/

حل مشكلات در سيره پيشوايانع

  اشاره:
طبيعى است كه حوادث گوناگون روزگار باعث ايجاد مشكلات مادى و معنوى در ميان مردم خواهد شد، و گاهى مشكلات و رنج‏ها بسيار شديد و كمرشكن شده و بايد براى رفع و دفع آن، و گشودن گره‏هاى آن اقدام جدى، بلكه بسيج همه جانبه كرد.
قرآن در يك اعلام عمومى مى‏فرمايد: «تعاونوا على البِرِّ و التَّقوى و لا تعاونوا عَلَى الاِثمِ وَ العُدوانِ؛ همواره در راه نيكى و پرهيزكارى تعاون و همكارى كنيد، و (هرگز) در راه گناه و تعدى همكارى ننماييد.»(1)
مسلّم است كه يكى از راه‏هاى شاخص تعاون، حلّ مشكلات و گره‏گشايى و تأمين و رفع نيازهاى معنوى و مادى مردم است. و به عكس هر نوع فساد و ايجاد مشكلات و سدّ راه خير بودن، اثم و عدوان است كه از آن نهى شده است.
سيره درخشان پيامبران و امامان (ع) و اولياء خدا نشان مى‏دهد كه آن‏ها در گفتار و رفتار به مسأله حلّ مشكلات مردم، و دفع و رفع ناهنجارى‏ها و معضلات، فوق‏العاده ساعى و حسّاس و كوشا بودند و در سخت‏ترين شرايط به داد بينوايان، و رفع حاجت نيازمندان مى‏پرداختند. تا آنجا كه پيامبر(ص) مى‏فرمايد: «من سرّ مؤمناً فقد سرّنى، وَ مَن سَرَّنى فقد سرّ اللّه ؛ كسى كه مؤمنى را شاد كند، مرا شاد كرده است، و كسى كه مرا شاد كند خدا را شاد نموده است.»(2)
و امام صادق (ع) مى‏فرمايد:«لان امشى فى حاجة اخٍ لى مُسلِمٍ اَحَبُّ اِلَىَّ مِن اَن اعتق اَلفَ نَسمَة و احمل فِى سَبيلِ اللّهِ عَلى اَلفَ فَرَسٍ مُسَرَّجَةٍ مُلجمَةٍ؛ هرگاه براى برطرف شدن نياز برادران مؤمن گام بردارم، برايم بهتر از آن است كه هزار برده را آزاد سازم، و هزار اسب زين نموده و لجام كرده را در راه خدا (به ميدان جهاد) حركت دهم.»(3)
نيز فرمود: «مؤمنى نيست كه براى رفع نياز برادر مؤمنش گام بردارد، مگر اين كه خداوند براى او در هرگامى پاداش مى‏نويسد، و گناهى از او نابود مى‏سازد، و درجه‏اى از او بالا مى‏برد، و سپس ده حسنه بر حسنات او بيفزايد، و در مورد ده حاجت شفاعت او را بپذيرد.»(4)
در قرآن در داستان‏هاى پيامبران و پيشوايان (ع)، موارد بسيارى از حلّ مشكلات آنها نسبت به مردم آمده كه به عنوان نمونه نظر شما را به يك مورد از موسى (ع) و شعيب(ع) جلب مى‏كنم: حضرت موسى (ع) در مصر هنگامى كه احساس خطر جدّى از دستگاه طاغوتى فرعون نمود، مخفيانه از مصر خارج شد، موسى(ع) با پاى پياده و بدون آب و غذا اين راه نسبتاً طولانى را كه پيمودنش هشت شبانه روز به طول انجاميد طى كرد، در اين مدت غذاى او سبزى‏هاى بيابان بود، و بر اثر پياده روى پايش آبله كرد. حضرت على(ع) در اين راستا مى‏فرمايد: «سوگند به خدا (آن روز) موسى (ع) غير از قرص نانى كه بخورد از خدا نخواست، او (در اين مدت) از گياهان زمين استفاده مى‏كرد، و بر اثر لاغرى، سبزى گياه از پشت پرده شكمش آشكار بود.»(5) موسى بااين وضع وقتى به صحراى مدين رسيد چوپانانى را سر چاه ديد كه براى حيوانات خود با دلو از آن چاه آب مى‏كشيدند، ولى در كنار آنها دو دختر را ديد كه مراقب گوسفندان خود هستند، و به چاه نزديك نمى‏شوند. موسى(ع) با اين كه خود در سختى شديد قرار داشت، نزد آن دختران آمد تا اگر بتواند آنها را كمك كند و مشكل آن‏ها را بر طرف سازد، به آنها فرمود: «ما خطبكما؛ مشكل شما چيست؟» آنها در پاسخ گفتند: پدر ما سالخورده و شكسته است، و به جاى او ما گوسفندان را مى‏چرانيم، اكنون بر سر اين چاه مردان هستند، در انتظار رفتن آنها هستيم، تا بعد از آنها از چاه آب بكشيم.
طبق بعضى از روايات موسى نزد آن مردان رفت و فرمود: آن دلو را به من بدهيد تا يك‏بار براى شما آب بكشم، و يك بار براى گوسفندان اين دختران، با توجّه به اين كه لازم بود ده نفر در كشيدن آن دلو، همديگر را كمك كنند، آنها پيشنهاد موسى(ع) را قبول كردند، موسى(ع) به تنهايى يك دلو آب براى گوسفندهاى آن مردان كشيد، سپس يك دلو ديگر براى گوسفندان آن دختران، در نتيجه آن روز آن دختران گوسفندان خود را زودتر از روزهاى ديگر سيراب كرده و نزد پدر بازگشتند. موسى (ع) از آن‏ها فاصله گرفت و به زير سايه‏اى رفت و عرض كرد: «پروردگارا! هر خير و نيكى به من برسانى به آن نيازمندم.»(6)
آن دختران، دختران شعيب پيامبر بودند، و ماجرا را براى پدر تعريف كردند، شعيب(ع) يكى از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسى(ع) فرستاد و گفت: «برو او را به خانه ما دعوت كن تا مزد كارش را بدهم.» صفورا با نهايت رعايت حياء نزد موسى (ع) آمد و او را نزد پدر دعوت كرد، موسى(ع) برخاست و نزد شعيب (ع) آمد، شعيب پس از گفتگو با موسى (ع) به او بسيار محبّت كرد، و دخترش صفورا را به عقد او درآورد، از آن پس موسى (ع) هشت سال به چوپانى براى شعيب(ع) پرداخت، و در كنار اين پيامبر مهربان و سالخورده، مشكلات مادى و معنويش برطرف شد، و خود را آماده مى‏كرد تا روزى فرصت به دست آيد و به مصر براى نجات مستضعفان، و حلّ مشكلات آنان، از زير يوغ طغيان فرعونيان اقدام و قيام همه جانبه و جدى نمايد.
در اين داستان قرآنى مى‏نگريم كه موسى(ع) در سخت‏ترين حال براى حل مشكل دختران اقدام مى‏كند، سپس شعيب(ع) به رفع مشكلات موسى(ع) مى‏پردازد، سپس موسى(ع) براى نجات بينوايان و حل مشكلات آنها، بر ضد فرعونيان قيام مى‏نمايد. اين يك نمونه زنده از سيره پيامبران است، كه به راستى چقدر زيبا است، و چقدر با اين سخن غلط كه متأسفانه ضرب‏المثل شده «اين‏مشكل شما است نه مشكل من» فاصله دارد، و خط بطلان و قرمز بر سر اين ضرب‏المثل بيجا مى‏كشد. نگاهى به زندگى پيامبر(ص) و امامان (ع) در اين راستا
حل مشكلات مردم از سوى پيامبر(ص) و امامان (ع) بسيار است، به عنوان نمونه نظر شما را به چند مورد جلب مى‏كنيم:
1- عصر پيامبر (ص) بود، به آن حضرت خبر دادند يكى از مسلمين (مثلاً به نام زيد) دستخوش مشكلات مادى شده و زندگى را به سختى مى‏گذراند، پيامبر(ص) فرمود: او را نزد من بياوريد، پيام پيامبر(ص) را به زيد رساندند، او به محضر آن حضرت آمد. پيامبر(ص) نخواست كه به زيد به طور مستقيم كمك كند، و او را تن‏پرور نمايد، بلكه عملاً خواست شيوه كار و تلاش و كاسبى را به او ياد بدهد، به او فرمود: «آنچه در خانه‏دارى به اينجا بياور، و آن را كوچك و ناچيز نشمار.» زيد به خانه خود رفت و يك كاسه و يك پلاس برداشت و نزد پيامبر(ص) آمد، پيامبر(ص) همان‏ها را در معرض فروش قرار داد، سرانجام شخصى آنها را به دو درهم خريد. پيامبر(ص) به زيد فرمود: با يك درهم از اين دو درهم تيشه‏اى خريدارى كن. زيد به دستور پيامر(ص) عمل نمود، رسول خدا(ص) به او فرمود: اكنون به بيابان برو، و با اين تيشه هيزم‏ها را جمع كن، وهيچ خار تر و خشكى را در بيابان، ناچيز نشمار، همه را جمع كن و بفروش، و به اين ترتيب كاركن و مزد بگير. زيد رفت و از صفر شروع كرد و به كار و تلاش پرداخت، پس از پانزده روز در حالى كه وضع خوبى يافته بود به محضر پيامبر(ص) آمد و از نتيجه كارش خبر داد. پيامبر (ص) به او فرمود: «كار كردن و مزد كار گرفتن براى تو بهتر است از اين كه (بر اثر فقر، صدقه بگيرى) و روز قيامت وارد عرصه شوى در حالى كه خراش و نشانه زشت صدقه گرفتن در چهره‏ات نمايان باشد.»(7)
2- عصر خلافت حضرت على (ع) بود، شخصى اذان مى‏گفت و به عنوان مؤذّن على(ع) معروف بود، روزى او به خانه‏اش رفت، چشمش به كنيزى كه در آنجا بود افتاد، دلباخته او شد، ولى خود را كنترل كرد تا به گناه نيفتد، هر وقت كنيز را مى‏ديد، خطاب به خود چنين مى‏گفت: «صبركن تا خدا حكم كند و كار تو را سامان بخشد، كه او بهترين حاكمان است.» قرائن و شواهد نشان مى‏داد كه كنيز اعتراضى با ازدواج با او ندارد. مؤذّن نزد على(ع) آمد و ماجرا را به عرض رسانيد. حضرت دريافت كه مؤذّن بر اثر طغيان غريزه جنسى، تمايل شديد به آن كنيز دارد، و آن كنيز نيز به ازدواج با او بى‏ميل نيست، و گره مشكل اين دو با ازدواج گشوده مى‏شود، آنها را به ازدواج فراخواند، و وسايل آن را فراهم كرده و به مؤذن فرمود: «اكنون خدا حكم كرد، با كنيز ازدواج كن، و از راه حلال از او بهره‏گير.» به اين ترتيب آنها ازدواج كردند، و مشكلشان به سادگى با ميانجى‏گرى على(ع) برطرف گرديد.(8)
3- صفوان ساربان مى‏گويد: در محضر امام صادق (ع) بودم مردى از اهالى مكه به نام ميمون نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: «كرايه راه سفرم تمام شده نياز به كرايه دارم.» امام بى‏درنگ به من فرمود: برخيز و به كار برادرت رسيدگى كن. برخاستم، و به حل مشكل او پرداختم، خداوند كمك كرد و نياز او برطرف شد. در اين هنگام به محضر امام صادق(ع) رسيدم از من پرسيد: در مورد نياز و مشكل برادرت چه كردى؟ عرض كردم به يارى خدا مشكل او حل شد. آن حضرت فرمود: «اَما اِنَّك اَن تعيين اَخاكَ المُسلِمَ اَحَبُ اِلَىَّ مِن طَوافِ اُسبُوعٍ بالبَيتِ؛ آگاه باش! كه حتماً برادر دينيت را يارى كنى، اين كار در نزد من محبوب‏تر و بهتر از آن است كه يك هفته، خانه كعبه را طواف نمايى.»
آنگاه فرمود: مردى به حضور امام حسن مجتبى(ع) آمد و درخواست كمك كرد، امام حسن (ع) برخاست و كفش خود را پوشيد، و براى رفع مشكل او، همراه او به راه افتاد، در مسير راه به او فرمود: چرا از امام حسين(ع) درخواست كمك نكردى؟ آن مرد عرض كرد: «درخواست كردم، ولى آن حضرت عذر آورد و فرمود: در حال اعتكاف(عبادت سه روز در مسجد) هستم.» امام حسن (ع) فرمود: «اگر حسين(ع) (در حال اعتكاف نبود و) به رفع مشكل تو مى‏پرداخت و نيازت را برطرف مى‏ساخت، براى او بهتر از اعتكاف يك ماه بود.»(9)
4- يكى از شيعيان عراق كه داراى همسر و فرزند بود، به سفر رفت و سفرش طولانى شد، در يكى از شب‏ها در عالم خواب ديد قوچى با دو شاخ خود به زير شكم همسرش حمله مى‏كند. وقتى از خواب بيدار شد، پريشان شد و با خود گفت: مبادا مرد نامحرمى در غياب من با همسرم رابطه دارد، نبادا اين خواب اشاره به آلودگى همسرم داشته، زيرا حمله قوچ به زير شكم نشانه آلودگى است… اين گونه وسوسه‏ها او را در مشكل سخت روانى فرو برد، روز به روز غمگين‏تر مى‏شد، تا اين كه به محضر امام صادق(ع) آمد و ماجرا را بيان كرد. امام با كمال بردبارى و محبّت به او فرمود: «تعبير خواب تو اين است كه همسرت علاقه شديدى به تو دارد، و براى آمدنت لحظه شمارى مى‏كند، تا آن‏جا كه موى زير شكمش را با دو سر قيچى زدوده و خود را پاك و تميز نموده، تا به نظافت و پاكى از تو استقبال نمايد.»(دو شاخ قوچ در عالم خواب، همان دو سر قيچى است) تعبير خواب امام(ع) هرگونه سوء ظن و پريشانى را از او برطرف ساخته، مشكل روانى او حل شد، از آن لحظه به بعد با كمال شادمانى و نشاط به بازگشت خود به سوى خانه پرداخت، وقتى كه به خانه رسيد دريافت كه همسرش با كمال پاكى و نشاط آماده استقبال از او است، و آن‏چه را كه امام تعبير فرموده، با حقيقت مطابقت دارد.(10) آرى امام آگاه و مهربان، اين گونه از آن مرد پريشان و روانى شده، رفع پريشانى و نگرانى نمود.
5 – در عصر امام صادق(ع) يكى از شيعيان به نام نجاشى، از طرف بنى‏عباس، فرماندار اهواز و شيراز بود، يكى از شيعيان تحت امر او (مثلاً به نام سعيد) در مورد اداى ماليات تحت فشار قرار گرفته و گرفتار مشكل مادى بود، او به محضر امام صادق(ع) آمد و گفت: «در ليست ماليات مبلغ هزار درهم خراج براى من نوشته‏اند، و من از اداى آن ناتوانم، اگر صلاح مى‏دانيد براى حاكم اهواز كه از شيعيان شما است نامه‏اى بنويسيد كه نام مرا از آن ليست حذف كند، و مشكل من حل شود.» امام صادق(ع) بى‏درنگ اين نامه كوتاه را به نجاشى نوشت: «بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرّحيم؛ سُرَّ اَخاكَ يَسُرَّكَ اللّه؛ به نام خداوند بخشنده مهربان ؛ برادرت را شاد كن خداوند تو را شاد فرمايد.» سعيد نامه امام را گرفت و نزد نجاشى برد و در مجلسى خصوصى به او داد، نجاشى بسيار احترام كرد و نامه را بوسيد، و حاجت سعيد را رسيدگى نموده و مشكل او را رفع نمود به طورى كه او بسيار خوشنود شد. حتى ماليات سال آينده او را نيز بخشيد، آنگاه به سعيد گفت: آيا تو را شاد كردم؟ سعيد كفت: آرى فدايت شوم…، سعيد با خوشنودى به محضر امام صادق (ع) بازگشت، و مهر و محبت فوق العاده نجاشى را به آن حضرت خبر داد. امام صادق(ع) بسيار خوشحال شد، سعيد گفت: «اى فرزند رسول خدا! گويا رفتار نيك نجاشى شما را شادمان كرد؟» امام (ع) فرمود: «آرى سوگند به خدا نجاشى خدا و رسولش را شاد نمود.»(11)
به اين ترتيب امام(ع) اعلام خوشنودى خدا و رسول و خود را به كسانى كه موجب رفع مشكل و باعث نشاط و سرور گرفتاران مى‏گردند اعلام داشت.
آن حضرت به قدرى در مورد مسأله رفع نگرانى و حل مشكل مسلمانان، حسّاس بود كه فرمود: «هرگاه شخصى به خاطر نياز و رفع مشكل خود، يا براى سلام، نزد برادر مؤمنش بيايد، ولى آن برادر مؤمن مانع ورود آن شخص گردد، همواره و تا هنگام مرگ مشمول لعنت خدا خواهد بود.»(12) پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره مائده، آيه 2. 2. بحارالانوار، ج 74، ص 78. 3. اصول كافى، ج 2، ص 197. 4. همان، ص 198. 5. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 160. 6. سوره قصص، آيه 24؛ اقتباس از مجمع البيان، ج 7، ص 245 و 246؛ تفسير نورالثقلين، ج 4،ص 121، ذيل آيات 18 تا 21 سوره قصص. 7. بحارالانوار، ج 103، ص 10. 8. اقتباس از لئالى الاخبار، ج 1، ص 264. 9. اصول كافى، ج 2، ص 198. 10. كشكول شيخ بهايى(ترجمه شده)، ص 432(با توضيح و اقتباس) 11. اصول كافى، ج 2، ص 190. 12. بحارالانوار، ج 75، ص 190.

/

مقام امامت و ضرورت تداوم آن از ديدگاه امام هشتم ع

 
حضرت ثامن الحجج ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) در سال 148 ه. ق در روز يازدهم ذى قعده در مدينه منوّره ديده به جهان گشود.(1)
پدر بزرگوارش حضرت امام موسى بن جعفر (ع) و مادر مكرّمه‏اش به نامهاى نجمه خاتون، ام البنين سكينه نوبيّه و تكتم ناميده مى‏شود كه بعد از تولّد فرزندش از طرف امام كاظم (ع) طاهره نام گرفت.(2)
آن حضرت در دوران امامت 20 ساله خويش(183 – 203) با سه تن از حكمرانان مستبد عبّاسى، يعنى هارون الرشيد(ده سال) محمد امين(پنج سال) و مأمون (پنج سال آخر عمر) معاصر بود. امام هشتم(ع) در آخر ماه صفر 203 ه. ق در سن 55 سالگى بوسيله مأمون به شهادت رسيد و در محل مرقد فعلى (مشهد مقدس) به خاك سپرده شد.(3)
به بهانه شهادت آن بزرگوار، برآنيم كه مقام رفيع امامت و ضرورت تداوم آن را در طول زمان از نظر و ديدگاه آن حضرت به تماشا نشينيم، آنچه در پيش رو داريد گامى است در اين مسير.
البته با توجّه به اين نكته كه يكى از تلاشهاى مهم امامان معصوم (ع) در طول تاريخ اين بوده است كه تبيين صحيح و درستى از امامت و عظمت آن و ضرورت حضور مستمر آن در جامعه بشرى ارائه كنند از جمله حضرت امام هشتم (ع) سخت تلاش نمود از فرصتها بهره بردارى نموده در جامعه‏اى كه امامت و خلافت الهى، رنگ پادشاهى گرفته بود و در حدّ ولايت عهدى تنزل يافته بود، معنا و تفسير صحيحى از امامت و جايگاه آن ارائه نمايد.
مقام و جايگاه رفيع امامت‏
امام هشتم (ع) فرمود: «اِنَّ الاِمامَةَ اَجَلُّ قَدراً، وَ اَعظَمُ شَأناً، وَ اَعلا مَكاناً وَاَمنَعُ جانِباً وَ اَبعَدُ غَوراً مِن اَن يَبلُغَها النّاسُ بِعُقُولِهِم اَويَنالُوا بِآرائِهِم اَو يُقيمُوا اِماماً بِاِختيارِهِم. اِنَّ الاِمامة خَصَّ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِها ابراهيم الخَلِيل (ع) بَعدَ النَّبُوَّة وَ الخلّةِ مَرتِبَةً ثالِثَةً وَ فَضِيلَةٌ شَرَّفَهُ بِها وَ اشادَ بِها ذِكرَهُ فَقالَ (اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اماماً)؛همانا امامت قدرش برتر، و شأنش بزرگتر، و منزلتش عالى‏تر، و مكانش منيع‏تر، ژرفاى آن عميق‏تر از آن است كه مردم با عقل و انديشه خود به آن برسند، يا با انتخابات و آراء خويش به آن دست يابند و امامى را نصب بكنند. براستى امامت (مقامى است) كه خداوند متعال آن را بعد از مقام نبوت و خلّت (خليل اللهى) در مرحله سوم به ابراهيم خليل اختصاص داد و فضيلتى است كه او را به آن شرفياب نمود و به وسيله آن نامش را بلند آوازه قرار داد و فرمود: براستى تو را امام مردم قرار دادم.» ابراهيم عرض كرد به فرزندان من هم امامت مى‏رسد؟ خداوند فرمود:«عهد امامت به ستم پيشگان نمى‏رسد»(4) اين آيه تا قيامت بر امامت ستم گران خط بطلان كشيد، و آن را در ميان نخبگان و برگزيدگان خود قرار داد، آن گاه ابراهيم را افتخار و شرافت داد و امامت را در فرزندان برگزيده و پاكش نهاد.(5) پس امامت هميشه در فرزندان او باقى ماند و هر نسلى از نسل قبل به ارث مى‏بردند تا رسيد به پيامبر اكرم(ص) و بعد از او در نسل على(ع) قرار داد تا روز قيامت.(6)
در فراز ديگرى از حديث مى‏خوانيم:
«اِنَ الاِمامَةَ مَنزِلَةُ الاَنبياء وَ اِرثُ الاَوصياء. اِنَّ الاِمامَةَ خِلافَةُ اللّه و خِلافَةُ الرَّسُولِ(ص) و مَقامُ اَميرِالمُؤمِنينَ وَ ميراثُ الحَسَن وَ الحُسينِ(ع)؛ امامت مقام پيغمبران، ميراث اوصياء، خلافت الهى، جانشينى رسول خدا(ص) مقام اميرالمؤمنين و يادگار حسن و حسين(ع) مى‏باشد.»
«اِنَّ الاِمامَةَ زِمامُ الدّين وَ نِظامُ المُسلِمينَ وَ صَلاحُ الدُّنيا وَ عِزُّ المُؤمِنينَ اِنَّ الاِمامَةَ اُسُّ الاِسلامِ النامى، وَ فَرعُهُ السّامى، بِالاِمامِ تَمامُ الصَّلاةِ وَ الزَكاةِ وَ الصِّيامِ وَ الحَجِّ وَ الجَهادِ وَ تَوفيرُ الفى‏ء وَ الصَّدَقاتِ وَ اِمضاءُ الحُدودِ وَ الاَحكامِ وَ مَنعِ الثُّغُورِ وَ الاَطرافِ الاِمامُ يُحِلُّ حَلالَ اللّهِ وَ يُحَرِّمُ حَرام اللّهِ وَ يُقيمُ حُدُودَ اللّهِ وَ يَذُبُّ عَن دينِ اللّهِ وَ يَدعُوا اِلى سَبيلِ اللّه بِالحِكمَةِ وَ المَوعِظَة الحَسَنَةِ وَ الحُجَّةِ البالِغَة؛(7) به راستى امامت زمام دين، مايه نظام مسلمين، صلاح دنيا و عزّت‏مندى مؤمنان است. همانا امامت ريشه اسلام بالنده و شاخه بلند آن است. كامل شدن نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و فراوانى غنائم و صدقات و اجراى حدود و احكام و نگهدارى مرزها و اطراف كشور، به وسيله امام انجام مى‏گيرد. امام است كه حلال خدا را حلال و حرام او را حرام مى‏كند و حدود الهى را بر پاداشته و از دين خدا دفاع مى‏كند و با بيان حكمت‏آميز و اندرزهاى نيكو و دليل‏هاى رسا، (مردم را به سوى پروردگار خويش دعوت مى‏كند.)(8) توصيف امام
معرّفى امام و بيان اوصاف به حقيقت از حدّ قدرت ما خارج است. از اينرو عنان قلم را در اين بخش نيز به امام هشتم(ع) كه خود دارنده اوصاف امامت است مى‏سپاريم.
آن حضرت فرمود: «اَلاِمامُ كَالشَّمسِ الطّالِعَةِ المُجَلَّلَةِ بِنُورِها لِلعالَمِ وَ هِىَ فِى الاُفُقِ بحيث لا تَنالُها الاَيدى وَ الاَبصارُ، اَلاِمامُ البَدرُ المُنيرُ وَ السِّراجُ الزاهِرُ وَ النُّورُ السّاطِعُ وَ النَّجمُ الهادى فى غَياهِبِ الدُّجى وَ اجوازُ البُلدان وَ القفار وَلُجَجُ البِحارِ، اَلاِمامُ اَلماء العَذبُ عَلَى الظماء و الدّالُّ عَلَى الهُدى وَ المُنجى مِنَ الرَّدى، اَلاِمامُ اَلنّارُ عَلَى اليَفاعِ، الحارُّ لِمَنِ اصطَلى بِهِ وَ الدَّليلُ فى المَهالِكِ. من فارقه فهالكٌ؛ امام مانند خورشيد فروزان است كه نورش عالم را فراگيرد و خودش در افق(اعلا) قرار دارد به گونه‏اى كه دست‏ها و ديدگان به آن نرسد، امام ماه تابان، چراغ روشن، نور درخشان و ستاره راهنما در تاريكى‏ها، رهگذر شهرها و كويرها، و گرداب درياها است و امام آب گواراى زمان تشنگى و راهنماى هدايت و نجات بخش از هلاكت است.
امام آتش روشن بر بلندى‏ها (براى هدايت گم‏گشتگان)، وسيله گرمى براى هر كه از آن گرما مى‏خواهد و رهنماى هلاكت‏گاهها است. هر كه از او جدا شود هلاك مى‏شود.(9)
راستى اين همه مفاهيم بلند و عميق را چگونه مى‏توان به مردم فهماند، و چگونه خود مى‏توان به آن رسيد؟
من گنگ خواب ديده و مردم تمام كر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش(10)
و فرمود:«اَلاِمامُ السَّحابُ الماطِرُ وَ اَلغَيثُ الهاطِلُ وَ اَلشَّمسُ المُضيئةُ… اَلاِمامُ اَلاَنيس الرَّفيقُ وَ الوالِد الشَّفيقُ و اَلاَخُ الشَّقيقُ و الاُمُّ البَرَّةُ… اَلاِمامُ امين اللّهِ فِى خَلقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلى عِبادِهِ و َخَليفَته فى بِلادِهِ و الدّاعى اِلَى اللّهِ وَالذّابُّ عَن حرم اللّه اَلاِمامُ اَلمُطَّهَر مِنَ الذُّنُوبِ وَ المبرّا عن العيوب ، المَخصُوصُ بِالعِلمِ اَلمَوسُومُ بِالحِلم؛(11)امام ابرى است بارنده، بارانى است شتابنده و خورشيدى است فروزنده…امام همدم و رفيق، پدر مهربان، برادر دلسوز و مادر نيكو است… امام امين خدا در ميان مردم، حجت او بر بندگانش، خليفه او در زمين و دعوت كننده به سوى خدا و دفاع كننده از حريم الهى است. امام از گناهان پاك و (از عيب) به دور است. به علم مخصوص گشته و به حلم علامت يافته است.(12)
گر بيابم صد دهان و اين چنين‏

تنگ آيد در بيان آن امين‏
اين قدر هم گر نگويم اى سند

شيشه دل از ضعيفى بشكند(13)

خالى از لطف نيست كه در اينجا به اعترافى از دشمن در مورد خود امام هشتم (ع) اشاره كنيم: وقتى كه حضرت رضا(ع) به ولايت عهدى رسيد، گروهى از حاشيه نشينان و غلامان دربار هم پيمان شدند كه در لحظه ورود حضرت به نزد مأمون به او بى‏اعتنايى و بى‏احترامى كنند. آنها تصميم گرفتند كه پرده را كه رسم بود موقع ورود حضرت بالا بزنند، كنار نزنند. اتفاقاً در لحظه ورود آن حضرت همه بى‏اختيار پرده را بالا نگهداشتند و به آن حضرت احترام نمودند، در نوبتى ديگر ك با تصميم قبلى متفقاً پرده را بلند نكردند، خداوند بادى را مأمور ساخت كه پرده را بلند كند، حضرت وارد شد و همين قضيّه به هنگام مراجعت حضرت نيز تكرار شد. آنها به يكديگر گفتند: «يا قوم هذا رجل له عند اللّه منزلةٌ و للّه به عنايةٌ؛ اى قوم! اين مرد در پيش‏گاه الهى جايگاه خاصى دارد و خداوند به او عنايت دارد.» مگر نديديد كه شما پرده را بلند نكرديد، خداوند مانند حضرت سليمان باد را در اختيار او قرار داد؟ لذا تصميم گرفتند عقائد خود را اصلاح كنند و بعد از آن روز، در احترام آن حضرت بكوشند.»(14) نشانه‏هاى امام‏
امام رضا(ع) مى‏فرمايد:«لِلاِمامِ علاماتٌ: يَكونُ اَعلَمَ النّاسِ وَ اَحكُمَ النّاسِ وَ اَتقَى النّاسِ وَ اَحلمَ النّاسِ وَ اَشجَعَ النّاسِ، وَ اَسخَى النّاسِ وَ اَعبَدَ النّاسِ…وَ يَكُونُ مُطَهَّراً وَ يرى مِن خَلفِه كَمايَرى مِن بَينِ يَدَيهِ؛ امام داراى نشانه‏هايى است: او داناترين مردم، بهترين انسان در قضاوت، با تقواترين مردم، بردبارترين مردم، شجاع‏ترين مردم، سخاوتمندترين مردم و عابدترين مردم مى‏باشد…و پاكيزه (از گناهان و معصوم است) و از پشت سر همچون پيش رويش مى‏بيند.»(15)
امام رضا(ع) در حديث فوق 9 نشانه را براى امام بيان مى‏كند. البته امام نشانه‏هاى ديگرى نيز دارد، از جمله:
1- امام محدّث است؛ يعنى صداى ملك را مى‏شنود ولى او را نمى‏بيند. به فرموده امام هشتم(ع): رسول آن است كه جبرئيل بر او نازل مى‏شود و او جبرئيل را مى‏بيند و سخنانش را مى‏شنود. نبى گاهى سخن جبرئيل را مى‏شنود و گاهى خودش را مى‏بيند. «و الامام هو الّذى يسمع الكلام و لا يرى الشخص؛ و امّا امام كسى است كه سخن (ملك) را بشنود ولى شخص او را نبيند.»(16)
2- امام داراى علم الهى، و مؤيّد به روح رحمانى است. امام هشتم(ع) فرمود: «انّ الامام مؤيّد بروح القدس و بينه و بين اللّه عمودٌ من نورٍ يرى فيه اعمال العبادو كلّها احتاج اليه لدلالةٍ اطّلع عليها؛ امام با روح القدس تأييد شده و بين او و خدا ستونى از نور است كه در آن رفتار بندگان را مى‏بيند و هرگاه براى راهنمايى (افراد) به آن احتياج پيدا كند، بر آن راهنمايى آگاهى مى‏يابد.(17) امامت در تداوم زمان‏
از بارزترين امتيازات تشيّع اين است كه در هر زمان قائل به امام زنده و حاضر يا غائب است، راز اين كه اين مكتب هميشه زنده و بالنده بوده و هست اين است كه قائل به امام زنده است، از ديدگاه تشيّع چنان كه امامان آن‏ها فرموده‏اند: «اگر زمين لحظه‏اى بدون امام و حجّت الهى باشد با اهل آن فرو خواهد رفت.»(18) (و نظم آن از هم خواهد پاشيد) در اين زمينه از امام هشتم(ع) سؤال شد «هل تبقى الارض بغير امامٍ؟ قال لا، قلت انّا نروى انّها لا تبقى الاّ ان يسخط اللّه عزّ و جلّ على‏العباد؟ قال: لا تبقى اذاً لساخت؛ آيا زمين بدون امام باقى مى‏ماند؟ حضرت فرمود: نه، گفتم چنين روايت نموده‏اند كه زمين خالى از امام نماند مگر در حالى كه خداوند بر بندگانش خشم و غضب نموده باشد. فرمود: خير، زمين خالى از امام نمى‏ماند و اگر نه فرو خواهد رفت.»(19)
و در روايت طولانى ديگر مصداق امامان را در طول زمان‏ها بيان نموده و در ذيل آن مى‏فرمايد: «اوّلهم علىّ بن ابى طالب و آخرهم مهدى…و عزّتى وجلالى لاظهرن بهم دينى و لاغلبنّ بهم كلمتى و لاطهّرنّ الارض بآخرهم من اعدائى، و لاملّكنّه مشارق الارض و مغاربها الا نسخرن له الرّياح و لاذلّلنّ له السّحاب الصّعاب، و لارقينّه فى الالباب و لانصرنّه بجندى و لامدّنّه بملائكتى، حتّى تفلودعوتى، و يجمع الخلق على توحيدى، ثمّ لاديمنّ ملكه ولاداولنّ الايّام بين اوليايى الى يوم القيامة؛(20) پيغمبر خدا در شب معراج اوصياى خود را ديد كه اوّل آن‏ها على بن ابى طالب، و آخرين آن‏ها مهدى است…آن‏گاه خداوند فرمود: به عزت و جلالم سوگند كه دينم را به وسيله آن‏ها آشكار خواهم نمود، و كلمه (توحيدم را) توسط آن‏ها برترى خواهم داد و زمين را به وسيله آخرين آن‏ها از دشمنانم پاك مى‏كنم، و شرق و غرب را در سيطره سلطنت او در مى‏آورم، و باد را در اختيار او قرار داده، ابرهاى سخت و سركش را رام او گردانم، و بر اسباب‏ها (وسيله‏ها) مسلّط نموده، با سربازانم او را يارى، و با ملائكه خود او را امداد مى‏كنم، تا دعوت مرا برترى بخشد و مردم را هم بر كلمه توحيد من گرد آورد، و سلطنت او را ادامه مى‏دهم، و روزگار (و حكومت) را بين دوستان خود دست به دست مى‏كنم(شاره به مسئله رجعت و برگشتن ائمه اطهار(ع)) تا روز قيامت» ضرورت وجود امام‏
از مسائل مهمى كه در بيانات امام هشتم(ع) درباره امامت بدان اشاره شده علّت و حكمت وجود امام براى رهبرى جامعه است، كه اين سخنان در زمان غيبت امام زمان روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء مى‏تواند راه گشا باشد.
از فضل بن شاذان نيشابورى روايتى از امام هشتم(ع) نقل شده كه به سه علّت اشاره دارد.
1- براى اجراى قوانين و جلوگيرى از تجاوزات و تعديات مردم نسبت به يكديگر:
چنان كه امام هشتم فرمود: «فان قال فلم جعل اولى الامر بطاعتهم؟ قيل لعلل كثيرةٍ: منها انّ الخلق لمّا وقعوا على حدٍّ محدودٍ و امروا ان لايتعدّوا ذلك الحدّ لما فيه من فسادهم لم يكن يثبت ذلك و لايقوم الاّ بان يجعل عليهم فيه اميناً يمنعهم من التّعدّى و الدّخول فيما خطر عليهم لانّه ان لم يكن ذلك لكان احدٌ لايترك لذّته و منفعته لفساد غيره فجعل عليهم قيّماً يمنعهم من الفساد، و يقيم فيهم الحدود و الاحكام؛اگر كسى بگويد: چرا امام و صاحب امر نصب شده و دستور به اطاعت او داده شده است؟ گفته مى‏شود، بجهت علّت‏هايى كه از جمله آن‏ها اين است: كه براى حفظ جامعه از فساد حد و مرزى و قوانينى مقرر شده است، كه مردم موظفند از آن مرزها تجاوز نكنند (و پا از گليم خويش بيرون نگذارند) و مردم خود بخود در چهار چوبه آن قوانين قرار نمى‏گيرند، لذا (امام) و امينى لازم است براى جلوگيرى از تجاوز و تعدى به حقوق ديگران، زيرا اگر چنين نشود هيچ‏كس حاضر نيست از لذت‏ها و منافع شخصى خود گذشته، موجب فساد و تباهى ديگرى نشود.
سپس به اين جهت سرپرستى براى مردم لازم است تا مانع فساد (و هرج و مرج) شده، و حدود و احكام الهى را در بين آن‏ها اجرا نمايد».
قابل دقت است كه اين دليل، اختصاص به زمان امام و پيامبر ندارد و در هر زمانى اين نياز اجتماعى وجود دارد، و هر جا و هرگاه علّت وجود يافت معلول آن نيز بايد وجود يابد، در نتيجه در هر زمانى لازم است خداوند شخصى امين و پارساى بگمارد تا قانون اجرا و از تجاوزات و تعدى‏ها جلوگيرى شود.
2- حيات و بقاى هر ملّتى وابسته به وجود امام و حكومت و زمامدار است:
در اين زمينه فرمود:«و منها انا لا نجد فرقةً من الفرق و لا ملّةٍ من الملل بقوا و عاشوا الاّ بقيّم و رئيسٍ لما لابدّ لهم من امر الدّين و الدّنيا فلم يجز فى حكمة الحكيم ان يترك الخلق ممّا يعلم انّه لابدّ لهم منه و لاقوام لهم الا به فيقاتلون به عدوّ هم و يقيمون به فيئهم و يقيم لهم جمعتهم و جماعتهم و يمنع ظالمهم من مظلومهم(21)؛علت ديگر اين است كه هيچ جمعيت و ملّتى را نمى‏يابيم كه بدون سرپرست و زمامدار بتوانند باقى بمانند و به زندگى اجتماعى خود ادامه دهند، زيرا براى دين و دنياى آن‏ها وجود چنين شخصى لازم و ضرورى است، و حكمت خداوند حكيم اجازه نمى‏دهد كه جامعه را در چنين امر مهم و ضرورى (بدون تعيين امام و سرپرست) رها كند، با اين كه او (بهتر از ديگران) مى‏داند كه وجود امام و رهبر ضرورى است و موجوديت و حيات ملّت در گرو آن است. تا در پرتوى چنان امامى با دشمنان مقابله كنند، و اموال عمومى را عادلانه تقسيم كنند، و عبادات (اجتماعى چون) نماز جمعه و جماعت را بر پا دارند و دست ستم گران جامعه را از حريم (حقوق) مظلومان كوتاه نمايند.»
اين بخش از سخنان امام هشتم(ع) در واقع يك برهان منطقى است كه از دو مقدمه تشكيل يافته است:
الف: بقا و زندگى هر ملتى وابسته به وجود قيّم(امام و سرپرست) و رئيس است.
ب: حكمت خداوند اقتضا مى‏كند كه آنچه مورد نياز و ضرورى مردم است، و حيات آن‏ها به آن بستگى دارد آن را مقرّر سازد.
نتيجه اين مى‏شود كه خداوند براى جامعه اسلامى قيّم (و امام) و رئيس قرار داده است.
اين دليل نيز اختصاص به زمان خاص ندارد بلكه ايجاب مى‏كند كه در همه زمان‏ها امام و ولى امرى براى حفظ حيات و بقاى جامعه لازم است.
3- حفظ اصول و فروع دين و تمام مكتب وابسته به وجود امام است:
در اين زمينه امام هشتم(ع) فرمود:«و منها انّه لو لم يجعل لهم اماماً قيّماً اميناً حافظاً مستودعاً لدرست الملّة و ذهب الدّين و غيّرت السنّة و الاحكام و لزاد فيه المبتدعون و نقض منه الملحدون و شبّهوا ذلك على المسلمين لانّا قد وجدنا الخلق منقوصين محتاجين غير كاملين مع اختلافهم و اختلاف اهوائهم، و تشتّت انحائهم فلو لم يجعل لهم قيّماً حافظاً لماجاء به الرّسول لفسدوا على نحوما بيّنا و غيّرت الشرائع و السّنن و الاحكام و الايمان و كان فى ذلك فساد الخلق اجمعين؛علت ديگر اين است اگر خداوند براى ملّت امام و سرپرست امينى، و پاسدارى امانت‏دار قرار ندهد، دين و احكام اسلامى (كه ضامن تكامل و سعادت بشر است) به فرسودگى و كهنگى كشيده خواهد شد و كم‏كم از بين خواهد رفت و سنّت‏ها و احكام الهى تغيير مى‏يابد و بدعت گزاران مطالبى بر آن مى‏افزايند، و ملحدان و بى‏دينان چيزى از آن كم مى‏كنند، و آن را بنام دين و رنگ اسلامى بخورد جامعه اسلامى مى‏دهند، زيرا مردم از نظر آگاهى و شناخت (نسبت به مسائل دينى) كامل نيستند و نياز به آموزش و فراگيرى دارند، از طرف ديگر داراى افكار و آراء مختلف، و هواها و خواسته‏هاى متفاوتى هستند، (در نتيجه آراء و برداشت‏هاى متفاوتى خواهند داشت) پس اگر سرپرست و نگهبانى براى اسلام و احكام آن كه پيامبر(ص) آورده است قرار ندهند، هم مردم فاسد مى‏شوند آن چنان كه بيان شد و هم شرائع آسمانى و سنت‏ها و احكام و ايمان(و عقائد) دگرگون خواهند شد، و نيتجه اين تغييرات و دگرگونى و فساد و تباهى همه بشريّت خواهد بود.(22)»
در اين بخش ضرورت وجود امام براى جامعه، و زيان‏هاى نبود امام و سرپرست مورد توجه امام هشتم(ع) قرار گرفته است كه عبارتند از:
الف: فرسوده شدن مكتب دين: كه اين خود معلول چند چيز مى‏تواند باشد:
1- جهل و بى خبرى، وقتى امام نبود مردم از اصول و مبانى مكتب بى‏اطلاع خواهند ماند در نتيجه كم‏كم مكتب به فراموشى سپرده مى‏شود.
2- عمل نكردن به دستورات دين، آن‏گاه كه امام در جامعه حضور عينى نداشته باشد به دستورات دين هم عمل نمى‏شود.
3- رشد يافتن عوامل فساد و بى‏تفاوت كننده نسبت به دين و احكام اسلامى، نبود امام باعث رشد عوامل فساد مى‏شود، مجموع اين سه عامل فرسودگى دين و مكتب را درپى خواهد داشت.
ب: دگرگونى احكام الهى: جامعه‏اى كه امام نداشته باشد، مكتب و دين آن جامعه مورد هجوم گروههاى مختلفى قرار خواهد گرفت، بدعت گزاران و آن هايى كه با توجيهات غلط و ناروا بر دين مطالبى مى‏افزايند و هواپرستان با پيش داورى‏ها و عدم تخصص‏ها به سراغ قرآن و روايات مى‏روند، و هرگونه كه خواست‏هاى قلبى و گروهى آنها اقتضاء كند دين را تفسير و توجيه مى‏كنند. و ملحدان نيز راه حذف مطالب و مفاهيم دينى را در پيش خواهند گرفت.

فرا رسيدن اين روز غرق در ماتم و غم را به مقام والاى حضرت ولى اللّه الاعظم ارواحنا فداه، علماى اعلام و مقام معظّم رهبرى و ملت بزرگ و مدافع ولايت ايران و تمام پيروان راه مقدسش تسليت عرض نموده، اميدواريم بزودى در ركاب حضرت صاحب العصر عجل اللّه فرجه با دشمنان حضرتش در تمام صحنه‏ها جهاد و كارزار كنيم و بيرق اسلام ناب محمدى(ص) را بر مرتفع‏ترين قلل جهان به اهتزاز در آوريم. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. ر.ك محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، تهران مكتبة الصدوق، 1381 (ق) ج‏1، ص 486 و شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبه بصيرتى، ص 304. 2. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، تهران المكتبة الاسلاميه، 1385 (ق)، ج 49، ص 3 – 7. 3. اصول كافى، (همان)، ج 1، ص 486. 4. سوره بقره، آيه 124. 5. سوره انبياء، آيه 72. 6. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، تهران، انتشارات علميّه اسلاميه، ترجمه و شرح از سيد جواد مصطفوى، ج 1، ص 284 – 285 و ر.ك: على بن نقبه، تحف العقول، تهران، كتاب فروشى اسلاميّه، ترجمه على اكبر غفارى، ص 460 – 461. 7. همان، ص 462، اصول كافى، ج 1، ص 286. 8. همان، ص 462 و اصول كافى، همان، ج‏1، ص 286. 9. همان، ج 1، ص 286 و تحف العقول، ص 463. 10. جلال الدين محمد بلخى مولوى. 11. تحف العقول، ص 464 ؛ اصول كافى، ص 286 – 288. 12. تحف العقول (همان)، ص 464 و اصول كافى (همان) ص 286 – 288. 13. مولوى. 14. علّامه مجلسى، بحارالانوار، دارالكتب الاسلاميّه، ج‏49، ص 60، حديث 79 ؛ ر.ك: شيخ حرّ عاملى، انتباه الهداة، ج 3، ص 314 ؛ فيض كاشانى، محجة البيضاء، ج 4، ص 284. 15. شيخ حرّ عاملى، التنبيه، ص 26 ؛ ر.ك: بداية المعارف، محمد رضا مظفر، شرح از سيد محسن خرازى، ج 2، ص 46. 16. اصول كافى، ج 1، ص 248، روايت 2. 17. التنبيه، ص 42، بداية المعارف، ح 2، ص 50. 18. همان، ج 1، ص 252 روايت 10 و 11و… 19. اصول كافى، ج 1، ص 253، روايت 13 20. ابن ميثم بحرانى، غاية المرام (چاپ دوم) ج 1، ص 26. و درك بداية المعارف، ج 2، ص 38. 21. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار،(بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ دوّم، 1403 ه. م ج 6، ص 60) و ر ك شيخ صدوق، علل الشرائع(بيروت، دار البلاغه) ص 253. 22. همان، ج 6، ص 60 و 61.

/

پيام آشنا به امّت پاسدار اسلام‏

  مقدمه
[آقاى حاج حسين شامى عضو سابق شوراى مركزى حزب اللّه لبنان و از مسئولين برجسته فعلى آن مى‏باشند. وى در دهه 60 هجرى شمسى مسئوليت دفتر نمايندگى حزب اللّه در تهران را عهده‏دار و در ايام حضور خود در ايران همكارى نزديكى با نشريه پاسدار اسلام داشته و مقالاتى چند از ايشان در نشريه به رشته تحرير درآمده است.
مقاله حاضر كه توسط ايشان به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى تهيه و به خانواده محترم مجله پاسدار اسلام تقديم گشته است جهت بهره بردارى خوانندگان محترم ارائه مى‏گردد.] انقلاب مستمر
در ابتداء تبريكات خالصانه خود را به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد پيروزى انقلاب شكوهمند و مبارك اسلامى ايران به محضر رهبر امّت و ولى امر مسلمين حضرت امام خامنه‏اى «دام ظله العالى» و ديگر مسئولين محترم و امت بزرگ ايران تقديم و اميد آن دارم كه اين انقلاب اسلامى مقدّس همچنان به مثابه محرّك، مقوم و الهام بخش نظام جمهورى اسلامى ايران و اصول پايه‏گذارى شده آن توسط بنيانگذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى (قدس سره) به عنوان مبانى حركت نظام اسلامى در ابعاد داخلى و خارجى پايدار و استوار باقى ماند. با اغتنام فرصت، يادآورى و تأكيد مجدّد بر آنچه كه ملّت ايران قدرت و توانمندى خلق چنين پيروزى و حماسه بزرگ را عطاء نمود يعنى التزام و پيروى محض بنيانگذار آن از راه پيامبران و ائمه عليهم السلام براى آنها و ساير ملل مسلمان و مستضعف نه تنها مناسب و مفيد بوده بلكه بازگشت و تمسّك به آن جهت گذر از مشكلات داخلى و تهديدات جديد و گسترده دشمنان كه بطور متّحد و يكپارچه بدان قيام نموده‏اند ضرورى و اجتناب‏ناپذير خواهد بود.
هر چند كه برگزارى مجالس جشن سالگرد پيروزى انقلاب امرى شايسته و زيباست وليكن زيباتر و شايسته‏تر است كه در اين ايام هر شخص فرصتى را نيز براى بررسى عملكرد خود و قضاوت عادلانه در مورد نحوه تعامل خود با انقلابى كه با تشكيل دولت و نظام اسلامى رسالت آن پايان يافته تلقى نمى‏گردد اختصاص دهد. پايان نيافتن انقلاب با تشكيل حكومت و دولت امرى طبيعى است چرا كه انقلاب محرم اصلى دولت و حكومت بوده و بدون آن حتى براى لحظه‏اى حكومتى كه بر پايه انقلاب شكل گرفته قادر به ادامه حيات و حركت نخواهد بود و بدين سبب انقلاب و اصول آن براى هميشه بايد در قلبها و عقلهاى صاحبان آن شعله‏ور و پايدار باقى مانده و از اين ديدگاه هيچگونه تعارضى بين تشكيل حكومت و استمرار انقلاب وجود نخواهد داشت. اگر اين انقلاب بود كه دگرگونى‏ها را در محيط و جامعه فاسد و منحرف گذشته خلق نمود بايد همچنان بطور زنده و پويا و قدرتمند باقى مانده تا حكومت اسلامى را از ابتداى تولد تا تكامل نهايى آن به عنوان پديده‏اى تمدّن آفرين كه قادر به پاسخگويى به همه نيازهاى مادى و معنوى و در همه زمانها و مكانها و شرايط بوده يارى و پشتيبانى نمايد. بدين گونه حكومت اسلامى با جذابيّت و تأثيرگذارى قوى توانايى ايجاد حركتهاى بزرگ در ميان مردم و تبديل آنها به نيروى عظيم خلاق و مؤثر را يافته كه امواج متلاطم و توفنده آن همه نقاط ضعف را در خود حل نموده و به آن قدرت پالايش و استمرار و تأثيرگذارى در محيط و حيات بخشى به ملتهاى دربند حكومتهاى مستبد و فاسد را اعطاء خواهد نمود. يقيناً حكومت‏ها و ملتهايى كه فرهنگ جهاد و انقلاب و تحويل از آنها رخت بربسته و به افتخارات قومى و قبيله‏اى قديم خود دل بسته‏اند در گذر زمان به توده‏هاى بى‏اثر انسانى و كتابها و ورقه‏هاى بى ارزش تاريخى تبديل خواهند شد كه در هيچ بازارى خريدار نداشته و دارايى‏ها و ثروتهاى آنها فرصتى براى انباشت ثروت و قدرت و سلطه‏جويى ديگران خواهد گرديد.
حقيقت اسلام به عنوان يك پيام آسمانى به زمينيان، انقلابى است الهى و مستمر براى كل انسانها و كل جوامع و بدين سبب جهت تطابق با دگرگونى‏ها و واقعيتهاى عصر خود و همسانى با نيازهاى عصر حاضر و پاسخگويى به نيازهاى گسترده عصرها و نسلهاى آينده و متناسب با تحولات علمى و اجتماعى آنها ناگزير از پذيرش تحوّل و دگرگونى مستمر در درون خود و از سوى خالقان متولّيان آن مى‏باشد.پر واضح است كه هدف و مقصود از طرح چنين تحوّلى، دگرگونى و تغيير در اصول و پايه‏هاى اساسى اين دين الهى نبوده و بلكه منظور استفاده و بهره‏گيرى لازم از محدوده وسيعى از زمينه‏هاى اجتهادى در پاسخگويى به سؤالاتى كه تحولات زندگى و حيات بشرى بطور پيوسته آنها را خلق مى‏نمايد مى‏باشد كه اين خود در حقيقت انقلاب و تجدّد مستمر در نقش اديان آسمانى و در راس آنها دين اسلام به عنوان خاتم اديان و رسالتهاى الهى نيز خواهد بود. بر اين اعتقادم كه نقش و وظيفه اصلى در اين امر مهم بر عهده مردان مسلمان مجاهد و فداكاران دوره انقلاب بوده كه اعتقاد و گرايش به تغيير و نوسازى قلب و عقل آنها را تسخير نموده تا قدرت و جسارت قيام به انجام انقلابهاى جديد در ابعاد فكرى، سياسى و اجتماعى را در خود فراهم آورند. اين همان چيزى است كه امام خمينى «قده» به عنوان بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران واجد آن بوده و نمونه‏اى كامل و عالى از آن را ارائه نمود و اگر نبود آن اعتقاد قوى و آميخته در روح و قلب و عقل و اعضاء و جوارح وى به اصول حركت و تحول و اصلاح در امّت خود، هرگز اثرى شايسته از انقلاب در طول حيات ايشان به جا نمانده و هرگز قادر به دستيابى به اين پيروزيهاى عظيم نمى‏گرديد و متقابلاً اگر نبود همراهى امت اسلامى ايران و درك و اعتقاد قوى وى به افكار انقلابى امام عزيز هرگز اين اثر كبير در جامعه اسلامى ايران خلق نمى‏گرديد. در اين ميان اشاره به نقش اسلام كه قلب و عقل مسلمانان ايران را به تسخير خود در آورده بود ضرورى است، اسلامى كه تمام وجود و هويت آن را صلاح و اصلاح و ستيز با ظلم و ظالم و برپايى حكومت عدل فرا گرفته است. همان اسلامى كه اگر ديگر مسلمانان نيز بدان تمسك جسته و قدرت آن را بطور كامل در خدمت گيرند قادر خواهند بود در اندك زمانى موفقيتهاى بزرگ و بيشمارى را در زمينه‏ها و سطوح مختلف بدست آورند.
شكى نيست كه سررشته همه امور بدست خداوند تبارك و تعالى است و ليكن خداوند متعال امور دنيايى انسانها را بدانها واگذار نموده تا همانگونه كه مى‏خواهند و در چهارچوب قوانين و اصول ثابت و لايتغير الهى تدبير نمايند. رقابت و درگيرى بين نيروهاى خير و شر به عنوان بخشى از سنت و نظم الهى از ازل و به شكل جدى وجود داشته و متأسفانه بايد اقرار و اعتراف كرد كه امروز جهان در سطح وسيعى در تسلط و سيطره نيروهاى شرور و شيطانى قرار گرفته و بخش مهمّى از موفقيت آنها مرهون غفلت قواى خير و الهى و پرداختن به مصلحت‏ها، تعصبات و منازعات داخلى و فراموشى و حذف فرهنگ انقلاب از ادبيات زندگى اجتماعى و فردى آنها و دل سپردن به مجد و عظمت دوران گذشته و قناعت به تعريف‏ها و تمجيدهاى دروغين دشمنان بوده است. اين واقعيت تلخى است كه امروز امّت اسلامى و عربى بدان دچار گرديده و با سرسپردگى حاكمان آن‏ها به قدرتهاى بزرگ بر كشورهاى اسلامى رقم خورده است. واقعيتى كه گروهها و جريانات سياسى و احزاب نيز نه تنها توفيقى در تغيير آن حاصل ننموده بلكه خود به نوعى ديگر در تثبيت آن سهيم گرديده‏اند به گونه‏اى كه با عجز و ناتوانى در نجات فلسطين از دست صهيونيستهاى غاصب عرصه را بر جولان آنها بازتر نموده و عالم اسلامى را به درگيرى‏ها و رقابتهاى درونى و ايجاد مرزبندى‏ها و موانع سياسى، مذهبى و نفسانى بيشتر و كينه توزى و نفاق عميق‏تر سوق داده است.
و در اين ميان تنها جمهورى اسلامى ايران است كه تاكنون توانسته با فداكارى و تقديم هزاران شهيد و جانباز و اسير با انبوهى از توطئه‏ها و محاصره‏ها و جنگها كه از ابتداى تأسيس از سوى نيروهاى شيطانى بدان تحميل گرديده مقابله نمايد.
پايدارى مردم ايران در مقابل اين حجم عظيم از توطئه‏ها از بركت انقلابى بوده كه امام خمينى «قده» پرچم آن را برافراشته و در سايه آن توانست نظامى شاهنشاهى را كه از سوى استكبار جهانى مورد حمايت بوده و ثروتهاى آن توسط خانواده هئيت حاكمه و برخى فرصت طلبان و سودجويان كه خود را حاكم بر جان و مال مردم مى‏دانستند به يغما برده مى‏شد سرنگون نمايد.
امام «قده» بر ويرانه‏هاى آن نظام، نظامى را بنانهاد كه اصل آن نظام و قانون اساسى آن را نيز به تأييد و انتخاب كامل مردم قرار داده بود. شجاعت بى‏نظير امام سبب گرديد كه حتى براى لحظه‏اى در انحلال شوراى انقلاب و اعطاى نقش مطلق به مردم و استيفاى حقوق آنان از طريق تشكيل اركان مختلف حكومت تعلل و تأخير ننمايند، آن‏چه كه ما در هيچ يك از انقلابهاى شناخته شده دنيا سراغ نداشته و نداريم. انقلاب امام، قيامى براى كسب حاكميت و قدرت نبود بلكه وسيله و معبرى بود براى ورود به داخل امت اسلامى جهت تحقق خواسته‏ها و آرزوهاى ايشان و خلق انقلابها و نهضتهاى بزرگ و گوناگون در ابعاد و عرصه‏هاى مختلف سياسى، فرهنگى، و اقتصادى و اين همان چيزى است كه انقلاب اسلامى ايران را از ساير انقلابات از جهت اهداف و اصول و معيارهاى آن متمايز مى‏سازد.
اين انقلاب كه از بعد زمان وقوع و آرمانها و اهداف خود دنيا را به تعجب و حيرت واداشته بود به يك دشمن قوى در مقابل استكبار جهانى كه هميشه به ايران به عنوان پشتيبان و تكيه‏گاه مطمئن براى اهداف استكبارى خود مى‏نگريست تبديل گرديد. در ايامى كه استكبار با امضاى قرارداد كمپ ديويد بين كشور مصر و دشمن صهيونيستى به موفقيتى بزرگ در جهت نيل به اهداف آمريكايى – صهيونيستى خود در منطقه نايل گرديده بود، پيروزى انقلاب اسلامى با برهم زدن همه معادلات، آنها را با مشكل و نگرانى جدى مواجه ساخت. بگونه‏اى كه آنها و همه دولتهايى كه در طرح شوم تضعيف و تسليم در مقابل دشمن صهيونيستى سهيم و شريك بودند در برابر اين انقلاب صف‏آرايى نموده و كشورى عربى همچون عراق كه از بزرگترين و ثروتمندترين كشورهاى منطقه محسوب مى‏گرديد در اين توطئه به ورطه استكبار جهانى غلتيده و به دشمنى وحشى در مقابل جمهورى اسلامى ايران مبدل گرديد. وليكن به فضل حكمت و شجاعت امام و فداكارى امت اسلامى، كشور ايران همچنان سربلند و استوار باقى مانده و عليرغم تحمّل سختيهاى طاقت فرسا اين امتحان بزرگ را نيز با پيروزى پشت سر نهاد. در زمانى كه اكثر كشورهاى عربى با بكارگيرى تمام توان خود و با دشمنى و تنفّر قلبى شديد در مقابل ايران صف آرايى نموده بودند، كشور ايران با اتكاء به اصول الهى و ارزشى خود در برابر تمام مسائل و مشكلات امت اسلامى وفادار باقى مانده و با صداقت و اخلاص تمام در دفاع از حقوق ملت مظلوم فلسطين و كشورهاى لبنان و سوريه پرداخت بگونه‏اى كه اين حمايتها روح تازه‏اى در مقاومت اسلامى لبنان و فلسطين دميده و توانست شريكى حقيقى در پيروزى‏هاى بزرگ بدست آمده در منطقه و لبنان قلمداد گردد. در كنار اين نقش اساسى و مؤثر در منطقه، كشور ايران عليرغم همه تهديدات و تضييقات ايجاد شده به پيروزى‏هاى بزرگى در داخل ايران نيز نائل گرديد بگونه‏اى كه امروز همه انسانهاى منصف و بيطرف در عالم راهى جز اقرار بدان ندارند. بر مردم ايران هم فرض است كه اين همه توفيقات را به ديده احترام نگريسته و برخى گروهها و نخبگان كشور به جاى پرداختن به برخى نارسائيهاى فرعى و اشكالات و اشتباهات احتمالى به بررسى دستاوردهاى ارزشمند اين انقلاب بزرگ بپردازند. هرچند كه وجود برخى كاستيها در قوانين تفصيلى و طرحها و برنامه‏هاى اجرايى محتمل بوده و پيگيرى آنها حق و وظيفه هر ايرانى مؤمن و
متعهد بدون توجه به جايگاه مسئوليتى وى مى‏باشد و ليكن بايد توجه داشت كه پيگرى اين امور و تلاش براى رفع آنها نبايد به تضعيف و يا سرنگونى نظامى منجر شود كه حق آزادى و پرسش گرى را براى آنها به ارمغان آورده است. از اينرو به سبب عشق و علاقه شديد به جمهورى اسلامى ايران است كه به خود اجازه مى‏دهيم تا از امت اسلامى ايران درخواست نماييم كه توجه و تأكيد به امور جزيى را ترك و به امور اساسى‏تر كه پايه و اساس آنچه را كه براى آن فداكارى نموده‏اند مورد تهديد قرار داده است بپردازند. يادآورى عوامل اساسى سه گانه كه بر پايه آنها انقلاب اسلامى پايه ريزى و ضامن استمرار و تحقق موفقيتهاى بزرگ در عرصه‏هاى مختلف سياسى، نظامى، مديريتى و فرهنگى گرديده خالى از فايده نبوده و آنها را مى‏توان در عناوين ذيل خلاصه نمود:
1- رهبرى آگاه، صادق، شجاع و فداكار.
2- امت عظيم و ايثارگر و مطيع رهبر.
3- اسلام انقلابى پويا و آزاديبخش.

تمام اين عناصر اصلى انقلاب همچنان با قوت و قدرت در همه اركان نظام اسلامى جارى بوده و همانگونه كه مجموعه اين عوامل عزت و پيروزى را به ارمغان آورد، همه تهديدها و توطئه‏ها را نيز نقش بر آب ساخته و علاوه بر آن تعامل پيوسته اين عناصر امكان حل بسيارى از مشكلات و رفع بسيارى از نقاط ضعف را فراهم آورده و نقشى اساسى در مواجهه با مشكلات فراروى آينده نظير مبارزه با فقر و فساد و تبعيض و مقابله با دشمنان مستكبر و شيطانى ايفاء خواهد نمود. قابل ذكر است كه هرگونه بحث از تجزيه اين عناصر و ايجاد فاصله و تفرقه ميان آنها و يا كم جلوه ساختن نقش هر كدام از آنها تهديدى براى اصل انقلاب و نظام و از دست دادن فرصت امت اسلامى براى بدست آوردن جايگاه واقعى و قوى خود در مقابله با دشمن صهيونيستى و استكبار خواهد بود.
امروز ما و همه پيروان راه و مرام امام راحل «قده» اميدواريم كه جمهورى اسلامى ايران با رهبرى حكيمانه رهبر معظم انقلاب چهره‏اى روشنتر و نورانى‏تر از اسلام به جهانيان ارائه نمايد. اسلامى كه ابعاد تمدن آفرين آن درعمق جان و وجدان انسانها نفوذ كرده و بدور از هرگونه تعصبات، آلودگى‏ها و نيرنگ‏ها كه سراسر جهان اسلام را فرا گرفته عقلها و قلبهاى آنها را به تسخير خود درآورده است. بر اين اعتقادم كه ما در اين رهگذر نيازمند انقلابى حقيقى هستيم، انقلابى كه در مسير خود همه موانع نفسانى، كلامى، طايفه‏اى و قومى انباشته در ميان مسلمانان را كه آنها را به خود مشغول ساخته ذوب نموده و فرصتهاى از دست رفته براى معرفى چهره واقعى اسلام به جانهاى تشنه معنويت و اخلاق و تربيت و علم و هنر و ادبيات اسلامى كه با الهام الهى از قلب و عقل آنها تراوش يافته و به ابزارى قوى براى دعوت به سوى خدا و هدايت مردم به راه راست تبديل گشته است را اعاده نمايد. آيا راه در پيش گرفته امروز و بازگشت مسلمانان به افتخارات قبيله‏اى و قومى خود كه نتيجه‏اى جز اختلاف و درگيرى نداشته و بوى تعفّن آن همه رفتارها، گفتارها و توطئه‏هاى آنها را به خود گرفته است راه درستى بوده و در خدمت اين رسالت الهى مسلمانان است؟ اين همان چيزى است كه استكبار جهانى براى اثبات ادعاى خود در مورد دين اسلام مبنى‏بر دين جهل و ارتجاع و شرارت بدان نياز داشته و اكنون تنها مسئوليت حذف و جايگزينى آن براى او باقى مانده است. آيا مناسبتر نيست كه همگان رجوع مجددى به چشمه‏هاى اصلى اسلام داشته و از گوارايى و زلالى سرچشمه آن قدرت و نيروى لازم براى استمرار نهضت اسلامى و مقابله با توطئه‏ها و تهديدها را كسب نموده و با بهره‏گيرى از همه امكانات پيشرفته بشرى براى استحكام پايه‏هاى اساسى اسلام تلاش نموده و از پرداختن به مسائل فرعى و طايفه‏اى و گروهى دورى گزينيم. چگونه است كه مسلمانان صدر اسلام با همه كمبودهاى مادى و امكانات فنى زمان خود توانستند تعاليم، اخلاق و آداب اسلامى را در سرتاسر عالم نشر و گسترش دهند و امروز ما عليرغم داشتن امكانات وسيع اقتصادى و مادى از خروج از مرزهايى كه مسلمانان را به مذاهب، اقوام و طوايفى تقسيم نموده است عاجز مانده‏ايم. چاره‏اى نيست جز اينكه حل اين مشكلات نيازمند انقلابى ديگر بوده كه با در خدمت گرفتن همه امكانات و تجارب ارزشمند بيست و پنج ساله ان

قلاب اسلامى ايران و بهره‏گيرى از دانشمندان، متفكرين، نويسندگان و محققين عرب و مسلمان جهان جهت بحث و بررسى نقاط ضعف جوامع اسلامى و برنامه‏ريزى جهت جلوگيرى از سقوط و تفرقه بيشتر آنها تحولات كيفى لازم در مسير انقلاب اسلامى در جامعه ايران و ساير جوامع را ايجاد نمايد.
اميد است كه انشاء اللّه در ساليان آينده شاهد برگزارى جشن پيروزى‏ها و موفقيتهاى جديد جمهورى اسلامى ايران و ساير مسلمانان جهان باشيم.
والسلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته‏ ترجمه: مهندس مهدى قنبرى‏ پاورقي ها:

/

ارتداد و آزادى

  ##تهيه و تنظيم از: حجة الاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
تذكر: در دو شماره گذشته در آغاز از ارتداد و ماهيت و چگونگى پيدايش آن سخن به ميان آمد و روشن شد كه حكم ارتداد چگونه و با چه شرائطى و نسبت به چه كسانى صادر مى‏شود. پس از آن ضمن طرح سه شبهه به پاسخ آن پرداخته شد و اكنون ادامه مباحث: معيار ارزش از ديدگاه فقه و دين‏
يكى از شبهات مربوط به ارتداد كه به اصل دين و حكومت دينى بر مى‏گردد، اين است: دين و فقه موجود معيار ارزش را عقيده مى‏داند و عقيده را بر انسانيت و جان و آبرو و مال مقدم مى‏دارد. بر اين اساس عقيده غير خودى را ابطال و عقيده خودى را تثبيت مى‏كند. از اين رو در فقه از قتل مرتد سخن به ميان آمده يا سبّ و غيبت غير خودى جايز شمرده شده است و بزرگانى مانند شيخ انصارى و صاحب جواهر و بسيارى از فقهاى ديگر به آن فتوا داده‏اند و غيبت مخالف را جايز شمرده‏اند، هرچند برخى مانند محقق اردبيلى غيبت مخالف را جايز ندانسته‏اند. به هر تقدير مجموع اين فتاوا نشان مى‏دهد كه فقه موجود، عقيده را بر خون و جان و آبروى مردم مقدم مى‏دارد. در حالى كه اين گونه امور جزو عناصر اصلى و ذاتى دين نيستند. اين امور بر فرض صحت مربوط به زمان تأسيس دين است نه زمان استقرار دين. يعنى هنگامى كه رسول گرامى اسلام (صلّى الله عليه و آله و سلم) در صدد ايجاد انقلاب و تشكيل حكومت و استقرار دين در سرزمين حجاز برآمده ناگزير از اين گونه مسايل بود. زيرا هر انقلابى ريخت و پاش دارد، كشتن، تبعيد و زندان كردن، زدن و… لازمه هر انقلاب و دگرگونى است كه در هر جامعه‏اى اتفاق مى‏افتد. بنابراين حكم قتل مرتد و سابّ النبى (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) جواز غيبت مخالف و…مربوط به زمان تأسيس دين است، نه استقرار دين.
اكنون كه دين مستقر شد، اصل، آزادى انديشه و حفظ جان و مال و آبروست و عقيده فرع است. جان و آبروى همه انسان‏ها محترم است، هرچند عقيده‏شان مخالف با عقيده ما باشد. صرف داشتن عقيده ديگرى ولو باطل نباشد، مستلزم احكام ياد شده است.
گفتنى است: جمله «و لو باطل نباشد» را در پرانتز مى‏گويند تا ثابت كنند كه فقه موجود بر اساس عقيده فتوا مى‏دهد، نه بر پايه جان و آبروى ملت، و مكتبى كه عقيده را اصل مى‏داند، و جان و مال و آبروى مردم را فرع مى‏شمارد، كارآمد نيست. كوتاه سخن: اين گونه احكام كه پيامد زمان تأسيس دين است، در زمان استقرار دين بايد بازسازى شود.
در پاسخ به اين شبهه مى‏گوييم: قبل از پاسخ شبهه ياد شده بيان نكته‏اى شايان توجه است: گرچه بسيارى از اين گونه شبهات و اشكالات به طور مستقيم به مباحث حكومت دينى مربوط نمى‏شود، لكن از آن جهت كه همه شبهات مربوط به ناكارآمدى دين، نتيجه آن ناكارآمدى حكومت دينى است، طرح و پاسخ آنها ضرورى است. چون دينى كه در بخش فردى كارآمد نباشد، در بخش اجتماعى به طريق اولى كارآمد نخواهد بود. دينى كه ذاتاً ناقص است، فقهى كه ذاتاً عيب دارد، مسايل فردى و شخصى را حل نخواهد كرد، چه رسد به اين كه مسايل حكومتى را حل كند. كسانى زيركانه مى‏گويند: فقه موجود بايد بازسازى شود، در واقع آنان به دنبال حذف فقه از صحنه سياستند.
بعد از يادسپارى اين نكته اكنون به پاسخ شبهه ياد شده مى‏پردازيم و مى‏گوييم معيار ارزش از ديدگاه دين، حق و باطل است، نه جان و مال و آبرو و نه انديشه و انگيزه. دين هرگز نمى‏گويد: عقيده بر جان و آبرو مقدم است معيار حق و باطل است. حق دو قسم است.
1. حق مطلق 2. حق در مقابل باطل، حق محض و مطلق در جهان هستى فقط خداست، يعنى هويت مطلق ازلى ذات اقدس الهى است، اين حق مقابل ندارد. تقابل اين حق با عدم، تقابل تناقض است، نه تقابل عدم و ملكه.
در دو جاى قرآن كريم با ضمير فصل از يك سو و معرفه بودن خبر از سوى ديگر به اين معناى انحصارى تصريح شده است، «ذلك بأنّ اللّه هو الحق و أنّ ما يدعون من دونه هو الباطل و أنّ اللّه هو العلى الكبير»(1) با اين تفاوت كه در آيه سوره لقمان «من دونه الباطل» آمده است. اگر احياناً در مقابل اين حق، باطل اطلاق شده مراد عدم محض است. پس خدا حق محض است و در مقابل عدم محض قرار دارد، نه شى‏ء باطل. چون باطل به چيزى گفته مى‏شود كه بهره‏اى از حق ندارد. از اين رو، تقابل حق و باطل تقابل عدم و ملكه است، نه تناقض خبر ممكن است حق باشد و ممكن است باطل، اما معانى مفرد نه حق است نه باطل. توضيح آن كه در تقابل عدم و ملكه رفع هر دو و اثبات سوّمى ميسر است مانند أعمى و بصير. چون ممكن است يكى شى‏ء نه اعمى باشد نه بصير. مثل درخت، سنگ، ديوارو… زيرا اعمى و بصرشأن موجودى است كه از حيات حيوانى برخوردار باشد. چيزى كه داراى حيات حيوانانى است چشم دارد و اين چشم يا داراى نور است يا فاقد آن. خاصيت تقابل عدم و ملكه در اين است كه طرف عدم شأنيت ملكه را دارد، از اين رو، امر وجودى است. تقابل ميان حق و باطل نيز از اين قبيل است. بعضى از امور حق‏اند، بعضى امور شأنيت حق بودن و حق شدن را دارند يعنى مى‏توانند حق باشند ولى اكنون حق نيستند. مانند جملات خبريه.
اما معانى مفرد مانند معناى شجر اساساً نه حق است، نه باطل، چون حق و باطل در گزاره و قضيه و تصديق است و در معانى مفرد تصديق وجود ندارد.
در برابر ذات اقدس الهى چيزى نيست. هرچه در مقابل خدا قرار گيرد عدم و نقيض حق است نه عدم ملكه او. پس اين حق از آن جهت كه عين ذات الهى است، مقابل ندارد، مقابلش عدم محض است. از اين رو، تقابلش به صورت تناقض است.
غير از ذات خدا، در مقام ظهور و فعل خدا، هرچه از ذات اقدس الهى صادر شود حق است و هرچه حق است نيز از آنجاست،«الحق من ربّك»(2)؛ حق از خداست. مراد از اين حق ظهور و فعل و آيت و حكم و اراده خداست. حق فعلى است قانون حق، دستور حق، اخلاق حق و هر آنچه حق است، دنيا، برزخ، قيامت، عقيده، قول، عمل و…بر پايه اين آيه شريفه از سوى خدا نشأت مى‏گيرد. وحى الهى و همه احكام و حكمى كه به انبياء (عليهم السلام) و اوليا (عليهم السلام) رسيده، از اين قبيل است. اولياى الهى با اين حق هستند؛ حديث شريف «على مع الحق و الحق مع على يدور معه حيث مادار»(3)، در اين محور است. از اين رو انسان كاملى مانند على (عليه السلام) همه اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام كه حق محور و حق مدارند، معيار تشخيص حق و باطل ديگران هستند، سنجش عقيده، اخلاق و اعمال حق ديگران بايد با عقيده و اخلاق و اعمال خاندان عصمت (عليهم السلام) صورت پذيرد. برهان عقلى نشأت گرفته از فيض الهى نيز به اين مطلب راهنمايى مى‏كند.
به كسى كه درباره شناخت حق تلاش مى‏كند، محقق علمى گفته مى‏شود و كسى كه پس از تلاش عالمانه، حق را بپذيرد، متحقق عملى است و آن كه شك كند و بدنبال آن به تحقيق بپردازد شاك متفحص است و شاك متفحص ميدان تحقيق برايش گشوده است. اگر در مقام تحقيق، مسئله‏اى براى او حل نشود، هم او نزد خدا معذور است، هم دين به او فرصت تحقيق مى‏دهد و كسى كه با او كارى ندارد. همه احتجاجاتى كه امامان معصوم (عليهم السلام) با عالمان زمان خود داشتند گوياى اين واقعيت است.
مانند احتجاجات حضرت رضا (عليه‏السلام) با متكلم خراسانى، سليمان مروزى نزد مأمون درباره توحيد. در اين مناظره، هنگامى كه مأمون از حركات آن شخص عصبانى شد، امام رضا (عليه السلام) به مأمون فرمودند: شما ساكت باشيد، مانع او نشويد، بگذاريد آزادانه سخن خود را بگويد. چون اگر آزاد نباشد، خواهد گفت: فشار خليفه مانع پاسخ گويى من شد.(4)
بنابراين در محدوده تحقيق و بحث آزاد، آزادى انديشه وجود دارد. در مقام اثبات اگر كسى مشكل علمى داشته باشد، از دو طرف راهش باز است. هم صاحب نظران موظفند فضاى فرهنگى را توسعه دهند و آزاد انديش را بپذيرند، هم دستگاه قضايى موظف است افراد شبهه زده را آزاد بگذارد. نه تنها افراد شبهه زده به محاكم قضايى احضار نمى‏شوند، بلكه كسانى هم از روى علم و عمد دين را نمى‏پذيرند، آزادانه در پناه دولت اسلامى زندگى مى‏كنند. ماركسيست‏هاى فراوانى در كمال آزادى در اين كشور بسر مى‏برند و جان و مال و آبروى آنها تا زمانى كه با نظام اسلامى دشمنى نكنند، محترم است، حق رأى دارند و از ساير حقوق شهروندى نيز برخوردارند.
اما اگر كسى پس از تحقيق و تبيّن رشد از غىّ؛ «قد تبيّن الرشد من الغىّ»(5)؛ و روشن شدن حق از جهت سياسى و نظامى به فكر براندازى حق بيفتد و از جهت بحث‏هاى فرهنگى به احكام و مظاهر دينى دهن كجى كند. به دشمنى آشكار با خدا و ملايكه و پيامبران (عليهم السلام) برخيزد و دين و احكام و مظاهر دينى را به استهزاء و بازى بگيرد؛ «اتخذوا دينكم هزواً و لعباً»(6)؛ «و اذا ناديتم الى الصلوة اتخذوها هزوا و لعبا»(7)؛ هواى نفسش را خداى خود قرار دهد؛«أفرأيت من اتخذ الهه هواه»(8) چنين كسانى كم‏كم به محاربه با خدا و رسول (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) بر مى‏خيزند، «يحاربون اللّه و رسوله»(9)؛ اينان حكم خاص خود را دارند. خداوند نيز درباره آنان مى‏فرمايد: «اولئك كالأنعام بل هم أضل»(10)؛ و در قيامت نيز به عذاب الهى گرفتار خواهند شد.
پس اسناد اين سخن به دين كه دين معيار را عقيده مى‏داند و آن را بر جان و آبرو مقدم مى‏دارد، ناصواب است. معيار از ديدگاه دين نه جان مردم است، نه عقيده اشخاص ؛ بلكه معيار حق و باطل است. آرى، عقيده حق بر عقيده باطل مقدم است. جان كسى كه از روى علم و عمد و به سوء اختيار خويش خود را به مرز حيوانيت رسانده است، حرمتى ندارد. اينان پس از مهلت دادن‏هاى فراوان به دست خود خويشتن را به ورطه هلاكت انداخته‏اند، «ليهلك من هلك من بيّنه و يحيى من حىّ عن بيّنه»(11).
معيار تشخيص حق و باطل در مسايل علمى نظير رياضيات و حكمت و كلام و عرفان نظرى برهان است. اما در بخش‏هاى اجرايى بناى عقلا عمل به رأى اكثر است. شرع هم آن را ردع نكرده است. چون عمل به خواسته همگان در كار اجرايى ممكن نيست. توجه به رأى اكثريت مربوط به كارهاى اجرايى و حقوق متقابل مردم است. رأى اكثريت مردم در امور اجرايى به منزله رأى عمومى است. اكثريت به اتفاق و اجماع كل تكيه مى‏كند همگان اتفاق نظر دارند كه در فلان مسئله اجرايى رأى اكثريت معتبر است و بايد بر اساس آن عمل شود. بر خلاف بخش‏هاى علمى كه رهبرى آن بر عهده برهان است. سخن در اكثريت و اقليت و رأى‏گيرى و مانند آن نيست. على (عليه‏السلام) مى‏فرمايد: اگر حق با شما بود، هر چند راهيان اين راه كم بودند، احساس وحشت نكنيد، «لا تستوحشوا فى طريق الهدى لقلّة أهله»(12).
بنابراين بناى فقه بر اين نيست كه عقيده را بر جان و آبرو مقدم بدارد. عقيده اگر حق باشد. مورد احترام است و اگر باطل باشد، تا زمانى كه منجر به دشمنى و مخالفت با نظام اسلامى نشود صاحب آن، از همه حقوق شهروندى برخوردار است و در پناه دولت اسلامى زندگى مى‏كند و جان و مالش نيز محترم خواهد بود. اين مسئله را هم دين تأمين كرده است هم فقه بدان فتوا داده است.
كوتاه سخن: معيار حق و باطل است نه حيات و عقيده در مقام ثبوت، منشأ فاعلى حق ذات اقدس الهى است و در مقام اثبات منشأ اثبات و تبيين و تثبيت حق قرآن و سنت و عقل است. بعد از تشخيص حق و باطل انكار مسايل ضرورى و حق ارتداد آور است. اما مسايل نظرى از محل بحث خارج است.
اگر گفته شود: به چه دليل حكم اولى اسلام درباره مرتد اعدام است و اگر دولت اسلامى به كسى پناهندگى داد به استناد حكم ثانوى مستأمنين در امان هستند. در جواب مى‏گوييم اين سخن هم نارواست. زيرا استيمان حكم اولى اسلام است، نه حكم ثانوى.
توضيح اين كه اگر كسى بگويد: مال مردم حرام است مگر اين كه خودش رضايت دهد، يا هبه كند، يا به ارث برسد و يا كسى برپايه يكى از عقود اسلامى مانند بيع، اجاره، مزارعه، مساقات، مضاربه و… در آن تصرف كند. اين موارد استثناء، حكم ثانوى نيست. بلكه مستثنى منه و مستثنى در ترازوى شريعت داراى حكم واحدند. حديث شريف «ولا يحل لمؤمن مال أخيه الّا عن طيب نفس منه»(13)؛ ناظر به اين نيست كه اولاً بالذات حرام و ثانياً بالعرض حلال است. هر دو در يك كفه قرار دارند، با اين توضيح كه در مقام تقرير و تبيين يكى مستثنى منه است و ديگرى مستثنى. حكم اولى حليت تصرف در مال مردم در صورت رضايت است. تصرف در مال غير با حرام نيست. حكم ثانوى مانند تيمم به جاى وضو براى كسى كه وضو برايش ضرر يا حرج داشته باشد تيمم حكم واقعى ثانوى است كه در هنگام اضطرار واجب مى‏شود. موضوع استيمان و پناهندگى از نوع حكم اولى است. يعنى اصل حكومت مانند نماز، روزه، حج و… حكم اولى اسلام است. نمى‏توان گفت: اسلام اولاً و بالذات حكومت ندارد، ثانياً و بالعرض حكومت دارد. پس اگر حكومت حكم اولى اسلام است، در فضاى حكم اولى همه تعهدات دولت اسلام معتبر و محترم است. مال و جان تمام كسانى كه در پناه دولت اسلامى بسر مى‏برند، محترم خواهد بود.
اين روايت از على (عليه السلام) نقل شده است كه فرمود: به من خبر رسيد كه در غزوه انبار حكمرانان اموى خلخال از پاى زن مسلمان و غير مسلمان بيرون كشيدند، اگر كسى با شنيدن اين خبر بر اثر داشتن غيرت دينى دق كند، مورد ملامت نيست، بلكه از نظر من سزاوار و بجاست، «و لقد بلغنى أنّ الرجل منهم كان يدخل على المرأة المسلمة و الأخرى المعاهدة…؛ مراد از معاهده اقليّت يعنى كسى كه خود و زن او يهودى يا مسيحى بودند و در پناه دولت اسلامى زندگى مى‏كردند؛ فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعثها…فلو أنّ امرأً مسلما مات من بعد هذا أسفا ما كان به ملوما بل كان به عندى جديرا»(14)؛ يعنى دزديدن مال كسى كه در پناه دولت اسلامى زندگى مى‏كند، در نظر على (عليه السلام) به قدرى مهم است كه اگر كسى با شنيدن اين خبر سكته كند و بميرد، نبايد سرزنش بشود.
بنابراين حكومت و همه تعهدات و شروط آن از احكام اولى اسلامند، نه اين كه تعهدات دولت اسلامى جزو احكام ثانوى باشد و جان و مال كسانى كه در پناه دولت اسلامى‏اند، بر پايه تعهد محترم شمرده شود. به هر تقدير، حكم اصلى مرتد اعدام نيست. مرتد محقون الدم است. مهدورالدم بودن او نياز انشاء حكم توسط قاضى در محكمه عدل است.
حكم مهدورالدم بودن مرتد نظير ثبوت اول ماه نيازمند حكم حاكم شرع است. فقيه جامع الشرايط بايد حكم كند خون اين شخص هدر است، با انشاء حكم استحقاق قتل حاصل مى‏شود. اما چون به استيمان و قانون پناهندگى تعهد سپرده، زبانش بسته است يعنى نمى‏تواند چنين حكمى صادر كند. مفسد فى الأرض و محارب‏
كسانى كه بر ضد نظام اسلامى تلاش مى‏كنند، اگر جزو باند و سازمان محارب با خدا و رسول يا مفسد فى‏الأرض محسوب شوند، حكم محارب يا مفسد فى الأرض را خواهند داشت.در طليعه انقلاب اسلامى ايران فتواى رايج درباه حكم اعدام مفسد فى الأرض اين بود: آنان كه دست به اسلحه بردند و با سلاح جامعه را تهديد مى‏كنند و در خيابان و بيابان و آزار و اذيت مردم مى‏پردازند، مفسد فى الأرض و محكوم به اعدامند. اما باند اطلاعاتى و سياسى و مغز متفكر آنها كه خط فكرى ارائه مى‏دهند، از اين حكم مستثنا هستند.
مثلاً فتواى امام و مشهور فقها درباره راه زنان اين بود: از ميان آنان، كسانى كه مسلح‏اند و در گردنه‏ها با تشهير سلاح ره زنى مى‏كنند، حكم شان اعدام است. اما حكم ديدبانان و افرادى كه مسئوليت جمع و غارت اموال را بر عهده گرفته‏اند، حبس و تبعيد است. اين حكم در شرايع و جواهر و ساير كتب مشهور فقهى آمده است.
اما هنگامى كه دين به حكومت رسيد و انقلاب اسلامى ظهور كرد، با بررسى مجدد موضوع مفسد فى الأرض، حكم تعميم يافت. يعنى شخصيت حقوقى در كنار شخصيت حقيقى موضوع حكم قرار گرفت. پس چون روشن شد كه شخصيت حقوقى در اسلام مانند شخصيت حقيقى حكم فقهى بر مى‏دارد، شوراى عالى قضايى به اين نتيجه رسيد كه اگر شخصيت حقوقى عنوان مفسد فى الأرض قرار گرفت، حكم اختصاص به كسانى كه تشهير سلاح كرده‏اند، ندارد، بلكه مجموعه باند را شامل مى‏شود.
از اين رو همه اعضاى آنها مفسد فى الارض و محكوم به اعدامند، هم آنها كه كار اطلاعاتى انجام مى‏دهند هم آنان كه اموال را جمع آورى و غارت مى‏كنند، هم كسانى كه تشهير سلاح كرده‏اند. به تدريج كلمه مفسد فى الأرض توسعه يافته و بخش فرهنگى، قانون گذارى، اطلاعاتى و…را نيز شامل شده است. هر چند اسلحه‏اى در كار نباشد. يعنى سازمان، عنوان مفسد فى الأرض گرفته است. گفتنى است: عنوان محارب درباره اشخاصى كه براى ترويج فحشا و فساد اخلاقى يا براى تورم اقتصادى باندى تشكيل داده‏اند، صدق نمى‏كند هرچند ممكن است نظام اسلامى براى آنها تعزيرى پيش بينى كند. اما عنوان مفسد و محارب درباره شخصيت حقوقى باند ترور يا سرقت مسلحانه صادق است. كم‏كم، عنوان (شخصيت حقيقى و حقوقى) درموارد ديگر نيز مطرح گرديده است. مثلاً بر دولت به عنوان شخصيت حقوقى مقلّد اطلاق شده است. يعنى دولت كه شخصيت حقوقى است در چگونگى تدوين و تصويب و ارائه لوايح و طرح‏ها مقلّد است و بايد آنها را بر اساس فتواى مرجع تقليد حاكم تنظيم كند. حتى عنوان بقاى بر تقليد مليّت در مورد شخصيّت حقوقى نيز مطرح شده است. دولت هم مى‏تواند به فتواى مرجع زنده مراجعه كند، يا به فتواى مرجع قبلى باقى باشد اين مسائلى است كه لحظه به لحظه از راه مى‏رسد و پاسخ خود را نيز لحظه به لحظه از طريق پويايى اجتهاد دريافت مى‏كند. تفاوت حكم محارب و مفسد
عنوان مفسد غير از عنوان محارب است. حكم‏شان نيز متفاوت است. محارب بر اساس آيه شريفه «انما جزاء الذين يحاربون اللّه و رسوله و يسعون فى الأرض فساداً أن يقتلوا أو يصلّبوا أو تقطّع أيديهم و أرجلهم من خلاف أو ينفوا من الارض ذلك لهم خزى فى الدنيا و لهم فى الآخرة عذاب عظيم»(15)؛ چهار حكم دارد. كشتن، به دار آويختن، بريدن دست راست و پاى چپ يا دست چپ و پاى راست، تبعيد و نفى بلد. اين چهار حكم به صورت تخيير يا تقسيم يا تنويع درباره محارب اجرا مى‏شود. اما مفسد فى الأرض يك حكم دارد و آن اعدام است.
كوتاه سخن: اصل حكومت حكم اولى اسلام است و همه تعهدات دولت اسلامى نيز حكم اولى است. از اين رو، تمام كسانى كه در پناه حكومت اسلامى زندگى مى‏كنند و جزو مستأمنين‏اند برپايه حكم اولى خون و مالشان محترم است. البته هر شخصيت حقيقى يا حقوقى كه، قصد براندازى نظام اسلامى از طريق فرهنگى يا سياسى و يا نظامى را داشته باشد حكم مفسد و محارب را پيدا مى‏كند.
در پايان اين بخش براى تاييد اين مطلب كه جان و مال و ساير حقوق شهروندى كفار ذمى و حربى كه در پناه دولت اسلامى زندگى مى‏كنند، محترم است، به يكى از نامه‏هاى نهج البلاغه كه بيانگر حقوق انسانى مشترك ميان موحد و ملحد است، اشاره مى‏شود. حقوق انسانى مشترك ميان موحد و ملحد
اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه‏اى به بعضى از فرماندارانش چنين مى‏فرمايد: دهقان‏ها و روستائيانى كه در زير مجموعه حكومت تو به سر مى‏برند، از بد رفتارى تو به من شكايت كرده‏اند. من بررسى كردم و بر اساس آن پاسخ نامه را نوشته‏ام: چنين ديدم كه آنها به لحاظ اين كه مشركند استحقاق ندارند تا جزو كارگزاران رسمى تو و مقربان دستگاه حكومت باشند. آنان نبايد امام جماعت، امام جمعه، قاضى و نماينده شوند، هيچ سمتى در دستگاه حكومتى تو نبايد داشته باشند. زيرا در اين گونه امور، اگر فقاهت معتبر نباشد، عدالت شرط است و اينان به سبب شركشان فاقد اين شرطند.
اما بى‏اعتنايى و تحقير و جفا و بد رفتارى در حق آنها نيز روا نيست. چون در پناه دولت اسلامى بسر مى‏برند. بلكه رفتار تو با آنها بايد ميان مهر و قهر باشد، تو بايد جامه‏اى در بركنى كه ميان افراط و تفريط باشد. يعنى آن‏ها هم از تو مهر انسانى ببينند، هم از قهر الهى تو باخبر باشند كه اگر بى‏راهه روند، مقهور تو خواهند شد، در حقوق انسانى به تو نزديك و در حقوق الهى كه در آن اسلام و اقتصاد و طهارت و قداست و…شرط است از تو، دور باشند، «من كتاب له عليه السلام الى بعض عماله. اما بعد فانّ دهقانين أهل بلدك شكوا منك غلظة و قسوة و احتقاراً و جفوة و نظرت فلم أرهم أهلا لأن يدنوا لشركهم و لا أن يقصوا و يجفوا لعهد هم فالبس لهم جلباباً من اللّين تشوبه بطرف من الشّدة و داول لهم بين القسوة و الرّأفة و امزج لهم بين التقريب و الادناء و الابعاد و الاقصاء ان شاء اللّه»(16).
از مضمون اين نامه بدست مى‏آيد كه حقوق شهروندان غير مسلمان از قبيل مال و جان و آبرو محترم است. همه حقوق انسانى كه ساير شهروندان مسلمان دارند، آنان نيز از آن برخوردارند، جز حقوق الهى و سمت‏هاى خاص و رسمى حكومتى. اين جمع ميان رأفت و قسوت، انسانيت و الهيت است. آن كه موحد است هم حقوق انسانى دارد، هم از حقوق الهى برخوردار است. اما آن كه ملحد و مشرك است، از حقوق انسانى اسلام بهره‏مند است، ولى از حقوق الهى بهره‏اى ندارد.
اين معنا در جهان نيز پذيرفته شده است. اقليت مسلمانان نيز كه در بلاد كفر زندگى مى‏كنند از حقوق شهروندى برخوردارند، حق مسكن، ازدواج، انتخاب شغل و رأى دارند، اما از پستهاى كليدى محرومند. اين تعهد متقابل بين المللى است كه اسلام هم آن را امضاء كرده است. دليل حرمت نشر كتب ضلال‏
از شبهات ديگرى كه زير مجموعه بحث دين و آزادى مطرح است، شبهه ناهماهنگى فتواى حرمت نشر كتب ضلال با آزادى انديشه و متن صريح قرآن است. معناى حرمت نشر كتب ضلال و ممنوعيت خريد و فروش آنها، اين است كه در نظام اسلامى فقط اسلام حق تبليغ دارد و ساير مكاتب از اين حق محرومند و اين معنا نه تنها با آزادى انديشه كه از حقوق پذيرفته شده بين‏المللى است، سازگارى ندارد بلكه با آيات قرآن نيز هماهنگ نيست. زيرا خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «فبشر عباد * الذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنه»(17)؛ مفاد آيه شريفه اين است: افراد بايد آرا و اقوال متضارب را بشنوند، پس يكى را انتخاب كنند. پس اگر فقط حرف اسلام را بشنوند، انتخاب صدق نمى‏كند. پاسخ‏
معناى آزادى در پاسخ شبهه دين و آزادى بيان شد كه آزادى دو قسم است. صادق و كاذب. زيرا همه اشيا و اشخاص و افعال و عقايد حق نيستند. برخى حق و بعضى باطلند. آنان كه رودرروى هم قرار دارند و متناقضند نظير مكتب ماركسيستى و مكتب الهى يقيناً يكى حق و ديگرى باطل، يكى صادق و ديگرى كاذب است. چون مكتب الهى خدا و وحى و نبوت و قيامت را ثابت مى‏كند و مكتب ماركسيستى همه اين‏ها را نفى مى‏كند. پس همه مكاتب در جهت واحد حركت نمى‏كنند. برخى دارو و غذاست و بعضى سم است. آن كه حق است غذاى فربه كننده جوامع بشرى است. و آن كه باطل است. سمّ مهلك است. آزادى انسان در انتخاب يكى به معناى آزاد گذاشتن او در انتخاب سمّ و غذا است. بنابراين تحليل معناى آزادى به محدوديت آن مى‏انجامد. امضاى آزادى به معناى مطلق يكسان شمردن آزادى صادق و كاذب است. پس در مقام ثبوت انسان در برابر همه مكتب‏ها آزاد نيست، در پذيرش مكتب حق آزاد و در قبول مكتب باطل ممنوع است. چون انسان هرگز ميان سمّ و غذا آزاد نيست.
اما در مقام اثبات اين كه كداميك حق است و كدامين باطل؟ هر صاحب مكتبى، مكتب خود را حق مى‏داند. پس همه كسانى كه طرفدار آزادى‏اند در محدوده خاصى كه خودشان حق تشخيص مى‏دهند، آزادند. مثلاً آنان كه نظام كمونيستى و ماركسيستى را حق مى‏دانند، در محدوده آن طبل آزادى را مى‏كوبند و گرنه از تبليغ خدا و مبانى نظام توحيدى به شدت جلوگيرى مى‏كنند. در مقابل نظام اسلامى كه مى‏گويد: مسلمانان در محدوده مبانى اسلامى آزادند. هر مكتبى آزادى انديشه را در فضاى خاص خود تصويب مى‏كند. بنابراين آزادى انديشه به صورت مطلق در مقام اثبات وجود خارجى ندارد. اما استدلال به آيه شريفه «فبشرعباد*الذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنه» براى اثبات ناهماهنگى ميان فتواى حرمت نشر كتب ضلال يا مفاد اين آيه، ناتمام است. زيرا آيه شريفه ناظر به كسى است كه قدرت انتخاب دارد.
كلمه «القول» جنس است. يعنى اقوال گوناگون را مى‏شنوند و احسن آن را برمى‏گزينند پس اگر امر داير ميان حق و باطل باشد، مراد از «احسن»، أحسن تعيينى است نه تفضيلى. اما اگر امر داير ميان حق و أحق باشد، أحسن تفضيلى است. اين مربوط به كسى است كه قدرت انتخاب داشته باشد.
افزون بر اين كه خريد و فروش و نشر و مطالعه كتب ضلال به صورت مطلق حرام نيست. زيرا براى محقق نه تنها جايز بلكه
رجحان دارد و چه بسا واجب باشد. محققى كه وظيفه انتشار احكام اسلام را بر عهده دارد بايد از مكاتب مادى باخبر باشد. از اين رو، دين فراهم كردن اين گونه كتب را براى او تجويز كرده، بلكه واجب نموده است. او بايد حرف ماركس و انگلس را محققانه بخواند و بفهمد و رد كند. پس ذاتاً ممنوع نيست. آرى، براى كسى كه قدرت نقد ندارد، ممنوع است.
از طرفى به لحاظ اين كه آيات قرآن برخى، برخى ديگر را تفسير مى‏كنند دو آيه ديگر در كنار اين آيه شريفه مطرح است كه با توجه به آنها فضاى آزادى بيان و انتخاب انديشه مشخص مى‏شود. چون در آيه ديگرى أحسن الأقوال را معرفى كرد و فرمود: «و من أحسن قولاً ممّن دعا الى اللّه و عمل صالحا و قال إنّنى من المسلمين»(18)؛ «احسن القول» مال كسى است كه عقيده و خلق و سنّت و سيرتش الهى باشد. مراد از كلمه «القول» مكتب و عقيده است. نه «قول» در مقابل فعل. نظير «قول» در آيه شريفه «ما يلفظ من قول
الالديه رقيب عتيد»(19)؛ كه به معناى هر چيزى است كه از خاطره و دست و پا و زبان مى‏گذرد، لكن از آن جهت كه «قول» جزو بارزترين كارهاست، آن را ياد كرده است. وگرنه اختصاصى به آن ندارد.
بنابراين اگر خدا فرمود: اقوال گوناگون را بشنويد و احسنش را برگزينيد،أحسن القول را نيز قول كسى دانست كه حسن فعلى و فاعلى داشته باشد. يعنى بسوى خدا دعوت كند: « ممن دعا الى اللّه» و كار نيك انجام دهد، «و عمل صالحاً»؛ و منطقش اين باشد كه من مسلمانم؛ «وقال إننى من المسلمين». پس به سراغ كسى برويد كه حرف مستدل مى‏زند، خودش نيز معتقد است. سيره و روش او اين است كه محققانه سخن مى‏گويد و متحققانه عمل مى‏كند.
در بخش سوم به صورت مشخص به مصداق و خصوصيات و آدرس كسى پرداخت كه احسن الاقوال را مى‏گويد. فرمود: آن كه مردم را به خدا دعوت مى‏كند؛ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم) و آل پيامبر (عليهم السلام) است، «قل هذه سبيلى أدعوا إلى اللّه على بصيرة أنا و من اتبعنى»(20)؛ يعنى من با برهان به سوى خدا دعوت مى‏كنم، خود پيشاپيش مى‏روم، شما را هم به دنبال خود فرا مى‏خوانم. در آيه نخستين به پيروى از احسن القول دعوت فرمود، در آيه دوم أحسن القول را معرفى كرد و در آيه سوم مصداق آن را مشخص كرد و خصوصياتش را بيان فرمود.
بنابراين كسى كه قدرت تشخيص دارد، اسلام را به خوبى مى‏شناسد، رهبران اسلامى را كاملاً تشخيص مى‏دهد و مكاتب گوناگون را مى‏تواند به خوبى تحليل و بررسى كند، چنين كسى آزاد است و تهيه كتب ضلال براى او جايز، بلكه مستحب و گاهى هم واجب است. اما كسى كه زودباور است، قدرت انتخاب ندارد، نبايد آزاد باشد. پس محدوده نشر كتب ضلال و اشخاصى كه مجاز به استفاده از آن، مشخص است و مراد از كتب ضلال هم كتبى است كه دين را افيون مى‏دانند و به نفى توحيد و نبوت و معاد مى‏پردازند.
گفتنى است: آيه «واتبعوا أحسن ما أنزل اليكم»(21)؛ ناظر به فضاى اسلامى و به اين معناست: از ميان آنچه به شما نازل شده، به احكام متوسط اكتفا و عمل نكنيد. گرچه مجموع احكام اسلامى خوب است، لكن ميان خوب و خوب‏تر، خوب‏تر را انتخاب كنيد. مثلاً عدالت مرتبه اخير و حداقل انسانيت است، كوشش كنيد از مرحله عدل به بالاتر و بهتر از عدالت يعنى احسان برسيد،«إن اللّه يأمر بالعدل و الإحسان»(22)؛ «فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم»(23)؛از عدل سخن مى‏گويد، اما آيه «ولئن صبرتم لهو خير للصابرين»(24)؛بالاتر از عدل است. اگر كسى به انسان ظلم كند، انتقام گرفتن عدل است اما عفو بهتر است. پس اين آيات مربوط به فضاى اسلامى است.. ولى در آيه «فبشر عباد* الذين يستمعون القول فيتّبعون أحسنه»(25)؛ مربوط به كسى است كه بخواهد عقايد گوناگون را بشنود و بهترين را انتخاب و تبعيت كند، چنين كسى بايد قدرت انتخاب داشته باشد. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1. سوره حج، آيه 62. سوره لقمان، آيه 30. 2. سوره بقره، آيه 147. 3. بحار، ج 38، ص 368، ح 69. 4. رك: توحيد صدوق، ص 450 – 451. 5. سوره بقره، آيه 256. 6. سوره مائده، آيه 57. 7. همان،آيه 58. 8. سوره جاثيه، آيه 23. 9. سوره مائده، آيه 33. 10. سوره اعراف، آيه 179. 11. سوره انفال، آيه 42. 12. نهج البلاغه، خ 201. 13. وسايل، ج 5،باب 3 از ابواب مكان المصلى، ص 120، ح 3. 14. نهج البلاغه، خ 27. 15. سوره مائده، آيه 33. 16. نهج البلاغه، نامه 19. 17. سوره زمر، آيه 17 – 18. 18. سوره فصّلت، آيه 33. 19. سوره ق، آيه 18. 20. سوره يوسف، آيه 108. 21. سوره زمر، آيه 55. 22. سوره نحل، آيه 90. 23. سوره بقره، آيه 194. 24. سوره نحل، آيه 126. 25. سوره زمر، آيه 17 – 18.

/

نگاهى به رويدادها

  جهان اسلام‏
بشار اسد: تا اسرائيل سلاح اتمى دارد، فعاليت هسته‏اى را متوقف نمى‏كنيم. (16/10/82)
حمله خمپاره‏اى عراقى‏ها 35 آمريكايى را روانه بيمارستان كرد. (18/10/82)
طرفداران حجاب اسلامى در اروپا و آمريكا به خيابان‏ها ريختند. صدها هزار نفر از مسلمانان در شهرهاى آمريكا، فرانسه، آلمان، بلژيك، تركيه و كشورهاى عربى عليه طرح ممنوعيت حجاب اسلامى در فرانسه به خيابانها ريختند و اين اقدام دولت ژاك شيراك را محكوم كردند. آنها شعار مى‏دادند: «حجاب انتخاب ماست» و «حجاب حق ماست». (28/10/82)
انفجار مهيب در مقابل مقر حاكم آمريكايى در بغداد بيش از 160 كشته و مجروح برجاى گذاشت.
موساد براى ترور شخصيت‏هاى عراقى جوخه مرگ تشكيل داد. (29/10/82)
در حمايت از مواضع آيت اللّه سيستانى، قيام ميليونى مردم عراق آمريكايى‏ها را مات كرد – ميليون‏ها عراقى با حضور در راهپيمايى ديروز بغداد با سردادن شعارهاى ضد آمريكايى خواستار خروج اشغالگران و برگزارى انتخابات شدند. اين راهپيمايى كه در حمايت از مواضع آيت اللّه سيستانى و عليه اشغالگران برگزار شد، مقامات كاخ سفيد را مبهوت كرد. (30/10/82)
آيت اللّه سيستانى: براى برگزارى انتخابات در عراق نيازى به حكم سازمان ملل نداريم. (4/11/82)
آيت اللّه سيستانى: حكومت تحميلى آمريكا را نخواهيم پذيرفت. (6/11/82)
سران عشاير عراق: با آيت اللّه سيستانى اعلام همبستگى كردند. (7/11/82)
حزب اللّه لبنان در آزادى اسرا از بند رژيم صهيونيستى به پيروزى بزرگ دست يافت. عبدالكريم عبيد (راست) و مصطفى ديرانى (چپ) دو اسير مبارز لبنانى پس از سال‏ها شكنجه و بد رفتارى امروز از بند رژيم صهيونيستى رهايى يافتند.
عمليات شهادت طلبانه امروز كاخ شارون را لرزاند.
435 اسير در بند رژيم صهيونيستى امروز آزاد مى‏شوند. سراسر لبنان امروز در حمايت از اقدام غرورانگيز حزب اللّه، غرق در شادى و سرور است. (9/11/82)
ملّت و مسئولين لبنان از ورود پيروزمندانه آزاد شدگان از اسارت رژيم صهيونيستى استقبال تاريخى كردند.
در عمليات شهادت طلبانه مبارزين فلسطينى، 11 صهيونيست به هلاكت رسيدند. (11/11/82)
در پى كشته و زخمى شدن بيش از 260 نفر در اربيل، حكومت انتقالى عراق 3 روز عزاى عمومى اعلام كرد. (14/11/82)
مقاومت مردم فلسطين، شارون را به تخليه 17 شهرك صهيونيستى واداشت. (15/11/82)
عراقى‏ها در حمله به 2 مركز پليس ده‏ها زندانى را آزاد كردند. (26/11/82)
سيد عبدالعزيز حكيم خواستار پايان فورى اشغال عراق شد. (27/11/82)
وزير سوئدى طرح ممنوعيت حجاب در فرانسه را ضد اسلامى خواند. (30/11/82) داخلى‏
اولين رادار ملى كشور ساخته شد.(16/10/82)
خاتمى در ديدار وزير خارجه ژاپن: به آمريكا اعتماد نداريم. (17/10/82)
پالايشگاه آبادان در آستانه تعطيلى قرار گرفت. (18/10/82)
رهبر انقلاب: پذيرش افراد ناصالح و رد صالحان هر دو خطاست.
رهبر انقلاب: كسانى كه نظام اسلامى، قانون اساسى و امام را قبول ندارند، نبايد وارد رقابت انتخاباتى شوند. (20/10/82)
5800 نامزد انتخابات تأييد صلاحيت شدند.
70 نماينده يك ساعت مجلس را از رسميت انداختند. امروز ساعاتى پس از اعلام رد صلاحيت حدود 70 تن از 290 نماينده مجلس، هفتادو يك نماينده كه عمدتاً جزو تأييد نشده‏ها هستند با وجود مخالفت كروبى اقدام به ترك جلسه علنى مجلس كردند و در حالى كه بيش از 120 نماينده همچنان در مجلس حضور داشتند، تندروها پس از يك ساعت دوباره به صحن علنى باز كشتند. (21/10/82)
شوراى نگهبان به اعتراض رد صلاحيت شده‏ها پاسخ مى‏دهد.
رهبر انقلاب: بازسازى بم بايد به سرعت و با حكم ويژه رئيس جمهور به يك دستگاه مشخص سپرده شود. (22/10/82)
رهبر انقلاب در ديدار وزير كشور و استانداران: هر مسئولى جناحى عمل كند خود به خود از مسئوليت ساقط مى‏شود.
رهبر انقلاب: وزارت كشور و شوراى نگهبان هر دو موظفند كاملاً قانونى عمل كنند.
كروبى: تحصن كنندگان مطالباتشان را از راه قانونى پيگيرى كنند. (23/10/82)
خاتمى درباره رد صلاحيت شده‏ها: با رعايت معيارهاى رهبرى، نگرانى‏ها رفع خواهد شد.
جهرمى: شوراى نگهبان به فشارها و غوغاسالاريها هيچ اهميتى نمى‏دهد. (24/10/82)
متحصنين به درخواست رئيس جمهور براى پايان دادن به تحصن بى‏اعتنايى كردند.
خاتمى خطاب به نمايندگان متحصن: مى‏دانم در جلسات شما عليه دين و انقلاب و نظام چه مى‏گذرد. (25/10/82)
رهبر انقلاب در سفر غير منتظره به بم خواستار رسيدگى ويژه به شهر زلزله زده بم شدند. (27/10/82)
جلسه مشترك رؤساى جمهور و مجلس با شوراى نگهبان در خصوص اجراى دقيق قانون انتخابات تشكيل شد. (28/10/82)
رهبر انقلاب در ديدار مسئولان قضايى: قوه قضائيه در مقابل فشارها پايدارى كند.
خاتمى: مى‏مانم و به مردم خدمت مى‏كنم. (2/11/82)
با انجام يك عمل جراحى سخت و بى‏سابقه غده 79 كيلويى از شكم يك زن در شيراز خارج شد. (4/11/82)
خرازى با يك سناتور آمريكايى در سوئيس ديدار كرد. (5/11/82)
در جلسه علنى ديروز مجلس دو بيانيه ديگر نمايندگان متحصن رد صلاحيت شده قرائت شد و طرح 3 فوريتى تغيير قانون انتخابات به تصويب حضار رسيد.
مشاور پنتاگون: اقدامات شوراى نگهبان با منافع آمريكا در تضاد است. (6/11/82)
مجلس طرح 3 فوريتى خود را شش ماه عقب انداخت!
رئيس جمهور: اطمينان مى‏دهم انتخابات در موعد مقرر برگزار شود.
رئيس مجلس: از افرادى كه مستنداً رد صلاحيت شده‏اند دفاع نمى‏كنم. (7/11/82)
خاتمى: بر سر تعيين صلاحيت‏ها با شوراى نگهبان به بن‏بست رسيديم.
در آستانه سالروز ورود تاريخى امام خمينى به ميهن اسلامى رهبر انقلاب به مقام شامخ بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران اداى احترام كردند. (11/11/82)
با ارائه 108 استعفا در جلسه علنى ديروز، افراطيون از خانه ملت خارج مى‏شوند.
رئيس جمهور و هيأت وزيران به بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران اداى احترام كردند. (12/11/82)
در پى جلسه رؤساى جمهور و مجلس با رهبر انقلاب، تعويق زمان انتخابات غير ممكن اعلام شد.
از 21 هزار سفير بهداشت و زيبايى شهر تهران تجليل شد. شهردار تهران و مديران شهردارى با لباس رفتگران در اين همايش شركت كردند. (15/11/82)
رهبر انقلاب: انتخابات حق مردم است، نمى‏گذاريم آن را به بازى بگيرند. (16/11/82)
5650 داوطلب در انتخابات اول اسفند رقابت خواهند كرد.
شوراى نگهبان در اجراى حكم حكومتى رهبر انقلاب 206 داوطلب رد صلاحيت شده را تأييد صلاحيت كرد. (18/11/82)
رئيس ستاد انتخاباتى كشور: وزارت كشور انتخابات را اول اسفند برگزار مى‏كند.
رهبر انقلاب از رؤساى جمهور و مجلس به خاطر اعلام آمادگى براى برگزارى انتخابات اول اسفند قدردانى كردند. (19/11/82)
رهبر انقلاب: مردم پرشورتر از گذشته به صحنه مى‏آيند.
12 هزار دختر دانش‏آموز سرود پيروزى را همخوانى كردند. (20/11/82)
رهبر انقلاب: با يد مجلسى در شأن ملت ايران تشكيل شود.
ايران به دانش فنى توليد پارافين جامد دست يافت. (25/11/82)
رقابت فشرده 3 گرايش سياسى در انتخابات مجلس هفتم جدى‏تر شد. اينك سه گرايش مهم و مؤثر سياسى، رقابت اصلى را آشكارا تحت‏الشعاع خويش قرار داده‏اند. ائتلاف گروه‏هاى دوم خردادى، ائتلاف جناح مقابل آنها و طيف سومى كه مى‏كوشد با عبور از ميان افراطى‏گرى در جناح ياد شده راهى تازه براى نيل به كارآمدى و خدمت بگشايد. (27/11/82)
اجلاس سران 8 كشور اسلامى عضو گروه«دى – 8» در تهران آغاز شد. (29/11/82)
شوراى نگهبان: 43 ميليون نفر مى‏توانند رأى بدهند.
انفجار مهيب 51 واگن حامل بنزين و گوگرد در نيشابور بيش از 200 قربانى گرفت. (30/11/82) خارجى‏
اعتراف ژنرال پاول وزير امور خارجه آمريكا؛ آژانس بين‏المللى انرژى اتمى و اتحاديه اروپا تحت تأثير مستقيم آمريكا هستند. (16/10/82)
انگشت نگارى از آمريكايى‏ها در برزيل خشم واشنگتن را برانگيخت.
مأموران آمريكايى روزانه 12 ساعت از صدام بازجويى مى‏كنند. (17/10/82)
دانشمند انگليسى: گازهاى گلخانه‏اى آمريكا از تروريسم خطرناك‏تر است. (20/10/82)
پنتاگون با ” اسير جنگى” خواندن صدام، هرگونه زمينه براى محاكمه وى را از بين برد. (21/10/82)
عنوان اسير جنگى براى ديكتاتور بغداد نتيجه زد و بند آمريكا و صدام است. (22/10/82)
مشاور پنتاگون عربستان را جزء كشورهاى محور شرارت خواند. (23/10/82)
مشاوران بوش خواستار اشغال نظامى عربستان شدند. (27/10/82)
هند از روسيه ناو هواپيمابر خريد. (1/11/82)
نماينده مجلس انگليس به خاطر حمايت از فلسطينى‏ها اخراج شد. (4/11/82)
قانون اساسى جديد افغانستان به تأييد حامد كرزاى رسيد. (7/11/82)
فرانسه با جدايى تايوان از چين مخالفت كرد.
سوريه 70 كرد مخالف تركيه را تحويل مقامات آنكارا داد. (8/11/82)
به دنبال گزارشى قاضى از مرگ مشكوك ديويد كلى، بلر تبرئه شد و رئيس بى‏بى‏سى استعفا داد. (9/11/82)
لايحه اعزام نيرو به عراق نمايندگان ژاپن را به جان هم انداخت. (11/11/82)
فضانوردان: ماه در گذشته دو نيم شده است. (14/11/82)
درگيرى بين دو جناح رقيب افغان 60 كشته و مجروح برجا گذاشت. (19/11/82)
بوش: به جنگ افروزى در عراق نياز داشتيم. (20/11/82)
سخنگوى نيروهاى اشغالگر در عراق: صدام اسير جنگى است و نمى‏توان هيچ اتهامى را متوجه او كرد. (25/11/82)
خانواده رئيس جمهور هائيتى به آمريكا فرار كردند. (26/11/82)
رئيس جمهور هائيتى براى سركوب شورشى‏هاى داخلى از خارجى‏ها كمك خواست. (28/11/82)
پاكستان و هند براى حل و فصل اختلافات به توافق رسيدند. (29/11/82)
پيشروى شورشيان هائيتى، پليس شهرهاى مرزى را فرار داد. (30/11/82) پاورقي ها:

/

خلاصه‏اى از جنايات رژيم صهيونيستى در مدت انتفاضه اقصى‏

 
رژيم جنگ طلب صهيونيستى به كشتار و تخريب در حق شهروندان فلسطينى و اموال آنان همچنان ادامه داده و با كمال وقاحت تمامى قطعنامه‏ها و عرفهاى بين‏المللى را نقض مى‏كند. در اين گزارش آمارى در واقع سعى شده است تا خلاصه‏اى از تجاوزات پياپى اين رژيم عليه ملت بى‏دفاع فلسطين در مناطق فلسطينى تا نوامبر 2003 ميلادى ارايه گردد.
شمار شهيدان فلسطينى از آغاز انتفاضه در تاريخ 28/9/2000 م الى 30/11/2003م به 2هزار و 527 تن رسيد.
از اين تعداد شهدا 659 تن كودك، 639 دانش‏آموز، دانشجو و معلم، 282 تن از نيروهاى امنيتى فلسطين و 130 شهيد نيز از جنبش بانوان هستند.
از اين تعداد شهيدان 104 تن در پست‏هاى ايست و بازرسى، 355 تن در عمليات‏هاى تروريستى و اعدام صحرايى توسط اشغالگران صهيونيستى و 41 تن نيز به ضرب گلوله‏هاى شهرك نشينان صهيونيستى به شهادت رسيدند.
معلولين و مجروحان‏
در درگيريهاى نابرابر ميان فلسطينيان و نيروهاى اشغالگر قدس، بيش از 56 فلسطينى توسط نيروهاى صهيونيستى معلول، 48 هزار و 46 تن مجروح شدند كه 16 هزار تن از آنان بصورت سرپايى درمان شدند.
در ميان مجروحان 13 هزار و 178 كودك و 2هزار و 230 زن فلسطينى وجود دارد.
بنابراين شمار معلولين فلسطينى به 5هزار و 880 تن رسيده است كه 2هزار و 906 تن از آنان را كودكان تشكيل مى‏دهند.

بازداشت شدگان و زندانيان‏
شمار بازداشت شدگان فلسطينى توسط نيروهاى اشغالگر قدس در طول انتفاضه به 23 هزار و 292 تن مى‏رسد كه از اين تعداد حدود 7 هزار تن در زندانهاى اين رژيم بسر مى‏برند. تخريب و زيان‏
نيروهاى اين رژيم با بكارگيرى انواع سلاح و وسايل مكانيكى و حتى متوسل شدن به انفجار، حدود 802 هزار و 844 درخت را قطع و بيش از 41 هزار 865 خانه شهروندان فلسطينى را تخريب كردند كه از اين تعداد حدود 3 هزار 479 خانه به شكل كلى ويران شده و نيازمند بازسازى كامل دارد.
با چنين اقدامات وحشيانه‏اى از سوى رژيم صهيونيستى، ميليونها دلار به شهروندان فلسطينى زيان وارد آمده و در اين ميان صدها فلسطينى آواره و بى‏خانمان شدند. شهداى نيروهاى امداد پزشكى‏
همچنين بيش از 25 تن از پرسنل پزشكى فلسطين در حال مأموريت و انجام وظيفه انسانى و ادارى خود توسط نظاميان صهيونسيتى شهيد و حدود 377 بار به خودروهاى امداد پزشكى و آمبولانس‏ها مورد تعرض وحشيانه نيروهاى اين رژيم قرار گرفته و بيش از 460 تن از نيروهاى امداد رسانى و رانندگان اين خودروها مجروح شدند.
از اين تعداد خودروهاى امداد پزشكى 38 خودرو به طور كامل منهدم شده و از بين رفتند.
خسارات در اين بخش نيز بسيار سنگين مى‏باشد. شهادت نوزادان و بيماران به سبب عدم انتقال به بيمارستانها
58 مورد حالت زايمان در ايست‏هاى بازرسى نظاميان صهيونيستى صورت گرفت كه در 29 مورد به سبب جلوگيرى از انتقال نوزادان به بيمارستان توسط نظاميان صهيونيستى، منجر به مرگ نوزادان گرديده و در اين بين 101 بيمار و زخمى فلسطينى نيز بخاطر ممانعت از انتقال آنان به بيمارستانها توسط نيروهاى اين رژيم به شهادت رسيدند! پاورقي ها:

/

انتفاضه و مهاجرت معكوس صهيونيستها از فلسطين اشغالى‏

 
روزنامه راستگراى انگليسى “ساندى تلگراف” كه رابطه تنگاتنگى با محافل صهيونسيتى دارد، اعتراف كرد كه با تشديد انتفاضه فلسطينيان هجرت معكوس صهيونيستها از سرزمينهاى اشغالى بسوى كشورهاى اروپايى و آمريكايى افزايش يافته است.
به نوشته اين روزنامه، فشارهاى اقتصادى و وضعيت بسيار نامناسب امنيتى كه نتيجه سياست‏هاى نادرست كابينه شارون است، بسيارى از صهيونيستها را بر آن داشت تا به مهاجرت معكوس و در واقع بازگشت به كشورهاى اصلى خود بويژه به كشورهاى غربى، تشويق شوند.
از ديدگاه اين روزنامه راستگراى انگليسى، مؤسسات و محافل ذى نفوذ سياسى صهيونيستى در سرزمينهاى اشغالى با برنامه‏ريزى دقيق و هزينه كردن سرمايه‏هاى كلان تا كنون قادر به كاهش هجرت معكوس صهيونيستها نشده‏اند.
به نوشته اين روزنامه، مؤسسات ياد شده از قانع كردن صهيونيستهايى كه قصد بازگشت به كشورهاى خود را دارند از ماندن آنان در اراضى اشغالى عاجز و ناتوان مانده‏اند.
اين مؤسسات صهيونيستى براى قانع كردن صهيونيستها به منظور انصراف از مهاجرت، علاوه بر وعده‏هاى مادى آنان را از راه دينى و وعده‏هاى معنوى همچون “سرزمين موعود” و امثال آن مى‏فريبند، اما اينگونه شعارهاى واهى نيز براى بسيارى از يهوديان در اراضى اشغالى كهنه و از درجه اعتبار ساقط شده است!!
يكى از اعتراض‏هاى صهيونيستهايى كه براى بازگشت به كشورهاى اصلى خود پافشارى مى‏كنند، اين است كه شارون پيش از انتخابات خود به آنان وعده داده بود كه امنيت را به سرزمينهاى اشغالى بازگردانده و وضعيت بحرانى اقتصاد را سامان خواهد داد.
به نوشته روزنامه انگليسى ساندى تلگراف، مهاجرت معكوس صهيونيستها در ميان جوانان بيشتر شايع است.
اين روزنامه در اين گزارش تصريح كرد: بسيارى از خانواده‏هاى مهاجر به فلسطين اشغالى بر اين عقيده‏اند كه فرزندان آنان در سرزمين فلسطين آينده‏اى موفق و مطمئن نخواهند داشت و آنان بخاطر مشتى شعارهاى كهنه و فريبنده اجازه نمى‏دهند سرنوشت فرزندانشان به بازى گرفته شود!
روزنامه ساندى تلگراف به نقل از مركز آمار صهيونيستى نوشت: تا سال 2000 ميلادى حدود نيم ميليون يهودى به كشورهاى اصلى خود بازگشته و بطور دائم در كشورهاى خود سكونت گزيدند، اما اين تعداد در سالهاى 2001 و 2002 م به 760 هزار تن رسيده است!
به نوشته اين روزنامه يك چهارم يهوديان آمريكايى در فلسطين اشغالى به خاطر بحران اقتصادى و امنيتى به كشور اصلى خود آمريكا گريخته‏اند.
بازگشت اين تعداد مهاجر آمريكايى در واقع ضربه بزرگى به اقتصاد و تكنولوژى رژيم صهيونيستى وارد آورده است، زيرا بسيارى از آنان از سرمايه داران، تجار و سرمايه گذارى كلان و مطرح بوده و عدّه‏اى از آنان نيز از كارشناسان برجسته در تكنولوژى مدرن بودند.
بنابراين اين نوع مهاجرت معكوس ضربات مهلك بر پيكره اقتصادى و فن آورى رژيم صهيونيستى وارد خواهد كرد!
اين روزنامه انگليسى در پايان گزارش خود تصريح كرد: اگر اين روال مهاجرت ادامه داشته باشد بى ترديد رژيم صهيونيستى در برابر جمعيت روز افزون فلسطينيان با تحول سريع جغرافياى جمعيتى و اقليت قابل ملاحظه‏اى مواجه خواهد شد و اين امر نيز مزيد بر بحران اقتصادى و امنيتى اين رژيم خواهد بود!! پاورقي ها:

/

جنگ وحشيانه رژيم صهيونيستى عليه كودكان فلسطينى‏

 
سخن از رژيم تروريستى اسراييل و تجاوزات و جنايات اين رژيم در حق ملت حق جوى فلسطين است.
تجاوز و جناياتى كه تمامى ابعاد زندگى اين ملت حق جو و مظلوم را در بر گرفته است.
رژيمى كه تنها با زبان قتل، جنايت، ترور، اشغالگرى و امثال اينها آشنايى دارد.در اين تحقيق و پژوهش سعى بر اين است كه تلاشها و اقدامات تروريستى رژيم صهيونيستى عليه كودكان بى‏گناه و بى دفاع فلسطين مورد بررسى قرار گيرد.
نيروهاى امنيتى اين رژيم از هيچ جنايتى همچون بازداشت، شكنجه و محروم كردن آنان از ابتدايى‏ترين امكانات بهداشتى و مواد غذايى سالم و كافى عليه كودكان كوتاهى نمى‏كنند.
برخورد نيروهاى اشغالگران صهيونيستى در برابر كودكان فلسطينى چنان زننده و غير انسانى است كه گويا اين نيروها با بمب هسته‏اى و سلاح كشتار جمعى مواجه شده‏اند كه مارك كودك فلسطينى بر روى آن چسبانده‏اند!
به نوشته روزنامه اماراتى البيان، نيروهاى اشغالگر صهيونيستى در سالهال انتفاضه الاقصى بيش از 350 كودك فلسطينى كه حدود 13 الى 18 سال دارند، را باز داشت كرده و از آغاز و در خلال بازداشت نيز از هيچ اهانت، شكنجه، رفتار خشونت‏آميز و غير اخلاقى در زندانها و مراكز بازجويى كوتاهى نكرده است!
“مروان محمود حمد” و “اسلام سمور” از جمله صدها كودك فلسطينى هستند كه از دوران كودكى بازداشت و از مواهب آزادى، تحصيل و محبت پدر و مادر محروم مانده‏اند.
اين رژيم با شكنجه، بازداشت و سركوب كودكان فلسطينى به جهانيان نشان مى‏دهد كه هرگز به قوانين بين‏المللى و دلايل منطقى پايبند نبوده و به خواسته‏هاى جامعه بين المللى نيز در اين خصوص اهميتى قايل نخواهد بود.
دشمن صهيونيستى در پنجاه سال گذشته بويژه در سالهاى اخير و دوران انتفاضه فلسطينيان، كودكان و قشر جوان سرزمين فلسطين كه آينده سازان اين سرزمين هستند را هدف حقد و كين خود قرار داده است. راههاى بازداشت كودكان فلسطينى توسط صهيونيستهاى اشغالگر
ارتش اشغالگر صهيونيستى و نيروهاى امنيتى اين رژيم براى بازداشت و زندانى كردن كودكان فلسطينى از راهها و روشهاى گوناگون استفاده مى‏كنند كه در واقع مى‏توان گفت، همه آنها نوعى ربودن كودكان از كوچه، خيابان و خانه و كاشانه آنان است!
البته همه اينگونه اقدامات وحشيانه و غير انسانى توسط صهيونيستهاى اشغالگر داراى جهت و هدفى مخرب است كه اين رژيم با برنامه ريزى دقيق و توطئه‏اى از پيش طراحى شده آنرا دنبال مى‏كند.
در اينجا برخى از راهها و روشهاى وحشيانه و غيرقانونى بازداشت كودكان و در واقع ربودن آنان توسط نيروهاى اين رژيم ارايه مى‏شود:
1- بازداشت و دستگيرى ناگهانى و بى‏خبر كودكان و جوانان فلسطينى از خيابانها به محض پرتاب سنگ از سوى كودكان بسوى گشتى‏ها، خودروهاى نظامى يا امنيتى صهيونيستهاى اشغالگر. “ايهاب خميس منصور” كودك فلسطينى از اهالى “بلاطه” در سال 1985 م از جمله آنها است.
2- بازداشت كودكان هنگام عبور از موانع ايست‏هاى بازرسى توسط نيروهاى اشغالگر صهيونيستى به بهانه بازجويى از اين كودكان بسبب شباهت نام آنان با يكى از افراد تحت پيگرد اين رژيم كه اسم‏شان در ليست رزمندگان جهادگر فلسطينى وجود دارد.
3- يورش مخفيانه و غافلگيرانه در شب يا نيمه‏هاى شب و ربودن كودكان و جوانان فلسطينى توسط نيروهاى اطلاعاتى با هماهنگى با يگانهاى ويژه ارتش صهيونيستى.
در اين نوع عمليات وحشيانه نيروهاى اطلاعاتى ويژه ارتش صهيونيستى كه در بيشتر موارد از لباس مبدل عربى استفاده مى‏كنند، رعب و وحشتى وصف‏ناپذير در ميان خانوارهاى فلسطينى آن هم در نيمه‏هاى شب ايجاد كرده و در برابر كمترين مقاومت در هنگام بازداشت كودكان از سوى خانواده‏شان از گازهاى سمى و اشك آور و در بيشتر اوقات اقدام به ضرب و جرح و تيراندازى با گلوله‏هاى پلاستيكى مى‏كنند سپس كودك يا جوان بازداشت شده فلسطينى را به مكان نامعلومى منتقل مى‏كنند كه برخى موارد خانواده‏هاى آنان ماهها از فرزندانشان بى‏خبر مى‏مانند!
نيروهاى اطلاعاتى و يگانهاى ويژه صهيونيستى در ساعت چهار بامداد، در تاريخ 2/ آگوست /2002 م برابر با 4/ مرداد ماه/ 1381 شمسى با يورش به خانه “سعيد محمد سعيد سمار” پس از ضرب و جرح خانواده اين كودك و بهم ريختن خانه آنان با كمال وحشيگرى، او را بازداشت و به مكان نامعلومى بردند.
“شاكر عزيز عزت عرار” كودك پانزده ساله فلسطينى از اهالى رام اللّه نمونه ديگر از كودكان بى‏گناه ومظلوم فلسطينى است كه توسط نيروهاى اطلاعاتى و يگانهاى ويژه ارتش صهيونيستى در تاريخ 14/ دسامبر 2002 م به همان شكلى كه در مورد سعيد محمد سعيد سمار و خانواده وى گفته شد، مورد يورش و ضرب و جرح قرار گرفته و پس از آن نيز به مكان نامعلومى منتقل شده است!
4- نوع ديگر بازداشت كودكان فلسطينى را مى‏توان از بازداشت كودك فلسطينى “عبداللّه سليمان حشاش” بعنوان نمونه استفاده كرد. نيروهاى اطلاعاتى با حمايت يگانهاى ويژه ارتش اشغالگر صهيونيستى در ساعت چهار بامداد و در تاريخ 10/ آوريل/ 2003 ميلادى برابر با 21/ فروردين ماه / 1382 شمسى با يورش به خانه كودك بى دفاع فلسطينى “عبداللّه سليمان حشاش” از اهالى اردوگاه “بلاطه” و ضرب و جرح اهالى خانه وى را به همراه پدرش بازداشت و به مكان نامعلومى برده‏اند.
شايان ذكر است، نيروهاى صهيونيستى در اغلب موارد براى يورش و بازرسى خانه‏هاى بازداشت شدگان فلسطينى از سگهاى قوى و دهشت‏انگيز كه از آموزشهاى ويژه پليسى برخوردارند، استفاده كرده كه اين امر با تمامى قوانين و عرفهاى بين المللى بويژه قوانين دفاع از حقوق بشر كه جامعه بين المللى بخصوص اروپا و آمريكا مدعى آن هستند، مغايرت دارد!
برخورد مستقيم فيزيكى و جسمى با كودكان و افراد خانواده آنان و بخصوص استفاده از سگهاى درنده و خطرناك پليسى از سوى مؤسسه دفاع از حقوق بشر بطور واضح و آشكار مردود شناخته شده است.
در جريان بازداشت كودك فلسطينى “محمود فدو” از اهالى اردوگاه جنين از همين سگها استفاده كردند كه منجر به مجروحيت سخت اين كودك از ناحيه ران پا بخاطر گازگرفتگى سگهاى ياد شده گرديد و چندين روز در بيمارستان بسترى شده بود!
از سوى ديگر، استفاده از اين سگها علاوه بر خطرهاى جسمى براى افراد، بى‏ترديد موجب حالت ناهنجارى روانى و روحى شديد را براى افراد بويژه كودكان آن هم در نيمه‏هاى شب، فراهم آورده كه آثار بسيار وحشتناك آن در مدت طولانى و نامعين و سالهاى متمادى در وجود و ذهن كودك باقى مى‏ماند و در برخى موارد منجر به بيمارى شديد روحى و روانى خواهد شد!!
مورد فوق در حقيقت نمونه ناچيز و بخش كوچكى از جنايات، قتل، غارت، خرابكارى، تجاوزات وحشيانه، اشغالگرى، تخريب و بازداشت و…صهيونيست‏هاى اشغالگر عليه شهروندان فلسطينى است كه گستردگى آنها چنان زياد است كه ارايه يكايك آنها كارى بسيار مشكل بلكه غير ممكن به نظر مى‏رسد!! اقدامات نيروهاى اشغالگر صهيونيستى براى انتقال كودكان فلسطينى به مراكز بازجويى‏
صهيونيستهاى اشغالگر كودكان فلسطينى را پس از بازداشت با دستها و چشمان بسته براى بازجويى و در واقع شكنجه بطور مستقيم به مراكز بازجويى و تحقيق منتقل مى‏كنند.
در هنگام انتقال كودكان به اين مراكز با خودروهاى خشن نظامى، نيروهاى صهيونيستى از انواع توهين، هتك حرمت، استفاده از عبارات و كلمات زشت و ركيك عليه كودك و خانواده وى، ضربه وارد كردن به قسمتهاى مختلف بدن كودك بويژه اعضاى حساس وى و نيز از انواع شكنجه روحى و جسمى ديگر كه ارايه همه آنها شرم‏آور است، رويگردان نيستند.
كودك فلسطينى “بلال محمد سعيد السعدى” از اهالى جنين در ساعت چهار بامداد توسط نيروهاى صهيونيستى بازداشت شد. نيروهاى اين رژيم محمد سعيد السعدى را پس از بازداشت به پادگان سالم بردند و اين در حالى بود كه السعدى از ناراحتى شديد تنفسى رنج مى‏برد، وى را در داخل اتاقى تاريك، نمور و كاملاً غير بهداشتى قرار داده‏اند.
پس از مدتى اذيت، آزار و شكنجه‏هاى روحى و جسمى اين كودك مظلوم و بى‏دفاع فلسطينى را به زندان النقب الصحراوى منتقل كردند. به گفته برخى از كودكان بازداشت شده در اين زندان، از زمان بازداشت تا انتقال السعدى به زندان ياد شده كه چند روز متوالى به طول انجاميد، دست و پاى السعدى با طناب پلاستيكى بسته بود و اين امر منجر به تورم و زخمى شدن دست‏ها و پاهاى سعيد السعدى شده بود، بطوريكه نگاه كردن به اعضاى متورم و زخمى اين كودك بى دفاع فلسطينى هر بيننده و انسان آزاده را از عمق وجود متأثر و ناراحت مى‏كرد.
آزار و شكنجه روحى و جسمى نيروهاى رژيم اشغالگر بر السعدى آنچنان زياد بود كه اين كودك فلسطينى هفته‏ها كابوس مى‏ديد و قادر نبود آرام گرفته و بخوابد!
صهيونيستها در مدت ياد شده السعدى را حتى از خوردن غذا، آب و قضاى حاجت محروم كرده بودند كه اين امر بعدها علاوه بر ايجاد بيمارى روحى، موجب بيمارى‏هاى گوارشى و تنفسى وى شده است!! بازجويى و شكنجه‏
رژيم دست نشانده صهيونيستى در چند دهه اشغال سرزمين فلسطين فرزندان اين سرزمين را با انواع شكنجه مورد آزاد و اذيت قرار داده و اينگونه اقدامات وحشيانه در واقع سنتى ديرينه براى صهيونيستها شده است!
صهيونيستها كودكان را پس از بازداشت براى بازجويى به مراكزى همچون پادگان “عوفر”، “بيت ايل”، “عتصيون”، “سالم”، “قدوميم” “حواره” و يا يكى از مراكز به منظور بازجويى كه زير نظر مستقيم دستگاه اطلاعات و امنيت اين رژيم است، منتقل مى‏كنند. انواع شكنجه صهيونيستها عليه كودكان فلسطينى‏
براى آشنايى بيشتر از اقدامات وحشيانه و شكنجه‏هاى وحشتناك صهيونيستها عليه كودكان فلسطينى، برخى از اين شكنجه‏ها در پى ارايه مى‏شود:
1- ضربه وارد كردن به نقاط مختلف جسم بويژه سر كودك.
اين نوع شكنجه بسيار ديده و شنيده شده است كه “حسن مصطفى النجار” از اهالى “الدهشيه” از آن جمله كودكانى است كه صهيونيستهاى اشغالگر به ناحيه مختلف بدن بويژه سر وى ضربات سنگين و غير قابل تحملى وارد كردند.
اين اقدام وحشيانه صهيونيستها منجر به بيمارى مزمن و دردناك و طاقت فرسائى در ناحيه سر اين كودك بى‏دفاع فلسطينى گرديد.
2- استفاده از دستگاه مخصوص شكنجه كه كودك را بشدت تكان داده و لرزشى شديد در تمامى اعضاى وى ايجاد مى‏كند، بگونه‏اى كه كودك پس از مدتى هوش و حواس خود را از دست داده و به اغماء مى‏افتد.
“مجدى عيسى” از اهالى “الخضر” در بيت لحم از جمله كودكان بازداشت شده فلسطينى است كه بدين شكل توسط صهيونيستهاى اشغالگر شكنجه شده است.
3- بستن دستها و پاه‏ها و اجبار كردن كودك به ايستادن يا نشستن به همان حالت بسته به مدت طولانى.
4- فحاشى و ناسزا نسبت به كودك فلسطينى بازداشت شده و تهديد آنها با تهديد كردن پدر و مادر و يا تهديد به تخريب خانه كودك اين مورد نيز در بازداشتگاههاى صهيونيستها معمول بوده و از اين دست شكنجه‏ها در مورد بسيارى از كودكان اعمال شده كه “ايمان عطيه ابو طبو” و “عواد محمد حمدان” از اهالى اردوگاه “بلاطه” از جمله آنان هستند.
5 – محروم كردن كودكان از استراحت و خواب و خوردن آب و مواد غذايى بمدت طولانى .
6- مجبور كردن كودكان بازداشت شده فلسطينى به پوشيدن پوشك مخصوص نوزادان.
7- قرار دادن كودكان فلسطينى در سلولهاى تنگ، نمور و تاريك و انتقال صداهاى گوش خراش بلندگوها به داخل سلولها به منظور آزار و اذيت و شكنجه روحى و روانى كودكان.
8 – انداختن كودكان بازداشت شده فلسطينى در سلولهاى زندانيانى كه به اسم “كنجشك‏هاى مزدور” معروف هستند.
در اين سلولها كه افرادى مزدور، مخرب،فاسد و معتاد به مواد مخدر هستند،به دستور و تشويق مسؤولان صهيونيستى در زندان، كودكان فلسطينى را تحت فشارهاى مادى، روحى و اخلاقى و ضرب و جرح قرار مى‏دهند تا بدين ترتيب روحيه مقاومت اين كودكان معصوم و بى‏گناه كاسته و به گمان باطل خود آنان را به فساد و تباهى بكشند!
9- رژيم صهيونيستى براى تحت فشار قرار دادن و درهم شكستن روحيه مقاومت كودكان بازداشت شده فلسطينى، آنان را از ديدار با خانواده، وكيل و حتى با انجمن‏هاى حقوقى ويژه در خصوص دفاع از زندانيان محروم مى‏كنند.
10- بكارگيرى سيستمى به اسم صندلى دروغ سنجى در هنگام بازجويى كودكان بى دفاع فلسطينى و ايجاد اضطراب و فشار روحى و روانى در اين كودكان.
11- متمركز شدن بازجويان صهيونيستى در پرسشهاى خود با كودك بازداشت شده فلسطينى در مورد خانواده كودك و اجبار اين كودكان به اعتراف كردن نسبت به كارهايى كه هرگز خانواده‏شان مرتكب آنها نشده‏اند!
12- تهديد كودك به بى‏آبرو كردن وى و خانواده‏اش در محله‏اى كه در آن زندگى مى‏كنند و برخى تهديدها و شكنجه‏هاى ديگر كه ارايه آنها از حوصله اين بخش خارج بوده و مطرح كردن آشكار آنها بى‏ترديد موجب تشويش خاطر خوانندگان خواهد شد! حقايق، آمار و ارقام‏
1- 85 درصد از كودكان بازداشت شده فلسطينى در زندانها و بازداشت‏گاههاى صهيونيستى با انواع شكنجه مورد تعرض و آزار و اذيت قرار مى‏گيرند.
مركز آمار و اطلاع رسانى دشمن صهيونيستى در خصوص حقوق بشر به اسم “بيتسيلم” اعتراف كرد: “شاباك” دستگاه امنيتى رژيم صهيونيستى سالانه 1000 الى 1500 شهروند فلسطينى را بازداشت مى‏كند كه 85 درصد آنان مورد شكنجه و آزار قرار مى‏گيرند و در اين ميان بخش قابل ملاحظه‏اى از بازداشت شدگان را كودكان تشكيل مى‏دهند.
2- از آغاز انتفاضه الاقصى در سال 2000 ميلادى، شمار كودكان فلسطينى كه توسط نيروهاى رژيم صهيونيستى بازداشت و زندانى شدند، از مرز 2000 كودك گذشته است.
3- از اين 2000 كودك فلسطينى كه از آغاز انتفاضه توسط صهيونيستهاى اشغالگر بازداشت شده بودند، هنوز تعداد 350 نفر در بازداشتگاههاى اين رژيم واقع در اراضى اشغالى زندانى هستند كه اين امر بطور كامل با قوانين و عرفهاى بين المللى مغايرت دارد.
4- در ميان كودكان فلسطينى بازداشت شده كه پيشتر بدانها اشاره شده است، 215 تن از آنان بطور موقت در بازداشت بسر برده و منتظر محاكمه از سوى دادگاه اين رژيم هستند.
در اين موارد قوانين بين المللى صريح و واضح وجود دارد كه به موجب آنها هيچ انسانى بويژه كودكان بدون مراعات قوانين مربوط به محاكمه و محدوديت تعيين شده آن نبايد محاكمه شوند و اينگونه محاكمه‏ها به رعايت قوانين ويژه در اين زمينه مشروط شده و نيازمند رعايت آنها است.
5 – آمارهاى مراكز فلسطينى نشان مى‏دهد كه نيمى از جمعيت فلسطينيان در كرانه باخترى و نوار غزه را كودكان زير 16 سال تشكيل مى‏دهند. لذا مشاهده مى‏شود كه در سرزمين‏هاى فلسطينى بيشترين تعرض و بازداشت صهيونيست‏هاى اشغالگر نسبت به كودكان فلسطينى متمركز شده و اين كودكان در خارج و داخل زندان مورد شديدترين شكنجه‏ها و آزار و اذيت قرار مى‏گيرند.
6- در واقع شمار كودكان فلسطينى كه توسط نيروهاى صهيونيستى بازداشت و مورد تعرض و شكنجه قرار گرفته‏اند، بيشتر از رقمهاى ارايه شده توسط برخى مؤسسات حقوقى و بين المللى است.
7- عمليات بازداشت كودكان فلسطينى و شكنجه آنان در داخل زندان بويژه در دوران انتفاضه روبه افزايش بوده و رژيم صهيونيستى به بهانه‏هاى مختلف از جمله فعاليت كودكان فلسطينى در سازمانهاى سياسى – نظامى فلسطينى و شركت در انتفاضه و پرتاب سنگ آنان را وحشيانه بازداشت، شكنجه و حتى به شهادت مى‏رسانند، بشكلى كه گسترش بى دليل اينگونه برخوردهاى خشونت‏آميز و غير قانونى در حق كودكان در هيچ نقطه جهان و حتى در طول تاريخ بشريت سابقه نداشته است!!
8 – شمار كودكان فلسطينى در سنين 13-14 سال كه توسط رژيم اشغالگر قدس بازداشت شدند، از 9/9 درصد در سال 1999م به 21/83 درصد در سال 2000 ميلادى افزايش داشته است!
9- با بررسى پيرامون احكام صادره در حق كودكان فلسطينى متوجه خواهيم شد كه اين احكام در سال 2000 م به بعد نسبت به سالهاى قبل افزايش چشمگيرى داشته است.
در سال 2000 م در 66 مرحله صدور احكام در حق كودكان فلسطينى در طى 6 ماه در همين سال در واقع به 3/40 درصد مى‏رسد اين در حالى است كه اين درصد در مقايسه با احكام صادره دادگاههاى نظامى رژيم صهيونيستى در مورد كودكان بازداشت شده فلسطينى در سال 1999 م كه حدود 08/19 درصد و در سال 1998 م نيز تنها 9 درصد بوده است، افزايش چشمگيرى را نشان مى‏دهد.
البته اين امر در سال 2001 و 2002 و 2003 ميلادى همچنان رو به افزايش مى‏باشد.
اين آمار نشان مى‏دهد كه رژيم صهيونيستى با ادامه سياست بازداشت، قتل و شكنجه كودكان فلسطينى قصد ريشه كن كردن جامعه بى‏دفاع فلسطينى را دنبال مى‏كند. كودكان فلسطينى و توافقنامه‏هاى بين المللى‏
همانگونه كه در قسمت اول بدان اشاره و تأكيد شد رژيم صهيونيستى سالهاى متمادى است كه سياست مخرب و گسترده‏اى را عليه كودكان فلسطينى آغاز كرده و با بازداشت، قتل و شكنجه كودكان فلسطينى به بهانه‏هاى پوچ و واهى آنان را در ورطه خطر جدى قرار داده است.
آيا ممكن است كه انسان آزاده، بيدار و داراى وجدانى آگاه، از بازداشت‏ها، شكنجه‏ها و شهادت‏هاى مظلومانه كودكان بى‏گناه فلسطينى در سرزمين آباء و اجدادى‏شان توسط اشغالگران صهيونيستى باخبر شده و در برابر اينهمه جناياتى كه اين رژيم هر روز در حق كودكان بى‏دفاع فلسطينى مرتكب مى‏شود، خاموش و بى‏تفاوت بنشينند؟!
بى‏ترديد همگان مى‏دانند كه كودكان در تمامى كشورهاى جهان داراى حقوقى هستند و در اين كشورها قوانينى وجود دارد كه از حقوق آنان دفاع كرده و اين كودكان از زندگى طبيعى و امكانات سالم رفاهى برخوردار هستند.
البته جامعه جهانى بر اغلب قراردادها و قوانين بين المللى در خصوص حقوق كودكان آگاهى و اشراف دارد و اين موضوع در مورد تمامى كشورهاى جهان حتى رژيم صهيونيستى نيز صادق است.
اما به رغم امضاى اين قوانين رژيم صهيونيستى تمامى تعهدات خود در اين زمينه را در مورد كودكان بويژه كودكان فلسطينى آشكارا نقض كرده است.
در ماده 37 قانون بين المللى دفاع از حقوق كودكان و در 3 بند پياپى اين ماده بطور واضح و روشن آمده است:
بند اول: كودكان نبايد مورد شكنجه و رفتارهاى ناهنجار خشونت‏آميز قرار گرفته و احكامى همچون اعدام و زندان براى كودكان ممنوع است، اگرچه آنان مرتكب جرمى شده باشند.
شايان ذكر است اين قانون تنها در مورد اشخاص زير 18 سال صادق است.
بند دوم: مطابق با ماده 37 كودكان نبايد از امتيازاتى همچون آزادى و احترام انسانى محروم باشند بلكه بايد همانند ديگر انسانهاى بالغ با آنان رفتار و معامله شود.
بند سوم: هرگونه شكنجه و تهديد عليه كودكان نقض آشكار تعهدنامه بين المللى در خصوص حقوق كودكان بويژه حقوق مدنى و سياسى محسوب مى‏شود.
از جمله مواردى كه توسط رژيم صهيونيستى در خصوص كودكان نقض مى‏شود، محروم كردن خانواده‏ها از ديدار با كودكان‏شان در زندانها و بازداشت‏گاهها و نيز محروم كردن وكلاى كودكان بازداشت شده از دفاع از آنان است.
آثار و پيامدهاى بازداشت و زندان در كودكان فلسطينى پس از آزادى‏
بازداشت و زندان براى كودكان فلسطينى پس از آزادى پيامدهاى طاقت‏فرسايى را به همراه دارد كه به برخى از اين پيامدها در پى اشاره مى‏شود:
در زمينه آموزشى: بيشتر كودكانى كه از زندانها و بازداشت گاههاى رژيم صهيونيستى آزاد مى‏شوند، بويژه كودكانى كه بازداشت آنان از 70 روز گذشته است، مطابق با قوانين وزارت آموزش و پرورش تشكيلات خودگردان فلسطين قادر به ادامه تحصيل با همكلاسى‏هاى خود نيستند.
در زمينه بيكارى: بيكار ماندن كودكان آزاد شده از زندان و بازداشتگاه از بارزترين محدوديتهاى زندگى آنان است.
در زمينه روانى و شخصيتى:بيشتر كودكانى كه از بازداشت گاهها و زندانهاى رژيم صهيونيستى آزاد مى‏شوند، از اضطراب‏هاى عصبى و ناراحتى‏هاى روحى رنج مى‏برند و دليل آن‏
– ضعيف شدن اين كودكان در برقرارى رابطه با خانواده، دوستان و جامعه خود.
– عدم توانايى خانواده و دوستان در كنار آمدن با كودكى كه از زندان يا بازداشتگاه صهيونيستى آزاد شده است. البته همه اين مشكلات به رفتار غير انسانى صهيونيستهاى اشغالگر با كودكان فلسطينى در زندانها و بازداشت گاهها بر مى‏گردد.
– از ديگر عوارض و تأثيرات منفى زندانها و بازداشتگاههاى رژيم صهيونيستى بر كودكان فلسطينى، عدم تمركز فكرى و روانى كودكان و تأثير منفى جو زندانها بر رفتار آنان است.
مورد ديگر ايجاد ضعف ذهنى و فكرى در ادامه تحصيلات علمى است. وضعيت نامناسب بهداشتى و درمانى كودكان فلسطينى در بازداشتگاهها
صهيونيستها اسراى فلسطينى بويژه كودكان را از درمان اساسى براى بيمارى محروم كرده و براى درمان آنان غير از مسكن از داروها طبق مجوز و دستور پزشك استفاده نمى‏كنند و حتى آنان را از غذايى مناسب و بهداشتى در دوران بيمارى محروم مى‏كنند.
برخى بيماران فلسطينى در دوران اسارت خود، ماهها منتظر مى‏مانند تا مورد معاينه پزشك متخصص و يا تحت درمان اساسى قرار گيرند و انتظار برخى از اسرا تا پايان مدت اسارت‏شان به طول مى‏انجامد و برخى زندانها مانند زندان “عسقلان” و “نفحه” هر سال يك بار پزشك براى معاينه و درمان اسيران بيمار به اين زندآنها مى‏آيند.
مؤسسات حقوقى كه در راستاى بهبودى اوضاع اسراى فلسطينى تلاش مى‏كنند، بارها تأكيد كردند كه اسرا در زندانهاى صهيونيستى از بيماريهاى متعدد و مزمن رنج مى‏برند و اين زندانها داراى امكانات بهداشتى و درمانى نيست، اما هرگز پاسخ مثبتى از سوى مسؤولان صهيونيستى و حتى محافل بين المللى همچون صليب سرخ جهانى و سازمانها و مؤسسات بين‏المللى دفاع از حقوق بشر و زندانيان ديده نشده است. از جمله بيماريها:
بيمارى‏هاى معده و پوستى مزمن و دردناك.
– بيمارى چشم و گوش كه در برخى موارد منجر به عفونى شدن گوشها و چشمان آنان شده و در بيشتر اين نوع موارد بسبب ضربات و شكنجه از سوى نيروهاى صهيونيستى در زندآنهابوجود آمد.
– ناراحتى كليه‏ها، قلب و تنگى نفس و آلازى‏هاى مزمن و طولانى كه در برخى موارد منجر به شهادت اسراى فلسطينى شد.
– ديسك كمر، گردن و مهره‏هاى پشت و نيز ريزش موهاى سر و صورت.
– دردهاى عضلانى ممتد و مزمن و نيز بيمارى قند و ضعفهاى شديد جسمى‏
– سرطان‏ها از انواع مختلف و بيماريهاى حاد روحى و روانى كه در نهايت كشنده و طاقت‏فرسا است. و … پاورقي ها:

/

بر ساحل معرفت‏

  پرسش: خداوند بشر را به آوردن سوره يا آيه‏اى مانند قرآن، با به كارگيرى همه توان، دعوت مى‏كند؛ حال چنان‏چه فردى جمله‏اى بياورد و ادعا كند مانند آيه‏اى از قرآن است، نخست آن كه قضاوت اين ادعا بر عهده كيست؟ اگر خداوند داورى كند، چون خودش، مدعى تحدّى است به يقين آن جمله را مانند قرآن نمى‏داند و اگر بشر بخواهد داورى كند خداوند به او الهام مى‏كند كه آن جمله را مانند قرآن تشخيص ندهد.
دوم آن كه خداوند در بسيارى از آيات، سخنانى را از انبيا، مؤمنان، كفار، مشركان و… نقل كرده است. مگر اين گونه آيات، همان كلمات افرادى هم چون مشركان و… نيست، پس چرا نمى‏توان آن را مانند آيه‏اى از قرآن تلقى كرد؟ آيا همين كه كلمات بشرى در قرآن نقل شده، خود نوعى رويارويى و پاسخ به پرسش خداوند نيست؟
پاسخ: پرسش بر سه بخش مشتمل است كه جداگانه به پاسخ هر يك خواهيم پرداخت، لكن در آغاز بايد يادآور شويم كه متعلق درخواست هماوردجويى قرآن عبارت است از: 1. مانند قرآن: «فَلْيَأْتُواْ بِحَدِيثٍ مِّثْلِهِ‏ى إِن كَانُواْ صادِقِينَ ؛(طور،34) اگر راست مى‏گويند، سخنى همانند آن بياورند.»
2. ده سوره مانند قرآن: «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُواْ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ‏ى مُفْتَرَيَتٍ وَ ادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صادِقِينَ ؛(هود،13) آن‏ها مى‏گويند او به دروغ اين [قرآن‏] را [به خدا] نسبت داده [و ساختگى است‏]! بگو: اگر راست مى‏گوييد شما هم ده سوره ساختگى همانند اين قرآن بياوريد و تمام كسانى را كه مى‏توانيد – غير از خدا – [براى اين كار ]دعوت كنيد.
3. يك سوره مانند قرآن: «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاه قُلْ فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّثْلِهِ‏ى وَ ادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ إِن كُنتُمْ صادِقِينَ ؛(يونس،38) آيا آن‏ها مى‏گويند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست مى‏گوييد: يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا، هر كس را مى‏توانيد [به يارى‏] طلبيد.»
بنابراين تحدّى به كم‏تر از يك سوره و يك يا چند آيه تعلق نگرفته؛ پس پاسخ را با اين فرض كه «اگر كسى بتواند سوره‏اى يا بيش‏تر، مثل قرآن بياورد…» پى مى‏گيريم: پاسخ بخش نخست: داورى خداوند براى تشخيص صحّت و سقم هماوردى‏
وجوه اعجاز قرآن: قرآن نه تنها از جهت فصاحت و بلاغت، بلكه در ساير مزايايى كه بر آن مشتمل است، نيز معجزه مى‏باشد؛ بنابراين، هر محقق و دانشمندى، با همان ديد و نظرى كه دارد، چنان‏چه به آيات قرآن نظر بيفكند و درباره آن چه يافته، اظهارنظر كند، بُعد جديدى از ابعاد اعجاز قرآن را كشف خواهد كرد؛ از اين رو، نمى‏توان وجوه اعجاز قرآن را به موارد انگشت‏شمار محدود كرد؛ شاهدش اين كه هر چه درزمان پيش مى‏رويم، باب تازه‏اى از اعجاز قرآن باز مى‏شود.(1) در اين جا به چند مورد از ابواب تازه از اعجاز قرآن مى‏پردازيم: 1. هم‏آهنگى و اختلاف نداشتن در مضامين و معانى‏
بى شك سخن بشر در صلح و جنگ، صحت و بيمارى، سرما و گرما، آسايش و اضطراب، روز و شب و… متفاوت است؛ اما قرآن در مدت 23 سال در شرايط گوناگون بر رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم نازل شد، در حالى كه ميان آياتش، هم‏آهنگى كامل وجود دارد و هرگز اختلافى در آن ديده نشده است؛ قرآن در اين‏باره مى‏فرمايد: «أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً ؛(نساء،82) آيا در [معانى ]قرآن نمى‏انديشند؟ اگر از جانب غير خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسيار مى‏يافتند.» هم‏چنين مهارت و انديشه بشر، به تدريج و در طول ساليان دراز، كامل مى‏شود و اين در هر علم و فنى صادق است؛ اما آيات قرآن، سال‏هاى نخستين نزول آن‏ها با سال‏هاى پايانى‏شان يكسان هستند؛ بنابراين آوردن چنين كلماتى از حيطه قدرت بشر، بدون اعجاز خارج است.(2) 2. اُمّى بودن آورنده قرآن‏
قرآن بر زبان شخصى ظاهر و نازل شده كه در مكتب هيچ دانشمند و معلمى حاضر نشده و همه مى‏دانستند كه او اُمّى و درس ناخوانده است. پس از بعثت در دوران چهل سال عمر كه دو سوم عمر شريف‏شان را تشكيل مى‏داد، از او هيچ شعر و نثرى ديده نشد و ناگهان كتابى را عرضه مى‏دارد كه بزرگان روزگار در برابرش در مى‏مانند.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت‏

به غمزه مسئله‏آموز صد مدرس شد
قرآن در اين‏باره مى‏فرمايد: «قُل لَّوْ شَآءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ‏و عَلَيْكُمْ وَ لَآ أَدْرَيكُم بِهِ‏ى فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِّن قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ؛(يونس،16) بگو اگر خدا مى‏خواست آن را بر شما نمى‏خواندم، و [خدا] شما را بدان آگاه نمى‏گردانيد. قطعاً پيش از [آوردن‏] آن روزگارى در ميان شما به سر برده‏ام، آيا فكر نمى‏كنيد»(3) 3. اخبار غيبى قرآن‏
قرآن از زندگى اقوام و پيامبران گذشته پرده برداشته، سرگشت پيشينيان و داستان‏هاى پيامبران الهى را بيان كرده است، در حالى كه خود پيامبر هيچ اطلاعى از آن‏ها نداشته و تنها به بخش اندكى از آن‏ها در كتاب‏هاى الهى، همچون تورات و انجيل، آن هم به گونه‏اى تحريف شده اشاره شده است، از اين رو، قرآن پس از نقل برخى از اين اخبار مى‏فرمايد: «تِلْكَ مِنْ أَنبَآءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَآ إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَآ أَنتَ وَ لَا قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَذَا…؛(هود،49) اين از خبرهاى غيب است كه آن را به تو وحى مى‏كنيم؛ پيش از اين نه تو آن را مى‏دانستى و نه قوم تو.» 4. فصاحت و بلاغت‏
با توجه به اين كه فصاحت و بلاغت، داراى مراتب است و به اعتبار حُسن كلام فصيح، مقدار پذيرش كلام نزد مخاطب و مقدار مطابقت آن با واقع، متفاوت مى‏شود؛ طبيعى است كه اين امر، حدّ و مرز نخواهد داشت و مى‏تواند به بى نهايت نيز برسد. بالاترين درجه فصاحت و بلاغت را اعجاز گويند؛ پس اگر مى‏گوييم قرآن از جهت فصاحت و بلاغت، معجزه است، دليلش اين است كه فصيح‏ترين و بليغ‏ترين كلام بوده، در بالاترين مرتبه قرار دارد.
درك اين مطلب كه اين كتاب الهى در بالاترين سطح ممكن از فصاحت و بلاغت قرار دارد، بيش‏تر بر عهده عرب نخستين كه خود استاد اين فن بودند، مى‏باشد، زيرا آنان درك مى‏كردند كه اين گونه سخن گفتن ميان‏شان هرگز معمول نبوده و از سنخ كلام بشر نيست. رافعى مى‏گويد: قرآن، طرف مقايسه با كلام بشر نيست تا بشر گفته‏هاى خود را با آن مقايسه كند؛ چون قرآن كمالى دارد كه ديگران آن را ندارند؛ بنابراين، نمى‏توان آن را با ساير گفته‏ها مقايسه كرد.(4)
در اين جا توجه شما را به دو نمونه از آياتى كه بر نكته‏هاى حياتى در امر فصاحت و بلاغت مشتمل هستند جلب مى‏كنيم:
1. «وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِى مَآءَكِ وَ ياسَمَاءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ الْمَآءُ وَ قُضِىَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِ‏ّ وَقِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ ؛(هود،44) و گفته شد: اى زمين! آب خود را فرو بر، و اى آسمان، [از باران ]خوددارى كن. و آب فروكاست و فرمان گزارده شد و [كشتى‏] بر جودى قرار گرفت و گفته شد: مرگ بر قوم ستمكار.»
تعبيرها در اين آيه، آن چنان رسا، جذاب، مختصر، گويا و با تمام زيبايى، آن‏قدر تكان دهنده و كوبنده است كه عده‏اى از دانشمندان و اديبان زبان عرب، آن را فصيح‏ترين و بليغ‏ترين آيات قرآن شمرده‏اند.(5)
بخشى از صنايع بديعى كه در آيه به كار رفته‏اند عبارتند از: 1. مناسبت تام در دو فعل «ابلعى و اقلعى»؛ 2. مطابقت لفظى در ذكر «سماء» و «ارض»؛ 3. استعاره در «ابلعى» و «اقلعى» براى «سماء» و «ارض»؛ 4. مجاز در «ياسماء»؛ 5. اشاره در «غيض الماء»؛ 6. ارداف در «واستوت على الجودى»؛ 7. تمثيل در «و قضى الامر»؛ 8. تعليل فرو رفتن آب، علت استواء و استقرار كشتى است؛ 9. صحت تقسيم؛ 10. احتراس در «قيل بعداً للقوم الظالمين»؛ 11. انفصال؛ 12. حسن النسق؛ 13. ائتلاف اللفظ مع المعنى؛ 14. ايجاز؛ 15. تهذيب؛ 16. حسن البيان؛ 17. تمكين؛ 18. انسجام؛ 19. تفهيم؛ 20. اعتراض؛ 21. تعويض؛ 22. انسجام؛ 23. ابداع. همان گونه كه مشاهده مى‏شود 23 نوع از انواع صنايع علم بديع در اين آيه يافت مى‏شود و حال آن كه هفده لفظ بيش نيست و اين گونه كلام در غير گفتار خداوند يافت نشده است.(6)
2. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمانِ الرَّحِيم * إِنَّآ أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَر * فَصَلِ‏ّ لِرَبِّكَ وَ انْحَر * إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَر ؛ ما تو را كوثر داديم، پس براى پروردگارت نمازگزار و قربانى كن. دشمنت خود بى تبار خواهد بود.» در اين سوره كوتاه، نكته‏هاى بديعى بسيارى گنجانده شده كه برخى از آن‏ها عبارت‏اند از: 1. بناى اولى سخن و ابتداى كلام با فعل (اعطينا) نهاده شد تا دليل بر ويژگى باشد؛ 2. ضمير متكلم را جمع آورده (نا) تا عظمت خود را اعلام كند؛ 3. جمله را با حرف تأكيد «اِنّ» آغاز كرده تا جارى مجراى قسم باشد؛ 4. موصوف كوثر را حذف كرده تا از آن شمول، بيش‏تر استفاده شود (چون كوثر يعنى بسيار بسيار و با حذف موصوفش معلوم نمى‏شود بسيار بسيار از چه چيز، و همين بر عمومى بودن آن نسبت به هر چيز مى‏افزايد.)؛ 5. به دنبال اعطاى كوثر فاء تعقيب آورده «فصلّ» تا قيام براى شكر فراوان، سبب انعام عطاى بيش‏ترى به دنبال آن باشد؛ 6. استفاده از صفت مراعات؛ 7. نام دشمن پيامبر را نبرده و از صفت استفاده كرده تا هر كه را كه هم‏چون اوست در بر گيرد؛ 8. ضمير فصل (هو) را در جمله آورده (إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَر) تا او را داراى اين نقص و عيب معرفى كند و…(7) 5. پيشگويى‏هاى قرآن از حوادث آينده‏
برخى آيات نسبت به وقايعى كه قرار بوده اتفاق افتد، پيش‏گويى كرده كه تحقق برخى از آن‏ها در تاريخ نيز به ثبت رسيده است، مانند وعده پيروزى مسلمانان در جنگ بدر(انفال،7)؛ وعده شكست رومى‏ها (روم، 2-6)؛ فتح مكه (فتح،27) و…(8)
در حالى كه پيش‏گويى اين حوادث در آن زمان، با ارزيابى‏ها و معيارهاى عادى، براى هيچ كس مقدور نبوده است. 6. طرح مسائل دقيق علمى‏
با اين كه عرب‏ها در زمان پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم، حتى از علوم زمان خود نيز بى بهره بودند؛ اما قرآن دربردارنده برخى علوم است‏كه دانشمندان امروزى را نيز متعجّب كرده است كه توجه شما را به نمونه‏اى از آن‏ها جلب مى‏كنيم: 1. حركت زمين (طه، 53؛ نبأ، 6؛ زخرف، 10؛ نمل، 88)؛ 2. حركت منظم ماه و خورشيد (يس، 39 و 40؛ فاطر،13؛ لقمان،29؛ ابراهيم،33) 3. تلقيح ابرها (حجر،22)؛ 4. خطوط سرانگشتان و علم انگشت‏نگارى (قيامت،3 و 4)؛ 5. نيروى جاذبه و گريز از مركز در زمين (انبياء،32؛ رعد،2؛ لقمان،10؛ مرسلات،25؛ فاطر،41)و…(9) تذكر اين نكته لازم است كه قرآن يك كتاب علمى نيست، بلكه هر موضوعى كه در راستاى هدايت بشر، ايفاى نقش مى‏كند، در آن آمده است.(10)
با توجه به ابعاد گسترده اعجاز قرآن، پرداختن به همه موارد، از حوصله پاسخ نامه خارج است؛ از اين رو، فهرست‏وار به تعدادى ديگر اشاره مى‏كنيم:
7. جامع بودن قرآن نسبت به علوم و معارف (نحل،89؛ انعام،59)؛ 8. اعجاز عددى قرآن؛ 9. آهنگ‏پذيرى قرآن؛ 10. اعجاز هنرى؛ 11. مصون بودن قرآن از تحريف؛ 12. اعجاز تشريعى؛ 13. ارائه آداب اخلاقى و تربيتى بى نظير؛ 14. هر زمان خوانده شود از طراوتش كم نمى‏شود؛ 15. نيروى برهان و حجت قرآن، در حدّ كمال و استدلال و منطقش بالاتر از بيان است و…(11) گستردگى هماوردجويى قرآن‏
همانطور كه مى‏دانيد، اعجاز قرآن از ابعاد گسترده‏اى برخوردار است؛ دعوت آن براى هماوردى نيز عمومى بوده، از همه در هر مكان و هر زمان درخواست تحدّى كرده است (بقره،23و24)؛ از اين رو، در مبارزه‏طلبى، تنها به درخواست آوردن الفاظى مانند قرآن اكتفا نكرده، بلكه از ابعاد گوناگون نسبت به مزاياى خود درخواست هماوردى نموده؛ پس مى‏توان گفت تحدّى، به همانندى سخن خدا از نظر شيوه و نحوه تعبير اطلاق نمى‏شود، زيرا اين گونه همانندى، تنها با تقليد امكان‏پذير است، بلكه مقصود آوردن سخنى است كه از نظر محتوا مشتمل بر علوم و معارف، اخبار غيبى، پيش‏گويى از آينده، عارى از تناقص گويى و… و از نظر لفظ هم نيز به اندازه‏اى شيوا، فصيح و بليغ باشد كه در درجه اعلايى از فصاحت و بلاغت قرار گيرد.
اكنون به بخش نخست پرسش باز مى‏گرديم و اذعان مى‏كنيم كه براى تشخيص صحت و سقم آن‏چه در مقام رويارويى با قرآن آورده‏اند، به داورى خداوند نيازى نيست، بلكه با توجه به ابعاد گسترده تحدّى و اعجاز قرآن كافى است در هر بُعد به يكى از افراد بشر كه نسبت به آن كارشناس و اهل فن است، مراجعه كرد؛ كسى كه با علوم و معارف، آشنايى داشته، اهل فن باشد، اين توانايى را دارد كه مورد معارضه رابا كلام خداوند مقايسه كند. كسى كه در علم فصاحت و بلاغت، متخصص است، مى‏تواند اين بررسى را انجام دهد، چنان‏چه در تاريخ نقل شده كه بزرگ‏ترين استادان سخن ،فصيح‏ترين شاعران و سخنوران، همين كه آيات الهى را شنيدند، آن را از سنخ كلمات بشرى نيافتند و خود جذب شگفتى و شيوايى آن شدند و يا در برابر آن سر تسليم فرود آورده، زانو زدند.(12) بخش دوم: داورى بشر براى صحت و سقم هماوردى‏
اين كه در پرسش آمده اگر بشر بخواهد داورى كند، خداوند به او الهام مى‏كند تاآن جمله را مانند قرآن تشخيص ندهد، سخنى بى اساس بوده، ادعايى بيش نيست. وقتى كلام به گونه‏اى باشد كه از سنخ كلمات بشرى خارج گردد، كسى را ياراى رويارويى باآن و آوردن مانندش نيست؛ پس نيازى به الهام خداوند نيست.
مى‏دانيم قرآن از دو بخش شكل و محتوا تشكيل شده است. از نظر شكل، هر چند حروف در دسترس همگان است و كلمات از حروف، جمله‏ها از كلمات و سوره‏ها از جمله‏ها و قرآن از سوره‏ها، ساخته مى‏شود؛ اما چگونگى چينش و تركيب آن‏ها با اراده خداوند كه خود آفريننده آن‏ها است، صورت مى‏گيرد؛ براى مثال در امر فصاحت و بلاغت چون داراى مراتب است، انسان تا درجه خاصّى از آن را مى‏تواند خلق كند، علامه طبرسى مى‏گويد: بلاغت سه طبقه و درجه دارد: طبقه اعلا، متوسط و ادنى، طبقه اعلاى آن معجزه است و طبقات ميانى و پايين ممكن است.(13) انسان در حدّى نيست كه بتواند تركيبى در درجه بالايى از فصاحت و بلاغت را خلق كند.
در بخش محتوا نيز هر چند خداوند استعداد فراگيرى و پيشرفت در علوم وفنون را در اختيار انسان قرار داده؛ ولى به هر حال، دانش بشرى محدود است و ممكن است فردى در يك علم، سرآمد روزگار خود شود، ولى دانش در آن خلاصه نمى‏شود، يا ممكن است كسى در علوم و فنون عصر خود مهارت يابد، ولى اين به عصر خودش مربوط است.
به بيانى ديگر وجود ويژگى‏هاى ذيل در انسان: 1. رشد و تكامل تدريجى كه يك شبه نمى‏تواند به رشد و تكامل خاصّى دست يابد، مگر اين كه معجزه‏اى در كار باشد؛ 2. تأثيرپذيرى، اين كه افكار و اميال انسان همواره تابع و مؤثر از عوامل درونى و بيرونى است، سبب مى‏شود حتى در يك نوشتار دچار تناقض‏گويى شود؛ 3. خطاپذيرى، كه هرگز كسى نمى‏تواند خود را از خطا مصون بدارد، مگر معصوم باشد؛ 4. اختلاف استعدادها، ممكن است كسى در امر خاصّى از استعداد فوق العاده برخوردار باشد، ولى در امور ديگر ضعيف و…
وجود چنين امورى در انسان در مقايسه با ويژگى‏هاى قرآن، مانند جامع بودن، هم‏آهنگى و نبود اختلاف در متن، جاودانگى اثر، خصوصيات آورنده آن، درجه بالاى فصاحت و بلاغت و… او را در هماوردى قرآن ناتوان مى‏كند.(14) بخش سوم: نقل قول‏هاى قرآن‏
در مورد نقل قول‏هايى كه خداوند از ديگران آورده، بايد گفت:
1. از مسلّمات و از اعتقادات مسلمانان اين است كه همه قرآن، وحى و كلام الهى است و ميان سخنان ناب و خالص، نقل قول‏هايى كه خداوند از ديگران آورده، تفاوتى نمى‏بينند؛ 2. از جمله دلايل اين اعتقاد، آيات قرآن است كه همه قرآن را به عنوان يك كتاب هدايت‏گر بشر قلمداد كرده، ميان نقل قول‏ها و ديگر سخنان خداوند، تفاوتى قائل نشده‏اند.(15) در بخشى از آيات، به صراحت به نقل از «راسخون فى العلم» آمده است: همه اين قرآن از نزد خداى ما است و ما به تمام آن ايمان و اعتقاد داريم (آل‏عمران، 7 / نساء، 162. 3. نقل قول‏هاى قرآن در حقيقت، نقل به محتوا و ترجمه معنوى هستند كه در اين نوع از حكايت، نظم و ترتيب كلام اصلى مراعات نمى‏شود، بلكه پس از فهميدن آن و هضم معنا، آن معنا در قالب تركيب و روش ديگرى كه بر معناى اصلى دلالت داشته يا موافق معناى اصلى است، تعبير مى‏شود؛
4. از جمله شواهد بر اين مطلب امور ذيل است:
الف – از اين كه در قرآن سخنان حضرت موسى(ع) و ديگر انبياى عظام و فرعون و… كه هر كدام به زبان خاص خود سخن مى‏گفتند، به زبان عربى بيان شده، معلوم مى‏شود اين كلمات، عين سخنان آن‏ها نيست؛ بلكه چون غرض، فهم و درك و هضم اين سخنان هدايت‏گر است، با عبارات و تركيب ديگرى نقل به معنا شده‏اند.
ب – گاهى قرآن يك داستان را با الفاظ گوناگونى حكايت مى‏كند كه ماجرا يا در اصل عربى نبوده و يا به يك عبارت بوده‏اند.(16)
ج – ملائكه، حيوانات و شياطين از سنخ انسان‏ها نبوده و در ميان آن‏ها تفهيم و تفهم ذهنى معمول بين انسان‏ها، وجود ندارد؛ بنابراين، نقل كلام آن‏ها به گونه‏اى فهم‏پذير براى انسان‏ها، نقل به معنا و محتوا، در قالب الفاظ متعارف است.(17)
با توجه به آن‏چه گذشت، كلماتى كه از مشركان، از ميان آيات قرآن نقل شده نيز، نقل به معنا بوده، عين كلمات آنان نيست، بلكه عين كلمات خداوند است؛ بنابراين، از كلمات بشرى نيستند تا هماوردى قلمداد شوند. خلاصه پاسخ‏
1. داورى بشر براى تشخيص صحّت و سقم آن چه در مقام مقابله با قرآن آورده شود، كافى است و نيازى به داورى خداوند نمى‏باشد، زيرا قرآن از نظر محتوا، در بردارنده علوم و معارف، مسائل علمى، اخبار غيبى، پيش‏گويى از آينده و… است و از نظر لفظ هم در بالاترين درجه فصاحت و بلاغت واقع شده، و اين امور از علوم و فنونى هستند كه مورد تخصص افراد بشرند؛ بنابراين، ميان آن‏ها كارشناسان و صاحب‏نظران متعددى وجود دارد كه مى‏توانند در اين زمينه قضاوت كرده، كلمات بشرى را با قرآن مقايسه كنند.
2. به الهام و جلوگيرى خداوند هم نيازى نيست، زيرا انسان آن قدر از عقل و منطق برخوردار هست كه بتواند جملات بشرى را از جملات اعجازين و فوق بشرى تشخيص دهد، چون همو است كه هم با ويژگى‏هاى خود به طور كامل آشنا است و هم با ويژگى‏هاى قرآن، و تفاوت هر دو را تا اين حد مى‏داند كه تشخيص دهد، كلمات قرآن از سنخ كلمات بشرى نيست.
3. نقل قول‏هاى قرآن، نقل به محتوا و ترجمه معنوى هستند و خداوند معناى آن‏ها را در قالبى ديگر، به گونه‏اى اعجازين در هم آميخته، به عنوان بخشى از آيات قرآن ارائه نموده است؛ بنابراين، اين موارد نيز از كلمات بشرى نيستند تا هماوردى قلمداد شوند. پاورقي ها:پى‏نوشت‏ها: – 1) ر.ك: تفسير الميزان، علامه طباطبايى‏رحمه الله، ج 1، ص 60، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات.
2) ر.ك: قرآن‏شناسى، آيت اللّه مصباح، ص 158، مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى‏رحمه الله.
3) ر.ك: تفسير الميزان، همان، ص 65.
4) ر.ك: اعجاز قرآن و بلاغت، محمدمصطفى صادق رافعى، ترجمه عبدالحسين ابن الدين، ص 76، بنياد قرآن.
5) ر.ك: اعجاز سوره الكوثر، زمخشرى، ص 32، دارالبلاغة.
6) ر.ك: المعجزة الخالدة، حسن ضياء الدين عتر، ص 225، دار ابن حزم /النظم الدرر، ابن عمر البقائى، ص 292، دارالكتاب الاسلامى / تنزيه التنزيل، علامه شهرستانى، ص 152، مكتبة الجوادين العامه فى الكاظميه.
7) ر.ك: جوامع الجامع، علامه طبرسى، ص 554، مكتبة الكعبه.
8) ر.ك: تفسير الميزان، علامه طباطبايى‏رحمه الله، ج 1، ص 66، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات / النكت و العيون تفسير ماوردى، الماوردى البصرى، ج 1، ص 30، مؤسسة الكتب الثقافيه.
9) ر.ك: تفسير القرآن الكريم (المنار)، محمد رشيد رضا، ج 1، ص 21، دارالمنار / آيات من الاعجاز العلمى فى القرآن الكريم، جمال الدين مهران و…
10) ر.ك: معارف قران، آيت اللّه مصباح، ص 226، مؤسسه در راه حق.
11) ر.ك: تفسير آلاء الرحمن، محمد جواد بلاغى، ج 1، ص 37-48، مؤسسة البعثة / الجامع لاحكام القرآن، قرطبى، ج 1، ص 73، داراحياء التراث العربى / اعجاز قرآن و بلاغت، محمد رافعى، ترجمه عبدالحسين بن الدين، ص 168، بنياد قرآن / پژوهشى در شيوه‏هاى اعجاز قرآن، حسن عرفان، ص 98-102، دارالقرآن الكريم / الاعجاز العددى للقرآن الكريم، عبدالرزاق نوفل و…
12) ر.ك: الاحتجاج، علامه طبرسى‏رحمه الله، ص 377، منشورات الاعلمى للمطبوعات / بحارالانوار، علامه مجلسى‏رحمه الله، ج 17، ص 212، داراحياء التراث العربى.
13) مجمع البيان فى تفسير القرآن، علامه طبرسى، ج 5، ص 222، دارالمعرفة للطباعة و النشر.
14) جهت مطالعه بيش‏تر ر.ك: شناخت قرآن، سيد على كمالى دزفولى، ص 573، اسوه / قرآن‏شناسى، آيت اللّه مصباح يزدى، ص 158، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى‏رحمه الله / اعجاز قرآن و بلاغت، محمد مصطفى صادق رافعى، ترجمه عبدالحسين ابن الدين، ص 76، بنياد قرآن.
15) ر.ك: سوره بقره،2 / آل‏عمران، 3 و 7 / انعام، 114 / اعراف، 2 و…
16) ر.ك: معالم الدين و ملاذ المجتهدين شيخ حسن بن زين الدين، ص 213، جامعه مدرسين.
17) ر.ك: تفسير الميزان، علامه طباطبايى‏رحمه الله، ج 2، ص 318، جامعه مدرسين.

