اهل بيت ـ عليهم السلام ـ از ديدگاه على(ع)
حجه الاسلام مصطفى خليلى
در ميان اقوام و ملت ها, از ابتداى شكل گيرى زندگى اجتماعى انسان, داشتن اسوه و الگوى موفق, امر رايج و مرسومى بوده است. در اين ميان, اصل و قاعده بر اين بود كه پيروان مكاتب و اديان از رهبران خويش الگو مى گرفتند و آنان را سرمشق زندگى فردى و اجتماعى خود قرار مى دادند. حيات انسانى, مادام كه با الگويى عينى و خارجى همراه نباشد, زندگى موفق و با هدفى نخواهد بود و زندگى بى هدف با شإن و مقام انسان سازگار نيست.
پس جستجوى يك الگوى كامل و پيروى كردن ـ در امور فردى و اجتماعى ـ از آن براى رسيدن به حيات مطلوب و زندگى انسانى ـ كه با زندگى حيوانات فرق داشته باشد ـ لازم و ضرورى است.
پيامبران الهى, ائمه معصومين(ع) و اولياى دين معلمانى هستند كه در تمام دوره هاى زندگى انسان, بشريت را به سوى كمال و سعادت راهنمايى و هدايت مى كنند.
اهل بيت(ع) وارثان حضرت رسول(ص), احياكنندگان عقول, مربيان و معلمان بشر, پرچم دين, قرآن ناطق, درخت نبوت, نور هدايت, معدن علم و حكمت و گنج هاى خداوند رحمان هستند.
اهل بيت(ع) با همه كمالاتى كه دارند حتى در ميان پيروان خويش, آن چنان كه بايد, شناخته شده نيستند.
كتب و رسائل زيادى در وصف فضائل ايشان نوشته شده ولى شخصيت واقعى و حقيقى آنان به درستى معرفى نشده است. پيروان اديان الهى, به ويژه انديشمندان مسيحى وقتى در مقابل سخنان گوهربار معصومين(ع) قرار گرفتند, زانوى تواضع و ادب به زمين زدند و آنان را اسرار الهى دانسته و خود را بسيار كوچك يافتند.
در اين نوشتار سعى شده تا با استفاده از بيانات گوهربار اولين مقام ولايت, به معرفى اهل بيت عصمت و طهارت بپردازيم, تا شايد معرفت و شناخت, نسبت به آنان حاصل آيد.1ـ اهل بيت (ع) اركان دينند
ستون مستحكم دين و ركن ركين علم و يقين, اهل بيت پيامبر(ص) هستند. بدون آن ها دين برپا نمى شود و هيچ كس به مقام معرفت و يقين نمى رسد.
على(ع) در اين رابطه مى فرمايد:
((لايقاس بآل محمد(ص) من هذه الامه احد و لايسوى بهم من جرت نعمتهم عليه ابدا هم اساس الدين و عماد اليقين اليهم يفىء الغالى و بهم يلحق التالى; كسى از اين امت را نمى توان با آل محمد(ص) مقايسه كرد و آنان كه ريزه خوار آل محمدند با فرزندان پيامبر(ص) برابر نخواهند بود. آنان اساس دين و اركان يقين هستند, غلو كننده به سوى آنان بازگردد و عقب مانده بايد به آن ها ملحق شود.))(1)
اهل بيت, قرآن ناطقند و قرآن در شإن و منزلت آنان نازل شده است, آنان گنج هاى علوم خداوند رحمان هستند. اگر سخن بگويند, راست است و اگر سكوت كردند, از آن ها نبايد سبقت گرفته شود.(2)2ـ اهل بيت (ع) درب علم پيامبرند
پيشوايان دين و ائمه معصومين(ع) به عنوان خلفاى به حق پيامبر(ص) شهرت يافتند. مبدإ شهرت آنان, پيغمبر(ص) بود كه در احاديث منزلت, سفينه نوح و آيات تطهير و اولى الامر, به معرفى اهل بيت پرداخته بود. آنان نزديك ترين افراد به پيامبر(ص) بودند.
حضرت محمد(ص) فرمود:
((إنا مدينه العلم و على بابها; من شهر علمم و على در آن است.))(3)
و در همين زمينه على(ع) فرمود: ((نحن الشعار والاصحاب والخزنه والابواب و لاتوتى البيوت الا من ابوابها, فمن اتاها من غير إبوابها, سمى سارقا; ما محرم اسرار حق, ياران راستين و گنجينه ها و درهاى علوم پيامبريم و هيچ كس داخل خانه اى نمى شود مگر از درش و كسى كه از غير در وارد خانه شود, سارق ناميده مى شود.))(4)
هر مسيرى براى وصول به حق ـ كه هدف متعالى انسان هاست ـ غير از مسير ولايت و عترت, خطاست. خطى كه انسان را به حق مى رساند و صراطى كه هيچ گونه اعوجاج و انحرافى در آن مشاهده نمى شود, خط اهل بيت و صراط عترت(ع) است, چون آنان تجسم عملى و عينى صراط مستقيمند. على(ع) فرمود:
((به خاندان پيامبرتان بنگريد و همراه آنان باشيد. به هر سمتى كه گام برمى دارند, شما هم به همان سمت گام برداريد, زيرا آن ها هرگز شما را از راه راست خارج نمى كنند و به سستى باز نمى گردانند, اگر سكوت كردند, شما هم سكوت كنيد و اگر قيام كردند, شما هم قيام كنيد و از آن ها پيشى نگيريد, كه گمراه خواهيد شد و از آنان عقب نمانيد, كه هلاك خواهيد شد.))(5)3ـ هلاكت در تخلف از راه عترت است
تشخيص حق و باطل, براى كسانى كه طالب آن باشند بسيار آسان است, چون مسير حق و باطل در متون روايى ما به خوبى ترسيم شده است. حضرت على(ع) فرمود: ((من تمسك بنا لحق و من تخلف عنا محق; هر كس به ما تمسك نمايد, به ما ملحق مى گردد و هر كس از ما تخلف و نافرمانى نمايد, هلاك گردد. ))(6)
هلاكت آدمى در اين است كه از تعاليم ائمه(ع) و دستورهاى پيشوايان دين فاصله بگيرد و يا با آن تعاليم مخالفت ورزد و سرش اين است كه تعاليم اهل بيت(ع) در راستاى تعاليم الهى و تعليمات انبيإ مى باشد و تعليمات الهى نيز براى احياى شخصيت و كرامت انسانهاست. عمل به تعاليم آنان موجب رشد و تعالى و ترك آن, مايه تنزل مقام انسانى است.4ـ سنت معصومين(ع) و هدايت انسان ها
گمراهى و هلاكت در دورى از سيره اهل بيت(ع) است و هدات و نجات در پيروى كردن از رفتار آنان. على(ع) مى فرمايد:
((بنا اهتديتم الظلمإ و تسنمتم العليإ و بنا انفجرتم عن السرار; شما به واسطه ما از تاريكى گمراهى, هدايت يافتيد و به مقام والاى انسانيت رسيديد و از شب تيره به صبح روشن وارد شديد.))(7)
عزت و سعادت در گرو پيروى از اهل بيت(ع) است. آنان پيشوايان خلق و راهنمايان به سوى حقند.
((نحن دعاه الحق و ائمه الخلق والسنه الصدق, من اطاعنا ملك و من عصانا هلك; ما دعوت كنندگان به سوى حق و پيشوايان خلق و زبان هاى راست گوى خداونديم هر كس از ما پيروى كند, به ملك و دولت مى رسد و هر كس از ما نافرمانى كند, هلاك مى گردد. (8)
على(ع) اهل بيت عصمت (ع) را بهترين الگوى عملى مى داند كه اطاعت از آنان مى تواند بشريت را از لجن زار فساد اخلاقى نجات دهد و به بالاترين مقام انسانى نايل گرداند. طريقتنا القصد و سنتنا الرشد, راه ما هدايت و سنت ما رشد است.(9)
خداوند اهل بيت را به عنوان امين هاى خود, براى هدايت و نجات خلق فرستاد. دوست داران ايشان اقامه كنندگان حقند و مجريان عدالت به خاطر اجراى حق و عدالت و ايستادگى در مقابل ظلم, نجات يافتگان از عذاب الهى اند: ((نحن امنإ الله سبحانه على عباده و مقيموا الحق فى بلاده بنا ينجوا الموالى و بنا يهلك المعادى; ما امين هاى خداوند سبحان بر بندگانيم و برپادارنده حق در زمين اوييم, دوستان به واسطه ما نجات مى يابند و دشمنان به واسطه ما هلاك مى گردند.(10)
پس نمى توان ادعاى دوست دارى اهل بيت(ع) را داشت و در عين حال از قيام به عدل كوتاهى نمود و در مقابل ظلم مقاومت نكرد, چون مصداق بارز تولى و تبرى, اقامه عدل و دورى از ظلم و بى عدالتى است.5ـ وجوب دوستى اهل بيت(ع) از جانب خداوند
محبت و دوستى خاندان پيامبر(ص) را خداوند واجب نمود و رسولش را مورد خطاب قرار داد و فرمود: ((قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى; بگو (اى پيامبر) از شما پاداشى نمى خواهم, مگر دوستى و محبت اهل بيت.))(11)
اكثر مفسران شيعه و سنى گفته اند كه منظور از ((قربى)), على(ع) و فاطمه و فرزندان آن هاست.
در روايات آمده است كه دوستى و مودت اهل بيت(ع) از طرف خداوند بر هر مسلمانى واجب است. امام سجاد(ع) فرمود: وقتى اميرمومنان, على(ع) به شهادت رسيد, حسن بن على(ع) در ميان مردم خطبه خواند و فرمود:
((إنا من اهل البيت الذين افترض الله مودتهم على كل مسلم فقال تبارك و تعالى لنبيه(ص) قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى و من يقترف حسنه نزد له فيها حسنا فاقتراف الحسنه مودتنا اهل البيت; من از خاندانى هستم كه خداوند مودت آن ها را بر هر مسلمانى واجب كرده است و به پيامبرش فرمود: ((قل لا اسئلكم; منظور خداوند از ((اكتساب حسنه)) دوستى ما, اهل بيت است.))(12)
مفسران بزرگ اهل سنت (زمخشرى, فخر رازى و قرطبى) احاديثى را در اين باب از پيامبر(ص) نقل كردند, كه به چند روايت اشاره مى شود.
پيامبر(ص) فرمود: ((هر كس با محبت آل محمد بميرد, شهيد از دنيا رفته است. ))(13)
((آگاه باشيد! هر كس با محبت آل محمد (ص) از دنيا برود, مومن كامل الايمان از دنيا رفته است.))(14)
((آگاه باشيد! هر كس با محبت آل محمد(ص) از دنيا برود, در قبر او دو در به سوى بهشت گشوده مى شود.))(15)
((آگاه باشيد! هر كس با عداوت آل محمد(ص) از دنيا برود, بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد.))(16)
((آگاه باشيد! هر كس با عداوت آل محمد(ص) از دنيا برود, روز قيامت در حالى كه وارد عرصه محشر مى شود, بر پيشانى او نوشته شده است: مإيوس از رحمت خدا.))(17)
با توجه به اين تإكيدات است كه على(ع) فرمود: ((إحسن الحسنات حبنا و اسوء السيئات بغضنا; بهترين خوبى ها, دوستى ما اهل بيت و بدترين بدىها, بغض و دشمنى با ماست.))(18) پس آن بزرگواران, ملاك و ميزان سنجش خوبى و بدى مى باشند.
هرگاه عملى از بنده اى صادر شود كه در راستاى رضايت آنان باشد, خير و نيك است و هر عملى كه خلاف رضايت اهل بيت(ع) باشد, شر و زشتى است.
بنابراين قرب و نزديكى به آنان, نزديكى به خوبى هاست و حب آنان برترين نيكى هاست. بهترين بنده كسى است كه محبت بيش ترى به خاندان عصمت(ع) داشته باشد و نشانه محبت و دوستى اهل بيت(ع), عمل كردن به سنت و سيره آنان است. على(ع) فرمود:
((بر شما لازم است دوستى و محبت خاندان پيامبرتان, زيرا آن, حق خداست بر شما و واجب كننده حق شماست بر خدا, آيا به سخن خداوند متعال نمى نگريد كه فرمود: (اى پيامبر) بگو: من از شما اجر و مزدى نمى خواهم, مگر محبت ودوستى خاندانم.))(19)6ـ اهل بيت(ع) مانع عذاب الهى
اهل بيت(ع) عامل امنيت و آرامش اهل زمين هستند. پيامبر عظيم الشإن اسلام(ص) فرمود: ((النجوم امان لاهل السمإ و إهل بيتى إمان لامتى; ستارگان موجب امنيت براى اهل آسمان هستند و اهل بيت من مايه امنيت امت من.))(20)
امامان معصوم(ع) شبيه همين عبارت را در بيانات خويش متذكر شده اند, آخرين پيشواى دين, حضرت حجت(عج) فرمود:
((انى لامان لاهل الارض كما ان النجوم امان لاهل السمإ; همانا من امان براى اهل زمين هستم, چنان چه ستارگان, امانى براى اهل آسمان مى باشند.))(21)
على(ع) فرمود: ((إنا و ا هل بيتى امان لاهل الارض كما ان النجوم امان لاهل السمإ; من و خاندانم براى اهل زمين, مايه ايمنى از عذابيم, همان گونه كه ستارگان امان براى اهل آسمانند.))(22)
نقش ائمه معصومين و پيشوايان دين در زمين همانند نقش ستارگان در آسمان است, يعنى همان گونه كه ستارگان در آسمان عامل استقرار و پايدارى و نگه دارى و مانع متلاشى شدن آسمانند, اهل بيت(ع) عامل ثبات و آرامش زمين و مانع عذاب الهى براى زمينيان مى باشند. قطعا اگر وجود با بركت اهل بيت(ع) نمى بود, زمين اهلش را مى بلعيد.
حفظ و امنيت انسان ها در زمين و عدم نزول عذاب الهى با توجه به كثرت گناهان و بى عدالتى هايى كه انجام مى گيرد مرهون وجود مقدس آخرين ذخيره الهى از خاندان اهل بيت(ع) است, چون با وجود او الطاف الهى بر بندگان جارى مى شود و حضرت مهدى(عج) واسطه فيض الهى و منشإ بركات خداوندى است.7ـ اهل بيت (ع) ميزان حق و باطل و معيار عدالت
شايد براى عده اى شناخت حق از باطل مشكل باشد و ندانند كه حق كدام است و باطل كدام؟ اين مشكل از آن جا نشإت مى گيرد كه ما نسبت به سنت و سيره اهل بيت(ع) آگاهى كافى نداريم. هرگاه نسبت به تعاليم ائمه(ع) و سنت و سيره آنان معرفت پيدا شود, حق وباطل از هم جدا مى شود. على(ع) فرمود: اهل بيت پيامبر(ص) ستون هاى اسلام و پناهگاه چنگ زنندگان به دامان شان هستند. به واسطه آنان است كه حق در مدار خود و باطل از جايش ريشه كن و زبانش از بيخ قطع مى گردد. آنان كسانى هستند كه دين را يافتند از روى نگه داشتن و به گوش دل گرفتن, نه از روى شنيدن و روايت كردن. آنان گنج هاى ايمان و معدن هاى احسانند. اگر داورى كنند به عدالت باشد و اگر دليل و برهان آورند مورد دشمنى قرار گيرند.(23)
8ـ عمل به دستورهاى اهل بيت (ع) ضامن سعادت است
سعادت انسان در عمل كردن به دستورهاى ائمه(ع) است. همه بدبختى هاى بشر در فاصله گرفتن از آن تعاليم مى باشد. شناخت اوصاف و فضائل آنان و تعهد عملى به آن نكات اخلاقى, سعادت و كمال را براى بشريت به ارمغان خواهد آورد.
همه مشكلات فردى و خانوادگى و معضلات اجتماعى مسلمانان از آن جا ناشى مى شود كه ما خود را در مقام ادعا, پيرو سنت معصومين(ع) مى دانيم وليكن در مقام عمل چندان پاىبندى از خود نشان نمى دهيم. به عنوان مثال حجاب, عفت و پاك دامنى, صداقت و راستگويى, خدمت به خلق و امانت دارى از دستورهاى موكد اهل بيت(ع) است كه اكثر مسلمانان فقط شعارش را مى دهند ولى در مقام عمل… .
ما مسلمان هستيم, ولى احكام اسلامى بر زندگى ما حاكم نيست. به همين جهت, توسعه و تعالى و سعادت و خوشبختى در زندگى ما كم تر به چشم مى خورد. جامعه اسلامى و اجتماع مسلمين بايد برترين و پيش رفته ترين جوامع بشرى باشد. فرزندان و جوانان آن بايد كم ترين مشكلات روحى و روانى را داشته باشند. تشكيلات خانوادگى بايد منسجم ترين و منضبطترين تشكل باشد تا مايه سعادت جامعه باشد, ولى متإسفانه… .
اين از شيواترين كلام امير بيان على(ع) است كه فرمود: خوشبخت ترين مردم كسى است كه برترى و فضيلت ما را بشناسد و به وسيله ما در پيشگاه الهى تقرب جويد, خالصانه ما را دوست داشته باشد و به دستورهاى ما عمل كند و از آن چه نهى كرديم, دورى نمايد. چنين كسى از ماست و در سراى جاويد با ما خواهد بود.(24)
هر كس به اهل بيت(ع) تمسك كرد و به تعاليم آنان عمل نمود, رستگار گرديد ((و فاز من تمسك بكم))(25) و هر كه به دوستى آنان رسيد به سعادت و خوشبختى دست يافت. ((سعد من والاكم.))(26)9ـ كورى دل در دشمنان اهل بيت(ع)
بينايى ظاهرى با روشنايى باطنى تفاوت دارد, بسا افرادى كه بينايى ظاهرى دارند, ولى بسيارى از حقايق را نمى بينند و بر عكس, بينايى ظاهرى ندارند وليكن حقايق را مى بينند, چون ميان بصر (چشم سر) و بصيرت(چشم دل) فرق است.
در روايات وارد شده است كه بينايى دل مهم تر از بينايى ظاهر است. بسيارى از آنان كه فجايع مىآفرينند و در زمين فساد و تباهى مى كنند و انسانيت خويش را به كلى فراموش كرده اند, كسانى هستند كه از نعمت بينايى برخوردارند. ولى برخى از نابينايان ظاهرى (روشن دلان واقعى) وجود دارند كه از خوشبخت ترين و موفق ترين انسان ها مى باشند.
حضرت على(ع) فرمود:
((كور باطن ترين مردم كسى است كه در دوستى و فضيلت ما, اهل بيت(ع) كور و در دشمنى با ما پافشارى كند, با آن كه گناهى از ما به وى نرسيده است; مگر آن كه ما او را به سوى حق فراخوانده ايم و ديگران او را به فتنه و ظواهر دنيا دعوت نموده اند. او دعوت ديگران را پذيرفته است و در دشمنى با ما اصرار مى ورزد. ))(27)10ـ خاندان رسالت, بهترين الگوى عملى
زندگى اجتماعى و حيات خانواده زمانى موفق است كه داراى الگوى عملى موفق باشد, بايد در همه عرصه هاى زندگى از آن الگوى موفق پيروى نمود.
ترديدى نيست در اينكه محبوب ترين و مقرب ترين خاندان به خداوند, خاندان اهل بيت عصمت و طهارتند, چون هم از گناه و اشتباه مصون و محفوظند و هم از هر پليدى و رجسى پاك و طاهر.
على(ع) در اين باره مى فرمايد:
خداوند پيامبر(ص) را به رسالت مبعوث كرد, با نور روشنايى بخش و برهان آشكار و راه هويدا و كتاب راهنماينده. خاندانش, بهترين خاندان هاست و درخت نسبش, بهترين درختان, كه شاخه هايش راست است و ميوه هايش در دسترس.(28)11ـ اهل بيت(ع) و حق حكومت
حق حكومت و حاكميت در جوامع انسانى از آن كسانى است كه قادر باشند اقامه عدل نموده و حقوق مظلوم را از ظالم بستانند, جلوى طمع نفس خود را گرفته و از حرص و ولع دنيوى در امان باشند, حقوق ديگران را بر حقوق خويش ترجيح دهند, در مقابل تعدى و تجاوز ظالمين مقاومت نمايند و در يك كلام, از خدا و آخرت و عذاب الهى, خوف داشته باشند.
از ديدگاه على(ع) حق ولايت در زمان حضور معصوم(ع) از آن ائمه (ع) و در زمان غيبت براى نايبان آنان مى باشد, ((و لهم خصائص حق الولايه و فيهم الوصيه والوراثه الان اذ رجع الحق الى اهله و نقل الى منتقله; و ويژگى هاى ولايت و حكومت در آنان است و وصيت پيامبر(ص) و وراثت او در ميان آنان است, هم اكنون حق به اهلش (على((ع))) بازگشت و دوباره به جايى كه از آن جا منتقل شده بود, بازگشته است. (29)
پس يكى از حقوق مسلم ائمه(ع) حق ولايت بر مردم است. خداوند ائمه(ع) را موظف و مكلف نموده است كه ولايت وپيشوايى جامعه اسلامى را بر عهده گيرند و به مردم تكليف كرده است كه از آنان طاعت نمايند. ((لنا على الناس حق الطاعه والولايه و لهم من الله حسن الجزإ; حق ما بر مردم, اطاعت و ولايت است و حق آن ها از خداوند, پاداش نيكو گرفتن است.(30)
حاصل كلام اين كه اهل بيت رسول خدا(ص) از نگاه على(ع) داراى برترين كرامت و عزت هستند و اساس و اركان دين, استوانه هاى علم و يقين, حجت هاى بالغه الهى در زمين, مانع عذاب الهى, در علم نبوى, ضامن كمال و سعادت بشرى, مخزن اسرار خداوندى, تجلى اسمإ و صفات كمال الهى, ميزان و معيار سعادت و نيكبختى, عصاره نظام هستى, حلقه اتصال خالق و خلق و هدف نهايى خلقت هستند.
خداوند متعال به وسيله اهل بيت(ع) فيض و بركتش را بر خلق عنايت فرمود و به واسطه آنان, انسان ها را به قله كمال نائل نمود.
اگر پرسش شود كه قبل از خلقت معصومين(ع) پيامبران زيادى وجود داشتند كه صاحبان كمال و كرامت بودند پس لازمه رسيدن به كمال, منوط به اين نيست كه حتما از اهل بيت پيامبر(ص) پيروى نمود, چون در زمان پيامبران قبل از پيامبر اسلام(ص) كه ائمه خلق نشده بودند تا الگوى آنان باشند.
پاسخ اين است كه آرى ائمه(ع) نبودند وليكن خداوند پيامبران و انبياى خويش را در همان مسيرى هدايت فرمود كه اهل بيت(ع) را براى تكميل همان مسير آفريد, يعنى خلقت همه انبيإ و پيامبران مقدمه اى براى پيامبر اسلام(ص) و ائمه دين(ع) بود و اگر اين هدف متعالى نمى بود, آن مقدمات در خلقت لازم نمىآمد.
بنابراين آخرين مرحله كمال انسانى پس از خلقت پيامبر اسلام(ص) و ائمه معصومين(ع) مقدور مى باشد. و در حقيقت همه انبياى الهى وپيشوايان دين, نور واحدى هستند كه در طول تاريخ بشريت انسان ها را به كمال و سعادت رهنمون مى سازند.
پس اگر هدايت و كمال و سعادتى براى انسان است در پرتو سيره عملى آنان است. باشد كه ان شإ الله بتوانيم با چنگ زدن به سنت و سيره آنان, به مقام والاى انسانى كه همان مقام خليفه اللهى است واصل گرديم.
نسإل الله منازل الشهدإ و معايشه الشهدإ و مرافقه الانبيإ; مقام شهيدان و زندگى با نيك بختان و همنشينى با انبيإ را از خداوند مسإلت داريم.))(31)پى نوشت ها:
1 . نهج البلاغه, خطبه2.
2 . نهج البلاغه, خطبه 154.
3 . بحارالانوار, ج10, ص120, ح;1 ج24, ص;107 ج40, ص87.
4 . نهج البلاغه, خطبه 154.
5 . همان, خطبه97.
6 . غرر الحكم, ج2, ص161.
7 . همان, ج1, ص308.
8 . همان, ج2, ص299.
9 . همان, ص11.
10 . همان, ص299.
11 . شورى, آيه22.
12 . تفسير نمونه, ج20, ص411.
13 . من مات على حب آل محمد مات شهيدا, تفسير كشاف, ج4, ص220, تفسير فخر رازى, ج27, ص165.
14 . الا و من مات على حب آل محمد مات مومنا مستكمل الايمان, همان.
15 . الا و من مات على حب آل محمد فتح له فى قبره بابان الى الجنه, همان.
16 . الا و من مات على بغض آل محمد لم يشم رائحه الجنه, همان.
17 . الا و من مات على بغض آل محمد جإ يوم القيامه مكتوب بين عينيه آيس من رحمه الله, همان.
18 . غرر الحكم, ج1, ص211.
19 . همان, ج2, ص26.
20 . شيخ عباس قمى, سفينه البحار, ج1, ص42.
21 . بحارالانوار, ج52, ص92, ح7.
22 . غرر الحكم, ج1, ص256.
23 . همان, ج2, ص316.
24 . همان, ج1, ص206.
25 . زيارت جامعه.
26 . همان.
27 . غرر الحكم, ج1, ص206.
28 . نهج البلاغه, خطبه160
29 . همان, خطبه2 و غرر الحكم, ج2, ص368.
30 . غرر الحكم, ج2, ص148.
31 . نهج البلاغه, خطبه23.
علم و دين
علم و دين
آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين : حجه الاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پوريكى از مباحث حوزه فلسفه دين, رابطه علم و دين است كه در اين مبحث, اين مسئله مطرح مى شود كه آيا علم و دين معاون و معاضد يكديگرند يا معاند و معارض و دشمن همديگرند؟
قبل از بيان مسئله علم و دين و رابطه آنها, مقدمه كوتاهى بيان مى شود تا معلوم گردد در پرتو جهان بينى هاى گوناگون رابطه علم و دين به شكل هاى مختلف قابل تحليل وبررسى است و آن مقدمه اين است كه: گاهى پندار انسان اين است كه وجود مساوى با ماده است و هر موجودى مادى است و ماورإ ماده خرافات است, چيزى كه با ابزار مادى و حس و تجربه قابل شناخت نباشد وجود ندارد قهرا چنين شخصى هستى را همتاى ماده مى داند. شخصى كه جهان بينى و تفكرش مادى بود, دين را كه از ماورإ طبيعت سخن مى گويد, امرى خرافى مى پندارد, مى گويد: دين خرافات است, اگر خرافات بود, علم آن را نمى پذيرد. از اين رو با چنين شخصى نمى توان از رابطه علم و دين سخن گفت.
اما اگر كسى تفكر و جهان بينى او, اين بود كه موجودات بر دو قسمند, بعضى ماديند كه با ابزار مادى و حواس درك مى شوند و بعضى مجردند كه با ابزار عقل درك مى شوند و يا با شهود قلبى ديده مى شوند و دين هم از خدا و غيب سخن مى گويد: و چون موجود بر دو قسم است بعضى محسوس و عادى و برخى معقول و غيب و مجرداند, در چنين فضايى بحث علم و دين و سخن گفتن از رابطه آن ها روا است و در چنين فضايى بحث مى شود كه فرآورده هاى علم و فرآورده هاى دين چه رابطه اى دارند.
براساس مبنا و نگرش اول اصلا جا براى بحث نيست ولى براساس نگرش دوم جاى بحث و گفتگو از رابطه علم و دين وجود دارد.آرإ در رابطه علم و دين
در بيان رابطه علم و دين سه راه وجود دارد:
1ـ كسى كه مى گويد علم يك سلسله محصولاتى دارد و دين هم محصولات خاص خود را دارد و قلمرو هر كدام جداى از قلمرو ديگرى است, اين دو داراى مرز مشترك نيستند تا بگوييم: فتواى علم چيست و فتواى دين چيست؟ و به عبارت ديگر قلمرو دين ارزشهاست اما قلمرو علم هستها و نيستها است پس قلمرو علم و دين از هم جدا هستند و هيچ اصطكاكى بين آنها نيست.
2ـ علم در عين حال كه درباره مسائل خاص خود سخن مى گويد, و دين هم درباره معارف مخصوص خود بحث مى كند, اما داراى قلمرو مشتركى هستند. در اين صورت كه داراى قلمرو مشترك هستند آيا حرف علم و دين يكى است يا اين كه مخالف همديگرند. در اين جا دو نظر وجود دارد :
الف: نظر اول اين كه: علم مخالف دين است و دين مخالف علم است.
ب: علم و دين هيچ گونه مخالفتى و تعاندى ندارند, بلكه معاضد و هماهنگ با همديگرند.
3ـ با توجه به راه دوم كه به دو نظر منشعب مى شود, راه سوم اين است كه علم و دين هيچ تخالفى با هم ندارند, بلكه معاضد و كمك همديگرند.نقد و تحليل اين سه راه
آنها كه مى گويند قلمرو علم و دين از هم جداست در حقيقت و واقع همه ابعاد دين را بررسى نكردند, و الا دين و علم را از هم تفكيك نمى كردند, و چون حقيقت علم را نشناختند, قلمرو آن دو را از هم جدا كردند, زيرا دين اعم از آن چه كه در قرآن كريم آمده و يا در سخنان معصومين(ع) وارد شده, بسيارى از مسائل را به صورت قانون كلى بيان كرده و تشريح و تبيين آن را به اجتهاد كارشناسان واگذار كرد. چنان كه در بحث هاى فقهى و حقوقى و اخلاقى فقط خطوط كلى بيان شده و تفسير و تشريح آن به اجتهاد و استنباط مجتهدان و حقوقدانان و عالمان اخلاق واگذار شده است در مسائل علمى هم, دين خطوط كلى را بيان كرده و تفريع و تفصيل آن را به كارشناسان سپرده است و همان طورى كه اگر كسى يا گروهى در بخش هاى فقهى زحمت مى كشند بعد معلوم مى شود اشتباه كرده اند در مسائل علمى نيز چنين است.
گاهى انسان چيزى را به دين اسناد مى دهد, ولى در حد مظنه است اما بعد معلوم مى شود كه فتواى دين چيز ديگرى است. بنابراين نمى توان گفت محدوده علم غير از محدوده دين ومحدوده دين غير از محدوده علم است.گستردگى قلمرو دين در بايد و نبايدها و اسمإ حسناى الهى
البته دين چيزهايى دارد كه علم درباره آن سخنى ندارد, بسيارى از مسائل است كه مربوط به بايدها و نبايدهاست و علم درباره آنها نظرى ندارد يا مسائلى مربوط به اسمإ حسناى حق تعالى است ولى علوم تجربى در آن باره كارآمد نيست, ولى در بسيارى از مسائل مشترك هستند, وقتى مرز مشترك داشتند بحث مى شود كه آيا معاند يكديگرند يا معاون همديگر؟
بنابراين در اصل, علم و دين با هم توافق و هماهنگى دارند گرچه ممكن است دليل عقلى با دليل نقلى با هم موافق نباشند, يعنى ممكن است ظاهر يك حديثى مطلبى را بفهماند كه تجارب علمى آن را تإييد نكند يا محصول تجارب علمى چيزى باشد كه ظاهر آيه اى آن را تإييد نكند, در اين صورت نمى توان گفت علم با دين مخالف است بلكه بايد گفت دليل عقلى دين با دليل نقلى دين موافق نيستند.
زيرا دين مجموعه قرآن و سنت و آن چيزى است كه عقل صحيح و مبرهن استنباط مى كند مثلا اگر عقل مى گويد: خيانت قبيح است گرچه آيه اى كه بر حرمت خيانت دلالت كند, وجود نداشته باشد اگر كسى به فتواى عقل توجه نكرد به دوزخ مى رود زيرا عقل چراغ دين است.دليل هاى هماهنگى علم و دين
دلايل هماهنگى علم و دين عبارت است از :
1ـ دين داراى منابع غنى و قوى است كه از جمله آن منابع كتاب و سنت است و از جمله آن عقل مى باشد و بين منابع دين هماهنگى است و اگر در موردى با هم تعارض كردند بايد بين آن ها جمع كرد.
2ـ معلوم ها با هم, هماهنگند زيرا معلوم در مسائل علمى وفلسفى همان نظام آفرينش يعنى فعل خداست و معلوم در مسائل دينى وحى و قول خداست. فعل خداوند با قول خداوند همانگى دارند, زيرا قول خدا همان است كه انجام داد و فعل خدا همان است كه فرمود, پس بين معلوم در علم و معلوم در دين تعارضى نيست, علم اگر صحيح بود و از معلوم هاى واقعى حكايت كرد, بين علم ها تعارضى نيست, پس علم دين از قول خدا پرده برمى دارد و علوم تجربى از كار خدا پرده برمى دارد اگر فعل خدا با سخن خدا هماهنگ است, پس علوم تجربى كه از كار خدا پرده برمى دارد با علوم دينى كه از كلام خدا پرده برمى دارد با هم هماهنگى دارند.
نتيجه آن كه چون اولا دين وعلم داراى قلمرو مشتركند و ثانيا عقل و نقل دو بازو و منبع قوى دين هستند, عقل و نقل و علم و نقل معاضد همديگرند و نه اين كه معارض هم باشند و لذا اگر بين دليل عقلى و علمى با دليل نقلى تعارضى پيدا شد اگر دين عقلى, قاطع و مبرهن باشد, قرينه اى مى شود كه در ظاهر دليل نقلى تصرف كنيم.
با ملاحظه مقدمه گذشته براى تبيين صحيح رابطه علم و دين بايد حقيقت علم و حقيقت دين با همه ابعاد آن بررسى شود وقتى علم و اقسام آن را بيان كرديم روشن مى شود كه آيا رابطه آنها چگونه است.تعريف علم و اقسام آن
علم عبارت است از چيزى كه حقيقت و معلومى را براى ما كشف بكند و چون علم با حقيقت ارتباط دارد و مى خواهد معلوم و حقيقت را كشف كند بايد بدانيم حقايق چند قسمند, حقايق و واقعيت در مرحله اول دو قسمند: 1ـ هستى و وجود. 2ـ ماهيت و مفهوم كه از هستى حكايت مى كنند.
با توجه به تقسيم حقايق به دو قسم وجود و ماهيت و مفهوم, علم هم قهرا دو قسم خواهد بود: 1ـ علم حصولى كه علم به معنا و مفهوم اشيإ از قبيل درخت و انسان و مانند آن است 2ـ علم حضورى كه علم به وجود اشيإ است پس چون معلوم دو قسم است علم هم دو قسم خواهد بود.مراتب علم حصولى
علم حصولى داراى مراتبى است:الف: علم حسى كه ما از راه حس با ماده خارج ارتباط برقرار مى كنيم و با حواس مى فهميم مثل اين كه با چشم مى بينيم يعنى با صورت محسوس رابطه داريم.
ب: علم خيالى كه با صورت خيالى رابطه داريم يعنى وقتى از شىء بعد از ديدن آن فاصله گرفتيم, صورتى از آن را در خيالمان ترسيم مى كنيم كه به آن صورت خيالى مى گويند.
ج: معانى وهمى: اگر مدركات ما از قبيل صورت ها نبودند, بلكه از قبيل معانى بودند مثل دوستى و محبت پدر به فرزند به آن معانى وهمى گويند.
د: معناى عقلى, اگر حقيقتى كلى وتجريدى محض باشد, آن را معناى عقلى گويند, همان طورى كه علم حصولى داراى مراتبى است, علم حضورى نيز مراتبى دارد, زيرا انسان در علم حضورى وجود را شهود مى كند و آن چه كه موجود است يا از عالم طبيعت است و يا عالم مثال و يا عالم عقل, در نتيجه چيزى را كه انسان شهود مى كند يا از سنخ عالم طبيعت است و يا از سنخ عالم مثال يا عقل, پس علم, شهودى طبيعى و مثالى و عقلى خواهد بود.تعريف دين:
دين مجموعه اعتقادات و احكام و دستورات اخلاقى و فقهى و مجموعه مقررات حقوقى است كه از طرف خداى سبحان براى هدايت در جهت سعادت همه جانبه انسان, بر او نازل مى شود و به عبارت ديگر: اين مجموعه حقايق و گزاره هايى است كه بخشى از آن مربوط به هست و نيست ها و بخشى از آن مربوط به بايد و نبايدهاست كه اگر انسان به آن هست و نيست ها اعتقاد پيدا كند و به بايد و نبايدها عمل كند, نيازهاى او تإمين و به سعادت دنيوى و اخروى نايل مى شود.
با در نظر گرفتن تعريف علم و دين, مى توان چگونگى رابطه و نسبت علم و دين را بررسى كرد.1ـ دين مشوق انسان به تحصيل علم
يكى از پيام هاى اساسى دين آن است كه انسان, براى تحصيل علم تلاش كند تا عالم شود. على(ع) فرمود: ((تعلموا العلم فان تعلمه حسنه و مدارسته تسبيح والبحث عنه جهاد وتعليمه لمن لايعلم صدقه))(1) علم را فرا بگيريد كه آموختن آن حسنه و تحقيق وپيگيرى آن تسبيح خدا و بحث از جهاد و فراگرفتن براى كسى كه نمى داند صدقه است و پيامبر اكرم(ص) فرمود: ((فضل العلم احب الى الله من فضل العباده))(2) ارزش علم نزد خدا محبوب تر از ارزش عبادت وبندگى خداست و چون تحصيل علم براى انسان ارزش مند است, اولا جنسيت در آن دخالت ندارد بلكه تحصيل آن بر مرد و زن مسلمان واجب است و خدا طالبان عالم را دوست دارد.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: ((طلب العلم فريضه على كل مسلم, الا ان الله يحب بغاه العلم))(3) و فرمود: ((طلب العلم فريضه على كل مسلم و مسلمه))(4) و ثانيا تحصيل علم محدود به دوره سنى خاصى نيست, بلكه لازم است انسان در تمام طول عمر در پى تحصيل دانش باشد, پيامبر اكرم(ص) فرمود: ((اطلبوا العلم من المهد الى اللحد))(5) و ثالثا تحصيل علم محدود به مكان خاصى نيست, بلكه اگر لازم است براى تحصيل دانش به دورترين نقطه عالم سفر كند بايد اين سفر را داشته باشد, پيامبر اكرم(ص) فرمود: ((اطلبوا العلم بالصين فان طلب العلم فريضه على كل مسلم))(6) براى تحصيل علم به دورترين نقطه عالم سفر كنيد و رابعا انسان مومن انديشه هاى حكيمانه را از هر كه باشد فرا مى گيرد, حتى اگر مشرك يا منافق باشد.
از اين رو پيامبر اكرم(ص) فرمود: ((الحكمه ضاله المومن يإخذها حيث وجدها))(7) حكمت و دانش حكيمانه گمشده مومن است هر جا كه آن را يافت, دريافت مى كند. على(ع) فرمود: ((خذوا الحكمه ولو من المشركين))(8) حكمت را فرا بگيريد اگرچه از مشركين باشد.
و پيامبراكرم(ص) فرمود: ((الحكمه ضاله المومن فخذ الحكمه ولو من اهل النفاق))(9) حكمت گمشده مومن است پس حكمت را فراگيريد گرچه از اهل نفاق باشد, زيرا ملاك ارزيابى گفته حق و يا باطل بودن آن است كه انسان بايد حق را اقتباس و از باطل پرهيز كند از اين رو فرمود: ((خذوا الحق من اهل الباطل و لا تإخذوا الباطل من اهل الحق, كونوا نقاد الكلام))(10) حق را از اهل باطل اخذ كنيد و باطل را از اهل حق دريافت نكنيد, نقاد سخن باشيد از اين رو فرمودند: ((انظر الى ما قال و لاتنظر الى من قال))(11)
نكته ديگرى كه لازم است در اين جا به آن اشاره شود آن كه در روايات از جمله شرائطى كه براى علم ذكر مى كند نافع بودن است يعنى انسان بايد عمرش را صرف تحصيل علمى نمايد كه براى او و جامعه سودمند باشد و از علمى كه ثمره و نتيجه اى نداشته باشد اجتناب كند, از اين رو حضرت امير(ع) در نهج البلاغه ضمن بيان اوصاف و ويژگى هاى پرهيزكاران فرمود: ((و وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم))(12) پرهيزكاران گوش هاى خود را متوجه دانشى مى كنند كه براى آن ها سودمند باشد و پيامبراكرم(ص) فرمودند: از علم بدون سودمندى به خدا پناه ببريم ((نعوذ بالله من علم لاينفع))(13) ((اللهم انى اعوذ بك من علم لاينفع))(14)
نكته ديگرى كه لازم است آن كه ترغيب آدمى براى تحصيل علم در اسلام منحصر به تحصيل علم دين نيست, بلكه علم اديان و هم علم ابدان فراگرفتن آن لازم است پيامبر اكرم(ص) فرمود: ((العلم علمان: علم الاديان و علم الابدان))(15) و على(ع) نيز در روايتى فرمود: ((العلوم اربعه: الفقه للاديان والطب للابدان و النحو للسان والنجوم لمعرفه الازمان))(16)
علوم چهار دسته اند, علم فقه براى اديان و پزشكى براى درمان بيمارى جسمى و ادبيات براى چگونه سخن گفتن و علم نجوم براى شناخت زمان ها.
با توجه به اين دو نكته روشن مى شود كه تحصيل هر علمى كه براى انسان و جامعه انسانى سودمند باشد, لازم است چه علوم انسانى باشد و چه علوم تجربى باشد.
علاوه بر اين روايات در آيات قرآن انسان را به تفكر و انديشيدن در نظام هستى و موجودات آن فراخوانده است.پى نوشت ها :
1 . بحارالانوار, ج1, ص166.
2 . همان, ص167.
3 . اصول كافى, ج1, ص30.
4 . بحارالانوار, ج1, ص177.
5 . نهج الفصاحه, ج2, ص665.
6 . بحارالانوار, ج1, ص18.
7 . همان, ج2, ص105.
8 . همان, ص97.
9 . همان, ص99.
10 . همان, ص96.
11 . كنزالعمال, حديث 42218.
12 . نهج البلاغه, خطبه متقين.
13 . بحارالانوار, ج2, ص32.
14 . كنزالعمال, حديث 3609.
15 . بحارالانوار, ج1, ص220.
16 . همان, ص218.
سخنان معصومان عليهم السلام صدقه، ذخيره اى الهى
سخنان معصومين
صدقه, ذخيره اى الهى
رسول الله(ص):
((التواضع لايزيد العبد الا رفعه فتواضعوا يرفعكم الله, و العفو لايزيد الا عزا فاعفوا يعزكم الله, والصدقه لاتزيد المال الا كثره فتصدقوا يرحمكم الله))
فروتنى جز والايى براى بنده نيفزايد, پس فروتنى كنيد, تا خداوند شما را برترى بخشد و گذشت, جز عزت (ارجمندى) نيفزايد پس گذشت كنيد تا خداوند شما را عزيز گرداند, و صدقه دادن, جز فراوانى مال نيفزايد, پس صدقه دهيد تا خداوند شما را رحمت كند.(مجموعه ورام, ج1, ص244)
رسول الله(ص):
((ان الصدقه على ذى القرابه يضعف إجرها مرتين))
پاداش صدقه اى كه به نزديكان و خويشان داده مى شود دو برابر است.(كنزالعمال, حديث16226)
رسول الله(ص):
((تصدقوا و داووا مرضاكم بالصدقه, فان الصدقه تدفع عن الاعراض والامراض و هى زياده فى اعماركم و حسناتكم)).
صدقه دهيد و بيماران خود را با دادن صدقه درمان كنيد, زيرا صدقه پيشامدهاى ناگوار و بيمارىها را دور مى كند و بر عمر و نيكى هاى شما مى افزايد.امام على(ع):
((تصدقوا بالليل فان صدقه الليل تطفىء غضب الرب جل جلاله))
شب صدقه دهيد, صدقه شبانه غضب خدا را فرو مى نشاند.(مواعظ العدديه)
امام على(ع):
((انفقوا مما رزقكم الله فان المنفق بمنزله المجاهد فى سبيل الله فمن ايقن بالخلف جاد و سخت نفسه بالصدقه))
از آن چه خدا روزى شما كرده انفاق كنيد كه انفاق كننده مثل مجاهد در راه خداست. هر كه بداند خدا عوض مى دهد, سخاوتمندانه مى بخشد.(مواعظ العدديه)
امام على(ع):
((استنزلوا الرزق بالصدقه))
با دادن صدقه روزى را فرود آوريد.(كلمات قصار, 137)
امام على(ع):
((الصدقه جنه عظيمه من النار للمومن, و وقايه للكافر من ان يتلف ماله, يعجل له الخلف و يدفع عنه البلايا و ماله فى الاخره من نصيب.))
صدقه سپر بزرگى است براى مومن در برابر آتش و براى كافر مانع اتلاف مال است, در دنيا عوض مى گيرد, مانع بلاست و در آخرت بهره اى ندارد.(مواعظ العدديه)
امام على(ع):
((و صدقه السر فانها تكفر الخطيئه و صدقه العلانيه, فانها تدفع ميته السوء))
صدقه دادن نهانى گناه را پاك و صدقه دادن آشكار مرگ بد را باز دارد.(نهج البلاغه, خطبه110)
امام سجاد(ع):
((و حق الصدقه ان تعلم انها ذخرك عند ربك عزوجل و وديعتك التى لاتحتاج الى الاشهاد عليها فاذا علمت ذلك كنت بما تستودعه سرا اوثق منك بما تستودعه علانيه و تعلم انها تدفع البلايا و الاسقام عنك فى الدنيا و تدفع عنك النار فى الاخره))
حق صدقه اين است كه بدانى ذخيره و امانتى است كه به خدا مى سپارى و نيازى به شاهد و گواه ندارد. اگر اين حقيقت را دريافتى به صدقه پنهانى مطمئن تر خواهى شد تا صدقه علنى و مى فهمى كه در دنيا بلاها و بيمارىها را دفع مى كند و در آخرت جلوگير آتش است.(تحف العقول)
امام صادق(ع):
((صدقه يحبها الله: اصلاح بين الناس اذا تفاسدوا و تقارب بينهم اذا تباعدوا. ))
صدقه اى كه خداوند آن را دوست مى دارد, اصلاح ميان مردم است, به هنگام راه يافتن فساد به ميان ايشان, و نزديك كردن آنها به يكديگر است زمانى كه از هم دورى گزيده اند.(كافى, ج2, ص209)
دانستنى هايى از قرآن؛ امت ميانه
دانستنيهايى از قرآن
امت ميانه((وكذلك جعلناكم امه وسطا لتكونوا شهدإ على الناس ويكون الرسول عليكم شهيدا وما جعلنا القبله التى كنت عليها الا لنعلم من يتبع الرسول ممن ينقلب على عقبيه وان كانت لكبيره الا على الذين هدى الله وما كان الله ليضيع ايمانكم ان الله بالناس لرووف رحيم)) (سوره بقره – آيه143)
و بدينسان شما را امتى وسط و ميانه قرار داديم تا گواه بر مردم باشيد و پيامبر گواه بر شما باشد. و قبله اى را كه بر آن بودى برقرار نكرديم مگر اينكه بازشناسيم كسانى كه پيروى از پيامبر مى كنند از آنها كه واپس گرايند و به قهقرا باز مى گردند و قطعا اين آزمايش جز براى آنان كه خداوند هدايتشان كرده دشوار آيد و خدا هرگز ايمان (نمازهائى را كه با قبله سابق خوانده ايد) شما را ضايع نمى كند و ناديده نمى گيرد زيرا خداوند به مردم رحيم و مهربان است.
ميانه چيست؟
راه ميانه و به تعبير قرآن وسط راهى است ميان افراط و تفريط , يعنى نه زياده روى و نه كاستن , نه به سوى ماديت محض رفتن و نه مانند نصارى , رهبانيت و عزله جوئى را جستن. اسلام حد وسط است نه مانند بت پرستان و ماديگراها و ملحدين تنها به ماديات مى نگرد و به معنويت پشت مى كند و نه مانند برخى صوفى مسلكان و خرقه پوشان فقط به عبادت مى پردازد و از مباحات و لذتهاى روا چشم مى پوشد. و اين روش فطرت انسان است كه هم به جسم نظر دارد و هم روح را تقويت مى كند .اگر كسى بخواهد سعادت دارين را كسب كند بايد چنانچه به روح و روان خود مى رسد و معنويات را مد نظر قرار مى دهد با مردم و جامعه نيز رفت و آمد داشته باشد , گوشه گير و صومعه نشين نباشد . رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود :
((لا رهبانيه فى الاسلام)) رهبانيت و گوشه گيرى در اسلام نيست .پيامبر گواه ملت :
رسول اكرم خود بالاترين و بهترين الگو براى امت است كه مردم بايد اعمال و رفتار خود را با او بسنجند . رسول الله ميزان است و ما بايد تمام اعمال خود را با اعمال حضرت بسنجيم هرچه درست بود و مطابقت داشت مطابق واقع و سازگار با حقيقت است و هرچه مخالفت داشت دور از حقيقت و واقع است و بايد بر آن خط بطلان كشيد . و رسول الله شاهد بر امت است يعنى مى تواند حقايق و پنهانيهاى اعمال ما را نيز ببيند زيرا مى خواهد در روز قيامت شهادت بدهد ولذا بايد پيامبر بر غيب اعمال ما نيز واقف باشد تا بتواند در روز رستاخيز و در حضور تمام امت ها و ملتها گواهى دهد. آنجا كه پيامبر به خداوند شكايت و گله مى كند كه اى پروردگار من , اين امت قرآن را رها كردند ((يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا)) اين مقام والائى است كه هركس توانائى رسيدن به آن را ندارد , اين تنها پيامبر و اوصياى او هستند كه بر حقايق اعمال ما واقفند و بر آنها شهادت مى دهند چنانچه در روايات مكرر رسيده است كه اعمال ما هر هفته برامام زمان سلام الله عليه عرضه مى شود و آن حضرت تمام رفتارها و كردارهاى پشت پرده ما را مى بيند . اين كرامت و تفضل خاص خداوند مخصوص رسولان و اوصياى آنان است , نه اينكه تمام مردم در اين نوع شهادت مى توانند شركت داشته باشند . البته از آيات و روايات استفاده مى شود كه شهيدان و صديقان نيز جزء شاهدان هستند و شايد به همين معنى است كلمه شهيد كه شاهد بر اعمال خلق است در روز قيامت . پس نمى توان قبول كرد كه تمام امت نسبت به امتهاى ديگر گواه و شاهند و يا اينكه الگو و نمونه اند اگر به اين معنى باشد , بلكه در ميان امت اسلام كسانى ويژه هستند كه بر ديگر امت ها گواهند . البته پر واضح است كه نه تنها پيامبران و صديقان شاهدند بلكه فرشتگان و ملائكه الله نيز شهادت مى دهند و اصلا هر انسانى داراى دو فرشته است كه موكل اويند و خوبى وبديهايش را ثبت و ضبط مى كنند و جز فرشتگان , زمان و مكان نيز جزء شاهدان روز جزايند . در روايات آمده است كه هرگاه انسان منكر شد كه فلان عمل زشت از او سر زده نفس مكان در آنجا شهادت مى دهد زيرا در آن روز همه چيز به سخن مى آيد و وقتى گنهكاران اعتراض مى كنند كه شما را چه كسى به سخن واداشته پاسخ مى دهند انطقنا الله الذى انطق كل شىء . اعضا و جوارح انسان اعلام مى دارند كه ما نيز مانند ساير اشيائى كه خداوند آنها را به سخن واداشته , به نطق و شهادت عليه شما وامى دارد . قرآن و كتابهاى آسمانى نيز جزء شاهدان خدايند . بنابراين – دوستان – راه فرار نيست و راهى براى دروغ گفتن و شانه را از زير بار خالى كردن نمانده , پس چاره اى نيست جز اينكه به خودآئيم و كارى نكنيم كه شاهدان بسيار زياد خدا ما را رسوا كنند و نه تنها در ملا عام آبرويمان برود كه سخت عقاب شويم و گمان نمى كنم كسى را ياراى عذاب شدن باشد , پس چه بهتر كه راه دوزخ را بر خود ببنديم و با كارهاى نيك و اظهار پشيمانى از گذشته بد خود, به سوى خدا بازگرديم و حقيقتا الگو و شاهدى براى ديگر امت ها باشيم و اين به خدا براى هر كسى ممكن است . اراده مى خواهد و خلوص , استقامت مى خواهد و عمل . و قطعا اگر توانش نبود خدا از ما نمى خواست كه خود فرمود : لا يكلف الله نفسا الا وسعها. خدا از كسى چيزى نمى خواهد جز به اندازه توانش .
ينقلب على عقبيه : كنايه است از روى گردانى و اعراض زيرا انسان در حالى كه روى پاشنه پاى خود ايستاده , وقتى رويش را به طرفى برگرداند , روى پاشنه پاى خود مى چرخد . لذا اعراض را به اين تعبير بيان كرده اند . و خداوند مى خواهد بفرمايد اينكه ما قبله تو را از بيت المقدس به كعبه بازگردانديم به خاطر اين است كه مومنان از غير مومنان مشخص گردند و چه كسى تو را اى پيامبر پيروى مى كند و چه كسى از تو روى بر مى گرداند .
ضمنا خداوند اين توهم را برطرف مى كند كه كسى بپندارد پس نمازهائى را كه با قبله قبل يعنى بيت المقدس خوانده باطل است و بايد مثلا قضا كند , نه ! خداوند مى فرمايد آن روز كه تكليفتان به سوى بيت المقدس روى آوردن بود نماز ها را طبق تكليف انجام مى داديد پس آن نمازها درست است و پذيرفته مى شود و جاى هيچ نگرانى نيست .
رافت و رحمت : رافت و رحمت هر دو به يك معنى هستند تنها فرقى كه هست در موارد استفاده هست يعنى رافت را در مورد اشخاصى كه بيچاره و گرفتارند استفاده مى شود و رحمت اعم از بيچاره و غير آن است . البته همه ما در برابر عظمت پروردگار بيچاره ايم و همه اميد رحمت و رافت از ذات مقدسش را داريم كه همانا خداوند ارحم الراحمين است .
نگاهى به رويدادها
نگاهي به رويدادها
جهان اسلام
رئيس جمهور امريكا از كشتار فلسطينيان و طرح صلح عربستان صريحا حمايت كرد. (17/1/81)
نظاميان صهيونيست با تكرار قتل عام صبرا و شتيلا در اردوگاه جنين 100 فلسطينى را شهيد كردند.
هر روز 15 فلسطينى به شهادت مى رسند.(18/1/81)
خواسته صدها هزار نفر از مردم سوريه: ارتش هاى عربى به اسرائيل حمله كنند.
خبرگزارىها از جنگ تن به تن در اردوگاه جنين خبر دادند.(19/1/81)
13 نظامى صهيونيست در عمليات كمين مبارزان فلسطينى در اردوگاه جنين به هلاكت رسيدند.
سفير فلسطين در تهران: انتفاضه, يك ميليون يهودى را از مناطق اشغالى فرارى داد.(21/1/81)
حملات سنگين حزب الله لبنان به 7 پايگاه اسرائيل انجام گرفت.
30 سرباز اسرائيلى در دو عمليات استشهادى به هلاكت رسيدند.(22/1/81)
عمليات شهادت طلبانه يك دختر مبارز فلسطينى در بيت المقدس غربى 10 صهيونيست را به هلاكت رساند و 80 نفر ديگر را مجروح ساخت.(24/1/81)
رژيم صهيونيستى اجساد 500 فلسطينى را در گورهاى دسته جمعى دفن كرد.(25/1/81)
رئيس جمهور سوريه: عمليات شهادت طلبانه پاسخ ملت فلسطين به جنايات صهيونيست هاست.(28/1/81)
اسرائيل: متإسفيم كه نتوانستيم فلسطينى هاى بيشترى را بكشيم.(31/1/81)
ده ها هزار مصرى براى جهاد عليه اسرائيل ثبت نام كردند.(1/2/81)
شارون از مرحله دوم كشتار فلسطينى ها خبر داد.(4/2/81)
انفجار مهيب پنجاب 16 كشته و 30 مجروح برجا گذاشت.(7/2/81)
ارتش اسرائيل از زمين و هوا فلسطينى ها را به گلوله بست.(9/2/81)
الخليل به اشغال نظامى صهيونيست ها درآمد.(10/2/81)
سازمان ملل در برابر جنايات اسرائيل تسليم شد.(11/2/81)
عرفات 6 مبارز فلسطينى را به امريكا تحويل داد.(12/2/81)
داخلى
رهبر انقلاب خواستار استفاده از سلاح نفت توسط مسلمانان عليه رژيم صهيونيستى شدند.
راهپيمايى سراسرى ضد صهيونيستى در ايران اسلامى صورت گرفت.(17/1/81)
رهبر انقلاب: مجمع تشخيص مصلحت نظام بايد بنابر اقتضا آماده تغيير سياست ها باشد.
خاتمى: آن چه در فلسطين مى گذرد لكه ننگى بر چهره تاريخ است.(18/1/81)
سوء استفاده 20 ميليارد تومانى در شركت هواپيمايى اطلس اتفاق افتاد.
حضرت آيه الله العظمى فاضل لنكرانى در پاسخ به استفتإ آقاى محتشمى پور: كشته شدگان عمليات استشهادى شهيدند.(19/1/81)
آيت الله هاشمى رفسنجانى: كليه امكانات كشورهاى اسلامى بايد براى مقابله با تهديدات اسرائيل به كار گرفته شود.(20/1/81)
رئيس قوه قضائيه دستور ويژه قضايى براى برخورد با عوامل شرارت و ناامنى را صادر كرد.(21/1/81)
جمهورى اسلامى ايران خواستار محاكمه سران رژيم صهيونيستى در دادگاه بين المللى جنايات جنگى شد.(22/1/81)
خاتمى: همه دستگاهها بايد اشتغال را در اولويت قرار دهند.
فرزندان سه تن از مسئولان همراه با شهرام جزايرى محاكمه مى شوند.(26/1/81)
قاتل زنان خيابانى اعدام شد.(28/1/81)
خاتمى: بدون اقتدار نمى توان ديگران را به صلح فرا خواند.
نيروهاى مسلح در روز ارتش, قدرت عملياتى خود را به نمايش گذاشتند.
گسترش تشكيلات ادارى و ايجاد پست هاى سازمانى جديد در دستگاه هاى دولتى ممنوع شد.(29/1/81)
با سفر رئيس جمهور و هيإت بلند پايه چين به تهران فصل تازه در روابط ايران و چين آغاز شد.(31/1/81)
با پى گيرى دادگسترى استان آذربايجان شرقى, 12 ميليارد تومان از رباخواران پس گرفته شد.(1/2/81)
رئيس جمهور چين با رهبر انقلاب ديدار كرد.
6 سند همكارى ميان ايران و چين امضإ شد.(1/2/81)
آمريكا در تصويب قطعنامه حقوق بشر عليه ايران ناكام ماند.(3/2/81)
در اجلاس عشق آباد, خاتمى به كشورهاى حاشيه خزر هشدار داد.
خاتمى: امريكا بايد ياد بگيرد و با زبان تهديد سخن نگويد.(4/2/81)
رئيس جمهور: نشست عشق آباد موفقيت بزرگى براى همه ما بود.
6 زورگير و سارق مسلح در تهران اعدام شدند.
اجلاس سران كشورهاى ساحلى درياى خزر بدون نتيجه به كار خود پايان داد.(5/2/81)
رئيس قوه قضائيه: عاملان شرارت و جرايم سازمان يافته محاكمه و مجازات علنى مى شوند.(7/2/81)
خاتمى در مصاحبه با هرالدتريبيون نقش گروه جنگ طلب واشنگتن در تشديد لحن امريكا عليه ايران را فاش كرد.(8/2/81)
نان از ماه آينده 10 درصد گران مى شود.
كروبى: سياستگذارى در مورد رابطه با امريكا در اختيار رهبر معظم انقلاب است. (9/2/81)
جمهورى اسلامى ايران و تاجيكستان 9 سند همكارى امضا كردند.(11/2/81)
خارجى
15 حزب پاكستان به طرح ابقاى ژنرال مشرف اعتراض كردند.
بوش در كنفرانس مشترك با تونى بلر: سياست ما سرنگونى صدام است.(18/1/81)
يك رمان نويس رئيس جمهور كاستاريكا شد.(19/1/81)
128 روشنفكر امريكايى با جنگ طلبى بوش مخالفت كردند.
روشنفكران عربستان خواستار تجديد نظر در روابط رياض و واشنگتن شدند.(20/1/81)
رئيس جمهور چين: هيچ كشورى حق ندارد به پليس جهانى تبديل شود.(21/1/81)
سناى مكزيك از سفر رئيس جمهور اين كشور به امريكا جلوگيرى كرد.
روسيه از كشف يك شبكه جاسوسى امريكا خبر داد.(22/1/81)
گزارش ها از وقوع كودتاى امريكايى در وتروئلا خبر دادند.
تانكر حامل گاز, كنيسه يهوديان را در تونس منفجر كرد.
امريكا از شارون به خاطر تعهد به صلح تشكر كرد!(24/1/81)
كودتا در ونزوئلا شكست خورد و امريكا تحقير شد.(25/1/81)
انتخابات لويه جرگه در افغانستان آغاز شد.(26/1/81)
4 سرباز امريكايى در نزديكى قندهار به هلاكت رسيدند.(27/1/81)
اعتصاب و تظاهرات 20 ميليونى سراسر ايتاليا را فراگرفت.
پ. ك. ك. با كنار گذاشتن مبارزه مسلحانه نام خود را تغيير داد.(28/1/81)
پليس نظامى ايتاليا مسئوليت حفظ جان ظاهرخان را در افغانستان بر عهده گرفت.
پوتين حل بحران چچن را از راه نظامى غير ممكن دانست.(29/1/81)
خلبان سوئيسى هواپيماى خود را به آسمانخراش ميلان كوبيد.(31/1/81)
سناى امريكا ورود شهروندان ايرانى به آن كشور را ممنوع كرد.(1/2/81)
نتيجه انتخابات رياست جمهورى فرانسه اروپا را شوكه كرد.
ظاهرخان: اگر لويه جرگه بخواهد ((شاه)) شوم, نمى توانم نه بگويم!(2/2/81)
اجلاس سران كشورهاى ساحلى براى تدوين رژيم حقوقى درياى خزر آغاز به كار كرد. (3/2/81)
650 هزار حقوقدان در جهان خواستار محاكمه شارون شدند.(5/2/81)
ژنرال پاول: هيچ مدركى دال بر جنايات اسرائيل در جنين وجود ندارد!(7/2/81)
حمله به كنيسه هاى فرانسه را ((موساد)) سازماندهى مى كند.
ژنرال لبد رقيب انتخاباتى يلتسين در سانحه هوايى كشته شد.(9/2/81)
ژنرال سابق كا.گ.ب. به رياست جمهورى اينگوش رسيد.
مستشاران نظامى امريكا براى آموزش ارتش گرجستان به تفليس رفتند.(10/2/81)
امريكا فرماندهان مخالفت كرزاى را به حمله نظامى تهديد كرد.(11/2/81)
تظاهرات روز كارگر در جهان به اعتراض عليه بوش و شارون تبديل شد.
كميسيون حقوق بشر پاكستان تقلب در همه پرسى ژنرال مشرف را تإييد كرد.(12/2/81)
گفته ها و نوشته ها حكايتهاى خواندنى
گفته ها و نوشته ها
استمرار امامت يا ولايت فقيه
در حديثى از حضرت رضا عليه السلام سه دليل بر لزوم وجود ولى امر در جامعه و تبعيت از او بيان شده است:
1ـ وقتى مردم به رعايت حدود و مقرراتى در جامعه امر شدند تا از فساد و هرج و مرج در امان باشند. اين امر پايدار نمى ماند و مردم به آن قيام نمى كنند, مگر آن كه شخص امينى بر آن ها گمارده شود تا مانع قانون شكنى گردد.
2ـ هيچ جمعيت و ملتى نمى يابيم كه بدون قيم و رئيس, توانسته باشد به حيات خود ادامه دهد, چرا كه چاره اى جز اين براى دين و دنيايشان نيست و حكمت خداوند اجازه نمى دهد كه بدون رهبر, رها شوند. قوام موجوديت آن ها به وجود چنين شخصى است.
در پرتو رهبرى او با دشمنان مى جنگند (سياست خارجى) و اموال عمومى را عادلانه تقسيم مى كنند (سياست اقتصادى) جمعه و جماعات آنها برپا مى گردد (نظام عبادى) و به وسيله او دست ظالم از سر مظلوم كوتاه مى شود…
3ـ اگر براى امت, امام و رهبرى استوار و امين و پاسدارى امانتدار تعيين نشود, دين و آيين به فرسودگى مى گرايد و از بين مى رود و سنن و احكام الهى دستخوش تغيير و تحريف قرار مى گيرد و قطعا بدعتگذاران چيزهايى به آن مى افزايند و بى دينان چيزهايى از آن مى كاهند و در نتيجه مسلمانان دچار سردرگمى و اشتباه مى شوند. (بحارالانوار, ج6, ص60)
تلاش براى كسب روزى حلال
ابوبصير از امام صادق(ع) نقل مى كند كه فرمود: من در ملك خود كار مى كنم تا اين كه عرق مى ريزم, حال آن كه كسانى دارم كه به جاى من كار كنند, مى خواهم خداى متعال شاهد باشد كه در پى كسب روزى حلال تلاش مى كنم.(وسائل الشيعه, ج17, باب9, ح7)
كس نيارد زپس تو پيش فرست
بدان كه پيش رويت راهى است دراز و پرمشقت و (براى طى آن) چاره اى جز تدارك توشه مناسب ندارى, توشه اى مناسب براى رسيدن به مقصد و توإم با سبكبارى (از گناهان). پس بيش از توان بر پشت خود بار مكن, كه سنگينى آن وبال گردن تواست. هرگاه نيازمندى را بيابى كه توشه تو را به سوى رستاخيز حمل كند و فرداى قيامت, به هنگام نيازمندى ات, آن را به تو رساند, او را غنيمت شمار و بار را به او سپار و هر قدر مى توانى دستگيرىاش كن (با انفاق) چه كه شايد (روز تنگدستى) او را بطلبى و نيابى.
(نهج البلاغه, نامه 31)
در زمره آنان مباش
در زمره آنان مباش كه آخرت را بدون عمل انتظار دارند و… براى آن چه فانى مى گردد كوشش و رقابت مى كنند و نسبت به آن چه بقا دارد سهل انگارى مى نمايند.(نهج البلاغه, حكمت 142)
سلام كردن
امام حسين عليه السلام فرمود: سلام, هفتاد حسنه دارد, شصت و نه حسنه از آن كسى است كه سلام مى كند و يكى از آن جوابگوست.(تحف العقول, ص253)
عاق والدين
امام صادق(ع) فرمود: كمترين آزردن پدر و مادر گفتن اف است[ كه در قرآن از گفتن آن نهى شده] و اگر خداوند چيزى را آسان تر از آن مى دانست از آن نهى مى كرد. (اصول كافى, ج2, ص349)
تإخير در توبه
امام جواد عليه السلام فرمود:
تإخير انداختن توبه فريب خوردن است و زياد دست به دست كردن سرگردانى است و عذرتراشى در برابر خداوند, نابودى است و اصرار بر گناه آسودگى از مكر خداست و از مكر خدا جز مردم زيانكار, آسوده نباشند.(تحف العقول, ص480)
تابع روزى از طرف خدا
حكايت شده كه امام صادق(ع) گاهى براى ميهمانان خود فرنى و حلوا و گاهى نان و زيتون مىآورد. شخصى به آن حضرت عرض كرد: اگر با تدبير عمل كنى هميشه مى توانى در يك وضع باشى و يكسان از ميهمانان پذيرائى كنى.
حضرت پاسخ داد: تدبير امر ما در دست خداوند است هر زمان كه به ما عطا كند, ما هم بر خود و ميهمانان خود وسعت قرار مى دهيم و هر زمان كه به ما تنگ گيرد, و كم عطا كند ما هم چنان زندگى مى كنيم.(المحجه البيضإ, ج2, ص43)
كنترل زبان
امام سجاد عليه السلام فرمود: همه روزه زبان فرزند آدم به ساير اعضايش مى گويد: شما چگونه صبح كرديد؟
آنها مى گويند: به خير و خوبى! اگر تو بگذارى, سپس به او مى گويند: براى خدا مزاحم ما مشو زيرا اگر ثواب يا عقابى براى ما باشد به واسطه تو خواهد بود.(خصال شيخ صدوق, ص60)
منت خداوند بر بنده اش
امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند تبارك و تعالى مى گويد: اى فرزند آدم سه نعمت به تو دادم و تو قدر ندانستى!
1ـ زشتى هاى تو را پوشانيدم كه هر گاه بستگانت مى دانستند تو را به خاك نمى سپردند.
2ـ به تو در نعمت جهان فراخى دادم, آن گاه از تو قرض خواستم, و تو از آن همه نعمت خيرى پيش نفرستادى.
3ـ ثلث اموالت را هنگام مرگ در اختيارت نهادم و تو خيرى براى خودت نيندوختى. (خصال صدوق, ص109)
بلاهاى تازه
امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: هرگاه مردم گناهان تازه اى كه قبلا مرتكب نمى شدند انجام دهند خداوند بلاهاى تازه اى كه تا به حال به حساب نمىآوردند به آنها مى دهد[ پس گناه نكنيم تا از بلا در امام باشيم] (تحف العقول, ص434)
لباس زيبا
شخصى از حضرت مجتبى عليه السلام پرسيد: چرا هنگام برخاستن براى نماز لباس هاى خوب و زيبا مى پوشى و از بهترين لباسهايت استفاده مى كنى؟
در پاسخ فرمود: ((ان الله جميل يحب الجمال فاتجمل لربى و هو يقول: خذوا زينتكم عند كل مسجد)) همانا خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد. به همين جهت من لباس زيبا را براى راز و نياز با پروردگارم مى پوشم, كه او دستور داده است كه زينت خود را به هنگام عبادت به خود برگيريد.
(وسائل الشيعه, ج3, باب احكام الملابس)
تلاش براى بى نيازى از مردم
روزى پيامبر(ص) با اصحاب خود نشسته بودند, رسول خدا(ص) جوان نيرومندى را ديد كه اول صبح مشغول كار و كوشش مى باشد. بعضى از حاضران گفتند: اين جوان شايسته تمجيد و ستايش بود اگر نيروى جوانى خود را در راه خدا به كار مى انداخت.
پيامبر(ص) فرمود: چنين نگوييد, اگر اين جوان كار مى كند تا نيازمندىهاى خود را تإمين كند و از ديگران بى نياز گردد, در راه خدا گام برداشته و هم چنين اگر به نفع پدر و مادر ناتوان و كودكان خردسالش كار كند, و آنها را از مردم بى نياز سازد, باز هم در راه خدا قدم برداشته است.(محجه البيضإ, ج3, ص140)
تلخى سوال
در ديوان منسوب به حضرت على عليه السلام شعرى است به اين مضمون:
جا به جا كردن صخره ها از قله كوهها, نزد من از تحمل منت مردم محبوب تر است. من تلخى همه اشيإ را چشيده ام. هيچ چيز تلخ تر از ((سوال)) و درخواست از مردم نيست!
پاسخ به پرسش ها
پاسخ به پرسش ها
مصحف فاطمه (س) چيست؟
1ـ سوال: گويند; حضرت فاطمه (س) كتابى به نام مصحف دارد, كه قرآن جامع همان است, و در دست امامان (ع) دست به دست مى گشته, و اكنون در نزد حضرت مهدى آل محمد (عج) است, و هنگام ظهور, آن را آشكار مى سازد, آيا اين مصحف با قرآنى كه در همه جا در دست رس ماست, فرق دارد؟ و اين مطلب كه از وهابيان نشإت گرفته كه به شيعيان نسبت مى دهند درست است؟
پاسخ:
قرآنى كه اكنون در همه جا در دست رس است, تحريف و كم و زياد نشده, بلكه همان قرآنى است كه با املإ پيامبر اكرم (ص) نوشته شده و تنظيم گشته است, و شخص پيامبر(ص) در نام گذارى سوره ها, و تقسيم قرآن به 114 سوره, و تنظيم آن به همين صورت فعلى نظارت كامل داشته است. ولى مصحف فاطمه زهرا (س) كتاب ديگر با محتواى ديگر است, و هيچ گونه تضادى با قرآن ندارد. توضيح اين كه, مطابق روايات, مصحف فاطمه (س) كتاب مخصوصى است كه حاوى مطالبى است كه آن مطالب از ناحيه فرشته مخصوص يا جبرئيل به حضرت فاطمه(س) القإ شده, و حضرت على (ع) آن را نوشته و تدوين كرده است, در اين كتاب سخنى از حلال و حرام نيست, بلكه مشتمل حوادث غيبى آينده و اسرار آل محمد(ص) است, و در نزد امامان(ع) دست به دست مى گشته, و اكنون در نزد حضرت مهدى (عج) است و هنگام ظهور آن را آشكار مى سازد, بنابراين نسبت فوق, نارواست در اين راستا نظر شما را به چند روايت زير جلب مى كنيم:
1ـ شيخ كلينى به سند خود از ابو عبيده نقل مى كند: كه يكى از اصحاب از امام صادق (ع) پرسيد: ((مصحف فاطمه (س) چيست؟)) امام صادق (ع) پس از سكوت طولانى فرمود: ((فاطمه (س) 75 روز بعد از رسول خدا (ص) زنده بود, و در اين ايام از فراق پدر, بسيار غمگين بود, جبرئيل نزد فاطمه (س) مىآمد, و او را دلدارى مى داد, و احوال و مقام هاى پدرش را براى او بيان مى كرد, و از حوادث آينده و غيبى در مورد ظلم هاى دشمنان به فرزندانش به او خبر مى داد, حضرت على (ع) آن مطالب را مى نوشت, و آن (مجموعه) نوشته شده, همان مصحف فاطمه (س) است.))(1)
2ـ روزى يكى از شاگردان امام صادق (ع) به نام حماد بن عثمان در محضر آن حضرت بود, سخن از مصحف فاطمه (س) به ميان آمد, حماد مى گويد: از آن حضرت شنيدم در باره مصحف فاطمه (س) چنين فرمود: ((هنگامى كه رسول خدا(ص) رحلت كرد, فاطمه (س) بسيار اندوهگين شد كه اندازه آن را جز خدا نداند, در اين هنگام فرشته اى به حضور فاطمه (س) مىآمد, فاطمه (س) را دلدارى مى داد, و با او هم سخن مى شد, فاطمه (س) حاضر شدن فرشته را احساس مى كرد, و صدايش را مى شنيد, ماجرا را به حضرت على (ع) خبر داد, حضرت على (ع) به فاطمه (س) فرمود: ((وقتى كه حضور فرشته را احساس كردى و صدايش را شنيدى, به من بگو.)) آنگاه فاطمه (س) به حضرت على (ع) خبر مى داد, حضرت على (ع) نزد فاطمه (س) مىآمد و هرچه (از فاطمه يا از فرشته) مى شنيد, مى نوشت, تا آن كه از آن نوشته ها مجموعه اى به نام مصحف, تدوين شد, در آن مصحف چيزى از حلال و حرام نيست, بلكه در آن از حوادث (غيبى) آينده, خبر داده شده است. ))(2)
3 ـ امام صادق (ع) در سخن ديگرى فرمود: ((مصحف فاطمه(س) در نزد مااست, معتقد نيستم كه در آن, چيزى از قرآن باشد, آنچه را كه مردم به آن نياز دارند در آن وجود دارد, و ما به كسى احتياج نداريم, در آن مصحف, حتى مجازات يك تازيانه و نصف تازيانه و يك چهارم تازيانه و جريمه خراش هست.))(3)
4 ـ امام صادق (ع) در ضمن گفتار و احتجاج در رد مخالفان فرمود: ((اگر آنها راست مى گويند, مصحف فاطمه (س) را كه وصيتش در آن است, و سلاح پيامبر(ص) نيز همراه آن است بيرون آورند.))(4)
يعنى مصحف فاطمه (س) در نزد مااست, و وصيت حضرت زهرا (س) كه در اين مصحف ذكر شده مخالفان را تكذيب مى كند.
5 ـ فضيل بن سكره مى گويد: به محضر امام صادق (ع) شرفياب شدم, به من فرمود: آيا مى دانى كه اندكى قبل چه چيزى را مطالعه مى كردم؟ گفتم: نه, فرمود: به كتاب فاطمه(س) مى نگريستم, نام همه سلاطين كه در زمين فرمان روايى مى كنند, و همچنين نام پدران آنها در آن, ذكر شده است, ولى من از نوادگان امام حسن (ع) (و زمامدارى آنها) چيزى را در مصحف نديدم.))(5)
از اين روايات فهميده مى شود, كه مصحف فاطمه (س) كتابى غير از قرآن است, و حاوى مطالبى از اخبار آينده و اسرارى است كمه توسط جبرئيل يا فرشته ديگر به حضرت فاطمه (س) القإ شده, و نيز مشتمل بر وصيت حضرت زهرا(س) مى باشد كه حضرت على (ع) آن مطالب را تنظيم و تدوين نموده است, و اين مصحف در نزد امامان (ع) مى باشد. بنابراين آنچه بعضى به شيعه نسبت داده اند كه مصحف فاطمه (س) در نزد شيعيان همان قرآن حقيقى است و امام عصر (عج) هنگام ظهور, آن را آشكار مى كند, و آن غير از اين قرآنى است كه در دست رس مسلمانان مى باشد, نسبت بيهوده و ناروا است.
حمايت از حيوانات
2ـ سوال: آيا حمايت از حيوانات, در اسلام تا چه اندازه مورد توجه قرار گرفته است؟ و آنچه را امروز در جهان مطرح است, و جمعيت حمايت از حيوانات در كشورها به طور فعال, به حمايت از آنها مى پردازند, از نظر اسلام مورد تإييد است يا خير؟
پاسخ:
مسإله حمايت از حيوانات در اسلام به طور قابل ملاحظه و جدى مطرح و سفارش شده است, در قرآن مى خوانيم: ((و ما من دابه فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم; هيچ جنبنده اى در زمين, و هيچ پرنده اى كه با دو بال پرواز مى كند نيست, مگر اين كه امت هايى امثال شما هستند.))(6)
يكى از معانى امت بودن حيوانات همانند انسان اين است كه آنها نيز از نظر درك و فهم و شعور در عالم خود بهره مند هستند, خدا را مى شناسند و به اندازه توان خود, خدا را تسبيح گفته و تقديس مى كنند.
بنابراين آنها موجوداتى داراى تشكيلات و نظم و هوش هاى مرموز هستند و نبايد مورد آزار قرار گيرند, بلكه بايد از آنها حمايت شود, جز آنها كه موزى و آسيب رسان هستند كه بايد براى جلوگيرى از آزار رسانى آنها تنبيه مناسب شوند, چنان كه اين قانون در انسان ها نيز وجود دارد.
در روايات اسلامى و گفتار پيامبر(ص) و امامان (ع), و فرهنگ و ادبيات اسلامى, نمونه هاى فراوان از حمايت حيوانات در سطح اعلى ديده مى شود, كه با توجه به آنها به خوبى به دست مىآيد كه اسلام در چهارده قرن قبل, استوارترين دستورها را براى حمايت از حيوانات داده, و مردم جهان را به رابطه خوب با حيوانات و محبت به آنها فرا خوانده است, براى اين مطلب, نظر شما را به شش نمونه زير جلب مى كنيم:
1ـ روزى رسول خدا (ص) وضو مى ساخت, در همين وقت گربه اى به سوى آن حضرت آمد, پيامبر(ص) دريافت كه آن گربه تشنه است, با كمال مهربانى ظرف آب را جلو گربه نهاد, گربه از آن نوشيد, سپس پيامبر(ص) از باقى مانده آن آب وضو گرفت. (7)
2ـ يك روز پيامبر(ص) شترى را ديد كه زانوى او را بسته اند, در عين حال بار آن همچنان در پشتش باقى است, فرمود: ((صاحب اين شتر كجاست؟ حتما بايد خود را براى داورى خدا (و قصاص در قيامت) آماده سازد.))(8) و به اين ترتيب, صاحب شتر را به خاطر آزاردهى به شتر, نكوهش نموده و به او هشدار داد.
3ـ در رابطه با بلعم باعورا دانشمند زاهد عصر حضرت موسى (ع) كه از نظر معنوى در سطحى بود كه اسم اعظم را مى دانست و دعايش به استجابت مى رسيد, از حضرت رضا (ع) نقل شده: هواپرستى باعث شد كه او در ماجراى جنگ با عمالقه, با حضرت موسى (ع) مخالفت كرد, و سوار بر الاغ خود شد تا بالاى كوه رود و براى نابودى موسى و لشگرش نفرين كند, الاغ در مسير راه توقف كرد, او هر كار كرد, آن حيوان حركت نكرد, بلعم آن قدر آن حيوان را زد كه آن كشته شد, خداوند بر بلعم باعورا غضب كرد, و اسم اعظم را از او گرفت, و ديگر دعاى او مستجاب نشد, آنگاه حضرت رضا(ع) فرمود: اين است معنى آيه: ((فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين; سرانجام (بلعم باعورا) خود را از آن (اسم اعظم) تهى ساخت, و شيطان در پى او افتاد, و از گمراهان شد.))(9)
به اين ترتيب كشتن يك حيوان بى گناه نقش موثرى در رسوايى بلعم باعورا داشت.
3ـ روزى امام حسن مجتبى (ع) كودكى را ديد كه نان خشكى در دست دارد, لقمه اى از آن مى خورد و لقمه ديگرى به سگى كه در آنجا بود مى دهد, و آن كودك غلام زاده بود. امام از او پرسيد: ((پسرجان! چرا چنين مى كنى؟)) كودك در پاسخ گفت: ((من از خداى خود شرم مى كنم كه غذا بخورم و حيوان گرسنه به من نگاه كند, و من به او غذا ندهم. )) امام حسن (ع) روش او را پسنديد, و جايزه خوبى از غذا و لباس زيبا به آن كودك اهداكرد, سپس آن كودك را از اربابش خريد و آزاد نمود.(10)
4ـ يك روز امام حسين (ع) جوان برده اى را ديد كه به سگى غذا مى داد و به او مهربانى مى كرد, امام از عمل او بسيار خرسند شد, آن جوان را تشويق فراوان كرد. او را از اربابش كه يك نفر يهودى بود, به دويست دينار خريد, آن يهودى مجذوب جمال و كمال امام حسين (ع) شد, آن غلام و دويست دينار و يك بوستان به امام بخشيد, امام آن غلام را آزاد ساخت و آن بوستان و دويست دينار را به او بخشيد. (11)
5 ـ در سيره درخشان امام سجاد(ع)آمده: آن حضرت بيست يا بيست و دو بار بر يك شتر سوار شد و از مدينه به سوى مكه براى انجام مراسم حج و عمره رفت, در اين مدت (كه در حدود3200 فرسخ با شتر خود سفر كرد) با اين كه تازيانه در دستش بود, يك بار تازيانه بر آن شتر نزد, هر گاه مى خواست شترش تندتر حركت كند, تازيانه اش را بر بالاى سرش حركت مى داد و مى فرمود: ((لو لا خوف القصاص لفعلت; از قصاص الهى مى ترسم از اين رو اين كار را انجام نمى دهم.)) (12)
آن حضرت در بستر رحلت به فرزندش امام باقر (ع) چنين وصيت كرد: ((من با اين شتر, بيست بار به مكه سفر كرده و حج را به جا آورده ام, و حتى يك بار به او تازيانه نزده ام, هر گاه اين شتر از دنيا رفت, پيكر او را دفن كن, تا مبادا طعمه حيوانات درنده شود…)) امام باقر(ع) به وصيت پدر عمل كرد.(13) امام سجاد(ع) وقتى از دنيا رفت, اين شتر به خاطر آن همه محبت هاى امام, آن چنان اندوهگين شد, كه كنار قبر شريف امام سجاد (ع) آمد و همانجا خوابيد و گردن و گلوى خود را بر زمين قبر زد, و بر خاك غلطيد و نعره مى كشيد و اشك مى ريخت, يك بار امام باقر (ع) آن شتر را به اصطبل خود برگردانيد, ولى روز بعد باز آن شتر ديوانه وار به سوى قبر امام سجاد (ع) حركت نموده و در كنار قبر خوابيد و گريه مى كرد, اين بار نيز امام باقر(ع) خطاب به او فرمود: برخيز و از اينجا برو, ولى او كه بسيار غمگين بود برنخاست تا اين كه پس از سه روز از دنيا رفت.(14)
6 ـ محبت هاى پر مهر امامان (ع) به آهوان صيد شده, و يا بچه آهوهاى صيد شده, و آزاد نمودن آنها, كه به طور مكرر در زندگى درخشان آنها رخ داده نيز هر كدام گواه عينى حمايت شديد آنها از حيوانات, و پرهيز از آزار رسانى به آنهااست, به عنوان نمونه در اين راستا روايت شده در بيرون مدينه گروهى در محضر امام سجاد(ع) بودند, ناگاه ديدند آهويى از صحرا نزد امام آمد و زمزمه كرد, و معنى زمزمه اش اين بود: ((فلانى بچه ام را صيد كرده, از روز گذشته تا حال شير نخورده, خواهش مى كنم, بچه ام را از او گرفته نزدم بياوريد تا به او شير دهم.))
امام سجاد (ع) شخصى را نزد آن صياد فرستاد, و توسط او به صياد پيام داد كه بچه آهو را بياور تا مادرش به او شير بخوراند, پيام امام به صياد رسيد, صياد بچه آهو را آورد, آهوى مادر به او شير داد, آنگاه امام به صياد فرمود: تقاضا دارم كه اين بچه آهو را آزاد كنى, صياد پذيرفت, امام آن بچه آهو را به مادر سپرد, و آنها آزادانه به صحرا رفتند, آهوى مادر هنگام جدايى از امام سجاد (ع), زمزمه اى كرد, حاضران از امام پرسيدند او چه مى گويد؟ امام(ع) فرمود: ((براى شما از درگاه خدا دعا مى كند و پاداش نيك براى شما مى طلبد.)) (15)
نمونه ها در اين راستا بسيار است, به همين اندازه بسنده مى شود, براى حسن ختام مناسب ديدم خاطره اى را از مرحوم مجتهد و عارف وارسته آيت الله سيدرضا بهإالدينى (ره) نقل كنم, او مى فرمود: اوائل كار سلطنت رضاخان پهلوى بود, او شبى وارد قم شد, و براى ارعاب و ترساندن مردم شهر, دو نفر جوان را دستگير كرده, با اين كه در ظاهر كارى نكرده بودند آن دو را در برابر چشم مردم كشت, بنده از اين كار وحشيانه, بسيار ناراحت شدم, ولى در فكر بودم كه چرا در ميان آن همه مردم, اين دو جوان كشته شدند, پس از تحقيق دريافتم كه اين دو جوان به حيوانات آزار مى رساندند, حتى براى تفريح و خنداندن مردم, گربه اى را گرفته بودند و نفت بر سر آن ريخته و زنده زنده آن را به آتش زده و كشته بودند, به اين ترتيب اين ظالمان به دست ظالمى ديگر به مجازات رسيدند.(16)
پى نوشت ها:
1. اصول كافى, ج 1, ص 241, حديث 50.
2. همان, ص 240, حديث 2.
3. همان, حديث 3.
4. همان, ص 241, حديث 4.
5. همان, ص 242, حديث 8.
6. انعام ـ 38.
7. محدث قمى, كحل البصر, چاپ بيروت, ص 99.
8. تفسير نورالثقلين, ج 1, ص 715.
9. اعراف ـ ;175 تفسير نورالثقلين, ج 1, ص 716.
10. البدايه والنهايه, ج 8, ص 38.
11. اقتباس از مناقب ابن شهر آشوب, ج 4, ص 75.
12. همان, ص 155.
13. تفسير نورالثقلين, ج 1, ص 715.
14. ترجمه انوار البهيه محدث قمى, ص 198.
15. اختصاص شيخ مفيد, ص 299.
16. آيت بصيرت, ص 99.
حقيقت هميشه زنده 2 زندگي، انديشه امام خمينى
حقيقت هميشه زنده
(زندگى, انديشه و اخلاق امام خمينى)
قسمت اول
غلامرضا گلى زواره
خمين, زادگاه امام خمينى
شهرستان خمين نخست به صورت روستايى بود ولى به دليل خاك حاصلخيز و اراضى وسيع, همچنين رودخانه و سفره هاى آب زيرزمينى گسترش يافته و شكل و سيماى شهرى به خود گرفته است ; اين آبادى را در گذشته كمره مى گفتند و از حدود دو قرن قبل اين نام بر آن اطلاق گرديد.
خمين با 2022كيلومتر مربع مساحت و ارتفاع 1815 از سطح درياى آزاد در جنوب استان مركزى (اراك) و در حاشيه شرقى ارتفاعات زاگرس واقع شده است, چنين موقعيتى آب و هواى معتدل كوهستانى را براى خمين به ارمغان آورده است, البته در مناطق جلگه اى با آب و هواى نيمه صحرايى مواجه هستيم. اين شهرستان به صورت دشت وسيعى مى باشد كه كوههاى نسبتا مرتفعى اطراف آن را در برگرفته است واز شمال به اراك و شازند, از شرق به محلات, از جنوب به گلپايگان و از مغرب به اليگودرز محدود مى باشد.(1)
خمين سرزمينى تاريخى با قدمتى طولانى است كه در برخى مقاطع, شكوه و عظمت درخورى را تجربه كرده و در برهه هايى خاص دوران فترت را پشت سر نهاده است, از دهه هاى اول قرن چهاردهم هجرى اين ناحيه همراه با گلپايگان و خوانسار تحت امر حاكمى درآمد كه چنين روندى تا سال 1325 هـ.ش استمرار داشت و پس از آن به مدت دو سال ـ همراه با محلات ـ شهرستان واحدى را تشكيل داد و از سال 1327 هـ.ش به عنوان يك شهرستان مستقل در تقسيمات كشورى ثبت و از توابع استان مركزى به مركزيت تهران و از سال 1355هـ.ش تابع استان مركزى (به مركزيت اراك) درآمد. خمين حدود 120000 نفر سكنه دارد و 142 باب مسجد و 36 امامزاده و بقعه متبركه كه جلوه هاى معنوى و جاذبه هاى باشكوهى دارند سيماى مذهبى آن را ترسيم نموده اند.(2)
مهاجرت بابركت
جد اعلاى امام خمينى اصالتا اهل نيشابور بود كه به سرزمين كشمير, كه از پايگاههاى ممتاز شيعه در شبه قاره محسوب مى شود, مهاجرت كرد و در زمره علماى اين ناحيه قلمداد گرديد و همان جا, جام شهادت را نوشيد(3), اين عالم به خون خفته كه نامش ((سيد دين على)) بود, فرزندى از خويشتن به يادگار نهاد كه به سيد احمد اشتهار داشت, نامبرده بين سال هاى 1240 تا 1250 هـ.ق از كشمير به عتبات عراق مسافرت نمود و در ضمن زيارت مراقد پاك و مطهر ستارگان درخشان آسمان امامت در نجف, كربلا, سامرا و كاظمين مشغول افاضات علمى و نشر تعاليم تشيع گرديد, در اين زمان يوسف نامى كه اهل روستاى فرفهان خمين بود, در نجف به سر مى برد, اين مرد روستايى كه از بصيرت خاصى برخوردار بود به مراتب زهد و فضايل اخلاقى و كمالات علمى سيد احمد پى برد و از او خواست به خمين بيايد و مردمان مشتاق اين سامان را از بيانات آموزنده خويش برخوردار نمايد, سيد احمد با قبول تقاضاى وى بر حسب قرائن تاريخى در اواخر سال 1250 هـ.ق عتبات را به قصد اقامت در ايران ترك نمود و در شهر خمين رحل اقامت افكند. پس از مدتى و در تاريخ هفدهم رمضان سال 1257 هـ. ق با سكينه خانم دختر محمدحسين بيك ـ كه خواهر يوسف فوق الذكر بود ـ ازدواج كرد, وى علاوه بر اين, دو همسر دائمى به نام هاى شيرين خانم (فرزند عابد گلپايگانى) و بى بى جان خانم (فرزند كربلايى حيدرعلى) اختيار كرد كه اين دو بانو در تاريخ 12 ذيقعده سال 1254 هـ.ق مهريه خود را به سيد احمد صلح كرده اند. حاصل اين پيوند پاك و مبارك سه دختر و يك پسر بود, دخترها سلطان خانم, صاحب خانم و آغابانو نام داشتند كه تنها تاريخ تولد سومين فرزند اناث مشخص است: پنج شنبه 18 جمادى الاول سال 1272 هـ.ق, پسر نيز كه كوچكترين فرزند (از سكينه خانم) بود در اول طلوع آفتاب روز پنج شنبه 29 رجب سال 1278 هـ.ق ديده به جهان گشود. محل تولدش يكى از اتاق هاى همان عمارتى است كه سيد احمد در سال 1255 هـ.ق از شخصى به نام محسن خريدارى كرد. سيد احمد فرزند ديگرى به نام سيد مرتضى معروف به سيدآقا داشته كه يا از شيرين خانم و يااز بى بى جان خانم بوده است وى در سال 1288 هـ.ق وفات كرد.
سيد احمد پس از حدود چهل سال اقامت در خمين در اواخر قرن سيزدهم هجرى درگذشت, پيكرش به عتباب عاليات انتقال داده شد و در جوار بارگاه حضرت امام حسين(ع) ـ در كربلا ـ به خاك سپرده شد در اين حال سيد مصطفى هشت بهار را پشت سر نهاده بود. (4)
پدر پارسا
دوران طفوليت سيد مصطفى سپرى مى شد, هوش سرشار و استعداد عاليش از همان سنين آشكار گشت. او كه در فصل شكفتن با ناملايمات آشنا شد و در غم فقدان پدر سوگوار گرديد با وجود اين رنج ها و تإلمات, از روى آوردن به درس و بحث غافل نشد و تحصيلات مقدماتى خويش را در مكتب خانه هاى خمين گذراند. ادبيات عربى را نزد آقا ميرزا احمد فرزند آخوند ملاحسين خوانسارى آموخت. آنگاه براى پى گيرى امر تحصيل نخست به اصفهان رفت و سپس عازم نجف اشرف گرديد. اقامتش در عراق تا سال 1312 هـ. ق ادامه يافت و در اين مدت آن چنان اهتمامى در امر فراگيرى دروس خارج به خرج داد كه به درجه اجتهاد نائل آمد و موفق گرديد از اساتيد خود اجازه اجتهاد دريافت كند(5), برخى شرح حال نگاران خاطر نشان نموده اند كه سيد مصطفى از حوزه درسى شيخ مرتضى انصارى بهره جست و با وجود دست يافتن به فرازين رتبه هاى علمى, جهت ترويج فرهنگ قرآن و عترت وانجام خدمات مذهبى و فرهنگى به زادگاه خويش (خمين) بازگشت, آن مجتهد وارسته صفاتى چون شجاعت, فروتنى و پارسايى را در خويش جمع كرده بود و به مسايل اجتماعى و سياسى توجه داشت و از بيدادگرى خوانين چپاول گر كه زالو صفت از دسترنج مردم بهره مى بردند انزجار خود را اعلام كرد واز اين جهت ناراحت بود.(6)
سيد مصطفى, با زنى از خاندان علم و تقوا ازدواج نمود كه هاجر نام داشت, پدر وى آيه الله ميرزا احمد از علمإ و مدرسان والامقام به شمار مى رود كه برخى استادان فن و معاريف مناطق كربلا و نجف از محضرش بهره برده اند.(7) حيدرابن محمد خوانسارى, نگارنده زبده التصانيف, از استادان آقاحسين خوانسارى (متوفى به سال 1198 هـ.ق) مى باشد.(8) نامبرده از اجداد بانوهاجر به شمار مى رود.
