است: در ((نوفل لوشاتو)) دو كيلو پرتقال خريدم, امام با ديدن آن ها پرسيد: اين همه پرتقال براى چيست؟ عرض كردم: به دليل پايين بودن بهايش اين قدر خريدم. فرمود: شما با اين كارتان مرتكب دو گناه شديد: يكى, نياز نداشتن به اين همه پرتقال بود و ديگرى, در اين دهكده شايد كسانى اند كه تا به حال به دليل گران بودن پرتقال نتوانسته اند آن را تهيه كنند و احتمال داشت با پايين آمدن بهاى آن قادر بودند آن را بخرند, بايد ببريد و مقدار اضافى را پس بدهيد. گفتم: امكان ندارد, فرمودند: آن ها را پوست بگيريد و به افرادى بدهيد كه تا حالا نخورده اند, شايد از اين طريق خدا از گناه شما بگذرد. (13)
مصطفى كفاش زاده مى گويد: خودم ديدم, امام به فردى كه به باغچه آب مى داد, گفتند: چرا آب لوله كشى را به باغچه ها مى دهيد؟ آن فرد گفت: آب چشمه است. امام فرمودند: معلوم نيست كه ما آب چشمه را هم بتوانيم مصرف كنيم, اين مال همه است, بنابراين كم تر و در حد ضرورت استفاده كنيد.(14)
عاطفه اشراقى (نوه امام) مى گويد: امام در تاريكى نماز مى خواندند و اگر چراغ اضافى روشن بود, ناراحت مى شدند.(15)
حجه الاسلام والمسلمين قرهى گفته است: چون سر در حياط منزل امام در نجف تاريك بود, لامپى در آن جا نصب كرديم, فرمودند: اين كار را نكنيد. ولى من مسامحه كردم, ايشان مرا خواستند و فرمودند: نمى خواهم روشن باشد.(16)
همو مى افزايد: روزى خياطى را با چند نمونه پارچه خدمت امام آورديم تا يكى از آن ها را براى لباس انتخاب كند, ايشان نوع نامرغوب را انتخاب كرد. لباس امام هميشه تميز و مرتب بود, اما از نظر جنس و كيفيت خيلى دقت مى كردند كه عالى و فاخر نباشد.
هم چنين وى نقل مى كند: خدمت گزار منزل امام روزى رفت و مرغى تهيه كرد; هنگام بازگشت, آقا از او پرسيد: چه خريده اى؟ گفت: مرغ. امام فرمود: برو پس بده.(17)
هميشه مبالغ زيادى از وجوهات اسلامى در اختيار امام بود, اما ايشان در مصرف آن خيلى دقت مى كردند. بارها حضرت امام به افراد دفتر به شدت گوشزد مى كردند: راضى نيستم از تلفن هاى دفتر براى امور شخصى استفاده كنيد.(18)
همو مى گويد: روزى براى مدت يك ساعت, ماشينى كرايه كرديم تا همراه امام به تشييع جنازه يكى از بزرگان برويم. كرايه آن يك دينار بود.
دو سه روز بعد حساب هزينه ها را به آقا تقديم كردم. ايشان با تندى فرمود: چرا احتياط نمى كنى؟ يك دينار براى كرايه ماشين پرداخته اى! عرض كردم: براى اين كه حضرت عالى معطل نشويد, چنين كردم. فرمود: نه, من هم مثل ديگران, چرا چنين كردى؟ (19)

توكل

با بررسى عميق در فعاليت هاى علمى, فرهنگى و سياسى امام, اين حقيقت روشن مى شود كه عامل مهم مقاوم بودن امام در برابر تمام مصايب و مشكلات و بروز دادن صلابت و استقامت در اين خصوص, اتكاى راستين و توإم با معرفت امام بر قدرت لايزال الهى بود. وى كه خداوند را در موفقيت هاى خويش موثر مى دانست و از او در گره گشايى امور استعانت مى طلبيد; خداوند نيز به عنوان بزرگ ترين حامى او را يارى مى كرد و به قله هاى پيروزى رساند.
بانو فريده مصطفوى (فرزند امام) مى گويد: امام در مقابل مشكلات بسيار محكم و قاطع بودند. همه دشوارىها به نظرشان آسان مىآمد. هيچ وقت نشنيدم در قضيه اى اظهار كنند كه اين مسئله مشكل است. به خدا توكل داشتند و مى فرمودند: چيزى نيست ـ ان شإالله ـ حل مى شود.(20)
امام خطاب به كارگزاران رژيم ستم شاهى فرمود:
((… من اكنون قلب خود را براى سرنيزه هاى مإموران شما آماده كرده ام, ولى براى قبول زورگويى و خضوع در مقابل جبارىهاى شما حاضر نخواهم كرد. من به خواست خدا, احكام خدا را در هر موقع مناسبى بيان خواهم كرد و تا قلم در دست دارم, كارهاى مخالف مصالح مملكت را بر ملا مى كنم.)) (21)
رهبر كبير انقلاب اسلامى, تمامى توفيق هاى خود را از ((خدا)) مى دانست و لحظه اى از مددهاى الهى غافل نبود. در بهمن ماه 1357, هنگامى كه فرماندار نظامى تهران اعلام نمود: از ساعت چهار بعد از ظهر هر كس از منزل بيرون بيايد, كشته خواهد شد. امام با توكل به خداوند, فرمانى مخالف اين هشدار صادر كردند و فرمودند: بر همه لازم است كه در ساعت تعيين شده در خيابان باشند و استقامت نمايند. ياران امام كه احتمال حمله به جاى گاه ايشان را مى دهند, جايى را در پشت مدرسه علوى (محل اقامت آقا) در نظر مى گيرند و از امام امت مى خواهند به آن جا بروند. امام قبول نمى كند و مى فرمايد: من از اتاق بيرون نمى روم. شما اگر مى ترسيد برويد.(22)
به همين دليل مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله العظمى خامنه اى مد ظله العالى فرمودند: سخت ترين حوادث در اقياونس عظيم وجود او تلاطمى ايجاد نمى كرد (23) و در جاى ديگر مى افزايد: بارها بود كه ما مسئولان جمهورى اسلامى, در شرايط حساس به او پناه مى برديم… در اين لحظه هاى حساس به او (امام) مراجعه مى كرديم. همين نگاه به چهره او, به ما آرامش مى بخشيد.(24)
يكى از نزديكان امام مى گويد: هر اتفاق خطرناكى روى مى داد چه پانزده خرداد, چه كودتاى ((نوژه)) و چه شهادت حاج آقا مصطفى, قيافه امام از حالت عادى برنمى گشت و هيچ تغييرى نمى كرد, زيرا ايشان به خدا توكل داشت.(25)
آرى حضرت امام با ارتباطهاى معنوى و توكل به خدا, هميشه هم چون كوهى مقاوم و استوار بود و هيچ چيز ايشان را متزلزل نمى ساخت. در اكثر ماجراهاى كشور و حوادث انقلاب, تمامى سنگينى ها مدام بر دوش وى بود و ايشان مسئولان و مردم را در حادثه ها با جمله اى راهنمايى مى كرد و به دلهره ها و ضعف ها پايان مى داد. در قضيه حمله عراق به ايران و آغاز جنگ تحميلى, هواپيماهاى عراقى به تمامى مرزهاى جنوب و غرب ايران هجوم آوردند. مسئولان و فرماندهان نظامى در هاله اى از نگرانى و اضطراب خدمت امام آمدند. همين ملاقات چند لحظه اى موجب شد تا آنان تشويش را به آرامش تبديل كنند و با روحيه اى قوى براى دفع حمله مهاجمان و يورش هاى وحشيانه آنان تدابيرى انديشيده و توطئه هاى دشمن را خنثى كنند.(26)

شجاعت, صلابت و قاطعيت

امام خمينى خورشيد قيام در سپهر ولايت بود كه آيات نجات و حيات را بر صحيفه سرخ فجر نگاشت. سمند انقلاب او تشكيلات كفر, شرك و نفاق را سرنگون ساخت و مردمان تشنه حق را از چنگال ظلمت رهانيد و به ديار عزت رسانيد. او به دليل شجاعتى كه در پرتو ايمان و تقوا كسب كرده بود, از هيچ قدرتى جز خداوند نهراسيد و در برابر تمامى كجى ها و انحراف ها با قامتى به صلابت كوه ايستاد و خم به ابرو نياورد و به تعبير مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله العظمى خامنه اى:
((او بت ها را شكست و باورهاى شرك آلود را زدود… و به ملت ها فهمانيد كه قوى شدن و بند اسارت گسستن و پنجه در پنجه سلطه گران انداختن, ممكن است.))(27)
بنا به فرمايش حضرت آيه الله جوادى آملى: حضرت امام از هيچ چيز نمى ترسيد و كسى را هم نمى ترسانيد و مى فرمودند: نترسيد, انسان براى اين زنده است كه به لقإ الله برسد, چه بهتر كه با شهادت به ديدارش نائل گردد.(28)
امام از همان آغاز مبارزه سياسى رإس حكومت و اساس سلطنت رژيم پهلوى را هدف قرار داد و فرياد زد: ((هيهات كه خمينى در برابر تجاوز ديوسيرتان و مشركان و كافران به حريم قرآن و عترت رسول خدا(ص) و امت محمد(ص) و پيروان ابراهيم حنيف ساكت و آرام بماند و يا نظاره گر صحنه هاى ذلت و حقارت مسلمانان باشد. من خون و جان ناقابل خويش را براى اداى واجب حق و فريضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز عظيم شهادتم.))(29)
در آن روزگار آشفته و پروحشت كه سايه سنگين سر نيزه ها بر قلب ها و ذهن ها حكومت مى كرد و همه از هراس, مهر سكوت بر لب زده بودند, امام نه تنها خود به مبارزه با استبداد و عوامل استكبار پرداخت, بلكه جامعه اسلامى را به ميدان ستيز با ستم بسيج كرد. وقتى على امينى نخست وزير وقت مى خواست به ملاقات امام بيايد; اطرافيان آقا تإكيد كردند, هنگامى كه وى آمد به احترامش بلند شوند, ولى آن اسوه شجاعت به توصيه آنان گوش فرا نداد. دكتر على امينى خيلى به كفش خود ور مى رفت (و طول مى داد) تا امام از جاى خود برخيزد, ولى ايشان برنخواستند و در گفت و گوها به وى مجال صحبت ندادند و خودشان زمام سخن را به دست گرفته, وى را نصيحت كرده و به افشاى چهره ستم پرداختند.(30)
رژيم شاه در تاريخ شانزدهم مهر (1341 هـ.ش) با طرح لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى, نمايش ضد ديانت را به اجرا درآورد, زيرا به موجب اين لايحه واژه اسلام از شرايط انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان حذف گرديد و نيز انتخاب شوندگان به جاى آن كه مراسم تحليف را با قرآن به جاى آورند, از اين پس مى توانستند با كتابى آسمانى اين كار را انجام دهند. امام خمينى در تاريخ 28 مهر (1341 هـ.ش) طى تلگرافى مفصل به نخست وزير وقت (علم) رژيم را از اين خلاف دينى و قانونى برحذر داشت و به وى هشدار داد: علما و مسلمانان در اين موارد ساكت نخواهند ماند.(31)
هم چنين امام در تلگرافى ديگر از شاه خواست, دولت را ملزم نمايد تا از قانون اساسى پيروى كند و از جسارت به ساحت مقدس قرآن كريم استغفار نمايد.
((اسدالله علم)) در مقابل اين هشدارها راه بى اعتنايى را پيش گرفت و در پانزدهم آبان (1341 هـ.ش) به جاى عذرخواهى, هرگونه اخلال گرى را محكوم كرد. سرانجام حدود يك هفته بعد, موافقت خود را با خواسته علما و از جمله امام خمينى اعلام داشت, اما با فراستى كه داشت, فرمود: لايحه اى كه به تصويب هيئت دولت رسيده, اين گونه از اعتبار ساقط نمى شود و نخست وزير بايد در روزنامه ها به طور رسمى اعلام كند كه تصويبنامه مذكور لغو گرديده است. از اين رو هيئت دولت پس از 57 روز مقاومت و مخالفت شديد امام و ساير مراجع عظام و امت مسلمان ايران, اين لايحه را غير قابل اجرا دانست و اين ماجرا پايان پذيرفت.(32)
دو ماه پس از اين توطئه, در دى ماه سال 1341 بازى انقلاب شاه و مردم به گوش رسيد و انقلاب سفيد شامل شش اصل اعلام گرديد. در ششم بهمن ـ كه روز رإىگيرى براى تثبيت اين حركت مذموم بود ـ شهرهاى قم, تهران, مشهد و بسيارى از نقاط ديگر با درايت علما يكپارچه تعطيل گرديد و مردم به عزاى عمومى نشستند. عصر سالروز شهادت امام صادق(ع) كه با ايام نوروز سال 1342 مقارن بود, مدرسه فيضيه مورد يورش وحشيانه و خونين مإموران حكومت پهلوى به فرماندهى سرهنگ مولوى قرار گرفت, چون خبر اين فاجعه به گوش امام رسيد, بلافاصله و به رغم مخالفت برخى از ياران ـ كه مى ترسيدند به آقا آسيبى رسد ـ به سوى مدرسه مذكور حركت كرد و در اين مكان مقدس, ضمن افشاى ماهيت رژيم منحط شاهنشاهى چنين فرمود: ((ناراحت و نگران نشويد, ترس و هراس را از خود دور كنيد… دستگاه حاكم با ارتكاب اين جنايت, خود را رسوا ساخت و ماهيت چنگيزى خود را به خوبى نشان داد, ما پيروز شديم…))(33)
امام در اربعين شهداى فيضيه طى اعلاميه اى خطاب به امت مسلمان ايران, مراتب اندوه خود را از هتك حرمت حوزه هاى علميه و روحانيان اعلام داشت و در پايان تإكيد نمود: ((… من مصمم هستم از پاى ننشينم تا دستگاه فاسد را به جاى خود بنشانم و در پيشگاه مقدس حق تعالى با عذر وفود كنم. شما هم اى علماى اسلام مصمم شويد و بدانيد پيروزى با شماست.))(34)
ساعت چهار بعد از ظهر عاشوراى سال 1342 كه با سيزدهم خرداد اين سال مصادف بود, امام به سوى مدرسه فيضيه رهسپار گرديد تا بيان هاى تاريخى خود را در اجتماع گروه كثيرى از مردم قم, روحانيان و هيئت هاى عزادار كه از ديگر نقاط به قم آمده بودند, ايراد نمايد. امام در اين سخنان كوبنده و افشا كننده, حمله مإموران شاه به فيضيه را به واقعه عاشورا تشبيه كرد; سپس اين توطئه را از نقشه هاى رژيم غاصب صهيونيستى دانست و دستگاه طاغوت را دست نشانده اين غاصبان و اشغالگران قدس معرفى نمود.(35)
اين سخنرانى, رژيم پهلوى را بيش از گذشته نزد مردم حقير و رسوا كرد; از همين رو به دستور شاه, مإموران نظامى در نيمه شب پانزدهم خرداد (1342 هـ.ش) از ديوار بالا آمده و وارد منزل امام شدند و آقا را دستگير كردند تا به تهران ببرند. (36)
وحشت و آشفتگى در چهره دژخيمانى كه امام را به تهران مى بردند, به خوبى هويدا بود; به همين دليل ديوانه وار ماشين مى راندند و از توقف در راه احتراز مى كردند. امام در مقام دلدارى به آنان فرمود: اين قدر وحشت زده نباشيد, در اين بيابان كسى نيست كه به شما تعرضى برساند. قوت قلب و شجاعت امام در حدى بود كه كوچك ترين تزلزلى به دل راه نداد, بلكه به مإمورانى كه او را مى بردند تسلا مى داد.(37)
مإموران و افراد ديگرى كه در زندان بودند از امام مى ترسيدند, چنان كه خودشان فرموده اند:
((در جايى دور از پادگان وضو مى گرفتم, از من خيلى واهمه داشتند و سربازان, افسران و درجه داران مقيد بودند كه مرا نبينند.
در اعتراض به دستگيرى و حبس رهبر انقلاب, مردم مسلمان حماسه خونين قيام پانزدهم خرداد را پديد آوردند كه شعله هاى مقدس آن, حكومت پهلوى را در معرض تهديد قرار داد. به همين دليل بعد از دو ماه, آقا از زندان آزاد شدند. ايشان پس از آمدن به قم در هر فرصتى بر عليه استبداد و فجايع شاه سخن مى گفت. چند ماه پس از رهايى امام از اسارت, اسدالله علم لايحه مصونيت اتباع امريكايى شاغل در ايران را به مجلس سنا برد و پس از عزل او, حسنعلى منصور آن را به دست سناتورهاى مزدور به تصويب رسانيد. وى اين لايحه را كه به ((كاپيتولاسيون)) موسوم است به مجلس شورا برد و در 21 مهر 1342 از تصويب وكلاى وابسته گذرانيد. امام به محض آگاهى از اين خيانت, تلاش گسترده اى را براى خنثى نمودن اين حركت وقيحانه آغاز كرد و در روز بيستم جمادى الثانى سال 1383 هـ.ق (چهارم آبان 1343) به رغم تهديدهاى جدى رژيم با صلابتى خاص, نطق معروف خود را بر عليه اين لايحه ايراد نمود و طى آن ضمن حمله شديد به طرح هاى اسارت بار و ضد اسلامى رژيم و اعلام خطر به علما, مراجع, حوزه هاى علميه, ارتش و مسلمانان ايران با صراحت فرياد زد: رئيس جمهور امريكا بايد بداند كه امروز در پيش ملت ما از منفورترين افراد بشر است. امروز تمام گرفتارىهاى ما از امريكا است.
امام علاوه بر سخنرانى, بيانيه اى كوبنده عليه لايحه مزبور صادر نمود كه در سراسر كشور بازتاب وسيعى داشت. مردم با اين افشاگرى بيش از گذشته از امريكا و رژيم شاه (به خاطر حمايت از بيگانگان و تحقير ملت ايران) تنفر پيدا كردند. رژيم چاره كار را در تبعيد امام از ايران ديد و منزل آقا در سحرگاه سيزدهم آبان 1343 به محاصره صدها كماندوى چترباز درآمد. رهبر انقلاب اسلامى دستگير و از طريق فرودگاه مهرآباد تهران به بورساى تركيه تبعيد شد. امام پس از يك سال تبعيد, به نجف اشرف انتقال يافت,(38) اما اين برنامه ها در مجاهدت ها و تلاش هاى مبارزاتى آن روح قدسى, نه تنها هيچ گونه اثرى منفى نداشت, بلكه ايشان در ادامه مبارزه, مخالفت با امريكا را به طور گسترده تر, جدىتر و عميق تر در برنامه هاى سياسى خود قرار دادند و مردم مسلمان ايران و حتى مسلمانان جهان را نسبت به اين جرثومه فساد و تباهى, آن چنان عصبانى ساختند كه در سراسر جهان اسلام نفرت به امريكا چون موجى بزرگ درآمد و شعار مرگ بر امريكا همه گير شد.
وقتى رژيم پهلوى طرح سپاه دين را مطرح كرد, تا به بهانه اعزام سپاه دين, روحانيان را از حوزه ها جدا كند و آن ها را به سوى نقاط دورافتاده و مرزى روانه سازد. امام طى پيامى خطاب به طلاب علوم دينى فرمود: ((نگران نباشيد, تزلزل به خود راه ندهيد, تعليمات نظامى را با كمال جديت دنبال كنيد. باشد كه چون حضرت موسى(ع) كه در آغوش فرعون بزرگ شد و اساس ظلم و جور را درهم پيچيد, شما هم ريشه هاى فساد و ظلم را از بيخ و بن درآوريد.))(39)
چون در سال 1350 هـ.ش, بار ديگر از سوى نظام طاغوتى طرح ((سپاه دين)) به اجرا درآمد, امام در پيامى آتشين و هشدار دهنده, فرمودند: ((نغمه سپاه دين در شرايطى ساز مى شود كه دستگاه جبار, دست جنايت كار اسرائيل را در تمام شئون اقتصادى, سياسى و نظامى ايران باز گذاشته است, بسيارى از علماى اعلام و ملت شريف ايران در زندان, تبعيد و تحت شكنجه به سر مى برند و جوانان غيور وطن خواه, اعدام و تيرباران مى شوند… اين جانب اعلام خطر مى كنم.))(40)
در سال 1350 هـ.ش امام وقتى متوجه گرديد كارگزاران رژيم منحوس پهلوى, مى خواهند جشن هاى 2500 ساله برگزار كنند, در پيامى فرمود: ((از جمله مصيبت ها, برگزارى جشن منحوس دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى است كه خدا مى داند چه مصيبت و سيه روزى به بار مىآورد.))(41)
از اين زمان تاريخ ايران كه بر مبناى هجرت حضرت رسول اكرم(ص) بود به سال شاهنشاهى تغيير كرد. امام در برابر اين بى حرمتى موضع گيرى شديد نمودند و در پيامى رژيم پهلوى را از ننگين ترين حكومت ها معرفى كردند و فرمودند: ((مسلمين براى مجد و عظمت اسلام و آزادى فلسطين در خاك و خون مى غلتند, ولى شاه ايران براى رژيم مبتذل شاهنشاهى جشن و سرور به پا مى كند.))(42)
در سال 1352 هـ.ش در حالى كه اختناق بسيار شديدى بر ايران حاكم بود, امام اين گونه افشاگرى كرد:
((… در اين دهه سياهى كه گذشت جز فقر و ذلت و اختناق, قتل هاى دسته جمعى, تيرباران و اعدام هاى غير قانونى و انباشتن زندان ها از علمإ روحانيون و جوانان ملت اسلامى چيزى عايد ملت ستم ديده ايران نگرديده… اكنون سكوت در مقابل اين نقشه ها و فجايع در حكم انتحار است ((استقبال از مرگ سياه و سقوط يك ملت بزرگ مى باشد.))(43)
در اسفند ماه سال 1353, شاه كه به تصورى باطل خود را در اوج قدرت مى ديد, موجوديت حزب رستاخيز را اعلام كرد و عوامل رژيم, مردم را تهديد كردند كه اگر در اين حزب ثبت نام نكنند, دستگير و زندانى مى شوند.(44)
امام فرياد زدند: ((شركت در حزب رستاخيز حرام و كمك به ظلم و استيصال و از بين بردن مسلمين است و مخالفت با آن از روشن ترين موارد نهى از منكر است. اين حزب تحميلى مخالف قانون اساسى و موازين بين المللى است.))(45)
به مناسبت پنجاهمين سال سلطنت پهلوى در سال 1355 هـ.ش جشن هايى در ايران برپا گرديد كه با عيد سعيد فطر هم زمان بود. امام با صلابت و شجاعتى خاص در پيامى خاطرنشان ساخت: ((براى مسلمين در وضع حاضر عيدى نمانده است… ايران مركز تاخت و تاز اجانب خصوصا امريكا و ايادى خبيثه آن است.))(46)
تصميم جدى و قاطعيت امام در مورد هر چه كه به عنوان وظيفه و تكليف شرعى تشخيص مى دادند تا حدى بود كه اگر دنيا و اهلش با ايشان مخالفت مى كردند از آن منصرف نمى شدند, شهيد آيه الله محمد رضا سعيدى مى گويد: به امام عرض كردم شما را تنها مى گذارند, فرمودند: ((اگر جن و انس يك طرف باشند و من يك طرف, حرفم همين است كه مى گويم.))(47)
امام از آن روز كه پا به ميدان نهاد و با حكومت فساد به ستيز پرداخت, نه تنها براى يك لحظه پاى سرسختى و استقامتش سست نشد, بلكه هر روز استوارتر و قاطع تر گرديد. او در برخورد با خواص و نيروهاى خودى و افراد آشنا نيز همين صلابت را توإم با صراحت داشت و در اجراى موازين شرعى و عمل كردن به وظيفه الهى از هيچ كس پروا نداشت و مى فرمود: ((با خداى خود پيمان بسته ام كه رضاى او را بر رضاى مردم و دوستان مقدم دارم. اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنمى دارم, من كار به تاريخ و آن چه اتفاق مى افتد ندارم. من تنها بايد به وظيفه شرعى خود عمل كنم.))(48)
همو در جاى ديگر هشدار دادند: ((دفاع از اسلام و نظام شوخى بردار نيست و در صورت تخطى هر كس در هر موقعيت, بلافاصله به مردم معرفى خواهد شد.))(49)
ايشان در همين مورد تإكيد نمودند ((… بارها اعلام كرده ام كه با هيچ كس در هر مرتبه اى كه باشد, عقد اخوت نبسته ام. چهار چوب دوستى من در درستى راه هر فرد نهفته است, دفاع از اسلام و حزب الله اصل خدشه ناپذير جمهورى اسلامى است… كسانى كه از منافقين و ليبرال ها دفاع مى كنند, پيش ملت عزيز و شهيد داده ما راهى ندارند.))(50)
امام بر اين باور بود كه در افراد ملى گرا و مدافعان دروغين آزادى, نوعى انحراف ديده مى شود و اگر آنان به تشكيلات اجرايى و حكومتى راه يابند به اسلام و مسلمانان چنان ضربه اى خواهد خورد كه طى سال هاى متمادى, بايد خسارات و عوارض مخرب آن را تحمل كرد. به همين دليل كوتاه شدن دست اين افراد را از قواى سه گانه عنايت الهى دانست و افزود: امكان دارد اين اشخاص با برنامه هاى خود فسادى پديد آورند كه از ضرر منافقان بيش تر و حتى بالاتر است.(51)
و در جايى فرمود: ((انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروهك ها و ليبرال ها مى خوريم. آغوش كشور و انقلاب هميشه براى پذيرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است, ولى نه به قيمت طلب كارى آنان از همه اصول…))(52)
گروهى از افراد خودى, اعم از روحانى و دانشگاهى براى جلب رضايت افراد ليبرال مطالبى را مطرح كردند كه موجب يإس و حرمان مردم نسبت به انقلاب اسلامى و دستاوردهاى آن مى گرديد. امام در فراز پيامى كه صادر فرمودند جواب اين گونه اشخاص را چنين دادند: ((… نبايد براى رضايت چند ليبرال خودفروخته در اظهار نظرها و ابراز عقيده ها, به گونه اى غلط عمل كنيم كه حزب الله عزيز احساس كند جمهورى اسلامى دارد از مواضع اصولى اش عدول مى كند. تحليل اين مطلب كه جمهورى اسلامى ايران چيزى به دست نياورده يا ناموفق بوده است, آيا به سستى نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمى شود؟))(53)
يكى از جنبه هاى جالب در سيره سياسى و اخلاق مبارزاتى امام كه شجاعت و شهامت او را به اثبات مى رساند, ستيز با تحجر و جمودگرايانى است كه افق ديدى تنگ و آگاهى ناقص و اندكى دارند و با هرگونه تحول و ابتكارى مخالفند و يافته هاى تخيلى و تصورهايشان را عين حقيقت دانسته و بر اين اساس معارف اسلامى و فرهنگ قرآن و عترت را از چهارچوب فكر منجمد خود فراتر نمى برند. آن حكيم گران مايه و رهبر فرزانه در طول ساليان دراز مبارزه فرهنگى, سياسى و اجتماعى ضمن آن كه نقش حقايق قرآنى و روايى را در پى افكندن طرحى نو در جامعه دريافته بود, به حركت هاى منفى جاهلان و تنك مايگان در وارونه سازى ابعاد معنوى و زندگى ساز قرآن پى برد و جسورانه فرياد زد: ((اى حوزه هاى علميه, دانشگاه هاى اهل تحقيق, به پا خيزيد و قرآن كريم را از شر جاهلان متنسك و عالمان متهتك كه از روى علم و عمد به سوى قرآن تاخته و مى تازند, نجات دهيد.))(54)
ايشان در كتاب ولايت فقيه مى فرمايند: ((امروز جامعه اسلامى طورى شده كه مقدسين ساختگى جلو نفوذ اسلام و مسلمين را مى گيرند و به اسم اسلام, به اسلام صدمه مى زنند. ))(55)
چون شمارى از مقدس نماها در برابر انديشه هاى پويا, روحانيان مبارز و باورمندان به ستيز با استبداد و استكبار قرار گرفتند و خاستگاه استعمار را مبنى بر اين كه روحانيت نبايد در سياست دخالت كند, جاهلانه پى گرفتند و به جامعه القا كردند كه جاى علماى دين در مسجد است و نه عرصه هاى اجتماعى ـ سياسى, امام كه از اين برنامه هاى آنان دل پرخونى داشت, فرمود: ((… اين گونه افكار ابلهانه به استعمارگران و دولت هاى جائر كمك مى كند كه وضع كشورهاى اسلامى را به همين صورت نگه دارند و از نهضت اسلامى جلوگيرى كنند. اين ها افكار جماعتى است كه به مقدسين معروف اند و در حقيقت مقدس نما. بايد افكار آنان را اصلاح كنيم و تكليف خود را با آن ها معلوم سازيم, چون اين ها مانع اصلاحات و نهضت ما هستند و دست ما را بسته اند.))(56)
و هشدار مى دهند كه: ((… امروز عده اى با ژست تقدس مآبى, چنان تيشه به ريشه دين و انقلاب و نظام مى زنند كه گويى وظيفه اى غير از اين ندارند. خطر تحجرگرايان و مقدس نمايان احمق در حوزه هاى علميه كم نيست, طلاب عزيز لحظه اى از فكر اين مارهاى خوش خط و خال كوتاهى نكنند. اين ها مروج اسلام امريكايى اند و دشمنان رسول الله.))(57)

پى نوشت ها:
1. پا به پاى آفتاب, ج دوم, ص100.
2. ياد يار (ويژه اولين سالگرد رحلت امام خمينى) روزنامه جمهورى اسلامى, 13 خرداد 1369, ص69.
3. مجله تربيت, سال 15, مهر 1378, ص44.
4. سرگذشت هاى ويژه, ج اول, ص120 و نيز نك: به روزنامه كيهان, شماره 16596.
5. پا به پاى آفتاب, ج دوم, ص;100 ج4, ص174 و 169.
6. مجله پاسدار اسلام, شماره14, ص29.
7. سرگذشت هاى ويژه, ج5, ص164.
8. همان.
9. مجله پاسدار اسلام, شماره93, ص29.
10. سيره اخلاقى امام خمينى, ص41.
11. همان, ص42.
12. همان.
13. شاهد بانوان, شماره;149 روزنامه اطلاعات شماره 21736, ص13.
14. روزنامه اطلاعات, شماره 21725, ص13.
15. روزنامه كيهان, شماره 16450, اول اسفند 1377.
16. همان, شماره 16613, 30 شهريور 1378.
17. سرگذشت هاى ويژه, ج اول, ص18 و 19.
18. همان, ج2, ص82.
19. همان, ج اول, ص18.
20. روزنامه اطلاعات, شماره 21745.
21. صحيفه نور, ج اول, ص40.
22. مجله نور علم, دوره سوم, شماره هفتم, ص114.
23. سخن آفتاب, ص117.
24. همان, روزنامه جمهورى اسلامى, 18 مرداد 1368.
25. سرگذشت هاى ويژه, ج سوم, ص31.
26. همان, ج دوم, ص59 ـ 58.
27. مجله حوزه, شماره 49, ص150.
28. سرگذشت هاى ويژه, ج چهارم, ص14.
29. صحيفه نور, ج20, ص227.
30. عقيقى بخشايشى, خاطرات آيه الله پسنديده, يكصد سال مبارزه روحانيت مترقى, ج دوم, ص79 ـ 77.
31. زندگى نامه سياسى امام خمينى, محمد رجبى, ص175.
32. محقق معاصر استاد على دوانى گزارش اين مقاومت و قيام را در كتابى تحت عنوان نهت دو ماهه روحانيون كه در 15 ديماه 1341 انتشار يافت, آورده است.
33. صحيفه نور, ج اول, ص63.
34. فرازهاى فروزان, ص405.
35. نك: صحيفه نور, ج اول, ص93 ـ 91.
36. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى, ج اول, ص468.
37. صحيفه دل, ص37.
38. نك: دوانى, على, نهضت روحانيون ايران, ج چهارم, ص302 ـ 331, ج پنجم, ص122 ـ ;1 حكيمى, محمد رضا, تفسير آفتاب, همگام با خورشيد, اسماعيل فردوسى پور, ص177ـ 147.
39. صحيفه نور, ج اول, ص190.
40. همان.
41. همان ص158.
42. همان, ص165.
43. همان, ص207.
44. امام خمينى از تبعيد تا پيروزى, ص35.
45. صحيفه نور, ج اول, ص214.
46. همان, ص324.
47. سيروس پرهام, انقلاب ايران و مبانى رهبرى خمينى, ص76.
48. روزنامه كيهان, شماره 16447.
49. محمدى رى شهرى, محمد, خاطرات سياسى, ص294.
50. همان, ص289 و نيز حديث بيدارى.
51. مجموعه آثار يادگار امام, ج اول, ص632.
52. صحيفه نور, ج21, ص96.
53. ويژه نامه يكصدمين سال ميلاد امام خمينى, روزنامه كيهان, مهر 1378, ص4.
54. مجله آينه پژوهش, شماره 58, ص3.
55. ولايت فقيه, امام خمينى, ص195.
56. همان, ص130.
57. دليل آفتاب, ص146.

 

/

زن از نگاهى ديگر

زن از نگاهى ديگر

طلوع ستاره فاطمى در آسمان معرفت بشرى چنان شور و نشاطى مىآفريند كه تنها با خورشيد عالمتاب ((محمدى)) و بدر تمام ((علوى)) قابل موازنه است و تنها ((زن)) در استواى قامت ((فاطمه)) است كه مى تواند به موجوديت خويش مباهات كند و اين فاطمه است كه ((شب قدر)) عروج انسانى است(1) ((و تو چه مى دانى كه شب قدر چيست؟ ))…(2)
بى شك مهم ترين دستاورد زن ايرانى در عصر نوين انقلاب اسلامى, تعيين روز ميلاد زهره عصمت به عنوان روز زن توسط امام امت(ره) بود. اين اقدام ميمون نه فقط به معناى طرح يك مناسبت و بزرگداشت يك شخصيت بزرگ تاريخى, بلكه به معناى ترسيم جهت گيرى حركت زن ايرانى به سوى ((زن برگزيده)), تدوين الگوى برنامه ريزى اجتماعى با محوريت شخصيت فاطمه(س) و اعلام برترى الگوى فاطمى بر الگوهاى رايج توسعه زنان در سرتاسر جهان بود. ترسيم الگوى زن مسلمان بر اساس توجه به سه بعد, فردى, خانوادگى و اجتماعى شخصيت فاطمه و تدوين برنامه عملى ملى براساس الگوى فاطمى است كه مى تواند خط پايانى بر تحقير تاريخى شخصيت زن و آغازى بر شكوفايى تاريخى زن مسلمان باشد. تنها او كه در بعد فردى شخصيت خود عبوديت و معنويت, حيا و عفاف, زهد و تقوا, صبر و گذشت, حكمت و معرفت و توجه به رضايت خداوند را درهم آميخته بود, مى توانست مظهر ((عصمت الهى)) گردد; و تنها او كه در بعد خانوادگى, مادرى دلسوز و انسان ساز و همسرى همراه و همراز بود كه خانه را محور سازندگى ساخت و شإن خانگى زن را به گونه اى مباهاتآميز ارتقا داد مى توانست اهميت خانواده را در ايجاد تحولات تاريخى ترسيم نمايد و از خانه مسيرى به جامعه و تاريخ بگشايد; و او كه در بعد اجتماعى, خروشى مقدس در برابر حاكميت نامشروع, حضورى سازنده در جبهه هاى دفاع از ارزش ها وحمايتى مستمر از امام معصوم(ع) و جلوه ايثار و ديگر گرايى بود, توانست حضورى هميشگى در هميشه تاريخ تحولات اجتماعى بشر داشته باشد, و زخم ناشى از تحقير جنس زن را التيام بخشد. مگر شخصيتى تحقير شده و روحيه اى لگدمال شده مى تواند يك تنه در برابر جبهه باطل سر برافرازد وتاريخ را با خطبه تاريخى خود به قضاوت نشاند؟ شخصيتى اين چنين جامع را به حق مى توان بزرگ ترين نشانه خداوند و ((الگوى جامع زن مسلمان)) ناميد و او را مقياس پيشرفت يا عقب گرد زنان يك جامعه دانست.
متإسفانه پس از گذشت بيش از دو دهه از پيروزى انقلاب اسلامى و طرح الگوى فاطمى بايد اعتراف كنيم كه اقدامى اساسى و سازماندهى شده در جهت تبيين الگوى فاطمى و مبنا قرار دادن آن در برنامه ريزى كلان اجتماعى و تبديل ابعاد وجودى ايشان به شاخصه هاى توسعه اجتماعى و انسانى صورت نگرفته است. مى توان سطحى نگرى, شعارزدگى, روزمره گى, كم كارى و التقاط را عوامل اين ناكامى دانست.
از سوى ديگر نظام استكبارى و وابستگان داخلى با تكيه بر همين ناكامى, تلاش هاى گسترده اى براى ناكارآمد نشان دادن الگوى فاطمى و طرح الگوهاى بيگانه آغاز كرده اند. تلاش براى جايگزين ساختن هشتم مارس به جاى بيستم جمادى الثانى, جايگزينى روز جهانى خانواده به جاى بيست و پنجم ذى الحجه, روز نزول سوره ((هل اتى)) و روز خانواده در نظام اسلامى و تلاش هايى كه به منظور تحميل ((كنوانسيون محو كليه اشكال تبعيض عليه زنان)) صورت گرفت تنها بخشى از اين فعاليت ها و به منظور متوجه كردن زن مسلمان به خارج از مرزهاى فرهنگى خود, در پيگيرى مطالبات و حقوق خويش است. اين در حالى است كه نظام غرب خود در پيگيرى مطالبات زنان و ارايه الگويى جامع كه به كارآمدى و نقش آفرينى زن در خانه واجتماع و ايجاد زمينه تفاهم و رفع زمينه هاى تخاصم ميان دو جنس بيانجامد به بن بست رسيده است. وجود معضلات شديد اخلاقى در جوامع غرب, سست شدن بنيان خانواده و كاهش نقش زن به عنوان مادر و همسر, با وجود رشد شاخص هاى موجود در الگوى توسعه در اين كشورها از يك سو و تولد ديدگاه هاى ((پست فمينيستى)) كه به انتقاد از آموزه هاى كليشه اى فمينيستى پرداخته اند, از سوى ديگر, شاهدى بر ناكارآمدى الگوى توسعه زنان و شاخص هاى آن در جهان غرب است.
امروزه با گذشت بيش از دو دهه از انقلاب بر اين ادعا پاى مى فشاريم كه موفقيت هاى چشمگير زنان ايرانى مرهون توجه به ابعادى از الگوى فاطمى و ناكامى ها و عقب گردها هم ناشى از بى توجهى به همين الگو و يا توجه به الگوهاى بيگانه است.
((دفتر مطالعات و تحقيقات زنان)) خود را موظف مى داند كه با ارايه گزارشى آسيب شناسانه از موفقيت ها و ناكامى هاى نظام اسلامى در عرصه زنان و توجه به بحران هاى پيش رو, توجه كارگزاران نظام اسلامى و فرهيختگان را به نكاتى جلب نمايد كه دستيابى به الگوى فاطمى و ايجاد اصلاحات اجتماعى به نفع جامعه زنان را تسهيل مى نمايد. پيشاپيش بر اين نكته پاى مى فشاريم كه توصيف و تحقيق وضعيت موجود, ترسيم افق هاى پيش رو و تبيين برنامه اصلاحات اجتماعى مسإله اى نيست كه با بضاعتى اندك, فرصتى محدود و در قالب نوشتارى موجز قابل طرح باشد.

1. دستاوردها

موفقيت هاى زنان ما در ساليان گذشته از يك سو حاصل تلاش و روشن بينى آنان و از سوى ديگر نتيجه اهتمام و روشن گرى رهبران و اهتمام مسوولان اجرايى كشور بوده است. برخى از اين دستاوردها عبارتند از:
1 ـ 1. خودباورى. مهم ترين تإثير انقلاب اسلامى در جامعه زنان را بايد در تحول شخصيت زن ايرانى و تبديل زنان خود باخته و يا سرخورده و سردرگم به زنانى دانست كه نه تنها آرمان شهر خود را در داستان هاى تخيلى زن غربى جست و جو نمى كردند, بلكه خود داعيه رهبرى زنان جهان را در سر مى پروراندند. زن ايرانى در عصر انقلاب افزون بر آن كه خود را در تحولات اجتماعى و تاريخى كشور خود سهيم و داراى نقش تعيين كننده مى دانست, نيم نگاهى نيز به زنان ديگر داشت تا طرحى نو براى نجات و هدايت آنان درافكند. او گرچه در اين عصر به تدوين برنامه اى منسجم براى زنان آن سوى مرزها نينديشيد, اما تحولات به وجود آمده در داخل كشورش چراغى فراروى زنان ديگر كشورها به ويژه كشورهاى اسلامى گرديد. امروزه زن مسلمان فرهيخته در هر كشورى به راه سومى مى انديشد كه نه برآمده از جمود و تحجر است و نه محصول خودباختگى در برابر غرب و البته خود را در شناخت اين راه سوم مديون زن ايرانى مى داند.
2 ـ 1. ارزشمندى. زن ايرانى در عصر انقلاب اسلامى آنگاه به جايگاه ارزشى خود رسيد كه تجلى ارزش هاى انسانى شده بود; در صفوف راه پيمايى ها و پيشاپيش مردان تجلى شهامت و حضور, در طول انقلاب و دفاع مقدس تجلى ايثار و گذشت و از بزرگ ترين سرمايه هاى زندگى خود, در زمان حملات مكرر دشمن تجلى مقاومت, پس از شهادت همسر و فرزند تجلى صبر, در صحنه هاى اجتماعى تجلى عفاف و در عرصه دفاع و سازندگى تجلى تلاش و استقامت.
به جرإت مى توان گفت كه زنان ما به ويژه در دوران دفاع مقدس احياگر روحيه دلاورى و شجاعت در قهرمانان جبهه هاى كارزار و پرورش دهنده نسلى نو بودند كه شهادت درراه آرمان هاى مقدس را سعادت مى شمردند.
3 ـ 1. حضور اجتماعى. تغيير نظام سياسى و پاك تر شدن فضاى اجتماعى فرصتى به دست داد تا زن مسلمان با ارتقاى رفتار اجتماعى خويش چهره اى از خود ارايه دهد كه نه به معناى انزوا بود و نه با تبرج و خودنمايى ملازمتى داشت. او به خوبى دريافته بود كه مشاركت اجتماعى ضرورتا نه به معناى حضور فيزيكى در كوچه و خيابان و احراز مشاغل اقتصادى, كه به معناى تإثير هرچه بيشتر در تحولات اجتماعى در مسير سعادت بشرى است. كم شدن زمينه هاى اختلاط در برخى محيطهاى كار نيز در افزايش حضور و اقدام به فعاليت هاى اطمينان بخش آنان موثر بود.
4 ـ 1. حضور در عرصه هاى زنانه. آمار گوياى آن است كه در دو دهه گذشته حضور زنان در فعاليت هايى كه با روحيات زنانه سازگارتر و يا در ارتباط با جامعه زنان است, رشد معنادارى يافته است. تغيير موازنه در فعاليت هايى چون پزشكى زنان, پرستارى, مامايى, تحصيل, تحقيق و تدريس به ويژه براى زنان و ده ها نمونه ديگر شاهد آن است كه زن ايرانى به جد خواهان حضور در چنين عرصه هايى است و بى شك سياستگذارىهاى متقن و هماهنگ مى تواند در توسعه و جهت مندى اين حضور نقشى بيش از پيش ايفا نمايد.
5ـ1. رشد علمى. بالا رفتن ميزان باسوادى دختران تا بيش از 90% كم شدن فاصله بى سوادى ميان پسران و دختران, ارتقاى تحصيلات تا سطوح عالى, رشد اطلاعات علمى و ازدياد سريع پژوهشگران زن تنها يكى از شاخصه هاى رشد علمى زنان در دو دهه گذشته است. آن چه از اهميت بيشترى برخوردار است ظهور طبقه اى از زنان فهميده و روشن نگر است كه تحولات داخلى و بين المللى را پيگيرى مى كنند و به تغيير موازنه جهان اسلام در مقابل نظام استكبار مى انديشند و مى كوشند تا به معادله اى دست يابند كه جامعه اسلامى به ويژه زنان را در برابر هجوم فتنه هاى آخرالزمان به ويژه خطراتى كه از ناحيه تهاجم فرهنگ بيگانه و پروژه جهانى سازى وارد مى شود, محافظت نمايد. آن چه اميدوارى را افزون مى سازد آهنگ رو به رشد تعداد اين زنان است.
6 ـ 1. توجه بيشتر به شإن مادرى و همسرى. زنان ما دريافتند كه مادرى و همسرى دو فعاليت خطير, پيچيده و مهم است كه بيشترين تإثير را در توسعه فرهنگى, اقتصادى و اجتماعى جامعه ايفا مى كند. تجربه انقلاب و دفاع مقدس حقيقت اين كلام امام را كه ((از دامن زن مرد به معراج مى رود)) به آنان چشانيد و تجربه اى براى دوران سازندگى در اختيارشان گذاشت. آنان به خوبى به نقش تربيتى خود در خانواده آگاه شدند و امروزه به دنبال ارتقاى آگاهى هاى خود براى توانمندتر شدن در اين امر خطيرند.
7 ـ1. توجه به آموزش غير رسمى زنان. در دهه اخير آموزش غير رسمى زنان به ويژه از طريق رسانه هاى عمومى توسعه يافته است. اين آموزش هاى فراگير گرچه نيازمند پالايش و تكميل است, گوياى اين واقعيت است كه مسوولان نظام و رسانه هاى عمومى هم به نقش منحصر به فرد زنان در زندگى خانوادگى و كاهش معضلات اخلاقى در جامعه واقفند, و هم رسالت مهم رسانه ها را زمينه ورود به عرصه پرورش زنان و مادران كارآمد مى دانند.
8 ـ1. توجه به مسائل زنان. اگر در گذشته اين سرزمين مسائل اصلى جامعه زنان در پس غبارهاى جهالت و تحجر ناديده گرفته و يا در پشت زرورق ها و لعاب هايى از تجدد زدگى پنهان مى ماند و يا وارونه تفسير مى شد, ظهور نسل جديد زنان و هدايت رهبرانى كه هم خود را به حل مشكلات زنان موظف مى ديدند و هم قدرت تشخيص مسائل واقعى آنان را داشتند و وجود مسوولانى كه دغدغه حل مشكلات واقعى جامعه را داشتند, فرصتى به دست داد تا دريچه اى نو به حل مسائل زنان گشوده شود. امروزه گرچه اعتراف مى كنيم كه در پيگيرى اين مهم افتان و خيزان بوده ايم, اما بر اين باوريم كه شكستن سدهايى كه دفاع از زنان را به منزله بيگانگى با معارف اسلام مى دانست و يا مسائل آن ها را به شبهاتى نيازمند پاسخ گويى تنزل مى داد, شكسته شده است و امروزه بسيارى از نهادهاى فرهنگى و دينى خود را موظف به تحليل و پيگيرى مسائل زنان مى دانند. اين مهم مسووليت نهادهاى حكومتى و غير دولتى را دو چندان مى كند. امروزه زنان فرهيخته ما به حق اين انتظار را دارند كه به دور از شعارزدگى و عوام فريبى مشكلات زنان تحليل و اولويت گذارى شده و با همت اقشار مختلف جامعه مرتفع گردد.

2. موانع و مشكلات

امروزه جامعه زنان ما, با وجود تلاش هاى در خور تحسين نظام اسلامى, از مشكلات و معضلاتى رنج مى برد كه با چشم فروبستن از آن ها, آينده اى تإسف بار دور از دسترس نخواهد بود. برخى از موانع و ناكامى هاى موجود را به شرح ذيل مى توان برشمرد:
1 ـ 2. بالا رفتن سن ازدواج. آمارهاى موجود نشان از بالا رفتن سريع سن ازدواج به ويژه در ميان دختران دارد, در كشورى كه در زمره جوان ترين كشورهاى جهان محسوب مى گردد و نوجوانان و جوانان آن بيش ترين درصد جمعيتى كشور را دارا هستند, ازدياد فاصله ميان سن بلوغ و سن ازدواج, به ويژه با توجه به اين نكته كه فرهنگ اسلامى يگانه راه ارضاى تمايلات جنسى را ازدواج دانسته, بسيار نگران كننده و آسيب زاست. اين نگرانى آن گاه افزون مى گردد كه تعدادى از كارشناسان و مسوولان بالا رفتن سن ازدواج را پديده اى مثبت و نشانه رشد فكرى جوانان ارزيابى كنند. اين بدان معناست كه آنان به دنبال معادله اى براى خروج از اين بحران نيستند و چشم بر پيامدهاى تإخير ازدواج مى بندند. مى توان ادعا كرد كه تجرد از عوامل مهم اعتياد, روابط نامشروع جنسى, بزهكارىهاى اخلاقى, مشكلات روانى و حتى رفتارهاى غير متعادل سياسى و اجتماعى است.
2ـ2. افزايش آمار طلاق. امروزه آمار تكان دهنده اى از افزايش ميزان طلاق در خانواده ها به گوش مى رسد تا آن جا كه برخى مسوولان, ايران را در زمره چند كشور پرطلاق دنيا دانسته اند. گرچه در كشورى كه سيستم علمى دقيقى براى سنجش پديده هاى اجتماعى وجود ندارد, نمى توان به چنين آمارهايى كاملا اعتماد كرد, اما به هر حال افزايش روز افزون طلاق را نمى توان ناديده گرفت. اگر به اين مسإله, كاهش ميزان ازدواج را بيفزاييم نتيجه خواهيم گرفت كه دستگاه هاى مختلف از جمله دستگاه هاى فرهنگى كشور در مورد ايجاد و استحكام خانواده موفقيت چندانى نداشته اند. برخى كارشناسان آشنا شدن زنان با حقوق خود و استقلال مالى را از علل ازدياد اين پديده دانسته و آن را مثبت ارزيابى كرده اند. اين نكته گوياى ضعف شديد در نظام كارشناسى كشور و نشان گر وجود معضلاتى ديگر است. اين كه افزايش سطح تحصيلات و اشتغال بانوان زمينه هاى تخاصم در خانواده را افزايش دهد نيز نشان از وجود نابسامانى در نظام آموزشى و اشتغال در كشور دارد.
3ـ2. زنان تنها. بر طبق آمار ارايه شده توسط برخى مسوولان ذيربط تعداد دختران مجرد در مقطع سنى 15 تا 39 سال 7 / 1 ميليون نفر بيش از پسران است. اين بدان معناست كه اگر هر يك از پسران مجرد با يك دختر ازدواج كند, 7 / 1 ميليون دختر مجرد باقى مى مانند. به علاوه به دليل مهاجرت 41% از دختران روستايى مجرد مانده اند.(3)
از سوى ديگر آمارها نشان مى دهد كه بيش از يك ميليون نفر ((زن سرپرست خانواده)) وجود دارد كه به دليل طلاق يا مرگ همسر مسووليت سرپرستى خانواده را بر عهده دارند.(4) ميزان فقر و بى سوادى در اين خانواده ها به طرز معنادارى بيش از متوسط عمومى است و دولت هم در شرايط كنونى امكان حمايت اقتصادى لازم از آنان را ندارد. وجود زنان تنها و زنان سرپرست خانواده, صرف نظر از مسائل اقتصادى, پيامدهاى ديگرى از جمله بحران هاى روحى ناشى از احساس تنهايى و عدم وجود پشتوانه عاطفى و بحران هاى جنسى را به همراه دارد. زنان خود سرپرست به دليل مشكلات مختلف در مقابل حوادث مختلف از جمله بزهكارى جنسى آسيب پذيرتر نشان مى دهند.
4ـ2. استفاده ابزارى از زن. در دهه اخير رسانه ها به ويژه رسانه هاى تصويرى و مجلات سينمايى در توسعه ابتذال, ازدياد زمينه هاى تحريك جنسى جوانان و حمله به ارزش هاى زن مسلمان نقش موثرى ايفا كرده اند. اين حركت ارتجاعى و ضدارزشى در قالب فيلم ها و سريال ها, رمان ها و گزارش هاى تصويرى به جامعه جوان كشور صورت گرفته است. بانيان اين حركت يا كسانى بودند كه دغدغه نان را بر دغدغه هاى فرهنگى ترجيح مى دادند و يا مزدورانى بودند كه بهترين راه مقابله با نظام اسلامى را ترويج فرهنگ ابتذال مى دانستند. از سوى ديگر سياست هاى موجود در دستگاه هاى فرهنگى كشور و مديريت ضعيف اين نهادها برترين فرصت را به دست ابتذال گرايان داد تا هم از امكانات بيت المال بهره مند شوند و هم نظام اسلامى را به سخت گيرى و انقباض متهم سازند. در اين ميان سكوت نهادهاى زنانه در مقابله با حركتى كه به تحقير زن ايرانى و هتك حرمت وى منجر مى شود, بسيار نگران كننده است.
5 ـ2. زنان خيابانى. پديده زنان خيابانى گرچه منحصر به جامعه ما و مخصوص زمان حاضر نيست اما گسترده شدن آن امنيت اجتماعى را به شدت به مخاطره انداخته است. برخى علل رويكرد زنان به روسپيگرى را فقر, اعتياد و نزاع هاى خانوادگى دانسته اند. به نظر مى رسد آن چه بيش از عوامل ياد شده در ازدياد اين پديده شوم موثر بوده, رواج مولفه هاى فرهنگ غرب و دورى از فرهنگ اسلامى, سخت تر شدن ازدواج در كنار سهولت امكان برقرارى رابطه نامشروع است.
مشكلات ناشى از اين پديده به قدرى است كه امروزه دستگاه هاى كارشناسى كشور به دنبال راهى براى كنترل اين پديده اند.
متإسفانه سطحى نگرى و انفعال در برابر مجامع بين المللى برخى دستگاه ها را به تنظيم طرح هايى سوق داده است كه يادآور مراكز فساد در رژيم گذشته است و بيش از آن كه مشكل روسپى گرى را در جامعه حل كند به كم كردن مشكل روسپيان توجه دارد. بى شك حل اين معضل در گرو عزم مسوولان كشور, نهادهاى مختلف فرهنگى, اجتماعى و انتظامى و مشاركت مردمى است كه از يك سو ازدواج ساده به يك هنجار فراگير و پسنديده تبديل گردد, و از سوى ديگر استفاده از قوه بازدارنده, زمينه هاى خوف از ارتكاب فساد را افزون سازد.
6 ـ 2. افزايش بيمارىهاى جنسى. در چند سال اخير بيمارىهاى جنسى به ويژه ايدز افزايش نگران كننده اى يافته است. اين مسإله دستگاه هاى مختلف كشور را به تدوين طرح هايى براى كنترل اين گونه بيمارىها سوق داده است. برخى مطبوعات همراه با گروهى از كارشناسان, آموزش هاى بهداشت جنسى به نوجوانان و جوانان را گزينه خوبى براى حل اين معضل دانسته اند. پيش از آن نيز ((صندوق كودكان ملل متحد (يونيسف))) آموزش بهداشت جنسى و سقط جنين به نوجوانان را راه حلى مناسب براى پيشگيرى از بيمارىهاى جنسى دانسته بود. به نظر مى رسد چنين نگرشى به مسإله ناشى از كم توجهى به ابعاد مختلف مسإله است. در شرايطى كه دستگاه هاى آموزشى و فرهنگى كشور به مسووليت خطير خود در مورد پرورش اخلاقى نوجوانان و تقويت روحيه عفاف و پرهيزكارى در آنان, عمل نمى كنند, ارايه آموزش هاى جنسى به آنان به معناى كم كردن دغدغه در برقرارى تماس با جنس مخالف و ازدياد آمار بزهكارىهاى جنسى است. شايسته است كه آموزش هاى نوجوانان از مقطع بلوغ تا زمان ازدواج قانونى بر محوريت عفت و دورى از گناه باشد و آموزش هاى بهداشت جنسى به مقطع ازدواج منتقل گردد.
7 ـ 2. كاهش امنيت اجتماعى دختران. امروزه دختران و زنان از افزايش مزاحمت هاى خيابانى در معابر عمومى و پارك ها گله مندند و مسوولين مربوطه را به سهل انگارى در برخورد با اين پديده متهم مى سازند.
برخى از مسوولين ذى ربط نيز به جاى پاسخ گويى مناسب و برآوردن انتظارات مردمى به توجيهاتى مى پردازند كه بيشتر به سخنان وكيل مدافع متهمان شباهت دارد. اظهار عجز از نحوه مقابله با مزاحمان نواميس, خود به معناى صدور رواديد فعاليت براى آنهاست. اختلاف نظرهاى مديران و مسوولان در چگونگى مقابله با اين پديده و عدم اتخاذ شيوه هايى كه از قدرت بازدارندگى كافى برخوردار باشد, خود در شيوع اين پديده موثر است.
ادامه دارد

پى نوشت ها:
1. بحارالانوار, ج43, ص65, ح58.
2. به نقل از مصاحبه زهرا شجاعى, حيات نو, 30 / 5 / 81, ص1.
3. به نقل از گزارش آمنه ستاره فروزان, گزارش هم انديشى بررسى مسائل و مشكلات زنان; اولويت ها و رويكردها, دفتر مطالعات و تحقيقات زنان, 1380, ص76.

 

/

فاطميان ! عيدى بگيريد

فاطميان ! عيدى بگيريد

استاد سيد محمد جواد مهرى

فاطميان ! عيدى بگيريد
ما مردگانيم .. نفخه قدسى ما را زنده مى سازد
ما خفتگانيم .. صراط مستقيمت ما را بيدار مى سازد
ما غافلانيم .. يادت ما را هشيار مى سازد
ما خودپرورانيم .. خط الهيت ما را خداپروران مى سازد
ما خودكامگانيم .. مناجات شبانه ات ما را خداكامه مى سازد
نور تويى.. روح تويى جان تويى جانان تويى لطف تويى بحر تويى روضه اميد تويى راه ده, يار تويى حاصل ديدار تويى!
اى نور خدايى راه هاى ظلمت زا را از پيش پاى ما بردار و پرده را از رازهاى الهى بردار!
قطره اى از درياى بى كران جود و كرمت به تشنه كامان ولايتت ارزانى ده ; روزنه اى از اميد در قلب هاى تاريك ما بتابان تا تو را بشناسيم و از راه تو به خدا پى ببريم.
اى اسم اعظم پروردگار… اى پرتو نور ذوالجلال… اى فيض الهى… اى تفضل رحمانى, اى انگيزه هستى … اى پاره تن رسول الله… اى روح و روان محمد!
اى كسى كه خردها و عقول خردمندان و انديشمندان را شگفت زده ساختى و ديده هاى جهانيان را خيره ساختى; هنگامى كه خواستند به عظمت و جلال تو بنگرند و از اوج مقام تو – كه كروبيان به آن راه نيافته اند – آگاه گردند تا سرانجام بدانند : فاطمه كيست ؟
نه ! هرگز جز پروردگارت , پدرت, شويت و فرزندان پاكت , كسى از راز شناختت پى نبرده و نخواهد برد .
به خدا اگر مردان و زنان جهان از تو الگو بگيرند و راه تو را بپيمايند , جهان گلستانى شود عطرانگيز و روح افزا كه بوى خوش عطرش تمام كژىها و بدىها را بزدايد و به جاى آن همه غل و غش و رين و زيغ , صفا و خلوص و پارسائى و تقوا جاىگزين شود; نه راه تو, كه گامى كوتاه در راه تو اى صراط و اى ميزان حق و باطل و اى محور دايره وجود.
مقام و جاه فاطمه هم چون قبر مقدسش , پنهان و ناپيدا است از ديد عوام و حتى خواص . خانه اش فرودگاه وحى و جاىگاه خير و بركت و برترين خانه اى است كه مورد تمجيد و ستايش پيوسته پروردگار است
(فى بيوت إذن الله إن ترفع و يذكر فيها اسمه , يسبح له فيها بالغدو و الاصال رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكر الله) (نور, آيه 36) در خانه هايى كه خداوند اجازه داده تا برافرازد و نامش در آن ها ياد شود هر صبح وشام ; مردانى كه در آن تسبيح وى مى گويند و هرگز تجارت و خريد و فروش آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و پرداختن زكات باز نمى دارد.
فاطمه , واسطه رسالت و امامت و اصل و مام امامان و اولياى خداست . او در ديد پدر إم إبيهاست و در ديد فرزندان بهترين و برترين انسان هاست; همان گونه كه امام حسين(ع) در كربلا به خواهرش زينب(س) فرمود:
او از براى پيروان راهش دژ است و سپرى از آتش دوزخ. او براى مواليان و شيعيان قطب دايره وجود و براى دوستان و محبان , مبدل سيئات است به حسنات و براى مخلصان , محور است كه پيوسته گويند : فاطمه و إبوها و بعلها و بنوها .
و باز هم فاطمه ناشناخته است . شايد روزى پرده از ديدگان ما برداشته شود ((لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطإك فبصرك اليوم حديد)) و بتوانيم زهرا را بشناسيم و اين كار در اين دنياى مادى براى ما ميسر نيست , ملكوتيان در شناختش حيران و سرگردان شده اند چه رسد به ناسوتيان .
چو عبد و چون عرفه , عارفان اين عرفات
به هر كه قدر تو دانست مى دهند برات
تو خود جانى و خود جهانى ما را چه به جان و جهان
تو خود گنج روانى ما را چه به سود و زيان
اگر ذرات جهان از تو نشان يابند, نام و نشان نخواهند اگر در شهوار از پرتو تلالو تو قيمت يابد, نرخ بازار ماديان را نخواهد كه هر كلمه اى گهربار از زبان مقدست برآيد, عين حق و حقيقت است و ميزان شناخت راستى و درستى از كژى و نادرستى .
و ما امروز كه در روز ولادتت اى روح پدر و اى محدثه مادر گرد هم جمع شده ايم و به ياد زادروزت هم گام با فرشتگان و ملكوتيان جشن سرور مى گيريم تا ذره اى از نور آن خورشيد عالمتاب درون قلب هاى تاريكمان بتابد و قطره اى از درياى جود حقيقت سايت بر افكار پوسيده و تفتيده ما برسد و آن ها را چنانكه تو خواهى و خدايت , دگرگون سازد .
و اينك ما در اين مجلس بى ريا نشسته ايم تا در
محفل ولادتت همراه رسول الله, خديجه كبرى, ملائك و اولياى خدا جشن شادى بگيريم . و اينك نسيم بهارى از زاويه خانه كوچك رسول الله كه به سترگى تمام افلاك است , ترانه خوانان مى وزد تا بهاران كند خزان را و خندان كند جهان را .
هر دم ز باغ روح افزاى نبوت , پيك بشارتى به آسمان ها بر مى خيزد كه امروز دوستان را صلا زنيد و ياران را فراخوانيد كه غنچه برگشود سر سوسن را و گل سرخ محمدى به طرب آورد بيد و ارغوان را و عندليبان نواخوان بر شاخه هاى طوبا به ترانه خوانى مشغولند, تا ميوه دل ها را برسانند و با مشك و عنبر از زنگارهاى ساليان دراز جهالت و نادانى بشويند و با آب حيات معنويت وضو دهند .
دل را مجال نيست كه از ذوق دم زند
جان سجده مى كند كه خدايا مبارك است
اينك اى محب ! و اى دوست ! اندوه را از دل برگير كه عيد وصال است امروز.
دست دل را بگشاى تا پاى عشق كوبد كه در امن و امان است امروز.
بر بام عشق بالا رو و اذان محبت را عاشقانه بر گنبد دوار بخوان كه گاه عشق ورزيدن است امروز.
از شاخه هاى درخت ولايت زهرا و على خود را آويز كه هنگام گل چيدن است امروز.
و از دست پر اقتدار محمد گذرنامه ورود به فردوس برين را بگير كه وقت عيدى گرفتن است امروز .

عيدى شيعيان :

در روايت آمده است كه فاطمه هنگام ازدواج از پدر بزرگوارش خواست كه مهريه اش را شفاعت گنه كاران امت پدر قرار دهد, پس جبرئيل امين نازل شد و مكتوبى از سوى پروردگار متعال براى حضرت رسول (ص) آورد كه : ((جعل الله تعالى مهر فاطمه الزهرإ ابنه محمد المصطفى, شفاعه إمته العصاه)) كابين فاطمه زهرا دختر محمد برگزيده خدا, شفاعت گنه كاران از امت است.
از خود حضرت زهرا نقل شده كه روزى رسول خدا(ص) به من فرمود : ((يا فاطمه ! من صلى عليك غفر الله له و إلحقه بى حيث كنت من الجنه)) اى فاطمه ! هر كه بر تو درود فرستد خداوند او را بيامرزد و به من در بهشت برين ملحق سازد)). (كشف الغمه, ص230)
محمد بن مسلم گويد : از امام باقر(ع) شنيدم كه فرمود :
فاطمه را در برابر درب دوزخ توقفى است , همان جا كه ميان ديدگان هر انسانى نوشته شده كه مومن است يا كافر و هنگامى كه دستور داده مى شود كه محب گنه كار را به دوزخ روانه سازند فاطمه بين دو چشمانش مى خواند كه او محب است, ولى گناه زيادى دارد, پس عرض مى كند :
((الهى و سيدى سميتنى فاطمه و فطمت بى من تولانى و تولى ذريتى من النار و وعدك الحق و إنت لا تخلف الميعاد)) بار خدا و مولاى من! مرا فاطمه ناميدى و دوستداران و دوستان ذريه ام را از دوزخ بريدى و جدا ساختى, و وعده ات حق است و تو هرگز
از وعده خويش تخلف نمى كنى)).
خداى عزوجل در پاسخش مى فرمايد : ((صدقت يا فاطمه , انى سميتك فاطمه و فطمت بك من إحبك و تولاك و إحب ذريتك و تولاهم من النار و وعدى الحق و إنا لا إخلف الميعاد . و انما إمرت بعبدى هذا الى النار لتشفعى فيه فإشفعك ليتبين لملائكتى و إنبيائى و رسلى و إهل الموقف موقفك منى و مكانتك عندى , فمن قرإت بين عينيه مومنا , فخذى بيده و إدخليه الجنه; راست مى گويى فاطمه , من تو را فاطمه ناميدم و هر كه تو را دوست دارد و ولايت فرزندانت را مى پذيرد از آتش جهنم جدا ساختم و وعده من حق است و تخلف ناپذير . ولى من به اين دليل دستور دادم كه بنده گنهكارم را به جهنم ببرند تا تو شفاعتش كنى و من شفاعتت را بپذيرم تا براى فرشتگان و رسولان و پيمبرانم و تمام انسان هايى كه در محشر جمع شده اند, جاىگاه و مقام تو نزد من شناخته شود , پس هر كه را ديدى كه ميان دو ديدگانش ((مومن)) نوشته شده دستش را بگير و به بهشتش ببر)). (علل الشرايع, ص179, ح1)
دوستان ! بايد كارى كنيم كه لا إقل ميان ديدگانمان مومن نوشته شده باشد و گرنه ترس اين است كه از شفاعت زهراى مرضيه محروم گرديم .
فاطمه شب هاى تار در برابر ذو الجلال به راز و نياز و نيايش مى پردازد و پيوسته در دعاى سحرگاهانش از خدايش مى خواهد كه شيعيانش را از آتش جهنم برهاند.
اين چه مقام والائى است و اين چه قدر عظمت است ؟
امام مجتبى(ع) به مادر عرض مى كند : چرا پيوسته براى ديگران دعا مى كنى و براى خودت هيچ درخواستى نمى كنى؟
جواب مى دهد: ((الجار ثم الدار; اول همسايه سپس خود !و گمان نمى كنم چيزى را از خدا براى خود مى خواست كه هرچه دعا مى كرد براى ما گنهكاران امت پدرش بود)).
و آن جا كه صحراى محشر برپا شده و تمام خلايق از اولين و آخرين گرد آمده اند و همه ديده به مقام شامخ اولياى خدا دوخته اند و فاطمه با آن فر و شكوه وارد محشر مى شود و از صراط مى گذرد و به بهشت برين نزديك مى شود, اين آيه شريفه را تلاوت مى كند:
((الحمد لله الذى إذهب عنا الحزن ان ربنا لغفور شكور , الذى إحلنا دار المقامه من فضله لا يمسنا فيها نصب و لا يمسنا فيها لغوب))(فاطر, آيه 34 و 35)
حمد و سپاس خداى را كه حزن و اندوه ما ببرد و همانا پروردگار ما بسيار بخشنده و پاداش دهنده شاكران است . شكر آن خداى را كه از راه لطف و كرمش ما را به جايگاه جاويدان بهشت وارد كرد كه در اينجا هيچ رنج و دردى به ما نمى رسد و هرگز ناتوانى و خستگى نخواهيم داشت.
ناگهان خداى عزوجل بر او وحى مى كند كه : اى فاطمه! آنچه مى خواهى از من بخواه . در پاسخ خداوند عرض مى كند:
((إسإلك إن لا تعذب محبى و محب عترتى بالنار; بارالها! از تو مى خواهم كه دوستانم و دوستان عترتم را به آتش جهنم نسوزانى))
پاسخ خداوند را مى شنود كه: ((يا فاطمه و عزتى و جلالى و ارتفاع مكانى لقد إليت على نفسى من قبل إن إخلق السموات و الارض بإلفى عام إن لا إعذب محبيك و محبى عترتك بالنار; اى فاطمه ! به عزت و جلالم و علو مقام و كبريايم سوگند همانا دوهزار سال پيش از آنكه آسمانها و زمين را بيافرينم بر خود واجب دانستم كه دوستانت و دوستان فرزندانت را به آتش دوزخ نسوزانم.))
(تإويل الايات, ص473, حديث12, به نقل از إبوذر غفارى)
بازهم بگويم , ياران با وفاى زهراى اطهر!
چه بگويم كه هرجا دعا و درخواستى از خدا مى كند به ياد شيعيان است . در روايتى طولانى در كتاب تفسير الفرات, ص171, از ابن عباس نقل شده كه مى گويد :
((… پس جبرئيل امين از سوى پروردگار نازل مى شود و به فاطمه مى گويد : حاجتت را از خدايت بخواه .
فاطمه عرض مى كند : ((يا رب شيعتى; پروردگارا! شيعيانم.
خداى ـ عزوجل ـ مى فرمايد : ((قد غفرت لهم; آنان را آمرزيدم)).
عرض مى كند : ((يا رب شيعه ولدى; خدايا پيروان فرزندانم)).
مى فرمايد : ((قد غفرت لهم; آنان را آمرزيدم)).
باز هم حضرت زهرا دست بردار نيست , اين بار عرض مى كند: ((يا رب شيعه شيعتى)) خدايا! پيروان شيعيانم.
خداوند مى فرمايد : ((انطلقى , فمن اعتصم بك فهو معك فى الجنه; بگذر, هركس كه به تو روى آورد و دست نياز را به سوى تو دراز كند, با تو در بهشت خواهد بود)).
در ادامه روايت آمده است: ((فعند ذلك يود الخلايق إنهم كانوا فاطميين; در آن جاست كه تمام آفريدگان خداوند آرزو مى كنند كه اى كاش آن ها هم فاطمى بودند)).
آن گاه فاطمه زهرا روانه بهشت مى شود و پشت سر حضرتش شيعيانش و شيعيان فرزندان پاكش و شيعيان إميرالمومنين(ع) در امن و امان به راه مى افتند, در حالى كه تمام سختى ها و نگرانى ها از آنان زدوده شده و راه برايشان هموار گشته و در حالى كه تمام خلايق مى ترسند , آن ها هراسى ندارند و آن گاه كه تمام مردم تشنه اند, آن ها سيراب .
فرارسيدن سال روز مبارك ولادت حضرت زهرا(س) و فرزند صالح و خلفش بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت امام خمينى (ره) را به تمام ياران و فاطميان عزيز تبريك مى گوييم و اميد داريم همه, كه روز قيامت مورد شفاعت حضرتش قرار گيريم. آمين رب العالمين .

 

/

مفاتيح ترنم

مفاتيح ترنم

در آرزوى وصال

قرار از دل من برده اى بدين حركات
كجايى اى مه بدر اى نهايت حسنات
كه عاقلان طريقت سبوى مى گيرند
در آن مقام كه مستغرقند در ميقات
دو بوسه از لب لعلت بده براى زكات
كه بوسه وانكند كس حلال غير نجات
به وقت وصل دهان مرا فروبندى
زلعل باده فروشت دهى تو آب حيات
تو سنگ مونس آدم به دست ابراهيم(ع)
نظاره مى كنى اعمال و مى دهى تو برات
مرا ولايت آل رسول (ص) و صوم و صلات
كشد به مشعر وانگه شويم از عرفات
طمع ز خضر(ع) ندارم كه در زمين منى
مرا اشاره نمايد به سوى خير ثبات
زنيم سنگ لعامت به پيكر دد و ديو
كه وارهيم زشيطان نفس همچو نجات
بر آن شوم كه به قربانگه آيم از سر شوق
جمال بت شكن دهر بود در مرآت
مهيمنا چه كند بى نواى كوى نياز
به غير وصل تو چيزى طلب كند هيهات

(يوسف نجات)

على عليه السلام
بند تعلق

گر مرغ جان ز بند تعلق رها شود
ويران سراى دل حرم كبريا شود
بر كن دل از علايق دنيا گرت هواست
دور از تو ديو نخوت و نفس و هوى شود
لب از مى ولاى على تر كن اى عزيز
تا سينه تو مخزن سر خدا شود
بر شاخسار خرم طوبى كند مقام
گر مرغ جان زبند تعلق رها شود
آن را كه بست بر گل رخسار يار چشم
روشن دلش چو آينه حق نما شود
بيگانه با مقام و زر و زور و سطوت است
هر دل كه با ولاى على آشنا شود
شهد لبش به خضر دهد عمر جاودان
آن كو مريد ساقى آب بقا شود
گرد رهش به ديده كشيدم كه ديده ام
آيينه دار طلعت آن مقتدا شود
شو خوشه چين خرمن قرآن و اهل بيت
تا قامت فلك بر قدرت دو تا شود

(محمد على مردانى)

جواد آل محمد(ص)

آن را كه سوز عشق تو آتش به جان زند
چون داغ لاله بر دلش از غم نشان زند
گر پا زمهر بر سر خاكسترش نهى
هر ذره اش ز مهر سر از آسمان زند
نقشت اگر به كاسه چشم فلك فتد
تا حشر جام گيرد و رطل گران زند
تا پرتو از جمال تو گيرد على الصباح
خورشيد بوسه بر در آن آستان زند
شهد ولايت ار نچشد خضر زنده نيست
هر چند دم ززندگى جاودان زند
بر خاك آستان رضا هر كه سر نهاد
مرغ دلش به باغ ولا آشيان زند
گردد عزيز اهل دل آن كو به سينه اش
دست جواد آل محمد نشان زند

(محمد على مردانى)

درياى علوم امام باقر(ع)

اى آينه جمال احمد
و اى نام گرامى ات محمد
اى مهر سپهر و ماه انجم
هفتم معصوم, امام پنجم
سر خيل اوائل و اواخر
درياى علوم, امام باقر
از مادر و از پدر به گوهر
بردى نسب از دو سو به حيدر
يك جد تو شاه كربلا بود
جد دگر تو مجتبى بود
چون دور قمر به ((پنجه و هفت))
از هجرت پاك مصطفى رفت
ميلاد تو غره رجب شد
لبريز جهان, زنور رب شد
اى سدره عرش و طور سينين
و اى نوگل باغ آل ياسين
اى نور تو نور نخله طور
واى روى تو شرح سوره نور
والشمس شعاع ماه رويت
والليل, سواد مشك مويت
گنجينه حكمت الهى
بخشنده تاج پادشاهى
ناديده تو را سلام مى داد
جدت كه سلام حق بر او باد

(رياضى يزدى)

بهتر از تو

حق هميشه با تو باد, اى امام هر چه مرد
مانده ام كه روزگار, با غريبى ات چه كرد
مثل تو نديده ايم, مثل تو نبوده است
مثل تو نزاده است, مادر زمانه, مرد
معنى عدالتى, اسوه ى سخاوتى
حافظ رسالتى, در ميانه ى نبرد
كعبه زادگاه تو, كوفه قتلگاه تو
دل در اوج آسمان, سر درون چاه درد
مى روى كه عشق را, در جهان جوان كنى
مى روى كه نشنوى, از زمانه حرف سرد
بهتر از تو اى على, چشم ها نديده اند
در تمام ملك, مير, در تمام دهر, مرد

(شهرام مقدسى, به نقل از ماهنامه ادبى اشارات, ص206)

كوثر

نگاه تو, نگاه يك بهار آسمانى است
كه هر بهار با اشاره ى نگاه تو
به سبزه مى نشيند و به گل
و عطر جان فزاى عشق مى پراكند
و مى دهد طراوتى (طراواتى خ ل) دگر, دل شكسته را
اگر چنين نبود
هنوز هم
غبار مانده بود در ضمير آفتاب
و ماه مانده بود در محاق
اگر چنين نبود
تولدى نبود بر ستاره ها
و آخرين ستاره را
و اين تويى
كه هر چه روشنايى است
و هر چه خير و خوبى است
زچشمه جلالت تو آب مى خورد
و اين تويى
كه مصحف از تو ياد مى كند به كوثرى
شكوه تو, شكوه آسمانى است
درود بر تو اى سرور قلب مصطفى
و اى چراغ خانه على عليه السلام
و اى عزيز حجت خدا

(ابراهيم ترابى مرند, به نقل از ماهنامه ادبى اشارات, ش40, شهريور 1381, ص78)

مادر

مادرم شعر خوب روياهاست
مادرم آسمان خانه ماست
دلش آيينه اى است صاف و زلال
در نگاهش ستاره ها پيداست
بر لبانش شكوفه مى خندد
در صدايش ترانه درياست
گونه هايش چو موج بر چين است
دست هايش كليد فرداهاست
روى گلبرگ هاى لب هايش
نغمه هاى خدا خدا بر پاست
با شما ساده تر سخن گويم
دل تنگش به وسعت درياست
(زهرا اكافان ((ندإ)))

(به نقل از ماهنامه ادبى اشارات, ش40, شهريور 1381, ص86)

اعتكاف

اى معتكفان كه نور تابيد همه
در كنج حرم در تب و تابيد همه
وقتى كه به دريا برسد عشق شما
روشن تر از آيينه و آبيد همه

(زهرا اكافان ((ندإ)))
(به نقل از اشارات, ماهنامه ادبى مركز پژوهش هاى اسلامى صدا و سيما, ص215)

زهراى بتول

هنگام تحير عقول است امروز
روشن, دل و ديده رسول است امروز
هم مولد رهبر عظيم الشإن است
هم مولد زهراى بتول است امروز

(حسين فولادى, به نقل از ماهنامه ادبى اشارات, ص81)

 

/

شرح دعاى كميل

شرح دعاى كميل
قسمت دهم

حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان

 

((اللهم اغفر لى الذنوب التى تغير النعم;

خدايا براى من بيامرز گناهانى كه نعمت ها را تغيير مى دهد.))
گناهانى كه سبب تغيير نعمت ها مى شود و به جاى آن ها بلاها و مصايب و مشكلات و سختى ها و عذاب ها و عقوبت ها قرار مى گيرد, به فرموده حضرت سجاد(ع) پنج گناه است:
1. ستم به مردم; 2. از دست دادن روحيه عادت در خير; 3. كناره گرفتن از نيكوكارى; 4. كفران نعمت; 5. ترك سپاس گزارى و شكر.

1. ستم به مردم: گناه ستم به مردم, گناهى بس زشت و معصيتى سنگين و كارى شيطانى است.
ستم گرچه به اندازه دانه ارزان باشد, قبيح است و بدون ترديد اين اندازه نيز در قيامت به حساب انسان گذاشته خواهد شد.
((و ان كان مثقال حبه من خردل اتينا بها و كفى بناها حاسبين1; و اگر عمل شما هم وزن دانه اى از خردل باشد, آن را به عرصه گاه قيامت براى سنجيدن مىآوريم و بس است كه ما حسابگر باشيم.))

2. از دست دادن روحيه عادت در خير: روحيه ها و عادت هايى كه در تمام برنامه هاى خير و مثبت به توفيق حضرت حق در انسان پيدا مى شود و به سبب آن درهاى رحمت الهى به روى انسان گشوده مى گردد, از نعمت هاى بسيار باارزشى است كه انسان بايد با تمام وجود از آن ها نگاه دارى كند و مراقب باشد كه خناسان و شياطين و غارتگران ارزش ها; از دست انسان نگيرند.
عادت داشتن به تحصيل معرفت, روحيه فروتنى و تواضع, حالت بردبارى و حوصله, عادت به خدمت به بندگان حق و هر نوع عادت و روحيه اى از اين قبيل خطرهايى در برابر دارد كه انسان بايد همواره براى حفظ آن ها از خطرها, بيدار و بينا باشد.
انسان اگر در برابر عادت هاى مثبت سستى كند و در برابر ضعيف شدن اين عادت ها بى تفاوتى به خرج دهد, تا جايى كه به زوال و نابودى آن ها منتهى شود, معصيت كرده و بايد به انتظار تغيير نعمت هاى الهى در زندگيش باشد.

3. كناره گرفتن از نيكوكارى:
نيكوكارى و خوبى و احسان به مردم از نشانه هاى ايمان و انسانيت است. نيكوكاران بنابر آيات قرآن مجيد مورد محبت حضرت حقند:
((والله يحب المحسنين))2
نيكوكاران نبايد در هر شرايطى از نيكى و احسان به مردم دست بردارند; احسان و نيكى به مردم در حقيقت عبادت خداست و بهره و پاداشش عظيم و سبب خشنودى خداى مهربان است. بى ترديد كناره گرفتن از نيكوكارى, گناهى بزرگ و در نهايت دور ماندن از فيوضات خاصه پروردگار و عارى شدن از اخلاق حسنه و زمينه محروميت از رحمت خدا و پاداش هاى بى حساب است.

4. كفران نعمت: كفران و ناسپاسى نعمت گناهى است كه به فرموده قرآن مجيد عذاب شديدى به دنبال دارد:
((و لئن كفرتم ان عذابى لشديد))3
زشت ترين صورت كفران نعمت, هزينه كردن نعمت در گناه و معصيت و شهوت هاى حرام و خواسته هاى نابجاى ديگران است.

5. ترك سپاسگزارى و شكر: شكر و سپاسگزارى به حضرت حق كه انواع نعمت هاى مادى و معنوى را براى رشد جسمى و روحى در اختيار انسان قرار داده, واجب و لازم و ترك آن خلاف انصاف و مروت و دور از شإن آدميت و انسانيت است.
حقيقت شكر, شناخت نعمت دهنده و نعمت و به ويژه مصرف كردن نعمت در امورى مى باشد كه صاحب نعمت دستور داده است.
شكر نعمت قلب, آراسته كردن آن به ايمان به خدا و يقين به قيامت و اعتقاد به انبيا, امامان, قرآن كريم و فرشتگان است.
شكر نعمت چشم, تماشاى جهان طبيعت براى پى بردن به عظمت و قدرت حق و به كارگيرى آن در مسير تحصيل علم و قرائت قرآن و فروبستنش از محرمات الهى است.
شكر نعمت گوش, استماع حق, شنيدن حقايق, و نگه دارى و حفظش از شنيدن باطل, غنا, غيبت, تهمت و برنامه هاى شيطانى است.
شكر نعمت زبان, گفتار نيك, خيرخواهى نسبت به مردم, پاسخ به سوال هاى مثبت, راهنمايى گمراه, قرائت قرآن, اداى نماز و نگاه داريش از غيبت, دروغ, تهمت, شايعه بى اساس, باطل گويى, مسخره كردن مردم و تحقير بندگان خداست.
شكر نعمت شكم, به اندازه خوردن, حلال خوردن و دور نگاه داشتن از انباشته شدن حرام در آن است.
شكر نعمت شهوت, مصرفش در طريق ازدواج شرعى, و دور نگاه داشتنش از امور حرام است.
شكر نعمت قدم, پاى گذاشتن در مساجد, شركت در مجلس علم, رفتن به ديدن اقوام و برادران دينى و قدم برداشتن براى حل مشكل مردم است.
شكر نعمت مال, هزينه كردن براى زن و فرزند, پرداخت به اقوام مستمند, خرج كردن در امور خير, اداى زكات, پرداخت خمس و انفاق و صدقه است, كه ترك هر يك از اين امور كه شعاعى از شكر و سپاسگزارى است, گناه و معصيت و سبب تغيير نعمت به بلا و عذاب و مشكلات و مصايب است.
((اللهم اغفرلى الذنوب التى تحبس الدعإ;
خدايا براى من بيامرز گناهانى كه دعا را از مستجاب شدن باز مى دارد.))
حضرت سجاد(ع) هفت گناه را از موانع استجابت دعا مى داند:
1. نيت بد; 2.صفات پنهانى زشت; 3. دورويى و نفاق با برادران دينى; 4. باور نداشتن اجابت دعا; 5. تإخير انداختن نمازهاى واجب تا گذشتن و از دست رفتن اوقات آن ها; 6. ترك نيكى و صدقه كه وسيله تقرب به خداست; 7. به كار بردن كلمات زشت و ركيك در گفتار با مردم و آلوده بودن زبان به فحش و ناسزا.

1. نيت بد.

نيت به معناى قصد و آهنگ و اراده است, اسلام از انسان مى خواهد نسبت به همه انسان ها و حتى حيوانات و موجودات زنده نيت و آهنگ خير داشته باشد ; براى همه خير و خوشى و سعادت و سلامت بخواهد و نيتش اين باشد كه تا حد مقدور به مردم خوبى كند و در مقام رفع مشكلات مردم باشد.
نيت خير و آهنگ پاك و قصد صحيح از چنان ارزشى برخوردار است كه به آن ثواب و پاداش داده مى شود.
از حضرت صادق(ع) روايت شده, بنده مومن تهى دست مى گويد: پروردگارا! به من رزق و روزى عطا كن تا از خوبى و نيكى و برنامه هاى خير چنين و چنان كنم, چون خدا نيت او را در اين زمينه, صادقانه بداند, پاداشش را به مانند اين كه به همه موارد نيتش را عمل كرده, براى او در پرونده اش ثبت مى كند, زيرا خدا واسع و كريم است.4
روايت شده مردى در حال گرسنگى به تپه شنى عبور كرد, در باطن خود گفت: اگر اين شن ها طعام بود, آن را ميان مردم تقسيم مى كردم. خدا به پيامبرشان وحى كرد كه به او بگو: مسلما صدقه ات را پذيرفته و خوبى نيتت را قبول كرد و پاداشت را چنان چه اين شن ها طعام بود و صدقه مى دادى, عطا كرد.5
انسان جواب است از قصد بد و نيت شر و شيطانى نسبت به همه انسان ها و بلكه همه موجودات بپرهيزد, زيرا آهنگ فاسد و آلوده و قصد بد درون را تاريك و باطن را آلوده مى كند و زمينه گناه و ستم به بندگان خدا را فراهم مىآورد.

2. صفات پنهانى زشت: صفاتى هم چون نفاق, سوء ظن, كينه, عجب, ريا, كبر, غرور, بخل, حرص, طمع, حسد, محبت به دشمنان خدا, گناهان بسيار خطرناكى اند كه علاوه بر آثار شوم دنيايى و عذاب آخرتى, مانع از استجابت دعا مى شوند.
امام باقر (ع) درباره منافق مى فرمايند:
((بئس العبد عبدا همزه لمزه يقبل بوجه و يدبر بآخر6; عيب جو بنده بدى است و بدگو و آبروبر, با يك چهره به دوستى مىآيد و با چهره ديگر, به دشمنى پشت مى كند. ))

سوء ظن

سوء ظن و بدگمانى به خدا و اولياى الهى و مردم مسلمان از گناهان بسيار زشت است كه در عين پنهان بودنش در قلب, در پرونده انسان ثبت مى شود و در قيامت به حساب او مىآيد و سبب عذاب مى شود, مگر اين كه بد گمان در دنيا به توبه واقعى موفق شود.
((يا ايها الذين آمنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم7; اى اهل ايمان از بسيارى از گمان ها و پندارها در حق ديگران اجتناب كنيد, كه برخى گمان ها و پندارها گناه است.
رسول خدا فرمود: ((سوگند به آن كه شايسته پرستشى جز او نيست, خدا هيچ مومنى را پس از توبه و آمرزش خواهى اش عذاب نكند, جز به خاطر بدگمانيش به خدا و كوتاهى اش در اميدوارى به رحمت حق و بداخلاقى و غيبت كردنش از مردم مومن.))8
انسان مومن كه درونش آراسته به ايمان و باطنش داراى حسنات اخلاقى و ظاهرش همراه عمل شايسته است, بايد به رحمت و پاداش خدا اميدوار و خوش گمان باشد و از پندار غلط و گمان بد نسبت به حق بپرهيزد.
گنه كارانى كه راه توبه به رويشان باز است و زمينه جبران گناهان براى آنان فراهم است و با توجه به اين كه حضرت حق در قرآن وعده آمرزش هر گناهى را داده است, نبايد نسبت به پروردگار در پذيرش توبه بدگمان باشند, بلكه بر آن ها واجب است باطن خود را به حسن ظن بيارايند و از اين رهگذر خود را در معرض رحمت الهى قرار دهند.
حديث شناس كم نظير, علامه مجلسى در شرح حديث حسن ظن و سوء ظن به خدا مى گويد: هنگام طلب آمرزش خوش بين باشد كه خدا او را مىآمرزد و چون توبه و بازگشت به حق كند, بداند كه خدا او را مى پذيرد و هنگامى كه از روى حقيقت دعا كند, يقين به اجابت داشته باشد و زمانى كه از خدا در مورد كارى كمك خواهد, بداند خدا كار او را كفايت كند و هنگامى كه عملى براى خدا انجام دهد, بداند خدا آن را قبول مى كند. اين همه حسن ظن به خدا و ضدش بد گمانى به حضرت اوست كه از گناهان كبيره به حساب آمده و به آن وعده عذاب داده شده است.
امورى كه انسان از اهل ايمان و مسلمانان مى بيند و ظاهر آن كارها خوش آيند نمى باشد, حق ندارد نسبت به آنان گمان بد و سوء ظن ببرد, بلكه تا جايى كه ممكن است لازم است عمل مومن و كار مسلمان را حمل بر صحت و درستى كند; به عنوان مثال: اگر كسى مومنى را در مجلس گناه ببيند, مجلسى كه همه گونه آلات لهو و لعب و ابزار قمار و وسايل شراب خوارى فراهم است, نبايد تعجب كند و از دل آه سرد برآرد و دست بر دست بزند و گمان كند آن مومن دست از ايمان شسته و در زمره اهل فسق و فجور قرار گرفته, كه اين سوء ظن و بد گمانى از نظر قرآن و روايات اهل بيت(ع) حرام و موجب عذاب و كيفر الهى است, بلكه برابر با دستور پيامبر و اهل بيت بايد در باطن خود با آرامش و اطمينان بگويد: خوشا به حال برادر مومنم كه خداى مهربان به او توفيق عطا كرده, تا در اين مجلس براى امر به معروف و نهى از منكر حاضر شود و به چاه افتادگان و گمراهان را نجات بخشد. اى كاش! چنين توفيقى نصيب من هم مى شد تا بتوانم بيمار گناه را مداوا كنم و اسير شيطان را از اسارت نجات دهم و از اين رهگذر به پاداشى بزرگ و ثوابى عظيم برسم.