/

خاطراتى سبز از ياد شهيدان

  شهيد عباس شريفى
شعر شهادت:
جان دادم و نام جاودانم دادند

از جان بگذشتم و جنانم دادند
مرگى كه بسى در آرزويش بودم‏

خوشحالم و راضيم كه آنم دادند
سرباز خمينى‏ام ز مردن چه زيان‏
چون آبروى هر دو جهانم دادند
و در جاى ديگر در همين زمينه مى‏گويد:
شهادت كه نصيب هر كسى نيست‏

وگرنه هر كسى خواهد شهادت‏
شهادت دعوت معبود خواهد

كه گيرد عاشقى راه سعادت‏

با الها من نمى‏خواهم كه در بستر بميرم‏

ياريم كن تا به راهت در دل سنگر بميرم‏
دوست دارم در ميان آتش و خون و گلوله‏

دور از كاشانه و از خواهر و مادر بميرم‏
دوست دارم خاك ايران را ز دشمن پاك سازم‏

در ره اسلام و آزادى اين كشور بميرم‏
دوست دارم تا شوم قربانى راه خمينى‏

همچنان پروانه در جانم فتد آذر بميرم‏
دوست دارم همچو باران بر سرم خمپاره بارد

پيكرم گردد بمانند گل پرپر بميرم‏
دوست دارم نام رهبر را به خون خود نويسم‏

منتظر بهر ظهور رهبر رهبر بميرم‏
دوست دارم لاله‏گون گردد لباس پاسداريم‏

آخر از خون تنم با جسم از خون…
خط من خط حسينى، رهبرم باشد خمينى‏

پس چه بهتر چون حسين از تير و از…
دوست دارم چهره مهدى زهرا(س) را ببينم‏

با تبسم بررخ آن حجت اكبر بميرم‏
دوست دارم دفترى از شعر خود سازم مهيا

وانگهى با خون كنم امضاو آن دفتر را بگيرم‏
دوست دارم كربلاى راه من يابد ادامه‏

من به خون غلطان شوم همچون على اكبر بميرم‏ شهيد نظام الدين على صادقى‏
پيروى از ولى فقيه: از ملت مسلمان ايران مى‏خواهم كه از امام دورى نكنند و همانند مردم كوفه نباشند. مبادا امام را تنها بگذاريد. از ولايت فقيه پيروى كنيد. اگر شما از مقام رهبرى و ولايت فقيه و اسلام دورى كنيد، مسؤول خون شهدا هستيد. شهيد عباسعلى جانعلى‏
مناجات شهادت: بار پروردگارا، حمد و ثناى تو گويم كه همه چيزم در يد قدرت توست… خدايا… دستم را بگير تا بتوانم اين راهى را كه پيش رو دارم، با كوله بارى از عشق به تو و عشق به مكتب انسان سازت به پايان رسانده و آيه «ان اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون فى سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فى التورية و الانجيل و القرآن…» را در عمل پياده كنم. و به آن دلخوش دارم كه مرا طرف معامله خود قبول نمايى. اى خدا، حاضرم با تمام وجود راضيم به اين معامله. ايزد منان‏ام، يا كريم و يا رب، اين سخن را كه از دلم بر مى‏خيزد و در صفحه كاغذ نقش مى‏بندد را به عنوان يك عهدنامه مى‏نگارم، ومن قربانى راه توام، و ان شاء اللّه خواهى پذيرفت. شهيد عباسعلى مرادى‏
مناجات: خدايا، بارپرودگارا،اى پوشاننده عيبها و بديها، از جرم و خطاى من عاصى درگذر. من عملى كه قابل رضايت مقام والاى احديت باشد، انجام ندادم كه در مقابلش انسانيت و آدميت در دنيا را و آمرزيدن در آخرت را به من عطا كنى و يا بهشت رضوان و ديدار مقام ربانيت را در آن دنيا به من عطا كنى. هرچه بودم و كردم، همه‏اش جرم و خطا بود، همه‏اش معصيت و نافرمانى بود. اى كاش نامم را انسان نمى‏گذاشتند، انسانى كه بايد در درجه اعلاى عرفان و اخلاق و عبادت باشد. اى كاش زنده نمى‏بودم كه در پيشگاه خالق خود معصيت كنم. پروردگارا، عملى مورد رضايتت انجام ندادم كه در آخر، راه توشه‏اى داشته باشم و يا توشه‏اى براى آخرت خود برگرفته باشم. پروردگارا، ايزدا، مرا ببخش و شفاعت ائمه اطهار و چهارده معصوم را در آخرت نصيبم فرما. اگرچه دستورات (و) فرامينشان را انجام نمى‏دادم، اگرچه خداى نكرده محبت و رضايتشان را جلب نمى‏كردم، ولى به عشق آنان و به عشق قبور مطهر و زيباى آنان سالها در بيابانهاى جنوب و غرب كشور به خاطر خداوند متعال و زيارت قبر آنان سرگردان بودم. تا نامى از آنان برده مى‏شد، از خود بى خود مى‏شدم و مهر آنان در دلم بود كه براى دفاع از اسلام و جمهورى اسلامى به جهاد رفتم و فرمان فرزند زهراى پهلو شكسته را لبيك گفتم. پس اى خداى منان، مرا در زمره شفاعت شوندگان به دست ائمه معصومين (ع) قرار ده. شهيد سيد مصطفى قانع‏
مناجات: حمد و سپاس خداى را كه به ما معرفت داد تا اسلام را برگزينيم و قرآن را بر ما نازل كرد تا روش چگونه زندگى كردن را بياموزيم و به ما نعمت ولايت داد تا گمراه نشويم. و به ما محبت و عشق عطا كرد تا عاشق شويم. و از آتش عشق، گناهان و تاريكى‏ها را مبدل به نور كنيم. شهيد محمد فاضل فرد
يارى حسين زمان: اى امت حزب اللّه، شما چون امت حسين (ع)، حسين زمان را تنها نگذاريد كه نسبت (بى وفايى) كوفيان را به شما بدهند. هميشه يار و ياور حسين زمان باشيد. و در هر جبهه‏اى يار او باشيد كه راه او راه انبياء (عليهم السلام) است. شهيد على جوادزاده‏
شهادت: شهادت، زينت محمد (ص) و آلش است و ميراث امت او. چه باك از شهادت كه خود تولّدى نوين است و آغازى است بر پايانى كوتاه.
پشتيبانى از ولايت فقيه: از تمامى امت اسلام، انتظار دارم كه امام را تنها نگذارند و با فرا گرفتن علم مبارزه در رفع فتنه از كل جهان پابه‏پاى امام امت كوشا باشند. و اين آيت خداوند را كه براى هدايت ما فرستاده است، قدر بدانند. و براى سلامتى و طول عمرش دعا كنند.
مناجات: اى خداى بزرگ، مدتهاست زمزمه‏اى از دور به گوش دلم مى‏رسد و مرا از اين عالم خاكى به طرف خود مى‏خواند كه بيا، بيا. خدايا جواب او را چه بگويم؟ جواب او را با پشت پا زدن به تمام كششهاى مادى اين دنيا و عازم شدن به كعبه دلها، جبهه جواب مى‏گويم. و با رهسپار شدن به سوى جبهه، خدايا به سوى تو مى‏آيم. خدايا، گرچه شايستگى و لياقت آن را ندارم، اما تو مرا در جوار شهدا و صالحين درگاهت سكنا ده… اميد آن دارم كه به شهادت، آن فوز عظيمى كه نصيب هر كس نمى‏شود، و به لقاء خودت، مرا نائل نمايى و در بهشت برين جاودان سازى… اى خدايى كه دوستار توبه‏كنندگان هستى، از تمامى گناهان و اعمال گذشته‏ام توبه مى‏كنم. و عالم و عالميان را پشت سر مى‏گذارم و به سوى تو مى‏آيم… ديگر هيچ آرزويى ندارم. و احساس مى‏كنم كه ديگر اين دنيا جاى من نيست. شهيد ابوالفضل قديانى‏
پشتيبانى از روحانيت و ولى فقيه: اى مردم شاكر ايران، همچنان شكرگزار باشيد كه (خداوند) رهبرى والامقام در كسوت مقدس روحانيت به شما عطا فرمود. مدافع امام عزيز و روحانيت مبارز باشيد كه هرچه داريم به توسط اين قشر پاك و ربّانى به دست آورده‏ايم. شهداى گرانقدر روحانيت كه در صفحات تاريخ همچون اختر مى‏درخشند، گواه و شاهدان روشنى مى‏باشند. آرى امّت سلحشور اسلام، مبادا كه امام عزيز و روحانيت مبارزمان را تنها بگذاريد كه آن وقت آن كنند با ما كه نبايد پيش آيد. شهيد حسين گلاب‏
پشتيبانى از روحانيت و…: من توصيه‏ام اين است كه دنباله رو شهدا در تمامى لحظه‏ها باشند. و نماز جمعه و دعاى كميل‏ها و نماز جماعتها را به هيچوجه ترك نكنند. و همچنين از روحانيت مبارز پشتيبانى كنيد. شهيد عليرضا حسينى‏
عدم فراموشى امام زمان (عج): عزيزان، آقا و مولايمان حضرت مهدى (عج) را فراموش نكنيد. و براى ظهور پربركتش شب و روز دعا كنيد كه وجود ما بسته به وجود ايشان است…و پيوسته سعى كنيد كه راه آقا را بپيماييد كه راه صلاح و درستى فقط در اين راه است. شهيد سيد صادق سيد حسن قبانچى‏
اسلام: «اعلموا ان الاسلام منهج الحياة و هو الطريق الوحيد لسعادة البشرية»؛ آگاه باشيد كه اسلام، راه زندگانى و تنها طريق براى سعادت بشريت است. شهيد سيد ابوالفضل شيخ زاده‏
حمايت از اسلام و روحانيت و انقلاب: اى مردم مسلمان و غيور، تا هنگامى و لحظه‏اى كه آخرين نفسهايتان را مى‏كشيد، و تا آخرين قطره خونى كه در بدن داريد، دست از انقلاب برنداريد ؛ دست از اسلام و روحانيت برنداريد كه تنها راه نجات مستضعفين ادامه خط امام (است) كه همان خط اصيل و اسلام الهى مى‏باشد. شهيد محمد رمضانى‏
روحانيت: برادران، روحانيت را پاسدارى كنيد كه شاخ و برگ امام بزرگوار هستند كه به قول رهبر عزيز، آن بت شكن زمان، آن شير جماران كه مى‏فرمايد: كشور اسلام بدون روحانيت مثل كشور بدون طبيب است. من از خدا مى‏خواهم كه روزى صدبار كشته شوم ولى خارى به كف پاى روحانيت نرود على‏الخصوص آقاى خامنه‏اى.
شهادت: من شهادت را مانند عسل شيرين حس مى‏كنم. شهيد حسين جهانگيريان‏
شهيد كوى دوست: به نام خداوند بزرگ و بلند مرتبه كه كسانى را كه او را بطلبند، او را مى‏يابند. و زمانى كه او را يافتند، او را مى‏شناسند. زمانى كه او را شناختند، عاشق او مى‏شوند. و كسانى كه عاشق او شوند، او نيز در رحمت به آنها عشق مى‏ورزد. كسى را كه به او عشق ورزد، شهيد كوى خود خواهد كرد.
سپاسگزارى از حق به خاطر رفتن به جبهه: سراپاى وجودم را غرق شادى و سپاس از خداوند متعال – كه امكانات رفتن به جبهه حق عليه باطل را براى من فراهم نموده – مى‏بينم.
وحدت: وحدت را از دست ندهيد و به ريسمان الهى چنگ بزنيد و متفرق نشويد كه وحدت شما، امت بيدار دل و تمام مسلمين جهان است كه پشت استكبار جهانى به سركردگى آمريكا را به لرزه مى‏اندازد. شهيد حسين آهن‏
در راه دفاع از اسلام: اين را هم بدانيد كه تا آخرين قطره خونمان از اسلام دفاع خواهيم كرد. و اگر هزار بار هم شهيد شويم، باز هم دست از هدف و مكتب و اماممان برنخواهيم داشت.
استغفار و دعا: اى برادران حزب اللّه، استغفار و دعا را از ياد نبريد كه بهترين درمان براى تسكين دردهاست. شهيد محمد صادق طبسى‏
ولايت فقيه و روحانيت: و اما سخنى چند با امت حزب اللّه و هميشه در صحنه ايران: قدر امام بزرگوارمان را بدانيد و فقط صحبتهاى امام را پلاكارد نكنيد و به ديوار نچسبانيد بلكه سعى كنيد (آنها را) مو به مو اجرا كنيد و پيرو ولايت فقيه و روحانيت هميشه در خط امام باشيد. شهيد محسن خوشگفتار
مناجات: خدايا، پروردگارا،معبودا،با زبانى كه از بسيارى گناه بسته است، تو را مى‏خوانم. و با دلى كه از خطا كارى در ورطه هلاك افتاده، تو را مى‏جويم. خدايا با دلى كه هراسان است، از خشم تو و اميدوار است به كرم تو، مى‏خوانمت. چون به گناهان خود مى‏نگرم، برخود مى‏لرزم. و چون به احسان تو مى‏نگرم، طمع مى‏ورزم. اگر بر من ببخشايى، رواست كه بهترين بخشندگانى. و اگر عذابم دهى در حقم ستم نكردى. شهيد حسن حاج غفارى‏
مناجات: خدايا، شهادت در راه خودت را نصيب من گردان كه شيرين‏ترين مرگها است. به نام او كه همه چيزم اوست. به نام او كه زندگيم در جهت اوست. به نام او كه زنده به اويم. و به نام او كه از اويم. به نام كه به اويم. زنده بودنم به خاطر اوست. بودنم از اوست، رفتنم از اوست. جانم اوست. معشوقم اوست. معبودم اوست. مقصودم اوست. مرادم اوست. احساسش مى‏كنم با ذره ذره وجودم. با تمام سلولهايم احساش مى‏كنم اما بيانش نتوانم كرد. اى همه چيزم، به يادت هستم. به يادم باش كه بى تو هيچ و پوچ خواهم بود. شهيد محمد حسن براتيان‏
وحدت كلمه و رهبرى: پيامم به تمام ملت اسلامى اين است كه دست در دست هم داده و با وحدت كلمه به رهبرى امام خمينى تا برپاكردن حكومت عدل على (ع) در سراسر جهان از پا ننشينند و به مبارزه خود ادامه دهند. شهيد مهدى دانش‏
شهادت: به آنهايى كه ما را متهم به داشتن بيمارى مرگ پرستى مى‏كنند، بگوييد ما مرگ پرست نيستيم، ما عاشقيم، عاشق اللّه، عاشق حسين (ع) و عاشق شهادت. شهادت مرگ نيست، مردن نيست، زندگى جاويدان است. آرزوى من شهادت است. و آرزوى همه ما شهادت است. (بخشى از وصيتنامه شهيد).
مهدى در جايى از موضوع انشاء خويش تحت عنوان «شهيد كيست شهادت چيست» كه آن را در سال سوم دبيرستان (؟) نگاشته مى‏گويد: «شهادت شربتى است بس گوارا كه شهيد مى‏نوشد و به لقاء اللّه مى‏پيوندد.» شهادت يكى از بهترين راهها براى رسيدن به لقاء اللّه است. شهادت، انتخابى است بس نيكو، شهادت، راه حفظ انقلابهاست، انقلابهايى كه با خون هزاران شهيد آبيارى شده‏اند به پيروزى رسيده‏اند. و اين شهيد است كه با انتخاب شهادت در راه خدا، خونى تازه در شريانهاى ملت مى‏ريزد. شهيد مجيد رمضان حاجى‏لويى‏
نياز انقلاب به خون: انقلابى كه ما كرده‏ايم، همچون نهال تازه‏اى بود كه به آبيارى مدام احتياج دارد تا رشد كند. و نهال انقلاب ما هم به خون جوانان احتياج دارد تا بتواند ريشه در كشورهاى ابرقدرت بدواند تا كاخهاى سر به فلك كشيده آنها را بر سر خودشان سرنگون كند و احكام اسلام را حاكم و اجرا گرداند. شهيد معراج محمدى‏
دانشگاه جبهه: جبهه كلاس شهادت است. جبهه دانشگاه انسان سازى است. و هر كس در اين دانشگاه قبول شود، شهيد است و پيش خدا مى‏رود. شهيد احمد بيطرفان‏
اشعار شهيد:
دو پند از من بياموز اى برادر

كه تا در زندگى گردى مظفر
يكى با هر كس و ناكس مشو يار

دگر بيرون نما خودخواهى از سر
خداوند جهانم گر بود يار

نمى‏باشد مرا بيمى ز اغيار
نمى‏ريزد يكى برگ از درختى

نخواهد تا خداوند جهاندار شهيد رضا شعبان زاده‏
توجه به معشوق واقعى: بينديشيم درباره معشوق اگر عاشقيم. برويم به سوى او اگر در دلهامان جا دارد. مگر ممكن است عاشق باشيم ولى معشوق را به فراموشى بسپاريم؟ مگر ممكن است عشق معشوق در تمام ابعاد وجوديمان رخنه كرده باشد و آنگاه او را فراموش كنيم؟! شهيد ناصر مينويى‏
حضور در صحنه: تا ظهور حضرت مهدى (عج) حضور هميشه خود را در صحنه حفظ كنيم.
حفظ وحدت: براى اينكه اين وحدت و يكپارچگى بين همه اقشار ملت به همين شكل بماند، لازم است كه از تفرقه كه عامل آن هواى نفس انسانهاست شديداً بپرهيزيم. شهيد ابوالفضل مرادى‏
حمايت از روحانيت: برادران، از روحانيت عزيز و فداكار، حمايت كامل كنيد. و مبادا خداى ناكرده روحانيت كنار زده شود كه روز بدبختى مسلمانان و روز جشن ابرقدرتها است. اگر خلافى از يك شخص (روحانى) ديديد، به حساب مكتب نگذاريد. و اين روحانيت بوده كه در تمامى دوران و به خصوص در اين انقلاب پيشتاز بوده. و اگر اين نهاد نبود، نه از اسلامى خبر بود و نه از قرآنى. برادران و خواهران، از…روحانيت مبارز هميشه در صحنه…حمايت كنيد.
امام خمينى: برادران و خواهران، از نايب به حق آقا امام زمان(ع) رهبر كبير انقلاب اسلامى، امام خمينى دام ظله العالى… حمايت كنيد. در عمق وجود امام، اين شمس جماران و بت شكن دوران، موسى(ى) زمان و سد ابر قدرتها، ياور ستميده‏ها، سرپرست يتيمان، نوازش كننده بيچارگان، قلب تپنده امت اسلام، بيشتر دقيق شويد و سعى كنيد عظمت او را دريابيد و خود را تسليم او سازيد. طلبه شهيد محمد ايمانى فردويى‏
مناجات: اى خداى من، تو را ستايش مى‏كنم آنگونه كه پيامبران به درگاه تو حمد و ثنا كردند. تو را با دل و زبانى كه اولياء و بندگان مقرب، تو را تسبيح مى‏كنند، پرستش مى‏كنم، اى خدا، اى رحيم، اى پناه‏بى‏پناهان، اى محبوب واى معبود من، تو را آنچنان كه هستى و آنگونه كه سزاوار آنى، ستايش مى‏كنم. تو را شكر مى‏كنم تا نيكبخت شوم و با شهدايى كه در راه رضا و خشنودى تو در نيستى را كوفتند تا هست شوند، همخانه شوم.
ولايت فقيه: ولايت فقيه تداوم بخش راه انبياء است. و علم رسالت بر دوش فقيه و مجتهدى عالم و آگاه است كه يك رابطه طولى و زنجير مانند تا خداوند دارد. فقيه نماينده امام زمان (عج)، و امام زمان تداوم بخش ولايت سرخ علوى، و على (ع) جانشين پيامبر (ص) و پيامبر(ص) رسول خدا است… امروزه ابر غارتگر غرب آمريكا و ابر تجاوزگر شرق شوروى به فكر اين هستند كه چگونه اين امت را به اعتصام به حبل اللّه در خط فقيه زمان امام خمينى(دام ظله) حركت مى‏كنند، از هم جدا كنند…تنها راه (مبارزه با) آن اين است كه: 1- در خط امام حركت كنيد كه هيچ انحرافى شما را تهديد نخواهد كرد. 2- با گوش و دل رهنمودهاى امام را بشنويد… 3- تقوا را پيشه خود كنيد. شهيد ابوطالب قاسمى‏
پشتيبانى از ولى فقيه: …من رهبرى چون خمينى را انتخاب كردم تا جان در بدن دارم، در راه او كه ادامه راه حسين و اسلام است، از پاى نخواهم نشست و از هيچ كوششى دريغ نخواهم كرد. شهيد محمد جواد مدحتى‏
دفاع از اسلام: نسبت به اسلام و مسلمين بى‏تفاوت نباشيد. و در اين زمان كه اسلام پس از چهارده قرن متجلّى شده و استكبار جهانى سعى در نابودى آن را دارند، بايد با تمام قوا در مقابل دشمنان خدا ايستاد و از اسلام عزيز دفاع نمود. شهيد ابوالفضل اويسى‏
توصيف شهادت: آه، آه، چه زيبا(ست) آن شب و آن روز و آن ساعت كه (شهيد) عروس زيباى شهادت را در حجله خونين سنگر در آغوش مى‏گيرد و همسير زيباى خويش در كنارش شيفته و شيداست… شهيد عبدالمهدى مريدى‏
پشتيبانى از ولايت فقيه: امام عزيز و اميد مستضعفان را تنها نگذاريد كه (او) تنها كسى (است) كه توانسته است پشت ابرقدرتهاى شرق و غرب را به خاك بكشد و براى اسلام و رضاى حق، ما را از منجلاب كفر بيرون آورد… باتنها نگذاشتن رهبر عزيز، مشت محكمى بر دهان افرادى كه پشت سر اين انقلاب و مسئولين مملكتى نق مى‏زنند، بزنيد. پاورقي ها:

/

بازتاپ پيروزى مقاومت و آزادى اسراء در مطبوعات غرب و رژيم صهيونيستى‏

 
آزادى اسرا و زندانيان لبنانى، فلسطينى و عرب بازتاب گسترده‏اى در مطبوعات و رسانه‏هاى گروهى جهان بويژه غرب و رژيم صهيونيستى داشت. كه در اين بخش به آن مى‏پردازيم.
روزنامه اينديپندنت چاپ انگليس: اسراييلى‏ها با اين كار اعتراف كردند كه عمليات مبادله وجهه حزب اللّه در جهان عربى و جهان اسلام را تقويت خواهد كرد.
روزنامه گاردين چاپ انگليس: اين مبادله يك پيروزى و موفقيت بارز براى حزب اللّه است و اسراييل را در معرض انتقادهاى زيادى قرار داد. زيرا فلسطينى‏ها اين اقدام را به عنوان دليلى بر موفقيت استفاده از زور تلقى خواهند كرد. در حالى كه گفت و گوهاى ابومازن و نخست وزير رژيم صهيونيستى در سال گذشته در حل مسأله اسراى فلسطينى شكست خورد، سياست افراطگرايانه و تند حزب اللّه موفق از آب درآمد.
نيكلاس بلانگورد خبرنگار ديلى استار چاپ لبنان: عمليات مبادله اين پيام را داشت كه اسراييل اگر به حملات خود ادامه دهد با او به اين صورت برخورد خواهد شد.
اين روزنامه به نقل از دكتر نزار حمزه استاد علوم سياسى دانشگاه آمريكايى بيروت نوشت: حمله اخير موشكى حزب اللّه به يك لودر اسراييلى كه مرزهاى لبنان را مورد تعدى قرار داده بود تأثيرى بسيار بيشتر از عمليات‏هاى نظامى بر روحيه مردم لبنان داشت. اينك حزب اللّه به حافظ خاك لبنان تبديل شده و گروهى كه دست به عملياتهاى روزمره بزند، نيست.
روزنامه فاينشنال تايمز چاپ انگليس: اين توافق آريل شارون نخست وزير اسراييل را زير فشار منتقدان داخلى قرار داد كه مى‏گويند اسراييل نبايد در گفت‏وگوها با آنچه يك سازمان تروريستى مى‏داند، شركت كند.
نيويورك تايمز چاپ آمريكا: عمليات مبادله، لحظه افتخار حزب اللّه بود كه توانست اسرا بويژه تعداد زيادى از فلسطينى‏ها را آزاد كند. لذا اين امر تأثير مثبت و فعالى براى وجهه حزب اللّه در جهان عرب خواهد داشت.
روزنامه لوموند فرانسه: تعداد زيادى از افرادى كه اسراييل نام آنها را براى آزادى به دولت ابومازن داد، مجرم و افراد جانى بودند امّا اين نوع افراد در ميان زندانيان و اسرايى كه در جريان عمليات مبادله با حزب اللّه آزاد شدند، وجود ندارد.
روزنامه هاآرتز، زئيف شيف،28/1/2004 ميلادى: حزب اللّه در گفت و گوها برتر از اسراييل بود. البته اين اولين بار نيست. امّا اين گفت و گوها شكست امنيتى اسراييل را بار ديگر براى ما تداعى كرد. اين مسأله با تهديد استراتژيك بخش اعظم مردم و تأسيسات زيربنايى لبنان مرتبط است و با شكست اطّلاعاتى آغاز شد و با شكست نظامى ادامه يافت. حزب اللّه همراه با شركاى ايرانى و سورى‏اش موفق به ايجاد يك سيستم موشكى خطرناك شد كه مشابه آن را در گذشته شاهد نبوديم. موشك‏هاى حزب اللّه نوعى بازدارنگى در برابر اسراييل به شمار مى‏رود.
روزنامه معاريو، دوف گولدشتاين، مقاله پيروزى نصر اللّه، 28/1/2004 ميلادى: متأسفانه باور دارم كه نصراللّه سربازان ديگرى را خواهد ربود. در واقع او مردى مطمئن و با صلابت است. به راستى اسراييل توافق بسيار بدى را به عمل آورد. آيا نصراللّه را در كنفرانس مطبوعاتى ديديد؟ آيا لبخند تمسخرآميز وى عليه اسراييل را مشاهده كرديد؟ آيا سخنان تمسخرآميز وى در قبال اسراييل و دولت آن را شنيديد؟ من خجالت مى‏كشم، نصراللّه راست گفت، او پيروز شد.
سالها اسراييل مى‏گفت كه اعراب زبانى جز زبان زور نمى‏فهمند، امّا اين دروغ است. ديگر همه چيز تغيير كرده است. نصراللّه عكس اين قضيه را ثابت كرد، اين اسراييل است كه زبان جز زبان زور نمى‏فهمد. اسراييل ثابت كرد كه نصراللّه ابومازن شكست خورده و حتى ابوعلاء نيست.
يديعوت آحرونوت، 26/1/2004 ميلادى: نصراللّه شخصيتى فوق العاده مردمى در جهان عرب است، او تنها طرف عرب است كه موفق شد اسراييل را در عرصه نبرد شكست دهد. و خاك اعراب را كه از سوى اسراييل اشغال شده آزاد كند. نصراللّه كرامت گم‏شده را به جهان عرب بازگرداند. او حتى فرزندش را در راه جنگ عليه اسراييل قربانى كرد.
اسراى اردنى، مغربى، مصرى، ليبيايى، فلسطينى و سورى به فضل نصراللّه آزاد مى‏شوند و نه به فضل ديپلماسى يا توافق نامه‏هاى صلح ميان اين كشورها.
ديرانى و عبيد بدون آنكه پيشرفتى واقعى در زمينه موضوع رون آراد حاصل گردد، آزاد مى‏شوند، نصراللّه اصلاً به اين موضوع اهميت نداد و براى آزادى اسراى فلسطينى اصرار ورزيد. اسراييل ابتدا اين مسأله را رد كرد امّا نصراللّه سرانجام در اين زمينه پيروز شد.
او آزادى صدها فلسطينى را خواستار شد و اسراييل با آزادى دهها نفر موافقت كرد امّا در نهايت نصراللّه پيروز شد.
اين روزها نصراللّه پادشاه جهان عرب است و بسيارى از رهبران عرب وقتى ببينند رهبر يك حزب شيعه در قلب پيروزى در لبنان و فلسطين قرار گرفته، بايد نفس عميق بكشند.
روند مبادله اسراييل را در وضعيتى عجيب قرار داده است. از زمان 11 سپتامبر آمريكا فرماندهى جنگ عليه تروريسم را به عهده گرفته است. نه مذاكره‏اى با سازمان‏هاى تروريستى وجود دارد، و نه سازش، و نه تسليم. تروريسم فقط يك پاسخ دارد و آن پاسخ نظامى است. امّا اسراييل با يك سازمان تروريستى گفت و گو كرد، با آن به توافق رسيد و به آن جايگاهى محترم و شرعى بخشيد.
ابومازن وعده داد با تروريسم مبارزه مى‏كند امّا حتى نتوانست. يك اسير را آزاد كند امّا نصراللّه وعده داد كه به تروريسم ادامه مى‏دهد و خواسته هايش را محقق ساخت.
ايفى ايتام رييس حزب مفدال كه عليه اين توافقنامه رأى داد، گفت: اين توافقنامه اشتباهى است كه بهايى گزاف را در زمينه روابط با حزب اللّه و جهان تروريسم به ما تحميل خواهد كرد.
يورى اشترن از اتحاديه ملّى نيز اين توافقنامه را به مثابه جنونى خواند كه با تمام قواعد جنگ عليه تروريسم مغايرت دارد.
يوسى ساريد از حزب ميرتس نيز گفت: اگر دولت از سالها قبل آماده بود چنين بهايى را بپردازد رون آراد مدتها قبل در ميان ما بود.
اسراييل در مقابل حزب اللّه ثابت كرد به راستى زبانى جز زبان زور نمى‏فهمد.
روزنامه معاريو، عاميت كوهن 26/1/2004 ميلادى: يك سازمان تروريستى لبنانى در استفاده از تمام ابزارها براى مأيوس ساختن اسراييل ترديد به خود راه نمى‏دهد. نصراللّه تا ديروز از ارائه هرگونه جزيياتى درباره سربازان ربوده شده خوددارى كرد. با اين حال نصراللّه فرصت را از دست نداد و تا آخرين لحظه به حساب خانواده‏هاى دردمند بهره‏بردارى تبليغاتى كرد. پاورقي ها:

/

سخنان معصومين‏

  امام حسين عليه السلام‏ * قال اللّه عزّ و جلّ فى لوحٍ اهداه الى رسول اللّه:
«جَعَلتُ حُسَيناً خازِنَ وَحيى وَ اَكرَمتُهُ بِالشَّهادَةِ وَ خَتَمتُ لَهُ بِالسَّعادَةِ فَهُوَ اَفضَلُ مَنِ استُشهدَ وَ اَرفَع الشُّهَداءِ دَرَجَةً…»
(كمال‏الدين صدوق، ص 310)
حسين را خزانه دار وحى خويش قرار دادم، و با شهادت (در راه خود) گراميش داشتم و پايان كارش را به سعادت ختم نمودم. پس او با فضيلت‏ترين شهيد است و بالاترين درجه را در بين شهدا داراست. * امام باقر عليه السلام:
«لَو يَعلَمُ النّاسُ ما فى زِيارَةِ قَبرِالحُسَينِ عَلَيهِ السَّلامِ مِنَ الفَضلِ لَماتُوا شَوقاً».
(ثواب الاعمال، ص 319)
اگر مردم فضيلت زيارت قبر امام حسين عليه‏السلام را مى‏دانستند، از شوق جان مى‏باختند. * امام صادق عليه السلام:
«كُلُّ الجَزَعِ وَ البُكاءِ مَكرُوهٌ سوى الجَزَعِ وَ البُكاءِ عَلَى الحُسَينِ».
(بحارالانوار، ج 45، ص 313)
هر ناليدن و گريه‏اى مكروه است مگر ناله و گريه بر حسين عليه‏السلام. * امام صادق عليه السلام:
«مَن ذُكِرنا عِندَهُ فَفاضَت عَيناهُ حَرَّمَ اللّهُ وَجهَهُ عَلَى النّارِ».
(بحار الانوار، ج 44، ص 285)
هر كس كه ما نزد او ياد شويم و چشمانش اشكبار شود، خداوند صورت او را بر آتش حرام مى‏كند. * امام صادق عليه السلام:
« اِنّ السَّماءَ بَكَت عَلَى الحُسَينِ اَربَعينَ صَباحاً». (كامل الزيارات، ص 81).
آسمان چهل روز در عزاى حسين گريست. * امام صادق عليه السلام:
« اِنَّ يَومَ الحُسَينِ اَعظَمُ مُصيبَةً مِن جَميعِ سايِرِ الاَيّامِ».
(علل الشرايع، ج‏1، ص 225).
روز شهادت امام حسين (ع) سوزناكترين روزهاست. * امام صادق عليه السلام:
« اَمّا يَومُ عاشُورا فَيَومٌ اُصيبَ فيهِ الحُسَينُ صَريعاً بَينَ اَصحابِه».
(بحارالانوار، ج 45، ص 95).
عاشورا روزى است كه حسين ميان يارانش كشته بر زمين افتاد. * امام صادق عليه السلام:
« وَ ذلِك يَومٌ بَكَت عَلَيهِ جَميعُ بُقاعِ الاَرضِ خَلا بُقعَةُ الشّامِ».
(كافى، ج 4، ص 147).
و آن روز (عاشورا) تمام سرزمين‏ها گريستند بر حسين مگر شام. * امام رضا عليه السلام:
« مَن كانَ يَومُ عاشُوراء يَومَ مُصيبَتِه وَ حُزنِه وَ بُكائِهِ يَجعَلُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ يَومَ فَرَحِه وَ سُرورِه».
(علل الشرايع، ج 1،ص 225).
آن كس كه روز عاشورا روز سوگوارى و گريه‏اش باشد، خداوند روز قيامت را روز شادى و سرور او قرار مى‏دهد. * امام على بن موسى الرضا عليه السلام:
«…مَن تَرَكَ السَّعى فى حَوائِجِه يَومَ عاشُورا قَضى اللّهُ لَهُ حَوائِجَ الدُّنيا وَ الآخِرة».
(علل الشرايع، ج 1، ص 227).
هر كه كارهاى دنيوى خود را در روز عاشورا ترك كند، خداوند حوائج دنيا و آخرت او را برآورده مى‏سازد. * امام على بن موسى الرضا عليه السلام:
«اِنَّ يَومَ الحُسَينِ اَقرَحَ جُفُونَنا وَ اَسبَلَ دُمُوعَنا وَ اَذَلَّ عَزيزَنا».
(امالى صدوق، ص 190).
روز شهادت حسين چشمهاى ما را ريش و اشكهاى ما را جارى و عزيز ما را خوار كرد. * امام على بن موسى الرضا عليه السلام:
« فَعَلى مِثلِ الحُسَينِ فَليَبكِ الباكُونَ».
(وسايل الشيعه، ج 10، ص 394).
بر كسى هم چون حسين عليه السلام گريه كنندگان گريه كنند. پاورقي ها:

/

دانستنى‏هايى از قرآن‏

  يادآورى ايام اللّه‏
«و لقد أرسلنا موسى بآياتنا أن أخرج قومك من الظلمات الى النور و ذكّرهم بأيام‏الله إنّ في ذلك لآيات لكل صبّارٍ شكور». (سوره ابراهيم – آيه 5)

و همانا موسى را با آيات و معجزات خود فرستاديم كه قومت را از تاريكى به روشنايى و نور هدايت كن و ايام‏الله را به ياد قوم خود بياور. و در اين‏ها نشانه‏هايى است براى هر انسان بسيار شكيبا و شكرگزار.
در اين آيه، هدف از فرستادن حضرت موسى بيان مى‏شود كه همان هدف بعثت هر پيامبر ديگرى است. و همانا ما موسى را با آيات و نشانه‏ها و معجزه‏هايى فرستاديم تا او مردم را به سوى ايمان و پرستش خداوند فراخواند و از ظلمات و تاريكى‏هاى كفر شرك و الحاد به نور ايمان حق و پرستش الله درآورد.
و هم‏چنين از موسى خواستيم كه ايام الهى و روزهاى ويژه خداوند را به ياد قومش بياورد. و بى‏گمان در اين‏ها نشانه‏هايى است براى هر انسان شكيبا و پراستقامت.
ترديدى نيست كه تمام روزها از آن خداست و هرچه در جهان وجود دارد، همه و همه نشانه عظمت و قدرت الهى است ولى در اين آيه – چنان چه ملاحظه مى‏كنيد – خداوند حضرت موسى را فرمان مى‏دهد كه ايام ويژه خداوند را به ياد مردم بياورد. پس معلوم مى‏شود اين ايام‏الله كه در آيه آمده است، غير از ايام معمولى است بلكه ويژگى و خصوصيتى دارد. گويا در اين روزها حوادث و رخدادهايى به وقوع پيوسته كه در روزهاى ديگر چنين نبوده و آن‏چه مسلم است اين‏كه در اين روزها عظمت خداوند و عزتش بيش‏تر نمايان گشته و آيه‏اى از آيات در آن‏ها رخ داده است.
حال ممكن است در اين ايام، قهر و غلبه الهى بر كفار و مشركان به ظهور رسيده و يا اين‏كه نعمتى بزرگ نمايان گشته است؛ مانند عذاب‏هايى كه بر برخى از اقوام پيامبران گذشته نازل مى‏شد و همه دشمنان پيامبران را به هلاكت مى‏رساند. قطعاً غرق شدن قوم نوح و به هلاكت رسيدن فرعون و يارانش و نابودى قوم عاد و ثمود، از اين ايام‏اللّه است كه در مقابل، پيروزى حضرت نوح و در كشتى سوار شدنش و به ساحل نجات رسيدن خود و مؤمنان همراهش، از اين ايّام‏الله است. پيروزى حضرت ابراهيم بر نمروديان و بت‏پرستان و رفتن در آتش بى‏آن‏كه آسيبى به او رسد از ايام‏الله است. چيره شدن و غلبه حضرت موسى بر فرعونيان از ايام‏الله است.
و هم‏چنين در زمان خويش شاهد چند روز از ايام‏الله بوديم كه هم قهر و غلبه الهى نمايان گشت و هم نعمت بزرگ پيروزى بر دشمنان كه هر دو مقتضاى عزّت الهى است؛ چه نقمتش و چه نعمتش، چه نابودى شاه و درهم شكستن تاج و تخت شاهنشاهى و چه پيروز شدن امام و مستضعفان همراهش.
يادآورى كردن مردم به ايام‏الله مانند همين است كه هر ساله در روز 22 بهمن كه روز شكست دشمن است بايد جشن گرفت و با راهپيمايى و سخنرانى، آن روز عظيم‏الهى را به ياد آوردو هم‏چنين روز 12فروردين از هر سال را بايد بزرگ شمرد و به ياد آورد و در آن روز جشن گرفت كه روز پيروزى حكومت الله بر حكومت طاغوت و روز يارى رساندن خداوند به مستضعفين و محرومين است.
امام امت – قدس سره – اين روزها را از ايام‏الله دانسته و از ملت ايران خواسته است كه هر سال اين روزهاى ويژه را محترم بشمرند و جشن بگيرند و آن حركت الهى و نهضت مقدس را به ياد آورند و انگيزه پيروزى را كه وحدت همگانى در زير سايه توحيد بود از ياد نبرند و هميشه همان حال و هواى انقلاب را داشته باشند تا پيوسته پيروز و بهروز باشند. صبّار شكور
هر دو كلمه صيغه مبالغه‏اند كه صبّار به معنى كسى است كه بسيار شكيبا و پرتحمل باشد و شكور كسى را گويند كه بسيار سپاسگزار و شاكر نعمت خداوند باشد. و اين دو از ويژگى‏هاى مؤمنان متعهد است كه نه حوادث تلخ روزگار آنان را از پاى در مى‏آورد و نه نعمت پيروزى و چيره شدن بر دشمنان، آن‏ها را از شكرگزارى و سپاس دور مى‏سازد. و شايد ذكر اين دو ويژگى در آخر آيه، اشاره به همين باشد كه ايام‏الله مخصوص روزهاى بلا و عذاب و يا تنها روزهاى خوشى و نعمت نيست بلكه هر دو بخش را شامل مى‏شود. در هر صورت يادآورى ايام‏الله يكى از اهداف بعثت پيامبران است كه مردم را به خدا نزديك سازد و از خشم و غضبش برهاند. پاورقي ها:

/

نگاهى به رويدادها

 

نگاهى به رويدادها

جهان اسلام‏

اشغالگران آمريكايى در پى انهدام يك خودرو نظامى خود در شمال موصل براى دستگيرى عاملان آن، يك بزرگراه را مسدود كردند. نظاميان آمريكا در تازه‏ترين اقدام خود براى در هم شكستن مقاومت مردم به خانه‏هاى مردم در دو شهر عراق ريختند و ده‏ها نفر را در جلو چشمان اعضاى خانواده ربودند و به محل نامعلومى بردند.
علماى عراق از آيت اللّه سيستانى و مخالفت با دخالت آمريكا در تدوين قانون اساسى عراق حمايت كردند. (17/9/82)
نظاميان آمريكايى در افغانستان 8 زن و كودك را كشتند. (20/9/82)
مركز پليس عراق در شهر خالديه منفجر شد.(23/9/82)
صدام سه ماه قبل دستگير و آزاد شد. صدام، مردى كه پايه‏هاى حكومتش بر خون صدها هزار نفر از جمله پاكترين مردان خدا استوار بود، سال‏ها در كاخ‏هاى متعدد به عيش و نوش پرداخت. امّا تقدير چنين رقم زد كه او در ماه‏هاى آخر عمر، در حفره‏اى تنگ، در خانه‏اى گلى مأوا گزيند. اين سرنوشت دنيايى اوست و براى عقباى او خداوند مژده عذاب شديد و طولانى داده است. (24/9/82)
91 درصد جوانان فلسطينى خواهان ادامه انتفاضه هستند. جوان 15 ساله فلسطينى در حالى كه برادر زخمى‏اش توسط عضو گروه امداد به آمبولانس منتقل مى‏شود عليه نظاميان صهيونيست فرياد مى‏زند و با نفرت شديد از اسرائيل اعلام مى‏دارد كه جنايات آنها در فلسطين بى‏پاسخ نخواهد ماند. مقاومت شديد مردم فلسطين در شرايط دشوار است كه معاون شارون زبان به اعتراف گشوده كه رژيم صهيونيستى در بدترين شرايط به سر مى‏برد. (26/9/82)
اعتراض بانوان فرانسوى عليه قانون منع حجاب گسترش يافت. صدها نفر از بانوان محجبه فرانسوى در استراسبورگ در اعتراض به حمايت ژاك شيراك از قانون منع حجاب اسلامى به خيابان‏ها ريختند. روى پلاكارد تظاهر كنندگان چنين نوشته شده است:«قانون عليه حجاب يا عليه اسلام» (30/9/82)
2 سرباز آمريكايى بر اثر انفجار بمب در بغداد كشته شدند.
2 افسر صهيونيست در غزه به هلاكت رسيدند. (2/10/82)
صهيونيست‏ها «رفح» را به خاك و خون كشيدند. نظاميان صهيونيست در خونين‏ترين تهاجم خود به رفح كه در ماه‏هاى اخير بى‏سابقه بوده است، 13 فلسطينى رابه شهادت رساندند و صدها نفر در نتيجه اين يورش نظامى از خانه و كاشانه خود آواره شدند. عكس جنازه يكى از شهدا را روى زمين در رفح نشان مى‏دهد. (3/10/82)
در انفجارهاى عراق 109 سرباز آمريكايى كشته و مجروح شدند. (4/10/82)
جوان 18 ساله فلسطينى يك تنه از صهيونيست‏ها انتقام گرفت. در اين عمليات شهادت طلبانه چهار صهيونيست به هلاكت رسيده و 16 تن ديگر مجروح شدند. (6/10/82)
مواضع ضد حجاب شيخ الازهر خشم جهان اسلام را برانگيخت. (13/10/82)

اخبار داخلى‏

خاتمى: متأسفانه جدال‏هاى سياسى به دانشگاه‏ها كشيده شد.
دانشجويان: حركت خودجوش دانشجويان در 16 آذر به هيچ گروه و مكتب فكرى انحرافى تعلق نداشت. (16/9/82)
در همايش دانشجويى 16 آذر، دانشجويان اصولگرا قدرت بسيج خود را به نمايش گذاشتند. (17/9/82)
رهبر انقلاب در ديدار شهردار و اعضاى شوراى شهر تهران: خدمت مخلصانه شهردارى به مردم به خوبى احساس مى‏شود.
ايران دومين كشور جهان اسلام در توليد علم شناخته شد. (18/9/82)
نام ايران بر بلنداى فوتبال آسيا قرار گرفت.
خاتمى با رؤساى جمهور مصر و دانمارك در ژنو مذاكره كرد.
آقازاده: اروپايى‏ها جلوى فعاليت‏هاى قانونى هسته‏اى ايران را گرفته‏اند.
رئيس جمهور: بستن سايت‏هاى ضد اخلاقى به معنى محدوديت آزادى بيان نيست.(20/9/82)
خاتمى: در ايران زندانى مطبوعاتى نداريم.
عراق دستور توقف فعاليت منافقين را صادر كرد.
كروبى: اگر بخواهيد از تريبون مجلس نظام را زير سؤال ببريد ساكت نخواهم نشست.(22/9/82)
رئيس جمهور از مردم براى مشاركت پرشور در انتخابات دعوت كرد.
در 48 ساعت گذشته، آبادانى‏ها به جاى آب نفت نوشيدند! (24/9/82)
دكتر عليرضا اكبرى عضو دبيرخانه شوراى عالى امنيت ملى: اروپا و آمريكا در متوقف كردن برنامه‏هاى هسته‏اى ايران هماهنگ عمل مى‏كنند. (25/9/82)
رهبر انقلاب در اجتماع تاريخى مردم قزوين: افراد خوشنام و با برنامه را به مجلس بفرستيد.
رهبر انقلاب: زمينه انتخابات پرشور براى مجلس هفتم را فراهم كنيد.(26/9/82)
خرازى پس از امضاى پروتكل الحاقى از سوى ايران: حالا نوبت اروپاست به تعهداتش عمل كند. (30/9/82)
خاتمى: اسرائيل غلط مى‏كند نيروگاه اتمى ما را بزند.
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور قرقيزستان: جهان گشايى آمريكا محكوم به شكست است.
كاندوليزا رايس: حدس‏هاى ما درباره ايران هميشه غلط از آب در مى‏آيد. (1/10/82)
در جلسه علنى امروز مجلس شوراى اسلامى حجت الاسلام و المسلمين سيد محمد خاتمى رئيس جمهور لايحه بودجه 107 هزار ميليارد تومانى سال 1383 كل كشور را تقديم رئيس مجلس كرد. رئيس جمهور پس از تقديم لايحه بودجه به رئيس مجلس، تعدادى نامه و عريضه از نمايندگان تحويل گرفت. (2/10/82)
رهبر انقلاب در ديدار علما و روشنفكران دنياى اسلام: امروز بهترين فرصت براى معرفى اسلام ناب به جهانيان است.
رئيس جمهور: تصميم فرانسه براى ممنوعيت حجاب، ضد آزادى و خلاف دموكراسى است. (3/10/82)
وزير دفاع: اسرائيل براى ما يك پادگان شيشه‏اى است. (4/10/82)
زلزله ويرانگر در «بم» هزاران كشته و مجروح بجاى گذاشت. (6/10/82)
رهبر انقلاب: قدرت امت اسلامى بايد در معادلات جهانى محاسبه شود. (7/10/82)
رهبر انقلاب در جمع مردم مصيبت ديده بم: بم را بهتر از گذشته خواهيم ساخت.
رئيس جمهور با سفر به بم در جريان نحوه كمك رسانى به زلزله زدگان قرار گرفتند. (9/10/82)
رئيس جمهور در جمع خبرنگاران اعلام كرد، اعتبار 330 ميليارد تومانى براى بازسازى بم تأمين شد.
كارشناسان: ارقام بودجه سال 83 غير واقعى است.
خاتمى: توقع آمريكا از كمك به زلزله زدگان جهت بهبود روابط، انتظارى بيهوده است. (10/10/82)
شهردار تهران: هرجا نيروهاى انقلابى ميدان را خالى كردند دچار ضعف شديم.
آمار قربانيان زلزله بم از 35 هزار نفر گذشت.
رئيس سازمان مديريت و برنامه ريزى: بم ظرف 18 ماه بازسازى مى‏شود. (11/10/82)
ادعاى تبرئه شهرام جزايرى تكذيب شد.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: تعليق محدوديت ارسال كمك‏هاى مالى ايرانيان توسط آمريكا يك ژست سياسى است. (13/10/82)
همه زلزله زدگان بم در چادرها اسكان يافتند.
وزير اطلاعات: عوامل برانداز را در صورت راهيابى به مجلس دستگير مى‏كنيم. (14/10/82)
رهبر انقلاب: كشاورزى بايد محور توسعه قرار گيرد.

اخبار خارجى

وزير امور خارجه روسيه: شواردنادزه را آمريكايى‏ها بر كنار كردند. (16/9/82)
نفرت از نظاميان آمريكا به خاطر كشتار كودكان افغانى بالا گرفت. (17/9/82)
انفجار مهيب در ميدان سرخ مسكو رخ داد. خون قربانيان انفجار، ميدان سرخ مسكو را رنگين كرد. در سمت راست تصوير، سريكى از عاملان بمب گذار ديده مى‏شود كه پس از انفجار در اتومبيل از بدنش جدا شده است.
الگور: جنگ عراق بزرگترين اشتباه تاريخى آمريكا بود.
روزنامه گاردين فاش كرد؛ رژيم صهيونيستى نظاميان آمريكايى را براى ترور در عراق آموزش مى‏دهد.
دهها نظامى آمريكايى بر اثر انفجار در موصل كشته و زخمى شدند. (19/9/82)
در پى درگذشت حيدر على اف رئيس جمهور سابق آذربايجان، جنازه او امروز از بيمارستان كليولند آمريكا به باكو منتقل مى‏شود. (22/9/82)
صبغت اللّه مجددى به رياست لويه جرگه افغانستان انتخاب شد.
صدام دستگير شد. (24/9/82)
اعتصاب سراسرى در شبكه حمل و نقل ايتاليا ميليون‏ها نفر را سرگردان كرد. (25/9/82)
300 نقابدار مسلح به بازار بزرگ روسيه حمله كردند. (26/9/82)
خبر ترور نافرجام پل برمر با دو هفته تأخير اعلام شد.
ليبى در پى توافق با آمريكا و انگليس فعاليت‏هاى هسته‏اى خود را متوقف كرد.
وزير جنگ آمريكا: هيچكس جز رئيس سازمان سيا حق بازجويى از صدام را ندارد. (30/9/82)
صدام، يك «كالاى انتخاباتى» براى بوش است. سير تحولات عراق، شتاب گرفته است. سفر دزدانه بوش به بغداد، اعلام خبر دستگيرى صدام و سفرهاى انتخاباتى بوش، به هم ارتباط مستقيم دارند. صدام اكنون به يك «كالاى انتخاباتى» تبديل شده و بوش با خوشحالى اميدوار است از صدام بيشترين استفاده ممكن را در اين مرحله داشته باشد. ظاهراً ژاك شيراك، بيش از اندازه «شوكه» شده است. اين بزرگترين خيانت آمريكا به وفادارترين مزدور آمريكا بود. صدام هرگز انتظار نداشت از بوش ضربه بخورد. رسانه‏هاى غربى با انتشار اين عكس مونتاژى در صدد بيان‏همين واقعيت‏ها هستند. (1/10/82)
كويت از طرح واشنگتن براى تغيير حكومت‏هاى عربى ابراز نگرانى كرد. (3/10/82)
11 كشور جهان واردات گوشت از آمريكا را تحريم كردند. (4/10/82)
واشنگتن پست: تلفات سربازان آمريكايى در عراق دو برابر شد. (8/10/82)
رستوران تازه تأسيس در بغداد با بمب افتتاح شد. (11/10/82)

 

/

گفته ها و نوشته ها

 

گفته‏ها و نوشته‏ها

نماز صبح‏

حضرت على بن الحسين(ع) مى‏فرمايند: اگر آدمى يك اربعين به رياضت پردازد اما يك نماز صبح از او قضا شود نتيجه آن اربعين، هباءً منثوراً خواهد گرديد. شيخ نخودكى فرمود: بدان كه تمام عمر خود، تنها يك روز نماز صبحم قضا شد پسر بچه‏اى داشتم عصر آن روز از دست رفت سحرگاه مرا گفتند كه اين رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح مسحق شده‏اى. اينك اگر شبى، تهجّدم ترك گردد، صبح آن شب، انتظار بلايى مى‏كشم. (نشان از بى نشان‏ها)

اهمّيت نماز

امام صادق (ع) به عبداللّه بن ابى يعفور، فرمود: اى عبداللّه وقتى كه مشغول نماز مى‏شوى مثل كسى كه وداع مى‏كند با نماز و ترس آن دارد كه ديگر به آن نرسد نماز بخوان. پس از آن چشمت را بدوز به موضع سجودت، بدان كه تو پيش روى كسى ايستادى كه او تو را مى‏بيند و تو او را نمى‏بينى. (چهل حديث امام راحل،ص 430)

سجده طولانى‏

روزى آيت اللّه اصفهانى معروف به كمپانى در حرم اميرالمؤمنين(ع) مشغول سجده طولانى بودند كه سيد الشهداء(ع) را مى‏بينند كه به ايشان مى‏فرمايند«اين جا در حضور جمعيت براى عمل سجده طولانى خوب نيست اين گونه اعمال را در جاى خلوت انجام دهيد.» (داستانهاى عارفانه، ص‏55)

ايثار شيخ مرتضى انصارى‏

يكى از علماى بزرگ مؤلف مى‏گويد: در نزد شيخ انصارى عرض كردم يكى از سادات كه از فضلاى حوزه است بسيار مضطر شده و عيال او در حال وضع حمل است كمكى به او بفرمائيد. شيخ فرمود: چيزى ندارم به جز مقدارى وجه روزه، خوب است دو سال نماز و روزه به او بدهم. عرض كردم فلانى آقازاده است اهل نماز و روزه استيجارى نيست به علاوه اهل درس است و اين نماز و روزه استيجارى مانع درس او مى‏شود. شيخ تأملى نموده و فرمود: پس من دو سال عبادت را خودم به جا مى‏آورم شما پولش را براى او ببريد. در حالى كه مشاغل زيادى داشت.
(زندگانى شيخ مرتضى انصارى و مردان علم در ميدان عمل،ص‏206)

توكّل چيست؟

اين سؤال را رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلم از جبرئيل پرسيد و او در جواب گفت:
توكّل عبارت است از باور كردن اين معنى كه مخلوق «به طور مستقل» نه مى‏تواند زيان آور باشد و نه سود آور، نه مى‏تواند چيزى بدهد و نه مى‏تواند چيزى را منع كند و به كار بردن نوميدى از خلق، وقتى انسان به اين باور برسد و تنها اميدش در زندگى خدا باشد، براى كسى جز خدا عمل نمى‏كند، اميدى جز به خدا ندارد، و از كسى جز خدا نمى‏ترسد و در جز خدا طمع نمى‏بندد اين همان توكّل است.
(بحارالانوار، ج 77،ص‏20)

موقف شهادت شاهدان بر اعمال انسانها

1- خداوند متعال 2- پيامبران الهى(ع) 3- جانشينان پيامبران عليهم السلام 4- فرشتگانى كه از جانب پروردگار بر ثبت و ضبط اعمال گمارده شده‏اند 5 – زمانى كه انسان در آن زمان مرتكب آن عمل شده 6- سرزمينى كه انسان هنگام انجام عمل در آن مى‏زيسته 7- اعضا و جوارح انسان.

شهادت روز و شب‏

امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوارش نقل كرده كه فرمودند: هر روزى از روزها كه پديد مى‏آيد فرزندان آدم را صدا مى‏زند و مى‏گويد: من روز تازه‏اى هستم و بر اعمال شما گواه مى‏باشم در اين چند ساعتى كه همراه من مى‏باشى بكوش كه كار نيك انجام دهى كه من در روز قيامت شهادت نزد پروردگار خواهم داد و مرا ديگر (جز در روز قيامت كه براى گواهى دادن بر اعمال تو خواهم آمد) نخواهى ديد. (بحارالانوار، ج‏7، ص 325)

سازش با آمريكا محال است‏

كسانى كه خيال مى‏كنند راه نجات اين كشور و ملّت در عدم مقابله با قدرتهاى ظالم و نيز پشيمانى از آن چيزى است كه عمداً آن را تندروى مى‏نامند، سخت در اشتباهند. ذلّت و اسارت جمهورى اسلامى در تسليم شدن و سازش با آمريكاست، محال است كه دشمنان خدا چنين حالتى را در ما بيابند. (مقام معظّم رهبرى، 1/5/69)

ترك جهاد

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: هر ملّتى كه جهاد را ترك كند خداوند او را به ذلّت و زبونى و فقر و از دست دادن ارزشهاى دينى گرفتار مى‏كند سپس افزود خداوند عزّت امّت مرا در برق سمّ اسبها و ضربت نيزه‏ها (يعنى قدرت نظامى) قرار داده است.
(وسائل الشيعه، ج‏11، ص‏5)

انقلاب اسلامى ايران‏

انقلاب ما تاكنون كمينگاه شيطان و دام صيّادان را به ملّتها نشان داده است، جهانخواران و سرمايه داران و وابستگان آنان توقّع دارند كه ما شكسته شدن نونهالان و به چاه افتادن مظلومان را نظاره كنيم و هشدار ندهيم و حال آنكه اين وظيفه اوليّه ما و انقلاب اسلامى ماست كه در سراسر جهان صلا زنيم كه‏اى خواب رفتگان، اى غفلت زدگان، بيدار شويد و به اطراف خود نگاه كنيد كه در كنار لانه‏هاى گرگ منزل گرفته‏ايد.. (پيام استقامت، سال 67)

«شرالناس من يرى انه خيرهم – على(ع)»

روان را تيرگى گيرد، چو بر دل‏
غبار كبر و خودخواهى نشيند
همانا بدترين مردم كسى دان‏
كه خود را بهترين مردم به‏بيند

«زكوة الجمال العفاف – على(ع)»

ترا شكرانه حسن خدا داد
دلى چون گل لطيف و پاك و صاف است‏
عفيف و پاكدامن باش زيرا
زكوة حسن و زيبائى عفاف است‏

«العز موجود فى خدمة الخالق، فمن طلبه فى خدمة المخلوق لم يجده – على(ع)»

حاجت از كس مخواه و تكيه مكن‏
جز به لطف خداى بخشنده‏
پند نغز و گرانبهاى على است‏
گوهرى تابناك و ارزنده‏
عزّت و سرورى اگر جوئى‏
كن اطاعت ز آفريننده‏
ورنه هر گز به سرورى نرسد
هر كه شد آفريده را بنده‏

«من انقطع رجاه ممافات، استراح بدنه، و من رضى بما قسمه اللّه قرّت عينه – رسولخدا(ص)»

اى دل اندوهگين ز رفته مباش‏
كه دگر رفته را نخواهى ديد
زيست آسوده دل كسى كه كند
ز آنچه از دست رفته قطع اميد
هركه شد بر نصيب خود خوشنود
ميوه عيش و كامرانى چيد

«خصلتان ليس فوقهما من البر شى‏ء، الايمان باللّه و النفع لعباد اللّه – حضرت محمد (ص)»

مباش بى خبر از حال بندگان خدا
زحال بنده نبايست بى‏خبر بودن‏
بجز طريق ارادت مپو اگر خواهى‏
رهين لطف خداوند دادگر بودن‏
دو خصلت است كه نيكوترين خصلتهاست‏
كزين دوشيوه توان شاد و معتبر بودن‏
يكى ارادت و ايمان به كردگار، دگر
براى خلق خدا مثمر ثمر بودن‏

«اللسان سبع ان اطلقته عقر على(ع)»

شاه مردان گرانبها پندى‏
رقم از خامه توانا زد
كه زبان چون درنده حيوانيست‏
كه گر او را رها كنى بگزد

«شرّ الناس من باع آخرته بدنياه و شرّ منه من باع آخرته بدنيا غيره – حضرت محمد (ص)»

رهبرى كز پى هدايت خلق‏
مشعل علم و معرفت افروخت‏
بهر جويندگان خوشبختى‏
روش زندگى چنين آموخت‏
تيره بخت آنكه داد دنيا را
آنچه از بهر آخرت اندوخت‏
بدتر از او كسى كه عقبى را
بهر دنياى ديگران بفروخت‏

/

خاطرات سبز از ياد شهيدان

 

خاطراتى سبز از ياد شهيدان

«شهادت شهد شيرين شهيدان»

شهادت راه مردان خداست، شهادت شهد شيرين است بكام شهيدانى كه رشادت را با شجاعت آميخته‏اند تا در شراره‏هاى عشق پا به مسلخ عشق بگذارند. شهيدان شاهدان هميشه شاهد كوى عرفانند آنان عاشقانه و عارفانه و اسمعيل وار پابه عرصه شهادت گذاشته‏اند تا خود شبحى از نفوس مطمئنه باشند. شهادت آرمانى است الهى كه هر آن سوسوزنان مردان طريق حقيقت، عاملان شريعت و پويندگان راه عترت را به آغوش فرا مى‏خوانند و آنان لبيك گويان تا حريم شهادت پيش مى‏روند. حريمى كه جز حرمت شخصيت و طينت پاك چيزى را نمى‏طلبد حتى نيازى به احرام لبيك اللهم لبيك گويان بيت العتيق ندارد. شهيدان خود در نسيم صبا شنيده‏اند كه:
اى صبا از من به اسمعيل قربانى بگو
زنده برگشتن زكوى دوست شرط عشق نيست‏

آنان در ميان هزاران بسيجى گوى سبقت را ربودند و آنچنان بى پيرايه سر به آستان دوست نهادند و جان را در طبق اخلاص تقديم كردند كه مورد غبطه همرزمان خود واقع شدند.
اگر نبود شهادت شهيدان در راه وصال به حق امروز بجاى مسجد و معبد، موحدان مردم در بتخانه‏ها، لات، عزى و هبل را مى‏پرستيدند يا در مقابل ابراهيم خليل كه گفت انّى لا احبّ الآفلين در مقابل ماه و خورشيد كرنش مى‏كردند شهيد كسى است كه در ميان راههائى كه مى‏تواند به خدا برسد مسير شهادت را برگزيده، كوتاه‏ترين و مطمئن‏ترين راهى كه سالك خود را به مقصد مى‏رساند. شهادت، صراط مستقيم مردان خداست شهادت، نردبان آسمانهاست شهادت، خط سرخ محمّد و آل محمّد است. منظرگاه شهيد وجه اللّه است. شهيد است كه زنده بودنش را مردمان دنيوى نمى‏دانند. ولا تقولوا لمن يقتل فى سبيل اموات بل احياء و لكن لا تشعرون. شهيد است كه عند ربهم يرزقون است. شهادت عشق است و شهيد عاشق، شهادت پل است و شهيد عابر، شهادت عروج است و محفل شهيد معراج پاك انديشه اسلامى، شهادت مذبح است و شهيد قربانى، شهادت پرواز است و شهيد پرنده‏تر ز مرغان هوائى،
كجائيد اى شهيدان خدائى‏
بلاجويان دشت كربلائى‏
كجائيد اى سبك بالان عاشق‏
پرنده‏تر ز مرغان هوائى‏

شهيدان آلاله‏هاى خفته در خاكند. شهيدان شقايقهاى هميشه خاموشندو مزار شهيدان دورنماى قبر شش گوشه مولايمان حسين (ع) است. ياد و خاطره شهداى پيروزى انقلاب و هشت سال دفاع مقدس گرامى و راهشان پر رهرو باد. حسن پور از منوجان(كهنوج)

شهيد سيد ابوالفضل رضايى‏

پيام شهيد به فرزند:(1)

همسرم، تو و فرزندت را به خداى بزرگ مى‏سپارم اما سفارشم اين است كه همسرم، به فرزندم راست بگويى. بگو پدرت بيشتر از نصف روز تو را نديد. و يكشب بيشتر پهلوى تو نبود. به او بگوييد پدرت بيش از يك بوسه برگونه‏ات نزد. به او بگو همسرم، راست بگو. بگو كه پدرش را صداميان كشتند. بگذار كينه كافران را بر دل بگيرد. شايد كه در آينده به فكر اسلام باشد. به او راست بگو. بگو كه پدرت براى دفاع از اسلام رفت، بگو كه آمريكا نقشه ترور پدرش و همرزمانش را كشيده بود و عاقبت به كشتن جوانان عزيز وطن دست زد. به او بگو اى همسرم، بگو كه پدرش از شهر كردستان، سنندج، شهر شهداى گمنام برگشته بود و اين كافران امان ندادند كه حتى يك روز نزد تو باشد، و به خاطر پيام رهبرش به جبهه‏ها رفت تا نداى هل من ناصر حسين زمانش را لبيك بگويد. بگو،بگو، راست بگو به فرزند خردسالم، شايد به ياد خدا باشد و به فكر آينده اسلام و از راهروان صديق راه اللّه و امام و رهبر عزيزم.

شهيد محمد جمشيد نژاد

مناجات: معبودا، آن چنان سوز و گدازى عطا كن كه سينه‏ام را آتش زند تا در فراسوى نور و علم و معرفتى كه عطا مى‏كنى، از اين جسم خاكى به در روم و با ملكوتيان به سجده شكر درافتم كه اينجا نه منزلگه عاشقان است كه يافتن مقدمات وصال است پس براى وصال بايستى ترك جان و سركرد و بايد از درياهاى خون گذشت. مى‏دانم كه لياقت شهادت در راه خدا را ندارم. چه اينكه شهيد عند ربّ است و محو جمال حضرت احديت است. پس اين بدن و روح گنهكار و غافل مرا با مشاهده معبود چكار؟ اگر هم شهيد شدم، اين كمال لطف و بخشش و كرم معبود است، وگرنه من كه هنوز از منيّت عبور نكرده‏ام، چگونه به او برسم؟

شهيد حسين ابوالقاسمى

جهاد: جهاد براى حفظ آزادى و استقلال (است) جهاد براى حفظ حريت و عظمت انسان (است). جهاد براى احياء عدالت و جوانمردى (است) جهاد براى احياء تقوا و صداقت و ديانت (است) جهاد براى از بين بردن موانع پرورش استعدادهاى انسانى (است).

شهيد شعبانعلى عفيفه‏

فرماندهى امام زمان (ع): وظيفه انسانى من حكم مى‏كند تا چند كلمه به آنانى كه هنوز اندر خم يك كوچه‏اند و اين انقلاب و اسلام را درك نكرده‏اند، بگويم كه به خدا فرماندهى امام زمان (ع) در جبهه‏ها به وضوح مشهود است.

شهيد ابوالقاسم على عسگرى‏

شعر شهيد: شهيد در سرلوحه وصيتنامه خويش بعد از نام خداوند سروده است:
روزى كه تفنگ ما دهان باز كند
با ناى شراره نعره آغاز كند
اندوخته خويش به آتش بكشد
در پيكر كافران پس انداز كند

شهيد ابوالفضل غلامپور

مناجات: الهى، يا الهى، اى خدايا، اى كريما، يا رحيما، اى غفورا، نمى‏دانم با كدام زبان ثنايت گويم…زبان اين بنده سرتاپا تقصير، كمتر شكرت را به جا آورده؛ كمتر از آنچه مى‏بايست، تو را شكر گفته‏ام. زبانم لال است. بدنم از آتش جهنم برخود مى‏لرزد. هر وقت منادى ندا مى‏دهد، برخود گريه مى‏كنم… الهى، تو كه خود با خبرى يك قدم براى رضايت تو برنداشته‏ام. پروردگارا، منتظر چنين روزى بودم. خود را آماده ديدارت كرد(ه‏ا)م. حال آماده‏ام و آمده‏ام، مرا بپذير. از درگهت دورم مكن… پروردگارا، عبادت مى‏كنم چونكه شايسته و سزاوار آنى. پروردگارا، دوست دارم مرگم فقط در راه رضاى تو و جهت يارى رسانيدن اسلام باشد. الهى، دوست دارم در راه رضايت، بميرم (و) جزو بندگان آمرزيده‏ات باشم.

شهيد سيد محمد حسين گلستانه‏

در آرزوى وصال: …ديگر برايت مرگ مفهومى ندارد. و مرگ را راه فلاح و سعادت مى‏بينى و وصال. و خود را در اتصال با تمام انبياء و ائمه. تويى ناچيز كه جز جسمى غرق در گناه و فساد نبودى، اينقدر خود را بالا مى‏بينى كه مى‏خواهى با خدا معامله كنى. جسم ناقابلى در برابر فلاح. اكنون ديگر اميدت به ارحم الراحمين و آرزويت، وصال (است). وصال به يگانه عشقى كه بر سينه‏ات نشسته، و يگانه اميدى كه تنها قلبت براى او مى‏تپد و خونت براى او در رگهايت مى‏دود.

شهيد سيد مصطفى قانع‏

پشيتبانى از ولى فقيه: مبادا پير جماران، ولى فقيه، يارى كننده مستضعفان و آن منادى طلوع فجر و آن پيرى كه رهروان راهش خويش را در راه حسين مى‏دانند، قلبش از اعمال شما برنجد، كه قلب او همان قلب صاحب اصلى مملكت، آقا امام زمان (عج) مى‏باشد. پس او را دريابيد كه… دنيا و آخرت را از آن خود كرده‏ايد.

شهيد على آزاد فلاح‏

كربلاى حسينى: اين بزرگوار در وصيتنامه ترسيم زيبايى از كربلاى حسينى كرده، گفته است: اكنون در ايامى هستيم كه چند روزى ديگر تا محرم(بيشتر) نمانده. و قافله حسين در راه كوفه به صحراى كربلا نزديك است، به جايى كه در آنجا اسلام بار ديگر زنده مى‏شود. مكانى كه حسين بن على بعد از چند روز تشنگى…به دست يزيديان به شهادت مى‏رسد و درس جوانمردى و آزادگى را به تمام انسانهاى آزاده در طول تاريخ مى‏دهد. مكانى كه در آنجا تمامى حق در مقابل تمامى باطل قد علم مى‏كند. و با ايثار خون خود كاخ طاغوتيان و ظالمان را بر سرشان خراب، و اسلام را زنده و پاينده مى‏نمايد.
رزمندگان آماده نبرد: شهيد فلاح در ترسيم حال و هواى بسيجيان آماده رزم گويد: بار ديگر تاريخ تكرار مى‏شود. قافله‏اى از پيروان حسين به عشق شهادت و براى يارى و حفظ اسلام از تمام مسائل مادى و دنيوى دست كشيده و جان بركف اخلاص نهاده و به امر رهبر خويش به سوى كربلاهاى ايران رهسپار مى‏شوند. و اكنون كه اين وصيتنامه را مى‏نويسم، عمليات خيلى نزديك است. و شور و حالى ديگر براينجا حاكم است. برادران، خود را آماده مى‏كنند. بعضى خود را براى لقاء اللّه آماده مى‏كنند. بعضى دعا مى‏خوانند و بعضى به يكديگر وصيت مى‏كنند. و راستى در اينجا غوغايى است… اين را بدانيد كه من به اختيار خودم و بر حسب وظيفه شرعى و امر ولى امر و رهبرم حضرت امام خمينى قدم به اين مكان مقدس گذارده‏ام و خداى را بى‏نهايت شكر مى‏گزارم كه اين توفيق را به اين بنده گناهكارش عطا كرد.

شهيد ابوالفضل نادعلى‏

مناجات: اين خداى من، تو را ستايش مى‏كنم آنگونه كه پيامبران به درگاه تو حمد و ثنا مى‏كردند. تو را با دل و زبانى كه اولياء و بندگان مقرب، تو را تسبيح مى‏كنند، پرستش مى‏كنم. اى خدا، اى رحمان، اى رحيم، اى پناهگاه بى پناهان، اى محبوب و معبود من، تو را آنچنان كه هستى و آنگونه كه سزاوار آنى، ستايش مى‏كنم. تو را شكر مى‏كنم تا نيكبخت شوم و با شهدايى كه در راه رضا و خوشنودى تو در نيستى را كوبيدند تا هست شوند(محشور كنى). الهى، حمد و ثنايم را بپذير. هدايتم كن. جرائم مرا ببخش. دريچه مغفرت و رحمت را به روى من باز كن. و حال سرگشته مرا به جوار رحمت خود، به سوى بهشت راهنمايى كن. خدايا،…بنده‏اى محتاج و ذليلم، به اميد فيض تو روى به درگاهت آورده‏ام و پيشانى شرمسارى برخاك نهاده‏ام تا به تو بپيوندم.

شهيد عباس پاينده‏

مناجات: اى خداى من، زبانم گوياى آن نيست و عقلم را توان تفكر كه تو را حمد گويم. از اين رو كه به من روحيه‏اى عطا نموده‏اى كه از مرگ نمى‏ترسم و اين كار كه مرگم عروسى من شده…خدايا، احساس مى‏كنم كه روحم عوض شده. مرا حالى ديگر داده‏اى. نمى‏دانم چرا وقتى سر بر سجده مى‏گذارم، بى اختيار گناهانم در خاطرم زنده مى‏شود و اشك، مهر نمازم را سيراب مى‏كند. و در آن حال نمى‏دانم كه چه هستم، كجا هستم. و وقتى به خود مى‏آيم ؛ سر را از سجده برمى دارم، همرزمانم را مى‏بينم، از خجالت اينكه مرا در اين حال ديده‏اند، (آرزو مى‏كنم) آب شوم و برزمين فرو روم. و آنها با اين كلام كه عباس نكند مى‏خواهى نزد هم نامت عباس (ع) بروى، اندكى دلم را تسلى مى‏بخشند… خدايا، گاهى اوقات اشك در چشمانم حلقه مى‏زند. بعض، گلويم را مى‏فشارد. و درد، سرم را اذيت مى‏كند. و تمام اين ناراحتى‏ها فقط از اين كه مى‏ترسم نكند به خاطر سنگينى گناهانم نتوانم به سوى تو پرواز كنم… خدايا تو…مى‏دانى كه هرگاه نامى از حسين(ع) مى‏آيد، بى‏اختيار اشك در چشمانم جارى مى‏شود.

شهيد سيد طاهر دارابى چهره‏قانى‏

مناجات: خدايا، دردمندم. از شدت درد مى‏سوزم. قلبم مى‏خروشد. احساسم شعله مى‏كشد و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مى‏زند. تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش، خسته شدم، دلشكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويى ندارم، احساس مى‏كنم كه اين دنيا ديگر جاى من نيست. با همه وداع مى‏كنم. و مى‏خواهم فقط با خداى خود تنها باشم. خدايا، به سوى تو مى‏آيم. از عالم و عالميان مى‏گريزم. تو مرا در جوار رحمت خود سكنا ده.
دفاع از اسلام و پشتيبانى از ولايت فقيه: به شما وصيّت مى‏كنم كه از روحانيت كه همان پيام رسانان خدا هستند و دين خدا را به مردم يادآورى مى‏كنند، پشتيبانى كنيد. و از ولايت فقيه – كه ادامه دهنده راه انبياء است – پشتيبانى كنيد. به امام عزيزتر از جانمان دعا كنيد و از امام دست برنداريد. هميشه از اسلام دفاع كنيد كه اسلام نجات دهنده مستضعفان جهان مى‏باشد.

شهيد محمد تقى امين‏

امام حسين (ع) و كربلا: جويبار خون كه از زخمگاه پيكره شهيدان تشنه لب در بيابان تفتيده و سوزان كنار فرات جارى شده بود، همواره و تا هميشه تاريخ، و هر روز موّاجتر و خروشناكتر از پيش بر گستره زمين جريان دارد. و پيام خون شهيدان را در گوش جانها زمزمه مى‏كند. و شور و شوق شهادت را در دل انسانها زنده مى‏سازد. و بر هر كوهسارى ارغوان خونرنگ عشق مى‏روياند. و بردشت… لاله‏هاى سرخ شهادت را به شكوفه مى‏نشاند. حسين (ع) رهبرى است كه به آزادگان جهان رسم و راه شهادت مى‏آموزد. و به قهرمانان درس اخلاص و پاكبازى مى‏دهد. و خلقها را به دفاع از حقيقتها فرا مى‏خواند. و به محكومان نظام‏هاى جور و جاهليت چگونه مردن را ياد مى‏دهد. و فلسفه ايثار، را در مكتب خويش تبيين مى‏كند. حسين(ع) آن ابرمرد تاريخ اسلام، حج را…به كربلا آورد. و سراپا تسليم و رضا در برابر دوست در عيد عاشورا به قربانگاه خويش آمد…

شهيد محمود حسين زاده‏

ايجاد زمينه ظهور، وظيفه روحانيت و ديگران: وظيفه ما (قشر روحانى و طلبه) رهبرى نيست كه به رهبر رساندن است. وظيفه ما ايجاد زمينه براى آن رهبر خدايى است كه با شاخصه عصمت… رهبرى مى‏كند….و تو اى برادر، بكوش كه خود سربازى شايسته باشى و بكوش كه سربازانى شايسته بسازى كه امام (زمان (عج)) سخت چشم انتظار است. و وظيفه‏اى كه تو دارى با وظيفه‏اى (را) كه امام دارد، اشتباه نگير و عوض نكن، كه وظيفه ما ساختن است و وظيفه او رهبرى و …

شهيد اصغر سعيدى‏

حمايت از دولت: پشت جبهه‏ها را با نماز جماعات و جمعه، و با جان و دل حمايت از دولت جمهورى اسلامى گرم نگهداريد. و در هنگام نارساييها و ناملايمات سخت فعلى از خواسته‏هاى غير ضرورى خود بكاهيد.

شهيد على خوش لهجه‏

ولى فقيه: امروز خورشيد اسلام در مشرق زمين با نداى هل من ناصر ينصرنى نور افشانى مى‏كند. و آنان كه اين نور را ديده‏اند (و) به او گرويده‏اند، سعادت آخرت را سبك كردند… ما امروز مكلف هستيم كه دستورات رهبر كبير انقلاب را دقيقاً عمل كنيم…پيوسته در خط ولايت فقيه باشيد تا اينكه نغمه‏هاى كور استعمار كه پس از 2500 سال از سرزمين اسلامى محو شده، رد پايى پيدا نكند.

شهيد محمد عبداللهى

توجه به خانواده شهدا: اى عزيزان، حتماً به خانواده‏هاى شهدا سربزنيد و آنان را دلدارى بدهيد؛ و بخصوص به خانواده‏اى كه بچه‏هاى كوچك دارند، حتماً سر بزنيد و آنان را يارى كنيد.
عشق به شهادت: عزت و شرف ما به ما حكم مى‏كند كه مرگ را در آغوش گيريم. آه خداى مهربان، چقدر مشتاقم كه هر چه زودتر به صف جوانان شهيد بپيوندم ان شاءاللّه…چقدر شهادت شيرين است. ان شاءاللّه شهادت نصيب اين دل خسته و سنگر نشين هم مى‏شود.
پيمان خون با حسين زمان: خدايا ما با تو پيمان بسته بوديم كه تا پايان راه برويم و حسين زمان را يارى مى‏دهيم. و بر پيمان خويش همچنان استوار مانديم تا شهادت… ما رزمندگان با امام خمينى ميثاق بسته‏ايم و به او وفاداريم، زيرا كه او به اسلام و قرآن وفادار است. و اگر چندين بار ما را بكشند و زنده كنند، دست از او بر نخواهيم كشيد. اين است راه سعادت و رسيدن به آقايمان حسين(ع).

شهيد هادى ولى مهانى‏

شهيد: سلام بر شهيدان گلگون كفن انقلاب اسلامى، آنان كه سرود عاشقى خواندند و رخت سفر به سوى حق بربستند و رفتند… تو اى شهيد، با خون كدام امام وضو گرفتى كه اينگونه به سوى نماز شهادت شتافتى و رفتى؟ شما از كدام مكتب درس آموختى كه حسين وار از جان خود گذشتى و شهادت را در آغوش خود صميمانه فشردى و به لقاء اللّه پيوستى؟ شما كدام شعر را زمزمه كردى كه اينگونه عاشق شدى و هجرت كردى؟…
مناجات: بياييد خدايى را حمد كنيم كه ما را از آتش دردناك قهرش آزاد سازد و به جوار لطف و كرمش رساند. حمدى خالصانه كه در شرف اخلاص باحمد فرشتگان حق معارضه و همسويى كند. و در مقام بهشت ابدى كرامت و نعمت بى‏حد در سر حد الهى، ما را با انبياء و رسل جمع گرداند.

/

تعامل فرهنگ خدمت رسانى به مردم با فرهنگ شهادت

 

تعامل فرهنگ خدمت رسانى به مردم با فرهنگ شهادت‏

سيد محمد باقر ركنى‏

مقدمه‏

اينك كه كم‏كم به پايان سال 82 موسوم به سال نهضت خدمات رسانى به مردم از ناحيه رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامى نزديك مى‏شويم مناسب آمد به رسم نقادى آن هم به نحو تبيين عملياتى‏تر آن و پرداخت به موضوع خاص دست زده شود.
اين كه در طليعه سال جديد پيشوا و مقتداى جامعه، شعار محورى همگان را نهضت خدمتگزارى به مردم بنامند، هم شادى آفرين است به لحاظ تشويق و ترغيب آحاد مردم اعم از كارگزاران، مسئولان، نخبگان، كارمندان، و كارگران و توده مردم به تلاش و كوشش بيشتر در جهت آبادانى و سازندگى هرچه بهتر مملكت، و هم قابل تأمل و تا حدودى ناخوشايند. از اين باب كه شايد اگر به پيام رهبر فرزانه انقلاب در آغاز سال‏هاى قبل مبنى بر رعايت انضباط اجتماعى، وجدان كارى و رفتار علوى توجه لازم شده بود، پيام آغازين امسال مضمون و محتواى ديگرى مى‏داشت. در مفيد و لازم بودن اينگونه پيام‏هاى راهبردى ارزشى هيچ شكى وجود ندارد اما از آنجا كه ما در جامعه‏اى مبتنى بر تعاليم عاليه اسلام زندگى مى‏كنيم كه شامل تأكيدات فراوانى در زمينه خدمت و كمك به ديگران مى‏باشد، شايد قبل از آنكه «جنبه تذكرى» اينگونه توصيه‏ها و سفارشات به ذهن ما خطور كند،«جنبه تنبهى» و هشدارى يا بيدار شدن از خواب غفلت براى ما تداعى شود. چون به نظر مى‏رسد با توجه به سفارشات مؤكد دينى و اخلاقى، هنوز مقوله خدمت و كمك به مردم در جامعه ما خصوصاً نظام ادارى كشور به صورت يك ضرورت و فرهنگ در نيامده است. اينكه ريشه و علت اين معضل چيست و از كجا نشأت مى‏گيرد و چه راه‏حلى براى رفع آن مفيد مى‏باشد بطور اختصار در تبيين اهميت مفاهيمى همچون مسئوليت پذيرى، فرهنگ شهادت، فرهنگ توجه و كمك رسانى به مردم و تعامل اين مقوله‏ها با يكديگر، بدان اشاره شده است.

مسئوليت پذيرى‏

تعهد داشتن و مسئوليت‏پذيرى انسان در قبال مسايل مختلف تاريچه‏اى به قدمت خلقت خود انسان دارد. از همان لحظه كه به امر پروردگار، روح الهى در جسم انسان دميده شد و مسجود ملائكه گرديد، انسان در برابر خالق بى‏همتاى خود، در برابر نفس خود و جهان اطراف خود، رسالت عظيم خليفةاللّهى و ديگر مسئوليت‏هاى بزرگ انسان بودن و انسان زيستن را متقبل گرديد. بدون ترديد اگر ما انسان‏ها به اين موضوع با تأمل بيشترى بنگريم و به راستى باور داشته باشيم در مقابل هرچيزى كه به نوعى در اختيارمان قرار گرفته واقعاً مسئول (مورد سؤال و بازخواست) هستيم، قطعاً نگرش ما به زندگى موقت در اين دنيا و شيوه سپرى كردن عمرمان، بطور اساسى و بنيانى دستخوش تغيير و تحولاتى به سمت خوبى‏ها و كمالات انسانى مى‏شود. چرا كه وقتى انسان متعهدانه‏تر برنامه زندگى خود را پياده كند، از لحظات و اوقات عمر خويش بهره‏هاى بيشترى نصيبش شده و نهايتاً از زندگى سعادتمندانه‏ترى برخوردار خواهد بود.

1- 1- احساس مسئوليت در برابر خدا

احساس مسئوليت هر فرد در مقابل ذات لايزال پروردگار جز در سايه بندگى بى‏قيد و شرط و اطاعت از اوامر الهى ميسّر نيست. كسى كه خود را موظف به پاسخگويى نسبت به خداى متعال بداند، يعنى خدا را در همه حالات و سكنات زندگيش حاضر و ناظر مى‏بيند.بنابراين چنين فردى چگونه مى‏تواند خودش را در معرض سخط و غضب پروردگارش قرار دهد؟ لذا مى‏توان نتيجه گرفت اين احساس مسئوليت آدمى را در مقابل خداوند، عاملى بسيار قوى و بازدارنده در اجتناب از گناه و معصيت و همچنين انگيزه‏اى بسيار مهم در مسير جلب رضاى پروردگار و انجام عمل صالح و نيكو و گام نهادن در جهت رستگارى انسان است.
«و لتسئلنّ عمّا كنتم تعملون.»(1) از همه آنچه انجام داده‏ايد سؤال خواهد شد.
«و لتسئلن يومئذ عن النعيم.»(2) قطعاً از نعمت‏ها در آن روز مورد سؤال قرار مى‏گيريد.

2-1- احساس مسئوليت در برابر خود

اگر انسان در قبال جسم و جان خود متعهد و مسئول باشد و واقعاً معتقد باشد حتى جسم و روحش امانتى است كه چند صباحى به وى سپرده شده و فرداى «يوم الحساب» كه همه اعمال كوچك و بزرگ او را به دقت محاسبه مى‏كنند، تمام اعضاء و جوارح بدن كه هر كدامشان مسئوليتى به عهده دارند نيز به سهم خود عليه صاحبانشان شهادت مى‏دهند، چگونه مى‏تواند نسبت به تأمين سلامت و مراقبت از جسم و جان خويش كوتاهى كند؟
«ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا.»(3) در پيشگاه خدا، گوش، چشم و دل همه مسئولند.

3-1- احساس مسئوليت در برابر اجتماع(محيط)

انسان در محل كار و زندگى خود هم نسبت به همكار، همسايه، خانواده، جامعه، حكومت و خلاصه همه كسانى كه به نوعى در طول شبانه روز و به هراندازه كه با آنها ارتباطى دارد داراى حقوق و مسئوليت است.
«فلنسئلن الذين ارسل اليهم و لنسئلن المرسلين.»(4)پس ما هم از اعمال امم و هم از پيامبران آنها سؤال خواهيم كرد.
«اللهم صلّ على محمد و آله، تولنى فى جيرانى و موالى.»(5) بار خدايا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا به بهترين وجه در رعايت حقوق همسايگان و دوستانم اعانت فرما.
گلاسر(6) از روان شناسان غربى در كتاب «مدارس بدون شكست» پس از بررسى انحرافات جوانان و نوجوانان معتقد است: «منشأ انحرافات افراد به علت نپذيرفتن مسئوليت اعمال خودشان است و براى بهبود اين ناهنجارى‏ها لازم است در اين افراد ايجاد مسئوليت بكنند.»
اگر دقيق‏تر به نتيجه تحقيق گلاسر بينديشيم مى‏توان ريشه همه ناملايمات و هرج و مرج‏هاى بزرگ جوامع بشرى اعم از جنگ و خونريزى‏ها، بى‏عدالتى‏ها و پايمال شدن حقوق مردم را در مسئول نبودن انسان‏هاى مختلف و مجرم نسبت به اعمالشان در نظر گرفت.
بنابراين با توجه به مطالب و اشارات فوق مى‏توان گفت كه هم به لحاظ اعتقادى و دينى و هم به لحاظ تجربى و علمى موضوع مسئوليت پذيرى و آشنا بودن به حقوق فردى و اجتماعى انسان‏ها، اهميت به سزايى در انتخاب نوع و شيوه صحيح يا غير صحيح زندگى آن‏ها دارد. به عبارت ديگر متعهدانه زندگى كردن و بى‏تفاوت نبودن به تبعات مختلف كردار و رفتارمان، عامل بسيار مؤثرى در تنظيم صحيح وظايف و اخلاق انسانى در مسير زندگى و سعادتمندى ما در اين دنيا و به تبع آن در سراى آخرت مى‏باشد.
لذا نبايد دستور صريح قرآن كريم را فراموش كرد كه: «كل نفس بما كسبت رهينه.»(7) هر نفسى در گرو آنچه كسب كرده، مى‏باشد. چرا كه دير يا زود «بازخورد» و تأثيرات وضعى اعمال خوب و بد ما هم در اين جهان و هم در جهان آخرت به خود ما باز مى‏گردد. و شايد به همين دليل است خداى متعال مى‏فرمايد:«و لا تزر وازرة وزر اخرى.»(8) و هيچ كس بار ديگرى (مسئوليت ديگرى) را بر ندارد.
نكته مهم ديگرى كه بطور كلى به واسطه ايجاد مسئوليت‏ها و رعايت حقوق افراد به وجود مى‏آيد، صرفا انجام دقيق تكاليف و وظايف محوله فردى و اجتماعى توسط انسان‏هاست. از آنجائى كه در آئين متعالى اسلام هدف اصلى آفرينش انسان، طاعت و بندگى محض خداوند متعال مى‏باشد «و ما خلقت الجنّ و انس الاّ ليعبدون»(9) و جن و انس را نيافريدم جز اينكه مرا عبادت كنند، و با توجه به اين كه اداى صحيح و كامل امر اطاعت از خدا، جز در سايه انجام كليه وظايف و شئونات بندگى (زندگى) خود، در جهت كسب رضايت پروردگار چيز ديگرى نيست، لذا نفس انجام تكاليف و مسئوليت‏ها كه همان رسالت اصلى انسان بودن يا به عبارتى ظهور انسانيت انسان است مهم مى‏باشد، نه دستيابى به نتايج مورد دلخواه و مطلوب انسان.

فرهنگ خدمت رسانى به مردم‏

بدون شك وقتى انسان در يك جامعه به عنوان جزئى از كل، زندگى مى‏كند، به طور طبيعى جهت ادامه زندگى جمعى و برقرارى ارتباطات و تعاملات روزمره، نسبت به همكيشان، همنوعان و اطرافيان خود داراى حقوق، وظايف و تكاليف مشخّصى مى‏باشد. كه همين مقررات و حقوق فيمابين انسان‏ها در يك جامعه، باعث «همبستگى اجتماعى»(10) مى‏گردد.
در مكتب اسلام نيز بسيارى از اصول و فروع دينى و اخلاقى ريشه در توجه و اهتمام و بى‏تفاوت نبودن به مسايل و مشكلات ساير افراد جامعه دارد. از باب نمونه مى‏توان به خمس، زكوة مواسات، امر به معروف و نهى از منكر اشاره كرد.
از طرفى چون دين مبين اسلام از جامع الاطراف بودن و گستردگى خاصى برخوردار است، لذا در دستورات و احكام خود به جنبه‏هاى فردى يا جمعى زندگى انسان‏ها به گونه‏اى پرداخته كه نمى‏توان رعايت حقوق و مسايل فردى را جداو بدون تأثير از مسايل گروهى در نظر گرفت. به عنوان مثال: پرداخت خمس (سهم امام(ع)) گرچه يك امر واجب شرعى و فردى است، اما مصرف آن جنبه عمومى دارد. يا مثلاً امر به معروف و نهى از منكر شايد در حد يك تذكر لسانى به نظر برخى عوام غير مؤثر و كارآمد باشد، لكن ماحصل استمرار اين وظيفه دينى تقويت بعد نظارت اجتماعى افراد بر يكديگر را در پى دارد.

1-2- اهتمام به امور ديگران يا خدمت رسانى به مردم‏

1-2-1- تعريف‏

ذيل لغت اهتمام در برخى فرهنگ لغات به مفاهيم متعددى مانند: توجه داشتن، سعى كردن اعتناء، كوشش، قصد و عزم، اندوه خوردن، اندوهگين شدن و غمخوارگى كردن اشاره شده است.(11)

1-2-2- تبيين‏

براى تبيين و شرح بيشتر مفهوم و اهميت لفظ اهتمام كافى است از ميان احاديث متعدد كه مضمونى يكسان دارند، از باب مثال تنها به كلام نورانى امام صادق(ع) توجه كنيم كه مى‏فرمايند:
«من لم يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم.»(12) هر كه اهتمام به امور مسلمين ندارد، مسلمان نيست.
با توجه به معنى لغوى و مفهوم «اهتمام» در حديث فوق و هچنين احاديث مشابه اينگونه برمى‏آيد كه دستور و سفارش مؤكد دين اسلام (اهتمام داشتن به امور ديگران) كه در سيره اهل‏بيت(ع) به آن اشاره شده، در درجه اول توجه داشتن، احساس همدردى كردن و غمخوار يكديگر بودن در مسايل و مشكلات زندگى روزمره انسان هاست. به عبارت ديگر به فكر يكديگر بودن و همديگر را درك كردن، است. اهتمام ورزيدن به امور همنوعان همان داشتن دغدغه خاطر و بى‏تفاوت نبودن نسبت به وضعيت كلى و عمومى جامعه و مسايل مختلف افراد اجتماع اعم از خانواده، بستگان، همسايه، همكار و… مى‏باشد. اين موضوع يعنى اهتمام و توجه به امور ديگران(كه در مكتب ما به عنوان «ذوى‏الحقوق»(13)نيز بيان شده) تقدم دارد بر انواع كمك رسانى و خدمات كه افراد به صورت مادى و فيزيكى نسبت به هم انجام مى‏دهند. اگر چه مصداق عملى اهتمام داشتن به امور ديگران همان كمك‏هاى مادى افراد به يكديگر است كه در جامعه خودمان نيز مكرراً اينگونه موارد را شاهد هستيم. از قبيل: كمك‏هاى مالى و مادى افراد خيّر به افراد بى‏بضاعت، پرداخت صدقات، تقبل هزينه كودكان بى‏سرپرست و… .
بنابراين مشخص شد كه طبق تعاليم عاليه اسلام در باب خدمت به ديگران آنچه اهميت و ارجحيت دارد، در وهله اول همان نفس توجه داشتن و درك اوضاع و احوال همنوعان اعم از نزديكان و ساير اقشار مردم و پس از آن، كمك عملى مى‏باشد. به عنوان مثال: ممكن است شما از مشكل مالى و فقر دوست خود مطلع باشيد و از اين موضوع هم احساس ناراحتى كنيد اما وضعيت مالى خوبى نداشته باشيد كه به دوستتان كمكى كنيد يا به عبارت ديگر در حال حاضر به صورت عملى هيچ‏گونه كمكى از دست شما ساخته نيست. بنابراين مجبور باشيد فقط به ابراز همدردى لفظى و ذهنى بپردازيد. همين ابراز همدردى و احساس ناراحتى، مصداق اهتمام داشتن به امور ديگران است.
لذا با توجه به مطالب گذشته كه راجع به اداى تكليف و عدم توجه به نتيجه اعمال بيان گرديد، نيازى نيست كه كمك كردن شما به دوستتان حتماً جنبه ظاهرى و عملى داشته باشد، همين احساس همدردى صادقانه، تكليف شما در اين موقعيت است. حال اگر وضعيت مالى بهترى پيدا كرديد و توانستيد نياز دوستتان را نيز برآورده كنيد كه چه بهتر. و لابد به خاطر همين قبيل موارد است كه در منابع دينى ما آمده: اگر انسان حتى نيت كار خير بكند ولى نتواند آن را انجام دهد، ثواب انجام آن نيز براى شخص نيت كننده منظور مى‏شود.
امام باقر (ع): «خداوند بزرگ به موسى(ع) چنين وحى فرستاد: برخى از بندگان من با حسنه به من تقرب مى‏جويند و من در بهشت به آنان فرمانروايى مى‏دهم. موسى (ع) گفت: پروردگار من! اين حسنه چيست؟ خدا فرمود: با برادر دينى خود براى برآوردن نياز او به راه مى‏افتد، خواه اين نياز برآورده شود يا نشود.»(14)
جهت تبيين بهتر مفهوم اهتمام داشتن به امور يكديگر به ذكر حديثى ديگر از امام باقر(ع) مى‏پردازيم.
«اى جابر، به راستى خداى عزّ و جلّ، مؤمن را از سرشت بهشت آفريده و از وزش روح خود در آنان روان كرده، از اين رو مؤمن برادر پدرى و مادرى مؤمن است. چون به يكى از اين ارواح در يك شهر آزار رسد اين روح هم، غمگين شود چون از همان است.»(15)
حديث فوق به نوعى شرح و تفسير اين آيه شريفه است،«انما المؤمنون اخوه»(16) مؤمنين با يكديگر برادرند.
و چه زيبا سروده است سعدى شيرين سخن:
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى‏غمى‏
نشايد كه نامت نهند آدمى‏

در ابيات فوق نيز، اهتمام ورزيدن به امور ديگران و بى‏تفاوت نبودن نسبت به افراد جامعه به خوبى نشان داده شده است.
مسلماً در مكتبى كه تنها احساس همدردى و عنايت به يكديگر اين قدر مورد توجه است، بحث خدمت رسانى و كمك كردن بدون واسطه نيز از اهميت فراوانى برخوردار مى‏باشد.
قال الصادق(ع):«المؤمنون خدم بعضهم لبعض.»(17) مؤمنان خدمتگزاران يكديگرند.
قال رسول اللّه (ص): «ايّما مسلم خدم قوما من المسلمين الاّ أعطاه اللّه مثل عددهم خداما فى الجنة.»(18) هر مسلمانى كه به مسلمين خدمت كند(سزاوار نيست) جز اينكه خدا به شماره آنان (مسلمين) از خدمتكاران بهشتى به او عطا فرمايد.
در حديثى ديگر از امام صادق(ع) چنان حقوق افراد جامعه اسلامى نسبت به يكديگر عظيم و بزرگ شمرده شده كه امام (ع) ابا دارند آنها را به راحتى بيان كنند:
«معلى بن خنيس گويد: به امام صادق(ع) گفتم: حق مسلمان بر مسلمان چيست؟ فرمود: براى او هفت حق است كه هر كدام در مقام خود واجب است بر او، اگر يكى از آنها را ضايع و بى‏اجر گذارد، از ولايت و اطاعت خدا بيرون است و براى خداوند هيچ بهره‏اى از بندگى در او نيست. به او گفتم: قربانت گردم، آنها چيستند؟ فرمود: اى معلى، به راستى كه من بر تو مهربانم و مى‏ترسم كه آنها را ضايع كنى و نگهدارى نكنى و بدانى و بكار نبندى. گويد به او گفتم: لاحول و لا قوة الا باللّه» فرمود: آسان‏تر آنها اين حق است كه:
«1- دوست بدارى براى او آنچه را براى خودت دوست دارى و بد دارى براى او آنچه را براى خود بد دارى.
2- از خشم او كناره كنى و خشنودى او را پيروى كنى و فرمان او را ببرى.
3- اگر تو را خدمتكاريست و برادرت را خدمتكارى نيست، خدمتكار خود را بفرستى تا جامه او را بشويد و خوراك او را بسازد و بستر او را پهن كند…»(19)
به راستى آيا ما به عنوان يك مسلمان توانسته‏ايم در مجموعه كوچك زندگى خودمان اعم از محيط خانه، محل زندگى و يا محل كارمان حقوق برادرى و مسلمانى كه بر عهده‏امان است را به خوبى اداء كنيم؟

فرهنگ شهادت‏

منظور از فرهنگ شهادت اجمالاً به مجموعه اعتقادات دينى و آموزه‏هايى كه باعث شكل‏گيرى و رشد روحيه شجاعت، مبارزه و جهاد در راه خداى متعال كه نهايتاً به كشته شدن افراد در راه ايمان و عقيده‏اشان منجر مى‏شود، مى‏باشد.و محور اصلى اين فرهنگ نيز همان شهيد و انگيزه‏هاى متقن و مقدسى است كه او را به سمت شهادت‏طلبى سوق مى‏دهد.
1- 3- تعريف‏
در لغت به كسى كه چيزى از ديد علمش (آگاهيش) پنهان نيست،گواه و آنكه در شهادتش امين مى‏باشد، به عنوان الشهيد ياد شده است.(20) شهادت نيز داراى معانى مختلفى از قبيل: خبر قطعى شهادت و گواهى دادن، سوگند، گواهى قبولى، گواهى پزشك و مرگ در راه خدا مى‏باشد.(21) گرچه معنى تحت اللفظى شهيد و شهادت در مجموع همان شاهد، گواه و ناظر بودن را مى‏رساند، و به طور دقيق اشاره‏اى به شخص كشته شده در راه خدا اطلاق نمى‏گردد، لكن در فرهنگ عمومى جوامع مسلمين لفظ شهيد به معناى متعارف و مصطلح آن (كسى كه به واسطه جهاد در راه خدا كشته شده است) به كار مى‏رود كه در اين نوشتار نيز مقصود از شهيد و شهادت، مفهوم متداول آن مى‏باشد.

2-3- تبيين‏

شهيد، شهادت‏طلبى و شهادت از جمله عبارات مقدس و قابل احترام در كليه جوامع و اديان مختلف است. كه قدمت زيادى (حتى قبل از ظهور دين اسلام) دارد. چرا كه اين عبارات مقدس، تداعى كننده بسيارى از صفات حسنه، پسنديده و مورد احترام انسان‏ها از قبيل: فداكارى،شجاعت،آزادگى، عزت و… مى‏باشد. و صرفاً از زاويه مذهبى و اعتقادى به آن توجه نشده است.(22)
عزيزترين سرمايه آدمى جان اوست، زيرا تمام تلاش و كوشش انسان در عرصه زندگى بدان جهت است كه اين جان را از حوادث مختلف مصون نگهداشته و چند صباحى در اين عالم خاكى، عمر خويش را سپرى كند. بنابراين اميد به زندگى دنيوى به واسطه در قيد حيات بودن انسان، تحقق پيدا مى‏كند وگرنه تفاوتى ميان جمادات و انسان زنده وجود نمى‏داشت.
در طول تاريخ بشريت انسان‏هايى بوده و هستند كه از گرانقدرترين هديه الهى به وديعت گذاشته شده در كالبد آنها، به راحتى صرف نظر كرده و اين گوهر ارزشمند(جان) خود را در نهايت آگاهى و اخلاص با خالق خويش معامله كرده‏اند.
«ان اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأنّ لهم الجنه يقاتلون فى سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقاً فى التوريه و الإنجيل و القرآن و من اوفى بعهده من اللّه فاستبشروا ببيعكم الذى بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم.»(23) همانا خداوند خريدارى كرده از مؤمنين جان و مالشان را به بهاى بهشت، تا آنها در راه خدا جهاد كنند كه دشمنان دين را به قتل رسانند و يا خود كشته شوند، اين وعده قطعى است بر خدا و عهدى است كه در كتب آسمانى تورات و انجيل و قرآن ياد فرموده و از خدا باوفاتر به عهد كيست؟ اى اهل ايمان بشارت باد بر شما در اين معامله كه با خدا مى‏كنيد، كه اين حقيقت سعادت و پيروزى بزرگى است.
آيا معامله‏اى بهتر و باعظمت‏تر از اين كه خريدار آن خداى متعال و فروشندگان آن افراد پرهيزكار و صالح و متاع مورد معامله نيز جان آدمى (گران قيمت‏ترين كالاى زندگى) باشد مى‏توان سراغ گرفت؟ تجارت بسيار بزرگى كه هر سه وجه آن يعنى خريدار، فروشنده و كالاى مورد معامله در نهايت كمال و پسنديده‏ترين حالات ممكنه خود قرار دارند. وه! كه چه سعادتى! «خوشا به حال آنانى كه در اين قافله نور جان و سر باختند.»(24)
آرى شهدا همان انسان‏هاى بزرگ و ارزشمندى هستند كه براى جلب رضاى معبود از همه هستى و حق حيات خود در اين دنياى فانى گذشته و از نثار عزيزترين سرمايه خود در راه جانان، دريغ نكرده‏اند.
به همين دليل در آيات و روايات متعدد از مقام والا و شامخ شهدا تجليل فراوان و به نيكى ياد شده است، كه جهت يادآورى به ذكر چند مورد اشاره مى‏شود:
«ولئن قتلتم فى سبيل اللّه او متم لمغفرة من اللّه و رحمة خير ممّا يجمعون.»(25) و اگر در راه خدا كشته شده و يا بميريد در آن جهان به آمرزش و رحمت خدا نايل شويد و آن بهتر از هر چيزى است كه در حيات دنيا فراهم نموده‏ايد.
«ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل اللّه امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون. فرحين بما آتيهم اللّه من فضله.»(26)البته نپنداريد كه كشته شدگان در راه خدا مرده‏اند بلكه آنان زنده‏اند و نزد خدا روزى مى‏خورند. پس آنان به فضل و رحمتى كه از خداوند نصيبشان گرديده شادمانند.
قال رسول اللّه (ص): «فوق كلى ذى برّ برٌّ، حتى يقتل فى سبيل اللّه و اذا قتل فى سبيل اللّه فليس فوقه برّ.»(27) بالا دست هر نيكوكارى، نيكوكار ديگريست تا آن گاه كه در راه خدا شهيد شود و همين كه در راه خدا شهيد شد، ديگر بالادست ندارد.
ذكر مطالب فوق جهت تبيين اهميت و جايگاه شهيد و شهادت در جامعه با توجه به بضاعت اين نوشتار، كافى به نظر مى‏رسد.

تعامل فرهنگ خدمت رسانى به مردم با فرهنگ شهادت‏

تا اينجا به بررسى مسئله مهم مسئوليت پذيرى انسان و رابطه آن با حقوق مختلفه وى نسبت به خدا، خود انسان و اجتماع (محيط) به عنوان بستر اصلى و زمينه بروز انسانيت انسان يا به عبارتى رسالت واقعى انسان بودن، و همچنين به تبيين فرهنگ اهتمام داشتن به امور ديگران(خدمت رسانى به مردم) و فرهنگ ارزشمند شهادت پرداختيم.

1-4- ضرورت پذيرش مسئوليت پذيرى در تعامل فرهنگ شهادت با فرهنگ خدمت رسانى به مردم‏

اعتقاد ما بر اين است كه اگر مفهوم دقيق مسئوليت‏پذيرى و به تبع آن آشنايى كامل به حقوق انسانى – از جميع جهات – براى افراد روشن شود و به درستى، اهميت و ضرورت كاركردى آن در رفتار و اعمال انسان‏ها به منصه ظهور برسد، مفهوم مقوله‏هايى چون خدمت به ديگران و شهادت سهل‏تر به نظر مى‏رسد. و وقتى فهم و درك موضوعى آسان باشد، عمل به آن نيز راحت‏تر است. چرا كه عنصر باور و اعتقاد به اعمال باعث مى‏شود ويژگى‏هاى رفتارى انسان به صورت «ملكه اخلاقى» دربيايد.
در فصل نخست با استناد به آيات و روايات متعدد و حتى نتيجه يك تحقيق روان شناسانه، ضرورت مسئوليت‏پذيرى و رعايت حدود و ثغور حقوق انسانى به اثبات رسيد.
در ادامه با روشن شدن اهميت اهتمام ورزيدن به امور همنوعان و خدمت رسانى به مردم، مسئله رعايت و اداى حقوق اجتماعى و دينى افراد نسبت به يكديگر نيز بيان گرديد. تا جائى كه بى‏خبرى و بى‏تفاوتى انسان نسبت به وضعيت افرادى كه در اطراف وى زندگى مى‏كنند مثل: همسايه،همكار،دوست و…مساوى با كفر و بى‏دينى تلقى شده است.
همچنين مشخص شد «شهيد» انسان بزرگى است كه از قيمتى‏ترين گوهر وجودش (جان) صرف نظر كرده و آن را فداى عقيده خود مى‏كند.
با توجه به توضيحات فوق به نظر مى‏رسد كه شخص شهيد، كامل‏ترين مرتبه اداى حقوق و رسالت بندگى و انسانى خود را به بهترين وجه اداء نموده است.

2-4- شهادت، كمال احساس مسئوليت‏

كامل‏ترين شكل انجام تكاليف و وظيفه اين است كه انسان هم در مقابل خداى خويش، هم نفس خود و هم در برابر اجتماع(محيط)، بدون هيچ كم و كاستى مسئوليت خطير يا به عبارتى حقوق مشخصه خود را اداء نمايد.
شهيد در مقابل حق حياتى كه خالقش به او عطا كرده، با خود خدا وارد معامله مى‏شود(28) و جانش را به جانان اصلى بر مى‏گرداند. و آيا در مورد مرگ و قبض روح و جان آدمى، خريدار بهترى جز خداى متعال مى‏توان سراغ داشت كه انسان جانش را به جاى خدا، به او تقديم كند؟ قطعاً جواب منفى است.
لذا شهادت و كشته شدن در راه خدا، شريف‏ترين و والاترين نوع جان دادن و مرگى است كه براى انسان‏ها متصور است. پس در مقوله وظيفه ومسئوليت انسان نسبت به خدا شايد يكى از زيباترين مصاديق اداى حق خالق، همين شهادت در راه خدا باشد. در خصوص مسئوليت انسان در قبال خودش نيز، چون شهيد عزيزترين امانت الهى كه همان جسم و جان اوست، به صورت تام و تمام به صاحب اصلى آن يعنى منبع حقيقى روح كه خداوند متعال است(29) تقديم مى‏كند لذا فرصتى براى شهيد باقى نمى‏ماند كه به جسم و جانش آسيب و ضررى برسد بنابراين ديگر نيازى به مراقبت و تأمين سلامت جسم و جان ندارد. چرا كه نگران صدمه ديدن و يا تلف شدن نعمت سلامتى جسم و جانش نيست. بنابراين شهيد در مقابل رعايت كامل حق انسان نسبت به خودش نيز به نحو احسن و اكمل انجام وظيفه مى‏نمايد.
همچنين در مقابل اجتماع (محيط) نيز شهيد با تقديم گرانقدرترين سرمايه خود كه همان جسم و جان اوست، آخرين مرتبه كمك و خدمت رسانى به ديگران را به نمايش مى‏گذارد. او هستى خود را فدا مى‏كند تا امكان زندگى براى ديگران فراهم بيايد. لذا شهادت شهيد از مرحله اهتمام ورزيدن فراتر رفته و زيباترين تجلى و نماد خدمتگزارى به مردم را به تصوير مى‏كشاند. به همين دليل است كه حق شهدا بيش از حق ديگران بر افراد جامعه است.
شهيد مطهرى در همين رابطه مى‏گويد: «همه گروه‏هاى خدمتگزار مديون شهدا هستند ولى شهدا مديون آنها نيستند يا كمتر مديون آنها هستند، عالم در علم خود، فيلسوف در فلسفه خود، مخترع در اختراع خود و معلم اخلاق در تعليمات اخلاقى خود نيازمند محيطى مساعد و آزادند تا خدمت خود را انجام دهند ولى شهيد آن كسى است كه با فداكارى و از خود گذشتگى خود و با سوختن و خاكستر شدن خود، محيط را براى ديگران مساعد مى‏كند. مثل شهيد مثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و فانى شدن و پرتو افكندن است، تا ديگران در اين پرتو كه به بهاى نيستى او تمام شده، بنشينند و آسايش يابند و كار خويش را انجام دهند.»(30) ادامه دارد.

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره نحل، آيه 93.
2. سوره تكاثر، آيه 8.
3. سوره اسراء، آيه 36.
4. سوره اعراف، آيه 6.
5. صحيفه سجاديه، دعاى 26.
6. Glaser
7. سوره مدثر، آيه 38.
8. سوره اسراء، آيه 15.
9. سوره ذاريات، آيه 56.
10. Social cohesion
11. لغت‏نامه دهخدا، ج 8،ص 174.
12. اصول كافى، ج‏4، ص 485.
13. صاحبان حق و حقوق، جهت آگاهى بيشتر از انواع حقوق و صاحبان آن، ر.ك. رساله حقوق امام سجاد(ع).
14. الحياه، ج 5، ص‏147.
15. اصول كافى، ج 4، ص 485.
16. سوره حجرات، آيه 10.
17. الحياه، ج 5، ص 142.
18. اصول كافى، ج 4، ص 617.
19. اصول كافى، ج 4، ص 501.
20. ترجمه المنجد، ج 1، ص 563.
21. همان، ص 563.
22. اميل دوركيم (جامعه شناس فرانسوى) اين نوع فداكارى و بذل جان افراد براى بقاء جامعه را، خودكشى دگرخواهانه يا نوع دوستانه مى‏داند كه نشانه شديدترين مكانيسم تنظيم روابط فرد با اجتماع است. (بالاترين نماد فناشدن فرد براى جامعه) كوزر، ليوئيس، زندگى و انديشه بزرگان جامعه‏شناسى، ص 194.
23. سوره توبه، آيه 111.
24. امام خمينى (ره) صحيفه انقلاب، ص 61.
25. سوره آل عمران، آيه 157.
26. سوره آل عمران، آيه 169 و 170 .
27. شهيد مطهرى، قيام و انقلاب مهدى (ع)، ص 76.
28. «انّ اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم…» همانا خداوند خريدارى كرده از مؤمنين جانشان. سوره توبه، آيه 111.
29. «ثم سوّيه و نفخ فيه من روحه» سپس آن را نيكو بياراست و از روح خود در آن دميد. سوره سجده، آيه 9.
30. شهيد مطهرى، قيام و انقلاب مهدى (ع)، ص 76.

 

/

فرهنگ گفتار در قرآن

 

فرهنگ گفتار در قرآن‏

محمد حسن درايتى‏
ستاد نشر رسانه‏اى مركز فرهنگ و معارف قرآن‏

اشاره‏

قرآن كلام الهى و بزرگترين معجزه‏ى خاتم پيامبران(ص) و شايسته‏ترين راهنماى انسان‏ها تا پايان تاريخ مى‏باشد. كتابى كه هدف نزول خود را هدايت بشر و راهنمايى او براى خروج از تاريكى‏ها به سوى نور بيان كرده است. و از آن‏جايى كه خود را بهترين سخنان دانسته، برماست براى دانستن فرهنگ گفتار، دست به دامن قرآن زده و در فهم آن سخن اهل ذكر يعنى ائمه‏ى معصومين(ع) را معيار حقّانيت و صحّت آن بدانيم؛ زيرا كه خود قرآن مى‏فرمايد: «اگر نمى‏دانيد از اهل ذكر بپرسيد».(1)

مفهوم شناسى

فرهنگ: براى «فرهنگ» تعريف‏هاى چندى بيان شده است: تنها يكى از جامع‏ترين آن‏ها را در اين‏جا ذكر مى‏كنيم: «فرهنگ عبارت است از: مجموعه‏ى دريافت‏ها، دانسته‏ها و يافته‏هاى رشد يافته‏ى عقلى و احساسى و اخلاقى كه به زندگى انسان كمال و ارزش مى‏بخشد و مايه‏ى بازشناسى زندگى انسانى از زندگى حيوانى است».(2)
گفتار: گفتار، به گفتن، گفت، سخن، گفته مى‏گويند،(3) و بعضى ديگر، حديث، مقاله، مقال، كلام را بر آن افزوده‏اند.(4)
اهميت سخن: زبان از نعمت‏هاى بزرگ
آفريدگار هستى به انسان است. خداوند متعال در سوره‏ى بلد پس از ذكر سوگندهايى پر معنا، و اشاره به زندگى پررنج انسان، شمارى از مهم‏ترين نعمت‏هايى را كه به بشر ارزانى داشته است يادآور مى‏شود، كه يكى از آن‏ها نعمت زبان است: «آيا براى او دو چشم قرار نداديم و يك زبان و دو لب؟»(5)
زبان از اعضاى شگفت‏انگيز بدن انسان است و وظايف بزرگى را عهده‏دار مى‏باشد كه از مهم‏ترين آن‏ها سخن گفتن است. ايزد متعال در قرآن كريم پس از ذكر خلقت انسان، از نعمت بيان، سخن گفته و فرموده است: «خداى رحمان، قرآن را ياد داد، انسان را آفريد، و به او «بيان» را آموخت».(6)
نگاهى به آفت‏هاى كلام: بايد به ياد داشت كه توان تكلّم، با آن كه از نعمت‏هاى گران‏سنگ پروردگار و از خصايص بشر است و با آن كه فوايدى بسيار را در راه رشد و تكامل انسان در بر دارد مى‏تواند منشأ بسيارى از ضررهاى مادى و معنوى شود و گاه انسان را به پرتگاه سقوط بكشاند. از اين‏رو، بر هر فردى است كه مراقب زبان خويش باشد، زيرا بيشترين گناه از زبان سر مى‏زند. قرآن كريم در آيات زيادى به زشتى‏هاى گفتار اشاره مى‏كند و روايات بسيارى نيز از معصومان(ع) رسيده است. اميرمؤمنان(ع) مى‏فرمايد: بلا و مصيبت انسان در زبان اوست.(7) و نيز بيان مى‏دارد: بسا آدمى، كه زبانى او را هلاك كرده باشد.(8) و يا مى‏فرمايد: مرد بايد زبانش را حفظ كند، زير همانا اين زبان سركش، صاحب خود را به هلاكت مى‏اندازد. به خدا سوگند، پرهيزگارى را نديده‏ام كه تقوا براى او سودمند باشد مگر آن كه زبان خويش را حفظ كرده بود.(9)

معيارهاى ارزشى گفتار

آيا هر سخنى داراى ارزش و اعتبار است؟ و بر هر سخنى مى‏توان نام گفتار ارزشمند و پسنديده نهاد؟ مسلّم جواب منفى است. چه بسيار سخنانى كه نه تنها ارزش ندارند كه در بى‏ارزشى آنها همان بس كه بلا(10)، فتنه(11)، خون‏ريزى(12) و… را بدنبال دارند.
قرآن‏كريم معيارهايى را براى گفتار، بيان داشته كه پاره‏اى از آنان را يادآور مى‏شويم:
1. عقلانيت و انديشيدن: انديشه و خردورزى، مهم‏ترين تكيه‏گاه اسلام در عقايد، اخلاق، كردار و گفتار است. از نظر اين آيين توحيدى، انسان حق ندارد آن‏چه را كه عقل نادرست مى‏داند، باور كند؛ صفاتى را كه خرد ناپسند مى‏داند، بدان متّصف شود؛ و رفتارى كه عقل ناشايست مى‏داند انجام دهد؛ و گفتارى را كه خرد بى‏ارزش و ناهنجار مى‏داند به زبان جارى كند.
روايتى كه از امامان معصوم(ع) بدست ما رسيده است نيز سخنى را با ارزش مى‏داند كه همراه با انديشيدن باشد: امام على(ع) مى‏فرمايد: انديشه كردن در گفتار، ايمن مى‏سازد از لغزش.(13) و نيز مى‏فرمايد: كسى كه در كلام خود تجسّس و تفحّص و تأمّل كند، غلط او كم شود.(14)
از مجموع آيات و روايات، اين مطلب به دست مى‏آيد كه كلامى داراى ارزش و اعتبار است كه خردمندانه و همراه با خردورزى و انديشيدن باشد؛ يعنى افزون بر عاقلانه بودن گفتار، گوينده قبل از سخن گفتن در گفتار خويش انديشه نموده و آنگاه لب به سخن باز كند، زيرا هر سخن جايى و هر نكته مكانى دارد.
2. علم و آگاهى: قرآن مجيد يكى از معيارهاى ارزشى را در تمامى برنامه‏هاى بشر و از جمله در گفتار علم و عمل مى‏داند. از اين‏رو، انسان را از بر پايى نماز در حال مستى باز مى‏دارد و علت آن را آگاهانه سخن گفتن انسان ذكر مى‏كند و مى‏فرمايد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! در حال مستى به نماز نزديك نشويد، تا بدانيد چه مى‏گوييد…»(15)
يكى از علت‏هاى حقانيّت و برترى سخنان نوح(ع) را، علم و آگاهى آن حضرت به پروردگارش دانسته و مى‏گويد: «رسالت‏هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‏كنم؛ و خيرخواه شما هستم؛ و از خداوند چيزهايى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد»(16)
از مجموع آيات، اين مطلب به دست مى‏آيد كه يكى از معيارهاى ارزشى گفتار آگاهانه بودن آن است و سخنى كه ناآگاهانه به زبان آيد بسيار سست، پَست، بى‏ارزش و ناپسند است.
3. عمل: از معيارهاى ارزشى ديگر سخن، عمل گوينده به كلام خويش است. خداوند متعال در آياتى از گفتار بدون عمل نهى كرده و آن را نكوهش نموده و مورد خشم و غضب خود دانسته است: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چرا سخنى مى‏گوييد كه عمل نمى‏كنيد؟ نزد خدا بسيار موجب خشم است كه سخنى بگوييد كه عمل نمى‏كنيد»(17)
4. حق و استوار: پروردگار متعال در قرآن مجيد مؤمنان را به گفتار حق و همراه بودن سخن با برهان و استحكام دعوت و فرموده است: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، تقواى الهى پيشه كنيد، و سخن حق [و استوار ]گوييد.»(18)
علامه طباطبايى(ره) پس از معناى كلمه‏ى «سديد» مى‏فرمايد: «قول سديد، عبارت است از كلامى كه هم مطابق با واقع باشد و هم لغو نباشد، و يا اگر فايده دارد فايده‏اش چون سخن‏چينى و امثال آن، غير مشروع نباشد، پس بر مؤمن لازم است كه به راستى آنچه مى‏گويد مطمئن باشد و نيز گفتار خود را بيازمايد كه لغو و يا مايه‏ى افساد نباشد».(19)
5. رعايت ادب: از ديدگاه قرآن كريم، گفتارى با ارزش است كه همراه با فرهنگ و ادب باشد، سخنى گرچه فى نفسه باارزش باشد (مانند آيات شريفه قرآن) ولى اگر گوينده با عدم رعايت ادب، آن را به زبان آورد، سخنى بى‏ارزش و بى‏اثر خواهد بود. از اين‏رو، پروردگار عالم آن‏گاه كه موسى و هارون را مأمور به رفتن به پيش فرعون و دعوت او مى‏نمايد، مى‏فرمايد: «با او سخنى نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد».(20)

ادب گفتار در فرهنگ وحى‏

علامه طباطبايى(ره) در تعريف ادب مى‏فرمايد: «ادب، بنابر آنچه از معناى آن استفاده مى‏شود، هيأت زيبا و پسنديده‏اى است كه طبع و سليقه چنين سزاوار مى‏داند كه هر عمل مشروعى چه دينى باشد و چه عقلى مانند آداب دعا و آداب ديدار دوستان بر طبق آن هيأت واقع شود. به عبارت ديگر: ادب عبارتست از ظرافت عمل».(21)
سخن گفتن، همچون ديگر كارهاى شرعى، ادب خاص خود را مى‏طلبد كه در اين مختصر به آن مى‏پردازيم و يادآور مى‏شويم آنچه در اين بحث مطرح مى‏شود عملى كردن آن مختصّ به گروهى خاص نمى‏باشد بلكه عموميت دارد و لازم است در رابطه با تمامى انسان‏ها اعم از مرد و زن، مؤمن و كافر، بزرگسال و خردسال دانا و نادان به اجرا در آيد.
1. نيكو سخن گفتن و رعايت عفت كلام: در آيات مختلف قرآن كريم، خداوند متعال با پيامبران، ملائكه، مؤمنان، عموم مردم و حتى با كفار و مشركان، ادب در كلام را كاملاً رعايت مى‏كند. به مؤمنان نيز دستور مى‏دهد با ديگران زيبا سخن گفته و از به زبان آوردن گفتار زشت و بى‏ادبانه (حتّى در مقابل كافران و ابلهان) دورى گزينند: «با مردم (به زبان) خوش سخن بگوييد»(22) و نيز مى‏فرمايد: «و به بندگانم بگو: آنچه را كه بهتر است بگويند، كه شيطان ميانشان را به هم مى‏زند، زيرا شيطان همواره براى انسان دشمنى آشكار است.»(23)
2. آهستگى در كلام: آهسته سخن گفتن از بهترين و زيباترين آداب گفتار و نشانه ادب است. قرآن مجيد مسلمانان را به رعايت اين خصلت بزرگ و با ارزش دعوت كرده و صداى افرادى كه با فرياد سخن مى‏گويند را به صداى درازگوش تشبيه نموده است: «[لقمان به فرزند خود گفت: اى پسرك من‏] در راه رفتن خود ميانه‏رو باش، و صدايت را آهسته‏ساز، كه بدترين آوازها بانگ خران است»(24)
3. پرهيز از بيهوده‏گويى: ادب اقتضاى آن را دارد كه گوينده در گفتار خود از سخنان لغو و بيهوده دورى نموده و كلمات شيوا و مفيد را به زبان آورد. بيهوده‏گويى يكى از اخلاق ناپسند است كه ايزد منّان دورى از آن را يكى از ويژگى‏هاى مؤمنان بر شمرده است: «[مؤمنان رستگار شدند] و آنان كه از بيهوده روى‏گردانند».(25)
علامه طباطبايى(ره) درباره‏ى معناى كلمه «لغو» مى‏گويد: ««لغو» كارى است كه داراى فايده نباشد؛ و از ديدگاه دين «لغو = بيهوده»، اعمال مباح و حلالى است كه صاحبش در آخرت از آن سودى نبرد؛ و يا در دنيا از آن سودى كه منتهى به سود آخرت گردد عايد او نشود، مانند خوردن و آشاميدن به داعى شهوت در غذا كه لغو است؛ چون غرض از اكل و شرب گرفتن نيرو براى اطاعت و عبادت خداست».(26)

شيوه‏هاى سخن‏

در قرآن كريم براى هر گفت و شنودى نوع و شيوه‏اى خاص از گفتار توصيه شده مانند: قول حسن، قول معروف، قول كريم؛ و استفاده از بعضى شيوه‏ها مورد نهى قرار گرفته است، مانند: مكالمه با صداى بلند، يا با ناز و كرشمه‏

1. گفتار مؤمنان با يكديگر:

الف. استوارى كلام: با پايه و اساس سخن گفتن را خداوند متعال به مؤمنان دستور مى‏دهد و به آنان تأكيد مى‏كند، اين‏گونه با يك ديگر سخن بگويد: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از خدا پروا داريد و سخنى استوار گوييد»(27).
ب. سوژه به دشمن ندادن: بر مؤمنان لازم است علاوه بر استوار سخن گفتن؛ به گونه‏اى تكلّم كنند كه كفّار، مشركان و منافقان آنان را به استهزا نگيرند، و به عبارت ديگر: مؤمنان بايد با يكديگر به گونه‏اى سخن بگويند كه سوژه به دشمن ندهند. آيه 104 بقره بيان كننده همين مطلب است: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، نگوييد: «راعنا» و بگوييد: «انظرنا» و [اين توصيه را] بشنويد، و كافران را عذابى دردناك است».

2. سخن گفتن با پدر و مادر:

قرآن كريم براى پدر و مادر مقام و جايگاه بلندى را قائل است و در آيات 23 و 24 سوره مباركه اسراء دستورهاى بسيار مهمّى را به فرزندان مى‏دهد كه پاره‏اى از آنها را ياد آور مى‏شويم:
الف. از به كار بردن كلماتى كه خلاف ادب و احترام است مانند گفتن كلمه «اف» كه ناراحتى فرزند را مى‏رساند خوددارى نمايند: «فلاتقل لهما افّ؛ به آنها [حتّى ]«افّ» مگو»
ب. از گفتن كلماتى كه باعث رنجش آنان مى‏شود بپرهيزند مانند: داد زدن و يا درشت سخن گفتن با آنان «ولا تَنهَرهُما؛ به آنان پرخاش مكن»
ج. بر فرزندان لازم است با پدر و مادر، شايسته و با بزرگوارى و كريمانه سخن بگويند و از بكار بردن كلمات زشت و ناشايست بپرهيزند: «وقُل لَهُما قَولًا كَريما؛ و با آنان سخنى شايسته بگوى»
د. بر فرزندان واجب است با پدر و مادر متواضعانه سخن بگويند و از به كار بردن كلمات و سخنان متكبّرانه دورى نمايند. «واخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِ‏ّ مِنَ الرَّحمَةِ؛ و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر»
ه. برفرزند است كه از خداى تعالى براى والدين خود طلب خير و براى آنان دعا كند و رحمت و آمرزش پروردگار را خواستار شود: «وقُل رَبِ‏ّ ارحَمهُما كَما رَبَّيانى صَغيرا؛ و بگو پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنانكه مراد در خُردى پروردند».

3. سخن گفتن با فرزندان:

بر والدين لازم است در گفت و شنود با فرزندان خود نكاتى را رعايت كنند؛ كه در اينجا به پاره‏اى از آنها اشاره مى‏كنيم:
الف -ادب و مهربانى و دلسوزى: در آيات مختلف قرآن، پيامبران الهى مانند: نوح، ابراهيم، يعقوب و لقمان(ع) فرزندانشان را با كلمه‏ى «يابنّى» مورد خطاب قرار داده‏اند؛(28) و اين كلمه، علاوه بر اين كه رعايت ادب را نسبت به فرزند همراه دارد دلسوزى و شفقت را نيز مى‏رساند.(29)
ب – اندرز و نصيحت: داستان‏هاى مختلفى را كه قرآن مجيد از پيامبر الهى(ع) نقل كرده است، بيان كننده‏ى اين مطلب است كه بزرگواران، فرزندانشان را با استفاده از بهترين روش، يعنى مؤدبانه و با مهربانى و دلسوزى، موعظه و نصيحت و پند و اندرز داده و خطرات دنيايى و آخرتى كردار و پندار را به آنان گوشزد مى‏كردند: «و ياد كن هنگامى را كه لقمان به پسر خويش – در حالى كه وى را اندرز مى‏داد – گفت: اى فرزندم، به خدا شرك مياور كه به راستى شرك ستمى بزرگ است».(30)

4. گفتار مسؤولان:

در جامعه‏ى اسلامى انسان‏ها داراى حقوق خاص خود مى‏باشند و سخن مؤمنان بايد به گونه‏اى باشد كه حقّ انسان‏ها را به ايشان برساند، نه اين‏كه حق آنان را از بين ببرد، به خصوص افرادى كه كلام آنان زمينه‏ى نفع و زيان را براى ديگران به بار مى‏آورد مانند سخن مسؤولانى چون قاضى، شاهد، داور و كارشناسان، مفتيان و …
قرآن مجيد به اين گونه افراد دستور مى‏دهد عادلانه سخن بگوييد: «و چون [به داورى يا شهادت‏] سخن گوييد دادگرى كنيد [و عادلانه سخن بگوييد]، هر چند [درباره ]خويشاوند [شما] باشد»(31)
علامه طباطبايى(ره) در اين‏باره مى‏گويد: بايد مراقب گفتارهاى خود باشيد، و زبان خود را از حرف‏هايى كه براى ديگران نفع يا ضرر دارد حفظ كنيد، و عاطفه‏ى قرابت و هر عاطفه ديگرى شما را به جانبدارى بيجا از احدى وادار نكند.(32)

5. سخن گفتن شاگرد و استاد با يكديگر:

قرآن‏كريم براى گفت و گوى شاگرد و استاد با يكديگر دستورهايى مى‏دهد كه بيشتر در آيات 65 – 78 سوره‏ى مباركه‏ى كهف دو گفت و گوى حضرت موسى(ع) (به عنوان شاگرد) با حضرت خضر(ع) (به عنوان استاد) نمود پيدا كرده است.

الف. شيوه‏هاى سخن گفتن شاگرد با استاد:

1. رعايت ادب و فروتنى: موسى(ع) در گفت و گو با معلم خود، با كمال ادب و فروتنى سخن گفت: زيرا از معلم خويش اجازه گرفت و به صورت پرسشى با او سخن گفت: «من از تو پيروى مى‏كنم؟ تا از آن‏چه به تو تعليم داده است و مايه‏رشد و صلاح است به من بياموزى؟».
2. پاسخ استاد را مؤدبانه گفتن: آن‏گاه كه خضر(ع) به موسى(ع) گفت: «تو هرگز نمى‏توانى همپاى من صبر كنى» شاگرد با كمال ادب و احترام پاسخ استاد خويش را داد و گفت: «ان شاء اللَّه مرا شكيبا خواهى يافت». جمله «خواهى يافت» و موكول كردن آن را به مشيّت الهى، ادب موسى در مقابل معلم را بيان مى‏كند.
3. در هنگام لغزش و اشتباه از معلم عذر خواستن: وقتى موسى(ع) شرط استاد را به اشتباه زير پا نهاد و بدين‏گونه لغزشى از او سر زد، با عباراتى مؤدبانه (آيات 73 و 74 سوره‏ى مباركه‏ى كهف) از معلم خود عذر خواهى كرد.
ب. شيوه‏ى سخن گفتن استاد با شاگرد:
بر معلم لازم است علاوه بر رعايت ادب در گفتار خويش به چند نكته ديگر نيز توجّه كند: 1. لغزش‏هاى شاگرد را به او گوشزد كردن: خضر(ع) در سه مورد كه شاگردش اشتباه كرد، گاهى با جمله‏ى «آيا نگفتم كه تو هرگز نمى‏توانى همپاى من صبر كنى» و در آخر با جمله‏ى «اين‏بار ديگر وقت جدايى ميان من و توست» لغزش‏هاى شاگرد را به او گوشزد كرد.
2. با آن‏كه حضرت خضر(ع) در ابتدا با شاگرد خود شرط كرده بود كه از او سؤالى نكند، ولى در پايان به او فرمود: «به زودى تو را از تأويل آنچه نتوانستى بر آن صبر كنيم آگاه خواهم ساخت» و به تمام سؤالات موسى(ع) پاسخ داد.

6. شيوه‏ى سخن گفتن زنان با نامحرمان‏

خداوند متعال، خطاب به زنان پيامبر(ص) چنين مى‏فرمايد: «اى همسران پيامبر، شما مانند هيچ يك از زنان [ديگر ]نيستند، اگر تقوا پيشه كنيد، پس به ناز سخن مگوييد تا آن‏كه در دلش بيمارى است طمع ورزد، و گفتارى شايسته گوييد»(33)
از آيه‏ى شريفه استفاده مى‏شود كه بر زنان لازم است در سخن گفتن با نامحرمان افزون بر رعايت آداب گفتار، دو نكته ديگر را نيز عملى سازند: الف. از خضوع در گفتار به گونه‏اى كه سخن ايشان اشاره به فروتنى، تسليم و فرمانبردارى بدون قصد را داشته باشد مانند: نازك، ظريف، با ناز و كرشمه و با نرمى سخن گفتن با نامحرمان بپرهيزيد، تا مبادا دل آنان را دچار ريبه و پندارهاى شيطانى نموده و شهوتشان را برانگيزانيد و در نتيجه مردانى كه بيماردل هستند به خاطر نداشتن و يا كمى ايمان به ايشان طمع ورزند. ب. بر ايشان لازم است با «قول معروف» و كلام شناخته شده با نامحرمان تكلّم نمايند، به گونه‏اى كه سخن ايشان موجب آرامش و اطمينان شنونده شود، نه باعث اضطراب و تشويق خاطر او، سخنى زيبا و به دور از اشاره به فساد و ريبه، سخنى كه شرع و عرف اسلامى آن را شايسته و پسنديده مى‏داند و آن كلام، موافق با دين و اسلام است.

پى‏نوشت‏ها:
1) سوره نحل، آيه 43.
2) مجله‏ى حوزه، دفتر تبليغات اسلامى، شماره 105 – 106، ص 94.
3) فرهنگ معين، دكتر محمد معين، ج 3، ص 3332.
4) لغت‏نامه دهخدا، على اكبر دهخدا، ج 11، ص 16297.
5) سوره بلد، آيه‏هاى 8 و 9.
6) سوره الرحمن، آيه‏هاى 1 – 4.
7) غرر الحكم، ج 3، ص 261.
8) همان، ج 4، ص 547.
9) نهج البلاغة، ترجمه محمد دشتى، خطبه‏ى 176، ص 334.
10) غرر الحكم، ج 3، ص 261.
11) همان، ج 4، ص 60.
12) همان، ج 4، ص 547.
13) همان، ص ج 1، ص 134.
14) همان، ج 5، ص 199.
15) سوره نساء، آيه 43.
16) سوره اعراف، آيه 62.
17) سوره صف، آيه‏هاى 2 و 3.
18) سوره احزاب، آيه 70.
19) الميزان، سيد محمدحسين طباطبايى، ج 16، ص 347.
20) سوره طه، آيه 44.
21) الميزان، سيدمحمدحسين طباطبايى، ج 16، ص 256.
22) سوره بقره، آيه 83.
23) سوره اسراء، آيه 53.
24) سوره لقمان، آيه 19.
25) سوره مؤمنون، آيه 3.
26) الميزان، سيد محمد حسين طباطبايى، ج 15، ص 9.
27) سوره احزاب، آيه 70.
28) سوره هود، آيه 42؛ سوره صافات، آيه 102؛ سوره يوسف، آيه 5؛ سوره لقمان، آيات 13 و 16 و 17.
29) صافى، فيض كاشانى، ج 4، ص 96؛ الميزان، محمدحسين طباطبايى، ج 11، ص 82.
30) سوره لقمان، آيه 13.
31) سوره انعام، آيه 152.
32) الميزان، ج 7، ص 339.
33) سوره احزاب، آيه 32.
/

آذرخشى در كوير جهل و ستم

 

آذرخشى در كوير جهل و ستم‏

غلامرضا گلى‏زواره

مقاومت در برابر واپس گرايان و اهل جمود

پس از ورود امام خمينى به نجف اشرف اگرچه ايادى ساواك و روحانى نماها مى‏كوشيدند تا نام آن رهبر فرزانه به فراموشى سپرده شود امّا طلّاب حوزه نجف اعم از طلبه‏هاى ايرانى، لبنانى، افغانى، هندى، پاكستانى، حجازى، مناطق شيخ نشين خليج فارس و حتى عراقى، تشنه راه و سياست و روش مبارزاتى و انقلابى ايشان بودند، آنان اعتقاد داشتند خداوند امام را براى نجات امت اسلامى و ايجاد تحرّك در ميان دانش آموختگان علوم دينى برگزيده است. هر روزى كه مى‏گذشت برنامه امام رونق افزون‏ترى مى‏يافت و زوّارى كه براى زيارت اعتاب مقدسه از ايران، كويت و ديگر سرزمين‏هاى اسلامى مى‏آمدند، برخود لازم مى‏ديدند كه خدمت مرجع و رهبر خويش برسند.(1)
اصولاً غالب اقشارى كه در نجف و برخى شهرهاى مذهبى عراق زندگى مى‏كردند امام را به عنوان قائد و زعيمى عاليقدر مى‏شناختند كه كوشش براى محو استبداد و تيرگى را مورد توجه قرار داده و روحيه مبارزاتى را تقويت نموده است، با وجود آن كه امام به عنوان شخصيتى تبعيدى در نجف مى‏زيست، اعتبار و موقعيت ايشان در حد بسيار بالايى ارتقا يافت و به دليل عظمت او در ميان قلوب مردم، ديگر مراجع و علما تكريم و تجليل از امام را در برنامه خويش قرار داده بودند. امام در نجف به عنوان زعيمى بزرگ در حركت‏هاى اسلامى نشاط و شادابى پديد آورد و در تمامى ناگوارى و دردهاى مردم خود را شريك دانست.(2)
امام خمينى در نجف اشرف بدون هراس از هياهو و دسيسه‏هايى كه از سوى دشمنان در اطراف اوجريان داشت برآن شد كه رسالت سنگين خود را جهت مبارزه با افكار و پندارهاى انحرافى و غير اسلامى در نجف كه از طرف عوامل و ايادى كار آزموده استعمار ايجاد شده بود آغاز كند. به همين دليل در نخستين قدم، علما و مقامات روحانى را از رويدادها و مسايل روز كشورهاى اسلامى با خبر ساخت و با توطئه استعمار مبنى بر ايجاد خمودى و سستى در حوزه عراق به مبارزه برخاست.
گفتگوى كوتاه و هشدار دهنده امام با برخى مراجع، در ميان روحانيون و محصلان علوم اسلامى حوزه نجف اثر مثبت و تكان دهنده‏اى داشت. امام به حق مى‏دانست در محيطى كه عوامل و ايادى استكبار بر شعار تفكيك دين از سياست تاكيد نموده و تبليغات فراوانى كرده‏اند و چنين پندار غلط و انحرافى را رسوخ و نفوذ داده‏اند و انديشه‏ها و اذهان را از اسلام راستين دور ساخته‏اند، از نهضت اسلامى ايران سخن گفتن و از مردم آن سامان انتظار يارى داشتن دور از واقعيت است. از اين رو بر آن شد كه پيش از هرگونه اقدامى مسؤوليت‏هاى عالمان اسلامى، طلاب و كارگزاران كشورهاى اسلامى را بازگو كند و گرد و غبار تيره‏اى كه بر سيماى اسلام ناب محمّدى(ص) نشسته بود بزدايد.(3)
از اين رو امام قبل از آن كه سعى كنند رهبرى نهضت را پى‏گيرند در صدد برآمدند جوّ ارتجاعى و واپس گرايانه حاكم بر نجف را بشكنند تا بتوانند در آن محيط تحول به وجود آورند بر اين اساس در نخستين سخنرانى خويش كوشيدند شيوه رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار (ع) را در كشوردارى، مبارزه با طاغوت و زمامداران ستمگر بيان كنند و از اين رهگذر نقش مؤثرى در جهت زدودن انديشه استعمارى جدايى دين از سياست ايفا نمودند، در آن زمان روحانيون نجف چند دسته بودند. عده‏اى از علماى متدين و متعهد، باورود امام به نجف اشرف فرصت را مغتنم شمردند و مقدم امام را گرامى داشتند و باتمامى وجود در راه تقويت و گسترش راه امام كوشيدند و از انديشه‏هاى امام توشه برگرفتند، گروهى ديگر افرادى منفى باف، متحجر و واپس گرا بودند كه خط امام را نادرست تلقى مى‏كردند و انديشه استعمارى جدايى دين از سياست در روح و روان آنان اثر گذاشته بود لذا امام نتوانستند در عراق ميان مردمان اين سرزمين رسالت خود را دنبال كنند و مبارزه را بين آنان رواج دهند و به قيام و حركت وادارند همين ضايعه موجب شد كه حزب بعث بر عراق مسلط شود و شرايط آشفته و خفقانى خطرناك در آنجا به وجود آورد اما اين طيف نتوانستند امام را از رهبرى نهضت ايران باز دارند. ايشان از طريق پيامهايشان كه از راههاى گوناگون به ايران مى‏رسيد به مردم آگاهى مى‏دادند و افشاگرى مى‏كردند و توطئه‏ها، جوّسازى‏ها و شايعه پراكنى‏هاى عناصر مرموز كه در نجف بودند هرگز نتوانست امام را از اين رسالت باز بدارد.(4)
ناگفته نماند بعد از اين كه امام راتبعيد نمودند و به دنبال دستگيرى‏ها و فشارهاى سياسى كه بر حوزه علميه قم وارد آمد و تضييقاتى كه پس از قيام پانزده خرداد براى طلاب اين حوزه بوجود آوردند، عده‏اى از طلّاب و فضلاى قم كه از اين وضع ناراحت شده و نوعى نااميدى را احساس مى‏كردند، و مى‏ديدند درسهاى قم آنان را اغناء نمى‏كند به سوى نجف مهاجرت كردند. البته برخى به صورت اختيارى و عده‏اى در وضعى اضطرارى راهى نجف شدند كه اين افراد در تقويت اهداف امام و حمايت از مشى سياسى ايشان مؤثر بودند و بر اين اساس بر خلاف آن اوضاع ارتجاعى و انجماد فكرى، روزنه هايى اميد بخش و نويد دهنده در نجف قابل مشاهده بود.(5) اين مهاجرين به همراه برخى طلاب لبنانى، افغانى، پاكستانى ، هندى و شرق عربستان چون پروانه گرد شمع وجود امام را گرفتند و عرصه را بر ياوه گويان تنگ نمودند و اوضاع به گونه‏اى شد كه مخالفين احساس خطر كردند.