سيد مصطفى از هاجر خانم سه پسر و سه دختر به ترتيب سن و به اين اسامى داشت: مولودآغا, فاطمه, مرتضى, نورالدين, آغازاده خانم و روح اللهـ. شوهر يكى از اين دختران مجتهد بود و همسر ديگرى از سادات والامقام امامزاده يوجان خمين به شمار مى رفت كه به آقا باقر شمس شهرت داشت, شوهر سومين دختر آقا باقر مستوفى ناميده مى شد.(9) در تاريخ بيستم جمادى الثانى سال 1320 هـ.ق مطابق با سالروز ولادت باسعادت حضرت فاطمه زهرا(س), از بانو هاجرخانم فرزندى ديده به جهان گشود كه اهل خانه را در موجى از سرور و شعف فروبرد. سيد مصطفى نام اين طفل را روح الله گذاشت و گرچه به اين نوزاد علاقه اى ويژه داشت و در فرصت هاى مناسب حالات عاطفى خويش را نسبت به وى بروز مى داد ولى گويا ظلم فراوان خوانين و تيرگى هايى كه اين ستمكاران در آسمان خمين و حوالى آن پديد آورده بودند, وى را براى مبارزه اى سخت فرا خواند و او مصمم گرديد در ستيز با زورگويان لحظه اى خاموش نباشد. سيدمصطفى در مقابل بهرام خان كه فردى ستم پيشه بود و مردمان خمين از ستمش به ستوه آمده بودند قيام نمود و تلاشهاى مبارزاتى خود را شدت بخشيد تا شايد بتواند دست اين افراد را از جان و مال مردم كوتاه كند, اهالى منطقه نيز از فعاليت هاى وى در اين راستا حمايت كردند. اعتراض هاى پى درپى اين سيد وارسته به اعمال ناروا و رفتارهاى توإم با قلدرى و زورمدارى خوانين, سرانجام تحمل را از آنان گرفت و آن شقاوت پيشگان نقشه حذف او را در ذهن خويش پرورانيدند.(10) ماجرا از اين قرار بود كه با شكايات رعايا و حمايت آقا مصطفى, بهرام خان دستگير و توسط حشمه الدوله روانه زندان گرديد و پس از مدتى در زندان به هلاكت رسيد, برادرانش به نام هاى جعفرقلى خان و ميرزاقلى سلطان كه توان انتقام از حشمه الدوله را نداشتند قصد جان سيدمصطفى را كردند, سيدمصطفى با آگاهى از نيت خطرناك آنان تصميم به پيش گيرى از فاجعه كرد و چون سردار حشمت جانشين حشمه الدوله توان مقابله با اين اشرار را نداشت راهى اراك گرديد تا عضد السلطان ـ والى عراق عجم ـ را از اين موضوع مطلع كرده و چاره جويى نمايد. سرانجام آقا مصطفى در حالى كه چهارماه و بيست و دو روز از ولادت روح الله مى گذشت در روز دوازدهم ذيقعده سال 1320هـ.ق خمين را به قصد اراك ترك كرد اما در بين راه توسط جعفرقلى خان و ميرزا قلى سلطان مورد سوء قصد قرار گرفت و گلوله مهاجمان قلبش را هدف قرار داد كه بر اثر آن سيدمصطفى در دم و در حالى كه 47 سال داشت, به شهادت رسيد. قاتلان در روستايى به نام يوجان مخفى شدند اما هاجرخانم و خواهران آن شهيد در دفاع از خون اين سيد وارسته نقش شگفتى داشتند, هاجر خانم عليه افراد متوارى قيام كرد تا اين كه آنان به حكم دولت وقت در قلعه يوجان (دوفرسخى خمين) دستگير شده و به تهران انتقال داده شدند و در ميدان توپخانه تهران به حكم مجتهدان وقت قصاص شدند.(11)
دوران صباوت و شكوفايى
بدين گونه سيد روح الله در ماههاى نخستين حيات خويش از نگاههاى توام با محبت, لبخندهاى شادمانه و نوازش هاى پدربزرگوارش محروم گرديد و تير ستم, بر سيمايش غبار يتيمى نشانيد.
با شهادت سيدمصطفى, مرحوم بانو صاحبه خانم به خانه برادر رفت و همراه با هاجر سرپرستى خردسالان برادر را عهده دار گرديد و روح الله را كه دوران شيرخوارگى را مى گذرانيد به دايه اى كه ننه خاور نام داشت سپرد تا او را شير دهد.(12) صاحبه خانم, نوازشگر قهرمان پرورى بود كه از پنج ماهگى در تربيت و پرورش امام خمينى (قدس سره) سهم بسزايى داشت و برايش مونسى فداكار, سرپرستى دلسوز, پناهگاهى مهربان و استوار بود, وى در سال 1336 هـ.ق بر اثر بيمارى وبا جان باخت و به سراى باقى شتافت, درگذشت وى اندوهى جانكاه را بر قلب روح الله پانزده ساله فروريخت, ديرى نپاييد كه در همان سال مادر امام ـ هاجرخانم ـ در بستر مرگ افتاد و چراغ عمرش به دست توفان اجل خاموش شد.(13)
امام خمينى در اوايل پيروزى انقلاب اسلامى در ديدار با گروهى از بانوان كه در جماران به زيارتش رفته بودند, فرمود: ((مادر خوب بچه خوب تربيت مى كند… ممكن است سعادت يك ملت را همان يك بچه تامين كند.))(14) هاجرخانم نيز امام را به گونه اى تربيت نمود كه پس از طى كمالات معنوى و ملكوتى جهان را متوجه حقايق مسلم قرآنى و روايى كرد و جهان اسلام را به سوى درستى و راستى و هويت اصيل خويش سوق داد به گونه اى كه ابرقدرت ها و عوامل استكبار از رفتار شجاعانه وبيانات و موضع گيرىهاى حكيمانه وى شگفت زده شدند و به فراست و بصيرت فوق العاده اش آفرين گفتند.
دوران كودكى و نوجوانى روح الله با ناگوارىهاى توان فرسا توإم بود ولى او به جاى آن كه از چنين حوادث تإلم بارى محزون گردد و در كام امواج نوميدى فرو رود, دليرانه استقامت ورزيد و در پرتو اعتماد به نفسى كه ريشه در ايمان به خداوند و توكل به او داشت به كوشش در راه پيشرفت و تحصيل علم و كسب فضيلت پرداخت و تحت سرپرستى برادر بزرگترش ـ آيه الله سيدمرتضى پسنديده ـ به فراگيرى علوم و مقدمات ادبيات روى آورد. او در منزل پدرى, و در سن هفت سالگى نزد ميرزا محمود افتخار العلمإ به خواندن ونوشتن پرداخت و سپس به مكتب خانه آخوند ملا ابوالقاسم ـ كه روبروى خانه ايشان منزل داشت ـ رفت و تحصيلات را پى گرفت ; بعد به محضر آقا شيخ جعفر(پسرعموى مادرش) راه يافت و آموزش هاى لازم را از وى فراگرفت اين دروس غالبا مقدماتى و ابتدايى بود.
در زمينه علوم حوزوى, مقدمات را پيش آقا ميرزا مهدى داعى شروع كرد و منطق را نزد شوهرخواهرش (مرحوم آقانجفى) آموخت, سپس مطول و سيوطى را در محضر برادر بزرگتر خود(آيه الله پسنديده) خواند و منطق را تكميل نمود و چون آن مرحوم در نگارش خط نستعليق نهايت هنرمندى را داشت, روح الله نزدش خط را مشق كرد.(15) نوشته اند امام در زادگاه خويش به مدرسه اى كه تازه تإسيس شده بود, قدم نهاد و نزد حمزه محلاتى (استادخط) به تمرين و تعلم اين هنر پرداخت و قبل از آن كه پانزده بهار را سپرى كند تحصيلات فارسى را تمام نمود و تا سال 1338هـ.ق فراگيرى مقدمات علوم اسلامى را در محضر برادر بزرگوارش پى گرفت.(16)
نوجوان كنجكاو و بافراست
امام در همين دوران ضمن دانش اندوزى از مبارزه با اشرار غافل نبود چنانچه خود در خاطره اى يادآور مى شود: ((… ما در همان محلى كه بوديم ـ يعنى خمين ـ سنگر بندى مى كرديم, من هم تفنگ داشتم, منتها بچه بودم, به اندازه بچگى ام, بچه شانزده هفده ساله, تفنگ دستمان بود و تعليم و تعلم تفنگ مى كرديم… ما سنگر مى رفتيم و با اين اشرارى كه بودند و حمله مى كردند و مى خواستند بگيرند و چه بكنند (مقابله مى كرديم)… ديگر دولت مركزى قدرت نداشت و هرج و مرج بود… يك دفعه هم يك محله خمين را گرفتند و مردم با آن ها معارضه كردند و تفنگ دست گرفتند ما هم جزء آن ها بوديم…))(17)
امام در خانواده اى ديده به جهان گشود كه با مسايل سياسى و اجتماعى بى ارتباط نبودند و همين عامل, موجب گرديد كه آن روح قدسى از همان سنين نوجوانى و جوانى نسبت به رويدادهاى مهم تاريخ معاصر بى تفاوت نباشد. او چهارماهه بود كه پدرش در مبارزه با اشرار و خوانين شهيد شد; سه يا چهار ساله بود كه انقلاب مشروطه به وقوع پيوست و سيدمحمد كمره اى (از فعالان مشروطه) كه داماد عمه اش بود با رفت و آمد به خانه آنان و يا به وسيله مكاتبات حوادث اين قيام را براى اين خانواده بازگو مى كرد. سيزده ساله بود كه توفان جنگ جهانى اول وزيد و قواى متجاوز روس را در شهر خمين نظاره گر بود. در همان سال ها سياستمداران وقت را كه به سوى كرمانشاه مى رفتند در خمين ديد و با اشتياق به سخنان و خبرهاى تازه آنان گوش فراداد, نوجوانى بيش نبود كه شاهد هجوم ياغيان به اين ديار گرديد و خود چنانچه اشاره كرديم همراه با مردم تفنگ به دست گرفت و در دفاع از جان و اهالى اين سامان شركت جست. بخش هايى از خانه بزرگى كه از پدر به او و برادرانش و خوهرانش به ارث رسيده بود در اجاره نايب الحكومه ها, مإموران دولتى, بازرسان, مستوفيان عدليه و وزارت ماليه قرار داشت, آنان هم به تبع شغل خويش رفت وآمدهايى داشتند كه از نگاه تيزبين اين نوجوان دور نبود, خود در خاطره اى اشاره اى به چنين مسائلى دارد: ((… بنده در جوانى, آن حكومت هاى زمان قاجار را ديدم… يك حكومتى در يك بلادى كه مىآمد كانه مالك جان و مال مردم بود و مردم در مقابل او بايد هيچ حرف نزنند. من خود مشاهده كردم حكومتى كه در ولايت ثلاث ما بود كه مركزش در گلپايگان بود و آمده بود خمين, من بچه بودم, يك آدم بسيار متدينى بود, بسيار آدم خوبى بود.(18) حالا چه بهانه اى از او اين مرد خبيث (حاكم وقت) پيدا كرد, توى اتاقش رفته بودند, نشسته بودند, كشيدندش آوردندش توى حياط, بستندش به چوب و به كف پاى او چوب زدند. بعد هم آن فراش خبيثى كه همراهش بود, من توى دالان وقتى داشت مى رفت ديدم با چك به پشت گردنش زد تا بردند… وقتى يك محترمى مى رفت, يك عالمى مثلا مى رفت و با آنها ملاقات مى كرد در حضور آن عالم يك بيچاره ديگر را مىآوردند و به چوب مى بستند براى آن كه بفهمانند تو بايد اطاعت بكنى…)) (19)
آشنايى با شهيد مدرس
امام با آن هوش و فراست فوق العاده كه با فروغ ايمان ونور معرفت به دست آورده بود اين حقيقت را دريافت كه در اين روزگار آشفته و شرايط آميخته به اختناق و جهالت وستم شهيد آيه الله سيد حسن مدرس تنها شخصيت وارسته اى است كه مى تواند بر ديانت اصرار ورزد, هويت راستين جامعه را حفظ كند و مانع تجاوز و ستم شود(20), آشنايى اين نوجوان با آيه الله مدرس نيز در آينده سياسى او تإثير فوق العاده اى داشت, امام ماجراى اولين ديدار خود با مدرس را براى خانم ليلا بروجردى (نوه اش) اين گونه بازگو كرده است:
من اولين بارى كه مدرس را ديدم, در هفده سالگى (سال 1337هـ.ق) بود و همان دفعه اولى بود كه از خمين بيرون آمدم, آقاى پسنديده نامه اى به من داد كه به اصفهان بروم وبه آقاى مدرس بدهم. مدرس در جايى در كنار يك آسياى بادى, روى فرش نشسته بود و چند نفر نزد او بودند, من نامه را به دست گرفتم و در كنارى خيلى مودب ايستادم و بعدا نامه را به او دادم. (21)
آنقدر شخصيت مدرس براى امام پرجاذبه بود كه وقتى او به تهران رفت ايشان چندين بار به محل اقامت, مكان تدريس و نيز مجلس وقت رفت تا از نزديك با صلابت و شجاعت معنوى اين مرد خدا انس پيدا كند:
((مدرس آمد به تهران, آنجا هم يك خانه مختصرى اجاره كرد و من منزل ايشان مكرر رفتم, خدمت ايشان مكرر رسيدم ))(22) امام كه به مدرس و محل بحث هاى علمى مدرس هم تشريف برده بود از آن چنين ياد مى كند: ((من درس ايشان يك روز رفتم, مىآمد در مدرسه سپهسالار كه مدرسه شهيد مطهرى است حالا, درس مى گفت, من يك روز رفتم درس ايشان, مثل اين كه هيچ كار ندارد, فقط طلبه اى است دارد درس مى گويد, اين طور قدرت روحى داشت در صورتى كه آن وقت در كوران آن مسايل سياسى بود كه بايد بروند مجلس و آن ارتباط رادرست كند, از آنجا پيش ما رفت مجلس…))(23) امام چندين مرتبه به مجلس شوراى ملى رفت تا از نزديك ببيند مدرس در جلسات علنى چگونه صحبت مى كند و در برابر حوادث و مسايل موضع گيرى مى نمايد: ((… من آن وقت مجلس رفتم براى تماشا, بچه بودم, جوان بودم, رفتم مجلس آن وقت تا مدرس نبود مثل اين كه چيزى در آن نيست, مثل اين كه محتوا ندارد, مدرس با آن عباى نازك و با آن قباى كرباسى وقتى وارد مى شد مجلس مى شد يك مجلس… طرح هايى كه در مجلس داده مى شد آن كه مخالف بود, مدرس مخالفت مى كرد))(24) در جاى ديگر مى فرمايد: ((من مجلس آن وقت را هم ديده ام كانه مجلس منتظر بود كه مدرس بيايد, با اين كه با او بد بودند ولى مجلس… احساس نقص مى كرد, وقتى مدرس نبود; وقتى مدرس مىآمد مثل اين كه يك چيز تازه اى واقع شده است)).(25)
با اين وصف, روشن مى شود كه امام درهمان سنين نوجوانى, در شهرى دورافتاده نه تنها نسبت به مسايل زمان خودش بى اطلاع و بى توجه نبوده, بلكه در بين اهالى آن سامان آگاه ترين افراد بوده و علاوه بر پى گيرى اخبار و اطلاعات به تجزيه و تحليل و نتيجه گيرى از آنها نيز مى پرداخته است.
استفاده از محضر استادان در علوم گوناگون
امام خمينى (قدس سره) پس از آن كه به سن نوزده سالگى رسيد و ادامه تحصيل در شهرستان خمين را امكان پذير نديد, نخست به اصفهان عزيمت نمود تا در اين شهر به فراگيرى معارف حوزوى اهتمام ورزد اما پس از شش ماه اقامت در ديار مزبور, با استماع آوازه آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى, اصفهان را ترك گفت و به خمين بازگشت و در سال 1339 هـ.ق مطابق 1299هـ.ش راهى سلطان آباد عجم (اراك) گرديد تا در حوزه علميه اين شهر از محضر آيه الله حائرى استفاده كند, حجره ايشان در مدرسه علوم دينى اراك كه حدود يك سال در آن اقامت داشتند در ضلع شرقى ساختمان مزبور قرار دارد كه قرار است به يادبود آن بزرگوار توسط سازمان ميراث فرهنگى كشور كاشى كارى شود.(26)
در سال 1300 هـ.ش (22رجب 1340هـ.ق) آيه الله حائرى و فرزند بزرگش آيه الله مرتضى حائرى به همراه آيه الله سيدمحمدتقى خوانسارى به قصد اجابت دعوت مردم از اراك به سمت قم حركت نمود, اين شهر كه به دليل فرا رسيدن ايام عيد مبعث حضرت رسول اكرم (ص) آذين بندى شده بود خود را مهياى استقبال از آيه الله حائرى نمود. (27) امام خمينى (قدس سره) كه تازه كتاب مطول را شروع كرده بود در سن 20سالگى به قم رفت و در مدرسه دارالشفاى اين شهر مسكن گزيد و در حوزه جديدالتإسيس قم تحصيلات را با جديت افزونترى دنبال نمود, با ورود آيه الله حائرى به قم, مدرسه دارالشفا بازسازى گرديد و مدرسه فيضيه احيا شد امام خمينى حدود هفت سال در حجره اى از مدرسه فيضيه اقامت داشت, حجره شماره 23 محل خلوت انس و سير وسلوك عهد شباب او بود, امام پس از تشكيل خانواده گرچه اين حجره را ترك كرد اما مدرسه فيضيه را به پايگاه علم و مبارزه تبديل نمود و در سال 1315هـ.ش پس از رحلت آيه الله حائرى حجره مزبور محل تشكيل درس اخلاق ايشان بود كه مإموران رضاخان آن را تعطيل كردند, پيرو اين ممانعت ها درس مزبور به صورت جلسات خصوصى در خانه تشكيل مى گرديد و بعد به مسجد سلماسى انتقال يافت. (28)
امام نزد اساتيد حوزه علميه قم فراگرفتن دروس حوزوى را بدين گونه پى گرفت: تتمه مباحث كتاب مطول (در علم معانى وبيان) را نزد مرحوم آقاميرزا محمدعلى اديب تهرانى و تكميل دروس سطح را نزد مرحوم آيه الله سيدمحمدتقى خوانسارى و بيشتر نزد مرحوم آيه الله سيدعلى يثربى, دروس خارج فقه و اصول را نزد آيه الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى (ره). روح حساس و جستجوگر امام خمينى موجب گرديد تا ايشان به ادبيات عرب و دروس فقه و اصول بسنده نكند و به ديگر رشته ها نيز مشتاقانه روى آورد, از اين رو همزمان با فراگيرى دروس مزبور به آموختن رياضيات, هيإت و فلسفه نزد مرحوم آيه الله حاج سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى و ادامه همين مباحث به اضافه علوم معنوى و عرفانى را نزد مرحوم آيه الله ميرزاعلى اكبر حكمى يزدى پرداخت و عروض, قوافى و فلسفه اسلامى و فلسفه غرب را از محضر آقا شيخ محمدرضا مسجد شاهى اصفهانى يادگرفت. اخلاق و عرفان را نزد آيه الله حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى (ره) و عالى ترين سطوح عرفان نظرى و عملى را به مدت شش سال نزد مرحوم آيه الله ميرزا محمدعلى شاه آبادى (ره) فراگرفت. پس از رحلت آيه الله حائرى, تلاش امام خمينى به همراه جمعى ديگر از مجتهدين حوزه قم به نتيجه رسيد و آيه الله العظمى بروجردى به عنوان زعيم حوزه عازم قم گرديد, در اين زمان با وجود آن كه امام خمينى به عنوان يكى از مدرسين و مجتهدين صاحب رإى در فقه, اصول, فلسفه, عرفان و اخلاق شناخته مى شد و زهد, تعبد و تقوايش زبانزد خاص و عام بود به محضر آيه الله بروجردى رفت تا ضمن استفاده از نظرات علمى او به حوزه درسى وى گرمى و رونق ببخشد, ايشان(29) در جايى به اين موضوع اشاره اى روشن دارند: ((پس از فوت مرحوم آقاى حائرى با عده اى از رفقا بحث داشتيم تا آن كه مرحوم آقاى بروجردى به قم آمدند, براى ترويج ايشان به درس ايشان رفتم و استفاده هم نمودم…))(30)
پى نوشت ها:
*. مإخوذ از فرمايش مقام معظم رهبرى كه فرموده اند: ((امام خمينى يك حقيقت هميشه زنده است))
1 . جغرافياى كامل ايران, گروهى از نويسندگان, ج2, ص1204.
2 . ديار ابرار (خمين در گذر تاريخ) محمد جواد مرادى نيا, ص21 و 24.
3 . خاطرات آيه الله پسنديده, ص8.
4 . خمينى در گذر تاريخ, ص234.
5 . فرازهاى فروزان, از نگارنده, ص22.
6 . علماى بزرگ شيعه از كلينى تا خمينى, ص319ـ318.
7 . بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى, سيد حميد روحانى, ص24 ـ 22.
8 . مجله نور علم, دوره سوم, شماره 7, ص83.
9 . پا به پاى آفتاب, گردآورى و تدوين اميررضا ستوده, ج1, ص20.
10 . ويژه نامه يكصدمين سال ولادت امام خمينى, مجله پيام زن, سال هشتم, شماره91, ص231 ـ 230.
11 . شهداى روحانيت شيعه, على ربانى خلخالى, ج1, ص;11 خاطرات آيه الله پسنديده, ص29 ـ 28.
12 . روزنامه همشهرى, 13 خرداد 1372, ص7.
13 . مجله حضور, خرداد 1376, ويژه هشتمين سالگرد رحلت امام خمينى, ص9 ـ 8.
14 . مجله 15 خرداد, خرداد و تير 1370, شماره2, ص35.
15 . خاطرات آيه الله پسنديده, ص51 ـ 50.
16 . بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى, ج1, ص26.
17 . صحيفه نور, ج16, ص92.
18 . اين شخص حبيب الله ناظمى معروف به ناظم التجار بود كه مردم او را به نيك نامى مى شناختند.
19 . بخشى از بيانات امام در تاريخ 24 فروردين سال 1361 در جمع ائمه جمعه استان هاى آذربايجان شرقى و غربى.
20 . ماهنامه فرهنگ كوثر, سال سوم, شماره36, ص20.
21 . خمين در گذر تاريخ, ص259.
22 . صحيفه امام, ج3, ص244.
23 . صحيفه نور, ج16, ص269 ـ ;268 صحيفه امام, ج16, ص451.
24 . صحيفه نور, ج7, ص;62 صحيفه امام, ج8, ص67.
25 . صحيفه نور, ج16, ص268.
26 . آن موج آرام (ويژه نامه هشتمين سالگرد رحلت امام خمينى), ص11, مجله پيام زن سال هشتم, شماره7, مهر 1378, ص253.
27 . شيخ عبدالكريم حائرى نگهبان بيدار (ديدار با ابرار, ج26), سعيد عباس زاده, ص51 ـ 50.
28 . بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى, ج1, ص27 ـ ;26 آن موج آرام, ص17.
29 . حديث بيدارى, حميد انصارى, ص18 ـ 17.
30 . مجله حضور, شماره1, ص;5 مجله آينه پژوهش, شماره 58, ص4.
بعد از چهارده سال به بهانه سالگرد پيروزى حزب الله لبنان بر رژيم صهيونيستي
به بهانه سالگرد پيروزى حزب الله بر رژيم صهيونيستى بعد از چهارده سال!
رحيميان
حضرت امام قدس سره در پيام حج سال 1366 ـ حج جمعه خونين ـ از حزب الله لبنان به صراحت نام برده و آن را بالاترين حجت الهى براى ((همه علمإ و روحانيون)) در راه جهاد عليه متجاوزان و نفى سكوت و مماشات در برابر آنان, قلمداد كرده است. و اين عين جملات امام است:
((من مجددا تإكيد مى كنم كه دنيا, امروز تشنه حقايق و احكام نورانى اسلام است و ((حجت الهى)) بر همه علما و روحانيون تمام گرديده است, چرا كه وقتى جوانان كشورهاى اسلامى براى دفاع از مقدسات دينى خود تا سر حد شهادت پيشرفته اند و براى بيرون كردن متجاوزان, خود را به درياى حوادث و بلا زده اند و زندان ها و شكنجه ها را به جان خريده اند و هم چون مسلمانان شجاع و مبارز و عزيزان ((حزب الله لبنان)) و ساير كشورها مقاومت كرده اند و به جهاد عليه متجاوزان برخاسته اند, چه ((حجتى بالاتر از اين؟)) و چه بهانه اى براى سكوت و مماشات و در خانه نشستن و تقيه كردن هاى بى مورد مانده است؟))
دو سال بعد در اوائل سال 68 ضمن گفت وگويى كه با جناب حجه الاسلام والمسلمين آقاى سيد حسن نصرالله كه در آن زمان مسئول امور اجرايى حزب الله بود داشتيم, صحبت از اين جملات امام شد. يك برداشت اين بود كه امام با نام بردن از حزب الله در اين پيام تاريخى و ستايش از شجاعت و مبارزه حزب الله, آن را به نحو احسن تقويت و پشتيبانى كرده تا موجب دلگرمى و تشويق عناصر حزب الله شود. اما حقير ضمن تإييد اين برداشت, استنباطى فراتر را ارائه كردم كه ذيلا به آن اشاره مى شود:
تا آن جا كه ياد دارم حضرت امام هيچ گاه فرد يا جمعى مشخص را به عنوان ((حجت الهى)) همراه با اطلاق از قيد زمان و مكان معرفى نكرده بود ولى در اين پيام از تصريح نام ((حزب الله)) به عنوان ((حجت الهى)) آن هم براى ((همه علما و روحانيون)) به خوبى مى توان دريافت كه امام گوئى به آينده حزب الله و ثبات و پايدارى آن در مسير حق, اطمينان داشته است و اين نويدى اطمينان بخش براى آينده روشن حزب الله است. در حالى كه اگر امام, به اين ويژگى حزب الله اطمينان نداشت اقتضإ مى كرد كه حداقل در اين پيام تاريخى و ماندگار با صراحت نام ((حزب الله)) را نياورد.
در طول ده سال گذشته, همواره برداشت حقير مورد توجه دوستان حزب الله بود و آقاى سيد حسن نصرالله به طور مكرر آن را براى حقير و ديگران بازگو مى كرد تا آن كه در اثر ثبات قدم و مقاومت شگفت انگيز حزب الله كه مويد همان برداشت بود, جهان اولين شكست ذلت بار رژيم جنايتكار و متجاوز صهيونيستى را در سال 1379 مشاهده كرد و ارتش نيرومند اسرائيل كه تجسم قدرت تكنولوژى پيشرفته نظامى و اطلاعاتى جهان غرب به شمار مىآمد و طى مدت 50 سال افسانه شكست ناپذيرى خود را در جهان جا انداخته بود و كشورهاى درگير با اسرائيل با حدود 5 ميليون ارتش هرگز نتوانسته بودند طعم تلخ شكست را به آن بچشانند در برابر چند هزار نفر نيروى حزب الله كه به سلاح ايمان و روحيه شهادت طلبى مسلح بودند و چه از جهت عده و عدد و چه از نظر تجهيزات نظامى قابل مقايسه با دشمن نبودند, با ذلت و خوارى تمام به اولين شكست بزرگ و عقب نشينى ذليلانه تن داد و با به جاى گذاشتن صدها تانك و نفربر و انبوه سلاح و مهمات سبك و سنگين و ساير امكانات ديگر پا به فرار گذاشت و هزاران نفر از نيروهاى مزدور اسرائيل موسوم به ارتش لحد يا فرار كردند, يا خود را تسليم حزب الله نمودند و…
متعاقب اين پيروزى بزرگ, جهان و به خصوص كشورهاى اسلامى و عربى, شگفت زده و خاضعانه حزب الله و رهبرى آن را ستوده و ميليونها نفر در كشورهاى مختلف به شادى و حمايت از حزب الله تظاهرات كردند و سيد حسن نصرالله به عنوان قهرمان بزرگ و مرد برجسته جهان عرب شناخته شد و…
در اولين سفرم بعد از پيروزى حزب الله به لبنان باز هم آقاى سيد حسن نصرالله بحث 12 سال پيش را يادآور شد. داستان گذشته را باز هم براى جمعى از علما و دوستان حاضر در يكى از جلسات بازگو كرد اما اين بار مطلب را تكميل كرد و چنين گفت:
بعد از پيروزى بزرگ حزب الله و شكست ذلت بار صهيونيست هاى متجاوز در جنوب لبنان عمق شگفت انگيز سخن امام تحقق عينى يافت و بسيارى از علماى بزرگ و روحانيون جهان اسلام و به طور اخص فلسطين در نوشته ها و گفته هاى خود به همان حقيقتى كه امام در چهارده سال پيش بيان كرده بود, اذعان كرده اند و مفهوم سخن امام را اين گونه تكرار كردند كه حزب الله ((حجت الهى)) را بر همگان تمام كرد.
مقاومت حزب الله و پيروزى آن ثابت كرد كه اولا تنها راه رهائى, جنگ و مقاومت مسلحانه عليه اسرائيل است و ثانيا اين راه قطعا به پيروزى خواهد انجاميد و عملا نيز انتفاضه اسلامى ملت فلسطين با الهام از حزب الله و تإثيرپذيرى از مقاومت اسلامى لبنان برافروخته گرديد و جهان اسلام نيز به درستى بى بديل اين راه روشن باور كرد و افكار عمومى در تمام كشورهاى اسلامى و مسلمانان سراسر جهان بر حمايت بى سابقه از انتفاضه سازش ناپذير برانگيخته شد, به گونه اى كه در پايتخت مراكش به طور نمونه بيش از دو ميليون نفر در تظاهرات بى نظيرشان بعد از پيروزى حزب الله در جنوب لبنان شركت كرده و شعار فراگيرشان اين بود ((الجهاد هوالبديل, حزب الله هو الدليل)) جهاد مسلحانه عليه اسرائيل تنها گزينه است و حزب الله دليل و حجت بر درستى آن است.
برداشتى از يك روايت
((برداشتى از يك روايت ))
حجه الاسلام والمسلمين اصغر هادوى كاشانى
كسانى كه با اقتصاد غرب آشنا هستند. مى دانند عمر اين علم از دو قرن تجاوز نمى كند. اما چه شد كه نهادهاى متناسب با اين اقتصاد شكل گرفت و خيلى زود به اهداف از پيش تعيين شده دست يافت, هم جامعه غربى را به رفاه رساند و هم جهان سوم را به استثمار كشيده, برده خويش ساخت. به نظر مى رسد آنچه غرب را به اينجا رسانيد, حركت در راستاى مبانى فلسفى مورد قبولشان بود آنها خدا را از صحنه روزگار حذف نموده و با خلقت جهان كار خالق را تمام شده تلقى كردند. از اعتقاد به فلسفه طبيعى يا دئيسم, آزادى اقتصادى و ليبراليسم شكل گرفت و در نتيجه خصوصى سازى و سرمايه دارى متولد شد تا در پناه آن افرادى به اندازه توليد ناخالص ملى يك كشور به انباشت سرمايه بپردازند شايسته است تمام زيربخشهاى اقتصاد غرب نيز با همين ديدگاه مطالعه شود. در مورد اقتصاد اسلامى و مفاهيم آن نيز بايد همين روش را برگزيد. در آموزه هاى قرآنى و حديثى ما خداوند علاوه بر آنكه خلق كرد, در صحنه زندگى باقى ماند و براى ارتباط پيوسته با او مفاهيم زيبايى چون ذكر و شكر را مطرح نمود.
در قرآن آمده است:
قطعا شما را در زمين قدرت عمل داديم و براى شما وسايل معيشت نهاديم اما چه كم سپاسگزارى مى كنيد.(1)
با اين ديدگاه بر آنيم تا به بررسى روايتى بپردازيم كه عمل به آن بهره ورى را بالا برده در عين حال ارتباط با خدا نيز حفظ مى شود.
از امام كاظم (ع) نقل شده است :
((اجتهدوا فى ان يكون زمانكم اربع ساعت, ساعه لمناجاه الله و ساعه لامرار معاش و ساعه لمعاشره الاخوان و الثقاه الذين يعرفونكم عيوبكم و يخلصون لكم فى الباطن و ساعه تخلون فيها للذاتكم فى غير محرم)).(2)
بكوشيد ساعات خود را به چهار بخش تقسيم كنيد:
1ـ ساعتى براى عبادت و مناجات با پروردگار
2ـ ساعتى براى تإمين زندگى و كسب و كار
3ـ ساعتى براى رفت و آمد, معاشرت با برادران دينى و دوستان مورد اعتماد و مخلص, تا شما را از عيوبتان آگاه كنند.
4ـ و ساعتى براى استراحت و برخوردار شدن از لذتهاى غير حرام.
پيامبر(ص) در مورد لذتهاى غير حرام فرمود:
فان هذه الساعه عون لتلك الساعات. يعنى اين زمان كمكى به سه زمان ديگر و مايه آسودگى و رفع خستگى دلهاست (3)
چهار مفهوم در روايت ذكر شده است.
مناجات با خدا ـ كسب و كار ـ معاشرت با برادران ـ لذتهاى حلال
1. مناجات با خدا
در مورد دعا آيات و روايات فراوان ديده شده و در وصف آن گفته ها گفته اند و شعرها سروده اند ولى چون بحث در مورد بهره ورى است و جنبه اقتصادى دارد دو نكته اهميت دارد:
اول اينكه در نظام اقتصادى اسلامى رابطه با خداوند در هيچ حالت قطع نمى شود, بر خلاف نظام سرمايه دارى و اقتصاد كلاسيك.
دوم اينكه در ميان دعا مضامينى وجود دارد كه روابط تنگاتنگى بين دعا و كسب را بيان مى كند يكى از شرايط استجابت دعا در روايات حلال بودن كسب و كار و كسب درآمدهاى مشروع است.
پيامبر(ص) فرمود:
بنده اى با لقمه حرام دست به دعا برمى دارد وقتى حال او اينگونه است چگونه دعايش مستجاب شود؟(4)
در بيان ديگرى فرمود:
از راه حلال كاسبى كن تا دعايت مستجاب شود, كسى كه لقمه حرام مى خورد تا چهل روز دعايش مستجاب نمى گردد.(5)
2. كسب و كار
از تعمق در آيات قرآن اين نتيجه را مى توان گرفت كه خداوند ضمن توجه دادن انسان به توحيد در خالقيت او را دعوت به حركت و استفاده از موهبت هاى الهى مى نمايد و در اين مسير او را به شكافتن زمين و استفاده از راههاى دريايى توجه داده و در نهايت, كار و تلاش را ((حركت براى دريافت فضل خدا)) ناميده است.
((و آخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل الله; و برخى به سفر براى كسب و تجارب از كرم خدا روزى مى طلبند.))(6)
روايات نيز ضمن تإكيد بر كار انسان را از بيكارى برحذر داشته اند.
پيامبر (ص) فرمود:
خداوند مومن شاغل را دوست دارد.(7)
و در روايت ديگرى فرمود:
((ان كان الشغل مجهده فالفراغ مفسده;
گر چه كار كردن مايه رنج و زحمت است اما بيكارى موجب فساد و تباهى است)). (8)
امام كاظم (ع) فرمود:
خداوند از بنده پر خواب نفرت دارد.
خداوند از بنده بيكار نفرت دارد. (9)
امروزه بحث كار و بيكارى فراتر از يك مسئله اقتصادى است و شكل سياسى به خود گرفته است. با يك جستجوى سطحى حدود هفت هزار پايگاه و مقاله در مورد كار و بيكارى در اينترنت قابل دسترسى است كه حاكى از اهميت فوق العاده جهان به اين مسئله است. امروزه در اقتصاد سياسى اين مسئله به حدى اهميت پيدا كرده است كه كارگزاران اقتصاد سياسى حاضرند جامعه, زير بار كمرشكن تورم برود اما مقدارى از بيكارى كم شود و همين مشكل بيكارى و نوشتن مقاله اى در مورد آن به ويليام فيليپس شهرت جهانى بخشيد و دريچه هاى جديد بر روى اقتصاد دانان بزرگى مانند ساموئلسون و سولو گشود.(10)
امروزه دنياى اسلام با دو نگرانى مواجه است:
اولا كشورهاى اسلامى هنوز مزيت هاى نسبى خود را در عرصه جهانى پيدا نكرده اند. ثانيا از نيروى كار فراوان استفاده بهينه نمى شود در نتيجه به عنوان نيروى كار ارزان قيمت روانه كشورهاى ديگر مى شوند. با اين ثروت خدادادى نفت را بدون ارزش افزوده و به صورت خام به ديگر كشورها صادر نمايند حال آنكه بااينهمه نيروى كار مى توان نفت را به صورت كالاى نهايى صادر كرد.
3. معاشرت با برادران
گرچه تنهايى و درون گرايى مى تواند انسان را در شناخت جنبه هاى مختلف يارى كند و او را به شناخت و معرفت خويش كه مقدمه معرفت خداست برساند اما از سوى ديگر ارتباط با مردم و شخصيت هاى مختلف مى تواند از انسان شخصيتى اجتماعى بسازد. جنبه هاى مثبت وجودى خود را تقويت نموده و كاستى ها را جبران نمايد. راز كاميابى پيامبران الهى اين بود كه با ديگران معاشرت مى كردند و به قدر فهمشان با آنان سخن مى گفتند.
((انا معاشر الانبيإ امرنا ان نكلم على قدر عقولهم,
به ما پيامبران امر شده است كه با مردم به اندازه فهم و دركشان سخن بگوييم. (11)
آنچه در معاشرت مهم بود و رعايت مى كردند خوشرويى, سخاوتمندى, پاكيزگى و استعمال عطر از كارهاى هميشگى آنان بوده است. (12) و اين شد كه خداوند مزد اين معاشرت را ((شرح صدر)) (13) قرار داده آنها دريا دل شدند قطره ها در آنها اثر نگذاشت و موج هم بنيانشان را بر باد نداد.
4. بهره مندى از لذتهاى حلال
آنچه مى تواند به سه بخش ديگر كمك كند همين قسمت چهارم است كه در اقتصاد امروزى به فراغت تعبير مى شود نكته مهم اينكه در روايات ما مراد از فراغ, بيكارى است كه اين دو واژه در اقتصاد اسلامى و اقتصاد غرب از بيكارى بهemployment) ) و از فراغت بهleisure) ) تعبير مى شود پس بيكارى در روايات معادلemployment) ) است كه در حالتى اتفاق مى افتد كه عرضه نيروى كار بر تقاضاى آن فزونى يابد. كارگران حاضرند با حقوق و دستمزد رايج در جامعه مشغول كار شوند اما كار وجود ندارد. در اقتصاد بيش از هشت نوع بيكارى تعريف كرده اند (14) كه مشهورترين آنها بيكارى ارادى و غير ارادى است. اگر نيروى كار با سطح حقوق معين حاضر به كار نباشد و با اختيار خود بيكارى را انتخاب نمايد در اين صورت بيكارى ارادىunememployment) voluntary ) به وجود مىآيد. فرض كنيد فارغ التحصيلان آموزش عالى به علت علاقه به شغلهاى دولتى حاضر به فعاليت در بخش خصوصى نباشند, در نتيجه بيكارى را ترجيح دهند و بيكار باشند. اما گاهى شخص حاضر است هر كارى را انجام دهد ولى به علت عرضه فراوان نيروى كار و كمبود تقاضا كسى او را استخدام نكرده و بيكارى ناخواسته بر او تحميل شود اين نوع بيكارى را بيكارى غير ارادى گويندvoluntary unememployment) ).
همانطور كه اشاره شده بيكارى يك جنبه منفى در اقتصاد است اما فراغت در غرب داراى ارزش مثبت است. نيروى كار حاضر است بخشى از كار خود را كم كرده و بر فراغت بيفزايد. به عبارت ديگر فراغت را با درآمد مبادله كند ودر درآمدهاى بالا كار او كمتر از فراغت شود. مثلا وقتى درآمد او سه برابر شود از كار كم كرده و فراغت را جايگزين مى كند(15) علت اين كار دقيقا همان چيزى است كه در روايت آمده, چون علاوه بر اينكه جسم و روح را فرسوده نمى كند مى تواند كار يا خدمتى را كه توليد مى كند از كيفيت بهترى برخوردار باشد. تا اينجا با اقتصاد غرب اختلافى نيست اما نكته ارزشمند حديث ((لذتهاى غير حرام)) است كه بايد به تناسب جامعه امروزى مصداقهاى آن را شناخت. تفسير اين بحث به آينده موكول مى شود اما براى نتيجه گيرى مى توان به نكته اى اشاره كرد.
يك سوال و يك پيشنهاد:
علامه طباطبايى در يكى از مباحث اجتماعى, كلامى به اين مضمون دارد كه دين قدرت اداره جامعه را دارد. همانطور كه در صدر اسلام از اين توانايى برخوردار بود. ايشان در توضيح مى فرمايد: مردم امروز با آن زمان از نظر خصوصيات و نيازهاى جسمانى تفاوت ندارد. آنها به آب و غذا و سفر و… نيازمند بودند امروز نيز همين نيازها مطرح است فقط شكل رفع نيازها فرق كرده است. اين كلام علامه قابل تإمل است. حال سوال اين است: چگونه در آن زمان كه آغاز تولد اسلام بود و از وسايل تفريحى خاصى استفاده نمى شد, اما مسلمين با شور و نشاط به جنگ و جهاد مى پرداختند.
علاوه بر آن از انس با خدا و مناجات هم زيباترين حكايتها در متون دينى و تاريخى آمده است. زمانى كه شماره گذارى و پلاك در كوچه ها مرسوم نبوده رسول خدا منزل صحابه را از روى صوت قرآن آنها تشخيص مى داده است. آيا واقعا براى نشاط و فرح بخشيدن به جامعه بايد از لذتهاى حرام استفاده كرد و در اين مسير از فرهنگ بيگانه سود برد؟
امروزه سرانه اختصاصى براى زندگى هر فرد كافى نيست. مسئولين فرهنگى بايد به جاى هزينه كردن در موارد كم بازده يا ديربازده, بودجه فرهنگى را به افزايش تفريح گاههاى سالم, ارزان كردن سفر و توسعه ورزش همگانى اختصاص دهند تا لذتهاى حلال جايگزين لذتهاى حرام گردد. عمروبن حريث خدمت امام صادق (ع) كه در منزل (تفريحگاه) برادر خود عبدالله بن محمد تشريف داشت, عرض كرد: فدايت شوم چه شده كه اينجا آمده ايد؟ حضرت فرمود: براى گردش.(16) پيامبر(ص) فرمود: ((سافروا تصحوا و تغنموا)). مسافرت كنيد تا سالم بمانيد و بهره (مادى و معنوى) ببريد.(17)
نتيجه:
از مجموع روايت امام كاظم (ع) كه ساعات را به چهار بخش تقسيم فرمودند, اين تفاوت با اقتصاد غرب حاصل شد كه در آن اقتصاد در منحنى هايى كه ترسيم مى كنند و در قسمت افقى زمان و در قسمت عمودى منحنى درآمد در هر زمان را نشان مى دهد و زمان را در بخش افقى به كار و فراغت اختصاص مى دهند و با درآمد اضافى, فراغت را مى خرند.(18)
اما در اقتصاد اسلامى هر مسلمان بخشى از درآمد را رها كرده و به جاى آن به مناجات با خداوند و محاسبه نفس مى پردازد.
قرآن در مورد نماز جمعه مى فرمايد: ((يا ايهاالذين آمنوا اذا نودى للصلوه من يوم الجمعه فاسعواالى ذكرالله و ذرواالبيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون; اى كسانى كه ايمان آورده ايد چون براى نماز جمعه ندا در داده شود به سوى خدا بشتابيد و داد و ستد را واگذاريد, اگر بدانيد اين براى شما بهتر است.))(19)
از آيه مى توان استفاده كرد كه بايد بخشى از درآمد دنيوى را با بهره هاى اخروى عوض كرد. چون ((و للاخره خيرلك من الاولى و لسوف يعطيك ربك فترضى))(20)
اولا آخرت بهتر از دنياست و به جاى آنچه كه در دنيا از دست دادى آنقدر پروردگارت به تو عطا خواهد كرد تا خرسند گردى.
در مورد اختصاص بخشى از اوقات به محاسبه نفس هم گرچه ظاهرا درآمدى از دست رفته است, اما امام على(ع) فرمود: هر كس نفس خويش را به محاسبه كشيد سود برد و هر كس از آن غفلت نمود خسارت نمود.(21)
اميد است خداوند توفيق فهم كتاب و سنت را بر ما ارزانى دارد و بر اساس آن, جامعه آرمانى اسلام را بنا نموده و تا همه چيز و همه كس رنگ خدا بگيرد كه: ((صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون))(22).
پى نوشت ها:
1 . اعراف, 10.
2 . تحف العقول, 302.
3 . خصال, ر13, ص525.
4 . ارشاد القلوب, 149.
5 . مكارم الاخلاق, ج2, ص20, 2045.
6 . مزمل, 20.
7 . كنزالعمال, 9199.
8 . تنبيه الخواطر, ج1, ص60.
9 . الفقيه, ج3, ص169, ر3635.
10 . مارك بلاك, اقتصاددانان بزرگ جهان, ص231.
11 . بحارالانوار, ج77, ص140, ر19.
12 . نگاه كنيد به ميزان الحكمه, نبوت عامه.
13 . سوره انشراح.
14 . حريرى, محمد يوسف, اصطلاحات اقتصادى.
15 . كميجانى, على اكبر, نظرى و كاربرد اقتصاد خرد, ص239.
16 . محاسن, ج2, ص461, ر2595.
17 . كنزالعمال, ر17470.
18 . براى اطلاع بيشتر به كتاب هاى اقتصاد خرد, بخش انتخاب, فراغت رجوع كنيد.
19 . جمعه, 10.
20 . ضحى, 4 و 5.
21 . بحارالانوار, ج70, ص73, ر27.
22 . بقره, 138.
فلسطين و منافع ملى ما
فلسطين و منافع ملى ما
قسمت آخر
استاد حسين مظفر
تقابل ايدئولوژى اسلامى با منافع ملى
مسإله ديگرى كه در اين همايش آرمانهاى بلند و متعالى انقلاب اسلامى ايران را نشانه رفته است طرح مسإله تقابل ايدئولوژى اسلامى با منافع ملى كشورمان ايران است.
آيا به راستى ايدئولوژى اسلامى با منافع ملى ما در تضاد است ؟
آيا واقعا دفاع از آرمانهاى مردم فلسطين و افشاى جنايت هاى رژيم صهيونيستى بر مسلمانان مظلوم كه هر روز خانه و كاشانه شان توسط تانكها و موشك هاى اسرائيلى بر سرشان خراب مى شود و آواره و دربدر مى شوند با منافع ملى ما در تضاد است؟!
آيا وجدانا سكوت و سازش و تن به حقارت و ذلت دادن در برابر خشن ترين جنايات ضد بشرى كه توسط مشتى نژاد پرست و ددمنش بر زنان و كودكان و جوانان مظلوم و مسلمان فلسطين انجام مى گيرد موجب احيإ منافع ملى ماست؟!
آيا واقعا اگر ما سكوت كنيم همه مسإله فلسطين و فلسطينيان حل مى شود و كشور ما ايران نيز در دنيا اعتبار بين المللى كسب مى نمايد و همه از او تمجيد خواهند كرد؟!
يكى از سخنرانان در آن همايش گويد:
((بايد توجه كرد كه نگاه ايدئولوژيك به مسإله فلسطين تا چه ميزان به نفع آرمان فلسطين بوده است .
طى 23 سال گذشته گفتمان ما در قبال مسإله فلسطين گفتمانى ايدئولژيك بوده است اما با توجه به تحولى كه در اهالى فلسطين ايجاد شده است و مطابق شرايط جديد بايد نگاه جديدى به مسإله داشت .
او مى افزايد: سالها از نگاه دين به مسإله فلسطين نگريستيم اجازه بدهيم يك بار هم از نگاه انسانى به اين مسإله نگاه شود))
سخنران ديگر اين همايش گويد:
((به مسإله انتفاضه بيش از حد پرداخته شده و به منافع ايدئولژيك در اين موضوع بيش از منافع ملى اهميت داده مى شود. و خواهان ترجيح دادن كفه منافع ملى بر منافع ايدئولژيك مى شوند))
در نهايت در بخش ميزگرد براى القاى جدايى تفكر اسلامى از تفكر ايرانى و لزوم بازگشت از نگاه ايدئولژيك به منافع ملى در قضيه فلسطين مسائلى مطرح مى گردد.
آيا واقعا بايد نگاه ايدئولژيك را از مسإله فلسطين برداشت و فقط به منافع ملى خود انديشيد؟!
بيان چنين اظهارات كم اعتبار و مغاير با آرمانهاى انقلاب اسلامى از سوى ايده پردازان سياسى آن هم از مهد كشور اسلامى ايران واقعا جاى شگفتى است!
اصولا نگاه انقلاب اسلامى به مسإله فلسطين نگاه برآمده از اصول و مبانى و تفكر فقهى شيعى است, در تفكر شيعى رژيم اشغالگر قدس غاصب است و مردم فلسطين صاحبان حقى هستند كه حقوق اوليه آنها غصب و مورد تجاوز واقع شده است. بديهى است كه احقاق حقوق ملت هاى مظلوم و تحت ستم برعهده همه مسلمانان است .
در انديشه شيعى هرگونه سكوت و سازش و مصالحه در برابر تضييع حقوق يك ملت و ظلم و جنايات وارده بر مسلمين خيانت محسوب شده و از دائره اسلام خارج است.(1)
سخن رسول خدا (ص) كه فرمودند:
((من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم))
هر كس فرياد مسلمانى را بشنود كه درخواست كمك كرده و او را اجابت نكند مسلمان نيست.
جزء جوهره, آرمان و اعتقادات تفكر شيعيان است. يك مسلمان بالغ و آزاده نمى تواند براى حفظ منافع شخصى خود نسبت به حقوق مسلمانان ديگر بى تفاوت باشد.
حضرت امام هرگونه سكوت و سازش در برابر تجاوزات به ملت فلسطين را محكوم مى نمايند و هشدار مى دهند كه :
آيا مسلمانان و سران كشورهاى اسلامى در چنين موقعيتى (جنايات اسرائيل) در پيشگاه خدا و عقل و وجدان, مسووليت و وظيفه اى ندارند؟ آيا رواست كه مجاهدان فلسطين به دست گماشتگان استعمار در مناطق زير سلطه استعمار قتل عام شوند ولى ديگران در برابر اين جنايت سكوت كنند.(2)
براى مسلمانان عالم ننگ و نفرت است كه گروهى از هم كيشان آنان مظلومانه توسط جلادان صهيونيست به خاك و خون كشيده شوند و واكنشى نشان ندهند. در انديشه اسلامى دفاع از مظلوم و جهاد عليه ظالمان و جباران, تفكيك ناپذير و جدانشدنى است. حقوق فردى و اجتماعى مسلمانان با هم پيوند خورده است, مسلمانان پيرو اين انديشه رسول خدايند كه فرمودند:
(من اصبح و لم يهتم بامورالمسلمين فليس بمسلم )
هر كس صبح كند در حالى كه به امور مسلمانان ديگر اهتمام نكند مسلمان نيست. (3)
معمار بزرگ انقلاب حضرت امام با بهره گيرى از حديث شريف نبوى است كه مى فرمايند:
((دفاع از نواميس فلسطين و دفاع از بلاد مسلمين و دفاع از حيثيات مسلمين امرى است لازم و ما بايد خودمان را براى مقاصد الهى و دفاع از مسلمين مهيا كنيم و خصوصا در اين شرايطى كه فرزندان واقعى فلسطين اسلامى و لبنان اسلامى يعنى حزب الله ومسلمانان انقلابى سرزمين غصب شده و لبنان با نثار خون و جان خود فرياد (ياللمسلمين) سر مى دهند با تمام قدرت معنوى و مادى در مقابل اسرائيل و متجاوزين بايستيم))(4)
آيا به راستى تلاش براى آزادسازى معراج گاه رسول خدا و قبله اول مسلمين از چنگال اشغالگران وظيفه همه مسلمانان نيست؟ و آيا اگر تلاشى در اين زمينه انجام گيرد با منافع ملى در تضاد است؟ و آيا اگر در تضاد باشد بايد آرمان ايدئولژيك را فداى منافع ملى خود كرد؟!
امروز مسإله قدس و آزادى بيت المقدس قبله گاه اول مسلمين با هويت دينى مجموعه مسلمانان جهان با هر مليتى كه هستند گره خورده است. امروز سرنوشت ملت فلسطين با سرنوشت جهان اسلام جدائى ناپذير است. مگر مسلمانان عالم مى توانند در برابر ظلم و جناياتى كه به زنان و كودكان مسلمان فلسطين مى شود بى تفاوت باشند؟
چطور وقتى 13جاسوس يهودى در ايران دستگير و محاكمه مى شوند تمام دنياى كفر بويژه آمريكا و غرب بپا مى خيزد (در حالى كه خودشان به جاسوسى اعتراف كردند)
چطور دنياى كفر صهيونيست ها را تنها نمى گذارد و با وجود جناياتى كه مى كند هرگونه قطعنامه اى را در شوراى امنيت به نفع صهيونيست ها وتو مى كند, بر آنان چنين حمايتى عيب نيست اما حمايت مسلمانان جهان از مظلومان رنجديده و آواره و مظلوم دخالت در امور آنان است ؟
آقايانى كه مى گويند( اجازه بدهيم يك بار هم از نگاه انسانى به اين مسإله نگاه شود) آيا منظورشان نگاه انسانى به جنايات ددمنشانه صهيونيست هاست؟
يا منظورشان نگاه انسانى به زنان و كودكان مظلوم و ستمديده اى است كه بمدت بيش از 50 سال است توسط حكام غاصب صهيونيست دچار آوارگى و دربدرى شده اند و از خانه و كاشانه خود فرارى داده شده اند.
اگر منظورشان نگاه انسانى به آن كودك مظلوم و معصومى است كه در مقابل دوربين و در آغوش پدرش به شهادت رسيد منصفانه بگويند چه وظيفه اى در مورد اين نگاه انسانى دارند؟ سكوت و سازش و تمجيد! يا فرياد و اعتراض و رساندن پيام مظلوميت شهيدان به دنيا و مسلمانان و دعوت از آنان براى اتحاد و مقابله با اين رژيم ددمنش ؟
اينكه در همايش گفته مى شود (فلسطينى ها حمايت ما را قبول ندارند) و يا (ايران زمانى مى تواند در مورد فلسطين سخن بگويد كه قبلا رضايت مردم آن سرزمين را فراهم كرده باشد)
آيا واقعا فلسطينيان و حتى رهبران آنان از حمايت ايرانيان و مسلمانان جهان خشنود مى شوند يا ناراحت ؟
آيا شعاع انقلاب اسلامى ايران موجب عزت و شرافت مسلمانان جهان و دميدن روح اميد و اعتماد به نفس در آزاديخواهان جهان بويژه مردم فلسطين شد يا وضع آنها را بدتر ساخت.
بهتر است اين پاسخ را از زبان شهيد دكتر فتحى شقاقى دبير كل جهاد اسلامى فلسطين بشنويم كه فرمودند:
((پيروزى انقلاب اسلامى اعتماد به ايدئولژى و دين را به مسلمانان سراسر جهان بازگرداند و ثابت كرد كه اسلام نيرويى شكست ناپذير است و اسلام نيروى قيام و جوشش را در مردم فلسطين زنده كرد))(5)
كيست كه نداند انقلاب اسلامى ايران به حركت و قيام مردم فلسطين حيات و رمق داد و آنان را از اتكإ به نيروى پوشالى متكى بر ناسيوناليسم عربى به سوى اسلام حياتبخش و يك منبع انرژى و وسيله اتحاد ميان همه اعراب سوق داد و موجب تجديد نظر در انديشه بسيارى از ايده پردازان گرديد.
آيا واقعا فلسطينيان به حمايت مسلمانان نيازى ندارند؟ و آيا اگر حتى آنها اعلان نياز نكردند مسلمانان جهان هيچ وظيفه اى از نظر آرمانى و دينى نسبت به مظلومان فلسطين ندارند؟!
آيا عده اى مجازند از سوى مردم مبارز و فلسطينى هر نظر خفت بارى را بدهند اما آرمان اسلامى نمى تواند نظرياتى را مطرح نمايد كه واجد عزت و شرافت براى مسلمانان مظلوم فلسطينى باشد؟
شخصيت ديگر فلسطينى و رهبر يكى از سازمان هاى جهادى فلسطينى بنام احمد جبريل در كنفرانسى در تهران در سال 71 مى گويد :
((چرا ما مى گوئيم به همه مسلمين نيازمنديم براى اينكه مى دانيم كه فلسطينى ها به تنهايى قادر نيستند فلسطين را آزاد كنند. و همچنين مى دانيم كه عرب و قوميت عرب هم به تنهايى قادر به آزادى فلسطين نيست.
او در ادامه اقرار مى كند كه: شخصا در گذشته ريشه هاى فكرى وطنى, قومى, ناسيوناليستى داشته است اما پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران توجه او به اسلام, اسلام انقلابى جلب شده و وقتى كه مى شنود امام خمينى رهبر سالخورده انقلاب اسلامى ايران آمريكا و غرب را شيطان بزرگ مى نامد اين نظريه در او نفوذ مى كند.))
مرورى بر فرازهاى مواضع بزرگمرد الهى كه نهضت الهى خويش را با اتكال به خداوند و تكيه بر نيروى عظيم مردمى به انقلابى بزرگ در جهان اسلام مبدل ساخت, بيانگر اهميت مسإله فلسطين در آرمان اسلامى و انقلاب اسلامى و هشدارى جدى بر خطرات غده سرطانى اسرائيل در كشورهاى اسلامى است.
حضرت امام اولين مرجع تقليد و پيشواى بزرگ مذهبى بودند كه مجوز حمايت از مبارزان فلسطينى را از محل وجوهات شرعى و زكوه و صدقات صادر نمودند و از همان آغاز وجهه اسلامى و بعد اعتقادى مبارزه با اسرائيل را كارسازترين روش براى بسيج ملت مظلوم فلسطين و جلب حمايت امت اسلام از آنان معرفى نمود و اتخاذ روش هاى ديگرى همچون تكيه بر قوميت عربى و نگرش هاى ناسيوناليستى را انحراف در مسير مبارزه براى آزادى قدس مى دانست.
امام قضيه فلسطين را امرى مرتبط با كيان اسلام مى دانست و به همين جهت پيوسته همه مسلمين را در كمك به فلسطين تشويق مى نمود و تاكيد مى كرد كه مشكل فلسطين مشكل جهان اسلام است. و بدين جهت امام براى دفاع از حقوق مظلومان فلسطين و براى بسيج ملل اسلامى در حمايت از قيام فلسطينيان معتقد بود كه مى بايست از متن ايدئولژى اسلام و قابليت هاى آن بهره گرفت. اعلان آخرين جمعه ماه مبارك رمضان به عنوان روز جهانى قدس و نقش تعيين كننده فضاى معنوى ماه مبارك رمضان در اتحاد ملل اسلام و بسيج و تهييج نيروهاى مسلمين براى آزادى قدس شريف و يا احيإ حج ابراهيمى و افشاى جنايات صهيونيست ها و پرداختن به مسإله فلسطين به عنوان يكى از مهمترين دردهاى جهان اسلام براى جلب حمايت و همدلى مسلمين عالم در ريشه كن كردن زخم كهنه بلاد اسلامى از جمله اهداف بلند و ايدئولژيك امام در مورد مسإله فلسطين بود.
هنر امام و روش پيامبرانه او بيدارگرى اسلامى و دعوت به بازگشت به خويشتن و بازگشت به هويت اسلامى و ارزشهاى فراگير مشترك ميان امت اسلامى بوده بدين جهت بود كه مورد توجه آزاديخواهان جهان از جمله مجاهدان فلسطينى قرار گرفت و موجب احياى اسلام گرايى شد و رنگ و روى مبارزات فلسطينيان را جلايى اسلامى و الهى بخشيد. البته مردم فلسطين پيش از انقلاب ايران هم مسلمان بودند اما ريسمانى كه آنها را بهم پيوند مى داد و گرد مىآورد عامل عربيت آنان بوده و مبارزات پراكنده مردم فلسطين تحت الشعاع ناسيوناليسم عربى بود كه ساخته و پرداخته استعمار بود ولى با پيروزى انقلاب اسلامى انديشه تواناى اسلام عامل اتحاد و مبارزه و شهادت طلبى شد و انديشه استعمارى عروبيت و توطئه عربى و قومى كردن مسإله فلسطين خنثى گرديد.
شعار امروز ايران, فردا فلسطين از شعارهاى اوليه انقلاب اسلامى ايران بود كه به صهيونيست ها بيم و به فلسطينيان اميد مى داد. انقلاب اسلامى خط بطلانى بر ناكارآمدى ناسيوناليسم عربى در رهايى مسلمانان فلسطينى از سلطه غاصبان صهيونيستى و احياى انديشه اسلام به عنوان دينى آزاديبخش و حياتبخش بود و قيام انتفاضه مردم فلسطين با دو ويژگى اسلامى بودن و مردمى بودن پاسخ مناسبى به طرح هاى استعمارى ناسيوناليستى و شكست تز قوميت عرب و ملى گرايى و بازگشت به خويشتن و ايجاد موج بيدارى اسلامى در همه كشورهاى اسلامى و دنياى عرب است.
حضرت امام ملت مسلمان فلسطين را صاحبان حقى مى داند كه حقوق آنها توسط صهيونيست هاى مهاجر غصب شده است و با اين نگاه است كه مشروعيت رژيم صهيونيستى را زير سوال مى برد و حمايت از مردم فلسطين را مجاز و شرعى مى شمرند. و حتى در پاسخ به استفتائى كه در مهر سال 47 از ايشان مى شود پرداخت وجوهات شرعى مانند زكوه و صدقات را به مجاهدان فلسطينى مجاز مى شمارند.
حضرت امام با الهام از تفكر سياسى شيعى است كه در 46/3/18 فتواى تحريم رابطه با اسرائيل را صادر مى نمايند و در اوايل پيروزى انقلاب اسلامى نيز در مصاحبه با خبرنگار آلمانى اشپيگل مى فرمايند:
((ما كليه روابطمان را با اسرائيل قطع خواهيم كرد چرا كه هيچ حقى براى موجوديت اسرائيل قائل نيستيم))
در تفكر شيعى امام سكوت در برابر ظلم و جنايات رژيم صهيونيستى جايز نيست .
امام مى فرمايند:
((امروز قبله اول مسلمين بدست اسرائيل اين غده سرطانى خاورميانه افتاده است, امروز برادران فلسطينى و لبنانى عزيز ما را با تمام قدرت مى كوبد و به خاك و خون مى كشد. امروز اسرائيل با تمام وسايل شيطانى تفرقه افكنى مى كند. بر هر مسلمانى لازم است كه خود را عليه اسرائيل مجهز كند.))(6)
از ديدگاه امام دفاع از قدس جزء جوهره انديشه و اعتقادات اسلامى بويژه شيعى است. از نظرگاه امام تفكر اسلامى و اعتقادى با مصالح ملى در تعارض نيست چرا كه هويت اسلامى و اعتقادى جوهر و جان مايه هويت ملى ما را تشكيل مى دهد و مايه قوام و عزت و سربلندى مليت ماست و اين دو تفكيك ناپذيرند.
و بدين جهت امام دفاع از قدس را نه تنها در تعارض با منافع ملى نمى دانند بلكه مى فرمايند:
((مسإله قدس يك مسإله شخصى نيست و يك مسإله مخصوص به يك كشور و يك مسإله مخصوص به مسلمين جهان در عصر حاضر نيست, بلكه حادثه اى است براى موحدين جهان و مومنان اعصار گذشته و حال و آينده. از روزى كه مسجدالاقصى پى ريزى شده تا آنگاه كه اين سياره در نظام هستى در گردش است.))(7)
حضرت امام گسترش روحيه جهاد و شهادت طلبى جوانان فلسطينى و قراردادن بدن هاى برهنه خويش را در برابر سلاح هاى مرگبار, ناشى از انديشه قومى و عربى و وطن گرايى نمى داند بلكه آنرا تجلى اسلام و فرياد الله اكبرهايى مى داند كه در انقلاب اسلامى ايران تجربه شده و موجب اخراج شاه گرديده است. فلذا مى فرمايند:
((مسإله قدس يك پديده تصادفى نيست. آيا دنيا تصور مى كند كه اين حماسه را چه كسانى سروده اند و هم اكنون مردم فلسطين به چه آرمانى تكيه كرده اند كه بى محابا و با دست خالى در برابر حملات وحشيانه صهيونيست ها مقاومت مى كنند؟ آيا تنها آواى وطن گرايى است كه از وجود آنان دنيايى از صلابت آفريده است؟ آيا از درخت سياست بازان خود فروخته است كه بر دامن فلسطينيان ميوه استقامت و زيتون نور و اميد مى ريزد؟… شكى نيست كه اين آواى الله اكبر است, اين همان فرياد ملت ماست كه در ايران شاه را و در بيت المقدس غاصبين را به نوميدى كشاند.))(8)
روحيه شهادت طلبى جوانان فلسطينى كه ناشى از انديشه ناب اسلامى است بزرگترين حربه ايست كه خواب راحت را از سردمداران صهيونيستى ربوده است به نحوى كه وقتى از اسحاق رابين در مصاحبه تلويزيونى سوال مى شود كه چرا كار را يكسره نمى كنيد مى گويد:
((نهايت كارى كه مى توانيم انجام دهيم اين است كه آنها را بكشيم ولى اينها براى كشته شدن از يكديگر سبقت مى گيرند و باكى ندارند.))(9)
از نظر امام هر چه با موازين شرعى همسو باشد با منافع ملى ما نيز سازگارى دارد و هرچه با موازين شرعى در تغاير باشد با منافع ملى ما نيز در تضاد خواهد بود.
بدين جهت است كه دفاع از فلسطين يكى از وظايف شرعى و آرمانى و انسانى ما و جزء آرمانهاى انقلاب اسلامى بشمار مى رود. امام هرگونه اهمال و سستى را در مبارزه با تجاوزات صهيونيست ها جايز نمى شمارند و مى فرمايند:
((اسرائيل از نظر اسلام و مسلمين و تمام موازين بين المللى غاصب و متجاوز است و ما كمترين اهمال و سستى را در پايان دادن به تجاوزات او جايز نمى دانيم. ))(10)
آنهايى كه در همايش گفته اند منافع ملى ما تاكنون در خصوص فلسطين بخاطر نگاه ايدئولژيك ما به اين مسإله دچار ضرر شده است.
از تإثير انقلاب اسلامى بر گسترش و تعميق مبارزات اسلامى در جهان بى خبرند و نمى دانند كه آرمانهاى ايدئولژيك انقلاب اسلامى چه غوغايى در جان و انديشه حق گرايان و مظلومان تحت ستم بوجود آورده و چه رعب و وحشت و دلهره اى را بر اندام سلطه گران و متجاوزان و غاصبان ظالم وارد ساخته است.
ايجاد موج بيدارگرى اسلامى و استمدادطلبى و رهايى از ظلم و ستم و بازگشت به خويشتن كه در آرمانهاى انقلاب اسلامى متجلى شده است پيامى درون منطقه اى نبود كه مخصوص ملت انقلابى ايران باشد. بلكه اين پيام توانست با سرعت مرزهاى ايران را درنوردد و در قلوب و انديشه همه آزاديخواهان جهان جاى گيرد. و جهان را با يك بيدارگرى بين المللى روبرو سازد به نحوى كه دشمنان را نيز به اقرار وادار كرد.
اسحاق رابين نخست وزير گذشته صهيونيستى در مورد نفوذ انقلاب اسلامى ايران چنين اعتراف مى كند :
خاورميانه اكنون با موج خاصى از يك بيدارگرى اسلامى روبروست. من اين جنبش را خمينيسم بدون خمينى مى نامم اين جنبش در بسيارى از كشورهاى عربى و حتى كل جهان اسلام بصورت موثرى عمل مى كند.
او ادامه مى دهد كه:
ميان خمينيسم و آرمان ملى يك جنبش اسلامى تند رو و در يك كشور اسلامى هيچ تناقضى وجود ندارد, يك تبعه مصرى, الجزايرى, فلسطينى, اردنى, لبنانى بين وفادارى به مليت خود و پيروى از خمينيسم هيچ تضادى نمى بينيد.
او گويد: ( خمينيسم بصورت يك جنبش قدرتمند و فراگير در سراسر جهان اسلام وجود دارد)
آرى: انقلاب اسلامى با طرح شعارها و آرمانهاى الهى و فطرى خويش, فضاى فرهنگى سياسى معنوى بين المللى را متإثر ساخته است. انقلاب اسلامى با حمايت از فلسطين و قدس عزيز و طرح آرمانهاى الهى و اسلامى, خيزش ملت هاى عربى و مسلمانان را به صحنه هماوردى با دشمن صهيونيستى كشانده است. مقاومت اسلامى در لبنان و انتفاضه فلسطين نشانه هاى روشنى از بيدارى اسلامى است كه الهام گرفته از انقلاب اسلامى و رهنمودهاى رهبر فرزانه انقلاب اسلامى است.
معظم له وضعيت بيدارگرى مسلمانان فلسطين را تمجيد نموده و مسلمانان را براى كمك به رهايى ملت فلسطين ترغيب مى نمايند و مى فرمايند:
((حوادث اخير نشان دهنده ايمان و بيدارى نسل جوان فلسطين و ادامه حركت انتفاضه و مبارزه اى است كه با تهديد و گلوله فروكش نخواهدكرد… اين حركت, حركت يك نسل است كه هيچگاه متوقف نخواهد شد و پيروزى در نهايت متعلق به ملت فلسطين است… دولت هاى اسلامى امروز در مقابل تجربه عظيمى قرار گرفته اند و همه بايد با اعلام مواضع و از راه هاى گوناگون به ملت فلسطين كمك نمايند و يقينا دولت هايى كه در اعلام موضع و كمك به مردم فلسطين كوتاهى كنند به ضرر خود عمل كرده اند… امروز درحالى كه انتفاضه و حركت ملت فلسطين هر روز قوىتر و گسترده تر از گذشته مى شود رژيم صهيونيستى و دولت آمريكا به عنوان حامى اصلى اين رژيم بر خلاف ظواهر از درون رو به ضعف و اضمحلال و پوسيده است… ملت فلسطينى براى مقابله با اين توطئه بايد همواره به آينده اميدوار باشند و به فضل پروردگار امروز فضاى فلسطين بسيار پرشورتر از گذشته است و دشمن صهيونيستى در انفعال قرار گرفته است…
نقشه هاى تصنعى بسيارى در طول تاريخ ايجاد شد كه سرانجام از بين رفتند و سرزمين فلسطين و اين پيكره جداشده نيز در نهايت به عالم اسلام و صاحبان اصلى آن باز خواهد گشت.))(11)
انقلاب اسلامى با پيروزى خون بر شمشير دورنماى راه جديد در مبارزات ملت هاى منطقه را ترسيم كرد و اين الگو در لبنان و فلسطين تكرار شد كه پيروزى مقاومت در لبنان و استمداد و گسترش انتفاضه در فلسطين يكى از دستاوردهاى آن است.
حضرت امام ديده بانى تيزبين و نكته سنج و سياستمدار حكيمى بودند كه در طول مبارزات خود از منظرى بالا نظريه ها و تئوريهاى مختلف را رصد مى كردند و هرگاه با زمزمه هاى سازشكارانه برخورد مى كردند زنگ هشيارى وبيدارى را به صدا درمىآوردند و آنرا خنثى مى نمودند. امام در مورد سرود نغمه هاى سازشكارانه هشدار مى دادند كه:
((همه دست به دست هم دادند كه نگذارند ملت فلسطين اين راهى را كه الآن پيش گرفته باقى باشد يا بصورت دلسوزى براى فلسطين كه حيف! فلسطين دارد چه مى شود. خوب است كه قدرى مثلا مماشات كنند تا كار درست بشود همه اينها براى اين است كه نگذارند اين فلسطين به اين كار كه دست زده است كار را پيش ببرد مى خواهند ساكتش كنند. دوباره پايمالش كنند.))(12)
دفاع از حق طلبان عالم در قانون اساسى
آنهايى كه به قانون اساسى اعتقاد دارند و قانون اساسى را ميثاق ملى مى دانند خوبست با مراجعه به متن قانون اساسى در اصول و سياستهاى خارجى نظام اسلامى نيك بينديشند و ببينند كه بر اساس اصل 152 (سياست خارجى ايران براساس نفى هرگونه سلطه جوئى و سلطه پذيرى و دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهد در برابر قدرتهاى سلطه گر است) وظيفه ملت ما دفاع از مسلمانان مظلوم ستمديده است.
و براساس اصل 154 قانون اساسى ((سعادت انسان در كل جامعه بشرى ر اآرمان خود مى داند و استقلال و آزادى و حكومت حق و عدل را حق همه مردم جهان مى شناسد بنابراين در عين خوددارى كامل از هر گونه دخالت در امور داخلى ملت هاى ديگر از مبارزه حق طلبانه مستضعفين در برابر مستكبرين در هر نقطه اى از جهان حمايت مى كند)) وظيفه ما دفاع از مبارزه حق طلبانه ملت ستمديده فلسطين است.
و بدين جهت معلوم مى شود پندار كسانى كه منافع ملى خويش را در راستاى رها كردن آرمان فلسطين و مصالحه با حكومت غاصب اسرائيل جستجو مى كنند پندارى خام و كودكانه است كه نه مبناى شرعى دارد و نه مبناى قانونى و نه مبناى انسانى چرا كه در سياست خارجى ايران منافع ملى و مصالح اسلامى در يكديگر آميخته شده اند و جداكردن منافع ملى از مصالح اسلامى ضربه بزرگ بر اعتبار جهانى و بين المللى نظام اسلامى است و بالطبع تلفيق و همسويى اين دو سياست موجب تقويت و تحكيم منزلت بين المللى ايران است و براى واقع بينى بيشتر به كشورهاى لائيك همسايه مانند تركيه بينديشند كه آيا ترجيح منافع ملى آنان بر مصالح اسلامى در ان كشور سودى به حال كشورشان داشت يا اينكه با اعمال و قبول اين سياست خائنانه و ذليلانه كشور خود را به پايگاه آمريكائيان تبديل كرده و دولتشان نيز هم پيمان حقير اسرائيليان گشته است. فاعتبروا يا اولى الابصار
پى نوشت ها:
1 . اصول كافى, جلد 2, ص 164.
2 . پيام امام براى پشتيبانى از فلسطين ـ صحيفه نور جلد 2 صفحه 193.
3 . اصول كافى جلد 2 ص 163.
4 . تبيان, دفتر چهارم ص 150.
5 . به نقل از روزنامه همشهرى شماره 45ـ 19/11/71.
6 . تبيان, ص 113.
7 . همان, ص 124.
8 . فرياد برائت صحيفه, جلد 20, ص 233.
9 . به نقل از سيدحسن نصرالله.
10 . تبيان ص 101.
11 . در ديدار با مسوولان حماس 10 / 7 / 79.
12 . تبيان, دفتر چهارم ص 92.
جامعيت و كمال قرآن
جامعيت و كمال قرآن
قسمت دوم
حجه الاسلام والمسلمين دكتر نقى پورفر
اشاره:
در مقال پيش تحت عنوان جامعيت و كمال قرآن به معيارهاى جامعيت از جمله توجه به تمام ابعاد وجودى انسان اشاره شد. هم چنين برشمرديم كه انسان در بعد مادى چه نيازهايى دارد و در بعد معنوى چه نيازهايى. و در اين مقوله به توجه قرآن كريم به ارتباط منطقى بين نيازها و پرداختن به راههاى منطقى و عملى در تإمين اين نيازها اشارت رفت.
اينك در ادامه به ترتب و مراحل تحقق دين مى پردازيم.
ما چه كرده ايم؟
اگر بخواهيم نسلى و فردى اصلاح شود, بايد پدر و خصوصا مادر آن نسل و آن فرد, قبل از انعقاد جنين و در زمان حمل در معرض آموزش باشد. خود كودك هم از دوسالگى مى تواند تحت آموزش هاى قرآنى قرار گيرد. قرآن كتاب جان است و آموزش محورى كودك بايد بر مبناى قرآن باشد.
اگر افراد از سنين كودكى در معرض آموزش هاى قرآنى باشند, قرآن در جان آنها جذب مى شود و در سنين بلوغ, اعجوبه هاى قرآنى متولد مى شوند.
سن بلوغ, سن تولد انسانيت است يعنى فرد از حالت غريزى صرف خارج مى شود. سن بلوغ, تجلى آدميت است و به اين معناست كه انسان مى تواند به حضور خدا شرفياب شود.
((سيدبن طاووس)) به اين مناسبت كه بالغ شده و خدا او را به حضور پذيرفته بود, جشن تكليف گرفت! متإسفانه جشن تكليف هايى كه امروزه در كشور ما برگزار مى شود, عمق لازم را ندارد. اگر از نوجوانان شركت كننده در اين مراسم بپرسيم كه ((آيا شما به اين نكته كه قرآن كتاب خداست علم داريد؟)) نمى توانند جواب بدهند. گاهى معلم آنها هم نمى تواند پاسخ دهد!
در اين حال آيا توقع داريم كه اين افراد در مقابل تهاجم فرهنگى مصونيت داشته باشند؟!
به همين دليل است كه تا مسائلى مانند ماهواره و اينترنت و … مطرح مى شود, به مشكل برمى خوريم.
در حالى كه قرآن خود كه كتاب نجات است, اهرم مصونيت را نيز ارائه كرده است. ليكن ما آموزش ها را بر مبناى قرآن طراحى نكرده ايم. براى حل اين معضل, بايد مبناى كار آموزش و پرورش در سنين قبل از بلوغ, قرآن باشد و آشنايى تمام عيار كودك با قرآن (صوت و لحن, تجويد, روانخوانى, روخوانى, موسيقى قرآن) صورت گيرد. اگر جان كودك با موسيقى قرآن انس بگيرد, به هيچ وجه موسيقى فاسد را نمى پذيرد.
در اين صورت است كه مصونيت حاصل مى شود و در نتيجه, كارهاى آتى و مسئوليت هاى آينده در قبال او ساده تر خواهد بود و بسيارى از مشكلات و گرفتاريها حل خواهد شد.
در اولين مرحله, كودك بايد با موسيقى قرآن و دعا به عنوان نواهاى ملكوتى آشنا شود و جان او تغذيه گردد زيرا موسيقى قرآن, مبناى فهم قرآن است. بعد از آن با كلمات و موضوعات قرآن آشنا مى شود و به تدريج پيش مى رود.
اينكه موضوعات قرآن براى تربيت چگونه انتخاب شود, سوالى است كه پاسخ آن در خود قرآن آمده است. حجم آيات الهى در قرآن, دو محور را به عنوان محتواى اصولى تربيت, معين مى كند. اين دو محور كه حجم عظيمى از آيات را به خود اختصاص داده است, يكى قصص قرآن و ديگرى مبحث آخرت است. يعنى ((تجربه گذشته)) و ((وضعيت آينده))! (وضع موجود و وضع مطلوب)
بيش از نيمى از آيات قرآن در مورد قصه هاى قرآن و آخرت است! در كليه موضوعات مربوط به آخرت يعنى مرگ, برزخ, قيامت, بهشت و جهنم, بيش از يكهزار و پانصد آيه آمده است و تعداد آيات مشتمل بر قصه هاى قرآن هم بيش از هزار و پانصد آيه است.
اين حجم نشان دهنده دو مقوله اساسى براى آموزش است كه بر اساسCase Study و مورد كاوى است و محتواى آموزش از ((موردها)) استخراج مى شود.
بررسى وضعيت گذشته بشر و آينده اى كه در پيش دارد, تكليف انسان را در زمان حال, معين مى كند و او را براى اطاعت از امر پروردگار مصمم مى نمايد.
((قصص قرآن)) و ((آخرت)) دو موضوع است كه اگر درست تبيين شود, بنيان تدين بر آنها استوار مى شود.
تمام موضوعات و مسائل مبتلا به بشر به صورت عينى و عملى در اين دو مبحث متجلى است, و مى تواند در تعيين مواد آموزشى براى آموزش و پرورش مورد استفاده واقع شود.
اين موضوعات, تجربياتى از زندگى گذشته و وضعيت آينده بشر است كه خداوند در اختيار ما گذاشته است.
اطلاعاتى كه خداوند به ما مى دهد, قطعى است. تحليل هايى هم كه بر آنها ارائه مى كند, مسلم و قطعى است. خداوند وقتى تحليل مى كند, ظاهر و باطن قضيه را با هم مى بيند. تجارب گذشته, سرمايه اى است كه دست بشر به آنها نمى رسد.
وضعيت پس از مرگ هم از دسترس بشر خارج است پس اينها مقولات فوق عقلانى و سرمايه بسيار گرانقيمتى است كه توسط خداوند در اختيار بشر قرار گرفته است. اگر دنيا بخواهد انسان را فريب دهد, يا شرايط براى زندگى او مشكل باشد, با استفاده از تجربه گذشتگان و نگاهى به آينده, وضعيت خود را درك مى كند و راه براى ادامه حركت او هموار خواهد شد و انسان هميشه شاد و اميدوار خواهدبود.
نكته ديگر اين است كه از هر صنفى در قصص قرآن, الگو ارائه شده است. از فقير و بيچاره گرفته تا فرعون و ملكه و امپراتور زمان و اين الگوها يا در خط ولايت است يا در خط ضلالت.
براى آخرت هم به همين گونه است, از وضعيت طبقات مختلف در آخرت خبر داده است. خداوند در قرآن, گذشته و آينده را با هم ديده است و اين معنى (بررسى ويژگيهاى قصص و مباحث آخرت) از عوامل درك خدائى بودن قرآن است.
با مطالعه قرآن درمى يابيم كه گذشته و آينده براى قائل معنى ندارد. گاهى از اول خلقت مى گويد, گاهى از آخر خلقت و كليه اطلاعات او دقيق است.
اين اطلاعات و تحليل ها سرمايه اى است كه در حوزه علمى و معرفتى, بالاترين ارزش را دارد. در واقع قيمت آن را نمى توان تعيين كرد. اينها گنجينه هاى عظيم معرفتى است چرا كه سرنوشت بشر را در سطح معلومات و مقتضاى معرفتى ما بيان كرده است. اينها بهترين آموزش براى انسان, قبل از بلوغ و بعد از آن در تمام زندگى است.
اگر بخواهيم براى كودك,اثبات كنيم كه قرآن كتاب خداست, بايد ساير كتب مثل تورات و انجيل را هم به او معرفى كنيم و بعد تضادها و مشكلات آنها را براى او تبيين كنيم. همچنين بايد دلايل خدايى بودن قرآن را به او بگوئيم و اگر اينگونه عمل كنيم, او خواهد فهميد. اگر ما به اين روش عمل كنيم, مجتهدهاى پانزده ـ شانزده ساله خواهيم داشت و لشكر عظيم مجتهدهاى قرآنى پيدا خواهد شد.
ما الان بيست ميليون دانشآموز داريم و اگر به يك درصد آنها, اينگونه آموزش داده شود, دويست هزار نفر خواهد بود.
پدر دكتر محمدحسين طباطبايى كه در كار تربيت حافظان قرآن است, در عرض دو سال, يكصد و ده نفر كودك را حافظ كل قرآن كرده اند! اين معجزه است. البته حفظ قرآن هدف نيست! فهم قرآن هدف است اما متإسفانه امروز, قرآن معطل و مهجور مانده است ((يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا))(1)
بايد جامعيت قرآن مورد توجه و استفاده قرار گيرد. زيرا در ساير اديان, در كتابهاى دينى آنان هم كلمات و نكاتى از همان كتابهاى آسمانى تحريف نشده وجود دارد! و به قول علامه طباطبائى در ((اوپانيشاد)) كه كتاب بت پرستان است هم متنى شبيه به سوره توحيد پيدا مى شود! ولى آنچه اهميت سرنوشت ساز دارد اين است كه بايد جامعيت مد نظر باشد.
بعضى از اين بى دقتى ها ممكن است باعث شود كه بستر مساعدى براى بروز پلوراليسم(2) فراهم شود. بخشها و اجزإ ناقص و از هم گسسته اى كه ما مطرح مى كنيم, كم و بيش در نصارى هم پيدا مى شود! پس فرق ما و آنها چيست؟
از طرف ديگر گاهى اوقات اعمال و رفتار ناقص ما به نام قرآن تمام مى شود. و اينگونه القإ مى شود كه رفتار ما آينه تمام نماى قرآن است و نتيجه مى گيرند كه قرآن با تورات فرقى ندارد! و به اين ترتيب ضعف هاى ما راه فتنه و شيطنت را باز كرده است.
شيطان قوى نيست بلكه اين ما هستيم كه ضعيفيم ((ان كيد الشيطان كان ضعيفا))(3)
وقتى بدن سالم باشد, ميكروب نمى تواند در آن نفوذ كند ولى وقتى پوست بدن زخمى شد, ميكروب بر آن مى نشيند. ما هم اگر قوى باشيم, شيطان نمى تواند نفوذ كند. ولى متإسفانه ما اين بدن زخمى را علاج نمى كنيم و از اين جهت براى نفوذ فتنه مستعد است.
قرآن در اين باره اشاره مى كند كه شما دشمنان زيادى در بين مشركين و اهل كتاب داريد كه همواره عليه شما فتنه انگيزى مى كنند و درصدد آزار و صدمه زدن به شما مى باشند اما اگر تقوى و صبر داشته باشيد, اذيت و آزار آنان بسيار جزئى و بى اثر خواهد بود.(4)
اما اگر صبر و تقوى نداشته باشيم, در مقابل مكايد شياطين ضعيف خواهيم بود و كار بسيار دشوار مى شود و با مشكلات فراوانى روبرو خواهيم شد.
اگر امام راحل(ره) مى فرمايد: آمريكا هيچ غلطى نمى تواند بكند, اين حكم مطلق نيست.
اين بيان حضرت امام برگرفته از قرآن است چرا كه قرآن مى فرمايد: ((يا ايها الذين آمنوا عليكم انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم))(5)
يعنى اگر شما به حال خودتان رسيدگى كرديد و مراقب خودتان بوديد و بر اساس قرآن هدايت يافتيد, آن وقت آمريكا هيچ غلطى نمى تواند بكند! يعنى قبل از شعار مرگ بر آمريكا بايد شعار ((مرگ بر تجمل گرايى, دنياپرستى, عدم رسيدگى به حال فقرا, عدم رسيدگى به احوال جوانان)) سرداد. در حالى كه در عمل چنين نيست و كمتر كسى به جوانها و مشكلات آنان توجه مى كند.
برخى از جوانهاى ما به خاطر عدم تدبير به مشكلاتى مانند فحشا و اعتياد دچار شده اند.
آيا اين وضع روحى و جسمى جوانان شايسته مقام خليفه اللهى آنهاست؟
متإسفانه يكى از رويه هايى كه براى اصلاح امر نوجوانان و جوانان رايج است اين است كه بدون ارائه يك روش تربيتى صحيح, در صورت تخلف و بروز بى تربيتى از سوى آنها, آنها را تنبيه مى كنيم!
از اول به فكر ادب و تربيت كودك و نوجوان نيستيم; او را به حال خود رها مى كنيم تا بى تربيت بار بيايد و بعد او را بدليل همين بى تربيتى شلاق مى زنيم؟! آيا اين كار منطقى است؟
قبل از انقلاب متدينين از غير متدينين كاملا جدا بودند و اگر فردى پيچ راديو و تلويزيون خود را مى بست و دل به مسجد و هيئت و كارهاى مذهبى مى سپرد, تا حدود زيادى از خطرات مصون بود. افراد مذهبى هم از هر قشرى كه بودند (كاسب, كارگر, دانشجو, معلم, طلبه و …) خود را موظف مى دانستند كه از مفاسد دورى كنند و خود را مصون بدارند.
اما امروز چنين نيست! جامعه حالتى از تواكل (بيكديگر واگذار كردن امور و سلب مسئوليت از خويش) دارد, همه از همديگر انتقاد مى كنند و مسئوليت را گردن ديگرى مى اندازند! اگر بخواهيم جامعه از مشكلات و آفات مصون باشد, بايد از خودمان شروع كنيم.
مثلا در قلمرو مديريت قدم اول اين است كه هر مديرى از خود و زيرمجموعه خودش شروع كند. اگر غيرت الهى خود را به كار انداختيم و به تكليف شرعى خود عمل كرديم و به ديگران هم تذكر داديم, مدد ربانى و عنايت خداوند هم به ما كمك مى كند و اوضاع سامان مى يابد.
در زمينه نسل جوان هم, همانطور كه قبلا گفته شد, بايد قبل از انعقاد نطفه و از آموزشهاى پدر و مادر شروع كرد و بعد از آن در سنين كودكى و تحصيلات آموزش و پرورش افراد را با كتاب خدا آشنا ساخت.
متإسفانه الان بعضى از مباحث درسى دانشآموزان نه تنها هيچ مشكلى از آنها را حل نمى كند بلكه باعث اتلاف وقت آنهاست. بايد مطالبى به جوانان آموزش داده شود كه در اعتقاد و اخلاق آنها اثر قطعى دارد. در اين زمينه پيشنهاد مى شود به صورت يك مدل آزمايشى, گروهى از دانشآموزان (حدود پانصد نفر) تحت آموزشهاى مبتنى بر قرآن قرار گيرند. اين طرح به عنوان يك فرضيه علمى و منطقى قابل اعتناست و بايد مورد توجه مسئولين آموزش و پرورش قرار گيرد و اگر جواب داد, به سرعت نظام آموزشى جامعه بر اساس آن اصلاح شود.
يك ركن اصلى آموزش, بحث خلاقيت و قدرت تفكر است. قرآن به ما مى گويد كه اساس تفكر شما بايد اصلاح شود ((قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنى و فردى ثم تتفكروا))(6)
قرآن كتاب خلاقيت است و مى خواهد كه انسان را عاقل, متفكر و خلاق بار بياورد.
حتى قرآن تعريف كرده است كه اين موجود خلاق چگونه شكل مى گيرد و مراحل و محتواى آموزشى او كدام است؟
علاوه بر اين, از عقل بشرى و روانشناسى شخصيت نيز مى توان كمك گرفت و بدين ترتيب وحى و عقل را در خدمت آموزش انسان قرار داد.
مراحل تحقق دين:
نكته مهم ديگرى كه در زمينه اجراى احكام قرآن بايد مورد توجه قرار گيرد, مرحله بندى تحقق دين است.
مرحله اول در اين زمينه, اعتقادات, اخلاق و احكام انسانى است كه در قرآن كريم بيشتر آيات مكى به اين نكات اشاره دارد.
به طور مثال اگر به ده فرمانى كه در سوره انعام فهرست شده است توجه كنيم, مى بينيم كه اين فرمانها همان ده فرمانى است كه از اول خلقت مطرح بوده و مخصوص يك دين نيست بلكه جزء مشتركات كليه اديان الهى است.
اين ده مورد در آيات 151 تا 153 سوره انعام مطرح شده است و عبارت است از: ((توحيد, احسان به پدر و مادر, عدم قتل فرزند, عدم فحشا, عدم آدمكشى, عدم ظلم به يتيم, وفاى به عهد, عدم گرانفروشى, عدم قضاوت به ظلم (يا قضاوت به عدل) و حفظ وحدت)) تمام اين موضوعات, شامل احكام انسانى و مباحث عقلانى است و عقل بشر آنها را مى فهمد.
لذا اسلام در آغاز راه اين مسائل را ترويج مى كند و آنها را بسترى براى ((احكام))ى كه بيشتر آن مباحث فوق عقلانى است, قرار مى دهد.
مثلا نماز به عنوان يكى از احكام اسلامى و يكى از فروع دين, يك مقوله فوق عقلانى است. نماز يكى از معجزات اسلام است. نماز مركبى است كه انسان را تا ملكوت اعلى بالا مى برد و جالب اين كه در همين يك حكم, بالغ بر چهار هزار حد و حكم شرعى وجود دارد!
نماز مقوله اى است كه عقل بشر و حتى عقل پيامبر ـ كه عقل كل است ـ به آن نمى رسد. به همين دليل خداوند مى فرمايد: ((علمكم مالم تكونوا تعلمون))(7) به شما چيزى ياد داد كه نمى دانستيد!
يعنى پيامبر(ص) ابتدا مباحث عقلانى و اخلاقى را از جانب خدا مطرح كرد و سپس به سراغ مباحث فوق عقلانى و تعبدى رفت.
اين نكته, يك آموزش بسيار مهم براى ماست كه اگر امروز هم بخواهيم دين خدا را مطرح كنيم, در درجه اول بايد سراغ مشتركات و مباحث عقلانى برويم, همان نكاتى كه پيامبر(ص) و قرآن در مراحل اوليه بعثت و در مكه مطرح فرمودند.
اگر ما در قدم اول سراغ مسائلى مانند حجاب و قصاص و احكام بانوان و … برويم, مخاطب ما كه از اسلام شناختى ندارد, وحشت مى كند. از آن طرف دشمن هم آنها را تحريك مى كند و در نتيجه فرصت براى معرفى اسلام به صورت واقعى از دست مى رود. پس ((مرحله بندى)) يك نكته اصولى و اساسى در تحقق دين است.
امام باقر(ع) هم با اشاره به فرمانهاى اساسى ارائه شده در قرآن, استشهاد مى كند و مى فرمايد اين آيات وعده و وعيد دارد اما احكام ندارد.(8)
ما هم در جامعه خودمان بايد اين ترتب را در نظر بگيريم و بر اساس آن عمل كنيم. در حالى كه متإسفانه ديده مى شود كه در اين مسائل, بى دقتى صورت مى گيرد.
خداوند در اين زمينه راه را به ما نشان داده است و فرموده: ((لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه))(9) پيامبر الگوى كامل ماست. بايد اداره كردن مملكت را از او بياموزيم و عمل كنيم.
شيوه هاى حكومتى پيامبر, مشتمل بر عاليترين تدبيرها بود چرا كه مستقيما از طرف خداوند سبحان به ايشان نازل مى شد. پس وقتى پيامبر ترتب احكام را رعايت مى كند, ما به طريق اولى بايد رعايت كنيم.
اگر خداوند مى خواست كه از اول بعثت نماز را واجب كند, به پيامبر(ص) مى فرمود و او هم اعلام مى كرد. ولى خدا اين كار را نكرد؟ چرا؟
اگر به نظر مى رسد كه در جامعه امروز ما, برخى افراد حكم حجاب را نمى فهمند يا نمى پذيرند و آنرا پس مى زنند بايد دلايل آن را بررسى كنيم.
اگر پيامبر الگوى ماست ـ كه هست ـ بايد ترتيب و روش اجرايى پيامبر را بررسى كنيم, بياموزيم و بكار ببنديم.
پيامبر(ص), فرهنگ انفاق را ترويج كرد, با باندهاى فحشا از همان ابتداى حكومت, به جد مبارزه كرد, جامعه را تحت آموزش اخلاقى قرار داد, احكام مربوط به محرم و نامحرم و ارتباطات را در خانه و كوچه و بازار بيان كرد, بسيج ازدواج به راه انداخت و پس از آن آيات غلاظ و شداد و برخورد با متخلفان را به مردم عرضه كرد. يعنى اگر كسى بعد از آن همه آموزش و زمينه سازى و مساعدت, مرتكب فحشا مى شد, شلاق مى خورد! قرآن هم تإكيد مى كند كه در اين صورت, هيچگونه رحم و رإفتى در قبال متخلفان از خود نشان ندهيد.
((و لا تإخذكم بهما رإفه فى دين الله))(10)
در صحنه مجازات متخلفان, بايد مردم و مومنين جمع شوند و در اجراى مجازات هم جاى هيچ رحمى نيست چرا كه فرد مرتكب فحشا, هيچ بهانه اى نداشته است, بجز هوسبازى و كسى كه با وجود شرايط رفع نياز و به خاطر هوسبازى مرتكب فحشا شود, مستحق مجازات است.
قرآن كريم, به همه زنهاى مسلمان دستور حجاب مى دهد ((وليضربن بخمرهن على جيوبهن))(11)
يعنى سرپوش و روسرى خود را بر روى گريبان و سينه خود بيندازد ولى براى زنهاى متدينه و متشخصه دستور حجاب برتر و كامل مى دهد.
((يا ايها النبى قل لازواجك و بناتك و نسإ المومنين يدنين عليهن من جلابيبهن))(12)
((جلباب)) لباسى است كه نه تنها سر و سينه را مى پوشاند بلكه انتهاى آن از زانو هم پائين تر است يعنى اين آيه سند ((چادر)) است!
و كسانى كه مى خواهند حجاب كامل و برتر داشته باشند و رعايت ((تدين)) و ((تشخص)) را بنمايند, بايد به اين لباس درآيند.
((ذلك ادنى ان يعرفن فلا يوذين))(13) اين حجاب بيانگر شخصيت آنهاست و دليل اعتقاد و التزام آنها به حجاب و عفت است و از اين رو كمتر مورد توجه و افكار سوء اراذل و اوباش قرار مى گيرند.
خداوند سبحان مى خواهد از طريق رعايت حجاب كامل توسط بانوان, حجت بر مردم تمام شود و بهانه اى براى چشم چرانى و هوسرانى باقى نماند لذا در ادامه مى فرمايد:
((لئن لن ينته المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدينه لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قليلا ملعونين اينما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتيلا))(14)
اين آيات دستور اكيد براى برخورد بسيار سخت و شديد با كسانى است كه مزاحم نواميس مردم مى شوند.
ما هم اگر مانند پيامبر(ص) عمل مى كرديم, مسائل را درست تبيين مى كرديم و راه براى ازدواج جوانان هموار بود, بهانه اى براى هوسبازان وجود نداشت و در آن صورت مى شد با متخلفين به شدت برخورد كرد.
الان در جامعه ما وضع برعكس است. برخى از فضاهاى جامعه براى حضور زنان مشكل ساز است به نحوى كه برخى از متدينين جرإت نمى كنند ناموس خود را از منزل خارج كنند و از طرفى آنقدر موانع سر راه جوانان و ازدواج آنان وجود دارد كه نمى توان از آن چشم پوشى كرد. بدين ترتيب برخورد شديد و كامل با متخلفان نيز قدرى بازتاب منفى خواهد داشت.
در صورتى كه اگر ترتب در اجراى احكام رعايت مى شد و از ابتدا بستر فرهنگى كار را فراهم مى كرديم و براى حل مشكلات جوانان و تسهيل ازدواج آنان بسيج مى شديم, امروز مى توانستيم با متخلفين هوسباز به شدت برخورد كنيم و از هياهو و شيطنت كسى هم نمى ترسيديم.
((ان تصبروا و تتقوا لا يضركم كيدهم شيئا))(15)
وقتى جامعه نسبت به كارهاى ما توجيه باشد و خصوصا جوانان دليل اقدامات تربيتى نظام را بدانند, مشكلات بسيار كمتر خواهد بود.