كينه

بر هر مسلمانى لازم است به همه انسان ها محبت و علاقه داشته باشد, مگر به كسانى كه خداى قهار اجازه نمى دهد. كينه به مردم سبب محروميت انسان از صله رحم, نيكى و نيكوكارى, و انواع امور خير مى شود. كينه به مردم دل را آلوده, روح را تاريك انديشه را ظلمانى و آدمى را از رحمت خدا دور مى كند.
رسول خدا مى فرمايند:
((ما كاد جبرئيل ياتينى الا قال: يا محمد اتق شحنإ الرجال و عداوتهم9; نشد كه جبرئيل نزد من آيد, جز اين كه گفت: اى محمد! از بغض و دشمنى كردن با مردم بپرهيز.))
اميرالمومنين عليه السلام فرمود:
((رإس الجهل معاداه الناس10; يك سر نادانى دشمنى با مردم است.))
و نيز آن حضرت مى فرمايند:
((معاداه الرجال من شيم الجهال11; دشمنى با مردم از اخلاق نادانان است.))
امام صادق(ع) فرمود:
((اياك و عداوه الرجال فانها تورث المعره, و تبدى العوره12; از دشمنى با مردم بپرهيز, كه سبب هلاكت و موجب آشكار شدن عيب هاست.))

عجب

به خود باليدن, از عمل خود راضى بودن و خودپسنديدن و با اين امور بر ديگران فخر فروختن, گناه بسيار زشتى است.
انسان مملوك خدا و حيات و مرگش به دست او است. رزق و روزىاش از جانب خدا و توفيق بندگى و عبادتش عنايت او است و هر كار خير و عمل صالحى انجام دهد به خواست او است; با توجه به اين حقايق, جا ندارد كه حالت شيطانى, عجب و خودپسندى به خود راه دهد.
امام صادق عليه السلام فرمود:
((من دخله العجب هلك13;
هر كه دچار خودپسندى شود به هلاكت مى رسد.))
و آن حضرت فرمود:
مرد دانايى نزد عابدى آمد و به او گفت: چگونه نماز مى خوانى؟ پاسخ داد: از چون منى مى پرسند كه چگونه نماز مى خوانى؟ من از ابتدا چنين و چنان خدا را عبادت مى كنم. گفت: گريه ات چگونه است.
گفت: به اندازه اى گريه مى كنم كه اشكم روان شود, آن دانا گفت: به راستى اگر بخندى و از خدا ترسان باشى بهتر است كه گريه كنى و به خود ببالى; راستى هر كه بر خود ببالد, هيچ كردارى از او بالا نرود.14
رسول خدا (ص) فرمود:
خداى ـ عزوجل ـ به داوود فرمود: اى داوود! گنهكاران را مژده ده و صديقان را بترسان, عرض كرد: چگونه گنهكاران را مژده دهم و صديقان را بترسانم؟ فرمود: اى داوود! به گنهكاران را مژده ده, كه من توبه پذيرم و از گناه مى گذرم و صديقان را بترسان كه مبادا به اعمال خود عجب ورزند و خودپسند شوند, زيرا من هيچ بنده اى را پاى حساب قرار ندهم, جز آن كه هلاك باشد.15

ريا

خودنمايى در عمل و انجام عبادت و كار خير به دليل جلب نظر مردم, حرام و مورد خشم خداست.
قرآن مجيد, گروهى از نمازگزاران را به سبب ريا مورد نفرت قرار داده و مى فرمايد:
((فويل للمصلين, الذين عن صلاتهم ساهون, الذين هم يراوون…))16
واى بر نمازگزاران, آنان كه از نمازشان غافلند, آنان كه پيوسته ريا مى ورزند.
شخصى از رسول خدا پرسيد: نجات در چيست؟
فرمود: انسان به دليل جلب نظر مردم به عبادت برنخيزد!
در روايت آمده: شخصى در جهاد كشته مى شود, فردى ثروتش را در راه خدا انفاق مى كند و شخصى قرآن قرائت مى كند; خدا به هر يك از آنان مى گويد:
تو در مورد جهاد دروغ گفتى خواسته ات اين بود كه گفته شود: فلانى شجاع است و تو در مسئله انفاق دروغ گفتى, زيرا مى خواستى گفته شود: فلانى اهل جود و سخا است و تو در قرائت قرآن دروغ گفتى, خواسته ات اين بود كه بگويند: فلانى قارى قرآن است, سپس رسول خدا فرمود: به اينان پاداش نمى رسد و خودنمايى و رياى آن ها اعمالشان را بر باد داد.17
در حديثى از رسول خدا آمده:
((ان الله تعالى يقول للملائكه: ان هذا لم يردنى بعمله فاجعلوه فى سجين; خدا به فرشتگان مى گويد, همانا اين شخص با كردارش قصد مرا نداشته, بنابراين او را در جهنم قرار دهيد.))18
رسول خدا فرمود: ترسناك ترين چيزى كه نسبت به آن بر شما مى ترسم, شرك اصغر است, گفتند: يا رسول الله شرك اصغر چيست؟ فرمود: ((ريا.))19
و نيز آن حضرت فرمود: خدا عملى كه در آن به اندازه ذره اى از ريا باشد, نمى پذيرد.20
شداد بن اوس مى گويد: رسول خدا را ديدم گريه مى كند, گفتم: سبب گريه شما چيست؟
فرمود: بر امتم از شرك مى ترسم. اينان بت و خورشيد و ماه و سنگ را نخواهند پرستيد, ولى با اعمالشان به ريا و خودنمايى دست خواهند زد.21

كبر

سركشى و گردن كشى چه در برابر حق, چه در برابر مردم, چه در برابر دستورهاى خدا و انبيا و امامان و چه در برابر خيرخواهان دلسوز, حالتى ابليسى و اخلاقى شيطانى است.
ابليس به دليل تكبرش از دستور حق, براى هميشه از رحمت حق محروم و براى ابد از پيشگاه پروردگار رانده شد و مورد لعنت قرار گرفت و عذاب هميشگى بر او قطعى شد.
تيره بختى و بدبختى وشقاوت متكبر به اندازه اى است كه از دايره محبت خدا خارج است.
((انه لايحب المستكبرين))22
براى متكبر و سنگينى گناهش همين بس كه قرآن مجيد او را اهل دوزخ به حساب آورده و فرموده: دوزخ جايگاه بدى براى متكبران است.
((فلبئس مثوى المتكبرين))23
آرى, خود را از ديگران بزرگ تر ديدن, در همه امور محور و ميزان حساب كردن, امتناع از پذيرفتن دستورهاى حق, روى گردانى از عبادت و بندگى و چهره درهم كشيدن در برابر هر حقى و حقيقتى, بر پايه اين هدف كه من بهتر مى فهمم, از گناهان كبيره و معصيت هايى مى باشد كه پروردگار به آن وعده عذاب دردناك داده است.
كبر و فخرفروشى به مردم به سبب علم و دانش, عمل و عبادت, حسب و نسب, زينت و جمال, ثروت و مال, قوت و قدرت, بسيارى يار و ياور و رفيق و دوست. امرى بسيار قبيح و عملى فوق العاده زشت است.
امام صادق (ع) فرمود:
((العز ردإ الله, والكبر ازاره فمن تناول شيئا منه اكبه الله فى جهنم24;
عزت و عظمت و شرف و برترى و بزرگ منشى مخصوص خدا است, كسى كه چيزى از آن را به خود بگيرد, خدا او را در دوزخ مى اندازد.))
حضرت باقر و امام صادق(ع) فرمودند:
((لايدخل الجنه من فى قلبه مثقال ذره من كبر25;
كسى كه در دلش, هم وزن ذره اى از كبر باشد وارد بهشت نمى شود.))
امام صادق(ع) فرمود:
((ان فى جهنم لواديا للمتكبرين يقال له سقر شكى الى الله عزوجل شده حره و سإله ان يإذن له ان يتنفس فتنفس فاحرق جهنم26;
به راستى در جهنم سرزمينى است ويژه متكبران كه به آن ((سقر)) گفته مى شود, از شدت حرارتش به خدا شكايت مى كند, و مى خواهد كه به او اجازه نفس كشيدن بدهد; پس نفس مى كشد و در نتيجه جهنم را مى سوزاند.
عبدالاعلى مى گويد: به حضرت صادق گفتم: كبر چيست؟ فرمود: بزرگ ترين درجه كبر اين است كه حق را سبك شمارى و مردم را خوار پندارى. گفتم: سبك شمردن حق چيست؟
فرمود: آن را نفهميده گيرى و بر اهل آن طعنه و سرزنش زنى.27

غرور

فريفته شدن به امور مادى و امور معنوى, كه ريشه در غفلت انسان نسبت به حقايق دارد, امرى بسيار زشت و حالتى فوق العاده خطرناك است.
آنان كه به بيمارى انكار حقايق گرفتارند, فريفته دنيا و زر و زيور آن مى شوند و از اين حقيقت غفلت دارند كه دنيا سرايى زودگذر و از دست رفتنى است و روزى بايد در خاك گور قدم نهند و خوراك ماران و موران شوند و روحشان در عرصه برزخ در گرو اعمال ناپسندشان رود و در قيامت اسير عذاب دردناك جهنم شوند. اينان به خيال باطل خود دنيا را نقد و آخرت را نسيه مى پندارند و با همه وجود, به دنيا مىآويزند و آخرت را از ياد مى برند و لذت هاى دنياى از دست رفتنى را يقين مى دانند و به آخرت شك مى ورزند و حاضر نيستند وعده خدا و 124 هزار پيامبر و امامان را نسبت به آخرت بپذيرند و بر اساس ايمان و اعتقاد قدم بردارند و از معاصى بپرهيزند و به حسنات اخلاقى آراسته شوند.
آنان توجه به اين معنا ندارند, كه براساس آيات قرآن, آخرت ميوه و محصول همه حركت هاى باطنى و ظاهرى انسان در دنيا مى باشد و به فرموده رسول خدا دنيا مزرعه آخرت و بلكه خود آخرت است و دنيا و آخرت دو ماهيت جداى از يك ديگر نيست, آخرت به صورتى ديگر همان دنيا مى باشد.
اين ها به دليل جهل به اين حقيقت, چنين پنداشته اند كه دنيا نقد و آخرت نسيه و لذت هاى دنيا يقينى و لذت هاى آخرت آميخته با شك و ترديد است.
جاهلان از اهل ايمان و بى خبران از آيات قرآن, براساس اعتقادشان به كرم حق و رحمت واسعه خدا فريفته مى شوند و مى گويند: چون نعمت هاى خدا به انسان گسترده و رحمتش فراگير و لطفش شامل همه موجودات مى باشد, نيازى نيست كه در بندگى و عبادت بكوشيم و در كسب ورع و تقوا خود را به زحمت اندازيم و تلخى دورى از گناهان را بچشيم; گناهان ما نسبت به رحمت خدا چون ذره در برابر اقيانوس بى كران است و ما به سبب ايمان به او و محبت به انبيا و امامان اميد نجات داريم و گناهانمان را موجب دورى از حق و دچار شدن به عذاب نمى دانيم.
اين ها توجه به اين حقيقت ندارند كه شيطان و هواى نفس انسان را با سخنان و عناوينى كه ظاهرش پسنديده و باطنش مردود است, فريب مى دهد.
رسول خدا فرمود:
((الكيس من دان نفسه, و عمل لما بعد الموت, والاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله;
هشيار و زيرك كسى است كه با نفسش مخالفت ورزد و براى پس از مرگ عمل كند و نادان كسى است كه نفسش از هواها پيروى كند و بر خدا آرزوى باطل و بى جا ورزد.))
اينان به اين معنا دقت نمى كنند كه همان خداى كريم, همان كه داراى رحمت واسعه, عفو فراگير و آمرزش و غفران است; در بسيارى از آيات قرآن به گناهكاران حرفه اى, تهى دستان از عمل خير, خطاكاران مغرور وعده عذاب قطعى داده و رحمتش را براى اهل تقوا و عمل كنندگان به دستورهاى قرآن و صالحان و كوشندگان در راه ايمان و اسلام قرار داده است و فقط آنان را مجاز دانسته كه به رحمت خدا اميدوار باشند.
((ان الذين آمنوا والذين هاجروا و جاهدوا فى سبيل الله اولئك يرجون رحمه الله;
قطعا اهل ايمان و آنان كه به خاطر خدا از ديار خود هجرت كردند و در راه خدا به جهاد برخاستند, اينان به رحمت خدا اميد مى ورزند.
اميد به رحمت خدا با پيوسته بودن معصيت, و ترك واجبات الهى, در حقيقت فريفته شدن به رحمت خدا و اميدى باطل و نابجا است.
به امام صادق گفته شد: قومى به انواع گناهان آلوده اند و مى گويند اميدواريم و پيوسته در گناهند تا آنان را مرگ فرا رسد, فرمود: اينان گروهى اند كه در اميدها دچار نوسان و اضطرابند, نسبت به اميدشان دروغ مى گويند. اينان اميدوار نيستند, كسى كه اميد به چيزى دارد آن را دنبال مى كند و هر كسى ترسان از چيزى است, از آن مى گريزد.28
على عليه السلام فرمود:
((سكر الغفله والغرور ابعد افاقه من سكر الخمور29; به هوش آمدن از مستى غفلت و غرور, سخت تر از به هوش آمدن از مستى شراب است.))
و نيز فرمود:
((ان من الغره بالله ان يصر العبد على المعصيه و يتمنى على الله المغفره30; همانا از فريفته شدن به خدا, اين است كه انسان بر ارتكاب گناه پافشارى كند و آمرزش را بر خدا آرزو كند.))
رسول خدا به ابن مسعود فرمود:
((لاتغترن بالله و لا تغترن بصلاحك و علمك و عملك و برك و عبادتك31; پسر مسعود! به خدا مغرور مشو و به آراستگى, دانش, عمل, نيكى و بندگى ات فريفته مباش.))

بخل

چه قبيح و زشت است كه انسان از مواهب و نعمت هاى مادى و معنوى حضرت حق برخوردار باشد, ولى از انفاق در راه خدا و صدقه و زكات بخل ورزد.
ثروت و مالى كه از طريق درآمد مشروع در اختيار انسان مى باشد, امانتى الهى است كه انسان اجازه دارد برابر با شإن و شخصيتش از آن استفاده كند و مازاد آن را به دستور حضرت حق در اختيار محتاجان و نيازمندان, فقيران و مسكيناان, دردمندان و از پا افتادگان قرار دهد.
انسان و آن چه در اختيار او مى باشد, مملوك خدا است و تصرف مملوك در دارايى مالك, بايد هماهنگ با خواسته مالك باشد. مملوك اگر براساس هوا و هوس و شهوت ها و خواسته هاى خود در دارايى مالك تصرف كند, بايد به انتظار عتاب و عذاب مالك باشد.
انباشتن ثروت كه خلاف خواسته خدا است, و جز از راه بخل ورزى و پيمودن راه شيطان ميسر نمى شود, گناهى بزرگ و سبب شقاوت و تيره روزى, عامل تاريكى باطن, باعث عذاب قيامت و دور ماندن از رحمت خداوند است.
بخل حالتى شيطانى, صفتى حيوانى و رذيلتى از رذايل اخلاقى است كه در قرآن مجيد و روايات مذمت شده و دارنده آن انسانى ناسپاس و سزاوار عذاب معرفى شده است.
((والذين يبخلون و يإمرون الناس بالبخل و يكتمون ما آتاهم الله من فضله و اعتدنا للكافرين عذابا مهينا32; كسانى كه بخل مى ورزند و مردم را وادار به بخل مى كنند و آن چه را خدا از احسانش به آن ها عطا كرده, پنهان مى دارند[كيفرش را خواهند ديد] و خدا براى كافران عذابى خوار كننده مهيا كرده است.
رسول خدا فرمود:
((حرمت الجنه على المنان والبخيل والقتات33; بهشت بر منت گذار و بخيل و سخن چيز حرام شده است.))
على عليه السلام شنيد كه مردى مى گويد: بخيل معذورتر از ستم گر است.
فرمود: دروغ گفتى, ستم گر توبه مى كند و از خدا مغفرت مى طلبد و حقوق مالى مردم را بر مى گرداند و بخيل هنگامى كه بخل مى ورزد, از زكات و صدقه, صله رحم, پذيرايى ميهمان, هزينه كردن در راه خدا و امور خير خوددارى مى كند و بر بهشت حرام است كه بخيل در آن وارد شود.))34
رسول خدا (ص) فرمود:
((خصلتان لاتجتمعان فى مسلم: البخل و سوء الخلق35; دو خصلت در مسلمان قرار نمى گيرد: بخل و اخلاق بد.))
امام صادق(ع) فرمود:
((ان كان الخلف من الله عزوجل حقا فالبخل لما ذا36; اگر جاىگزينى مالى كه در راه خدا مصرف شده, از جانب خداى ـ عزوجل ـ حق است, پس بخل ورزيدن براى چيست.))
حضرت موسى بن جعفر(ع) فرمود:
((البخيل من بخل بما افترض الله عليه; بخيل كسى است كه از انجام آن چه خدا بر او واجب كرده, بخل ورزد.))
رسول خدا(ص) فرمود: سخى, نزديك به خدا, نزديك به مردم و نزديك به بهشت است و بخيل دور از خدا, دور از مردم و دور از بهشت است.

حرص

رغبت شديد و ميل فراوان به ثروت و مال و به آن چه بيش از نياز و احتياج است, انسان را دچار اختلال فكرى و روانى مى كند و سبب مى شود كه از حدود و احكام الهى چشم بپوشد و از مرز بندىهاى اخلاقى دست بردارد و از نظام انسانيت خارج گردد و چون آتش سركش به اموال و حقوق مردم افتد و به گناه حرام خورى, غارت مال مردم و شهوات افسار گسيخته دچار شود.
ياد خدا, فكر قيامت, ترس از عذاب الهى, رعايت مسائل اخلاقى, و مهرورزى به مردم و توجه به حق و حقوق ديگران انسان را از آلوده شدن به حرص و رغبت بيش از اندازه به امور مادى حفظ مى كند.
در حالى كه خداى مهربان سفره اى كامل از انواع نعمت ها براى انسان مهيا كرده و براى به دست آوردن آن چه كه مورد نياز او مى باشد, كانال هايى از كار و فعاليت برايش مقرر فرموده و از اين راه رزق و روزى اش را ضامن شده است و اگر تا آخرين لقمه روزىاش را نخورد از دنيا نمى رود, حرص ورزى چرا؟!
رسول خدا(ص) فرمود:
((اغنى الناس من لم يكن للحرص اسيرا;
بى نيازترين مردم كسى است كه اسير حرص نباشد.))
پيامبر اسلام در وصيتش به على(ع) فرمود:
((يا على انهاك عن ثلاث خصال عظام: الحسد والحرص والكذب37; تو را از سه خصلت كه در زشتى بزرگ است, نهى مى كنم: حسد, حرص و دروغ.))
امام صادق(ع) فرمود: هنگامى كه نوح از كشتى پياده شد, ابليس نزد او آمد و گفت: در روى زمين انسانى, بر من منتى بزرگ تر از تو وجود ندارد.
از خدا بر ضد اين بدكاران عذاب خواستى; در نتيجه سبب راحتى من شدى, آيا تو را به دو خصلت آگاه نكنم؟: از ((حسد)) بپرهيز كه بر سر من آورد, آن چه را آورد و از ((حرص)) دورى كن كه بر سر آدم آورد, آن چه را آورد!38
رسول خدا(ص) فرمود: حريص ميان هفت بلاى دشوار گرفتار است:
1. فكرى كه به بدنش زيان مى رساند و وى را سودى نمى دهد; 2. غصه و اندوهى كه پايان ندارد; 3. رنجى كه جز با مرگ از آن راحت نمى شود و هنگام راحتى دچار رنجى سخت است; 4. ترسى كه عاقبت در آن افتد; 5. حزنى كه خوشى را بر او تلخ مى كند; 6. حسابى كه به دليل آن از عذاب خدا رهايى نيابد, مگر اين كه خدا او را عفو كند; 7. عذابى كه از آن گريزگاه و چاره اى نيابد.39

طمع

علاقه و محبت به آن چه در دست مردم است و آرزوى رسيدن به آن و اظهار آن علاقه به گونه اى كه ديگران را وادار به پرداخت كند و درخواست و سوال از مردم, به نظر اهل تحقيق طمع ورزى است.
امام چهارم فرمود:
((رإيت الخير كله قد اجتمع فى قطع الطمع عما فى ايدى الناس40; همه خير را در بريدن طمع از ثروت و مال و مقامى ديدم كه در دست مردم است.))
سعدان به امام صادق(ع) گفت:
((ما الذى يثبت الايمان فى العبد قال: الورع, والذى يخرجه منه؟ قال الطمح41; چيزى كه ايمان را در بنده پا برجا مى كند, چيست؟ فرمود پاك دامنى و پارسايى و چيزى كه ايمان را از او بيرون مىآورد, كدام است؟ فرمود: طمع.))
امام هادى(ع) فرمود:
((الطمع سجيه سيئه42; طمع, صفت زشتى است.))
امام صادق(ع) فرمود:
((ان اردت ان تقر عينك و تنال خير الدنيا والاخره فاقطع الطمع عما فى ايدى الناس43; اگر مى خواهى شاد و خوشحال باشى و به خير دنيا و آخرت برسى, از آن چه در دست مردم است, قطع طمع كن.))
على(ع) فرمود:
((من اراد ان يعيش حرا ايام حياته فلايسكن الطمع قلبه; كسى كه مى خواهد همه دوران حياتش آزاد زندگى كند, طمع را در قلبش جاى ندهد.))

حسد

يكى از صفات, بسيار زشت و خصلت هاى بسيار بد حسد است.
اهل تحقيق مى گويند: حسد اين است كه نعمتى را در دست كسى مشاهده كنى و آرزوى از بين رفتنش را داشته باشى.
حسد در حقيقت ناخوشنودى از قضاى حكيمانه حق نسبت به نعمتى است كه به ديگران عنايت شده است.
كبر و خودخواهى, عشق به رياست, برترى جويى, ناپاكى درون و بخل از عوامل پديد آمدن حسد در قلب انسان است.
امام صادق (ع) فرمود:
((ان الحسد يإكل الايمان كما تاكل النار الحطب; مسلما حسد ايمان را مى خورد, چنان كه آتش هيزم را مى خورد.))
و نيز آن حضرت فرمود:
((آفه الدين الحسد والعجب والفخر44; آفت دين حسد, خودبينى و فخرفروشى است.))
امام صادق فرمود: پيامبر خدا هر روز از شش چيز به خدا پناه مى برد:
1. شك; 2. شرك; 3. نخوت; 4. خشم; 5. تجاوز و ستمگرى; 6.حسد.))45
امام صادق فرمود: در حالى كه موسى با پروردگارش مناجات مى كرد و سخن مى گفت, ناگهان مردى را در سايه عرش خدا ديد, گفت: پروردگارا! اين مردى كه عرش بر سرش سايه انداخت, كيست؟ فرمود: اين از كسانى است كه بر مردمى كه خدا از احسانش به آن ها عطا كرده, حسد نورزيد.46

1. انبيا(21), آيه 47.
2. آل عمران (31) آيه 134.
3. ابراهيم (14) آيه7.
4. محجه البيضإ, ج8, ص106.
5. محجه البيضإ, ج8, ص104.
6. قلب سليم, ص61.
7. حجرات (49) آيه 12.
8. اصول كافى, ج3, ص115.
9. همان, ج5, ص195.
10. ميزان الحكمه, ج3, ص1846.
11. ميزان الحكمه, ج3, ص1846.
12 و 13. اصول كافى, ج5, ص226 ـ 225.
14. اصول كافى, ج5, ص229.
15. ماعون (17) آيه 7 ـ 5.
16. محجه البيضإ, ج6, ص140 ـ 139.
17 و 18 و 19. همان, ص141 ـ 140.
20. نحل (16), آيه 23.
21. همان, آيه 29.
22. بحارالانوار, ج70, ص212.
23. كافى, ج2, ص310.
24. همان, ص311.
25. بقره (2) آيه 216.
26. سفينه البحار, ج3, ص319.
27 و 28 و 29. ميزان الحكمه, ج3, ص2235ـ2234.
30. نسإ (4), آيه 37.
31. بحارالانوار, ج70, ص303.
32. همان, ص300.
33. امالى صدوق, ص14.
34 و 35. بحارالانوار, ج70, ص162.
36. همان, ص163.
37. مصباح الشريعه, ص22.
38 و 39. بحارالانوار, ج70, ص171.
40. ميزان الحكمه, ج2, ص1740.
41. همان.
42. همان, ص1741.
43. كافى, ج2, ص231.
44. همان, ص232.
45. همان, ص252.
46. همان, ص255.

 

/

سيرت پيشوايان در عزت و كرامت نفس

سيرت پيشوايان در عزت و كرامت نفس

حجه الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى

پيش سخن

شرافت و كرامت انسان به اين است كه خود و خدايش را بشناسد و بداند هدف از خلقت چيست و آفت ها و موانع سر راه تكامل كدامند؟ و با سعى و تلاش فكرى و عملى به سوى قله كمال پرواز نمايد. وى در اين خصوص نياز به الگو دارد, چرا كه انسان در ذات وجود خود, در جست و جوى اسوه و الگو است و الگوپذير است, ولى او بايد از اين ميان الگويى بيابد كه به راستى صادق و حقيقى است و چنين چيزى تنها در مكتب انبيا و امامان(ع) يافت مى شود و از نظر ما چهارده معصوم(ع) عالى ترين اسوه و راهنما و الگويند و قطعا پيروى فكرى و عملى از آن ها سبب رستگارى و پيروزى در دنيا و آخرت است. قرآن در مورد الگو قرار دادن پيامبر اسلام(ص) مى فرمايد: (لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه)(1) قطعا براى شما در زندگى رسول خدا(ص) سرمشق و الگوى نيكويى خواهد بود.
پيامبر اكرم(ص) پس از خود حضرت زهرا(س) حضرت على(ع) و امامان معصوم(ع) را الگوى كامل معرفى فرموده است; اينك بر آنيم از اين اقيانوس عميق, سازنده و بالنده قطره هايى برداريم و با سيرى در سيره پاك و نورانى چهارده معصوم(ع) توشه هايى جمع كنيم كه عامل مهمى براى سعادت ما در دنيا و آخرت است و نظر به اين كه امسال سال عزت و افتخار حسينى است, سخن را با تشريح همين خصلت آغاز مى نماييم ; اميد است بهره كافى و شافى ببريم.

معناى عزت

عزت و عزيز در لغت به معناى قدرت شكست ناپذيرى است.(2) در قرآن 92 بار خداوند با صفت ((عزيز)) ياد شده است كه ذات پاكش شكست ناپذير مطلق است. عزت در مورد انسان نيز از همين ريشه سرچشمه مى گيرد و به معناى حفظ آبرو و شخصيت و عدم كرنش و دريوزگى در برابر صاحبان زر و زور و تزوير است كه يك نوع شكست ناپذيرى در برابر آن ها و هرگونه امور ذلت بار است.
در اين جا به موضوعى كه بيش تر بايد توجه شود مرزشناسى است, چرا كه مرز بين بعضى از خصلت هاى ارزشى و ضد ارزشى بسيار باريك و ظريف است, لذا بايد آن ها را تشخيص داد تا به جاى ارزش, ضد ارزش و به عكس انجام نشود; مثلا بعضى بر اثر ناآگاهى عزت را با تكبر اشتباه مى كنند, يا به جاى عزت به وادى تكبر مى افتند و يا به جاى تواضع, كارهاى ذلت بار انجام مى دهند.
از اين رو روايت شده يكى از ناآگاهان به امام حسين(ع) عرض كرد: در روش تو نوعى تكبر مى بينم, آن حضرت در پاسخ به او فرمود: ((بل فى عزه; بلكه در من عزت وجود دارد.)) آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود: (فلله العزه و لرسوله و للمومنين); عزت مخصوص خدا و رسول او و مومنان است.(3) (منافقون, آيه8)
از اين جهت به اين موضوع هشدار شديد داده اند كه قبل از انجام كارها بايد رذايل و فضايل و مرز بين آن ها را شناخت. اميرمومنان على(ع) در اين خصوص مى فرمايد: ((رإس العلم التمييز بين الاخلاق, و اظهار محمودها و قمع مذمومها; ريشه و سرچشمه علم و آگاهى, تشخيص و جدايى انداختن بين خوىهاى نيك از بد و آشكار ساختن صفات نيك و نابود نمودن صفات زشت است.))(4)

عزت يا نورى از توحيد الهى

عزت, مطلق از صفات ذاتى خدا و از شاخه هاى توحيد افعالى است و بر اساس سخن امام معصوم ((تخلقوا باخلاق الله; به اخلاق الهى خو بگيريد.))(5)
بايد كوشيد تا مظهر خدا شد و نورى از عزت الهى را در روح و روان خويش, روشن و تثبيت نمود.
چنين عزتى قطعا در پرتو بندگى خالص و ترك رذايل و هرگونه گناه و در شعاع نور ارتباط محكم با صاحب عزت مطلق خداى عزيز به دست مىآيد, چرا كه بنده مخلص خدا اسير و ذليل هوس هاى آلوده نفسانى و خود باخته زورمندان و زراندوزان نمى شود و پيش هر كس و ناكسى سر خم نمى كند. به قول اقبال لاهورى:
آدم از بى بصرى بندگى آدم كرد
گوهرى داشت ولى نذر قباد و جم كرد
يعنى از خوى غلامى ز سگان پست تر است
من نديدم كه سگى پيش سگى قد خم كرد
بر همين اساس, اميرمومنان على(ع) مى فرمايد: ((لا عز اعز من التقوى; عزتى عزيزتر از ترك (اسارت) گناه نيست.))(6)
آن حضرت در فرازى از مناجات خود به خدا عرض مى كند: ((الهى كفى بى عزا ان اكون لك عبدا; خدايا براى من همين عزت كافى است كه بنده تو هستم.))(7)
امام حسن مجتبى(ع) مى فرمايد:
((اذا اردت عزا بلا عشيره, و هيبه بلا سلطان, فاخرج من ذل معصيه الله الى عز طاعه الله; هرگاه خواستى بدون داشتن عشيره و قبيله, عزتمند شوى و بدون سلطنت شكوهمند گردى از ذلت گناه خدا به سوى عزت اطاعت او خارج شو.))(8)
نتيجه اين كه عامل اصلى تحصيل كرامت و عزت حقيقى در پرتو ترك گناه و ارتباط با خدا و اتصال به ذات اقدس الهى به دست مىآيد.

دستورهاى عزت بخش در اسلام

در اسلام به عواملى كه موجب عزت و كرامت و شرافت مى شود, دستور داده شده و از هرگونه عواملى كه باعث ذلت و زبونى مى شود, نهى شديدى شده است; مثلا در قرآن مى خوانيم (ولكن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا) خداوند هرگز براى كافران نسبت به مومنان راه تسلطى قرار نداده است.(9) فقها و محققان اسلام همواره در طول تاريخ, براى نفى سلطه بيگانگان, و كسب عزت اسلامى, به اين آيه استدلال كرده و مى كنند.
اين آيه در ضمن اين كه به مسلمانان, اميد مى بخشد و آن ها را دعوت به مبارزه با سلطه پذيرى در برابر بيگانگان مى كند, با بيانى هشدار دهنده و قاطع, مسلمانان را به حفظ عزت و استقلال خود فرا مى خواند.
يكى از كارهاى منافقان اين بود كه با دشمنان رابطه برقرار كنند و از طريق بيگانگان به عزت جامعه اسلامى آسيب برسانند. خداوند پس از آن كه آن ها را به عذاب شديد هشدار داده, آنان را چنين افشا مى كند: (الذين يتخذون الكافرين اوليإ من دون المومنين ايبتغون عندهم العزه فان العزه لله جميعا); همان ها[ منافقان] كه كافران را به جاى مومنان دوست خود برمى گزينند آيا مى خواهند از كافران كسب عزت و آبرو كنند, با اين كه همه عزت ها مخصوص خداست.(10)
از فرازهاى تكان دهنده و تاريخى, ماجراى توطئه منافقان به سرپرستى عبدالله بن ابى است, كه در سال ششم هجرت پس از مراجعت از جنگ بنى المصطلق, بر اثر حادثه اى بين مهاجران و انصار در كنار چاه رخ داد. عبدالله از فرصت سوء استفاده كرده و به كمك انصار پرداخت و گفتار زشتى به زبان راند, از جمله گفت:
((وقتى به مدينه رسيديم ما عزيزان, ذليلان را (يعنى پيامبر(ص) و مومنان را) از مدينه اخراج مى كنيم.))
در رد او و پيروانش, سوره منافقين نازل شد, كه در آيه هشت اين سوره مى خوانيم:
منافقان مى گويند: اگر به مدينه باز گرديم, عزيزان ذليلان را بيرون مى كنند.
(و لله العزه و لرسوله و للمومنين ولكن المنافقين لا يعلمون; در حالى كه عزت مخصوص خدا و رسول او و مومنان است, ولى منافقان نمى دانند.
پيامبر(ص) از توطئه منافقان اطلاع يافت و براى عبدالله بن ابى پيام داد كه آيا تو چنين گفته اى؟ او از ترس منكر شد… سرانجام وقتى كه سپاه اسلام نزديك مدينه رسيدند, پسر عبدالله كه مسلمانى قاطع بود, سر راه پدر را گرفت و گفت:
((سوگند به خدا جز به اجازه رسول خدا (ص) نمى توانى وارد مدينه شوى و امروز مى فهمى عزيز و ذليل كيست؟))
عبدالله از طريق شخصى, براى پيامبر(ص) پيام فرستاد و با كمال ذلت, از آن حضرت خواست كه از دست پسرش نجات يابد. پيامبر(ص) براى پسر عبدالله پيام داد: بگذار پدرت وارد شهر شود, او نيز با اجازه پيامبر(ص) اجازه داد. عبدالله با حالت ذلت و دريوزگى وارد شهر شد و از اين حادثه چند روزى نگذشت كه دق مرگ شده و از دنيا رفت.(11)
به اين ترتيب عزت مسلمانان و ذلت منافقان آشكار گرديد. اين ماجرا بيانگر آن است كه مسلمانان همواره بايد از حريم عزت و شرافت خود دفاع كنند و مايه ذلت معاندان و دشمنان بدخواه گردند.
يكى از دستورهاى مهم در اسلام دستور جهاد با كافران معاند است. فلسفه اصلى جهاد, تحصيل عزت براى اسلام و مسلمانان و ذلت براى كافران و منافقان است; چنان كه حضرت زهرا(س) در فرازى از خطبه اش كه پس از رحلت رسول خدا(ص) در مسجدالنبى القا شد, مى فرمايد: ((و جعل الجهاد عزا للاسلام, و ذلا لاهل الكفر والنفاق; خداوند جهاد را مايه عزت و سربلندى اسلام و ذلت و سرافكندگى كافران و منافقان قرار داد.))(12)
اميرمومنان على(ع) همين مطلب را با تعبير ديگر چنين بيان مى كند: ((… فمن تركه رغبه عنه البسه الله ثوب الذل, و شمله البلإ, و ديث بالصغار والقمإ; آن كس كه از جهاد بگريزد, خداوند لباس ذلت بر او پوشاند و او در طوفان فتنه و بلا سقوط كرده و در زير چكمه فلاكت, خرد و زبون شود.))(13)
نهى از منكر و مراحل آن, از دستورهاى مهمى است كه نقش به سزايى در تحصيل عزت و نابودى ذلت فردى و اجتماعى دارد, ماجراى نهضت عظيم كربلا و مبارزه هاى امامان(ع) در ابعاد مختلف, موجب عزت اسلام و مسلمانان و سرافكندگى مخالفان اسلام و مغروران بود.
اسلام با هرگونه حركت هاى ذلتآميز مانند: تملق و چاپلوسى, سلام ذلتآميز, تقاضاى نابجا و بى مورد, تكدىگرى و كرنش هاى نامعقول مخالف است. حضرت على(ع) فرمود: ((ليس من اخلاق المومن التملق; تملق و چاپلوسى از اخلاق مومنان نيست.))(14) و نيز فرمود: ((كثره الثنإ ملق يحدث الزهو و يدنى من العزه; ستودن بسيار از ديگران موجب چاپلوسى و پديد آورنده تكبر است و انسان را از عزت به پستى خوارى مى كشاند. ))(15)
هم مى فرمايد: ((كسى كه نزد ثروتمندى بيايد و در برابر او به خاطر ثروتش كرنش كند, دو سوم دينش از دست رفته است.))(16)
روزى پيامبر(ص) به اصحاب خود فرمود: ((الا تبايعونى; آيا با من بيعت نمى كنيد؟ )) اصحاب عرض كردند: بيعت مى كنيم, پيامبر (ص) فرمود: ((تبايعونى على ان لا تسإلو الناس شيئا; با من چنين بيعت كنيد كه دست سوال به سوى مردم دراز نكنيد و از آن ها تقاضا ننماييد.))(17)
دست طمع چو پيش كسان مى كنى دراز
پل بسته اى كه بگذرى از آبروى خويش
امام صادق (ع) فرمود: ((من سإل من غير فقر فانما يإكل الخمر; كسى كه بدون نياز, از كسى تقاضايى كند, در حقيقت[ خوردن غذايى كه از اين راه به دست مىآورد مانند آن است كه] شراب مى خورد.))(18)
امام باقر(ع) فرمود: ((طلب الحوائج الى الناس, استلاب للعز… واليإس عما فى ايدى الناس عز المومن فى دينه; حاجت خواهى از مردم موجب نابودى عزت است و قطع اميد از آن چه در دست مردم است, مايه عزت مومن در دينش مى باشد.))(19)
حفظ عزت از نظر اسلام به قدرى مهم است كه حتى مومن بايد با آينده نگرى دقيق, وارد معامله يا معاهده اى نشود كه سرانجام آن ذلت و سرافكندگى است; بر همين اساس امام صادق(ع) فرمود: ((لاينبغى للمومن ان يذل نفسه, قيل له و كيف يذل نفسه؟ قال يتعرض لما لا يطيق; سزاوار نيست مومن خود را ذليل كند, سوال شد چگونه؟ فرمود: خود را در معرض كارى كه از او ساخته نيست قرار دهد.))(20)

عزت در گفتار و رفتار امام حسين(ع)

امام حسين(ع) به عنوان نماد و نمونه عالى عزت و شرافت و معلم بزرگ عزتمندى و پرهيز از هرگونه ذلت و خوارى شناخته شده است. نهضت عظيم كربلا و بيعت نكردن او با يزيد و يزيديان و ايستادگى او در اين مورد تا سر حد شهادت, شاهد گويا و عينى و فراموش نشدنى اين مطلب است.
از اين رو امسال (سال 1381 ش) كه با توجه به آغاز و انجام آن, دو عاشورا (پنجم فروردين; 23 اسفند همين سال) طبق اعلام مقام معظم رهبرى به عنوان سال عزت و افتخار حسينى ناميده و مزين شد و اين مطلب از گفتار رسول خدا(ص) در شإن امام حسين(ع) سرچشمه گرفته كه فرمود: ((ان الحسين بن على… مصباح هدى و سفينه نجاه و امام خير و يمن و عز و فخر; حسين بن على (ع) چراغ هدايت و كشتى نجات و پيشواى سعادت و خجستگى و امام عزت و افتخار است.))(21)
امام حسين(ع) در شديدترين شرايط, شهادت سخت خود و يارانش را پذيرفت و با موضع گيرى شديد, بيعت ذلت بار با يزيد را رد كرد و فرمود: ((موت فى عزه خير من حياه فى ذل; مرگ با عزت بهتر از زندگى ذلت بار است. ))(22)
امام در روز عاشورا در برابر فشار شديد و طاقت فرساى دشمن بى رحم, فرمود: ((آگاه باشيد فرومايه پسر زنازاده, مرا بين دو راهى مرگ و پذيرفتن ذلت بيعت, مخير ساخته و هيهات منا الذله; حاشا از ما كه زير بار ذلت برويم, خداوند و رسولش مارا از ذلت پذيرى نهى كرده و هم چنين مومنان و پرورده هاى دامن هاى پاك و ارجمند و انديشه هاى بزرگ و شخصيت هاى غيور, نخواسته اند كه ما اطاعت ذلت بار فرومايگان پست را از كشته شدن شرافتمندانه در قربان گاه بزرگ مردان بلند همت, ترجيه دهيم و لباس ذلت بپوشيم.))(23)
آن زاده شرف و عزت, در روز عاشورا فرياد مى زد:
الموت خير من ركوب العار
والعار اولى من دخول النار
مرگ بهتر از ننگ ذلت در برابر يزيد است و ننگ (ظاهرى شكست) بهتر از ورود در آتش دوزخ مى باشد.(24)
حضرت امام خمينى ـ قدس سره ـ به قدرى به مسئله عزت مسلمانان اهميت مى داد كه مى فرمود: ((وقتى عكس محمد رضا شاه معدوم را در برابر فلان رييس جمهور امريكا, كه آن طور ذليلانه در مقابل او ايستاده بود ديدم, بسيار ناراحت شدم, تلخى اين منظره هنوز براى من باقى است كه شاه مملكت اسلامى در برابر كافر خدانشناس, اين طور اظهار كوچكى كند.))(25)
شديدترين سخنرانى امام در قم در سال 43, كه به دستگيرى و تبعيد او منجر شد, بر ضد قانون ذلت بار كاپيتولاسيون بود, او هرچه فرياد داشت, در برابر اين لايحه ننگين كه عزت مسلمانان و ايران را زير چكمه ديكتاتورى امريكا مى ريخت, بلند كرد و سرانجام نگذاشت, چنين لايحه اى تصويب شود و آن را به زباله دان تاريخ افكند.
براى آن كه از تإثر قلبى امام در اين خصوص بيش تر آگاه شويد, به فرازى از سخنرانى مذكور اشاره مى كنيم:
((… من تإثرات قلبى خودم را نمى توانم اظهار كنم, قلب من در فشار است, اين چند روزى كه مسائل اخير ايران (مسئله كاپيتولاسيون) را شنيده ام, خوابم كم شده, ناراحت هستم, قلبم در فشار است, با تإثرات قلبى روز شمارى مى كنم كه چه وقت مرگ پيش بيايد, ايران ديگر عيد ندارد, عيد ايران را عزا كرده اند, عزا كردند و چراغانى كردند, عزا كردند و دسته جمعى رقصيدند… ما را فروختند, استقلال ما را فروختند…))(26)
آرى او كه شاگرد مكتب امام حسين (ع) بود, هرگز ذلت را نپذيرفت و همواره عزت و سربلندى را براى اسلام و مسلمانان مى خواست; با اين اميد كه با پيروى از اين بزرگ مرد, همواره حريم عزت و شوكت اسلامى را پاس داريم و در اين راستا تلاش پرثمر داشته باشيم.

پى نوشت ها:
1. احزاب, آيه21.
2…. من باب ضرب, لم يقدر عليه (المصباح المنير, ص47, واژه عز)
3. بحارالانوار, ج44, ص;198 نظير اين مطلب در مورد امام حسن نيز نقل شده است (همان, ج46, ص106).
4. غرر الحكم, ترجمه محمد على انصارى, ج1, ص413.
5. بحارالانوار, ج61, ص129.
6. نهج البلاغه, حكمت 371.
7. بحارالانوار, ج77, ص400.
8. همان, ج44, ص139.
9 و 10. نسإ آيه 141 و 139.
11. اقتباس از تفسير مجمع البيان, ج9, ص294.
12. اعيان الشيعه, چاپ ارشاد, ج1, ص316.
13. نهج البلاغه, خطبه 27.
14. كنزالعمال, حديث 29364.
15. غرر الحكم, ترجمه محمد على انصارى, ج2, ص563.
16. نهج البلاغه, حكمت 228.
17. بحارالانوار, ج96, ص158.
18. همان; يا گناه او مانند گناه شراب خوارى است.
19. همان.
20. فروع كافى, ج;5 ص46.
21. عيون اخبار الرضا, ج1, ص60.
22. بحارالانوار, ج44, ص192.
23. تاريخ طبرى, ج6, ص235.
24. مناقب آل ابيطالب, ج4, ص68.
25. رضا ستوده, پا به پاى آفتاب, ج2, ص235.
26. محمد حسن رحيميان, در سايه آفتاب, ص23.

 

/

پياده نظام آمريكا، كارگزاران بى مزد و مواجب

پياده نظام امريكا, كارگزاران بى مزد و مواجب

حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى رهبر

مقام هاى امريكايى, بارها و بارها تصريح كرده اند كه چشم اميد خود را به عناصر داخلى كشور ما دوخته اند! تا فرصتى مناسب به دست آورده ضربه نهايى را بر انقلاب اسلامى و ملت و ميهن فرود آورند و انتقام شكست ها و تحقيرهايى را كه از اين رهگذر دريافت كرده اند, بگيرند و نظام اسلامى را ساقط كنند و رژيمى مطابق خواست خود حاكم سازند و عنصر ننگين پهلوى را تجديد كنند. هرچند امريكايى ها در محاسبه خود در اشتباهى فاحش و رويايى بى تعبيرند, آن ها ملت ما را نشناخته اند و ايران را به افغانستان قياس گرفته اند و اين تصورى است باطل كه كارگزاران سياست هاى امريكا و عناصر وابسته به آن ها در خارج و داخل با خوش خيالى, بدان دل بسته اند و اگر محك تجربه به ميان آيد به اشتباه خود پى خواهند برد و درسى خواهند آموخت كه عبرت تاريخ باشد. بازگشت به عصر ننگين پهلوى به معناى به عقب برگرداندن چرخ زمان است كه آن را در كشور ايران از محال ها بايد شمرد, چرا كه شرايط و اوضاع و احوال زمان حتى يك در هزار چنين احتمالى را مقرون به واقعيت نمى نمايد و تجربه جنگ تحميلى و دفاع قهرمانانه ملت رشيد و آگاه مسلمان ما اين حقيقت را به اثبات رسانيد كه ملتى با دست خالى, اما با تكيه بر ايمان و ايثار و وحدت و غيرت ملى و رهبرى صالح و آگاه مى تواند بزرگ ترين حماسه تاريخ را, چه در پيروزى انقلاب و چه دفاع از دست آوردهاى انقلاب خود بيافريند و امروز كه سطح آگاهى و آمادگى ملت قابل قياس با گذشته نيست, افكار شوم شيطان بزرگ و دلدادگانش بيشتر از گذشته نقش بر آب است و اگر قدرت هاى خارجى و فريب خوردگانشان اندك شعورى داشته باشند, هرگز خود را در چنين باتلاقى گرفتار نخواهند ساخت.
بالاخره تا سير حوادث چه اقتضا كند و عملكرد خودىها چه اندازه به دشمن مجال دهد. و ما چه مقدار مستوجب مدد الهى باشيم.
اين بخش از سخن موضوع اين مقال نيست. حرف هاى ما جاى ديگر است و آن اين كه عناصر خودى در چنين شرايطى كه تاريخ معاصر حوادثى سرنوشت ساز را رقم مى زند و در حافظه خود ثبت مى كند, چه مى كنند و چه كارنامه اى از خود به يادگار مى گذارند؟!
آيا با هوشيارى و فداكارى و زمان شناسى و مصلحت انديشى آب پاكى روى دست دشمن مى ريزند و با وحدت و همگرايى پوزه توطئه گر را به خاك مى مالند و خون پاك شهيدان را پاس مى دارند و در برابر خدا و خلق روسفيد مانند, كه اين شق مطلوب فرض است و اميد است چنين باشد.
قسمت ديگر اين كه از زمان غافل باشند, دشمن را كوچك شمرند, حساسيت هاى موجود را ناچيز انگارند و با عقده ها و كينه ها و گرايش هاى خطى و جناحى و تصفيه حساب هاى مادى و نفسانى و يا فريب خوردگى و كج فهمى و خودخواهى و يك دنده گى جاده را براى دشمن هموار سازند, در تضعيف نظام بكوشند و با عملكردهاى خام و نسنجيده و يا ساده لوحى و يا شيطنت و رياكارى ـ حتى به نام دين ـ و با تكيه بر عقده هاى روانى با همه مقدسات بازى كنند, بر شاخ نشسته و درخت را از بن قطع نمايند و آتشى افروزند كه هم خود در آن بسوزند و هم, ديگران را به آتش كشند و اين بدترين فرض متصور است كه امكان دارد اتفاق بيفتد; يعنى پياده نظام دشمن شدن خودىها.
البته در كشور ما امروز كسى نيست كه در جبهه خودى بوده و اسلام و انقلاب را باور داشته باشد و از روى آگاهى و عمدى در صف رهروان گروه دوم قرار گيرد. گفتنى است كسانى كه به هر دليل, در صف پياده نظام دشمن جاى گرفته اند, چند گروه اند:
الف) كسانى كه به صراحت, سخن از براندازى گفته و در خارج يا داخل سرگرم توطئه و اجراى دستورهاى خارجى اند, مانند آن چه از ((سيامك پورزند)) ديديم و ملت شنيدند كه اين مهره وابسته, به كمك ده ها مهره ديگر در قالب هاى مختلف به ويژه كار مطبوعاتى و هنرى با مإموريت از سوى امريكا و وابستگى به پس مانده هاى رژيم منحوس و منسوخ پهلوى, به كمك دلارهاى سازمان ((سيا)) حدود بيست سال در كشور توطئه كردند. و در سال هاى اخير از طريق راه اندازى روزنامه هاى زنجيره اى, هجومى گسترده عليه اسلام و نظام و فرهنگ كشور و حتى مقدسات دين سامان دادند تا بالاخره با كشف دير هنگام اين توطئه در پيشگاه ملت به جرم هاى نابخشودنى خود اعتراف نمودند. و راز يك خيانت بزرگ را افشا كردند; هرچند زيان هاى اين هجوم به هيچ وجه قابل جبران نيست و بذر شومى كه دشمن پاشيد به ثمر ننشست و اينك هنگام آن است كه فريب خوردگان خوش باور, با وجود اين اعتراف هاى صريح و تكان دهنده, به خود آيند و از راهى كه پيموده اند, برگردند و در خط مشى خود تجديد نظر كنند.
ب) آن هايى كه با خوش بينى, از توطئه هاى پشت پرده غافل اند و ناخودآگاه در دام افتاده و كارگزار بى مزد و مواجب دشمن اند و از روى خاصى و ساده انديشى در صف پياده نظام دشمن قرار گرفته اند, كه خطر اينان اگر بيش تر از دسته اول نباشد, كم تر نيست و به جرئت مى توان گفت: آثار زيان بار وجودى اينان گسترده تر از نوكران رسمى دشمن است.
براى باور كردن اين مدعا كافى است يك نگاه اجمالى به تاريخ بيفكنيم:
مشكل اصلى اميرالمومنين (ع) در روزگار خود از جانب همين گروه ها بود كه تظاهر به اسلام مى كردند, حافظ قرآن بودند, نماز مى خواندند, حج مى كردند و سابقه مبارزاتى و جهادى داشتند, با اين وجود در صف معارضان ولايت امر قرار گرفتند. سه جنگ خون بار جمل, صفين و نهروان كه آن همه خسارت براى نسل دولت هاى مسلمان پس از پيامبر اكرم(ص) به بار آورد, ثمره عملكرد همين گروه ها بود.
گام نخستين اين معارضه شوم را يكى از همسران پيامبر به هم دستى ((طلحه و زبير)) برداشت كه به بهانه واهى انتقام خون عثمان, و در حقيقت با انگيزه هاى نفسانى و جاه طلبى شورش كردند و در پى شكست توطئه جمل و تار و مار شدن اين طاغيان, معاويه به پشتيبانى مردم جاهل و فريب خورده سرزمين شام, در برابر اميرالمومنين طغيان كردند كه تاريخ سرانجام آن توطئه را ثبت كرده است.
جبهه سوم خوارج بودند در كسوت تقدس پيشگى; يعنى آنان كه تا ديروز يار همراه على(ع) بودند و امروز در برابر امام به حق, سلاح گرفته و به قصد قربت به كشتار مسلمانان دست زده اند. از ماجراى سقيفه و عواقب اسف بار 25 ساله آن بگذريم كه سيره تاريخ اسلام را به بى راهه هدايت كرد و هر مصيبتى بر امت فرود آمد و نقطه آغازش همان انحراف خلافت از مسيرى بود كه پيامبر گرامى (ص) مشخص فرموده بود. هدف تحليل اين وقايع تاريخى نيست, بلكه صرفا تمثيلى است از آن چه رخ داد و بازگشت به عصر خودمان و جبهه گيرى هايى كه پس از رحلت حضرت امام و بنيانگذار نظام اسلامى, اتفاق افتاده و اين روزها ادامه دارد و اگر در يك تطبيق تاريخى درباره آن چه امروز رخ مى دهد و آن چه در صدر اسلام اتفاق افتاد تإمل كنيم, خواهيم ديد جريان نفاق از يك سو و روشن فكرى از سوى ديگر و جريان هاى ديگرى, كور و بى هدف, با آب و لعاب اصلاح طلبى و برخى با احساس مسئوليت دينى, خوارج گونه نظام اسلامى و خط امام را هدف حمله هاى گوناگون قرار داده و دانسته و ندانسته در صف پياده نظام دشمن درآمده اند. در همين روزهاى حساس كه جنگ افروزان امريكايى ايران اسلامى را در ليست شرارت قرار داده و توطئه براندازى را سامان مى دهند و هدف اصلى آن ها ساقط كردن حكومت دينى و قلع وقمع نيروهاى انقلاب است, يك باره مى بينيم كه فردى فريب خورده دانشگاهى در يك سخنرانى, ارزش هاى اسلامى را به مسخره مى گيرد و به روحانيت و مردم دين دار توهين مى كند وهنگامى كه با اعتراض و تودهنى روبه رو مى شود عقبه سازمان سياسى اش به دفاع و حمايت برمى خيزد و بدين سان مشروعيت آن سازمان از سوى فقها و علماى حوزه نفى و انكار مى شود…
و باز گروهى ديگر كه نان اسلام و ملت را مى خورند و به اعتراض بر حكم عالمان دين مى پردازند و مدت ها اين تراژدى, خوراك مطبوعات و وسيله تبليغاتى دشمن و اتلاف نيروهاى مسئول كشور مى شود و دشمن از آن بهره بردارى مى كند.
و يا يك باره مى بينيم از گوشه اى بيانيه اى صادر مى شود و آن ها كه خودشان سال ها در بدنه نظامى بوده اند حق و ناحق همه چيز را به باد اتهام و ناسزا مى گيرند و چون به ذائقه دشمنان خارجى و داخلى شيرين مىآيد دشمن از آنان قهرمان و كاخ سفيد حمايتشان مى كند و برخى مطبوعات وابسته, غوغا به راه مى اندازند و حتى گروهى از سياست زدگان كه به نمايندگى از اين ملت در خانه ملت جمع شده اند, از هر جهت سيرند, به فكر بى كارى و گرانى و فقر و فساد موجود مردم نيستند و دغدغه ديگرى ندارند ـ به حمايت از آن اعتراض نامه برمى خيزند وچندى نيز نيروها به پاى اين تراژدى هدر مى رود و نتيجه آن باز هم تفرقه وتشتت و اتلاف وقت وتضييع حق ملت است!
در همين حال مى بينيم گروهى غير قانونى ـ كه پرونده همكاريشان با امريكا در لانه جاسوسى موجود است و امام امت در نامه تاريخى خود آنان را غير قانونى دانست ـ سر بلند مى كنند و با اغتنام فرصت مى كوشند از آب گل آلود ماهى مقصود را بگيرند و تدريجا خود را در قالب نظام بريزند و از فرصت ها به نفع دشمن استفاده كنند; هنگامى كه دستگاه قضايى آنان را به دليل جرم هايشان تعقيب مى كند, آه و ناله روشن فكران دينى بلند مى شود و نامه (150 امضاى) ناشناس از خانه ملت, به حمايت از آن جريان انحرافى و نفاق گونه برمى خيزد و از تريبون مجلس قرائت مى شود و كسى نمى گويد آيا اين جزو وظايف نمايندگان است كه بااين جريان هاى غير قانونى هم صدايى كنند؟!
آيا اين همان سوگندى است كه نمايندگان ياد كردند كه در خدمت نظام اسلامى و ملت فداكار مسلمان ايران باشند؟!
از سوى ديگر فلان جريان سياسى كه با طمطراق و زياده خواهى به عرصه سياست آمد, با عنوان كردن طرح فروپاشى اجتماعى, به تضعيف نظام و جوسازى و يإس آفرينى دست مى يازد و در بيانيه خود با دعواى توليت اصلاح طلبى, ادعايى كه تاكنون خردلى ثمره نداشته, كسانى را كه خارج از جبهه آن ها به اقتدار گرايى و استبداد متهم نموده و باز هم توان خود را در تعميق شكاف و تفرقه به كار مى گيرند و با دم زدن از جامعه چند صدايى برآنند كه هر صداى ديگرى را در حلقوم خفه كنند و با دستاويز كردن مردم سالارى تنها كسانى را مردم مى دانند كه به پاى صندوق هاى رإى رفتند و به آن ها رإى دادند و يا رإى آنان را به حساب خود گذاشتند و شگفت اين كه برخى از نمايندگان عضو همين جبهه راه پيمايى 28 تيرماه گذشته را كه ملت بزرگ با حماسه اى ديگر, تودهنى به رئيس جمهور امريكا و پياده نظامش زد, ناديده گرفته و مى گويند: اين ها مردم نيستند و اين راهپيمايى ها را ما قبول نداريم و جبهه آن ها نيز از اعلام حضور در كنار مردم طفره مى رود و مسائل ديگر از اين قبيل كه براى جامعه جز بدبختى به بار نياورده است.
در اين جا يك پرسش وجود دارد و آن اين كه: هر جبهه و گروهى خود را حق مى داند و به تعبير قرآن كريم (كل حزب بما لديهم فرحون).
پس حق را از كجا بايد شناخت.
در پاسخ به اين پرسش, از قرآن و روايات دليل بياوريم. خداوند در قرآن خطاب به پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: (و لن ترضى عنك اليهود و لا النصارى حتى تتبع ملتهم); يهود و نصارى از تو راضى نشوند تا از راه و آئين آن ها پيروى كنى. (بقره (2) آيه200)
ببينيم امروزه امپرياليسم و صهيونيسم از كدام صدا و بيانيه و جبهه و جمعيت حمايت مى كنند؟
صداى كدام يك آن ها را راضى مى كند؟
راديوهاى بيگانه و صداى امريكا, انگليس و اسرائيل, با آب و تاب از چه كسانى به عنوان اپوزوسيون نظام ياد مى كنند, اينترنت هاى بين المللى از كدام چهره دينى يا غير دينى قهرمان مى سازند؟
فرق نمى كند كه معترض از كدام طبقه باشد, دانشگاهى باشد و يا روشنفكر, روحانى باشد يا فقيه, سياسى باشد يا روزنامه نگار و طلبه باشد يا دانشجو؟
امريكايى ها به كدامين جبهه و جناح و جريان چشم اميد بسته اند و تصريح كرده اند براى دگرگونى اوضاع ايران بايد به سراغ آن ها رفت و از آن ها حمايت كرد و در مقابل تبليغات منفى, سنگين و پر حجم رسانه هاى امريكايى, انگليسى, اسرائيلى, صداى آزاد و سازمان ((سيا)) بيش تر به سوى كدام جبهه و شخص و شخصيت نشانه مى رود؟
بنا به ارزيابى به عمل آمده پنجاه درصد از تبليغات بيگانه بر ضد حكومت دينى و ولايت فقيه است.
آنان از اسلام و فقاهت و مرجعيت و امت مومن ضربه خورده اند, نه از روشن فكران و دگرانديشان و غرب باوران, كه هميشه پياده نظام دشمن بوده اند و آب به آسياب بيگانه ريخته اند. براى كسانى كه اندك شعور و انصاف داشته باشند, اين ها درسآموز است.
تاريخ مشروطيت را نگاه كنيد كه با رهبرى علما و فقها و ديگر آزادى خواهان ايرانى و پشتيبانى ملت آغاز شد و مى رفت تا به استبداد, شاهان و وابستگى كشور به بيگانه پايان دهد و حاكميت ملت را در قالب دين, اراده ملت و رهبرى روحانيت آگاه استقرار بخشد كه فرصت طلبانى در كسوت مشروطه خواهى به ميدان آمدند و با اين كه اعتقادى به آن نهضت نداشتند, كوشيدند سنگرهاى سياسى و فرهنگى را در قبضه بگيرند و ميرزا ملكم خان ها و آخوند اف ها و عين الدوله ها و سپهسالارها و ديگر روشن فكران غرب زده قالب حكومت را با كميته غربى شكل دادند و انحراف نهضت مشروطه و عواقب آن, چون شهادت شيخ فضل الله نورى و به قدرت رسيدن رضاخان وكشف حجاب و برچيدن بساط دين و نفى وضع لباس روحانيت و وابسته گى مجدد ايران به انگليس و سپس امريكا از عواقب آن بود.
اين بود خيانت روشن فكران دگرانديش و امروزه نيز چنين احساس مى شود كه سكولاريست ها و پلوراليست ها و روشن فكران به اصطلاح دينى و برخى نويسندگان و فيلسوف نمايان با حمايت هاى بيگانگان سربلند كرده و درصدد استحاله تدريجى انقلاب و اجراى نظريه مشروطيت اند و اگر آگاهان و ژرف انديشان و نيروهاى فكرى و علمى و جهادى و مسئولان متعهد نظام از آن جبهه مهاجم رو دست بخورند, سرنوشت خطرناكى را براى دين و ملت و ميهن رقم زده اند.
البته نمى خواهيم ادعا كنيم كه همه معترضان و منتقدان به نظام از روى علم و عمد در دام اين توطئه افتاده اند, بلكه تإكيد مى كنيم بسيارى از اينان از خط روشن فكرى برائت مى جويند و هرگز به فروپاشى نظام اسلامى چشم اميد ندوخته اند و بسيارى از آنان از روى دلسوزى و از اصلاحات واقعى با همان تفسيرى كه مقام معظم رهبرى نمودند; يعنى مبارزه با فقر, فساد و تبعيض و توضيحى كه رياست محترم جمهورى دادند كه اصلاحات يعنى اجراى قانون اساسى و مردم سالارى با قيد دينى بودن, حمايت مى كنند و به نقشه هاى دشمن هرگز دل نبسته و با آن مخالفند, اما عينكى بر چشم زده اند كه حقايق را تحريف مى كند, افراط و تفريط مجال داورى صحيح را از آن ها گرفته, بسيارى متإثر از تحريف هاى شيطان هايند وخود متوجه نيستند, خناسان از صداقت و سادگى آن ها سوء استفاده مى كنند, بعضى عقده هاى شخصى يا جناحى و تصفيه حساب ها, فضاى انديشه آنان را تيره كرده است, بعضى دست خوش خامى و بى تجربگى اند و خود را گم كرده و بيش از ظرفيت خود حرف مى زنند, گذشته و آينده را نمى نگرند, ازعواقب موضع گيرىهاى خود غافل اند و… علاج مشكل اين است كه آنان متفكرانه با خداى خود خلوت كنند و از جزئى نگرى به كلان نگرى و از فرديت به جمع رو آورند و در اين فكر باشند كه اگر از جانب حركت ها, موضع گيرىهاى نسنجيده آنان به دين و ملت و كشور لطمه اى وارد آيد, پاسخ گويى دارد و در پيشگاه خدا و خلق و روز حساب مداقه مى شود.
اين زندگى از بين مى رود و آن چه مى ماند ايمان و عمل صالح است و عمل صالح با چارچوب دين و كارشناسان دين شناخته مى شود و بس و اين همه تجربه تاريخ.

 

/

عقل و دل

عقل و دين

آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين: حجه الاسلام والمسلمين محمد رضا مصطفى پور

رابطه عقل و دين و نسبت بين آن ها از ديرينه ترين, مشهورترين و عميق ترين مباحث تاريخ تفكر بشرى است. از اين عنوان, زمانى به عقل و وحى, و گاهى به عقل و نقل و گاه به عقل وشريعت ياد مى شود و گاهى نيز عقل را در برابر ايمان قرار مى دهند. در اين جا دو سوال مطرح است:
1. آيا عقل در قلمرو دين و نقل و شريعت جايگاهى دارد يا نه؟ اگر جايگاهى دارد, آن جايگاه كجاست؟ آيا عقل همتاى دين است يا قبل يا بعد از دين است؟
2. آيا عقل در تبيين نظام هاى اعتقادات دينى نقشى ايفا مى كند؟ آيا عقل مقدم بر ايمان است يا ايمان مقدم بر عقل؟ يعنى آيا داشتن ايمان, منوط به آن است كه شخص دلايل خوبى براى اعتقاد به صدق ايمانش داشته باشد يا نه؟

جايگاه عقل از نظر متفكران غربى

در تفكر غربى براى جواب سوال از جايگاه عقل در قلمرو دين و شريعت, سه ديدگاه نقل شده است:
1. برخى با برتر دانستن ايمان, مى گويند: وحى به انسان اعطا شده تا جايگزين همه معارف ـ اعم از علوم تجربى و اخلاق و مابعد الطبيعه ـ شود؟
از آغاز ظهور مسيحيت, همواره اشخاصى افراط گرا در حوزه الهيات به سر مى بردند و با فتوا به اصالت وحى مى گفتند: چون خدا با ما سخن گفته است, ديگر حاجتى به تفكر عقلى نيست و همت هر كس بايد مصروف نيل به رستگارى شود و آن چه دانستنش در نيل به رستگارى ضرورت و اهميت دارد, در كتاب مقدس مندرج است؟ از اين رو, بايد شريعت را آموخت, و در آن تإمل, و به احكام آن عمل كرد; در اين صورت, ديگر حاجت به چيز ديگرى, حتى فلسفه نيست.(1)
2. در برابر اين تفكر, برخى به اصالت عقل معتقد بودند.
3. بعضى به هماهنگى بين عقل و وحى و عقل و ايمان باور داشتند. آنان مى گفتند: ايمان و علم و عقل, دو نوع معرفت متمايز است و هيچ يك جايگزين ديگرى نمى شود تا وظيفه او را به عهده بگيرد. از اين رو, مى گفتند: ايمان به معناى پذيرفتن چيزى است كه خداوند آن را وحى كرده است, اما علم به معناى پذيرفتن چيزى است كه ما آن را به صورت طبيعى در پرتو نور طبيعى عقل درست مى دانيم.
((توماس آكويناس)) مى گويد:
((وحى, واقعيتى است و تنها در قلمرو وحى است كه معرفت به خداوند و انسان ـ كه تقديرش براى رستگارى ابدى وى ضرورى است ـ براى همه آدميان, اعم از فيلسوف و غير فيلسوف فراهم مىآيد; اما اين معرفت, خود متشكل از اجزاى متفاوتى است كه در ميان آن ها دو گروه اصلى را بايد از هم جدا كرد; گروه يكم, متشكل از تعداد معينى حقايق منزل وحى شده است كه درك آن ها به كمك مجرد عقل نيز ممكن است; مانند درك وجود خداوند و صفات ذاتى وى يا درك وجود روح انسانى و فناپذيرى آن)).(2)
وى سپس سوال مى كند كه چرا خداوند حقايقى را به انسان وحى كرد كه حتى عقل تكوينى هم قدرت درك آن ها را دارد؟ آن گاه در جواب مى گويد:
((زيرا فقط معدودى از انسان ها فيلسوف ((ما بعد الطبيعه))اند; حال آن كه همه انسان ها بايد رستگار شوند و خداوند با وحى اين حقايق به بشر, هر يك از ما را رإسا و بدون واسطه با يقينى كامل و با علمى عارى از هر گونه شائبه, آماده شناخت تمامى حقايق نجات دهنده كرد.))
گروه دوم از حقايق وحى شده, كليه عقايد ايمانى است كه به درستى بيان شده اند; يعنى بخش هايى از وحى كه تمامى مراتب عقل انسانى برتر است. او در اين باره مى گويد: مسائلى مانند ((تثليث)) و ((تجسد)) و ((فديه)) از اين قبيلند كه هيچ نوع تفكر فلسفى وجود ندارد كه بتواند دليل ضرورى به نفع حقيقتى از اين نوع اقامه كند.(3)
مى توان گفت كه آكويناس, گزاره هاى دينى را سه دسته دانسته است:
1. گزاره هاى خردپذير; گزاره هايى كه, هم عقل آن ها را اثبات مى كند و هم مى توانند متعلق ايمان قرار گيرند.
2. گزاره هاى خرد گريز; گزاره هايى كه عقل, نه آن ها را اثبات مى كند و نه نفى; يعنى عقل در برابر آن ها بى طرف است (معناى خردگريزى, اين نيست كه علم و عقل از آن مى گريزند,; بلكه نسبت به آن ساكتند و قدرت تحليل ندارند). اين گزاره ها متعلق ايمان قرار مى گيرند.
3. گزاره هاى خردستيز; گزاره هايى كه عقل, دليلى بر رد آن ها در اختيار دارد. در اين موارد است كه بين گزاره هاى دينى و فتواى عقل تعارض رخ مى نمايد و متكلم درصدد برمىآيد با تإويل ظاهر متون دينى, آن تعارض را حل كند.
تقابل بين عقل و ايمان, تقابل بين تعقل و ايمان يا دين و تدين است, نه تقابل عقل و دين; زيرا تعقل و ايمان, دو فعل انسان است; يعنى انسان است كه به گزاره هاى دينى ايمان مىآورد تا تعقل كند يا عقل ورزى را مقدم مى دارد تا ايمان بياورد.

نقش عقل در نظام اعتقادى از نظر متفكران غربى

در تفكر غربى براى جواب سوال از نقش عقل در تبيين نظام هاى اعتقادى, سه ديدگاه نقل مى شود:
1. عقل گرايى حداكثرى ; براساس اين ديدگاه, براى آن كه نظام اعتقادات دينى, واقعا و عقلا مقبول باشد, بايد بتوان صدق آن را اثبات كرد و صدق آن را نيز به گونه اى بايد روشن كرد كه جميع عقلا قانع شوند.(4)
2. ايمان گرايى; براساس اين ديدگاه, نظام هاى اعتقادات دينى, موضوع ارزيابى و سنجش عقلانى قرار نمى گيرد. پيروان اين ديدگاه مى گويند: اگر به وجود خداوند يا كمال نامحدود او و حكمت و علم و قدرت او و هم چنين عشق او نسبت به انسان ها ايمان داريم, در واقع, اين امر را مستقل از هر گونه قرينه و استدلال پذيرفته ايم و هرگونه كوششى را كه براى اثبات يا انكار عشق خداوند نسبت به انسان ها صورت پذيرد, مردود مى دانيم.(5)
3. عقل گرايى انتقادى; بر پايه اين ديدگاه, نظام هاى اعتقادات دينى را مى توان و مى بايست عقلا مورد نقد و ارزيابى قرار داد; گرچه اثبات قاطع چنين نظام هايى امكان پذير نيست. در عقل گرايى انتقادى, حداكثر توانايى هاى عقلى خود را براى سنجش اعتقادات دينى به كار مى گيريم و از بهترين براهين براى تإييد آن نظام اعتقادى استفاده مى كنيم; در عين حال كه بايد انتقادات عمده وارد شده بر نظام اعتقادى مورد پژوهش را نيز لحاظ كنيم. در اين ديدگاه, انسان, اعتقادات را گزينش, و براى اطمينان به فهم دقيق آن تلاش و كوشش مى كند و نيز دلايل تإييد يا رد آن اعتقاد را بررسى و ارزيابى مى كند.(6)

عقل و دين در تفكر اسلامى

در تاريخ تفكر اسلامى در ارتباط با تبيين نسبت بين عقل و دين يا عقل و ايمان, سه گروه ظهور كرده اند كه هر يك نظرى خاص داشته اند:
1. ظاهر گرايان; اينان كسانى اند كه جمود بر ظواهر دينى را ـ حتى در اصول اعتقادات ـ وجهه همت خويش كرده اند و هر گونه تعمق و تدبر يا انديشه عقلى در معانى دينى را به شدت محكوم و مردود مى دانند. براى نمونه, وقتى از ((مالك بن انس)) معناى استوا در آيه (الرحمن على العرش استوى)(7) پرسيده شد در جواب گفت: ((الاستوإ معلوم والكيفيه مجهوله والايمان به واجب والسوال عنه بدعه))(8) يعنى معناى استوا روشن است و كيفيت آن مجهول, و ايمان به آن واجب و سوال از آن بدعت است.
دقت در سخن ياد شده و نيز توجه به اين نكته كه انديشه براساس پرسش استوار است و هرگاه كه پرسش اساسى مطرح نباشد, انديشه واقعى و جدى وجود نخواهد داشت, روشن مى سازد كه ظاهرگرايان, از ورود هر گونه انديشه تازه و فكر جديد به صحنه معارف دينى جلوگيرى مى كنند.
2. عقل گرايان; اينان مى گويند: همه معارف دينى با عقل درك مى شود; چنان كه عده اى گفته اند:
((المعارف كلها معقوله بالعقل, واجبه بالنظر العقل و شكر المنعم واجب قبل ورود السمع والحسن والقبح صفتان ذاتيتان للحسن و القبيح)).(9)
يعنى همه معارف در حيطه درك عقل قرار مى گيرند و وجوب خرد را به نظر عقل دريافت مى كنند و شكر منعم را پيش از آن كه فرمانى از ناحيه شرع وارد شود, واجب مى دانند و نيكى و بدى, در ذات اشياى نيك و بد ريشه دارد.
3. عقل گرايان نقل پذير; اين گروه با اعتقاد به هماهنگى بين عقل و شريعت و عقل و نقل مى گويند: همان گونه كه وحى و شريعت, منبع معرفت انسان است, عقل نيز از منابع معرفت و شناخت انسانى است. هم چنين عقل و وحى و شريعت, هر دو از حقيقت عينى و خارجى گزارش مى كند. از اين رو, گزارش آن ها هماهنگ با يك ديگر است.

تعبير عقل و نقل به جاى عقل و دين

پس از چگونگى طرح عنوان عقل و دين يا عقل و ايمان, در تفكر غربى و اسلامى, بايد در اين عنوان تصحيحى كرد; زيرا طراح مسإله عقل و ايمان مى گويد: ايمان, پيوند بين نفس و مطلب است و با برقرارى پيوند ياد شده, نفس را مومن به آن مطلب مى نامند. اگر مطلبى كه مورد اعتماد نفس است, علمى و صحيح باشد, ايمان نيز صحيح است, وگرنه آن ايمان را ايمان باطل مى نامند و با توجه به اين كه كار عقل, فهم و درك واقع است, تقابل بين ايمان و عقل معنا ندارد.
هم چنين تعبير عقل و دين و تقابل بين آن دو صحيح نيست; زيرا دين, مجموعه معارف عقل و نقل است, نه چيزى در برابر عقل. به ديگر سخن, دين را بايد از دو راه عقل و نقل اثبات كرد.

نكاتى درباره رابطه عقل و نقل

1. مراد از عقل, برهان عقلى از منظر برون است; زيرا برهان عقلى از دو منظر برون و درون مورد بحث است. توضيح آن كه در همه مواردى كه در فلسفه, اخلاق, اصول و فقه از برهان عقلى استفاده مى شود, استمداد از برهان عقلى و نگاه به عقل از درون است; ولى در مواردى كه سخن از ارزيابى و مقايسه بين عقل و نقل است, نگاه به عقل از بيرون است.
2. اعتبار عقل, كاملا از ملاحظات عاقل جداست; زيرا عقل و برهان عقلى معصوم است; ولى عاقل يعنى حكيم, متكلم, اصولى و فقيه معصوم نيستند. از اين رو, نمى توان عقلا, حكما, متكلمان, فقها و… را با انبيا مقايسه كرد; اما چون عقل معصوم است, براهين آن را مى توان با مضامين قرآن و روايات ارزيابى كرد, گرچه قداست وحى, هم چنان محفوظ است.
3. چون برهان عقلى, حجت خداست, هر كس با سرمايه هاى عقلى به سراغ متون مقدس رود, علوم مقدس متراكم نصيب و بهره او مى شود, هم از متن نقلى و هم از برهان عقلى. برهان عقلى, همانند دليل معتبر نقلى, از الهامات الهى است كه در ظرف انديشه بشر تجلى يافته است. بنابراين, چون دليل عقلى, همتاى دليل نقلى حجت خدا و نيز الهام الهى است, اگر كسى با سرمايه عقلى به سراغ متون مقدس نقلى رود و چيزى را از آن استنباط كند, مانند آن است كه به كمك آيه اى معناى آيه ديگر يا به كمك روايتى, معناى آيه اى معلوم شود. از اين رو, هيچ يك از اين امور از متن نقلى بيگانه نيست.
آرى, اگر كسى با استقراى ناقص يا تمثيل منطقى يا انحاى مغالطه به سراغ فهم متون مقدس رود, غبار بشريت چون هاله اى بر گرد محتواى مقدس دينى مى نشيند و آ نرا غبار آلود مى كند.

شناخت عقل

شناخت عقل ـ مانند شناخت قرآن ـ دو بخش دارد; اگر كسى بخواهد به قرآن شناخت پيدا كند, نخست بايد از بيرون ـ يعنى با علوم قرآنى ـ قرآن را بشناسد; مثلا بايد معناى وحى, نزول وحى, آورنده و گيرنده وحى را دريافت كند و مطالبى مانند آن را بداند; آن گاه بحث هايى را كه به تفسير قرآن و تبيين معارف و مفاهيم آن برمى گردد بشناسد.

عقل نيز در دو مقام بايد شناخته شود:

1. عقل شناسى و شناخت معرفت عقلى.
2. شناخت قواعد و مفاهيم عقلى.
در مقام يكم, بحث مى شود كه آيا عقل مجرد است يا نه؟
جايگاه عقل كجاست؟ كاربرد شناخت عقل چه اندازه است؟ آيا عقل مستمع است يا منبع؟ آيا عقل مى تواند فتوا بدهد يا نه؟ آيا عقل در علوم برهانى ـ مانند حكمت, كلام, رياضى, منطق و بخش هايى از علم اخلاق ـ توان اقامه برهان قطعى دارد يا نه؟ آيا عقل در علوم تجربى كه كارآمدى آن ها غالبا به طمإنينه است و برهان منطقى در آن ها بسيار كم است, توان تإمين اطمينان را دارد يا نه؟ آيا اطمينان حاصل از علم تجربى حجت است يا نه؟ اين ها علوم عقلى است كه به عقل شناسى و شناخت معرفت عقلى مربوط است.
در مقام دوم, از قواعد عقلى بحث مى شود; مثلا آيا ((اجتماع ضدين)) يا ((اجتماع مثلين)) يا ((تكليف ما لايطاق)) محال است يا نه؟ هم چنين از قواعد ديگرى كه مبادى فلسفه و كلام و اصول فقه به حساب مىآيند و نيز از قضاياى حكمت عملى بحث مى شود; قضايايى مانند: آيا ظم و دروغ, قبيح است؟ آيا عدل و انصاف و صدق, حسن است؟
روشن است كه پيش از شناخت عقل نمى توان به اين قواعد و قوانين عقلى تمسك كرد; چون در واقع, شروع كار از بين راه است. به بيان ديگر, اگر در فن ((اصول فقه)) در مسإله مقدمه واجب, مثلا با تمسك به قاعده عقلى گفته شود كه ((ما يتوقف عليه الواجب)), يقينا واجب است, يا گفته مى شود كه امر و نهى با هم جمع نمى شود, امرى عقلى است, و تمسك به قوانين عقل, قبل از تحليل عقل از بيرون ـ با اين كه فى نفسه ممكن است ـ پيمودن راه از نيمه آن است.
با اهتمام به مطالب گذشته, بايد از عقل در سه مرحله بحث كنيم:
1. شناخت عقل.
2. فرق يقين و قطع منطقى با قطع روانى.
3. امتياز عقل منبع از عقلى كه مخاطب فهيمى است; تا روشن شود كه فتواى عقل, فتواى دين است و نيز عقل در مقابل نقل است, نه در برابر دين.
از اين رو, گفته مى شود كه عقل و نقل, دو بال دين است; مثلا قرآن بر اصل استقلال امت و كشور تإكيد دارد و اين استقلال نيز شامل بخش هاى سياسى, نظامى فرهنگى و اقتصادى مى شود; چنان كه عقل به حسن استقلال كشور در ابعاد مختلف فتوا مى دهد و زير بار ديگران رفتن را قبيح مى داند. قرآن مى فرمايد: (و لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا)(10); خداوند هرگز بر ضد مومنان, براى كافران راه (تسلطى) قرار نداده است. اين آيه مى فرمايد: مسلمانان و مومنان بايد مستقل باشند و سلطه كافران را بر خود نپذيرند. پس, اصل استقلال به حكم عقل و نقل مطلوب است و چون استقلال به خودى خود, مطلوب است, پيامبر اكرم(ص) به على(ع) فرمودند: ((لئن إدخل يدى فى فم التنين الى المرفق احب الى من إن إسإل من لم يكن ثم كان(11); اگر دستم را تا آرنج در دهان افعى بگذارم (كه سراسر سم است) برايم بهتر است تا اين كه از كسى كه نبود و پديد آمد, چيزى طلب كنم; يعنى طلب از غير خدا بدتر از دست گذاردن در دهان مار سمى است.
امام صادق(ع) نيز فرمودند: ((لان تدخل يدك فى فم التنين الى المرفق خير لك من طلب الحوائج ممن لم يكن فكان))(12); اگر دستت را تا آرنج در دهان افعى و مار سمى قرار دهى, بهتر از حاجت خواستن از كسى است كه نبود و سپس به وجود آمد; يعنى از موجودى كه در هستى و بقاى خود به خداوند نيازمند است.
بنابراين, استقلال را هم دليل نقلى اثبات مى كند و هم دليل عقلى;(13) لذا, اگر انبيا از آن سخن گفته اند, براى آن است كه آن ها معدن وجود انسان را كندوكاو و گنجينه مستور را شكوفا كردند: ((و يثيروا لهم دفائن العقول)).(14)
بنابراين, عقل برهانى منبع دين است و با ملاحظه دليل معتبر نقلى, فتوايش همان فتواى دين است, مانند دليل معتبر نقلى كه هر آن چه را با ملاحظه برهان عقلى ثابت كند, همان به حساب دين مىآيد. از اين رو, اگر كسى بر خلاف آن چه كه برهان عقلى ثابت كرد عمل كند, در معاد محكوم مى شود; مثلا اگر به فتواى عقل عملى و با ديد كارشناسى, براى استقلال كشاورزى كشور بايد از ماشين و كشاورزى مكانيزه استفاده شود و نيز براى تإمين آب آن, بايد سدى بتونى احداث گردد, اما افرادى عمدا مخالفت كرده, سد خاكى ساختند و بيت المال را در اين جهت صرف كردند, محكمه عدل اسلامى آنان را محاكمه, و محكوم مى كند و در قيامت نيز چنين شخصى محكوم, و معذب است.

پى نوشت ها:
1. عقل و وحى در قرون وسطى, ص3.
2. همان, ص64.
3. عقل و وحى در قرون وسطى ص73 ـ 72.
4. عقل و اعتقادات دينى, ص72.
5. همان, ص78.
6. عقل و اعتقادات دينى, ص86 به بعد.
7. طه, آيه5.
8. الملل والنحل, ج1, ص105.
9. همان, ص56.
0. نسإ, آيه141.
1. بحارالانوار, ج74, ص61.
2. همان, ج100, ص86.
3. استقلال از مسائل حكمت عملى است; يعنى عقل به عنوان منبع مستقل در بخش هاى حكمت عملى به آن فتوا مى دهد. مستقلات عقلى, منحصر در حسن عدل و قبح ظلم نيست; بلكه همان گونه كه در مستقلات عقل نظرى, قضاياى بديهى اى از قبيل ((استحاله اجتماع نقيضين)), ((استحاله اجتماع ضدين)), ((ضرورت ثبوت شىء لنفسه)) و ((استحاله سلب شىء از نفس)), اساس حكمت نظرى را تإمين مى كند, اساس حكمت عملى را نيز مى توان با چند قضيه, پايه گذارى كرد و مسائل بى شمارى را با آن حل نمود, ليكن بايد توجه داشت كه اولا بين ((قضيه اولى)) ـ كه برهان پذير نيست و استدلال كردن بر آن محال است ـ و ((قضيه بديهى)) ـ كه برهان پذير است ولى محتاج به استدلال نيست ـ فرق است; در حكمت نظرى, اصل تناقض اولى است و ديگر قضاياى ياد شده بديهى اند. در حكمت عملى نيز ممكن است ادعا شود كه قضيه حسن عدل و قبح ظلم, برهان پذير نيست و ديگر قضايا ـ مانند حسن امانت, قبح خيانت و… ـ برهان پذيرند. ثانيا تكيه گاه قضيه حسن عدل و قبح ظلم, قضيه امتناع جمع متناقضان است, يعنى پس از بررسى مبادى تصورى اين قضيه و بعد از پذيرش اصول اخلاقى و اجتماعى, اگر بنا شود كه قضيه حسن عدل و قبح ظلم تعديل شود, حتما به اصل تناقض تكيه مى كند.
4. نهج البلاغه, خطبه1.

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام فتوت و جوانمردى در كلام امام على عليه السلام

فتوت و جوانمردى در كلام امام على (ع)

 

على عليه السلام :

((الكريم من جازى الاسائه بالاحسان))
جوانمرد كسى است كه بدى را با نيكى پاسخ دهد.

(ميزان الحكمه ج8, ص365)

على عليه السلام :

((الكريم اذا قدر صفح و اذا ملك سمح و اذا سئل انجح))
جوانمرد كسى است كه وقتى قدرت يابد ببخشايد و چون توانمند شد عطا كند و چون چيزى از او خواسته شد نياز را برآورد.

(غرر الحكم, ج7, ص346)

على عليه السلام :

((ثلاثه من المروءه: جود مع قله و احتمال من غير ذله و تعفف عن المسإله))
سه چيز از مروت و جوانمردى است:
بذل و بخشش, در عين تنگدستى, تحمل و بردبارى بدون ذلت و خوارى, عفاف ورزيدن از سوال و طلب.

(ميزان الحكمه, ج9, ص113)

على عليه السلام :

((من علم من اخيه مروه جميله فلايسمعن فيه الاقاويل… و من حسنت علانيته فنحن لسريرته ارجى))
كسى كه از دوستش مروت و مردانگى خوب سراغ دارد نبايد درباره او سخنان ياوه گوش كند… و هر كه ظاهرش نيكو شود به باطن او اميدوارتريم.

(دستور معالم الحكم / 29 و 30)

على عليه السلام :

((ما تزين الانسان بزينه اجمل من الفتوه))
انسان به هيچ زينتى, زيباتر از جوانمردى آراسته نشده است.

(غرر الحكم, ج6, ص96)

على عليه السلام :

((بعد المرء عن الدنيه فتوه))
جوانمردى, دور بودن انسان از پستى و فرومايگى است.

(غرر الحكم, ج3, ص260)

على عليه السلام :

((نظام الفتوه احتمال عثرات الاخوان و حسن تعهد الجيران))
نظام مردانگى, تحمل لغزشهاى برادران و رسيدگى شايسته به همسايگان است.

(غرر الحكم, ج6, ص185)

على عليه السلام :

((ليس من شيم الكرام تعجيل الانتقام))
سرعت در انتقام گرفتن از اخلاق انسانهاى بزرگوار نيست.

(غرر الحكم, ج5, ص81)

على عليه السلام :

((المبادره الى العفو من اخلاق الكرام, المبادره الى الانتقام من اخلاق اللئام))
سرعت در عفو از اخلاق مردان بزرگ و شتاب در انتقام گرفتن از اخلاق فرومايگان است.

(ميزان الحكمه, ج8, ص367)

على عليه السلام :

((غايه المروه ان يستحيى الانسان من نفسه))
نهايت مردانگى آن است كه انسان از خودش شرم كند.

(شرح ابن ابى الحديد, ج20, ص338)

على عليه السلام :

((افضل المروه مواساه الاخوان بالاموال و مواساتهم فى الاحوال))
برترين مردانگى يارى رساندن به دوستان با اموال و مساوات با آنها در تمام حالات زندگى است.

(غرر الحكم, ص207)

على عليه السلام :

((اول المروه طلاقه الوجه و آخرها التودد الى الناس))
آغاز مردانگى, گشاده رويى است و فرجام آن محبت كردن به مردم است.

(غرر الحكم, ج1, ص205)

على عليه السلام :

((يستدل على مروه الرجل ببث المعروف و بذل الاحسان و ترك الامتنان))
براى مردانگى مرد به نشر نيكى وبذل احسان و منت نگذاشتن (بر نيكى ها) استدلال مى شود.

(غرر الحكم, ج2, ص377)

على عليه السلام :

((المروه: العدل فى الامره والعفو مع القدره والمواساه مع العسره))
مردانگى: عدالت در فرمانروايى و گذشت با قدرت و يارى كردن در تنگدستى است.

(غرر الحكم, ج1, ص114)

 

/

دانستنى هايى از قرآن رابطه كردارها و رويدادها

دانستنيهايى از قرآن
رابطه كردارها و رويدادها

((ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون))
(سوره روم, آيه41)
فساد و تباهى در خشكى و دريا (تمام زمين) به كرده هاى بد خود مردم پديد آمد تا ما هم كيفر برخى اعمالشان را به آنها بچشانيم باشد كه (پشيمان شده و به درگاه الهى) بازگردند.
البر و البحر : مقصود از بر و بحر تمام گستره زمين است.
الفساد : و مقصود از فساد , بلاهاى عمومى است كه جهان را فرا مى گيرد و حرث و نسل را از بين مى برد (مانند قحطى, زلزله, بيماريهاى مسرى, جنگ ها, غارتگريها) و خلاصه هر بلائى كه نظام جهان را مختل مى سازد كه برخى از آنها توسط خود مردم صورت مى گيرد مانند جنگها و غارتها و برخى در اثر اعمال بد مردم, در طبيعت به وقوع مى پيوندد مانند زلزله و خشكسالى و نيامدن باران.
آنچه مسلم است اين است كه بلاها و مصيبت ها و پيشامدهائى كه فراگير است و حتى پيدايش ظالمان و ستمگرانى كه آسايش عمومى را به هم مى زنند و سلب آزادى از مردم مى كنند و بى گناهان را مى آزارند, همه اينها در اثر كارهاى زشت و قبيح انسان ها است و در اثر گناهانى است كه متاسفانه روز به روز افزايش يافته و هرچه گناهان بيشتر مى شود, بيماريهاى وبائى و خطرناك مانند ايدز افزايش مى يابد و قحطى و گرسنگى و زلزله و آفت هاى ديگر زيادتر مى شود.
جالب اينجا است كه تمام مردم اين مطلب را خوب مى دانند و به آن ايمان دارند كه علت پيدايش اين همه مصيبت ها و بلاهاى ارضى و جوى و بحرى , در اثر ارتكاب گناهان است , با اين حال عبرت نمى گيرند و بيشتر به آن دامن مى زنند. وگرنه خداوند وعده داده است و وعده اش تخلف ناپذير است كه اگر مردم, با ايمان و با تقوا باشند , خداوند درهاى بركت را از زمين و آسمان بر آنها مى گشايد و آنان را متنعم به نعمتهاى بى زوال مى سازد ((ولو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السمإ و الارض ولكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون)) و همانا اگر اهالى بلاد و ملت ها ايمان مى آوردند و تقوا را پيشه خود مى ساختند , بى گمان بركتهاى آسمان و زمين را بر آنها مى گشوديم ولى آنها پيامبران را تكذيب كردند پس ما هم به خاطر كردارشان آنان را عذاب كرديم.
بنابراين قطعا رابطه اى مستقيم ميان اعمال و كردار مردم و ميان حوادث و رويدادهاى جهان وجود دارد كه اگر مردم صالح و خوش رفتار شدند , از حوادث كاسته مى شود و اگر مردم طغيان كردند , طبيعت نيز به امر خداوند طغيان مى كند و آنها را در كام خشم خود فرو مى برد. و لذا است كه ائمه عليهم السلام تاكيد كرده اند كه در سايه حكومت امام زمان عجل الله فرجه كه ظلم و ستم ازبين مى رود و عدل و داد همه جهان را فرا مى گيرد , خداوند نيز به بركت وضعيت موجود, بركات خود را از زمين و آسمان افزايش مى دهد كه تمام مردم در رفاه و آسايش زندگى كنند.
بعض الذى عملوا : خداوند به خاطر وسعت و گستردگى رحمتش بسيارى از عذاب ها و حوادث ناگوار را مى پوشاند و از آنها صرف نظر مى كند. در آيه اى آمده است : ((و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير)) هر مصيبت و بلائى بر سرتان بيايد به خاطر كرده هاى خودتان است و خداوند از بسيارى بلاها چشم پوشى مى كند.
لعلهم يرجعون : خداوند مردم را به عذاب هاى دنيوى گرفتار مى كند شايد از گناهانشان دست بردارند و به اطاعت خداى خود بازگردند . البته عذاب ها به همين جا بسنده نمى شود كه اگر توبه نكردند به عذاب دردناك اخروى كه هرگز قابل مقايسه با عذابهاى دنيوى نيست , نيز گرفتار خواهند شد. و اين بلاها به خاطر ايجاد جرقه اى است كه غافل را هشيار و خواب را بيدار سازد . پس اگر مردم در اثر اين بلاها و رويدادهاى ناگوار بيدار شوند و به عذاب غير قابل تحمل اخروى بيانديشند و با توبه و انابه به خداى خود بازگردند, مانع از خشم الهى شده و عذاب از آنان دور خواهد شد.
از اين آيه معلوم شد كه يك ارتباط تنگاتنگ ميان حركت كلى انسانها و كردارهايشان و گفتارهايشان (چرا كه تاثير گفتار در ايجاد كردار خوب يا بد قطعى است) و ارتباطاتشان با يكديگر (چه در زندگى فردى و چه در زندگى اجتماعى) و ميان نتايج مثبت و منفى اين حركتها در راستاى كردارها وجود دارد زيرا هر كار خير و هر كار شرى تاثيرى ذاتى و جوهرى در وجود انسان و حيات اجتماعى انسان در اين جهان و آن جهان دارد, پس هيچ بلائى مجرد از وضعيت محيط نيست و هيچ كيفرى جداى از عوامل درونى رفتار انسانها نمى باشد, بلكه نتيجه اى طبيعى براى آن كردارها و اعمال است ; تا انسان طعم تلخ مصيبت ها و بلاها را بچشد, شايد به خود آيد و از كارهاى منفى كه موجب ايجاد شر و بلوا در جهان است خوددارى كند.
در يكى از آيات شريفه قرآن آمده است : ((ضرب الله مثلا قريه كانت آمنه مطمئنه ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع والخوف بما كانوا يصنعون)) خداوند مثل مى زند به قريه اى (بلدى) كه اهل آن در امن و امان زندگى مى كردند و رزق و روزى آنان از هر سوى جهان مى رسيد ولى به نعمتهاى خدا كفران كردند و شكر نعمت را به جاى نياوردند , پس خداوند لباس ترس و گرسنگى به آنان پوشانيد كه از اين دو بلا بچشند و اين به خاطر كردارهاى خودشان بود . و اين كه خداوند در اين آيه به يك بلدى مثال زده است معنايش اين است كه اين وضعيت مربوط به جا و مكان خاصى نيست و شان نزول اين آيه مربوط به محدوده مكه نمى شود چنانچه برخى مفسرين به اشتباه آن را منحصر در جاى خاصى مانند مكه دانسته اند , بلكه عبارت از يك حكم كلى الهى است كه مخصوص هيچ زمان و مكانى نيست . ((ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم))
آرى ! خداوند هرگز زندگى ملتى را (به بدتر يا بهتر) تغيير نمى دهد تا آنكه خودشان در سرنوشت خويش تغيير دهند, پس اگر ملتى خواهان وضعيت بهتر است بايد خود وضعيت خويش را تغيير دهد ((ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم)) همه جاى قرآن بحث از اين است كه انسانها خود سرنوشتشان را رقم مى زنند و خود با كردارهايشان به مدينه فاضله رسيده يا به برهوت پرتاب مى شوند.