بانگ بيدارى‏

امام در اواخر آبان سال 1344 ه. ش كه با نيمه رجب مصادف بوده در مسجد شيخ انصارى نجف درس خود را شروع نمودند، البته در اولين روز تدريس سخنرانى نمودند قبلاً از سوى برخى ياران امام اعلام شده بود كه ايشان در نخستين جلسه مطالبى را بيان خواهند كرد، اكثر طلاب و علماى نجف آمده بودند كه به سخنان امام گوش دهند و از اين جهت مسجد و حتى شبستان آن مملو از جمعيت شده بود، فراز اول اين سخنرانى در خصوص تهذيب و تزكيه طلاب و علماى حوزه بود، فراز دوم هشدارى به علما و مراجع به حساب مى‏آمد كه آنان تنها به امور عبادى اكتفا نكنند و خودشان را براى وظايفى كه در قبال اداره امور اجتماع و مسايل سياسى دارند مهيّا نمايند و تأكيد نمودند ما بايد صدايمان را به جهان برسانيم، و براى تحقق اين برنامه به يك ايستگاه راديويى نياز داريم و خاطر نشان ساختند كشورهاى اسلامى تأمين كننده منابع انرژى دنيا بخصوص كشورهاى غربى هستند اما سران اين سرزمين‏هاى نفت خيز به جاى اين كه با فروش اين ثروت مهم بر اقتدار و موقعيت سياسى خود بيفزايند در حالتى توأم با ذلت نفت را در اختيار ابرقدرت‏ها قرار مى‏دهند، مطرح كردن اين موضوعات براى حوزه نجف خيلى تكان دهنده بود خصوص آن كه در چنين موقعى حتى استكبار جهانى به سياستمداران كشورها هم اجازه نمى‏داد به طرح اين مسايل بپردازند، افشاى اين نكات آنهم در نخستين روزهايى كه امام وارد نجف شده‏اند خود بر حساسيت آن افزود، چون برخى از علما گفته بودند ما براى مبازره با استبداد و استكبار كسى را نداريم، به سيره رسول اكرم(ص) در نبرد با كفّار و مشركان اشاره نمودند و افزودند آن حضرت هم تنها بودند و هم امكاناتى در اختيار نداشتند با اين وجود به سران كشورها نامه نوشتند و از آنان خواستند به سوى آيين يكتا پرستى اسلام روى آورند، در همين بيانات امام بر اين واقعيت پافشارى نمود كه بايد مسلمانان اعم از شيعه و سنى باهم اتحاد داشته باشند و از تفرقه بپرهيزند و خاطرنشان ساختند اگر مسلمين وحدت كلمه داشتند به ملت فلسطين اين گونه ستمى نمى‏شد و چنين ناگوارى هايى به دليل اختلافاتى است كه افراد مسلمان با هم دارند. اين سخنرانى بازتاب‏هاى مختلفى داشت يعنى تا مدت‏ها در بيوت مراجع و علماء، در محل تدريس بحث طلاب حوزه نجف اين موضوع مسئله شده بود. موضع‏گيرى‏هاى امام مخالفت برخى را برانگيخت، محل تجمع مخالفين بيت فردى بود كه در سخنا
نى گفته بود آقاى خمينى حوزه علميه قم را برهم زد و حالا هم آمده است نجف را به سرنوشت قم دچار سازد وى بعدها به قم مهاجرت نمود و اين اواخر درگذشت. اين‏ها تصورشان اين بود كه امام به نجف مى‏آيد و همچون برخى تبعيدى‏هاى ديگر، گوشه‏اى را انتخاب مى‏كند و چون مورد قهر و غضب يك رژيم سياسى قرار گرفته سكوت مى‏نمايد و منزوى شده و فراموش مى‏گردد زيرا به زعم آنان عالمى كه بخواهد روش سياسى پيش گيرد در نجف پايگاهى ندارد اما حالا فردى تبعيدى بيايد اين گونه با ساختار و تشكيلات نجف برخورد كند و به علما هشدار بدهد و طلّاب را متوجّه مسايل بكند اينها براى عده‏اى سنگين و غير قابل تحمل بود.(6)
عوامل و ايادى استعمار و ارتجاع در نجف كه انتظار داشتند امام در همان نخستين سخنرانى خود با موضع‏گيرى تند و پرخاش جويانه عليه استبداد در آن محيطى كه نمى‏شد اسم سياست را بر زبان آورد زمينه كوبيدن خود را در سطح حوزه نجف هموار كند و سوژه‏اى به دست آنان بدهد تا با برچسب آخوند سياسى او را از دانشگاه علوى ساقط كنند، از اين موضع تاكتيكى و اصولى او در اولين نطق، سخت در شگفت ماندند و از روشنگرى ريشه دار و دگرگون كننده‏اش كه رشته‏هاى چندين ساله آنان را پنبه مى‏كرد نگران شدند و تمام نيروى خود را بكار گرفتند تا از هر راه ممكن صداى اين فرياد بزرگ قرن را خاموش سازند و او را در ميان حوزه و جامعه نجف منزوى نمايند و براى پيشبرد نقشه خود شمارى از كارآموزده‏هاى حوزه را واداشتند كه در درس امام شركت كنند و با ايراد و اشكال بكوشند او را درمانده سازند يا وى را در تجزيه و تحليل مسايل علمى ناتوان جلوه دهند و از اين راه او را از سطح مراجع و علماى حوزه نجف تنزل دهند و خاطر آشفته و نگران شاه و ساواك را براى هميشه از خطرسازى‏هاى او آسوده سازند.(7)

بر كرسى تدريس‏

امام خمينى درس بيع را از مكاسب شيخ انصارى شروع فرمودند كه اين درس‏ها تا آنجا كه مقدور بود در پنج جلد چاپ گرديد، بعد از اختتام اين مباحث به تدريس بحث خلل فى الصلاة پرداختند. در يك فرصتى (رسيدن سخن در مكاسب به موضوع ولايت فقيه) امام مبحث ولايت فقيه را به طرز كلاسيك و دسته بندى شده در دوازده درس كه در قالب شش جزء چاپ شد طرح فرمودند. براى فراگيرى و استماع اين بحث‏ها مسجد شيخ انصارى از خاص و عام مملو مى‏شد حضرت امام بسيار شيوا مباحث را مطرح مى‏كردند و پيكره درس‏هاى ايشان داراى فرازهاى آموزنده و مبانى اصولى و فروعى مشهور و معروف بود.(8)
حجة الاسلام فردوسى پور مى‏گويد: با اين كه امام اجازه نمى‏دادند درس ضبط شود و يا عكس گرفته شود، بر خلاف روش متعارف، شب هنگام حاج آقا عبدالعلى قرهى كه مسؤول بيرونى امام امت در نجف اشرف بود گفت: امام فرموده‏اند فردا ضبط صوت بياوريد. احساس شد مطلب تازه‏اى است يك ضبط مجهز آماده شد، درس آن روز كه مقدمه‏اى بر حكومت اسلامى (ولايت فقيه) بود ضبط گرديد، درس اول را امام در روز چهارشنبه 13 ذيقعده 1389 ه.ق مطابق با اول بهمن ماه سال 1348 ه.ش براى طلّاب مطرح نمودند.(9)
حجة الاسلام محمد على رحمانى نيز در اين زمينه به نكاتى اشاره نموده است: به تدريج زمينه مبارزه علنى امام در عراق فراهم مى‏شد تا اين كه امام در بحث بيع رسيدند به ولايت فقيه. ايشان اعلام كردند كه از فردا درس من براى عموم طلاب آزاد است، هر طلبه‏اى مى‏تواند بيايد استفاده كند و لذا عموم طلبه‏هاى سطح خوان نجف در جلسه درس امام حاضر شدند و اين دوازده جلسه درس تأثير خوبى در افكار طلّاب داشت. بعدها هم درس‏ها به صورت جزوه‏اى به زبان عربى ترجمه و در عراق منتشر شد و عده‏اى از جوان‏هاى روشنفكر دانشگاهى اهل عراق با مطالعه آن، به امام توجه پيدا كردند. البته در زمينه مرجعيت اجازه ندادند در عراق تلاشى صورت گيرد، كسى مجاز نبود عكس يا رساله ايشان را توزيع نمايد حتى توضيح المسايل آقا به عربى ترجمه نشد جز همين تحرير الوسيله، آن هم براى عموم مردم قابل فهم نبود.(10)
حجةالاسلام مصطفى اشرافى يادآور شده است: امام در نجف اشرف تنها به تدريس فقه مشغول بودند كه پس ختم كتاب بيع و خيارات مقدارى هم در خلل الصلوة بحث كردند. گهگاه نيز در مناسبت‏هاى مختلف مباحث عرفانى را به عنوان نصيحت و راهنمايى براى شاگردان در آخر درس مطرح مى‏فرمودند كه جداً اثر تبليغى در نفوس داشت اما تعداد شاگردان معظم‏له در ايام تدريس در نجف اشرف مختلف بود زيرا وقتى به بحث ولايت فقيه وارد شدند ازدحام جمعيت تقريباً دو برابر ايام ديگر شد و در غير آن ايام حاضران در درس امام به دويست نفر مى‏رسيدند.
در درس بيع مبناى درس كتاب نفيس مكاسب شيخ انصارى بود و امام به كليه حواشى اين بحث مراجعه و مخصوصاً به حواشى آية اللّه كمپانى و ميرزاى نائينى عنايت بيشترى داشتند، نظرات شيخ حبيب اللّه رشتى را نيز دقيقاً مطرح مى‏نمودند. شيوه تدريس معظم له نقل اقوال و ارزيابى آنها، ذكر احتمالات گوناگون و توجه خاص به فهم عرفى دور از نگرش‏هاى فلسفى، در متون آيات و روايات بود.شديداً عاشق مباحثه و اشكال گرفتن در درس بودند، از سكوت شاگردان و اكتفا به گوش دادن محض تنفر داشتند. به شاگردان فاضل ارج مى‏نهادند و به سخنان آنان خوب گوش مى‏كردند و هيچ گاه خشونت و عصبانيت به خرج نمى‏دادند بلكه با عطوفتى خاص پرسندگان و اهل انتقاد را مجاب مى‏كردند و مى‏فرمودند: بزرگى فقها نبايد شما را تسليم محض آنان نمايد بلكه در مطالب علمى و بحث‏ها به اظهارات آنان با ديده نقّادى نگاه كنيد نه به حالت مريد و مرادى.(11)
سيد حميد روحانى نوشته است: عناصر كار آزموده حوزه نجف كه به منظور درمانده ساختن و يا دست كم در منگنه علمى قرار دادن امام در جلسه درس او حضور يافته بودند در برابر موقعيت علمى او آنچنان بهت زده مى‏شدند كه نتوانستند لب به اشكال و ايراد بگشايند تا آنجا كه خود امام در مقام اعتراض برآمد: كه چرا در جلسه درس ساكتيد مگر در مجلس روضه نشسته‏ايد؟ امام هل من مبارز گفت در ميدان علم و تحقيق رقيب طلبيد نه به آن منظور كه برترى و كمالى براى خود ثابت كند بلكه به شيوه پژوهش و انتقاد و مباحثه خو گرفته بود. امام درهاى تازه‏اى از ژرفاى دانش و انديشه خود را بر روى دانش پژوهان حوزه نجف گشود و مطالب ارزنده و ناشنيده‏اى به حوزه علميه نجف عرضه كرد كه بسيارى از علماى فارغ التحصيل و بى‏نياز از تحصيل را به شگفتى وا داشت و بهت زده كرد تا آنجا كه برخى از مقامات برجسته روحانى آنگاه كه در حوزه درس امام حضور مى‏يافتند صريحاً اعتراف كردند: ما پيش از آمدن آية اللّه خمينى به نجف اشرف باور نمى‏كرديم كه در دنياى اسلام حرف تازه‏اى باشد كه ما نشنيده باشيم ولى آنگاه كه ايشان به نجف اشرف منتقل شدند و درس شروع فرمودند دريافتيم كه خيلى از مطالب علمى و پر ارزش است كه ما نشنيده‏ايم، همچنين قبل از تشريف فرمايى ايشان به نجف ما خود را فارغ التحصيل پنداشته گمان مى‏كرديم كه از تحصيل بى‏نيازيم ليكن وقتى در محضر درس آية اللّه خمينى حاضر شديم فهميديم كه بايد هنوز درس بخوانيم.(12) ارتجاع نجف كه از تصميمات جاهلى برخوردار بود در برابر اين اعترافات واقعى، موضعى شديد گرفت و به آن فضلايى كه حقيقتى مسلّم را مطرح كرده بودند چنين پيغام داد: آبروى خود را كه از بين برديد حداقل آبروى اساتيد و حوزه نجف را حفظ كنيد! حضرت آية اللّه فاضل لنكرانى فرموده‏اند: دشمنان در صدد آن بودند كه مقام علمى امام را خدشه دار كنند ولى بحمداللّه به خاطر عظمت علمى و اخلاقى ايشان موفق به اين كار نشدند، در نجف بزرگان و عالمانى وجود داشتند كه به تصور رژيم شاه، حضرت امام خمينى در جوار اين معاريف امكان ابراز وجود ندارد، اما هنگامى كه امام به حوزه نجف وارد شدند و تدريس را شروع كردند حوزه درسى ايشان از بهترين محافل علمى نجف گرديد. بنابراين امام نه تنها از نظر علمى شكست نخوردند بلكه مقام علمى و اخلاقى ايشان براى عالمان نجف روشن گرديد به اين ترتيب بزرگان آنجا نيز
به عظمت مقام علمى امام در فقه و اصول آگاهى يافتند، وجود شريف امام در نجف آنقدر گرانبها بود كه حتى فضلاى معروف و باسابقه نجف در درس معظم له حضور يافتند و از نظرات ايشان در مشكل‏ترين مباحث فقهى يعنى مكاسب استفاده نمودند.(13) با وجود اين مقام علمى، امام مى‏كوشيد از شهرت علمى و اجتماعى اجتناب نمايد و تنها با اعمال و رفتارش براى مردم و طلاب سرمشق و اندرز بخش بود. وقتى كه تحريرالوسيله امام را در نجف به طبع رسانيدند روى آن نوشته شده بود: تأليف رئيس حوزه علميه نجف، ايشان شديداً اعتراض كرده و دستور دادند كه تمامى آنها را ببرند چاپخانه و اين عنوان را محو كنند با اين كه كتابهاى مراجع را معمولاً با چنين القابى مشخص مى‏كنند و اين موضوع در مورد امام بسيار عادى بود ولى روح لطيف و وارسته ايشان از چنين مسايلى متأثر گرديد.(14) همين ويژگى‏هاى معنوى و خلوص امام موجب گرديد كه هر روز بر عظمت و اعتبار ايشان افزوده شود در حالى كه كثيرى از طيف‏هاى گوناگون دشمنان مى‏كوشيدند در تحكيم موقعيت آن درياى فضيلت خللى ايجاد كنند.
چاپ كتاب تحريرالوسيله به پيشنهاد حاج شيخ نصراللّه خلخالى صورت گرفت، امام از وى پرسيدند چرا مى‏خواهيد چاپ كنيد، مرحوم خلخالى گفت: براى مقلدان عرب، امام فرمودند من مقلّد عرب ندارم، شيخ نصراللّه گفت: اولاً عده‏اى از شيعيان عراق مقلد شمايند ثانياً: بايد فتواى مرجع در اختيار باشد، عدم تقليد شايد براى اين است كه فتواى شما در اختيار ايشان نيست، وقتى مرجعى براى اين موضوع باشد تقليد خواهند كرد و البته اظهارات او درست بود. زيرا عرب‏هاى عراق دلبستگى عميق نسبت به امام داشتند، در هر حال آقا قبول نكردند و افزودند: اگر من اين تعداد مقلّد داشته باشم به كتابفروشى مراجعه مى‏كنند و كتابفروشى هم وقتى تقاضا را ديد در صدد چاپ رساله من برمى‏آيد، چرا با پول بيت المال چاپ شود. حاج شيخ نصرالله گفت: شما قبول بفرمائيد من با خرج خودم رساله را چاپ مى‏كنم و سرانجام با اصرار وى امام به ايشان فرمودند: همه تحريرالوسيله به درد عوام عرب نمى‏خورد اين را مى‏دهيم تلخيص كنند، به دنبال اين گفتگو امام از آيةاللّه عميد زنجانى كه در نجف بسر مى‏بردند خواست تحريرالوسيله را خلاصه نموده و يك رساله عربى مختصرى با توجه به متن اصلى تدوين كند كه اين كار انجام شد و محصول تلاش استاد عميد زنجانى به نام زبدة الاحكام چاپ شد.(15)

كارشكنى مخالفان‏

درس امام كه آغاز گرديد عده‏اى شاگردان ورزيده خود را فرستادند كه به مباحث مطرح شده توسط امام اشكال وارد كنند. يك روز كه امام يكى از بحث‏هاى علم اصول را مطرح كردند معارضين كه در جلسه حضور داشتند، گفتند: اين بحث‏ها اصولى نيست، معظم له برآشفت و فرمود: من به شما خواهم فهمانيد كه اين بحث‏هاى مطرح شده در حوزه نجف فرعى است و براى گرمى بازار به اصول چسبانيده‏اند و اصول واقعى اين است كه ما به آن پرداختيم، عده‏اى از فضلا از طرف مرجعى خدمت امام آمدند و گفتند: اگر امكان دارد شما نظريات نائينى و مرحوم كمپانى را مورد نقد و تأمل قرار ندهيد. زيرا مطالب آنها زير بناى نظريات ماست، اين دو آبروى حوزه نجف هستند شما اقوال ديگرى را مورد بحث قرار دهيد. امام روز بعد در جلسه درس فرمودند: عده‏اى از اهل فضل به منزل ما آمدند كه شما افكار كمپانى و نائينى را نقد نكنيد، سپس افزودند يك طلبه محقق بايد كلمات اهل نظر را مورد ارزيابى و بررسى قرار دهد خوب است كه آقايان نسبت به مبانى خودشان فكر ديگرى بكنند و اين در زمانى بود كه آنها فهميده بودند آية اللّه خمينى ميدان دار آنها و خيلى قوى‏تر هم هست و الّا حاضر نبودند چنين موضوعى را مطرح نمايند. فضلاى نجف در جلسات خودشان مدام مى‏گفتند: سيد در فقه خيلى قوى است، علاوه بر اين وارد شدن در معقولات زمينه خوبى در نجف نداشت امام اين مسايل را هم مطرح مى‏كردند و احياناً اگر كسى هم اشكال مى‏كرد مى‏فرمودند: مثل اين است كه بنا نداريد شما در معقولات وارد شويد!
برخى استادان درجه دوم و سوم نجف كه نمى‏توانستند موقعيت علمى و اقتدار معنوى امام را تحمل كنند مطالبى را نسبت به ايشان ابراز مى‏كردند كه موجب تخريب روحيه طلاب مى‏شد آنان در مورد مقام علمى، مرجعيت و مسايل نهضت و رهبرى ايشان سمپاشى مى‏نمودند و براى رسيدن به اين مسايل به وسايل گوناگونى متوسل مى‏شدند اما حضرت امام با كمال بردبارى و استقامت اين تبليغات مسموم و فشارهاى مرارت‏زا را تحمل مى‏فرمودند بحمدالله اين گونه افراد بعدها كه حقايق روشن گرديد در انزوا قرار گرفتند.(16)
البته بايد اين نكته را متذكر گرديد كه به رغم چنين تيره‏گى‏ها و آشفتگى‏ها كه در آسمان علم و معرفت شهر نجف هويدا گرديد مردمان و طلّاب اين شهر امام را خوب شناختند و از تلاشهاى او به درستى قدردانى كردند و اين نوعى بى‏لطفى و بى انصافى است كه بگوئيم در نجف به امام اهانت مى‏گرديد، حساب گروهى معلوم الحال كه خباثت و جهالت را با يكديگر ممزوج نموده بودند تا شرارتى ايجاد كنند از ديگر اقشار مردم جداست، حوزه نجف مريد و شيفته امام بود. تقدّس و تقيّد امام به عبادات و زيارت هر شبه بارگاه حضرت على (ع) و نيز نظم و فضايل اخلاقى ايشان بسيارى از فضلا را جذب كرده بود، بودند افرادى كه در هر نماز جماعتى شركت نمى‏كردند ولى براى اقامه جماعت به نماز امام مى‏آمدند و مقام معنوى، زهد و اخلاص آن مرجع بيدار و رهبر فرزانه را مى‏ستودند. از نظر رتبه علمى نيز اين دوران به افراد واقع‏بين اين امكان را داد كه قبول كنند امام اعلم است. اگر ايشان به نجف نرفته بود، نمى‏شد برترى علمى آن بزرگوار را به اثبات رسانيد، تشكيل حوزه درس توسط امام، مشخص كرد كه از نظر علمى بر اقران و مراجع وقت تفوّق دارند كما اينكه از نظر فكرى، سياسى، اجتماعى و نيز خدماتى كه انجام مى‏دادند برترى داشتند.(17)
طيف مرتجع كه در جمود و خمود غوطه مى‏خورد به جاى آن كه در مقابل عظمت علمى امام سر تعظيم فرود آورد و كينه توزى و عصيان را كنار نهد آنگاه كه دريافت مقام علمى او تا آنجا محرز و روشن است كه نمى‏توان كوچكترين خدشه‏اى در آن وارد كرد از شركت در حوزه درس امام خوددارى كردند و كوشيدند ديگران را نيز از استفاده از حوزه درس او باز دارند و هركس براى شركت در درس امام اصرار مى‏ورزيد با تهمت و افترا و نسبت‏هاى نارواى عناصر وابسته به استعمار و استبداد روبرو مى‏شد تا آنجا كه بسيارى، بر خلاف ميل و اشتياقى كه براى استفاده از پرتو انديشه امام داشتند ناگزير مى‏شدند كه از شركت در حوزه درس آن روح قدسى خوددارى ورزند.
باند ارتجاع به منع استفاده از حوزه درس امام بسنده نكرد بلكه كوشيد ايشان را منزوى و محدود سازد. از اين رو تمام نيروى خود را به كار گرفت تا هرگونه رابطه افراد حوزه نجف و مردم عراق را با منزل امام و برادران مبارزى كه راه امام را دنبال مى‏كردند، قطع كند. با شايعه سازى، دروغ‏پردازى و نسبت‏هاى ناروا كوشيدند امام را در ميان حوزه، جامعه عراق منفور سازند و از رسيدن صداى زندگى ساز، بيدار كننده و حماسه آفرين او به گوش شيفتگان حقيقت و مردمان محروم و رنج ديده جلوگيرى به عمل آورند. اين متحجران فرو رفته در باتلاق ضلالت كه جز تنگ نظرى و انحراف حركت‏هاى اصيل و مثبت در آن حوزه كارى نداشت، تصور مى‏كردند اگر ايشان را در رديف طراز دوم قرار دهند و يا آن كه مردم را از شركت در نماز جماعت و درس او باز دارند مى‏توانند انقلاب ايران را به شكست بكشانند. امام در برابر اين جهالت‏ها به مصداق مرّوا باللغو مرّوا كراماً بى تفاوت، آرام و بى اعتنا مى‏گذشت و با توكل به خداوند متعال و با تكيه بر ملت وفادار خويش و بهره گرفتن از تاكتيك‏هاى سياسى و انقلابى در راه بيدارى مردم گام بر مى‏داشت و در اين راه با اميد و توكل چشم به دور دستى روشن و نويد بخش افكنده بود. بر آن بود كه با سلسله برنامه‏ها، روشنگرى‏ها و به كاربستن برنامه‏هاى فرهنگى تبليغى در حوزه نجف تحوّل پديد آورد و با آگاه كردن مقامات روحانى دست مرموز استعمار و عوامل آن را از آن حوزه كوتاه كند ليكن براى رسيدن به اين آرمان مقدس و هدف عالى راه طولانى و پرفراز و نشيبى در پيش بود و تحمل رنج‏ها، دشوارى‏ها و ناملايماتى را لازم داشت كه امام با شجاعت، صلابت و استوارى آن را پذيرفت و قريب پانزده سال سخت‏ترين و توان فرساترين دوران زندگى خويش را در جوّ آلوده و اختناق‏آور نجف با بردبارى و پايدارى پشت سرگذاشت و بر آرمان والاى خود اصرار ورزيد.(18) و به رغم اين موانع و عوامل بازدارنده از فرصت‏هاى پيش آمده بهره گرفت و كوشيد به طلّاب و مردم عراق بفهماند كه اسلام منحصر به عبادات و امور انفرادى نيست و اين آيين به مسايل حكومتى و اوضاع سياسى توجه دارد، به تدريج وجود امام خمينى در نجف كانون حركت و قيام شد و تمامى معارضين رژيم پهلوى كه در ايران، عراق و ديگر سرزمين‏ها زندگى مى‏كردند از فروغ اين ستاره درخشان بهره گرفتند و بدين گونه در آن فضاى آشفته كه حزب بعث، عوامل ساواك ايران و طيف مرتجع هر لحظه نقشه‏اى بكار مى‏بردند تا امام به هدف خود نرسد ايشان رهبرى قيام ايران را عهده دار گرديد و تمامى نيروهاى مخالف نظام ستم شاهى را براى برچيدن بساط طاغوت متحد ساخت و آنان را براى هرگونه فداكارى، رشادت، مقاومت در اين راستا تربيت نمود.
به هنگام اقامت امام در عراق، شور و هيجان زايد الوصفى در ميان مردم ايران به ويژه حوزه علميه قم و مردم اين ديار بوجود آمد، مراجع بزرگ نمايندگانى خدمت امام فرستادند كه با استقبال آن وجود با بركت روبرو شدند. علماى اعلام شهرستانها چه فردى و چه دسته جمعى براى امام نامه مى‏نوشتند و ايشان نيز پاسخ آنان را مى‏داد و توصيه مى‏نمود دست از سياست و تلاش براى به دست گرفتن حكومت و قدرت برندارند. اين نوشته‏ها روح تازه‏اى به مردم و علما و بويژه روحانيون جوان مى‏بخشيد و آنها را به حركت وامى داشت.(19)

ارتباط متقابل امّت و امام

بعد از تبعيد امام خمينى به عتبات نيروهاى امنيتى عراق شديداً بر فعاليت‏ها و حركت‏هاى ايشان نظارت مى‏كردند و اجازه نمى‏دادند كه كم‏ترين تلاشى از سوى امام در جهت مخالفت با رژيم شاه صورت گيرد. در اين دوره امام با انصار و ياران خويش رابطه‏اى تنگاتنگ برقرار نمود و از طريق دوستان خود از اوضاع و احوال ايران اطلاعاتى بدست مى‏آورد و به مرور زمان حساسيت رژيم نسبت به امام كاهش يافت و در نتيجه امام آزادى افزون‏ترى بدست آورد تا بتواند فعاليت‏هاى انقلاب را رهبرى و سازماندهى كند، اين دوره فرصت بسيار خوبى را براى ايشان فراهم آورد تا بتواند شكل حكومت اسلامى را ترسيم كند و زيربناى فكرى انديشه سياسى و اسلام را مطرح و تفسير نمايد. او نجف را به مقر شيعيان مبارز تبديل كرد و با طرح مباحث علمى و فقهى فرهنگ انقلاب اسلامى را بارور و غنى ساخت و از تفسير آيات و روايات اسلام ناب محمدى را ارائه نمود تا معارف اصيل برگرفته از قرآن و عترت بر ايدئولوژى‏هاى پوشالى چپ و راست و شرق و غرب فائق آيد و جوانان ظلم ستيز از اين تهاجم مخرّب رهايى يابند. در مرحله بعدى امام به كادر سازى و سازماندهى نيروها روى آورد و گروهها، احزاب، سازمان‏ها و افراد بسيارى اعم از روحانى و غير آن كه مدعى مبارزه با رژيم بودند خدمت امام مى‏رسيدند و نظرات خود را بيان مى‏كردند. امام اين احزاب و طوايف را مورد ارزيابى دقيق قرار مى‏داد و در عين حال همه را تشويق به مبارزه مى‏كرد ولى افراد مخلص و داراى فكر سالم را شناسايى نموده و با تشكيلات مورد وثوق خود ارتباط مى‏داد. اين ارتباطات بدون چهارچوب‏هاى خشك سازمانى زمينه مساعدى را براى همه نيروهايى كه اعتقاد به اسلام و حكومت اسلامى داشتند فراهم مى‏آورد و طيف وسيعى از روحانيان، انجمن‏هاى اسلامى، مجامع و گروههاى اسلامى در دانشگاهها، قشرهاى مسلمان كارگرى در كارخانه‏ها، متدينين بازار، مساجد و مراكز اسلامى را در بر مى‏گرفت. همين گروهها بودند كه نوارها و اعلاميه‏هاى امام را از نجف دريافت و در سراسر كشور تكثير و توزيع مى‏كردند.(20)
رهنمودهاى امام به صورت پيام يا نامه يا به طور خصوصى و مرتب به قم مى‏رسيد كه مجاهدان را در راه تداوم نهضت جهت مى‏داد و راه مبارزه را براى آنان مشخص مى‏كرد و آنگاه از طريق حوزه قم به تدريج به ملت ايران مى‏رسيد و آنان را در جريان رهنمودهاى امام قرار مى‏داد و به جنب و جوش وا مى‏داشت. ارتباط امام با امت ايران تنها از طريق حوزه علميه قم و محافل روحانى نبود و ارتباط مستقيمى نيز گاه و بيگاه با چهره‏هاى متعهد و انقلابى ايران وجود داشت و امام طى نامه يا پيامى شفاهى به مردان مجاهدى كه در راه اسلام فداكارى‏هايى داشتند مراتب حق‏شناسى و تشكر خود را اعلام مى‏كرد. مردم آگاه ايران نيز به سهم خود مى‏كوشيدند مسايل جارى را به امام گزارش دهند و در رابطه با موضوعات گوناگون سياسى، اجتماعى اطلاعات كاملى در اختيار امام بگذارند. دانشجويان مسلمان و متعهد ايرانى برون مرزى نيز در ارتباط مردم با رهبرشان نقش مهمى را عهده دار گرديدند. ارتباطات گسترده دانشجويان و مبارزان ايرانى برون مرزى با امام كه قهراً در اوج و گسترش مبارزات دانشجويى در خارج و حتى در داخل بى‏تأثير نبود مايه هراس رژيم استبدادى ايران شده بود زيرا اين ارتباطات نه تنها در ايجاد وحدت بين روحانى و دانشجو نقش مهمى داشت بلكه مى‏توانست امام را براى مبارزان برون مرزى به صورت محورى درآورد و پايگاه عظيم و خطرناكى عليه رژيم او در خارج ايجاد كند. از اين رو براى ايجاد تزلزل و خدشه در رابطه بين امام و دانشجويان شاه و كارگزارانش به شايعات روى آوردند و به دروغ منتشر ساختند كه امام اشتياقى به پذيرش دانشجويان در نجف ندارد و شمارى از آنان را كه مسافتى طولانى را براى ديدار با ايشان طى نموده بودند به حضور نپذيرفته است اين شايعه آن‏قدر قوى بود كه حتى برخى مقامات روحانى ايران آن را باور كردند و مجاهد فقيد مرحوم آية اللّه ربّانى شيرازى طى نامه‏اى به امام از برخورد ناخوشايند با دانشجويان اظهار شگفتى و نگرانى كرد امام بى‏درنگ ضمن نامه‏اى كه در پاسخ يكى از دانشجويان خارج كشور نگاشت از اين نقشه پرده برداشت و آن را تكذيب كرد. ناگفته نماند كه دانشجويان وابسته به سازمان‏ها و احزاب و نيز افرادى كه داعيه رهبرى مبارزات دانشجويى در خارج از كشور را داشتند با امام كم و بيش در ارتباط بودند و گاهى براى ملاقات با ايشان به نجف سفر مى‏كردند ليكن اين افراد هدفى جز بهره‏بردارى‏هاى شخصى و گروهى نداشتند با اين وجود نمى‏توان گفت در مبادله مسايل ميان مردم ايران و امام هيچ‏گونه نقشى نداشته‏اند.(21)

پى‏نوشت‏ها:
1. خاطرات آية اللّه خلخالى، ج اول، ص 141.
2. تاريخ الحركة الاسلامية المعاصر فى العراق، الخطيب ابن النجف، دارالقدس بيروت، ص 64.
3. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، سيد حميد روحانى(زيارتى)، ج دوم، ص 155.
4. مصاحبه با سيد حميد روحانى، روزنامه جمهورى اسلامى، شماره‏هاى 2937 و 2938.
5. فصلنامه ياد، شماره 33 و 34، ص 48 – 47.
6. همان، ص 77 و 78.
7. بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج دوم، ص 173.
8. صحيفه دل، ج دوم، ص 113.
9. همگام با خورشيد، اسماعيل فردوسى پور، ص 21.
10. فصلنامه ياد، شماره 31 و 32، ص 118.
11. صحيفه دل، ج دوم، ص 22.
12. نهضت امام خمينى، سيد حميد روحانى، واحد فرهنگى بنياد شهيد، 1364، ج دوم، ص 174.
13. پابه‏پاى آفتاب، ج 5، ص 116.
14. مصاحبه با حاج سيد احمد خمينى، مجله پاسدار اسلام، خرداد 1361.
15. پابه پاى آفتاب، ج 5، ص 20 – 19.
16. همان، ص 19.
17. خاطرات 15 خرداد، دفتر نهم، ص 440 – 439.
18. نهضت امام خمينى، ص 175.
19. خاطرات آية اللّه خلخالى، ج اول، ص 145.
20. انقلاب اسلامى در تئورى و عمل سيد حسين نقوى حسينى، قم، انتشارات علمى فرهنگى صاحب الزمان، 1380، ص 157 – 156.
21. نهضت امام خمينى، ص 181 – 180.

 

/

رابطه محبت خداوند با شادابى انسان

 

رابطه محبت خداوند با شادابى انسان‏

محمد رضا داودى‏

مقدمه

انسان موجودى اجتماعى است و بالطبع نياز به روابط اجتماعى و ارتباط عاطفى با همنوع خود دارد. روانشناسان يكى از نيازهاى او را دوست داشتن ديگران و مورد محبت ديگران واقع شدن مى‏دانند. سلامت روانى در صورتى است كه فرد، محبوب ديگر افراد قرار گيرد و به اين صورت يكى از نيازهايش برآورده شده، شادمان، خشنود و بانشاط مى‏گردد، در صورت محروميت از محبت احساس كمبود كرده، دچار اضطراب و افسردگى مى‏شود.(1) از طرفى بسيارى از افراد دنبال شادابى‏اند تا كارهاى خود را با انگيزه‏هاى درونى و با شور و سرزندگى انجام دهند و با كسالت و خمودى رابطه‏اى نداشته باشند. سؤال اين است كه آيا مى‏توان از ديدگاه قرآن كه كتاب حيات و زندگى است، رابطه‏اى ميان اين دو امر مهم (محبت و شادابى) يافت؟
ادعاى ما اين است كه محبت خداوند موجب نشاط انسان مى‏شود، چه اينكه انسان، خدا را دوست و محبوب خويش بداند و يا خدا انسان را دوست بدارد، شادابى لازم در زندگى او بوجود آمده، و محرك درونى او براى فعاليتهاى مادى و معنوى به ويژه عبادت مى‏شود. توضيح و اثبات اين مطلب در ادامه اين نوشتار مى‏آيد.
همانطورى كه در مقدمه اشاره شد محبت يكى از نيازهاى روانى بشر است، اسلام نيز به اين جنبه عاطفى انسان توجه نموده و درباره محبت زن و شوهر نسبت به يكديگر و دوستى پدر و مادر نسبت به فرزندان و به عكس، سفارشات فراوانى را كرده است. در بحث رابطه انسان با خدا نيز مسأله محبت قابل طرح است، اين نوع محبت را مى‏توان در دو شكل مشاهده كرد يا (به عبارتى صحيح‏تر) دو مرحله دانست:
1- محب خدا بودن (دوست داشتن خداوند)
2- محبوب خدا بودن (خداوند انسان را دوست بدارد).

مرحله اول: محبت و دوست داشتن خداوند

قرآن مؤمنان را اينچنين ستايش مى‏كند: «و من الناس من يتخذ من دون اللّه اندادا يحبونهم كحب اللّه و الذين آمنوا اشدّ حبّاً للّه»(2)
بعضى از مردم همتايانى به جاى خدا مى‏گيرند و آنها را مانند دوستى خدا دوست مى‏دارند، ولى آنان كه ايمان آورده‏اند خدا را بيشتر دوست مى‏دارند .
مؤمنان خداوند را بسيار دوست داشته و به او عشق مى‏ورزند، زيرا خداوند از هر جهت كه تصور شود سزاوارترين موجود براى بالاترين مرتبه محبت است. و از طرفى خداوند خالق ما و نعمت دهنده به ماست، نعمت هايى كه از شماره بيرون و هميشگى است(3) اين خود نيز منشأ محبت ما نسبت به اوست زيرا ما هر نعمت دهنده‏اى را براى انعامش دوست مى‏داريم.
در اين آيه خداوند مشركان را سرزنش مى‏كند كه چرا براى خويش معبودهايى انتخاب كرده و همچون پروردگار او را دوست مى‏داند، مؤمنان را مى‏ستايد كه آنان بيشترين محبت را به خداوند دارند. از آيات بعدى (سوره بقره، آيه 166 و 167) چنين استفاده مى‏شود كه اين مذمت و ستايش به جهت لازمه محبت يعنى عمل مى‏باشد كه مؤمنان در عمل فرمانبر خداوند هستند، شدت دوستى او تنها از راه اطاعت و پيروى پروردگار بدست مى‏آيد نه با ادعاى دوستى.(4)
از طرفى هرچه محبت به چيزى بيشتر باشد لذتى كه از رسيدن به آن حاصل مى‏شود بيشتر خواهد بود، و از سوى ديگر كمال لذت بستگى به مرتبه مطلوبيت و ارزش وجودى محبوب نيز دارد، پس اگر كسى شديدترين محبت را به ارزنده‏ترين موجودات يعنى خداوند پيدا كند، و بهاى وجودى او را درك نمايد به عالى‏ترين و بالاترين لذت‏ها نايل خواهد شد.(5)
عشق جوشد بحر را مانند ديگ‏
عشق سايد كوه را مانند ريگ‏
عشق بشكافد فلك را صد شكاف‏
عشق لرزاند زمين را از گزاف‏
(مولوى)

طبق آيه فوق افراد با ايمان چون بالاترين محبت را به پروردگار خويش دارند، بيشترين لذت را از زندگى در اين دنيا مى‏برند. لذت نيز رابطه‏اى تنگاتنگ با شادابى دارد، لذت ملايم طبع انسان است او ذاتا به گونه‏اى آفريده شده است كه همواره در پى كسب لذت است(6) و حصول لذت براى او نشاط آور است. پس دوست داشتن خداوند باعث نشاط انسانهاى با ايمان مى‏شود.

مرحله دوم: محبوب خدا گشتن

اين بدان معنى است كه انسان به مرتبه‏اى از كمال برسد كه خدا او را دوست خود بداند و به او عشق بورزد. در محبت‏هاى معمولى كه بين انسان‏ها وجود دارد، دوستى بين محبّ و محبوب دو طرفى است در مورد خداوند هم چنين است، كه مؤمنان خدا را دوست دارند و كارهاى خود را براى او انجام مى‏دهند و سعى و تلاش خويش را به كار مى‏گيرند تا اعمال شان را با اخلاص و نيت پاك انجام دهند، حال اگر بدانند كه خداوند هم ايشان را دوست دارد( و اين مطلب را در وجود خود بيابند) در آنان نشاط مضاعف ايجاد شده، فعاليت شان بسيار بيشتر مى‏شود. در اين هنگام ايشان علاوه بر اينكه وظايف خود را به خوبى بجا مى‏آورند بدنبال اين هستند كه هر كارى كه فقط رضايت الهى در آن است انجام دهند.
درجات و مراتب نشاط و شادابى به مراتب محبت بستگى دارد. شادابى محبوب خدا بودن بالاتر از شادابى محب خداست، بنابراين افراد با ايمان به دنبال راهى هستند كه درجه نشاط را با افزودن درجه محبت زياد كنند. از اين رو به مرحله دوم محبت مى‏رسند كه بالاتر از مرحله اول است.
اينكه انسان محبوب خداوند بشود و خداوند او را دوست داشته باشد شرطى دارد كه در آيه زير، ذكر شده است، قرآن مى‏گويد:
«قل ان كنتم تحبّون اللّه فاتّبعونى يحببكم اللّه و يغفر لكم ذنوبكم و اللّه غفورٌ رّحيم»(7).
بگو اگر خدا را دوست مى‏داريد از من پيروى كنيد تا او نيز شما را دوست بدارد و گناهانتان را بيامرزد كه او آمرزنده و مهربان است.
و آن شرط پيروى از پيامبر اكرم – صلى اللّه عليه و آله و سلم – است. از آيه شريفه استفاده مى‏شود كه محبت و دوستى، مشوّق و محرك انسان به عمل است، وقتى مى‏فرمايد محبّ واقعى خداوند كسى است كه پيرو پيامبر باشد، روشن مى‏شود كه انسان وظايفى را كه پيامبر بر عهده او گذاشته است بايد به خوبى انجام دهد. اگر كسى چنين بود از محب خدا بودن بالاتر رفته، محبوب خدا مى‏گردد و به مرتبه‏اى مى‏رسد كه خدا او را دوست دارد. اين امر سبب مى‏شود كه انسان نه تنها از يك نشاط سرشار بهره برد بلكه در اعمال و رفتار وى نيز آثار خود را نمايان ساخته، مى‏كوشد تا اعمال و رفتار خود را مطابق با رفتار پيامبر اكرم – صلى اللّه عليه و آله – (و ائمه معصومين عليهم السلام) گرداند، زيرا محبت و دوستى تنها يك علاقه قلبى نيست بلكه بايد آثار آن در عمل انسان آشكار باشد. در صورتى مى‏توان ادعاى محبت و دوستى خدا را داشت كه پيرو راستين پيامبر اكرم – صلى اللّه عليه و آله – بود و بنابر فرمايش امام صادق (عليه السلام) كه مى‏فرمايند:
«و من سرّه ان يعلم انّ اللّه يحبّه فليعمل بطاعة اللّه و ليتبعنا الم يسمع قول اللّه لنبيه – صلى اللّه عليه و آله – (قل ان كنتم تحبّون اللّه…)(8)»
هر كس مى‏خواهد بداند كه خداوند او را دوست دارد، بايد از خدا اطاعت كند و از ما تبعيت نمايد.
از ائمه معصومين نيز مى‏بايست پيروى كرد. اما كسى كه در عمل سست بوده و كارهاى خويش را به خوبى انجام نمى‏دهد و يا براى غير خدا انجام مى‏دهد و يا طبق هوى و هوس عمل مى‏كند، در حقيقت در شناخت و محبت خدا سست است و اگر ادعايى مبنى بر دوستى خدا كند، ادعايى بى‏مورد و دروغ است.(9)
پس با پيروى از شريعت ودستوراتى كه پيامبر آورده، مى‏توان به بزرگترين بشارتى كه براى محب است – اينكه خدا انسان را دوست بدارد – دست يافت؛ زيرا براى محب هيچ امرى و بشارتى لذت بخش‏تر از اين نيست كه محبوبش نيز او را دوست بدارد. بنده‏اى كه راه محبت الهى را با اخلاص طى مى‏كند آرزويى جز آنكه خداوند او را دوست داشته باشد ندارد. او مى‏خواهد چنانچه خدا را دوست دارد پروردگار نيز او را دوست بدارد و چنانچه او براى خداست، خدا هم براى او باشد. با دانستن اينكه پروردگار او را دوست خويش مى‏داند به بزرگترين آرزوى خود نايل گرديده و در خود احساس شادمانى مى‏نمايد.
افراد بسيارى تلاش مى‏كنند تا خدا را دوست بدارند. كسى محب خداوند باشد مهم است، ولى مهمتر آن است كه آدمى محبوب خدا بشود. از آنجا كه تمام نظام آفرينش لشكريان الهى است، «و للّه جنود السماوات و الارض»(10)؛ اگر خداى سبحان نسبت به انسانى محبت داشت، همه نظام آفرينش نسبت به او مهر مى‏ورزند، زيرا همه آنها تابع اراده الهى هستند و اگر اراده الهى به صورت محبت به انسان كاملى تعلق گرفت و چنين فيض ويژه‏اى درباره او بروز كرد كل نظام، محب او خواهند بود. اگر فردى احساس كند تمام نظام آفرينش نسبت به او مهر مى‏ورزند و همه محب اويند، خود را تنها نمى‏بيند از اين رو شادابى عجيبى را احساس مى‏كند و همين نشاط او را به تلاش و فعاليت در راه هدفى كه اختيار نموده، وادار مى‏كند.

به طور خلاصه مى‏توان راه رسيدن به محبت الهى (مرحله اول محبت) را در دو امر بيان كرد:
1 – ارتباط نزديك داشتن با رسول خدا و نيز ائمه معصومين (عليهم السلام) كه اينان اولياء و دوستان خدا هستند. محبت اولياى الهى شاخ و برگ محبت خداست، اگر اين محبت تقويت شود محبت به خدا نيز تقويت مى‏گردد. (از آنجا كه با اولياى خدا از طريق حواسمان تماس داريم، آنها را مى‏بينيم و صدايشان را مى‏شنويم و آنها همنوع ما هستند بيشتر مى‏توانيم درباره آنها بينديشيم. اگر از راه محبت آنها وارد شويم، راه براى محبت خداوند آسان مى‏گردد). پس يكى از مهمترين راه‏هاى جلب دوستى خداوند، دوست داشتن اولياى الهى (رسول خدا و ائمه معصومين (عليهم السلام)) است.
2 – راه ديگر براى جلب دوستى و محبت خدا دور ساختن محبت‏هاى دنيوى است. اگر دل انسان مملو از دوستى مال و فرزند (و به طور كلى محبت‏هاى دنيا) باشد جايى براى دوستى خدا باقى نمى‏ماند.
خداوند مى‏فرمايد:« زُيّنَ لِلنَّاس حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَالبَنِينَ القَناطِير المُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ وَ الخَيلِ المُسَومّةِ و الانعام وَالحَرثِ ذَلِكَ مَتَاعُ الدُّنيَا وَاللّهُ عِندَهُ حُسنُ المَآبِ»(11)
دوستى خواستنيها(ى گوناگون) از زنان و پسران و اموال فراوان از زر و سيم و اسب‏هاى نشاندار و دامهاو كشتزار(ها) براى مردم آراسته شده (ليكن) اينها برخوردارى زندگى دنياست و (حال آنكه) فرجام نيكو نزد خداست.
شيطان زينت دهنده محبت دنيا و جلوه دهنده آن به عنوان هدف براى مردم است(12)، كه با دلبستگى به امور مادى ديگر جايى براى محبت خدا باقى نمى‏ماند. در صورتى كه امكانات مادى تنها وسيله‏اى براى گذراندن زندگى دنيا و بهره بردن از آنهاست تا انسان براى آخرت خويش توشه برگيرد. و نيز مى‏فرمايد: «و تحبّون المال حبّاً جمّاً»(13) ؛ و مال را دوست داريد دوست داشتنى بسيار.
شما مال و ثروت را بسيار دوست داريد، شما افرادى دنيا پرست، ثروت اندوز، عاشق و دلباخته مال و متاع دنيا هستند، كسى كه علاقمند به مال باشد، در هنگام مرگ فشار بسيارى را خواهد ديد زيرا در وقت مرگ تمام علاقه‏هاى دنيا قطع مى‏گردد. گاهى ممكن است مال كم باشد ولى دلبستگى به آن زياد باشد. كسى كه حب ثروت تمام قلبش را پر كرده، جايى براى ياد و محبت خداوند وجود ندارد. پس افرادى كه خواهان محبت الهى هستند بايد تلاششان را به كار گيرند تا خانه دل را از تعلقات مادى فارغ نگه دارند و بتهاى سيم و زر را از كعبه دل فرود آورند و بشكنند؛ علاقه به آنها را در دل راه ندهند و چنانچه اين محبت وارد قلبشان شده است آن را بيرون آورند، با اينكه از امكانات مادى استفاده مى‏برند، اما هرگز آن را هدف خود نپندارند.
مى‏توان گفت دوستى دنيا محبت دروغين است كه انسان نقص را كمال پنداشته و بر اساس چنين پندار باطلى به آن كمال موهوم علاقمند گردد. محبت كاذب داراى جاذبه بوده، انسانها را به سوى خود جذب مى‏كند اما جاذبه‏اى كه عين دافعه است، چنانكه افعيها بانفس كشيدن برخى از حشرات را جذب مى‏كنند اما نه براى پرورش بلكه براى نابود كردن. زرق و برق دنيا چنين است كه انسان را جذب مى‏كند تا او را درهم بكوبد و نابود سازد و سپس به صورت زباله دفع كند. ولى خداوند نه تنها محبوب مؤمنان بلكه محب آنان بوده، آنان را به سمت خود جذب مى‏كند تا آنان را بپروراند و زندگى معنوى به آنان بخشد، از اين رو مى‏بينيم در نبردهايى كه بين مردان با ايمان و مشركان در طول تاريخ اتفاق افتاده است، مؤمنان همواره پيروز بوده‏اند، زيرا معرفت آنان كامل بوده، و در پرتو آن اشتياق و علاقه آنان كاملتر است، كه اين امر باعث ايستادگى آنان شده، در نتيجه پيروزى نصيبشان مى‏شود.(14)

پى‏نوشت‏ها: –
1. ر.ك: آبراهام مزلو؛انگيزش و شخصيت ؛ ترجمه احمد رضوانى؛ مشهد: آستان قدس رضوى، 1372ش، ص 254.
2. سوره بقره، آيه 165.
3. و ان تعدّوا نعمت اللّه لاتحصوها… سوره ابراهيم، آيه 34(و اگر نعمت خدا را شماره كنيد نمى‏توانيد آن را به شمار درآوريد.)
4. ر.ك: طباطبايى، محمد حسين ؛ الميزان فى تفسير القرآن ؛ چ 5، قم: 1371 ش، ج 1، ص 405.
5. حضرت على عليه السلام مى‏فرمايند:«لذيذترين و زيباترين چيز در بهشت محبت خداوند است، هنگامى كه بهشتيان نعمتهاى بهشتى را مشاهده مى‏كنند دلهايشان لبريز از محبت شده، فرياد مى‏زنند «الحمد للّه رب العالمين» عبد على عروسى حويزى، تفسير نورالثقلين ؛ تصحيح هاشم رسول محلاتى ؛ قم: اسماعيليان، بى‏تا، ج 2، ص 295.
6. ر.ك: رجبى محمود ؛ انسان‏شناسى ؛ج‏1، قم: مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمينى (ره)، 1380 ش، ص 211.
7. سوره آل عمران، آيه 31.
8. كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج 3، ص 68.
9. همانند ادعايى كه قوم بنى اسرائيل مى‏كردند، خداوند به پيامبر اكرم – صلّى اللّه عليه و اله و سلم – مى‏فرمايد:
«قل يا ايّها الّذين هادوا ان زعمتم أنّكم اولياء للّه من دون النّاس فتمنّوا الموت ان كنتم صادقين و لا يتمنّونه أبداً بما قدّمت أيديهم و اللّه عليمٌ بالظّالمين» (سوره جمعه، آيه 6 و 7)
بگو اى كسانى كه يهودى شديد اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر، پس اگر راست مى‏گوييد درخواست مرگ كنيد؛ و(لى) هرگز آن را به سبب آنچه از پيش به دست خويش كرده‏اند آرزو نخواهند كرد و خدا به (حال) ستمگران داناست يهود مى‏گفتند ما فرزندان و دوستان ويژه خداوند هستيم، خداوند به پيامبرش دستور مى‏دهد در مقابل بلند پروازى آنها چنين بگو: اى يهوديان اگر شما گمان مى‏كنيد كه دوستان خدا هستيد و در ادعاى خود راست مى‏گوييد آرزوى مرگ كنيد چرا كه دوست هميشه مشتاق ملاقات با دوست خود است و با مرگ، انسانها به لقاى پروردگار خويش مى‏رسند. اگر شماى يهود در ادعاى خود راست مى‏گوييد چرا اين اندازه به زندگى دنيا علاقمند و از مرگ گريزان هستيد. در آيه دوم مى‏فرمايد آنان هرگز آرزوى مرگ نمى‏كنند زيرا آنان اعمال زشت و گناهانى را مرتكب شده‏اند كه مى‏دانند عذابى دردناك در انتظار آنان است، بنابراين ادعاى آنان كه خود را دوستان خدا مى‏پندارند و در عمل به اثبات نمى‏رسانند، ادعايى بى‏پشتوانه و غلط است.
فردا كه قيامت آشكارا گردد
هركس كه نه عاشق است رد خواد بود
(مولوى)
10. سوره فتح، آيه 4.
11. سوره آل عمران، آيه 14.
12. به اين دليل كه در چند آيه مى‏فرمايد: «وزيّن لهم الشّيطان اعمالهم» (نمل،24؛عنكبوت،38؛ نحل،63؛انعام،43.
شيطان اعمال زشت آنان را در نظرشان زينت داده بود، (و هم اكنون نيز كارهاى ناپسند را براى انسانها زيبا جلوه مى‏دهد) آنان هر كار زشتى را انجام مى‏دادند، زيبا و هر كار خلافى را صواب مى‏پنداشتند.
13. سوره فجر، آيه 20.
14. ر.ك عبداللّه جوادى آملى؛ تفسير موضوعى قرآن،ج‏2 ،قم: مركز نشر اسراء، 1378 ش، ج 11، ص 326.
/

در جستجوى استناد به حديث غدير در سخنان نورانى امير المومنين عليه السلام

 

در جستجوى استناد به حديث غدير در سخنان نورانى امير مؤمنان(ع)

حجةالاسلام سيد جواد حسينى‏

سرچشمه هستى جهان مست على بود
پيمانه عشق ازلى مست على بود
مى‏خواست نبى دست خدا را بفشارد
دستى كه خدا داد به او دست على بود(1)

غدير خم بالاترين عيد امّت اسلامى است، كه خداوند هيچ پيامبرى را نفرستاد مگر آن كه اين روز را عيد گرفته و حرمت آن را نگهداشته‏اند.(2)
عيد غدير «عيد اللّه اكبر» است و از تمام روزها نزد خداوند برتر و افضل است.(3)
امام صادق (ع) فرمود: «روز قيامت چهار روز را مانند عروس به پيشگاه الهى مى‏برند: عيد فطر، عيد قربان، روز جمعه، عيد غدير.» «روز غدير خم» در مقابل عيد قربان و فطر، مانند ماه بين ستارگان است خداوند تعالى موكّل مى‏كند بر غدير، ملائكه مقرّبين را كه رئيس آن‏ها جبرئيل است و انبياء را كه در رأس آن‏ها حضرت محمد (ص) قرار دارد، و اوصياى منتخبين را كه رئيسشان اميرالمؤمنين است و اولياء خود را كه در رأس آن‏ها سلمان و اباذر و مقداد و عمّار هستند. همه اين جمعيّت «غدير» را همراهى مى‏كنند تا آن را وارد بهشت نمايند.(4)
امام رضا (ع) فرمود: خداوند در روز عيد غدير ولايت را بر اهل آسمان‏ها عرضه كرد اهل آسمان هفتم در قبول ولايت از ديگران سبقت گرفتند. بهمين جهت خداوند آسمان هفتم را به عرش خود مزيّن ساخت.
سپس اهل آسمان چهارم بر ديگران سبقت گرفتند و خداوند آن را به بيت المعمور مزيّن نمود. آن‏گاه اهل آسمان اوّل ولايت را پذيرفتند و خداوند آن را با ستارگان زيبائى بخشيد(5)و آن گاه از بقعه‏هاى زمين مكّه در پذيرفتن ولايت پيشى گرفت، خداوند او را به كعبه «خانه خود» زينت بخشيد. آن گاه مدينه زير بار ولايت رفت، خداوند او را به وجود (نازنين) پيامبر اكرم (ص) مزيّن نمود و از بين كوهها سنگ عقيق و فيروزه و ياقوت بر ديگران سبقت گرفتند و به همين جهت بر ساير جواهرها فضيلت يافتند. و از معادن طلا و نقره در پذيرش ولايت سبقت گرفتند، لذا ارزش يافتند و همين طور هر آبى ولايت را پذيرفت گوارا و شيرين گرديد و هر پرنده‏اى زيربار ولايت رفت داراى صداى زيبا و فصيح شدند.(6) و همان حضرت فرمود: روز غدير نزد اهل آسمان مشهورتر از اهل زمين است. خداوند تعالى در بهشت قصرى خلق فرموده كه بناى آن خشتى از نقره و خشتى از طلا است. در آن قصر صدهزار اتاق سرخ رنگ و صدهزار خيمه سبز رنگ وجود دارد و خاك آن از مشك و عنبر مى‏باشد، در آن چهار نهر جارى است، نهرى از شراب بهشتى، نهرى از آب و نهرى از شير و نهرى از عسل، در كناره‏هاى اين نهرها درختانى از انواع ميوه قرار دارد و بر آن‏ها پرندگانى كه بدنهاى‏شان از لؤلؤ و بالهايشان از ياقوت است و به انواع صداها مى‏خوانند.
روز عيد غدير كه فرا مى‏رسد اهل آسمان‏ها وارد اين قصر مى‏شوند و تسبيح و تقديس و تهليل مى‏گويند…(7)
آن چه در پيش رو داريد، نگاهى است به استدلال‏ها و استنادهاى اميرمؤمنان به نص پيامبر اكرم (ص) بر امامت و خلافت خويش، مخصوصاً حديث گرانسنگ غدير.

ضرورت اين بحث‏

يكى از انتقادهايى كه هميشه مطرح بوده و هست اين است كه چرا اميرمؤمنان(ع) به حديث غدير كه فوق تواتر است در موارد لازم استدلال و احتجاج نكرده است، حتى در نهج البلاغه با آن عظمت چنين استدلالى وجود ندارد، و عده‏اى از بزرگان نيز اين مسأله را به عنوان انتقاد مطرح نموده‏اند، و در حد نياز به پاسخ آن پرداخته‏اند.(8) و امروزه در بين محصّلان و دانشجويان يكى از پرسش‏هايى كه به صورت جدّى مطرح است همين مسأله است كه چرا خود اميرمؤمنان به حديث غدير استناد نجسته است؟ و در بين علماى متعصب اهل سنت نيز هميشه اين اشكال مطرح بوده است از جمله طبرى مى‏گويد: اگر آيه «انما وليكم اللّه و رسوله…» مربوط به خلافت على بود، لااقل در يك مورد به آن تمسك مى‏كرد.(9)
در پاسخ بايد گفت: على عليه السلام هم به صورت كلّى در موارد لازم به نصّ پيامبر(ص) بر خلافت خويش اشاره نموده و هم به صورت جزئى و موردى به حديث غدير تمسك و احتجاج نموده است، لذا بحث را در دو بخش پى مى‏گيريم:

الف: اشاره به نص و حديث غدير به صورت كلّى در كلمات مولى على (ع)

على (ع) در برخى سخنان خويش (مخصوصاً آن چه توسط مرحوم سيد رضى در نهج البلاغه جمع آورى شده است) به سه اصل بر خلافت خويش استدلال مى‏نمايد: وصيّت و نصّ رسول خدا (كه مهمترين موردش حديث غدير است).دوّم شايستگى خود و اين كه جامه امامت و خلافت تنها بر اندام او درست مى‏آيد، نه آن‏هايى كه غصب كردند، سوّم: روابط نزديك نسبى و روحى آن حضرت با رسول خدا(ص). در مورد استدلال به نصّ به اين موارد در نهج البلاغه بر مى‏خوريم:

1- حقم را گرفتند:

درموارد عديده‏اى آن حضرت تصريح فرموده‏اند، كه خلافت حق او بوده است و اين حق را از او گرفتند و اين نشاندهنده آن است كه على (ع) از طريق پيامبر (ص) و با نص او به خلافت برگزيده شده است و اين امر براى او حق آورده است، در يكجا مى‏فرمايد: «فَوَاللّهِ ما زِلتُ مَدفُوعاً عَن حَقّى مُستَأثِراً علىّ مُنذُ قَبَضَ اللّهُ نَبِيّه حَتّى يَومِ النّاسِ هذا(10)» به خدا قسم از روزى كه خداوند پيامبرش را (قبض روح) كرد تا به امروز از حق خويش محروم ماندم و تا به امروز حق مرا از من باز داشته و به ديگرى اختصاص دادند. شخصى (ابوعبيده جراح) در حضور جمعى به آن حضرت اعتراض كرد و گفت: اى پسر ابوطالب تو به امر خلافت حريصى؟ حضرت فرمود: «بَل اَنتُم وَاللّهِ لاَحرَصُ وَ اَبعَدُ و اَنَا اَخَصّ و اَقرَبُ اِنّما طَلِبتُ حَقّاً لى وَ اَنتُم تحولُون بَينى وَ بَينَهُ، و تَضرِبُونَ وَجهى دُونَه»(11) به خدا سوگند شما حريص‏تر و دور تريد(نسبت به پيامبر اكرم (ص)) و من شايسته‏تر و نزديكترم، همانا من فقط حق خود را مطالبه مى‏كنم ولى شما بين من و آن (حق) حائل و مانع شديد، و دست رد بر سينه‏ام زديد. (آيا آن كس كه حق خويش را مطالبه مى‏كند حريصتر است يا آن كه به حق ديگران چشم دوخته است)»
در جاى ديگر به عنوان شكوائيه در پيشگاه الهى عرضه مى‏دارد:«اَللّهُمَّ اِنّى اَستَعديكَ عَلى قُريشٍ وَ مَن اَعانَهُم فَاِنَّهم قطعوا رحمى و صغروا عظيم منزلتى و اجمعوا على منازعتى اَمراً هُوَ لى»(12) بار خدايا از قريش و از تمامى آن‏ها كه ياريشان كردند به پيشگاه تو شكايت مى‏كنم زيرا قريش پيوند خويشاوندى مرا قطع كردند، و مقام و منزلت بزرگ مرا، كوچك شمردند و در غصب حق من، با يكديگر هم داستان شدند.»

2- وصيّت و نص در مورد ما اهل بيت (ع) بوده است:

در برخى موارد به وصيّت و نص پيامبر اكرم(ص) درباره خويش و اهل بيت اشاره مى‏كند، از جمله مى‏فرمايد:«لا يُقاسُ بِآل مُحمّد(ص) مِن هذِهِ الاُمّةِ اَحَدٌ…وَ لَهُم خَصائِصُ حَقِّ الوِلايَةِ و فِيهِمُ الوَصيَةُ وَ الوراثَةُ اَلآنَ اِذ رَجَعَ الحَق اِلى اَهلِهِ وَ نُقِلَ اِلى مُنتَقَلِه(13)؛كسى را با خاندان رسالت نمى‏شود مقايسه كرد…زيرا ويژگى‏هاى حقّ ولايت به آن‏ها اختصاص دارد و وصيّت (نسبت به خلافت مسلمين) و ميراث (رسالت) به آن‏ها تعلق دارد. هم اكنون (كه خلافت را به من سپرديد) حق به اهل آن بازگشت، و دوباره به جايگاهى كه از آن دور مانده بود، بازگردانده شد.»

3- ارثم را به غارت بردند:

فرمود:«اَرى تُراثى نَهباً(14)؛ با ديدگان خود مى‏نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى‏برند بديهى است كه مقصود از وراثت، وراثت فاميلى و خويشاوندى نيست، مقصود وراثت معنوى و الهى است.

ب: استناد به خصوص حديث غدير در امر خلافت:

آن حضرت در موارد زياد و مناسبت‏هاى مختلفى به حديث غدير بر امر خلافت خويش احتجاج و استدلال نموده است كسانى كه انتقاد مى‏كنند كه اميرمؤمنان به حديث غدير استناد نجسته از سر بى‏خبرى و بخاطر عدم احاطه علمى به كتب اسلامى اعم از حديث و تاريخ و تفسير، سخن به زبان رانده‏اند، چرا كه اگر انسان مختصر نظرى به منابع غدير از جمله «الغدير» علامه امينى و برخى منابع اهل سنّت همچون «مناقب خوارزمى»، «فرائد السمطين حموينى»، «درالنظيم» و «دار قطنى» ابن عقده و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد و…بيافكند بخوبى اين امر را تصديق خواهد كرد. در اين بخش به اهم موارد آن اشاره مى‏كنيم:

1- خطيب خوارزمى حنفى از «عامر بن واصله» چنين نقل مى‏كند:

در روز شورى با على (ع) بودم و شنيدم كه با اعضاى شورى چنين مى‏فرمود: دليل محكمى براى شما اقامه مى‏كنم كه عرب و عجم توانايى تغيير آن را نداشته باشند: شما را بخدا سوگند آيا در ميان شما كسى هست كه قبل از من خدا را به يگانگى خوانده باشد (و سپس مفاخر معنوى خاندان رسالت را بر شمرد تا رسيد به اين جا) شما را بخدا سوگند آيا در ميان شما احدى جز من هست كه پيامبر(ص) در حق او گفته باشد «مَن كُنتُ مُولاهُ فَعلىٌّ مولاه اَللهُمَّ و ال مَن والاهُ وَ انصُر مَن نَصَرهُ لِيَبلُغِ الشّاهِدُ اَلغائِب(15)؛كسى كه من مولا(و رهبر) او هستم پس على(ع) مولا(پيشواى) اوست خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و يارى كن كسى را كه او را يارى كند.

2- احتجاج على(ع) به حديث غدير در زمان عثمان:

حموينى در فرائد السمطين با سندش از سليم بن قيس هلالى نقل مى‏كند كه على (ع) را در زمان عثمان در مسجد پيامبر(ص) همراه جماعتى ديدم كه مذاكره علمى داشتند، جماعت فضائل قريش و سخنان پيامبر(ص) را درباره قريش كه فرموده بود «ائمه از قريش است» و… بر مى‏شمردند، مجموع جمعيّت دويست نفر بودند.(16) مذاكرات از صبح تا ظهر طول كشيد همه سخن مى‏گفتند جز على(ع) كه ساكت بود، جمعيّت عرض كردند اى اباالحسن چرا ساكتى؟ حضرت فرمود: اين فضائلى را كه براى قريش شمرديد آيا به خود شما و عشيره و اهل بيت شما داده يا غير شما؟ گفتند بلكه خدا ما را عطا فرمود و بوسيله محمد(ص) و عشيره او بر ما منّت گذاشت…حضرت فرمود راست گفتيد اى گروه قريش و انصار بعد شروع كرد حضرت فضائل اهل بيت را شمردن تا رسيد به اين قسمت «قال اُنشِدكم اللّهَ اَتَعلَمُونَ حَيثُ نَزَلَت يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اَطيعُوا اللّهَ وَ اَطيعُوا الرَسُول وَ اولى الاَمرِ مِنكم…فَاَمَرَ اللّه عَزَّ و جَلَّ نبِيّهُ (ص) اَن يُعلِمَهُم ولاةَ اَمرِهِم…وَ يَنصبِنى بَعدَ غَدير خُمّ ثُمّ خَطَبَ وَ قالَ اَيُّها النّاسُ اِنَّ اللّه اَرسَلَنى بِرِسالَةٍ ضاقَ بِها صَدرى وَ ظَنَنتُ اَنَّ النّاسَ مُكذِّبى فَاَوعَدَنى لِاُ بَلّغَها اَو لَيَعذِّبَنى ثُمّ اَمَرَ فَنُودِى بِالصَّلاةِ جامِعَةً ثُمَّ خَطَبَ فَقالَ: اَيُّهَا النّاسُ اَتَعلَمُونَ اَنَّ اللّه عَزّ و جَلَّ مَولاى وَ اَنَا مَولى المُؤمِنِينَ وَ اَنَا اَولى بِهِم مِن اَنفُسِهِم قالوا بَلى يا رَسُولَ اللّه قالَ: قم يا عَلىُّ فَقُمتُ فَقالَ: مَن كُنتُ مَولاهُ فَعَلِىُّ مَولاه…؛ فرمود: شما را به خدا قسم مى‏دهم آيا مى‏دانيد زمانى كه آيه «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد خدا را اطاعت كنيد، و رسول خدا و صاحبان امر را اطاعت كنيد…» نازل شد پس آن‏گاه امر فرمود به پيغمبرش كه صاحبان امر را به مردم معرّفى نمايد، و ولايت را تفسير نمايد… و مرا نصب نمود بعد از غدير خم، پس خطبه خواند و فرمود: مردم بيدار باشيد براستى خدا مرا فرستاد به رسالتى كه سنگينى مى‏كرد بر من، و گمان بردم مردم مرا تكذيب مى‏كنند پس مرا تهديد كرد كه بايد آن رسالت (معرّفى ولايت على(ع)) را انجام دهى و اگر نه مرا عذاب مى‏كند، پس آن گاه نداى نماز جماعت داد و پس از آن خطبه خواند و فرمود: مردم آيا مى‏دانيد كه خداوند مولاى من (و صاحب اختيار من) است و من مولاى مؤمنان و برتر از خود آن‏ها نسبت به جانهايشان مى‏باشم؟ (همه) گفتند: بله‏اى رسول خدا، فرمود: على (جان) برخيز، پس من ايستادم (دست مرا گرفته) فرمود: هر كسى كه من مولا( و صاحب اختيار) او مى‏باشم اين على مولا(و صاحب اختيار) اوست. خدايا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار آن كه على را دشمن بداند، پس سلمان به پاخاست و گفت: اى رسول خدا ولايتى مانند ولايت چه كسى؟ پس حضرت فرمود: ولايتى (در حدّ) ولايت من كه بر هر نفسى اولويت دارم پس آن گاه آيه اكمال نازل شد… پس ابابكر و عمر برخاستند و گفتند: اى رسول خدا آيا آيات نازل شده مخصوص على است؟ حضرت فرمود: بله درباره على و جانشينان من تا روز قيامت مى‏باشد، گفتند: آن‏ها (جانشينان) را براى ما بيان كنيد حضرت فرمود: «على است برادر و ياور و جانشين و وارث من و خليفه من در امّت من مى‏باشد و سرپرست هر مؤمنى بعد از من، آن گاه دو پسرانم حسن و حسين (ع) و پس از آن دو، نه نفر از فرزندان حسين يكى بعد از ديگرى، قرآن با آن‏ها و آن‏ها با قرآن مى‏باشند…» پس همه گفتند: بلى، شنيديم (اين سخنان را از رسول خدا) و شاهد بوديم چنان كه شما فرمودى (يا على) برخى‏ها گفتند: ما اكثر آنچه را گفتى حفظ نموديم (و در ذهن داريم) نه همه آن را، آن‏هايى (كه همه مطالب را حفظ نمودند و بذهن سپرده‏اند) برگزيده‏ها و بزرگان ما هستند. حضرت فرمود: «صَدَّقتُم لَيسَ كُلُّ النّاسِ يَستَوونَ فى الحِفظِ، انشِدَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مَن حَفِظَ ذلِكَ مِن رَسُولِ اللّهِ(ص) لَمّا، قامَ فاَخبَر بِهِ، فَقامَ البُراءُ بن عازِب وَ سَلمان و ابوذر… فَقالُوا نَشهَدُ لَقَد حَفِظنا قَولَ رَسولِ اللّهِ وَ هُوَ قائِمٌ عَلَى المَنبرِ وَ اَنتَ اِلى جَنبِهِ وَ هُوَ يَقُولُ اَيُّهَا النّاسُ! اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اَمَرَ اَن اَنصب لَكُم اِمامَكُم وَ القائِم فِيكُم بَعدِى وَ وَصيّى وَ خَلِيفتى…؛ راست گفتيد همه در يادسپارى يكسان نمى‏باشند (ولى) به خدا سوگند مى‏دهم كسى كه هنوز به ياد دارد سخنان رسول خدا را بلند شود و آن را خبر دهد پس آن گاه…، براء بن عازب، سلمان، ابوذر… به پاخاستند و گفتند: ما شهادت مى‏دهيم و براستى به ياد داريم سخنان رسول خدا (ص) را كه بر منبر ايستاده بود و تو (اى على) در كنارش بودى، در حالى كه مى‏فرمود: مردم بيدار باشيد به راستى خداى عزّ و جلّ به من دستور داده كه امام شما را و جانشين بعد از خود را در بين شما و وصىّ خود و خليفه خود را (معرّفى) و نصب نمايم…(17)

3- احتجاج على(ع) به حديث غدير در كوفه سال 35 ه.ق:

وقتى خبر رسيد به على(ع) كه مردم به او تهمت مى‏زنند و سخنان او را درباره خلافتش از طرف رسول خدا نمى‏پذيرند، و با او نزاع مى‏كنند درباره خلافت. حضرت در جمع مردم كوفه در «رحبه» حاضر شد و به حديث غدير براى اثبات خود استدلال و احتجاج نمود و مردم را قسم داد كه چنين سخنانى رسول خدا درباره او فرموده است، اين جريان از طرق مختلفى نقل شده است تا آن جا كه علاّمه امينى مى‏فرمايد: بر چهار روايت از طريق اصحاب و چهارده روايت توسط تابعين درباره اين قضيّه دست يافته‏ام(18)، كه در اين بخش به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
ابن ابى الحديد با سند خود نقل نموده كه «اِنَّ عليّاً(ع) نَشَدَ النّاسَ مَن سَمِعَ رَسُولَ اللّهِ يقُولُ مَن كُنتُ مَولاهُ فعلىٌّ مَولاهُ فَشَهِدَ لَهُ قَومٌ(19)… ؛على (ع) مردم را قسم داد هر كس شنيد از رسول خدا (ص) كه فرمود: هر كس من مولاى او هستم پس اين على مولاى اوست، پس گروهى به نفع على شهادت دادند.
مرحوم علّامه امينى در اين زمينه هيجده روايت نقل نموده است(20)و تعداد افرادى كه به نفع على(ع) شهادت دادند بين دوازده تا 24 نفر بوده‏اند، كه اسامى آن‏ها از اين قرار است:
1- ابو زينب انصارى 2- ابوعمرة بن عمرو 3- ابوفضالة الانصارى كه در جنگ صفين شهيد شد 4- ابوقدامة انصارى كه او نيز در جنگ صفين كشته شد 5 – ابوليلى انصارى كه او نيز در جنگ صفين كشته شد 6- ابوهريره دوسى 7- ابو هيثم بدرى 8 – ثابت بن وديعه انصارى خزرجى 9 – حبشى بن جناده سلولى 10- ابو ايوب خالد انصارى بدرى 11- خزيمة بن ثابت الانصارى ذوالشهادتين بدرى 12- ابو شريح 13- يزيد بن شراحيل انصارى 14- سهل بن حنيف انصارى 15- ابوسعيد سعد بن مالك خدرى 16- ابوالعباس سهل انصارى 17 – عامر بن ليلى غفارى 18- عبدالرحمان انصارى 19- عبداللّه بن ثابت 20- عبيد بن عازب انصارى 21- ابو طريف عدى 22- عقبة بن عامر جهنى 23- ناجية بن عمرو الخزاعى 24- نعمان بن عجلان انصارى(21)

4- استدلال به حديث غدير در جنگ جمل سال 36 ه.ق‏

در يكى از مواردى كه اميرمؤمنان على(ع) به حديث غدير استدلال نمود در جريان جمل است، از جمله در روز جنگ جمل طلحة بن عبيداللّه تميمى را احضار و فرمود: «اَنشَدتُكَ اللّهَ هَل سَمِعتُ رَسُولَ اللّهِ يَقُولُ مَن كنتُ مَولاه فعَلىّ مَولاهُ، اَللهُمَّ والِ مَن والاهُ، وَ عادِ مَن عاداهُ، وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ، وَ اَنصُر مَن نَصَرهُ؟ قال نَعم، فَقالَ فَلِمَ تُقاتِلُنِى؟ قالَ نَسِيتُ وَلَم اَذكُر قالَ: فَانصَرفَ طَلحَةُ وَ لَم يُرَدَّ جَواباً(22)؛ به خدا قسمت مى‏دهم آيا شنيدى از رسول خدا كه فرمود: «كسى كه من مولاى او هستم پس على مولاى اوست خدايا دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى را كه او را دشمن بدارد و خوار كن كسى را كه او را خوار كند و يارى كن كسى را كه او را يارى رساند»، طلحه گفت: بله حضرت فرمود: پس چرا با من مى‏جنگى؟ گفت: فراموشم شده بود و بياد نياوردم. راوى مى‏گويد، طلحه(از نزد على(ع)) برگشت و جوابى نداشت كه بگويد.

5 – يادآورى حديث غدير يا حديث الركبان‏

در سال 36 – 37 ه.ق در كوفه عده‏اى نزد على (ع) آمدند«فَقالوا اَلسَّلامَ عَلَيكَ يا مَولانا؟ قالَ: كَيفَ اَكُونُ مَولاكُم وَ اَنتُم عَرَبٌ؟ قالُوا سَمِعنا رَسول اللّهِ يَقُولُ يَومَ غَديرِ خُمّ: مَن كُنتُ مَولاه فَعَلِىٌّ مَولاه، قالَ رِياحُ: فَلَمّا مَضَوا تَبَعتُهم فَسَأَلتُ مَن هؤُلاءِ؟ قالُوا نَفَرٌ مِنَ الاَنصارِ فيهم: اَبُو اَيُّوبِ الاَنصارى(23)؛ پس عرض كردند: سلام بر شما اى مولاى ما؟ حضرت فرمود: چگونه من مولا(و سرپرست شما) هستم در حالى كه شما عرب هستيد؟ گفتند: ما از رسول خدا شنيديم كه در روز غدير خم فرمود: كسى كه من مولاى او هستم على مولاى اوست، رياح مى‏گويد: پس هنگامى اين جماعت رفتند من دنبال آن‏ها رفتم و پرسيدم اين‏ها كيستند؟ گفتند: گروهى از انصار كه در بين آن‏ها ابو ايوب انصارى نيز بود.
و برخى ديگر از افراد آن جمعيّت اين اشخاص بودند: 1-ابوالهيثم بدرى 2- ابو ايّوب خالد بن زيد انصارى 3- حبيب بن بديل خزاعى 4- خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين 5 – عبداللّه بديل كه در صفين به شهادت رسيد 6- عمّار بن ياسر شهيد معروف صفين 7- قيس بن ثابت انصارى 8 – قيس بن سعد خزرجى 9- هاشم المرقال پرچم دار على و شهيد صفين.(24)

6- تمسك به حديث غدير در جنگ صفين سال 37 ه.ق‏

مورد ديگرى كه حضرت به حديث غدير تمسك و استدلال نموده است، جنگ صفّين است. ابوصادق سليم بن قيس هلالى مى‏گويد: على بر منبر رفت (در صفين) در حالى كه لشكريان او و جمعى از مهاجرين و انصار و نواحى دور آن حضرت جمع آمده بودند، حضرت حمد و ستايش خدا را انجام داده و فرمود: اى مردم مناقب و فضائل من بيش از آن است كه شمرده شود بعد از آن كه در قرآن و كلام رسول خدا مناقب من آمده است… فرمود: شما را به خدا قسم مى‏دهم درباره سخن خداوند كه فرمود: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد رسول (خدا) و صاحبان امر از خودتان را» و سخن خدا را كه فرمود: «فقط ولى و سرپرست شما خدا و رسول خدا و كسانى است كه ايمان آورده است… «فنصبنى بغدير خمٍّ» سپس پيامبر اكرم(ص) (بعنوان صاحب امر و ولى معرّفى نمود و) نصب نمود و فرمود: (مردم) براستى خدا مرا به رسالتى برگزيد كه بر من سنگين آمد، و گمان بردم كه مردم را تكذيب مى‏كنند سپس خداوند تهديد كرد مرا كه بايد اعلام كنم(ولايت على را) و اگر نه عذاب مى‏كند مرا، و آن گاه فرمود: على (جان) برخيز و آن گاه نداى نماز جماعت داد، و بعد از آن فرمود: «اِنَّ اللّه مولاى و انا مولى المؤمنين وَ اولى بِهِم مِن اَنفُسِهِم، مَن كُنتُ مَولاهُ فَعلِىٌّ مَولاهُ…»براستى خدا مولاى من و من سرپرست مؤمنين هستم و برتر از آن‏ها نسبت به جان هايشان مى‏باشم، كسى كه من سرپرست او هستم پس على سرپرست اوست…(بعد از اين كه سخنان حضرت على تمام شد) «فَقامَ اِثنا عَشَرَ رَجُلاً مِنَ البَدرِيين فَقالُوا: نَشهَدُ اِنّا سَمِعنا ذلِكَ مِن رَسُول اللّهِ كَما قلتنا؛ پس دوازده نفر مرد از بدريين به پا خاستند پس گفتند ما شهادت مى‏دهيم كه شنيديم آن چنان كه شما گفتى».(25)

ج: كسانى كه بر اثر انكار حديث غدير با نفرين اميرمؤمنان(ع) گرفتار شدند.

امير مؤمنان فقط به احتجاج و يا «مناشده» و شهادت خواستن از مردم در مورد حديث غدير اكتفا نكرده بلكه در مواردى در حق افرادى كه آگاهانه حديث غدير را انكار و يا حاضر نشده‏اند كه شهادت دهند نفرين كرده است و بعنوان معجزه ولايت، نفرين حضرت به سرعت نتيجه داده است. در اين بخش پايانى به برخى از موارد فوق اشاره مى‏شود.

1- مبتلا شدن انس بن مالك به برص:

ابو محمد بن قتيبه نقل نموده كه صورت ابوحمزه انس بن مالك دچار برص (پيسى) شده بود و عده‏اى گفته‏اند (راز آن اين است) كه على(ع) از او سؤال كرد در مورد حديث غدير و «اللّهم و ال من والاه…» انس گفت: من پير شده‏ام و حديث غدير را فراموش كرده‏ام «فَقالَ عَلِىٌّ اِن كُنتَ كاذِباً فَضَرَبَكَ اللّهُ بَيضاءَ لاتُوارِيها العِمامَة(26)؛پس على فرمود: اگر دروغ مى‏گوئى خداوند تو را به سفيدى (و برص) گرفتار كند كه عمامه آن را نپوشاند.

2- زيدبن ارقم نابينا شد:

در كوفه سال 35 ه.ق اميرمؤمنان عده‏اى را قسم داد كه درباره حديث غدير شهادت دهند «فَشَهِدَ لَهُ قَومٌ وَ اَمسك زَيدُبن اَرقَم فَلَم يُشهِد وَ كانَ يَعلَمُها فَدَعا عَلِىٌ(ع) عَلَيهِ بِذَهابِ البَصَرِ فَعَمى فَكانَ يُحدِّثُ الناسَ بِالحَديثِ بَعد ما كُفَّ بَصَرُهُ(27)؛پس عده‏اى شهادت دادند و زيدبن ارقم خوددارى كرد و شهادت نداد در حالى كه مى‏دانست، پس على(ع) عليه او نفرين كرد و او نابينا شد و بعد از آن مرتب حديث غدير را بازگو مى‏كرد.»

3- جريربن عبداللّه بجلّى متوفاى 51:

بر اثر انكار حديث غدير و عدم شهادت به آن، مورد نفرين اميرمؤمنان قرار گرفت و سرانجام از اسلام برگشت و با همان حال از دنيا رفت.(28)

4- براء بن عازب انصارى متوفاى 71:

نيز بر اثر نفرين حضرت به جهت انكار حديث غدير مبتلا به نابينائى شد.(29) و همچنين عبدالرحمان بن مدبح و يزيدبن وديعه نيز بر اثر انكار جريان غدير مورد نفرين حضرت قرار گرفتند.(30)
از آن چه بيان شد بخوبى استفاده مى‏شود كه على(ع) در هرجا زمينه را فراهم مى‏ديد، به حديث غدير و غير آن بر امامت و خلافت خويش استدلال و احتجاج مى‏نمود و از ديگران نيز مى‏خواست كه به آن شهادت دهند.

پى‏نوشت‏ها:
1. اصول مدّاحى، ص 678.
2. عوالم، ج 15، ص 214.
3. همان،ص 213.
4. همان، ج 15، ص‏212.
5. عوالم، ج 15، ص 224.
6. عوالم، ج 15، ص 224.
7. همان، ص 221 و بحارالانوار ج 43، ص 109 و ج 37، ص‏163.
8. بعنوان نمونه استاد مطهرى مى‏گويد: «برخى مى‏پندارند كه در نهج البلاغه به هيچوجه به مسأله نص (و وصيّت رسول خدا نسبت به خلافت) اشاره‏اى نشده است تنها به مسأله صلاحيّت و شايستگى اشاره شده است، اين تصور صحيح نيست (سيرى در نهج البلاغه، ص 146 – 147) و در تفسير نمونه مى‏خوانيم: «بعضى مى‏گويند: اگر حديث غدير با اين عظمت وجود داشت، چرا خود على(ع) و اهلبيت او و ياران و علاقمندانش در موارد لازم به آن استدلال نكردند؟! آيا بهتر نبود كه آن‏ها به چنين مدرك مهمّى براى اثبات حقانيت على (ع) استناد بجويند (تفسير نمونه، ج 5، ص 19) شبيه عبارت فوق در پرسشها و پاسخهاى آية اللّه مكارم شيرازى و جعفر سبحانى نيز آمده است.
9. طبرى، تفسير،ج 3، ص 418.
10. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 6، ص 52.
11. همان ،خطبه 172،ص 324.
12. همان،ص 326.
13. نهج البلاغه(همان)، خطبه 2، ص 44.
14. همان، خطبه 3، ص 44.
15. خطيب خوارزمى حنفى، مناقب، ص 217.
16. مانند سعدبن ابى وقاص، عبدالرحمان بن عوف، طلحه و زبير، مقداد، هاشم، حسن و حسين…
17. علامه امينى، الغدير(دارالكتاب العربى، چاپ پنجم، 1403 ه.ق 1983 م) ج 1، ص 163 – 166 و حموينى، فرائد السمطين، ص 123.
18. الغدير، ج 1، ص 166.
19. همان، ص 167، و ابن ابى الحديد، ج 1، ص 362.
20. الغدير، ج 1، ص 166 – 185.
21. الغدير ج 1، ص 184 – 185.
22. همان، ص 187 و ابوعبداللّه حاكم، مستدرك، ج 3، ص 371، مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 11 و خوارزمى، المناقب ص 112و ابن عساكر، تاريخ شام، ج 7، ص 83، و ابن حجر، تهذيب، ج 1، ص 391.
23. الغدير ج 1،ص 187، على كسائى، كتاب صفّين، ص 97 و كشف الغمّه، ص 93.
24. الغدير، ص 191.
25. همان، ج 1، ص 195 – 196.
26. همان، ج 1، ص 192 و شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 488.
27. الغدير ج‏1، ص 167.
28. همان، ص 193.
29. همان ص 193 و 194.
30. همان ص 192.

 

/

به استقبال مجلس هفتم 2

 

به استقبال مجلس هفتم‏

حجة الاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر

«اميد است ملت مبارز متعهد به مطالعه دقيق در سوابق اشخاص و گروه‏ها آراى خود را به اشخاصى بدهند كه به اسلام عزيز و قانون اساسى وفادار باشند و از تمايلات چپ و راست مبرا باشند و به حسن سابقه و تعهد به قوانين اسلام و خير خواهى امت معروف و موصوف باشند.»

امام خمينى – سلام اللّه عليه – بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران‏

همانگونه كه در بخش نخستين مقال گفتيم: مجلس هفتم از جهات متعدد حائز اهمّيت است و دوستان و دشمنان انقلاب از داخل و خارج چشم به راه حاصل و نتيجه انتخابات‏اند. دوستان در انتظارند مجلس هفتم به عنوان نماينده ملت بزرگ ايران با تمام وجود در مسير انقلاب و خط امام شكل گيرد تا مسائل حياتى كشور و نظام را بدور از هواهاى نفسانى و كشمكش‏هاى زيانبار سياسى و جناحى مورد بررسى قرار داده و در جهت خدمت به محرومان و دفاع از ارزشهاى والاى اسلامى گام بردارد و غفلت‏هاى برخى نمايندگان بى‏صلاحيت پيشين را جبران نموده و تجارب تلخ مجلس ششم و عملكرد بعضى نمايندگان تكرار نشود و …
دشمنان اسلام و كشور و ملت نيز مدت‏هاست تلاش مى‏كنند انتخابات مجلس هفتم را در راستاى اهداف و مقاصد خود هدايت كرده و سنگر قانونگذارى را به پايگاهى در جهت نفى اسلام و دست آوردهاى انقلاب و پايمال كردن ثمرات خون شهيدان، تبديل نمايند. شواهد و دلائل اين توطئه آنقدر زياد است كه به استدلال نياز ندارد. آمريكائى‏ها از مدتها قبل به صراحت از اين نقشه شوم صحبت كرده و ميليونها دلار براى آن تأمين اعتبار كرده‏اند، فرارى‏هاى خارج كشور پول جمع مى‏كنند تا در اين نبرد انتخاباتى عناصر دلخواه اربابان خود را به مجلس بفرستند. از يك سو با تبليغات گسترده مى‏كوشند مردم را از شركت در انتخابات دلسرد و بى‏تفاوت كنند، از سوى ديگر احزاب مشكوك و وابسته داخلى را به حضور فعال ترغيب مى‏نمايند تا ثمره انتخابات آنگونه باشد كه آنها مى‏خواهند. اپوزسيون خارج كشور براى پيروزى همفكرانشان از آن طرف آب، به كمك‏هاى تبليغاتى و پولى مشغولند تا مجلس آمريكا پسند تشكيل دهند.
برخى احزاب به اصطلاح خودى، داخلى كه اكثريت مجلس ششم را دارد از ضد انقلاب خارج كشور با عنوان «ايران براى همه ايرانيان» دعوت به همكارى كرده و رئيس اين حزب در شهر مذهبى قم مى‏گويند: حزب ا…و نهضت آزادى روابط خوبى با هم دارند (يعنى در انتخابات ائتلاف مى‏كنند) يكى از اين آقايان كه لباس مقدس روحانيت را بر تن دارد بارها با عنوان سخن گوى يك جمعيت در مصاحبه‏هاى خود ديدگاه مجمعى را كه بدان وابسته است اينگونه بيان مى‏كند: «ما مى‏توانيم به جز روحانيت با هر گروه ائتلاف كنيم». كه معناى هر گروه با اين كليت چيزى جز همسوئى با احزاب وابسته و تجديد نظر طلب كه صراحتاً اعلام مخالفت با ارزشهاى اسلام و انقلاب نموده‏اند، ندارد. راستى خودخواهى و تعصّب گروهى و جناحى و يا نادانى و سياست ناشناسى تا كجا پيش مى‏رود كه يك شخص بدون توجه به محتواى سخن خود يا با توجه، اينگونه حرف بزند كه ثمره آن را دشمن ببرد؟!
اگر اين سخن را يك فرد عادى مى‏گفت، شايد اينقدر مايه شگفتى نبود كه آن آقا همانند يك كينه توز نسبت به همنوع خود واله و شيداى اصلاحاتى كه هنوز تصور نمى‏كنيم معنى آن را فهميده و بدان توجه كرده باشد! سخن براند بگذريم…
بطور خلاصه: جبهه‏اى تنها در طول اين سالها فقط حرف تحويل مردم داده و تشنج آفريده و براى دين يا دنياى مردم كارى نكرده و افزون بر اين از شبهه مشروعيت نظام و خروج از حاكميت به كرات سخن گفته و رهبران و سخنگويانش جبهه‏گيرى خود را در برابر مقدسات و باورهاى دينى و اصول سياسى و قانون نظام پنهان نداشته‏اند و با تمام وجود در صحنه حاضرند.
در اين اوضاع و احوال، خالى كردن صحنه گناهى است نابخشودنى. امام راحل – قدس سرّه – كه انديشه‏هايش زيربناى اصول فكرى استراتژيك نظام براى هميشه است به صراحت تكليف ملت مؤمن و متعهد را تعيين مى‏كند. امام مى‏فرمايد:
«امروز مسئوليت به عهده ملت است، ملت اگر چنانچه كنار بنشيند اشخاص مؤمن متعهد بنشينند و اشخاصى كه نقشه كشيده‏اند براى اين مملكت از چپ و راست. آنها وارد بشوند در مجلس، تمام مسئوليت به عهده ملت است»(1) و نيز مى‏فرمايد: «بايد ملت شريف بدانند كه انحراف از اين امر مهم اسلامى خيانت به اسلام و كشور است و موجب مسئوليت عظيم است.»(2)

هشدار و زنگ خطر الهى!

در آستانه انتخابات و همزمان با بررسى صلاحيت‏هاى نمايندگى از سوى نهادهاى مسئول و هيأت‏هاى اجرائى و نظارت، حادثه عظيمى رخ داد كه نه تنها شهرستان بم را زير و رو كرد و ده‏ها هزار از عزيزان اين ملت را در كام مرگ فرو برد و ملت ما را سوگوار كرد، بلكه توجه مردم سراسر جهان و ملت‏ها و دولت‏ها را به سوى اين نقطه كويرى كشورمان، معطوف داشت و سيل عواطف انسانى و كمك‏هاى بشردوستانه را به يارى زلزله زدگان گسيل داشت. در هر خانه كه مى‏رفتيم (اندوه و غم را با اشگهاى جارى بدرقه اين كاروان غم زده مى‏ديديم كه بايد اعتراف كرد آن همه احساسات پاك و آن همه نيكوكارى و ايثارگرى كه در وصف نمى‏آيد) آزمايش الهى بود در اين قالب كه حيات پرجوش ملّتى را نشان داد كه خواب راحت را فداى همدردى با برادران و خواهران و كودكان و داغديده‏گان اين حادثه دلخراش نموده و نشان دادند كه واقعاً «بنى آدم اعضاى يكديگرند…» اين تراژدى غمبار، و وحدت و يكپارچه‏گى ملتى را نشان داد كه روز حادثه از پاى نمى‏نشيند و دست و پا و چشم و گوش يكديگرند. خلاصه اگر يك روى سكه زلزله بم اشك و آه و اندوه و مرگ و آوارگى بود، روى ديگر اين سكه جوشش عواطف انسانى و رستاخيز تعاون مردمى و تسليم در برابر حكم الهى است كه در هر حال اسرار و آياتش بر ما پوشيده و جاى چون و چرا ندارد، مهم توجه به درسها و عبرت‏هاى اين حوادث درس‏آموز است كه براى جبران اين خسارت‏ها و كاستن از ضايعات اينگونه حوادث چه اقدام عملى پيشگيرانه ممكن است و بايد از هر حادثه تلخى درس آموزنده و سرنوشت ساز فرا گرفت و به انتظار حوادث مانند آن ننشست. در هر حال تحليل اين واقعه تلخ نه مقصود اين مقال است بلكه تنها اشارتى بود به عنوان همدردى و عبرت آموزى در خلال گفتار در پيرامون انتخابات كه از اين بابت نيز حادثه زلزله بم براى دست اندركاران سياسى و كارگزاران انتخاباتى و انتخاب شوندگان و انتخاب كنندگان آموزنده باشد.
براى دست اندركاران انتخابات – بلكه همه مسئولان – درس است كه رقابت‏هاى سياسى و جناحى نفرت آور را در معرض نمايش اين خلق نگذارند و خود را بى اعتبار نكنند، ببينند عواطف اين مردم را، وحدت و انسجام و همدلى و هميارى مردم را، ببينند آن مادرى كه خرج سفر كربلايش را به بازماندگان زلزله اهداء كرد و از سفر كربلا كه سالها در انتظارش بود منصرف شد، آن كودكى را كه پول قلك خود را شماره كرد و آورد تا به كودكان بمى هديه كند، آن نيازمندى را كه خوار و بار خانه و عائله‏اش را آورد تا اندك غذائى براى گرسنگان آن ديار فراهم سازد… ببينيد اين حماسه‏هاى پرشكوه را و اين مردم را بهتر بشناسيد و در برابر اين همه بزرگوارى تواضع كنيد، به حقوق اين ملت بهتر و بيشتر بينديشيد، و از منازعات سياسى و عقده گشائى در موسم انتخابات و نظائر آن دست برداريد، افق انديشه خود را به سطح اين مردم ايثارگر و خون گرم برسانيد از مردم عقب نمانيد كه خسرانى است عظيم و شرمندگى در پيشگاه خدا و خلق…، اما با كمال تأسف ديديم كه در همان روزهاى بحرانى كه غوغاى زلزله بم بيداد مى‏كرد و جهانى را به خود مشغول داشته بود، برخى گروه‏ها به خود مشغول بودند. يك بخش از صفحات روزنامه‏ها ويرانى‏هاى بم و جنازه‏ها و اشك و اندوه‏ها را به تصوير مى‏كشيد و صفحه و ستون ديگر جر و بحث‏ها بر سر صلاحيت و عدم صلاحيت كانديداها را و عده‏اى تلاش مى‏كردند فلان جمعيت غير قانونى را در صف باصلاحيت‏ها براى مجلس آينده جا بزنند، برخى هيأت‏هاى اجرائى تحت فشار برخى مسئولان سعى مى‏كردند ديدگاه‏هاى خطى و سياسى را بر هيأت‏هاى اجرائى و نظارت تحميل كنند… و مگر اين پايان ماجرا است؟! هنوز اول عشق است! تا اين انتخابات برگزار شود و افرادى به مجلس راه يابند راه درازى در پيش است. چرا بايد اينگونه باشد؟! اگر كار براى خدا است، اگر هدف خدمت است، اگر قانون بايد حاكم باشد، همه به يك مطلب فكر مى‏كنند كه آن پاسدارى از دست آوردهاى انقلاب اسلامى، حاكميت قانون و خدمت رسانى به اين مردم فداكار است. پس اينهمه غوغا سالارى چرا؟! يعنى هنوز براى يك عده اين مطلب جا نيفتاده كه افراد معتاد، فاسد الاخلاق، وابسته به بيگانه، گروهكى بدسابقه و كوتوله سياسى حق ورود به مجلس را ندارند؟! هنوز نتوانسته‏اند باور كنند كه ورشكسته‏هاى سياسى و ليبرال‏هاى بى‏تعهد و مزدوران آمريكا شايستگى ورود به خانه ملت را ندارند؟! اگر واقعاً اين حقايق براى بعضى‏ها هنوز مورد ترديد است، پس به ناحق پذيراى مسئوليت شده‏اند، مقامشان نامشروع و عملشان نامشروع است. اگر فاقد درك سياسى‏اند و قدرت تجزيه و تحليل حوادث را ندارند، پس پى‏كار ديگرى بروند و دست از سر مردم بردارند.. و اگر دانسته در تحريف حقايق مى‏كوشند و در صدد وابستگى كشور به بيگانه‏اند و مى‏خواهند ليبراليسم را حاكم سازند كه ننگ و عقوبت آن بيشتر و تكليف مردم در برابر اينان روشن‏تر است. همين جا بايد از نهادهاى نظارتى بويژه شوراى نگهبان خواست كه در برابر احراز صلاحيت كانديداها كوچكترين عقب نشينى را روا ندارند، به تكليف شرعى و قانونى خود با قاطعيت تمام عمل كنند و بر مواضع اصولى آنگونه كه خدا مى‏پسندد استوار باشند، زير هيچ‏گونه فشارى، مصلحت را بر حقيقت ترجيح ندهند كه ما در بسيارى موارد چوب اين تفكر را خورده‏ايم و غرامتش را پرداخته‏ايم. در انتخابات مجلس ششم كه عدم صلاحيت پاره‏اى نمايندگان و تقلب‏هاى انتخاباتى از حد و مرز گذشته بود اين تجربه تلخ را آموختيم و تجربه شده را تجربه كردن خطا است.«من جرّب المجرّب حلّت به الندامة».
يكى ديگر از درسهاى حوادث، براى همه از جمله كانديداهاى نمايندگى اين است كه زندگى‏اى كه مى‏تواند در ظرف 12 ثانيه و كمتر از آن زيرو رو شود و همه داستانهايش نقش بر خاك گردد،براى آن و اين دنيا و جاه و مقام آن رقابت ندارد. در روايات از دنيا و مظاهر مادى آن به مردارى تعبير شده كه دنيا پرستان براى به چنگ آوردنش پهلوى يكديگر را مى‏درند و سنائى اين را به نظم در آورده است.
اين جهان در مثال مردارى است‏
كركسان گرد او هزار هزار
اين مر او را همى زند مخلب‏
وان مر اين را همى زند منقار
آخر الامر جمله نيست شوند
جاى خود بازماند اين مردار

رقابت بر سر دنيا، تعصبات قومى و قبيله‏اى و جناحى و گروهى، چيزى جز به معناى پايمال كردن حق و پشت پازدن به حقوق خلق نيست و جز بدنامى و بدفرجامى دست‏آوردى ندارد. بنابراين رقابت سالم، تبليغات درست، حركت‏هاى انسانى و خدا پسند در انتخابات بايد معيار عمل باشد، دروغ و تزوير، وعده‏هاى بى‏جا، تطميع، رشوه، خراب كردن ديگران، جنگ قدرت، تبليغات مسرفانه و خرج‏هاى نامعقول مسائلى است كه بايد از آن جداً پرهيز كرد، كه اگر نمايندگى آغازش اين باشد براى پايانش بايد تأسف خورد و حتى گريست. اين مردم خوب و بى غل و غش كه مى‏آيند به فردى رأى مى‏دهند انتظار دارند نماينده آنها برايشان آبرو و حيثيت و خدمت و ارزش به ارمغان آورد نه غرور و فربهى مادى و جاه پرستى و خدا و خلق ناشناسى كه متأسفانه برخى نمايندگان چنين كردند! از تريبون مجلس حرف‏هاى آمريكا و اسرائيل و دشمنان اسلام و خائنان به ميهن و ملت را بر زبان جارى كردند و گروههاى خاص كه خود را طلبكار اين ملت و ولى نعمت صغار و كبار مى‏دانند از آنها حمايت نمودند و امروز نيز خط و نشان براى آينده مجلس مى‏كشند و در اين لحظه‏هاى حساس و سرنوشت ساز اندكى قصور و تقصير از سوى هر فرد يا هر نهاد مى‏تواند ضربه‏اى سنگين بر نظام اسلامى وارد سازد، اينگونه چهره‏ها بايد طرد شوند و اينگونه جريانها در سعه صدر اسلام نبايد بگنجند… در هر حال كسى كه مى‏خواهد وارد مجلس شود بايد خود را از هواى نفس، شهرت‏طلبى، و مال اندوزى و خط بازى خلاص كند، تا آزاد باشد و بتواند آزاد فكر كند و از هدايت الهى بهره‏مند گردد و از آبروى خود براى رضاى خدا خرج كند، بايد نماينده خود را از قيد علايق برهاند و مدرّس وار به مجلس وارد شود تا آبروئى براى مجلس و ملت و دين باشد. اين شرط عقل و آينده نگرى است و خير دنيا و آخرت را در بر دارد. مردم بايد در جستجوى اينگونه افراد باشند. چراغ بر دارند و دور شهر بگردند و انسان پيدا كنند و مراقب باشند در دام ديو و دد، گرفتار نشوند و بار ديگر كلاه بر سرشان نرود كه موقعيت حساس است و لحظه‏ها سرنوشت ساز.
بر علما، دانشمندان، صاحبان بيان و قلم و مساجد و مدارس و دانشگاه‏هاست كه در اين لحظه‏هاى حساس و تعيين كننده سرنوشت با احساس تكليف در امر انتخابات با آگاهى تمام ديگران را نيز آگاهى دهند، سهل انگارى روا ندارند كه آراء آنها تعيين كننده است و كناره‏گيرى، به نفع ديگران و فرصت طلبان كه در كمين ارزشها و كيان اين ملت نشسته‏اند.

پى‏نوشت‏ها:
1. كلمات قصار، امام خمينى، ص 133.
2. همان.
/

اعتدال و نكوهش اسراف در سيره پيشوايان

 

اعتدال، و نكوهش اسراف در سيره پيشوايان‏

حجةالاسلام و المسلمين محمد محمدى اشتهاردى‏

اعتدال در كارها

يكى از ارزش‏هاى بسيار مفيد و ممتاز در همه امور و شؤون زندگى رعايت اعتدال است، اعتدال صفت و حالتى بين افراط و تفريط است، در اسلام از افراط و تفريط، يعنى زياده‏روى، و يا كاستى در امور، به طور مكرر و مؤكّد نكوهش شده، و آن را از صفات جاهلان دانسته، چنان كه امام على (ع) در سخنى مى‏فرمايد: «لاتَرَى الجاهِلَ اِلّا مُفرِطاً اَو مُفَرَّطاً؛هميشه انسان نادان، يا افراطگر و يا تفريط كننده است.»(1) و نيز فرمود: «وسَيَهلِكُ فِىَّ صِنفانٍ، محبٌّ مفرطٌ يذهب به الحبّ الى غير الحقّ و مبغضٌ مفرطٌ يذهب به البُغضُ اِلى غَيرِ الحَقِّ وَ خَيرُ النّاسِ فِىَّ حالاً اَلنَّمَطُ الاَوسَطُ فَالزَموه؛ به زودى دو گروه درباره من به هلاكت مى‏رسند، دوستدار افراط كننده، كه محبت افراطى نسبت به من او را به غير حق بكشاند، و دشمن كينه توز كه زياده رويش او را در غير راه حق بيفكند، بهترين مردم نسبت به من گروه ميانه‏رو هستند، از آنها جدا نشويد»(2). و يا فرمود « هَلَكَ فِىَّ رَجُلانِ، مُحِبٌّ غالٍ وَ مُبغِضٌ قالٍ ؛دو كس در مورد من هلاك شدند، 1- دوست غلو كننده و افراطى 2- دشمن بدخواه و دشنام دهنده.»(3)اعتدال يعنى ميانه روى صحيح، و حد وسط در امور كه نه در آن زياده روى باشد و نه كاستى، به تعبير امروز استاندارد هر چيزى همان حد اعتدال آن چيز است، مثلاً يك انسان بر اساس موازين پزشكى بايد شبانه روزى يك كيلو غذا بخورد، حال اگر بيشتر بخورد به راه افراط و اسراف رفته، و اگر كمتر بخورد، راه تفريط و كمبود را پيموده است، حد اعتدال و استاندارد او همان يك كيلو است. از اين رو اعتدال، خصلتى هماهنگ با مزاج و ساختار وجودى انسان سالم است، و در مقابل آن راه افراط و تفريط، راهى انحرافى از صراط مستقيم و ناهماهنگ با شاكله و ساختار انسان است. در قرآن مى‏خوانيم: «و كَذلِكَ جَعَلناكُم اُمَّةً وَسَطاً؛ همان گونه (كه قبله شما يك قبله ميانه بين شرق و غرب است) شما را نيز امّت ميانه‏اى قرار داديم.»(4)
مفسّران در ذيل اين آيه ضمن توضيحاتى گفته‏اند: آيين اسلام در همه ابعاد، معتدل بين افراط و تفريط است، يهوديان در افزون‏طلبى و ثروت اندوزى افراط نمودند، و مسيحيان ترك دنيا كرده و در غارها خزيدند، ولى مسلمانان بايد راه اعتدال را كه راه ميانه است بپيمايند، از جمله در مصرف اموال و نعمت‏هاى الهى، صرفه جويى كرده، و از هرگونه اسراف كه يك نوع زياده روى است بپرهيزند و از تفريط و كاهش نسبت به استانداردها پرهيزنمايند و طبق شعر سعدى كه ضرب المثلى معروف شده:
نه چندان بخور كز دهانت برآيد
نه چندان كه از ضعف جانت بر آيد

بر همين اساس امير مؤمنان على (ع) در وصيّتى به فرزندش امام حسن (ع) فرمود: «واقتصد يا بنىّ فى معيشتك واقتصد فى عبادتك؛ پسر جان! در تأمين هزينه زندگى، و در عبادت نمودن، راه ميانه را بپيما.»(5) و حضرت رضا (ع) فرمود: «لاخير فى الرّجل لا يقتصد فى معيشته ما يصلح، لالدنياه، و لا لآخرته؛ انسانى كه در اندازه‏گيرى و سامان دهى هزينه زندگى خود، ميانه روى را رعايت نكند، خيرى در او نيست. نه در دنيا و نه در آخرت.»(6)

بيهوده‏گرايى‏

يكى از شاخه‏هاى خروج از حد اعتدال، اسراف است، اسراف داراى معنى عام است و به هرگونه افراط، حتى افراط در كشتن و انفاق را شامل مى‏شود، ولى منظور ما در اينجا بيشتر اسراف اقتصادى است در طرح سامان دهى اقتصادى بايد مبارزه با اسراف را در سرلوحه آن قرار داد، راغب لغت شناس معروف در معنى اسراف چنين مى‏نويسد: «السّرف تجاوز الحدّ فى كلّ فعلٍ يفعله الانسان؛ اسراف هرگونه زياده روى و تجاوز از حد اعتدال در هر چيزى است كه انسان آن را انجام مى‏دهد.»(7) امام صادق (ع) فرمود:«انّما الاسراف فى ما اتلف المال، و اضرّ بالبدن؛ اسراف چيزى است كه موجب نابودى ثروت و زيان به بدن شود.»
شخصى در مورد پايين‏ترين موارد اسراف از امام صادق (ع) سؤال كرد. آن حضرت در پاسخ فرمود: «ابذالك ثوب صونك، و اهراقك فضل انائك، و اكلك التمر و رميك بالنّوى ههنا و ههنا؛ بخشش لباسى كه براى حفظ آبروى تو مورد نياز است، و دور ريختن ته مانده آب ظرف، و خوردن خرما و بيرون انداختن هسته آن به اينجا و آنجا.»(8)
اميرمؤمنان على (ع) در يكى از گفتارش نشانه‏هاى اسراف را در سه چيز معرفى نمود، «1- خوردن زياده از حدّ اعتدال 2- خريدارى وسايل غير لازم 3- پوشيدن لباسهاى فاخر كه خارج از حد و شأن است.»(9)
بنابراين مصاديق اسراف در جامعه بسيار است مانند: پرخورى، تجمّل گرايى، افزايش تشريفات بر زندگى، استعمال مواد مخدّر، حتى سيگار، مهريه‏هاى سنگين، به دور ريختن اضافه‏هاى آب و نان و كاغذ و هرگونه غذا، تهيه دسته گل‏هاى گران قيمت براى روى قبرها، و يا به عنوان عيادت بيماران، آرايش‏هاى افراطى، و استفاده‏هاى بى محتوا از اشياء لوكس،و به طور كلى ريخت و پاش‏ها، و غذا درست كردن چند برابر براى يك وعده مهمانى، و نخوردن كامل ميوه‏ها، زياده‏روى در مصرف بيت المال و حتى مصرف آن در موارد غير لازم، و عدم توجه به اولويت‏ها، و انفاق بيش از حد اعتدال نيز يك نوع اسراف است، چنان كه در قرآن (آيه 7، سوره فرقان) به‏اين مطلب تصريح شده، كوتاه سخن آن كه روايت شده پيامبر (ص) فرمود: «فى الوضوء اسرافٌ، و فى كلّ شى‏ءٍ اسرافٌ؛ در وضو و در هرچيزى اسراف است.»(10) حتى در نيكى كردن بايد رعايت اعتدال را نمود به قول سعدى:
شبانى با پدر گفت اى خردمند
مرا تعليم ده پيرانه يك پند
بگفتا: نيك مردى كن نه چندان‏
كه گردد خيره، گرگ تيز دندان‏

آخرين سخن در معنى اسراف اين كه: اسراف يك نوع بيهودگرايى، و مصرف و تباه سازى انرژى‏ها در راه‏هاى باطل است، خواه در گفتار باشد يا در اموال يا در اعمال، بر همين اساس روايت شده حضرت رضا(ع) فرمود: «انّ اللّه يبغض القيل و القال، و اضاعة المال ،و كثرة السّؤال؛ خداوند اكراه دارد و ناپسند مى‏داند گفتگوى بيهوده، و تباه سازى مال، و سؤال كردن بسيار را.»(11)
مطابق اين سخن، حتى سؤال كردن بسيار، كه خارج از حد اعتدال بوده و يك نوع اسراف است، مورد خشم الهى است، و صاحبش در پيشگاه خدا مبغوض مى‏باشد.

نكوهش اسراف از ديدگاه قرآن

در قرآن، اسراف و نكوهش آن به طور وسيع و با تعبيرات گوناگون مطرح شده است مانند: اسراف در خوردن و آشاميدن، اسراف در انفاق، اسراف در قصاص، اسراف در امور جنسى، اسراف در اموال يتيمان، اسراف در قدرت‏طلبى، اسراف در سرپيچى از فرمان الهى و اسراف در تكذيب پيامبران، قرآن با شديدترين تأكيدها از اسراف نهى نموده است، چنان كه آيات زير بيانگر اين مطلب است.
1- «انّ المبذّرين كانوا اخوان الشياطين؛ تبذير كنندگان (آنان كه بريز و بپاش مى‏كنند برادران و قرين شيطان‏ها هستند.»(12)
2- «و انّ المسرفين هم اصحاب النّار؛ اسراف كاران اهل دوزخند.»(13)
3- «مسوّمة عند ربّك للمسرفين؛ سنگ‏هايى از سوى پروردگارت براى اسراف‏كاران نشانه گذاشته شده است.»(14)
4- «و اهلكنا المسرفين؛ و ما اسراف كنندگان را به هلاكت رسانديم.»(15)
5 – انّ اللّه لا يهدى من هو مسرفٌ كذّابٌ؛ خداوند اسراف‏گر دروغگو را هدايت نكند.»(16)
6- خداوند خطاب به قوم گنهكار و ناپاك لوط (ع) مى‏فرمايد: «بل انتم قومٌ مسرفون؛ بلكه شما گروه اسراف‏كار هستيد.(17)
با دقّت و توجه به اين آيات و امثال آن كه در قرآن آمده چنين نتيجه مى‏گيريم كه: اسراف موجب سقوط و هلاكت است، اسراف باعث قطع رابطه با خداوند است، اسراف باعث قهر شديد الهى و كيفر سخت است، اسراف عامل گمراهى و دورى از راه هدايت است، اسراف عامل رنج و تلخى و كيفر شديد است، اسراف از صفات متكبّران و مرفهين بى درد است، چنانكه فرعون در قرآن به عنوان اسراف گر (و انّه لمن المسرفين) معرفى شده است.(18) و در يك كلمه اسراف همچون جانور گزنده و زهردارى است كه اگر با پادزهر از آن جلوگيرى نشود، كشنده خواهد بود، پادزهر آن عبارت است از: قناعت، صرفه جويى، آگاهى به مصرف صحيح و انجام آن و برنامه ريزى منظّم براى اندازه‏گيرى دخل و خرج زندگى، و رعايت اعتدال در همه شؤون.

نكوهش اسراف در سيره پيشوايان

پيامبر (ص) فرمود: «ما من نفقةٍ احبّ الى اللّه من نفقة قصدٍ، و يبغض الاسراف؛ انفاقى در پيشگاه خداوند، محبوب‏تر از انفاق معتدلانه نيست، خداوند اسراف در انفاق را دشمن دارد.»(19)
نيز فرمود: «من اقتصد فى معيشته رزقه اللّه، و من بذّر حرّمه اللّه؛ كسى كه در مصرف هزينه زندگى، اعتدال ورزد، خداوند به او روزى مى‏دهد. و كسى كه اسراف و بريز و بپاش كند، خداوند او را از نعمت‏هايش محروم سازد.»(20) امام سجّاد (ع) در ضمن دعا به خدا عرض مى‏كند: «و نعوذ بك من تناول الاسراف؛ از شرّ اسراف كارى به درگاه تو پناه مى‏آوريم.» و نيز عرض مى‏كند: «و امنعنى من السّرف؛خدايا مرا از اسراف كردن بازدار.»(21)
امام حسن عسكرى (ع) مى‏فرمايد: «و عليك بالاقتصاد، و ايّاك و الاسراف فانّه من فعل الشّيطنة؛بر تو باد به اعتدال و ميانه روى، و از اسراف بپرهيز، زيرا اسراف نمودن از كارهاى شيطانى است.»(22) روايت شده: شخصى در محضر مبارك پيامبر بود، آروغ زد، آن حضرت ناراحت شد و به او فرمود: «خود دارى كن، و بدان كه پرخوران، گرسنه‏ترين افراد در روز قيامت هستند.»(23) نيز روايت شده: بشربن مروان مى‏گويد: به محضر امام صادق (ع) رفتم، خرماى رطب طلبيد، با هم به خوردن آن مشغول شديم، در اين ميان يكى از ما هسته خرما را به دور افكند، امام صادق (ع) دست از خوردن خرما كشيد و به او فرمود: «لا تفعل انّ هذا من التّبذير، و اللّه لا يحبّ الفساد؛ چنين نكن، اين كار از تبذير و اسراف است، و خداوند تباهى را دوست ندارد.»(24)
ياسر خادم مى‏گويد: روزى غلامان حضرت امام رضا (ع) ميوه مى‏خوردند، ولى هنوز آن را به طور كامل نخورده بودند، ته مانده آن را به گوشه‏اى مى‏انداختند. امام رضا(ع) وقتى كه اين عمل اسراف گونه آنها را ديد، خشمگينانه به آنها فرمود: «سبحان اللّه! عجبا! اگر شما به اين ميوه‏ها نياز نداريد، انسان هايى هستند كه نياز دارند، چرا ميوه‏اى كه هنوز آن را به طور كامل نخورده‏ايد دور مى‏ريزيد؟! آنها را نگهداريد و به نيازمندان بدهيد.»(25)
يكى از نزديكان و خادمين بيت امام خمينى (قدس سرّه) نقل مى‏كند: روزى پيش از ظهر آقا زنگ زدند خدمت ايشان رفتم، فرمودند چراغ داخل حياط روشن است، آن را خاموش كن؟» گفتم چشم، چند روز بعد كه باز چراغ روشن مانده بود، امام مجدداً زنگ زد، خدمتشان رفتم، فرمودند: اگر براى شما مشكل است، آن چراغ را خاموش كنيد، كليدش را در اطاق من بگذاريد، من خودم شب‏ها روشن مى‏كنم و روزها خاموش مى‏نمايم. گفتم: نه آقا، مشكل نيست. تا مدتى حواسم را جمع مى‏كردم كه مبادا چراغ در روز روشن بماند، يك روز بامداد كه امام روى صندلى نشسته بود، چراغ اطاق آقاى رسولى روشن بود، و يك چراغ هم پشت حياط روشن بود، امام به من فرمود: بيا جلو، نزديك رفتم، با عصبانيت به من فرمود: «در منزل من و فعل حرام؟ در منزل من و اسراف؟» من كه بسيار تحت تأثير قرار گرفته بودم عرض كردم: آقا! چه شده؟ فرمودند: «چند بار بايد بگويم؟ اين چراغ‏ها را خاموش كنيد، مگر شما نمى‏دانيد كه اسراف حرام است.»(26)

پى‏نوشت‏ها:
1. نهج البلاغه، حكمت 70.
2. همان، خطبه 127.
3. نهج البلاغه، حكمت 117.
4. سوره بقره، آيه 143.
5. بحارالانوار، ج 71، ص 214.
6. وسائل الشيعه، ج 12.
7. مفردات راغب، واژه سرف.
8. فروع كافى، ج 4،ص 56 – بعضى اين جمله را چنين معنى كرده‏اند: «پوشيدن لباس آبرومندانه بيرون خانه در خانه» كه از مصاديق اسراف است. و نظير اين بحث، در فروع كافى، ج 6، ص 460 آمده است.
9. وسائل الشيعه، ج 12، ص 41.
10. كنزالعمّال، حديث 26248.
11. بحارالانوار، ج 78، ص 335.
12. سوره اسراء، آيه 27.
13. سوره مؤمن، آيه 43.
14. سوره ذاريات، آيه 34.
15. سوره انبياء، آيه 9.
16. سوره مؤمن، آيه 28.
17. سوره اعراف، آيه 81.
18. سوره يونس، آيه 83.
19. قصارالجمل، ص 305.
20. اصول كافى، ج 2، ص 133.
21. صحيفه سجّاديه، دعاى 8 و 20.
22. سفينة البحار، ج 1، ص 616.
23. وسائل الشيعه، ج 17، ص‏14.
24. بحار، ج 75، ص 303.
25. انوار البهيّه، محدث قمى، ص 339.
26. برداشت هايى از سيره امام خمينى، ج 2، ص 82 و83.

 

/

ارتداد و آزادى

 

ارتداد و آزادى

آيت اللّه جوادى آملى‏
تهيه و تنظيم از: حجة الاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور

تذكر: در شماره گذشته از ارتداد و ماهيت آن و همچنين اقسام آن يعنى مرتد ملى و فطرى سخن به ميان آمد و روشن شد كه ارتداد در صورتى تحقق پيدا مى‏كند كه انسانى آگاهانه و عمداً اصول يا ضروريات دين را انكار مى‏كند و اگر بدليل مواجهه با شبهه و يا در حال تحقيق بودن سخنى بر زبان آورد. مرتد بر او صدق نمى‏كند. بعلاوه ارتداد وقتى حاصل مى‏شود كه پذيرش دين و احكام دينى برپايه يقين منطقى استوار باشد. انكار بعد از يقين منطقى ارتداد آور است و گرنه اسلام توده مردم كه يا مبتنى بر يقين نيست يا بر يقين روانشناختى مبتنى است، منجر به ارتداد نمى‏شود.

دشوارى اثبات حكم ارتداد

اگر كسى اشكال كند كه اگر انسان به صرف گفتن شهادتين مسلمان مى‏شود و همه احكام اسلامى بر او مترتب مى‏گردد، به چه دليل اثبات حكم ارتداد مبتنى بر يقين منطقى است؟
در پاسخ مى‏گوييم؟ هر انسانى در رابطه با دين و دين دارى داراى دو مقام ثبوت و اثبات است و مقام ثبوت غير از مقام اثبات است.آنچه به ديگران بر مى‏گردد با آنچه كه مربوط به رابطه انسان با خداست دو مقام جدا از هم‏اند مثلاً در مسايل حقوقى و اموال اگر انسان به مغازه‏اى مراجعه كند، يا به خانه‏اى وارد شود، يا در دست كسى چيزى ببيند، بر اين اساس كه يد اماره ملكيت است، عمل مى‏كند. يعنى ديدن چيزى در دست ديگرى از جهت حقوقى نشانه اين است كه آن چيز مال اوست و اثر ملكيت شخص بر او بار مى‏شود و مى‏توان از او خريد. اما آيا آن شخص در واقع مالك آن است يا نه، مطلب ديگرى است. هر انسانى بين خود و خدا اگر بخواهد چيزى را مالك شود يا بايد خودش تحصيل كرده باشد، يا از مالك حقيقى خريده باشد يا به ارث دريافت كرده و يا به ساير اسباب ملك‏آور به او رسيده باشد. يد و تصرف در مقام اثبات به دليل شرع، اماره و علامت ملكيت است. اما در مقام ثبوت هر شخص موظف است كه ميان خود و خدا هر چيزى را به استناد يكى از علل و اسباب مملّك مالك شود.
مقام ثبوت واثبات در مورد اثبات موضوع ارتداد نيز اين گونه است. اگر كسى شهادتين را به زبان جارى كرد، احكام اسلام بر او بار مى‏شود و خون و عرض و مالش محترم است. امّا او بين خود و خدا بايد با دليل و يقين اصل دين را بپذيرد و اعمال فرعى دين را نيز تعبداً انجام دهد. يعنى در خصوص اعمال فرعى كه با اجتهاد يا احتياط يا تقليد انجام مى‏گيرد، يقين لازم نيست، لكن درباره اصول دين، استدلال و يقين ضرورى است.
بنابراين در مقام اثبات اظهار شهادتين موجب حرمت خون و عرض و مال شخص خواهد بود و همه احكام اسلام بر او مترتب مى‏شود حتى اگر ثابت شود كه اين شخص منافق است، تا زمانى كه دست به كارى نزند و در عمل به مقابله با دين نپردازد، در پناه دولت اسلامى خواهد بود. و شهادتين براى حفظ جان او اثر بخش است اما اسلام واقعى را ثابت نمى‏كند. از اين رو اگر چنين منافقى كفرش را ظاهر كند، حكم ارتداد درباره او جارى نمى‏شود. چون ارتداد با شبهات رد مى‏شود. اگر محكمه قضايى تشخيص دهد كه اين شخص شبهه زده و اغوا شده است. جهل مركب را علم پنداشت، حكم اعدامش را صادر نمى‏كند.
به هر تقدير اثبات حكم ارتداد كار آسانى نيست و بر فرض كه اثبات شود، چه كافر ذمى باشد يا كافر حربى تا زمانى كه در امان دولت اسلامى است، پناهندگى سياسى و اجتماعى دارد، مهدورالدم نمى‏شود، آيه شريفه «و ان أحد من المشركين استجارك فأجره حتى يسمع كلام اللّه ثم أبلغه مأمنه»(1) ناظر به اين معناست.
گفتنى است: استيمان و امان دادن گاهى نسبت به فرد و شخص حقيقى است، گاهى در مورد گروه و شخصيت حقوقى است. يعنى حكومت اسلامى گروهى را امان مى‏دهد. نظير پيمان عدم تعرض چهارماهه‏اى كه پيامبر(صلى اللّه عليه و آله و سلم) با مشركان بست؛«الاّ الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئاً و لم يظاهروا عليكم احدا فأتموا اليهم عهدهم الى مدّتهم»(2)؛ پس در نظام اسلامى هم ممكن است شارع مقدس عده‏اى از كفار حربى را نيز در امان و پناه دولت اسلامى قرار دهد.
شايان ذكر است: كسى كه مرتد مى‏شود، گاهى دين يكى از اقليت‏هاى دينى مثل يهوديت و مسيحيت و مانند آن را مى‏پذيرد، گاهى بى دين مى‏گردد. حكم اين دو متفاوت است. اگر مرتد زير مجموعه گروهى درآيد كه در پناه حكومت اسلامى به سر مى‏برند، اين شخص نيز ممكن است مانند آن اقليت در پناه حكومت قرار بگيرد و حكم كافر ذمى را داشته باشد.
اما اگر كسى بى دين شد، كافر حربى است. كافر حربى اصطلاحاً در مقابل كافر ذمى است، يعنى كافرى كه جزيه از او پذيرفته نمى‏شود. و مى‏توان؛ با او جنگيد مثل مشرك و كمونيست كه خدا و وحى و قيامت را قبول ندارد.
كافر حربى غير محارب است. محارب در مباحث حدود فقه، معنا و حكم خاص خود را دارد، ميان كافر حربى و محارب عموم و خصوص من وجه است. ممكن است كسى كافر حربى باشد ولى دست به سلاح نبرد و در جامعه اسلامى زندگى كند و تأمين سياسى و اجتماعى داشته باشد. اما محارب بودن كارى به عقيده ندارد. و حتى ممكن است مسلمان باشد. كسى كه در خيابان يا بيابان و گردنه‏ها سلاح در دست مى‏گيرد و به غارت اموال مى‏پردازد، مردم را مى‏ترساند، سرقت مسلحانه مى‏كند چه كافر حربى باشد يا ذمى يا مسلمان، محارب است؟ به باندها و سازمان‏هاى ترور نيز محارب گفته مى‏شود.

موضع حكومت دينى نسبت به مرتد

شايان توجه است: احكام دستگاه قضايى و نظام حكومت دينى درباره كسانى كه مرتد شدند و دين را به بازى و مسخره گرفته‏اند، متفاوت است. گاهى ممكن است حكم مرتد را جارى كند ولى گاهى هم پناهگاهى ايجاد مى‏كند و عده‏اى مهدورالدم را زير پوشش خود قرار مى‏دهد همان گونه كه كافر حربى در پناه دولت اسلامى به سر مى‏برد و مستأمن است، يا اهل كتابى كه به شرط ذمه عمل نمى‏كند و حكم كافر حربى را دارد، از پناهندگى سياسى يا اجتماعى برخوردار است بسيارى از مرتدها نيز زير مجموعه اسلام زندگى مى‏كنند و در امنيت كامل بسر مى‏برند. قبل از انقلاب افراد كافر حربى در كشور فراوان بودند، پس از انقلاب و تشكيل حكومت اسلامى اكثر آنها به عنوان مستأمن زير پرچم حكومت دينى قرار گرفتند. دولت اسلامى هم به آنها پناهندگى داد و اكنون نيز در امان حكومتند. همه ماركسيست‏هايى كه در كشور بسر مى‏برند، از جهت حكم فقهى كافر حربى‏اند ولى كسى متعرض آنها نمى‏شود. مرتدهاى فراوانى نيز هم اكنون در جامعه زندگى مى‏كنند. هنگامى كه دين حكومت مى‏كند، بسيارى را زير چتر امنيت خود قرار مى‏دهد. پس ممكن است كسى مرتد و كافر حربى باشد، ولى اعدام نشود.

تفاوت احكام فقهى با حكومت فقهى در مسائل بين المللى و داخلى‏

احكام فقه با حكومت فقه از جهاتى متفاوت است. حكومت فقهى با عرض عريضش حكومت مى‏كند و منحصر در احكام فقهى حوزه اسلامى نيست. در حكومت فقهى جامعيت و حاكميت دين مطرح است. از اين رو، در تدوين قانون اساسى در مجلس خبرگان اول، برخى از اهل كتاب كه در كميسيون بودند، صريحاً گفتند: اگر شما نام جزيه را ببريد، از مسلمان‏هاى آلمان و ساير كشورهاى اروپايى هم جزيه خواهند گرفت. چون شما تعهد و ميثاق بين المللى را امضا كرديد. بنابراين امورى كه جزو احكام بين المللى اسلام است با آنچه كه به حوزه اسلامى اختصاص دارد، مانند نماز و روزه و…تفاوت‏هايى دارد. احكام دو قسم است: مثلاً ميراث جزو احكام حوزه اسلامى است. اگر مسلمانى بميرد اموالش ميان ورثه مسلمانش تقسيم مى‏شود. دختر و پسر غير مسلمان از مال پدر ارث نمى‏برند. اما خريد و فروش، وفاى به عهد و امانت و… اين‏ها جزو احكام بين المللى اسلام است. پس اگر مسلمانى جنسى را به كافر فروخت يا از او چيزى خريد، تطفيف، مغبون كردن، نپرداختن قسط جايز نيست. مسلمان حق ندارد حتى به ميزان يك مثقال در معامله با كافر كم فروشى كند. خواه كافر، كافر ذمى و اهل كتاب باشد يا كافرحربى يا مرتد. همچنين وفاى به عهد و شرط واجب است. پس اگر تعهد و شرط كرديم و امضا نموديم كه اشخاص حقيقى و حقوقى طرفين در دو كشور يا مجموعه كشورها بر پايه مفاد قرارداد آزاد باشند، حكومت اسلامى نيز بايد به اين ميثاق پاى‏بند باشد. اگر، آنان كه دين را افيون مى‏دانند، بر اساس ميثاق بين‏المللى به ما امنيت مى‏دهند، ما نيز كه با آنان پيمان عدم تعرض بسته‏ايم، بايد به اين پيمان وفادار باشيم.
پس دولت اسلامى برپايه ميثاق بين المللى ضامن حفظ امنيت هر فرد مسيحى و يهودى و زرتشتى و ماركسيست در كشور اسلامى است، همچنان كه مسلمانان نيز بر اساس اين پيمان در كشورهاى غير اسلامى امنيت دارند. پس اگر كسى مرتد شد، فوراً اعدامش نمى‏كنند. آرى، استيمان سعه و ضيق دارد. اين كه چه كسى در امان باشد را شوراى امنيت ملى و مراكز تصميم‏گيرى امنيت كشور بايد تصميم بگيرند. مرتد و كافر حربى كه به امنيت كشور آسيب مى‏رساند از كافر حربى و مرتدى كه اينگونه نيست، تفاوت دارد. مثلاً اقليت چريك‏هاى فدايى غير از اكثريت آنها بوده و هستند. اكثرى‏شان كه دست به سلاح نبردند، گرچه كافر حربى‏اند و خدا و پيامبر و قيامت را نفى مى‏كنند، ولى كسى با آن‏ها كارى ندارد. اكنون هم هستند و درامان حكومت اسلامى نيز به سر مى‏برند. اما اقلى آن‏ها كه چريك‏هاى مسلح و درصدد براندازى‏اند، در امان نيستند و دليل ايمن نبودن، محارب بودن آن‏هاست نه، ارتداد و كفرشان چون كافران حربى و مرتدين زيادى در كشور اسلامى زندگى مى‏كنند كه نه تنها كسى متعرض آنها نمى‏شود بلكه حكومت اسلامى هم حافظ منافع و امنيت آنهاست. بنابراين حكومت فقهى با احكام فقهى از جهاتى متفاوت است. در حكومت دينى آزادى كه مخل به نظام نباشد، به ميزان كافى وجود دارد.

احكام حدود و قصاص در فضاى حكومت اسلامى

حكم مهدورالدم بودن مرتد كه در فتاوا آمده، مربوط به فضايى است كه حكومت اسلامى مستقر نباشد. و گرنه در فضاى حكومت اسلامى اين حكم سبب هرج و مرج مى‏شود. از اين رو، قصاص با اين كه از حد بالاتر است. يعنى اگر كسى قتل عمد مرتكب شود، به فتواى همه مهدورالدم است «و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه سلطاناً»(3)؛ با وجود اين در زمان استقرار حكومت اسلامى فتواى امام خمينى (ره) در آغاز به صورت احتياط و در عمل به صورت لزوم اين است: ولىّ دم به محكمه قضايى مراجعه مى‏كند و از راه دستگاه قضايى، يا حكم قاضى قاتل را قصاص كند. چون اگر خودش قصاص كند، بايد عمدى بودن قتل را در محكمه قضايى ثابت كند، و گرنه خود او هم محكوم به اعدام مى‏شود. از اين رو، براى جلوگيرى از اين مشكل و مفسده هرج و مرج، در زمان استقرار حكومت اسلامى مورد قصاص را نيز بايد به محكمه قضايى ارجاع داد، چه رسد به حدود كه زمام آن به دست حاكم شرع است. تا قاضى حكم را انشا نكند، حد ثابت نمى‏شود.
در پايان به نقد و بررسى برخى از شبهاتى كه با طرح مسئله ارتداد براى حمله به دين و فقه اسلامى صورت مى‏گيرد، اشاره مى‏شود:

1. ارتداد درخت مثمر است، نه درخت هرز

اگر كسى بگويد: ارتداد به منزله غده سرطانى و علف هرز نيست. بلكه درختى است كه در كنار درختان ديگر روييده است. با اين تفاوت كه ميوه‏اش با ميوه ساير درختان تفاوت دارد. درخت‏هاى ديگر سيب و گلابى و… مى‏دهند، اين درخت ميوه خاص خودش را دارد. پس بايد مثال را تغيير داد. نبايد گفت: اين علف هرز را بايد وجين كرد و اين غده سرطانى را از بين برد.
اگر كسى به اين تمثيل تا پايان بحث ملتزم باشد، معناى آن پذيرش تكثرگرايى و پلوراليزمى گسترده‏تر از آنچه كه معروف است، خواهد بود. يعنى اين تكثر گرايى تا مرز الحاد و توحيد گسترش دارد. زيرا بر اين اساس بايد گفت: بخشى از حقيقت نزد ملحد است، و بخشى از آن نزد موحد. مسلمان و كافر هر يك گوشه‏اى از حقيقت را دارند. پس اگر ارتداد به منزله رويش درخت جديد با ميوه‏اى تازه است كه از آب و خاك طبيعت برخاست. بنابراين مرتد درخت مثمر و ثمربخش است نه علف هرز و اين تفسير، معنايى در پلوراليزم ندارد.
در پاسخ مى‏گوييم:
اين سخن كه مرتد مثمر است نه علف هرز، ناصواب است. مرتد با آن معنى كه اشاره شد، نزد صاحب شريعت حقيقتاً علف هرز و غده سرطانى است كه بايد از باغ اجتماع ريشه كن و جدا شود. البته اين حكم مربوط به كسى است كه پس از تحقق فضاى دينى و برطرف شدن شبهات، علم و عمد و با تحقيق و برهان اسلام را بپذيرد، سپس از آن نكول كند.

با توجه به مطالبى كه تاكنون گفته شد روشن مى‏شود:
اولاً: مرتد به كسى گفته مى‏شود كه با آگاهى به حقانيت اسلام از روى علم و عمد و يا عناد يكى از اصول دين اسلام و يا يكى از ضروريات دين را كه منتهى به انكار اصلى از اصول دين مى‏شود، انكار كند و اما اگر كسى بر اثر شبهه يا از روى قصور و جهل دچار ترديد شود و يا عقيده‏اش را تغيير دهد ارتداد بر او صدق نمى‏كند بلكه بايد او را آگاه ساخت و به شبهه او پاسخ گفت.
ثانياً: ارتداد در جايى است كه نوعى توطئه و فتنه‏گرى عليه اسلام باشد و يا عملاً كارى انجام دهد كه موجب استهزاء دين و تمسخر احكام الهى باشد چنان چه صاحب جواهر در اسباب تحقق ارتداد مى‏گويد: «…و دال صريحاً على الاستهزاء بالدين و الاستهانه به و رفع اليد عنه كالقاء المصحف فى القاذورات و تمزيقه و استهدافه و وطئه و تلويث الكعبه»(4)؛ اگر كسى كارى كند كه آن كار عملاً بر استهزاء دين و خوار شمردن به آن و دست شستن از دين دلالت كند اين شخص مرتد است مانند اين كه قرآن را در محلّ آلوده‏اى قرار دهد و يا آن را پاره كرده و يا زير پا بگذارد. كه قصد او توهين باشد و يا كعبه را آلوده سازد.
ثالثاً: تفتيش عقايد صحيح نيست و كسى حق ندارد بررسى كند كه فرد عقيده‏اش چيست؟ بلكه همين كه فردى ادعا كرد مسلمان است بايد با او به عنوان مسلمان رفتار كرد و جان و مال و ناموس او محترم است.
رابعاً: اثبات ارتداد افراد و در نتيجه صدور حكم آن بسيار دشوار است از اين رو اگر احياناً احتمال شبهه يا جهل يا قصور در اظهار كفر وجود داشته باشد حكم ارتداد نسبت به مرتد دفع خواهد شد.
خامساً: حكم ارتداد بعد از اثبات ارتداد در محكمه و با صدور حكم از سوى قاضى، جريان پيدا مى‏كند نه اين كه هر كه بخواهد حكم ارتداد را نسبت به افراد صادر كند و اين عمل از هرج و مرج و خودسرانه عمل كردن جلوگيرى مى‏كند.
اما آن كه واقعاً در صدد تحقيق است، همچنان كه در مباحث پيشين بيان شد، كسى با او كارى ندارد. امام صادق (عليه‏السلام) با زنديق هايى مثل ابن ابى العوجاء كه در عصر آن حضرت بودند، بحث مى‏كرد و آزادانه آن‏ها را به حضور مى‏پذيرفت. كسى كه گرفتار شبهه است و معارف دينى براى او حل نشده است، يا در جايى ديگر زندگى مى‏كند كه دسترسى به معارف اسلامى ندارد. يادر خانواده‏اى به سر برده است كه به مسايل دين آشنا نبوده‏اند، چنين افرادى از آن جهت كه به يقين منطقى درباره دين دست نيافته‏اند، حكم ارتداد درباره آن‏ها شبهه ناك است. و حدود با شبهات دفع مى‏شود. بلكه اگر شبهه‏اى نيز نداشته باشند، ولى در صدد الغاى شبهات در جامعه اسلامى هم نباشند و برخلاف قانون حاكم بر جامعه اقدامى نكند. جزو مستأمنين دولت اسلامى خواهند بود. مرتدهاى بسيارى در جامعه اسلامى و در پناه دولت زندگى مى‏كنند و كسى با آنها كارى ندارد. بنابراين، چتر حمايتى دولت اسلامى از يك سو، دفع حدود به شبهات، از سوى ديگر براى تأمين خون آنها كافى است.
اما اين سخن كه مرتد مانند درخت جديدى با ميوه تازه‏اى است كه از آب و خاك طبيعت برخاست، سخنى گزاف و بيهوده است و سراز تكثر گرايى و پلوراليزم در مى‏آورد. و پلوراليزم و تكثر حقيقت مطلب باطلى است.

2. نقد اصولى بر رد حكم فقهى ارتداد

اگر كسى براى رد حكم فقهى در مسئله ارتداد به قاعده اصولى استدلال كند و بگويد: اساس حجيت خبر واحد در اصول، بناى عقلاست و چون بناى عقلا در مسئله دماء و فروج و اعراض بر احتياط است. يعنى عقلا در موضوع خون و مال و ناموس اصل احتياط را جارى مى‏كنند. پس عمل به خبر واحد در اثبات ارتداد و سپس صدور و اجراى حكم آن خلاف احتياط است.
در پاسخ مى‏گوييم!
اين اشكال هم ناصواب است. زيرا اين مسئله در علم اصول درباره اصول عمليه محل اختلاف است كه آيا مطلقا در شك در تكليف و شك‏هاى بدوى (ابتدايى) برائت جارى است يا احتياط؟ اخبارى مى‏گويد: در شبهات تحريميه بايد احتياط كرد ولى اصولى برائت جارى مى‏كند. هرچند در خصوص اعراض و دماء و فروج برخى احتياط كرده‏اند.
امارات كه يكى از آنها خبر واحد است، هم به دليل سيره متشرعه، هم به دليل بناى عقلا از آن جهت كه با امضا و عدم ردع شارع تثبيت شده است حجت است زيرا عقلاء، به خبر موثق عمل مى‏كنند. خبر ثقه خواه مربوط به عبادات باشد كه پيامدهاى آن ابدى است، يا مربوط به حقوق و يا درباره حدود. مثلاً بحث‏هاى مربوط به قضا و محكمه قضايى را اخبار واحد اداره مى‏كند. خبر متواتر بسيار نادر است در زمان ائمه (عليهم‏السلام) نيز اين گونه بوده است. پس اگر فرد موثقى خبرى داد و انسان از خبر او اطمينان پيدا كرد، برابر آن عمل مى‏كند. از اين رو اگر فرد موثّقى به دستگاه اطلاعاتى كشور درباره بمب گذارى در فلان مكان خبر بدهد، چنانچه از اين خبر براى آنها اطمينان حاصل شود، ترتيب اثر مى‏دهند.
بنابراين اگر عقلاى عالم در مهمترين كارها (دماء و فروج و اعراض) به خبر موثق عمل مى‏كنند، محكمه عدل اسلامى نيز در موضوع حكم قتل مرتد به خبر موثق عمل مى‏كند. پس اگر در تطبيق كبرى بر صغرى شبهه باشد، حدود با آمدن شبهه دفع مى‏شود، «الحدود تدرأ بالشبهات» و اين مسئله اختصاصى به دماء و فروج و اموال ندارد، هر حدى را شامل مى‏شود. اما اگر شبهه نباشد بناى عقلا بر عمل به خبر موثق است. چون خطر از دست دادن امر مهمتر مطرح است.

3. نقد كلامى بر حكم فقهى ارتداد

گاهى در نقد حكم مرتد در فقه مى‏گويند: در نظر عقلاء عالم حق حيات و حق آزادى انديشه(حق آزادى بيان) دو امر مقدس و محترم است. زيرا هم حق حيات حق عمومى هر انسان است و بهمين دليل حقوق بشر آن را امضا كرده است. از اين رو جان انسان محترم است. و آزادى انديشه نيز حق انسان است. زيرا تعقل و خردورزى هم محترم است. و هم آدمى در انديشه آزاد. و حكم به قتل مرتد، بى‏توجهى به دو حق اساسى و مسلّم بشر است. اين حكم، حق حيات و عقل گرايى و انديشه مدارى را از پاى در مى‏آورد.
در پاسخ اين دسته مى‏گوييم:
اين سخن نيز ناصواب است. زيرا حكم دين به قتل مرتد بى‏اعتنايى و بى‏حرمتى به انديشه و عقل و استدلال نيست. اين حكم مربوط به كسى است كه به جنگ با خدا و رسولش برخاسته است، «يحاربون اللّه و رسوله»(5)؛ زيرا كسى كه با شبهه و ويروسى كه خود را به آن مبتلا كرده و آن را از روى علم و عمد در جامعه منتشر مى‏سازد. از اين رو كار او نه عقل ورزى است نه انديشه‏مدارى و چون كار او عقل ورزى و انديشه مدارى نيست حيات او نيز مغتنم و محترم نيست. زيرا او مرزهايى را كه انسان آفرين مشخص كرده است، درهم شكسته در حالى كه حيات انسان و عقل و انديشه او زمانى محترم است كه سخنش محدود به مرزى باشد كه انسان آفرين آن را مشخص كرده است.
بنابراين، تا آنجا كه مرز تحقيق و انديشه است، حرمتش محفوظ است. اما كسى كه پس از تحقيق محققانه اسلام را پذيرفته سپس از روى علم و عمد انكار كرده است، انديشه چنين كسى حرمت ندارد. به تعبير قرآن اساساً چنين فردى سفيه است، نه صاحب عقل و انديشه؛ «من يرغب عن ملّة ابراهيم الاّ من سفه نفسه»(6)؛ كسى كه از آئين ابراهيم اعراض كند سفيه و كم‏خرد است.

پى‏نوشت‏ها:
1. سوره توبه، آيه 6.
2. همان، آيه 4.
3. سوره اسراء، آيه 33.
4. جواهر الكلام، ج 41، ص 600.
5. سوره مائده، آيه 33.
6. سوره بقره، آيه 130.
/

سخنان معصومان عليهم السلام دوستى با على عليه السلام

 

سخنان معصومان‏
دوستى با على عليه السلام‏

رسول‏خدا صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«مَن اَحَبَّ اَن يَركَبَ سَفينَةَ النّجاةِ وَ يَستَمسَكَ بِالعُروَةِ الوُثقى و يَعتَصِم بِحَبلِ اللّهِ المَتينَ، فَليُوالِ عَليّاً بَعدى وَ ليُعادِ عَدُوَّهُ وَ ليَأتَمّ بِالهُداةِ مِن وُلدِهِ فَاِنَّهُم خُلَفائى وَ اَوصِيائى…حِزبُهُم حِزبى وَ حِزبى حِزبُ اللّهِ عزَّ وَ جلَّ وَ حِزبُ اَعدائِهِم حِزبُ الشَّيطان». (بحارالانوار، ج 23، ص 144)
هر كس كه دوست دارد سوار بر كشتى نجات گردد و به عروة الوثقى دست يابد و به ريسمان محكم الهى چنگ زند، پس بعد از من ولايت و سرپرستى على را بپذيرد و با دشمنش دشمنى كند و به هدايت كنندگان از فرزندانش بپيوندد و از آنها پيروى كند كه آنان خلفا و جانشينان و اوصياى من اند… حزب آنها حزب من و حزب من حزب خداست و حزب دشمنانشان، حزب شيطان است.

رسول‏خدا صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«اَنتَ سيّدٌ فى الدّنيا و سَيِّدٌ فِى الآخِرَةِ، مَن اَحَبَّكَ فَقَد اَحَبَّنى وَ حَبيبُكَ حَبيبُ اللّهِ وَ مَن اَبغَضكَ فَقَد اَبغَضَنى وَ بَغيضُكَ بَغيضُ اللّهِ، وَالوَيلُ لِمَن اَبغَضَكَ بَعدى». (مناقب خوارزمى، ص 327)
اى على، تو آقا و سيّد در دنيا و آخرتى، هر كسى تو را دوست دارد مرا دوست داشته و دوست تو دوست خداست، و هر كسى تو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و دشمن تو، دشمن خداست، واى بر كسى كه تو را بعد از من دشمن بدارد.

رسول‏خدا صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«يا اُمّ سَلَمَة اَتَعرِفينَهُ؟ قُلتُ: يا رَسُولَ اللّهِ هذا عَلِىُّ بنُ اَبى طالِبٍ، قالَ: صَدَقتِ هُوَ سَيِّدٌ اُحِبُّهُ، لَحمُهُ مِن لَحمى وَ دَمُهُ مِن دَمى وَ هُوَ عَيبَةُ عِلمى فَاسمَعى وَ اشهدَى»
روزى رسول‏خدا(ص) در منزل امّ سلمه بود كه على عليه السلام در زد و وارد خانه شد رسول‏خدا همين كه او را ديد فرمود: اى امّ سلمه: آيا او را مى‏شناسى؟ گفتم آرى او على بن ابى طالب است. حضرت فرمود: راست گفتى، او آقايى است كه من او را دوست دارم، گوشت او از گوشت من و خون او از خون من است و او ظرف علم من است پس بشنو و شهادت بده و… و در پايان فرمود: «لَو اَنَّ عبداً عَبَدَ اللّه اَلفَ عامٍ و اَلفَ عامٍ وَ اَلفَ عامٍ بَينَ الرُّكنِ وَ المَقامِ ثُمَّ لقَى اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُبغِضاً لِعَلِىٍ بنِ اَبى طالِبٍ وَ عِترَتى، اَكَبَّهُ اللّهُ عَلى مِنخَرَيهِ يَومَ القِيامَة فى نارِ جَهَنَّم». (فرائد السمطين، ج‏1، ص 331)
اگر بنده‏اى چند هزار سال بين ركن و مقام خدا را عبادت و بندگى كند ولى خدا را در حالى ملاقات كند كه دشمن على و عترت من باشد، خداوند او را در قيامت با صورت در آتش جهنّم مى‏اندازد.

رسول‏خدا صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«يا عَلِىُّ لَو اَنَّ عَبداً عَبَدَ اللّهَ اَلفَ عامٍ و عَبَدَ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مِثلَ ما قامَ نُوحٌ فى قَومِه و كانَ بِه مِثلُ اُحُدٍ ذَهَباً فَاَنفَقَهُ فى سَبيلِ اللّهِ وَ مُدَّ فى عُمرِه حَتّى حَجّ اَلفَ عامٍ عَلى قَدَمَيهِ ثُمّ قُتِلَ بَينَ الصَّفا وَ المَروَةِ قُتِلَ مَظلُوماً ثُمَّ لَم يُوالِك يا عَلِىُّ لَم يَشُمَّ رائِحَةَ الجَنَّةِ وَ لَم يَدخُلها». (مناقب خوارزمى، ص 67)
اى على، اگر كسى خدا را به مدّت عمر حضرت نوح بندگى كند و مثل كوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق كند، و به قدرى عمر كند تا بتواند هزار بار با پاى خود حج به جا آورد و بعد بين صفا و مروه به ناحق كشته شود امّا ولايت تو را نداشته باشد بوى بهشت به مشام او نمى‏رسد و داخل بهشت نمى‏شود.

رسول‏خدا صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«اِنَّ اللّهَ عَهَدَ اِلَىَّ فى عَلِىٍّ عَهداً، اِنَّ عليّاً رايَةُ الهُدى وَ اِمام اَولِيايى وَ نُورُ مَن اَطاعَنى وَ هُوَ الكَلِمَةُ الَّتى اَلزَمَتها المُتَقينَ، مَن اَحَبّه اَحَبَّنى وَ مَن اَبغَضَهُ اَبغَضَنى».
(ينابيع المودّه، ص 134)
خداوند متعال درباره على عهدى با من بسته است كه پرچم هدايت و پيشواى اولياى من است. او روشنايى كسانى است كه مرا اطاعت كنند و على كلمه‏اى است كه لازمه متقين است، هركه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هركه او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.

رسول‏خدا صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«ما مِن مُؤمِنٍ اِلّا وَ قَد خَلَصَ وُدّى اِلى قَلبِه وَ ما خَلَصَ وُدّى اِلى قَلبِ اَحَدٍ اِلّا وَ قَد خَلَصَ وُدُّ عَلِىٍّ اِلى قَلبِه، كَذَبَ يا عَلِىُّ مَن زَعَمَ اَنَّه يُحِبُّنى وَ يُبغِضُك».
(بحارالانوار، ج 39، ص 254)
مؤمنى نيست مگر اين كه دوستى من در قلبش خالص باشد و دوستى من در قلب كسى خالص نمى‏شود مگر آن كه دوستى على در قلبش خالص شود اى على! دروغ گويد كسى كه گمان كند مرا دوست دارد و تو را دشمن بدارد.

رسول‏خدا صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«مَن اَحَبَّ عَلِياً فَقد اَحَبَّنى وَ مَن اَحَبَّنى فَقَد اَحَبَّ اللّهَ وَ مَن اَبغَض عَلِيّاً فَقَد اَبغَضَنى وَ مَن اَبغَضَنى فَقَد اَبغَضَ اللّهَ، لا يُحِبُّكَ الِّا مُؤمِنٌ وَ لا يُبغِضُكَ اِلّا كافِرٌ اَو مُنافِقٌ».
(تاريخ دمشق، ج 2، ص 188)
كسى كه على را دوست بدارد، مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته و هر كس على را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و هر كس مرا دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است. اى على! دوست نمى‏دارد تو را مگر مؤمن و دشمن نمى‏دارد تو را مگر كافر يا منافق.

 

/

دانستنى هايى از قرآن؛ پيروزى نتيجه صبر‏

 

دانستنيهائى از قرآن (پيروزى نتيجه صبر)

«و أورثنا القوم الذين كانوا يستضعفون مشارق الأرض و مغاربها التي باركنا فيها و تمت كلمات ربك الحسنى على بني اسرائيل بما صبروا و دمّرنا ما كان يصنع فرعون وقومه ما كانوا يعرشون».
(سوره اعراف – آيه 137)

(پس از هلاك شدن فرعون و يارانش) گروهى را كه ضعيف و ناتوان شمرده مى‏شدند، مالك و حكمران خاور و باختر زمين نموديم ؛ همان زميني كه در آن بركت و نعمتهاى فراوان قرار داديم. و همانا كلمات نيكوى پروردگار بر بنى اسرائيل كامل شد زيرا آنان بر سختى‏ها و نا ملايمات صبر كردند و شكيبا بودند. و بدينشان فرعون و دار و دسته اش آنچه را ساخته بودند و آنچه را كه برافراشته بودند ويران ساختيم.
اين آيه اشاره دارد به پيروزى حضرت موسى و قومش بر فرعون و فرعونيان كه پس از آن همه زجر و محنت در دوران حكومت خودكامه و مستبد فرعون، خداوند سرانجام آنان را بر نيرومندترين قدرت و حكومت روى زمين در آن دوران، چيره و غالب كرد و آنان را به پيروزى رساند و سرزمين با بركت مصر و يا فلسطين (و يا هردو) را به آنان سپرد چنانكه قبلا نيز بشارت آن را به حضرت موسى داده بود . مى‏فرمايد: « عسى ربكم أن يهلك عدوكم و يستخلفكم في الأرض». چه بسا پروردگارتان دشمنتان را نابود سازد و شما را وارثان زمين قرار دهد (حكومت و قدرت بخشد). و در جاى ديگر نيز وعده داده است كه: « و نريد أن نمنّ على الذين استضعفوا في الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثين» – و همانا مى‏خواهيم بر آنان كه در دنيا به استضعاف كشيده شدند و ناتوان گرديدند منت گذاريم و آنان را امامان و پيشوايان قرار دهيم و جانشينى زمين را به آنان واگذار سازيم.
و در اين آيه كه مى‏فرمايد: « و تمت كلمة ربك الحسنى على بني اسرائيل» تمام شدن نعمت و كامل شدن آن به همين است كه آن وعده ها به فعليت رسيد و آن بشارتها تحقق يافت و انجام پذيرفت. ولذا خداوند بر آنان منت مى‏نهد كه كلمه نيكوى خداوند كه همان وعده پيروزى است، به وقوع پيوست و علت آن را صبر مى‏داند.
بما صبروا: بنى اسرائيل بر آن همه ظلم ها و جنايتهاى فرعونيان صابر و شكيبا بودند و ضمن مقاومت و مبارزه، تحمل ورزيدند.. زيرا صبر به اين معنى نيست كه انسان زير بار ظلم له شود و هيچ مقاومت نكند بلكه صبر به اين معنى است كه انسان ضمن جهاد نمودن و در برابرظالم و جائر ايستادن، در راه رسيدن به رهائى، شكنجه ها، زندان ها، تبعيدها، آوارگى ها و آزارها را تحمل كند.
التي باركنا فيها: سرزمينى كه بنى اسرائيل آن را به ارث گرفتند و جانشين ظالمان در حكومتش شدند، چه سرزمينى بود. خداوند آن را مبارك قلمداد مى‏كند. آنچه كه معروف است بنى اسرائيل در مصر حكومت را از دست فرعونيان به ارث بردند ولى سرزمين مبارك احتمالا فلسطين باشد چنانچه مرحوم علامه طباطبائى در الميزان نيز اين احتمال را داده است زيرا خداوند تنها مكه و فلسطين را به عنوان مبارك ياد كرده است. ولى ممكن است مصر و فلسطين هردو منظور نظر باشد و حضرت موسى سلطه اش تمام شامات و مصر را در بر گرفته باشد.
و دمرنا ما كان يصنع فرعون و قومه: و آنچه را كه فرعون و دار و دسته‏اش ساخته بودند، خداوند همه آنها را ويران ساخت و تمام آثارشان را از بين برد.
پر واضح است كه خداوند اگر اين داستان را به عنوان نمونه ياد مى‏كند، مقصود اين نيست كه تنها داستان گذشتگان را به عنوان تاريخ بيان كند. قرآن كتاب تاريخ نيست پس غرض فراتر از اين است.
اين داستان پيغامى است به تمام ملت ها و امت ها و مستضعفان تاريخ در تمام عصرها و نسلها كه اگر براى آزادى خود از چنگال ظالمان و ستمگران تلاش و پيكار كنند و در اين راه استقامت نشان دهند، خداوند – بى گمان – آنان را به پيروزى خواهد رساند و اين وعده تخلف ناپذير و قطعى الهى است.
راستى قبل از پيروزى انقلاب، هرگاه به چنين آيه‏اى برخورد مى‏كرديم آن را فقط به عنوان يك داستان عجيب و رويداد مهم تاريخ مى‏دانستيم و از آن به آسانى مى‏گذشتيم ولى اكنون تا اين آيه را مى‏خوانيم انقلاب اسلامى جاويدان ايران در نظرمان مجسم مى‏گردد كه چگونه موساى زمان حضرت روح الله همراه با پيروان مخلص و جان نثار و وفادارش با دست خالى ولى با ايمانى محكم و استقامتى كوبنده در برابر فرعون زمان كه تا دندان مسلح بود و از پشتيبانى بى دريغ تمام جهانخواران و ستم پيشگان و دست نشاندگانشان برخوردار بود ايستادند و مقاومت كردند و آن همه ظلم و ستم و شكنجه هاى قرون وسطائى را با دل و جان براى خدا تحمل كردند و سرانجام با صبر و شكيبائى نتيجه چندين سال مبارزه مستمر و خونين را چون شهد مصفا چيدند و همان محرومان و بيچارگان گذشته، وارث آن همه تخت و تاج طاووسى شدند و اين سرزمين پر بركت با نعمت هاى فراوان و گوناگونش به آنان واگذار و آن قدرت و سلطه به آنها سپرده شد و طاغوتيان همچون شب پره هاى بى بال و پر از كشور امام زمان رانده شد و يا به كيفر اعمال زشت خود در دنيا پيش از آخرت رسيدند. و بدينسان اين آيه مباركه بارى ديگر در سرفصلى ديگر از زمان تفسير شد و به حقيقت پيوست.
حال بايد ديد ما كه وارث آن تخت و تاج شديم چه‏گونه رفتار خواهيم كرد؟ آيا روش الهى را دنبال مى‏كنيم يا بدون عبرت از گذشتگان در پي آنان مى‏شتابيم كه اميد است همچنان دوران مبارك امام خمينى رضوان الله عليه همان خط و همان برنامه را ادامه دهيم و پا به پاى امام با حوادث و رويدادهاى زندگى دست و پنجه نرم كنيم.
امام خط انقلاب را ادامه خط انبيا و اوليا سلام الله عليهم قلمداد كرد و بر اسلامى بودن در تمام زمينه ها تا آخرين لحظه زندگى تأكيد كرد. ما نيز بايد همانگونه رفتار كنيم و بى توجه به خط بازيها و انحرافهاى گروهى راه اسلام را تبيين و ادامه دهيم. والسلام.