اگر امروز از جوانان پرسيده شود كه ((نظرتان در مورد اجراى حكم شلاق براى مجرمين منكراتى و اخلاقى چيست؟)) چه حسى دارد؟
وقتى جوانى از يك طرف دلش به كسى بند است و مى خواهد ازدواج كند و از طرف ديگر مشكل اشتغال و مسكن و موانع بيشمارى سر راه ازدواج دارد, چه تكليفى دارد؟ آيا مجازات اسلامى برايش قابل قبول و توجيه است؟
ولى اگر مقدمات ازدواج فراهم شود. مشكلات اقتصادى و اشتغال جوانان حل شود به نحوى كه بتوانند به موقع اقدام به تشكيل خانواده كنند, در آن صورت است كه آحاد افراد جامعه, مجازات مرتكبين فساد و فحشا را انتظار دارند و اگر كسى مجازات شد, همه حمايت و تحسين مى كنند.
ما اگر خواهان پايگاه محكم براى اسلام هستيم, بايد به جوانان توجه كنيم چرا كه جوانان مركز ثقل اسلام هستند.
((فما آمن لموسى الا ذريه من قومه على خوف من فرعون و ملائه))(16)
حتى در زمان خوف و ترور فرعون , جوانها به حضرت موسى(ع) ايمان آوردند. امروز هم بسيارى از كشورها خصوصا كشورهاى پيشرفته, دنبال نيروهاى جوان هستند و ما با داشتن اين همه جوان برنامه مناسبى براى ساماندهى آنها و فعاليت هاى آنها نداريم و در اين ميان توجه به ترتب و مرحله بندى در اجراى احكام اسلام براى سامان دادن به امور جوانان بسيار موثر است, چرا كه مرحله بندى بر اساس اقتضائات است. يعنى در اجراى احكام الهى بايد ببينيم كه شرايط جامعه چه چيزى را اقتضا مى كند. در زمان پيامبر(ص) هم همينطور بود يعنى تا شرايط براى اجراى حكمى مهيا نبود, حكم ابلاغ نمى شد چرا كه احكام الهى, يك موضوع تئوريك نيست, براى عمل كردن است. از سوى ديگر, مطرح كردن مسئله اى كه نمى توان به آن عمل كرد, باعث وهن آن موضوع مى شود.
لذا بايد برنامه ريزى و زمان بندى كرد تا پس از انجام مقدمات, همه احكام الهى در زمان مقرر خود اجرا شوند.
همه قرآن بايد اجرا شود اما اين اجرا نيازمند توجه به اقتضائات هر جامعه و زمان بندى خـاص است.
در جامعه اى كه فحشا زياد است (و حتى شغل رسمى است!) در صورتى كه حكومت اسلامى برقرار شود, نمى توان همه را شلاق زد! بايد اول جلوى فحشا را گرفت و اين افراد را كه واقعا بيمارند, معالجه كرد, سپس به اجراى احكام پرداخت.
خداوند براى درمان بيمارى زنان بدكاره به پيامبر(ص) مى فرمايد: ((فامسكوهن فى البيوت))(17) آنها را در خانه نگهداريد نه زندان! يعنى محيط بازپرورى او بايد خانه باشد و طبعا در خانه, شوهر هم دارد.
از سوى ديگر مجرد ماندن در اسلام به شدت نكوهش و ازدواج بسيار تشويق و ترغيب شده است. ((من تزوج فقد احرز نصف دينه)) كسى كه ازدواج كند, نصف دين خود را حفظ كرده است.
لذا براى تحقق اين امر, بودجه فرهنگى بايد در دو بخش تخصيص يابد.
يكى ترويج و تسهيل ازدواج و ديگرى آموزش معارف قرآن و اين دو مقوله ارتباط مستقيمى با هم دارند.
اگر جوان در زمان مناسب و با شرايط آسان ازدواج كند, زمينه روحى و روانى او براى فهم معارف قرآن فراهم خواهد شد و متقابلا آموزش معارف قرآنى بر شكوفائى زندگى آنها تإثير سازنده خواهد داشت.
در زمينه تحقق و تسهيل ازدواج هم, اولا خود جوان مسئول است, بعد پدر و مادر او, بعد اقوام او, بعد هم محلى و همشهرى و نهايتا نظام جامعه.
اكنون شرايطى بر جامعه حاكم است كه جوانها مشكل دارند و از لحاظ شغل و مسائل مالى در مضيقه اند. لذا مراتب بعد, يعنى پدر و مادر و … و حكومت اسلامى بايد به تكليف شرعى خود در اين زمينه عمل كنند.
شايد بتوان گفت در اين زمينه دين را نيمه كاره تعريف كرده ايم. دليل اين نكته هم اين است كه مى بينيم تكليف هاى قرآنى, وسيع تر از رساله هاست.
مسائل اجتماعى اسلام بايد به صورت احكام اجرايى وارد رساله هاى عمليه شود و الا آخرت جامعه در معرض خطر قرار مى گيرد.ادامه دارد.
پى نوشت ها:
1-در آن روز (قيامت) رسول در پيشگاه خدا عرض مى كند: بارالها, امت من اين قرآن را بكلى متروك و رها كردند. قرآن كريم (فرقان30/)
2ـ تكثرگرايى
3ـ قرآن كريم (نسإ76/)
4ـ ((لتبلون فى اموالكم و انفسكم و لتسمعن من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و من الذين اشركوا اذى كثيرا و ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور)) محققا شما را بمال و جان آزمايش خواهند كرد و بر شما از زخم زبان آنها كه پيش از شما كتاب آسمانى به آنها نازل شد آزار بسيار خواهد رسيد و اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگار شويد (البته ظفر يابيد) كه ثبات و تقوى سبب نيرومندى و قوت اراده در كارهاست. قرآن كريم (آل عمران186/)
5ـ اى كسانى كه ايمان آورده ايد, شما مسئول خويشتنيد, اگر شما هدايت يافتيد گمراهى ديگران لطمه اى به شما نخواهد زد. قرآن كريم (مائده105/)
6ـ قرآن كريم (سبإ46/)
7ـ قرآن كريم (بقره239/)
8ـ اصول كافى ج ص
9ـ قرآن كريم (احزاب21/)
10ـ و هرگز درباره آنان در دين خدا رإفت و ترحم روامداريد. قرآن كريم (نور2/)
11ـ و سرپوش هاى خود را بر سينه هاشان بيندازند تا گردن و سينه پوشيده شود. قرآن كريم (نور31/)
12ـ اى پيامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مومنان بگو جلبابهايشان را بر خود بپوشند. قرآن كريم (احزاب59/)
13ـ اين پوشش براى اينكه ـ به پاكى ـ شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند, بهتر است. قرآن كريم (احزاب59/)
14ـ قرآن كريم (احزاب60/و61)
15ـ قرآن كريم (آل عمران120/)
16ـ قرآن كريم (يونس83/)
17ـ قرآن كريم (نسإ15/)
ياد ها و خاطره ها
يادها و خاطره ها
حجه الاسلام والمسلمين محمدحسن رحيميان
غارت كتابهاى امام و پيدا شدن آنها
مقارن با جشنهاى منحوس تاجگذارى در سال 1347, درحالى كه امام در نجف بودند يك بار ديگر, ماموران ساواك به خانه امام در قم يورش بردند و بخشى از كتابهاى امام را به غارت بردند تيمسار مقدم رئيس ساواك, نسخه هاى اصلى تإليفات امام را كه به خط خودشان بود جدا كرده و در جايى خاص نگهدارى مى كند! خوشبختانه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى, اين مجموعه پيدا مى شود و به امام باز مى گردد ولى در اين بين يك كتاب پيدا نمى شود و آن تعليقات امام بر فصوص الحكم بود. در سال 1362 يكى از طلاب حوزه علميه همدان از دستفروش دوره گردى كه مجلات كهنه و كتابهاى قديمى را براى فروش عرضه كرده بود, چند كتاب را به قيمت 50 تومان خريدارى مى كند كه يكى از آنها فصوص الحكم و ديگرى يك كتاب خطى بود بعد از چندى متوجه مى شود در حواشى كتاب فصوص در ذيل هر بخش از مطالبى كه نوشته شده است كلمات: السيد روح الله الخمينى تكرار شده است و ضمنا توجه پيدا مى كند كه اين نوشته ها چاپى نيست !
طلبه مزبور نمى تواند باور كند كه اين نوشته ها نسخه اصلى خط امام است و به طريق اولى براى او قابل تصور نبود كه اين نسخه منحصر به فرد و بسيار ارزشمند يكى از تإليفات امام است. كتابى كه شاگردان امام و دانشمندان علم عرفان سالها است, تشنه دسترسى به اين سرچشمه گوارا هستند.بااين حال كتابها را نزد آيه الله نورى همدانى كه در آن زمان نماينده امام و امام جمعه همدان بودند, مى برد و ايشان كه از شاگردان امام و از تإليفات و خط و نگارش امام به خوبى آگاه بود, به مجرد رويت كتاب ها از اين كه يكى از آثار علمى گرانبهاى امام را به همراه كتاب خطى ديگر كه آن هم حواشى شهيد آيه الله حاج آقا مصطفى خمينى بر كفايه الاصول بود, در برابر چشم خود مى بيند به شدت مشعوف و خوشحال و از اين اتفاق عجيب شگفت زده مى شود و با تقديم هديه اى مناسب به آن طلبه, كتاب ها را براى رساندن به امام, تحويل مى گيرد.
چندى بعد, آيه الله نورى به محضر امام رسيد و كتاب ها را تقديم امام كرد حضرت امام كتاب شرح فصوص را در كنار گذاشتند و دقايقى را در تورق و مطالعه دستخط و اثر علمى فرزندشان غرق شدند!.
باز نويسى و چاپ تعليقات امام
با پيدا شدن كتاب فصوص كه با تعليقات امام و دستخط زيبايشان, آراسته شده بود, با پيشنهاد حاج احمدآقا به استنساخ آن و همچنين تعليقات امام بر ((مصباح الانس)) پرداختم و به اين ترتيب مجموعه اى از حواشى امام بر دو كتاب ذيل در يك مجلد شكل گرفت:
1ـ فصوص الحكم تإليف محى الدين عربى با شرح, داود بن محمودبن محمدالروحى القيصرى.
2ـ ((مصباح الانس بين المعقول والمشهود فى شرح مفتاح غيب الجمع والوجود)) مولف متن, ابى المعالى صدرالدين محمدبن اسحاق قونوى و شارح, محمدبن حمزه بن محمد.
استنساخ اين دو اثر امام در آغاز صرفابه اين قصد انجام گرفت كه نسخه دومى نيز وجود داشته باشد تا ضريب اطمينان براى نگهدارى اين آثار بيشتر شود اما بعد از بازنويسى و اطلاع تعدادى از شاگردان امام و علاقمندان به آثار عرفانى ايشان و درخواست و اصرار براى چاپ و نشر آنها و انتقال اين درخواست به محضر امام, با سكوت و عدم مخالفت امام!, حقير اقدام به چاپ آن كردم و توسط موسسه پاسدار اسلام منتشر گرديد و به اين ترتيب تنها اثرى علمى ـ عرفانى امام كه بعد از پيروزى انقلاب, زير نظر امام, استنساخ شده بود به چاپ رسيد.
شايان ذكر است كه معمولا حضرت امام در تاليفات و نوشته هاى شان چرك نويس و پاكنويس نداشتند و با آن كه بالبداهه و با سرعت مى نوشتند دست نوشته هاى ايشان علاوه بر محتواى عميق از زيبايى تعبير و بلاغت, و خط بسيار خوب و پخته, برخوردار و درعين حال فاقد قلم خوردگى بود!
امام در مكتب آيه الله شاه آبادى
حضرت امام, در حدود بيست سالگى به قم مهاجرت مى كند. در حالى كه تا آن زمان فقط مقدمات علوم حوزوى را پشت سر گذاشته بود و با ورورد به قم سطح را ادامه مى دهد, اما آنچنان در فراگيرى علم و دانش با سرعت پيش مى رود كه در حدود بيست و هفت سالگى به مراتب بالاى علمى و معنوى صعود مى كند و در همين سنين در جلسه اى به ملاقات با مرحوم آيه الله شاه آبادى نائل مى شود و در همان جلسه اول به عظمت و مقام والاى اين انسان الهى وقوف مى يابد بعد از اين جلسه به دنبال ايشان راه مى افتد و مصرانه درخواست مى كند كه از محضر استاد بهره مند شود. بعد از اصرار فراوان, استاد مى پذيرد كه براى امام درس اسفار ملاصدرا را شروع كند ليكن امام مى گويد: من اسفار را مى دانم و بر درس فصوص الحكم اصرار مى ورزد و سرانجام با تجاذبى كه بين آن ها حاصل مى شود استاد پير در برابر پافشارى اين طلبه جوان و پرنشاط تسليم مى شود و به اين ترتيب امام, در آغاز فصوص الحكم, سپس مصباح الانس را نزد استاد فرا مى گيرد و اين دوره تا زمانى كه آيه الله شاه آبادى به تهران مهاجرت مى كند ادامه مى يابد و در طى همين سالهاست كه امام قبل از سى سالگى تعليقات بر فصوص الحكم و قبل از سى و پنج سالگى تعليقات بر مصباح الانس و در بين آن, تاليفات ارزشمند ديگرى را در زمينه عرفان همچون مصباح الهدايه و شرح دعاى سحر را به رشته تحرير درآورد.
نبوغ امام
توجه به اين نكته نيز جالب است كه فصوص الحكم به عنوان دقيق ترين و عميق ترين كتاب عرفانى شناخته شده است. آيه الله علامه شهيد مطهرى در كتاب آشنايى با علوم اسلامى در باره اين كتاب مى نويسد: ((دقيق ترين و عميق ترين متن عرفانى است… در هر عصرى شايد دوسه نفر بيشتر نشده باشند كه قادر به فهم اين متن عميق باشند. ))(1)
در ميان شروح فصوص الحكم نيز شرح قيصرى از مهمترين و معتبرترين شروح است و تعليقات امام بر آن متن و اين شرح است.
شگفتا در حالى كه امام تقريبا در سن بيست سالگى به طور جدى وارد حوزه شده و در سن بيست و هفت سالگى به آنجا رسيده بود كه علاوه بر فهم اين متن و شرح توانسته است آن را مورد نقدى قرار دهد كه بزرگان علم عرفان در عصر حاضر شيفته آن باشند.
شاگردى كه بيشتر از استاد مى فهميد! اما…
اما باز هم نكته جالب تر اين كه آقاى معلم دامغانى كه از دوستان صميمى و قديمى امام بود و تا آخر عمر امام, ارتباط ويژه و نشستهاى طولانى و مكررى با امام داشت, در جلسه اى كه با ايشان در باره امام و پيشينه علمى ايشان داشتم مى فرمود: شرح فصوص را همراه با امام نزد آيه الله شاه آبادى خوانديم ليكن امام بيشتر از آقاى شاه آبادى فصوص و شرح فصوص را مى فهميد! بااين سخن, حقير سخت شگفت زده شدم و سوال كردم پس اين همه اصرار براى شاگردى و زانو زدن در محضر آيه الله شاه آبادى براى چه بود؟! آقاى معلم فرمود: امام شيفته محضر و نفس ايشان بود و دريافتهاى امام از آقاى شاه آبادى وراى درس و فراتر از مسائل علمى و كتاب بود! و تازه متوجه شدم كه چرا امام هر جا در تعليقات يا ساير تاليفاتشان نام آيه الله شاه آبادى را مىآورند به دنبال آن نوشته اند:((روحى له الفدإ)) در حالى كه امام اساتيد ديگرى هم داشتند و ضمن احترام عميق نسبت به همه آنان, چنين تعبيرى را نسبت به آنان به كار نبرده اند!
نكته عجيب تر
در اثنإ بازنويسى و استنساخ تعليقات امام بر فصوص الحكم و مصباح الانس به دليل اين كه در برخى از كلمات يا جملات به خاطر مرور زمان و فرسودگى يا پارگى صفحه, محو شده بود, ناچار در دهها مورد مزاحم امام شدم و شفاها يا كتبا موارد را از ايشان سوال كردم و امام با آن كه نزديك به شصت سال از تاليف و تحرير اين تعليقات گذشته بود, بالبداهه و انگار كه همين الان قلم را از نوشتن مطلب به زمين گذاشته, پاسخ و گاهى توضيح مطلب را برايم بيان مى فرمود.
در اينجا توجه به دو نكته, مناسب است :
اول اين كه امام هر چند از هوش و استعداد فوق العاده اى برخوردار بود, اما حافظه ايشان معمولى بود و شايد يكى از دلائل اين كه امام در سخنرانى هاى شان متون آيات و احاديث را كمتر مى خواندند و در درس شان نيز همواره احاديث را از روى يادداشت مى خواندند همين بود.
نكته دوم اين كه معمولا افراد عادى, وقتى يك مطلبى را امروز مى نويسند ممكن است, وقتى فردا يا به طريق اولى ده سال يا پنجاه سال بعد, همان مطلب خودشان را مى خوانند, تحت تاثير تكامل علمى يا ساير عوامل, آن مطلب را يا اصلا قبول نداشته باشند يا نيازمند اصلاح بدانند.
اما حضرت امام بعد از شصت سال سير و سلوك معنوى و صعود و تكامل علمى نه آن كه محصول فكرى و دريافت دوره بيست و هشت سالگى خود را نيازمند تجديد نظر يا اصلاح نمى ديدند بلكه, آن دريافت همچنان تازه و زنده در صفحه ذهن و فضاى قلبشان, حاضر و محفوظ مانده بود و به مجرد سوال و طرح مطلب, پاسخ و توضيح را در آستين داشتند!
دليل و حل اين معما را از محضر يكى از بزرگان علم و معرفت جويا شدم و ايشان به تفاوت بين آنچه را انسان در قالب الفاظ حفظ مى كند با آنچه به عنوان حقايق در جان و دل نقش مى بندد اشاره كرد و فرمود: اگر انسان, حقيقت را دريافت اين نه فراموش شدنى است, نه تغييرپذير است, نه قابل تجديدنظر و نه تخلف پذير. و با مثالىآن را روشن تر فرمود, مثال اين بود كه وقتى انسان در گام اول علم رياضى دريافت كه دو, ضرب در دو, مى شود چهار نه آن را هيچوقت فراموش مى كند و نه آن كه اگر در علوم رياضى به اعلا مرتبه رسيد, در اين معنى تجديد نظر يا تراجع مى كند!
تواضع علمى امام
آن همه عظمت علمى امام مانع از اين نبود كه سخن يك طلبه كوچك كه حتى ادعاى شاگردى ايشان را هم نمى توانست داشته باشد, نشنود و به آن اعتنإ نكند. حقير در چند مورد پيشنهادهايى به عرض ايشان رساندم و ايشان با انبساط خاطر پذيرفتند مثلا در چند جاى نوشته هاى حضرت امام, حديث قدسى مربوط قرب النوافل ((و انه ليتقرب الى بالنافله حتى احبه…)) را از ماخذ مصباح الشريعه و منطبق با متن آن كتاب نقل كرده بودند ليكن حقير حضورا به عرض امام رساندم كه اين حديث در اصول كافى نيز وجود دارد و با توجه به عدم تفاوت در محتوا و اين كه حديث كافى مستند است و مصباح الشريعه مرسل است اگر اجازه دهيد منطبق بانقل كافى بياوريم و امام با مسرت پاسخ مثبت دادند! و حقير در كليه موارد, متن اين حديث را منطبق با اصول كافى بازنويسى كردم.
لازم به ذكر است كه بر كتاب مزبور مقدمه اى را نوشته ام كه بخشى از اين مطالب در آنجا آمده است همچنين فهرست مصادر آيات و روايات را استخراج و در پايان كتاب آورده ام. اين كتاب ارزشمند با خط حقير چاپ شده است اما چون در هنگام كتابت قرار نبود چاپ شود وصرفا همان طور كه قبلا اشاره كردم به قصد استنساخ بود, از نظر خوشنويسى در حدى كه براى چاپ مى توانستم و علاقه داشتم انجام نيافته است.
پى نوشت:
1. آشنايى با علوم اسلامى چاپ دفتر انتشارات اسلامى قم 1362ـ صفحه 218.
پرهيز از رفتار و راه رفتن مغرورانه
حكمت هاى دهگانه لقمان
پرهيز از رفتار و راه رفتن مغرورانه
حجه الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى
هشتمين و نهمين نصيحت لقمان, خطاب به پسرش چنين است: ((و لاتصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لايحب كل مختال فخور;(1) پسرم! با بى اعتنايى از مردم روى مگردان, و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.))
يكى از مهم ترين بخش هاى آداب معاشرت اسلامى و انسانى, رفتار متواضعانه, و پرهيز شديد از هر گونه كردار تكبرآميز و مغرورانه است, چرا كه برخوردهاى مغرورانه و خودپسندانه, موجب ناهنجارى روابط, و عكس العمل هاى ناموزون, و پيامدهاى شوم و كينه توزانه, و قطع رشته هاى دوستى و صفا و صميميت خواهد شد. تكبر يك حالت انحرافى درونى است كه نشانه هاى آن به شكل هاى مختلف در زندگى انسان آشكار مى شود, در اين بخش از نصيحت حضرت لقمان, به دو نشانه تكبر و خودپسندى, اشاره شده كه بايد از آن پرهيز كرد: 1ـ روى گردانى خشم گون و غيردوستانه از مردم 2ـ راه رفتن مغرورانه و تكبرآميز در كنار مردم. اين دو خصلت كه از حالت زشت تكبر نشإت مى گيرد, آسيب شديدى بر آداب صحيح معاشرت مى رساند, و چه بسا دوستى ها را به دشمنى, و صفا و صميميت را به كدورت و خشونت تبديل نموده و باعث اختلافات و ناسازگارىهاى زندگى, به ويژه بين همسران, همسايگان و دوستان خواهد شد. ممكن است به نظر برسد كه لقمان در اين نصيحت, چرا امور جزيى را مطرح كرده است؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه صفات و حالات زشت انسان, غالبا از راه و روش هاى جزيى او آشكار مى گردد, مثلا چگونگى سيگار كشيدن شخصى آن هم در روز ماه رمضان در انظار مردم, و خالى كردن دود آن به سوى آسمان, گر چه در ظاهر, جزئى است ولى نشان دهنده غرور ريشه دار او نسبت به خداى بزرگ, و دهن كجى گستاخانه او نسبت به مردم و جامعه است, و بيانگر آن است كه روح او به كانونى از انحراف و فساد تبديل شده است.
و باز به عنوان مثال جوش هاى مختصر, و دمل هاى كوچكى كه در بخش هايى از بدن ديده مى شود, از نظر پزشك, نشان دهنده چرك هاى عظيم درونى است كه در ميان خون لانه گزيده اند و خود را اين گونه نشان مى دهند. اين نشانه ها, سوت هاى خطر براى درمان و اصلاح و پاك سازى نفس, از كانون هاى انحراف مى باشد.
در حقيقت لقمان به جهانيان اعلام مى كند كه از طريق نشانه ها, حالت هاى درونى خود را بشناسيد, چرا كه چگونگى حالات درونى, به طور ناخودآگاه در چهره و رفتار و كردار انسان آشكار خواهد شد, چنان كه اميرمومنان على(ع) در سخنى فرمود: ((ما اضمر احد شيئا الا ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه; هر كس آنچه را در دل پنهان كند, از زبانش فرو ريزد, و در سيمايش خوانده شود))(2)
البته ناگفته پيداست كه منظور لقمان از نصيحت فوق, پرهيز از هرگونه مظاهر تكبر و غرور است, اما از آنجا كه صفت تكبر قبل از هر چيز خود را در حركات عادى و روزانه نشان مى دهد, انگشت روى دو مظهر خاص گذاشته شده است. اكنون شايسته است به تجزيه و تحليل اين دو نشانه و مظهر بپردازيم :
1ـ روى گردانى خشم گون
از آداب معاشرت صحيح اسلامى آن است كه انسان در برخوردها و جدايى هاى خود از مردم, اصول متانت و محبت را رعايت كند, و رفتارش با سلام و لبخند مهرانگيز باشد, از روى بى اعتنايى و خشم آلود, از كنار مردم عبور ننمايد, چنين روى گردانى كه از تكبر و خودپسندى نشإت مى گيرد, باعث تيره شدن روابط, و سرد شدن كانون گرم پيوندها, و احيانا موجب تخريب آن كانون خواهد شد. در تعبير لقمان آمده ((و لا تصعر خدك للناس; با بى اعتنايى از مردم روى نگردان.)) واژه تصعر از ماده صعر, در اصل, يك نوع بيمارى است كه شتر به آن مبتلا مى شود, به طورى كه شتر گردن خود را كج مى نمايد. اين تعبير بيانگر آن است كه اين گونه برخورد با انسان ها, نشانه بيمارى روانى و اخلاقى است, و نوعى انحراف در تشخيص و تفكر است, و هرگز يك انسان سالم, دچار اين گونه روش هاى پندارى و خيالى نمى گردد.
مسإله روى گردانى مغرورانه از مردم, يك جسارت و توهين است كه از آثار شوم آن كينه پرورى و كاشتن بذر عداوت و دشمنى است, و چنين كارى موجب تباهى اخلاق و شيوه هاى خداپسندانه انسانى خواهد شد. حتى در مورد دورى و فاصله گرفتن از كافران, خداوند به پيامبرش چنين دستور مى دهد ((…واهجرهم هجرا جميلا; از آنها دورى كن, ولى دورى جميل و شايسته.)) (3) يعنى دورى تو از آنها توإم با دل سوزى و دعوت و ارشاد دوستانه ـ كه يكى از روش هاى تربيتى در مقاطع خاص است ـ باشد. اين دستور حاكى است كه در برخوردها, شيوه هاى جذب, بر طرد مقدم است, و مسإله طرد, مربوط به موارد استثنايى و شرايط خاص است. مفسر معروف علامه طبرسى, در تفسير اين آيه مى نويسد: ((و فيه دلاله على وجوب … المعاشره باحسن الاخلاق و استعمال الرفق ليكونوا اقرب الى الاجابه; اين آيه بيانگر آن است كه واجب است با مردم با حسن خلق و صميميت و مدارا رفتار نمود, تا سخنانى كه به مردم گفته مى شود, از سوى آنان زودتر پذيرفته شود.))(4)
در گفتار پيامبر(ص) و امامان (ع) به مسإله حسن معاشرت و برخوردهاى صميمانه, سفارش بسيار شده است از جمله روايت شده ; شخصى به محضر رسول خدا (ص) آمد و تقاضاى نصيحت كرد, آن حضرت در ضمن گفتارى به او فرمود: ((الق اخاك بوجه منبسط; برادر مسلمانت را با روى گشاده و خندان, ملاقات كن.))(5) و اميرمومنان على (ع) فرمود: ((زينه الشريف التواضع; فروتنى و برخوردهاى متواضعانه با مردم, زينت و آراستگى انسان هاى با شرافت و ارجمند است.)) (6)
نتيجه اين كه ما بايد به حركات و برخوردهاى خود هنگام ملاقات, مصاحبت و جدايى, با اخلاق نيك اسلامى هماهنگ بوده, و از هرگونه انحراف اخلاقى, و برخوردهاى خصمانه و بيمارگونه دور باشد, تا موجب صفا و صميميت, و مدينه فاضله و ممتاز و آرام بخش گردد.
2ـ راه رفتن مغرورانه
يكى از مظاهر تكبر و خودخواهى كه لقمان پسرش را به پرهيز از آن دعوت كرده راه رفتن مستانه يا مغرورانه است, كه نشان دهنده حالت درونى زشت خودخواهى و خودبزرگ بينى است. اين گونه راه رفتن كه از آن به ((مشى مرح)) (با مستى و غفلت) تعبير شده, يك نوع بلند پروازى و خود برتربينى است كه موجب سركشى و طغيان شده, و انسان را از مرز بندگى خدا خارج مى سازد, بر همين اساس خداوند در مورد ديگر از قرآن مى فرمايد: ((و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا; بندگان خدا كسانى هستند كه با تواضع و فروتنى راه مى روند.)) (7) نيز مى فرمايد: ((و لاتمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا; و روى زمين با تكبر راه مرو, تو نمى توانى زمين را بشكافى, و طول قامتت هرگز به كوه ها نمى رسد.))(8)
اين تعبير سرزنشآميز الهى, براى شكستن غرور انسان است, كه او هرچه تكبر كند, نمى تواند زمين را بشكافد, و يا طول قامتش را به ارتفاع كوه ها برساند, بنابراين با ديدن عظمت مخلوقات الهى, بايد خود را ناچيز بداند, و باد غرور را از مشك وجود خود خالى سازد, نه اين كه براى جلب توجه مردم به او, هنگام راه رفتن پا به زمين بكوبد, يا گردن بر آسمان بكشد.
بر همين اساس پيامبراكرم (ص) و امامان (ع) نهايت تواضع را در راه رفتن و ساير شوون زندگى مراعات مى كردند, تا آنجا كه پيامبر(ص) فرمود: ((من مشى على الارض اختيالا لعنته الارض, و من تحتها و من فوقها; كسى كه از روى تكبر و غرور بر روى زمين راه رود, زمين و آنان كه در زمين خفته اند, و بر روى زمين هستند او را لعنت مى كنند.)) (9)
و روزى آن حضرت در حين عبور از كوچه اى جمعيتى را ديد كه اجتماع كرده اند, نزد آنها رفت و فرمود: چه خبر است؟ آنها شخصى را نشان دادند و گفتند: اين ديوانه اى است كه حركت ها و گفتار خنده آورش, مردم را متوجه خود ساخته است, مردم به تماشاى او پرداخته اند, پيامبر(ص) آنها را به سوى خود فرا خواند, و به آنها فرمود: ((اين شخص دچار بيمارى است, آيا مى خواهيد ديوانه حقيقى را به شما معرفى كنم؟)) آنها عرض كردند: آرى. فرمود: ((المتبختر فى مشيته, الناظر فى عطفيه, المحرك جنبيه بمنكبيه, فذاك المجنون; ديوانه حقيقى كسى است كه با تكبر و غرور راه مى رود, هنگام راه رفتن پيوسته به دو طرف خود نگاه مى كند, و پهلوهاى خود را با شانه اش تكان مى دهد ( تنها خودش را مى نگرد) اين است ديوانه حقيقى.)) (10) نيز از على (ع) نقل شده: در يكى از جنگ هاى صدر اسلام, ابودجانه انصارى, عمامه اى بر سر نهاد و بين دو صف اسلام و كفر, با غرور مخصوصى راه رفت, پيامبر (ص) فرمود: ((اين نوع راه رفتن را خداوند مبغوض دارد, جز در ميدان جنگ در برابر دشمن.))(11)
براى روشن شدن بيشتر مطلب نظر شما را به سه حديث جالب زير جلب مى كنم:
1ـ بشير نبال مى گويد: در محضر امام باقر (ع) در مسجد مدينه بوديم, ناگاه غلام سياهى وارد مسجد شد و به صورت جهنده و پاى كوبان راه مى رفت, امام باقر (ع) فرمود: ((اين شخص, جبار است.)) به امام عرض كردم: اين شخص بيچاره و سائل است, فرمود: بلكه جبار است.))(12) يعنى گر چه فقير است و از نظر شخصيت در سطح پايين مى باشد, ولى چون اين گونه مغرورانه و مستانه راه مى رود, در صف جباران و مستكبران خواهد بود.
2ـ امام صادق (ع) در ضمن گفتارى فرمود: خداوند ايمان را بر جوارح و اعضاى انسان واجب كرده و در ميان آنها تقسيم نموده است, از جمله بر پاهاى انسان واجب كرده كه به سوى گناه گام نگذارد, و در راه رضاى خدا قدم بردارد, از اين رو خداوند در قرآن مى فرمايد: ((در زمين متكبرانه راه مرو.)) (13) و نيز مى فرمايد: ((اعتدال را در راه رفتن رعايت كن.))(14)
3ـ در سيره پيامبر (ص) مى خوانيم, او هرگز اجازه نمى داد, هنگامى كه سوار بود, افرادى پياده در ركاب او حركت كنند, هر گاه سوار بر مركبى بود, اگر پياده اى در راه مى ديد, او را بر ترك خود سوار مى كرد, و اگر آن پياده, سوار نمى شد, به او مى فرمود: ((پيشاپيش من حركت كن, و در فلان محل با من ملاقات نما.))(15)
پى نوشت ها:
1. لقمان ـ 18.
2. نهج البلاغه, حكمت 26.
3. مزمل ـ10.
4. تفسير مجمع البيان, ج 10, ص 379.
5. بحارالانوار, ج 74, ص 171.
6. همان, ج 75, ص 120.
7. فرقان ـ 63.
8. اسرإ ـ 37.
9. تفسير نورالثقلين, ج 4,ص ;207 ثواب الاعمال, ص 245.
10. بحارالانوار, ج 76, ص ;303 معانى الاخبار شيخ صدوق ,ص 237.
11. بحارالانوار, ج 76,ص 302.
12. همان, ص 305.
13. اسرإـ 37.
14. لقمان ـ ;19 اصول كافى, ج 2, ص 36.
15. محدث قمى, كحل البصر, ص 163.
بازشناسى توطئه هاى فرهنگى و مسئوليت امروز
بازشناسى توطئه هاى فرهنگى و مسئوليت امروز!
حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى رهبر
((ديويد كيو)) يكى از مهره هاى سازمان جاسوسى سيا در ديدار با عناصر ضد انقلاب گفته بود:
((مهم ترين حركت در براندازى جمهورى اسلامى ايران تغيير فرهنگ فعلى ايران است و ما مصمم بر آن هستيم.))
اين اولين بار يا آخرين بار نيست كه كارگزاران امريكايى از براندازى نظام اسلامى سخن مى گويند, بلكه اين مطلبى است كه مكرر و به تعبيرات مختلف از زبان دولتمردان امريكايى شنيده شده و اين را يكى از سياست هاى راهبردى ايالات متحده بايد برشمرد.
بوش اول رئيس جمهورى اسبق امريكا نيز در زمان زمامداريش گفت: ((انقلاب اسلامى از بمب اتمى براى منافع امريكا خطرناك تر است.))
و امروز فرزندش بوش كوچولو همان سخن را مى گويد و ايران اسلامى را محور شرارت مى خواند و با لحن تهديد و توهين و سخن از براندازى بر زبان مى راند كه همه اين تهديدها را بايد جدى گرفت على رغم كسانى كه مى گويند توهم توطئه! است و توطئه اى در كار نيست!!
نكته مهم در اين ميان اين است كه قطب استكبارى از اسلاميت نظام ايران بيم و هراس دارد نه از اصل نظام به عنوان يك دولت و حكومت, زيرا كشورهاى زياد, حتى به نام اسلامى هستند كه با امريكا رابطه نزديك دارند و نه تنها مشكلى براى شيطان بزرگ نيستند, بلكه ذخائر نفتى و مناطق استراتژيك كشورشانرا دربست در اختيار امريكا گذاشته و از واشنگتن تغذيه و حمايت مى شوند و هم مشكلى با امريكا و حتى اسرائيل ندارند, اما همين دولت ها هستند كه امروزه مشكل جهان اسلام اند!
بنابراين آنچه موجب وحشت استكبار جهانى به سردمدارى كاخ سفيد شده است اسلام انقلابى است كه از رهگذر انقلاب اسلامى ايران طنين آن در جهان پيچيده و بر آن است كه به فرموده امام راحل: ((ابرقدرت ها را به خاك مذلت بنشاند)) آرى, رهبر بزرگ و بنيانگذار انقلاب اسلامى با تكيه بر اسلام و پشتيبانى ملت هيمنه استكبار بويژه امريكا را شكست و مسلمانان را روحيه اى تازه داد و ماهيت قدرت هاى استكبارى و سرنوشت محتومشان را خاطرنشان ساخت و گفت:
((مسلمانان از هياهو و طبل تو خالى تبليغات ظالمانه نهراسند كه كاخ ها و قدرت هاى نظامى و سياسى استكبار جهانى همانند لانه عنكبوت سست و در حال فرو ريختن است.))
هرچند خصومت استكبار جهانى با اسلام رهائى بخش و كفرستيز مسئله امروز و ديروز نيست بلكه اين عقده روانى صدها سال پيشينه تاريخى دارد و به دوران قرون وسطاى مسيحى و جنگ هاى صليبى باز مى گردد, اما اوجگيرى اين خصومت از آن زمان است كه غرب با تكنولوژى جديد و وسائل ارتباط نوين با هدف غارت و چپاول ثروت و ذخائر توده ها بر بخش هايى از كشورهاى جهان سلطه يافت و در راستاى اهداف استعمارىاش در تضعيف روحيه مسلمين و تخريب ارزش هاى اسلامى كوشيد و با دخالت هاى نامشروع سياسى و اقتصادى و نظامى همزمان با صادر كردن بخش هاى منحط فرهنگ غربى, هويت اسلامى و ملى ملت ها از جمله مسلمانان را مورد هجوم قرار داد و فكر و فرهنگ جوامع را بى ارج و فاقد ارزش خواند, تا بتواند مقاصد استعمارى را جامه عمل پوشد, يعنى همان چيزى كه قرآن با عنوان استضعاف و استخفاف از آن ياد مى كند كه مفهوم اين دو واژه عميق تر از مفهوم واژه استعمار مصطلح عصر است و زمينه روانى استعمار را فراهم مى سازد.
شستشوى مغزى مسلمانان از ارزش هاى اصيل اسلامى و پركردن آنها از ابتذال و القاى تقليد كوركورانه از غرب و صادر كردن فساد اخلاق زير لواى فرهنگ و هنر و…, سياست راهبردى استكبار است كه سال ها به اجرا درآمده و لايه هاى فكرى و فرهنگى آن هنوز كه هنوز است در افكار و انديشه هاى غرب باوران به صورت يك بيمارى مزمن درآمده است و تا اين رسوبات فاسد از جان ها و مغزهاى ملت ها زدوده نشود نبايد در انتظار روزهاى بهترى باشند. استعمار نو كه سلسله جنبانش امروزه امريكاست با دعوى دارى نظام نوين يعنى سلطه مطلق بر جهان, امروزه به غارت ملت ها بيشتر از هر زمان نياز دارد.
در نظام نوين مورد نظر امريكا, آمريكايى ها خود را كدخداى دهكده جهانى خوانده اند كه هر كجا هر غلطى خواستند بكنند و هيچ كس جلودار آن ها نباشد و حتى سازمان هاى بين المللى آلت دست آنها باشند. همان گونه كه دولتمردان امريكايى با صراحت و وقاحت مى گويند هر كشورى كه با ما نيست, عليه ماست و تروريست نام دارد و بايد تنبيه و مجازات شود! و قوانين بين المللى را زير پا مى گذارند.
اينجاست كه رسالت اسلامى مسلمانان سنگين تر از هميشه و متناسب با نياز زمان مطرح مى گردد و تنها اسلام انقلابى است كه مى تواند صولت ابر شيطان عصر را به چالش بكشاند همان گونه كه حضرت امام فرمود: ((با اتكا به تعاليم اسلام و ايمان ما به مبادى بود كه با دست خالى بر همه قواى شيطانى غلبه كرديم))(كلمات قصار / 39)
بارى, در اين جا سخن از هجمه فرهنگى نوين است كه امروزه به عنوان برنده ترين سلاح به منظور اسلام زدايى مورد توجه شيطان بزرگ قرار گرفته است و مسئوليت اسلام باوران در اين مصاف سنگين است.
به عبارت ديگر نبرد اصلى عرصه فرهنگ و تقابل اسلام انقلابى با فرهنگ استعمارى و كفر جهانى است كه سركرده آن امريكاست. سردمداران كاخ سفيد برآنند تا همان اسلام را كه از آن سيلى خورده اند به چالش بكشانند. اسلامى كه طنين آن از ايران برخاست و در جهان مستضعفان پيچيد و كفرستيزى و استعمارستيزى را به ملت ها الهام كرد و امروز طنين بيدارى اسلامى از شرق و غرب عالم به گوش مى رسد و روحيه شهادت طلبى, نسل جوان فلسطين رنج ديده را پس از پنجاه سال آوارگى و مظلوميت و اسارت و نكبت به مصاف با صهيونيسم جنايتكار و دست پرورده امريكا فراخوانده و شراره اين خشم مقدس آينده اين رژيم را به عنوان نماد استكبار و نماينده شيطان بزرگ تهديد مى كند. و مى رود تا درس ديگرى براى دوزخيان زمين باشد كه راه رهائى را بيابند.
بنابراين دشمن بخواهد يا نخواهد فرهنگ انقلاب اسلامى از مرزهاى جغرافيائى فراتر رفته و در قلمرو انديشه ها حضور چشمگير دارد, و حتى در امريكا سالانه بيست و پنج هزار امريكايى به اسلام مشرف شده كه نفوذ اسلام را در قلب استكبار باز مى گويد.
و همين است كه خشم كفر جهانى و استكبار امريكايى و عقبه هاى صهيونيستى آن را برافروخته است و اين جنگ حداقل در عرصه فرهنگ و عقائد بخواهيم يا نخواهيم اجتناب ناپذير است و مصيبت هنگامى است كه جبهه كفر در اين مصاف برنده باشد.
بنابراين آنهايى كه درد اسلام و غيرت مسلمانى دارند بايد با چنگ و دندان به دفاع از اسلام برخيزند و مرزهاى ايمان و عقيده و اخلاق و عمل اسلامى را پاسدارى كنند و دشمن را پشت خاكريزها زمين گير نمايند كه هر چه جز اين باشد, عذاب دو جهانى را در پى خواهد داشت, در دنيا ذلت و حقارت و اسارت و بدنامى و در آخرت عقوبت تقصير در وظيفه الهى.
اينك به چند پيام جاودانه بنيانگذار انقلاب امام راحل(ره) گوش دل بسپاريم: ((امروز وظيفه ماست كه در برابر خطراتى كه متوجه اسلام و مسلمين مى باشد براى تحمل هرگونه ناملايمات آماده باشيم تا بتوانيم دست خائنين به اسلام را قطع نمائيم و جلو اغراض و مطامع آنان را بگيريم.))(كلمات قصار 40/)
((پيغمبر بزرگ اسلام همه چيزش را فداى اسلام كرد تا پرچم توحيد را به اهتزاز درآورد و ما به حكم پيروى از آن بزرگوار بايد همه چيزمان را فدا كنيم تا پرچم توحيد برقرار بماند.))(همان)
((امروز غريب ترين چيزها در دنيا همين اسلام است و نجات آن قربانى مى خواهد, و دعا كنيد كه من نيز يكى از قربانى هاى آن گردم.))(همان)
((اگر امروز اسلام خداى نخواسته لطمه ببيند اين گناهش به گردن همه ماست))(همان / 41)
((مبادا از حرف هاى خارجى ها بترسيم و در پياده كردن احكام خدا سستى كنيم. ))(همان)
بنابراين دفاع از اسلام شوخى بردار نيست و اين مستلزم شناخت آسيب ها و تهديدهاست و اين همان چيزى است كه از آن به تهاجم فرهنگى و مقابله با فرهنگ مهاجم تعبير مى شود.
غده سرطانى فساد فرهنگى
قابل ذكر است كه تهاجم فرهنگى مانند هجمه نظامى نيست كه سر و صداى آن براى همه و به سرعت معلوم و مفهوم باشد بلكه مانند غده سرطانى تدريجا رشد مى كند و بنيان هاى اعتقادى و تعهدات مكتبى را تضعيف نموده و به مرگ و نابودى مى كشاند. شناخت به موقع اين غده خطرناك, حساسيت و ثبات و ايمان مى خواهد كه در ميان اين نسل هنوز رنگ نباخته و ساز و كار مناسب خود را مى طلبد كه در جامعه انقلابى ما فراهم است و بايد از آن بهره گرفت.
اكنون چند نكته مهم در باب هجمه فرهنگى و ابزارها و دستآويزهايى كه در اين روند به كار گرفته شده اند, شايان توجه است.
الف ـ مطبوعات
يكى از ابزارهايى كه چشم دشمن به آن دوخته است مطبوعات منحرف است.
((آلبرايت)) در خصوص برخورد با روزنامه هاى زنجيره اى گفته بود: ((روزنامه هاى اصلاح طلب امريكا را دلگرم كرده بود! آن چه اكنون در ايران اتفاق مى افتد, امريكا را بسيار نگران كرده است))!
آنان كه براى توقيف روزنامه هاى زنجيره اى يقه چاك مى كنند و آن را با آزادى قلم و بيان در تضاد مى بينند قطع نظر از نكات ديگر بحث به اين پرسش ها پاسخ دهند:
اين كدام اصلاح طلبى است كه امريكايى ها به آن چشم دوخته اند؟
آيا جاى آن ندارد كه راه اصلاح طلبى در فرهنگ اسلامى را از اصلاح طلبى در فرهنگ سياسى غرب تفكيك كنيم؟
روزنامه هاى زنجيره در چه مسيرى حركت مى كردند كه امريكا را اميدوار ساخته بودند؟
و چرا و به چه دليل توجه امريكايى ها به مسائل داخلى ايران معطوف شده و به شيوه قيم مآبانه با مسائل داخلى ما برخورد مى كنند و دلسوز ما شده اند؟!
آيا گردانندگان اينگونه مطبوعات را شرم نمىآيد كه دشمنان كينه توز اسلام براى آنها اشك تمساح بريزند؟
پاسخ اين پرسش ها را در عملكرد روزنامه هاى فوق الذكر بايد كاويد و اهانت هايى كه به مقدسات اسلام و ارزش هاى انقلاب مى كردند كه متإسفانه هنوز عقبه آنها در چهره هاى مختلف و با تغيير تاكتيك ادامه دارد كه نمونه اخير آن را در عملكرد آن روزنامه مشهور و چاپ آن مقاله موهن و اگر با حساسيت دنبال كنيم نمونه هاى فراوان ديگرى در مطبوعات وجود دارد. اينجاست مدافعان نظام اسلامى را نبايد از جوسازىهاى داخلى و خارجى بيم و هراس باشد و با شجاعت و قاطعيت و در عين حال منطق و قانون با جريان هاى منحرف مطبوعاتى و غير مطبوعاتى بايد برخورد كنند كه مبارزه پايان نيافته, و دشمنان داخلى و خارجى نخفته اند و دفاع از اسلام و ارزش هايى كه با خون عزيزترين فرزندان اين آب و خاك به دست آمده شوخى بردار نيست و اگر امروز جبهه دفاع را مستحكم نكنيم فردا و فرداها همه چيز را باخته ايم و در پيشگاه خداوند عذرى نداريم كه در نظام اسلامى به مقدسات بى حرمتى شود و ما سكوت كنيم!
در اين جا به بخشى از وصيتنامه حضرت امام خمينى(قدس سره) كه منشور انقلاب و هم فتواى فقهى آن مرجع عظيم الشإن است توجه كنيم تا مسئوليت همه در برابر مطبوعات گمراه و دستگاه هاى خبرى روشن شود.
((وصيت من به مجلس شوراى اسلامى در حال و آينده و رئيس جمهور و روساى جمهور ما بعد و شوراى نگهبان و شوراى قضائى و دولت در هر زمان آن است كه نگذارند اين دستگاه هاى خبرى و مطبوعات و مجله ها از اسلام و مصالح كشور منحرف شوند و بايد همه بدانيم كه آزادى به شكل غربى آن كه موجب تباهى جوانان و دختران و پسران مى شود, از نظر اسلام و عقل محكوم است و تبليغات و مقالات و سخنرانى ها و كتب و مجلات برخلاف اسلام و عفت عمومى و مصالح كشور حرام است و بر همه ما و همه مسلمانان جلوگيرى از آن ها واجب است و از آزادىهاى مخرب بايد جلوگيرى شود و از آن چه در نظر شرع حرام و آن چه بر خلاف مسير ملت و كشور اسلامى و مخالف با حيثيت جمهورى اسلامى است به طور قاطع اگر جلوگيرى نشود همه مسئول مى باشند. و مردم و جوانان حزب اللهى اگر برخورد به يكى از امور مذكور نمودند به دستگاه هاى مربوطه رجوع كنند و اگر آنان كوتاهى نمودند خودشان مكلف به جلوگيرى هستند.))
(صحيفه نور, ج21, ص195)
لازم به ذكر است كه روند انحرافى مطبوعات منحصر به روزنامه ها و مجلات نيست بلكه كتاب هاى بسيارى به طبع و نشر مى رسد كه خط مشى ضد دينى و اخلاقى را مى پيمايند و يكى از رسالت هاى ناظرين به مطبوعات و نهادهاى تبليغى و ارشادى اين است كه با جديت تمام اين موارد را شناسايى نموده و با برخورد قانونى مانع از ادامه اين روند باشند, و ماهيت اين جريان را براى مردم افشا كنند…
ب ـ هجوم به مسئله ولايت فقيه و روحانيت
دشمنان اسلام و ميهن اسلامى مى دانند كه آنچه اين انقلاب را به پيروزى رسانيد و جبهه مقاومت امت را متحد ساخت ولايت فقيه بود.
ولايت فقيه هم اساس اين انقلاب بود و هم ضامن تداوم حكومت اسلامى است و بدون آن خيمه انقلاب سرپا نخواهد بود.
اين سخن جاودانه امام راحل براى هميشه تاريخ است:
((من به همه ملت, به همه قواى انتظامى اطمينان مى دهم كه دولت اگر با نظارت فقيه و ولايت فقيه باشد آسيبى به اين مملكت وارد نخواهد شد.))
(كلمات قصار / 119)
تاريخ پرنشيب و فراز انقلاب به اثبات مى رساند كه حفظ و حراست كشور و نظام اسلامى همواره ولايت فقيه بوده است كه با پشتوانه ملت و قواى سه گانه كشور دژ استوارى را در برابر تهاجمات گوناگون تشكيل داده و پس از رحلت امام راحل نيز امر بدين منوال بوده و رهبرى نظام همان خط مشى را پيموده اند تا نظام اسلامى طوفان هايى از سر گذرانيده است. با اين حال دشمنان اسلام از خارج و فريب خوردگانشان در داخل با اذعان به اين واقعيت است كه مسئله ولايت فقيه را مورد هجوم قرار داده اند. طبق اظهار صاحبنظران بيش از پنجاه درصد تبليغات استكبارى بر ضد حكومت دينى و ولايت فقيه است و اين خود قوىترين دليل بر نقش ولايت فقيه و ضرورت پاسدارى از آن به عنوان ستون نظام و عمود انقلاب مى باشد. تهاجم دشمن عمدتا متوجه سه اصل است: ((اسلام ناب محمدى(ص), وحدت ملى, و ولايت فقيه.))
مسئوليت پيروان اسلام و وفاداران به انقلاب اسلامى اين است كه على رغم توطئه هاى دشمنان, حافظ اين اصول بوده و بر آن پاى استوار دارند و از تجربه مشروطيت عبرت گيرند. در آن تجربه تلخ تاريخى روشنفكران غرب زده و احيانا وابسته, حملات خود را متوجه علما و روحانيون نموده و آنها را ترور شخصيت كردند و از صحنه بيرون راندند و نقشه هاى استعمارى را به اجرا درآوردند. در انقلاب ما نيز چهره هاى گرانسنگ و والائى را با ترور شخص و شخصيت از ما گرفتند, هرچند خون پاك عالمان و مجتهدان ثمرات خود را در سيراب كردن درخت انقلاب به منصه ظهور رسانيد و ملت را بيدارتر و پيوند علما و مردم را استوارتر نموده است, با اين حال تراژدى پايان نيافته و غرب باوران حمله به روحانيت آگاه و بيدارگر را از كف ننهاده و به عناوين مختلف در تضعيف عالمان متعهد و مدافع مى كوشند در حالى كه اگر احيانا صداى مخالفى از صنف عالمان بلند شود كه با مذاق دشمنان سازگار آيد, آن را روى امواج ماهواره ها به سراسر جهان برده و مخابره مى كنند!
و از همين جا مى توان دريافت خط مشى كداميك از عالمان دين, دشمنان را اميدوار مى كند و آن را معيار گمراهى يا كج انديشى آنان دانست.
مسئوليت روحانيت
به هر حال پيوند روحانيت و ملت و امت با ولايت دژ خلل ناپذيرى است كه بايد حفظ و حراست شود اما از ذكر يك نكته در اين جا ناگزيريم و آن اين كه پاره اى عملكردها و جريان هاى نامطلوب در مديريت ها و در جامعه ديده مى شود كه هرچند روحانيت در آن نقش نداشته, اما به هر دليل به پاى روحانيت نوشته مى شود و دليل آن هم اين است كه نظام در هر حال يك نظام اسلامى است و انقلاب به رهبرى روحانيت شكل گرفته و تداوم دارد.
در هيچ زمان روحانيت به قدر امروز مبسوط اليد نبوده و لذا به اين گستردگى مسئوليت نداشته است.
به عنوان مثال اگر در دستگاه هاى ادارى يا اجرايى كشور فساد و رشوه و كارشكنى و كم كارى و بى توجهى به مصالح جامعه ديده شود, اگر تورم و گرانى بى مهار و ساعت شمار و مفاسد مالى رواج يابد, اگر نهادهاى كشور به اشتباه يا عمد كارى برخلاف مصالح انجام دهند و نسنجيده تصميم مى گيرند و در اقتصاد و معيشت مردم بحران مىآفرينند, اگر ارزش هاى اسلامى از سوى هر نهاد يا رسانه يا فرد يا جمعيت مورد هجوم قرار گيرد, اگر در نظام اجتماعى هرج و مرج و فساد و گناه رخنه كند با اين كه هر يك از اين موارد علل و عوامل مختلف دارد كه پاى روحانيت در آن ها به ميان نمىآيد, اما در هر حال افكار عمومى متوجه پاسداران معنوى ارزش هاى اسلامى يعنى روحانيت در سطوح مختلف مى شود و انتظار رسيدگى و برخورد و ايستادگى دارند و اين چندان هم بر خلاف انتظار نيست, چرا كه پيامبر اكرم تكليف عالمان دين را مشخص كرده و فرموده اند: ((هر گاه بدعت ها در دين خدا ظاهر شود, بر عالمان است كه علم خود را ظاهر كنند وگرنه مستوجب نفرين پروردگارند))
و اميرالمومنين مى فرمايد: ((خداوند از عالمان دين پيمان گرفته كه پرخورى ظالم وگرسنگى مظلوم را تحمل نكنند.))
و به دنبال ايندو سخن انتظار است كه عالمان دين هم با مفاسد مالى و اقتصادى و هم با مفاسد فرهنگى و اخلاقى به مقابله برخيزند. تذكرات قاطع و لازم را بدهند, مسئوليت الهى خود را ايفا كنند چرا كه از اين رهگذر هر لطمه اى به روحانيت وارد آيد بر اسلام وارد شده است و اين در انديشه نسل هاى امروز رسوب مى كند و به مرور زمان و تعاقب نسل ها استمرار مى يابد و عقائد دينى و اعتماد مذهبى را سست مى كند كه جبران آن مشكل و بلكه ناممكن است.
بدينسان مسئوليت عالمان به عنوان سنگرداران دين و دنيا و فرهنگ و سياست و اجتماع و ضرورت حساسيت در برابر مسائل انحرافى ايجاب مى كند كه بزرگان اسلام همانند پدرى مهربان ناظر بر امور باشند, به مورد نصيحت كنند و به مورد تنبيه كنند و
ذره اى از مواضع اسلامى كوتاه نيايند كه اين امر سبب اعتماد بيشتر مردم به اسلام و روحانيت خواهد شد و حربه از دست دشمنان خواهد گرفت. پاره اى عوامل نفوذى در دستگاه ها هستند كه مى كوشند چهره روحانيت را از طرق فوق الذكر مخدوش سازند و تخم جسارت و گستاخى را بپاشند كه توجه به اين موارد و خنثى سازى اين توطئه راه كارهاى عملى مناسب مى طلبد و روحانيت با ديد كارشناسى و تحقيق و تفحص سازمان يافته به اين موارد بايد توجه داشته باشد و راه چاره بينديشد.
مظلوميت روحانيت
روحانيت اسلام در طول تاريخ تشيع فداكارىها كرده, قربانيان پاك و شهيدان فضيلت را تقديم اسلام و ولايت نموده, و همواره در كنار ملت در غم و شادى آنان شريك بوده است و به اعتراف همه ((روحانيت پاى هيچ قرارداد استعمارى را امضإ نكرده است)) و بلكه در خط مقدم مبارزه پنجه در پنجه استعمار و استكبار افكنده و حافظ دين و ميهن و ملت بوده است. با چنين سابقه و لاحقه, اوج مظلوميت است اگر در نظام اسلامى به روحانيت جفا شود و تخلفاتى كه ديگران مى كنند, به پاى روحانيت نوشته شود.
لذا به عنوان يك تكليف الهى مى توان گفت مسئوليت روحانيت در قبال دين و دنياى مردم از هر زمان بيشتر است چرا كه قدرت و امكان, مسئوليت مىآورد.
انتظارى كه امروز از روحانيت مى رود در زمان طاغوت نمى رفت و اعمال رژيم هاى سابق به حساب اسلام و روحانيت نوشته نمى شد.
لذا روحانيت معظم كه خود بهتر از هر كس واقف اند, حساسيت وضع كنونى و هجمه ها و توطئه ها و كارشكنى ها و بدآموزىها و مفاسد و ناراضى تراشى ها را آگاه اند و عكس العمل مناسب و موثر در هر يك از اين موارد مى تواند در تحبيب قلوب مردم و آرامش نفوس موثر باشد و پيوند توده ها بويژه نسل جوان را با روحانيت مستحكم تر كند و اين رسالت عاجلى است كه غفلت از آن عواقب نامطلوبى در پى خواهد داشت. ادامه دارد.
شرح دعاى كميل
شرح دعاى كميل
قسمت هفتم
حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان
و بعظمتك التى ملات كل شىء!
در آغاز قرن بيستم وقتى مردم مى شنيدند كه در كهكشان ما ((كه شب ها در آسمان به وضوح ديده مى شود)) سى ميليون خورشيد وجود دارد, از شدت حيرت انگشت به دهان مى بردند و مى گزيدند, ولى امروز معلوم شده كه فقط در كهكشان ما ده هزار ميليون ستاره يعنى خورشيد وجود دارد.
ما وقتى هنگام شب بدون دوربين, كهكشان را از نظر مى گذرانيم حقير و كوچك جلوه مى كند, و حتى جلوه ابرهاى انبوه يك روز زمستان يا بهار را ندارد, ولى اگر به وسيله يك دوربين بزرگ فلكى مثل دوربين رصدخانه كوه ويلسون, يا دوربين بزرگ فلكى مثل دوربين رصدخانه كوه پالومر كه وسعت دهانه آن پنج متر است, كهكشان را از نظر بگذرانيم مى فهميم چقدر عظمت دارد, خورشيدها در كهكشان ما طورى يكى پس از ديگرى قرار گرفته اند كه شمارش دقيق آن ها امكان ندارد, و هنوز هيچ منجم نتوانسته با دقت تعيين كند كه در كهكشان ما چند خورشيد وجود دارد, فقط از روى تخمين گفته اند ده هزار ميليون خورشيد در كهكشان است!
به اين ترتيب يك قسمت از كهكشان را محدود كرده خورشيدهاى آن را شمرده اند و از روى آن مى گويند: كهكشان ما ده هزار ميليون خورشيد دارد, و ممكن است شماره خورشيدها خيلى بيش از اين باشد, چون ستارگان كهكشان آنقدر انبوه است كه قسمتى از آن ها حاجب ديگر مى شود, و نمى گذارد كه منجم قسمت هايى را كه در عقب آنها قرار گرفته ببيند, ولى عمق شگرف كهكشان نشان مى دهد, كه در پس خورشيدهاى ظاهرى خورشيدهاى ديگرى وجود دارد.
در ميان خورشيدهاى كهكشان, خورشيدهايى هستند كه ده ميليون مرتبه از خورشيد ما بزرگترند!!
در جهان ما ميليون ها كهكشان وجود دارد كه گاهى فاصله ميان يك كهكشان مانند كهكشان ما با كهكشان ديگر به اندازه دو ميليون سال نورى است, (سال نورى عبارت از مسافتى است كه نور با سرعت ثانيه اى سيصد هزار كيلومتر در مدت يك سال طى مى كند.)
قوىترين دوربين فلكى امروز جهان دوربين رصدخانه كوه پالومر در آمريكاست, آن دوربين مى تواند طيف كهكشان هايى كه در فاصله هزار ميليون سال نورى است ببيند, ولى گاهى از ماورإ هزار ميليون سال نورى روشنايى هايى به چشم مى رسد كه به منجمان مى فهماند در آن جا هم كهكشان هايى وجود دارد!!
وزن خورشيد دو بليون بليون تن است و كهكشان ما كه ولايت كوچكى از مملكت جهان عظيم است در حدود 165 هزار ميليون برابر خورشيد وزن دارد!!
با وجود اين همه ماده و عنصر كه با همه بزرگى و عظمتشان در سراسر جهان پراكنده است, بيشتر جهان خالى يا تقريبا خالى است!
فاصله ميان ما و نزديك ترين ستاره ثابت قريب 40 ميليون ميليون كيلومتر است!!(1)
اين گوشه اى از جهان عظيم است, كه دوربين هاى بسيار محدود نجومى توانسته اند به ما نشان دهند, شما با مطالعه همين ارقام و اعداد, كه نمايشگرى از يك گوشه محدود جهان و طول و عرض و حجم و وزن آن است آيا مى توانى بزرگى و عظمت حضرت حق را آن هم عظمتى كه بى نهايت است و همه چيز را پر كرده درك كنى؟!
جهان عظيم فعل و صنعت و كارخانه و كارگاه و كتاب خداست, كتاب تكوينى, از فعل عظيم حق, و كتاب با عظمت او تا حدى بسيار بسيار محدود, مى توان به عظمت حضرت عظيم پى برد و از عمق جان و با همه وجود فريادى خالصانه برآورد كه:
((الله اكبر من ان يوصف; خدا بزرگ تر از آن است كه وصف شود.))
زيرا نيرومندترين واصفان از وصفش عاجزند, و بليغ ترين زبان ها از تعريفش لالند, و پاى قوىترين انديشه ها از رسيدن به گوشه اى از عظمتش لنگ است!
آرى در حد استعداد و فهم خود همان را در پيشگاهش بايد بگوئيم ك از پيامبر بزرگ اسلام تعليم گرفته ايم:
((ما عرفناك حق معرفتك))
گر كسى وصف او زمن پرسد
بى دل از بى نشان چه گويد باز
عاشقان كشتگان معشوقند
بر نيايد زكشتگان آواز
و بسلطانك الذى علا كل شىء:
و از تو در خواست مى كنم به سلطنت و فرمانروايى مطلق و همه جانبه ات كه برفراز همه چيز است .
در سطور گذشته گوشه اى حقير و ناچيز از عظمت مملكت هستى را خوانديد, فرمانروايى بى چون وچراى او فوق ظاهر و باطن جهان وجهانيان است, تسلط و چيره گى و قدرت او برفراز همه چيز قرار دارد و همه چيز در همه شئون, محكوم سلطنت و فرمانروايى آن سلطان مقتدر است.
هر كس در اين جهان, به حق و بخاطر شايستگى داراى فرمانروايى است, فرمانروائيش عطا و بخشش خدا به اوست, هرگاه اراده كند از او مى گيرد, و در اختيار ديگرى قرار مى دهد.
فرمانروايان بايد فرمانروائى خود را شعاعى از حاكميت و فرمانروائى حضرت محبوب بدانند و جز به عدل و احسان فرمان نرانند, كه اگر بيرون از دايره عدالت و احسان حكمرانى كنند, در زمره ستمكاران قرار مى گيرند, و چنانكه در آيات قرآن آمده, و تاريخ حيات هم اثبات كرده, دست انتقام خدا كه برفراز همه دستهاست, آنها را دستگير مى كند, و بدون اينكه بتوانند از خود مقاومتى نشان دهند به خاك ذلت و پستى دچار مى شوند, و به كام عذاب دردناك ابدى فرو مى روند.
فرمانروائى او به آب نازل شده از آسمان, و به آب جوشيده از زمين دستور داد به صورت طوفان درآيد و كفار و مشركين زمان نوح را نابود كند.
فرمانروائى حضرت او با وزيدن بادى قوم نيرومند عاد را هم چون علف خشكى كه از زمين كنده شود از ريشه بدر آورد و در لحظه اى به زندگى نكبت بارشان خاتمه داد.
فرمانروائى او به رود نيل دستور داد تا با موجى خروشان فرعون قلدر, ستمگر, طاغى, و متكبر را با قومش به ديار نيستى فرستد.
و بوجهك الباقى بعد فنإ كل شىء.
و از تو درخواست مى كنم به ذاتت كه پس از فنإ همه چيز باقى است.
ذات مقدس او عين هستى است, هستى او ازلى و ابدى و سرمدى است, او هميشه و همواره بود و چيزى در جنب او نبود, به اراده حكيمانه اش همه چيز را به وجود آورد, در حالى كه از همه چيز بى نياز, بود و هست, مدت عمر همه چيز پايان مى گيرد و او هميشه و همواره خواهد بود.
چيزى در جهان هستى از خودش حيات مستقل ندارد, حيات او رشحه اى از نفخه الهى است, پس قابليت فنا در همه چيز حتمى است, فنا از صفات نقص و بقا از صفات كمال است, در نتيجه كمال مطلق بقإ مطلق دارد, و فنا مهريست كه بر پيشانى تمام موجودات, و بر دفتر حيات همه چيز خورده است.
و باسمائك التى ملات اركان كل شىء.
و از تو درخواست مى كنم به اسمائت كه پايه هاى همه چيز را پر كرده.
منظور از اسمإ در اين كلام ملكوتى, و فراز عرشى اسمإ لفظى كه تركيبى از حروفند نيست.
منظور حقايق و واقعيات و مصاديقى هستند, كه الفاظ بر آنان دلالت دارد.
رحمت واقعى, لطف حقيقى, علم ذاتى, عدل عينى, و قدرت فعلى پايه هاى همه چيز را پركرده, و به عبارت ديگر هر چيزى جلوه گاه خالقيت, بارئيت, مصوريت, و علم و بصيرت, و عدل و حكمت, و رحمت و رإفت حقيقى حق است نه لفظى.
موجودات به آن حقايق به وجود آمده اند, و به آنها برپا هستند, و از بركت آنها حياتشان دوام مى يابد, و به سبب آنها روزى مى خورند.
با دقت در اين حقيقت روشن مى شود كه اسمإ لفظيه كه تركيبى از حروفند اسمإ حقيقى اند,آنچه در همه شئون موجودات, و هويت و حيثيت كل شىء موثر است اسمإ حقيقيه است نه لفظيه.
در هر صورت اسمإ حقيقيه واسطه تحقق حقايق در اين بساط هستى است.
در يكى از دعاهاى وارده از معصوم بنام دعاى سمات مى خوانيم:
خدايا از تو درخواست مى كنم به نام بزرگت, نام بزرگتر, عزيزتر, برجسته تر, باارزش تر, كه چون براى بازشدن درهاى بسته آسمان به آن خوانده شوى به رحمت باز شود, و هنگامى كه براى گشايش تنگاهاى درهاى زمين خوانده شوى گشوده گردد, و زمانى كه براى آسانى سختى ها خوانده شوى آسان شود, و وقتى براى زنده شدن مردگان به آن خوانده شوى زنده شوند, و چون براى برطرف شدن تنگدستى و پريشانحالى خوانده شوى, برطرف گردد…
آنچه كه امور بيان شده در اين دعا را تحقق مى دهد لفظ قدرت كه مركب از قاف و دال و را و تا است نيست بلكه حقيقت قدرت و عين قدرت است.
اسمائى كه پايه هاى كل شىء را پر كرده اند در حقيقت حقايق موجوده هستند كه در قرآن و روايات از آنها تعبير به اسمإ شده.
از مظاهر حقايق اسمإ ائمه طاهرين هستند, كه ميان همه موجودات از ويژه گى هاى خاصى برخوردارند, و بين خدا و مردم تا روز قيامت واسطه فيض هستند, رحمت و هدايت و لطف و رإفت و كرم و غفران حق به واسطه آن بزرگواران به مردم مى رسد, و اعمال خوبشان در سايه معرفت و ولايت آنان به قبولى مى رسد.
تفسير باارزش صافى حكيم بزرگوار فيض كاشانى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده:
نحن والله الاسمإ الحسنى الذى لا يقبل الله من العباد عملا الا بمعرفتنا:
به خدا قسم اسمإ حسناى خدا ما هستيم, كه خدا عملى را از بندگان جز به معرفت و شناخت آنان نسبت به ما و ولايت و جايگاه ما قبول نمى كند.
بنابراين توجه به لفظ انسان را به جائى نمى رساند, و حقيقتى را در او ظهور نمى دهد, بايد از دنياى لفظ گذشت, و به حريم حقيقت پيوست, كه آنچه آثار بر صفحه هستى ديده مى شود از اسمإ حقيقى يا عين واقعيات است.
و باسم الذى خلقت به العرش, و باسم الذى خلقت به الكرسى, و باسم الذى خلقت به الروح:
ترا به حق اسمى كه به وسيله آن عرش را آفريدى, و به حق اسمى كه به سبب آن كرسى را به وجود آوردى, و به حق اسمى كه از بركت آن روح را پديد كردى.
و بعلمك الذى احاط بكل شىء.
و از تو درخواست مى كنم به دانش و دانائيت كه به همه چيز احاطه كرده.
در زمينه علم حق كه علم فعلى و علم حضوريست و ظاهر و باطن همه موجودات را احاطه كرده, و چيزى گرچه از يك اتم كه ميلياردها از آن در نوك سوزنى جاى مى گيرند از علم او پنهان نيست, و شماره و عدد همه مخلوقات حتى اتم ها, دانه ها, حبه ها, برف و باران, نزد علم او حاضراست, فقط به چند آيه قرآن كه خود دريائى عظيم از معارف است قناعت مى كنيم.
((يعلم ما فى السماوات و ما فى الارض;(2)
آن چه در آسمانها و آنچه در زمين است مى داند))
((و يعلم ما فى البر و البحر, و ما تسقط من ورقه الا يعلمها,(3)
آنچه در خشكى و درياست مى داند, و هيچ برگى نمى افتد مگر اينكه به آن عالم است. ))
((والله يعلم ما تسرون و ماتعلنون,(4)
خدا آنچه را پنهان مى داريد, و آنچه را آشكار مى كنيد مى داند.))
((يعلم ما يلج فى الارض و ما يخرج منها و ما ينزل من السمإ و ما يعرج فيها و هوالرحيم الغفور,(5)
آنچه در زمين فرو مى رود, و آنچه از آن بيرون مىآيد, و آنچه از آسمان نازل مى شود, و آنچه در آن بالا مى رود مى داند, و او مهربان و بسيار آمرزنده است))
حقيقت اين آيات را با توجهى به بريدگى يك تپه كه هزاران عددش در پنج قاره به چشم مى خورد بهتر مى فهميد:
تاكنون حشره شناسان نزديك به هفتصدهزار حشره احصا كرده اند, شماره حشرات به اندازه ايست كه ارقام براى بيان آن قاصر است .
در يك روز تابستانى كه هوا صاف باشد, شماره سوسك ها, مگس ها, و خرخاكى هائى كه در بريدگى هاى تپه اى در تكاپو هستند از عده نفوس يك قاره بيشتر است, اگر ناگهان نژاد بشر بكلى از روى زمين معدوم شود, مخلوقات ديگرى كه بر روى زمين مى لولند به زحمت متوجه غيبت او خواهند شد.(6)
و بنور وجهك الذى اضإ له كل شىء:
و از تو درخواست مى كنم به نور ذاتت كه به سبب آن همه موجودات غيبى و شهودى به تابش آمد و روشن شد.
در قرآن مجيد و روايات از كمالات و ارزش ها تعبير به نور شده.
مراد از نور هدايت است (7) , نور به معناى توفيق براى حركت به سوى ايمان است, (8) نور يعنى اسلام, نور يعنى معرفت, نور يعنى علم, نور يعنى روشنائى دل(9) . نور به معناى قرآن است:
((قد جائكم من الله نور و كتاب مبين))(10)
نور به معناى احكام الهى و مسائل اخلاقى, و حقايق اعتقادى است:
((انا انزلنا التورات فيها هدى و نور))(11)
با توجه به اين معانى بايد گفت: منظور از نور ذات كمالات و صفات و اسمإ حسناى حضرت حق است, كه هريك از موجودات به تناسب وجود خود, وبه اندازه امكان و استعدادش, و در حد ظرفيت و قابليتش از آن استفاده مى كند, و در اين بهره گيرى از ظلمتى كه دچار آن است رهائى مى يابد. انسان مستعد, در اين موقعيت بسيار مهم و فوق العاده از ظلمت عدم به نور هستى, از ظلمت نقص به نور كمال, از ظلمت جهل به نور معرفت, از ظلمت ظلم به نور عدالت, از ظلمت كفر به نور ايمان, از ظلمت ضلالت به نور هدايت, از ظلمت ماديت به نور معنويت آراسته مى شود, و در حقيقت مطلع الفجر طلوع اسمإ و صفات حق كه نور محض و روشنائى خالص است مى شود.
با توجه به آيات قرآن و معارف اهل بيت شايد بتوان گفت منظور از نور وجه همان حقايق و كمالاتى است كه در هزار مورد در دعاى جوشن كبير آمده.
و اما مفرد بودن كلمه نور بخاطر اين است كه همه صفات عليا و اسمإ حسنى عين ذات است و در آن حريم مقدس دوئى كه عبارت از صفت و موصوف باشد وجود ندارد, علم و حكمت وعدل و رحمت و لطف و رحمانيت و… همه و همه همان ذات يكتاى يگانه و فرد و احد است.
و از آنجا كه استعمال نور بر هدايت در معارف الهى زياد به چشم مى خورد شايد معناى اين كلام ملكوتى, و جمله عرشى اين باشد:
خدايا از تو درخواست مى كنم به هدايت و راهنمائيت كه به سبب آن همه موجودات هدايت يافتند.
در هر صورت كلمه نور تحمل همه معانى آسمانى, و مفاهيم ملكوتى را دارد, تا ذوق سليم, و قلب نورانى در موارد لازم كدام معنا و مفهومش را استعمال كند؟
يا نور و يا قدوس يا اول الاولين و يا آخرالاخرين :
اى همه كمالات, اى پيداى پيدا, اى ظهور محض, اى آشكار, اى ظاهر, اى هويدائى كه روز عرفه در صحراى عرفات عاشق بى قرارت, و عارف دلداده ات, و بنده خالصت, و مطلع الفجر نورت حضرت حسين عليه السلام به پيشگاهت عرضه داشت:
((ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك, حتى يكون هوالمظهر لك؟ متى غبت حتى تحتاج الى دليل يدل عليك, و متى بعدت حتى تكون الاثار هى التى توصل اليك; پروردگارا در آن هنگام كه حالت زودگذر روانيم را كنار مى گذارم و به خود آمده و با دقت مى نگرم مى بينم: روشنائى جمال و جلالت در جهان هستى آشكارتر از هر چيز است, و براى آن وجود مقدس خفا و پوشيدگى نيست, تا چراغى سر راهم گيرم و بارگاه ربوبى ترا جستجو كنم, زيرا هر آنگاه كه حقيقتى را دليل راه و طريقم فرض مى كنم, با كمى تامل درك مى كنم كه سازنده همين دليل, و فروزنده همين چراغ راه توئى.
كى و كجا غايب بوده اى تا نياز به دليلى باشد كه بر وجودت دلالت كند, و كى و كجا دور بوده اى, تا آثارى كه خود پديد آورده اى ما را به تو برساند؟)) (12)
اى منزه از همه عيوب, اى پاك از همه نواقص, اى برتر از آنچه به آن توصيف مى شوى, اى كل الكمال, اى حقيقت محض, يا نور و يا قدوس, اى ابتداى همه ابتداها بدون اينكه براى ذات مقدست ابتدائى باشد, و اى آخر همه آخرها بدون اينكه براى وجود مباركت آخرى باشد, تو ابتدا كننده هر چيزى در حالى كه خود ابتدا ندارى و ازلى هستى, و پس از فناى همه موجودات آخرى در حالى كه آخرى ندارى و ابدى مى باشى.
ابتدا و آخر اصطلاحى صفت كل شىء است, همه چيز اول و آخر و ابتدا و انتها دارد, و اين ابتدا و انتها دو حقيقتى است كه تو براى كل موجودات قرار داده اى, ابتدا داشتن دليل بر اين است كه موجودات روزى نبودند, و تو آنها را به وجودآورده اى, و آخر داشتن دليل بر اين است كه موجودات روزى در كام فنا فرو مى روند و تو آنها را فرو مى برى, پس پيش از كل شىء بودى و چيزى پيش از تو نبوده, و بعد از كل شىء هستى, و پس از تو چيزى نخواهد بود يا اول الاولين و يا آخرالاخرين.
ادامه دارد.
پى نوشت ها:
1. اسلام و هيئت, ص449.
2. آل عمران, آيه 29.
3. انعام, آيه 59.
4. نحل, آيه 19.
5. سبا, آيه 2.
6. دانستنى هاى جهان علم, آيه 190.
7.الميزان ج 1,ص 487.
8. ابوالفتوح, ج 1, ص 331.
9. كشف الاسرار, ج 1,ص 703.
10. مائده, آيه 15.
11. مائده, آيه 44.
12. نيايش حسين در بيابان عرفات, ص 80.
زبان دين
زبان دين
آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين : حجه الاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پور
تذكر :
در ادامه سلسله مباحث مربوط به انسان و دين, مسئله زبان دين در دو شماره ملاحظه شد و مباحثى از اين مسئله را مورد بررسى قرار داد و در ادامه آن مباحثى چون معنادارى گزاره هاى دينى و زبان دين و گزاره هاى كلامى را مورد بررسى قرار مى دهد.
معنا دارى گزاره هاى دينى و اثبات پذيرى آن
كسانى كه گزاره هاى دينى را بى معنا مى دانند مانند پوزيتويست ها و مى گويند: معيار معنادارى حس و تجربه است, اگر چيزى با حس و تجربه است, اگر چيزى با حس و تجربه اثبات پذير يا ابطال پذير بود, معنادار است و اگر چيزى نفيا و اثباتا از قلمرو حس و تجربه بيرون بود, معنادار نيست, نه مى توان آن را اثبات كرد و نه مى توان آن را نفى كرد, از باب مثال قضايايى از قبيل ((عالم مبدئى دارد)) ((عالم منتهايى دارد)) و ((بهشتى وجود دارد)) و ((جهنم وجود دارد)) را نه مى توان با تجربه آن را اثبات كرد و نه نفى.
در جواب گفته مى شود: براى اثبات معنادارى قضاياى فراطبيعى از دو جهت هستى شناسى و معرفت شناسى بايد درباره آنها بحث كرد.
اما از جهت هستى شناسى, اگر ما پذيرفتيم ((هر موجودى مادى است)) كه عكس نقيض آن, اين است ((هرچه كه مادى نيست, موجود نيست)) اين سخن پوزيتويست ها گرچه تام است كه بايد اثبات پذير يا ابطال پذير باشد اما اين كه تنها معيار اثبات پذيرى حس و تجربه باشد, سخنى است كه هم عقل آن را باطل كرده است و هم وحى آن را ابطال نموده است.
بوعلى سينا در نمط چهارم اشارات درصدد تبيين اين مسئله است كه ((هر موجودى مادى است)) سخن درستى نيست. زيرا بسيارى از موجودات هستند كه مادى نيستند.(1) وحى نيز اين سخن را ابطال كرد, چنان كه از زبان بنى اسرائيل نقل مى كند كه آن ها گفتند: ((لن نومن لك حتى نرى الله جهره))(2) ما زمانى به تو ايمان مىآوريم كه خدايت را آشكارا ببينيم و چون خداى تو قابل ديدن نيست و چيزى كه قابل ديدن نباشد باور كردنى نخواهد بود, لذا به آن رو نمىآوريم و يا مى گفتند: ((ارنا الله(3) جهره)) خدا را آشكارا به ما بنمايان, اگر خدا موجود است بايد با چشم مسلح يا غير مسلح ديده شود, خداوند در جواب اين گونه از مكتب هاى حس گرا فرمود: ((لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير))(4) چشم ها او را نمى يابند و اوست كه ديدگان را درمى يابد و او لطيف آگاه است. پس اين قضيه كه هر موجودى مادى است و هرچه كه غير مادى است وجود ندارد, هم عقل آن را ابطال كرده است, و هم وحى آن را ابطال كرده است.
علاوه بر ابطال اين قضيه به وسيله عقل و وحى, توجه به اين نكته لازم است كه تجربه هيچ گاه فتوا به عدم وجود چيزى نمى دهد, تجربه فقط مى تواند قلمرو خودش را اثبات كند و اما چيزى كه بيرون از قلمرو اوست, نمى تواند آن را نفى كند. از باب مثال: اگر با تجربه ثابت شد كه عصاره فلان گياه در درمان فلان بيمارى موثر است, نمى تواند اثبات كند كه عصاره هيچ گياهى ديگر در جهان نمى تواند در درمان اين بيمارى تإثير داشته باشد. زيرا زبان تجربه, زبان نفى مطلق نيست, برخلاف رياضيات كه در آن امر داير بين نفى و اثبات است, اگر يك طرف نقيض اثبات شد, طرف ديگر بالضروره نفى مى شود و بالعكس, زيرا اجتماع نقيضين و ارتفاع نقيضين محال است.
بنابراين به لحاظ اين كه محدوده علوم تجربه ضيق و بسته است, فقط توان اثبات محدوده خودش, يعنى محسوسات را دارد, اما توان نفى امورى كه خارج از قلمرو حس است, نخواهد داشت.
اما از جهت معرفت شناسى محذور پوزيتويسم كه در پى مشكل هستى شناسى آن ها خود را نشان مى دهد, آن است كه مى گويد: طريق اثبات و ابطال و طريق تحقيق هر چيز فقط حس و تجربه است و اين مدعاى حصرگرايانه صحيح نيست, زيرا اگر موجود مادى باشد, طريق معرفت و اثبات يا نفى آن حس و تجربه است, اگر موجودى مجرد باشد, طريق معرفت و اثبات و ابطال آن در قلمرو حس و تجربه نمى گنجد يعنى راه معرفت و اثبات منحصر در حس و تجربه نيست. زيرا علاوه بر راه حس و تجربه, راه برهان عقلى و علاوه بر آن راه شهود قلبى و عرفانى و علاوه بر آن, راه وحى و كشف و شهود معصومانه وحى نيز وجود دارد, راه حس و تجربه طليعه تحقيق و آغاز راه پژوهش است, و برهان عقلى وسط راه است, راه شهود قلبى و عرفانى بخش پايان راه است و كشف معصوم در قله شهود قرار دارد و كسى كه فقط با راه حس و تجربه به شناخت حقايق اقدام مى كند, فقط يك سوم راه يا يك چهارم راه را رفته است. آن نيز بدون سرپرستى برهان عقلى حاصل نمى شود بنابراين پوزيتويست ها هم در هستى شناسى و جهان بينى مشكل دارند و هم در معرفت شناسى كه در پرتو عقل و فلسفه و وحى در آغاز بايد اين دو مشكل را حل كرد.
اين كه مى گويند: گزاره هاى دينى و اخلاقى نه اثبات پذير است و نه ابطال پذير, از اين رو اين گزاره ها بى معنا هستند و انسان بايد گزاره هاى معنادار را پذيرفته و آثار را بر آن مترتب كند.
در جواب اين سخن گفته مى شود: اين كه قضايا بايد اثبات پذير باشد ـ سخن حقى است, اما بايد ديد معيار اثبات و ابطال چيست؟ اگر معيار فقط حس و تجربه باشد, چنان كه پوزيتويسم مى گويد: بايد توجه كرد كه تجربه و حس گوشه اى از حقايق و آن هم حقايق مادى را اثبات مى كند و حال آن كه قضايا و مسائل هر علمى را بايد با معيار خاص آن اثبات كرد, اگر معلوم ما از امور محسوس و تجربه پذير باشد راه اثبات آن حس و تجربه است, ولى اگر معلوم ما مفهوم كلى باشد, راه اثبات آن برهان عقلى است و اگر معلوم ما مشهود قلبى و عرفانى باشد, بهترين راه اثبات آن شهود است, و مطالب شهودى نيز اگر به عالم مثال منفصل مرتبط باشد, با مشاهدات مثالى اثبات يا ابطال مى شود و اگر به مشهودات قلبى ماورإ مثال كه عالم مجرد تام است مرتبط باشد, همان مشاهدات آن را اثبات مى كند.
زبان دين و گزاره هاى كلامى
در اين كه زبان دين در الهيات و گزاره هاى كلامى چگونه است؟ آيا زبان تمثيل است يا اسطوره و نمادين است؟
براى جواب اين سوال, مراجعه به خود متون دينى يعنى قرآن, لازم است. زيرا قرآن همه حقايق را بازگو كرده و خود را تبيان هر شىء معرفى كرده است و چيزى كه تبيان هر شىء باشد, بايد تبيان خودش نيز باشد, از اين رو براى اين كه بدانيم زبان قرآن در گزاره هاى كلامى و الهياتى چگونه است, به خود قرآن مراجعه مى كنيم.
قضايايى كه در قرآن كريم در رابطه با ذات اقدس اله سامان دهى مى شود و براى آن ها برهان اقامه مى گردد, دو دسته هستند:
1ـ قضايايى كه محمول آن امرى است كه در مفهوم آن نقص و عيب و آفت و سيئه و امثال آن مإخوذ است, مثل جهل و عجز, حسد و مانند آن, در اين گونه قضايا اين محمول ها از آن موضوع سلب مى شود و خداى سبحان را از آن صفات منزه و مبرى مى داند.
2ـ قضايايى كه محمول آن امورى است كه در مفهوم آن نقص و عيب و آفت و سيئه راه ندارد, اما مصاديق آن ها گاهى با آفت و نقص همراهند و گاهى با آن همراه نيستند. اين گونه محمول ها كه به خداى سبحان اسناد داده مى شود, خداوند در كنار آن ها ((ليس كمثله شىء)) را قرار مى دهد تا كسى مفهوم را با مصداق خلط نكند. و به عبارت ديگر گاهى مصاديق داراى درجات و مراتب اند, بعضى از درجات آن ضعيف و بعضى اضعف و بعضى قوى و بعضى اقوا هستند, ولى مفاهيم منزه از نقص هستند, اين گونه مفاهيم اگر به خدا نسبت داده شود, براى رهايى از خلط بين مفهوم و مصداق ((ليس كمثله شىء)) در كنار آن نهاده مى شود.
از باب مثال وقتى گفته مى شود: (علم و عالم) حقيقت مفهوم علم, حضور و كشف است, چه حصولى باشد و چه حضورى, چه محدود و متناهى باشد و چه نامحدود و نامتناهى, چه مسبوق به جهل و ملحوق به نسيان باشد, چه نباشد, چه زائد بر ذات باشد يا عين آن, يعنى اين امور در جوهر و گوهر علم و مفهوم آن دخيل نيست, بلكه همه اين امور, از خصوصيات و ويژگى هاى مصداق آن است, علم خداوند حضورى و نامحدود و نامتناهى و عين ذات اوست. علم خدا مسبوق به جهل و ملحوق به نسيان نيست, اما علم انسان گاهى ممكن است, حصولى باشد و گاهى حضورى, علم انسان متناهى و محدود است زائد بر ذات اوست, مسبوق به جهل و ملحوق به نسيان است. از اين رو براى اين كه ذات خدا از اسناد مفهوم علم همراه به اين ويژگى مصداق تنزيه شود در كنار اين صفات ((ليس كمثله شىء)) قرار مى گيرد.
براى همين جهت است كه بزرگانى مانند صدرالمتإلهين(5) و فيض كاشانى(ره)(6) و علامه طباطبايى(7) مى گويند: الفاظ براى ارواح معانى وضع شده اند نه براى خصوصيت مصاديق ـ از باب مثال كلمه ميزان براى وسيله سنجش وضع شده است يعنى مفهوم ميزان وسيله سنجش است و مصاديق آن گوناگون است, چنانكه براى سنجش مساحت از متر و براى سنجش وزن از ترازو و سنجش حرارت و برودت از دماسنج و براى سنجش انسان از انسان كامل به عنوان وسيله سنجش استفاده مى شود. و هم چنين كلمه مصباح به معناى ابزار روشنايى است و داراى مصاديق فراوانى است كه در طول تاريخ اين مصاديق دچار تحول شده است, چنان كه زمانى از هيزم براى روشنى استفاده مى كردند و زمانى از شمع و پيه سوز و زمانى از چراغ نفتى و مصاديق ديگر.
بنابراين مفهوم علم يا قدرت يا حيات با هيچ خصوصيتى از قبيل محدوديت يا عدم محدوديت و زائد بر ذات بودن و يا زائد بر ذات نبودن همراه نيست, ولى بعضى از مصاديق آن نامحدود است, مثل علم خدا و بعضى از مصاديق آن محدود است, مثل علم انسان و اين كه بعضى وصف خداوند را به صفات از قبيل علم و حيات و قدرت و امثال آن, وصفى انسان وار مى دانند, در واقع از قبيل خلط بين مفهوم و مصداق سرچشمه گرفته است.
و به عبارت ديگر: علم را وقتى به خدا اسناد مى دهيم و درباره اين وصف ذاتى خداوند تدبر مى نمائيم مطالب تازه اى بهره ما مى شود, مثلا قبلا فكر مى كرديم علم خدا حصولى است بعد فهميديم, علم او حضورى است, قبلا تصور مى كرديم علم خدا, زائد بر ذات است, حال معلوم شد كه عين ذات او است, قبلا تصور مى كرديم علم خدا محدود است, حالا يافتيم كه علم خدا نامحدود است.
يكى از اصحاب امام صادق(عليه السلام) در محضر آن بزرگوار گفت: ((الحمد لله منتهى علمه)) تا آن جا كه مرز علم خدا است او را حمد وستايش مى كنم, امام صادق(ع) فرمود نگو: ((منتهى علمه)) زيرا براى علم خداى سبحان حد و مرزى نيست ((فانه ليس لعلمه منتهى)).
و در روايت ديگر امام رضا (ع) فرمود: چنين بگو: ((الحمد لله منتهى رضاه))(8) ستايش خداى را كه رضاى او حد و مرز دارد.
به لحاظ اين كه رضا از صفات فعل خداوند است و در مقابل او صفت غضب قرار دارد, چنان كه غضب او محدود است, رضاى او نيز محدود است, يعنى محدوده بهشت و جهنم مشخص است. بنابراين رضا و غضب به لحاظ اين كه از اوصاف فعل حق اند, حد و مرز دارند, اما علم خداوند كه عين ذات اوست, مرزى ندارد.
البته عده اى براى رهايى از اين مشكل متوهم كه چگونه علم را هم به خدا اسناد داده مى شود و هم به انسان, راه دومى را طى كرده اند و آن اين كه اين الفاظ و كلمات براى مفاهيم عرفى وضع شده اند, ولى به طور مجاز و توسع همراه با قرينه در ارتباط با مجردات به كار مى رود, يعنى به كارگيرى علم درباره خدا از باب توسع در مفهوم علم است, و به عبارت ديگر: اين الفاظ براى مصاديق عرفى وضع شده اند و اطلاق آن در مصاديق برتر يا مجردات از باب توسع است.
و به عبارت سوم: از به كارگيرى الفاظى چون علم و قدرت و حيات در خداى سبحان سه نظر وجود دارد بعضى آن را از باب مشترك معنوى مى دانند كه نظر اول بود و برخى آن را مشترك لفظى مى دانند و برخى آن را از باب حقيقت و مجاز مى دانند.
پى نوشت ها:
1 . الاشارات و التنبيهات, ج3, ص2.
2 . بقره, 55.
3 . نسإ, 153.
4 . انعام, 103.
5 . مفاتيح الغيب, ص92, الشواهد الربوبيه, ص;296 الاسفار الاربعه, ج9, ص296.
6 . علم اليقين, ج2, ص1147.
7 . الميزان.
8 . بحارالانوار, ج4, ص83.
سخنان معصومان عليهم السلام عزت نفس
سخنان معصومان عليهم السلام
عزّت نفس
امام على عليه السلام :
لا تَسْأَلُوا اِلاَّ اللّهَ سُبْحانَه ُ, فَاِنَّهُ اِنْ اَعْطاكُمْ اَكْرَمَكُم ْ, وَ اِنْ مَنَعَكُمْ حازَ لَكُم ْ(1)
به جز از خداى سبحان چيزى نخواهيد زيرا اگر به شما بدهد, شما را گرامى داشته و اگر ندهد ذخيره جآخرتتان ج خواهد كرد.
امام على عليه السلام :
مَنْ اَتى غَنيّاً فَتَواضَعَ لَهُ لِغِناهُ ذَهَب ثُلُثا دينِه (2)
هر كس نزد ثروتمندى رود و به خاطر توانگرى و ثروتش در مقابل او كرنش و فروتنى كند, دو سوّم دينش رفته است .
امام على عليه السلام :
الصّبر على الفَقْر معَ العزّ أجمل من الغنى مع الذّل (3)
شكيبايى بر تنگدستى همراه با عزّت , زيباتر از ثروتمندى با ذلّت است .
امام حسن عليه السلام :
اِذا اَرَدْتَ عِزّاً بِلا عَشيرَةٍ وَ هَيْبَةً بِلا سُلْطانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَة اللّهِ اِلى عِزِّ طاعَةِ اللّه ِ(4)
هرگاه خواستى عزّت بدون داشتن فاميل , و شكوه بدون سلطنت را, پس از ذلّتِ نافرمانى خدا, به سوى عزتِ اطاعتِ او خارج شو.
امام حسين عليه السلام :
مَوتٌ فى عِزَّةٍ خَيْرٌ مِنْ حَياةٍ فى ذُل ٍّ(5)
مرگ با عزّت , بهتر از زندگى با ذلّت است .
امام سجاد عليه السلام :
ما اُحِبُّ انّ لى بِذُلِّ نَفْسى حُمُرُ النَعَم (6)
دوست ندارم داراى شتران سرخ مو (و ثروت كلان ) باشم ولى در برابر تحصيل آن لحظه اى تن به ذلّت دهم .
امام سجاد عليه السلام :
رأيت الخير كلّه قد اجتمع فى قطع الطمع عمّا فى ايدى النّاس و من لم يرج النّاس فى شىء و ردّ امره الى اللّه عزّوجلّ فى جميع اموره ,استجاب الله عزّوجلّ له فى كل ّشى ء.(7)
تمام خير و نيكى را ديدم كه در بريدن طمع از آن چه دست مردم است مى باشد, و هر كه هيچ اميدى به مردم نداشته باشد و امورش را در هركارى به خداى عزّوجل واگذارد, خداى عزّوجلّ در تمام چيزها او را اجابت كند.
امام سجاد عليه السلام :
من كرمت عليه نفسه هانت عليه الدّنيا(8)
هر كس خود را ارجمند شمارد, دنيا را پَست انگارد.
امام باقر عليه السلام :
طلب الحوائج الى النّاس استلاب للعزّ… واليأس عمّا فى ايدى الناس , عزّ المؤمن فى دينه (9)
حاجت خواستن از مردم , موجب سلب عزّت خواهد شد. و قطع اميد از آن چه در دست مردم است , مايهء عزّت مؤمن در دينش مى باشد.
امام صادق عليه السلام :
لاَيَنْبَغى لِلْمُؤمِن اَنْ يَذِلَّ نَفْسَه ُ, قيلَ لَهُ وَ كَيْفَ يَذِلُّ نَفْسَه ُ؟ قال َ: يَتَعَرّضُ لِما لايُطيق ُ.(10)
سزاوار نيست مؤمن خود را ذليل كند, سؤال شد چگونه ؟ فرمود: خود را در معرض كارى كه از او ساخته نيست قرار دهد.
امام صادق عليه السلام :
مَنْ سألَ النّاسَ و عِندَهُ قُوتُ ثلاثة ايّامٍ لَقى الله تعالى يَومَ يَلْقاهُ وَ لَيْسَ فى وَجْهِه لَحْم ُ(11)
كسى كه از مردم تقاضاى كمك كند, با اين كه غذاى سه روز را دارد, روز قيامت با خداوند ملاقات كند در حالى كه در صورتش گوشت نيست (يعنى با چهرهء زشت و بى آبرو وارد محشر مى شود.)
پى نوشت ها:
1. نهج البلاغه , نامه 31
2. همان , حكمت 228
3. غرر الحكم .
4. بحارالانوار, ج 44 ص 139
5. همان , ص 192
6. مستدرك الوسائل , ج 2 ص 464
7. اصول كافى , ج 2 ص 148
8. تحف العقول , ص 285
9. بحارالانوار, ج 75 ص 112
1. فروع كافى , ج 5 ص 46
11. ثواب الاعمال , (ترجمه شده ) ص 630
ِ]
دانستنى هايى از قرآن وظيفه ما در برابر فتنه ها
دانستنى هايى از قرآن
وظيفه ما در برابر فتنه ها
((و اتقوا فتنه لا تصيبن الذين ظلموا منكم خاصه و اعلموا ان الله شديد العقاب))(سوره انفال – آيه 25)
پروا كنيد از فتنه اى كه چون درگيرد, تنها به ستمكارانتان نمى رسد (بلكه به خاطر سكوت, دامنگير همگان مى شود) و بدانيد كه خداوند سخت كيفر است.
لا تصيبن: چنانچه در مجمع البيان آمده است, اميرالمومنين و امام باقر عليهما السلام و برخى از اصحاب, اين كلمه را ((لتصيبن)) خوانده اند كه در اينجا دو علامت تاكيد آمده و نفى برطرف شده است ولى مشهور همان رسم الخط قرآنى حاضر است و بيشتر مورد پذيرش مى باشد.