 

/

نگاهى به رويدادها

نگاهى به رويدادها

جهان اسلام

14 صهيونيست در عمليات شهادت طلبانه كشته و مجروح شدند.(19/3/81)
رئيس مجلس ايتاليا غرب را به شناخت بيشتر دين اسلام فراخواند.(21/3/81)
2 زن عربستانى به اتهام طراحى حمله به ناوهاى امريكا و انگليس دستگير شدند.
صهيونيست ها ده ها خانه فلسطينى را ويران كردند.
در عمليات شهادت طلبانه در نزديكى محل اقامت سفير امريكا در تل آويو يك صهيونيست كشته و 20 تن ديگر زخمى شدند.(22/3/81)
براى جلوگيرى از نفوذ مبارزان فلسطينى احداث 129 كيلومتر ديوار امنيتى توسط رژيم صهيونيستى آغاز مى شود.
حامد كرزاى پس از انتخاب به عنوان رئيس دولت انتقالى افغانستان: از اصول اسلام در افغانستان پيروى خواهم كرد.(25/3/81)
وزير امور زنان افغانستان: من به شريعت الهى اعتقادى ندارم!(27/3/81)
مبارز فلسطينى 53 صهيونيست در حال آماده باش را از پا درآورد.(28/3/ 81)
وليعهد عربستان حمله احتمالى به عراق را براى خاورميانه خطرناك خواند.(29/ 3/81)
زن مبارز فلسطينى در تازه ترين عمليات شهادت طلبانه 7 صهيونيست را به هلاكت رساند و 40 نفر ديگر را زخمى كرد.
همزمان با اشغال مجدد شهرهاى نابلس, جنين, طولكرم و قلقيليا, هزاران فلسطينى توسط رژيم صهيونيستى ربوده شدند.(30/3/81)
6 شهر بزرگ فلسطين به اشغال نظاميان صهيونيست درآمد.
شارون با چراغ سبز امريكا مرحله تازه كشتار و بازداشت فلسطينى ها را آغاز كرد.(2/4/81)
نيروهاى عرفات خانه رهبر حماس را محاصره كردند.
شبكه القاعده رسما مسئوليت حمله به يك كنيسه يهودى در تونس را بر عهده گرفت. (3/4/81)
15 فلسطينى در جنايت جنگى رژيم صهيونيستى در الخليل به شهادت رسيدند.(9/4 /81)
حزب الله: رژيم صهيونيستى در تدارك حمله به لبنان است.(13/4/81)
دادگاه آلمان از تدريس يك آموزگار محجبه جلوگيرى كرد.(15/4/81)

داخلى

چند عضو شوراى شهر مشهد به جشن هاى پرهزينه و سفرهاى خارجى مسئولان شهردارى مشهد اعتراض كردند.
متهمان 25 خانه فساد به حبس, تبعيد, شلاق و جزاى نقدى محكوم شدند.(19/3/ 81)
تإمين اجتماعى تمام هزينه درمان در بخش هاى ويژه را مى پردازد.
استاد دانشگاه جرج تاون: امريكا از اصلاح طلبان نااميد شده است.
چك يك ميليارد تومانى از رباخوار تبريزى پس گرفته شد.(20/3/81)
همايش ((ايران ترانزيت)) با حضور نمايندگان 30 كشور گشايش يافت.
خاتمى: پاى بندى كامل به قانون اساسى و ارزش هاى انقلاب ميثاق همه مسئولان است. (21/3/81)
خاتمى در جمع صنعتگران: در جامعه فقرزده نبايد فقط از توسعه سياسى دم زد.
رباخوار تبريزى ملتزم به استرداد وجوه ربوى 73 نفر شد.(22/3/81)
شهردارى تهران بر نفروختن تراكم تإكيد مجدد كرد.
آقاى كروبى با 221 رإى بار ديگر به رياست مجلس انتخاب شد.(23/3/81)
رئيس مجتمع رسيدگى به جرائم اقتصادى, آغاز رسيدگى به 40 پرونده فساد كلان مالى را اعلام كرد.(25/3/81)
سخنگوى دولت: مديرانى كه نمى توانند از دولت دفاع كنند, كنار بروند.(27/3 /81)
مبارزه با رشوه خواران در ادارات تشديد مى شود.
تمام دارايى دكتر چمران 30 هزار تومان بود!
مذاكره رئيس جمهور تركيه با آقاى خاتمى در تهران آغاز شد.(28/3/81)
آموزش پزشكى از وزارت بهداشت و درمان جدا شد.(29/3/81)
دادستان اسبق تهران[ ضيإ الدين مير عمادى (ميرعماد]( به اتهام فساد مالى زندانى شد.
رئيس جمهور در ديدار خانواده شهداى موتلفه اسلامى: هيچ حركت اصلاحى بالاتر از پاىبندى به قانون اساسى نيست.(30/3/81)
زمين لرزه اى به قدرت 2/5 ريشتر كه مركز آن آوج گزارش شده است, صبح امروز چند استان را به لرزه درآورد.(1/4/81)
رهبر انقلاب دستگاههاى مسئول و عموم مردم را به امداد سريع آسيب ديدگان فراخواندند.(2/4/81)
خاتمى: حمايت از انتفاضه موجب رفع خطر از منطقه مى شود.(3/4/81)
18 هزار خانه استيجارى ارزان قيمت به متقاضيان واگذار مى شود.
واردات اتومبيل در قبال صادرات خودرو داخلى مجاز اعلام شد.
ايران به 10 ايالت و خراسان به 5 استان تقسيم مى شود.(4/4/81)
رئيس جمهور از مناطق زلزله زده بازديد كرد.(5/4/81)
رهبر انقلاب نسبت به نفوذ پولدارها در اركان حكومت هشدار دادند.
خاتمى: از دشمنان توقعى نيست, تضعيف روحانيت از سوى روشنفكران چرا؟!
كروبى: نوار كامل سخنرانى آغاجرى را شنيدم, حق با معترضين است.
رهبر انقلاب: مبارزه با مفاسد اقتصادى براى نظام اهميت حياتى دارد.(6/4/ 81)
قاليباف: به خاطر آسايش مردم با مزاحمان خيابانى مقابله مى كنيم.
آيت الله جنتى: عنصر هتاك به دين, فردى بى سواد و كم مايه است.
افزايش قيمت قير 600 طرح عمرانى را در روستاها متوقف كرد.(8/4/81)
محاكمه شهرام جزايرى بالاخره از سر گرفته شد.(9/4/81)
حجت الاسلام والمسلمين كروبى: شعار جامعه مدنى بس است, مردم كار و رفاه مى خواهند.
كنگره بزرگداشت شهيد صدوقى با حضور رئيس جمهور برگزار شد.(10/4/81)
خاتمى: ايده جدايى دين از سياست ارتجاعى و استعمارى است.(11/4/81)
فروش خدمت سربازى براى هميشه منتفى شد.
نمايندگان: نمى دانيم براى حل مشكل گرانى چه كنيم؟
وزير كشور: از برخورد پليس با مزاحمان خيابانى حمايت مى كنم.(13/4/81)

خارجى

كاسترو مردم امريكا را به ضديت با سياست جنگ طلبانه بوش فرا خواند.
قبرس براى مقابله با حمله احتمالى تركيه, نيروى واكنش سريع تشكيل داد.
سناى امريكا, بودجه تروريستى 5/31 ميليارد دلارى را تصويب كرد.(19/3/ 81)
گاردين از استراق سمع مكالمات تلفنى مردم اروپا خبر داد.(20/3/81)
حضور كمرنگ مردم فرانسه انتخابات مجلس را به دور دوم كشاند.
بوش استقرار نظام سرمايه دارى در روسيه را به پوتين تبريك گفت.
هندگام اول را براى كاهش تنش با پاكستان برداشت.
هند كشتى هاى جنگى خود را از نزديكى آب هاى پاكستان فراخواند.(22/3/81)
امريكا: از امنيت اسرائيل دفاع كنيد تا متهم به تروريسم نشويد.
لس آنجلس تايمز: نسخه حكومت افغانستان از قبل پيچيده شده است.(23/3/ 81)
رمزى كلارك وزير اسبق دادگسترى امريكا: نابود كردن كشاورزى كشورها, هسته سياست خارجى امريكاست.(25/3/81)
فيلم قتل عام 5 هزار افغانى به دست نظاميان امريكايى در مجلس آلمان نمايش داده شد.(26/3/81)
بوش براى حمله به عراق از مجلس نمايندگان اختيار تام گرفت.
پنتاگون كار ساخت يك پايگاه نظامى را در آلاسكا آغاز كرد.(27/3/81)
لويه جرگه به 14 وزير پيشنهادى كرزاى رإى اعتماد داد.(30/3/81)
اعتصاب در شبكه حمل و نقل شهرى ميليون ها ايتاليايى را سرگردان كرد.
رئيس جمهور كره جنوبى به خاطر فساد مالى پسرش از مردم پوزش خواست.
اتحاديه اروپا با اعلام حمايت از تشكيل كشور مستقل فلسطينى, كاخ سفيد را در مسإله فلسطين تنها گذاشت.
واشنگتن خواستار آزادى عمل سربازان امريكايى در انجام جنايات جنگى شد.(1/ 4/81)
10 وزير ديگر كابينه كرزاى معرفى شدند.(2/4/81)
وزير دفاع ايتاليا نسبت به تكرار حادثه 11 سپتامبر در يك كشور غربى هشدار داد.(5/4/81)
كنگره امريكا از بيم حملات شيميايى 25 هزار ماسك ضد گاز خريد.(6/4/81)
7 كشور صنعتى با سياست خاور ميانه اى بوش مخالفت كردند.
تلفات انفجار انبار مهمات در افغانستان به 102 كشته و مجروح رسيد.(8/4/ 81)
وزير خارجه آلمان: احكام اسلامى نبايد در افغانستان اجرا شود!(9/4/81)
عمر البشير شورشيان سودان را به صلح فراخواند.(10/4/81)
نظاميان امريكايى عروسى افغان ها را به خاك و خون كشيدند.
برخورد دو هواپيما در آلمان 97 كشته برجاى گذاشت.(11/4/81)
25 هزار سرباز امريكايى در پايگاه اينجرليك تركيه مستقر خواهند شد كه تاكنون هفت هزار نفر وارد اين پايگاه شده اند. (12/4/81)
فهد: خواهان گسترش روابط با كاخ سفيد هستيم.(13/4/81)
رئيس جمهور سابق ماداگاسكار پس از 7 ماه مبارزه قدرت, از كشور گريخت.(15/ 4/81)

 

/

جديدترين آثار منتشره دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم

جديدترين آثار منتشر شده توسط انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم كه به دفتر مجله رسيده است:

دنياى جوان: علامه سيد محمد حسين فضل الله, ترجمه مجيد مرادى.
الفباى زندگى: جواد محدثى.
جامعه برين جستارى در جامعه دينى و جامعه مدنى: سيد موسى ميرمدرس.
برگ و باد, گزيده اشعار: جواد محدثى.
پله پله تا خدا: به انتخاب محمود پور وهاب و مجيد ملامحمدى.
آينه هاى آفتاب: به انتخاب محمودپور وهاب و مجيد ملامحمدى.
مربى نمونه, تفسير سوره لقمان: آيت الله جعفر سبحانى.
دوست نماها, تفسير سوره منافقون: آيه الله جعفر سبحانى.
جام عبرت: سيد حسين اسحاقى.
عبرت هاى عاشورا, چاپ دوم: سيد احمد خاتمى.
دهكده پرماجرا: محمد رزقى.
فاطمه(عليها سلام) گلواژه آفرينش: سيد ضيإ مرتضوى.
انديشه سياسى شيخ طوسى: سيد محمد رضا موسويان.
انديشه سياسى آيت الله مطهرى: نجف لك زايى.
معارج نهج البلاغه: على بن زيد بيهقى انصارى.
فروغ ابديت, جلد 1 و 2 : آيه الله جعفر سبحانى.
عصر زندگى و چگونگى آينده انسان و اسلام پژوهشى در انقلاب جهانى مهدى(عج): محمد حكيمى.
تفسير راهنما, جلد پانزدهم: اكبر هاشمى رفسنجانى و جمعى از محققان.
العروه الوثقى: شيخ بهايى و الرحله: شيخ حسين والد شيخ بهايى.

 

/

گفته ها و نوشته ها حكايات خواندني

گفته ها و نوشته ها

دعاى ابوذر

ابوذر همواره دعايى مى خواند كه جبرئيل به پيامبر(ص) گفت: دعاى ابوذر در آسمان معروف است. آن دعا اين است: اللهم انى اسئلك الامن والايمان بك والتصديق بنبيك, والعافيه من جميع البلإ والشكر على العافيه,والغنى عن شرار الناس.
خدايا! امنيت و ايمان به تو را از درگاهت مسئلت مى نمايم و هم چنين تصديق پيامبرت و عافيت از همه بلاها و شكرگزارى بر عافيت و بى نيازى از انسان هاى بد را.
(اصول كافى, ج2, ص587)

امير النحل

يكى از القاب على عليه السلام ((اميرالنحل)) است, تشبيه على عليه السلام به امير زنبوران از اين باب است كه اگر پرندگان بفهمند كه در دل زنبوران, عسل است آنها را خواهند خورد. همين طور اگر مخالفان از دل مومنان و محبان على عليه السلام باخبر شوند با زخم زبانهايشان آنها را خواهند كشت.
امام صادق(ع) فرمود: اگر پرندگان بدانند كه چه شيره شيرينى در دل زنبوران است آنها را خواهند خورد, و اگر دشمنان بدانند كه محبت ما در دل شماست, در آشكار و نهان شما را با نيش زبانشان مى خورند. خداوند رحمت كند كسى را كه بر ولايت ما باشد.
(اصول كافى, ج2, ص218)

اثر سجده

مردى خدمت پيامبر خدا(ص) آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! گناهانم زياد شده و اعمالم سست و اندك گشته است. حال چه كنم تا به عقوبت الهى گرفتار نشوم؟
رسولخدا(ص) فرمود: زياد سجده كن, زيرا, همچنان كه باد, برگ درختان را فرو مى ريزاند, سجده گناهان را مى ريزاند.
(امالى صدوق, ص589, ح814)

غبار شرك

تا وقتى كه غبار شرك بر آينه دل باشد, انسان نمى تواند با حقايق هستى آشنا شود. تا انسان توجهش به غير خداست نسبت به حقايق هستى نامحرم است, و از باطن خلقت آگاه نيست. اگر كسى براى خدا كار كند چشم دلش باز شود, اگر مواظب دلش باشد و غير خدا را در دل راه ندهد آنچه ديگران نمى بينند مى بيند, و آنچه ديگران نمى شنوند, مى شنود.
(كيمياى محبت)

برآوردن نياز برادر مسلمان

صفوان جمال گويد: روزى خدمت امام صادق(ع) نشسته بودم, مردى از اهل مكه بر ايشان وارد شد و از ناتوانى در پرداخت كرايه راه شكايت كرد.
حضرت به من فرمود: برخيز و به برادرت كمك كن, من برخاستم و با او رفتم. و خداوند كرايه او را فراهم آورد و من مجددا به مجلس امام بازگشتم.
امام فرمودند: اين كه به برادر مسلمانت كمك كنى نزد من محبوب تر از يك هفته طواف خانه خداست.
(اصول كافى, ج2,, ص198)

على خير البشر

جابر بن عبدالله انصارى صحابى بزرگ پيامبر عليرغم كهولت سن در كوچه هاى مدينه عصازنان حركت مى كرد و در هر جمعى كه مى يافت با صداى بلندى چنين توصيه مى كرد: على خير البشر, فمن ابى فقد كفر; على بهترين مردم است و هر كسى كه انكار كند كفر ورزيده است.
آن گاه مى گفت: اى گروه انصار فرزندان خود را با دوستى على تربيت و تإديب نماييد.
(اهل بيت در قرآن و حديث ج2, ص626)

ريزش گناهان

ابوعثمان نهدى گويد: روزى با سلمان زير درختى نشسته بوديم كه او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد تا اين كه برگهايش بر زمين ريخت و گفت: نمى پرسى چرا اين كار را مى كنم؟
گفتم: آرى, چرا اين چنين مى كنى؟
گفت: روزى رسول خدا شاخه خشكيده اى براى من تكان داد و چنين كرد آن گاه فرمود:
مسلمان هرگاه وضويى نيكو بگيرد و نمازهاى پنجگانه را بخواند گناهانش مانند برگ هاى اين درخت مى ريزد.
(سنن دارمى, ج1, ص192)

دروغ را رها كن

مردى به رسول خدا(ص) عرض كرد: اى رسول خدا, چهار كار خوشايند من است: زنا, شرابخوارى, دروغ و دزدى, اما هر كدام را بفرماييد به خاطر شما ترك مى كنم.
حضرت فرمود: دروغ را رها كن. مرد رفت و تصميم گرفت زنا كند اما با خودش گفت: اگر پيامبر از من پرسيد كه زنا كرده اى يا نه, اگر انكار كنم قولى را كه به ايشان داده ام شكسته ام و اگر اقرار كنم, حد مى خورم, سپس تصميم گرفت دزدى كند, بعد تصميم گرفت شراب بخورد اما هر بار همين فكر را با خود كرد, لذا نزد رسول خدا برگشت و عرض كرد:
شما راه را به كلى بر من بستيد, من همه اين كارها را رها كردم.
(شرح ابن ابى الحديد, ج6, ص357)

معامله با آشنا

اى دل بيا كه تا به خدا التجا كنيم
وين درد خويش را ز در او دوا كنيم
اميد بگسليم زبيگانگان تمام
زين پس دگر معامله با آشنا كنيم
(فيض)

آزادى

پيغمبران آمده اند تا علاوه بر آزادى اجتماعى به بشر آزادى معنوى بدهند و آزادى معنوى است كه بيش از هر چيز ديگر ارزش دارد. تنها آزادى اجتماعى مقدس نيست, بلكه آزادى معنوى هم مقدس است و آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى ميسر و عملى نيست… آزادى معنوى را جز از طريق نبوت, انبيإ, دين و ايمان و كتاب هاى آسمانى نمى توان تإمين كرد.
(شهيد مطهرى, آزادى معنوى, ص15 ـ صدرا)

بيگانه كردن مسلمانان

… بى شك در ميان انواع گوناگون استعمار, خطرناكتر از همه استعمار فرهنگى است, مگر ممكن است ملتى را از نظر سياسى و اقتصادى استعمار بكنند, بدون آن كه قبلا او را استعمار فرهنگى نكرده باشند. براى بهره كشى فرد بايد شخصيت او را سلب كنند. او را به آن چه مال خودش است بدبين كنند و در عوض او را شيفته هر آنچه از ناحيه استعمار عرضه مى شود بسازند…
(شهيد مطهرى, پيرامون جمهورى اسلامى, ص160)

راضى به رضاى خدا

جابر بن عبدالله انصارى مريض شد امام باقر (ع) براى عيادت به خانه جابر رفت, بر بالينش نشست و با محبت خاصى فرمود: اى جابر! حالت چطور است؟
جابر گفت: در حالى هستم كه پيرى را نسبت به جوانى دوست دارم, مرگ را نسبت به زندگى دوست دارم, به بيمارى نسبت به سلامتى علاقمندم (شايد مقصود جابر اين بوده كه در برابر ناملايمات صبور و مقاوم هستم)
حضرت به او فرمود: اما من آنچه را خدا بخواهد دوست دارم اگر جوانى را بخواهد به همان علاقمندم, بيمارى يا سلامتى, زندگى يا مرگ هر كدام را بپسندد همان را مى پسندم.
جابر با شنيدن اين سخن آرامش يافت, دست امام را بوسيد و گفت: ((رسول خدا (ص) راست مى گفت به من كه فرزندم باقرالعلوم را ملاقات مى كنى سلام مرا به او برسان.))
(اعيان الشيعه, طبع قديم, ج15, ص141)
[ سخن امام باقر(ع) اشاره به اين است كه مقام راضى بودن به خشنودى خدا از مقام صبر و استقامت بالاتر است و با كمك صبر و استقامت مى توان به مقام شامخ رضا به رضاى الهى دست يافت].

از سوگند خوردن زياد بپرهيزيد

امام حسين(ع) فرمود: از سوگند خوردن زياد بپرهيزيد زيرا انسانى[ كه تكيه كلامش سوگند است] به خاطر يكى از چهار چيز سوگند ياد مى كند:
1ـ در خود احساس كمبود مى كند, سوگند مى خورد تا مردم او را تصديق كنند.
2ـ از آوردن دليل ناتوان است, از اين رو سوگند را وسيله استحكام سخنش قرار مى دهد.
3ـ در بين مردم متهم شده و مى بيند جز با سوگند حرفش پذيرفته نمى شود.
4ـ و گاهى به سوگند ياد كردن عادت كرده و بى جهت سوگند بر زبانش جارى مى گردد.
(نهج السعاده, ص350)

عزت خود را نفروشيد

عثمان در عصر خلافت خود كيسه پولى را به غلامش داد و گفت: اين كيسه را ببر و به ابوذر بده اگر پذيرفت تو را آزاد مى كنم.
غلام كيسه را گرفت و با شوق تمام خود را به ابوذر رسانيد و آن را به ابوذر داد, هر چه اصرار كرد ابوذر نپذيرفت.
غلام گفت: آزادى من بستگى به پذيرش تو دارد, اگر اين كيسه پول را نپذيرى من آزاد نخواهم شد.
ابوذر كه حاضر نبود به هيچ وجهى عزت خود را در برابر عثمان كم كند گفت: اگرچه آزادى تو از بردگى, در پذيرفتن من است, ولى پذيرفتن من موجب بردگى خودم نسبت به عثمان مى شود.
(كشكول شيخ بهايى, ج1, ص263)

 

/

پاسخ به پرسش ها

پاسخ به پرسش ها

آيا تقليد كردن, ميمون صفتى است؟

1ـ سوال: شبهه افكنان كه آب به آسياب دشمن مى ريزند, اين بار به سراغ يكى از اصولى ترين اركان تشيع پس از اعتقادات زيربنايى, آمده و مسإله مقدس تقليد از مرجع تقليد را هدف قرار داده و آن را يك نوع ميمون صفتى يا مرگ خلاقيت ها دانسته اند, تا آنجاكه يكى از آنها گفته: ((مگر مردم ميمون هستند كه از كسى تقليد كنند؟!)) آيا به راستى چنين است؟ با توجه به اين كه از صفات بارز ميمون تقليدهاى بى اساس و بى هدف است, و چنين افرادى كه نظريه ماركس را به عنوان اين كه دين افيون توده ها است, و نظريه هاى نخبگان ليبراليسم به عنوان اين كه دين افيون حكومت ها است را تكرار مى كنند, بايد گفت ميمون هستند كه كوركورانه همان مطالب كهنه شده را تكرار مى نمايند.

پاسخ:

تقليد در اصل به معنى چيزى به گردن آويختن است, چنان كه عرب مى گويد: ((تقلدت المرإه القلاده; زن گردنبند به گردن انداخت.)) يا مى گويد: ((قلده السيف; يعنى شمشير را به گردنش آويخت.)) و ((تقلد الامر; يعنى كار را به عهده گرفت تا انجام دهد.))(1)
بنابراين تقليد به معنى دنباله روى و پيروى و به معنى تعهد براى اطاعت است, گويى شخصى قلاده اى بر گردن مقلد آويخته و او را به سوى خود مى كشاند, و او به دنبال آن شخص حركت مى كند.
در روايات اسلامى نيز در مورد تقليد, به همين معنى تصريح شده است, از جمله روايت شده يكى از بانوان اسلام به نام ام خالد معبديه, به درد شديد شكم مبتلا شد, نزد طبيب رفت, طبيب دستور نوشيدن شراب به او داد, او به محضر امام صادق(ع) آمد و عرض كرد: ((آيا جايز است به اين دستور طبيب (براى تسكين درد شديد شكم) عمل كنم؟)) امام صادق(ع) از او پرسيد: ((چه چيز تو را از نوشيدن شراب باز مى دارد؟ او عرض كرد: ((قد قلدتك دينى; من در امور دينى, قلاده اطاعت شما را به گردن خود آويخته ام. )) (يعنى مقلد شما هستم)
امام صادق(ع) به او فرمود: هرگز اجازه نوشيدن يك قطره از شراب را به تو نمى دهم. سپس اشاره به گلوى خود نموده و سه بار فرمود: ((وقتى كه مرگ به گلوگاه رسيد پشيمان خواهى شد.))
ام خالد از سخن امام اطاعت نموده و هرگز شراب نخورد.(2)
نظير اين مطلب در مورد يكى از شيعيان مخلص به نام عبدالله بن ابى يعفور, رخ داد و او از امام صادق(ع) اطاعت كرد و شراب نخورد, امام(ع) از او تمجيد فراوان نمود, چرا كه عبدالله مقلد و مطيع واقعى بود تا آنجا كه به امام عرض كرد: ((اگر انارى را دو نصف كنى و بفرمايى, يك نصف آن حلال, و نصف ديگرش حرام است, آنچه را حلال دانسته اى حلال مى دانم, و آنچه را حرام دانسته اى حرام مى شمرم)) وقتى كه عبدالله از دنيا رفت, امام صادق(ع) در نامه اى به مفضل بن عمر, از او به نيكى ياد كرد و درودهاى فراوان به او فرستاد, و فرمود: عبدالله بن ابى يعفور در حالى كه به عهدش نسبت به خدا و پيامبر و امام, وفا نمود, از دنيا رفت و مشمول آمرزش و رحمت الهى شد.(3)
توضيح اين كه تقليد به چهار گونه است:
1 ـ تقليد جاهل از جاهل. 2ـ تقليد عالم از جاهل 3ـ تقليد عالم از عالم. 4ـ تقليد جاهل از عالم.
تقليد قسم اول, كوركورانه و نارواست, تقليد قسم دوم زشت ترين تقليدهاست, تقليد قسم سوم, در صورت تساوى دو عالم, بى مورد است و در صورت اختلاف علم, تقليد عالم از عالم برتر, رواست ولى تقليد عالم از عالمى كه علمش كمتر است, نارواست, و تنها تقليد قسم چهارم (يعنى تقليد جاهل از عالم) مى ماند كه نه تنها رواست, بلكه از ضروريات زندگى است, و براى رشد و تكامل جامعه و فرد, راهى جز آن نيست, زيرا طبق مثال معروف ((همه چيز را همگان دانند)) و مسإله رجوع به متخصص در امور گوناگون از امور بديهى است كه هيچ خردمندى در آن ترديدى ندارد. مانند رجوع بيمار به پزشك, رجوع به نجار, آهنگر, معمار, مكانيك, و… در امور مختلف جامعه, كه همان تقليد و اطاعت به شكل هاى مختلف است.
مسإله تخصص از نظر عقل و عرف و همه اديان آسمانى, در همه زمينه ها به رسميت شناخته شده و مورد پذيرش همه در همه جا است, و در مورد تقليد از مرجع, ارتباط مقلد با مقلد, يك ارتباط علمى و عقلى است و هيچ گونه ايراد عقلى و عرفى ندارد, البته در صورتى كه صداقت و بى نظرى متخصصان ثابت و محقق باشد.
در قرآن مجيد در آيات متعدد به تقليد صحيح مانند تقليد جاهل از عالم دستور داده شده, و در آيات متعدد ديگر از تقليد كوركورانه, مانند تقليد بت پرستان از نياكان خود و از سنت هاى باطل, به شدت نهى شده است كه همان تقليد جاهل از جاهل, و تقليد بى پايه و كوركورانه است, و چنين تقليدى همان تقليد ميمونى است كه انسان را ميمون صفت مى كند نه تقليد صحيح. و سخن مولانا در مثنوى اشاره متوجه اين نوع تقليد است آن جا كه گويد:

خلق را تقليدشان بر باد ياد
اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد
در مورد تقليد صحيح و مثبت, به عنوان نمونه قرآن مى فرمايد:
((فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون; اگر نمى دانيد از اهل اطلاع سوال كنيد. ))(4)
اين همان رجوع به متخصص و اطاعت از او است, كه قرآن آن را به رسميت مى شناسد.
و در مورد تقليد ناصحيح و كوركورانه, به عنوان نمونه قرآن مى فرمايد:
((هنگامى كه به بت پرستان گفته شود از آنچه خدا نازل كرده است پيروى كنيد, مى گويند: بلكه ما از آن چه پدران خود را از آن يافتيم پيروى مى نماييم)) خداوند در رد اين روش باطل مى فرمايد:
((إو لو كان آباوهم لا يعقلون شيئا و لايهتدون; آيا نه اين است كه پدران آنها چيزى نمى فهميدند و هدايت نيافتند.))(5) يعنى اگر پدران و نياكان آنها دانشمند و صاحب نظر بودند, جاى آن بود از آنها تقليد و پيروى كنند, در غير اين صورت, تقليد آنها كوركورانه و مخدر بوده و مايه عقب گرد است, و چنين تقليدى موجب ركود و مرگ خلاقيت ها و رشد و تكامل خواهد بود, نه تقليد صحيح, كه از عوامل مهم رشد و تكامل و پويايى در خلاقيت است, كه متإسفانه آنان كه همه تقليدها را به يك چوب مى رانند, خودشان خودآگاه يا ناخودآگاه گرفتار تقليد كوركورانه از فرهنگ غرب هستند و بر همين اساس براى مخالفت با برنامه هاى اسلام, شمشير را از رو بسته اند.
و در روايات اسلامى, مسإله تقليد به طور مبسوط بيان شده, و علماى بزرگ اسلام, بحث اجتهاد و تقليد را با شرح كامل استدلالى در آغاز بحث فقه بيان كرده اند كه مشتمل بر يك جلد كتاب قطور يا بيشتر است, و از روايات معروفى كه در اين راستا ذكر شده فرازى از توقيع (نامه) به خط مبارك امام عصر(عج) توسط محمد بن عثمان دومين نايب خاصش است كه فرمود: ((و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجه الله عليهم; اما حوادثى كه رخ مى دهد در مورد آن به راويان حديث ما (مجتهدين جامع الشرايط) مراجعه كنيد, چرا كه آنها حجت من بر شمايند,و من حجت خدا بر آنها مى باشم.))(6)

چگونگى عريضه نويسى به محضر امام (ع)

2ـ سوال: مى پرسند: آيا عريضه نوشتن به محضر امام معصوم(ع) و اوليإ خدا كه از دنيا رفته اند, يك برنامه اسلامى است يا از خرافات است؟ و اگر از برنامه هاى اسلامى است كيفيت آن چگونه است؟

پاسخ:

منظور از عريضه همان عرض حال است كه يك نوع توسل و ارتباط با امام و واسطه قرار دادن او در پيشگاه خدا است, و هيچ گونه اشكال ندارد, بلكه به آن دستور داده شده است. و مسإله عريضه نويسى اختصاص به امام عصر(عج) ندارد, بلكه نسبت به امامان ديگر نيز روا است,و فرستادن عريضه به محضر امام, دو گونه انجام مى شود: 1ـ آن را مانند يك نامه به عرض حاجت خود بنويسند, و سپس به داخل ضريح يكى از امامان(ع) يا يكى از اولياى خدا بيندازند. 2ـ آن را به نهر يا چاه آب يا به غدير (حوض ها و استخرهاى بزرگ آب بيابان) بيفكنند, و يكى از وكلا و نمايندگان خاص امام عصر (مانند: عثمان بن سعيد, يا محمد بن عثمان, يا حسين بن روح, يا على بن محمد سيمرى را به نيت خود بياورند, تا آن عريضه توسط يكى از آنها به امام برسد. اين عريضه را به هر زبانى مى توان نوشت.
مرحوم محدث خبير, شيخ عباس قمى(ره) در اين راستا مى نويسد:
((در تحفه الزائر مجلسى و مفاتيح النجاه سبزوارى روايت شده كه هر كه را حاجتى باشد, آن را در نامه اى بنويسد ودر كنار قبر يكى از امامان(ع) بيندازد, و يا آن را ببندد و مهر كند, و با خاك پاك, گل بسازد و آن نامه را در ميان آن نهد, آنگاه (كه خشك شد) آن را در ميان نهر يا چاه عميق يا غدير (حوض هاى آب در بيابان) بيندازد, كه به محضر امام عصر(عج) مى رسد, و آن حضرت خودش عهده دار روا نمودن حاجت مى گردد.))
سپس محدث قمى, متن عربى نامه را ذكر نموده است(7) كه ترجمه آن به طور خلاصه چنين است: ((اى مولاى من صلوات خدا بر تو باد, اين عرض حال را به محضرت نوشتم, در حالى كه به پيشگاه تو پناه آورده ام, و در مورد بلاهايى كه به من رسيده به پيشگاه تو شكايت مى كنم و دست پناهندگى به سوى خدا سپس به تو دراز مى نمايم, به خاطر آن چه مرا مغموم نموده و فكرم را به خود مشغول ساخته, و مرا حيران و سرگردان نموده, و قلبم را مشوش و پريشان ساخته… به طورى كه درمانده شده ام, و كاسه صبرم لبريز شده و طاقتم طاق گشته است, به تو پناه آورده ام, و به درگاه الهى توكل مى نمايم, و از تو مى خواهم كه مساعدت فرمايى و مرا نجات دهى, چرا كه باور دارم تو در پيشگاه خداوند مقام ارجمند دارى, و سرپرست تدبير, و مالك امور هستى, اطمينان دارم كه در شفاعت من در نزد خدا, شتاب نمايى, با اين باور كه خداوند شفاعتت را بپذيرد, اى مولاى من, من حسن ظن به تو دارم كه به من عنايت خاص نموده, و روا شدن آرزويم را تصديق فرمايى, و در مورد نيازهايم كه فراگير هستند مرا يارى فرمايى, اى مولاى من به من لطف كن, بيچاره و بى نوا شده ام, دستم از همه جا بريده شده, نگاهم به عنايت و توجه ويژه تو است, نمى خواهم كه با بى توجهى تو, دشمنان مرا شماتت كنند و بگويند مولايشان به آنها بى توجه است. و از درگاه الهى مى خواهم كه پيروزى سرافرازانه و نزديك, به من عطا فرمايد, كه در پرتو آن, آرزوهايم برآورده شود, و نابسامانى ها سامان يابد, و همه ترس ها در همه جا نابود شود, خداوند آن چه را بخواهد انجام دهد, و او براى من كافى و نگهبان نيكويى است. ))(8)
تاريخ معاصر و قبل, نمونه هايى را از نيازمندان نموده كه از اين طريق به نتيجه رسيده اند, و به عريضه هاى افرادى پاسخ مثبت داده شده, و يا آنها راهنمايى شده اند, كه در اين جا مجال ذكر آنها نيست.

پى نوشت ها :
1. المصباح المنير, و المنجد, واژه قلد.
2. وسائل الشيعه, ج17, ص275.
3. رجال كشى, صفحه 249 (شرح حال عبدالله بن ابى يعفور).
4. نحل, 23.
5. بقره 170.
6. احتجاج طبرسى, ج2, ص;283 بحار, ج53, ص181.
7. در اين باره به كتاب هاى: كمال الدين شيخ صدوق, ص351, حديث;49 مصباح المتهجد شيخ طوسى, ص;406 بحارالانوار علامه مجلسى, ج102, ص;234 نجم الثاقب حاجى نورى, ص;421 و منتهى الامال محدث قمى, ج2, ص334 مراجعه شود.
8. منتهى الامال, ج2, ص334.

 

 

/

حقيقت هميشه زنده 3 زندگي، انديشه امام خمينى ؛ غلامرضا گلى زواره

حقيقت هميشه زنده
(زندگى, انديشه و اخلاق امام خمينى)
قسمت سوم

غلامرضا گلى زواره

زهد و ساده زيستى: امام خمينى (قدس سره) از برجسته ترين چهره هاى زهد و وارستگى بود و آن چنان در جاذبه معنويت قرار گرفته و به ملكوت عالم نزديك شده و حقيقت و باطن دنيا را دريافته بود كه ذره اى به تعلقات دنيوى و ماديات آلوده نگشت و از هرچه رنگ تعلق مى گرفت خود را آزاد مى نمود, ايشان نه تنها چنين مى انديشيد و از دنيا و مظاهرش گريزان بود بلكه در عمل و زندگى در همين راستا حركت كرد, چه آن زمان كه در نجف در حالت غربت و تبعيد به سر مى برد و چه آن روزى كه رهبر انقلاب اسلامى گرديد, زندگى ساده و يكنواختى داشت و در خوراك, پوشاك, مسكن و رفت و آمد ساده و بدون آلايش بود هيچ تغييرى در روال زندگيش پديد نيامد. روح متعالى امام از قيود مادى پيوسته و فراتر از دنيا و مظاهر آن اوج گرفته بود و عقيده داشت اگر در استفاده از امكانات نياز حقيقى تشخيص داده شود و به اندازه كفاف بسنده گردد آدمى فرصت آن را مى يابد كه به امور معنوى و تكميل نفس بپردازد, حجه الاسلام والمسلمين محمد حسن رحيميان خاطر نشان مى نمايد: حضرت امام در طول مدتى كه در نجف اشرف اقامت داشتند در خانه اى محقر و فرسوده در خم يكى از كوچه هاى شارع الرسول همچون صدها طلبه معمولى اجاره نشين بودند و در جماران هم ساختمان قديمى كه حدود هفتاد متر زيربنا داشت, اجاره كرده بودند.(1) يكى از همراهان امام گفته است:
امام در دهكده نوفل لوشاتو ـ از توابع پاريس (مركز فرانسه) ـ از نظر جا در مضيقه بود, منزلى در يكى از محله هاى خلوت پاريس انتخاب كرديم, بسيار جالب و وسيع بود. امام سوال كردند: وضع اين خانه چگونه است؟ عرض كرديم در سطح بالاست, امام فرمودند: من داخل منزلى كه سطحش بالا باشد نمى روم. (2)
يكى از ياران امام (حجه الاسلام والمسلمين انصارى كرمانى) يادآور شده است: امام, زمانى كه در بيمارستان قلب تهران بسترى شد, منزلى برايش تهيه گرديد كه بسيار معمولى بود, مدتى گذشت, فرمود: اين خانه برايم مناسب نمى باشد, من بايد از اينجا بروم, برويد منزلى, خشت و گلى برايم پيدا كنيد و الا به قم مى روم, تنها اشكال اين منزل آن بود كه نمايش سنگ كارى گرديده و ظاهرى آراسته داشت.(3) امام در استفاده از وسايل زندگى كمال احتياط و نهايت قناعت را داشت. آيه الله امامى كاشانى اظهار نموده است: آنچه در ذهنم مىآيد يك عبائى داشتند كه هر سال ما زمستان مى ديديم همان عباست, قبا همان قباست, عباى تابستانى همان عباى تابستانى است كه در عين حالى كه همان لباس بود ولى تميز بود.(4) حجه الاسلام والمسلمين ناصرى به نكته اى جالب اشاره دارد: حضرت امام به نوع غذا اهميت نمى داد, خيلى علاقه به نان و پنير و چاى داشتند كه اغلب خودشان سماور را روشن مى كردند و سحرى مى خوردند, آن شبى كه ما را از كويت برگرداندند به هتلى رفتيم و در آنجا به امام اصرار كرديم كه اجازه بدهند, برايشان غذا بياوريم, اما ايشان قبول نكردند.(5)
از كميته استقبال امام زنگ زدند كه براى ورود امام برنامه هايى تنظيم شده است, براى اين كه ايشان در جريان باشند به عرضشان رسانيده شد: فرودگاه را فرش مى كنيم, چراغانى مى نمائيم. امام با قاطعيت فرمودند: به آقايان بگوئيد مگر كوروش را مى خواهيد وارد ايران كنيد, اين كارها لازم نيست, يك طلبه از ايران خارج شده و همان طلبه به ايران باز مى گردد!(6) حجه الاسلام والمسلمين دعائى گفته است: امام در زندگى همواره ساده زيست, پوشيد و خورد, از غذاى چرب و نرم همواره پرهيز مى كرد, از خوراكى هاى مقوى دورى مى جست, در رفت و آمدها پياده حركت مى كرد و به رغم اصرار و تاكيد همه دوستان و ارادتمندان در نجف از گرفتن اتوموبيل و رفت وآمد با ماشين اجتناب مى ورزيد با آن كه بسيارى از فدائيان راه ايشان آماده بودند كه با دل و جان ماشينى از غير وجوهات شرعيه به امام هديه نمايند.(7) ايشان در جاى ديگر مى گويد: امام و فرزندشان شهيد حاج آقا مصطفى خودشان را به حد يك طلبه رسانده بودند يعنى خانه شان خيلى قديمى بود و هيچ تشريفات و تشكيلاتى نداشت. در زمستانى ديوار اتاق طبقه دوم منزل امام (در نجف) فرو ريخت و ايشان راضى نشدند كه خانه شان را عوض كنند و باز آن ديوار را ساختند و در همانجا باقى ماندند.(8)
در بيان ساده زيستى امام خمينى (قدس سره) و اعتقادش به لزوم احتياط كامل در صرف بيت المال, همين بس كه بنا به نظر و تإييد امام, در اصل 142 قانون اساسى جمهورى اسلامى, ديوانعالى كشور موظف شده است, تا دارائى هاى رهبر و مسوولين رده بالاى نظام اسلامى قبل و بعد از تصدى مسووليت ها را رسيدگى كند تا بر خلاف حق چيزى افزايش نيافته باشد, نخستين كسى كه صورت و مشخصات دارائى ناچيز خويش را در تاريخ 24 ديماه 1359 براى ديوانعالى كشور ارسال نمود, امام خمينى بود بلافاصله پس از رحلت امام, فرزندشان طى نامه اى (9) از قوه قضائيه خواست تا دارائى هاى امام را بر طبق قانون اساسى مجددا رسيدگى كند, نتيجه بررسى در تاريخ 11 تيرماه 1368 طى بيانيه اى از سوى رئيس ديوان عالى كشور منتشر شد.(10) در اين بيانيه تصريح شده بود نه تنها بر دارايى غير قابل ذكر امام چيزى افزوده نشده بلكه قطعه زمين موروثى از پدر در خمين در زمان حيات ايشان و به دستور امام به مستمندان محل واگذار گرديده و از ملك ايشان خارج شده است. (11) تنها ملك غيرمنقول امام منزل قديمى ايشان در قم است كه از زمان تبعيدشان در سال 1343هـ.ش عملا در اختيار اهداف نهضت و مركز تجمع طلاب و مراجعين مردمى بوده و هست و عملا جنبه شخصى ندارد. در صورت دارايى مذكور كه در سال 1359 تنظيم شده, در زمان رحلت پس از بررسى قانونى, رسما اعلام گرديد كه به جز كاهش, تغييرى نكرده است, به جز تعدادى كتاب اثاثيه شخصى ندارد. مختصر وسايل اوليه و مستعملى كه در خانه ايشان براى گذران زندگى ساده اش موجود است متعلق به همسرشان مى باشد. دو قطعه قالى مستعمل موجود ملك شخصى نيست و بايد به سادات نيازمند داده شود, وجه نقد شخصى ندارد, اگر چيزى هست وجوهات شرعى است كه مردم براى مصارف خاص طبق موازين شرعى در اختيار مرجع خويش نهاده اند و ورثه را در آن حقى نمى باشد. بدين ترتيب دارائى برجاى مانده از مردى كه قريب نود سال از عمر خود را در كمال محبوبيت گذرانده بود, شامل: عينك, ناخن گير, شانه, تسبيح, قرآن, سجاده نماز, عمامه, لباس روحانى و كتابهايى در معارف دينى بود. اين ها فهرست دارايى كسى است كه نه تنها رهبر يك كشور نفت خيز و غنى چند ميليونى بود بلكه بر ميليون ها قلوب مردم حكومت مى كرد. (12)

شرح صدر: يكى از زيباترين فرازها كه در فصول زندگى امام خمينى (قدس سره) درخشندگى و جلوه خاصى دارد شرح صدر است. عواملى درصدد بودند اذهان عمومى را از گرايش به رهبرى مكتبى امام منحرف سازند, يك مانور تبليغاتى را برعليه او سامان دادند و كوشيدند تا به هر وسيله اى شده ايشان را روى در روى علما قرار دهند. گروهى نيز كوشيدند با سمپاشى هاى فكرى و فرهنگى نقش امام را كم رنگ سازند و با حمايت و دفاع از ديگران جدال قدرت طلبى را بالا برند. در تمامى اين مراحل امام نه تنها سوژه به دست دشمن نداد بلكه با شرح صدر, تامل و تفكر با همان فنون حريف, دشمن رااز پاى درآورد و آگاهانه همه مسائل را به نفع اسلام به پايان رسانيد. هنگامى كه مى خواستند مردم را از عمق وقايع و جناياتى كه استكبار مرتكب مى شد دورنگه دارند و آنان را مشغول دامن زدن به اختلافات فرقه اى و گروهى كنند, ضمن برافروختن آتش فتنه اى كاذب و تصنعى بر آن شدند تا امام را وارد گود معركه كنند تا با صراحت گروهى را طرد يا جمعى را تاييد نمايد ولى امام با دلى به وسعت درياها بر اين حوادث نگريست و موج شكن باقى ماند و آنگاه كه احساس مى نمود اين جو سازىها به آشوب آفرينى نزديك مى شود با اشاره اى يا سخنانى به تمامى دردسرهاى آفريده شده توسط نفاق افكنان خاتمه مى داد, امام اختلافات بين دانشگاهيان و روحانيان را كه چندين سال متوالى بين اين دو قشر متفكر و انديشمند بذر عداوت و بدبينى افكنده بود با بياناتى وحدت بخش به اخوتى اسلامى تبديل كرد و نيروى توانمند جديدى را كه بر اثر اين اتحاد و تفاهم پديد آمده بود به يك قوه ضد استبدادى و سد مقاومى در مقابل استكبار تبديل نمود.
امام معمولا در جلسات سكوت اختيار مى نمودند مگر موقعى كه كسى از ايشان چيزى مى پرسيد, برخلاف بعضى ها كه وقتى افراد به خدمتشان مى رسند از هر درى سخن مى گويند, جواب هاى امام هم حساب شده بود, امام به هنگام خاموشى در درياى فكر غوطه ور بود و چون زبان به درافشانى مى گشود, كلامشان ذكر, موعظه, معرفت, منطق و حكمت بود. ايشان در ملاقات با اشخاص گوناگون و اقشار مختلف جامعه دقيقا به مطلبى كه گفته مى شد گوش فرا مى دادند و همين خصلت در شخص ملاقات كننده اعتماد به نفس ايجاد مى كرد و اين در حالى بود كه امام قبلا از آن موضوعى كه فرد مورد نظر مى خواست مطرح كند مطلع بودند(13) . امام در تمامى دوران زندگى علمى, سياسى و اجتماعى و خانوادگى خويش حتى براى يك مرتبه با كسى بلند و خشن صحبت ننمود, اسم يك كارگر را هم سبك نمى برد, هميشه افراد را به خوبى ياد نموده يا القابى به نامشان اضافه مى كردند, اگر خدمه كسالتى داشتند به اتاقشان رفته و احوالپرسى مى نمودند و همين برخورد موجب تقليل ناراحتى و حفظ آرامش آنان مى گرديد. امام نه تنها اسرار مردم را فاش نمى كردند و يا پرده از كارها و عيوب آنان كنار نمى زدند بلكه به خود فرد هم وانمود مى نمودند كه عيب شما را نمى دانم, ميدان مى دادند كه هر كسى بيايد و صحبتى بكند. در يكى از بيانات خود فرمودند: يكى از سردسته هاى منافقين به نجف آمد و مدتى ماند, شب و روز هم مطلب مى نوشت و خود را خيلى داغ و متدين قلمداد مى كرد ولى آن وقت مى دانستم كه اين آقا كج انديش است و افكار انحرافى دارد.(14)
اشخاصى در نقاب انقلابى, علاقه مند به مردم و اهل ديانت آن چنان خود را مخفى كردند كه حتى كسانى كه در مسير رهبرى و ولايت فقيه بودند متمايل به حمايت از تشكيلات آنان شدند و تنها كسى كه دقيقا از موضع بصيرت, آينده نگرى و شرح صدر با آنان برخورد نمودو قبل از آن كه به شعارشان احترام بگذارد به بررسى ماهيت و كشف ضمائرشان مبادرت ورزيد امام خمينى بود.
افراد يا گروههايى مى خواستند در جلسات خصوصى مطالبى را با امام درميان بگذارند امام نمى پذيرفت و مى فرمود:
در جلسات عادى و عمومى اظهارات خود را مطرح كنيد, اين برخورد حاوى نكته اى روان شناسى بود زيرا هم احترام افرادى كه در خدمتش بودند حفظ مى گرديد و هم فرصت سوءاستفاده نمودن از جلسات خصوصى گرفته مى شد چه بسا افرادى در جلسات خصوصى مطالبى را طرح مى نمودند و چون بيرون مى رفتند گزارش آن را به گونه اى ديگر بيان مى نمودند.(15)

فروتنى: امام خمينى خود را از ديگران جدا نمى دانستند, چون در مجلس وارد مى شدند هر جا كه خالى بود مى نشستند, همواره مى كوشيدند همچون سايرين روى زمين بنشينند و اگر آنها در زحمت هستند او هم با آنان شريك باشد, امام در سلام كردن همواره بر ديگران پيشى مى گرفتند و هرگز كسى نتوانست در سلام گفتن به ايشان سبقت گيرد, هرگاه به مجلس يا محلى مى رفتند به همگان سلام مى كردند, يكى از شاگردانش مى گويد: هيچ گاه نشد در مسير رفت وآمدشان امام را زيارت كنم و ايشان در سلام پيشدستى نكرده باشند(16) , موقعيت علمى, اقتدار سياسى و اجتماعى ذره اى از اين تواضع نكاست. حجه الاسلام والمسلمين محمدحسن رحيميان مى گويد: يك روز در نجف از كوچه اى كه مابين مسجد مرحوم انصارى (محل تدريس امام) و منزل آقا بود, عبور مى كردم, در حالى كه سر به زير افكنده و حركت مى نمودم ناگهان احساس كردم كسى به من سلام كرد, سرم را بالا گرفتم كه ناگهان چشمانم به سيماى مبارك امام افتاد, در يك لحظه فشار شگفتى در خود لمس نمودم, گويا زبانم بند آمد, آخر او مرجع تقليد, محبوب و مراد همه بود و من ناچيز بچه طلبه اى هفده ساله, به هر صورت كار از كار گذشته بود و چاره اى جز جواب سلام نبود.(17)
امام نه تنها با زيادى دفعات ديدارها, زبان به اعتراض نمى گشود بلكه گاه اوضاع دشوار و سختى را تحمل مى كرد و با اين وجود آزرده خاطر نمى گشت. بسيارى از روزها در يك اتاق كوچك كه متجاوز از صد و پنجاه نفر در يك هواى گرم و با روشنايى نورافكن هاى تلويزيون و در حالى كه بوى عرق و نفس مردم آنجا را مثل يك بخارى گرم كرده بود, مى نشستند.(18) در همان ساعتى كه پس از ملاقات ها بسيار خسته بودند وقتى مى شنيدند پيرمردى از راه دور آمده و سراغ مرادش را مى گيرد مى فرمايند: بگوييد بيايد. پيرمرد كه وارد مى شود امام تا كمر خم مى شوند و با او احوالپرسى گرمى مى نمايند.(19) امام كه با لحنى شديد و آتشين مى فرمود: امريكا هيچ غلطى نمى كند. در برابر كودكان فروتنى مى نمود و خود را خادم آنان مى دانست و مى فرمود:
من خدمتگزار شما بچه ها هستم, شما بچه هاى خود من هستيد, به شما ارادت دارم, اخلاص دارم. محبت دارم. (20) با همان دستى كه به قلم برد و حكم اعدام سلمان رشدى را صادر نمود در جواب نامه كودكان نوشت: فرزندان عزيزم نامه محبتآميز شما را قرائت كردم, كاش شما عزيزان مرا نصيحت مى كرديد كه محتاج آنم.(21)
امام در برابر وزير امور خارجه شوروى سابق (ادواردشوارنادزه) روى تخت نشست و پايش را كشيد و پاسخ نامه گورباچف (رهبر اين كشور) را از زبان وى گوش داد, اما وقتى فرزند شهيدى به نزدش آمد او را به آغوش كشيد و نوازش نمود, يكى از فرزندان شاهد, صفاى ديدار خود را با امام چنين وصف مى كند: رفتم پيش آقا و بعد نشستم توى بغلش بعدا برايش شعر خواندم. امام مرا بوسيد و گفت من همه بچه ها را دوست دارم. (22)
در منزل هم امام چون كودكان را مى ديد زبان كودكى مى گشود و خود را با عوالم آن ها هماهنگ مى كرد, مادر على مى گويد: گاهى على به آقا مى گفت: شما بنشينيد من شما را حمام كنم, آن وقت ايشان مى نشستند و على سر و صورت آقا را مى شست, دستش را به ديوار مى كشيد كه مثلا صابون است بعد به سر و صورت آقا مى ماليد من به على مى گفتم با اين كارت آقا را اذيت مى كنى و آقا مى فرمود: نه اذيت نمى كند. بگذاريد كارش را بكند.(23)
امام هيچ گاه به دنبال اسم و رسم, پست و مقام نبود, يكى از علما كه در تهران ساكن بود در اوايل مبارزات اسلامى كه اعلاميه هاى متعدد از ايشان صادر مى گرديد براى آقا پيام فرستاد: حضرت عالى در زمره مراجع تقليد و صاحبان رساله عمليه هستيد, زيبنده شما نمى باشد كه تا اين حد اعلاميه دهيد, قدرى آنها را كمتر كنيد, امام به حامل اين نامه تذكر فرمود: سلام مرا به ايشان برسانيد و بگوئيد من نمى خواهم مرجع شوم, مى خواهم به وظيفه ام عمل كنم.(24) در مراسم يادبودى كه براى مراجع رحلت يافته در نجف برگزار مى گرديد, امام صبر مى نمود كه علماى طراز اول مجلس فاتحه برگزار مى كردند, بعد علماى طراز دوم و نوبت به افاضل ديگر و طلاب كه مى رسيد, پس از اجراى مراسم توسط آنان, امام دستور مى داد كه براى آن مجتهد درگذشته مجلس فاتحه از سوى ايشان برگزار شود. با ارتحال آيه الله حكيم امام به دست اندركاران تاكيد نمود وقتى از طرف ايشان اعلام فاتحه مى گردد جز كلمه سيدخمينى چيزى اضافه نكنند, آن فرد وقتى اين خبر را اعلام كرد, مردم بسويش يورش آوردند تا وى را تنبيه كنند, زيرا اين وضع را اسائه ادب به ساحت امام تلقى كردند و خاطر نشان ساختند: چرا بدون تجليل از مقام آقا نامشان را آورده اى؟ او پاسخ داد به من دستور داده اند اين گونه بگويم و چيزى به آن اضافه نكنم. (25) از ديگر نشانه هاى فروتنى امام اين بود كه از منزل تا محل تدريس سعى مى نمودند فردى پشت سر ايشان حركت نكند. اگر صداى پايى مى شنيدند, مى ايستادند و مى فرمودند: آقا بفرمائيد و هيچ گاه حاضر نمى شدند كسى در معيت ايشان راه برود, با نهايت متانت و وقار حركت مى نمودند, به اين سو و آن سو نمى نگريستند و تنها جلو پاى خويش را نگاه مى كردند.(26)
البته ناگفته نماند كه تواضع امام با نوعى ابهت و عظمت معنوى توإم بود, اگر كسى حتى سال ها با آقا انس داشت و مى خواست در حضور ايشان سخن بگويد تحت تاثير ابهت ايشان قرار مى گرفت و به سختى قادر بود هر چه را در ذهن و دل داشت بر زبان جارى سازد, نكته ديگر اين كه امام براى كارگزاران ستم و عوامل استعمار تواضع نمى كردند, در سال 1342 هـ.ش كه نخست وزير وقت مى خواست همراه عده اى در قم با امام ديدار كند, امام در آستانه ورود آنان به اندرون رفتند و چون اين افراد آمدند, از اندرون تشريف آوردند و آنها از جاى خود برخاستند و نسبت به آقا اظهار ادب و احترام كردند. امام در اين ملاقات نه تنها فروتنى ننمودند بلكه با نهايت صلابت برخورد كردند و با وجود آن كه در جلسات ديگر مودب مى نشستند در اين ديدار به حالت غير معمول در جاى خود قرار گرفتند تا آنان برداشت نكنند كه به خاطر ورودشان امام روش احترامآميزى پيش گرفته اند. (27) اين در حالى است كه امام در برابر بزرگان علم و معرفت تواضع مى نمود و حضرت امام دست آيه الله بروجردى را بوسيد,(28) فروتنى ايشان نسبت به شاگردانش نمونه بود, به هنگام گرفتارى يا بيمارى همانند يك پدر آنان را به آغوش مهر خود كشيده و دلجويى مى كرد. يكى از پرورش يافتگان مكتبش مى گويد: آن مقدار كه حضرت امام در مدت بيمارى به من مهربانى كردند و از من مراقبت نمودند به جد اطهرم اگر پدرم در قم بود, اين مقدار با من رفتار نمى كرد.(29) امام مى كوشيدند اين فضيلت اخلاقى را بين شاگردان خود و كارگزاران حكومتى اشاعه دهند. يكى از مسوولين كشور همراه پدرش به ديدار امام آمدند, آقا وقتى مشاهده كرد او جلوتر از پدرش وارد شده است ناراحت گرديد وفرمود: اين آقا پدرتان هستند, پس چرا جلو وى راه افتادى و وارد شدى؟ (30)

عبادت و بندگى خداوند: امام از دوران جوانى با راز و رمز نماز آشنايى داشت و ضمن آن كه آداب مخصوص آن را كاملا رعايت مى نمود به باطن و ژرفاى آن توجه مى كرد. امام به صراحت بيان كرده اند كه عبادت وسيله اى براى رسيدن به عشق الهى است و در اين وادى نبايد به نماز چون وسيله اى براى رسيدن به بهشت نگريست. مى فرمودند پى بردن به محتوا و معنويت نماز, به جاى آوردن آن را لذت بخش و توام با ابتهاج مى نمايد و امام خودش اين گونه بود, چون اطرافيان نيمه هاى شب آهسته وارد اتاق ايشان مى شدند معاشقه اش را با خدا احساس مى كردند كه حقا وصف ناپذير است. قيافه امام در دل شب و هنگام نماز كاملا برافروخته مى گرديد و چنان اشك از ديدگانش بر گونه هايش سرازير مى گرديد كه گاهى دستمال كفاف اشكشان را نمى داد و كنار دستشان حوله مى گذاشتند و اين واقعا شوقى ملكوتى بود كه خود را به صورت جويبار اشك نشان مى داد.(31)
امام با عبادت و بندگى خداوند به يقين ناب نائل گرديد و براى خود قلبى سليم, جانى آرام و درونى نورانى ساخت و در خدا فانى شد و در تمامى لحظات زندگى در محضر حق زيست. خدا را با زبانى بى ريا و نيتى خالص خواند. ذكر, زيارت, تلاوت و زمزمه هاى عاشقانه رفيق او بود, روزه دارى در روزهاى طاقت فرساى تابستان در گرماى نجف و نوافل شبانه روزى صيقل جانش بود, تا نماز را با نوافل نمى خواند افطار نمى كرد, هيچ گاه طلوع فجر چشم او را خفته نيافت و در حقيقت اگر لحظات عمر گرانبهاى او را عبادت بدانيم سخنى به گزاف نگفته ايم زيرا پس از شناخت خداوند با تمامى وجود در جهت بندگى او حركت نمود, تقيد ايشان به امور عبادى در حدى بود كه براى برخى اين تصور پيش مىآمد كه شخصى كه مى خواهد نظام طاغوتى را از بين ببرد و در اين راستا با موانع گوناگون سياسى اجتماعى روبروست چه گونه مى تواند اوقات قابل توجهى را به عبادت اختصاص دهد؟
روح امام با نماز به معراج مى رفت و جانش از اقامه اين فريضه نيرو مى گرفت و با بصيرت ملكوتى رازهاى نماز را دريافت و در واقع آداب و اسرار نماز راستين را كه خود مى گذارد در دو كتاب ((سر الصلاه)) و ((آداب الصلاه)) تشريح كرد. امام بر مبناى تعهد و اعتقاد عميق به موازين شرع مقدس مى كوشيد همان را عمل كند كه مى فرمود, هر وقت وضو مى ساخت تمام جزئيات آن را رو به قبله انجام مى داد. يكى از شاگردانش مى گويد: شاهد عبادتهايش بوده ام و آن چه كه برايم قابل توجه بود, يكى مداومت در عمل و ديگرى در انجام عبادت ها مطابق دستورهاى مندرج در منابع فقهى و شرعى. من دو مرتبه وضو گرفتن امام را ديده ام, هم چون وضو ساختن رسول اكرم(ص) كه در روايات ذكر شده است. تنها براى هر يك از صورت و دست ها به يك مشت آب اكتفا مى كردند و با يك مرتبه شستن وضو مى گرفتند.(32) امام براى نماز جامه اى تميز بر تن مى نمود و بعد از تطهير و وضو ساختن ريش مبارك را شانه مى كرد, عطر مى زد و بعد از گذاشتن عمامه بر سر, به نماز مى ايستاد.(33)
امام قبل از فرارسيدن وقت نماز, قرآن كريم را تلاوت مى نمود و پيش از آن كه موذن بانك دلنواز اذان را از مإذنه سر دهد به مقدمات نماز مشغول شده و با داخل شدن وقت, قامت به نماز مى بست. حتى در جلسات مهم كشورى در بحبوحه بحث ها ناگهان امام از جاى برمى خاست و اين وضع براى عده اى آن چنان غير منتظره بود كه با نگرانى مى گفتند: چه شده است؟
ايشان مى فرمودند: وقت نماز است.(34)
هنگامى كه امام به نماز مى ايستادند, احساس مى شد تمام وجودشان نماز مى خواند و چون چند نفر از برادران براى مراقبت و محافظت از ايشان مى ايستادند, مى فرمودند: نيازى نيست, در وقت نماز بايد فريضه الهى را به جاى آورد.(35)
در بيمارستان, امام نه تنها عبادت خود را كم نكرد, بلكه با شور و شعف بيشترى به ذكر و نماز پرداخت. هيچ شرايطى امام را حتى از نوافل و مستحبات باز نمى داشت و ايشان از اوان جوانى در نماز شب جديت داشت و مدت هفتاد سال تمام مشغول تهجد و شب زنده دارى بوده اند.
ماه رمضان نيز براى امام ارزش و معنويت خاصى داشت و با برنامه اى حساب شده به استقبال اين بهار قرآن مى رفت. ايشان در ماه رمضان و در هواى پنجاه درجه گرماى نجف با آن كهولت سن و ضعف مفرط روزى هيجده ساعت روزه مى گرفت و تا نماز مغرب و عشا را همراه نوافل به جاى نمىآورد افطار نمى كرد.(36)
امام حرمت اين ماه را با تمام وجود حفظ مى نمود, شعر نمى سرود و نمى خواند و حتى شنيدن اشعار را روا نمى دانست و متناسب با رمضان المبارك تحولى خاص در زندگى خود ايجاد مى كرد به گونه اى كه سراسر اين ماه را به انجام مستحبات مربوط به ماه رمضان سپرى مى نمود.(37) در ماه رمضان از شب تا صبح عبادت, نماز و دعا به جاى مىآوردند, بعد از نماز صبح مقدارى استراحت مى نمودند و صبح زود براى كارهايشان مهيا مى شدند.(38)
به باور امام خمينى, قرآن مظهر رحمت الهى است كه تمامى كمالات در آن درج شده ونازله اى غيبى است كه در جامه الفاظ و عبارات درآمده تا بشر را با حقايق ملكوتى انس دهد, اگرچه قرآن در مرتبه نازله خود در خور فهم همگان است اما استفاده معنوى از قرآن به پاكى درون, رفع حجاب ها و موانع, شاگردى معلمان واقعى قرآن كه اهل بيت(ع) هستند, بستگى دارد.
امام خمينى خود اين گونه بود و ساليان متمادى معتكف اين بارقه الهى گرديد و با تهذيب نفس با آن انس مقدسى داشت و از خوشه هاى اين اثر جاويدان فراوان برچيد و از چشمه هاى باصفايش بهره ها برد,آن روح قدسى كه به تفسير قرآن تسلط داشت در هر فرصت مناسب كه برايش پيش مىآمد قرآن تلاوت مى نمود, اين انس, با رعايت آداب ظاهرى و باطنى توإم گشت, امام هر جا مى نشست آن را بالاتر از خويش مى گذاشت و چيز ديگرى بر روى قرآن قرار نمى داد و در حال قرائت قرآن گويى در محضر حق نشسته است. هنگام تلاوت قرآن با وضو و نيز حالت توإم با آداب و سكون, با وقار و چهار زانو مى نشست و به جايى تكيه نمى زد هم چون كسى كه مى خواهد با بزرگى ملاقات داشته باشد.
ايشان مقيد بود هر روز قبل از نماز و در بين دو نماز چند صفحه قرآن (حدود يك حزب يا بيشتر) بخواند كه حتى در ايام بيمارى و دوران محبس اين سنت پسنديده امام قطع نشد. دليل اين كه امام در ماه رمضان ملاقات هاى خود را تعطيل مى نمود, اين بود كه بيشتر به قرآن و دعا بپردازد. ايشان در هر روز ماه رمضان ده جزء قرآن مى خواند و با اين وصف در هر سه روز يك دور قرآن ختم مى نمود. يك بار در نجف چشمان امام دچار مشكلى شد, پزشك به ايشان توصيه نمود چند روزى كتاب و قرآن نخوانيد, امام گفت: من چشم خود را براى خواندن قرآن مى خواهم شما يك كارى كنيد كه بتوانم قرآن تلاوت كنم!(39)
امام در تمامى دوران زندگى ضمن آن كه به دعا و ذكر, اهميت مى داد, هم چون اجداد طاهرينش دعا و نيايش ايشان با تضرع و اشك توإم بود, در اوج قدرت سياسى اين حالت در امام مشاهده مى گرديد و همان گونه كه به قرآن استدلال مى نمود فرازهايى از ادعيه معتبر را هم قابل استدلال واستناد مى دانست امام توصيه مى نمود براى فقرا و تهيدستان دعا كنيد و از خداوند بخواهيد آنان را يارى كند و خود در دعاهاى نيمه شب به مردم دعا مى نمود و برايشان خير و رحمت طلب مى كرد,(40) امام بر اين باور بود كه ما در هيچ عصرى از دعا بى نياز نمى باشيم و پرداختن به علوم روز و پيش رفتن هماهنگ با ديگران با اين بارقه معنوى منافاتى ندارد, در تإثير ادعيه مى فرمود: همين دعاها انسان را متوجه مبدإ غيبى مى كند و نه تنها مانع فعاليت نمى شود, بلكه تحرك آدمى را افزون مى نمايد زيرا روى آوردن به دعا انس آدمى را با ساحت قدس الهى بيشتر مى كند و اين حالت روح انسان را به عالم ملكوت پيوند مى زند و از تعلقات دنيايى و نفسانى مى رهاند وتلاش هايى كه توإم با اين خودسازى صورت مى گيرد ارزش والاترى دارد و با انگيزه و كيفيت بالاترى صورت مى گيرد. (41)
حضرت امام خمينى(ره) دائم الذكر بود و پيوسته قلبش به ياد حق مى طپيد, ولى كمتر مشاهده مى شد كه تسبيح بگرداند و ظاهر خويش را به عنوان ذاكر به حاضران معرفى كند, توجه به ذكر و ادعيه و توسلات هيچ گاه موجب نشد كه امام به گوشه اى بنشيند و انزواطلبى اختيار كند و از امور ديگر غافل شود.
ذكرهاى امام با برنامه راه رفتنشان تنظيم شده بود و اگر مى خواست نيم ساعت قدم بزند اين مدت را به ذكر گفتن مشغول بود و چون ذكرشان خاتمه مى يافت از حركت باز مى ايستاد. هم چنين امام بر به جاى آوردن اذكار مإثوره از ائمه تقيد داشت و بر آن ها مواظبت مى كرد. ذكر و مناجات و ناله هاى شبانه ايشان حتى در لحظات آخر زندگى ترك نشد و بعد از ظهر آن روز آخرى كه بيمارى ايشان منجر به رحلتشان شد با وجود وخامت حالشان لحظه اى از ذكر و ياد خداوند غافل نبود, در مواقعى كه به هوش مىآمدند لب هايشان تكان مى خورد و چون پزشك معالج وى, گوشش را جلو برد تا بفهمد امام چه مى گويد, شنيد كه الله اكبر مى گويد و در همان حال ذكر گويى, امام به سوى عرشيان پركشيد.
ادامه دارد

پى نوشت ها:
1 . مجله پاسدار اسلام, شماره 96,ص 30.
2 . سرگذشت هاى ويژه…, ج اول, ص 52ـ53.
3 . همان, ج دوم ,ص 84ـ85.
4 . همان, ج 6,ص 29ـ30.
5 . همان, ج 4,ص 132.
6 . همان, ج اول, ص 110ـ 111.
7 . همان ,ص 105.
8 . همان, ج 6, ص 89.
9 . نك: روزنامه هاى رسمى كشور 27 خرداد 1368.
10 . اين بيانيه در جرايد كثيرالانتشار در تاريخ 1368/4/11 درج شده است.
11 . بنگريد به صحيفه نور, ج 19, ص 148.
12 . حديث بيدارى, ص 196ـ197.
13 . فرازهاى فروزان, ص 243.
14 . پا به پاى آفتاب, ج دوم, ص 322.
15 . سرگذشت هاى ويژه از زندگى امام خمينى, ج اول ,ص 93.
16 . پابه پاى آفتاب, ج دوم, ص 322.
17 . گل هاى باغ خاطره, ص 59.
18 . سيره اخلاقى امام خمينى ,ص 91.
19 . روزنامه رسالت, شماره 996,ص 3.
20 . مجله پاسدار اسلام, تيرماه 1368,ص اول.
21 . مجله آينده سازان, شماره 13, خرداد 1372,ص 6.
22 . روزنامه اطلاعات, شماره 19631.
23 . همان نشريه.
24 . روزنامه كيهان, شماره 16624.
25 . سرگذشت هاى ويژه از زندگى امام خمينى, ج اول, ص 93.
26 . صحيفه دل, ج اول ,ص 111.
27 . پابه پاى آفتاب, ج اول, ص 31, ج چهارم, ص 127, 135,148.
28 . كيهان انديشه, شماره 29,ص 6.
29 . مجله حوزه, سال ششم, شماره 32.
30 . سرگذشت هاى ويژه…, ج سوم ,ص 157.
31 . همان, ج اول, ص 121.
32 . پا به پاى آفتاب, ج4, ص102.
33 . گل هاى باغ خاطره, ص115.
34 . مجموعه مقالات كنگره بررسى انديشه و آثار تربيتى حضرت امام خمينى, ص387 و 566.
35 . فرازهاى فروزان, ص97.
36 . سرگذشت هاى ويژه, ج4, ص129.
37 . مجله پاسدار اسلام, شماره 93, ص31.
38 . سرگذشت هاى ويژه, ج4, ص129.
39 . خلوتى با خويشتن, ص41 ـ 40.
40 . فرازهاى فروزان, ص126.
41 . مجله تربيت, سال 15, مهر 1378, ص51 و;45 مجله پيام انقلاب, شماره دهم, تيرماه 1359, ص24.

 

/

نقش عوامل معنوى در رفاه اقتصادى 2

نقش عوامل معنوى در رفاه اقتصادى (2)

حجه الاسلام والمسلمين اصغر هادوى كاشانى

اشاره:

در شماره قبل گذشت كه توسعه و رفاه اقتصادى فقط معلول عوامل مادى نيست و از آيات و روايات استفاده مى شود كه عوامل معنوى تإييد به سزايى در اين زمينه دارند لذا ضمن تعريف مفهوم ((بركت)) به عوامل آن اشاره كرديم.
در اين نوشتار نيز تعدادى از عوامل غير مادى را كه تإثير در رفاه مادى دارند بيان مى كنيم.

1ـ زهد و پارسايى

يكى از مفاهيمى كه در طول تاريخ دستخوش تحول گرديده است همين واژه زهد است گاهى با رهبانيت مسيحى و گاهى با صوفى گرى اشتباه شده است.(1)
به شهادت تاريخ حتى بعضى از صحابه پيامبر(ص) نيز دچار اين اشتباه شده بودند كه حضرت, ايشان را از افتادن در دام صوفى گرى و تارك دنيا شدن نجات دادند.
زيباترين بيان از امام صادق(ع) رسيده است. حفص بن غياث مى گويد: از حضرت, در مورد زهد در دنيا سوال كردم, پاسخ دادند كه زهد در قرآن تعريف شده است:
((لكيلا تإسو على ما فاتكم و لا تفرحوا بما اتيكم; بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به سبب آن چه به شما داده شده است شادمانى نكنيد.))(2)
به عبارت ديگر انسان بايد كارها را به خدا واگذارد و معتقد باشد آن چه مى گذرد همه به دست اوست اگر اين طور باشد هيچ گاه در خود احساس كمبود نمى كند, وقتى يقين كند كه هر لحظه تكليف خود را انجام داده است و در بهترين شرايط انجام وظيفه به سر مى برد ديگر خود را نيازمند ديگران نمى بيند و مصداق كاملى از زهد و پارسايى مى شود كه طبقه بندىهاى موجود او را نگران نمى كند.
لذا خود را نيازمند ديگران نمى بيند. امام على(ع) فرمود:
((لن يفتقر من زهد; زاهد هرگز فقير نمى گردد.))(3)
مضمون اين حديث را مى توان در متون معتبر ديگر به دست آورد. وقتى قرار شد زاهد نه افسوس آن چه را از دست داده بخورد و نه مسرور به داده ها باشد پس در يك حالت پايدار و آرام اخلاقى و اقتصادى به سر مى برد لذا هيچ گاه خود را محتاج نمى بيند.

2ـ قناعت

زهد دل نبستن به دنيا و قناعت كم برداشتن از آن است.
زاهد ممكن است مال فراوان داشته باشد ولى قانع مال كمى دارد, براى اين صفت اخلاقى اثرات فراوانى در روايات آمده است با آن كه شخص قانع در ظاهر از متاع دنيا كمتر بهره مى برد ولى همين كه احساس بى نيازى مى كند و به ديگران نياز ندارد, نوعى غنى و ثروتمندى براى او حاصل شده است و به كسى محتاج نيست, به قول سعدى:
درويش و غنى بنده اين خاك درند
آنان كه غنى ترند محتاج ترند(4)
يكى از مباحث در اقتصاد امروزى, موضوع اقتصاد خانواده است. اقتصاد دانان با توجه به درآمد خانواده ها و به اصطلاح خط بودجه آنان و مطلوبيتى كه به دنبال آن هستند روش هايى را ارائه مى دهند كه زندگى انسان گواراتر و مطلوبتر باشد و كسانى كه به اين نسخه ها عمل كنند, از نظر اقتصادىRational عمل نموده اند, اما مبادى اين برنامه ريزى بيشتر بر امور مادى امثال بودجه ـ تقاضا ـ كالاهاى مورد نياز استوار است ولى قرآن وعده داده است:
((من عمل صالحا من ذكر إو انثى و هو مومن فلنحيينه حيوه طيبه و لنجزينهم باحسن ما كانوا يعملون; هر كس ـ از مرد يا زن ـ كار شايسته كند و مومن باشد قطعا او را با زندگى پاكيزه اى حيات[ حقيقى] بخشيم و مسلما به آنان بهتر از آن چه انجام مى دادند پاداش خواهيم داد.(5)
گويا ((حيوه طيبه)) مفهومى جديد بود كه مورد سوال واقع شده بود لذا از امامان مى پرسيدند, امام على(ع) و امام صادق(ع در تفسير اين واژه فرمودند: ((هى القناعه)) يعنى زندگى همراه با قناعت زندگى شيرين و گوارايى است.(6)
در مورد رابطه قناعت و بى نيازى روايات زير را مرور مى كنيم:
پيامبر (ص) فرمود: قناعت دريايى از مال است كه تمام شدنى نيست.(7)
در بيان ديگرى فرمود: قانع باش تا بى نيازترين مردم باشى.(8)
امام على(ع) فرمود: اى فرزند آدم اگر از دنيا به اندازه كفاف مى خواهى كمترين مقدار آن برايت كافى است و اگر بيش از حد كفاف بخواهى به تمام آن چه در دنياست راضى نخواهى شد.(9)
انسان وقتى همه دنيا را داشته باشد اما ناآرام باشد هيچ بهره اى از زندگى نخواهد برد به قول حافظ:
در اين دنيا اگر سودى است با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشى و خرسندى

3ـ شكر

شكر نعمت هاى الهى موجب فزونى و زيادى است, شايد يك علت آن استفاده صحيح از نعمت باشد چون شكر نعمت, درست به كار گرفتن آن نعمت است مثلا داشتن يك نهاده توليدى نعمت است اگر معطل بماند كفران نعمت و اگر درست به كار گرفته شود موجب رفاه و ازدياد ثروت مى گردد.
در اقتصاد نيز دو واژه بهره ورىProductivity) ) و كارآيىEfficiency) ) قرابت زيادى با موضوع مورد بحث ما دارند مثلا كارايى را به توانايى در ايجاد ثروت معنى مى كنند.
شكر رابطه بسيار نزديكى با قناعت هم مى تواند داشته باشد اگر دستتان از دنيا كم بردارد و قانع باشد ولى بهره ورى را در نظر داشته باشد و شكر آن را به جاى آورده و از آن خوب بهره گيرد, مى تواند كم را بر زياد تبديل نمايد, اينجاست كه قناعت و شكر پيوند ميمون و مباركى پيدا مى كنند. و شايد همان عمل صالحى كه در آيه گذشته به آن اشاره شد رابطه اى با بحث داشته باشد يعنى هر گاه زن يا مرد مومنى عمل صالح انجام دهند خداوند به آنها نعمت زندگى شيرين عطا مى كند.
تبديل كم به زياد هنر هر كس نيست لذا امتحان مى خواهد و امتحان آن عمل صالح است و مزد اين عمل صالح قدرت تبديل كم به زياد است يعنى به انسان قناعت بدهند و بعد هم از نعمت شكر برخوردار شده و موجب وسعت در زندگى او شود. ((لئن شكرتم لازيدنكم))(10)
در روايات گويا امر محالى است كه كسى نعمت شكر را داشته باشد ولى به دنبال آن زياد و فزونى نباشد هرگاه باب شكر باز شده است محال است كه باب زياده بسته گردد.
لذا امام على(ع) فرمود:
((ما كان الله ليفتح على عبد باب الشكر و يغلق عنه باب الزياده))(11)

4ـ ميانه روى و اقتصاد

از هنگامى كه بشر فهميد منابع خدادادى به دو گروه تجديدپذير و تجديدناپذير تقسيم مى شوند و فهميد كه همواره با محدوديت منابع و نامحدود بودن تقاضا روبرو هستيم, اقتصاد و ميانه روى را سرلوحه كار خويش قرار داد تا از منابع موجود بهترين استفاده را ببرد, بگذريم كه در اين تقسيم و صف بندى كسانى جلو صف ايستادند كه قدرت و زور بيشتر داشتند و همين منابع را ناعادلانه تقسيم نمودند, اما اگر اين مفهوم زيبا به درستى در عمل پياده شود و با توجه به نيازها و قابليت ها آن چه موجود است توزيع گردد فقر و شوربختى از جوامع رخت برمى بندد حاملان قرآن و كسانى كه فضاى منازلشان با رايحه وحى عطرآگين شده است گويا به نيابت از خداوند و با گزاره هاى قطعى نويد داده اند كه اگر قومى ميانه روى پيشه كند, هرگز فقير نخواهد شد و جامعه در عدالت خواهد زيست.
پيامبر(ص) فرمود:
((عليكم بالاقتصاد فما افتقر قوم قط اقتصدوا; بر شما باد ميانه روى, هرگز قومى كه ميانه روى پيشه كند, فقير نخواهد شد.))(12)
و امام على(ع) در وصيت نامه معروفش به محمد بن حنفيه فرمود:
((الاقتصاد ينمى اليسير; ميانه روى كم را زياد مى كند.))(13)
و امام صادق(ع) فرمود:
((ان القصد يورث العنى; ميانه روى بى نيازى را به ارث خواهد گذاشت.))(14)
وقتى انسان بداند تقاضا از عرضه بيشتر است نه دنبال ماكزيمم كردن مصرف و نه در پى مينيمم كردن آن است, بلكه همواره نقطه اپتيمم يا بهينه مصرف و توزيع را دنبال مى كند, وقتى اين طور باشد, و آنچه هست عادلانه توزيع گردد, نيازمند و فقيرى وجود نخواهد داشت.

5ـ قرائت قرآن

انس با قرآن و كلام الهى مراتب متعددى دارد از نگهدارى قرآن تا نگاه به آن و شنيدن و قرائت گرفته و در نهايت به تدبر و عمل ختم مى گردد.(15)
اما در اين طيف از ضعيف ترين افراد قرار گرفته و به حاملان و عاملان قرآن ختم مى شود, ضعيف ترين مردم توانايى نگهدارى قرآن و نگاه به آن را دارند و اوليا و اوصيا به تك تك آيات آن عمل مى كنند, اما حد وسط اين طيف كه تقريبا بيشترين فراوانى در آن جا وجود دارد, قرائت قرآن است, اكثريت مردم توانايى آن را دارند و مى توانند بهره اى از اين كتاب ببرند, بر اساس همين بيشترين فراوانى روايات متعدد پيشوايان ما رسيده است و بر طبق اين احاديث يكى از اسباب وسعت در رزق قرائت قرآن معرفى گرديده است.
پيامبر(ص) فرمود:
((نوروا بيوتكم بتلاوه القرآن و لاتتخذوها قبورا كما فعلت اليهود والنصارى صلوا فى الكنائس و البيع و عطلوا بيوتهم فان البيت اذا كثر فيه تلاوه القرآن, كثر خيره واتسع إهله و اضإ لاهل السمإ كما تضىء نجوم السمإ لاهل الدنيا; خانه هايتان را با تلاوت قرآن نورانى كنيد و آن ها را به صورت قبور در نياوريد هم چنان كه يهود و نصارى چنين كردند, خانه را رها كرده در عبادت گاهى عبادت مى كردند, هنگامى كه در خانه تلاوت قرآن صورت گيرد خير آن زياد شده و بر اهلش توسعه وارد شده و همان گونه كه ستارگان روشنى بخش دنيا هستند, خانه هايى كه در آن تلاوت قرآن صورت مى گيرد, روشنى بخش براى اهل آسمان مى گردند.))(16)
بعضى از سوره ها و آيات قرآن بركات ويژه اى دارند كه آنها را از بقيه قرآن متمايز نموده است براى نمونه آيه الكرسى, سوره حمد و اواخر سوره بقره داراى امتيازات ويژه اى مى باشند. سهل بن سعد ساعدى نقل مى كند: مردى از انصار خدمت پيامبر (ص) رسيد و از تنگى زندگى و فقر شكايت كرد, حضرت فرمودند:
هنگامى كه به خانه وارد مى شوى, به اهل خود سلام كن و اگر كسى در منزل نبود, بر من درود فرست و سوره توحيد را بخوان, مرد اين كار را انجام داده و گشايش عجيبى در زندگى او حاصل شد.(17)
امام على(ع) فرمودند:
((هنگامى كه منزل داخل مى شويد سوره توحيد را بخوانيد, زيرا اين سوره فقر را زائل مى كند)).(18)

6ـ زيارت امام حسين(ع)

قبر امام حسين(ع) در طول تاريخ دستخوش حوادث زيادى گرديده است هدف جائران و ستم پيشگان آن بوده است كه مردم از بركات اين زيارت محروم گرديده و امكان دسترسى به آن را نداشته باشند, لذا در طول تاريخ امويان و عباسيان از راههاى گوناگون اين موانع را ايجاد مى كرده اند, گاهى نگهبانان و مإمورانى براى اين كار انتخاب نموده و حتى دست و پاى زائران را قطع و يا آنان را به قتل مى رساندند و در مقطعى ديگر قبر شريف را تخريب نمودند, تا اثرى از آن باقى نماند و كار را به جايى رساندند كه امام عصر(ع) طبق بيان عمومى, مردم را براى مدتى از زيارت آن بزرگوار منع فرمود. عجيب اين كه نه تنها اين اعمال نتوانست عشق حسينى را از دل بيرون كند, بلكه هر روز آتش اين عشق شعله ورتر گرديد و بر شوق مومنين افزود.
زيارت امام حسين (ع) علاوه بر محبتى كه به دل مى نشاند و برائتى كه نسبت به دشمنان ايجاد مى كند, اثرات اقتصادى عجيبى در زندگى دارد, در كتب معتبر حديثى شيعه در اين زمينه احاديثى وارد شده است.
امام باقر(ع) فرمود:
شيعيان را نسبت به زيارت قبر امام حسين (ع) ترغيب كنيد, اين زيارت روزى را افزايش مى دهد و عمر را طولانى مى كند و بدىها را دور مى نمايد.(19)
امام كاظم(ع) نيز فرمود:
هر كس در سال سه مرتبه قبر امام حسين (ع) را زيارت كند, از فقر ايمنى پيدا مى كند.(20)
گويا سه مرتبه در سال خصوصيتى دارد كه بايد اين زيارت انجام گيرد.
ولى براى عدم محروميت از اين بركت, امام كاظم(ع) فرمود:
((زوروا الحسين (ع) ولو كل سنه فان كل من آتاه عارفا بحقه غير جاحد لم يكن له عوض غير الجنه و رزق رزقا واسعا و اتاه الله بفرج عاجل; امام حسين(ع) را زيارت كنيد, گرچه يك بار در سال, به درستى كه هر كس او را زيارت كند, و آگاه به حق او باشد, و انكار نكند, غير از بهشت به او ندهند و روزيش فراوان گشته و خداوند به سرعت حاجتش را برآورده مى كند.))(21)
طبق اين روايت, زيارت امام حسين(ع) قابل مقايسه با امور مادى نيست, لذا حضرت بهشت را مقابل آن قرار داده اند و براى آن كه معمولا تحمل ما كم است, وعده هاى اين دنيا را نيز داده اند و الا زيارت امام حسين(ع) امرى مادى نيست تا طبق قاعده سنخيت در علت و معلول, پاداش آن نيز مادى باشد ولى براى اين كه در اين دنيا اثرات محسوس آن را ببينيم وعده پاداش دنيوى نيز داده شده است.

7ـ تعاون و همكارى

بخشى تفاوت هاى موجود در جامعه ناشى از عدم همكارى و عدم اطلاع از نيازهاى ديگران است, در فرهنگ دينى ما مسلمان برادر مسلمان ديگر است, المسلم اخوا المسلم(22) كلام پيامبر(ص) است و برادر بايد غم خوار برادر باشد, جامعه اسلامى در صورتى در نيكى و خوشبختى به سر مى برد, كه اين روحيه تعاون و همكارى وجود داشته باشد هم در حوزه مسائل فكرى و مشورتى و هم در رفع نيازهاى مادى, بايد اين روحيه حاكم و جارى باشد, بسيارى از افراد جامعه بيش از نياز خويش مال و درآمد دارند اگر اين اضافه درآمد توزيع شود, انگيزه اى پيدا مى كند كه دوباره به دنبال كسب درآمد برود و اگر توزيع نشود, شايد در همين حد توقف كند و يا انگيزه شديدى نداشته باشد, شايد حكمت اين كه در روايات ما گفته شده تعاون و همكارى روزى را افزايش مى دهد, همين باشد گرچه ملاك و علت را ما به درستى نمى فهميم ولى با اين ديد ظاهرى مى توان اين طور قضاوت كرد.
پيامبر اكرم(ص) فرمودند:
((اگر در جامعه امر به معروف و نهى از منكر رايج باشد و مردم در كارهاى خير به يكديگر كمك كنند جامعه خوشبخت خواهد شد, وگرنه بركت از جامعه رخت برمى بندد. ))(23)
اين برادرى به قدرى اهميت دارد كه در روايات ما آمده بايد هرگاه شخصى نياز داشت بتواند حتى از جيب برادرش به اندازه نياز بردارد.(24)
در پايان از خداوند عاجزانه مسئلت داريم روحيه تعاون و همكارى را به همه ما عطا فرموده و جامعه اسلامى را مشمول بركات خويش قرار دهد. والسلام.