/

امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان

 

امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان‏

سالگرد پيروزى انقلاب اسلامى‏

در آستان…سال پيروزى حق بر باطل و حزب اللّه بر احزاب شيطانى، مراتب تشكر و عبوديت را به پيشگاه مقدس خداوند متعال كه همه از او هستيم و به سوى او مى‏رويم و پيروزى‏هاى روز افزون به عنايت و لطف اوست، تقديم و عرض ارادت به مقام مقدس ولى اللّه اعظم و بقية اللّه فى ارضه ارواحنا لمقدمه الفداء كه واسطه فيض و عنايت حق تعالى است و دعاى خيرش بدرقه امت جدّ بزرگوارش صلى اللّه عليه و آله مى‏باشد، تقديم مى‏داريم. و تبريك و تهنيت بى‏پايان خود را نسبت به ملت شريف و متعهد ايران عرض مى‏كنم كه از ابتداء نهضت تا انقلاب عظيم اسلامى و از انقلاب تا پيروزى و از روز پيروزى تا امروز دليرانه و سخاوتمندانه در تمام صحنه‏هاى انقلاب با جان و دل حاضر بوده و هستند و از حريم اسلام عزيز و كشور خويش دفاع نموده و بر ما و همه منّت‏ها دارند و اگر نبود پايمردى آنان، انقلابى نبود و پيروزى به اين عظمت نصيب اسلام و كشور اسلامى نمى‏شد. خداى را بر اين نعمت شكر كه با تأييدات غيبى خود چنين تحول الهى را براى اين ملت مظلوم بى‏پناه تقدير فرموده و آن را در پناه رحمت خود و با نصيب از قدرت لايزال خويش بر دشمنان اسلام و بشريت پيروز فرموده و عاجزانه از ساحت مقدسش مى‏خواهيم كه اين عنايت و نعمت را بر اين ملت پايدار و مستدام فرمايد و نصيب همه مسلمانان جهان نمايد.
خدايا! تو بر ما منت نهادى و ما را در مثل 22 بهمن بر دشمنان خودت پيروز كردى و دست اين ملت مظلوم را گرفتى و از سراشيبى سقوط و جهنم هر دو عالم به قلّه بلند عنايات خود رساندى و اين امت مستضعف در طول ستمشاهى را به عزت جاودان كشاندى و جوانان برومند اين امت را عاشق خود و شهادت فرمودى و دعاى خير شب زنده داران را در حق ما قاصران اجابت فرمودى.
بارالها! عنايت خود را از ما دريغ مدار و ناموس دهر و ولى عصر ارواحنا فداه را از ما راضى فرما و ما را از نور هدايت خود هميشه بهره‏مند نما…و ملت ايران كه موجب سرافرازى اسلام در جهان گرديد و كشور نمونه‏اى ساخت كه اميد است پرتو خورشيد آساى آن بر مشارق ارض و مغارب آن بتابد و مستضعفان تحت ستم جهان را بر مستكبران پيروزى دهد، انشاءاللّه، قدرت ده. (22/11/61)
با حول و قوه خداوند متعال و عنايت و رحمت خاصش كه از اول انقلاب شامل حال اين ملت شجاع انقلابى و در عين حال مظلوم در طول تاريخ بوده و اميد است با ادعيه خاصه ولى اللّه اعظم ارواحنا فداه اين نعمت بزرگ مستدام باشد… سال ديگر از انقلاب متكى به خداوند تعالى با سرافرازى و بلند قامتى گذشت و بيست و دوم بهمن با همه نشيب و فرازها فرا رسيد و توطئه‏هاى روز افزون جهانخواران و انگل‏هاى متكى به آنان كه در اين سال به اوج خود رسيد و هر يك براى سركوب و انزواى يك رژيم كافى بود، با دست تواناى خداوند قادر يكى پس از ديگرى خنثى شد و بحمداللّه تعالى اين مولود نوپاى ابراهيمى محمدى صلى اللّه عليهما و آلهما به رشد و قدرت و شهرت خود ادامه داده و به پيش مى‏رود و انعكاس جهانى آن ملت‏هاى دربند را در سراسر جهان به خود آورده و مظلومان را بر ستمگران شورانده است و اميد است آفتاب درخشان اسلام بر جهانيان نور افشاند و مقدمات ظهور منجى بشريت را فراهم آورد« و ما ذلك على اللّه بعزيز». (22/11/63)
من اين جشن بزرگ را و فى الحقيقه عيد اسلامى بزرگ را بر همه ملت‏هاى اسلامى بلكه محرومان تمام دنيا تبريك عرض مى‏كنم. تبريك براى اين كه اين انقلاب، انقلاب ايران نيست. اين انقلاب با انقلاب‏هاى ساير كشورها و انقلاب‏هايى كه در دنيا اتفاق افتاده است. فرق دارد…. آن چيزى كه در اين جا حاصل شد و بايد او را جزء معجزات ما حساب بكنيم، همان انقلاب درونى اين ملت بود. انقلاب درونى اين ملت موجب شد كه اين انقلاب پيدا شد و همان انقلاب درونى آنها و شناخت آنها از اسلام و توجه آنها به خداى تبارك و تعالى موجب شد كه در تمام اين دوره‏اى كه ما در آن هستيم، از اولى كه قيام شد و بعد اين انقلاب مبدل شد و بعد پيروز شد. (21/11/66)
تمام آزاديخواهان بايد با روشن بينى و روشن‏گرى، راه سيلى زدن بر گونه ابرقدرت‏ها و قدرت‏ها، خصوصاً آمريكا را بر مردم سيلى خورده كشورهاى مظلوم اسلامى و جهان سوم ترسيم كنند. من با اطمينان مى‏گويم اسلام ابرقدرت‏ها را به خاك مذلت مى‏نشاند، اسلام موانع بزرگ داخل و خارج محدوده خود را يكى پس از ديگرى برطرف و سنگرهاى كليدى جهان را فتح خواهد كرد.
من به تمام دنيا با قاطعيت اعلام مى‏كنم كه اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دين ما بايستند، ما در مقابل همه دنياى آنان خواهيم ايستاد و تا نابودى تمام آنان از پاى نخواهيم نشست، يا همه آزاد مى‏شويم و يا به آزادى بزرگترى كه شهادت است مى‏رسيم. (6/5/66)

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى حضرت آية الله خامنه‏اى‏

آن چيزى كه تاكنون موجب كوتاه آمدن و عقب نشينى دشمنان عنود جمهورى اسلامى ايران شده، حضور مردم در انتخابات بوده است.
عمل به قانون و خط قانون بايد شاخص اصلى در همه مراحل مختلف انتخابات باشد و در قانون همه مراحل پيش‏بينى شده است ولى برخى تلاش دارند تا راه‏هاى قانونى و آسان را به راه‏هاى غيرقانونى و پيچيده تبديل كنند.
البته در احراز صلاحيت بايد حدود آن مشخص باشد زيرا حدود احراز صلاحيت براى مسئوليت‏ها داراى درجات و مراتب مختلفى است بنابراين بايد آن مقدار صلاحيتى كه براى داوطلبان نمايندگى مجلس لازم است، در نظر گرفته شود.
در اين مسئله احراز عرفى و اخلاقى كافى است كه اين احراز نيز از قرائن و شواهد بدست مى‏آيد و بايد در كنار نكات منفى، نكات مثبت فرد نيز مدنظر قرار گيرد. خوشبختانه در قانون اساسى براى بررسى صلاحيت‏ها مراحل مختلفى در نظر گرفته شده و اكنون نيز شوراى نگهبان با فرصت خوبى كه در اختيار دارد مى‏تواند بررسى صلاحيت‏ها را با دقت و براساس قانون مورد بازبينى قرار دهد. البته شوراى نگهبان نبايد در مقابل كسانى كه مى‏خواهند گردن كلفتى نمايند، كوتاه بيايد. در مورد اين افراد، اگر صلاحيت آنان در دوره قبل مورد تأييد قرار گرفته است، بايد اصل بر صحت گذارده شود مگر آنكه خلاف آن ثابت شود. (25/10/82)
وجود يك دستگاه قضايى سالم، قدرتمند و هوشمند، سلامت جامعه را تضمين خواهد كرد، اما اگر بهر علتى قوه قضائيه ضعيف و ناسالم شد و چشمان بينا و پنجه مستحكم عدالت در جامعه وجود نداشت جامعه سالم نيز به سقوط و نزول كشيده خواهد شد. بايد همه اجزاء دستگاه قضائى را از لحاظ علمى و تقوا و شجاعت كاملاً تقويت كرد و قوت درونى دستگاه قضايى را افزايش داد. قوه قضائيه بايد با پرهيز كامل از هر گونه انفعال در مقابل هر فشارى پايدارى كند. دستگاه قضايى از دو سو تحت فشار است، از سوى كسانى كه با اين دستگاه و جهت‏گيرى‏هاى كلى آن دشمنى و مخالفت دارند و نيز از سوى عناصر افراطى كه مخالف دستگاه قضائى نيستند اما تلاش مى‏كنند با تبليغات در مورد برخى پرونده‏ها و سنگين‏تر كردن آنها، قاضى را براى صدور حكمى خارج از حق و عدالت، تحت فشار قرار دهند كه كه دستگاه قضايى بايد در مقابل همه اين فشارها ايستادگى كند. كسانى كه با گردن كشى در مقابل قانون، حرمت آن را از بين مى‏برند يا داراى نيت سوء و عناد هستند و يا در بى مبالاتى و غفلت به سر مى‏برند اين افراد در واقع مقدمه و زمينه بروز ديكتاتورى را فراهم مى‏كنند چرا كه شكستن حرمت قانون به هرج و مرج منجر مى‏شود و هرج و مرج نيز مردم را آماده پذيرش عناصر مستبد مى‏سازد.
در رسيدگى به پرونده‏ها نبايد تنها به ظواهر قانونى بسنده كرد بلكه بايد با استفاده از انعطاف پذيرى اسلامى و عقلانى، به نكته اصلى و جوهره و روح قانون توجه كرد و همه ابعاد پرونده را مورد توجه قرار داد. محيط قضايى را محيطى امن و آسان و روان بسازيد تا مردم با آرامش، اطمينان خاطر و اعتماد به رعايت حق و عدالت به دستگاه قضايى مراجعه كنند و از خدمت رسانى سهل و آسان دست اندر كاران قضا، حقيقتاً لذت ببرند. (2/11/82)

/

نگاهى به رويدادها

 

نگاهى به رويدادها

جهان اسلام‏

6 فلسطينى با گلوله مستقيم صهيونيست‏ها به شهادت رسيدند. (17/8/82)
آتش بازى آمريكا در خاورميانه به عربستان كشيده شد. انفجار خودروى بمب گذارى شده در حومه غربى رياض محل اقامت اتباع خارجى را به آتش كشيد. مأموران امنيتى عربستان بلافاصله پس از انفجار مهيب اطراف محل حادثه را به محاصره در آوردند و نيروهاى امدادگر جست و جو براى يافتن اجساد كشته شدگان را آغاز كردند. (18/8/82)
حزب اللّه لبنان و رژيم صهيونيستى بر سر آزادى اسرا به توافق رسيدند.
اردوغان انديشه جدايى دين از سياسيت در تركيه را نادرست خواند. (20/8/82)
انفجار ناصريه عراق، ايتاليا را شوكه كرد. هلاكت 18 سرباز ايتاليايى در انفجار ناصريه عراق، ايتاليا را سوگوار كرد و پرچم اين كشور به نشانه همدردى با كشته شدگان تا نيمه به اهتزاز در آمد. هلاكت اين تعداد سرباز در عراق صداى اعتراض به همسويى با جنگ‏طلبى كاخ سفيد را در اين كشور رساتر كرد و مخالفان خواستار بازگشت سربازان ايتاليا به وطن شدند. (22/8/82)
اشغالگران آمريكايى از تشديد حملات عراقى‏ها در هراسند. نظاميان آمريكايى در حمله شبانه به خانه‏هاى مردم، تعدادى از عراقى‏ها را بازداشت و به نقطه نامعلومى بردند. يورش شبانه به خاطر هراس از تشديد عمليات ضد آمريكايى در عراق صورت مى‏گيرد. عكس، اشغالگران آمريكايى را در حالى نشان مى‏دهد كه اعضاى خانواده در خواب هستند. (24/8/82)
صبح امروز در شهر بعقوبه، هواپيماهاى آمريكا بمب 500 كيلويى به سر مردم عراق ريختند. (27/8/82)
شرق شناس آلمانى: انتفاضه فلسطينى‏ها به معجزه شبيه است.
افراد ناشناس 2 سرباز آمريكايى را در ترافيك موصل سربريدند.
شهر سامرا توسط جنگنده‏هاى آمريكا بمباران شد. (3/9/82)
نيروهاى آمريكايى بطور جنون‏آميز به مردم سامرا حمله كردند. عكس سربازان مضطرب آمريكايى را نشان مى‏دهد كه در سامرا آرايش نظامى به خود گرفته‏اند. آنها پس از دريافت فرمان آتش از سوى فرمانده خود حمام خون به راه انداختند و حتى به نمازگزاران و مكان‏هاى مقدس هم رحم نكردند. اشغالگران آمريكايى بى هدف به همه جا شليك مى‏كردند. (10/9/82)
كشتار وحشيانه مردم سامرا توسط نظاميان آمريكايى، خشم ملت عراق را برانگيخت. (11/9/82)
اشغالگران آمريكايى 75 تن اورانيوم سمى در عراق پخش كردند. (13/9/82)

اخبار داخلى‏

رهبر انقلاب در ديدار نخبگان كشور: جوانان با مسائل اساسى جامعه جدى برخورد كنند. (17/8/82)
خاتمى: بايد ايران را به كانون توليد فناورى تبديل كنيم. (18/8/82)
اولين نماز جمعه در مصلاى تهران به امامت رهبر انقلاب در جمعه اين هفته اقامه مى‏شود. (21/8/82)
رهبر انقلاب در اجتماع صدها هزار نفرى نمازگزاران جمعه در مصلاى بزرگ امام خمينى (ره): دموكراسى، حربه آمريكا براى سركوب عدالتخواهى ملت هاست.
نامه امام على عليه السلام به مالك اشتر در سازمان ملل ثبت شد.
رهبر انقلاب: دولت آمريكا حامى ديكتاتورهاست، غلط مى‏كند متولى دموكراسى در جهان باشد. (24/8/82)
ابرادعى: تا كنون هيچ مدركى از اينكه ايران برنامه توليد سلاح هسته‏اى داشته، نيافته‏ايم.
(27/8/82)
مركز آمار ايران اعلام كرد ميانگين قيمت مسكن در سال گذشته 53 درصد افزايش يافت. (28/8/82)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور و اعضاى هيأت دولت: پيشرفت كشور را مى‏توان با بستن راه نفوذى‏ها سرعت داد. (29/8/82)
رضا رضازاده باز هم قهرمان جهان شد.
ايران: در صورت تسليم شدن شوراى حكام در برابر فشار آمريكا، ايران از پذيرش پروتكل الحاقى خوددارى خواهد كرد. (2/9/82)
هاشمى شاهرودى: حذف زندان، سياست اصلى ماست.
با ارائه قطعنامه پيشنهادى اروپا به شوراى حكام، تبانى آمريكا و اروپا بر سر تعيين جدول زمانى براى فشار به ايران شكل گرفت. بر اساس اين تبانى در مرحله كنونى، پرونده ايران به شوراى امنيت ارجاع نمى‏شود ولى پس از امضاى بى‏قيد و شرط پروتكل توسط ايران در صورتى كه مدير كل آژانس مواردى هرچند كوچك از نقض معاهده «ان.پى.تى» را از ايران گزارش دهد، پرونده ايران به شوراى امنيت ارجاع مى‏شود. راديو آمريكا از توافق آمريكا و اروپا و تشديد قطعنامه عليه ايران خبر داد.
سخنگوى وزارت خارجه: اگر قطعنامه شوراى حكام بر ضد ايران باشد قاطعانه پاسخ مى‏دهيم. (3/9/82)
آيت اللّه شيخ صادق خلخالى پس از سال‏ها مجاهده در راه پاسدارى از شريعت محمّدى(ص) به رحمت ايزدى پيوست.
رهبر انقلاب: براى اين مردم، دشمن نمى‏تواند تصميم بگيرد.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: آمريكا مركز همه شرارت‏ها عليه ملت ايران است. (6/9/82)
روحانى دبير شوراى عالى امنيت ملى: 7 نيروگاه اتمى ديگر مى‏سازيم. (8/9/82)
همايش 15 هزار كارمند بسيجى، مقابل لانه جاسوسى آمريكا برگزار شد.
دبير شوراى عالى امنيت ملى: غنى سازى اورانيوم را تعطيل نخواهيم كرد. (9/9/82)
خاتمى در ديدار مسئولان هيأت‏هاى بازرسى انتخابات: كسى كه به قانون اساسى معتقد نيست صلاحيت نمايندگى ندارد. (11/9/82)
دكتر احمدى نژاد شهردار تهران، استفاده از خودروهاى گران قيمت را در شهردارى ممنوع كرد.
از سوى رهبر انقلاب، سياسيت‏هاى كلى برنامه چهارم، به رئيس جمهور ابلاغ شد. (12/9/82)
رئيس قوه قضائيه به رفتارهاى غير قانونى در دادرسى‏ها اعتراض كرد.
تراشيدن موى سر و پوشيدن اجبارى لباس زندان به دستور رئيس قوه قضائيه لغو شد. (13/9/82)

اخبار خارجى

كره شمالى: براى دفع حمله احتمالى آمريكا آماده‏ايم.
6 نظامى آمريكايى در سقوط هلى‏كوپتر نظامى اين كشور در تكريت كشته شدند. (17/8/82)
4 سرباز آمريكايى بر اثر انفجار خودرو زرهى در فلوجه به هلاكت رسيدند. (18/8/82)
وزير كشور گرجستان: كنترل اوضاع از دست دولت خارج شده است. (19/8/82)
برنده اسكار خطاب به مردم انگليس: كمك كنيد تا از شر بوش خلاص شويم.
حامد كرزاى از تصرف 7 شهر استان زابل به دست نيروهاى طالبان ابراز نگرانى كرد. (20/8/82)
محقق فنلاندى: سياست بوش مثل هيتلر است. (22/8/82)
مادر خلبان كشته شده آمريكايى در اعتراض به جنگ عراق: جنازه پسرم را در تابوت ارتش نمى‏گذارم. (24/8/82)
انفجار كنيسه يهوديان در اسلامبول خسارات سنگينى برجا گذاشت. بلافاصله پس از حادثه كليه راه‏هاى منتهى به محل حادثه مسدود شد. كارشناسان حاضر در صحنه اعلام كردند كه محل حادثه شباهت زيادى به منطقه جنگى پيدا كرده است. عكس مأموران امنيتى و پليس تركيه را در محل حادثه نشان مى‏دهد كه سرگرم بررسى هستند. خبرهاى رسيده حاكى از دست داشتن رژيم صهيونيستى در اين انفجار هاست.در اين انفجارهاى مهيب صدها نفر كشته و زخمى شدند.
17 نظامى آمريكايى در سقوط همزمان دو هليكوپتر اين كشور در شمال عراق كشته شدند. (26/8/82)
شواردنادزه: از قدرت كنار نمى‏روم.
بوش: پس از انتقال قدرت بازهم در عراق مى‏مانيم. (27/8/82)
مخالفان رئيس جمهور گرجستان ديروز با تجمع در پايتخت عكس شواردنادزه را پاره كردند. به رغم مخالفت‏هاى شديد و تصرف پارلمان، شواردنادزه گفته است كه از مقام خود استعفا نمى‏دهد. (2/9/82)
جانشين شواردنادزه به محض كسب قدرت با ژنرال پاول تماس گرفت. (3/9/82)
90 درصد ژاپنى‏ها با اعزام نيرو به عراق مخالفت كردند. (4/9/82)
برخورد با روسيه هم در دستور كار كنگره آمريكا قرار گرفت.
برادر تبعيدى ملك فهد از انجام اصلاحات قريب الوقوع در عربستان خبر داد. (6/9/82)
رئيس جمهور آمريكا در روز «عيد شكرگزارى» با سينى محتوى بوقلمون مخفيانه و دزدانه در بغداد فرود آمد تا به سربازان اشغالگر كه در نتيجه مقاومت مردمى هر روز فرسوده‏تر مى‏شوند روحيه دهد.
شوارد نادزه: آمريكايى‏ها مرا وادار به استعفا كردند. (8/9/82)
برخورد با عربستان در دستور كار سناى آمريكا قرار گرفت. (10/9/82)
براى اولين بار در تاريخ، 90 درصد ديپلمات‏هاى فرانسوى ديروز اعتصاب كردند. (11/9/82)
ديوان عالى آمريكا آدم ربايى توسط آمريكائيها را قانونى اعلام كرد. (12/9/82)
جانشين دائمى سفير آلمان در تهران: ما با آمريكا ازدواج كرده‏ايم.
تلفات انفجار قطار در روسيه به 42 كشته و 150 زخمى رسيد. (15/9/82)

/

گفته ها و نوشته ها

 

گفته‏ها و نوشته‏ها

شفاعت زائر امام رضا عليه السلام‏

حضرت رضا عليه السلام فرمودند: در خراسان محلى است كه در آينده محل آمد و رفت دسته‏هاى ملائكه در تمام شب و روز تا پايان دنيا خواهد شد. سؤال شد آن محل كجا است. حضرت فرمودند: آن در شهر طوس است باغى از باغهاى بهشت (و آنجا قبر من است) هركس مرا در آن محل زيارت كند مثل كسى است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله را زيارت كرده باشد و خداوند ثواب هزار حج و هزار عمره قبول شده براى او مى‏نويسد، و من و پدرانم در روز قيامت او را شفاعت مى‏كنيم. (عيون اخبار الرضا: ج 2، ص 255)

دعا به ديگران‏

عبداللّه بن جندب در اواخر عمر كور شده بود، راوى مى‏گويد: ديدم در عرفات حالتى داشت، مثل باران گريه مى‏كرد مراقب او بودم ديدم كه ديگران را دعا مى‏كرد و به خود اصلاً دعا نمى‏كرد. شب به او گفتم: نديدم به خودت دعا كنى. عبداللّه گفت: از امام صادق (ع) شنيدم كه مى‏فرمود: به فكر ديگران باشيد چه در حالى كه به ديگران دعا مى‏كنيد ملائكه به شما دعا مى‏كنند. (اصول كافى،ج 4، ص 465)

درگاه حق‏

جلال الدين محمد خراسانى مى‏فرمود: پادشاهى به درويشى گفت: آن لحظه كه ترا به درگاه حق تجلّى و قرب باشد. مرا ياد كن. گفت: چون من در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال برمن زند، مرا از خود ياد نيايد از تو چون ياد كنم، اما چون حق تعالى بنده‏اى را گزيد و مستغرق خود گردانيد هركه دامن او بگيرد و از او حاجت طلبد بى‏آنكه آن بزرگ نزد حق ياد كند و عرضه دهد حق آن را برآورد.(فيه مافيه، 13)

نماز اوّل وقت‏

عارف فرزانه شهيد قاضى رحمة اللّه عليه نقل مى‏كردند: اگر كسى نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عاليه نرسد مرا لعن كند، اول وقت سرّ عظيمى است. (در محضر بزرگان، ص‏99)

سفارش به نماز شب‏

علامه طباطبايى(ره) فرمودند: يك روز در مدرسه‏اى ايستاده بودم كه مرحوم قاضى از آنجا عبور مى‏كردند چون به من رسيد دست خود را روى شانه من گذاردند و گفتند: اى فرزند! دنيا مى‏خواهى نماز شب بخوان آخرت مى‏خواهى نماز شب بخوان. (مهر تابان، ص 36)

قبض روح‏

در كتاب لقاء اللّه آمده مرده‏اى حالت خود را هنگام قبض، با حضرت سلمان اين گونه بيان كرد: اى سلمان اگر بدن مرا قيچى مى‏كردند و با ارّه استخوانهايم را مى‏بريدند برايم آسان‏تر از يك لحظه جان كندن بود با آن كه از اهل خير و سعادت بودم. او به سلمان گفت: در هنگام مرگ، ناگاه شخص تنومندى را در ميان آسمان و زمين ديدم،او نگاه تندى داشت همين كه اشاره‏اى به من كرد كور و كر و لال شدم… باآنكه فرشته مرگ مرا مژده داد كه از نيكو كاران هستم آن شخص به من نزديك‏تر شد و گرفتن روح از هر يك از اندامم را آغاز كرد اين لحظات چنان سخت بود كه گويى از آسمان به زمين مى‏افتادم، سرانجام به سينه‏ام رسيد و روحم را يكباره از پيكرم بيرون كشيد، اين مرحله چنان دشوار بود كه اگر بر كوهها واقع مى‏شد از شدت آن آب مى‏شدند. (كتاب لقاء اللّه)

تا«بنده» نشوى،«آزاد» نخواهى شد!

خستگى تن به چيزى زايل مى‏شود، و خستگى روح به چيز ديگر!
«آب»، تشنگى جسم را از بين مى‏برد و «اشك»، تشنگى روح و جان را.«نيايش» ضرورى‏ترين نياز زندگى است. بندگى خدا، انسان را از بندِ بندگى بندگان مى‏رهاند و به عزت و بى‏نيازى مى‏رساند.

خواجه عبداللّه انصارى گويد:
«الهى! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون در خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.»
وقتى كه در پيشگاه خدا مى‏ايستى و چهره بر خاك نياز مى‏گذارى و قامت غرور را در «محراب خضوع» در هم مى‏شكنى و تازيانه كرنش بر اندام خود نمايى فرود مى‏آورى، شايستگى «عبادت» مى‏يابى. شگفتا كه در آستان خدا، هركه خاضعتر و بنده‏تر است، مقرب‏تر و كاملتر است. تو سراپا نيازى، و «او» قدرت مطلق است و هستى آفرين. رابطه «تو» و «او» چه مى‏تواند باشد، جز بندگى؟

گريه سلمان‏

سلمان فارسى را ديدند دم مرگ گريه مى‏كند، گفتند: تو چرا گريه مى‏كنى تو به افتخار درجه سلمان منّا اهل‏البيت نائل آمده‏اى چرا مى‏گريى؟ گفت: از رسول خدا شنيدم كه فرمودند: در قيامت گردنه‏هايى است كه نمى‏گذرند غير از سبكباران. مى‏گويد: نگاه كردم ببينم اين استاندار چرا سنگين بار است، ديدم يك پوست گوسفند دارد كه فرشش و رختخوابش است و يك كاسه گلى براى غذا و آب و يك آفتابه گلى براى تطهير و يك دوات و قلم براى خدمت به جامعه بيش ندارد باز هم مى‏گويد سنگين بارم، سنگين بارم، سنگين بارم. (انوار نعمانيه، ص 18)

«المنع الجميل احسن من الوعد الطويل – على(ع)»

تا توانى نيازمندان را
دلخوش از وعده‏هاى پوچ مساز
گركه دستت تهى است از ره لطف‏
خسته را با تبسمى بنواز
وه‏چه خوش گفت آنكه بر خاكش‏
شهرياران نهاده روى نياز
بخوشى نااميد كردن خلق‏
بهتر از وعده‏هاى دور و دراز

«طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس – محمد(ص)»

عيبجوئى مكن زخلق خدا
كه بود كار مردم جاهل‏
عيب خودبين چو مرد روشن بين‏
تاشود تيرگى زدل زايل‏
ايكه غفلت فرا گرفته ترا
گوش كن پند ناصح كامل‏
گفت دانا خوشا بحال كسى‏
كه چو مردان پاك و روشندل‏
هست دائم بعيب خود مشغول‏
ليكن از عيب ديگران غافل‏

«افضل الجود ايصال الحقوق الى اهلها – على (ع)»

چو پامال كردى حقوق كسان را
مدار از خدا چشم لطف و ترحم‏
بياموز پند على را چو خواهى‏
كنى زندگانى بعيش و تنعم‏
بود برترين جود و بخشندگيها
رسانيدن حق مردم به مردم‏

«شرالناس من اكرمه الناس اتقاء شرّه – محمد (ص)»

سزد دادگر را مقامى چنان‏
كه خلق آرزوى مقامش كنند
نه بيدادگر را كه مردم زدور
زبيم تعدى سلامش كنند
نماند اثر از ستمگر، كه محو
پس از مرگ آثار و نامش كنند
زپيغمبر آرم پيامى كه فخر
پيام آوران بر پيامش كنند
كلام بلندى كه آويز گوش‏
چودر، آسمانى كلامش كنند
بود بدترين مردمان آن كسى‏
كه مردم زترس احترامش كنند

«جاهدوا اهواءكم تملكو انفسكم – محمد (ص)»

تا نپرهيزد از هوى و هوس‏
كى بمطلوب خود رسد طالب‏
گوش كن از پيمبر اكرم‏
گفته نغز و نكته جالب‏
با هوسهاى خود مبارزه كن‏
تا كه برنفس خود شوى غالب‏

«الكلام كالدوا قليله نافع و كثيره قاتل – على(ع)»

مگو پر كه گوينده بايد سخن‏
پسنديده و مختصر آورد
سخن پيش مردان گوهرشناس‏
زگوهر گرانمايه‏تر آورد
سخن‏هاى زيبا و نغز و بديع‏
چو مردان صاحب هنر آورد
على راست، پند گرانمايه‏اى‏
كه عبرت براى بشر آورد
بلند است گفتار كوتاه او
ز گنجينه دُرّ و گهر آورد
نهالى است گفتار نغز على‏
كه هرجا نشيند ثمر آورد
چو گوئى سخن اندك و نغز گوى‏
كه بسيار آن درد سر آورد
چو دارو بود اندكش سودمند
ز اندازه افزون ضرر آورد

«احبب للناس ما تحب لنفسك – محمد(ص)»

آنچه پسندى بخود، پسند همانرا
برد گران، تن زغم مكاه چوممسك‏
داد پيمبر چنين پيام بشر را
(احبب للناس ما يحب لنفسك)

«اياك والجور فان الجائر لا يشم رائحة الجنه – على(ع)»

نيست از بيداد خوئى زشت‏تر
همچو نيكان بگذر از اين خوى زشت‏
از ستمكارى ترا پرهيز باد
نشنود بيدادگر بوى بهشت‏

«شر الناس من يرى انه خيرهم – على(ع)»

روان را تيرگى گيرد، چو بر دل‏
غبار كبر و خودخواهى نشيند
همانا بدترين مردم كسى دان‏
كه خود را بهترين مردم به بيند

«زكوة الجمال العفاف – على(ع)»

ترا شكرانه حسن خدا داد
دلى چون گل لطيف و پاك و صاف است‏
عفيف و پاكدامن باش زيرا
زكوة حسن و زيبائى عفاف است‏

«العز موجود فى خدمة الخالق، فمن طلبه فى خدمة المخلوق لم يجده – على (ع)»

حاجت از كس مخواه و تكيه مكن‏
جز به لطف خداى بخشنده‏
پند نغز و گرانبهاى على است‏
گوهرى تابناك و ارزنده‏
عزّت و سرورى اگر جوئى‏
كن اطاعت ز آفريننده‏
ورنه هرگز به سرورى نرسد
هركه شد آفريده را بنده‏

 

/

پيامدهاى سياسى ديوار نژاد پرستانه امنيتى دولت عبرى

 

پيامدهاى سياسى ديوار نژادپرستانه امنيتى دولت عبرى‏

نابلس – مركز اطلاع رسانى فلسطين‏

” ما بسيار كوشش مى‏كنيم تا از ملتى كه بر آن مسلط شده‏ايم جدا شويم و دير يا زود به اين هدف خواهيم رسيد.” اسحاق رابين نخست وزير اسبق رژيم صهيونيستى اين سخنان را در آغاز انتفاضه اول با هدف ترسيم راه حل سياسى مسأله فلسطين مطابق رأى و نظر اسرائيلى‏ها بر زبان راند. او مى‏افزايد:” ما هيچ گاه به مرزهاى 1967 م. باز نمى‏گرديم، از قدس عقب نشينى نمى‏كنيم و از جلگه اردن نيز چشم‏پوشى نمى‏كنيم.” در واقع رابين با اين اظهارات خود طرح احداث ديوار حايل را پى‏ريزى كرد و آريل شارون تندرو نيز هم اكنون آن را اجرا مى‏كند.
با آن كه آريل شارون تروريست در ابتدا مخالف ساخت اين ديوار بود، اما با گذشت زمان متوجه شد كه با احداث اين ديوار مى‏تواند در آن واحد دو معضل دامن‏گير جامعه صهيونيستى را از ميان بردارد.
شارون بر اين باور است كه اگر اين ديوار در غرب خط سبز احداث شود و همزمان شهرك‏هاى يهودى‏نشين و پايگاه‏هاى نظامى استراتژيك را در برگيرد نه تنها مشكل امنيتى جامعه صهيونيستى را حل مى‏كند، بلكه با تظاهر به پايبندى به مقتضيات سياسى پيمان صلح اسلو نيز مى‏تواند از ايدئولوژى صهيونيسم پاسدارى كند. چه بسا ابعاد خطرناك سياسى اين ديوار محمود عباس را بر آن داشت تا آن را در اولين ديدارش با بوش در واشنگتن در رأس مذاكرات خود قرار دهد. عباس در اين ديدار نگرانى‏هاى خود را از اين اقدام “اسرائيل” ابراز كرد. اين در حالى است كه تشكيلات خودگردان در ابتداى ساخت ديوار حايل به صورت جدى با آن برخورد نكرد. با آن كه احداث ديوار حايل علاوه بر تأثيرات سياسى پيامدهاى ناگوار اقتصادى و اجتماعى نيز در بر دارد، اما تنها در چند هفته گذشته فراخور اين تأثيرات به آن توجه شده و مورد بررسى و تحليل عميق قرار گرفته است.
رژيم صهيونيستى با ساخت اين ديوار درصدد خلق واقعيت‏هاى سياسى جديدى است كه از طريق آن پيش از مذاكره با فلسطينيان بر سر مرزها، مسئله مرزها را به صورت يك طرفه حل و فصل كرده باشد كه اين خود با اصل پايان دادن به اشغال اراضى اشغالى 1967 م. مغاير است.
ساخت اين ديوار در بعد سياسى – كه اين گزارش درصدد تشريح آن است و متأسفانه تنها خيلى كم به خطرات آن توجه لازم شده است – خطرات بسيارى براى آينده فلسطين در بر دارد، زيرا با احداث آن به صورت يكجانبه و بر اساس نگرش صهيونيست‏ها مبناى كلى راه حل سياسى مشكل خاورميانه ترسيم مى‏شود و اين راه حل فاصله بسيارى با آمال و خواسته‏ها و آرمان‏هاى فلسطينيان دارد.

مهم‏ترين ابعاد سياسى خطرات ديوار حايل رژيم صهيونيستى

1- ممانعت از تشكيل دولت فلسطين، اين اقدام صهيونيست‏ها درست پيش از مذاكرات مرحله نهايى صورت مى‏گيرد و با اين كار درصدد هستند تا اين مذاكرات بر اساس خواسته و نگرش جامعه صهيونيستى انجام شود و يا از اين طريق مانع هرگونه پيشرفت در روند سازش شوند. آمريكا و جامعه جهانى نيز از اين مسأله آگاهند و به خوبى مى‏دانند كه ساخت اين ديوار زيان‏هاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى فراوانى به فلسطينيان وارد مى‏كند و موجب توسعه شهرك سازى و تثبيت سيطره اشغالگران بر فلسطينيان و سرزمينشان مى‏شود.
به طور يقين رژيم صهيونيستى تلاش مى‏كند كه از طريق تهديدات نهفته در ساخت ديوار، رهبران تشكيلات خودگردان را هرچه بيش‏تر تحت فشار قرار دهد تا به ايده‏هاى صهيونيست‏ها در مورد مسائل آوارگان، قدس و مرزها تن دهند. به عبارت ديگر، اين ديوار اهرم فشارى به دست “اسرائيل” در مذاكرات محسوب مى‏شود. رژيم اشغالگر قدس معمولاً پيش از هر مذاكره با فلسطينيان با خلق چنين واقعيت‏هايى مقامات تشكيلات خودگردان را براى مدت‏ها سرگرم مى‏كند و آنها را از پرداختن به مسائل اصلى باز مى‏دارد. بر همين اساس، معضل ديوار امنيتى مشكل جدى فرا روى مذاكرات است، زيرا رژيم صهيونيستى در مسائلى چون آوارگان، قدس، شهرك‏ها، مرزها و وضعيت معيشتى و امنيتى به گونه‏اى رفتار مى‏كند كه انگار تنها تصميم‏گير در اين عرصه است و هيچ شريكى ندارد و مسأله سازش فقط به او مربوط مى‏شود. كما اين كه توسعه سياست جداسازى نژاد پرستانه مناطقى كه از نظر جغرافيايى و تاريخى با يكديگر ارتباط عميقى دارند و همچنين تحميل مرزهاى سياسى جديد به فلسطينيان (از طريق احداث پست‏هاى بازرسى و گذرگاه‏هاى نظامى بر سر دو راهى‏ها و جاده‏هاى مناطق فلسطينى نشين) به رژيم صهيونيستى و كابينه راستگراى شارون امكان مانور بيش‏ترى را مى‏دهد تا با اين حربه حضور نظاميان خود را در كرانه باخترى تثبيت و اين منطقه را ضميمه فلسطين اشغالى 48 كنند. هدف ديگر دولت عبرى توسعه شهرك سازى و ايجاد شرايط جديدى است كه مذاكره كننده فلسطينى را در گفت و گوهاى آينده سردرگم كند. ديوار حايل، هزاران هكتار از زمين‏هاى كرانه باخترى را به بخش غربى آن (داخل خط سبز) ضميمه و عملاً اين منطقه را به 8 منطقه مجزا و زندان‏هاى كوچك تقسيم مى‏كند. در چنين وضعيتى تنها بخش بسيار كوچكى از سرزمين فلسطين به فلسطينيان داده مى‏شود كه حتى بسيار كم‏تر از آن چيزى است كه در طرح “نقشه راه” آمده است. البته اين طرح نيز حداقل خواسته‏هاى فلسطينيان را برآورده نمى‏سازد.
2- خطر بزرگتر براى فلسطينيان اين است كه ديوار حايل كرانه باخترى را به دو بخش تقسيم مى‏كند. بخشى از ديوار به طول 300 كيلومتر كه تا كنون از نيمى از آن بهره بردارى شده است، در غرب كرانه باخترى ساخته مى‏شود.
هدف از احداث اين بخش جدا كردن كرانه باخترى از سرزمين‏هاى اشغالى 1948 است. اما بخش دوم به طول 700 كيلومتر در شرق كرانه باخترى احداث مى‏شود. صهيونيست‏ها قصد دارند كه با ساخت اين ديوار كرانه باخترى رود اردن را از دشت اردن و بحرالميت جدا سازند.
بخشى از ديوار از سيم‏هاى خاردارى تشكيل مى‏شود كه خندق‏هايى به عمق 4 متر در دو طرف آن حفر شده است. ديوار حايل به تجهيزات الكترونيكى هشدار دهنده و دوربين‏هاى ويژه مراقبت مجهز است و نظاميان تا بن‏دندان مسلح با داشتن مجوز تيراندازى در اطراف آن مستقر مى‏شوند. مراكز ديده‏بانى كه هر يك از آن‏ها تنها 200متر با يكديگر فاصله دارند، تمامى ديوار و مناطق اطراف آن را تحت كنترل خود دارند و مواظب حركت هر جنبنده‏اى در دو طرف ديوار هستند.
رژيم صهيونيستى با ساخت اين ديوار درصدد خلق واقعيت‏هاى سياسى جديدى است كه از طريق آن پيش از مذاكره با فلسطينيان بر سر مرزها، مسئله مرزها را به طور يك طرفه حل و فصل كرده باشد كه اين خود با اصل پايان دادن به اشغال مناطق 1967 .م مغاير است. دو بخش اين ديوار 8 تا 12 كيلومتر مربع در عمق مناطق فلسطينى نشين پيشروى دارد و اين به معناى تثبيت اشغال بيش از 25 درصد از منطقه كرانه باخترى است.
3- اين ديوار بر روى مرزهاى فرضى ميان سرزمين‏هاى اشغالى 1948.م و كرانه باخترى (موسوم به خط سبز) ساخته نمى‏شود، بلكه با هدف ضميمه ساختن بسيارى از شهرك‏هاى صهيونيست نشين (كه مهم‏ترين آن‏ها در نابلس، رام اللّه، قدس و بيت لحم قرار دارد) به فلسطين اشغالى 1948.م در عمق مناطق تشكيلات خودگردان احداث مى‏شود. اين بدان معناست كه ديوار حايل بر خلاف ادعاى صهيونيست‏ها براى حمايت از “اسرائيل” در برابر مقاومت فلسطين ساخته نشده است بلكه هدف از آن الحاق شهرك‏هاى صهيونيست نشين موجود در مناطق تشكيلات خودگردان به فلسطين اشغالى 1948.م، غصب هرچه بيش‏تر زمين‏هاى فلسطينيان، تغيير وضعيت سياسى، بافت جغرافيايى و ساختار جمعيتى كرانه باخترى است. ساخت اين ديوار در راستاى طرح‏هاى توسعه طلبانه صهيونيست‏ها صورت مى‏گيرد و كسانى كه خواهان توقف شهرك سازى و سياست‏هاى ظالمانه رژيم صهيونيستى هستند، خود را به خواب زمستانى زده‏اند و هيچ توجهى به پيامدهاى اين ديوار ندارند. در صورتى كه اين ديوار شهرك‏هاى صهيونيست نشين در غرب و شرق خود را در برگيرد، شاهد پديد آمدن “آپارتايد” جديدى در جهان خواهيم بود.
4- قطع ارتباط شهرهاى فلسطين با يكديگر، اين ديوار همچنين تأثيرات منفى شديدى بر اقتصاد و جامعه فلسطينى مى‏گذارد و با تكه تكه كردن اراضى حكومت خودگردان، دولت موعود فلسطينى را به دولت‏هاى كوچك غير مرتبط با يكديگر تبديل مى‏كند، به گونه‏اى كه ادامه حيات آن ناممكن باشد.
5 – تعيين مرزهاى دو دولت فلسطينى و عبرى؛ اين مرزها تنها در كنترل كامل “اسرائيل” خواهد بود و صهيونيست‏ها از اين طريق بر اساس ايده‏ها و انديشه‏هاى خود و با اتخاذ تدابير امنيتى خود را تأمين مى‏كنند و راه پيشرفت و ترقى را به روى فلسطينيان مى‏بندند.
6- با توجه به واقعيات موجود ساخت اين ديوار تاكتيكى بيش نيست و از اين طريق صهيونيست‏ها مى‏خواهند جاده‏هاى ارتباطى بيش‏ترى ميان شهرك‏هاى صهيونيست نشين بسازند و مساحت وسيع‏ترى از زمين‏هاى فلسطينيان را تصاحب كنند. علاوه بر اين، در اطراف روستاهاى فلسطينى مجاور شهرك‏هاى يهودى نشين نيز ديوار ديگرى ساخته مى‏شود و اين روستاها و ساكنان آن‏ها در زندان‏هاى كوچكى اسير مى‏شوند و اين هم يكى ديگر از علت‏هاى طولانى بودن ديوار و تقسيم آن به دو بخش است و آنچه در اصطلاح ديوار حايل ناميده شده در حقيقت ” دو ديوار حايل” است. البته بايد گفت كه به مرور زمان خاصيت امنيتى اين ديوار از بين مى‏رود؛ چرا كه تاكنون بارها فلسطينيان موفق شده‏اند از زير و روى آن عبور و عمليات‏هاى خود در عمق مناطق صهيونيست نشين را با موفقيت اجرا كنند.
7 – يكى ديگر از اهداف سياسى بسيار مهم ديوار حايل اين است كه دولت فلسطينى (موعود) كاملاً در كليه عرصه‏ها تحت كنترل صهيونيست‏ها باشد و از ارتباط آن با كشورهاى همسايه (اردن و مصر) جلوگيرى شود. با توجه به نكاتى كه در پيش گفته شد، ابعاد سياسى ساخت اين ديوار را مى‏توان در نكات زير خلاصه كرد:
الف – ضميمه كردن بخش‏هاى وسيعى از اراضى فلسطينيان به “اسرائيل” و آواره كرده ساكنان اين اراضى .
ب – جلوگيرى از تشكيل هرگونه دولت مستقل فلسطينى با حاكميت كامل.
ج – الحاق بسيارى از شهرك‏هاى صهيونيست نشين نزديك خط سبز به “اسرائيل” به جاى تخليه آن‏ها.
د – ايجاد كانون بحران ميان خود و كشورهاى عرب با هدف تحقق طرح‏هاى توسعه طلبانه و رؤياى اسرائيل بزرگ.
ه. ايجاد واقعيت‏هاى جديد جهت استفاده از آن در مذاكرات آينده، به گونه‏اى كه طرف ديگرى نتواند اين واقعيت‏ها را تغيير دهد يا جايگزينى براى آن‏ها بيابد و فلسطينيان نتوانند نماد دولت خويش را به تنهايى ترسيم كنند.
و – تضمين تسلط كامل دولت عبرى بر رفت و آمد افراد و واردات كالاها در گذرگاه‏هاى تجارى ميان مناطق تحت كنترل صهيونيست‏ها و فلسطينيان و گلوگاه‏هاى مرزى.
با آن كه رژيم صهيونيستى براى اولين بار در چارچوب طرح ژنرال‏هاى صهيونيست تحت عنوان “امنيت كنونى” با تعيين مرز فلسطينيان را تهديد مى‏كند اما خطرات اصلى ساخت اين ديوار در ابعاد سياسى آينده آن نهفته است. به اختصار بايد گفت كه انديشه “جداسازى” رژيم صهيونيستى به عنوان راهكارى سياسى براى حل بحران ناشى از شكست روند سازش، در آينده پس از مسأله شهرك سازى به يكى از مهم‏ترين موانع فراروى صلح با فلسطينيان تبديل خواهد شد. در پايان بايد گفت كه پس از تكميل اين ديوار سناريوهاى سياسى چه خواهد بود؟ به ويژه اين كه رژيم صهيونيستى همه طرح‏ها و برنامه‏ها و چشم اندازهاى خود را بر مبناى “سياست تحميل واقعيت” به اجرا در مى‏آورد و بدين وسيله به تنهايى حدود و ثغور دولت آينده فلسطين را تعيين مى‏كند و با ساخت ديوار نژادپرستانه امنيتى راه حلى را كه تنها بر اساس ديدگاه صهيونيست‏ها شكل گرفته است، در پيش پاى فلسطينيان و همه جهانيان مى‏گذارد.

/

تلفات جانى و خسارت هاى مالى فلسطينيان در جريان انتفاضه

 

تلفات جانى و خسارت‏هاى مالى فلسطينيان در جريان انتفاضه‏

غزه – گزارش اختصاصى‏

مركز اطلاعات ملى وابسته به كميته عالى اطلاع رسانى فلسطين اخيراً گزارشى در مورد تلفات جانى و خسارت‏هاى مالى فلسطينيان در طول انتفاضه منتشر كرد. در اين گزارش آمده است كه از آغاز انتفاضه الاقصى تا كنون (22/9/2003م) 2700 فلسطينى شهيد شده‏اند كه 490 نفر از آن‏ها كودك و 180 نفر نيز زن بودند. بر پايه اين آمار 732 نفر از اين تعداد بر اثر بمباران، 185 نفر بر اثر عمليات ترور و 76 نفر نيز در جريان عمليات ترور مبارزان فلسطينى به شهادت رسيده‏اند. رژيم صهيونيستى از اول اكتبر سال 2000 تا كنون 20588 بار منازل و مناطق فلسطينيان را با بمب و موشك هدف قرار داده است. از آغاز انتفاضه در 29 سپتامبر 2000 تا 31 ماه آگوست گذشته 95 فلسطينى (مسن، زن و كودك بيمار) در پست‏هاى بازرسى اشغالگران صهيونيست به شهادت رسيده و جنايتكاران عبرى در اين مدت 1617 ايست بازرسى در مناطق مختلف فلسطينى ايجاد كرده‏اند. 41 نفر نيز بر اثر حملات شهرك نشينان صهيونيست شهيد شده بخش‏هاى آموزش و پرورش، تربيت بدنى، روزنامه نگارى، پزشكى به ترتيب 533نفر، 220 نفر، 9نفر و 25 نفر شهيد تقديم كرده‏اند.

مجروحان و اسرا

تقريباً در طول 35 ماه از عمر انتفاضه، 36743 فلسطينى زخمى شده كه 4140 نفر از آن‏ها دانش‏آموز و دانشجوى دختر و پسر بوده‏اند. هم اكنون 7389 هزار اسير فلسطينى در 22 زندان و پادگان نظامى دولت عبرى به سر مى‏برند. 942 نفر از آن‏ها دانش‏آموز و دانشجو، 121 نفر معلم و 123 نفر نيز بيمار هستند. شمار اسراى زن نيز به 80 نفر رسيده است. همچنين در طول انتفاضه الاقصى 473 مورد اقدام سركوبگرانه اعم از قتل، زخمى كردن، بازداشت و ضرب و شتم عليه قشر خبرنگار و روزنامه نگار فلسطينى صورت گرفته است.

تخريب دارايى‏ها

بر اساس اين گزارش خسارات زيادى به 553 مركز تأسيسات دولتى و اماكن عمومى وارد آمده است؛ از جمله اين كه 282 مدرسه و 15 مركز آموزشى وابسته به آموزش و پرورش بمباران و 43 مدرسه نيز اشغال و به پايگاه نظامى تبديل شده است.
9 مدرسه و دانشگاه به موجب اوامر نظامى ارتش اشغالگر صهيونيستى تعطيل و فعاليت علمى 1125 مدرسه و مؤسسه آموزش عالى نيز متوقف شده است. از سوى ديگر، شمار منازل كرانه باخترى و نوار غزه كه به صورت كلى و جزئى خسارت ديده‏اند، به 53656 دستگاه رسيده است. 3877 باب از اين منازل كاملاً تخريب شده و بقيه به صورت جزئى آسيب ديده‏اند. 1555 باب از منازل تخريب شده در نوار غزه واقع شده و 7129 مركز صنعتى و تجارى كاملاً نيز ويران شده است.

حملات پياپى‏

هم اكنون شمار بيكاران فلسطينى به 302 هزار نفر رسيده و 7/43 درصد از قشر كارگر فلسطينى بيكار شده و نسبت فقر در اراضى تشكيلات خودگردان به 60 درصد رسيده است و 9292 كشاورز نيز بر اثر حملات و اقدامات ظالمانه رژيم اشغالگر قدس متحمل خسارات زيادى شده‏اند. 165 هزار دونم زمين نيز براى ساخت ديوار نژادپرستانه “حايل” مصادره شده است. همچنين 6047 دونم زمين و 156 مرغدارى و 89 اسطبل تخريب و 940313 اصله درخت ريشه كن شده است و 1425307 قطعه جوجه و مرغ و 3986 رأس گوسفند و بز و 653 رأس گاو تلف شده‏اند. علاوه بر آن 207 باب منزل كشاورزان و 236 حلقه چاه ويران شده است.
طبق آخرين گزارش از اوضاع فلسطين كه مجال چاپ آن در اين شماره نبود، خسارات مالى فلسطينيان در سه سال گذشته 17 ميليارد دلار برآورد شده است.

تلفات جانى و زيان‏هاى اقتصادى رژيم صهيونيستى‏

روزنامه صهيونيستى يديعوت آهارانوت در آستانه شروع چهارمين سال انتفاضه الاقصى آمار تلفات رژيم صهيونيستى را بدين شرح اعلام كرد:
كشته‏ها: 867 نفر (608 غير نظامى و 259 سرباز و نيروى امنيتى)، كه اغلبشان (390نفر) در جريان عمليات شهادت طلبانه كشته شدند.
زخمى‏ها: 5878 نفر، (4184 غير نظامى و 1694 سرباز) كه بسيارى از آنان دچار معلوليت شده‏اند.
تعداد عمليات‏ها: 18876فقره، به تعبيرى ميانگين عمليات‏ها 176 فقره در روز بوده كه 96 درصد آن‏ها در كرانه باخترى و نوار غزه و 4 درصد در سرزمين‏هاى اشغالى 1948 اجرا شده است. اين عمليات‏ها در سرزمين‏هاى 1948 بيشترين كشته را برجاى گذاشته است.
شهادت طلبان: 306 نفر، عمليات‏هاى شهادت طلبانه از دهه نود آغاز و در اين انتفاضه به فرهنگ مردمى فراگير تبديل شد. از اين تعداد، 127 نفر موفق به انجام عمليات شدند و 179 تن نيز در واپسين لحظات دستگير شدند.
خسارت‏هاى مادى: 75 ميليارد شيكل، تعيين زيان‏هاى اقتصادى ناشى از انتفاضه دشوار است اما برآوردها حكايت از آن دارد كه ميانگين سالانه زيان‏هاى رژيم صهيونيستى 25 ميليارد شيكل بوده است.

/

ماهيت مدرنيته غربى

 

ماهيت مدرنيته غربى

مرتضى شيرودى

آنچه در پى مى‏آيد خلاصه‏اى است از كتاب مبانى نظرى غرب مدرن كه از سوى شهريار زرشناس به رشته تحرير در آمده، و از سوى كتاب صبح در سال 1381 و در 184 صفحه چاپ شده است.

غرب، شرق مدرنيته‏

شرق و غرب از ديدگاه‏هاى مختلف، تعابير متعددى دارد. كه در اين كتاب، به 2 مفهوم زير بيشتر اشاره شده است:
1- شرق و غرب تاريخى و فرهنگى: در آغاز حيات، آدمى در ساحت دينى مى‏زيسته يعنى در آغاز تمام ملل از لحاظ تاريخى – فرهنگى شرقى بوده‏اند و بعد از ساحت دين خارج شده‏اند، و لذا غربى گرديدند.
2- شرق سياسى شامل «كشورهاى مستعمره» و غرب سياسى مشتمل بر «كشورهاى سرمايه‏دار» است.
به بيان ديگر و مفصل‏تر، در آغاز، حيات زندگى بشر براساس توحيد بوده است كه به اين دوران عصر امت واحده گويند. با فاصله گرفتن بشر از ساحت قدسى، اين دوره پايان يافت و عصر تفكر اسطوره‏اى و سپس تفكر ميتولوژيك آغاز شد. تفكر اسطوره‏اى تفكرى غيب باور اما شرك‏آلود است و نسبت قائل شدن ميان انسان و طبيعت از ويژگيهاى آن مى‏باشد، اين نسبت انگارى زمينه‏ساز تفكر توتميسم مى‏باشد.
صور متأخر انديشه اسطوره‏اى، صورت فاسدى از باورهاى آنتروپورمورفيستى (انسان واره) مى‏باشد، در اين انديشه تفسير جهان بعد كمى انديشى دارد اما سرانجام حدود قرن 9-8 ق. م، تفكر ميتولوژيك زائل شد و تفكرى مبتنى بر اصالت عقل، به‏نام تفكر متافيزيكى يا فلسفى ظهور يافت كه با بسط تدريجى آن، تاريخ غرب فرهنگى – تاريخى آغاز شده و فراگير شد. در اين روند، توسعه غرب 3 دوره قابل بررسى است:
1- غرب باستانى يا يونانى كه از قرن 7 ق. م آغاز و تا قرن 5 ب . م پايان يافت و شامل پيدايش غرب و بسط متافيزيك فلسفه يونانى رومى است.
2- غرب قرون وسطايى (مسيحى – كليسايى) كه ظاهرى دينى و باطنى يونانى دارد. در اين دوره زمينه‏هاى مدرنيته فراهم آمد.
3- پس از قرون وسطايى ظهور رنسانس را داريم كه پس از آن مدرنيته از اواخر قرن 14 آغاز شده و تا امروزه ادامه دارد. غرب مدرن از 1750 به بعد جهانى مى‏شود كه هيأت كشورهاى سرمايه‏دار به استعمار كشورهاى شرقى پرداخت. اين امر در كشورهاى غير غربى باعث بروز شبه مدرنيته مى‏شود كه همان غرب‏زدگى است، غرب زدگى مى‏تواند دو سطح غرب زدگى مدرن و غرب زدگى شبه مدرن داشته باشد كه سطح دوم آن شايع‏تر است و بدتر!
غرب زدگى با يهوديت نيز پيوند خورده است. به ديگر سخن، آئين يهوديت در قرون وسطا مجال ظهور نيافت، اما پس از رنسانس، زمينه ظهور آن فراهم شده و در عصر مدرن به اوج قدرت خود مى‏رسد. در واقع، غرب مدرن حاصل تغيير ميراث يونانى به نفع اومانيسم و پيوند آن با سوداگرى يهوديت است.از اين رو، صورت مثالى از بشر مدرن، بورژواها و سرمايه داران مى‏باشند، و فراماسونرى نخستين تشكل بزرگ بورژوازى مدرن مى‏باشدكه همگى از سرمايه‏دارى يهودى نشأت مى‏گيرد.

ماهيت و ويژگى‏هاى مدرنيته‏

واژه مدرن از لفظ لاتينى Modernusو از قيد modeمشتق شده است كه به معناى تازه و اخير مى‏باشد. مدرنيته شامل ديدگاه‏هاى بشر انگارانه و متكى بر عقل جزئى، و با ماهيتى اومانيستى است. در واقع مدرنيته و اومانيسم، اصالت يافتن عقل جزئى از وحى مى‏باشند. اومانيسم در لغت به‏معناى بشرانگارى است. به اين دليل، اومانيسم باطنى شرك‏آلود دارد، اگرچه ظاهر آن مى‏تواند ملحدانه نباشد. تمامى ايدئولوژى‏هاى مدرن نظر ليبراليسم، ماركسيسم و … از اومانيسم منشأ گرفته‏اند.
عقل جزئى به عنوان اساس مدرنيته، مراتبى دارد:
1- عقل كاسموسانتريك كه بنياد انديش است.
2- عقل مدرن كه من فردى را سوبژه و همه عالم را اوبژه مى‏داند، به همين خاطر (سوبژ كيتويسم)، عقل مدرن خاصيت ابزارى پيدا نموده است (عقل ابزارى)
3- عقل جزئى يونانى، كمى انديش و بنيادانديش مى‏باشد. آمپريسم، پوزيتويسم، كاپيتاليسم مدرن و بوروكراسى مدرن همگى از همين عقل آمده‏اند، و در حقيقت، ماهيتى از عقل مدرن دارند.
سخنى ديگر درباره ماهيت مدرنيته آن است كه مدرنيته يك نوع نسبى‏گرايى دارد كه با ناديده گرفتن ساحت قدسى بشر، آدمى و طبيعت را همتراز هم قرار مى‏دهد و ديدگاهى بنيادانديش نفسانى دارد كه صورت فراگير آن به صورت يك نسبى انگارى وابسته به اصالت تاريخ هگلى – ماركسى يا هرمنوتيك نسبى باور «گادامر» خودنمايى مى‏كند. بعلاوه، مدرنيته اعتقاد دارد حركت در بستر زمان هميشه به سوى پيشرفت و ترقى است. براساس اين نظريه، قرون وسطى را عقب مانده دانسته و تفكر دينى را باعث تحجّر بشر مى‏داند و ادعا دارد ترقى تنها با ورود به عصر مدرنيته و دستيابى به تكنولوژى حاصل مى‏شود.
در عصر مدرن علوم جديد ظاهر شدند، اين علوم، ويژگى‏هايى دارند، از جمله:
1- محصول فلسفه مدرن و سوبژكتيسم دكارتى و زائيده تجربه‏گرايى بيكن و پوزيتويسم اروپايى مى‏باشد.
2- باعث افزايش قدرت آدمى مى‏شوند نه معرفت او، و در آن اخلاق تابع هواهاى نفسانى بشر است.
3- پيوند با تكنولوژى داشته و كمى انگارند. همچنين، علوم جديد، طبيعت را منبعى از انرژى مى‏داند كه بايد مصرف شود و به‏حفاظت از طبيعت اهميتى نمى‏دهد كه اين تفكر از سوبژكتيسم منشأ گرفته است. همين علوم، در عصر مدرن و با به‏وقوع پيوستن انقلاب صنعتى، تكنولوژى مدرن (تكنوكراسى) را پديد آورد كه در آن، انسانها همچون ماشين‏هايى تابع نظم بوروكراتيك، به‏توليد سرمايه و كالا براى كاپيتاليست‏ها مى‏پردازند، و افق ديدى فراتر از افق ناسوت ندارند، تكنوكراسى براى بشر نتيجه‏اى جز افسردگى – اضطراب – فاصله طبقاتى و ايجاد فقر مدرن، نداشته است. فقر مدرن، يك رفاه ظاهرى است كه همراه با كمبودهاى فراوان، همواره به دنبال آرزوها و پول درآوردن است.
عقل مدرن ذاتاً سكولاريست است. سكولاريزم يعنى غير قدسى و عرفى كردن امور، يعنى حذف دين از زندگى بشر. در سياست سكولاريستى حكومت تنها تأمين كننده معاش مردم است، و لذا جهان را صرفاً به‏نفع سرمايه‏داران خود چپاول مى‏كند. در نتيجه، باعث بروز اختلافات طبقاتى – بى‏عدالتى – جنگ و فقر مى‏شود. از ديگر محصولات عصر مدرن بوروكراسى است. بوروكراسى مناسبات انسانى را براساس عقل‏گرايى و كمى‏گرايى مدرن اداره مى‏كند. بعلاوه، با رواج شهوترانى امكان تخليه انرژى‏هاى سركوب شده ديگر را مى‏دهد و يك آزادى ظاهرى بوجود مى‏آورد، تا مانع طغيان و بروز انقلاب شود. بروكراسى ذاتاً به توتاليتاريسم ميل دارد. توتاليتاريسم بروكراتيك در جوامع ليبرال – دموكراسى، كشنده خلاقيت، آزادى و فرديت در چهارچوب اهداف حسابگرانه و به نفع نظام سرمايه‏دارى است.
مدرنيته غربى با ناديده گرفتن ساحت قدسى انسان، ماهيتى نيست انگارانه يافته است كه باعث بوجود آمدن نهليسم (نيست انگارى) شده است. نهليسم در شديدترين حالت خود (نهليسم فعال) بروز پرخاشگرانه يك سرى قواى سركوب شده نفس اماره است كه به‏صورت بى‏هويتى سازى انسان، آشكار مى‏شود. نهليسم فعال خود را به صورت ميليتاريزم فراگير يا به صورت توتاليتاريزم بوروكراتيك جلوه‏گر مى‏سازد. نهليسم فعال ظاهرى آزادى بخش دارد و ليكن آدمى را به سطح حيوانى تحت كنترل تنزل مى‏دهد. نهليسم سرانجام خود را نيز نفى كرده و دچار مرگ درونى مى‏شود.
از ويژگى‏هاى تفكر مدرنيته آن است كه در اين تفكر، بشر حق حاكميت و قانونگذارى مستقل از اراده الهى را دارد (نفى توحيد). مبناى اين حق تشريع، عقل اومانيستى است. اين تلقى بشر انگارانه از حاكميت به‏صورت دموكراسى بيان مى‏شود. دموكراسى واژه‏اى يونانى است، و از دموس به معناى مردم، بعلاوه كراسى به معناى حكومت گرفته شده است، پس دموكراسى به معناى حكومت مردمى مى‏باشد. در يونان با اصلاحاتى كه در دموكراسى انجام گرفت، فقط مردمان ثروتمند و طبقه متوسط آتن حق قانونگذارى و حكومت را پيدا مى‏كردند. به‏اين‏ترتيب، دموكراسى يونانى به صورت كاسموسانتريك و اشرافى شكل گرفت.
دموكراسى مدرن يا دموكراسى اومانيستى، ماهيتى مدرنيته يا سرمايه‏سالارانه دارد. سرمايه‏داران و بورژواها، مصداقى از بشر مدرن مى‏باشند. در دموكراسى مدرن اگرچه به‏آراء مردم توجه مى‏شود ولى سياست‏ها و عناصر هدايت كننده افكار عمومى به نحوى است كه اراده طبقات سرمايه‏دار پياده مى‏شود. پس، در جامعه مدرنيته يك موج كاپيتاليسم (سرمايه‏سالارى(1)) شكل گرفته است كه همسو با اميال بشر مدرن است، و از اين رو فراگير شده است. سرمايه‏سالارى مدرن در اشكال مختلفى همچون سرمايه‏سالارى ليبرال – سرمايه‏سالارى فاشيستى و سرمايه‏سالارى سوسياليستى ظاهر شده است. در واقع، سوسياليسم صورتى از بسط و تحقق سرمايه‏سالارى مدرن است.

ادوار تاريخى مدرنيته‏

مدرنيته در دوران بسط خود 7 دوره را گذرانده است. در طى اين ادوار، شك و بى‏اعتنايى به مدرنيسم شدت مى‏يابد و باعث روى آوردن جوامع به‏پست مدرن مى‏شود. پست مدرن مرتبه‏اى از بسط مدرنيسم است كه ويژگى آن خودآگاهى نسبت به بحران‏هاى مدرنيته مى‏باشد.
دوره اول: آغاز تاريخ دقيق غرب مدرن، در اواسط قرن 14 مى‏باشد. در اين دوره، انقلاب تجارى رخ مى‏دهد. تجارت در اين دوران قالبى سودجويانه و آميخته به استعمار دارد، در رنسانس طبقه بورژوازى و سرمايه سالارى تثبيت شد. از اين رو، در آثار ادبى اين دوره دنياگرى به‏چشم مى‏خورد، اما پيشروان مدرنيسم در اين دوره قطعاً ظاهرى شرك‏آلود نداشته‏اند، بلكه گاهاً ظاهرى مذهبى داشته‏اند. به بيان ديگر، در حدود قرن 16 با ظهور كشيش‏هاى اومانيستى مواجه هستيم كه نشانگر نوعى رفرماسيون (اصلاح) مذهبى مى‏باشد. در اين حين، اعتراضات لوتر در مقابل خطاهاى كليساى كاتوليك و رفتارهاى غير اخلاقى كليسا منجر به بوجود آمدن جنبش پروتستانتيزم مسيحى عليه كليسا شد، ولى اين مكتب، مسيحيت حقيقى را نيز، تسليم تمايلات دنيوى عصر جديد مى‏كند.
دوره دوم: اين دوره مصادف با ظهور فلسفه دكارت ( فلسفه مدرن) ظهور فلسفه سياسى ماكياول (پدر انديشه سياسى غرب) يا فلسفه سياسى جديد در قرن 16 است كه مبناى آن اين است كه سياست مستقل از اخلاق است. در اين دوران، نخستين آثار داستانى مدرن كه بعدها Nuvel(رمان) خوانده شد، ظاهر گرديد. بعلاوه، در اين دوره رفرماسيون بسط مى‏يابد، سكولاريزم رواج يافته و قدرت اقتصادى و سياسى فئودال‏ها تضعيف مى‏شود.
دوره سوم: از نيمه قرن 17 آغاز و تا قرن 19 ادامه دارد. اين دوره، عصر روشنفكرى و غلبه كلاسيسم است كه از لحاظ تدوين جهان‏بينى، بسط عقل‏گرايى اومانيستى و تدوين مبناى نظرى ليبراليسم، حائز اهميت است. جهان‏بينى روشنگرى براساس علوم تجربى و حسى طرح شده و تصويرى مكانيكى از عالم دارد. اين جهان بينى كمى انگار، سلطه‏جو، مكانيكى، آمپريستى (تجربه‏گرا) و شكاك مى‏باشد. به‏علاوه، در اين حين ژرناليسم ظهور مى‏يابد كه توسط بورژواها، حمايت مى‏شود. عصر روشنگرى، با آغاز انقلاب صنعتى هم همراه است كه از نيمه قرن 18 تا قرن 19 ادامه مى‏يابد. همچنين، عصر روشنگرى، دوره بزرگ‏ترين انقلاب‏هاى عصر مدرن است، همچون انقلاب كبير فرانسه، انقلاب انگليس (مبارزه سرمايه‏داران بر اشراف انگليس) و شكل‏گيرى امريكا به صورت يك جمهورى ليبرال – دموكراتيك. در اين دوره ظهور عقل‏گرايى اومانيستى را در ادبيات و هنر را نيز داريم.
دوره چهارم: آغاز قرن 19 كه همراه با جنگ‏هاى ناپلئون بود، وضعيت نظامهاى فئودالى تغيير مى‏كند. همچنين ، جنگ‏هاى ناپلئون، بى‏رحمى و سودجويى كلاسيسم و بى‏اعتنايى اين‏ها به عواطف بشرى، منجر به ظهور آثار ژان ژاك روسو و پيدايى رمانتيسم در ادبيات و هنر اين دوره مى‏شود. رومانتيسم در عصر مدرن، بيشتر در ناسيوناليسم، سوسياليسم ماركسيستى و فاشيسم(2) تبلور يافته است. گويا ناخودآگاه بشر پس از ظهور رمانتيسم بيدار شده و در قرن 20 در قالب سوردئاليسم و هنر آوانگارد ظاهر مى‏گردد. از ديگر ويژگى‏هاى اين دوره آن كه در نيمه قرن 19 علوم، حقوق مدرن ، اقتصاد مدرن ، جامعه‏شناسى و زيست شناسى مدرن تدوين شدند. بعلاوه، در اين دوران باگسترش صنعت مدرن ، ظهور علوم جديد ، تكنوكراسى و حاكميت سرمايه‏سالارى روبرو هستيم. مهم‏ترين انقلاب قرن 18 انقلاب كبير فرانسه است كه منجر به روى كار آمدن نظام ليبرال بورژوايى يا در واقع حاكميت سرمايه مى‏شود، به بيان ديگر اگرچه اين انقلاب در ظاهر ضد سرمايه‏سالارى و استثمار بود وليكن، در اصل بورژواها با استفاده سياسى از مسائل جارى به سودجويى و سرمايه اندوختن پرداختند كه اين امر موجب گسترش انديشه‏هاى سوسياليستى بر عليه ليبراليزم شد، و تضادهاى درونى كاپيتاليسم مدرن را دامن زد.
دوره پنجم: در نيمه قرن 19 ايدئولوژى ليبرال و نظام سرمايه‏سالارى ليبرالى گسترش يافت. پيشرفت انقلاب صنعتى در اين دوره به فاصله طبقاتى، فقر و بى‏عدالتى دامن زده و موجب تشديد جريان‏هاى سوسياليستى عليه ليبرال شد، و به‏اين ترتيب، سير زوال مدرنيته آغاز مى‏شود. به علاوه، عوامل ديگرى در زوال مدرنيته نقش دارند، از جمله: الف – در اواخر قرن 19 رژيم‏هاى ليبراليستى وارد فاز جديدى به نام امپرياليزم شدند كه وابسته به اقتصاد متكى بر انحصارات غول آسا است. ب – بالا گرفتن رقابت بين امپرياليست‏ها در دهه دوم قرن 20 منجر به جنگ جهانى دوم مى‏شود.ج – در قرن 19 جنگ‏هاى متعددى به وقوع پيوسته و امپرياليسم يا كشورهاى استعمارگر در كشورهايى همچون ايران و بالكان به چپاول و غارت پرداختند!
دوره ششم: در قرن 20 پست مدرنيسم توسعه مى‏يابد،زيرا، ترديدها در مورد مدرنيسم تشديد مى‏شود.مشخصه ديگر اين دوره آن است كه گرايش سوسياليسم ماركسيستى در اين قرن ابتدائاً اوج گرفته وليكن، بنا به دلايلى مجدداً افول مى‏كند. وقوع جنگ جهانى اول به عنوان مشخصه بارز اين دوره 3 تأثير در سياست جهان گذارد:
1- رژيم تزارى فئوداليسم روسى منحل مى‏شود و سوسياليسم بوروكراتيك سرمايه سالار ماركسيستى جانشين آن مى‏شود.
2- در آلمان پس از شكست در جنگ ابتدائاً يك رژيم ليبرال سركار آمده و سپس يك دولت سرمايه‏دار فاشيستى جاى آن را مى‏گيرد كه به آلمان قدرت فراوانى مى‏دهد.
3- ظهور فعال امپرياليزم امريكا در تعاملات سياسى جهان. جنگ جهانى دوم كه خشونت بارترين جنگ در تاريخ مى‏باشد. 1- وقوع بحران‏هاى گسترده ركودى در كشورهاى سرمايه‏سالار 3 ويژگى ديگر به اين دوره افزود:
2- بسط ايدئولوژى ماركسيسم و ليبراليسم سوسيال دموكراتيك در نقاط مختلف جهان‏
3- توسعه پست مدرنيسم. در اين دوران دولت‏هاى ليبراليستى سوسيال بر سر كار آمدند كه در آنها خشونت‏هاى ضد كارگرى و ضد فردى تا حدى تعديل شده بود تا از بروز انقلاب جلوگيرى شود.
دوره هفتم: از سال 1980 بحران مدرنيته خود را در قالب بحران ركودى نشان مى‏دهد. يعنى: براى جلوگيرى از ركود مزمن و كاهش سود، رژيم‏هاى دموكراسى ليبرال از بخشى از سياست‏هاى حمايتى سوسيال – دموكراتيك خود دست كشيدند و به‏اين‏ترتيب نئوليبراليسم شكل گرفت. بعلاوه، در اين دوره رژيم‏هاى سوسيال – دموكراتيك فرو ريختند و مبانى نظرى تفكر مدرن تخريب شده و به يك موج شبه آنارشيستى تبديل گرديد، فاجعه نابودى محيط زيست فراگير شد، پست مدرنيسم و رويكرد معنوى بسط پيدا كرد، و با انقلاب اسلامى تفكر سياسى مبتنى بر دين در حيات بشر ظاهر شد.

ايدئولوژى عالم مدرن‏

مدرنيته باعث بوجود آمدن ايدئولوژى‏هاى جديدى شده است. همچون ليبراليسم – سوسياليسم – آنارشيسم – فاشيسم و فمنيسم. ايدئولوژى علم شناخت ريشه‏هاست، و در لغت، به معناى شناخت حصولى، و هم ريشه با logic(منطق) مى‏باشد. از ديدگاه ناپلئون ايدئولوژى مجموعه عقايد كاذب و ناصواب و آگاهى كاذب است. ماركسيست‏ها ايدئولوژى را نظامى از عقايد و اعتقادات طبقاتى و بورژوايى كاذب مى‏دانند. در واقع، ايدئولوژى‏هاى مختلف در رابطه با طبقات مختلف هستند، مثل ليبراليسم كه مربوط به منافع سرمايه‏داران مى‏باشد. ايدئولوژهاى مدرن منشعب از فلسفه است و در واقع، مرتبه نازل تفكر فلسفى غرب است و پديده‏اى اومانيستى است كه در آن منشأ تمامى احكام، عقل مدرن است. بررسى برخى از اين ايدئولوژى‏ها، ادعاى فوق را تأييد مى‏كند:
دموكراسى: دموكراسى كه حق پدرى بر همه ايدئولوژى‏هاى جديد دارد، به حق حاكميت و قانونگذارى دموس(مردم) معتقد است، دموس، طبقه متوسط و عالى جامعه است كه قادر به پرداخت ماليات مى‏باشند. البته دموس در ايدئولوژى‏هاى مختلف، معناهاى متفاوتى دارد: در ليبراليسم سوسيال – دموكرات به معناى اكثريت مردم و در فاشيسم به معناى بشر آريايى، در ناسيوناليسم به معناى نژاد و قوم خارجى و در فمنيسم به معناى زنان مى‏باشد. دموكراسى رأى همين دموس‏ها را مبناى مشروعيت حكومت مى‏داند. پس مى‏توان گفت: حكومت در دموكراسى ظاهرى مردمى داشته، وليكن، در باطن گرايش طبقاتى دارد، حكومتى كه در آن سياست صرفاً به‏اداره زندگى مادى آدمى توجه دارد. دموكراسى مدرن بر پايه قدرت مدرن پى‏ريزى شده است (قدرت مدرن سركوبگر و تصرف‏گر و نفسانيت مدار است) و توسط بوروكرات‏هاى حكومتى و كانونهاى مالى اداره مى‏شود و ماهيتى توتاليتاريستى، بورژوايى و سرمايه‏سالار دارد. در واقع، دموكراسى اصالتى ناسوتى و اومانيستى داشته و از ديد معرفت شناختى، نسبى انگار، پراگماتيسم و كمّى نگر مى‏باشد. از مصاديق كمى‏گرايى در آن مى‏توان اعتقاد به رأى اكثريت را مثال زد.
اركان سياسى دموكراسى نيز جاى بحث دارد كه به‏صورت خلاصه به‏آن اشاره خواهيم كرد:
1- تفسير اومانيستى از حاكميت و اعتقاد به حاكميت مستقل و خود بنياد بشرى.
2- حقانيت نظر اكثريت (دموس) و اصالت بخشيدن به آن.
3- دموكراسى اعتقاد دارد تشكيل حكومت و جامعه سياسى براساس يك قرارداد اجتماعى ميان مردم است، و اين قرارداد يك‏بار براى هميشه بسته شده و حق اعتراض بر آن وجود ندارد.
4- اعتقاد به حق قانونگذارى توسط بشر كه با نفى توحيد، انسان را داراى حق قانونگذارى و شأن تشريعى مى‏داند و اساسى شرك‏آلود دارد.
5 – سكولاريسم هم از اركان دموكراسى است كه، به معناى دين‏زدايى، دنيوى كردن و عرفى كردن امور است، و جوهرى سكولاريتى دارد.
بر مفاهيم دموكراسى ايرادهايى وارد است:
1- گنگ بودن مفهوم دموس و غير معقول خواندن پيروى كوركورانه از رأى و نظرات دموس‏
2- همتراز قرار گرفتن رأى عاقل و جاهل به‏علت كمى‏گرايى‏
3- دخالت رژيم‏هاى دموكراتيك و ليبرال دموكراسى و دخالت غير مستقيم رسانه‏ها در هدايت افكار عمومى‏
4- ماهيت بشرى سياست‏ها و قوانين دموكرات كه نمى‏تواند انسان را به سرمنزل سعادت هدايت نمايد.
ليبراليسم: از Liber به معناى آزادى، منشأ گرفته است. كه در ابتدا به معناى اخلاق مبتنى بر هرزگى بوده و بعدها به يك ايدئولوژى تبديل شده است. ليبراليسم سه مفهوم اصلى از آزادى ارائه مى‏دهد:
1- آزادى اخلاقى: آزادى فارغ از قيد و بندها و مبتنى بر لذّت جويى نفسانى‏
2- آزادى دينى: به معناى آن كه نمى‏توان كسى را از پذيرش يا طرد دينى ملزم ساخت.
3- آزادى اقتصادى: كه خواهان آزادى سرمايه‏داران و بورژواها فارغ از محدوديت‏هاى اشرافى و فئودالى است، و شعارهايى همچون ژورناليسم(3)، تفكيك قوا و پارلمانتيسم را سر مى‏دهد. پارلمانتيسم در انديشه ليبراليستى، به معناى انتقال قدرت به پارلمان به منظور محدود كردن شاه و برقرار كردن حكومت بورژوايى است. اصل تفكيك قوا و جلوگيرى از تمركز قدرت نيز، پوششى است بر روى استبداد حاكم بر جوامع ليبرال.
هدف مشترك مفاهيم آزادى ليبراليسم، تأمين منافع سرمايه‏داران مى‏باشد تا جايى كه ليبرال‏هاى كلاسيك حق رأى و عقل را مختص ثروتمندان مى‏دانستند. در آزادى ليبرالى هر فرد براى برآوردن نيازهاى فردى و نفسانى خويش محدوديتى ندارد، مگر اينكه اين آزادى براى فرد ديگرى ايجاد مزاحمت كند. از اين رو مى‏توان گفت كه به‏لحاظ حقوقى و اجتماعى ليبراليسم يك ايدئولوژى اتميستى است، يعنى هر فرد يك اتم مستقل است كه صاحب حقوق فردى بوده و براى منافع خويش تلاش مى‏كند، و جامعه فاقد اصالت مى‏باشد. البته در اين نظام هر فرد در پشت پرده، آنچنان توسط افكار عمومى و مقاصد بورژواها كنترل مى‏شود كه فرديت معنوى و حقيقى تحقق نمى‏يابد. در اين ديدگاه، حقوق بشر و حقوق هر فرد براساس نيازهاى نفسانى او پى‏ريزى شده و به كمال انسانى توجه نداشته و جنبه‏اى مستقل از وحى دارد.
ليبرال‏ها اعتقاد دارند هيچ معيار مطلق اخلاقى وجود ندارد مگر اصل لذّت‏جويى و نفسانيت (نسبى انگارى)، و مبناى قضاوت‏هاى اخلاقى را،از اين رو، نفسانى و جسمانى مى‏دانند. اين ايدئولوژى از قرن 17 تا 20 در بسط تدريجى خود به سه شكل ظاهر شده است:
1- ليبراليسم كلاسيك از 1750 تا 1900
2- سوسيال دموكراسى از اوايل قرن 20 پديد آمد كه در اين دوره دولت براى جلوگيرى از اعتراضات و بروز انقلاب‏ها در قشر محروم، در اقتصاد، دخالت‏هايى انجام داد.
3- نئوليبراليسم: با ادامه روند سوسيال – دموكراسى زيانهايى شامل حال سرمايه‏داران شد كه باعث رجوع به ليبراليسم كلاسيك در هيأت نئوليبراليسم مى‏شود كه هدف آن حفظ منافع سرمايه‏داران است.
در دوره سوسيال دموكراتيك دولت از لحاظ اجتماعى چند ويژگى دارد:
1- بر توتاليتاريسم از طريق رسانه‏ها و تحميق افكار عمومى تكيه دارد.
2- اعتقاد به نظام سرمايه‏دارى كه منجر به فقر، بى‏عدالتى و اختلافات طبقاتى مى‏شود.
3- دولت‏ها در اين دوره تجاوز و سركوب را سرلوحه كار قرار داده‏اند، و از اين جهت، و دولت‏هايى امپرياليستى (سرمايه‏دارى انحصارى) مى‏باشند.
4- همه مفاهيم از جمله قانون و آزادى و … را در چهارچوب استبداد سرمايه تعريف مى‏كند.
5- به‏علت ماهيت بشر انگارانه، اين دولت‏ها اسير اليناسيون و از خود بيگانگى هستند.
سوسياليسم:از ريشه لاتين Socilareبه معناى متحد شدن و شريك شدن مى‏باشد. واژه Social به معنى پيمان قانونى و رسمى و رابطه عاطفى و تعاون بين شهروندان مى‏باشد. سوسياليسم نيز، ماهيتى اومانيستى دارد و به‏مفهوم مدرن كار و سرمايه، و به اصل پيشرفت اعتقاد دارد. در اين مفهوم، سرمايه ثروتى انباشت پذير ، فعال و خودگستر، سودجوست كه ضمن انباشت، محيط را دگرگون مى‏كند.
سوسياليسم در دو عرصه متجلّى شده است: سوسياليسم ماركسيستى اعتقاد دارد: سرمايه بايد در دست دولت منتخب دموس باشد. در واقع سوسياليسم، ايدئولوژى سرمايه سالار (كاپيتاليست) مى‏باشد كه سعى در محدود كردن مالكيت‏هاى خصوصى و نظارت بر توليد و توزيع و توجه نسبى به‏تأمين حداقل رفاه قشر آسيب‏پذير دارد. در قرن 21 و 20 سوسيال ماركسيستى تضعيف شده و موجى از سوسيال دموكراسى ليبرال بوجود آمد. سوسيال دموكراسى خواهان دولتى كردن صنايع و سرمايه‏ها بوده و با مالكيت خصوصى مخالفتى ندارد. سوسيال دموكرات‏ها پس از جنگ جهانى دوم و ايجاد كمونيسم اروپايى، قدرتمند شدند. همچنين، سوسيال دموكراسى در اواخر قرن 20 رنگ ليبراليسم به خود گرفت كه اندك توجهى به بى‏عدالتى داشت، و اين تدبيرى به‏منظور جلوگيرى از اعتراضات بود.
ناسيوناليسم: از Nationو مشتق از كلمه nasciمى‏باشد. Nation در ادبيات ما به معناى ملت است. البته پس از رنسانس، مفهوم مدرن ملت بوجود مى‏آيد كه حاكميت را حق خود مى‏داند. سرانجام در قرن 19-18 ايدئولوژى ناسيوناليسم پديد مى‏آيد كه ماهيتى انسان‏گرايانه و سكولاريتى دارد و ملت در آن مصداق دموس است. اين ديدگاه، اعمال قدرت و حاكميت را حق ملت مى‏داند و نيز، گروه‏هاى بشرى را براساس دولت‏هاى ملى و صاحب حاكميت و قدرت تقسيم‏بندى مى‏كند. حق حاكميت در اين ديدگاه، از مفهوم مدرن قدرت پيروى مى‏كند و اين نشان مى‏دهد كه در واقع، تأمين منافع سرمايه‏داران غربى باعث بوجود آمدن ناسيوناليسم و شكل‏گيرى دولت‏هاى مدرن شد كه با توجه به قدرت اقتصادى سرمايه‏داران، ناسيوناليسم فراگير شد.
ناسيوناليسم در دوران بسط خود به سه نوع تقسيم مى‏شود:
1- ناسيوناليسم آغازين در اروپا: كه ماهيتى انقلابى دارد و خواهان تأسيس دولت‏هاى ملى و وحدت سياسى است، و با حكومت‏هاى فئودالى و اشرافى مبارزه مى‏نمايد.
2- ناسيوناليسم شوونيستى و برترى طلب: در قرن 20 ظاهر شد كه نگاهى نژاد پرستانه دارد و از سوى سرمايه‏داران و سلطنت طلبان حمايت مى‏شود.
3- ناسيوناليسم ضد استعمارى: كه در قرن 20 در يك سرى كشورهاى تحت استعمار همچون ايران و مصر و چين شكل گرفته و نهايتاً شكست خورد. از فلاسفه مدرن كه پشتوانه‏اى براى ناسيوناليسم بوده‏اند، مى‏توان به ماكياولى، ژان بدن، فيخته و هگل اشاره كرد.
فاشيسم: فاشيسم(4) ريشه در ليبراليسم و سوسياليسم بوروكراتيك داشته و بينش اقتصادى امپرياليستى دارد، و يك ايدئولوژى حكومتى است كه از فلسفه سياسى مدرن منشأ مى‏گيرد. فاشيسم در عصر بحران مدرنيته، به عنوان يك تمدن كاپيتاليستى ظاهر مى‏شود كه سعى در سركوب كردن بحران مدرنيته داشته، و جنبشى سركوبگر، خشن و با گرايشات رمانتيك مى‏باشد كه شگردهاى آن حذف پارلمانتاريسم، تكيه بر دموكراسى اوباش و لمپن‏ها، سردادن شعارهاى ليبراليسم و سوسياليسم، به راه انداختن اقتصاد جنگى، ساخت و پاخت با سرمايه‏داران و اعمال كنترل دولت بر انحصارات امپرياليستى مى‏باشد.
فاشيسم با ماهيت اومانيستى و نهليستى خود دموس را ملت يا نژاد برتر فرض كرده، و سياست‏هاى حكومتى را بر پايه توتاليتاريسم پى‏ريزى مى‏كند. اعتقاد به نظريه اراده جمعى به عنوان جوهر دموكراسى، داشتن يك تقسيم فيخته‏اى هگلى از دولت، اعتقاد به مفهوم مدرن كار و سرمايه و خودستيزى فاشيستى كه به نوعى رمانتيسم افراطى است، از ديگر خصوصيات فاشيسم مى‏باشد. بنابراين نتيجه گرفته‏اند كه: دولت فاشيستى صورتى از دولت مدرن بوده كه دموس در آن مفهومى سكولاريتى يافته است.
از ويژگيهاى بارز ايدئولوژى فاشيسم مى‏توان به موارد زير اشاره كرد:
1- فاشيسم طغيان اراده گرايانه وخشن نهليسم مدرن است.
2- اراده دولت را بر هر امرى مقدم دانسته و خواهان دولتى با سياست متمركز مى‏باشد، اين يعنى توتاليتاريسم.
3- اقتصاد فاشيستى، سرمايه‏سالار است وليكن سياست‏هاى اقتصادى آن مابين دولت‏هاى ليبرال و دولت‏هاى سوسيال در حال نوسان است و براى جلوگيرى از طغيان و بحران، بر ايجاد تعاونى‏ها و اعمال نظر دولت توجه دارد.
4- امپرياليسم را پى مى‏گيرد و آن را وسيله‏اى براى ايجاد فضاى حياتى بيشتر مى‏داند.
5 – اعتقاد به تكنوكراسى كه محصول جوامع مدرن و دارنده نظامهاى تكنيكى مدرن است.
6- روحيه جنگ افزارى و بهره‏بردارى از اقتصاد جنگى براى حل بحران دولت‏هاى مدرن‏
7- خشونت مدارى فاشيسم كه از جوامع ليبرال و نهليسم منشأ مى‏گيرد.
فمنيسم: محصول قرن مدرن با ماهيتى بورژوايى، سكولاريتى، اومانيستى و نفسانى و همراه با تنزل مقام زن است. در واقع، فمنيسم از لحاظ فلسفى ايدئولوژى‏اى خود بنياد انگار بشرى با تكيه بر عقل جزئى است كه گرفتار نوعى سكولاريسم مدرن و دموكراسى است و در آن، زنان را مصداق دموس مى‏داند. محققان آغاز انديشه فمنيسم را مربوط به انتشار كتاب اثبات حقوق زن نوشته مرى والتسون كرافت مى‏دانند.
فمنيسم گرايشات متفاوتى دارد 1- ليبرالى 2- سوسياليستى 3- راديكالى، وليكن، در مجموع همه آنها، خواهان فعال كردن زنان در عرصه كار و توليد مى‏باشد، از اين رو، از سوى سرمايه‏داران صنعتى و تجارى حمايت مى‏شد. فمنيسم طبيعت زنانه دارد، ولى حقوق تكاليف زنان را ناديده گرفته و به تشابه مطلق بين زن و مرد قائل است، و با تفسيرى صرفاً جسمانى و ناسوتى از زن، وى را براى مقاصد ابزارى و كالايى استفاده مى‏كند. زن در فمنيسم، سوبژه خودبنيادى است (من نفسانى دكارت) كه زيبايى‏هاى جسمانى خود را ارائه كرده و در قبال آن صاحب حق رأى و حاكميت مى‏شود. در واقع زن در فمنيسم اتم نفسانى خودبنيادى است كه يا بهره‏كش است يا استعمار كننده.

طبقات در جامعه مدرن‏

مفهوم طبقه اجتماعى، مختص عصر مدرن و محصول جوامع بورژوايى است، و در آن هر طبقه، گروه‏هاى بزرگ انسانى است كه در يك افق وجودى سير مى‏كنند و از لحاظ علائق، فرهنگ، اقتصاد و درآمد مشابه مى‏باشند. هر طبقه دو شاخص مهم دارد: 1- جايگاهى كه در مقايسه با انسان بورژوايى و عصر مدرن دارد. 2- وضعيت اقتصادى و سطح سرمايه كه از آن برخوردار است. در واقع، هر طبقه با توجه به نزديكى يا دورى از بشر بورژوايى تعريف مى‏شود در صورتى كه در تعاليم دينى، ارزش انسان‏ها با تقوا سنجيده مى‏شود.
بر اساس الگوهاى موجود در غرب 5 طبقه كلّى در آن داريم.
1- طبقه سرمايه‏داران كه سياست و اجتماع را به نفع خود اداره مى‏كند.
2- تكنوكرات‏ها و بوروكرات‏ها كه در عين اختلافاتى كه با طبقه اول دارند، در بسيارى از جهت مشاور و همراه آنها هستند.
3- طبقه متوسط كه در توزيع و خدمات، فعالند، و على‏رغم وحدت كلى، اختلافات اساسى با دو طبقه قبل دارند.
4- طبقه گسترده كارگران كه در اتحاديه‏هاى بزرگ بوروكراتيك سازماندهى شده‏اند، و آرزوى دستمزد بيشتر و كار كمتر دارند.
5- ژنده پوشان، آوارگان، ورشكستگان، افراد ضد اجتماع، مهاجران، رنگين‏پوستان و عناصر خارج شده از گردونه كار و سرمايه در گروه آخر قرار مى‏گيرند.
هرچه از طبقه اول به سوى طبقه پنجم حركت كنيم، فاصله از نظام بورژوايى بيشتر شده، و به همان نسبت، بهره‏مندى طبقات از ليبرال و امپرياليسم كمتر مى‏شود.(5)

نقد

بهترين و كاملترين راهنماى بشر تعاليم دينى مى‏باشد، زيرا در تمامى اديان الهى و احكام الهى، راه‏كارهايى براى زندگى اجتماعى، دينى، سياسى و … بشر ارائه شده است كه مى‏تواند انسان را به سرمنزل مقصود و سعادت دنيوى و اُخروى رهنمون شود. تعاليم و شريعت‏الهى از آنجا كه توسط موجودى فراتر از قيد و بندهاى بشرى وآگاه به تمام ابعاد وجودى انسان (روحانى و جسمانى) – يعنى خداوند – پى‏ريزى شده است، مبرى از هرگونه لغزش و ره‏گشاى سعادت حقيقى بشر است.اما، در طول تاريخ حيات بشر، آدمى به علت فاصله گرفتن از ساحت قدسى و تعاليم نجات بخش الهى، اتكا به عقل خودبينانه و بشرانگارانه و نيز، ناديده گرفتن هدف والاى زندگى، فراز و نشيب‏هاى زيادى را پيموده كه نتيجه آن ظهور مكاتب و ايدئولوژى‏هاى مختلفى بوده است كه هر يك به نحوى به نفسانيت و زندگى مادى بشر توجّه داشته‏اند. در اين سير اگرچه توجه به ماديات و نفسانيات رنگ و عمق بيشترى به خود مى‏گيرد، وليكن به علت محدوديت آدمى و عدم غايت انديشى او و ناديده گرفتن وجه معنوى و روحانى آدمى، نه تنها زندگى مادى بشر تأمين نگرديده، بلكه شاهد بوجود آمدن ناهنجارى‏هاى اجتماعى، روانى و شيوع سرخوردگى و افسردگى در جوامع مدرن هستيم.

پى‏نوشت‏ها: –
1) براى آشنايى بيشتر با نظام سرمايه‏سالارى رجوع شود به كتاب: شهريار زرشناس ، سرمايه‏سالارى (تهران: كتاب صبح، 1380).
2) فاشيسم آن روى سكه ليبرال است و هر دو تظاهرى از عقل مدرن بوده و در خشونت همچون يكديگرند.
3) خواهان آزادى مطبوعات به نفع بورژوآها مى‏باشد.
4) فاشيسم از ريشه Fales به معناى دسته‏هايى از تركه است كه در جمهورى رم باستان جلوى كنسول‏ها مى‏آويختند و نشانه اقتدار بوده است.
5) از اين نويسنده، كتاب‏هاى زير نيز منتشر شده است:
الف – اشاراتى درباره ليبراليسم در ايران.
ب – سمبوليسم در آراء اريك فروم‏
ج – مبانى نظرى غرب مدرن‏
د – جامعه مدنى
ه – توسعه‏
/

فلسفه ارزش ها آخرين قسمت

 

فلسفه ارزشها
آخرين قسمت‏

محمد رضا ابراهيم نژاد

ارزشها و ارزشمندى علمى‏

ارزيابى علمى درباره ارزشهاى اسلامى نيازمند مقدمه اى است كه به اختصار ذكر مى‏شود:
امورى كه از سوى دانشمندان و پژوهشگران مورد توجه و تفحص قرار مى‏گيرند از جهت كمى و كيفى متفاوتند، اما عموماً در اين وجه مشتركند كه «به گونه‏اى در حيات، سعادت، تأمين نيازها و خواسته‏هاى انسان تأثير گذارند». اين امور موضوع علوم، تحقيقات و تلاش علمى دانشمندان قرار مى‏گيرند و به انواع مختلف قابل تقسيم‏اند و به لحاظ مفيد بودن و زيانمند بودن اين امور نسبت به انسان به سودمند و زيانمند قابل انقسامند.
پاره‏اى از اشياء مورد توجه و تحقيق قرار مى‏گيرند تا منافع مادى و معنوى، جسمى و روانى، فردى و اجتماعى بالفعل و بالقوه آنها شناخته و مورد استفاده قرار گيرد و پاره ديگر مانند بيمارى سرطان مورد توجه قرار مى‏گيرند تا مضرات جسمى و روانى و… آنها بيشتر شناخته شود و انسان‏ها با مراقبت، از ابتلا به آنها مصون بمانند. به تعبيرى مى‏توان قسم اول را «بايدهاى علمى» و قسم دوم را «نبايدهاى علمى» ناميد. بايدهاى علمى داراى «مصلحت» و نبايدهاى علمى داراى «مفسده»اند.
اين مقدمه در زمينه ارزشهاى دينى هم صادق و قابل تطبيق است يعنى ارزشهاى دينى دو قسم است: «بايدها و نبايدها». بايدهاى دينى امورى است كه از نظر دين، وجودشان «به گونه‏اى در حيات، سعادت، تأمين نيازها و خواسته‏هاى انسان تأثيرگذار است.» و نبايدهاى دينى امورى است كه وجودشان «به گونه‏اى نسبت به حيات، سعادت، منافع و خواسته‏ها و نيازهاى انسان زيان آور است.» اكنون جاى سؤال و پرسش است كه:
1- از ديدگاه متون و منابع اصيل دين – يعنى آيات قرآن و سخنان معصومين (ع) آيا بايدها و نبايدها و عموماً ارزشهاى دينى، حيثيت سودآورى و زيان آورى دارند؟ به عبارت ديگر آيا آنچه را خداوند امر به انجام آن نموده به لحاظ منافع و فوائد مترتب بر آن است؟ و يا كارهائى كه از طرف خداوند نكوهش و از آن نهى شده به لحاظ مضرات و زيانهاى مترتّب بر آن است؟
2- ديدگاه علماء و دانشمندان دينى و اسلامى در اين مورد چگونه است؟
3- همچنين علماء و دانشمندان بشرى كه در رشته‏هاى مختلف علمى داراى مراتب علمى هستند نسبت به ارزش علمى ارزشها چه نظرى دارند؟

ديدگاه قرآن و حديث‏

در قرآن كريم دو قسم آيات پيرامون فلسفه ارزشها وجود دارد: يك قسم آيات به صورت كلى از وجود مصالح و مفاسد در مورد احكام الهى – اوامر و نواهى – خبر داده است، چنانكه در آيه ذيل ملاحظه مى‏كنيم:
«كتب عليكم القتال و هو كره لكم و عسى ان تكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم وعسى اَن تحبّوا شيئاً و هو شرٌّ لكم واللّه يعلم و انتم لاتعلمون.»(1)
جهاد بر شما مقرّر شده است و آن براى شما ناخوشايند است و چه بسا چيزى را ناخوش داشته باشيد و آن به سود شما باشد و چه بسا چيزى را خوش داشته باشيد و آن به زيان شما باشد و خداوند مى‏داند و شما نمى‏دانيد.
قسم دوم آياتى است كه از فلسفه مربوط به حكم و ارزشى خاص خبر داده و مصلحت يا مفسده آن را بيان نموده است چنانكه خداوند درباره روزه گرفتن فرموده است:
«و أن تصوموا خيرٌ لكم ان كنتم تعلمون.»(2)
و روزه گرفتن براى شما بهتر است اگر بدانيد.
و درباره شراب خوارى و قمار بازى فرموده است:
«انّما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدّكم عن ذكر اللّه و عن الصّلوة فهل انتم منتهون.»(3)
همانا شيطان مى‏خواهد از طريق شراب و قمار بين شما دشمنى و كينه بيندازد و شما را از ياد خداوند و از نماز باز دارد آيا شما خوددارى خواهيد كرد؟
مفسران توانسته‏اند با تأمل و تدبر در اين قسم آيات قرآن، فلسفه بسيارى از احكام و ارزشهاى الهى را كشف كنند و براى مردم تبيين نمايند.»(4)
پيشوايان بزرگ اسلام (عليهم السلام) نيز با بهره‏گيرى ازنور وحى مبتنى بودن احكام الهى را بر عوامل سعادت و تضمين نيازهاى مختلف انسان بازگو فرموده‏اند. در روايتى از امام على بن موسى الرضا(ع) چنين آمده است:
«انّ اللّه تبارك و تعالى لم يبح اكلاً و لا شرباً الاّ لما فيه المنفعة و الصّلاح و لم يحرّم الاّ ما فيه الضرر و التلف و الفساد.»(5)
همانا خداوند تبارك و تعالى هيچ چيز خوردنى و نوشيدنى را حلال ننمود مگر آنچه در آن منفعت و مصلحت است و چيزى را حرام ننمود مگر آنچه در آن زيان و نابودى و تباهى است.
از رسول گرامى اسلام(ص) هم روايت شده كه فرمود:
«يا عباداللّه انتم كالمرضى و ربّ العالمين كالطبيب فصلاح المرضى فيما يعلمه الطبيب و تدبيره به لا فيما يشتهيه المريض و يقترحه الا فسلّموا امره تكونوا من الفائزين.»(6)
اى بندگان خدا شما همانند بيماران هستيد و پروردگار جهانيان همانند طبيب است. مصلحت بيمار در چيزى است كه طبيب مى‏داند و با آن بيمار را مداوا مى‏كند نه آنچه خود بيمار تمايل دارد و درخواست مى‏كند. آگاه باشيد تسليم فرمان خدا باشيد تا رستگار شويد.
چنانكه ملاحظه مى‏گردد رسول گرامى اسلام (ص) نسبت ميان خداوند و بندگان او را نسبت ميان پزشك و بيماران ذكر نموده است – چنانكه اميرمؤمنان (ع) نيز پيامبر اسلام (ص) را پزشك سيار تعبير نموده است (7)- و اين نسبت و رابطه‏اى بسيار دقيق است. امورى كه پزشك توصيه مى‏كند نوعاً دو قسم است: يك قسم «بايدهاى طبى» و به منظور تأمين كمبودها و كاستيهاى بيمار است و قسم ديگر «نبايدهاى طبى» و به هدف پيشگيرى از ابتلا به بيمارى و يا تشديد آن است. اين رابطه عيناً درباره خداوند و انسانها صادق است.
با تأمل در آيات و روايات مذكور و نظاير آنها براى مامسلّم مى‏گردد كه احكام الهى و ارزشهاى دينى تابع مصالح و مفاسد و متضمن عوامل مادى و معنوى مؤثر در سعادت انسان است.

ديدگاه دانشمندان اسلامى‏

علماء و دانشمندان اسلامى در پاسخ به سؤال فوق – و با صرف نظر از اختلافات جزئى – دو گروهند:
گروه اول: كسانى هستند كه احكام الهى و ارزشهاى دينى را مبتنى بر مصالح و منافع يا مفاسد و زيانهاى واقعى مى‏دانند و بر اين عقيده‏اند كه: احكام و ارزشهاى دينى تابع مصالح و مفاسد است. علماء شيعه عموماً جزو اين گروه و داراى اين نظريه‏اند و به استناد ادراك عقل نسبت به ذات، صفات و افعال خداوند و با الهام از آيات قرآن و اقتباس از سخنان معصومين به اين حقيقت رسيده‏اند. علاّمه طباطبائى در اين زمينه چنين نظر داده است:
«نظام تشريع تابع نظام تكوين است، زيرا تشريع در حقيقت چنين است كه خداوند انسانها را به گونه‏اى آفريده است كه فطرت و سرشت آنان صحيح و استوار نمى‏گردد جز با انجام امورى كه واجبات و به حكم واجبات است و جز با ترك امورى كه محرمات و به حكم محرّمات است. بنابراين هر چيزى كه انسان در رسيدن به كمال و سعادتش از آن سود مى‏برد، خداوند فرمان به انجام آن داده و به سوى آن فراخوانده است و هرچه انسان در رسيدنش به كمال و سعادت از آن زيان مى‏بيند خداوند از انجام دادن آن نهى نموده و بر حذر داشته است.»(8)
بسيارى از علماء اهل سنّت نيز – با اندكى اختلاف – در اين گروه قرار مى‏گيرند و در هر يك از مذاهب شافعى، حنبلى، مالكى و… مى‏توان افرادى با اين گرايش نام برد.
«از فقهاى مسلمين افراد زيادى هستند كه در عين آنكه مذهبشان مختلف است مانند عزبن‏عبدالسلام كه پيرو مذهب شافعى است و ابن‏قيم كه پيرو مذهب حنبلى است و ابواسحق شاطبى كه پيرو مذهب مالك است و غير از اين افراد، در مورد روشها و اهداف شريعت اسلامى و مصالح و امورى كه شريعت اسلامى بر آنها مبتنى است، كتاب نوشته‏اند…و سخن ابن قيم – جوزيه حنبلى – از بهترين سخنان در مورد اهداف شريعت است: «پايه و زيربناى شريعت بر حكمتها و مصالح بندگان در زندگى دنيا و آخرت استوار است و شريعت تمامش عدل است، تمامش رحمت و تمامش حكمت است، لذا هر مسئله‏اى كه خارج از عدل، رحمت، مصلحت، حكمت و داخل در ستم، ضد رحمت، تباهى و بيهودگى باشد از شريعت نيست، هرچند با توجيه در شريعت قرار داده شده باشد.»(9)
گروه دوم: عده‏اى هستند كه احكام و ارزشهاى دينى را متلازم با منافع و مصالح يا مضرات و مفاسد واقعى نمى‏دانند. اين گروه در حال حاضر بيشتر جنبه تاريخى دارند و نيازى به معرفى افراد و تفصيل نظريه و استدلال آنان نيست.(10)

سابقه ارزيابى علمى و حدود آن‏

از آيات قرآن و سخنان پيشوايان دين – كه نمونه‏هاى آن ذكر شد – بر مى‏آيد كه رهنمودهاى دينى بدون فلسفه نيست و غرض و هدف از آنچه خداوند دستور به انجام آن داده رسيدن انسان به مصلحت بعضى امور است و غرض و هدف خداوند در نهى از انجام بخشى از كارها مصونيت انسان از دچار شدن به مفسده و زيان بالقوه در بعضى كارها و امور است. اما وصول و پى‏بردن به ماهيت و كميت و كيفيت مصلحت كارهاى ايجابى و كارهاى سلبى امر ديگرى است و از آيات و رواياتى كه نمونه آنها ذكر شد قابل استفاده نيست.
همچنين در صورتى احتمال و امكان دستيابى به مصلحت و مفسده وجود دارد كه قابل وصول علمى و حسى باشد. به عبارت ديگر، مادّى و قابل تجربه و آزمون علمى باشد در غير اين صورت از حيطه كار علمى خارج است.
بنابراين ديدگاه قرآن و روايات معصومين (ع) و عالمان اسلامى در اين حد مثمر و نتيجه بخش است كه به موجب آن افراد اهل تعبد، نسبت به وجود مصلحت و مفسده در متعلّقات احكام الهى و ارزشهاى دينى ايمان پيدا كنند. اما جاى اطمينان قلبى از رهگذر علم، تجربه و آزمون نسبت به اين امر همچنان خالى است و اضطراب ناشى از شبهات پيوسته در برخى دلها باقى است.
به نظر مى‏رسد اگر پرسشهائى كه در زمينه‏هاى مختلف و از سوى مردم در عصر نزول وحى از مرجع دين يعنى پيامبر گرامى اسلام و سپس امامان معصوم شده به صورت كامل بررسى گردد در خصوص ارزشهاى دينى هم مسئله روشن خواهد شد. پرسشهاى دينى چند قسم بوده است:
قسم اول – پرسشهائى بوده است كه پاسخ آنها بيان نشده است نه در قرآن و نه در سخنان رهبران دين و امساك از بيان پاسخ به يكى از چند جهت بوده است:
1- دانستن و ندانستن آن براى سؤال كننده يكسان بوده است يعنى پرسش، امرى بى‏فائده و لغو بوده است و اگر از جانب دين پاسخى داده شود در حقيقت امضاء و صحه نهادن بر اشتغال به كار پوچ و بى فائده است در صورتى كه از نظر دين هرگونه اشتغال به كارهاى لغو و بى‏فائده مردود و لزوم اجتناب از آن از امور مسلّم دينى است، از نظر حكمت و عقل نيز ناپسند است. پرسش از تعداد اصحاب كهف نمونه‏اى از اين قسم است كه قرآن بازگو مى‏كند و به آن پاسخ واقعى نمى‏دهد.(11)
2- در مواردى دانستن پاسخ سؤال باعث بدآموزى بوده و يا ندانستن آن ارجح بوده است. قرآن كريم در قبال كسانى كه از پيامبر (ص) پرسشهاى بى‏جا مى‏كردند و پاسخ واقعى به آنها اثرات منفى داشت خطاب به مؤمنان فرمود:
«يا ايّها الّذين آمنوا لا تسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسؤكم…»(12)
اى مؤمنان از چيزهائى پرس و جو نكنيد كه چون بر شما آشكار شود، شما را اندوهگين كند…
همچنين درباره زمان فرا رسيدن قيامت، خداوند پرسش بعضى و پاسخ به آن را چنين بازگو نموده است:
«يسئلونك عن السّاعة ايّان مرسيها قل انّما علمهاعند ربّى لايجلّيها لوقتها الاّ هو»(13)
از تو درباره قيامت مى‏پرسند كه استقرار آن چه وقت است؟ بگو علم آن نزد پروردگار من است هيچ كس جز او هنگام آن را آشكار نمى‏سازد…
قسم دوم – پرسشهائى كه پاسخ حقيقى آنها از حيطه علم عادى و چارچوب تحقيق و تفحص متعارف توسط دانشمندان خارج است و تنها بيانات پيشوايان دين مى‏تواند رازگشائى كند يا از طريق عقل و با توجه به اصول مسلّم عقلانى مى‏توان فهميد و درك نمود. فرمان خداوند به ابراهيم نسبت به ذبح و سربريدن فرزندش اسماعيل عليهما السلام – و اوامر امتحانى ديگر از اين قسم است. قرآن كريم اين دستور الهى را و هدف از آن را چنين بازگو نموده است: «فلمّا بلغ معه السّعى قال يا بنىّ انّى أرى فى المنام انّى اذبحك فانظر ماذاترى قال يا ابت افعل ماتؤمر ستجدنى ان شاء اللّه من الصّابرين. فلمّا اسلما و تلّه للجبين و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرّؤيا انّا كذلك نجزى المحسنين. انّ هذا لهو البلآء المبين و فديناه بذبح عظيم.»(14)
هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد گفت: فرزندم من در خواب ديدم كه بايد تو را ذبح كنم، بنگر نظر تو چيست؟ گفت: پدرم هرچه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت. هنگامى كه هر دو تسليم و آماده شدند و ابراهيم جبين او بر خاك نهاد، او را ندا داديم كه‏اى ابراهيم! آنچه را در خواب مأموريت يافتى انجام دادى، ما اينگونه نيكوكاران را جزا مى‏دهيم. اين مسلماً امتحان مهم و آشكارى است. ما ذبح عظيمى را فداى او كرديم…
قسم سوم – پرسشهائى است كه از جانب دين پاسخ داده شده و در نتيجه فلسفه پاره‏اى از احكام و دستوارت الهى در آن بيان شده است مانند فلسفه وجوب جهاد،وجوب نماز،وجوب روزه، فلسفه حكم قصاص، فلسفه حرمت ربا، حرمت بى‏عفّتى و…
لازم به ذكر است كه فلسفه پاره‏اى از احكام را خداوند در قرآن صريح يا به اشاره بيان نموده است و فلسفه بخشى از احكام و ارزشهاى ايجابى و سلبى را پيامبر (ص) و امامان معصوم (ع) بيان نموده‏اند. بايد توجّه داشت كه براى پاره‏اى از احكام بيش از يك فلسفه ذكر شده است و چنين فهميده مى‏شود كه ممكن است احياناً يك حكم شرعى چندين فلسفه داشته باشد و تنها يك يا دو فلسفه آن بيان شده باشد و تمام ابعاد مصلحت يا مفسده آن بر ما روشن نيست و – دقت شود كه – وجود ارزش دينى منحصراً وابسته به وجود يك فلسفه خاص آن نيست كه با انتفاء يا تغيير فلسفه حكم نيز منتفى گردد.(15)
در اين قسم از پرسشها و به خصوص در مورد ارزشها تفحّص و مطالعه در آنچه خداوند در قرآن كريم بيان كرده يا توسط پيامبر (ص) و امامان (ع) بيان شده بسيار مفيد و سودمند است. هرچه انسان مؤمن به حكمتها و اسرار نهفته در تعاليم دين بيشتر آشنا گردد به قداست و حقانيت اسلام بيشتر اطمينان مى‏يابد. بدين جهت زمينه تحقيق و تلاش علمى در اين قسم امور و ارزشها مهيّا است و از جانب دين ممانعت و مخالفتى نيست. بلكه سيره و روش خداوند و پيشوايان دين نيز چنين بوده است كه در موارد شايسته فلسفه پاره‏اى يا بسيارى از امور را بيان كرده‏اند و «پرس و جو» از فلسفه تشريع دين يك سيره مقبول بوده است از جمله آنكه:
الف – فرشتگان هدف خداوند از آفرينش آدم (ع) را پرسيدند و خداوند به صورت اجمالى و تفصيلى براى آنان بازگو نمود. اين محاوره و گفتگو در قرآن كريم چنين آمده است:
«و اذ قال ربّك للملائكة انّى جاعل فى الأرض خليفة قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدّماء و نحن نسبّح بحمدك و نقدس لك. قال انّى اعلم ما لاتعلمون… فلمّا انبئهم باسمائهم قال الم اقل لكم انّى اعلم غيب السّموات و الأرض و اعلم ماتبدون و ما كنتم تكتمون.»(16)
هنگامى كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در روى زمين جانشين و حاكمى قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند:(پروردگارا) آيا كسى را در زمين قرار مى‏دهى كه فساد و خونريزى كند؟ما تسبيح و حمد تو را به جا مى‏آوريم، پروردگار فرمود: من حقايقى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد. سپس علم اسماء (علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات) را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى‏گوييد اسامى اينها را بر شماريد، فرشتگان عرض كردند: منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى نمى‏دانيم، تو دانا و حكيمى. فرمود: نگفتم من غيب آسمانها و زمين را مى‏دانم و نيز مى‏دانم آنچه را شما آشكار مى‏كنيد يا پنهان مى‏داشتيد.
ب – بر اساس آيات قرآن، موسى (ع) در طول همسفرى با بنده – صالح – خدا پيرامون فلسفه هر يك از اعمال شگفت‏آور او از او مى‏پرسيد تا از حكمت و اسرار آن باخبر شود. او در آغاز موسى را از بى صبرى باز مى‏داشت و دعوت به بردبارى مى‏كرد و سرانجام در زمان مناسب براى او به تفصيل بيان نمود.
ج – همچنين پيشوايان معصوم (ع) ازجمله على (ع) و فاطمه (س) در سخنرانى و يا در پاسخ به افراد، فلسفه بسيارى از امور دينى از جمله ارزشهاى دينى را بيان كرده‏اند.
خلاصه و نتيجه بحث: از آنچه گفته شد چنين بدست مى‏آيد كه:
1- تبيين مبانى فكرى و ارزشهاى اسلامى مانع بزرگى در برابر مادى گرائى و مطامع سرمايه‏دارى جهانى است.
2- گسترش علوم، حس حقيقت جوئى، حقّانيت اسلام، وظيفه پاسخگوئى به شبهات، عواملى هستند كه بررسى علمى و ارزيابى ارزشهاى اسلامى به لحاظ حيثيت و اعتبار علمى آنها را ايجاب مى‏كند.
3- بر اساس آيات قرآن و روايات اسلامى، احكام و ارزشهاى اسلامى عموماً داراى اعتبار و پشتوانه علمى است، هرچند اين پشتوانه و اعتبار در مورد برخى از آنها بازگو نشده باشد.
4- ارزيابى نسبت به ارزشهاى دينى اقدام تازه‏اى نيست، بلكه سابقه ديرينه‏اى دارد و سيره و روشى مقبول است و به لحاظ نتايج مثبت در عصر حاضر بيش از گذشته مورد نياز است.

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره بقره، آيه 216.
2. سوره بقره آيه 184.
3. سوره مائده، آيه 91.
4. تفسير نمونه بخش فهرست موضوعى: صفحه 319 فلسفه احكام.
5. مستدرك جلد 16، ص 165؛ بحارالانوار، ج 62، ص 166.
6. مكارم الاخلاق، ص 239.
7. نهج البلاغه، خطبه 108.
8. الالهيات، ج 3، ص 408 و 521.
9. فلسفه التشريع فى الاسلام، ص 219.
10. مقالات اصولى، ص 41، فخرالدين رازى (الميزان، ج 15، ص 45) و داود ظاهرى (فلسفه التشريع فى الاسلام، ص 219) را مى‏توان از اين گروه شمرد.
11. سوره كهف، آيه 22.
12. سوره مائده، آيه 101؛ تفسير نمونه، جلد 5، ص 95؛ تفسير الميزان، ج 6، ص 160.
13. سوره اعراف، آيه 187؛ سوره نازعات، آيه 42.
14. سوره صافات، آيات 106 – 101.
15. بررسى‏هاى اسلامى، ص 17.
16. سوره بقره، آيه 33 – 29.
/

امام خمينى در عتبات عراق

 

امام خمينى در عتبات عراق‏

غلامرضا گلى زواره‏

به سوى نجف‏

آن يك هفته‏اى كه امام در كربلا بسر مى‏برد، نماز جماعت باشكوهى در صحن حضرت امام حسين (ع) برگزار مى‏شد، استقبال قابل توجّه اهالى كربلا و اين برنامه از جريانات مؤثر در نهضت اسلامى بود، اوضاع نجف كه تحت تأثير القائات شيطانى ساواك و سفارت ايران در عراق چندان خوشايند نبود دگرگون شد و در اين شهر زمينه بسيار مناسبى براى استقبال فراهم شد، اين آمادگى در آن حد بود كه اطرافيان امام نيازى نديدند زودتر از ديگران به نجف بروند و مقدمات استقبال را مهيا كنند. امام عنايت و اهتمام داشت كه شب جمعه آخرى را در كربلا باشند و اعمال و آداب مخصوص زيارت بارگاه امام حسين (ع) را انجام دهند، روز جمعه بعد از آن، ايشان عازم نجف اشرف شدند. براى حاج شيخ نصراللّه خلخالى به آسانى ميسّر شده بود كه وسايل و امكانات استقبال را فراهم آورد. جمعيّت بسيارى از علما، فضلا و طلاب و مردم تا «خان نصف» (جايى كه راه كربلا و نجف نصف مى‏شود) به استقبال آمده بودند. وقتى امام به خان نصف رسيدند جمعيّت منتظر در خيابان اصلى اسفند دور كرده بودند، گوسفند ذبح نمودند، پلاكاردهايى هم با خود آورده بودند كه بر روى آنها مطالبى در حمايت از امام وخير مقدم به ايشان نوشته شده بود، خيل عظيم و بى‏سابقه علما و استادان حوزه نجف به همراه مردمانى مشتاق در اين توقف گاه هيجانى فوق العاده پديد آورده بود، امام از ماشين پياده شدند و به قهوه خانه‏اى كه آنجا بود رفتند و با چايى و نيز انواع شيرينى كه از نجف آورده بودند پذيرايى گرديدند، سپس از ابراز لطف مردم تشكّر نموده و به مسير خويش ادامه دادند.(1) حجة الاسلام رحمانى مى‏گويد در آن موقع آيات گرام: حكيم و خويى اتومبيل هايى فرستاده بودند كه امام با آنها وارد نجف شود، حاج آقا مصطفى سوار ماشين آية اللّه حكيم گرديد و امام هم با ماشين ارسالى توسط آية اللّه خويى وارد نجف شدند.(2)
مدرّسان بزرگ و مراجع كه موفق نشده بودند تا «خان نصف» خود را برسانند در مدخل شهر نجف روبه‏روى مدرسه بغدادى اجتماع كردند. استقبال بسيار غير منتظره و با شكوه بود در اين برنامه به عكس كربلا كه غالب مستقبلين مردم بودند، تعداد علما و فضلا و طلاب نسبت به ديگر اقشار فزونى داشت، تنها اشتباهى در اين استقبال رخ داد كه برخى همراهان آن را با بدبينى تلقى مى‏كردند و مى‏گفتند برنامه‏اى عمدى بوده است و آن اين بود كه بدون آن كه به ماشين‏هاى بعدى اطلاع دهند اتومبيل حامل حضرت امام را با سرعت از دايره محاصره استقبال كنندگان درآوردند و ماشين ايشان به صورت تك و تنها به نجف آمده بود و بنا به توصيه امام، ابتدا به حرم حضرت اميرالمؤمنين(ع) مشرف شدند به طورى كه وقتى آقا از اتومبيل پياده شدند جز يك يا دو نفرى كه همراهشان بودند كس ديگرى آنجا نبود، در حالى كه برنامه همراهان امام آن بود كه ايشان در حلقه‏اى از فضلا و طلاب وارد صحن و حرم شوند، در هر حال امام بعد از زيارت به منزل محقّرى برگشتند كه توسط حاج شيخ نصراللّه خلخالى تهيّه شده بود.(3)
در خيابانهاى نجف و اطراف صحن مطهر پارچه‏اى نصب كرده بودند كه در آنها ورود امام را به نجف تبريك و تهنيت گفته بودند. ازدحام ديدار كنندگان آن قدر زياد بود كه منزل گنجايش اين جمعيّت انبوه را نداشت از اين روى مجلس ديدار و ملاقات با امام به مدرسه آية اللّه بروجردى انتقال يافت. در آن مدرسه مجلس بسيار با شكوهى به يمن حضور امام برگزار شد و شعرا قصايدى در مدح ايشان سرودند و مقامات علمى و معنوى او را ستودند.(4)

ديدار و بازديد با شكوه

از همان شب اول ديدارها شروع شد، در نخستين شب اقامت امام در نجف، تعدادى از مراجع و بزرگان حوزه نجف به ديدن آمدند، آية اللّه حكيم در شب دوم به محل اقامت امام آمد و ديدارشان با ايشان جالب بود، حضرت امام، طبق روشى كه داشتند معمولاً كم صحبت مى‏كردند مگر اين كه از ايشان سؤال مى‏شد ولى در نشست‏هاى نجف بنا را بر اين گذاشته بودند كه بيشتر سخن بگويند، آية اللّه حكيم از امام پرسيدند: جناب عالى جايى نماز جماعت اقامه مى‏نمائيد، ايشان فرمودند من قم هم كه بودم نماز جماعت نمى‏خواندم. نظر آية اللّه حكيم اين بود كه جايى را تعارف كنند يا امام جاى وى را براى نماز بپذيرد كه حضرت امام با اين جواب، خاطرنشان ساختند كه مايل به آن نمى‏باشند. ملاقات آن دو مرجع بزرگ دقايقى طول كشيد و عكس هايى هم از اين ديدار گرفته شد، آن تصاوير مى‏توانست دليل واضحى براين باشد كه بين امام و آية اللّه حكيم تفاهم كامل وجود دارد و شايعاتى كه دستگاه ستم منتشر مى‏نمود كه چنين نيست با تكثير اين عكس‏ها خنثى مى‏شد، اما متأسفانه آن عكس توسط برخى خائنان و دخالت سفارت ايران در بغداد شبانه از بين برده شد.
آية اللّه شاهرودى و آية اللّه خويى هم از جمله مراجعى بودند كه به ديدن امام آمدند، ديدارها ادامه داشت، استادان و طلبه‏هاى مدرسه سيد محمد كاظم يزدى، آخوند خراسانى و آية اللّه بروجردى در زمره ديدار كنندگان بودند بعد از اين كه چند صباحى از اين ديدارها گذشت حضرت امام اظهار تمايل نمودند كه بازديدها را آغاز كنند در تمامى اين بازديدها تعداد قابل توجهى از طلاب، امام را همراهى مى‏كردند. حتى از درشكه كه استفاده مى‏شد، طلبه‏ها پشت سرشان حركت مى‏نمودند هرچند حضرت امام از اين وضع اكراه داشتند ولى آنان از شدت اشتياقى كه به رهبر و مرجع خويش داشتند نمى‏توانستند خوددارى كنند. شبى كه حضرت امام به بازديد آية اللّه حكيم رفتند و طلّاب زيادى ايشان را همراهى مى‏نمودند، امام در آن ملاقات به وى پيشنهاد كردند: خوب است به ايران تشريف ببريد تا اوضاع اين كشور را از نزديك مشاهده كنيد و تنها به گزارش‏ها اكتفا نكنيد سپس آية اللّه حكيم نكته‏اى فرمودند و امام توضيح دادند، رهبرى قيام اسلامى ايران در اين بازديد دقيقاً موضع خود را نسبت به ادامه نهضت مشخص كردند. سپس امام اظهار تمايل نمودند كه به ديدن استادان هم بروند و پس از آن، مدرسه به مدرسه به بازديد طلّاب مبادرت نمودند كه باشكوه‏ترين اين بازديدها همين قسمت بود. اگر چه امام در آن مدارس بياناتى نمى‏فرمودند ولى در چنين شرايطى حالات ايشان بيان كننده بسيارى از مسايل بوده و هركس دقّت مى‏نمود مى‏توانست حقايقى را دريافت نمايد و مطالبى برداشت كند.(5)

منزل و محل سكونت‏

حاج شيخ نصراللّه خلخالى كه از دوستان آقا بود براى امام در نجف منزلى محقّر تهيه نمود اين خانه در كمركش خيابان شارع الرسول و در محله‏اى به نام حويش قرار داشت، اين خيابان را شارع الرسول گفته‏اند براى اين كه امتداد آن در بيابانهاى عراق و عربستان به مدينة النبى مى‏رسد. يكى از كوچه‏هاى منتهى به منزل امام از آن طايفه شربه‏اى‏ها مى‏باشد، شربه به كوزه آب مى‏گويند و چون شغل اين افراد سقايى و تهيّه آب توسط اين ظروف بوده به آنها شربه دار مى‏گفته‏اند، مكتبة اميرالمؤمنين كه توسط علامه امينى ساخته شد و نيز منزل اين عالم عامل در همين كوچه و نزديك منزل امام قرار داشت. خانه مذكور در مجموع 150 متر مساحت داشت و شامل يك بيرونى و يك اندرونى بود، بيرونى شامل حياط به ابعاد شش متر در سه متر، اتاق سه متر در دو متر، توالت و آشپزخانه بود كه توسط راه پله‏اى با طبقه بالا ارتباط پيدا مى‏كرد، اتاق بالايى به ابعاد شش در سه متر بود كه در طرفين آن اتاق‏هاى كوچكى ديده مى‏شد، دليل وسيع‏تر بودن فضاهاى دومين طبقه اين بود كه به طرف داخل كوچه كمى پيشرفتگى دارند و معمولاً در نجف اين سبك ساختمان قابل مشاهده است و چون منازل از طرفين به سوى معبر جلو آمده‏اند در آن آفتاب سوزان تابستان، اين معابر سايه هستند. آشپزخانه اين مجموعه مشترك بود و پاگرد اين راه پله محوطه‏اى بود كه در آنجا سماورى مى‏نهادند و چايى درست مى‏كردند ، اگر روز بود مراجعه كننده‏ها داخل حياط مى‏نشستند و با چايى از آنان پذيرايى مى‏شد. خانه مورد اشاره سردابى داشت كه در آن هواى گرم و طاقت فرساى نجف به دليل خنكى و رطوبت پناهگاه خوبى بود، زير زمين يا سرداب پنجره يا هواكشى به سوى حياط داشت كه وقتى پنكه‏اى آنجا مى‏نهادند يك تهويه مطبوعى درست مى‏شد زيرا وقتى پنكه كار مى‏كرد هواى خنك داخل سرداب را به سوى حياط هدايت مى‏كرد. امام تابستان‏ها روى حياط را پرده‏اى مى‏كشيدند كه آفتاب پايين نيايد. آن وقت در حياط مى‏نشستند و مطالعه مى‏كردند، قرآن تلاوت مى‏نمودند يا كارهاى خود را انجام مى‏دادند و بدين گونه حدود سيزده يا چهارده سال در چنين خانه‏اى زندگى كردند.(6)
در مدت شبانه روز امام در اين خانه محقر و اجاره‏اى سكونت داشتند و مدام يا در حال عبادت و يا مطالعه بودند و اين كار منظم امام براى آنانى كه به بيرونى رفت و آمد داشتند و وضع ايشان را از نزديك مى‏ديدند، درس بزرگى بود. شب‏ها امام نيم ساعتى در بيرونى مى‏نشستند و فضلا و علما و طلّاب خدمتشان مى‏آمدند، آمدن و رفتن آن روح قدسى به قدرى منظم بود كه ساعت نه شب وارد صحن شريف مى‏شدند.(7)
شهيد آية اللّه سيد محمد رضا سعيدى مى‏گويد: وقتى خدمت حضرت امام – در نجف – مشرف شدم ابتدا فكر كردم ايشان در منزلى ييلاقى سكونت دارد ولى مشاهده كردم در خانه‏اى عادى اقامت دارند از چند نفر پرسيدم چرا آقا در اين هواى گرم به جاى خنكى تشريف نبرده‏اند، گفتند آقايان مراجع به ايشان توصيه نموده‏اند ولى امام نپذيرفته است. از حاج آقا مصطفى آقازاده ايشان هم سؤال كردم، در جواب گفتند: اصرار بى‏فايده است شما نزد آقا برويد شايد قبول كنند. من پيش امام رفتم و به ايشان گفتم آقاجان هوا در اينجا گرم است و وجودتان در چنين هوايى ناراحت مى‏شود تمنّا مى‏كنم به جاى خنك‏ترى تشريف ببريد. فرمودند: فرق من و مردمان ديگر چيست؟ كه آنها در شهر باشند و من به جاى خنكى بروم. به آقا گفتم: شما براى اسلام زحمت كشيده‏ايد و اسلام به شما احتياج دارد. عزت و عظمت اسلام را شما تا مرزهاى دوردست كشانيده‏ايد ما عزت و عظمت اسلام را از شما داريم كه در تمام مراحل پيش قدم بوده‏ايد باز هم آقا قبول نكردند لذا براى بار دوم پيش ايشان مشرف شدم و به آقا گفتم ممكن است در اين هواى گرم به شما آسيب برسد تقاضا مى‏كنم براى حفظ سلامتى خود از شهر خارج شويد اگر ممكن است خواهش ما را بپذيريد آخر چرا قبول نمى‏كنيد. در اين موقع امام به من نگاهى كرد و فرمود: سعيدى آيا فكر مى‏كنى كه من خيال راحتى دارم در حالى كه مردم اين همه به خاطر من رنج كشيده و مصيبت ديده‏اند، با وجودى كه عدّه‏اى به خاطر من در گوشه زندان‏ها بسر مى‏برند چگونه راضى شوم: كه در مكانى خنك استراحت كنم.(8)
در نجف رسم بود براى خنكى داخل خانه از كولرهاى دستى استفاده مى‏كردند تا از هواى زيرزمين استفاده شود چون نجّار آوردند تا جعبه‏اى براى پنكه جلو روزنه سرداب تهيه كند امام با لحنى شديد خطاب به اطرافيان فرمود شما همه دست به يكى مى‏كنيد مرا جهنمى نمائيد، همه ترسيده بودند. سر انجام با اصرار زياد آقا پذيرفت كه دو قطعه فيبر نصب گردد و پنكه در آن جاى گيرد.(9) ساختمان بيرونى اين منزل خيلى فرسوده بود و آية اللّه اشراقى پيشنهاد كرده بود رنگ‏آميزى شود ولى امام تأكيد نموده بود از پول بيت المال نمى‏توانم بدهم، مرحوم اشراقى هم قبول كرد تا خود هزينه آن را شخصاً بپردازد. امام به كربلا مشرف شدند، فرصت را غنيمت شمرده اتاق بيرونى را درست كردند در اطراف آن تشك هايى گذاشتند هنگامى كه امام بازگشت و وضع جديد اتاق را ديد ناراحت شد و به آية اللّه رضوانى فرمود: من گفته بودم رنگ كنيد ولى نه اين طور با آن كه كار زيادى نشده بود و فرش اتاق هم همان زيلو بود و در اطراف آن تشك انداخته و پارچه هايى ارزان هم براى روكش آنها خريده بودند.(10)
خانه‏اى كه امام در نجف اجاره كرده بود پله‏هاى باريك و تنگى داشت كه رفتن به طبقات دوم و سوم و پشت بام از طريق آنها مشكل بود. پشت بام درى داشت كه روزها آن را مى‏گشودند و شب‏ها بايد بسته مى‏شد. امام بعد از صرف شام و مسواك كردن هر شب اين پله‏هاى بلند و باريك را طى مى‏نمود و شخصاً درب بام را مى‏بست. روزى يكى از افراد خانواده گفت: اين كار شما نيست. امام فرمودند براى من زحمتى ندارد و سخت نيست.(11) دكتر صاحب حكيم مى‏گويد: منزل امام در وسط كوچه‏اى تنگ و آسفالته قرار داشت كه در ميان آن جوى آب كوچكى روان بود و دو قسمت بيرونى و اندرونى داشت من معاينه امام را به عنوان دندان پزشك در اندرونى انجام مى‏دادم كه از حياطى بدون سايبان تشكيل شده و ديوارهايش با آجرهاى زرد مربع شكل ساخته شده و در بالاى آنها براى استحكام بيشتر گچ به كار رفته بود، همه پنجره‏ها مشرف به حياط بودند.(12)
خبرنگار روزنامه لوموند چنين گزارش مى‏دهد: اكنون ما در حضور آية اللّه خمينى در اتاقى به مساحت دو متر در سه متر و در خانه‏اى هستيم كه در دورترين قسمت نجف واقع است. در پيچ يكى از كوچه‏هاى تنگ نجف كه خانه‏ها براى آن كه سپرى در مقابل تابش سوزان آفتاب باشد سخت به هم فرو رفته‏اند. مسكن محقر آية اللّه خمينى قرار دارد. اين خانه نظير مسكن فقيرترين افراد نجف است و درسه اتاق آن حداكثر دوازده تن از نزديكان وى حضور داشتند. در اين منزل كوچك از قدرت رؤساى شورش و يا مخالفانى كه در تبعيد به سر مى‏برند علامتى ديده نمى‏شود و بدين جهت آية اللّه خمينى قدرت آن را دارد كه ايران را به حركت در آورد و قيام برانگيزد.(13)
برخى طلبه‏ها و عدّه‏اى از مردم به سفارش شيخ نصراللّه خلخالى لوازمى چون فرش، گليم، سه چهار دست رختخواب، وسايل چاى براى پذيرايى از مراجعين و برخى امكانات ديگر تدارك كردند و به خانه امام انتقال دادند. آشپزخانه اين خانه آنقدر كوچك بود كه ديگ غذا را ناگزير بودند در حياط بگذارند.(14) حضرت آية اللّه فاضل لنكرانى نقل نموده‏اند: وقتى وارد بيرونى منزل امام شدم ديدم خانه محقر و كوچكى است كه حياطش بيش از دوازده متر مساحت نداشت. اتاق‏هاى بالايى آن سال‏ها بود كه رنگ‏آميزى نشده بود و يك حالت تقريباً ناراحت كننده‏اى در آن ديده مى‏شد. امام راضى نمى‏شدند تعمير شود و مى‏گفتند به همين سبك باشد و اگر به آن صورتى بدهيم با زندگى طلبه‏اى ما مناسبت و موافقتى ندارد.(15)
در بيرونى منزل فرش قالى ديده نمى‏شد و آن را با زيلوهايى كه از ايران آورده بودند، مفروش ساختند. هنگامى كه نماز جماعت برگزار مى‏شد و جا تنگ بود و فرش نبود برخى ياران به امام عرض كردند اين گليم‏هاى مندرس مناسب نمى‏باشند. امام فرمودند: مگر منزل صدراعظم است و سرانجام اجازه ندادند در آنجا قالى بياندازيم و حتى راضى نشدند با پتو هم فرش شود زيرا اين برنامه را نوعى امتياز تلقّى مى‏نمودند.(16)
خدمتكار منزل امام در نجف (ناد على) مى‏گويد: سقف يكى از اتاق‏هاى منزل اجاره‏اى امام ترك خورده و خاك مى‏ريخت. يك روز به آقا گفتم: اجازه بدهيد به اين سقف مقدارى گچ بزنم كه از آن خاك نريزد، فرمودند لازم نيست، مقدارى كهنه لاى شكاف بگذار.(17) حجة الاسلام و المسلمين محى الدين فرقانى از اعضاى دفتر امام در نجف، يادآور گرديده است: در منزل امام يك فرش قديمى وجود داشت كه روزى با يكى از خدمه آن را شسته روى پشت بام پهن كرديم وقتى خواستيم آن را پايين بياوريم، از وسط جر خورد و پاره شد. همسر امام با مشاهده اين وضع به آقا گفت: اجازه بدهيد اين فرش را بفروشيم و فرشى نو بخريم؟ امام با همه احترامى كه براى ايشان قائل بودند، جواب منفى دادند و خطاب به ما فرمودند: با جوالدوزى آن را بدوزيد و پهن كنيد، ما هم اطاعت كرديم.(18)

اقامه نماز جماعت‏

حضرت امام غروب‏ها در مدرسه بزرگ آية اللّه بروجردى نماز جماعت اقامه مى‏نمودند. زوّار ايرانى كه سال‏ها در آتش عشق امام مى‏سوختند و آرزو داشتند كه روزى جمال امام را زيارت كنند اكثراً بيشترين توقف را در نجف داشتند. آنها هر روز از چند ساعت قبل از مغرب، براى گرفتن جا به اين مدرسه مى‏آمدند. حياط مدرسه، ايوان‏هاى طبقه بالا و حتى حجره‏هاى طلّاب به صورت فشرده و متراكم و بيش از دو برابر حد معمول از جمعيّت پر مى‏شد. هنگام مغرب كه امام وارد مدرسه مى‏شدند جمعيّت بى‏تابانه به پا مى‏خواست و فرياد صلوات، غريو شادى و صداى گريه شوق با يكديگر عجين مى‏شد. بعد از خاتمه نماز جماعت حضرت امام چند دقيقه‏اى روبه مردم مى‏ايستادند و جمعيّت با وضع غير قابل وصفى به نظاره و دستبوسى مى‏پرداختند، سپس آقا به طرف بيرون حركت مى‏نمودند در حالى كه جمعيّت پشت سر معظم له نيز در حال حركت بودند، همين كه امام به دالان مدرسه مى‏رسيدند دوباره سر خود را به سوى مردم برمى‏گردانند و ضمن تشكر و خداحافظى محترمانه آنان را از اين كه در بيرون مدرسه، در خيابان و معابر پشت سر ايشان ازدحام كنند، باز داشتند. اما اين حالت و كنايه و اشاره براى جلوگيرى از توفان محبت و عطوفت مردم كفايت نمى‏كرد. مردم مى‏خواستند تا آخرين لحظه ممكن و تا درب منزل ايشان را بدرقه كنند. از طرفى امام با همه علاقه‏اى كه نسبت به مردم ابراز مى‏نمودند به هيچ وجه تمايل نداشتند كه همه روز در كوچه و خيابان در ميان ازدحام انبوه مردم گام بردارند. ناگزير بعد از خروج معظم له از مدرسه، براى چند دقيقه درب بسته مى‏شد و بدين گونه آقا همچون هميشه به حالت عادى رهسپار منزل مى‏گرديد.(19)
روزها در اقامت گاه امام، كه شركت كنندگان همه حوزوى بودند نماز جماعت برقرار مى‏شد چون خانه امام براى اين منظور بسيار كوچك بود از محضرشان استدعا شد اقامه نماز به مسجد شيخ مرتضى انصارى كه نزديك منزل معظم‏له بود، انتقال يابد، در اين خصوص چند نفر از فضلا و بزرگان حوزوى به منزل مرحوم حاج سيد محمد تقى بحرالعلوم كه امام جماعت اين مسجد بود رفتند و موضوع مورد اشاره را با ايشان كه در آن موقع كسالت هم داشتند در ميان نهادند. آن سيد بزرگوار در همان لحظه به فرزند خود گفتند: به محضر امام مشرف شويد، دست آقا را ببوسيد و استدعاى اين جانب را به محضرشان برسانيد كه اقامت مسجد شيخ‏اعظم را قبول كنيد كه ايشان هم پذيرفتند.(20)
آية اللّه عميد زنجانى متذكر گرديده است در سال‏هاى اوّليه اقامت در نجف كه امام در منزل و يا در مدرسه آية اللّه بروجردى اقامه نماز جماعت مى‏فرمودند همواره پشت سرايشان مى‏ايستادم و اگر در صف اوّل هم بودم، نزديك به محل سجّاده ايشان قرار مى‏گرفتم و درك و احساس حالت حضور قلب امام در نماز جالب و آموزنده بود. در نماز بسيار ساده و عارى از تكلّف بودند ولى براى خواص اين سادگى نيز حاكى از عمق عرفان، خلوص و صفاى عبوديت بود.(21) آية اللّه قديرى گفته است: وقتى حضرت امام در ماه مبارك رمضان در فصل گرماى نجف اشرف براى نماز جماعت ظهر و عصر با زبان روزه به مدرسه آية اللّه بروجردى تشريف مى‏آوردند. هر روز الو هشت ركعت نوافل ظهر را مى‏خواندند و بعد نماز ظهر را با اذان و اقامه نسبتاً طولانى به جاى مى‏آوردند و بعد از تعقيبات نماز ظهر هشت ركعت نوافل عصر را مى‏خواندند و بعد نماز عصر را با اذان و اقامه به جاى آورده و پس از تعقيبات تشريف مى‏بردند. اين برنامه در آن سن و سال و در هواى گرم نجف با حالت روزه آسان نمى‏باشد حتى جوان‏ها هم موفق نيستند اما ايشان با اقبال تمام اين گونه در عبادت جديت مى‏كردند كه خود در تربيت طلاب اثر داشت و مشاهده مى‏شد برخى كه حتى حال خواندن نماز واجب را نداشتند از اين شيوه امام تبعيت مى‏كردند و در آن وقت نوافل را مى‏خواندند اين كيفيت كار مربوط به روزهاى غير جمعه بود اما در روزهاى جمعه نوافل را در منزل مى‏خواندند و در مدرسه بدون خواندن نافله دو نماز را جمع مى‏كردند و اجازه اذان براى نماز عصر نمى‏دادند. اين كاشف از دقت آن بزرگوار در انجام عبادات مطابق دستور موظف است.(22)
در يكى از روزها طلبه‏هاى مدرسه آية اللّه بروجردى نجف كه منتظر نماز جماعت بودند پس از گذشتن از اول وقت نماز هرچه انتظار كشيدند ديدند امام نيامد چون آنها نيك مى‏دانستند كه سابقه نداشت ايشان نماز اول وقت را ترك كنند و چون از نيامدن آقا نگران شدند پس از بررسى متوجّه گرديدند آقا نماز را در منزل خوانده‏اند و دليل نيامدشان به مدرسه آن بود كه فرد يا افرادى خدمت امام رسيده بودند و به ايشان گفته‏اند احتمالاً اقامه نماز جماعت براى برخى طلبه‏ها مزاحمت ايجاد مى‏كند. امام هم براى همين احتمال از برگزارى نماز جماعت صرف نظر كردند. سرانجام مراجعين به اين نتيجه رسيدند كه از آن پس هيچ كس سجاده‏اش را مقابل حجره‏هاى مدرسه نياندازد تا رفت و آمد طلبه‏ها در موقع نماز آزاد باشد و چون حضرت امام احساس نمودند با اتخاذ اين شيوه از طلّاب رفع مزاحمت شده، پذيرفتند كه دوباره براى اقامه جماعت به مدرسه بيايند.(23)

صفاى زيارت‏

كيفيّت زيارت امام خمينى و تشرّف ايشان به حرم مطهر حضرت على (ع) جالب و درس‏آموز بود بسيار اتّفاق مى‏افتاد كه طلّاب و برخى اطرافيان صرفاً به حرم مى‏رفتند كه چگونگى زيارت آقا را مشاهده كنند. ايشان در طول مدت چهار ده سالى كه در نجف اقامت داشتند هر شب سه ساعت بعد از غروب آفتاب – در تمام فصول سال – به عزم زيارت مولاى پارسايان از منزل بيرون مى‏آمدند امام مسافت بين خانه تا صحن مطهر را به طور پياده در حدود هفت دقيقه طى مى‏كردند. از درب قبله وارد صحن مى‏گرديده و از كفش كن ضلع زاويه جنوبى ايوان، عبور و بعد از اذن دخول در رواق، به حرم مطهر مشرف مى‏شدند. پايين پاى مبارك زيارت مختصرى مى‏خواندند و سپس به طرف ضلع جنوبى ضريح روبروى صورت و محل دو انگشت حضرت اميرالمؤمنان (ع) مى‏ايستادند زيارت امين اللّه مى‏خواندند و برخلاف ديگران و عامه مردم كه از همان جا بالا سر را دور مى‏زدند حضرت امام از همان نقطه باز مى‏گشتند و از پايين پا به پشت سر مى‏رفتند. نماز زيارت و معمولاً زيارت جامعه را به حالت نشسته مى‏خواندند. هيچ گاه مشاهده نگرديد كه امام از بالاى سر حضرت اميرالمؤمنين (ع) عبور كنند چه رسد كه در اين جا توقف كنند. رعايت هميشگى اين شيوه ضمن اين كه نمودار كمال ايمان و احترام آن حضرت به حريم مقدّس مقام ولايت بود اهل بصيرت را متوجّه نكته‏اى در خور تعمق مى‏نمود چرا كه طبق برخى نقل قول‏ها، بالاى سر حضرت اميرمؤمنان (ع) محل دفن سربريده امام حسين (ع) است، همين احتمال موجب گرديده بود كه ان عارف شيفته اهل بيت پاى خود را روى چنين مكانى قرار ندهند.(24)
امام مقيّد بودند در جاى خاصى زيارت و دعا را از روى مفاتيح بخوانند، نماز زيارتى و مستحبى نيز مى‏خواندند، بعد از آن كه اين آداب تمام مى‏شد در كنار ضريح مطهر مى‏ايستادند و زيارت امين اللّه مى‏خواندند، چگونگى تشرف امام به حرم حضرت اميرمؤمنان (ع) و حالت ايشان در هنگام دعا و زيارت يك حالت از خودبى خود شدن بود كه كاملاً عمق اتصال روحى و معنوى با صاحب ضريح و امام كه زيارتشان مى‏كردند آشكار بود همين منظره در كربلا هم مشاهده مى‏شد.(25)
حضرت امام در طول اين چهارده سال جز در مواردى مشخص و شب هايى كه به مناسبت زيارت‏هاى مخصوصه به كربلا مشرّف مى‏شدند و در مواقعى كه بيمار مى‏شدند به گونه‏اى كه درس و نماز جماعت و آمدنشان به بيرونى تعطيل مى‏گرديد طبعاً تشرفشان به حرم امكان نداشت (كه البته اين امور از نوادر بود) هرگز برنامه تشرفشان به حرم و زيارت بارگاه حضرت على (ع) قطع نگرديد. بر مبناى ايمان و عشق غيرقابل وصفى كه به مقام ولايت كبرا داشتند و با نظم شگفت انگيزى كه در كارها و برنامه‏هاى ايشان بود زيارت حضرت على(ع) در رديف نماز جماعت و درسشان قرار داشت و هرگز بدون عذر اين شيوه شايسته ترك نمى‏شد گرچه حتى در اوقاتى كه به دلايل ذكر شده به حرم مشرّف نمى‏شدند در خانه و احياناً از روى پشت بام زيارتشان را مى‏خواندند.(26) بارها خودشان مى‏گفتند كه دشمن مرا به اين موهبت الهى رسانيد، حاج سيد احمد خمينى نقل كرده است شبى در عراق كودتا شد و عبور و مرور را قدغن كردند، موقع زيارت امام نبودند، من دلواپس شدم اطاق را گشتم ايشان را نيافتم، رفتم پشت بام ديدم امام روبه حرم حضرت على (ع) مشغول زيارت هستند.(27)
از مرحوم آية اللّه حاج سيد مصطفى خمينى نقل شده است: شبى هوا توفانى بود و بيرون رفتن از خانه مشكلاتى در برداشت، به امام عرض كردم: اميرمؤمنان (ع) دور و نزديك ندارد زيارت جامعه را كه در حرم مى‏خوانيد امشب كه هوا بد است در منزل بخوانيد، فرمودند: مصطفى تقاضا دارم روح عوامانه را از مانگيرى و همان شب باوجود نامساعد بودن شرايط جوّى به حرم مشرف شدند.
در يك مورد بدون آن كه امام برحسب ظاهر هيچ گونه محذورى داشته باشند وقتى موعد خاص فرا رسيد كه به حرم بروند برخلاف انتظار از همان جا كه براى ملاقات عمومى مى‏نشستند و در كنار در منتهى به اندرونى بود به طرف اندرونى بازگشتند، حاضرين شگفت زده شدند چرا كه امام را در حال سلامت و نشاط كامل مشاهده كرده بودند و تنها كسالت مى‏توانست مانع تشرف ايشان به حرم مطهر شود. همه از وضع مزاجى امام جويا شدند ولى هيچ چيز مشخص نگرديد و حتى نزديكان نيز دليلى براى اين ماجرا نيافتند. روز بعد معلوم گشت در همان ساعتى كه امام طبق معمول به حرم مشرف مى‏شدند، سفير ايران در بغداد به حرم آمده و به ظاهر به عنوان اهداى فرش از سوى شاه، مراسمى را برگزار كرده بود. با توجه به آگاهى دقيق آنان از زمان تشرف امام به حرم و انتخاب همين وقت براى مراسم مذكور و فيلم بردارى از آن، روشن شد كه نقشه‏اى را مى‏خواسته‏اند به اجرا درآورند. بدين گونه معماى آن روز براى اطرافيان آقا حل گرديد.(28)
در حرم مطهر حضرت على (ع) گاهى بدن امام در ميان انبوه جمعيّت درهم فشرده مى‏شد ولى به كسى اجازه نمى‏داد مردم را كنار بزنند و براى ايشان راه باز كنند، در ميان مردم زاير تنه مى‏خورد، مورد اذيت و آزار قرار مى‏گرفت، به ويژه آن كه برخى زوّار ساكن روستاهاى عراق بى‏مبالات و ناموزون راه مى‏رفتند و گاهى به امام صدمه مى‏زدند، اما او كه شيفته ولايت و امامت بود تمامى اين فشارها را به هنگام زيارت تحمل مى‏كرد. ولى از اين كه افرادى در جلو يا پشت سر ايشان به عنوان همراه يا مراقب حركت كنند بيزار بود. فرزند آية اللّه شاهرودى مى‏گويد: يك بار مشاهده كردم نزديك است كه امام در اثر ازدحام شديد جمعيّت زير دست و پا بيفتند به دونفرى كه در معيّت ايشان بودند اعتراض كردم چرا خاموش ايستاده‏ايد؟ پاسخ دادند آقا اجازه راه بازكردن به ما نمى‏دهند.(29)
برخى بيمار دلان و مزدوران ساواك كه وظيفه تضعيف امام را بر عهده داشتند آنگاه كه موفق نشدند كمترين نقطه ضعفى در رفتار و برنامه‏هاى آن رهبر فرزانه بيابند در نهايت وقاحت و رذالت مذبوحانه كوشيدند اين گونه تقيد امام را در خصوص توجه به زيارت به عنوان يك نقطه ضعف مطرح كنند. آنها در حوزه نجف با ظاهرى مقدّس مآبانه ولى نقشه‏اى شيطنت‏آميز مطرح مى‏كردند كه اين شيوه امام خمينى و التزام منظم و همه روزه ايشان به زيارت حضرت اميرالمؤمنين (ع) موجب شده است كه ساير مراجع و بزرگان كه به دلايلى نمى‏توانند مرتب و مداوم به حرم مشرف شوند زير سؤال قرار گيرند و هتك حركت شوند.(30)

پى‏نوشت‏ها: –
1. فصلنامه ياد، شماره 31 و 32، ص 114؛ همان، شماره 33 و 34،ص 59 ؛ خاطرات آية اللّه خلخالى، ص 140، پابه‏پاى آفتاب، ج 5، ص 17.
2. فصلنامه ياد، شماره 31 و 32، ص 114.
3. پابه‏پاى آفتاب، ج 5، ص 17.
4. مصاحبه با آية اللّه شيخ محمود يوسفى غروى، مجله حوزه، شماره 48، ص 44.
5. پابه پاى آفتاب، خاطرات آية اللّه عباسعلى عميد زنجانى، ج 5، ص 18.
6. فصلنامه ياد، شماره 33 و 34، ص 64.
7. پابه پاى آفتاب، ج 5، ص 21.
8. ياران امام به روايت اسناد ساواك، ج اول شهيد آية اللّه سيد محمد رضا سعيدى، مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات(1376)، ص 126 و 127.
9. سرگذشت‏هاى ويژه از زندگى امام خمينى، ج اول، ص 13 – 12.
10. همان، ج 4، ص 135 – 134.
11. فرازهاى فروزان، از نگارنده، ص 54 – 53.
12. مجله حضور، ويژه چهاردهمين سالگرد انقلاب اسلامى، بهمن 1370، ص 85.
13. تفسير آفتاب، محمد رضا حكيمى، ص 411 – 410، مجله نور علم، دوره سوم شماره 31، ص 112 – 111.
14. پاى صحبت‏ها و خاطرات يار آفتاب (خانم خديجه ثقفى”قدس ايران”)، مجله ندا، شماره 12، ص 17.
15. سرگذشت‏هاى ويژه…، ج 6، ص 122.
16. فرازهاى فروزان، ص 53.
17. روزنامه اطلاعات، شماره 2244، 21 اسفند 1380، ص 5.
18. مجله حضور، شماره 22، ص 324؛ آيينه حسن، ص 147، روزنامه اطلاعات شماره 22435.
19. در سايه آفتاب، محمد حسن رحيميان، ص 60 – 59.
20. صحيفه دل، ج 2، ص 13.
21. همان، ج اول، ص 103.
22. همان، ص 118 – 117.
23. خلوتى با خويشتن، ص 30 ؛ فرازهاى فروزان، ص 104.
24. در سايه آفتاب، ص 38 – 37.
25. پابه‏پاى آفتاب، ج 5،ص 22.
26. جلوه‏هاى حسينى در سيماى خمينى، سيد نعمت اللّه حسينى، قم، انتشارات معصومى، سال 1378، ص 54.
27. پابه‏پاى آفتاب، ج 4،ص 162.
28. در سايه آفتاب، ص 42 – 41.
29. سرگذشت‏هاى ويژه، ج اول، ص 104 – 103 ؛ فرازهاى فروزان، ص 158.
30. در سايه آفتاب، ص 40.
/

اگر پيشگويى آيت الله خمينى را جدى مى گرفتيم !

 

اگر پيشگوئى آية اللّه خمينى را جدى مى‏گرفتيم!

محمد حسن رحيميان‏

حضرت امام در پاسخ سؤال مقام معظم رهبرى «مدظله» حضرت آية اللّه خامنه‏اى كه شما از چه زمانى به فكر تشكيل حكومت اسلامى افتاديد؟ بعد از تأملى كوتاه فرموده بودند: به ياد ندارم ولى من در هر زمانى فقط در صدد اين بوده‏ام كه تكليف شرعى‏ام چيست؟ همان را انجام داده‏ام.
كسى كه همواره فقط به دنبال تكليف شرعى باشد و جز رضاى حق را نطلبد اولاً بر اساس: «اَلَّذينَ جاهَدُوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا»(1) خداوند متعال دست او را مى‏گيرد و راه حق را به او مى‏نماياند. ثانياً كارى كه منطبق با حق و در مسير حق بود به طور طبيعى خواص حق بر آن مترتب مى‏شود و از آنجا كه حق، پايدار، جذاب، روشن و روشنى بخش و جلوه‏اى از حق مطلق است، بنابراين مجموعه كارهاى حق، خود به خود با هم پيوسته و منسجم و هماهنگ بوده و به دور از هرگونه ناهمگونى، تضاد و تناقص، جاى خود را در مجموعه نظام اَتَمِّ حق، پيدا مى‏كند.
همانگونه كه در نظام تشريع الهى اين انسجام و هماهنگى وجود دارد و پيوستگى و هماهنگى بين سوره‏ها، آيات، جملات، و كلمات قرآن و همسويى احاديث معتبر معصومين و ادعيه مأثوره با قرآن و همچنين پيوستگى و هماهنگى بين مجموعه نظام هستى نمودى از اين حقيقت بزرگ است كه: «وَ ما خَلَقنَا السَّمواتِ وَ الأرضَ وَ ما بَينَهُما اِلاّ بِالحَقِّ»(2)؛ «وَ لَو كانَ مِن عِندِ غَير اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اِختِلافاً كَثيراً»(3).
خلاصه آن كه حق مطلق، خداست: «ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَ الحقّ»(4)؛ و هر آنچه از دايره حق بيرون است باطل است: «وَ اَنَّ ما يَدعوُنَ مِن دونِهِ هُوَ الباطل»(5) و گمراهى است: «فَماذا بَعدَ الحَقِّ اِلاَّ الضَّلال»(6) و سرچشمه همه حقها، خداست: «اَلحَقُّ مِن رَبِّكَ»(7) و خدا حق را بر سر باطل مى‏كوبد تا آن را نابود سازد و بدينسان باطل، محو و نابود مى‏شود:«بَل نَقذِف بِالحَقِّ عَلَى الباطِلِ فَيَدمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ»(8) و چنين است كه: خداوند قوى شكست‏ناپذير، پيروزى و غلبه قطعى خود و رسولانش را سرنوشت محتوم جهان دانسته است: «كَتَبَ اللّهُ لأغلِبَنَّ اَنَا وَ رُسُلى اِنَّ اللّه قَوِىٌّ عَزيزٌ»(9) و…
به اين ترتيب هر كس به هر اندازه كه براى حق و با حق باشد، از ويژگيهاى حق برخوردار مى‏شود و امام خمينى بعد از معصومين عليهم السلام كه به طور كامل با حق بودند و ايشان بين خود و معصومين فاصله‏اى طى ناشدنى را اعتقاد داشت، از زمره مؤمنانى بود كه با همه وجود تلاش مى‏كرد در همه شئون زندگى به حق نزديك شود و جز حق را نخواهد. امام، قرآن و عترت را آئينه تمام نماى حق مى‏ديد و همه چيز را از منظر اين آئينه حق نما مى‏نگريست و به اندازه‏اى كه در اين سير سلوك الهى راه سپرده بود، به حق نزديك و از ويژگيهاى شگفت‏انگيز آن، برخوردار شده بود.
فرزانگى، پايدارى و انسجام در ابعاد زندگى امام به خصوص در صحنه اجتماعى و نيز ثبات قدم، استوارى و شفافيت در مواضع، پايدارى و عدم اعوجاج، تناقض و تضاد، فرود و فراز و مجامله در رفتارها در طول مدت دهها سال زندگى امام را مى‏توان از نشانه‏هاى عبوديت حق و پيوند ايشان با خداوند متعال از طريق قرآن و معصومين عليهم السلام برشمرد.
بى‏گمان يكى از دستاوردهاى اين حق‏جويى تجلى امدادهاى غيبى در آينده نگريهاى شگفت‏انگيز امام بود كه به وفور مى‏توان در مواضع و بيانات امام مشاهده كرد. نمونه هايى از اين مقوله را حقير در كتاب «در سايه آفتاب» در مورد يك شب استثنايى كه امام به طور غير مترقبه به حرم حضرت اميرالمؤمنين (ع) مشرف نشدند و همچنين آيه‏اى كه در آغاز پيام حج خونين در سال 1366 شمسى آورده بودند، ذكر كرده‏ام و در اينجا نيز چند نمونه ديگر را مرور مى‏كنيم.

در كنار شهيدان

آنگاه كه امام فرمود: «از خداوند مى‏خواهم مرا در كنار شهداى جنگ تحميلى بپذيرد»(10) آنچه از اين جمله به ذهن متبادر مى‏شد اين بود كه دعاى امام ناظر به محشور شدن با شهدا در روز قيامت است اما بعد از رحلت امام و دفن ايشان در كنار بهشت زهرا كه بزرگترين مجموعه شهدا را در خود جاى داده است، معنى ديگرى نيز از اين دعاى امام معلوم گرديد. جالب اين كه در شبى كه امام رحلت كرد ناظر بودم كه هر يك از مسئولان بلند پايه كشور پيشنهادهايى از قبيل قم، جمكران، دشت احمد در نزديكى قم، پادگان قلعه‏مرغى، محدوده نيروى هوايى و… را مطرح كردند اما خواست خدا اين بود كه نهايتاً امام در محل فعلى دفن شود و علاوه بر مفهوم اول براى سخن و دعاى امام معنى ديگرى نيز تحقق يافت.
همانند مطلب فوق را در اين بيت كه در پايان يكى از غزلهاى امام آمده است مى‏توان ديد:
«سالها مى‏گذرد، حادثه‏ها مى‏آيد
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم»(11)
هر چند از اين بيت معنايى متناسب با سياق غزل استنباط مى‏شد كه آن هم معما گونه است اما حادثه رحلت امام در آستانه نيمه خرداد، اين شعر را با مضمون ديگرى نيز منطبق ساخت!

اگر پيشگويى آية اللّه خمينى را جدى‏تر مى‏گرفتيم‏

حضرت امام در تاريخ 11/10/67 خطاب به گورباچف(دبير كل حزب كمونيست و صدر هيئت رئيسه اتحاد جماهير سوسياليستى شوروى و رهبر ابر قدرت شرق كه حدود نيمى از جهان و از جمله اروپاى شرقى تحت سلطه او بود) پيامى فرستاد كه جملاتى از آن را مرور مى‏كنيم.
– جسارت و گستاخى شما در برخورد با واقعيات جهان چه بسا منشأ تحولات و موجب به هم خوردن معادلات فعلى حاكم بر جهان گردد…
– شما اگر بخواهيد در اين مقطع، تنها گره‏هاى كور اقتصادى سوسياليسم و كمونيسم را با پناه بردن، به كانون سرمايه دارى غرب حل كنيد، نه تنها دردى از جامعه خويش را دوا نكرده‏ايد، كه ديگران بايد بيايند و اشتباهات شما را جبران كنند!…
– چرا كه امروز اگر ماركسيسم در روشهاى اقتصادى و اجتماعى به بن بست رسيده است، دنياى غرب هم در همين مسائل – البته به شكل ديگر – و نيز در مسائل ديگر گرفتار حادثه است!
– بايد به حقيقت رو آورد، مشكل اصلى كشور شما مسأله مالكيت و اقتصاد و آزادى نيست. مشكل شما عدم اعتقاد واقعى به خداست. همان مشكلى كه غرب را هم به ابتذال و بن‏بست كشيده يا خواهد كشيد.
– …از اين پس كمونيسم را بايد در موزه‏هاى تاريخ سياسى جهان جستجو كرد.
– … امروز ديگر چيزى به نام كمونيسم در جهان نداريم ولى از شما جدّاً مى‏خواهم كه در شكستن ديوارهاى خيالات ماركسيسم، گرفتار زندان غرب و شيطان بزرگ نشويد.
– … امروز ديگر دولتهاى همسو با شما كه… هرگز حاضر نخواهند شد، بيش از اين، منابع… كشورشان را براى اثبات موفقيت كمونيسم – كه صداى شكستن استخوانهايش هم به گوش فرزندانشان رسيده است – مصرف كنند!…
در اين مجال از ساير مضامين اين پيام امام كه حضرت آية اللّه جوادى آملى آن را طى كتابى شرح داده‏اند مى‏گذريم اما در مورد بخشهاى فوق اگر بخواهيم به عظمت كار امام برسيم، مستلزم مرور و بازخوانى اوضاع و شرايط شوروى و جهان در آن زمان و سير تحولات و حوادث بزرگى است كه در سالهاى بعد پيش آمد.
شوروى همچنان كه يكى از دو ابرقدرت حاكم بر جهان و قطب بلوك شرق بود و كرملين در هاله‏اى افسانه‏اى از قدرت و سلطه در رقابتى تنگاتنگ در برابر كاخ سفيد، شناخته مى‏شد و گورباچف هنوز به عنوان مرد اول كاخ كرملين بر مسند قدرت تكيه زده بود و… در چنين شرايطى، چشمه سار معرفت، حكمت، واقع بينى و آينده نگرى از روح الهى مى‏جوشد و اين پيام آسمانى را مى‏نگارد. برخى از كسانى كه قبل از ارسال، از متن پيام آگاهى مى‏يابند نظرهاى متفاوتى مى‏دهند. بخشهايى از پيام را به مصلحت نمى‏دانند. ليكن امام ترتيب اثر نداده و عين پيام را توسط هيئتى به سرپرستى حضرت آية اللّه جوادى آملى براى گورباچف مى‏فرستند و بعد از آن گورباچف پاسخ خود را توسط «ادوارد شوارد نادزه» وزير خارجه اتحاد جماهير شوروى – كه بعد از فروپاشى رئيس جمهورى گرجستان شد – براى امام ارسال مى‏كند – اينجانب شاهد اين ملاقات بودم و جزئيات آن را در كتاب «در سايه آفتاب» نوشته‏ام.
پاسخ گورباچف تقريباً هيچ ارتباطى با پيام امام نداشت و امام نيز در پايان قرائت آن به وسيله رئيس ديپلماسى كرملين از اين نكته اظهار تأسف كرد و در حالى كه مترجم اين جمله امام را ترجمه مى‏كرد با سرعت و بدون خداحافظى اتاق ملاقات را به سوى اندرونى ترك و باز هم شگفتى آفريد. بگونه‏اى كه بعد از جلسه، برخى از ديپلمات‏هاى خودى نتوانستند نگرانى و اضطراب خود را از پى‏آمدهاى احتمالى اين برخورد امام كتمان كنند!
روح خدا بر فراز آسمان معنويت، تا دورترين افقها را نگران بود اما دبير كل حزب كمونيست شوروى، در چاه تاريك طبيعت به جاى پر كشيدن به عالم بالا و رهايى از تنگناى ماركسيسم، گويى چاره بيچارگيها را در شكستن ديواره همان چاه و فرو افتادن در چاله سرمايه دارى غرب مى‏جست پروستاريكا و گلاسنوست گورباچف راه به جائى نبرد و جهان شاهد بود كه چند سال بعد ابرقدرت شرق فرو پاشيد. ديوار برلين فرو ريخت و كشورهاى اروپاى شرقى كه اقمار شوروى بودند همراه با قطعات تجزيه شده از شوروى به لقمه‏هاى لذيذ براى بلعيده شدن در كام غرب و آمريكا تبديل شدند و…
امّا حدود ده سال بعد گورباچف چنين مى‏گويد:
«پيام آية اللّه خمينى از نظر من به همه اعصار در طول تاريخ بود… آية اللّه خمينى توانست اثر بزرگى در تاريخ نوين جهان بگذارد. ما زمانى كه اين پيام را در جلسه كميته مركزى حزب كمونيست مطرح كرديم براى اعضاى حزب كه نيمى از جهان را در اختيار داشتند بسيار غير منتظره بود… من متأسفم كه در آن مقطع نتوانستم به ايران سفر كنم و از نزديك با ايشان ملاقات نمايم. به هر حال من امروز از ايشان با احترام عظيم ياد مى‏كنم و معتقدم كه آية اللّه خمينى فراتر از زمان مى‏انديشيد و در بعد مكان نمى‏گنجيد.»
«اما امروز كه من شاهد اين اوضاع هستم پيام آية اللّه خمينى در ذهنم نقش مى‏بندد كه او گفته بود من ماركسيسم را به زودى در موزه‏هاى تاريخ مى‏بينم… اگر آن روز ما پيشگويى آية اللّه خمينى را جدى‏تر مى‏گرفتيم امروز قطعاً شاهد چنين وضعيتى نبوديم و اجازه نمى‏داديم كه وضعيت كشور بدين شكل درآيد.»(12)

ده سال بعد

به جملاتى از پيام تاريخى امام در تاريخ 3/12/67 كه به منشور روحانيت معروف شد دقت مى‏كنيم:
«…روحانيون و مردم عزيز حزب اللّه و خانواده‏هاى محترم شهداء حواسشان را جمع كنند كه با اين تحليل‏ها و افكار نادرست، خون عزيزانشان پايمال نشود.
ترس من از اين است كه تحليل گران امروز ده سال ديگر، بر كرسى قضاوت بنشينند و بگويند كه: بايد ديد فتواى اسلامى و حكم اعدام سلمان رشدى، مطابق اصول و قوانين ديپلماسى بوده است يا خير؟! و نتيجه‏گيرى كنند كه چون بيان حكم خدا آثار و تبعاتى داشته است و بازار مشترك و كشورهاى غربى عليه ما موضع گرفته‏اند، پس بايد خامى نكنيم و از كنار اهانت كنندگان به مقام مقدس پيامبر و مكتب بگذريم!».
خلاصه كلام اين كه ما بايد بدون توجه به غرب حيله‏گر و شرق متجاوز و فارغ از ديپلماسى حاكم بر جهان در صدد تحقق فقه عملى اسلام برآئيم»(13)
درست ده سال بعد، اين پيش بينى امام به وقوع پيوست و كينه‏هاى پنهانى بيمار دلان و شيفتگان فرهنگ الحادى غرب از پرده نفاق بيرون ريخت. مواضع و اصول خط امام را زير سؤال بردند. پاى‏بندى به اصول اعتقادى را به خصوص در عرصه بين المللى در تعارض با منافع ملى پنداشتند و بر فداكردن مواضع ايدئدلوژيك در مقابل منافع ملى فتوا دادند! و حتى يكى از اين سياهدلان معاند با اشك تمساح براى خسارتهاى ناشى از مواضع ايدئولوژيك سخن گفت و تلويحاً امام را به اين خاطر زير سؤال و سزاوار محاكمه دانست!
همگنان خارج نشين همين قبيله نيز با وضوح بيشتر، ارتداد و كفر خويش را ابراز كردند و در بيانيه كانون نويسندگان ايران در تبعيد چنين نگاشتند:
«در دنياى انديشه هيچ چيز مقدس نيست. قدوسيتى اگر هست، نقد است و شك و همين… پيام ما به سلمان رشدى است به تسليم نسرين… با شما هستيم دشمنان شما را دشمن مى‏داريم و دشمنان ما دشمنان شمايند…بدانيد كه هرجا كه نويسندگان ايرانى از آزادى بيان و حرمت و عقيده و انديشه، دفاع مى‏كنند، شما هستيد كه دفاع مى‏شويد…»

پشيمان مى‏شويد!

حضرت امام در قضيه مهم ديگرى موضعى قاطع، اتخاذ كرد. اما تقريباً همه مسئولين در آن زمان درخواست كردند كه ايشان موضع خود را تلطيف كند و امام بر حسب اصرار آنان پذيرفت ولى فرمود: پشيمان خواهيد شد و با مرور زمان اين پشيمانى، اتفاق افتاد و معلوم شد همان موضع اوليه امام درست بوده است.

بعد از چهارده سال

حضرت امام «قدس سره» در پيام حج سال 1366 – حج جمعه خونين – از حزب اللّه لبنان به صراحت نام برده و آن را بالاترين حجت الهى براى «همه علماء و روحانيون» در راه جهاد عليه متجاوزان و نفى سكوت و مماشات در برابر آن، قلمداد كرده است. و اين عين جملات امام است:
«من مجدداً تأكيد مى‏كنم كه دنيا، امروز تشنه حقايق و احكام نورانى اسلام است و «حجت الهى» بر همه علماء و روحانيون تمام گرديده است؛ چرا كه وقتى جوانان كشورهاى اسلامى براى دفاع از مقدسات دينى خود تا سرحد شهادت پيشرفته‏اند و براى بيرون كردن متجاوزان، خود را به درياى حوادث و بلا زده‏اند و زندان‏ها و شكنجه‏ها را به جان خريده‏اند و همچون مسلمانان شجاع و مبارز و عزيزان «حزب اللّه لبنان» و ساير كشورها مقاومت كرده‏اند و به جهاد عليه متجاوزان برخاسته‏اند، چه «حجتى بالاتر از اين؟» و چه بهانه‏اى براى سكوت ومماشات و در خانه نشستن و تقيه كردن‏هاى بى‏مورد مانده است؟»
دو سال بعد در اوايل سال 68 ضمن گفتگويى كه با جناب حجةالاسلام و المسلمين آقاى سيد حسن نصراللّه كه در آن زمان مسئول امور اجرايى حزب اللّه بود داشتيم، صحبت از اين جملات امام شد. يك برداشت اين بود كه امام با نام بردن از حزب اللّه در اين پيام تاريخى و ستايش از شجاعت و مبارزه حزب اللّه، آن را به نحو احسن تقويت و پشتيبانى كرده تا موجب دلگرمى و تشويق عناصر حزب اللّه شود. اما حقير ضمن تأييد اين برداشت، استنباطى فراتر را ارائه كردم كه ذيلاً به آن اشاره مى‏شود:
تا آنجا كه به ياد دارم حضرت امام هيچگاه فرد يا جمعى مشخص را به عنوان «حجت الهى» همراه با اطلاق از قيد زمان و مكان معرفى نكرده بود ولى در اين پيام از تصريح نام «حزب اللّه» به عنوان «حجت اللّه» آن هم براى «همه علماء و روحانيون» به خوبى مى‏توان دريافت كه امام گويى به آينده حزب اللّه و ثبات و پايدارى آن در مسير حق، اطمينان داشته است و اين نويدى اطمينان بخش براى آينده حزب اللّه است. در حالى كه اگر امام، به اين ويژگى حزب اللّه اطمينان نداشت اقتضاء مى‏كرد كه حداقل در اين پيام تاريخى و ماندگار با صراحت نام «حزب اللّه» را نياورد.
در طول ده سال گذشته، همواره برداشت حقير مورد توجه دوستان حزب اللّه بود و آقاى سيد حسن نصر اللّه به طور مكرر آن را براى حقير و ديگران بازگو مى‏كرد تا آن كه در اثر ثبات قدم و مقاومت شگفت‏انگيز حزب اللّه كه مؤيد همان برداشت بود، جهان اولين شكست ذلت بار رژيم جنايتكار و متجاوز صهيونيستى را در سال 1379 مشاهده كرد و ارتش نيرومند اسرائيل كه تجسم قدرت تكنولوژى پيشرفته نظامى و اطلاعاتى جهان غرب به شمار مى‏آمد و طى مدت 50 سال افسانه شكست ناپذيرى خود را در جهان جا انداخته بود و كشورهاى درگير با اسرائيل با حدود 5 ميليون ارتش هرگز نتوانسته بودند طمع تلخ شكست را به آن بچشانند در برابر چندهزار نفر نيروى حزب اللّه كه به سلاح ايمان و روحيه شهادت‏طلبى مسلح بودند و چه از جهت عدّه و عدد و چه از نظر تجهيزات نظامى قابل مقايسه با دشمن نبودند، با ذلت و خوارى تمام به اولين شكست بزرگ و عقب نشينى ذليلانه تن داد و با به جاى گذاشتن صدها تانك و نفربر و انبوه سلاح و مهمات سبك و سنگين و ساير امكانات ديگر پا به فرار گذاشت و هزاران نفر از نيروهاى مزدور اسرائيل موسوم به ارتش لحد يا فرار كردند يا خود را تسليم حزب اللّه كردند و…
در اولين سفرم بعد از پيروزى حزب اللّه به لبنان باز هم آقاى سيد حسن نصر اللّه بحث 12 سال پيش را يادآور شد. داستان گذشته را باز هم براى جمعى از علما و دوستان حاضر در يكى از جلسات بازگو كرد اما اين بار مطلب را تكميل كرد و چنين گفت: بعد از پيروزى بزرگ حزب اللّه و شكست ذلت بار صهيونيست‏هاى متجاوز در جنوب لبنان عمق شگفت‏انگيز سخن امام تحقق عينى يافت و بسيارى از علماى بزرگ و روحانيون جهان اسلام و به طور اخص فلسطين در نوشته‏ها و گفته‏هاى خود به همان حقيقتى كه امام در چهارده سال پيش بيان كرده بود، اذعان كردند و مفهوم سخن امام را اينگونه تكرار كردند كه حزب اللّه «حجت الهى» را بر همگان تمام كرد. مقاومت حزب اللّه و پيروزى آن ثابت كرد كه اولاً تنها راه رهايى جنگ و مقاومت مسلحانه عليه اسرائيل است و ثانياً اين راه قطعاً به پيروزى خواهد انجاميد و عملاً نيز انتفاضه اسلامى ملت فلسطين با الهام از حزب اللّه و تأثيرپذيرى از مقاومت اسلامى لبنان بر افروخته گرديد و جهان اسلام نيز به درستى بى‏بديل اين راه روشن باور كرد و افكار عمومى در تمام كشورهاى اسلامى و مسلمانان سراسر جهان بر حمايت بى‏سابقه از انتفاضه سازش‏ناپذير برانگيخته شد، بگونه‏اى كه در پايتخت مراكش به طور نمونه بيش از دو ميليون نفر در تظاهراتى بى‏نظير براى پيروزى حزب اللّه شركت كردند و شعار فراگيرشان اين بود «الجهاد هو البديل، حزب اللّه هوالدليل» جهاد مسلحانه عليه اسرائيل تنها گزينه است و حزب اللّه دليل و حجت بر درستى آن است.