به هر حال اين آيه, مومنان را از فتنه اى هشدار مى دهد كه اگر درگرفت و شعله ور شد, مخصوص ستمكاران و يا مشركان نخواهد بود, زيرا آثار سوء آن بى گمان, گريبانگير همه مى شود.
از اين آيه همچنين معلوم مى شود, در صورت شعله ور شدن فتنه اى در جامعه, بر تمام مومنان واجب است در صدد رفع و دفع آن برآيند و با اجراى حكم واجب الاتباع امر به معروف و نهى از منكر, آن را خاموش كنند و از رسيدن شعله هايش به ساير مناطق جلوگيرى به عمل آورند. وخداوند در اين مورد هشدار داده است كه اگر مومنين در امر اختلافات موجود در جامعه, سهل انگارى كنند, وحدت جامعه از بين مى رود و چند دستگى ايجاد مى شود و در آن صورت هر دسته و گروهى كه چيره شود, زمام امور ملت را به دست مى گيرد و معلوم نيست آن دسته بر حق باشد زيرا مبناى حكومت كردن, پيروى و طرفدارى از حزب و گروهى خاص است جز ديگر احزاب و دسته ها. و اصلا وقتى مبناى حكومت كردن بر اساس فرقه اى و دسته اى باشد, حق به حق دار نمى رسد و تنها يك قشر از امكانات جمعى بهره ور مى شوند و ساير مردم بويژه مستضعفان و كسانى كه به گروهى وابسته نيستند در بدترين وضعى به سر خواهند برد. و اگر چنين فتنه اى برپا شد, آثار بد و شوم آن نه تنها حكمرانان و مسئولان را در بر خواهد گرفت, كه همه مردم – خواه نا خواه – از آن رنج خواهند برد و همگان دچار بلاهاى ناگوار و تلخكامى ها خواهند گشت. در آن صورت است كه همه در پيشگاه حق تعالى مسئول خواهند بود و بى گمان عقاب و عذاب الهى, شديد و غير قابل تحمل است.
فتنه: مقصود از فتنه اين است كه برخى از امت با برخى ديگر اختلاف كنند در مساله اى كه همگان از حقيقت آن – كم و بيش – اطلاع دارند ولى دسته اى آن را نپذيرفته و تمرد مى كنند. و با معرفت به حق بودن آن, تنها به خاطر مسائل گروهى و دسته اى با آن مخالفت مى كنند كه در آن صورت, آثار سوء چنان اختلافهائى, دامن همگان را فرا مى گيرد و تمام امت در آتش آن فتنه ناخواسته مى سوزند . تازه به اين هم اكتفا نمى شود كه خداوند قطعا دانشمندان و قدرتمداران و آگاهان را به خاطر ايجاد فتنه يا سكوت بر آن و يا كمك به شعله ور شدنش, سخت عقاب مى كند و بايد همه بدانند كه اگر فتنه اى در جامعه پيدا شد, تمام اقشار ملت بويژه اولياى امور مسئوليت قطعى دارند كه آن را فروخوابانند نه بيشتر آتش فتنه را برفروزند.
آرى! اين آيه استمراريت فرمانها و سنتهاى خدا را مى رساند, گوئى قرآن كريم همين امروز بر سر ما فرياد مى زند كه: دست نگه داريد!! تفرقه بس است!! اينقدر يكديگر را به خاطر آرمانهاى غلط جناحى نكوبيد!! اينقدر با علم به مسائل, در پى مخالفت و اعتراض بى جا نباشيد!! اينقدر چوب لاى چرخ مسئولان نگذاريد!! جو موجود را بيش از اين متشنج نكنيد!! دشمنان را شاد نسازيد!! و اينقدر مردم مظلوم را فداى اهداف حزبى و دسته اى خود نكنيد!! چه شده است شما را؟!چرا در پى كوبيدن افرادى هستيد كه مى خواهند خدمت كنند؟!
اين سخن خطاب به گروه خاصى نيست بلكه خطاب به تمام افرادى است كه به عنوان اين جناح و آن جناح و اين خط و آن خط در راس امور قرار دارند و هيچ استثنائى در آن نيست.
آيه خطاب به تمام افرادى است كه به نحوى ايجاد بلوا و آشوب مى كنند و نمى گذارند كشور در آرامش بسر ببرد و اگر بدبينانه تر بخواهيم به اوضاع روز بنگريم, بايد بگوئيم متاسفانه اين فتنه انگيزشان – كه عددشان هم كم نيست – غير مستقيم به جهانخواران و مستكبران كه دشمنان ديرينه اسلام و ايران هستند, كمك مى كنند, خط مى دهند و آنها را اميدوار مى سازند و از سوئى ديگر, به ملت ستمى روا مى دارند كه دامنگير خودشان نيز خواهد شد.
چرا از اوضاع آشفته جهان عبرت نمى گيريد و چرا با دست خود, انقلاب بزرگتان را به روز سياه مى نشانيد؟! اگر خداى نخواسته ورق برگردد و در اثر اختلاف هاى خطى و جناحى, به انقلاب عظيم اسلامى آسيبى رسد, تمام شما در دنيا خوار و ذليل مى شويد و تر و خشك با هم خواهد سوخت و در آخرت نيز از عقاب الهى هرگز در امان نخواهيد بود.
بنابراين خداوند در اين آيه شريفه تمام امت اسلامى را در تمام زمان ها و مكان ها هشدار مى دهد كه نه تنها وظايف خود را به خوبى انجام دهند,بلكه ديگران را بايد به وظايف خود وادارند و از هر گونه اختلاف و پراكندگى در امور اجتماعى سخت بپرهيزند زيرا اين تفرقه ها و اختلاف ها موجب شكست و سقوط خواهد شد و دود آن به چشم تمام ملت خواهد رفت ((واطيعوا الله ورسوله ولا تنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم واصبروا ان الله مع الصابرين)).
در حديثى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: ((ان الله عز وجل لا يعذب العامه بعمل الخاصه حتى يرد المنكر بين ظهرانيهم و هم قادرون على ان ينكروه, فاذا فعلوا ذلك عذب الله الخاصه و العامه)) – خداوند هرگز عامه مردم را به خاطر عمل گروهى خاص كيفر نمى كند مگر آنكه منكرات در ميان آنان آشكار شود و قدرت داشته باشند آن را انكار كنند ولى در عين حال چشم بر هم نهاده و سكوت مى كنند, در آن حال است كه خداوند هم آن گروه را مجازات خواهد كرد و هم عامه مردم را كيفر خواهد داد. و معلوم مى شود كه اين سنت الهى منحصر به كيفر اخروى نيست بلكه در همين دنيا هم آثار شومش گريبانگير افراد خواهد شد.
به خدا پناه مى بريم از اين وضعيتى كه پيش آمده و فتنه اى كه متاسفانه رو به رشد است و خاصه و عامه نه تنها ساكت مانده اند بلكه هر گروهى به هواى خود قسمتى از آن فتنه را برافروخته تر مى سازد, گوئى همه در پى آنند كه آتش فتنه را شعله ور تر كنند به خيال آنكه اگر اين آتش, برافروخته شد فقط آن جناح ديگر مى سوزد, غافل از آنكه خشك و تر خواهد سوخت.
خدايا به تو پناه مى بريم و از تو عاجزانه استمداد مى كنيم مسئولان امر را هدايت فرمائى و اين ملت مظلوم را از اين آتش خانمانسوز برهانى.
آمين رب العالمين.
نگاهى به رويدادها
نگاهى به رويدادها
صهيونيست ها مادرى را در برابر ديدگان فرزندانش كشتند
منابع فلسطينى خبر از رقم خوردن جنايت ددمنشانه ديگرى توسط صهيونيست ها دادند.
براساس خبرهاى رسيده, صهيونيست ها به وسيله گلوله تانك, يك زن فلسطينى را در برابر ديدگان پنج فرزندش مورد اصابت قرار داده و با به گروگان گرفتن كودكان, مانع از انتقال مادر به بيمارستان شده و براى چندين ساعت هم چنان به اين گروگان گيرى ادامه دادند.
اين جنايت روز 17 اسفند ماه در بيت لحم روى داد و با وجود شيون و فرياد و زجه كودكان, صهيونيست ها حاضر نشدند اين كودكان را كه در منزل آنها موضع گرفته بودند آزاد كنند و منزل مسكونى را به سنگرى نظامى مبدل ساختند.دارين ابوعيشه دومين زن شهادت طلب فلسطينى
در يك اقدام شهادت طلبانه يك دختر جوان فلسطينى با منفجر كردن خود در ميان يك پست ايست و بازرسى رژيم صهيونيستى حداقل يك صهيونيست را به هلاكت رسانده و سه تن ديگر را زخمى نمود.
شدت انفجار به حدى بود كه شيشه هاى منازل در دو كيلومترى محل انفجار شكسته شد.
اين عمليات كه در گلوگاه مرزى حد فاصل كرانه باخترى با مناطق اشغال شده در سال 1948 روز 9 اسفندماه انجام گرفت باعث رعب و وحشت فراوان صهيونيست ها گرديد و گردان هاى شهداى الاقصى مسووليت اين عمليات را به عهده گرفتند.آمار و ارقامى در مورد صهيونيسم جهانى
براساس تعريف هايى كه يهوديان براى خود قرار داده اند, آنها به چند دسته تقسيم مى شوند: براساس اين طبقه بندى 14 درصد از يهوديان به دقت به مذهب يهودى پايبند بوده, 24 درصد به شدت به آن پايبند هستند, 40 درصد تا حدودى پايبند بوده و 20 درصد هم اصلا به آن پايبندى ندارند.
اگر به وضعيت يهوديان در جهان نظرى بيافكنيم خواهيم ديد كه جمعيت آنان بالغ بر 13/3 ميليون نفر است كه به طور اعم در ده كشور جهان متمركز شده اند.
در اين بين 5/9 ميليون نفر يهودى در ايالات متحده سكونت داشته و فلسطين اشغالى با 4/5 ميليون يهودى پس از امريكا دومين كشور پرجمعيت يهودى محسوب مى شود, فرانسه با نيم ميليون و كانادا با 140 هزار يهودى در مراتب بعدى قرار دارند, بعد از آنها هم انگليس با 300 هزار يهودى, آرژانتين و اكراين هر يك با دويست هزار و برزيل و آفريقاى جنوبى هم با 100 هزار يهودى در مقام هاى بعدى قرار داشته و ده كشور در برگيرنده اكثريت يهوديان جهان را تشكيل مى دهند.
در امريكا يهوديان در ده شهر اصلى اين كشور متمركز شده اند در اين بين نيويورك با 1/9 ميليون يهودى مقام اول را به خود اختصاص داده است پس از آن لس آنجلس با 590 هزار, ميامى با 382 هزار, فيلادلفيا با 280هزار, شيكاگو با 263 هزار, بوستن با 235 هزار, سان فرانسيسكو با 216 هزار, واشينگتن با 160 هزار, ويست بالت بيتس 151 هزار و بالتيمور با 105 هزار نفر در رده هاى بعدى قرار گرفته اند.
با وجود آن كه يهوديان امريكا كه عصب اصلى يهوديان جهان را تشكيل داده و از تحركات وسيع و قدرتمندانه اى را در صحنه آمريكا برخوردارند, و با وجود آن كه تصميم هاى يكسان و همسو با يكديگر اتخاذ مى كنند, اما با اين وجود در بين خود اختلافاتى تا مرز تكفير يكديگر دارند.
9 درصد از اين يهوديان ارتدوكس هستند آنان مسايل را بر اساس سنت ((هلاخه)) (قانون سنتى يهود) تجزيه و تحليل مى كنند. در مقابل 31 درصد يهوديان امريكا محافظه كار مى باشند و خود را با هنجارهاى جامعه امريكايى وفق داده اما در عين حال به سنت هاى يهودى هم پايبند مى باشند.
رمزيستها كه 32 درصد يهوديان امريكا را تشكيل مى دهند اولويت را به معيارهاى جامعه آزاد داده و ((هلاخه)) را لازم الاجرا نمى دانند, ولى با اين وجود خود را طرفدار دين يهودى مى دانند, ملحدان در بين يهوديان هم نسبتى كمتر از 1 درصد را تشكيل مى دهند و دسته آخر هم يهوديان سكولار و لائيك هستند كه 26 درصد اين جامعه را تشكيل مى دهند. اشاره مى شود با وجود تمامى تلاش هاى صهيونيست ها تا سال 2030 فقط نيمى از صهيونيست ها در فلسطين اشغالى سكونت خواهد يافت.
براساس آمار موجود ميزان زاد و ولد ميان يهوديان تقريبا نزديك به صفر است به خصوص كه بسيارى از يهوديان با همسران غير يهودى ازدواج مى كنند با توجه به همين آمار 80 درصد از مردان يهوديان اروپاى شرقى با زنان غير يهودى ازدواج مى كنند به همين خاطر از نظر آيين يهودى فرزندانشان يهودى شمرده نمى شوند.
هم چنين 70 درصد از زنان يهودى اروپايى با مردان غير يهودى ازدواج مى كنند به گفته يكى از كارشناسان امر, هم اكنون 50 درصد از يهوديان در خانواده هاى نيمه يهودى زندگى مى كنند.
سالى مريدور رئيس آژانس بين المللى يهود نيز اعلام كرد تا پنج سال آينده جمعيت يهوديان جهان به 18 ميليون نفر خواهد رسيد, اما وى هم چنين يادآورد سناريوهاى بدبينانيه اى هم وجود دارد كه حكايت از كاهش جمعيت يهوديان به كمتر از 12 ميليون نفر است.
براساس همين آمار بيشترين تراكم يهودى با 3 / 19 درصد در منطقه تل آويو است و بعد از آن شهرهاى نيويورك با 14/9 درصد و حيفا با 9 / 4 است.بيش از 5000 فلسطينى در زندان هاى رژيم صهيونيستى به سر مى برند
سازمان صليب سرخ بين الملل نسبت به وضعيت بد زندانيان فلسطينى ابراز نگرانى نمود.
صهيونيست ها پس از يورش وحشيانه به چند اردوگاه آوارگان فلسطينى در كرانه باخترى و نوار غزه با به خاك و خون كشيدن بسيارى از فلسطينيان از جمله چندين زن و كودك بيش از 1000 جوان فلسطينى را دستگير و با خود به نقطه نامعلومى منتقل نمودند.
منابع امنيتى فلسطينى اعلام نمودند صهيونيست ها تنها از دو اردوگاه مجاور شهر طولكرم واقع در كرانه باخترى 200 فلسطينى را بازداشت و با خود بردند.
هم چنين صهيونيست ها روز 18 اسفند ماه هم 800 فلسطينى را در مناطق مختلف تشكيلات خودگردان دستگير و با خود بردند.
با احتساب اين حداقل يك هزار نفرى كه صهيونيست ها طى چند روز گذشته بازداشت نمودند, تعداد فلسطينيان دربند رژيم صهيونيستى از مرز 5000 نفر گذشت.
چندى پيش كميته بين المللى صليب سرخ از گسترش وحشيگرىهاى (صهيونيستى) عليه غير نظاميان در مناطق اشغال شده[ سال ]1967 اعلام و تمامى انواع خشونت ها را كه عليه غير نظاميان و به خصوص كودكان كه در مناطق اشغالى از حمايت قوانين بين المللى انسان دوستانه برخوردارند.
رينى كروسنيك رئيس هيئت نمايندگى صليب سرخ بين المللى در فلسطين اشغالى در يك كنفرانس مطبوعاتى كه در 12 اسفند 1380 در بيت المقدس برگزار نمود خواستار پايان يافتن كارشكنى هاى صهيونيستى نسبت به رساندن دارو و كمك هاى انسانى به غير نظاميان فلسطينى شد و گفت: ((رسيدن خدمات پزشكى اورژانسى بدون كارشكنى مسئله بسيار مهمى است, بايد به آمبولانس ها و كادرهاى پزشكى اجازه داده شود تا در امنيت كامل به فعاليت پرداخته و در كار آنها كارشكنى صورت نپذيرد.))
وى افزود: ((طى مدت اخير كارشكنى هاى فراوانى در مقابل فعاليت هاى پزشكى صورت گرفته و گاهى جان افراد امداد رسان به خطر افتاده است, در اردوگاه جنين يك گلوله تانك به سوى يك آمبولانس وابسته به صليب سرخ شليك شد كه منجر به كشته شدن يك پزشك و چهار امداد رسان همراه وى گرديد.))
رئيس هيئت نمايندگى صليب سرخ در نوار غزه نيز با اشاره به وضعيت بغرنج حاكم بر اين منطقه افزود: ((انهدام و تخريب منازل هم چنان ادامه دارد و در اين راستا 6 هزار نفر محل سكونت خود را از دست داده اند.))
از سوى ديگر منابع مطلع در صليب سرخ جهانى اعلام كردند طى انتفاضه مسجدالاقصى تعداد بازداشت شدگان فلسطينى به شكل نگران كننده افزايش يافته اند از اين ميان چهار هزار فلسطينى در بازداشتگاه هاى نظامى و زندان هاى مختلف به ثبت رسيده اند اما با اين وجود موضوع ديدار اين افراد با افراد خانواده و نيز شرايط بد معيشتى آنها موجبات نگرانى اين سازمان جهانى شده است.خطوط قرمز عرفات
خطوط قرمز شاروندر حالى كه نيروهاى نظامى دشمن رئيس تشكيلات خودگردان را در رام الله محاصره نموده مانع از ورود و خروج وى شده و عملا او را به يك زندانى مبدل كرده اند, ياسر عرفات با مقاله اى كه در روزنامه آمريكايى نيويورك تايمز منتشر ساخت, مردم فلسطين و به خصوص نيروهاى مجاهد را شوكه و غافلگير نمود.
عرفات در مقاله اى كه اين روزنامه امريكايى آن را در 12 بهمن 1380 به چاپ رساند, اعلام كرد ((من حملات گروه هاى تروريستى عليه شهروندان اسرائيلى را محكوم كرده و عزم خود را براى پايان دادن به فعاليت هاى آنان جزم كرده ام.)) او هم چنين خاطر نشان ساخت ((تشكيلات خودگردان هم چنان خود را شريك اسرائيل مى داند.))
مسئله قابل توجه اين است كه با توجه به آن كه اعطاى امتيازات مهم توسط عرفات در اين مقاله با هدف تإثيرگذارى بر مواضع امريكايى و صهيونيستى صورت پذيرفت, اما دولت امريكا با بى اعتنايى به آن تنها بر فشارهاى خود عليه وى افزود و بوش رئيس جمهور امريكا ضمن ناديده گرفتن مواضع سياسى عرفات از او خواست تا اقدامات عملى و ملموسى را عليه آن چه كه تروريسم خواند صورت دهد.
آرى فلاشر سخنگوى كاخ سفيد در مورد مقاله عرفات گفت:
((اين چيزى را براى رئيس جمهور تغيير نمى دهد, زيرا[ رئيس جمهور] معتقد است عرفات بايد تحركات بيشتر و ملموس تر مستمرى را از خود نشان داده و با جديت بيشترى براى پايان دادن به تروريسم و گروه هاى تروريستى در خاورميانه عمل كند. ))
كونداليزا رايس مشاور امنيت ملى بوش هم ضمن رد گفته هاى عرفات از وى خواست تا به شكل ملموسى به مقابله با رهبران عمليات هاى ضد صهيونيستى بپردازد.
ديك چنى معاون رئيس جمهور امريكا هم با اتخاذ موضع قطع ارتباط امريكا با عرفات عملا مواضع امريكا در قبال عرفات را تكميل نمود.
از سوى ديگر واكنش هاى صهيونيستى به اين مقاله, افراطى تر از گذشته بود, شارون نخست وزير رژيم صهيونيستى اعلام كرد كه از اين كه سال 1982 عرفات را در بيروت نكشته است, بسيار پشيمان است, و هم چنين اعلام كرد عرفات شريكى براى اسرائيل در روند سازش سياسى محسوب نمى شود.
در همين چارچوب حرف و حديث ها در مورد جايگزينان عرفات بالا گرفت و نام هايى نيز امثال محمود قريع (ابوعلإ) و محمود عباس (ابو مازن) به همراه چند اسم ديگر مطرح شدند.
دست آخر هم شارون با كسب حمايت سياسى واشينگتن براى افزايش تجاوزات و سركوب هاى خود عليه ملت فلسطين, از امريكا بازگشت تا صهيونيست ها در راستاى جنايات خويش با ارتكاب چندين كشتار, اعمال تجاوزكارانه در مناطق فلسطينى در كرانه باخترى و نوار غزه و گلوله باران منازل مسكونى و كشتن وحشيانه زنان و كودكان از اين حمايت ها كمال استفاده را ببرند و دست آخر هم صهيونيست ها ((السرايا)) مقر عرفات در غزه, ساختمان دستگاه هاى امنيتى و زندان مركزى غزه را بمباران نمودند.
با نگاهى سريع به ساختارهاى تشكيل دهنده و اهداف طرح ملى فلسطين از زمان اجراى آن در 1965/1/1 كه در منشور ملى فلسطين تبلور يافت خواهيم ديد كه چند گفتمان اصلى را براى خود وسازمان آزاديبخش فلسطين ترسيم مى نمود اصلى ترين آنها عبارتند از:
1 ـ (فلسطين از رودخانه تا دريا) بعدها ساف آن را به فلسطين امروزى و سپس به يك خودگردانى كه مساحت آن كسرهاى اعشارى از مساحت فلسطين تبديل گرديد در حالى كه امروز اين كسرهاى اعشارى هم در اشغال صهيونيست ها قرار گرفته و رهبر اين تشكيلات در رام الله محبوس است.
2 ـ (مبارزه مسلحانه تنها راه آزادى فلسطين) اين اصل هم دستخوش فرسايش شد تا به مقاومت با انواع راهكارها و از جمله سياسى و نظامى تبديل شود, تا آن كه امروز مشاهده مى كنيم مقاومت مسلحانه, تروريسم توصيف شده و جنبش هاى مقاومت و جهادى فلسطين را جنبش هاى تروريستى مى خوانند.
3 ـ (دولت فلسطينى, استقلال و حق تعيين سرنوشت) اين اصل قرار بود بر هر گوشه از سرزمين فلسطين كه آزاد شود اجرا گردد و پس از آن مسئله مرزهاى 1967 مطرح شود, اما امروز آن چه در اين زمينه ها مطرح است, تبديل نام تشكيلات خودگردان به دولت فلسطين است در اين راستا مذاكراتى بين ابوعلإ و پرز در جريان است.
4 ـ مسإله آوارگان با پافشارى بر حق بازگشت تمامى فلسطينيان آواره شده در سال هاى 1948 و 1967 آغاز گرديد سپس به تدريج آنقدر از آن كاسته شد كه امروز كل صحبت ها بر حداكثر بازگشت 200 هزار فلسطينى از مجموع 4 و نيم ميليون فلسطينى دور مى زند.
5 ـ قدس كه روزى سمبل مقدس طرح ملى فلسطين بود, ابتدا به بخش شرقى و بعد از آن به مذاكره بر سر محله هاى از بخش شرقى بيت المقدس كاهش و پيش بينى مى شود مسايل فقط به مذاكره بر سر حرم مقدس, آن هم بدون در اختيار داشتن حاكميت بر آن ختم شود.
در جاده امتيازدهى هاى تشكيلات خودگردان, منشور ملى فلسطين لغو گرديد و مقاومت مردم فلسطين و حقش در دفاع از خود تروريسم خوانده شد اين تنها نظر صهيونيست ها نيست, بلكه حتى جناب آقاى ياسر عرفات هم آن را تروريسم مى داند!
مشكل امروز فلسطين تروريسم و تجاوزگرى صهيونيست ها عليه ملت فلسطين نيست, زيرا اين ملت 53 سال است كه رو در روى اين تجاوزات ايستاده و رژيم صهيونيستى تاكنون قادر به شكستن اراده آن نشده است, ملتى كه توانست وعده شوم بالفور را درهم بشكند.
مشكل اصلى اين ملت در مقابله با طرح ملى فلسطين ياسر عرفات است, رهبرى كه تمامى خطوط قرمز كه به عنوان اصول اساسى زير بناى ملى مسئله فلسطين شناخته مى شوند, را زير پا گذارده است, در حالى كه اين خطوط مورد احترام تمامى جريان هاى ملت فلسطين است.
عرفات تمامى اصول ثابت ملى فلسطين را به سياست هاى تاكتيك هاى چند مرحله اى و حملات تبليغاتى رسانه هاى تشكيلات خودگردان مبدل نموده است در حالى كه رژيم صهيونيستى ادعاهاى تبليغاتى و سياست هاى تاكتيكى خود را به خطوط قرمز و شرايطى ملزم الاجرا براى تشكيلات خودگردان تغيير مى دهد.
فشارهاى امروزى پيمان صهيونيستى ـ امريكايى عليه ياسر عرفات با يك هدف صورت مى پذيرد, اين هدف ضربه زدن به ارتباط ياسر عرفات و ملت فلسطين مى باشد, تا به مقدمه اى براى انزواى سياسى و مردمى عرفات منجر شده, باعث پذيرش تمامى شرايط صهيونيستى و سياسى و تسليم كامل وى گردد.
حال بايد ديد آيا مقاله عرفات در نيويورك تايمز, مقدمه كرنش او در برابر چنين شرايطى است؟
گفته ها و نوشته ها
گفته ها و نوشته ها
توصيه امام ششم(ع) در امر كتابت
در كتاب شريف كافى از مفضل پسر عمر نقل مى نمايد: كه از جمله وصايا و دستوراتى كه امام صادق(ع) به من توصيه فرمودند اين بود: مفضل! نوشتن را كار دائمى خود قرار بده و به وسيله آن علوم و دانش هاى خود را ميان برادران دينى خود منتشر نما تا از آنها بهره مند شوند زيرا روزى مىآيد كه دوران هرج و مرج مى شود وظيفه مسلمانان و برادران دينى مطالعه كتاب هاى شما و محافظت از آن ها مى گردد.(اصول كافى)
فضيلت زوال تا زوال
از حضرت صادق(ع) منقول است كه: هر كه بميرد مابين زوال در پنج شنبه تا زوال روز جمعه حق تعالى او را پناه دهد از فشار قبر.(بحار, ج6, ص221)
رفع اندوه مومن
هر كه اعانت كند برادر مومن اندوهگين تشنه را, از توانايى خود و آسايش دهد او را از غم و اندوهش, يا يارى كند او را بر قضإ حاجتش, براى او باشد از حق تعالى هفتاد و دو رحمت كه يكى از آنها را حق تعالى در دنيا به او مرحمت فرمايد كه اصلاح كند به آن امر معاشش را و ذخيره نمايد هفتاد و يك رحمت ديگر را براى ترس ها و هول هاى روز قيامت او.(اصول كافى, ج2, ص199)
سخن چين
شيخ صدوق روايت كرده از حضرت رسول(ص): هر كه نمامى و سخن چينى كند ما بين دو نفر, مسلط كند حق تعالى بر او در قبرش آتش كه بسوزاند او را تا روز قيامت, پس چون از قبر خود بيرون آيد مسلط فرمايد حق تعالى بر او مار سياه بزرگى كه گوشت او را به دندان بكند تا داخل جهنم شود.(بحار, ج7, ص214)
صلوات در حسنات
حضرت رسول(ص) فرمودند: من روز قيامت نزد ميزانم پس هر كه گناهانش بسيار باشد كه كفه سيئاتش را سنگين كند. بياورم من صلوات او را كه بر من فرستاده, تا سنگين كنم به آن كفه حسناتش را.(ثواب الاعمال, 14)
افضل اعمال
روايت شده از حضرت رسول(ص) كه: در رويا ديدم عمويم حمزه و برادرم جعفر بن ابى طالب كه در پيش آنها طبقى است از ((سدر)) پس يك ساعتى از آن ميل كردند پس از آن سدر مبدل شد به انگور پس از يك ساعت انگور رطب شد بعد از آن من نزديك شدم و گفتم: پدرم فداى شما باد چه عملى يافتيد كه از همه اعمال افضل باشد؟ گفتند پدران و مادران ما فداى تو باد يافتيم ما افضل اعمال را صلوات بر تو, و سقايت آب, و محبت على بن ابى طالب.
(بحارالانوار, ج94, ص70)صله رحم و امانت دارى
پيغمبر خدا(ص) فرمودند: بر دو طرف صراط, روز قيامت رحم و امانت است, پس در وقتى كه بگذرد بر آن كسى كه صله رحم و ادإ كننده امانت است, آن دو طرف صراط نمى گذارد كه در آتش بيافتد.(بحار, ج22 ص410)
ترحم عزرائيل
روزى عزرائيل(ع) جان پادشاه جبار و ظالمى را گرفت و به آسمان رفت, ملائكه از او پرسيدند: از آنهايى كه تا به حال جانشان را گرفته اى بر كدام يك ترحم كرده اى و بر او متإثر شده اى ؟
عزرائيل(ع) گفت: روزى مإمور شدم در بيابانى جان زنى را بگيرم. آن زن كودكى نيز با خود داشت من بر غربت آن زن و بر بى سرپرستى آن كودك در آن بيابان متإثر شده و دلم به رحم آمد.
ملائكه به او گفتند: اين ظالمى كه الان جانش را گرفته اى همان كودك بى سرپرست است كه تو دلت براى او به رحم آمد!(المحجه البيضإ, ج8, ص267)عشق خدا با چيزى جمع نمى شود
نقل شده كه غلام سياهى به نام برخ در زمان حضرت موسى(ع) زندگى مى كرد كه بسيار متعبد بود. حضرت موسى به توسط او طلب باران نمود. خداوند خطاب به موسى فرمود: برخ بنده بسيار خوب من است, در او فقط يك عيب وجود دارد.
موسى(ع) عرض كرد: خدايا آن عيب چيست؟ فرمود: سحرها كه براى عبادت برمى خيزد از نسيم سحرگاهى لذت برده و به وسيله آن آرامش مى يابد, كسى كه مرا دوست مى دارد نبايد توجه و آرامش او به چيزى ديگر باشد!
(المحجه البيضإ, ج8, ص71)تسلط انسان بر شهوات موجب حزن است
يكى از پادشاهان به زاهدى گفت: از من حاجتى طلب كن!
او پاسخ داد: چگونه از تو حاجتى بخواهم در حالى كه سلطنت من بزرگ تر و مهم تر از سلطنت تو مى باشد.
پادشاه پرسيد: چگونه چنين است؟
زاهد گفت: آنكه تو بنده اش هستى, بنده من است!
پادشاه گفت: اين سخن به چه معناست؟
زاهد پاسخ داد: تو بنده شهوت و غضب و شكم خود هستى ولى من مالك آنها مى باشم و آنان بنده من هستند.
(المحجه البيضإ, ج7, ص131)در گريه خوف و شكر
يكى از انبيإ از مسيرى عبور مى كردند سنگ كوچكى ديدند كه آب زيادى از آن خارج مى شود. پس از آن وضع تعجب كرد خداوند سنگ را به سخن گفتن واداشت و گفت: از وقتى كه شنيدم كه شعله و آتش جهنم برخاسته از انسان و سنگ است از ترس آن كه من هم از آن سنگ ها باشم تا به حال مى گريم. سنگ از آن نبى خواست كه برايش دعا كند تا از آتش در امان باشد او نيز دعا كرد مدتى بعد دوباره عبورش به آن نقطه افتاد و ديد همان گونه آب از سنگ جارى است.
پرسيد: ديگر چرا گريه مى كنى؟
سنگ پاسخ داد: تا قبل از اطمينان به امان از آتش گريه خوف مى نمودم, اما اينك گريه شكر دارم و از سرور و خوشحالى مى گريم.(المحجه البيضإ, ج7, ص142)ريا
روزى رسول اكرم(ص) را گريان ديدند. علت را جويا شدند. فرمودند: از اين كه امت من گرفتار شرك بشوند نگران و خائف هستم, البته آنها به پرستش بت و خورشيد و ماه و سنگ روى نمىآورند ولى آنها در اعمالشان رياكارى مى كنند.(المحجه البيضإ, ج6, ص141)
ايثار
حضرت موسى از خداوند درخواست كرد كه بعضى از درجات و مقامات حضرت محمد(ص) و امتش را به او نشان بدهد. خداوند فرمود: تو طاقت ديدن آن را ندارى ولى من يكى از مقامات بزرگى راكه به آنها داده ام به تو نشان مى دهم پس پرده ها را كنار زد و ملكوت آسمان ها براى موسى كشف شد, مقام و جايگاهى به او نشان داده شد كه نزديك بود از شدت نور آن, موسى تلف شود.
آن گاه موسى(ع) پرسيد: خدايا چه چيز آنها را به اين كرامت رسانده است؟
خدا فرمود: ايثار! اى موسى! من حيا مى كنم كه ايثارگران را در قيامت به محاسبه وادارم و آنان را به هر گونه كه بخواهند وارد بهشت مى كنم.(المحجه البيضإ, ج6, ص80)بخل و سخاوت
حضرت زكريا(ع) ابليس را ديد و به او گفت: اى شيطان به من بگو كه محبوب ترين و مبغوض ترين مردم نزد تو كيست؟ گفت: محبوب ترين انسان مومنى است كه بخيل باشد و مبغوض ترين فاسقى است كه سخاوتمند باشد. يحيى(ع) گفت: چرا چنين است ؟
شيطان گفت: زيرا همان بخل براى بخيل كافى است و از سخاوتمند نگران هستم زيرا مى ترسم خداوند به خاطر سخاوت او از فسق او بگذرد.(المحجه البيضإ, ج6, ص77)
پرسش ها و پاسخ ها
پاسخ به پرسش ها
نيم نگاهى به عبادت در سيماى عاشورائيان در ماجراى كربلا
1ـ سوال: يكى از موضوعات مهم در ماجراى عاشوراى حسينى, مسإله عبادت امام حسين (ع) و عاشوراييان, و اهميت دادن آنها به عبادت بود, گرچه همه تلاش ها و ايثارهاى آنها, عبادت در سطح بالا بود, ولى سوال اين است كه عبادت به معنى خاص كه در نماز, مناجات, دعا و سجده و تلاوت قرآن خودنمايى مى كند, در سيره آنها چه نقشى داشت؟ و امام حسين (ع) و يارانش تا چه اندازه به عبادت اهميت مى دادند؟
پاسخ:
خلاصه پاسخ اين سوال اين است كه آنها به عبادت, بسيار اهميت مى دادند, و همواره در هر فرصت, خلوص و نهايت خضوع و بندگى خود را به درگاه الهى ابراز مى داشتند. براى آشنايى به چهره عبادات آنها, نظر شما را به ده نمونه ذيل جلب مى كنيم.
1ـ نخست به مسإله عبادت در سيره امام حسين (ع) قبل از ماجراى كربلا اشاره مى كنيم, كه او عاشق شيفته و بى تاب عبادت بود. سپس چند نمونه از عبادت او و يارانش در ماجراى كربلا را خاطرنشان مى سازيم. روايت شده: شخصى از امام سجاد (ع) پرسيد: چرا پدرت فرزندان كم تر داشت؟ امام سجاد (ع) در پاسخ فرمود: همين اندازه كه داشت باعث تعجب است, زيرا: ((انه كان يصلى فى اليوم والليله الف ركعه, فمتى كان يتفرغ للنسإ; آن حضرت در شبانه روز هزار ركعت نماز مى گزارد, پس كى فراقت حاصل مى كرد تا با همسرانش هم بستر شود؟!(1)
دعاى پر محتواى عرفه كه از امام حسين(ع) (در مفاتيح الجنان) نقل شده, تابلو گويايى از نهايت بندگى و خشوع عبادى امام حسين (ع) در سطح بسيار عالى در پيشگاه خدا است.
آن حضرت 25 بار پياده از مدينه به مكه براى انجام مراسم حج و عمره رفت.(2)
2 ـ هنگامى كه كاروان امام حسين (ع) نزديك كربلا رسيدند, و در منزلگاه رهيمه به لشگر هزار نفرى حر برخورد نمودند, وقتى كه ظهر شد, امام حسين (ع) به فرزندانش امام سجاد (ع)يا على اكبر(ع) فرمود: اذان واقامه بگو, او اذان و اقامه گفت, و سپاه امام حسين (ع) براى اقامه نماز جماعت آماده شدند, سپاه امام و سپاه حر هر دو به امام حسين (ع) اقتدا كرده و نماز خواندند.(3)
3 ـ روز نهم محرم, دشمن قصد حمله به سپاه امام حسين(ع) داشت, امام برادرش حضرت عباس (ع) را براى ابلاغ پيام, به سوى دشمن فرستاد, پيام امام اين بود: ((برادرم جانم به فدايت, اگر مى توانى اين دشمنان را امروز از جنگ منصرف كنى, همين كار را بكن, نزد آنها برو و از آنها مهلت بخواه, شايد امشب را در پيشگاه الهى به نماز بايستيم, چرا كه خدا مى داند, من نماز را براى خدا, و تلاوت قرآن را دوست دارم.)) و مطابق روايت ديگر فرمود: ((شايد امشب را بانماز, دعا و استغفار به سر آوريم, چرا كه خدا مى داند من نماز و تلاوت قرآن, و بسيار دعا كردن و مناجات و استغفار را دوست دارم و به آن عشق مى ورزم.))(4)
4 ـ در شب عاشورا, آن چنان مناجات ملكوتى امام و يارانش در فضاى كربلا پيچيده بود, كه در روايات چنين تعبير شده ((و لهم دوى كدوى النحل, مابين راكع و ساجد و قائم و قاعد; صداى زمزمه ناله آنها همانند آواى بال زنبور عسل شنيده مى شد, بعضى از آنها در ركوع, و بعضى در سجده, و جمعى ايستاده و گروهى نشسته مشغول عبادت بودند))
همين سوز و گداز مناجات آنها, آن چنان دشمن را تحت تإثير قرارداد كه سى ودو نفر از آنها همان شب به سپاه امام حسين (ع) پيوستند.(5)
5 ـ فرازى از مناجات و دعاهاى امام حسين (ع) در شب عاشورا اين بود:
((اللهم انى احمدك على ان اكرمتنا بالنبوه, و علمتنا القرآن, و فقهتنا فى الدين, و جعلت لنا اسماعا و ابصارا, و افئده, و لم تجعلنا من المشركين; خدايا! تو را سپاس گويم كه ما را به مقام نبوت كرامت بخشيدى, و قرآن را به ما آموختى, دين را به ما شناساندى, گوش شنوا, چشم بينا, و دل آگاه به ما عطا كردى, و ما را از مشركان قرار ندادى.)) (6)
6 ـ صبح عاشورا, آغاز فجر صادق, امام حسين (ع) و يارانش برخاستند, و براى اقامه نماز جماعت آماده شده و به امام اقتدا كردند, تعقيب اين نماز اين بود, كه امام پس از نماز, شكر و سپاس حق را به جا آورد, آنگاه به ياران فرمود: ((امروز خداوند كشته شدن ماو شما را اجازه داده است, بر شما باد كه صبر و مقاومت كنيد, و با دشمن بجنگيد.))(7)
7 ـ وقتى كه ظهر عاشورا فرا رسيد, يكى از ياران امام حسين (ع) به نام ابوتمامه صيداوى در ميان شدت درگيرى به محضر امام آمد و گفت: ((دوست دارم قبل از فدا شدن در ركابت, نماز ظهر را كه وقتش فرا رسيده با تو بخوانم.)) امام حسين (ع) به او فرمود: ((ذكرت الصلاه, جعلك الله من المصلين الذاكرين; نماز را ياد كردى, خدا تو را از نمازگزارانى كه در ياد خدا هستند قرار دهد)) آرى وقت نماز فرا رسيده است, از دشمن بخواهيد مهلت دهد تا نمازمان را انجام دهيم. امام نماز جماعت برپا كرد, با اين كه دشمن او و يارانش را هدف تيرهاى خود قرار داده بود, آنها نماز را خواندند, بعضى از ياران آن حضرت كه خود را سپر امام قرار داده بودند, بر اثر اصابت تير از پاى درآمدند, از جمله سعيدبن عبدالله كه بر اثر تير به شهادت رسيد, در آخرين لحظه هاى شهادت به امام عرض كرد: ((آيا به عهدم وفا كردم؟)) امام (ع) فرمود: ((آرى تو در رفتن به بهشت از من پيشى مى گيرى.)) (8)
8 ـ هنگامى كه امام حسين (ع) از پشت اسب بر زمين افتاد و ساعات آخر عمر را مى پيمود, چنين مناجات مى كرد:
((صبراعلى قضائك يا رب, لا اله سواك يا غياث المستغيثين مالى رب سواك, ولا معبود غيرك, صبرا على حلمك يا غياث من لا غياث له, يا دائما لا نفاد له, يا محيى الموتى, يا قائماعلى كل نفس بما كسبت, احكم بينى و بينهم و انت خيرالحاكمين;
در برابر قضاى تو صبر مى كنم, اى پروردگار من, معبودى جز تو نيست, اى پناه پناه آوردندگان, اى خدايى كه هميشه هستى, و پايانى ندارى, اى زنده كننده مردگان! اى كسى كه بر هر كسى بر اساس عملش داورى مى كنى, بين من ودشمنان خودت داورى كن, كه تو بهترين داوران هستى.))(9)
9 ـ حبيب بن مظاهر, شهيد سرافراز عاشورا, يكى از زاهدان برجسته و عابدان مخلص بود, وقتى كه در روز عاشورا به شهادت رسيد,امام حسين (ع) بر بالين او آمد و او را چنين ستود: ((لله درك يا حبيب لقد كنت فاضلا تختم القرآن فى ليله واحده; آفرين به مقام تو اى حبيب! تو انسان دانشمند بودى, و در يك شب همه قرآن را تلاوت مى كردى.))(10)
از فاطمه بنت الحسين (ع) نقل شده كه در مورد عبادت حضرت زينب (س) فرمود: ((عمه ام زينب (س)در شب عاشورا همواره در محراب خود به عبادت و نماز ايستاده بود, و با خدا مناجات و راز و نياز مى كرد.))(11) امام حسين (ع) به زينب (س) فرمود: ((يا اختاه! لاتنسينى فى نافله الليل; خواهرم! مرا در نماز شب فراموش نكن. )) (12)
از فرازهاى دعاى زينب (س) اين كه: وقتى روز يازدهم كنار بدن پاره پاره امام حسين (ع)آمد, با كمال خضوع و خلوص و دل دادگى به خدا عرض كرد: ((اللهم تقبل منا هذا قليل القربان; خدايا اين قربانى اندك را از ما بپذير.))(13)
10 ـ حضرت عباس (س) كه امام صادق (ع) او را به عنوان عبد صالح خوانده (14) آن قدر شيفته عبادت و نماز بود كه نشانه سجده هاى طولانيش, به صورت پينه در پيشانيش ديده مى شد, قاتل او كه از طايفه بنى دارم بود گفت: ((من جوانى از بستگان حسين (ع) يعنى برادرش عباس را كشتم كه اثر سجده از پيشانيش ديده مى شد.))(15)
اگر مى بينيم امام حسين (ع) و يارانش آن گونه عاشقانه و سخاوتمندانه, به سوى عروس بهشتى شهادت رفتند و آن را در آغوش گرفتند, از اين رو بود كه آنها عاشق خدا بودند, و در بندگى خدا نهايت خضوع و دلدادگى را داشتند, و از عبادت الهى لذت مى بردند, چرا كه هيچ گونه دلبستگى به دنيا نداشتند, كه خدا به داود (ع) وحى كرد: ((ما لاوليائى والهم بالدنيا يذهب حلاوه مناجاتى من قلوبهم; اوليإ مرا با دنيازدگى چه كار؟ همانا, دنيازدگى, شيرينى مناجات مرا از دل هاى آنها مى ربايد.))(16)حقيقت نماز چيست تا عاشقانه نماز بخوانيم ؟
2ـ سوال: حقيقت نماز, و عبادت الهى چيست؟ تا پس از آگاهى از آن, عاشقانه و از روى ميل آميخته با لذت و حلاوت عبادت كنيم؟
پاسخ: نماز و عبادات ديگر, بايد از دو نظر مورد توجه قرار گيرد تا دو موضوع فوق به دست آيد;
1ـ معرفتى 2ـ عملى. نخست بايد بدانيم كه جايگاه نماز و عبادات در زندگى ما در كجا قرار گرفته است, نبايد به نماز به عنوان اين كه تنها تكليف است نگاه كرد, بلكه بايد هدف از نماز را شناخت, و آن را از ضروريات هدف از آفرينش كه تكامل است قرارداد, كه عامل و محور همه زندگى است. بايد هدف از حركات و اقوال و شرايط نماز را از عمق جان درك كرد, و دريافت كه در نماز با خدا گفتگو مى كنيم, و نماز داراى چنين جايگاهى بر قله زندگيمان قرار داد, مطالعه كتاب هايى كه پيرامون اسرار و رموز نماز نوشته شده, ما را در اين زمينه كمك مى كند.
2ـ دومين مرحله, اين است كه ما در عمل به نماز و ساير عبادات, از نظر فراهم نمودن شرايط صحت وكمال, توجه كامل داشته باشيم, تا آن را با نورانيت دل انجام دهيم, براى وصول به اين مرحله, بايد: 1ـ دل را از حب دنيا خالى كرد, معروف است كه يكى از عرفا شيطان را ديد و از او پرسيد: چرا حتى در نماز دست از سر ما برنمى دارى؟ شيطان گفت: ((مگر شما از دنيايى كه محل حكومت مااست دست برداشته ايد؟ )) آرى بايد سگ طمع به دنيا را كشت, وگرنه اگر نان وگوشتى در دستت باشد, آن سگ به دنبال تو مىآيد و حواست را پرت مى كند. 2ـ بايد با تمركز حواس و حضور قلب, روح عبادت را كسب كرد. 3ـ بايد گناه نكرد, 4ـ بايد از غذاى حرام و همنشين بد پرهيز كرد. 5ـ بايد چشم ها و چشمه ها در صفحه دل پديد آورد, آرى بايد اين مقدمات در طول زمان تحصيل گردد, تا عاشقانه و با لذت نماز بخوانيم و عبادت كنيم, البته پيمودن اين راه تا وصول به قله رفيع عبادت, زحمت دريافت دارد, و به راحتى به دست نمىآيد, چرا كه از قديم گفته اند تا رنج نبرى, دستت به گنج نخواهد رسيد. اگر عاشورائيان به اين قله رسيدند, از اين رو بود, كه در صراط سير و سلوك از همه دست اندازهاى مادى گذشتند, و در فضاى ملكوت به پرواز درآمدند.راه هاى كنترل طغيان شهوت
3ـ سوال: غريزه جنسى يكى از غرايز طبيعى و شديدى است كه در حيوانات و انسان, وجود دارد, مانند غريزه گرسنگى, تشنگى, بايد به طور طبيعى اشباع و ارضإ شود, اشباع معقول آن با ازدواج و مراقبت است, ترك ازدواج و سركوبى غريزه, موجب مشكلاتى از جمله انحرافات, اعتياد, عقده حقارت و… مى گردد اينك اين سوال مى شود كه شرايط كاذب سنگين, موجب شده كه جوانان نتوانند ازدواج كنند, و روز به روز سن ازدواج بالا رود, براى كنترل طغيان شهوت چه بايد كرد؟
پاسخ: قرآن در جواب كسانى كه امكان ازدواج براى آنها فراهم نيست, مى فرمايد: ((وليستعفف الذين لايجدون نكاحا حتى يغنيهم الله من فضله; و كسانى كه امكانى براى ازدواج نمى يابند, بايد پاكدامنى پيشه كرده و خود را كنترل كنند,تا خداوند از فضل خود, آنان را بى نياز گرداند.)) (17)
بنابراين وسيله چاره, كنترل و مراقبت است, ولى راه هاى آن چيست؟ از روايات و تجربيات چنين استفاده مى شود كه عوامل زير مى تواند, در كنترل طغيان غريزه جنسى به انسان كمك شايان كند:1ـ مراقبت شديد از نگاه هاى چشم
نگاه هاى چشم بايد حساب شده و داراى ترمز باشد, و در برابر مناظر شهوت انگيز فرد خوابيده شود چنان كه قرآن به زن و مرد اين سفارش را نموده است(18) چشم رابايد از نگاه به نامحرم كنترل كرد, تا دل آسيب نبيند, و بايد با خنجر ايمان و تقوا بر آن زد, تا دل آزاد گردد, اين كه بعضى بى بند وبار مى گويند: ((هرچه مى خواهى ببين دلت پاك باشد)) سخن غلط است زيرا هرگز با چشم چرانى نمى توان دل را پاك نگهداشت, چنان كه حضرت عيسى (ع) در اندرزهاى خود مى فرمايد: اياكم والنظره, فانها تزرع فى قلب صاحبهاالشهوه و كفى بها لصاحبها فتنه; از نگاه هاى نامشروع پرهيز كن, چرا كه چنين نگاه ها, شهوت جنسى را در قلب صاحبش مى روياند يا شعله ور مى كند, و همين كافى است كه او را به آشوب و انحراف بكشاند.)) (19)
2ـ پركردن اوقات فراغت
بايد اوقات بيكارى و فراغت را با كارهاى مثبت پركرد, و عادات نيك را جاى گزين عادات و آداب زشت نمود, و به اين وسيله فكر و انديشه را به امور سازنده مشغول ساخت.
3ـ پرهيز از رفتن به مجالس شهوت انگيز
بايد از مجالس شهوت زا دورى جست, و به جاهايى كه داراى مناظر شهوت انگيز است نرفت, و فيلم هاى تحريك كننده را نديد و از شنيدن ترانه ها و موسيقى هاى مطرب پرهيز نمود, كه هر يك از اين ها كمك خوبى براى كنترل طغيان شهوت است.
4ـ عاقبت انديشى
بايد از نظر جسمى و روحى, دورانديشى كرد, و دانست كه ارضإ شهوت از راه نامشروع علاوه بر اين كه آخرت انسان را تباه مى سازد, روح انسان را تيره مى كند, شخصيت انسان را سركوب مى نمايد, ضررهاى جبران ناپذير در جسم مى گذارد, ضعف اعصاب عمومى را به دنبال دارد, چه بسا موجب عقده و اعتياد شود, فكر حساب و كتاب, مرگ و قيامت, فكر سلامتى بدن و روح, فكر حفظ شخصيت و موقعيت, فكر دردهاى بى درمان ايدز, سوزاك, ضعف اعصاب, سستى اراده, و… كافى است كه موجب بيدارى شده و انسان را كنترل نمايد.
5 ـ رابطه با خدا
عبادات و رابطه خالص و تنگاتنگ با خدا, تلاوت قرآن, دعاو راز و نياز, مى تواند عامل خوبى براى كنترل طغيان غريزه جنسى باشد, استمداد از درگاه الهى, قلب را نورانى مى كند, نورانيت قلب باعث دورى از گناه خواهد شد.
6 ـ عوامل ضعيف كردن شهوت
از روايات امامان (ع) استفاده مى شود, بعضى از كارها موجب تضعيف شهوت مى شود, مانند: روزه گرفتن, زايل نكردن موهاى بدن, پرهيز از پرخورى و خوردن غذاهاى مقوى و شهوت زا, پرهيز از به رو خوابيدن, و دورى از خوابيدن روى تشك هاى نرم و… (20) انتخاب همنشين خوب, و دورى از همنشين بد, مطالعه كتاب هاى خوب, و دورى از مطالعه رمان هاى عشقى و كتاب هاى بدآموز نيز در اين راستا اثربخش است.
پى نوشت ها:
1 . ابن عبد ربه, عقدالفريد, ج 1, بحار, ج 44, ص 196. علامه امينى در كتاب الغدير(ج 5,ص 25) مى نويسد: ((روايات متضافر(بسيار) آمده كه امام على (ع) و امام حسين (ع) وامام سجاد(ع) شبانه روز, هزار ركعت نماز مى خواندند.))
2 . بحار, ج 44, ص, 192.
3 . ارشاد شيخ مفيد (ترجمه شده), ج 2, ص 80.
4 . لهوف سيدبن طاووس, ص ;150 مقتل الحسين مقرم, ص254.
5 . لهوف سيدبن طاووس, ص 154.
6 . كامل ابن اثير, ج 4,ص ;34 تاريخ طبرى, ج 6, ص 238.
7 . مقتل الحسين مقرم, ص ;270 كامل الزيارات, ص 73.
8 . همان, ص 297.
9 . همان, ص ;345 رياض المصائب, ص 33.
10 . معالى السبطين, ج1, ص376.
11 . كامل الزيارات, ص 73, طبق نقل مثيرالاحزان علامه شيخ شريف.
12 . رياحين الشريعه, ج 3, ص61 و ;62 الخصائص الزينبيه, ص 216.
13 . كبريت الاحمر, چاپ اسلاميه تهران, ص ;376 الطراز المذهب, ص75.
14 . بحار, ج 101, ص 277.
15 . بحار, ج 45, ص 306ـ در قتل حضرت عباس (ع) چند نفر شركت داشتند, آن كه از طايفه بنى دارم بود, عمود آهنين بر فرق سرش زد.
16 . بحار, ج 82, ص 143.
17 . نور, ص33.
18 . نور, ص30و31.
19 . بحار, ج 14, ص 25.
20 . بعضى از اين مطالب در كتاب العروه الوثقى, كتاب النكاح, مسإله 22 آمده است.
مديريت منابع انسانى از ديدگاه امام على عليه السلام قسمت آخر
مديريت منابع انسانى از ديدگاه امام على(ع)
قسمت آخرامير حمزه مهرابى
بخش ششم
حقوق و دستمزد و پاداشقبل از ذكر احاديث و روايات مربوط به حقوق و دستمزد, شايد مفيد باشد به تفاوت بين اين مفاهيم بپردازيم.
حقوق: پرداخت مبلغ ثابتى در مقابل انجام خدمت است كه به طور ماهانه محاسبه مى شود.
دستمزد: پرداخت مبلغ متغيرى است كه مبناى محاسبه آن, ساعت خدمت يا قطعه كارى مى باشد.
پاداش: مزاياى فوق العاده اى است كه علاوه بر حقوق يا دستمزد در مقابل كار فوق العاده و در سطحى بالاتر از عملكرد عادى پرداخت مى گردد.(1) اما عده اى پاداش را اعم از حقوق و دستمزد مى دانند و تقسيماتى مثل درونى – بيرونى و… براى آن قائلند.(2)تعيين ميزان حقوق و دستمزد قبل از بكارگيرى
از پيامبر بزرگوار اسلام (ص) منقول است كه فرمودند:
((اذا استإجر احدكم اجيرا فليعلمه اجره;(3) وقتى يكى از شما كسى را بكارى مى گمارد بايستى مقدار مزدش را به او بگويد.))
امام صادق (ع) نيز به نقل از پدر بزرگوار خويش مى فرمايد:
((نهى رسول الله (ص) ان يستعمل اجير حتى يعلم ما اجرته;(4) پيامبر اسلام(ص) از بكارگيرى اشخاص قبل از معين شدن اجرت آنان نهى فرمودند.))
بر اساس اين فرمايشات, ضرورى است ميزان اجرت افراد قبل از شروع به كار مشخص شود تا فرد در صورت مايل بودن و رضايت قلبى, همكارى كند و گرنه منصرف شود, نه اينكه شخص براى مدتى بكار گرفته شود و در پايان مبلغى به وى پرداخت شود كه مورد رضايتش نيست و انتظار دريافت مزد بيشترى داشته است. در كتاب شريف تهذيب از پيامبر اسلام (ص) آمده است:
((من كان يومن بالله و اليوم الاخر فلا يستعملن اجيرا حتى يعلمه ما اجروه;(5) كسى كه به خداوند و روز جزإ ايمان دارد, كارگرى را به كار نمى گيرد مگر آنكه از قبل مزدش را تعيين كرده و به او بگويد.))زمان پرداخت حقوق و دستمزد
روانشناسان ثابت كرده اند كه پاسخ وقتى بهترين تإثير را دارد كه بلافاصله بعد از عمل دريافت شود و هرچه زمان دريافت پاسخ طولانى تر شود از تإثير تقويت كنندگى آن كاسته خواهد شد. پانزده قرن پيش اين نكته ظريف و ثمربخش مورد تإكيد اوليإ دين اسلام بوده است چنانكه يكى از اصحاب امام صادق (ع) به نام شعيب مى گويد:
((تكارينا لابى عبدالله (ع) قوما يعملون فى بستان له و كان اجلهم الى العصر, فلما فرغوا قال لمعتب: اعطهم اجورهم قبل ان يجف عرقهم;(6) عده اى را براى امام صادق (ع) كرايه كرديم تا در بستانى كه از حضرت بود, كار كنند و مدت كارشان تا عصر بود, چون از كار فارغ شدند, امام (ع) به معتب فرمود, قبل از آنكه عرق آنان خشك شود حقوقشان را بپرداز.))معيارهاى پرداخت مزد
نداشتن معيار و ضابطه براى پرداخت حقوق و دستمزد به همان اندازه غير عادلانه است كه ضايع كردن حقوق كاركنان, بر اين اساس سفارش شده است دستمزدها بر اساس ملاك هاى مرضى الطرفين پرداخت گردد تا تإثير مثبت آن موجبات رضايت شاغل و افزايش كارآيى سازمان را فراهم نمايد. بنظر مى رسد يكى از علل عدم كارآيى ادارات دولتى, پرداخت مساوى حقوق ماهيانه به همه كارمندان باشد. چه آنهايى كه مشتاقانه خدمت مى كنند و چه آنهايى كه به اهمال كارى مى پردازند در حالى حضرت امير (ع) اين نابغه مديريت مى فرمايد: ((لاثواب لمن لاعمل له))(7) شايد اگر همين يك دستور را در ادارات دولتى به كار ببنديم بسيارى از مشكلات سيستم ادارى ما حل شود. اما ملاك هايى كه براى پرداخت مزد سفارش شده است عبارتند از:
داشتن عملكرد مثبت
حضرت على (ع) مى فرمايد: ((و لكل على الوالى حق بقدر ما يصلح;(8) براى هريك از زير دستان بر مافوق خود حقى است به اندازه اى كه كارها را اصلاح مى كند.))
در اينجا به ميزان ساعت كار و يا حجم كار انجام شده اشاره اى نشده است بلكه حق كاركنان بستگى به ميزان بهبودى است كه در كار ايجاد مى كنند كه از آن بعنوان برخوردارى از عملكرد مفيد و مثبت يا ((اثربخش)) ياد مى شود.سختى كار
ملاك ديگرى كه مى تواند پايه پرداخت مزد باشد, مشقت و سختى كار است كه اين حديث مى تواند بخوبى بيانگر اين موضوع باشد. امير مومنان (ع) مى فرمايد:
((على قدر البلإ يكون الجزإ;(9) جزإ و پاداش (هر فرد يا هر كار) به مقدار سختى و مشقت آن است.))
همچنين در بخش ديگرى از فرمايشات حضرت على (ع) اين موضوع به وضوح و روشنى بيشترى بيان شده است آنجا كه مى فرمايد:
((ثم اعرف لكل امرىء منهم ماابلى, و لا تضمن بلإ امرىء الى غيره و لا تقصرن به دون غايه بلائه و لا يدعونك شرف امرىء الى ان تعظم من بلائه ما كان صغيرا و لا ضعه امرىء الى ان تستصغر من بلائه ما كان عظيما;(10) نيز مقدار رنج هر يك را در نظر دار و رنج يكى را به حساب ديگرى مگذار و در پاداش او به اندازه رنجى كه ديده و زحمتى كه كشيده كوتاهى مكن, مبادا بزرگى كسى موجب شود كه رنج اندك او را بزرگ شمارى و فرودى رتبه فردى سبب شود كوشش سترگ وى را خوار به حساب آورى.))
اى كاش مجال شرح و بسط اين حديث گرانقدر فراهم بود و مى توانستيم نكات بسيار دقيق آن را برمى شمرديم. واقعا غلو نيست اگر بگوييم تنها همين ارشادات كافى است كه يك مدير بعنوان دستورالعمل طراحى سيستم پرداخت حقوق و دستمزد آن را بكار گيرد.(توصيه حقير اين است كه يك بار ديگر اين حديث گهربار را مرور كنيد.)ميزان نياز شاغل
تناسب حقوق و دستمزد با ميزان نياز شاغل, نكته اى است كه غالبا در طراحى سيستم حقوق و دستمزد مورد غفلت واقع مى شود. البته غرض از ميزان نياز صرفا حجم احتياجات و مقدار نيازمندى فرد نيست بلكه مهمتر از آن شإن و منزلت عرفى و اجتماعى و يا به تعبير امروزى, رتبه و جايگاهى است كه فرد در سلسله مراتب نيازها, از آن برخوردار است (مازلو اين نيازها را در هفت رتبه طبقه بندى كرده است.)
در اين خصوص امام باقر (ع) به عنوان يك سنت كلى مى فرمايد:
((المعونه تنزل من السمإ على قدر الموونه;(11) خداوند تبارك وتعالى, مخارج( كمك) را به اندازه هزينه لازم نازل مى كند.))نوع كار و تخصص
يكى از ملاك هاى ديگرى كه مى بايست در ميزان پرداخت حقوق و پاداش مد نظر باشد, نوع كار و تخصص افراد است. اين ملاك را مى توان از شيوه تقسيم غنائم بين رزمندگان اسلام از سوى پيامبر عظيم الشإن (ص) بازيابى كرد, امام صادق عليه السلام مى فرمايد:
((كان رسول الله (ص) يجعل للفارس ثلاثه اسهم وللراجل سهما;(12) رسول خدا (ص) براى سواره نظام سه سهم و براى پياده نظام يك سهم از غنايم قرار مى داد.))
البته مى توان اين افزايش سهم را مربوط به افزايش كارايى يا بكارگيرى سرمايه بيشتر نيز دانستفوايد بكارگيرى نظام حقوقى صحيح
اگر يك سيستم حقوقى صحيح طراحى و اجرا شود علاوه بر حفظ و نگهدارى كاركنان مى تواند موجب افزايش كارآيى, بروز ابتكار و خلاقيت, ازدياد انگيزه و شوق خدمت گشته و مانع بسيارى از ناهنجارىهاى احتمالى در سازمان گردد. در اين حديث به تعدادى از اين پيامدها اشاره شده است.
امير مومنان حضرت على (ع) مى فرمايد: ((ثم اسبغ عليهم الارزاق فان ذلك قوه لهم على استصلاح إنفسهم و غنى لهم عن تناول ما تحت ايديهم و حجه عليهم ان خالفوا امرك او شلموا إمانتك;(13) پس جيره و مواجبشان را به اندازه كافى بده كه اين كار آنان را به اصلاح و بهبود (اخلاق و عمل) خويش توانا مى سازد و از خوردن آنچه در اختيار اوست (از بيت المال مردم) بى نياز مى گرداند و حجت و دليل است بر عليه آنها اگر فرمانت را اطاعت نكنند يا در امانت خيانت نمايند.))
فوايد ذكر شده در اين حديث كه بر پرداخت صحيح حقوق مترتب است عبارتند از:
1. فراهم شدن امكان اصلاح و بهبود عملكرد كاركنان از جانب خودشان
2. مصون ماندن از استفاده غير قانونى از بيت المال
3. پرهيز از چشم داشت به مال ديگران يا اخذ رشوه
4. وجود جواز تنبيه و معاقبه از سوى مسئول در مورد كاركنان متخلف
5. وجود حجت شرعى مبنى بر برخورد با خيانت كارانضرورت پرداخت پاداشهاى غيرنقدى:
با پيشرفت صنعت و گسترش سازمان ها و ضرورت توجه و عنايت بيشتر به مسائل انسانى كاركنان, ارائه خدمات گوناگون به كاركنان رواج يافته است.بطورى كه سازمان ها براى حفظ و نگهدارى پرسنل خود مجبورند علاوه بر حقوق, امتيازات و پاداش هاى ديگرى مثل منازل سازمانى, بيمه درمانى, سرويس اياب و ذهاب و… به شاغلين ارائه نمايند. اما جالب است بدانيم اين خدمات در صدر اسلام نه بر اساس ضرورت و بخاطر حفظ موجوديت سازمان و تداوم سود سرمايه دار بلكه به منظور رعايت اصول اسلامى و انسانى ,مورد سفارش اوليإ دين بوده است. منقول است كه پيامبر اسلام (ص) فرمودند:
((من ولى لنا عملا و ليس له منزل فليتخذ منزلا اوليست له زوجه فليتخذ زوجه او ليس له خادم فليتخذ خادما او ليست له دابه فليتخذ دابه;(14) كسى كه براى ما به امرى اشتغال دارد, اگر منزل ندارد, پس بايد براى او منزلى تهيه كرد, اگر زن ندارد, براى او همسرى برگزيده شود و اگر خادم ندارد مى تواند خادمى را بكار گيرد و اگر مركب و سوارى ندارد, مركبى را برگزيند.))بخش هفتم
انضباط و اصلاح رفتار كاركنان ضرورت اعمال تشويق و تنبيهتشويق و تنبيه, پاداش يا سزاى اعمال انسان است. بايد در مقابل خدماتى كه كاركنان ارائه مى دهند يا ضعفها و سستى هايى كه از خود نشان مى دهند, عكس العمل مناسب نشان داده شود. نبايد در برابر خوب ها و بدها و خوبى ها و بدىها, يكسان و بى تفاوت بود, زيرا اين بى تفاوتى سبب ايجاد ضعف در افراد خوب و سستى بيشتر در افراد ضعيف مى گردد.
چنانكه حضرت على (ع) در اين مورد مى فرمايند:
((ولا تكونن المحسن و المسىء عندك بمنزله سوإ فان فى ذلك تزهيدا لاهل الاحسان فى الاحسان و تدريبا لإهل الإسإه على الاسإه و الزم كلا منهم ما الزم نفسه;(15) هرگز نبايد افراد نيكوكار و بدكار در نظرت مساوى باشند, زيرا اين كار سبب مى شود كه افراد نيكوكار در نيكى هايش بى رغبت شود و بدكاران در عمل بدشان تشويق گردند, هر كدام از اين ها را مطابق كارشان پاداش بده.))
و نيز مى فرمايد:((ازجر المسىء بثواب المحسن;(16) خطاكاران را با پاداش دادن به نيكوكاران تنبيه كن.))ترجيح تشويق بر تنبيه
مقدم داشتن تشويق بر تنبيه به كرات مورد تإكيد اوليإ دين اسلام قرار گرفته است, در قرآن كريم نيز اغلب جاها صفات ((بشير)) بر صفات ((نذير)) تقدم دارد. در روايت پيشين نيز مشاهده فرموديد كه سفارش شده است كه با تشويق نيكوكاران, بدكاران راتنبيه كنيد!!
حضرت امير (ع) در نامه اش به مالك به شكل واضح ترى به اين روش توصيه مى فرمايند:
((فافسح فى آمالهم و واصل فى حسن الثنإ عليهم و تعديد ما ابلى ذووالبلإ منهم فان كثره الذكر لحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرض الناكل ان شإ الله تعالى;(17) آرزوهاى آنها را برآورده ساز و با تحسين و حق شناسى, خويشتن را با مإمورين درستكار خود مرتبط كن, خدمات صادقانه آنان را به زبان بياور و صريحا قدردانى نما, زيرا تحسين و حقشناسى, مردان شجاع را در راه نيكوكارى تهييج مى كند و مسامحه كاران را بخواست خدا به جنبش و حركت وا مى دارد.))پرهيز از افراط در تشويق و تنبيه
رعايت اعتدال در هر امرى پسنديده است. هر چند گفته شد كه اعمال تشويق و تنبيه در مورد زير دستان ضرورى است ولى يك مديرتوانا مى داند چگونه و چه وقت از اين ابزار قوى و موثر در جهت اصلاح رفتار و ايجاد انگيزه و افزايش كارايى استفاده نمايد.
پيامبر عظيم الشإن اسلام(ص) مى فرمايند:
((الافراط فى الملامه تشب نيران اللجاج;(18) زياده روى در ملامت و سرزنش, آتش عناد و لجاجت را مشتعل مى كند.))
افراط در تنبيه علاوه بر ايجاد كدورت و نارضايتى در فرد تنبيه شده, موجب نقض غرض گشته و هدف اصلى كه اصلاح رفتار است در پى نخواهد داشت.
نكته جالب توجه اينكه, نه تنها افراط در تنبيه نكوهيده است بلكه افراط در تشويق و ستايش بيجا نيز پسنديده نيست چنانكه حضرت على عليه السلام مى فرمايد:
((الثنإ باكثر من الاستحقاق ملق و التقصير عن الاستحقاق عى او حسد;(19) ثنا گفتن و تمجيدبيش ازحد شايستگى و لياقت, تملق و چاپلوسى است و كمتر از حد لازم ناشى از عجز يا حسد است.))بخش هشتم
بازنشستگىبرنامه ريزى براى بازنشستگان علاوه بر اينكه موضوعى انسانى و اخلاقى است, مى تواند تإثير بسيار مثبتى بر سازمان داشته باشد. نحوه برخورد با بازنشستگان سازمان, انعكاسى مستقيم در روحيه و رفتار كاركنان فعلى سازمان دارد چرا كه آنان آينده خويش را در چهره بازنشستگان امروز مشاهده مى كنند. برخوردارى اين افراد از حمايت هاى مادى و معنوى سازمان متبوع, انتظارى است بحق ومقبول.
در وسايل الشيعه از محمدبن ابى حمزه منقول است كه حضرت على (ع) با مشاهده يك پيرمرد از كار افتاده نصرانى, دستور مى دهد مستمرى او از بيت المال پرداخت شود.پرداخت مستمرى به بازنشستگان
محمدبن ابى حمزه قال:
((مر اميرالمومنين (ع) بشيخ مكفوف كبير, يسإل فقال اميرالمومنين: ماهذا؟! قالوا: يا اميرالمومنين, نصرانى فقال: استعملتموه حتى اذا كبر و عجز منعتموه؟!!. . انفقوا عليه من بيت المال;(20) محمدبن حمزه مى گويد: روزى اميرالمومنين (ع) بر پيرمرد از كار افتاده اى گذر مى كرد حضرت سوال كرده فرمودند: اين كيست؟ جواب دادند يا امير المومنين, يك پيرمرد نصرانى است. حضرت فرمودند: از وى كار كشيديد تا آنكه پير و عاجز گشت آنگاه او را رها كرديد؟! از بيت المال به او نفقه بدهيد. ))
موضوع پرداخت حقوق از كارافتادگى در قرن بيستم شايد امرى عادى باشد ولى در آن زمان, صدور چنين دستورالعملى جز از تربيت شدگان مكتب اسلام, محال بوده است.استفاده از تجربيات بازنشستگان
آنچه بيشتر از حمايت هاى مالى مى تواند موجب دلگرمى و مسرت پيران و بازنشستگان گردد, ايجاد احساس مشاركت و مفيد بودن در آنان است. مديران منابع انسانى مى توانند با تدارك برنامه هايى خاص اين احساس را در پيران بوجود آورند, علاوه بر اين از تجربيات ذيقيمت آنان در جهت بهبود وضع سازمان بهره بردارى نمايند.
چنانكه حضرت على (ع) مى فرمايد:
((رإى الشيخ احب الى من جلد الغلام; (21) انديشه پيرمردان نزد من دوست داشتنى تر از سرعت عمل جوانان است.))
و در جاى ديگر فرموده اند:
((رإى الشيخ احب من حيله الشباب)) (22)
(رإى و نظر پير, دوست داشتنى تر از چاره انديشى جوان است.)
با اين ديدگاه, مديران نبايستى صرفا از روى ترحم و دلسوزى به ارتباط با بازنشسته ها مبادرت ورزند بلكه واقعا آنان را موثر و مفيد براى سازمان قلمداد كرده از فكر و نظر آنان استفاده نمايند و تا پايان عمر با اين افراد ارتباطى فعال و پويا برقرار نمايند.
والسلامپى نوشت ها:
1ـ سعادت – اسفنديار – مديريت منابع انسانى – صفحات 253 و 272
2ـ استاد دكتر انصارى – جزوه درسى كلاس
3 ـ نهج الفصاحه – حديث شماره 174 – صفحه 33
4ـ وسايل الشيعه – جلد 3 – صفحه 246
5ـ ـهذيب – جلد 7 – صفحه 197
6ـ وسايل الشيعه – جلد 3 – صفحه 246
7ـ نهج البلاغه – كلمات قصار
8ـ نهج البلاغه – بخش نامه ها – نامه 53
9ـ غررالحكم – ج 3 – صفحه 314
10ـ نهج البلاغه – بخش نامه ها – نامه 53
11 ـ من لا يحضره الفقيه – جلد3 – شماره 3613
12ـ وسايل الشيعه ـ جلد 11 ـ صفحه 79
13ـ نهج البلاغه – بخش نامه ها – نامه 53
14ـ قرشى – باقر شريف – نظام الحكم و الاداره فى الاسلام – صفحه 308
15ـ نهج البلاغه – بخش نامه ها – نامه 53
16ـ نهج البلاغه – بخش حكمتها – حكمت 177
17ـ نهج الباغه – بخش نامه ها – نامه 53
18ـ تحف العقول – صفحه 84
19ـ غرر الحكم – صفحه 278
20ـ وسايل الشيعه – جلد 11 – صفحه 49
21ـم يزان الحكمه – جلد 4 – صفحه 40
22ـ منبع پيشين – همان صفحه
فلسطين و منافع ملى ما 1
فلسطين و منافع ملى ما
قسمت اولاستاد حسين مظفر
ولتجدن اشد الناس عداوه للذين آمنوااليهود(1)
برپايى همايش فلسطين نگاه ايرانى در دانشگاه تربيت مدرس در روزهاى دوم و سوم آذرماه سال گذشته و ارائه نقطه نظرهاى خلاف انتظار و مغاير با آرمانها و ارزشهاى انقلاب اسلامى در همايش مزبور حساسيت ها و عكس العمل هايى را در سطح جامعه و در ميان اصحاب فكر و انديشه برانگيخت كه قابل تإمل و تعمق و موجب بسى شگفتى و حيرت گرديد.
اگر چه نظرات ارائه شده تحت عنوان مباحث علمى آن هم در سنگر دانشگاه در فضاى فرهنگى كشور و گفتمان آزاد مطرح گرديد تراوشات فكرى خود سخنرانان بوده و هيچ سنخيتى با جوهره تفكر اسلام ناب و انديشه هاى اصيل امام ندارد و نمى تواند سخن و موضع مسئولان نظام جمهورى اسلامى ايران تلقى شود ولى, به لحاظ اهميت مسإله در ارائه نقطه نظرهاى انحرافى و مرتجعانه در همايش و زيرسوال بردن انديشه والاى امام و آرمانهاى بين المللى انقلاب اسلامى و ايجاد ترديد و ابهام پيرامون مهمترين استراتژى امام و انقلاب اسلامى در مورد فلسطين از آغاز شكل گيرى مبارزات و خدشه بر آرمانهاى مقدسى كه مردم مسلمان و مبارز فلسطينى طى بيش از نيم قرن براى آن جهاد كردند و جان و مال و هستى خويش را در راه آن ايثار نمودند, نمى توان از كنار آن به سادگى گذشت و لازم است مطالب مطروحه با حساسيت بيشترى مورد نقد و آسيب شناسى جدى قرار گرفته و كالبد شكافى گردد. و معلوم شود خاستگاه برگزارى همايش و علت ارائه مطالب خلاف سياستهاى نظام و انقلاب اسلامى چه بوده و چرا در زمانى كه سياستهاى ددمنشانه و اعمال خشونت هاى وحشيانه قصاب صبرا و شتيلا, موج يإس و نااميدى و ناامنى و فرار و مهاجرت معكوس را براى آنان به ارمغان آورده و افسران و سربازان صهيونيستى از انجام مإموريت در مناطق اشغالى سرباز مى زنند و در موقعيتى كه محاكمه شارون در دادگاه بين المللى جنايات جنگى سازمان ملل پيشنهاد مى گردد و از همه مهمتر چرا در زمانى كه گسترش قيام انتفاضه فلسطينى با دو ويژگى اسلامى بودن و مردمى بودن و حماسه آفرينى هاى شهادت طلبانه جوانان مسلمان فلسطينى خواب راحت را از غاصبان صهيونيست ربوده و خشم و كينه مسلمانان جهان در روز راهپيمايى سراسرى روز جهانى قدس, آخرين مشروعيت رژيم اشغالگر را هدف گرفته, سخنان و نظراتى ارائه مى شود كه مإيوس كننده مجاهدان جان بركف و مايه خشنودى سردمداران كفر و الحاد و صهيونيست ها مى گردد.
به نظر مى رسد بخشى از نظرات ارائه شده ناظر بر عدم درك صحيح از ماهيت شكل گيرى پديده سرطانى صهيونيسم همچنين كم اطلاعى از مبانى آرمانهاى اسلامى و انديشه جهانى و فرامليتى اسلام ناب محمدى (ص) و بخش ديگرى نيز مربوط به فضاى روحى روانى ترس و رعب و انفعال ناشى از رجزخوانى هاى استكبار جهانى است كه به بهانه مبارزه با تروريسم در جوامع و انسانهاى مرعوب ايجاد كرده مى باشد.
آيا واقعا مسإله فلسطين فقط يك مسإله ملى و قومى است و فقط مربوط به فلسطينيان يا اعراب است و به ما ايرانى ها مربوط نيست و به زعم آقايان نبايد كاسه از آش داغتر شد؟
آيا بين منافع ملى و آموزه هاى اسلامى و دينى در مسإله فلسطين تضاد و تعارض است؟ و از اين دو بايد به منافع ملى انديشيد و آرمان هاى دينى و اسلامى را فداى منافع ملى كرد؟!
آيا واقعا مسإله فلسطين پاى ميزهاى مذاكره صلح و سازش حل و فصل مى گردد و نبايد با روند سازش مخالفت كرد؟!
آيا واقعا اگر ايران اسلامى به اميد منافع ملى دست از حمايت فلسطين بردارد مشكلات فلسطينيان حل مى شود و ايران نيز جايگاه مطلوب و مورد پسند خود را در نظام بين المللى بويژه نزد سلطه گران غارتگر پيدا مى كند؟!
پاسخ به سوالات فوق منوط به تبيين برخى مسائل بنيادين مى باشد كه ذيلا به آنها پرداخته مى گردد.ماهيت فرهنگى سياسى پديده صهيونيزم
برخى اظهارنظرهاى انجام شده ناظر بر عدم درك صحيح و درست از ماهيت شكل گيرى پديده سرطانى صهيونيسم است. مطالعه برخى از آرمانها و اهداف ارائه شده توسط سردمداران رژيم صهيونيستى و نظريه پردازان انديشه صهيونيسم در مورد نژاد پرستى و قوم گرايى صهيونيست ها, ترور و خشونت گرايى و نظامى گرى آنان و اخراج فلسطينيان و ايجاد جامعه يهودى, توسعه طلبى و طرح مسإله اسرائيل و كشور بدون مرز و دولتى براى يهوديان جهان و مشابه آن كه نشإت گرفته از ده فرمان جنبش صهيونيسم است, پاسخ مستدل و محكمى بر ساده انگارى هاى نظريات ارائه شده است و بيانگر اين مسإله است كه موضعگيرى اين كشور يا آن كشور و يا تغيير شيوه مبارزه از حالت فعال به انفعال و تن دادن به صلح و سازش و سكوت هرگز عامل بازدارنده صهيونيست ها براى پيگيرى اهداف توسعه طلبانه و جنايتكارانه آنان نخواهد شد. و ثمره اى جز خوارى و ذلت و حقارت براى كشورهايى كه به بهانه حفظ منافع ملى خود در برابر ظلم و جنايات ددمنشانه صهيونيست ها نسبت به مردم مظلوم و ستمديده فلسطينى سكوت مى كنند نخواهد داشت و استمرار اين روش ذلت بار طولى نخواهد كشيد كه با قدرت يافتن و سيطره وسيع صهيونيسم, منافع ملى خيالى صاحبان اين ايده نيز در زير چكمه هاى نژاد پرستى قوم يهود عنود پايان خواهد يافت.
نژادپرستى صهيونيست ها
تئودور هرتزل از انديشه پردازان قوم صهيون, جريان دينى بودن يهود را نفى مى كند و بر جريان قومى يهود تإكيد مى نمايد و مى گويد:
((ملت يهود تنها يك طايفه يا دين نيست, بلكه يك جريان قوم گرايانه است. به همين دليل يهوديان از هر نژاد, كشور, مليت, طبقه و فرهنگ بايد در راه يك هدف مانند ملتى واحد در كنار هم به فعاليت بپردازند.))(2)
هرتزل پس از تإكيد بر جريان قوم گرايانه يهود به برترى نژاد يهود بر ديگر ملل تإكيد مى نمايد و گويد: (يهود ملتى است كاملا متمايز و برتر نسبت به ساير ملل و ابنإ بشر)
همانگونه كه ملاحظه مى شود نژاد پرستى جزء آرمان و مرام صهيونيست هاست. اين تفكر كه به يهوديان باورانده كه يهود قوم برگزيده است و در زمره بهترين و باهوش ترين ابنإ بشر هستند موجب گرديده كه به آنان جسارت داده تا سرزمين, اموال و املاك فلسطينيان و مردم عرب را تصرف و مصادره نموده و خانه ها را بر سرشان خراب كنند و بر خرابه هاى آنان سكونت يابند و سرود برترى بخوانند.
نژاد پرستى صهيونيست ها به حدى آشكار است كه در پرتكل يازدهم صهيونيسم آمده:
((غير يهوديان مانند رمه گوسفند و ما به منزله گرگ, و شما مى دانيد كه اگر گرگ به گله بزند چه بر سر گوسفندها مىآيد.))سلطه جوئى و توسعه طلبى صهيونيستها
روحيه سلطه گرى صهيونيست ها به نحو گستاخانه اى در اظهارات مدير صندوق ملى اراضى يهود در سال 1940 بخوبى مشهود است او مى گويد:
((در اين مملكت جايى براى دو ملت نيست. اگر اعراب اين كشور را ترك كنند جا براى ما باز خواهد شد و اگر اعراب بمانند كشور باريك, بدبخت و بى نوا خواهد شد. اسرائيل وقتى بوجود خواهد آمد كه اعراب از اين جا به كشورهاى همسايه منتقل شوند. فقط با چنين نقل و انتقالى كشور قادر خواهد شد كه ميليون ها نفر از برادران ما را جذب كند.))
اسحاق شامير نخست وزير گذشته رژيم صهيونيستى روحيه سلطه طلبى صهيونيسم را چنين به تصوير مى كشاند :
((سرزمين اسرائيل از آن ملت اسرائيل است و تا آخر خواهد بود و هيچ شريكى را بر سرزمين خود نمى پذيرد.))
نتانياهو در مراسم استقبال از نماينده حزب ليكود اعلام مى كند:
((اسرائيل تنها به مرزهايى كه سازمان ملل براى آن در نظر گرفته محدود نمى شود بلكه مرزهاى واقعى اسرائيل را خدا تعيين كرده است)).
وايزمن رئيس جمهور گذشته رژيم صهيونيستى گويد:
((اسرائيل مساوى 20/770 كيلومتر مربع ميان مديترانه و اردن و سوريه و لبنان نيست اسرائيل يك شبكه موجود جهانى است و اگر غير از اين بود اسرائيل در اولين جنگ از ميان رفته بود)).ولادمير جايوتنسكى بر ضرورت اخراج و آوارگى فلسطينيان تإكيد مى كند و مى گويد:
((فلسطين بايد از آن يهوديان باشد. بايد اعراب را با استفاده از تمامى راه كارها مجبور به خروج از آن كرد. ما آنان را دست آخر مجبور به خروج از فلسطين و اردن خواهيم كرد تا به بيابان هايشان بازگردند و ما دولت يهود را در دو سوى اردن برپا سازيم.))(3)
صهيونيست ها اعتقاد دارند كه سرزمين موعود آنان از فرات تا نيل بايد در اختيار دولت يهود و ساكنان اين مناطق باشد و ساكنان اين مناطق بايد اموال آنان مصادره و در صورت مقاومت بايد قتل عام شوند.هشدارهاى امام در مورد توسعه طلبى رژيم صهيونيستى
بى جا نيست كه معمار كبير انقلاب اسلامى از روزهاى آغازين شكل گيرى نهضت اسلامى خطر توسعه طلبى صهيونيست ها را به شيوه هاى مختلف گوشزد كرده و از آن به عنوان جرثومه فساد ياد كرده كه اگر با او مقابله نشود موجب گسترش فساد مى شود.
امام در يكى از فرمايشاتشان مى فرمايند:
((اگر جلوى اين جرثومه فساد گرفته نشود طمع او بر تمام منطقه است و او قناعت نمى كند فقط بر فلسطين و مسجدالاقصى. همه را مى خواهد غلبه كند.))
و در (4) جاى ديگر مى فرمايد:
((من قريب 20 سال است كه به كشورهاى عربى توصيه مى كنم كه با هم مجتمع شويد و اين ماده فساد را طرد كنيد. اگر اسرائيل قدرت پيدا كند اكتفا به بيت المقدس نمى كند.))(5)
امام به توسعه طلبى اين ماده سرطانى اشاره كرده و مى فرمايند:
((يك همچو جرثومه فسادى را شما بايد با اتفاق خودتان از بين برداريد. اگر از بين برنداريد اين يك ماده سرطانى است كه سرايت مى كند به جاهاى ديگر. اكتفا به جولان نمى كند رإى آنها اين است كه اسرائيل از همه نژادها بالاتر است و از فرات تا نيل هم مال اوست… اسرائيل قناعت نمى كند به آنجايى كه هست. قدم به قدم پيش مى رود. و هر قدمى كه رفت هى مى گويد ما كارى نداريم. فردا قدم بالاترى برمى دارد امروز لبنان است فردا خداى نخواسته سوريه پس فردا عراق و…))
((من كرارا تذكر داده ام كه اسرائيل از نيل تا فرات را از خود مى داند و شما را غاصب سرزمين هاى خويش مى شمرد اگر چه اكنون جرإت اظهار نظر صريح آن را ندارد. ))(6)جواز ترور و خشونت در انديشه صهيونيست ها
روحيه ترور و قتل و كشتار غير يهوديان جزء ماهيت قوم نژادپرست و غاصب صهيونيست هاست و از بيان آن نيز هيچ ابائى ندارند.
مناخيم بگين نخست وزير گذشته رژيم صهيونيستى در خاطراتش گويد:
((سازمان هاى تروريستى صهيونيست ها اقدام به اخراج اعراب كرده و با كشتار اعراب كار اخراج را سرعت بخشيدند)).
او ادامه مى دهد: ((ما به عنوان صهيونيسم به كارايى ترور فيزيكى اعتقاد داريم. ))(7)
روزنبرگ در كتاب خود بنام (جايگاه تروريسم در انديشه صهيونيستى) مى نويسد:
((روحيه صهيونيست ها روحيه اى شرور است كه حاضر به پذيرش صلح نيست. در واقع روحيه اى تجاوزگر است كه اگر كسى را براى كشتن نيابد خود را خواهد كشت.))(8)
آنانكه در اين همايش بر سياست سازشكارانه با رژيم صهيونيستى تاكيد كردند و گفته اند ما در خصوص مخالفت با روند سازش اشتباه كرديم و معتقد بودند كه قرارداد اسلو راه مطلوبى جهت رسيدن فلسطينى ها به حقشان بود و نظر داده اند كه در صورت سازش فلسطينى ها و اسرائيلى ها ما با آن مخالفتى نخواهيم كرد و آنرا خواهيم پذيرفت))
خوبست مرورى كارشناسانه و البته منصفانه بر مذاكرات ذلت بار گذشته كه با حمايت ها و واسطه گرىهاى دلال هاى صهيونيست انجام شده داشته باشند و ببينند آيا تاكنون مذاكره و سازش هاى گذشته دستاوردى جز افزايش نيرنگ و فريب و خونريزى و قربانى و آوارگى داشته است ؟
آيا با كسانى كه نظامى گرى و تجاوزگرى را جايگزين منطق و گفت وگو مى كنند و تئورى ائتلاف براى جنگ را براى سلطه گرى و توسعه طلبى خود مطرح مى كنند. و تروريسم دولتى را براى ترور خانه بخانه رهبراى فلسطينى تصويب مى نمايند و گفتمان قلدرى و برترى نژادى و خشونت را جايگزين صلح و آرامش ارائه مى دهند مى توان گفت و گو كرد و پاى ميز مذاكره عزتمدارانه با آنان نشست؟! و آيا تاكنون سردمداران رژيم صهيونيستى حيات خود و موفقيت خود را در گفت و گوهاى سازش و مذاكره هاى فريبكارانه تثبيت و تقويت نكرده و از اين بابت منافع زيادى به جيب نزده اند؟!
وقتى رئيس جمهورى ايران كه خود طراح گفت و گوى تمدن ها هستند در پاسخ به سوالى كه شما با اسرائيل و آمريكا گفتمان كنيد مى فرمايند (آمريكا و اسرائيل اهل گفتمان نيستند و آنها فقط نظر خود را تحميل مى كنند و مى گويند ملت ها يا با ما هستند يا بر ما. شما مى خواهيد مشكل را با گفتمان حل كنيد؟)
چگونه است كه عده اى نغمه صلح و سازش و گفت و گو با قلدران سلطه گرى را مطرح مى كنند كه در طول تاريخ مذاكرات سازش كارانه كمترين امتيازى براى مسلمانان فلسطينى بدست نيامده است؟انديشه قتل عام همراه با تحقير مسلمانان
هرتزل بنيانگذار جنبش صهيونيسم در كتاب خود (دولت يهودى) گستاخانه جواز شكار دسته جمعى را صادر مى كند و مخالفان خود را حيوانات درنده اى مى داند كه لياقت تك تير نيستند. او مى نويسد:
((فرض كنيم كه ما خواهان پاكسازى يك كشور از حيوانات درنده آن باشيم. بديهى است كه ما تير و كمان برنخواهيم داشت تا تك تك بدنبال خرس ها برويم بلكه يك برنامه شكار دسته جمعى ترتيب داده و با يورش به حيوانات با استفاده از ارتشى از تيراندازان ماهر وپرتاب بمب هاى شديدالانفجار در ميان اين حيوانات آنان را از بين خواهيم برد.))(9)
نژاد پرستى و برترى جوئى صهيونيست ها آنچنان موجب تحقير شخصيت و كرامت مسلمانان گرديده كه سردمداران رژيم صهيونيستى علنا و گستاخانه اعراب مسلمان را مورد اهانت قرار مى دهند و جان و مال و ناموس آنان را به بازيچه مى گيرند.
رافائل ايتان گويد:
((عرب ها جيرجيرك هايى هستند كه بايد بدترين خشونت را عليه آنها بكار ببريم خشونت هايى چون اعدام. زندان و تخريب خانه هايشان بايد بكار برد.
اعراب هيچ حقى بر ما ندارند. آنان بايد در خدمت دولت ما باشند در مقابل هر سنگى كه به سوى ما پرتاب مى شود بايد ده ها شهرك بسازيم)).(10)
ديويد بن گوريون اولين نخست وزير رژيم صهيونيستى در كتاب خود ( تاريخ هاگانا) مى نويسد:
((هيچ جايى از فلسطين متعلق به غير يهوديان نيست ما به اعراب خواهيم گفت كه از آنجا خارج شوند واگر آنها اين كار را نكردند ما آنان را به زور اخراج خواهيم كرد. وضعيت فلسطين تنها با اعمال زور حل و فصل مى شود)).(11)
برنامه شرطى كردن نسل كشى در ارتش جزء برنامه هاى صهيونيست هاست و بخاطر همين مسإله اكثر سربازان اسرائيلى با روحيه تنفر و انزجار و نسل كشى مسلمانان شرطى شده اند و اين برنامه غير انسانى در سال 1990 توسط يكى از سرهنگ هاى رژيم صهيونيستى اعلام شد (به نقل از كتاب محاكمه صهيونيسم)
اينكه مردم برخورد ددمنشانه و وحشى گرىهاى صهيونيست ها را در برخورد با زنان و كودكان و مردم مسلمان فلسطين در سيماى جمهورى اسلامى ايران مشاهده مى كنند گوشه اى از خوى و مرام و آرمان ددمنشانه آنهاست. خوى وحشى گرى و سبعيت بخاطر روح نژادپرستى در عمق وجود آنهاست. اينكه با سنگ استخوان دستان نازك جوانان فلسطينى را مى شكنند. اينكه موى سر جوانان را مى گيرند و محكم به ديوار مى كوبند و مى تركانند, اينكه كودكان معصوم را در آغوش پدرشان مظلومانه به گلوله مى بندند, اينكه با بولدوزر و موشك هاى هوا به زمين خانه هاى فلسطينى را بر سرشان خراب مى كنند, اينكه با هلى كوپتر افراد مبارز را به موشك مى بندند و مبارزان را در خيابان يا داخل ماشين ها يا خانه هايشان به گلوله مى بندند. همه اينها از اعتقادات قوم يهود عنود و خوى ددمنشى و سبعيت اين رژيم نژاد پرست است.
اينكه قرآن خطر يهوديت منحرف از شريعت موسى را بشدت مورد مذمت قرار مى دهد و نمودهاى خيانت, عهدشكنى, تمرد, تحريف را به اين قوم نژاد پرست نسبت مى دهد, مى خواهد انسانها را به ماهيت پليد اين قوم عنود توجه دهد.
و بديهى است اين ماهيت پليد هرگز, نه گفت و گويى را برمى تابد و نه صلح و سازش عدالت گونه را. تجربه نيم قرن گذشته نيز ثابت كرده كه فلسطين و آزادى رهايى بخش اين پيكره اسلامى از چنگال اشغالگران صهيونيسم در پشت ميزهاى مذاكره حل نخواهد شد و معامله بر سر حقوق ملت فلسطين به معناى خيانت به آرمان مردم مسلمانى است كه بيش از نيم قرن مورد تجاوز و ستم قرار گرفته و نتيجه اى جز ذلت و حقارت از پشت ميزهاى مذاكره عايدش نگشته است.
مقام معظم رهبرى فلسفه پيدايش غده سرطانى صهيونيسم را براى مقابله با كشورهاى اسلامى و ايجاد تفرقه و تشتت در ميان امت اسلام مى دانند و اين خوى تجاوزكارانه را چنين ترسيم مى نمايند:
((غرب و قدرت هاى غربى از آغاز پيدايش غده سرطانى صهيونيسم در اين منطقه با هم تعامل دوجانبه اى داشتند, وظيفه اسرائيل اين بوده كه منافع قدرتهاى متجاوز غربى را در منطقه اسلامى حفظ كند. يعنى هميشه رو در روى كشورهاى اسلامى و تهديد دايمى بالفعلى قرار داشته باشد و كشورهاى اسلامى رادر يك دغدغه اى دايمى نگهدارى, تا آنها نتوانند با هم متحد شوند و يك مجموعه همدل و هم جهت را بوجود بياورند و از امكانات و ثروت و نيروى انسانى خود براى منافعشان استفاده كنند. متقابلا وظيفه آنها هم اين بوده است كه اين غده سرطانى را در اين منطقه با همه وجود نگهدارند البته امروز اين نقش بيشتر از همه بر عهده آمريكاست.))(12)
مطالب فوق الذكر گوشه اى از ماهيت نژادپرستانه و سلطه گرى و غارتگرى و تجاوز و ترور و خشونت رژيم غاصب صهيونيستى است كه به صراحت پرده از انديشه پليد و ضدمردمى و ضد اسلامى اين قوم عنود برمى دارد.
آيا با اين وصف مى توان قبول كرد كه دشمنى اسرائيل بستگى به دشمنى ايران با آنان دارد؟ و اگر ايران دشمنى نكند و موضعگيرى نكند آنان از خوى تجاوزگرى و سلطه گرى دست برمى دارند؟ آيا واقعا اسرائيل يك تهديد استراتژيك براى جهان اسلام و كل منطقه و ايران بشمار نمىآيد؟ و آيا موضعگيرى سازش كارانه و ذلت بار مى تواند مانع تجاوزگرى آنها شود؟
آيا واقعا مخالفت هاى ايران با فرايند سازش در پيمان هاى كمپ ديويد و اسلو باعث افزايش كينه ها شده است و يا كينه هاى اسرائيل و روحيه تجاوزگرى و سلطه جويى او مستقل از مخالفت هاى ايران بوده است؟توطئه قوى كردن مسإله فسطين
يكى از مطالب ايراد شده در همايش فلسطين, نگاه ايرانى تإكيد بر ملى بودن مسإله فلسطين است, گفته اند ((قضيه فلسطين قبل از اينكه اسلامى باشد ملى و مربوط به فلسطينيان است.))
ـ ((فلسطين مربوط به فلسطينى است و ما حق دخالت نداريم)) ـ ((فلسطينى ها حمايت ما را قبول ندارند)) ـ
يكى از سخنرانان در اظهارات خود گفته است:
((ما حق نداريم براى مردم فلسطين تعيين تكليف كنيم و حق تصميم گيرى بجاى آنها را نداريم. ما حق نداريم تندتر از اهالى فلسطين حركت كنيم. ايران زمانى مى تواند در مورد فلسطين سخن بگويد كه قبلا رضايت مردم آن سرزمين را فراهم كرده باشد.
مسإله فلسطين در درجه اول يك مسإله ملى و مرتبط با آن اهالى است و نگاه آرمانى اسلامى را زمانى مى توان پذيرفت كه قبلا توسط مسلمانان فلسطينى مورد پذيرش قرار گرفته باشد)).
ملى گرايى و تكيه بر ناسيوناليسم افراطى يكى از شيوه هاى استعمارى براى ايجاد تفرقه در ميان ملت هاى مسلمان است.