پى نوشت ها:
1 . رك: تاريخ ويل دورانت ج3, ص;769 حسين توفيقى, اديان و مكاتب ص;28 تاريخ اديان جان بى ناس ترجمه حكمت, ص;286 حنا الفاخورى, تاريخ فلسفه اسلامى, ص250. و براى اطلاع از برخورد پيامبر(ص) و امامان با تصوف به نورالثقلين ج2, ص21 مراجعه شود.
2 . سوره حديد, آيه 23.
3 . غرر الحكم, ح7446.
4 . گلستان سعدى.
5 . نحل, 97.
6 . رك: نهج البلاغه حكمت ;222 امالى طوسى, 275 / 524.
7 . جامع الاحاديث قمى, ص;106 تحف العقول, ص89.
8 . تاريخ دمشق, 67 / 336.
9 . كافى, ج2, ص138, ح6.
10 . ابراهيم, آيه7.
11 . كافى,ج 2, ص94, ح2.
12 . مجمع البيان, ج8, ص616.
13 . كافى, ج4, ص53, ح6.
14 . من لايحضره الفقيه, ج4, ص391, ح;5834 بحارالانوار, ج77, ص212, ح1.
15 . رك: اصغر هادوى كاشانى, فصلنامه علوم حديث, مراتب انس با قرآن.
16 . كافى, ج2, ص610, ح;10 بحارالانوار, ج92, ص200, ح17.
17 . مستدرك الوسائل, ج4, ص289, ح;4712 معجم كبير, ج2, ص340, ح2419.
18 . خصال, ص626, ح10.
19 . تهذيب الاحكام, ج6, ص42, ح;86 كامل الزيارات, ص554 / 843.
20 . كامل الزيارات, 175 / 235.
21 . همان.
22 . درالمنثور, ج8, ص644.
23 . تهذيب الاحكام, ج6, ص181, ح373.
24 . تاريخ دمشق, ص54, ح293.

 

/

ياد ها و خاطره ها

يادها و خاطره ها

حجه الاسلام والمسلمين محمد حسن رحيميان

درباره آقاى بهلول

درباره آقاى بهلول داستان ها و افسانه هاى زياد شنيده بوديم. طلبه جوانى كه ساعت هاى متوالى بر منبر مسجد گوهرشاد, عليه رضاخان و كشف حجاب سخنرانى كرده بود و سرانجام با قتل عام مردم در مسجد گوهرشاد توسط نيروهاى رژيم جبار پهلوى, توانسته بود به طور شگفت انگيزى فرار كند و به افسانه ها بپيوندد.
با آغاز نهضت امام و دستگيرى ايشان, تبليغات گوناگون وسائل ارتباط جمعى رژيم عليه روحانيت اوج مى گيرد و در راستاى بى حيثيت كردن چهره هاى مبارز عليه طاغوت و تسرى ضمنى آن به امام با استفاده از مجهول بودن وضعيت بهلول, يكى از مجلات مبتذل وابسته به رژيم گزارشى مفصل درباره بهلول منتشر مى كند. در اين گزارش بهلول به عنوان تاجر گل در ژاپن معرفى شده, و عكس هايى از او و فرزندش را كه درباره پدرش با او مصاحبه شده بود به چاپ رسيده بود عكس آقاى بهلول يك آدم درشت هيكل و چاق و كراواتى را نشان مى داد و از قول فرزند آقاى بهلول نسبت هاى بسيار زشتى به پدرش داده شده بود.
در آن زمان يعنى حدود سال 1344 هيچ راهى هم براى نفى يا اثبات اين اراجيف وجود نداشت و همين امر باعث مى شد كه حداقل ذهنيتى منفى نسبت به يك چهره مبارز عليه رژيم پهلوى ايجاد و ساده لوحان تصور كنند هر كس كه اهل مبارزه است اين چنين است ولى ديرى نپاييد كه همه دروغ ها و بافته هاى رژيم پهلوى درباره آقاى بهلول روشن گرديد. در آغاز بعد از چند دهه بى خبرى از آقاى بهلول, صداى او از پخش فارسى راديو قاهره كه عليه رژيم صحبت مى كرد شنيده شد و در سال هاى آخر دهه چهل بود كه آقاى بهلول به عراق آمد.
ايام زيارت مخصوصه امام حسين(ع) بود و در كربلا بوديم. نماز مغرب و عشا روى پشت بام حسينيه آيه الله بروجردى به امامت امام راحل برپا بود, كه بهلول بعد از سى و چند سال در ميان جمع آشكار شد و همه براى ديدن او هجوم آوردند.
آقاى بهلول با قرار اين كه فردا صبح به منزل امام خواهد آمد, توانست خود را از فشار جمعيت برهاند.
حضرت امام در ايامى كه در كربلا بودند قبل از ظهرها براى ديدار با مردم و طلاب, جلوس داشتند.
از اول وقت به منزل امام رفتم, امام طبق معمول جلوس داشتند, جمعيت حاضر مشتاقانه منتظر آمدن آقاى بهلول و مشاهده اين ملاقات بودند. آقاى بهلول وارد شد, سلام كرد, دست امام را بوسيد و كنار امام نشست. امام به ايشان مثل ديگر موارد صبحكم الله بالخير گفت وجلسه با سكوت به پايان رسيد! اين در حالى بود كه حاضران انتظار گفت و گوهاى جالبى بين امام و آقاى بهلول را داشتند.
ورود آقاى بهلول به نجف براى مدتى مسإله روز بود, همه مشتاق ديدن ايشان و شنيدن سخنانش بودند, چند شب در مدرسه آيه الله سيد عبدالله شيرازى با حضور انبوه طلاب و قشرهاى مردم منبر مى رفت.
يك روز در بازگشت از كربلا به نجف در اتوبوس به طور اتفاقى با بهلول همسفر شدم و در طول مسير سوالات زيادى از ايشان كردم.
آقاى بهلول بعد از فرار از مسجد گوهرشاد به افغانستان متوارى مى شود كه سرگذشت زندگى ايشان به خصوص در مورد حدود سى سال اقامت پرمشقت در افغانستان به چاپ رسيده است.
ايشان به تعبير خودش دو صد هزار شعر از ديگران و دو صد هزار شعر از سروده هاى خود را در حافظه داشت, اندام ريز و لاغر و چروكيده او, از يك عمر سختى و رنج و رياضت حكايت مى كرد, بيشتر روزها و ماه هاى سال را روزه داشت, غذايش فوق العاده ساده و لباسش عبارت بود از يك قباى كوتاه فرسوده و عمامه كوچكش, يك قطعه پارچه سفيد كه گاهى هم در جيبش مى گذاشت و شايد گاهى هم سفره و رواندازش بود, او تنهاى تنها بود, نه زن داشت و نه فرزند, نه خانه و كاشانه.
بعد از پيروزى انقلاب نيز چند بار به جماران آمد و ساعاتى را در دفتر امام در اطاق كارم از نكته ها و سخنان شيرينش بهره مند شدم.
يك بار هم در محضر مقام معظم رهبرى شاهد محبت ويژه ايشان نسبت به آقاى بهلول بودم.
او در عين فرسودگى و ضعف جسمانى خواستار كمك براى فراهم شدن امكان سفر خود به منطقه مثلث برمودا بود.
در سال هاى اخير نيز چند بار توفيق يافتم در خدمت ايشان باشم كه در ضمن يكى از همين ديدارها گفت و گويى با ايشان داشتم كه خلاصه آن ذيلا ارائه مى شود:
ـ از قول جنابعالى مطالبى درباره سفيانى شنيده ام آيا صحت دارد؟
اينها حرف هاى افراد جاهل است. بله عثمان بن عنبسه سفيانى پيش از ظهور امام زمان(عج) مىآيد, مردم را گمراه مى كند, امام زمان(عج) ظهور مى كند و او را مى كشد.
اما آن سفيانى كيست و كى مىآيد؟ معلوم نيست.
واضح بگويم در سوريه مهمان حافظ اسد بودم. يك منصب دارى را به نام عثمان بن عنبسه ديدم. ليكن آيا اين همان است؟ چه معلوم؟
آن عثمان بن عنبسه كه گفته اند قبل از ظهور امام زمان (عج) مىآيد, بايد حاكم آن منطقه باشد, آيا اين شخص همان خواهد بود يا نه؟ خدا مى داند.
ما بايد حقيقتا به فكر اصلاح نفس خود و دنبال تقوى باشيم اگر اين طور باشيم با اين مسائل كارى نداريم. ما بنده خدا هستيم و بايد دنبال انجام وظيفه باشيم, آنچه را واجب است اجرا كنيم, آنچه را حرام است به هيچ وجه انجام ندهيم, هر وقت خدا بخواهد و هر كارى را اراده كند همان مى شود.
ـ بعد از قتل عام مسجد گوهرشاد شما چگونه از مسجد خارج شديد؟ شايع است كه با طى الارض بوده آيا همين طور است؟
طى الارض؟
ـ آيه ((و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لايبصرون)) اتفاق نيفتاد؟
من اهل اين حرف ها نيستم, وقايعى كه گذشته و رفته چطور بوده يا نبوده؟ ما در حال حاضر بايد به اين فكر باشيم كه الان وظيفه ما چيست؟ در همين ساعت چه وظيفه اى داريم؟!
وظيفه ما اين است كه چيزهايى كه ـ لازم است بدانيم و ـ نمى دانيم كوشش كنيم ياد بگيريم و ياد بدهيم. آن چيزى كه مى فهميم خوب است انجام دهيم و آن چيزى كه بد است انجام ندهيم, اين چيزها را بايد فكر كنيم. نه اين كه در گذشته چه كرديم و در آينده مى خواهيم چه بكنيم.
چون نمى خواهيم به فكر امروز باشيم, يا چرت مى زنيم كه در آينده چه كار خواهيم كرد يا غصه گذشته را مى خوريم. به اين كه در حال حاضر بايد چه كنيم, فكر نمى كنيم. گذشته, گذشت: ((ما فات مضى و ما سيإتيك فاين؟ قم فاغتنم الفرصه بين العدمين)).
ـ اين مطلب درست است اما در قرآن تاريخ گذشتگان براى عبرت آيندگان آمده است. شما جزئى از تاريخ اسلام و ايران هستيد. برخى مطالب را درباره شما شنيده بودم فكر كردم از زبان خودتان بشنويم بهتر است.
بله, آن را هم ـ در قرآن داريم, خداوند به همه ما و شما توفيق عنايت كند ـ و بالاخره ايشان از جواب روشن براى مسإله طى الارض فرار مى كند ـ
ـ به هر حال ما آرزو داريم همانطور كه شما يك عمر در راه اسلام و احكام قرآن تلاش كرديد, خداوند به ما هم توفيق بدهد كه در راه اسلام قدم برداريم.
همه وظيفه داريم تا جائى كه توان داريم براى تحقق اسلام در جامعه سعى كنيم الحمدلله به زيارت شما شرفياب شدم چشم ما روشن شد. بايد دعا كنيم. شما براى ما دعا كنيد. ما براى شما دعا مى كنيم, كه خداوند ما را توفيق بدهد به وظايفمان عمل كنيم. ان شإالله.
ـ جنابعالى چند سالتان است؟

به سال يكهزار و سيصد و سى
دو كمتر سال, مهتابى نه شمسى
به روز هشت ماه جيم(1) ثانى
مرا شد جا در اين دنياى فانى
به سال هشتمين از فضل يزدان
به مكتب حفظ كردم كل قرآن
از آن ساعت الى ده سال تكميل
مرا بوده است, شغل و كار, تحصيل
وز آن پس مدت ده سال ديگر
بدم از واعظان و اهل منبر
پس از آن از قضاى چرخ مائل
شدم با فتنه سختى مقابل
به مشهد گشت بر پا آتش جنگ
زمين ها گشت از خون, ارغوان رنگ

ـ در قضيه مسجد گوهرشاد, شما چند سالتان بود؟
تقريبا 28 سال. خداوند به ما و شما توفيق بدهد كه به وظائف خود عمل كنيم اگر بتوانيم به مردم خير برسانيم و اگر نتوانيم لااقل شر نرسانيم.
ـ شما متولد كجا هستيد؟
گناباد.
ـ اشعارتان ثبت شده است؟
همه اشعارم ثبت نشده, سه صد هزار شعر است. كجا ثبت شود؟ بخش هايى از آن مثل كتاب حضرت زهرا(س) و خروج مختار و… در دست مردم هست, ولى پيش خودم هيچ چيز نيست. منتظر هستم كه امروز و فردا بميرم و رفع زحمت كنم. به فكر هيچ چيز ـ از اين قبيل ـ نيستم هرچه خدا مصلحت بداند.
ـ ما شما را مى بينيم به ياد جابر بن عبدالله انصارى مى افتيم.
خدا شما را نگهدارد براى خدمت به جامعه. يا الله يا ارحم الراحمين.
در اين جا آقاى بهلول احساس مى كند, همه اش از رفتن و مرگ صحبت كرد, حالا قدرى هم بخنداند و در ادامه مى گويد:
((ما يك كتاب درست كرديم به نام ((مبال الزائرين)) و بخشى طولانى از آن براى حاضران مى خواند و در پايان مى گويد: لعن و دشمنى به دشمنان حق و تبرى از آنان ثوابش كمتر از صلوات نيست.
ـ حاج آقا شما چه توصيه اى براى كسب توفيق در جهت عبادت خدا داريد؟
حلال خوردن و بس. هر چه خوراك پاك تر بود, توفيق عبادت بيشتر و بهتر است, الله توفيقات شما را زياد كند. براى خدمت به خلق باقى بدارد. شكر مى كنم رسيدن ما خدمت شما توفيقى بود.
ـ براى ما توفيق و سعادت است كه شما را زيارت كرديم. آقا شما نهج البلاغه را هم حفظ هستيد؟
ـ نه, بعضى خطبه ها مثل خطبه شقشقيه را حفظ ام: ((اما والله لقد تقمصها…)) ـ و با همه وجود بخش زيادى از خطبه را مى خواند ـ
ـ شما مثلا خطبه شقشقيه را چند بار كه خوانديد, حفظ شديد؟
سه الى شش بار. ساعت چند است؟
ـ پنج دقيقه به يازده.
كم كم برويم به فكر نماز باشيم!
هنوز بيش از يك ساعت به ظهر مانده است كه بهلول سر از پا نمى شناسد از جا كنده مى شود كه براى نماز ظهر آماده شود!

پى نوشت:
1 ـ منظور از جيم ثانى, اشاره به ماه جمادى الثانيه است.

 

/

هدف آمريكا از بزرگسازى تروريسم

هدف آمريكا از بزرگسازى تروريسم

استاد سيد محمد جواد مهرى

سروصداهاى روزانه آمريكا كه اعلام خطر مى كند و دنيا را به وحشت مى اندازد, تصادفى نيست بلكه يك سريال طولانى است كه حد اقل تا ماه نوامبر آينده به طول خواهد كشيد .. و چند هدف دارد كه در اصل سرپوش گذاشتن روى رسوائيهاى حكومت جديد آمريكا است و آماده سازى براى پيروزى حزب جمهورى و سرانجام گشودن راهى براى انتخاب مجدد جرج بوش مى باشد. ولى چگونه و چرا ؟!

هدف فقط تبليغات انتخاباتى است :

گفته ميشود كه آمريكا سياست خارجى مستقل ندارد, بلكه هر چه هست سياست داخلى است, يعنى رئيس جمهور و يا حزب حاكم هيچ گامى بر نمى دارد بجز آنكه نظرش به راى انتخاباتى است و بس. و اگر اين مقوله در حكومتهاى پيشين آمريكا صد در صد نبود, در حكومت كنونى كاملا چنين است , زيرا بر راس آن رئيس جمهورى قرار دارد كه هم ضعيف است و هم هيچ وقت رابطه اى با سياست خارجى نداشته. وانگهى مشروعيتش زخمى است زيرا با حكم دادگاه بر سر كار آمده نه با راى مردم.

رسوائيهاى مالى :

ازآن كه بگذريم يك سرى رسوايى سنگين و شكننده با سركار آمدن رئيس جمهور همراه بود و شخص آقاى رئيس و همراهان و دست اندر كارانش را زير سوال مى برد زيرا ثابت شد شركت((آنرون)) در پيشبرد انتخابات رياست جمهورى, شركت فعال داشته و طرحى را در اداره امور انرژى , سازماندهى كرده است كه در پى رسيدن به سودهاى كلانى بوده و در آخرين بازرسى ها معلوم شد در اصل شركت كه يكى از بزرگترين شركتهاى آمريكا است تقلب هاى گوناگون رخ داده است كه اخيرا فساد مالى و رشوه خوارى در شركتهاى بزرگ آمريكايى به اوج خود رسيده و معلوم شده است كه شركت ((آنرون)) جزئى از اصل فساد مالى است.
در ماه هاى اخير اين مساله به صورتى روشن تجلى يافته كه آن را سپتامبر دوم نام نهاده اند و اين اشاره است به عمق ضرر و زيانى كه بر اقتصاد آمريكا وارد آمده است و كمتر از ضربه اى نيست كه در سپتامبر سال گذشته رخ داد.
ضمنا ثابت شد كه شركت بزرگ ((وورلد كامworld com -)) در دنياى ارتباطات به صورت چندش آورى فساد مالى داشته و در بودجه نهايى دست آورده و تقلب كرده است بگونه اى كه خود رئيس جمهور را به تنگ آورده و نتوانسته است آن را پنهان كند. جالب اينجاست كه اين شركت عظيم ارتباطاتى در سال گذشته اعلام كرده بود كه 3 ميليارد و 400 ميليون دلار منفعت داشته در حالى كه 663 ميليون ضرر داشته است. و اخيرا نيز ثابت شد كه شركت زيروكس آمريكا نيز همين برنامه را اعلام كرده. خلاصه ضرر و زيان تنها پنج شركت بزرگ آمريكايى چيزى فراتر از 460 ميليارد دلار بوده است!
اين زيانهاى مالى گسترده آنچنان و حشتى در سراسر آمريكا ايجاد كرده كه بطور بى سابقه اى قيمت سهام در بورس آمريكا تنزل يافته, حال تصور كنيد يك هموطن آمريكائى كه شعارش اين است :” قلبم را بشكن ولى نانم را گاز نزن!” با اين ضررهاى سرسام آور چه حالى خواهد داشت.
كافى است بدانيد كه تنها شركت وورلد كام هفده هزار كارگر را از كار بركنار كرده است. پس طبيعى است كه صداى وحشت انگيز اين زلزله اقتصادى در بازارهاى بورس و سهام بين المللى طنين افكند و مثلا به خاطر همين زيان مالى آمريكا بورس لندن در تاريخ چهارهم ماه جارى به تنهايى 56 ميليارد دلار ضرر داشته و ديگر بورسهاى اروپايى نيز به همين بلا گفتار شده اند, و آنچه ما در صدد بررسى آن هستيم افت محبوبيت رئيس جمهور و حكومتش است كه نه تنها سرنوشت خودش را به خطر مى اندازد كه حزب جمهوريرا هم در انتخابات آينده به سقوط مى كشاند.

دومين رسوائى :

دومين رسوائى آمريكا عبارت است از ناكامى امنيتى خطرناكى كه منجر به جريان 11 سپتامبر شد. همانطور كه شنيديد اخيرا اخبارش تا اندازه اى منتشر شد, پس از آنكه چندين ماه در كتمان و پنهانى مطلق قرار داشته, و همين كه چنين هجومى به وقوع پيوندد دليل رسوايى بزرگ دستگاه هاى امنيتى است كه طى 6 ماه يا يكسال گذشته نتوانستند اين 20 نفر متهم و مظنون را كشف كنند هر چند برخى از آنان در ليست هاى سياه قرار داشتند و سرانجام توانستند سهمگين ترين ضربه ها را بر پيكر آمريكا در طول تاريخ وارد آورند.
و آنچه از آن خطرش كمتر نيست , اين است كه اطلاعاتى راجع به حركتهاى مشكوك در دستگاه امنيتى آمريكا وجود داشت و يكى از آن اطلاعات به دفتر شخصى رئيس جمهور تحويل داده شد . و اگر واقعا در همان وقت اين اطلاعات و آگاهى ها را جدى گرفته بودند قطعا جلوى چنان حادثه هولناكى گرفته مى شد . و همگان پى آمدهاى اين رسوائى را دنبال كردند تا جائى كه آبروى دولت رفت و نزديك بود رئيس جمهور و همكارانش استيضاح شوند كه چرا نتوانستند كشور را از چنين خطرى جدى نجات دهند و جلوى اين فاجعه را بگيرند .
گفته مى شود كه معامله اى شد تا جلوى اين رسوائى گرفته شود . اسرائيل با تمام قدرت با كنگره آمريكا وارد معامله شد و از آنان خواست كه فشار را بر جرج بوش كم كنند و آبرويش را نگه دارند . و بدينسان شارون خدمتى به بوش كرد كه هرگز فراموش شدنى نبود .. و در مقابل , هرچه مى خواست – به اعتراف خودش – از بوش گرفت كه همه ديديم بوش در سخنرانيش راجع به خاورميانه شارون را در سركوب انتفاضه و فلسطينيان كاملا آزاد گذاشت . هرچند اين معامله فعلا وزش باد رسوائى را به تاخير انداخت ولى از كجا كه بارى ديگر باد نوزد و حيثيت و آبروى رئيس جمهور بر باد نرود .

مشكلات بزرگ ديگر:

مشكلات ديگرى گريبانگير حكومت آمريكاست , برخى مربوط به وعده هائى است كه رئيس جمهور در دوران تبليغات انتخاباتيش به مردم داده و به آنها وفا نكرده است مانند مساله آموزش و پيشرفت اوضاع اجتماعى و برخى ديگر مربوط مى شود به مقيد و محدود كردن آزاديهاى عمومى و بودجه سرسام آورى كه براى دستگاه امنيتى در نظر گرفته و باز گذاشتن كامل دست آنان در هرجا و نسبت به هر كس و هر مقام . و ما اكنون در مورد اين مشكلات بحثى نمى كنيم و فقط به بررسى كوتاهى از آن دو رسوائى بزرگ كه قبلا بحثشان گذشت بسنده مى كنيم .

حل مشكل ! :

بحث اين است كه : هيئت حاكمه آمريكا با آن دو مشكل چگونه برخورد كرد در حالى كه رسوائى اول همچنان تهديدى جدى براى امنيت اقتصادى ملت آمريكا مى باشد و رسوائى دوم امنيت ملى آمريكا را با خطر مواجه ساخته است ؟
پاسخ اين است كه دولت آمريكا در آن وقت به خاطر اينكه توجه مردم را از رسوائيهاى بزرگ باز دارد شروع به ارعاب و ترساندن مردم كرد و امنيت فردى افراد را مواجه با خطر پيشرفته و جدى دانست . و به آنان طى تبليغات گسترده اى چنين وانمود كرد كه خطر,همه افراد را در بر مى گيرد و براى جلوگيرى از بروز مجدد آن , بايد به حزب جمهورى تكيه كرد كه با قدرت آهنين خود جلوى خطر تروريسم را بگيرد.
در روز دهم ماه گذشته وزير دادگسترى آمريكا ((جون آشكروفت)) در مسكو بود كه از خبرنگاران خواست در يك كنفرانس استثنائى شركت كنند . در آن كنفرانس اعلام كرد كه وزارتخانه اش يك تروريست خطرناكى را دستگير كرده كه در پى ساختن و منفجر كردن بمب مواد آلوده در آمريكا بوده و ادامه داد كه اين گام , پيشرفت بزرگى است در نبرد با تروريسم زيرا توانست جلوى يك هجوم جديد تروريستى را بگيرد!
چندين ساعت از اعلام اين خبر سراسر دروغ نگذشته بود كه دولت آمريكا ضخامت دروغ را كمتر جلوه داد و معاون وزير دفاع ((ولفو فيتز)) تاكيد كرد كه نقشه اى جدى نبوده ولى آن شخص را در مراحل اوليه خطر دستگير كرده اند ! چندى بعد يكى از مسئولان امنيتى آمريكا اعتراف كرد كه هيچ دليلى وجود ندارد بر اينكه اين شخص داراى قصد وهدف تروريستى است و يا اصلا توانائى چنان كارى را دارد !! و انگهى كارشناسان طى نامه اى به كمسيون روابط خارجى مجلس سناى آمريكا اعلام داشتند كه اگر چنين بمبى منفجر شود , قدرت تخريبيش به آن حدى نيست كه وزير مردم را ترسانده است و نسبتا زيانهاى بشرى كمترى خواهد داشت هرچند آثار بدى در دراز مدت به جاى خواهد گذاشت .
و على رغم اين حقايق , دولت آمريكا براى اينكه همچنان ملتش را در حال رعب و وحشت از تروريسم نگه دارد و براى گمراه كردن بيشتر آنان اعلام كرد كه اين شخص آدم بسيار خطرناكى است و وجودش خطرى جدى براى كل آمريكا در بر دارد ! و به خاطر اين دستور رياستى , آن بيچاره را از زندانش در نيويورك منتقل كردند به يك پايگاه نظامى در ايالتى ديگر و اثرش را بكلى پنهان كردند و حتى اجازه ندادند با وكيلش تماس بگيرد تا از او دفاع نمايد .

اين تروريست خطرناك كيست ؟:

اين همان مسلمان آمريكائى است كه نامش ” خوسيه باديلا ” مى باشد و پس از اسلام , اسم خود را عبدالله مهاجر نهاده و تحصيلاتش از مرحله ابتدائى تجاوز نمى كند ! و ثابت نشده كه با گروه ” القاعده ” رابطه اى دارد و اصلا هيچ شبهه تروريستى در تاريخ زندگيش ديده نمى شود .
به همين خاطر بود كه در همان روزها , روزنامه ” اندپندنت ” بريتانيا گزارشى منتشر كرد و يادآور شد كه در آمريكا يك دليل هم وجود ندارد كه عبدالله مهاجر را محكوم كند يا او را در يك عمل تروريستى متهم سازد , بويژه آنكه سطح تحصيلاتش آنقدر نيست كه بتواند يك بمب پرتوى را بسازد كه از پيشرفت تكنولوژى ويژه اى برخوردار است.
همين روزنامه مى افزايد : اين جريان چيزى جز اين نيست كه دولت بوش مى خواهد مردم را چنان سردرگم كند كه خيال كنند واقعا دولت توانائى روياروئى و كشف تروريسم را دارد و در مبارزه با تروريسم شكست نخورده است !
همه ديديم كه چه سر و صدائى همان روزها برپاشد و بحث و گفتگوهاى تبليغاتى در نشريات و رسانه هاى گروهى دنيا به اوج خود رسيد كه در باره اين بمب جديد تحقيق و كنكاش كنند و نقشه هاى تازه تروريست ها را به رخ مردم بكشند در حالى كه اصلا هيچ خبرى نبوده و تنها يك بازى تبليغاتى دست اندر كاران آمريكائى بود كه مردم را همچنان در تب و تاب ترس و وحشت از تروريسم نگه دارند تا به حقايق پشت پرده پى نبرند .

دروغهاى شاخ دار :

اين جزئى از مسخره هاى تبليغاتى آمريكا است كه هرچند روزى يك بار با طمطراقهاى تبليغاتى خبر از نبردهاى تروريستى و چگونگى مقابله با آن به اطلاع مردم مى رسانند. تا جائى كه كمتر روزى شده است كه در آغاز نشريات خبرى از يك گروه تروريستى جديد يا دستگيرى يك تروريست خطرناك به چشم نخورد كه حتى مانيز داريم باور مى كنيم كه نكند برخى از اين اخبار حقيقت داشته باشد.
آيا خبر داشتيد كه در وزارت دفاع امريكا اخيرا دفترى ايجاد شده به نام دفتر تاثيرات استراتژيك كه هدفش گمراه كردن مردم با نشر اكاذيب و اخبار دروغين است؟
تا هنوز قضاياى پشت پرده در مورد حادثه 11 سمپتامبر فاش نشده كه معلوم شود چه اهدافى پشت سر اين حادثه نهفته است و چه كسانى و با چه انگيزه هايى آنرا ايجاد كردند و چه مسائل مهمترى در پى داشته كه دولت به آن همه زيان و ضرر تن دهد!؟
در ماه مارس سال گذشته دولت انگليس خبر داد كه يك آزمايشگاه بيولوژى در يكى از غارهاى مخفى گروه “القاعده” در شرق افغانستان پيدا شده. و پس از آنكه واشنگتن اين خبر را انكار كرد معلوم شد هدف از پخش آن, سرپوش گذاشتن روى جريان فرستادن 1400 سرباز انگليسى به افغانستان بوده است.
در همان ماه روزنامه ها خبر دادند از يك قرارداد محرمانه بين ياسر عرفات و جمهورى اسلامى ايران كه در مسكو منعقد شده ولى همان روزنامه نيويورك تايمز كه پيش از همه اين خبر را پخش كرده بود, پس از چندى آنرا تكذيب كرد. و اخيرا نيز اخبار ديگرى منتشر شده كه خبر از همكارى حزب الله لبنان با گروه القاعده مى دهد در حالى كه اگر كسى از الف باى سياست اطلاع داشته باشد مى فهمد كه چنين چيزى دروغ محض است زيرا دشمنى بن لادن و گروهش با حزب الله بيشتر است از دشمنى آنان با امريكا و آنقدر اختلاف عقيدتى ميان اين دو گروه است كه هيچ وقت به هم نخواهند رسيد.
جالب اينجاست كه همين چند روز پيش, خبرگزارى رويتر از توكيو خبر داد كه مسوولان ژاپنى نسبت به گزارشهاى اطلاعاتى و امنيتى امريكا به شدت ترديد دارند و احتمال صحت آنرا بعيد مى دانند زيرا در همين يك سال آنقدر دروغ گفته اند كه ديگر سخن راستى براى گفتن ندارند.
هرچند اين بازى جديد دولت امريكا خطرناك است ولى تاريخ به ما نشان داده كه نمى شود تمام وقت, مردم را با دروغ سرگرم كرد و هر چند امريكائى ها مردم ساده لوحى هستند ولى نمى شود تا آخر آنها را خوش باور دانست اما به نظر مى رسد كه حداقل تا ماه نوامبر آينده اين دروغها همچنان ادامه پيدا كند تا حزب جمهورى از اين ترساندن و تخويف مردم به نتيجه دل انگيز خود دست يابد!

 

/

مقاومت و انتفاضه در مقابله با دامى به نام دولت موقت فلسطينى

مقاومت و انتفاضه در مقابله با دامى به نام دولت موقت فلسطينى

چندى است واژه دولت فلسطينى به برگ برنده اى در دست بوش رئيس جمهور جاه طلب تبديل شده است و از آن گاهى براى فشار براى تشكيلات خودگردان و زمانى هم براى باج گيرى از رهبران و پادشاهان عرب سود مى برد.
بوش در استفاده از اين برگ برنده و طعمه, كمال استفاده را برده با وجود آن كه در عمل از مرز يك تحرك تبليغاتى ـ سياسى فراتر نرفته و هيچ نوع ضمانت اجرايى ندارد.
متإسفانه در مقابل وعده هاى پوچ امريكا در مورد اين طرح كه هرگز نور را نديده,رهبران عرب به سوى كاخ سفيد شتافته اند تا ضمن ديدار با بوش رهبر جهان شرارت, عقب نشينى و امتيازهاى پى در پى را تقديم كنند به اين اميد كه وى به آنها كرم نموده و آنان را در زمره كشورهاى ميانه قرار داده و در ضمن به فلسطينيان دولت كوچكى اعطا نموده يا حداقل از حمايت از نظرات رژيم صهيونيستى در مورد حذف عرفات عدول نموده و فرصت ديگرى را به عرفات بدهد تا وى رضايت او را جلب كند. از ديگر خواستهاى اعراب تعيين موعد قطعى برگزارى كنفرانس منطقه اى است كه شارون جنايتكار آن را پيشنهاد و دولت امريكا با همراه آوردن تمامى كشورهاى اروپايى, روسيه و سازمان ملل متحد از آن حمايت نمود, در حالى كه همه مى دانند اين طرح براى شكستن اتفاق نظر عربى در مورد ابتكار عمل عربستانى سازش كه در كنفرانس سران بيروت به تصويب رسيد مطرح شده است.
ابتكارى كه مرده به دنيا آمد و با حمله وحشيانه اى كه شارون عليه ملت فلسطين پس از تصويب آن آغاز نمود و آن كشتارى كه در اردوگاه جنين مرتكب شد, عملا آن را در نطفه خفه نمود.
جريان رهبران ميانه روى عرب (براساس توصيف آمريكايى) سعى دارند سمفونى زيبايى را براى پرزيدنت بوش بنوازند در حالى كه او گوش شنوايى براى گفته هاى آنان ندارد و تنها گوش هايش براى موزيك هاى اسرائيلى ـ صهيونيستى آماده است.
پس حقيقت دولت موقت فلسطينى چيست؟ آيا امكان به وجود آمدن آن هست؟
امريكا و رژيم صهيونيستى از سرمايه گذارى تبليغاتى و سياسى بر آن چه اهدافى را دنبال مى كنند؟
همسويى مواضع امريكا و رژيم صهيونيستى بر كسى پوشيده نيست, تطابق آراى دو طرف در تمامى مسايل مربوط به خاور ميانه و مسئله فلسطين كاملا مشهود است و به خصوص پس از حوادث 20 شهريور گذشته بيش از پيش نمايان شد.
پس از حملات 20 شهريور بوش به نامه رسانى نزد شارون جنايتكار تبديل شد, اين شارون است كه طرح ها را ترسيم مى كند و دولت امريكا بايد آن را اعلام نموده, انجام داده يا براى اجراى آن برنامه ريزى كند.
اين چيزى بود كه در سفر اخير ((حسنى مبارك)) رئيس جمهور مصر به واشنگتن نيز ديده شد, در اين سفر بوش حاضر نشد تا زمانى كه با شارون ديدار نكرده موضعى را در رابطه با مسئله فلسطين اعلام كند و ديديم كه پس از ديدار با شارون موضع خود را اعلام نمود, يا به تعبيرى بهتر موضع هماهنگ با موضع صهيونيستى را اعلام كرد.
موضع گيرى كه در چند مورد خلاصه شد:
يك: كنفرانس منطقه اى به تعويق افتاده و در صورت برگزارى نيز از سطح وزراى خارجه فراتر نخواهد رفت.
دو: عرفات او را نااميد كرده و افراد بهترى از عرفات هم وجود دارند.
سه: رژيم صهيونيستى حق تجاوز عليه فلسطينيان را دارد بوش اين اقدام را دفاع از خود توصيف نمود تا چراغ سبزى امريكايى براى ادامه جنايات رژيم صهيونيستى باشد, بدون آن كه بازدارنده اى عربى, اسلامى, اروپايى, بين المللى, سازمان مللى و امريكايى براى آن وجود داشته باشد.
حتى زمانى كه كالين پاول وزير خارجه امريكا از دولت انتقالى و موقت فلسطينى ياد نمود, ((فيشر)) سخنگوى كاخ سفيد در واكنش به آن اعلام كرد كه پاول افكارى را منتقل نموده كه از ديگران شنيده و اين موضع رسمى دولت امريكا و پرزيدنت بوش نيست.
شارون با دستى پر, از ششمين سفر خود به واشنگتن بازگشت و به همراه خود پاداش هاى مختلفى از جمله سه زير دريايى اتمى از پيشرفته ترين زيردريايى هاى امريكايى به فلسطين اشغالى آورد.
پيمان امريكايى ـ اسرائيلى هدف محورى استراتژيكى را تعيين نموده و سعى وافرى براى تحقق آن دارند, اين هدف از بين بردن مقاومت فلسطينى و ضربه زدن به زيربناها و توانايى هاى آن است.
اين هدف شاخص اصلى اندازه گيرى ميزان رضايت يا نارضايتى امريكا از رهبران عرب و تشكيلات خودگردان محسوب مى شود.
دولت امريكا با اهرم هاى مختلف فشار و نيرنگ در تلاش است تا دامنه جنگ خود را عليه مقاومت فلسطين گسترش داده و كشيدن پاى بيشترين كشورهاى عربى در اين جنگ به همراه وارد آوردن فشارها و تهديدهاى مختلف بر ياسر عرفات تا به اين عنوان او را به سوى دام كرنش كامل در مقابله خواسته هاى دولت امريكا و رژيم صهيونيستى بكشانند.
خواسته كنونى از عرفات و تشكيلاتش اين است كه به شكل فعالانه اى در زمينه برچيدن مقاومت ملت فلسطين عمل كند و دامنه فعاليت هاى خود را به بيش از آن چه انجام داده گسترش دهد, تا پس از آن او را حذف نموده و فرد ديگرى را جانشين او كنند.
تغييرات يا آنچه كه به نام اصلاحات در تشكيلات خودگردان نام گرفت هم در واقع بازيچه و نمايش خنده آور بيش نبود و در واقع تمامى اميدهاى ملت فلسطين را در برچيده شدن بساط فسادهاى مالى, اخلاقى و امنيتى در تشكيلات خودگردان از بين برد.
فسادهايى كه در جاى جاى ساختار تشكيلات خودگردان لانه كرده و طى هشت سال گذشته تمامى موسسات آن را مبتلا كرده اند, به هر شكل هيچ تغيير ملموسى در تشكيلات جز ادغام سازمان هاى امنيتى و قرار دادن آن تحت نظارت يك ساختار واحد به رياست وزير كشور تشكيلات خودگردان وجود نداشت كه اين تغيير نيز خواسته اى امريكايى ـ صهيونيستى بود اما على رغم آن امريكا و رژيم صهيونيستى آن را ناكافى مى دانند زيرا از تشكيلات خودگردان خواسته شده است تا نقش شومى را بازى كند كه پيش تر به مزدوران آنتوان لحد در جنوب لبنان محول شده بود.
در رابطه با دولت موقت فلسطينى نيز بايد گفت كه شارون اولين كسى بود كه پيشنهاد نمود بر 42 درصد از كرانه باخترى به شكل خلع سلاح شده و بدون حاكميت بر مرزها تشكيل شود, سيستمى بيشتر شبيه به خودمختارى تا يك دولت سياسى مستقل, كه در اين راستا امريكا نيز كار طرح و ايجاد تغييراتى در دوره زمانى آن را عهده دار شد. اين دولت تنها نشانگر چند تجمع مسكونى است و بس, بدون مرز, در حالى كه براى مشكل شهرك ها هم راه حلى انديشيده نشده و اعضاى تشكيل دهنده اين دولت هم در محاصره و آزمايش امنيتى دائم قرار دارند تا ميزان قدرت خود را در سركوب و قلع و قمع مقاومت و عمليات هاى جهادى ضد صهيونيستى نشان دهند و در واقع مى توان گفت دولتى است كه وظيفه تإمين حمايت از امنيت رژيم صهيونيستى و شهرك نشينان را دارد و چون موقت است پس جامعه جهانى و سازمان ملل هم آن را به رسميت نمى شناسند و مى تواند به مرور زمان و تحميل عمل هاى انجام شده صهيونيستى به دولتى دائم به همين شكل, با همين مساحت, مرز و اختيارات مبدل شود.
بهانه امريكا و رژيم صهيونيستى در مبارزه با مقاومت ملت فلسطين و عمليات هاى شهادت طلبانه اين بود كه در اين عمليات ها غير نظاميان مورد هدف قرار مى گيرند و بدين شكل سعى مى شد تا افكار عمومى جهان تحت تإثير قرار گرفته و از اين طريق مواضع عربى و اسلامى هم تحت فشار قرار گيرند, اما عمليات دليرانه ((مجدو)) كه سرايا القدس شاخه نظامى جنبش جهاد اسلامى فلسطين آن را انجام داد نشان داد كه هدف آمريكا و صهيونيست ها سلب حق مشروع ملت فلسطين در مقاومت است زيرا در اين عمليات شهادت طلبانه سيزده نظامى و چهار شهرك نشين صهيونيست به هلاكت رسيده تعداد زيادى ديگر كه اكثرا نظامى بودند, زخمى شدند. محكوميت اين اقدام توسط امريكا, تشكيلات خودگردان و بقيه طرفها نشان داد هدفى كه قرار است با دستانى عربى و فلسطينى تحقق يابد در واقع مصادره حق ملت فلسطين در دفاع از خود مى باشد حتى اگر اين ملت به مقابله با ارتش صهيونيست برخيزند ارتشى كه از تمامى ادوات كشتار و تروريسم نوين از جنگنده هاى پيشرفته گرفته تا تانك ها, موشك ها و غيره استفاده مى كند.
در طول تاريخ مبارزه بين ملل تحت اشغال و استعمارگران حتى يك مورد هم ثابت نشده است كه استعمارگران به ملل تحت استعمار و تحت اشغال خود به رايگان استقلال و آزادى بخشيده اند مگر آن كه تغييراتى در معادله نيروها پيش آمده باشد. جمله اى حكمتآميز در اين رابطه وجود دارد كه مى گويد: ((آنچه كه به زور گرفته شده تنها با استفاده از زور قابل بازپس گيرى است)) مبارزه ما در فلسطين نيز از اين قاعده مستثنى نمى باشد.
ملت فلسطين در انتفاضه و مقاومت خود و در رإس آن عمليات هاى شهادت طلبانه اش به نقطه عطفى رسيده و حداكثر ايثارگرى را كه مى توان در دفاع از خود و تلاش براى تعديل معادله قدرت با رژيم صهيونيستى انجام داد را انجام داده است.
فراموش نكنيم كه شكست استعمار در نتيجه ضعف توانايى نظامى به وجود نيامده و تنها پس از آن كه متوجه شد بهاى اشغالگرى بيش از دست آوردهايش مى باشد, از مستعمرات گريخت.

(نقل از ندإ القدس, شماره 64)

فلسطين پس از 90 هفته انتفاضه

پس از گذشت بيش از 90 هفته از آغاز انتفاضه مسجدالاقصى, ملت فلسطين هم چنان به ايثارگرىهاى خود ادامه مى دهند, تاكنون حدود 1600 فلسطينى در اين انتفاضه به شهادت رسيده و بيش از 40 هزار فلسطينى با آتش سلاح هاى مختلف صهيونيست ها مجروح شده اند.
در اين ميان بسيارى از مجروحان دچار معلوليت مادام العمر شده اند كه 1000 تن از آنها كودكان و نوجوانان زير 18 سال هستند تا نشانگر سياست هاى وحشيانه صهيونيست ها عليه ملت فلسطين باشند.
از 30 / 9 / 2000 كه محمد الدره با آتش يك تك تيرانداز صهيونيست به شهادت رسيد تاكنون حدود 339 كودك زير 18 سال فلسطينى به شهادت رسيده اند, در حالى كه براساس آخرين آمار موجود حدود 100 زن فلسطينى نيز توسط صهيونيست ها به شهادت رسيده اند.
آمارهاى موجود نشان مى دهند كه از ميان 1700 شهيد فلسطينى استان نابلس با 213 شهيد ـ در اين مقاله سعى شده است از آخرين آمار موجود استفاده شود – بيشترين شهيد را در انتفاضه بدون احتساب حملات اخير و جناياتى كه صهيونيست ها طى چهار هفته گذشته انجام شده, تقديم نموده اند.
پس از نابلس استان هاى غزه, جنين, الخليل و رفح با 194, 145, 138 و 134 شهيد از نظر تقديم شهدا در مراتب بعدى قرار گرفته اند.
با نگاهى به نود هفته گذشته و بدون احتساب كشتارهاى صهيونيست ها در جنين كه هنوز آمار دقيق آن منتشر نشده است.
هفته هفتاد ششم با 104 شهيد منتهى به 14 مارس 2002 و هشتادم منتهى به 11 آوريل 2002 با 88 شهيد و هفتاد و پنجم منتهى به 7 مارس 2002 با 76 شهيد خونين ترين هفته هاى اين دوره بوده است.
با توجه به آمار موجود ماه آوريل (فروردين ـ ارديبهشت 1381) و مارس (اسفند 1380 ـ فروردين 1381) با 308 و 218 شهيد شاهد خونين ترين جنايات رژيم صهيونيستى عليه ملت فلسطين بود, در اين دو ماه رژيم صهيونيستى حملات ددمنشانه خود را عليه مناطق خودگردان فلسطين موسوم به (ديوار بازدارنده) عليه ملت فلسطين صورت داد.
براساس آخرين آمار جمع آورى شده تاكنون حداقل 4400 نفر فلسطينى مورد اصابت گلوله هاى جنگى و 5585 نفر مورد اصابت گلوله هاى فلزى با پوشش لاستيك و 5095 نفر هم به وسيله گازهاى مختلف مجروح شدند.
در اين راستا آمارهاى موجود نشان مى دهند كه 4 / 18 درصد از فلسطينيان به علت اصابت گلوله هاى صهيونيست به ناحيه سر و گردن, 3 / 6 درصد به ناحيه سينه, 7 / 3 درصد به شكم و باسن, 7 / 15 درصد نيمه تنه بالا, 1 / 22 درصد به نيم تنه پايين, 5 / 14 درصد مناطق مختلف بدن, 5درصد تشنجات عصبى, 3 / 11 درصد استنشاق گازهاى سمى و 5 / 7 به عللى ديگر راهى بيمارستان شده اند.

بياييد فراموش نكنيم

اردوگاه جنين با تمامى قدرت و شوكت وارد ليست افتخارات و جاودانگى تاريخ فلسطين شد, همان گونه كه پيش از آن اردوگاه تل زعتر, اردوگاه صبرا و شتيلا و اردوگاه عين الحلوه در آن به ثبت رسيدند.
اردوگاه جنين در بيستمين سالگرد كشتار صبرا شتيلا قد علم نمود تا با مقاومت سرسختانه تحسين و شگفتى جهانيان را برانگيزد و به فلسطينيان, تمامى فلسطينيان, اعتماد به نفس داده راه پيروزى را به آنها نشان داد.
شهر جنين كه اردوگاه جنين در حومه آن قرار دارد حلقه اتصالى بين نابلس, العفوله, بيسان, حيفا, ناصره وقدس است.
نزديك ترين شهر به آن نابلس است كه 41 كيلومتر با آن فاصله دارد, اين شهر بين 125 تا 250 متر از سطح دريا ارتفاع دارد.
اين شهر اولين شهرى بود كه در 19 نوامبر 1995 صهيونيست ها از آن عقب نشينى نموده و به تشكيلات خودگردان تحويل داده شد.
در جنايت كم سابقه اى كه صهيونيست ها در اين اردوگاه مرتكب شدند 10 هزار فلسطينى از 13 هزار جمعيت اين اردوگاه آواره شدند, حداقل 80 منزل مسكونى بر روى ساكنان آن تخريب شده و تمامى ساكنان موجود در آن يا زير آوار جان خود را از دست داده يا با آتش صهيونيست ها به شهادت رسيدند.
يكى از شاهدان عينى در مصاحبه اى با سازمان دفاع از حقوق بشر ((ميزان)) گفت:
سربازان صهيونيست يكى از اهالى اردوگاه را پس از دستگيرى به دستش دستبند زدند, چشمهايش را بستند و در كنار ديوار متوقف نمودند سپس از فاصله اى نزديك به طرف جمجمه اش شليك نمودند.
يك شاهد ديگر هم اعلام كرد كه صهيونيست ها دست و پاى تعدادى از فلسطينيان را بسته و آنها را جلو تانكى قرار داده و بعد از روى آنها گذشتند.
احمد محمود فايد هم داستان برادر فلجش را تعريف نمود كه چگونه صهيونيست ها مانع از خارج ساختن او توسط پدر و مادرش شدند و در برابر چشمان والدين و خواهران و برادران كوچكترش خانه را با ديناميت بر سرش خراب نموده و او را به شهادت رساندند.
اما مقاومت نيروهاى اشغالگر در جنين و براى فرزندان اين سرزمين كار تازه اى نيست صلاح الدين ايوبى سال 1187 اين منطقه را از صليبى ها باز پس گرفت, حدود67 سال پيش نيز شهيد عزالدين قسام آن را به عنوان پايگاهى براى مبارزات خويش برگزيد و با تعداد معدودى از يارانش ضربات مهلكى را بر پيكر نيروهاى متجاوز انگليسى وارد آورد و همانجا هم به شهادت رسيد.
به هر شكل صهيونيست ها پس از نه روز حملات شديد از زمين و هوا و به كارگيرى تمامى امكانات نظامى خود و سود بردن از ارشدترين فرماندهان نظامى از جمله رئيس ستاد مشترك ارتش و جانشين وزير جنگ رژيم صهيونيستى و با 15 كشته و 143 زخمى كه 20 تن از آن ها وضعيت بغرنجى داشتند توانستند ويرانه هاى اردوگاه جنين را به تصرف خود درآورند.
در اين حمله جنايت كارانه رژيم صهيونيستى بيش از [ 380سازمان هاى حقوق بشر اين رقم را 500 نفر اعلام مى كنند] فلسطينى به شهادت رسيده و چند هزار نفر دستگير شدند.
صهيونيست ها توانستند روز 12 آوريل 2002 جنين را به تصرف خود درآورند, اما نيروهاى مقاومت هم چنان در اين اردوگاه پايدار و پويا باقى ماندند.

(نقل از ندإ القدس, شماره 64)

 

/

پيرامون مديريت اسلامى رابطه عقل و دين

پيرامون مديريت اسلامى
رابطه عقل و دين

دكتر نقى پور

گفتيم, يكى از بحث هاى اساسى و بنيادى در مديريت اسلامى, ((رابطه عقل و وحى)) است.
امروزه تفكرى بر انديشه غربى ها حاكم است مبنى بر اين كه علم مديريت مربوط به علوم تجربى است و رابطه اى بين علم و دين وجود ندارد!
متإسفانه به دليل وجود برخى عوامل و مشكلات, اين انديشه در كلاس هاى درس و در سطح تحصيل كردگان ما نيز به شدت تبليغ مى شود و جريان شومى به راه افتاده است تا چنين القإ كند كه علم و دين هر كدام حوزه خاص خود را دارند و رابطه اى بين آنها وجود ندارد.
لازم است در اين خصوص بررسى, تجزيه و تحليل كنيم كه آيا بين ((دين)) و ((علم)) رابطه اى وجود دارد يا اين كه اين دو, امور بى ربط نسبت به يكديگرند و نبايد حوزه هاى آنها را با هم خلط كرد.
عنوان ((رابطه علم و دين)) كه مطرح شود, در نگاه اول دو نكته از تفكر غرب را به ما تذكر مى دهد.
نكته اول اين كه تقدم را به علم مى دهند يعنى اصل ((علم)) است و نسبت دين را با آن مى سنجند و نكته دوم اين كه دين را به عنوان ((يك)) پديده كلى (و با توجه به وجه عام آن) تلقى مى كنند (هر آن چه كه از ماورإ طبيعت سخن گويد و بدان قداست داده شود) كه فرقى بين اديان قائل نمى شوند به نحوى كه حكم صادره از سوى آنها, هم اسلام را در بر مى گيرد هم بت پرستى را!
البته اين نكته به معناى اين نيست كه آنها خواسته اند بين اديان (مثلا اسلام و اهل كتاب و هندوئيسم و…) مشتركاتى پيدا كنند, بلكه آنها اين پيش فرض را دارند كه اصولا بين اديان فرقى وجود ندارد! در تعريفى كه اين تفكر از دين دارد, دين را يك نوع خيالات پديد آمده در طول تاريخ مى داند كه در ابتدا يك سرى خيالات گنگ و مبهم به نام اديان ابتدايى بوده و به تدريج پيشرفت كرده و تكامل يافته تا به اديان توحيدى رسيده است.
براساس اين تفكر, ذهن بشر ابتدا ساده بوده و علل پديده ها را نمى شناخت; لذا دين را ((تخيل)) كرد تا براى او پناهگاهى باشد. البته براى به وجود آمدن اين تخيل هم دلائل مختلفى را ذكر مى كنند.
گاهى مى گويند دين به دليل جهل به وجود آمده است. گاهى ترس را عامل آن مى شمارند و بعضى هم دين را ساخته دست قدرت ها مى دانند. تمام اين نگرش ها در يك چيز مشترك است و آن اين كه دين اصولا ((واقعيت)) ندارد.
در بين اين موضوع, بعضى ها با صراحت عدم واقعى بودن دين را مطرح مى كنند و برخى ديگر به دليل مختلف, چون جرإت بيان صريح آن را در محافل دينى ندارند, سعى مى كنند با ظرافت, همين نكته را به زبان و كلمات ديگرى القإ كنند.
در بررسى رابطه بين ((دين)) و ((علم)) اگر ما دين را به يك معناى عام بگيريم, نمى توانيم رابطه اى جدى بين آنها تصور كنيم.
اگر دين امرى خيالى يا ساخته تخيلات بشر باشد, با واقعيت ها سر و كار ندارد و در گونه اى از امور شخصى, قومى يا ملى (مانند نحوه لباس پوشيدن, غذا خوردن, آداب و رسوم و…) رخ مى نمايد و قطعا آن را نمى توان با مسائل علمى ـ كه قانون هاى كلى را مطرح مى كند ـ مقايسه كرد.
اين منظر, يك نگرش غالب در تفكر ((عدم وجود ارتباط بين دين و علم)) است.
نگرش ديگرى هم در اين زمينه وجود دارد كه خواسته است تا حدى در مقابل دين انعطاف نشان دهد. بر اساس اين ديدگاه, خدا و دين, ساخته خيالات نيستند, بلكه واقعيت دارند; اما وظيفه دين, پرداختن به امور غير دنيوى است.
اين تفكر بين حوزه دين وعلم, يك تقسيم اراضى كرده است; بدين معنا كه دين از عالم آخرت حرف مى زند و حوزه دين در امور اخروى است و عقل و علم هم در حيطه امور دنيوى كاربرد دارند, پس اين دو نبايد در حوزه هاى مربوط به يكديگر دخالت وفضولى كنند!
از بررسى اين دو ديدگاه نهايتا يك نتيجه حاصل مى شود. چه بگوييم ((دين تخيل است و واقعيت ندارد)), چه بگوييم ((دين واقعيت دارد اما وظيفه اش پرداختن به امور اخروى است)) نتيجه اش اين است كه دين هيچ صلاحيتى براى اداره و دخالت در امور دنيوى نداردو دنيا را بايد علم و تجربه اداره كند.
معناى ملموس تر اين تفكر اين است كه دين يك امر شخصى و مربوط به حريم خلوت افراد است و تا وقتى كه در حد رفتارهاى شخصى (مانند عبادت و راز و نياز و…) باقى بماند كسى حق دخالت در آن را ندارد, اما علم مربوط به مسائل اجتماعى است و اگر انسان (حتى انسان دين دار) پا به محيط خانه, مدرسه, اداره و… گذاشت, حق مطرح كردن مسائل دينى را ندارد و بايد صرفا مسائل علمى را مطرح كند و الا خلاف عقل حركت كرده و مرتكب جرم شده است!
دو هفته قبل از حادثه انفجار برج هاى دو قلوى امريكا, تلويزيون اعلام كرد كه يك معلم سياهپوست مسيحى در كلاس درس به دانشآموزان توصيه كرده بود ((هر وقت دچار بلا و مصيبت شديد, دست به دعا برداريد چرا كه دعا به شما آرامش مى دهد)) و اين معلم به دليل بيان اين سخن در كلاس درس, به محاكمه كشيده شد و جرم او هم بيان كردن مطالب غير علمى در محيط علمى (مدرسه) عنوان شد!
يكى از بحران هاى اساسى كه امروزه جامعه غرب و بخصوص آمريكا با آن مواجه است همين تفكر است ; يعنى يا خدا را انكار مى كنند, يا اينكه جايگاهى براى او تعريف مى كنند كه نقشى در دنياى انسان ندارد و حكومت آنها در تمام ابعاد (جامعه شناسى, روان شناسى, سياست, مديريت, اقتصاد, حقوق و…) متإثر از اين نگرش است.
در كشور ما, كسانى كه از تفكر ((عدم ارتباط بين دين و علم)) تبعيت مى كنند, به دليل وجود تفكرات دينى قوى و ريشه اى در كشور, جرإت نكردند كه واقعيت خدا و دين را انكار كنند, لذا ديدگاه دوم را پذيرفته اند و مى گويند: ما مسلمانيم و قرآن هم كتاب آسمانى ماست و اين قرآن به ما مى گويد كه دين ربطى به دنيا ندارد!
(البته اين گونه اظهار نظرها قبل از انقلاب هم در سطح محافل علمى حوزه و دانشگاه مطرح مى شد, اما محكوم و مطرود بود. اينكه چرا در زمان حاضر, به راحتى مطرح شود, موضوع عجيبى است كه جاى بررسى و ريشه يابى دارد) مدعيان اين انديشه معتقدند كه مطالب قرآن شامل دو بخش است, يك بخش آن غير دينى است كه به اقتضاى زمان پيامبر(ص) آمده است و يك بخش آن دينى است كه مربوط امور اخروى است.
در جواب اين سوال كه بخش غير دينى قرآن براى چه هدفى نازل شده است پاسخ مى دهند كه چون در آن زمان, علوم نابالغ بوده است, لذا نمى توانستند مشكلات حوزه خود را اداره كنند, لذا دين موقتا مسئوليت اداره دنيا را در كنار آموزه هاى معنوى عهده دار شد; يعنى بحث هايى از قبيل ارث, حقوق خانواده, اقتصاد, سياست, قضا و… به اقتضاى مسائل و مشكلات زمان صدر اسلام بوده است ولى امروزه كه علم حقوق (فردى, اجتماعى, حكومتى يا بين المللى) علم سياست, علم اقتصاد, علم مديريت و… داريم, علوم بالغ و كامل شده اند و صلاحيت اداره حوزه خود را پيدا كرده اند, لذا دين بايد خود را كنار بكشد و دخالت نكند و به طور خاص به امور اخروى بپردازد.
اين خلاصه آن بحثى است كه الان در سطح دانشگاه ها مطرح مى شود.
با اين مقدمه, حال مى خواهيم نظر اسلام را در مورد رابطه عقل و دين جويا شويم.
در تقسيم بندىهاى اخير غربى ها و برخى روشنفكرنماها, مراحل تكاملى دين را به 3 دوره تقسيم كرده اند:
1ـ دوره ابتدايى دين.
2ـ دوره باستانى دين.
3ـ دوره پيشرفته دين.
براساس اين تقسيم بندى, آغاز دين با توحيد نبوده است و حتى در دوره ابتدايى دين اصلا خدا به درستى تصور نشده و به طور جدى مطرح نبوده است. بعدها در اديان باستانى ـ كه شامل اديان بت پرستى است ـ خدا مطرح مى شود و آن هم به صورت متعدد و متنوع است. به مرور زمان كم كم بشر متوجه مى شود كه ((چند خدائى)) كارآمد نيست و بايد خدا را يكى كند تا مشكلات ناشى از تعدد خدايان حل شود و در نتيجه اديان توحيدى (يهوديت, مسيحيت, زرتشت و اسلام) پيدا مى شود. پس بر اساس اين تفكر, اصل با شرك است و توحيد طى هزاران سال و توسط بشر پيدا شده است.
اما از نظر اسلام, يك سرى واضحات مسلم و قطعى وجود دارد ـ كه قرائت بردار هم نيست ـ به معنى اين كه اصل و اساس با توحيد است و شرك به عنوان يك بيمارى, به بشريت عارض شده است.
جد همه انسان ها, حضرت آدم(ع), پيامبر خدا بود پس بشريت در خانه پيامبر چشم به جهان باز كرد. بعد از آن انسان ها مورد تعليم پيامبران الهى (كه نماينده خدا هستند) قرار گرفتند. پس در ديدگاه اسلام, تقدم با دين است نه علم و اين علم است كه در امان دين پرورش پيدا كرده است.
يكى از مصاديق تنزل يافته ((تعليم اسمإ به حضرت آدم)) همان علم به ضروريات زندگى دنيوى است و شامل حداقل هاى اوليه زندگى بشر مانند خوراك, پوشاك, مسكن و زبان است.
خداوند برخى از ضرورت هاى زندگى دنيوى را به انسان داده است كه اگر نمى داد, بشر با مشكلات جدى روبرو مى شد. هرچند عقل مى توانست در دراز مدت به آنها برسد, اما زمان لازم براى نيل به آن بسيار طولانى بود و بشر متحمل مصائب و مشكلات حادى مى شد و ممكن بود از هستى ساقط شود.
زبان و قدرت تكلم (كه وسيله اى براى تبادل افكار و انديشه هاست) يك نعمت الهى است يعنى خدا, زبان و اصول لغات را به انسان ياد داد تا پيام الهى از طريق پيامبرش به انسان ها منتقل شود.
تفكر مادى مى گويد كه بشر ابتدائا لال بوده و ارتباط حضرت آدم با همسر و فرزندانش از طريق ايمإ و اشاره و لال بازى صورت مى گرفته و بدتر از آن, تئورى ((زبان عرعوئى)) را مطرح مى كنند كه براساس آن گفته مى شود كه بشر از سگ و گربه تقليد و صداى آنها را ايجاد مى كرده و بعدها با تكامل جامعه بشرى و تنوعات عقل انسانى, زبان و تكلم به تدريج پيدا شد.
اين تفكر صريحا مخالف تعاليم قرآن است.
در قرآن مى خوانيم كه تكلم روشن, وسيع و عميقى بين حضرات آدم و خداى تعالى و نيز همسر و فرزندان او و انسان با شيطان وجود دارد كه حتى حالات نفسانى آن ها هم در كلماتشان بيان شده است.
اين نكته به روشنى نشان مى دهد كه خداوند, علم بيان را به انسان ياد داده است ((الرحمن, علم القرآن, خلق الانسان, علمه البيان))(1)
يعنى خداوند اصول لغات و قدرت تكلم را به انسان داده است و عقل انسان اين توان را دارد كه گسترش لغات داشته باشد.
اگر تحصيل قدرت تكلم به عهده بشر گذاشته مى شد, نه تنها بسيار طول مى كشيد و بشر با مشكلات كلى مواجه بود و حتى حق اعتراض به خداست و مى توانست بگويد: ((خدايا تو ما را لال آفريدى و من نفهميدم پيامبر تو چه گفت! او پيام تو را با حركات به من القإ كرد و من معناى غير صحيحى از آن دريافت كردم!))
اگر اين چنين بود, اصولا حجت الهى بر بشر تمام نمى شد در حالى كه قرآن خلاف اين را تصريح مى كند: ((فلله الحجه البالغه))(2)
((رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجه بعد الرسل))(3)
اين آيات نشان مى دهد كه اولا عقل براى بشر كافى نيست.
ثانيا پيام انبيإ مكمل عقل فطرى بشر است و اگر انبيإ نبودند, بشر اين بهانه را داشت كه بگويد حجت بر من تمام نشد! پس زبان يكى از لوازم اتمام حجت است و اگر نبود ما دچار مشكلات جدى مى شويم.
علاوه بر زبان, علوم اوليه زندگى مادى را هم خدا به انسان داده است.
تفكر غير دينى مى گويد پس از آفرينش بشر قرن ها طول كشيد تا بشر بفهمد چه چيزهايى را بايد بخورد و چه چيزهايى را نبايد بخورد در حالى كه اين فريضه با بيانات دين منافات دارد.
از بعد مادى خوراكى ها كه بگذريم, تإثيراتى كه خوراك بر روحيات انسان مى گذارد, از حوزه ارزيابى كنونى عقل بشرى هم خارج است. پس خداوند با توجه به علمى كه از انسان و نيازمندىهاى او دارد و هم چنين اثرات جهان پيرامون او را بر وجود او مى داند, ضروريات اوليه زندگى را هم به او عرضه كرده است.
حتى در برخى مسائل مادى غير ضرورى, مواردى در قرآن ذكر شده است كه حاكى از آن است كه خداوند مسائل را به عقل بشر احاله نكرده است ولو اينكه عقل مى توانست در دراز مدت ياد بگيرد. مثلا خداوند در قرآن مى فرمايد كه: ما زره سازى را به بشر ياد داديم.
هرچند ظاهرا خداوند زره سازى را به حضرت داود(ع) ياد داده است اما قرآن مى فرمايد كه: ما زره سازى را به بشر ياد داديم.
هرچند ظاهرا خداوند زره سازى را به حضرت داود (ع) ياد داده است اما قرآن مى فرمايد: ((و علمناه صنعه لبوس لكم لتحصنكم من بإسكم.))
در اين مورد هرچند عقل مى توانست زره سازى را از راه تجربه ياد بگيرد و جزء اختراعات بشر باشد, اما وحى دخالت مى كند و زره سازى را به بشريت ياد مى دهد تا بشر از صدمه زدن جدى به خودش در امان باشد. پس در مى يابيم كه آغاز تفكر بشرى با دين همراه است و براى اتمام حجت, آموزش هاى لازم هم به او داده شده است.
در تفكر غربى اين گونه القإ مى شود كه بشر اوليه, موجودى نادان, وحشى, لخت, خام خوار و لال و… بوده و متإسفانه برخى از اين مطالب در كتب تاريخى و تاريخ تمدن ما حتى به عنوان آموزش در مدارس و دانشگاهها به دانشآموزان ارائه مى شود در حالى كه اين موارد, با نص صريح قرآن و تعاليم الهى منافات دارد. خداوند مى فرمايد:
اولين مهندس, حضرت آدم است!
((ان اول بيت وضع للناس للذى ببكه مباركه))(4)
حضرت على(ع) هم به عنوان مفسر قرآن, در خطبه قاصعه نهج البلاغه(5) مى فرمايد كه خانه كعبه به دست حضرت آدم ساخته شد, آن خانه از خشت و گل و سنگ بود و ديوار داشت پس معلوم مى شود كه آدم در غاز زندگى نكرده است.
در بعضى موارد, نگرش هاى غير واقعى باعث شده كه آيات قرآن را هم بر اساس ديدگاهى غلط تفسير كنند.
مثلا در خصوص آيه ((اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدمإ))(6) مى گويند كه چون بشر اوليه ((انسان ميمون)) هايى بودند كه وحشى گرى مى كردند, ملائكه به خدا اعتراض كردند كه ((چرا مى خواهى اين موجود را كه صلاحيت ندارد, بيافرينى در حالى كه ما اهل تسبيح و تقديس تو هستيم!))
در حالى كه سياق اين آيات نشان مى دهد كه ملائكه هيچ سابقه اى از آدميت در ذهن ندارد و حضرت آدم(ع) هيچ ارتباطى به موجودات قبل از آن ندارد و ملائكه هيچ شناختى از موجود جديد ندارد!
در آيه ((انى جاعل فى الارض خليفه)) دو ويژگى مخلق خدا (بشر) ذكر شده است يكى ((فى الارض)) يعنى مادى بودن آن و ديگرى ((خليفه)) يعنى ملكوتى بودن آن.
آن چه ملائكه تا آن زمان از موجودات مادى تجربه كرده بودند, حيوان بود و بر حيوانات هم قانون جنگل و تنازع بقإ حاكم است, پس تصور آن ها از مخلوق جديد خدا, موجودى بود كه اقتضائات دنيوى دارد و لابد اين تنازع و خونريزى شامل او هم مى شود, لذا گفتند: ((اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدمإ)).
و تعجب آنها از اين بود كه چگونه اين موجود, خليفه خدا هم باشد و بر ملائكه برترى پيدا كند لذا خداوند فرمود ((انى اعلم ما لا تعلمون)) يعنى يك چيزى هست كه شما (ملائكه) نمى دانيد و نمى بينيد چرا كه اگر بعد حيوانى در اختيار بعد ملكوتى قرار گيرد, فوق ملكوتى خواهد شد و ملائكه تا آن زمان, آن را تجربه نكرده بودند.
بنابراين خداوند تعالى بين ملائكه و آدم, مسابقه ((اسمإ)) را برگزار مى كند تا برترى بعد ملكوتى تجلى پيدا كند. پس از اين مسابقه, ملائكه خاضع شدند چرا كه دريافتند كه يك بعدى قضاوت كرده اند (نه اين كه اشتباه كرده باشند)
نتيجه اين كه غرض از خلقت آدم, ظهور انسان هايى است كه بعد مادى را در خدمت بعد ملكوتى بكار گيرند و به خلافت الهى نائل شوند و مى بينيم كه در اين راستا, از ابتداى خلقت, خداشناسى, ايمان به آخرت, توحيد و كلا اصول اعتقادات مطرح است و توحيد به عنوان يك اصل وجود دارد و هم چنان كه قبلا گفته شد, شرك يك نوع بيمارى است كه در طول زمان براى برخى افراد عارض شده است (نه اين كه اصل با شرك باشد و توحيد طى قرن ها و هزاران سال پيدا شده باشد.)
پس براساس نگرش اسلامى و قرآنى ـ كه محور دين است ـ علم در دامان دين پرورش پيدا كرد و نه تنها دين ضد علم نيست بلكه مادر علم است و علم را از افراط و تفريط مصون نگه مى دارد.
در ادامه اين مطلب و در اثبات اين نكته كه بشر به خدا احتياج دارد, قرآن با يك استدلال ساده و با طرح چند سوال ساده اما اساسى, نتيجه مى گيرد كه به طور قطعى, بشر به خدا احتياج دارد و از رحمت خدا بى نياز نيست.
خداوند سبحان ابتدا, خالقيت خود را مطرح مى كند و از انسان مى پرسد: با توجه به اين كه تو زمانى نبودى و سپس موجودى شدى, آيا قبول دارى كه من تو را خلق كردم؟
اگر قبول ندارى به اين سوال جواب بده كه آيا مخلوق هستى؟ و اگر مخلوق هستى آيا از ((هيچ)) به وجود آمده اى! ((إم خلقوا من غير شىء؟))(7) نه! آيا خودت خودت را آفريده اى! ((إم هم الخالقون؟)) نه! چرا كه هيچ آدم عاقلى نمى گويد كه خودم, خودم را خلق كرده ام. پس به اطرافت بنگر! آيا زمين و آسمان تو را خلق كرده اند؟ قطعا نه! زيرا شإن آنها از انسان پائين تر است. پس طبيعت هم تو را خلق نكرده است. آيا تو در خلقت طبيعت و آسمان و زمين سهم داشته اى؟ ((إم خلقوا السموات والارض)) نه! اگر سهم ندارى پس اعتراضت به چيست؟ ((بل لايوقنون)) بلكه واقعيت اين است كه به علل واهى يقين نمىآورند و بدين ترتيب اثبات مى كند كه انسان و هستى, مخلوق خدا هستند و باز قرآن از انسان مى پرسد كه آيا خدائى كه تو را خلق كرده, مصلحت ها و برنامه زندگى سعادتمندانه تو را نمى داند؟ ((إلا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير؟))(8)
آيا استادى خدا را در خلقت خودت نمى بينى؟
و باز خدا در قرآن مى فرمايد كه ما خلجانهاى نفسانى انسان را دقيقا مى شناسيم و از او به او نزديكتريم.
و انسان را بهتر از خودش مى شناسيم. ((و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد))(9) پس انسان براى شناخت خود بايد از خدا مدد بگيرد.
يك نكته اساسى در كابرد عقل وجود دارد و آن اين كه تا عقل موضوعى را نشناسد, نمى تواند نسبت به آن نظر بدهد و يا حكمى صادر كند.
خداوند هم همين نكته را مطرح مى كند و از انسان مى پرسد: تو كه خودت را نمى شناسى, چگونه مى خواهى براى خودت مصلحت انديشى كنى؟
پس خدا بايد انسان را به خودش بشناساند و انسان در معرفت خود, به خدا نيازمند است.
حتى به مرور زمان و با پيشرفت علم و دانش, عقل بشر اين توان را ندارد كه معلوم كند در آينده چه توانائى هايى خواهد داشت در حالى كه خداوند حرف نهايى را زده و اعلام كرده كه انسان بالقوه خليفه الله است; يعنى مى تواند به مقام پادشاهى عالم خلقت برسد و زمين و زمان زير فرمان او باشند!
اين تعريف از انسان به اندازه اى وسيع است كه غير از خدا, به عقل هيچ كس ديگرى نمى رسد. اين در حالى است كه غربى ها, انسان را ((حيوان ابزار ساز)) معرفى مى كنند و او را محصول وراثت و محيط مى دانند! بسيارى از تصميم گيرىهاى غرب در رابطه با انسان ناشى از اين ديدگاه است.
(به طور مثال موضوع قصاص را به همين دليل نفى مى كنند و معتقدند كه اگر انسان مرتكب جرم يا جنايتى شد, خودش مقصر نيست بلكه يا وراثت او اشكال دارد, كه نمى توان در آن دست برد يا اين كه محيط او مقصر است كه بايد محيط را اصلاح كرد. فقط بايد او را به زندان فرستاد تا يك دوره بازسازى براى او ايجاد شود.)
در حالى كه در فرهنگ الهى, مسئله بلوغ عقل مطرح است و انسان عاقل مى تواند بر جبر وراثت و محيط غلبه كرده و اختيار دين و طريق كند.
قرآن نشان مى دهد كه چگونه يك فرد از نسل يك پيامبر به دنيا مىآيد و در خانواده او پرورش مى يابد, اما محيط بر او تإثير مى گذارد و با اراده آزاد خود, راه غلط را انتخاب و طى مى كند (فرزند نوح) بر عكس آن هم جادوگران زمان حضرت موسى(ع) هستند كه در يك فضاى كفرآلود, به دنيا آمدند و رشد يافتند و حتى در مقطعى از زمان, مرجع كفار شدند, اما با ديدن معجز الهى, متحول شدند و راه صحيح را انتخاب كردند.
اين نمونه هاى قرآنى, بيانگر منطق الهى است و نشان مى دهد كه چگونه اراده انسانى مى تواند بر ((جبرها)) غلبه كند, چرا كه حداقل عقل لازم براى اين كه انسان راه صحيح را انتخاب كند به او داده شده است.
پس يك نكته اساسى كه فارق بين تفكر اسلامى و ساير تفكرات محسوب مى شود اين نكته است كه ((انسان حيوان نيست!))
ادامه دارد

پى نوشت ها:
1 . آيات اول تا چهارم سوره الرحمن.
2 . انعام, 149.
3 . نسإ 165.
4 . انبيإ, 80.
5 . آل عمران, 96.
6 . قاصعه به معنى تحقير كننده است. اين خطبه بلندترين خطبه نهج البلاغه است كه در سال 40 هجرى ايراد شده است. اين خطبه مشتمل بر موضوعات متعددى شامل نكوهش تكبر, شيطان و دشمنى هاى او, پرهيز از اخلاق جاهلى و غيره است. خطبه قاصعه, خطبه 192 نهج البلاغه دشتى و خطبه 234 نهج البلاغه فيض الاسلام است.
7 . بقره, 30.
8 . طور, 35 و 36.
9 . ملك, 14.
10 . ق , 16.

 

/

دريوزه گى شيطان بزرگ دريوزگان شيطان

دريوزه گى شيطان بزرگ!
و دريوزگان شيطان!

حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى رهبر

رئيس جمهورى امريكا در بيانيه اى كه روز جمعه 21 / 4 / 81 منتشر كرد, با ابراز همبستگى با دانشجويان ايرانى در جريان وقايع 18 تيرماه 78 گفت: ((هيإت حاكمه ايران بايد به تقاضاى دانشجويان گوش دهد.))
بوش در بيانيه خود گفت: ((در دو انتخابات و نزديك به ده انتخابات پارلمانى و محلى اكثريت مردم ايران به اصلاحات سياسى و اقتصادى رإى دادند در حالى كه صداى آنان توسط افراد غير منتخب كه قدرت اصلى را در دست دارند, شنيده نمى شود.))
وى اضافه كرد: ((روزنامه نگاران و نمايندگان مجلس ايران هنوز هم دستگير مى شوند, مورد ارعاب قرار مى گيرند وبراى طرفداران اصلاحات يا انتقاد از نظام حاكم, با آنها برخورد مى شود.))
وى تإكيد كرد: ((ايران در حال اصلاح و مدرن شدن, دوستى بهتر از امريكا نخواهد داشت.))!!
در حاشيه بخش هاى فوق از بيانيه بوش نكاتى را بايد خاطر نشان ساخت.
بوش چه كاره دنياست؟! از آن طرف كره زمين در امور كشور ما مداخله مى كند؟
اگر دولت امريكا براى خود عنوان كدخدايى دهكده جهانى را دارد, اين توهمات پوچ از ديد ملت ما به پشيزى نمى ارزد.
و بنابراين به اين شعر خواجه حافظ تمثل مى جوئيم:

اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى
و اين شعر:
برو اين دام بر سر مرغى دگر نه
كه عنقا را بلند است آشيانه
اگر بوش و حاكمان كاخ سفيد, دستخوش خود بزرگ بينى شده و با هياهويى كه در دنيا راه انداخته اند, بر اين باورند كه ملت ها مرعوب عربده هاى آن ها هستند, از نگاه ملت ما در اشتباه اند و همين تصور براى كسانى كه از داخل با اين نگاه به ايالات متحده مى نگرند صادق است.
اين كودكان از راه رسيده و كوتوله هاى سياسى كه تازه سر از پوست تخم بيرون آورده, چشمشان را به جهان گشوده و مرعوب شيطان بزرگ شده و گوشه و كنار از دريوزه گى در برابر شيطان بزرگ سخن مى گويند, بهتر است كه از خواب غفلت بيدار شوند و ديدگان خود را بشويند و از آن منظر به امريكا بنگرند كه ملت ايران به رهبرى بت شكن زمان, امام خمينى(قدس سره) نگريست و ابرقدرتى امريكا را به افسانه اى پوسيده تبديل كرد و هيمنه استكبارى او را درهم شكست و با بانگ بلند فرياد كرد: ((امريكا هيچ غلطى نمى تواند بكند.))
آقاى بوش كه از روحيات ملت ايران بى خبر است, و اطلاعات خود را از برخى جريان هاى انحرافى و يا عناصر فرارى كه به خارج گريخته و در سايه شيطان بزرگ به عيش و نوش سرگرمند, گرفته است و با اين ديدگاه به تحليل حوادث ايران پرداخته و بهتر آن است كه گزارشگران واقع بين را به كشور قهرمان خيز و آگاه ما بفرستد و موقعيت امريكا و سوابق او را در ايران از زبان مردمى بشنود كه جزو شعائر عبادى خود مرگ بر امريكا را از لب ننهاده و سينه آنها آتش فشانى است از خشم و كينه امريكا كه چنگالش از خون جوانان پاكباخته اين ملت با ايمان رنگين است و اينك اين جلاد خون آشام و روباه مكار به سوگ حقوق بشر ايرانيان نشسته و از آن چه در ايران مى گذرد ابراز تإسف و تإثر مى كند و در حالى كه خود با تقلب به كاخ سفيد راه يافته از حاكمان منتخب و غير منتخب در ايران سخن مى گويد و از دموكراسى حرف مى زند!
آقاى بوش ادعا كرده, ايران در حال اصلاح و مدرن شدن, دوستى بهتر از امريكا نخواهد داشت!!
اگر حافظه رئيس جمهورى امريكا دچار اختلال شده, حافظه ملت ايران سالم و عادى است و بدون هيچ گونه ابهامى جنايات نيم قرن اخير امريكا و دخالت و كودتاها و قتل و غارت ها و ترورها و توطئه ها را كه به وسيله كاخ سفيد هدايت شده و در لانه جاسوسى ضبط گرديده, و در صفحات تاريخ ايران ثبت شده فراموش نمى كند.
جنايات رژيم دست نشانده خاندان پهلوى در ايران, بخشى از پرونده سياه حاكمان كاخ سفيد در ايران است.
ساواك دوره پهلوى كه شعبه اى از سازمان سياسى امريكا بوده, بخش ديگر آن, هم پيمانى رژيم شاه با رژيم صهيونيستى و حضور كارگزاران اسرائيل و هزاران مستشار نظامى امريكا و دخالت در سرنوشت ايران عصر پهلوى, بخش ديگرش كاپيتولاسيون و بى حرمتى به كيان يك ملت بزرگ در آن عصر و سازماندهى جنگ هشت ساله و بسيج جهان عليه انقلاب اسلامى و ترورهاى جمعى و فردى و حمايت از گروهك هاى تروريست, و سرنگونى هواپيماى مسافربرى بخش هاى ديگر آن, و اخيرا قرار دادن ايران در رديف چند كشور ((محور شرارت!)) و اهانت به ملت بزرگ ما و… اگر قرار باشد به تفصيل گفته شود, مثنوى هفتاد من كاغذ شود!
اين پرونده دوست قديمى ايران! كه هر بلا و نكبتى بر سر كشور و ملت آمده, سر رشته دارش امريكاى تجاوزگر بوده است.
البته در سخن رئيس جمهور امريكا ((ايران در حال اصلاح و مدرن شدن)) قيد شده كه اگر به ترجمه درست آن بپردازيم, يعنى ايرانى كه بخواهد به ايران عصر پهلوى تبديل شود, چرا كه اصلاحات در فرهنگ سياسى غرب و فرهنگ عمومى امريكا اصلاحات به مفهومى نيست, كه صلاح دين و مصلحت كشور و ملت در آن لحاظ شده باشد, و از همين جاست كه طرفداران اصلاحات بايد هشيار باشند و راه خود را از اصلاحات امريكايى جدا كنند و مرز خود را مشخص نمايند. وقتى آقاى بوش از ارعاب روزنامه نگاران و توقيف روزنامه هاى زنجيره ـ و نظاير آن ـ سخن مى گويد و آن را مخالف اصلاحات مى خواند و آشوب هاى اشرار و اوباش را حركت دانشجويى اصلاح طلبانه نام مى دهد, در حقيقت مفهوم اصلاحات را تفسير كرده است. هر آن چه در جهت مخالف استقلال ميهن و صلاح ملت و فرهنگ اسلامى و انقلاب باشد, از نظر امريكا اصلاحات به شمار مىآيد و اين همان ايران جديد و مدرنيزه شدن و حقوق بشر و آزادى و مردم سالارى است كه بوش از آن حمايت مى كند. البته در اين صورت ايران دوستى بهتر از امريكا نخواهد داشت و بوش درست گفته…
رئيس جمهورى امريكا آن قدر به دريوزه گى و حقارت افتاده كه وقتى خبر مى دهند در چند گوشه تهران به صورت پراكنده مشتى اشرار آشوب طلب, به عنوان يادبود 18 تير 78 تجمعات محدود و برخى حركت هاى اخلال گرانه داشتند از فرط شادمانى در پوست نمى گنجند, بلافاصله بيانيه مى دهد و از اين اوباش و اراذل حمايت مى كند در حالى كه مردم تهران و ساير شهرهاى ايران خود ديدند به جز تجمع چند صد نفر از اخلالگران و پاره اى شيشه شكستن ها و حضور عده اى تماشاچى خبرى ديگر نبوده است و اين براى يك رئيس جمهور, زشت است كه خود را ابرقدرت دنيا بنامد و چشم به راه اخبار بى اساس و خلاف واقع و حركت چند صد نفر اخلال گر بنشيند و نداى يك ملت را نشنود و آن گاه شتابزده به صدور بيانيه بپردازد و عجز و زبونى خود را امضإ كند.
اين همان سفاهت و حماقتى است كه سردمداران دولت امريكا گرفتار آنند.
هم چنين كسانى كه در داخل نقش ستون پنجم را بازى مى كنند بايد به زشتى عمل خود پى برده باشند كه كارنامه آنان چه بوده است كه دشمنان ملت و ميهن از آنان حمايت مى كنند و ماهيت اين عده نيز بايد براى ملت برملا باشد كه چه كسانى در اين آشوب ها نقش دارند و سر نخ توطئه ها و تشنجآفرينى ها در دست چه كسانى است و براى تنبه و بيدارى آنان همين بس كه اگر فرزندان اين آب و خاكند و غيرت ملى و حميت دينى دارند, نبايد چشم به راه حمايت هاى دشمنان خارجى باشند و به تحريكات و وسوسه هاى رسانه هاى داخلى كه با پول سازمان هاى جاسوسى تغذيه مى شوند و ادامه حيات مى دهند دلخوش دارند.
حقيقت اين است كه امريكا در رهگذر انقلاب اسلامى ايران تحقير شده و هيمنه اين ابرقدرت در دنيا شكسته شده و بانى و باعث آن استقامت و هوشيارى و استكبار ستيزى است كه در سايه انقلاب اسلامى و رهبرى امام راحل و هدايت و روشنگرى و رهبرى نظام و خلف صالح آن بزرگ مرد, امروزه به صورت يك آرمان مقدس براى ملت درآمده است.
امريكا از رهگذر انقلاب اسلامى ضربه خورده و اين ضربه از بعد سياسى و فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى براى ايالات متحده سنگين است.
از سوى ديگر مشكلات داخلى امريكا از بعد اقتصادى و سياسى كم نيست ((يك مطالعه منتشر شده توسط دفتر مطالعات استراتژيك در سال 1999 نشان داد 20 درصد مشكلات اقتصادى امريكا با حل مسإله ايران قابل رفع است (انتخاب 26 / 12 / 80)
بىآبرويى امريكا مخصوصا در قضيه اسرائيل زبانزد جهانيان است و بر اين ها بايد افزود قضاياى افغانستان و…
سالى كه گذشت بوش و شارون منفورترين چهره هاى دنيا شناخته شدند كه قتل عام مردم مظلوم فلسطين را سامان دادند.
حوادث 11 سپتامبر پوشالى بودن دستگاه امنيتى امريكا و تضاد داخلى سياسى امريكا را برملا كرد, هرچند گناه آن را به گردن گروه هاى اسلامى خارج انداختند!
امروزه امريكا در ديد جهانيان به عنوان يك كشور خودكامه متجاوز كودتاگر و تروريست شناخته مى شود.
مشت اين نظام حاكم پيش جهانيان باز شده است مخصوصا پس از حوادث 11 سپتامبر آزادى ادعائى امريكا در بخش مطبوعات و خبررسانى شديدا زير تيغ سانسور و كنترل پنتاگون و سيا قرار دارد, با اين همه دولتمردان امريكايى براى محدوديت آزادى مطبوعات و روزنامه در ايران يقه چاك مى كنند!
از اين مقوله عبور كنيم و به پاره حركت هاى داخلى و موضع گيرىهاى برخى گروه هاى سياسى بنگريم كه خواسته يا ناخواسته نوعى همسويى با مداخلات امريكايى و اظهارات بوش دارد.
رئيس جمهورى امريكا از نظام حاكم در ايران به نام منتخب مردم و غير منتخب سخن مى گويد و اين در حالى است كه در يك هم صدايى حساب شده, برخى عناصر سياسى داخل و تشكل هاى سياسى و حزبى با همين ادبيات و واژه ها در گفته ها و نوشته ها سخن مى گويند و نظارت استصوابى و امثال آن را كه مصرح قانون اساسى كشور است زير سوال مى برند و ولايت دينى را مورد سوال قرار مى دهند و بدين وسيله جبهه خارج و داخل براى سست كردن پايگاه دينى و مردمى نظام تلاش مى كنند.
مقام معظم رهبرى (حفظه الله تعالى) در بيانه اخير هشدار دادند كه: ((امريكا براى عملى كردن تهديد خود در ايران, تنها كمبودى كه دارد وجود يك پايگاه مستحكم مردمى است كه بتواند با استفاده از آن انتقام خود را از انقلاب و اسلام و امام بگيرد و براى سركوب اين ملت آزاد و شجاع, يك ديكتاتورى سياه شبيه ديكتاتورى پهلوى در اين كشور مستقر كند.))
تمام توطئه ها و نقشه هاى شيطانى براى فراهم آوردن چنين زمينه اى است كه مردم را نسبت به اسلام و انقلاب منفى و يا بى تفاوت كنند. هرچند كورخوانده اند و اين روياى بى تعبير است.
اگر پاره اى تشكل هاى سياسى و يا به اصطلاح ايدئولوگ هاى دانشگاهى آن ها به ميدان مىآيند و با روشنفكرى ارتجاعى خود, دين را افيون ملت ها معرفى مى كنند, و ارزش هاى دينى و مبانى اعتقادى را مورد تمسخر قرار مى دهند ونسبت به روحانيت بزرگ شيعه اهانت مى كنند, و رابطه مردم را با عالمان و كارشناسان دين, كه بيش از هزار سال تاريخ روحانيت تشيع, بر پايه اطاعت و تقليد در امور دين استوار بوده, بى ادبانه مورد خدشه قرار مى دهند و آن گاه عقبه سياسى اين عناصر فريب خورده و پاره اى احزاب تازه نفس سرد و گرم نچشيده به دفاع از آنها مى پردازند و هم آوائى خود را با دشمن اعلام مى دارند. بدون ترديد در همان توطئه هاى هدايت شده از سوى دشمن ريشه دارد, وگرنه دليل نداشت در حالى كه پنجاه درصد تبليغات رسانه هاى استكبارى عليه روحانيت و ولايت فقيه است, وطن فروشان داخلى و ستون پنجم دشمن زمزمه حذف روحانيت را ساز كند تا همان بلايى را كه بر سر مشروطه آوردند بر سر انقلاب اسلامى بياورند و روشنفكران اجاره اى را بر كشور حاكم سازند.
در حالى كه اگر در صدر اين انقلاب روحانيت قرار نداشت, و صحنه را براى ديگران خالى مى كرد, امروز سرنوشت انقلاب اسلامى به سرنوشت مشروطه دچار شده بود.
اين از سخن امام راحل, معمار بزرگ انديشه اسلامى در عصر ماست كه فرمود:
((من به صراحت مى گويم ملى گراها اگر بودند به راحتى در مشكلات و سختى ها و تنگناها دست ذلت وسازش به طرف دشمنان دراز مى كردند و براى اين كه خود را از فشارهاى روزمره سياسى برهانند همه كاسه هاى صبر و مقاومت را يك جا مى شكستند و به همه ميثاق ها و تعهدات ملى و ميهنى ادعايى خود پشت پا مى زدند.))
(صحيفه نور, ج20, ص243)

و شگفتا كه اين سخن امام بزرگوار امروزه به صورت دردناك ظهور كرده و آن ها كه نان اين انقلاب را خورده و امروز به جاه و جلال و رفاه و تعيش رسيده و جاى نرم تكيه زده اند سخن از حذف روحانيت و سكوراليسم و دين زدايى مى گويند و از رابطه و پابوسى! امريكا دم مى زنند و يا به صورت پياده نظام و جاده صاف كن دشمن درآمده اند كه بايد اين ناخالصى ها به هر شكل و شيوه ممكن, از دامن انقلاب زدوده شوند و اين پيام جاودانه امام راحل به يادمان باشد كه: ((اين مسئله كه نظام در اهداف خود جدى است و با هيچ كس شوخى ندارد, و در صورت به خطر افتادن ارزش هاى اسلامى با هر كس در هر موقعيت قاطعانه برخورد مى نمايد, بايد به عنوان يك اصل خدشه ناپذير براى تمامى دست اندركاران و مردم تبليغ گردد.))
(صحيفه نور, ج21, ص113)

اين است دكترين انقلاب اسلامى, سازش و تسليم ندارد!
چنان كه اميرالمومنين على(ع) فرمود:
((لايقيم امر الله الا من لا يصانع و لا يضارع و لايتبع المطامع))
كسى كه سازشكار نباشد, و همگرائى با دشمن نكند, و دستخوش مطامع دنيوى نباشد, مى تواند امر خدا را بپا دارد و نظام اسلامى را هدايت كند.
اين سخن امام راحل حرف اول و آخر ما بايد باشد:
((اگر بند بند استخوان هايمان را جدا سازند, اگر سرمان را بالاى دار برند, اگر زنده زنده در شعله هاى آتشمان بسوزانند, اگر زن و فرزندان و هستى مان را در جلوى ديدگانمان به اسارت و غارت برند, هرگز امان نامه كفر و شرك را امضا نمى كنيم.)) (صحيفه نور, ج20, ص243)
و هر كس جز اين عمل كند, مطرود است و در انقلاب و نظام جايگاهى ندارد.
والسلام.

 

/

شرح دعاى كميل

شرح دعاى كميل
قسمت نهم

حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان

اللهم اغفرلى الذنوب التى تنزل النقم

خدايا براى من بيامرز گناهانى كه انتقام ها و عقوبت ها را نازل مى كند.
در روايت بسيار مهم حضرت سجاد(ع), و روايتى با ارزش و قابل توجه به نه گناه كه سبب نزول عقوبتهاست اشاره شده:
1ـ بغى. 2ـ تعدى و تجاوز به حقوق مردم. 3ـ مسخره كردن بندگان خدا. 4ـ شكستن عهد و پيمان. 5ـ معصيت و بدكارى آشكار. 6ـ شيوع دروغ. 7ـ داورى و قضاوت برخلاف احكام خدا. 8ـ خوددارى از پرداخت زكات. 9ـ كم گذاشتن پيمانه و كيل.