آينده غرب و آمريكا

امام با نگاه قرآنى و روح آسمانى خويش در زمانى كه رژيم دوهزار و پانصد ساله ستمشاهى در اوج قدرت ظاهرى بود با قاطعيت گفت: «شاه بايد برود» و ديرى نپاييد كه شاه و شاهنشاهى در گورستان تاريخ مدفون گرديد. در زمانى ديگر در حالى كه نيمى از جهان زير سلطه كمونيسم بود گفت: «امروز ديگر چيزى به نام كمونيسم در جهان نداريم…و از اين پس كمونيسم را بايد در موزه‏هاى تاريخ سياسى جهان جستجو كرد» و آنچه را كه پير فرزانه ما از پشت ديوارهاى گلين در پس كوچه‏هاى جماران ديده بود، بعد از چندين سال، جهان ناباورانه مشاهده كرد! و همين امام در همين پيام دنياى غرب را نيز به شكل ديگر و در مسائل ديگر گرفتار حادثه دانست و از ابتذال و بن بست آن خبر داد.
همين امام با الهام از آيات قرآنى، آمريكا را به عنوان نماد استكبار جهانى و مدعى ابر قدرتى در برابر عزت و قدرت بى منتهاى حق، ذليل و رو به زوال مى‏ديد.
آيا به راستى اين آيه وصف حال آمريكا – به خصوص بعد از فروپاشى شوروى و يكه تازى آمريكا – نيست؟!
«…فَاستكبَروا فِى الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ و قالوُا مَن اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً اَوَلَم يَرَوا انَّ الّذى خَلَقَهم هُوَ اَشَدُّ مِنهُم قُوِّةً وَ كانوُا بِآياتِنا يَجحَدوُنَ فَاَرسَلنا عَلَيهِم ريحاً صَرصَراً فِى اَيّامٍ نَحِساتٍ لِنُذيقَهُم عَذابَ الخِزىِ فى الحَيوةِ الدُّنيا وَ لَعَذابُ الآخِرَةِ اَخزى وَ هُم لايُنصَروُنَ»(14)
…به ناحق در زمين تكبر ورزيدند و گفتند: «چه كسى از ما نيرومندتر – ابر قدرت تر است؟!» آيا نمى‏دانستند خدايى كه آنان را آفريده است از آنها قوى‏تر است؟ كه همواره آيات ما را انكار مى‏كردند! سرانجام تندبادى سخت، هول‏انگيز و سرد، در روزهايى شوم و پرغبار بر آنها فرستاديم تا عذاب خفت را در زندگى اين دنيا به آنها بچشانيم و عذاب آخرت از آن هم خوار كننده‏تر است و – به هيچ وجه – يارى نمى‏شوند.
هرچند آيه سرگذشت قوم ثمود را بازگو مى‏كند اما داستانهاى قرآن، داستان تكرار شونده زندگى بشر است. هر مستكبرى در هر كجا و در هر زمان ادعاى ابرقدرتى (توجه شود به تعبير «اشدّ قوّةً» كند ونشانه‏هاى خدا را انكار نمايد سرانجام روزگاران نحوست او فرا مى‏رسد و طوفان عذاب او را در هم مى‏شكند و چهره واقعى تكبر و استكبار را در ذلت و خفت و خوارى باز مى‏نمايد و اين مربوط به همين دنيا است تا نوبت آخرت رسد.
امام بانگاه از همين منظر بود كه فرمود: «اسرائيل بايد از صفحه روزگار محو شود»(15) امام در آيينه تمام نماى قرآن، درخشش حق و افول باطل را در پيروزى و غلبه اسلام بر كفر و استكبار به شهود مى‏ديد كه مى‏گفت: «من با اطمينان مى‏گويم كه اسلام ابرقدرتها را بر خاك مذلت مى‏نشاند»(16) و قرن آينده را قرن اسلام مى‏دانست و صلامى زد كه «پرچم لااله الااللّه، محمد رسول اللّه بر بام گيتى به اهتزاز در خواهد آمد» آنگاه كه اين آينده نگريهاى مهم را در كنار پيش بينى‏هاى محقق شده امام مى‏گذاريم و روند امور را مورد دقت قرار مى‏دهيم، اطمينان مى‏يابيم كه اين موارد نيز در آينده به وقوع خواهد پيوست. انشاءاللّه.
بهرحال آنچه به ذهن و قلم حضرت امام در اين مقاطع سرنوشت ساز جارى شده است، صرف نظر از مسموعاتى كه حكايت از ارتباط برخى از آنها با امام زمان «عج» دارد و از نقل آن خوددارى مى‏كنم، بى شك از امدادهاى غيبى و الطاف الهيه است اما با توجه به اين كه اين نوع قضايا در قبل از پيروزى انقلاب اسلامى در موارد متعددى از امام مشاهده شده است نكته‏اى را از مرحوم معلم دامغانى كه سابقه حدود 60 سال دوستى عميق و مراوده با امام را داشت، نقل مى‏كنم.
در جلسه‏اى در منزل مرحوم حاج احمد آقا خدمت ايشان رسيدم موضوع اطلاعيه مورخ 21/11/57 امام را همراه با چند مورد مشابه برشمردم و از رمز و راز آنها پرسيدم. ايشان فرمود: مى‏خواهى بگويى امام علم غيب داشت؟ نه هرگز! عرض كردم پس قضيه چيست؟ فرمود: (نقل به مضمون) اينها نتيجه اخلاص امام بود. امام تصميمى را اتخاذ مى‏كرد. مطلبى بر زبان و قلمش جارى مى‏شد كه اگر علت و رمز آن در همان زمان از ايشان سؤال مى‏شد پاسخى نداشت ولى بعداً معلوم مى‏شد كه منطبق با واقع و درست بوده است.
از پاسخ آقاى معلم ذهنم به حديث معروف «من اخلص للّه اربعين يوماً فجّر اللّه ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»(17) منتقل شد و متوجه اين نكته شدم كه اگر چهل روز خالص بودن، سرچشمه‏هاى حكمت را از قلب به زبان جارى مى‏سازد، به طريق اولى امام كه به يك عمر اخلاص و براى خدا بودن آراسته بود، مى‏تواند از چنين امدادهاى الهى و جوشش‏هاى فرزانگى و حكمت برخوردار باشد و دهها سال مجاهده با نفس و جهاد در راه خدا يقيناً هدايت الهى را در شناخت راههاى درست براى او فراهم مى‏سازد كه: «والذين جاهدوا فينا لَنَهدينّهم سُبُلَنا».(18)

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره عنكبوت، آيه 69.
2. سوره حجر، آيه 85.
3. سوره نساء، آيه 82.
4. سوره حج، آيه 6.
5. سوره حج، آيه 62.
6. سوره يونس، آيه 32.
7. سوره آل عمران، آيه 60.
8. سوره انبياء، آيه 18.
9. سوره مجادله، آيه 21.
10. صحيفه امام جلد 21 صفحه 284(منشور روحانيت) مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى چاپ اول 1378.
11. ديوان امام خمينى صفحه 154 ناشر مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى چاپ اول 1372.
12. روزنامه جمهورى اسلامى صفحه 13 مورخ 11/3/1378 به نقل واحد مركزى خبر از مسكو.
13. صحيفه نور، ج 21، ص 100.
14. سوره فصلت، آيات 15 – 16.
15. صحيفه امام، ج 16، ص 49.
16. صحيفه امام، ج، 20، ص 32.
17. سفينة البحار، ج 1، ماده خلص. هر كه چهل روز براى خداوند اخلاص ورزد خداوند چشمه‏هاى حكمت را از قلب و زبانش جارى سازد.
18. «كسانى كه در راه ما كوشيده‏اند به يقين راههاى خود را بر آنان مى‏ماييم.» سوره عنكبوت، آيه 69.
/

نمى از يَمِ سخنان امام جواد عليه السلام

 

نمى از يَمِ سخنان امام جواد (ع)

حجةالاسلام سيد جواد حسينى

امام نهم نامش «محمّد»، كنيه‏اش «ابوجعفر» و لقب او «تقى» و «جواد» مى‏باشد، در نيمه ماه رجب 195 ه.ق در شهر مدينه ديده به جهان گشود.(1)
مادر او «سبيكه» كه از خاندان «ماريه قبطيّه» همسر پيامبر اسلام به شمار مى‏رود، از نظر فضائل اخلاقى، در درجه والايى قرار داشت و برترين زنان زمان خود بود، به طورى كه امام رضا(ع) از او به عنوان بانويى منزّه و پاكدامن و با فضيلت ياد مى‏كرد.(2)
حضرت در مجموع دوران امامت خود با دو خليفه عباسى، يعنى مأمون (193 – 218) و معتصم (218 – 227) معاصر بوده است. و سرانجام در پايان ماه ذيقعده در سال 220 ه.ق به شهادت رسيد.
«ابن حجر هيثمى» از علماى اهل سنت مى‏نويسد: «مأمون او را به دامادى انتخاب كرد، زيرا با وجود كمى سن، از نظر علم و آگاهى و حلم بر همه دانشمندان برترى داشت.»(3)
«شبلنجى» عالم ديگر اهل سنت مى‏گويد: «مأمون پيوسته شيفته او بود، زيرا با وجود كمى سن، فضل و علم و كمال عقل خود را نشان داده، عظمت خود را آشكار ساخت.»(4)
به بهانه آخر ذى‏قعده سالروز شهادت آن حضرت، در اين مقال برآنيم، كه خوشه‏هايى از خرمن علم و فضل و كمال او برگيريم، و فرا روى انديشه و رفتار خويش قرار دهيم.

پاى سخنان آن حضرت

سخنان حضرت را در دو بخش اعتقادى و اخلاقى، بيان مى‏داريم.

الف: اعتقادى‏

1- عزت زير سايه توحيد و تكيه بر خداوند

امام جواد (ع) فرمود: «اَلثِّقَةُ بِاللّهِ تَعالى ثَمَنٌ لِكُلِّ غالٍ وَ سُلّم لِكُلّ عالٍ»(5)؛ اعتماد به خداى متعال بهاى هرچيز گران بهايى است و نردبان رسيدن به هرجا و مقام بلندى است. و فرمود: «عزّ المؤمن غناه عن النّاس»(6)؛عزّت مؤمن در بى‏نيازى او از مردم است. آرى آن كسى كه به خدا تكيه كند خداوند دست او را مى‏گيرد، چنانكه حضرت فرمود: «كَيفَ يَضِيعُ مِنَ اللّهِ تَعالى كافِلُه وَ كَيفَ يَنجُو مِنَ اللّهِ تَعالى طالِبُهُ وَ مَنِ انقَطَعَ اِلى غَيرِ اللّهِ وَكّلهُ اللّهُ اِلَيهِ…»(7)؛ چگونه به خود واگذارده مى‏شود كسى كه خدا را كفيل قرار داده است؟ و چگونه نجات مى‏يابد كسى كه خداوند در صدد (انتقام) اوست؟ كسى كه به غير خدا اعتماد كند خداوند او را به خودش وامى‏گذارد. اين روايات كه نظير آن از اهلبيت (عليهم السلام) فراوان نقل شده است به ما مى‏آموزد كه سعادت و آرامش و نجات در اين است كه انسان به خداوند تكيه و اعتماد داشته باشد، و شقاوت و دلهره و اضطراب در اين كه انسان چشم اميد به ديگران داشته باشد، به اين نكته در آيات فراوانى از قرآن اشاره شده است از جمله مى‏فرمايد: «مَن يَتَّقِ اللّهُ يَجعَل لَهُ مَخرَجاً… وَ مَن يَتَوَكَّل عَلى اللّهِ فَهُو حسبُهُ…»(8)؛ هر كسى تقوا پيشه كند – و رابطه او با خدا محكم باشد – پروردگار عالم (در بن بستها براى او راه فرار و چاره مى‏آفريند) و از راهى كه اميد ندارد به او روزى مى‏دهد، هر كسى به خدا تكيه و اعتماد كند خدا او را كفايت مى‏كند.

2- دل در گرو دوست داشتن و اسير عشق كوى او بودن خوش است‏

امام جواد (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «اَلقَصدُ اِلى اللّهِ تَعالى بالقُلُوبِ اَبلَغُ مِن اِلقابِ الجَوارِحِ بِالاَعمالِ»(9)؛ آهنگ خدا را در دل داشتن، رساتر است از آن كه اعضاء و بدن را با انجام اعمال به رنج و زحمت اندازيم، و فرمود: «لاتكُن وَلِى اللّهِ فِى العَلانيه وَ عَدُوّاً لَهُ فِى السِّرِ»(10)؛ نباش دوست خدا در آشكار و علن، و دشمن خدا در (باطن) و پنهان (يعنى با زبان اظهار دوستى، ولى با رفتار خود، اظهار دشمنى كنى).

3- مقام شامخ اهلبيت (عليهم السلام) از زبان امام جواد (ع)

محمد بن سنان مى‏گويد: در محضر امام جواد از اختلاف شيعيان سخن گفتم حضرت فرمود: «فَقالَ يا مُحَمَّدُ اِنَّ اللّهَ تَبارَك وَ تَعالى لَم يَزَل متفَرِّداً بِوحدانِيَّته ثُمَّ خَلَقَ مُحمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فاطِمَةَ فمكَثُوا اَلفَ دَهرٍ، ثُمّ خَلَقَ جَميعَ الاَشياءِ فاَشهَدَ هُم خَلقاً و اَجرى طاعَتَهُم عَليها وَ فَوّضَ اُمُورَها اِليهِم…»(11)؛ اى محمّد خداى تبارك وتعالى همواره در يگانگى خود بى‏همتاست در آغاز محمد(ص) و على(ع) و فاطمه (س) را آفريد، آنها هزار دوران بماندند، سپس همه چيزهاى ديگر را آفريد و ايشان را بر آفريدگان خود گواه گرفت و اطاعت ايشان را بر آنها لازم نمود، و كارهاى آفريدگان را به آنها واگذاشت پس آنها هرچه را بخواهند حرام سازند و هرچه را خواهند حلال كنند، و هرگز نخواهند جز آنچه را كه خدا بخواهد، سپس فرمود: اى محمد، اين است آن آيينى كه هر كه از آن پيشى گيرد، از دين بيرون رفته است، و هركه از آن عقب بماند، نابود گردد، و هركه با آن همراه باشد به حق رسيده است، اى محمد آنچه را گفتم مغتنم شمار (و قدر بدان)(12).

4- امام دوازدهم در كلام امام نهم‏

از عبدالعظيم بن عبداللّه (مدفون در شهر رى) نقل شده كه به امام جواد (ع) عرض كردم مولاى من اميدوارم كه قائم آل محمد (ص) آن كسى كه زمين را پر از عدل و داد مى‏كند بعد از آن كه پر از ستم و ظلم شده است، شما باشى، آنگاه حضرت فرمود: همه ما قائم (و قيام كننده) هستيم به امر الهى و هدايت كننده به سوى دين او، «وَلكِنَّ الَّذِى يَطهُرُ اللّهُ بِهِ الاَرضَ مِن اَهلِ الكُفرِ وَ اَلجُحُودِ وَ يَملأها قِسطاً وَ عَدلاً هُو الَّذى يُخفى عَلَى النّاسِ وِلادَتُهُ، وَ يَغيبُ عَنهُم شَخصُهُ، وَ يَحرُمُ عَلَيهِم تَسميته وَ هُو سمّى رَسُولِ اللّهِ وَ كنّيه، وَ هُوَ الَّذِى تَطوى لَهُ الاَرضُ و يَذِلّ له كُلُّ صَعبٍ، يَجتَمِعُ اِلَيهِ مِن اصحابِهِ عِدَّةُ اَهلِ بَدرٍ،..»؛ ولكن آن كسى كه زمين بوسيله او از كفر و كافر پيشه‏گان، پاك، و پر از عدل و داد مى‏شود، كسى است كه ولادتش بر مردم پوشيده است، و چهره‏اش از مردم پنهان، و بردن نام او حرام، او هم نام و هم كنيه با پيامبر اكرم (ص) مى‏باشد، او كسى است كه زمين در اختيار اوست، و هر سختى براى او آسان مى‏شود، و ياران او كه به تعداد اصحاب بدر سيصد و سيزده نفرند، از دورترين نقطه‏هاى زمين گردهم مى‏آيند، چنانكه خداوند مى‏فرمايد: «هر كجا كه باشيد خداوند شما را جمع مى‏كند، زيرا خداوند بر همه چيز توان دارد»(13)، آنگاه كه اين تعداد از افراد با اخلاص گردهم آمدند، خداوند فرمانش را آشكار مى‏كند، وقتى كه نيروى او به حدّ ده هزار نفر رسيد آنگاه، قائم علناً قيام مى‏كند و به نابودى و قتل دشمنان خدا مى‏پردازد تا آنجا كه خداوند راضى شود. عبدالعظيم حسنى مى‏گويد: عرض كردم آقاى من! چگونه آن حضرت مى‏فهمد كه خداوند راضى شده است؟ «قالَ: يُلقى فِى قَلبِهِ الرَّحمَةَ فَاِذا دَخَل المَدِينة اَخرَجَ اللات و العُزّى فَاَحرَقَهُما»(14)؛ فرمود: رحمت را بر قلب او القاء مى‏كند، وقتى وارد مدينه شد لات و عزّى را از خاك بيرون آورده آتش مى‏زند.

مناظره امام جواد(ع) با يحيى بن اكثم‏

از امام جواد (ع) مناظرات متعددى نقل شده است(15) كه به عنوان نمونه به يكى از آن‏ها كه مختصر و مربوط به مسائل اعتقادى است اشاره مى‏شود، با تذكر اين نكته كه امام با حفظ تقيّه، اين مناظره را انجام داده است.
بعد از آن كه مأمون ام الفضل را به تزويج حضرت جواد (ع) درآورد، يحيى بن اكثم (يكى از علماى اهل سنت) با جماعت بسيارى نزد آن حضرت و مأمون آمدند. يحيى عرض كرد: اى پسر رسول خدا! نظر شما درباره روايتى كه (در مدارك اهل سنّت) نقل شده است كه: «خداوند جبرئيل را فرستاد تا از پيامبر بخواهد كه از ابابكر سؤال كند: آيا او از خداوند راضى هست يا نه؟ با اين كه خداوند از او راضى مى‏باشد» چيست؟
امام جواد (ع) فرمود: بر ناقل اين خبر لازم است كه طبق دستور پيامبر (ص) عمل كند. پيامبر اكرم (ص) در حجة الوداع فرمود: «بعد از من جاعلان حديث فراوان مى‏شوند، لذا بايد احاديث را بر قرآن و سنّت عرضه كنيد، هر حديثى كه موافق قرآن و سنّت من باشد به آن عمل كنيد و اگر مخالف آن دو بود، بدان عمل نشود»، اين خبر موافق با قرآن نيست، زيرا خداوند مى‏فرمايد: «ما انسان را آفريديم و وسوسه‏هاى نفس او را مى‏دانيم و ما از رگ قلبش به او نزديكتريم.»(16)، آنگاه چگونه مى‏شود خداوند از رضايت و غضب ابابكر نسبت به خود بى‏خبر باشد، تا نياز به سؤال داشته باشد؟ اين عقلاً محال است.
يحيى گفت: روايت شده كه ابابكر و عمر در زمين مانند جبرئيل و ميكائيل در آسمان مى‏باشند؟ حضرت فرمود: در اين حديث هم بايد دقت نمود، چرا كه آن دو فرشته از فرشتگان مقرّب بوده، لحظه‏اى از طاعت خدا جدا نشدند و هرگز خدا را معصيت نكردند، و حال آن كه آن دو، مشرك بودند، بعد مسلمان شدند، و اكثر عمر خود را در شرك به سر بردند، آنگاه چگونه مى‏توانند همسان جبرئيل و ميكائيل باشند.
يحيى گفت: در روايت آمده كه آن دو (ابابكر و عمر)، پيران اهل بهشت مى‏باشند، در اين زمينه چه مى‏گوئيد؟
حضرت فرمود: اين هم محال است، چون بهشتى‏ها همه جوانند، در آنجا پيرمردى وجود ندارد. اين روايت را بنى اميّه براى مقابله با آن روايتى كه مى‏گويد: «حسن(ع) و حسين(ع) آقاى جوانان بهشتى مى‏باشند»، ساختند.
يحيى گفت: نقل شده كه عمر چراغ اهل بهشت است.
حضرت فرمود: اين هم محال است، چرا كه در بهشت فرشتگان مقرّب، پيامبران، آدم و محمّد (ص) حضور دارند. چگونه بهشت با نور آن‏ها روشن نشده، كه نياز به نور عمر باشد؟!
يحيى گفت: نقل شده كه پيامبر (ص) فرمود: اگر من مبعوث نمى‏شدم، عمر به جاى من مبعوث مى‏شد.
حضرت فرمود: قرآن راستگوتر از اين حديث است. آنجا كه مى‏فرمايد: «و هنگامى كه از پيامبران پيمان گرفتيم، و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، و ما از همه آنان پيمان محكمى گرفتيم.»(17)
آنگاه چگونه پيمان خدا عوض مى‏شود؟ (از اين گذشته) پيامبران يك چشم به هم زدن مشرك نشدند، چگونه كسى به رسالت مبعوث مى‏شود در حالى كه اكثر عمر خود را در شرك به سر برده است.؟!
يحيى گفت: در روايت آمده كه پيغمبر(ص) فرمود: اگر عذاب نازل شود، جز عمر كسى از آن رهايى نمى‏يابد.
حضرت فرمود: اين هم محال است، چرا كه خداوند مى‏فرمايد: «خداوند تا تو (پيامبر) در ميان آن‏ها باشى، آن‏ها را عذاب نخواهد كرد و مادامى كه به درگاه خدا توبه و استغفار كنند، (باز هم) آن‏ها را عذاب نخواهد كرد.»(18) مى‏بينيد كه براى نزول عذاب دو مانع ذكر شده است و لاغير.
1- وجود مبارك پيامبر (ص) در بين مردم‏
2- توبه و استغفار مردم(19)

ب: اخلاقى‏

اخلاق كه برمى‏گردد، به سيرت باطنى انسان، اساس آن را چند امر تشكيل دهد.
1- تزكيه نفس و مسلّط شدن بر هوى‏هاى نفسانى 2- توفيق خداوندى 3- مراقبت از نفس 4- نصيحت پذيرى از ديگران، در اين امور هم از سخنان آن امام همام كمك مى‏گيريم درباره امر اوّل فرمود: «مَن اَطاعَ هَواهُ اَعطى عَدُوَّهُ مُناهُ»(20)؛هر كس پيرو هوس خويش گشت، دشمنش (شيطان) را به آرزو (و مراد دل خويش) رسانده است. درباره امور بعدى چنين مى‏فرمايد: «اَلمُؤمِنُ يَحتاجُ اِلى ثَلاثِ خِصالٍ تَوفِيقٍ مِنَ اللّهِ، وَ واعِظٍ مِن نَفسِهِ و قبُولٍ مِمَّن يَنصَحُهُ»(21)؛ مؤمن (در ساختار اخلاقى و موفقيّت خود) به سه امر نيازمند است: 1- توفيق خداوند (كه اسباب و وسيله را براى او فراهم كند) 2- واعظى از درون خويش (وجدان اخلاقى، و نفس لوّامه) كه پيوسته او را موعظه كند (و رفتار او را مراقبت، و محاسب باشد). 3- نصيحت پذيرى از ديگران، با اين مقدّمه، به برخى سخنان اخلاقى حضرت مى‏پردازيم.
1- عزت مؤمن در چيست؟ فرمود: «عزّ المؤمن غناه عن النّاس»(22)؛ عزّت مؤمن در بى‏نيازى او از مردم است.
2- از رفقاى بد دورى كنيد: دوستان و رفيقان انسان در ساختار اخلاقى انسان نقش بسيار مؤثرى دارند، تا آنجا كه گفته‏اند: انسان بر دين رفيقش مى‏باشد، و قرآن هم بر اين مسئله تأكيد دارد، و شعراى وارسته هم اين مسئله را به تصوير كشيده‏اند، و هشدار داده‏اند كه:
مى‏رود از سينه‏ها در سينه‏ها
از ره پنهان صلاح و كينه‏ها
صحبت صالح تو را صالح كند
صحبت طالح تو را طالح كند

امام جواد (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «اِيّاكَ وَ مُصاحَبةُ الشَّرِيرِ، فَاِنَّه كَالسَّيفِ المَسلُولِ يَحسُنُ مَنظَرُهُ وَ يَقبَحُ آثارُهُ»(23)؛ از رفاقت و همراهى با آدمهاى بد و شرير، بشدت پرهيز كنيد، چرا كه (چنين افرادى) به شمشير برهنه مانند، كه ظاهر زيبا، و آثار زشت و زننده دارد. در جاى ديگر فرمود: «كفى بالمرء خيانةً اَن يكُونَ اَمِيناً لِلخَوَنَةِ»(24)؛ در خيانت و نادرستى انسان همين بس كه امين (مورد اعتماد) خيانتكاران باشد.
گويند بوعلى‏سينا از محلّى مى‏گذشت، ديوانه‏اى او را محكم به بغل گرفت و سر و صورت او را بوسيد، از اين جريان سخت ناراحت شد و گفت: حتماً در من رفتار غير عاقلانه، ديده است كه با من چنين رفيق شده است.

3- با خوبان و نيكان رفيق باشيد

در اين رابطه فرمود: «مُلاقاة الاِخوان نُشرَةٌ وَ تَلقِيحٌ لِلعَقلِ وَ اِن كان نَزراً قَليلاً»(25)؛ ديدار برادران دينى باعث شادابى، و زيادى عقل مى‏شود هر چند مدّت ديدار كم باشد. و در جاى ديگر فرمود: «مَنِ استَفادَ اَخاً فِى اللّهِ فَقدِ استَفادَ بَيتاً فى الجَنّةِ»(26)؛ كسى كه از برادر دينى و خدايى خود بهره برد(در جهت اصلاح درون، و نيكو شدن اخلاق) بحقيقت خانه در بهشت (بعنوان پاداش) بهره اوست.
4- خوشرفتارى با ديگران: در اين باره مى‏فرمايد: «من هَجَرَ المُدارةَ قاربَهُ المَكرُوهُ»؛ كسى كه خوشرفتارى و مدارا با ديگران دور ماند، رنج و سختى به او (روى آورده) به او نزديك مى‏شود.
5 – محكم كارى: فرمود: «اِظهارُ الشَّى‏ءِ قَبلَ اَن يَستَحكم مُفسِدَةٌ لَهُ»(27)، علنى نمودن كار و سخنى قبل از محكم كردن ريشه‏هاى آن (زمينه سازى) موجب مفسده‏اى براى آن است.
6- تو هستى و عمل نيكت: مى‏فرمايد: «… وَ اِنّ مالَكَ مِن عَمَلِك اَحسَنتَ فِيه، فَاَحسِن اِلى اِخوانِك وَ اعلَم اَنَّ اللّهَ عَزّ وَ جَلّ سأَلكَ مِن مَثاقِيل الذّرِّ وَ الخَردَلِ»(28)؛ براستى آنچه از رفتارت براى تو ماندگار است احسان تو است، سپس با برادر دينى، خود نيكى كن و بدان خداوند از سنگينى اعمال به اندازه ذرّات و دانه خردل نيز خواهد پرسيد. و بدان در اين بازار دنيا آن كسى برنده است كه اعمال نيك انجام داد، و آن كسى كه از احسان و تقوى و عمل خير بدور ماند، باخت، چنانكه امام جواد (ع) فرمود: «الدُّنيا سُوقٌ رَبِحَ فيها قَومٌ وَ خَسِرَ آخَرُون»(29)، دنيا بازارى است كه عدّه‏اى در آن سود مى‏برند، و عدّه‏اى ديگر زيان.
7- رفتار آگاهانه باشد (عمل توأم با علم) – همچنان كه سفارش شده كه علم همراه با عمل باشد، تأكيد شده كه عمل هم هماهنگ با علم و آگاهانه باشد، لذا امام جواد (ع) فرمود: «مَن عَمِلَ عَلى غير عِلمٍ اَفسَدَ اَكثَرُ مِمّا يُصلِحُ»(30)؛ هركس ناآگاهانه عمل كند، فساد او بيشتر از صلاح و اصلاح خواهد بود، اين حديث مى‏رساند كه كارها را به آگاهان و متخصّصان واگذاريد، چنان كه دلالت دارد در اعمال فردى خود، نيز اهل علم و آگاهى باشيد.
8 – و فتوا هم آگاهانه باشد: اين قسمت قابل دقت براى كسانى است كه بدون علم فتوا مى‏دهند، حضرت فرمود: «…اِتّقِ اللّه اِتّقِ اللّه اِنّه لَعَظيمٌ اَن يَقِفَ يَومَ القِيامَةِ بَينَ يَدَىِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ فَيَقُولُ لَكَ لِمَ اَفتَيتَ النّاسَ بِما لاتَعلَم»(31)؛ بترس از خدا، بترس از خدا، براستى كه بسيار بزرگ و سنگين است كه در پيشگاه الهى در روز قيامت قرار بگيرى سپس آنگاه خداوند بفرمايد: چرا براى مردم بدون علم، فتوا دادى؟ و در جاى ديگر فرمود: «فَيَقُولُ لَكَ: لِمَ تُفتى عِبادى بما لَم تَعلَم، وَ فى الامَّة مَن هُوَ اَعلَمُ مِنكَ»(32)؛ كه خداوند مى‏گويد: چرا به آنچه نمى‏دانستى براى بندگانم فتوا دادى، در حالى كه داناتر از تو در بين مردم وجود داشت.
حسن ختام بحث را روايت طولانى كه از جناب عبدالعظيم حسنى از امام جواد (ع) نقل شده است قرار مى‏دهيم: او مى‏گويد: عرض كردم به امام محمد تقى، جوادالائمه(ع) اى پسر رسول خدا(ص) حديثى برايم از پدران بزرگوار خود بيان فرما، فرمود: پدرم از پدرش و او از پدرانش تا مى‏رسد به اميرالمؤمنين (ع) و او فرمود: 1- «لايَزالُ النّاسُ بِخَيرٍ ما تفاوَتُوا فَاِذا استووا هَلَكُوا»، تا زمانى كه تفاوت‏ها بين مردم وجود داشته باشد، در خير و نيكى بسر مى‏برند، هرگاه همه مثل هم شدند (و از نظر استعدادها مساوى شدند) باعث هلاكت (و از هم پاشيدگى جامعه مى‏شود) توجّه شود كه اين تفاوت‏ها است كه بشر را به تلاش واداشته و همه نيازمند همديگرند، تفاوت در جامعه حق است، آنچه نارواست تبعيض است عرض كردم بيشتر بفرماييد: حضرت فرمود: 2- «لَو تكاشَفتُم ما تَدافَنتُم» اگر خداوند عيب‏هاى مردم را آشكار مى‏كرد (حاضر نبودند كه) همديگر را، دفن كنند، عرض كردم باز هم بفرماييد: فرمود: 3- «اِنَّكُم لَن تسعوا النّاسَ بِاَموالِكُم فَسعُوهُم بِطلاقَةِ الوَجهِ وَ حُسنِ اللقاء»؛ اموال شما گنجايش همه مردم را ندارد (و نمى‏توانيد از نظر مالى به همه كمك كنيد لااقل) با گشاده‏رويى و خوش برخوردى با همه رفتار كنيد، گفتم ادامه دهيد، حضرت فرمود: 4-«مَن عَتَبَ عَلَى الزَّمانِ طالَت مَعتَبَتهُ»؛ هر كس بر زمان (و روزگار) خشم گيرد، خشمش طولانى خواهد شد (شايد مراد اين باشد كه تقصيرها را به گردن زمان و روزگار، نحس بودن فلان روز، شانس و… نيندازيم بلكه دنبال علل و عوامل نقص و عيب‏ها باشيم ، و الّا خشم و ناراحتى طولانى و مداوم خواهد شد) عرض كردم ادامه دهيد، فرمود: 5 – «مُجالِسَةُ الاَشرارِ تُورِثُ سُوءَ الظَنِّ بالاَخيارِ»؛ همنشينى با بدان بدگمانى نسبت به خوبان و نيكان را در پى دارد. و فرمود: 6 – «بئس الزادُ اِلى المَعادِ اَلعُدوان عَلَى العِبادِ»؛ بدترين توشه (براى سفر آخرت) دشمنى (و ستم) بر بندگان خدا است. عرض كردم بازهم بفرماييد، فرمود: 7- «قِيمَةُ كُلِّ امرِىٍ ما يُحسِنُهُ»؛ ارزش و بهاى هركس در خوبى‏هايى است كه انجام مى‏دهد، گفتم اى فرزند رسول خدا ادامه دهيد: فرمود: 8 – «اَلمَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ».
مرد (انسان) پنهان است در زير زبان خويشتن‏
قيمت و قدرش ندانى تا نيايد در سخن‏
ديگرى گفته:
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
آرى زبان متعرّف كامل و آيينه قدنماى شخصيّت انسان است.
چو در بسته باشد چه داند كسى‏
كه گوهر فروش است يا پيله ور

عرض كردم ادامه دهيد، فرمود: 9- «ماهَلَكَ اِمرُءٌ عَرَفَ قَدرَهُ»، هر كس قدر و بهاى خويش شناخت هلاك نشود، درخواست كردم ادامه دهيد، فرمود: 10- «التّدبير قبل العمل يؤمنك من النّدم»، تدبير و برنامه ريزى (در هر كارى قبل از اقدام) انسان را از افتادن در پشيمانى، حفظ و نگهدارى مى‏كند، عرض كردم ادامه دهيد، فرمود: 11- «مَن وَثَقَ بالزَمانِ صرِعَ»، هر كس به زمان اعتماد كند بزمين خواهد خورد(ممكن است مراد اين باشد كه انسان تكيه گاه خويش را نحس و سعد ايام قرار ندهد، و ممكن است مراد اهل زمان باشد، كه خوشباورى باعث مى‏شود، كه انسان گرفتار شود…) و با درخواست من ادامه داد: 12- «خاطَرَ بِنَفسِهِ مَنِ استَغنى بِرَأيِهِ» جان خويش را بخطر افكنده است هر كس كه فقط به رأى و نظر خويش (در كارهاى مهم) اكتفا كند (و از مشورت با ديگران، بهره بردارى نكند)».
عرض كردم ادامه دهيد، فرمود: 13- «قِلَّةُ العِيالِ اِحدَى اليَسارَينِ»، كمى اهل و عيال (و اولاد) يكى از دو توانگرى است» چنانكه كمى مال نيز باعث راحتى است كه «هر كه بامش بيش، برفش بيشتر» و ادامه داد: 14- «مَن دَخَلَهُ العُجبُ هَلَكَ»، هر كس دچار عجب (و خودپندى و غرور ناشى از عبادت و خير) شود هلاك شده است. گفتم ادامه دهيد اى پسر رسول خدا (ص)، فرمود: 15- «مَن اَيقَنَ بِالخَلفِ جادَ بِالعَطِّيه»، كسى كه باور دارد، هر بخششى (بلافاصله از طرف خداوند) جايگزين و عوض دارد، در عطاء و بخشش جوان مردى بخرج مى‏دهد.
عرض كردم، بازهم بفرماييد، اى پسر رسول خدا(ص)، فرمود: حضرت اميرالمؤمنين (ع) فرموده: 16- «مَن رَضِىَ بالعافيَةِ مِمَّن دُونَهُ رَزَقَ السَّلامَة مِمَّن فَوقَهُ»، كسى كه رضايت دهد به عافيت و سلامت زير دستان خويش، روزى او خواهد شد سلامتى از كسانى كه برتر از اوست.(33)
آنگاه جناب عبدالعظيم حسنى عرض كرد به امام جواد (ع) كه آنچه فرمودى كافى است مرا (براى عمل) .
نكات جالب و زيبايى كه در شيوه نقل و بيان احاديث فوق وجود دارد، در خور دقت است:
اوّلاً: امام جواد (ع) تمام احاديث را يك‏باره بيان نمى‏كند، بلكه منتظر مى‏ماند، كه پرسشگر خود بخواهد، و احساس تشنگى كند.
آب كم جو تشنگى آور بدست
تا بريزد آبت از بالا و پست
اين سخن شير است در پستان جان
بى مكيدن شير كى گردد روان‏

ثانياً: عبدالعظيم حسنى در تمام سئولات خويش ادب را كاملاً مراعات مى‏كند، و هرگز احساس خستگى نمى‏كند و مرتب كلمه ” يابن رسول اللّه (ص)” و… تكرار مى‏شود و امام جواد (ع) هم با تمام حوصله، برگزيده‏ترين احاديث و سخنان را در شانزده نوبت، بيان مى‏دارند.
ثالثاً: پايان احاديث پيش گفته، نشان مى‏دهد، كه جناب عبدالعظيم حسنى، اين مطالب را براى صرف يادگيرى نپرسيده،(و براى تهيّه مطالب منبر و مقاله و….نيست كه) اين همه سماجت بخرج داده است، بلكه جهت عمل و اصلاح خويش و… زيباترين سخنان را با اصرار از زبان امام نهم (ع) بيرون كشيده است، اميد آنكه ما هم اين سخنان را فراروى انديشه و رفتار خويش قرار دهيم.

پى‏نوشت‏ها: –
1. ر.ك طبرسى، اعلام الورى، (تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوّم) ص 344 بعضى ولادت آن حضرت را در ماه مبارك رمضان سال 195 مى‏دانند؛ ر ك شيخ مفيد، الارشاد (قم، مكتبة بصيرتى) ص 316.
2. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (المكتبة الاسلامية) ج 50، ص 15.
3. الصواعق المحرقه، (قاهره، مكتبة القاهرة، چاپ دوّم، 1385 ه.ق) ص 205.
4. شبلنجى، نورالابصار (قاهره، مكتبة المشهد الحسينى) ص 161.
5 و 6. آية اللّه حسين مظاهرى، چهارده معصوم (كانون پرورش فكرى جوانان، چاپ دوم)، ص 128 و ر ك منتهى الآمال، شيخ عباس قمى (چاپ قديم)،ج 2، ص 228.
7. سيد احمد موسوى مستنبط، القطره (مطبعة النعمان النجف، محرّم 1378)، ج 2، ص‏334.
8. طلاق، 2 – 3.
9. منتهى الآمال (پيشين) ج 2، ص 229.
10. همان.
11. يعقوب كلينى، (اصول كافى، ج 1، ص 441 حديث 5، به نقل از اربعين امام خمينى (ره) (مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، چاپ سيزدهم، 1376)، ص 551.
12. سوره بقره، آيه 148.
13. احمد طبرسى، الاحتجاج (قم، انتشارات اسوه، چاپ اوّل، 1413)، ج 2، ص 481.
14. همان، ج 2، ص 465 – 488.
15. سوره ق، آيه 16.
16. سوره احزاب، آيه 7.
17. سوره انفال، آيه 33.
18. احتجاج (پيشين)، ج 2، ص 477 – 480.
19. منتهى الآمال، (پيشين)، ج 2، ص 229.
20. همان.
21. همان، ص 228.
22. منتهى الآمال (پيشين) ص 228.
23. همان.
24. شيخ مفيد الامالى (قم، مؤسسة نشرالاسلامى، چاپ سوم، 1415 ه.ق) ص 329 ، روايت 13.
25. منتهى الآمال(پيشين)، ج 2، ص 229.
26. همان، 228.
27. على بن شعبه، تحف العقول،ص 235.
28. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (بيروت، داراحياء التراث العربى)، ج 50، ص 86، روايت 2.
29. على بن شعبه، تحف العقول، ص 574.
30. منتهى الآمال، ج 2، ص 228 و ر ك القطر (پيشين)، ج 2، ص 334.
31. بحار الانوار (پيشين)، ج 50، ص 85 ذيل صفحه.
32. همان، ص 100.
33. منتهى الآمال (پيشين)، ج 2، ص 230 – 231.

/

دشمنى يهود با اسلام

 

دشمنى يهود با اسلام(*)

جواد بختيارى‏

آيين يهود، يكى از سه دين بزرگ داراى كتاب آسمانى است. پيامبران بسيارى براى هدايت و راهنمايى آنان از جانب خداوند آمده كه همگى در دوران زندگى و رسالت خويش متحمل رنج‏هاى فراوانى شده‏اند، تا بتوانند مردم زمان خويش را از خواب غفلت بيدار و متوجه مبدأ هستى و روز جزا كرده و در پرتو عمل به احكام الهى به سعادت و خوشبختى هميشگى نايل شان كنند.
يهود از روز نخست تشكّل قومى خود، واكنش‏هاى ناشايستى نشان داده و در زمان هر پيامبرى به گونه‏اى نافرمانى و مخالفت خود را ابراز داشته‏اند. كه صفحات تاريخ گواه گويا و شاهدى بى‏طرف بر مدعا است. بازماندگان قوم بنى‏اسرائيل در آغاز بعثت نبى مكرم اسلام(ص) آن چنان دست به دشمنى و عداوت يازيدند كه قرآن مجيد «از آنان با عنوان سرسخت‏ترين دشمن مسلمانان ياد مى‏كند»(1).
در اين نوشتار به تبيين نظر قرآن در اين‏باره مى‏پردازيم:

صفات و ويژگى‏هاى يهود در قرآن‏

يكى از راه‏هاى شناخت هر قوم و ملتى دانستن اوصاف و ويژگى‏هاى آنان است. قرآن كريم در آيات بسيارى صفات و ويژگى‏هاى يهوديان را يادآور شده و با بيان اوصاف آنها مسلمانان را با ماهيت اصلى و واقعى‏شان آشنا مى‏سازد.

قساوت قلب‏

از جمله بيمارى‏هاى روانى و گناهان قلبى كه در عقل و شرع درمان علاج آن‏ها لازم و ضرورى است، بيمارى قساوت قلب (سنگ دلى و سخت دلى) است. افزون بر اين كه خود قساوت قلب، بيمارى و علامت ناسالمى دل انسان است؛ سبب بيمارى‏هاى ديگرى هم مى‏شود كه از جمله آن‏ها انحراف انسان از صراط مستقيم عبوديت در گفتار و كردار است.(2) قرآن كريم آثار وخيم قساوت قلب را اين چنين بيان مى‏كند:«اَفَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلاِسْلام فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلْوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أَوْلئِكَ فى‏ ضَلالٍ مُبينٍ(3)؛ «پس آيا كسى كه خدا سينه‏اش را براى (پذيرش) اسلام گشاده، و (در نتيجه) برخوردار از نورى از جانب پرودرگارش مى‏باشد (همانند فرد تاريك دل است)؟ پس واى بر آنان كه از سخت دلى ياد خدا نمى‏كنند، اينانند كه در گمراهى آشكارند.»

قرآن كريم از اين سنگ دلى يهود اين گونه سخن مى‏گويد: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ(4)؛ سپس دل‏هاى شما (يهوديان) بعد از اين واقعه سخت شد؛ همچون سنگ يا سخت‏تر از آن؛ چرا كه برخى از سنگ‏ها مى‏شكافد و از آن، نهرها جارى مى‏شود، و پاره‏اى از آنها شكاف بر مى‏دارد و آب از آن تراوش مى‏كند، و پاره‏اى از خوف خدا (از فراز كوه) به زير مى‏افتد؛ اما دل‏هاى شما چنين نيست و خداوند از اعمال شما غافل نيست.»
بر پايه شواهد و قرائن فراوان، يهود در طول تاريخ از سنگ دل‏ترين ملّت‏ها بوده و هست؛ چنان كه اگر زمانى بر منطقه‏اى حاكم مى‏شدند با بى‏رحمانه‏ترين شيوه دست به كشتار مى‏زدند. شايد آنان اين طور جنگيدن و خونريزى را از توراتِ تحريف شده گرفته باشند كه در اسفار مختلف از آن سخن به ميان آورده است از جمله «…هيچ كسى را زنده نگذاريد و به كسى رحم نكنيد. پير و جوان دختر و زن و بچه همه را از بين ببريد.(5)» و در سفر اشعيا نبى اين گونه آمده است «هر كه
گير بيفتد با شمشير يا نيزه كشته خواهد شد. اطفال كوچك در برابر چشمان والدينشان به زمين كوبيده خواهند شد. خانه‏هايشان غارت و زنان بى عصمت خواهند گرديد.»(6) اين بينش و نگرش را خداوند چنين در قرآن به نقد مى‏كشد: چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه خون همديگر را مريزيد و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد؛ سپس شما به اين پيمان اقرار كرديد و خود گواهيد؛ ولى باز همين شما هستيد كه يك ديگر را مى‏كشيد و گروهى از خودتان را از ديارشان بيرون مى‏رانيد و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به يك ديگر كمك مى‏كنيد؛ و اگر به اسارت پيش شما آيند به دادن فديه آنان را آزاد كنيد؛ با آن‏كه نه تنها كشتن بلكه بيرون كردن آنان بر شما حرام شده است. آيا شما به پاره‏اى از كتاب تورات ايمان مى‏آوريد و به پاره‏اى ديگر كفر مى‏ورزيد.(7)

ثروت پرستى و مال اندوزى‏

در تاريخ بشريت هيچ امتى مانند يهود وجود نداشته كه اين چنين شيفته ثروت و مال دنيا باشد. آنها براى به دست آوردن مال، از هر راهى استفاده مى‏كردند گرچه مخالف با شرف و حيثيتِ انسانى باشد.(8) قرآن كريم كسانى را كه فقط به دنبال مال اندوزى هستند و هيچ گونه بهره‏اى از معنويات و هدايت ندارند به حيوانات تشبيه كرده و مى‏فرمايد: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ(9)؛ «آنها دل‏ها [= عقل‏ها]يى دارند كه با آن انديشه نمى‏كنند و نمى‏فهمند؛ چشمانى كه با آن نمى‏بينند، و گوش‏هايى كه با آن نمى‏شنوند. آنها هم چون چهار پايانند، بلكه گمراهتر. اينان همان غافلانند (چرا كه با داشتن همه گونه امكانات هدايت باز هم گمراهند.»
يهوديان با اين كه پيامبران زيادى داشتند و مى‏توانستند با بهره‏گيرى از مواعظ و نصايح آنان از ضلالت و گمراهى نجات يابند، ولى هميشه در غفلت بودند، و تنها به جمع آورى مال دنيا فكر مى‏كردند، تا آن جايى كه به مرحله‏ى پرستش مال مى‏رسند؛ چنان كه عيسى ابن مريم(س) به آنها مى‏فرمايد:«لا تَعبُدُوا رَبَّيْنِ اللَّهَ وَ المال(10)» يعنى دو خدا را پروردگار و ثروت را عبادت نكنيد.
قرآن كريم حقيقت حال يهود و شدت علاقه آنان را به زندگى مادى دنيا، اين گونه توصيف مى‏كند: «وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى‏ حَياةٍ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ(11)؛ «آنان (يهوديان) را حريص‏ترين مردم حتى حريص‏تر از مشركان بر زندگىِ (اين دنيا و اندوختن ثروت) خواهى يافت (تا آن‏جايى) كه هر يك از آنها آرزو دارد هزار سال عمر به او داده شود. در حالى‏كه اين عمر طولانى او را از كيفر و عذاب (الهى) باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بيناست.»
به فرموده‏ى قرآن، يهود حريص‏ترين مردم به زندگى دنيا است و به خيال اين‏كه عمر طولانى مانع از عذاب الهى مى‏شود هميشه اين آرزو را داشته‏اند. شايد يكى از علل مال اندوزى يهود عدم اعتقاد آنان به جهان آخرت در مقام عمل مى‏باشد خداوند متعال در قرآن كريم با اشاره به اين عقيده يهود اين گونه مى‏فرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا مِنَ الاخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ(12)؛ «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد با مردمى كه خداوند آن‏ها را مورد غضب قرار داد. (يعنى يهوديان كه ملت مغضوب عليهم هستند چنان كه در آيه 90 سوره بقره گفته شد.) دوستى نكنيد آن‏ها از آخرت مأيوسند همان گونه كه كفار مدفون در قبرها مأيوس مى‏باشند.»
از ويل دورانت نقل شده كه «يهود به جهان پس از مرگ معتقد نيست و پاداش و كيفر را منحصر به زندگى دنيا مى‏داند.»(13)

رباخوارى‏

ربا يكى از محرمات الهى است، كه انسان‏هاى حريص به دنيا گرفتار آن هستند. با اين كه در شريعت موسى و عيسى(ع) ربا منع شده بود، باز هم يهوديان به آن عمل كرده و اموال خود را به اين وسيله آلوده مى‏كردند. قرآن كيفر اين رفتار ناپسند ايشان را عذاب دنيوى و اخروى دانسته و مى‏فرمايد: «فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِينَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ كَثِيراً وَ أَخْذِهِمِ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَكْلِهِمْ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً(14)؛ «پس به سزاى ستمى كه از يهوديان سر زد و به سبب آن كه (مردم را) بسيار از راه خدا باز داشتند، چيزهاى پاكيزه‏اى را كه به آنان حلال شده بود حرام گردانيديم و (به سبب) ربا گرفتنشان با آن كه از آن نهى شده بودند و به ناروا مال مردم خوردنشان و ما براى كافران آنان عذابى دردناك آماده كرده‏ايم.»
اين آيه شريفه نشانگر روح طغيانگر مادى آنهاست كه در راه رباخوارى گام بر مى‏داشتند. از شواهد تاريخى، چنين استفاده مى‏شود كه اين ملت، نظام ماليشان را براساس ربا پايه گذارى كرده‏اند. «رو تشلد» مى‏گويد: يهوديان، نظام اقتصادى جهان را براساس ربا قرار داده‏اند. آن‏ها به هر منطقه‏اى كه وارد شدند، به زمامداران قرض دادند تا سياست آنها را به نفع خود كنترل كنند.

لجاجت يهود

لجاجت و سرسختى بنى اسرائيل به اندازه‏اى بود كه حتى از گفتن جمله «قُولُوا حِطَّةٌ…؛(15) بگوئيد خداوندا گناهان ما را بريز»؛ امتناع ورزيدند و به جاى آن كلمه نامناسبى به طور استهزاء گفتند.(16) براى همين قرآن كريم مى‏فرمايد: «فَبَدَّلَ الذَّينَ ظَلَمُوا قُولاً غَيْرَ الَّذى‏ قيلَ لَهُمْ.(17)؛ «اما كسانى كه ستم كرده بودند، (آن سخن را) به سخن ديگرى غير از آنچه به ايشان گفته شده بود تبديل كردند.»
در مجمع البيان در ذيل همين آيه نقل شده است؛ گروهى از بنى اسرائيل به جاى كلمه «حطة» به معنى «ريزش گناهان»(18) از روى مسخره گفتند «حنطة» يعنى گندم.(19) خداوند متعال هم به سبب اين گونه لجاجت‏ها آنها را به عذاب دردناك خويش گرفتار نمود. البته لجاجت و بهانه جويى‏هاى بنى اسرائيل فراوان است كه بخشى از آن در سوره بقره آمده است.

پيمان شكنى يهود

يهود از جمله اقوامى است كه به پيمان شكنى معروف مى‏باشد. قرآن كريم در آيات متعددى از نقض پيمان يهوديان سخن به ميان آورده است. كه بررسى همه موارد رساله جداگانه‏اى مى‏طلبد به همين جهت به نمونه‏هايى از آن اشاره مى‏كنيم.
يكى از موارد مهم نقض پيمان يهوديان نقض پيمان دوازده دستور الهى بود كه خداوند در دو آيه به بيان آن پرداخته و مى‏فرمايد: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَكُمْ لا تَسْفِكُونَ دِماءَكُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ(20)؛ «و چون از فرزندان اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه: جز خدا را نپرستيد، و به پدر و مادر و خويشاوندان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد، و با مردم (به زبان) خوش سخن بگوييد، و نماز را به پا داريد و زكات را بدهيد؛ آنگاه جز اندكى از شما، (همگى) به حالت اعراض روى برتافتيد؛ و چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه: خون همديگر را مريزيد، و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد، سپس (به اين پيمان) اقرار كرديد و خود گواهيد.»
چنان كه ملاحظه گرديد ده پيمان از فرمان‏هاى الهى در اين دو آيه آمده است و با آن كه يهوديان بر آن اقرار كرده بودند ولى متأسفانه همه آنها را مورد نقض قرار دادند. افزون بر اين، در سوره مائده، سخن از نقض دو پيمان ديگر نيز آمده است: «وَ لَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً وَ قالَ اللَّهُ إِنِّي مَعَكُمْ لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلاةَ وَ آتَيْتُمُ الزَّكاةَ وَ آمَنْتُمْ بِرُسُلِي وَ عَزَّرْتُمُوهُمْ وَ أَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً(21)؛ «در حقيقت، خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت، و از آنان دوازده سركرده برانگيختيم، و خدا فرمود: من با شما هستم. اگر نماز برپا داريد و زكات بدهيد و به فرستادگانم ايمان بياوريد و ياريشان كنيد و وام نيكويى به خدا بدهيد، قطعاً گناهانتان را از شما مى‏زدايم، و شما را به باغ‏هايى كه از زير (درختان) آن نهرها روان است در مى‏آورم، پس هر كس از شما بعد از اين كفر ورزد، در حقيقت از راه راست گمراه شده است. خداوند متعال به همين سبب آنها را از رحمت خويش دور ساخت و دل‏هاى آنان را سخت و سنگين نمود كه موجب فراموشى نعمتهاى الهى گرديد.(22)»

ظلم و جنايت يهود

جناياتى را كه ملت يهود در طول تاريخ انجام داده نمى‏توان فراموش كرد؛ چنان كه اشاره شد، اين روحيه ستمگرى را شايد از تورات تحريف شده ياد گرفته‏اند، يعنى دانشمندان يهود هنگام نگارش تورات، قسمتى از آن را طورى بيان كرده‏اند كه روح ستمگرى و تجاوز را در ميان قوم خويش رواج دهند تا بتوانند جنايات خويش را توجيه كنند.
«عبدالفتاح طبّاره» در اين زمينه چنين مى‏گويد: «جنايات يهود در سرزمين عرب به صورتى بود كه بدن‏ها را به لرزه مى‏انداخت و امروز نسل جديد يهود به پيروى از افكار نياكان خود به جنايات و كشتار وحشتناك دست زده است.»
هم‏چنين گوستاولبون چنين مى‏نويسد: «ملت يهود هيچ‏گاه از جنايات جدا نبوده است آنها اسيران فراوانى مى‏گرفتند، و بدن‏هاى آنها را با ارّه پاره مى‏كردند و جلو سگ‏ها مى‏ريختند و مردم شهر از كوچك و بزرگ و پير و جوان را سر مى‏بريدند.»(23)
قرآن كريم، آنها را آدم‏كش و قاتل انبياء معرفى نموده و مى‏فرمايد: «اِنَّ الَذَّين يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبييّنَ بِغَيْرِ حَقِّ وَ يَقْتُلُونَ الذَّين يَأمُرُونَ بِالقِسْطِ مِنْ النّْاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ اَليمٍ(24)؛ «كسانى كه به آيات خدا كفر مى‏ورزند و پيامبران را بناحق مى‏كشند، و دادگستران را به قتل مى‏رساندند، آنان را از عذابى دردناك خبر ده.»

خودخواهى يهود

در طول تاريخ يهوديان خود را تافته اى جدابافته مى‏دانسته‏اند و هميشه اين تصور را داشته كه بنده ممتاز خداوند فقط آنها هستند؛ حتى چنين ادعا دارند كه ما پسران خدا هستيم و يا مى‏گويند كه ما دوستان خاص پروردگار مى‏باشيم؛ چنان كه قرآن كريم از زبان آنان نقل مى‏كند: «وَ قالَتِ اليُهُودُ وَ النَصارَى نَحْنُ اَبْناءُ اللّهِ وَ اَحْبَّاءُهُ(25)» و يهوديان و ترسايان (مسيحى‏ها) گفتند: «ما پسران خدا و دوستان او هستيم!» (و گرچه منظورشان فرزندان مجازى باشد.) همچنين در «تلمود» آمده است: «آنان (يهوديان) به اين اصل اساس معتقد بودند كه اسرائيل قوم برگزيده الهى است، البته اين عقيده كتاب مقدس است كه در ادبيات و تفسيرهاى دانشمندان يهود به حدّ اعلى گسترش يافته است. تلمود مكرر اين مطلب را گوشزد مى‏كند كه ميان خدا و يهود رابطه‏اى صميمى و ناگسستنى وجود دارد.»(26)
به همين جهت در ميان يهوديان نوعى خودخواهى و خودپسندى كه ازاوصاف زشت مى‏باشد، رايج است.(27)
اما نظر قرآن در مورد امت برگزيده بودن يهود چيست؟ در ابتداى امر به نظر مى‏رسد كه قرآن كريم ملت يهود را قومى برگزيده معرفى كرده است، ولى با دقت نظر درمى‏يابيم كه قرآن كريم ملت يهود را در زمانى خاص به عنوان ملت ممتاز و برگزيده دانسته، چنان كه در ذيل آيه شريفه «…اَنّى فَضَّلْتُكُمْ عَلى‏ العالَمينَ(28)» از ابن عباس اين گونه نقل مى‏كند كه؛ مراد از «العالمين» مردمان زمان بنى اسرائيل مى‏باشد، چون كه امت محمد(ص) به اتفاق همه، برترين امت‏هاست، چنان‏كه پيامبر اسلام(ص) افضل پيامبران است؛ چون در قرآن كريم آمده است(29): «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ(30)؛ «شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شده‏ايد: به كار پسنديده فرمان مى‏دهيد و از كار ناپسند باز مى‏داريد، و به خدا ايمان داريد و اگر اهل كتاب ايمان آورده بودند قطعاً برايشان بهتر بود، برخى از آنان مؤمنند (ولى) بيشترشان نافرمانند.»

نژادپرستى يهود

روح نژادپرستى يهوديان زاده همان خيال و تصور باطل خودبرتربينى آنهاست كه منشأ بسيارى از انحرافات و تصورهاى باطل از جمله نژاد پرستى گرديد تا بدان حد كه «گفتند: هرگز آتش دوزخ، جز چند روزى به ما نخواهد رسيد.»(31)
اين امتيازطلبى و اعتقاد به برترى نژاد ملت يهود با هيچ منطقى انسانى سازگار نيست؛ چون هيچ گونه تفاوت ميان انسان‏ها در پيشگاه الهى وجود ندارد؛ افزون بر آن معيار برترى در منطق قرآن پرهيزگارى است، «اِنَ اَكْرَمَكُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقاَكُمْ؛(32) «كه برترى، از آنِ متقين مى‏باشد.»

دشمنى يهود با ديگر ملل:

چنان كه اشاره شد روحيه ستمگرى و تجاوز در سرشت يهود ريشه دوانيده و موجب شده است تا آنان در تاريخ با هيچ ملّتى سرسازش و صلح نداشته و همواره با ديگران در جنگ و دشمنى باشند؛ هم‏چنان كه با انبياى خويش ناسازگارى كرده و نافرمانى از دستورهاى آنان را به حد اعلا مى‏رسانده‏اند. قرآن كريم در مورد اين كه يهوديان و مسيحيان همديگر را قبول نمى‏كردند، مى‏فرمايد: «وَ قالَتِ اليَهُودُ لَيْسَتِ النَصارى‏ عَلى شَى‏ءٍ و قالَتِ النَصارى‏ لَيْسَتِ اليَهُودُ عَلى‏ شَى‏ء.(33)؛ يهوديان گفتند: ترسايان (مسيحى‏ها) بر حق نيستند و ترسايان گفتند: يهوديان بر حق نيستند».

دشمنى يهود با اسلام:

يهود از آغاز با مسلمانان و پيامبر مكرم اسلام(ص) به دشمنى و خصومت پرداختند. براى بيان شدت دشمنى يهود با اسلام خداوند متعال مى‏فرمايد: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَداوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسّيسِينَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ(34)؛ «مسلماً يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيده‏اند، دشمن‏ترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت و قطعاً كسانى را كه گفتند: «ما نصرانى هستيم»، نزديك‏ترين مردم در دوستى با مؤمنان خواهى يافت، زيرا برخى از آنان دانشمندان و رهبانانى‏اند كه تكبر نمى‏ورزند.»

علل دشمنى‏

با نگرشى هر چند گذرا در اديان قبل از اسلام به خوبى درمى‏يابيم؛ آيين‏هايى كه دستخوش تحريف و بازيچه تغيير واقع نشده‏اند با تعاليم اسلام سازگارتراند؛ زيرا دين مبين اسلام در حقيقت مكمل و متمم آنها تلقى مى‏شود. اما از آن جايى كه دين يهود مورد تحريف واقع شده بود سران آن مى‏دانستند كه با رشد و نفوذ اسلام در ميان مردم، منافع دنيوى‏شان در معرض خطر و نابودى قرار خواهد گرفت. از اين‏رو، با مسلمانان و شخصِ نبى مكرم اسلام(ص) با شديدترين وجهى به دشمنى برخاستند. افزون بر اين، عوامل ديگرى نيز در دشمنى يهود مؤثر بود از جمله: اول؛ حسادت يهود نسبت به پيامبر اكرم(ص)(35) و مسلمانان؛ «وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ(36)؛ «بسيارى از اهل كتاب پس از اين كه حق برايشان آشكار شد از روى حسدى كه در وجودشان بود، آرزو مى‏كردند كه شما را، بعد از ايمانتان، كافر گردانند.»
از مرحوم طبرسى نقل شده كه اين آيه در مورد جماعتى از يهوديان نازل شده است.(37)
توطئه‏ها و دسيسه‏هاى يهود در حدى بود كه موجب اذيت و آزار رسول مكرم اسلام(ص) مى‏گرديد؛ براى اين، خداوند متعال براى تسلى و آرامش خاطر پيامبر اسلام(ص) مى‏فرمايد(38): «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ(39)؛ «اى پيامبر، كسانى كه در كفر شتاب مى‏ورزند، تو را غمگين نسازند، از آنان كه با زبان خود گفتند: «ايمان آورديم»، و قلب آنها ايمان نياورده تو را اندوهگين نسازند! و (همچنين)گروهى از يهوديان كه خوب به سخنان تو گوش مى‏دهند، تا دستاويزى براى تكذيب تو بيابند؛ آنها جاسوسان گروه ديگرى هستند كه خودشان نزد تو نيامده‏اند؛ آنها سخنان را از مفهوم اصليش تحريف مى‏كنند.
دوم؛ از آنجا كه يهوديان در تعاليم پيشين خود بنا را بر ردّ و تكذيب انبيا و رسولان گذارده بودند. بنابراين هر پيامبرى كه بعد از حضرت موسى(ع) برانگيخته مى‏شد، او و قومش را دشمن داشته و با تلاش‏هاى فراوان در صدد نابودى آنان برمى‏آمدند؛ چه اين‏كه پذيرش حقانيت انبياى پسين، معيار دست برداشتن از آموزه‏هاى باطل پيشينيان‏شان بود. چنان‏چه همين معامله را پيشتر با حضرت عيسى(ع) و مسيحيان انجام و در پى آن، همان شيوه را در برخورد با پيامبر اسلام(ص) و مسلمانان بكار گرفتند.

واكنش يهود هنگام ظهور اسلام‏

از آن‏جايى كه، بنابه فرمايش قرآن،عيسى‏بن مريم(ع) پيشتر بشارت‏آمدنِ پيامبراكرم(ص) را به آنان داده بود: «وَ إِذْ قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ…(40)؛ «و هنگامى را كه عيسى پسر مريم گفت: اى فرزندان اسرائيل، من فرستاده خدا به سوى شما هستم. تورات را كه پيش از من بوده تصديق مى‏كنم و به فرستاده‏اى كه پس از من مى‏آيد و نام او احمد است بشارتگرم….»
از اين‏رو يهوديان مى‏دانستند، كه در شبه جزيره عربستان پيامبر خاتم ظهور خواهد كرد، و بر خصوصيات او آن چنان واقف بودند كه كه فرزندانشان را مى‏شناختند. «اَلَّذينَ آتَيَناهَمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ اَبْناءَهُمْ(41)؛ كسانى كه به ايشان كتاب (آسمانى) داده‏ايم، همان گونه كه پسران خود را مى‏شناسند، او (- محمد) را مى‏شناسند.»
در روايات تاريخى آمده است كه تبّع كه قبيله اوس و خزرج را مى‏شناخت در مدينه منزل نمود؛ هنگامى كه نفرات آنان زياد شد اموال يهوديان را مى‏گرفتند، آنان مى‏گفتند: اگر پيامبر ما محمد(ص) مبعوث شود شما را از اينجا خارج مى‏كنيم. اما هنگامى كه حضرت محمد بن عبدالله(ص) مبعوث شد، قبيله اوس و خزرج به حضرت ايمان آوردند و يهوديان كفر ورزيده و ايمان نياوردند.(42) چنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد:
وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكافِرِينَ(43)؛ و هنگامى كه از جانب خداوند كتابى كه مؤيد آنچه نزد آنان است برايشان آمد، و از دير باز (در انتظارش) بر كسانى كه كافر شده بودند پيروزى مى‏جستند، ولى همين كه آنچه (كه اوصافش) را مى‏شناختند برايشان آمد، انكارش كردند پس لعنت خدا بر كافران باد.»
هم چنين مرحوم طبرسى در تفسير خويش از ابن عباس نقل مى‏كند كه «يهوديان قبل از بعثت پيامبر اكرم(ص) براى اوس و خزرج خط نشان مى‏كشيدند كه اگر رسول خدا(ص) مبعوث شود به حساب شما مى‏رسيم ولى همين كه ديدند پيامبر آخرالزمان از ميان يهود نيست، به او كفر ورزيدند و گفته‏هاى قبلى را به كلى انكار نمودند.(44)»

برخورد يهوديان با پيامبر اكرم(ص) بعد از بعثت‏

يهوديان بعد از بعثت نبى مكرم اسلام(ص) كارشكنى‏هاى فراوانى انجام دادند كه در اين گفتار فقط به نمونه‏هايى از آن اشاره مى‏شود.
الف) خيانت يهود بعد از جنگ احد: پيامبر اكرم(ص) در اوايل هجرت به مدينه روزهاى سختى را مى‏گذراندند، از طرفى تعداد مسلمانان كم و از طرف ديگر فشار دشمنان اسلام بيش از حد بود. به همين جهت پيامبر اسلام(ص) براى آسوده خاطر بودن از داخل مدينه با قبايل مختلف يهوديان مدينه عهدنامه‏هايى نوشتند كه مسلمانان را آزار و اذيت نكنند.(45)
با اين وجود عده‏اى از يهوديان مدينه پس از حادثه اُحُد به سوى مكه رفتند تا با مشركان مكه بر ضد پيامبر اسلام(ص) هم‏پيمان شوند. پس پيمانى را كه با رسول خدا(ص) و مسلمانان داشتند شكستند.(46) قرآن كريم به اين مطلب چنين اشاره مى‏كند: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً(47)؛ آيا كسانى را كه از كتاب (آسمانى) نصيبى يافته‏اند نديده‏اى؟ كه به جبت و طاغوت ايمان دارند، و درباره كسانى كه كفر ورزيده‏اند مى‏گويند: اينان از كسانى كه ايمان آورده‏اند راه يافته‏ترند.»
ب) كارشكنى‏هاى يهود در مورد اتحاد مسلمانان: به بركت حضور مبارك پيامبر اكرم(ص) در مدينه دو قبيله «اوس» و «خزرج» از جنگ و خونريزى دست برداشتند، و در سايه ايمان به تعاليم اسلامى مانند دو برادر در كنار هم زندگى آرام و پر نشاطى داشتند. اين اتحاد و همبستگى، سخت يهوديان را متأثر كرد، تا اين كه روزى يكى از آنها به نام «شامس» فرصت را براى اجراى طرحى شوم و تفرقه‏انگيز مناسب ديد، و جوانى را مأمور كرد كه اتحاد آنان را به هم بزند. اين جوانِ يهودى با بازگويى خاطرات تلخ دوران درگيرى و خونريزى بين اوس و خزرج، آنان را سخت به جان هم انداخت كه نزديك بود آتش جنگ بار ديگر ميان آنان شعله‏ور شود، پيامبر اكرم(ص) از نقشه شوم يهوديان پرده برداشت و با پند و اندرز مسلمانان را متوجه اين نقشه نمود.(48) قرآن كريم در آياتى از سوره آل عمران به اين ماجرا و كارشكنى يهود اين چنين اشاره كرده مى‏فرمايد: «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ مَنْ آمَنَ تَبْغُونَها عِوَجاً وَ أَنْتُمْ شُهَداءُ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ(49)؛ بگو: اى اهل كتاب چرا كسى را كه ايمان آورده است، از راه خدا باز مى‏داريد، و آن (راه) را كج مى‏شماريد، با آن كه خود (به راستى آن) گواهيد؟ و خدا از آنچه مى‏كنيد غافل نيست. اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، اگر از فرقه‏اى از اهل كتاب فرمان بريد، شما را پس از ايمانتان به حال كفر بر مى‏گردانند.»
گويا هميشه اين طور بوده كه گروهى از دشمنان اسلام كارشان نفاق افكندن و تفرقه انداختن ميان مسلمانان بوده است. ولى آنچه كه مهم و لازم مى‏باشد هوشيارى مسلمانان در برابر اين گونه تفرقه‏ها مى‏باشد.
ج) جاسوسى عليه مسلمانان: عده‏اى از قوم يهود براى ضربه زدن به مكتب نو پاى اسلام در مدينه دست به جاسوسى مى‏زدند حتى به نقل مورخان، برخى از احبار يهود به ظاهر اسلام آوردند تا به مقاصدى كه دارند برسند، ولى در باطن به رسول خدا(ص) ايمان نداشتند، بلكه در زمره منافقان بودند.(50)
يهوديان جهت دست يابى به اسرار مسلمانان از چنين افرادى استفاده مى‏كردند و اطلاعات راجع به محافل مسلمانان را در اختيار رهبران خود قرار مى‏دادند تا تدبيرات لازم را براى مقابله با مسلمانان طراحى نمايند.
د) ايجاد بحران اقتصادى: يكى از اقدامات دشمنان اسلام محاصره اقتصادى بوده و هست. سران يهود مدينه براى اين كه مسلمانان را از آيين اسلام برگردانند و يا اعتقادات آن‏ها را تضعيف نمايند،آنان را در بحران اقتصادى شديدى قرار مى‏دادند؛ به طورى كه عده‏اى از مسلمانان به ويژه مهاجرين به سبب فقر در معرض تهديد مرگ قرار گرفتند. حتى از دادن امانت‏هايى كه قبل از اسلام به آنان سپرده بودند، خوددارى مى‏كردند و براى تبرئه خود به آن‏ها مى‏گفتند؛ هنگامى بر ما لازم بود امانت شما را برگردانيم كه شما اسلام اختيار نكرده بوديد. ولى ايمان شما به اسلام، اين حقوق را ابطال كرد!(51)
قرآن كريم به اين موضوع چنين اشاره مى‏فرمايد: «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ(52)؛ و از اهل كتاب، كسى است كه اگر او را بر مال فراوانى امين شمرى، آن را به تو برگرداند، و از آنان كسى است كه اگر او را دينارى امين شمرى، آن را به تو نمى‏پردازد، مگر آن كه دايماً بر (سر) وى به پا ايستى. اين بدان سبب است كه آنان (به پندار خود) گفتند: در مورد كسانى كه كتاب آسمانى ندارند، بر زيان ما راهى نيست. و بر خدا دروغ مى‏بندند با اين كه خودشان (هم) مى‏دانند.»
چنان كه در جواب تقاضاى فرستاده پيامبر اكرم(ص) جهت قرض گرفتن از يهوديان گفتند: «خدا محتاج و فقير است ولى ما بى‏نياز هستيم(53)»

پى‏نوشت‏ها: –
* اين مقاله توسط مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى تهيه شده است.
1) ر.ك مائده / 82.
2) سيد عبدالحسين دستغيب شيرازى، قلب سليم، چاپ 12، تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1374. ص 303.
3) سوره زمر، آيه 22.
4) بقره / 74.
5) ر.ك. كتاب مقدس، پيشين، سفر حزقبال، 9: 5 – 6.
6) ر.ك. پيشين. سفر اشعيا نبى، 13: 10 – 16.
7) بقره/ 84 و 85.
8) عفيف عبدالفتاح طباره، پيشين، ص 81.
9) اعراف / 179.
10) ر.ك. عفيف عبدالفتاح طباره، پيشين، ص 81.
11) بقره / 96.
12) ممتحنه / 13.
13) ر.ك. عفيف عبدالفتاح طباره، پيشين، ص 83.
14) نساء / 160- 161.
15) بقره / 58.
16) ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 1، چاپ 25، تهران؛ دارالكتب الاسلاميه، 1369، ص 269.
17) بقره / 59.
18) راغب، پيشين، ص 122.
19) الطبرسى، پيشين، ج 1، ص 118.
20) بقره / 83 – 84.
21) مائده / 12.
22) ر.ك. مائده 13.
23) ر.ك. طباره، پيشين ص 111.
24) آل عمران / 21.
25) مائده / 18.
26) تلمود، ص 79.
27) ر.ك. تلمود ص 79.
28) بقره / 47.
29) الطبرسى، ج 1، پيشين، ص 102.
30) آل عمران / 110.
31) بقره / 80.
32) حجرات /13.
33) بقره / 113.
34) مائده / 82.
35) الطبرسى، ج 3، پيشين، ص 234.
36) بقره / 109.
37) الطبرسى، ج 1، پيشين، ص 184.
38) الطبرسى، ج 3، پيشين، ص 194.
39) مائده/41.
40) صف / 6.
41) بقره / 146.
42) ابى النضر محمد بن مسعود بن عياش السلمى السمرقندى، تفسير العياشى، تهران: المكتبة العلميه الاسلاميه، بى‏تا، ج 1، صص 49 – 50.
43) بقره / 89.
44) الطبرسى، ج 1، پيشين، ص 158.
45) ر.ك. المجلسى، ج 19، پيشين، ص 110 – 111.
46) ر.ك. الطبرسى، ج 3، پيشين، ص 92.
47) نساء / 51.
48) ر.ك. جعفر سبحانى، ج 1، پيشين، صص‏468- 469.
49) آل عمران، 99- 100.
50) ر.ك، ابن هشام، ج 2، ص 175.
51) ر.ك. عفيف طباره، پيشين، ص 60.
52) آل عمران / 75.
53) آل عمران / 181.
 

 

/

به استقبال مجلس هفتم

 

به استقبال مجلس هفتم‏

حجة الاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر

«از هم اكنون همه بايد مطمئن باشيم كه رسانه‏هاى استكبارى از عدم حضور مردم در صحنه انتخابات سخن خواهند گفت و باتحليل‏هاى موذيانه و القائات توأم با تهديد و ارعاب تلاش خواهند نمود ذهن‏ها را به مسائل ديگر معطوف نمايند. غافل از آنكه امت اسلامى ايران سال‏هاست نشان داده‏اند كه از اين هياهوها نمى‏ترسند و مقاوم و استوار در مقابل تمام ابرقدرتها مى‏ايستند و با يارى خداوند متعال ملت شريف ايران با حضور گسترده خود انتخابات را در موعد مقرر و با قدرت و قاطعيت برگزار مى‏كنند…»
(پيام امام خمينى – سلام اللّه عليه – به مناسبت انتخابات سومين دوره مجلس شوراى اسلامى سال 1367).

انتخابات مجلس هفتم پيش روى قرار دارد. انتخاباتى كه بسيار با اهمّيت از جهات عديده و سرنوشت ساز و براى آينده اسلام و انقلاب و كشور تعيين كننده است. اهمّيت مجلس هفتم آنگاه روشن‏تر مى‏شود كه تجربه‏هاى تلخ سالهاى اخير مجلس را بخاطر داشته باشيم كه برخى از نمايندگان متأسفانه در مجموع عملكرد خوبى نداشتند. تنش‏ها، تضادها و موضعگيرى‏هاى آنها در مسائل مختلف چندان رضايت بخش نبود و اين ماجراى تلخ در آينده نيز به عنوان يك مقطع تاريخى بحران ساز بايد مورد ارزيابى و سنجش قرار گيرد و عملكرد برخى نمايندگان در ديد افكار عمومى به داورى نهاده شود و در تاريخ انقلاب ثبت گردد تا راه و روش‏هاى نسل‏هاى بعدى بهتر و بيشتر اصلاح شود و از تجارب تلخ و شيرين گذشته بهره گيرند. به فرموده اميرالمؤمنين: «شما را در سرگذشت نسل‏هاى پيشين عبرت هاست ؛ و انّ لكم فى القرون السالفة لعبرة».(1)
با توجه به اين شرايط و اوضاع و احوال جارى و موقعيّت حساس جهانى و حساسيت مسائل داخلى و خارجى در تعامل با دنياى استكبارى بر هر فرد مسؤول و مسئوليت شناس تكليف است كه مسئله انتخابات را دست‏كم نگيرد و نقش خود را در اين مسئله حياتى ايفا كند.
مسائلى كه در اين راستا شايان توجه است عبارتست از:
1- حضور در صحنه سياسى و مشاركت در انتخابات به هر نحو ممكن به عنوان يك وظيفه ملى و دينى بويژه از سوى نخبگان و راهنمايان فكرى مردم.
2- كانديدا شدن افرادى كه خود را واجد شرائط مى‏دانند و از سر اخلاص قصد خدمت دارند.
3- شركت در انتخابات و رأى دادن به افراد صالح و واجد شرائط با توجه به معيارهاى دينى و قانونى.
4- شرائط انتخاب شوندگان و كانديداها آنگونه كه شرع و قانون اقتضا دارد. مسائل چهارگانه فوق را به ترتيب اهميت طى چند مقال مشروح‏تر مى‏نگريم .

1- در آغاز مسئله حضور و جدى گرفتن مسئله را به بررسى مى‏نهيم. حضور در انتخابات به مفهوم كلى اين است كه هر كس در هر جايگاهى قرار دارد آن راجدى بگيرد، به نقش مجلس بينديشد و از هر امكانى كه در دست دارد جهت حسن انجام آن و تشكيل قوّه مقننه استفاده كند. بى‏تفاوت بودن و كنار كشيدن در اين امر حياتى قابل قبول نيست. زيرا ثمره بى‏تفاوتى به ثمر نشستن فعاليتهاى تخريبى دشمن و سوء استفاده افراد ناباب و فرصت طلب و عناصر مشكوك يا وابسته يا نالايقى است كه مى‏خواهند بازيگر اين ميدان باشند و مأمورين خود را كه خدمت به بيگانه يا تصفيه حساب‏هاى مادى و نفسانى است به اجرا در آورند و اين خطر بزرگى است كه بى‏تفاوتى در برابر آن به معناى مشاركت غير مستقيم با دشمن و پايمال شدن ارزشها و كمك به نابودى انقلاب و ناديده گرفتن خون شهيدان و فداكاريهاى اين امت بزرگ است و گناه آن براى كسى كه اندكى به اين مسئله حساس بينديشد قابل انكار نيست. قرآن كريم گروهى از مسلمانان را مورد عتاب قرار داده كه چرا پس از رسول خدا(ص) راه ارتجاع پيمودند و نظاره‏گر بر باد رفتن دست آوردهاى رسالت بزرگ اسلام شدند. «و ما محمد الاّ رسول قد خلت من قبله الرسل أفان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضرّ اللّه شيئاً و سيجزى اللّه الشاكرين»(2) محمد(ص) جز پيام آورى نبود كه پيامبران ديگر پيش از وى آمدند رفتند آيا اگر او مرد يا كشته شد به پاشنه‏هاى خود عقب گرد كرديد (به جاهليت بازگشتيد) و آنكس كه راه ارتجاع بپيمايد به خدا زيانى نمى‏رساند (بلكه به خود ستم مى‏كند) و خداوند سپاس گويان را پاداش خواهد داد. اين آيه در واقعه احد نازل شد آنگاه كه آهنگ شيطانى، خبر كذب مرگ رسول خدا(ص) را فرياد كرد و بدنبال اين خبر هراس‏انگيز فرصت طلبان صحنه جنگ را ترك كرده و پابه فرار گذاشتند و پيامبر ماند و على (ع) و تنى چند از خواص ياران كه از جان پيامبر دفاع مى‏كردند بالاخره و بالاخره آن سرنوشت اسفبار در احد رقم خورد. آيه كريمه در چنين موقعيت دشوار و حساس نازل شد و مسلمانان را هشدار داد كه بفرض آن كه رسول خدا (ص) جان تسليم حق كند، اسلام باقى است و مسئوليت مسلمانان جائى نمى‏رود. اين پرچم نبايد بيفتد تا به جاى آن پرچم كفر بر افراشته شود. ترك گفتن صحنه جهاد و دفاع، ناسپاسى نعمت اسلام است كه عقوبت الهى را در پى دارد. آيه كريمه مى‏تواند براى هر عصر و زمان راه گشاى عمل و تكليف باشد، همانگونه كه سرگذشت دين و مسلمين پس از رحلت پيامبر و مسئله غصب خلافت و سكوت و بى‏تفاوتى اكثريت آن روز را شامل است كه در برابر آن ستم تاريخى كه اهلبيت را از رهبرى خلق به انزوا كشانيد و نالايقان را بر سركار آورد و دود آن براى قرنها به چشم امت اسلام رفته و مى‏رود و تا امروز آثار شوم آن باقى است، سكوت كردند. تمام اين ماجرا ريشه در همان بى‏تفاوتى و كناره‏گيرى از عرصه سياست و اجتماع و شانه خالى كردن از مسئوليت دارد كه پس از پيامبر رخ داد. اگر امت از امام بحق خود كه منتخب خدا و برگزيده او بود حمايت مى‏كردند آن توطئه شوم شكل نمى‏گرفت و سرنوشت اسلام و مسلمين به گونه‏اى ديگر بود و به آنجا نمى‏كشيد كه بالاخره امويان و عباسيان و شرابخواران سفاك و جنايتكار بر سر كار آيند.
اين ماجرا در سالهاى اخير و پس از رحلت حضرت امام مطمح نظر دشمنان انقلاب قرار گرفت. طراحى اين توطئه را امپرياليسم و صهيونيسم به سردمدارى شيطان بزرگ در دستور كار خود قرار دادند و عوامل وابسته داخلى را به خدمت گرفتند شرح اين توطئه‏ها تاريخى مفصّل دارد كه اينك مجال آن نيست. امّا دشمن دست از توطئه برنداشته و سياست براندازى را بطور جدى دنبال مى‏كند و با سياست نفوذ از داخل و عوامل مرئى و نامرئى خود طرح كودتاى خزنده را پيگير است. در سال‏هاى اخير با نفوذ در فرهنگ و مطبوعات و خريدن برخى مسئولان و روزنامه‏نگاران و مزدورى برخى افراد سياسى و سوء استفاده از سادگى و ساده‏انگارى‏ها و عقده‏هاى واپس زده، گروهك‏هاى ملى و مذهبى و حتى پاره‏اى نمايندگان و اغتنام فرصت از مشكلات و ندانم كارى‏ها و بزرگ نمائى‏هاى افراد ناراضى يا اجير شده و رشوه‏گير و از جمله زمينه چينى براى انتخابات آينده به اميد نفوذ در مجلس فكرهائى در سر دارد، پول‏هائى خرج مى‏كند و وعده‏هائى مى‏دهد كه شرح هر يك مجالى ديگر مى‏طلبد. در چنين شرائطى كنار نشستن و بى‏تفاوت گذشتن و ميدان به دشمن دادن به معنى سپر انداختن در برابر حمله دشمن است كه يك انسان مسلمان و وفادار به نظام و راه امام و خط شهيدان آن را بزرگترين گناه بايد بداند. خلاصه آنكه موقعيت بسيار حساس است و آزمايش سنگين. مراجع دينى، نخبه‏گان فرهنگى، حوزه‏هاى علمى و دانشگاهى، صاحبان بيان و قلم، ژرف نگران سياسى، مى‏بايست مردم را آگاهى دهند تكليف را براى آنان روشن كنند و حساسيت انتخابات مجلس هفتم را يادآورى نمايند كه كلاه ديگرى بر سر مردم نرود و آنها كه از محك آزمايش دوره نمايندگى‏شان سيه روى در آمدند، بار ديگر مردم را فريب ندهند و با وعده‏هائى تو خالى جوانان را نفريبند كه اگر اتفاقى چنين رخ دهد ديگر فاتحه همه چيز خوانده شده است و انشاء اللّه چنين نخواهد شد. هوشيارى و درد آشنائى ملت چنين مجالى را براى فرصت طلبان و زياده‏خواهان فراهم نخواهد ساخت و همانگونه كه در كلام امام راحل (قدس سره) آمده است «بزرگترين فرائض سياسى و اجتماعى»(3) خود را ترك نخواهند كرد، قوه مقننه و مجلس يكى از اركان بنيادين نظام و سرنوشت سازترين آنهاست و انتخابات سالم و گزينه‏هاى شايسته مى‏تواند اين ركن بنيادين را تحكيم بخشد و در ساير اركان نظام (اجرائى و قضائى) تأثير به سزا داشته باشد. قوانين بايد از مجلس بگذرد سياست‏هاى كلان نظام را مجلس بايد ترسيم كند. روابط راهبردى خارجى و مسائل فرهنگى و سياسى و اقتصادى را مجلس بايد تأييد يا رد كند و بهترين‏ها را كه بر خلاف شرع و قانون اساسى نباشد به تصويب رساند. چنين نهادى افراد شايسته، دانا، سياست شناس، پخته، مستقل، دردمند و مؤمن و متعهد و آگاه مى‏طلبد. مجلس جاى بازى‏هاى سياسى و اشتلم دادن و رجزخوانى و جبهه‏گيرى‏هاى بى‏حاصل و مخرّب نيست، وضعى كه چند سال شاهد آن بوديم و برخى عناصر ماجراجو فرصت سوزى كردند و به نمايندگان دلسوز و مؤمن ديگر – كه شمارشان كم نبود – مجال ندادند كارى در جهت مصالح دين و ملت و ميهن آنگونه كه انتظار است صورت پذيرد.

2- شرائط انتخاب شوندگان‏

اين وضع نبايد تكرار شود به هر قيمتى كه مى‏خواهد تمام شود با درك چنين شرائطى چشم انداز آينده را مى‏توان از هم اكنون پيش‏بينى كرد. احراز صلاحيت داوطلبان و اطمينان به شايستگى آنان چيزى است كه در قانون پيش‏بينى شده و شوراى محترم نگهبان با قاطعيت و توجه كامل بر آن نظارت خواهد داشت. همانگونه كه ديده تيزبين مردم نيز هر مسئله بزرگ و كوچكى را در اين رابطه زير نظر خواهد داشت و بر اساس آن رأى خواهد داد.
امام خمينى معمار اين انقلاب بزرگ سخنى با مردم دارد كه همواره بايد سرمشق عمل باشد. در اين باره مى‏فرمايد:
«مردم با بصيرت و درايت و تحقيق كانديداهائى را شناسائى كرده و به سوابق و روحيات و خصوصيات دينى،سياسى نامزدهاى انتخاباتى توجه نمايند. مردم شجاع ايران با دقت تمام به نمايندگانى رأى مى‏دهند كه متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت به آنان احساس مسئوليت كنند و طعم تلخ فقر را چشيده باشند و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمين، اسلام مستضعفين، اسلام رنج ديدگاه تاريخ، اسلام عارفان مبارزه‏جو، اسلام پاك طينتان عارف و در يك كلمه مدافع اسلام ناب محمدى – صلى اللّه عليه و آله – باشند و افرادى كه طرفدار اسلام سرمايه‏دارى، اسلام مستكبرين، اسلام مرفهين بى درد، اسلام منافقين، اسلام راحت طلبان، اسلام فرصت طلبان، و در يك كلمه اسلام آمريكائى هستند طرد نموده و به مردم معرفى نمايند و از آن‏جا كه مجلس، خانه همه مردم و اميد مستضعفين است در شرائط كنونى نبايد كسى انتظار داشته باشد كه حتماً نمايندگان بايد از گروه و صنف خاصى باشند. بايد توجه داشت كه هنوز خيلى از مسائل وجود دارد كه به نفع محرومين بايد حل شود و تميز بين كسانى كه در تفكر خود خدمت به اسلام و محرومان را اصل قرار داده‏اند با ديگران كار مشكلى نيست»(4) يك بار ديگر عبارت تابناك امام را بخوانيد…
تمام گفتنى‏ها را حضرت امام – سلام اللّه عليه – در مورد شرائط انتخاب شوندگان فرموده‏اند براى هميشه و تا نام مجلس شوراى اسلامى برقرار است. بنابراين ليبرال‏ها، لائيك‏ها، فرصت طلبان و پاره‏اى احزاب سياسى ورشكسته يا رياكار كه كوس رسوائيشان بر سر هر كوچه و بازار كوبيده شده واز منحرفان حمايت مى‏كنند و احكام دين را به استهزا مى‏گيرند و از جاسوسان حمايت مى‏نمايند و آب به آسياب دشمن مى‏ريزند و براى رابطه با شيطان بزرگ سينه چاك مى‏زنند و هرج و مرج اخلاقى و سياسى و فرهنگى را در كشور دامن مى‏زنند، در مجلس جائى ندارند. رأى دادن به آنها گناه كبيره است و حمايت از آنان جبهه‏گيرى در برابر اسلام و همصدائى با دشمنان سوگند خورده.
و بايد بدانيم كه آمريكا و اسرائيل و عوامل مرئى و نامرئى آنها براى نفوذ دادن اين عناصر به مجلس هفتم تمام تلاش و توان خود را بكار گرفته‏اند تا مجلس را در تصرف بگيرد و چيزى كه اين توطئه را خنثى مى‏كند و نقشه‏هاى براندازى را از اين طريق نقش بر آب مى‏سازد انديشه به نتيجه انتخابات به گونه‏اى صحيح، قاطعيت در شناسائى كانديداها و پرهيز از تساهل و تسامح است و حضور پر شور وجدى همه اقشار در اين سنگر كه به اعتقاد ما يك جنگ تمام عيار است و سربازان اسلام به پياده نظام دشمن مجال نبايد بدهند كه مجلس هفتم را در تصرف گيرند كه اين مقدمه نابودى ارزشهاى اسلام و انقلاب خواهد بود. و خداوند يار اهل حق است. «ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت اقدامكم».

پى‏نوشت‏ها: –
1. نهج البلاغه، خ 193.
2. سوره آل عمران، آيه 144.
3. جمله‏اى از امام و پيام بسيار مهم خود به مجلس شوراى اسلامى در سال 1367، صحيفه نور، ج 20، ص 214.
4. صحيفه نور، ج 20، ص 194.

/

ارتداد و آزادى

 

ارتداد و آزادى

آيت اللّه جوادى آملى‏
تهيه و تنظيم از: حجة الاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور

يكى از شبهاتى كه براى مخالفت اسلام با آزادى مطرح مى‏كنند حكم فقهى مرتدان است. آن‏ها مى‏گويند: اگر اكراه در عقيده ممنوع است و پذيرش اسلام با آزادى و اختيار انجام مى‏شود، ترك عقيده نيز بايد آزاد باشد پس چرا در مباحث فقهى مرتد و كسى كه از دين بر مى‏گردد به احكام سختى چون قتل و زندان و مانند آن محكوم مى‏شود. حكم ارتداد در ميان فقها مورد اتّفاق است، همه فقها مى‏گويند: مرتد اگر فطرى باشد مجازات او اعدام است و اين حكم با آزادى بيان سازگارى ندارد علاوه بر آن، حكم ارتداد با حق حيات آدمى كه از حقوق مسلّم آن هاست نيز ناسازگار است. بنابراين اگر دين دارى و دين، با تحقيق و رهبرى برهان در انسان شكل مى‏گيرد و در محدوده جزم علمى زمام تصديق و تكذيب در اختيار دليل است و از طرفى دين آزادى را امضاء كرده است، حكم فقهى قتل مرتد با آزادى بيان و حق حيات آدميان ناهماهنگ است.
پاسخ اين شبهه متوقف بر بررسى و تحليل مبادى و مبانى اوليه دين‏شناسى است، يكى از مبادى دين شناسى، شناخت انسان است و بهترين راه شناخت انسان تحليل سخن انسان آفرين در مورد اوست.
خداى سبحان انسان را موجودى شريف و كريم معرفى كرده است: «و لقد كرّمنا بنى آدم»(1) و رمز كرامت انسان را خلافت خود دانسته و فرمود: «انى جاعل فى الارض خليفة»(2) پس كرامت انسان به مقام خليفة اللهى اوباز مى‏گردد و در تحليل معناى خلافت انسان بيان گرديد كه خليفه بايد حرف مستخلف عنه را بزند، نه حرف خودش را. زيرا كسى كه همه امكانات، اعم از راه‏هاى علمى و قدرت‏هاى عملى خود را از خدا مى‏گيرد، اگر به جنگ با خدا مبادرت كند. مثلاً هوش اقتصادى خود را در راه ربا خوارى به كار ببرد اعلام جنگ با خدا كرده است، «فأذنوا بحرب من اللّه و رسوله»(3)؛ يا اگر كسى در جهت براندازى نظام اسلامى تلاش كند در واقع، با خدا مى‏جنگد؛ «الذين يحاربون اللّه و رسوله»(4)؛ و كسى كه با خدا بجنگد چنين كسى هرگز خليفة اللّه نخواهد بود و اگر از اين مقام بهره‏اى نداشته باشد، كرامت ندارد و كسى كه كرامت ندارد از شياطين انس است و از حيوان نيز پست‏تر خواهد بود، «أولئك كالأنعام بل هم أضلّ»(5)؛ بنابراين معيار كرامت و خلافت و ارزش و ضد ارزش را خدا مشخص فرموده است. خداوند به حضرت داود (عليه السلام) چنين فرمود: «يا داود انا جعلناك خليفة فى الأرض فاحكم بين الناس بالحقّ و لا تتّبع الهوى فيضلَّك عن سبيل اللّه انّ الذين يضلّون عن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب»(6)؛ پس معرفت‏شناسى و انسان‏شناسى را بايد از انسان آفرين فرا گرفت.
از سويى دين آزادى انسان را امضا كرده است، نه رهايى او را، بنابراين اگر انسان در فرهنگ دينى مكرّم و خليفة اللّه است، بايد اين راه را تا پايان ادامه دهد و به لوازم خلافت اللهى ملتزم باشد، از اين رو گرچه در محدوده جزم علمى زمام امر در اختيار دليل است، اما اگر كسى پس از انتخاب راه به وسيله دليل و ورود به حوزه دين از دين برگردد، اين لعب و استهزاء به دين است. چنين كسى نزد شارع مقدس هيچ حرمتى ندارد.

مباحث فقهى و كلامى ارتداد

بحثهاى مربوط به مسئله ارتداد، معمولاً از دو جنبه بررسى مى‏شود:
1. فقهى 2. كلامى.
در مباحث فقهى بخشى از آن در كتاب طهارت و بخشى در كتاب ارث و بخشى نيز در كتاب حدود آمده است. و آنچه كه از محدوده فقه خارج است، به مسايل كلامى باز مى‏گردد و بحث خاص خودش را دارد.
محور بحث كنونى در موضوع ارتداد از جهت مخالفت آن با آزادى و حق حيات است. در آغاز بايد مبادى تصوريه بحث (معناى ارتداد) روشن شود. پس حكم كلامى، آنگاه حكم فقهى آن تبيين گردد.
– شايان ذكر است، در حكم فقهى، صرفاً آن بخشى كه مربوط به كتاب حدود است (مهدور الدم بودن مرتد)، مطرح مى‏شود – .

معناى ارتداد

ارتداد، جحود بعد از اقرار و نكول بعد از قبول دين است. كسى كه دين را از روى تحقيق بپذيرد، سپس از آن برگردد، مرتد ناميده مى‏شود.

اقسام ارتداد

ارتداد دو قسم است: ملى و فطرى، ارتداد فطرى يعنى انكار پس از اقرار محققانه دين بعد از بلوغ، در صورتى كه والدين او يا يكى از آنها مسلمان باشند. و ارتداد ملى يعنى انكار پس از اقرار محققانه دين بعد از بلوغ در صورتى كه هيچ يك از والدين او مسلمان نباشد.
در ارتداد فطرى وجود سه عنصر محورى لازم است: 1. هنگام انعقاد نطفه انسان پدر و مادر يا يكى از آن دو مسلمان باشند. 2. كودك در خانواده اسلامى رشد كرده باشد. يعنى در طول دوران قبل از بلوغ مسايل اسلامى را از نزديك ديده و به مقدار تشخيص خود فهميده و پس از بلوغ و تكليف نيز از روى علم و عمد و تحقيق دين را پذيرفته و اظهار كرده است. 3. بعد از تشخيص و قبول حقانيت دين از روى تحقيق، پس از بلوغ آن را انكار كند.
و عناصر محورى در ارتداد ملى چهار چيز است. 1. هنگام انعقاد نطفه انسان هيچ يك از پدر و مادر او مسلمان نباشند. 2. كودك در خانواده غير مسلمان رشد كرده و پس از بلوغ كفر را پذيرفته و مانند پدر و مادرش كافر شده است. 3. پس از كفر با تحقيق اسلام آورده است. 4. بعد از قبول اسلام، منكر شود و به كفر باز گردد.
انكار دين گاهى به انكار يكى از اصول سه گانه دين است و گاهى به انكار يكى از ضروريات دين است البته در صورتى كه به انكار يكى از اصول سه گانه دين برگردد.

مراد از ضرورى دين‏

ضرورى دين به مسايلى گفته مى‏شود كه حكم آن مثل 2*2 براى همگان روشن است. امورى كه پيچيده نيست و نيازى به فكر و استدلال ندارد، مانند توحيد و نبوت و معاد، حقانيت اصل دين و قرآن و رسالت پيامبر، حق بودن نماز و روزه و حج و جهاد و… و به طور خلاصه هر آنچه كه از خطوط كلى دين محسوب مى‏شود، در مقابل احكام نظرى مانند حكمى از احكام شكيات يا سهويات، و يا چگونگى ذبح فلان حيوان يا حكم ذبيح اهل كتاب و…
مسايل ضرورى دين نه نياز به استدلال دارد، نه نياز به تقليد. مثلاً در اين كه حج بر مستطيع واجب است، حج طواف دارد، طواف دور كعبه واجب است و مانند آن، تقليد لازم نيست. تقليد مربوط به جايى است كه حكم براى عمل روشن نيست. اين كه گفته مى‏شود: غير مجتهد يا مقلّد است يا محتاط، براى آن است كه حكم را نمى‏داند. از اين رو بايد به كارشناس رجوع كند. پس ضرورى يعنى چيزى كه بيّن الرشد است و انسان ميداند كه از قرآن و عترت رسيده است.
گفتنى است: امر ضرورى متفرع بر اصول دين است. گاهى يك چيز براى يكى ضرورى است. اما براى ديگرى ضرورى نيست…

حكم انكار ضرورى دين‏

اگر كسى منكر ضرورى دين شود و نتيجه انكار آن را نيز بداند يعنى با اين كه مى‏داند لازمه انكار نماز، انكار سخن پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) است، در عين حال به اين لازم ملتزم شود، در چنين موردى ارتداد پيش مى‏آيد. پس انكار اصلى از اصول دين بى‏ترديد ارتداد آور است. اما انكار ضرورى دين، آن گونه كه در كتاب‏هاى فقهى آمده است، در صورتى كه به انكار يكى از اصول سه گانه دين يعنى توحيد، نبوت، معاد برگردد و منكر ضرورى نيز به اين امر واقف باشد، موجب ارتداد است.
اما اگر انكار چيزى به انكار يكى از اصول برنگردد يا انكار كننده ملتزم و ملتفت نباشد، حكم انكار ضرورى دين درباره او جارى نيست. مثلاً اگر كسى معاذاللّه منكر نماز شد و نمى‏دانست كه معناى انكار نماز، تكذيب پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) است يا متوجه اين امر نبود و اگر او را متوجه كنى، هرگز ملتزم نمى‏شود، چنين انكارى كفرآور نيست. يعنى حكم ارتداد بر او جارى نمى‏شود. هرچند معصيت است و تعزير و تنبيه دارد. بنابراين درباره انكار ضرورى دين كه به انكار رسالت برگردد، دو قيد تنبّه و التزام در همه كتاب‏هاى فقهى لحاظ شده است. تا شخص متنبّه نباشد و به اين لازم ملتزم نگردد، ارتداد صدق نمى‏كند.

حكم كلامى مرتد

مرتد خواه ملّى باشد يا فطرى در هر مقطعى توبه كند ؛ توبه‏اش از جهت بحث كلامى كه مربوط به قيامت و بهشت و جهنم است، مورد قبول ذات اقدس الهى قرار مى‏گيرد. بسيارى از بزرگان مثل مرحوم شهيد به اين معنا تصريح كرده‏اند.(7) هر چند برخى متعرّض آن نشده يا نپذيرفته‏اند، لكن قول حق آن است كه توبه مرتد فطرى و ملى قبول است. به لحاظ بحث‏هاى كلامى همواره رابطه ميان عبد و مولا، خلق و خالق محفوظ است و رحمت الهى شامل حال مرتدى كه توبه حقيقى كند، نيز مى‏شود. اگر مشكلى هست در بحث‏هاى فقهى است كه مرتد فطرى احكام چهارگانه خاص خود را دارد كه بايد درباره او اجرا شود.

تفاوت حكم فقهى مرتد ملى و فطرى‏

گاهى گفته مى‏شود، اگر فطرت در همه انسانها، اعم از مسلمان زاده و غير آن در دوران قبل از بلوغ (زير 15 سال در پسر) يكسان است، چرا حكم ارتداد آنها پس از بلوغ متفاوت است؟
پاسخ‏اش اين است: كسى كه مسلمان زاده است، تقريباً 7 سال از 15 سالش دوران تمييز را در خانواده مسلمان تربيت شد. و رشد كرده و احكام دين برايش روشن شده است. زيرا صاحب شريعت به والدين دستور داده است كه فرزندان را به مسايل اسلامى و دينى دين آشنا و آگاه كنند، نماز را در سنين هفت سالگى يادشان دهند؛«عن موسى بن جعفر (عليهما السلام) عن آبائه (عليهم السلام) قال رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) مروا صبيانكم بالصلاة اذا كانوا أبناء سبع سنين، و اضربوهم اذا كانو أبناء تسع سنين»(8)؛ از اين رو حكم كسى كه شش يا هفت سال قبل از بلوغ‏اش را با تمييز و تشخيص گذرانده از كسى كه در محيط كفر تربيت شده، متفاوت است. مرتد فطرى فطرتش در دين شكوفا شده ولى مرتد ملى فطرتش مستور بوده است. گرچه هر دو داراى نفس ملهمه هستند؛ «فألهمها فجورها و تقواها» (9)؛ اما مسلمان زاده در خانه «قد أفلح من زكيها»(10) زندگى مى‏كرده، كافرزاده در خانه «وقد خاب من دسّيها»(11)؛ بسر مى‏برده است.
بنابراين، هرچند فطرت در همگان يكسان است، لكن آن كه در فضاى اسلامى رشد كرده است و پس از بلوغ، اسلام را با تحقيق و يقين منطقى پذيرفته است، اگر مرتد شود و از دين برگردد. عمل او لعب دين و لهو و استهزاء و تحقير نسبت به دين محسوب مى‏شود، از اين جهت حكمش نسبت به كافرزاده اشدّ است. با توجه به اين مطلب، حكم فقهى مرتد فطرى از ملى متفاوت است.

يقين معتبر در ارتداد

در مسايل مربوط به اصول دين يقين معتبر است و مراد از يقين معتبر در اصول، يقين منطقى است. اين يقين يا از برهان عقلى به دست مى‏آيد، يا از دليل نقلى معتبر متكى به عقل. از اين رو شايد يقين روانشناختى معتبر نباشد يا محل بحث باشد. چون تقليد، در صورتى كه از معصوم (عليه السلام) باشد، از آن جهت كه قول معصوم (عليه السلام) حد وسط برهان قرار مى‏گيرد، حجت است يعنى اگر چيزى را از معصوم (عليه السلام) شنيد يا از قول معصوم (عليه السلام) به چيزى پى برد، حرف معصوم (عليه السلام) براى او يقين منطقى مى‏آورد، نه يقين روانى.
مراد از قول معصومى كه حد وسط برهان است، هر روايتى نيست. بلكه روايتى كه از جهت مضمون نص و از جهت سند متواتر باشد يعنى بايد نظير متغيّر در قياس «العالم متغير و كل متغير حادث فالعالم حادث» يقينى باشد. پس روايات غير متواتر در مسايل مربوط به اصول دين يقين آور نيست.
بنابراين يقين منطقى با برهان عقلى حاصل مى‏شود يا با دليل نقلى معتبر مثل قول معصوم (عليه السلام). اما يقينى كه با قول پدر و مادر يا اشخاص عادى پديد مى‏آيد، يقين روانى است. يقين روانى، يقين معرفت‏شناسى نيست. كفايت يا عدم كفايت يقين روان شناختى درباره امرى بحث خاص خود را دارد.
در بحث ارتداد، يقين منطقى شرط است نه يقين روان شناختى چون بازگشت يقين روانى به تقليد است.

حكم شاك متفحص در موضوع ارتداد

اگر كسى اسلام شناسنامه‏اى و روان شناختى داشته باشد، نه اسلام معرفت شناسانه و منطقى، چنين فردى هر چند در خانواده مسلمان تربيت شده و مسلمان زاده است، ولى چون اسلامش را از روى تحقيق به دست نياورده است يعنى نه از معصوم شنيد، نه برهانى از حكيم و متكلم دريافت كرد، بلكه اسلام موروثى دارد، يقين او نسبت به اسلام يقين روانى است نه منطقى. در چنين فضايى گرچه در بخش اثبات ممكن است خداوند منت نهد و اين گونه دين‏ها را بپذيرد، اما در بخش قهر و عذاب، اثبات حكم ارتداد درباره كسى كه با شنيدن شبهاتى نسبت به اصل دين يا برخى از احكام ضرورى دين مثل نماز، روزه و…شك مى‏كند، آسان نيست. از اين رو حكم مرتد فطرى در مورد چنين كسى كه شاك متفحّص است، جارى نمى‏شود. بلكه اگر حاكم احتمال دهد كه متهم گرفتار شبهه شده است. يعنى اگر اتهام براى محكمه قضايى ثابت نشود هر چند متهم قاطع به خلاف باشد، شايان توجّه است. قطع منطقى به خلاف، درباره مسايل ضرورى دين كار آسانى نيست. چون قطع و جزم رياضى بسيار اندك است. قطع به خلاف يعنى من قطع دارم كه مطلب اين است و جز اين نيست ديگران اشتباه مى‏كنند. بنابراين كسى كه در اثر چند شبهه بدون برخورد با صاحب نظرى خود را قاطع بداند، يقيناً قطع او به خلاف، قطع روانى است، نه منطقى و قطع روانى سبب اثبات حكم ارتداد براى محكمه قضايى نمى‏شود، در اين صورت نيز حكم ارتداد صدق نمى‏كند. در هر عصرى شبهاتى مانند شبهات فخر رازى در فضاى فكرى جامعه پراكنده شود، اگر افرادى نظير خواجه نصيرالدين طوسى نباشند، فضاى فكرى و فرهنگى جامعه آلوده مى‏شود و كسى كه در اثر اين گونه شبهات قطع به خلاف پيدا كند، در حقيقت گرفتار شبهه شده است و حكم شاك متفحص را دارد.
وقتى به ذهن جوان ساده انديشى اين شبهه را القا كنند كه چگونه ممكن است تير شكسته از پاى على (عليه السلام) در حال نماز بيرون بكشند و او احساس نكند و همو در حال ركوع انگشترش را به سائل انفاق كند؟ اگر على (عليه السلام) در نماز غرق حضور خداست، چطور صداى سائل را در مسجد مى‏شنود؟ اين شبهه و امثال آن براى فريب جوان ساده انديش كافى است.
غافل از اين كه على (عليه السلام) خليفه خداست و در قلب مطهر خليفه جز خواسته مستخلف عنه چيزى حضور و ظهور ندارد، هر خاطره‏اى كه در اين قلب بگذرد، خاطره‏اى الهى است. از اين رو، آنجا كه نبايد متوجه باشد، متوجه نمى‏شود و آنجا كه بايد متوجه باشد، متوجه مى‏شود. آنجا كه مربوط به نفس و بدن و تن و دنيا و طبيعت است، هيچ توجهى ندارد. هر چند تير شكسته را از پايش بيرون كشند و آنجا كه سخن خدا و پيام و رسالت الهى مطرح است، سؤال مسكين را كه رسول اللّه است مى‏شنود و پاسخ مى‏دهد: اين تعبير در كلام على (عليه السلام) آمده است كه سائل آبرومند فرستاده خداست «إن المسكين رسول اللّه»(12)؛ خداوند كه به شما امكاناتى داده است، او را مستقيماً به در خانه شما فرستاده است. پس بايد از او دست‏گيرى كنيد و گرنه خدا نعمتش را از شما مى‏گيرد. امامان معصوم (عليهم السلام) هرگاه به مستمندى كمك مى‏كردند، دست خود را مى‏بوئيدند، گاهى مى‏بوسيدند و گاهى بر سر مى‏گذاشتند و مى‏فرمودند: دست ما به دست خدا رسيد. چون خداوند فرمود: «ان اللّه هو يقبل التوبة عن عباده و يأخذ الصدقات»(13)؛ گيرنده صدقات خداست، آرى، اگر انسان اختيار دل را به صاحب دل بسپارد، خودش در آن تصرّف نمى‏كند. از اين رو، وقتى تير از پايش درآورند احساس نمى‏كند. چون اين مزاحم حضور قلب است. اما وقتى سائلى از او سؤال مى‏كند، پاسخ او جواب خواسته الهى است، پاسخ مى‏دهد تا با پيروزى در اين آزمون، خلعت «إنما وليكم اللّه و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و هم راكعون»(14)؛ بر قامت رعناى او پوشيده شود. يعنى اكنون هنگام نزول آيه و بهترين زمان براى توجه است.
پس اين قلب كه در اختيار آن مولاست، صداى سائل را مى‏شنود و به او اشاره مى‏كند. اين مؤيد و مكمّل و متمم حضور قلب و سبب نزول آيه «انما وليكم اللّه» است و در واقع پاسخ على (عليه السلام) به كلام اللّه است.
مرحوم ابن شهر آشوب درباره حضور قلب على (عليه السلام) در نماز ماجرايى از ابن عباس نقل مى‏كند كه جامع اين دو قسمت است و تحليل عقلى ياد شده را با كمك گرفتن از آن روايت مى‏توان تثبيت كرد.
مضمون حديث شريف اين است: دو شتر بزرگ چاق براى رسول گرامى اسلام (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) هديه آوردند. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله سلّم) اصحاب را جمع كرد و فرمود: اگر كسى از ميان شما دو ركعت نماز با حضور قلب كامل بخواند، يكى از دو شتر را به او خواهم بخشيد. چندين بار اين مسئله را به صورت جعاله اعلام فرمود. على (عليه السلام) عرض كرد: من اين عمل را انجام مى‏دهم و چيزى از امر دنيا را در قلبم خطور نمى‏دهم. پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرمود: بخوان كه درود خدا بر تو باد.
وقتى على (عليه السلام) دو ركعت نماز را با اخلاص خواند، پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) كه به اذن الهى از قلب‏ها با خبر است. حضور قلب يا خطور خاطره در قلب را مى‏داند، «و قل اعملوا فسيرى اللّه عملكم و رسوله»؛(15) از عطاى شتر به على (عليه‏السلام) منصرف شد. جبرئيل نازل شد و به پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) عرض كرد: شتر را به على (عليه السلام) بده. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرمود: على (عليه السلام) به شرطش عمل نكرد. چون در تشهد نماز به اين فكر بود كه كدام يك از دو شتر را بگيرد. زيرا يكى از شتران چاق و ديگرى چاق‏تر بود. جبرئيل (عليه السلام) بار ديگر از خدا براى رسولش پيام‏آورد و عرض كرد: شتر را به على بده و بدان كه خطور قلب او براى رضاى خدا بود چون على (عليه السلام) قصد كرده بود كه شتر چاق‏تر را در راه خدا ذبح كند و به فقرا صدقه دهد. پس خاطره او خاطره شخصى و دنيوى نيست، خاطره الهى است. پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) گريست و هر دو شتر را به على (عليه السلام) عطا فرمود. آرى، انديشه انتخاب يكى از دو شتر در خاطره على (عليه السلام) در اثناى نماز، سخن گفتن با خداست. او هرگز در نمازش به چيزى از امر دنيا نمى‏انديشد، گفتنى است: اين حديث نشان مى‏دهد كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) عالم بالذات نيست. علم غيب او به تعليم الهى است. خداوند مى‏فرمايد: «علّم الإنسان ما لم يعلم»(16)؛ در اين آيه به رسولش مى‏فرمايد: چيزهايى را كه انسان نمى‏دانست به او آموخت. اين نگار مكتب نرفته به تعليم الهى عالم شد و در آيه ديگر مطلب مهمترى را بيان فرمود: «علّمك ما لم تكن تعلم»(17)؛ ما چيزهايى به تو تعليم داديم كه نه خودت مى‏دانستى، نه در زمين و غير آن كسى هست كه بتواند آن مسايل را به تو بفهماند. يعنى تو آن نيستى كه بدانى، علوم غيبى لحظه به لحظه، با واسطه يا بى واسطه، از جانب خدا به آن حضرت افاضه مى‏شد. پس پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم) به تعليم الهى عالم است. «عن ابن عباس: اهدى إلى رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) ناقتان عظيمتان سمينتان، فقال للصحابة: هل فيكم أحد يصلّى ركعتين بقيامهما و ركوعهما و سجودهما و وضوئهما و خشوعهما لا يهتمّ فيهما من أمر الدنيا بشى‏ء و لا يحدّث قلبه بفكر الدنيا اهدى اليه احدى هاتين الناقتين؟ فقالها: مرّة و مرّتين و ثلاثة،
لم يجبه أحد من أصحابه.
فقام أميرالمؤمنين فقال: أنا يا رسول اللّه أصلّى ركعتين اكبّر تكبيرة الاولى و الى أن اسلّم منها، لا احدث نفسى بشى‏ء من أمر الدنيا، فقال: يا علىّ، صلّ صلّى اللّه عليك.
فكبّر اميرالمؤمنين و دخل فى الصلاة فلمّا سلّم من الركعتين هبط جبرئيل على النبى (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) فقال: يا محمّد ان اللّه يقرئك السلام و يقول لك: أعطه احدى الناقتين فقال رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله و سلم) إنى شارطته أن يصلّى ركعتين لا يحدّث فيهما بشى‏ء من الدنيا أعطيه إحدى الناقتين ان صلّاهما و انّه جلس فى التشهد فتفكر فى نفسه أيهما يأخذ؟ فقال جبرئيل: يا محمد، ان اللّه يقرئك السلام و يقول لك تفكّر أيّهما يأخذها أسمنهما و أعظمهما فينحرها و يتصدّق بها لوجه اللّه؟ فكان تفكّره للّه عزّ و جلّ لا لنفسه و لا للدنيا فبكى رسول اللّه و أعطاه كليهما.
و أنزل اللّه فيه: «ان فى ذلك لذكرى» لعظة «لمن كان له قلب» عقل «أو ألقى السمع» يعنى يستمع أميرالمؤمنين باذنيه الى من تلاه بلسانه من كلام اللّه «و هو شهيد»؛يعنى و اميرالمؤمنين شاهد القلب للّه فى صلاته، لا يتفكّر فيها بشى‏ء من أمر الدنيا؛(18)
غرض آن كه گاهى با القاى شبهاتى ذهن شفاف جوان ساده انديش را شبهه ناك مى‏كنند. در اين گونه موارد اگر كسى يقين به خلاف هم پيدا كند، شبهه زده و جاهل مركب است. شاهدش اين است: اگر محقق انديشمندى با او بنشيند و مشكل‏اش را حل كند، فوراً از گفته و اعتقاد خود بر مى‏گردد. از اين رو چنين فرد شبهه زده‏اى در آغاز بايد مورد تعليم و تربيت قرار بگيرد، پس اگر با تعليم و تعلّم مشكل او حل نشد و همچنان نسبت به دين دهن كجى كرد، مرحله بعدى امر به معروف و نهى از منكر است. پس اگر هيچ شبهه‏اى نباشد و كسى با علم و عمد در برابر دين بايستد، در مرحله پايانى بايد در محكمه قضايى محكوم به حكم مرتد فطرى گردد. پس از آن اين حكم درباره او جارى مى‏شود. چون اجراى حدود بايد پس از اثبات جرم بر اساس ايمان و بيّنات و قسم و شاهدان يا علم قاضى در محكمه عدل توسط قاضى عادل باشد. تا زمانى كه قاضى عادل حكم را انشا نكند و حَكَمتُ نگويد، حكم ارتداد و مهدورالدم بودن ثابت نمى‏شود. گفتنى است: قاضى بعد از انشاى حكم مهدورالدم بودن نيز ممكن است عفو كند، تخفيف دهد يا حكم را اجرا كند. بنابراين افراد عادى نسبت به او وظيفه‏اى ندارند. چون پس از اثبات ارتداد، امر به معروف و نهى از منكر صدق نمى‏كند. امر به معروف و نهى از منكر براى دفع اين حادثه تلخ است. اما پس از وقوع، رفع آن بر عهده دستگاه قضايى است. بين حدود با قصاص تفاوت جوهرى و اساسى وجود دارد، زيرا قصاص،حق ولى دم است؛ «و من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه سلطاناً»(19)؛ ولىّ دم در مقام ثبوت حكم فقهى بالفعل حق اعدام قاتل را دارد. هرچند در مقام اثبات بايد در محكمه ثابت كند.
به هر تقدير، در مسئله ارتداد، حكم كسى كه محققانه از روى يقين منطقى نه روانى، مسايل اسلام برايش حل شد، و با علم و عمد آن را انكار كند و از دين برگردد با كسى كه اسلامش موروثى و يقينش روان شناختى بوده و اكنون واقعاً شاك متفحص است، يا به شبهه مبتلا شده، متفاوت است. شخص اول گرفتار احكام ارتداد است، اما نسبت به دومى، قانون «ادرأالحدود بالشبهات»(20)؛ انطباق پيدا مى‏كند. گرچه اين حديث مشكل سندى دارد، ولى اين مشكل با شهرت عملى جبران شده است. افزون بر اين كه شواهد ديگرى نيز برابر مضمون اين حديث وجود دارد.چون اثبات حكم ارتداد درباره شاك متفحص با كسى كه شبهه زده است، شبهه ناك است. از اين رو؛ حكم شاك متفحص و محقق كه در صدد تحقيق است از كسى كه لاابالى و بى‏اعتنا به دين و ديانت است و از روى علم و عمد دين را به بازى گرفته، تفاوت دارد.

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره اسراء، آيه 70.
2. سوره بقره، آيه 30.
3. سوره بقره، آيه 279.
4. سوره مائده، آيه 33.
5. سوره اعراف، آيه 179.
6. سوره ص،آيه 26.
7. رك: شرح اللمعة الدمشقيه، ج 9، ص 337.
8. بحار، ج 85، ص 132، ح‏4.
9. سوره شمس، آيه 8.
10. همان، آيه 9.
11. همان، آيه 10.
12. نهج البلاغه، ق 304.
13. سوره توبه، آيه 104.
14. سوره مائده، آيه 55.
15. سوره توبه، آيه 105.
16. سوره علق،آيه 5.
17. سوره نسا،آيه 113.
18. المناقب لابن شهرآشوب، ، موسوعة الامام على بن ابى طالب فى الكتاب و السنّة و التاريخ، ج‏9،ص 197 – 198، ح 4279.
19. سوره اسراء،آيه 33.
20. بحار، ج 74، ص 243،ح 1، باب 10.
/

سخنان معصومان عليهم السلام فرزندان را چگونه تربيت كنيم

 

سخنان معصومان‏
فرزندان را چگونه تربيت كنيم‏

* رسول اكرم صلى‏اللّه عليه وآله وسلم خطاب به على (عليه السلام):

«يا عَلِىّ لَعَنَ اللّهُ والِدَينٍ حَمَلا وَلَدَهُما عَلى عُقُوقِهِما»(1).
لعنت خداى بر پدر و مادرى كه فرزند خويش را بد تربيت كنند و موجبات عاق خود را فراهم نمايند.

* رسول اكرم صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«رَحِمَ اللّهُ مَن اَعانَ وَلَدَهُ عَلى بِرِّه. قُلتُ كَيفَ يُعينُهُ عَلى بِرِّه؟ قالَ: يَقبَلُ مَيسُورَهُ وَ يَتَجاوَزُ عَن مَعسُورِه وَلا يُرهِقُهُ وَ لايَخرُقُ بِه»(2).
رسول خدا فرمود: خداى رحمت كند كسى را كه در نيكى و نيكوكارى به فرزند خود كمك كند. راوى پرسيد: چگونه به فرزند خود در نيكى يارى نمايد؟ حضرت فرمود: آنچه را كه كودك در قوّه و قدرت داشته و انجام داده از او قبول كند، آنچه را كه انجامش براى كودك طاقت فرساست از او نخواهد، او را به گناه و طغيان وادار نكند و به او دروغ نگويد و در برابر او كار خلاف مرتكب نشود.

* رسول اكرم صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«اِذا نَظَرَ الوالِدُ اِلى وَلَده فَسَرَّهُ كانَ لِلوالِدِ عِتقُ نَسَمَة»(3).
پدرى كه با چشم مهر و محبّت بفرزند خود مى‏نگرد و با نگاه پر عطوفت خويش او را مسرور مى‏نمايد خداوند به آن پدر در مقابل اين عمل، اجر يك بنده آزاد كردن خواهد داد.

* رسول اكرم صلى‏اللّه عليه وآله وسلم:

«رُوى انّ النبى صلى اللّه عليه و آله قال لمن اعطى بعض اولاده شيئاً: اَكُلَّ وُلدِكَ اَعطَيت مِثلَهُ قالَ: لا، قالَ: فَاتَّقُوا اللّهَ وَاِعدِلُوا بَينَ اَولادِكُم»(4).
روايت شده كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به كسى كه به بعضى از فرزندانش چيزى داده بود چنين گفت: آيا به همه فرزندانت چون اين فرزند چيزى بخشيده‏اى؟ گفت: نه، پيامبر فرمود: از خدا پروا كنيد و ميان فرزندانتان به عدالت رفتار كنيد.

* على عليه السلام:

«ما نَحَلَ والِدٌ وَلَداً نَحلاً اَفضَلُ مِن اَدَبٍ حَسَنٍ»(5).
بخشش و تفضّل هيچ پدرى به فرزندش بهتر از عطيّه ادب و تربيت پسنديده نيست.

* على عليه السلام:

«لا يَصلَحُ الكِذبُ جِدٌّ وَلاهَزلٌ وَلا اَن يَعِد اَحَدُكُم صَبِيَّهُ ثُمَّ لايِفى لَهُ»(6).
شايسته نيست آدمى به جدّ يا به شوخى دروغ بگويد، شايسته نيست كسى به فرزندش وعده‏اى بدهد و به آن وفا نكند.

* على عليه السلام:

«مَن لَم يَتَعَلَّم فِى الصِّغَرِ لَم يَتَقَدَّم فِى الكِبَرِ»(7).
آن كس كه در كودكى به كسب علم و دانش نپردازد در بزرگسالى تقدّم اجتماعى نخواهد داشت.

* على عليه السلام:

«اَدِّبُوا اَولادَكُم عَلى ثَلاثِ خِصالٍ: حُبِّ نَبِيُّكُم وَحُبِّ اَهلِ بَيتِه وَ قراءةِ القُرآنِ»(8).
به فرزندانتان سه خصلت بياموزيد: دوستى پيامبرتان و دوستى خاندان او و خواندن قرآن .

* على عليه السلام:

«اَولَى الاَشياء اَن يَتَعَلَّمَها الاحداثُ اَلاَشياءَ الَّتى اِذا صارُوا رِجالاً اِحتاجُوا اِلَيها»(9).
بهترين مطالبى كه شايسته است جوانان بياموزند، چيزهايى است كه در بزرگسالى مورد نيازشان باشد(تا از آموخته‏هاى جوانى بهره‏گيرند).

* امام سجاد عليه السلام:

«وَ اَمّا حَقُّ وَلَدِكَ فَاَن تَعلَم اَنّهُ مِنكَ وَ مُضافٌ اِلَيكَ فى عاجِلِ الدُّنيا بِخَيرِه وَ شَرِّه وَ اَنَّكَ مَسؤُولٌ عَمّا وُلّيتَهُ بِه مِن حُسنِ الاَدَبِ وَ الدَّلالَةِ عَلى رَبِّه عَزّ وَ جَلَّ وَ المَعُونَةِ لَهُ عَلى طاعَتِه فَاعمَل فى اَمرِهِ عَمَلَ مَن يَعلَمُ اَنَّهُ مُثابٌ عَلَى الاِحسانِ اِلَيهِ مُعاقَبٌ عَلَى الاِسائَةِ اِلَيهِ»(10).
حق فرزندت به تو اين است كه بدانى وجود او از تو است و نيك و بدهاى او در اين دنيا وابسته به توست، بدانى كه بعنوان پدرى و سرپرستى او مؤاخذ و مسؤولى، موظّفى فرزندت را با اخلاق پسنديده پرورش دهى، او را بخداوند راهنمائى كنى، و در اطاعت پروردگار ياريش نمائى برفتار خود در تربيت فرزندت توجّه كنى. پدرى باش كه به مسؤوليت خويش آگاه است، مى‏داند اگر نسبت به فرزند خود نيكى نمايد در پيشگاه خداوند اجر و پاداش دارد و اگر درباره او بدى كند مستحقّ مجازات و كيفر خواهد بود.

* امام باقر عليه السلام:

«شَرُّ الآباءِ مَن دَعاهُ البِرُّ اِلى اِلا فراط»(11).
بدترين پدران كسانى هستند كه در نيكى به فرزندان خود افراط كنند.

* امام صادق عليه السلام:

«وَ تَجِبُ لِلوَلَدِ عَلى والِدِه ثَلاثٌ خِصالٍ: اِختِيارُهُ لِوالِدَتِه وَ تَحسينُ اِسمِه وَ المُبالَغَةُ فى تَأديبِه»(12).
فرزند بر پدر سه حق واجب دارد: مادر خوب برايش انتخاب كند. نام خوب برايش برگزيند و كوشش در تربيتش نمايد.

* امام صادق عليه السلام:

«قالَ رَسُولُ اللّه صَلى اللّه عَلَيهِ وَ آلِه: اَحِبُّوا الصِّبيانَ وَ ارحَمُوهُم وَ اِذا وَعَدتُمُوهُم فَفوا لَهُم فَاِنَّهُم لايَرَون اِلاّ اَنَّكُم تَرزُقُونَهُم»(13).
كودكان را دوست بداريد و با آنان مهربان باشيد، وقتى به آنان وعده‏اى مى‏دهيد حتماً وفا كنيد زيرا كودكان شما را رازق خود مى‏بينند.

پى‏نوشت‏ها: –
1. وسائل ،ج 5، ص 115.
2. كافى، ج 6، ص 50.
3. مستدرك، ج 3، ص 53.
4. الحيات، ج 6،ص 409.
5. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 625.
6. وسائل ،ج 3، ص 232.
7. غررالحكم، ص 697.
8. كنزالعمّال، ج 16، ص 456، ح 45409.
9. شرح ابن ابى الحديد، ج 7،ص 81.
10. مكارم الاخلاق، ص 232.
11. تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 53.
12. تحف العقول، ص 238.
13. وسائل، ج 5، ص 126.
/

دانستنى هايى از قرآن گردش روزگار‏

 

دانستنيهايى از قرآن‏
گردش روزگار

«إن يمسسكم قرحٌ فقد مسّ القوم قرحٌ مثله و تلك الأيام نداولها بين الناس، و ليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منكم شهداء و الله لا يحب الظالمين» ( سوره آل عمران، آيه 140)
اگر به شما در جنگ آسيبى رسيد، بى گمان به دشمنان شما نيز آسيب رسيد. و همانا اين روزگار را با اختلاف احوال ميان مردم مى گردانيم تا مقام اهل ايمان معلوم شود و از ميان شما افرادى را ( از آنان كه ثابت قدم ماندند ) گواه ديگران كند. و خداوند ستمگران و ظالمان را دوست نمى دارد.

مس: از كلمه مسس گرفته شده بمعناى پسودن و تماس پيدا كردن.
القرح: قرح اثر شمشير است در بدن و ضمنا به زخمهاى چركين نيز گفته مى شود.
نداولها: از مداوله است به معناى در ميان مردم گرداندن و هر روزى در دست يكى قرار دادن آن است. و اين از سنتهاى هميشگى خداوند است كه حكومت را دست به دست بگرداند و هيچگاه در ميان يك قوم و يك گروه و يك خاندان قرار ندهد، چنانچه در تاريخ به وضوح ديده شده است.
خداوند در اين آيه شريفه به مؤمنين تسلى مى دهد كه هرچند در جنگ أُحد به شما سخت گذشت و زخمها ديديد و شهيد داديد، دشمنان شما نيز در جنگ بدر كشته دادند و سخت آسيب ديدند. و چنين است كه خداوند روزگار را هر دمى به كام كسى مى كند تا آنان كه مؤمن هستند از ديگران شناخته شوند و گروهى از آنان كه در دين ثابت ماندند مانند أمير المؤمنين عليه السلام و شيعيانش، گواه و شاهد بر ديگران باشند.
پس از آن استدراك مى كند كه اگر كفار و ظالمان را قدرت و سلطه داديم به خاطر اين است كه مؤمنان را بيازمائيم و خوب و بد از يكديگر تشخيص داده شوند وگرنه خداوند هرگز ستمگران را دوست نمى دارد.
نوشته‏اند كه وقتى جنگ أُحد تمام شد، پيامبر به وطن بازگشت. گروهى از اصحاب و ياران شهيد شده بودند و گروه زيادى زخمى بودند. زنان و كودكان نيز نوحه سرايان و گريه كنان به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند. حضرت از اين منظره دردناك، به شدت دلتنگ شد. خداوند اين آيه شريفه را فرستاد كه تسلى خاطر رسول خدا و اصحابش باشد.
تلك الأيام نداولها بين الناس. اين قسمت از آيه اشاره به يكى از سنتهاى تغيير ناپذير خداوند است كه همانا در زندگى شما مردم، رويدادهائى تلخ و شيرين رخ مى دهد و حوادثى خوب و بد به وقوع مى‏پيوندد كه هيچ كدام تداوم و استمرار ندارد، نه پيروزى و شكست، نه ناتوانى و توانائى، نه حاكم و نه محكوم. و به هر حال دنيا پر است از نشيب و فراز و پستى و بلندى و پيوسته خداوند روزهاى عزت و ذلت را در ميان مردم مى گرداند تا مؤمنان واقعى از منافقان و غير مؤمنان شناخته شوند. و اگر پيروزيها گاهى غرور آميز است، شكست ها و جنگها انسان را به حركت و تلاش وا مى دارد تا خودرا آماده تغيير بعدى سازند و به پيروزى نزديك شوند.
و يتخذ منكم شهداء: برخى از مفسران شهيد را به همان معناى اصطلاحى شهيد دانسته اند كه خداوند در اين گرد و بادهاى حوادث، برخى را گلچين مى كند و به شهادت مى رساند تا مميز و شناخته گردند ولى ظاهرا مقصود از شهدا، شاهدان و گواهان مى باشند كه البته خود شهيد نيز شاهد است و گواه.، خداوند از ميان شما مردم به خاطر ترويج و نشر دين و آئين، قربانيانى مى گيرد تا بدانيد دين خدا آسان و ارزان به دست نيامده و اينچنين آن را ارزان از دست ندهيد. و بى گمان خداوند ستمگران را هرچند قدرت و مكنت مى بخشد دوست نمى دارد و از آنها حمايت نمى كند و اگر چند روزى حكومت به دست آنها افتاد به خاطر اين است كه شقاوت آنان به حد كمال برسد و با استحقاق كامل به كيفر اعمال خود نائل گردند «انما نملي لهم ليزدادوا إثما» ما به آنها اجازه بيشتر ماندن مى دهيم تا بيشتر گناه و تمرد كنند.
نكته ديگرى كه لازم است به آن اشاره شود اينكه اگر گاهى مسلمانان شكست خوردند يا ظالمى بر آنان چيره شد و به آنان ستم نمود و در مقابل هرچه دعا و نيايش كردند كه خدواند او را از ميان بردارد و شرش را به خودش برگرداند، همچنان او باقى و به ظلم خود تا مدتى طولانى ادامه مى دهد و دعاها به صورت ظاهر بى اثر مى‏ماند، معنايش اين نيست كه خداوند ظالم را دوست مى دارد بلكه مصلحتى در اين ميان وجود دارد كه خيلى بالاتر است از اين ظن و خيالها و چه بسا ما به برخى از مصالح پى ببريم و بسيارى از آنها را ندانيم. وانگهى خداوند در اين گير و دارها مى خواهد مؤمن را مشخص وممتاز سازد و آنان كه ايمان ظاهرى دارند و در دل مؤمن نيستند براى همگان مشخص و هويدا گردند چنانكه خود شاهد بوديم چگونه سالهاى متمادى صدام جنايتكار بر مردم حكومت مى كرد، آنقدر ظلم و ستم نمود كه روى حجاج و چنگيز و هتلر را سفيد كرد. با اين حال بنابراين بود كه طبق سنت تغيير ناپذير الهى، چند صباحى حكومت در دست او باشد و به ظلم خود ادامه دهد تا روزى كه همان سنت الهى حكومت را از او بگيرد و اينسان با ذلت و خوارى گرفتار گرداند. و:
چنين است رسم سراى درشت
گهى پشت بر زين، گهى زين به پشت
البته فردوسى سراى درشت گفته ولى اين اشتباه است كه اين رسم رحيمانه خداوند است كه روزگار را گهى از اين رو و گاهى از آن رو بگرداند. و اين را حكمت و مصلحتى است كه ما را از آن چندان علمى نيست.
به هر حال جالب است كه خداوند در ظرف چند ماه آنقدر بلاهاى متنوع و گوناگون بر اين مجرم بالفطره وارد كرده و باز هم اورا به انواع بلاها مبتلا خواهد ساخت تا مقدارى از آن همه ظلم و ستم را به او بچشاند و در آخرت نيز به دردناكترين عذاب معذب گرداند. آمين رب العالمين‏

/

نگاهى به رويدادها

 

اخبار ايران و جهان

جهان اسلام

شيعيان عراق به نشانه اعتراض به دستگيرى دو تن از روحانيون توسط سربازان اشغالگر در مقابل تانك آمريكايى‏ها روى آسفالت خيابان دراز كشيده‏اند. شيعيان در يك راهپيمايى گسترده به اشغالگران هشدار داده‏اند چنانچه اين دو روحانى آزاد نشوند دست به اسلحه خواهند برد. (17/7/82)
رئيس جمهور روسيه به دعوت ماهاتير محمد در اجلاس سران سازمان كنفرانس اسلامى شركت مى‏كند.
ارتش رژيم صهيونيستى اردوگاه رفح را به خاك و خون كشيد. (19/7/82)
در اجلاس دمشق، تحريم اقتصادى رژيم صهيونيستى در دستور كار 19 كشور عرب قرار گرفت. (21/7/82)
نخستين انتخابات در تاريخ عربستان برگزار مى‏شود. (22/7/82)
مردم كره و تركيه: نمى‏خواهيم سرباز آمريكا باشيم. هزاران نفر از مردم كره جنوبى و تركيه در اعتراض به تصميم دولت مبنى بر اعزام سرباز به عراق به خيابان‏ها ريختند و با سردادن شعارهاى ضد آمريكايى خواستار لغو اين تصميم شدند. (23/7/82)
انفجار بمب در مسير حركت خودروهاى حامل اعضاى سازمان جاسوسى آمريكا”سيا” در شمال نوار غزه، موجب هلاكت 4 تن از آنان شد.
آمريكا، سوريه را تحريم اقتصادى و سياسى كرد. (24/7/82)
على عزت بگوويچ رئيس جمهور بوسنى و هرزگوين در گذشت. (28/7/82)
هواپيماهاى اسرائيلى 12 ساعت بر سر مردم فلسطين بمب و موشك ريختند.(29/7/82)
هواپيماهاى اسرائيلى بمب 500 كيلويى بر سر مردم فلسطين ريختند.
طه ياسين رمضان: مسئوليت اعدام 10 هزار جوان عراقى ايرانى تبار را مى‏پذيرم.(1/8/82)
7 انفجار مهيب، صبح امروز بغداد را لرزاند. انفجارهاى مركز بغداد موجب آتش سوزى‏هاى گسترده شد و دود، ناشى از اين آتش سوزيها از فاصله دور در بغداد قابل رؤيت بود. شاهدان عينى اين انفجارها را مهيب توصيف كرده‏اند.
آمريكا: از مردم عراق انتظار چنين مقاومتى را نداشتيم. (5/8/82)
7 سرباز آمريكايى در درگيرى‏هاى جنوب افغانستان به هلاكت رسيدند.(6/8/82)
اشغالگران عراق در پى تكرار انفجارها و حملات ضد آمريكايى به حدى روحيه خود را از دست داده‏اند كه به كودكان نيز اعتماد ندارند و تفتيش بدنى آنها را در برخى شهرها آغاز كرده‏اند. ناظران سياسى اين نوع رفتارها را نشانه‏هاى شكست آمريكا در عراق ارزيابى مى‏كنند. (7/8/82)
مشاور ارشد پل برمر: حكومت آينده عراق، اسلامى و ضد آمريكايى است.
يك مؤسسه آمريكايى: 13 هزار عراقى در جنگ آمريكا عليه اين كشور كشته شدند.(10/8/82)
هواپيماهاى آمريكايى 80 خانه را در افغانستان بمباران كردند.
20 نظامى آمريكايى در سقوط هليكوپتر در بغداد به هلاكت رسيدند.(12/8/82)
نظاميان آمريكايى 7 نمازگزار را در سامرا به شهادت رساندند.

داخلى‏

خاتمى: قول مى‏دهم انتخابات آزاد و سالم برگزار شود.
رهبر انقلاب در ديدار سيد عبدالعزيز حكيم: قانون اساسى عراق بايد منطبق بر خواست مردم باشد.
دبير شوراى امنيت ملى: عصبانيت سران آمريكا به خاطر ابرقدرت شدن ايران است.(16/7/82)
خاتمى: بلر در جايگاهى نيست كه براى ما تعيين تكليف كند.
دكتر جعفر توفيقى به عنوان وزير علوم از مجلس رأى اعتماد گرفت. (17/7/82)
رهبر انقلاب: با استكبار و حاميان آنها هرگز كنار نخواهيم آمد.
جايزه صلح نوبل را به شيرين عبادى دادند.(19/7/82)
رهبر انقلاب در اجتماع پرشور مردم زنجان: مشاركت مردم در انتخابات به عملكرد مسئولان بستگى دارد.
خاتمى: جايزه صلح نوبل كاملاً سياسى است.(22/7/82)
رهبر انقلاب در ديدار دانشگاهيان زنجان: ملت ايران با ادامه راه عزت بخش امام، آمريكا را ناكام خواهد گذاشت. (23/7/82)
ايران همزمان با ورود البرادعى به تهران اعلام كرد، به ضرب الاجل شوراى حكام هيچ اهميتى نمى‏دهيم. البرادعى در فرودگاه مهرآباد با اعضاى هيئت متشكل از ديپلمات‏هاى آلمان، انگليس و فرانسه كه پس از گفت و گو درباره مسائل هسته‏اى ايران، تهران را ترك مى‏كردند، 50 دقيقه پشت درهاى بسته ديدار و گفت و گو كرد. (24/7/82)
خاتمى در پايان ديدار با رئيس جمهور الجزاير در تهران: شروط آژانس را نمى‏پذيريم، حقوق ايران بايد تأمين شود.
در پديده‏اى شگفت‏انگيز، درختان سيب و گيلاس در چهار محال و بختيارى شكوفه دادند. (28/7/82)
از صبح امروز مذاكرات ايران و فرستادگان اروپا براى توافق نهايى در تهران آغاز شد.
آمريكا: فرستادگان اروپا با ما هماهنگ هستند.
رهبر انقلاب: كشورهاى اسلامى از آمريكا نهراسند و به يارى مردم فلسطينى برخيزند.(29/7/82)
دانشجويان: پروتكل الحاقى را امضاء نكنيد.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: براى امضاى پروتكل الحاقى شرايطى داريم.(30/7/82)
باند فروش رشته‏هاى دانشگاهى متلاشى شد.
رهبر انقلاب در ديدار نخبگان جوان كشور: عصبانيت غرب از پيشرفت‏هاى علمى ايران است.
رئيس مركز دكترينال امنيت بدون مرز: امضاى پروتكل الحاقى آغاز شمارش معكوس براى تهاجم به ايران است.(1/8/82)
مردم طى تظاهراتى با پذيرش پروتكل الحاقى مخالفت كردند. (3/8/82)
يك عضو فعال فراكسيون دوم خرداد: اصلاح طلبان شكست خورده مى‏خواهند كشور را متشنج كنند.
مجيد انصارى: اگر (اروپايى‏ها) خلف وعده كنند مى‏توانيم از NPt خارج شويم.(6/8/82)
خاتمى در جمع خانواده معظم شهدا: ايران با همت جوانان جبهه‏اى به فن آورى اتمى دست يافته است. (7/8/82)
رهبر انقلاب: مراكز علمى، توليد دانش را هدف اساسى خود قرار دهند.
رئيس جمهور: بايد قوى باشيم تا دشمن تصور تجاوز به كشور نداشته باشد.
راهپيمايى دانشجويى – مردمى عليه پروتكل الحاقى در تهران و چند شهر كشور برگزار شد. (10/8/82)
انصارى: اصلاحات خارج از قانون اساسى را قبول نداريم. (11/8/82)
2 مستند ساز ايرانى پس از 126 روز اسارت در عراق آزاد شدند.
رهبر انقلاب: اگر مراكز قدرت جهانى زياده خواهى كنند، روند مربوط به پروتكل را قطع خواهيم كرد.
رئيس جمهور: بايد حق همه كشورها و ملت‏ها در دستيابى به فناورى صلح‏آميز هسته‏اى محترم شمرده شود. (12/8/82)
طى تظاهرات در روز مبارزه با استكبار جهانى، كاخ سفيد از ايران پيام خشم و نفرت دريافت كرد.
دفتر تحكيم وحدت: جمهورى اسلامى مستقل‏ترين نظام جهان است.
سفر دكتر حسن روحانى به مسكو به خاطر حضور شارون در روسيه لغو شد.(13/8/82)
نيروگاه اتمى بوشهر به سيستم موشكى اس 300 تجهيز مى‏شود.
بر اساس سند نهايى چشم انداز 20 ساله، ايران به كشور توسعه يافته تبديل مى‏شود.(14/8/82)
با رأى اعتماد مجدد مجلس به معتمدى، ائتلاف مشاركت و كارگزاران در استيضاح سياسى شكست خورد.
رهبر انقلاب سند نهايى چشم انداز 20 ساله ايران را ابلاغ كردند. اين چشم انداز مبناى تنظيم سياست‏هاى كلى چهار برنامه 5 ساله آينده خواهد بود.(15/8/82)

خارجى

آرنولد فرماندار كاليفرنيا شد.
بوش با حمايت از حمله هوايى به سوريه و لبنان، دست شارون را براى جنايات جديد باز گذاشت. (16/7/82)
كاخ سفيد قيام مردم بوليوى را غيردموكراتيك خواند.
پاكستان ظرف 11 روز گذشته سومين موشك خود را با كلاهك هسته‏اى آزمايش كرد.
آلمان با اهداء زير دريايى “دلفين” به رژيم صهيونيستى، معاهده عدم گسترش سلاحهاى هسته‏اى را نقض كرد.(22/7/82)
الهام على اف در انتخابات رياست جمهورى آذربايجان پيروز شد.(24/7/82)
مردم بوليوى رئيس جمهور دست نشانده آمريكا را فرارى دادند. قيام خونين مردم بوليوى با فرار رئيس جمهور و پناهنده شدن وى به آمريكا وارد مرحله تازه‏اى شده است. (26/7/82)
كره شمالى: ثابت مى‏كنيم كه سلاح هسته‏اى داريم.
وزير خارجه فرانسه: سياست خصمانه و براندازانه آمريكا عليه ايران احمقانه است.(27/7/82)
كسرى بودجه آمريكا به بى‏سابقه‏ترين ميزان در تاريخ اين كشور رسيد.
آلبرايت: طرح حمله به عراق قبل از حادثه 11 سپتامبر آماده بود. (29/7/82)
آمريكا و انگليس 4 ميليارد دلار از درآمد نفت عراق را بالا كشيدند.
73 كشور وعده كمك 33 ميليارد دلارى براى بازسازى عراق دادند. (3/8/82)
نخست وزير رژيم صهيونيستى از اتحاديه اروپا به خاطر تحميل پروتكل الحاقى به ايران تقدير كرد.
ماهاتير محمد: اتحاديه اروپا تحت نفوذ صهيونيست‏هاست.
پوتين به اجلاس آتى سران ناتو دعوت شد.(7/8/82)
در پى انتقال و جابجايى قدرت در مالزى، ماهاتير محمد براى آخرين بار كارت خود را خروج كرد. (10/8/82)
زن آمريكايى اتومبيل خود را به محل سخنرانى بوش كوبيد.(11/8/82)
آنكارا درخواست شارون براى ديدار از تركيه را نپذيرفت. (15/8/82)

توجه:

به اطلاع خوانندگان فرزانه مى‏رساند كه سالنامه شماره بيستم و بيست و يكم مجله پاسدار اسلام، در دو مجلد و با كيفيت مرغوب و با قيمت هر جلد 2000 تومان تقديم علاقه‏مندان مى‏گردد.
كتابخانه‏ها، مؤسسات فرهنگى و خوانندگانى كه مايل به تهيه اين اثر گرانسنگ هستند، مبلغ مذكور را به‏حساب جارى 9 / 600 بانك ملت قم – شعبه آموزش و پرورش، شماره حسابگرى 9/8761، واريز و فتوكپى آن را به آدرس مجله، ارسال نمايند.
«روابط عمومى مجله پاسدار اسلام»

/

گفته ها و نوشته ها

 

گفته‏ها و نوشته‏ها

شرايط دوستى

امام صادق عليه السلام فرمود: دوستى شرايطى دارد، پس هر كس را كه داراى اين شرائط باشد مى‏توان دوست ناميد و الّا نسبت دوستى به او مده.
1 – پنهان و آشكارش براى شما يكسان باشد.
2 – زينت و زيبايى تو را زينت و زيبايى خود و زشتى تو را زشتى خود ببيند.
3 – جاه و مقام و ثروت در رفتارش با شما تغييرى ندهد.
4 – برآنچه توانايى دارد از شما دريغ ننمايد.
5 – آن كه مجموع اين خصلت هاست آن كه در پيش آمدها و حوادث و ناگواريها رهايت نكند.

(اصول كافى، ج 4، باب من يجب مصادقته)

نگاه ابوذر

مردى در كنار كعبه به ابوذر گفت: چرا به چهره على عليه السلام زياد نگاه مى‏كنى؟ ابوذر جواب داد: حضرت رسول اللّه صلى الله عليه و آله فرمودند: النّظر الى على بن ابى طالب عبادة و النظر الى الوالدين برأفة و رحمة عبادة ؛ نگاه كردن به على بن ابى طالب (ع) و نظر افكندن به پدر و مادر از روى رحمت و شفقت عبادت است.

(بحارالانوار، ج 74، ص 45)

مهدى موعود

ما حلقه اگر بر در مقصود زديم‏
از بندگى حضرت معبود زديم‏
اين الفت ما به دوست، امروزى نيست‏
يك عمر دم از مهدى موعود زديم‏

قرآن

جهان راز، اندر باى قرآن‏
نباشد گفته‏اى همتاى قرآن
نشان‏هاى خدا را مى‏توان ديد
كه دارد جلوه در سيماى قرآن

* *

عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز حرفى‏
كه از خورشيد، جز گرمى نبيند چشم نابينا

* *

اگر دلداده اهل وفايى‏
گر از اهل صفاى مصطفايى‏
بيا تا روز و شب قرآن بخوانيم‏
كه دل گيرد زنورش روشنايى‏

پيامبر و آل او را شرمنده مكن‏

رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: «شيّبتنى سورة هود لمكان هذه الآيه»؛ پير كرد مرا سوره هود به خاطر وجود آيه: «فاستقم كما امرت و من تاب معك».
مرحوم آية اللّه شاه آبادى فرمود: با اين كه اين آيه در سوره شورى هم آمده ولى بدون «و من تاب معك» جهت اين كه حضرت سوره هود را ذكر كرده براى آن است كه خداى تعالى استقامت امّت را نيز از آن بزرگوار خواسته است و حضرت بيم داشت كه مأموريت انجام نگيرد و الّا خود آن بزرگوار استقامت داشت، بلكه آن حضرت مظهر اسم حكيم عدل است.
پس اى برادر من! اگر تو خود را از متابعان آن حضرت مى‏دانى و مورد مأموريّت آن ذات مقدس، بيا و نگذار آن بزرگوار در اين مأموريّت خجل و شرمسار شود به واسطه كار زشت و ناهنجار تو. خود ملاحظه كن اگر اولاد يا ساير بستگان تو كارهاى زشت و نامناسب كنند كه با شؤون تو مخالف باشند چقدر پيش مردم خجل و شرمسار و سرشكسته مى‏شوى، بدان كه رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و على عليه السلام پدر حقيقى امت اند، به نصّ خود آن بزرگواران كه فرمود: «انا و علىّ ابوا هذه الامة» (بحار، ج 23، ص 259) ؛ من و على دو پدر اين امّتيم و اگر ما را در محضر ربوبيّت حاضر كنند در مقابل روى آن بزرگواران و از ما جز زشتى و بدى در نامه عمل نباشد به آن بزرگواران سخت مى‏گذرد و آنها در محضر حق تعالى و ملائكه و انبياء شرمسار شوند. پس ما چه ظلم بزرگى كرديم به آنها.

(اربعين حديث، ج 1، ص 170)

زبان‏

زبان يا كليد بهشت است يا دوزخ! چه بسيار حق‏هايى كه ناحق مى‏شود، با يك شهادت دروغ و چه ناحق هايى لباس حق مى‏پوشد، با يك اعتراف نابجا، بازى با آبروى ديگران خطرناك است. چه حيثيّت‏هايى كه با يك غيبت و تهمت بر باد مى‏رود و ديگر باز گشتنى نيست و آبروى ريخته شده بر خاك جمع شدنى نيست اين زبان كوچك، اگر به رضاى خدا بچرخد نعمت بزرگ است و اگر به ناحق حركت كند نقمت است.
امام على عليه السلام فرمود: «تا سخنى نگفته‏اى، گفتار در اختيار توست. اما همين كه تير از كمان جست و سخن از دهان رست نتايج و پيامدهايش از اختيار تو بيرون است».

( نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت 737)

چشم و گوش و دل

اگر راه تغذيه جسمى، «دهان» است، تغذيه «روح» و «فكر»، از راه خواندن، شنيدن، ديدن، انس داشتن، معاشرت، كتاب و فيلم، دوست و معلّم و پدر و مادر است.
«ارتباط»، در ساختار فكر و فرهنگ انسان اثر مى‏گذارد، تا با چه كسى مرتبط شوى و ظرف دل را در اختيار كدام منبع «تغذيه فكرى» بگذارى.
برخى، با شعر و قصّه خواندن و مطالعات ادبى، تغذيه مى‏شوند، بعضى هم، با شعر سرودن، قصّه نوشتن و آفرينشهاى هنرى، ديگران را تغذيه مى‏كنند.
براحتى نمى‏توان جان و روح را در اختيار هر فرآورده فكرى و فرهنگى گذاشت، چون گاهى مسموميّت روحى پيدا مى‏كنيم.
براحتى هم نمى‏توان نوشت و پخش كرد و در اختيار مردم گذاشت چون مسؤوليّت دارد.
هم «مسموم شدن»، جاى ملامت و مؤاخذه دارد، كه چرا سهل انگارى و بى‏دقّتى؟!
هم «سم پاشيدن» و «مسموم ساختن»، قابل پيگرد و پيگيرى است، كه مگر انديشه و روان و ذهن مردم، امانت نيست؟ چرا خيانت به اين امانتها؟
اگر در روز حشر، در يكى از ايستگاه‏هاى بازرسى، راه را بر صاحبان «قلم» و «بيان» ببندد كه: «چه نوشتيد، و چرا نوشتيد؟» آيا جواب دارند؟ يا اگر از خوانندگان آثار و شنوندگان گفتار بپرسند: «چه را خوانديد، و چرا خوانديد؟» پاسخى دارند؟
راستى كه ما نسبت به «چشم» و «گوش» و «دل» خويش مسؤوليّت داريم: «انّ السّمع و البصر و الفؤاد كلّ اولئك كان عنه مسؤولاً».(1)
پس اين خانه دل نيازمند مراقبت است از آن مراقبت كن.

«هفته بسيج گرامى باد»

بسيجى عاشق قرآن و دين است‏
بسيجى رسم و آئينش همين است‏
بسيجى اهل اخلاص و عبادت‏
نمازش همچو سدّ آهنين است‏
بسيجى پيرو خط امام است‏
ولايت با تن و جانش عجين است‏
بسيجى حافظ اصل نظام است‏
چو سربازى فداكار و امين است‏
بسيجى دائماً در صحنه حاضر
به قرآنى كه آن حبل المتين است‏
بسيجى سازش و سستى ندارد
كه اين يك از صفات مؤمنين است‏
بسيجى خادم اسلام ناب است‏
عجب فخرى كه جاى آفرين است‏

(سيد محمد شاهچراغى)

«از نيل تا فرات»

گويند ز بهر خوش و آرامش خويش‏
در خون بكشانيم جهان بيش از پيش‏
گويند كه هر كه زور بازو دارد
بر سينه بى سلاح پابگذارد
گويند كه هر كه نيست چون ما خونخوار
او محور شرّ و دشمن صلح و قرار
گويند كه از بَزم هرات آمده‏ايم‏
از بهر شكستن فرات آمده‏ايم‏
گويند كه كنار دجله، خون مى‏ريزيم‏
گويند ز خيمه‏ها ستون مى‏ريزيم‏
صلح است شعار ما كه انسان خواريم‏
جان است شكار ما كه ما كفتاريم‏
بر كودك و پير تشنه،باران ريزيم‏
از آب نه، از بمب،فراوان ريزيم‏
مااشك يتيم كودكان پاك كنيم‏
با دست نه،زنده زنده در خاك كنيم‏
ما نُقل براى كودكان مى‏ريزيم‏
موشك ز زمين و آسمان مى‏ريزيم‏
از نيل گرفته تا فرات آمده‏ايم‏
از بهر يهوديان نجات آمده‏ايم‏

(سيد جعفر علوى عدل«اميد»)
پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره اسراء، آيه 36.

 

/

بر ساحل معرفت

 

بر ساحل معرفت

پرسش: چرا ميقات حضرت موسى – على‏نبينا وآله وعليه‏السلام – از سى روز به چهل روز افزايش يافت؟

پاسخ: آن‏چه با روايات اهل بيت(عليهم السلام) سازگار است، اين است كه گرچه در واقع، ميقات حضرت موسى – على‏نبينا وآله وعليه‏السلام – بنابر چهل روز بوده، امّا خداوند براى آزمودن بنى‏اسرائيل، نخست حضرت موسى را براى يك ديدار سى روزه دعوت نمود؛ سپس آن را تمديد كرد تا منافقان بنى‏اسرائيل صفوف خود را مشخص سازند.
امام باقر(ع) مى‏فرمايند: «هنگامى كه موسى – على‏نبيناوآله‏وعليه‏السلام – به وعده‏گاه الهى رفت، با قوم خويش قرار گذاشته بود، غيبت او سى روز طول نكشد؛ امّا هنگامى كه خداوند ده روز بر آن افزود، بنى‏اسرائيل گفتند: موسى تخلف كرده و به دنبال آن دست به كارهايى كه مى‏دانيم، زدند (و گوساله‏پرستى كردند).(1)

پرسش: چرا ائمه(عليهم السلام) خدمت كار و كنيز داشتند؟ با توجه به اين‏كه پيامبر حتى چوب مسواك خودش را از كسى نمى‏خواست و فرموده‏اند بدترين انسان‏ها كسى است كه كار خود را به ديگران واگذار كند.

پاسخ: الف) 1. يكى از دليل‏هايى كه پيامبر و ائمه(عليهم السلام) حاضر مى‏شدند، بردگان را به كار گيرند، آثار تربيتى مهمى بود كه مى‏توانستند در برده‏ها ايجاد كنند و بدين وسيله به آن‏ها درس‏هاى علمى و عملى فراوانى بياموزند يكى از نمونه‏هاى آن قنبر غلام حضرت على(ع) بود كه در خانه آن حضرت فضايل زيادى كسب كرده بود.(2)
2. خدمت در خانه پيامبر و امامان براى كنيزان و بردگان افتخار بزرگى بود از اين‏رو بسيارى از آنان به هيچ وجه حاضر نمى‏شدند كه خدمت در خانه پيامبر و امامان را ترك كنند يكى از نمونه‏هاى آن زيدبن‏حارثه بود كه پدرش هر قدر اصرار كرد او خدمت در خانه رسول خدا را رها كند و به منزل پدريش برگردد زيد نپذيرفت.(3)
3. با توجه به اين‏كه كنيزان و بردگان در جامعه آن روز وجود داشتند يكى از بهترين راههاى آزادى آن‏ها همين بود كه پيامبر(ص) و ائمه(عليهم السلام) آن‏ها را بخرند و پس از مدتى محترمانه آزاد كنند كه از اين راه هزاران برده آزاد شدند.(4)
ب) نه تنها ائمه(عليهم السلام) بلكه پيامبر(ص) نيز خدمت‏كار داشت اينان افرادى بودند كه در خانه پيامبر(ص) و ائمه(عليهم السلام) كار مى‏كردند و پس از اتمام كار، حقوق خود را دريافت مى‏كردند. و اين يك مسئله اجتماعى است و لازمه يك زندگى اجتماعى همكارى افراد با يكديگر است كه يكى از انواع همكارى كمك كردن افراد به يكديگر است؛بنابراين، هيچ اشكالى ندارد كه كسى كه به هر دليل انجام همه كارهاى خانه برايش مشكل است يا ممكن نيست، از شخص ديگرى بخواهد كه در كارها به او كمك كند و در پايان هم مزدش را بپردازد. قرآن مى‏فرمايد: «أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ؛ (زخرف، 32) آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مى‏كنند؟ ما [وسايل‏] معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده‏ايم و برخى از آنان را از [نظر ]درجات، بالاتر از بعضى [ديگر ]قرار داده‏ايم تا عده‏اى از آن‏ها عده [ديگر ]را به خدمت گيرند و رحمت پروردگار تو از آن‏چه آنان مى‏اندوزند بهتر است.» با توجه به اين آيه روشن مى‏شود كه اصولاً با توجه به لزوم زندگى اجتماعى انسانها، چاره‏اى نيست كه انسانها به همديگر كمك كنند و حتى به خدمت گرفتن ديگران هم نوعى مساعدت و همكارى اجتماعى است مخدوم، خادم را به خاطر كارى كه مى‏كند، مى‏پذيرد و در اختيار مى‏گيرد و خادم نيز به خاطر پولى كه مخدوم مى‏پردازد، حاضر مى‏شود كارها را انجام دهد.(5)

پرسش: براى اينكه در هنگام نماز تمام حواس آدمى متوجه نماز باشد و به تحكيم رابطه روحانى خود با خالق عالم بپردازد، چه كار بايد انجام دهد؟

پاسخ: خداوند در آيه 2 سوره مؤمنين مى‏فرمايد: [مؤمنان ]كسانى [هستند] كه در نمازشان خاشعند. بنابراين خشوع در نماز علامت ايمان است نه نماز خواندن. براى تحصيل خشوع و حضور قلب در نماز امور ذيل توصيه شده است:

1. انديشه در اهميت و آثار نماز:

اگر گوهر گران‏بهايى و يا يك انگشتر، به ارزش صد هزار تومان، گم كنيم تا مدتى آشفته خاطر مى‏گرديم و شبها خوابمان نمى‏برد، اين در حالى است كه دو ركعت نمازى را كه به همه دنيا و لذت‏هاى آن مى‏ارزد، از دست مى‏دهيم و ناراحت نمى‏شويم.!
پس در مرحله اول بايد در اهميت و آثار ارزشمند نماز بيانديشيم، تا پى‏ببريم با اين نمازهاى فاقد حال و توجه و حضور قلب، خود را از چه فوايد و بركاتى محروم ساخته‏ايم.!! قرآن كريم كسالت در نماز و بى‏ميلى به اين فريضه الهى را از اوصاف منافقين برشمرده درباره آنان مى‏فرمايد: «… و چون به نماز مى‏ايستند با حال بى‏ميلى نماز مى‏گذارند و براى مردم ريا مى‏كنند و جز اندكى ياد خدا نمى‏كنند»(6)

2. كنترل افكار خود قبل از شروع نماز:

از جمله كارهايى كه براى تحصيل حضور قلب و توجه بايد انجام داد، اين است كه انسان، پيش از نماز لحظاتى را به تفكر مشغول گردد و توجه خود را به خدا معطوف سازد، براى چند دقيقه در محل نماز، خود را از غير خدا فارغ كند، دل را از افكار و خيال‏هاى واهى خالى سازد و با متمركزساختن حواس خود، و فراموش كردن گرايش‏هاى دنيوى، سعى كند حضور قلب پيدا كند. البته با تفكر و پشيمانى در اثر از دست‏دادن منافع معنوى نماز، و جبران زيان و خسارت‏هاى گذشته، اين مهم بهتر حاصل مى‏گردد.