ملى گرايى همراه با تعصب هاى كور و منازعات قومى و قبيله اى و دعواهاى مرزى (نه به معناى وطن دوستى) از ترفندهاى ماهرانه و فريبكارانه استعمار نو محسوب مى شود.
يكى از فريب ها و حيله هاى غرب و رسانه هاى صهيونيستى با استفاده از شيوه هاى تبليغى روزنامه هاى غرب, مسإله تقليل اهداف و آرمانهاى بلند فلسطين در حد منازعات و اختلافات بين اعراب و اسرائيل است.
تإكيد بر عربى تلقى كردن مسإله فلسطينى و منطقه اى شمردن آرمان مردم فلسطين و تبديل آن به اختلافات منطقه اى و درون كشورى به قصد بى اهميت جلوه دادن مسإله فلسطين و تبديل آن به يك مسإله درگيرى مليت و نژاد عرب با مليت و نژاد يهود و نهايت صهيونيست ها و به عبارت ديگر اختلاف و جنگ بين دو نوع ملى گرايى است. در حالى كه ناكارآمدى اين شيوه استعمارى و ماهيت فريبكارانه اين سياست برآگاهان سياسى كشورهاى اسلامى بيش از گذشته روشن است و حربه قومى و ملى كردن مسإله فلسطين, امروزه به يك حربه زنگ زده بى خاصيت مبدل شده كه حتى خود صاحبان اين نظريه در اين دوران مجبور به پس گرفتن ايده خود گرديده اند, مطرح شدن اين حربه ناكارآمد آن هم از سوى برخى نظريه پردازان ايرانى جاى بسى شگفتى و حيرت است.
كيست كه نداند امروز مسإله فلسطين مسإله جهان اسلام است؟ نه مسإله قومى و ملى مربوط به فلسطين؟ و چه كسى است كه انكار نمايد تجاوز صهيونيست ها به مردم فلسطين تجاوز عليه اسلام و همه كشورهاى اسلامى است نه فقط فلسطين؟ تمام تلاش رسانه هاى غربى صهيونيستى در اين است كه مسإله فلسطينى را به يك درگيرى قومى و ملى تبديل كنند تا هم امكان بيشترى براى حمايت و تقويت نژاد پرستان صهيونيست باشد و هم مردم مبارز و مجاهد و مسلمان فلسطينى را از حمايت مسلمانان عالم محروم سازند و فلسطينيان را يكه و تنها گذارند.
بسيارى از كمك هاى رژريم هاى فاسد گذشته از جمله رژيم شاه ايران كه جرإت و جسارت علنى اقدام عليه مسلمانان را نداشتند با همين بهانه جنگ قومى و ملى بوده كه به اسرائيل كمك مى كردند.
نهايت سعى و تلاش حضرت امام در طول ساليان مبارزه با اين غده سرطانى افشاى همين توطئه استعمارى قومى كردن و ملى كردن مسإله فلسطين و در مقابل آن بين المللى كردن مسإله قدس و فلسطين است.
مطرح كردن جملاتى از سوى حضرت امام از قبل (مسإله قدس مسإله اسلام است, فلسطين پاره تن اسلام است. مسلمانان بايد مسإله فلسطين را مسإله خودشان بدانند, و اعلام آخرين جمعه ماه مبارك رمضان هر سال در 6 ماه پس از پيروزى انقلاب به عنوان روز جهانى قدس و دعوت از همه مسلمانان جهان براى اعلام انزجار از رژيم صهيونيستى و حمايت از آرمان فلسطين براى مقابله با اين توطئه و خارج كردن مسإله فلسطين از محدوده منطقه اى و عربى است .
و اتفاقا اعلام جهانى بودن فلسطين يكى از بزرگترين ضربه ها بر پيكر رژيم غاصب و نژاد پرست صهيونيستى و حاميان آنان بود چرا كه با اعلام و گسترش اين سياست جان تازه اى در كالبد فلسطينيان دميده شد و موجب گرديد حاميان فلسطين و قدس شريف و ملت مبارز و ستمديده فلسطين را از يكصدو پنجاه ميليون اعراب به حدود يك و نيم ميليارد مسلمان گسترش دهد.
گسترش موج اسلام خواهى در درون فلسطينيان و شدت يافتن مقاومت مسلمانان, حربه فريب و خدعه ملى كردن مسإله فلسطين را زنگ زده كرد و آهنگ رسانه هاى صهيونيستى را نيز از تبليغات مسموم قومى و ملى دانستن مبارزات فلسطينى ها به رشد اصولگرايى و بنيادگرايى اسلامى تغيير داد و نهايت با فريبكارى ديگرى با لقب دادن تروريست هاى اسلامى وارد فاز فريب و نيرنگ ديگرى ساخت تا به نحو ديگر ضربه خود را بر پيكر قهرمانان فلسطينى وارد سازد.
موضعگيرىهاى امام نشان داد كه آرمان فلسطين تنها يك آرمان منطقه اى و قومى نيست بلكه آرمان جهانى و انسانى و اسلامى است كه همه آزاديخواهان جهان و طرفداران حقوق انسانى را از مدعيان دروغين و سياست بازان حقوق بشر جدا مى سازد.
بديهى است كه فلسطين و پايتخت آن بيت المقدس قبله اول مسلمين و معراجگاه رسول خدا بشمار مى رود و طبعا اشغال آن به عنوان بخشى از پيكره اسلام نمى تواند يك امر ملى مربوط به فقط فلسطينيان تلقى گردد.
بدون ترديد تحقق آرمانهاى بر حق مردم فلسطين و تنبيه متجاوزان به حقوق كليه مسلمانان جهان, تنها در سايه جهانى كردن آرمان فلسطين و قدس و وحدت و يكپارچگى مسلمانان جهان در برابر صهيونيسم بين المللى امكان پذير است و هيچ عامل سياسى يا فرهنگى ديگر و هيچ روند جهانى ديگرى نمى تواند به مثابه آن چنان قدرت سياسى ايجاد كند كه موجب در هم شكستن مقاومت صهيونيسم و حاميان سلطه گر او در برابر خواست مسلمانان فلسطين گردد.
بويژه اينكه رژيم صهيونيستى با در اختيار داشتنن سلاح هاى پيشرفته و تسليحات هسته اى و عدم امضإ هيچ پيمان بين المللى در مورد كنترل و منع توليد سلاح هاى غيرمتعارف و پيوند استراتژيك آمريكا و اسرائيل, يك تهديد جدى و خطر دائمى براى جهان اسلام بشمار مىآيد. و نبايد مسلمانان ساير بلاد با ساده انديشى در نگرش قومى و درون كشورى به فلسطين ازاين خطر بزرگ غفلت نمايند.
البته قابل انكار نيست كه افشاگرى امام نسبت به توطئه هاى جنايتكارانه رژيم ددمنش صهيونيستى و آرمان هاى مطروحه از سوى انقلاب اسلامى ايران و دميدن روح آزاديخواهى و جهاد و شهادت طلبى و جرإت و جسارت عليه متجاوزان صهيونيستى, تحقق اهداف پليد صهيونيست ها را با كندى و شكست روبرو ساخته و خشم و عصبانيت آنان را عليه خود برانگيخته است اين كه شيمون پرز ايران را تهديدى استراتژيك مى داند و مى گويد:
((اسرائيل از سوى هيچ كشورى به جز ايران تهديد نمى شود واين كشور بزرگترين تهديد بر ضد امنيت و موجوديت اسرائيل است))(13)
و اسحاق رابين نخست وزير مقتول اسرائيل مى گويد:
((در صورت هر گونه جنگ احتمالى هراس اسرائيل از ايران است))آيا اين افتخار است يا اشكال ؟
آيا اين گونه اظهارات عمق چالش اسرائيل با جمهورى اسلامى را نمى رساند.
فاعتبروا يا اولى الابصار
ادامه داردپى نوشت ها:
1 . سوره مائده, آيه 81.
2 . ده فرمان جنبش صهيونيسم, نوشته انيس صايغ, ترجمه سعيد.
3 . هفته نامه اردنى المجد.
4 . تبيان, دفتر چهارم ص 109.
5 . همان, ص 95.
6 . همان, ص9.
7 . هفته نامه اردنى المجد.
8 . همان.
9 . همان.
0 . همان.
1 . همان.
2 . ديدار رهبر معظم انقلاب با اعضإ شركت كننده در همايش رسانه هاى جهان اسلام در دفاع از انتفاضه 13 / 11 / 80.
3 . رسالت 11 / 6 / 78.
تواضع و فروتنى
حكمت هاى دهگانه لقمان در قرآن
تواضع و فروتنىحجه الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى
هفتمين نصيحت حكيمانه, و اندرز ارزشمند لقمان به پسرش, مسإله رعايت تواضع و فروتنى است ,كه مى توان آن را مادر ارزش ها و كليد گنجينه كمالات ناميد, لقمان به پسرش چنين فرمود: ((و لا تصعر خدك للناس…; پسرم! با بى اعتنايى از مردم روى مگردان))(1) يعنى متواضع و فروتن باش.
معنى تواضع و اقسام آن
تواضع در اصل از واژه وضع كه به معنى فرونهادن است گرفته شده, از اين رو به زايمان زنان به وضع حمل تعبير مى شود, و مفهوم آن از نظر اخلاقى اين است كه انسان بايد خود را در برابر خدا و خلق خدا پايين تر از موقعيت خود قرار دهد, فروتنى و فرو روحى كند, و ضد آن تكبر و بزرگ نمايى و فخرفروشى است كه از صفات رذيله, و مايه و پايه انحرافات فكرى و عملى بسيار زشت است.
البته بايد توجه داشت ـ چنان كه خواهيم گفت ـ تواضع به معنى خوارى و ذليل نشان دادن خود نيست كه ضد ارزش و مورد نكوهش مى باشد چنانكه ذكر مى شود.
از نشانه هاى تواضع اين است كه انسان در برابر مردم, خوش رو, خوش برخورد است, و هنگام معاشرت و جدا شدن از آنها, با روى باز و دل پذير روبه رو يا جدا مى شود, و جداييش محبتآميز است, نه از روى بى اعتنايى كه موجب كينه و كدورت شده, و از نشانه هاى خصلت زشت تكبر و خود شيفتگى است.
تعبير به ((لاتصعر)) اشاره به اين است كه تواضع نكردن, و بروز كردارى ضد تواضع در انسان يك نوع بيمارى آشكار است, چرا كه تصعر چنان كه در لغتنامه مصباح المنير آمده در اصل از واژه صعر گرفته شده, و صعر در لغت يك نوع بيمارى است كه شترى به آن مبتلا مى شود, و آن شتر بر اثر آن بيمارى, گردن خود را كج مى كند.
بنابراين خارج شدن از حريم تواضع يك نوع بيمارى آشكار است, كه بيانگر بيمارى و عدم صفاى درونى مى باشد. تواضع داراى نشانه ها و درجات مختلف است, بايد آنها را شناخت و به موقع رعايت كرد, مثلا امام باقر(ع) مى فرمايد: ((التواضع الرضا بالمجلس دون شرفه, و ان تسلم على من لقيت, و ان تترك المرإ و ان كنت محقا; تواضع آن است كه به كمتر از جايگاه شايسته خود در مجلس قناعت كنى و هنگام ملاقات با كسى, در سلام كردن پيشى گيرى, و در گفتگوها از جر و بحث پرهيز كنى گرچه حق با تو باشد.)) (2)
شخصى از حضرت رضا (ع) پرسيد: حد و مرز تواضع چيست كه اگر كسى آن را رعايت كند به عنوان متواضع به حساب مىآيد؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: ((تواضع داراى درجاتى است, يكى از آن درجات اين است كه انسان موقعيت نفس خود را بداند, و آن را با قلب سالم در همان جايگاه قرار دهد,و براى ديگران همان را بپسندد كه براى خود مى پسندد, هرگاه از كسى بدى ديد, آن را با نيكى پاسخ دهد, خشم خود را فرو برد, از گناهان مردم بگذرد, و آنها را مورد عفو قرار دهد, خداوند نيكوكاران را دوست دارد.))(3)
نتيجه اين كه تواضع يك حالت خشوع و خضوع معقول درونى است كه نشانه هاى آن در رفتار و كردار و گفتار آشكار مى شود. و گاهى ممكن است, انسان از نظر روحى به مرحله اين حالت نرسد, ولى بتواند در عمل, خود را براساس موازين تواضع, هماهنگ سازد, چنين كسى عملا متواضع است.اقسام تواضع
بايد توجه داشت كه به طور كلى تواضع بر دو قسم است: 1ـ تواضع در برابر خدا كه شامل تواضع, در برابر حق و قانون خدا, تواضع در برابر پيامبران و امامان و اوليإ خدا مى شود 2ـ تواضع در معاشرت با مردم, از دوست, همسايه, پدرو مادر, معلم واستاد, همكار و… روشن است كه تواضع در برابر خدا, عالى ترين و مهم ترين درجه تواضع است, چنان كه ضد آن, تكبر در برابر خدا, بزرگ ترين گناه و سركشى است. تواضع در برابرخدا, جزء ايمان عميق, و اعتقاد صحيح و معرفت و راهيابى به مقام قرب الهى است, نشانه آن نهايت تسليم در برابر فرمان هاى خدا واطاعت از او, و كمال خشوع و خضوع در برابر عظمت او مى باشد, به گونه اى كه انسان خود را همچون افتادن قطره اى در اقيانوس, فناى در ذات مطلق الهى بنگرد و خود را هيچ و صفر بداند, و هيچ گونه چون و چرا در برابر حق نداشته باشد, همه چيز را براى او بخواهد, و در مسير رضاى الهى گام بردارد, و اتصالش به خدا, در حدى باشد كه به قول شاعر:
اسير عشق تو از هشت خلد مستغنى است
غلام كوى تو از هردو جهان آزاد است
پيامبر اسلام (ص) كه بزرگ ترين و بى نظيرترين انسان ها, و خلايق كل هستى است, آن چنان در برابر عظمت خدا متواضع بود كه وقتى از سوى خدا به او خطاب شد; تو را بين پادشاهى و رسالت يا بندگى و رسالت مخير نمودم, كدام را برمى گزينى؟ آن حضرت عرض كرد: بندگى و رسالت را.(4)
و امام صادق (ع) در وصف پيامبر(ص) فرمود: ((ما اكل رسول الله متكئا منذ بعثه الله عز و جل نبيا حتى قبضه الله اليه متواضعالله عز و جل ; از آن هنگام كه پيامبر اسلام (ص) از طرف خدا مبعوث به رسالت شد, تا هنگام رحلت براى رعايت تواضع در پيشگاه خدا هرگز در حال تكيه بر چيزى, غذا نخورد.))
روزى آن حضرت با گروهى از بردگان روى خاك نشسته بود, چون يكى از آنها با آنها گفتگو مى كرد, بانويى كه از آنجا عبور مى كرد, به عنوان اعتراض گفت: ((اى محمد! چرا روى خاك نشسته اى و با بردگان همنشين و هم غذا شده اى (تو پيغمبر هستى, بايد با بزرگان بنشينى…) آن حضرت در پاسخ فرمود: ((ويحك اى عبد اعبد منى; واى بر تو, كدام بنده اى, بنده تر از من است.))(5)
نمازهاى خاشعانه و مخلصانه, دعاهاى پرمحتوا و پر از مفاهيم متواضعانه, و سجده هاى طولانى با نهايت خشوع پيامبر(ص) و امامان (ع) هر كدام كافى است كه عالى ترين درس نهايت تواضع در برابر خدا را به ما بياموزند, براى درك اين معنى كافى است كه صحيفه سجاديه را ورق بزنيم, و با مطالعه فرازهاى آن, حقيقت تواضع در برابر خدا را دريافت نماييم. حضرت زهرا(س) در فرازى از دعاهاى خود, به خدا چنين عرض مى كند: ((اللهم ذلل نفسى فى نفسى و عظم شإنك فى نفسى; خدايا! خودم را در نزد خودم كوچك كن, و مقام خودت را در نزدم بزرگ گردان.))
(6) تواضع در برابر ديگران قسم ديگر تواضع است كه از ارزش هاى والاى اخلاقى بوده, و داراى آثار درخشان در زندگى است, فقيه بزرگ علامه نراقى در تعريف اين گونه تواضع چنين مى نويسد: ((تواضع عبارت است از شكسته نفسى, كه نگذارد آدمى خود را بالاتر از ديگرى ببيند, و لازمه آن كردار و گفتار چندى است كه دلالت بر تعظيم ديگران و اكرام ايشان مى كند.))(7)
اين خصلت موجب نشر ارزش ها, و مايه شرافت و كرامت, و زينت انسان هاى والا, و موجب وقار و آرامش و رفعت مقام, و جوشش چشمه هاى حكمت در روح و روان, و دوستى وسلامتى, وفورنعمت بوده و اسلحه نيرومند در برابر نيرنگ هاى ابليس است و باعث افزايش عقل و درايت مى باشد, چنان كه روايات متعددى كه از پيامبر(ص) و امامان (ع) نقل شده بيانگر اين مطلب است.(8)
هدف از سخن لقمان در آيه مذكور, تواضع نسبت به ديگران است, كه به خصوص به آن سفارش نموده است, لقمان در گفتار ديگر خود نيز به طور مكرر فرزندش را به اين خصلت سفارش مى كرد,از جمله از اندرزهاى او به پسرش اين است: ((تواضع للحق تكن اعقل الناس ; در برابر حق تواضع كن, تا خردمندترين انسان ها گردى.)) (9)
كوتاه سخن آن كه تواضع مخزن نيكى ها است, و چنان كه گفتيم مى تواند نقش كليدى نسبت به ارزش ها داشته باشد و مادر فضايل گردد, چنان كه امام على (ع) فرمود: ((بخفض الجناح تنتظم الامور; با تواضع و فروتنى, امور مختلف زندگى سامان مى يابد, و منظم مى شود.))(10)
اميرمومنان على (ع) در گفتارى, پيامبران را چنين تعريف مى كند: ((… و لكنه سبحانه كره اليهم التكابر, و رضى لهم التواضع, فالصقوا بالارض خدودهم, وعفروا فى التراب وجوههم, و خفضوااجنحتهم للمومنين; خداوند تكبر ورزيدن را براى همه پيامبران منفور شمرده است, و تواضع و فروتنى را بر ايشان پسنديده, آنها گونه ها را بر زمين مى گذاردند, و صورت ها را بر خاك مى ساييدند, و پروبال خويشتن را براى مومنان مى گسترانيدند.))(11)
و در مورد ديگر در بيان فلسفه عبادات مى فرمايد: ((… و لما فى ذلك من تعفير عتاق الوجوه بالتراب تواضعا,والتصاق كرائم الجوارح بالارض تصاغرا, ولحوق البطون بالمتون من الصيام تذللا; وانگهى ساييدن پيشانى كه بهترين جاهاى صورت است بر خاك در سجده نماز, موجب تواضع است, و نهادن اعضاى پر ارزش بدن بر زمين دليل و نشانه كوچكى, و چسبيدن شكم به پشت بر اثر روزه باعث فروتنى است.))
و به (12) طور كلى عبادت خدا كه از ويژگى هاى جدايى نشدنى هر بنده خدا شناس است, وقتى كامل است كه داراى طعم و شيرينى باشد, و عبادت كننده از آن لذت ببرد, نه اين كه احساس خستگى كند, خصلت تواضع در برابر خدا,چنين امتيازى را به عبادت كننده خواهد داد, چنان كه روايت شده روزى رسول خدا(ص) به اصحاب فرمود:((من چرا حلاوت و شيرينى عبادت را در شما نمى بينم؟)) آنها عرض كردند: شيرينى عبادت در چيست؟ پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: ((التواضع; تواضع و فروتنى موجب كسب شيرينى و لذت عبادت خواهد شد.))(13)فرق بين تواضع و ذلت پذيرى و تملق
يكى از موضوعات مهمى كه در همه ارزش ها و ضد ارزش ها بايد مورد توجه قرار گيرد, درست معنى كردن آنهاست, و پرهيز از افراط و تفريط است, عدم توجه بعضى به اين مسإله مهم باعث تحريف از ناحيه خودى و غيرخودى شده, مثلا خصلت صبر به گونه اى معنى شده كه درست بر ضد معنى واقعى, سر از عجز و تحمل ظلم بيرون مىآورد, در اين راستا مرز بين بعضى از فضايل و رذايل بسيار باريك است مانند مرز بين عزت وتكبر, سياست و دنيا پرستى, قناعت و بخل, سخاوت و اسراف, سكوت و كنترل زبان, شجاعت و بى باكى, زهد و ترك دنيا, عفت وترك و تعطيل غرايز, ذلت و تواضع و… ضابطه و معيارها را بايد شناخت تا مرزها نيز شناخته شوند, تا كسى به جاى عزت, تكبرنورزد, و به نام قناعت بخل نكند و به جاى تواضع, به ذلت و خوارى يا به تملق تن درندهد. و همچنين بايد توجه به استثناها داشت, چرا كه بسيارى از اوصاف اخلاقى و يا گناهان داراى استثنا هستند, مثلا دروغ حرام است ولى گاهى حتى قسم دروغ (براى حفظ مظلوم از دست ظالم) واجب است. و در مسإله مورد بحث, گر چه تواضع خصلت نيك است, ولى همين تواضع به معنى درست در بعضى از موارد, منفى و نابجا است, و به جاى آن تكبر, خوب است, مانند صحنه جنگ با دشمن, و راه رفتن مغرورانه سرباز مومن در برابر دشمن, تا موجب رعب افكنى در قلب دشمن گردد. چنان كه اين مطلب در مورد ابودجانه انصارى و امضاى رسول خدا (ص) از شيوه راه رفتن او در برابر دشمن در منطقه جنگ احد, آمده است.(14)
اينك به اصل مطلب باز مى گرديم و آن اين كه بايد توجه داشت كه تواضع باعث ذلت و خوارى و يا تملق و چاپلوسى كه از صفات نكوهيده است نگردد, و ضد ارزش به عنوان ارزش انجام نشود, مثلا بعضى تصور كنند حقيقت تواضع اين است كه انسان خود را در برابر مردم خوار و بى مقدار كند, و اعمالى انجام دهد تا از چشم مردم بيفتد, و نسبت به او سوءظن پيدا كنند, آن گونه كه در حالات بعضى از صوفيه نقل شده است.
اسلام اجازه نمى دهد كه كسى به نام تواضع خود را تحقير كند, و كرامت انسانى خود را پايمال نمايد. عالم بزرگ فيض كاشانى در اين راستا مى نويسد: ((تواضع مانند ساير صفات اخلاقى داراى دو طرف افراط و تفريط است, و تواضع حد وسط آن, حد بين افراط (تكبر) و تفريط (پذيرش ذلت و پستى) است, آنچه به عنوان تواضع, پسنديده است, همان كوچكى كردن بدون پذيرش ذلت است, به عنوان مثال: كسى كه سعى دارد بر امثال خود برترى جويد و آنها را پشت سر اندازد, متكبر است, و كسى كه خود را بعد از آنها قراردهد, متواضع است, ولى اگر پاره دوزى بر دانشمند بزرگى وارد شود, دانشمند از جاى خود برخيزد و او را بر جاى خود بنشاند, و كفش او را بردارد و پيش پاى او جفت كند, اين روش, تواضع نيست, بلكه يك نوع تذلل نكوهيده است. ))(15)
در روايات اسلامى در گفتار پيامبر (ص) و امامان (ع) به اين مطلب اشاره شده است, رسول اكرم (ص) فرمود: ((من اتى ذاميسره فتخشع له طلب ما فى يديه ذهب ثلثا دينه ; كسى كه نزد ثروتمندى بيايد و در برابر او به خاطر به دست آوردن آنچه در اختيار او است, فروتنى كند, دو سوم دينش از بين مى رود.))(16) نظير اين مطلب از اميرمومنان على (ع) نيز نقل شده است (17)
امام صادق (ع) فرمود: ((ما اقبح بالمومن ان تكون له رغبه تذله ; چقدر براى انسان باايمانى زشت است كه ميل و علاقه او به چيزى او را به ذلت و خوارى بكشاند!)) (18)
تملق وچاپلوسى يك نوع ذلت پذيرى و پستى است كه غالبا زاييده طمع و حرص و آز است, و گاهى بعضى بر اثر اشتباه در معنى تواضع, آن را به عنوان يك ارزش انجام مى دهند, با اين كه تملق ـ جز در موارد استثنايى ـ از زشت ترين صفاتى است كه ضربه شديدى به كرامت انسان مى زند. اميرمومنان على (ع) در سخنى مى فرمايد: ((الثنإ باكثر من الاستحقاق ملق; مدح و ستودن بيش از حد شايستگى, تملق و چاپلوسى است. ))(19) و چه بسا افرادى به عنوان تواضع, بعضى را بيش از حد تعريف مى كنند, و يا بيش از حد نزد او كرنش مى نمايند, اين شيوه, همان تملق گفتارى و رفتارى است كه در اسلام به شدت نهى شده است. پيامبر (ص) فرمود: ((ليس من اخلاق المومن التملق و لا الحسد الا فى طلب العلم; تملق و حسد ورزى از اخلاق انسان باايمان نيست, مگر در راه تحصيل علم و دانش.))(20)
بر همين اساس در اسلام از پابوسى نهى شده است, و طبق پاره اى از روايات دست بوسى نيز روا نيست جز بوسيدن دست پدر و مادر از روى محبت, و بوسيدن دست معلم و استاد و رهبر دينى از روى احترام, و بوسيدن مردى دست همسر خود را از روى شهوت, و دست فرزند خردسالش را از روى محبت .
روايت شده: يونس بن يعقوب گفت به امام صادق (ع) عرض كردم: دستت را به من بده تا ببوسم. دستش را به من داد. سپس به امام عرض كردم: قربانت گردم سرت را, حضرت سرش را پيش آورد و من بوسيدم, سپس عرض كردم پاهايت را, حضرت سه بار فرمود: سوگند مى دهم تو را (كه از بوسيدن پابگذرى) و سه بار فرمود: آيا چيزى مانده است. (يعنى پس از بوسيدن دست وسر, عضو ديگرى شايسته بوسيدن نيست )(21)چند نشانه تواضع و درجات آن
از گفتار پيامبر(ص) وامامان (ع) پيرامون تواضع و نشانه هاى آن, به بخشى از شيوه هاى صحيح تواضع اشاره شده كه نظر شما را به آن جلب مى كنيم ; مانند: نشستن در قسمت پايين مجالس, پيشى گرفتن در سلام و بلند سلام كردن, پرهيز از خودنمايى, تعريف نكردن خود, ودوست نداشتن تعريف ديگران از او, رعايت تساوى در احترام به ثروتمند و فقير, مقدم داشتن ديگران در صف نماز ودر مسير راه ودر نشستن در مجالس بر خود, و بدرقه كردن افراد هنگام جدايى و…
و نيز براى تواضع آنان كه داراى درجه برتر هستند, به افرادى كه در درجه پايين تر مى باشند, پاداش افزون دارد. اميرمومنان على (ع) فرمود: ((ما احسن تواضع الاغنيإ للفقرإ طلبا لما عندالله; چه خوب است تواضع و فروتنى ثروتمندان در برابر فقرا, براى رسيدن به پاداش الهى.))(22)
برهمين اساس شاعر گفته است :
تواضع ز گردن فروزان ن كواست
گدا گر تواضع كند خوى اوست
و سعدى چقدر زيبا سروده آنجا كه گويد:
يكى قطره باران ز ابرى چكيد
خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جايى كه درياست من كيستم
گر او هست حقا كه من نيستم
چو خود را به چشم حقارت بديد
صدف در كنارش به جان پروريد
بلندى از آن يافت كه او پست شد
در نيستى كوفت تا هست شد
اين مطلب از گفتار متعدد پيامبر(ص) و امامان (ع) گرفته شده, از جمله رسول خدا(ص) فرمود: ((من تواضع رفعه الله, فهو فى نفسه ضعيف, و فى اعين الناس عظيم; كسى كه فروتنى كند چنين كسى نزد خود ناچيز است, ولى در چشم مردم, بزرگ مى باشد. ))(23)پى نوشت ها:
1. سوره لقمان ,18.
2. المصباح المنير,ص ;341 بحارالانوار ج78, ص 176.
3. اصول كافى, ج 2, ص 124.
4. بحارالانوار, ج 18,ص 382.
5. محدث قمى, كحل البصر, ص 100و101.
6. همان, واعيان الشيعه, چاپ ارشاد, ج 1,ص 333.
7. معراج السعاده, ص 300.
8. محمدمحمدى اشتهاردى, ميزان الحكمه, ج6, ص500 تا 509.
9. بحارالانوار, ج1, ص136.
10. غررالحكم ترجمه محمدعلى انصارى, ج 1, ص 335.
11. نهج البلاغه, خطبه 192.
12. همان .
13. تنبيه الخواطر (مجموعه ورام), ص 166.
14. وسائل الشيعه, ج 11, ص ;9 سيره ابن هشام, ج 3, ص 71.
15. اقتباس از المحجه البيضإ, ج 6,ص 271.
16. بحارالانوار, ج 73, ص 169.
17. نهج البلاغه, حكمت 228.
18. اصول كافى, ج 2, ص 320.
19. نهج البلاغه, حكمت 347.
20. كنزالعمال, حديث 29364.
21. اصول كافى, ج 2, ص 185.
22. نهج البلاغه, حكمت 406.
23. كنزالعمال, حديث 5737.
جامعيت و كمال قرآن
جامعيت و كمال قرآن
حجه الاسلام والمسلمين دكتر نقى پورفر
اشاره:
استخراج آيين نامه ها و دستورالعمل هاى اسلامى و دينى از متون و منابع اصيل دينى كه همانا جز قرآن و احاديث اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام نيست از اصولى ترين و اولى ترين نيازها و اهداف در برنامه ريزىهاى نظام اسلامى و جارى نمودن دين در زوايا و ابعاد مختلف جامعه بوده و هست. به عبارت ديگر كاربردى نمودن دين در عرصه و موضوعات مختلفى از جمله اقتصاد اسلامى, فرهنگ اسلامى, هنر اسلامى, سياست اسلامى, دانشگاه اسلامى,… و مديريت علمى اسلامى يك نياز اساسى و مستمر جامعه دينى است كه غفلت از آن خساراتى سهمگين بر پيكر دين و نظام مقدس دين وارد خواهد كرد. اين فهم جز با بسيج انديشمندان و كارشناسان و متخصصان حوزوى و دانشگاهى و عزم و اراده مبتنى بر شناخت و معرفت نسبت به دين و نظام دينى محقق نخواهد شد.
به اين انگيزه در موضوع مديريت علمى و جامعيت قرآن كريم در اين مقوله نكاتى مورد بحث قرار مى گيرد.جامعيت قرآن كريم
در بحث مديريت و سازمان, سه مقوله اساسى وجود دارد:
اول دستور العمل و برنامه, دوم مديريت, و سوم منابع و امكانات, كه در بخش امكانات, منابع انسانى محوريت دارد. اين سه مقوله, از فاكتورهاى اساسى سازمان ها است كه سلامت و اصلاح هر سازمان, منوط به سلامت و اصلاح آنها است. لذا اشكالات و آسيب هاى هر سازمان و نظام را بايد در اين سه محور جست و جو كرد. در اين ميان, قانون و برنامه, نقش محورى دارد; به نحوى كه اگر يك سازمان از برنامه ريزى درستى برخوردار نباشد يا براساس اهداف درستى طراحى نشده باشد, سازمان دچار اشكال اساسى مى شود. در نظام كلى اجتماعى هم همين طور است, يعنى جان نظام در درجه اول به قوه مقننه و قانونگذار است.
اسلامى بودن نظام, در نگاه اول, در قانون مشخص مى شود, بعد در اجرا كه همان بحث مديريت است و آن هم سلسله مراتبى (شامل مدير و نيروهاى زير مجموعه مديريت) دارد. اما يك قانون براى اين كه بتواند در يك سازمان مفيد و موثر باشد, بايد از دو ويژگى مهم برخوردار باشد:
يكى از اين دو ويژگى, ((جامعيت)) و ديگرى ((كمال)) است. دارا بودن اين دو ويژگى, از ضروريات قانون هر سازمان يا نظام يا حتى قوانين جهانشمول و بشرى است.
كتاب آسمانى قرآن, به عنوان يك قانون الهى براى سعادت بشر, اين دو ويژگى را در حد اعلا دارد.معيار جامعيت
اولين معيار و مسئله اساسى جامعيت, توجه به تمام ابعاد وجودى انسان است, چرا كه انسان ابعاد مادى و فوق مادى (ملكوتى) دارد و يك قانون جامع, قانونى است كه به همه اين ابعاد و نيازهاى مبتنى بر اين ابعاد توجه كند و پاسخ اين نيازها را به نحوى منطقى ارائه نمايد.
با دقت در قرآن كريم درمى يابيم كه در مطالب و تعاليم و اوامر و نواهى آن, هم به بعد مادى و هم به بعد معنوى انسان, عنايت جدى شده است.
بعد مادى انسان, شامل نيازهاى جسمى (مانند خوراك, پوشاك, مسكن و…) و نيازهاى روانى (كه مهم ترين محور آن نياز به ازدواج است) مى باشد.(1)
نيازهاى معنوى هم شامل نيازهاى معرفتى (آشنائى با خود, جهان هستى, خالق, مقصد زندگى و… كه معرفت هاى بنيادين است و معرفت هاى تفصيلى مانند آشنايى با احكام, اخلاق و… كه بر معرفت هاى بنيادين استوار مى شود) و نيازهاى ايمانى است.
كمال قرآن هم سطوحى دارد به اين معنى كه در بحث معرفت و شناخت, حداقل آن يعنى حقوق و احكام, بايد به عموم مردم (مسلمين) گفته شود و آنها از حيث آشنا شدن به حقوق خود و احكام و ارزش هاى اخلاقى تحت آموزش قرار گيرند.
اخلاق قرآن به مومنين و علما برمى گردد و عرفان قرآن كه مفاهيم آن در سطحى عالى است, علماى ربانى و معصومين(عليهم السلام) را در بر مى گيرد.
اما بحث اصلى در اين مقال جامعيت قرآن كريم است.
در بحث جامعيت, اولين مسئله توجه به نيازها و دومين مسئله توجه به ارتباط منطقى بين نيازها است. اگر بين نيازهاى انسان, ارتباط منطقى برقرار نشود, كار به افراط و تفريط مى كشد. انسانى كه در تإمين نيازهاى او, يك روال صحيح نباشد, صرفا يا مادى مسلك مى شود يا بدون توجه به ضرورت هاى زندگى, فقط متوجه ارزش هاى متعالى مى شود.
افراط و تفريط به شكل هاى مختلف رخ مى نمايد; قشرىگرى, توجه به عرفان بدون توجه به نيازهاى اوليه زندگى, نمودهاى فراوانى دارد كه در صحنه هاى مختلف جلوه گر مى شود.
افراط و تفريط يك طيف دارد كه ((توجه مطلق به احكام شرعى)) و ((غفلت از حقوق انسانى)) يكى از دو طرف اين طيف است و ادعاى توجه به حقوق انسانى فارغ از ضوابط شرعى, طرف ديگر آن كه هر دو غلط است. سيستم هايى هم كه بر اساس اين دو, شكل مى گيرد, غلط و محكوم به شكست است; چرا كه شكلى جامع نمى بيند. در اين ديدگاهها, انسان به صورتى ناقص مورد توجه واقع مى شود و رشد ناموزون پيدا مى كند. ناموزون, رشد ((كاريكاتورى)) است, يعنى رشد مضحكى كه بيمارى انسان يا جامعه را نشان مى دهد.
در بحث ((ارتباط منطقى بين نيازها)) دو نوع ارتباط ديده مى شود:
1ـ ارتباط افقى, كه بيانگر همگامى و هم سطح بودن نيازهاست.
2ـ ارتباط عمودى, بدين معنى كه برخى نيازها, مقدمه تإمين نيازهاى ديگر است.
خوراك, پوشاك و مسكن, نيازهاى جسمى است كه با هم ارتباط افقى دارند و اين نيازهاى جسمى, مقدمه تإمين نيازهاى روانى است. توجه به نيازهاى روانى قبل از نيازهاى جسمى, غلط و غير منطقى است.
به طور مثال گاهى در سازمان ها ديده مى شود وقتى شخصى كار مهم يا مفيدى انجام مى دهد, براى تشويق, يك لوح تقدير به او مى دهند! در حالى كه او براى تإمين كرايه منزل دچار مشكل است, آيا در مقابل آن كار موثر و مفيد او, اين لوح چه خاصيتى دارد؟ چگونه او را در حل مشكلات يارى مى كند؟
اين كارها به معناى واقعى كلمه, توجه نكردن و عدم توجه واقعى و منطقى به نيازهاست, ما اگر مى خواهيم كسى را احترام كنيم, بايد به نيازهاى او توجه كنيم و به طور جامع به اولويت هاى نياز او بپردازيم. اينها نكاتى است كه بايد به طور جدى به آنها عنايت شود.
بعضى وقت ها مى خواهيم جاى نيازهاى روانى را با مسائل معنوى پر كنيم ولى اين جايگزينى غلط است! نيازهاى روانى را نمى شود فقط با مسائل معنوى پر كرد. نياز معنوى جاى خود دارد, نيازهاى روانى هم جاى خود.
مسئله ازدواج, جان نيازهاى روانى است و اگر اين تإمين نشود, نمى توانيم صرفا با اسلام و قرآن, افراد را اعتلاى روحى بدهيم. انسان هاى عادى كه در مقام عرفا و علماى ربانى نيستند! مگر چند نفر از انسان ها مى توانند در اين سطح حركت كنند؟ انسان يك سرى نيازهاى جدى در سطح جسمى و روانى دارد كه اسلام به آنها توجه كرده است و نظام اسلامى هم بايد به آنها توجه كند.
در فرهنگ اسلامى حاكم در زمان صدر اسلام, بنياد شهيد وجود نداشت, ولى به خانواده هاى شهدا رسيدگى مى شد و آن از طريق شخصى بود كه سايه خود را بر خانواده شهيد مى گستراند.
در جنگ هاى پيامبر(ص) وقتى فردى به شهادت مى رسيد, بلافاصله فرد غيورى اداره زندگى او را عهده دار مى شد.
حضرت جعفر طيار كه شهيد شد, بلافاصله بعد از عده, ابوبكر همسر او را به عقد خود درآورد و وقتى ابوبكر از دنيا رفت, امام على(ع) با او ازدواج كرد. اين هم يك نوع پرچم دارى و رهبرى است كه ما متإسفانه به آن توجه نكرده ايم, در حالى كه اينها مقولاتى است كه ترتب نيازها را نشان مى دهد و اسلام به آنها توجه نموده و با برنامه ها و دستورالعمل هايى, كل مشكل را حل كرده است.
قبل از صدر اسلام, در زمان حضرت داود(ع) هم چنين مشكلى موجود بود. در آن زمان حضرت داود حكومت اسلامى داشت و مسائلى از قبيل جبهه و جنگ و شهادت و… و برخى از خانواده هاى شهدا بى سرپرست بودند و امورشان اصلاح نمى شد. منافقين هم تبليغات مى كردند و نمى گذاشتند كه امر خانواده شهدا اصلاح شود. همسران شهدا نيز حساس بودند و والدين و بستگان آنها هم حساسيت هايى داشتند, از جمله ازدواج مجدد همسر شهيد را بى وفايى و… تلقى مى كردند.
واقعا سنت غلطى بود كه با مسائلى شبيه آن, ما هم الان گرفتاريم. لذا از طرف خدا, براى سنت شكنى دستور آمد و به حضرت داود امر شد كه شما بايد اين سد را بشكنيد. اولين نفرى كه بايد سدشكنى كند, خود پيامبر است. خدا به داود(ع) فرمود: ((اوريا)) كه فرمانده لشكر توست, به جبهه مى رود و شهيد مى شود, تو بايد بعد از زمان عده, همسر او را به عقد خودت درآورى. حقيقت امر نيز همين است يعنى بايد سرپرستى از مقام هاى بالا شروع شود, تا ديگران هم اقدام كنند و خانواده هاى بى سرپرست, اداره شوند و سامان بگيرند.
بايد خانواده شهيد فردى هم چون پدر و شخصيت پدر را بالاى سر خود ببيند و احساس كند كه اگرچه يك شخصيت معنوى و ملكوتى كه پدر بود, شهيد شد, اما يك شخصيت معنوى ديگر جاى او را پر كرده است و نيازهاى مختلف او را تإمين مى كند. اگر غير از اين حالت باشد, فرزند شهيد احساس خلا مى كند و پيش خود مى انديشد كه پدرش ((هوس عرفانى)) يا ((هوس حورى بهشتى)) داشته است. فرزند شهيد مى بيند كه زندگى ديگران سامان دارد, اما زندگى خودشان معطل مانده است. همسر شهيد مى بيند, همسرش كه يك شخصيت مهربان, ملكوتى و عارف بود, رفت; اما ديگران بهره مندند و احساس مى كند كه شهدا فنا شدند و نظام حفظ شد, اما پاداش آن براى خانواده شهدا, محروميت از زندگى است! لذا ما بايد يك نقد جدى به خود بزنيم و ببينيم كه چه كرده ايم. عدم توجه به نيازها, عدم توجه به منطق جامع اسلام است.
الحمدلله اين منطق جامع وجود دارد و ما اگر اشتباه كرده ايم, مى توانيم برگرديم. راه بازگشت و معيارهاى اصيل الهى كه هدايت گر ماست وجود دارد و به ما تذكر مى دهد كه اگر اشتباه كرده ايم, اصلاح كنيم.
علاوه بر مسائل خانوادگى, در مسائل اجتماعى هم عدم توجه به برنامه ريزى بر اساس نيازها و اولويت بندى آنها, مشكل ساز خواهد بود. طبيعتا برنامه ريزى بايد نيازهاى اوليه جامعه را تإمين كند.
به عنوان مثال در برنامه ريزى نظام آموزشى كشور, مواد درسى اى كه تعليم داده مى شود, بايد نيازهاى مادى و معنوى جامعه را تإمين كند. در اين زمينه, گام اول, آموزش و پرورش است و بعد از آن دانشگاه و حوزه. رسالت حوزه, رفع نياز معرفتى و ايمانى جامعه است و رسالت دانشگاه رفع بخشى از نيازهاى معرفتى, ايمانى و بخشى از نيازهاى جسمى و روانى جامعه.
آموزش و پرورش به عنوان پايگاه اول, بايد در توجه نيازها, به طور جامع برخورد كند يعنى هم به نيازهاى مادى و هم به نيازهاى ملكوتى توجه كند. اولين قدم در برنامه ريزى, هدف گذارى است. هدف گذارى در حوزه نيازهاى مادى, رفع حداقل نيازهاى مادى است. يعنى آموزش ها بايد نوجوانان و جوانان را به اين مقصد برساند, چرا كه اكثريت دانشآموزان, بعد از فراغت از تحصيل, وارد بازار كار و زندگى مى شوند و به دانشگاه يا حوزه نمى رسند. كسى كه وارد زندگى مى شود, هم نيازهاى مادى و هم نيازهاى معنوى دارد. پس بايد از حيث آموزش هاى مادى به جايى برسد كه بتواند از طريق اطلاعات فنى و تخصصى وارد بازار كار و زندگى شود, و نيازهاى اوليه مادىاش را فراهم سازد. طبيعتا تحقق اين امر بايد در حوزه هاى مختلف و براساس نيازهاى اجتماعى, طراحى شود.
به طور مثال, كار و دانش يا فنى و حرفه اى بايد در آموزش ها به عنوان يك هدف باشد, در حالى كه اكنون تقريبا بر عكس است, يعنى هنوز بيشتر آموزش ها نظرى و تئوريك است و درصد كمى از آنها عملى است و اين به شدت نامعقول و حتى مى توان گفت فاجعه است.
شما به بعضى از اين كشورهاى پيشرفته و صنعتى نگاه كنيد. در اين كشورها براساس نيازها, مواد درسى را تعريف مى كنند و تكنيسين تربيت مى نمايند. بسيارى از فارغ التحصيلان دبيرستان ها, اصلا دانشگاه نمى روند يعنى آموزش هاى دبيرستانى آن ها, براى تإمين نيازهاى جامعه و خود فرد, كافى است.
متإسفانه ديده مى شود كه به نام دين, با عقل هم درست برخورد نمى كنيم در حالى كه دين بدون عقل, دين نيست(2) و عقل بدون دين هم عقل نيست. بلكه ((نكرإ)) است شيطنت است(3). پيوند وسيع و محكمى بين عقل و وحى وجود دارد كه اگر اين ارتباط گسسته شود, جامعه دچار فاجعه مى شود.
برخى ها خيال مى كنند برنامه آموزشى, ربطى به تإمين نيازها ندارد اما اين نوع تفكر, جزئى نگرى است. اگر بخواهيم سيستم آموزشى خود را بررسى كنيم, بايد ورودىها و خروجى هاى آن را بررسى كنيم. بايد ببينيم آيا خروجى هاى آن با اهداف تعريف شده ما هم خوانى دارد يا نه؟
در تشكيلات آموزش و پرورش, حدود يك ميليون نفر معلم, سيصد هزار نفر كارمند و بيست ميليون نفر دانشآموز مشغولند. يعنى قريب به يك سوم جمعيت كشور در آن است. اين تعداد, دو برابر كل جمعيت كشور عربستان است. و بيش از 30 درصد بودجه مملكت و سهم عمده اى از انرژى كشور را مصرف مى كند. در مقابل اين همه نيرو و هزينه, خروجى آن چيست؟
به نظر مى رسد كه ما به اين موضوع توجه نكرده ايم و همان سيستم و روش نظام طاغوتى را ادامه داده ايم. از حيث نيازهاى مادى در اين زمينه مشكل جدى داريم. از اين كه بگذريم, آيا نيازهاى معرفتى جوانان ما, با اين نظام آموزشى مرتفع مى شود؟ آيا آخرت او اصلاح و تإمين مى گردد؟
نوجوان, در سن بلوغ, تحت تعليم آموزش و پرورش است. آيا با اين آموزش ها, به اين نكته مى رسد كه عالم خدائى دارد؟ آيا به خدا اعتقاد پيدا مى كند؟ ما بايد تكليف خودمان را با خدا روشن كنيم. خدا مى فرمايد: ((ولقد خلقنا الانسان ونعلم ما توسوس به نفسه ونحن اقرب اليه من حبل الوريد))(4) و ما انسان را خلق كرديم و از وساوس و انديشه هاى نفس او كاملا آگاهيم و از رگ گردن به او نزديكتريم.
خدا مى گويد: ((من از انسان به او نزديكترم, من انسان را بهتر از خودش مى شناسم. )) آيا اين حرف خدا را باور و اعتقاد داريم؟ همين خدا مى گويد: انسان وقتى به سن بلوغ برسد, مى تواند بفهمد كه قرآن كتاب خداست اين نكته, قطعى و جزء ضروريات اسلام است. انسان مسلمان كه به سن بلوغ رسيد, به احكام الهى مكلف مى شود و تكليف به احكام الهى, بر پايه معرفت و ايمان و يقين به اين نكته است كه قرآن كتاب خداست. قدم اول مسلمانى, همين نكته است و تا انسان به اين نكته يقين پيدا نكند, مسلمان نيست. مسلمان شدن كه تقليدى نيست! يقينى است.
براساس نص قرآن و سنت خدا به ما مى گويد كه دختر در سن بلوغ (كه بر اساس نظر فقها بين 9 سالگى تا 14 سالگى است) مى تواند بفهمد كه قرآن كتاب خداست. لذا در آموزش و پرورش, پايه هاى معرفتى كه نوجوانان را به اين حد از ادراك و معرفت برساند, بايد فراهم شود. لذا در آموزش معرفتى, هدف روشن است. هدف اين است كه نوجوان بفهمد كه قرآن كتاب خداست, به آن ايمان بياورد و به احكام الله متلبس شود. اين نكات, سخن خداست و اگر ما آن را باور داريم, بايد براساس آن طرح و برنامه بريزيم و اين يكى از آثار اسلام در مديريت و برنامه ريزى آموزشى است.
نظام ما يك نظام فرهنگى است و جان نظام, فرهنگ و دين آن است. جان فرهنگ هم در گرو سيستم آموزشى و آموزش و پرورش است. پس آموزش و پرورش, گلوگاه نظام است. اگر قصور يا خرابكارى در نظام و جامعه صورت گيرد سرچشمه آن اينجاست.
موضوعاتى مانند اسلامى شدن دانشگاه ها, ميانه راه است. اگر مى خواهيم جوان ما و جامعه ما اسلامى باشد, بايد از آموزش و پرورش شروع كرد, چرا كه مرحله حساس, اينجاست.
برخى از دوستان به ما تذكر مى دهند كهcase study را دنبال كنيم, يعنى موردهايى كه مى توانند مشكل هاى مديريت را حل كند. اين حرف درست است اما اول كار نيست. قبل از آن و يا حداقل به موازات آن بايد به بحث هاى بنيادين توجه كنيم. بايد ببينيم تعريفى كه از انسان مى كنيم و مراحل رشد انسان از نظر قرآن چيست؟ بايد ببينيم كه نقاط عطف رشد انسان و مقاطعى كه در آن, وضعيت جديدى در انسان پيدا مى شود, كدامند؟
مرحله اول, تكون نطفه است. وراثت هم از طريق تكون نطفه منتقل مى شود. در همين مرحله, اسلام آداب و احكامى را معين كرده است. از مسائل اساسى گرفته مانند اين كه رابطه والدين براساس عقد شرعى و حلال باشد و قبل از آن به كفويت و عقل و دين و اخلاق دو طرف عنايت بيشترى مى شود تا مسائل جنبى (مانند اين كه انعقاد نطفه در ايام عادت ماهانه نباشد و…) چرا كه از اين حيث در شخصيت فرزند اثر مى گذارد. رابطه نبايد شيطانى باشد, يعنى بايد با ذكر خدا صورت گيرد. اسلام مى گويد گاهى به جاى دو نفر, سه نفر در تكون نطفه شريكند و نفر سوم شيطان است. قرآن تصريح مى فرمايد: ((وشاركهم فى الاموال والاولاد))(5)
در برخى موارد شيطان در وراثت انسان سهم پيدا مى كند! اين مرحله حساسى است. اگر در اين جا شبهه و ابهام باشد, در آموزش هاى بعدى مشكلات كلى تر و اساسى تر پيش مىآيد و درمان به راحتى رخ نمى دهد. اگر در يك نسل, خرابى و خسارت و جوهرى به وجود آمد, آموزش ها جواب نمى دهد. اما پيشگيرى, كم خرج تر, مغيدتر و موثرتر از درمان است.
اسلام در اين زمينه حرف دارد. در قرآن و روايات, دريايى مطلب داريم كه گنجينه هاى عالم ملكوت است. براساس تعاليم اسلام, زوجين بايد قبل از تكون نطفه, تحت آموزش جدى ضرورى و مفيد قرار بگيرند. آنها بايد آداب مناسب اخلاقى, بهداشت روانى, بهداشت معنوى و حتى خورد و خوراك خود را رعايت كنند. مثلا براى انعقاد نطفه براساس روايات معصومين(ع), رابطه زوجين نبايد بعد از نماز صبح يا بين طلوعين, وقت اذان, رو به قبله, پشت به قبله, اول ماه, وسط ماه, آخر ماه, وقت غروب و غيره باشد.
اسلام در اين زمينه ها برنامه هاى كلى و دستورالعمل دارد و اين مسئله كم خرج و به نظر ساده, بسيار پرفايده است. وقتى كه قرآن, انسان را اشرف مخلوقات معرفى كرده است, فقط شعار نداده, بلكه برنامه هم داده است. برنامه انسان در قرآن و سنت تفصيلى است, نه اجمالى و برنامه انسان را از مرحله قبل از نطفه شروع, و در كليه مراحل تعريف و طراحى و بيان كرده است.
بعد از بحث نطفه, دوران حمل طفل است. در طول نه ماه باردارى شخصيت مادر در فرزند اثر مى گذارد. اسلام مى گويد اگر انسان بخواهد در شخصيت فرزند جنينى دخل و تصرف داشته باشد, بايد از طريق مادر او را تحت آموزش معنوى قرار دهد. لذا بايد مادر, هم از نظر روحى و هم از نظر جسمى مورد توجه و تغذيه مناسب قرار گيرد.
آموزش كودك به صورت غير مستقيم از زمان نطفه در رحم مادر شروع مى شود و همين كه سن جنين به 4 ماهگى رسيد و روح در او حلول كرد, آموزش هاى مستقيم هم شروع مى شود. در اين مرحله, اصواتى كه مادر مى شنود, كودك هم مى شنود و اثر مى پذيرد!
براساس اين نقش حياتى و سرنوشت ساز مادر, نقش زن و حرمت او, نقش و حرمت محورى است. سرنوشت بشريت به ((زن)) بستگى دارد. اسلام مى گويد زن شغل هاى اساسى دارد. همسردارى و فرزنددارى (تربيت فرزند) شغل اول و دوم اوست. حضور زن در شغل هاى ادارى, در صورت وجود ضرورت شرعى و عقلى, شغل سوم است. شغل هاى اصلى زن, سرنوشت جامعه را تعيين مى كند و تغيير مى دهد. متإسفانه در جامعه, آن چنان كه شايسته است, مقام مادر احترام پيدا نكرده است. با اين حال برخى علم ((فمينيست)) بر مى افرازند و به نظر آنها, زن بايد در ادارات و موسسات وارد شود و سلسله مراتب مديريت را طى كند تا عزت و كرامت برايش رقم بخورد! اما اين گمراهى عظيمى است كه شكل گرفته است. ما هم به درستى جايگاه ها را نشناخته ايم و حق را ادا نكرده ايم .
در خصوص آموزش, نظام اسلامى بايد زوجين و خصوصا مادر را تحت پوشش بگيرد. هر كارى را كه مى خواهيم بعدا انجام دهيم, بايد در مراحل اوليه انجام دهيم; اگر اين كار صورت گيرد, بسيارى از مصيبت هاى بعدى را نداشته و اين قدر به نيروهاى امنيتى و پليس و دادگاه و غيره نياز نخواهد بود.
متإسفانه جامعه اجازه داده است كه برخى از مردم بى تربيت بار بيايند و با هم جدال و دعوا كنند و نظام برود آنها را از هم جدا كند و هر كس بى تربيتى كند با او برخورد كند! آيا به راستى اين نحوه برخورد با مسائل, منطقى است؟ پيشگيرى بايد اول و اساس كارها باشد.
در ادامه مراحل آموزش انسان, پس از نطفه و جنين, دوران شيرخوارگى كودك است. اسلام مى گويد كه فرزند بايد دو سال از مادر شير بخورد يعنى حداقل ارتباط مادر با كودك, دو سال است. حتى در بحث طلاق, براساس حكم اسلام, تا فرزند پسر دو ساله نشده, نمى توان او را از مادر گرفت! فرزند دختر كه تا هفت سالگى حضانتش با مادر است در موردى هم كه احيانا فرد ازدواج كرده و متوجه شده كه همسر او درك و شعور درستى ندارد, يا فرد احمقى است, اسلام تإكيد مى كند كه آن مادر نبايد به بچه شير بدهد چرا كه در او تإثير سوء خواهد گذاشت و شخصيت مادر, بچه را هم احمق مى كند. براين اساس, يك مادر بايد از قبل از تكون نطفه فرزند تا 2 سالگى طفل, تحت پوشش مادى و معنوى نظام قرار گيرد و اين حمايت بايد مجانى و افتخارى باشد. در حقيقت اين هزينه كردن, يك نوع سرمايه گذارى است, چرا كه آموزش نوعى سرمايه گذارى بلند مدت است كه نتايج و آثار آن در كوتاه مدت ميسر نيست و بايد آموزش را از اين مراحل شروع كنيم. بعد از اين مراحل, دو سالگى تا هفت سالگى فرزند, مرحله چهارم است و پس از آن, آموزش و پرورش, مرحله پنجم (7 تا سن بلوغ) و ششم (از بلوغ تا 18 سالگى) را در اختيار دارد. بعد از اتمام اين مراحل, نوبت دانشگاه و يا حوزه است.
عجيب است كه ما تمام مراحل مقدماتى را رها كرده ايم و مى خواهيم اسلامى شدن را از دانشگاه, شروع كنيم! اين همه فعاليت و هزينه براى اسلامى كردن دانشگاه ها صورت مى گيرد و نتيجه قابل توجهى هم نمى دهد چرا كه اين برخورد و برنامه, منطقى نيست, وقتى ما خودمان با غفلت از جامع نگرى با مسائل آموزش برخورد منطقى نكرديم موافقت و مخالفت جزيى نگرانه با آن هم مبناى منطقى نخواهد داشت. مى توان گفت كه بعضى نقصان ها, برخى از خودىها و موافقان را مخالف مى كند!
جامعه و نظام اسلامى, بايد افراد را حتى در مورد انتخاب همسر كمك كند. وقتى يك انسان فهميده و فرهنگى با شخصى كه از فرهنگ بى بهره است ازدواج كند, بين آنها ((كفويت)) وجود ندارد. چرا اين انتخاب غلط صورت مى گيرد؟
براى اين كه عوامل شناسايى وجود نداشته است و نظام اين اهرم ها را ايجاد نكرده است.
ما مى توانيم در مراكز فرهنگى, بخشى براى معرفى افراد و موردهاى مناسب ايجاد كنيم. ما بايد مشاوره و مددكارى را در اين زمينه ترويج كنيم! اين كار اقدام مهمى در جهت سالم سازى محيط آينده و سرمايه گذارى عظيمى براى نسل هاى آينده است. ما اگر دو نفر مناسب را به هم معرفى كنيم, كلى از تشنج ها را از زندگى آن ها گرفته ايم. اين كار حتى اگر از بعد اقتصادى سنجيده شود, از صرف هزينه هاى كلان جلوگيرى كرده است. وقتى دو انسان فرهنگى با هم باشند و همديگر را درك كنند, براى خدمت به نظام از مسائل درونى و صرف انرژى جسمى و فكرى براى حل آنها آزاد خواهند بود. اما اگر يك عنصر فرهنگى با يك شخص غيرمتناسب ازدواج كند, در زندگى خانوادگى خود مشكل زيادى خواهند داشت. چنين افرادى آن قدر در كشاكش مشكلات خودشان هستند و گرفتار درگيرى مى شوند كه ديگر فرصتى براى ارائه خدمت فرهنگى به جامعه ندارند.
اگر اسلام را درست تعريف كرده بوديم, بحث اسلامى كردن جامعه از دانشگاه شروع نمى شد! اين غصه را بايد كجا بگوئيم؟ اين ناله را بايد كجا سر دهيم؟
بهر حال انطباق برنامه ها يا نيازها و ارتباط منطقى نيازها به تفصيلى كه به بعضى از موارد و نمونه ها در بالا اشاره شد, حاكى از جامعيت قوانين و دستورالعمل هاى قرآن كريم است كه چنان چه جامعه و حكومت دينى ما نيز از آن الهام گرفته و توجه ويژه در برنامه ريزىها به اين ويژگى مهم بنمايد, در حل بسيارى از مشكلات پيروز خواهد بود. ما نيز تبيين و تشريح اين موضوع را در شماره هاى بعد پى خواهيم گرفت.پى نوشت ها:
1- محورهاى اساسى نياز روانى: 1ـ امنيتى 2ـ جنسى 3ـعاطفى مى باشد.
2- لا دين لمن لا عقل له: اصول كافى, ج1, كتاب عقل و جهل.
3- تلك النكرإ تلك الشيطنه: همان.
4- ق / 16.فان جهنم جزآوكم جزإ موفورا * واستفزز من استطعت منهم بصوتك واجلب عليهم بخيلك ورجلك وشاركهم * فى الاموال والاولاد وعدهم وما يعدهم الشيطان الا غرورا)) خدا به شيطان گفت برو كه هر كس از اولاد آدم پيرو تو گردد با تو به دوزخ كه پاداش كامل شماست كيفر خواهد شد # برو و با جمله لشكر سواره و پياده ات بر آنها احاطه كن و در اموال و اولاد هم با ايشان شريك شو و به وعده هاى دروغ آن ها را بفريب و مغرور ساز. (اى بندگان بدانيد) كه وعده شيطان چيزى جز غرور و فريب نخواهد بود.)) (اسرإ / 63 و64)
اوضاع آشفته فلسطين، ايجاد راه حل
اوضاع آشفته فلسطين, و ايجاد راه حل
استاد سيدمحمدجواد مهرى
گمان نمى رود آخرين چاره اعراب همين باشد كه پيوسته دنبال برنامه هاى صلح آميز باشند و هر صبح و شام از خانه سياه با تضرع بخواهند كه جلو پيشرويهاى اسرائيل را بگيرد. البته اعراب خود هم مى دانند كه با چنين راه حل مسخره اى, چراغ سبز به كشور صهيونيستى نشان داده اند تا بيش از پيش به سياست قلع و قمع خود ادامه دهد و با كمال اطمينان به پيش تازد, چرا كه اعراب راه را بر او گشوده اند و پرچمهاى سفيد را بر افراشته اند, وانگهى اسرائيل را چه غم كه پشتوانه اى چون آمريكا دارد كه حاضر است هر تلخى را به خاطر پيشرفت فرزند نا خوانده اش تحمل كند.
هنگامى كه به نيروهاى نظامى كشورهاى عربى مى نگريم كه بالغ بر صدها هزار نفر است و ميليون ها دلار صرف تجهيزاتش مى شود, شايد در دل خود خرسند گرديم كه به به! واقعا چه نيروى ارزشمندى است ولى در حقيقت اين همه نيرو با آن تجهيزات منظم نظامى تنها به خاطر سركوب كردن ملت هاى عرب تشكيل شده است, ولى در برابر دشمن خارجى نه تنها كارى را از پيش نمى برد كه شايد گاهى به عكس هم باشد! شاهد اين مدعا ارتش اردن, كه فلسطينى هاى مظلوم را در چادرها قتل عام كرد و جمعه هاى سياه آفريد و اين روزها پيوسته شاهد سركوب تظاهرات صلح آميز ملت هاى عرب در كشورهايشان توسط نيروهاى تا دندان مسلح هستيم.
… و آن هنگام كه امت عرب عملا از ميدان نبرد دورى جست و اين سياست را پيش گرفت كه اگر به گونه راستت بزنند, گونه چپ را جلو ببر! تنها اعرابى كه در ميدان نبرد مردانه ايستادند و توانستند با همان زبان جنگ وارد عمل با دشمن غدار شوند جوانان بى سلاح جنوب لبنان بودند كه با پيروى از سرور شهيدان حضرت ابى عبدالله عليه السلام پرچم سرخ شهادت و فداركارى را برافرازند و همه شاهد بوديم كه چگونه اسرائيل را در حنوب لبنان شكست دادند و آن را وادار به فرار ساختند. امروز در فلسطين اشغالى نيز شاهد جوانان جان بر كف فلسطين هستيم. كه با بدن هاى بمب زاى خود توانسته اند با اين خونريزان سنگدل مواجه شوند و ضربه هاى دردناكى بر پيكر هولناك صهيونيست ها وارد ساخته و نقشه هاى اسارت بار آنان را خنثى نمايند, هر چند به خاطر اين مقاومت, با جان عزيزان خود معامله كردند و بهاى سنگينى پرداختند ولى هرگز كسى نمى تواند منكر شود كه توانستند رعب و وحشت را به درون اسرائيل منتقل سازند و به هر فرد اسرائيلى بفهمانند كه هرگز در امان نيست مادام كه اشغال فلسطين ادامه دارد و در سرزمين ديگران به زور زندگى مى كند, به عكس آنچه رهبران صهيونيست ادعا كرده بودند و يهوديان را از هر سوى جهان دعوت كرده بودند كه به كشورى آرام و بى دردسر روى مىآورند, و اكنون با به هم خوردن امنيت فلسطين اشغالى اين سوال براى همگان پيش مى آيد كه آياپس از اين اسرائيل توانايى ادامه وجود دارد يا خير؟ و همين سوال را مجله نيوزويك آمريكايى نيز در آخرين شماره خود كرده بود و دنبال پاسخ مى گشت! بگذريم از انبوه يهوديانى كه پيش از پاسخ اسرائيليان, از اين كشور نا امن براى هميشه فرار كردند و ديگر پشت سر خود نيز نمى نگرند.
اكنون در اين اوضاع سخت و آشفته, به نظر مى رسد تنها سلاحى كه توانايى مقاومت در برابر طغيان اسرائيل و نفاق سازمان هاى بين المللى و سكوت مرگبار اعراب را دارد, شهادت است و بس, زيرا معلوم شد كه آن همه پيشنهادهاى صلح و قراردادهاى بين المللى و واسطه گرى هاى منافقانه, كارى را از پيش نمى برد و مگر خود اسرائيل نبود كه تمام اين قراردادها و قطعنامه ها را زير پا گذاشت و به هيچ پيشنهاد صلحى پاسخ مثبت نداد و به سياست هميشگى خود ادامه داد؟ مگر صلح سازان بين المللى شاهد به مسخره گرفتن پيشنهادها و قطعنامه ها يشان از سوى اسرائيل نيستند؟ پس در اين اوضاع چاره اى نيست جز مقاومت شرافتمندانه قهرمانان جوان و خردسال فلسطينى كه حتى در برابر نيروى اتمى اسرائيل هم شجاعانه ايستاده و به آمريكاى جنايتكار با آن همه پشتيبانيهاى بى دريغ و ظالمانه اش پشت كرده اند و براى سكوت ذلت بار اعراب و نداهاى صلح آميز منافقانه, ارزشى قائل نيستند و مادام كه جوانان غيور فلسطينى با منفجر ساختن خود در قلب اسرائيل روزانه شجاعت و حماسه مىآفرينند, به امت اسلامى اطمينان مى دهيم كه نگران اوضاع تلخ امروز نباشند. و هم اينك فجر پيروزى در حال طلوع است و شفق سرخ از پشت افق تار, پديدار خواهد شد.
ولى به آيندگان چه خواهيم گفت وقتى در كتابهاى تاريخ بخوانند كه: آن هنگام كه اشغالگر صهيونيستى سينه فلسطين را لگدمال كرد و شهرك هاى يهودى نشين را بر خانه ها و كاشانه هاى ويران شده فلسطينيان مظلوم بنا مى نهاد و هنگامى كه گروه هاى ترور اسرائيل, در كمين رهبران مقاومت فلسطين نشسته بود و تك تك آنها را نشانه مى رفت, برخى از همين شخصيتهاى عربى, اين جوانمردان را بى شرمانه تروريست مى خواندند و مقاومت فلسطينى را تروريسم مى ناميدند و حتى آنان كه به نظر مى رسيد ميانه رو هستند با پررويى, حماسه هاى مظلومان فلسطينى را خشونت مى ناميدند به اين معنى كه خشونت در برابر خشونت اسرائيل و تروريست در برابر تروريست هاى صهيونيسم!
و هنگامى كه شارون ودارودسته اش به بن بست نزديك مى شد, بى درنگ نداهاى صلح آميز از دهان برخى رهبران اعراب فضاى متشنج را پرمى ساخت!! و هرگز نمى توانم درك كنم كه تاريخ به اين وعاظ السلاطين و روحانى نماهاى اعراب چه نام مى نهد كه در بحبوحه جنگ نا برابر مظلومان فلسطينى با يهوديان صهيونيست, روزها بلكه هفته ها با هم بحث و مجادله مى كردند كه آيا اين جوانان جان بر كف فلسطين خودكشى مى كنند يا نه؟ ! و اگر خودكشى نيست چه بايد نامش گذاشت!؟ آيا مى شود! واژه شهادت بر اينها اطلاق كرد يا اين كار جايز نيست؟
چه شرم آور است و چه دردناك اين عكس العملهاى احمقانه اعراب و چقدر شرم آور است كه در همين روزهاى آتش و خون كه اسرائيل براى مسلمانان پيش آورده و بدون حساب, جوانان فلسطينى را به خاك و خون مى كشد, بسيارى از دولتمردان و شخصيتهاى مسلمان, فرهنگ صلح را پيش مى كشند و برخى ديگر كه با ديدگان خود شاهد گسترش و اوج گيرى انتفاضه فلسطين هستند از خواهش و تملق و اظهار عجز و ناتوانى در برابر آمريكا كه آن را داعيه صلح و پرچمدار حقوق بشر مى دانند, دست بردار نيستند و اين در حالى است كه هيچ انسان با احساسى كوچكترين ترديدى ندارد كه آمريكا, شريك اصلى اسرائيل در تمام جنايتها و خونريزيهايش است و اسرائيل هيچ گامى را بدون اجازه آمريكا برنمى دارد, و اگر قبلا كسى شك داشت امروز ديگر با رك گوئى هاى وزير امور خارجه و رئيس جمهور آمريكا, اندك ترديدى ندارد كه اعلام كردند ما مى توانيم درك كنيم چرا اسرائيل ناچار به پيشروى و اشغال مجدد شهرها و چادرهاى فلسطين شد و با اين كار چاره اى جز دفاع از موجوديت خويش نداشت!! و تمام سرزنش ها را متوجه رهبران فلسطينى ساختند و عامل اصلى اين همه جنايت را شخص عرفات و افراطى هاى مقاومت دانستند! آيا با اين سياست روشن آمريكا, جا دارد رهبران عرب از او استمداد كنند و عاجزانه! درخواست نمايند تا جلوى سگ هارش شارون را بگيرد؟
آنچه امروز در سرزمين اشغالى مى گذرد, قطعا عمليات كوركورانه و حساب نشده نيست. اينها با دست زدن به اين جنايتهاى هولناك, آن هم با اين سرعت و شدت, در پى آن هستند كه ميز مذاكره فلسطينى را به نحوى ديگر ترتيب دهند و تمام رهبران مقاومت را حساب شده از ميان ببرند, سپس افرادى كه تاهنوز در پوست و رگشان آثارى از مبارزه و نبرد با اشغالگر وجود دارد, از پاى درآورند. و سپس با نيروهاى جديد سر كار آمده برنامه تازه سازش و صلح را اجرا كنند تا آنكه هرچه خود بخواهند توسط رهبران خود باخته و مرعوب فلسطينى به مرحله عمل درآورند.
بنا بر اين اعراب با وضع موجود, چه بايد بكنند كه جلوى گستاخيهاى اسرائيل گرفته شود و فلسطين را از چنگال مرگ نجات دهيد, لذا پيشنهاد سران اعراب در بيروت را بايد ناديده گرفت زيرا حتى اسرائيل هم آن را تا آخر نپذيرفت و با آتش افروزيهاى جديد عملا با آن به مخالفت پرداخت.
و بدين ترتيب آيا راهى جز ادامه انتفاضه و عمليات استشهادى براى نجات فلسطين باقى است؟
صلاح جامعه، بالنده ترين يادگار امام حسين عليه السلام
اصلاح جامعه بالنده ترين يادگار امام حسين(ع)
حجه الاسلام والمسلمين صدقى
هر سال كه ايام محرم فرا مى رسد حركت خود جوش مردم و عاشقان حسينى از نو شروع مى شود, عزادارىها براى اهل بيت رسول خدا(ص) و به خصوص خامس اهل كسإ برپا مى گردد. اين عزادارىها بى شك مورد رضاى الهى و موجب خشنودى رسول خدا(ص) و ائمه اطهار و بويژه بانوى دو عالم حضرت صديقه طاهره عليهم السلام مى باشد علاوه بر اين, عزادارى امام حسين(ع) و تجديد آن در هر سال كه ائمه(ع) بر آن توصيه و اصرار دارند(1) براى آموزندگى آن است و به اين خاطر حادثه كربلا ضمن تجديد حيات طيبه در مومنان و شستن زنگار گناهان يك ساله, يك درس تاريخى بزرگ مى باشد. بنابراين جهت روشن شدن هدف اين درس لازم است عناصر پديد آورنده اين حادثه بررسى شود.
عناصرى كه در به وجود آوردن اين حادثه موثر بوده اند زياد مى باشند و ممكن است هر يك به نحوى اثر داشته باشد كه مهم ترين آنها را مى شود به ترتيب زير نام برد:
1ـ يزيد از كارگزار خود در مدينه خواست كه از امام(ع) بيعت بگيرد و امام(ع) از اين خواسته امتناع كرد و به سوى مكه حركت نمود كه اين آغاز حركت امام در حادثه كربلاست.
2ـ مردم كوفه بعد از اطلاع از مرگ معاويه و امتناع امام(ع) از بيعت و حركتش به سوى مكه از حضرتش دعوت كردند و خواستند كه حضرت به كوفه بيايد و زمام امور را به دست گيرد كه اين دعوت از سوى امام(ع) مورد پذيرش قرار گرفت و به سوى كوفه حركت كرد.
3ـ امام(ع) شرايط موجود در جامعه را قابل تحمل نمى بيند و مى خواهد امر به معروف و نهى از منكر كند لذا در موارد زياد مسئله امر به معروف و نهى از منكر را مطرح مى كند و اوضاع بسيار بد جامعه را متذكر شده و از تغيير ماهيت اسلام و حلال شدن حرام الهى و حرام شدن حلال, صحبت مى كند و بالاخره فساد حكومت يزيد و سرمنشإ تمام گرفتارىها را يادآور شده بيان مى دارد كه در چنين شرايط وظيفه يك مسلمان اين است كه براى جلوگيرى از اين حوادث سكوت نكند.
در بررسى تاريخى معلوم مى شود كه هر كدام از عوامل مذكور به نحوى در پيدايش حادثه كربلا دخيل بوده است ولى از بيانات امام(ع) به وضوح پيداست كه از همه مهم تر عامل امر به معروف و نهى از منكر مى باشد لذا امام(ع) بدون توجه به دو عامل ديگر و قطع نظر از اين كه يزيد بيعت خواسته و يا مردم كوفه دعوت نموده, بارها و با صراحت كامل مسئله امر به معروف و نهى از منكر را مطرح مى كند و آن را به عنوان يك اصل مستقل دينى و عامل اساسى ذكر مى نمايد, يعنى حتى اگر دو عامل ديگر نمى بودند, امام (ع) براى اجراى امر به معروف و نهى از منكر قيام مى كردند, لذا حضرت در ابتدإ حركت خود يعنى هنگام حركت از مدينه در وصيت نامه خويش به برادرش محمد بن حنفيه چنين مى نويسد:
((… و انى لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى, اريد ان آمر بالمعروف وانهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بن ابى طالب…;(2) … من از مدينه به قصد تكبر و فساد و ستمگرى بيرون نيامدم, بلكه تنها براى طلب اصلاح در ميان امت جد بزرگوارم خارج شدم, مى خواهم امر به معروف و نهى از منكر بكنم و به روش جدم و پدرم على بن ابى طالب رفتار نمايم.
به موجب اين وظيفه الهى امام(ع) يك مسلمان مطيع و مجرى فرمان خدا و معترض و منتقد است و فردى است مثبت و خواهان اصلاح, زيرا همه جا را فساد گرفته, حلال خدا حرام و حرام خدا حلال شمرده مى شود بسيار طبيعى است در چنين شرايط طبق احاديث پيامبربزرگوار اسلام و ائمه عليهم السلام, يك مسلمان نمى تواند ساكت نشسته و تماشاگر صحنه باشد و الا طبق حديث ((كان حقا على الله ان يدخله مدخله;(3) بر خدا فرض مى شود كه چنين فرد را گرفتار عذاب نمايد)).
پيامبر خدا (ص) مى فرمايد:
((اذا امتى تواكلوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فليإذنوا بوقاع من الله;(4) هنگامى كه امت من امر به معروف و نهى از منكر را به عهده همديگر بگذارند ـ يعنى هر فرد به اميد اين كه ديگرى انجام خواهد داد اين وظيفه الهى را انجام ندهد و در نتيجه كارى انجام نگيرد ـ بايد آماده و منتظر عذاب الهى باشند. ))
قرآن كريم در يك مورد عذاب الهى را بدين نحو توضيح مى دهد:
((قل هو القادر على ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعا ويذيق بعضكم باس بعض;(5) بگو خدا قادر است كه از بالاى سرتان بر شما عذاب بفرستد يا از زير پايتان عذاب بجوشاند يا شما را دسته دسته بكند يا اينكه زيان خودتان را بر خود شما برساند ـ به جان همديگر بيندازد!))
در تفسير آمده است منظور از عذاب بالاى سر يعنى شما از مافوق ها عذاب مى بينيد, عذاب از زير پا يعنى از طبقه مادون عذاب مى بينيد.(6)
در اين مورد جمله اى از امام رضا(ع) وارد شده است كه بسيار قابل تإمل است حضرت مى فرمايد:
((يا بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد و يا ليستعملن عليكم شراركم فيدعوا خياركم فلايستجاب, يعنى اگر امر به معروف نكرديد اشرار جامعه بر گرده مردم سوار مى شوند در اين صورت خوبان دعا مى كنند ولى مورد اجابت قرار نمى گيرد. ))(7)
مرحوم شهيد مطهرى در معنى قسمت آخر حديث از غزالى مطلبى را نقل مى كنند بدين نحو:
((غزالى گويد منظور از عدم اجابت دعاى خوبان جامعه يعنى اين كه وقتى مردم امر به معروف و نهى از منكر را ترك كردند آنقدر پست مى شوند. آنقدر رعبشان, مهابتشان و عزتشان از بين مى رود كه وقتى به درگاه همان ظالمان مى روند هر چه ندا كنند به آنها اعتنا نمى شود.))
يعنى پيامبر مى فرمايد: اگر مى خواهيد عزت داشته باشيد و ديگران روى شما حساب كنند امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد و الا اولين مشكل ضعف خودتان است و آن پستى و زبونى شماست كه روى شما حساب نمى شود.(8)
از ديدگاه رسول خدا(ص) نيز تمام بركات زندگى در گرو انجام اين وظيفه بسيار مهم است در حديثى مى فرمايد:
((امت من همواره خير و بركت خواهند داشت تا زمانى كه امر به معروف و نهى از منكر كرده باشند ودر نيكى كردن همديگر را يارى كنند و اگر اين را انجام ندادند بركات زندگى از آنها برداشته شده, برخى بر برخى ديگر تسلط مى يابد و اينها نه در زمين و نه در آسمان ياورى نخواهند داشت.))(9)
برادران و خواهران ايمانى بايد انصاف داد كه اصل امر به معروف و نهى از منكر كه يكى از فروع دين و واجبات بسيار مهم مى باشد آن طور كه بايد در ميان مومنان شناسايى نشده و مورد شناخت قرار نگرفته است.
در اين مورد اگر تنها به قرآن مراجعه شود نه به احاديث و كتب فقه, متوجه خواهيم شد كه قرآن كريم اين اصل را چقدر مهم دانسته و بارها تكرار كرده است. در جايى امت بهتر بودن را منوط به انجام اين وظيفه الهى نموده و در موردى رستگارى جامعه و سعادت مردم را در گرو امر به معروف و نهى از منكر دانسته و در نهايت با تحليل جامعه شناختى نمونه هايى از ملل و جوامع گذشته را كه عاقبتى جز بدبختى و هلاكت نداشته اند ارائه كرده و مى فرمايد علت اين هلاكت ها بى توجهى به امر به معروف و نهى از منكر بوده است.
در آيه 110 سوره آل عمران مى خوانيم: (خطاب به مسلمانان)
((كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف وتنهون عن المنكر وتومنون بالله; شما بهترين امتى بوديد كه به سود انسانها آفريده شديد ـ چه اين كه ـ امر به معروف مى كنيد و نهى از منكر و به خدا ايمان داريد…))
از اين بيان روشن مى شود مسلمانان تا زمانى يك امت ممتاز محسوب مى گردند كه دعوت به سوى نيكى ها و مبارزه با فساد را فراموش نكنند و آن روز كه اين دو وظيفه فراموش شد نه بهترين امتند و نه به سود جامعه بشريت خواهند بود.
در آيه 104 همان سوره سعادت و رستگارى مردم را در گرو انجام اين وظيفه الهى دانسته و مى فرمايد:
((ولتكن منكم امه يدعون الى الخير ويامرون بالمعروف وينهون عن المنكر واولـئك هم المفلحون; بايد از ميان شما جمعى دعوت به نيكى كنند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند و آنها رستگارانند.))
پس از ديد قرآن كريم تنها آن امت كه در ميان آنان دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد مى تواند سرافراز, سعادتمند, مستقل, نمونه و در يك كلام رستگار باشد و الا هرگز براى رستگارى جامعه تضمينى وجود نخواهد داشت.
از طرفى در آيات متعدد هلاكت و بدبختى ملل گذشته را بدين جهت دانسته است كه آنان دعوت به حق و مبارزه با فساد نداشته اند در سوره هود آيه116 مى خوانيم:
((فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقيه ينهون عن الفساد فى الارض…; چرا در نسل هاى گذشته عده اى از مردم صاحب مايه نبودند ـ عقل و فكرشان كار نمى كرد ـ كه با فساد در روى زمين مبارزه كنند تا منقرض و هلاك نشوند؟!))
در همين زمينه در آيه 79 مائده در مورد آنهايى كه مورد لعن پيامبران قرار گرفته مى فرمايد:
((…كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون; آنها از اعمال زشتى كه انجام مى دادند يكديگر را نهى نمى كردند چه بدكارى انجام مى دادند!؟))
در تفسير اين آيه از امام صادق(ع) حديث نقل شده است كه: اين دسته كه خداوند از آنها مذمت كرده است هرگز در كارها و مجالس گناهكاران شركت نداشتند بلكه فقط هنگامى كه آنها را ملاقات مى كردند در صورت آنان مى خنديدند و با آنان مإنوس بودند ـ گويا كار خلاف انجام نداده اند.(10)
انس گرفتن با فرد فاسد در حدى كه در آيه مباركه فوق آمده است نشانه ضعف ايمان است و شايد كمتر از آن, لذا پيامبر خدا(ص) در مورد آنكه دعوت به حق و معروف نمى كند و مبارزه با فساد و منكر ندارد مى فرمايد:
((ان الله عزوجل ليبغض المومن الضعيف الذى لا دين له فقيل و ما المومن الضعيف الذى لا دين له؟ قال(ص): الذى لاينهى عن المنكر.))(11)نكته مهم:
نكته بسيار مهمى كه از مطالب گذشته مى توان به دست آورد اين كه گناه ترك اين دو وظيفه الهى بسيار سنگين است و از اين جهت با گناهان ديگر تفاوت اساسى دارد زيرا گناهان ديگر هر اثر سويى داشته باشند به خود گناهكار برمى گردد ولكن ترك اين دو وظيفه الهى موجب خرابى جامعه شده و بلا و گرفتارى عمومى مى گردد و متقابلا اگر اين دو وظيفه الهى انجام بگيرد جامعه صالح مى شود و همه كارها سامان مى يابد.
امام باقر(ع) مى فرمايد:
((… ان الامر بالمعروف والنهى عن المنكر…, فريضه بزرگى است كه با آنها واجبات ديگر انجام مى گيرد و اگر ترك شوند خشم خداوند عزوجل لبريز شده و عقابش بر همه عموميت پيدا مى كند در نتيجه نيكان در جامعه اشرار و كوچكان در جامعه بزرگان, هلاك مى شود همانا امر به معروف و نهى از منكر راه انبيإ و صلحإ است, فريضه بزرگى است كه فرائض ديگر به كمك آنها انجام مى گيرد و راهها امنيت يافته و كسب و كار حلال مى شود و حقوق پايمال شده برگردانده مى شود و زمين آباد مى گردد و دشمنان مجبور به انصاف مى شوند و كار درست مى شود…))(12)
با توجه به اين همه آثار مهم, دعوت به معروف و مبارزه با فساد, امام حسين(ع) خود و خانواده و عزيزانش و ياران بسيار بزرگوارش را فداى زنده كردن اين دو فريضه الهى نمودند و با اين عمل خود, نشان دادند كه زنده نگاه داشتن آن ها به قدرى مهم و با ارزش است كه در صورت لزوم حتى امام هم بايد فداى آن ها شود. اما متإسفانه در فرصت عزادارىهاى محرم به اين بخش توجه بيشتر نمى شود و آن چه بيشتر تشريح مى گردد نحوه شهادت امام و ياران حضرتش است, گرچه تشريح نحوه شهادت و زنده نگاه داشتن حماسه بزرگ حسينى بسيار با ارزش است و همان طور كه گفتيم براى اين ائمه(ع) بسيار اهتمام داشتند به قدرى كه فرموده اند :
((نفس المهموم لنا تسبيح و همه عباده; نفس كشيدن فردى كه به جهت مظلوميت اهل بيت رسول خدا(ص) غمگين است تسبيح است و غصه او عبادت است.))
اما بديهى است آن چه بر اين حادثه بزرگ تاريخى هويت بخشيده و عظمت داده است هدف آن يعنى انجام امر به معروف و نهى از منكر است زيرا اباعبدالله الحسين(ع) براى اين قيام نمودند كه امت جدش از واقعيات دين فاصله گرفته بودند و آشكارا دين الهى را تحريف مى كردند و هوسبازان بنى اميه جهت رسيدن به مطامع پست نفسانى, آن را ملعبه قرار داده بودند, پس اگر زنده كردن عزادارىها و گريه بر حسين و يارانش بسيار مطلوب است حتما گريه كردن بر اين كه هدف حسين(ع) ترك شده است بيشتر از همه مطلوب خواهد بود.سوال:
در اين جا سوالى پيش مىآيد و آن اين كه چطور شد امر بسيار عظيمى همانند امر به معروف و نهى از منكر با آن اهميت شگفت انگيزش در جامعه اى كه مردم آن سر تا پا حسينى اند چنان هضم شده و تحليل رفته است كه نه تنها انجام نمى گيرد ـ جز بسيار ضعيف ـ بلكه هر كس بخواهد انجام دهد مشكل پيدا مى كند؟ چگونه تكليفى كه دين الهى همانند نماز براى همه افراد جامعه فرض نموده است نه تنها ترك مى شود, بلكه جو لازم براى انجام آن در ميان مومنان وجود ندارد و اين در حالى است كه جامعه, فرهنگ, اخلاق, اقتصاد و… از ناحيه انجام نگرفتن اين وظيفه الهى هر روز متحمل ناهنجاريهاى زياد شده و مى شود!؟
پاسخ:
به نظر مىآيد كه اين مشكل علل مختلفى داشته و دارد كه اينك به برخى از آنها اشاره مى شود:
1ـ ناآگاهى و يا كم آگاهى عمومى از توجه به اين فريضه الهى و در نتيجه عدم شناخت عمومى از معروف ها و منكرها كه طبعا اين ناآگاهى موجب مى شود افراد در مقابل زمين ماندن فريضه و خطرات ناشى از آن حساسيت نشان ندهند, بنابراين بايد آگاهى عمومى بالا برده شود و اهميت موضوع توضيح داده شود.
بديهى است در اين مسإله وظيفه آگاهان و دانشمندان و صاحبان بيان و قلم بسيار سنگين است و اين گروه ها با توجه به مسئوليت سنگين الهى كه در مقابل نارسائى هايى جامعه به خصوص در مسائل فكرى دارند بايد آگاهى عمومى را بالا برده و خطرات ترك اين وظيفه مهم را گوشزد نمايند و از طريق ايجاد حساسيت لازم سعى كنند اين وظيفه ترك نشود.
2ـ گاه نگرانى و ترس از دست رفتن موقعيت اجتماعى يا ضررهاى مالى افرادى را از انجام اين وظيفه باز مى دارد يعنى ممكن است افرادى از معروف ها و منكرها آگاهى داشته باشند ولى به اصطلاح مصلحت انديشى كرده و براى منافع دنيوى مصالح دينى و عموم را فدا مى كند و از انجام امر به معروف و نهى از منكر خوددارى مى نمايد بديهى است كه منشإ چنين رفتار در نبودن يا ضعيف بودن ايمان افراد است.(13)
ائمه(ع) در روايات متعدد چنين افراد را مورد توجه قرار داده مى فرمايند:
((… واعلموا ان الامر بالمعروف والنهى عن المنكر لن يقربا اجلا و لن يقطعا رزقا…;(14) … بدانيد كه امر به معروف و نهى از منكر هرگز مرگى را نزديك نمى كنند و رزقى را قطع نمى نمايند.))
اسلام در ادوار مختلف آسيب هاى جبران ناپذير از چنين افراد ديده است كه تاريخ اسلام پر از خيانت هاى چنين افراد است و چاره اى نيست جز اين كه بايد به تقويت ايمان چنين افراد اقدام بشود.
3ـ روح اسلام و مسلمين مرده است! در جامعه ظاهرا اسلام هست, شعائر اسلامى وجود دارند ولى روح اسلام در جامعه مرده است, به بركت انقلاب و معنويت رهبرى آن حضرت امام(ره) در ايام انقلاب و در دوره جنگ تحميلى همانند صدر اسلام روحيه اسلامى در مسلمين زنده شد و لذا تحرك ايجاد كرد, شادابى آفريد, ولكن امروزه چنين نيست شايد مناسب ترين تعبير براى امروز فرمايش اميرالمومنين(ع) است:
((… لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا; مردم جامه اسلام را مانند پوستين وارونه پوشيده اند.))(15)
يعنى مردم اسلام را هم دارند ـ منتسب به اسلام هستند ـ ولى آن را وارونه دارند نتيجه اين كه اسلامى دارند بى خاصيت و بى اثر به قول مرحوم شهيد مطهرى:
((اسلامى كه ديگر نمى تواند حرارت بدهد, نمى تواند حركت و جنبش ايجاد كند و نمى تواند بصيرت بدهد بلكه مثل يك درخت آفت زده اى است پژمرده))(16)
منشإ چنين وضعيتى از اين است كه مردم ظاهر اسلام را مى گيرند, ولى لب آن را مى گذارند و يا قسمتى از دين را عمل مى كنند و قسمت ديگر را ترك مى كنند ((نومن ببعض و نكفر ببعض)) از نظر قرآن كريم چنين افرادى مرده اند اگر بخواهند زنده شوند بايد به فرمايش پيامبر خدا(ص) گوش فرا دهند. در آيه 24 سوره انفال آمده است كه:
اى مردم مومن دعوت پيامبرتان را بپذيريد پيامبرى كه شما را به آن حقيقتى دعوت مى كند كه شما را زنده مى كند پس مومنين قبل از پذيرفتن كامل فرمايش پيامبر زنده نيستند ولو متحرك اند و در ميان مردم حركت مى كنند ولى مرده اى بيش نيستند زيرا آثار حيات, آگاهى و جنبش و حركت است كه وجود ندارد و يا بسيار ضعيف است و نيز از آثار ديگر حيات در يك مجموعه ـ جامعه ـ همبستگى ميان اجزإ آن است و خاصيت مردگى متلاشى شدن اجزإ و متفرق شدن اعضإ مى باشد آيا مردم ما امروز آگاهى و جنبش و تلاش لازم را دارند آيا همبستگى در چه حد در ميان افراد جامعه وجود دارد. اتحاد ميان مسلمانان جهان در چه اندازه وجود دارد؟! پس نياز مبرم و ضرورت جدى اين است كه جامعه اسلامى تفكر خود را زنده بكند و تلقى خود از اسلام را عوض كرده لباس اسلام را وارونه نپوشد.
4ـ عامل ديگر عدم برخورد مناسب آمرين به معروف و ناهيان از منكر و يا عامل نبودن خود آنان است كه در هر صورت انجام اين وظيفه الهى با اين كيفيت نه تنها نتيجه مورد نظر را نخواهد داد بلكه زمينه ها را نيز خراب كرده و جو را آلوده مى كند زيرا مثلا در جايى كه امر به معروف و نهى از منكر كننده از انجام اين وظيفه برداشت خشونت كند و با چنين حالت با ديگران برخورد كند نتيجه از پيش معلوم است كه چه خواهد بود و يا در جايى كه خود چنين فرد به گفته هايش عامل نباشد در پذيرش حرف هاى او از ديگران چه انتظار مى رود؟ لذا در اسلام براى انجام امر به معروف و نهى از منكر شرايط بسيار دقيق و ظريف در نظر گرفته شده است كه بايد افرادى كه متكفل چنين امرى مى شوند كاملا آمادگى لازم را داشته باشند.
5ـ عامل ديگر طرح مسائل و شبهات علمى و گاهى خلاف دين در رسانه هاى عمومى و ايجاد شبهه در باورهاى دينى مردم است مثلا طرح مسئله تساهل در روزنامه ها قطع نظر از اين كه چنين مسئله اى در دين هست يا نه و قطع نظر از اين كه طراحان آن در روزنامه ها نيت درست دارند يا نه, جز ايجاد شبهه در اعتقادات پاك مردم, فايده ديگر نخواهد داشت زيرا بسيار واضح است كه اكثريت خوانندگان روزنامه ها در حدى نيستند كه مسائل را از منظر علمى ـ دينى تحليل كنند بنابراين طرح چنين مسائلى به نتيجه نخواهد رسيد و اين همان شبهه افكنى در باور دينى مردم است كه در نهايت حساسيت عمومى را نسبت به مسائل دينى تضعيف يا از بين خواهد برد, بنابراين به نظر مى رسد براى حفظ حرمت حريم اعتقادات مردم و لطمه نديدن آن, بهتر است چنين شبهات كه نياز به بحث علمى دارند در مجامع علمى مطرح شوند و اگر قرار است به رسانه ها كشيده شود در مجلات علمى مطرح شوند. و از اين قبيل است مسائلى كه در فيلم ها مطرح مى شوند به خصوص فيلم هايى كه پيام اجتماعى و فرهنگى دارند, سازندگان آنها نه تنها بايد از مسائل اطلاع كافى و درست داشته باشند از طرح مسائل شبهه انگيز نيز پرهيز كنند.
6ـ عامل ديگر وسوسه هاى شيطانى رسانه هاى فرامرزى بيگانگان و دشمنان است كه عمدتا با بزرگ نمايى نارسائيهاى موجود با هدف اغفال مخاطبان ناآگاه به خصوص نسل جديد انجام مى گيرد معمولا اين تلاش ها در افرادى كارگر مى افتد كه اطلاع كافى از سابقه افتخارات مذهبى و ملى خود ندارد و با آنها بيگانه است و از طرفى از شگرد وسوسه هاى شيطانى دشمنان بى خبر است يعنى به نحوى در تحير قرار دارد و لذا در عالم بى خبرى حساسيت لازم را نسبت به آنچه خود دارد نداشته و در مقام دفاع و امر به معروف و نهى از منكر بر نمىآيد بايد اذعان كرد كه متإسفانه دشمن اين نقطه ضعف ها را خوب شناسايى كرده و در چند سال اخير در تهاجم فرهنگى و فكرى خود, بيشترين استفاده را نموده است و ضربه هاى بسيارى را بر پيكر انقلاب وارد كرده است.
اباعبدالله الحسين(ع) زمانى كه متوجه شدند مردم به خصوص حكومت, لباس اسلام را وارونه پوشيده است و هر روز فاصله از اسلام محمدى(ص) زيادتر مى شود و از شگردهاى مختلف در اغفال و انحراف مردم و زدودن حساسيت آن ها نسبت به دين استفاده مى شود و هر روز بيگانگى مردم از دين زيادتر مى شود سكوت را جايز نشمردند و براى اصلاح امت و دين جدش قيام نمودند و در اين مسير, جان خود و فرزندان و يارانش را فدا كردند و بعد از شهادت شهدإ, اهل بيت بزرگوار امام (ع) كه تعليم يافته مكتب حسينى بودند مرگ عزيزان را پايان خط ندانستند, بلكه از همان لحظه شهادت پرچم امر به معروف و نهى از منكر را به دوش گرفتند, هرگز به صورت يك جمعيت شكست خورده درنيامدند آنان همانند خود امام(ع) زنده ماندن يا كشته شدن را پايان كار ندانستند, بلكه آن وضعيت بسيار دلخراش دوره اسارت را زمينه مناسب براى انجام وظيفه الهى خود قرار دادند و در هر لحظه هدف مقدس حسينى را دنبال كردند و چه نيكو انجام دادند تا آن جا كه حادثه كربلا نه تنها فراموش نشد و از تحريف مصون ماند, بلكه آن حادثه دلخراش را اهل بيت امام(ع) در تاريخ به نفع حقيقت و حقيقت جويان به ثبت رساندند و دغل بازان بنى اميه و يزيد را رسوا نموده, چهره كفرآلودشان را واضح نمودند و بدين وسيله درخت اسلام را تا ابد سيراب نمودند, به نحوى كه يزيدهاى ديگر جرإت جسارت به دين را پيدا نكرده و نخواهند كرد.
السلام على الحسين و على على بن الحسين و على اولاد الحسين و على اصحاب الحسين عليهم السلام اشهد انكم امرتم بالمعروف و نهيتم عن المنكر.پى نوشت ها:
1 . منتهى الامال, شيخ عباس قمى, ج1, ص289.
2 . فرهاد ميرزا, قمقام زخار, ج1, ص266, چاپ اسلاميه, 1362, تهران.
3 . ابن اثير, الكامل فى التاريخ, ج2, ص553, حوادث سال 61 در قسمت گفت و گوى امام(ع) با حر(ره).
4 . شيخ حر عاملى, وسائل الشيعه, ج11, كتاب امر به معروف و نهى از منكر, باب1, حديث5, ص343.
5 . سوره انعام, آيه65.
6 . طبرسى, تفسير مجمع البيان, ج4, ص315.
7 . وسائل الشيعه, همان, حديث4.
8 . مطهرى, مرتضى, حماسه حسينى, ج2, ص45.
9 . وسائل الشيعه, همان, حديث18, ص398.
10 . تفسير نمونه, ج5, ص44, ذيل آيه مورد بحث.
11 . وسائل الشيعه, همان, حديث13, ص397.
12 . همان, حديث6, ص395.
13 . همان, حديث13, ص397.
14 . همان, حديث6 و 7, ص395 و حديث24, ص399.
15 . نهج البلاغه, فيض الاسلام, خطبه107, جمله آخر خطبه.