بغى

كلمه بغى در لغت به معناى سرپيچى از حق, تجاوز از حدود الهى, تعدى به مردم, فساد, معصيت, آلودگى و زنا آمده, و در آيات قرآن و روايات در تمام اين معانى به كار گرفته شده:
((ان قارون كان من قوم موسى فبغى عليهم1; به راستى قارون از قوم موسى بود, كه بر آنان ظلم و ستم روا داشت.))
((ولو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض2; و اگر خدا رزق و روزى را بر بندگانش وسيع و فراوان كند, در زمين به فساد و بيدادگرى برمى خيزند.))
((يا اخت هارون ما كان ابوك امرء سوء و ما كانت امك بغيا3; اى خواهر هارون پدرت انسان ناصالح و بدى نبود, و مادرت دامنى پاك از زنا و بدكارى داشت.))
رسول خدا فرمود:
((ان اسرع الخير ثوابا البر و ان اسرع الشر عقابا البغى4; به راستى سريع ترين خوبى از جهت پاداش نيكى و بخشش و خوبى به مردم است, و سريع ترين بدى از نظر مكافات تعدى و ظلم و ستم به ديگران است.))
امام صادق(ع) فرمود:
((سته لا تكون فى المومن: الحسر, والنكد, واللجاجه, والكذب, والحسد, والبغى5; در مومن شش خصلت وجود ندارد: عجز و درماندگى, خسيسى و كم خيرى, لجاجت و سرسختى, دروغ, حسد, تعدى و تجاوز به مردم.

تعدى و تجاوز به حقوق مردم

خداوند مهربان براى مردم نسبت به يكديگر حقوقى قرار داده, كه اداى آن حقوق لازم است, و تجاوز و تعدى به حقوق مردم گناه و معصيت و گاهى سبب كيفر و عقوبت است.
حق پدر و مادر بر فرزند, حق فرزند بر پدر و مادر, حق اقوام و خويشان به يكديگر, حق همسايه به همسايه, حق مردم بر حكومت, حق حكومت بر مردم, حق شوهر بر زن, حق زن بر شوهر, حق زيردستان بر صاحبان نعمت و ثروت, حق فقير بر غنى و ديگر حقوقى كه در قرآن مجيد و روايات بيان شده, زيباترين و كامل ترين رساله اى كه بيانگر حقوق است رساله حقوق حضرت زين العابدين (ع) است, انسان با مراجعه به آن رساله به شناخت كامل و جامعى نسبت به حقوق موفق مى شود و خود را پس از شناخت مسئول اجراى آن حقوق احساس مى كند.
تعدى و تجاوز به هر يك از آن حقوق گناهى مسلم و معصيتى يقينى است, و در صورت جبران نكردن تعدى و ستم به حقوق مردم مكافات و عقوبت آن حتمى و قطعى است.

مسخره كردن بندگان خدا

مسخره كردن مردم چه نسبت به قيافه و شكل آنان, به خاطر فقر و تهديستى شان, چه به علت دين دارى و ايمانشان, و چه به سبب شغل و كارشان, و چه به خاطر هر موقعيت و وضعى, گناهى بزرگ و معصيت و خطائى است كه عقوبت و مكافات دنيائى و آخرتى به دنبال دارد.
مسخره كردن مردم در حقيقت توهين به شخصيت ايشان, و تحقير و خوار شمردن آنهاست.
قرآن مجيد از مسخره كنندگان به عنوان منافق, ستمكار, مفسد, ياد مى كند و آنان را مستحق عذاب دردناك مى داند.
((و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا, و اذا خلوا الى شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزون6; اينان هنگامى كه با اهل ايمان ديدار كنند مى گويند ايمان آورديم, و چون با شياطينشان ((كه سردمداران كفر و شركند)) خلوت كنند مى گويند با شمائيم, و هدف ما از برخورد با مومنان مسخره كردن آنان است.))
رسول خدا فرمود: خداى تبارك و تعالى فرموده: ((من اهان لى وليا فقد ارصد لمحاربتى7; هر كه به دوستى از من اهانت كند, يقينا به جنگ با من كمين كرده!!))
امام صادق(ع) فرمود:
((هنگامى كه قيامت شود, يك منادى ندا كند: روگردانان از دوستان من كجايند؟ پس گروهى كه صورتشان گوشت ندارد برخيزند, در آن وقت گفته شود: اينان كسانى هستند كه اهل ايمان را آزردند, و با آنان به دشمنى برخاستند, و نسبت به آنها عناد ورزيدند, و آنان را با درشتى و سرسختى در دينشان سرزنش كردند, سپس فرمان رسد كه آن ها را به دوزخ برند.
رسول خدا فرمود: خداى عزوجل فرموده:
((قد نابذنى من اذل عبدى المومن8; كسى كه بنده مومن مرا خوار كند, آشكارا به جنگ با من برخاسته!!))
آرى به ريشخند گرفتن مردم, و مسخره كردن آنان, در حقيقت توهين كردن به آنان, و آزار دادن روحى, و كوچك شمردن آنهاست.
قرآن مجيد به شدت مردان و زنان را از اين كه به مسخره كردن يكديگر اقدام كنند نهى مى كند, و مسخره كنندگانى كه از اين كار زشت خود توبه نمى كنند ستم كار مى داند.9

شكستن عهد و پيمان

عهد و پيمان, و به عهده گرفتن وفاى به عهد و پيمان, دو حقيقت اخلاقى و انسانى است, كه در قرآن مجيد و روايات اهل بيت مورد توجه قرار گرفته, و شكستن آن, گناه و معصيت شمرده شده.
در زمينه عهد و پيمان و وفاى به آن, تفاوتى نمى كند كه عهد و پيمان با خدا يا با پيامبر يا با امام يا با مردم بسته شود, وفاى به هر عهد و پيمان مثبتى كه در طريق عبادت, يا خدمت به مردم, يا كسب و تجارت, يا امور صحيح ديگر بسته مى شود واجب شرعى و اخلاقى است, و شكستنش گاهى حرام و موجب كيفر الهى است.
((إوفوا بعهدالله اذا عاهدتم10; به عهد خدا هنگامى كه عهد بستيد وفا كنيد. ))
((الذين ينقضون عهدالله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون فى الارض اولئك هم الخاسرون11; آنان كه عهد خدا را پس از محكم كردنش مى شكنند, و آن چه را خدا دستور به پيوندش داده قطع مى كنند, و در زمين به فساد برمى خيزند, فقط آنان زيانكارند.
((و اوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا12; به عهدى كه با خدا و با يكديگر مى بنديد وفا كنيد, به راستى عهد مورد بازخواست و بازپرسى است.))
((يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود13; اى كسانى كه ايمان آورديد, به قراردادها و عهد وپيمان ها وفا كنيد.))
رسول خدا(ص) فرمود:
((ثلث من كن فيه كان منافقا و ان صام و صلى و زعم انه مسلم, من اذا ائتمن خان, و اذا حدث كذب و اذا وعد اخلف14; سه خصلت است در هر كه باشد منافق است,گرچه نماز بخواند و روزه بگيرد, و خود را مسلمان بداند: چون او را امين دانند خيانت ورزد, و هنگامى كه به سخن برخيزد دروغ گويد, و هر گاه وعده دهد وعده اش را وفا نكند.))
امام صادق(ع) فرمود:
((من عامل الناس و لم يظلمهم و حدثهم فلم يكذبهم و وعدهم فلم يخلفهم فهو ممن كملت مروته و حرمت غيبته و ظهر عدله و وجبت اخوته15; كسى كه در رفتارش با مردم ستم نورزد, و در سخن گفتن با آنان دروغ نگويد,و در وعده به آنان تخلف نكند, از كسانى است كه مروتش كامل وغيبتش حرام, و عدالتش آشكار, و بايد او را برادر دينى دانست.))

معصيت و بدكارى آشكار

قرآن مجيد مردم را از نزديك شدن به كارهاى زشت و معصيت هاى آشكار و پنهان به شدت نهى كرده.16
معصيت آشكار, و بدكارى ظاهر, نشان دهنده كمال بى شرمى و بى حيايى گنهكار, و جسارت و بى ادبى او, و بى احتراميش به قانون و فضاى جامعه اسلامى است.
اسلام, آلوده شدن فضاى جامعه را به هيچ صورت نمى پسندد, و براى آنان كه عرصه گاه حيات امت اسلامى را آلوده مى كنند مجازات و تعزير شرعى تعيين كرده است.
بر مردم مومن, و دلسوزان آگاه, و به خصوص كارگزاران حكومت اسلامى واجب است از بدكارى بدكار, و عصيان گنهكار, و خطاى انسان بى شرم و حيا به هر شكل ممكن جلوگيرى كنند, تا ميكرب خطرناك معصيت دامن مردم و به خصوص نسل جوان, و دختران و پسران را آلوده نكند.
وجوب امر به معروف و نهى از منكر, به خاطر قطع ريشه فساد, و دفع آلودگى, و رفع ناپاكى, و حفظ جامعه از خطر سقوط در منجلاب معصيت است.
اگر مراكز تربيتى چون خانه, و مدرسه صفت الهى حيا را در نسل پرورش دهند, و به صفتى پابرجا و ثابت تبديل كنند, خلوت و جلوت انسان از آلودگى به فحشا و منكرات پاك مى ماند.
حيا و توجه به خدا, و انديشه در عاقبت گناه عالى ترين بازدارنده انسان از مفاسد و معاصى است.
از امام صادق(ع) روايت شده:
((الحيإ من الايمان و الايمان فى الجنه17; حيا از ايمان و ايمان در بهشت است. ))
رسول خدا فرمود: از خدا حيا كنيد و حق حيا را رعايت نمائيد, گفتند يا رسول الله چگونه؟
فرمود: از شما كسى شب را صبح نكند مگر اين كه اجل و موتش در برابر دو چشمش باشد, و سر و آن چه را در بردارد, چون چشم و گوش و زبان, از حرام حفظ كند, و شكم و آن چه را از طعام جمع مى كند, از حرام نگاهدارد, و قبر و پوسيدن بدن را در آن ياد آورد, و كسى كه آخرت را مى خواهد زينت و زيور فريبنده زندگى دنيا را واگذارد.18
مردى به رسول خدا گفت: مرا سفارش و وصيت كن, حضرت فرمود:
((استحى من الله كما تستحيى من الرجل الصالح من قومك19; از خدا حيا كن چنان كه از مرد شايسته اى از قومت حيا مى كنى.))

شدت ترس و حيإ زنى با ايمان

حضرت سجاد (ع) فرمود: ((مردى با خانواده اش از طريق دريا مسافرت كرد, كشتى آنان در ميان دريا شكست, و از همه مسافرانى كه در كشتى بودند جز همسر آن مرد نجات نيافت, او بر تخته پاره اى از الواح كشتى نشست, تا به يكى از جزيره هاى آن دريا پناهنده شد.
در آن جزيره مردى راهزن بود كه همه پرده هاى حرمت خدا را دريده بود, ناگاه ديد آن زن بالاى سرش ايستاده, سر به سوى او برداشت و گفت: تو انسانى يا جن؟
گفت: انسانم.
بى آن كه با او سخنى گويد با او چنان نشست كه مرد با همسرش مى نشيند, چون آماده نزديكى با او شد, زن لرزان و پريشان گشت.
راهزن به او گفت: چرا پريشان شدى؟
زن گفت: از اين مى ترسم و با دست اشاره به عالم بالا كرد.
مرد گفت: مگر چنين كارى كرده اى؟
زن گفت: نه به عزت خدا سوگند.
مرد گفت: تو از خدا چنين مى ترسى در صورتى كه چنين كارى نكرده اى و من تو را مجبور به اين كار مى كنم, به خدا سوگند من به پريشانى و ترس از خدا از تو سزاوارترم, سپس كارى نكرده برخاست و به سوى خانواده اش رفت و همواره در انديشه توبه و بازگشت بود.
روزى در مسير راه به راهبى برخورد در حالى كه آفتاب داغ بر سر آن ها مى تابيد, راهب به جوان گفت: دعا كن تا خدا ابرى بر سر ما آرد كه آفتاب ما را مى سوزاند.
جوان گفت: من براى خود نزد خدا كار نيكى نمى بينم تا جرإت كنم چيزى از او بخواهم!
راهب گفت: پس من دعا مى كنم و تو آمين بگو.
گفت: آرى خوبست.
راهب دعا مى كرد و جوان آمين مى گفت, به زودى ابرى بر سر آن ها سايه انداخت, هر دو پاره اى از روز را زير ابر راه رفتند تا سر دو راهى رسيدند, جوان از يك راه و راهب از راه ديگر رفت و ابر همراه جوان شد!
راهب گفت: تو بهتر از منى, دعا به خاطر تو مستجاب شد, نه به خاطر من, گزارش وضع خود را به من بگو.
جوان داستان آن زن را بيان كرد, راهب گفت: چون ترس از خدا تو را گرفت, گذشته ات آمرزيده شد, اكنون مواظب باش كه در آينده چگونه باشى.))20

شيوع دروغ

رسول خدا و حضرت صادق و حضرت رضا عليهم السلام دروغ را از گناهان كبيره, بلكه از بزرگترين گناهان كبيره شمرده اند.21
از زشت ترين مراتب دروغ, دروغ بستن به خدا و انبيا و امامان و كتب آسمانى است, كه سبب گمراهى بسيارى از مردم است.
سردمداران كفر و شرك در طول تاريخ با دروغ پردازىهاى خود, و با ارائه دروغ هاى شاخدار به عنوان علم و فلسفه, توده هاى عظيمى از انسان ها را از گرايش به آئين حق, و ايمان به انبيإ, و يقين به روز جزا باز داشتند.
اين شياطين حيله گر, و خناسان دين ساز, و وسوسه گران شياد, با به هم بافتن امورى نامربوط, و مسائلى عارى از حقيقت, مانع ورود بسيارى از انسان ها به راه هدايت و صراط مستقيم شدند.
اينان با دروغ پردازى, و پشت هم اندازى, هر باطلى را در برابر چشم مردم, حق جلوه دادند, و هر حقى را از چشم مردم انداختند.
اينان در طول تاريخ به انكار كتاب هاى آسمانى برخاستند, و نزول آن ها را از پيشگاه مقدس حق براى هدايت بشر منكر شدند, و در برابر آياتش به هر شكل ممكن ايستادند, و به گوش مردم خواندند كه هيچ چيز از جانب خدا نازل نشده!!22
اينان براى محروم كردن انسان از فيض هدايت حق, و دورشدنشان از سعادت دنيا و آخرت, به تمام انبيإ الهى تهمت زدند و آن راستگويان حقيقى را دروغگو انگاشتند, و آن صاحبان عقل و درايت را ساحر و جادوگر به حساب آوردند, و آن چهره هاى باكرامتى كه از نظر سلامت روان در ميان تمام انسان ها بى نظير بودند متهم به ديوانگى و جنون كردند!
اينان به هر دروغ خطرناك و خطرسازى متوسل شدند, و دست آلوده و جنايتكار خود را به تحريف معانى و مفاهيم حقايق دراز كردند, و حتى به الفاظ و تركيب تورات و انجيل و زبور دستبرد خائنانه زدند, و آن كتاب هاى هدايت را تبديل به منابع شرك و كفر و گمراه كننده كردند, و اگر قدرتشان اجازه مى داد, و حفاظت فرمانرواى مطلق هستى حضرت حق نبود, ظاهر قرآن را هم مانند ساير كتاب هاى آسمانى دچار تحريف مى كردند.
اينان از تحريف و تغيير معانى آيات براى گمراه كردن مردم حيا نكردند, و از عواقب شوم اين كار خطرناك نترسيدند, و از عذاب دردناك الهى در قيامت نهراسيدند.
اينان براى محكم كردن پايه هاى ظالمانه حكومت سقيفه, و سوار كردن بنى اميه و بنى عباس بر گرده مردم, و دور ساختن حق از مسير و محورش, و خانه نشين كردن اهل بيت پيامبر, و محروم كردن انسان از علوم و معارف امامان بزرگوار كه جانشينان بر حق پيامبر بودند, كارخانه هاى عظيم حديث سازى به راه انداختند و نزديك به يك ميليون حديث ساختگى و روايت قلابى كه همه را به رسول بزرگوار اسلام نسبت دادند, به وسيله زور و زر بنى اميه و بنى عباس به عنوان فرهنگ اسلام با تدوين در كتاب ها در دسترس امت قرار دادند, كه اگر قيام علمى امامان به خصوص حضرت باقر و امام صادق و تربيت شدگان مكتب اهل بيت, و به ويژه زحمات علما و فقها و اصوليين و حكيمان شيعه تا به امروز نبود, شيعه هم به ناچار تن به پذيرفتن برخى از آن احاديث ساختگى حيله گران مدرسه بنى اميه و بنى عباس مى داد, ولى ابزار شناخت حق از باطل كه به وسيله امامان معصوم در اختيار اصحاب آن بزرگواران و علما و فقها قرار گرفت از پذيرش دروغ هايى كه به رسول خدا نسبت داده بودند مصونيت داد, و در نتيجه اسلام ناب محمدى به وسيله امامان و زحمات با ارزش دانشمندان شيعه از دستبرد خائنان و حديث سازان محفوظ ماند, تا حجت خدا بر تمام انسان ها تا برپا شدن قيامت تمام باشد, و احدى در عرصه گاه محشر نتواند خود را در دور بودن از آئين ناب محمدى معذور بدارد.
اين دروغ پردازان خائن كه در هر لباسى هستند در اين دويست سال اخير در آسيا و اروپا و امريكا چه در رشته هاى مختلف علمى, و چه در بازار سياست, و چه در صحنه هاى مادى و معنوى دريا دريا دروغ ساختند و با رنگ و لعابى عقل پسند, بر تمام جوامع تحميل كردند, و از اين طريق ميلياردها انسان را در مدرسه هاى علمى, و در امور سياسى, و در شئون معنوى, و در بازار مصرف, و در جدا كردنشان از حق و حقيقت فريب دادند, و با ساختن جملاتى دروغ همراه با رنگ و لعاب جوان پسند هم چون: دين افيون ملت هاست, حكومت شايسته انسان متمدن و پيروز غالب است, دانش كليد حل همه مشكل هاست, دموكراسى و آزادى, حكومت مردم بر مردم به جاى حكومت خدا از طريق صالحان بر مردم, جامعه مدنى ليبرالى ميلياردها نفر را كمونيست, و ميلياردها نفر را لائيك و بى دين, و بقيه مردم را حيران و سرگردان و خلاصه اكثر انسان ها را از حق و حقيقت ميان تهى كردند, و مومنان واقعى را در همه كشورها هم چون گوسپندانى مظلوم در ميان انواع حيوانات درنده و وحشى گرفتار نمودند, و آنان را در همه زمينه هاى ايمانى و اخلاقى به ريشخند گرفتند, و كره زمين را در همه شئون دچار فساد و تباهى و تزوير و زور كردند.
شما اى خوانندگان عزيز به قرآن مجيد, كتاب حق و حقيقت, كتاب روشنايى و نور, كتاب هدايت و شفا, كتاب محكم و استوار, حق دهيد كه از ژرفاى وجودش فرياد بزند:
((فنجعل لعنه الله على الكاذبين))23
و فرياد بزند:
((ان الله لايهدى من هو كاذب كفار))24
شما به پيامبر بزرگ اسلام و اهل بيت پاك او حق دهيد كه درباره دروغ چه كوچك و چه بزرگش, چه در امر مادى و چه در امر معنوى روايات بسيار مهمى كه در سطور زير مى خوانيد در دسترس مردم قرار دهند:
رسول خدا (ص) فرمود:
((الا اخبركم باكبر الكبائر؟ الاشراك بالله و عقوق الوالدين و قول الزور25; آيا شما را به بزرگترين گناهان كبيره خبر ندهم؟ شرك ورزيدن به خدا, نامهربانى و بدرفتارى با پدر و مادر, گفتار دروغ.))
و نيز آن حضرت فرمود:
((شر الروايه روايه الكذب26; بدترين گفتار, گفتار دروغ است.))
پيامبر (ص) فرمود:
((اقل الناس مروه من كان كاذبا; انسان دروغگو مردانگى اش از تمام مردم كمتر است.))
به رسول خدا(ص) گفته شد: مومن ترسو مى شود؟
فرمود: آرى.
ـ بخيل مى شود؟
فرمود: آرى.
ـ دروغگو مى شود؟
فرمود: نه.27
اميرالمومنين(ع) فرمود:
((لايجد عبد طعم الايمان حتى يترك الكذب هزله و جده28; انسان مزه ايمان را نمى چشد جز اين كه دروغ را چه شوخى آن باشد چه جدى ترك كند.))
و آن حضرت فرمود:
((لا سوء اسوء من الكذب29; هيچ زشتى زشت تر از دروغ نيست.))
و نيز فرمود:
((الصدق امانه والكذب خيانه30; راستى امانت, و دروغ خيانت است.))
امام صادق عليه السلام فرمود:
((خداى عزوجل براى بدىها قفل هايى قرار داده, كليدهاى اين قفل ها شراب است و بدتر از شراب دروغ است!!))31
موسى به پروردگار عرضه داشت: ((كداميك از بندگانت از جهت عمل و كردار بهتر است؟ خدا فرمود: كسى كه زبانش دروغ نگويد, و دلش از حق منحرف نشود, و زنا نكند. ))32
در معارف دينى آمده: دروغگو فاسق است, دروغگو مورد لعنت فرشتگان است, دروغگو دهانش گنده بوست, دروغگو بى ايمان است, دروغگو مورد خشم و غضب و لعنت خداست, دروغگو روسياه است, دروغگو فاجر است, دروغگو منافق است, دروغگو از بزرگترين گناهكاران است, دروغگو لايق دوستى و همنشينى نيست, دروغگو از هدايت حق محروم است, دروغگو در صورت انسان, و در سيرت مانند حيوان حرام گوشت است!!

داورى و قضاوت بر خلاف احكام خدا

از گناهانى كه سبب نزول عقوبت است داورى و حكم كردن قاضى در پرونده مورد دعوا بر خلاف احكام خداست.
قاضى اگر آگاه به حكم خدا باشد, و در داورى خود حكم خدا را مردود بداند, و از نزد خود, يا بر اساس قوانين ساخته و پرداخته حكومت هاى غير شرعى حكم كند به فرموده قرآن مجيد در آيات 44 و 45و 47 سوره مائده كافر و ستمكار و فاسق است, كافر است چون حكم خدا را رد كرده, ستمكار است چون با حكم خود صاحب حق را از حقش محروم ساخته, فاسق است, چون با حكم غير عادلانه اش از دايره ايمان و انسانيت بيرون رفته.
امام صادق(ع) فرمود: ((هر كس در رابطه با دو درهم برخلاف فرموده خدا داورى كند, به خداى بزرگ كافر شده.))33

خوددارى از پرداخت زكات

پرداخت زكات چه زكات غلات, چه زكات چهارپايان, چه زكات طلا و نقره بر اساس آيات قرآن و روايات واجب, و ترك آن از گناهان سنگين و سبب غضب حق است.
در اكثر آيات مربوط به نماز بلافاصله به زكات اشاره شده, و بيان زكات پس از حكم نماز دليل بر اهميت و ارزش اين حقيقت است.
ترك كننده زكات از باب انكار و رد حكم حق بنابر روايات اهل بيت هم چون تارك نماز و حج كافر است.
امام صادق(ع) در حديثى بسيار مهم و قابل توجه به گوشه اى از فلسفه زكات اشاره كرده مى فرمايد: ((زكات به خاطر آزمايش ثروتمندان, و رفع نياز نيازمندان واجب شد, اگر مردم زكات مال خود را مى پرداختند مسلمان محتاج نيازمند يافت نمى شد, و به سبب حقى كه خدا برايش قرار داده بى نياز مى شد, مردم تهى دست و نيازمند و گرسنه و برهنه نمى شدند جز به سبب گناهكارى ثروتمندان, و نرساندن حقوق واجب بر آنان, و سزاوار است خدا رحمتش را به كسى كه حق خدا را از ثروتش نمى دهد نرساند, به خدا سوگند هيچ مالى در صحرا و دريا تلف نمى شود, مگر به سبب نپرداختن زكات. ))34
حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در گفتار حكيمانه و بى نظيرش, در مسجد پيامبر, آن هنگامى كه حكومت زمانش را با آيات قرآن و سنت پيامبر محاكمه مى كرد, به مردم فرمود:
((خدا ايمان را بر شما واجب كرد, تا از آلودگى شرك پاك شويد, و نماز را واجب فرمود تا از بيمارى كبر رهايى يابيد, و زكات را واجب كرد, تا از آلودگى بخل پاك شويد.))35
حضرت رضا (ع) به خدمتكارش فرمود:
((امروز در راه خدا چيزى داده اى؟ گفت: نه به خدا, فرمود: بنابراين از كجا خدا به ما عوض عنايت كند.))36

كم گذاشتن پيمانه و كيل

كم فروشى, و كم گذاشتن جنس مشترى, و كم دادن پيمانه و كيل و كاستن جنس به هنگام وزن كردن, همه و همه بر اساس آيات قرآن و روايات اهل بيت حرام و از گناهان كبيره است!
از صد و چهارده سوره قرآن يك سوره به اين موضوع اختصاص داده شده, و در اولين آيات آن سوره به اين گناه بزرگ و خيانت سنگين و عذاب آن اشاره شده:
((ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون و اذا كالوهم او وزنوهم يخسرون الا يظن اولئك انهم مبعوثون ليوم عظيم يوم يقوم الناس لرب العالمين, كلا ان كتاب الفجار لفى سجين; واى بر كم فروشان, آنان كه چون به پيمانه چيزى از مردم بستانند كامل و تمام بستانند, و چون با پيمانه و وزن چيزى بدهند كم و ناقص دهند, آيا آنان يقين ندارند كه براى روزى بزرگ برانگيخته مى شوند, روزى كه مردم در حضور پروردگار جهانيان مى ايستند چنين نيست كه اين نابكاران گمان مى كنند, آن روز, نامه بدكاران ((همراه خود بدكاران)) در سجين است.))
رسول خدا فرمود:
((هر كس در پيمانه و وزن خيانت كند, فرداى قيامت او را به قعر دوزخ درآورند, و در ميان دو كوه آتش جاى دهند و به او گويند اين كوهها را وزن كن و او هميشه به اين عمل مشغول است.))37
تفسير با ارزش منهج الصادقين در توضيح آيات سوره مطففين, روايت بسيار مهم زير را از رسول خدا نقل مى كند:
پيامبر فرمود: ((پنج چيز در برابر پنج چيز است, گفتند يا رسول الله آنها چيست؟
فرمود: قومى پيمان شكنى نكردند مگر اين كه خدا دشمنانشان را بر آنان چيره كرد, و گناه زشت زنا از آنان آشكار نشد, مگر اين كه مرگ در ميان آنان شايع شد, و دروغ و داورى خلاف حكم خدا در آنان پخش نشد مگر اين كه تهديستى و فقر در آنان پيدا شد, و زكات را نپرداختند مگر اين كه باران از آنان منع شد, و پيمانه را كم ندادند مگر اين كه گياهان از آنان دريغ داشته شد, و به بلاى خشك سالى گرفتار شدند.))

ادامه دارد

پى نوشت ها:
1 . قصص, 76.
2 . شورى, 27.
3 . مريم, 28.
4 . بحار, ج72, ص195.
5 . بحار, ج72, ص209.
6 . بقره, 14.
7 . اصول كافى, ج4, ص52.
8 . همان, ص53.
9 . حجرات, 11.
10 . نحل, 91.
11 . بقره, 27.
12 . اسرإ, 34.
13 . مائده, 1.
14 و 15 . گناهان كبيره,ج1, ص372.
16 . انعام, 151.
17 . بحار, ج71, ص329.
18 . همان, ص331.
19 . همان, ص336.
20 . اصول كافى, ج3, ص111.
21 . روايات مربوط به دروغ در كتاب هاى كافى, بحار, وسائل و مستدرك به طور مفصل آمده.
22 . يس, 15.
23 . آل عمران, 61.
24 . زمر, 3.
25 . وسائل الشيعه, ج11.
26 . بحار, ج72, ص259.
27 . همان, ص262.
28 . كافى, ج2, ص340.
29 . امالى صدوق, ص193.
30 . بحار, ج72, ص261.
31 . همان.
32 . جامع الاخبار صدوق, ص173.
33 . گناهان كبيره, ج2, ص365.
34 . وسائل, كتاب زكات, باب1.
35 . بحارالانوار, ج43.
36 . گناهان كبيره, ج2, ص223.
37 . همان, ج1, ص418.

 

/

ولايت فقيه و اختيارات او از ديدگاه مرجع بزرگ ، نراقى

ولايت فقيه و اختيارات او از ديدگاه مرجع بزرگ ; نراقى

حجه الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى

پيش سخن

مرجع تقليد بزرگ آيه الله العظمى مولا احمد نراقى (قدس سره[ (متوفاى سال 1245 هـ.ق] در هنگام مرجعيت, در عصر قاجاريه در زمان سلطنت فتحعلى شاه (متوفاى سال 1250 هـ.ق) مى زيست, كه دوره حساس تاريخ ايران بود, جهان غرب و شرق بيشتر از عصر صفويه, به ايران چشم دوخته بود, و فاصله بين علما و شاهان و دولت مردان بيش تر از آن فاصله در عصر صفويان شده بود, بلكه كشمكش بين علما و دولتيان به جايى رسيد كه مردم نظير اين حديث شريف پيامبر(ص) را كه از امام صادق(ع) نقل شده, از زبان علمإ مى شنيدند كه فرمود:
((الفقهإ امنإ الرسل ما لم يدخلوا فى الدنيا, قيل يا رسول الله و ما دخولهم فى الدنيا؟ قال: اتباع السلطان, فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم; علماى فقيه تا وقتى كه وارد در دنيا نشده اند امين پيغمبران هستند, شخصى عرض كرد اى رسول خدا! معنى ورودشان در دنيا چيست؟
فرمود: پيروى از سلطان, پس چون چنين كنند از ايشان در مورد دينشان برحذر باشيد.)) (1)
فقها و علماى بزرگ از حاكميت سلاطين قاجار, ناراضى بودند, و حكومت را از آن فقهاى جامع الشرائط مى دانستند, ماجراى حمله روس ها به ايران در عصر سلطنت فتحعلى شاه, و تصرف قسمت هاى زيادى از ايران, موجب شد كه علماى ايالات اعلام جهاد با روسيه دادند, ملا احمد نراقى كفن پوش به علماى مجاهد پيوست و آمادگى خود را براى جهاد اعلام كرد. و با اين كه ملا احمد نراقى به تقاضاى فتحعلى شاه جامع السعادات تإليف پدرش را به فارسى به نام معراج السعاده ترجمه كرد, ولى در ماجراى تجاوز روسيه به ايران, نظريه و قدرت و نفوذ خود را آشكار ساخت, و به طور كامل خشم خود را نسبت به روس ها نشان داد.(2) و در چنين شرايطى كتاب ارزشمند ((عوائد الايام)) را كه يك كتاب محققانه استدلالى فقهى است نوشت, و در بخشى از اين كتاب مسإله ولايت فقيه را به طور مبسوط مورد بحث قرار داد, و حدود وسيع نفوذ ولايت فقيه و وظايف آن را تشريح كرد.(3)
به هر حال, گرچه فقهاى بزرگ شيعه از همان سال هاى آغاز غيبت كبرى, مسإله ولايت فقيه را مطرح كرده اند, ولى محقق بزرگ ملا احمد نراقى, اين مسإله را به طور مبسوط و مشروح تبيين نموده است, حضرت امام خمينى(ره) در فرازى از گفتارش مى فرمايد:
((موضوع ولايت فقيه چيز تازه اى نيست كه ما آورده باشيم, بلكه اين مسإله از اول مورد بحث بوده است… از متإخرين مرحوم نراقى(ره) همه شوون رسول الله(ص) را براى فقهإ ثابت مى دانند.(4)
مسإله بحث مشروح ولايت فقيه توسط ملا احمد نراقى به قدرى آشكار است كه موافق و مخالف به آن اقرار دارند, از جمله يكى از القا كنندگان شبهه مى نويسد:
((فقط كمتر از دو قرن پيش, مرحوم ملا احمد نراقى, معروف به فاضل كاشانى, معاصر فتحعلى شاه قاجار براى نخستين بار به ابتكار اين مطلب پرداخت.)) سپس علت آن را پشتيبانى از پادشاه وقت دانسته است.(5)
ولى در عبارت اين نويسنده, دو اشكال بزرگ وجود دارد; نخست اين كه مطرح كردن ولايت فقيه, به عنوان پشتيبانى از پادشاه وقت نبوده, بلكه به عكس تضعيف حاكميت شاهان, و انتقال آن به فقهاى عادل بوده است, دوم اين كه بحث ولايت فقيه, قبل از فاضل نراقى از عصر شيخ مفيد (متوفاى 413 هـ.ق) مطرح بوده است, منتها فاضل نراقى آن را به طور مبسوط بيان كرده است.(6)

وسعت قلمرو ولايت فقيه در منظر نراقى

اكثريت قاطع فقها,بلكه همه فقهاى شيعه, اصل ولايت فقيه جامع شرايط را در عصر غيبت حضرت ولى عصر(عج) پذيرفته اند, ولى در مورد حدود قلمرو آن, نظريات مختلفى وجود دارد, در ميان فقهاى بزرگ, مرحوم محقق سترگ ملا احمد نراقى با دلايل مختلف فقهى و عقلى و كلامى ثابت كرده, كه ولايت فقيه جامع شرايط, همانند ولايت رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) ـ جز در موارد نادر ـ ثابت است.
مرحوم نراقى در آغاز اين بحث (عائده 54) پيرامون اصل ولايت پيامبر و امامان معصوم(ع) چنين مى گويد:
((اعلم ان الولايه من جانب الله سبحانه على عباده ثابته لرسوله و إوصيائه المعصومين عليهم السلام, و هم سلاطين الانام, و هم الملوك والولاه والحكام, و بيدهم ازمه الامور, و سائر الناس رعايا والمولى عليهم و اما غير الرسول و اوصيائه, فلا شك ان الاصل عدم ثبوت ولايه احد على احد الا من ولاه الله سبحانه, إو رسوله, إو احد إوصيائه, على احد فى امر; بدان كه ولايت و رهبرى از جانب خداوند سبحان به بندگانش, براى رسول خدا (ص) و جانشينان معصوم او, ثابت شده است, و آنان سلاطين مردم و زمام داران, و رهبران و فرمان روايان مردمند, زمام امور مردم به دست ايشان است, و ساير مردم رعايا و موالى ايشان مى باشند, اما در مورد غير از رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) بدون شك, اصل و قاعده ولايت نداشتن احدى بر ديگرى است, مگر آن كسى كه خداوند سبحان يا رسول او و يا امامان معصوم(ع) به كسى در موردى ولايت داده باشد.))(7)
سپس مرحوم نراقى (ره) مى نويسد:
((آنان كه از طرف امامان معصوم(ع) ولايت دارند بسيارند مانند: فقهاى عادل, پدر و جد پدرى نسبت به فرزند, اوصيإ, شوهران, صاحبان بردگان و وكيل ها.))
آن گاه مسإله ولايت فقيه را به طور مبسوط بر اساس مبانى فقهى استدلالى مورد بحث قرار داده, و سرانجام چنين نتيجه مى گيرد كه: ((فقهاى عادل در عصر غيبت داراى همان ولايت هستند كه رسول خدا(ص) و امامان معصوم(ع) داراى آن بودند.)) كه همان ولايت مطلقه است. و در پايان براى توضيح چنين مثال مى زند:
((هرگاه حاكم يا سلطانى كه بر منطقه اى حكومت يا سلطنت مى كند و بخواهد از آن جا به منطقه ديگر سفر كند, و شخصى را معرفى كند و بگويد: اين شخص جانشين من و به منزله من و مثل من و امين من, و سرپرست ملت من, و حاكم از طرف من, و حجت من بر شما, و مرجع در همه حوادثى است كه براى شما رخ مى دهد, و مجارى امور و احكام شما را به دست او سپردم. آيا با اين همه سفارش و بيان, براى كسى ترديدى باقى مى ماند كه آن شخص معرفى شده داراى همه اختيارات ـ جز موارد استثنايى ـ آن سلطان نسبت به امور مردم در آن منطقه است؟!
فكر نمى كنم كسى در اين باره شك كند, و هيچ گونه شك و شبهه اى براى ولايت آن شخص معرفى شده نخواهد بود))(8)
نتيجه اين كه همه آن چه كه در مورد ولايت پيامبر(ص) و امامان(ع) ـ جز در موارد نادر ـ ثابت است, براى فقيه عادل نيز ثابت مى باشد.
استاد محقق آيت الله مكارم شيرازى در تبيين سخن مرحوم ملا احمد نراقى (كه در صفحه 536 عوائدالايام) پيرامون ولايت فقيه آمده چنين مى گويد:
((فقيه عادل بر دو امر ولايت دارد: 1ـ بر آنچه پيامبر(ص) و امام معصوم(ع) كه سلاطين مردم و دژهاى استوار اسلام هستند ولايت دارند, فقيه عادل نيز آن ولايت را دارد, جز مواردى كه به وسيله دليل از اجماع و روايات و… خارج شده است.
2ـ هر كارى كه با دين و شرع رابطه دارد, و ناچار بايد انجام شود, از جهت اين كه امور معاد و معاش فردى و گروهى, عقلا و عادتا به آن بستگى دارد, و نظم دين و دنيا به آن وابسته است, يا شرعا كه به آن امر شده يا فقها بر آن اجماع نموده اند, و به اقتضاى حديث نفى ضرر و نفى عسر و حرج يا نفى فساد بر مسلمانى, يا به دليل ديگر واجب شده, و يا شارع به انجام آن, يا ترك آن اجازه داده, و بر عهده شخص معين يا غير معين نهاده نشده, و به طور كلى مى دانيم كه شارع اجازه داده كه بايد انجام گيرد, يا اجازه انجام آن داده شده, ولى اجراى آن به شخص معينى واگذار نشده, در همه اين موارد بايد فقيه عهده دار آن گردد.))
سپس مرحوم نراقى براى هر كدام از اين دو امر به ذكر دلايل پرداخته است.(9)

پاسخ به يك شبهه افكنى جسورانه

يكى از مخالفان ولايت فقيه در مورد اين سخن فاضل نراقى مبنى بر اين كه: ((كارهايى كه انجامش مورد خواسته شرع است, و شرع از اهمال گذاردن آن راضى نيست, وظيفه فقيه عادل است كه در انجام آن بكوشد, و با زعامت خود عهده دار نظم جامعه شود…))
برداشت غلط و بسيار نامطلوب و جسورانه اى كرده و مى گويد: ((هيچ عرف يا لغتى اين گفته را از فاضل نراقى نخواهد پذيرفت كه قاضى و داورى به همان دلايل كه قاضى است عينا به همان دليل و به همان معنى, فرمانده ارتش و پادشاه مملكت خواهد بود, در اين صورت لازمه كلام اين است كه هر كشورى به عدد قضاوت نشسته و ايستاده اى كه دارد, پادشاه و فرماندهان ارتش داشته باشد.
و باز به نظر فاضل نراقى, قاضى القضات يعنى شاهنشاه, و شاهنشاه يعنى قاضى القضاه.
اين است نتيجه اجتهاد وفقاهت مرحوم فاضل نراقى و كسانى كه پس از ايشان, سخن فاضل را سند ولايت فقيه پنداشته, و حكومت را كه به معناى حكمت و تدبير امور مملكتى است, از حقوق و مختصات فقيه دانسته اند.))
و در جاى ديگر مى گويد: ((مرحوم نراقى, حاكميت و فرمان روايى فقيه را به سوى بى نهايت كشانده, و فقيه را هم چون خداوندگار روى زمين مى داند.))(10)
بر اين شبهه, چند اشكال وارد است كه نظر شما را به عنوان پاسخ به آن جلب مى كنيم:
1 ـ دلايل مرحوم فاضل نراقى, تنها مربوط به قاضى نيست, بلكه قضاوت يكى از شوون فقيه عادل است.
2ـ بين فقاهت و ولايت, رابطه تلازم و علت و معلول نيست, آن گونه كه اين نويسنده از گفتار مرحوم فاضل نراقى, برداشت كرده است, بلكه هر فقيه عادلى شايستگى براى ولايت دارد, نه اين كه حتما بايد ولايت مردم را بر عهده بگيرد, بنابراين شايستگى فقها براى ولايت مى طلبد كه يك نفر كه شايسته تر است, انتخاب گردد, تا عملا زمام امور حكومت و ولايت را به دست گيرد.
3ـ گفتار مرحوم نراقى(ره) كه در بالا آمد, چيزى جز اين دلالت ندارد كه فقهاى عادل براى حفظ نظام جامعه, و خدمت به مردم وظيفه مند و مسوولند تا عهده دار زعامت سياسى مردم شوند, همان گونه كه پيامبر(ص) و امام معصوم بر همين اساس عهده دار زعامت مردم مى شدند, و اين به معنى خدايى و شاهنشاهى, و چندين شاهنشاه نيست, آيا به راستى خدمت صادقانه به مردم, و عهده دارى زمام نظم و حفظ حقوق آنها, به معنى شاهنشاهى يا خداى روى زمين بودن است؟
اگر چنين باشد, پس بايد پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) نيز خداى روى زمين وشاهنشاه مردم باشند؟! زهى كج فهمى و بى انصافى.
توضيح بيشتر اين كه حفظ نظم جامعه از اهم واجبات است, چنان كه استاد اعظم شيخ انصارى گويد:
((اقامه النظام من الواجبات المطلقه; برپا داشتن نظام و حفظ آن از نابسامانى, از واجبات ضرورى و بدون قيد و شرط است.))(11)
حفظ نظام بزرگترين خدمت به مردم است, و خدمت صادقانه, با هر گونه ديكتاتورى تضاد دارد, و خصلت عادل براى فقيه, كه او را شايسته مقام رهبرى مى كند, بيانگر صداقت او در خدمت است, آيا قبول چنين مسووليت پررنج و سنگين, براى خدمت به مردم, خداوندگارى و شاهنشاهى است؟!
4ـ اين كه شبهه افكن مذكور, همه تاخت و تاز خود را متوجه فاضل نراقى و علماى بعد از او كه به دلايل او در اين راستا توجه و احترام كرده اند نموده, بايد به او گفت كه اين مسإله (ولايت فقيه) انحصار به فاضل نراقى ندارد, قبل از او مانند شيخ مفيد (متوفاى 413هـ.ق) سلار بن عبدالعزيز (فقيه برجسته قرن پنجم), شيخ طوسى (متوفاى 460 هـ.ق) محقق اول (متوفاى 726 هـ.ق) علامه حلى (متوفاى 726 هـ.ق) شهيد اول (متوفاى 786 هـ.ق) و ديگران, اصل ولايت فقيه را مطرح و تإييد كرده اند.(12)

نگاهى به وظايف ولايت فقيه از ديدگاه نراقى

مرحوم فاضل نراقى ـ قدس سره ـ پس از تشريح اصل ولايت فقيه و اختيارات وسيع فقيه و دلايل و مبانى فقهى آن, به وظايف و مناصب ولايت فقيه پرداخته, و آن را بسيار مى شمرد و بخشى از آن را (كه ده وظيفه است) با ذكر دلايلى هر كدام بيان مى كند, ما در اين جا نظر شما را به وظايف دهگانه ولى فقيه از نظر مرحوم نراقى, بدون ذكر دلايل او جلب مى كنيم:
مرحوم نراقى سخن را چنين آغاز مى كند:
((ثم نقول; ان من الامور التى هى وظيفه الفقهإ و منصبهم و لهم الولايه فيه كثيره, يعلم مواردها مما ذكر, و نذكر هنا بعضها; پس از بيان حدود وسيع قلمرو ولايت فقيه و دلايل آن, مى گوييم امورى كه انجامش از وظايف فقهإ و منصب هاى آنها است, و آنها بر آن حق ولايت و سرپرستى دارند بسيار است, كه موارد آن از مطالب گذشته دانسته مى شود, در اين جا به ذكر چند وظيفه فقيه عادل مى پردازيم.
1ـ وظيفه فتوا دادن
بر فقها است كه فتوا بدهند, و با بيان احكام به راهنمايى جاهلان بپردازند, و بر مردم واجب است كه از فتواهاى آنها اطاعت و پيروى نمايند, و از آنها تقليد كنند…(13)
2ـ قضاوت و داورى
بر عهده فقهاى عادل است كه سرپرستى امر قضاوت و داورى بين مردم در رفع اختلافات را بر عهده بگيرند, مردم نيز بايد در امور مورد اختلاف خود به آنها مراجعه نموده و حكم آنها را بپذيرند.(14)
3ـ اجراى حدود و تعزيرات
از وظايف فقيه عادل اجراى حدود (حدهاى شرعى مانند حد زنا, حد شراب خوارى و… ) و اجراى تعزيرات (كيفرها و تنبيه هاى شرعى) است, گرچه در اين مسإله بين علما اختلاف نظر است, ولى مرحوم نراقى مطابق دلايلى كه ذكر نموده, اين وظيفه را از مسووليت هاى فقيه عادل مى داند.(15)
4ـ حفظ اموال يتيمان
سرپرستى از اموال يتيمان و نگهدارى آن اموال بر عهده فقيه عادل است, اين مسإله اجماعى, بلكه از ضروريات مى باشد.(16)
5ـ نگهدارى اموال ديوانگان و سفيهان
هرگاه ديوانگان و افراد سفيه, سرپرست ديگرى نداشته باشند, بر فقيه عادل واجب است كه نگهدارى اموال آنها را بر عهده بگيرد, چنان كه اجماع قطعى و آيات قرآن و روايات متواتر بر اين مطلب دلالت دارد.(17)
6ـ حفظ اموال غائبان
آنان كه از شهر خود غايب و ناپديد شده اند, كه به سه قسم تقسيم مى شوند, بر فقيه عادل است دخالت كند, و اموال آنها را هرگونه كه صلاح مى داند سرپرستى و نگهدارى كند.(18)
7ـ سرپرستى امور مربوط به ازدواج
به اجماع فقها, فقيه عادل به طور اجمال, حق سرپرستى نسبت به زن و شوهر در موارد اختلاف و… دارد, گرچه در موارد دخالت و ولايت فقيه عادل, و جزئيات آن اختلاف نظر است.(19)
8ـ سرپرستى براى به كار گماردن يتيمان و سفيهان
يكى از امورى كه فقيه عادل در آن ولايت و سرپرستى دارد, به كار گماردن ايتام, ديوانگان و سفيهان است, فقيه بايد منافع جسمى آنها (كارها و تلاش هاى فيزيكى و بدنى آنها) را مطالبه كند, و به مصالح آنها توجه نمايد تا مبادا تباه گردد و حقشان پايمال شود.(20)
9ـ تصرف در اموال امام (خمس و غيره)
فقيه عادل حق دارد كه در اموال امام معصوم(ع) مانند نيمى از خمس, و اموالى كه مالكش معلوم نيست, و هم چنين اموالى كه وارث ندارند و مانند آنها تصرف كند, و در راه هايى كه با توجه به مصالح, تشخيص مى دهد مصرف كند.(21)
10 ـ سرپرستى تمام امورى كه امام معصوم(ع) حق تصرف در آن دارد
فقيه عادل بر همه آن چه سرپرستى آن براى امام معصوم(ع) ثابت شده, حق سرپرستى دارد (اين همان ولايت فقيه به امور جامعه و سياست و نظام در شوون مختلف است) از مصداق اين سرپرستى عبارت است از: فروختن مال مفلس, طلاق دادن زنى كه شوهرش مفقود شده, و هر كارى كه انجامش به دليل عقل يا شرع لازم است, مانند تصرف در اوقاف عمومى, و انجام وصيت هايى كه در ابتدا داراى وصى نيست, عزل بعضى از اوصيإ, و نصب ديگران و…
مرحوم فاضل نراقى در اين راستا مى فرمايد: ((و على الفقيه فى كل مورد مورد ان يفتش عن عمل السلطان والامام, فان ثبت فيحكم به للفقيه ايضا; بر فقيه است كه بر تك تك موارد, از كارهاى حاكم و امام معصوم(ع) را بررسى و جستجو كند, هر جا كه ديد امام (ع) در آن سرپرستى و تصرف نموده, حكم كند كه همان حق سرپرستى براى فقيه نيز ثابت و روا است.(22)

دلايل مختلف بر ثبوت اين وظايف براى فقيه و معنى دو قاعده

محقق نراقى(ره) براى هر يك از اين وظايف دهگانه به ذكر دلايل آن از كتاب, سنت, اجماع و عقل پرداخته و براى ثبوت همه اين وظايف به دو قاعده تصريح نموده كه دلالت بر چنين حقى براى فقيه دارند و در مورد اين دو قاعده مى نويسد:
((و يلزم ان تكون القاعدتان ملحوظتين عندك فى كل مقام يرد عليك من اعمال الحكام والفقهإ و وظائفهم و تحكم بمقتضاهما, و لاتحكمن بشىء ما لم يثبت من القاعده, إو من دليل آخر; لازم است كه اين دو قاعده در همه مواردى كه از كارهاى حكام, فقها و وظايف آنها بر تو وارد مى شود, مورد توجه قرار گيرند, و به مقتضاى اين دو قاعده, حكم شود, و تا موردى به وسيله اين دو قاعده يا دليل ديگر ثابت نشده, هرگز نبايد به آن حكم كنى.)) سپس چند مورد را ذكر مى كند كه مشمول اين دو قاعده نيستند.(23)
منظور از دو قاعده عبارت است از 1ـ اختيارات فقيه عادل در مورد مناصب پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) (كه در جاى خود ثابت شده است) 2ـ ولايت و سرپرستى فقيه نسبت به امور حسبيه (امورى كه از نظر عقلى ونقلى, بايد انجام شود, و انجام آن به سرپرستى فقيه عادل بر ديگران تقدم دارد.)

پى نوشت ها :
1 . شيخ يعقوب كلينى; اصول كافى, چاپ دارالكتب الاسلاميه تهران, ج1, ص46.
2 . حامد الگار; نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت, ص129 (به طور اقتباس)
3 . احمد نراقى; عوائد الايام من مهمات ادله الاحكام, چاپ دفتر تبليغات اسلامى, كه از صفحه 529 تا 582, پيرامون بحث ولايت فقيه و وظايف فقيه مى باشد.
تإليفات مولى احمد نراقى(ره عبارتند از:
1 ـ تنقيح الاصول فى شرح تجريد الاصول
2 ـ مناهج الاحكام فى الاصول
3 ـ عين الاصول
4 ـ اساس الاحكام
5 ـ مفتاح الاحكام
6 ـ حجيه المظنه
7 ـ معراج السعاده
8 ـ تذكره الاحباب
9 ـ خلاصه المسائل
10 ـ وسيله النجاه
11 ـ مستند الشيعه فى احكام الشريعه
12 ـ هدايه الشيعه
13 ـ عوائد الايام
14 ـ مناسك حج
15 ـ الرسائل والمسائل
16 ـ سيف الامه و برهان المله
17 ـ الخزائن
18 ـ مثنوى طاقديس
19 ـ ديوان شعر
20 ـ جامع المواعظ
21 ـ رساله اجازات
22 ـ كتابى در تفسير و…
قابل توجه اين كه شيخ اعظم انصارى چند سالى نزد مولا احمد نراقى درس خواند, وى در كاشان درگذشت, جسد مطهرش را به نجف اشرف برده و در آنجا دفن گرديد.

 

/

علم دين 2

علم و دين (2)

آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين : حجه الاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور

تذكر و يادآورى

موضوع مقاله حاضر, مسئله علم و دين و نسبت بين آن هاست. در مقاله پيشين ضمن طرح مسئله به عنوان يكى از مسائل فلسفه دين, آرإ در رابطه علم و دين را مطرح كرد. پس از آن از هماهنگى بين علم و دين و دلايل آن سخن گفت و در پايان از تشويق دين اسلام به تحصيل علم, مطالبى مطرح گرديد, حال در اين مقاله نكات ديگرى در بيان رابطه و نسبت علم و دين بيان مى شود.

2ـ راه هاى تحصيل معرفت در متون دينى

از آن جايى كه حقايق وجودى گوناگون اند برخى مادى و طبيعى و محسوس و برخى مجرد و ماورإ طبيعى و غير محسوسند, راه هاى شناخت آن حقايق نيز مختلف خواهد بود, برخى حقايق را فقط بايد از راه حس و تجربه شناخت چنان چه حقايق جزئى و مادى و طبيعى و محسوس را, تنها از اين راه مى توان شناخت اما حقايق كلى و ماورإ طبيعى را از راه عقل و يا شهود عرفانى بايد شناخت, چنانچه حقايق فراوان ديگرى نيز وجود دارد كه تنها از راه وحى بايد آن ها را بشناسيم.
قرآن كريم در بعضى از آيات به اين نكته اشاره دارد كه انسان در بدو آفرينش خود از علوم اكتسابى بى بهره است و خداى سبحان ابزار كسب معرفت را در اختيار او قرار داده, تا بار استفاده از آن ها به شناخت جهان و حقايق آن اقدام كند ((والله اخرجكم من بطون إمهاتكم لاتعلمون شيئا و جعل لكم السمع والابصار والافئده لعلكم تشكرون))(1) و خدا شما را از شكم مادرانتان ـ در حالى كه چيزى نمى دانستيد ـ بيرون آورد و براى شما گوش و چشم ها و دل ها قرار داده, باشد كه سپاسگزارى كنيد.
سمع و بصر در اين آيه نمونه اى از همه حواسند, فواد عبارت از قلب و عقل آدمى است و مجموع اين بخش از آيه, در بردارنده ادراكات ظاهرى و باطنى انسان است.
نكته ديگرى كه در آيه استفاده مى شود آن است كه انسان درگاه تولد هيچ معلومى اعم از بديهى و نظرى نداشته و از آن پس از طريق مجارى ادراكى كه خداى سبحان به او اعطإ كرده است يعنى از راه گوش و چشم و دل به اشياى جهان, عالم مى شود.
با اين كه راه حواس و عقل در اختيار انسان قرار دارد و او مى تواند با آن حقايق جهان را بشناسد, اما در عين حال حقايقى وجود دارد كه تنها از راه وحى و آموزش انبيإ الهى آدمى به آن ها عالم مى شود چنان كه فرمود: ((كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيهم و يعلمكم الكتاب و الحكمه ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون))(2) همان طور كه در ميان شما فرستاده اى از خودتان روانه كرديم كه آيات ما را بر شما مى خواند و شما را پاك مى گرداند و به شما كتاب و حكمت مىآموزد و آن چه را مى دانستيد به شما ياد مى دهد.
از جمله ((و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون)) استفاده مى شود كه حقايقى وجود دارد كه معرفت به آن جز از راه وحى الهى براى انسان ميسور نيست.
بنابراين با توجه به تنوع حقايق عالم مى توان گفت بعضى از آن ها را با حس و تجربه و برخى را با عقل و استدلال و برخى را با شهود عرفانى و برخى را با وحى الهى آگاهى پيدا مى كنيم.
قرآن كريم اهم مسائل شناختى را طرح مى كند و مى فرمايد: اگر از بيرون به سير و سفر و تفكر و انديشه بپردازيد و از درون با بصيرت به شناخت معارف اقدام كنيد, حق براى شما روشن مى شود ((و فى الارض آيات للموقنين و فى انفسكم افلاتبصرون))(3) و روى زمين و در خود شما نشانه هايى براى اهل يقين است پس مگر نمى بينيد, ((سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق او لم يكف بربك انه على كل شىء شهيد))(4) و به زودى نشانه هاى خود را در افق هاى گوناگون و در دل هايشان بديشان خواهيم نمود تا برايشان روشن شود كه او خود حق است, آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است.
به علاوه آيات فراوانى است كه آدمى را به شناخت طبيعت و تعقل و تفكر در آن ها فراخوانده است ((الم تر ان الله انزل من السمإ مإ فاخرجنا به ثمرات مختلفا الوانها و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف الوانها و غرابيب سود و من الناس و الدواب والانعام مختلف الوانه كذلك انما يخشى الله من عباده العلمإ ان الله عزيز غفور))(5)
آيا نديده اى كه خدا از آسمان آبى فرو آورد و به وسيله آن ميوه هايى كه رنگ هاى آن ها گوناگون است بيرون آورديم, و از برخى كوه ها, راه ها و رگه هاى سپيد و گلگون به رنگ هاى مختلف و سياه پررنگ آفريديم. و از مردمان و جانوران و دام ها كه رنگ هايشان همان گونه مختلف است پديد آورديم از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مى ترسند, آرى خدا, ارجمند, آمرزنده است.
با ملاحظه اين آيات استفاده مى شود اولا قرآن كريم با سه راه معرفت يعنى حسن و تجربه و برهان عقلى و وحى با آدمى سخن مى گويد, بعضى حقايق را با حس و تجربه و برخى را با عقل و برخى را تنها از راه وحى به انسان مى شناساند.
و ثانيا انسان را به استفاده از اين سه راه براى شناخت حقايق هستى فرا مى خواند.
با بيان اين نكته روشن مى شود آن ها كه راه معرفت و شناخت را منحصر در حسن و تجربه مى دانند و درباره حقايق غير محسوس اظهار نظر نمى كنند و احيانا آن را نفى مى كنند بايد توجه داشته باشند كه با ابزار حس و تجربه فقط مى توان درباره حقايق محسوس اظهار نظر كرد و در رابطه با حقايق مجرد و يا كلى نبايد اظهار نظر بكنند. چون قلمرو اين ابزار محدود است از اين رو بايد در همين قلمرو سخن بگويند و در غير آن قلمرو سكوت كنند و اظهار نظر درباره آن ها را به راه هاى ديگر يعنى عقل و شهود عرفانى و وحى واگذار نمايند.

3ـ تاريخ رابطه علم و دين

رابطه علم و دين به صورتى كه امروز مورد توجه است تعلق به خاستگاه اصلى علم به معناى دانش تجربى جديد دارد و به لحاظ تاريخى به عصر روشنگرى و پس از آن يعنى قرون هيجده و نوزده و بيست ميلادى دارد اما اين رابطه هميشه تاريخ علم و دين مورد توجه بوده است يعنى در تمدن يونان باستان و بعد از قرون وسطى به صورت رابطه علم و دين يا فلسفه و دين و يا عقل و وحى و در تمدن هند و چين به صورت هاى ديگر مورد عنايت قرار مى گرفت.(6)
تاريخ تفكر در جهان اسلام از اين حقيقت حكايت مى كند كه مسئله تعارض علم و دين, آن گونه كه در مغرب زمين بوده است, در جهان اسلام مطرح نبوده است, زيرا بسيارى از چالش ها در جهان غرب به جهت موضع گيرى افراطى كليسا و قشرى گرى و جزميت غير منطقى و عقلايى در برابر دانشمندان و عالمان بوده است.
در جهان اسلام عالمان دين و عالمان علم مجمع هر دو علم بوده اند از باب نمونه بوعلى سينا ضمن اين كه يك عالم دين بود, يك فيلسوف رياضى دان و يك پزشك بوده است, او هم تفسير آيات قرآن مى نويسد, هم شفا و اشارات را در فلسفه و رياضيات تدوين مى كند و هم كتاب قانون در طب را مى نويسد, ابوريحان بيرونى, ابن هيثم و خواجه نصير طوسى و غياث الدين جمشيدى كاشانى نيز از اين دسته اند.
با توجه به اين نكته مى توان گفت مسئله تعارض علم و دين, مسئله هر دينى نيست بلكه بيشتر متوجه اديان در غرب و عالمان دين آن ديار است و در اسلام به عنوان يك دين اصيلى كه از كتاب اصيلى چون قرآن برخوردار است نمى توان با قاطعيت از تعارض علم و دين سخن گفت.

4ـ فرضيه بودن برخى دستاوردهاى علمى

برخى از دستاوردهاى علمى در حد فرضيه هستند و حتى برخى داراى فرضيه هاى رقيب جدى در مقابل خود هستند بنابراين نمى توان با مشاهده يك فرضيه بلافاصله به تعارض بين علم و دين نظر داد.
چنان چه در نظريه تبدل انواع داروين و نظريه تكامل انواع در رابطه با انسان و چگونگى خلقت او مورد توجه است.

5ـ ظاهرى بودن برخى تعارض علم و دين

نمونه هايى از تعارض و تزاحم علم و دين تعارض ظاهرى بوده است و با فحص و تحقيق كامل در متون دينى مى توان اين تعارض و تزاحم را حل كرد.

نكته پايانى

در پايان اين مقال به نكته اى اشاره مى شود و آن اين كه به رغم هجومى كه در طول سيصد سال گذشته از جانب علم به سمت دين شده است, هجومى كه گاه خيلى شديد بوده است, دين به حيات خودش ادامه داده است اما واقعيت اين است كه در نيمه دوم قرن بيستم و در دهه پايانى قرن بيستم روىآورى به اين دو دهه جهان و در جوامع پيشرفته از نظر علمى و صنعتى افزايش پيدا كرده است.(7)
شايد علت اين باشد كه انسان نيازهايى دارد كه با علم برآورده نمى شود از باب نمونه فقط دين است كه مى تواند به سئوالاتى, چون من كيستم, از كجا آمده ام؟ به كجا آمده ام, با كيستم؟ براى چه آمده ام؟ به كجا مى روم؟ پاسخ بگويد و نه علم.
در پاسخ به اين سوال مى توان گفت, انسان موجودى است تشكل يافته از عناصر طبيعى و حقيقتى به نام روح الهى كه بهره بردارى از عقل و قلب و انديشه و علم, شخصيت حقيقى او به بار مى نشيند و به عنوان حى متإله يعنى موجودى كه هويت او به حيات و تإله و خداگونگى اوست.
و اين موجود با حكمت و مشيت الهى از عالم ماورإ طبيعى به اين عالم ماده و طبيعت محسوس و از ملكوت به ملك آمده تا در كنار ديگر انسان ها استعدادهاى گوناگون خود را شكوفا كرده و به فعليت برساند و با عبور از گذرگاه عالم ماده و طبيعت به عالم مثال و برزخى و از آن جا به عالم جاودانگى بار يابد و هدف از آفرينش او خيرى جز اين نيست كه به دانايى و دارايى و عبوديت همراه با معرفت نايل شود و در درياى حقيقت فانى گردد كه ((كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام))(8) هرچه بر زمين است فانى شونده است و ذات با شكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.

پى نوشت ها :
1 . نحل, 78.
2 . بقره, 151.
3 . ذاريات, 20 ـ 21.
4 . فصلت, 53.
5 . فاطر 27 ـ 28.
6 . دين پژوهى, دفتر دوم, ص437 به بعد.
7 . اصول سكولايزم, پيترال برگر, افشار اميرى, ص18 ـ 23.
8 . الرحمن, 27.

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام اسرارت را به هر شخصى نگو

سخنان معصومين
اسرارت را به هر شخصى نگو

امام صادق عليه السلام:

((لا تطلع صديقك من سرك الا على ما لو اطلعت عليه عدوك لم يضرك فان الصديق قد يكون عدوا يوما ما.))
دوست خود را از اسرار خود, به اندازه و حدى مطلع ساز كه اگر آن اندازه را به دشمن بگويى نتواند به تو زيان برساند, چرا كه گاهى دوست ممكن است دشمن شود.))
(ميزان الحكمه, ج4, ص428)

امام صادق عليه السلام:

((سرك من دمك, فلايجرين من غير اوداجك))
راز تو از خون توست, پس نبايد جز در رگهاى خودت جارى شود.(بحارالانوار, ج72, ص71)

امام على عليه السلام:

((ما لمت احدا على اذاعه سرى اذا كنت به اضيق منه))
من هيچ كس را بر فاش كردن رازم ملامت نكردم, آن هنگامى كه خود در نگهدارى آن, از او كم حوصله تر بودم.
(غرر الحكم, ج2, ص277)

امام على عليه السلام:

((من ضعف عن حفظ سره لم يقو لسر غيره))
هر كس كه از حفظ راز خود ناتوان است, بر نگهدارى راز ديگرى توانا نخواهد بود.
(غرر الحكم, ج2, ص225)

امام على عليه السلام:

((ابذل لصديقك كل الموده و لاتبذل له كل الطمإنينه و اعطه كل المواساه و لاتفض اليه بكل الاسرار))
دوستى كامل خويش را براى دوستت به كار بند بى آن كه به او اطمينان كامل كنى و تا توانى با او هميارى كن, بى آن كه همه اسرارت را در اختيار او قرار دهى.
(بحار, ج74, ص165)

امام على عليه السلام:

((سرك اسيرك, فان افشيته صرت اسيره))
راز تو اسير توست, اگر آشكارش ساختى تو اسير آن شده اى.
(غرر الحكم, ج1, ص437)

امام على عليه السلام:

((الظفر بالحزم والحزم باجاله الرإى والرإى بتحصين الاسرار))
پيروزى در سايه دور انديشى و احتياط است, احتياط به تفكر و تفكر به حفظ اسرار است.
(نهج البلاغه, حكمت48)

امام على عليه السلام:

((الداهيه من الرجال من كتم سره ممن يحب كراهيه ان يشهره عند غضب من المستودع))
مردان زيرك كسانى اند كه رازشان را از دوستانى كه در هنگام خشم از آن استفاده مى كنند, كتمان خواهند كرد.
(دستور معالم الدين, ص24)

امام على عليه السلام:

((لا تضع سرك عند من لا سر له عندك))
رازت را نزد كسى كه رازى پيش تو ندارد, قرار مده.
(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج20, ص339)

امام على عليه السلام:

((انفرد بسرك و لاتودعه حازما فيزل و لا جاهلا فيخون))
رازت را خود تنها نگهدار و آن را به نزد آدم محتاط مسپار كه مى لغزد و به جاهل مگذار كه خيانت مى كند.
(شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج20, ص327)

امام على عليه السلام:

((من توفيق الرجل وضع سره عند من يستره و احسانه عند من ينشره))
از موفقيت مرد آن است كه رازش را نزد كسى بسپارد كه آن را مى پوشاند و احسان و نيكى اش را به كسى كند كه آن را منتشر مى سازد.
(غرر الحكم, ج2, 257)

امام على عليه السلام:

((من بحث عن اسرار غيره اظهر الله اسراره))
هر كس كه در جستجوى اسرار ديگران باشد خداوند اسرارش را آشكار خواهد ساخت.
(غرر الحكم, ج2, 214)

 

/

دانستنى هايى از قرآن پيروى از شريعت نه از هواهاى نفس

دانستنى هايى از قرآن
پيروى از شريعت نه از هواهاى نفس

((ثم جعلناك على شريعه من الامر فاتبعها و لا تتبع إهوإ الذين لا يعلمون . انهم لن يغنوا عنك من الله شيئا و ان الظالمين بعضهم إوليإ بعض و الله ولى المتقين))
(سوره جاثيه – آيات18 و 19)

پس از انبيإ و پيامبران گذشته ( سپس نوبت به تو رسيد , ما تو را هم بر شريعتى كامل از امر دين واقف ساختيم , پس همان را پيروى كن نه هواهاى كسانى را كه علم ندارند , چرا كه آن مردم هرگز تو را از اراده خدا بى نياز نكنند و ستمكاران جهان به نفع خود در ظلم و ستم دوستدار يكديگرند و خدا تقواپيشگان را سرپرستى مى كند و ولى و يار آنان است .
فاتبعها : از اينكه در اين خطاب به رسول خدا امر مى كند كه از شريعت پيروى كن , معلوم مى شود خود رسول خدا نيز با امت در پيروى و اتباع احكام شريك است .
شريعه : راهى است كه آدم را به لب آب مى رساند . و اطلاق مى شود بر هر راهى كه انسان را به مقصد برساند . شريعه يك بار در قرآن آمده است و به معناى دين اسلام مى باشد.
امر: بمعناى دين است. از اين آيه استفاده مى شود كه پيامبر مانند ساير افراد امت مكلف به دستورات دين بوده است و مطلب ديگر آنكه هر حكم و عملى كه مستند به وحى نباشد و به نحوى منتهى به وحى نشود چيزى جز هواى نفسانى نيست و نمى توان آن را علم ناميد هر چند از زرق و برق بسيارى برخوردار باشد. يعنى دو راه بيشتر در پيش نداريم يا راه پيامبران و يا راه جاهلان و نادانان, پس اگر كسى پشت به وحى كند و از پيام رسولان خدا نافرمانى نمايد , قطعا راه جاهلان را در پيش گرفته و به بيراهه مى رود و آنگونه كه در تاريخ ديده شده و ما نيز مشاهده مى كنيم پيوسته پيروان هوا و هوس باهم هم آوازند و يكديگر را دوست مى دارند ولى اگر كسى پيرو راه دين باشد و خط شريعت را دنبال كند با او در ستيزند و مبارزه مى كنند و اين مبارزه ميان پيروان راه حق و راه باطل از ديرباز در تاريخ بشريت وجود داشته است و همواره پيروان حق اندك بوده اند و اتباع باطل بسيار.
امير المومنين عليه السلام مى فرمايد: ((لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقله إهله)) در راه حق از كمبود راهيان حق وحشت نكنيد زيرا هميشه كم بوده اند ولى آنگونه كه از قرآن استفاده مى شود , پيروزى از آن حق است ((و العاقبه للمتقين)) اما بايد صبر كرد و در اين راه پر پيچ و خم تحمل رنجها و مصيبتها و بلاها را نمود تا سرانجام به مقصد و مقصود نزديك شد.
((ان الظالمين بعضهم اوليإ بعض)) همه ستمگران از يك قماشند و باهم براى براندازى دين حق كمك مى كنند ولى گمان نكن – اى رسول خدا- كه تو و يارانت با اينكه اندك هستيد, يار و ياورى نداريد و آنان بر شما چيره و غالب مى شوند و همانا يار شما خداست.
((و الله ولى المتقين)) خداوند ياور پرهيزكاران است. هر چند دشمنان به ظاهر داراى جمعيت فراوانند و قدرت و مال زيادى دارند و يا مثلا ابزارهاى جنگى و تسليحاتى بسيار پيشرفته دارند ولى قطعا دربرابر قدرت خدا ناچيز و بى ارزشند.
لازم به ياداوريست كه نبايد قدرت دشمن را ناديده گرفت بلكه بايد مسلمانان در حد توان و طبق دستور خدا ((و إعدوا لهم ماستطعتم من قوه و من رباط الخيل)) ابزار جنگى را براى مقابله با دشمنان و دفاع از حق خويش آماده و مهيا سازند ولى سرانجام پيروزى از آن تقوا پيشگان است هرچند طرف مقابل از پول و ابزار جنگى و عدد و عده بيشترى برخوردار باشد.
به هر حال آنچه از اين آيه شريفه استفاده مى كنم , دو مطلب بسيار مهم و سرنوشت ساز و حساس است : اول – هر حكم و قانونى بايد منطبق با شريعت و آئين مقدس اسلام باشد , و گرنه بى ارزش است . و انطباق قوانين با احكام وظيفه مجتهدين و مقامات بالاى علمى است . پس هركس نمى تواند اسلام شناس باشد و مردم را طبق هواى نفس خويش مثلا به سوى اسلام سوق دهد , اسلامى كه اسلام شناسان غير واقعى ارائه مى دهند اسلام غير واقعى است . محال است فردى عمر خود را در دانشگاه هاى فرانسه و يا آمريكا گذرانده باشد و از اسلام الفبائى بيشترى نداند , ولى با لفاظى و سرهم بندى مطالب بشود اسلام شناس! و اما آن عالمى كه عمرش را در مطالعه كتب فقهى و اصولى گذرانده و سر و كارش با قرآن و سنت است , مرتجع بخوانيم و او را واپس گرا بدانيم , واپس گرائى فقط در دورى از شريعت و دنبال كردن اهواى نفس اماره است به نام آئين !
دوم: دشمنان دين كه هميشه براى مقابله با دين و آئين حق با هم همبستگى دارند و آماده هجوم اند , تا خدا نخواسته باشد هرگز به هواى نفس خود نمى رسند و كارى را از پيش نمى برند و قطعا خداوند ياور پرهيزكاران و مومنان متعهد است , پس براى اينكه در دنيا و آخرت پيروز و روسفيد شويم چاره اى جز تقوا نداريم , بايد با تقوا پيش برد كه سعادت دنيا و آخرت در تقواست و بس . خداوندا ما را توفيق ده تا لباس تقوا را براى هميشه در بر كنيم و پارسا گرديم . آمين رب العالمين .

 

/

نگاهى به رويدادها

نگاهى به رويدادها

جهان اسلام

صهيونيست ها سه شهر فلسطينى را در پى انحلال كميته حقيقت ياب جنين به اشغال نظامى درآوردند.(14/2/81)
دكتر رمضان عبدالله دبير كل جهاد اسلامى فلسطين: تنها راه آزادى فلسطين ادامه راه امام حسين(ع) است.(16/2/81)
قبايل پاكستانى, نظاميان امريكايى را به حمله انتحارى تهديد كردند.
15 صهيونيست در عمليات شهادت طلبانه فلسطينى ها به هلاكت رسيدند.(18/2/ 81)
تظاهرات ده هزار اسرائيلى در تل آويو عليه جنگ طلبى شارون انجام شد.
اسلامگرايان در انتخابات شهردارىهاى بحرين پيروز شدند.(22/2/81)
عرفات به خواسته اسرائيل براى تغيير در تشكيلات خودگردان تن داد.(26/2/ 81)
عمليات شهادت طلبانه در امن ترين شهر اسرائيل سه كشته و 56 مجروح بر جاى گذاشت.(30/2/81)
در جريان يك عمليات شهادت طلبانه در شمال تل آويو 4 صهيونيست به هلاكت رسيده و بيش از 40 نفر ديگر زخمى شدند.(2/3/81)
نظاميان صهيونيست 3 فرمانده گردان هاى شهداى الاقصى را دستگير كردند.(7/3/ 81)
صهيونيست ها 1000 فلسطينى را در نابلس دستگير كردند.(11/3/81)
اسرائيل از امريكا خواست رهبرى سركوب انتفاضه را بر عهده بگيرد.
بوش: فرهنگ امريكايى را بايد در كشورهاى اسلامى گسترش دهيم.(13/3/81)
در عمليات شهادت طلبانه يك مبارز فلسطينى اتوبوس 12 تنى حامل صهيونيست ها به طور كامل منهدم شد و تمام سرنشينان آن كشته يا زخمى شدند.(16/3/81)

داخلى

14 كارگر نمونه كشور معرفى شدند.(14/2/81)
از روزنامه ((ايران)) رفع توقيف شد.(15/2/81)
پيكر شش تن از دانشآموزان حادثه پارك شهر در بهشت زهرا در ميان غم و اندوه مردم و همكلاسى هاى آنها به خاك سپرده شد.
خاتمى: جمهورى اسلامى ايران زير بار تهديدات امريكا نخواهد رفت.(16/2/ 81)
رهبر انقلاب در پيامى به مناسبت حادثه پارك شهر: مقصران را مجازات كنيد تا مايه عبرت شود.
خاتمى: شوراهاى شهر باند بازى را كنار بگذارند.(17/2/81)
70 نماينده پيشنهاد لغو خودگردانى بيمارستان ها را به هيإت رئيسه مجلس ارائه كردند.(18/2/81)
رئيس قوه قضائيه: نمايندگان اگر چند شب به زندان بروند در تصويب لوايح جايگزين حبس تسريع مى كنند.
محاكمه متهمان حادثه پارك شهر آغاز شد.(19/2/81)
وزير امورخارجه: هيچ زمينه اى براى مذاكره با امريكا وجود ندارد و آنها نمى توانند اراده خود را بر ما تحميل كنند.
ممنوعيت ورود ايرانى ها به امريكا با تصويب كنگره قطعى شد.
توطئه هواپيماربايى در مسير كرمان ـ تهران ناكام ماند.(22/2/81)
هزاران نامه مردم به رئيس جمهور در نخستين روز سفر به مازندران ارائه شد.
سد كرج پر شد.
بزرگترين سكوى توليد گاز كشور در بوشهر ساخته شد.(24/2/81)
دبير شوراى امنيت ملى: دخالت بيگانگان در قلمرو خزر خطرآفرين شده است.
سه تن از مراجع عظام تقليد: پيوستن ايران به كنوانسيون بين المللى زنان, خلاف شرع است.(25/2/81)
خاتمى: دولت امريكا جهان را به سوى جنگ و نابودى هدايت مى كند.
جمهورى اسلامى ايران به توافق روسيه و قزاقستان درباه درياى خزر اعتراض كرد. (26/2/81)
خاتمى: حل نشدن مشكلات به خاطر كم تجربگى و از دست دادن فرصت هاست.
آيت الله مشكينى: اصلاحات امريكايى را هرگز نمى پذيريم, اگر كسى بخواهد مسير امام و انقلاب را تغيير دهد, اول كسى كه خونش را در اين مسير مى دهد من هستم.(28 /2/81)
مجمع تشخيص مصلحت نظام ميزان سرمايه گذارى خارجى را تصويب كرد.(29/2/ 81)
رهبر انقلاب در ديدار حيدر على اف: دو كشور ايران و آذربايجان در طول تاريخ يك ملت بوده اند.
در پى موضع ضد ايرانى بلر كاردار انگليس به وزارت امورخارجه احضار شد.(30/ 2/81)
مردم ايران به ياد شهداى فلسطين هزاران شمع روشن كردند.
پيكان, قهرمان واليبال آسيا شد.
800 پرونده تخلف در دستگاههاى دولتى به ديوان محاسبات رفت.
وزير اطلاعات: موضوع مذاكره با امريكا صرفا يك شايعه است. (31/2/81)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور و اعضاى شوراى عالى اشتغال: مبارزه با فساد اقتصادى بى حضور دولت به جايى نمى رسد.
آيه الله هاشمى رفسنجانى: زير سوال بردن دستاوردهاى دفاع مقدس ظلم بزرگى به انقلاب اسلامى است.(1/3/81)
به علت كوتاهى نظام بانكى و سازمان مديريت, اعتبار 450 ميليارد تومانى اشتغال راكد مانده است.
رهبر انقلاب: مذاكراه در رابطه با امريكا خيانت و حماقت است.
رهبر انقلاب: طرفداران مذاكره با امريكا الفباى سياست و غيرت را نمى دانند.(2 /3/81)
مدير عامل بانك رفاه كارگران به اتهام اختلاس و ارتشإ زندانى شد.
آيت الله هاشمى رفسنجانى: بايد يكبار ديگر پوزه امريكا را به خاك بماليم.(4 /3/81)
صندوق ضمانت صادرات: جزايرى با سند جعلى 50 ميليون دلار هم از بانك رفاه گرفته است.
دانشجويان به سكوت وزارت علوم در برابر حركت هاى ضد ارزشى در دانشگاه ها اعتراض كردند.(6/3/81)
رئيس مجلس از تإسيسات گازى پارس جنوبى بازديد كرد.
حوزه علميه قم خط سازش با امريكا را محكوم كرد.
رئيس قوه قضائيه دستور رسيدگى به پرونده هاى رباخوارى را صادر كرد.(7/3/ 81)
رهبر انقلاب: مجلس با تصويب قانون, جلوى تبعيض ها را بگيرد.(8/3/81)
تدوين دايره المعارف بزرگ امام خمينى آغاز شد.
رهبر انقلاب: ملت فلسطين بى نتيجه بودن مذاكره با دشمن را با تمام وجود درك كرده است.
خاتمى: مذاكره با امريكا بى اعتنايى به عزت ملت ايران است.(11/3/81)
در سيزدهمين سالگرد ارتحال امام خمينى(ره) تجمع بزرگ مردمى براى دفاع از خط امام برگزار مى شود.
استاندارى فارس از يك ماجراى ساختگى شكنجه پرده برداشت.
زورآزمايى جناح هاى مجلس به ابقاى وزير مسكن انجاميد.(13/3/81)
رهبر انقلاب: اصول انقلاب محور وحدت است دنبال چيز ديگرى نگرديد.
خاتمى: ادامه راه امام در پايبندى همه جانبه به قانون اساسى است.(16/3/ 81)

خارجى

كنگره امريكا در تإييد جنايات اسرائيل قطعنامه صادر كرد.
لندن: حاكميت اسپانيا بر جبل الطارق را نمى پذيريم.(14/2/81)
آزمايش مشترك امريكا و هند پس از 40 سال برگزار مى شود.(15/2/81)
شيراك براى 5 سال ديگر در كاخ اليزه ماند.
امريكا از عضويت در دادگاه جزايى بين المللى خارج شد.
امريكا: رهبر فلسطين را ما بايد انتخاب كنيم.(16/2/81)
رئيس جمهور كره جنوبى به خاطر فساد پسرانش از مردم پوزش خواست.(17/2/ 81)
خاخام يهودى: اسرائيل طبق وعده تورات نابود خواهد شد.
131 مسافر در سانحه سقوط دو هواپيماى مصرى و چينى جان باختند.(18/2/ 81)
11 نظامى فرانسوى در انفجار كراچى جان باختند.(19/2/81)
انفجار 3 بمب كارخانه كوكاكولا در هند را لرزاند.(24/2/81)
امريكا دارايى هاى عرفات و ساف را مسدود مى كند.
روسيه و 5 جمهورى آسياى مركزى پيمان نظامى امضا كردند.(25/2/81)
كاخ سفيد پيشنهاد كارتر براى لغو تحريم هاى كوبا را نپذيرفت.
پايگاه دريايى روسيه در ويتنام پس از 23 سال تخليه شد.(26/2/81)
هليكوپترهاى امريكايى به جشن عروسى افغان ها حمله كردند و در جريان آن 15 افغانى كشته شدند.(28/2/81)
هند سفير پاكستان را اخراج كرد.
ارمنستان: در روابط با ايران به تحريم هاى امريكا اهميت نمى دهيم.(29/2/ 81)
معاون بوش: تكرار حادثه 11 سپتامبر در امريكا قطعى است.(30/2/81)
درگيرى نظامى ميان نيروهاى حكمتيار و كرزاى در شرق افغانستان به وقوع پيوست.
بوش: تحريم هاى كوبا تا استقرار اقتصاد سرمايه دارى در اين كشور ادامه مى يابد.(31/2/81)
قرقيزستان و تاجيكستان به منازعات مرزى خود با چين پايان دادند.(1/3/ 81)
ارمنستان: اراضى تصرف شده جمهورى آذربايجان را پس نخواهيم داد.
آلمان ها پرچم امريكا را آتش زدند.
پوتين به خواسته ضد ايرانى بوش پاسخ منفى داد.(4/3/81)
رئيس دوما از حزب كمونيست روسيه اخراج شد.(5/3/81)
فرانسوىها با آتش زدن پرچم امريكا از بوش استقبال كردند.
كانديداى دست راستى هاى كلمبيا در انتخابات رياست جمهورى به پيروزى رسيدند. (6/3/81)
عراق هواپيماى جاسوسى بدون سرنشين امريكا را مجبور به فرود كرد.
مردم تونس به تمديد دوره رياست جمهورى بن على رإى دادند.
روسيه امروز به عضويت ناتو درمىآيد.(7/3/81)
اف بى آى براى دخالت در زندگى شخصى افراد اختيار تام گرفت.
ترور رئيس جمهور روسيه نافرجام ماند.(11/3/81)
كاسترو: هيچ مقام كوبايى اندوخته بانكى ندارد.
اعتراض مردم امريكا عليه اعطاى اختيارات ويژه به اف بى آى بالا گرفت.(12/3 /81)
احتمال ابقاى احمد كرزاى در دولت آينده افغانستان قوت گرفت.
بوش: فرهنگ امريكايى را بايد در كشورهاى اسلامى گسترش دهيم.(13/3/81)
((سيا)) يك گروه فوق سرى براى ترورهاى بين المللى تشكيل داد.(16/3/81)

 

/

گفته ها و نوشته ها حكايتهاى خواندنى

گفته ها و نوشته ها

دنيا سراى گذر

اى مردم! دنيا سراى گذر است و آخرت خانه قرار و ابدى, پس از گذرگاه خويش براى سرمنزل ابدى, توشه بگيريد و پرده خويش را پيش كسى كه به اسرارتان آگاه است, ندريد.

(نهج البلاغه, خطبه203)

اولياى الهى

همانا دوستان خدا آنانى هستند كه باطن دنيا را مى بينند, هنگامى كه مردم فقط به ظاهر آن مى نگرند, و به آينده مى پردازند آن گاه كه مردم به امور زودگذر دنيا مشغولند.

(حليه الاوليإ, ج1, ص10)

مهلت دادن, آزمايش الهى

چه بسا كسانى كه با احسان خداوند به هلاكت و بى خبرى فرو رفته و با پوشانده شدن بديهايشان مغرور مى گردند و بر اثر تعريف و تمجيد, فريب مى خورند و خداوند هيچ كس را به چيزى مانند مهلت دادن آزمايش نكرده است.

(تحف العقول, ص203)

مردم آئينه اند

آئينه اى كه انسان اخلاقش را در آن مى بيند, مردم اند. زيرا خوبيهايش را از دوستانش كه در ميان آنهاست و بديهايش را از دشمنانش كه از مردمند مى بيند.

(ابن ابى الحديد, ج20, ص271)

آرزو را كوتاه كنيد

كسى كه دانست از دوستانش جدا مى شود و در خاك جاى مى گيرد و با حساب روبه رو مى گردد و از آن چه پشت سر گذارده بى نياز مى شود و به آن چه پيش فرستاده نيازمند مى گردد, سزاوار است كه آرزو را كوتاه و تلاش را فراوان كند.
(ابن ابى الحديد, ج20, ص268)

غيرت

غيرت از لوازم محبت است, چه هر كه محب است, بناچار غيور بود. غيرت مند كسى است كه نگاهدار عصمت و آبرو و شرف و عزت است و از قبول اهانت بر عرض خود ابا دارد.

(لغت نامه دهخدا)

 

حسادت و غيرت

حسادت و غيرت دو صفت كاملا متفاوتند و هر كدام ريشه اى جداگانه دارد. ريشه حسادت, خودخواهى و از غرايز و احساسات شخصى مى باشد, ولى غيرت, يك حس اجتماعى و نوعى است و فايده و هدفش متوجه ديگران است. غيرت, نوعى پاسبانى است كه آفرينش… در وجود بشر نهاده است. غيرت, يك شرافت انسانى و يك حساسيت انسانى است نسبت به پاكى و طهارت جامعه, انسان غيور, همان طور كه راضى نمى شود دامن ناموس خودش آلوده گردد, راضى نمى شود دامن ناموس اجتماع هم آلوده شود, زيرا غيرت غير از حسادت است. حسادت, يك امر شخصى و فردى و ناشى از يك سلسله عقده هاى روحى است, اما غيرت, يك احساس و عاطفه نوع بشرى است. اين خود دليل است كه غيرت از خودپرستى ناشى نمى شود.

(مجموعه آثار شهيد مطهرى, ج19, ص415ـ414)

 

امر به معروف و نهى از منكر

اگر بساط امر به معروف و نهى از منكر پيچيده شود و اساس آن برچيده شود, آيات نبوت از ميان مردم برطرف و احكام دين و ملت, ضايع و تلف مى گردد و جهل و نادانى عالم را فرا مى گيرد و ضلالت و گمراهى, آشكار مى شود. آثار شريعت رب العالمين, فراموش و چراغ آيين سيد المرسلين خاموش, فتنه و فساد شايع و ولايات و اهل آن ها نابود وضايع مى گردند.

(معراج السعاده, ص317)

از آنان مباش

از آنانى مباش كه بدون كار نيك, اميد سعادت آخرت را دارند و با درازى آرزو, اميدوار به توبه هستند, در دنيا هم چون زاهدان سخن مى گويند ولى مانند دنياپرستان عمل كنند.

(نهج البلاغه, حكمت150)

كور باطن ترين مردم

كور باطن ترين مردم كسى است كه در دوستى و فضيلت ما اهل بيت كور و در دشمنى و عداوت با ما پافشارى كند, با آن كه گناهى از ما به وى نرسيده مگر آن كه ما او را به سوى حق فراخوانده و ديگران او را به فتنه و ظواهر دنيا دعوت نموده اند, او دعوت ديگران را پذيرفته و در دشمنى با ما اصرار مى ورزد.

(غرر الحكم, ج1, ص206)

اين گونه باشيد!

آگاه باشيد, به راستى كه مومن هميشه سرگرم كار خويش است و ديگران از او در آسايشند, چون شب فرا رسد صورت خود را بر زمين گذارد و با كريم ترين اعضايش خدا را سجده كند, و با خالق خود مناجات مى كند كه او را از آتش جهنم نجات دهد. پس شما اين گونه باشيد.

(مستدرك نهج البلاغه, ص182)

هيبت باطن و هيإت ظاهر

يكى از بزرگان قريش, هرگاه كه بر فراخى بود, جامه اى كهنه همى پوشيد و زمانى كه تنگدست بود, نيك ترين لباس خويش همى پوشيد. بر او عيب گرفتند, گفت: زمانى كه در حال فراخيم جامه اى همى پوشم كه هيبت آورد و زمانى كه تنگ دستم, به هيإت ظاهر خود را آرايم.

(كشكول شيخ بهايى, ص572)

رفع حاجت مومن

شخصى به خدمت امام حسن عليه السلام كه در حال اعتكاف بود آمد و گفت يابن رسول الله هزار دينار از فلان كس در ذمه من است و مرا امان نمى دهد و وعده اش گذشته, مرا از دست او خلاص كن.
امام فرمود: در اين زمان از مال دنيا پيش من چيزى نيست.
مرد گفت: از او درخواست امان و مهلت كن.
حضرت اعتكاف را قطع نموده به خانه طلبكار رفت.
ابن عباس در راه به آن حضرت برخورد و گفت:
اى پسر رسولخدا(ص) تو در اعتكاف بودى, چگونه برون شدى؟!
امام فرمود: كه پدرم از قول رسول خدا(ص) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: هر كس حاجت برادر خود را برآورد, با ثواب هفتاد سال عبادت برابر باشد.

(جامع التمثيل, ص86)

 

/

پاسخ به پرسش ها

پاسخ به پرسش ها

1 ـ حور العين چيست؟

O سوال: در دعاى معروف كه بعد از نمازها خوانده مى شود آمده: ((و زوجنى من الحور العين; خدايا ازدواج مرا با حورالعين فراهم كن)) منظور از حورالعين چيست؟
و اگر چنان كه معروف است منظور از آن, زنان زيباى بهشتى باشد, خواندن اين دعا براى زنان, بى مورد خواهد بود, پس چرا آنها نيز اين دعا را مى خوانند؟

O پاسخ:

در قرآن نيز جمله ((حور عين)) در دو مورد به عنوان يكى از نعمت هاى بهشتى كه خداوند به مقربان و پرهيزكاران درگاهش از زن و مرد عطا مى فرمايد آمده است(1) و در دعاهاى بسيار, از جمله دعاهاى هر شب ماه رمضان بعد از دعاى افتتاح نيز همين مطلب آمده, تا آن جا كه مى خوانيم:
((و من الحور العين برحمتك فزوجنا; خدايا به لطف خودت از حوريان خود به ما تزويج كن.))
واژه حور از نظر لغت جمع حورإ (زن زيباچشم) و جمع احور (مرد زيبا چشم) آمده و به مرد و زنى مى گويند كه سياهى چشم او كاملا مشكى, و سفيدى آن كاملا شفاف است, و واژه عين جمع عينإ و جمع اعين به معنى درشت چشم از زن و مرد مى باشد, و از آن جا كه زيبايى انسان بيش از همه در چشمان او است, روى اين مسإله مخصوص, تكيه شده است, بعضى نيز گفته اند: واژه حور از ماده حيرت است, يعنى آنها ـ خواه مرد, خواه زن ـ آن چنان زيبا هستند كه ديدار آنها موجب حيرت مى گردد.(2) بنابراين برخلاف آن چه شهرت يافته, حورالعين اختصاص به زنان بهشتى ندارد, بلكه شامل زن و مرد زيبا خواهد شد, و در نتيجه هم براى زن و هم براى مرد روا است كه از درگاه خداوند ازدواج با حورالعين در بهشت را از درگاه خدا بخواهند.