3. انديشه در عظمت خداوند:

وقتى كه انسان در برابر هم نوع خود قرار مى‏گيرد، مواظب رفتارش هست و حواسش را جمع مى‏كند، وقتى باور كرديم كه در حضور خدا هستيم و خداوند از روى لطف به ما اجازه داده در حضور او بايستيم و با او سخن گوييم و به درد دل و مناجات بپردازيم، آيا جا دارد از او غافل شويم؟ به همين جهت است كه در روايت آمده است. «كسى كه نماز مى‏خواند، ولى دل به نماز نمى‏سپرد، آيا نمى‏ترسد كه او را به صورت الاغ مسخ كنم» يعنى، غفلت و بى‏توجهى در نماز آن قدر زشت است كه كسى به آن مبتلا گردد، مستحق اين است كه به صورت حيوانى مسخ شود.
قرآن درباره نمازگزارانى كه از ياد خداوند غافل هستند مى‏فرمايد: «فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ * الَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ * الَّذِينَ هُمْ يُرَآءُون؛ پس واى بر نمازگزاران * كه دل از ياد خدا غافل دارند * آنان كه ريا مى‏كنند»(7)
4. در هنگام نماز سعى كنيم، معانى جملاتى را كه بر زبان جارى مى‏كنيم، تصور كنيم و در آنها بينديشيم و با تأمل نماز بخوانيم. به طورى كه اگر قبلاً در يك دقيقه، يك ركعت مى‏خوانديم، اينك يك ركعت را در دو دقيقه بخوانيم و اين براى كسى كه مى‏خواهد به حضور خدا برود وقت زيادى نيست.
5. امام‏سجاد(ع) مى‏فرمايد: «وقتى نماز مى‏خوانى فرض كن (در آستانه مرگ هستى) و آخرين نمازت را مى خوانى». اگر انسان بداند، از عمرش تنها به اندازه خواندن چند ركعت نماز باقى مانده است، حواسش را جمع مى‏كند و سعى مى‏كند نمازش را بهتر و شايسته‏تر بجا آورد و از كاستى‏هايش توبه مى‏كند. حال كه ما نمى‏دانيم عمرمان تا كى باقى است، فرض كنيم اين آخرين نمازى است كه بجا مى‏آوريم. چنين تصورى باعث مى‏گردد در برابر شيطان مقاومت كنيم و او را از خود برانيم، از لحظات و دقايقى كه در نماز سپرى مى‏كنيم، بهره شايان ببريم.
6. سعى كنيم دعاهايى را كه براى قبل از شروع نماز و نيز بعد از نماز وارد شده، بخوانيم. كسى كه به مجرد گفتن: «السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته» از جاى برمى‏خيزد و به دنبال كارش مى‏رود، گويا تا حال نزد خدا زندانى بود و انتظار مى‏كشيد هرچه زودتر درِ زندان و قفس گشوده شود، تا خود را نجات دهد. پس لازم است بعد از نماز، انسان دست به دعا بلند كرده و براى خود و ديگران دعا كند.(8)

پرسش: راه جلوگيرى از گناه چيست؟

پاسخ: راه‏هاى زيادى وجود دارد كه ما به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

1- ياد خدا

قرآن كريم مى‏فرمايد:« أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرَى‏»(9)
اين‏كه انسان بداند، خداوند متعال، همه اعمال او را مى‏بيند و چيزى از اعمال و حتّى نيّات آدمى از او پنهان نيست، مى‏تواند اثر زيادى روى برنامه زندگى انسان بگذارد و او را از خلاف‏كارى‏ها باز دارد؛ مشروط بر اين‏كه ايمان به اين مطلب واقعاً در دل او جاى گيرد و به صورت يك باور قطعى در آيد.(10)
در آيه ديگرى مى‏فرمايد: «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ * وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛(11) كسى كه مى‏داند اعمال ما حتّى به اندازه يك ذرّه يا يك دانه خردل، محاسبه مى‏شود، امروز به حساب خود مشغول مى‏شود و اين بزرگترين اثر تربيتى را روى او دارد.(12)

2- پشت پا زدن به هواى نفس‏

قرآن علت بدبختى بلعم باعورا را تبعيت و پيروى از هواى نفس مى‏داند:
«وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْناهُ بِهَا وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَواه …؛ و اگر مى‏خواستيم، مقامِ او را با اين آيات [و علوم و دانشها ]بالا مى‏برديم ولى او به پستى گراييد و از هواى نفس خود پيروى كرد…»(13)

3- توجه به واقعيت دنيا

قرآن مى‏فرمايد: «فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا …؛ پس مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد(14) و در آيه 20 سوره حديد مى‏فرمايد: «اعْلَمُواْ أَنَّمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ…وَ مَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَآ إِلَّا مَتاعُ الْغُرُور ؛ و بدانيد كه زندگى دنيا بازيچه و بيهوده… است و زندگى دنيا چيزى جز مايه فريب نيست. على(ع) مى‏فرمايد: دوستى دنيا عقل را فاسد و قلب را از شنيدن حق كر مى‏كند و موجب عذاب دردناكى مى‏شود.(15)

4- پيروى نكردن از شياطين انس و جن‏

شيطان قسم ياد كرده كه همه انسانها به جز افراد مخلص را گمراه مى‏كند «وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِين»(16)
اما بايد توجه داشت كه شياطين انسى در لباس دوست صميمى، انسان را به گناه مى‏كشانند كه البته ايستادگى در برابر شيطانهاى دوست‏نما بسيار مهم است چرا كه پيروى از اين دوستان ناباب و گناهكار، نتيجه‏اى جز حسرت و پشيمانى نخواهد داشت خداوند از قول برخى نقل مى‏كند كه در قيامت مى‏گويند «يَاوَيْلَتَى‏ لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلاً * لَّقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَآءَنِى وَ كَانَ الشَّيْطانُ لِلإنسانِ خَذُولا؛ اى واى بر من، كاش فلان [شخص گمراه‏] را دوست خود انتخاب نكرده بودم!» * او [بود كه‏] مرا به گمراهى كشاند پس از آن‏كه قرآن به من رسيده بود و شيطان همواره انسان را به پستى و خوارى مى‏كشاند.(17)

5- مواظبت بر نماز

قرآن كريم مى‏فرمايد: «إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى‏ عَنِ الْفَحْشَآءِ وَ الْمُنكَر؛ بدرستى‏كه نماز (انسان را) از زشتيها و گناه باز مى‏دارد»(18)

6- يادآورى مرگ در هر روز

حضرت رسول‏اكرم(ص) فرمود: «نابود كننده لذتها را زياد ياد كنيد، پرسيدند؛ يا رسول‏اللَّه نابود كننده لذتها چيست؟ فرمود: مرگ.(19)

پى‏نوشت‏ها: –
1) تفسير نورالثقلين، عروسى الحويزى، ج‏2، ص‏61، مؤسسه اسماعيليان.
2) ر.ك: منتهى‏الآمال، شيخ عباس قمى، ج 1، ص 392، نشر هجرت.
3) ر.ك: معارف و معاريف، سيدمصطفى حسينى دشتى، ج 6، ص 119، نشر مفيد.
4) تفسير نمونه، ج 21، ص 418، نشر دارالكتاب.
5) ر.ك: ترجمه تفسير الميزان، آيةاللَّه علامه طباطبايى، ترجمه سيدمحمدباقر موسوى همدانى، ج 18، ص 145، نشر دفتر انتشارات اسلامى، ذيل آيه 32 زخرف / تفسير نمونه، آيةاللَّه مكارم شيرازى و همكاران، ج 21، ص 50، نشر دارالكتاب الاسلامية.
6) نساء / 142.
7) ماعون/6 – 4.
8) راهيان كوى دوست، مصباح يزدى، ص 77 – 88، انتشارات شفق قم، 1375 ش. جهت آگاهى بيشتر در اين زمينه ر – ك به كتاب حضور قلب در نماز از ديدگاه عالمان ربانى و عارفان الهى، نوشته محمد بديعى و صلاةالخاشعين آيت‏اللّه شهيد دستغيب.
9) علق/ 14.
10) همان، ج 27، ص 167.
11) زلزله/ 7 و 8.
12) همان، ص 232.
13) اعراف/ 176.
14) لقمان/ 33.
15) غُررالحكم.
16) حجر/ 39 – 40.
17) فرقان/ 28 و 29.
18) عنكبوت/ 45.
19) بحارالأنوار، ج 6، ص 133، داراحياء التراث العربى، مؤسسة الوفاء، بيروت.

 

/

فلسفه ارزشها

 

فلسفه ارزشها
قسمت اول‏

محمد رضا ابراهيم نژاد

چكيده

ظهور سرمايه دارى غرب با استخدام قدرتهاى سياسى و علمى، تهاجم عليه سنگرهاى معنوى به ويژه مبانى و ارزشهاى اسلامى را به همراه داشته است. پيروزى انقلاب اسلامى ايران و فروپاشى نظام شوروى اين تهاجم را فى‏الجمله محدود ساخت، ليكن پس از وقفه‏اى كوتاه، هم اكنون با شدّت مضاعف و آرايش جديد در جريان است.
در اين شرايط وظيفه صاحبان انديشه و قلم تبيين مبانى اصيل اسلام و آشنا نمودن همگان، خاصّه نسل جوان، با ارزشهاى اسلامى است. مقاله «فلسفه ارزشها» با تأكيد بر جنبه‏هاى علمى، تحقيقى و ارائه اعتبار و پشتوانه علمى ارزشهاى اسلامى، تلاشى است كه در راستاى تحقق اين هدف ارائه شده است.

مقدمه‏

ظهور سرمايه دارى غرب بر پايه مادى گرائى و با استخدام قدرتهاى سياسى و استفاده ابزارى از علوم و فنون، جبهه‏اى وسيع از خصومت را در برابر ارزشهاى معنوى گشود و تهاجمى گسترده عليه آن را آغاز نمود. اين خصومت و تهاجم كه از ابتداى نهضت علمى (رنسانس) و پس از آن آغاز شد هم اكنون نيز در سراسر جهان به چشم مى‏خورد. در جامعه ايران هم از واپسين روزهاى نهضت مشروطيت به بعد وجود داشته است.
پيروزى انقلاب اسلامى كه در شرايط دور از انتظار جهانيان به وقوع پيوست، اين جبهه را براى مدتى به عقب راند و عوامل خصومت و تهاجم را متوقف نمود و از كار انداخت. پس از آن فروپاشى اتحاد شوروى ضعف و زبونى مادى‏گرى را بيشتر آشكار نمود.

لكن وابستگان و كارگزاران سرمايه دارى كه همواره به انتظار فرصت بودند و به آسيب پذيرى نسلهاى جديد و بى‏خبرى آنان از واقعيتها و تجربه‏هاى گذشته التفات و توجه داشتند بى‏درنگ در عرصه فكر و فرهنگ دست به تهاجم زدند و حملات سختى را با آرايشى جديد تدارك ديده و آغاز نمودند و كلّيه ارزشهاى اسلامى را مورد هدف قرار دادند.
در چنين صحنه‏اى از پيكار و مبارزه كمترين وظيفه‏اى كه بر عهده ارباب انديشه و صاحبان قلم ديده مى‏شود جهاد علمى و آشنا نمودن همگان به ويژه نسل جوان با خطرات و اهداف نظام سرمايه دارى است كه اين امر با ارائه چهره صحيح، اصيل و حقيقى ارزشهاى اسلامى و نقش آنها در سلامت، سعادت و تعالى انسان امكان‏پذير است.
مقاله و اثر حاضر تلاشى است كه در اين راستا انجام گرفته است. در اين مقاله، جنبه‏هاى علمى و تحقيقى ارزشهاى اسلامى و پرسشها و انتقادهاى مربوط به آن به صورت كلى بررسى و ارائه شده است.
در اينجا لازم است عناوين «ارزش» و «فلسفه» را اندكى توضيح دهيم:

تعريف ارزش‏

مفهوم ارزش بر حسب نظريات و ديدگاهها، مختلف و متفاوت است. هر يك از دانشمندان علوم انسانى بر اساس هر علم و دانش و موضوع و مسائل مربوط به آن علم، براى ارزش تعريف و تبيين ويژه‏اى دارند.(1) در اينجا مقصود از «ارزشها» كلّيه امور ايجابى و سلبى است كه آيين اسلام التزام و باور قلبى، اقدام يا اجتناب رفتارى نسبت به آن را از انسانها خواسته است.
بر اين اساس ارزشهاى اسلامى منحصر نيست به آنچه اسلام دستور به انجام آن داده و تحقق عينى آن را خواسته است بلكه امورى كه اسلام از اقدام به انجام آن نهى نموده و برحذر داشته نيز مصاديق ارزش اند. نماز، نيكى به ديگران، دستگيرى از مستمندان و نيازمندان، وفاى به عهد و پيمان، همچنين پرهيز از ستم، خويشتن دارى از دروغگويى و تهمت زدن به ديگران نمونه هايى از ارزشهاى اسلامى‏اند.

تعريف فلسفه‏

واژه «فلسفه» در كاربرد لغوى و اصطلاح فلاسفه بر مباحث كلّى و عقلى اطلاق مى‏گردد. اما اين شمول و كلّيت وقتى است كه به صورت مطلق و در مقارنه باعلوم ديگر قرار گيرد. بنابراين همراه با ذكر قرينه، معناى محدود و مفهوم خاص نيز از آن قابل فهم است. در اينجا مراد از فلسفه – چنانكه از مباحث آتى نيز بدست مى‏آيد – كلّيه مصالح و مفاسدى است كه مبناى واقعى و پشتوانه حقيقى احكام و ارزشهاى الهى قرار مى‏گيرند و ارزشهاى اسلامى با عنايت به آنها شأنيت و اعتبار علمى دارند.
صاحبنظران اسلامى نيز در مباحث كلامى، تفسيرى و فقهى بر اساس تعريفهاى فوق، تحت عنوان «فلسفه احكام» به تبيين فلسفه ارزشهاى اسلامى پرداخته‏اند.

ضرورت نگرش علمى به ارزشها

توجه به ارزشهاى اسلامى با تأكيد بر ابعاد علمى آن از جهات مختلف شايسته است:
1 – توسعه و گسترش علوم بسيارى از مجهولات گذشته بشر را به نور دانش روشن نمود و به پرسشهاى فراوانى كه قرنها بدون جواب برجاى مانده بود پاسخ داد. به همان نسبت نيازهاى جديد، شبهات پيچيده و پرسشهاى ديگرى را در مقابل انسانها قرار داد. اين روند در طول قرون گذشته وجود داشته امّا در حال حاضر بيش از پيش تشديد شده است. لذا پاسخگوئى علم و پرسش آفرينى آن، روشنگرى علم و ابهام آفرينى آن، رفع نيازها و نيازآورى آن، شبهه زدائى و شبهه آفرينى آن در جهان معاصر به گونه‏اى سريع است كه نسبت به تاريخ گذشته انسان، بى‏سابقه است.
بى‏شك بخش وسيعى از اين پرسشها و شبهه‏ها و در كل اين تحولات مرتبط به معتقدات دينى و باورهاى مذهبى انسانها است و در جوامع بشرى تأثير گذار است به گونه‏اى كه جهان در قرن شانزدهم شاهد پيدايش نهضت جديدى در بين مسيحيان بود و مذهب «پروتستان» با شاخصه و تمايز تعقل گرائى وكم رنگى قيود مسيحى گرى ظهور كرد. همچنين در جوامع اسلامى طيف علم زده با شاخصه تفسير و تأويل كلّيه باورها و ارزشهاى دينى بر وفق نظريه‏ها و مظاهر علمى پيدا شد.(2)
حال بايد توجه داشت كه توسعه و گسترش علوم اگر در جامعه هائى كه دين و مذهب معروف و رايج، مقبوليت چندانى ندارد – و چنين پى‏آمدهائى داشته است كه نقش پررنگى در زندگى روزانه مردم ايفا نمى‏كند و عملاً از عرصه اصلى زندگى خارج و در حاشيه قرار داده شده و در باورها و رفتار فردى محدود شده – واضح است در جامعه‏اى كه دين از هر حيث شامل و فراگير است و داراى پذيرش همگانى است و در عرصه زندگى فردى و اجتماعى به صورت مكتب و نظام اجتماعى حضور دارد پى‏آمدهاى بيشتر و اثرات وسيع‏تر خواهد داشت. جامعه اسلامى ايران به خصوص و بعضى كشورهاى ديگر اسلامى بيش و كم چنين‏اند كه با چنين نيازها، پرسشها و شبهات جديد برخاسته از توسعه دانش و گسترش علوم مواجه مى‏باشند. در متون و منابع اسلامى نيز مشاهده مى‏گردد كه پيشوايان اسلام به پيدايش چنين روند رو به افزايش توجه داشته و از آن خبر داده‏اند. در روايتى از امام سجاد عليه السلام چنين آمده است:
«سُئلَ علىّ بن الحسين (عليهما السلام) عن التّوحيد فقال انّ اللّه عزّ و جلّ علم انّه يكون فى آخرالزّمان أقوام متعمّقون فانزل اللّه تعالى قل هو اللّه احدٌ والآيات من سوره الحديد الى قوله عليم بذات الصدور. فمن رام وراء ذلك فقد هلك.»(3)
از على بن الحسين (ع) درباره توحيد و يكتاپرستى سؤال شد. در پاسخ فرمود: خداوند عزيز و جليل مى‏دانست كه در آخرالزّمان گروههائى ژرف نگر هستند، لذا سوره اخلاص – قل هو اللّه احد – و آيات سوره حديد را تا فرموده‏اش «عليم بذات الصدور» نازل كرد و هركس جز اين جوياى چيز ديگرى باشد هلاك شده است.
2 – اهميت نگاه علمى به ارزشها منحصر به اقتضاى توسعه علوم نيست بلكه لازمه وجود حس كنجكاوى و حقيقت جوئى در انسان است. كنجكاوى و علاقه به كاوش ذهنى او ويژگيهاى انسان است، در تمام افراد بيش و كم وجود دارد و در دوران نوجوانى و جوانى به سرعت فعال و شكوفا مى‏گردد و باعث طرح پرسشهاى گوناگون در ذهن است و پيوسته در پى رسيدن به پاسخ مناسب براى پرسشها است و چه بسا در اثر نيافتن پاسخ مناسب، در باورهاى قلبى خويش تجديد نظر نمايد و براى پديده‏ها و حوادث مختلف تفسيرها و تحليلهاى جديدى در ذهن خود تنظيم كند. قرآن كريم فعاليت حسّ كنجكاوى و جولان فكر انسانهاى خردمند در پديده‏هاى طبيعى را چنين بيان نموده است:
«انّ فى خلق السّموات و الأرض و اختلاف الليل و النّهار لآيات لأولى الألباب. الّذين يذكرون اللّه قياماً و قعوداً و على جنوبهم و يتفكّرون فى خلق السّموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً.»(4)
همانا در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و رفت شب و روز نشانه هائى براى خردمندان است. كسانى كه خداوند را ايستاده و نشسته و آنگاه كه بر پهلو آرميده‏اند ياد مى‏كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى‏انديشند كه پروردگارا اين را بيهوده نيافريده‏اى، منزّهى تو ما را از عذاب آتش نگاه دار.
3 – افزون بر آنچه گذشت حقانيت دين اسلام، سائق و موجب نگاه علمى به ارزشهاى اسلامى است. توضيح آنكه: اديان موجود به لحاظ بهره مندى از حقيقت مختلف‏اند. برخى اديان اساسشان باطل است و هيچ بهره‏اى از حقيقت (و صدق) ندارند و يا داراى رگه‏هائى از حقيقت در خلال باطلند. اين دسته اديان با نگاه علمى سازگار نيستند و در عرصه فحص و نقد عقلانى محكوم به شكست‏اند، اديان بشرى از جمله آيين بودا و كنفوسيوس چنين وضعى دارند. اما دين اسلام كه از حقيقت بهره وافر دارد و گزاره‏هاى آن بيانگر آغاز، پايان و مراتب وجود و نشانگر چهره پنهان هستى و جلوه آشكار آن است، با نظر و نگاه علمى همساز است و در بوته نقد و فحص عقلى و علمى آسيبى نمى‏بيند. مثل اديان باطل و حق مثل اجناس مغشوش و خالص است. عرضه كنندگان اجناس مغشوش و ناخالص و ناسالم، نوعاً راضى به امتحان و محك زدن جنس و كالاى خويش توسط ديگران نيستند و از شناسائى ماهيت آن سر باز مى‏زنند. اما فروشندگان با صداقت كه اجناس خالص و كالاى سالم عرضه مى‏كنند از امتحان كالاى خويش هراسى ندارند بلكه خود دعوت به امتحان نموده و از محك زدن آن استقبال مى‏كنند. وضعيت اديان نيز چنين است، اگر به موضع‏گيرى اين دو قسم دين نسبت به نگرش و فحص علمى توجّه كنيم فاصله اديان ناخالص و باطل از دين حقيقى به خوبى مشهود خواهد بود. در اسناد و متون يهود و مسيحيّت چنين تعليم داده مى‏شود كه خداوند آدم را از درخت معرفت نهى كرد. اما او از فرمان خدا سرپيچى نمود و از درخت معرفت تناول كرد و معرفت به امور پيدا نمود.(5) طبعاً لازمه اين سخن از يك متن القاء تضاد و ناسازگارى دين (و خدا) با آگاهى انسان از حقايق امور است و سپس اگر به اين القاء اضافه كنيم تعامل منفى كليسا با مراكز علمى و فرزانگان علمى مانند گاليله را، معلوم است چه برداشتى از دين براى انسان اهل تحقيق بدست خواهد آمد.
در صورتى كه بر پايه متون اصيل اسلامى نه تنها خداوند آدم را از درخت علم و معرفت منع نكرد، بلكه در همان آغاز آفرينش آدم به او معلوماتى داد فراتر از آنچه فرشتگان داشتند و آدم را معلم و آموزگار فرشتگان قرار دارد.(6) در قرآن كريم و سخنان پيشوايان بزرگ اسلام نيز پيوسته دعوت به تفحص علمى و تدبّر عميق در اجزاء و ابعاد دين شده است، از جمله خداوند در آيه‏اى از قرآن فرموده است:
«و ما كان المؤمنون لينفروا كآفّة فلو لا نفر من كل فرقةٍ منهم طائفة ليتفقّهوا فى‏الدّين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلّهم يحذرون.»(7)
و سزاوار نيست كه مؤمنان همگى (به سوى جهاد) كوچ كنند چرا از هر گروهى، طايفه‏اى از آنان كوچ نمى‏كنند تا در دين آگاهى پيدا كنند و چون نزد قومشان بازگشتند ايشان را هشدار دهند تا بترسند و خوددارى كنند؟
امام كاظم (ع) نيز شناخت عميق و ژرف نسبت به دين الهى را چنين ستوده و ترغيب نموده است: «تفقّهوا فى دين اللّه فانّ الفقه مفتاح البصيرة و تمام العبادة و السّبب الى المنازل الرّفيعه و الرّتب الجليله فى الدّين و الدّنيا و فضل الفقيه على العابد كفضل الشّمس على الكواكب و من لم يتفقّه فى دينه لم يرض اللّه له عملاً.»(8)
نسبت به دين خداوند فقيه – و دانا – شويد زيرا فقه – و دانائى – كليد بينائى است و كمال بندگى است و وسيله رسيدن به مقامات رفيع و مراتب عالى دين و دنيا است و برترى دانشمند نسبت به عابد مانند برترى خورشيد بر ستارگان است و كسى كه در دينش فقيه – و آگاه – نباشد خداوند به هيچ يك از كارهاى او راضى نيست.
بر اساس متون قرآنى توجه و ارزيابى عالمانه از دين ضربه‏اى به حيثيت و موقعيت مردمى دين نمى‏زند بلكه گرايش به دين را بيشتر مى‏سازد. قرآن كريم درباره ميزان خشيت عالمان و دانشمندان نسبت به خداوند فرموده است:
«انّما يخشى اللّه من عباده العلماء.»(9)
از ميان بندگان خداوند فقط دانشوران از او خوف دارند.
4 – علاوه بر جهات فوق در حال حاضر فرهنگ دينى و هويت اسلامى در معرض تهاجم و آسيب است و برخورد با آسيب پذيرى اعتقادى جز با مقاوم سازى اعتقادى ميسور نيست. در جهان معاصر عليرغم گسترش علوم، فنون، ارتباطات و اطلاعات، نابرابرى و تبعيض و تهاجم، محدود به سرزمين و منحصر به متعلّقات ظاهرى انسانها نيست بلكه همراه تجاوز به سرزمينها، تجاوز و تهاجم به فرهنگها و انديشه‏ها نيز پيوسته انجام مى‏گيرد و به جاى تعاون و تعامل تمدنها، تقابل و جنگ تمدنها ترويج مى‏گردد. باورهاى اساسى افراد و ملّتها پيوسته مورد تهاجم بيگانگان قرار دارند. قدرتهاى مهاجم ارزشهاى دينى و مقدسات مذهبى ملّتها را هدف و نشانه مى‏گيرند و مى‏كوشند با ايجاد شبهه و ترديد سنگرهاى عقيده را تسخير و ملّتها را از پاى درآورند.
در چنين شرايطى پرداختن به مايه‏هاى علمى ارزشهاى اسلامى و نگاه تحقيقى به برنامه‏هاى دينى به صورتى فعال و به دور از تعصّب، همانند پادزهر نجات بخش، از آسيبهاى فكرى و اعتقادى پيشگيرى مى‏كند و حقايق اصيل دينى را از غبار سليقه‏هاى فردى و آب و رنگ رفتار قومى و صنفى پاك و منزّه به ما نشان مى‏دهد و در نتيجه، باعث آرامش و ثبات فكر ،وسيله سعادت و موجب مصونيت از آسيبها خواهد شد. بدين منظور لازم است در ابتدا برخوردارى ارزشهاى اسلامى از پشتوانه‏هاى علمى اثبات گردد، سپس ميزان و حدود امكان دستيابى به جنبه‏هاى علمى آنها تعيين شود و پس از آن مهمترين ارزشهاى اسلامى ارزيابى شود.

پى‏نوشت‏ها: –
1. تغيير ارزشها، ص 38 – 35.
2. الالهيات، ج 3، ص 13، الميزان، ج 1، ص 5.
3. بحارالانوار، ج 3، ص 263 باب 9؛ ج 64 ص 371 باب 14.
4. سوره آل عمران، آيه 2 – 191.
5. الالهيات، ج 3، ص 380.
6. سوره بقره، آيه 31.
7. سوره توبه، آيه 122.
8. تحف العقول، ص 482.
9. سوره فاطر، آيه 28.
 
/

امام خمينى در عتبات عراق‏

 

امام خمينى در عتبات عراق‏

غلامرضا گلى زواره‏

دلايل تغيير محل تبعيد

رژيم پهلوى در تاريخ نهم جمادى الثانى سال 1385 ه. ق حضرت امام خمينى و فرزند برومندشان مرحوم حاج آقا مصطفى را از تبعيدگاه تركيه به كشور عراق منتقل ساخت و خبر آن را به صورت غير رسمى در ميان مردم ايران انتشار داد ولى ابلاغ آن به علماى قم، مشهد و تهران رسمى بود.
علماء و روحانيان مبارز و حاميان امام خمينى از آنجا كه دريافتند رژيم شاه با انتقال رهبرى نهضت به عراق كه قهراً به نگرانى و ناراحتى امّت اسلامى در مورد تبعيد بودن ايشان خاتمه خواهد داد، ضربه‏اى بر پيكر قيام مقدّس مردم وارد كرده و اقشار گوناگون ايران را براى مدّتى دراز از توفيق رهبرى‏ها و راهنمايى‏هاى آن قائد بزرگ محروم كرده است، سخت نگران گرديدند و به منظور خنثى كردن اين نقشه شوم كارگزاران استبداد و فروزان نگه داشتن آتش خشم و عصيانى كه بر اثر استمرار تبعيد رهبرشان، شعله ور گرديده بود به فعاليّت‏هايى دست زدند و طى صدور اعلاميّه‏ها و نامه‏هاى سرگشاده بر ادامه تبعيد امام خمينى تأكيد كردند و در خصوص انتقال رهبرى قيام به عراق هشدار دادند و خاطرنشان ساختند بازگشت امام به ايران خواست تمامى نيروهاى مبارز و انقلابى مى‏باشد، در بيانيه هايى نيز موقعيّت مستحكم و تزلزل‏ناپذير ايشان در حوزه‏هاى علوم دينى و بين عموم ملت ايران نشان داده شد و بر حمايت بى‏دريغ و مداوم از راه، هدف و منويات امام پافشارى گرديد.(1)
انتقال امام از تركيه به عراق براى اين بود كه رژيم پهلوى قادر نبود مردم عاشق امام را آرام نمايد و مقلّدان امام، مراجع، طلّاب و ديگر اقشار بيش از اين تاب تحمّل اين وضع را نداشتند، دولت تركيه نيز حاضر نبود امام را بيش از يك سال در سرزمين خود نگه دارد، دولت‏هاى ديگر نيز از قبول چنين شخصيّتى به عنوان فردى تبعيدى ابا داشتند و انتقال آن روح قدسى به كشورهايى چون سوريه و لبنان بر التهاب نهضت مى‏افزود و اين وضع براى حكومت استبدادى قابل پذيرش نبود. تصور برنامه ريزان اين انتقال، آن بود كه وقتى امام به نجف برود مشغول درس و بحث و امور طلّاب خواهد شد و در نتيجه از دخالت در سياست اجتناب خواهد كرد، به علاوه با وجود مراجع بلند پايه‏اى چون آية اللّه حكيم و آية اللّه خويى در نجف، امام به تدريج فراموش مى‏شود، و از صولت و اهمّيت او كاسته مى‏گردد اگر هم بخواهد تحرّكى نشان دهد با اعتراض علماى ديگر روبرو مى‏شود، مردم عراق نيز در آن زمان تحت فشار حكّام ديكتاتور و قسى القلب خاموش بودند و بيدارى، آگاهى و رشد سياسى ملّت ايران را نداشتند، از سويى وجود طوايف شيعه، سنّى و كرد در عراق اين امكان را پديد مى‏آورد كه به جاى تلاش براى محو حكومت‏هاى جابر، وقت علماء و مراجع به رفع اختلافاتى كه خود بين اين اقشار ايجاد كرده‏اند صرف شود.(2)
برخى از خبرها حاكى از آن بود كه نمايندگان مجلس تركيه نسبت به عواقب پذيرش امام خمينى به عنوان تبعيدى دولت ايران اعتراض داشتند و به اين نكته تأكيد مى‏كردند كه ايشان مرجع دينى و مورد علاقه مسلمانان ايرانى است و دولت تركيه نبايد نقش زندانبان رژيم شاه را ايفا كند. از طرف ديگر در دوران تبعيد توجّه مردم به امام افزايش يافت و رساله ايشان به طور مكرر چاپ مى‏گرديد و مخفيانه توزيع مى‏شد، دستگاه ستم كه اين اشتياق و رغبت مردم را مشاهده نمود حضور امام را به عنوان مرجعى عاليقدر در تركيه خطر آفرين تلقى كرد و به اين فكر افتاد كه اگر امام خمينى به نجف اشرف تبعيد شود قادر نخواهد بود از نظر فقهى و علمى جايى براى خود باز كند و با انعكاس اين خبر از سيل مشتاقان به امام كاسته خواهد شد در نتيجه تحرّك‏هاى سياسى به رهبرى امام رو به افول خواهد رفت.(3) البته شاه راضى نبود كه امام به عتبات برود و مى‏گفت: عراق حوزه علميّه دارد و اگر ايشان به آنجا برود، وضع بدتر مى‏شود، دربارى‏ها و برخى آخوندهاى وابسته به دستگاه استبداد مى‏گفتند ما به همين دليل مى‏گوئيم بايد او را به عراق انتقال داد، زيرا به نجف مى‏رود و آنجا درس خارج مى‏گويد و ما كسانى را به محضر ايشان مى‏فرستيم تا اشكال بگيرند و وقتى از عهده سئوالات ومطالب مطرح شده بر نيايد، در حوزه شكست مى‏خورد و در نهايت از طرفدارانش كاسته مى‏شود كه البته در عمل بعدها خلاف اين تصور به اثبات رسيد و كمّيت و كيفيت درس امام در نجف هر روز رو به ارتقا بود.(4)
آية اللّه سيد مرتضى پسنديده نقل كرده است: از طريق برخى روحانيان به رژيم شاه اطلاع مى‏دهند صلاح نيست امام در تركيه باشند، شاه به پيراسته، سفير ايران در بغداد، اعتماد داشت و باوى مشورت و مذاكره نمود و بعد از آن وى صلاح را در آن مى‏بيند كه آقا را به عراق تبعيد كنند و در توجيه اين انتقال، پيراسته به شاه مى‏گويد: اگر ايشان به نجف بيايد در دهان شير مى‏افتد يعنى چون آية اللّه حكيم آنجا حضور دارد، ايشان ديگر در نجف نمى‏تواند از خود تحرّكى نشان دهد، شاه پذيرفت و دستور داد امام و فرزندش را با هواپيمايى به بغداد انتقال دهند.(5) يادآور مى‏شود سيد مهدى پيراسته از اقوام امام خمينى بود ولى عليه ايشان فعاليّت مى‏كرد و همين موضوع باعث شد كه فريده ديبا مادر فرح پهلوى به نجف رفت و با نقشه‏اى برخى از شخصيّت‏هاى حوزه نجف را عليه امام خمينى بسيج كرد كه البته كارى از پيش نبرد.(6) در هر حال آية اللّه پسنديده، نقش پيراسته رادر تبعيد امام به نجف جدى مى‏داند.(7)
گرچه رژيم شاه با تبعيد امام خمينى به عراق قصد تضعيف ايشان و كنترل حاميان امام و روحانيان مبارز را داشت ولى موقعيّت آن رهبر فرزانه در نجف روز به روز بهتر شد در يكى از اسناد عصر پهلوى مأمورين امنيّتى چنين گزارش نموده‏اند: چنانچه وضع به همين نحو ادامه يابد و خمينى در نجف بماند در آينده نزديكى موقعيّت بسيار مناسبى بدست خواهد آورد و اينك توقف خمينى در نجف آرزوى قلبى وى بوده و به نحو مطلوبى از اين موقعيّت بهره بردارى مى‏كند چنانچه يكى دو نفر از مراجع حاضر در نجف كه پير شده‏اند، فوت نمايند مسلّماً مرجع تقليد مطلق خمينى خواهد شد. با طرز فكرى كه در اوست و عقيده مردم به وى و اطرافيان مخرّب (؟!) كه دور او را گرفته‏اند بديهى است مشكلاتى بوجود خواهد آورد.(8)

اقامت در كاظمين‏

شهيد آية اللّه سيد مصطفى خمينى نقل كرده است: يك روز قبلش با خبر شديم كه بايد به عراق برويم. بدين گونه امام و فرزندشان به صورت ناشناس وارد فرودگاه بين المللى بغداد مى‏شوند، برخورد مقامات عراقى با اين مسافران به گونه‏اى بوده كه گويى از ورودشان به كلّى بى اطلاع‏اند يا در برخورد با اين رويداد بى تفاوت، كسى هم به استقبال نيامده بود شايد چون در شناسنامه امام نام خانوادگى مصطفوى ذكر شده بود مأموران حساسيت نشان نداده بودند كه مسافر تازه وارد همان شخصيتى است كه در دنيا آوازه دارد و مبارزان ايرانى را رهبرى مى‏كند از اين جهت امام مدّتى در فرودگاه معطّل شدند تا پاسپورت آماده شده و مهر دخول زده شود، به علاوه آقا با محيط آنجا هم آشنايى نداشتند و ناگزير يك تاكسى براى عزيمت به كاظمين كرايه نمودند، راننده امام را جلوى مسافرخانه جمالى در كاظمين كه صاحبش عبدالامير جمالى بود و با علماء و روحانيون عتبات تا حدودى آشنايى داشت، پياده نمود، امام وارد مسافرخانه مى‏شوند، آقاى جمالى هم اتاقى در اختيار ايشان و حاج آقا مصطفى مى‏گذارند، پس از اندكى استراحت رهبر انقلاب تصميم مى‏گيرد به حرم مشرّف شوند ساعت حدود پنج بعد از ظهر روز سيزدهم مهرماه سال 1344 است حاج آقا مصطفى احساس مى‏كند بايد دوستان را خبر كرد و اطلاع داد كه امام به كاظمين مشرّف شده‏اند لذا از همانجا به منزل شيخ نصراللّه خلخالى تلفن مى‏زنند، وى از دوستان قديمى و مورد علاقه امام بود و با وجود كهولت سن در مسايل نجف تأثير گذار بود، وى همان كسى است كه يك تنه از مرجعيّت آية اللّه بروجردى حمايت كرد و تا آخر هم بر اين موضوع پافشارى نمود و بر اثر تبليغات و پى‏گيرى‏هاى او، مرجعيّت اين فقيه عاليقدر در نجف پذيرفته شد، اما گويا در موقع تماس حاج آقا مصطفى با منزل ايشان، شيخ نصراللّه در عراق نبود، به نظر مى‏رسيد در سوريه و يا لبنان بسر مى‏برد، فرزند امام وقتى مى‏بيند نمى‏تواند با وى تماس برقرار كند با بيت آية اللّه خويى تماس مى‏گيرد. زيرا دست اندكاران و برخى اطرافيان ايشان از جمله آقاى نخجوانى و بهشتى از دوستان شيخ نصراللّه خلخالى بودند، آن خدمتكارى كه حاج آقا مصطفى با وى تلفنى گفتگو مى‏كند، ذوق زده گوشى بر زمين مى‏گذارد و بى‏اختيار به هر كسى مى‏رسيده مى‏گفته است: امام خمينى به عراق آمده است و اكنون در كاظمين اقامت دارند، برحسب اتّفاق مرحوم خلخالى ه
م غروب آن روز از مسافرت برمى‏گردد و به مدرسه آية اللّه بروجردى مى‏رود همان جايى كه در جوار صحن مطهر ايشان به نام آية اللّه بروجردى ساخته بود، طلبه‏هاى جوان وقتى خبر ورود امام به كاظمين را مى‏شنوند به اين مدرسه مى‏آيند و در پى آن برمى‏آيند كه در اين باره آگاهى افزون‏ترى كسب كنند.(9)
حجة الاسلام و المسلمين مرتضى اشرفى گفته است: فضلا و طلّاب حوزه تازه از منازل به طرف درس و بحث مى‏رفتند كه ناگهان انتشار يافت امام خمينى از تركيه وارد كاظمين شده‏اند، تحقيق به عمل آمد كه در پى آن مشخص گرديد از فندق الجمالى كاظميه به بيت آية اللّه خويى چنين مخابره شده است و بلافاصله عدّه‏اى از فضلا و مشتاقان آن فقيه نستوه راهى جوار حرم كاظمين شدند و خود را به ديدار امام رسانيدند و از روز بعد يعنى چهاردهم مهر دسته‏ها و گروههايى از مردم و طلّاب به محضر مبارك امام شتافته و از همان اوّلين روز، مقدّمات تشرفشان به نجف فراهم گرديد تا حوزه علميّه به بركت آن وجود گرانقدر متنعم و مستفيد باشد. امام چند روزى در كاظمين به زيارت امامين هماهين و به تفقد از قلوب هيجان زده و چشم‏هاى مملو از اشك شوق مشغول بودند.(10)
وقتى آية اللّه مصطفى خمينى توسّط تلفن، خود و پدر را معرّفى كرد و خبر ورودشان به نجف رسيد تازه مدير مسافرخانه متوجّه مى‏شود كه اين مسافران چه گوهرهاى نفيسى هستند، به همين دليل وقتى آقا مصطفى گوشى را بر زمين نهاد، جلو آمد و دست ايشان را بوسيد و اظهار ارادت فوق العاده‏اى نمود و خاطرنشان ساخت: اصلاً اينجا جايتان نمى‏باشد بايد بياييد به خانه خودمان برويم و چون امام از حرم برمى‏گردد، پدر و فرزند را به منزل شخصى خويش مى‏برد و چون خانه‏اش را در اختيار آن عزيز مى‏گذارد به اطلاع رسانى مشغول مى‏شود و با دوستانى كه در نجف بودند تماس مى‏گيرد و مى‏گويد: امام در خانه ماست. دوستان و علاقه‏مندان دسته دسته به محل اقامت امام مى‏آيند و اين رفت و آمدها يك نوع جنب و جوش و شور و شعفى در كاظمين بوجود مى‏آورد. رژيم حاكم بر عراق آن زمان عبدالسلام عارف بود، كسى كه خود را آدمى متعصّب به امور دينى معرفى مى‏نمود ولى يك نوع خصومت نسبت به شيعيان داشت و تعداد قابل توجهى مسلمان شيعه را به اتهام گرايش به كمونيست‏ها به شهادت رسانيد. وى از روى ظاهر سازى و براى آن كه خود را همرنگ جماعت نشان دهد، روز دوّم اقامت امام در كاظمين يكى از وزيران را به اين شهر اعزام داشت تا با امام ملاقات نمايد، او در ديدار با رهبر انقلاب اسلامى ايران سلام عبدالسلام عارف را رسانيد و افزود: رئيس جمهور گفته‏اند: شما در عراق كاملاً آزاد هستيد و اينجا سرزمين خودتان است امام به پاسخ مختصرى اكتفا نمودند، در مورد اين رجل سياسى عراق گفته‏اند: در سفرى كه به سوريه مى‏رود، مشاهده مى‏كند قبر معاويه حالت مخروبه‏اى يافته و محل دفن وى بسيار متعفن است، به دولت سوريه پيشنهاد مى‏نمايد كه ما براى بازسازى اين مرقد كاملاً آمادگى داريم و حاضريم سرمايه‏گذارى نمائيم تا بنايى آبرومند بر مزار معاويه ساخته شود! دولت سوريه هم مى‏پذيرد اما عبدالسلام عارف به محض آن كه به عراق برمى‏گردد هواپيمايش دچار سانحه مى‏شود و سقوط مى‏كند و او هم در دم به هلاكت مى‏رسد و عمرش كفاف نداد كه قبر معاويه را بسازد.(11)
ناگفته نماند كه برخى شيعيان عراق و عده‏اى از طلاب اين سرزمين قبل از ورود امام به عراق بر مقام علمى و معنوى امام وقوف داشتند و با سخنرانى‏ها، افشاگرى‏ها و نظرات فقهى و فتاوى امام آشنا بودند و از اين كه چنين شخصيتى در تركيه به حالت تبعيد به سر مى‏برد و آنان نمى‏توانند نسبت به او ابراز محبت و عطوفت بنمايند متأثر بودند باورود امام به عراق شور و شوق و نشاط آنان رو به فزونى رفت و نوعى تحرك سياسى و فكرى در بين آن دوستداران رهبر نضج گرفت اگرچه اين تحول به اندازه و عمق دگرگونى‏هاى پيروان امام در ايران نبود و البته ميزان ظرفيت‏ها، شرايط اجتماعى و موقعيت سياسى چنين تفاوتى را پديد آورده بود.(12) اين گونه مسايل موجب گرديد كه به رغم نقشه رژيم شرايط بهترى براى امام خمينى پيش بيايد و در واقع تغيير تبعيد از تركيه به عراق يعنى از حضور در حلقه مأموران ساواك به خانه شخصى، از كنترل شديد و حصر شديد به آزادى از مهر 1344 تا دوازده سال بعد، رفت و آمدهاى روحانيون به عتبات عراق و ملاقات با امام، بيانيه‏ها و اعلاميّه‏هايى كه از آن سوى مرز به ايران مى‏آمد و تكثير و توزيع مى‏شد. هر روز ساواك را در آشفتگى و هراس قرار مى‏داد. هر روز در پوشه اداره روحانيت سازمان امنيت و اطلاعات رژيم پهلوى و در گذارش‏هاى شرف عرضى نكته‏اى بود كه به نوعى نام امام خمينى را تكرار مى‏كرد و چون پتكى بر سر كارگزاران ستم كوبيده مى‏شد و خوف رژيم را دوچندان مى‏ساخت از آن سوى هيچگاه آرامش امام و برنامه سياسى و فكرى او بهم نخورد. هر روز طبق يك برنامه‏اى منظم، درس، نماز، زيارت حرم مطهر و سخنرانى‏هاى كوبنده ادامه داشت و لحظه‏اى اين حركت پر تحرك و سرنوشت ساز قطع نگرديد.(13)

به سوى سامرا و كربلا

بعد از چند روز حضرت امام اظهار علاقه نمودند كه براى زيارت حضرت امام على النقى و امام حسن عسكرى (ع) به شهر سامّرا مشرف شوند. مقدّمات سفر مهيا شد. مرحوم حاج شيخ نصراللّه خلخالى وسايل بسيار مناسبى فراهم نمود كه هم خود حضرت امام و هم تمامى همراهان و ملازمان ايشان و افرادى كه از نجف آمده بودند بسيار باشكوه به صورت كاروانى زنجيره‏اى از خودروها كه در پيشاپيش كاروان، ماشين حامل حضرت امام و در پشت سر دهها ماشين حامل طلّاب و فضلا بود به سامّرا منتقل شوند.(14) هنگام ورود به سامّرا استقبال خوبى از امام و همراهان صورت گرفت در آنجا عده‏اى از علما و طلّاب به ديدن ايشان آمدند، از جمله آنان مفتى اعظم سامرا بود يكى از همراهان امام (آقاى دكتر محمد صادقى) امام خمينى را به مفتى سامرا و طلبه‏هاى آنجا معرفى نمود چون آنان تنها اسم ايشان را شنيده بودند ولى شناختى درست نداشتند.(15)
امام چند روزى در سامّرا اقامت گزيدند و در اين مدت به زيارت مشغول بودند. در آنجا شيوخ عرب از شيعه و سنى به خدمت ايشان مشرف مى‏شدند، اين ملاقات‏ها بر اهل تسنّن سامّرا تأثير زيادى گذاشت. روزى كه امام براى ديدار با طلّاب مدرسه ميرزاى شيرازى تشريف بردند از ايّام باشكوه و فراموش نشدنى بود(16)، رئيس قبيله‏اى از اعراب و آن كه به لحاظ سنّى از همه بزرگتر بود اشعارى زيبا و جالب در حضور امام خواند.(17)
سرانجام امام پس از چند روز تصميم گرفتند به كربلا بروند تنى چند از ياران و همراهان ايشان براى مهيا نمودند زمينه استقبال، خود را زودتر از ديگران به كربلا رسانيدند و افرادى كه در كربلا صاحب نفوذ بودند در تهيه وسايل و امكانات براى استقبال كنندگان نهايت همكارى را انجام دادند. ماجراى اين استقبال خيلى اهمّيت داشت زيرا ورود امام به كاظمين غريبانه بود و هنگام حركت از كاظمين به سامرا نيز گرچه بدرقه خوبى صورت گرفت ولى در ورود به سامرا استقبال آن چنان فراگير نبود و تنها آقايان فضلا، برخى اساتيد و طلاب براى خوش آمدگويى آمدند. امّا لازم بود كه سكنه كربلا به عنوان شهرى شيعه نشين در عراق اولين استقبال شايان توجه را انجام دهد كه زمينه ساز نجف باشد زيرا همه از وضع نجف در هراس بودند كه مبادا در آن شهر استقبال خوبى صورت نگيرد و اين موضوع خوشحالى ساواك، سفارت ايران در بغداد و ديگر عوامل رژيم شاه را فراهم سازد، در واقع مراسم استقبال در كربلا مقدّمه‏اى بود براى آنكه امام با شكوهى خاص قدم به نجف بگذارند تا جوّ منفى را كه بر اين شهر حاكم نموده‏اند شكسته و توطئه‏هاى ساواك خنثى شود.(18) رژيم عواملى را به عنوان ستون پنجم داشت كه در ميان اقشار مردم و حتى داخل حوزه كربلا و ديگر جاها نفوذ كرده بودند كه مى‏كوشيدند مراسم استقبال كربلا صورت نگيرد يا ضعيف برگزار شود و از اين جهت از تلاش‏ها و انتشار خبرهايى در اين خصوص جلوگيرى مى‏كردند و مى‏خواستند اهالى كربلا كه طيف عظيمى از آنان ايرانى و علاقمند به امام بودند متوجّه ورود امام نشوند و آنهايى را كه خبر داشتند دچار خوف و هراس مى‏نمودند و مردم و طلبه‏ها را بيم مى‏دادند كه اگر برويد به استقبال امام، عوامل امنيّتى از مراسم عكس و فيلم تهيه مى‏كنند و اگر تصوير آن را ببينيد برايتان در هنگام ورود به ايران و صدور گذرنامه و مانند آن مشكل ايجاد مى‏كنند و اين تبليغات منفى هم گرچه محدوديت‏هايى ايجاد مى‏كرد اما نتوانست بر آن استقبال باشكوه تأثيرى منفى بگذارند. زيرا حدود ششصد نفر با انواع وسايل نقليه اعم از مردم و علماء و طلاب براى استقبال با انواع پلاكاردهاى تبليغى به شهرك مصيب (محل دفن طفلان مسلم) در نزديكى كربلا آمدند. بر روى برخى پارچه‏ها نوشته بود زنده باد امام خمينى نابود باد رژيم شاه و نيز ورود امام را در اين نوشته‏ها تبريك گفته بودند استقبال مزبور با تجليل كم سابقه و شكوهى زايدالوصف انجام گرفت، جمعيّت در شهرك مصيّب موج مى‏زد.(19) حتى برخى رؤساى ادارات كربلا در ميان حاضرين ديده مى‏شدند. يكى از بزرگان شيعه كربلا تشريف فرمايى امام به عراق را، به ايشان خير مقدم گفت و اعلام نمود كه تمامى مردم عراق در خدمت ايشان خواهند بود. به دنبال آن مردم شعارهايى به علامت تأييد اظهارات وى بر زبان جارى مى‏سازند كه بسيار مهيّج و جالب بود. امام در ميان انبوه جمعيّت ايرانى و عرب ساكن كربلا قرار گرفته بود كه از ماشين پياده شدند و مقدارى با مردم احوالپرسى كردند و مستقبلين نيز ابراز احساسات مى‏نمودند و جلوتر آمدند تا دست آقا را ببوسند، آنگاه امام در صدد آن گرديد كه بر ماشينى كه شخصاً از سامرا كرايه كرده بودند سوار شوند كه اهالى كربلا از ايشان تمنا نمودند با خودروى كه آنان مهيا كرده‏اند به كربلا بيايند، امام براى رعايت احترام و قبول تقاضاى مردم از ماشينى كه در اختيارش بود پياده شده و به راننده‏اش اجازه دادند به سامرا برگردد، جالب است بدانيد به هنگام ورود آقا به كربلا ايشان كه تا آن زمان به آية اللّه خمينى معروف بودند به امام خمينى اشتهار يافتند و اين لقب «امام» را مستقبلين براى رهبرشان تعيين نمودند (20) و با چنين تجليل شكوهمندى امام به شهر سالار شهيدان وارد شدند با وجود آن كه حوالى غروب و روز جمعه بود وقتى اتومبيل حامل امام جلو صحن حضرت امام حسين(ع) رسيد ايشان از ماشين پياده شدند. آقاى سيد محمد شيرازى فرزند مرحوم سيد مهدى شيرازى (از مراجع بزرگ) در يكى از صحن‏هاى حرم سيد الشهداء نماز جماعت اقامه مى‏نمود وقتى امام از حرم باز مى‏گردد و مى‏خواهد از اين صحن عبور كند از امام مى‏خواهد كه امامت نماز جماعت را بپذيرند و در واقع جاى خود را به ايشان دادند، امام مى‏پذيرد و بعد از خاتمه نماز جماعت مرحوم سيد محمد شيرازى از جاى خود برمى خيزد و خير مقدمى مى‏گويد و در خلال بيانات خود از امام مى‏خواهد كه حداقل يك هفته‏اى در كربلا مشرف باشيد و نماز جماعت اقامه كنيد تا مردم استفاده نمايند، امام مى‏پذيرد و يك هفته‏اى در منزلى كه برايش اجاره كرده بودند، اقامت مى‏نمايد، هر روز كه مى‏گذرد، در بين مردم انتشار مى‏يابد كه امام در جوار بارگاه جدش نماز جماعت مى‏خواند بر تعداد نمازگزاران به امامت ايشان افزوده مى‏شود، وضع به گونه‏اى گرديد كه صحن مذكور مملو از جمعيّت گشت.(21) ح
تى وقتى امام بين حرم و محل اقامت خويش در حال رفت و آمد بودند، صدها نفر در معيت ايشان در حال حركت بودند و شعارهاى جالبى مى‏دادند و مدام صلوات مى‏فرستادند و چون عده‏اى مى‏خواستند شعار سياسى بدهند يا از امام تبليغ كنند، امام فرمودند: كسى حق ندارد اينجا بر عليه كسى چيزى مطرح نمايد و از من هم تبليغى نكند، راضى نيستم تصوير مرا پخش نمائيد، اطرافيان آقا مراقب بودند كه توصيه‏هاى ايشان در اين مورد عمل شود گويا سفارت ايران در بغداد و نيز كنسولگرى ايران در كربلا مى‏خواستند يك تشنّجى ايجاد كنند و امام را از مقاصد اصلى باز دارند كه نقشه آنان با هوشيارى امام خنثى گرديد.(22)

پى‏نوشت‏ها: –

1. همگام با خورشيد، اسماعيل فردوسى پور، ص 182 – 180.
2. خاطرات آية اللّه خلخالى، ج اول، ص 143 – 142.
3. خاطرات 15 خرداد، دفتر نهم، به كوشش على باقرى، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، تهران، 1378، ص 197 – 196.
4. همان، ص 140.
5. پابه پاى آفتاب (گفته‏ها و ناگفته هايى از زندگى امام خمينى)، گردآورى و تدوين امير رضا ستوده، ج اول، ص 42 – 41.
6. خاطرات آية اللّه خلخالى، ج اول، ص 159.
7. فصلنامه ياد، سال هشتم، شماره 31 و 32، تابستان و پاييز 1372، بخش خاطرات، ص 104 – 103.
8. عصر پهلوى به روايت اسناد، عليرضا زهيرى، قم، دفتر نشر و پخش معارف، 1379، ص 294 و سند شماره 211.
9. فصلنامه ياد، شماره 34 – 33، ص 52 – 51.
10. صحيفه دل (مطالب و خاطراتى از شاگردان امام خمينى)، به كوشش حميد بصيرت منش و احمد ميريان، ج دوم، ص 12 – 11.
11. فصلنامه ياد، شماره 34 – 33، ص 54؛ خاطرات آية اللّه خلخالى، ص 139.
12. الامام الخمينى و الثورة الاسلامية فى ايران، احمد حسين يعقوب، بيروت، مؤسسه الغدير، 1420 ه.ق، ص 125 – 124.
13. دويست و هفتاد و پنج روز بازرگان، مسعود بهنود، تهران، نشر علم، 1377، ص 156 – 155.
14. پابه پاى آفتاب، ج 5، ص 15.
15. فصلنامه ياد، شماره 31 و 32، ص 112.
16. پابه پاى آفتاب، ج 5، ص 16.
17. فصلنامه ياد، شماره 31 و 32، ص 108.
18. پابه پاى آفتاب، ج 5، ص 16.
19. فصلنامه ياد، شماره 33 و 34، ص 56.
20. همان، شماره 31 و 32،ص 124.
21. خاطرات آية اللّه خلخالى، ص 140.
22. فصلنامه ياد، شماره 33 و 34، ص 58 – 57.

 

/

نقش عوامل غير مادى در سرنوشت انسان‏

 

نقش عوامل غير مادى در سرنوشت انسان‏

ابوالقاسم ولى‏زاده‏

اين مقاله توسط مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى تهيه شده است.

بزرگترين عامل انحطاط مسلمين، انحراف فكرى و عملى است، يكى از اين انحراف‏ها كج فهمى در مورد چگونگى انتساب افعال آدمى به خدا و بى‏اثر دانستن نقش انسان در صدور افعال و تعيين سرنوشت خويش است.
از نظر مادّى عوامل مؤثّر در اجل و روزى و سلامت و سعادت منحصراً مادى است، تنها عوامل مادّى است كه اجل را نزديك يا دور مى‏كند، روزى را توسعه مى‏دهد يا تنگ مى‏كند، به تن سلامت مى‏دهد يا مى‏گيرد، خوشبختى و سعادت را تأمين يا نابود مى‏كند. اما از نظر جهان‏بينى الهى، علل و عوامل ديگرى نيز همدوش عوامل مادى در كار اجل و روزى و سلامت و سعادت و امثال اين امور مؤثرند و جهان يك واحد زنده و با شعور است، اعمال بشر حساب و عكس العمل دارد، و خوب و بد در مقياس جهان بى‏تفاوت نيست. از منظر بينش‏الهى، جهان هم شنواست و هم بينا. ندا و فرياد جاندارها را مى‏شنود و به آن‏ها پاسخ مى‏دهد عوامل معنوى بسيارى در سرنوشت انسان مؤثرند كه در اين نوشتار نمونه‏هايى از آن‏ها را از قرآن و سنت ذكر مى‏كنيم:

1. تقوا

تقوا عامل باز شدن ابواب رحمت‏الهى است، در قرآن كريم مى‏خوانيم: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى‏ ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالأَْرْض؛(1) اگر اهالى شهرها و آبادى‏ها، ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند، بركات آسمان و زمين را بر آن‏ها مى‏گشوديم». اميرمؤمنان مى‏فرمايد: «اگر آسمان و زمين درهاى خود را به روى بنده‏اى ببندند ولى او تقوا پيشه كند، خداوند راه نجاتى از ميان آن دو براى او خواهد گشود».(2)
تقوا در مغفرت گناهان و تأخير در اجل، تأثير دارد. حضرت نوح به قوم خود فرمود: «أَنِ اعْبُدُواْ اللَّهَ وَ اتَّقُوهُ وَ أَطِيعُونِ * يَغْفِرْ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَ يُؤَخِّرْكُمْ إِلَى‏ أَجَلٍ مُّسَمًّى…؛(3) خدا را پرستش كنيد و از مخالفت با او بپرهيزيد و مرا اطاعت كنيد، تا خداوند گناهانتان را بيامرزد و تا زمان معينى مرگ شما را به تأخير بياندازد».
سرانجام تقوا سبب شفاى امراض و ظلمت‏هاى جسمى و روحى و مايه‏ى نورانيت دلها و ديده‏هاست، حضرت امير در خطابه‏اى به جمعيت حاضر فرمود: «همانا تقوا و ترس از خدا، داروى بيمارى دلها، روشنايى قلبها، درمان دردهاى بدن‏ها، مرحم زخم جان‏ها، پاك كننده پليدى‏هاى ارواح، روشنايى بخش تاريكى چشم‏ها، امنيت در ناآرامى‏ها و روشن كننده‏ى تاريكى‏هاى شماست».(4)

2. استغفار از گناهان‏

خداوند مردمى را كه استغفار مى‏كنند عذاب نمى‏كند،(5) حضرت امير مى‏فرمايد: «دو چيز در زمين مايه‏ى امان از عذاب خداوند بود: يكى از آن دو برداشته شد، پس ديگرى را دريابيد و بدان چنگ زنيد، اما امانى كه برداشته شد، رسول خدا(ص) بود، و امان باقى مانده، استغفار كردن است»(6)
استغفار سبب جلب روزى و رحمت پروردگار مى‏شود، حضرت امير در ضمن خطبه‏اى كه درباره‏ى طلب باران ايراد فرموده و در آن توجه داده است كه هر گاه باران از مردمى گرفته شد بايد به درگاه رحمت خداوند استغاثه كنند، مى‏فرمايد: بدرستى كه خداوند استغفار را وسيله‏ى دائمى فروريختن روزى و موجب رحمت آفريدگان قرار داد و فرمود: «اسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا * يُرْسِلِ السَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا* وَ يُمْدِدْكُم بِأَمْوَالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَل لَّكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَل لَّكُمْ أَنْهَارًا؛(7) از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است، تا باران‏هاى پربركت آسمان را پى در پى بر شما بفرستد، و شما را با اموال و فرزندان كمك كند و باغ‏هاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد». حضرت در ادامه فرمودند: پس رحمت خدا بر آن كس كه به استقبال توبه رود، و از گناهان خود پوزش بطلبد و پيش از آن كه مرگ او فرا رسد، اصلاح گردد.(8)
3. شكرگزارى يا كفران نعمت‏
اداى حق نعمت، باعث افزايش نعمت، و كوتاهى در آن، موجب زوال نعمت مى‏شود، خداوند در قرآن براى آنان كه كفران نعمت مى‏كنند منطقه‏ى آبادى را مَثَل زده است كه امن و آرام و مطمئن بود و همواره روزيش از هر جا مى‏رسيد اما به خاطر ناسپاسى نسبت به نعمت‏هاى الهى، خداوند لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد.(9) در نهج‏البلاغه‏ى امير بيان، آمده است: «براى خدا در هر نعمتى حقى است، هر كس آن را بپردازد، فزونى يابد، و آن كس كه نپردازد و كوتاهى كند، نعمتش در خطر نابودى قرار گيرد».(10)
شكر نعمت، نعمتت افزون كند
كفر، نعمت از كفت بيرون كند

كه گويا از آيه‏ى «لَئن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيد»(11) اقتباس شده است، يعنى اگر شكرگزارى كنيد، نعمت خود را بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسى كنيد، مجازاتم شديد است.

4. گناه‏

گناه عامل بروز مصائب دنيوى و اخروى است. خداوند بندگان گناهكار را به كمبود ميوه‏ها، جلوگيرى از نزول بركات و بستن درِ گنج‏هاى خيرات، مبتلا مى‏كند.(1)(12) و در قرآن كريم آمده است: «فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبَهُمْ عَذَابٌ أَلِيم؛(13) آنان كه فرمان خدا را مخالفت مى‏كنند بايد بترسند از اين‏كه فتنه‏اى دامن‏شان را بگيرد، يا عذابى دردناك به آن‏ها برسد».
گناه موجب گمراهى و هلاكت مى‏گردد، در قرآن كريم مى‏خوانيم: «وَ لَا تَتَّبِعِ الْهَوَى‏ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّه»(14) يعنى از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف مى‏سازد. كسى كه گمراه شده از نعمت‏ها و رحمت‏هاى ويژه‏ى الهى محروم مى‏شود.
گناه نقش مهمى در محروميت از رزق الهى دارد، حضرت امير مى‏فرمايد: «از گناهان دورى كنيد زيرا بندگان به سبب گناه از روزى محروم مى‏شوند».(15)

5. ظلم‏

ظلم علاوه بر اين كه زمينه‏ى رسوايى انسان را فراهم مى‏سازد؛(16) عذاب دائمى را هم در پى دارد: «قِيلَ لِلَّذِينَ ظَلَمُواْ ذُوقُواْ عَذَابَ الْخُلْد؛(17) به ظالمان گفته مى‏شود، بچشيد عذاب ابدى را». ظلم و ستم، مأمن ظالم را ويران و او را به هلاكت مى‏رساند. قرآن كريم مى‏فرمايد: «وَ مَا كَانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرَى‏ حَتَّى‏ يَبْعَثَ فِى أُمِّهَا رَسُولًا يَتْلُواْ عَلَيْهِمْ ءَايَتِنَا وَ مَا كُنَّا مُهْلِكِى الْقُرَى‏ إِلَّا وَ أَهْلُهَا ظَالِمُون؛(18) ما هيچ آبادى را هلاك نمى‏كنيم مگر اينكه اهل آن ظالم باشند». علاوه بر آنچه گفته شد مطابق روايات، ظالم در اسرع وقت به سزاى اعمال خويش مى‏رسد، لذا حضرت امير انسان‏ها را به تعجيل در عقوبت و كيفر ظلم توجه داده و مى‏فرمايد: «اللَّه اللَّهَ فى عاجل البغى، و آجِل وخامة الظلم؛(19) در مورد تعجيل در عقوبت و سزاى ستم، خدا را در نظر بگيريد».

6. صدقه و احسان‏

الف. صدقه موجب پوشيدن خطا و دفع مرگ بد مى‏شود، در نهج‏البلاغه مى‏خوانيم: «صدقه پنهانى خطاها را مى‏پوشاند و صدقه آشكارا، مرگ‏هاى ناگهانى و زشت را باز مى‏دارد و نيكوكارى از ذلّت و خوارى نگه مى‏دارد»(20) حتى در قرآن كريم در مورد كيفيّت صدقه دادن نيز راهنمايى شده و آمده است «إِن تُبْدُواْ الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِىَ وَإِن تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَآءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَيُكَفِّرُ عَنكُم مِّن سَيَِّاتِكُم؛(21) اگر انفاقها را آشكار كنيد، خوب است؛ و اگر آنها را مخفى ساخته و به نيازمندان بدهيد، براى شما بهتر است و قسمتى از گناهان شما را مى‏پوشاند.
امام صادق(ع) ماجرايى را نقل مى‏كند كه روزى پيامبر با اصحاب نشسته بودند، يك نفر يهودى عبور مى‏كرد، حضرت فرمود: اين پيرمرد خاركن به صحرا مى‏رود تا خار بكند ولى مى‏ميرد، اصحاب بعد از چند ساعتى ديدند اين پيرمرد بازگشت، اصحاب عرض كردند: يا رسول اللَّه چه شد كه فرموديد بر نمى‏گردد؟ حضرت پيرمرد را صدا كردند، آمد، به او گفتند: بار خار را بر زمين بگذار و باز كن، مار بزرگى در ميان آن بود، حضرت فرمودند: مقدّر بود اين مار پيرمرد را بزند ولى صبح صدقه داد و اين بلاء را دفع كرد.(22) بنابراين صدقه و احسان مى‏توانند سرنوشت مرگ انسان را تغيير داده و عمر او را طولانى كنند و از تنگناها و سختى‏هاى زندگى دنيوى هم نجات دهند به طورى كه در قرآن مى‏خوانيم: «لِّلَّذِينَ أَحْسَنُواْ فِى هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَ لَدَارُ الْأَخِرَةِ خَيْر؛(23) براى كسانى كه نيكى كردند، در اين دنيا نيكى است، و سراى آخرت از آن هم بهتر است».
ب. صدقه باعث مضاعف شدن عطاى الهى مى‏شود «إِنَّ الْمُصَّدِّقِينَ وَ الْمُصَّدِّقَاتِ وَ أَقْرَضُواْ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا يُضَاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ كَرِيم؛(24) مردان و زنان انفاق كننده و آن‏هايى كه از اين راه به خدا قرض نيكو مى‏دهند، اين قرض براى آنان مضاعف مى‏شود و پاداش پرارزشى دارند». حضرت امير مى‏فرمايد: «آن كس كه با دست كوتاه ببخشد، از دستى بلند پاداش مى‏گيرد»(25) كه احتمالاً منظور از دادن پاداش با دست بلند، وسعت روزى و مضاعف شدن اجر آن است.
ج. صدقه‏ى مستحب باعث حفظ ايمان و صدقه‏ى واجب سبب حفظ اموال مى‏شود، حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «ايمانتان را با صدقه دادن و اموالتان را با زكات دادن محافظت كنيد»(26) با توجه به اين كه، زكات در واقع صدقه‏ى واجبى است معلوم مى‏شود منظور از صدقه در كلام حضرت، صدقه‏ى مستحبّى است.

7. صله ارحام‏

صله ارحام موجب تزكيه اعمال، فزونى اموال، طول عمر، دفع بلايا و راحتى حساب مى‏شود.(27) در نهج البلاغه هم به مورد دوم و سوم اشاره شده است. «صلة الرحم فانّها مَثراةٌ فى المال و منسأة فى الاجل؛(28) صله‏ى رحم مايه فزونى مال و طول عمر مى‏شود.

8. صبر و پايدارى در ناملايمات‏

الف. صبر عامل گشايش در كارها و موجب عزّت و امنيت است، حضرت على(ع) در بيان شرح حال مؤمنان پيشين مى‏فرمايد: «وقتى كه خداوند، تلاش و استقامت و بردبارى در برابر ناملايمات آن‏ها را، در راه دوستى خود، و قدرت تحمل ناراحتى‏ها را براى ترس از خويش، مشاهده نمود، آنان را از تنگناهاى بلا و سختى‏ها نجات داد و ذلت آنان را به عزّت و بزرگوارى، و ترس آنها را به امنيّت تبديل كرد، و آن‏ها را حاكم و زمامدار و پيشواى انسان‏ها قرار داد، و آن قدر كرامت و بزرگى از طرف خدا به آن‏ها رسيد كه خيال آن را نيز نمى‏كردند».(29)
ب. صبر و استقامت يكى از شرايط نزول امدادهاى غيبى است، خداوند مى‏فرمايد: «إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ وَيَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ ءَالَافٍ مِّنَ الْمَلائكَةِ مُسَوِّمِين؛(30) اگر استقامت و تقوا پيشه كنيد و دشمن به همين زودى به سراغ شما بيايد، خداوند شما را به پنج هزار نفر از فرشتگان، كه نشانه‏هايى با خود دارند، مدد خواهد داد».
ج. صبر عامل پيروزى است، حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «صبر را شعار خويش قرار دهيد كه پيروزى مى‏آورد».(31)
د. خداوند به صابران در راه حق اجر بى‏حساب مى‏دهد: «إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَاب؛(32) جز اين نيست كه صابران پاداش خود را بى‏حساب دريافت مى‏دارند».

9. وحدت و همدلى، و دورى از اختلاف‏

اختلاف و تنازع باعث سستى و از بين رفتن قدرت و شوكت هر امتى مى‏شود،(33) قرآن كريم عامل شكست مسلمانان را در جنگ احد پس از پيروزى بر دشمن، اختلافات و نافرمانى ذكر كرده و مى‏فرمايد: «وَلَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُم بِإِذْنِهِ حَتَّى‏ إِذَا فَشِلْتُمْ وَتَنَازَعْتُمْ فِى الْأَمْرِ وَعَصَيْتُم؛(34) خداوند، وعده‏ى خود را به شما (درباره پيروزى بر دشمن در احُد) تحقق بخشيد. در آن هنگام دشمنان را به فرمان او به قتل مى‏رسانديد؛ (و اين پيروزى ادامه داشت) تا اينكه سست شديد و در كار خود به نزاع پرداختيد و نافرمانى كرديد».
حضرت على(ع) در بيان حالات مؤمنان پيشين مى‏فرمايد: «ببينيد كه چگونه بودند آنگاه كه: وحدت اجتماعى داشتند، خواسته‏هاى آنان يكى، قلب‏هاى آنان يكسان و دست‏هاى آنان مددكار يكديگر، شمشيرها يارى كننده، نگاهها به يك‏سو دوخته و اراده‏ها واحد و همسو بود. آيا در آن حال مالك و سرپرست سراسر زمين نبودند؟ و رهبر و پيشواى همه‏ى دنيا نشدند؟ پس به پايان كار آن‏ها نيز بنگريد! در آن هنگام كه به تفرقه روى آوردند و مهربانى و دوستى آنان از بين رفت و سخن‏ها و دل‏هايشان گوناگون شد، از هم جدا شدند و به حزبها پيوستند، خداوند لباس كرامت خود را از تن‏شان بيرون آورد و نعمت‏هاى فراوان شيرين را از آن‏ها گرفت».(35)

10. دعا

قوم يونس پس از آن‏كه نشانه‏هاى نزول عذاب الهى را مشاهده كردند و به رهنمود مرد دانشمند و كاردانى كه در ميان آنان بود، گوش فرا داده و همگى از شهر بيرون رفته و به تضرّع و دعا به درگاه خدا پرداختند و از كارهاى نادرست خود ابراز ندامت كردند تا آن كه مشمول رحمت پروردگار قرار گرفتند، عذاب از آن‏ها برداشته شد و تا فرا رسيدن اجل معيّن و قطعى به زندگى خود ادامه دادند.(36) بديهى است كه نزول عذاب و يا برداشته شدن آن، هر يك معلول عوامل خاصى بوده است، پيروى نكردن آنان از پيامبر خدا و مخالفت با او، عامل نزول عذاب بوده است و اين خود از قضاء و قدر الهى به شمار مى‏رود، همان‏گونه كه بخود آمدن آنان و ابراز ندامت و استغفار و دعا به درگاه خدا نيز عامل برداشته شدن عذاب و نمونه‏ى ديگرى از قضاء و قدر الهى مى‏باشد و مرگ آنان نيز در نتيجه‏ى خاتمه يافتن زندگى آنان، سرنوشت غير محتوم و اجل مطلق آنان بوده است كه در لوح محو و اثبات نوشته شده است و اراده و خواست خدا اين بود كه اگر آنان در عقيده و رفتار خود تغيير دهند، اين سرنوشت را تغيير داده و محو نمايد «يَمْحُواْ اللَّهُ مَا يَشَآءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الْكِتَاب»(37) خداوند هر چه را بخواهد محو، و هر چه را بخواهد اثبات مى‏كند، و امّ الكتاب نزد اوست.
تفسير و تحليل ياد شده درباره‏ى خود يونس هم جارى مى‏شود، زيرا او نيز پس از آن‏كه به عللى از قوم خود روى برتافت و بر كشتى سوار شد و براى نجات كشتى و سرنشينان آن از خطر ماهى بزرگ كه آن را تهديد مى‏كرد، به قيد قرعه به دريا افكنده شد و ماهى او را بلعيد، سرنوشت او اين بود كه براى هميشه در شكم ماهى باقى بماند، ولى اين سرنوشت و اجل محتوم نبود بلكه مشروط به اين بود كه به دعا و تسبيح خدا روى نياورد، اما چون يونس راه دعا و تسبيح را برگزيد از آن خطر نجات يافت «فَلَوْلَآأَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ *لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إِلَى‏ يَوْمِ يُبْعَثُون»(38) اگر او از تسبيح‏كنندگان نبود، تا روز قيامت در شكم ماهى مى‏ماند.
حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «امواج بلاء را با دعا از خود برانيد»(39) و در جايى ديگر مى‏فرمايد: «هر گاه اراده كردى مى‏توانى با دعا، درهاى نعمت خدا را بگشايى تا باران رحمت الهى بر تو ببارد، پس هرگز از تأخير اجابت دعا نااميد مباش».(40) آرى دعا نيز يكى از قضاء و قدرهاى الهى است كه سرنوشت‏هاى غير محتوم را دگرگون مى‏كند، از امام كاظم(ع) نقل است كه فرمود: «بر شما باد دعا كردن؛ زيرا دعا و درخواست از خدا، سرنوشتى را كه مقدر و معين شده و فقط امضايش مانده، بر مى‏گرداند».(41)
علاوه بر تأثير اعمالى كه ذكر شده، اعمالى از قبيل قطع ارتباط با ارحام، ايذاء جاندار؛ اعم از حيوان و انسان، خصوصاً ايذاء صاحبان حقوق همچون پدر و مادر و معلم و همسايه و… هم آثار سوئى در همين زندگى دنيايى بار مى‏آورند كه تأثير زياد (مثبت يا منفى) اعمال اختيارى (خوب و بد) انسان در سرنوشت او مى‏باشد.
حاصل آن‏كه طبق بيانات قرآن كريم و نهج‏البلاغه، انسان هر آن اختيار دارد با انجام اعمال پسنديده يا ناپسند در چارچوب مشيّت الهى، سرنوشت آتى خود را تعيين كند.

پى‏نوشت‏ها:
1) اعراف/ 96.
2) نهج البلاغه، خطبه 130.
3) نوح/ 3 – 4.
4) نهج البلاغه، خطبه 198.
5) انفال/ 33.
6) نهج البلاغه، حكمت 88.
7) نوح/ 10 – 12.
8) نهج البلاغه، خطبه 143.
9) نحل/ 112.
10) نهج البلاغه، حكمت 244.
11) ابراهيم/ 7.
12) نهج البلاغه، خطبه 143.
13) نور/ 63.
14) ص/ 26.
15) ميزان الحكمة، ج‏2، روايت 664، ص 995.
16) نهج البلاغه، نامه 48.
17) يونس/ 52.
18) قصص/ 59.
19) نهج البلاغه، خطبه 192.
20) نهج البلاغه، خطبه 110.
21) بقره/ 271.
22) بحار، ج 4، ص 121 – 122، باب البداء، روايت 67.
23) نحل/ 30.
24) حديد/ 18.
25) نهج البلاغه، حكمت 232.
26) همان، حكمت 146.
27) كافى، ج 2، روايت 4، ص 150.
28) نهج البلاغه، خطبه 110.
29) همان، خطبه 192.
30) آل‏عمران/ 125.
31) نهج البلاغه، خطبه 26.
32) زمر/ 10.
33) انفال/ 46.
34) آل‏عمران/ 152.
35) نهج‏البلاغه، خطبه 192.
36) يونس/ 98.
37) رعد/ 39.
38) صافات/ 143 – 144.
39) نهج‏البلاغه، حكمت 146.
40) همان، نامه 31.
41) ميزان الحكمة، ج 2، روايت 5546، ص 870.

 

/

قدس شريف راه مجاهدين امت اسلامى است‏

 

قدس شريف راه مجاهدين امت اسلامى است‏

محمد ابوجهاد
نماينده جنبش جهاد اسلامى در ايران‏

تقدير و سرنوشت ملت مظلوم فلسطين از زمانى كه غرب خنجر سمى و رژيم صهيونيستى غده سرطانى خود را در قلب جغرافياى اسلامى و كانون مقدسات آن در فلسطين بويژه در قدس شريف فرو برده، رقم زده شد و از آن تاريخ تا به امروز اين ملت مظلوم نوك پيكان مبارزه خود را در مقابل نقشه‏ها و توطئه‏هاى استعمارى صهيونيسم نشانه رفته است.
بيش از نيم قرن است كه ملت فلسطين در برابر تروريسم سازماندهى شده رژيم صهيونيستى و مورد حمايت شامل و كامل استعمار انگليسى در گذشته و به سركردگى آمريكا در زمان كنونى، در يك درگيرى و جنگ نابرابر به مبارزه خود ادامه مى‏دهد.
ملت فلسطين در طول سالهاى گذشته انواع ظلم، رنج و آوارگى را تحمل و پاكترين فرزندان و چهره‏هاى شاخص مبارزاتى خود را در نبردى سخت و پايدار و براى دفاع از مسأله و وطن خود، فلسطين تقديم كرد.
فرزندان فلسطين فوج فوج در راه مقاومت و پايدارى اسطوره‏اى در مقابله با نيروهاى شرارت و جهانى به رهبرى صهيونيسم به شهادت رسيدند.
زندگى مردم فلسطين در طول 54 سال گذشته، سراسر آفرينش حماسه به منظور ايستادگى در برابر تجاوزات پياپى رژيم صهيونيستى است كه حيات امت اسلامى را تهديد مى‏كند.
تمامى موارد ياد شده در حقيقت بدين خاطر بود كه فلسطين على‏رغم همه تجاوزات و اشغالگرى‏ها وطنى براى ملت فلسطين باقى بماند و قدس همان عروس ملل اسلامى و قبله اول مسلمين ماندگار باشد.
طراحان برپايى رژيم صهيونيستى گمان مى‏كنند كه با ارتكاب هرچه بيشتر جنايات، درنده خويى و اقدامات تروريستى، ويرانگرى شهرها و روستاهاى فلسطينيان، اشغالگرى و آواره كردن ملت فلسطين از سرزمين آبا و اجدادى شان خواهند توانست روياى كهنه و خرافى صهيونيسم را محقق سازند!
رهبران صهيونيستى به خيال خود تصور كردند با شعارهايى همچون ” ملتى به اسم ملت فلسطين وجود ندارد و برپايى دولتى صهيونيستى بزرگ براى يهوديان سراسر جهان محقق خواهد شد و…” قادر خواهند بود، ملت پولادينى همچون فلسطين را در هم شكسته و از جغرافياى طبيعى و جمعيتى جهان محو كنند.
اما بسى گمان باطل، زيرا تصورات خيالى صهيونيستها به يأس و نااميدى مبدل گشته و آنان عملاً در تحقق هدفهاى نامشروع و پوچ خود شكست خورده‏اند.
اگر چه تجاوزگران صهيونيستى سرزمين فلسطين را اشغال كردند، اما واقعيت اين است كه اين سرزمين همچنان از آنِ فلسطينيان است.
امروز ملت و نيروهاى مقاومت فلسطين باتمام قدرت در برابر شارون جنايتكار ايستاده تا با درگيرى تاريخى خود اوهام كهنه و پريشان صهيونيسم را در هم بشكنند.
لذا صهيونيست‏ها بايد بدانند كه ملت فلسطين وجود دارد، زنده است و شور و حال حق طلبانه اين ملت رنج ديده هرگز افول نخواهد كرد.
فلسطينيان هنوز پرچم خود را با نيروهاى جان بركف و خون شهدا برافراشته نگه داشتند و در حمايت از سرزمين و زنده نگه داشتن ياد و خاطره فرزندان شهيد سرزمين مقدس فلسطين، همچون سرور شهيدان “فتحى شقاقى” رهبر و بنيانگذار جنبش جهاد اسلامى كه هم اكنون در هشتمين سالگرد شهادت آن بزرگوار قرار داريم، جانفشانى كرده و در يادبود آن شمع منوّر تاريخ مبارزاتى فلسطين، از هيچ تلاشى فرو گذار نيستند.
“اسحاق رابين” نخست وزير سابق رژيم صهيونيستى هنگامى كه تصميم گرفت دكتر شقاقى را ترور كند، در واقع تنها موفق به ترور جسم آن شهيد بزرگوار شد، زيرا انديشه شقاقى در ميان فرزندان فلسطين شكوفاتر و فراگير شده و ما پس از گذشت 8 سال از شهادت وى، روزانه فرزندان فتحى شقاقى را مى‏بينيم كه درسى دندان شكن به دشمن صهيونيستى مى‏دهند كه در تاريخ مقاومت ملت فلسطين كم سابقه است.
عمليات شهادت طلبانه شهيد “هنادى جرادات” فرزند پاكدامن “سرايا القدس” شاخه نظامى جنبش جهاد اسلامى فلسطين در قلب شهر ساحلى “حيفا” گواهى مى‏دهد كه شهيد فتحى شقاقى زنده بوده و بذر جهاد، شهادت و مقاومت را در وجود فلسطينيان كاشته است.
عمليات مشترك نظامى اخير جهاد اسلامى و حماس در هشتمين سالگرد شهادت فتحى شقاقى عليه شهرك صهيونيست نشين “نتساريم” در غزه ثابت كرد كه خون شهيدان و رهبران ما تنها راه برقرارى وحدت و پايدارى در مبارزه مشترك با رژيم صهيونيستى است.
ما بار ديگر به مناسبت روز قدس همگى براى تجليل و قدردانى از راه امام خمينى (ره) و ارواح پاك شهدايى كه حافظ اجلال و قداست قدس شريف بوده و با تمام وجود از آن حمايت كردند، تلاش مى‏كنيم. بنابراين ما به ياد آن بزرگ مردان تاريخ روز قدس را به خاطر سپرده و هرچه باشكوه‏تر آنرا بپا مى‏داريم…
در نتيجه هنوز هم قدس قطب نما و مركز ثقل هدايت مجاهدين امت اسلامى است و بى ترديد امروز ما بيش از گذشته به درك و آگاهى نسبت به استراتژى جديد اشغالگران استعمارگر و توطئه‏هاى آنان در بغداد نيازمنديم.
شايان ذكر است، يكى از اهداف استراتژى جديد اشغالگران در بغداد در واقع گمراهى امت اسلامى از توجه به قدس شريف به عنوان كانون مجاهدين امت اسلامى و در حاشيه قرار دادن اين مكان آسمانى و الهى و در نهايت به منظور سيطره كامل بر آن مكان مقدس و سرزمين فلسطين است و اين توطئه‏اى است كه ما بخوبى نسبت به آن آگاهى داريم.

دبير كل حزب اللّه:
اسرا را به هر شكل ممكن باز خواهيم گرداند

علامه مجاهد جناب حجةالاسلام والمسلمين آقاى سيدحسن نصرالله، دبير كل حزب‏الله لبنان طى سخنانى در باره وضعيت جارى منطقه اظهار داشت:
مقاومت در لبنان بدون تأثير پذيرى از فضاى تهديد و تغيير معادلات و موازنه‏ها در جهان بويژه پس از حوادث 11 سپتامبر سال 2001 ميلادى همچنان ادامه دارد. مابا وضعيتى جديد روبرو هستيم كه براى كلمه مقاومت در آن جايى نيست، زيرا اراده آمريكا بر آن قرار گرفته كه اين اصطلاح را از فرهنگ لغات حذف كند. ما امروز با وضعيتى روبرو هستيم كه در آن هر كس كه تا دو يا سه سال قبل مى‏توانست از مقاومت و انتفاضه دفاع كند، امروز ساكت شده است.
وقتى هواپيماهاى اسرائيلى اهداف مشخصى را در سوريه بمباران مى‏كنند جرج بوش اين كار را تأييد مى‏كند، و آمريكا اجازه نمى‏دهد شوراى امنيت قطعنامه‏اى در محكوميت دشمن اسراييلى صادر كند امّا وقتى فاروق الشرع وزير امور خارجه سوريه در واكنش به اين اقدام فقط مى‏گويد اگر براى بار دوم مود حمله قرار بگيريم شهرك‏هاى اسراييلى را درجولان اشغالى مورد هدف قرار خواهيم داد در حالى كه هنوز هيچ هدفى را نزده و موشكى شليك نكرده است، كالين پاول وزير امور خارجه آمريكا به شدت سخنان الشرع را محكوم مى‏كند.
تجاوزات اسراييل در فلسطين، ساخت ديوار جدا كننده نژادى و انهدام منازل و ريشه كن كردن درختان همچنان ادامه دارد. در حالى كه جهان نه تنها از تجاوز و حملات اسراييل سخن نمى‏گويد بلكه فقط از تروريسم فلسطينى سخن مى‏راند.
نيروى هوايى اسراييل هر روز به لبنان تجاوز كرده و حريم هوايى، دريايى و گاه زمينى آن را نقض مى‏كند، حضور صهيونيست‏ها در كشتزارهاى شبعا خود نوعى تجاوز در هر دقيقه و ثانيه و روزمره به لبنان تلقى مى‏شود. هواپيماهاى اسراييلى فضاى بيروت، جنوب، بعلبك، هرمل، طرابلس، زحله، شمال و تمام مناطق لبنان را ترك نمى‏كنند، در اين حال شائول موفاز مى‏گويد: حزب اللّه خود را براى يك حمله گسترده و بزرگ به اسراييل آماده مى‏كند. اين آنها هستند كه تجاوز مى‏كنند، تشنج آفرينى مى‏كنند، به قتل مى‏رسانند و حريم و كرامت ملت‏ها و ساير كشورها را نقض مى‏كنند.
ملت فلسطين نيز مصمم به ادامه مقاومت و انتفاضه است. زيرا راه ديگرى ندارد و مقاومت، ملت و دولت لبنان همه با آن بوده و بدون هيچ ترسى مصمم به دفاع از اين سرزمين و كرامت و حاكميت و آب و خاك آن هستند.
موضع سوريه نيز از نظر اصول و شيوه پاسخگويى كاملاً روشن است. آنچه آمريكاييها و صهيونيست‏ها مى‏خواهند آن است كه در لبنان، فلسطين و سوريه احساس ترس كنيم، دل هايمان پر از رعب و وحشت شود. اما حوادثى كه تاكنون رخ داده نشان از شكست اهداف آمريكا و اسراييل دارد. اينك در زمينه مسأله اسرا بايد عرض كنم، هدف ما آن است كه اين عزيزان به آغوش گرم خانواده، پدران، مادران، همسران، فرزندان و عزيزانشان برگردند. از اين رو ما از همان آغاز هيچ شرط و خواسته سياسى، مالى يا تبليغاتى را مطرح نكرديم و نخواستيم چيزى به دست بياوريم بلكه دايره فعاليت و توجهات ما، اسرا، زندانيان، شهدا، مفقودان و هر آن چيزى بوده است كه بطور مستقيم در اين سرزمين به انسانها ضربه زده است، اين از آغاز هدف ما بوده است. مى‏توانم بگويم 25 يا 30 روز قبل، روند گفت و گوها بسيار كند بود اما يك ماه قبل همه چيز را جز در يك مورد تمام كرديم، آريل شارون تعهد داد و همه آنچه كه توافق شده بود، مورد تأييد قرار گرفت. اما در يك زمينه همچنان در حال تلاش هستيم. البته همه چيز نوشته شده ولى هنوز از سوى طرفين به امضا نرسيده است. اما اسناد را در اختيار داريم كه شامل مبادله اسراى لبنانى، سورى، اردنى و اسراى عرب است. من اصطلاح مصرى، غير مصرى يا مغربى را بكار نمى‏برم. زيرا اطلاعات دقيقى در اين زمينه وجود ندارد. ما اخيراً چيزهايى درباره وجود اسرا و زندانيان مصرى شنيديم. اين در حالى است كه دشمن اسراييلى هيچ مصرى را در روند مبادله داخل نكرده و در اسامى كه به دست ما رسيده جز نام يك مصرى و يك فلسطينى نام زندانيان مصرى وجود ندارد. از اين رو ما مى‏گوييم تمام لبنانى‏ها، سورى‏ها، اردنى‏ها، عرب‏ها.
اما در زمينه فلسطينى‏ها بايد عرض كنم ما توافق كرديم كه اسامى اين افراد بر اساس معيار كلى و تعداد باشد. اين رقم شامل 400 فلسطينى، و پيكرهاى شهدا و همچنين اطلاعاتى درباره حدود 300 مفقود لبنانى و فلسطينى در جنگ سال 1982 ميلادى، نقشه ميادين مين و… مى‏باشد. تمام اين موارد موافقت شده است و تنها مسأله 400 فلسطينى باقى مانده است. اما اينها چه كسانى هستند؟ اسامى افراد باقى مانده معلوم نيست كه اگر آن نيز انجام شود ديگر مسأله‏اى باقى نمى‏ماند.
قرار بود فهرست‏ها 25 روز يا 30 روز قبل به دست ما برسد تا گفت و گوها تمام شود. اما به دست ما نرسيد. بايد يك نكته ديگر را نيز عرض كنم، اينكه گفته شده، ميانجى‏هاى آلمانى، فهرست اسامى زندانيان فلسطينى يا…را به حزب اللّه تحويل داده‏اند، درست نيست. ما تا اين لحظه هيچ فهرستى دريافت نكرده‏ايم.
من مى‏خواهم از طريق رسانه‏هاى گروهى به خانواده‏هاى اسرا، زندانيان و كسانى كه در زندان‏هاى دشمن اسراييلى هستند، بگويم: به اسراييلى‏ها اجازه ندهيد با جنگ روانى، شايعه افكنى و دروغ‏پردازى و اينكه فهرست‏ها را به ما داده‏اند، با اعصاب شما بازى كنند. يا مثلاً بگويند فهرست هايى كه به آلمان تحويل داده‏اند شامل اسامى فلانى و فلانى است. تمام اينها دروغ و شايعات مغرضانه و بى‏پايه و اساس است. كه اهداف آن مشخص است.
از سوى ديگر بررسى هايى كه طى ماه گذشته درباره زندانيان اردنى صورت گرفته خوراك مطبوعاتى تبليغاتى است. اما سند مبادله، آنان را نيز در برمى‏گيرد ما از طريق ميانجى آلمانى تا اين لحظه نگفتيم كه زندانيان اردنى خارج از سند هستند. من بارها گفته‏ام اگر مى‏خواهند زندانيان اردنى را پيش از اتمام عمليات مبادله آزاد كنند از نظر ما مانعى ندارد. ديروز يكى از زندانيان لبنانى در بند در زندانهاى اسراييل را آزاد كردند، آيا ما مانع شديم؟ در هر زمان كه يك زندانى لبنانى، فلسطينى، سورى، اردنى ،و هر زندانى مظلومى را آزاد كنند ما هرگز مانع نمى‏شويم حتى اگر پيش از پايان عمليات مبادله باشد، ما موافقيم و از اين امر استقبال مى‏كنيم، و هيچ مشكلى در اين زمينه نداريم.
ما نمى‏توانيم بيش از اين وقت كشى را تحمل كنيم. از يك ماه قبل تاكنون، تماس ميان حزب اللّه و آلمانى‏ها و آنها و آلمانى‏ها برقرار است. حال ما منتظر ميانجى آلمانى هستيم البته علت تأخيرش را درك مى‏كنيم. چرا كه در آخرين جلسه مرزهايى را مطرح كرديم كه نمى‏توانيم از آن عدول كنيم. چه اينكه عدول از آن حتى يك ميليمتر، به معناى شكست گفت و گوهاست. از اين رو آلمانى‏ها حق دارند كه تأخير كنند تا با نتيجه‏اى معقول كه بتوان آن را پذيرفت، برگردند.
تا اين لحظه ما در تماس هستيم و قرار است به زودى ديدارى انجام شود كه ان شاءاللّه نتايج خوبى خواهد داشت.
در هفته گذشته در تمام رسانه‏هاى گروهى خود مسأله حنان تننباوم را مطرح كردند و گفتند كه حزب اللّه ساكت شده و درباره داستانهاى به اسارت درآمدن اين سرهنگ اسراييلى هيچ تفسيرى ارائه نمى‏دهد.
آيا ما بايد مانند آنها تحليل و تفسير كنيم و مطلب بنويسيم تا بخشى از روند تبليغات اسراييل باشيم. چيزهاى بسيار سخيفى در رابطه با نقش ايران در اسارت اين سرهنگ اسراييلى گفته و نوشته شده است.
شروط ما در روند گفتگوها كاملاً مشخص و روشن است و چيزى وجود ندارد كه از آن عدول كنيم. رسالت ما روشن است و زمان رو به پايان، بنابراين به صراحت مى‏گويم: حزب اللّه بيش از اين وقت كشى را تحمل نمى‏كند زيرا وقت كشى بيشتر بدين معناست كه اسراييلى‏ها مى‏خواهند بگويند عمليات پايان يافته و بايد به دنبال راهكارهاى ديگر برويد.

شير زن فلسطينى به قلب صهيونيستهاى اشغالگر تاخت‏

در تازه‏ترين عمليات شهادت طلبانه كه حجم و وسعت آن در طول سه ساله انتفاضه فلسطين بى سابقه بوده و قلب صهيونيست‏هاى اشغالگر و متجاوز را هدف قرار داده است، روز 12/7/1382 شمسى توسط شير زن فلسطينى “هنادى جرادات ” 27 ساله از اعضاى سرايا القدس وابسته به شاخه نظامى جنبش جهاد اسلامى فلسطين در “حيفا” به آجرا درآمد.
به گزارش خبرنگار نداءالقدس از فلسطين اشغالى، اين عمليات متهورانه منجر به هلاكت 20 صهيونيست و زخمى شدن 55 تن ديگر شد.
بر اساس اين گزارش، جنبش جهاد اسلامى فلسطين مسؤوليت اين عمليات را بر عهده گرفت. اين عمليات شهادت طلبانه در يك رستوران صهيونيستى در مركز شهر ساحلى “حيفا” و همزمان با عيد يهوديان (عيد كيپور) از سوى شهيد هنادى جرادات بانوى شهادت طلب فلسطينى وابسته به جنبش جهاد اسلامى فلسطين صورت گرفت.
در اين عمليات فرمانده نيروى دريايى رژيم اشغالگر قدس نيز به هلاكت رسيده است.
شايان ذكر است نظاميان صهيونيستى اخيراً برادر و پسر عموى شهيد هنادى جرادات را به شهادت رساندند.
به گزارش خبرنگار نداءالقدس، اين عمليات متهورانه در حالى در قلب شهر صهيونيستى “حيفا” توسط شير زن فلسطينى انجام شد كه پليس رژيم صهيونيستى در اين شهر در حالت آماده‏باش كامل بود.
به گفته كارشناسان و تحليل گران در امور خاورميانه، اين عمليات متهورانه نشان داد كه ديوار امنيتى يا كمربند اطلاعات و امنيتى رژيم صهيونيستى هرگز قادر به جلوگيرى از نفوذ رزمندگان فلسطينى براى اجراى عمليات نظامى در قلب اراضى تحت اشغال اين رژيم نخواهند بود و اقداماتى همچون ساخت ديوار به اصطلاح امنيتى امرى بيهوده و دور از عقل است.
بر پايه اين گزارش “فادى جرادات” 25 ساله برادر و “صالح جرادات” پسر عموى هنادى از اعضاى سرايا القدس شاخه نظامى جنبش جهاد اسلامى فلسطين روز 22 خرداد 1382 شمسى توسط نظاميان صهيونيستى در جنين به شهادت رسيدند.
والدين شهيد هنادى – مجاهدى كه در قلب آزاديخواهان جاى گرفت – اعلام كردند: ما به اقدام شجاعانه و متهورانه جگر گوشه مان هنادى افتخار مى‏كنيم كه سرانجام انتقام خون بنا حق ريخته برادرش و همه فلسطينيان را گرفت كه توسط صهيونيستهاى اشغالگر به شهادت رسيدند.
به گفته اين پدر و مادر دلسوخته، دخترشان هنادى مؤمن بوده و به نماز و قرآن بسيار اهميت مى‏داده است.
آنان تصريح كردند كه برادر 25 ساله هنادى به نام “فادى” و پسر عموى 34 ساله وى به نام “صالح” نيز مانند هنادى دو عضو فعال جنبش جهاد اسلامى فلسطين بودند كه در درگيرى مسلحانه با نظاميان صهيونيستى به شهادت رسيدند.
بدنبال اين عمليات شهادت طلبانه توسط شهيد “هنادى جرادات” جنبش جهاد اسلامى فلسطين با صدور بيانيه‏اى اعلام كرد: ما به دشمن صهيونيست اعلام مى‏كنيم كه ديوار حايل در دست احداث در كرانه باخترى بى‏ترديد امنيت را براى شما به ارمغان نخواهد آورد و اگر شما در بلندترين برج‏ها مستقر شويد، رزمندگان زن و مرد ما شما را به هلاكت خواهند رساند.
شايان ذكر است، عمليات شهادت طلبانه و انفجار شهر ساحلى حيفا در واقع نخستين عمليات شهادت طلبانه فلسطينيان در چهارمين سال انتفاضه است.

تخريب خانه شهيد “هنادى جرادات” مجرى عمليات شهادت طلبانه اخير در حيفا

بدنبال اجراى عمليات متهورانه شهيد “هنادى تيسير جرادات” در شهر ساحلى حيفا كه منجر به هلاكت و زخمى شدن بيش از 70 صهيونيست شده، ارتش صهيونيستى با يورش وحشيانه به جنين محل سكونت خانواده شهيد هنادى اقدام به تخريب كامل خانه اين شهيد جاويد با مواد منفجره كرد.
به گزارش خبرنگار نداءالقدس از فلسطين اشغالى، نظاميان صهيونيستى با دهها تانك و نفربر زرهى وارد جنين شده و منزل خانواده شهيد هنادى مجرى عمليات شهادت طلبانه حيفا را با خاك يكسان كرده و آنان را آواره كردند.
بر اساس اين گزارش، جنين همچنان در محاصره كامل نظاميان اشغالگر قدس مى‏باشد و آنان به بازرسى خانه به خانه و تفتيش بدنى و همچنين بازداشت شهروندان فلسطينى در جنين ادامه مى‏دهند.
اين گزارش حاكى است كه مبارزان فلسطينى نيز در درگيرى با نظاميان صهيونيستى در جنين تعدادى از آنان را زخمى كردند.

/

آمريكا،بحران و آستانه سقوط

 

آمريكا،بحران و آستانه سقوط

مرتضى شيرودى‏

آغاز سخن‏

مايكل مور، كارگردان برجسته آمريكايى در اعتراض به اقدامات بوش پسر در حمله به افعانستان و عراق، به بخشى از بحران‏هاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى آمريكا اشاره مى‏كند، و مى‏گويد:
آمريكا اول است؟!
آمريكا در تعداد مرگ ناشى از استفاده اسلحه گرم، اول است.
آمريكا در استفاده از انرژى جهان، اول است.
آمريكا در توليد دى‏اكسيد كربن، اول است.
آمريكا در توليد ضايعات خطرناك، اول است.
آمريكا در تعداد كشته شدگان و مجروحان حوادث رانندگى، اول است.
آمريكا در امضا نكردن موافقت‏نامه‏هاى بين‏المللى مربوط به حقوق بشر، اول است.
آمريكا در بدل شدن به جامعه‏اى كه فقيرترين قشر آن بچه‏ها هستند، اول است.
آمريكا در كسر بودجه در بين كشورهاى جهان، اول است.
آمريكا از نظر بدهكارى در كل جهان، اول است.
آمريكا در تعداد زندانيان در همه جهان، اول است.
دقت در جامعه آمريكا، درستى همه آنچه را مايكل مور گفته است و حتى آنچه را كه نگفته است، را نشان مى‏دهد.(1)

اجتماعى‏

از انبوه معضلات اجتماعى جامعه آمريكا، از يك زاويه شايد آمار رو به رشد زندانيان، افزايش خشونت عليه كودكان كه ريشه در وضع در حال افزايش نا به هنجار مدارس آمريكايى دارد، مهم‏تر جلوه مى‏كند.
بحران اجتماعى در سبد آمار:
در سال 2000 ميلادى، تعدا افرادى كه هرگز ازدواج نكرده‏بودند، به 2/48 ميليون نفر رسيد كه اين آمار، 9/23% كل واجدين شرايط ازدواج را تشكيل مى‏دهد. در سال 1970 مسيحى، تنها 8/35% مردانى كه بين 20 تا 24 سال داشته‏اند، ازدواج نكردند، اما اين رقم در سال 2000 به 7/83% افزايش يافت، و اين آمار، براى مردان بين 25 تا 29 سال از 5/10% به 7/51% و براى زنان، اين سنين از 1/19% به 9/38% رسيد. تعداد كل افرادى كه در سال 2000 در جامعه آمريكا تنها زندگى مى‏كردند، 000/724/26 نفر و از اين ميزان 000/181/11 مرد و 000/543/15 زن بودند.
آمار سال 1997 نشان مى‏دهد كه 039/186/1 مورد سقط جنين، قانونى صورت گرفته است كه 1/20% آن مربوط به زنان زير 19 سال و 7/31% مربوط به زنان بين 20 تا 24 سال، و در مجموع، 81% به زنان ازدواج رسمى نكرده، تعلق داشت. از اين رو، سقط جنين‏هاى قانونى كه فرزندشان نامشروع بود، عدد 691/960 نفر را نشان مى‏دهد، اما اگر سقط جنين‏هاى غير قانونى را هم به حساب آوريم، اين رقم، بالغ بر 750/590/1 مورد را در برمى‏گيرد. آمار ديگرى نشان مى‏دهد كه 000/679/22 نفر از زنانى كه هنوز ازدواج نكرده‏اند، به روش‏هاى مختلف از باردارشدن جلوگيرى مى‏كنند. شايد از دلايل اين مسأله، آمار اسف‏بار ازدواج‏هاى به طلاق كشيده باشد. مثلاً، در سال 1998، 000/256/2 ازدواج انجام گرفت، ولى 000/135/1 مورد آن به طلاق انجاميد.
آمار كشته شدگان حوادث، نشان‏گر اين است كه در سال 1998 تعداد 352/131 نفر بر اثر حوادث مختلف كشته شده‏اند، كه از اين ميزان، 002/87 مورد در حوادث رانندگى جان خود را از دست داده‏اند. ميزان خودكشى در سال 2000، 350/29 مورد بود كه 2/1% ميزان مرگ و ميرها را شامل مى‏شود. در همين سال 943/12 قتل اتفاق افتاد. در آغاز هزاره سوم ميلادى، 000/408 مورد دزدى گزارش شد كه از اين ميزان، 000/161 مورد با اسلحه گرم صورت گرفت. تعداد افرادى كه به هر دليلى در سال 1999 با پليس سر و كار داشته‏اند، 000/705/43 نفر را شامل مى‏شود. در آخرين سال قرن 20 ميلادى، تعداد رانندگان بالاى 16 سال كه حداقل يك بار به وسيله پليس متوقف شده‏اند، 000/227/19 نفر است كه 3/10% كل رانندگان آمريكايى را تشكيل مى‏دهد. در سال 2000، 976/116/9 مورد بازداشت نيز گزارش شده است. كل هزينه‏اى كه آمريكا در سال 1996 براى اداره زندان‏هايش خرج كرد، 000/200/033/22 دلار و تعداد كل زندانيان در سال 2001، 495/965/1 نفر بود كه نسبت به سال 1990 كه اين ميزان 919/773 نفر بوده است، بيش از 5/2 برابر شده است.(2)
زندانهاى آزاد و آباد؟!:
تعداد زندانيان آمريكا در سال 2002 براى اولين بار از مرز دو ميليون نفر گذشت. عامل اين افزايش، مجازاتهاى شديدى است كه براى قاچاق‏چيان مواد مخدر و ساير محكومين به زندانى طولانى مدت به وجود آمده است. در اين ميان، دولت فدرال بيشترين يعنى 000/162 نفر تعداد زندانى را داشت، ايالات كاليفرنيا، تگزاس، فلوريدا و نيويورك در مرتبه بعدى قرار داشتند. آمار فوق كه از سوى دفتر آمارهاى قوه قضائيه آمريكا اعلام شده، نشان مى‏دهد، آمار زندانيان در ايالت‏هاى تگزاس، كاليفرنيا، نيويورك و ايلينويز و 15 ايالت ديگر نسبت به سال 2001 كاهش يافته، به آن دليل كه آمار زندانيان آزاد شده بيشتر بوده است. همچنين، تعدادى از ايالت‏ها براى جبران كسرى بودجه زندان، قوانين عفو مشروط را اصلاح و به اجرا درآورده‏اند، اين اقدام باعث شد تا نرخ افزايش تعداد زندانيان از ژوئن 2001 تا ژوئن 2002 به رقم دو ميليون و صدهزار نفر برسد كه 2/8% نسبت به سال قبل، رشد كرد. از اين تعداد، 3/2 درصد در زندان ايالتى يا فدرال هستند، يك سوم آن نيز، دربازداشت موقت به سر مى‏برند، و منتظر اعلام‏حكم‏اند، البته اين تعداد شامل افراد بزهكار نيست. در صورت اضافه كردن اين تعداد به شمار زندانيان، تعداد آن‏ها از چند ميليون نفر هم فراتر مى‏رود.
مالكوم يانگ (مدير اجرايى پروژه افزايش محكوميت‏ها) مى‏گويد: با اين پروژه، افزايش تعداد محكومان ادامه خواهد يافت، وى دليل اين امر را محكوميت طولانى مدت براى قاچاقچيان مواد مخدر خواند. وى گفت: اين كار بخشى از طرح سخت‏گيرى و شدت عمل براى خلافكاران است. يانگ به دنبال جايگزين‏هايى براى مجازات زندان است، جايگزين‏هايى مثل دادگاه‏هاى مواد مخدر و برنامه‏هاى درمانى. البته اين تلاش‏ها در سطح فدرال اهميت بسيارى دارد.
دادگاه عالى آمريكا اخيراً از قانون «سه خلاف» ايالات كاليفرنيا حمايت كرد، حتى اگر خلاف، دزدى از يك كلوپ گلف باشد. جان اشكرافت (دادستان كل) نيز از محكوميت‏هاى طولانى مدت حمايت كرده، زيرا در برگيرنده حكمى است كه بسيارى از محكومين خلاف‏هاى سبك و غير جنايى را نيز به زندان محكوم مى‏كند. لارى تامپسون (معاون دادستان كل آمريكا) در گزارشى اعلام نموده است: «زندان براى خلاف‏كاران خلاف‏هاى سبك اثر بازدارندگى بسيارى دارد.» يانگ مى‏گويد: «جمهورى خواهان و دموكرات‏ها سبك كردن جرائم تخلفات را سياسى عاقلانه نمى‏دانند و كمتر سياست‏مدار آمريكايى از سبك كردن محكوميت‏ها و جرائم حمايت مى‏كند.»
تعداد زندانيان با محكوميت بيش از يك سال 474 نفر، به ازء هر 100 هزار نفر جمعيت آمريكا مى‏باشد، اين رقم سال گذشته 472 نفر به ازاء هر 100 هزار نفر آمريكايى بود. در سال گذشته در ماه ژوئن 738 هزار نفر وارد زندان موقت شدند، اين رقم سال قبل 702 هزار نفر را نشان مى‏دهد. بسيارى افراد در زندان موقت منتظر محاكمه و يا انتقال به زندان هستند، و عده‏اى ديگر نيز، به دليل شلوغى بيش از حد زندان‏ها، دوران محكوميت خود را در همين زندان‏هاى موقت مى‏گذرانند. 12 درصد مردان سياه پوست بين 20 تا 39 سال در زندان هستند كه بيشترين آمار يك گروه نژادى زندانى است. 4 درصد مردان اهل آمريكاى جنوبى و 6/1 درصد مردان سفيد پوست در همين رده سنى در زندان به سر مى‏برند. تعداد زنان زندانى در زندان‏هاى فدرال و ايالتى به 96 هزار نفر رسيد كه نسبت به سال 2001 حدود 9/1 درصد افزايش يافت. تعداد كل مردان در زندان‏هاى دائم به 3/1 ميليون نفر مى‏رسد كه نسبت به سال گذشته 4/1 درصد افزايش داشته است. به اين موارد بايد اعدام زندانيان كمتر از 18 سال را نيز اضافه كرد. بر اساس آمارى كه در تير ماه 1382 منتشر شد، تعداد 20 جوان كمتر از 18 سال در آمريكا منتظر حكم اعدام‏اند. با توجه به اين كه حكم اعدام جوانان در اغلب كشورها منسوخ شده است، بنابراين، آمريكا يكى از تنهاترين كشورهاى جهان است كه حكم اعدام افراد كمتر از 18 سال در آن وجود دارد.(3)

دموكراسى و تلويزيون:

سازمان بهداشتى آمريكا تأكيد مى‏كند كه حتى بخش‏هاى خبرى تلويزيون نيز كودكان آمريكايى را به سمت خشونت سوق مى‏دهند. طبق تحقيقات منتشر شده از سوى اين گونه سازمان‏ها، بين خشونت تلويزيونى و رفتارهاى ناهنجار ارتباط مستقيم وجود دارد. از اين رو، از هر 10 پدر 7 نفر از آن‏ها به شدت مخالف ديدن بخش‏هاى خشونت آفرين تلويزيون توسط فرزندانشان هستند. اين تحقيقات نشان مى‏دهد كه كودكان 9 ساله، 4 ساعت در هفته، وقت خود را به ديدن صحنه‏هاى خشونت و خون‏ريزى تلويزيونى صرف مى‏كنند. موضوعى كه باعث شد، 6 سازمان بهداشت عمومى از جمله، آكادمى آمريكايى طب اطفال و جمعيت پزشكى آمريكا با صدور بيانيه‏اى در سال 2000 به شدت در اين مورد هشدار دهند.
تحقيقات دكتر كريج اندرسون – روان‏پزشك دانشگاه ايالتى أيوا – نشان مى‏دهد كه خشونت تلويزيونى، علائم فيزيولوژيكى خطرناكى را در كودكان پديد مى‏آورد. مثلاً صحنه‏هاى خشونت‏بار، هيجان‏زا، ضربان قلب را افزايش مى‏دهد، و قلبى كه تحت تأثير هيجان قرار گيرد، فرد را به سمت بى‏رحمى سوق مى‏دهد. جان موراى پزشك اطفال و استاد دانشگاه كانزاس در منهتن مطالعاتى را در خصوص رابطه خشونت و مغز انجام داده است. وى در آزمايشات خود براى يك گروه، صحنه‏هاى كشتار و درگيرى و براى گروه ديگر، نمايش‏نامه‏اى بر گرفته از كتاب مقدس را پخش كرد. حاصل آن بود كه صحنه‏هاى خشونت‏بار، فعاليت سمت راست مغز را كه مسؤول ذخيره‏سازى خاطرات دردناك است را افزايش مى‏داد. از دهه 1980 ميلادى و با ظهور خشونت هاليوودى، خشونت در برنامه‏هاى تلويزيونى نيز گسترش يافت. اما قبل از آن نيز، خشونت رسانه‏اى وجود داشته است. به همين دليل، به دنبال ترور جان‏اف كندى در سال 1963 دولت آمريكا يك ميليون دلار براى مطالعه مسأله خشونت در تلويزيون تحت عنوان يك طرح تحقيقاتى بزرگ، به نام بررسى رابطه تلويزيونى و رفتارهاى اجتماعى اختصاص داد. نتايج اين بررسى نشان داد كه بين رفتارهاى خصمانه كودكان و مشاهده صحنه‏هاى خشونت‏آميز تلويزيون ارتباط وجود دارد. دكتر كيمبرلى بر طرح كودكان و تهديدهاى پيش رو كه از سوى مدرسه بهداشت عمومى هاروراد اجرا شد، نظارت داشت. او در پى اين تحقيق گفت: رشد روزافزون مشاهده‏تلويزيون در منازل آمريكايى را مى‏توان عامل افزايش چشم‏گير جنايت بين‏المللى 1960 تا 1990 دانست. امروزه كودكان آمريكايى در حدود 2 ساعت در روز را به مشاهده تلويزيون و صحنه‏هاى مربوط به حوادث و جنايت‏هاى وحشتناك مى‏گذرانند. نتيجه آن نيز، وقوع 20 الى 25 حادثه در هر ساعت يعنى معادل 4 برابر جرايم بزرگسالان آمريكايى است.(4)

نظام آموزشى ناكار آمد:

20 سال قبل، كميسون ملى ويژه كيفيت آموزشى در آمريكا، به شدت كاهش كيفيت سيستم آموزشى اين كشور را مورد انتقاد قرار داد. ريچارد نيكسون نيز در كتاب فرصت را دريابيم به مواردى از نامطلوب‏هاى نظام آموزش و پرورش آمريكا اشاره كرده است از جمله: در دهه‏هاى اخير، استادانى كه به تدريس علاقه ندارند، و دانشجويان تنبلى كه حال درس خواندن ندارند، بى سر و صدا ساخت و باخت كرده‏اند، استادان، براى كم كردن از بار تدريس، كار را آسان مى‏گيرند، اغلب امتحان‏هايى را مى‏گيرند كه نياز چندانى به تسلط بر موضوع ندارد، دانشجويان هم اغلب از اين وضع راضى‏اند. نتيجه اين كه، توانايى فارغ‏التحصيلان روز به روز كمتر مى‏شود. على رغم اين كه هزينه سرانه‏اى كه آمريكا خرج آموزش هر دانش‏آموزى مى‏كند، بيش از ساير كشورهاى بزرگ صنعتى است، ولى عملكرد مدارس كشورهاى بزرگ صنعتى از مدارس آمريكا بيشتر است. در مطالعات معلوم هم شده است كه توفيق دانش‏آموزان به بالابردن بودجه بستگى ندارد، بلكه تابع عوامل اساسى‏ترى چون ايجاد انگيزه در محصل، درگيرى فعال خانواده با وضعيت آموزشى محصلان و مدارس مرتب و منضبط است.
يك سايت اينترنتى آمريكايى در گزارشى كه مربوط به سال 1983 است مى‏گويد: كشور در خطر است و به اين وسيله از تضعيف مدارس دولتى در آمريكا كه به از دست دادن سلطه آمريكا بر اقتصاد جهانى مى‏انجامد، هشدار داد. پس از انتشار اين گزارش، تلاش‏هاى بسيارى براى بالابردن استانداردهاى آموزش، بهبود وضعيت مدارس و ارتقاى سطح معلمان و دانش‏آموزان صورت گرفت، اما على‏رغم گذشت دو دهه، تغييرات چشم‏گيرى در نظام آموزش آمريكا به وجود نيامده. در تحقيقى كه از دانشجويان سال اول و دوم دانشگاه‏هاى آمريكا در سال تحصيلى: 2000 – 1999 به عمل آمد، يك سوم آنان اظهار كردند كه مجبور بودند، براى جبران افت تحصيلى خود، در يك كلاس جبرانى شركت نمايند. توليدكنندگان كه فارغ‏التحصيلان دانشگاه‏هاى را استخدام مى‏كنند، مى‏گويند كه از هر دلارى كه صرف آموزش اين دسته از كاركنان مى‏شود، نيمى از آن بر كارهاى جبرانى اختصاص مى‏يابد، تنها 41 درصد كافرمايان معتقدند كه فارغ‏التحصيلان مدارس دولتى، داراى مهارت‏هاى متناسب با بازار كار هستند. اين در حالى است كه 47 درصد اساتيد دانشگاه‏ها، فقط همين دسته از دانش‏آموزان، را منظم و درس‏خوان مى‏دانند.(5)

اقتصادى‏

مشكلات عميق اقتصادى آمريكا نيز بر خلاف آنچه ادعا مى‏شود، كم نيست، كسرى بودجه چند ميلياردى، افزايش بيكارى و كاهش ارزش دلار، تنها نمونه‏هايى از بحران اقتصادى آمريكا است.

سير نزولى كسرى بودجه:

كسرى بودجه آمريكا از 100 ميليارد دلار در سال 1989 به چند صد ميليارد دلار در سال 2000 رسيده است. از اين رو، آمريكا مى‏كوشد كمى رشد ناخالص ملى خود را به دروغ، بزرگ جلوه دهد. كسرى بودجه شگفت‏انگيز آمريكا نشان مى‏دهد كه جهان توليد مى‏كند و آمريكا كه عملاً در خزانه چيزى ندارد، آن را مصرف مى‏كند. بخش اصلى كسرهاى آمريكا از سرمايه‏گذارى كشورهاى اروپا، ژاپن، كشورهاى جنوب و نفت‏خيز و حتى كشورهاى فقير جهان در آمريكا جبران مى‏شود. چرا اين همه سرمايه به آمريكا مى‏رود؟ شايد پاسخ به اين سؤال آن باشد كه آمريكا را كشور امن ثروتمندان مى‏دانند. البته روند سرمايه‏گذارى خارجى در آمريكا رو به كاهش گذاشته است، از جمله: تنها از 1999 تا 2002، 165 ميليارد دلار كمتر از سال‏هاى قبل سرمايه‏گذارى در آمريكا صورت گرفت. بنابراين كسرى بودجه آمريكا يك امر جدى است كه رو به رشد است. خبرگزارى مالى – اقتصادى بلومبرگ در 19 آوريل 2003 اعلام كرد: بوش رئيس جمهور آمريكا كسرى بودجه 300 ميليارد دلارى را بدون در نظر گرفتن هزينه‏هاى جنگ در عراق برآورد كرده است كه اين كسرى با گنجاندن هزينه‏هاى جنگ در عراق و هزينه‏هاى تدابير نظامى كاهش ماليات‏ها و عدم تأمين درآمدهاى ناشى از ركود اقتصادى در آن كشور، افزايش يافته است. هوست كوهلر مدير كل صندوق بين‏المللى پول در اول ژوئن 2003 در جريان اجلاس گروه 8 در اوپان فرانسه از آمريكا خواست در مورد كسر بودجه 400 ميليارد دلارى خود يك تصيمم اساسى اتخاذ كند. به هر روى، كسرى بودجه 300 و 400 ميليارد دلارى هر يك از يك زاويه ديد، درست به نظر مى‏رسد. چون، بر اساس گزارش روزنامه خلق، چاپ چين در 13 مى‏2003، كسرى بودجه دولت فدرال آمريكا در 7 ماه سال مالى 2003 به مرز 220 ميليارد دلار رسيده است. طبق گزارش دفتر كنگره‏اى بودجه آمريكا، انتظار مى‏رود، دولت اين كشور سال 2003 را با كسرى بودجه بالغ بر 300 دلار به پايان ببرد.

كسرى بودجه حداقل دو بحران به وجود آورده است:

1 – ركود اقتصادى: فاكس نيوز در 16 مى‏2003 گزارش داد كه مجلس سنا روز گذشته پس از بحث و جدل‏هاى ديك‏چنى، معاون رييس جمهور آمريكا، كاهش 350 ميليون دلار از لايحه ماليات را براى سال‏هاى 2004، 2005 و 2006 به تصويب رساند. اين اقدام به منظور تحرك بخشيدن به اقتصاد بى‏رونق آمريكا صورت گرفته است.
2 – افزايش بدهكارى: امريكا جهت جبران كمبود نقدينگى خود به قرض كردن بيشتر از منابع مالى روى آورده كه اين امر، آن كشور را در بدترين وضعيت مالى در دهه گذشته قرار داده است. بر پايه گزارش 14 مى‏2003 گاردين، نرخ رشد بدهى آمريكا در فصل آخر سال 2002 به 14 درصد رسيد، و اين نرخ به سرعت در حال افزايش است.(6)

افزايش نرخ بيكارى:

برپايه گزارش بلومبرگ، اقتصاد آمريكا از ماه مارس 2001 تا آوريل 2003، سه ميليون شغل خود را از دست داده است كه به گفته برخى از اقتصاددانان اين نشانه‏هاى آغاز يك ركود كم‏سابقه است. در 18 آوريل 2003 نيز، روزنامه يو اس اى تو دى بر درستى افزايش تقاضاى بيمه بيكارى در هفته گذشته آمريكا براى دومين بار در سال 2003 صحه گذشت. اين ادعا بر اساس اعترافات وزارت كار آمريكا صورت گرفت. به گفته وزارت كار آمريكا، تقاضاى جديد براى استفاده از مزاياى بيكارى، از 000/30 مورد پيش‏بينى شده به 000/422 مورد رسيد كه اين ميزان تقاضا، يكى از بالاترين سطح در سال جارى است. كارشناسان امور اقتصادى آمريكا نيز اعلام كردند، نرخ بيكارى در اين كشور طى ماه‏هاى آينده افزايش مى‏يابد، حتى پايان يافتن جنگ عراق نتوانسته در فراهم كردن فرصت‏هاى شغلى، متناسب با ميزان تقاضاهاى كار، مؤثر باشد. به گزارش يو اس اى تو دى، شمار بيكارانى كه از مزاياى بيكارى استفاده مى‏كنند، در هفته آغازين ماه آوريل، بيش از 3 ميليون و 500 هزار نفر برآورد شده‏اند.
ناتوانى آمريكا در پرداخت تعهدات مالى يكى از دلايل رشد بيكارى است. روزنامه گاردين در 2 مى‏2003 هشدار وزارت خزانه‏دارى آمريكا نسبت به خطر ناتوانى دولت آمريكا در پرداخت تعهدات مالى را مطرح كرد. وزارت خزانه‏دارى اعلام كرد، آمريكا توان پرداخت هزينه‏هايش را تا اواخر ماه مى(ارديبهشت) را نخواهد داشت، مگر اين كه كنگره به دولت اجازه دهد، ميزان وام‏گيرى خود را افزايش دهد. وزارت خزانه‏دارى از كنگره خواسته است تا توان وام‏گيرى دولت. از 450 ميليارد دلارى در سال 2002، به 95/5 تريليون دلار و سپس 4/6 تريليون دلار افزايش يابد.(7)

سقوط رو به رشد دلار:

در سال 1971، انجام پرداخت‏ها با استفاده از طلا معلق شد، و دلار كه از ثابت‏ترين ارزهاى جهان بود، جايگزين آن گرديد، از آن به بعد، دلار به جانشين طلا در آمد. براى دولت فدرال آمريكا استاندارد دلار روشى مناسب براى آزادانه خرج كردن و افزايش بدهى‏ها بوده است.
براى مردم آمريكا جايگزينى دلار به جاى طلا هم امرى مناسب بوده و هم مصيبتى ناميمون، مناسبت اين سيستم به اين دليل است كه اجازه مى‏دهد، سيستم ذخيره ارزى فدرال آمريكا اعتبارات عظيم ايجاد كند. در عوض، كسرى‏هاى تجارى عظيم، و غير منتظره‏اى را نيز پديد آورد. به طور مثال در سال جارى، كسرى تجارى بالغ بر 5 درصد توليد ناخالص ملى شده است، لذا مصرف مردم آمريكا را افزايش داده، در حالى كه سطح مصرف كشورهاى طلبكار را پايين آورده است. به علاوه جايگزينى دلار، خزانه‏دارى آمريكا را قادر ساخته تا بدهى‏هاى جديد خود را به وسيله سرمايه‏گذاران خارجى جبران نمايند و بدين وسيله بار بدهى‏ها را بدوش خارجى‏ها بگذارد. از سوى ديگر، سيستم دلار مصائبى ناميمون را باعث شده است، چرا كه بانك مركزى آمريكا را مجاز ساخته تا هر ساله با چاپ اسكناس بدون پشتوانه ارزش دلار آمريكا را پايين آورد.
اكثر افراد نسل فعلى، در سراسر جهان به دلار اعتماد داشته‏اند و دلار باعث افتخار و نفوذ آمريكا شده است. دلار به عنوان سمبل پرستيژ به همه سؤالات پاسخ گفته است: اگر چه ما نمى‏دانيم كه در آينده چه اتفاقى خواهد افتاد، اما آمريكايى‏ها در هراسند كه شايد روزى قدرت دلار رو به زوال شديد گذارد و در آن صورت، كسرى‏هاى عظيم دولت فدرال و تورم بانك مركزى ممكن است آن را نابود سازد. اين كسرى بانك مركزى آمريكا را مجبور ساخت تا پول و اعتبار بيشترى ايجاد نمايد، اما كه در عوض، ميزان اعتماد به دلار را در چشم جهانيان كاهش داد. ضعف فعلى دلار در برابر بسيارى از واحدهاى پول ديگر مثل يورو، فرانك سوئيس و پوند انگليس يكى از نشانه‏هاى اوليه همين افول است. فايننشال تايمز در 6 مى‏2003 اعلام كرد اين تنها ارزش يورو نيست كه در برابر دلار افزايش مى‏يابد بلكه برابرى دلار با ين و ليره به ترتيب به ارقام بى‏سابقه 13429 و 7056% رسيد.(8)

سياسى‏

با تولد پروژه جهانى شدن، به تدريج دموكراسى در حال از بين رفتن است، زيرا آنچه براى جهانى شدن مهم است، اقتصاد است نه سياست كه شيرازه دموكراسى را در برمى‏گيرد. از اين رو، دموكراسى غرب با چالش‏هاى متعددى مواجه شده است از جمله:
كاهش مشاركت‏هاى سياسى:
علل كاهش سهم مشاركت سياسى، و در نتيجه كمرنگ شدن دموكراسى متعدد است، از جمله:
1 – در دهه‏هاى اخير، بيش از گذشته هدف زندگى و حيات اجتماعى آمريكا بر مدار اقتصاد استوار شده است، و لذا دموكراسى، در درون مناسبات اقتصادى در حال هضم و غرق شدن است. به همين دليل، ديگر براى آمريكا فرقى نمى‏كند كه چه كسى رييس جمهور مى‏شود، مهم آن است كه اقتصاد و معيشت اجتماعى‏اش تأمين و برقرار باشد. شعارهاى لوپن رقيب شيراك در انتخابات رياست‏جمهورى فرانسه، نمونه بارزى از اهميت يافتن اقتصاد در جامعه غربى و كمرنگ شدن دموكراسى است. لوپن در اعتراض به شيراك مى‏گفت: وقتى كه ميليون‏ها فقير در جامعه فرانسه وجود دارد، چه نيازى به صرف پول براى حفظ جايگاه فرانسه در اتحاديه اروپاست.
2 – بعد از جنگ جهانى دوم، رشته‏ها و دانشگاه‏هاى علوم سياسى رشد فزاينده‏اى يافت و آمريكا با اين اقدام در صدد برآمد تا سياست را يك امر تخصصى و فنى و نه يك امر همگانى و عمومى نشان دهد، تا هر كسى نتواند وارد سياست شود و يا ادعاى دانستن سياست را داشته باشد، بلكه سياست به صورت يك امر حرفه‏اى درآمد كه فراگيرى آن قابليت‏ها و ظرافت‏هاى ويژه‏اى را بطلبد كه همگان از داشتن آن بى‏بهره‏اند. بنابراين، شكل نوينى از تقسيم كار شكل گرفت كه هر كس بايد وظيفه خود را انجام دهد و در حوزه‏هاى تخصصى ديگران حاضر نشود، و فقط سياست‏مداران حق داشته باشند وارد سياست و قدرت گردند، و چون آن‏ها به پروردگار و قانون اساسى سوگند ياد نمى‏كنند، پس نبايد به آن‏ها اعتماد كرد و سياست را در يك روند به ظاهر دموكراتيك به آن‏ها سپرد.
3 – همان گونه كه پارتو و مكتب اليتيزم گفته است، نخبه‏گرايى در غرب و آمريكا موجب رو به پايان رفتن دموكراسى مى‏گردد. به آن علت كه مردم مى‏بينند، همواره با يك گروه اقليت خاص، بر رأس قدرت‏اند و اين امر در دراز مدت موجب مى‏شود كه مردم به اين نتيجه برسند كه آن‏ها هيچ‏گاه به قدرت نمى‏رسند، و به اين دليل، هر روز بيشتر از روز قبل از سياست دور مى‏شوند. به علاوه، اگر مردم بخواهند هم به قدرت دست يابند از اهرم‏هاى رأى‏ساز تبليغاتى بى‏بهره‏اند و قادر نيستند به كسب آراى لازم دست‏يابند. وجه ديگر نخبه‏گرايى آن است كه به علت محدود بودن نخبگان طالب قدرت، عرصه رقابت بين آن‏ها جدى و واقعى جلوه نمى‏كند، تا انگيزه‏اى در مردم براى شركت در انتخابات پديد آورد.
4 – احزاب مدافع حقوق مردم نيستند؛ آنان يك دست را به سمت مردم دراز مى‏كنند، تا مشروعيت به دست آورند، و يك دست را به سوى قدرت دراز مى‏كنند تا قدرت خود را حفظ نمايند. به همين دليل است كه حزب دموكرات و حزب جمهورى‏خواه همواره در رأس قدرتند و اجازه به احزاب سوساليست و كمونيست براى سهيم شدن در قدرت را نمى‏دهند. به بيان ديگر، شمال آمريكا كه مناطق صنعتى و كارخانه‏اى است، متعلق به جمهورى‏خواهان و جنوب كه در تملك مزرعه‏داران و دام‏داران بزرگ است، در اختيار دموكرات‏ها قرار دارد. تنها اين دو حزب دست‏رسى به قدرت را دارند و جايى براى ديگران نمى‏ماند.
5 – جهانى شدن نيز به كاهش ميل به دموكراسى دامن زده است، جهانى شدن حتى در درون جامعه آمريكا به اين معنا است كه همگان بايد از سبك، شيوه، سياق ما پيروى كنند، و حق انتخاب ندارند. بنابراين، دگر فرقى نمى‏كند كه نظام سياسى چه باشد تا حقوق ويژه‏اى را به ارمغان آورد، حقوق يكسان مى‏شود ديگر، بين فرزند من آمريكايى با بچه يك غير آمريكايى فرقى نيست، پس چه نيازى است كه آمريكايى در تقويت دموكراسى بكوشد وسايل ارتباط جمعى و شبكه‏هاى اطلاع‏رسانى همه شبيه به هم مى‏شود، مطالبات مشترك و مشابه مى‏شود. لذا در جهانى شدن دموكراسى مفهوم خود را از دست مى‏دهد و لذا جاذبه‏اى در آمريكا براى پاس داشتن آن ايجاد نمى‏كند.(9)

ليبرال دموكراسى در بحران:

بحران دموكراسى موجب شده است كه طرح‏هايى براى اصلاح جامعه آمريكا مطرح شود، از جمله:
1 – حكومت سيسرون رومى معتقد بود كه بهترين شكل حكومت، حكومت تركيبى دموكراسى، اريستوكراسى و سلطنتى است، واتر باك هوك آلمانى در قرن نوزدهم دليل موفقيت انگستان بر جهان را شكل حكومت تلفيقى آن مطرح كرد، كه نماد آن پادشاه انگليس است، ولى نماد اريستوكراسى در مجلس مردان است. نماد دموكراسى هم نظام دو حزبى است.
2 – حكومت تركيبى: امروزه در غرب و در آمريكا شكل جديدترى از حكومت‏هاى تركيبى زير مطرح مى‏شود:
1 / 2 – بروكراسى يا ديوان‏سالارى كارآمد؛
2 / 2 – اريستوكراسى يا شايسته‏سالارى؛
3 / 2 – دموكراسى يا مردم سالارى؛
4 / 2 – تئوكراسى يا دين گرايى و خداباورى. به اعتقاد، پل والرى براى خاموش كردن بحران‏هاى برخاسته از ليبرال دموكراسى، راهى جز گرايش به دين وجود ندارد. برخى در آمريكا براى رها شدن از بحران‏هاى دموكراسى گرايش به دو رويكرد زير را توصيه مى‏كنند.
الف – ورزش براى رهايى از اعتياد
ب – دين براى رهايى از مادى‏گرايى‏

3 – انزوا گرايى و يا فرهيختگى: اشپينگر منتقد دموكراسى در غرب مى‏گويد: براى جلوگيرى از انحطاط تمدن غربى بايستى به دو رويكرد متوسل شد. رويكرد انزواگرايى، يعنى آمريكا از هژمونى رهبرى جهانى دست بردارد. سلطه‏گرى باعث فراموشى نيازهاى دورن جامعه مى‏شود. رويكرد به حكومت حكيمان، عالمان، فرهيختگان
4 – بمباران تبليغاتى: احاطه و سلطه بر افكار عمومى از طريق رسانه‏هاى گروهى با هدف همسو ساختن افكار عمومى با حكومت صورت گيرد، همان گونه كه قدرت رسانه‏هاى تبليغى غرب و آمريكا آنقدر قوى است كه اگر به آمريكايى كه سر سفره‏اش نشسته و مشغول صرف غذا است، گفته شود، تربچه قرمزى كه در دهان گذاشته موجب سرطان مى‏شود، آن را كنار مى‏گذارد. در واقع، غرب در پيام‏رسانى، القاء و جذب افكار عمومى موفق عمل مى‏كند، چون افكار عمومى برايش مهم است. بنابراين، مى‏تواند با فريب مستمر افكار عمومى، به حل بحران دموكراسى دست يابد.(10)

ثروت يعنى دموكراسى:

نابرابرى در جامعه آمريكا، بيش از هر زمان ديگرى توسعه يافته است، به گونه‏اى كه يك درصد جمعيتِ آمريكا، به اندازه 17 درصد درآمد ملى و 38 درصد اموال دولتى را در اختيار دارند، در حالى كه پايين‏تر از 40 درصد آمريكايى‏ها، تنها از 10 درصد درآمد ملى و كمتر از يك درصد دارايى كشور و مابقى حدود 23 درصد از درآمد ملى و 5 درصد، از اموال دولتى بهره‏مندند. نابرابرى اجتماعى در مقايسه نژادها با هم، چشم‏گيرتر است. جمعيت دو رگه آمريكايى – آفريقايى از 54 سنت درآمد ملى و از 12 سنت دارايى كشور در مقابل هر دلارى كه نژاد سفيد آمريكايى مى‏گيرد، دريافت مى‏كند، اما سهم اسپانيايى تبارهاى، 62 سنت از درآمد و 4 سنت از دارايى و اموال دولتى است. حاصل چنين وضعيتى، تشكيل و تداوم يك قشر ثروتمند است كه آن‏ها نيز از طريق نگهدارى و به كارگيرى ثروت خود، امتيازات سياسى مهمى اخذ مى‏كنند، و به اين وسيله، همواره مستقيم و غير مستقيم در رأس قدرت سياسى قرار دارند، و به نام دولت، سياست‏هاى گردآورى ثروت و اموال را طراحى و اجرا مى‏كنند، و اختلافات و نابرابرى درآمدها را دامن مى‏زنند. اين در حالى است كه قانون دولتى Homesteadدر سال 1862، به هر شخص آمريكايى، اعم از ثروتمند و ضعيف، زمينى واگذار مى‏كرد، تا در آنجا زندگى كند و به مدت 5 سال فرصت داشت تا آن را آباد كند. يا لايحه Giدر سال 1944 به ميليون‏ها نفر آمريكايى كمك كرد تا تحصيلات دانشگاهى كسب نمايند و براى نخستين بار خانه بخرند. اين طرح‏ها، توزيع درآمدها را از طريق مجازات ثروتمندان، بلكه به وسيله فراهم آوردن موقعيت‏هاى برابر براى همه، يكسان مى‏كرد، ولى طى چند دهه اخير، از اين سياست خبرى نيست.
اما چرا اين نابرابرى‏ها به خوبى منعكس نمى‏شود؟ پاسخ آن است كه: ما با دو نوع سيستم خبرى در عصر كنونى مواجه بوده‏ايم. معمولاً نوع مربوط به كشورهاى كمونيستى، همان كتمان مطالب بوده است. كمونيست‏ها غالباً با استقرار سيستم مبتنى بر حذف و سانسور و كتمان خبر، سعى كرده‏اند، مسأله را حل كنند. اما نوع غربى‏اش كتمان و سانسور و حذف از طريق ديگرى است. غربى‏ها انتشار مطالب و اخبار را به طريقى افزايش و گسترش مى‏دهند كه مطلب اصلى در آن ميان گم و گور شود! اولاً شما وقتى صدها و هزاران نوع صدا در فضاى جامعه ايجاد كردى، صداى حق در چنان هنگامه و هياهويى به گوش نمى‏رسد. ثانياً در غرب، دستگاهى هست كه انواع خبرها و اطلاعات و جريانات فرهنگى جديد و دلخواه را توليد مى‏كند و در كنار مطالب و اخبار موجود منتشر مى‏كند. خلاصه، به بيان عاميانه، كشور را شلوغ مى‏كند، و كافه را به هم مى‏ريزد! ثالثاً دستگاه سياسى، تعداد زيادى از خبرنگاران را به اصطلاح مى‏خرد و يا از مجارى مختلفى براى تربيت چنين خبرنگارانى اقدام مى‏كند. بعد وقتى كه با كمك آنها در درون و از درون جامعه مطبوعاتى و فرهنگى و خبرى و هنرى، موج ايجاد كرد، ديگر خبرنگاران هم، به طور ظاهراً طبيعى به دنبال موج كشيده مى‏شوند. يعنى غربى‏ها نمى‏گذارند كه در جامعه آنها موج فقط از ناحيه مخالفين ايجاد شود.(11)

پايان سخن‏

لزوم جنگ و خشونت براى تسهيل در پيدايش آخرالزمان يا بازگشت موعود مسيح به زمين عنصر اصلى و كليدى تصميم‏گيرى و اجراى آن در سياست خارجى آمريكاست. در واقع آنچه در مقابل چشمان بهت‏زده مردم دنيا مى‏گذرد، تلاش براى تحقق باورهاى پيشگويان مسيحى است. آنها براى رهايى از بحران‏هاى درونى بازگشت به عقايد دينى و فراهم آوردن زمنيه بازگشت مسيح را توصيه مى‏كنند. بازگشت مسيح با يك جنگ مقدس صورت مى‏گيرد، نبرد مقدس در آخرالزمان با تروريست‏هاى بربر كه به مخالفت با آمريكا و اسرائيل برمى‏خيزيند، درمى‏گيرد. ائتلاف پروتستان‏هاى بنيادگرا با كاتوليك‏هاى سنت‏گرا، در پى مبارزه با بى‏بند و بارى جنسى و اخلاقى، تلاش براى به كارگيرى نمادهاى مسيحيت در آموزش، برخورد قاطع با سقط جنين، جنايات و انحرافات است. محور اين جنبش را يك گروه پروتستان موسوم به اكثريت اخلاقى به رهبرى جرى فاول تشكيل مى‏دهند كه ديگران آن را همراهى كنند و نهضت جديد مسيحى، نقش مهمى در موفقيت بوش داشته‏اند، به اميد آن كه وى در جهت استيلايى بر هدف‏هاى فوق توفيق يابد، آن‏ها حتى با پخش برنامه‏هاى آموزش انجيل از طريق راديو، تلويزيون، ماهواره راه خود را در وراى مرزهاى آمريكا مى‏كاود. سه تا از بزرگ‏ترين رسانه‏هاى بين‏المللى ميسحى در حد 000/20 ساعت در هفته برنامه توليد مى‏كند كه به 125 زبان دنيا پخش مى‏شود كه بزرگ‏ترين نهاد در پخش برنامه‏هاى بين‏المللى است. بر هر روى، اين فعاليت گسترده مسيحت متعصب اولاً، برآمده از بحران‏هاى آمريكا و تلاشى براى حل آن بحران‏ها است. ثانياً آن‏ها در پى برپايى سيطره يك آمريكا مسيحى بر جهان‏اند.(12)

پى‏نوشت‏ها: –

1. مايكل مور، “آمريكا در… اول است،” جام جم (4 خرداد 1382)، ص 10.
2. دفتر اطلاعات انجمن ايالتى حقوق بشر آمريكا، اسناد حقوق بشر ايالت متحده در سال 2002. به نقل از: روزنامه جمهورى اسلامى (30 و 29 تير 1382)، ص‏6.
3. پل كندى، در تدارك قرن بيست ويكم: جهان تا سال 2025، ترجمه عباس مخبر (تهران: طرح نو، 1372)، ص 435.
4. پل سوئيزى، نقدى بر پاره‏اى از نظريه‏هاى رايج در سرمايه دارى غرب، ترجمه فرهاد نعمانى (تهران: جاويدان، 1356)، ص 19.
5. فرانسيس فوكوياما، پايان نظم، ترجمه غلام عباس توسلى (تهران، جهان امروز، 1379)، ص 14.
6. پاليسى ريسرچ، هراس از كسر بودجه، روزنامه اكونوميست (10 سپتامبر 2003) به نقل از: هفته نامه آمريكا نگاهى ديگر، شماره 120 (14 مهر 1382)، ص 11.
7. فرد دالماير، ” عدالت و دموكراسى جهانى”، ترجمه نرگس تاجيك، دو ماهنامه اطلاعات سياسى – اقتصادى، شماره 188 و 187 (تير و مرداد 1381) ص 82، به نقل از: Visions , 8991.Alternative
8. “افول در ارزش پول ” واشنگتن پست (29 سپتامبر 2003) به نقل از: هفته نامه آمريكا نگاهى ديگر، شماره 120 (14 مهر 1382)، ص 13.
9. ديويد هلد، مدل‏هاى دمكراسى، ترجمه عباس مخبر (تهران: روشنگران، 1361)، ص 260. على اسدى، افكار عمومى و ارتباطات (تهران: سروش، 1371)، ص 31.
10. اندرولوين، طرح و نقد نظريه ليبرال دمكراسى، ترجمه سعيد زيبا كلام (تهران: سمت، 1380)، ص 95. آنتونى آربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم، ترجمه عباس مخبر، (تهران: پنگوئن، 1367) ص 110.
11. سى، بى. مكفرسون، جهان واقعى دمكراسى، ترجمه على معنوى (تهران: آگاه، 1379) ص 68. شهريار زرشناس، اشاراتى درباره ليبراليسم (تهران:كيهان، 1378) ص 13. رابرت دال، درباره دموكراسى، ترجمه حسن فشاركى (تهران: شيرازه، 1378) ص 48.
12. فرشيد سعيدى، ” هم سويى سياست‏هاى آمريكا با تندروهاى متعصّب مسيحى “، جام جم (4 خرداد 1382) ص 13. آلكسى دوتوكويل، تحليل دموكراسى آمريكا، ترجمه رحمت اللّه مراغه‏اى (تهران: زوار، 1347) مقدمه مترجم. ژان مارى گنو، پايان دموكراسى، ترجمه عبدالحسين نيك گهر (تهران: آگاه، 1381)، ص 131.

 

/

انتظارات امام صادق (ع) از شيعيان‏

 

انتظارات امام صادق (ع) از شيعيان‏

حجة الاسلام سيد جواد حسينى‏

امام صادق (ع) پيشواى ششم شيعيان كه كنيه‏اش «ابوعبداللّه» و اسم آن حضرت «جعفر» و لقب معروفش «صادق» است در هفدهم ربيع الاوّل سال 83 هجرى قمرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر بزرگوارش امام محمد باقر (ع) و مادر گرامى‏اش «ام فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر مى‏باشد.
امامت آن حضرت كه همزمان با شهادت پدر بزرگوارش از سال 114 شروع شد، با حكومت چند تن از خلفاى اموى و عباسى به ترتيب: 1- هشام بن عبدالملك (105 – 125 ه. ق نهمين خليفه اموى) 2- وليدبن يزيدبن عبدالملك (125 – 126) 3- يزيدبن وليد بن عبدالملك (126) 4- ابراهيم بن وليد بن عبدالملك (دهمين خليفه اموى 70 روز از سال 126) 5 – مروان بن محمد مشهور به مروان حمار آخرين خليفه اموى (126 – 132) 6- عبداللّه سفاح اوّلين خليفه عباسى (132 – 137) 7 – ابوجعفر منصور دوانيقى دوّمين خليفه عباسى (137 – 158) مصادف بود. آن حضرت در 25 شوال سال 148 ه. ق در سن 65 سالگى توسط منصور دوانيقى مسموم، و در مدينه منوّره به شهادت رسيد، و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(1) به همين مناسبت آنچه در پيش رو داريد گوشه‏هاى از انتظاراتى است كه رئيس مكتب جعفرى امام بحق ناطق، جعفر صادق (ع) از شيعيان و پيروان خويش مخصوصاً از جوانان دارد، به اميد آن روز كه انتظارات تمامى امامان معصوم (ع) از شيعيان در رفتار و گفتار برآورده شود.

1- خدمت رسانى به مردم‏

خدمت رسانى و هميارى در بين پيروان اهل بيت باعث نزديكى دل‏ها و تحكيم ارتباطها مى‏شود، ائمه ما از جمله امام صادق (ع) نه تنها در گفتار، شيعيان را به همكارى و هميارى و خدمت رسانى دعوت مى‏كردند بلكه با عمل نيز اين مسأله را به اثبات رساندند امام صادق (ع) در زمينه خدمت رسانى به مردم به شيعيان خود چنين سفارش فرمود: «يابنَ جُندَب اَلماشى فى حاجَةٍ اَخِيهِ كَالسّاعِى بَينَ الصّفا وَ المَروَةِ وَ قاضى حاجَتِهِ كَالمُشَحِطِّ فى سبيل اللّه يَومَ بَدرٍ وَ اُحُدٍ وَ ما عَذّبَ اللّهُ اُمّةً اِلاّ عِندَ اِستهانِتهم بحُقُوقِ فُقَراءِ اِخوانِهِم(2)؛ اى پسر جندب! هر كه در راستاى برآوردن حاجت برادر (دينى)اش گام بردارد، چون كسى باشد كه ميان صفا و مروه (براى انجام حج) گام برداشته است. و بر آوردنده حاجت برادر (دينى) همچون كسى است كه در جنگ بدر و احد (در صدر اسلام) در راه خدا، به خون خويش آغشته است (و به شهادت رسيده است) خدا هيچ امّتى را دچار عذاب نساخته مگر هنگامى كه به حق و حقوق برادران مستمندشان سستى (و بى اعتنايى) نموده‏اند». در ادامه مى‏فرمايد: «يا ابنَ جُندَب بَلِّغ مَعاشِر شيعَتِناوَ قُل لَهُم لا تَذهَبنَّ بكُم اَلمَذاهِبُ فَوَاللّهِ لاتُنالُ وِلايَتُنا اِلاّ بِالوَرعِ… وَ مُواساةِ الاِخوانِ فِى اللّهِ وَ لَيسَ مِن شيعتِنا مَن يَظلِمُ النّاسَ(3)؛اى پسر جندب! به شيعيان ما برسان و به آن‏ها بگو: مبادا گروه‏ها (و طرز فكرهاى منحرف) شما را اغفال كنند، به خدا سوگند! به ولايت ما (اهل بيت) نتوان دست يافت مگر با تقوا… و يارى كردن برادران دينى (با مال و جان) در راه خدا و هر كس بر مردم ستم نمايد، شيعه ما به شمار نيايد».
راستى چرا اين سفارشات و انتظارات در جامعه تشيّع كم رنگ شده است؟ با اين كه از علامت بارز شيعه همدردى و هميارى و خدمت رسانى بوده است چنان كه آن حضرت مى‏فرمايد: «اِنّما شيعَتُنا يُعرَفُونَ بِخصالٍ شَئتى بالسخاءِ، وَ البَذلِ لِلاخوانِ؛ به راستى شيعيان ما به چند ويژگى شناخته شوند: (از جمله) بذل و بخشش به برادران دينى.»(4)
انتظار فوق را تمام امامان معصوم (ع) از شيعيان خويش دارند، امام باقر (ع) پدر بزرگوار امام صادق (ع) نيز چنين انتظارى را از پيروان خود دارد. شخصى به امام باقر (ع) عرض كرد الحمدللّه شيعيان شما خيلى زياد هستند، امام نگاه پر معنايى به او كرد و فرمود: اين‏ها كه مى‏گويى شيعيان، هستند، آيا اين كارها را انجام مى‏دهند؟ هَل يَعطِفُ الغَنِى عَلَى الفقيرِ؟ وَ يَتَجاوَزُ المُحسِنُ عَنِ المسى‏ءِ وَ يَتَواسَوُنَ؟ قُلتُ: لا، قال: لَيسَ هؤلاء الشِيعَةٌ، اَلشيعَةُ مَن يَفعَلُ هكذا(5)؛ آيا ثروتمندان اين افراد به حال فقراء و مستمندان خود توجهى دارند و به آن‏ها رسيدگى مى‏كنند؟ آيا بزرگان و نيكوكاران اين افرادى كه شما آن‏ها را شيعه مى‏خوانيد خطاها و اشتباهات خطاكاران را مى‏بخشند و آن‏ها را مورد عفو و گذشت قرار مى‏دهند (يا آن‏ها را چندين برابر مجازات مى‏كنند و زجر مى‏دهند!؟) آيا اين‏ها مواسات و همدردى دارند؟ خوشبختى‏هاى خويش را بين همديگر تقسيم مى‏كنند، (شاديهاى شان را با هم قسمت مى‏نمايند؟) آن مرد (وقتى اين ويژگيها را شنيد شرمنده شد) و گفت: نه (اين صفات را دارا نيستند) حضرت فرمود: چنين افرادى شيعه ما نيستند، شيعه كسى است كه آن چه را گفتم عمل كند.

2- ولايت مدارى و ولايت پذيرى‏

يكى ديگر از انتظارات امام صادق (ع) از شيعيان اين است كه نسبت به امامان خويش معرفت و شناخت داشته باشند و بعد از شناخت، بادل و جان ولايت آن‏ها را بپذيرند و سراپا تسليم فرامين آن بزرگواران باشند، و آن چنان به ولايت اهل بيت دلبسته باشند كه شادى و حزن خود را، خوشى و ناخوشى و تمام لذائذ و شدائد زندگى را با ولايت و محبّت ائمه اطهار(ع) پيوند زنند، محبت اهل بيت آن چنان در دل و جانشان رسوخ كرده كه تمام گفتار و كردار، و عكس العمل‏ها را با ولايت و محبت آن‏ها مى‏سنجند، امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «رَحِمَ اللّه شيعتنا خُلِقُوا مِن فاضِلِ طِينَتِنا و عُجنوا بماء وِلايتنا يَحزَنُونُ لِحُزننا و يفرَحُون لِفَرحِنا(6)؛ خداوند شيعيان ما را رحمت كند كه از زيادى سرشت ما آفريده شده‏اند و با آب ولايت ما عجين گشته‏اند، آنان به خاطر اندوه (و غصه‏هاى) ما غمناك مى‏شوند و شاد مى‏شوند بخاطر شادى ما».
البته هميشه اين گونه بوده و هست كه مدعيان ولايت مدارى فراوانند ولى ولايت پذيران واقعى كم، و اندك مى‏باشند، امام صادق (ع) با تبيين علائم هر يك صفوف ولايت مداران اصلى را از غيرش جدا فرموده است، آن جا كه مى‏فرمايد: «اَلشيعَةُ ثَلاثَة اَصنافٍ، صِنفٌ يَتَزَيِّنون بِنا وصِنفٌ يَستأكلون بنا وَ صِنفٌ مِنّا وَ اِلَينا يأمَنُون بامننا وَلَيسُوا بِالبَذرِ المذيعين ولابالجناةِ المرأتين، اِن غابُوا لم يفقدُوا و اِنَ شَهِدُوا لَم يؤبه بِهِم اولئِكَ مصابيح الهدى؛ شيعه سه دسته‏اند، گروهى بوسيله ما زينت مى‏يابند(و ما را وسيله عزّت و آبروى خويش قرار مى‏دهند) و گروهى بوسيله ما مى‏خورند (و ما را وسيله درآمد زندگى دنيايى خويش قرار داده از اين طريق زندگى مى‏كنند) و گروهى از ما و به سوى ما هستند با امنيت ما آرامش مى‏يابند و با ترس ما ترسانند، بذر، (هاى كاشته نشده اسرار را) پخش نمى‏كنند و در برابر جفاكاران خودنمايى ندارند، اگر پنهان باشند كسى سراغ آن‏ها را نمى‏گيرد و اگر آشكار باشند به آن‏ها اعتنا نمى‏شود (يعنى شهرت گريز و بى‏نام و نشانند) آن‏ها (بحقيقت) چراغهاى هدايتند (و راهنمايان خلق).
«عاشقان روى جانان جمله بى نام و نشانند
نامداران را هواى او دمى بر سر نيامد»
امام صادق (ع) علاوه بر سفارش‏هاى مكرر بر ولايت پذيرى و ولايت مدارى شيعيان خويش، در مكتب تربيتى خويش شيعيان ولايى تربيت نموده و آنان را ولايت مدار بار مى‏آورد، در اين زمينه داستان عبداللّه بن يعفور يكى از شيعيان با اخلاص و فداكار كه در پذيرش ولايت ائمه اطهار (ع) اسوه‏اى كامل و نمونه‏اى بارز براى تمامى شيعيان مى‏باشد، شنيدنى است او با همه عظمت علمى و موقعيّت اجتماعى در برابر فرمان امام خويش تسليم محض بود.
وى روزى در حضور پيشواى ششم نشسته بود و از وجود حضرتش بهره مى‏برد، در اين بين عبداللّه ضمن سخنانى، كلامى را به امام (ع) اظهار نمود كه مورد عنايت حضرت قرار گرفت، اين سخن از ژرفاى جان او و عمق ايمان وى ريشه مى‏گرفت، مى‏تواند درسى فراموش نشدنى و الگويى مناسب براى تمام پيروان و دوستداران اهل بيت باشد.
عبداللّه به امام صادق (ع) عرض كرد: «واللّه فَلقتَ رمّانَةَ بِنصفَين قُلت هذا حَرامٌ و هذا حَلالٌ لشهدت و اَنَ الّذى قُلتَ حَلالٌ، حَلالٌ، و اَن الّذى قلتَ حَرامٌ، حَرامٌ، فَقالَ رَحِمَك اللّه، رَحِمَك اللّه(7)؛ سوگند به خدا! اگر انارى را از وسط دو نصف كنى و بفرمايى كه نصف آن حلال و نصف ديگرش حرام است، مطمئناً گواهى خواهم داد كه: آنچه را گفتى حلال، حلال است و آن نصفى را كه فرمودى حرام، حرام است (و هيچگونه اعتراضى نخواهم كرد) پس آن حضرت فرمود: خدا تو را رحمت كند، خدا تو را رحمت كند».
آرى شيعه واقعى سرا پا تسليم فرمان امام خويش مى‏باشد و هرگز اهلبيت را رها نخواهد كرد، چنان كه آن حضرت در جاى ديگر فرمود: « كَذِبَ مَن زَعَم اَنَّهُ مِن شيعَتِنا وَ هُوَ مُتَمَسِّكٌ بِعُروة غَيرِنا(8)؛ دروغ پنداشته آن كسى كه خود را شيعه ما مى‏داند ولى به ريسمان (سرپرستى و ولايت) غير ما (اهل بيت) چنگ مى‏زند» چرا كه رستگارى و سعادت ابدى جز در سايه پذيرش امامت امامان معصوم (ع) ميسر نيست.
امام صادق (ع) فرمود: «نَحنُ وَاللّهِ نِعمَةُ اللّه التى انعم بِها عَلى عِبادِه، وَ بِنافازَ مَن فاز(9)؛بخدا قسم ما (همان) نعمتى هستيم كه خداوند به بندگانش عنايت فرموده و بوسيله ما رستگار شود آن كسى كه رستگار شده است (و به سعادت ابدى دست يافته است) و شيعه واقعى آن است كه بدنبال امامان خويش باشند و پاجاى پاى آن‏ها گذارند.
«اگر تو شيعه‏اى ماوراى ما
پاى خود گذار جاى پاى ما»

به همين جهت امام صادق (ع) فرمود: «لَيسَ مِن شيعتِنا مَن قالَ بِلسانِهِ و خالفنا فى اَعمالِنا و آثارِنا وَلكِن شيعتنا مَن وافَقَنا بِلِسانِهِ وَ قَلبِهِ وَ اَتَّبع آثارَنا و عَمِل بِاَعمالِنا اولئك شيعتنا(10)؛ شيعه ما نيست كسى كه به زبان بگويد شيعه هستم ولى در عمل با ما مخالفت كند و آثار ما را زير پاگذارد، ولكن شيعه كسى است كه با زبان و دل با ما موافق باشد و آثار ما را پيروى كند و مانند ما رفتار نمايد، چنين كسانى شيعه (واقعى) ما هستند.
اين نه عشقى است برادر كه به پيشانى ماست‏
اين نه مهرى است كه تأييد مسلمانى ماست‏
داغ يك عمر گناهى است كه پنهان كرديم
سجده بر دوست، نه سجده بر شيطان كرديم‏
هر گناهى كرده و گفتيم خدا مى‏بخشد
عذر آورده و گفتيم خدا مى‏بخشد
بخشش هست ولى قهر و عذابى هم هست‏
اى برادر بخدا روز حسابى هم هست‏
اين كه از شيعه فقط نام بدانيم بد است‏
ما نمك گير چنين لقمه بمانيم بد است‏
شيعه يعنى كفن سرخ بلا پوشيدن‏
شيعه يعنى مى‏عشقى زخدا نوشيدن‏
هر كه در عين بلا شيعه بماند مرد است‏
هر كه يك مويى به لغزد به خدا نامرد است‏

3 – انجام عمل شايسته و دارا بودن اوصاف بايسته‏

يكى ديگر از مهمترين انتظارات امام صادق (ع) از شيعيانش اين است كه از نظر رفتارى بدنبال انجام كارهاى نيك و شايسته باشند و از نظر اخلاقى برخوردار از اوصاف نيك و پسنديده، و قرين به اخلاق زيباى اسلامى باشند، حضرتش بر اين انتظار سخت پاى فشرده است و با بيان‏هاى مختلفى آن را ابراز فرموده است، در يك جا مى‏فرمايد: «شيعتنا اهل الهدى و اهل التقى واهل الخير و اهل الايمان و اهل الفتح و الظفر(11)؛ شيعيان ما اهل هدايت و پرواپيشگى، اهل خير و نيكى و اهل ايمان و پيروزى و موفقيّت مى‏باشند. در جاى ديگر فرمود: «وَاللّهِ ما شِيعةُ عَلىِّ اِلاّ مَن عَفّ بَطنُهُ وَ عمل لِخالقِه و رَجاثوابه و خاف عقابه(12)؛ بخدا قسم شيعه ما نيست مگر كسى كه عفت شكم را داشته باشد (و از خوردن حرام دورى نمايد) و براى خدا عمل كند و اميد ثواب از او داشته باشد و (تنها) از عقاب او ترس داشته باشد» و گاه با بررسى بازتاب اعمال نيك شيعيان و اخلاق برجسته آن‏ها در جامعه انتظار خويش را با تأكيد بيشترى از پيروان خود اعلام مى‏دارد، از جمله مى‏فرمايد: «…اُوصِيكم بتقوى اللّه عزّ و جَلَّ و الوَرَعِ فى دينِكم، والاِجتهادِ لِلّهِ وَصِدقِ الحديث و اداء الاَمانةِ و طول السجود و حسن الجوار… فاِنَ الرَّجل مِنكم اِذاوَرَعَ فى دينهِ، و صَدَقَ الحَديثَ، وَ اَدّى الاَمانةَ وَ حَسُنَ خُلقَهُ مع‏الناس قِيلَ هذا جعفرىّ، فيسّرنى ذلك و يدخل علىّ منه السّرور و قيل هذا ادب جعفرٍ(ع) و اذا كان على غير ذلك دخل علىّ بلائه و قيل: هذا ادب جعفرٍ(13)؛به هر كس كه پيرو ما است و به گفته‏هاى ما گوش فرا مى‏دهند سلام مرا ابلاغ كن، و (بگو) من همه شما (شيعيان) را به تقوى، پرهيزكارى در دين، و تلاش و كوشش در راه خدا، و راستگويى و امانت دارى، و سجده طولانى، و نيكو همسايه دارى…، سفارش مى‏كنم، زيرا هرگاه كسى از شما به اين سفارشات من عمل كند مردم مى‏گويند: اين «جعفرى مذهب» (و شيعه) است. و من از اين (اثر اجتماعى) و از اعمال شما شادمان مى‏شوم و ساير مردم نيز مى‏گويند: اين است روش ادب و تربيت امام صادق (ع): ولى اگر بر خلاف اين (روش صادقانه و مورد انتظار) بوديد، من از عملكرد شما غمگين و شرمنده مى‏گردم!! و مردم نيز (با ناراحتى) خواهند گفت: اين هم اثر تربيتى امام صادق (ع)!! (و اين هم شيعه امام صادق (ع)» بياييم با رفتارمان امامان خويش را شرمنده و سرشكسته نسازيم و آبرو و عظمت آن‏ها را حفظ كنيم، امام صادق (ع) عاجزانه درخواست مى‏كند كه: «كونوا لنازيناً ولا تكونوا علينا شيناً، قولوا للناس حسناً و احفظوا السنتكم و كفوا عن الفضول و قبح القول (14)؛ (شيعيان) زينت (و آبرومندى) ما باشيد نه باعث ملامت و سرزنش ما، با مردم نيكو سخن بگوييد، و زبانتان را حفظ كنيد و از زياده روى و زشت گويى بازداريد.
يكى از شيعيان حضرت به نام «شقرانى» از تقسيم خليفه وقت «منصور دوانيقى» محروم ماند، در كنار خانه خليفه منتظر فرصت بود تا با شفاعت و وساطت كسى حق خود را بگيرد، حضرت صادق (ع) سهم او را گرفت و به وى داد آن گاه فرمود: «يا شَقرانِى اَنَّ الحسن مِن كُلِّ اَحَدٍ حَسَنٌ وَ اِنّه مِنكَ اَحسَن لِمكانِك مِنّا، وَ اَنَّ القبيح مِن كُلٍّ اَحَدٍ قبيحٌ وَ اِنّه مِنكَ اقبح (15)؛ اى شقرانى اعمال نيك از همه نيكو است، ولى از تو نيكوتر است چون به ما نسبت دارى (و شيعه ما هستى) و كارهاى زشت از همه زشت است ولى از تو زشتر است (چون كه به ما نسبت دارى)» لازم به يادآورى است كه شقرانى از خدمت گزاران پيامبر اكرم (ص) بود و عمر طولانى كرده بود، تا زمان امام صادق (ع) زنده بود، ولى گرفتار مشروب بود، لذا امام صادق (ع) به او تذكر داد كه تو با ديگران تفاوت دارى، تو به ما اهل بيت نسبت دارى لذا احترام اين مقام و موقعيّت را حفظ كن، چرا كه شيعه بايد اهل عمل نيك، ورع و پرهيزكارى باشد، چنان كه امام صادق(ع) فرمود: «اَحَقّ الناس بِالوَرَعِ آل محمّد و شيعَتُهم، كَى تقتدى الرعية بِهِم(16)؛ سزاوارترين مردم به تقوا و دورى از حرام آل محمد(ص) و شيعيان آن‏ها هستند، تا ساير مردم نيز به آنان تأسى نمايند. مخصوصاً در اين دوران حساس كه مكتب شيعه به عنوان يك مكتبى كامل و جهانى مطرح شده است و حكومتى بنام شيعه تشكيل شده است و با تمام قدرت در مقابل قدرت‏هاى جهانى قد علم نموده است و مستضعفان جهان را به سوى خود مى‏خواند، جا دارد كه مسئولان، مردم، و تك تك شيعيان به گونه‏اى رفتار نمايند كه جهانيان را با اعمال و رفتار خويش به حقيقت درخشان تشيّع دعوت نمايند، در اين زمينه امام صادق (ع) فرمود: «كونُوا دعاة النّاسِ بغير السنتكم لِيَروا مِنكُم الوَرَعَ وَ الاِجتهادَ و الصَّلاةَ وَ الخَير فَاِنَّ ذلِكَ داعِيَةٌ(17)؛مردم را با غير زبان خود به كارهاى نيك دعوت كنيد، تا آنان از شما تقوى و ورع و تلاش و كوشش در نماز و كارهاى خير ببينند، و اين راه (عمل) جاذبه بيشترى دارد (و بهتر مردم را به سوى نيكى‏ها جذب مى‏كند)».

4 – حسابرسى اعمال‏

انتظار ديگرى كه امام صادق (ع) از شيعيانش دارد، رسيدگى به اعمال و داشتن محاسبه در شبانه روز است، لازم است انسان در ابتداى هر روز نسبت به اعمال نيك و دورى از گناه با خود «مشارطه» و قرار دادى داشته باشد، و در طول روز مواظبت و «مراقبه» داشته باشد و در پايان روز «محاسبه» و حسابرسى، در اين زمينه امام صادق (ع) سخنان ارزشمندى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى‏شود، در ادامه حديث تحفة العقول مى‏فرمايد: «يَابنَ جُندَب حَقّ على كُلِّ مُسلِمٍ يَعرِفُنا اَن يَعرِض عَمَلَهُ فى كُلّ يَومٍ وَلَيلَةٍ عَلى نَفسِهِ فَيكُونَ مُحاسِب نَفسِهِ فَاِن رَاى حَسَنَةً استَزادَ مِنها، وَ اِن رَاى سَيِّئةً اِستَغفَرَمِنها لِئَلاّ يخزى القوم القيامة طوبى لعبدٍ لم يغبط الخاطئين على ما اوتوا من نعيم الدّنيا و زهرتها طوبى لعبدٍ طلب الآخرة و سعى لها…(18)؛ اى پسر جندب لازم است هر مسلمانى كه ما را مى‏شناسد (شيعه ما هستند) در هر شب و روز به ارزيابى اعمال خود بپردازد و محاسبه نفس نمايد، اگر (بعد از محاسبه) در كارنامه خود كردار نيكى ديد بر آن بيفزايد و اگر گناهى مشاهده كرد از آن آمرزش بخواهد تا روز قيامت رسوا نگردد. خوشا به حال بنده‏اى كه بر خطا كارانى كه از نعمت‏ها و خوشى‏هاى دنيا برخوردار شده‏اند غبطه نبرد. خوشابه حال بنده‏اى كه دنبال آخرت باشد و براى به دست آوردن آن بكوشد». در جاى ديگر فرمود: «اَلا فَحاسبوا انفُسَكُم قَبلَ اَن تُحاسِبوا فاِنَّ فى القيامَةِ خمسين موقفاً كل موقف مقام الف سنةٍ ثم تَلا هذِهِ الآية فِى يَومٍ كانَ مِقدارُهُ خَمسين اَلفَ سَنة (19)؛بيدار باشيد سپس محاسبه كنيد نفستان را قبل از آنكه مورد محاسبه قرار گيرند. براستى در قيامت پنجاه موقف (براى حسابرسى) وجود دارد كه در هر موقفى هزار سال توقف لازم است، سپس اين آيه را تلاوت كرد كه «در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال» حسابرسى براى آن است كه انسان گذشته را جبران، و در مقابل عمر اين سرمايه گرانبها كه از دست داده چيزى بدست آورده باشد، واى بحال آن كسى كه سرمايه را از دست بدهد و سودى نبرد و بدا بحال آن كس كه سرمايه را بدون هيچ نتيجه‏اى از دست بدهد، امام صادق (ع) در اين زمينه مى‏فرمايد: «من استوى يوماه فهو مغبونٌ و من كان آخر يوميه شرّ هما فهو ملعون و من لم يعرف الزّيادة فى نفسه كان الى النقصان اقرب و من كان الى النقصان اقرب فالموت خيرٌ له منالحيوة(20)؛ كسى كه دو روزش مساوى باشد ضرر كرده (چرا كه سرمايه را از دست داده و سودى نبرده) و كسى كه آخرين روزش بدتر از روز قبل باشد، پس ملعون (و از رحمت خدا بدور) مى‏باشد و كسى كه (از نظر روحى و معنوى) فزونى در جان خود نمى‏يابد رو به كاستى است، و هر كسى كه رو به كاستى باشد مرگ براى او بهتر است (چرا كه جلو ضرر و زيان بيشتر او گرفته مى‏شود)».