16 . مطهرى, مرتضى, حق و باطل, صدرا, ص78.
يادها و خاطره ها
يادها و خاطره ها
حجه الاسلام والمسلمين محمد حسن رحيميان
مدرسه آيه الله بروجردى و شيخ نصر الله خلخالى
در ابتداى ورود به نجف اشرف براى مدتى كوتاه در مدرسه بغدادى به مديريت آقاى عالمى افغانى بودم بعد از آن, مدتى در مدرسه صدر واقع در بازار بزرگ و سپس به مدرسه جديد سيد كاظم يزدى در بازار عماره جنب منزل آيه الله حكيم منتقل شدم و نهايتا در مدرسه آيه الله بروجردى مستقر گرديدم. مدرسه بزرگ آيه الله بروجردى از مهمترين و معتبرترين مدارس نجف و نزديك ترين مدرسه به حرم مطهر اميرالمومنين عليه السلام بود كه در سال هاى اخير به وسيله رژيم عراق تخريب گرديد. اين مدرسه و مدرسه كوچك آيه الله بروجردى در نجف و حسينيه آيه الله بروجردى در كربلا و سامرإ توسط مرحوم شيخ نصرالله خلخالى كه وكيل آيه الله بروجردى در عراق بود احداث شده بود و توليت آنها را بر عهده داشت.
مرحوم شيخ نصر الله خلخالى كه از سرشناس ترين چهره هاى حوزه هاى علميه عراق و محور بسيارى از امور حوزه ها بود به دليل اين كه از سالها قبل از ورود امام به عراق از دوستان و ارادتمندان صميمى امام بود و در سفرهاى خود به ايران به طور مكرر در قم محضر امام را درك كرده بود با ورود امام به عراق با تمام توان خود در پشتيبانى و حمايت از امام كوشيد و در گسترش مرجعيت امام به تمام كشورهاى اسلامى به ويژه شيعيان هند, پاكستان, افغانستان و حجاز خاصه بعد از رحلت آيه الله حكيم, بيشترين نقش را ايفإ كرد.
همين ويژگى مرحوم شيخ نصر الله موجب شده بود كه مدرسه بزرگ آيه الله بروجردى در نجف پاتوق اصلى طرفداران امام و محل سكونت آنان گرديده و نماز جماعت امام در مغرب ها در اين مدرسه برگزار شود و هم چنين در مناسبت هاى زيارت مخصوصه امام حسين عليه السلام كه امام به كربلا مشرف مى شد نماز جماعت امام در حسينيه آيه الله بروجردى در كربلا اقامه مى شد.
مرحوم شيخ نصرالله خلخالى در نقل و انتقال وجوه شرعيه از ايران و شيعيان ساير كشورها به نجف اشرف و راه اندازى شهريه امام در حوزه هاى علميه عراق نقش محورى را ايفإ مى كرد از جمله, عمده وجوه شرعيه اى كه توسط پدر گراميم براى امام ارسال مى شد از طريق مرحوم حاج ابوالقاسم كوپائى كه از اخيار بازار اصفهان و وكيل همه مراجع بود به آقاى خلخالى حواله مى شد.چرا اختلاف؟!
با اين همه, ايادى جاسوسى دشمن كه از نفوذ در امام كاملا مإيوس بودند و به هيچ وجه نمى توانستند بين امام و پيروانش فاصله بيندازند تلاش فراوانى كردند تا بين مجموعه دوستان امام تفرقه ايجاد كنند و آنها را به جان يكديگر بيندازند.
كاملا طبيعى بود كه با توجه به ويژگى هاى متعدد امام, فرد يا افرادى بر حسب مذاق خود به يك ويژگى امام دلبستگى بيشتر داشته باشند و اصولا از دريچه آن ويژگى به امام علاقمند شده باشند. مثلا براى بعضى افراد, ويژگى فقهى امام و براى عده اى ديگر, فلسفه و عرفان امام و در نظر گروهى ديگر, وارستگى و زهد امام و از نظر دسته اى ديگر, شجاعت و مبارزه امام با دشمنان اسلام و… عامل جذب آنان به امام شده بود.
هم چنين طبيعى بود كه بين كسانى كه از آغاز راه زندگى و در دوره نوجوانى و جوانى جذب امام شده بودند و صفحه دل و ذهن آنها از اول با عشق به امام از منظر مبارزه با رژيم ستمشاهى آكنده شده بود و از فضاى طوفانى قم به نجف آرام, مهاجرت كرده بودند با گروه ديگرى كه عموما در شرايط هيجانى دوره جوانى نبودند و عمرى را در فضا و فرهنگ نجف پشت سر گذارده و حالا در دوره ميانسالى يا پيرى مجذوب شخصيت والاى امام شده بودند, تفاوت فراوانى با هم داشته باشند.
نگاه آسمانى امام كه از جايگاهى فراتر از فضاى حاكم بر هر يك از اين دو گروه بود, واقع بينانه و مشفقانه هر دو گروه را پوشش مى داد. اما در اجزائى از اين دو گروه اين زمينه وجود داشت كه به جاى تمركز روى وجه مشترك بين دو گروه كه نتيجه آن مكمل همديگر بودن و تحمل يكديگر كردن بود, تكيه روى وجه افتراق نمايند و به تفرق و احيانا به تقابل و تخاصم كشيده شوند.
شياطين با بهره گيرى از همين زمينه ها تا حدى توانستند بين اين دو گروه ـ كه حقير از آنان به مهاجر و انصار تعبير مى كردم ـ تفرقه و تقابل ايجاد كنند و بخش معتنابهى از توان و فرصت هاى ارزشمندى را كه مى بايست صرف تكامل فردى و جمعى طرفداران امام در مسير اين نهضت الهى صرف شود به خنثى ساختن و تخريب يكديگر سوق دهد.
گرچه هر دو گروه يا حداقل عناصرى از آنها يكديگر را آزار مى دادند ولى نه حاصل جمع بلكه حاصل ضرب اين آزارها بر دل پاك و روح نورانى امام فشار مىآورد و او را آزار مى داد با اين حال هم چون پدرى مهربان, همواره فرزندان خود را پند مى داد. به تهذيب نفس و تزكيه سفارش مى نمود كه هر قدمى در راه تحصيل علم برمى داريد دو قدم در راه تهذيب نفس برداريد. مخصوصا جوان ترها را كه تا جوان هستيد خودتان را اصلاح كنيد در پيرى كار, مشكل مى شود و مى فرمود اگر يك صد و بيست و چهار هزار پيغمبر در يك زمان با هم جمع شوند اختلاف و دعوا نمى كنند, چون همه از يك مبدإ و به سوى يك مقصد حركت مى كنند حاصل كلمه توحيد, توحيد كلمه است.
نفوذىها و جاسوس هاى دو جانبه كه از يك سو با ساواك و از سوى ديگر با دستگاه هاى امنيتى عراق مرتبط بودند, دعوا راه مى انداختند, به دعواها دامن مى زدند و يك بار افراد اين گروه را در چنگال خشن سازمان امنيت و استخبارات بعثى مى انداختند و آن را به حساب سعايت گروه ديگر وانمود مى كردند و بار ديگر زمينه دستگيرى افرادى از گروه ديگر را فراهم مى ساختند و آن را به گردن گروه مقابل مى گذاشتند! و به اين ترتيب بر آتش فتنه و كينه مى دميدند تا دوستان به جان هم بيفتند و دشمنان و منافقان بياسايند.
در برخى موارد كار به نزاع فيزيكى و زد و خورد خونين نيز كشيده شد. بى طرف يا مصلح بودن در صحنه هاى برخوردهاى تند فيزيكى و غير فيزيكى, كار آسانى نيست از يك سو نمى توان شاهد فاجعه بود و ساكت و بى تفاوت از كنار آن گذشت. از سوى ديگر هر يك از دو طرف نزاع كه دوست هستند از تو انتظار دارند كه به كمك او بشتابى و بر فرق طرف مقابل بكوبى!
پس وقتى به آن گونه كه هر يك از دو طرف تمايل دارند وارد نزاع نشوى هر دو طرف از تو ناراضى اند و هر طرف تو را در زمره خط مقابل مى انگارد. اما آن گاه كه بر اساس تكليف براى كنترل و توقف دعوا و اصلاح ذات البين وارد مى شوى و بين دو متخاصم عصبانى قرار مى گيرى مشتى كه اين يك بر سر طرف مقابل حواله مى كند بر سر تو فرود مىآيد و لگدى كه اين يك به سوى شكم ديگرى نشانه مى رود, بر پهلوى تو اصابت مى كند. چه بسا مصلح به اندازه سر جمع كتك هاى فيزيكى و غير فيزيكى طرفين دعوا كتك مى خورد و سر انجام بدهكار دو طرف هم مى شود. اما چه باك كه شيرينى انجام وظيفه و رضايت الهى همه چيز را در اين راه دلپذير مى كند.
متعاقب وقوع ماجرايى كه فوقا توصيف شد, بيشتر دوستان به عنوان اعتراض از مدرسه آيه الله بروجردى به مدرسه اى ديگر منتقل شدند اما حقير عليرغم اصرار برخى از آنان هم چنان در مدرسه مزبور ماندم و همواره تلاش كردم ضمن حفظ ارتباط با هر دو گروه نقش همزه وصل و پل را بين آنان ايفإ كنم و ديوارهاى كاذب جدايى را فرو ريزم.
آنچه بيان شد, نمودى از خط سير مستمرى است كه همواره در اشكال گوناگون و عناوين مختلف و دسته بنديهاى نو به نو تاكنون ادامه يافته است. خط سيرى كه همواره دشمنان خدا و خلق خدا و كينه توزان نسبت به اسلام و انقلاب را خرسند و خدا و رسول خدا و اوليإ خدا را ناخرسند و العياذ بالله موجب غضب آنان شده است و اين وظيفه قطعى و هميشگى ما است كه در كوران اين جدايى ها پل وصل باشيم و مخرب ديوارهاى بلند جدايى نه آن كه خراب كننده پل ها و بالابرنده ديوارها!شهيد محمد منتظرى در نجف
نماز ظهر را پشت سر امام به جماعت خوانديم و به اتفاق آقايان سيد باقر موسوى و قاسم پور و… براى صرف ناهار به مغازه كبابى اول شارع الرسول روبروى كتابخانه آيه الله حكيم رفتيم. حقير در جايى نشسته بودم كه خيابان را مى ديدم. اواخر ناهار بود كه قيافه آشفته شخصى كه لباس عربى پوشيده بود و زنبيل حصيرى بزرگى در دست داشت نظرم را جلب كرد, در پس محاسن بلند و كم پشت او چهره آشنايى را يافتم. انگار محمد بود با ناباورى, بى اختيار از جا برخاستم و غافل از باقيمانده غذا و اصحاب ميز ناهار, با شتاب به طرف او حركت كردم. با نزديك شدن به او اطمينان يافتم كه محمد منتظرى است. او در حال صحبت با يك عابر بود. پشت سر او قرار گرفتم. با لهجه نجفآبادى اما لغت عربى سوال مى كرد: ((إين مدرسه البروجردى؟)) قبل از اين كه مخاطب پاسخ دهد از پشت سر, با دو دست, بازوهاى او را محكم گرفتم. جا خورد و قبل از آن كه متوجه شود چه كسى او را گرفته است با لهجه اصفهانى به او گفتم بفرماييد تا با هم به مدرسه آقاى بروجردى برويم. سلام و معانقه كرديم و به طرف مدرسه راه افتاديم. تا مدرسه چند قدمى بيش نبود. ايشان به حجره حقير كه در طبقه سوم مدرسه آيه الله بروجردى بود وارد شد. بلافاصه شخصا سر و صورت او را اصلاح كردم با محاسن در حد متعارف و مناسب ايشان. عمامه, قبا و عباى خودم را به ايشان پوشاندم و قرار شد نام و فاميل او حسن سميعى باشد تا در نجف شناخته نشود. هر چند خيلى زود همه چيز معلوم و ايشان شناخته شد. در اولين فرصت از صبح به كوفه رفتيم و تا شب در كنار فرات هر آن چه را لازم بود از نجف و مسائل آن بداند براى او تعريف كردم.
محمد همان محمد قم بود با ساده زيستى فوق العاده اش. اصلا ((خود)) را نمى ديد نه در زندگى فردى و نه در معاشرت و همكارى با جمع. او لباس ساده و بى تكلف مى پوشيد و دوستانى كه مقيد به نوع يا كيفيت خاص لباس بودند را نهى مى كرد. مى گفت لباس بايد در خدمت انسان باشد نه آن كه انسان اسير لباس. سعى مى كرد هزينه زندگى اش در حداقل باشد براى ناهار ده فلس ـ معادل دو ريال ـ دوغ مى خريد و عمدا بيش از حد در آن نمك مى ريخت تا مجبور شويم آب اضافه كنيم و افراد بيشترى بتوانند از آن بنوشند. او معمولا از خرده نان هاى ته سفره مى خورد تا چيزى از نان دور ريخته نشود, گاهى در نگاه اول تصور مى شد آدم بخيل و ممسكى است اما خيلى زود معلوم مى شد امساك و صرفه جويى بيش از حد او در مورد هزينه هاى مربوط به شخص خودش بود اما در هزينه كردن براى اهداف نهضت اسلامى يا كمك به ديگران هرچه را در اختيار داشت به راحتى آب خوردن يكجا تقديم مى كرد.
محمد با همه دوست, صميمى و مهربان بود. ذره اى تكبر و خودخواهى در او وجود نداشت اما در برابر مخالفان امام, منافقان و ليبرال ها و منحرفين سرسخت و انعطاف ناپذير بود و تولى و تبرى او در چهارچوب راه و خط امام, تجلى مى يافت.
دوستى صميمانه حقير با محمد تا پايان عمر بابركت او و شهادتش ادامه يافت كه بخش بعد از پيروزى انقلاب اسلامى را به جاى ديگر موكول مى كنم اما در مورد قبل از پيروزى انقلاب به اين نكته اشاره مى كنم كه بعد از آمدنم به ايران نيز اين ارتباط از طريق مكاتبه برقرار بود و ساواك با اطلاعى كه از اين ارتباط داشت همواره يكى از محورهاى بازجويى و سوالاتش از حقير در همين رابطه بود و يك بار كه حقير را از سر جلسه امتحان متفرقه در دبيرستان هراتى اصفهان دستگير و با چشم بسته به ساواك بردند بعد از بازجويى براى تفتيش به همراه خودشان به منزل بردند ـ در آن زمان هنوز ازدواج نكرده بودم و در منزل پدر زندگى مى كردم ـ و تمام خانه را تفتيش كردند. اتفاقا چند روز قبل از آن نامه مفصلى از شيخ محمد برايم رسيده بود كه مطالب زيادى را در قالب طنز و رموزى كه بين ما بود نوشته بود و بعد از مطالعه زير وسط فرش يكى از اطاق ها به گمان خودم پنهان كرده بودم. در هنگام تفتيش عمده نگرانيم از پيدا شدن آن نامه بود, اما همين كه نوبت به آن اتاق رسيد و مإمورين وارد اتاق شدند اولين اقدام يكى از مإموران ساواك اين بود كه يك طرف فرش را با قوت روى طرف ديگر تا كرد و با ديدن نامه مزبور, آن را برداشت در اين لحظه فكر كردم همه چيز تمام شد اما در دلم نذر كردم براى نفيسه خاتون قرآن بخوانم. ساواكى كه از پيدا كردن نامه خوشحال به نظر مى رسيد, كنارى ايستاد و بنا كرد با دقت مطالعه كردن شايد به اندازه دو بار خواندن نامه مطالعه كردنش به طول انجاميد اما انگار كه تيرش به سنگ خورده و فرصت را براى خواندن يك نوشته بى ربط از دست داده است با بى حوصلگى كاغذ را به زمين انداخت و به ادامه كار پرداخت و عاقبت هم چيز دندان گيرى پيدا نكردند ناچار تعدادى كتاب و رساله را بردند!
شرح دعاى كميل
شرح دعاى كميل قسمت ششم
حجه الاسلام والمسلمين حسين انصاريان
و بجبروتك التى غلبت بها كل شىء:
و از تو درخواست مى كنم به جبروتت كه به آن بر همه چيز غلبه كردى.
جبروت از جهت لغت صيغه مبالغه است, يعنى كمبودها و نقائص همه موجودات و ممكنات عرصه هستى را با رساندن انواع خيرات و نعمت ها و ابزار و وسائل به آنها جبران مى كند, جبرانى در حد عالى, و جبرانى فراوان و كثير.
همه موجودات و ممكنات در ابتداى آفرينش اشيايى غير قابل ذكرند, صورت اوليه آنها يا يك اتم است, يا يك حبه و دانه, يا نطفه اى ناچيز و بى مقدار, هر موجودى آنچه را كم دارد, يا آنچه را دارد ناقص است, صفت بى نهايت جبروتى او كمبودها و نواقصش را جبران مى كند تا به صورتى كامل و شكلى جامع, و هويتى باارزش, و حيثيتى كريمانه در عرصه هستى جلوه كند و در جايگاه اصلى خودش قرار بگيرد.
مسئله جبران كمبودها و نواقص از جانب حضرت حق مسئله اى در خور توجه و دقت است, دو سه مورد را در اين زمينه از كتاب هاى علمى نقل مى كنم, باشد كه ايمان ما را به حضرت فياض, و منبع جبران كننده كمبودها و نواقص بيفزايد:
خورشيدى كه قسمت عمده اى از انرژى را تإمين مى كند واحدى كوچك از كل شىء است.
حرارت خورشيد چنان زياد است كه سوزانترين آتش ها در برابر آن سرد است, حرارت سطح خورشيد معادل6093 درجه سانتى گراد و گرماى درون آن خيلى بيش از اين مقدار است!
خورشيد در هرثانيه بيش از 12 ميليون و چهار صد هزار تن انرژى در فضا پخش مى كند, به طورى كه اگر خواسته باشيم آن اندازه حرارت كه خورشيد در يك دقيقه مصرف مى كند توسط ذغال سنگ به دست آوريم بايد مقدار 679 ميليون ميليارد تن از آن را بسوزانيم.
وزن مقدار انرژى كه در هر يك ثانيه به وسيله خورشيد مصرف مى شود بالغ بر 4 ميليون تن است و اين رقم براى يك سال معادل 000 / 000 / 000 / 144 / 126 تن است, مسلما اگر آتشى بى مايه بماند, خاموش مى شود. بنابراين اگر خورشيد از خارج چيزى نمى گيرد, و در هر سال اين مقدار انرژى مصرف مى كند, چرا به خاموشى و سردى نمى گرايد, در حالى كه اگر خورشيد از ذغال خالص درست شده بود, بيش از شصت قرن سوخت نداشت!
پاسخ اين پرسش را فقط صفت جبروت مى دهد, او خورشيد را توده اى عظيم از گاز قرار داده, گاز ضمن عمل تراكم و انقباض انرژى از دست داده را باز مى گيرد, اين جمله كوتاه: گاز ضمن عمل تراكم و انقباض انرژى از دست داده را باز مى گيرد, نتيجه مطالعات و پى گيرى دانشمندان بسيارى در شرق و غرب و نوشتن هزاران صفحه كتاب است كه امروز در اين زمينه به صورت ساده ترين جمله به دست ما رسيده.
آرى اوست كه انرژىهاى مصرف شده اشيإ را به صورت هاى گوناگون جبران مى كند و جبران انرژى مصرف شده خورشيد يكى از نشانه ها و آيات جبروتى اوست.
سطح درياى خزر از درياى آزاد پائين تر است, در حدود 6 / 27 متر و پايين تر نيز مى شود.
درياى خزر با درياهاى آزاد پيوستگى ندارد, لذا تابع جزر و مد عمومى اقيانوس ها نيست.
درياى خزر بر اثر كوچكى به طور كافى نمى تواند از جاذبه ماه استفاده كند, پس بايستى جزر و مدى نداشته باشد, پس بايد بگندد و ماهى هايش نابود شوند, و كرانه ها و ساحل هاى چهارسويش را به گند بزند و جاندارى و گياهى در آنجاها نرويد, چرا چنين نشد و نمى شود.
وجود مباركى كه درياى خزر و سواحل آن را به وجود آورد مى دانست كه اين نقيصه را چگونه جبران كند.
بادهايى را به نام ((سرنوك)) و ((خزرى)) و ((ميانوا)) فرستاد كه آب اين دريا را با فشارى هر چه تمام تر به حركت آورند به طورى كه سطح رودهايى كه در آن مى ريزد بالا ببرند و پائين بياورند.
اين بادها به اندازه اى پر زور آب درياى خزر را بالا مى برند كه اغلب قايق را نان نمى توانند در برابر فشار آب مقاومت كنند.
اين بادها كار ديگرى نيز انجام مى دهند, ابرها را از شمال درياى خزر به جنوب مى رانند و در سواحل شمالى ايران بارندگى ايجاد مى كنند, تا در مرغزارهاى آنجا هميشه گل برويد, و بوستانهايش لاله و سنبل بزايد.
اين بادها آب دريا را به داخل مرداب انزلى مى رانند تا عمل تخليه و پاكيزه كردن مرداب را انجام دهند, رودهاى گيلان در اثر بارندگى هاى پى در پى و كوهبارهاى سيل آسا بيشتر اوقات گلآلود هستند و پر از ريشه ها و تخم هاى گياهان جنگلى است, گل و لاى رودهايى كه وارد مرداب مى شوند, در آنجا رسوب مى كند, كف آن را بالا مىآورند و مرداب را پر مى كنند, تخم ها و ريشه ها نيز نمو و رشد مى نمايند, و همين دو عامل بس است كه به زودى مرداب را خشك كرده تبديل به باتلاق كنند, ولى هزاران سال است كه مرداب به حال خود باقى است چرا؟
خداى جبران كننده براى جلوگيرى از آن, آب دريا را به ملاقات سيلاب ها مى فرستد, و همان موقع كه بادهاى سرنوك و خزرى و ميانوا ابرها را براى باريدن به سوى جنوب حركت مى دهند آب پاك و تميز دريا به جلو آبهاى گل آلود رودخانه ها مى روند و با آنها مخلوط مى شود, غلظت آنها رقيق مى گردد, ريشه ها و تخم ها در اثر آب شور دريا از بين مى رود.
هنگامى كه اين بادها آرام گرفت, بادهاى ((كراموا)) ((كناروا)) ((آفتاب بوشو)) وارد عمل مى شوند و اين آب ها را سرازير كرده از مرداب داخل درياى خزر مى كنند و عمل تخليه مرداب از آبهاى گل آلود انجام مى شود.
بادها گيلوا, درشتوا, نيز مإمور فشار دادن آب مرداب از مشرق به سوى مغرب هستند, و براى اختلاط آب ها كمك موثر مى كنند!!(1)
دانه هاى ميوه جات تا كاشته نشوند, و جبروتى حضرت جبار به شكل هاى گوناگون و به وسيله ساير عناصر نواقص و كمبودهاى آنها را جبران نكند, قابل استفاده نيستند.
سيب خوشمزه درختى را دقت كنيد كه روزى به صورت دانه اى ريز و به حالت ذره اى كوچك و دربسته, در ظرف عطارى بود.
روز دانه بودنش, جز براى كاشته شدن در دل خاك تيره, بهره اى نداشت, وقتى به دست كشاورز در دل خاك تيره قرار گرفت عناصرى از قبيل هوا, نور, آب, املاح و… به سراغ وى آمد تا به اراده حضرت حق كمبودها و نواقصش جبران شود و به صورت سيبى خوشرنگ, خوشمزه, خوش خوراك درآيد و زينت مجالس, و خوراك انسان ها شود.
براى اين كه بيشتر با صفت جباريت حضرت محبوب آشنا شويد سطور زير را چند بار با دقت بخوانيد.تركيبات سيب به طور خلاصه:
تركيبات ازته (پروتئين ها و اسيدهاى امينه: ليزين ارژنين, هيستيدين, تيروزين)
مواد معدنى (يد, پتاسيم, بر, فسفر, كلسيم, آهن, مس, سديم, گوگرد, منگنز, روى, پنيزيم)
مواد قندى نشاسته اى (دكستروز, سلولز, نپتوزان, نشاسته, قندها: گاوكز, فروكتوز, سوكروز, و مواد پكتينى, اسيد پكتيك, پكتين, اسيد پكتينيك پروتوپكتين) چربيها, اسيدها: اسيد ماليك, اسيد سيتريك, اسيد آگزاليك, اسيد اسكوربيك, اسيد لاكتيك).
تركيبات رنگى: (انتوسيانين ها, فلاوونها, و كلروفيل.)
ويتامين هاG-C-B-A) )
انزيم ها (كاتالاز, اكسيداز) آب 84 درصد.
دقت كنيد كه خداى جبار چگونه كمبودها و نواقص يك ميوه را جبران مى كند, و اگر به جبران بقيه عناصر مادى و اضافه بر آن به جبران نواقص معنوى اشاره شود, بايد مطالبى بسيار مهم در صفحاتى به شماره صفحات وجود كل موجودات نوشته شود!!و بجبروتك التى غلبت بها كل شىء
به سنگى بخشد آنسان اعتبارى
كه بر تاجش نشاند تاجدارى
به خاك تيره اى بخشد عطايش
چنان قدرى كه گردد ديده جايش
ز گل تا سنگ وز گل گير تا خار
از او هر چيز با خاصيتى يار
به آن خارى كه در صحرا فتاده
دواى درد بيمارى نهاده
نرويد از زمين شاخ گياهى
كه ننوشته ست بر برگش دوايى
در نابسته احسان گشادست
به هر كس آنچه ميبايست دادست
ضروريات هر كس از كم و بيش
مهيا كرده و بنهاده اش پيش
چراغ افروز ناز جان گدازان
نيازآموز طور عشق بازان
اگر لطفش قرين حال گردد
همه ادبارها اقبال گردد
خرد را گر نبخشد روشنائى
بماند تا ابد در تيره رائىو بعزتك التى لايقوم لها شىء
و از تو درخواست مى كنم به عزتت كه چيزى در برابر آن نايستد, و تاب و توان نياورد.
وجود مقدسى كه همه چيز را با قدرتش آفريده, و با رحمتش فراگرفته, و همه چيز با تمام وجودشان نشان مى دهند كه در برابر قدرت او خاكسار و فروتن و خوارند, و با جباريت خود تمام كمبودها و نواقص همه چيز را جبران كرده, چه جاى اين كه چيزى در هر هويت و حيثيتى باشد, در برابر عزتش و توانايى و اقتدارش ايستادگى كند.
وجود يك شىء با همه تركيبات وجوىاش, از آسمان ها و زمين گرفته, تا آنچه بين آسمان ها و زمين است, از موجودات غيبى گرفته, تا آنچه در مملكت شهود است, پرتوى بسيار بسيار اندك از عزت و توانمندى اوست, و نسبت به حضرت او جز سايه و نمايشى ضعيف از وجود نيست, پس چگونه تاب ايستادگى در برابر عزت ازلى و ابدى و توانايى بى نهايت بياورد.
عزت كه به معناى توانايى و قدرت است, در همه موجودات شعاعى سوسو زنان از عزت و توانايى اوست, شعاع جرقه ناچيز و وبى مقدار كجا و نور بى نهايت و ازلى و ابدى كجا.
((فلله العزه جميعا))(2)
آرى براساس آيات قرآن عزيز, همه عزت از اوست, به هر كس بخواهد به اندازه لياقتش عزت مى دهد, و هر كس را اراده نداشته باشد عزت نمى بخشد, و عزت داده شده را از هر كس بخواهد باز مى ستاند, پس عزيز مستقلى برابر او وجود ندارد, و كسى را ياراى ايستادگى در برابر عزت او نيست, او تواناى شكست ناپذير, و غالب غير مغلوب است.و بعظمتك التى ملات كل شىء
و از تو درخواست مى كنم به عظمت و بزرگيت كه همه چيز را پر كرده.
مى دانيم كه عظمت و بزرگى هر فاعلى را تا حدى مى توان از فعل او به دست آورد.
مهندسى كه آسمان خراش صد و ده طبقه اى يا بيشتر ساخته از دقت در آسمان خراشش به عظمت فكرى و علمى و روحى او پى مى بريم.
مولف بزرگوارى چون صدرالمتإلهين كه كتاب كم نظير اسفار, و عرشيه, و حكمت متعاليه, و اسرار الايات را تإليف كرده, عظمت فكرى, و بزرگى عقل و انديشه والاى او را از دقت در كتابهايش درمى يابيم.
مخترعى كه كارخانه عظيم توليد الكتريسيته را بنها نهاده, و شب كره زمين را با برق دادن چون روز, روشن جلوه مى دهد, عظمتش را از دقت در كارش درك مى كنيم.
عظمت و بزرگى خدا به خاطر ازلى بودن و ابدى بودنش, و به سبب اين كه بى نهايت است, براى ما كه وجودى بسيار بسيار محدود هستيم قابل فهم نيست, ولى شعاعى از آن عظمت را مى توان با دقت در جهان هستى, و تإمل در موجودات, و توجه به عظمت آفرينش با عمق باطن خود لمس كنيم, زيرا جلوه عظمتش همه چيز را پر كرده.
در اين زمينه فقط به يك روايت, سپس به يك قطعه علمى اشاره مى شود, كه يقينا اين اشاره تا اندازه اى روشن كننده حقيقتى است كه دنبال توضيح و تفسيرش هستيم.
كتاب كم نظير اسلام و هيئت اثر علامه بزرگ, دانشمند مصلح, سيد هبه الدين شهرستانى از كتاب خصال صدوق, و بحار علامه مجلسى, و انوار نعمانيه, و شرح صحيفه, و تفسير نورالثقلين با سلسله سندى قوى و قويم از حضرت صادق عليه السلام روايت مى كند:
((ان لله عزوجل اثنى عشر الف عالم كل عالم منهم اكبر من سبع سماوات و سبع ارضين ما يرى عالم منهم ان لله عزوجل عالما غيرهم: خداى عزوجل را دوازده هزار جهان است, كه هر يك, از همه هفت آسمان و زمين بزرگ تر است و هيچ كدام از آنهااز وجود جهانى غير از خود خبر ندارد!!
دانشمندان كيهان شناس معاصر مى گويند: جهان هستى مركب از هزاران جهان است, و هر جهانى داراى آسمان ها و زمين هايى بزرگتر از آسمان و زمين ما!
عدد به طور اغلب در آيات قرآن مجيد و روايات براى بيان حدود و شماره نيست, بلكه براى بيان كثرت و فراوانى است, بنابراين تصور نشود كه هستى محدود به دوازده هزار جهان است, جهان ها بيش از چيزى است كه در قرآن و روايات و كتاب هاى علم نجوم و جهان شناسى بيان شده.
در شرح صحيفه سيد نعمت الله از رسول خدا و ائمه طاهرين عليهم السلام روايت شده:
خدا صد هزار قنديل آفريده, و همه را به عرش معلق ساخته, و تمام آسمان ها و زمين و آن چه در آنهاست حتى بهشت و دوزخ در يك قنديل است و جز خدا كسى نمى داند كه در ساير قنديل ها چيست!!
علامه شهرستانى در شرح اين روايت معجزه آسا, و اين حقيقت عظيمه مى گويد: وجوه مشابهتى در قنديل به منظومه شمسى است.
وجه اول: شكل قنديل بيضى است, و شكل مجموعه نظام شمسى هم به عقيده متإخرين ((از دانشمندان)) بيضى است.
وجه دوم: قنديل مشتمل بر جسم لطيفى است كه در وسط آن است و از خود نور و نار به اطراف مى پراكند, و نظام شمسى هم بنابر عقيده متإخرين مشتمل است بر كره لطيف شمس كه در وسط مستقر است و از خود به سيارات نور و نار مى بخشد.
وجه سوم: قنديل در هوا معلق و آويزان است و بر ديوار و چيز ديگرى نصب نيست, و منظومه شمسى هم معلق در فضاست.
وجه چهارم: جرم روشنى بخش كه در قنديل است در وسط حقيقى آن نيست و به يك حد آن نزديك تر است, و خورشيد هم در وسط حقيقى منظومه شمسى نيست.
با توجه به وجوه مشابهت, انطباق اين روايت معجزه اثر بر مبانى هيئت جديد, و مخالفتش با فلسفه قديم آشكار است و صريحا بر وجود هزاران جهان, و منظومه شمسى كه هر كدام جداگانه مشتمل بر اراضى سياره, و اقمار و بلاد, و امصار و ديار, و بهشت و دوزخ و غيره دلالت دارد, و اين كه هر يك از جهان هاى اين قناديل يك نظام شمسى و به پهناى آسمان و زمين است!(3)پى نوشت ها:
1- نشانه هايى از او, ص151.
2- فاطر, 10.
3- اسلام و هيئت, ص460.
اين اقتصاد بيمار و بى مهار ! به كجا مى رود؟
اين اقتصاد بيمار و بى مهار! به كجا مى رود؟!
حجه الاسلام والمسلمين محمد تقى رهبر
به اين حقيقت تلخ و ناگوار بايد اعتراف كرد كه وضع اقتصادى كشور بيش از آن چه در تصور بگنجد بيمار و نابسامان و لجام گسيخته است و از تإثيرات و تبعات اجتماعى و سياسى و اخلاقى خطرناك و زيانبار آن نبايد غافل بود و اين در حالى است كه كمتر كسى به فكر چاره اى جدى و عملى است و اين بيمارى مزمن جلو چشم مسوولان رو به گسترش است. مخصوصا مسئله تورم و گرانى كه با معيشت اكثريت مردم سر و كار دارد.
اين پديده را عوامل متعددى است كه بعضا ناخواسته و غيرقابل اجتناب بوده و بازتاب تحريم ها و فشارها و اخلال هائى است كه از سوى دشمنان خارجى هدايت و طراحى شده است. اما نبايد تمام مشكل را معلول اين علت برشمرد و به كلى شانه از زير بار مسئوليت آن خالى كرد بلكه بايد با شهامت و شجاعت پذيراى مسئوليت مشكلاتى بود كه از رهگذر ندانم كارىها و غفلت خودىها بر مردم و كشور تحميل شده است. هم چنان كه نقش سوداگران و رانت خواران و تروريست هاى اقتصادى را نيز نبايد ناديده گرفت و برخورد جدى با آنان را فراموش كرد و به دفع الوقت گذرانيد و با شعار و وعده از كنار آن گذشت و رسيدگى به پرونده هاى آنان را نيمه كاره گذاشت و به بايگانى سپرد كه اثرات منفى آن فوق العاده براى روح و روان جامعه نامطلوب و زيانبار است و حيثيت نظام را زير سوال خواهد برد.مبارزه با مفاسد اقتصادى
اين مطلبى است كه ذهن كنجكاو و جستجوگر مردم آن را دنبال مى كند و اگر بلاجواب بماند يا پاسخ آن به تإخير بيفتد به يإس و نااميدى مبدل شده و اعتبار دستگاه هاى قضائى و اجرائى كشور را بى اعتبار خواهد ساخت.
و همان گونه كه رهبر عاليقدر انقلاب فرمودند: ((همه بايد به مبارزه با فساد مالى كمك كنند.)) در بخش نخستين مقام نيز بايد برنامه ريزان اقتصادى تمهيداتى بينديشند تا از بازتاب توطئه دشمن كاسته شود و نقشه هاى تخريبى شناسائى گردد و به مقابله با آن پرداخته شود كه اين نيز جاى بحث و نظر دارد و در حال حاضر موضوع سخن ما نيست و جداگانه بايد بدان پرداخت.
موضوع اصلى سخن بخش دوم علت هاست, يعنى عوامل مديريتى و برنامه ريزىها و ندانم كارىها يا هر نام ديگرى كه بر آن نهاده شود.
مى دانيم كه مسئله تدبير و ((تقدير معيشت)) همان گونه كه در روايات اسلامى آمده است از مبانى كمال آدمى و مسائل حياتى در زندگى فردى و اجتماعى است. از سخن امام باقر(ع) است ((الكمال كل الكمال التفقه فى الدين و تقدير المعيشه والصبر على النائيه)) عناصر كمال آدمى در گرو سه امر است: آموختن فقه دين, تقدير و تدبير معيشت و صبر بر ناملايمات.
اصول تدبير معيشت چه در زندگى فردى و خانوادگى و چه در حوزه كلان اجتماعى كدام است؟
براى پاسخ به اين موضوع مى توان از رهنمودهاى دينى, تجارب علمى وعملى و تدبير و تفكر الهام گرفت. مبانى اين تدبير را در چند امر مى توان خلاصه كرد:
1ـ رشد و توسعه توليد و افزايش درآمد و راه كارهاى صحيح آن.
2ـ هزينه كردن درست و چگونگى تنظيم هزينه ها با درآمدها.
3ـ جلوگيرى از تعطيل, اسراف و هدر دادن منابع اقتصادى و دست آوردهاى توليدى.
4ـ اجراى عدالت و تشخيص استحقاق افراد ذى نفع در امكانات اقتصادى عمومى.
رعايت و تنظيم اين اصول در اقتصاد و جهت دادن آن در مصالح كشور و نيازهاى توده مردم راه كارهاى علمى و عملى و تدبير و كارشناسى و دلسوزى و صرف وقت مى طلبد. مسائل اقتصادى را ـ مانند هر مسئله عملى ديگر ـ با شعار نمى توان حل كرد و وعده هاى غير قابل عمل نه تنها ثمره اى ندارد, بلكه بى اعتمادى و دلسردى و نوميدى مردم را در پى خواهد داشت.
بايد پذيرفت كه اصولا در كشور ما شعار از عمل فراتر رفته است. بسيارى از شعارهاى مطرح شده نيز عنوان ابزار پر و پا گانداى سياسى و انتخاباتى به خود گرفته مانند شعار توسعه سياسى و اصلاحات و امثال آن كه چندين سال است فرصت را از دست مسوولان و كارگزاران امور گرفته, و تنش ها و تضادها را باعث شده و سرمايه هاى كلان فكرى را به هدر داده است, و نه تنها به دين و دنياى مردم ارتباطى نداشته, مجال را براى دشمنان انقلاب در خارج و عناصر مشكوك و وابسته در داخل كشور گشوده تا با گستاخى تمام, طلبكار نظام باشند و تجديد نظر در آرمان هاى اسلامى انقلاب را مطالبه نمايند. صدها هزار انسان در سطوح مختلف فكرى و مولد كه مى توانستند هر يك نقشى در درمان دردهاى اقتصادى, اجتماعى و اخلاقى جامعه ايفا كنند به جاى پرداختن به مسائل حياتى و نيازهاى روز و فعاليت در جهت توليد و كار و اشتغال و سازندگى و سر و سامان دادن به اوضاع فرهنگى و اخلاقى جوانان و مبارزه با مفاسد اخلاقى و اجتماعى به بحث و جدال هاى بى حاصل سرگرم شدند و بسيارى ديگر به پر كردن جيب خود پرداخته و سر در گريبان بردند و آنها كه مى توانستند از امكانات بيشتر بهره گيرند چشم خود را به روى مصالح توده ها بستند و حمايت از قشرهاى محروم جامعه نقش بر ديوار بماند و هم چنان مانده است. قابل ذكر اين كه: روند اقتصادى ما به جاى اين كه به نفع توده هاى مردم و مصالح كلى كشور باشد بيشتر در جهت تإمين منافع و ثروت هاى بادآورده گروهى خاص حركت كرد. و ثروت اندوزان را ثروتمندتر و تهى دستان را تهى دست تر نموده است. هرگاه گامى در جهت منافع قشرهاى آسيب پذير برداشته شده بالمآل سود آن, به جيب سوداگران بازگشته است! به عنوان مثال هرگاه صحبت از افزايش ناچيز حقوق كارمندان به مقياس ده يا بيست درصد شده است (و ناشيانه از رسانه ها اعلام گرديده كه اعلام آن هيچ ضرورتى نداشته است) بلافاصله نرخ كالاهاى ضرورى افزايش يافته و از پيش بازيگران كسب و حرفه براى آن كيسه اى نودوخته اند و عملا استفاده را آن ها برده و منت آن عايد كارمند و كارگر شده است! مهم تر از همه مسئله گرانى و تورم و عدم نظارت بر آنها و افزايش مستمر قيمت آب و برق و تلفن و غيره بطور عام براى همه شهروندان براى جبران كسرى هزينه هاى عمومى. اين پديده زيانبارى است كه در كشور ما لجام گسيخته و بى مهار يكه تاز عرصه زندگى شده در حالى كه اگر كشورى از يك نظام اقتصادى سالم برخوردار باشد و به صدد افزايش نرخ ها متوازن با تورم معقول برآيد مى بايست تعادل را بتواند حفظ كند مثلا اگر هر ليتر بنزين 50 ريال افزايش مى يابد يعنى ده درصد در هر سال (كه افزايش معقولى است) مى بايست كارگزاران امور اقتصادى به همين ميزان تعادل را در ساير كالاها و هزينه ها حفظ كنند و حداقل براى يك سال ثابت نگهدارند, نه اين كه كرايه حمل و نقل 30 درصد يا بيشتر به طور دلخواه افزايش يابد! و فلان كالا كه هم ارتباطى با بنزين و سوخت ندارد متإثر از اين افزايش قيمت سير تصاعدى بپيمايد. در همين روزها مى بينيم وزارت نفت قيمت قير را ده برابر مى كند! وبشكه 500 / 8 هزار تومان را به 85 هزار تومان افزايش مى دهد و در توجيه اين اقدام سفيهانه مسئولين ذى ربط مى گويند اين مطابق با استاندارد فلان كشور همسايه است و در مجلس, هم از آن دفاع مى كنند! اين آقايان كه در اطاق هاى دربسته نشسته و به دور از جريان هاى جامعه و اقتصاد تصميم مى گيرند چون دغدغه هاى حقوق و خانه و اتومبيل و سفره ها و سفرها را هم ندارند يك بعدى و محدود و بسته به مسائل مى نگرند, فقط قير و سياهى آن را مى بينند و چشم را بر سياهى روزگار ملت مى بندند! فكر نمى كنند گران گردن غير معقول اين كالا با اين رقم ناموجه روى اسفالت شهرها و راه هاى كشور و ساخت و ساز و قيمت مسكن چه تإثيرات نامطلوب مى گذارد. اينها دارند به نفع چه كسانى كار مى كنند؟!
و در همين راستا و نابسامانى اقتصادى توليدات آهن در كشور با بحران مواجه مى شود و كارخانه ها ضرر مى دهند و از طرف ديگر سيل آهن از خارج وارد مى شود و هيچ مسئولى پاسخگو نيست كه چه سياسى بر اقتصاد و صادرات و واردات حاكم است؟!
هم چنين اين روزها در طليعه سال جديد سال 81, بلوا و تشنجى در امر مسكن پديد آمده و سوداگران قيمت مسكن را سرسام آور بالا برده اند و در همين حال شهردارى با افزايش قيمت تراكم جو مساعدى را براى سير تصاعدى قيمت مسكن فراهم ساخته است. در اين جا چند سوال است؟ آيا واقعا اين شعارها راست است يا دروغ كه سياست اقتصادى نظام كمك به مستضعفان و محرومان و قشرهاى آسيب پذير است؟ اگر دروغ است كه اين دروغ شنيع چرا گفته مى شود؟ و اگر راست است و واقعا وزارت مسكن و شهرسازى يا زمين شهرى و يا شوراى شهر و شهردارىها در فكر توسعه مسكن و مهار تورم نامعقول مسكن و اجاره خانه اند تا كمكى به بى خانمان ها و افراد كم درآمد شده باشد پس اين حركات نامعقول و غيرعادلانه چيست؟
آقايانى كه با حقوق هاى ميليونى در خانه هاى مجلل نشسته و با هر زندگى مرفه روزگار مى گذرانند و دور ميزهاى اداره تصميم مى گيرند سر از لاك خود درآورند و به ميان مردم بيايند (همان مردمى كه در عروسى و عزا مانند گوشت قربانى طعمه و لقمه مى شوند) و ببينند سياست هاى ناشيانه و تصميمات بسته و زائيده مغزهاى محدود آنها چه بلايى بر سر جامعه آورده است. چرا اين همه طلاق زياد شده و خانواده هاى جوان راهى دادگاه هاى خانواده شده است و زندگى خانوادگى با روند فزاينده فرو مى پاشد؟ آيا اينها نتيجه مشكلات زندگى و بى خانمانى و بى سر و سامانى نيست؟ قطعا بسيارى از اين موارد بازتاب همان مشكلاتى است كه كارگزاران امور اقتصادى از آن غفلت دارند. آنها كه خودشان در رفاه و آسايش اند حقوق ميليونى دارند و از امكانات و سير و سفرهاى داخلى و خارجى برخوردارند و خانواده ها و فرزندانشان در ناز و نعمت روزگار مى گذرانند خبر از جوانان بيكار و خانواده هاى عائله مند و اجاره بهاى سنگين و ساختمان هاى محقر و گران قيمت ندارند! لذا مى نشينند و مصوبه مى گذرانند, شب خواب مى بينند و روز تصميم مى گيرند و مردم را تحت فشار مى گذارند!
مثل اين كه اينها از اين ملت نيستند و در اين جامعه زندگى نمى كنند چرا كه عمدتا افرادى هستند تازه به دوران رسيده و از صفر پرواز كرده و به جايگاه هاى تصميم گيرى تكيه زده اند و خوشبينانه ترين تصور اين كه بى تجربه و خام و خودخواه و بى اعتنا به مصالح عامه مردم اند و شايد هم افرادى هستند كه نقش منافقانه بازى مى كنند و مى خواهند با تشديد بحران زير پاى نظام را خالى كنند و در دل مردم عقده بيافرينند!
مسائل از اين دست گفتنى و ناگفتنى فراوان است. گرانى مسكن و اجاره خانه, گرانى فوق العاده مواد غذائى و لباس و ساير امكانات, گرانى تعرفه تحصيلى, ماليات هاى سنگين براى كسبه كم درآمد و جزء, از طرفى سوءاستفاده هاى مالى و يكه تازى سوداگران سود و سرمايه و برج سازها و محتكران و رباخواران كه ابتكار عمل را از دست نظام گرفته اند.
از سوى ديگر مشكل كارخانه هاى سنتى ما است كه امروزه با مشكل روبرو است و نيروهاى كار با مشكل حقوق دست به گريبان, چرا كه فراورده هاى داخلى در كارخانه ها انبار مى شود و دروازه هاى كشور به روى واردات گشوده مى گردد و عملا كشور بازارى مى شود براى بيگانگان و مصرف كالاهايى كه از شرق و غرب سرازير است و نمايشگاهاى ما به ترويج و تبليغ آن مى پردازند! ديگر آن كه برخى نهادهاى كشور كه داعيه انقلابى بودن را بيش از ديگران دارند و فلسفه وجوديشان خدمت به محرومان جامعه است عملا در خدمت پولدارها قرار گرفته اند و دست به كار تجارت هاى بزرگ و احداث ساختمان هاى آسمان خراش و پرقيمت تجارى و مسكونى زده كه ويژه زندگى مرفهين بى درد و اصحاب رفاه و تجمل است و پس از چندى اين نهادها اعلام ورشكستگى مى كنند و فلسفه وجودى آنان بالاخره معلوم نيست چه مى باشد. و تإثير عمل آنان در اقتصاد كشور چيست؟ و چرا آنها از محدوده وظائف نهادين خود پا فراتر مى گذارند؟ به بانكها نگاه مى كنيم و عمليات بانكى كه زير نام و عنوان اسلامى مروج سوداگرى و عملا رباخوارى شده اند. بزرگترين ساختمان ها از آن بانك هاست و روز به روز به عظمت و وسعت آن ها افزوده مى شود, قبح رباخوارى را زير عنوان بانك اسلامى از ميان برداشته اند. هنگامى كه با فلان رباخوار از حرمت ربا و تنزيل سخن گفته مى شود بلافاصله عمل بانك ها را مثال مى زنند و 25 درصد سود و شش درصد جريمه هائى كه بانك ها با اعمال فشار قانون! از مردم مى گيرند. اين بانك ها نيز ابزارى شده اند در دست سرمايه داران با وام هاى سنگين و گاه توإم با رشوه و فساد كه برخى موارد آن را در جرائد مى خوانيم. دست سخاوتمند اين بانك ها در مسير منافع سرمايه داران باز است اما در وام هاى كوچك به قشرهاى محروم و صاحبان حرفه هاى كوچك از نداشتن امكانات و تسهيلات دم مى زنند! از سوى ديگر دسته هاى چك را در دست هر كس رسيدند با رفاقت قرار مى دهند هر كه را مى بينى يك دسته چك در جيب دارد و اينها را خرج مى كند و بسيارى اوقات بدون محل خرج مى كند و به اين و آن مى دهد و راه براى محكمه و زندان (كه اين نيز غير عادلانه است) گشوده مى شود. امروز بسيارى از مشكلات بازار و اقتصاد در سايه همين چك ها و بى در و دروازه بودن آنهاست, زندان هاى ما محلى شده براى ورشكسته گان كه به بركت همين چك ها زندانى شده اند كه اين قانون بايد لغو شود. خلاصه آن كه مشكلات بانك ها و خودش و متعلقات آن نيز در اين مختصر نمى گنجد و جاى آن دارد كه مسئله مشروعيت سود و بهره, نوع تحويل دسته چك و مجازات چك بى محل و مسئله جريمه ها, كارشناسانه بررسى شود و بانك ها به جاى اين كه در تشديد بحران هاى اقتصادى و اجتماعى نقش بيافرينند و فلسفه وجودىشان خدمت به صاحبان سود و سرمايه باشد مصالح عامه مردم و قشرهاى مختلف بويژه طبقات آسيب پذير را مد نظر قرار دهند.
خلاصه آن كه: مسائل اقتصادى كه از مسائل بسيار مهم و پيچيده و حياتى كشور است بيش از اين مى بايست مورد توجه مسئولان دلسوز و كارشناسان باتجربه قرار گيرد چرا كه روند موجود به هيچ وجه آينده خوبى را نشان نمى دهد و خداى ناخواسته انفجار روانى جامعه را به دنبال خواهد آورد. در يك سخن اقتصاد كشور بايد با موازين دقيق شرعى و قانونى سامان داده شود با اين سياست كه توده مردم مدنظر باشند نه معدودى سرمايه دار و صاحبان منافع كلان كه ثمره آن افزايش شكاف فقر و غنا در جامعه باشد.
زبان و دين
زبان دين
آيه الله جوادى آملى
نگارش و تدوين : حجه الاسلام والمسلمين محمدرضا مصطفى پورتذكر:
خوانندگانى كه سلسله مقالات مرتبط با انسان و دين را پى مى گيرند استحضار دارند كه اين مقالات مباحثى با عناوين تعريف دين و منشإ دين و گوهر و صدف دين و پلوراليسم دينى و انتظار بشر از دين را مطرح كرده است و در ادامه بحث زبان دين را از ديدگاه آيه الله جوادى آملى ارائه مى نمايد كه در مقاله گذشته مسائلى چون مراد از زبان دين و اقسام آن و ويژگى هاى زبان قرآن و شيوه هاى تبيين معارف در قرآن به بحث گذاشته شد.
در اين مقاله در ادامه بحث زبان دين مسئله امثال قرآن به عنوان يكى از شيوه هاى تبيين معارف در قرآن و زبان علم و زبان دين و تفاوت هاى آن را در معرض انظار صاحب نظران قرار مى دهد.5 ـ امثال قرآن
بخشى از حقايق در قرآن به صورت مثل ذكر شده است, كه امثال قرآن هم در تحت عناوينى بيان مى شود.
الف: استنتاج بعد از بيان يك داستان
گاهى قرآن آن چه را كه به صورت موردى اتفاق افتاده, تجزيه و تحليل مى كند و سپس استنتاج مى نمايد و جامع گيرى مى كند و به صورت اصل كلى بيان مى فرمايد. مثلا مطلبى را مى گويد, پس از آن مى فرمايد: ((وكذلك نجزى المحسنين))(1) ما اين چنين محسنان را پاداش مى دهيم. يعنى اين قضيه سمبليك نيست كه واقع نشده باشد يا يك قضيه شخصيه نيست كه يك بار اتفاق افتاده باشد, و ديگر بار تكرار نشود, بلكه همواره سنت خدا چنين است, مثلا مى فرمايد: ((واضرب لهم مثلا اصحاب القريه))(2) و به بيان ديگر: بيان آيه به زبان سمبليك نيست, به اين معنا كه چيزى كه در آن آمده است واقعيت نداشته باشد, نظير آن چه كه در كليله و دمنه ترسيم شده است, بلكه همه مطالب آن واقعيت دارد, آنگاه قرآن امر واقعى را به صورت مثل و نمونه ذكر مى كند.
گاهى اصل داستان هم واقع نشده است, بلكه به صورت تشبيه مطلبى تبيين مى شود, مثلا در رابطه با توحيد, بعد از آن كه با برهان قطعى و عقلى اثبات كرد كه بيش از يك خدا وجود ندارد, چنان كه در سوره انبيإ به صورت برهان تمانع ذكر كرد كه ((لو كان فيهما آلهه الا الله لفسدتا))(3) اگر دو خدا تدبير جهان را در زمام خود داشتند, چون هر كدام يك ذات و اراده و قدرت مستقل دارند و اگر دو ذات مستقل وجود داشته باشد دو اراده و قدرت و علم و دو نوع تشخيص مصلحت خواهد بود, كه نتيجه آن فساد عالم خواهد بود, اما در سوره زمر همين مطلب را به صورت مثل ذكر مى كند كه ((ضرب الله مثلا رجلا فيه شركإ متشاكسون))(4) يعنى اگر يك خدمت گزارى چند كار فرماى بد اخلاق داشته باشد و كارگر ديگرى يك كارفرماى مهربان و منظم, آيا اين دو خدمت گزار يكسان كار مى كنند؟ البته, نه, بلكه, اولى كارش متلاشى مى شود و دومى كارش ماندنى است. زيرا كارفرماى دومى مدبر و عاقل و در نتيجه كارش منظم است, اگر عالم نيز چند خدا داشته باشد, لازمه چند خدايى, چند تا ضعف است. اول اين كه چون صفات ذاتى خداوند عين ذات اوست, علم و تشخيص مصلحت هر كدام عين ذات او خواهد بود.
دوم اين كه, بر فرض تعدد ذات, تعدد علم, قدرت, اراده و تبائن آن ها لازم مىآيد.
سوم آن كه مبدء جهان داراى علم هاى متبائن, قدرت هاى متبائن و اراده هاى متبائن خواهند بود. البته معلوم است كه با تعدد مبدء و تصميم و اراده او اثرى جز فساد نظم را به دنبال نخواهد داشت.
بنابراين اگر جهان داراى مبدء واحد, با اراده واحد باشد, منظم و باقى خواهد بود, ولى اگر مبدءهاى متبائن و اراده ها متعدد باشد, جهان فاسد و فانى مى گردد.ب: عظمت وحى و ظرفيت روح انسان
در جريان عظمت وحى, قرآن مى فرمايد: ((لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه الله وتلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون))(5) اگر اين قرآن را بر كوهى فرو مى فرستاديم, يقينا آن كوه را از بيم خدا فروتن و از هم پاشيده مى ديدى و اين مثل ها را براى مردم مى زنيم, باشد كه آنان بينديشند.
عظمت قرآن به قدرى است كه اگر بر كوه نازل شود, كوه متلاشى مى شود, اين طور نيست كه قرآن در واقع بر كوه نازل شود, بلكه اين يك مثل است.
اگر خداوند در جريان موساى كليم بر كوه تجلى كرد, اين تجلى خدا بر كوه سمبليك نيست, بلكه يك واقعيت است كه مى فرمايد: ((فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا وخر موسى صعقا))(6) چون پروردگار موسى (عليه السلام) بر كوه جلوه نموده, آن را ريز ريز ساخت و موسى بيهوش بر زمين افتاد.
غرض آن كه اين يك واقعيت است كه خدا بر كوه تجلى كرد, ولى جريان نزول قرآن بر كوه يك مثل است, در واقع با اين مثل مى خواهد, ظرفيت وجودى انسان را بيان كند. كه انسان كامل, قول ثقيل وحى را كه كوه با آن ستبرى توان تحمل آن را ندارد, حمل مى كند.ج: معانى و مصاديق مثل در قرآن
در قرآن مواردى كه واقعيت دارد, گاهى آن را به صورت مثلى تفهيم مى كند. ظاهر قرآن در برخى از موارد چنين است كه درصدد تعليم مطلب است و گاهى مثل به معناى وصف است, مثل اين كه فرمود: ((واضرب لهم مثلا اصحاب القريه اذ جإها المرسلون))(7) يعنى نمونه اى ذكر كن. كه اين مطلب يك واقعيتى خارجى بوده است, هرچند به عنوان مثال بيان شده است, براى آن چه كه واقع نشده است, يعنى جايى كه واقع نشده از مواردى كه واقع شده استنباط شود, زيرا, فرزانگان از مثل پى به ممثل مى برند.
در مصداق و معانى مثل قرآن كريم
1ـ مثل به معناى وصف است, خداوند مى فرمايد: ((فلا تضربوا لله الامثال))(8) يعنى براى خدا وصف ذكر نكنيد, خدا بايد خود را وصف كند, چون انسان تا موصوف را نشناسد وصف او را هم نمى شناسد. از اين رو كسى نمى تواند خدا را وصف كند و فقط بندگان مخلص (به فتح) مى توانند خدا را وصف كنند, چون خدا را در حدى كه لازم است شناخته اند .
2ـ مثل به معناى واقعيتى كه به عنوان نمونه براى امور واقع ذكر مى شود, چنان كه مى فرمايد: ((واضرب لهم مثلا اصحاب القريه))(9).
3ـ مثل به معناى امرى كه واقع نشد, ولى به عنوان جريان سمبليك و نمادين ذكر مى شود, مانند آيه سوره حشر كه مى فرمايد: ((لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه الله وتلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون))(10) اگر ما قرآن را بر كوه نازل بكنيم كوه متلاشى مى شود, اين يك مثل است, اين طور نيست كه قرآن بر كوه نازل شده باشد, يا نازل شود, نمونه آن, تجلى خداوند براى موسى (ع) در كوه طور و متلاشى شدن آن مى باشد.
4ـ قسم ديگر آن است كه چيزى كه واقعيت دارد و محسوس است, تمثل براى يك موجود بالاتر است, مثلا دنيا مثال است براى برزخ, و برزخ مثال است براى مرحله عقل و حشر اكبر. از اين رو ذات اقدس اله, وقتى اوصاف بهشت را شرح مى دهد, آن را به عنوان مثل ذكر مى كند ((مثل الجنه التى وعد المتقون فيها انهار من مإ غير آسن))(11) اين در حقيقت وصف بهشت است, لكن اين بهشت حسى مثال است براى آن جنت عقلى, يعنى اگر در بعضى آيات فرمود: وارستگان وارد بهشت مى شوند كه داراى غرفه ها و نهرها و انواع ميوه هاست, به دنبال آن فرمود: متقين گذشته از آن كه چنين بهشتى را دارند, در نزد خدايى هستند كه مليك مقتدر است, گاهى نيز فرمود: ((ولمن خاف مقام ربه جنتان))(12) براى كسى كه از مقام ربوبى انديشناك باشد دو بهشت است, بعد فرمود: ((من دونهما جنتان))(13) جداى از آن دو, دو بهشت ديگر است, هر موجود نازلى نسبت به موجود كامل مثل است, نه اين كه سمبل باشد, بلكه اين واقعيت است كه عكس واقعيت بالاتر در واقعيت پايين تر ظهور كرده است. دنيا واقعيتى است كه سمبل برزخ است و برزخ هم واقعيت دارد, سفسطه نيست, لكن سمبل جهان عقل است, عالم عقول و فرشتگان و مجردات تام سفسطه نيستند, بلكه سمبل اسمإ الهى اند, چه اين كه اسمإ الهى تعينات ذات اقدس اله اند كه آن هويت مطلق غير متعين است. پس مثال گاهى به معناى تمثل است و تمثل, يعنى پديده اى كه داراى وجود واقعى است حقيقت بالاتر را نشان مى دهد.
بنابراين زبان قرآن شبيه زبان كليله و دمنه نيست ـ كه مطالب آن واقعيت خارجى ندارد زبان او زبان سمبليك است ـ بلكه زبان قرآن, مثال واقعيت برتر است. از اين رو خداوند در وصف بهشت فرمود: ((مثل الجنه التى وعد المتقون))(14) گاهى از سنخ تمثيل يك واقعيت به يك امر محسوس عادى و طبيعى است, مانند آن چه در جريان دنيا وارد شده است ((انما مثل الحياه الدنيا كمإ انزلناه من السمإ))(15) بنابراين اولا مثل در قرآن چندين معنا دارد و ثانيا زبان قرآن سمبليك نيست, بلكه بيان واقعيت است. بعضى مسائل به صورت تحليل عقلى و يا قصه اى كه واقعيت و حقيقت عينى دارد و در خارج واقع شده است, به عنوان مثل بيان مى شود, مثل داستان آدم و حوا كه به عنوان مثل, يعنى نمونه براى امور و قضاياى تاريخى ياد مى شود و گاهى تمثل است كه هر مرتبه اى تمثل مرتبه بالاتر است كه آن نيز واقعيت و حقيقت دارد.زبان علم و زبان دين
گاهى گفته مى شود: يكى از دلايلى كه فيلسوفان دين را به نظريه پردازى در زمينه زبان دين وادار كرده است, تعارض هايى بود كه بين علم و دين مى ديدند و مى گفتند. مطالبى در ره آورد وحى در زمينه كيهان شناسى آمده است كه با دستاورد علم در اين زمينه سازگار نيست, مثل تعارض خورشيد مركزى با زمين مركزى. زيرا عالمان دين در گذشته عموما مى گفتند: زمين مركز و محور كيهان است و خورشيد به دور آن مى گردد, در حالى كه عالمان علوم جديد در كيهان شناسى مى گويند: خورشيد مركز است و زمين به دور خورشيد مى گردد. يا مانند آن چه در ارتباط با انسان و چگونگى خلقت او در زيست شناسى مطرح است كه داروين مى گفت: انسان حلقه اى از حلقات تكامل موجوداتى است كه پيش از او وجود داشته اند و آن حلقه ها در چرخه تحول تكاملى به انسان منتهى شد. اما متدينان مى گفتند: انسان مستقلا و بدون تحول انواع و تكامل آن ها خلق شده است.
براى اين كه تعارض هاى بين علم و دين حل شود, عده اى راه افراط را طى كرده و زبان دين را اسطوره و افسانه و احيانا مهمل و بى معنا تلقى كردند و عده اى راه تفريط را در پيش گرفته و آراى عالمان علوم تجربى را طرد كردند و به عبارت ديگر: عده اى اصل را به علوم تجربى واگذار كرده و دين را از عرصه زندگى به كنارى نهادند و عده اى دين را اصل قرار داده و به طرد و تكفير عالمان علوم تجربى پرداختند و برخى قلمرو زبان علم و زبان دين را از هم تفكيك كرده و گفتند: زبان علم, زبان ناظر به واقع است, ولى زبان دين ناظر به واقع نبوده, بلكه زبان نمادين و تمثيل است.
براى پاسخ گويى به كسانى كه چنين مى انديشند, پيشاپيش بايد به چند اصل توجه كرد.اصل اول: بايد توجه داشت كه زبان علم, چه علوم تجربى و طبيعى و چه علوم رياضى, با زبان دين قابل جمع است. از اين رو نه عالمان دين بايد عالمان علوم تجربى و رياضى را طرد و تكفير كنند و نه عالمان علوم تجربى و رياضى بايد زبان دينى را افسانه و اسطوره تلقى كنند, بلكه بايد باور داشته باشند كه هم دين حق است و هم علم حق است و اگر احيانا تعارضى بين آن ها پيدا شد, بايد در پى يافتن راه حلى بود كه چگونه مى توان بين آن ديدگاه ها جمع كرد.
اصل دوم: هم چنان كه اگر بين ظواهر دينى تعارض و ناهماهنگى ظهور كرد, به طور يقين راه حلى وجود دارد كه با استفاده از آن ناهمانگى و تعارض بين آن ها را برطرف مى كنند, و يا اگر دو دليل رياضى يا طبيعى تعارض كردند, راه حلى وجود دارد كه با استفاده از آن تعارض و ناهماهنگى بين آن ها را حل مى كنند, اگر بين يك دليل دينى و يك دليل علمى يا رياضى, ناهماهنگى و ناسازگارى رخ دهد, به يقين راه حلى وجود دارد كه مى توان با پيمودن آن, راه تعارض را حل كرد. زيرا آن چه ملاك قبول است و از حجيت و حرمت برخوردار است, دليل است و در صورت وجود دليل, تفاوتى بين دليل نقلى و عقلى نيست. گرچه ممكن است, يكى مهم و ديگرى مهم تر باشد و در واقع هر دليلى كه واجد نصاب حجيت باشد محترم است و بايد از آن بهره بردارى كرد, خواه عقلى و خواه نقلى.
اصل سوم: يك اصل كليدى وجود دارد كه بايد در تعارض بين علم و دين و چگونگى رفع آن مورد توجه قرار گيرد و آن اين كه تعارض بين علم و دين از طرف كسانى مطرح مى شود كه منبع عقلى دين را مقابل منبع نقلى آن قرار دادند و يافته هاى عقلى را از محدوده دين خارج كردند, در حالى كه دين از دو منبع عقل و نقل استخراج مى شود, يعنى همانطورى كه دليل معتبر نقلى كاشف اراده الهى و حكم خدا است, دليل معتبر عقلى نيز اين چنين است, و همان طورى كه دليل نقلى همه آثار حجيت را به همراه دارد. دليل عقلى نيز چنين است.
اين كه برخى گفته اند: زبان علم و زبان دين در بيان حقايق و معارف تفاوت دارد. از نظرى بدون ترديد اين سخن درست است كه نه تنها زبان علم تجربى يا رياضى با زبان دين فرق دارد, بلكه زبان علم فلسفه و زبان علم فقه و اصول و حتى زبان عرفان با زبان دين متفاوت است. از اين رو در اين جا شايسته است به تفاوت زبان قرآن با زبان علوم ديگر اعم از تجربى, رياضى و انسانى پرداخته شود.تفاوت قرآن با كتاب هاى علمى, در تبيين معارف و حقايق علمى
قرآن كريم چنان كه گذشت, در تبيين معارف الهى شيوه هاى ويژه اى دارد كه با شيوه طرح معارف در علوم تفاوت دارد. اكنون به بررسى تفاوت قرآن كريم با كتاب هاى علمى در تبيين معارف مى پردازيم:
خداى سبحان در مقام تبيين رسالت هاى پيامبر اكرم(ص) گاهى از تلاوت آيات بر مردم و تعليم كتاب و حكمت و تزكيه نفوس سخن مى گويد: ((هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمه))(16) و گاهى از خارج ساختن انسان ها از تاريكى هاى جهل و تباهى ضلالت به نور هدايت, سخن مى گويد: ((كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور باذن ربهم الى صراط العزيز الحميد))(17) و قرآن كريم را ره توشه رسول اكرم(ص) در ايفاى اين رسالت ها و دست مايه او در تعليم و تزكيه انسان ها معرفى مى كند: ((فذكر بالقرآن من يخاف وعيد))(18) ((وكذلك اوحينا اليك قرآنا عربيا لتنذر ام القرى ومن حولها))(19)
((وكذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب ولا الايمان ولكن جعلناه نورا نهدى به من نشإ من عبادناوانك لتهدى الى صراط مستقيم))(20) و همين گونه, روحى از امر خودمان را به سوى تو وحى كرديم, تو نمى دانستى كتاب چيست و نه ايمان كدام است, ولى آن را نور گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مى نماييم و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مى كنى.
بر اين اساس, قرآن كريم, مانند كتاب هاى علمى نيست كه تنها به تبيين مسائل علمى و جهان شناسانه بپردازد و يا مانند كتاب هاى اخلاقى نيست كه تنها به اندرز بسنده كند يا همتاى كتاب هاى فقهى و اصولى نخواهد بود كه به ذكر احكام فرعى و مبانى آن ها اكتفا كند و به طور كلى شيوه هاى رايج و معمول در كتب بشرى را در پيش گيرد.
اين كتاب الهى در رسيدن به اهداف خود كه رسالت جهانى پيامبر اسلام, حضرت رسول اكرم(ص) براى تحقق آن است, روش هاى ويژه اى را برگزيده است, كه به برخى از آن ها اشاره مى شود:
1ـ استفاده گسترده از تمثيل براى تنزل دادن معارف سنگين و متعالى, كه بحث آن گذشت.
2ـ بهره گيرى از شيوه جدال احسن و پايه قرار دادن پيش فرض هاى معقول و مقبول خصم, در احتجاج با كسانى كه در برابر اصل دين يا خصوص قرآن سرسختى نشان مى دهند.
3ـ آميختن ((معارف و احكام)) با ((موعظه و اخلاق)), و ((تعليم كتاب و حكمت)) با ((تربيت و تزكيه نفوس)) و پيوند زدن مسائل نظرى با عملى و مسائل اجرايى با ضامن اجراى آن ; مانند اين كه پس از دستور روزه دارى به هدف آن, كه تحصيل تقواست, اشاره مى كند: ((يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون))(21) اى كسانى كه ايمان آورده ايد روزه بر شما واجب شد چنان كه بر كسانى كه پيش از شما بودند واجب شد تا تقوا پيشه كنيد. و يا پس از بيان آفرينش لباسى كه اندام انسان را مى پوشاند و نگهبان تن است, از لباس تقوا سخن مى گويد كه جامه جان آدمى و بهترين نگهبان آن از حوادث بد اخلاقى است: ((يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباسايوارى سوءاتكم وريشا ولباس التقوى ذلك خير))(22) اى فرزندان آدم در حقيقت ما براى شما لباسى فرو فرستاديم كه عورت هاى شما را پوشيده مى دارد و براى شما زينتى است, ولى بهترين جامه, لباس تقوا است. و در فضايى كه سخن از حج و عمره خانه خدا مطرح است, چون حج و عمره مستلزم سفر است و سفر نيز زاد و توشه مى طلبد, از ره توشه تقوا كه در سير و سلوك به سوى خدا بهترين زاد است, نام مى برد: ((واتموا الحج والعمره لله… الحج اشهر معلومات…. . وتزودوا فان خير الزاد التقوى))(23)
هم چنين در كنار تبيين برخى از احكام روزه, سفارش حفظ حدود و رعايت تقواى الهى آمده است: ((تلك حدود الله فلا تقربوها كذلك يبين الله آياته للناس لعلهم يتقون))(24) و همراه با دستور دريافت زكات, تطهير و تزكيه جان آدمى مطرح است: ((خذ من اموالهم صدقه تطهرهم وتزكيهم بها))(25) و حتى در كنار ساده ترين دستورهاى مربوط به معاشرت هاى اجتماعى, مانند اين كه مهمان ناخوانده اى كه قرار ديدار با صاحب خانه را قبلا تنظيم نكرده, در صورت اكراه و معذور بودن ميزبان از پذيرش او بايد برگردد و نرنجد, از تزكيه روح, سخن مى گويد: ((… وان قيل لكم ارجعوا فارجعوا هو ازكى لكم))(26)
4ـ داورى قاطع نسبت به اقوال و آرايى كه از ديگران نقل مى كند. قرآن كريم همانند برخى از كتاب هاى متداول, مجمع اقوال نيست, تا آراى مختلف را نقل كند و بين آنها داورى نكند, بلكه نقل هاى آن با داورى همراه است. از اين رو, اگر مطلبى را نقل كند و سخنى در ابطال و رد آن نياورد, نشانه امضا و پذيرش آن است; چنان كه از فرزند صالح حضرت آدم (ع) نقل مى كند كه معيار پذيرش عمل در نزد خدا تقواست: ((قال انما يتقبل الله من المتقين))(27) و آن را رد نمى كند, از اين رو در برخى روايات اين جمله با عنوان ((قول الله)) ناميده شده است.(28) و در كتاب هاى فقهى نيز به عنوان قول الله مطرح است. قرآن كريم بر اثر داشتن اين ويژگى ((قول فصل)) نام گرفته است: ((انه لقول فصل # وما هو بالهزل))(29)
اما پس از نقل گفته منافقان, آن را ابطال مى كند: ((يقولون لئن رجعنا الى المدينه ليخرجن الاعزمنها الاذل و لله العزه ولرسوله وللمومنين ولكن المنافقين لا يعلمون))(30) مى گويند: اگر به مدينه برگرديم, قطعا آن كه عزت مند است آن زبون تر را از آن جا بيرون خواهد كرد و حال آن كه گنجينه هاى آسمان و زمين از آن خداست, ولى منافقان در نمى يابند.
سخن منافقان اين بود كه خود را عزيز مى پنداشتند و مومنان را ذليل, ليكن خداوند بعد از نقل گفتار باطل آن ها به ابطال آن پرداخت; چنان كه قبلا در ابطال كلام ياوه آنان درباره محاصره اقتصادى مسلمانان و انفاق نكردن به همراهان رسول اكرم(ص) براى تفرق آنان از اطراف پيامبر اكرم(ص) سخنى را نقل و نقد و ابطال كرده است.(31)
كتابى كه از جانب خداى حكيم تنزل يافته است و به عزت (نفوذناپذيرى) ستوده شده است, باطل را از هيچ جهتى بدان راه نيست: ((وانه لكتاب عزيز # لا ياتيه الباطل من بين يديه ولا من خلفه تنزيل من حكيم حميد))(32)تذكر:
مواعظ و اندرزهاى قرآنى كه در كنار احكام و معارف الهى ذكر مى شود, گاهى متإخر است; مانند مثال هاى گذشته و گاهى متقدم; مانند: ((ولا تتمنوا ما فضل الله به بعضكم على بعض للرجال نصيب مما اكتسبوا وللنسإ نصيب مما اكتسبن))(33) زنهار, آن چه را خداوند به سبب آن بعضى از شما را بر بعضى ديگر برترى داده, آرزو مى كنيد. براى مردان از آن چه به اختيار كسب كرده اند بهره اى است و براى زنان نيز از آن چه به اختيار كسب كرده اند بهره اى است.
5ـ پيوند دادن مسائل جهان شناسى با خداشناسى. يكى از مهم ترين تفاوت هاى قرآن كريم با كتب علمى اين است كه كتاب هاى علمى تنها به بررسى و تبيين سير افقى اشيا و پديده هاى جهان مى پردازد; مثلا فن معدن شناسى مى گويد: آن چه اكنون در دل زمين يا كوه به صورت معدن خاصى وجود دارد, از سال هاى قبل چه تطوراتى را پشت سر گذاشته و پس از اين نيز با گذشت ساليان متمادى, چه تحولاتى را در پيش رو دارد; اما قرآن كريم كه كتاب هدايت و نور است, نه كتاب علمى محض, گذشته از نگاه اجمالى به سير افقى اشيإ, سخن از سير عمودى پديده هاى جهان و ارتباط آن از يك سو با مبدإ و از سوى ديگر با معاد دارد; يعنى, از مبدإ فاعلى و مبدإ غايى سير و تحول موجودات سخن مى گويد, نظير: ((الم تر ان الله انزل من السمإ مإ فاخرجنا به ثمرات مختلفاالوانها ومن الجبال جدد بيض وحمر مختلف الوانها وغرابيب سود))(34) آيا نديده اى كه خدا آبى از آسمان فرود آورد و به وسيله آن ميوه هايى كه رنگ هاى آن ها گوناگون است بيرون آورديم و از برخى كوه ها, راه ها و رگه هاى سپيد و گلگون به رنگ هاى مختلف و سياه پررنگ آفريد: ((وهو الذى انشا جنات معروشات وغير معروشات والنخل والزرع مختلفا اكله والزيتون والرمان متشابها وغيرمتشابه))(35) و اوست كسى كه باغ هايى با داربست و بدون داربست و خرما بن و كشتزار با ميوه هاى گوناگون آن و زيتون و انار شبيه به يكديگر و غير شبيه پديد آورد. ((اولم ير الذين كفروا ان السماوات والارض كانتا رتقا ففتقناهما وجعلنا من المإ كل شىء حى افلا يومنون))(36) آيا كسانى كه كفر ورزيدند, ندانستند كه آسمان ها و زمين هر دو به هم پيوسته بودند و ما آن دو را از هم جدا ساختيم و هر چيز زنده اى را از آب پديد آورديم, آيا باز هم ايمان نمىآورند. در اين گونه از آيات قرآنى مبدإ فاعلى بارش باران و نيز سبب فاعلى حركت حبه هاى جامد به طرف خوشه ها و شاخه هايى كه از حيات گياهى برخوردار است و نيز مبدإ اصلى احداث راه هاى سفيد و سرخ و سياه كوهستانى و پديد آورنده انواع ميوه ها و دانه هاى خوراكى سخن به ميان آمده است.
غرض آن كه, دانش هاى رايج علمى و فلسفى درباره پديده معين جهان, مانند ستاره و كوه و… يا درباره كل جهان بدون تعيين موردى جزيى از آن, سير افقى محض دارد; يعنى, بررسى مى كند كه پديده اى معين يا مجموع جهان, قبلا چه بوده و اكنون چيست و پس از اين چه مى شود, اما از بيان سير عمودى خالى است; برخلاف قرآن كريم كه در تبيين علمى اشيا (آن مقدار كه تعرض كرده است) و در تحرير فلسفى اصل جهان, مسير عمودى را اضافه مى كند; يعنى, مى گويد: مبدإ فاعلى اين كار كيست و چه مبدإ غايى و هدف نهايى در نظر بوده است.
6ـ گزينش صحنه هاى درسآموز تاريخى در تبيين قصه ها, قرآن كريم كتاب تاريخ صرف نيست, تا وقايع نگارانه در هر قصه آن چه رخ داده است, بنگارد, بلكه تنها به بيان بخش هايى مى پردازد كه با هدف آن, يعنى هدايت, هماهنگ باشد. سپس آن را به عنوان سنت الهى (فلسفه تاريخ) بازگو مى كند.
مثلا, نام حضرت موساى كليم (عليه السلام) بيش از صد بار در قرآن كريم آمده و قصه آن حضرت در 28 سوره به طور گسترده تبيين شده است; اما بخش هايى كه به تاريخ و قصه محض آن باز مى گردد, مانند ثبت تاريخ ميلاد و وفات آن حضرت در قرآن نيامده, بلكه فقط به نكات حساس و آموزنده داستان پرداخته است; مثلا, از تاريخ تولد موسى و مدت شيرخوارگى او در قرآن چيزى نيامده, ليكن از سانحه مهم وحى الهى به مادر موسى از لحاظ انداختن كودك در دريا و ايجاد طمإنينه در قلب مادر و مژده بازگشت فرزند به مادر بعد از بزرگ شدن و به بزرگوارى رسالت رسيدن, سخن به ميان آمده است.
هم چنين از تاريخ هجرت موسى از مصر به مدين و نيز زمان مراجعت وى از مدين به مصر گفتارى در قرآن نيست, ليكن از خدمتگزارى رايگان موسى براى تإمين آب دام فرزندان شعيب و نيز از دامدارى دختران شعيب و هم چنين از عفاف و پاكدامنى آنان و نيز كيفيت آشنايى موسى با شعيب و نحوه انتخاب كارگزار كه بايد در كار خويش امين و بر كار خود مسلط و نيرومند باشد و هم چنين درباره مشاهده آتش و رفتن به سوى آن و شهود نور و استماع كلام توحيدى خداوند از درخت سخن به ميان آمده است.
7 ـ يكى از اساسى ترين تفاوت هاى قرآن كريم با كتاب هاى علمى بشرى آن است كه محور اصلى تعليم در فنون بشرى, علومى است كه دستيابى به آن ها ميسور است; اما مدار تعليم در قرآن كريم علوم و معارفى است كه انسان ها بدون استمداد از نور وحى توان دستيابى به آن را ندارند: ((كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلو عليكم آياتنا ويزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمه ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون))(37) همان طور كه در ميان شما, فرستاده اى از خودتان روانه كرديم كه آيات ما را بر شما مى خواند و شما را پاك مى گرداند و به شما كتاب و حكمت مىآموزد و به شما چيزى را ياد مى دهد كه خودتان نمى توانستيد آن را ياد بگيريد. ((فاذكروا الله كما علمكم ما لم تكونوا تعلمون))(38) خدا را ياد كنيد كه آن چه را نمى توانستيد ياد بگيريد به شما آموخت.
گرچه انبياى الهى در علوم قابل دستيابى و مستقلات عقلى نيز استعداد بشر را شكوفا كرده اند: ((يثيروا لهم دفائن العقول))(39) ليكن محور تعليم آنان پرده برداشتن از غيب و نوآورى علمى و معرفتى براى بشر است.
قرآن كريم با تعبير دقيق ((ما لم تكونوا تعلمون)) به همين نكته اشعار دارد; زيرا اين جمله به معناى ((آنچه نمى دانستيد)) نيست, بلكه به معناى ((شما آن نبوديد كه از راه هاى عادى آن ها را بدانيد)) است; چنان كه خداوند به پيامبر اكرم(ص), با همه استعداد ويژه اى كه داشت, مى فرمايد: ((وانزل الله عليك الكتاب والحكمه وعلمك ما لم تكن تعلم وكان فضل الله عليك عظيما))(40) يعنى, خداوند به تو معارفى آموخت كه از راه هاى متعارف توان فراگيرى آن را نداشتى. نه بالفعل, نه بالقوه, نه بلاواسطه و نه مع الواسطه. از اين رو اين ويژگى قرآن كريم اختصاص به دوران انحطاط علم ندارد, بلكه همواره و تا ابد, قرآن معلم علومى است كه بشر را به آن راهى نيست.
قرآن كريم در برخى موارد خاص, نيز اين حقيقت را گوشزد مى كند كه اسرار نهفته و پنهان عالم را تنها در پرتو نور وحى مى توان ديد: ((كتب عليكم القتال وهو كره لكم وعسى ان تكرهوا شيئا وهو خير لكم وعسى ان تحبوا شيئا وهو شر لكم والله يعلم وانتم لا تعلمون))(41) بر شما كارزار واجب شده است در حالى كه براى شما ناگوار است و بسا چيزى را خوش نمى داريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مى داريد و آن براى شما بد است و خدا مى داند و شما نمى دانيد. و اين خطاب همه افراد را شامل مى شود, اعم از ضعاف, اوساط و اوحدى از اهل علم و عمل.
8ـ بيان مصداق و پرهيز از كلى گويى. در كتاب هاى علمى, متعارف نيست كه در مقام تبيين يك حقيقت, مصاديق آن ذكر شود; مثلا در تعريف نيكى, نيكان معرفى شوند, اما قرآن كريم در آيات خود چنين شيوه اى را اعمال كرده است, مثلا در تبيين بر و نيكى مى فرمايد: ((ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق والمغرب ولـكن البر من آمن بالله واليوم الاخر))(42) نيكوكارى آن نيست كه روى خود را به سوى مشرق و يا مغرب بگردانيد بلكه نيك كسى است كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورد. مفسرانى كه قرآن كريم را همانند كتاب هاى علمى پنداشته اند, در اين گونه موارد در پى يافتن محذوف يا توجيهات ديگرى هستند تا اسلوب بيانى قرآن را با شيوه هاى متداول در فنون علمى هماهنگ بيابند, غافل از اين كه قرآن كريم يك كتاب علمى محض نيست و از روش هاى متعارف كتاب هاى علمى بشرى پيروى نمى كند. از اين رو گاهى به جاى وصف, موصوف را بيان مى كند, يعنى به جاى معنا كردن نيكى, نيكان را معرفى مى كند. و اين از روش هاى كليدى قرآن است.
نمونه ديگر, آيه كريمه ((يوم لا ينفع مال ولا بنون # الا من اتى الله بقلب سليم))(43) كه هماهنگى مستثنا و مستثنى منه اقتضا مى كند گفته شود: ((الا سلامه القلب)), ليكن از ذكر وصف صرف نظر شد و به بيان موصوف پرداخته شد تا همان طور كه در آيه قبل,جامعه را به نيك شدن تشويق مى كند, نه آن كه تنها نيكى را براى آن ها تفسير كند, در اين آيه نيز, امت اسلامى را به سليم القلب شدن برساند, نه آن كه تنها سلامت دل را مايه نجات در قيامت معرفى كند.تذكر:
تبيين مصداق گاهى در آيات ديگر است, نه در همان آيه محل بحث, چنان كه در آيه كريمه ((فبشر عباد # الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه))(44) مژده بده بندگان مرا آنان كه قول و گفتار را مى شنوند و بهترين آن را تبعيت مى كنند. سخن از احسن الاقوال است, ليكن مصداق آن در جاى ديگر چنين تبيين شده است: ((ومن احسن قولا ممن دعا الى الله وعمل صالحا وقال اننى من المسلمين))(45) و چه كسى خوشگفتارتر از آن كس كه به سوى خدا دعوت نمايد و كار نيك انجام دهد. و يا در سوره مباركه حمد ذكرى اجمالى و كلى درباره نعمت يافتگان آمده است: ((صراط الذين انعمت عليهم… )) اما در سوره مباركه نسإ مصداق منعم عليهم تبيين شده است: ((…مع الذين انعم الله عليهم من النبيين والصديقين والشهدإ والصالحين))(46) مصداق منعم عليهم در اين آيه پيامبران و صديقين و شهدإ و صالحين ذكر شده است.
9ـ تكرار مطالب. تكرار در قرآن كريم از آن روست كه قرآن كتاب نور و هدايت است و در مقام هدايت لازم است, مطلب واحد در هر مناسبت با زبانى خاص ادا شود تا ويژگى موعظه داشته باشد بر خلاف كتاب هاى علمى كه هر مطلب تنها در يك جا بيان مى شود و تكرار آن سودمند نيست.
سر لزوم تكرار در كتاب هدايت آن است كه شيطان و نفس اماره كه عامل ضلالت و عذابند, پيوسته به اضلال آدمى مشغولند و كار آن ها گرچه گاهى كم مى شود, ليكن ترك نمى شود; از اين رو تكرار ارشاد و هدايت نيز ضرورى است.
10 ـ يكى از ظرافت هاى ادبى و هنرى در بيان قرآنى تغيير ناگهانى سياق است; مثلا در جمله اى كه چندين كلمه با ((اعراب رفع)) آمده, در اثنإ, كلمه اى با ((اعراب نصب)) ذكر مى شود تا خواننده را متوقف كرده, به تإمل وا دارد, مانند آيه ((لـكن الراسخون فى العلم منهم والمومنون يومنون بما انزل اليك وما انزل من قبلك والمقيمين الصلاه والموتون الزكاه والمومنون بالله واليوم الاخر اولـئك سنوتيهم اجرا عظيما))(47) ليكن راسخان آنان در دانش و مومنان به آن چه بر تو نازل شده و آن چه پيش از تو نازل گرديده است ايمان دارند و خوشا بر نمازگزاران و زكات دهندگان و ايمان آورندگان به خدا و روز بازپسين كه به زودى به آنان پاداش بزرگى خواهد داد. زيرا در اين آيه كريمه, پنج وصف ياد شده است كه سياق ادبى آنها مرفوع بودن آن اوصاف است; چنان كه دو وصف مقدم (راسخون و مومنون) و دو وصف موخر (موتون و مومنون) مرفوع است و در بين اوصاف مرفوع چهارگانه, يك وصف منصوب ديده مى شود و آن وصف ((مقيمين)) است تا توجه متدبران در قرآن و تاليان كتاب الهى را به اهميت نماز كه ستون دين است, جلب كند; همان طور كه در نوشتن تابلوها, برخى از كلمات مانند واژه ((شهيد)) با رنگ سرخ نوشته مى شود تا توجه بيننده را جلب كند. پس گاهى با تغيير اسلوب و تعويض سياق, به ويژگى محتوايى لفظ توجه داده مى شود.پى نوشت ها:
1 . انعام, 84.
2 . يس, 13.
3 . انبيإ, 22.
4 . زمر, 29.
5 . حشر, 21.
6 . اعراف, 143.
7 . يس, 13.
8 . نحل, 74.
9 . يس, 13.
10 . حشر, 21.
11 . محمد(ص), 15.
12 . الرحمن, 46.
13 . همان, آيه13.
14 . محمد(ص) 15.
15 . يونس, 24.
16 . جمعه,2.
17 . ابراهيم, 1.
18 . ق, 45.
19 . شورى, 7.
20 . همان, 52.
21 . بقره, 183.
22 . اعراف, 26.
23 . بقره, آيات 197 ـ 196.
24 . همان, آيه187.
25 . توبه, 103.
26 . نور, 28.
27 . مائده, 27.
28 . تفسير نور الثقلين, ج1, ص615.
29 . طارق, آيات 14 ـ 13.
30 . منافقون, 8.
31. همان, 7.
32 . فصلت, آيات 42 ـ41.
33 . نسإ, 32.
34 . فاطر, 27.
35 . انعام, 141.
36 . انبيإ, 30.
37 . بقره, 151.
38 . همان, 239.
39 . نهج البلاغه, خطبه1.
40 . نسإ, 113.
41 . بقره, آيه216.
42 . همان 177.
43 . شعرا, آيات 89 ـ 88
44 . زمر, آيات 18 ـ 17.
45 . فصلت, 33.
46 . نسإ, 69.
47 . همان, آيه 162.
سخنان معصومان عليهم السلام تعليم و تعلم
سخنان معصومين(عليهم السلام)
تعليم و تعلمرسول خدا(ص):
… والذى نفسى بيده ما من متعلم يختلف الى باب العالم الا كتب الله له بكل قدم عباده سنه و بنى له بكل قدم مدينه فى الجنه و يمشى على الارض و هى تستغفر له و يمسى و يصبح مغفورا له.(بحار, ج1, ص184)
… قسم به آن كه جانم در دست اوست هيچ دانشجويى به خانه دانشمندى[ معلمى] رفت و آمد نمى كند جز اين كه خداوند با هر گامى عبادت يك سال به حساب او مى نويسد و نيز شهرى در بهشت براى او بنا مى كند و (هنگامى كه) روى زمين راه مى رود زمين براى او آمرزش مى طلبد و وى صبح و شام آمرزيده مى شود.
رسول خدا(ص):
و قروا من تعلمون منه العلم و وقروا من تعلمونه العلم(نهج الفصاحه, 641)
بزرگ داريد معلمى را كه از وى علم مىآموزيد و احترام كنيد كسانى را كه به آنان آموزش مى دهيد.
رسول خدا(ص):
يجىء الرجل يوم القيامه و له من الحسنات كالسحاب الركام او كالجبال الرواسى فيقول يا رب انى لى هذا و لم اعملها؟ فيقول: هذا علمك الذى علمته الناس يعمل به من بعدك.(بحار, ج2, ص18)
در قيامت شخصى مىآيد در حالى كه اعمال نيك او مانند ابرهاى متراكم و كوه هاى استوار است گويد: پروردگار من چگونه عمل نكرده اين نيكى ها از من است؟ فرمايد: اين علمى است كه به مردم آموختى و بعد از تو بدان عمل كردند.
رسول خدا(ص):
المومن اذا مات و ترك ورقه واحده عليها علم تكون تلك الورقه يوم القيامه سترا فيما بينه و بين النار.(بحار, ج1, ص198)
اگر مومنى بميرد و تنها يك برگه كه بر آن علمى باشد از خود به جا گذارد, همان برگه در روز قيامت ميان او و آتش دوزخ حائل خواهد شد.
امام على(ع):
اذا مات الانسان انقطع عنه عمله الا من ثلاث: صدقه جاريه و علم كان علمه الناس فانتفعوا به و ولد صالح يدعو له.
(ابن ابى الحديد, ج20, ص258)اگر انسان بميرد, عملش قطع گردد مگر از سه چيز: صدقه جاريه كه به جا گذاشته, علمى كه به ديگران آموخته و از آن سود برند و فرزند صالحى كه برايش دعا كند.
امام على(ع):
شكر العالم على علمه إن يبذله لمن يستحقه(مستدرك نهج البلاغه, ص178)
سپاسگزارى عالم آن است كه علم خود را در اختيار كسى كه استحقاقش را دارد قرار دهد.
امام على(ع):
خذوا من كل علم احسنه فان النحل يإكل مـن كل زهر ازينه فيتولد منه جوهران نفيسان: احدهما فيه شفإ للناس و الاخر يستضإ به.
(شرح غرر الحكم, ج3, ص152)از هر دانشى بهترين آن را فرا گيريد همچون زنبور عسل كه بهترين گل ها را مى خورد و در نتيجه دو ماده گرانبها (عسل و موم) تحويل مى دهد كه يكى شفابخش است و ديگرى روشنى بخش (در ساختن شمع از آن استفاده مى شود).
امام على(ع):
تعلموا العلم فان تعلمه حسنه و مدارسته تسبيح والبحث عنه جهاد و تعليمه لمن لايعلمه صدقه و هوانيس فى الوحشه و صاحب فى الوحده و سلاح على الاعدإ.(بحار, ج1, ص166)
دانش را فرا گيريد زيرا آموختن دانش حسنه و مذاكره آن تسبيح و جستجوى آن در حكم جهاد است.
امام باقر(ع):
العالم كمن معه شمعه تضىء للناس فكل من ابصر شمعته دعا له بخير, كذلك العالم مع شمعه تزيل ظلمه الجهل و الحيره.
(بحار, ج2, ص4)عالم هم چون كسى است كه شمعى به دست دارد و راه را بر مردم مى نمايد, پس هر كه پرتو شمع او را ببيند برايش دعاى خير كند, اين چنين است عالم با شمعى كه در دست دارد تاريكى هاى جهل و سرگردانى را از ميان مى برد.
امام باقر(ع):
ان الذى يعلم العلم منكم له اجر مثل اجر المتعلم و له الفضل عليه فتعلموا العلم من حمله العلم و علموه اخوانكم كما علمكموه العلمإ.(كافى, ج1, ص35)
بى شك آن كسى از شما كه دانشى را تعليم دهد پاداشى همسنگ دانشآموز دارد, و البته او بر اين فضيلت و برترى دارد. پس علم را از حاملان آن فرا گيريد و آن سان كه عالمان به شما آموخته اند آن را به برادرانتان بياموزيد.
امام صادق(ع):
اكتب و بث علمك فى اخوانك فان مت فورث كتبك بنيك فانه يإتى على الناس زمان هرج ما يإنسون فيه الا بكتبهم.(بحار, ج2, ص151)
بنويس و دانشت را در ميان برادرانت بپراكن و اگر مردى كتاب هاى خود را براى فرزندانت به ارث بنه, چه, بر مردم روزگار آشفته اى رسد كه با چيزى جز كتابهايشان انس نگيرند.
دانستنى هايى از قرآن درود و صلوات بر پيامبر
دانستنيهايى از قرآن
درود و صلوات بر پيامبران الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما
(سوره احزاب ـ آيه 56)
همانا خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستند, پس شما اى مومنان بر او صلوات بفرستيد و سلام گوئيد (تسليم فرمانش باشيد)
صلاه: صلاه در اصل به معناى انعطاف است و صلاه خدا بر پيامبرش به معناى انعطاف او قرين رحمتش به پيامبر است و چون در اينجا صلاه مقيد نيست لذا انعطاف كامل و مطلق خداوند را نسبت به پيامبرش مى رساند.
ملاحظه مى كنيد, قبل از اينكه خداوند از مومنين بخواهد كه بر پيامبرش درود بفرستند, خود و فرشتگانش بر او درود و صلوات مى فرستند و صلوات مومنين نيز انعطاف آنها بوسيله درخواست رحمت براى آن حضرت است.
صافى از على بن ابراهيم قمى نقل مى كند كه: صلوات خدا بر پيامبر, پاك كردن آن حضرت و ستودن اوست و از سوى مردم دعا كردن و طلب رحمت براى اوست و اقرار نمودن به فضل و مقام والايش و تصديق فرمانش و اطاعت بى چون و چرا از اوامرش و اجتناب و دورى جستن از نواهيش. و سلام بر او يعنى تسليم به ولايت و هرچه او آورده است.
يا سيد الانام درود جناب تو
ورد زبان ما است مه و سال و صبح و شام
نزديك تو چه فرستيم ما ز دور
در دست ما همين صلوات است والسلام
و همانا اين درود فرستادن خداوند بر پيامبرش به مراتب بالاتر و فضيلتش افزونتر است از شرافت آدم كه ملائك را فرمان به سجده اش داد, زيرا در آنجا خداوند نمى تواند شريك آنان در آن فعل باشد ولى در اينجا خداوند همراه فرشتگان و تمام مومنان بر پيامبر صلوات و درود مى فرستند.
عقل دورانديش مى داند كه تشريفى چنين هيچ دين پرور نديد و هيچ پيغمبر نيافت.
اين چه عظمت و چه مقامى است كه خداوند, خود, قبل از ملائكه و بندگانش بر اين انسان كامل صلوات فرستد و آنگاه تمام فرشتگان و مردم را دستور اكيد دهد كه بر او صلوات بفرستيد و سلام و تعظيم كنيد و در برابر فرمانش گردن نهيد.
به جامه خانه دين خلعت درود و سلام
چو گشت دوخته بر قامت تو آمد راست
نشان حرمت صلوا عليه بر نامت
نوشته اند و چنين منصبى شريف تورا است
آرى! او يك انسان عادى نيست هرچند از ميان شما مردم برخاسته. از ياد نبريد كه خداوند تمام جهان هستى را به خاطر وجود مقدسش آفريده است كه در حديث قدسى خطاب به اين معبود والايش فرمايد: ((لولاك لما خلقت الافلاك))
تو اصل وجود آمدى از نخست
دگر هرچه موجود شد فرع تست
ندانم كدامين سخن گويمت
كه والاترى زآنچه من گويمت
تو را عز ((لولاك)) تمكين بس است
ثناى تو طه و ياسين بس است
يصلون: چرا واژه ((يصلون)) آورده است؟ اين كلمه, مضارع است و معناى پيوستن دارد, معلوم مى شود همواره خدا و فرشتگان بر او درود و رحمت مى فرستند.