2ـ حديث ((من طلبنى وجدنى))

O سوال:
حديث معروفى, به عنوان حديث قدسى, به ويژه در رابطه با شهيدان نقل مى شود, و در بسيارى از وصيت نامه هاى شهداى ايران در جنگ تحميلى ايران و عراق, آمده است, و متن حديث چنين مى باشد كه خداوند مى فرمايد:
((من طلبنى وجدنى, و من وجدنى عرفنى, و من عرفنى احبنى, و من احبنى عشقنى, و من عشقنى عشقته, و من عشقته قتلته, و من قتلته فعلى ديته, و من على ديته فانا ديته; كسى كه مرا طلب كند, مرا مى يابد, و كسى كه مرا يافت, مرا مى شناسد, و كسى كه مرا شناخت مرا دوست مى دارد, و كسى كه مرا دوست داشت, عاشق من مى شود, و كسى كه عاشق من شد, من عاشق او مى شوم, و كسى كه من عاشق او شدم, او را كشته ام, و كسى كه من او را كشتم, پرداخت ديه او بر عهده من است, و كسى كه ديه اش بر عهده من است, من خودم ديه او مى باشم.))
در مورد اين حديث چند سوال مطرح است:
1ـ آيا مدركى مورد اعتماد دارد؟
2ـ بر فرض صحت حديث, معنى جمله ((من او را مى كشم)) چيست؟
3ـ معنى ديه او خودم مى باشم چيست؟

O پاسخ:

اين حديث را محقق و محدث بزرگ فيض كاشانى (متوفاى سال 1091 هـ.ق) در كتاب خود به نام كلمات مكنونه(3) نقل نموده است و نيز محدثين ديگرى مانند مرحوم آيت الله سيد نورالله جزائرى (متوفاى سال 1384 هـ.ق) آن را به عنوان حديث قدسى در كتاب خود الخصائص الزينبيه, نقل نموده است.
بنابراين, حديث فوق داراى مدارك خوب است.
و در مورد پاسخ به سوال دوم (من او را مى كشم) بايد توجه داشت كه اين حديث قدسى و عرفانى معنى بلند پايه دارد, شايد معنى اين جمله ـ چنان كه ظاهر آن همين است ـ اين باشد كه اگر كسى تمام مقام معنويش به حدى برسد كه من عاشق او شوم, توفيقات سرشار به او عنايت مى كنم به حدى كه او در راه من به مقام عالى شهادت برسد, و در حقيقت كشته شدن او به اعطاى توفيق از ناحيه من بوده, گويى من او را كشته ام, چنان كه در مورد امام حسين(ع) نقل شده, در لحظات آخر شهادت, با خداوند چنين مناجات مى كرد:
ولو قطعتنى فى الحب اربا لما حن الفواد الى سواكا
((خدايا اگر در راه عشق به تو, تو مرا قطعه قطعه كنى, روح و روان من به غير تو تمايل نمى يابد.))
در اين سخن, امام حسين(ع) قطعه قطعه شدن خود را به خدا نسبت داده است, كه همان معنى توفيق كاملى است كه از ناحيه خداوند به بندگان صالحش مى رسد.
و در مورد پاسخ به سوال سوم (ديه او خودم هستم) مى توان چنين گفت كه مثل آن كسى كه در پرتو عشق سرشار الهى, فداى خدا مى شود, و رضاى خدا را بر همه چيز مقدم مى دارد, مانند قطره اى كه به اقيانوس بيفتد, در ميان اقيانوس فانى مى شود و جزء اقيانوس مى گردد, گويى خداوند در وجود او متجلى مى شود, و او مظهر خدا مى گردد, آرى چنين عشقى مى تواند انسان را به چنان قرب خاص خدا برساند, مانند عشق حضرت على(ع) به خدا كه در ضمن مناجات عرض مى كرد:
((الهى لو ادخلتنى نارك لم اقل إنها نار, اقول انها جنتى لان رضاك جنتى; اى معبود من! هر گاه تو مرا در آتش دوزخت وارد سازى نمى گويم آن آتش است, بلكه مى گويم آن بهشت من است, زيرا خشنودى تو بهشت من مى باشد.))(4)
توضيح تكميلى اين كه: گاهى جزاى اعمال نيك, ذات پاك خدا است, چرا كه اخلاص كامل, عشق سرشار بنده, و جان نثارى عارفانه او در راه خدا, قلب او را حرم خدا مى كند, او را به نزديك ترين قرب مخصوص خدا مى رساند, به طورى كه او خداگونه مى شود, گرچه بنده خدا است. چنان كه در مورد روزه گرفتن كه آميخته با اخلاص است, صاحبش را به مقامى مى رساند كه خداوند مى فرمايد: ((الصوم لى و انا اجزى به; روزه از آن من است, و من خودم جزاى آن هستم.))(5) كوتاه سخن آن كه بنده مى تواند در پرتو انوار الهى و عشق كامل به خدا آن چنان فانى ذات خدا گردد كه همه حجاب هاى بين او و خدا برداشته شود, و او شعاعى از نور الهى گردد.

3ـ مرگ قبل از مرگ چيست؟

O سوال:
در حديث شريف از پيامبر(ص) (يا امامان معصوم) آمده كه فرمودند: ((موتوا قبل ان تموتوا; بميريد پيش از آن كه به مرگ طبيعى بميريد؟))(6) منظور از اين سخن چيست؟

O پاسخ:

اميرمومنان على(ع) در فرازى از يكى از خطبه هايش در توصيف سالك الى الله و پوينده راه خدا مى فرمايد: ((قد احيا عقله و امات نفسه, حتى دق جليله, و لطف غليظه; عقلش را زنده ساخته, و شهواتش را ميرانده است, تا آن جا كه جسمش به لاغرى گراييده, و خشونت اخلاقش به لطافت و مهرورزى تبديل گشته است.))(7)
با توجه به اين بيان, مرگ قبل از مرگ طبيعى عبارت است از اين كه انسان عقلش را بر سراسر وجود خود حاكم گرداند, و هوس هاى نفسانى انحراف گر خود را بميراند و پژمرده كند.
علامه مجلسى(ره) در اين راستا مى فرمايد: ((ميراندن نفس آن است كه انسان آن را مقهور عقلش قرار دهد, به گونه اى كه همه حركات و سكناتش در تحت فرمان عقل قرار گيرد, چنين كسى در رابطه با هوس هاى نفسانى اغواگرش, مرده است, يعنى خواسته هاى نامشروع نفسانى خود را نابوده نموده, چنان كه گفته اند: قبل از مرگ طبيعى بميريد. ))(8) يعنى در تزاحم بين حيات ابدى معنوى با حيات فانى مادى, اولى را بگير و دومى را فداى آن كن تا بر قله سعادت دست يابى.
در معنى حديث مذكور معنى ديگرى نيز نموده اند با توجه به حديث معروفى كه از پيامبر اكرم(ص) نقل شده آن جا كه فرمود: ((الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا; مردم در خوابند, هنگامى كه مردند بيدار مى شوند.))(9)
بنابراين, حديث مورد سوال به اين معنى است, همان گونه كه انسان بعد از مرگ, متنبه مى شود, و پرده هاى غرور از او دور شده, و چشم دلش باز مى گردد و همه چيز را مى بيند, اكنون نيز شما قبل از مرگ طبيعى, متنبه شويد, و پرده ها و حجاب هاى غرور و غفلت را بدريد, و بيدار و هوشيار گرديد, مباد قفس ماديت شما را از فضاى وسيع و معطر ملكوت غافل سازد. چنان كه از حضرت عيسى (ع) نقل شده فرمود: ((لم يلج ملكوت السموات من لم يولد مرتين; كسى كه دو بار زاييده نشود, به ملكوت آسمان ها راه نيابد.))(10)
توضيح بيشتر اين كه: مولانا در كتاب مثنوى به اين مطلب با اين بيان اشاره كرده كه از پيامبر(ص) سوال مى كردند قيامت چه وقت است؟ و چقدر راه تا قيامت مانده است؟
پيامبر(ص) با زبان حال به آنها فرمود: در خودت قيامت به طور نقد, وجود دارد, چرا در آيينه وجودت, آن را نمى بينى, و از آن سوال نمى كنى, در حقيقت حضرت محمد(ص) دو بار زاييده, و زاده ثانى است, و نشئه دنيا و آخرت را با هم مى نگرد و رمز ((بمير قبل از آن كه به مرگ طبيعى بميرى)) همين است.
زاده ثانى است احمد در جهان صد قيامت بود او اندر عيان
زو قيامت را همى پرسيده اند كى قيامت تا قيامت راه چند؟
با زبان حال مى گفتى بسى كه زمحشر حشر را پرسد كسى؟
بهر اين گفت آن رسول خوش پيام رمز موتوا قبل موت يا كرام
همچنان كه مرده ام من قبل موت زآن طرف آورده ام ز اين صيت و صوت
پس قيامت شو, قيامت را ببين ديدن هر چيز را شرط است اين
عقل گردى عقل را دانى كمال عشق گردى عشق را بينى جمال
نار گردى نار را دانى يقين نور گردى هم بدانى آن و اين(11) آرى اگر بخواهى عقل را درك كنى, بايد وجودت را به عقل بسپارى, مانند عشق كه تا عاشق نشوى, جمال عشق را نخواهى ديد, و تا آتش نشوى, آتش را به طور حقيقى نخواهى يافت, و تا نور نشوى, هيچ چيز را درك نمى كنى. در حقيقت مى توان گفت: كسانى كه بار دوم در اين دنيا زاييده شده اند, يعنى حيات و شخصيت وابسته به كمال ماوراى طبيعت را به دست آورده اند, لحظه نفى همان حيات طبيعى است كه براى دسته ديگر لحظه مثبت مى باشد. (12)

پى نوشت ها :
1 . واقعه, ;22 دخان, 156.
2 . تفسير ابوالفتوح رازى, ج11, ذيل آيه 32 واقعه.
3 . كلمات مكنونه, چاپ سنگى, ص77 ـ 76.
4 . چهارده معصوم, تإليف عمادزاده, ص400.
5 . بحارالانوار, ج96, ص349. فقيه و متكلم و محقق نامدار اسلام فاضل مقداد (متوفاى سال 826 هـ.ق) در كتاب ((نضد القواعد الفقهيه)) مى نويسد: ((واژه اجزى به, اگر به فعل معلوم (اجزى به) خوانده شود, يعنى من پاداش روزه دار را مى دهم, و اگر به فعل مجهول (اجزى به) خوانده شود, يعنى من خودم جزاى روزه دار هستم, يعنى او به لقإ و رضوان خدا مى رسد. (بحار, ج96, ص251, پاورقى)
6 . بحارالانوار, ج72, ص59.
7 . نهج البلاغه, خطبه220.
8 . بحارالانوار, ج69, ص317.
9 . همان, ج50, ص134.
10 . شرح انقروى بر مثنوى, دفتر سوم, در تفسير اين شعر مولانا:
چون دوم بار آدميزاده بزاد پاى خود بر فرق علت ها نهاد
طبق نقل از تفسير و نقد و تحليل مثنوى, از: محمد تقى جعفرى, ج13, ص278.
11 . ديوان مثنوى, به خط ميرخانى, دفتر ششم, ص549.
12 . تفسير و نقد و تحليل بر مثنوى, ج13, ص 280 و 286.

 

/

حقيقت هميشه زنده 2 زندگي، انديشه امام خمينى

حقيقت هميشه زنده
(زندگى, انديشه و اخلاق امام خمينى)
قسمت دوم

غلامرضا گلى زواره

بر مسند تدريس

گر چه اساتيد مورد اشاره نقش مهمى در تربيت علمى و فكرى و تكوين شخصيت ايشان به عنوان حكيم عارف و فقيه فرزانه, را عهده دار گرديدند اما آن وجود با بركت به مدد تقوا و پارسايى به دانش خويش افزودند و بااستعانت از خداوند متعال به كشف نكات علمى كاملا ابتكارى در قلمرو تدريس و تحقيق نائل شدند چنانچه در مبحثى از رسائل هنگام تدريس فرموده بودند: اين مبحث را كه اكنون براى شما تدريس مى كنم نه خوانده ام و نه مباحثه كرده ام و يكى از علمايى كه در نجف محضر ايشان را درك كرده بود, خاطرنشان ساخت:
قبل از آمدن امام به نجف اشرف باور نمى كرديم در قلمرو علوم اسلامى حرف تازه اى باشد كه نشنيده باشيم ولى آنگاه كه ايشان به عتبات (به عنوان محل تبعيد) انتقال يافتند و درس را شروع كردند دريافتيم كه مطالب علمى و پر ارزشى وجود دارد كه نشنيده ايم. (1)
امام تدريس خارج فقه و اصول را در سال 1364هـ.ق هم زمان با ورود حضرت آيه الله بروجردى به قم شروع نمود كه به زودى حوزه درسى ايشان يكى از مهمترين و پرجمعيت ترين حوزه هاى درسى آن روز را تشكيل داد, و روش ابتكارى آن مدرس وارسته مورد توجه محافل علمى و اهل فضل قرار گرفت و چون در سطح بالايى قرار داشت شركت كنندگان معمولا افرادى بودند كه چندين سال سابقه حضور در دروس خارج را داشتند. (2)
درس اصول در مسجد سلماسى قم و درس فقه در مسجد محمديه (سه راه موزه) كه آن زمان كوچكتر از وضع كنونى بود برگزار مى شد, روزبه روز به جمعيت شاگردان افزوده مى شد تا آن كه به دليل تنگى فضا درس فقه را امام خمينى در مسجد اعظم تدريس كردند. در مسجد سلماسى نيز چندين نوبت حاضرين جابجا مى شدند تا فشرده تر بنشينند و برخى از استفاده كنندگان كه در كوچه بودند به داخل مسجد بيايند.(3) در نجف نيز امام تدريس فقه را در مسجد شيخ انصارى كه مملو از جمعيت بود شروع نمودند و در شيوه تدريس فقه تحولى ژرف و اساسى ايجاد كرده و آن را از شكل تقليدى به حالت تحقيقى درآوردند.(4) امام در تدريس فقه از بين دو روش دقت و تتبع, شيوه اول را بر سبك دوم ترجيح داده و در نخستين وهله با مسئله بطور ريشه اى برخوردكرده و بعد از بررسى نظرات مخالف و موافق اگر نكته اى روايتى بود گاهى تمام آن را خوانده, بررسى نموده و دسته بندى مى كردند. در جلسات درسى امام علاوه بر ارائه مطالب پرمحتوا و نكته هاى بديع, مسائلى را عنوان مى نمودند كه از مقام معنوى ايشان حكايت داشت, توحيد و توكل در كلامش موج مى زد و مرواريدهاى آرامش و اطمينان را در جلسات منتشر مى كرد.(5)
درس اصول امام, متجاوز از پانصد طلبه بااستعداد و خوش فكر را كه بسيارى از آنان تحصيلات دانشگاهى داشتند گردآورده بود. درس فقه نيز چنين ويژگى را داشت و به طور حتم همين درس ها افكار علمى و اصلاحى امام را به شيفتگان معارف ناب تشيع انتقال مى داد و بايد جلسات مزبور را شالوده و زيربناى نهضت اسلامى دانست و بسيارى از تربيت شدگان امام صرف نظر از شاگردى, مريدان واقعى آن وجود بابركت بودند و در صف مقدم انقلاب اسلامى قرار گرفتند و فريادى را كه اين معلم كبير در راه تجديد عظمت اسلام و احياى هويت تشيع عليه رژيم استبدادى و عوامل استكبار سرداده بود, به گوش مردم ايران و حتى مسلمانان ساير سرزمين ها رسانيدند.
امام ضمن اين كه در چندين رشته از معارف و علوم اسلام مهارت و تسلط در سطح عالى و فوق العاده داشت به هيچ عنوان در هنگام طرح مباحث يكى از اين رشته ها, آن را با مباحث ديگر نمىآميخت. وقتى از اصول صحبت مى شد صاحب نظران, ايشان را از اصوليين مبرز معاصر مى دانستند و چون از مراتب علمى آن نامدار عرصه حكمت و معرفت در علوم عقلى سخن به ميان مىآمد افراد زيادى ايشان را يكه تاز ميدان فلسفه معرفى مى كردند و در برابر افق فكرى امام در بررسى مسايل پيچيده علوم عقلى سر تعظيم فرود مىآوردند.(6) دوران جوانى امام با شرايطى آشفته توام بود. جريانات انحرافى, تجددگرايى, تصوف افراطى و ماركسيسم از يك سو و تبليغ فلسفه ستيزى و حكمت زدايى از سوى برخى متحجران, مقدس نما و مغرضان از طرف ديگر, شرايطى نگران كننده را بر محافل علمى و دينى حاكم كرده بود. امام براى خنثى كردن اين ناگوارىها و مبارزه با آفت هاى مخربى كه در گلستان انديشه تكثير سرطانى و غيرعقلانى داشتند به تلاشى اساسى دست زدند و آن تدريس فلسفه بود و پرورش فاضلانى كه بتوانند با مسلح شدن به اين روش علمى در مقابل افكار پوچ و تندبادهاى مخالفان حكمت بايستند و لذا تدريس حكمت را از سال 1324 ه.ش شروع كردند كه تا سال 1327هـ.ش كه حكيم ميرزا مهدى آشتيانى به قم آمد به احترام ايشان درس معقول را ترك نمودند و بعد از اين كه نامبرده به دلايلى قم را ترك كرد امام به تدريس قسمت معاد اسفار براى آيات گرام شهيد مطهرى و جوادى آملى و برخى ديگر از فضلا مبادرت نمودند.(7) ايشان در مدرسه فيضيه منظومه حكمت و در منزل, اسفار ملاصدرا را درس مى گفتند, نظرشان اين بود كه سطح اين دروس بالاست و نبايد هر كسى در آنها شركت كند (8) و گويا فرموده بودند: كسانى كه به درس فلسفه حاضر مى شوند بايد مطالب كفايه مرحوم آخوند خراسانى را بخوبى درك كرده باشند(9) امام مقيد بود در مجلس درسشان افراد فاضل و معتقد راستين حضور يابند و بااين وجود با امتحان كتبى و شفاهى كه مرتب از شاگردان درس فلسفه به عمل مىآورد. آنان را ارزيابى مى نموده و اگر فردى شايستگى آموختن اين علم را نداشت از شركت وى در درس حكمت جلوگيرى مى كرد و در مواقعى از تدريس امتناع مى نمود تا افراد كم جنبه و ناباب مجلس درس را ترك گويند.(10)
كيفيت تدريس امام به گونه اى بود كه شاگرد را به بحث و گفتگو و استخراج مطالب علمى فرا مى خواند و همواره مى كوشيدند طلبه ها به گونه اى تربيت شوند كه در مسائل علمى و دينى تابع برهان و استدلال باشند و در عرصه هاى معرفتى گامى به سوى آگاهى هاى رشد دهنده بردارند و به شاگردان فرصت مى دادند تا در درسشان اشكال بگيرند و نظرات علما را مورد نقد و بررسى قرار دهند و نظرى ابتكارى ارائه دهند و دانش پژوه و محقق بار آيند. درس اخلاق امام علاوه بر بعد معنوى و عرفانى صبغه اى اجتماعى و سياسى داشت و در واقع ايشان مى خواست با اين درس ضمن تعليم مكارم اخلاقى و مبارزه با آفات نفسانى زمينه هاى فكرى و تربيتى لازم را براى مبارزه با ستم و توفان تهاجم استكبار در بين شاگردان پديد آورد و نيز از گرفتار شدن جامعه در دام هاى الوانى كه دستگاه استبداد گسترده بود جلوگيرى كند, به همين دليل شهربانى قم با دستور رضاخان به تعطيل نمودن درس اخلاق امام مبادرت نمود كه البته با سقوط رضا خان اين درس در مدرسه فيضيه برگزار شد و هشت سال استمرار يافت. (11) متفكر شهيد آيه الله مطهرى در مورد تإييد بيانات اخلاقى امام چنين مى نويسد:
((… اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از مقدمات فارغ نشده بودم و شايستگى ورود در معقولات را نداشتم, اما درس اخلاقى كه وسيله شخصيت محبوبم در هر پنج شنبه و جمعه گفته مى شد و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمى… بدون هيچ اغراق و مبالغه اى اين درس مرا آن چنان به وجد مىآورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خود را شديدا تحت تإثير آن مى يافتم, بخش مهمى از شخصيت فكرى و روحى من در آن درس و سپس در درس هاى ديگر ـ كه در طى دوازده سال از آن استاد الهى فراگرفتم ـ انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و مى دانم. راستى كه او روح قدس الهى بود…))(12)
برخورد امام با شاگردان بسيار متين و تشويقآميز بود و سعى داشتند شخصيت علمى توإم با اتكإ به نفس را در فراگيران پديد آورند, در بيانات ايشان نسبت به استماع كنندگان, صداقت, دقت و رإفت خاصى مشاهده مى گرديد و اگر امام مطمئن مى گرديد شاگردى براى درس خواندن زحمت مى كشد برايش احترام ويژه اى قائل بود, مايل بودند شاگردان عفيف و با عزت نفس و مستقل تربيت شوند.(13)

تشكيل خانواده

غواصى در اقيانوس معارف و فتح فرازترين قله هاى حكمت و عرفان به هيچ عنوان موجب آن نگشت كه امام خمينى گوشه عزلت اختيار نمايد و راه تجرد و انزوا پيش گيرد, در آن زمان مرحوم آيه الله ميرزا محمدثقفى تهرانى در قم مشغول تحصيل بود و دوست مشترك وى و امام يعنى آيه الله سيد محمد صادق لواسانى كه در اين شهر مقدس به سر مى برد چون متوجه گشت كه امام مى خواهد ازدواج كند به ايشان گفت: حاج آقاثقفى دو يا سه دختر دارند و شما مى توانيد با يكى از آنان وصلت اختيار نمائيد, امام كه در اين زمان 28 بهار را پشت سر نهاده بود پاسخ مثبت داد و فرمود: براى تحقق اين امر خير شما خواستگارى كنيد! مرحوم لواسانى هم پذيرفت و نزد مرحوم آيه الله ثقفى آمد و موضوع را مطرح كرد, نامبرده در پاسخ گفت: از نظر من منعى ندارد ولى بايد خود دختر نيز رضايت دهد, دخترى كه از وى خواستگارى شده بود, پانزده سال داشت و در اولين وهله نسبت به چنين موضوعى از خود اكراه نشان مى داد و گويا قبول نمى كرد. شبى در رويايى راستين امام خمينى را همراه رسول اكرم (ص) و ائمه طاهرين (ع) مشاهده نمود, او پس از اين روياى صادقانه به ازدواج باامام رضايت داد (14) . بدين گونه در سال 1348هـ.ق مطابق 1308 هـ.ش اين دختر كه نامش خديجه خانم (قدس ايران) بود به عقد ازدواج امام خمينى درآمد.
پس از تشكيل خانواده, امام مدتى در تهران ـ در خيابان آب سردارـ اقامت داشتند و سپس به قم عزيمت نمودند و به خانه اى وارد شدند كه همسر امام در آستانه ازدواج آن را در عالم رويا ديده بود.(15)
اين نخستين خانه اى بود كه آيه الله حاج سيد احمد زنجانى به حضرت امام معرفى كرد و آن بزرگوار به مدت شش ماه همراه خانواده در آن سكونت داشت, گويا به دليل كرايه سنگين امام آن را تخليه نمود. دومين خانه كه امام در قم اجاره نمود در محله اى حوالى كوچه عشقعلى بود كه به الونديه شهرت داشت و اكنون اثرى از اين منزل نمى باشد. در 12رجب سال 1349 هـ.ق مطابق 1309 هـ.ش امام خمينى در اين خانه صاحب فرزندى گرديد كه نامش را محمد گذارد و به ياد پدر شهيدش لقب مصطفى را برايش برگزيد و كنيه اش را ابوالحسن نهاد, فرزندى كه به مصداق ((الولد سرابيه)) پس از طى دوران كودكى و نوجوانى به كمالات علمى و فرازين قله هاى حكمت و معرفت دست يافت اما در سحر روز اول آبان 1356 هـ.ش توسط مزدوران رژيم سفاك شاه در نجف و در منزل خويش به شهادت رسيد.(16) اين رويداد گرچه اسف انگيز بود اما طليعه انقلاب اسلامى را نويد داد و به همين دليل امام فقدان او را از الطاف مخفى خداوند تلقى كرد.
حضرت امام خمينى پس از چند بار جابجايى و زندگى در مكانهاى اجاره اى, خانه اى در محله يخچال قاضى قم تهيه نمود كه حدود سيصد متر مساحت دارد و با سبك قديمى و از خشت و گل ساخته شده و در دو سوى حياطش بنايى دو طبقه دارد, ساختمان اول كه در ورودى آن قرار دارد به عنوان بيرونى و ساختمان بعد از حياط به عنوان اندرونى مورد استفاده قرار مى گرفت.
علاوه بر شهيد سيد مصطفى ثمره ازدواج امام با بانو خديجه ثقفى (قدس ايران) هفت فرزند ديگر است: پسرى به نام على كه در چهار سالگى فوت نمود, صديقه مصطفوى (همسر مرحوم آيه الله اشراقى),فريده مصطفوى (همسر جناب آقاى اعرابى),زهرا مصطفوى (همسر آقاى دكتر بروجردى),دخترى به نام سعيده كه در هفت ماهگى درگذشت, حجه الاسلام والمسلمين حاج سيد احمد خمينى كه در تمامى مراحل انقلاب يار پدر و مطيع و در خدمت او بود و در اين راه زحمات طاقت فرسايى را تحمل كرد و سرانجام در اسفند سال 1373هـ.ش رحلت نمود, فرزند آخر(هشتمين اولاد) لطيفه نام داشت كه در سنين كودكى بدرود حيات گفت. (17)
همسر امام خمينى از چهره هاى بارز بانوان معاصر مى باشد كه نقش ارزنده اش در همكارى با امام و نيز عرصه هاى مبارزاتى در جهت پيروزى انقلاب اسلامى ايران ناشناخته مانده است. ايشان در طول مبارزات مستمر و پيگير امام با وجود مصائب گوناگونى كه طى سالهاى متمادى با آنها مواجه گرديد صبورانه ايستاد و سختى ها را بدون اين كه بيمى به دل راه دهد پشت سر نهاد. به عنوان نمونه در ماجراى قيام مقدس پانزدهم خرداد سال 1342 هـ.ش هنگامى كه حضرت امام را عوامل رژيم ستم شاهى دستگير كردند اين بانوى قهرمان با كمال متانت و خونسردى مديريت داخل منزل امام را عهده دار گشت و چنان رفتارى از خود بروز داد كه به قول مرحوم حاج سيد احمد به مردان منزل قوت قلب مى داد.(18) امام با همسرش رابطه عاطفى عميق و شگفتى داشت و هر وقت براى آن وجود بزرگوار حادثه اى چون بيمارى رخ مى داد, نزديكان را فرا مى خواند و سفارش مادر را به آنان مى نمود و از سختى ها و مشقت هايى كه وى تحمل كرده بود, صحبت مى كرد. برخورد امام با همسرش در عين صميميت و محبت بسيار محترمانه بود و به تحكيم خانواده و نقش زن در اين باره اهميت خاصى مى داد, همسرش را به عنوان يك فردى كه بايد در خانه امور تداركاتى را انجام دهد تلقى نمى كرد و او را همراه و همراز و چه بسا هم فكر خويش مى دانست و با ظرافت خاصى به امور خانواده و حرمت گذارى و درك شخصيت همسر توجه و عنايتى ويژه داشت. (19)
امام نسبت به كودكان بسيار صبور و مهربان بود و به هنگام بيمارى آنان به شدت محزون و ناراحت مى گرديد, تإكيد مى نمود بچه ها بايد آزادانه بازى كنند و كمتر به آنان امر و نهى گردد. البته در سن تكليف برخورد ايشان با كودكان و نوجوانان (اعم از فرزندان و نوه ها) تابع مسايل شرعى بود و با كسى در اين مورد شوخى نداشت و حتى بر اين باور بود كه قبل از فرا رسيدن سن تكليف بايد امور شرعى و موازين دينى را در خور فهم كودكان برايشان بازگفت و آنان را براى نماز خواندن و عبادت انجام دادن مهيا كرد. امام همراه با ابراز مهر و محبت نسبت به اهل خانه صراحت و صداقت خاصى داشت به گونه اى كه هيچ كس نمى توانست از عواطف ايشان سوءاستفاده كند. فرزندان و نزديكان امام با اين كه احساس مى كردند ايشان بر ايشان پدرى مهربان, دلسوز و يارى امين مى باشد متوجه اين حقيقت بودند كه امام توقع دارد همه در حريم خويش حركت كنند. يكى از فرزندان ايشان خاطر نشان ساخته است:
امام با افراد خانواده بسيار گرم و مهربان بودند ولى در عين حال به خاطر جذبه اى كه داشتند از آقا حساب مى برديم اما در همان حال با پدر صميمى بوديم, امام همه اولادها را به يك نظر نگاه مى كردند به طورى كه بعداز اين همه سال هنوز متوجه نشده ايم كدام يك از فرزندان را بيشتر از همه دوست داشته اند.(20)
امام در منزل مقيد بودند كارهاى خويش را شخصا انجام دهند و در اين باره به همسر و فرزندانش دستور نمى دادند و با وجود آن كه در جمع آنان بودند, اگر مثلا ليوان آبى مى خواستند و يا احيانا درصدد خوردن داروى خود بودند, شخصا از جا برمى خاستند و كار خويش را انجام مى دادند.امام به خود اجازه نمى دادند حتى به قصد انجام امور عبادى و رعايت موازين دينى, براى اهل خانه زحمت ايجاد كنند; در دل شب هنگامى كه مى خواستند نوافل و آداب مخصوص نماز شب را بجاى آورند از چراغ قوه اى كوچك استفاده مى نمودند كه تنها جلو پايشان را روشن كندو به آرامى راه مى رفتند كه مبادا ديگران بيدار شوند و آرامش آنان بهم بخورد.(21) در شب هاى تابستان كه روى پشت بام خانه در نجف مى خوابيدند اگر متوجه مى شدند چراغى در طبقات پايين خانه روشن است واز اين بابت اسراف مى شود خود از جاى برمى خاستند و چندين پله را طى مى كردند و چراغ را خاموش مى كردند يا اگر شير آب چكه مى نمود مى بستند. امام با وجود جامعيت علمى و تلاشهاى گسترده و عميق در عرصه هاى اجتماعى و سياسى در مصاف با استبداد و استكبار و حالات عرفانى فوق العاده اى كه از راه تزكيه و پرهيزگارى به دست آورده بود با اعضاى خانواده هيچ گونه فاصله اى را احساس نمى نمود و در عمل نشان داد در برخورد با همسر و فرزندان و خويشاوندان مى توان سيره اهل بيت عصمت و طهارت (ع) را بيان نمود و اين شيوه سالم و رابطه منطقى و عاطفى با خانواده را به افراد جامعه آموخت. آن فرزانه عاليقدر هنگام ازدواج دختران خود, نخست به خانواده خواستگار توجه مى كرد تا ببيند چه وجه اشتراكى با آنها دارند و بعد از آن كه خانواده پسر را مى پسنديد خود داماد را ملاك گرفته و با او صحبت مى كرد تا مطمئن گردد آيا كفو دخترشان مى باشد يا نه و آيا اين دو مى توانند با تفاهم زندگى كنند يا خير؟ سپس وضو ساخته و دو ركعت نماز مى خواند و در اين مورد از خداوند طلب خير و خوبى مى نمود. البته در انتخاب همسر آينده موضوع را با دختران در ميان مى نهاد و پس از آن نظرات خويش را بيان مى فرمود, تصميم گيرى را به دختر واگذار مى كرد.(22)

فضيلت هاى اخلاقى

امام خمينى (قدس سره) عالمى وارسته بود و در سراسر زندگيش همچون مصلحان راستين نسبت به خودسازى و نيز اصلاح جامعه, اهتمام به امور مسلمين, كوششى پيوسته و توإم با صداقت, اخلاص و دلسوزى داشت. در بعد اخلاق اسلامى و فضيلت هايى كه فرهنگ قرآن و عترت بر آنها تاكيد دارند, الگويى كامل و اسوه اى جامع به شمار مى رفت و رفتار و كردارش از ارزشهاى والا و فضيلت هاى جاويدان حكايت مى نمود. آن آراسته به خصلت هاى عالى, جام جهان نماى معنويت را براى آدميان ترسيم كرد و مى توان گفت: آنچه خوبان همه داشتند او به تنهايى داشت. خصال و حالات اخلاقى ايشان در محورهاى ذيل
اخلاص در نظر و عمل: تمامى تلاشهاى امام خمينى (قدس سره) بر محور حق و در جهت الهى و خشنودى خداوند صورت مى گرفت و همت والاى خود را در اين جهت به كار گرفت تا در مزرعه اعمال و رفتار خود هيچ بذرى جز حقيقت نكارد, با آن كه زهد و تقوا از سنين نوجوانى تا پايان عمر در وجود امام تجلى داشت ولى هيچ گاه خود را به اين صفات نستود و حتى به كنايه و اشاره از حالات سير و سلوك معنوى خويش سخنى به ميان نياورد. در معاشرت با مردم حالات تقدس گونه و رفتارهايى كه مقامات روحانى او را در اذهان تداعى كند از خويشتن بروز نداد, فانى فى الله بودن و محو در هدف و فارغ از هر گونه تظاهر و ريا مشخصه بارزش بود, از اين كه كسى در محضرشان از هر جنبه اى از كمالات علمى او تعريف كند به شدت رنج مى برد و از مديحه سرايى خوشش نمىآمد. اخلاص در انگيزه و هدف به مثابه روح در پيكر اعمال امام بود كه همچون سرچشمه حيات بخش درخت پر بار و با بركت امام را شاداب و با نشاط و پرثمر نگاه داشت.
مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله العظمى خامنه اى فرموده اند: ((بزرگترين ستايش براى رهبر عزيز ما همين است كه او را ((عبدالله)) يعنى بنده خدا و تسليم اراده پروردگار ياد كنيم)). (23) اخلاص امام به چنان مرتبه اى رسيده بود كه در مورد ابراز علاقه شاگردان خود و فعاليت آنان براى مرجعيت ايشان, مى فرمود: من راضى نيستم كسانى كه به من علاقه مند هستند, علاقه شان از قلب تجاوز نمايد و آن را ابراز نمايند… كسى براى رياست من حتى يك وجب قدم برندارد.(24) حجه الاسلام والمسلمين تهرانى مى گويد: هر كارى ايشان مى كردند, انگيزه اى جز طلب رضاى خداى متعال يا اطاعت او نداشتند, اين نوع انگيزه آنقدر در ايشان صفا و نورانيت به وجود آورده بود كه فكرشان, ديدشان و تشخيصشان الهى شده بود.(25)
به دليل همين ويژگى, سخنان و بيانات امام در جويندگان حقايق تاثيرى به سزا داشت, در برخى افراد مواعظ ايشان آنقدر جاگير مى شد و در روحشان قرار مى گرفت مثل اين كه هميشه نصب العين آنهاست. (26)
در زمينه تحصيل علم و رسيدن به مدارج عالى در معارف اسلامى, امام از همان ابتدا نشان داد كه براى انجام تكليف و وظيفه الهى اين تلاش ها را انجام داده و هدفش كسب شهرت و بدست آوردن منصب مرجعيت نيست و بارها مى فرمود: به خدا سوگند براى مرجعيت و رهبرى يك قدم برنداشته ام ولى اگر به سراغم آمد براساس مسووليت آن را رد نمى كنم. (27)

زهد و ساده زيستى: امام خمينى (قدس سره) از برجسته ترين چهره هاى زهد و وارستگى بود و آن چنان در جاذبه معنويت قرار گرفته و به ملكوت عالم نزديك شده و حقيقت و باطن دنيا را دريافته بود كه ذره اى به تعلقات دنيوى و ماديات آلوده نگشت و از هرچه رنگ تعلق مى گرفت خود را آزاد مى نمود, ايشان نه تنها چنين مى انديشيد و از دنيا و مظاهرش گريزان بود بلكه در عمل و زندگى در همين راستا حركت كرد, چه آن زمان كه در نجف در حالت غربت و تبعيد به سر مى برد و چه آن روزى كه رهبر انقلاب اسلامى گرديد, زندگى ساده و يكنواختى داشت و در خوراك, پوشاك, مسكن و رفت و آمد ساده و بدون آلايش بود هيچ تغييرى در روال زندگيش پديد نيامد. روح متعالى امام از قيود مادى پيوسته و فراتر از دنيا و مظاهر آن اوج گرفته بود و عقيده داشت اگر در استفاده از امكانات نياز حقيقى تشخيص داده شود و به اندازه كفاف بسنده گردد آدمى فرصت آن را مى يابد كه به امور معنوى و تكميل نفس بپردازد, حجه الاسلام والمسلمين محمد حسن رحيميان خاطر نشان مى نمايد: حضرت امام در طول مدتى كه در نجف اشرف اقامت داشتند در خانه اى محقر و فرسوده در خم يكى از كوچه هاى شارع الرسول همچون صدها طلبه معمولى اجاره نشين بودند و در جماران هم ساختمان قديمى كه حدود هفتاد متر زيربنا داشت, اجاره كرده بودند.(28) يكى از همراهان امام گفته است:
امام در دهكده نوفل لوشاتو ـ از توابع پاريس (مركز فرانسه) ـ از نظر جا در مضيقه بود, منزلى در يكى از محله هاى خلوت پاريس انتخاب كرديم, بسيار جالب و وسيع بود. امام سوال كردند: وضع اين خانه چگونه است؟ عرض كرديم در سطح بالاست, امام فرمودند: من داخل منزلى كه سطحش بالا باشد نمى روم. (29)
يكى از ياران امام (حجه الاسلام والمسلمين انصارى كرمانى) يادآور شده است: امام, زمانى كه در بيمارستان قلب تهران بسترى شد, منزلى برايش تهيه گرديد كه بسيار معمولى بود, مدتى گذشت, فرمود: اين خانه برايم مناسب نمى باشد, من بايد از اينجا بروم, برويد منزلى, خشت و گلى برايم پيدا كنيد و الا به قم مى روم, تنها اشكال اين منزل آن بود كه نمايش سنگ كارى گرديده و ظاهرى آراسته داشت.(30) امام در استفاده از وسايل زندگى كمال احتياط و نهايت قناعت را داشت. آيه الله امامى كاشانى اظهار نموده است: آنچه در ذهنم مىآيد يك عبائى داشتند كه هر سال ما زمستان مى ديديم همان عباست, قبا همان قباست, عباى تابستانى همان عباى تابستانى است كه در عين حالى كه همان لباس بود ولى تميز بود.(31) حجه الاسلام والمسلمين ناصرى به نكته اى جالب اشاره دارد: حضرت امام به نوع غذا اهميت نمى داد, خيلى علاقه به نان و پنير و چاى داشتند كه اغلب خودشان سماور را روشن مى كردند و سحرى مى خوردند, آن شبى كه ما را از كويت برگرداندند به هتلى رفتيم و در آنجا به امام اصرار كرديم كه اجازه بدهند, برايشان غذا بياوريم, اما ايشان قبول نكردند.(32)
از كميته استقبال امام زنگ زدند كه براى ورود امام برنامه هايى تنظيم شده است, براى اين كه ايشان در جريان باشند به عرضشان رسانيده شد: فرودگاه را فرش مى كنيم, چراغانى مى نمائيم. امام با قاطعيت فرمودند: به آقايان بگوئيد مگر كوروش را مى خواهيد وارد ايران كنيد, اين كارها لازم نيست, يك طلبه از ايران خارج شده و همان طلبه به ايران باز مى گردد!(33) حجه الاسلام والمسلمين دعائى گفته است: امام در زندگى همواره ساده زيست, پوشيد و خورد, از غذاى چرب و نرم همواره پرهيز مى كرد, از خوراكى هاى مقوى دورى مى جست, در رفت و آمدها پياده حركت مى كرد و به رغم اصرار و تاكيد همه دوستان و ارادتمندان در نجف از گرفتن اتوموبيل و رفت وآمد با ماشين اجتناب مى ورزيد با آن كه بسيارى از فدائيان راه ايشان آماده بودند كه با دل و جان ماشينى از غير وجوهات شرعيه به امام هديه نمايند.(34) ايشان در جاى ديگر مى گويد: امام و فرزندشان شهيد حاج آقا مصطفى خودشان را به حد يك طلبه رسانده بودند يعنى خانه شان خيلى قديمى بود و هيچ تشريفات و تشكيلاتى نداشت. در زمستانى ديوار اتاق طبقه دوم منزل امام (در نجف) فرو ريخت و ايشان راضى نشدند كه خانه شان را عوض كنند و باز آن ديوار را ساختند و در همانجا باقى ماندند.(35)
در بيان ساده زيستى امام خمينى (قدس سره) و اعتقادش به لزوم احتياط كامل در صرف بيت المال, همين بس كه بنا به نظر و تإييد امام, در اصل 142 قانون اساسى جمهورى اسلامى, ديوانعالى كشور موظف شده است, تا دارائى هاى رهبر و مسوولين رده بالاى نظام اسلامى قبل و بعد از تصدى مسووليت ها را رسيدگى كند تا بر خلاف حق چيزى افزايش نيافته باشد, نخستين كسى كه صورت و مشخصات دارائى ناچيز خويش را در تاريخ 24 ديماه 1359 براى ديوانعالى كشور ارسال نمود, امام خمينى بود بلافاصله پس از رحلت امام, فرزندشان طى نامه اى (36) از قوه قضائيه خواست تا دارائى هاى امام را بر طبق قانون اساسى مجددا رسيدگى كند, نتيجه بررسى در تاريخ 11 تيرماه 1368 طى بيانيه اى از سوى رئيس ديوان عالى كشور منتشر شد.(37) در اين بيانيه تصريح شده بود نه تنها بر دارايى غير قابل ذكر امام چيزى افزوده نشده بلكه قطعه زمين موروثى از پدر در خمين در زمان حيات ايشان و به دستور امام به مستمندان محل واگذار گرديده و از ملك ايشان خارج شده است. (38) تنها ملك غيرمنقول امام منزل قديمى ايشان در قم است كه از زمان تبعيدشان در سال 1343هـ.ش عملا در اختيار اهداف نهضت و مركز تجمع طلاب و مراجعين مردمى بوده و هست و عملا جنبه شخصى ندارد. در صورت دارايى مذكور كه در سال 1359 تنظيم شده, در زمان رحلت پس از بررسى قانونى, رسما اعلام گرديد كه به جز كاهش, تغييرى نكرده است, به جز تعدادى كتاب اثاثيه شخصى ندارد. مختصر وسايل اوليه و مستعملى كه در خانه ايشان براى گذران زندگى ساده اش موجود است متعلق به همسرشان مى باشد. دو قطعه قالى مستعمل موجود ملك شخصى نيست و بايد به سادات نيازمند داده شود, وجه نقد شخصى ندارد, اگر چيزى هست وجوهات شرعى است كه مردم براى مصارف خاص طبق موازين شرعى در اختيار مرجع خويش نهاده اند و ورثه را در آن حقى نمى باشد. بدين ترتيب دارائى برجاى مانده از مردى كه قريب نود سال از عمر خود را در كمال محبوبيت گذرانده بود, شامل: عينك, ناخن گير, شانه, تسبيح, قرآن, سجاده نماز, عمامه, لباس روحانى و كتابهايى در معارف دينى بود. اين ها فهرست دارايى كسى است كه نه تنها رهبر يك كشور نفت خيز و غنى چند ميليونى بود بلكه بر ميليون ها قلوب مردم حكومت مى كرد.(39)

شرح صدر: يكى از زيباترين فرازها كه در فصول زندگى امام خمينى (قدس سره) درخشندگى و جلوه خاصى دارد شرح صدر است. عواملى درصدد بودند اذهان عمومى را از گرايش به رهبرى مكتبى امام منحرف سازند, يك مانور تبليغاتى را برعليه او سامان دادند و كوشيدند تا به هر وسيله اى شده ايشان را روى در روى علما قرار دهند. گروهى نيز كوشيدند با سمپاشى هاى فكرى و فرهنگى نقش امام را كم رنگ سازند و با حمايت و دفاع از ديگران جدال قدرت طلبى را بالا برند. در تمامى اين مراحل امام نه تنها سوژه به دست دشمن نداد بلكه با شرح صدر, تامل و تفكر با همان فنون حريف, دشمن رااز پاى درآورد و آگاهانه همه مسائل را به نفع اسلام به پايان رسانيد. هنگامى كه مى خواستند مردم را از عمق وقايع و جناياتى كه استكبار مرتكب مى شد دورنگه دارند و آنان را مشغول دامن زدن به اختلافات فرقه اى و گروهى كنند, ضمن برافروختن آتش فتنه اى كاذب و تصنعى بر آن شدند تا امام را وارد گود معركه كنند تا با صراحت گروهى را طرد يا جمعى را تاييد نمايد ولى امام با دلى به وسعت درياها بر اين حوادث نگريست و موج شكن باقى ماند و آنگاه كه احساس مى نمود اين جو سازىها به آشوب آفرينى نزديك مى شود با اشاره اى يا سخنانى به تمامى دردسرهاى آفريده شده توسط نفاق افكنان خاتمه مى داد, امام اختلافات بين دانشگاهيان و روحانيان را كه چندين سال متوالى بين اين دو قشر متفكر و انديشمند بذر عداوت و بدبينى افكنده بود با بياناتى وحدت بخش به اخوتى اسلامى تبديل كرد و نيروى توانمند جديدى را كه بر اثر اين اتحاد و تفاهم پديد آمده بود به يك قوه ضد استبدادى و سد مقاومى در مقابل استكبار تبديل نمود.
امام معمولا در جلسات سكوت اختيار مى نمودند مگر موقعى كه كسى از ايشان چيزى مى پرسيد, برخلاف بعضى ها كه وقتى افراد به خدمتشان مى رسند از هر درى سخن مى گويند, جواب هاى امام هم حساب شده بود, امام به هنگام خاموشى در درياى فكر غوطه ور بود و چون زبان به درافشانى مى گشود, كلامشان ذكر, موعظه, معرفت, منطق و حكمت بود. ايشان در ملاقات با اشخاص گوناگون و اقشار مختلف جامعه دقيقا به مطلبى كه گفته مى شد گوش فرا مى دادند و همين خصلت در شخص ملاقات كننده اعتماد به نفس ايجاد مى كرد و اين در حالى بود كه امام قبلا از آن موضوعى كه فرد مورد نظر مى خواست مطرح كند مطلع بودند(40) . امام در تمامى دوران زندگى علمى, سياسى و اجتماعى و خانوادگى خويش حتى براى يك مرتبه با كسى بلند و خشن صحبت ننمود, اسم يك كارگر را هم سبك نمى برد, هميشه افراد را به خوبى ياد نموده يا القابى به نامشان اضافه مى كردند, اگر خدمه كسالتى داشتند به اتاقشان رفته و احوالپرسى مى نمودند و همين برخورد موجب تقليل ناراحتى و حفظ آرامش آنان مى گرديد. امام نه تنها اسرار مردم را فاش نمى كردند و يا پرده از كارها و عيوب آنان كنار نمى زدند بلكه به خود فرد هم وانمود مى نمودند كه عيب شما را نمى دانم, ميدان مى دادند كه هر كسى بيايد و صحبتى بكند. در يكى از بيانات خود فرمودند: يكى از سردسته هاى منافقين به نجف آمد و مدتى ماند, شب و روز هم مطلب مى نوشت و خود را خيلى داغ و متدين قلمداد مى كرد ولى آن وقت مى دانستم كه اين آقا كج انديش است و افكار انحرافى دارد.(41)
اشخاصى در نقاب انقلابى, علاقه مند به مردم و اهل ديانت آن چنان خود را مخفى كردند كه حتى كسانى كه در مسير رهبرى و ولايت فقيه بودند متمايل به حمايت از تشكيلات آنان شدند و تنها كسى كه دقيقا از موضع بصيرت, آينده نگرى و شرح صدر با آنان برخورد نمودو قبل از آن كه به شعارشان احترام بگذارد به بررسى ماهيت و كشف ضمائرشان مبادرت ورزيد امام خمينى بود.
افراد يا گروههايى مى خواستند در جلسات خصوصى مطالبى را با امام درميان بگذارند امام نمى پذيرفت و مى فرمود:
در جلسات عادى و عمومى اظهارات خود را مطرح كنيد, اين برخورد حاوى نكته اى روان شناسى بود زيرا هم احترام افرادى كه در خدمتش بودند حفظ مى گرديد و هم فرصت سوءاستفاده نمودن از جلسات خصوصى گرفته مى شد چه بسا افرادى در جلسات خصوصى مطالبى را طرح مى نمودند و چون بيرون مى رفتند گزارش آن را به گونه اى ديگر بيان مى نمودند.(42)

فروتنى: امام خمينى خود را از ديگران جدا نمى دانستند, چون در مجلس وارد مى شدند هر جا كه خالى بود مى نشستند, همواره مى كوشيدند همچون سايرين روى زمين بنشينند و اگر آنها در زحمت هستند او هم با آنان شريك باشد, امام در سلام كردن همواره بر ديگران پيشى مى گرفتند و هرگز كسى نتوانست در سلام گفتن به ايشان سبقت گيرد, هرگاه به مجلس يا محلى مى رفتند به همگان سلام مى كردند, يكى از شاگردانش مى گويد: هيچ گاه نشد در مسير رفت وآمدشان امام را زيارت كنم و ايشان در سلام پيشدستى نكرده باشند(43) , موقعيت علمى, اقتدار سياسى و اجتماعى ذره اى از اين تواضع نكاست. حجه الاسلام والمسلمين محمدحسن رحيميان مى گويد: يك روز در نجف از كوچه اى كه مابين مسجد مرحوم انصارى (محل تدريس امام) و منزل آقا بود, عبور مى كردم, در حالى كه سر به زير افكنده و حركت مى نمودم ناگهان احساس كردم كسى به من سلام كرد, سرم را بالا گرفتم كه ناگهان چشمانم به سيماى مبارك امام افتاد, در يك لحظه فشار شگفتى در خود لمس نمودم, گويا زبانم بند آمد, آخر او مرجع تقليد, محبوب و مراد همه بود و من ناچيز بچه طلبه اى هفده ساله, به هر صورت كار از كار گذشته بود و چاره اى جز جواب سلام نبود.(44)
امام نه تنها با زيادى دفعات ديدارها, زبان به اعتراض نمى گشود بلكه گاه اوضاع دشوار و سختى را تحمل مى كرد و با اين وجود آزرده خاطر نمى گشت. بسيارى از روزها در يك اتاق كوچك كه متجاوز از صد و پنجاه نفر در يك هواى گرم و با روشنايى نورافكن هاى تلويزيون و در حالى كه بوى عرق و نفس مردم آنجا را مثل يك بخارى گرم كرده بود, مى نشستند.(45) در همان ساعتى كه پس از ملاقات ها بسيار خسته بودند وقتى مى شنيدند پيرمردى از راه دور آمده و سراغ مرادش را مى گيرد مى فرمايند: بگوييد بيايد. پيرمرد كه وارد مى شود امام تا كمر خم مى شوند و با او احوالپرسى گرمى مى نمايند.(46) امام كه با لحنى شديد و آتشين مى فرمود: امريكا هيچ غلطى نمى كند. در برابر كودكان فروتنى مى نمود و خود را خادم آنان مى دانست و مى فرمود:
من خدمتگزار شما بچه ها هستم, شما بچه هاى خود من هستيد, به شما ارادت دارم, اخلاص دارم. محبت دارم. (47) با همان دستى كه به قلم برد و حكم اعدام سلمان رشدى را صادر نمود در جواب نامه كودكان نوشت: فرزندان عزيزم نامه محبتآميز شما را قرائت كردم, كاش شما عزيزان مرا نصيحت مى كرديد كه محتاج آنم.(48)
امام در برابر وزير امور خارجه شوروى سابق (ادواردشوارنادزه) روى تخت نشست و پايش را كشيد و پاسخ نامه گورباچف (رهبر اين كشور) را از زبان وى گوش داد, اما وقتى فرزند شهيدى به نزدش آمد او را به آغوش كشيد و نوازش نمود, يكى از فرزندان شاهد, صفاى ديدار خود را با امام چنين وصف مى كند: رفتم پيش آقا و بعد نشستم توى بغلش بعدا برايش شعر خواندم. امام مرا بوسيد و گفت من همه بچه ها را دوست دارم. (49)
در منزل هم امام چون كودكان را مى ديد زبان كودكى مى گشود و خود را با عوالم آن ها هماهنگ مى كرد, مادر على مى گويد: گاهى على به آقا مى گفت: شما بنشينيد من شما را حمام كنم, آن وقت ايشان مى نشستند و على سر و صورت آقا را مى شست, دستش را به ديوار مى كشيد كه مثلا صابون است بعد به سر و صورت آقا مى ماليد من به على مى گفتم با اين كارت آقا را اذيت مى كنى و آقا مى فرمود: نه اذيت نمى كند. بگذاريد كارش را بكند.(50)
امام هيچ گاه به دنبال اسم و رسم, پست و مقام نبود, يكى از علما كه در تهران ساكن بود در اوايل مبارزات اسلامى كه اعلاميه هاى متعدد از ايشان صادر مى گرديد براى آقا پيام فرستاد: حضرت عالى در زمره مراجع تقليد و صاحبان رساله عمليه هستيد, زيبنده شما نمى باشد كه تا اين حد اعلاميه دهيد, قدرى آنها را كمتر كنيد, امام به حامل اين نامه تذكر فرمود: سلام مرا به ايشان برسانيد و بگوئيد من نمى خواهم مرجع شوم, مى خواهم به وظيفه ام عمل كنم.(51) در مراسم يادبودى كه براى مراجع رحلت يافته در نجف برگزار مى گرديد, امام صبر مى نمود كه علماى طراز اول مجلس فاتحه برگزار مى كردند, بعد علماى طراز دوم و نوبت به افاضل ديگر و طلاب كه مى رسيد, پس از اجراى مراسم توسط آنان, امام دستور مى داد كه براى آن مجتهد درگذشته مجلس فاتحه از سوى ايشان برگزار شود. با ارتحال آيه الله حكيم امام به دست اندركاران تاكيد نمود وقتى از طرف ايشان اعلام فاتحه مى گردد جز كلمه سيدخمينى چيزى اضافه نكنند, آن فرد وقتى اين خبر را اعلام كرد, مردم بسويش يورش آوردند تا وى را تنبيه كنند, زيرا اين وضع را اسائه ادب به ساحت امام تلقى كردند و خاطر نشان ساختند: چرا بدون تجليل از مقام آقا نامشان را آورده اى؟ او پاسخ داد به من دستور داده اند اين گونه بگويم و چيزى به آن اضافه نكنم. (52) از ديگر نشانه هاى فروتنى امام اين بود كه از منزل تا محل تدريس سعى مى نمودند فردى پشت سر ايشان حركت نكند. اگر صداى پايى مى شنيدند, مى ايستادند و مى فرمودند: آقا بفرمائيد و هيچ گاه حاضر نمى شدند كسى در معيت ايشان راه برود, با نهايت متانت و وقار حركت مى نمودند, به اين سو و آن سو نمى نگريستند و تنها جلو پاى خويش را نگاه مى كردند.(53)
البته ناگفته نماند كه تواضع امام با نوعى ابهت و عظمت معنوى توإم بود, اگر كسى حتى سال ها با آقا انس داشت و مى خواست در حضور ايشان سخن بگويد تحت تاثير ابهت ايشان قرار مى گرفت و به سختى قادر بود هر چه را در ذهن و دل داشت بر زبان جارى سازد, نكته ديگر اين كه امام براى كارگزاران ستم و عوامل استعمار تواضع نمى كردند, در سال 1342 هـ.ش كه نخست وزير وقت مى خواست همراه عده اى در قم با امام ديدار كند, امام در آستانه ورود آنان به اندرون رفتند و چون اين افراد آمدند, از اندرون تشريف آوردند و آنها از جاى خود برخاستند و نسبت به آقا اظهار ادب و احترام كردند. امام در اين ملاقات نه تنها فروتنى ننمودند بلكه با نهايت صلابت برخورد كردند و با وجود آن كه در جلسات ديگر مودب مى نشستند در اين ديدار به حالت غير معمول در جاى خود قرار گرفتند تا آنان برداشت نكنند كه به خاطر ورودشان امام روش احترامآميزى پيش گرفته اند. (54) اين در حالى است كه امام در برابر بزرگان علم و معرفت تواضع مى نمود و حضرت امام دست آيه الله بروجردى را بوسيد,(55) فروتنى ايشان نسبت به شاگردانش نمونه بود, به هنگام گرفتارى يا بيمارى همانند يك پدر آنان را به آغوش مهر خود كشيده و دلجويى مى كرد. يكى از پرورش يافتگان مكتبش مى گويد: آن مقدار كه حضرت امام در مدت بيمارى به من مهربانى كردند و از من مراقبت نمودند به جد اطهرم اگر پدرم در قم بود, اين مقدار با من رفتار نمى كرد.(56) امام مى كوشيدند اين فضيلت اخلاقى را بين شاگردان خود و كارگزاران حكومتى اشاعه دهند. يكى از مسوولين كشور همراه پدرش به ديدار امام آمدند, آقا وقتى مشاهده كرد او جلوتر از پدرش وارد شده است ناراحت گرديد وفرمود: اين آقا پدرتان هستند, پس چرا جلو وى راه افتادى و وارد شدى؟ (57)

عبادت و بندگى خداوند: امام از دوران جوانى با راز و رمز نماز آشنايى داشت و ضمن آن كه آداب مخصوص آن را كاملا رعايت مى نمود به باطن و ژرفاى آن توجه مى كرد. امام به صراحت بيان كرده اند كه عبادت وسيله اى براى رسيدن به عشق الهى است و در اين وادى نبايد به نماز چون وسيله اى براى رسيدن به بهشت نگريست. مى فرمودند پى بردن به محتوا و معنويت نماز, به جاى آوردن آن را لذت بخش و توام با ابتهاج مى نمايد و امام خودش اين گونه بود, چون اطرافيان نيمه هاى شب آهسته وارد اتاق ايشان مى شدند معاشقه اش را با خدا احساس مى كردند كه حقا وصف ناپذير است. قيافه امام در دل شب و هنگام نماز كاملا برافروخته مى گرديد و چنان اشك از ديدگانش بر گونه هايش سرازير مى گرديد كه گاهى دستمال كفاف اشكشان را نمى داد و كنار دستشان حوله مى گذاشتند و اين واقعا شوقى ملكوتى بود كه خود را به صورت جويبار اشك نشان مى داد.(58)

پى نوشت ها:
1. سرگذشت هاى ويژه از زندگى امام خمينى, ج سوم ,ص 13.
2. مجله نور علم, دوره سوم, شماره هفتم, ص 86ـ 87.
3. صحيفه دل ,ص 172.
4. مجله حوزه, شماره 32, ص137ـ138.
5. پا به پاى آفتاب, ج دوم ,ص 328ـ 329.
6. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى, ج اول, ص 36ـ37.
7. مجله مسجد, سال هشتم, شماره 48, ص 35ـ36.
8. پا به پاى آفتاب, ج دوم ,ص 290, ج سوم ,ص 22.
9. مجله حضور, شماره 5 و6, تابستان و پاييز 1371.
10. فرازهاى فروزان, ص 170.
11. مجله نور علم, دوره سوم, شماره هفتم, ص 86.
12. علل گرايش به ماديگرى, شهيد مطهرى ,ص 8ـ9.
13. فرازهاى فروزان, ص 196ـ197.
14. مجله پيام زن, شماره 91, ص 236.
15. فصلنامه ندا, شماره اول ,ص 18.
16. عطر سبز سحر, مجله پيام زن, شماره 116, ص 65و 77.
17. پا به پاى آفتاب, ج دوم, ص 208, روزنامه همشهرى 13خرداد 1372,ص 7.
18. مجموعه آثار يادگار امام, ج اول ,ص 402ـ;403 دليل آفتاب ,ص 174.
19. پا به پاى آفتاب, ج اول ,ص ;170 ج 2, ص 48ـ49.
20. روزنامه اطلاعات, شماره 21620.
21. سرگذشت هاى ويژه از زندگى امام خمينى, ج اول ,ص 104, ج سوم, ص ;21 دليل آفتاب ,ص 154.
22. فرازهاى فروزان, ص41.
23. مجله حوزه, شماره 49, ص160.
24. سرگذشت هاى ويژه از زندگى امام خمينى, ج سوم, ص 18.
25. همان, ج 5, ص 32.
26. سيره اخلاقى امام خمينى, مركز تحقيقات اسلامى سازمان عقيدتى سياسى وزارت دفاع ,ص 47.
27. همان, ص 48.
28. مجله پاسدار اسلام, شماره 96,ص 30.
29. سرگذشت هاى ويژه…, ج اول, ص 52ـ53.
30. همان, ج دوم ,ص 84ـ85.
31. همان, ج 6,ص 29ـ30.
32. همان, ج 4,ص 132.
33. همان, ج اول, ص 110ـ 111.
34. همان ,ص 105.
35. همان, ج 6, ص 89.
36. نك: روزنامه هاى رسمى كشور 27 خرداد 1368.
37. اين بيانيه در جرايد كثيرالانتشار در تاريخ 11/4/1368 درج شده است.
38. بنگريد به صحيفه نور, ج 19, ص 148.
39. حديث بيدارى, ص 196ـ197.
40. فرازهاى فروزان, ص 243.
41. پا به پاى آفتاب, ج دوم, ص 322.
42. سرگذشت هاى ويژه از زندگى امام خمينى, ج اول ,ص 93.
43.پابه پاى آفتاب, ج دوم, ص 322.
44. گل هاى باغ خاطره, ص 59.
45. سيره اخلاقى امام خمينى ,ص 91.
46. روزنامه رسالت, شماره 996,ص 3.
47. مجله پاسدار اسلام, تيرماه 1368,ص اول.
48. مجله آينده سازان, شماره 13, خرداد 1372,ص 6.
49. روزنامه اطلاعات, شماره 19631.
50. همان نشريه.
51. روزنامه كيهان, شماره 16624.
52. سرگذشت هاى ويژه از زندگى امام خمينى, ج اول, ص 93.
53. صحيفه دل, ج اول ,ص 111.
54. پابه پاى آفتاب, ج اول, ص 31, ج چهارم, ص 127, 135,148.
55. كيهان انديشه, شماره 29,ص 6.
56. مجله حوزه, سال ششم, شماره 32.
57. سرگذشت هاى ويژه…, ج سوم ,ص 157.
58. همان, ج اول, ص 121.

 

/

شرح دعاى كميل

شرح دعاى كميل
قسمت هشتم

حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان

اللهم اغفرلى الذنوب التى تهتك العصم
خدايا براى من بيامرز گناهانى كه پرده هاى بازدارنده از نزول سختى ها و عذابها و زيانها و خسرانها را پاره مى كند.

گناه

حركات و اعمال, و حالات و رفتار, و اخلاق و كردارى كه ضد دستورات خدا, و انبيإ و امامان عليهم السلام باشد گناه شمرده شده .
سنگينى و شدت پاره اى از گناهان به اندازه اى است كه انجام دهنده آن اعلان جنگ با خدا و پيامبر داده. 1
گناهى كه در دنيا از انسان سر مى زند, فرداى قيامت آتشى است كه براى هميشه گريبانگير گنه كار است:
(( ان الذين ياكلون اموال اليتامى ظلما انما يإكلون فى بطونهم نارا, 2
مسلما كسانى كه اموال يتيمان را از روى ستم مى خورند, جز اين نيست كه در شكم هاى خود آتش مى خورند.
گناه نمك خوردن از سفره كريم, و روزى رحيم, و مصرف كردن نعمت خداى عظيم, و نمكدان شكستن است.
ساليانى دراز, و عمرى طولانى نمك خوردن, و نمكدان شكستن كمال بى انصافى و نامردى است:
(( داستانى شگفت آور از نمك خوردن و نگاه داشتن حرمت صاحب نمك))
يعقوب ليث چهره پرآوازه سيستان, و پايه گذار انقلابى رهائى بخش بر ضد حكومت خونخوار, و ظالم و ستمكار عباسى, در ابتداى جوانى روىگر زاده اى بيش نبود.
مدتى به كار روى گرى مشغول بود, و پاداش كارش را سخاوتمندانه با جوانان هم سن و سالش مى خورد.
سخاوت و شجاعت و آزادمنشى او, عامل گردآمدن جوانانى متهور و سخت كوش به گرد او شد.
با دست برداشتن از روى گرى, همراه جوانان مجذوبش به شغلى ديگر روى آورد, از آن شغل هم روى گردان شد, و بنا گذاشت همراه يارانش دستبردى به خزينه اموال امير سيستان بزند, از آنجا كه خزانه در حفاظت نيروئى كارآمد قرار داشت, و دستبرد به آن به آسانى ممكن نبود, بنا گذاشتند از بيرون شهر با كندن كانالى تا زير كف خزانه به اموال امير دست يابند, و با شتاب و سرعت همه را تصرف كنند.
كندن كانال شش ماه به طول انجاميد, عاقبت نيمه شبى با سوراخ كردن كف خزانه وارد خزانه شدند, و همه طلا و نقره, و جواهرات قيمتى, و درهم و دينار را بطورى كه مإمور بيرون خزانه نفهمند در كيسه هاى متعددى جمع كردند, آماده بردن اموال از راه كانال به بيرون شهر بودند, كه يعقوب در تاريكى نيمه شب, چشمش به چيزى گوهر مانند افتاد, كه درخشندگى خاصى داشت, از آنجا كه تاريكى شديد مانع شناخت آن بود, با زبانش عنصر بدست آمده را امتحان كرد, و يافت كه قطعه اى نمك بلورين است, به تمام همراهانش دستور داد اموال را بگذاريد, و از راه كانال به طرف بيرون شهر حركت كنيد, جوانان مطيع او با دست خالى به بيرون شهر آمدند, و علت اين كار را از يعقوب جويا شدند, يعقوب گفت با اينكه پس از شش ماه زحمت مداوم خود را به خزانه رسانديم, و اقتضا داشت همه اموال گردآمده در خزانه را تصرف كنيم, ولى من با چشيدن نمك اميرسيستان از مردانگى و انصاف دور ديدم كه اموال او را به غارت ببريم!))
ماموران حفاظت خزانه, پس از بازكردن در خزانه, از ديدن وضع خزانه, و كانالى كه با مهارت هر چه تمامتر زده شده بود, و به ويژه از بجا ماندن اموال و طلا و نقره, و درهم و دينار شگفت زده شدند, و جريان امر را به اميرسيستان گزارش دادند, امير دستور داد جارچيان در شهر آواز بردارند, كه دزد خزانه هركه هست, خود را به امير بشناساند تا از لطف و احسان امير بهره مند شود, يعقوب بدون دغدغه خاطر خود را به امير سيستان معرفى كرد, و از اينكه نمك خورده و نمكدان شكستن را دور از مردانگى و انصاف ديده داد سخن داد, امير سيستان از بودن چنين جوان شجاع, پركار, باانصاف, و داراى صفت مردانگى بسيار خوشحال شد, و او را به منصب باارزش امارت لشگر سيستان برگزيد, و يعقوب از همانجا راه ترقى و كمال را, تا درگيرشدن با حكومت عباسيان آسوده براى نجات مظلومان پيمود.
گناه, نجاست معنوى است كه روح و روان, و انديشه فكر, و باطن و سينه و قلب را آلوده مى كند, و باعث محروم شدن انسان از الطاف حق, و رحمت خدا و فيوضات الهيه مى شود.
گناه پرده حفاظت انسان را از عذاب و خوارى, و رسوائى و افتضاح پاره مى كند, و عامل فاش شدن اسرار انسان در دنيا و آخرت مى شود, و زمينه خارج شدن انسان را از مقام بندگى, و دور شدن از پرده پوشى حق, و غفران و آمرزش خداى مهربان را فراهم مىآورد.
بزرگان دين بر اساس آيات قرآن, و روايات اهل بيت گناهان را به دو دسته تقسيم كرده اند: گناهان كبيره, و گناهان صغيره.
گناهان كبيره به فرموده امام صادق عليه السلام گناهانى است كه خداى عز و جل دوزخ را بر آنها واجب ساخته.3
انسان اگر از گناهان كبيره خوددارى كند, و قدم در اين لجن زار مهلك نگذارد, و دامن انسانيت به اين آلودگى نيالايد, خداوند مهربان از ديگر گناهانش مى گذرد, و او را مشمول رحمت و بخشايش خود مى فرمايد:
((ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما)).4
در كتاب پرقيمت عيون اخبار الرضا از امام هشتم عليه السلام روايت شده كه گناهان كبيره عبارت است از:
1ـ به قتل رساندن انسانى كه خدا ريختن خونش را حرام كرده.
2ـ زنا.
3ـ سرقت.
4ـ خوردن مست كننده.
5ـ عاق شدن از جانب پدر و مادر.
6ـ فرار از جنگ.
7ـ خوردن مال يتيم به ستم.
8ـ خوردن گوشت ميته, و خون, و گوشت خوك, و آن چه به نام غير خدا كشته شده.
9ـ ربا.
10ـ خوردن مال حرام.
11ـ قمار.
12 ـ كم گذاشتن از پيمانه و ترازو.
13ـ تهمت به پاكدامن.
14ـ لواط.
15ـ نااميدى از رحمت خدا.
16ـ ايمن دانستن خود از عذاب خدا.
17 ـ كمك دادن به ستمكاران.
18ـ ميل قلبى به ستمگران.
19ـ سوگند دروغ.
20ـ حبس كردن حقوق مردم بدون تنگدستى.
21 ـ دروغ.
22ـ كبر.
23ـ اسراف.
24ـ تبذير.
25ـ خيانت.
26ـ سبك شمردن حج.
27ـ جنگ با دوستان خدا.
28ـ اشتغال به سرگرمى هاى بيهوده و بى منفعت.
29ـ پافشارى بر گناه.

آثار شوم گناهان

از آيات قرآن و روايات, عناوين زير به عنوان آثار شوم گناهان استفاده مى شود:
گناه, اعمال نيك را تباه و نابود مى كند, گناه, باعث دچار شدن انسان به فتنه ها و بلاهاى دنيايى و عذاب سخت آخرتى است, گناه, مانع مستجاب شدن دعاست. گناه, انسان را از شفاعت شفيعان محروم مى كند, گناه, دل را سخت و سياه مى سازد, گناه ايمان را از بين مى برد, گناه مانع نتيجه بخشيدن موعظه مى شود, گناه, انسان را خوار و رسوا مى كند, گناه, باعث محروميت آدمى از رزق حق مى شود, گناه, انسان را از منطقه عبادت و بندگى دور مى كند, گناه, زمينه چيرگى شيطان را بر انسان فراهم مىآورد, گناه, رشته نظم زندگى و نظام خانواده و جامعه را از هم مى گسلد, گناه, اعتماد و اطمينان مردم را از يكديگر از بين مى برد, گناه, قلب را مى ميراند, گناه, باعث سختى جان كندن, و فشار برزخ است.
از حضرت صادق عليه السلام روايت شده:
((اما انه ليس من عرق يضرب, و لا نكبه و لا صداع و لا مرض الا بذنب و ذلك قول الله عزوجل فى كتابه: و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير… ))5
هيچ رگى زده نشود, و پائى به سنگ نخورد, و درد سر پيش نيايد, و بيمارى و مرضى به انسان نرسد, جز به ارتكاب گناهى, و همين است كه خداى عزوجل در كتابش فرمود: هر مصيبتى به شما رسيد, به خاطر گناهى است كه مرتكب شديد, و خدا از بسيارى از گناهان در مى گذرد.))6
و نيز از آن حضرت روايت شده:
((ان الرجل يذنب الذنب فيحرم صلاه الليل و ان العمل السىء اسرع فى صاحبه من السكين فى اللحم))
قطعا شخص مرتكب گناهى مى شود, و به خاطر آن از خواندن نماز شب محروم مى ماند, و تإثير گناه در گناهكار از تإثير كارد در گوشت سريعتر است.))
از حضرت رضا عليه السلام روايت شده:
((إوحى الله عزوجل الى نبى من الانبيإ: اذا إطعت رضيت, و اذا رضيت باركت, و ليس لبركتى نهايه, و اذا عصيت لعنت و لعنتى تبلغ السابع من الورى.))7
خداى عزوجل به پيامبرى از پيامبران وحى فرمود: هرگاه اطاعت شوم خوشنود گردم, و چون خوشنود گردم, بركت بخشم وبركت من بى پايان است, و هنگامى كه از من نافرمانى شود, خشم گيرم, و چون خشم گيرم لعنت كنم, و لعنت من تا هفت پشت را شامل شود.))
به تجربه ثابت شده, كه گاهى فرزندان ستم پيشگان به بلاى تهيدستى, و بيمارى و ناتوانى, و تنگى رزق دچار شده اند, و اين خود عنايت و رحمتى از جانب خدا به آنهاست تا مانند پدران خويش به گناه و طغيان مبتلا نشوند.
درباره اصرار بر گناه, و ادامه معصيت, از اميرالمومنين عليه السلام روايت شده:
((هيچ بنده اى نيست مگر اين كه بر او چهل پرده حرمت قرار دارد, تا مرتكب چهل گناه كبيره شود, چون مرتكب چهل گناه كبيره شود, خدا به فرشته ها وحى مى كند:
بنده ام را با بال هاى خود بپوشانيد, فرشتگان او را با بال هاى خود مى پوشانند, سپس آن بنده هيچ كار زشتى را نگذارد جز آن كه مرتكب شود, تا جايى كه ميان مردم به خاطر ارتكاب گناه ببالد, فرشتگان گويند: پروردگارا! بنده ات هر گناهى را مرتكب مى شود و ما از كردار او شرمساريم, خداى عزوجل به آنان وحى مى كند: بالهايتان را از او برداريد, چون كارش به اين جا رسد آغاز به دشمنى با اهل بيت كند, آن زمان است كه پرده حرمتش در آسمان و زمين پاره شود, فرشتگان گويند: پروردگارا! بنده ات پرده دريده مانده, خداى عزوجل وحى كند: اگر خدا را به او توجه بود, به شما فرمان نمى داد بالهايتان را از او برداريد.))8
انسان پاكدامن و باتقوا, كه با ياد خدا, و با توجه به قيامت, و با معرفت به آثار شوم گناه, در پيدا و پنهان از گناه فرارى و متنفر است, انسانى زنده, و گناهكار آلوده دامن, كه از خدا و قيامت غافل است, و از عواقب گناه نمى هراسد, ميت است, در روايات اهل بيت در ضمن جمله اى كوتاه به اين دو حقيقت اشاره شده:
((ان المومن حى والكافر ميت))
حديث شناس باعظمت, شيخ صدوق(ره) در كتاب معانى الاخبار9 , حديث بسيار مهمى در رابطه با گناهانى كه آثار شومى دارد از حضرت زين العابدين عليه السلام نقل كرده كه بخشى از آن روايت اين قطعه از دعاى كميل را كه هر جمله اش با اللهم اغفر لى الذنوب شروع شده توضيح مى دهد:
گناهانى كه باعث پرده درى است, عبارت است از:
1ـ خوردن مايع مست كننده.
2ـ قمار بازى.
3ـ به كار گرفتن كار بيهوده و شوخى بى جا براى خنداندن مردم.
4ـ بيان عيوب مردم.
5ـ همنشينى با متهمين به گناه و بدكارى.

شراب خوارى

حضرت موسى بن جعفر, و امام هشتم و حضرت جواد عليهم السلام, شرابخوارى را از گناهان كبيره شمرده اند.
دانشمندان بزرگ شرق و غرب اثبات كرده اند كه مايعات مست كننده چه كم و چه زياد آثار زيانبارى در مغز, معده, كبد, قلب, كليه و مجارى تنفس, گردش خون, عقل و نسل به جا مى گذارند, كه گاهى علاج آن آثار غير ممكن, و هلاكت مشروبخوار قطعى و حتمى است.
شيطان بطرى, شيطانى بسيار خطرناك, و دشمنى زيان آفرين, و موجودى پليد و نجس است.
قرآن مجيد مايع مست كننده را ناپاك و رجس و از كارهاى شيطان برشمرده10 و سودش را در برابر زيانش ناچيز و اندك دانسته11 و به خاطر خطرات فراوان, و زيان هاى غير قابل جبرانش آن را بر تمام مردم حرام كرده, و مرتكب آن را چنان چه موفق به توبه نشود, به عذاب سنگين دنيائى, و آتش سوزان آخرتى دچار خواهد كرد.
رسول خدا در رابطه با مايع مست كننده ده نفر را لعنت كرده:
كسى كه درختش را به اين خاطر كاشته, و آن كه از درختش نگهبانى كرده, وكسى كه انگور يا ماده ديگرش را فشرده, و شخصى كه آن را نوشيده, و كسى كه ساقى آن بوده, و آن كه آن را با دوش يا با مركب جابجا كرده, و كسى كه از باربر تحويل گرفته, و شخصى كه آن را فروخته, و آن كه آن را خريده, و كسى كه پولش را خورده.12
از حضرت باقر عليه السلام روايت شده:
((فرداى قيامت شرابخوار وارد عرصه محشر مى شود, در حالى كه رويش سياه, و دهانش كج, و زبانش بيرون افتاده و فرياد تشنگى اش بلند است, به او از چاهى كه چرك زناكاران در آن ريخته شده, مىآشامانند.))13
امام صادق عليه السلام فرمود:
((شرابخوارى مساوى با بت پرستى است, شرابخوار در قيامت كافر محشور مى شود, شراب پايه هر گناهى است!))14
به اميرالمومنين گفته شد: آيا شما فرموده ايد: شراب از دزدى و زنا بدتر است؟ فرمود: ((آرى, زنا كننده شايد گناه ديگرى انجام ندهد, ولى شرابخوار چون شراب خورد, زنا مى كند, آدم مى كشد, نماز را ترك مى كند!))15
رسول خدا فرمود:
((كسى كه شراب را پس از آن كه حرمتش را خدا به زبان من ابلاغ كرد بنوشد, سزاوار نيست هنگامى كه به خواستگارى بيايد, پاسخ مثبت به او داده شود, شفاعت شرابخوار چون شفاعت كند پذيرفته نيست, گفتارش نبايد مورد تصديق قرار گيرد, نبايد او را بر امانتى امين دانست. پس كسى كه چيزى به او بسپارد, براى او از جانب خدا ضمانى نيست.16

قمار

از گناهان بزرگ, و معاصى كبيره قمار است, امام صادق عليه السلام در روايتى مهم به كبيره بودن اين گناه اشاره فرموده.
در قرآن مجيد فقط در رابطه با قمار و شراب تعبير به گناه بزرگ شده:
((يسئلونك عن الخمر و الميسر قل فيهما اثم كبير))17
از تو از مايع مست كننده و قمار مى پرسند, بگو در مايع مست كننده و قمار, گناه بزرگ است.))
ساختن همه آلات و ادوات قمار, و اجرت گرفتن بر ساخت آن ها, و خريد وفروشش حرام است, و به فتواى بسيارى از فقهاى بزرگ شيعه, بازى با آن ها حتى بدون برد و باخت شرعى نيست, و نگاه داشتن اين وسايل, حرام, و از بين بردنش لازم است. نشستن در مجلس قمار, و تماشاى آن حرام, و ترك مجلس قمار واجب شرعى است.

به كار گرفتن كار بيهوده براى خنداندن مردم

منظور از به كار گرفتن كار بيهوده, انجام كارها و اعمالى است كه براى انجام دهنده و بيننده سود دنيايى و آخرتى ندارد, و از موارد ضايع كردن عمر است, عمرى كه يك لحظه اش با دست به دست دادن ميلياردها عوامل در اختيار انسان گذاشته مى شود.
بدون ترديد ضايع كردن عمر از موارد كفران نعمت است, نعمت عمر از بزرگترين و مفيدترين نعمت هايى است كه حضرت حق به انسان عنايت فرموده, و شكر اين نعمت به اين است كه انسان تمام لحظاتش را در راه عبادت و بندگى, و علم و دانش, و خدمت به بندگان خدا به كار گيرد.
محدث قمى در كتاب منازل الاخره حكايت مى كند: مردى به نام ابن صمد بيشتر اوقات شب و روز وجود خود را محاسبه مى كرد, روزى ايام گذشته عمرش را حساب كرد, به نظر آورد شصت سال از عمرش گذشته, روزهاى آن را به شماره آورد بيست و يك هزار و نهصد روز شد, فرياد زد واى بر من اگر روزى يك گناه بيشتر مرتكب نشده باشم, پس خدا را با بيست و يك هزار و نهصد گناه ملاقات مى كنم, اين را گفت و بيهوش بر زمين افتاد, و در همان حالت بيهوشى از دنيا رفت.

بيان عيوب مردم

حفظ آبروى مسلمانان و مومنان واقعيتى بسيار مهم, و به شدت مورد توجه آئين اسلام است, تا جايى كه در معارف دينى آبروى مومن با خونش برابر دانسته شده:
((عرض المومن كدمه))
با به باد رفتن آبروى مردم, بناى اعتماد و اطمينان ويران مى شود, و نظام زندگى خانواده و جامعه در هم فرو مى ريزد, و امور مسلمانان مختل مى شود.
كاملان و بى عيب ها فقط انبيا و امامان و اوليإ خاص حضرت حقند, جز اينان هر كس داراى عيبى و عيوبى است كه از ديد و نظر مردم پنهان مى كند, البته در ميان مردم عده اى بى شرم و حيا وجود دارند كه از پخش شدن عيب خود ننگ ندارند, و آزارى از اين ناحيه حس نمى كنند, ولى ديگر مردم براى آبروى خود حرمت و ارزش قائل هستند, و رضايت به بازگو شدن عيب يا عيوبشان ندارند, پس كسانى كه عيب مردم را چه عيب بدنى يا عملى, يا اخلاقى, يا گفتارى, يا مالى, يا دينى و يا دنيوى بازگو مى كنند, و از اين جهت به آبروى مردم لطمه مى زنند, و باعث خفت و خوارى و سبكى آنان مى شوند, خود را به گناه بسيار سنگينى دچار مى كنند, و خويش را مستحق عذاب قيامت و رسوائى در دنيا مى كنند.
از حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام روايت شده:
((إقرب ما يكون العبد الى الكفر ان يواخى الرجل على الدين فيحصى عليه عثراته و زلاته ليعنفه بها يوما ما))18
نزديك ترين چيزى كه انسان به كفر دارد اين است كه با مردى براساس دين عقد برادرى بسته باشد, تا لغزش ها و خطاهايش را شماره كند, براى اين كه روزى او را به آنها سرزنش و ملامت كند.))
امام ششم از رسول خدا روايت مى كند كه آن حضرت فرمود:
((يا معشر من اسلم بلسانه و لم يخلص الايمان الى قلبه لاتذموا المسلمين و لا تتبعوا عوراتهم, فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله تعالى عورته يفضحه ولو فى بيته.))19
اى گروهى كه به زبان اسلام آورده ايد, و ايمان به قلبش نرسيده, مسلمانان را نكوهش نكنيد, و به جستجوى عيوبشان نباشيد, زيرا هر كس عيوب آنان را جستجو كند, خداوند عيوبش را دنبال مى كند, و هر كه خدا عيوبش را دنبال كند, گرچه در خانه اش باشد رسوايش مى كند.))

همنشينى با متهمين به گناه

اثرپذيرى انسان از همنشين بيش از اثرپذيرى از ديگر امور است, به اندازه اى كه همنشين در انسان اثر مى گذارد, چيزى اثر نمى گذارد, به همين خاطر آيات قرآن مجيد و روايات اهل بيت براى انتخاب دوست و همنشين رهنمودهاى مهمى به انسان به خصوص اهل ايمان دارند.
تفسير و تحليل اين واقعيت و بيان آيات و روايات كتاب جداگانه اى مى طلبد, كه خوشبختانه دانشمندان علوم اسلامى در اين زمينه آثار مهمى در دسترس مردم قرار داده اند.
قرآن و روايات مردم را از نشست و برخاست و همنشينى با اهل كفر و شرك و فسق و فجور, و دوستى با يهود و نصارى و حتى متهمين به گناه و معصيت نهى مى كند, مباد كه فرهنگ و اخلاق و منش و عقايد شيطانى آنان در انسان اثر بگذارد, و او را از رحمت حق محروم كند.
امام صادق (ع) فرمود:
((لاينبغى للمومن ان يجلس مجلسا يعصى الله فيه و لايقدر على تغييره))20
براى مومن شايسته نيست در مجلسى بنشيند كه خدا در آن مجلس نافرمانى مى شود. و او قدرت تغيير آن را نداشته باشد.))
ابوهاشم جعفرى مى گويد: حضرت رضا (ع) به من فرمود: چرا تو را نزد عبدالرحمن بن يعقوب مى بينم؟
ابوهاشم گفت: او دائى من است.
حضرت فرمود: او درباره خدا سخن ناهموار و غير قابل قبولى مى گويد, ((سخنى كه با آيات قرآن و معارف اهل بيت ناهماهنگ است.))
خدا را ((به صورت اشيإ و اوصاف آن)) وصف مى كند, بنابراين يا با او همنشين باش و ما را واگذار, يا با ما بنشين و او را رها كن.
عرضه داشتم: او هر چه مى خواهد بگويد, چه زيانى به من دارد, وقتى من آن چه را او مى گويد نگويم چيزى بر عهده من نيست.
حضرت فرمود: آيا بيم دارى از اين كه عذابى بر او فرود آيد و هر دوى شما را بگيرد, آيا داستان كسى را كه خود از ياران موسى(ع) بود و پدرش از ياران فرعون, هنگامى كه لشگر فرعون كنار دريا به موسى و يارانش رسيد, آن پسر از موسى جدا شد كه پدرش را نصيحت كند و به موسى و يارانش ملحق نمايد, پدرش به راه باطل خود دنبال فرعونيان مى رفت و اين جوان با او درباره آئينش ستيزه مى كرد, تا هر دو به كنارى از دريا رسيدند, و با هم غرق شدند, خبر به موسى رسيد فرمود او در رحمت خداست ولى چون عذاب نازل شود, از كسى كه نزديك گنهكار است دفاعى نشود.21
اميرالمومنين (ع) فرمود:
((من كان يومن بالله واليوم الاخر فلايقوم مكان ريبه))22
هر كه ايمان به خدا و روز جزا دارد در مكان تهمت و شك نايستد.
امام صادق(ع) فرمود:
((من قعد عند سباب لاوليإ الله فقد عصى الله تعالى))23
هر كه نزد دشنام گوى به دوستان خدا بنشيند, خداى تعالى را نافرمانى كرده.))
مسيح عليه السلام فرمود:
((دوستى خود را با كينه ورزى به اهل معصيت آشكار كنيد, و با دور شدن از آنان به خدا نزديك شويد, و خوشنودى خدا را به عوض خشم آنان بخواهيد, گفتند: اى روح خدا با كه بنشينيم؟
فرمود: با كسى كه ديدنش شما را به ياد خدا اندازد, و گفتارش به دانش شما بيفزايد, و كردارش شما را به جانب آخرت رغبت دهد.))24
آرى پرده هايى كه چون تقوا و پاكدامنى, ورع و پارسائى, صداقت و درستى, عبادت و خدمت, مانع بين انسان و بلا و عذاب و خشم و نفرت خداست, وقتى برجا مى ماند كه انسان از گناه آشاميدن مايع مست كننده, و قمار, و به كارگرفتن كارهاى بيهوده, و بيان عيوب مردم, و همنشينى با متهمين به گناه بپرهيزد, و اگر دچار تسويل نفس, و وسوسه هاى شياطين باطنى و ظاهرى شود, و دامن به اين گناهان بيالايد, با دست خود آن پرده ها و حجاب ها و موانع را پاره مى كند, و راه را براى فرود آمدن بلا و مصيبت و خوارى و عذاب بر خود هموار و باز مى كند.
هر كه در اين درد گرفتار نيست
يك نفسش در دو جهان يار نيست
هر كه دلش ديده بينا نيافت
ديده او محرم ديدار نيست
هر كه از اين واقعه بوئى نبرد
جز به صفت صورت ديوار نيست
اى دل اگر دم زنى از سر عشق
جاى تو جز آتش و جز دار نيست
آن كه سزاوار در گلخن است
در حرم شاه سزاوار نيست
پرده پندار بسوز و بدان
در دو جهانت به از اين كار نيست.

ادامه دارد

پى نوشت ها:
1 . بقره, آيه 279.
2. نسإ, آيه 10.
3. اصول كافى, ج 3, ص 378.
4. نسإ, آيه 31.
5. اصول كافى, ج3, ص370.
6. شورى, 30.
7. اصول كافى, ج3, ص374.
8. همان, ص377.
9. همان, ص381.
10. چاپ مكتبه مفيد, ص256.
11. مائده, 90.
12. بقره, 219.
13. وسائل الشيعه, ج12, كتاب تجارت, باب 84.
14. همان, ج17, ابواب نوشيدنى هاى حرام, باب9.
15. همان, باب12.
16. گناهان كبيره, ج1, ص256.
17. همان, ص268.
18. بقره, 216.
19. اصول كافى, ج4, ص57.
20. همان, ص82.
21. همان.
22. همان, ص87.
23. همان, ص88.
24. محجه البيضإ, ج3, ص288.

 

/

نقش عوامل معنوى در رفاه اقتصادى

نقش عوامل معنوى در رفاه اقتصادى

حجه الاسلام والمسلمين اصغر هادوى كاشانى

در مورد اقتصاد توسعه, تعاريف گوناگون و راهكارهاى مختلفى ارائه شده است. بعضى از روشهاى رسيدن به توسعه يافتگى عبارتند از: صنعتى شدن صادرات كشاورزى, جايگزينى واردات سرمايه گذارى خارجى وصادرات كالاهاى داخلى. اما وجه مشترك همه اين روش ها رساندن جامعه به نقطه اى به نام رفاه اقتصادى است.(1) در جامعه توسعه يافته مردم راحت تر, متنوع تر و بيشتر مصرف مى كنند. سرانه فضاهاى تفريحى بهداشتى آموزشى بيشتر ازجوامع عقب افتاده است, كمتر كسى پيدامى شود كه با اين اوصاف, توسعه يافتگى را مردود شمرده وبخواهد به شكل جوامع عقب افتاده زندگى كند. هر قوم و مذهبى, با اندكى تفاوت واحيانا قيودى كه به توسعه مى زنند, هدف خود را رسيدن به توسعه يافتگى قرارداده اند. برنامه ريزى و تدوين برنامه هاى چند ساله در راستاى تحقق همين هدف است. با آنكه عمر توسعه به معناى جديدشdevelopment) ) به دو قرن نمى رسدولى در بين متفكرين يونان باستان نيز واژهutopia تقريباهمين معنى را داشته است. آنها در لواى همين مفهومآرزوى رسيدن به جايى را داشته اند كه علاوه بر امنيت و عدالت از زندگى مرفهى برخوردار باشند. واژهuptopia در بسيارى از رشته هاى علوم انسانى مطرح بوده و براى آن معانى لطيف و زيبايى آورده اند كه عبارتند از: كمال مطلوب, مدينه فاضله, بهشت خوشبختى, جامعه آرمانى, شهرلامكان, ايمن آباد, خرمآباد, خوش آباد, آرمانشهر و……(2) تنوع معانى در رشته هاى مختلف نشان مى دهد كه مدينه فاضله اى به نام توسعه, دغدغه بسيارى از متفكران بوده است.اسلام به عنوان آخرين دين, دارنده آخرين كتاب, بواسطه آخرين پيامبر, بعيد است در اين زمينه سكوت كرده باشد و حرفى براى گفتن نداشته باشد. در كتاب و سنت تصريح به واژه توسعه به معناى امروزى آن نشده است و فقط درچند مورد از اين ريشه استفاده شده است. مانند:
وسع الله عليهم فى الرزق (3)
وسع الله معيشته(4)
وسع على رزقى (5)
هدف اين نوشتار بررسى عوامل معنوى درتوسعه ورفاه اقتصادى است. در ادبيات رايج اقتصاد, بيشتر تكيه برعوامل مادى است البته در نظرات بعضى از دانشمندان توسعه, به عوامل غير مادى نيز اشاره شده است. مثلا پيتر بائر مى نويسد:
ترقى مادى بيش از آنكه به منابع فيزيكى مربوط باشد به ويژگيهاى شخصى, نهادها و رسوم اجتماعى بستگى دارد. (6)
آلفرد مارشال كه از اقتصاد دانان معروف جهان است در اين مورد مى نويسد:
در سالهاى 1933 تا 1934 تصميم گرفتم كه زندگى حرفه اى خود را حتى المقدور به ارائه پاسخ, به دو سوال ذيل اختصاص دهم:
1.چگونه از نظريه اقتصادى در روشن ساختن تاريخ اقتصاد مى توان بهره گرفت ؟
2.چگونه عوامل اقتصادى با نيروهاى فرهنگى ,سياسى و اجتماعى در هم آميخته مى شود ؟
از اين نوع اظهار نظر ها در لابلاى متون اقتصادى ديده مى شود. ولى نقش مذهب و خدا در توسعه بحث نشده است و يا ما از آن اطلاع نداريم. براى صحت اين ادعا مى توان به موتورهاى جستجوگر دراينترنت مراجعه نموده و در مورد تاثير خدا ومذهب بر رفاه مادى تحقيق نمود.نتيجه ى كه گرفته مى شودعدم تحقيق كافى درمورد اين موضوع است.كافى است با اين كليد واژه ها جستجو را شروع نمود.
development.
development.
God welfare.
Religion
role of God in development
god.
با ياس از نتيجه مى توان قضاوت نمود كه درغرب نقش مهمى براى دين ومذهب, در رفاه مادى قائل نيستند. اما دراقتصاد اسلامى اين بحث مطرح شده است. براى آنكه خوانندگان محترم نسبت به اين بحث حساس شوند, واژه بركت را در متون دينى انتخاب كرده ايم كه مى توان با توجه به آن نقش كليدى عوامل معنوى را در رفاه مادى توضيح داد.