5 – دورى از گناه و محرّمات‏

از انتظارات مهم تمام امامان مخصوصاً امام صادق (ع) اين است كه شيعيان از گناه به شدّت دورى نمايند و هرگز به طمع شفاعت و محبّت اهل بيت، دور گناه نروند، چرا كه گناه راه رسيدن به محبّت و ولايت اهل بيت را نيز سد مى‏كند، متأسفانه امروزه در جامعه بر اين باورند كه مى‏توانند هر گناهى انجام دهند، و هر عمل زشتى را مرتكب شوند، آن گاه با گريه و عزادارى در محرّم و صفر و اظهار محبّت به اهل بيت(ع) همه را جبران كنند. از طريق ربا و كلاه‏بردارى پول در مى‏آورند ولى مقدار آن را نذر امام حسين (ع) مى‏كنند و بخيالش كه حساب پاك شده است. خمس و زكات مال خود را نمى‏پردازند ولى به زيارت ثامن الحجج يا عتبات عاليات (كربلا و نجف) مشرف مى‏شوند، نماز نمى‏خوانند امّا در شب عاشورا تا نصف شب سينه مى‏زنند و… اينان بدانند كه هرگز ائمه ما از آن‏ها راضى نمى‏شوند، مگر دست از گناه بردارند امام باقر(ع) در اين باره مى‏فرمايد: «وَ اللّه ما يتقرب الى اللّه تبارك و تعالى اِلاّ بالطاعَة وَ ما مَعَنا براءَةٌ مِنَ النّارِ و لا عَلى اللّهِ لاحَدٍ مِن حُجَّةٍ، مَن كانَ لِلّه مُطيعاً فهُوَ لَنا وَلىٌّ و مَن كانَ لِلّه عاصّياً فَهُوَ لَنا عَدُوٌّ وَ ما تَنالُ وَلايَتُنا اِلاّ بِالعَمَلِ و الوَرَع(21) ؛به خدا قسم كسى به خدا تقرّب نمى‏يابد مگر بوسيله طاعت و بندگى، ما مدركى براى دورى از آتش در دست نداريم و نه كسى به نفع خود از خدا حجّتى گرفته است، (بنابراين) هر كس مطيع و فرمانبر خدا باشد او براى دوست و نزديك است و هر كس خدا را معصيّت كند دشمن ما شمرده مى‏شود، و (بدانيد كه) رسيدن به ولايت و دوستى ما جز از راه عمل و دورى از حرام ميسّر نيست». على(ع) فرمود: «دوست و نزديك پيامبر اسلام حضرت محمّد (ص) كسى است كه خدا را فرمان برد، اگر چه خويشاوندى‏اش با آن حضرت دور باشد، و دشمن رسول خدا (ص) كسى است كه خدا را فرمان نبرد، هر چند از نزديكان نسبى آن سرور باشد.»(22)
آرى در پيشگاه خداوند و معصومان سلمان فارسى مطيع خدا و بلال حبشى پيرو حق، از ابالهب كه عموى پيامبر است ولى كافر به خداوند است و متمرد نسبت به فرامين الهى، برتر و بالاتر است.
امام صادق (ع) نه تنها انتظار دارد كه شيعيان گناه و معصيّت نكنند بلكه از شركت در مجالس گناه نيز نهى فرموده است چرا كه يكى از عوامل تأثير گذار بر روح آدمى محيط اطراف، از جمله محفل‏هاى آلوده است، لذا امام صادق (ع) مؤمنين را از شركت در چنين محافلى نهى نموده است . آن جا كه فرمود: «لا ينبغى لِلمُؤمِنِ اَن يَجلِس مَجلِساً يَعصىَ اللّه فيه وَ لايقدر عَلى تغييره (23)؛ براى مؤمن شايسته نيست كه در مجلسى بنشيند كه در آن معصيّت خداوند انجام مى‏شود و او توانايى تغيير آن را ندارد.

6 – رسيدگى به اهل و عيال

انتظارات ائمه (ع) و امام صادق (ع) منحصر به معنويات و مسائل عبادى نيست، بلكه در مسائل خانوادگى و زندگى روزمره نيز امام صادق (ع) سفارشات و انتظاراتى دارد، يكى از آن‏ها توسعه دادن به زندگى خانوادگى و خوشرفتارى، و برخورد نيك با همسر و فرزندان است، شيعه راستين امام صادق (ع) هيچگاه نسبت به اهل و عيال خويش، تنگ نظر، سخت‏گير و بد رفتار نيست. بلكه تلاش مى‏كند به نحو شايسته‏اى با خانواده معاشرت نمايد و در حدامكان و توان به امور معيشتى و رفاهى خانواده توسعه دهد، حضرت صادق (ع) در اين باره مى‏فرمايد: «اِنَ عِيالَ المَرءِ اُسراءُهُ فَمن اَنعَمَ اللّه عَلَيهِ نِعمَةً فَليُوسِّع عَلى اسَرائِه فاِن لم يَفعَل اَوشَكَ اَن تزول تِلكَ النِعمةُ (24)به راستى عيال يك مرد (زن و فرزند همانند) اسير اويند سپس هر كسى كه خداوند نعمتى به او عنايت كند پس بايد به خانواده (زيردستان) خود گشايشى در زندگى ايجاد كند كه اگر چنين نكند قريب است كه اين نعمت از دست او خارج مى‏شود.
در روايت ديگرى آن حضرت پيروانش را به خوش اخلاقى و نيكى به خانواده سفارش نموده آن را موجب طولانى شدن عمر انسان مى‏داند، آن جا كه فرمود: «من حسن برّه فى اهل بيته زيد فى عمره ؛ هر كس با خانواده خود نيكو رفتار نمايد عمرش طولانى خواهد شد».

7 – توجه به قرآن و تلاوت آن

قرآن به عنوان كتاب هدايت الهى براى انسان، همه ساحت‏هاى مادّى و معنوى او را در بر مى‏گيرد. تمام قلمروهاى زندگى ظاهرى و باطنى فردى و اجتماعى اخلاقى و حقوقى دنيايى و آخرتى و جز آن از آغاز آفرينش و مبدأشناسى تا مسير و برنامه زندگى و سر منزل نهايى، همه مورد توجه تشريع و تبيين الهى است بدين جهت يكى از انتظارات مهم امام صادق (ع) از شيعيان اين است كه به اين كتاب الهى و گنجينه بى پايان معارف الهى و عهدنامه ميان خدا و انسان بيشتر توجه كند، لذا فرمود: «اَلقُرآن عَهُد اللّهِ اِلى خَلقِهِ، فَقد يَنبَغى لِلمَرءِ المُسلِمِ اَن يَنظُرَ فِى عَهدِهِ وَ اَن يَقرَءَ مِنهُ فى كُلِّ يَومٍ خمسين آية (25)؛قرآن عهدنامه‏اى است بين خدا و خلقش، براى مسلمان شايسته است كه به عهدنامه خود بنگرد و در هر روز پنجاه آيه از آن را تلاوت كند» قطعاً مراد خواندن تنها نيست، بايد خواندن توأم با انديشه و تفكر، و عمل همراه باشد، چنان كه امام بحق ناطق حضرت صادق(ع) فرمود: «عليكم بالقُرآنِ فما وَجَدتُم آيَةً نَجابِها مَن كانَ قَبلُكم فاعمَلُوا بِهِ وَ ما وَجَد تُمُوهُ هَلَكَ مَن كانَ قبلكم فاجتنبوه (26)؛ بر شما باد به (تلاوت و مراجعه) قرآن. پس هر آيه‏اى يافتيد كه كسانى قبل از شما (با عمل نمودن به آن) نجات يافته‏اند، شما نيز به آن عمل كنيد (تا نجات يابيد) و هر آيه‏اى را مشاهده كرديد كه بيانگر هلاكت پيشينيان است شما هم از آن پرهيز كنيد.»
و درباره آثار و بركات قران خواندن فرمود: «البيت الّذى يقرأ فيه القرآن و يذكر اللّه عزوجل فيه تكثر بركته و تحضره الملائكة و تهجره الشياطين و يضى‏ء لاهل السماء كما تضى‏ء الكواكب لاهل الارض و انّ البيت الّذى لايقرأ فيه القرآن و لايذكر اللّه عز و جلّ فيه تقلّ بركته و تهجره الملائكة و تحضره الشياطين؛ خانه‏اى كه در آن قرآن تلاوت شود و ياد خداى عز و جل شود بركتش فراوان، و ملائكه در آن حضور مى‏يابد و شياطين از آن دور مى‏شوند، و براى اهل آسمان روشن ديده مى‏شود چنان كه كواكب براى زمينيان نورانى ديده مى‏شود و براستى خانه‏اى كه در آن قرآن تلاوت نشود و خداى بزرگ ياد نشود بركتش كم و ملائكه از آن فاصله مى‏گيرد و شياطين در آن حضور مى‏يابند.
آن چه گفته شد و ناگفته‏هاى زياد، انتظاراتى است كه امام صادق (ع) از شيعيان خويش دارند.

پى‏نوشت‏ها: –
1. ر. ك مهدى پيشوايى، سيره پيشوايان (قم، مؤسسه امام صادق(ع))، ص 349 – 350 و اربلى، كشف الغمّه فى معرفة الائمة، ج 2، ص 154.
2. ابومحمد حرانى، تحف العقول (انتشارات آل على، چاپ اوّل، 1382)، ص 540.
3. همان‏
4. همان‏
5. محمد باقر مجلسى، ج 71، ص 313.
6. شيخ محمد مهدى حائرى، شجره طوبى(نجف، مكتبة الحيدريّه)، ج 1، ص 3.
7. كشى، رجال كشى، ص 249.
8. ابى جعفر محمد بن بابويه الصدوق، فضائل الشيعه و صفات الشيعه، ص 45.
9. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 24، ص 51.
10. وسائل الشيعه (همان)، ج 11، ص 196 و بحارالانوار (همان)، ج 68، ص 164.
11. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، دارالكتب الاسلاميه، ج 2، ص 233 و فيض كاشانى، المحجة البيضاء، ج 4، ص 353.
12. صفات الشيعه (همان)، ص 49.
13. محمد بن الحسن الحرّ العاملى، وسائل الشيعه، دار احياء التراث العربى، ج 8، ص 389، حديث 2.
14. ابوالفضل طبرى، مشكوة الانوار، نجف، المكتبة الحيدريّه، ص‏173.
15. شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 708 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 236.
16. سفينة البحار، ج 2، ص 643.
17. اصول كافى، ج 2، ص 78، حديث 14 و سفينة البحار، ج 2، ص‏643.
18. تحف العقول، ص 536.
19. عبد على عروس حويزى، تفسير نورالثقلين( قم، مطبعة علميه) ج 5، ص 413.
20. شيخ صدوق، امالى (لبنان، مؤسسه الاعلمى) ص 531.
21. اصول كافى، ج 2، ص 74، حديث 3، و تحف العقول، ص 540.
22. نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت 92،ص 1129.
23. وسائل الشيعه، ج 11، ص 503.
24. اربلى، كشف الغمّه (بيروت، دارالاضواء بى‏تا، ج 2، ص 207
25. كافى ج 2، ص 609.
26. بحار ج 92، ص 94 و وسائل الشيعه، ج 4،

 

/

ارزش‏ها در سيره درخشان امام صادق ع

 

ارزش‏ها در سيره درخشان امام صادق (ع)

حجة الاسلام محمد محمدى اشتهاردى

در اين نوشته بياد بنيانگذار حوزه علميه تشيّع، صادق آل محمّد رئيس مذهب (ع) به مناسبت 25 شوّال سالروز شهادت آن بزرگوار بر آن شديم نظر شما را به دور نماى كوتاهى از زندگى سراسر درخشان آن بزرگمرد علم و دين جلب كنيم:

پدر و مادر و نام و راز لقب امام صادق(ع)

امام صادق عليه السلام فرزند امام باقر عليه السلام در 17 ربيع الاول سال 83 هجرى قمرى در مدينه چشم به جهان گشود، و در روز 25 شوال سال 148 در 65 سالگى به دستور منصور دوانيقى مسموم شد، و به شهادت رسيد، مرقد مطهّرش در قبرستان بقيع واقع در مدينه است.
مادرش فاطمه كه به امّ فروه معروف بود، دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است، قاسم پسر خاله امام سجّاد عليه السلام بود، و از فقهاى برجسته شيعه و از اصحاب ارجمند امام سجاد عليه السلام به شمار مى‏آمد.
امّ فَروه از بانوان برجسته شيعه و از نظر تقوا و علم، در سطح بسيار عالى قرار داشت، بر همين اساس امام صادق عليه السلام را با عنوان «ابن المكرّمة» (پسر مادر ارجمند) (1) مى‏خواندند.
نام آن حضرت، جعفر بود، ولى او را صادق مى‏خواندند، يكى از معانى جعفر، نام نهرى در بهشت است، امام باقر عليه السلام او را به اين نام ناميد، چرا كه وجود پربركت او همچون آب گوارا و زلال شهر بهشت، حياتبخش و پرثمر است، امام صادق عليه‏السلام در ضمن گفتارى فرمود: «پدرم از روى آگاهى نامم را جعفر ناميد، زيرا جعفر نام نهرى از نهرهاى بهشت است.»(2)

روزى امام سجّاد عليه السلام از نوه‏اش ياد كرد و فرمود: «نام او جعفر است، كه او را در آسمان صادق مى‏خوانند» يكى از اصحاب به نام ابوخالد پرسيد ؛ «با اينكه همه شما صادق (راستگو) هستيد، چرا تنها نام او صادق است؟» امام سجاد عليه السلام در پاسخ فرمود: پدرم از پدرانش از پيامبر صلى‏اللّه عليه و آله و سلم نقل كردند كه فرمود: هنگامى كه پسرم جعفر بن محمد… متولّد شد اورا صادق بناميد، زيرا نام پنجمين نوه او (پسر امام هادى) جعفر است كه به دروغ ادّعاى امامت مى‏كند، از اين رو در پيشگاه خداوند، جعفر كذّاب نام دارد بنابراين براى اينكه بين اين دو نفر بر اثر تشابه اسمى، اشتباه رخ ندهد، نام صادق را رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم براى آن حضرت برگزيد اين گزينش بيانگر آن است كه امام صادق عليه السلام در همه برنامه هايش راستگو و درستكار است.

تأسيس دانشگاه جعفرى‏

امام صادق عليه السلام 31 سال (83 – 114ه.ق) همراه پدر بود و پس از شهادت پدر، 34 سال زمام امور امامت و ولايت را به دست گرفت، آن حضرت در اين دوران، بر اثر جنگ و ستيز بنى اميّه و بنى عباس، از فرصتى كه به دست آمد كمال استفاده را نمود و به تأسيس حوزه علميه و پرورش شاگردان، و ايجاد انقلاب فرهنگى در سطح وسيع و عميق پرداخت، و در اين راستا، توفيقات سرشارى به دست آورد، به طورى كه حدود چهارهزار نفر شاگرد از مجلس درس او با واسطه و بدون واسطه استفاده مى‏كردند، و بسيارى از آنها به مقامات عالى علمى و فقهى نايل شدند، صدها مجتهد، استاد، علّامه از مكتب او برخاستند، مسجد نبوى مدينه به دانشگاه عظيمى تبديل يافت، برجستگان و فرزانگانى همچون: زرارة بن اعين، هشام بن حكم، جابربن حيّان، هشام بن سالم، ابان بن تغلب، مفضّل‏بن عمر، مؤمن الطّاق، معلّى بن خنيس و… از اين دانشگاه فارغ التّحصيل شدند كه هر كدام استاد برجسته، و پايه گذار علوم، و صاحب كرسى تدريس در فنون گوناگون علوم شدند، و كتاب‏هاى مختلفى براى آگاهى بخشى به نسلهاى آينده تأليف نمودند، و منشأ آثار و بركات و تحوّلات عظيمى در تاريخ اسلام و تشيّع شدند.
به عنوان نمونه هشام بن حكم، علّامه عصر خود گرديد، كتاب‏هاى ارزشمندى كه تعداد آنها را 26 تا 31 جلد نوشته‏اند تأليف كرد. علّامه سيد شرف الدّين عاملى مى‏نويسد: «هشام كتابهاى بسيارى تأليف نمود كه 29 عدد آن شهرت دارد.»(3)
جابربن حيّان كه او را پدر علم شيمى مى‏خوانند يكى از شاگردان امام صادق عليه السلام بود، او كتابى در هزار ورق بزرگ، شامل پانصد رساله در علوم مختلف تأليف كرد.

گفتار شخصيت‏هاى بزرگ در شأن امام صادق عليه السلام‏

تاريخ نويس و تحليلگر مشهور «ابن خلّكان» در ضمن گفتارى مى‏نويسد: «جعفر بن محمد عليه السلام يكى از امامان دوازده گانه مطابق مذهب شيعه اماميّه است كه به خاطر راستگويى و درستكارى، او را صادق گويند، فضائل و كمالاتش مشهورتر از آن است كه نياز به توضيح باشد، جابر بن حيان طوسى شاگرد آن حضرت بود، كتابى در هزار ورق از تعليمات جعفر بن محمد عليه السلام تأليف كرد كه شامل پانصد رساله بود».(4)
جالب اينكه غير از شيعيان، از فرقه‏هاى ديگر اسلامى نيز در محضر تدريس آن حضرت شركت نموده و استفاده مى‏كردند.
ابوحنيفه رئيس مذهب حنفى، پايه‏هاى علمى خود را از محضر امام صادق عليه السلام پى ريزى و تكميل كرد، و دو سال تمام از محضر آن حضرت كسب فيض نمود، به طورى كه مى‏گويد: «لَولا السَّنَتانِ لَهَلَكَ نُعمانُ؛ اگر آن دو سال نبود نعمان هلاك مى‏شد.»(5)
مالك بن انس رئيس مذهب مالكى در ضمن گفتارى در شأن امام صادق عليه السلام مى‏گويد: «جعفر بن محمد عليه السلام حديث و گفتار بسيار داشت، خوش مجلس بود، از محضرش بهره‏هاى بسيار آشكار مى‏شد. هرگاه سخن از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم نقل مى‏كرد، به احترام نام رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رنگ چهره‏اش سبز و زرد مى‏شد، به گونه‏اى كه براى آشنايان، ناآشنا به نظر مى‏رسيد.»(6) نيز گويد: «چشمى نديده و گوشى نشنيده، و به قلب انسانى خطور نكرده مردى از نظر علم و عبادت و تقوا، برتر از امام صادق عليه السلام باشد.»(7)
نيز مى‏گويد: «من جعفر بن محمّد را همواره در يكى از سه حالت ديده‏ام، يا در حال نماز بود – يا روزه دار بود يا در حال ذكر، او از بندگان بزرگ الهى و از پارسايان سترگ بود.»(8)
ابن حجر هيتمى شافعى مفتى حجاز مى‏گويد: «به اندازه‏اى از امام صادق عليه السلام علوم مختلف نقل شده كه آوازه آن‏ها در همه جا پيچيده، و بزرگترين پيشوايان علم و حديث، مانند يحيى بن سعيد، ابن حجر مالك، سفيان ثورى، ابوحنيفه، ايّوب سجستانى و سفيان بن عيينه از شاگردان او بوده و از او نقل روايت مى‏كنند.»(9)
اينها نمونه هايى از گفتار بزرگان اهل تسنّن پيرامون عظمت شخصيّت امام صادق (عليه السلام) است و در ضمن حاكى است، كه شاگردان آن حضرت به شيعيان انحصار نداشتند.

برخورد متين با علماى طبيعى (منكر خدا)

جالب اين كه آوازه علمى و اخلاق نيك امام صادق عليه السلام علماى غير مسلمان را نيز به سوى خود جذب نموده بود، و آنها در برابر عظمت علمى و اخلاقى آن حضرت، حيران و مبهوت مى‏شدند، يكى از آنها «ابن ابى العوجا» (منكر خدا) بود، كه در وصف امام صادق عليه السلام به مفضّل بن عمر (يكى از شاگردان آن حضرت) گفت: «اى مرد! اگر تو به علم كلام آشناهستى، با تو بحث مى‏كنيم، اگر در مباحثه پيروز شدى از تو پيروى و اگر به علم كلام آشنا نيستى حق بحث با ما را ندارى، و اگر از شاگردان جعفر بن محمد (امام صادق عليه السلام) هستى، آن حضرت با ما برخورد بسيار متين و نيك داشت، گفتار ما را با كمال آرامش مى‏شنيد، هيچگاه به ما ناسزا نگفت، و در پاسخ به ما از مرز انصاف خارج نشد.»
«اِنَّهُ لَحَلِيمُ الرَّزِينُ العاقِلُ الرَّصِينُ لا يَعتَرِيهِ خُرقٌ وَ لا طَيشٌ وَ لا نَزِقٌ…؛ او انسان خوددار و باوقار است، داراى انديشه محكم و استوار مى‏باشد، تندى‏ها و سستى رأى ما و سبكى‏هاى ما او را خسته نمى‏كند، و او گفتار ما را خوب گوش مى‏كند، به طورى كه ما خيال مى‏كرديم او را محكوم كرده‏ايم، بعد كه نوبت او شد با كمال متانت يك يك از استدلالهاى ما را بررسى كرده و با گفتارى اندك رد مى‏كرد، به گونه‏اى كه هرگونه بهانه در بحث را به روى ما مى‏بست.»(10)

مبارزات سياسى امام عليه‏السلام در ابعاد مختلف با طاغوت‏هاى عصر

يكى از ابعاد مهم زندگى امام صادق عليه‏السلام مبارزات سياسى و طاغوت زدائى آن حضرت است، او از هر فرصتى براى طرد و نفى طاغوتيان و ستمگران استفاده مى‏كرد و در كنار نهضت فكرى، به نهضت سياسى پرداخت و پيروان خود را به مسأله ولايت و حكومت صالحان توّجه داده، و از هرگونه تأييد حاكمان ناصالح و طاغوتيان بر حذر مى‏داشت. او قيام‏هاى اسلامى را تأييد مى‏كرد، و طرفداران قيام را به عنوان نهى از منكر، تشويق و تحريص مى‏نمود.
امام صادق عليه‏السلام در طول 34 سال امامت خود با پنج طاغوت اموى، و دو طاغوت عبّاسى، روبرو بود كه به ترتيب عبارتند: از هشام بن عبدالملك، وليدبن يزيد، يزيد بن وليد، ابراهيم بن وليد، مروان بن محمد، عبداللّه بن محمد معروف به سفّاح و منصور دوانيقى، آن حضرت در اين راستا زحمت‏هاى فراوان و رنج‏هاى طاقت فرسايى را تحمل كرد، و به پيروزى‏هاى چشمگير، ژرف و ماندگار نايل شد و سرانجام جانش را براى استوارى اين نهضت فدا نموده و به شهادت رسيد.
آن حضرت هرگز به طاغوتيان و سردمداران ظلم چراغ سبز نشان نداد، بلكه همواره با گفتار و رفتار و شيوه‏هاى ويژه، مردم را از نزديك شدن به آنها بر حذر مى‏داشت، و آنها را طاغوت مى‏خواند، چنانكه در روايت عمر بن حنظله آمده: با صراحت فرمود: «كسى كه در موضوعى، حق يا باطل نزد آنها (بنى اميّه يا بنى عبّاس) برود مانند كسى است كه نزد طاغوت براى محاكمه رفته است، و آنچه طاغوت حكم كند گرچه حق باشد، اخذ مال به حكم او مانند اخذ مال حرام است، زيرا آن را به حكم طاغوت گرفته است با اينكه خداوند در قرآن فرمان داده كه به طاغوت كافر گردند و از فرمان او سرپيچى كنند».(11)
در مورد قيام محمد بن عبداللّه محض (نوه امام حسن مجتبى) وقتى كه پدرش عبداللّه از امام صادق عليه السلام خواست تا با محمد بيعت كند، و قيام او را بر ضد خليفه وقت (كه يكى از طاغوتهاى اموى بود) تأييد نمايد، امام صادق عليه السلام فرمود: «اگر مى‏خواهى به محمد (پسرت) دستور خروج دهى، به خاطر قاطعيت در كار خدا و اجراى امر به معروف و نهى از منكر، سوگند به خدا ما تو را كه بزرگ ما هستى وانگذاريم، و با پسرت براى قيام بيعت كنيم.»(12)
اما اينكه چرا امام صادق عليه السلام خود قيام مسلّحانه نكرد، اتّفاقاً همين سؤال را يكى از شاگردانش به نام سدير از آن حضرت پرسيد، در اين هنگام آن حضرت با سدير در كنار چند گوسفند توقّف كرده بودند، امام به او فرمود: «وَاللّهِ لَو كانَ لِى شِيعَةٌ بِعَدَدِ هذِهِ الجِداء ما وَسَعَنِى القُعُودُ، سوگند به خدا اگر شيعيان من به اندازه تعداد اين بزغاله‏ها بودند، خانه نشينى برايم روا نبود و قيام مى‏كردم.»
سدير مى‏گويد هماندم از مركب پياده شدم، كنار آن بزغاله‏ها رفتم و آنها را شمردم هفده عدد بودند.(13)
امام صادق عليه السلام در طاغوت زدايى و طرد جريان‏هاى طاغوتى سخن بسيار گفت، در اين جا نظر شما را به چند نمونه جلب مى‏كنيم:
«مَن مَدَحَ سُلطاناً جائِرا وَ تَخَفَّفَ وَ تَضَعضَعَ لَهُ طَمَعاً فِيهِ كانَ قَرِينُهُ فِى النّار؛ كسى كه سلطان ستمگرى را تمجيد كند و در برابر او كرنش و فروتنى نمايد تا در كنار او به نوايى برسد، چنين كسى همنشين آن سلطان در آتش دوزخ خواهد بود.»(14)
نيز فرمود: «مَن سَوَّدَ اِسمُهُ فِى دِيوانِ وُلدِ سابِعٍ، حَشَرَهُ اللّهُ يُومَ القِيامَةِ خِنزِيراً؛ كسى كه نامش را در ليست كارگزاران يا حقوق بگيران بنى عباس بنويسد، خداوند او را در روز قيامت، به صورت خوك محشور گرداند.»(15)
چند نمونه از ارزش‏هاى والاى انسانى در سيره امام صادق عليه‏السلام
امام صادق عليه السلام به ارزش‏هاى انسانى و كمالات اخلاقى اهمّيت بسيار مى‏داد و شخصيّت انسان را در محور همين ارزش‏ها مى‏دانست. به عنوان نمونه نظر شما را به چند مورد جلب مى‏كنيم:

بندگى و خلوص‏

او قبل از هر چيز عبد خدا بود و همواره در پيشگاه خدا در نهايت تواضع به سر مى‏برد. ارتباط و پيوندش با خدا چنان تنگاتنگ بود، كه همواره سجده‏هاى طولانى انجام مى‏داد و به ياد خدا بود و مكرّر باحالى ملكوتى و چشمى پر از اشك مى‏گفت: «رَبِّ لاتَكلِنِى اِلى نَفسِى طَرفَةَ عَينٍ اَبَداً لا اَقَلَّ مِن ذلِكَ وَ لا اَكثَرَ؛ پروردگارا! مرا به اندازه يك چشم به هم زدن و نه كمتر و نه زيادتر، به خويش وا مگذار.»
يكى از شاگردانش به نام ابن ابى يعفور مى‏گويد: «آن حضرت را ديدم دست به سوى آسمان بلند كرده و اين دعا را مى‏خواند و اشك مى‏ريزد، سپس رو به من نموده و فرمود: خداوند به اندازه كمتر از يك چشم به هم زدن يونس پيامبر را به خويش واگذارد و او آن گناه (ترك اولى، دورى از قومش) را مرتكب شد.»
پرسيدم آيا كارش به حدّ كافران رسيد؟ فرمود: «نه، ولى هركس در چنين حالى (بى‏توبه) بميرد هلاك شده است.»(16)
آن حضرت در نقش انگشترش چنين نوشته بود: «اَنتَ ثِقَتِى فَاعصِمنِى مِن خَلقِك؛ خدايا تو تكيه گاه محكم و مورد اطمينان من هستى، مرا از گزند مخلوقاتت حفظ كن.»
نيز نوشته بود: اَللّهُ خالِقُ كُلِّ شَى‏ءٍ؛خداوند آفريدگار هر چيز است.» و در نگين انگشتر ديگرش نوشته بود: «يا ثِقَتِى قِنِى شَرَّ خَلقِكَ؛ اى خداى مورد اطمينان من، مرا از گزند اشرار مخلوقاتت حفظ كن.»(17)
حفص بن غياث مى‏گويد: روزى امام صادق عليه السلام را در كنار درخت خرمايى ديدم، در آنجا وضو گرفت و مشغول نماز شد و به سجده رفت شمرده پانصد بار در سجده گفت: «سبحان اللّه» سپس بر تنه آن درخت تكيه داد و به راز و نياز و مناجات با خدا پرداخت.(18)
خوف از عذاب الهى، و حالت ملكوتى‏
روزى امام صادق عليه السلام براى خوردن غذا، در كنار سفره نشست، كاسه آبگوشتى نزدش نهادند، آبگوشت داغ بود، وقتى كه امام لقمه را در ميان آبگوشت گذاشت آن را داغ يافت، در همين هنگام به ياد داغى حرارت آتش دوزخ افتاد، دستش را از غذا كشيد و چند بار به طور مكرّر فرمود: «نَستَجيرُ بِاللّهِ مِنَ النّار، نَعوُذُ بِاللّهِ مِنَ النّارِ؛ درخواست پناهندگى مى‏كنيم از خدا در مورد آتش دوزخ، پناه مى‏بريم به خدا از آتش دوزخ.»(19)
هنگامى كه امام صادق عليه السلام نماز مى‏خواند، آن چنان در خوف و اضطراب فرو مى‏رفت كه رنگ چهره‏اش سرخ و زرد مى‏شد، گويى به طور مستقيم رودررو با شخصى سخن مى‏گويد.
روزى آيات قرآن را در نماز به گونه‏اى تلاوت مى‏كرد، كه گويى روحش در جهان ملكوت سير مى‏كند و از كالبدش خارج شده است، آن آيات را به طور مكرّر مى‏خواند، تا به حال عادى بازگشت، حاضران پرسيدند: «اين چه حالى بود كه به شما عارض شد؟» فرمود: «آيات قرآن را پيوسته تكرار كردم تا به حالتى رسيدم كه گويى آيات قرآن را به طور مستقيم از خداوند نازل كننده آيات شنيدم.»(20)

دلجويى از مؤمن و رفع پريشانى او

يكى از مؤمنين كه داراى همسر و فرزندانى بود، به سفر رفت، و سفر او طولانى شد، شبى در خواب ديد قوچى با دو شاخش به دامن همسرش حمله مى‏كند، وقتى كه از خواب بيدار شد، بسيار پريشان گرديد، و حتى به همسرش سوءظن پيدا نمود كه مبادا نامحرمى بااو ارتباطى پيدا كرده است، اين سوء ظن او را بيشتر ناراحت و نگران نمود، به حضور امام صادق عليه السلام رفت و آنچه در خواب ديده بود بازگو كرد، امام صادق عليه السلام با كمال خوشرويى از او دل جويى نمود و سپس فرمود: «آن دو شاخ كنايه از دو سر قيچى است، همسرت علاقه سرشار به تو دارد، و خود را آماده استقبال از تو نموده و با قيچى موهاى بدنش را زدوده تا براى همسرش پاكيزه گردد.» اين گفتار شيرين و نرم امام، به طور كلّى نگرانى را از آن مؤمن بر طرف ساخت، او شاد شد و با نشاط كامل به خانه‏اش بازگشت، و دريافت كه همسرش با اشتياق فراوان در انتظار او به سر مى‏برد، و تعبير خواب امام، مطابق واقع بوده است.»(21)

سامان بخش نابسامانيها

امام صادق عليه السلام بسيار در فكر افراد مختلف جامعه، به خصوص بينوايان بود، تا آخرين توان خود، براى سامان يافتن نابسامانى‏هاى آنها تلاش مى‏نمود، و با برخوردهاى لطيف و مهرانگيز خود آنها را نوازش مى‏داد. حتّى به يكى از يارانش به نام مفضّل پول داده بود تا اگر بين مسلمانان درگيرى و نزاعى رخ داد، و اصلاح آن بستگى به كمك مالى داشت، به آنها كمك مالى كند، و در اصلاح و رفع پريشانى آنها بكوشد.(22)

مقلّد و مطيع امام كيست؟

يكى از ياران مخلص امام صادق عليه‏السلام «عبداللّه بن ابى يعفور» نام داشت، او آن چنان امام شناس بود، كه جز اطاعت از امام به چيز ديگرى نمى‏انديشيد، روزى به امام صادق عليه السلام عرض كرد: «اگر انارى را دو نصف كنى و بفرمايى يك نصف آن حلال و نصف ديگرش حرام است، آنچه حلال دانسته‏اى حلال مى‏دانم و آنچه حرام دانسته‏اى حرام مى‏دانم.»
امام صادق عليه السلام دو بار فرمود: «رحمك اللّه؛ خدا تو را رحمت كند.»
عبداللّه بيمار شد، بيماريش شديد گرديد، اهل خبره شراب را براى آرامش درد او تجويز نموده بودند، او به محضر امام صادق عليه السلام آمد و ماجرا را بيان كرد.
امام به او فرمود: «هرگز شراب نخور» عبداللّه به كوفه بازگشت، دردش شديدتر شد، بستگانش شراب آوردند، هرچه اصرار كردند او درد شديد را تحمل كرد و شراب نخورد، سرانجام پس از مدّتى شفا يافت.
او در عصر امام صادق عليه السلام از دنيا رفت، امام صادق عليه السلام در ضمن نامه‏اى به مفضّل بن عمر درودهاى فراوان به عبداللّه فرستاد و فرمود: «او در حالى كه به عهدش نسبت به خدا و پيامبر و امام وفا نمود از دنيا رفت و مشمول آمرزش و رحمت الهى شد.»(23)
در مورد بانويى به نام «ام خالد معبديّه» نظير اين ماجرا پيش آمد، اطبّاء براى تسكين درد بيمارى شديد او دستور نوشيدن شراب به او دادند، او به حضور امام صادق عليه السلام آمد و عرض كرد: آيا جايز است به اين دستور عمل كنم؟ امام از او پرسيد: «چه چيز تو را از نوشيدن شراب جلوگيرى مى‏كند؟» او در پاسخ گفت: «من قلّاده اطاعت از شما به گردن خود آويخته‏ام» (مقلّد شما هستم) امام صادق عليه السلام به او فرمود: «هرگز حتى اجازه نوشيدن يك قطره از شراب را به تو نمى‏دهم.» سپس سه بار فرمود: «وقتى كه مرگ به گلوگاه رسيد پشيمان خواهى شد.» او سخن امام را اطاعت كرد و هرگز شراب نياشاميد.(24)

چهار سخن آخر امام صادق عليه السلام

امام صادق عليه السلام در 25 شوال در سال 148 ه.ق، بر اثر زهرى كه مزدوران منصور دوانيقى در مدينه، به وسيله انگور به او خوراندند، مسموم و بسترى شد، حال او ساعت به ساعت وخيم‏تر مى‏شد تا به شهادت رسيد، هنگامى كه در بستر شهادت بود، سخنانى فرمود كه از او به يادگار مانده از جمله چهار سخن پر محتوا و عميق زير است:
1 – يكى از دوستان به بالين آن حضرت آمد و سخت مى‏گريست. امام به او فرمود: «مؤمن راضى به رضايت الهى است، اگر همه نيكيها به او عرضه شود، و يا به عكس بدنش قطعه قطعه گردد، براى او خير است.»(25)
2 – كنيز آن حضرت به نام سالمه گويد: امام صادق عليه السلام در ساعات آخر عمر، جمعى از بستگان خود را نام برد و فرمود: فلان مبلغ پول به آنها بدهيد، از جمله هفتاد دينار به حسن افطس بدهيد، عرض كردم آيا حسن افطس كه قبلاً با كارد بزرگ به شما حمله كرد و مى‏خواست شما را بكشد پول بدهيم؟
امام عليه السلام اين آيه (آيه 21 سوره رعد) را كه در مورد فرمان به صله رحم است خواند و فرمود: «آيا نمى‏خواهى به فرمان اين آيه عمل كنيم؟ اى سالمه! خداوند بوى خوش بهشت را به گونه‏اى آفريد كه به فاصله دوهزار سال راه، مى‏رسد، ولى همين بوى خوش با آنهمه گستردگيش به عاق والدين و كسى كه صله رحم نكند نمى‏رسد.»(26)
3 – حميده همسر امام صادق عليه السلام مى‏گويد: امام صادق عليه السلام در ساعات آخر عمر، بستگانش را به حضور طلبيد، چشمهايش را گشود و به آنها نگريست و فرمود: «اِنَّ شَفاعَتَنا لا تَنالُ مُستَخِفَّاً بِالصَّلوةِ،همانا كه شفاعت ما به كسى كه نماز را سبك بشمارد نرسد.»(27)
4 – امام صادق عليه السلام چنين وصيت كرد: «بعد از من هفت سال در مراسم حج مجالس سوگوارى تشكيل دهيد.» و براى هزينه اين مجالس، اموالى راتعيين كرد، سپس فرمود: مقدارى از اين اموال را در اين مراسم به نيازمندان بدهيد.(28)
اين وصيّت، آن هم تشكيل مجالس در مراسم حج، يكى از وصيت‏هاى سياسى آن حضرت بود، تا در آن مجالس در بين مجمع عظيم مسلمانان، حقايق گفته شود، و اسرار پشت پرده فاش گردد و مردم، ظالم و مظلوم را بشناسند، و به حمايت از مظلوم و دشمنى با ظالم بپردازند. نظير اين روايت را پدر ارجمندش امام باقر عليه السلام نيز فرمودند.»(29)
خدايا! به بركت وجود مبارك امام صادق عليه السلام ما را از شاگردان و پيروان راستين آن حضرت فرما، و زندگى سراسر درخشان آن بزرگمرد علم و تقوا را، الگوى سازنده و بالنده در مسير زندگى ما قرار بده.

پى‏نوشت‏ها:
1. رياحين الشريعه، ج 3، ص 17.
2. بحار، ج 47، ص 8 و 9.
3. المراجعات، ص 312.
4. بهجة الآمال، ج 2، ص 474 – 476.
5. نعمان بن ثابت نام ابو حنيفه است (الامام الصادق تأليف حيدر اسد، ج 1، ص 70).
6. سفينة البحار، ج‏1، ص 423.
7. بحار، ج 47، ص 28.
8. سفينة الحار، ج 2، ص 432.
9. الصواعق المحرقه، ص 201.
10. بحار، ج 3، ص 58.
11. نساء 60، اصول كافى، ج 1، ص 67.
12. ارشاد مفيد (ترجمه شده)، ج 2، ص 186.
13. اصول كافى، ج 2، ص 242.
14. وسائل الشيعه، ج 12، ص 133.
15. همان، ص 130.
16. اصول كافى، ج 2، ص 581.
17. جنات الخلود، ص 13.
18. بحار، ج 47، ص 37.
19. روضة الكافى، ص 164.
20. بحار، ج 84، ص 248.
21. كشكول شيخ بهائى (ترجمه شده) ص 432.
22. اصول كافى، ج 2، ص 209.
23. رجال كشى، ص 249.
24. وسائل الشيعه، ج 17، ص 257.
25. انوار البهيه، ص 266.
26. اقتباس از فروع كافى، ج 7، ص 55.
27. انوار البهيّه محدّث قمى، ص 268.
28. وسائل الشّيعه، ج 13، ص 294.
29. منتهى الآمال، ج 2، ص 79.

 

/

دادگسترى ما تا دارالقضاى مدينه

 

دادگسترى ما تا دارالقضاى مدينه!

حجةالاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر

كسانى كه به حج و عمره مشرّف شده‏اند ملاحظه كرده‏اند كه يك ساختمان مجلل و زيبا در جهت قبله حرم شريف نبوى قرار گرفته است. اين ساختمان متعلق به دستگاه قضائى مدينه است، هتل يا زائر سرا نيست. اما چيزى كه مايه شگفتى است تردد بسيار كم و مراجعه اندك ارباب رجوع به اين ساختمان و تشكيلات قضائى آن است!
و باز هم زائران خانه خدا ديده‏اند كه در اطراف حرم مكى و مدنى مغازه‏هاى طلا فروشى خيره كننده‏اى وجود دارد كه بى‏اغراق هزاران كيلو طلا و جواهرات با اشكال مختلف در آنها جاى دارد و افراد مختلف به راحتى داخل و خارج مى‏شوند و ديدن مى‏كنند و صاحبان مغازه‏ها هيچ دغدغه و دلهره‏اى ندارند كه مثلاً قطعه طلا به سرقت برود يا باند مسلح سرقت، حمله كنند و براى تأمين امنيت اين فروشگاه‏هاى چندين ميلياردى و همچنين بانك‏ها و صرافى‏ها نه محافظى هست و نه پليسى و از سرقت و حمله خبر و گزارشى ديده نشده و بطور خلاصه همه چيز در امن و امان است.
اين در حالى است كه با كمال تأسف بايد اعتراف كرد آن امنيّت مورد آرزو جايش در كشور ما خالى است. شاهد مدعا دادسراها و دادگاه‏ها و مراكز و مجتمع‏هاى قضائى ماست كه روزانه صدها و هزارها پرونده تخلّف از سرقت و كلاه بردارى و تجاوز و قتل و اختلاف و اختلاس و ساير اقلام جرم و جنايت در اين مراكز قضائى به ثبت مى‏رسد. صف طولانى مراجعات و زمان‏هاى طولانى نوبت دادرسى جز تأسف و تحسّر ببار نمى‏آورد، جاى سؤال است كه اينهمه تخلّف و جرم و جنايت چرا؟ تفاوت مكّه و مدينه با قم و مشهد و تهران و اصفهان در چيست؟ آيا آدم‏هاى آن سرزمين از نظر عقائد مكتب بر ما برترى دارند؟ كه چنين نيست. آيا تشكيلات قضائى صالح‏ترند و مطمئن‏تر عمل مى‏كنند؟ كه معلوم نيست. و آيا و آيا؟… آيا صاحب نظران ما به مطالعه نشسته‏اند كه اينهمه ناامنى و تخلّف چرا در جامعه ما رخ مى‏دهد؟ و آيا مى‏توان راهكارى يافت كه زهره چشم از متجاوزان گرفته شود و اينهمه باندهاى فساد و كلاه بردارى شكل نگيرد و براى جلوگيرى و خنثى سازى آن، چه بايد كرد؟ در گزارش‏هاى روزمره همه روزه حوادثى را مرور مى‏كنيم كه از كشف باندهاى فساد و قاچاق حتى دختران و زنان و كشاندن آنها به مراكز فحشاء در داخل و خارج خبر مى‏دهد و كارگردان‏هاى باسابقه كه زنان و مردان بدنام مى‏باشند شناسائى مى‏شوند، دستگير مى‏گردند و به اعمال كثيف خود اعتراف مى‏كنند و تصويرشان را در صفحات روزنامه‏ها و جرائد با خط مشگى بر سيماى آنها مردم مى‏بينند ولى از رفتار دستگاه قضائى با اينها كه مفسدين فى الارض و غارتگران ناموس و شرف جامعه‏اند خبرى جز چندماه زندان و بالاخره رهائى چيزى ديده و شنيده نمى‏شوند و اين عناصر فاسد آرم دار دوباره به جامعه بر مى‏گردند و به فروش مواد و ارتكاب فساد و فريب جوانان دختر و پسر مى‏پردازند و يك مو از سر اينها كم نمى‏شود! و ماجرا همچنان بصورت تسلسل ادامه دارد و دارد. و چه بگويم كه شرح اين مسئله غم‏انگيز در اين سطور و مقال نمى‏گنجد و باب رشوه خوارى كه خود بحث ديگرى است. اينها براى ما جز شرمندگى ببار نمى‏آورد كه ادعاى كلان داريم و از پياده شدن قوانين اسلام حرف مى‏زنيم اما هر روز شاهد گسترش دائره مفاسد مى‏باشيم و معلوم نيست بالاخره كار به كجا خواهد كشيد! باندهائى هستند كه بعضاً هم در برخى نهادهاى حساس كار مى‏كنند ولى با اطمينان خاطر به كلاه بردارى و زورگيرى و شرخرى و باج خواهى دست مى‏يازند كه نمونه‏هاى آن فراوان است و گزارش‏ها و شكايت‏ها در مورد آنها بى اثر مى‏ماند و آنها با خاطر آسوده به سوء استفاده سرگرمند…!
موارد از اين قبيل فراوان است. يك شخص يا يك شركت، واحدهاى مسكونى هزار واحدى را به چهار هزار نفر مى‏فروشد و فرار مى‏كند و گروهى را سردرگم مى‏سازد و ديگرى با جعل سند و اسكناس و دلار به نوعى ديگر به خيانت و كلاه بردارى رو مى‏آورد، ديگرى با سلاح به بانك‏ها و طلافروشى‏ها حمله مى‏كند، مى‏كشد و مى‏دزدد و مى‏گريزد. دزدى آشكار از كيف و تلفن همراه گرفته تا آدم ربائى و تجاوز به عنف و قتل، خوراك صفحات حوادث مطبوعات شده است! آيا يك صدم اينها در جامعه مكه و مدينه ديده و شنيده‏ايد؟! چرا؟ براى سؤال پاسخى بايد يافت…
بنابراين از اين مقايسه نبايد در شگفت بود كه چرا اين مقاله دستگاه قضائى خودمان را با دستگاه قضائى حرمين در كفه سنجش نهاده است! رنج آور است كه جامعه‏اى با داشتن مكتب متعالى تشيع نتوانسته باشد جلو جرم و جنايت را بگيرد و اين باشد وضع اسفبارش اما جامعه با مشخصه‏هاى ديگر توانسته باشد آنگونه بر اوضاع مسلط باشد! مسئولين قضائى بايد به اين مسائل فكر كنند و با كارشناسى و مطالعه به بررسى اين امر بپردازند و گرنه هرچه بر طول و عرض ساختمان و دائره قضائى و امثال آن رو آورند مشكلى را حل نكرده‏اند و مجال به متخلفان داده‏اند و بودجه كشور را بيهوده هدر داده‏اند…

در اينجا در پاسخ به سؤالات مطرح شده در ارتباط با مسئوليت دستگاه قضائى روى دو نكته بايد انگشت نهاد:
نكته اول: اجراى احكام كيفرى اسلام است همانگونه كه مى‏دانيم هيچ جرمى در اسلام بدون تخلّف نيست، براى قاتل، براى سارق، براى زناى زانى و جانى براى قواد و واسطه گرى در زمينه فحشاء، براى مفسدين (سياسى، اقتصادى، فرهنگى،اخلاقى) و ساير جرائم هر يك كيفر و مجازاتى مقرر شده است. از اعدام، دست بريدن، تبعيد كردن، زندان كردن، تعزير نمودن و غيره، اين قوانين براى تأمين سلامت اجتماع است هرچند در ظاهر با احساسات آدم‏هاى احساسى هم خوانى ندارد. همچنانكه با قوانين بيگانه وفق نمى‏دهد و محافل حقوقى لائيك آن را نمى‏پسندند.
اما قرآن كريم و روايات معصومين اجراى حدود و قصاص را عامل حيات اجتماع مى‏داند «ولكم فى القصاص حياة يا اولى الالباب»(1)و درباره بريدن دست مرد و يا زن سارق دستور صريح دارد: «السارق والسارقه فاقطعوا ايديهما جزاء بما كسبا نكالا من اللّه»(2) و تأكيد مى‏كند كه قطع دست سارق هم كيفر است براى او و هم عبرت است براى ديگران كه وقتى سرنوشت دزد را ببينند ديگر هوس سرقت نمى‏كنند و اين تمهيدى است كه شارع مقدس براى پيشگيرى از گسترش اين جنايت انديشده است.
براى زناكار درپاره‏اى موارد (زناى محصنه) اعدام و در پاره‏اى موارد صد تازيانه را قرار داده و امر مى‏كند كه اين حد را در ملأ عام و با حضور عدّه‏اى از مردم مسلمان به اجرا در آوريد تا عبرت براى ديگران باشد و از تأثير پذيرى در برابر احساسات آدم‏هاى ضعيف بر حذر مى‏دارد كه نسبت به اين عناصر فاسد رأفت و رحمت در دين خدا جايگاهى ندارد. «الزانى و الزانية فاجلدوا كل و احد منهما ماة جلده ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر و لا تأخذكم بهما رأفة فى دين اللّه و ليشهد عذابهما طائفة من المؤمنين» (3)
بنابراين بايد ديد احكام و حدود اسلامى در مورد مجرمان چه مقدار به اجرا در آمده آنگاه به ارزيابى بازتاب اخلاقى و اجتماعى آن نگريست، در كشور عربستان قانون قطع يد سارق به اجرا در آمده و زهره چشم گرفته كه سارق ديگر هوس دزدى نكند و همچنين ساير حدود را بدون فوت وقت و بهانه تراشى (البته در اينجا بصدد توجيه مطلق دستگاه قضائى آنان نيستيم كه هرگز بدون ضعف نيست).
بطور خلاصه: ما در اجراى حدود اسلامى كوتاهى كرده‏ايم لذا مجرمان و متجاوزان احساس امنيت كرده‏اند، ده‏ها بار به زندان افتاده‏اند و حرفه‏اى‏تر شده و به جامعه برگشته‏اند. سارق و يا كلاه بردار به قاضى معرفى شده اما از كنار واقعه بى‏تفاوت گذشته و از مدعى شاهد خواسته! در حالى كه سرقت در فضاى خلوت و بدون شاهد اتفاق افتاده و قاضى مى‏تواند از شواهد و قرائن و اعترافات متهم استفاده كند و به علم خود اجرا حدود نمايد، اين سهل انگارى باعث شده تجاوز و سرقت‏هاى نهانى و بيابانى حتى باقتل افراد بى‏گناه صورت گيرد، مجرم به دام نيفتد و هيچ گونه كيفر و مجازاتى درباره او اعمال نشود!
معلوم است كه با اين شيوه نمى‏توان يك دستگاه قضائى قاطع داشت و از حجم تجاوز و تخلف در جامعه كاست.
نكته دوم: قاطعيت و شجاعت دستگاه قضائى است كه در اجراى حدود و احقاق حقوق بدون مجامله و معامله به اجراى حدود بپردازد. اينگونه بنظر مى‏رسد كه چنين قاطعيتى در دستگاه قضائى نيست. احساسات بر قانون غلبه دارد، در برخى موارد حق و حساب‏هاى ديگر مانع اجراى حدود است يا سفارش و توصيه تيغ قاضى را كند مى‏كند، در پاره‏اى از موارد قاضى از تجربه كافى برخوردار نيست و شأن قضا از او زياده مى‏آيد، نمى‏تواند تشخيص بدهد، تصميم بگيرد، شاكى، دزد مال خود را معرفى كرده و شواهد كافى آورده اما قاضى از جلب مجرم شانه خالى مى‏كند و عملاً به مجرم كمك مى‏دهد مال را درجاى خلوت برده‏اند، از شاكى دو شاهد عادل مى‏خواهد؟! در حالى كه براى كشف جرم عوامل ديگرى چون اقرار متهم و شواهد و قرائن ديگر وجود دارد اما قاضى فاقد تجربه از عوامل آگاهى و سابقه مجرمين استفاده نمى‏كند و يا دست او را بسته‏اند!
اينكه در روايات آمده اجراى يك حد از باران چهل روز براى جامعه اسلامى سودمندتر است براى اين است كه حدود از باران رحمت براى حيات اخلاقى جامعه انسانى تأثير بيشترى دارد. اگر حدود الهى به بهانه‏هاى واهى تعطيل شود ثمره آن همين است كه در جامعه مشاهده مى‏كنيم..
نكته ديگر اينكه ما از جوّ سازى‏هاى تبليغاتى بيگانه هراس داريم و اين ستم بزرگى بر اسلام و مسلمانان است. مگر قرآن كريم نمى‏گويد: «و لا يخافون فى الله لومة لائم»(4) از نكوهش نكوهش گران در راه خدا بيم نداشته باشيد و مگر خداوند نمى‏فرمايد: «فلا تخشوا الناس و اخشون»(5) از مردم نترسيد از من بترسيد، اگر ما مدعى پيروى اسوه عدالت بشرى على بن ابيطالب (ع) هستيم چرا قاطعيت را از آن امام عدل و داد نمى‏آموزيم.
نكته ديگر اينكه ملاحظات مجامع استعمارى و حقوق بشر استكبارى گوئى از ما زهره چشم گرفته است، مى‏ترسيم بگوئيم ما مسلمانيم و قوانين اسلامى ملاك عمل براى ماست.
دنياى استعمارى و محافل حقوق بشر آن در برابر دلخراش‏ترين ستم‏ها بر مظلومان و قتل عام‏ها و شكنجه‏ها سكوت كرده‏اند چرا كه در جهت منافع نامشروع ابر جنايتكاران زمين و امپرياليسم آمريكا و صهيونيسم جهانى است اما در برابر اجراى حدود و قوانين كيفرى اسلام پاى حقوق بشر و دفاع از زندانى سياسى و امثال آن راپيش مى‏كشند. از اين هياهوها نبايد هراسيد. چرا اين محافل و مجامع بين المللى در خصوص آنچه در كشور عربستان مى‏گذرد حساسيت نشان نمى‏دهند اما از حقوق بشر صادراتى حربه‏اى عليه ما ساخته‏اند و پاره‏اى از عناصر وطنى هم آب روى آسياب آنها مى‏ريزند و در مطبوعات و گفته‏ها و نوشته‏ها براى حقوق بشر در ايران اشك تمساح مى‏ريزند و چرا براى پاره‏اى عناصر خود فروخته به عنوان دفاع از حقوق بشر و زندانيان سياسى و حقوق زن و امثال آن جايزه صلح نوبل را اختصاص مى‏دهند؟!
اينها براى ما و كارگزاران امور در هر رده و دستگاهى بايد درس باشد كه بدانند بيگانگان و دشمنان سوگند خورده ما هرگز از ما راضى نخواهند شد تا خود را دست بسته تسليم آنان كنيم آنگاه ديگر سياه نمائى نخواهند كرد و همه سياهى‏ها سفيد خواهد شد. بديهى است تا ما بر اصول خود پاى مى‏فشريم و حاضر به پذيرش خواسته‏هاى دشمنان اسلام نيستيم هرگز آنها مهر تأييد بر هيچ يك از مواضع ما اعم از حقوقى، سياسى، فرهنگى، و.. نخواهند زد چنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: «ولن ترضى عنك اليهودو لاالنصارى حتى تتبع ملتهم»(6) يهوديت و مسيحيت از شما راضى نخواهند شد تا هنگامى كه از ملّت و آئين آنها پيروى كنى. و اين چيزى است كه با اصول و مبانى اسلام وفق نمى‏دهد.
بنابراين در اجراى حدود الهى نبايد چشم به راه تأييد دشمنان اسلام باشيم ما هر كارى كنيم از نظر آنها ناپسند است. پس بايد كار خود را بكنيم و راه خود را برويم و از زوزه‏هاى بيگانه نهراسيم به گفته مولوى:
زانكه از بانگ علا لاى سگان
هيچ واگردد زراهى كاروان‏
مه فشاند نور و سگ عوعو كند
هر كسى بر فطرت خود مى‏تند

هرگاه دشمن از ما تعريف كرد بايد بدانيم كه از راه منحرف شده‏ايم و هر كه بر وفق مراد دشمن حرف زد بداند كه درست در جهت خلاف اسلام و ملت و ميهن گام برداشته است. اين اصلى است انكارناپذير لذا توقع نبايد داشت حقوق بشر غربى بر مسائل ما صحه بگذارد وگرنه كاروان انقلاب تا به حشر لنگ خواهد ماند و بايد راه ارتجاع را بپيمايد.
بطور خلاصه اگر نظام قضائى ما بخواهد موفق باشد بر دو اصل ياد شده كه مرضى خدا و پيامبر و اولياء و منطبق با مصالح اسلام و مسلمين است استوار و قاطع بايستد.
1 – اجراى حدود الهى
2 – شهامت و قاطعيت در اجراى قانون

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره بقره، آيه 179.
2. سوره مائده، آيه 38.
3. سوره نور، آيه 2.
4. سوره مائده، آيه 54.
5. سوره مائده، آيه 44.
6. سوره بقره، آيه 120.

 

/

شبهات دين و حكومت دينى

 

شبهات دين و حكومت دينى

آيت اللّه جوادى آملى‏
تهيه و تنظيم از: حجة الاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور

آزادى انسان و وجوب امر به معروف و نهى از منكر

با توجه به نفى اكراه در دين دارى آيا مى‏توان با امر به معروف و نهى از منكر، ديگران را وادار به اجراى احكام الهى كرد و يا اجراى اين فريضه الهى با آزادى آدمى سازگارى ندارد؟ در پاسخ به اين سؤال در آغاز لازم است به سنخ و جايگاه امر به معروف و نهى از منكر بپردازيم.
خداوند متعال تعليم را به همه انبيا(عليهم السلام) و اوليا(عليهم السلام) و جانشينان آنها و تعلّم را نسبت به توده مردم واجب كرده است. مردم بايد عقايد و اخلاق و فقه و حقوق را از راهنمايان دين فرا بگيرند. آنچه كه مربوط به اعتقاد است، بدان معتقد شوند و آنچه مربوط به اخلاق است، بدان متخلّق گردند و آنچه به اعمال مربوط مى‏شود آن راعمل كنند. پس تعلّم بر مردم واجب است ؛ «فاسئلوا أهل الذكران كنتم لاتعلمون»(1) ؛ و تعليم بر رهبران مذهبى و جانشينان آنها، «و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم»(2)؛ «فلو لانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقّهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم»(3)؛ خداوند براى تأمين نيازهاى فرهنگى جامعه با وجوب تعليم و تعلّم فضاسازى مى‏كند. پس از تأمين فضاى فرهنگى جامعه و مشخص شدن محدوده اطاعت و عصيان و حلال و حرام، نوبت به امر به معروف مى‏رسد. چون امر به معروف به معناى سخنرانى كردن، كتاب نوشتن، ياد دادن احكام و موعظه و نصيحت و ارشاد مردم نيست. امور ياد شده از سنخ تعليم است. تعليم جاهل امر به معروف نيست. بر عالم لازم است كه جاهل را به احكام دين آشنا و هدايت كند. اما وقتى كه فضاى فرهنگى جامعه به نصاب لازم رسيد و مردم اعم از اشخاص، احزاب، گروهها، دسته جات و قبايل به حلال و حرام آگاهى يافتند، اگر كسى از روى علم و عمد بخواهد معصيت كند، بايد او را امر به معروف كرد. جايگاه امر به معروف پس از تعليم و تعلّم است. يعنى جاهل را بايد آگاه و عالم كرد، ناسى و ساهى و غافل را بايد متنبّه ساخت و هشدار داد. يا اگر كسى از روى اضطرار يا اكراه كار خلاف انجام مى‏دهد، بايد در كار او گره‏گشايى كرد و ضرورتش را بر طرف ساخت. پس اگر كسى از روى جهل به موضوع يا جهل تصورى به حكم يا سهو و نسيان و غفلت و اضطرار و اكراه دست به گناه بزند، مشمول حديث رفع است.
منكرى نيست تا نيازى به نهى داشته باشد. همه امور ياد شده مربوط به قبل از امر به معروف است چون هيچ يك از اين‏ها معصيت و ترك معروف نيست، تا سخن از امر به معروف و نهى از منكر به ميان آيد. كسى كه از روى اضطرار حرامى را مرتكب مى‏شود، گرچه فعل او فى نفسه منكر است، اما او كار منكر انجام نداده است. چون بر پايه حديث رفع يكى از امور برداشته شده موارد اضطرار است، «رفع عن أمتى تسعة…و ما اضطروا اليه (4)» همچنين اگر جاهل و غافل و ساهى و ناسى مرتكب كار خلافى شوند، كار آنها از سنخ معصيت نيست، تا نوبت امر به معروف برسد. امر به معروف و نهى از منكر مربوط به جايى است كه كسى بخواهد از روى علم وعمد گناه كند. پس مقام اول، مقام ساخت و ساز فرهنگى فرد و جامعه توسط انبياء و اوليا و فقها و مبلغان و نويسندگان و گويندگان است يعنى بايد افراد را به عقايد و اخلاق و فقه و حقوق عالم كرد تا فضاى فرهنگى جامعه به نصاب لازم برسد. در مقطع تعليم انسان بايد احكام الهى را ياد بگيرد و ياد دهد، چه مربوط به اصول دين باشد «ادع الى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتى هى أحسن»(5) يا مربوط به فروع دين، «ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم» (6)، به هر تقدير احكام و حكم دين بايد براى مردم روشن شود. اگر مسايل دينى براى فرد و جامعه مشخص نشد، نوبت به امر به معروف نمى‏رسد.
پس از فضا سازى فرهنگى و آگاهى عمومى از معروف‏ها و منكرها اگر كسى معروفى را ترك يا منكرى را انجام داد مقام اجرا و مربوط به امر به معروف و نهى از منكر است. يعنى اگر كسى از روى علم و عمد تصميم به ارتكاب خلافى گرفت، بايد او را امر به معروف و نهى از منكر كرد و در اين كار نيز بايد مراحل آن را رعايت كرد. انزجار قلبى، تذكر زبانى، تعرض عملى در صورتى كه به ضرب و شتم نرسد، مراتب امر به معروف و نهى از منكر است.
البته افزون بر دو مقام ياد شده، مقام سوّمى نيز متصور است كه كار دستگاه اجرايى و قضايى است. يعنى اگر كار خلاف صورت گرفت و متخلف بايد مجازات شود، اينجا جاى امر به معروف و نهى از منكر نيست، بلكه دستگاه قضايى بايد برابر «أيمان» و «بيّنات» مجرم را كيفر دهد. حكم و قضا واجب است. يعنى تشكيل دستگاه قضايى واجب است. هم بر قاضى حكم كردن واجب عينى و كفايى است. هم پذيرش حكم قضايى و محكمه عدل واجب است.
بنابراين در فضاى دينى هر سه مرحله ياد شده واجب است. هم وجوب تعليم بر عالمان و تعلّم بر توده مردم در فضاى فرهنگى جامعه امرى قطعى است. هم (امر به معروف و نهى از منكر) واجب متقابل است؛ «والمؤمنون و المؤمنات بعضهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر»(7) مؤمنى بايد مانع ارتكاب كار خلاف توسط مؤمن ديگر شود. هم (اجراى حدود و تعزيرات بر دستگاه قضايى) لازم و واجب است.
بر اين اساس مى‏توان گفت: آيه شريفه «لااكراه فى الدين» نه با اين واجب‏هاى سه گانه معارض است و نه مراد از آيه شريفه اباحه‏گرى است بلكه بايد گفت كسى كه وارد دروازه دين شد، قدم به قدم احكام الزامى دين او را همراهى مى‏كند و او بايد نسبت به همه آنها ملتزم و پاى‏بند باشد.
نه اين كه هر گونه دلش بخواهد عمل كند و هيچ حكم الزامى نداشته باشد. آرى، اگر كسى شاك متفحص باشد، تا زمانى كه در مقام تحقيق در مورد اصل دين است و حق براى او روشن نيست، معذور است. اما وقتى حقانيت دين برايش ثابت شد و اصل دين را پذيرفت، بايد به احكام و حِكَمِ دينى پاى‏بند باشد و نمى‏تواند از هيچ حكمى شانه خالى كند. چنانچه در فراگيرى حكمى از احكام دين مسامحه كند. در مرحله نخست بايد تعليمش داد. تا آن را ياد بگيرد. اما اگر پس از فراگيرى سهل انگارى كرد و سرباز زد، نوبت به امر به معروف و نهى از منكر مى‏رسد. يعنى بايد او را پس از ياد گرفتن احكام به اجراى آن وادار كرد. آنگاه اگر امر به معروف مؤثر نيفتاد، نوبت دستگاه قضايى است كه بايد متخلّف را كيفر دهد.
شايان ذكر است: امر به معروف و نهى از منكر متوقف بر قدرت است. لكن بخش وسيعى از اعمال قدرت و اقتدار مربوط به حكومت است. وظيفه توده مردم اعتراض زبانى و فوق زبانى است. مثلاً اگر كسى مشغول حمل شراب است، انسان مى‏تواند با دست جلويش را بگيرد، بايد اين كار را بكند، اما اگر بخواهد به زد و خورد برسد، وظيفه حكومت است. ضرب و شتم و بالاتر از آن كه درجات نهايى امر به معروف و نهى از منكر مى‏باشد، حكومت متصدى انجام آن است. پس اگر عده‏اى در صدد توطئه‏اى برآمدند تا جايى را منفجر كنند، ولى هنوز عملاً كارى انجام نداده‏اند، وظيفه مردم در مرحله نخست اعتراض زبانى، پس از آن جلوگيرى عملى است، اما اگر كار به درگيرى بيانجامد توده مردم وظيفه‏اى ندارند، و گرنه هرج و مرج مى‏شود. بلكه وظيفه حكومت است كه جلوى آنها را بگيرد، هرچند به قتل توطئه گران منفجر شود. از اين رو، محقق در شرايع الاحكام و ديگران به اين امر فتوا داده‏اند. يعنى آمر و ناهى حكومت در صورت نياز مى‏تواند جلوى كسى را كه قصد تخريب جايى را دارد بگيرد. هرچند منجر به قتل او گردد و اين بالاترين مرحله امر به معروف و نهى از منكر است. در چنين موردى به لحاظ اين كه حكم قضايى نيست چنانچه اولياى مقتول به محكمه قضايى مراجعه كنند، اين شخص يعنى مأمور دولت بايد بيّنه اقامه كند و ثابت نمايد كه براى جلوگيرى از انجام توطئه ناچار به اين كار (قتل توطئه گران) شده است. اگر ثابت كند، حرجى براى او نيست و گرنه مشكل دارد.
ناگفته نماند مراد از معروف چيزى است كه دين آن را به رسميت بشناسد يعنى نزد دين معرفه باشد و منكر چيزى را گويند كه دين آن را به رسميت نمى‏شناسد. نزد دين نكره است. گفتنى است: تعبير به معروف و منكر براى آن است كه صبغه قبول داشته باشد. چون اگر گفته مى‏شد: امر به واجب و نهى از حرام صبغه تكليف داشت. «مكروه» در آيه شريفه «كل ذلك كان سيئة عند ربّك مكروهاً»(8) هر چيزى را گويند كه خدا آن را به رسميت نشناخته است. يعنى نزد خدا ناشناخته (منكر) است. در مقابل چيزى كه خدا آن را به رسميت شناخته است يعنى نزد خداوند شناخته شده (معروف) است. از اين رو خداوند فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر». (9)
اما اين كه آيا در مستحبات هم امر به معروف است؟ پاسخ‏اش در فقه اين گونه آمده است: امر به واجب، واجب ؛ نهى از حرام، حرام ؛ امر به حرام ،حرام ؛ امر به مستحب ،مستحب ؛ نهى از منكر مستحب! امر به مكروه، مكروه است. يعنى بايد به مأمور به نظر كرد در اين امر به معروف اگر معروف واجب بود، امر واجب است. اگر معروف مستحب است مثلاً نماز شب مستحب است. امر به آن هم مستحب است، چه اين كه نهى از مكروه نيز مستحب است، همچنان كه امر به مكروه و ترغيب به آن مكروه است.
به هر تقدير، جزم علمى به لحاظ مبادى اختيارى‏اش (يعنى چگونگى تحصيل، انتخاب راه و كتاب و معلم، پرهيز از شبهات و مغالطات، امرپذير است. همچنين در عزم عملى (ايمان) كه زمامش به دست خود انسان است، در اين فرض نيز از راه هايى كه نفس بتواند اراده كند، بايد امر كرد، نه اكراه چون امر غير از اكراه است. همه اين امرها، امرهاى تشريعى است. معناى امر تشريعى اين است كه ميان آمر و مأمور به اراده مأمور فاصله است.اما بخش‏هاى افعال و تروك كه زمام كار هم به دست خود شخص است هم در اختيار علل و عوامل بيرونى، اكراه‏پذير است. كارهاى خارجى نظير رعايت حجاب يا بى حجابى، ميگسارى و ترك آن و.. اين‏ها افعال و تروكى است كه اختيار آن هم دست انسان است. هم در اختيار ديگرى است. از اين جهت اكراه‏پذير است.
امر به معروف و نهى از منكر به منزله بهداشت و دستگاه اجرايى و قضايى به مثابه درمان است. يكى پيش‏گيرى و ديگرى معالجه است. امر به معروف و نهى از منكر براى اين است كه گناه واقع نشود و اين كار توده مردم است. اما كار دستگاه قضايى كه اجراى حدود و تعزيرات است، مربوط به پس از وقوع جرم است. در امر به معروف و نهى از منكر به فرد يا جامعه گفته مى‏شود: اين كار را نكن، اما دستگاه قضايى پس از وقوع جرم، مجرم را مؤاخذه مى‏كند كه چرا مرتكب فلان جرم شدى و اين مقام سوم بحث است كه ناظر به تخلّف است.
از آنجا كه وجوب تعليم و تعلّم و امر به معروف و نهى از منكر و حكم قضايى در عقايد نيز مطرح است، تعليم و امر به معروف و نهى از منكر در عقايد هم واجب است. بنابر مبنايى كه كفار مكلّف به فروعند، همچنان كه مكلّف به اصول هستند.(10) هر فرد لائيك و كافرى كه دين را نپذيرفته نيز زير مجموعه اين مباحث قرار مى‏گيرد. پس اگر شعاع امر به معروف و نهى از منكر مسايل اصولى را هم در بردارد، چنانكه مسايل اخلاقى و فقهى و حقوقى را شامل مى‏شود، نسبت به كافر نيز نخست بايد فضاى فكرى او را روشن كرد و تعليمش داد، سپس امر به معروف و نهى از منكر كرد، آنگاه حكم قضايى را جارى ساخت.
كوتاه سخن: آيه شريفه «لا اكراه فى الدين» اگر ناظر به مسايل علمى باشد، در مورد جزم علمى اكراه معنا ندارد. چون جزم علمى (تصديق،تكذيب، شك) هيچ يك در اختيار خود انسان نيست چه رسد به ديگرى، عزم عملى يعنى اراده و نيت و اخلاص و ايمان و اعتقاد باشد، زمامش در اختيار صاحب نفس است. هيچ فشارى از بيرون اثر ندارد. چون ميان عقيده و نفس اراده فاصله است. به رهبرى اراده نفس، انسان چيزى را قبول مى‏كند و گردن مى‏نهد يا نكول مى‏كند و نمى‏پذيرد. پس زمام قبول و نكول و ترديد در اختيار اراده نفس، است. هيچ كس را نمى‏توان وادار به ايمان و كفر يا ترديد كرد. ترديد اصطلاحاً در بخش ايمان، بين قبول و نكول بكار مى‏رود و شك در بخش علم ميان تصديق و تكذيب و ترديد غالباً در مقابل عزم و شك در برابر جزم است. از اين رو ايمان تحت تكليف است چون فعل اختيارى است. علم وصف نفس و ايمان فعل نفس است. ميان نفس و ايمان اراده انسان حايل است. پس بايد اين آيه و ساير آياتى كه دلالت بر آزادى و حريت انسان دارد را در كنار آياتى كه بر تكليف، امر به معروف و نهى از منكر و عقاب الهى دلالت دارند، قرار داد و سنجيد تا معناى آن‏ها روشن شود. آيه شريفه «لا اكراه فى الدين» و آيات مشابه در واقع تحليل يك حقيقت كلامى و روانى است. نه فتواى به آزادى و گرنه تخويف به عذاب كه در آيات فراوانى آمده است، معنا نخواهد داشت.

آزادى يا رهايى

تحليل معناى آزادى به محدوديت مى‏انجامد. مكتب‏هاى گوناگون، اخلاق، اعمال و مسايل حقوقى فراوانى كه در جهان وجود دارد، هر يك از ديگرى متمايز است. آنان كه نداى آزادى سرمى‏دهند نيز معتقد به تساوى اين‏ها نيستند، بلكه به يقين بعضى حق و برخى باطلند. پس ميان اين امور تساوى نيست تا انسان مخير به انتخاب يكى باشد.
توضيح: در بخش مربوط به مكتب انسان يا ماركسيستى فكر مى‏كند، يا الهى مى‏انديشد. آن كه ماركسيست است، نفى الوهيت را حق مى‏پندارد و آن كه موحد است، اثبات آن را حق مى‏داند، برپايه قانون استحاله جمع نقيضين، يكى حق و ديگرى باطل است. در جهان يا خدايى هست يا نيست، اعتقاد به وحى و عصمت و دين و معاد يا حق است يا باطل. همه مكاتب و آراى گوناگونى كه در اين زمينه وجود دارد،يكى حق است و ديگرى باطل. حق پنداشتن دو طرف، اجتماع نقيضين است كه محال است. پس اگر يكى از طرفين حق است و ديگرى باطل و انسان ميان حق و باطل آزاد و مخير نيست، بلكه يا ملحد است يا موحد، پس ناگزير است يكى را برگزيند. بنابراين آزادى به معناى رهايى نيست تحليل آزادى خود فتوا به محدوديت آن مى‏دهد.
همچنين است اخلاق و حقوق و اعمال؛ عفاف و بى عفتى، سرقت و عدم سرقت، رشوه و عدم رشوه، خون‏ريزى و سلطه گرى و سلطه پذيرى (نظام سلطه) و نظام عدالت و… نيز هر يك در دو طرف نقيض حق و باطل قرار دارند. يكى حق و ديگرى باطل، يكى زشت و ديگرى زيبا، يكى حسن و ديگرى قبيح است و انسان ناگزير از انتخاب يكى از اين دو است. حتى كسى كه زندگى گياهى يا حيوانى دارد، همه اشيا و امور جهان نسبت به او يكسان نيست. به هر تقدير يكى را بايد برگزيند. ملحد طبيعت را مطابق با واقع مى‏پندارد و زندگى‏اش را بر اين محور قرار مى‏دهد و موحد حق و واقع را خدا مى‏داند. «الحق من ربّك»(11)، چون انسان بايد هماهنگ با نظام طبيعت باشد. مثلاً رعايت بهداشت يا حق است يا باطل، هر فردى ناگزير از انتخاب يكى از اين دو است، يعنى انسان رهاى محض نيست. پس قبل از ورود و پذيرش مكتب آنگاه كه نه دين دار است نه بى‏دين، يكى از اين دو حق است. كسى كه بى‏دينى را حق مى‏پندارد، بى دين مى‏شود و آن كه دين را حق مى‏داند، دين دار مى‏گردد. بنابراين آزادى به معناى رهايى مطلق وجود ندارد. زيرا انسان مافوق قانون جهان نيست و هنگامى كه مكتبى را پذيرفت، قهراً بايد در چهار چوب آن حركت كند و به محدوديت‏هاى آن تن در دهد. چون هيچ مرام و مكتبى رهايى محض نيست. هر مرامى براى خود مرامنامه‏اى دارد. ديوارى دور تا دور آن را احاطه كرده است. چه مكتب اسلام باشد يا مرام كمونيستى و ماركسيستى كه ماركس و انگلس آورده‏اند.
پس انسان هم وقتى كه بيرون دروازه مكتب قرار دارد، محدود است، هم زمانى كه مكتبى را پذيرفت، محدودتر مى‏شود. مفهوم اين سخن همان است كه گفتيم. تحليل معناى آزادى به محدوديت آن فتوا مى‏دهد.

آزادى كاذب و صادق‏

آزادى به معناى رهايى و بى‏بند و بارى از محدوده انديشه بيرون است. يعنى چنين معنايى از آزادى محصول پندار باطل است. خداوند متعالى در داستان قوم شعيب (عليه‏السلام) به اين معنا اشاره فرمود؛ «قالوا يا شعيب أصلاتك تأمرك أن نترك ما يعبد آباؤنا أو أن نفعل فى أموالنا ما نشاء انك لأنت الحليم الرشيد» (12)؛ قوم حضرت شعيب (عليه السلام) از چنين انديشه‏اى برخوردار بودند. آنان به شعيب (عليه السلام) گفتند: نماز تو مانع تصميم آزادانه ما در كارهاى مان مى‏شود. چون در نماز عمود دين است و خيمه دين به وسيله آن برپاست. ما اختيار مال خود را داريم. پس در چگونگى مصرف آن آزاديم. چه رشوه بدهيم يا ربا بگيريم، يا هر كارى كه مى‏خواهيم انجام دهيم، نماز تو جلوى آزادى ما را مى‏گيرد. مراد از نماز، دين است. يعنى دين تو ما را محدود مى‏كند و… حضرت شعيب (عليه السلام) به قومش فرمود: اين آزادى كه شما از آن سخن مى‏گوييد، آزادى كاذب است. كجا مى‏خواهيد برويد؟! اين كه گفتيد: ما در چگونگى مصرف اموال خود آزاديم، اين سخن ناروا است. چون اولاً اين مال را ديگرى به شما داده است. پس مال شما نيست. ثانياً عمل به دستورات الهى به سود شماست. پس آزادى به معناى رهايى آزادى كاذب است و همه پيامبران الهى عليهم السلام با اين نوع آزادى مبارزه كرده‏اند. هر دينى از اديان الهى آزادى صادق را تثبيت و پشتيبانى مى‏كند و جلوى آزادى كاذب را مى‏گيرد. همان گونه كه تشخيص فجر صادق و كاذب به تعليم الهى بر عهده منجّم است و تشخيص عطش صادق و كاذب بر عهده طبيب حاذق و معالج است، بيمارى كه عمل جراحى‏اش تمام شده است، پس از به هوش آمدن احساس عطش شديدى دارد. لكن اين عطش، تشنگى كاذب است. از اين رو، پزشك معالج او دستور مى‏دهد كه يك قطره آب نبايد به دستگاه گوارش او برسد. زيرا بخش جراحى شده آسيب مى‏بيند. تشخيص اين عطش كاذب از عطش صادق بر عهده پزشك است. همچنين تشخيص آزادى صادق و كاذب بر عهده كارشناس دين است. خداست كه آزادى صادق را از كاذب تمييز مى‏دهد.
به هر تقدير، اين سخن نارواست كه اگر دين حكومت كند، مردم بايد در مسايل اعتقادى، اخلاقى، فقهى و حقوقى تابع دين و حكومت دينى باشند و اين با آزادى انسان هماهنگ نيست. پس دين نمى‏تواند حكومت داشته باشد. زيرا دين چه سياست و حكومت داشته يا نداشته باشد. محدوديت هايى را به همراه دارد. كسى كه به جدايى دين از سياست اعتقاد دارد، نيز در بخش عقايد، بايد اعتقادات خاصى داشته باشد، همچنان كه در بخش اخلاق و فقه و حقوق هم آداب و سنن و صفات خاصى را مى‏پذيرد. در هر صورت محدوديت هست. چه اين كه بى دينى نيز اين گونه است. يعنى كسى كه دين را افيون مى‏داند و با او معامله مواد مخدر مى‏كند، هم خودش از دين فاصله مى‏گيرد هم اگر بتواند مانع تبليغات دينى مى‏شود و اجازه نمى‏دهد كسى به مسايل، اخلاق و اعمال دينى عمل كند. پس در بى‏دينى هم محدوديت وجود دارد. ان كه فكر باطل افيون بودن دين و حكومت دينى را در سر مى‏پروراند، با دين معامله‏اى قاچاق مى‏كند. اكنون همان گونه كه خريد و فروش هروئين در جمهورى اسلامى ايران ممنوع است، خريد و فروش قرآن و نهج البلاغه و… نيز در بعضى از كشورهاى كمونيستى مانند چين و بخشى از روسيه فعلى ممنوع و جرم است. تبليغات دينى در قانون اين كشورها جرم شمرده شده است. بنابراين بى‏دين‏ها هم در محدوده كار خود محدوديت دارند.

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره نحل، آيه 43.
2. سوره بقره، آيه 129.
3. سوره توبه، آيه 122.
4. بحار، ج 2، ص 274.
5. سوره نحل، آيه 125.
6. سوره توبه، آيه 122.
7. سوره توبه، آيه 71.
8. سوره اسراء، آيه 38.
9. سوره توبه، آيه 71.
10. برخى از فقها مانند آية اللّه العظمى خويى (ره) درباره مكلّف بودن كفار به فروع خدشه كرده است.
11. سوره آل عمران، آيه 60.
12. سوره هود، آيه 87.

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام خدمت به مردم

 

سخنان معصومين
خدمت به مردم

رسولخدا صلى‏اللّه عليه وآله:

«مَن قَضى حاجَةً لاَخيهِ كُنتُ واقِفاً عِندَ ميزانِهِ فَاِن رَجَحَ وَ اِلاّ شَفَعتُ لَهُ».(1)
هر كه حاجت برادر مؤمنش را روا كند روز قيامت كنار ترازوى اعمالش مى‏ايستم، اگر موفق نشود من از او شفاعت خواهم كرد.

رسولخدا صلى‏اللّه عليه وآله:

«خَيرُ النّاسِ مَن نَفَعَ وَ وَصَلَ وَأَعانَ».(2)
بهترين مردم كسى است كه به مردم نفع رسانده، آنان را به هم نزديك نمايد و به ايشان كمك كند.

رسولخدا صلى‏اللّه عليه وآله:

«جُبِلَتِ القُلُوبُ عَلَى حُبِّ مَن أَحسَنَ اِلَيها وَ بُغضِ مَن أَساءَ اِلَيها».(3)
خدمت به مردم باعث تسخير قلب آنان مى‏باشد و بدرفتارى با مردم باعث جلب بغض و تنفر آن‏هاست.

رسولخدا صلى‏اللّه عليه وآله:

«مَن قَضى لأَخيهِ المُؤمِنِ حاجَةً كانَ كَمَن خَدَمَ اللّهَ عُمرَهُ».(4)
كسى كه حاجتى از برادر مؤمنش را روا كند، مانند كسى است كه در تمام عمرش به خداوند خدمت كرده است.

رسولخدا صلى‏اللّه عليه وآله:

«مَن سَعى فى حاجَةِ أَخيهِ المُؤمِنِ لِلّهِ عَزَّوَجَل فيها رِضاءٌ وَ لَهُ فيها صَلاحٌ فَكَأَنَّما خَدَمَ اللّهَ عَزَّوَجَل أَلفَ سَنَةٍ لَم يَقَع فى مَعصِيَتِةِ طَرفَةَ عَينٍ».(5)
هر كه براى رفع حاجت برادر مؤمنش – كه به صلاح اوست و موجب رضايت خداوند است – تلاش كند، مانند كسى است كه خداوند – عزوجل – را هزار سال پرستيده است و لحظه‏اى مرتكب گناه نشده است.

رسولخدا صلى‏اللّه عليه وآله:

«ما فِى اُمَّتِى عَبدٌ أَلطَفَ أَخَاً لَهُ فِى اللّهِ بِشَى‏ءٍ مِن لُطفٍ اِلاّ أَخدَمَهُ اللّهُ مِن خَدَمِ الجَنَّةِ».(6)
هر كس از امت من به برادر (مؤمنش) در راه خدا لطفى كند (هر لطفى كه باشد) خداوند از خادمان بهشتى به او عطا مى‏كند.

رسولخدا صلى‏اللّه عليه وآله:

«اَيُّما مُؤمِنٍ مَنَعَ مُؤمِناً شَيئاً مِمّا يَحتاجُ الَيهِ وَ هُوَ يَقدِرُ عَلَيهِ مِن عِندِهِ اَو مِن عِندِ غَيرِهِ اَقامَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَة ِمُسوَدّاً وَجهَهُ مُزرَقَّةً عَيناهُ مَغلُولَةً يَداه اِلى عُنُقِهِ فَيُقالُ هذا الخائِنُ الَّذى خانَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ ثُمَّ يُؤمَرُ بِهِ اِلَى النّارِ».(7)
هر مؤمنى نياز مؤمن ديگرى را در صورت قدرت داشتن – چه قدرت شخصى داشته باشد و چه قدرت داشته باشد از ديگران بگيرد – برطرف نكند؛ خداوند روز قيامت او را در حالى محشور مى‏كند كه صورتش سياه و چشمانش سرخ و دست هايش به گردنش آويخته شده است و گفته مى‏شود اين خائنى است كه به خداوند و پيامبرش خيانت كرده است و دستور داده مى‏شود كه او را به جهنم ببرند.

امام على عليه‏السلام:

«خَيرُ النّاسِ مَن تَحمِلَ مَئُونَةَ النّاسِ».(8)
بهترين مردم كسى است كه بار مردم را به دوش كشد.

امام على عليه‏السلام:

«مِن كَمالِ السَّعادَةِ السَّعىُ فى صَلاحِ (اصلاح) الجُمهُورِ».(9)
از والاترين خوشبختى‏ها اصلاح امورات مردم است.

امام على عليه‏السلام:

«وَ قَد سُئِلَ أَىُّ النّاسِ أَحَبُّ اِلَيكُم؟ قالَ: أَنفعُ النّاسِ لِلنّاسِ؛ قيلَ فَأَىُّ الأعمالِ أفضَلُ؟ قالَ: ادخالُكَ السُّرُورَ عَلى المُؤمِنِ؛ قيلَ وَ ما سُرُورُ المُؤمِنِ؟ قالَ: اشباعُ جُوعَتِهِ و تَنفيسُ كُربَتِهِ وَ قَضاءُ دَينِهِ وَ مَن مَشى مَعَ أخيهِ فى حاجَةٍ كانَ كَصِيامِ شَهرٍ وَ اعتِكافِهِ وَ مَن مَشى مَعَ مَظلُومٍ يُعينُه ثَبَّتَ اللّه قَدَمَيهِ يَومَ تَزِلُّ الأقدامُ».(10)
از حضرت على عليه السلام پرسيده شد: چه كسى نزد شما محبوب‏تر است؟ فرمودند: سودمندترين مردم براى ديگران: پرسيده شد: كدام يك از اعمال بهتر است؟ فرمودند: خوشحال كردن مؤمن. پرسيده شد: خوشحال كردن مؤمن چگونه بايد باشد؟ فرمودند: سيراب كردن او و رفع حاجتش و اداى قرض‏هايش ؛ هر كس در جهت رفع حاجت برادر مؤمنش قدمى بردارد، گويا يك ماه روزه گرفته و معتكف بوده است و هر كس در جهت يارى مظلومى قدم بردارد، خداوند قدمهايش را – در روزى كه قدم‏ها لرزانند – استوار مى‏گرداند.

امام صادق عليه‏السلام:

«وَ زَكاةُ الرِّجلِ السَّعىُ فِى حُقُوقِ اللّهِ تَعالَى مِن زِيارَةِ الصَّالِحينَ وَ مَجالِسِ الذِّكرِ وَ اِصلاحِ النَّاسِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ وَ الجِهادِ وَ ما فيهِ صَلاحُ قَلبِكَ وَ سَلامَةُ دِينِكَ».(11)
زكات (نعمت) پا عبارتست از تلاش در بجا آوردن حقوق اللّه كه عبارتند از ديدار خوبان و شركت در مجالس ياد خدا، و اصلاح امورات مردم و صله رحم و مبارزه (در راه خدا) و تلاش در تمامى امورات دينى كه سلامت قلب را به دنبال دارد.

امام صادق عليه‏السلام:

«مَن فَرَّجَ عَن مُؤمِنٍ كُربَةً فَرَّجَ اللّه عَنهُ كُربَتَهُ وَ مَن سَتَرَ عَلى مُؤمِنٍ سَتَر اللّهُ عَلى عَورَتِهِ وَ لا يَزالُ اللّهُ فى عَونِهِ مادامَ فى عَونِ أَخيه».(12)
هر كه مشكلى از مؤمنى حل كند، خداوند مشكلش را حل مى‏كند؛ و هركه (عيب) مؤمنى را بپوشاند، خداوند آبرويش را حفظ مى‏كند و مادامى كه در حال كمك كردن به ديگران است، به او كمك مى‏كند.

امام كاظم عليه‏السلام:

«عونك للضّعيف من افضل الصّدقة».(13)
كمك كردنت به ناتوان، از بهترين صدقه هاست.

امام كاظم عليه‏السلام:

«انّ من اوجب حقّ اخيك ان لا تكتمه شيئاً ينفعه لامر دنياه و لامر آخرته».(14)
همانا واجب‏ترين حق برادرت بر تو آن است كه چيزى را كه سبب نفع دنيا و آخرت اوست، از وى پنهان نكنى.

پى‏نوشت‏ها: –
1. مستدرك الوسائل، ج 12، ص 405.
2. مستدرك الوسائل، ج 12، ص 390.
3. من لايحضره الفقيه، ص 380.
4. أعلام الدين، ص 148.
5. كمال‏الدين، ج 2، ص 541.
6. مستدرك الوسائل، ج 12، ص 418.
7. كافى، ج 2، ص 367.
8. غررالحكم، ص 371، ح 8413.
9. غررالحكم، ص 482، ح 11128.
10. عوالى الآلى، ج 1، ص 377.
11. مستدرك الوسائل، ج 7، ص 45.
12. عوالى الآلى، ج 1، ص 374.
13. تحف العقول، ص 414.
14. بحارالانوار، ج 75، ص 328.

 

/

دانستنى هايى از قرآن؛ فردوس‏

 

دانستنيهايى از قرآن
فردوس‏

«ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا .. خالدين فيها لا يبغون عنها حولا»
(سوره كهف – آيه 107)

كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام داده اند، براى آنان باغهاى فردوس، جايگاه است.
هميشه در آن باغها ماندگارند و هرگز نمى‏خواهند از آنجا به جاى ديگر بروند.
فردوس: در اين آيه شريفه، بهشت جاودان را به بهشتهاى فردوس تشبيه كرده است. معلوم مى‏شود فردوس جايگاه ويژه‏اى دارد و سواى ديگر بهشتها است.

فردوس چيست ؟

گفته شده كه فردوس واژه اى است رومى به معناى بستان و يا آنكه سريانى است به معناى تاكستان.
ولى آنچه از سخنان مفسران بر مى‏آيد اين است كه فردوس مرتبه والا و مقام برتر بهشت است. و اينكه جنّات (باغها) را به صيغه جمع آورده شايد اشاره به عظمت و شمول فردوس باشد.
در روايتى عبادة بن صامت از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده كه فرمود: بهشت صد درجه دارد، فاصله ما بين هر درجه اى مثل فاصله بين آسمان و زمين است. درجه بالاترين، فردوس مى‏باشد كه نهرهاى چهارگانه بهشت از آن مى‏جوشد. پس هرگاه از خداوند چيزى را سؤال مى‏كنيد، فردوس را طلب كنيد.
پر واضح است كه نعمتهاى بهشتى كه در قرآن از آنها ياد شده نمونه مختصرى است از نعمتهاى بالاتر كه به مؤمنين و تقواپيشگان وعده داده شده كه نه تنها پايان ندارد بلكه پيوسته بر زيبائى و لذت آن افزوده مى‏شود و نه ديده اى مانند آن ديده و نه هيچ سمعى مانند آن شنيده «فيها ما تشتهي الأنفس و تلذ الأعين» در بهشت آنچه را كه دل مى‏خواهد و ديده لذت مى‏برد، ديده مى‏شود.

فردوس جاى چه كسانى است ؟

در آيه ياد شده مى‏خوانيم كه فردوس، جايگاه مؤمنانى است كه اعمال شايسته و نيكو داشته باشند.
و در جاهاى ديگر از احاديث چنان بر مى‏آيد كه فردوس، بالاترين و والاترين جايگاه است و در حالى كه مى‏دانيم بهشت تنها جاى مؤمنان است و غير مؤمن در آن راه ندارد، پس با اين حساب جاهاى ديگر بهشت خالى از سكنه است و كسى در آنها سكونت ندارد !! هرگز چنين نيست. اين آيه قطعا اشاره به هر مؤمنى نداردبلكه مؤمنانى را در بر مى‏گيرد كه داراى درجه والا و برترى از ايمان و تقوا و شايستگى هستند.
و اين مطلب در سوره مؤمنون كاملا روشن مى‏شود كه خداوند صفات وارثان و ساكنان فردوس را به گونه‏اى بيان مى‏كند كه قطعا آن صفات در تمام افراد با ايمان وجود ندارد. و اين واضح ترين قرينه است براى اينكه ساكنان فردوس داراى صفاتى ويژه‏اند گو اينكه از نظر ايمان و عمل صالح نيز در مقام بالاترى قرار دارند.
و دليل ديگر همان روايتى است كه قبلا بيان شد كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله از مؤمنين مى‏خواهد هرگاه از خداوند سؤالى مى‏كنند، فردوس را بخواهند. معنايش اين است كه مؤمن از خداوند بالاترين نعمت را درخواست كند و به مراحل پائين تر قناعت نكند هرچند مراحل پائين تر هم مالامال از نعمت است.
روايتى ديگر در تفسير برهان آمده است كه حضرت أمير المؤمنين عليه‏السلام فرمود: «لكل شي‏ء ذروة و ذروة الجنة الفردوس و هي لمحمد و آل محمد صلى الله عليه و عليهم أجمعين».
هرچيزى را سرآمدى است و سرآمد بهشت فردوس است واين ويژه محمد و آل محمد مى‏باشد.
و چنين هم بايد باشد زيرا پيامبر و اهل بيتش سرآمد كائنات و برترين انسانهاى كامل هستند لذا بايد در بالاترين درجات بهشت قرار گيرند. ولى آنچنان كه از ديگر روايت ها برمى‏آيد، فردوس نه تنها جاى آل محمد است كه جاى اولياى خاص خدا و صديقين و شهدا نيز مى‏باشد. معلوم مى‏شود فردوس نيز داراى درجاتى است بلكه به احتمال زياد چنين است زيرا مى‏فرمايد «جنات الفردوس» كه در صف بالاتر (از نظر رتبه معنوى) جايگاه محمد و آل محمد است و در صفهاى پائين تر شهدا و اصحاب امامان و صديقان سكونت دارند و حتى چنانچه در روايتى مى‏خوانيم آمران به معروف و ناهيان از منكر نيز در «فردوس» مى‏باشند، گرچه مصداق بارز آمران به معروف و ناهيان از منكر رسول خدا و حضرت زهرا و امامان عليهم‏السلام مى‏باشند در تفسير قمى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: «نزلت الآية في أبى ذر و سلمان و المقداد و عمار بن ياسر، جعل الله لهم جنات الفردوس نزلا أى مأوى و منزلا» – اين آيه درباره ابوذر، سلمان، مقداد و عمار نازل شده كه خداوند جايگاهشان را بهشت‏هاى فردوس قرار داده است.
علامه طباطبائى رحمه الله در ذيل اين حديث مى‏فرمايد: شايسته است كه اين روايت را حمل بر استمراريت كنيم كه اين چهار تن از مصاديق روشن آن هستند و مقصود مؤمنان حقيقى است نه اينكه منحصر به اين چهار نفر مى‏باشد. البته سند اين حديث هم خالى از اشكال نيست.
و سرانجام آنهائى كه وارثان فردوس هستند، صفات ويژه اى دارند كه تا آنگونه خصلتها در كسى يافت نشود وارث فردوس نخواهد شد و چنانچه از آيه 11 سوره مؤمنون استفاده مى‏شود اين صفات عبارتند از:
1- خضوع و فروتنى كه علامت ايمان واقعى است.
2- دورى از هر نوع لغو و بيهودگى.
3- بذل و بخشش پيوسته در راه خدا.
4- لجام كردن شهوت مگر در راه حلال.
5- رعايت امانت در هر حال.
6- وفاى به عهد و پيمان.
7- تعهد كامل به واجبات و حدود الهى.

و بى گمان كسى كه داراى چنين صفات و خصلتهائى است جايگاه ابدى و جاودانه‏اش بهشت فردوس خواهد بود.
و ما بايد خود را با چنين صفات ويژه‏اى وفق دهيم و سازگار كنيم تا به فضل الهى به جنات الفردوس نائل آئيم و اين براى همگان امكان پذير است تنها همت مى‏خواهد و رياضت و تلاش. والسلام‏

 

/

جديدترين آثار مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى

 

جديدترين آثار منتشر شده توسط انتشارات دفتر تبليغات اسلامى
 حوزه علميه قم

على عليه السلام ابر مرد مظلوم، محمد تقى رهبر.
جنبش اسلامى پاكستان، محمد اكرم عارفى.
سيماى مؤمن در قرآن و حديث، ابولفضل بهشتى.
فلسفه حقوق اسلامى، ترجمه محمد رضا ظفرى – فخرالدين اصغرى آقمشهدى.
اصطلاح نامه كلام اسلامى در 2 جلد.
تفسير القرآن المجيد، سيد محمد على ايازى.
تفسير راهنما جلد هيجدهم، اكبر هاشمى رفسنجانى و جمعى از محققان.
فرهنگ موضوعى تفاسير در 3 جلد، مركز فرهنگ و معارف قرآن.
دائرة المعارف قرآن كريم – جلد اول – مركز فرهنگ و معارف قرآن.
دائرة المعارف قرآن كريم – جلد اول – مركز فرهنگ و معارف قرآن.
آيينه داران حقيقت: مصاحبه‏هاى مجله حوزه با عالمان و دانشوران حوزوى.
حياة الامام العسكرى عليه السلام، محمد جواد طبسى.
الشواهد الربوبيه فى المناهج السلوكية.
البراهين القاطعة فى شرح تجريد العقايد الساطعة.
نقد و بررسى نظريّه تفكيك، دكتر محمد رضا ارشادى نيا.
انسان كامل از نگاه امام خمينى و عارفان مسلمان، محمد امين صادقى ازگانى.
جايگاه مجلس شوراى اسلامى، محمد رضا موثق.
سپيده اميد: كاوشى در مهدويّت، سيد حسين اسحاقى.
ويژگيهاى بندگان خدا در قرآن، محمد محمّدى اشتهاردى.
آزادى در فقه و حدود آن، محمد حسن قدردان قراملكى.

/

نگاهى به رويدادها

 

نگاهى به رويدادها

در پى ترور نافرجام شيخ احمد ياسين گردان‏هاى عزالدين قسام براى عمليات انتقام آماده شدند.
بانوان محجبه جمهورى آذربايجان از شركت در انتخابات رياست جمهورى محروم شدند. (15/6/82)
اشغالگران آمريكايى ده‏ها عراقى را از خانه‏ها ربودند. وحشت نظاميان آمريكايى از حمله افراد ناشناس، باعث شده كه هجوم اشغالگران به حريم امن خانه‏هاى مردم عراق افزايش يابد. سربازان آمريكايى در تازه‏ترين تهاجم خود ده‏ها نفر را از خانه‏ها ربودند و به نقطه نامعلومى بردند. (18/6/82)
عمليات انتحارى در اربيل عراق 54 كشته و زخمى بر جاى گذاشت.
86 صهيونيست در دو عمليات شهادت طلبانه فلسطينى‏ها كشته و زخمى شدند.(20/6/82)
شاخه نظامى فتح تهديد كرد در صورت عملى شدن طرح اخراج عرفات، عمليات كشتار و قتل عام صهيونيست‏ها را آغاز خواهد كرد.
كابينه رژيم صهيونيستى با انتشار بيانيه‏اى تصويب كليات طرح اخراج ياسر عرفات از فلسطين را اعلام كرد. (22/6/82)
معاون شارون: تمام سران فلسطينى را به قتل مى‏رسانيم. (24/6/82)
صائب عريقات: با وتوى قطعنامه پيشنهادى به شوراى امنيت، آمريكا زمينه قتل عرفات را فراهم كرد. (25/6/82)
27 خلبان اسرائيلى از بمباران مردم فلسطين امتناع كردند. (5/7/82)
شير زن فلسطينى به قلب صهيونيست‏ها زد. در اين عمليات شهادت طلبانه در حيفاء، 20 صهيونيست به هلاكت رسيده و 55 تن ديگر زخمى شدند.
اشغالگران عراق تظاهرات مردم را به خاك و خون كشيدند. (13/7/82)
در پى حمله هوايى اخير صهيونيستها به سوريه، تجاوز هوايى و زمينى اسرائيل به جنوب لبنان نيز صورت گرفت. (15/7/82)

داخلى

با موافقت فرمانده كل قوا، مشمولان غايب و فرارى متولد قبل از 1354 معاف شدند.
رئيس جمهور به شوراى حكام براى پرهيز از برخوردهاى سياسى هشدار داد. (17/6/82)
سخنگوى آژانس بين المللى انرژى اتمى: هيچ كشورى حق ندارد ايران را مجبور به امضاى پروتكل كند. (18/6/82)
رهبر انقلاب در ديدار اعضاى مجلس خبرگان: انتخابات مجلس نشان خواهد داد كه ملّت همچنان در صحنه است.
خرازى: درباره ادامه همكارى با آژانس انرژى اتمى تجديد نظر مى‏كنيم.
رهبر انقلاب: بايد با سياستهاى توسعه طلبانه و تجاوزكارانه آمريكا مقابله كرد. (20/6/82)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: پذيرفتن پروتكل الحاقى اجبارى نيست و ايران، زورگويى را نمى‏پذيرد.
شهردار تهران در ديدار 13 ساعته با ساكنان منطقه 10: مشكلات بيست ساله ساكنان منطقه 10 امسال حل مى‏شود. (22/6/82)
موضع رسمى ايران در قبال قطعنامه آژانس انرژى اتمى اعلام شد. (23/6/82)
خاتمى: بعضى‏ها براى كسب رأى از دكور جوانان استفاده مى‏كنند.
ديوان عدالت ادارى بخشنامه وزارت كشور را باطل كرد.
متخصصان نيروى هوايى ارتش به فناورى ساخت سامانه‏هاى ناوبرى ليزرى دست يافتند. (24/6/82)
خاتمى در جمع فرماندهان سپاه پاسداران: آمريكا بيهوده هياهو مى‏كند، راه خود را ادامه مى‏دهيم.
رهبر انقلاب: ايستادگى در برابر توطئه‏هاى آمريكا و اسرائيل، آنان را از غلبه بر ملّت ايران مأيوس خواهد كرد. (25/6/82)
صاحب نظران: اگر مسئولان محترم نظام، پروتكل 2 + 93 را بپذيرند، بيم آن مى‏رود كه با دست خود پروژه فروپاشى جمهورى اسلامى ايران را كليد زده باشند.
رهبر انقلاب در اجتماع مردم چالوس: جنجال مستكبران جهان نشانه خشم آنها از پيشرفت‏هاى عظيم ملت ايران است.
رؤساى قواى مقننه و قضائيه قطعنامه شوراى حكام را محكوم كردند. (29/6/82)
خاتمى: در جنگ روانى دشمن نبايد شكست بخوريم.
در يك اقدام كاملاً سياسى، پاكستان، جايگزين ايران در شوراى حكام آژانس بين‏المللى انرژى اتمى شد. (30/6/82)
رئيس جمهور: از اين تهديدها هيچ باكى نداريم. (31/6/82)
خاتمى زنگ مهر را نواخت.
با تأكيد رئيس جمهور برگسترش توانايى‏هاى هسته‏اى صلح‏آميز، 200 استاد دانشگاه از موضع رئيس جمهور در برابر آمريكا حمايت كردند.
رئيس جمهور در مراسم رژه واحدهاى نمونه نيروهاى مسلح: نيرومند شدن بر پايه فناورى روز را حق مسلم خود مى‏دانيم. (1/7/82)
رهبر انقلاب مشمولان نظام را به ايستادگى شجاعانه در برابر دشمن فرا خواندند.(3/7/82
خاتمى در مراسم آغاز سال تحصيلى دانشگاهها: غوغا سالارى و اغتشاش با ذات تفكر مخالف است.
مردم: ترويج فرهنگ دفاع مقدس، مهمترين راهكار مقابله با جنگ روانى دشمنان است. (5/7/82
ايران هرگونه پيش شرط در مذاكره با اتحاديه اروپا را رد كرد.
آمريكا: طرح شارون را نمى‏پذيريم، حمله به ايران خسارت بار است. (6/7/82)
رهبر انقلاب: فاصله گرفتن امت اسلامى از قرآن موجب سلطه قدرت‏هاى زورگو شده است.
سفر رسمى زائران ايرانى به عتبات عاليات آغاز شد. (7/7/82)
كارشناسان آلمانى: حتى دستيابى به سلاح اتمى هم حق ايران است.
رئيس جمهور: معناى انتخابات آزاد اين نيست كه هيچ حساب و كتابى نباشد. (9/7/82)
بلر: به خاطر اسرائيل نمى‏گذاريم ايران به فناورى اتمى مجهز شود.
دكتر جعفر توفيقى به عنوان وزير پيشنهادى وزارت علوم به مجلس معرفى شد.(10/7/82)
رئيس جمهور و رئيس مجلس خواستار تلاش براى برگزارى پرشور انتخابات مجلس هفتم شدند. (12/7/82)
وزير اطلاعات از انهدام چند باند مخوف شرارت، قاچاق سوخت و زمين خوار خبر داد.
سپرده‏هاى ارزى ايران در خارج به 2/18 ميليارد دلار افزايش يافت.
نماز جمعه تهران از دوم آبان در مصلاى امام خمينى اقامه مى‏شود. (13/7/82)
رهبر انقلاب: دستيابى ملت ايران به دانش هسته‏اى زورگويان را نگران كرده است.
پوتين: به ايران، همسايه مهم خود اعتماد داريم.
رهبر انقلاب در ديدار ائمه جمعه سراسر كشور: دانش هسته‏اى ايران زورگويان را به وحشت انداخته، همه بايد در نقطه مقابل خواست دشمن بايستند. (15/7/82)

خارجى‏

پدر بمب هيدروژنى در گذشت.(30/6/82)
شوراى امنيت تحريم‏هاى بين المللى عليه ليبى را لغو كرد. (22/6/82)
آژانس بين المللى انرژى اتمى از اسرائيل خواست معاهده ان پى تى را امضاء كند.
توفان سهمگين، شرق و شمال آمريكا را در هم كوبيد. (29/6/82)
نخست وزير جامائيكا خواستار حذف ملكه انگليس از بالاترين مقام معنوى اين كشور شد. (1/7/82)
هوگوچاوز در اعتراض به اشغال عراق به مجمع عمومى سازمان ملل نرفت.
كوفى عنان: سياست آمريكا اجراى قانون جنگل است. (3/7/82)
حاكم نظامى آمريكا: مردم عراق ما را اشغالگر مى‏دانند. (5/7/82)
تونى بلر: براى جلب حمايت مردم انگليس مشكل دارم. (6/7/82)
عمرالبشير از پايان جنگ داخلى در سودان خبر داد. (7/7/82)
وضع جسمانى عرفات وخيم اعلام شد. (8/7/82)
يك ژنرال آمريكايى: ارتش آمريكا در عراق به آخر خط رسيده است. (10/7/82)
اجلاس سران كشورهاى اروپايى براى تصويب قانون اساسى واحد تشكيل شد. (12/7/82)
رابين كوك: بلر قبل از حمله به عراق از نبود سلاحهاى كشتار جمعى در عراق آگاه بود. (14/7/82)
دولت تركيه با اعزام نيرو به عراق موافقت كرد.
پوتين: جنگ آمريكا در عراق مانند به باتلاق افتادن شوروى در افغانستان است. (15/7/82)

/

گفته ها و نوشته ها

 

گفته‏ها و نوشته‏ها

روزه رمضان‏

على عليه السلام از پيامبر (ص) چنين روايت مى‏كند: هيچ مؤمنى نيست كه ماه رمضان فقط براى خدا روزه بگيرد، مگر آن كه خداى تبارك و تعالى هفت خصلت براى او واجب گرداند:
1. هرچه حرام در بدن اوست ذوب گرداند.
2. به رحمت خدا نزديك شود.
3. خطاى پدرش آدم بپوشاند.
4. لحظات جان دادن بر او آسان كند.
5. از گرسنگى و تشنگى روز قيامت در امان باشد.
6. از خوراكى‏هاى لذيذ بهشت نصيب او كند.
7. برائت و بيزارى از آتش به او عطا فرمايد.
(خصال شيخ صدوق،ص 386)

رمضان‏

رمضان، ماه خدا، ماه اسلام و تسليم، ماه طهارت و پاكيزگى، ماه آزمايش و تصفيه ناخالخص‏ها و ماه قيام براى خداست.
(امام خمينى)

با مادرت به خشونت سخن مگوى‏

ابراهيم بن مهزم مى‏گويد: شبى در محضر امام صادق عليه السلام بودم، چون از محضرش رفتم و به خانه رسيدم، با مادرم بحثى در گرفت و با او تندى كردم. فردا چون نماز صبح را خواندم، به حضور امام صادق عليه السلام رفتم، آن حضرت قبل از سخن من فرمود: اى ابا مهزم چرا ديشب با مادرت به خشونت سخن گفتى؟ آيا نمى‏دانى او تو را در شكم خويش پروراند و در دامن خويش نگهدارى كرد و از پستان خود تو را شير داد. عرض كردم چرا؟ فرمود: پس ديگر بار با خشونت با او سخن مگوى وتندى منما.
(بحار الانوار، ج 74، ص 76)

اظهار دوستى با خدا و اهل بيت‏

اظهار دوستى با خدا بايد همراه با تبعيّت و اطاعت باشد نه معصيت، چون حُبّ صادقانه به اطاعت محبّانه منجر مى‏شود. ادّعاى دوستى با اهل بيت، ولى اهل گناه و آلودگى بودن، نوعى تناقض است. حديثى از امام رضا عليه السلام گوياى همين نكته است كه نبايد با اتّكاى دوستى اهل بيت عمل صالح را رها كرد: لا تدعوا العمل الصالح و الاجتهاد فى العبادة اتّكالاً على حبّ آل محمّد و لا تدعوا حبّ آل محمّد والتسليم لامرهم اتّكالاً على العبادة لا يقبل احدهما دون الآخر؛ نه عمل صالح و تلاش در عبادت را به اتّكاى محبت اهل بيت رها كنيد و نه محبت و دوستى اهل بيت و تسليم آنان بودن را به اتكاى عبادت، چرا كه هيچ كدام بدون ديگرى پذيرفته نيست. (بحار الانوار، ج 78، ص 347).

خضوع نزد خدا

– خداوند به موسى خطاب كرد آيا مى‏دانى از چه رو ترا بين تمام مردم انتخاب كردم براى هم سخنى با خودم؟ اى موسى تمام مردم را توجه كردم در ميان آنها كسى را نيافتم كه در مقابل من مانند تو خوارى و كوچكى نمايد. اى موسى هرگاه به نماز مى‏ايستادى صورت خود را بر خاك مى‏نهادى. (اصول كافى ص 123)

بردبارى

– على عليه السلام فرمود: بردبارى در فقر توأم با عزت. بهتر از ثروت آميخته بخوارى و ذلّت است. (غررالحكم، ص 89)

انسان حريص

– امام صادق عليه السلام فرموده: انسان حريص از دو خصلت محروم و ملازم دو خصلت است: چون قانع نيست از آسايش و راحت محروم است و چون به قضاء الهى راضى نيست فاقد يقين است. (سفينه، كلمه حرص ص 244)

مدرس و دعا به جان شاه‏

مرحوم مدرس خدا رحمتش كند، يك وقتى كه رضاخان رفته بود در يك جايى، در يك سفرى و برگشته بود، به ايشان گفته بود كه من به شما دعا كردم. تعجب كرده بود كه ايشان دشمن سرسخت من است چطور به من دعا كرد؟! گفته بود، نكته‏اش اين است كه تو اگر در اين سفر از بين مى‏رفتى، پولهاى ما از بين مى‏رفت و ما براى حفظ پولهايمان به تو دعا كردم. (صحيفه نور،جلد 10 ص 42)

مردان خدا

چون عارف جليل القدر حاج سيد على شوشترى به مرض سختى دچار بود فرزندش به قصد اطلاع شيخ مرتضى انصارى عزم خروج از منزل كرد پدر متوجه شد و فرمود: الآن شيخ مرتضى خودش تشريف مى‏آورد. پس درب منزل كوبيده شد و شيخ آمد، به سيد فرمود: مضطرب مباش انشاء اللّه خوب مى‏شوى من از خدا خواسته‏ام كه تو بعد از من باشى و بر من نماز گزارى و به اجابت رسيده پس قدرى سؤال و جواب و مطايبه كردند و شيخ رفت فرداى آن روز با جمعى از شاگردان به عيادت سيد على شوشترى آمد. سيد حالش خوب شد و زنده بود تا شيخ رحلت فرمود و او بر جنازه‏اش بنا به وصيّت شيخ نماز گزارد. (زندگى شيخ مرتضى انصارى،ص 94)

نمونه‏اى از بخل منصور دوانيقى‏

گفته‏اند: منصور را حيوانى گزيد. غلامى بنام اسلم افسونگر داشت به او گفت: افسون بخواند تا درد برطرف گردد. غلام افسون خواند منصور خوب شد. امر كرد يك گرده نان به او جايزه بدهند، اسلم گرده نان را سوراخ كرده بگردن آويخت. مى‏گفت: آقايم را افسون خواندم گرده نانى جايزه‏ام داد. خبر به منصور رسيد او را خواست و گفت: بنا نبود بدگوئى از ما بكنى. اسلم پاسخ داد بدگوئى نكردم فقط جايزه شما را به مردم خبر دادم. پس دستور داد او را تنبيه كنند. (سفينةالبحار، ص 61)

زيارت حضرت رضا عليه السلام:

امام رضا مى‏فرمايند: كسى كه (دورى راه را تحمل نمايد) و قبرم را با بعد مسافتى كه دارد زيارت كند روز قيامت در چند جاى هولناك به بازديدش مى‏آيم و او را نجات مى‏دهم: هنگامى كه پرونده‏ها به سوى افراد آورده مى‏شود، كنار پل صراط، هنگام بازرسى اعمال در دادگاه عدل الهى و كنار ترازوى سنجش اعمال.
(عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 255)

بشارت به ابراهيم‏

حضرت جبرئيل با جماعتى از فرشتگان به نزديك ابراهيم عليه السلام آمد، گفت: مهمان خواهى؟ گفت: خواهم، در وقت گوساله‏اى بكشت و در پيش ايشان برد. ايشان دست به طعام نكردند. پرسيد چرا طعام نخوريد! گفتند: عادت ما آن است كه طعام آنگه خوريم كه بهاى آن را داده باشيم. ابراهيم گفت: بهاى آن را بدهيد. پرسيدند بهاى آن چيست؟ ابراهيم گفت: چون دست بطعام كنيد بگوئيد بسم اللّه و چون خورده باشيد الحمد للّه. فرشتگان در هم نگريستند گفتند: پادشاه عالم جل جلاله ابراهيم را به غلط برنگزيده است؟ به دوستى خويش. پس جبرئيل گفت: اى ابراهيم بشارت باد تو را كه تو خليل اللهى و تقدير او آنست كه هجده هزار پيغمبر از نسل تو پديد آيد و از جاى پريدند. (لطائف البساتين،ص‏404)

روزى يك گناه‏

مردى از بزرگان روزى نشسته بود، روى سوى شاگردان كرد و گفت: حساب با خويشتن كردم، شصت سال عمر من است كه بيست و يك هزار و ششصد روز باشد. اگر زياده ماند، هر روز يك گناه كرده باشم. حال من به قيامت چگونه خواهد بود و جواب چگونه خواهم داد؟ پس دست بر سر كرد و عمامه از سر بيانداخت و دست بر سر مى‏زد و مى‏گريست و واويلاه مى‏كرد چنان بگريست كه از هوش بشد. (پند پيران، ص 34)

يعقوب و يوسف

– آورده‏اند شيخ احمد غزالى مى‏گفت: وقتى يعقوب براى ديدار يوسف به مصر آمد مشتاقانه او را در آغوش گرفت و فرياد مى‏زد يوسف كجاست؟ گفتنش يوسف در بر توست تو در كنعان بوى پيراهن او را شنيدى اكنون كه در آغوش توست فرياد مى‏زنى يوسف كجاست؟ يعقوب جواب داد: آن روز يعقوب بودم كه بوى پيراهن يوسف را استشمام كردم و همه من، بودم اما امروز همه يوسفم و يوسفى ديگر نمى‏بينم. (الهى نامه، ص 280)

درهم حلال

– هشام بن عبدالملك از عمر بن عثمان مكى پرسيد كه: در اين روزگار به چه نجات يابم؟
گفت: هر درمى كه بستانى از جائى بستانى كه حلال باشد، و به جائى دهى كه حق بود.
گفت: اين كه تواند كرد؟ گفت: آن كه از دوزخ گريزان بود و بهشت را جويان بود، و طالب رضاى رحمان بود.
(جواهر الاسرار،ج 1، ص 57)

رو به سلطان

– يكى از مردان خدا را كه مشهور بود كه هيچ گاه پشت به قبله نمى‏كند به دربار تيمور لنگ آورده و جاى او را به طورى تعيين نمودند كه پشت به قبله بنشيند پس پادشاه به او گفت: امروز چگونه است كه پشت به قبله نشسته‏اى؟ در جواب فرمود: هر كه رو به شما كند بى‏شك پشت به قبله كرده است.«الدنيا جيفة و طالبها كلاب»
(روضات‏الجنان، ج 2، ص 245)

طبيب مسيحى

– چون يكى از عارفان الهى مريض شد خليفه طبيبى مسيحى و حاذق براى علاج او فرستاد. آن مرد خدا چون چشمش به زنّار طبيب مسيحى افتاد حالش دشوارتر شد و طبيب مسيحى پس از چند روز كه از معالجت او درمانده بود به او گفت: چه كنم تا حال تو خوب شود؟ در جواب فرمود: زنّار باز كن طبيب زنّار بگسست و شهادتين گفت پس از آن عارف بهتر شد و برخاست و راست نشست خبر به خليفه رسيد. پس خليفه گفت: ما پنداشتيم طبيب بر بيمار فرستاده‏ايم و ندانستيم كه بيمار بر طبيب فرستاده‏ايم.
(منتخب بستان العارفين، ص 97)

/

كيمياى عشق‏

 

مقاله وارده‏
كيمياى عشق‏

ژاله تاج الدينى‏

خلاصه

بنا به اعتقاد شيعه پس از ختم رسالت، خداوند از ميان بندگان خود افرادى را به عنوان حجت و نشانه برگزيد تا راهنماى خلق به سوى او باشند. افرادى كه خود، انسان كاملند و طريق كمال را به ساير بندگان در قول و فعل نشان مى‏دهند. رابطه شيعه و پيشوايانش رابطه‏اى خشك و رسمى نيست كه تنها در حد مقبوليت عقلى باشد بلكه فراتر از آن، تشيع مكتب دلدادگى است. ويژگى‏هاى عالى اخلاقى ائمه شيعه پيوسته شيعيان را شيفته آنان ساخته و متقابلاً اين شيفتگى با مودّت و مهر امام، پاسخ داده شده است. بنابراين رابطه‏اى دو سويه و عميق ميان امام و مأموم برقرار شده است. رابطه‏اى كه ثمره آن معرفت كاملتر خالق و عبوديت خالصانه او و نهايتاً قرب او خواهد بود.
در اين مقاله به عوامل مؤثر در ايجاد محبت به امام معصوم و نيز آثار و نتايج اين محبت پرداخته شده است.
داعى تمام تلاشها و فعاليت‏هاى انسان روحيه كمال جوى وى مى‏باشد و كمال مطلق در عمق ضمير آدمى خداى تبارك و تعالى است اما همه به اين حقيقت بزرگ توجه آگاهانه ندارند. انسان مى‏داند گمشده‏اى دارد و در طلب آن گمشده به هر درى مى‏زند و چون در عمق ضمير، طالب كمال مطلق است، دستيابى به كمال‏هاى محدود روح ناآرام او را راضى نكرده و باز جستجو را از سر مى‏گيرد. در اين مسير افرادى كه جلوه‏اى از جمال الهى را دارند طالبان حق را به سوى خويش جذب كرده و محبوب آنها واقع مى‏شوند. پس سبب و ميزان محبوبيت برخى از افراد در ديده برخى ديگر ميزان جلوه گرى است كه از جمال حق دارند. هر كس اين جمال را بيشتر نشان دهد محبوبتر و سرّ محبوبيّت اولياء الهى و ائمه معصوم همين نكته است.
«على عليه السلام از آن نظر محبوب است كه پيوند الهى دارد. دلهاى ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويش با حق، سر و سرّ و پيوستگى دارد و چون على را آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق مى‏يابند به او عشق مى‏ورزند، در حقيقت پشتوانه عشق على، پيوند جانها با حضرت حق است كه براى هميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانى است مهر على نيز جاودان است»(1).
اگر انسان فطرتاً طالب خدا و به تبع آن طالب دوستان خداست و اگر همه انسانها از فطرتى يكسان برخوردارند چرا در واقعيت زندگى همه شيفته خدا و مطيع او نيستند و چرا اولياء الهى در ديده همگان برترين افراد نيستند؟ بايد گفت: فطرت انسان تحت تأثير شرائط، دستخوش تغيير مى‏شود و مهمترين عامل دلبستگى به اولياء الهى داشتن فطرتى دست نخورده و سالم است، گاه در كوران شرائط و زير و بم روزگار، اين ملاك مهم جهت تشخيص صلاحيت انسانها براى دوستى يا دشمنى، سلامت و شفافيت خود را از دست مى‏دهد. اين سخن، سخن درستى است كه بايد محبت را بر شناخت استوار كرد و قبل از ايجاد محبت حتى نسبت به انسانهاى برگزيده‏اى چون اهل بيت رسول اكرم (ص) تقويت بنيانهاى معرفتى نسبت به آنان لازم است اما اگر فطرت سالم نباشد، حتى معرفت نمى‏تواند اخلاص و ارادت فرد را نسبت به آنان برانگيزد. اين سخن استاد فرزانه، شهيد مرتضى مطهرى است كه: «على مقياس و ميزانى است براى سنجش فطرتها و سرشتها. آنكه فطرتى سالم و سرشتى پاك دارد از وى نمى‏رنجد ولو آنكه شمشيرش بر او فرود آيد و آنكه فطرتى آلوده دارد به او علاقمند نمى‏گردد ولو اينكه احسانش كند چون على جز تجسم حقيقت چيزى نيست»(2).
امام خود در اين باره فرموده: «اگر با اين شمشيرم بينى مؤمن را بزنم كه با من دشمن شود هرگز دشمنى نخواهد كرد و اگر همه دنيا را بر سر منافق بريزم كه مرا دوست بدارد هرگز دوست نخواهد داشت زيرا كه اين گذشته و بر زبان پيغمبرامى جارى گشته كه گفت: ياعلى مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمى‏دارد»(3).
اينكه گفته شد در صورت آلودگى فطرت حتى شناخت نمى‏تواند اخلاص فرد را نسبت به اولياء الهى برانگيزد حقيقى است. درباره مأمون خليفه عباسى نوشته‏اند: وى از نظر فكرى شيعه و معتقد به برترى على (ع) بر سه خليفه پيشين بود. حتى وى براى اثبات حقانيّت و اولويّت على (ع) به بحث و مناظره با علماى اهل سنّت مى‏پرداخت و با استدلال قوى بر آنها غلبه مى‏كرد. مأمون پدرش هارون را الهام بخش گرايشات شيعى خود معرفى كرده و گفته بود: پدرش تشيّع را به وى آموخت. طى يك ملاقات ويژه وقتى مأمون تواضع بيش از حد پدرش را در مقابل امام كاظم (ع) مى‏بيند از هويّت ايشان سؤال مى‏كند و هارون مى‏گويد: «مسندى كه ما بر آن نشسته‏ايم حق اينهاست»(4). اين ماجرا عظمت و مقام امام را بر مأمون مى‏نماياند و به گفته وى موجب تشيّع او مى‏شود. مأمون و هارون هر دو به مرتبه خاص امامان عصر خود علم داشتند اما عليرغم اين دانش هرگز در زمره مؤمنان به آنها قرار نگرفتند.
انديشه تصرّف خلافت چنان فطرت آنان را دگرگون كرده بود كه اجازه نمى‏داد در مقابل حق تسليم شده و خالصانه از حجّت خدا تبعيّت كنند.

چگونگى پيدايش ارادت به اولياء الهى‏

همان طور كه ايمان و عشق به خدا داراى مراتبى است، ايمان و ارادت به ائمه معصوم نيز داراى درجاتى است. در برخى اين ارادت ضعيفتر و در برخى بسيار قوى است. عوامل متعددى در ضعف و قوت اين نوع از محبّت سهيمند. بى‏شك ميزان ايمان انسان به خدا و نيز باور به معاد و همچنين برداشت انسان از علت آفرينش عالم در ميزان علاقه فرد به اولياء الله نقش دارد. علاوه بر اينها وارستگى از قيود دنيوى عامل مهم ديگرى در پيدايش اين محبت است. روحى كه شيفته مظاهر دنيوى است نمى‏تواند زيبائيهاى روحى على (ع) و فرزندانش را درك كند و مجموع اين عوامل سبب مى‏شود كه گاه نسبت به معصومين محبتى از نوع محبت مردم كوفه به امام حسين (ع) ايجاد شود. محبتى كمرنگ و ضعيف كه كارآيى و تأثير ندارد. محبتى آنچنان كه فرزدق گفت: «قلوبهم معك و سيوفهم عليك».و البته همين عوامل سبب مى‏شوند كه گاه محبتى بسيار نيرومند بين محب و محبوب ايجاد شود، محبتى نظير عشق برخى صحابه رسول اكرم به وى. هنگامى كه قريش پس از واقعه رجيع به يكى از صحابه پيامبر اكرم دست يافتند، از او پرسيدند: آيا دوست ندارى كه الآن محمد (ص) به جاى تو بود و ماگردن او را مى‏زديم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت مى‏رفتى؟ او پاسخ داد: «سوگند به خدا كه من دوست ندارم كه در پاى محمّد خارى برود و من در خانه‏ام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم و ابوسفيان پس از شنيدن اين سخن گفت: به خدا قسم من هرگز نديدم ياران كسى او را آنقدر دوست بدارند كه ياران محمّد، محمّد را دوست دارند»(5).

آيا هر اظهار محبّتى به اهل بيت صادقانه است؟

گاهى افراد نام على (ع) را مى‏برند ولى مقصودشان از ذكر نام على (ع) دستيابى به پلى براى نيل به حاجاتشان است. گاهى با سوز و آه نام حسين بن على (ع) را ذكر مى‏كنند اما آنچه در وراى اين اشتياق پنهان است حاجات دنيوى است. همانطور كه ذكر شد دلبستگى به خواسته‏هاى كوچك و بزرگ دنيوى عاملى است كه زمينه تيرگى فطرت شفاف آدمى را فراهم كرده، مانع از مشاهده سيماى تابناك پاكان و نيل به مقام ارادت به آنان مى‏شود. شيفتگان دنيا كسانى هستند كه امام را با زبان و نه با دل، طلب مى‏كنند و كسانى هم هستند كه حقايق هستى را با چشم جان مشاهده كرده به اين حقيقت نائل آمده‏اند كه عالم ماده تنها بخش كوچكى از هستى است و ماوراى اين عالم، حقايقى بسيار اصيلتر و دلپذيرتر وجود دارد. دل مشغولى و آرزوهاى افرادى كه از اين قوه تميز برخوردارند باتمنّاهاى دوستداران دنيا، بسيار متفاوت است. انسان‏هاى معتقد و مرتبط باعالم غيب امام را از عمق جان مى‏خوانند و محبتشان به وى از شدت و مرتبت متفاوتى برخوردار است. البته درك مرتبه بلند امام معصوم منافاتى با تقاضاى حاجت از وى ندارد خصوصاً اگر كسى با جايگاه رفيع امام در مجموعه هستى آشنا باشد مى‏داند كه حقيقتاً «بكم فتح اللّه و بكم يختم و بكم ينزل الغيث و بكم يمسك السماء ان تقع على الارض و بكم ينفس الهم و يكشف الضر(6)» امام واسطه فيض الهى و نزول نعمت و رفع بلاست. اين‏چنين خواستنى تفاوت دارد با خواستن كسى كه حب دنيا تمام قلبش را پر كرده و جايى براى محبت راستين امام باقى نگذاشته است. چون يكى از آثار محبت ايجاد مشابهت بين محب و محبوب است، از معيارهاى مهم محب راستين امام، شباهت اخلاق و اعمال وى به خلق و خوى امام است. مگر امام صادق (ع) نفرمود: «شيعه جعفر نيست مگر آن كس كه زبانش را نگه دارد، براى آفريدگارش كار كند، به مولايش اميدوار باشدو چنان كه بايد از او بترسد واى بر آنها، آيا در ميان مدعيان تشيع كسى هست كه از نماز زياد چون كمان خميده باشد… آيا در اين گروه كسى هست كه شب را از طول نماز و روز را از زحمت روزه به رنج گذراند و يا از ترس خدا و شوق ما اهل بيت خود را از لذتها و نعمتهاى دنيا محروم كرده باشد؟(7)»
آن امام معصوم در روايتى ديگر ويژگيهاى اهل بيت را چنين برمى‏شمارد: «ما اساس هر خوبى و خير هستيم و هرچه نيكى است از فروع ماست و در شمار نيكيهاست: توحيد و نماز و روزه و خشم فرو خوردن و خطاكار را بخشيدن، دلجويى از فقيران و رعايت حال همسايگان و اعتراف به فضل صاحبان فضل و دشمنان ما ريشه و اصل هر شر و بدى هستند و هرچه پليدى است از شاخه‏هاى آنهاست و دروغ و بخل و سخن چينى، قطع رحم، رباخورى، تعدى به مال يتيمان، زنا و سرقت و ارتكاب هرگونه خطا و تبهكارى از آنها ناشى مى‏گردد. پس دروغ گفته است كسى كه پنداشته است با ماست در حالى كه به گواهى اعمال زشتش وابسته به غير ماست.(8)»

آثار محبت به امام

استاد شهيد مطهرى، براى عشق به طور كلى، آثارى ذكر نموده كه از جمله اين آثار مى‏توان به نكات ذيل اشاره كرد:
«عشق خلق و خوى انسان را متحول مى‏كند، عشق از جبان انسانى شجاع، از بخيل بخشنده و از كم‏طاقت انسانى شكيبا مى‏سازد، روحى كه از غلظت برخوردار بود، با عشق لطيف و رقيق مى‏شود، عشق استعدادهاى نهفته انسان را بر ملا ساخته، قواى خفته را بيدار مى‏كند، انسان عاشق موفق به انجام امورى مى‏شود كه پيش از پانهادن در ورطه دلباختگى تصور آن را هم نمى‏نمود. قدرت عشق آنچنان است كه قهرمان سازى مى‏كند، بسيارى از شاعران، فيلسوفان و هنرمندان حيات هنرى و علمى خود را مديون يك محبت نيرومند مى‏دانند. عشق نفس را تكميل و استعدادهاى حيرت‏انگيز باطنى را ظاهر مى‏سازد. از نظر قواى ادراكى، الهام بخش است و از نظر قواى احساسى، اراده و همت را تقويت مى‏كند و آنگاه كه در جهت علوى متصاعد شود، كرامت و خرق عادت بوجود مى‏آورد. عشق تصفيه‏گراست و روح را از مزيجها و خلطها پاك مى‏كند و صفات رزيله ناشى از خود خواهى را از بين مى‏برد. عشق و محبت قطع نظر از اينكه از چه نوع باشد، انسان را از خودپرستى بيرون مى‏آورد. خودپرستى محدوديت و حصار است. عشق به غير مطلقاً اين حصار را مى‏شكند.(9)»
همه نكاتى را كه استاد به عنوان آثار محبت ذكر نموده در عشق به اهل بيت مى‏توان يافت. رمز آنكه قرآن، پاداش سالهاى درد و رنج تبليغ پيامبر را عشق به خاندان او معرفى مى‏كند همين است: «قل لا اسئلكم عليه اجراً الاالمودّة فى القربى(10)؛ بگو از شما مزدى نمى‏خواهم مگر دوستى خويشاوندانم» و در جاى ديگر مى‏فرمايد:«قل ماسئلتكم من‏اجر فهو لكم ان اجرى الاّ على اللّه(11)؛ بگو آنچه كه به عنوان پاداش از شما خواستم عايد خود شما مى‏شود و اجر من تنها بر عهده خداست». هنگامى كه از پيامبر اكرم پرسيدند مراد از اهل بيت در آيه مورد نظر چه كسانى هستند فرمود: على ، فاطمه و پسران آنان. و حقيقتاً اگر علاقه به اهل بيت به حد عشق برسد – و محبت هنگامى عشق نام مى‏گيرد كه همه وجود انسان را تسخير كرده حاكم مطلق بر وجود شود – متحول كننده و نيرو آفرين است و درون انسان را از هر بدى تصفيه مى‏كند. مفهوم روايت: «حُبُّ على بن ابيطالب حسنة لا تضرّ معها سيئة(12)؛نيز بيان جنبه تصفيه گرى حبّ اهل بيت است. بعضى به اشتباه از اين روايت چنين برداشت كرده‏اند كه با محبت على (ع) مى‏توان گناه كرد ولى گناه زيان‏آور نيست. در حاليكه مفهوم روايت اين است كه به طور خودبخود، محبت على (ع) مانع ارتكاب گناه مى‏شود، محبت به على (ع) اگر به مرز شيفتگى رسيده باشد الهام بخش تقوى است. مگر عاشق على (ع) مى‏تواند مرتكب معصيت شود و از ويژگيهاى اخلاقى آن حضرت بهره‏مند نباشد؟ در زيارت جامعه كبيره مى‏خوانيم: «و ما خصنا به من ولايتكم طيبا لخلقنا و طهارة لانفسنا و تزكية لنا و كفارة لذنوبنا»(13).
– بنيان دين بر محبت اهل بيت استوار است. يكى از اصحاب امام باقر(ع) مى‏گويد: «در محضر امام باقر (ع) بودم. مسافرى از خراسان كه آن راه دور را پياده طى كرده بود، به حضور امام شرفياب شد، پاهايش را كه از كفش در آورد شكافته شده و ترك برداشته بود. گفت به خدا سوگند مرا نياورد از آنجا كه آمدم مگر دوستى شما اهل بيت. امام فرمود: «هل الدّين الاّ الحب؟ آيا دين چيزى غير از دوستى است؟»(14).
امام به اين نكته اشاره دارد كه ديندارى و پيروى از قائد دينى امرى خشك و رسمى نيست كه فقط تحت تأثير مقبوليّت عقلى باشد بلكه علاوه بر آن، ديندارى حكايت از دلبستگى به رهبر دينى دارد كه امرى است قلبى و نه عقلائى محض. تاريخ تشيع نيز نشان داده است كه دلدادگى آثارى فراتر از صرف پذيرش مشروعيت ائمه دارد. و البته اين محبت محبتى يكجانبه نيست بلكه محبتى دو سويه كه هر نداى محبت‏آميز محب با پاسخ مشتاقانه محبوب مواجه مى‏شود تا آنجا كه محبوب از شادمانى محب، شاد مى‏شود و باغم او غمگين. بيمارى‏اش محبوب را بيمار مى‏كند و هرگاه دست به دعا بردارد محبوب، آمين مى‏گويد و آن زمان كه سكوت كند محبوب به جايش دعا كند.
بزرگترين اثر عشق به اهل بيت، يافتن طريق قرب الهى است. قرب و وصل الهى كه غايت حركت يك انسان عارف است، آسان به دست نمى‏آيد و ورود در اين مسير نيازمند مشعل دارى است به نام امام معصوم كه خود از ولايت تكوينى برخوردار است و مأموم مى‏تواند با هدايت وى درجاتى از اين نوع ولايت را كسب كند. استاد فرزانه شهيد مرتضى مطهرى درباره ولايت تكوينى معتقد است: «نظريه ولايت تكوينى از يك طرف مربوط است به استعدادهاى نهفته در اين موجودى كه به نام انسان در روى زمين پديد آمده است و كمالاتى كه اين موجود شگفت بالقوه دارد و قابل به فعليت رسيدن است و از طرف ديگر، مربوط است به رابطه اين موجود با خدا. مقصود از ولايت تكوينى اين است كه: انسان در اثر پيمودن صراط عبوديت، به مقام قرب الهى نائل مى‏گردد و اثر وصول به مقام قرب – البته در مراحل عالى آن – اين است كه: معنويت انسانى كه خود حقيقت و واقعيتى است در وى متمركز مى‏شود و با داشتن آن معنويت، قافله سالار معنويات، مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان مى‏شود زمين هيچگاه از وليى كه حامل چنين معنويتى باشد و به عبارت ديگر «انسان كامل» خالى نيست(15)».
بر اثر عبوديت و اخلاص كه در نتيجه تبعيت از امام معصوم حاصل مى‏شود، انسان عادى مى‏تواند درجاتى از ولايتى را كه استاد در آخرين فصل از كتاب ولاها و ولايتها به آن اشاره دارد كسب كند. اين درجات به ترتيب عبارتند از:
1- تسلط بر خواهشهاى نفس.
2- تسلط بر انديشه‏هاى پراكنده و غلبه بر نيروى مخيّله.
3- بى نيازى به بدن (خلع بدن) در بسيارى موارد.
4- تحت فرمان در آوردن كامل بدن، به طوريكه در حوزه بدن از خود شخص اعمال خارق العاده سر مى‏زند.
5 – تحت نفوذ در آوردن طبيعت خارجى و انجام كرامات.(16)
در همين زمان، بوده‏اند كسانى كه به واسطه اخلاص و ارادت نسبت به معصومين و برخوردارى از تقوا، مراتب بالاى قرب الهى را تجربه كرده از برخى توانمنديهاى ذكر شده برخوردار شده‏اند.
– نگاهى به حيات سياسى تشيع نكته‏اى ديگر از آثار عشق به اهل بيت را باز مى‏نمايد. در همه ادوار تاريخ مواضع سياسى شيعيان در مقابل خلفاى غاصب و نالايق، موضعى متفاوت با ساير فرق اسلامى بوده است. موضعى كه حكايت از روح حيات در اين گروه از پيروان رسول اكرم داشته و برخاسته از انديشه والاى على(ع) و فرزندانش است. شيعه اگر قدر گنجهاى نهفته وجود ائمه را بشناسد آنگاه بيانى قدرشناس و سپاسگزار چون بيان حضرت امام (ره) خواهد داشت كه فرمود: «ما مفتخريم كه ائمه معصومين از على بن ابيطالب گرفته تا منجى عالم بشريت حضرت مهدى صاحب الزمان عليهم آلاف التحيات و السلام كه به قدرت خداوند قادر زنده و ناظر امور است ائمه ما هستند(17)».

لازمه ولاى اهل بيت بيزارى از دشمنان آنان است‏

دشمن‏شناسى امرى لازم بر هر فرد شيعه است، از امام صادق (ع) نقل شده: «هيهات، دروغ مى‏گويد كسى كه ادعاى محبت ما را بنمايد و از دشمنان ما بيزارى نجويد.(18)» به راستى امروز از نگاه امام عصر (عج) چه كسانى دوست و چه كسانى دشمن محسوب مى‏شوند؟ برخوردارى از اين بينش خود نعمتى است. قطعاً امروز همه گروهها و افرادى كه در صددند با شيوه‏هاى گوناگون روح اسلامى را از جوامع مسلمين زدوده و بينش مادى و گرايش به دنياى صرف(كه گرايش غالب فرهنگ غرب است) را در بين آنها رواج دهند دشمن مسلمين هستند.

ولاى اهل بيت در عصر غيبت‏

زمين هيچگاه از حجت حق كه همان انسان كامل است خالى نمى‏ماند. چه بشارتى بزرگتر از حضور حجت حق در زمين، مادام كه حيات در اين كره ادامه دارد و آيا اسفبار نيست كه حجت خدا، يعنى رشته اتصال بين زمين و آسمان نزد ما باشد و ما از فيض ارتباط با او محروم باشيم؟
«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية(19)» فرا رسيدن مرگ انسان در حالت بيگانگى نسبت به امام عصر همانند مرگ در عصر جاهليت (به حالت شرك) است.
براى آنكه چون مشركان عصر جاهليت از دنيا نرويم تنها مسلمانى و تشيع جوابگو نيست. بايد امام زمان خويش را بشناسيم و مايه خرسنديش را فراهم كنيم. اين سخن امام صادق (ع) است: «ما را دولتى است كه هرگاه خداوند بخواهد آن را مى‏آورد. هركس مشتاق است كه از ياران قائم ما باشد بايد منتظر ظهور او باشد و پرهيزكارى پيشه كند و داراى اخلاق نيكو باشد و بدينگونه انتظار او كشد. اگر در اين حالت بميرد و بعد از مرگ او قائم قيام نمايد، ثواب كسى دارد كه آن حضرت را درك كرده است(20)».

پى‏نوشت‏ها: –
1. مطهرى، مرتضى ، جاذبه و دافعه على (ع) ، انتشارات صدرا، چاپ بيست و پنجم، ص 101.
2. مطهرى، مرتضى ، جاذبه و دافعه على (ع) ، انتشارات صدرا، چاپ بيست و پنجم، ص 43.
3. نهج البلاغه ،ترجمه دشتى، مؤسسه فرهنگى تحقيقاتى اميرالمؤمنين، چاپ اول 1379، ص 635.
4. قمى، شيخ عباس، منتهى الآمال، نشر افشين 1380،ص 1005.
5. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، دارصار، بيروت 1399،جلد دوم، ص 168.
6. زيارت جامعه كبيره.
7. حرانى، حسين بن شعبه، تحف العقول، انتشارات كتابخانه اسلاميه، 1369، ص‏555.
8. كلينى، ابى جعفر، الروضه من الكافى، دارالكتب الاسلاميه ،چاپ دوم 1389، ج‏8ص‏242.
9. مطهرى، مرتضى – جاذبه و دافعه على (ع) – انتشارات صدرا، چاپ بيست و پنجم، ص‏26 تا 62.
10. سوره شورى، آيه 23.
11. سوره سبا، آيه 47.
12. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء بيروت، 1403ه، ج 39، ص 256.
13. زيارت جامعه كبيره.
14. مطهرى، مرتضى – جاذبه و دافعه على (ع) – انتشارات صدرا، چاپ بيست و پنجم، ص 101.
15. مطهرى، مرتضى – ولاءها و ولايتها – انتشارات صدرا، چاپ دوازدهم، 1377، ص‏57.
16. همان، ص‏74 تا 82.
17. خمينى، روح الله وصيتنامه سياسى، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ سوم.
18. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء بيروت، 1403، ج 27،ص 58.
19. كلينى، ابن جعفر، اصول كافى، دارالكتب الاسلاميه، چاپ سوم 1388، جلد 1،ص 1377.
20. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء بيروت،1403، ج 52، ص 140.

 

/

فطرت و معرفت فطرى‏

 

فطرت و معرفت فطرى‏

حسن اسلامپور

مقدمه

مسئله فطرت به جهت ارتباط تنگاتنگ آن با ماهيت انسان و انسان‏شناسى(1) از يك سوى، و پيچيده و مشكل بودن ماهيت انسانى، از سوى ديگر، از جمله مسائلى است كه معركه آراء انديشمندان اسلامى و غرب واقع شده است. اما مسئله «وجود فطرت انسانى» در بين اهل اديان و به اصطلاح از لحاظ درون دينى با توجه به ادلّه و شواهد دينى انكارناپذير، تقريباً امرى مسلّم و غير قابل خدشه است. اين امر با عدم بروز مناقشات و تحقيقات گسترده در اين زمينه حتى تا چند دهه اخير، ارتباط مستقيم دارد.
در يك كلام مى‏توان اظهار داشت كه اگر هدايت فطرى انسانها نبود بسيارى از سنت‏هاى الهى، عقيم و سترون باقى مى‏ماند و ثمره‏اى بر آنها مترتب نمى‏گشت: فرستادن پيامبران الهى، نزول كتاب‏هاى آسمانى، لزوم اجراى دستورهاى خداوند و برقرارى حكومت دينى، همه در راستاى فعّال ساختن و استفاده برنامه ريزى شده از مجموعه عناصر طبيعت و فطريات نهفته در انسان است.
نهضت سيدالشهداء(ع) يك نوع پاسخ به نداى فطرت انسانى و هدايت منحرفان و غافلان از چنين فطرتى است كه حضرت صلاح ديد با خون فشانى و ايثار در قالب يك هدف خدا محورانه به اين مهم جامه عمل بپوشاند. حياتى بودن نهضت حسينى براى احياء و نجات دين اسلام بر كمتر كسى پوشيده است. از طرف ديگر عطيّه الهى فطرت نيز حياتى و حساس مى‏باشد و تعاليم اسلامى بر آن استوار است. لذا حضرت سعى كرد فطرت انسانها را بيدار كند و اين سعى با مواعظ و پندهاى مكرر آن حضرت حتى در آخرين لحظات زندگى و بدترين شرائط كارزار كاملاً در ارتباط است.

فطرت در لغت‏

فطرت از ماده «فَطَر» اشتقاق يافته است كه به معناى شكافتن از طول، ايجاد و ابداع،(2) گشودن شى‏ء و ابراز آن،(3)ابتداع و اختراع (4) آمده است.
واژه «فطرت» از آنجا كه بر وزن «فِعلَه» و مصدر نوعى است به معناى نوع خاصى از آفرينش و خلقت كه مخصوص انسان است مى‏باشد. بنابراين رابطه بين دو واژه «خلقت» و «فطرت» از لحاظ منطقى عموم و خصوص مطلق است. برجسته‏ترين نكاتى كه در تعريف‏هاى اهل لغت به چشم مى‏خورد بر اين واقعيت دلالت دارد كه حداقل بايد دو عنصر در يك خلقت باشد تا فطرت بر آن اطلاق گردد.
1- اكتسابى نباشد.
2- بى سابقه و بديع باشد.
در اقرب الموارد بر ويژگى اول تأكيد شده است: «اَلفطرة الخِلقَةُ التى خُلِقَ عَلَيها المُولود فى رَحِم اُمّهِ؛ فطرت به آفرينشى گويند كه مولود در رحم مادر بر آن آفريده شده است»(5). همچنين مى‏گويد: «الفِطرَة هى الصفة التى يَتَّصِفُ بِها كُلُّ مولود فى اَوَّلِ زَمانِ خِلقَتِهِ؛فطرت، همان صفتى است كه هر موجودى از ابتداى خلقتش از آن برخوردار است»(6). در لسان العرب در مورد ويژگى دوم فطرت چنين آمده است: «الفِطرة الابتداعُ و الاختراعُ؛ فطرت يعنى آفرينش نو و پيدايش جديد»(7). مؤلف لسان العرب، پس از نقل اين معنا، از ابن عباس چنين نقل مى‏كند: من معناى «فاطر السموات و الارض»(8) را نمى‏دانستم؛ تا اينكه روزى دو اعرابى را ديدم كه بر سر چاهى، با يكديگر به منازعه برخاسته بودند. يكى از آن دو در مقام اعتراض به ديگرى گفت: «انا فَطرتُها اَى ابتدأتُ حَفرها؛ اين چاه را نخستين بار من حفر كردم». خوب است بدانيم كه در دعاى عرفه كه يكى از محورهاى اصلى بحث ماست واژه «فطر» يك بار و در وصف خداوند بكار رفته است، واژه «فِطرَتى» دوبار و در مورد انسان استعمال شده است.
آنجا كه واژه «فَطَرَ» در توصيف خداوند به كار رفته است، بر آفرينش ويژه خدا در باب تمام موجودات دلالت مى‏كند: در اوايل اين دعا چنين آمده است: «…فَطَرَ اجناس البدائع» انواع نوپديده‏ها را پديد آورد.
اين بيان به نحو ويژه‏اى بر بى‏سابقه بودن و ابتكارى بودن آفرينش الهى اشاره دارد؛ زيرا خود واژه «فَطَرَ» – چنانكه گذشت – بى سابقه بودن را در خود نهفته دارد. علاوه بر آن، «بدائع» جمع «بديعه» است و با صراحت بر اين واقعيّت دلالت مى‏كند كه خداوند موجودات را از عدم خلق نموده است ؛ به عبارت ديگر، ماده و صورت تمام مخلوقات، هر دو از ناحيه خداست و مخلوقات هيچ نمونه و مدل سابق نداشتند. بنابر اين، يكى از اسماء الهى، «بديع» است و به معناى اين است كه حضرت حق در آفريدن خلائق، از هيچ مدل و الگو تقليد ننموده است.
واژه «بارئ» و ديگر مشتقّات آن نيز در اين دعا درباره موجودات – اعم از انسان و غير آن – استعمال شده است؛ و معناى بى‏سابقه بودن در اين واژه‏ها نيز نهفته است. مجمع البحرين در اين باره آورده است: البارئ: اسم من اسمائه تعالى، و فسّر بالذى خَلَقَ الخَلقَ من غير مثال(9). «بارئ» يكى از اسماء الهى است و به اين معنا تفسير شده است كه خداوند مخلوقات را بدون تقليد از هيچ نمونه‏اى، آفريده است. در كلام اميرالمؤمنين(ع) نيز درباره پديد آوردن خلائق و در وصف خدا آمده است: «فَطَرَ الخلائِقَ بِقُدرَتِهِ»(10). در قرآن كريم نيز مى‏خوانيم: «الحَمدُ لَلّهِ فاطِرِ السَّمواتِ و الاَرضِ جاعِلِ المَلائِكَةَ رُسُلاً(11)؛ سپاس خداى را كه پديد آورنده آسمان و زمين است و فرشتگان را فرستادگان (خويش) قرار داده است». نكته قابل توجّه اين است كه خلق از عدم (مفاد معناى «فَطَر» و مانند آن) فقط در شأن الهى قابل تصور است. بشر گاهى تصور مى‏كند كه در برخى از فعاليت‏ها و محصولات خود مخترع و كاملاً مستقل است اما واقعيت امر اين است كه حتى در اين موارد نيز مى‏توان عناصر متعددى از تقليد يافت، زيرا دست كم مى‏دانيم كه خود طبيعت مدل‏ها و الگوهايى به او داده است، تا در موادّى كه خداوند در اختيار او قرار داده است دخل و تصرف كند.

تعريف فطرت

تعريف لفظى فطرت را اجمالاً بيان كرديم. مراد از «فطرت» در اين بحث، خلقت ويژه انسانى است كه با نوعى هدايت تكوينى در دو قلمرو شناخت و احساس همراه بوده است. امّا چه ويژگيهايى اين آفرينش را به خلقت ويژه تبديل كرده است؟ اين هدايت تكوينى نسبت به چه چيزى و در كجا اتّفاق افتاده است؟ در ادامه حيات، چه بر سر اين هدايت نورانى و خدادادى خواهد آمد و اساساً چه نقشى در سعادت نهايى بشر ايفاء مى‏كند؟ فطريات در ناحيه شناخت چگونه و كدامند؟ تمايلات يا گرايشهاى فطرى به چه كار مى‏آيند؟ و بالاخره، اگر فطرت، تكوين است چگونه مى‏توان از انحراف يا نابودى آن سخن به ميان آورد؟
پاسخ به پر سشهاى فوق، شاكله بحث ما را تشكيل مى‏دهد.

تمايز ميان طبيعت، غريزه و فطرت‏

ما در اين تفكيك با يك تفاوت تشكيكى – يا به عبارت ديگر – اختلاف در مراتب وجودى اشياء مواجهيم. طبيعت كه در زبان فلسفه از آن با اصطلاح «صورتهاى نوعيه» ياد مى‏كنند، عبارت است «از ويژگى ذاتى اشياء بى جان كه منشأ آثار مختلف آنهاست».(12) مانند اينكه طبيعت آب، رطوبت است و طبع آتش، حرارت.
«غريزه» يك حالت جبرى، غير آگاهانه يا نيمه آگاهانه حيوانات است كه بر خود محورى و بقاى نوع استوار است و از حبّ ذات و صيانت نفس سرچشمه مى‏گيرد. فعاليتهايى از قبيل خوردن، خوابيدن، گرسنگى و… غريزى‏اند و به عضو خاصى مربوط مى‏شوند.
فطرت در مورد انسان و خصلتهاى فراحيوانى او استعمال مى‏شود؛ ناگفته پيداست كه انسان علاوه بر دستگاه فطرى، از دستگاه غريزى و طبيعى نيز برخوردار است. تمايز فطرت انسان از غرايز حيوانى واقعاً قابل توجّه است.
فطريات انسان همواره مقرون به قداستند. آگاهى و انتخاب و نيز پايبندى به ارزشها كه از مميّزات اصلى او در مقابل حيوان به شمار مى‏روند اين امكان را فراهم مى‏كنند كه انسان اعمال غريزى خود را كنترل و تعديل نمايد و در هنگام اصطكاك آنها با ارزشها از آنها (از غرايز به نفع فطريات) صرفنظر كند؛ حتى مى‏تواند به آنها صبغه الهى دهد. حقيقت جويى، عشق به كمال، ايثار و گذشت و… كه در انسان فطرى اند بر خلاف تمايلات غريزى با حسابهاى مادّى قابل توجيه و سازگار نيستند. چگونه مى‏توان، بذل مال و جان و شهادت‏طلبى در راه آرمان را بر اساس خود محورى و محاسبات ظاهرى و مادّى توجيه نمود؟!

ويژگيهاى امور فطرى‏

برخى از ويژگيهاى فطرت عبارتند از:
1- ذاتى انسان و مقتضاى نوع خلقت اويند؛ بنابراين خدادادى و غير اكتسابى‏اند. به همين دليل، تحقق آنها به علّتى غير از علّت وجود خود انسان نياز ندارد.
2- طبعاً چيزى كه اكتسابى نيست در تمام افراد بايد وجود داشته باشد، هرچند ممكن است شدّت و ضعف داشته باشد. امام صادق (ع) در جواب زراره كه از مفاد آيه 30 سوره روم سؤال كرده بود، فرمودند: «فَطَرَهُم جميعاً على التوحيد»(13). خداوند «همه» انسانها را بر فطرت توحيد آفريده است.
3- «انسان به آنها درك روشن و معرفتى ويژه دارد. همانطور كه ممكن است در مورد ذات خود آگاهى، علم حضورى داشته باشد بدون اينكه از لحاظ حصولى تصويرى از آن داشته باشد، فطرت نيز ممكن است از نظر علم حصولى مورد غفلت و بى‏توجهى قرار گيرد».(14)
4- چنانكه گذشت، از ويژگى قداست و تعالى برخوردارند و اين امر به خاطر اين است كه انسان از عنصر اختيار و عقلانيّت كه او را در مدار تكليف قرار داده است، برخوردار مى‏باشد.
5 – عناصر فطرى به دليل آن كه هويت و مايه‏هاى اوليه انسانيت را تقوّم مى‏بخشند جدايى‏ناپذير و زوال نايافتنى‏اند.

ابعاد فطرت

در فرهنگ اسلام واژه فطرى در دو قلمرو به كار مى‏رود يكى در مورد ادراك و آگاهى و بينش و يكى در مورد ميل و خواهش و گرايش. درباره قسم اول يعنى شناخت و ادراك فطرى بعداً بحث خواهيم كرد و لبّ كلام ما در اين بحث اين است كه خداوند در عالم «ذرّ» به دلالت آيه «اَلَستُ بِرَبِّكم؟ قالوا بَلى»(15) و برخى روايات معتبر، خود را به تمام انسانها شناسانده است. امّا در ناحيه گرايش‏هاى فطرى به برخى موارد به اختصار اشاره مى‏شود:

1- حقيقت جويى‏

انسان اين احساس و گرايش را در خود مى‏يابد كه همواره مى‏خواهد به راز هستى و اشياء و حوادث اطراف خود آگاه شود. اين حس كنجكاوى از زمان كودكى با طرح سؤالات متناسب با اين دوران شروع مى‏شود. انسانهاى اوليه و بدوى نيز در جستجوى كشف حقايق و واقعيت‏هاى اطراف خود كوشيده‏اند. پيدايش تمام علوم و فلسفه و كشفيّات و اختراعات از پيامدهاى همين حس حقيقت جويى است. هرچه انسان بتواند اين گرايش را در خود پرورش دهد و در مواجهه با حقايق از لجاجت و مجادله دست بر دارد، اين شعله مقدس را در خود شعله‏ورتر مى‏كند. انديشمندان و حكيمان و فيلسوفان غالباً كسانى هستند كه بيش از ديگران اين ميل را در درون خود زنده نگه داشته‏اند.همين عموميت و فضيلت خواهى و «نيك» پسندى بهترين گواه است بر اينكه چنين احساسى ريشه در نهاد و فطرت انسان دارد.

2- كمال جويى و مطلق گرايى‏

يكى از ويژگيهاى برجسته روحى انسان حس مطلق گرايى و كمال جويى است. يكى از بزرگان در اين زمينه مى‏فرمايد: «يكى از فطرتهايى كه جميع سلسله بنى‏الانسان مخمّر بر آن هستند و يك نفر در تمام عايله بشر پيدا نشود كه بر خلاف آن باشد، و هيچيك از عادات و اخلاق و مذاهب و مسالك و… آن را تغيير ندهد و در آن خلل وارد نياورد، فطرت عشق به كمال است… اگر چه در تشخيص كمال و اين كه كمال در چيست و محبوب و معشوق در كجاست، مردم كمال اختلاف را دارند.»(16)
حقيقت امر اين است كه انسان تا زمانى كه به آن كمال مطلق نرسد، همواره در تلاش و تكاپوى به سوى كمال است. آن موجود كامل و آن حقيقت ناب و والا كه انسان مى‏خواهد به او برسد و با خضوع و پرستش آن مراتب عشق خود را به او اعلام كند جز ذات خداوندى – كه كمال مطلق است – چيز ديگرى نيست؛ اگر در مقابل ديگران خضوع هايى مى‏كند بدين سبب است كه مطلوب خودش را نيافته و ندانسته و با توهّم دنبال مطلوب بدلى مى‏گردد. پس در واقع فطرت انسانها در جستجوى مطلوب حقيقى يعنى خداست.
حضرت سيد الشهدا(ع) در صبح عاشورا وقتى كه سپاه دشمن براى نبرد، به او روى آوردند دعايى دارد كه در انتهاى آن به خدا چنين عرض مى‏كند: «…فَاَنتَ وَلىّ كُلِّ نِعمَةٍ وَ صاحِبُ كُلِّ حَسَنَةٍ و مُنتَهى كُلِّ رَغبَةٍ؛ تو دارنده هر نعمت و صاحب هر نيكى و مقصد اعلاى هر خواسته‏اى»(17).
اين بيان حضرت به صراحت بر همين گرايش فطرى دلالت دارد و بيانگر اين واقعيت است كه مقصد تمام كشش‏ها و كوشش‏ها در نهايت خداست.
بدين وسيله تأكيد مى‏كنيم كه هيچ يك از تمايلات فطرى انسان از جمله عشق به كمال هيچگاه تعطيل بردار نيست ؛ همانند تيرى كه از كمان رها گرديد، به ناچار بايد در مقصد و منزلى فرود آيد. امّا برخى انسان‏ها در اثر عدم يا سوء تربيت در مصاديق اشتباه مى‏كنند و متعلق عشق به كمال را به درستى درنمى‏يابند، انسان تربيت يافته نمى‏تواند به پول و مال و پست و مقام و… آرام و قرار گيرد. آيه شريفه قرآن مى‏فرمايد: «اَلا بِذِكرِ اللّهِ تَطمَئِنُّ القُلُوب ؛ آگاه باشيد كه تنها با ياد خداست كه دلها آرام مى‏گيرد»(18).
علّت ساكت نشستن و آرام نگرفتن انسانها با رسيدن به معشوق‏هاى مجازى اين است كه قلب انسان، گم شده خويش را تنها در كمال مطلق و معشوق حقيقى يعنى خدا مى‏يابد؛ و تا زمانى كه به اين مقصد و مقصود نايل نيايد، آشفته و بى‏قرار است؛ زيرا هر حبّى محبوب و هر عشقى معشوق و هر مضافى مضافٌ‏اليه مى‏طلبد و به اصطلاح، اين دو «متضايفين» مى‏باشند.

3- زيبا دوستى

انسان بر اساس خلقت ويژه خود فضيلت زيبايى حسى و معنوى را درك مى‏كند. زيبايى حسى مانند آثار هنرى و زيبايى معنوى خود بر دو نوع است:
نوع اول معانى و مفاهيم را شامل مى‏شود مانند زيبايى موجود در فصاحت و بلاغت قرآن و غير آن. نوع دوم كه برتر از نوع اول است در ارتباط با كمالات روحى و اخلاقى است مانند زيبايى گذشت، بزرگوارى، انصاف، استقامت، تقوا، عفت، عدالت و… در اينجا نمونه ديگرى از زيبائى معنوى را در نهضت حسينى (ع) بيان مى‏كنيم:
حضرت زينب كبرى (س) كه در ميان ديگر اسراى اهل بيت (ع) در مجلس عبيداللّه بن زياد در كوفه حضور داشت وقتى كه آن ملعون از پاسخهاى دندان شكن آن بانوى بزرگوار به ستوه آمده بود براى تسكين شكست روحى خود از زينب (س) پرسيد: كار خدا را با برادر و خويشانت چگونه ديدى؟

حضرت زينب (س) پاسخ داد:
«ما رأيت الاّ جميلاً…؛ من جز نيكى و زيبايى چيزى نديدم».
براستى، براى شهادت و ايثار در راه دين خدا و بذل جان در جهت اين آرمان مقدس، جز واژه «جميل» چه چيزى مى‏تواند برازنده باشد؟
انحراف فطرت يا انحراف «از» فطرت‏
هرگونه پژوهشى در زمينه آفات يا حجابهاى فطرت، خواه ناخواه مبتنى بر بحث امكان انحراف از فطرت است. ترديد در عنوان فوق اشاره به اين واقعيت دارد كه اگر فطرت يك امر تكوينى و سرشتى است، طبعاً پايدار و تغييرناپذير بوده، تبديل و تغيير آن غير ممكن مى‏نمايد. پس چگونه مى‏توان درباره آن، سخن از انحراف به ميان آورد؟!
خداوند نيز در قرآن كريم بر عدم تبديل و تحويل سرشت انسانى تأكيد نموده است:
«فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حنيفاً فِطرَتَ اللّهِ التى فَطَرَ النّاسَ عَلَيها لاتَبديلَ لِخَلقِ اللّهِ ذلك الدين القيّم و لكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لا يعلمون؛ پس روى خود به سوى دين حنيف كن كه مطابق فطرت خداست فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونى نيست، اين است دين مستقيم ولى بيشتر مردم نمى‏دانند»(19) .
بنابراين شايد بهترين برداشت ما در اين زمينه اين باشد كه مجموعه عناصر در سرشت انسانى بحكم اينكه از سنخ وجود و فيض‏اند كه از خداى منّان به اين گل سرسبد هستى اعطاء شده‏اند از منظر وجودشناسى هيچ جنبه منفى ندارند امّا مسئله مهم اين است كه درچه جهتى به كارگرفته شوند؛ بعلاوه اينكه، ذاتى و سرشتى بودن امور فطرى براى انسان نبايد به ما چنين القاء كند كه همه آنها به صورت بالفعل و در ابتداى حيات در ما يافت مى‏شوند، بلكه به حالت استعداد و بالقوه‏اند و در اثر شرايط خارجى و عوامل محيطى و اجتماعى تضعيف يا تقويت مى‏شوند، اين عوامل در پيدايش يا از بين بردن كلّى آنها نمى‏توانند نقش ايفا كنند، ولى بايد توجه داشت كه فطريات انسان گاهى در اثر عوامل تضعيف كننده، رو به افول مى‏گذارند و آثار عينى مثبت از آن‏ها ظاهر نمى‏گردد.
خداوند مى‏فرمايد: «انّا هديناه السّبيل امّا شاكراً و امّا كفوراً؛ ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به انسان نموديم (بعد از آن ديگر نوبت خود اوست كه) سپاسگزار اين نعمت باشد يا كفران نمايد»(20).
انتخاب گرى انسان از يك طرف و وجود آفات و عوامل غفلت زا مانند پيروى از هواى نفس، گمان ورزى، تقليدهاى بى‏معيار، احساس بى‏نيازى كاذب، استكبار و خودبرتر بينى، شخصيت گرايى و عجول بودن در قبول و ردّ، از اطراف ديگر، بيانگر اين واقعيت است كه وجود فطرت به تنهايى نمى‏تواند علّت تامه براى هدايت باشد. چنانكه در روايت آمده است: «كُلُّ مُولُودٍ يُولَدُ عَلَى الفِطرَةٍ حَتّى يَكونَ ابواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجسّانه»(21)، طبق بيان ابن اثير در نهايه معناى حديث نبوى (ص) اين است كه هر فردى بر نوعى خاص از صفات جبلّى و طبيعى متولّد مى‏شود به طورى كه آماده پذيرش دين الهى مى‏گردد و اگر او را با همان صفات واگذارند پيوسته بر آن صفات استمرار دارد و از آنها مفارقت نمى‏كند و همانا عدول انسان از آن، به سبب آفتى از آفات بشرى يا تقليد از ديگران است».(22)
اگر انسان ضمير خود را آلوده نكند و با كنار زدن حجابها و موانع، فطرت خود را شكوفا كند چه بسا تشخيص حق از باطل براى وى بسى آسان باشد.
حضرت سيدالشهدا (ع) در اين باره خطاب به معاويه مى‏فرمايد: «اَلحَقُّ اَبلَجُ لايَزيغُ سبيلُهُ و الحقّ يَعرِفُهُ ذَوُو الألبابِ؛ حق روشن و آشكار است كه راه (تشخيص) آن كژى ندارد و خردمندان آن را مى‏شناسند»(23).
آنچه كه تاكنون در باب انحراف از فطرت بيان كرديم موافق و هماهنگ با نظر انديشمندان و حكماى اسلامى است. امّا برخى از انديشمندان و فلاسفه غربى به حاقّ مطلب پى نبردند و قضاوت‏هاى باطل نمودند، به عنوان مثال، هابز(24) فيلسوف انگليسى، سرشت انسان را به كلّى پست و شرير معرفى كرده است؛ اين برداشت وى ناشى از مشاهده مظاهر پست و منفى و ضد ارزشى رفتار انسانهاست كه در اثر سوء استفاده از سرمايه‏هاى فطرى از آنها سر مى‏زند.
فيلسوف انگليسى بين مقام هستى‏شناسى و ارزش‏شناسى خلط نموده است و گفته است: «انسان گرگ انسان است».(25) در اينجا نمى‏توانيم ديدگاههاى دانشمندان و فيلسوفان غرب را – هر چند به اختصار – بازگو كنيم (26) امّا واقعيت امر اين است كه آنها همواره يا راه تفريط پيمودند يا راه افراط.
از مجموع بيانات گذشته، چنين استفاده مى‏شود كه تأثير محيط در تقويت يا تضعيف عناصر فطرى امرى مسلّم است. به نظر مى‏رسد امام حسين (ع) در دعاى شريف عرفه بر اين حقيقت صحّه گذاشته است ؛ آنجا كه مى‏فرمايد: «…لَم تُخرِجنى لِرَافَتِكَ بى و لُطفِكَ بى و اِحسانِكَ اِلَىَّ اَخرَجتَنى لِلَّذى سَبَقَ لى مِنَ الهُدَى الذى لَهُ يَسَّرتَنى و فيهِ اَنشأتَنى»(27) به خاطر مهربانى و لطف و احسانى كه به من داشتى مرا در عصر حاكميّت كافرانى كه پيمان تو را شكستند و پيامبرانت را تكذيب نمودند به دنيا نياوردى، بلكه از آنجا كه به من دلسوز و مهربان بودى مرا براى هدايت (توحيدى) كه در آن روبراهم فرمودى و آن پرورشم دادى و پيش از من (توسط خاتم پيامبرانت) برايم فراهم گشت به دنيا آوردى.
از اين قسمت دعاى عرفه نكته‏اى را مى‏خواهيم استنباط كنيم كه با بحث فطرت ارتباط تنگاتنگ دارد. واقعيت امر اين است كه چنانكه از مطالب گذشته برمى‏آيد، رشد و شكوفايى فطرت انسانى نياز به يك بستر مناسب دارد و همه عوامل جامعه خصوصاً حكومت حاكمه در بارورى يا تضعيف آن كاملاً دخيل‏اند و اين امر با اختيار و انتخاب‏گرى انسان منافاتى ندارد. حضرت اباعبداللّه (ع) در اين فقره از نيايش، نعمتهاى خدا را يكى يكى از بدو تولد و حتى قبل از آن، بر مى‏شمارند و يكى از مصاديق بارز رأفت، لطف و احسان خدا نسبت به خويش را تولدش در اين زمان – نه در زمانهاى گذشته – معرفى مى‏كنند و معتقد است و از اينكه خداوند او را در دوران تسلط كفر و عصرهاى جاهليت – كه انبياء الهى مورد تكذيب قرار مى‏گرفتند – نيافريده است بلكه او را در عصر نورانى رسول مكرّم اسلام – كه اسباب هدايت و شكوفايى انسانيت به حد كافى فراهم بود – آفريده است شايان تقدير و سپاس مى‏باشد. اين نكته از جنبه‏هاى گوناگون حائز اهميت است كه در صدد احصاء آن جنبه‏ها نيستيم؛ طبيعى است كه خداوند دين مبين اسلام را مطابق فطرت بشر تشريع نموده و تمام تعاليم اسلامى به نحوى در جهت پاسخگويى به نيازهاى فطرى او نقش ايفاء مى‏كنند؛ نفس حضور در چنين عصر و موقعيتى – هر چند يك امر كاملاً طبيعى و خارج از دخالت بشر است – از منظر شريف سيدالشهدا(ع)، لطف و توفيقى قلمداد شده است كه تكامل و سعادت انسان را تسهيل مى‏بخشد. مطلب فوق، تأثير محيط را در شكل‏گيرى شخصيّت انسانى و هدايت او مورد تأييد قرار مى‏دهد.