سلموا: سلموا ممكن است به دو معنى بيايد: اول ـ تسليم در برابر فرمان ها و اوامر پيامبر چنانكه در آيه اى ديگر فرموده است: ((ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما)) ـ و آنگاه مومنان از قضاوت و داورى تو هرگز در دل خود ناراحت نشوند و كاملا تسليم فرمانت باشند.
امام صادق عليه السلام در پاسخ ابو بصير كه پرسيد معناى تسليم در اين آيه چيست, مى فرمايد: ((هو التسليم له فى الامور)) يعنى كاملا در برابر او سر تسليم فرود آورند و اطاعتش كنند.
دوم ـ به معناى سلام فرستادن بر پيامبر و گفتن ((السلام عليك)) به آن حضرت است كه معنايش دعا براى سلامتى او در پيشگاه رب الارباب است.
ابوحمزه ثمالى از كعب بن عجره ـ كه يكى از اصحاب رسول الله(ص) است ـ نقل مى كند كه: ((لما نزلت هذه الايه قلنا يا رسول الله هذا السلام عليك قد عرفناه, فكيف الصلاه عليك؟)) سلام بر تو را فهميديم, چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ فرمود: بگوئيد: ((اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد))
البته ممكن است هر دو معناى سلام مورد نظر باشد كه ضمنا هر دو بازگشتشان به يك معنى است زيرا كسى كه به آن حضرت با خلوص سلام مى كند و از خداوند براى آن حضرت درخواست سلامتى مى كند, قطعا به او عشق مى ورزد و او را واجب الاطاعه مى داند و از او اطاعت مى كند چه عاشق پيوسته پيرو معشوق است.
ابن حجر در كتاب صواعقش نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: ((لا تصلوا على الصلاه البترإ)) ـ بر من صلوات ناقص نفرستيد. عرض كردند: صلوات ناقص چيست؟ فرمود: تقولون اللهم صل على محمد و تمسكون بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد: اينكه تنها بگوئيد صلوات بر محمد و ساكت شويد و ادامه ندهيد, بلكه بايد بگوئيد: اللهم صل على محمد و آل محمد.
عايشه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله وسلم نقل مى كند كه فرمود: ((لا يقبل صلاه الا بطهور و بالصلاه على)) نمازى پذيرفته نمى شود جز با طهارت و با درود فرستادن بر من. و لذا در تشهد و سلام نماز, نه تنها شيعيان بلكه عموم اهل سنت نيز بر پيامبر و آلش صلوات مى فرستند هرچند برخى مانند ابو حنيفه آن را سنت دانسته و واجب نمى داند ولى قطعا شافعى آن را در نماز واجب و فرض مى داند چه خود در بيت شعر معروفش مى گويد:
اى اهل بيت پيامبر! محبت شما از سوى خداوند در قرآن واجب عظيم شده و در عظمت مقام شما همين بس كه هر كس در نماز واجب يوميه اش بر شما صلوات نفرستد, نمازش باطل خواهد بود.
به اميد اينكه با خلوص بر آن حضرت و اهل بيت گرامش صلوات بفرستيم تا شايد ما نيز كفه اعمالمان در روز رستاخيز سنگين شود و به شفاعت حضرتش نائل آئيم.
احاديثى از معصومان عليهم السلام در باره دنيا
احاديثى از معصومان عليهم السلام
در باره دنيا
انّ الدُّنيا والآخرةَ عَدوَّانِ مُتَفاوتَان ِ, و سَبيلانِ مُختِلِفان , فَمَن أحبَّ الدّنيا و تَولاّها أبغَضَ الآخرَةَ و عاداها, و هُما بِمنزلةِ المَشْرِق والمَغْرِب وماشٍ بَينهما, كُلَّما قَرُبَ مِن واحدٍ بَعُدَ مِن الآخر, و هما بَعْدُ ضَرَّتان
دنيا و آخرت دو دشمن آشتى ناپذير و دو راه مختلفند, پس كسى كه دنيا را دوست دارد و به آن عشق ورزدآخرت را دشمن مى دارد ونسبت به آن عداوت مى كند, و اين دو همچون مشرق و مغربند, پوينده اين دو راه هر گاه به يكى از دو طرف نزديك شود از ديگرى دورگردد و آن دو همانند <هوو> هستند ـ كه نوعاً با هم ناسازگارند ـ.
(نهج البلاغه , حكمت 103
خُذْ مِن الدُّنيا ما أَتاكَ, و تَوَلَّ عمَّا تولّى عنك, فان أنْتَ لم تَفْعلْ فاجْمِلْ فى الطّلَب .
از دنيا همان قدر بگير كه به تو مى رسد و آنچه از تو رو گرداند, ناديده بگير و اگر نمى توانى چنين باشى لااقل خواسته ات را كمتركن .
(نهج البلاغه , حكمت 393
اذا أقْبَلَتِ الدُّنيا على أحدٍ أعارتْهُ مَحاسنَ غيرِه ِ, و اذا أدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِه .
اگر دنيا به كسى رو كند, خوبى هاى ديگران را به طور موقّت به او مى دهد, و زمانى كه به كسى پشت كند, امتيازات و نيكى هاى خود او راهم از او مى گيرد.
(نهج البلاغه , حكمت 9 مروج الذهب , ج 3 ص 434
مَن طَلَبَ الدُّنيا طَلَبهُ الْمَوت حتّى يُخْرِجَه عَنها, وَ مَنْ طَلَبَ الآخِرةَ طَلَبتهُ الدُّنيا حَتّى يَسْتَوفىَ رِزْقَه مِنْها.
آن كه دنبال دنيا رود مرگ دنبالش مى رود تا او را از دنيا ببرد و آن كه طالب آخرت است دنيا در طلبش مى رود تا رزقش را به او برساند.
(نهج البلاغه , حكمت 431
يا جابِر, قِوامُ الدّين والدُّنيا بأرْبَعةٍ: عالِمٍ مُسْتَعْمِلٍ عِلْمَه ُ, وَ جَاهلٍ لا يَسْتَنْكِفُ أَنْ يَتَعَلّم َ, وَ جَوَادٍ لاَ يَبْخَل بِمَعروفِه , وَ فَقيرٍ لايَبيعُ آخِرَتَه بِدُنياه
اى جابر! پايدارى دين و دنيا به چهار چيز است :
دانشمندى كه به دانش خود عمل كند, نادانى كه از فراگيرى سر باز نزند, سخاوتمندى كه در انجام كار نيك بخل نورزد و تهى دستى كه آخرتش را به دنيا نفروشد.
(نهج البلاغه , حكمت 372 الخصال , ج 1 ص 90
منهُومانِ لايَشْبعَان ِ: طالبُ علم ٍ, و طالبُ دُنيا.
دو گرسنه اند كه هرگز سير نمى شوند: طالب دانش و طالب دنيا.
(نهج البلاغه , حكمت 457 الكافى ج 1 ص 64
لايَتْرُكُ الناسُ شَيْئاً مِنْ أَمْرِ دينِهِم لاستِصْلاحِ دُنياهُم اِلاّ فَتَحَ اللّهُ عَليهِم ما هُوَ أضرُّ مِنْه .
مردم چيزى از امور دينشان را براى نفع دنيايشان ترك نمى كنند مگر آن كه خداوند زيانبارتر از آن را به رويشان خواهد گشود.
(نهج البلاغه , حكمت 106
أَهْلُ الدُّنيا كرَكْبٍ يُسارُ بِهِمْ وَ هُمْ نِيام ٌ.
اهل دنيا هم چون سوارانى هستند كه آنها را مى برند و آنان در خوابند.
(نهج البلاغه , حكمت 64
وَ قَال (ع ) فى صِفَة الدُّنيا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ, انّ اللّه تَعالى لم يَرْضَها ثَواباً لاءولِيائه , و لا عِقابَاً لاءعدائِه , وَ انَّ أَهْلَ الدُّنيا كَرَكْبٍ بَيْناهُمْ حَلُّوُا اِذْصاحَ بِهِمْ سائِقُهُم فَارتَحَلُوا.
امام (ع ) در وصف پستى دنيا فرمود: دنيا فريب مى دهد, زيان مى رساند و مى گذرد; خداى تعالى نه دادن آن را پاداش براى دوستانش و نه گرفتنش را كيفر براى دشمنانش در نظر گرفته , به طور يقين اهل دنيا مانند كاروانى هستند كه هنوز منزل نگرفته اند كه قافله سالار فريادرحيل مى زند, سپس كوچ مى كنند.
(نهج البلاغه , حكمت 415
مَنْ أَصْبَحَ عَلى الدُّنْيا حَزيناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقضاءِ اللّهِ سَاخِطاً…, وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْيا التَاطَ, قَلْبُهُ مِنها بِثَلاث ٍ: هَمٌّ لا يُغِبُّه وَ حِرْصٌ لايَتْرُكُه ُ, وَأمَلٍ لايُدْرِكُه
كسى كه به خاطر دنيا اندوهگين باشد از قضا و قدر الهى ناخشنود است … و آن كه دلش با دوستى دنيا پيوند خورده باشد قلبش به سه چيزآلوده گردد: اندوهى كه از او جدا نشود, حرصى كه او را ترك نگويد و آرزويى كه هيچ گاه به آن نخواهد رسيد.
(نهج البلاغه , حكمت 228 تذكرة الخواص , ص 144
مِنْ هَوَانِ الدُّنْيا عَلَى اللّهِ أَنَّهُ لايُعْصى اِلاّ فيها, وَ لا يُنالُ مَا عِنْدَهُ اِلاّ بِتَرْكِها.
از پستى دنيا در نظر خدا همين بس كه نافرمانى نمى شد مگر در دنيا و براى رسيدن به پاداش الهى راهى جز ترك آن نيست .
(نهج البلاغه , حكمت 385
النّاسُ فى الدُّنيا عامِلان : عامِلٌ عَمِلَ فِى الدُّنْيا لِلدُّنْيا, قَدْ شَغَلَتْهُ دُنياه عَنْ آخرتِهِ يَخْشَى عَلى مَنْ يَخْلُفُهُ الْفَقْر, وَ يَأْمَنُهُ عَلى نَفْسِه ِ, فَيُفنى عُمْرَه ُفى مَنْفَعَةِ غَيْرِه , وَ عامِلٌ عَمِلَ فِى الدُّنيا لِما بَعْدَها, فَجاءَهُ الَّذى لَهُ مِنَ الدُّنيا بِغَير عمل , فَاحْرَز الحَظّين مَعاً, وَ مَلَكَ الدّارين جَميعاً, فَاصْبَح َوَجِيهاً عِنْدَاللّه ِ, لايَسْألُ اللّهَ حاجَةً فَيَمنَعُه .
مردم در دنيا دو گروهند: گروهى تا آن جا براى دنيا عمل مى كنند كه دنيا آنها را از آخرتشان باز مى دارد كه مى ترسند بازماندگانشان فقيرگردند. و خود را جاز فقر معنوى اخروى ج در امان مى دانند, لذا عمر خود را براى سود ديگران تباه مى كنند, و گروهى ديگر در دنيا براى آخرت عمل مى كنند اما سهم آنها از دنيا, بدون كار به آنها مى رسد, پس آنها بهرهء دنيا و آخرت را با هم مى برند و هر دو سرا را با هم تصاحب مى كنند, در درگاه خداوند آبرومند خواهند بود, در نتيجه هر حاجتى را از خدا بخواهند خداوند از آنها دريغ نمى دارد.
(نهج البلاغه , حكمت 269
مَثَلُ الدُّنيا كَمَثَل الْحَيّةِ, لَيِّنٌ مَسُّها, وَالسَّمُّ النّاقِعُ فى جَوْفِها, يَهوى الَيْها الْغِرُّ الْجاهِل , وَ يَحْذَرُها ذُو اللُّبِ الْعاقِل .
دنيا همانند مار است , لمس كردن آن , نرم و ملايم است اما درونش از زهر آكنده است , لذا فريب خورده نادان به آن ميل پيدا مى كند وهوشيار عاقل از آن حذر مى كند.
(نهج البلاغه , حكمت 119
احْذرُوا الدُّنيا فانَّها غَدَّارَةٌ خَدُوع ٌ, مُعطيَةٌ مَنُوْع ٌ, مُلْبِسَةٌ نَزوع ٌ, لايَدومُ رَخاؤُها, وَ لايَنْقَضى عَناؤُها, وَ لايَرْكُدُ بَلاؤُها
از زرق و برق دنيا برحذر باشيد كه دنيا خيانتكارى است فريبنده و نيرنگباز, بخشنده اى است منع كننده , پوشنده اى است برهنه سازنده ,آرامش آن بى دوام , مشكلاتش بى پايان و بلاهايش قطع ناشدنى است .
(نهج البلاغه , خطبه 220
انَّما الدُّنْيا مُنْتَهى بَصَرِ الاءَعْمى , لايُبْصِرُ مِمّا وَراءَها شَيْئَاً, وَالبَصيرُ يَنْفُذُها بَصَرُه , وَ يعلمُ أنَّ الدّارَ وَراءَها, فَالْبَصيرُ مِنْها شاخِص ٌ, وَالاءعْمى الَيْها شاخِص ٌ, وَالْبَصيرُ مِنْها مُتزوِّدٌ, وَالاءَعْمى لَها مُتزوِّدٌ.
دنيا, نهايت ديد كوردلان است , آنچه در پشت آن است نمى بيند جو توجه به آخرت نداردج اما فرد بينا, ديدش در آن نفوذ مى كند و مى داندكه آخرت در وراى آن است , پس كسى كه چشم دلش باز است در دنيا آماده است , پس كسى كه چشم دلش بازاست در دنيا آماده كوچ است , اما كوردل , چشمش را به آن دوخته است , با اين بيان افراد بينا از دنيا براى خود زاد و توشه برمى گيرند و كوردلان براى دنيا زاد وتوشه مى اندوزند.
(نهج البلاغه , خطبه 133
اِنَّمَا لَكَ مِنْ دُنْيَاكَ مَا اءَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاك َ.
براى تو از دنيا فقط چيزى است كه با آن آخرتت را سامان داده اى .
(دستور معالم الحكم ص 25
قال له (ع ) رجل : صِف لَنا الدُّنيا. فقال (ع ): وَ مَا اءَصِفُ لك مِنْ دَارٍ اءَوَّلُهَا عَنَاءٌ, وَ آخِرُهَا فَنَاءٌ, فِى حَلالِهَا حِسَاب ٌ, وَ فِى حَرَامِهَا عِقَاب ٌ, مَن صَح ّفيها أَمِن , وَ مَن سَقِمَ فيها نَدِم َ, و مَنْ اسْتَغْنَى فِيهَا فُتِن َ, وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيهَا حَزِن َ.
شخصى به امام (ع ) گفت : دنيا را برايم وصف كن ؟ فرمود: چگونه برايت توصيف كنم منزلى را كه آغازش سختى و پايانش فنا و نيستى است , در حلال آن حساب و در حرامش عقاب است , سالمش در امان و بيمارش پشيمان است , ثروتمندش فريب خورده و فقير وتهيدستش غمگين گردد.
(نهج البلاغه , خطبه 82
الدُّنْيَا دَارُ مَمَرٍّ لاَ دَارُ مَقَرٍّ, وَ النَّاسُ فِيهَا رَجُلان ِ: رَجُلٌ بَاعَ فِيهَا نَفْسَهُ فَاءَوْبَقَهَا, وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَاءَعْتَقَهَا.
دنيا سراى گذر است نه جاى توقف , مردم در آن دو گروهند: گروهى خود را فروختند پس به هلاكت افتادند و گروهى خود را خريدند وآزاد كردند.
(نثر الدّر, ج 1 ص 295
الدُّنيا مطيّةُ المُؤمِن , عليها يَرتَحِلُ الى ربّه , فَاصلِحوا مَطاياكُم تبلّغكم الى ربّكُم
دنيا وسيلهء سوارى مؤمن است كه او را به سوى پروردگارش كوچ مى دهد پس سوارى هاى خود را اصلاح كنيد تا شما را به پروردگارتان برساند.
(ابن ابى الحديد, ج 20 ص 317
مَن كانَتِ الدُّنيا همّهُ كَثُرَ فى القيامةِ غَمُّه .
كسى كه دنيا همتش باشد در قيامت اندوهش بسيار گردد.
(ابن ابى الحديد, ج 20 ص 211
الدُّنيا جَمّةُ المصائب ِ, مُرّةُ المشارب ِ, لاتُمتّعُ صاحباً بِصاحب ٍ.
دنيا مجموعهء مصيبت ها و چشمه هاى تلخ و گوارا است , و در آن هيچ كس از ديگرى تمتع و بهره اى نمى برد.
(ابن ابى الحديد, ج 20ص 271
الدُّنيا حَمقاء لا تَميلُ الاّ الى أشباهها.
دنيا همچون احمقى است كه جز به همانند خود ميل نمى كند.
(ابن ابى الحديد, ج 20 ص 294
من كانت الدُّنيا همَّهُ اشتدّتْ حسرتُهُ عِندَ فِراقِها.
آن كه دنيا همتش باشد به هنگام جدايى از آن , حسرتش شديد خواهد بود.
(مستدرك نهج البلاغه , ص 165
الدّنيا جيفَةٌ, فَمَن أرادَها فليَصْبِر على مُخالَطَةِ الكِلاب .
دنيا مردارى است , پس كسى كه آن را بخواهد, بايد بر معاشرت با سگها شكيبا باشد.
(مستدرك نهج البلاغه , ص 185
قيل لَه (ع ): فأىُّ الناسِ أحمق ٌ؟
قال (ع ): المُغُتَرُّ بالدُّنيا, و هو يَرى فيها مِنْ تَقَلُّبِ أحوالِها.
به امام (ع ) گفته شد: چه كسى احمق است ؟
فرمود: فريب خوردهء دنيا و حال آن كه او دگرگونى حالات آن را مى بيند (پس او احمق است ).
(مستدرك نهج البلاغه , ص 166
الدُّنيا ظِلُّ الغَمامِ و حُلْمُ المَنام .
دنيا هم چون سايهء ابرها و رؤياى در خواب است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 102 ح 1981
الدُّنيا عَرَضٌ حاضرٌ, يأكُل منه البِرُّ والفاجرُ, والآخرةُ دارٌ حقٍّ يَحكمُ فيها مَلِكٌقادرٌ.
دنيا سفرهء آماده اى است كه نيكوكار و بدكردار از آن مى خورند و آخرت سراى حقى است كه سلطان توانايى در آن حكمران است .
(غررالحكم , ج 1 ص 100 ح 1956
الدُّنيا مُنْتَقِلةٌ فانيةٌ, ان بَقِيتْ لكَ لم تَبْقَ لها.
دنيا در حال نابودى است كه اگر براى تو ماندگار باشد تو براى آن ماندگار نيستى .
(غرر الحكم , ج 1 ص 90 ح 1826
الدُّنيا مَليئةٌ بالمصائب , طارِقَةٌ بِالفجائع والنَوائِب .
دنيا پر از گرفتارى ها و دردهاى كوبنده و اندوه هاى شكننده است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 107 ح 2049
الدُّنيا سَمٌّ يأَكُلُهُ مَنْ لايَعْرِفُه .
دنيا, زهرى كشنده است هر كه نشناسدش آن را مى خورد.
(غرر الحكم , ج 1 ص 69 ح 1452
الدُّنيا دارُ الغُرَباء, و مَوطِنُ الاشقِياء.
دنيا, سراى غربان و آرامگاه شقاوت پيشگان است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 58 ح 1251
الدُّنيا غَنيمةُ الحَمْقى .
دنيا, غنيمت (و دست آورد) احمق هاست .
(غرر الحكم , ج 1 ص 53 ح 1153
الدُّنيا كَيَومٍ مَضى , و شهرٍ انقضى .
دنيا, همانند روز رفتنى است و مانند ماه سرآمدنى است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 58 ح 1250
الدُّنيا بالاتفاقِ والآخرةُ بالاستحقاق .
دنيا به اتفاق به دست آيد و آخرت با شايستگى و استحقاق نصيب شود.
(غرر الحكم , ج 1 ص 20 ح 286و 287
النَّاسُ اءَبْنَاءُ الدُّنْيَا, والوَلدُ مطبوعٌ على حُبّ أمِّه .
مردم فرزندان دنيايند و فرزند طبعش بر مهر و محبت مادرش مى باشد.
(غرر الحكم , ج 1 ص 94 ح 1873
المغبُونُ مَنْ شَغَلَ بالدُّنيا, وفاتَه حظُّهُ مِنَ الآخرة.
زيانكار كسى است كه سرگرم دنيا شده و بهره اش از آخرت از دستش رفته است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 106 ح 2031
أوقات الدُّنيا ـ و ان طالتْ ـ قَصيرةٌ, والمُتْعَةُ بها ـ و ان كَثُرت ـ يَسيرةٌ.
دوران اين دنيا گرچه طولانى باشد, كوتاه و بهرهء آن گرچه بسيار باشد, اندك است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 121 ح 2212
اِهربوا من الدّنيا, و اصرفُوا قُلوبَكم عنها, فانّها سِجنٌ المؤمِن , حظُّهُ منها قليل ٌ, و عقلُهُ بها عَليل ٌ, و ناظرهُ فيها كليل ٌ.
از دنيا بگريزيد و دلهايتان را از آن بگردانيد زيرا كه دنيا زندان مؤمن و بهره اش كم , دلبسته به آن بيمار و نظر كننده در آن حيران وسرگردان است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 150 ح 73
ايّاك والوَلَهَ بالدُّنيا, فانّهاتورثُكَ الشّقاء والبَلاء, و تَحْدُوك على بَيْعِ البَقاءِبالفَناء
بر تو باد به دورى از شيفتگى به دنيا, زيرا كه تو را به بدبختى و گرفتارى مى اندازد و تو را به طرف فروختن آخرت به سراى نيستى مى راند.
(نهج البلاغه , خطبه 28 غرر الحكم , ج 1 ص 165 ح 76
ألا و انّ اليومَ المضمارُ, و غداً السّباق ُ, والسُّبقَةُ الجنّة, والغايَةُ النار.
آگاه باشيد! امروز روز تمرين و آمادگى و فردا روز مسابقه است , جايزه برندگان , بهشت و سرانجام عقب ماندگان , آتش جهنم خواهدبود.
(غرر الحكم , ج 1ص 172 ح 21
أَخْسَرُ النّاسِ مَنْ رضىَ الدُّنيا عِوضاً عن الآخرة.
زيانكارترين مردم كسى است كه عوض آخرت به دنيا راضى شود.
(غرر الحكم , ج 1 ص 191 ح 251
أسعدُ النّاسِ بالدُّنيا التاركُ لها, وأسعدُهُم بالآخرة العامِلٌ لها.
سعادتمندترين مردم در دنيا, تارك دنياست و سعادتمندترين مردم در آخرت كسى است كه براى آخرت عمل كند.
(غرر الحكم , ج 1ص 207 ح 483
انَّ السُّعداءَ بالدُّنيا غداً هُمُ الهارِبونَ منها اليوم .
همانا سعادتمندان در دنيا كسانى اند كه از دنيا گريزانند.
(غرر الحكم , ج 1 ص 228 ح 186
اِنَّ الدُّنيا دارُ عَناءٍ وَ فَناء وَ غِيَرٍ وَ عِبَرٍ, وَ مَحَلُّ فِتْنَةٍ وَ مِحْنَةٍ.
همانا دنيا سراى گرفتارى , ناپايدارى و دگرگون شدن و پند گرفتن است و محل فتنه و محنت است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 240 ح 282
اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاخْرِجُوا مِنْ قُلُوبِكُمْ حُبَّ الدُّنّيا.
اگر دوستدار خداييد پس محبت دنيا را از دلهايتان بيرون كنيد.
(غرر الحكم , ج 1 ص 253 ح 41
انَّكَ اِنْ اَدْبَرْتَ عَنِ الدُّنْيا اَقْبَلَت ْ.
به راستى كه تو اگر از دنيا روى بگردانى , دنيا به تو روى خواهد آورد.
(غرر الحكم , ج 1 ص 260 ح 14
انّكَ انْ عَمِلْتَ لِلدُّنيا خَسِرَتْ صَفْقَتُك
به راستى اگر براى دنيا كار كنى تجارتت خسارت خواهد ديد.
(غرر الحكم , ج 1 ص 261 ح 31
خَيْرُ الدُّنيا زَهيدٌ, وَ شَرُّها عَتيدٌ
خوبى هاى دنيا ناچيز و بديهايش حاضر و آماده است .
(نهج البلاغة, خطبه 113
رَدْع النَّفْسِ عَنْ زَخارِفِ الدُّنيا ثَمَرةُ الْعَقْل
بازداشتن نفس از زيورهاى دنيا ثمرهء خرد است .
(غرر الحكم , ج 1 ص 381 ح 16
كُلُّ أرباح الدُّنيا خُسْران ٌ.
تمامى سودهاى دنيا, زيان است
(غرر الحكم , ج 2 ص 83 ح 32
قَليلُ الدُّنيا يَذْهَبُ بِكَثيرِ الآخِرَة.
اندكى از دنيا جپرستى ج بسيارى از آخرت را از بين مى برد.
(غرر الحكم , ج 2 ص 78 ح 82
كَما اَنَّ الشَّمْسَ وَالليلَ لايَجتَمِعان , كَذلِك حُبُّ اللّهِ وَ حُبُّ الدُّنْيا لايَجْتَمِعان .
همان طور كه روز و شب با هم جمع نمى شوند, محبت خدا و محبت دنيا با هم جمع نمى گردند.(غرر الحكم , ج 2 ص 112 ح 25
كُلّما فاتَكَ مِنَ الدُّنيا شَىءٌ فَهُوَ غَنيمةٌ
هر چه از دنيا از دستت برود آن غنيمت است جو در قيامت آسوده تر خواهى بود.ج
(غرر الحكم , ج 2 ص 111 ح 13
مَنْ قَعَدَ عَنِ الدُّنيا طَلَبَتْهُ .
هر كه از دنيا كنار بكشد جباز هم ج دنيا او را دنبال خواهد كرد.
(غرر الحكم , ج 2 ص 156 ح 144
مَنْ صَارَعَ الدُّنيا صَرَعَتْه .
هر كه با دنيا مبارزه كند دنيا او را به زمين خواهد زد.
(غرر الحكم , ج 2 ص 156 ح 146
لَوْ عَقَلَ أَهْلُ الدُّنْيا لَخَرِبَتِ الدُّنيا
اگر اهل دنيا همه عاقل بودند جو فقط براى آخرت تلاش مى كردندج قهراً دنيا ويران مى شد.
(غرر الحكم , ج 2 ص 142 ح 7
مَنْ طَلَبَ مِن الدُّنيا ما يُرضيه كَثُرَ تَجَنّيهِ و طالَ تَعَنّيه و تَعدِّيه .
هر كه در دنيا (فقط) دنبال چيزى باشد كه خرسندش مى سازد جنايتش بسيار و رنج و ستمش به طول خواهد كشيد.
(غرر الحكم , ج 2ص 196 ح 867
مَنْ غَلَبَتِ الدُّنيا عليه عَمِىَ عمّا بَين يَديه .
كسى كه دنيا بر او غلبه كند, از آنچه پيش روى اوست كور خواهد بود جو قيامت رانمى بيند
(غرر الحكم , ج 2 ص 218 ح 1203
مَنْ خَدمَ الدُّنيا استخدمَتْه ُ, و مَنْ خَدَمَ اللّهَ سُبحانَه خَدَمَتْه .
هر كه در خدمت دنيا باشد, دنيا او را خادم خود كند و آن كه در خدمت خداى سبحان باشد دنيا در خدمت او خواهد بود.
(غرر الحكم ,ج 2 ص 238 ح 1437
مِنْ ذِمامَةِ الدُّنيا عندَ اللّهِ أن لايُنالَ ما عندَهُ الاّ بتركِها.
از پستى دنيا نزد خداى سبحان آن است كه به آنچه نزد خداست نتوان رسيد مگر به ترك دنيا
(غرر الحكم , ج 2 ص 254 ح 118
مَثَلُ الدُّنيا كظِلّكَ, ان وَقَفْتَ وَقَفَْ و انْ طلبتَهُ بَعُد.
مَثل دنيا همانند سايه توست , كه اگر بايستى مى ايستد و اگر به دنبالش بروى دورگردد.
(غرر الحكم , ج 2 ص 284 ح 107
لاتَعْصِمُ الدُّنيا مَن التَجَأَ اليها.
دنيا كسى را كه به او پناه برده باشد, حفظ نمى كند.
(غرر الحكم , ج 2 ص 355 ح 264
الدُّنيا سِجْنُ المُؤمِن والموتُ تحفَتُه والجنّةُ مأواه .
دنيا زندان مؤمن و مرگ , ارمغان او و بهشت جايگاه (ابدى ) اوست .
(غرر الحكم , ج 1 ص 95 ح 1883
الدُّنيا جنَّةُ الكافِر و الموتُ مُشَخّصُهُ والنّارُ مَثواه .
دنيا بهشت كافر, و مرگ مشخص كننده او و آتش جايگاه (ابدى ) اوست .
(غرر الحكم , ج 1 ص 95 ح 1884
مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ ال ْآخِرَةِ وَ لَا يَطْلُبُ ال ْآخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِه ِلِلْاءَمَانَةِ وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً اِلَى الْمَعْصِيَةِ وَ مِنْهُمْ مَنْ اءَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُئُولَةُ نَفْسِهِ وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ اءَهْلِ الزَّهَادَةِ وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِى مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى الراغبون فى اللّه
امام على عليه السلام :
فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِى اءَعْيُنِكُمْ اءَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ قَبْلَ اءَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً فَاِنَّهَا قَدْرَفَضَتْ مَنْ كَانَ اءَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ
اءَيُّهَا النَّاسُ اِنَّ اءَخْوَفَ مَا اءَخَافُ عَلَيْكُمُ اثْنَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْاءَمَلِ فَاءَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ اءَمَّا طُولُ الْاءَمَلِ فَيُنْسِى ال ْآخِرَةَ اءَلَا وَاِنَّ الدُّنْيَا قَدْ وَلَّتْ حَذَّاءَ فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا اِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْاِنَاءِ اصْطَبَّهَا صَابُّهَا اءَلَا وَ اِنَّ ال ْآخِرَةَ قَدْ اءَقْبَلَتْ وَ لِكُلٍّ مِنْهُمَا بَنُونَ فَكُونُوا مِنْ اءَبْنَاءِال ْآخِرَةِ وَ لَا تَكُونُوا مِنْ اءَبْنَاءِ الدُّنْيَا فَاِنَّ كُلَّ وَلَدٍ سَيُلْحَقُ بِاءَبِيهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ اِنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَلَ
الْحَمْدُ لِلَّهِ غَيْرَ مَقْنُوطٍ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ لَا مَخْلُوٍّ مِنْ نِعْمَتِهِ وَ لَا مَاءْيُوسٍ مِنْ مَغْفِرَتِهِ وَ لَا مُسْتَنْكَفٍ عَنْ عِبَادَتِهِ الَّذِى لَا تَبْرَحُ مِنْهُ رَحْمَةٌ وَ لَا تُفْقَدُ لَه ُنِعْمَةٌ
وَ الدُّنْيَا دَارٌ مُنِى َ لَهَا الْفَنَاءُ وَ لِاءَهْلِهَا مِنْهَا الْجَلَاءُ وَ هِى َ حُلْوَةٌ خَضْرَاءُ وَ قَدْ عَجِلَتْ لِلطَّالِبِ وَ الْتَبَسَتْ بِقَلْبِ النَّاظِرِ فَارْتَحِلُوا مِنْهَا بِاءَحْسَنِ مَابِحَضْرَتِكُمْ مِنَ الزَّادِ وَ لَا تَسْاءَلُوا فِيهَا فَوْقَ الْكَفَافِ وَ لَا تَطْلُبُوا مِنْهَا اءَكْثَرَ مِنَ الْبَلَاغِ
اءَلَا وَ اِنَّ الدُّنْيَا قَدْ تَصَرَّمَتْ وَ آذَنَتْ بِانْقِضَاءٍ وَ تَنَكَّرَ مَعْرُوفُهَا وَ اءَدْبَرَتْ حَذَّاءَ فَهِى َ تَحْفِزُ بِالْفَنَاءِ سُكَّانَهَا وَ تَحْدُو بِالْمَوْتِ جِيرَانَهَا وَ قَدْ اءَمَرَّ فِيهَا مَاكَانَ حُلْواً وَ كَدِرَ مِنْهَا مَا كَانَ صَفْواً فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا اِلَّا سَمَلَةٌ كَسَمَلَةِ الْاِدَاوَةِ اءَوْ جُرْعَةٌ كَجُرْعَةِ الْمَقْلَةِ لَوْ تَمَزَّزَهَا الصَّدْيَانُ لَمْ يَنْقَعْ فَاءَزْمِعُوا عِبَادَ اللَّه ِالرَّحِيلَ عَنْ هَذِهِ الدَّارِ الْمَقْدُورِ عَلَى اءَهْلِهَا الزَّوَالُ وَ لَا يَغْلِبَنَّكُمْ فِيهَا الْاءَمَلُ وَ لَا يَطُولَنَّ عَلَيْكُمْ فِيهَا الْاءَمَدُ
اءَلَا اِنَّ الدُّنْيَا دَارٌ لَا يُسْلَمُ مِنْهَا اِلَّا فِيهَا وَ لَا يُنْجَى بِشَى ْءٍ كَانَ لَهَا ابْتُلِى َ النَّاسُ بِهَا فِتْنَةً فَمَا اءَخَذُوهُ مِنْهَا لَهَا اءُخْرِجُوا مِنْهُ وَ حُوسِبُوا عَلَيْهِ وَ مَا اءَخَذُوه ُمِنْهَا لِغَيْرِهَا قَدِمُوا عَلَيْهِ وَ اءَقَامُوا فِيهِ فَاِنَّهَا عِنْدَ ذَوِى الْعُقُولِ كَفَى ْءِ الظِّلِّ بَيْنَا تَرَاهُ سَابِغاً حَتَّى قَلَصَ وَ زَائِداً حَتَّى نَقَصَ
مَا اءَصِفُ مِنْ دَارٍ اءَوَّلُهَا عَنَاءٌ وَ آخِرُهَا فَنَاءٌ فِى حَلَالِهَا حِسَابٌ وَ فِى حَرَامِهَا عِقَابٌ مَنِ اسْتَغْنَى فِيهَا فُتِنَ وَ مَنِ افْتَقَرَ فِيهَا حَزِنَ وَ مَنْ سَاعَاهَا فَاتَتْهُ وَمَنْ قَعَدَ عَنْهَا وَاتَتْهُ وَ مَنْ اءَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ اءَبْصَرَ اِلَيْهَا اءَعْمَتْهُ
نَحْمَدُهُ عَلَى مَا كَانَ وَ نَسْتَعِينُهُ مِنْ اءَمْرِنَا عَلَى مَا يَكُونُ وَ نَسْاءَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِى الْاءَدْيَانِ كَمَا نَسْاءَلُهُ الْمُعَافَاةَ فِى الْاءَبْدَانِ عِبَادَ اللَّهِ اءُوصِيكُمْ بِالرَّفْض ِلِهَذِهِ الدُّنْيَا التَّارِكَةِ لَكُمْ وَ اِنْ لَمْ تُحِبُّوا تَرْكَهَا وَ الْمُبْلِيَةِ لِاءَجْسَامِكُمْ وَ اِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ تَجْدِيدَهَا فَاِنَّمَا مَثَلُكُمْ وَ مَثَلُهَا كَسَفْرٍ سَلَكُوا سَبِيلًا فَكَاءَنَّهُمْ قَدْقَطَعُوهُ وَ اءَمُّوا عَلَماً فَكَاءَنَّهُمْ قَدْ بَلَغُوهُ وَ كَمْ عَسَى الْمُجْرِى اِلَى الْغَايَةِ اءَنْ يَجْرِى َ اِلَيْهَا حَتَّى يَبْلُغَهَا وَ مَا عَسَى اءَنْ يَكُونَ بَقَاءُ مَنْ لَهُ يَوْمٌ لَا يَعْدُوهُ وَطَالِبٌ حَثِيثٌ مِنَ الْمَوْتِ يَحْدُوهُ وَ مُزْعِجٌ فِى الدُّنْيَا حَتَّى يُفَارِقَهَا رَغْماً فَلَا تَنَافَسُوا فِى عِزِّ الدُّنْيَا وَ فَخْرِهَا وَ لَا تَعْجَبُوا بِزِينَتِهَا وَ نَعِيمِهَا وَ لَاتَجْزَعُوا مِنْ ضَرَّائِهَا وَ بُوءْسِهَا فَاِنَّ عِزَّهَا وَ فَخْرَهَا اِلَى انْقِطَاعٍ وَ اِنَّ زِينَتَهَا وَ نَعِيمَهَا اِلَى زَوَالٍ وَ ضَرَّاءَهَا وَ بُوءْسَهَا اِلَى (نهج البلاغة ص : 145نَفَادٍ وَ كُلُّ مُدَّةٍ فِيهَا اِلَى انْتِهَاءٍ وَ كُلُّ حَى ٍّ فِيهَا اِلَى فَنَاءٍ اءَ وَ لَيْسَ لَكُمْ فِى آثَارِ الْاءَوَّلِينَ مُزْدَجَرٌ وَ فِى آبَائِكُمُ الْمَاضِينَ تَبْصِرَةٌ وَ مُعْتَبَرٌ اِنْ كُنْتُم ْتَعْقِلُونَ اءَ وَ لَمْ تَرَوْا اِلَى الْمَاضِينَ مِنْكُمْ لَا يَرْجِعُونَ وَ اِلَى الْخَلَفِ الْبَاقِينَ لَا يَبْقَوْنَ اءَ وَ لَسْتُمْ تَرَوْنَ اءَهْلَ الدُّنْيَا يُصْبِحُونَ وَ يُمْسُونَ عَلَى اءَحْوَالٍ شَتَّى فَمَيِّتٌ يُبْكَى وَ آخَرُ يُعَزَّى وَ صَرِيعٌ مُبْتَلًى وَ عَائِدٌ يَعُودُ وَ آخَرُ بِنَفْسِهِ يَجُودُ وَ طَالِبٌ لِلدُّنْيَا وَ الْمَوْتُ يَطْلُبُهُ وَ غَافِلٌ وَ لَيْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ عَلَى اءَثَرِالْمَاضِى مَا يَمْضِى الْبَاقِى اءَلَا فَاذْكُرُوا هَاذِمَ اللَّذَّاتِ وَ مُنَغِّصَ الشَّهَوَاتِ وَ قَاطِعَ الْاءُمْنِيَاتِ عِنْدَ الْمُسَاوَرَةِ لِلْاءَعْمَالِ الْقَبِيحَةِ وَ اسْتَعِينُوا اللَّهَ عَلَى اءَدَاءِ وَاجِبِ حَقِّهِ وَ مَا لَا يُحْصَى مِنْ اءَعْدَادِ نِعَمِهِ وَ اِحْسَانِهِ
جديد ترين آثار منتشره دفتر تبليغات اسلامى قم
جديدترين آثار منتشر شده توسط انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم كه به دفتر مجله رسيده است:
سيماى خوشبختى, حميد رسايى
واژه هاى اخلاقى از اصول كافى, ابراهيم پيشوايى ملايرى
انديشه سياسى خواجه نصيرالدين طوسى, مرتضى يوسفى راد
انديشه سياسى فيض كاشانى ,على خالقى
سكولاريزم در مسيحيت و اسلام, محمد حسن قدردان قراملكى
انديشه سياسى محقق حلى, روح الله شريعتى
انديشه سياسى محقق كركى, سيد محمد على حسينى زاده
كلمه عليا درتوقيفيت اسمإ آيه الله حسن زاده آملى
راه قرآن, آيه الله سيد رضا صدر
جزيره خضرإ افسانه يا واقعيت, ابوالفضل طريقه دار
سپيده اميد, سيد حسين اسحاقى
مبانى نهضت احياى فكر دينى, محمد جواد صاحبى
جامعه شناسى سياسى افغانستان, سيد عبدالقيوم سجادى
درآمدى بر سياست خارجى جمهورى اسلامى ايران, دكتر بيژن ايزدى
هزار و يك كلمه, آيه الله حسن زاده آملى
شبنم سرخ, محمد حسين فكور
سعد السعود للنفوس, سيد بن طاووس
قواعد كلى استنباط جلد سوم, شهيد سيد محمد باقر صدر, ترجمه و شرح رضا اسلامى
چشم اندازى به حكومت مهدى(عج), نجم الدين طبسى
روض الجنان, جلد2, شهيد ثانى
آيين تزكيه, محمد حسن رحيميان و محمد تقى رهبر
بررسى تاريخى و فقهى خمس, عبدالرحمن انصارى
انديشه سياسى اخوان الصفا, على فريدونى
انديشه سياسى اخوان الصفا, محسن مهاجرنيا
مديريت اسلامى, محمد حسن نبوى
نگاهى نو به حكومت دينى, سيد مسعود معصومى
شرح خطبه حضرت زهرا(س), جلد2, سيد عزالدين حسينى زنجانى
اخلاق معاشرت, جواد محدثى
اسرار الصلوه يا معراج عشق, مهدى سمندرى
پديده شناسى فقر و توسعه جلدهاى 4ـ3ـ2ـ1
اربع رسائل كلاميه
نقش قبائل يمنى در حمايت از اهل بيت, اصغر منتظرالقائم
كشف الغطإ, كاشف الغطإ
روش خودسازى, فريده مصطفوى, فاطمه جعفرى, صديقه معصومى
تفسير راهنما, جلد 14ـ13, اكبر هاشمى رفسنجانى
شرط ضمنى, پژوهشى تطبيقى در فقه, قانون مدنى و حقوق خارجى, حسين سيمايى صراف
حكمت حكومت فقيه, حسن ممدوحى
مبانى حكومت اسلامى, حسين جوان آراسته
فقه پژوهشى قرآنى, سيد محمد على ايازى
احكام روابط زن و مرد و مسائل اجتماعى آنان, سيد مسعود معصومى
در جستجوى خواهر, غلام محمد پور (غريب)
جرعه اى از زلال قرآن, جلد1, محمدى گلپايگانى
مغالطات, على اصغر خندان
سوء عرضه در حقوق انگليس و تدليس در حقوق اسلام, ترجمه دكتر جليل قنواتى و دكتر ابراهيم عبدى پور
فلسفه دين, محمد حسين زاده
راويان مشترك جلد 1 و 2, پژوهشى در بازشناسى راويان مشترك شيعه و سنى.
دين و چشم اندازهاى نو, ترجمه غلامحسين توكلى
كشف الغطإ, جلد 4 ـ 3
رسائل شهيد ثانى, جلد2
مصنفات الاربعه, شهيدثانى
مجمع تشخيص مصلحت نظام, محمد صادق شريعتى
بررسى فقهى و حقوقى, قواعد املاى عربى, ترجمه دكتر حسن عبداللهى
حاشيه شرايع الاسلام, شهيد ثانى
پاسخ به پرسش ها 6
پاسخ به پرسش ها
محسن يكى از پسران حضرت زهرا(س) و مدارك آن
1ـ سوال: يكى از پسران حضرت فاطمه زهرا(س) محسن(ع) است كه هنگامى كه در رحم مادرش بود, پيامبر(ص) نام او را محسن ناميد, هنوز در رحم مادر بود كه بر اثر فشارى كه بين در ديوار بر فاطمه(س) وارد گرديد, سقط شده و به شهادت رسيد, در يكى از نامه ها, دانش آموزى سوال كرده كه دبير ما به سر كلاس آمد, و چنين فرزندى را براى حضرت زهرا(س) منكر شد و گفت هيچ مدركى بر وجود چنين فرزندى نداريم, لطفا مدارك بودن فرزندى به نام محسن براى حضرت زهرا(س) را ذكر كنيد.
پاسخ:
مدارك فراوانى از كتب اهل تسنن و شيعه, دليل بر اين است كه حضرت زهرا(س) پسرى به نام محسن (ع) داشته است (و در بعضى از مدارك به جاى محسن, محسن (سين مشدد) ذكر شده است) بخشى از اين مدارك در كتب اهل تسنن عبارتند از:
1ـ تاريخ طبرى, ج5, ص153, 2 ـ كامل ابن اثير, ج2, ص440, 3ـ اسدالغابه ج5, ص70, 4 ـ الاصابه ابن حجر, ج6, ص191, 5ـ تهذيب الكمال, ج20 ص479, 6ـ انساب الاشراف بلاذرى, ج2, ص411 و…
و بخشى از مدارك شيعه عبارتند از: تلخيص الشافى, ج3, ص156, معانى الاخبار ص206, دلائل الامامه طبرى ص134, الاختصاص شيخ مفيد ص185, الاحتجاج طبرسى ج1, ص212, اثبات الوصيه ص155, مناقب ابن شهر آشوب ج3, ص358, البدء والتاريخ ج5, ص2, مإساه الزهرإ ج2, ص111, موسوعه الامام على بن ابى طالب ج1, ص116 و 122, تفسير على بن ابراهيم ص116 و 117 (به نقل بحار, ج7, ص329 و ج12, ص6 و ج23 ص131), بحارلانوار ج53, ص23 و… و در مدارك شيعه كه ذكر شد, غالبا نام محسن(ع) در ماجراى سقيفه و هجوم به در خانه حضرت زهرا(س) و شكستن در, و قرار گرفتن حضرت زهرا(س) بين فشار در و ديوار, و سقط شدن حضرت محسن(ع) ذكر شده است.
بنابراين ادعاى اين كه نام محسن به عنوان فرزند سقط شده حضرت زهرا(س) بدون مدرك است, چنان كه ملاحظه نموديد, باطل و بى اساس است.
اختلاف فتواها چرا؟
2ـ سوال: با اين كه دين يكى است و خدا يكى است, و مبانى دين يعنى قرآن, سنت (سخنان چهارده معصوم و فعل و تإييد آنها), اجماع و عقل, آشكار است, چرا فتواهاى مراجع در امور مختلف و احكام, مختلف و متفاوت است؟
پاسخ:
با توجه به چند مطلب, پاسخ اين سوال را درمى يابيم:
1ـ مراجع تقليد در اصول و ضروريات و كليات, اختلاف نظر ندارند, اختلاف در پاره اى از مطالب فرعى و جزيى است كه زيانى به جامعه مسلمين و دين نمى رساند.
2ـ مجتهدين و مراجع نهايت كوشش خود را براى استنباط احكام از مبانى خود مى كنند, ولى در چگونگى مدارك, و چگونگى استنباط و فهم مطالب, به خاطر ابهام اسناد بعضى از روايات يا ابهام مدلول آنها و يا تعارض روايات, اختلاف نظر پيدا مى شود, آنها از روى هوى و هوس و دلخواه خود فتوا نمى دهند, بلكه با توجه فقهى و علمى به همه جوانب, نظرشان متوجه يك سو مى گردد, و گاهى در طريق استنباط و فهم چه از نظر سند, و چه از نظر مفهوم و مدلول, توان آن را نمى يابند تا به طور جزم فتوا دهند, در آنجا بر طبق احتياط واجب, يا احتياط مستحب, حكم الهى را بيان مى كنند. چنان كه در ميان متخصصين علوم ديگر نيز, چنين اختلافاتى در بعضى از موارد ديده مى شود, مثلا دو پزشك متخصص, گاهى در مورد تشخيص بيمارى يك نفر بيمار, اختلاف نظر پيدا مى كنند, و گاهى در درمان آن نظريه متفاوتى دارند. در مورد نظريات مجتهدين نيز چنين است, به عنوان مثال گاهى معنى مختلف يك كلمه از نظر لغت, و يا تفاسير مختلفى كه از امامان(ع) درباره آن نقل شده, موجب اختلاف نظر مى شود, مثلا قرآن درباره مسح پا در وضو مى فرمايد: ((وامسحوا برئوسكم و ارجلكم الى الكعبين; و سر و پاها را تا برآمدگى پا (يا بند پا) مسح كنيد.))(1) در مورد اين كه منظور از واژه كعب چيست, در لغت و روايات دو نظريه آمده, يكى اين كه منظور برآمدگى روى پا است, دوم اين كه منظور مفصل و بند پا(2) است, و همين اختلاف موجب اختلاف فتواها شده, بعضى مسح تا برآمدگى روى پا را كافى مى دانند, و بعضى مى گويند بايد تا بند پا مسح كرد, و بعضى مسح تا بند پا را, احتياط واجب نموده اند. البته بايد توجه داشت كه حكم خدا در عالم واقع, تابع فتواى مجتهد نيست, بلكه حكم خدا در ظرف واقع, بىآسيب است, منتها مجتهد در راه به دست آوردن حكم خدا, گاهى نظرش مطابق با واقع است, و گاهى خطا مى كند, ولى چون اين خطا از روى هوى و هوس نيست, نه تنها اشكال ندارد, بلكه به خاطر كوشش مجتهد در راه استنباط, داراى پاداش نيز هست, نيز بايد توجه داشت كه همه اين مطالب در مورد مجتهدى است كه جامع شرايط تقليد, از عدالت, و تخصص فقهى باشد.
حوض كوثر چيست
و ساقى آن كيست؟
3ـ سوال: در رواياتى كه از طريق اهل تسنن و شيعيان نقل شده, سخن از حوض كوثر, در موارد متعدد به ميان آمده است, نيز طبق بعضى از روايات و نظر مفسران در ذيل واژه كوثر, در سوره كوثر, يكى از اقوال در معنى آن را, حوض كوثر مى دانند, منظور از كوثر و ساقى آن چيست؟
پاسخ:
واژه كوثر يك معنى جامع و وسيعى دارد و به معنى خير فراوان است, مفسران در ذيل آيه ((انا اعطيناك الكوثر; ما به تو كوثر عطا كرديم)) معانى (3)و مصداق هاى مختلف و متعدد ذكر نموده اند, يكى از آنها اين كه منظور از آن حوض كوثر است, در روايت آمده وقتى كه سوره كوثر نازل شد, پيامبر(ص) بر فراز منبر رفت و اين سوره را تلاوت كرد, وقتى كه پايين آمد, اصحاب عرض كردند: ((كوثر چيست كه خداوند به تو عطا كرده است؟)) آن حضرت در پاسخ فرمود: ((نهرى است در بهشت, سفيدتر از شير و صاف تر از قدح (بلور), در دو طرف آن قبه هايى از در و ياقوت قرار دارد…))(4) نيز روايت شده: انس بن مالك مى گويد: رسول خدا(ص) به ميان ما آمد, او را خوشحال ديديم, از راز آن پرسيديم, فرمود: هم اكنون سوره اى بر من نازل شد, آنگاه سوره كوثر را خواند, سپس فرمود: آيا مى دانيد كوثر چيست؟ عرض كرديم خدا و رسولش بهتر مى داند, فرمود: ((كوثر نهرى است كه خداوند خير و بركت فراوانى آن را به من خبر داده است, آن نهر همان حوضى است كه امت من در روز قيامت, در كنار آن مىآيند, در كرانه آن ظرف هايى به عدد ستارگان آسمان وجود دارد, گروهى از امت من كنار آن مىآيند, به خدا عرض مى كنم: ((اين ها, از امت من هستند)) (پس اجازه بده از آب اين حوض بنوشند) خداوند مى فرمايد: تو ندانى كه اين افراد بعد از تو (با خاندانت) چه كردند, و چه حادثه هاى تلخى پديدار ساختند؟))(5)
توضيح بيشتر درباره حوض كوثر
از روايات اهل تسنن و تشيع, فهميده مى شود كه حوض كوثر بخشى از بهشت است كه در روز قيامت پديدار مى شود, و بسيار عميق و بزرگ و وسيع است, به طورى كه بين مشرق و مغرب را فرا گرفته است, آب آن بسيار شيرين, زلال, لطيف و صاف است, هر كس از آن بنوشد, ديگر تشنه نمى گردد, و از كسانى است كه وارد بهشت مى شود, ساقى اصلى كوثر, شخص رسول خدا(ص) است, و آن حضرت در همان جا, حضرت على(ع) را جانشين خود در آب دادن به افراد نموده است, و طبق بعضى از روايات, خود حضرت على(ع) ساقى كوثر است, و شيعيان و دوستانش را از آب كوثر مى نوشاند, ولى دشمنان و منافقان را از آنجا طرد مى كنند, بىآن كه آنها از آن آب بنوشند, با اين كه سخت تشنه هستند. و در تعبير ديگر آمده: آن حضرت, منافقان و مخالفان را با عصاى عوسج (كه از درخت تيغ دار به دست آمده) آن چنان از حوض كوثر دور مى كند, كه شتر گم شده و غريب را صاحبش از آب دور مى سازد.
از ابن عباس روايت شده: هنگامى كه سوره كوثر بر رسول خدا(ص) نازل شد, على(ع) از آن حضرت پرسيد: ((كوثر چيست؟)) پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: ((نهرى است كه خداوند به وسيله آن بر من كرامت و امتياز بخشيده است.)) على(ع) عرض كرد: اى رسول خدا! اين نهر, بسيار ارجمند است, آن را براى ما تعريف كن, پيامبر (ص) فرمود: ((آرى اى على! كوثر نهرى است كه در زير عرش الهى جريان دارد, آب آن سفيدتر از شير, و شيرين تر از عسل, و لطيف تر از روغن است, ريگ هاى درون آن از زبرجد و ياقوت و مرجان است, علف آن زعفران, و خاك آن مشك خوشبو و پايه هاى آن در زير عرش استوار شده است.)) سپس رسول خدا(ص) دستش را آرام بر پهلوى على(ع) زد و فرمود: ((اى على! اين نهر براى من و براى تو و براى دوستان تو بعد از من مى باشد. )) و مطابق روايت ديگر از ابن عباس, عمق اين حوض به اندازه هفتاد هزار فرسخ است. (6)
در اين جا براى روشن شدن بيشتر, نخست نظر شما را به چند روايت ـ كه از طريق روايات اهل تسنن نقل شده, و بيانگر برترى حضرت على(ع) بر همه اصحاب, و خلافت آن حضرت مى باشد ـ جلب نموده و سپس به نقل چند روايت از شيعه مى پردازيم:
1ـ رسول خدا(ص) به حضرت زهرا(س) فرمود: ((يا فاطمه! انى غدا مقيم عليا على حوضى و صاحب لواى…; اى فاطمه! من فرداى قيامت, على(ع) را بر حوض كوثر منصوب مى كنم, كه او پرچمدار من است.))(7)
2ـ نيز فرمود: ((إعطيت فى على خمسا هن احب الى من الدنيا و ما فيها… و اما الثالثه فوقف على عقر حوضى, يسقى من عرف من إمتى; در مورد على(ع) به من پنج امتياز داده شده كه آنها براى من محبوب تر است از دنيا و آنچه در دنيا است…, سومى آن اين است كه على(ع) بر پايانه حوض من مى ايستد, و آنان را كه از امت من به نيكى مى شناسد, از آب آن مى نوشاند.))(8)
3ـ نيز به على(ع) فرمود: ((انك غدا على الحوض خليفتى, و انك اول من يرد على الحوض; تو فرداى قيامت بر حوض كوثر جانشين من هستى, و تو نخستين كسى هستى كه در كنار حوض بر من وارد مى گردى.))(9)
4 ـ نيز فرمود: ((والذى نفسى بيده, انك لذواد عن حوضى يوم القيامه تذود كما يزاد البعير الضال عن المإ بعصا معك من عوسج; تو در قيامت واردين بر حوض من (از منافقان و كفار) را با عصاى عوسج كه به همراه دارى رد مى كنى, همان گونه كه شتر غريب و گم شده, از آب رد مى شود.))(10)
5ـ رسول خدا(ص) در ضمن گفتارى در شإن على(ع) فرمود: ((على(ع) صاحب حوض من است, دشمنانش را از آن دور مى كند, و به دوستانش از آب آن مى نوشاند, كسى كه از آن آب ننوشد, هميشه به طور ابدى, تشنه مى ماند, و هرگز سيراب نمى شود, و كسى كه از آن شربتى بنوشد, ديگر رنجى نمى برد, و هرگز تشنه نمى شود.))(11)
6ـ نيز فرمود: ((… كوثر, نهرى در بهشت است كه عرض وطول آن بين مشرق و مغرب است, هر كس از آن بنوشد ديگر تشنه نمى شود, هر كس با آب آن وضو بسازد, آن چنان پاك مى شود كه غبار بر او نمى نشيند, آن كس كه عهد مرا شكسته, و در قتل اهلبيت من شركت نموده باشد از نوشيدن آب آن محروم خواهد شد.))(12)
آخرين سخن آن كه پيامبر(ص) فرمود: ((من لم يومن بحوضى فلا إورده الله حوضى; كسى كه معتقد به وجود حوض كوثر من در قيامت نباشد, خداوند او را بر آن وارد نمى كند.))(13)
فكر گناه چرا بدتر از گناه است؟
4ـ سوال: طبق پاره اى از روايات فكر گناه, يا نيت گناه, بدتر از خود گناه است, و فكر و نيت كار نيك, برتر از خود كار نيك است, راز اين مطلب چيست؟
پاسخ:
آرى در روايات متعدد است كه بايد فكر گناه نكرد, حتى فكر گناه بدتر از خود گناه است, از جمله رسول خدا(ص) فرمود: ((نيه المومن خير من عمله, و نيه الفاجر شر من عمله; نيت مومن بهتر از عمل نيك او است, و نيت غير مومن از عمل او بدتر است.))(14) و در سخنى امام صادق(ع) فرمود: ((بنده اى در روز, نيت مى كند كه وقتى شب فرا رسيد, نماز شب بخواند, ولى شب فرا مى رسد, و خواب بر او غالب مى گردد, و مى خوابد, خداوند نماز شب را در نامه عمل او قرار مى دهد, نفس چنين كسى تسبيح است, و خواب او صدقه مى باشد.))(15)
نيز روايت شده, عيسى(ع) در نصيحت خود فرمود: ((موسى(ع) به اصحابش فرمود زنا نكنيد, من به شما مى گويم حتى فكر زنا نكنيد))(16) اما راز مطلب, اين كه نيت و فكر خوب نشانه حالت و روحيه ملكوتى و خوب است, و حاكى است كه كانون وجود او سرشار از معنويت است, و روشن است كه چنين كانونى, نورانى است و منشإ بركات و كارهاى نيك بسيار خواهد شد, ولى فكر بد و نيت ناشايسته بيانگر حالت بد و كانون آلوده وجودى است, و چنين كانونى منشإ زشتى ها و انحراف هاى بسيار خواهد شد, بنابراين كانون خوب بهتر از چند كار خوب بدون كانون خوب است, چنان كه كانون بد, بدتر از چند عمل بد است. به علاوه نيت و فكر بد, موجب تيرگى روح و روان خواهد شد, و كانون وجود را بدتر مى كند, چنان كه فكر و نيت نيك, قلب را نورانى, و كانون وجود را نورافشانى خواهد كرد. بر همين اساس, طبق روايت, وقتى كه عيسى(ع) فرمود: من مى گويم فكر زنا نكنيد, اين مطلب را با اين مثال بيان كرد, فرمود: ((اگر شخصى در اتاق نقاشى شده و زيبا, آتشى روشن كند, دود آن, اطاق نقاشى شده را دودآلود و سياه خواهد كرد, گرچه اطاق را نسوزانده است, فكر زنا نيز زيبايى چهره معنوى را تيره و تار مى كند, گرچه آن چهره را از بين نبرد.))(17) بر همين اساس اميرمومنان على(ع) فرمود: ((حسن النيه من سلامه الطريه; حسن نيت دليل پاكى روح و روان است.))(18)
از اين روايات فهميده مى شود كه هم نيت و فكر خوب موجب نورانى شدن روح و روان است, و هم حالت نيك روحى موجب فكر نيك است, چنان كه به عكس فكر و نيت بد, موجب تيرگى سيرت است, و حالت تاريك روحى باعث نيت و فكر بد خواهد شد, و نسبت به همديگر تإثير متقابل دارند. توجه به اين نكته نيز مهم است كه اعمال انسان با چگونگى نيت او سنجيده مى شود, هرچه نيت او برتر و خالص تر باشد, عمل او نيز برتر و خالص تر است, و هر چه درجات نيت او پايين تر باشد, عمل او نيز گرچه ظاهر زيبا داشته باشد, در باطن هماهنگ با نيت او است, تا آنجا كه رسول خدا(ص) فرمود: ((من غزا فى سبيل الله و لم ينو الا عقالا فله ما نوى; كسى كه در راه خدا به ميدان جنگ با دشمن آيد, ولى نيتش جز غنائم جنگى نباشد, پاداش او همان غنايم است, و پاداش ديگرى ندارد.))(19)
و به عكس اين مطلب را نيز بيان كرده آنجا كه فرمود: ((جمعى در مدينه ماندند و در ظاهر به منطقه جنگ نيامدند و زحمت حركت به سوى منطقه, و پست و بلندىهاى راه و رنج جنگ را نديدند, در عين حال در ثواب كار ما جهادگران شريك هستند.)) پرسيدند: چگونه آنها با ما هستند, با اين كه با ما در جنگ شركت نكردند, و در ميدان حاضر نشدند؟ پيامبر(ص) در پاسخ فرمود: ((نياتهم; آنها به خاطر نياتشان (كه هماهنگ با نيت ما بود) به ثواب ما رسيدند.))
پى نوشت ها:
1 . مائده, 6.
2 . تفسير مجمع البيان, ج3, ص163.
3 . كوثر, 1.
4 . مجمع البيان, ج10, ص549.
5 . صحيح مسلم, طبق نقل مجمع البيان, ج10, ص549.
6 . مجالس شيخ مفيد, ص;173 بحار, ج8, ص18 و 25.
7 . مناقب ابن مغازلى شافعى, ص151و 188.
8 . ذخائر العقبى, ص;155 فضائل الصحابه ابن حنبل, ج2, ص661.
9 . مناقب ابن مغازلى شافعى, ص238.
10 . تاريخ دمشق, ج42, ص;140 مناقب خوارزمى, ص109.
11 . امالى شيخ صدوق, ص;168 بحارالانوار, ج8, ص19.
12 . بحار, ج8, ص24.
13 . احتجاج طبرسى, مطابق مدرك قبل, ص19.
14 . كنز العمال, حديث7236.
15 . بحار, ج70, ص206.
16 و 17 . سفينه البحار, ج1, ص560.
18 . غرر الحكم, ترجمه محمد على انصارى, ج1, ص376.
19 . كنزالعمال, حديث7261.
گــفته ها و نوشته ها
گفته ها و نوشته ها
شيعه حقيقى
شخصى به امام سجاد(ع) عرض كرد: من از شيعيان شما هستم, امام فرمود: از خدا بترس, و ادعاى چيزى مكن كه خداوند به تو بگويد: دروغ مى گويى و در ادعاى خود راه انحراف را مى پيمايى, ان شيعتنا من سلمت من كل غش و دغل; بى گمان شيعيان ما كسانى هستند كه دلشان از هر نيرنگ و دسيسه پاك و سالم است, بلكه بگو ما از مواليان و دوستان شما هستيم.
(مجموعه ورام, ج2, ص106)
معناى يقين
امام باقر(ع) براى شاگردان خود سخن مى گفت, بحث از ايمان و اسلام و تقوى و يقين به ميان آمد, حضرت فرمود: ايمان يك درجه از اسلام بالاتر است, و تقوى يك درجه ازايمان بالاتر است, و يقين يك درجه از تقوى بالاتر است, آنگاه فرمود:
چيزى در ميان مردم كمتر از يقين تقسيم نشده است.
يكى از شاگردان پرسيد: يقين چيست؟
حضرت فرمود: التوكل على الله, والتسليم لله والرضا بقضإ الله و التفويض الى الله; حقيقت يقين عبارت است از: 1ـ توكل به خدا 2ـ تسليم در برابر ذات پاك خدا 3ـ رضا به رضاى خدا 4ـ واگذارى تمام كارهاى خويش به خدا.
(بحارالانوار, ج70, ص138)
احوال دنيا
عارفى گفت: دنيا را بهر سه چيز خواهند: بى نيازى, عزت و راحت.
آن كس كه از دنيا بپرهيزد, عزت يابد وآن كس كه قناعت پيشه كند, بى نياز شود و آن كس كه در طلب دنيا كم كوشد, راحت يابد.
(كشكول شيخ بهايى)
خشنودى از عبادت خود
بشر بن منصور از عابدان بود. روزى نمازش به درازا كشيد و چون به پايان رسيد مردى را ديد كه به خشنودى وى را مى نگرد. گفت, آنچه ديدى خرسندت نكند, چرا كه ابليس نيز مدتى دراز با ديگر فرشتگان پرستش پروردگار همى كرد و سپس چنان شد كه شد.
(كشكول شيخ بهايى)
غافل و مرده
حكايت است كه عارفى دايم به ذكر حق مشغول بودى و آوازه معرفتش منتشر گشته بود از شهر مصر دو جوان به اميد ديدارش ترك وطن گفتند. پس در بين راه زير درختى آسودند. يكى از دو جوان كه زبان مرغان مى دانست گفت: انا لله و انا اليه راجعون. رفيقش گفت: چه واقع شده ؟
گفت: دريغ كه مرغان مى گويند آن عارف در جهان زنده نيست, پس با هم گفتند: به زيارت قبرش مى شويم چون به صومعه عارف رسيدند عارف را زنده ديدند و حال باز گفتند.
عارف نعره اى كشيد و بى هوش شد و چون به خود آمد, گفت: مرغان راست گفتند من در آن دم از ذكر خدا غافل و با اهل دنيا مشغول بودم.
(جامع التمثيل, ص23)
دو بشارت
آيت الله مدنى (ره) مى فرمايند: من در دو موضوع نسبت به خودم شك كردم:
يكى اين كه به من كه مى گويند سيد اسدالله. آيا واقعا من از اولاد پيامبر هستم؟
و ديگر اين كه آيا من لياقت آن را دارم كه در راه خدا شهيد بشوم يا نه؟
روزى به حرم امام حسين رفتم و در آن جا با ناله و زارى از امام خواستم كه جوابم را بدهد.
پس از مدتى, شبى امام حسين(ع) را در خواب ديدم كه بالاى سرم آمد و دستى به سرم كشيد و اين جمله را فرمود: ((يا بنى انت مقتول)) اى فرزندم! تو كشته مى شوى, كه جواب دو سوال من در آن بود.(ديدار با ابرار, ص66 ـ شهيد مدنى, جلوه اخلاص)
توكل از نخست
عارفى از راه بيابان به مكه مى رفت پس در راه به چاه آبى رسيد و چون تشنه بود از پى دلو و ريسمان مى گشت. پس ديد دسته اى از آهوان بر سر چاه آمدند و بر گرد چاه ايستاده و سر به آسمان افراشتند پس در دم آب چاه بالا آمد و آهوان سيراب شدند. عارف گفت خدايا وحوش را سيراب كردى و من تشنه ماندم!
ندا رسيد تو به دنبال دلو و ريسمان گشتى ولى آنان نخست به خدا توكل كردند.
(جامع التمثيل)
باران و دعاى مورچه
حضرت سليمان و اصحابش براى طلب باران از شهر خارج شدند. در بين راه سليمان(ع) مورچه اى را ديد كه به پشت خوابيده و دست و پايش را به طرف آسمان بلند كرده و مى گويد: خدايا ما از مخلوقات تو هستيم, و نيازمند به رزق تو مى باشيم پس ما را به گناه ديگران هلاك مفرما!
سليمان(ع) به اصحاب فرمود: باز گرديد كه به دعاى ديگرى بر ما باران خواهد باريد.
(المحجه البيضإ, ج2, ص299)
يار با تقوى
حضرت عيسى(ع) و يارانش به طلب باران از شهر خارج شده و وارد صحرا گشتند.
در آنجا حضرت فرمودند: هر كس از شما گناهى انجام داده به شهر باز گردد, همه مردم به غير از يك نفر مراجعت كردند. حضرت فرمود آيا تو گناهى مرتكب نشده اى ؟
عرض كرد: چيزى به خاطر ندارم, جز اين كه روزى به نماز ايستاده بودم كه زنى از مقابل من عبور كرد, من به او نگاه كردم و چشمم به سوى او چرخيد, پس همين كه او رفت, انگشت خود را داخل چشمم كرده و آن را بيرون آوردم و به همان طرف كه زن رفته بود, پرتاب كردم!
عيسى(ع) فرمود: دعا كن من آمين مى گويم, او دعا كرد و باران باريد.
(المحجه البيضإ, ج2, ص299)
بهره گيرى از قرآن
ابن وهب گويد: امام صادق(ع) فرمود: كسى كه سه كار انجام دهد از سه موهبت محروم نخواهد شد:
1ـ كسى كه دعا كند, از استجابت آن بهره مند مى گردد.
2ـ كسى كه شكر كند بر نعمتش افزوده مى شود.
3ـ كسى كه توكل كند, امورش سامان مى يابد.
پس براى هر كدام آيه اى تلاوت فرمود كه خداوند متعال فرموده است: ادعونى استجب لكم; مرا بخوانيد[ دعاى] شما را اجابت مى كنم. (مومن / 60) لئن شكرتم لازيدنكم; هرگاه شاكر و سپاسگزار خدا باشيد, قطعا در نعمت ها مى افزايم. (ابراهيم7/) و من يتوكل على الله فهو حسبه; و هر آن كس كه بر خدا توكل كند پس خدا او را كافى است.
(به اين ترتيب ملاحظه مى شود امامان ما در ارشاد مردم از آيات قرآن بهره مى گرفتند و گاه مثل همين حديث آيات قرآن را ذكر مى كردند كه گفتارشان به بركت قرآن آميخته باشد و بهتر اثر كند.)
(اقتباس از وسائل الشيعه, ج11, ص167)
عزائم چيست؟
سوره هايى از قرآن كه سجده واجب دارند عزائم ناميده مى شوند و عبارتند از: 1ـ سوره 32 (سجده) آيه15, 2ـ سوره 41 (فصلت) آيه 37, 3ـ سوره 53 (النجم) آخرين آيه, 4ـ سوره 96 (علق) آخرين آيه. لازم به يادآورى است كه شخص جنب و زنى كه در عادت ماهانه است اگر حتى يك حرف آن را به قصد يكى از اين چهار سوره بخواند حرام است.
مـــاه در محـــاق زندگى و مبارزات ميرزا كوچك خان جنگلى قسمت آخر
ماه در محاق
(ابهام زدايى از زندگى و مبارزات ميرزا كوچك خان جنگلى ((ميرزايونس رشتى)))
قسمت آخر
تير تهمت
با اين وجود در برخى منابع از سوى برخى نويسندگان معاصر, اين شخصيت مورد مذمت قرار گرفته و تلاش هاى صادقانه او را مورد تإمل قرار داده اند, ملك الشعراى بهار ضمن آن كه ميرزا كوچك خان را مردى مذهبى مى داند كه براى آزادى ايران از استبداد و استعمار تلاش مى كرد به وى تهمت تجزيه طلبى زده و نوشته است: از حركات ميرزا و كلنل محمد تقى خان پسيان پيدا بود كه قصدشان ايجاد حكومت مركزى صالح نبوده, بلكه به همان ولاياتى كه در كف داشته اند قانع بوده اند. (1)
در جاى ديگر مى نويسد: بدبختى از هر طرف روى آورد, بغداد سقوط كرد, پليس جنوب به وجود آمد, خراسان از طرف سپاه انگليس اشغال گرديد, از اين جهت هم طغيان ميرزا كوچك خان در گيلان و خيابانى در آذربايجان و ماشإالله خان و ساير ياغيان در كاشان و اصفهان و عمليات واسموس و دشتستانيان دولت مركزى را ضعيف ساخت.(2) خواننده محترم ملاحظه مى فرمائيد كه قيام شخصيت هايى چون كوچك جنگلى, شيخ محمد خيابانى از سوى ملك الشعراى بهار در رديف ياغى گرى ماشإالله خان كاشى و تجاوزات قواى انگليسى به شمار آمده و تلاشهاى اين بزرگمردان براى رهايى ايران از يوغ استبداد و استكبار, بدبختى تلقى گرديده است. احمد كسروى اظهار داشته است: نيروهاى جنگلى به رهبرى كوچك خان آشوب و آسيب سختى در كشور پديد آوردند, وى اضافه مى كند: ميرزا كوچك خان و همراهان او راهى مشخص نداشتند و به همين دليل كارهاى آنان نابسامان درمىآمد و دليل اين ادعا را اين مى داند كه جنگلى ها به اسم نبرد با بيگانگان ابزار دست گروهى بيگانه شدند زيرا براى دشمنى با انگلستان با دولت آلمان و قواى عثمانى اتحاد پيدا كردند و در ميان خود سركرده اتريشى داشتند و دولت هاى مذكور از خصومت اينان با روس و انگليس سود مى بردند, و اين موضوع مى رساند كه مردان كوتاه بين و ساده اى هستند و از دورانديشى و شناختن سود و زيان كشور بى بهره اند و چنين كارهايى از نيك نامى آنان مى كاست. كسروى در ادامه, جنگ وثوق الدوله با نيروهاى جنگلى را موجه جلوه مى دهد: با آن حالى كه پيش آمده بود مى بايست كار آنان يكسره گردد, آنان نيز كشورى در ميان كشور پديد آورده و مايه گرفتارى دولت مى بودند.(3) در حالى كه افسران اتريشى, آلمانى و عثمانى كه در جنگل همكارى مى كردند اسيرانى بودند كه از روسيه فرار و به جنگل پناهنده شده بودند و شكى نيست كه رد درخواست(4) پناهندگى آنان دور از جوانمردى محسوب مى شد و چنانچه اشاره كرديم ميرزا كوچك خان از امكانات پيش آمده استفاده مى كرد ولى بيگانه را بيگانه مى دانست, هر كشورى مى خواهد باشد و اين نگرش را تا آخر با حفظ رسومات دينى و تبعيت از مذهب پى گرفت.
سيد مهدى خان فرخ (معتصم السلطنه) كه بخشى از مإموريتش از سوى دولت مركزى در رشت با سمت كار گذار صورت گرفته است مطالب مذمت گونه اى در مورد نهضت جنگل آورده و يادآور شده است: من جنگلى ها را متوجه كردم كه كميته جنگل و جنگلى ها در مقابل دولت انگليس از پشه در مقابل فيل هزاران بار كوچكتر و بى اهميت ترند, وى مى افزايد: از خارج مخصوصا تهران اشخاص هوچى, جاه طلب و شياد(قيام) جنگل را با تبليغ اهميت داده و آن را چندين بار بيش از آنچه بوده اند جلوه مى دادند يكى از اين اشخاص دكتر ابوالقاسم خان از اهالى لاهيجان است كه مدتى مبلغ بهايى ها بود و ادعا مى كرد كه در فرانسه تحصيل طب مى كرده است اين شخص از جاسوس هاى سفارت انگليس بود, در ادامه نامبرده جنگلى ها را انسان هايى ترسو دانسته كه در مقابل انگليسى ها اقدامى نكردند.(5) نوشته هاى وى در خصوص ابوالقاسم لاهيجى كذب محض است و برحسب منابع مستند ديگر نامبرده هيچ گاه دعوى تحصيل طب نمى كرد و مبلغ فرقه ضاله بهائيت نبوده است, و برعكس انسانى مسلمان, صاحب بصيرت و مطلع از جريانات سياسى بود, فردى آزادى خواه صريح اللهجه به شمار مى رفت و طالب خودستايى نبود و در هيچ منبعى او به عنوان جاسوس انگلستان معرفى نشده است,(6) روح متكبرانه اين وابسته استبداد موجب شده كه در خاطرات خود بگويد ميرزا كوچك خان و همراهانش كه از اعضإ هيإت اتحاد اسلام بودند ناگهان بى دين از آب درآمدند, با تمامى اين بدگويى هاى آميخته به كذب او نتوانست اين حقيقت را منكر شود كه قائد نهضت جنگل مردى دلير و بى طمع بوده است و نيروهاى ميرزا كوچك خان مردانى شريف بوده و انگيزه اى جز آزادى خواهى نداشتند.(7)
سرپرسى سايكس از ميرزا كوچك خان به عنوان عامل سپهدار رشتى نام مى برد و مدعى است برگشت ميرزا به گيلان به منظور ادامه عمل پرسود يعنى به اسارت گرفتن ايرانيان ثروتمند و نگاهداشتن آنها براى پرداخت خون بها يا باج سبيل بوده است و مى نويسد حكومت ايران در مقابل جنبش جنگل ناتوان بود و اگر اقدامات بريتانياى كبير نبود احتمال مى رفت سلطنت را منقرض كند.(8) اين در حالى است كه ژنرال دنسترويل فرمانده قواى انگليس مى گويد: پروگرام نهضت جنگل حاوى همان افكار و اصول و مرام هاى مبتذل و غيرقابل تحمل مى باشد من جمله آزادى, مساوات, اخوت, ايران مال ايرانيان و دورپار خارجى, تصريح ساير مواد نتيجه ندارد زيرا همان اندازه كه كذب محض است به همان نسبت هم زياد مى باشد دنيا از اين مرام ها به ستوه آمده است.(9) گويا اگر شعار ميرزا كوچك خان اين بود كه ايران مستعمر انگلستان است چنين برنامه اى به مذاق اين ژنرال انگليسى خوش مىآمد.
حبيب الله مختارى ـ فرزند كريم خان مختار السلطنه ـ كه رئيس شهربانى معروف رضاخان در مشهد در ايام قتل مدرس بود, از جمله حاميان رضاخان به شمار مى رود كه از جمهورى ساختگى او هم دفاع كرد.(10) وى در اثرى كه به رشته تحرير درآورده, نوشته است: صفحات رشت, لاهيجان, مازندران و گرگان را ميرزا كوچك خان و جمعى از اشرار و اعوان او شروع به چپاول وغارت كردند.(11) در صورتى كه جنگلى ها به هيچ عنوان به گرگان نرفتند و متهم ساختن آنان به چپاول و غارت از اغراض نويسنده حكايت دارد و ميرزا و يارانش درجهت اصلاح جامعه ايرانى به سوى استقلال و قطع نمودن دست ايادى استكبارى گام برمى داشتند, نهضتى كه با قواى روس و انگليس و عوامل دولت مستبد مركزى به مقابله برخاست هدفى جز طرد مداخلات نامشروع و خانه تكانى و برانداختن كاخ ستم و نيل به حقوق راستين جامعه ايران و ساختن ايرانى رها از يوغ غارتگران نداشت, با اين وصف متهم نمودن افراد آن را به ياغيگرى و نيرنگ مقرون به انصاف نيست و تلاش توإم مشقت آنان دفاع از حق محسوب مى گردد, البته از طاغوتى چون رضاخان بعيد نيست كه حركت ميرزا كوچك خان را نوعى اخلال در نظم تلقى كند و اگر وى از اين قيام تعريف يا حمايتى مى كرد شك در درستى اهداف و مقاصد آن طبيعى بود. رضاخان و همفكرانش در برابر مخالفان اصلاحات به بى نظمى كشور اشاره مى كرد و حادثه جنگل, قيام كوچك خان و جمهورى گيلان و تلاشهاى مبارزاتى شهيد شيخ محمد خيابانى را به عنوان مصداق هاى شرارت و طغيان مطرح مى نمود و چنين قيام هاى مقدسى را در رديف قساوت ها, غارتگرىها و سفاكى هاى رضاخان جوزدانى, نايب حسين كاشى و ساير راهزنان قلمداد مى كرد و مى گفت: اين گونه بلواها و فتنه ها بايد خاموش شود تا راه اصلاحات هموار گردد!(12)
چقدر دور از حقيقت است كه ميرزا كوچك خانى كه داراى ملكات اخلاقى است و مدام قرآن مجيد همراهش داشت به بازويش بسته بود و نسبت به رهبران دينى علاقه اى شديد تا حد مودتى توإم با معرفت و با تإسى به سيره و زندگى آن بزرگان داشت به عنوان فردى دل بسته به سيم و زر و در انديشه جمع كردن ثروت و خريدن املاك مردم و غارتگر و مخل آرامش مردم معرفى گردد!
در مجله اسپار تاكوس ـ چاپ پاريس ـ ضمن يادداشت هايى كه از كشور مكزيك براى آن فرستاده شده, عنوان گرديده است كه از آثار فعاليت كمونيزم به سال 1919 ميلادى در آسيا پيدايش دسته اى در شمال ايران به رهبرى روس ها بود كه نفوذشان را در گيلان و مازندران مستقر ساخته و در شماره اول مجله كمونيست بين المللى از آنان حمايت شده است و اضافه مى كند رياست اسمى اين نهضت با ميرزا كوچك خان بود اما نهضت را روس ها اداره مى كردند ولى نويسنده در ادامه رشته مطلب را عرض مى كند و مى گويد ميرزا كوچك خان مردى صديق و باوفا است و يك ايرانى عميق, متفكر به شمار مى رود اما آنها كه پيرامونش بودند و دعوى همكاريش را داشتند نيمى سرسپرده روس ها و نيم ديگر سر سپرده انگليس ها بودند. در حالى كه نهضت جنگل قبل از وقوع انقلاب روسيه به وجود آمد.(13) اسناد صحيح و روشن كه به امضاى ميرزا كوچك خان جنگلى و خطاب به ميرزا صادق خان كوچكى فرمانده گروه جنگليان در فومن است گروهى را كه مى گويند ميرزا كوچك خان بلشويك بوده باطل مى كند و اصولا مردى مانند وى كه اساس عقايد و نظرياتش بر مسلمانى و اجراى مقررات دين اسلام و دشمنى سرسخت با خارجيان مهاجم و ارتش هاى روسيه تزارى و بريتانيا و عمال اين دو دولت استعمارى در ايران بود, هيچ گاه حتى يك بار خود را كمونيست نخواند و چنين اتهامى بر وى خطايى فاحش و كذب است.(14)
البته از سرلشكر سابق محمد حسن اخوى كه به گفته ارتشبد سابق, حسين فردوست, مغز متفكر باند سرلشكر ارفع و طراح عمليات كودتاى 25 مرداد 1332 هـ.ق انتظارى نيست كه در مجله فارسى زبان ((ره آورد)) چاپ لوس آنجلس امريكا بنويسد:
((بلشويك ها در شمال استقلال ايران را تهديد مى كردند و امير مويد سوادكوهى در مازندران و ميرزا كوچك خان جنگلى در گيلان با اين نيرو همكارى مى نمودند, مهاجرين قفقازى و عده اى از اهالى فريب خورده محل تحت حمايت آن ارتش بيگانه جمهورى كمونيستى را در گيلان ايجاد كردند و قصد خود را به توسعه قلمرو خويش در تمام ايران اعلام نمودند.)) و بعد مى افزايد در چنين شرايطى همه در انتظار يك منجى بودند كه ژنرال آيرونسايد راه كودتاى رضاخان را هموار ساخت. از آن سوى حاميان نظام كمونيستى شوروى ميرزا كوچك خان را متهم كرده اند كه از مرام توده هاى خلق نفرت داشته است ميرزا كوچك خان بر حسب گرايش هاى مذهبى حركات مشكوك احسان الله خان را به تندروى و افراطگرى او نسبت داد, تقى شاهين از اين انتسابات برآشفت و نوشت كوچك خان در تلاش بود تا با ايجاد اختلاف در بين سران جنبش (حاميان كمونيسم) و يا لكه دار كردن آنها از طريق بهتان بافى و افترازنى آنان را كنار بزند و هم چنان مغرضانه به تكريم سردار محيى خائن و احسان الله خان و تكذيب سردار مظلوم جنگل پرداخت و نوشت: او[ ميرزا كوچك خان] چشم ديدن نزديكى احسان الله خان نسبت به كمونيست ها و فداكارى وى در راه مبارزه[ ؟]! را نداشت. بطور كلى كوچك خان علاقه اى به منافع توده هاى خلق نداشت, او شخصى بود خرافاتى, عوام, سالوس و مقام پرست[؟]!! كه نمى توانست خود را از تإثير زمين داران بزرگ[ ؟]!! و روحانيون مرتجع[ ؟]!! برحذر دارد. احسان الله خان (حامى كمونيست) اعتقادى به كوچك خان نداشت او به تزلزل و سازشكارى كوچك خان وقوف داشته و بارها شاهد تغييرات موضع گيرىهاى سياسى او بوده است.))(15)
ابوالقاسم لاهوتى در مدتى كه در تركيه به حالت تبعيد به سر مى برد افكار كمونيسم را قبول كرد و با اين طرز تفكر به مخالفت با روحانيت پرداخت, كودتايى كه در تهران وسيله رضاخان به عمل آمد وسيله تحريك او شد و هوس كودتا و فرماندهى كل قوا و فتح تهران و تشكيل جمهورى كرده بود, لاهوتى در خصوص مخالفت كمونيست ها و اين كه تصميم گرفته بودند ميرزا كوچك خان را ترور كنند اشعارى سروده كه با واقعيت مطابقت ندارد ولى از اين سروده ها مى توان به اختلاف عقيده بين حاميان كمونيسم و ميرزاى متدين پى برد و فهميد كه آنان چه نفرتى از وى داشته اند, وى در اين اشعار نسبت هايى غرضآميز به سردار جنگل داده كه با شخصيت و اخلاقش موافق نيست: او را متهم كرده كه از همراهى با رنجبران ابا داشته و براى احراز مقام كار مى كند و با اعتراف به يك تشكيلات پنهانى متعلق به حيدر عمر اوغلى معتقد است كه ميرزا او را زندانى و بعدا تيرباران كرد در صورتى كه خلاف حقيقت است و قبل از اطلاع رهبر قيام جنگل او به دست مجاهدين كشته شد.(16)
شخصى به نام س. ع. آذرى كه ظاهرا تمايلات سوسياليستى داشته است مى نويسد: نهضتى را كه ميرزا در رشت و جنگل ايجاد نمود به الوان مختلف رنگ پذير شد… ميرزا به مشورت عقيده نداشت رفته رفته استبداد رإى بر ساير صفاتش چيره شد, سخنان رفقاى صميمى و باوفاى خود[؟]! را به هيچ مى گرفت كم كم غرور و خودسرى بر وجودش مستولى گرديد تا سرانجام به ارتكاب قتل بى رحمانه حيدرخان عمو اوغلى مجاهد و دموكرات معروف شيرازه كار از دستش بيرون شد و در كوههاى طالش و خلخال از سرما سياه گرديد.(17)
اظهارات اين نويسنده كه آميخته به دروغ, اغراق و عارى از منطق و بدون مدرك و سند است خود مى تواند اين واقعيت را به اثبات برساند كه ميرزا نه تنها به سوى بلشويك ها و هواداران آنها تمايلى نداشته بلكه به خاطر مخالفت با آنها اين گونه در محاق مظلوميت و آماج تهمت و ملامت قرار گرفته است.
اسماعيل رائين ميرزا كوچك خان و اطرافيانش را متهم كرده است كه سياستمدارانى ورزيده نبودند و مكتب انقلابى نديده بودند و نتوانستند پايه صحيح يك نهضت انقلابى را بگذارند.(18) اما همين شخص در جاى ديگر مى نويسد: مجموعه اسناد آقاى شريفيان كه همه را بى دريغ در اختيارم گذارده است… نشان دهنده اين است كه سازمان ادارى و نظامى جنگل بر پايه صحيح بنياد شده بود و او در مراقبت از مهمانان ناخوانده (بلشويكان قفقازى و ارتش سرخ) دقت فراوان بكار مى برده است.(19)
از نامه اى كه ميرزا كوچك خان در جواب نامه يك افسر قزاق روسى مستخدم ارتش ايران و رئيس قزاقخانه در تهران نوشته ميزان شخصيت, عقايد و علو فكر و همت او تشخيص داده مى شود:
((… بنده به كلمات عقل فريبانه اعضإ و اتباع اين دولت كه منفور ملت اند فريفته نخواهم شد, از اين پيش تر نمايندگان دولت انگليس با وعده اى كه به سايرين دادند و به يكبارگى قباله مالكيت ايران را گرفته, تكليفم كردند, تسليم نشدم مرا تهديد يا تطميع از وصول به مقصودم باز نخواهد داشت وجدانم به من امر مى كند در استخلاص مولد و موطنم كه گرفتار چنگال قهاريت اجنبى كوشش كنم… در قانون اسلام مدون است كه كفار وقتى به ممالك اسلامى مسلط شوند مسلمين بايد به مدافعه برخيزند ولى دولت انگليس فرياد مى كند من اسلام و انصاف نمى دانم بايد دول ضعيفه را اسير آز و كشته مقصود مشئوم خود سازم…))(20)
اين كه ادعا شده ميرزا كوچك خان از سياستى قاطع پيروى نمى كرد و پاره اى از نويسندگان عدم قاطعيت او را معلول زمينه هاى تربيتى, اجتماعى و سوابق تحصيلى و احيانا معتقدات محافظه كارانه او تلقى مى كنند(21) نيز با حقيقت تطبيق نمى كند و نويسنده اى كه چنين نظرى دارد, چند سطر بعد, خود چنين تحليلى را نقض مى نمايد و مى نويسد: ((در چهارم ژوئن 1920 ميلادى جنگلى ها تشكيل حكومت انقلابى را تحت رياست ميرزا كوچك خان اعلام داشتند ولى چندى نگذشت كه اختلاف نظرهاى شديدى بين ميرزا و بعضى از همراهان چپ گراى او پيش آمد بروز اين اختلاف نظر, امرى كاملا طبيعى و قابل انتظار بود چرا كه بين طرز تفكر و روحيه و معتقدات رهبران گروههاى متشكله ائتلاف تفاوت ها و حتى تضادهاى آشكارى به چشم مى خورد… موضع ميرزا كوچك خان و پيروانش بيشتر خصلت ضد استعمارى و ضد استبدادى و جنبه عدالت خواهى و تساوىطلبى بر انديشه مذهبى داشت.))(22) بديهى است اين گونه موضع گيرى بر عليه بيگانگان و حتى رفتار ستمگرانه دولت مركزى و نيز حتى اختلاف در انديشه و عمل با همكاران خود از سوى ميرزا كوچك خان نمى تواند محافظه كارانه باشد و اگر اتخاذ اين روش سياسى معادل قاطعيت نمى باشد پس ميرزا بايد چه شيوه اى را پى مى گرفت؟ يكى از همكاران ميرزاكوچك خان كه بعدها بر سر اصول و معتقدات ميرزا از وى فاصله گرفت و بر ضدش شوريد مى گويد ميرزا در مذاكرات و مانند آن به من تإكيد مى كرد: خواهش مى كنم سطحى و سرسرى تصميمى اتخاذ نكنى آن طورى كه لازم است عميقانه در اين موضوع فكر كرده آن وقت تصميم بگيريم.(23) نامه كوچك خان به رشيدالممالك خلخالى كه از متحدين او بود و بعد به ارتش سرخ شوروى پيوست و با قواى بلشويك همراه شد نيز از قاطعيت و صلابت و موضع صريح اين روحانى مبارز حكايت دارد: آقاى رشيد الممالك مسلم است كه پايه احساسات و تصورات شما مبنى بر شهوت رانى و جاه طلبى و ضعيف كشى و دشمن پرورى است در اين صورت هيچ وقت ايرادات ما, منطق ما و ادله ما, آتش حرص و آز و لهيب و تنعم التذاذ شما را منتفى نخواهد ساخت…(24)
پى نوشت ها:
1 . تاريخ مختصر احزاب سياسى, ملك الشعراى بهار, ج1, ص…
2 . همان, ص28.
3 . تاريخ هيجده سال آذربايجان, احمد كسروى, ص815ـ812.
4 . سردار جنگل, ص440.
5 . مجله اطلاعات هفتگى, شماره 524, سال يازدهم, اول شهريور 1330 هـ.ش
6 . سردار جنگل, ص439 ـ 438.
7 . مصاحبه با مهدى فرخ, مجله سپيد و سياه, شماره 607, دهم ارديبهشت 1344 و نيز شماره 608.
8 . تاريخ ايران, سرپرسى سايكس, ترجمه محمد تقى فخر داعى, ج2, ص749 و 784.
9 . امپرياليزم انگليس در ايران و قفقاز, دلسترويل, ص41.
10 . شهيد مدرس ماه مجلس, ص206 ـ 205.
11 . تاريخ بيدارى ايرانيان, حبيب الله مختارى, ص151.
12 . علل سقوط رضا شاه, نعمت الله قاضى (شكيب), ص167 ـ 166.
13 . سردار جنگل, ص5 و 454.
14 . قيام جنگل, ص35 ـ34.
15 . ظهور و سقوط سلطنت پهلوى, ج2, ص171.
16 . رقابت روسيه و انگليس در ايران, ص128 و 190 به نقل از ديوان لاهوتى, چاپ مسكو, سال 1946 ميلادى, ص28.
17 . سردار جنگل, ص434 ـ ;433 به نقل از كتاب بيرنگ, س. ع. آذرى.
18 . مقدمه اسماعيل رائين بر يادداشت هاى ميرزا اسماعيل جنگلى, ص8.
19 . همان مقدمه, ص37.
20 . رقابت روسيه و انگليس در ايران, ص69.
21 . پژوهشى درباره گيلان و تاريخ اجتماعى و اقتصادى آن (سرزمين ميرزا كوچك خان), دكتر احمد كتابى, ص126 ـ 125.
22 . همان, ص127 ـ 126.
23 . رقابت روسيه و انگليس در ايران, ص106.
24 . قيام جنگل ص236.
مديريت منابع انسانى از ديدگاه امام على عليه السلام 2
مديريت منابع انسانى از ديدگاه امام على(ع)
قسمت دوم
امير حمزه مهرابى
بخش سوم
كارمنديابى و گزينش
بخش عمده اى از موفقيت سازمان و مديران بستگى به افرادى دارد كه در سازمان به كار اشتغال دارند. همان طور كه مدير بايد توانايى اداره سازمان را داشته باشد, افراد و كاركنان نيز بايد شايستگى و توانايى انجام كارها را براساس اهداف سازمان داشته باشند, در غير اين صورت اهداف سازمان تحقق نمى پذيرد. بر اين اساس گزينش و انتخاب كاركنان شايسته حساسترين وظيفه مدير منابع انسانى را تشكيل مى دهد.
ضرورت گزينش
((ثم انظر فى امور عمالك فاستعملهم اختبارا و لا تولهم محاباه و اثره فانهما جماع من شعب الجور و الخيانه))(1)
(پس در كار انتخاب عاملان خود بينديش و تنها پس از آزمون و امتحان, آنها را به كار بگمار و از روى هوا و هوس و بدون توجه به نظر ديگران به كارشان مگير چرا كه اين عمل تركيبى از اجزإ ظلم و جور و خيانت است.)
اين حديث به ما گوشزد مى كند كه به كارگيرى و استخدام كاركنان بدون طى كردن مراحل گزينش و بدون توجه به تحقيقات و بررسى سوابق, نوعى خيانت است.
قال ابو عبدالله (ع): ((من اتخذ اخا من غير اختبار الجإه الاضطرار الى مرا فقه الاشرار))(2)
(هركس برادرى را بدون آزمون و امتحان اختيار كند, به حكم اضطرار ناگزير از رفاقت با بدان گردد.)
دراين حديث علاوه بر بيان ضرورت آزمون و امتحان براى گزينش, پيامد آن نيز بيان شده است يعنى اگر سازمانى بدون انجام مراحل گزينشى اقدام به استخدام نيرويى كرد, در صورت نامناسب بودن آن نيرو, بالاجبار سازمان بايستى تا پايان بازنشستگى مشكلات اين فرد را تحمل كند.
معيارهاى گزينش
در اغلب كتب مديريت منابع انسانى, به هنگام گزينش سفارش مى شود به غير از علم و تخصص, معيارهاى ديگرى مثل: سابقه, وضعيت خانوادگى, حسب و نسب, جنس و نژاد و… نبايستى مورد ملاحظه قرار گيرد ولى در متون اسلامى در موارد زيادى سفارش شده است كه در گزينش ها ويژگى هايى مثل: سابقه, صلاحيت خانوادگى, ايمان و اخلاص و… مورد توجه و عنايت قرار گيرد. در اينجا به بعضى از مواردى كه كمتر در كتب اخلاقى بدان پرداخته شده است, اشاره مى كنيم.معيارهاى معرفى شده را مى توان در دوبخش دسته بندى كرد:
الف. معيارهاى عمومى گزينش:
حضرت على (ع) به مالك اشتر مى فرمايد:
((ثم الصق بذوى المرووات والاحساب و اهل البيوتات الصالحه و السوابق الحسنه))(3)
(پس به سراغ كسانى برو كه از خانواده هاى اصيل, نجيب, باشخصيت, مومن, صالح و خوش سابقه باشند.)
پس اصالت و نجابت خانوادگى و ايمان و سابقه فرد در گزينشها بايستى مورد توجه قرار گيرد. حضرت امير در جاى ديگر اين نامه مى فرمايد: ((و توخ منهم اهل التجربه و الحيإ))(4) (و از ميان آنها افرادى كه با تجربه تر و پاكتر (باحياتر) هستند برگزين.)
در اينجا به دو ويژگى لازم يعنى ((تجربه)) و ((حيإ)) نيز اشاره شده است كه مى توان تجربه كارى را از معيارهاى اختصاصى و حيإ را از معيارهاى عمومى گزينش محسوب كرد.
قال على (ع): ((والقدم فى الاسلام المتقدمه)) (و كسانى را برگزين كه در اسلام پيشگامترند.)