معناى بركت:

امام صادق (ع) فرمودند: بركت معنايى مقابل از بين رفتن دارد پس معناى زياد شدن مى دهد. (7)
لغويين نيز همين معنا را در مورد بركت گفته اند.درمجمع البحرين آمده كه اين واژه به معناى ((زياد شدن)) است وعلت آنكه قرآن, مبارك ناميده شده چون نسبت به بقيه كتابهاى آسمانى بيان اضافه اى دارد.(8) علامه طباطبايى در مورد بركت در ذيل آيه 64 سوره اعراف, مفصل بحث نموده كه خلاصه آن عبارت است:
الف) بركت به معنى ثبوت خير الهى در اشيإ است.
ب) چون خير الهى از جايى و به نحوى صادر مى شود كه نه محسوس كسى است و نه شمردنى و نه محدود شدنى از اين جهت هر چيزى را كه در آن زيادى غير محسوس ديده شود مبارك خوانده و مى گويند چقدر با بركت است.
ج) بركت در امور ظاهرى به معنى خير معنوى است. مثلا بركت در طعام ممكن است به معناى ضرر نزدن به بدن يا ايجاد نورى در باطن باشد.
د) بركت الهى منافاتى با عوامل طبيعى و مادى ندارد بلكه اراده الهى در طول اسباب مادى است. مثلا وقتى خداوند برغذايى بركتى وارد مى كند يعنى در تركيب بين اسباب مادى كارى مى كند كه به خورنده طعام آسيبى نرسد و اين طعام فاسد نشود وامثال آن, نه آنكه خداوند سبب هاى ديگر را باطل كند.
هـ) بركت علاوه بركتاب و سنت درانجيل و تورات نيز مورد اشاره واقع شده است.
و) ادعاى كسانى كه منكر بركت هستند, باطل شد. چون بر خلاف نظر آنها بركت در عرض عوامل مادى نيست تا مزاحمتى براى همديگر داشته باشند, بلكه در طول اسباب مادى مى باشد.(9)
اسبابى كه بركت آفرينند:
شاه بيت اين بحث آيه معروفى است كه در قرآن آمده:
((ولوان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السمإ و الارض))
اگر مردم شهرها ايمان آورده و به تقوا گراييده بودند قطعا بركاتى از آسمان و زمين به ايشان مى گشوديم)).(10)
در دعاهايى كه از رسول خدا (ص) و اهل بيت(ع) به ما رسيده است, از خداوند خواستار نزول بركات الهى شده اند.
رسول اكرم (ص):
يا قاضى الحاجات, ياراحم العبرات, يا منزل البركات(11)
امام على (ع):
يا منشىء البركات من مواضعها ومرسل الرحمه من معادنها(12)
امام حسين (ع) در دعايى كه براى نزول باران مى خواندند:
اللهم منزل الرحمات من معادنها و مجرى البركات على اهلها منك الغيث المغيث(13)
علاوه بردعاهايى كه وارد شده, آنچه موجب بركت مى باشد درفرمايشات پيامبر(ص) و ائمه (ع) بيان گرديده است تا دعا از حالت غير واقعى خارج شده و زمينه براى نزول بركت فراهم آيد. آنچه موجب نزول بركت است عبارت است:

1 انس با قرآن

قرآن: كتابى با بركت و ارتباط وانس با آن موجب هدايت وشفاست.
نيازهاى انسان هميشه مادى نيست. امروزه توسعه مراكز بهداشتى فقط در جهت درمان بيماريهاى جسمانى نيست, قرآن مى تواند طبيب دردهاى روحى انسان باشد. به اين آيات توجه كنيد:
ما آنچه را براى مومنان مايه درمان و رحمت است از قرآن نازل مى كنيم.(14)
اى مردم به يقين براى شما از جانب پروردگارتان اندرزى ودرمانى براى آنچه درسينه هاست, و رهنمود و رحمتى براى گروندگان به خدا آمده است.(15)
پيامبر (ص) فرمود:
سهمى از قرآن را براى خانه هايتان قرار دهيد خانه اى كه در آن قرآن خوانده شود خير و نيكى در آن زياد مى شود.(16)
امام على (ع) فرمود:
خانه اى كه در آن قرآن خوانده شود و ياد خدا در آن باشدبركتش زياد مى شود, فرشتگان در آن حاضر مى شوند و شياطين از آنجا رخت بر مى بندند.(17)
در مورد بعضى از سوره ها وآيات قرآن نيز روايات معتبرى وارد شده است كه قرائت آنها آثار ويژه دارد گرچه همه قرآن بركت و موجب شفاست, از اين سوره ها و آيات مى توان به سوره بقره حمد و توحيد اشاره نمود.(18)
2 اعمال اخلاقى كه موجب بركت مى شوند:

الف) تقوى

تقوى, سكون و بى حركتى نيست, تقوى نگهدارنده است. تا حركت نباشد نگه داشتن معنى ندارد. اگر مردم تقوى به معنى واقعى را پيشه خود كنند. به فرموده قرآن, بى حساب به آنها روزى مى رسد.علاوه برآن درموارد ترديد, خداوند راه را بر او مى نماياند.
((من يتق الله يجعل له مخرجا ويرزقه من حيث لا يحتسب)).
هر كه از خدا پروا كند خدا براى او راه بيرون شدنى قرار مى دهد و از جايى كه حسابش را نمى كند به او روزى مى رساند.(19)
به نظر مى رسد معنى صحيح آيه اين باشد كه وقتى انسان تقوا داشته باشد و به وظايف خويش عمل كند ,ديگر نيازى نيست به روزى خود بيانديشد و خدا او را تامين مى كند. در زمان ظهور حضرت مهدى ( ع ) كه عدل را در زمين مى گستراند و تقوى پيشگى مرام مردم مى شود, از آسمان و زمين بركت مى بارد.امام حسين (ع) در اين مورد و در تفسير آيه.. لفتحنا عليهم بركات من السمإ.. فرمود:
درآن زمان بركت فراوان مى شود ودرختان آنقدر ميوه مى دهند كه شاخه هاتحمل ندارند ومردم ميوه تابستان را در زمستان مى خورند وميوه زمستان را در تابستان. (20)

ب) حسن نيت

بسيارى از برخوردهاى اجتماعى ناشى از بدبينى و سوء نيت داشتن به يكديگر است. نيك انديشى و اعتقاد به اينكه همه مردم خوب هستند, مادامى كه خلاف آن ثابت نشود, زندگى را شيرين ترو روابط اجتماعى را استحكام مى بخشد. پديده هاى منفى در اقتصاد از قبيل احتكار, گرانفروشى و فريب دادن مشترى , همه ناشى از سوء نيت است. اگرمومنين به يكديگر اعتماد داشته باشند و بدانند كه در وقت كم شدن كالا هيچ كس به انباركردن نمى پردازدواگر به سود عادلانه بيانديشند, هيچگاه محتاج نمى شود. و اگر اعتماد وجود داشته باشد هيچكس, ديگرى را فريب نمى دهد. نتيجه اين خوشبينى اين مى شود كه هركسى بايدقناعت كند و بركت و زيادى ازخدا بخواهد و به عامل معنوى نيز بيانديشد.
امام صادق (ع) فرمود:
من حسنت نيته زيد فى رزقه (21)
حسن نيت خودش زيرمجموعه عنوان خوش خلقى است.امام على (ع) در روايت عجيبى فرمود:
((فى سعه الاخلاق كنوز الارزاق))(22)
در خوش خلقى گنجهاى روزى نهفته است.

ج) راستگويى

امروزه در اقتصاد رايج تبليغات سهم مهمى در قيمت كالاها و جلب مشترى دارد ,به طوريكه معروف است مصرف كنندگان حدوديك سوم قيمت هركالايى را بابت بسته بندى آن پرداخت مى كنند و معمولا بسته بندى جنبه تبليغاتى دارد. همچنين گفته مى شود تبليغات, كالاها را بى كشش مى كند. يعنى وقتى در مورد كالايى تبليغ گسترده صورت گيرد, به قدرى روى تقاضاى آن موثر است كه حتى اگر توليد كننده قيمت آن را بالا ببرد, تاثير مهمى روى كاهش تقاضا نداشته و باز توليد كننده سود مى برد. فرض كنيد اگر فضاى صداقت وصميميت بين مشترى و فروشنده وجود داشت, نياز به اينهمه تبليغ بود ؟ امروزه بخشى ازضعف كالا رابوسيله تبليغ جبران مى كنند. بهتر بود به جاى اين همه هزينه تبليغاتى ,صداقت و راستگويى را پيشه مى كردند و اشتهاى كاذب براى مصرف بوجود نمى آوردند و هزينه تبليغات را در موارد مهمترى به كار مى بردند وخداوند به معاملات بركت مى بخشيد. پيامبر (ص) فرمود:
خريدار و فروشنده صداقت داشته باشند, خداوند معامله آنها را بركت مى دهد. (23)

د) سخاوت:

بحث درمورد انفاقهاى واجب و مستحب و آثار و سود اجتماعى آنها از موارد تفاوت اقتصاد اسلامى و اقتصاد غرب است, و در فقه اسلامى شرايط و آثار آنها ذكر شده است. در قرآن, آيات فراوانى وجود دارد كه بر اين سنت اسلامى تاكيد نموده:
مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند ,همانند دانه اى است كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه صد دانه باشد و خداوند براى هر كس كه بخواهد آن را چند برابر مى كند و خداوند گشايشگر داناست.(24)
در آيه اى ديگرخداوند درمورد انفاق آشكارو پنهان مى فرمايد:
اى پيامبر به آن بندگانم كه ايمان آورده اند بگو: نماز را به پا دارند و از آنچه به ايشان روزى داده ايم پنهان و آشكارا انفاق كنند, پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن نه داد و ستدى باشد و نه دوستيى. (25)
اين تاكيدى كه از جانب خداوند در مورد انفاق شده است قطعا بدون اجر و مزد نيست, و در نهايت به نفع انفاق دهنده است. گويا انسان مسئوليت دارد آنچه از خدا به اومى رسد به ديگران برساند. به اين ترتيب با بذر انفاق, ميوه هاى شيرين عدالت حاصل شده و زندگى همراه با رفاه و آسايشى كه ((ميوه طيبه)) نام دارد در جامعه اسلامى محقق مى شود.پيامبر (ص) فرمود:
خداوند روزى مردم را به اندازه انفاق آنها قرارداده, هركس زياد انفاق كند روزى او زياد و هر كس كم انفاق كند روزى او كم است.(26)
هـ) قناعت:
شايد بهترين مفهومى كه مى تواند بركت را معنى دهد همين قناعت باشد. قناعت يعنى ((كم برداشتن)) از دنيا, و در مقابل بركت يعنى زياد شدن. بركت به خوبى, كاستى ظاهرى قناعت را جبران مى كند. به اندازه اى اين بركت در قناعت تضمين شده است كه حتى پيامبر (ص) فرمود:
القناعه بركه(27)
ودر حديث ديگرى فرمود:
هر كس به آنچه خدا برايش مقدر كرده راضى باشد خداوند آن را بركت داده, و در زندگيش توسعه و گشايش مى دهد. (28)
3) عباداتى كه موجب بركت مى شوند:
الف) استغفار
در فرهنگ دينى ما معمولا استغفار را مقدمه اى براى آمرزش گناهان مى دانند و با اين عطر دل انگيز آثار گناهان را محو مى كنند.
اما استغفار مى تواند از جنبه هاى اقتصادى نيزمورد توجه قرار گيرد و در دايره علت ومعلول, سبب فزونى رزق و روزى گردد. دو آيه در قرآن آمده است كه اين مدعى را اثبات مى كند.
از پروردگارتان آمرزش بخواهيد سپس به در گاه او توبه كنيد تا اينكه شما را با بهره مندى نيكويى تا زمانى معين بهره مند سازد و به هرصاحب فضيلتى, نعمتى از كرم خدا عطا كند.(29)
در آيه ديگرى مى فرمايد:
((يا قوم استغفروا ربكم ثم توبوا اليه يرسل السمإ عليكم مدرارا)).
اى قوم من از پروردگارتان آمرزش بخواهيد سپس به در گاه او توبه كنيد تا از آسمان براى شما بارش فراوان فرستد. (30)
علاوه بر اين آيات ,روايات صريحى در اين مورد رسيده است كه برخلاف تئوريها وقوانين فعلى, دايره علت را به امورمعنوى توسعه داده و از مجراى همين اسباب معنوى توسعه و رفاه مادى را نويد داده است. پيامبر (ص) فرمود:
استغفار را زياد كنيد وبه اين وسيله روزى را به سوى خود بكشيد. (31)
امام كاظم (ع) در روايتى از پيامبر (ص) نقل مى فرمايد:
هر كس استغفار كند خداوند براى او گشايش حاصل نموده, غم او را برطرف و روزى بى حساب به او مى دهد. (32)
ب) نماز و نماز شب
در مورد نماز ,نوشته ها نوشته اند و گفته ها گفته اند. اما اين ويژگى نماز كه سبب بركت مى شود شايد كمترمورد توجه قرار گرفته باشد. پيامبر اين آثار را براى نماز ذكر فرمودند:
دوستى فرشتگان, هدايت, ايمان, نور معرفت و بركت در روزى.(33)
آنچه در مورد آثار نماز گفته شده با تاكيد بيشتر در مورد نماز شب بيان شده است.تجربه تاريخى و حكاياتى كه از شب زنده داران به ما رسيده ,همه گوياى آثار و بركات اين عطيه الهى است از مرحوم نايينى نقل شده است كه گرچه نماز شب شرط اجتهاد نيست ,ولى تاكنون كسى بدون نماز شب هم مجتهد نشده است. چقدر مناسب بودبخشى از بودجه تحقيقات ميدانى را به اين مسئله اختصاص داده وبا شب زنده داران مصاحبه مى كردند ونتيجه اين پرسشها را به اطلاع مردم مى رساندند ,تا اين آثار و بركات از حد يك آرمان خارج شده و بصورت عينى به جامعه منتقل گردد.بعضى از مومنين نقل كرده اند ما بواسطه نماز شب هيچگاه دغدغه روزى نداشته ايم. به اندازه طاقت خويش حركت كرده اند و بركت از او رسيده است.امام صادق (ع) فرمود:
((كذب من زعم انه يصلى بالليل و يجوع بالنهار ان الله تعالى ضمن بصلاه الليل قوت النهار))
دروغ مى گويد كسى كه نماز شب خوانده و فردا گرسنگى كشيده است. خداوند با نماز شب نياز روز را تضمين كرده است.(34)
ج) دعا
علاوه برآنكه دعا موجب بركت در زندگى مى شود, براى طلب بركت نيز دعاهاى فراوانى از پيامبر (ص) و امامان(ع) رسيده است.هنگامى كه حواريون حضرت عيسى(ع) از او طلب سفره اى آسمانى نمودند, حضرت دعا كردند:
بار الها, پروردگارا ; ازآسمان خوانى برما فرو فرست تا عيدى براى اول ما و آخر ما باشد و نشانه اى از جانب تو, و ما را روزى ده كه تو بهترين روزى دهندگانى.(35)
از رسول خدا (ص) نقل شده است كه فرمود:
خدايا گناهانم را ببخش ,روزى ام را فزون كن و به آن بركت ده. (36)
از موارد ديگرى كه موجب توسعه گشايش در زندگى است, دعا براى ديگران است.امام صادق (ع) فرمود:
((دعإ المرء لاخيه بظهرالغيب يدر الرزق و يدفع المكروه)).
دعاى انسان براى برادر دينى, روزى را افزايش داده و بلا را دور مى گرداند. (37)
د) حج و عمره
زيارت خانه خدا و انجام مناسك مربوطه ,علاوه برآثارو بركات روحى ,اثرات مادى فراوان دارد. پيامبر(ص) فرمود:
((حجوا و استغنوا))
به حج برويد تا بى نياز شويد.(38)
در بيان ديگرى فرمودند:
حج و عمره راپشت سر هم انجام دهيد, بدرستيكه فقر و گناه را ازبين مى برند. (39)
ممكن است كسانى گمان كنند چون حج علاوه بر سفر زيارتى نوعى تجارت نيز محسوب مى شود پس وضعيت اقتصادى انسان را بهبود مى بخشد. اما اين برداشت درستى نيست چون تجارت اختصاص به حج ندارد و حتى در زمان صدور روايت, راههاى ديگرى نيز براى تجارت وجود داشته است. پس اين قبيل روايات در سلسله علت هاى غير مادى توسعه مى توانند قرار گرفته و به مقصود ما كمك كند.
4) اعمالى كه موجب بركت مى شوند:
الف ) انفاق
امام على (ع) به كميل فرمود:
اى كميل بركت در مال كسى است كه زكات آن را پرداخته باشد.(40)
آثار معنوى با چشم ظاهرى قابل رويت نيستند و همانطور كه در اول مقاله اشاره شده, بركت در زمره علت هاى معنوى است و بسيارى اوقات فهم ما از درك اين معانى ناتوان است. وقتى غذاى يك نفر را سه نفر مى خورند و سير مى شوند, با اسباب مادى توجيه ندارد و يا اينكه تقوى روزى را زياد مى كندقابل استدلال با براهين منطقى نيست.در مورد انفاق نيز چنين است و ما حقيقت مطلب را نمى دانيم اينكه درروايات تشبيه به چيدن شاخه هاى اضافى درخت شده است پيرايش درخت باعث افزايش محصول مى گردد و انفاق نيز مانند همان پيرايش است. اين از باب تشبيه معقول به محسوس است. چون فهم ماعاجز بوده است اينگونه برايمان مثال زده اند و كار معنوى را با امور ظاهرى تشريح كرده اند. امام على (ع) فرمود:
((الزكاه نقص فى الصوره و زياده فى المعنى))
زكات در ظاهر, كم شدن و در باطن و معنى زياد شدن است. (41)
ب) صله رحم
پيامبر(ص) فرمود:
صله رحم روزى را زياد مى كند. (42)
ج) ميانه روى
دنياى امروز مواجه با منابع محدود و تقاضاى هاى نامحدود است و به عبارت اقتصادى به افت كميابىscarcity) ) مبتلاست. حل مشكل به استفاده بهينه ازامكانات و توزيع صحيح آنهاست. از كالاهاى مختلف و بدون توجه به نياز واقعى استفاده كردن اسراف است و استفاده كردن از يك كالاى گران كه نمى تواند مشكل اساسى را در زندگى حل كند, تبذير مى باشد.هم در سطح خرد وهم در سطح كلان بايد در استفاده ازمنابع ميانه روى نمود تا مشمول رحمت و بركات الهى واقع شد.
پيامبر (ص) فرمود:
هر كس ميانه روى كند خداوند او را روزى مى بخشد. (43)
د) ازدواج
مادامى كه انسان تنها زندگى مى كند به اندازه يك نفر تلاش و كوشش نموده و خود را در مقابل كسى مسئول نمى داند و هزينه ها را نيز واقعى نديده و بعضا بيش از حد هزينه مى كند. زندگى مشترك علاوه برآنكه در پيدا كردن نقطه هاى بهينه به او كمك مى كند, تلاش و كوشش او را مضاعف مى گرداند و واسطه اى براى زدودن گناه از جامعه شده تا نسيم رحمت و بركات الهى وزيدن گرفته و به جامعه طراوت ايمانى بخشد.
پيامبر (ص) فرمود:
((اتخذوا الاهل فانه ارزق لكم))(44)
در روايت ديگرى امام صادق (ع) فرمود:
((الرزق مع النسإ والعيال)) (45)
هـ) آسان گيرى در معامله
بحث هاى اضافى در معامله, تعريف و تمجيد هاى فريب دهنده ممكن است انسان را به گناه انداخته و روابط صحيح ايمانى را تحت الشعاع قرار دهد. اگر شرايط جامعه به گونه اى باشد كه اطمينان بر بازا ر حاكم گردد و به وسيله كنترل, قيمت و كيفيت بازار حالت ثابتى داشته باشد ويا براساس اقتصادرقابتى نوسانى وجود داشته باشد. زمينه براى معاملات سالم و با بركت بوجود مى آيد.البته اگر اين شرايط نباشد, چون انسان اطمينان ندارد, لذا به راحتى معامله نمى كند, رواياتى كه دراين مورد وارد شده, قيدى ندارند و به ما سفارش شده كه در معاملات سخت گيرى نكنيد تا مشمول بركت الهى واقع شويد. پيامبر(ص) فرمود:
((بارك الله على سهل البيع, سهل الشرإ))(46)
و) سلام كردن به خانواده
پيامبر (ص) فرمود:
هنگامى كه وارد خانه شديد سلام كنيد, اين كار بركت را نازل مى كند. (47)
ز) دسته جمعى غذا خوردن
پيامبر (ص) فرمود:
غذا را دسته جمعى بخوريد و به ياد خدا باشيد تا براى شما بركت بياورد. (48)
جمع بندى و پاسخ به يك اشكال:
نتيجه آنچه گذشت اين شد كه اقتصاد غرب با مطرح نمودن اقتصاد توسعه, فصل جديدى در تاريخ خود گشود و هدف نهايى اين رشته, رفاه انسانها در پرتو توسعه بود. اما توسعه اى كه آنها ابداع كردند به صورت فرآيندى ,جامعه را از وضع موجود به وضع مطلوب سوق مى داد. ولى آنچه ما دراينجا بيان كرديم نظر به وضعيت افراد بود.به عبارت ديگر نگاه خردى به مسئله داشتيم. آيا ازموضوع خارج شده ايم؟ بنظر مى رسد پاسخ منفى است. زيرا:
اولا: بعضى از آياتى كه بيان شد, نظر به كل جامعه داشت.
ثانيا: جامعه مركب از افراد است.حتى در اقتصاد كلاسيك امروزى, معروف است كه هركس به فكر خود باشد خدا به فكر همه است.
پيشنهاد:
تاريخ نشان داده است كه براى رسيدن به نقطه هاى موفقيت در توسعه و اقتصاد ,تكيه بر علوم غرب رهگشا نيست. با آنكه 80% برندگان جايزه نوبل ازدو كشورامريكا وانگليس هستند وكشورهايى مانند ژاپن و كشورهاى معروف به آسياى جنوب شرقى اقتصاد دانان نامدارى ندارند, ولى ازرشد بالاى اقتصادى برخوردارند. علت عمده آن اين است كه دانش اقتصاد امروزىتبديل به علمى شده كه با واقعيات تطبيق نمى كند .مسلمين بايد با تكيه برمسائل بومى و فرهنگ غنى كه دارند برنامه ريزى نموده و پايه گذار نوعى علم اقتصاد باشند, كه با مسائل بومى ما مطابق باشد. همچنانكه از قرن نهم تا چهاردهم كه عصر عظمت تمدن اسلامى است ,دانشمندانى چون ابو نصر فارابى, ابو على سينا و امام محمد غزالى مطرح گرديدند. (49) امروزه نيز انقلابى ديگر در انديشه اقتصادى لازم است تا با تكيه بر معرفت دينى و شرايط موجود, طرحى نو در اندازند, همان كارى كه شهيد صدر آنرا شروع كرد. نه اقتصاد يك سونگر غرب را پذيرفت و نه در اردوگاه سوسياليزم خيمه زد, بلكه مى خواست پايه گذار اقتصادى باشد كه به ((بركت)) آن انسان, كرامت خويش را در ((احسن تقويم)) به ياد آورده و هدفش ((اعلى عليين)) باشد. اميدوارم اقتصاد ما در مدارهاى تقوى, حسن نيت ,انس با قرآن, نماز و دعا, توسعه يافته و رنگ بركت الهى زينت بخش آن باشد.

پى نوشت ها:
1. براى توضيح بيشتر به كتاب ((پيشگامان توسعه)) مراجعه كنيد.
2. بريجانيان,فرهنگ اصطلاحات فلسفه وعلوم اجتماعى ص941
3. كافى, ج2, ص119.
4. وسايل الشيعه, ج10, ص359.
5. كافى, ج1, ص555.
6. پيشگامان توسعه 74
7. كافى: ج1, ص21.
8. مجمع البحرين, ج1, ص144.
9. الميزان: ج7, ص290 و نگاه كنيد به ترجمه الميزان: ج15, ص26.
10. اعراف 96/.
11. بحارالانوار, ج95, ص281, ر4.
12. بحارالانوار, ج86, ص225, ر45.
13. فقيه: ج1, ص537, ر1504.
14. اسرإ 82/ .
15. يونس 57/ .
16. صحيفه الرضا: ص289, ر40.
17. كافى: ج2, ص610, ر3.
18. براى نمونه نگاه كنيد به كافى: ج2, ص623 ر16و 15.
19. طلاق 2/ و 3.
20. مختصر بصائر الدرجات: ص 51.
21. كافى:, ج2, ص105, ر11.
22. كافى: ج8, ص23, ر4.
23. كافى: ج5, ص174, ر2.
24. بقره 261/.
25. ابراهيم 31/.
26. كنزالعمال: ر16009.
27. جعفريات: 160.
28. مسند احمد بن حنبل: ج7, ص282, ر20301.
29. هود 3/.
30. هود 52/.
31. خصال: ج10, ص615.
32. جعفريات: ص228.
33. خصال: ص522, ر11.
34. تهذيب: ج2, ص456, ر120.
35. مائده / 111.
36. سنن ترمذى: ج5, ص3500, ر527.
37. كافى: ج2,ص507,ر2.
38. فقيه: ج2, ص265, ر2387.
39. كافى: ج4, ص255, ر12.
40. تحف العقول: ص172.
41. شرح نهج البلاغه: ج20, 299, ر416.
42. دعائم الاسلام: ج2, ص331, ر1241.
43. كافى: ج2, ص122, ر3.
44. كافى: ج5, ص329, ر6.
45. كافى: ج5, ص330, ر4.
46. تهذيب: ج7, ص18, ر79.
47. علل الشرايع: ص583, ر23.
48. سنن ابى داود: ج3, ص346, ر3764.
49. عباس ميرآخور, اقتصاد اسلامى, موسسه بانكدارى اسلامى تهران 1373.

 

/

طليعه سور در مقال وحى

طليعه سور در مقال وحى

اسماعيل نساجى زواره

بهترين ارمغان الهى

يكى از جامع ترين و با فضيلت ترين آيات در كلام وحى كه ((سيد آيات قرآن)) به شمار مى رود, آيه كريمه ((بسم الله الرحمن الرحيم)) است. خداوند سبحان كلام خود را با اين كلمه طيبه كه حاوى اسم ذات و برخى صفات الهى است, آغاز مى كند تا ادب شروع كارها را با نام نامى خود به سالكان كويش بياموزد. اين آيه شريفه به تعداد سوره هاى قرآن 114 بار آمده است كه 113 بار سرفصل سوره هاست (آغاز سوره برائت فاقد اين آيه است) و در سوره مباركه ((نمل)) افزون بر آغاز سوره, در طليعه نامه حضرت سليمان بن داود(ع) به ملكه ((سبإ)) نيز آمده است.(1) تعداد دفعات نزول آن 114 بار است نه اين كه يك بار نازل شده و به دستور پيامبر اكرم (ص) سر فصل سوره هاى قرآنى قرار گرفته باشد. در عصر نزول وحى, فرود آمدن اين آيه كريمه به عنوان اولين آيه سوره جديد, نشانه پايان پذيرفتن سوره پيشين و آغاز نزول سوره پس از آن بوده است.
اما(2) دير زمانى است كه در ميان فقهاى شيعه و سنى بر سر اين كه آيا اين آيه جزء هر سوره است يا نه, اختلاف عظيمى وجود دارد. شيعيان در اين مسإله اتفاق نظر دارند و آن را جزء سور قرآن دانسته اند ولى ميان اهل تسنن اختلاف نظر هست; يعنى بعضى با نظر شيعه موافق اند و بعضى سخت مخالف.
عده اى از آن ها عقيده دارند كه جزء هيچ سوره اى نيست و تنها اوائل سوره ها تيمنا خوانده مى شود; بعضى از پيروان مسلك شافعى و حمزه معتقدند كه تنها در سوره حمد جزء سوره است ولى در سوره هاى ديگر جزء آيات نيست و در عمل گاهى سوره ها را بدون اين آيه تلاوت مى كنند; مخصوصا در نماز, بعد از حمد, سوره را بدون ((بسم الله الرحمن الرحيم)) آغاز مى كنند, ولى شيعه به پيروى از ائمه اطهار(ع) به شدت با اين مسإله مخالفت دارند(3) تا آنجا كه فرموده اند: ((خداوند بكشد كسانى را كه بزرگترين آيه از آيات قرآن را از قرآن حذف كرده اند.))(4)
حضرت على(ع) مى فرمايد: ((كان رسول الله يقرإ بسم الله الرحمن الرحيم و يعدها آيه منها…))(5) رسول خدا بسم الله را مى خواند و آيه اى از سوره به حساب مىآورد.

ادب الهى در شروع كار

بين مردم جهان رسم است كه هر عمل مهم و پرارزشى را به نام يكى از بزرگان شروع مى كنند و كلنگ هر موسسه ارزنده اى را به نام فردى كه مورد علاقه آنهاست, مى زنند و آن را با اين شخصيت مهم ارتباط مى دهند; ولى براى بقإ و پاينده بودن هر تشكيلات و جاويد ماندن نام هر فردى لازم است آن را به موجود پايدار و جاويدى ارتباط داد; زيرا موجودات اين جهان همه به سوى كهنگى و فنا و زوال مى روند و تنها تشكيلات, موسسات و افرادى جاويد مانده اند كه با ((فناناپذيرى)) بستگى دارند.
اگر نامى از پيامبران و انبيا باقى است, به علت بستگى و ارتباط آن ها با خداى جهان و عدالت و حقيقت است كه كهنگى در آن ها راه ندارد. آن وجودى كه ازلى است و ابدا فنا در او راه ندارد, ذات پاك خداوند جهان است و آن كه قدرت و صفات كمال او بى نهايت است, ذات پروردگار بزرگ مى باشد.
بنابراين براى پاينده و جاويد ماندن و مواجه نشدن با شكست و نافرجامى هر چيز و هر عمل لازم است آن را با آفريدگار جهان ارتباط دهيم و آن را با نام او شروع كنيم; زيرا ارتباط با او آن را پربركت و جاويد نگاه مى دارد(6) و به همين مناسبت است كه خداوند بزرگ به بندگانش در آيه شريفه ادب دينى و ورود به كار و شروع عمل را مىآموزد.(7)
پيامبر اكرم(ص) نيز در مقام تبيين همين ادب دينى فرموده اند: ((هر كارى كه با بسم الله آغاز نگردد, ابتر و بى فرجام است.))(8)
چنان كه آغاز هر چيز, خداوندى است كه ((هو الاول)) است, ثمر دادن هر كارى نيز مرهون آغاز كردن آن با نام خداست وگرنه آن كار با واقعيت خاص خود هماهنگ نخواهد شد و به ثمر نمى رسد. آغاز كردن با نام خدا و ابتدا به اسم ((الله)) اشاره اى دارد به لزوم حق بودن فعل و پاك بودن فاعل; يعنى جمع بين ((حسن فعلى)) و ((حسن فاعلى)). بنابراين كارى را مى توان با نام خدا آغاز كرد كه هم حسن فعلى داشته باشد و هم حسن فاعلى; يعنى هم حق باشد و هم از قلب پاك و نيت خالص فاعل برخاسته باشد و اگر عملى فاقد هر دو حسن يا يكى از آن دو باشد, قابل شروع با نام خدا نيست و به مقصد نمى رسد; زيرا كار باطل به باطل ختم مى شود. پس براى منتهى شدن كار به مقصد اصيل خود كه حق است و مصونيت از نافرجامى كه آفت فعل است, بايد كار را با نام خدا وبه حق آغاز كرد و از اين روى خداى سبحان مسإله ورود صادقانه به كار و خروج صادقانه از آن را به پيامبراكرم(ص) مىآموزد:(9)
((و قل رب ادخلنى مدخل صدق و اخرجنى مخرج صدق…))(10) انسانى كه با نام خدا وارد كارى شود و در حدوث و بقإ, آن نام را حفظ كند, هرگز در بين راه نمى ماند و حاصل آن كه خداى سبحان با آغاز كردن كتاب وحى و ساير سوره ها با نام خود, ادب دينى را به ما مىآموزد تا كارها رنگ الهى به خود گيرد.

((بسم الله…)) قبل از اسلام

((بسم الله الرحمن الرحيم) تنها ره آورد پيامبر اسلام نيست, بلكه از طليعه نامه حضرت سليمان(ع) به ملكه سبإ برمىآيد كه قبل از اسلام نيز, ساير پيامبران كارها و مكتوبات خود را با ((بسم الله…)) آغاز مى كردند. حضرت سليمان(ع) در نامه خود كه به ملكه شهر سبإ مى نويسد, آن را با نام خدا شروع مى كند و ملكه براى بزرگان سرزمينش نقل مى كند كه نامه اى از حضرت سليمان(ع) رسيده است.(11) ((انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الر(12) حيم))
و باز مى بينيم حضرت نوح(ع) در آن طوفان عجيب, هنگام سوار شدن به كشتى كه روى امواج كوه پيكر آب در حركت بود, براى رسيدن به نجات و پيروزى كامل به ياران خود دستور مى دهد:
((هنگام حركت و زمان توقف كشتى, نام خدا را بر زبان جارى سازند)).
و مشاهده مى كنيم كه در پايان, با موفقيت تمام پياده شدند و از خطر گذشتند. (13)

چنان كه قرآن مى گويد به نوح (ع) گفته شد:

((اى نوح از كشتى فرود آى كه سلام و بركات ما بر تو و همراهانت…)) ; ((يا نوح اهبط بسلام منا و بركات عليك و على امم ممن معك…))(14)
و از روايات اهل بيت استفاده مى شود كه همه كتب آسمانى با مضمون اين سخن آغاز شده است: ((هيچ كتابى خداوند از آسمان فرو نفرستاده است مگر اين كه اولش بسم الله باشد)), ((ما انزل الله من السمإ كتابا الا و فاتحته بسم الله الرحمن الرحيم)) و اين سيره مشترك همه پيامبران الهى بوده است; زيرا مهمترين خط حاكم بر رسالت همه پيامبران الهى دعوت به سوى خدا بوده است.(15)

اشتراك لفظى و اختلاف معنوى

نزول مكرر آيه ((بسم الله…)) نشانه اختلاف معنا و تفسير آن در هر سوره است. اين آيه در سراسر قرآن كريم, اگرچه از نظر لفظى و ظاهرى يكسان است, اما از نظر معنوى و تفسيرى گوناگون است. اختلاف معنوى و اشتراك لفظى اين آيات از آن رو است كه بسم الله هر سوره, جزئى از آن سوره و با محتواى آن هماهنگ و به منزله عنوان و تابلوى آن سوره است و چون مضامين و معارف سوره هاى قرآن با يكديگر متفاوت است, معناى ((بسم الله…)) در سوره ها مختلف خواهد بود و در هر سوره درجه اى از درجات و شإنى از شوون الوهيت خداى سبحان و رحمانيت و رحيميت او را بازگو مى كند و از اين جهت همانند اسماى خداوند درپايان آيات است كه با محتواى آيات هماهنگ و به منزله برهانى بر محتواى آن است. براين اساس, اگر محتواى سوره اى به خوبى بيان و روشن شود, تفسير ((بسم الله…)) آن سوره نيز روشن خواهد شد.(16)
به همين دليل از نظر فقهى بايد در نماز ((بسم الله…)) به قصد همان سوره اى باشد كه نمازگزار قصد تلاوت آن را دارد و در صورت عدول نمازگزار از سوره اى به سوره ديگر بايد ((بسم الله…)) را به قصد سوره جديد تكرار كند وگرنه نماز اشكال پيدا مى كند.(17)

مفاهيم و محتواى آيه

سه اسم از اسماى حسناى خداوند سبحان در اين آيه كريمه آمده است كه به ترتيب عبارت است از:
الف) الله: برترين نام از نام هاى ذات مقدس است كه مستجمع صفات كماليه است. اين نام مبارك كه از آن به عنوان ((لفظ جلاله)) ياد مى شود و 2697 بار در قرآن به كار رفته است, در اصل ((الاله)) بوده و همزه دوم آن بر اكثر كثرت استعمال حذف شده و به صورت ((الله)) درآمده است و تفاوت آن با ((اله)) اين است كه لفظ ((اله)) بر هر معبودى اطلاق مى شود; حق باشد يا باطل. اما لفظ ((الله)) مختص ذات مقدس خداوند است كه جامع همه صفات جلالى و جمالى است و جز بر او, بر هيچ موجود ديگرى اطلاق نمى شود و از اين رو موصوف همه اسماى حسناى خداوند قرار مى گيرد ولى خود, صفت هيچ اسمى واقع نمى شود و بر اين اساس گفته مى شود: ((الله اسم ذات و ديگر اسم هاى خداوند صفات اوست))(18)
ب) الرحمن و الرحيم:
دو صفت از صفات علياى خداوند سبحان است كه از ((رحمت)) مشتق شده است. فرهنگ هاى لغت براى واژه ((رحمت)) معانى فراوانى مانند: رقت, رإفت, لطف, رفق, عطوفت, حب, شفقت و دلسوزى ذكر كرده اند; در حالى كه اولا اين ها مراحل پيشين رحمت است نه خود آن; زيرا با مشاهده صحنه هاى رقت بار, ابتدا در قلب انسان رقت, لطف, عطوفت, دلسوزى, محبت و سپس رحمت پديد مىآيد, ثانيا آنچه گفته شد, ويژگى مصداقى از مصاديق رحمت است كه در آدمى حادث مى گردد; اما رحمتى كه مخصوص ذات اقدس خداوند است, اين ويژگى را ندارد; زيرا خداوند از هر گونه انفعال و تإثر منزه است;(19) چنان كه اميرالمومنين(ع) مى فرمايد:
((خداوند; رحيمى است كه به رحمت موصوف نمى شود)). ((رحيم لايوصف بالرقه)).(20) بنابراين معناى جامع رحمت همان اعطإ و افاضه براى رفع حاجت نيازمندان است.
دو واژه ((الرحمن)) و ((الرحيم)) كه در ماده مشترك است, بر اثر تفاوت در هيإت و ساختار لفظى, داراى دو معناى مختلف است.(21)
كلمه ((الرحمن)) صيغه مبالغه است كه بر كثرت و بسيارى رحمت دلالت مى كند و كلمه ((الرحيم)) صفت مشبهه است كه ثبات و بقا و دوام را مى رساند; پس خداى رحمان معنايش خداى ((كثير الرحمه)) و معناى خداى, خداى ((دائم الرحمه))(22) است كه اولى رحمت فراگير, مطلق و بى مقابل است كه همه چيز و همه كس را شامل مى شود و چنين رحمتى در برابر غضب نيست, بلكه غضب از مصاديق آن است و در ساير آيات قرآن به عنوان رحمت عام مطرح شده است و دومى رحمت ويژه, متناهى و خاص الهى است كه مخصوص مومنان است و اين رحمت در برابر غضب و سخط اوست و در ساير آيات به عنوان رحمت خاص مطرح شده است و توفيق يارى دين و فراگيرى معارف و انجام دادن عمل صالح در دنيا و رسيدن به بهشت و رضوان الهى در آخرت از مظاهر بارز آن است.(23)

بركات آيه

هر كار بزرگ يا كوچك كه با نام خداوند شروع شود نه تنها به ثمر مى رسد, بلكه مورد بركت نيز قرار گرفته و بيش از مقدار انتظار نتيجه مى دهد. حضرت امام محمد باقر(ع) فرموده است:
((سزاوار است كه هر كار بزرگ يا كوچك با (بسم الله الرحمن الرحيم) آغاز شود تا خير و بركت در آن پايدار بماند.))
((… و ينبغى الاتيان بها (بسم الله…) عند افتتاح كل امر عظيم إو صغير ليبارك فيه))(24)
هم چنين از برخى احاديث ديگر چنين برمىآيد كه مشغول شدن به قرائت ((بسم الله.. .)) مايه نجات است, اگرچه به عنوان شروع در كارى نباشد, مانند آن چه از حضرت رسول اكرم(ص) روايت شده كه آن حضرت فرمودند: ((هر كسى بخواهد كه حق تعالى او را از زبانيه دوزخ نجات دهد, بايد به قرائت ((بسم الله…)) مشغول شود; زيرا كه آن نوزده حرف است تا حق تعالى هر حرف از آن را سرى قرار دهد از جهت دفع هر يك از زبانيه ها.(25)

احكام تلاوت ((بسم الله…)) در قرائت قرآن

خواندن ((بسم الله الرحمن الرحيم)) در آغاز سوره هاى قرآن واجب و هنگام ابتدا به آيات ميان سوره ها مستحب است ; به ويژه هنگامى كه آيه با نام پروردگار آغاز گردد و يا آيه در شرح نعمات الهى, اوصاف مومنان, پاداش, بهشت و… باشد. و چنان چه آيه با نام شيطان, كفار, منافقين, مشركين, كيفر, جهنم و… باشد, بهتر است خواندن آن ترك شود. هم چنين تلاوت آن در آغاز سوره ((توبه)) ممنوع است; زيرا اين سوره با برائت از كفار و مشركين شروع شده است و اين موضوع با رحمت خداوند سازگارى ندارد; اما در ابتدا به آيات ميانى اين سوره بلامانع است هر چند كه بهتر است در ميان آيات اين سوره هم ترك گردد.
هرگاه بخواهيم هنگام تلاوت آياتى از قرآن, جاى ديگرى از كلام الله مجيد را بخوانيم, بدين صورت عمل مى كنيم:
1ـ در صورتى كه قسمت دوم, آياتى از بقيه همان سوره و يا اواسط سوره هاى بعد از آن باشد, خواندن ((بسم الله…)) مستحب است; مگر اين كه قسمت بعدى, ابتداى يك سوره باشد كه در اين صورت ذكر آن در آغاز هر سوره واجب است.
2ـ اگر قسمت دوم تلاوت ما, از آيات قبلى همان سوره باشد كه تا آن لحظه نخوانده ايم و يا از سوره هاى قبل از آن باشد, قسمت دوم را نيز بايد با ((بسم الله…)) شروع كنيم و خواندن آن امرى است واجب.(26)

دافع شيطان

امام صادق(ع) از قول پيامبر اكرم نقل مى كند كه فرمودند:
((هنگامى كه مردم سفره غذا را مى گسترانند, چهار هزار فرشته به دور آن جمع مى شوند; اگر بنده (بسم الله الرحمن الرحيم) گفت, فرشتگان مى گويند: خدا بر شما و بر غذايتان بركت فرستد و به شيطان خطاب مى كنند كه اى فاسق بيرون رو, و اگر (بسم الله…) نگفتند, فرشتگان به شيطان مى گويند: بيا اى فاسق و با اين ها غذا بخور. و چون بعد از غذا سفره جمع شد و يادى از خدا نشد, فرشتگان مى گويند: مردمى كه خدا به ايشان نعمت ارزانى داشته, پروردگارشان را فراموش كرده اند)).(27)
يكى از عواملى كه مى تواند هم در جهت پيش گيرى و هم براى درمان جان آدمى بسيار مفيد و موثر باشد, اين است كه انسان خود را به گفتن ذكر ((بسم الله…)) مشغول كند; زيرا اين جمله شريفه يكى از بزرگترين مصاديق ذكر خداست و در صورتى كه بر آن مداومت شود و هيچ گاه فراموش نگردد, اين پند و درس عميق را به انسان آگاه مى دهد كه كارى كه به نام خدا, آن ذات پاك و مقدس آغاز شود, نبايد با آلودگى و وساوس شيطانى و خواطر نفسانى همراه باشد و نيز به او القا مى شود كه استعانت فقط به درگاه خداوند متعال شايسته است و در هيچ امرى غير حق را دخيل نمى كند و طبيعى است كه وقتى انسان اين چنين عمل كند, ديگر جايى براى وسوسه هاى شيطان لعين باقى نمى ماند مگر اينكه ((بسم الله…)) لقلقه زبانى بوده باشد.

پى نوشت ها:
1 . سوره نمل, آيه30.
2 . تفسير تسنيم: آيه الله جوادى آملى, ج1, ص289.
3 . آشنايى با قرآن, شهيد مطهرى, سوره حمد و بقره, ص10 و 11.
4 . تفسير الميزان, ج1, ص41.
5 . تفسير نور الثقلين, عبد على بن جمعه الحويزى, ج1, ص9.
6 . تفسير نمونه, ج1, ص5 و 6.
7 . تسنيم, ج1, ص296.
8 . بحارالانوار, علامه مجلسى, ج89, ص242.
9 . همان, ص297.
10 . سوره اسرإ, آيه80.
11 . تفسير نمونه, ج1, ص7.
12 . نمل, آيه30.
13 . همان, ص6 و 7.
14 . هود, آيه48.
15 . تسنيم, ج1, ص298.
16 . همان, ص291 ـ 289.
17 . همان, ص292.
18 . همان, ص280 ـ 279.
19 . همان ص280.
20 . نهج البلاغه, صبحى صالح, خطبه179.
21 . همان, ص281.
22 . الميزان, ج1, ص33.
23 . تسنيم, ج1, ص281.
24 . تفسير صافى, ملامحسن فيض كاشانى, ج1, ص70.
25 . همان, ص319.
26 . حليه القرآن, ج2, سيد محسن موسوى, ص143 ـ 142.
27 . فروع كافى, كلينى, ج6, ص292.

 

/

نگاهى بر رابطه تكنولوژى و فرهنگ و اخلاق

نگاهى بر رابطه تكنولوژى و فرهنگ و اخلاق

حجه الاسلام والمسلمين صدقى

مقدمه:

در دنياى امروز پيشرفت صنعت به كلى قيافه زندگى بشر را تغيير داده و تكامل صنعتى و تحول شگفت انگيزى كه در همه شئون حياتى پيدا شده است تاريكيها را روشن و مشكلات را آسان ساخته و سراسر عرصه گيتى از اعماق دريا تا اوج فضا ميدان جولان انسان گرديده است. اما به موازات اين پيشرفت ها و تمركز نيروها و افكار بر روى مسائل مادى پايه هاى ايمان و تقوى سست و لرزان شده است, يك سلسله مفاسد وحشتناكى در دستگاههاى مختلف اجتماع پديد آمده و آمار جرايم و جنايات و بى بند و باريها و فجايع ضد انسانى به مقياس وسيعى رو به افزايش گذارده است, عوامل سعادت و صلاح اجتماع در برابر مظاهر فساد و تباهى زانو زده و بقاياى معنويات نيز در شعله هاى سركش تمايلات نفسانى مردم و رذايل و پليديها مى سوزد و از ميان مى رود.
در جهان امروز غلبه (فضل) را بر فضيلت روشن و آشكارا مى بينيم بشر با نيروى شگرف صنعتى و تكنولوژى مجهز شده ولى فرشته فضيلت كه بايد حافظ روح باشد پايمال اهريمن هوى و هوس گرديده و عواطف انسانى با مرگ فضيلت در حال احتضار و جان دادن است, چرا چنين شده, مشكل از كجاست؟ در مقاله حاضر تلاش شده است يكى از عوامل بسيار موثر انحطاط بشر از نظر اخلاقى مورد بررسى قرار گيرد, بديهى است نبايد مقاله را در اين مورد كامل فرض كرد.

عصر دانش

عصر ما عصر دانش خوانده شده است يعنى در زمان ما ارزش هر چيز در تقابل با دانش معلوم مى گردد اما آنچه به دانش ترجمه شده, چيزى جز واژه ساينسScience) ) نيست يعنى مجموعه اى از روش ها و ابزار براى بررسى آنچه قابل درك و دريافت حسى است.(1) اين همان چيزى است كه امروزه علم ناميده مى شود, تكنولوژى صورت فعليت يافته اين علم است و علم جديد خود فرزند خوانده دانش و فرهنگ يونان باستان است از همين روست كه در كتابهاى تاريخى از آن زمان به عنوان عصر طلايى دانش ياد مى شود.(2)
پس نگاهى اجمالى به يونان باستان به درك ما از اوضاع كنونى كمك خواهد كرد.
در يونان قديم, انسان ها نيز اربابان آزاد يونانى با دو گروه ديگر براى اداره جهان رقابت مى كردند گروه اول كليه اقوام غير يونانى بودند كه يونانى ها آنان را (بربر) مى خواندند.(3) و گروه دوم خدايان و الهه هاى گوناگون بودند. اين رقابت بين يونانيان و خدايان در اكثر افسانه هاى باقى مانده از آن زمان به چشم مى خورد بنابراين جاى تعجب نمى باشد كه علوم عقلى و طبيعى به عنوان ابزارى براى به قدرت رساندن آنها در مقابل خدايان و بربرها رواج يافتند. در طول زمان شعله هاى علم و فلسفه يونان رو به خاموشى نهاد و آتش زير خاكستر گشت تا آن كه عصر (رنسانس)(4) در اروپا فرا رسيد.
همه ما ستايش هاى بسيارى در مورد رنسانس شنيده ايم و حكايت هاى فراوانى هم در مورد شكنجه هاى قرون وسطى خوانده ايم چنان كه قرون وسطى جز سياهى و تباهى و رنسانس جز نور و سعادت در ذهن ما القإ نمى كنند اما واقعا در قرون وسطى چه اتفاقى رخ داد كه منجر به رنسانس و بازگشت به ادبيات دوره باستان شد؟
در عصر حكومت كليسا در اروپا آنچه مستمسك زورمندان واتيكان قرار گرفته بود, صورت تحريف شده اى بود از دين مسيح(ع), اما همين دين هم براى همه يكسان اجرا نمى شد.
گناه ممنوع بود, اما نه براى متنفذان. لذايد دنيوى آزاد بود, اما فقط براى قدرتمندان. بهشت, ملكى بود كه كليسا مى فروخت و هر كس مى خواست مى توانست سند آن را با امضاى پاپ به دست آورد. جهنم, جايگاه هر جنبنده اى بود كه قدمى خلاف ميل كليسا برمى داشت. پولهايى كه از مردم بى نوا مى گرفتند, صرف عياشى و خاصه خرجيهاى پاپ و زيردستان او مى شد.(5) بدين ترتيب كليسا سدى بود در مقابل بديهى ترين فطريات و غرايز اروپائيان. اولين تركها به وسيله آشنايى با مسلمانان پديد آمد.
وقتى كتابهاى يونانى, از عربى به لاتين ترجمه شدند,(6) آن آتش نهفته اندك اندك شعله ور شد و دامن كليسا را كه خود آتش بيار معركه بود گرفت. وقتى در سالهاى 1665 تا 1670 ميلادى نيوتون قانون جاذبه عمومى را كشف و بيان كرد,(7) آثارى در خصوص ((دانيال نبى)) و شرح كنايات ((يوحنا)) نيز نوشت.
حال آن كه يك قرن بعد, پاسكال در پاسخ به پرسش ناپلئون در مورد نقش خدا در جهان فيزيك گفت: ((قبله عالم مرا به اين فرضيه نيازى نيست!))(8) بدين ترتيب علم, بار ديگر در مقابل خدا قرار داشت, نه در كنار آن.
يگانگى و پيوند علوم جديد با علوم يونان باستان نيز از همين نكته آشكار مى شود. علم امروز نيز قوانين وضع شده به وسيله خود را در تعارض با خدا قرار مى دهد. يعنى گمان مى كند كه باور به خدا, پديده اى است متعلق به قرون گذشته و توجيه كننده جهالت هاى گذشتگان. از اين رو, معذب ساختن خود براى اجراى امر پروردگار نوعى بيمارى روانى محسوب مى شود و ايمان به قدرت هاى غير مادى, خرافه پرستى است. اين درست نقطه مقابل مطالعات دانشمندان مسلمانى است كه بذر علوم يونانى را در خاك اسلام فشاندند و بدين وسيله به تقويت ايمان خويش پرداختند, نه رد و بطلان اعتقاد خود به وجود خداى يگانه.
تكنولوژى ريشه در علم جديد دارد و طبيعتا سمت و سويى اختيار مى كند كه متناسب با اهداف آن باشد. يعنى ذاتا جهتى دارد كه بشر را از توجه به ماورإ الطبيعه باز مى دارد. اصلى كه تمدن جديد بر آن نباشد, انسان خدايى بود. اما با گذشت زمان از آن جز ظاهرى باقى نماند. امروز بت اعظم, تكنولوژى است; كه بشر روح خود را فدايش مى كند تا شايد بدان وسيله به عمر جاويدان دست يابد. اين همان سرايى است كه انسان امريكايى را به انجماد پيش از مرگ طبيعى وادار مى كند; به اميد روزى كه تكنولوژى توانايى ديجيتال كردن او را داشته باشد و او را تا ابد, زنده سازد. (9)
در اين دنياى ما به بشر آموخته اند براى رهايى از ترس مرگ به كبك اقتدا كند. و اين آموزش از حيوانات سابقه اى طولانى دارد: قابيل هم دفن كردن جسد برادر را از كلاغ آموخت.
ما مى خواهيم در چنين دنيايى كشورى داشته باشيم, متخلق به اخلاق و تربيت الهى, در عين حال نمى توانيم و نمى خواهيم اين كار را با ديوار كشيدن دور خود انجام دهيم. پس خواه ناخواه پديده هاى تكنولوژيك ـ با تمام محاسن و معايب خود ـ راه خود را به درون مرزهاى ما پيدا خواهند كرد. سوال اين است كه چطور از آنها استفاده كنيم كه با حداقل عوارض, حداكثر فوايد نصيبمان شود؟

تكنولوژى و آثار آن:

تكنولوژى از ارزش هاى خود قابل انتزاع نيست, يعنى نمى توان تكنولوژى را بدون اخذ ريشه هايش كسب كرد. اولين مثال در اين مورد را از ميان لوازم خانگى انتخاب مى كنيم كه در همه جا ديده مى شوند: ((جاروى برقى)) وسيله اى است كه براى راحتى كار ما اختراع شده است و ظاهرا استفاده از آن موجب سهولت در كار جاروكشى مى شود. آيا استفاده از ((جاروى برقى)) بار فرهنگى خاصى دارد كه از مصرف آن نگران شويم؟ اين وسيله به صورت يك عنصر ((شكل گرفته)) وارد كشور ما شد. يعنى به قول اقتصاد دانان يك متغير برونزا بود. و طبيعتا به هنگام ورود سيستم مصرف خاص خود را به همراه آورد. قسمتى از اين مجموعه مستقيما بار فرهنگى دارد و بخشى غير مستقيم. مثلا تبليغاتى كه براى فروش كالا انجام مى گيرد, جامعه را به سمت مصرف, بيش از نياز واقعى سوق مى دهد. و روحيه مصرف گرايى را در مقابل ((بخوريد و بياشاميد ولى اسراف و زياده روى نكنيد))(10) ترويج مى كند. پس از مدتى كه استفاده از اين وسايل منحصر به طبقات مرفه جامعه بود, قيمت آن به حدى مى رسد كه خانواده هاى با درآمد متوسط هم به خريد آنها ترغيب مى شوند. اين به مفهوم كار بيشتر براى كسب درآمد بيشتر است; تا هزينه لازم براى خريد كالاها صورت فعليت پيدا كند. اين امر به نوبه خود روحيه سودپرستى افراد را تقويت مى كند تا آنجا كه اندك اندك ديگر كسى كارى را كه سودى براى آن متصور نباشد انجام نمى دهد. از سوى ديگر اين كار كردن بيش از ظرفيت, آن رفاه وعده داده شده را مخدوش مى كند و انسان در پارادوكسى گرفتار مى شود كه با دست و پا زدن در آن, خود را بيش از پيش گرفتار مى كند. در اين حالت اخلاق و تربيت جاى خود را به وجدان اجتماعى مى دهد. زيرا بشر قوانين وضع شده به وسيله اجتماع را جايگزين ((شرع)) مى كند. و آشكار است كه مفاهيم اخلاقى مانند شرف, غيرت عزت نفس و… كم رنگ تر مى شوند. زيرا قوانين اجتماعى ((ما)), برگرفته از تمدن تكنولوژيك ((ما)) هستند و طبيعتا هدفى جز سهل تر كردن راه توسعه تكنولوژى ندارند. پس عجيب نيست, اگر مردم ايتاليا, هنرپيشه فيلم هاى پورنوگرافيك را به عنوان نماينده مجلس انتخاب مى كنند و كليساى نروژ, ازدواج ميان دو هم جنس را به رسميت مى شناسد. در چنين تمدنى انسان در حد ابزار متوقف شده و تا وقتى كه خوب كار مى كند و بهره ورى دارد, مى تواند از تمام لذايذ حيوانى موجود بهره ببرد تا فرصتى براى فكر كردن نداشته باشد. وقتى كار, از عبادت بودن به حد يك شر لازم تنزل يافت, مفهومى پديد مىآيد به نام اوقات فراغت كه در طى آن فرد فرصت دارد, دست رنج خود را صرف فراموشى كند. در اين زندان شيشه اى, پناهگاه او گاه شراب و افيون است, گاه بسترى آلوده به گناه, اگر مفهومى براى گناه مانده باشد! اگر بخواهد به آنچه ((تفريح سالم)) خوانده مى شود بپردازد رو به رسانه هاى جمعى مىآورد. و اگر هم بدن سالم را مساوى عقل سالم بداند, سعى مى كند در هر فرصتى به ورزش مشغول شود. ديگر كمتر كسى اوقات فراغت خود را صرف مطالعه, تفكر و بحث در مورد حقيقت مى كند.
براى انسان عصر ما, زندگى بدون تلويزيون, تلفن و هواپيما مفهومى ندارد. او به حال نسل هاى پيشين افسوس مى خورد كه از مواهب تكنولوژى بى بهره بوده اند و حاجات خود را با توسل به موجودى برتر به نام خدا برآورده مى ساخته اند. او هرگز نمى تواند آنچه را تكنولوژى بر سرش آورده ببيند, مگر آن كه پا را از حريم ممنوع فراتر نهد. در آن صورت هم, ديگران او را موجودى ابله مى بينند كه عقل ناقصش توانايى فهم و درك اين همه پيش روى به سوى سعادت را ندارد. چون مجنونى طردش مى كنند.

رسانه هاى جمعى و تبعات آن

مثال قبلى ما, جاروى برقى بود كه به خودى خود, توانايى ارايه پيامى مستقيم به مصرف كننده نداشت. اگر توجه خود را به محصولاتى معطوف نماييم كه هدف آنها برقرارى ارتباط مستقيم با مصرف كننده است, شاهد واقعيت هاى تلخى خواهيم بود. بحث در مورد اثرات فرهنگى رسانه هاى جمعى خود مثنوى هفتاد من است. پس چاره اى نيست جز آنكه فقط اشاره اى بكنيم و بگذريم تا… .
وقتى صحبت از رسانه هاى جمعى به ميان مىآيد, بسته به ميزان تحصيلات و موقعيت اجتماعى افراد مختلف, مفاهيم گوناگونى پيدا مى كند. براى اكثر مردم, راديو و تلويزيون تنها رسانه هايى هستند كه هر روز به نوعى به آن توجه مى كنند. همين جا, مشكلات شروع مى شود و اصول اوليه مربوط به اين وسايل براى ما درد سر ساز مى گردند. عدم درك صحيح از تكنولوژى و ماهيت اين وسايل براى بشريت بسيار گران تمام شده و مى شود.
مى دانيم كه راز موفقيت فيلم هاى غربى در جذابيت آنها نهفته است اما نمى دانيم جذب تماشاگر چگونه ممكن است. تماشاگر بى خبر از نتايج اين فيلم ها سراغ ويدئو رفت. با توجه به نتايج زيانبار, مسئولين جلوگيرى كردند, اما نتيجه آن شد كه شبكه هاى مخفى توزيع فيلم هاى ممنوع پديد آمد بناچار ويدئو كلوپها قرار شد نوش دارويى باشند هرچند بعد از مرگ سهراب اما متإسفانه اين دارو هم نتيجه بخش نشد هنوز شر اين يكى ادامه داشت كه آن ديگرى, ماهواره, قدم به جهان گذاشت اين بار شديدتر و وسيعتر و راحت تر از قبل در اختيار همه قرار گرفت در چنين آشفته بازار اخلاق و تربيت متاعى است كه كمتر خواهان دارد و شايد از كسادى كامل برخوردار است و تلاشهاى مربيان بى نتيجه مى نمايد. و اينجاست كه اين سوال مفهوم پيدا مى كند: چرا فلان جوانك در پى تماشاى فيلم هاى آن چنانى است؟ چرا رفتار و ظاهر خود را از الگوهاى غربى مى گيرد؟ چرا جامعه چنين شده است؟ بديهى است كه از ميان علل گوناگون پيدايش اين گرفتاريها, بخش مهم از عدم درك صحيح تكنولوژى و ناآگاهى از پى آمدهاى خطرناك آن است. بشريت چنان از پشت خنجر خورده و نادانسته گرفتار بيماريى شده است كه داروى اخلاق و تربيت اثر نمى گذارد. و سخنان رهبران راستين الهى نامفهوم مى نمايد و هدايت آنان گوش شنوا ندارد.

تكنولوژى و سردرگمى و بى هويتى

اما مهمترين قسمت ماجرا هنوز باقى است نخستين آشنايى ما با تكنولوژى به شكل گسترده به دوره صفوى برمى گردد. شاهان صفوى توپ را براى جنگ مى خواستند و آن وقت ها آشنايى ما با تكنولوژى در مراحل ابتدايى بود و هنوز كار به رفت و آمد كشيده نشده بود. مدتى بر همين منوال گذشت تا آن كه باب رفت و آمد باز شد, از اين طرف دار و ندار ما مى رفت و از آن طرف محصولات تكنولوژى مىآمد و كم كم خريداران خود را پيدا مى كرد. يكى از اين محصولات هم خبرهايى بود كه از اوضاع و احوال و ترقيات فرنگستان مى رسيد يك دفعه خواب از سر تمام دربار پريد و كاشف به عمل آمد كه دنيا كجاست و ما كجا! هول و ولا همه را گرفت و تلاش براى كسب هرچه سريعتر اين همه پيشرفت شروع شد و توجه ها همه به سوى غرب شد. بسيارى چنين فكر كردند كه بايد براى رسيدن به ترقيات از سر تا پا حتى كلاه! بايد غربى باشد, لباس ها و سر و صورت همه بايد شكل غربى پيدا كند حتى تعارفات اجتماعى و ادبيات نيز تغيير يابد! و لذا برخى به فكر تغيير در ادبيات و فرهنگ آمدند. در چنين شرايط هدف, تربيت هرچه سريعتر نيروى متخصص, فقط متخصص, است مدارس جديد به شيوه مدارس اروپايى ساخته مى شوند معلم هاى فرنگى در لباس هاى گوناگون وارد مى شوند, در رإس همه آنها مسيونرهاى مسيحى قرار دارند, پس از مدتى تدريس از كتابهاى فرنگى آن ها را به فارسى روان ترجمه مى كنند تا آموزش سريع تر پيشرفت كند اما آموزش چى؟
در اين فاصله آنان كه فرنگ رفته و بى خبر از همه جا فريفته مظاهر فريبنده غرب شده اند در آرزوى مدينه فاضله صنعتى شدن, آب دهن قورت مى دهند. گرچه با نيت پاك ولى غافل از اين كه آيا شرايط اجتماعى, سياسى و فرهنگى در چه حد آماده است اگر صنعتى شدن خوب است به چه قيمتى؟ به قيمت خرابى صنايع خودى و كشاورزى يا به قيمت از بين رفتن فرهنگ و آداب و رسوم مذهبى و ملى و بالاخره به قيمت از دست دادن استقلال و وابستگى سياسى و در يك كلمه به قيمت از دست دادن هويت مكتبى و ملى! توجه به علم و تكنولوژى به حدى نفوذ كرده است و انسان ها را به خود متوجه كرده است كه بعد از قريب به دو دهه كه از انقلاب دينى الهى مى گذرد و يكى از بزرگترين افتخارات آن اعطإ شخصيت و هويت به مردم است, وقتى مى خواهند نامدارترين بانوى عالم را به بچه ها معرفى كنند كسى جز مارى كورى به ذهنشان نمى رسد.(11) چنين است كه وقتى كتاب معارف اسلامى هم مى خواهد حرفى در مورد خدا بزند ناچار با حالت تدافعى و بررسى تاريخ اديان و تحليل تحولات علمى و دينى اروپا شايد به نحوى ثابت كند كه معارف الهى با علم تنافى ندارد و هماهنگ هستند!!

دانشگاه و تكنولوژى

در مورد دانشگاهها اوضاع از اين هم بدتر است. تفكر, گناهى است نابخشودنى; چرا كه لحظه اى شك كردن در مقبولات عام جماعت علم زده, جامعه را از رسيدن به قافله تمدن و تكنولوژى باز مى دارد! همه به دنبال تربيت متخصصانى كارآمد هستند; كارگران ماهرى مى خواهند كه چرخهاى تمدن تكنولوژيك را سريعتر بچرخانند. از اينروست كه رشته هاى مهندسى و پزشكى خواهان فراوان دارند.(12) و تقريبا تمام پست هاى مملكت در اختيار متخصصان است, نه متفكران. ديگر كمتر كسى است كه بپرسد پيشرفت چيست؟ چرا جوامعى كه توسعه تكنولوژيك پيدا كرده اند, پيشرفته تلقى مى شوند و ديگران عقب مانده؟ اصلا ((پيش)) كدام است و ((پس)) كدام؟ تمام اينها مفاهيمى پذيرفته شده تلقى مى شوند كه ايمان به آنها از واجبات است و هر كس آنها را قبول نكند ((متحجر)) و دچار ((جمود فكرى)) است.
انبوهى از مطالب كه در كلاس هاى دانشگاهى ارايه مى شود, همگى در جهت ايجاد و تثبيت يك نظام تكنولوژيك است. از علوم پزشكى و فنى گرفته, تا جامعه شناسى و روانشناسى, درصدد توجيه و تبيين اين نكته هستند كه انسان موجودى است اجتماعى, كه رشد و تعالى فكرى خود را مرهون ارتباط با ديگران است: ((سعادت بشر در پيشرفت اوست. پيشرفت بشر ملازم با رفاه بيشتر است. تكنولوژى تإمين كننده رفاه بيشتر است. جامعه اى پيشرفته است كه به توسعه تكنولوژيك دست يافته… اخلاق و تربيت انسانى هم منشإ گرفته از تمدن است. مهم نيست كه بشر چه دينى داشته باشد. مهم انسانيت است. آزادى مقدس ترين كلمات است… نظام دموكراسى بيشتر از همه نظام هاى حكومتى توانسته است كه آزادى افراد بشر را تإمين كند, اما كدام آزادى و كدام بشر؟!
هر سنتى كه در برابر پيشرفت و ترقى بايستد منكوب است. نوگرايى و تجدد از صفات طبيعى بشر است…))(13) چرا اين حرفها به نظر ما ((تحصيل كردگان)) بديهى جلوه مى كند. جز اين است كه ما پرورش يافته نظام آموزشى هستيم كه همه چيز ـ از جمله انسان ـ را فداى پيشرفت تكنولوژى مى كند؟اين نظام آن چنان ما را مسخ مى كند كه نياز تكنولوژى را نياز خود مى پنداريم و توسعه تكنولوژى را پيشرفت انسانيت! آزادى در اين دنيا, توهمى بيش نيست.
البته ما ((مختاريم)) كه از اصول اين جامعه ((عدول)) كنيم; همانطور كه اختيار ((عدول)) كردن از اوامر الهى هم به ما داده شده است. اما اگر از اين ((اختيار)) استفاده كرديم, بلادرنگ محاكمه اى در كار خواهد بود. آزادى ما فقط در محدوده غرايزمان به رسميت شناخته مى شود, هرگاه بخواهيم مسيرى خلاف آنچه تكنولوژى از ما مى خواهد طى كنيم و نوع ديگرى از زندگى را تجربه كنيم, پى مى بريم تا چه حد فريب ظاهر الفاظ را خورده ايم. در تمام طول مدت تحصيل, تنها چيزى كه به ما مىآموزند علم است; و تنها روشى كه براى نگريستن به دنياى اطراف در اختيار ما مى گذارند ((روش علمى)) است. و اين مهم ترين معضلى است كه تكنولوژى پديد مىآورد. زيرا علم جديد در پى يافتن حقيقت نيست و در نتيجه كسى كه تنها از اين دريچه به عالم هستى نگاه كند, چيزى به نام حقيقت برايش مفهومى ندارد.(14)
((واقعى)) براى او يعنى آنچه قابل مشاهده است. و هر چيز غير قابل مشاهده اى, غير علمى و غير قابل بررسى است. از سوى ديگر چون قوانين عملى مطلق نيستند و حتى غير قابل اثباتند, او جهان را فاقد هر مطلقى مى بيند. و اين درست نقطه مقابل انديشه و تفكرى است كه اخلاق اسلامى بر آن بنا گشته است. طبيعى است كه با چنين پايه تربيت, نمى توان چنان ساختمانى از اخلاق و تربيت اسلامى بنا كرد.

نتيجه و راه حل

گفتيم كه تكنولوژى, سيستمى يكپارچه است كه با ورود يكى از محصولات آن, راه براى ورود ساير اجزاى سيستم باز مى شود. هم چنين اشاره كرديم كه تكنولوژى قابل انتزاع از ريشه هاى خود نيست, و براى دسترسى به آن, تهيه مقدماتى خاص ضرورت دارد. نكته بعدى آن بود كه تكنولوژى فرهنگ خاص خود را همراه مىآورد و استفاده از محصولات تكنولوژيك به خودى خود موجب تحول فرهنگى در جامعه مى شود. يعنى لازم نيست حتما كسى, آنچه را ((آثار منفى تكنولوژى)) مى خوانيم بار بزند و وارد كشور كند. كافى است ما بدون شناخت كامل پاى در اين عرصه دشوار نهيم, تا خود به خود اين وضعيت پيش آيد. مثلا وقتى از درب كوچكى عبور مى كنيم, با هم تعارف مى كنيم. اما وقتى مى خواهيم از چراغ قرمز عبور كنيم, فكر مى كنيم زيركى كرده ايم! آدم همان آدم است, اما برخورد او با پديده اى به نام ((اتومبيل و فرهنگ اتومبيل رانى)) بسيار متفاوت با هنگامى است كه او از سنت هاى كهن جامعه پيروى مى كند.
به عقيده نگارنده, براى دستيابى به تكنولوژى دو راه وجود دارد: راه اول, تسليم بى قيد و شرط در مقابل آن و پذيرفتن تمامى زمينه ها و آثارى است كه منجر به ظهور يك جامعه تكنولوژيك مى شود. اين همان راهى است كه رضاخان, به تقليد از آتاتورك قصد پيمودنش را داشت. آتاتورك, اين نكته بسيار مهم را درك كرده بود كه براى دستيابى به جامعه اى ((توسعه يافته)) سريعترين و كامل ترين راه آن است كه الگوى غرب را دقيقا ((مشابه سازى)) كند. و در اين راه تا آنجا پيش رفت كه حتى خط تركى را از عربى به خطى مشابه خطوط لاتين تغيير داد. اشتباه او آن جا بود كه ريشه هاى سنتى و دينى جامعه ترك را دست كم گرفته بود و گمان مى كرد مى تواند با اتكإ به فرهنگ جديد آن را به طور كامل نابود كند. شيوه فوق در برخى جوامع به نتايج مورد انتظار رسيد. ژاپن, سنگاپور, كره جنوبى و… ميان ((فرهنگ سنتى)) و ((تجدد)) در اين جوامع بسيار آموزنده است; اما از آنجا كه در بحث ما نمى گنجد, از طرح آن صرف نظر مى كنيم.(15)
راه دوم, كه تا حال هيچ كشورى آن را نيازموده, اين است كه با شناخت كامل مبانى غرب و تكنولوژى اقدام به برقرارى ارتباط با آنها كنيم. مسلما اين راه مشكل تر به نظر مى رسد. چون بشر ((عصر جديد)) جز از ديدگاه علمى نمى تواند به اطراف خود نظر كند; پس نمى تواند به حقيقت تكنولوژى پى ببرد. براى درك تكنولوژى, نخست بايد از آن فاصله گرفت و سپس چون ناظرى بى طرف بر آن نگريست و اين همان چيزى است كه راه دوم را مشكل مى كند. در روزگارى كه شاهرگ زندگى انسان ها به نوعى وابسته به تكنولوژى است. اين كار به خودكشى مى ماند و تنها كسانى در اين راه توفيق مى يابند كه از مرگ نهراسند.
تكنولوژى دفتر سفيدى نيست كه نوشتنش بر عهده ما باشد; كتاب نوشته شده اى است كه نقدش بر ما لازم است. اگر بدون درك جوهر و ذات آن, قصد تمتع داشته باشيم, به موجود بى هويتى بدل خواهيم شد كه نه گذشته اش را به ياد مىآورد نه بهره اى از آينده دارد. ظاهر تكنولوژى چنان است كه گويى به راحتى در خدمت فرهنگ و انديشه اى درمىآيد و اگر اين ظاهر فريبنده نبود, اين قدر هواخواه نداشت.

به عبارت ديگر

آنچه به عصر ما ظاهرى متفاوت با بقيه اعصار بخشيده تكنولوژى است و ما خواه و ناخواه مجبوريم با اين پديده سر و كار داشته باشيم. بدون شك اگر درك صحيح و شناخت كامل از آن نداشته باشيم, ماييم كه بنده و فرمانبردار مى شويم. اما اگر جوهرش را تسخير كنيم, قالبش نيز از آن ما خواهد بود, پايه هاى تكنولوژى بر ضعف هاى بشر استوار است. از اين رو بسيار راحت تر از آنكه در خدمت حق درآيد به شر خدمت مى كند. پيكره اش چون كوه بلند و پايدار مى نماياند, زيرا حاصل عمر آنانى است كه در پى سراب رفاه, تمام هستى خود را فدايش كرده اند, پس هر گاه فريبش عيان شود, فريب خوردگان سر از طاعتش برمى دارند و آن گاه باطن پوشالى اش آشكار مى شود, پس براى غلبه بر تكنولوژى و واداشتن آن به خدمت بشر بايد بر ضعفهاى خود فايق آييم, اولين قدم در اين مسير خودشناسى است.
كه در اين صورت به عظمت و اهميت آن چه كه خود داريم آگاه شده و با حفظ و نگهدارى آن, موجبات عزت و سربلندى خود, فرهنگ, اخلاق و آئين خود را فراهم خواهيم كرد.
به اميد بيدارى و آگاهى امت اسلامى و به دست آوردن عزت از دست رفته مقاله را با ابياتى از اقبال لاهورى به پايان مى بريم:
عصر حاضر فتنه ها زير سر است
طبع ناپرواى او آفت گراست
بزم اقوام كهن بر هم از اوست
شاخسار زندگى بى نم از اوست
جلوه اش ما را زما بيگانه كرد
سازما را از نوا بيگانه كرد
بحر گم كردى زيان انديش باش
حافظ جوى كم آب خويش باش

مثل آيينه مشو محو جمال دگران
از دل و ديده فرو شوى خيال دگران
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز
كه پريدن نتوان با پر و بال دگران

پى نوشت ها:
Knowledge odtained by observation and of acts … oxford dictionary . 1 : Science
early Modern Science (No.20) P.19 /Histoey :Science (1967) Britanice . 2 of the Renassace and
3 . فرهنگ فارسى معين, ج5, ص261 كلمه بربر.
4 . دوره تجديد حيات علمى و ادبى و مراد از آن بازگشت به عصر هنر و ادب باستانى است.
5 . تاريخ تمدن ويل دورانت, اصلاح دينى, ج2, ص 6 ـ 4 و 19 و همان, رنسانس ص 606ـ605.
6 . تاريخ تمدن اسلام و غرب, گوستاولوبون ص507, چاپ سوم, 1358, كتاب فروشى اسلاميه.
7 . فرهنگ معين ج6, ص2170.
8 . نظريه گرانش نيوتون, سكسل راب, دكتر هوشنگ گرمان ص307.
9 . مجله كامپيوتر, ش27 ((عليه خود فروشان روح)) متن سخنرانى وايزن باوم, در نخستين فستيوال نرم افزار اروپا, فوريه91, ترجمه عينى پهلوان و صادقى صادقى پور.
10 . قرآن كريم سوره اعراف, آيه31.
11 . كتاب فارسى سال دوم راهنمايى.
12 . گزارش اقتصادى و ترازنامه بانك مركزى سال 1372 ص97.
13 . آغازى بر يك پايان, نظم نوين جهانى و راه فطرت, شهيد سيد مرتضى آوينى, مقدمه.
14 . علاوه بر دائره المعارف هاى فوق الذكر به كتاب دانش زيست شناسى, ج1 زمينه علمى مراجعه شود.
15 . فردايى ديگر, راز سرزمين آفتاب تابان, شهيد مرتضى آوينى, ص35.

 

/

آسيب شناسى انقلاب اسلامى آخرين قسمت

سپيده اى كه از افق ايمان بردميد
آسيب شناسى انقلاب اسلامى
آخرين قسمت

انقلاب اسلامى در مسير رسيدن به مقصد عالى و انسان ساز خود با آفات و موانع زيادى روبرو مى باشد كه لازم است خصوصا آن موريانه ها و علف هاى هرزى كه به درون تشكيلات نهضت اسلامى نفوذ كرده اند و سعى دارند از طراوت و صفاى اين بوستان معطر جلوگيرى كنند و آن را خدشه دار نمايند شناسايى شده و با واقع بينى و دقت كامل در جهت محو آفت هاى درونى اقدام شود, وظيفه مسوولين و مردم به طور مشترك اين است كه ضمن تلاش در شناسايى چنين خطراتى با هوشيارى كامل راهكارهاى مبارزه با آنها و دفع چنين موانعى را جستجو كرده و بكار بندند. بطور كلى همان عواملى كه در پيروزى انقلاب موثر بودند اگر تضعيف, تحريف يا كم رنگ شوند قطعا اين حركت مقدس با خطرى جدى روبرو خواهد شد, بايد متوجه بود قيامى كه هر روز شكوفاتر گشته و هر لحظه مسلمانان, آزادى خواهان و محرومان صالح جهان به آن اميدوارتر مى شوند و هر از گاهى به تبعيت از اين خروش مقدس در گوشه اى از دنيا حركتى نويد بخش آغاز مى شود, براى دشمنان, غيرقابل تحمل است و با شيوه هاى مختلف آن را آماج حملات خود قرار داده و فعال تر از گذشته به مقابله با آن پرداخته اند و قصدشان اين است كه قبل از صدور انقلاب به اقصى نقاط گيتى, انقلاب را از درون آسيب پذير سازند. آفاتى كه تهديدى جدى براى انقلاب محسوب مى گردد مى تواند موارد ذيل باشد:
1ـ از بين بردن اميد در مردم: يكى از شيوه هاى مبارزه دشمنان درونى وبيرونى انقلاب اسلامى دميدن روح نااميدى و يإس دركالبد ملت است, آنان با تبليغات گوناگون و دروغ هاى فراوان به جامعه اسلامى چنين القا مى كنند كه اسلام قادر به اداره امور نمى باشد و ديانت نمى تواند با سياست كنار بيايد. امام خمينى در فرازى از وصيت نامه خويش يادآور شدند: از توطئه هاى مهمى كه در قرن اخير خصوصا در دهه هاى معاصر و بويژه پس از پيروزى انقلاب آشكارا به چشم مى خورد تبليغات دامنه دار با ابعاد مختلف براى مإيوس كردن ملت ها و خصوص ملت فداكار ايران از اسلام است. از آغازين سالهاى پيروزى انقلاب اسلامى كم نبودند كسانى كه به دليل اغراض و مزاج بيمارى كه دچار خودپرستى و اسير نفسانيت مى باشد در بين افراد جامعه چنين اشاعه مى دادند كه انقلاب شد و هيچ تحولى رخ نداده است و ما نه تنها سر جاى اول ايستاده ايم بلكه انحطاط را هم پذيرفته ايم, امام خمينى آن روح فريادگر زمان در پاسخ به اين نغمه هاى شوم و نفرت انگيز فرمود:
((اين انقلاب يك كار خدايى است. اين شياطين دنبال اين هستند كه بگويند هيچ كارى نشده است, جمهورى اسلامى آمد ولى هيچ, مثل اول. خوب بايد آدم اين قدر بى انصاف باشد كه بگويد حالا با زمان شاه فرقى نكرده؟ حالا آزاديش را ملاحظه كنيد. هر كس هر نامربوطى مى خواهد مى گويد آزاد هم هست مى گويد… ولكن كدام وقت از زمان شاه سابق شما كدامتان يك قدم مى توانستيد خلاف بگوئيد همه دست به سينه ايستاده بوديد يا نه, اگر خيلى هم مردم خوبى بوديد كنج خانه هايتان بوديد و كارى به كارى نداشتيد. حالا داريد شما يك وضع آزادى يك وضع خوبى داريد رفتار مى كنيد… الان ايران وابسته به هيچ جا نيست و اين بهترين چيزى است كه جمهورى اسلامى آورده و آزادى هم هست)) و چنين هشدار مى دهند: ((از اين شياطين كه توى جمعيت ها مىآيند و بيخ گوشى و مى گويند كه جمهورى اسلامى هم مثل رژيم سابق, از اين ها بترسيد… اگر بخواهيد يك زندگى با شرافت وعزت داشته باشيد بايد از اين چيزهايى كه القإ مى كنند(بپرهيزيد)… اين براى آن است كه دلسرد كنند شمارا از جمهورى اسلامى, نقشه است كه شما كنار برويد)) و وقتى اين تبليغات مسموم ادامه مى يابد روح متلاطم اين پير امت و ناخداى كشتى انقلاب اسلامى چون اقيانوس خروشان مى گردد و در دفاع از اين تحول بى نظير و معجزه آسا مى فرمايد:
((چرا بايد گوش بدهد ملت به اين مفسدينى كه مإمورند از طرف قدرت هاى بزرگ براى شايعه درست كردن و تضعيف؟ شما با آن روحيه بزرگ معجزه ايجادكرديد در دنيا, اعجازكرديد شما در دنيا با استقامتتان حفظ كنيد اين اعجاز را, حفظ كنيد اين پيروزى بزرگ را و به كسانى كه در مقابل مى ايستند و مى گويند كارى انجام نشده است بفهمانيد كه ايران كارى كه كرده است در دنيا نظير ندارد.))(1)
امام خمينى در پيامى به مناسبت فرارسيدن دومين سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى خاطر نشان نموده اند: ((شياطينى كه شايد اكثر آنهااز قشر مرفه وابسته به رژيم سابق باشند با شايعه ها و دروغ ها و فريب ها مى خواهند شما را سست كنند و اين متاع را كه با خون شهدإ جوان عزيز به دست آورديد از شما سلب كنند… در صورتى كه اين قبيل شايعه (ها) و فريب (ها), ضربه اى است به شرافت انسانى شما… اينان را كه دشمن عزت و شرافت شما هستند از خود برانيد و مجال ندهيد كه توطئه هاى آنان به ثمر برسد… دست رد بر سينه بدخواهان زنيد و ترس به خود راه ندهيد كه خداوند باشماست ))(2)
مقام معظم رهبرى نيز اين نكته را يادآور گرديده اند كه: ((اما امروز مطبوعاتى پيدا مى شوند كه همه همتشان تشويش افكار عمومى و ايجاد اختلاف و ايجاد بدبينى در مردم و خوانندگانشان نسبت به نظام است… تيترهايى مى زنند كه هر كس اين تيترها را نگاه كند خيال مى كند كه همه چيز در كشور از دست رفته است, اينها اميد را در جوانان مى ميرانند, روح اعتماد به مسوولان را در آحاد مردم كشور تضعيف مى كنند, نهادهاى اصلى كشور را مورد اهانت و توهين قرار مى دهند.))(3)

2ـ خودخواهى ها و اميال نفسانى: بعد از پيروزى عده اى به تصور اين كه انقلاب به هدف خودش رسيده است دچار غرور گشته و اهداف مقدس نظام را فراموش كرده و به امور شخصى و منافع گروهى روى مىآورند كه اين روند جامعه را دچار آفت ساخته و آن را براى آسيب زدگى و رخنه توطئه هاى دشمن مهيا مى سازد, زيرا به جاى آن خودگذشتگى ها, عواطف پاك مذهبى, فداكارىها, نوع دوستى ها و مقاومت در راه مقاصد پاك, خودپرستى ها, هوس بازىها, به جان هم افتادن ها, قدرت طلبى ها, و انحصارگرائى ها, حضور متعفن و مخرب خود را آشكار مى كنند و طبيعى است وقتى آن منبع قدرت كه نيروى هماهنگ و با ايمان و بسيج شده مردم مى باشد متلاشى گرديد و اين امور خسارت بار جايگزين آن گشت انقلاب ضربه پذير خواهد گشت و لذا بايد مراقب بود شيوه هاى تربيتى, فرهنگ و روابط اجتماعى مردم از ارزشهاى الهى و مذهبى فاصله نگيرد كه ضايعات زوال پذيرى را به دنبال مىآورد.(4)
شهيد آيه الله مطهرى تإكيد مى نمايد كه در يك نهضت مقدس بايد اخلاص و وارستگى حكمفرما باشد و اگر نوعى ناخالصى, هوا و هوس و طمع بخصوص در ميان دست اندركاران نفوذ پيدا كند قيام اسلامى آسيب پذير مى گردد. قرآن پس از آن كه به مسلمانان نويد مى دهد ديگر دشمنان و كفار كارى نمى توانند بكنند به گونه اى تهديد مى كند كه ديگر از آنان نترسيد بلكه از اين بيم داشته باشيد كه كارى بكنيد تا عقوبت الهى و سنت محتوم پروردگار شامل حالتان شود و شما ديگر اين لياقت و استحقاق را براى برپايى حكومت حق و اجراى عدالت و ترويج خوبى ها و فضيلت ها از دست بدهيد آن وقت بر طبق قانون الهى وقتى مردمى از نظر اخلاق و گرايش هاى روحى فاسد شدند خداى متعال هم وضع اجتماعى آنان را دگرگون خواهد ساخت.(5)
در واقع نهضت خدايى بايد با همان شرايطى كه آغاز شد و پيروز گرديد ادامه يابد و هيچ خاطره و انديشه اى غير خدايى در آن راه نيابد تا عنايت و نصرت حق شامل آن گردد.(6)
آن متفكر شهيد هشدار مى دهد كه اگر تعصب ها و خودخواهى را در مسير انقلاب اسلامى دخالت دهيم شكست انقلاب همانند نهضت صدر اسلام حتمى خواهد بود.(7)
از اين جهت امام خمينى امت مسلمان را چنين نصيحت مى كند:
((اى عزيزان اسلام و سرمايه هاى ملت, مجاهدت كنيد كه خوديت را از سر قلب خود بزدائيد و بايد بدانيد و بدانيم كه هر چه هست اوست و جلوه جمال او, بكوشيد تا حجاب خوديت را برداريد و جمال جميل او را ببينيد آن گاه است كه هر مشكلى آسان وهر رنج و زحمتى گوارا و فدا شدن در راه او احلى از عسل بلكه بالاتر از هر چيز به گمان آيد. مبادا غرور شجاعت و جوانى و پيروزى در دل شما راه يابد كه با آمدن آن, همه چيز فرو ريزد و طاق رواق آمال درهم شكند.))(8)
و در وصيت نامه سياسى الهى خود با هشدار به اين كه انقلاب نبايد به دست نااهلان افتد رمز تداوم آن را چنين معرفى مى كند: بى ترديد رمز بقاى انقلاب اسلامى همان رمز پيروزى است و رمز پيروزى را ملت مى داند, و نسل هاى آينده در تاريخ خواهند خواند كه دو ركن آن انگيزه الهى و مقصد عالى حكومت اسلامى و اجتماع ملت در سراسر كشور با وحدت كلمه براى همان انگيزه و مقصد مى باشد.