و در بيان علت اين امر مى فرمايد:
((فانهم اكرم اخلاقا و اصح اعراضا و اقل فى المطامع اشراقا و ابلغ فى عواقب الامور نظرا))(5)
(زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنها پاكتر و همچنين كم طمع تر و در سنجش عواقب كارها بيناترند.)
البته در خصوص معيارهاى عمومى گزينش روايات بسيار زيادى وجود دارد از جمله در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه معروف به خطبه همام, صفات و ويژگى هاى زيادى تكرار شده است كه به دليل اشتراك اين صفات با مباحث غير مديريتى و محدوديت اين مقاله, از ذكر آنها پرهيز مى شود.
ب. معيارهاى اختصاصى گزينش:
داشتن ((تجربه)) و ((تخصص)) و ((كاردانى)) و… از جمله معيارهايى است كه به كرات مورد تإكيد معصومين (ع) قرار گرفته است چنانچه حضرت اميرالمومنين على (ع) مى فرمايد:
((ولا تقبلن فى استعمال عمالك و امرائك شفاعه الا شفاعه الكفائه و الامانه))(6)
(در به كارگيرى و استخدام عاملان و مسئولين هيچ شفاعتى (معيارى) غير از شفاعت كاردانى و تخصص و امانت دارى آنها را نپذير.)
حضرت امير(ع) در اين گفتار علاوه بر بيان معيار اختصاصى گزينش ها به يك نكته اساسى و مبتلابه همه جوامع در همه اعصار اشاره فرموده اند و آن عدم پذيرش واسطه هاست. پذيرش توصيه از اين و آن و تقدم رابطه بر ضابطه و ترجيح سفارش بر شايستگى و كفايت, پديده شومى است كه در صورت رواج پيدا كردن در نظام ادارى, موجب ناكارآمدى آن گشته و با بحران مشروعيت مواجه مى گردد.
برخوردارى از ((علم)) و ((تجربه)) نيز جزء شرايطى است كه مورد سفارش واقع شده است.
قال على (ع): ((العقل غريزه تزيد بالعلم والتجارب))(7) (عقل غريزه اى است كه با آگاهى و تجربه افزايش مى يابد.)
((عقل)) با آن همه شإن و منزلتى كه براى آن ذكر مى شود, باز هم براى تقويت تكاملش به علم و تجربه نيازمند است.
قال رسول الله (ص): ((رإى الرجل على قدر تجربته))(8) (انديشه هر فرد به ميزان تجربه او بستگى دارد.)
چنانچه ملاحظه مى شود اينقدر كه روى ((تجربه)) تإكيد شده است كمتر روى ((سنوات خدمتى)) تكيه شده است. چرا كه بسيار هستند كسانى كه سال هاى سال در محلى خدمت مى كنند ولى تلاشى براى افزايش تجربه و توان و كارايى خويش به عمل نمىآورند و برعكس افرادى هستند كه در همان سال هاى اوليه خدمت, با تلاش و كوشش و كسب علم و تجربه – در مقايسه با پيران آن سازمان – به درجات بالايى از كارايى و اثر بخشى دست مى يابند. از اين رو در كلام حضرت به اين نكته ظريف توجه و به جاى ((سنوات خدمت)) بر ((تجربه)) تإكيد شده است.البته نبايد سنوات خدمتى را با سابقه خوب و تقدم در مسلمانى اشتباه گرفت. سنوات خدمتى را مى توان جزء معيارهاى اختصاصى دانست و سابقه تشرف به اسلام از معيارهاى عمومى گزينش محسوب مى گردند.
روش نقل و انتقالات كاركنان
در فرايند برنامه ريزى نيروى انسانى ممكن است ضرورت ايجاب كند قبل از اقدام به كارمنديابى و انتخاب و گزينش كارمندان جديد, جابجايى ها و نقل و انتقالاتى در ميان نيروهاى موجود صورت گيرد. اين موضوع نيز از ديد مبارك حضرت على(ع) پنهان نمانده و توسط افعال هدايت گر و بيانات راه گشاى خويش, سرمشق روشنى را ارائه فرموده اند.
الف. شيوه جابجايى نيروها:
گاه شرايطى پيش مىآيد كه فردى در سازمان بايستى جابجا شود. بديهى است اگر اين جابجايى همراه با ارتقإ و ترفيع باشد, مشكلى ايجاد نخواهد كرد بلكه موجب شادى فرد نيز فراهم مى شود. البته رعايت ضوابط و احراز شايستگى ارتقإ را نبايد از نظر دور داشت ولى اگر جابجايى همراه با ارتقإ نباشد, غالبا مشكلاتى را در پى خواهد داشت. حضرت على (ع) اين تصميم را در مورد ((عمربن ابوسلمه مخزومى)) به كار برد. اما اين اقدام را با چنان ظرافتى به انجام رساندند كه مى تواند الگوى مناسبى براى همه مديران منابع انسانى باشد.
حضرت امير(ع) پس از عزل وى و معرفى فرد ديگرى بجاى ايشان در نامه اى خطاب به عمربن ابوسلمه فرماندار بحرين مى نويسند:
((من نعمان ابن عجلان زرقى را فرماندار بحرين قرار دادم و اختيار تو را از فرماندارى آن برگرفتم بدون اينكه اين كار براى تو مذمت يا ملامت در بر داشته باشد. چرا كه تو زمامدارى را به نيكى انجام دادى و حق امانت را ادا نمودى. بنابر اين بسوى ما حركت كن بى آنكه مورد سوء ظن يا ملامت يا متهم و گنهكار باشى.
زيرا من تصميم گرفته ام به سوى ستمگران اهل شام حركت كنم و دوست دارم تو با من باشى. چرا كه تو از كسانى هستى كه من در جهاد با دشمن و بر پا داشتن ستونهاى دين از آنها استعانت مى جويم, انشإالله.))(9)
آرى آن حضرت ضمن بركنارى فرد, چون مسلمان متعهد و خوبى است با جملاتى بسيار زيبا او را تإييد نموده و آبرويش را حفظ مى كند. پس از اينكه فردى با رعايت احترام از كار بركنار گرديد, نبايد به طور كلى او را رها كرد و از سختيها و مشكلات فراوانى كه براى او رخ مى دهد كاملا غافل بود.
اميرالمومنين على (ع) در مورد ديگرى نيز پس از آنكه ((محمد بن ابى بكر)) را از ولايت مصر برمى دارند, طى نامه اى از او دلجويى مى نمايند:
((به من خبر رسيده كه از فرستاده شدن مالك اشتر به سوى فرمانداريت دلگير شده اى ولى اين كار را من نه به اين جهت انجام دادم كه تو در تلاش و كوششت سستى ورزيده اى و يا براى اين باشد كه جديت بيشترى به خرج دهى. اگر چه آنچه را كه در اختيارت قرار داشت, گرفتم ولى تو را والى جايى قرار دادم كه هزينه آن بر تو آسان تر و حكومت آن برايت جالبتر است.))(10)
اين نحوه برخورد حضرت نشان مى دهد كه بايستى ضمن دلجوئى از فرد, دلايل اين اقدام نيز بيان شود, تا نسبت به اين نقل و انتقالات توجيه گردد.
ب. ضرورت انتقال يا اخراج:
بعضى از افراد با حركات, سخنان و رفتار صحيح به مجموعه روحيه بخشيده, نشاط كارى افراد را بالا مى برند. در مقابل عده اى با برخوردهاى يإسآميز و بزرگ جلوه دادن كاستيها و ضعفها, افراد را نسبت به كار آينده دلسرد كرده, غبارى از يإس و نااميدى بر سر و روى مجموعه مى پاشند به نحوى كه افراد دلسوز و پرتلاش هم از كار خود دلسرد مى شوند و از حركت باز مى ايستند. نحوه برخورد با چنين افرادى كه با انجام اقدامات هدايتى, انگيزشى و آموزشى اصلاح نمى شوند, در اين حديث بخوبى روشن شده است:
قال على (ع): ((فان المتكاره مغيبه خير من مشهده و قعوده اغنى من نهوضه))(11)
(سست عنصران ناراضى, نبودشان بهتر از حضور آنان است و نشستن آنان بهتر از قيامشان مى باشد.)
تإثير مضر اين افراد در سازمان موضوعى است كه ضرورت اقدام لازم از سوى مديران ذيربط ايجاب مى كند. اين افراد اگر حقوقشان را به طور كامل دريافت دارند و در محيط كار حاضر نشوند, براى سازمان سودمندتر از وجود آنان در بين كاركنان مى باشد. لذا انتقال, بازنشستگى و يا اخراج, تنها راه باقيمانده خواهد بود.
بخش چهارم
آموزش
يكى از مهمترين وظايف مديريت منابع انسانى, تهيه و اجراى برنامه هاى آموزشى و تعليمات شغلى كاركنان به منظور افزايش ميزان مهارتها و كارآيى آنان در سازمان مى باشد.تعليمات شغلى براى كاركنان مى بايستى بلافاصله پس از انتخاب افراد و قبل از اشتغال بكار و تصدى مسئوليتى خاص, به اجرا درآيد. ضرورت اين امر در فرازهاى مختلفى از فرمايشات هدايت گر معصومين به چشم مى خورد كه به ذكر احاديث و رواياتى محدود و مرتبط با بحث اكتفا مى كنيم.
ضرورت آموزش
امام على (ع) در بيان ضرورت آموزش براى عمال و كاركنان مى فرمايد:
فان العامل بغير علم كالسائر على غير طريق, فلا يزيده بعده عن الطريق الواضح الا بعدا من حاجته. والعامل بالعلم كالسائر على الطريق الواضح (12)
(كسى كه بدون علم و آگاهى به كارى مى پردازد مثل كسى است كه به بيراهه مى رود, كه هرچه راه مى رود از مسير و هدف اصلى دورتر مى شود. اما كسى كه با علم و دانش عمل مى كند همچون رهروى است كه در راهى مشخص و واضح حركت مى كند.)
امام صادق (ع) در حديثى قريب به همين مضمون مى فرمايد:
((العامل على غير بصيره كالسائر على غير الطريق لاتزيده سرعه السير عن الطريق الا بعدا))(13)
(كسى كه بدون بصيرت و آگاهى كارى را انجام مى دهد, همانند كسى است كه از بيراهه سير مى كند كه هر قدر سريعتر مى رود از مقصد دورتر مى شود.)
در اين دو حديث شريف علاوه بر بيان ضرورت آموزش, تبعات سوء بكارگيرى كارمندان بدون فراگيرى آموزشهاى لازم نيز به ما گوشزد شده است. از تشبيهى كه حضرت بكار برده اند مى توان, دورى و فاصله گرفتن از هدف, اتلاف وقت, و عمر و امكانات و سرخودگى و نارضايتى و… از جمله تبعات اشتغال بكار نيروى آموزش نديده دانست.
اى بسا تيز طبع كاهل كوش
كه شد از كاهلى سفال فروش
واى بسا كوردل كه از ((تعليم))
گشت قاضى القضات هفت اقليم
آموزش و افزايش كارايى
پيامبر عظيم الشإن اسلام نيز در اين خصوص مى فرمايد:
((ان قليل العمل مع العلم كثير و كثير العمل مع الجهل قليل))(14)
(عمل اندك اگر با علم و آگاهى همراه باشد (نتايج) زيادى دارد ولى كسى كه كارهاى زيادى انجام مى دهد ولى نسبت به كارش جهل دارد, قليل الفايده است.)
چنانچه ملاحظه مى شود, علم و آگاهى موجب افزايش بهره ورى مى گردد اگرچه به ظاهر فعاليت كمى صورت مى گيرد در حالى كه زحمت زياد و تلاش فراوان اگر با آموزش و تعليمات مهارتى همراه نباشد, نتايج كمى به بار خواهد آورد.
همچنين امام موسى بن جعفر(ع) خطاب به هشام بن الحكم در ارزيابى عمل عالم و فرد آموزش ديده در مقايسه با فرد جاهل و آموزش نديده مى فرمايد:
((قليل العمل من العالم مقبول مضاعف و كثيرالعمل من اهل الهوى و الجهل مردود))(15)
امام مى فرمايد: (عملكرد اندك از عالم دوچندان مقبول است ولى عمل بسيار از جاهل و اهل هوى و هوس پذيرفته نيست.)
جالب توجه است كه در حديث قبل عمل جاهل اندك شمرده شده بود ولى در اين حديث حتى عمل زياد و پر مشقت جاهل اصلا بحساب آورده نمى شود. كانه هيچ عملى انجام نداده است در حالى كه فرد تعليم ديده, عمل عالمانه و اندك وى تإثيرى به مراتب بيشتر بر جاى مى گذارد.
در نگاه حضرت امير مومنان (ع) ارزش علم و آموزش چنان والاست كه معيار ارزيابى انسانيت انسان قلمداد مى شود. كه مى فرمايد:
((قيمه كل امرء ما يعلم)) (ارزش هر انسانى به اندازه علم اوست.)
با اين تعبير مى توان نتيجه گرفت, وظيفه آموزش و تعليم مهارتها مهمترين واصلى ترين وظايف مديريت منابع انسانى است و اگر اين وظيفه بخوبى صورت گيرد, مى توان به عملكرد مثبت فرد در سازمان و ثمربخش بودن حضور وى در سازمان تا حدود زيادى مطمئن بود. نتيجه ديگرى كه مى توان از اين حديث گرفت اين است كه در امر ارزيابى كاركنان بهتر است بجاى لحاظ كردن سوابق خدمتى فرد, به ميزان تجربه و علم و مهارت وى توجه كرد, حتى اين ملاك اخير, برتر و مهمتر از حجم كار و فعاليت كاركنان مى باشد.
آموزش قبل از اشتغال به كار
ضرورت برگزارى دوره هاى آموزشى قبل از اشتغال بكار كاركنان, موضوعى است كه مى توان از سيره عملى و احاديث معصومين استنتاج نمود. احاديث ذكر شده در بخش قبل علاوه بر اثبات ضرورت آموزش, همگى دلالت بر اين دارند كه فرآيند تعليم بايستى قبل از عمل صورت گرفته باشد تا عمل كننده در همان ابتداى كار دچار خطا نشود. همچنين رياضتها و عبادتهاى پيامبر اسلام در غار حرإ قبل از بعثت مى تواند يكى از الگوهاى عملى اين فرايند باشد. اما چون منابع تحقيق ما محدود به احاديث و روايات است لذا از ذكر سيره عملى و حوادث تاريخى و آيات قرآن صرف نظر مى كنيم و در اين خصوص بسنده مى كنيم به حديثى از امام جعفر صادق (ع) كه فرمودند: ((ما بعث الله نبيا و قد رعى الغنم))(16)
(هيچ پيامبرى مبعوث نشد مگر اينكه قبلا يكدوره شبانى را گذرانده بود.)
يكى از دوره هاى آموزش مهارتها, ((تعليم در محيط نمونه)) است كه كارورز در محيطى با شرايط مشابه به محيط اصلى كار, مشغول آموزش و كسب تجربه مى گردد كه از جمله آموزشهاى بسيار مفيد و موثر, محسوب مى شود. اشتغال انبيإ به شغل چوپانى شباهت زيادى به دوره هاى تعليم در ((محيط نمونه)) دارد.
بخش پنجم
ارزشيابى عملكرد
ضرورت ارزيابى عملكرد
يكى از حساس ترين و پيچيده ترين وظايف مديريت منابع انسانى, فرايند ارزشيابى است. از اين جهت ((حساس)) است كه همراه با نوعى قضاوت و داورى مى باشد و اين امر مى تواند موجب افزايش انگيزه كاركنان و يا تخريب روحيه و افت كارآيى آنان شود و از اين بابت ((پيچيده)) است كه دسترسى به شاخصهاى عينى و معيار صحيح ارزيابى براى اكثر فعاليتهاى غير يدى و محصولات غير قابل شمارش, غالبا مشكل و بعيد الوصول مى نمايد.
در بيان حساسيت امر ارزشيابى و حسابرسى همين بس كه خداوند تبارك و تعالى اين عمل را صرفا به خود اختصاص داده اند (عليك البلاغ و علينا الحساب) اما بيان اين ويژگى براى فرايند ارزيابى, مدير را از پرداختن به اين وظيفه معاف نمى كند و از ضرورت انجام آن نمى كاهد.
چنانكه مولاى متقيان امير مومنان مى فرمايد:
((ثم تفقد اعمالهم و ابعث العيون من اهل الصدق والوفإ عليهم, فان تعاهدك فى السر لامورهم حدوه لهم, على استعمال الامانه و الرفق بالرعيه))(17)
(سپس اعمال زيردستان و كارمندان را مورد ارزيابى قرار بده و مإمورانى را براى نظارت بر كارمندان خود بگمار, از كسانى كه راستگو و با وفا باشند تا حقايق را دقيقا به تو اطلاع دهند, زيرا بازرسى مداوم و پنهانى سبب مى شود كه به امانت دارى و مدارا كردن به مردم ترغيب شوند.)
در اين حديث حضرت ضمن تإكيد بر ضرورت ارزيابى و تعيين كردن فردى كه داراى صفات وفا دارى و درستكارى باشد, فوايد اين امر مهم را نيز برشمرده است. اين عمل موجب ((رعايت امانتدارى)) و ((مدارا)) با مردم و زيردستان مى شود.
صفات ارزياب
در حديث فوق حضرت امير (ع) پس از بيان ضرورت ارزيابى عملكرد افراد, براى مإمورين ارزشيابى صفاتى را ذكر مى فرمايند, ((وابعث العيون من اهل الصدق والوفإ)) بر اين اساس يك ارزياب بايستى داراى ويژگى ((صداقت)) در عمل و گفتار و ((وفادارى)) به مسئول و قوانين و ضوابط باشد. همچنين در روايتى از امام رضا(ع) نقل شده است كه فرموده اند:
((كان رسول الله (ص) اذا بعث جيشا, بعث معه من ثقاته من يتجسس له خبره))(18)
(پيامبر اسلام (ص) همواره هنگامى كه لشكريان را براى جنگ اعزام مى نمود, فردى مورد اعتماد به همراه او مى فرستادند كه از او به آن حضرت خبر برساند.)
صفت مورد تإكيد امام رضا (ع) در مورد ارزياب, ((وثاقت)) است كه به نظر مى رسد در حديث قبلى كه از حضرت امير(ع) نقل شد, ويژگى فرد ثقه, با بيان دو صفت ((راستگويى)) و ((وفادارى)) به خوبى توضيح داده شده است.
اما در خصوص صفت ((راستگويى)) بايد گفت, افرادى كه براى گزارش دادن كارها و چگونگى عملكرد كاركنان انتخاب مى شوند, بايد راستگو باشند زيرا اگر در گزارشهايى كه ارائه مى شود, غلو شود و يا مطالب از آنچه هست, خفيف تر جلوه داده شود, در هر دو صورت مشكلات زيادى به بار خواهد آورد. آنان بايد بطور دقيق عين آنچه را كه واقع مى شود گزارش كنند و در ترسيم حالات و نقل كلمات با دقت تمام عمل كنند.
ويژگى ((وفادارى)) نيز يكى از مسائل مهم در ارزيابى است زيرا اگر فردى وفادار نباشد, ممكن است اسرار افراد و سازمان را افشإ كند, توسط افراد مورد ارزيابى تطميع شود و با ارائه گزارشات غلط, مديران و مسئولين را فريب داده و به واكنشهاى نامناسب وادار كند.
هدف ارزشيابى
در كتب مديريت منابع انسانى, اهدافى را براى ارزيابى و نظارت بر مى شمارند كه عبارتند از:
1- اطمينان از اجراى دقيق برنامه ها
2- اطمينان از تحقق اهداف
3- آگاه شدن از نتايج اهداف
4- فراهم شدن امكان كنترل و اصلاح انحرافات
با امعان نظر در فرمايشات حضرت امير (ع) در حديث قبلى كه بر ضرورت وجود ارزياب و ويژگى هاى آن اشاره شده بود, بر نتايج فرآيند ارزيابى نيز تصريح شده بود. آنجا كه فرموده بودند: ((على استعمال الإمانه والرفق بالرعيه)) يعنى با اين عمل كاركنان و مسئولين تشويق به امانت دارى مى شوند, در اينجا امانت دارى منحصر به امور مالى نيست بلكه بر همه شئون ادارى مثل اجراى فرامين, رعايت ضوابط و مقررات, تمركز بر اهداف اصلى و عمومى و… قابل تعميم است. به علاوه تشويق به توجه به مردم و مراجعين نيز در كنار فعاليت هاى سازمانى, نقطه اى است كه مى تواند از نتايج و به تعبير بهتر از اهداف ارزيابى باشد.
موضوع در خور توجه اين است كه در منابع اسلامى تإكيد بيشترى بر اصلاح رفتار و هدايت و راهنمايى كاركنان شده است. و تعابيرى مثل ((لعلهم يرشدون)) و ((لعلهم يذكرون)) و ((لعلهم يرجعون)) و ((لعلهم يضرعون)) و… حاكى از عنايت اسلام به هدايت و بازگشت و اصلاح رفتار, نامطلوب و تشويق عملكرد مثبت و… مى باشد. در حالى كه در ديدگاه نظريه كلاسيك مديريت, غالبا توجه به نكات منفى مى شود و هدف اصلى و اوليه آن مچ گيرى و تنبيه متخلفين مى باشد.
معيارهاى عمومى ارزيابى عملكرد
مركز بررسيها و مطالعات استراتژيك ادارى با شرح و تفسير خطبه همام از حضرت على (ع) اين معيارها را استخراج كرده است كه در اينجا به دليل پرهيز از اطاله كلام به ذكر عناوين آن اكتفا مى كنيم و علاقمندان را به خطبه زيبا و خواندنى همام در نهج البلاغه ارجاع مى دهيم. معيارهاى استخراج شده عبارتند از:
((عمل صالح ـ تضييع نكردن آنچه برعهده اوست ـ كم بودن خطا و لغزش ـ كار به جا و به موقع شامل حضور به موقع در كار ـ انجام وظيفه اى كه بر عهده اوست ـ نپرداختن به كارهاى خارج از محدوده وظايف در صورت زيان رساندن به وظايف اصلى ـ پرهيز از اسراف و زياده روى در مصرف لوازم كار ـ سخت كوشى و…))(19)
انواع ارزيابى
ـ نظرخواهى از همكاران و زيردستان:
براى ارزيابى عملكرد كاركنان راههاى زيادى پيشنهاد شده است و همه اين راهها مفيد و مكمل همديگر هستند. در نامه 35 نهج البلاغه به يكى از اين روش ها اشاره شده است كه شايد يكى از مهمترين راه ها باشد آنجا كه حضرت امير(ع) مى فرمايد:
((انما يستدل على الصالحين بما يجرى الله لهم على السن عباده))(20)
(بدان كه افراد شايسته را از طريق آنچه خداوند بر زبان بندگانش جارى مى سازد مى توان شناخت.)
از اين روايت مى توان چنين استنباط كرد كه آنچه ديگران در مورد يك فرد مى گويند, نمى تواند بى جهت باشد و اينگونه نيست كه يك مجموعه اى طبق طرحى از پيش تعيين شده در مورد فردى نظرات مثبت يا منفى اظهار نمايند لذا نظرات ديگر بندگان خدا (همكاران و زير دستان) تا حد زيادى مى تواند قرين صحت باشد.
البته خاطر نكته دانان مستحضر است كه در اينجا بر اشتهار به خير و نيكى (لهم) تإكيد شده است نه بر شايعات و اخبار كذب (عليهم) كه صرف بر سر زبان افتادن نمى تواند مورد استناد واقع شود.
همچنين روش ((ارزيابى از خود)) نيز مورد عنايت و توجه اسلام مى باشد و سفارشات زيادى مبنى بر ((حاسبوا قبل ان تحاسبوا)) در دست است كه اين روش شايد در ديدگاه هاى ديگر مديريتى چندان مورد توجه نباشد ولى در فرهنگ اسلامى اين روش از اعتبار و كارايى بالايى برخوردار است.
ارزيابى غير ضرورى
در سطور گذشته نوشتيم كه امر ارزيابى مسئله اى ضرورى و نصب و تعيين فردى بعنوان ارزياب لازم است. اما بايد دانست كه اين افراد حوزه اختيارات محدود و معينى دارند و بايستى حريم هايى را محفوظ نگه دارند.
امير مومنان على (ع) مى فرمايد: ((اقيلوا ذوى المروءات عثراتهم))(21) (از لغزش هاى مردم نيك چشم پوشى كنيد.)
پيامبر عظيم الشإن اسلام (ص) نيز در اين خصوص مى فرمايد:
((لا تطلبوا عثرات المومنين فان من تتبع عثرات اخيه تتبع الله عثراته و من تتبع الله عثراته يفضحه ولو فى جوف بيته))(22)
(لغزش هاى مومنين را دنبال نكنيد, همانا كسى كه به دنبال لغزشهاى برادران دينى خود رود خداوند لغزش هايش را دنبال مى كند و كسى كه خداوند لغزش هايش را دنبال كند, آبرويش را خواهد ريخت, ولو در درون خانه خودش)
همان گونه كه ملاحظه كرديد اين روايات بر اساس آيه ((ولا تجسسوا ولا يغتب بعضكم بعضا))(23) از تجسس در امور خصوصى افراد نهى فرموده اند و اين عمل را موجب عقوبت معرفى مى كند.اما رواياتى كه برلزوم ارزيابى و گماردن مامور ارزياب دلالت دارد, تجسس در امورى را شامل مى شود كه مربوط به مسئوليت هاى اجتماعى و سازمانى و حيطه كارى افراد است ولى پيگيرى امور شخصى, امرى مذموم و موجب فتنه و سلب آرامش و آسايش مى گردد. ضرورت محرمانه بودن پرونده ارزيابى يكى از مسايلى كه بايد مديران منابع انسانى به آن توجه داشته باشند, حفظ اسرار زير دستان است. افرادى كه در پست مديريت قرار مى گيرند از مسايل سرى كاركنان مطلع مى شوند, اين مديران بايد خطاها و تخلفات افراد را محرمانه تلقى كرده و از افشاى آن خوددارى نمايند. در اين باره امير مومنان (ع) مى فرمايد:
((فان فى الناس عيوبا, الوالى احق من سترها, فلاتكشفن عما غاب عنك منها, فانما عليك تطهير ما ظهر لك و الله يحكم على ما غاب عنك. فاستر العوره مااستطعت, يسترالله منك ما تحب ستره من رعيتك))(24)
(مردم عيوبى دارند كه رهبر امت در پنهان داشتن آن از همه سزاوارتر است پس مبادا آنچه بر تو پنهان است آشكار گردانى و آنچه كه هويداست بپوشانى كه داورى در آنچه از تو پنهان است با خداى جهان مى باشد. پس هرچه مى توانى زشتى ها را بپوشان تا آن را كه دوست دارى بر رعيت پوشيده ماند, خداوند بر تو بپوشاند.)
همچنين امام زين العابدين (ع) مى فرمايد:
((من كف عن اعراض المسلمين اقال الله عثرته يوم القيامه))(25)
(كسى كه آبروى مسلمانان را حفظ نمود, خداوند روز قيامت لغزش هايش را از او دور مى گرداند.)
پيامبر اسلام (ص) نيز فرموده اند كه:
((الا و من سمع فاحشه فافشاها فهو كالذى اتاها))(26)
(بدانيد كسى كه گناهى راشنيد و جايى نقل كرد, مثل كسى است كه آن گناه را مرتكب شده است.)
و امام صادق (ع) مى فرمايد:
((من قال فى مومن مارإت عيناه و سمعت اذناه كان من الذين قال الله (ان الذين يحبون ان تشيع الفاحشه فى الذين آمنوا لهم عذاب اليم فى الدنيا و الاخره)))(27)
(كسى كه بگويد درباره مومنى آنچه را كه از گناهان او ديده و يا شنيده است از زمره كسانى است كه خداوند در باره آنان مى فرمايد: كسانى كه دوست دارند زشتى ها در ميان مردم با ايمان شيوع پيدا كند, عذاب دردناكى براى آنها در دنيا و آخرت است.)ادامه دارد.
پى نوشت ها:
ـ1نهج البلاغه ـ نامه 53 ـ فراز 71
ـ2اصول كافى ـ جلد 4 ـ صفحه 89
ـ3نهج البلاغه ـ نامه 53, فراز 52
ـ4نهج البلاغه ـ نامه 53, فراز 72
ـ5نهج البلاغه ـ نامه 53, فراز 73
ـ6غررالحكم و دررالكلم ـ صفحه 228
ـ7غررالحكم و دررالكلم/ جلد/2 صفحه 32
ـ8نهج الفصاحه ـ صفحه 421
ـ9نهج البلاغه ـ نامه 42
ـ10نهج البلاغه ـ نامه 34
ـ11 نهج البلاغه, نامه 4
ـ12نهج البلاغه – خطبه 154
ـ13اصول كافى ـ جلد 1 ـ صفحه 34
ـ14نهج الفصاحه ـ صفحه 176
ـ15اصول كافى ـ ج 1 ـ صفحه 20
ـ16اصول كافى ـ جلد 3 ـ صفحه 311
ـ17نهج البلاغه – نامه 53, فراز 76 ـ 75
ـ18وسايل الشيعه ـ ج 11 ـ صفحه 44
ـ19كتاب بررسى ها و مطالعات استراتژيك ادارى – صفحه 17 و 18
ـ20نهج البلاغه, نامه 53, فراز 76 ـ 75
ـ21نهج البلاغه – حكمت 20
ـ22اصول كافى ـ جلد 4 – صفحه 48
ـ23قرآن – سوره حجرات – آيه 12
ـ24نهج البلاغه – بخش نامه ها – نامه 53
ـ25بحارالانوار – ج 75 – صفحه 256
ـ26همان منبع – صفحه 113
ـ27همان منبع – جلد 72 – صفحه 213
بيايد فراموش نكنيم، كفر قاسم
بياييد فراموش نكنيم !(كفر قاسم )
روستاى كفر قاسم در جنوب طولكرم قرار داشته و 125 متر از سطح دريا ارتفاع دارد. جمعيت آن در سال 1922 (662) نفر سال 1945 (1460) و در سال 1961 هم (2450) نفر بود.
يك خبرنگار كه چند سال پيش به كفر قاسم سفر نموده بود در مورد اين روستا و جنايتى كه در آن روى داد اين گونه نوشت:
دريكى از گوشه هاى روستا بناى يادبودى كه بر آن نام 49 شهيد حك شده است توجه ام را جلب كرد, در آنجا نام افرادى حك شده بود كه در روز شوم و سياه 29 اكتبر به خون غلطيدند.
در آن سال به مسوولان رژيم صهيونيستى خبر رسيد كه اهالى يك روستاى عربى واقع در منتهى اليه جنوب منطقه المثلث از روستايشان نگريخته اند.
ابووليد يكى از بازماندگان از آن جنايت داستان آن روز سياه را برايمان چنين نقل نمود:
آن روز هم برايمان همچون روزهاى عادى ديگر بود, من و پسرعموهايم با دوچرخه به خانه باز مى گشتيم كه يك پست بازرسى نيروهاى صهيونيست ما را متوقف نمود, چيز عجيبى را احساس نكردم, يك سرباز به ما نزديك شد و از ما پرسيد اهل كجاييد ؟
گفتم: اهل كفر قاسم و بعد هم اجازه عبور را به وى نشان دادم, اما او توجهى به آن نكرد و گفت: دوچرخه هايتان را همين جا بگذاريد و به دنبال من بياييد, ما را در يك صف قرار داده و بعد از آن هم فرمانده آنان به زبان عبرى فرياد زد آتش.
چند تير به پهلو و پايش اصابت نمود, او هنوز زنده بود, چند لحظه بعد كه سربازان براى جمع آورى اجساد به كنار او آمدند نفس خود را در سينه حبس نمود و خود را به مردن زد. بعد از آن خود را از ميان ديگر مجروحين كه روى هم انداخته شده بودند بيرون كشيد و آرام به بالاى اولين درخت زيتون موجود كشاند.
او از آن بالا مشاهده نمود كه چگونه پسرعموها و دوستان و اقوامش در مقابل چشمش كشته شدند.
او از آن بالا ديد كه چطور صهيونيست ها يك كاميون حامل 14 زن و 3 مرد را متوقف نموده و بدون آن كه به التماس و زجه هاى زنان توجهى بكنند, تمامى آنان را به گلوله بستند به نحوى كه تنها يك زن جان سالم بدر برد.
ابو وليد سه روز بر بالاى آن درخت بود تا آن كه پسر عمويش او را بى هوش يافت وبعد از به هوش آمدن خود را بر روى تخت بيمارستان ديد در حالى كه يك پايش قطع شده بود.
يكى ديگر از بازماندگان اين جنايت مى گويد:
هدف اصلى كشتار صهيونيست ها مجبور ساختن مردم روستا براى ترك روستا و فرار بود اما مردم روستا گفتند براى ما مردن در روستايمان بهتر از آوارگى است.
روستاى كفر قاسم, على رغم تمامى جنايات صهيونيست ها و تلاش هايش هم چنان پا برجاست و 14 هزار نفر سكنه دارد كه اكثر از باديه نشينان نقب هستند كه صهيونيست ها با مصادره زمين و املاكشان آنان را به اين منطقه كوچ داده اند .
امروز صهيونيست ها با مصادره اكثر زمين هاى اين روستا بر آن منطقه صنعتى ((ماركتوم)) را احداث نمودند. اما با اين وجود مردم روستا اجازه سكونت حتى يك صهيونيست را هم در آن نداده اند .
اين خبرنگار در اين باره مى گويد:
جو كفر قاسم همانند روستاهاى كرانه باخترى و نوار غزه است, حتى يك صهيونيست را هم در خيابان هاى آن نديدم!
برقرارى موازنه وحشت در مناطق اشغالى فلسطين
برقرارى موازنه وحشت در مناطق اشغالى فلسطين
مسإله انتفاضه ملت قهرمان فلسطين وبويژه عملياتهاى شهادت طلبانه جنبش هاى حماس و جهاد اسلامى در قدس غربى و شهر حيفا كه در عمق خط سبز قرار دارند, از جمله مسائلى است كه از مدت ها پيش توجه محافل مختلف بين المللى و منطقه اى را به خود جلب كرده است.
اما مسإله اصلى زمان و مكان عمليات و ميزان خسارات وارده به دشمن صهيونيستى است كه به همين دليل ذكر چند نكته را ضرورى مى دانيم:
1ـ اين عمليات ها, تمام اقدامات و برنامه هاى امنيتى و نظامى دشمن را به باد داد و شكست سختى به ساختارهاى امنيتى اين رژيم وارد ساخت.
2ـ قدرت انتفاضه در شكستن حلقه محاصره دشمن صهيونيستى بويژه در بعد اقتصادى و سياسى به اثبات رسيد و سيستم امنيتى رژيم اشغالگر قدس به شدت آسيب ديد. از اين رو عجيب نيست كه شارون اين عمليات را ابزارى براى مهاجرت صهيونيست ها از فلسطين ارزيابى مى كند. اين بدان معناست كه انتفاضه موفق به ايجاد موازنه وحشت در سرزمين هاى اشغالى شده و دشمن همواره از احتمال حملات تلافى جويانه مردم فلسطين در اضطراب و نگرانى به سر مى برد.
3ـ اجراى سريع عمليات (مانند پاسخ حماس به ترور محمود ابوهنود), نشانگر قدرت و توان رزمندگان فلسطينى در اقدامات فورى و آمادگى كامل آنان براى درهم كوبيدن دشمن صهيونيستى مى باشد.
4ـ اجراى عمليات در اماكنى كه صهيونيست ها به طور روزمره از آن استفاده مى كنند عمق مشكلات و رنج هاى ملت فلسطين به هنگام حملات وحشيانه ارتش صهيونيستى را به مردم اسرائيل نشان داد.
5ـ اين عمليات ها ضربه سنگينى به دولت شارون كه با شعار ايجاد امنيت براى صهيونيست ها و سركوب صد روزه انتفاضه روى كار آمده وارد ساخت. و انتفاضه اينك وارد شانزدهمين ماه خود شده است.
6ـ آنتونى زمانى كه به هدف ايجاد آرامش به منطقه آمد با اجراى اين عمليات ها در مإموريتش ناكام ماند و نتوانست براى گرفتن برگ برنده انتفاضه از دست فلسطينيان, شارون را يارى دهد. به همين دليل امريكا براى حمله گسترده نظامى به مناطق خودگردان فلسطين به شارون چراغ سبز نشان داد و از هيچ كمكى در اين راه براى وارد آوردن فشار بر فلسطينيان و بويژه دولت عرفات فروگذار نكرد تا نوعى جنگ داخلى در فلسطين ايجاد شود و فلسطينيان قدرت واقعى شان را از دست بدهند.
7ـ يكى از اهداف شارون, تقسيم مناطق خودگردان به سه منطقه امنيتى مى باشد كه براساس طرح (برونز) به اين شكل خواهد بود. منطقه غزه به رياست محمد دحلان, منطقه جنوب غزه به رياست جبرئيل رجوب و شمال غزه به رياست توفيق العامه, هدف از اين طرح ايجاد چند دستگى و آشوب و بلوا در فلسطين است و دولتمردان فلسطين را به شكل آلت دست رژيم صهيونيستى در خواهد آورد.
از اين رو شارون براى اجراى اين طرح علاوه بر امريكا بايد نظر اروپا و حزب كار را نيز با خود همراه سازد و سپس دست به اين اقدام بزند.
اين امر نشان مى دهد كه شارون هرگز مايل به مذاكره و مصالحه نيست و تنها هدفش سركوب انتفاضه ملت قهرمان فلسطين و وارد كردن آنان به تسليم در برابر خواسته هاى نامشروعش است. اما او و ساير جنايتكاران صهيونيست بايد بدانند كه انتفاضه شعله اى است فروزان كه هرگز خاموش نخواهد شد.
(نداى مقاومت, شماره 104)
جستارى در منزلت علوى در احاديث نور و منزلت
جستارى در منزلت علوى در احاديث نور و منزلت
ثقه الاسلام على راد
مقدمه:
تجلى منزلت علوى بر لسان نبوى
بر تمام افرادى كه حقانيت قرآن كريم را قبول دارند و رسالت حضرت رسول اكرم(ص) را تصديق نموده اند, فرض و واجب است كه عقايد خود را با قرآن كريم سنجيده و از راهى كه سنت نبوى(ص) اشاره و تإكيد بدان داشته است, اخذ نمايند و پيوسته در مقام تحكيم آن برآيند و در جميع امور مربوط به اصول و فروع دين تمسك به ذيل قرآن و عترت نبوى جويند تا گمراه نگردند و اين وجوب تمسك به كتاب و عترت محمد(ص) درمسائل اسلامى به منطوق و مفهوم آيه شريفه ((فاسالوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون)) (انبيإ 7/)(1) يك واجب عقلى از باب رجوع جاهل به عالم مى باشد و حديث شريف ثقلين مويد و مبين آن است.
نگارنده در اين مقاله سعى در پردازش گوشه اى از شخصيت والاى ((اولين هادى عترت نبوى)) از منظر احاديث منزلت و نور نهاده, تا بار ديگر و از روزنه اى دگر به چهره پر نور اين راهنماى هدايت امت نبوى و اولين شمس طالعه آسمان امامت و ولايت نظرى انداخته و با او بيشتر انس بگيريم و زندگى خود را با معرفت علوى نورى ديگر بخشيم.
حديث منزلت
بر اساس آيه شريفه ((فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله والرسول ان كنتم تومنون بالله واليوم الاخر ذلك خير واحسن تاويلا)) (نسإ 59/) براى شخص مسلمان در هنگام بروز اختلاف عقيدتى در مسائل بسيار مهمى چون ((وصايت)) بعد از پيامبر(ص) موثق ترين و نزديكترين طريق رجوع به خود شخص پيامبر(ص) مى باشد, همان پيامبرى كه ((وما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى علمه شديد القوى)) (نجم / 3 تا 5) در شإن او بود. و آگاهترين مردم نسبت به اصحاب خود از فضل و اعتبار آنان و مشتاقترين انبيإ براى هدايت و رشد امتش بود.
از جمله احاديث معتبرى كه رسول اكرم(ص) در آن به ترسيم شخصيت على(ع) نظر داشته, حديث منزلت است و معروف بين فريقين شيعه و سنى است. در اين حديث در مواضع متعددى پيامبر(ص) على(ع) را مورد خطاب قرار داده و چنين مى فرمايد.
متن حديث منزلت:
قال رسول الله(ص):
((إنت منى بمنزله هارون من موسى الا إنه لا نبى بعدى))(2)
اى على (ع) تو نسبت به من همچو هارون نسبت به موسى هستى, با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست.
تمامى نويسندگان كتب رجال صحابه از پيشينيان و متإخرين, اين حديث را در شإن على(ع) دانسته و آن را از احاديث صحيح و مسلم و قطعى شمرده اند .
با دقت در اين حديث روشن مى شود كه پيامبر(ص) مقام على(ع) را در نزد خود, همانند هارون در نزد موسى(ع) مى داند (به استثناى مقام نبوت براى هارون) و بر حسب شواهد تاريخى و نقلى معتبر در طول حيات خويش, اين حديث را در موقعيت هاى مختلف و حساس نقشآفرين, همانند قضيه غزوه تبوك, ايراد فرمود. و در تكرار آن به دفعات مختلف اهتمام خاص مبذول داشته اند .
پيامبر(ص) در اين حديث كوتاه با ايجاز در كلام و تقريب به ذهن از باب تمثيل, همان فضائل و مقامات هارون را كه در قرآن به طور روشن آمده براى على(ع) بطور واقع جايز دانسته است, البته ساير مقامات على(ع) به طرق ديگر بيان و مكمل اين اوصاف مى باشند كه فعلا مورد توجه اين نوشتار نيست. پس با يك نتيجه گيرى منطقى با استفاده از حديث منزلت مى توان گفت كه تمام مقاماتى كه در قرآن در توصيف حضرت هارون(ع) آمده است در مورد على(ع) نيز صحت دارد.
در اين بخش به صورت فهرست وار به برخى از مقامات و اوصاف حضرت هارون(ع) در قرآن كريم اشاره مى كنيم تا با تكيه به كلام نبوى(ص) نظرى بر چهره در پس نقاب نور علوى بيفكنيم و به ظرايف و لطايف حديث منزلت پى ببريم:
1 ـ على (ع) خليفه پيامبر(ص): ((وقال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى)) (اعراف / 142)
2ـ على (ع) وزير پيامبر(ص):
((واجعل لى وزيرا من اهلى هارون اخى)) (طه / 29 و 30)
3ـ على (ع) از اهل محمد(ص) و برادر اوست:
((… من اهلى هارون اخى)) (طه / 29 و 30)
4ـ على (ع) پشتيبان محمد(ص) وشريك در رسالت اوست:
((اشدد به[ هارون] ازرى واشركه[ هارون]فى امرى)) (طه / 31 و 32).
5 ـ مقام معيت على(ع) با پيامبر(ص) در همه حال به عنوان وزير محمد(ص):
((ولقد آتينا موسى الكتاب وجعلنا معه اخاه هارون وزيرا)) (فرقان35/)
6ـ على(ع) معاون و تصديق كننده محمد(ص):
((… فارسله[هارون] معى ردءا يصدقنى)) (قصص / 34)
7ـ على(ع) قوت و نيروى بازوى پيامبر(ص) است:
((قال سنشد عضدك باخيك[هارون] ونجعل لكما سلطانا)) (قصص / 35)
8 ـ تكذيب على(ع) و محمد(ص) سبب هلاكت است, همانند تكذيب موسى و هارون:
((… فكذبوهما فكانوا من المهلكين)) (مومنون 48/)
9ـ على (ع) صاحب آيت الهى و حجت روشن خداست:
((ثم ارسلنا موسى واخاه هارون بآياتنا وسلطان مبين)) (مومنون45/)
10ـ على(ع) جداسازنده حق از باطل و روشنى بخش دلها و يادآور متقيان است:
((ولقد آتينا موسى وهارون الفرقان وضيإ وذكرا للمتقين)) (انبيإ48/)
11 ـ و آيات بى شمار ديگر…
در صحيح مسلم جلد 4, حديث شماره 1871 آمده است:
معاويه به سعد وقاص گفت:
چرا ابوتراب (على ((ع))) را سب نمى كنى؟
سعد در جواب معاويه گفت:
من سه فضيلت از على(ع) در خاطر دارم كه نمى توانم او را سب نمايم. اگر يكى از آن سه فضيلت براى من بود, بهتر از آن بود كه مالك شتران سرخ مو باشم, آن گاه سخن پيامبر(ص) را به معاويه نقل مى كند كه حضرت به على(ع) فرمود: آيا دوست نمى دارى كه از من به منزله هارون از موسى باشى.
على(ع) نيز به وجود چنين مقامى در پيش رسول خدا(ص) در پاره اى از مواقع حساس اشاره كرده است آنجا كه على(ع) بعد از دو يا سه روز از وفات پيامبر(ص) رو به قبر پيامبر كرد و فرمود:
((ابن ام ان القوم استضعفونى وكادوايقتلوننى)) (اعراف150/)(3)
همان آيه اى كه هارون خطاب به موسى بعد از مراجعت او از طور قرائت كرد, پس براستى كه على(ع) همچو هارون بود, آنجا كه موسى براى مدتى اندك از قوم خود غايب شد, و براى دريافت لوح به كوه طور رفت, بنى اسرائيل وصى او را كه هارون(ع) بود ضعيف شمردند و به گفتار حق و مستقيم او گوش فرا ننهادند و پيروى از سامرى كردند و نزديك بود كه هارون را به خاطر دعوت به هدايت به قتل برسانند, على(ع) با خطاب قرار دادن قبر مبارك پيامبر(ص) بعد از مدت اندكى كه حضور مادى او در بين امت به پرده غيبت فرو رفته بود, همان گفتار هارون به موسى را مورد استشهاد خود قرار مى دهد و چنين نقاب از مقام خود در پيش رسول اكرم(ص) اما با لحن حزين, برمى دارد.
حديث نور
از احاديث ديگرى كه اشاره به ((وصى بودن)) على(ع) بعد از پيامبر(ص) دارد حديث شريف نور است, متن حديث چنين است:
قال رسول الله(ص):
((كنت انا و على بن ابيطالب نورا بين يدى الله تعالى قبل ان يخلق آدم باربعه آلاف عام فلما خلق آدم قسم ذلك النور جزئين فجزءانا و جزء على))(4)
و در بعضى از طرق روايت در ادامه حديث نور عباراتى اين چنين آمده است:
((… فاخرجنى نبيا و اخرج عليا وصيا))(5)
و يا ((و كان لى النبوه و لعلى الوصيه))(6)
و عبارت ((ففى النبوه و فى على الخلافه))(7)
دقايق حديث نور
1ـ اعطاى سمت وصايت به على(ع) همانند نبوت پيامبر(ص) نص محكم شرعى بوده و از ناحيه خداوند اين انتصاب صورت گرفته و به لسان پيامبر(ص) بيان شده است, آن گونه كه اقتضاى افعال (اخرجنى نبيا و اخرج عليا وصيا) نيز چنين است.
پس مسئله وصايت و خلافت على (ع) بعد از پيامبر(ص) با وجود چنين نص محكم شرعى يك امر اختلافى و فتنه انگيزى در بين سران صحابه كه بارها اين حديث را از لسان پيامبر(ص) شنيده بودند, نبوده تا براى رفع نزاع و دفع فتنه مجبور به تشكيل و تحليل قضيه سقيفه بشويم كه در اين صورت اجتهاد در مقابل نص بوده و بطلان اين روش در نزد عقلا از امور بديهى و مسلم است.
حضرت زهرا(س) از اين فتنه تصنعى و پيش ساخته سقيفه چنين پرده برمى دارد كه فرمود:
((… و اين جريان[ قضيه سقيفه] در حالى بود كه هنوز از عهد پيامبر(ص) زمانى نگذشته و زخم قلب را بهبود نيافته بود و جسد او دفن نشده بود, بهانه كرديد كه از فتنه ترسيديم حال آن كه در فتنه رفتيد و جهنم به كفار احاطه دارد.))(8)
2ـ طبق مفهوم حديث نور, تقدم خلقت نور حضرت محمد(ص) بر نور على (ع) و خلقت نور علوى از نور نبوى دليل بر افضليت ايشان بر على(ع) است, به همين استدلال اين حديث دلالت بر اعلميت و افضليت على(ع) بر ساير انبيإ را دارد و علت آن وحدت و اشتراك نور علوى با نور نبوى در خلقت و انشعاب نور حضرت آدم و ساير انبيإ(ع) از آن نور مى باشد, در اين باره علامه كهنوى (ره) ـ صاحب عبقات الانوار ـ فرمايشى لطيف و در خور توجه دارند, آنجا كه مى نويسند:
((و لما ذا خلق الله تعالى نوره ـ محمد(ص) ـ قبل غيره؟
لانه افضل الخلائق كلهم اجمعين. واذا دل تقدم النبى(ص) فى الخلق على افضليته, دل على ان عليا كذلك إيضا لوحده النور الذى خلقا منه)).
پس به(9) اقتضاى اين قسمت از حديث نور بايد جميع كمالات متحقق در مورد پيامبر اكرم(ص) ـ كه اشرف و افضل تمام انبياست ـ در مورد على(ع) نيز محقق باشد جز نبوت, تا به حكم عقل بتوانيم على(ع) را افضل از حضرت آدم و ساير انبيإ به جز پيغمبر(ص) بدانيم, لذا به نص شرعى و استدلال عقلى او بايد وصى و امام بعد از محمد(ص) باشد نه افرادى كه هيچ نص شرعى و فضيلت مرجوح در برابر على(ع) نداشته و ندارند.
3ـ اين حديث به دلالت مطابقى اشاره به عدم مفارقت على(ع) از پيامبر(ص) در همه عوالم امكان و تمام احوالات پيامبر(ص) دارد و اين مى تواند بهترين دليل بر وصايت او باشد:
الف: (قبل از خلقت مادى: عالم نور):
در عالم نور, انوار نبوى و علوى هر دو همراه هم تسبيح و تقديس حق مى نمودند و دليل آن سخن, حديث نبوى است كه سيد على همدانى نيز آن را در كتاب روضه الفردوس چنين نقل كرده است:
قال رسول الله(ص):
((كنت انا و على نورا بين يدى الله مطيعا يسبح الله و يقدسه))(10)
ب: (عالم حيات) :
در اين مرحله از عوالم وجود نيز, تاريخ زندگانى على(ع) مملو از مشايعت و متابعت ايشان از پيامبر(ص) از همان اوان كودكى تا آخرين لحظات عمر پيامبر(ص) است, ليله المبيت او بهترين تبلور ايثار على(ع) بر محمد(ص) است كه سبب مباهات خدا بر ملائكه شد و احتضار پيامبر(ص) در حالتى كه سر در دامن على(ع) داشت بيانگر وفا و محبت على(ع) و پيامبر(ص) است.
ج: (عالم آخرت) :
طبق احاديث معتبر قدسى در هيچ يك از مواطن عالم آخرت نيز, اسم مبارك على(ع) از اسم پيامبر(ص) جدا نخواهد بود.
و اين خود اشارتى بر اخوت ابدى اين دو و اتحاد وجودى آندوست.
از جمله احاديث قدسى كه به مطلب فوق اشاره داشتند, 2 حديث ذيل مى باشد:
1ـ قال رسول الله(ص):
((و على ابواب الجنه مكتوب (لا اله الا الله محمد رسول الله على اخوه ولى الله)).(11)
2ـ قال رسول الله(ص):
((لما عرج بى الى السمإ رإيت على باب الجنه مكتوبا:
(لا اله الا الله محمد رسول الله, على حبيب الله, الحسن والحسين صفوه الله, فاطمه امه الله)
على مبغضهم لعنه الله)).(12)
هر دو حديث مذكور از نوع احاديث قدسى معتبرى است كه محدث جليل القدر شيخ حر عاملى(ره) در كتاب ((جواهر السنيه)) خود آنها را از طريق راويان اهل سنت در فصل ((نص بر امامت از طريق عامه)) آورده است و همو در تفسير روايت دوم مى گويد:
((شك نيست آنچه كه بر در بهشت نوشته شده, كلام خداوند بوده و به اجازه او نوشته شده است و عبارت (على حبيب الله) نيز داخل در همان كلام است با اينكه خداوند قبلا عالم بوده كه على(ع) بعد از وفات پيامبر(ص) ادعاى امامت و خلافت مى كند و مردم با وى بيعت نمى نمايند و اگر اين ادعاى امام على(ع) دروغ باشد, چگونه خداوند او را حبيب خود مى داند؟!)) (13)
نتيجه:
با چنين رويكرد علمى و منطقى در متن احاديث نور و منزلت, وصايت و افضليت على (ع) بر غير او, حتى ساير انبيإ جز حضرت محمد(ص) بر هيچ شخص داراى عقل سليم پوشيده نخواهد ماند و به حكم عقل و انصاف, لب به اعتراف خواهد گشود كه غير على(ع) با وجود على(ع) لياقت وصايت را ندارد واينجاست كه على(ع) در خطبه شقشقيه(14) براى بيان حق و اعلام استحقاق خود براى خلافت بعد از پيامبر(ص) و تنبه مستمعين مجبور به اداى سوگند به ذات اقدس الله مى شود آنجا كه مى فرمايد:
((اما والله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا)).
پى نوشت ها:
1 . در تفسير آيه شريفه مراد از اهل ذكر ائمه اطهار(ع) و ذكر هم رسول خداست بنگريد:
الف: اصول كافى, شيخ كلينى(ره), ج1, كتاب الحجه, باب ((ان اهل الذكر الذين امر الله الخلق بسوالهم هم الائمه(ع))).
ب: تفاسير روايى مانند: تفسير صافى ملامحسن فيض كاشانى, تفسير نورالثقلين حويزى, تفسير فرات كوفى و…
2 . سيد شرف الدين عاملى در كتاب وزين المراجعات در نامه هاى
شماره 26 و 27 و 28 طرق نقل اين حديث را از مذاهب چهارگانه اهل سنت به تفصيل تحقيق نموده است.
ايضا بنگريد: طرائف, سيد بن طاووس, رضى الدين, ترجمه الهامى, داود, ص 156ـ149.
3 . صفايى حائرى, شيخ عباس, تاريخ اميرالمومنين, ج1, ص131, نشر جمكران, قم.
4 . كهنوى, حامد حسين, خلاصه عبقات الانوار, ج5, ص29, مطبعه الخيام, 1405 هـ, قم.
5 . روايت الحافظ ابن مغازلى, مناقب, ص89 ـ87.
6 . روايت احمد بن محمد الحافى الحسينى الشافعى, صاحب (التبرالمذب)) خطى, بنگريد: خلاصه عبقات الانوار, ج5, ص111.
7 . روايت سيد على همدانى, موده القربى, فصل الموده الثامنه, خطى, بنگريد: خلاصه عبقات الانوار, ج5, ص103.
8 . طبرسى, الاحتجاج, ج1, ص136, نشر اسوه, قم.
9 . خلاصه عبقات الانوار, ج5, ص216.
10 . روضه الفردوس, سيد على همدانى, خطى, بنگريد خلاصه عبقات الانوار, ج5, ص103.
11 . حر عاملى, الجواهر السنيه, ترجمه كاظمى, زين العابدين, ص595, نشر دهقان, تهران.
12 . همان ص585.
13 . همان ص586.
14 . ابن خشاب مى گويد: به خدا اين خطبه را در كتابهايى مطالعه كردم كه دويست سال قبل از تولد سيد رضى(ره) نوشته شده بود, بنگريد: الغدير, علامه امينى, ج7, ص84, و شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج1, ص159 ـ 158, بيروت, 1419.
سپيده اى كه از افق ايمان بردميد2
سپيده اى كه از افق ايمان بردميد
(تحليلى درباره انقلاب اسلامى ايران, مواهب و بركات و آسيب شناسى آن)
قسمت دوم
غلامرضا گلى زواره
پايگاه مردمى قيام اسلامى
سرنگونى رژيم پادشاهى توسط يك حركت مذهبى از نكاتى است كه پژوهشگران مسايل سياسى و كارشناسان اجتماعى اقتصاد و نظريه پردازان را به توجيهاتى واداشته است.
غربى ها تمايل دارند كه اين سرنگونى و جابجايى قدرت را از دريچه براندازى يك نهاد حكومت قديمى كه اصلاحاتى را در دنياى جديد براى كشور به همراه داشت توسط مردمى كه بر باورهاى مذهبى و سنتى تكيه داشتند بررسى نمايند, اما نيروى مضمحل شده آن گونه نيست كه آنان پنداشته اند.
واقعيت اين است كه رژيم شاه با حد بالايى از امكانات رفاهى و پيشرفت هاى مادى كه براى نخبگان قدرت خويش فراهم ساخته بود ميان تشكيلات خويش و جامعه فاصله اى عميق ايجاد كرده و در واقع تافته جدابافته اى از مردمى شده بود كه با آگاهى رهبران دينى نمى توانستند اين روند باطل را نظاره گر باشند و خاموش بنشينند. شخصيت سازش ناپذير امام كه به مرور جلوه بيشترى مى يافت در كنار خصلت طبيعى ارتباط عالمان دينى با مردم به اضافه قداستى كه جامعه گرداگرد وجود رهبر مى يافت سبب گرديد كه شاه به صورت حاكمى منفور در اذهان جلوه كند, جذابيت و مقبوليت دروغين خويش را از دست بدهد و مصداقى از شرك, نفاق, ستم و در واقع باطلى در مقابل حق تلقى گردد.
پاره اى از تحليل گران به جاى توجه به اين حقيقت كه در واقع همان سنت الهى است كه قرآن مطرح كرده مدتى طولانى حكومت شاه و گرايش مردم به تنوع و تغيير را اسباب اين تحول و جابجايى قلمداد كرده اند و چيزى كه در اين تحليل فراموش شده و مورد توجه واقع نشده همان نيروى معنوى است كه قادر گرديد علاقه, احساسات مثبت مردم, گرايش هاى مذهبى و باورهاى دينى آنان را بر حول محور رهبرى براى محو ستم سازماندهى كند, شاه در رنج مضاعف از حقارت درونى و ماليخولياى تكبر بيرونى هيچ گاه موفق نشد كه به صورت شايسته اين اعتقادات مذهبى را درك كند و به آنها بها دهد و به رابطه مستمر و واقعى با مردمى متدين دست يازد, مردم با روشنگرى علماى حوزه و روشنفكران مذهبى دانشگاه متوجه مى شدند كه جهت گيرى درآمدهاى سرشار نفتى و سرمايه گذارىهاى عظيم به سمت قطب هاى مرفهى است كه هزار فاميل خوانده مى شوند, هم چنين بخشى مهم از تلاش هاى نظام استبدادى مصروف برنامه هايى مى گرديد كه با علايق دينى و گرايش هاى مذهبى مردم در تباين بود, فساد مالى, ابتذال, گسترش منكرات و كوشش در جهت ميراندن فضيلت ها و دربند كشيدن وارستگان و نيكان و مبارزان از نظر مردم دور نبود و با بصيرتى درونى درك مى كردند. به رغم آن كه شاه ادعا مى نمود ايران در آستانه تبديل به يكى از پنج كشور بزرگ و متمدن جهان است از توسعه اساسى و زيربنايى در صنايع, اسراف و تبذير بى حد مالى, ورشكستگى روستاها و خرابى شهرها رنج مى برد, طبيعى است غربى ها كه سالهاى متمادى از استبداد پهلوى حمايت كرده اند نمى توانند به يكباره اقرار كنند كه حكومت شاه فاقد توانايى ها و شايستگى هاى لازمه بوده و به دليل همين بى كفايتى توسط نيروهايى كه بر ارزش هاى اصيل مذهبى ايقان و اعتقاد و التزام عملى داشتند سرنگون گرديد البته آنها در تحليل ها و برخى اظهارات خود تلويحا به گسستگى روابط ميان نظام استبدادى و مردم مسلمان ايران اذعان داشته و قبول كرده بودند كه از سوى رژيم منفور پهلوى تنها سخن ممكن با مردم از طريق زور گفته مى شد و يكى از دلايل از دست رفتن بقاياى پايگاهى تشكيلات حكومتى در ميان مردم روش سركوبگرانه اى بود كه شاه در ماجراى قيام خونين پانزده خرداد پيش گرفت و كشتار مردم در جمعه سياه اين شكاف را شدت بخشيد, اصولا خصائلى كه براى حالات روانى شاه در ماههاى پايانى حكومتش برشمرده اند و گزارشات كسانى كه در اين مدت با وى ارتباط داشته اند حاكى از آن است كه شاه مبهوت از بى پايگاهى در ميان مردم اين آمادگى را داشته كه براى رهايى از اين وضع اسف بار به هر امكان و وسيله اى توسل جويد و اين حيرت و اضطراب سبب بروز آشكار ضعف هاى روانى وى شده است.(1)
دوازده بهمن ماه هر سال يادآور يكى از شورانگيزترين روزهاى تاريخ معاصر ايران مى باشد روزى كه مردمى عاشق و تشنه خوبى ها پس از سال هاى طولانى فراق, گمشده خود را چون نگينى در بر گرفتند و استقبالى بى مانند از مراد خويش را در سينه پر خاطره هستى به يادگار نهادند, راستى رمز و راز آن اقبال بى ادبار به پير فرزانه اى كه از همه امكانات مادى و ابزارهاى قدرت ظاهرى محروم بود در چيست, درك چرايى هجوم عاشقانه مردم به سوى آن روح قدسى مى تواند كليد موفقيت و چراغ راه آينده جامعه ما و تمامى جوامعى باشد كه مى خواهند مردم سالارى را تجربه كنند, در ميان تمام فضايل كم نظير امام مى توان اصلى ترين انگيزه مردم براى عشق هميشگى به ايشان را در اخلاص او نسبت به خدا و صداقتش در ارتباط با مردم دانست, او موفق گرديد پس از سال ها سلوك ملكوتى با كوله بارى از معنويت و وارستگى و تنها براى رضاى خدا كمر خدمت به بندگان او را ببندد, مردم عزيزترين و اصلى ترين چيز در انديشه و عمل امام بودند, همان مردمى كه براى برپايى دين خدا قيام كرده و در رسيدن به اين منظور از همه چيز خود گذشته بودند, مى ديدند كه امام خمينى جز آنان به چيزى فكر نمى كند و به همين جهت در يكى از نادرترين روابط عاطفى شيفته و فرمانبردار او بودند, امام نشان داد كه به رغم نظريه هاى آميخته به شرك كه همه تإثيرات را به ابزار مادى و رسانه هاى جمعى نسبت مى دهند كليد دل ها به دست خداست وبه مدد شگردهاى تبليغاتى و عوام فريبى موسمى و مردم نمايى فصلى نمى توان چشمان تيزبين مردم را براى هميشه مسحور كرد.
امام خمينى در زمره شخصيت هاى بى بديلى است كه نه تنها تا پايان عمر كه تا امروز همه جايگاه رفيع خود را در دل هاى حقيقت جو از دست نداده و در آينده هم به فضل الهى از دست نخواهد داد و همين پايگاه پرتوان مردمى, نظام بين الملل استكبارى و نظم نوين جهانى را به هراس افكند و به همين دليل همه قدرت ها درصدد نفى و يا تحريف آن برآمده اند و هجوم سازمان يافته اى را به فرهنگ مقاوم و مولد و تحول آفرين امام كه ريشه در ارزش ها دارد و بر دوش دل هاى مردمان متدين استوار است آغاز كرده اند و متإسفانه جمعى از كوردلان, كژانديشان و كوتاه فكران دل بسته به شهرت هاى اجتماعى زودگذر و فناپذير با اين توطئه جهانى هماهنگ و هم صدا گشته اند كه بايد بدانند مردم رشيد و هوشيار ايران به لطف خدا و هشدارهاى رهبرى, بيدار و دشمن شناس هستند و هرگونه حركت آغشته به نفاق و تباهى را خنثى مى كنند.
از پيامدهاى مهم انقلاب اسلامى احياى نگرشى خاص به حكومت با الهام از حقايق اسلامى بود, بر مبناى اين تفكر رهبران جامعه ضمن اهتمام در جهت استقرار حكومت دينى, حق تعيين سرنوشت براى امت اسلامى را به رسميت شناختند و ساختار نظام سياسى ايران براساس مشاركت فعال مردمى و اراده آن شكل گرفت و پس از پيروزى قيام اسلامى با توجه به اين كه آحاد جامعه نقش فعالى در به ثمر رسانيدن انقلاب داشتند در يك همه پرسى با اكثريت آرا به نظام جمهورى اسلامى رإى مثبت دادند, اهميت دادن به نظرات مردم مرهون برداشت امام خمينى از حكومت مذهبى بود, آن رهبر فرزانه نهضت اسلامى در مصاحبه اى با روزنامه نگاران كشورهاى گوناگون در پاييز سال 1357 در فرانسه اعلام كرد:
حكومت آينده در ايران اسلامى خواهد بود و چون بعدها بحث بر سر شكل نظامى سياسى شكل جدى به خود گرفت امام فرمودند: جمهورى اسلامى, نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر.
با نظرى اجمالى به حضور مردم در تعيين سرنوشت سياسى اجتماعى خويش كه اصل پنجاه و ششم قانون اساسى بر آن تإكيد دارند, اداره امور كشور با توجه به انتخابات عمومى و اخذ آرا از مردم مشخص مى گردد, علاوه بر همه پرسى در خصوص اظهار تمايل نسبت به جمهورى اسلامى انتخابات ديگرى در كشور صورت گرفت كه از مردم سالارى دينى حكايت دارند, در 12 مرداد سال 1358 مردم فقهاى شوراى خبرگان را براى تدوين قانون اساسى انتخاب كردند و در 24 آبان همين سال خبرگان منتخب مردم قانون اساسى را به تصويب رسانيدند و آن را براى شركت آحاد مردم در تعيين سرنوشت سياسى و اجتماعى خويش در تاريخ دهم آذر 1358 در معرض همه پرسى قرار دادند و در نهايت با تصويب نهايى آن در 12 آذر 1358 قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران رسميت يافت, برگزارى نخستين انتخابات براى تعيين اولين رياست جمهورى در پنجم بهمن 1358 و انتخابات متعدد ديگرى كه در سال هاى بعد صورت گرفت مويد اين حقيقت است كه نظام اسلامى ايران ضمن محتوايى اسلامى و الهام گرفتن از فرهنگ قرآن و عترت بر آراى مردم تكيه دارد و مردم از طريق نمايندگانى كه تعيين مى كنند در ترسيم سياست هاى جمهورى اسلامى نقش موثرى دارند, روحانيانى چون شهيد مطهرى, شهيد دكتر بهشتى, آيه الله طالقانى, شهيد مفتح ودكتر شهيد محمد جواد باهنر ضمن صيانت از هويت اسلامى و توجه به مسايل ارزشى به هنگام تدوين قانون اساسى, آزادى را مخالف ديانت تلقى نكردند و ضمن دفاع از آزادى به معناى واقعى و همه جانبه آن كوشيدند تا اين مفهوم را در بندهاى قانون اساسى بگنجانند, هم چنين علماى حوزه براى دانشگاه و مراكز علمى بيرون از حوزه اهميت و اعتبار قائل شدند و اجازه ندادند از شإن ديگر مبارزان براى سرنگونى استبداد بكاهندچ ارتباط تنگاتنگ بين روحانيان و دانشگاهيان سبب شد كه مذهب در ميان اقشار تحصيل كرده آن چنان اثر بگذارد كه تفكر مذهبى آنان به تدريج انحصارگرايى اصلاح طلبان سكولار يا وابستگان به حزب توده و اردوى به ظاهر ملى گرايى را درهم شكست و عطر معنويت چون چشمه اى در دانشگاه جارى گرديد, شيوه اى كه متفكرانى چون آيه الله مطهرى و آيه الله طالقانى براى گسترش ديانت به كار بردند اين خاصيت را داشت كه بين علم و دين وحدت برقرار ساخت و اسلام را با توجه به مقتضيات زمان مطرح ساخت, از بركت اين تلاش هاى فرهنگى شكوفايى چندين انجمن اسلامى دانشجويى در سطح دانشگاهها و نيز رويش انجمن هاى اسلامى مهندسين و پزشكان بود,(2) حركت امام خمينى نه تنها موج جديد بازگشت به اسلام را كه در ميان اقشار تحصيل كرده و دانشجويى پا گرفته بود در ابعاد گسترده اى تقويت نمود بلكه در خصوص ارتباط مذهب با سياست و حكومت, تحولاتى شگرف پديد آورد, قيام امام موج اسلام گرايى را كه به تدريج از چند دهه قبل پديد آمده بود تقويت كرد و به آن جانى تازه و حياتى دوباره بخشيد, هم چنين مبارزين مذهبى اعم از دانشجويان و بازاريان كه با شكست ملى گرايى عملا از وجود رهبرى مقتدر و سازش ناپذير محروم شده بودند با ظهور امام در صحنه مبارزه براى مبارزه با ستم و استكبار مصمم گشتند و از رهبر فرزانه خويش گرما گرفتند و احساس حقارت, ضعف و زبونى را از ذهن و انديشه خويش حذف كردند و با صلابت و شجاعت مسير مقاومت و پايدارى را ادامه دادند تا پيروزى را در آغوش گرفتند, رهنمودهاى امام ضمن آن كه گروه هاى گوناگون مسلمان را متحد كرد با مطرح كردن جاذبه هاى دينى مرزهاى اسلام خواهى را گسترده تر كرد, آن روح قدسى مفاهيم فراموش شده شيعه را احيا كرد و به آنها روحى تازه كه سرشار از ستيزه جويى, ايثار و مبارزه طلبى بود دميد, امام سيمايى از اسلام را ترسيم كرد كه ريشه در قرآن وعترت داشت, چهره اى مترقى, انقلابى و مخالف هر گونه شرك, نفاق و كفر و جاهليت, او از اسلامى سخن گفت كه هم حكومت و سياست داشت و هم اقتصاد و آيين كشوردارى, انديشه دينى مطرح شده توسط امام خمينى هر گونه نابرابرىهاى طبقاتى را از بين مى برد و جامعه اى برابر و برادر مى ساخت, ضمن آن كه به خفقان, ديكتاتورى و استبداد پايان مى داد, آزادى, حرمت انديشه و تإمين حقوق انسانى را مطرح مى ساخت, اين نگرش ايمانى به نفوذ ابرقدرت ها خاتمه مى داد و به جاى آن ايرانى مستقل و متكى به خود مى ساخت, با چنين تصويرى بود كه اسلام توانسته بود بر قلوب طيف گسترده اى از اقشار مختلف جامعه اثر بگذارد و همه را متحد ساخته و براى مقصدى عالى و انسان ساز مجتمع نمايد.
يكى از ويژگى هايى كه انقلاب اسلامى را در ميان قيام هاى جهان بى نظير و بى رقيب ساخته است نقش بانوان در اين حركت عظيم الهى است, بانوان باايمان اين مرز و بوم وقتى از فرمان رهبر مبنى بر حضور زنان در مبارزات اسلامى آگاه شدند با حفظ موازين دينى و شرعى از هيچ گونه فداكارى در راه به ثمر رساندن انقلاب اسلامى خوددارى نكردند. شهيد مطهرى شركت زنان در اين خروش مقدس را بسيار مهم و اساسى و تإثيرگذار تلقى كرده و يادآور شده اند: ((… اگر آنها[ بانوان] شركت نمى كردند اين خود واقعيتى است كه اين انقلاب به ثمر نمى رسيد چون زنان نه تنها شركت مستقيمشان موثر بود, شركت غير مستقيمشان يعنى تإثيرى كه روى شوهران, فرزندان, پدران و روى برادرانشان داشتند از تإثير مستقيم خودشان كمتر نبود و اين خود مسإله فوق العاده اى است. مرد الهام گير از زن است و اگر در يك جريان اجتماعى زن ها هماهنگى نداشته باشند از تإثير مرد هم فوق العاده مى كاهند و بر عكس اگر زن ها نقش موافق داشته باشند نيروى مردها را چند برابر مى كنند يعنى نه تنها ترمزى براى مردها نمى شوند, نيروى محركى هم براى مردها به شمار مى روند.))(3)
موهبت ها و بركت ها
اين تحول عظيم متكى بر هيچ گروه, حزب و فرقه اى و متإثر از هيچ مرام و مكتبى جز اسلام نبود بلكه تنها از سرچشمه زلال قرآن ريشه گرفت و در امتداد بعثت محمدى و اصلاحات علوى بود و تحقق وعده هاى الهى را در پى داشت, انقلاب اسلامى بر الگوى اسلام راستين و با مشاركت مردم صورت گرفت و ارزش هاى رشد دهنده اى را در ابعاد گوناگون به جامعه بشريت عرضه نمود, در بعد معنوى امت اسلامى از نظر اعتقادات و تفكرات مذهبى به مراحلى از شكوفايى و كمال دست يافت كه درك آن براى بسيارى از متفكرين و محققين مبهم بود و عينيت آن مشكل مى نمود, تحقق عبادات اسلامى به معنى واقعى, اصيل و حركت آفرين و تحول بخش, احياى سنت هاى مذهبى, ايجاد روحيه ايثار و اشتياق به دفاع از حق و پيشى گرفتن افراد جامعه خصوصا جوانان از يكديگر در شهادت طلبى از ديگر ثمرات ثمين انقلاب اسلامى به شمار مى رود, به بركت اين بارقه الهى مردم در بعد خودسازى, تهذيب, عرفان و فضيلت چنان پيش رفتند كه افق هاى معنوى در روح و روان آنان روشن گرديد و مسايلى كه در اين روزگاران افسانه و تخيل به نظر مى رسيد به روشنى سپيده دمان تحقق بخشيد.
استقامت در راه هدف, فروتنى براى حق و جويندگان و پويندگان حقيقت, محبت در راه خدا, كوشش و تلاش در جهت اخلاص و وارستگى ارمغان اين گرايش هاى عالى است.
در واقع هر انقلابى ابتدا مى كوشد تا نهادهاى رژيم گذشته را حذف كند و به جاى آنها تشكيلاتى تازه مستقر سازد اما اين تغيير در سطح محسوب مى شود و تا زمانى كه حركت انقلاب به اعماق دلها و جانها نفوذ نكند, انقلاب موفقى نمى باشد اما انقلاب اسلامى جداى از اين وجه تشابه با تمامى قيام هاى جهان داراى يك تمايز اساسى است كه اساس پيروزى انقلاب مزبور بر آن استوار است, و رمز بقايش نيز مى تواند به شمار آيد اين هدف عالى همان تحول انسانى است.
امام خمينى تإكيد مى نمايند كه چنين تحولى انقلاب را پيروز كرد و بايد چنين اساسى را حفظ كرد, اگرچه انقلاب خود يك تحول محسوب مى شود ولى ماندگاريش مشروط به تحولى در قلوب انسانهاست كه اقتدار جامعه اسلامى به آن بستگى دارد و بدون چنين اهرمى نمى توان به حيات ادامه داد و حضورى فعال داشت, گرايش به اسلام راستين در سطح جهان اسلام نيز با همين پشتوانه ريشه دارتر و گسترده تر مى شود تا جايى كه اين توسعه تفكر و انديشه ناب مانع سازش با استكبار در دنياى مسلمانان خواهد شد, تلاش تمامى دشمنان در جهت سلب اين تحول است, و بى جهت نيست كه استكبار در تهاجمى فكرى و فرهنگى مى خواهد در مرحله اول اين تحول انسانى و اشتياق نسل جوان را به ديانت از امت مسلمان ايران سلب كند و آنان را از درون تهى كرده و اراده هايشان را متزلزل نمايدو در دومين مرحله تلاش دارد تا اين تحول انسانى در سطح جهان گسترش نيابد.
جنبش اسلامى آن چنان تحولى در افكار و انديشه ها پديد آورد كه رشد سياسى آنان را ارتقا داد, و در واقع چون دانشگاه بزرگى آن چنان زمينه اى به وجود آورد كه همه مردم اعم از زن و مرد, كوچك و بزرگ, روستايى و شهرى, تحليل گر سياسى شدند اين بيدارى و آگاهى و برخاستن از خواب غفلت موجب گرديد كه مردم رهنمودها و بيانات امام خمينى را معيار شناخت حق از باطل بدانند و اصل تولى و تبرى را در برخورد با دوستان و حاميان حق و دشمنان اسلام عينيت ببخشند كه: من لم يكن معنا كان علينا و هل الدين الا الحب والبغض, اين شعور ناب توحيدى كه انقلاب اسلامى به ارمغان آورد از ايرانى و ايران امت و سرزمينى ساخت كه امام خمينى در وصف آن فرمود: ((ايران يك موجود الهى است)) ((ملتى مثل ايران در تاريخ ثبت نشده است)) ((ملت ما تاريخ را تاريخ ديگرى كرد))(4)
پايان دادن به سلطه خارجى و چشاندن طعم استقلال واقعى در تمام زمينه هاى فرهنگى, سياسى و اقتصادى به مردم ايران از بزرگترين ثمرات انقلاب اسلامى است, ايران از قرن نوزدهم ميلادى كه به طور كامل در مسير طوفان سياست جهان قرار گرفت, تا زمان پيروزى نهضت اسلامى مدام نقش يك كشور ضعيف يا حايل عقب مانده بين امپراطوريهاى روسيه و انگليس و يا نقش يك تشكيلات دست نشانده انگليس و امريكا را ايفا كرد, با پيروزى انقلاب اسلامى كه حدود يك ربع قرن سلطه امريكا بر ايران خاتمه داده شد, و براى نخستين بار در تاريخ معاصر, ملت ايران, حلاوت استقلال را در مذاق ذهن خود تجربه كرد و كارگزاران كشور درجه بى نظيرى از كنترل بر سرنوشت امور داخلى و بين الملل ايران را به دست آوردند, اهميت اين استقلال براى جامعه ايران به حدى است كه انواع نقشه ها و خدعه هاى كوچك و بزرگ دشمنان و بويژه تجاوز و هجوم توإم با توحش رژيم بعثى عراق با كمك استكبار جهانى به سرزمين ايران نه تنها نتوانست در عزم امت اسلامى در پاسدارى از ارزشهاى اسلامى خدشه وارد كند, بلكه روز به روز اين اهميت را در روح و روان مردم ايران شعله ورتر ساخت و آنان را به يك مصاف تاريخى براى عملى ساختن اين مقصد مقدس واداشت.
واقعيتى كه بايد بپذيريم اين است كه خود اتكايى از خودباورى برمى خيزد و اين مفهوم زمانى خود را روشن تر نشان مى دهد كه به حساسيت شرايط واقف باشيم زيرا تلاش تمامى دشمنان در سلب اين خودباورى است.
مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله خامنه اى در فراز يكى از بيانات خويش فرمودند:
((مسئولين بايد به استعدادهاى ملت تكيه كنند و دست حاجت به طرف دشمن دراز نكنند, دشمن امروز منتظر اظهار ضعف و عجز ملت طرفدار قرآن و اسلام است, و ما نبايد اين فرصت و امكان را به دشمن بدهيم كه بر ملت ايران طمع كند….
ما بايد به اين سرمايه, علم, استعداد و توانايى هاى خود متكى باشيم…))(5)
ايشان در پيامى به مناسبت فرارسيدن بيستمين سالگرد پيروزى شكوهمند انقلاب اسلامى خاطرنشان ساختند:
((… مهمترين خدمت انقلاب در زمينه بناى علمى و عمرانى كشور, روح خودباورى و اعتماد به نفسى است, كه سرمايه از دست رفتن ملت ايران در طول قرن هاى اخير بود و نابود كردن آن گناه بزرگ پادشاهان بى كفايت و دست نشاندگان غرب بوده است.
امروز ايرانى احساس مى كند كه خود قادر به اداره كشور, قادر بر سازندگى, قادر بر عبور از موانع, و قادر بر ابتكار و نوآورى است و اين همان سرمايه لايزالى است كه هر ملتى را در رسيدن به هدف هاى خود كامياب مى سازد و همين است كه در بيست سال گذشته آن همه افتخارات را در زمينه هاى علمى و صنعتى و نظامى و سياسى نصيب ملت ايران كرده است. در سازندگى معنوى محصول تلاش بيست ساله انقلاب, رشد دين و معنويت, رشد استقلال و عزت ملى و روشن بينى سياسى قشرهاى مختلف هر يك در جاى خود مايه مباهات و سربلندى ملت ايران است…))(6)
به اعتقاد امام خمينى اگر افراد ملى گرا زمام امور كشور ايران را به دست مى گرفتند, اين خود اتكايى و استقلال را از بين مى بردند و كشور را به اجانب و ابرقدرتها وابسته مى نمودند:
((من به صراحت مى گويم ملى گراها اگر بودند, به راحتى در مشكلات و سختى ها و تنگناها دست ذلت و سازش به طرف دشمنان دراز مى كردند و براى اين كه خود را از فشارهاى روزمره سياسى برهانند همه كاسه هاى صبر و مقاومت را يكجا مى شكستند و به همه ميثاق ها و تعهدات ملى و ميهنى ادعايى خود, پشت پا مى زدند.))(7)
اتحاد و انسجام جامعه اسلامى و متعهد بودن تمامى گروه هاى اسلامى و تشكيلات سياسى و فرقه ها و طوايف با يكديگر و پيگيرى مقصدى واحد از سوى تمامى اقشار جامعه از بركات انقلاب اسلامى است, همدلى و تفاهم وفاق مردم با هم, اراده اى استوار و شكست ناپذير پديد آورد كه موفق گرديد نقشه ها و حيله هاى دشمنان را خنثى كند و استكبار تاب مقاومت در مقابل اين اقيانوس امت و كوه استقامت را از دست بدهد, به بار نشستن نهضت اسلامى و در هم فروريختن كاخ استبداد نيز به بركت وحدت ميان همه طبقات جامعه و خصوصا روحانيان و دانشگاهيان بود, قرآن كريم مسلمانان را به اتحاد فرا مى خواند و از آنان مى خواهد همه با هم به ريسمان الهى چنگ بزنند و در ادامه آنان را از تفرقه و اختلاف برحذر مى دارد و در نتيجه شوم تشتت امت را نيز بازگو مى كند: ((واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا))(8), ((ولا تنازعوا فتفشلوا وتذهب ريحكم))(9) حضرت على(ع) در تإثير وحدت مردم مى فرمايند: ((به طور قطع تاكنون هيچ ملتى در مسإله اى خاص وحدت كلمه پيدا نكرد جز آن كه نيرو گرفت و قدرتمند شد)).(10)
و در خصوص عوارض ناگوار تفرقه فرموده اند: ((به خدا قسم ميان هيچ امتى پس از پيامبرش اختلاف نيفتاد مگر آن كه اهل باطل بر طرفداران حق پيروز شدند.))(11)
اميرمومنان تإكيد مى فرمايد تفرقه ستون فقرات يك ملت را مى شكند و قانون آفرينش چنان فراگير و قطعى است كه با اختلاف حق عقب نشينى مى كند و باطل مى تواند با اتحاد تمامى قواى باطل, به موفقيت برسد.(12)
در واقع هر رهبرى در صورتى مى تواند بر مشكلات فائق آيد و بر قدرت سياسى جامعه و ميزان اراده و استقامت آنان بيفزايد كه در ميان آنان همدلى ايجاد كند و اين همان چيزى است كه معمار و بنيانگذار نظام اسلامى ـ امام خمينى (ره) ـ به آن سامان بخشيد و اختلاف و بدبينى هاى ديرينه را بويژه از ميان حوزه و دانشگاه زدود و احتمال زوال اتحاد امت اسلامى از دغدغه هاى آن روح قدسى بود.
و در وصيت نامه خود تإكيد فرمودند:
هر دو قشر محترم (روحانيون و دانشگاهيان) كه مغز متفكر جامعه هستند بايد مواظب توطئه ها باشند.
… اگر وحدت و امنيت ملى تإمين گرديد آرامش به جامعه حاكم گرديده و اين پديده مى تواند به شكوفايى علمى و فرهنگى جامعه كمك كند و نهادهاى دولتى نيز قادرند در پرتو اين شرايط, مسئوليت ها و وظايف خود را به نحو احسن انجام دهند و به امور فرهنگى, اجتماعى و اقتصادى مردم رسيدگى كنند.
از ديدگاه مقام معظم رهبرى: ((يكى از چيزهايى كه اين وحدت را خدشه دار مى كند مفاهيم مشتبهى است كه دائما در فضاى ذهنى مردم پرتاب مى شود, هر كس به هر گونه اى معنا مى كند, يك عده از اين طرف, يك عده از آن طرف, جنجال و اختلاف غير لازم درست مى شود, البته دشمن در همه اين مسائل سود مى برد و به احتمال زياد در اين مسائل دست دارد…))(13)
با سرنگونى نظام استبداد و برپايى حكومت جمهورى اسلامى مردم ايران كه براى قرن هاى متمادى رعاياى پادشاهان خودكامه تلقى مى شدند به شهروندان آزاد نظام جديد تبديل شدند. اهميت آزادى به عنوان يكى از بزرگترين ثمرات انقلاب اسلامى تا بدان حد است كه نه تنها در روزهاى اوج انقلاب اين شعار همراه با استقلال و جمهورى اسلامى به عنوان اصلى ترين شعارها مطرح بود بلكه پس از پيروزى و با تإسيس نظام جديد اين ثمره همراه با استقلال در اصل نهم قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران لازم و ملزوم يكديگر و تفكيك ناپذير از هم تلقى گرديدند و دولت و آحاد ملت موظف به حفظ و حراست از آنها شدند, بيست و چهار سال قبل در چنين روزهايى, جوانان و نوجوانان غيرتمند اين مرز و بوم به راه افتادند, و پيشاپيش همه به مبارزه با بيداد پرداختند و در اين راه خون دادند تا توانستند به وصال آزادى نائل آيند و نهال آن را بارور سازند و در پرتو چنين اصلى هيچ گاه پديده احترام به آرإ مردم را به رغم فضاسازى نامطلوب مغرضان فراموش نكرده است.
ورود امام خمينى (قدس سره) به ميهن اسلامى ايران كه به منزله دميدن جان تازه اى در كالبد انقلاب اسلامى بود, سرآغاز عزت, استقلال و سربلندى ملت قهرمان ايران بود, با گام نهادن آن روح قدسى در خاك وطن آزادى در ايران معنا و مفهوم خود را به دست آورد و مردم براى نخستين بار توانستند مفهوم تعيين سرنوشت, قانونمندى, دموكراسى واقعى, مردم گرايى, آزاد زيستن و سر به زير يوغ اسارت بيگانگان در نياوردن را در عمل و در مسير زندگى نوين خويش دريابند و تجربه كنند و نعمت آزادى را به معناى راستين آن به دست آورند.
آن مردمى كه براى نجات از چنگال ستم و دست يابى به استقلال تا رفيع ترين قله هاى ايثار و حماسه اوج گرفته بودند, به درستى و روشنى مى دانستند كه آزادى واقعى انسان تنها در چارچوب نظام ارزشى معنا و مفهوم پيدا مى كند نه بى بندوبارى و لجام گسيختگى فرهنگى كه غربيان غرق در ماديت و دنياپرستى منادى آن هستند.
امام خمينى نه تنها بانى و عامل اين تحفه نفيس براى ملت ايران بود, بلكه تلاش مى كرد آزادى از زنگارها و آلودگى ها پاك گردد و مى كوشيد تا در ذهن و فكر مردم تعريف روشن و درستى از آزادى و حدود و ثغور و معيارهاى آن پديد آورد.
او پس از ساليان متمادى كه استبداد سايه شوم و نفرت انگيزش را در كشور ايران افكنده بود هويت ملى را براى ما تعريف كرد و درس مقاومت و ايستادگى در برابر قانون شكنان را به همه آموخت, در واقع تنفس در فزاى آزاد كشورى كه ديگر هيچ كس در آن سوى مزرها برايش تصميم نمى گيرد نخستين نعمتى است كه جان ها را نوازش مى دهد و روح را به پرواز درمىآورد و آدمى را براى تلاش و جانفشانى تحرك و انگيزه مى بخشد.
آزادى معقول و منطقى شعار توإم با شعورى است كه بايد در باب آن به طور مستقل فكر كنيم و نبايد از دريچه تفكرات غربى و به صورت تقليدى و تبعى به مفهوم آن بينديشيم و بدانيم مهم ترين هديه انقلابى كه هويت اسلامى و ماهيت مستقل داشت به مردم ايران آزادى بودو به بركت آن انديشه ها رشد كرد, استعدادها شكوفا شد, اسلام كه رويش انديشه ها و رشد فكرى و بالندگى و پويايى عقل ها را مى خواهد و استبداد را ضد استعداد مى داند اعتقاد دارد منابع عظيم انسانى هم چون معادن و ذخاير زيرزمينى به كمك استقلال و آزادى استخراج مى شوند البته اگر آزادى با آن ارزشهاى والايى كه دارد بخواهد در خدمت تباه نمودن ارزشهاى دينى و باورهاى معنوى به كار گرفته شود نه تنها خاصيتى ندارد بلكه عوارض سوء و زيان بارى به دنبال مىآورد و خود آفت رشد واقعى انسانها مى گردد بنابراين ارزشهاى مسلم دينى و حقايق قرآنى كه كمال آفرين و فضيلت پرورند حدود آزادى را مشخص مى كنند و به آن اعتبار مى دهند و آزادى مقدمه اى براى عبوديت است و به فرمايش مقام معظم رهبرى: ((اسلام آزادى را همراه با تكليف براى انسان دانسته كه بتواند با اين آزادى تكاليف را صحيح انجام دهد, كارهاى بزرگ را انجام دهد انتخاب هاى بزرگ را بكند و بتواند به تكامل برسد. ))(14)
الگويى براى حق جويان جهان
در بعد جهانى انقلاب اسلامى الگوى مناسبى فراروى ستمديدگان و حق جويان جهان براى مبارزه با ظلم و استبداد و رهايى از قيد بردگى و بندگى طاغوت قرار داد و شعله هاى بيدار اسلامى را در اعماق قلوب انسان هاى تشنه حق در جهان اسلام و ساير نقاط برافروخت, در واقع با پيروزى اين قيام و سربرافراشتن جمهورى اسلامى به طور هم زمان دو جريان قابل توجه و در خور تإمل در سراسر گيتى آغاز گرديد, نخست روند تحسين, اميدوارى و درس گيرى از سوى ملل محروم به خصوص مسلمانان و آزادانديشان, در اين خصوص بايد خاطر نشان ساخت كه افراد مسلمان در تمامى سرزمين ها هويتى تازه يافتند و احساس عزت و شخصيت اسلامى در روح آنان دميده شد و نقشه هاى گوناگونى كه در طول سال هاى متمادى از سوى استكبار جهانى براى تحقير مسلمانان به كار گرفته شده شد, خنثى گشت و در همه جا روحيه مباهات به مسلمان بودن رشد و گسترش قابل ملاحظه اى يافت, حركت هاى فرهنگى, اجتماعى و سياسى از سوى نيروهاى متدين در نواحى مختلف جهان شكل گرفت و افراد بسيارى كه پيرو اديان و فرقه هاى ديگر بودند به اسلام ايمان آوردند و به ديانت و فضيلت دل بستند امام خمينى به عنوان رمز و نماد هويت مذهبى وپرچمدار ستيز با زورگويان و استكبار جهانى شناخته شد, در بسيارى از كشورهاى اسلامى حاكميت دين و استقلال عزت آفرين اسلامى شعار مبارزان و روشنفكران گرديد و حتى عده اى از كارگزاران و سياستمداران اين نقاط تظاهر به مسلمانى را از روى مصلحت بر بى دينى و بى بند و بارى ترجيح دادند.
مردمى كه نسبت به اسلام بينش و تعهد عميق نداشتند, توانستند مجددا اسلام را كشف كنند و به اين آيين به عنوان دينى پرتحرك, پويا و تحول آفرين علاقه مند شوند, اين اشتراك در تعلق خاطر به اسلام در بين مسلمانان جهان صرف نظر از خاستگاه جغرافيايى و برخى گرايش هاى منطقه اى يك نوع انسجام و اتحاد بين امت مسلمان ايران و مسلمين جهان پديد آورد كه در افزايش اقتدار معنوى و تقويت اعتماد به نفس آنان تإثير بسزايى داشت. انقلاب اسلامى ايران اين حقيقت را براى مسلمانان ثابت كرد كه اسلام داراى امكانات, پويايى, قدرت انقلابى و مبارزاتى لازم براى مقاومت در برابر سلطه است و مى تواند با ابرقدرت ها و عوامل آنها به مقابله برخيزد, اين اسلام است كه مى تواند آنان را براى استقلال واقعى و همه جانبه مجهز كند و حيثيت از دست رفته مسلمين را به آنان باز گرداند, هر كوششى در راه به وجود آوردن راهى به سوى آينده اى روشن براى امت اسلامى كه از قرآن و سنت الهام نگيرد و بر ديانت استوار نباشد وقت, توان و نيروى خود را تلف كرده است به فرمايش مقام معظم رهبرى: ((اين جريان يعنى پشتيبانى و طرفدارى مسلمانان و آزادى خواهان در سراسر جهان نسبت به جمهورى اسلامى و ملت ايران با وجود تبليغات خصمانه شبكه تبليغاتى استكبارى كه شبانه روز بر ضد ايران اسلامى سرگرم كار است همچنان ادامه دارد و تا وقتى ملت ايران در مواضع انقلابى و اسلامى افتخارآميز خود ثابت قدم است ادامه خواهد داشت. ))(15)
به موازات اين جريان اميدبخش, دومين جريان يعنى روند دشمنى ها و كينه ها و توطئه ها از سوى دولت هاى مستكبر, صهيونيست ها و سرمايه داران غارتگر بين المللى و سرسپردگان آنان در برخى كشورها از نخستين روزهاى پيروزى انقلاب اسلامى آغاز شد و به تدريج با زائل شدن حيرت و سردرگمى سياستمداران اردوگاه استكبار گسترش يافت. آنان درصدد بودند با يورش همه جانبه سياسى و فرهنگى اصلى ترين و اصيل ترين بنيان هاى انقلاب را آماج توطئه ها و حيله هاى خود قرار دهند و انقلاب اسلامى را از وظايف اساسى خود كه سازندگى معنوى و مادى جامعه است باز دارند و به جهانيان نشان دهند كه ديانت و ارزش هاى مذهبى كفايت لازم را براى اداره امور كشور ايران ندارد و با تداوم اين نقشه از الگو شدن جمهورى اسلامى در ايران ممانعت به عمل آورند, اما به لطف خداوند و هوشيارى رهبرى نظام اسلامى و بيدارى امت مسلمان در ميان اين امواج خصومت و توفان هاى دشمنى, انقلاب اسلامى راه دشوار خود را با اقتدار و صلابت درنورديد و به موفقيت هاى تحسين برانگيز و درخشان دست يافت. تإثير انقلاب اسلامى بر ژئوپلتيك جهان سبب گرديد كه امپرياليسم در استراتژى خود تجديد نظر كند و از تإثير وسيع اين حركت عظيم بر بخش هاى گوناگون جهان و خصوصا دنياى اسلامى جلوگيرى كند, ايجاد پايگاههاى نظامى در مناطق سوق الجيشى قاره افريقا و آسيا, برقرارى پيمان هاى جديد نظامى, معاهده دوستى بين رژيم هاى دست نشانده و ابرقدرت ها و نيز اشغال نظامى برخى كشورها معلول هراس استكبار و عمالش از گسترش انقلاب اسلامى و تإثير مثبت آن است, امواج درخشان اين بارقه الهى سبب شد كه قدرت هاى بزرگ و دولت هاى مرتجع منطقه سيماى واقعى خود را نشان دهند و وابستگى رژيم هاى حاكم به نواحى مسلمان نشين روشن تر گردد, البته انقلاب اسلامى از خشونت طلبى و جنگ افروزى بيزار بوده و طالب همزيستى مسالمتآميز در جهان است و امام خمينى نيز تإكيد فرمودند: ((ما صلح مى خواهيم, ما با همه مردم دنيا صلح مى خواهيم باشيم, ما مى خواهيم مسالمت با همه دنيا داشته باشيم, ما مى خواهيم در بين مردم دنيا زندگى بكنيم لكن آنها نمى گذارند.))(16)
پى نوشت ها:
1 . تحليلى از انقلاب اسلامى ايران, دكتر حاتم قادرى, ص92.
2 . مقدمه اى بر انقلاب اسلامى, دكتر صادق زيبا كلام, ص88 ـ 86.
3 . پيرامون جمهورى اسلامى, استاد شهيد مرتضى مطهرى, ص51 ـ 50.
4 . مجله پيام انقلاب, سال دوم, شماره 26, ص17.
5 . روزنامه كيهان, 11 تير 1371, شماره 14513.
6 . منشور انقلاب (پيام مقام معظم رهبرى به مناسبت بيستمين سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى در تاريخ 21 بهمن 1377, ص23 ـ 22).
7 . پيام استقامت (پيام امام خمينى به مناسبت ذيحجه سال 1408 هـ.ق مطابق تيرماه 1367) ص27.
8 . آل عمران, 103.
9 . انفال, 46.
10 . شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج3, چاپ بيروت (1385 هـ.ق) ص185.
11 . مإخذ پيشين, ج5, ص181.
12. نك: نهج البلاغه, خطبه25.
13 . حرف دل (مجموعه بيانات مقام معظم رهبرى درباره نهضت حسينى, جوانان, مطبوعات و… در سال 1379), ص26.
14 . فرازى از بيانات مقام معظم رهبرى حضرت آيه الله العظمى خامنه اى در جمع دانش آموختگان دانشگاه تربيت مدرس در تاريخ 12 شهريور 1377.
15 . منشور انقلاب, ص17.
16 . صحيفه فجر, (فجر انقلاب در بيان امام) ص99.
مفاتيح ترنم
مفاتيح ترنم
|