3ـ رخنه منحرفين و فرصت طلبان: هنگامى كه آثار پيروزى در نهضت هويدا مى گردد و دوران سختى ها, مجاهدت ها و دشوارىها منقضى مى گردد, افرادى كه در پى فرصت هاى خاص مى گردند به داخل تشكيلات انقلابى نفوذ مى كنند و آن چنان پرحرارت تر از ديگران شعار مى دهند و فرياد مى زنند كه صداى انقلابيون راستين را تحت الشعاع خود قرار مى دهند, اين برنامه از آفات نهضت به شمار مى رود و وظيفه بزرگ مسوولان و دلسوزان نظام بايد اين باشد كه راه نفوذ و رخنه اين گونه افراد را سد نمايند, شهيد مطهرى در اين باره مى گويد:
((هر نهضت مادام كه مراحل دشوار اوليه را طى مى كند سنگينيش بر دوش افراد مومن, مخلص و فداكار است اما همين كه به بار نشست و يا لااقل نشانه هاى باردادن آن آشكار گشت و شكوفه هاى درخت هويدا شد سر و كله افراد فرصت طلب پيدا مى شود, روزبه روز كه از دشوارىها كاسته مى شود و موعد چيدن ثمر نزديك مى گردد, فرصت طلبان محكم تر و پرشورتر پاى علم نهضت سينه مى زنند تا آنجا كه تدريجاانقلابيون مومن و فداكاران اوليه را از ميدان به در مى كنند.))(9)
اين فرصت طلبان نسبت به آرمان هاى انقلاب بى اعتقاد يا بى تفاوت هستند و در تلاش براى تإمين منافع شخصى خود مى باشند, امام خمينى اصرار دارد كه افراد جامعه اسلامى با ارزيابى گروهها و طبقات مختلف مى توانند مدعيان پرتوقع و فداكاران واقعى را از هم تفكيك كنند و خاطرنشان مى فرمايد: قشرهايى كه انقلاب را با فداكارى بى دريغ و جان نثارى سخاوتمندانه بى هيچ چشمداشتى به پيروزى رسانيده و از (زمان) پيروزى تاكنون براى دفاع از انقلاب و رفع مشكلات از پاى ننشسته اند و تاكنون, با آن كه سنگينى انقلاب به دوش آنان بوده است, توقع نام و نشان و مقامى نداشته و ندارند, اينان توده هاى ميليونى و محرومان جامعه هستند كه خدايشان قدرت وسعادت دهد. و در مقابل, قشرها و گروههايى هستند كه يا به هيچ وجه دخالت در نهضت و پيروزى نداشته اند يا به كارشكنى براى حفظ رژيم سابق يا برگرداندن آن رژيم يا رژيم غير اسلامى, توطئه و فعاليت مى كردند و مى كنند و يا كسانى و گروههايى بودند و هستند كه از انقلاب مردمى و خون جوانان ارزشمند ما براى رسيدن به قدرت شيطانى خويش پلى ساخته و از اسلام براى مقاصد شوم خويش استفاده مى كردند, و قشرهاى ديگرى هستند, هر يك يا پيوسته به مكتب هاى انحرافى يا با ايده هاى انحرافى, كه در خارج و داخل به فعاليت مذبوحانه يا بچگانه خود را سرگرم ودلخوش مى نمايند. اينان از اسلام و قدرت معنوى آن و از جامعه ايرانى و قدرت ايمان آنان يا هيچ نمى دانند يا به طور سطحى از آنها گذر كرده اند. (10)
به اعتقاد حضرت امام اينها مى خواهند به اسم اسلام چهره اى آشفته از نظام جمهورى اسلامى بسازند: ((من بيم آن دارم كه شياطينى كه براى شكست جمهورى اسلامى با قلم هاى مسمومشان نشسته اند تا يكى را صيد كنند و اعمال بى رويه اشخاص را به پاى جمهورى اسلامى محسوب دارند با فرياد وا اسلام, جمهورى اسلامى را مشوه كنند.))(11)
در ميان اين گروههاى فرصت طلب يك جريان قوى وجود دارد كه تلويحا سعى در هويت زدايى انقلاب مى نمايد و از اين كه مطرح كند اين نهضت ماهيت و محتوايى دينى دارد اجتناب مى كند و آن را به ساختار اجتماعى و سنت هاى بومى ربط مى دهد و نمى خواهد بين ديانت و مسايل ملى و قومى تمايز قايل شود, گفته هايش را با نام خداآغاز مى كند و با ناسزاگويى و اهانت به تمام نيروهاى حق گرا, خداجو و با اخلاص به پايان مى رساند, اين جريان در شرايطى كه مردم به فكر مبارزه با دشمن اسلام و بشريتند در پى تثبيت موقعيت باطل خودش مى باشد و ناخواسته با امپرياليزم همكارى مى كند و سعى دارد نيروهاى متدين, اصيل, خالص و پرتلاش و مدافعان راستين حقيقت را با ترفندهاى شگفت انگيزى كنار بزند.(12)

4ـ تفرقه افكنى و اختلاف انگيزى: تفرقه و درگيرشدن در اختلافات داخلى و استفاده نكردن از توانايى هاى فكرى و استعدادهاى مردم, به نظام اسلامى ضربه وارد مى كند. حضرت على (ع) راز تداوم انقلاب را دورى از اختلاف و تحكيم اركان مودت و الفت و ترغيب و توصيه نسبت به اتحاد نيروها معرفى مى نمايد, مهمترين عامل تهديدكننده بالندگى يك جامعه از ديدگاه مولاى متقيان كاشتن بذر نفاق و كينه در سينه ها, پشت كردن نيروها به يكديگر, ترك يارى هم نوعان و تبديل الفت و محبت به پراكندگى و تشتت. (13)
از ديدگاه جامعه شناسان مسلمان نيز پيوستگى افراد جامعه با يكديگر و پيگيرى مقصدى واحد از سوى آنان موجب اعتلا و شكوفايى فكرى و فرهنگى آنان مى شود و چون رشته مشترك كه پيوند دهنده آحاد جامعه مى باشد از بين برود زوال آنان حتمى است. (14)
طبيعى است همانگونه كه اتحاد همه اقشار مى تواند تحول آفرين و تإثيرگذار باشد, در مقابل بذرهاى تفرقه و اختلاف چون ويروس هاى خطرناك و مهلك كمر ملت را مى شكند و تمام دستآوردهاى مفيد و مثبت را بر باد مى دهد, شكاف ميان طبقات فكرى و فرهنگى از جمله روحانيان, دانشگاهيان, نويسندگان و روشنفكران, نيرومندى و اقتدار كشور را مضمحل مى كند. امام خمينى در آستانه پنجمين سال پيروزى حق بر باطل در فراز پيامى كه صادر نمودند, فرمودند: آن مطلبى كه هميشه مد نظر بوده و درباره آن پافشارى شد حفظ وحدت كلمه و اجتناب از تفرقه است كه همه مى دانيم وحدت ملت چه اثرهاى معجزه آسايى داشته و دارد و در مقابل, تفرقه و تنازع چه نكبت هايى بر سر مسلمين در طول تاريخشان آورده است و ملت عظيم الشإن ايران كه هر دو طرف را مشاهده كرده اند و از تفرقه رنج برده اند و بحمدالله شهد وحدت را چشيده اند و اعجاز آن را از اول نهضت تا انقلاب و تاكنون لمس نموده اند لازم است مراقبت كنند و نگذارند دست هاى پليد شيطانى و عمال سرسپرده استكبار جهانى در صفوف مقدس آنان وارد شده و به تفرقه افكنى قيام كنند و هر وقت از اشخاص يك گروههايى يك چنين خيانت هايى مشاهده كردند بدون وقفه و در اسرع اوقات درصدد جلوگيرى برآيند… (15)

5ـ نفوذ انديشه هاى بيگانه: انديشه هاى مغاير با فرهنگ اسلامى امكان دارد از طريق دشمنان يا افرادى كه مجذوب آراى ديگران شده اند به ذهن و فكر جامعه و نيز دستگاههاى آموزشى و تربيتى كشور تزريق گردد و آنها را از هويت اصيل و اسلامى دور كنند و مسير انقلاب اسلامى و شكل و محتوايش را عوض نمايند. تفكرات بيگانه مى توانند از دو طريق رخنه نمايند يكى از سوى دشمنان نظام, زيرا وقتى كه قيامى اوج مى گيرد و جاذبه پيدا مى كند و مكاتب و تفكرات ديگر را تحت الشعاع قرار مى دهد افرادى كه نمى توانند اين فروزندگى را تحمل كنند براى رخنه كردن در آن و از بين بردن از درون, انديشه هاى بيگانه را كه با روح انقلاب اسلامى مغايرت دارد وارد تشكيلات فرهنگى و فكرى و نيز رسانه هاى تبليغى مى كنند و به اين ترتيب نيروى محركه نهضت را از خاصيت و اثر مى اندازند يا كم رنگش مى كنند, ديگر از سوى افرادى است كه در مراكز علمى و فرهنگى نفوذ دارند و به دليل ناآشنايى درست با مكتب اسلام و گاهى از روى جهالت و در مواقعى هم با اغراض شخصى مجذوب نظريات بيگانگان گرديده و آنها را به جاى ارزشهاى دينى به جامعه عرضه مى كنند, شهيد آيه الله مطهرى ضمن اشاره و تاكيد بر اين آفت بزرگ انقلاب اسلامى هشدار مى دهد كه: نفوذ و نشر انديشه هاى بيگانه با نام انديشه اسلامى و با مارك اسلامى اعم از آن كه از روى سوء نيت و يا عدم سوء نيت صورت گيرد خطرى است كه كيان اسلام را تهديد مى كند, راه مبارزه (براى رفع) اين خطر تحريم و منع نيست, مگر مى شود تشنگانى را كه براى جرعه اى آب له له مى زنند از نوشيدن آب موجود به عذر اين كه آلوده است منع كرد, اين ما هستيم كه مسووليم, ما بقدر كافى در زمينه هاى مختلف اسلامى كتاب به زبان روز عرضه نكرده ايم اگر ما بقدر كافى آب زلال و گوارا عرضه كرده بوديم (آنان) به سراغ آبهاى آلوده نمى رفتند.
گر نه تهى باشدى بيشتر اين جوى ها
خواجه چرا مى دود تشنه در اين كوىها؟(16)
اگر اين افراد در تعليم و تربيت جامعه رخنه كنند و آهسته آهسته در درون آن ريشه بدوانند جامعه را به تباهى و فنا گرفتار مى كنند زيرا چون غده سرطانى بر تمامى اندامهاى ديگر نفوذ مى كنند و نوجوانان و جوانان را به اين عارضه مهلك گرفتار مى نمايند و در صورت ادامه اين روند, ضرباتى مخرب به جامعه اسلامى وارد مى نمايند, امام در اين مورد در وصيت نامه خويش فرموده اند: از توطئه هاى بزرگ آنان چنانچه اشاره شد و كرارا تذكر دادم بدست گرفتن مراكز تعليم و تربيت خصوصا دانشگاههاست كه مقدرات كشور در دست محصولات آنهاست. (17) حتى امكان دارد افراد منحرف و تبهكار در حوزه هاى علميه هم نفوذ كنند و با مقاصد شيطانى خود, اين مراكز را بدنام نمايند.

6ـ شكاف اقتصادى و مفاسد اجتماعى

عدالت صرفا يك واژه پسنديده اخلاقى نمى باشد بلكه مهمترين اصل در مديريت اجتماعى نظام اسلام و ركنى مهم براى بقا و تداوم انقلاب اسلامى است, اين نهضت دينى كه جامع تمام مفاهيم, ارزش ها و هدف ها در قالب و شكل اسلامى مى باشد به شرطى در آينده محفوظ خواهند ماند و تداوم پيدا خواهد كرد كه در اولين مرحله در مسير عدالت خواهى خويش گام بردارد و براى از بين بردن شكاف طبقاتى اقدام كند, تبعيض ها را واقعا از ميان بردارد, محروميت هاى اجتماعى و عقب ماندگى ها را برطرف نمايد, در تشكيلات اسلامى نبايد به حريم حقوقى و شخصيتى افراد تجاوز گردد و ظلم و اجحاف حتى به مجرمان هم روا نمى باشد, شهيد مطهرى مى گويد:
من تإكيد مى كنم اگر انقلاب در مسير برقرارى عدالت اجتماعى به پيش نرود به نتيجه نخواهد رسيد و اين خطر هست كه انقلاب ديگرى با ماهيت ديگرى جاى آن را بگيرد اما نكته مهمى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه در اين انقلاب, اساس كار بر اخوت اسلامى بايد نهاده شود يعنى آنچه را ديگران با فشار و خشونت تإمين مى كنند در اين انقلاب با ملايمت و از روى ميل و رضا و برادرى انجام مى گيرد, يعنى مردم به حكم بلوغ روحى, به حكم عاطفه انسانى و اخوت اسلامى خود براى پركردن شكاف ها و فاصله هاى طبقاتى و اقتصادى پيش قدم مى شوند…آن روزى كه مردم با ميل و علاقه و به حكم برادرى اسلامى امكانات خود را در جهت رفاه محرومان بكار انداختند آن وقت است كه انقلاب راه مطمئن خود را پيداكرده است. (18)
افزايش فاصله طبقاتى, پيدايش ثروت هاى بادآورده و بى توجهى به مستضعفان و عنايت به مرفهان بى درد و تكاثر طلبان, فاصله فاحش بين فقير و غنى و فقدان عدالت اجتماعى و اقتصادى راه را براى كم رنگ شدن آرمان هاى انقلاب اسلامى باز مى كند, وقتى فقرا با تحمل مشقت هاى فراوان در بند تإمين كمترين مايحتاج زندگى تلاش كنند و به جايى نرسند ولى ثروتمندان براى فراهم آوردن انواع امكانات رفاهى در سطح بسيار پيشرفته و تجمل گرايى, اسراف و تبذير موفق شوند اين روند هر دو گروه را از مسير انقلاب بيرون مىآورد و خصوصيات روحى آنان را دگرگون مى سازد به نحوى كه ديگر نمى توانند به مصالح نظام اسلامى فكركنند و در جهت مسايل اجتماعى همكارى و احساس همدردى داشته باشند, در اين وضع دشمنان ميدان را خالى ديده و بخوبى فرصت رخنه را بدست مىآورند, اصولا سرمايه دارى در درون خود بهره كشى را پرورش مى دهد و افراد ثروتمند بى درد و تكاثرطلبان, جزو نخستين افرادى هستند كه در باره ميراندن فضايل و مكارم اخلاقى بيشتر تلاش مى كنند امام خمينى درخصوص توجه به افراد محروم و اعراض از اغنيا فرموده اند:
خدا نياورد آن روزى كه سياست ما وسياست مسوولين كشور ما پشت كردن به دفاع از محرومين و رو آوردن به حمايت از سرمايه دارى گردد و اغنيا و ثروتمندان از اعتبار و عنايت بيشترى برخوردار بشوند معاذالله كه اين, با روش انبيإ و اميرالمومنين (ع) وائمه معصومين سازگار نيست (19) و در وصيت نامه سياسى الهى خويش يادآور گرديده اند: توجه داشته باشند كه رئيس جمهورى و وكلاى مجلس از طبقه اى باشند كه محروميت و مظلوميت مستضعفان جامعه را لمس نموده, در فكر رفاه آنان باشند نه از سرمايه داران و زمين خواران و صدرنشينان مرفه و غرق در لذات و شهوات كه تلخى محروميت و رنج گرسنگان و يا برهنگان را نمى توانند بفهمند. مقام معظم رهبرى نيز هشدار داده اند:
((ميكرب رجعت يا ارتجاع, دشمن بزرگ هر انقلاب است كه به درون جوامع انقلابى نفوذكرده و در آن رشد مى يابد نفوذ فساد و ايجاد ترديد در اذهان جوانان نسبت به آرمان ها, دنياطلبى, اشتغال به زينت هاى دنيوى و زندگى راحت در جامعه و بروز علايم زندگى تجملاتى در ميان عناصر انقلابى نشانه هايى از تإثير ميكرب ارتجاع و شب گرداست. پرداختن به مال و مال اندوزى, دچار شدن به فسادهاى اخلاقى,مالى و فساد ادارى, درگير شدن در اختلافات داخلى كه خود يك فساد بسيار خطرناك است و جاه طلبى, كاخ آرمانى انقلاب اسلامى و هر حقيقت ديگرى را ويران مى كند.(20)
تجمل گرايى از زواياى مختلف انقلاب را تهديد مى كند زيرا محرومان را در فشار روحى قرار مى دهد, مردم را از نظام جدا مى كند, فرهنگ مادى گرايى و دنياطلبى را ترويج مى نمايد و در كنار آن مفاسد مالى و اقتصادى در ميان تشكيلات ادارى و اجرايى افزايش مى يابد واين ضايعه بار سنگينى را بر اقتصاد كشور تحميل مى كند, و مسوولين را در اجراى طرح هاى عمرانى و آبادانى روستاها و نقاط محروم و دورافتاده و گره گشايى از زندگى كارگران و كارمندان دچار مشكل مى نمايد.

7ـ عدم توجه به حقوق مردم و عدم تحمل روحيه انتقادپذيرى:

يكى از مسائلى كه شياطين باطنى در درون افراد بوجود مىآورند غرور از پيروزىها, حمايت ها و برخى جانبدارى هاست. اين آفت بزرگ, بندگان خدا را از مسير حق منحرف مى كند و دست اندركاران نظام را از توجه به واقعيت ها و مشكلات و كاستى هاى عمده غافل مى نمايد. استقبال از تعريف و تمجيدهاى لفظى, تحمل سياسى مسوولين را كم مى كند و وقتى روحيه انتقادپذيرى از بين رفت قهرا دست اندركاران با هر كس كه از لحاظ سليقه و شيوه كار با آنان هماهنگ نباشد مخالف خواهند بود و در نتيجه دلسوزان انقلاب بتدريج كنار گذارده شده و افراد چاپلوس و نان به نرخ روز خور روى كار مىآيند و اين آفت, آثار تخريبى چندجانبه دارد, در حالى كه حضور و انتقاد مخالفان در چارچوب قانون اساسى و موازين شرعى موجب مى شود ضعف ها و نارسايى ها شناخته شده و بازگو گردد و براى رفع آنها اقدام گردد كه اين روند بر خوشبينى و حمايت مردم از نظام مى افزايد و آنان را دلگرم مى كند وتوطئه هاى دشمنان و ابرقدرت ها را خنثى مى نمايد.
چون انقلاب اسلامى ماهيتى عدالت خواهانه دارد بايد در پرتو اين اصل به آزادىها به معناى واقعى كلمه احترام گذاشت و البته آزادى با هرج و مرج و قانون شكنى فرق مى كند ولى فكر, بيان و قلم بايد آزاد باشد ودر چنين صورتى است كه انقلاب اسلامى راه صحيح خود را ادامه مى دهد و نظام جمهورى اسلامى به رشد و شكوفايى مى رسد, اگر در جامعه محيط سالم و آزادى براى طرح انديشه ها و نظرات بوجود آيد و در چنين فضايى صاحبان افكار مختلف بتوانند حرف هاى خود را بدون هيچ گونه فشار و اختناقى مطرح كنند ودر مقابل آنان آرإ ونظريات متفكران بزرگ اسلامى طرح گردد, بر اثر اين تضارب افكار و تبادل انديشه ها بنيان هاى فكرى وفرهنگى شكل استوارترى بخود مى گيرد و در اذهان مردم ريشه مى دواند ولى آفت بزرگ اين است كه جلو افكار مخالفان را بگيريم و به آنان اجازه ندهيم نقطه نظرهاى خود را بيان كنند البته برخورد انديشه ها غير از اغوا, اغفال و شايعه افكنى است .(21)
امام خمينى اين واقعيت را چنين توضيح داده اند:
((شكى نيست كه دخالت هاى غيرصحيح بعضى از اشخاص… كه خود را بدون هيچ گونه صلاحيتى در امور كشورى وارد كرده اند زياد هست, بايد مراجع ذى صلاح از اين گونه اعمال شديدا جلوگيرى كنند و بايد نويسندگان و گويندگان ذى صلاحيت در رفع آنها با نصايح برادرانه و انتقاد سالم بكوشند لكن نه به طور انتقام جويى واز روى عقده هاى درونى و چهره جمهورى اسلامى را واژگون كردن, كه خود گناهى بزرگ است كه اين گونه برخوردها نه تنها علاوه بر آن كه تإثير درستى ندارد, داراى عكس العمل نيز مى باشد, مع الاسف بعضى از نويسندگان و گويندگان به جاى انتقاد سالم و هدايت مفيد با انتقاد كينه توزانه مى خواهند افراد جامعه را به جمهورى اسلامى بدبين كنند. اينان به جاى انتقاد سازنده به فحاشى پرداخته و به جاى نهى از منكر خود مرتكب منكر مى شوند, خداوند آنان را هدايت فرمايد.))(22)
شهيد دكتر محمدجواد باهنر در اين باره گفته است: درست است كه انسان بايستى حضور داشته باشد و انتقاد كند, نيازها و مسايل خود را مطرح كند و نظارت داشته باشد ولى اين حالت پرتوقعى و تقاضاهاى فراوان داشتن, خلاف يك روحيه و صداقت انقلابى است. (23)
آن شهيد والامقام يكى از موارد سوءاستفاده از فضاى آزاد و مجوز انتقاد سالم را ترور شخصيت مى دانند و اين كه برخى افراد برحسب منافع شخصى و خودخواهى ها و مصالح گروهى و ايجاد اشتهار كاذب در جامعه چهره هاى خوب را متهم مى كنند تاافرادى را كه در متن انقلاب بخشى از بار نهضت بر دوش آنان بوده است سست كنند و يك حالت بى اعتمادى در محيط به وجود آورند, ايشان متذكر گرديده است:
اين يكى از بزرگترين سلاح هاى دشمن است. لازم نيست كه دشمن اول بيايد پادگانها را بگيرد يا با قدرت نظامى ضربه وارد كند. او مىآيد ضربه حيثيتى مى زند,لازم نيست حتما شخص را بكشد, شخصيت را مى كشد و اين بدتر و خطرناك تر است براى اين كه وقتى كسى شهيد مى شود لااقل آن چهره معنوى او در توده مردم اثر مى گذارد و شهادت اويك موجى ايجاد مى كند ولى وقتى شخصيت او را طورى خرد كردند كه حتى دوستان نزديك هم به اشتباه افتادند, اين سقوط معنوى يك شخصيت, يعنى سقوط يك سنگر و يك قدرت, لذا رشد و شعور لازم است كه ان شإالله انسان از اين لغزش ها محفوظ باشد.(24)
اسف انگيزتر از آن, قلم هاى مسمومى هستند كه به اسم آزادى و انتقاد و ارائه نقطه نظرات, مبانى دينى نظام را نفى كرده و به محكمات, مسلمات و اصول اعتقادى تفكرات اسلامى و فرهنگ تشيع حمله كرده مقدسات و حريم شرع و حرمت شخصيت هاى دينى را زير پا نهاده, حساسيت هاى انقلابى و اعتقادى را نكوهش و تضعيف مى كنند كه اين روند باانتقاد سالم و سازنده مغايرت داردو احساسات دينى جامعه اسلامى اين شيوه را برنمى تابد.

پى نوشت ها :
1. مجله پيام انقلاب, سال دوم, شماره 26, ص 5 ـ6.
2. طلايه هاى فجر, ص 40.
3. حرف دل, ص 66.
4. نقش قيامى انقلاب اسلامى, شهيد مظلوم آيه الله دكتر بهشتى و شهيد دكتر محمدجواد باهنر,ص 90ـ 91.
5. برگرفته از كتاب پيرامون جمهورى اسلامى, شهيد مطهرى, ص 23ـ 24.
6. بررسى اجمالى نهضت هاى اسلامى در صد ساله اخير, شهيد مطهرى ,ص 98ـ99.
7. پيرامون انقلاب اسلامى, همان, ص 27ـ28.
8. صحيفه فجر, ص 111.
9. شناخت انقلاب اسلامى از ديدگاه شهيدمطهرى, ص 181.
10. طلايه هاى فجر ,ص 43ـ44.
11. ماخذ پيشين, ص 38.
12. سپيد سرزده است, محمدحسن رهپو (م. زورق), ص 36ـ37.
13. نك: نهج البلاغه, خطبه 192.
14. انقلاب اسلامى و جدايى و چگونگى رخداد آن, محمدپزشكى (و ديگران), ص 172.
15. صحيفه فجر, ص 91.
16. شناخت انقلاب اسلامى از ديدگاه استاد شهيد مرتضى مطهرى, ص 175.
17. فرازهايى از وصيت نامه سياسى الهى امام خمينى, سيدمهدى موسوى, ص 16.
18. شناخت انقلاب اسلامى…, ص 195ـ196, پاورقى .
19. پيام فرياد برائت, امام خمينى, مرداد ماه سال 1366.
20. انقلاب اسلامى و جدايى و چگونگى رخداد آن, ص 169, به نقل از روزنامه كيهان 17دى 1373.
21. نك: شناخت انقلاب اسلامى, ص 197ـ198.
22. از پيام امام به مناسبت فرا رسيدن دومين سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى (نك: طلايه هاى فجر, ص 39)
23. مباحثى پيرامون فرهنگ انقلاب اسلامى ,ص 274.
24. همان مإخذ, ص 286.

 

/

باز نگرى توطئه هاى فرهنگى و مسئوليت امروز ما

بازنگرى توطئه هاى فرهنگى و مسئوليت امروز ما(2)

حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى رهبر

در نشريات روز 13 خرداد خوانديم: ((بوش از مردم كشور امريكا خواست براى گسترش فرهنگ امريكايى در كشورهاى اسلامى داوطلب شوند.))
اين يك دعوت از بسيج مردمى امريكايى است در مقابله با فرهنگ اسلامى در كشورهاى اسلامى و جايگزين ساختن فرهنگ امريكايى با مشخصه هايى كه مى دانيم.
اين فراخوانى در راستاى سياست ((جهانى سازى)) شكل مى گيرد كه در اين فرايند امريكا به عنوان كدخداى دهكده جهانى مى كوشد, فرهنگ, سياست و اقتصاد را به طور دلخواه خود و الگوئى كه مى دهد جهانى كند به اين معنا كه سرنوشت همه كشورهاى جهان تابعى باشد از سياست هاى خرد و كلان امريكا به عنوان حاكم مطلق در نظام نوين مورد نظر ايالات متحده و اين فراخوانى مردمى, افزون بر رسانه هاى جادوئى و امپراطورى خبرى شيطان بزرگ و وسائل گوناگون با ارقام نجومى ايالات متحده مى باشد كه سالهاست به اجرا درمىآيد.
اينكه, اين آرمان تا كجا مورد قبول ملت ها و كشورهاست و كدامين ملت و كشور تن به پذيرش حاكميت مطلق شيطان بزرگ خواهد داد, موضوع مقال ديگرى است كه تا اينجا به صدد آن نيستيم اما همين قدر يادآور مى شويم كه طبل بدآهنگ جهانى سازى طاغوت عصر, كه امروزه گوش جهانيان را مى خراشد, با واكنش هاى منفى فراوانى در سراسر جهان روبروست. تظاهرات پى در پى جمعيت هاى سياسى و مردمى در كشورهاى مختلف جهان, مخصوصا اروپا, نمودارى است از بازخورد نظريه جهانى سازى و پاسخى به داعيه داران نظام نوين به سركردگى امريكا و به طور قطع اگر به مردم جهان و جمعيت هاى سياسى كشورها آگاهى و آزادى بيشترى داده شود, به هر نحو ممكن دست رد بر سينه قطب استكبارى خواهند زد, چرا كه انسان هاى آزاد و آگاه حاضر نيستند كرامت و شخصيت و انسانيت خود را به سردمداران امپرياليسم و صهيونيسم بفروشند و تاريخ و تمدن و فرهنگ خود را به پاى اهريمن سلطه جويى چون امريكا قربانى كنند. در اين ميان كشورهاى اسلامى و مردم انقلابى مسلمان كه آيه ((لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا))(1) را خوانده اند و سلطه كفر را برايمان روا نمى دانند, هرگز حاضر نخواهند شد در برابر سلطه جويى و افزون طلبى و قيموميت ابر مستكبر قرن تسليم شود. جاى آن دارد كه رسانه هاى جمعى و نويسندگان آگاه و آزاد ما و ساير كشورها از اين تز اهريمنى امريكا مردم را آگاه كنند و عوامل خودباخته داخلى كه هر دم از رابطه و مذاكره با امريكا دم مى زنند, و صفحات ((روزنامه هاى زنجيره اى جديد را با تيترهاى درشت به منظور جاانداختن سازش و تسليم, پر مى كنند)) به خود آيند و بيش از اين به حقارت و ذلت تن ندهند ((و اگر دين ندارند در دنيايشان آزاده باشند.))
از مسئله جهانى سازى بگذريم. موضوع اصلى اين مقال توطئه هاى فرهنگى است كه در اين قالب از سوى دشمن طراحى مى شود و اين روزها به دست عناصر داخلى به اجرا درمىآيد.
همان گونه كه گفتيم: سياستگذاران و نظريه پردازان امريكايى كمر به نابودى فرهنگ ملت ها بويژه مسلمانان بسته اند و اسلام تنها فرهنگ زنده اى است كه امروزه در جهان با تحرك و پويايى خاص پس از انقلاب اسلامى, در برابر فرهنگ غربى بويژه امريكا قد علم كرده است. وحشت اقطاب سلطه صليبى و صهيونيستى از اين فرهنگ آسمانى از آنجاست كه اسلام مبارزه با كفر را الزامى كرده و جهاد با اقطاب استكبارى را واجب نموده است: ((فقاتلوا ائمه الكفر))(2)
و اين جهاد و پيكار پيش از آن كه دشمن اقدام نظامى كند و پاسخ خود را دريافت نمايد جنبه فرهنگى دارد. سياستگذاران امريكايى بارها تإكيد كرده اند كه مصمم اند با فرهنگ اسلام و انقلاب اسلامى معارضه كنند و نفوذ اسلام را (كه حتى در كشور امريكا امروزه بيشترين جايگاه را در ميان ساير اديان پيدا كرده است) سد كنند و به چالش بكشانند. و البته اين معارضه با اراده الهى چيزى جز شكست و ناكامى نصيب كافران نخواهد كرد: ((يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم و يابى الله الا ان يتم نوره ولو كره الكافرون))(3) مى خواهند نور خدا را با دهن هايشان خاموش كنند اما خداوند اجازه نخواهد داد و گستره نور خود را به كمال خواهد رساند هرچند كافران كراهت داشته باشند. اين وعده الهى است كه اسلام را بر گستره خاك حاكم سازد هرچند مشركان نخواهند. ((ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون))(4)
ما همه اين ها يك شرط اساسى دارد و آن ايمان و استقامت مومنان و حق باوران است كه اگر بر ايمان و يقين تكيه كنند و با غيرت دينى و غرور ملى به دفاع از دين خدا و كشور اسلامى بپردازند, بى شك و ترديد پيروز و سربلند خواهند بود ((و لاتهنوا ولاتحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مومنين)) (آل عمران / 139)
و ما در روزگار خودمان تحقق اين نويد آسمانى را ديديم كه انقلاب اسلامى به رهبرى بت شكن بزرگ قرن امام خمينى(ره) پشت ابرقدرتها را خم كرد و كاخ هاى ستم و بيداد را به لرزه درآورد و زلزله اى در شرق و غرب عالم افكند و اين كوردلانى كه اين روزها تازه به دوران رسيده و رذيلانه دست گدايى به سوى ابرجنايتكار قرن دراز كرده اند و از مذاكره با شيطان بزرگ دم مى زنند و علاج مشكلات را در تسليم مى دانند يا از قدرت اسلامى غافل اند يا به وعده الهى ايمان ندارند و يا شيفتگى در برابر امريكا آنها را به سوداگرى بر سر عزت و شرف و مليت كشانيده است.
اينها در قالب مطبوعات و مصاحبه ها و گاه نطق هاى پيش از دستور و نفوذ در صف دانشگاهيان و استفاده از ديگر فرصت ها مى كوشند مبانى استوار اسلام و انقلاب و آرمان هاى كفرستيز ملت و رهبرى را تاريخ گذشته معرفى كنند و دانسته و ندانسته در صف پياده نظام بيگانه درآمده و جاده صاف كن دشمن شده اند و بر مسئولان نظام اسلامى ماست كه بدون بيم و هراس با آنان برخورد كنند, قلم هاى زهرآگين آنها را بشكنند و زبان هاى نفاق افكن را دربند نمايند و از تهمت و ناسزاى دشمن و عواملش نهراسند و از هياهو و غوغاسالارى برخى جرائد خودفروخته داخلى بيم و هراس به خود راه ندهند كه دفاع از دين شوخى بردار نيست و نظام اسلامى ارزان به دست نيامده كه به پاى نامردان رايگان نثار شود.
از وظائف مهم فرهنگى امروز ماست كه در شرائطى كه عناصر مزدور مى كوشند آرمان هاى انقلاب را كم رنگ كنند و حتى در نطق هاى قبل از دستور برخى وكلا! تاريخ مصرف آرمان هاى انقلاب تمام شده معرفى مى شود, نيروهاى مومن و عالمان متعهد و صاحبان انديشه و قلم بر آرمان هاى امام كه منشور هميشگى انقلاب است با شجاعت پاى بفشارند و كمترين نرمشى در برابر لائيك هاى جديد كه امروزه نان اسلام و انقلاب را به غصب و نامشروع مى خورند, نشان ندهند و اين سخن بزرگ معمار انديشه اسلامى مان, امام راحل را سرلوحه خود قرار دهند كه فرمود:
((من خون و جان ناقابل خويش را براى اداى واجب حق و فريضه دفاع از مسلمانان آماده نموده ام و در انتظار فوز عظيم شهادتم. قدرت ها و ابرقدرت ها و نوكران آنها مطمئن باشند كه اگر خمينى يكه و تنها بماند به راه خود كه راه مبارزه با كفر وظلم و شرك و بت پرستى است ادامه خواهد داد و به يارى خدا در كنار بسيجيان جهان اسلام اين پابرهنه هاى مغضوب ديكتاتورها خواب راحت را از ديدگان جهانخواران و سر سپردگانى كه به ظلم وستم خويش اصرار مى ورزند هيچ زمان تغيير نخواهد كرد.))(5)

بستر سازان ابتذال و سقوط فرهنگى

از سوى ديگر بستر سازى نشريات, فيلم هاى سينمائى و برخى وسائل ارتباطى ديگر براى ترويج ابتذال و انحراف فكرى و فرهنگى, فاجعه اسفبارى است كه نبايد آن را اتفاقى وتصادفى پنداشت و با تساهل و تسامح با آن برخورد كرد. هر كس بر روند مطبوعات و فيلم هاى حتى مجاز! سينماها و بعضا تلويزيونى و ساير وسائل ارتباطى مرور اجمالى داشته باشد, با اين سوال جدى روبرو مى شود كه آيا اين وضع از ديد مسئولان پوشيده است؟! و اگر چنين است بر آنان بايد ابراز تإسف كرد و يا اين وضع را مى بينند و سكوت و تحمل مى كنند كه اگر چنين است باز هم مايه تإسف و تإثر افزون ترى است.
وقتى يك روزنامه دولتى كه با بودجه اين كشور تغذيه مى شود آن مقاله اهانتآميز نسبت به مقام منيع رسالت و اهلبيت را چاپ مى كند و پس از يك روز توقيف تحت فشار متوليانش كار خود را آغاز مى كند و برخى روزنامه ها دلال فيلم هاى سينمائى خارجى و ستاره هاى هاليود مى شوند. و برخى صفحات خود را به طور كامل در اختيار تصاوير مستهجن آنها قرار مى دهند و ساير موارد اين نشريه دولتى…, وقتى مجله هايى به نام زن سراسر صفحات خود را از تصوير زنان هنرپيشه و ستاره هاى سينما پر مى كنند و مروج زن باره گى جديد مى شوند و حتى برخى از اين مجلات و روزنامه هاى وابسته به پاره اى موسسات تبليغاتى اسلامى فيلم هاى ضد اخلاقى چون شام آخر را تقرير و تحرير مى كنند! وقتى مراكز فروش نوار وCD و محصولات فرهنگى و نمايشگاهى از عكس هاى آنچنانى ستاره هاى زن سينما و تئاتر پرمى شوند, وقتى برخى فيلم هاى صدا و سيما پسران و دختران و مردان و زنان هنر پيشه را در كنار يكديگر مى نشانند و با كلاه مخصوص و با چهره هاى بدحجاب به مردم الگو مى دهند, وقتى خبرگزارى هايمان تريبون ديدگاه هاى مشتى پسر و دختر لاقيد و مشكوك در روابط جنسى مى شوند وقتى برخى دانشگاه هايمان زمينه انتخاب دختر شايسته را كه از سنت هاى منفور زمان طاغوت الگو مى گيرد, فراهم مى كنند, وقتى در مجلس طرح لغو ممنوعيت استفاده از ماهواره را به بحث مى گذارند تا فضاى بيشتر قانونى براى مشتريانشان فراهم آورند, وقتى آقايان مركز گفت و گوى تمدن ها با انحراف از فلسفه وجودىاش ((هابرمانس))ها را دعوت مى كنند تا در دانشگاه تهران ((سكوراليسم)) و ((جدايى دين از سياست)) را براى دانشجويان تقرير و تبيين كنند, وقتى در شهر مذهبى و ولايتى اصفهان با حمايت برخى مسئولان شهر براى فلان شاعره تصنيف سراى عصر طاغوت و ضد انقلاب نكو داشت ترتيب داده مى شود و به احساسات و اعتراضات علما و مردم شهيد پرور و جوانان غيور اين شهرستان بى حرمتى مى شود, وقتى در قمصر كاشان با عنوان جشن گل و گلاب محفل انس پسر و دختر دائر مى گردد و صدها مورد از اين قبيل كه قلم از نگارش آن عاجز است در كشور اتفاق مى افتد, چرا مسئولان فرهنگى به خواب خرگوشى فرو رفته و مسئولان ديگر اسير سياست زدگى شده اند و بر صاحبان انديشه و قلم سكوت قبرستان حاكم شده است و عالمان به گوشه انزوا خزيده اند؟
آيا جاى آن دارد كه بگوئيم توطئه هاى امريكائى حساب شده و مو بمو به دست خودىها به اجرا درمىآيد؟!
آيا جاى آن دارد كه بگوئيم فضاى فرهنگى و اخلاقى كشور به سقوط و افول ره مى سپرد؟
آيا ثمره اين وضع همان سقوط اخلاقى نباشد كه هر روز اخبار شرم آور آن را از رسانه ها مى شنويم و فروپاشى خانوادگى و طلاق و فساد و خانه هاى تيمى فحشإ و باند بين المللى روابط نامشروع كه با ارقام سر سام آور پسران و دختران فرارى و هروئينى و روسپى گرى خيابانى در روزنامه ها و حوادث مى خوانيم. اينها براى آنان كه غيرت دين دارند جاى ملامت و شرمسارى است و براى مسئولين مايه سرافكندگى و حقارت كه چرا به نظاره نشسته اند و به جاى اين كه فكرى بكنند و جامعه و جوانان را از سقوط نگهدارند. به بحث هاى بيهوده سرگرم شده و يا به جنگ و جدال هاى جناحى پرداخته اند. شگفتا كه طرح هاى دشمن به طور مسلسل در صحنه هاى سياست, اجتماع, فرهنگ و اخلاق به اجرا درمىآيد و بهاى آن از جيب ملت پرداخته مى شود و كسانى كه نان دين را مى خورند و بر سر سفره مجاهدت ها نشسته اند احساس مسئوليت نمى كنند!
چرا روحانيت ساكت است؟ چرا مسئولين را خواب ربوده است؟ چرا اين همه فقر و تبعيض؟ چرا اين همه فساد و منكر؟ چرا اين همه مطبوعات ضد اسلام؟ چرا اين همه فيلم هاى ضد اخلاق؟ چرا اين همه ناروائى؟ در زمانى كه نظام كشور, اسلامى است و مسئولان نظام از فرزندان اسلام و انقلابند و هنوز خون شهيدان از جوشش فرونيفتاده و سيل جنازه ها از جبهه ها تشييع مى گردد, و نسل اول و دوم انقلاب حضور دارند و دردمندان بسيارى در جامعه هستند و خون دل مى خورند, آيا اين وضع تحمل كردنى است؟ !
اگر رسالتداران اسلام و مسئولان نظام اين گونه بى تفاوت بنشينند و صحنه را به دست عناصر ضد دين و ضد انقلاب بسپارند فرداهاى اين كشور چه خواهد شد؟ آيا همان طرحى كه امريكايى ها تدارك ديده اند كه نظام اسلامى را فروپاشند به اجرا درنخواهد آمد؟
و آيا از آن پس براى ما حيثيت و آبروئى باقى مى ماند؟
آيا آن روز حق حيات خواهيم داشت؟
اينجاست كه بايد سخن آن فريادگر عظيم را كه در عصر طاغوت گفت ((علما به داد اسلام برسيد)) تكرار كنيم: علما, وعاظ, حوزه ها, طلاب, دانشجويان مسلمان, دانشگاهيان با ايمان, دستگاه هاى قضائى و فرهنگى و اجرائى, نويسندگان, مردان و زنان با غيرت به داد اسلام و انقلاب برسيد! خطر استحاله فرهنگى امروز از خطر عصر پهلوى سهمگين تر است! از هجوم نظامى ويران كننده تر است… چرا كه اينها به نام اسلام و انقلاب اتفاق مى افتد. اسلامى كه پس از چهارده قرن مهجورى به صحنه حكومت آمده و اقطاب كفر را به وحشت انداخته تا آن جا كه كمر به نابودى اسلام بسته اند! آيا در برابر اين وضع احساس تكليف نبايد كرد؟
تا كى حرف و شعار بيهوده؟

پى نوشت ها:
1. نسإ / 14.
2. توبه / 12.
3. همان/ 32.
4. همان/ 33.
5. صحيفه نور, ج20, ص114.

 

/

اعتدال و انضباط در صوت و صدا

حكمت هاى دهگانه لقمان (10)
اعتدال و انضباط در صدا و صوت

حجه الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى

در قرآن, دهمين و آخرين نصيحت لقمان به فرزندش چنين بيان شده:
((واقصد فى مشيك واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير; پسرم! در راه رفتن, اعتدال را رعايت كن, از صداى خود بكاه (و هرگز فرياد مزن) كه زشت ترين صداها صداى خران است.))(1)
اسلام دين اعتدال است, اعتدال و ميانه روى, و به عبارت روشن تر پرهيز از افراط و تفريط, در همه امور و شوون زندگى, يك ركن ركين و اصل خلل ناپذير در همه ابعاد اسلام مطرح مى باشد, از اين رو امت اسلام در قرآن به عنوان امت وسط, و از اين جهت به عنوان الگوى جهانيان معرفى شده, آنجا كه مى خوانيم: ((وكذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهدإ على الناس; همان گونه (كه قبله شما يك قبله ميانه بين شرق و غرب است) شما را نيز امت ميانه اى قرار داديم (در حد اعتدال بين تندروى و كندروى) تا براى مردم, گواه و الگو باشيد.))(2)
در روايات متعددى از امامان معصوم(ع) نقل شده كه فرمودند:
((نحن الامه الوسطى, و نحن شهدإ الله على خلقه و حججه فى إرضه… نحن الشهدإ على الناس… الينا يرجع الغالى و بنا يرجع المقصر; امت ميانه ما هستيم, و ماييم گواهان خدا بر خلق و حجت هاى او در زمين, ماييم گواهان بر مردم, غلو كنندگان و افراط گران بايد به سوى ما باز گردند, و مقصران و كندروان بايد به ما بپيوندند, و روش ما را الگو قرار دهند.))(3)
يكى از شاخه هاى اعتدال, اعتدال در راه رفتن است, به طورى كه راه رفتن انسان مغرورانه و دور از ادب و انضباط نباشد, و نيز سست و بى حال كه نشان دهنده تنبلى و خستگى است نباشد, در بحث قبل, در مورد راه رفتن صحيح و مودبانه, سخن به ميان آورديم و در اين جا به همان بسنده مى شود. شاخه ديگر اعتدال, در صدا و صوت است, كه از آداب مهم معاشرت اسلامى به حساب مىآيد, كه در اين گفتار, به عنوان آخرين و دهمين نصيحت لقمان به پسرش (كه در قرآن آمده) به شرح آن مى پردازيم.

معنى اعتدال در صدا و صوت

اعتدال در صدا و صوت, يعنى رعايت ادب و انضباط در صدا و صوت كه به گونه اى بلند و ناهنجار و نا به هنگام نباشد تا باعث آزردگى ديگران شود. با توجه به اين كه صداها داراى انواع و اقسام است, مانند: صداى وسائل نقليه, صداى ماشين آلات, صداى بلندگوها بر فراز مساجد و حسينيه ها و تالارها, صداى عادى انسان ها در گفت و گوهاى رودررو و يا در تلفن, صداهايى كه از سرفه و عطسه و دهان دره و سكسكه توليد مى شود, كه اگر غير طبيعى باشد و انسان بر فشار آن با اختيار خود بيفزايد, نيز يك نوع صداى ناهنجارى است كه بايد از آن پرهيز كرد, و هم چنين صداهاى مختلف رسانه هاى صوتى از قبيل راديو, تلويزيون, ويدئو, صداى بوق هاى مختلف از اتومبيل ها, ترن ها و كارخانه ها و موتورسيكلت ها… و به طور كلى يكى از مشكلات, به ويژه در عصر حاضر كه عصر ماشين و فضا و ارتباطات است, آلودگى صوتى است كه موجب سلب آسايش و آرامش انسان ها مى شود و به عقيده كارشناسان, آلودگى صوتى علاوه بر آسيب رسانى به نيروى شنوايى موجب آسيب رسانى به قلب و اعصاب, و باعث بى خوابى و ضعف خواهد شد, و اين آلودگى به ويژه يكى از آزارهاى جانكاه براى بيماران اعصاب و بيماران ديگر به شمار مىآيد, و اين نوع صداها گاهى به عنوان عروسى, و زمانى به اسم عزادارى, و موقعى در زمين ورزش, و وقتى به نام سيزده بدر, و آتش بازى و ترقه بازى, كه از بدترين و خطرناك ترين نوع ايجاد صدا است, و يا فريادهايى هنگام خريد و فروش, و نزاع ها پديدار مى گردد, و احيانا اين فريادها موجب فتنه و كشمكش و ناهنجارىها شده است, بسيار ديده وشنيده شده, همسرى نزد همسرش, فرزندى نزد پدر و مادر و به عكس, و يا همسايگان و برادران و همسفران به خاطر اين كه درشت وخشن سخن مى گويند, و انضباط در صدا را رعايت نمى كنند, آتش عداوت بين خود را پديدار آورده و شعله ور مى سازند, به طورى كه اين موضوع هم چون يك مثل شده, كه يكى به ديگرى مى گويد: ((صدايت را بلند نكن, خفه شو, اين قدر داد و فرياد نكش, آرام حرف بزن وگرنه من هم فرياد مى زنم!)) و همين سخنان كه هر روز شاهد آن در بين مردم هستيم, مقدمه جنگ و جدال, و هيزم آتش كينه و عداوت خواهد شد. و مى توان گفت: كه فريادها و صداهاى ناهنجار يا بلند كه موجب آزار ديگران مى شود, و حتى باعث تنفر و انزجار مى گردد, يكى از گناهانى است كه موجب حق الناس است, يعنى توبه از آن گناه, مشروط به جلب رضايت آنهايى است كه بر اثر سر و صداى او آزرده شده اند. به خصوص رانندگان بايد بيشتر رعايت كنند, بسيار ديده شده كه در خيابان هاى شلوغ, و پس از ورزش هاى عمومى, و يا امورى كه باعث راه بندان شده, بعضى از رانندگان با بوق هاى ممتد, اعصاب مردم را خرد مى كنند, و در اين ميان افراد بيمار و يا سالخرده اى وجود دارند, كه به طور جدى آزرده شده و روح و روانشان كوفته خواهد شد, بر همين اساس در كشورهاى متمدن, براى جلوگيرى از آلودگى صوتى, قوانين و برنامه هاى مبسوطى قرار داده اند, و جريمه هايى وضع نموده اند تا آسايش و آرامش محيط را حفظ كرده, و مردم را از اين آلودگى زيانبخش حفظ كنند, آمار نشان دهنده افراد بيمار بسيارى است, كه جان خود را فداى همين آلودگى صوتى نموده اند, به عنوان مثال, شخصى به بيمارى قلبى مبتلا است, وبى خبر از همه جا از راهى عبور مى كند, ناگهان نوجوان بى ادبى در كنار او ترقه اى با صداى مهيب ايجاد مى كند, و همين باعث مرگ آن بيمار, و يا آسيب شديد به او مى شود, هر انسان باوجدانى از اين گونه حركات نابخردانه, اظهار تنفر كرده و در مورد عامل آن نفرين مى نمايد.
نيز بايد توجه داشت كه مزاحمت هاى تلفنى, و تلفن هاى بى وقت, و يا در زدن و فشار دادن دكمه اف اف منازل در هنگام استراحت صاحب خانه, و فرياد زدن فروشندگان با بلندگو در كوچه ها, به خصوص در وقت هاى استراحت را, مى توان به عنوان آلودگى صوتى و مزاحمت هايى كه داراى حق الناس است شمرد, و هم چنين جار و جنجال شاگردان در كلاس در حضور معلم و استاد, از مصاديق روشن بلند حرف زدن است.
بنابراين در همه جا و همه انواع صداها, بايد رعايت اعتدال نموده و موجب مزاحمت ديگران نشد, چرا كه آرامش از حقوق طبيعى مردم است, و ناديده گرفتن آن, تجاوز به حريم حق الناس بوده و جرم سنگين مى باشد.

كنترل صوت از نظر قرآن

در قرآن در سه مورد سخن از انضباط صوتى در سخن گفتن به ميان آمده(4) كه دو مورد آن مربوط به سخن گفتن با پيامبر(ص) است, و يك مورد آن به عنوان يكى از نصايح حضرت لقمان به پسرش, كه يك اندرز عمومى است مى باشد, در مورد نصيحت لقمان چنان كه در آغاز ذكر شد, متن آن چنين است:
((واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير))(5)
در اين آيه به دو مطلب تصريح شده:
نخست اين كه: وقتى كسى را صدا مى زنى يا با كسى سخن مى گويى, از صداى خود بكاه, وبه تعبير ديگر صداى خود را فروگير, و آن را بلند نكن.
واژه ((غض)) در اصل به معنى فرو خواباندن و از بالا به پايين آوردن و كاستن است, كنايه از اين كه صداى خود را نرم و ملايم كن و از فرياد و نعره زدن برحذر باش.
و دوم اين كه: در نصيحت لقمان صداهاى ناهنجار و بلند به صداى الاغ تشبيه شده, با اين كه صداهاى گوش خراش تر و ناراحت كننده تر از آن در محيطهاى ما وجود دارد, اين تشبيه از اين رو است كه جنبه عمومى دارد, و در هر جا و همه زمان ها يك مثال روشن و همگانى است.
و ديگر اين كه علاوه بر ناراحت كننده بودن, زشت تر از صداهاى ديگر است, و گاهى بدون جهت, و بدون هيچ گونه نياز و هيچ گونه مقدمه رخ مى دهد, هم چون نعره ها و فريادهاى مغروران و ابلهان, و يا صداهاى ناهنجار ديگر آنها, كه بدون مقدمه و هدف و نياز, رخ مى دهد.
بر همين اساس امام صادق(ع) در تفسير اين آيه فرمود:
((هى العطيسه المرتفعه القبيحه…; اين صدا عطسه بلند و زشت, و صداى زشت در سخن گفتن است.))(6) يعنى عطسه هاى خشن و اختيارى از شاخه هاى صداهاى زشت است.
و از بعضى از مفسران نقل شده منظور از ((إنكر الاصوات)) زشت ترين صداها است, و صداى الاغ در ميان صداهاى حيوانات زشت ترين صداها مى باشد, چرا كه در آغاز آن با نفس عميق و زشت شروع مى شود, سپس بلند و ناهنجار مى گردد(7) بعضى از انسان ها نيز يك نواخت سخن نمى گويند, بلكه سخن گفتنشان با نفس هاى عميق و نعره و فرياد گوش خراش آميخته است.
دو مورد ديگر از آيات قرآن در راستاى رعايت ادب و انضباط در صدا, در سوره حجرات مطرح شده است, آنجا كه مى خوانيم:
((يا ايها الذين آمنوا لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم وانتم لا تشعرون; اى كسانى كه ايمان آورده ايد صداهايتان را بالاتر از صداى پيامبر(ص) نبريد, همان گونه كه بعضى از شما نسبت به ديگرى, بلند گفت و گو مى كنيد, با پيامبر(ص) اين گونه سخن نگوييد, مبادا (به خاطر اين صداى بلند كه برخاسته از بى ادبى شما است, اعمال شما نادانسته, پوچ و نابود شود.))(8) و در دو آيه بعد مى فرمايد:
((آنان كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه و موزون مى كنند, همان كسانى هستند كه خداوند دلهايشان را براى تقوا خالص نموده, و براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است ـ ولى كسانى كه تو را (اى پيامبر) از پشت حجره ها بلند صدا مى زنند, بيشترشان نمى فهمند.))
اين آيات بيانگر آن است كه بايد در حضور پيامبر(ص) و امامان معصوم(ع) بلكه بزرگان دين, كمال ادب را حتى در سخن گفتن رعايت كرد, بلند و ناهنجار سخن نگفت, و حريم مقدس آن ها را حفظ نمود, و از جار و جنجال و سخن پراكنى هاى ناموزون در حضور آن ها پرهيز نمود, چنان كه امام سجاد(ع) در ضمن شمردن حق استاد و معلم مى فرمايد:
((از جمله حق او بر تو اين است كه صدايت را از صداى او بالاتر نبرى.))(9)
نتيجه اين كه: اين آيات بيانگر يكى از ابعاد آداب معاشرت اسلامى است, و آن رعايت اعتدال و انضباط در صدا و سخن گفتن در حضور همه مردم به ويژه پيامبران, امامان و اوليإ خدا كه بيشتر تإكيد شده است.

رعايت انضباط صوتى در كلام بزرگان

رسول اكرم(ص) فرمود:
((ان الله يحب الصوت الخفيض, و يبغض الصوت الرفيع; خداوند صداى كوتاه و ملايم را دوست دارد, و صداى بلند را ناپسند مى داند.))(10)
اميرمومنان على(ع) در رابطه با جهاد مى فرمايد: ((و اميتوا الاصوات فانه اطرد للفشل; از صداها و جار و جنجال ها در صحنه جنگ بكاهيد كه بهتر موجب دور كردن سستى و كاهلى مى شود.))(11)
و در سخن ديگر مى فرمايد:
((پايين آوردن صدا, و فروآوردن چشم, و اعتدال در راه رفتن از نشانه هاى ايمان, و نيكى دين دارى است.))(12)

استثناها

البته ناگفته نماند كه در بعضى از موارد به عنوان استثنإ, بلند كردن صداى خوب, پسنديده و مطلوب است, مانند جاهايى كه به عنوان دفع ظلم ظالم, و دفاع از حق و در مواردى كه تلاوت آيات قرآن و همايشى دينى و علمى برقرار است, و بلند نمودن صدا موجب رسايى سخن و آثار مثبت ديگرى باشد, بر همين اساس در قرآن مى خوانيم:
((لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم; خداوند دوست ندارد كسى با سخنان خود بدىها (ى ديگران) را اظهار كند, مگر آن كس كه مورد ستم واقع شده باشد. ))(13)
واژه جهر, به معنى آشكارا سخن گفتن است كه گاهى انجام آن بستگى به بلند سخن گفتن دارد, مى توان گفت فرياد مظلوميت عاشورائيان و اسيران كربلا, بر همين اساس بوده است.
و در روايت آمده: يكى از ياران پيامبر(ص) به نام ثابت بن قيس (خطيب مسلمين) بلند سخن گفت, وقتى كه شنيد طبق نزول آيه 2 سوره حجرات بلند سخن گفتن موجب حبط و نابودى اعمال نيك مى شود, بسيار ناراحت شد, رسول خدا(ص) به او فرمود: ((صداى بلند تو براى خطابه و سخنرانى بوده است, و حساب تو از ديگران جداست.))(14)
از جمله ديگر استثناها, اذان را بلند گفتن در وقت هاى نماز, و بلند گفتن لبيك گروهى در مراسم حج است, پيامبر(ص) فرمود: ((يغفر للموذن مد صوته و بصره; به هر اندازه كه صداى (بلند) موذن به آنجا مى رسد, و چشمش تا آن جا را مى بيند, آمرزيده مى شود.))(15)
اين سخن بيانگر آن است كه صداى خود را در اذان بلند كنيد, تا موج آن به مكان هاى بيشتر و دورتر برسد, تا پاداش بيشتر ببريد.
شعارهاى بلندى كه در راه پيمايى ها بر ضد طاغوت ها بلند گفته مى شود, نيز به عنوان دفاع از حق, و سركوب طاغوتيان است, و از استثنإها است و هرچه بلندتر باشد, رساتر خواهد بود. ولى در غير اين موارد نادر, ما حق بلند حرف زدن نداريم, تا چه رسد به اين كه فرياد و بلند سخن گفتن, جنبه تهديد نسبت به مومنين داشته باشد, كه قطعا روا نيست, زيرا موجب ترس و تحقير مومن مى شود.

سفارش امام خمينى(ره) در بلند نكردن صداها در بلندگوها

حضرت امام خمينى(ره) در مورد پرهيز از صداهاى بى رويه, و مزاحمت هاى صوتى ـ گرچه به عنوان عبادت باشد ـ به طور مكرر نصيحت نموده و هشدار مى دادند, و در اين خصوص, بسيار حساس بود.
در اين جا به عنوان نمونه, نظر شما را به دو فراز از نصايح او جلب مى كنيم:
1ـ ((و يك كلمه كه اين نصيحتى است به اينهايى كه در روضه خوانى ها و مجالسى كه دارند در تكيه ها در اين طور چيزهايى كه دارند, توجه به ضعفاى مردم بكنند, در بين مردم, مريض هست, در بين مردم ضعيف هست, در بين مردم اشخاصى هستند پيرمرد, اشخاصى هستند پيرزن, و ضعيف, صداها زياد نباشد, كه مردم را منزجر كند, بلندگوها را بيرون نگذاريد كه فريادش همه مردم را منزجر كند, بلندگوها را در داخل مسجد بگذاريد, و اين طور نباشد كه بخواهيد با معصيت, اطاعت خدا را بكنيد, خداى نخواسته معصيت خدا بشود, و از آداب ماه مبارك رمضان همين است كه مردم را آرامش بدهيد… .))(16)
2ـ ((گاهى مى شود كه كارهاى به ظاهر اسلامى, لكن با بى توجهى و خلاف اسلام, واقع مى شود, فى المثل اشخاصى مى خواهند خدمت بكنند… و قصدشان هم خدمت است, لكن گاهى در كيفيت عمل, طورى مى شود كه معصيت مى شود… مثلا مى خواهند در كميته ها, در جاهايى كه براى بسيج مهيا هستند خدمت كنند, لكن گاهى همين هايى كه مى خواهند خدمت بكنند يك كارهايى انجام مى دهند كه با موازين اسلامى جور در نمىآيد, مثلا اين كه نصف شب ها شروع مى كنند به فرياد و شعار دادن و دعا خواندن و تكبير گفتن, در صورتى كه همسايه ها هستند و ناراحت مى شوند, مريض ها هستند, معلولين هستند, بيمارستان ها هست, و اينها رنج مى برند, و شما يك چيزى را كه مى خواهيد عبادت باشد, معصيت كبيره مى شود, اگر در سحر فرض كنيد يك عده اى بخواهند دعاى وحدت بخوانند, خوب! مى شود در داخل منزل خودشان بخوانند, اگر بلندگو دارند, بلندگو را در داخل بگذارند كه صداها بيرون نيايد… شما مى خواهيد يك كار عبادى كنيد… فرضا بخواهيد يك كار اجتماعى باشد كه در آن اجتماع, دعا خوانده شود, اينجا نبايد بلندگوهاى بزرگ را بيرون بگذارند, و تمام افرادى كه در اين محله يا محله هاى دور هستند, رنج ببرند, اينها معصيت كبيره است, اذيت مسلم و آزار مومنين از بزرگترين گناهان كبيره است…))(17)

پى نوشت ها:
1 . سوره لقمان, آيه19.
2 . بقره, 143.
3 . تفسير نورالثقلين, ج1, ص134.
4 . حجرات, آيات 3 ـ 2 ; لقمان, 19.
5 . لقمان, 19.
6 . تفسير مجمع البيان, ج8, ص320 (ذيل آيه).
7 . همان.
8 . حجرات, 2, نظير اين مطلب در آيه 63 سوره نور آمده است.
9 . المحجه البيضإ, ج3, ص450.
10 . بحارالانوار, ج2, 62.
11 . نهج البلاغه, خطبه124, و نامه16.
12 . غرر الحكم, ترجمه محمد على انصارى, ج1, ص97.
13 . نسإ, 148.
14 . اقتباس از تفسير مجمع البيان, ج9, ص130.
15 . وسائل الشيعه, ج4, ص619.
16 . صحيفه نور, ج18, ص21.
17 . همان, ج16, ص243.

 

/

در سايه سار معارف حسينى عليه السلام

((در سايه سار معارف حسينى (ع)))

على راد

درآمد: ضرورت احياى معارف حسينى (ع)

قال رسول الله (صلى الله عليه وآله)
((من احب ان ينظر الى احب اهل الارض الى اهل السمإ فلينظر الى الحسين)).(1)
ترجمه: كسى كه دوست دارد به محبوبترين اهل زمين در پيش اهل آسمان نگاه كند به حسين (ع) نظر نمايد.
نام قدسى حضرت سيدالشهدإ اباعبدالله الحسين (ع), هميشه در ذهن و انديشه هر آزاد منشى تداعى بخش مفاهيم والايى همچون آزادگى, شجاعت, ايثار, انصاف, بيدارى, خلوص و از همه مهمتر عشق و محبت كامل آن امام به ساحت خداوند متعال است و همواره در طول چهارده قرن ذكر ((يا حسين(ع))) اسوه و تنديس عارفانه عاشقان ساحت ربوبى و بيدارگر عالمان ربانى بوده و تسلى بخش جان خسته مظلومان جهان از سيطره ظلم و فساد پذيرى بر تار وپود هستى امروزين است.
در حديثى كه از لسان مبارك حضرت محمد(ص) در راستاى معرفى شخصيت ممتاز و يگانه سبط بزرگوار خود صادر شده, از وجود نورانى و قدسى سيدالشهدإ (ع) به ((امام عزت و افتخار)) تعبير شده بعد آنكه همو را چراغ هدايت و كشتى نجات امت خويش معرفى كرده است, آنجا كه مى فرمايد:
((ان الحسين بن على (ع)… امام خير و يمن و عز و فخر))(2) يعنى حسين (ع) پيشواى خير و خجستگى و ((امام عزت و افتخار)) است.
راستى كه فرهنگ غنى معارف حسينى (ع) در تمام ابعاد خود, مايه خير و سعادت و عزت و افتخار ره پويان آن امام همام و سرور انام مى باشد, آنچنانكه قيام عاشورايى او ((بيدارگر تاريخ)) و بت شكن جمود و خمود جامعه اسلام نماى سال 60 و 61 هجرى قمرى بود, معارف اين معدن هدايت و كشتى نجات امت محمد(ص) توانايى آن را دارد كه در صورت درك صحيح و تبيين و تبليغ آگاهانه آن ـ به مانند تبليغ امام سجاد (ع) و زينب كبرى(س) بعد از واقعه عاشورا ـ پايه هاى كفر و الحادپذيرى امروزين را حتى در مركز كفر, ريشه كن سازد و عزت و افتخارى حسينى كه ريشه در فرهنگ وحيانى قرآن دارد به بار آورد كه ((و لله العزه و لرسوله و للمومنين و لكن المنافقين لايعلمون))(3) و اين امر جز با رجعت علمى و عملى به مكتب آن ((هادى والاگهر)) ميسور نخواهد بود, چرا كه به فرموده سلطان سخن على (ع) ((العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل والعلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل عنه))(4) يعنى دانش و عمل پيوند نزديكى به هم دارند و نوعى رابطه و ارتباط وجودى بين آن دو حاكم است وكسى كه دانش دارد بايستى برحسب آن عمل كند چرا كه علم, عمل را فرا مى خواند اگر پاسخش داد مى ماند وگرنه كوچ مى كند.
لذا ضرورت اقتضا دارد از اين سال مسمى به ((عزت و افتخار حسينى(ع))) كه در آغاز و پايان خود مصادف با دو عاشوراى حسينى ـ شده, فرصت را غنيمت شمرده و با تإمل در انديشه الهى و تابناك اين حماسه ساز ((اسوه بيدارى)) خود را با تعاليم آن امام عرصه علم و دين و خازن وحى الهى بيشتر آشنا كنيم و توصيه هاى او را چراغ هدايت زندگى خويش قرار دهيم, چرا كه سعادت ابدى در گرو معرفت انديشه هاى حسين (ع) و حسينيان است.
آنچه در اين مقال از آن سخن خواهيم گفت در مثل به ((قطره اى از اقيانوس بى انتها)) ماند, ليكن برحسب عشق به معارف نورانى, هاديان ((وجعلناهم ائمه يهدون بامرنا))(5) جرعه نوش نسيم زلال انديشه صاحب ((نيايش عرفه)) خواهيم شد, تا به مدد انوار اختر تابناك امامت, تاريكزار وجود خود را با معرفت حسينى نورى دگر بخشيم كه خود فرموده اند: ((انما سموا شيعه لانهم خلقوا من شعاع نورنا))(6) پس بايستى اين سنخيت و ارتباط وجودى خود را با مركز نور, جهت استضائه كامل, بيشتر از پيش محكمتر نمائيم, لكن اين مطلوب جز با آشنايى و معرفت معارف اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مقدور نيست و بنا به فرموده حضرت صادق (ع) از آبإ گرامش, ميزان معرفت هر كسى (از شيعيان) به اندازه آشنايى و فهم سخنان ائمه اطهار (عليهم السلام) بستگى دارد و با دقت در مضامين غرر كلام آنهاست كه شخص به بالاترين درجات ايمان مى رسد:
((يا بنى اعرف منازل الشيعه على قدر روايتهم و معرفتهم, فان المعرفه هى الدرايه للروايه و بالدرايات للروايات يعلوالمومن الى اقصى درجات الايمان))(7) .
و به سياق روايت ديگرى از امام صادق (ع) خصوصيت و ويژگى ذاتى شيعه داشتن علاقه به معرفت ائمه (ع) و فهم سخنان هدايتگر آنان و درك در حد وسع مقامات آن بزرگواران مى باشد, ايشان در قسمتى از يك روايت در معرفى شيعه حقيقى مى فرمايد: ((و مالت ارواحهم الى معرفتنا و سرنا والبحث عن امرنا)) (8)
عصاره اين نوشته اهتمام در بازگويى و تبيين موضوع امام شناسى از منظر امام حسين (ع) است كه نوعى رويكرد تلويحى و ضمنى به عنصر ((غفلت از ولايت و امامت)) در تمامى ابعاد معارف اعتقادى دارد و با مدد گرفتن از آيات قرآن و درر سخنان اهل بيت (ع) موضوع ((تعدد قرائت از مسإله امامت)) را در انديشه تفكر شيعى در حد وسع بسط خواهيم داد و مباحث طرح شده را با نصب العين قراردادن حديثى از حضرت اباعبدالله الحسين (ع) و با تكيه بر محتواى آن ارائه خواهيم نمود.

معرفت امام معصوم وظيفه نخستين شيعه:

معرفت و باورداشت قلبى موضوع امامت طبق توصيه هاى ائمه اطهار (عليهم السلام) و تبيان علمى و اصولى علماى شيعه از زمره اصول دين و بلكه اصل اصيل ساير اصول مى باشد, اصول دين اسلام يعنى اصولى كه دين مبتنى به آنهاست به نحو اجتماع نه افتراق, همه اصول را بايد شناخت و شناخت را به مرحله باورداشت قلبى رسانيد تا بتوان گفت دين من, به حقيقت همان اسلام قرآنى است كه آميخته با ايمان و هدايت الهى است و مرضى خداوند متعال است و به قطع, معرفت به ولايت و امامت بعد از پيامبر(ص) است كه چنين آثارى را در جهان بينى اسلامى به دنبال دارد همانند:
الف: جلوگيرى از خسران در آخرت: ((و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخره من الخاسرين)) (9)
ب: يقين به پذيرش در پيشگاه الهى: ((ان الدين عندالله الاسلام))(10) يا ((إفغير دين الله يبغون)) (11) .
ج: اخذ هدايت الهى: ((فمن يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام)) (12) .
د: داشتن نور ربانى: ((افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه))(13) .
و سر نزول آيه ى (اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا) همزمان با تبليغ ولايت و امامت بلافصل على (ع) بعد از پيامبر(ص) اينست كه اسلام منهاى امامت, يك اسلام ناقص و تصنعى است و نمى تواند آثار قرآنى فوق را در جامعه و افراد نمادين كند.(14) و بدين جهت است كه قرآن حشر در قيامت را با معيت امام و پيرو دنيايى هر گروه معرفى مى كند آنجا كه مى فرمايد: ((يوم ندعوا كل اناس بامامهم)) (15) و اين آيه به تنهايى در بيان اهميت موضوع ((امام شناسى)) در هر دوره كفايت مى كند چرا كه در صورت عدم قرائت صحيح از آن, ديگر هيچ راه نجاتى براى او باقى نخواهد بود و اگر اصل امامت از زمره اصول نمى بود حشر در قيامت همراه با امام و پيرو دنيايى, از چندان اهميتى برخوردار نبود كه تنها قرآن بدان تاكيد بورزد و علت اختصاص به ذكر آن در آيه شريفه تاكيد بر اهميت ((امام شناسى)) است به گونه اى كه در احاديث از ((عدم معرفت به امام)) در هر عصر به ((مرگ جاهلى يا يهودى)) تعبير شده است ولى در ساير موارد چنين تعبيرى وارد نشده است, يعنى شخص ناآگاه به معرفت امام عصر خود همانند دوره جاهليت هيچ بهره اى از اسلام ندارد, محقق كركى در ذيل حديث نبوى (ص): ((من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته الجاهليه)) مى فرمايد اين حديث:
((صريح فى الدلاله على ان الامامه من الاصول, لان الجاهل بشىء من فروع الدين (وان كان واجبا) لاتكون ميته جاهليه اذ لايقدح فى اسلامه و ايمانه)) (16)
يعنى حديث نبوى به طور صريح دلالت دارد بر اينكه امامت از زمره اصول دين به شمار مىآيد, چرا كه از موت شخص ناآگاه به موردى از فروع دين ـ هرچند كه واجب هم باشد ـ تعبير به مرگ جاهلى نشده است, چرا كه جهل او ضررى به اسلام و ايمان او وارد نمى سازد, همو در بخش (و كذا القول فى الامامه فانها من اصول الدين)(17) چهار دليل متقن عقلى و علمى بر اين مطلب اقامه كرده است كه در جاى خود بسيار درخور توجه است ولى مجال اين وجيزه, گستره آن را ندارد كه به آنها بپردازيم.
ثمره اثبات موضوع فوق ـ اينكه امامت از زمره اصول دين است ـ دو مطلب است, اول اينكه به اتفاق نظر تمامى علماى اسلام, تقليد عقيدتى در اصول دين ممنوع و غيرقابل قبول است و دوم اينكه معرفت علمى و تحقيقى موضوع امامت, واجب و لازم عقيده تشيع است, طورى كه معرفت امام معصوم و مقامات آنان از وظايف شيعه و از حقوق اوليه و اصلى يك امام بر عهده پيروان اوست, در روايتى كه سدير از امام باقر(ع) نقل مى كند, اين مطلب به وضوح جلوه گر است:
امام باقر (ع) مى فرمايند:
((… انما كلف الله الناس ثلاث, معرفه الائمه (عليهم السلام), و التسليم لهم فيها ورد عليهم والرد اليهم فيما اختلفوا فيه)) (18) .
يعنى: به تحقيق كه خداوند بر عهده مردم سه تكليف قرار داده است, شناخت ائمه اطهار (ع), تسليم در برابر مقامات وارده ائمه اطهار(ع), و ارجاع مورد اختلاف به محضر آنان)), در روايت ديگرى امام صادق (ع) زيدالشحام را مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرمايد: ((… عن زيدالشحام عن ابى عبدالله (ع) قال, قال لى: اتدرى بما امروا؟ امروا بمعرفتنا والرد الينا و التسليم لنا)).(19)
با دقت در مضامين اين دو روايت از صادقين (عليهماالسلام) دانسته مى شود كه معرفت امام معصوم جنبه تكليفى بر شيعه دارد و ائمه (ع) خود بدان دستور داده اند, منتها در طول تاريخ عارفان حقيقى ائمه (ع) بسيار نادر و در اقليت بوده اند و عمده رنجش خاطر ائمه (ع) علاوه بر حاكميت جور, غفلت شيعيان از اين امر بسيار مهم بوده است, و در دورنماى كلى جهان بينى اسلامى عدم درك صحيح و نداشتن قرائت قرآنى از اصل امامت, باعث بروز حوادث دلخراشى همچو عاشورا و يا قبل از آن سقيفه و غيبت حضرت ولى عصر(عج) و غيره شده است وبه قطع مى توان اذعان كرد كه سقيفه و عاشورا از جهل مسلمانان به موضوع امامت حق ناشى شد و على (ع) با صبر غمبار خود ((بيدارى و معرفت نوين)) ديگرى بر مسلمانان به ارمغان آورد و يا امام حسين (ع), آن شهيد راه معرفت, با شهادت خود و اصحابش, حقانيت امامت قرآنى را ثابت كرد و همچنين ساير ائمه (عليهم السلام)با استفاده از فرصتهاى مناسب در بيدارى وجدان عمومى تلاشهاى وافرى انجام داده اند, اما جاهلان از اسلام ناب از درك اين گوهرهاى نورانى عاجز ماندند و حكم به خروج حسين بن على (ع) از دين جدش محمد(ص) دادند و خون او را مباح دانستند. آرى غفلت از حق, مساوى است با روى آوردن به باطل.

((معرفت امام, مفتاح وصول به توحيد ناب))

هدف از خلقت انسان چيزى جز رسيدن به تكامل و تخلق به اخلاق الهى, نيست و اين هدف متكى بر باورداشت اصل توحيد و يگانگى ذات اقدس خداوند متعال است كه همان ((توحيد)) است و تمامى عبادات و اذكار جلوه هاى بيرونى و جوارحى اين باورداشت قلبى است, منتها رسيدن به توحيد ناب از مسير مطمئن و راهنماى آگاه به طريق, هميشه از دلمشغوليهاى رهروان اين مسير قدسى است, از منظر شيعه معرفت توحيد بستگى تام به شناخت امامت و مقامات امام معصوم (ع) دارد, چرا كه در فرهنگ شيعى از وجود امام بعنوان انسان كامل و عبد متاله ياد مى شود كه خود ره يافته به توحيد و آگاه از غوامض و ظرايف آن است. امام خمينى (ره) در تفسير سوره حمد ضمن اشاره به بخشى از زياره جامعه كبيره: و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم… مى فرمايد:
((اين سرى از اسرار توحيد است و اشاره به آن است كه رجوع به انسان كامل رجوع الى الله است ; زيرا كه انسان كامل فانى مطلق و باقى به بقإ الله است و از خود تعين و انيت و انانيتى ندارد, بلكه خود از اسماى حسنى و اسم اعظم است ; چنانچه اشاره به اين معنى در قرآن و احاديث شريفه بسيار است)) (20)

چرائى اخذ معارف از اهل بيت (عليهم السلام):

به حكم عقل سليم رجوع به انسان كامل براى اخذ معارف الهى اصلى مسلم و ضرورى مى نمايد و اين امر اختصاص به انسان ندارد بلكه به اذعان روايات وارده حتى ملائكه الهى نيز توحيد و تسبيح و تحميد خدا را از اهل بيت (عليهم السلام) ياد گرفته اند.
اما اينكه چرا توحيد و مراتب آنرا بايد از طريق معارف اهل بيت (ع) بشناسيم؟ خود محتاج به تقديم و توضيح مقدمه ى است و آن اينكه:
((شناخت خداوند از دو طريق امكان پذير است: الف: شناخت با واسطه ب: شناخت بدون واسطه
يعنى اينكه خداوند بدون هيچ واسطه اى خودش را به ما بشناساند, اين حالت براى انسانهاى عادى ميسور نيست هرچند كه خداوند قدرت آن را دارد كه با الهام, القإ, ايجاد صوت و غيره به ما معرفت برساند ولى به دو علت امكان ندارد:
1ـ جلالت ذات اقدس الله اقتضا مى كند كه با هر كسى تماس نگيرد و اين عدم تماس ناشى از عدم طهارت ما است نه منع خداوند از تقرب به او, جهت توضيح بيشتر بايد گفت خداوند براى مس باطن قرآن كه كلام اوست مى فرمايد:
(انه لقرآن كريم فى كتاب مكنون لايمسه الاالمطهرون تنزيل من رب العالمين)(21) و جز اهل طهارت كسى شايستگى تماس با اصل قرآن را كه در كتاب مكنون قرار دارد, ندارد چه رسد به تقرب خود او كه صاحب قرآن است.
2ـ در انسانهاى عادى آن بعد نورانى و قدسى كه خداوند در انبيإ و ائمه (ع) قرار داده, وجود ندارد, لذا بدون ايجاد و يا جلإ دادن آن بعد نورانى در انسانهاى عادى شايستگى تماس بلاواسطه وجود ندارد.))(22)
لذا ضرورى است كه براى شناخت توحيد بايستى واسطه هاى مطمئنى در عالم وجود داشته باشد تا تحت تعاليم آنها بتوانيم به چنين معرفتى نائل شويم.

اهميت معرفت امام معصوم از منظر حسينى (ع):

در اين زمينه امام حسين (ع), آن بيدارگر تاريخ و شهيد راه معرفت ضمن روايتى مى فرمايند:
((خرج حسين بن على (ع) على اصحابه:
فقال ايها الناس ان الله عزوجل ذكره, ما خلق العباد الاليعرفوه, فاذا عرفوه عبدوه…))
فقال له رجل يابن رسول الله بابى انت و امى, فمامعرفه الله قال:
معرفه كل اهل زمان امامهم الذى يجب عليه طاعته.)) (23)
دقايق حديث فوق :
1ـ بنا به فرمايش امام حسين (ع) هدف از خلق انسانها و يا در مفهوم كلى عباد ((معرفت خداوند متعال)) است, (ما خلق العباد الا ليعرفوه: بندگان را نيافريد مگر اينكه او را بشناسند).
2ـ معرفت مفتاح عبادت حقيقى و زمينه ساز عبوديت واقعى است و الا عكس آن مطلوب خدا نيست (فاذا عرفوه عبدوه: پس اگر خدا را شناختيد, او را عبادت كرديد), گويى خود معرفت الله نوعى عبادت مى باشد و جوهره عبادت واقعى همان معرفت الله است.
3ـ معرفت خداوند بدون شناخت امام (امام هر دوره) حاصل نمى شود و يك رابط و سنخيت مابين توحيد و امامت برقرار است, يعنى اگر امام را شناختى بمنزله آنست كه خدا را شناختى, چرا كه معرفت امام معصوم يا همان انسان كامل بعلت تخلق او به اسمإ حسنى, معرفت خداست ((الذين من عرفهم فقد عرف الله و من جهلم فقد جهل الله)) (24)
4 ـ معرفت امام يك وظيفه عمومى و عينى براى تمامى عبادالله است (كل اهل زمان) و سر آن نياز بنده به تكامل و رسيدن به حقيقت توحيد است كه مفتاح آن تنها از معرفت امام معصوم حاصل مى شود, به عبارت ديگر نياز به شناخت امام هر دوره براى درك هدف از خلقت, ضرورتى است اجتناب ناپذير.
در روايت ديگرى امام باقر (ع) مى فرمايند:
((بنا عبدالله و بنا عرف الله و بنا وحدالله و محمد حجاب الله))(25)
از عبارات نورانى (بنا عبدالله, بنا عرف الله, بنا وحدالله) اين روايت استفاده مى شود كه سه موضوع مهم عبادت خدا معرفت او و رسيدن به وحدانيتش فقط و فقط به بركت اهل بيت (عليهم السلام) تحقق پيدا مى كند و نكته آن در تقدم ضمير (بنا) بر متعلق اش (همانند اياك نعبد و اياك نستعين) به وضوح روشن است, اين همان نكته اى است كه امام حسين (ع) در روايت پيشين بدان اشاره نمودند.

امامت در فرهنگ قرآن و احاديث :

در اين بخش سعى در ارائه قرائت اصيل قرآنى از موضوع امامت و امام حق از منظر آيات و روايات وارده در اين باره خواهيم پرداخت لكن به اصل امامت تنها از بعد قدسى آن اكتفا نكرده و بلكه در مفهوم عام آن كه همان زعامت امور دنيايى و دينى است, بحث را ارائه مى كنيم و در تعريف كلامى آن تنها به سخن علامه حلى (ره) در كتاب شريف ((الالفين)) كه حاوى دوهزار دليل عقلى و منطقى و نقلى در اثبات امامت بلافصل على (ع) و عصمت ائمه اطهار(ع) مى باشد, اكتفا مى كنيم ايشان در بحث اول اين كتاب چنين آورده اند:
((ماالامام؟ الامام هو الانسان الذى له الرياسه العامه فى امورالدين و الدنيا بالاصاله فى دارالتكليف))(26)
و ((الامامه لطف عام والنبوه لطف خاص لامكان خلق الزمان من نبى حى, بخلاف الامام لما سيإتى و انكار اللطف العام شر من انكار اللطف الخاص)) (27)
سيره سياسى و اجتماعى امامان معصوم نيز در برخورد با جريانات و چالش هاى اجتماعى و سياسى جامعه اسلامى نيز مويد اين تعريف مى باشد, چه بسا كه قيام ها و حماسه هاى اجتماعى و حماسى ائمه (ع) همانند قيام عاشورايى امام حسين(ع) در جهت هدايت و بيدارى اين بعد اجتماعى و سياسى جامعه صورت گرفته است, صرفنظر از آنكه امامان حق در زعامت دينى نيز چنين حماسه هايى را آفريده اند و با انفاس قدسى و نورانى خود جان هاى بيدار جامعه را به فراسوى اين ظلمتكده رهنمون ساخته اند.
از منظر قرآن امام دو نوع است, منتها نوع باطل آن از تقابل نوع ديگر آن و در برابر آن مفهوم امامت به خود مى گيرد و الا امامت اصيل كه همان نوع حق و نور است جز يك قرائت, قرائت ديگرى نمى پذيرد, قرآن در معرفى امامان باطل جهت بيدارى اذهان جامعه در تشخيص امام حقيقى (صرفنظر از نص قطعى و ادله نقلى) و امامان حق براى تبعيت مردم از آنان در امور دين و دنيا, آياتى را به اين موضوع اختصاص داده است و به تبع آن در تفسير اين آيات احاديث نورانى از ائمه اطهار(ع) وارد شده است كه در ذيل بدان اشاره مى كنيم:
الف = امامان باطل: و جعلناهم ائمه يدعون الى النار و يوم القيامه لاينصرون, و اتبعناهم فى هذه الدنيا لعنه و يوم القيامه هم من المقبوحين / قصص, آيات 41و42.
ترجمه: و آنان را پيشوايان ضلالت و دعوت به دوزخ قرار داديم و روز قيامت هيچكس آنها را بر نجات از عذاب دوزخ يارى نخواهد كرد و در نتيجه اعمالشان در اين دنيا, بر آنها لعن فرستاديم و در آخرت آنان را از زشتكاران و مردودان درگاه خود ساختيم.
مرحوم كلينى (ره) در كتاب اصول كافى بابى به اين عنوان آورده است:
((باب ان الائمه فى كتاب الله امامان: امام يدعو الى الله و امام يدعو الى النار)) (28)
در اين باب در روايتى امام صادق ضمن اشاره به اينكه ائمه در كتاب خدا دو دسته اند در تفسير دسته باطل آن مى فرمايند:
((و جعلناهم ائمه يدعون الى النار)) يقدمون امرهم قبل امرالله و حكمهم قبل حكم الله و ياخذون باهوائهم خلاف ما فى كتاب الله عزو جل))(29)
بر حسب اين روايت و آيه ى شريفه فوق, بافت وجودى و عقيدتى چنين امامانى عبارتند از:
الف = واداشتن مردم به كفر و گناه و فساد كه لازمه آن دعوت به دوزخ است (يدعون الى النار)
ب = تقدم خواست عمومى مردم بر امر الهى.
ج = سياستگذارى و زعامت آنان بر خلاف كتاب خداوند و به پيروى از هواى نفس مى باشد, و بزرگترين رفتار خلاف كتاب خداوند كه از اين افراد سر مى زند همين داعيه داشتن امامت و زعامت مردم است چرا كه امامت حقه از مناصب الهى بوده و نياز به جعل خاص از ناحيه خداوند و تبليغ آن از طريق پيامبر(ص) يا امام بر حق پيشين مى باشد ولى چنين افرادى به پيروى از مصالح خيالى و هواى نفس و تسويلات شيطانى, با سياستى توام با مكر و حيله, عنوان امامت را غصب و امام بر حق را بركنار مى نهند ولى اينان هر چه باشند در قبضه و يد تواناى خداوند قادر و جبار قرار دارند و چيزى جز لعنت الهى در اين دنيا و رسوايى در آخرت, توشه اى نخواهند داشت. چنين طرز تفكر و قرائتى از امامت و زعامت بود كه حسين بن على (ع) بدان جهت قيام كرد, چرا كه غصب چنين منصبى بدون شايستگى و بر خلاف حق مى تواند چنان سيطره فكرى و عقيدتى بر جامعه بيافكند كه حتى آگاهان جامعه نيز در برابر آن سكوت غيرمنطقى به خود گيرند و رإى به قتل بى گناهانى چون اطفال و… صادر كنند, چنين برداشت و قرائت فاسدى از زعامت بود كه على بن ابيطالب (ع) را بيست و پنج سال در صبر غمبار و جانكاه نشانيد و على (ع) آن شيرمرد گيتى در عرصه سياست و ديانت را به كارهاى فرعى واداشت.
ب = امامان حق: و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتإالزكوه و كانوا لنا عابدين /انبيإ/آيه73.
ترجمه: و آنان را پيشواى مردم ساختيم تا خلق را به ((امر ما)) هدايت كنند و هر كار نيكو از انواع عبادات و خيرات را و خصوص اقامه نماز و ادإ زكات را به آنها وحى كرديم و آنها هم اهل عبادت ما هستند.
در اين باب نيز امام صادق (ع) مى فرمايند:
((… و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا)) لا بإمرالناس, يقدمون امرالله قبل امرهم و حكم الله قبل حكمهم))(30)
لذا خاستگاه وجودى و انديشه هدايتى امامان حق را مى توان اينگونه تبيين كرد:
الف = خاستگاه زعامت امامان حق برگرفته از جعل خاص و نصب الهى است (وجعلناهم ائمه) و آيات ديگر قرآن نيز بدين مطلب اذعان دارند مثل آيه (انى جاعلك للناس اماما) بقره / 124.
و تنها امام حق و نور است كه خداوند در مورد آن اينچنين با عظمت و بدون هيچ حاملى در جعل,نصب آن را به شخص خود نسبت داده است (31) و اين عهد الهى خود را به ستمكاران نمى دهد (و لاينال عهدى الظالمين) بقره / 124.
ب = زعامت امام حق دعوت جامعه به سوى كمال و سعادت الهى و ابدى است (يهدون بامرنا) و اين ((هدايت به امر)) مستلزم آگاهى امام از مسير كمال و ارتباط مستمر او با معدن هدايت الهى است.
ج = از نمادهاى اصلى زعامت امام حق تجلى و نمود ((كارهاى پسنديده و مطابق با شرع)) در اجتماع است و در واقع استقرار حكومت حق امام معصوم (ع) چنين نتايجى را بدنبال دارد, همانند: فعل خيرات, اقامه نماز, و پرداخت زكات, البته شايان ذكر است كه اين موارد سه گانه به سالم بودن معنوى و مادى كل جامعه اشاره دارند نه روابط فردى بين بنده و خدا.
د = تقدم خواست و حكم الهى بر هر خواسته ديگرى… و غيره.

نتيجه:

با اين رويكرد به مسإله امامت حق در قرآن مى توان نتيجه گرفت كه قرآن با تبيين اوصاف كلى امام حق و تفصيل كليات در بيانات اهل بيت (ع) جاى هيچ قرائت ديگرى در اين موضوع باقى نمى ماند و عمده مشكل جامعه اسلامى بعد از پيامبر(ص) با وجود اصول و قرائن متقن و روشن, عدم فهم و قرائت صحيح از اين موضوع بود كه فجايعى چون سقيفه, عاشورا و… را منجر شد ولى بيدارگرى چون حسين بن على (ع) بود كه در اثبات حقانيت خود از هر چه داشت دست فرو شست تا براى همگان تا ابد جاى هيچ ترديد و شبهه اى باقى نماند, اميد آن است كه امسال كه مسمى به عزت و افتخار حسينى (ع) است بتوانيم از عزت و افتخار حسينى (ع) براى خود توشه اى بيندوزيم.
((والسلام على من اتبع الهدى))

پى نوشت ها :
1 . ابن شهر آشوب, مناقب آل ابى طالب, ج 4, ص73, انتشارات العلامه, قم .
2. شيخ صدوق: ابن بابويه قمى, عيون اخبار الرضا (ع), ج 1, ص60.
3. سوره منافقون, آيه ى 8. شايان توجه است بررسى مفهوم عزت در مجموعه كلام وحى و احاديث معصومين (ع) و تبيين ابعاد مختلف آن مستلزم پژوهى است قرآنى و روايى, آنچنانكه واژه ((العزيز)) از اسمإ حسناى الهى در مجموعه آيات قرآن كريم به شماره گان (92) تكرار شده است: بنگريد: فهرست آيات و موضوعات قرآن, دكتر محمود راميار, باب العين, واژه عزيز.
4. نهج البلاغه, حكمت شماره 366, نسخه معجم المفهرس, ص 182.
5. ((و آنان را پيشواى مردم ساختيم تا خلق را به امر ما هدايت كنند)), سوره انبيإ, آيه 73.
6. علامه مجلسى, بحارالانوار, ج 25, ص 23.
به دلالت مفهوم اين روايت شريف واژه شيعه از فعل (شع: پراكنده شد) اخذ شده و واژه شعاع جمع كلمه اشعه و شعاع از همين مصدر مى باشند: بنگريد: سياح, احمد, فرهنگ بزرگ جامع نوين, ج 2, ص 731, بخش لغات دخيل انتشارات اسلام, ج چهاردهم.
7. بحارالانوار, ج 2,ص 184, دار احيإ التراث العربى, ج سوم, بيروت.
8. همان, ج 2,ص 210.
9. آل عمران / آيه 85.
10. آل عمران / آيه 19.
11. آل عمران / آيه 83.
12. انعام / آيه 125.
13. زمر / آيه 22.
14. مائده / آيه3. علامه امينى (رحمه الله عليه) در كتاب شريف الغدير, بخش ((اكمال الدين بالولايه)) در شإن نزول اين آيه, به نقل روايات وارده از طريق اهل سنت در نزول آيه اكمال در باره ولايت على (ع) پرداخته است:
بنگريد: علامه امينى (ره), الغدير فى الكتاب والسنه والادب, ج 1, ص 230ـ238.
و در باره آيه تبليغ: همان, ج 1, ص 214ـ229, دارالكتب الاسلاميه, ج دوم, 1366,تهران.
15. اسرإ / آيه 71, عبارت (كل اناس بامامهم) به ظاهر دلالت بر اين دارد كه خداوند در هر دوره يك امام و رهبر حق دارد و الا خلف و كذب در كلام الهى پيش مىآيد, در تفسير عياشى در تفسير اين آيه در روايتى چنين آمده است:
((… سإلته عن قوله:((يوم ندعو كل اناس بامامهم)) قال: من كان يإتمون به فى الدنيا و يوتى بالشمس والقمر, و يقذفان فى جهنم و من يعبدهما)) و در روايت ديگرى از امام باقر(ع) آمده است: ((يجىء رسول الله فى قومه و على فى قومه, والحسن فى قومه, والحسين فى قومه, و كل من مات بين ظهر انى امام جإ معه)): بنگريد: محدث جليل مسعود بن عياش سلمى, تفسير عياشى, ج 2, ص 302ـ303.
16. محقق كركى, على بن عبدالعال, نفحات اللاهوت فى لعن الجبت والطاغوت, ص 50, مكتبه نينوى الحديثه.
17. همان, نفحات اللاهوت, ص 47.
18. شيخ حلى, حسن بن سليمان, مختصربصائر الدرجات, ص 74, انتشارات الرسول المصطفى (ص), طبعه الاولى, قم.
19. همان, مختصر بصائر الدرجات, ص 73. مرحوم كلينى در اصول كافى در باب شناخت امام معصوم 16 حديث نقل كرده است, ر. ك: كلينى (ره), اصول كافى, ج 1, كتاب الحجه, باب معرفه الامام والرد اليه, انتشارات علميه اسلاميه .
20. امام خمينى (ره), تفسير سوره حمد, ص 44, موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره), ج پنجم, 1378.
21. واقعه / آيات 77,78,79,80.
22.توكل, سيد رحيم, مقدمه و شرح زيارت جامعه كبيره, ص45ـ46, ج اول.
23. بحارالانوار, ج 23, باب 4, حديث 23.
24. آيت اللهى, سيدحسين, خزان العلم و اهل بيت الوحى, ج1, ص10, ج اول, 1377.
25. بحارالانوار, ج 23, ص 102, و باب ((ان الناس لايهتدون بهم)) .
26 و 27. علامه حلى (ره), الفين, ص12ـ13, نشر موسسه الدين والعلم مع دارالهجره, ج اول ,1405 هـ, ايران.
در باره اين كتاب از خود علامه حلى (ره) چنين نقل شده است: لولا زياره الحسين و تصنيف الالفين لهلكتنى الفتاوى, بنگريد: علامه طهرانى, محمدحسين, ولايت فقيه در حكومت اسلام, ج 3,ص 8.
حسين اعلمى نيز در مقدمه چاپ بيروت الفين در باره اين كتاب مى گويد: بحث واف فى الامامه بادله كافيه لم يسبقه غيره من علمإالشيعه على كثرتهم و كثره مصنفاتهم فى الامامه)).
28. اصول كافى, ج 1, كتاب الحجه,ص 313.
29. همان, ج1,ص 314.
30. همان, ج 1, ص 314.
31. در اينكه نصب منصب امامت در قرآن بدون واسطه و حامل مى باشد, بحث تحقيقى جالبى دارد صاحب شموس الطالعه: بنگريد: همدانى, سيدحسين, الشموس الطالعه, ص 70, موسسه العروه الوثقى, طبقه الاولى.