معرفت فطرى

تا اينجا درباره «گرايشهاى» فطرى سخن گفتيم، اكنون نوبت به «شناخت» فطرى مى‏رسد. تقريباً تمام حكماء و متكلمين اسلامى ذهن آدمى را در بدو تولّدش خالى از هرگونه علم حصولى مى‏دانند. علاوه بر برخى شواهد عقلى و وجدانى كه مجال ذكر آنها در اينجا نيست، (28) آيه شريفه قرآن كريم نيز بر لوح سفيد بودن ذهن آدمى در بدو تولد دلالت دارد: «و اللّه اخرجكم من بطون امّهاتكم لا تعلمون شيئاً و جعل لكم السّمع و الابصار و الافئدة لعلّكم تشكرون ؛ و خداوند شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد در حالى كه چيزى نمى‏دانستيد و به شما گوش و ديدگان و دلها داد شايد سپاس گزاريد»(29).
امّا داستان ادراكات فطرى در بين فلاسفه غرب مورد اختلاف واقع شده است. برخى فيلسوفان عقل‏گرا(30) از جمله دكارت(31) و لايب نيتس(32) به اثبات مفاهيم فطرى بخصوص تصور فطرى خدا پرداختند؛ در حاليكه فيلسوفان تجربه‏گرا(33) از جمله جان لاك(34) به شدّت آن را نفى مى‏كنند. وى مى‏گويد لزوم بلكه امكان ندارد خدا تصور خودش را در ذات ما نهاده باشد؛ همين كه به ما قوا و آلاتى داده تا بتوانيم در سنين رشد او را بشناسيم، لطف خدا در حق ما صورت گرفته است.(35)
معرفت فطرى خدا
تا اينجا سخن بر سر علم حصولى است امّا در باب علم حضورى، شناخت ما درباره خدا در كتاب و سنّت نه تنها نفى نشده بلكه دلائل متعددى بر اثبات آن در دست داريم. معرفت داريم. معرفت فطرى خدا در ميان ادلّه و شواهد اسلامى به اين واقعيّت بر مى‏خوريم كه روح انسان قبل از ورود به اين عالم و تعلّق به بدن جسمانى، عالم بلكه عوالمى را طى كرده و متحمّل معارف و حقايقى شده است كه براى حيات دنيوى و زندگى اخروى او نقش مهمّى دارد. شناخت حضرت حق ركن اصلى اين معارف است. از ميان ادلّه قرآنى و روائى فقط چند نمونه را يادآور مى‏شويم:
1- قرآن كريم در اين‏باره مى‏فرمايد: «و اِذ اَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنى ادَمَ‏مِن ظُهُورِهِم ذُرِّيَّتَهُم وَ اَشهَدَهُم عَلى اَنفُسِهِم ألَستُ بِرَبِّكُم قالوا بَلى شَهِدنا اَن تَقُولُوا يَومَ القِيامَةِ اِنّا كُنّا عَن هذا غافِلينَ ؛ به خاطر بياور زمانى را كه پروردگار تو از پشت بنى آدم، فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟! گفتند: آرى، گواهى مى‏دهيم. تا اينكه در روز رستاخيز (نتوانيد بهانه آورده) بگوييد: ما از اين غافل بوديم»(36).
2 – زراره مى‏گويد: از امام باقر (ع) درباره آيه ميثاق سؤال كردم.فرمود: «أَخرَجَ مِن ظَهرِ آدَمَ ذُرِّيَّتَهُ اِلى يَومِ القيامَةِ. فَخَرَجُوا كَالذّرِّ، فَعَرَّفَهُم و اَراهُم نَفسَهُ. وَ لَو لا ذالِكَ، لَم يَعرِف اَحدُ رَبَّهُ ؛ خدا فرزندان آدم را تا روز قيامت، از پشت آدم بيرون آورد، آنها به صورت ذرّات كوچكى بودند. آنگاه خود را به آنان نماياند و شناساند. و اگر اين واقعه رخ نمى‏داد، كسى پروردگارش را نمى‏شناخت»(37).
3- زراره مى‏گويد از امام صادق (ع) در مورد آيه ميثاق سؤال كردم فرمود: «ثَبَتَتِ المَعرِفَةُ فى قُلُوبِهِم و نَسُوا المَوقِفَ. و سَيَذكُرُونَهُ يَوماً. و لَولا ذالِكَ، لَم يَدرِ اَحَدٌ مَن خالِقُهُ وَ لا مَن رازِقُهُ ؛ شناخت خدا در قلب‏ها ثابت ماند و آنها موقف ميثاق را فراموش كردند. و روزى آن به يادشان خواهد آمد و اگر اين مسأله نبود، كسى نمى‏دانست آفريننده و روزى رسانش كيست»(38).
برخى نكاتى كه در آيه ميثاق و دو روايت مذكور آمده عبارتند از:
1- در عالم «ذرّ» كه روح آدمى داراى قالب و جسدى خاص شد، «همه» انسانها مورد خطاب و سؤال قرار گرفتند و به خداوندى حضرت حق اقرار نمودند.
2- از اينكه در حديث دوّم آمده «لَم يَدرِ اَحَدٌ مَن خالِقُهُ و لا مَن رازِقُهُ»، چنين استفاه مى‏شود كه همه انسانها «بالمعاينه»(39) خدا را مشاهده كرده‏اند تا هيچ شك و شبهه و عذر و بهانه‏اى وجود نداشته باشد. توضيح، اينكه «نمى‏گويد اگر چنين مكالمه و مواجهه‏اى نبود هيچكس نمى‏دانست كه عالم، خالقى دارد؟ زيرا اگر اين جريان هم نبود عقل انسان مى‏فهميد كه جهان خالقى دارد، حتى عقل مى‏توانست صفاتش را بفهمد، امّا شخصش را نمى‏توانست بشناسد اين جريان، موجب شده است كه يك رابطه‏اى بين دل و خدا برقرار شود كه وقتى به عمق دل توجه بشود«خود خدا را مى‏يابد نه اينكه يك كسى هست كه آفريننده است»(40).
3- انسانها هر چند خصوصيات موقف و مكان تعريف الهى و نيز عين آن معرفت اعطا شده را كه از آن تعبير به معاينه مى‏شود، فراموش كردند، اصل شناخت خدا همچنان حاضر است و هرگاه توجه كامل پيدا كنند «خود خدا» را مى‏بيند.
بنابراين، رسولان الهى طبيبانى محسوب مى‏شوند كه مأموريت داشتند پرده‏هاى غفلت را از برابر ديدگان عقل و فطرت بشر بزدايند و ضمن يادآورى نعمتهاى الهى، «دفينه»هاى سرشت بشرى را به منصّه ظهور برسانند. حقيقت امر اين است كه انبياء الهى – هر چند در برخى موارد حقايقى را به انسان‏ها مى‏آموختند و نسبت به ديگر تعاليم – نقش تذكّر و يادآورى ايفاء مى‏نمودند. با اين حساب خداوند با هدايت اوليه انسانها در عالم «ذر» تسهيلات و موقعيّتى براى انبياء عظام بدست داد تا تلاشهاى آن بزرگواران بهتر به ثمر برسد و از طرف ديگر، انسان‏ها نيز نسبت به تعاليم آنها حالت پذيرش و حساسيّت داشته باشند؛ اين امر همانگونه كه از يك سوى تجديد عهد و پيمان است از سوى ديگر اتمام حجّت را نيز به همراه دارد. آنچه در اين قسمت گفته شد تحليل فرمايش گهربار اميرمؤمنان (ع) در بخشى از خطبه اول نهج‏البلاغه است؛ حضرت مى‏فرمايد: «…فَبَعَثَ فيهِم رُسُلَهُ وَ واتَرَ عَلَيهِم اَنبِياءهُ لِيَستَأدُوهُم ميثاقَ فِطرَته و يُذَكِّروُهُم مَنسِىَّ نِعمَتِه وَ يَحتَجوُّا عَلَيهِم بالتَّبليغِ وَ يُثيروُا لَهُم دَفائِنَ العُقولِ وَ يُرُوهُم الآياتِ المَقدِرَة؛ پس رسولانى را در ميانشان مبعوث كردند و پيغمبرانش را پياپى فرستاد، تا از آن بخواهند حق ميثاق فطرت را بگذارند، و نعمتى را كه فراموششان شده به يادشان آرند و با رساندن حكم خدا، جاى عذرى برايشان نگذارند و گنجينه‏هاى خرد را برايشان بگشايند و آيت‏هاى به اندازه را بر آنان بنمايند»(41).

معرفت فطرى خدا در دعاى عرفه‏

چنانكه قبلاً گذشت، يكى از گنجينه‏هاى معارف شيعى كه توسط امامان اهل البيت عليهم السّلام به دست ما رسيده، نيايشهاى شورانگيز و پرمحتوائى است كه در كتابهاى معتبر ثبت گرديده است. حضرت ابوعبد اللّه الحسين (ع) نيز گذشته از دعاهاى كوتاه، نيايش معروفى به نام «نيايش عرفه» دارد كه آن را در بيابان عرفه با حالتى آكنده از بندگى و خضوع بدرگاه خدا عرضه داشته‏اند و معارف والا و گرانقدرى را در آن گنجانده‏اند.
در بخشهايى از آن، بعضى از ويژگيهاى معرفت فطرى به خداوند با زبان نيايش و با نهايت فصاحت و بلاغت به چشم مى‏خورد كه به مواردى اشاره مى‏كنيم و به شرح و تفصيل آن مى‏پردازيم: «مِنكَ اَطلُبُ الوُصُولَ اِلَيكَ وَ بِكَ اَستَدِلُّ عَلَيكَ فَاهدِنى بَنُورِك َاِلَيكَ؛ از تو (اى خدا) وصال ترا مى‏خواهم و بوجود تو دليل بر وجود تو مى‏طلبم پس مرا به نور (تجلّى) خود بكوى وصالت رهبرى كن»(42).
حضرت (ع) در اين جملات دعا از خداوند مى‏خواهد كه خود، خودش را به او بشناساند؛ و بهترين دليل و رهنما را در خود خداوند جستجو مى‏كند.
در حديث آمده است: «قُلتُ لأبى عبداللّه (ع): اَلمَعرِفَةُ مِن صُنعِ مَن هِىَ؟ قال مِن صُنعِ اللّهِ لَيسَ لِلعِبادِ فيها صُنعٌ»(43).
راوى مى‏گويد: از امام صادق (ع) پرسيدم: معرفت كار چه كسى است؟ امام (ع) فرمود: كار خداست نه بندگان.
در آيه شريفه نيز آمده است: «اِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الهُدى» هدايتى كه از سوى خدا باشد، هدايت حقيقى است. اگر هدايت بر عهده خداست پس او به بهترين شكى مى‏تواند ما را به خود رهنمون شود. نبابراين، نتيجه مى‏شود معرف فطرى از ناحيه خدا به انسان ارزانى داشته مى‏شود و چنين شناختى بدون واسطه هرگونه تصوّر و فعاليت ذهنى انسان است.
«الهى تَرَددّى فى الآثارِيُوجِبُ بَعدَ المَزارِ فَاَجمِعنى عَلَيكَ بِخِدمَةٍ تُوصِلُنى اِلَيكَ؛ معبودا سرگرم شدنم به آثار و پديده‏ها، موجب دورى تو مى‏شود. پس مرا به كارى كه موجب رسيدن به تو مى‏شود مشغول ساز»(44).
روشن است كه شناخت انسانى و دايره معلوماتش به موجوداتى كه با او سنخيت دارند منحصر مى‏شود و با واسطه آلات و حواس ظاهرى و باطنى حداكثر مى‏توانيم به مخلوقات كه نشانه‏هاى خدا هستند پى‏ببريم؛ پس، ما نسبت به مخلوقات هم سنخ خود، به واسطه تصورات ذهنى تا اندازه‏اى مى‏توانيم شناخت پيدا كنيم، اما نسبت به خالق خود، نمى‏توانيم از اين طريق، معرفت حقيقى و شناخت و مصداقى و شخصى داشته باشيم. بنابراين تردد در آثار و نشانه‏هاى خدا، بين انسان و خالقش يك نحوه حجاب و فاصله مى‏اندازد؛ تنها نور معرفت فطرى است كه خداى واقعى را – و نه خداى مجهول و مشكوك و نه خداى متصوّر و مفهوم را – با تمام وجود در مى‏يابد. «كَيفَ يُستَدَلُّ عليكَ بما هو فى وجودِهِ مفتقرٌ اليكَ‏اَيَكونُ لِغَيرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما ليسَ لَك حتى يكونَ هو المُظهِرُ لكَ ؛ چگونه به راهنمايى چيزى كه در وجود خود به تو نيازمند است از پى وجود تو بر آييم؟ آيا جز تو چيزى ظهورى دارد كه براى تو نيست تا آشكار كننده تو شود؟»(45).
يعنى (خدايا) در بين آنچه مى‏دانيم و مى‏شناسيم چيزى ظاهرتر و روشن‏تر از تو نمى‏يابم تا آن را معرّف تو قرار دهم. همه چيز از بركت تو وجود دارند و شناخته مى‏شوند. نه تنها هيچ چيز در ظهور برتو برترى ندارد، كه به ظهور مثل تو نيز نمى‏رسد و در ظهور با تو برابرى هم نمى‏كند. غير تو حداكثر شناختى كه براى من حاصل كند تشبيه توست به يافته هايى ذهنى، راستى، صخره سياهى كه فقط از بركت خورشيد نمايان مى‏شود و بس، چگونه مى‏تواند خورشيد را براى من تفسير كند، چنين صخره‏اى بدون خورشيد حتى در وجود آن علم ندارم. بنابراين ماسواى تو فقط مى‏توانند مرا از تو دور كنند.
«مَتى غِبتَ حتى تَحتاجَ الى دليلٍ يَدُلُّ عليكَ و متى بَعُدتَ حتى تكون الآثارُ هى الّتى تُوصِلُ اليكَ عَمِيَت عينٌ لاتَراكَ عَلَيها رقيباً…»(46)؛ كى پنهان بوده‏اى تا نيازمند دليلى باشى كه به تو رهنمون شود؟! كى دور شده‏اى تا آثار و نشانه‏ها ما را به تو رسانند؟! كور است چشمى كه تو را بر خود نگهدار و مراقب نبيند.
كى رفته‏اى زدل كه تمنا كنم ترا
كى بوده‏اى نهفته كه پيدا كنم ترا
غيبت نكرده‏اى كه شوم طالب حضور
پنهان نگشته‏اى كه هويدا كنم ترا(47)
تنها با فرض معرفت فطرى نسبت به ذات حق مى‏توان اظهار داشت كه او هست و از هر پيدايى، پيداتر است. بديهى است كه چنين دريافتى براى كسى حاصل مى‏شود كه توجه كامل داشته باشد و ساحت نفس را از غفلت‏ها زدوده باشد.
در اينجا يادآور مى‏شويم كه معرفت با تمام اين تأثيرات مثبتى كه دارد بقاء بر آن براى همه افراد و در همه احوال ميسور نيست. حضرت سيدالشهداء (ع) شيعيان را به خاطر ثابت و پابرجا بودن بر فطرت توحيد مورد تمجيد قرار داده است.

شيعه و فطرت توحيد

از ميان سخنان امام حسين (ع) مواردى را مى‏يابيم كه بيانگر مقام و جايگاه شيعيان است. مثلاً در روز عاشورا در قالب اشعارى چنين مى‏فرمايند:
«… و شيعتنا فى الناس اكرم شيعة
و مبغضنا يوم القيمة يخسر»(48)
شيعيان ما در ميان مردم ارجمندترين پيروانند و دشمنان ما در قيامت زيانكارانند در روايات ديگرى كه از آن حضرت نقل شده است وجه اين احترام روشن مى‏شود. عبايه والبيّه مى‏گويد از امام حسين (ع) شنيدم كه فرمود: «ما شيعيان بر آن فطرت توحيدى كه خدا محمد (ص) را بر آن مبعوث فرمود پايداريم و بقيّه مردم از آن (دور و بيزارند)»(49) اين حديث از طريق ديگرى نيز نقل شده است كه در آن، حضرت شيعيان را «بهترين فرقه» معرفى نموده و آنها را بر شريعت ابراهيمى (ع) پايدار و ثابت دانسته است.(50) ما در اين جا مجال پرداختن به اين بحث را به صورت مفصّل نداريم. امّا به نظر مى‏رسد تمام افتخاراتى كه در طول تاريخ نصيب شيعه شده است از روح ظلم ستيزى آنها نشأت گرفته باشد. حقيقت امر اين است كه شعار حضرت ابى‏عبداللّه مبنى بر عدم پذيرش ذلّت (هيهات منّا الذّله) و نيز (موتٌ فى عزّ خير من حياةٍ فى ذلٍّ يعنى مرگ در عزّت بهتر از زندگى در ذلّت است) همواره در طول تاريخ نصب العين آنها بوده است. بعلاوه، حس ولايت پذيرى كه پايگاه محكمى براى صيانت دين اسلام محسوب مى‏شود با جان شيعيان آميخته است. يكى از روايت هايى كه در ذيل آيه فطرت آمده است اين واقعيت را بيشتر تأييد مى‏نمايد: «در تفسير قمى به سند خود از هيثم رمانى، از حضرت رضا (ع) از پدرش، از جدش، از پدرش محمد بن على عليهم السلام روايت كرده كه در ذيل آيه «فطرة الله التى فطر الناس عليها» فرمود: آن فطرت عبارت است از «لااله الا اللّه، محمّد رسول اللّه، علىّ اميرالمؤمنين ولى اللّه» و توحيد تا اينجاست.(51) اعتراف به توحيد، نبوت و ولايت در اين روايت مشهود است اميد است خداوند ما را از هدايت شدگان و نجات يافتگان قرار دهد. انشاءالله.

پى‏نوشت‏ها: –
1. Anthroplogy
2. مفردات راغب، ص 396.
3. معجم مقائيس اللغة، ج 4، ص 510.
4. صحاح جوهرى، ج 2، ص 718.
5. اقرب الموارد، ج 2، ص 933، ماده «فطر».
6. همان.
7. ابن منظور، لسان العرب، ج 5، ص 56، ماده «فطر».
8. سوره انعام، آيه 14 و پنج آيه ديگر.
9. مجمع البحرين، ج 1، ماده «برأ».
10. نهج البلاغه، خطبه 1.
11. سوره فاطر، آيه 1.
12. ربانى گلپايگانى، على، «فطرت در قلمرو انديشه و رفتار»، نامه مفيد، سال 1375، ش 6، ص 73.
13. كلينى، محمد يعقوب، اصول كافى، ج 2، ص 12.
14. ربانى گلپايگانى، على «فطرت در قلمرو انديشه و رفتار»، نامه مفيد 6، ص 75.
15. سوره اعراف، آيه 172.
16. امام خمينى، چهل حديث، حديث يازدهم، ص 182.
17. الارشاد، ص 233.
18. سوره رعد، آيه 28.
19. سوره روم، آيه 30.
20. سوره انسان، آيه 3.
21. احياء العلوم، ج 3، ص 13، سفينة البحار، ج 2، ص 279.
22. ابن اثير، نهاية فى غريب الحديث و الاثر، ج 3، ص 457.
23. احقاق الحق، ج 11، ص 595.
24. Hobbs.
25. HOMO HOMINI IUPUS.
26. جهت مطالعه در اين زمينه ر.ك به:
 people shapers,pp.163 , biston, toronto, 7791.Vance pakard, the
اين كتاب را آقاى حسن افشار با عنوان «آدم سازان» ترجمه و انتشارات بهبهانى آن را در سال 1370 منتشر كرده است.
27. اوائل دعاى عرفه.
28. ر.ك: ربانى گلپايگانى، على «فطرت در قلمرو انديشه و رفتار»، نامه مفيد 6، ش 6، 1375.
29. سوره نحل، آيه 78.
30. Rationalist.
31. Descartes.
32. Leibniz.
33. Mpirisict.
34. John Locke.
35. John Locke, an essay cancerning human understanding, p.101.
36. سوره اعراف آيه 172 و 173.
37. كافى، ج 2، ص 13.
38. المحاسن ج 1، ص 376، ح‏826.
39. همان، ص 438، ح 1015.
40. مصباح يزدى، محمد تقى، معارف قرآن: خداشناسى – كيهان‏شناسى – انسان‏شناسى، ص 41.
41. نهج البلاغه، خطبه 1، ص 6.
42. دعاى عرفه، بخش دوم.
43. كافى، ج 1، ص 163.
44. دعاى عرفه – بخش دوم.
45. همان .
46. همان.
47. فروغى بسطامى.
48. بحار الانوار، ج 45، ص 49؛ المناقب لابن شهر آشوب، ج 4، ص 80.
49. نحن و شيعتنا على الفطرة التى بعث اللّه عليها محمّداً(ص) و سائر الناس منها براء (رجال كشى، ج 1، ص 331).
50. ر.ك محاسن البرقى، ج 1، ص 450، بحار الانوار ج 68، 88، حديث 16.
51. تفسير قمى، ج 2، ص 55.
/

عدالت اجتماعى در عصر ظهور

 

عدالت اجتماعى در عصر ظهور

محمد آصف عطائى‏

اين مقاله توسط مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى تهيه شده است‏

عدالت يك تكليف الهى و اصل محبوب مطابق با خواست و فطرت انسان و موجب تعالى بشر در حوزه‏هاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى است و جامعه‏ى بشرى هم از ابتدا، تا حال آرزوى روزى را داشته و دارد كه در آن، ظلم، تبعيض و بى‏عدالتى در تمام چهره و ابعادش، نابود شود و نسيم ملايم عدالت و برابرى در تمام زواياى زندگى انسان‏هاى دردمند و رنجيده، نفوذ كند، دردهاى كهنه و قديمى بشر، ناشى از ظلم و بى‏عدالتى را با داروى شفابخش عدالت و برابرى، مرهم نهاده و التيام بخشد.
ولى دريغ و درد كه اين ايده و آرزو، تا حال محقق نگرديده و تعبيرى براى اين رؤياى شيرين، پيدا نشده است، اكنون اين سؤال مطرح است كه آيا انسان‏هاى دردمند و تشنه‏ى عدالت و برابرى، تا ابد در حسرت اين آرزوى ناپيدا و رؤياى تعبير نشده، خواهند سوخت؟ يا روزى اين خواب خوش و شيرين، تعبير خواهد شد، و آمال و آروزهاى ديرين بشر دردمند، محقق شده و مصداق عينى و خارجى پيدا خواهد كرد؟
دين مبين اسلام به عنوان دين جاويد و جهانى، پرسش‏ها و ابهامات مطرح شده، پيرامون آينده بشر را با صراحت و روشن، پاسخ داده است. قرآن‏كريم در آيات گوناگون و مختلفى از سنتِ پيروزى حق بر باطل(1)، خلافت و وراثت مؤمنان و صالحان در زمين(2)، جهان شمولى دين خدا(3)، استقرار آيين خدا پسندانه و تحقق صلح و امنيت جهانى(4) و بالاخره غلبه‏ى راه و رسم عادلانه‏ى انبياء و پيامبران الهى… خبر مى‏دهد و مى‏فرمايد: «ما در كتاب زبور، پس از ذكر چنين مرقوم كرديم كه در آينده صالحان و پاكان، وارثان زمين خواهند شد و روى زمين براى هميشه از عناصر و حاكميت جور و ستم، پاكيزه، خواهد شد. به راستى كه در اين، پيامى است براى عبادت كنندگان».(5)
و در آيه‏ى ديگر مى‏خوانيم: «خداوند به افرادى كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند وعده مى‏دهد كه آنها را قطعاً خليفه‏ى روى زمين خواهد ساخت… و دين و آيينى را كه براى آن‏ها پسنديده، پا بر جا و ريشه‏دار خواهد كرد، خوف و ترس آن‏ها را به امنيت و آرامش تبديل خواهد نمود».(6)
انبوهى از احاديث و روايات كه از رسول‏گرامى اسلام(ص) و ائمه(ع) نقل شده است، اين حقيقت را روشن ساخته‏اند كه سنن وعده شده‏ى الهى، مبنى بر نابودى ظلم، جور و بى‏عدالتى و استقرار نظام عدالت‏گسترى كه در آن دين خدا بر همه‏ى اديان و مذاهب انحرافى، پيروز شده، پاكان و صالحان، اداره‏ى امور جامعه را به دست گيرند، در زمان ظهور آخرين خليفه‏ى خداوند و وصى حق در زمين، حضرت حجت(عج) محقق خواهد شد و آن حضرت با شمشير عدالت‏گستر خويش، تمامى نظام‏هاى فاسد را از بين برده و گوهر گمشده‏ى بشر يعنى عدالت اجتماعى را در پهن‏دشت هستى به وجود خواهدآورد.
لذا در حديث شريفى مى‏خوانيم: «هنگامى كه قايم قيام كند، عدالت در جامعه پياده خواهد شد و با حاكميت عدالت و برابرى، ظلم و جور نابود شده و از امنيت كامل در مسير عبور و مرور مردم «در كل جهان» به وجود خواهد آمد… حقوق غضب شده‏ى مردم، گرفته شده و به صاحبانشان مستردد خواهد شد…»(7)

عدالت اجتماعى در عصر:

از ويژه‏گيهاى منحصر به فرد دوران حكومت حضرت مهدى(عج) كه در روايات و احاديث معصومين(ع) فراوان ذكر شده و مورد تاكيد و توجه قرار گرفته و از برجستگى خاص برخوردار مى‏باشد استقرار عدالت اجتماعى، در تمام زواياى زندگى جامعه‏اى بشرى است، تعبير: «يملا الارض قسطاً وعدلاً كما ملئت ظلماً وجوراً؛ تعبير آشنايى است كه از طرق مختلف، در ده‏ها حديث كه دوران طلايى و زندگى‏ساز عصر ظهور را ترسيم مى‏كنند، آمده است و در پرتو اصل محبوب و دوست داشتنى عدالت اجتماعى است كه نابسامانى‏هاى سياسى، ستم اجتماعى و ظلم اقتصادى، كه زائده‏اى نظام ظالمانه اى تبعيض، ستم و بى‏عدالتى است، سامان مى‏يابد، و همگان، جامه اى عافيت، سلامت و كرامت بر تن خواهند كرد، و اين جمله‏ى حضرت على(ع) كه : «از عدالت خود، لباس عافيت بر تنتان كردم»(8) با اجراى احكام، قوانين و حدود الهى و حاكميت عدالت اجتماعى در عصر ظهور، به معناى واقعى كلمه در كل جهان، تبلور عينى و تحقق خارجى پيدا خواهدكرد.
لطافت و نسيم زندگى ساز عدالت اجتماعى در عصر ظهور، طبق حديث شريف از امام صادق(ع)(9) تا اقصى نقاط جهان و زواياى ناپيداى منازل و خانه‏هاى مردم، نفوذ كرده، مأمن و مسكن آنان را گرما و حرارت خاص و ويژه‏اى خواهد بخشيد، و در پرتو حرارت و گرما و لطافت عدالت اجتماعى و بستر مناسب آن عصر و زمان است كه: دين و دنياى مردم، حيات انسانى و زندگى معنوى جوامع بشرى، سر و سامان گرفته و همه چيز، جان تازه‏اى خواهد گرفت.

محورهاى عدالت در عصر ظهور:

الف. عدالت در تقسيم بيت المال:

فراهم آوردن رفاه و آسايش، و ايجاد شرايطي كه در آن، آحاد جامعه جهاني ، كفاف زندگي داشته و اضطراب و نگرانى، از اين ناحيه، احساس نكند در سرلوحه‏ى برنامه‏هاى كارى حكومت حضرت مهدى(عج) قراردارد، حضرت با توزيع عادلانه‏ى بيت‏المال و درآمدها و نظارت دقيق به دستگاه‏هاى اقتصادى حكومت، زمينه لازم براى رفاه و آسايش همگانى را فراهم خواهند كرد. و در راه فقرزداى و تأمين معيشت مردم، جدّيت و تلاش خاصى از سوى مأمورين حكومتى، صورت خواهد گرفت، به گونه‏اى كه ساكنان آسمانها و زمين، از شرائط به وجود آمده، راضى و خشنود خواهند شد.
ابوسعيد خدرى مى‏گويد: «پيامبر(ص) فرمود: به مهدى بشارتتان مى‏دهم او به هنگام اختلاف مردمان از ميان امت من، ظهور خواهدكرد، و ساكنان آسمانها و زمين از او خشنود خواهند شد او مال را درست درست تقسيم مى‏كند مردى پرسيد: درست درست چيست؟ فرمود: ميان همه مساوى(10) و در حديث ديگر مى‏خوانم كه: مهدى(عج) ميان مردم، در تقسيم اموال، به مساوات رفتار، مى‏كند به طورى كه ديگر نيازمند و محتاجى يافت نمى‏شود.(11)

ب. عدالت در انتخاب افراد شايسته:

ياران حضرت مهدى(عج) و افرادى كه شايستگى و افتخار انتخاب براى خدمت‏گذارى در حكومت جهانى آن حضرت را نصيب خواهند شد، افراد سست عنصر و بى‏اراده‏اى كه دين را به دنيا بفروشند، و براى احراز، حفظ و نگهدارى پست و مقام «يتشبث بكل حشيش» به هر نيرنگى، متوسل شوند نخواهند بود بلكه كارگزارانى آن حضرت، افراد شايسته و وارسته خواهند بود كه جسم و جان شان و روح و روان شان را در مدرسه عشق و ايمان، پرورش و صيقل داده‏اند و با تمام وجود، در خدمت آن حضرت قرار گرفته و شب و روز، براى پيش برد و اجراى برنامه‏هاى اصلاحى حضرت، تلاش و فعاليت خواهند كرد، افرادى كه ترس از خدا، و پايبندى به تعهد و تكليف، با گوشت، پوست و خون آنها عجين شده است ايمان به خدا، عشق خدمت به جامعه بشرى و كسب رضاى امام زمانشان، روح و روان آن‏ها را در خود گداخته است.
احاديث و رواياتى كه ويژگى ياران پاك باخته حضرت مهدى(عج) را بيان مى‏كنند، فراوان است از جمله حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «به هوش باشيد كه مهدى زيباترين انسانها، در سيما و كامل‏ترين آنها در اخلاق و ارزش‏هاى معنوى و انسانى است هنگامى كه قيام كند ياران اصلى او كه شمارشان 313 نفر و به شمار ياران پيامبر(ص)، در جنگ بدر است، همگى بسان شيرانى، از قرارگاه خويش خارج گشته و بر گرد آن گرامى، حلقه مى‏زنند آنان به راستى بسان پاره آهنى هستند اگر بر متلاشى نمودن كوه‏ها تصميم بگيرند آنها را نابود مى‏سازند آنان خدا را آن گونه كه شايسته است به يكتاى و يگانگى مى‏پرستند، شبانگاهان نداى دل‏نواز نيايش و گريه‏هاى آنان از خوف خدا، بسان مادران جوان مرده، طنين‏افكن است، شب زنده دارند و روزه گيران، از نظر معنوى و اخلاقى همه بسان هم هستند گويى يك پدر و مادر آنان را پرورانده‏اند و دلهايشان، لبريز از مهر و خيرخواهى… است به هوش باشيد كه نام بلند آنان را مى‏دانم و از شهرهاى‏شان نيز آگاهم.»(12)
از سوى ديگر، اعمال و رفتار كارگزاران حكومت جهانى در عصر، ظهور، به شدت مراقبت خواهد شد، مأموران مخفى حكومت مركزى، قبل از آنكه مردم را زير نظر گيرند، به اعمال و رفتار كارگزاران حكومت مى‏نگرند زيرا: اگر مجموعه‏ى مديران يك جامعه، صالح، عادل و متعهد باشند منبع و خواستگاه اصلى تزريق شايستگى به رگها و شريانهاى كل جامعه، پديد خواهد گشت.(13)
امام على(ع) مى‏فرمايد: «مهدى(عج) قاضيان زشت كار را كنار مى‏گذارد و دست سازش‏كاران (رشوه بگيران) را از سرتان كوتاه مى‏كند و حكمرانان ستم پيشه را عزل مى‏نمايد و زمين را از افراد پست و خائنين پاك مى‏سازد».(14)
و در جاى ديگر مى‏فرمايد: «عمّال و كارگزاران حكومت‏هاى جور را، بر آن همه كار بد كه كرده‏اند مؤاخذه مى‏كند»(15) و در حديث ديگرى مى‏خوانيم: «مهدى بخشنده است او درباره عمّال و كارگزاران و مأموران دولت خويش، بسيار سختگير است و با ناتوانان و مستمندان بسيار دل رحم و مهربان است».(16)
با سختگيرى و اعمال روش دور از نرمش و چشم‏پوشى درباره كارگزاران حكومت و مجريان امور، امام موفق مى‏شود روش‏هاى عادلانه خويش را در جامعه ، جامه عمل بپوشاند و نمونه كامل و آرمانى حكومت و نظام دادگستر را به همگان بنماياند، و اصلى‏ترين مشكلى را كه همه حكومت‏هاى بشرى در طول تاريخ گرفتار آن بوده‏اند از ميان بردارد، در دوران آن امام منجى، نخست از كارگزاران و دست‏اندركاران و همه مجريان امر، خواسته مى‏شود كه به موازين عدالت، پايبند باشند و بدان عمل كنند و بدين‏سان اين اقدام عملى مهم، از متصديان امور به ديگران سرايت مى‏كند…»(17)

ج. عدالت در اجراى قانون:

در طول تاريخ بشر، افراد زيادى بوده‏اند كه: در سخنرانيها، كتاب‏ها، مقالات و سروده‏هاى خود، مطالب جالب، شيرين و مهيج درباره عدالت، برابرى، و مساوات، گفته‏اند، نوشته‏اند و سروده‏اند ولى همين سخنوران توانا و نويسندگان چيره‏دست، شعرا و ادباى نامدار و متكلمان، فيلسوفان نامى، هنگامى كه خود بر مسند قدرت تكيه زده و به پست و مقامى رسيده‏اند، و در ميدان عمل و محك تجربه قرار گرفته‏اند، برخلاف گفتار و نوشتار خويش، عمل كرده‏اند و با سيه‏روى، در معركه‏ى امتحان و آزمايش، مواجه شده‏اند.
حضرت على(ع) در يك جمله‏ى كوتاه اين واقعيت تلخ را اين گونه بيان مى‏فرمايد: «حق و عدل، وسيع‏ترين ميدانها را به هنگام گفتن دارد، تنگ‏ترين و مشكل‏ترين ميدان را در مقام عمل و اجراى قانون و دادن حق به صاحبان آن».(18) اما در عصر ظهور حضرت مهدى اين گونه نخواهد بود زيرا: اوّلاً: او معصوم است و منزّه از هر خطا و اشتباهى و ثانياً: با توجه به علم امامتى كه خداوند به او داده است، چهره واقعى افراد جانى، ستمكار و قانون شكن را مى‏داند و مى‏شناسد، لذا آن امام همام، براى استقرار نظام ارزشمند الهى و اصلاح جامعه و محيط امن و آرام، افراد جانى و بزهكار را شناسايى و تاديب خواهد كرد. حتى افراد و اشخاص كه در خفا و پنهانى، مرتكب جرم و جنايت شده و به حقوق ديگران تجاوز كنند، حضرت مهدى(عج) آنان را شناسايى و به كيفر اعمال ننگين‏شان خواهد رساند و همين امر باعث مى‏شود كه افراد جانى و بزهكار، دست و پايشان را جمع كرده حتى در خفا و پنهانى هم، جرأت و جسارت گناه، معصيت، تخلّف و حرمت شكنى را نداشته باشند.
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «گاه اتفاق مى‏افتد كه فردى در كنار مهدى(عج) ايستاده و سخن مى‏گويد، كه آن حضرت دستور مى‏دهد گردنش را «به خاطر جنايت مخفيانه‏اش» بزنند و آنگاه است كه در شرق و غرب عالم جنايتكارى نمى‏ماند مگر از آن پيشواى عدالت‏گستر و آگاه ، حساب مى‏برد.(19) در حديث ديگر از امام صادق(ع) نقل شده است كه «دنيا به پايان نخواهد رسيد تا بزرگ مردى از خاندان ما قيام نمايد، او به سبك داوود، حكومت و داورى خواهد كرد و از دلايل و گواهان نخواهد پرسيد، حق هر كس را به او اعطا خواهد كرد».(20)
باز از امام صادق(ع) نقل شده است كه: «هنگامى كه قايم آل‏محمد(عج) قيام نمايد، ميان مردم به سبك داوود حكومت و داورى خواهد كرد و نيازى به دليل و برهان ندارد خداوند به او الهام كرده و او با علم و آگاهى خويش، داورى و حكومت مى‏كند و هر گروهى را از آنچه نهان مى‏دارند با خبر مى‏سازد.»(21)
حتى درباره قضات و نمايندگان كه حضرت مهدى(عج) به نقاط مختلف جهان گسيل مى‏دارد، اين گونه مى‏خوانيم كه: «هنگامى كه قايم(عج) قيام كند به هر منطقه و شهرى، فرستاده‏اى آگاه و پروا پيشه، گسيل مى‏دارد و به او مى‏گويد: برنامه كارى تو در كف دست توست، از اين رو، هرگاه كارى برايت پيش آمد كه راه حلّ آن را نفهميدى و داورى در آن را نشناختى، به كف دست خود نظاره كن و آنچه در آن يافتى عمل نما.»(22)
با توجه به احاديث فوق الذّكر، مى‏توان گفت: هر مجرم و گناهكارى كه در خور كيفر باشد، امام مهدى(عج) براساس علم امامت خود، عمل كرده و حرمت‏شكنان قوانين الهى و اجتماعى را به جزاى اعمال ننگين‏شان خواهند رساند، و منتظر گواهى گواهان و اقامه‏ى دلايل و مدارك از سوى مدعى نخواهد ماند و به سوگندهاى دروغين، از سوى طرفين دعوا، توجه نخواهد كرد، و آنچه حق و عدالت است، آن را ملاك قرار داده و براساس آن، حكم و داورى نموده و با اجراى دقيق احكام الهى، آزادى و امنيت به معناى واقعى كلمه را به جامعه جهانى عرضه خواهد كرد، امنيتى كه در آن، جان، مال، ناموس، حيثيت و آبروى افراد حفظ خواهد شد، و انسانها، ديگر از ناحيه تضييع حقوق‏شان، دلهره، اضطراب و نگرانى نخواهند داشت.
از خدا مى‏خواهيم هر چه سريعتر، موانع ظهور آن اميد محرومان و مستضعفان را مرتفع ساخته و لباس فرج، بر اندام و قامت مباركش بپوشاند و با ظهور آن فرزانه فضيلت سمبل فضيلت و كرامت، اسوه‏ى تقوا و عدالت و منتقم آل‏على و محمد(ص) به تمامى نامردى‏ها و نامردمى‏ها پايان داده، ظلم و بى‏عدالتى را از كل جهان، ريشه‏كن سازد و با اجراى احكام و قوانين ارزشمند الهى و انسانى به دست نازنين آن يگانه دوران، امنيت و آزادى و عدالت اجتماعى را به ارمغان آورده و با داروى شفابخش دين، زخم‏هاى كهنه و دردهاى ديرين انسان‏هاى مظلوم و مستضعفان التيام بخشد.
به اميد آن روز

پى‏نوشت‏ها: –
1) اسراء/ 81 و انفال 7 – 8.
2) انبياء/ 105 – 106 و قصص/ 5.
3) توبه/ 33 و صف/ 7.
4) نور/ 55.
5) نور/ 105 – 106.
6) نور/ 55.
7) منتخب الاثر، باب 43، حديث 1، ص 379.
8) نهج البلاغه، خطبه 87:«والبستكم العافية من عدلى».
9) بحارالانوار، ج 52، ص 362: «…اما والله ليدخلن «القائم» عليهم عدله جوف بيوتهم كمايدخل الحروا …».
10) منتخب الا ثر، ص 147: … قال رسول اللَّه(ص): «ابشّركم بالمهدى يبعث في امتي علي اختلاف الناس و يرضي عنه ساكن السّماء و ساكن الارض يقسم المال صحاحا فقال له رجل و ما صحاحا ؟ قال: التسويه بين الناس».
11) بحارالانوار، ج 51، ص 88: «ويسوى بين الناس حتى لاترى محتاجا الى الزكاة».
12) امام مهدى از ولادت تا ظهور ، ترجمه على كرمى، ص 614: «الا وان المهدى احسن الناس خلقا و خلقا ثم اذ اقام يجتمع اليه اصحابه علي عدة اهل بدر و هم ثلاثمائة و ثلاثة عشرة رجلاً كانهم ليوث قد خرجو من غاياتهم مثل زبرالحد يد لوانهم همو ا بازالة الجبال الرواسى لازالوها عن مواضعها فهم الذين وحدوا اللَّه حق التوحيده…».
13) رجوع به عصر زندگى، ص 57.
14) بحارالانوار ج 51، ص 120: «ليننزعن عنكم قضاة السوء و ليقبضنّ عنكم المراضين وليعزلن عنكم امراء الجور وليطهرنّ الا رض من كل غاش».
15) نهج البلاغه خطبه 138: «يأخذ الوالي من غيرها عمّالها علي مساوى اعمالها».
16) المهدى الموعود المنتظر، ج 1، ص 277: «المهدى سمع بالمال شديد علي العمّال رحيم بالمساكين».
17) عصر زندگى – آينده انسان و اسلام -، ص 59.
18) نهج البلاغه، خطبه 216:«فالحق اوسع الاشياء في التواصف واضيقها فى التناصف».
19) غيبت نعمانى، ص 239، باب 13، حديث 33؛ بحارالانوارج 52، ص 320: « بيناالرجل علي راس القائم(عج) يامرو ينهي اذامر «الامام» بضرب ، عنقه فلا يبقي بين الخافقين شي‏ء الاّ خافه».
20) بحارالانوار، ج 52، ص 32؛ بصائرالدرجات، ص 278: «لاتذهب الدنيا حتي يخرج رجل مني يحكم».
21) بحارالانوار چاپ بيروت ج 52، باب‏27، حديث 89، ص 339: «اذاقام قائم آل‏محمد(عج) حكم بين الناس بحكم داوود لايحتاج الى بينة يلهمه اللَّه تعالى و يحكم بعلمه و يخبر كل قوم بما استببطنواه»
22) غيبت نعمانى، ص 319، باب 21، حديث 8 ؛ بحارالانوار، ج 52، ص 365: «اذاقام القائم بعث في اقاليم الارض في كل اقليم رجلا … يقول له الامام(ع) عهدك في كفك فاذا ورد عليك امر لا تفهمه و لا تعرف القضاءٌ فيه فانظر الي كفك و اعمل بما فيها».

 

/

درسهايى از واپسين روزهاى عمر اميرمؤمنان عليه السلام

 

درسهايى از واپسين روزهاى عمر اميرمؤمنان (ع)

حجة الاسلام سيد جواد حسينى‏

على (ع) امام معصوم و انسان كاملى است كه تمام رفتار و سخنان و تأييدات او براى ما حجّت و اعتبار دارد او قرآن ناطق و امام مبينى است كه به قول جورداق مسيحى: تنها نسخه‏اى است مطابق اصل خود يعنى پيامبر اكرم (ص) كه مانند او در شرق و غرب عالم يافت نمى‏شود. بدان جهت تمام لحظات عمر او شنيدنى و درس است.
شاخ گلى زگلشن حسن نگار چيدنى است‏
بخواه وصل يار را، كه آن جمال ديدنيست‏
لحظه به لحظه عمر او، روايتش شنيدنيست‏
ناز اگر كند على (ع)، ناز على خريدنيست‏

و دست تقدير هم آن چنان دقيق طرح ريزى نمود كه على (ع) قبله و الگو باشد، و در طول زمان در يادها بماند چرا كه او را در درون كعبه، خانه خدا، قبله مسلمانان كه در روز لااقل پنج نماز به سوى آن مى‏گذارند به دنيا آورد و از طرف ديگر، مسلمانان از مسجد و محراب جايگاه شهادت على (ع) رو به سوى كعبه و زادگاه او مى‏كنند تا بدانند كه در تمام حالات الگو على (ع) است.
در مكتب لايموت دُردانه عليست‏
در كون و مكان شاهد فرزانه عليست‏
در كعبه ظهور كرد تا بر همه خلق‏
معلوم شود كه صاحب خانه عليست‏

با اين حال كه تمام لحظات عمر او درس‏هاى شنيدنى دارد روزهاى آخر چنين انسان‏هايى باتوجه به ضيقى مقال و مجال از يك طرف و حرف‏ها و سخنان فراوان نگفته و درسهاى بى‏پايان ارائه نشده از طرف ديگر مى‏طلبد كه زيباترين و با ارزشمندترين كلمات و رفتارها ارائه شود.
آنچه در پيش رو داريد سيرى است در واپسين روزهاى زندگى امير موحّدان و مؤمنان تا ره توشه باشد براى كسانى كه هميشه دست نياز به سوى قبله دلها، على(ع) دارند.

1 – رمضان آخر و سركشى از فرزندان

غالب انسان‏هاى بزرگ بر اثر اشتغالات بيش از حد و گرفتارى‏ها و مسئوليت‏هاى بزرگ كمتر مجال نشستن با اهل و عيال و فرزندان و شنيدن درد دلهاى آن‏ها را دارند، همين امر گاهى باعث عقده‏اى شدن و انحراف فرزندان آن‏ها مى‏گردد، كم نيست بزرگان و علمايى كه در جامعه و تحوّلات آن بيشترين نقش‏ها را داشته‏اند، ولى در رسيدگى به فرزندان و تربيّت آن‏ها كمترين نقش را ايفا نموده‏اند و در نتيجه فرزندان بر خلاف اهداف پدران، و سخنان آن‏ها تربيت يافته‏اند.
على (ع) با همه گرفتارى‏ها، جنگ و جدال‏ها، و مصائب جانكاه و كمرشكن، از تربيت فرزندان غافل نبوده بلكه بهترين و وارسته‏ترين فرزندان را به جامعه تحويل داده است، با اين حال در آخرين رمضان عمرش مى‏خواهد فرزندان را از مهر پدرى اشباع كند لذا هر شب را براى افطارى در منزل يكى از فرزندان سپرى مى‏كند، ابن حجر عسقلانى مى‏گويد: «فَلَمّا دَخَل شَهرُ رَمَضانَ اَلَّتى قُتِلَ فيهِ يَفطُرُ علىٌّ ليلَةً عِندَ الحَسَنِ وَ لَيلَةً عِندَ الحُسينِ وَلَيلَةً عِندَ عَبدُ اللّهِ بنِ جَعفَرٍ وَ لا يريدُ عَلى ثَلاثِ لُقَّمٍ، وَ يَقُولُ اُحِبُّ اَن اَلقىَ اللّهَ وَ انا خِمص(1)؛ آن گاه كه رمضان (آخر عمر على (ع)) فرا رسيد، همان رمضانى كه مولا در آن كشته شد، هر شب در يك جا افطار مى‏كرد، شبى در منزل حسن (ع) و شبى در منزل حسين(ع) و شبى نزد (دخترش زينب منزل) عبداللّه جعفر و… و بيش از سه لقمه (غذا) ميل نمى‏كرد و مى‏فرمود: دوست دارم خدايم را (با شكم) گرسنه ملاقات كنم.»
اين رفتار على (ع) درسى است براى همه پدران كه با تمام موقعيّت‏هاى بالاى اجتماعى از فرزندان خويش غافل نباشند و تا آخرين لحظه نيز محبت پدرى را از آن‏ها دريغ نكنند.

2 – آخرين افطار در منزل دخترش ام‏كلثوم‏

در فرهنگ ناب محمدى (ص) و سيرت خالص علوى دختر، رحمت الهى و پسر نعمت خداوندى است، لذا اين هر دو با احترام خاصى كه براى دختران خويش قائل شده‏اند و ارجى كه به آن‏ها نهاده‏اند سخت با فرهنگ جاهلى آن زمان كه براى دختر ارزش و جايگاهى قائل نبودند، و به راحتى آن‏ها را زنده به گور مى‏كردند، مقابله نمودند پيامبر آن قدر از فاطمه (س) دخترش تعظيم مى‏نمود، كه او را لقب «امّ ابيها، مادر پدرش» داد چنان كه زينب (س)، «زين الاب» و زينت پدر گشت و آن مادر پدر، و اين زينت پدرهم به شايستگى به محبّت‏هاى پدران پاسخ دادند، و به زيبائى تمام ارزش‏هاى انسانى يك زن را به مرحله ظهور و اثبات رساندند.(2)
برهمان اساس، و براى دلجويى بيشتر از دختر كوچك خويش، آخرين افطار خويش را (با توجّه به اطلاع قبلى از شهادت خويش) در منزل دخترش ام‏كلثوم قرار مى‏دهد، بعد از نماز شب نوزدهم، سر سفره افطارى كه غذاى موجود در آن دو قرص نان جو، مقدارى شير و نمك است مى‏نشيند رو مى‏كند به دخترش ام‏كلثوم تاكنون نشده پدرت با دو خورشت افطار كند، دخترم شير را بردار، من با همان نان و نمك افطار مى‏كنم، بيش از سه لقمه ميل نكرد، وقتى با پرسش دخترش روبرو مى‏شود، كه پدر! مگر روزه دار نبودى؟ و چرا غذا كم ميل فرمودى؟ پاسخ مى‏دهد كه دوست دارم خدايم را با شكم گرسنه ملاقات كنم.
رفت آن شب چو به مهمانى ام كلثوم‏
دخترش را زغم خويش خبر كرد على(ع)
و اين خود درس ديگرى است كه در بين فرزندان به دختران، و در بين دختران به كم سن‏ترين آن‏ها بيشتر توجّه شود چرا كه دختر عاطفه بيشترى دارد و از نظر روحى لطيف‏تر و دل نازك‏تر از ديگران است.

3 – احترام ويژه به فرزندان زهرا(س)

على (ع) با آن كه به همه فرزندان خويش محبّت مى‏كرد و حق پدرى را ادا مى‏نمود بخاطر موقعيّت خاص و ويژه فاطمه زهرا (س) و فرزندانش، احترام ويژه و فوق العاده‏اى براى آن‏ها قائل بود، و فرزندان ديگر را نيز به اين امر واقف نموده بود.
شب نوزدهم بچّه‏ها تا پاسى از شب در خدمت پدر بودند، آن گاه به منزل خويش رفتند حسن مجتبى (ع) هنوز صبح طلوع نكرده بود نزد بابا برگشت و مستقيم به مصلّاى پدر رفت على (ع) با احترام خاصى، از حسنش استقبال نمود، آن گاه فرمود: «مَلَكَتنى عَينى وَ اَنَا جالِسٌ فَسَنَحَ لِى رَسُول اللّه (ص) فَقُلتُ يا رَسُولَ اللّهِ ماذا لَقبتُ مِن اُمَتِكَ مِن الاَوَدِ وَ الّلدد فقال: اُدعُ عَليهِمُ، فَقُلتُ اَبدِلينى اَللّهُ بِهِم خَيراً وَ اَبدِلهُم شَرّاً(3)؛ (پسرم) لحظه‏اى خواب به سراغ چشمانم آمد در حالى كه نشسته بودم، ناگهان پيامبر اكرم (ص)را در (عالم رؤيا) ديدم عرض كردم يا رسول اللّه، من از دست امّت تو چه رنجها و خون دل‏ها خوردم، پس حضرت فرمود: بر عليه آن‏ها نفرين كن، پس (نفرين كردم و) گفتم (خدايا مرا از آن‏ها بگير و) بجاى آن‏ها بهترى براى من قرار ده و بر آنان (نيز) بجاى من (آدم نالايق) شرى را مسلّط گردان.
الهى مردم از من سير و من هم سيرم از مردم‏
نما راحت مرا اى خالق ارض و سما امشب‏
استاد مطهرى در اين زمينه مى‏گويد: «على يك مصلّى داشت شبها نمى‏خوابيد معمولاً وقتى از كارهاى خودش فارغ مى‏شد، كارهاى زندگى و اجتماعى‏اش، مى‏رفت در مصلّى و در خلوت راز با رب الارباب، امام حسن (ع) هنوز صبح طلوع نكرده بود آمد پيش پدر و رفت مستقيم به مصلاى پدر و اميرالمؤمنين براى فرزندانى كه از اولاد زهرا (س) بودند احترام خاصى داشت. و احترام زهرا (س) را در اين‏ها و احترام پيغمبر را درباره اين‏ها حفظ مى‏كردند(4)…»

4 – عشق و نشاط على (ع) نسبت به شهادت

پيامبر اكرم (ص) در موارد مختلف خبر شهادت على (ع) را به او داده بود، و على از همان روز به عشق شهادت زنده بود و از ياد آن سرشار و از نشاط و شادى در جنگ احد 70 زخم بر بدن على (ع) وارد شد، حضرت با همان حال زخمى، در صورتى كه بيش از 25 سال نداشت عرض كرد يا رسول اللّه (ص) حمزه، و ديگر ياران به شهادت رسيدند ولى شهادت قسمت من نگشت، پيامبر اكرم(ص) فرمود: على (جان) تو هم به شهادت مى‏رسى منتهى سؤالى دارم: «كَيفَ صَبرُك؟ چگونه در مقابل شهادت صبر خواهى كرد» عرض كرد: «يا رَسولُ اللّه لَيسَ هذا مِن مَواطِنِ الصَّبرِ بَل مِن مَواطِن الشُّكرِ؛ اى رسول خدا اين (كه انسان لياقت شهادت پيدا كند) از موارد صبر نيست بلكه جاى شكر و سپاس‏گزارى است (و از من بپرس كه چگونه خدا را در مقابل اين نعمت سپاس گزارى خواهى كرد؟)»
در جنگ خندق، وقتى پيشانى على (ع) توسط عمروبن عبدود مجروح گشت، «فَجاءَ اِلى رَسُولِ اللّهِ فَشدَّه وَنَفَثَ فيهِ فَبَرءَ وَ قالَ اَينَ اكونُ اِذا خَضِبَ هذِهِ مِن هذِهِ، آمد نزد رسول خدا حضرت پيشانى او را بست (و بر آن دعاى) دميد پس بهبودى يافت آن گاه فرمود: كجا هستم آن زمانى كه اين (محاسن) بوسيله اين (خون سر) خضاب مى‏شود.(5) در اين جاهم به صورت غير مستقيم خبر شهادت على (ع) را داد.
پرسيد بهترين عمل در ماه رمضان چيست: «اَىّ الاَعمالِ اَفضَل» پيامبر(ص) فرمود: اَلوَرَعُ عَن مَحارِمِ اللّهِ ثُمّ بكى، فَقُلتُ ما يُبكِيكَ يا رَسُولَ اللّهِ فَقال: اَبكى لِما يُنحَلُّ مِنكَ فى هذا الشَّهرِ – كَاَنّى بِكَ وَ اَنتَ تُصَلّى لِرَبِّكَ وَ قَدِ انبَعَثَ اَشقى الاَوَّلينَ وَ الآخِرينَ شَقيقَ عاقِرِ ناقَةَ ثَمُودَ يَضرِبُكَ ضَربَةً على فَرقِك فَخَضَبَ مِنها لِحيتُكَ…؛ پرهيركارى از حرام‏هاى خدا، سپس گريه نمود، عرض كردم چرا گريه مى‏كنى؟ پس فرمود: براى آنچه كه در اين ماه (رمضان) بر تو روا مى‏دارند گويا تو را مى‏بينم كه در حال نماز براى پروردگارت هستى، كه شقى‏ترين انسان روزگار برانگيخته مى‏شود، (بسان) پى كننده ناقه صالح، ضربتى بر فرقت مى‏زند كه از اثر (خون) آن ضربت محاسنت با خون سرت خضاب مى‏شود…»(6) آرى اين خبرها عشق و نشاط عجيبى در على (ع) ايجاد كرده بود، بارها و بارها خبرهاى پيامبر را گوشزد مى‏فرمود، و عشق و نشاط خويش را به شهادت بدان وسيله ابراز مى‏نمود. ابن حجر مى‏گويد: على (ع) بالاى منبر در مسجد كوفه بود، شخصى از او پرسيد، آيه «رجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللّه عَلَيه فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَ مِنهُم مَن يَنتَظِر ؛ در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند، بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و شهيد شدند) و بعضى ديگر در انتظارند»(7) درباره چه كسانى نازل شده است، حضرت فرمود:… هذِهِ الايَّهِ نُزِلَت فِىَّ وَ فِى حَمزَةَ وَ فِى اِبنِ عَمّى عُبَيدَةَ… فَامّا عُبَيدَةُ فقضى نَحبَهُ شَهيداً يَومَ بَدرٍ وَ حَمزَةُ قَضى نَحبَهُ شَهيداً يَومَ اُحُدٍ وَ اَمّا اَنَا فَانتَظِرُ اَشقاها يَخضِبُ هذِهِ مِن هذِهِ وَ اَشارَ بِيَدِهِ اِلى لِحيتِهِ وَ رَأسِهِ، عَهدٌ عَهِدَه اِلىَّ حَبيبى اَبُوالقاسِم»(8)
اين آيه درباره من و حمزه و پسرعمويم عبيده نازل شد، امّا عبيده پس پيمان خود را با شهادت در جنگ بدر به آخر رساند و حمزه پيمان خودرا با شهادت در روز (جنگ) احد به آخر برد و امّا من منتظر (و چشم براه شهادتم كه) شقى‏ترين (انسان‏ها) اين (محاسن را) از اين (خون پيشانى) خضاب كند و با دستش به ريش (مبارك) و سرخويش اشاره نمود(آرى اين) عهدى است كه حبيبم ابوالقاسم (رسول خدا) با من بسته است (و تخلف بردار نيست)»
هرچه شب نوزدهم نزديك‏تر مى‏شد عشق و اشتياق مولا به شهادت شعله‏ورتر مى‏شد، روز سيزدهم ماه مبارك رمضان در مسجد كوفه برفراز منبر رو كرد به حسنش آنگاه فرمود: «يا اَبامُحَمَّد كَم مَضى مِن شَهرنا هذا؟ قالَ ثَلاثَ عَشرةٍ يا اَميرَالمُؤمِنين ثُمَّ اُلتَفَتَ اَلَى الحُسَينِ (ع) فَقالَ يا اباعَبدِاللّهِ كَم بَقِىَ مِن شَهرِنا يَعنى رَمَضانُ الَّذى هُم فيهِ؟ فَقالَ الحُسينُ (ع) سَبعَ عَشرةَ يا اَميرَالمُؤمِنين، فَضَرَبَ بِيَدِهِ اِلى لِحيَتهِ وَ هِىَ يُومَئذٍ بَيضاء فَقال: اَللّهُ اَكبرُ، لَيَخضِبَنَّها لِدَمِها اِذ انبَعَثَ اَشقاها(9)؛اى ابا محمد(پسرم حسن) چند روز از اين ماه (رمضان) گذشته؟ گفت سيزده روز اى اميرمؤمنان، آن گاه رو كرد به سوى حسين (ع) سپس فرمود: اى اباعبداللّه، چند روز از ماه (رمضان) كه مردم در آن قرار دارند باقى مانده؟ حسين (ع) عرض كرد: هفده روز اى اميرمؤمنان سپس دستى به محاسنش كشيد در حالى كه در آن روز (كاملاً) سفيد شده بود. آن گاه فرمود: خدابزرگتر است. (به زودى‏اين) محاسن را با خونش خضاب مى‏كند آن گاه كه شقى‏ترين آن‏ها برانگيخته شود.»
امّا در شب نوزدهم حال عجيب و غير قابل توصيفى داشت، آرام و قرار نداشت، هرلحظه بيرون مى‏رفت به آسمان نگاه مى‏كرد و مى‏گفت به من دروغ گفته نشده و من نيز دروغ نمى‏گويم اين شب همان شب وصال است، اين همان شبى است كه حبيبم رسول خدا(ص) به من وعده داده است. چنان كه ابن حجر مى‏گويد: «فَلَمّا كانَت اللَّيلَةَ الَّتى قتل فى صَبيحَتِها علِى بنِ اَبِى طالبٍ اَكثَرُ الخُرُوجَ وَ اَنظَرُ اِلى السَّماءِ فَقالَ ما كَذِبتُ وَ لا كَذِبتُ وَ انّها هِى اللَّيلَةُ اَلَّتى وُعِدتُ» و گاهى مى‏فرمود: «اللّهُمَّ بارِك فِى اَلمَوتِ اِنّا لِلِّه وَ اِنّا اَليهِ راجِعُون لا حَولَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ اَلعَلّىِ العَظيم(10)؛ خدايا مرگ را مبارك گردان، ما از خداييم و به سوى او مى‏رويم هيچ يارى و قدرتى نيست مگر از طريق خداى بلند مرتبه با عظمت». لحظه به لحظه بر اشتياق مولا افزوده مى‏شد و عرضه مى‏داشت «خدايا بين مردم آنچنان رفتار كردم كه پيغمبرت دستور داد ولى آن‏ها در حقّ من ستم كردند….
اَللّهُمَّ قَد وَعَدَنى نَبِيُّكَ اَن تَتَوفانى اِلَيكَ اِذاً سَئَلتُكَ اَللّهُمَّ وَ قَد رَغِبتُ اِلَيكَ فى ذلك؛ خدايا پيامبرت به من وعده داد (كه من به شهادت مى‏رسم و) به سوى خودت مرا (فراخوانده) دريافت مى‏كنى. خدايا در اين لحظه درخواست مى‏كنم كه من مشتاق آمدن به سوى تو هستم». هيجان و اشتياق به شهادت، و ملاقات الهى حضرت آن قدر زياد بود كه خود مى‏گويد هر كارى كردم راز مطلب را نفهميدم «ما زِلتُ اَفحَصُ عَن مَكنُونِ هذا اَلاَمرِ وَ اَبى اللّهُ اِلاّ اَخفاهُ؛ خيلى تلاش كردم كه سرّ و باطن اين امر را (بدست بياورم)ولى خدا ابا كرد جز اين كه اين را پنهان كرد(11)» نزديك اذان صبح شد وقت رفتن به مسجد، مرغابى‏ها سر راه مولا را گرفته صدا مى‏كردند حضرت فرمود: «دعو هنّ فانّهنّ صوانح تتبعها نوائح؛ آن‏ها را بحال خود واگذاريد زيرا آن‏ها صيحه مى‏زنند(طولى نمى‏كشد) كه بدنبال آن نوحه‏گرى (انسان) بلند مى‏شود. ناله‏هاى مرغان كمند و مانع على نگشت، براه خويش ادامه داد، آن گاه كمربند حضرت به قلاب درگير كرده و باز شد، گويا با زبان بى زبانى مى‏خواست مولا را از تصميم رفتن به سوى دوست باز دارد، امّا برعكس، فرياد آن عاشق خداوند بلند شد:
اُشدُّد حَيا زيمَك لِلمَوتِ‏
فَاِنَّ المَوتَ لا قِيكا
وَ لا تَجزَع عَن المَوت يُناديكا
وَلا تَغتَرَّ بِالدَّهرِ وَ اِن كانَ يُوافِيكا
كَما اَضحَككَ الدَّهرُ كَذاكَ الدَّهرُ يُبكيكا(12)
(اى على) كمربندت را براى مرگ (و شهادت) محكم ببند، زيرا مرگ (وشهادت حتمى است به زودى) تو را ملاقات مى‏كند. و از مرگ هنگامى كه مى‏آيد جزع و ناله مكن. و به دنيا (نيز) مغرور نباش هرچند با تو همراهى مى‏كند (زيرا) روزگار همچنان كه تو را بخنده مى‏آورد، همين طور مى‏گرياند».
لحظه به لحظه بر سوز آتش عشق مولا افزوده مى‏شد، آرام آرام به سوى مسجد روان گشت، حالت عجيبى داشت، اين روحيه شهادت‏طلبى درسى است اساسى براى جامعه ما چرا كه شهادت‏طلبى و عشق به آن نياز هميشگى جامعه علوى است. و سربلندى شيعيان در طول تاريخ مديون شهادت‏ها و شهادت‏طلبى‏ها بوده است و خواهد بود و از طرفى زنده بودن روحيه شهادت‏طلبى عاملى است براى جلوگيرى از انحراف جوانان و راهى است براى هدايت به سوى كوى جانان.
آرى على در آن شب حال عجيبى داشت.
آن شب على در سينه سودايى دگر داشت‏
تنها خدا از سوز و حال او خبرداشت
گام زمان آهسته برروى زمين بود
قلب زمين در اضطرابى آتشين بود
آن شب على را حال و روز ديگرى بود
در جان مولا ساز و سوز ديگرى بود
آن شب على عزم سفر كردن به سر داشت‏
زهرا سرشك غم به چشمان زين سفر داشت‏
آن شب محمّد سخت دلتنگ على بود
مشتاق ديدار دل آراى على بود
آن شب حسن را سينه اقيانوس غم بود
جان حسين آن شب پر از درد و الم بود
چشم على چشم انتظار اختران بود
جان على مشتاق رضوان و جنان بود
روى سوى مسجد برد حيدر عاشقانه‏
جان جهانى در پى‏اش گشتى روانه(13)

لحظه مولا را نگه مى‏داريم تا آخرين اذانش را سر دهد، و با سپيده سحر خداحافظى كند، و افتخارات خويش را بيان دارد.

5 – بزرگترين افتخار على اين است كه يك بنده موحّد و رزمنده است‏

على (ع) تمام افتخارش اين بود كه بنده سرتا پا تسليم الهى است و هرچه هم افتخار يافت از همين بندگى بود، چنان كه خود عرضه مى‏دارد:
كفى بى عِزّاً ان اكون لك عَبداً وكفى بى فخراً اَن تكونَ لى ربّاً(14) در عزّت من همين بس كه بنده توباشم و اين افتخار مرا كافى است كه تو پروردگار من باشى از روز اوّل تا آخرين لحظه براين خط با رفتار و عمل و با گفتار و مناجات باقى ماند، و اين درسى است فراموش نشدنى براى همه شيعيان راستين او، بدانجهت وقتى رهسپار مسجد شد رفت بالاى مأذنه كه اذان بگويد اول با سپيده سحر خداحافظى كرد اى طلوع فجر! از روزى كه على بدنيا آمده نشده تو بيدار باشى و چشمان على در خواب، امّا اين شب، آخرين شبى است كه چشم على را بيدار مى‏يابى، آرى
«فجر تا سينه آفاق شكافت‏
چشم بيدار على خفته نيافت»
آنگاه شروع كرد به گفتن آخرين اذان‏
«برخاست تابانگ اذان از كوى جانان‏
آمد خطاب “ارجعى” از سوى جانان‏
تكبير گفت آن شير روز و عابد شب‏
بگشود برحمد خداوندى على شب(15)»

وقتى از بام مسجد پايين مى‏آمد افتخار هميشگى خويش را به زبان جارى ساخت و فرمود: «خَلُّوا سَبِيلَ المُؤمِنِ المُجاهِدِ فِى اللّهِ لايَعبُدُ غَيرَ الواحِدِ؛ باز كنيد راه مؤمن رزمنده در راه خدا را كه (افتخار هميشگى‏اش آن است كه) جز خداى واحد را نپرستيده است(16)» اين همان درس عبوديت و بندگى است كه على (ع) تا آخرين لحظه به همه مخصوصاً شيعيانش تعليم نمود.

6 – رستگارى از ديدگاه على(ع)

آن گاه كه وارد مسجد شد و خفتگان هميشه در خواب را براى نماز بيدار نمود، نماز را بست، سر بر سجده گذاشت:
«در سجده بانگ يا على جان زود بشتاب‏
گويى خدا در انتظارش بود بى تاب‏
نامردى از كين تيغ بر فرق على زد
تيغ ستم برفرق انوار جلى زد
آه از نهاد خاك تا عرش خدا رفت‏
سوز دل افلاك تا عرش خدا رفت‏
پاى زمان روى زمين خشكيده بر جاى‏
گويا قيامت ناگهان گرديد بر پاى‏
ديگر على بود و خداوند جلى بود
«فزت و ربّ الكعبة» فرياد على بود
بشكست پشت دين حق يكباره بشكست‏
ابر عزا بر چهره خورشيد بنشست‏
ديگر على تنهاترين مرد زمين نيست‏
اى واى بى‏حيدر چگونه مى‏توان زيست»(17)

هنوز سر از سجده بر نداشته بود كه شمشير ابن ملجم مرادى بر فرق مولى نشست «فَوَقَعَت الضَّربَةُ عَلى رأسِهِ وَ هُوَ ساجدٌ»(18)؛ در آن لحظه حساس دو صدا به گوش رسيد، يكى بين زمين و آسمان، جبرئيل امين ندا داد: «تَهَدَّمَت وَاللّهِ اَركانُ الهُدى وَ انطَمَسَت اَعلامُ التُّقى وَ انفَصَمَت العُروَةُ الوُثقى قُتِلَ ابن عَمِّ المُصطَفى قُتِلَ الوَصِىُّ المُجتَبى قُتِلَ عَلِىٌ المُرتَضى قَتَلَهُ اَشقَى الاَشقِياءُ(19)؛ بخدا قسم اركان هدايت فرو ريخت، و نشانه‏ها و علم‏هاى پرهيزكارى سرنگون گشت، ريسمان محكم الهى از هم گسست، پسر عموى مصطفى كشته شد، وصى برگزيده به قتل رسيد، على مرتضى كشته شد، توسط شقى‏ترين افراد به قتل (شهادت) رسيد» و صدايى هم از خود على (ع) به گوش رسيد: « بِسمِ اللّهِ وَ بِاللّهِ وَ عَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّهِ‏فُزتُ وَ رَبِّ الكَعبَةِ هذا ما وَعَدنا اللّه وَ رَسُولُهُ ؛ بنام خدا و بيارى خدا و بردين رسول خدا (از دنيا مى‏روم) رستگار شدم، قسم به پروردگار كعبه اين (شهادت) چيزى بود كه خدا و رسولش وعده داده بودند». آرى از ديدگاه على (ع) رستگارى ابدى، آن است كه انسان در راه خدا و براى خدا به شهادت برسد، على آن روز كه جاى پيامبر خوابيد نگفت رستگار شدم، آن روز كه همسر زهراى مرضيه گشت اين جمله را به زبان نياورد، آن روز كه در بدر و احد و خيبر و خندق فتح‏هاى عظيم آفريد نگفت كه به رستگارى ابدى رسيدم و آن روز كه در غديرخم دستش به عنوان اميرمؤمنان و ولىّ و امام مسلمانان بالا رفت نگفت به فيض عظيمى رسيدم… تنها آن زمانى كه شمشير شهادت بر فرقش اصابت نمود نداى «فزت و ربّ الكعبة» سر داد، و آن اشتياق چندين ساله و انتظار طولانى خويش را آن گونه به تصوير كشيد.
«اى تيغ زهر آلوده مجنون تو هستم‏
چشم انتظارت هر شب اين جا مى‏نشستم‏
اى تيغ من لب تشنه ديدار بودم‏
شب‏ها براى ديدنت بيدار بودم‏
عمرى به راهت چشم حسرت دوختم من‏
با آتش دل ساختم من سوختم من‏
هر نيمه شب من گفتگو با ماه كردم‏
فريادهاى سينه را در چاه كردم‏
اى تيغ زهرآگين مرا دل گير كردى
چون دير كردى تو على را پير كردى…»

7 – على در بستر شهادت، درس عبرت براى ديگران‏

راستى از مرگ و شهادت نمى‏توان فرار كرد، توانمند باشى يا ناتوان، فقير باشى يا ثروتمند، ارباب باشى يا رعيّت، امام معصوم باشى يا غير معصوم…. مرگ به سراغت خواهد آمد، على در بستر شهادت با پيشانى خون چكان، اين هشدار را به اطرافيان داد كه براى مرگ آماده باشيد آن جا كه فرمود: «اَنا فِى الاَمس صاحِبُكُم وَ فِى اليَومِ عِبرَةٌ لَكُم وَ فى الغَدِ مُفارِقُكُم(20)؛ من ديروز رفيق و همراه شما بودم (مانند شما راه مى‏رفتم، از غذا استفاده مى‏كردم…) و امروز (كه در بستر شهادت افتاده‏ام) درس عبرتى هستم براى شما (كه سرانجام مرگ به سراغ من على قهرمان نيز آمد) و فردا (بامرگ) از شما جدا مى‏شوم.

8 – باز هم عشق به شهادت‏

آتش عشق امام به شهادت با سوزش زخم شمشير زهرآلود هرگز فروكش نكرد كه شعله ورتر نيز شد، لذا به اطرافيان رو كرد و فرمود: «…وَ ما كُنتُ اِلاّ كقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبِ وَجَد(21)… ؛ به خدا سوگند همراه مرگ (و شهادت) چيزى به من روى نياورده كه از آن خشنود نباشم، و نشانه‏هاى آن را زشت بدانم. بلكه من چونان جوينده آب (در شب) كه ناگهان آن را بيابد، يا كسى كه گمشده خود را پيدا كند، از مرگ (و شهادت) خرسندم با اين جملات حقيقتاً عشق عميق خويش را به شهادت كه از روز اوّل داشت ثابت كرد، اگر در اوائل زندگى مى‏فرمود: «اِنَّكُم اِن لاتَقتُلُوا تَمُوتُوا وَالّذى نَفسُ عَلىٍّ بَيدِهِ لاَلفُ ضَربَةٍ بالسَّيفِ عَلَى الرَّأسِ اَيسَرُ مِن مَوتٍ عَلى فَراشٍ(22)؛ بحقيقت اگر شما كشته نشويد(و به شهادت نرسيد) خواهيد مرد، قسم به كسى كه جان على (ع) در دست اوست، هزار ضربت با شمشير بر سر من (در مسير شهادت) آسان‏تر از (تحمّل مرگى است كه) در بستر باشد» و در لحظات پايانى عمر نيز با چهره خون آلود، و سمّى كه به مغز و خون او اثر گذاشته مى‏گويد، شهادت برايم چون آب زلالى است كه سالها به دنبال آن بوده‏ام. اين حالت درس بزرگى است براى جامعه ما و جوانان عاشق شهادت كه در هيچ حال، سختى‏ها، گرفتارى‏ها، رفاهها و رسيدن به مقام‏ها… شهادت، و شهيدان را از ياد نبرند و براى هميشه و در تمام حالات اين روحيه را شاداب و با نشاط نگهدارند.

9 – قاتلم را فراموش نكنيد

راستى:
«به جز على كه گويد به پسر كه قاتل من‏
چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا»
معجزه‏هاى انسانى على (ع) در اين‏جا ظاهر مى‏شود، براى حضرت شير آوردند، مقدارى از شير مى‏نوشد آن گاه به ياد قاتل مى‏افتد و شير را براى او مى‏فرستد و به فرزندان خويش سفارش مى‏كند كه با اسيرتان خوشرفتارى و مدارا كنيد، وصيّت مى‏كند اى اولاد عبدالمطلب پس از وفات من ميان مردم نيفتيد از اين و آن انتقام بگيريد و به فرزندش امام فرمود: فرزندم، ابن ملجم به من يك ضربت بيشتر نزده است بعد از من اختيار با خودت اگر مى‏خواهى آزادش و يا قصاص بگير منتهى فقط يك ضربت به او بزنيد(23).

10 – پاسخ مثبت به يك ارادت‏

على (ع) كه با قاتل خويش آن چنان رفتار مى‏كند. با ارادتمندان و شيعيان خويش چگونه رفتار خواهد كرد؟ براى ما قابل تصوّر و توصيف نيست، تنها حرفى كه مى‏توانيم بگوييم اين است، كه معاذاللّه وحاشا به كرمت كه دوستان و محبّان را از خود برانى و دست آنها را نگيرى.
اصبغ بن نباته از دوستان واقعى على(ع) است، او مى‏گويد: براى ملاقات على (ع) رفتم، ديدم عدّه‏اى به دور خانه او حلقه ماتم بر پا نموده‏اند:
« مردم به كنار خانه او
ايستاده نشسته دسته دسته‏
يك عدّه نهاده سر به ديوار
گريان نگران غمين و خسته‏
گاهى زسكوت مرگبارى‏
يكسر لب كائنات بسته‏
در بستر احتضار حيدر
از غصّه روزگار رسته‏
از رنگ رخ على است پيدا
كزجان عزيز دست شسته…(24)»
من نيز به آن‏ها ملحق شدم و در انتظار ملاقات مولا نشستم، ناگهان در باز شد امام حسن مجتبى (ع) رو به جمعيّت فرمود: حضرت در حالى نيست كه با او ملاقات كنيد، لذا اين جا را ترك كنيد، اصبغ مى‏گويد همه رفتند ولى من ديدم دلم اين جا است مولايم را نديده‏ام، پاها حركت نمى‏كند، لذا ماندم، با خود آرام آرام گريه مى‏كردم كه ناگهان صداى گريه از درون خانه برخاست، من هم صدا را به گريه بلند كردم از صداى گريه من امام حسن (ع) مجدداً بيرون آمد. فرمود: مگر نگفتم همه برويد عرض كردم: چرا فرموديد، ولى «وَاَللّهِ يا ابنَ رَسُولِ اللّه ماتَتَا بَعَنى…؛ قسم بخدا نمى‏توانم بروم، قلبم اين جا است. امام حسن (ع) اصرار اصبغ را به مولا اميرالمؤمنين (ع) منتقل نمود، حضرت اجازه ملاقات داد، اصبغ مى‏گويد: وارد خانه شدم ديدم على (ع) يك پارچه زردى را به سرمباركشان بسته‏اند، و خون هم مرتب از سر مولا ريخته و رخسار شريفشان زرد شده است به گونه‏اى كه من بين پارچه و صورت تشخيص ندادم، آن گاه فرياد كشيدم و خود را به دامن حضرت انداختم و او را مى‏بوسيدم و اشك مى‏ريختم.
«آن شب به داغ مولا مهتاب گريه مى‏كرد
تصوير ماه در آب بى‏تاب گريه مى‏كرد
شد چهره عدالت گلگون زتيغ فتنه‏
پيش نگاه مسجد محراب گريه مى‏كرد
همچون برادرانش زينب به چشم خون داشت‏
آن آيه ى صبورى بى‏تاب گريه مى‏كرد…»
حضرت فرمود: «لاتَبكِ يا اَصَبغُ فَانَّها وَاللّهِ الجَنةُ ؛ گريه نكن براستى و قسم بخداوند اين (حالتى كه مى‏بينى مرا در شرف ورود به) بهشت(قرار داده) است (25)»، اين جريان نشان مى‏دهد كه ارادت اگر واقعاً در دل جان گرفت و برقلب و اعضا مسلّط گشت در بسته هم به روى انسان باز مى‏شود.
و به دخترش ام‏كلثوم نيز كه به شدت گريه مى‏كرد فرمود: «اگر مى‏ديدى آنچه را كه من مى‏بينم گريه نمى‏كردى عرض كرد شما چه مى‏بينى؟ فرمود: « مى‏بينم كه ملائكه و انبياء عظام صف كشيده‏اند همه منتظرند كه من بروم لذا گريه ندارد…»(26) ارادت و اظهار محبّت اصبغ به اين جا ختم نمى‏شود، آن گاه كه كنار قبر مولا آمد، با جملات بسيار زيبايى ارادت قلبى خود را اظهار نمود در حالى كه يك دست بر قلب داشت و با دست ديگر خاك بر سر پاشيد و گفت: « مرگ گوارايت باد! كه تولدت پاك و شكيبايى‏ات نيرومند و جهادت بزرگ بود. برانديشه‏ات دست يافتى و تجارتت سودمند گشت بر آفريننده‏ات وارد گشتى و او تو را با خوشى پذيرفت و ملائكش به گِردَت جمع شدند، در همسايگى پيغمبر جاى‏گزين گشتى و خداوند تو را در قرب خويش جاى داد و به درجه برادرت مصطفى رسيدى و از كاسه لبريزش آشاميدى. از خدا مى‏خواهيم كه از تو پيروى كنيم و به روشهايت عمل كنيم، دوستانت را دوست بداريم و دشمنانت را دشمن بداريم و در جرگه دوستانت محشور گرديم… به خدا سوگند كه زندگى‏ات كليد خير و قفل شر بود و مرگت كليد هر شرى و قفل هر خيرى است. اگر مردم از تو پذيرفته بودند، از آسمان و زمين نعمت‏ها برايشان مى‏باريد…»(27)

11 – كودكان يتيم هم جبران مى‏كنند

راستى احسان و نيكى در همين دنيا نيز بى‏جواب نيست، هر چند كوفيان در بيوفايى گوى سبقت را برده‏اند، آن همه زحماتى كه على (ع) براى يتيمان كوفيان تحمل كرد، آن روز كه يتيمان على (ع) و اهل بيت (ع) را وارد كوفه كردند، بنحوى آن گذشته‏ها را جبران كردند و با اسراى آل محمّد به خوبى رفتار مى‏كردند، اما برعكس با خاك و خاكروبه استقبال كردند.
«چو درب شهر بر ما باز كردند
سخن با ناسزا آغاز كردند
به دل بغض على را كشته بودند
تمام كينه‏ها ابراز كردند»
يا اين حال يتيمان كوفه خدمات مولا و پدر مهربان خويش را بى‏جواب نگذاشتند. آن گاه كه خبردار شدند مولاى شان مجروح در بستر افتاده و پزشك معالج تنها غذايى را كه براى او تجويز كرده است شير است همه با ظرف‏هاى پر از شير در خانه مولا صف كشيدند، يكباره صداى درب خانه به گوش رسيد، گويا امام حسن (ع) در را باز كرد ديد يتيمان ظرف‏ها را پر از شير كرده براى مولا و پدرشان على آورده‏اند.
جالب اين است كه امام حسن ظرفى (از همان) شير نزد پدر برد، حضرت مقدارى از آن خورد، فرمود: بقيه را براى اسيرتان (ابن ملجم) ببريد و به حسن فرمود: به آن حقى كه برگردن تو دارم، در لباس و غذا، آنچه مى‏پوشيد و مى‏خوريد به ابن ملجم نيز بپوشانيد و بخورانيد.(28)

12 – سفارش‏هاى مولا يا درس‏هاى فراموش نشدنى‏

راستى لحظات آخر عمر مردان بزرگ، لحظات حساس و پربهايى است كه در آن هنگام سخنان برآمده از دهان و زبان آن‏ها گرانبهاترين گوهرهاى داشتنى و به كار بستنى است، و از طرف ديگر نشان گر اصلى‏ترين دغدغه و نگرانى‏هاى آنان نيز مى‏باشد، على در آن لحظه‏هاى پايانى سفارش‏هاى گران سنگى دارد كه گوشه‏هاى آن را بى هيچ شرحى فرا روى مشتاقان كلام شيرين مولا قرار مى‏دهيم:
«اُوصِيكُما بِتَقوَى اللّهِ وَ اَلاّ تَبغِيَا الدُّنيا وَ اِن بَغتكُما، وَ لا تَأسَفا عَلى شَى‏ءٍ مِنها زُويى عَنكما. وَ قُولا بِالُحَقِّ وَ اعمَلا لِلآخِرَةٍ وَ كُونا لِلظّالِم خَصماً وَ لِلمَظلَوِم عَوناً اُوصيكُما وَ جَميع وُلدِى وَ اَهلِى وَ مَن بَلغَهُ كِتابى بِتَقوَى اللّهِ و نظم اَمرِكُم، وَ صَلاحِ ذاتِ بَينِكُم، فَاِنّى سَمِعتُ جَدَّكُما(ص) يَقُولُ «صَلاحُ ذاتِ البَينِ اَفضَلُ مِن عامَّةِ الصَّلاةِ وَ الصِّيامِ» اَللّهَ اَللّهَ فى الاَيتامِ فَلا تَغبوا اَفواهَهُم وَ لايَضِيعُوا بِحَضرَتِكُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى جيرانِكم فَاِنَّهُم وَصِّيةُ نَبِيِّكُم مازالَ يُوصى بِهِم حَتّى ظَننت اَنّه سَيُورِّثُهُم وَ اَللّهَ اَللّهَ لايَسبِقَنَكُم بِالعَمَلِ بِهِ غَيرُكُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الصَّلاةِ فَاِنَّها عَمُودُ دينِكُم وَ اَللّهَ اَللّهَ فى الجِهادِ بِاَموالِكُم وَ اَنفُسِكُم وَ اَلسِنَتِكُم فى سبيلِ اللّهِ وَ عَليكُم بِالتَّواصُلِ وَ التَّباذُلِ، وَ اِيّاكُم وَ اَلتَّدابُرَ وَالتَّقاطُعَ لاتَترُكُوا الاَمرَ بِالمَعرُوفِ وَ النَّهىِ عَنِ المُنكَرِ فَيُوَلّى عَلَيكُم شِرارُكُم ثُمَّ تَدعُونَ فَلا يُستَجابُ لَكُم…»(29)
پس از ضربت ابن ملجم در ماه رمضان 40 هجرى در شهر كوفه، حسنين و شيعيان را اين گونه وصيّت و سفارش نمود:
1- شما را به ترس از خدا (و پروا پيشگى) سفارش مى‏كنم.
2- به دنيا پرستى روى نياوريد، گرچه به سراغ شما آيد.
3- و بر آن چه از دنيا از دست مى‏دهيد اندوهناك نباشيد.
4- حق را بگوييد.
5 – و براى (پاداش الهى و) آخرت عمل كنيد.
6 – شما را و تمام فرزندان و خاندانم را، و كسانى كه اين وصيّت به آن‏ها مى‏رسد، به ترس از خدا و نظم در امور زندگى سفارش مى‏كنم.
7 – و ايجاد صلح و آشتى در ميانتان سفارش مى‏كنم، زيرا من از جدّ شما پيامبر اكرم (ص) شنيدم كه فرمود: «اصلاح دادن بين مردم از نماز و روزه يكسال برتر است».
8 – خدا را خدا را درباره يتيمان (در نظر بگيريد) نكند آنان گاهى سير و گاه گرسنه بمانند و حقوقشان ضايع گردد.
9 – خدا را! خدا را! درباره همسايگان (مد نظر داشته باشيد و) حقوقشان را رعايت كنيد كه وصيّت پيامبر (ص) شماست، همواره به خوشرفتارى با همسايگان سفارش مى‏كرد تا آن جا كه گمان برديم براى آنان ارثى معيّن خواهد كرد.
10 – خدا را خدا را درباره قرآن (ملاحظه كنيد) مبادا ديگران در عمل كردن به دستورانش از شما پيشى گيرند.
11 – خدا را خدا را درباره نماز (و حفظ آن در نظر بگيريد) چرا كه ستون دين شماست.
12 – خدا را خدا را! درباره جهاد با اموال و جان‏ها و زبان‏هاى خويش در راه خدا (مراعات كنيد).
13 – بر شما پيوستن با يكديگر و بخشش همديگر، مبادا از هم روى گردانيد، و پيوند دوستى را از بين ببريد.
14 – امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه بدهاى شما بر شما مسلّط مى‏گردند، آن گاه هرچه خدا را بخوانيد جواب ندهد.

پى‏نوشت‏ها: –
1. ابن حجر عسقلانى، صواعق، ص 80 و ر.ك شيخ عباس قمى، انوار البهيّه (كتابفروشى اسلاميه، چاپ افست)ص 31.
2. پاى تا سر عصمت و تقوا تويى
آن كه زن با او شود معنا تويى‏
3. نهج البلاغه صبحى صالح ،ص 99.
4. مرتضى مطهرى، انسان كامل (كتابخانه عمومى امام اميرالمؤمنان اصفهان) ص 45.
5. استاد مرتضى مطهرى، انسان كامل (همان) ص 46.
6. عيون اخبار الرضا(ع)، ج 1، ص 230، و اربعين شيخ بهايى، ص‏162.
7. سوره احزاب آيه 23.
8. صواعق المحرقه ، ص 80.
9. رسولى محلّاتى، زندگانى اميرمؤمنان (ع)، ج 2، ص 335.
10. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، كتابفروشى اسلامية، چاپ افست، ج 1، ص 125.
11. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 7.
12. منتهى الآمال ، ج 1، ص 126.
13. منصور كريميان روزنامه رسالت 18 رمضان، 1414، ص 2.
14. ميزان الحكمه، محمّدى رى شهرى، ص 346، روايت 4228.
15. ادامه شعر منصور كريميان.
16. زندگانى اميرالمؤمنين، ص 321.
17. ادامه شعر كريميان.
18. رسولى محلّاتى، ج 1، ص 321.
19. منتهى الآمال، ج 1، ص 127.
20. بحارالانوار، ج 42، ص 206.
21. نهج البلاغه محمد دشتى، نامه 23، ص 502.
22. منتخب ميزان الحكمه، ص 281، روايت 3381.
23. انسان كامل، ص 69 – 70 و ر ك نهج البلاغه محمد دشتى، نامه 47، ص 560 و ر – ك بحار، ج 42، ص 289.
24. ديوان حسان، ص 40.
25. اقتباس از آية اللّه جوادى آملى، اسرار عبادات، ص 265.
26. انوار البهيه، ص 31 و ر – ك خصال شيخ صدوق، ج 1، ص 268.
27. بحارالانوار، ج 42، ص 295 – 296.
28. بحارالانوار، ج 42، ص 289 و ر – ك سوگنامه آل محمد، محمد استهاردى، ص 47.
29. نهج البلاغه، محمد دشتى نامه 47، ص 558.
/

تلفن همراه، دشمن شماره يك رزمندگان فلسطينى‏

 

 

تلفن همراه، دشمن شماره يك رزمندگان فلسطينى‏

مدتى قبل بالگردهاى آپاچى رژيم صهيونيستى چهار نفر از اعضاى گردان‏هاى قسام وابسته به جنبش حماس را در ساحل درياى غزه ترور كردند كه اين مسأله بسيارى از ساكنان منطقه و رزمندگان فلسطينى را حيرتزده ساخت. چرا كه براى اولين بار دشمن موفق شد رزمندگان را در فضاى باز آنهم در روى زمين به آسانى ترور كند. در حالى كه در گذشته ترورها عمدتاً در خودرو يا آپارتمان صورت مى‏گرفت. تا اينكه مشخص شد اين ترور با رديابى يك دستگاه تلفن همراه صورت گرفته است.
اين عمليات باعث شد تا تحقيقات گسترده‏اى از سوى رزمندگان فلسطينى و دستگاههاى امنيتى وابسته به گروههاى مبارز و همچنين تشكيلات خودگردان فلسطين درباره چگونگى موفقيت اين طرح ترور آغاز شود. در اين ميان اسراى فلسطينى نقش بسزايى در روشن شدن اين قضيه ايفا كردند.
به گفته اين افراد، تلفن همراه اولين و مهمترين عامل موفقيت سازمان‏هاى امنيتى و جاسوسى دشمن صهيونيستى براى ترور يا دستگيرى افراد مورد نظر به شمار مى‏رود كه اين امر از طريق رديابى امواج تلفن و صداى هدف صورت مى‏گيرد.
البته رزمندگان فلسطينى تا مدتها گمان مى‏كردند اشغالگران قادر به رديابى و كنترل تلفن‏هاى همراه فلسطينى يا مستقل نيستند و لذا با تغيير صدا و يا استفاده از رمز تلفن‏هاى همراه را مورد استفاده قرار مى‏دادند اما اين ترور ثابت كرد كه چنين اقداماتى براى در امان ماندن از شبكه‏هاى جاسوسى رژيم صهيونيستى كافى نيست.
سازمان‏هاى امنيتى رژيم صهيونيستى اهميت خاصى براى تلفن‏هاى همراه و كنترل مكالمه‏هاى انجام شده به وسيله آن قائل هستند و تاكنون به همين شيوه چند مبارز فلسطينى را در غزه رديابى و بازداشت كرده‏اند. حتى ياسر عرفات رييس تشكيلات خودگردان فلسطين نيز دستور داده تا تمام ملاقات كنندگان با وى تلفن‏هاى همراه خود را به نگهبانان بيرون سالن تحويل دهند چرا كه بنابر گزارش‏هاى رسيده گفتگوهاى انجام شده در اين ديدارها بويژه نشست‏هاى عرفات و وزرايش از طريق تلفن همراه شنود شده است.
به گفته برخى مبارزان فلسطينى كه توسط دشمن دستگير شدند نيروهاى اشغالگر توانستند از طريق كنترل تماس‏هاى تلفنى آنها، عملياتى كه قصد اجرايش را داشتند ناكام گذاشته و آنها را دستگير كنند.
اين عده خاطرنشان كردند كه صهيونيست‏ها در جريان بازجويى، نوار مكالمه‏هاى آنان را پخش كردند.
نيروهاى اشغالگر براى دستگيرى يك شخص ابتدا صداى وى در تلفن همراه را ضبط كرده و پس از آن تمام مكالماتى كه فرد با ديگران انجام مى‏دهد يا تماس هايى كه ديگران با فرد برقرار مى‏نمايند را ضبط مى‏كنند. سپس با استفاده از امواج الكترومغناطيسى يا سيگنال‏هاى صوتى محل فرد تعيين و رديابى مى‏شود.
از ديگر شيوه‏هاى صهيونيست‏ها براى رديابى مبارزان فلسطينى، قرار دادن مواد تشعشع زا (راديواكتيو) به خودروهاى آنان است تا بالگردهاى آپاچى بتوانند اين خودروها را شناسايى و آنان را هدف قرار دهند.
در همين راستا حماس با پخش بروشورهايى از نيروهاى خود و ساير مبارزان فلسطينى درخواست كرده تا جانب احتياط را از دست نداده و مراقب تحركات خود باشند كه از آن جمله مى‏توان به مواردى مانند خوددارى از توقف طولانى در خيابان و نقل و انتقال غير ضرورى، خوددارى از استفاده از خودروهاى ويژه يا تاكسى و همچنين تردد به صورت پياده براى جلوگيرى از ردگيرى هوايى دشمن اشاره نمود.

/

مرواريد سرزمين نيل‏

 

مرواريد سرزمين نيل‏

حجة الاسلام و المسلمين اصغر هادوى كاشانى‏

مقدمه:

در جلسه‏اى كه به اتفاق تعدادى از دانشجويان در محضر مدير مسئول فرزانه مجله پاسدار اسلام جناب آقاى رحيميان بوديم، ايشان درباره مقام و منزلت حضرت نفيسه خاتون اشاره‏اى داشتند. صداقت و وثاقت ايشان از يك سو و گم نامى آن بانو از سوى ديگر سبب شده بود تا هاله‏اى از سؤال بر جلسه سايه افكند كه چگونه تا كنون اسمى از خانمى با اين كرامت و بزرگوارى نشنيده‏ايم؟
بعد از مدتى توفيقى حاصل گشت در كنگره بزرگداشت حضرت عبدالعظيم حسنى شركت كنم. اين كنگره به همت موسسه دارالحديث برگزار شده بود. علاوه بر بهره وافرى كه از آن جلسه بردم مقاله مفصلى ازجناب آقاى جباريان در وصف نفيسه خاتون عمّه حضرت عبدالعظيم به كنگره ارائه شده بود كه سؤالات ما را در مورد شخصيت اين خانم پاسخ داد و به حق اين آيه را خواندم: «هذا من فضل ربّى».
آنچه در اين نوشتار مى‏آيد گزيده‏اى از آن مقاله طولانى است كه اصل آن در مؤسسه دارالحديث موجود است.

شرح زندگى نفيسه خاتون‏

نفيسه، بنت حسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابى طالب(ع) است. وى در سال (145 ه) در مكه معظمه متولد شد و در مدينه منوره بازهد و عبادت به سر برد. او با اسحاق مؤتمن، پسر امام صادق (ع) ازدواج كرد و ثمره ازدواج آنها يك پسر و يك دختر بود كه قاسم و ام كلثوم نام داشتند. سپس با شوهر و فرزندان خود به مصر رفت و پس از هفت سال در رمضان (208 ه) به سراى باقى شتافت و در همان جا مدفون گرديد. ايشان به “طاهره” و “كريمةالدارين ” مشهور بوده و مزارش زيارتگاه خاص و عام است.
نفيسه خاتون نزد عرب‏ها “سيده” و “ست نفيسه” كه به معناى “خانم ” است خوانده مى‏شود. پس از ارتحال اين بانوى بزرگوار شوهرش در پى آن بود كه جسد شريف او را به مدينه منوره منتقل و در قبرستان بقيع دفن كند، امّا مصرى‏ها با اصرار فراوان درخواست كردند تا براى تبرك يافتن از روح پاكش، وى را در مصر به خاك بسپارد. اسحاق مؤتمن با پيشنهاد آنها موافقت كرد.
پس از آن، اسحاق با دو فرزند خود به مدينه طيبه، كه وطن آنها بود، مراجعت كردند.

نفيسه خاتون در گفتار علما

مرحوم شيخ عباس قمى به نقل از تاريخ طبرى مى‏نويسد:
هنگامى كه نفيسه خاتون رحلت نمود، اسحاق مؤتمن خواست بدن همسرش را از مصر به مدينه آورد و در بقيع به خاك سپارد. مردم نزد امير شهر رفتند تاوى را از اين امر بازدارند، امّا اسحاق نپذيرفت، مصريان اموال بسيارى براى او جمع كردند تا از آن انديشه برگردد، اسحاق هم چنان قبول ننمود. مردم مصر شب را با اندوه و با سختى به روز آوردند و چون بامداد رسيد خدمت اسحاق جمع شدند و حال او را دگرگون ديدند سبب
را سؤال كردند گفت: ديشب رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه فرمود: اموال ايشان را رد كن و سيده نفيسه را نزد ايشان دفن نما، «لانّ الرحمة تنزل عليهم ببركاتها؛ رحمت خدا به بركت وجود اين خانم بر اهل مصر نازل مى‏شود». سرانجام سيده را در مزار “درب السباع” دفن كردند و اسحاق و مؤتمن با دو فرزند خود عازم مدينه شد.(1)
نفيسه خاتون صاحب مال زياد بود، لذا به درماندگان، مريضان و عموم مردم احسان مى‏كرد. وى سى مرتبه به حج مشرف شد كه بيشتر آنها پياده بود. در مسجد الحرام در حالى كه پرده‏هاى خانه‏هاى خدا (كعبه) را مى‏گرفت، اشك مى‏ريخت و ناله و فرياد مى‏كرد. زينب دختر يحيى متّوج، درباره عبادت او چنين مى‏گويد:
«چهل سال در نزد عمه‏ام نفيسه خاتون خدمت مى‏كردم و هرگز نديدم وى شب‏ها بخوابد و روزها افطار كند به او گفتم: آيا مراعات حال خود را نمى‏كنى؟ در جواب گفت: چگونه مراعات كنم در حالى كه پيش روى من عقباتى
است كه جز فائزون و رستگاران نمى‏توانند آن را بپيمايند.»(2)
نوشته‏اند كه نفيسه خاتون به دست خود قبرش را حفر كرد و همه روزه در ميان آن مى‏رفت و نماز مى‏گزارد و قرائت قرآن مى‏نمود و شش هزار ختم قرآن در آن به اتمام رساند. در وقت احتضار روزه دار بود و قرآن مى‏خواند و هنگامى كه به اين آيه شريفه رسيد: «لهم دارالسلام عندربهم»(3) دار دنيا را وداع گفت و سرتاسر مصر را به ماتم كده‏اى تبديل ساخت. آن روز از ايام مشهور روزگار شد، از اطراف مصر مردان و زنان براى تشييع جنازه آن مخدره به مصر مى‏آمدند و دسته دسته بر وى نماز مى‏گذاشتند. در آن شب به احترام اين سيده جليله، شمع‏ها برافروخته شد و از هر خانه‏اى صداى گريه و شيون به گوش مى‏آمد و تأسفى عظيم بر مردم هويدا گرديد.
مقريزى در خطط مصر مى‏نويسد:
چند موضع است در مصر كه به اجابت دعا معروف است كه يكى از آنها قبر سيده نفيسه است.

كرامات نفيسه خاتون‏

استقبال فراوان مردم براى زيارت نفيسه خاتون حكايت از آن دارد كه از ايشان كراماتى ديده‏اند كه سينه به سينه نقل شده است و حكايت كرده‏اند كه در زمان سيده نفيسه رود نيل كم آب شد، مردم از او خواستند دعا كند. سيده نفيسه روسرى خود را به ايشان داد كه آن را به نيل افكنند چون به فرموده او عمل كردند هنوز بازنگشته بودند كه رود پر آب شد و روان گرديد.
نيز حكايت كرده‏اند كه پسرى از اهل ذمه به دست كسى گرفتار شده بود، پدرش نزد نفيسه خاتون رفت تا براى رهايى فرزندش دعا كند، وقتى او دعا كرد اين پسر آزاد شد. اين كرامت همه جا شايع شد و بيش از هفتاد يهودى، مسلمان شدند. مادر اين پسرنيز اسلام آورد و از خدام سيده نفيسه گرديد.(4)

ارادت اهل سنّت به وى

اهل سنت ارادت شديدى به نفيسه خاتون دارند. كنار قبر مطهرش شمع روشن نموده و نذر مى‏كنند و به روح پاكش توسل جسته و حاجات خويش را از او مى‏طلبند. اكنون در قاهره بقعه‏اى بسيار مجلل است كه داراى صحن و حرم و آستان باشكوهى بوده و نور افشانى مى‏نمايد و تمام مصرى‏ها، سنى و شيعه، براى زيارت به حرم ملكوتى او مى‏روند.
مى‏گويند: محمد بن ادريس شافعى (امام فرقه شافعيه يكى از رهبران چهار مذهب اهل سنت)، در زمان حيات اين عليا مخدره خدمتش مى‏رسيد و از او استماع حديث مى‏كرد.(5)
نوشته‏اند:وقتى شافعى در گذشت، بر حسب وصيت او جنازه‏اش را بر گرد خانه حضرت نفيسه خاتون طواف دادند.هم چنين وصيت كرده بود كه نفيسه بر جنازه او نماز بخواند، حضرت نفسيه خاتون هم پشت سر او بر جنازه امام شافعى نماز خواند.(6)
هرگاه محمد بن ادريس شافعى مريض مى‏شد از سيده نفيسه طلب دعا مى‏كرد و بر اثر دعاى او شفا مى‏يافت تا اين كه يك مرتبه وى به مريضى سختى مبتلا گشت و به عادت خود از عليا مخدره نفيسه درخواست دعا نمود. سيده نفيسه خاتون به فرستاده امام شافعى گفت مولاى تو در اين مرض رحلت خواهد كرد و چنان شد كه او گفته بود.
از اين رو اهالى مصر، خصوصاً اهل تسنن به مقامات عاليه اين خانم بزرگوار ارادت زيادى دارند و تاكنون از عقيده خود عدول ننموده و پيوسته به زيارت مرقد منورش مى‏شتابند و از آستانه ملكوتى او برآورده شدن حاجات خود را طلب مى‏كنند.

پى‏نوشت‏ها: –
1. منتهى الآمال، ج 2، ص 300؛ و تاريخ طبرى، ج 5، ص 174.
2. محمد رضا كحّاله، اعلام النساء، ج 5، ص 188 – 190 و منتهى الآمال، ج 2، ص 299.
3. سوره انعام، آيه 6.
4. براى اطلاعات بيشتر از كرامات نفيسه خاتون به اصل مقاله در مؤسسه دارالحديث قم مراجعه كنيد.
5. اعيان الشيعه، ج 7، ص 96 و سفينة البحار، ج 2، ص 604و اعلام النساء، ج 5، ص 195.
6. رياحين الشريعه، ج 5، ص 86.

 

/

علماى نجف در مصاف با استعمار و استبداد2

 

علماى نجف در مصاف با استعمار و استبداد
قسمت دوم‏

غلامرضا گلى زواره

حكايت يك حماسه‏

پس از رحلت آية اللّه حكيم، مرحوم آية اللّه سيد محمد باقر صدر آن فقيه به خون خفته، فرهنگ حماسه و شهادت و فلسفه عاشورا را در اذهان زنده مى‏نمود و پيام حسين بن على (ع) را به عنوان رمز حيات به شيعيان مى‏رسانيد. آية اللّه صدر پس از رسيدن به مقام مرجعيت، پرچم مبارزه و مخالفت با حزب بعث را به تنهايى بردوش گرفت و با صدور فتوايى تاريخى و حماسى، وظيفه شرعى مردم مسلمان را در قبال اين تشكيلات ضدّ دينى مشخص نمود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم به اطلاع عموم مسلمانان مى‏رساند كه پيوستن به حزب بعث، تحت هر عنوانى، شرعاً حرام است و هرگونه همكارى با آن به منزله يارى ظالم و كافر و دشمنى با اسلام و مسلمين است «محمد باقر صدر».
زمانى كه فتواى مذكور از نجف به سراسر عراق انتشار يافت حاكمان بعثى از يك طرف اقدام به دست‏گيرى و اعدام نمايندگان و شاگردان آية اللّه صدر و بستن مساجد آنان و از سوى ديگر در اماكن مذهبى تظاهر به تديّن و مقدس مآبى كردند. پس از مدتى حزب بعث با خودكامگى و سفّاكى وارد ميدان سياست شد و رعب و هراس را در ميان افراد جامعه شدت بخشيد، از آن سوى با وقوع انقلاب اسلامى در ايران شور انقلاب و حماسه در دل‏هاى شيعيان عراق به جوش آمد. آية اللّه صدر با در نظر گرفتن اين شرايط براى شكستن سدّ رعب و وحشت مردم، قيام مسلحانه را عليه حزب بعث و سركرده‏هاى آن انتخاب كرد و فتواى جهاد داد. اين فتوا نيز حاكمان بعثى عراق را در موجى از هراس فرو برد و آنان نيز براى خنثى كردن چنين وضعى به تكاپو افتادند و هر كس را كه ارتباط جزيى با شهيد صدر داشتند دست گير مى‏نمودند. به همين جهت خانه آية اللّه صدر را در نجف محاصره كرده و آن را تحت نظارت كامل گرفتند و به هيچ كس اجازه آمد و رفت را نمى‏دادند.
آنان با يورش وحشيانه و گسترده‏اى نمايندگان آية اللّه صدر و ديگر افراد مؤمن و انقلابى را در سراسر عراق دست گير كردند. آية اللّه صدر از اين حركت ضد انسانى خشمگين گرديد و در روز دوشنبه 16 رجب 1399 را به منظور ابراز انزجار و تنفر از اين كار ناشايست حكومت بعثى، زمان اعتصاب عمومى اعلام كرد. مردم نجف و ساير شهرهاى مهم عراق براى اطاعت از فرمان رهبرشان در اين روز دست از كار كشيدند، بازارها را تعطيل كردند و گروه گروه براى بيعت با مرجع و پيشواى خود به خانه آية اللّه صدر شتافتند.
سازمان اطلاعات و امنيت بغداد به شعبه خود در نجف دستور داد كه هرچه زودتر سيد محمد باقر صدر را دست گير كرده و دور از چشم مردم وى را روانه بغداد كنند.(1) شب از نيمه گذشته بود و يكى دو ساعت به سپيده دم مانده بود كه ناگهان صداهاى مرموز و همهمه‏هايى از كوچه به گوش مى‏رسيد، در اين حال زنگ خانه به صدا درآمد، آية اللّه صدر با گام‏هاى استوار و بدون هراس جلو رفت و از پشت در صدا زد چه كسى هستى؟ ابوسعد رئيس امنيت نجف خود را معرفى كرد و گفت بايد شما با ما بياييد، شهيد صدر درب را گشود و قدم به كوچه نهاد، درون كوچه و معابر منتهى به خانه آية اللّه صدر حدود سيصد سرباز مسلح با ده‏ها اتومبيل نظامى اجتماع نموده بودند تا يك نفر را دست گير كنند.
بنت الهدى صدر، به خود اجازه نداد پس از دست‏گيرى برادر، سكوت اختيار كند و آرام باشد لذا از خانه بيرون رفت و چون آواى توحيد اذان بر شهر نجف اشرف طنين افكند. به سوى حرم امير مؤمنان (ع) روانه شد تا هم شكايت اين جنايات را به محضر جدش ببرد و هم در اين مكان مقدس مردم را از ستمى كه مزدوران بعثى مرتكب شده‏اند، با خبر كند. او با فرياد اللّه اكبر، خطاب به مرد گفت: اى اهالى نجف، اى شيعيان و غيور مردان، مرجع عالى قدر شما را بردند. بدين گونه مردم را از ماجراى شب گذشته مطلع ساخت. اهالى نجف از هر سوى به سوى بارگاه مولاى متقيان آمدند، بازارها و مغازه‏هاى نجف بسته شد، طلّاب مدارس علميه در پيشاپيش جمعيت معترض در حرم حضرت على (ع) اجتماع كردند. بدين صورت زمينه يك تظاهرات جدى و شكوهمند فراهم شد كه بنت الهدى صدر در ايجادش نقش مهمى ايفا نمود.
به تدريج دسته‏هاى تظاهر كننده از مقابل حرم شريف علوى با حركتى آرام به راه افتاد و در خيابان امام صادق (ع) بر تعدادشان افزوده شد، شعارهاى كوبنده امت مسلمان در اعتراض به دست‏گيرى مرجعشان در آسمان نجف پيچيد: اللّه اكبر، نصرمن اللّه و فتح قريب، عاش عاش الصدر(زنده باد زنده باد صدر).
در اين خيابان قواى مسلّح وابسته به رژيم بعث جلو مردم را گرفتند، اما آنان از راه ديگرى به سمت بازار بزرگ نجف حركت كردند. نيروهاى امنيتى مى‏كوشيدند تا با شليك تيرهاى هوايى مردم را پراكنده سازند ولى تظاهرات هر لحظه شديدتر مى‏شد و بر خشم مردم افزوده مى‏گشت.
افراد مسلّح تمامى معابر منتهى به بازار نجف و حرم مطهر را مسدود نمودند و با اسلحه جلو مردم را گرفتند، بدين گونه تظاهرات مزبور، به درگيرى‏هاى خونينى تبديل گرديد.
علاوه بر نجف در شهرهاى ديگر نيز تظاهراتى بدين صورت برگزار شد. چون فرياد خشم مردم سازمان امنيت عراق را دچار خوف و هراس ساخت با آية اللّه صدر كه در زندان به سر مى‏برد رفتار ملايم‏ترى پيش گرفتند و از راه چاپلوسى و نيرنگ وارد شدند و پس از چندى آن مرجع عالى قدر را به نجف بازگردانيدند.(2)

جويبار محبّت در كوير اختناق‏

روز 18 رجب سال 1399 ه. ق منزل آية اللّه صدر در شهر نجف و كوچه‏هاى منتهى به آن از آغاز صبح تا نيمه شب مالامال از جمعيت شيعيانى بود كه روز گذشته براى رهايى رهبرشان از زندان رژيم بعثى دست به تظاهرات زده و با مزدوران رژيم عفلقى درگير شده فرياد اعتراض‏آميز خويش و مظلوميت مرجع عالى قدر خود را به گوش جهانيان رسانيده بودند.
اين تجديد پيمان امت مسلمان با آية اللّه سيد محمد باقر صدر، كارگزاران ستم را بيش از گذشته دچار وحشت نمود و به همين دليل دستور محاصره خانه آن فقيه مجاهد و قطع رابطه با ديگران را صادر نمودند. در پى اين توصيه ظالمانه، در كوچه‏هاى اطراف منزل آية اللّه صدر نيروهاى امنيتى مستقر گشته و كنترل نه ماهه محل اقامت عالمى مبارز آغاز شد.(3)
مدتى از آغاز محاصره مى‏گذشت و جز عده‏اى انگشت شمار از آشنايان آية اللّه صدر به كسى اجازه ورود به خانه ايشان را نمى‏دادند. آية اللّه صدر، شيخ محمد رضا نعمانى را كه در كتابخانه ايشان بود فراخواند و گفت: اين سربازانى كه در اين آفتاب گرم و شرايط طاقت فرسا اطراف خانه ما به نگهبانى مشغول اند و عرق از سر و صورتشان مى‏ريزد مرا ناراحت مى‏كند. درست است كه براى تأمين رضايت ستمكاران به اين وضع تن داده‏اند، اما انحراف و بدبختى آنان ناشى از مساعد نبودن شرايط اجتماعى و يا تربيت منفى است كه اين قوا را بدين صورت مطيع و منقاد بار آورده است.
سپس حاج عباس خادم را صدا زد و گفت: مأموران اطراف منزل ما به شدت تشنه‏اند، آنان را از آب خنك سيراب ساز. در اثر همين رفتار كريمانه آية اللّه صدر عده قابل توجهى از همين سربازان از مريدان و مشتاقان وى گشتند و به دليل همين دلباختگى با فرماندهان و سران سازمان اطلاعات درگير شدند و برخى از آنان اعدام شدند.(4)
در ايام محاصره، روزى زيد حيدر(از اعضاى شوراى فرماندهى ملى حزب بعث) و فرماندار نجف (عبدالرزاق حبوبى) به منزل آية اللّه صدر آمدند، چند تن از شاگردان ايشان نيز حضور داشتند، ايشان از نقش حوزه علميه نجف و علماى اين شهر در انقلاب اسلامى عراق سخن به ميان آورد و خطاب به كارگزاران رژيم بعث گفت: مردم هنوز هم از روحانيت و مرجعيت دينى خود در تمام مسايل زندگى كسب تكليف مى‏كنند، نه از دولت مستبد و وابسته ابرقدرت‏ها، در حالى كه دولت عراق با عالمان دينى خصومت داشته و عليه آنها قيام كرده است كه اين كينه در واقع عناد با تمامى امت اسلامى است. لذا زيد حيدر و عبدالرزاق حبوبى را مخاطب خويش قرار داد و گفت: دولت بعثى شما به خاطر مخالفت با ديانت، كشتارگاه بزرگى در بغداد به راه انداخته است كه در آن حيوانات را به سوى قبله ذبح نمى‏كنند كه صريحاً مخالف احكام الهى است.
آية اللّه صدر در ادامه فرمود: دولت شما خيابانى را كه مقبره حسين بن روح – از نائبان خاص امام مهدى (عج)- در آن واقع شده خراب مى‏كند و اين كار موجب محو مرقد آن بزرگوار خواهد شد، در صورتى كه شيعيان با اين مكان پيوندى معنوى دارند، چنين اقدامى، دشمنى با ارزش‏هاى دينى و شعائر مذهبى است. اين كارها باعث مى‏شود كه مردم حكومت بعثى را ناديده گرفته و به فرمان علما عليه حزب بعث بشورند. آن دو كارگزار با شنيدن اين سخنان سربه زير افكندند و چيزى نگفتند.
آية اللّه صدر بار ديگر لب به سخن گشود و اظهار داشت: اگر دولت بعثى مى‏خواهد آراء و نظرات امت مسلمان را درباره مسايل حكومتى و سياسى بداند بايد به علماى دين مراجعه كند و نظر آنان را بداند.
پس از آن عضو شوراى فرماندهى ملى حزب بعث و عبدالرزاق حبوبى(فرماندار نجف) با شرمسارى، آن مجلس را ترك نمودند.(5)

ستاره‏اى خونين‏

آخرين روزهاى محاصره بود كه عيسى خاقانى به عنوان نماينده صدام همراه يكى از مأموران سازمان امنيت عراق كه ابوعلى نام داشت به منزل آية اللّه صدر آمد. خاقانى خطاب به آية اللّه صدر گفت: صدام مرا به حضورتان فرستاده تا در امورى تبادل نظر كنيم، شايد موفق شويم به اوضاع آشفته كنونى سرو سامانى بدهيم. در اين حال وى حرفش را قطع كرد و منتظر گرديد تا آية اللّه صدر مطلبى بر زبان جارى سازد، ولى او چيزى نگفت و سكوت اختيار نمود. اين بار خاقانى گفت: عرب‏هاى خوزستانى تحت ستم به سر مى‏برندو ما بايد درباره بهبودى اوضاع آنان نيز فكرى كنيم. عيسى خاقانى پس از اندكى مكث ؛ ادامه داد: چرا هميشه بايد حوزه نجف تحت نظارت و اداره ايرانيان باشد، ما بايد خودمان در مقابل آن، حوزه‏اى عربى تأسيس كنيم و شما زعيم آن باشيد. آية اللّه صدر در جوابش گفت: اعراب خوزستان ايران هيچ مشكلى ندارندو هم چون ديگر اقوام ايرانى در صلح و صفا، آرامش و امنيت به سر مى‏برند و به طور قطع وضع مناسبت‏ترى نسبت به عرب‏هاى عراق دارند و شما به دليل خصومت با جمهورى اسلامى ايران اين مسائل دروغين را مطرح مى‏نماييد. شما بايد به آزادى ملت عراق از قيد و بند اسارت و تحقير توسط حزب بعث فكر كنيد. غم عرب‏هاى مظلومى را بخوريد كه منابع و دارايى‏هاى آنان را براى تحكيم حكومت خودتان به غارت مى‏بريد و آنان را در فقر و فلاكت نگه مى‏داريد. خاقانى نااميد و سرافكنده از آن جا بيرون رفت امّا فرداى آن روز با همان مأمور قبلى به خانه آية اللّه صدر آمد و گفت: جناب صدر، صدام مى‏خواهد به محاصره محل اقامت شما پايان دهد ولى اين برنامه در صورتى عملى مى‏شود كه شما لااقل به يكى از شرايطى كه مطرح خواهم نمود عمل كنيد در غير اين صورت به گفته صدام سزايتان مرگ است. آية اللّه صدر مانند كوهى استوار و بى‏اعتنا به اين تهديدها غرق در سكوت بود و تنها به بافته‏ها و ياوه‏هاى وى گوش مى‏داد. خاقانى يادآور شد:
نخستين شرط آن است كه از تأييد انقلاب اسلامى ايران و رهبرى آن (امام خمينى) دست برداريد.
شرط دوم اين است كه با صدور بيانيه‏اى از موضع‏گيرى‏هاى ما حمايت كنيد كه در اين صورت حزب بعث پشتيبان شما خواهد بود.
سومين شرط آن كه گرايش به حزب دعوت و عضويت در آن را ضمن فتوايى تحريم كنيد.
شرط چهارم اين كه فتواى تحريم ورود به حزب بعث را ملغى اعلام كنيد و بر جواز آن فتوا دهيد.
آخرين شرط هم اين است كه خبرنگاران جرايد و نشريات خارجى و داخلى را به حضور بپذيريد تا آنان درباره مسايل فقهى از شما سئوال كنند و جوابشان را بدهيد.
شهيد صدر نگاهى به عيسى انداخت و گفت در غير اين صورت چه مى‏كنيد؟ خاقانى جواب داد؟ به گفته صدام اعدام مى‏شويد، آن استوانه فقاهت و ديانت در حالى كه خشمگين به نظر مى‏رسيد فرمود: مرا از مرگ هراسى نخواهد بود و در انتظار چنين وضعى مى‏باشم امّا هرگز تسليم زورگويان و ستم‏گران نمى‏شوم، لذا از عملى ساختن تمامى شروطى كه شيخ عيسى خاقانى طرح نموده بود امتناع كرد و افزود: به صدام بگوييد هر وقت خواست مرا اعدام كند، با شما ديگر سخنى ندارم و اگر شما هم حرف ديگرى براى گفتن نداريد اين جا را ترك نماييد.(6)
ساعت دو بعدازظهر روز شنبه 19 جمادى الاول سال 1400 مصادف با 16 فروردين 1359 ه. ش كه به دليل هواى گرم و آفتاب سوزان، عبور و مرور در كوچه‏هاى نجف كم شده بود، ابوسعد رئيس جنايت‏كار سازمان امنيت نجف به خانه آية اللّه صدر آمد و خطاب به آن شخصيت والامقام گفت: در بغداد گروهى از مسئولان كشورى مايلند كه با شما ديدارى داشته باشند و پس از سؤال و جوابى مختصر ابوسعد و مزدورانش آن مرجع مبارز را به وسيله خودروى به سرعت از نجف به بغداد بردند و چون بعثى‏ها از افشاگرى‏هاى خواهر او (بنت الهداى صدر) بيم داشتند، روز بعد وى را نيز به مركز حكومت عراق بردند.
برزان ابراهيم – برادر ناتنى صدام كه آن زمان رياست سازمان امنيت عراق را عهده دار بود – شخصاً از اين دو خواهر و برادر بازجويى كرد و سپس آية اللّه صدر را تهديد به مرگ نمود و از او خواست كه اگر چند كلمه‏اى عليه انقلاب اسلامى بنويسد از اعدام رهايى خواهد يافت، آية اللّه صدر گفت: من هرگز به اين خواسته ضد دينى شما تن نمى‏دهم و راهى كه برگزيده‏ام تغيير نخواهم داد و مهياى شهادتم. برزان ابراهيم كه از تسليم زعيم نجف و سازش او با حزب بعث نااميد گرديد به شكنجه گران ديو سيرت خود فرمان داد كه آن دو سيد پاك طينيت را به شهادت برسانند. سه شنبه شب 23 جمادى الاول سال 1400 مطابق با 19 فروردين 1359 ه.ش در حالى كه شب از نيمه گذشته بود، سيد محمد صادق صدر آرام و قرار نداشت و به آينده دو عموزاده مظلومش كه در زندان رژيم بعثى بودند فكر كرد، زيرا در اين سه روز هيچ خبرى از آنان نداشت. در همين انديشه بود كه درب خانه‏اش به صدا درآمد و مزدوران بعثى بمحض آن كه ديدند درب باز شد و سيد صادق پشت در است، با وقاحت بسيار، آن سيد عالى‏قدر را از خانه بيرون كشيدند و با اتومبيل به سوى گورستان وادى السلام نجف بردند وقتى در برابر غسّال خانه توقف كردند سيد محمد صادق صدر فهميد كه چه حادثه دردناكى روى داده و صدام جنايتكار دست خود را به چه خونى آغشته نموده است.
دو تابوت لاك و مهر شده را تحويلش دادند و گفتند: بدون باز كردن به خاك بسپاريد و در اين باره با كسى چيزى نگوييد. سيد محمد صادق با گريه و زارى به آن تابوت‏ها مى‏نگريست. سرانجام پس از غسل و كفن و نماز ميت پيكر پر از جراحت آن دو شهيد را در جوار بارگاه اميرمؤمنان (ع) در آرامگاه خانوادگى شرف الدين به خاك سپردند.(7)
در آن سياهى مرگبار، پس از آن كه ستاره‏اى فروزان غروب كرد و انديشمندى شهيد به اجداد طاهرينش پيوست تنها پيام حضرت امام خمينى بود كه چون آذرخشى درخشيد و آن كوير ستم زده را روشنايى بخشيد. امام خمينى خاطرنشان ساختند: «شهادت اين بزرگواران كه عمرى را به مجاهدت در راه اهداف اسلام گذرانده‏اند به دست اشخاص جنايت كارى كه عمرى به خون خوارى وستم پيشگى گذرانده‏اند عجيب نيست. عجيب آن است كه مجاهدان راه حق در بستر بميرند و ستم گران جنايت پيشه، دست خبيث خود را به خون آنان آغشته نكنند! عجيب نيست كه مرحوم صدر و همشيره مظلومه‏اش به شهادت نايل شده‏اند، عجب آن است كه ملت‏هاى اسلام و خصوصاً ملت شريف عراق و عشاير دجله و فرات و جوانان غيور دانشگاه‏ها و ساير جوانان عزيز عراق از كنار اين مصيبت بزرگ كه به اسلام و اهل بيت رسول اللّه (ص) وارد مى‏شود. بى‏تفاوت بگذرند و به حزب ملعون بعث فرصت دهند كه مفاخر آنان رايكى پس از ديگرى مظلومانه شهيد كنند… اميدوارم كه…. ملت عراق دست به دست هم دهند و اين لكه ننگ را از كشور عراق بزدايند. من اميدوارم كه خداوند متعال بساط ستم‏گرى اين جنايت كاران را در هم‏پيچد. اين جانب براى بزرگداشت اين شخصيت علمى و مجاهد كه از مفاخر حوزه‏هاى علميه و از مراجع دينى و متفكران اسلامى بود از روز چهارشنبه سوم ارديبهشت به مدت سه روز عزاى عمومى اعلام مى‏كنم و روز پنج شنبه چهارم ارديبهشت را تعطيل عمومى اعلام مى‏نمايم و از خداوند متعال خواستار جبران اين ضايعه بزرگ و عظمت اسلام و مسلمين مى‏باشم.»(8)

پى‏نوشت‏ها: –
1. يادواره شهيد صدر، ضميمه اطلاعات، 19 فروردين 1361.
2. ديدار با ابرار، ج 15(شهيد صدر بر بلنداى انديشه و جهاد) مصطفى قلى‏زاده، ص 122 – 120.
3. يادواره شهيد صدر، ص 13.
4. مباحث الاصول، الجزء الاول من قسم الثانى، سيد كاظم حسينى حائرى، مقدمه.
5. مجله سروش، شماره 139، چهاردهم فروردين سال 1361.
6.مقدمه مباحث الاصول، ص 162 – 161.
7. جنايات رژيم بعث عراق، عبدالامير فولاد زاده، ص 137 – 135، از تكريت تا كويت، جوديت ميلر، ترجمه حسن تقى زاده ميلانى، ص 147.
8. صحيفه نور، ج 12، ص 57.

 

/

دشمنت را بشناس!

 

دشمنت را بشناس!

نوشته: حسن زعرور

هنوز بسيارى افراد، اطلاع رسانى و تبليغات دشمن صهيونيستى را نمى‏شناسند و نمى‏دانند كه افرادى مانند دايان، نتانياهو و شارون تا چه حد بر سياستگذارى رژيم صهيونيستى و كادر رهبرى اين رژيم تأثيرگذار هستند.
ساختار شخصيت يهوديان و رژيم عبرى به گونه‏اى است كه صلح ميان اعراب و اسراييل به هر شكل محال بنظر مى‏رسد. با نگاهى گذرا به ضعف شخصيتى اعراب و عقب نشينى‏هاى آنان در مقابل امتياز ندادن طرف صهيونيست به راحتى مى‏توان به اين امر پى برد.
براى اسراييلى‏ها مسأله، بودن يا نبودن يا باصطلاح هستى و نيستى است. آنها معتقدند كه عرب‏ها يا بايد يهودى شوند و يا از فلسطين بروند. از اين رو نه فقط ارتش بلكه مردم اسراييل نيز دفاع از اين ايده و تحقق آن را در افزايش و تقويت توان دفاعى خود مى‏دانند. اين همان فرهنگ نظامى گرى غير قابل كنترل است كه مسائل امنيتى و جاسوسى ابعاد پيچيده‏ترى به آن بخشيده است.
اما رژيم اسراييل اينك در وضعيتى قرار دارد كه بايد بازارهاى عربى را به چنگ آورد. لذا ما شاهد آن هستيم كه برخى يهوديان از امكان ادغام يهوديان با اعراب سخن مى‏گويند به همين دليل مى‏توان دريافت كه چرا برخى فرماندهان خونخوار و سفاك صهيونيست كه در گذشته از هيچ جنايتى فرو گذار نكردند اينك تبديل به كبوتران صلح با اعراب شده‏اند علت آن است كه رهبرى عالى رژيم صهيونيستى بر اساس نيازها و منافع خود سياستگذارى مى‏كند. اما اين رهبران چه كسانى هستند؟
ماشين جنگى اسراييل پايه اصلى جامعه اسراييل را تشكيل مى‏دهد و فرماندهان نظامى از زمان جنگ سال 1967 ميلادى در تمام اركان سياسى و مديريتى غير نظامى رخنه كردند و باصطلاح مركزيت تصميم‏گيرى را در دست گرفتند. در رژيم اشغالگر قدس نيروهاى نظامى مسئول امنيت ملى و حفاظت از رژيم به شمار مى‏روند.
اين در حالى است كه نظام سياسى اسراييل از مجموعه‏اى متنوع و رنگارنگ از احزاب و قوم گراها (يهوديان عرب) مذهبى‏ها (ارتودوكس‏هاى سنتى مذهبى)، ملى گرا (اشكنازها)، و ايدئولوگ‏ها (سوسياليست‏ها و ليبرال‏ها).
در اسراييل 50 % از هزينه‏ها و بودجه صرف امور نظامى مى‏شود اما جالب اينجاست كه هيچ يك از احزاب و گروهها با هر ماهيت و گرايش مخالفتى با اين مسأله ندارند. امرى كه جامعه اسراييل را به حامى سرسخت و هميشگى نيروهاى نظامى و دولت‏هاى ميليتاريست تبديل كرده و به تمام اركان حتى غير نظامى رنگ و بوى نظامى بخشيده است.
از اين رو مى‏توان دريافت چرا جامعه اسراييل جنگ عليه اعراب و فلسطينى‏ها را جنگ‏هايى ضرورى يا پيشگيرانه مى‏داند و از آن حمايت مى‏كند.
ماشين جنگى اسراييل در واقع از اجزايى تشكيل شده كه فرماندهان صهيونيست هر يك گوشه‏اى از آن را اداره مى‏كنند و هدف همه ادامه روند نظامى گرى جامعه صهيونيستى است. اين ماشين مورد حمايت شديد مسئولان بلند پايه نظامى و صنعت گران بزرگ قرار دارد و از تأثير بسزايى در هزينه‏ها، آمادگى براى جنگ و همچنين امنيت ملى برخوردار است. در زمينه استراتژى بلند مدت رژيم صهيونيستى بايد گفت كه اين استراتژى حول سه محور قرار دارد:
1. اسراييل پيوسته در حال جنگى بى‏پايان است.
2. امنيت اسراييل قادر به تحمل خطر نيست.
3. اسراييل بايد در زمينه مسائل مختلف بويژه امنيت ملى به خود متكى باشد.
به همين سبب رهبران سياسى رژيم حتى با وجود امضاى پيمان صلح با مصر، اردن و تشكيلات خودگردان فلسطين هزينه‏هاى نظامى و شمار نيروى انسانى را كاهش نداده و روند ترور شخصيت‏هاى فلسطينى را در اين كشورها متوقف نكردند زيرا هرگز قادر نيستند سازى مخالف با اين ماشين جنگى كه مركب از نيروهاى نظامى، اداره اطلاعات، وزارت دفاع و صنايع نظامى است، بزنند.
علاوه بر آن ماشين جنگى اسراييل حتى كميته‏هاى خدمات، امنيت غير نظامى، واحدهاى مبارزه با تروريسم، سازمان‏هاى دينى و غير نظامى، موساد، پليس،گارد مرزى، شركت‏هاى سرمايه گذارى و بازرگانى، بانكها، ادارات برق، پالايشگاههاى نفت، شركت‏هاى هوايى و صنايع را نيز در بر مى‏گيرد. به عنوان مثال ستاد پشتيبانى ارتش براى اجراى طرح توسعه و امروزينه سازى تانكهاى ميركافا، چهار هزار كارگر، 160 كارگاه، و 500 واحد غير نظامى را بكار گرفت. همچنين شركت رافائل كه در زمينه امور نظامى فعاليت دارد نيز براى ساخت سيستم سلاح‏هاى فرعى 150 كارخانه غير نظامى را با كليه پرسنل آن مورد استفاده قرار داد.
همين مسائل باعث شده كه رژيم غاصب صهيونيستى از يك وارد كننده به يك صادر كننده سلاح به كشورهاى مختلف جهان از جمله، زئير، هندوراس، اوگاندا، كنيا، اتيوپى، تايوان، هند و تركيه تبديل شود.
در اين ميان مديران اين ماشين جنگى براى پيشبرد اهداف خود به چهار شيوه عمل مى‏كنند كه عبارتند از:
1. بسيج جامعه اسراييل حول سمبل قدرت نوين يهود.
2. اعطاى نقش به دستگاههاى امنيتى براى نظارت و تأثيرگذارى بر تصميم‏گيرى‏ها.
3. قرار دادن نهادهاى مذهبى زير نظر ماشين جنگى اسراييل.
4. كنترل و هدايت دستگاهها و نهادهاى اقتصادى.
در پايان بد نيست به اين سخن بن گوريون درباره استراتژى رژيم صهيونيستى اشاره كنيم، آنجا كه گفت: مرزهايمان گسترش و توانمان افزايش يافت. ما بايد هر روز نيرويى جديد را وارد كنيم و در دوره آتش بس با اعراب، به مهاجرت و اسكان دست بزنيم…
حال با توجه به چنين سخنانى و همچنين نظامى‏گرى گسترده رژيم اشغالگر قدس، به راستى كدام فرد عاقل مى‏تواند صلح ميان اعراب و اين رژيم را باور كند؟

/

قرآن‏شناسى در سيره پيشوايان‏

 

قرآن‏شناسى در سيره پيشوايان‏

حجة الاسلام و المسلمين محمد محمدى اشتهاردى‏

با فرا رسيدن ماه رمضان، ماه بهار قرآن، و ماه نزول قرآن، و ماه شهادت قرآن ناطق حضرت على (ع)، نظر شما را به يكى از بحث‏هاى مهم قرآنى، يعنى شناخت قرآن در سيره پيشوايان (ع) و از نظر آنان جلب مى‏كنيم:

اهميت شناخت قرآن

به طور كلى ارزش هر كارى قبل از هر چيز، به مراتب معرفت و شناخت آن بستگى دارد، چرا كه بسيار فرق است بين انجام آگاهانه و انجام كوركورانه. شناخت مانند چراغ اتومبيل است كه شب تاريك در جاده خطرناك و پرفراز و نشيب و پر پيچ و خم حركت مى‏كند، كه اگر به راستى آن اتومبيل، چراغ نداشته باشد، به مقصد مى‏رسد؟ بسيارى بر اثر عدم شناخت، راه را گم مى‏كنند، و يا نمى‏توانند از مفاهيم اسلام به طور بهينه استفاده نمايند، و گاهى ناخود آگاه كارشان به تحريف و انحراف و راه هايى درست بر ضد آن مفاهيم كشيده مى‏شود. از اين رو پيامبر (ص) فرمود: «مَن عَمِلَ غَيرَ عِلمٍ كان ما يُفسِدُ اَكثَرُ ممّا يُصلِحُ؛ كسى كه بدون شناخت، كارى انجام دهد، بيشتر از آن چه به اصلاح بپردازد، به افساد و تباهى دست مى‏زند.»(1)
قرآن كه ارجمندترين و آخرين كتاب آسمانى است، و به عنوان يك كتاب انسان ساز تا قيامت از سوى خدا به انسان‏ها هديه شده، شناخت آن بر همه چيز مقدم‏تر است، چرا كه انسان سازى از همه چيز مهم‏تر است، پس بايد كتاب انسان سازى را قبل از هر چيز شناخت، و از آن آگاهانه بهره‏بردارى نمود، چنان كه خداوند مى‏فرمايد: «اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ اَم عَلى قُلوبٍ اَقفالُها؛ آيا در آيات قرآن، عمق نگرى نمى‏كنيد و نمى‏انديشيد، يا بر دل‏هايشان قفل زده شده است.»(2)
پيامبر (ص) و امامان معصوم (ع) بسيار به شناخت علمى و عملى قرآن و تدبّر در آن اهمّيت مى‏دادند، تا آنجا كه روايت شده حضرت رضا (ع) در هر سه روز، تمام قرآن را تلاوت مى‏كرد و مى‏فرمود: «اگر خواسته باشم مى‏توانم در كمتر از سه روز همه قرآن را تلاوت كنم، ولى هرگز به هيچ آيه‏اى نمى‏رسم، مگر اين كه در معنى آن مى‏انديشم…». و در حديثى آمده: مردى نزد پيامبر (ص) آمد: از آنچه خدا به تو ياد داده به من بياموز. پيامبر (ص) سوره زلزال را براى او خواند تا به اين آيه رسيد «فَمَن يَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَيراً يره…؛ كسى كه ذرّه‏اى كار نيك يابد را انجام دهد، آن را مى‏بيند» او گفت: همين سوره (يا همين آيه) مرا كفايت مى‏كند پيامبر (ص) فرمود: «او را به حال خودش بگذاريد «رَجَعَ فَقِيهاً؛ او فقيه شد و بازگشت»(3) نتيجه اين كه شناخت كامل، موجب تحوّل است.

مراحل شناخت قرآن

بايد توجه داشت كه شناخت قرآن مانند شناخت ساير موضوعات، مراحل و درجاتى دارد مانند: شناخت علمى، فلسفى، عرفانى، روايى، سطحى و… و از روايات امامان (ع) استفاده مى‏شود كه شناخت كامل قرآن جز براى اهلش ميسّر نيست، بر همين اساس مطابق روايات متعدّد از امامان (ع) ؛ آنان كه مورد خطاب مخصوص قرآن (يعنى پيامبر (ص) و امامان معصوم (ع) هستند قرآن را مى‏شناسند. چنان كه امام باقر (ع) در ضمن گفتارى با قتاده (كه قرآن را طبق نظريه خود، بدون توجه به سخنان معصومين (ع) تفسير مى‏كرد) فرمود: «اِنّما يَعرِفُ القُرآن مَن خُوطِبَ بِهِ؛ قرآن را كسى كه مورد خطاب به قرآن است مى‏شناسد.»(4)
منظور از اين سخن (خوطب به) ظاهراً اين است كه پيامبر و امامان (ع) و بعضى از خواص مصداق روشن قرآن هستند، و آيات قرآن در سيره درخشان زندگى آنها تجسّم و عينيّت يافته است، چنان كه گويند، حضرت على (ع) قرآن ناطق است، قطعاً چنين افرادى قرآن را كامل‏تر مى‏شناسند، چرا كه آن را با تدبّر و عمل، پيروى مى‏كنند.
به عنوان مثال، حضرت رضا (ع) يادى از زيدبن امام سجّاد (ع) انقلابى بزرگ شهيد، نمود و او را تمجيد كرد، سپس فرمود: «زيد از كسانى است كه با اين آيه مورد خطاب قرار گرفته.» آنگاه آيه 78 سوره حج را كه مربوط به جهاد كامل با دشمنان است، تلاوت فرمود.(5)

تفسير، كليد فهم قرآن‏

شناخت قرآن بستگى به تفسير قرآن دارد، تفسير از واژه «فَسر» به معنى آشكار كردن و پرده بردارى گرفته شده، و در يك كلمه، تفسير به معنى نيكو آشكار كردن و پرده برداشتن از موضوع پوشيده‏اى است.(6)
و بايد توجّه داشت كه تفسير قرآن داراى انواع مختلف است، و تفسير كامل، آن تفسيرى است كه همه انواع در آن، مورد توجّه قرار گيرد مانند:
1- تفسير مفردات ؛ و واژه‏هاى قرآن.
2- تفسير ترتيبى؛ كه آيات قرآن به ترتيبى كه اكنون در دسترسى همه است، تفسير گردد.
3- تفسير موضوعى؛ كه با كنار هم قرار دادن آيات قرآن بر اساس موضوعات مختلف از اصول و فروع، عقيدتى، سياسى، اجتماعى، اخلاقى و فرهنگى انجام مى‏شود، و پس از مقايسه و جمع بندى، نتيجه‏گيرى مى‏گردد.
4- تفسير ارتباطى، كه موضوعات مختلف قرآن (مثلاً ايمان و تقوا و عمل صالح) در رابطه با همديگر مورد توجه قرار مى‏گيرند، كه با مقايسه دقيق اين موضوعات در آيات قرآن و پيوند آنها نسبت به همديگر، مطالب جالب و تازه‏اى كشف مى‏گردد.
5 – تفسير كلى يا جهان بينى، مثلاً مفسّر تمام محتواى قرآن را در رابطه با جهان هستى در نظر مى‏گيرد، و كتاب تكوين را با كتاب تدوين پيوند مى‏دهد.(7) اين نوع تفسير همان است كه گاهى مى‏گوييم ؛ روح قرآن با چنان مسأله و برخوردى سازگار نيست، يا روح قرآن طرفدار حمايت از مستضعفين، و رفع شكاف عميق طبقاتى است.

آيات محكم، متشابه در قرآن‏

در قرآن دوگونه آيات وجود دارد، آيات محكمات و آيات متشابهات، چنان كه در قرآن مى‏خوانيم:
«هُوَ الَّذِى اَنزَلَ عَلَيكَ الكِتابَ مِنهُ آياتٌ مُحكَماتٌ هُنَّ اُمَّ الكِتابِ، وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتٌ…؛ او كسى است كه اين كتاب (آسمانى) را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن آيات محكم (صريح و روشن) كه اساس قرآن مى‏باشند( و هرگونه پيچيدگى در آيات ديگر با مراجعه به اينها برطرف مى‏گردد) و قسمتى از آن متشابه (آياتى كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب، و جهات ديگر، در نگاه اول داراى احتمالات مختلف است، ولى با توجّه به آيات محكم، تفسيرشان آشكار مى‏گردد) است.»(8)
نتيجه اين كه بخشى از آيات قرآن، آيات محكمات (روشن) هستند، مانند: «لَيسَ كَمِثلِهِ شىٌ؛ هيچ چيزى همانند خدا نيست»(9). و بخشى آيات متشابه (غير روشن) هستند، مانند: «يَدُ اللّهِ فَوقَ اَيديهم ؛ دست خدا بالاى دست آنها است.»(10)
با مقايسه اين دو آيه روشن مى‏شود كه منظور از دست، دست معمولى نيست، بلكه كنايه از قدرت الهى است، زيرا خدا نظير ندارد. متأسّفانه – چنان كه قرآن (در آيه 7، سوره آل عمران) مى‏فرمايد: آنان كه قلب منحرف و بيمار دارند، با تمسّك به آيات متشابه (بدون توجه به آيات محكم) فتنه انگيزى مى‏كنند، و با تفسير به رأى، در پى انحراف افكار مردم هستند.
در روايت آمده: شخصى از امام صادق (ع) پرسيد: «فرق بين قرآن و فرقان (نام ديگر قرآن) چيست؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: منظور از قرآن همه كتاب قرآن است، ولى منظور از فرقان آيات محكمات (روشن) قرآن است كه عمل به آن واجب مى‏باشد».(11)

بطن‏ها و تأويل‏هاى قرآن

مطلب ديگر اين كه، گرچه ظاهر قرآن، و آنچه كه از ظواهر آيات استفاده مى‏شود، حجت است، ولى قرآن يك كتاب عميق و ژرفى است كه غير از ظواهر آن، معانى عميق ديگرى نيز دارد، در اين راستا، امام على (ع) مى‏فرمايد:
«وَ اِنَّ القُرآنُ ظاهَرُهُ اَنِيقٌ وَ باطِنُهُ عمِيقٌ، لا تَفنَى عَجائبُهُ وَ لا تَنقَضِى غَرائِبُهُ، وَ لا تُكشَفُ الظُّلُماتُ اِلاّ بِهِ؛ قرآن داراى ظاهرى زيبا و شگفت‏انگيز، و باطنى پرمايه و عميق است، نكات شگفت‏آور آن فانى نگردد، و اسرار نهفته آن پايان نپذيرد، و تاريكى‏هاى نادانى جز به آن برطرف نخواهد شد.»(12)

امام باقر (ع) در ضمن گفتارى به جابر فرمود:
«اِنَّ لِلقُرآنِ بَطناً وَ لِلبَطنِ بَطنٌ ؛ قرآن داراى بطن (معنى ناپيدا) است، و بطن آن نيز داراى بطن مى‏باشد.»(13) و نيز فرمود: «ما فى القُرآنِ آيَةٌ اِلاّ وَلَها ظَهرٌ و بَطنٌ ؛ در قرآن هيچ آيه‏اى نيست، مگر اين كه داراى معنى ظاهرى و باطنى است.»(14)
و حضرت على (ع) در ضمن گفتارى، امامان را حاملان بطون قرآن (15) يعنى آگاهان به اسرار باطنى قرآن خواند.
نتيجه اين كه: قرآن داراى معانى مختلف است، كه بعضى از ظاهر آيات آن استفاده مى‏شود، و بعضى از معانى باطنى قرآن است. بايد توجّه داشت كه بخشى از معانى باطنى قرآن همان تأويل قرآن است، كه دانستن تأويل قرآن اختصاص به راسخون در علم كه همان پيامبر (ص) و امامان معصوم (ع) باشند دارد، چنان كه در قرآن مى‏خوانيم: «وَ ما يَعلَمُ تَأوِيلَهُ اِلاّ اللّهُ وَالرّاسِخُونَ فِى العِلمِ ؛ تأويل و معانى باطنى قرآن را جز خدا و راسخان در علم و دانش الهى، نمى‏دانند.»(16) روايات متعددى نقل شده كه منظور از راسخون در علم، پيامبر(ص) و امامان معصوم (ع) هستند. و از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نقل شده كه فرمودند: «نَحنُ الرّاسِخُونَ فِى العِلمِ، وَ نَحنُ نَعلَمُ تَأوِيلَهُ ؛ راسخون در علم ما هستيم، و ما تأويل قرآن را مى‏دانيم.»(17)
بايد توجّه داشت كه بطون قرآن، همان تأويل قرآن مى‏باشند، به عبارت روشن‏تر تنزيل قرآن همان ظاهر قرآن است كه نازل شده، و تأويل آن، همان باطن قرآن است كه راسخان در علم به آن آگاهى دارند. چنان كه فضيل بن يسار مى‏گويد: از امام باقر (ع) پرسيدم: «منظور از اين روايت چيست كه هيچ آيه‏اى در قرآن نيست، مگر اين كه داراى معنى ظاهرى و معنى باطنى مى‏باشد؟ امام باقر (ع) در پاسخ فرمود: «ظَهرُهُ تَنزِيلُهُ،وَ بَطنُهُ تَأويلُهُ، مِنهُ ماقَدمَضى، و مَنهُ ما لَم يَكُن، يَجرى كَما يَجرى الشَّمسُ وَ القَمَرُ…؛ ظاهر قرآن همان تنزيل قرآن است، باطن قرآن همان تأويل قرآن است، زمان بخشى از تأويل قرآن گذشته، و زمان بخشى هنوز محقق نشده، مسأله تأويل قرآن مانند جريان سير خورشيد و ماه به سير خود ادامه مى‏دهد و متوقّف نمى‏ماند. و در پايان فرمود: تأويل قرآن را جز خدا و راسخون در علم نمى‏دانند، و ما آن را مى‏دانيم.»(18)
براى تكميل اين بحث، نظر شما را به حديثى از امام باقر و امام صادق (ع) كه در اصول كافى آمده جلب مى‏كنيم: اين دو بزرگوار در تفسير «وَالرّاسَخُونَ فِى العِلمِ» (آل عمران – 7) فرمودند: «پيامبر خدا (ص) بزرگ‏ترين راسخان در علم بود. خداوند متعال همه آنچه را كه از تنزيل و تأويل قرآن بر او نازل كرده به او فهمانيد، خداوند هرگز چيزى بر او نازل نكرد كه تأويل (معنى باطنى) آن را به او نياموزد، و اوصياى او بعد از او (امامان معصوم(ع)) همه اين‏ها را مى‏دانند…»(19)
بعضى از محققين مدّعى هستند كه معنى «راسخون در علم» مفهوم وسيعى دارد، ولى پيامبر (ص) و امامان (ع) مصداق اكمل و روشن آن هستند، بنابراين افرادى مانند ابن عباس نيز جزء راسخون است، چنان كه از ابن عباس نقل شده كه گفت من از راسخون هستم. ولى اين نظريه با روايات متعدد سازگار نيست، و اگر فرضاً ابن عباس چنين ادعا كرده باشد، از اين رو است كه او به امامان (ع) نزديك بود، و بخشى از علم تأويل را از آنها آموخته بود.

بحثى پيرامون تنزيل، تأويل و تفسير به رأى‏

چنان كه گفتيم تنزيل همان ظاهر آيات است كه به همين صورت از سوى خداوند نازل شده، و آنچه كه از ظاهر آيات قرآن استفاده مى‏شود. مثلاً: نماز را بپا داريد، امر به معروف و نهى از منكر كنيد. ولى تأويل در اصل از اَول به معنى بازگشت دادن چيزى است، و همچنين پرده برداشتن از روى اسرار چيزى يك تأويل ناميده مى‏شود، نتيجه اين كه: تأويل معنى عميق و باطنى قرآن است، و از ظاهر قرآن استفاده نمى‏شود، مانند سه كار از كارهاى عجيب خضر(ع) كه در قرآن (در آيه 65 تا 82 سوره كهف) آمده است. كه ظاهرى زننده داشت (مانند سوراخ كردن كشتى، و خراب كردن ديوارى كه مال يتيمان بود، و درست كردن آن، و كشتن نوجوان) ولى باطنى نيك داشت و خضر پس از بيان باطن اين امور، به موسى (ع) گفت: ذلِكَ تَأوِيلُ مالَم تَسطِع عَلَيهِ صَبراً ؛ اين بود راز و پشت پرده كارهايى كه نتوانستى در برابر آنها شكيبايى كنى.»(20)بنابراين تأويل، راز پنهانى و معنى نهانى است كه راسخان در علم به آن آگاهى دارند.
امام باقر (ع) در فرق بين تنزيل و تأويل قرآن فرمود: «ظَهرُهُ تَنزِيلُهُ، وَ بَطنُهُ تَأوِيلُهُ ؛ ظاهر معنى قرآن، همان تنزيل قرآن است، باطن معنى قرآن، همان تأويل قرآن مى‏باشد.»(21) در حديثى از امير مؤمنان على (ع) نقل شده است: «پيامبر (ص) آنچه را كه قرآن بر او نازل شد، تنزيل و تأويل قرآن را به من آموخت (فَيُعَلِّمَنِى تَأويلَهُ وَ تَنزِيلَهُ)(22).
و در حديث ديگر آمده، پيامبر (ص) در ضمن گفتارى فرمود: «بر شما باد كه در فهم قرآن به على (ع) مراجعه كنيد، زيرا او مانند من به قرآن آگاهى دارد، به ظاهر و باطن، به محكم و متشابه قرآن مطلع است، على (ع) (در عصر خلافت خود) بر اساس تأويل قرآن با دشمنان مى‏جنگيد، چنان كه من بر اساس تنزيل قرآن با دشمنان مى‏جنگم.»(23)

تفسير به رأى و نكوهش شديد آن‏

روش صحيح تفسير قرآن آن است كه بر اساس فهم لغات قرآن از لغت شناسان ماهر و بر اساس روايات و گفتار معصومين (ع)، و علماى بزرگ با اسلوب شناخته شده باشد، و در مقابل اين تفسير، تفسير باطل است كه از آن به تفسير به رأى تعبير مى‏شود. تفسير به رأى يعنى انسان پيش داورى‏هاى خود را اساس قرار دهد، و آيات متشابه قرآن را بر اساس آن تفسير كند، و در حقيقت شاگرد قرآن نباشد بلكه معلّم قرآن باشد، و نظريات خود را بر قرآن تحميل كند، كه اين گونه تفسير، تحميل است نه تفسير، و يك نوع تحريف معنوى قرآن مى‏باشد. قرآن به اين مطلب تصريح نموده آنجا كه مى‏فرمايد: «فَاَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَة وَ ابتِغاءَ تَأوِيلِهِ؛ اما آنها كه در دل هايشان انحراف است به دنبال آيات متشابه هستند، تا فتنه انگيزى كنند (و مردم را گمراه سازند) و تفسير (نادرستى) براى آن مى‏طلبند.»(24)
نگارنده از اين آيه و روايات چنين برداشت كرده‏است كه تأويل قرآن اگر از طريق راسخون در علم (پيامبر (ص) و امامان معصوم(ع)) باشد، يك نوع تفسير است و مورد قبول مى‏باشد، ولى اگر از ناحيه ديگران باشد، لغزشگاه خطرناكى است كه نوعاً به تفسير به رأى منتهى مى‏شود، و چنين تفسيرى مردود است.
در نكوهش تفسير به رأى: روايات بسيارى نقل شده از جمله: رسول اكرم (ص) فرمود: خداوند متعال مى‏فرمايد: «ما آمَنَ بِى مَن فَسَّرَ بِرَأيِهِ كَلامِى ؛كسى كه كلام مرا طبق رأى خود تفسير كند، ايمان به من ندارد.»(25)
و نيز در ضمن گفتار مشروحى فرمود: «وَمَن فَسَّرَ القُرآنَ بِرَأيِهِ فَقَد اِفتَرى عَلَى اللّهِ الكَذِبَ ؛و كسى كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، دروغى را به خداوند متعال نسبت داده، و به خدا تهمت زده است.»(26)
حضرت رضا (ع) در ضمن گفتار مشروحى به على بن جهم فرمود: «اِتَّقِ اللهَ وَ لا تَنسِب اِلى اَولِياءِ اللّهِ الفَواحِشَ، وَ تَتَأوَّلَ كِتابَ اللّهَ بِرَأيِكَ؛ از خدا پروا كن، نسبت‏هاى ناروا به اولياء خدا نده، (كه مبادا) كتاب خدا (قرآن) را طبق رأى خودت معنى كنى.»(27)
از اين عبارت استفاده مى‏شود كه تفسير به رأى يك نوع تأويل است، و تأويل بر دو گونه است: 1- تأويل صحيح (چنانكه گفتيم طبق قرآن، ويژه راسخان در علم است). 2 – تأويل باطل، كه همان تفسير به رأى مى‏باشد.(28)

توضيحى ديگر پيرامون تفسير به رأى، و تأويل صحيح‏

آيات زيادى در قرآن وجود دارد، كه در روايات اسلامى، تفسيرهاى گوناگونى براى آنها ذكر شده است، كه بعضى هماهنگ با ظاهر آيات است، و بعضى معانى و باطنى آيات را بيان مى‏نمايد، به عنوان مثال؛ معنى ظاهرى آيه «عَنِ النَّبَأ العَظيم» (آيه 2 نباء) مسأله معاد است»، ولى در روايتى از امام صادق (ع) آمده «نبأ عظيم ، مسأله ولايت است»(29) اين همان تأويل است. جمع بين اين ظاهر و باطن از دو راه ممكن است:
1- «نَبأ» (خبر) مفهوم وسيعى دارد كه اين واژه شامل همه آنها مى‏شود، ولى هنگام نزول آيه، بيش از همه مسأله معاد مورد نظر بوده است، ولى اين موضوع مانع از آن نيست كه آيه مصداق‏هاى ديگرى نيز داشته باشد.
2- چنانكه ممكن است يك آيه معانى متعددى داشته باشد، كه از ميان آنها يك معنى ظاهر است، و معانى ديگر بطون قرآن است، كه به كمك قرآن يا گفتار معصومين (ع) از آن استفاده مى‏شود. و به تعبير ديگر دلالت، التزامى به آن معنى باطنى دارد، كه براى همه كس، جز خاصّان روشن نيست. و در اين راستا تأكيد مى‏كنيم كه فهم باطن قرآن بدون قرائن، يا سخن پيامبر (ص) و امامان معصوم (ع) جايز نيست، و وجود بطون براى قرآن نبايد دستاويزى براى هوسبازان شود و آنها بخواهند آيات قرآن را به رأى و ميل خود، هرگونه تفسير نمايند.(30) بسيارى از صوفيان و فرقه‏ها، گرفتار تفسير به رأى هستند، و متأسفانه، بسيارى نيز بر اثر ناآگاهى، آن را مى‏پذيرند. براى روشن شدن بيشتر مطلب نظر شما را به دو فراز زير كه يكى نمونه‏اى از تفسير به رأى و ديگرى نمونه‏اى از تأويل صحيح قرآن است جلب مى‏كنيم:
1- شيخ صدوق در كتاب معانى الاخبار از امام باقر (ع) نقل مى‏كند: چند نفر از يهود به اتفاق «حَىّ بن اَخطَب» و برادرش به محضر پيامبر(ص) آمدند و حروف مُقطّعه قرآن «الم» را دست آويز خود قرار داده و گفتند: طبق حساب ابجد، الف مساوى با يك، و لام مساوى با 30، و ميم مساوى با 40 مى‏باشد، سپس نتيجه گرفتند كه دوران بقاى امّت پيامبر اسلام بيش از 71 سال نيست.
پيامبر (ص) براى شكستن سوء استفاده و تفسير به رأى آنها، به آنها فرمود: چرا تنها «الم» را محاسبه كرده‏ايد؟ چرا «المص» و «الر» و ساير حروف مقطّعه را محاسبه نمى‏كنيد؟ بلكه منظور از اين حروف چيز ديگرى است، در اين هنگام در رد يهود، آيه 7 سوره آل عمران نازل شد.(31) اين يك نمونه از تفسير به رأى و تأويل باطلى است كه جمعى از يهود عنود به آن دست زدند.
2- نمونه‏اى از تأويل صحيح اين كه امام صادق (ع) آيات 19 تا 22 رحمن را تلاوت فرمود: «مَرَجَ البَحرَينِ يَلتَقِيانِ – بَينَهُما بَرزَخٌ لايَبغِيانِ؛…يَخرُجُ مَنهُما اللُّؤُلُؤُ وَ المَرجانِ؛ خداوند دو درياى مختلف (شور و شيرين، گرم و سرد) در كنار هم قرار داد در حالى كه با هم تماس دارند – در ميان آن دو، برزخى است، كه يكى به ديگرى غلبه نكند -… – از آن دو لؤلؤ و مرجان خارج مى‏شود.»(32)
آنگاه فرمود: منظور از دو درياى عميق، كه هيچ يك بر ديگرى تجاوز نمى‏كند، حضرت على (ع) و فاطمه(س) است، و از اين دو دريا لؤلؤ و مرجان يعنى حسن و حسين (ع) خارج شده‏اند.»
اين مطلب هم در كتب شيعه و هم در كتب اهل تسنّن نقل شده است .(33) اين نمونه‏اى از تأويل قرآن است كه چون از امام معصوم (ع) نقل شده مورد قبول ما است و منافاتى با معنى ظاهرى قرآن ندارد، زيرا واژه‏هاى قرآن مفهوم گسترده و مصاديق مختلفى دارند، يكى از ظاهر استفاده مى‏شود، و ديگرى از معانى باطنى است.

پى‏نوشت‏ها: –
1. محدث كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 44.
2. سوره محمد (ص)، آيه 24.
3. محدّث قمى، انوارالبهيّه، ص 331؛ تفسير روح البيان، ج‏10، ص‏495.
4. روضة الكافى، ص 311 و 312.
5. عيون الاخبار الرّضا، ج 1، ص 249.
6. اقتباس از شرح و تفسير لغات قرآن بر اساس تفسير نمونه، ج‏3، ص‏458.
7. اقتباس از تفسير موضوعى پيام قرآن، ج 1، ص 19.
8. سوره آل عمران، آيه 7.
9. سوره شورى، آيه 11.
10. سوره ،فتح آيه 10.
11. تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 310.
12. نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 18.
13. بحارالانوار، ج 92، ص 91 و 95.
14. همان، ص 94.
15. همان، ج 36، ص 356.
16. سوره آل عمران، آيه 7.
17. اصول كافى، ج 1، ص 213.
18. بصائر الدّرجات، ص 196 ؛ بحارالانوار، ج 92، ص 97 و 98.
19. اصول كافى، ج 1، ص 213.
20. سوره كهف، آيه 82.
21. بحارالانوار، ج 92، 97.
22. همان.
23. همان، ج 22، ص 316.
24. سوره آل عمران، آيه 7.
25. تفسير نورالثّقلين، ج 1، ص 313.
26. همان، ص 313.
27. همان، ص 318.
28. در بحارالانوار، ج 92، از ص 107 تا 111، بيست حديث در نكوهش تفسير به رأى نقل شده است.
29. تفسير برهان، ج 4، ص 419.
30. اقتباس از تفسير نمونه، ج 26، ص 11 و 12.
31. تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 313.
32. سوره رحمن، آيات 19 و 20 و 22.
33. تفسير قمى، ج 2، ص 344؛ تفسير الدّر المنثور، ج 6، ص 142.

 

/

كشف حجاب با نام حجاب اسلامى!!

كشف حجاب با نام حجاب اسلامى!!

حجة الاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر

براى اين مقاله عنوان «كشف حجاب» را برگزيديم نه بد حجابى، چرا كه ساده انگارى است آنچه را امروز در سطح جامعه مى‏گذرد و نوع پوشش زنان و دختران و آرايش‏هاى «مشترى جمع كن» را بدحجابى بناميم. يك نگاه به نمايشگاه‏ها و فروشگاه‏ها، تفريحگاه‏ها و خيابان‏ها و پارك‏ها و اماكن عمومى كافى است كه اثبات كند چرا كشف حجاب؟
اين وضع، تكرارى است از ماجراى ننگين هفده دى و كشف حجاب آنروز. با اين تفاوت كه كشف حجاب هفده دى زير نظر سياستهاى بيگانه و با اجراى خاندان كثيف پهلوى و رضاخان قلدر جاهل صورت مى‏گرفت، اما كشف حجاب نوين در لواى حجاب اسلامى و بى‏تفاوتى متوليان امر و زير نگاه مسئولين نظامى كه به بركت اسلام و انقلاب و خون صدها هزار شهيد شكل گرفته است. بنابراين زخم اين ننگ از ننگ عصر پهلوى عميق‏تر و معنى دارتر است… رضاخان مدعى اسلاميت نبود، سياستى را به اجرا در مى‏آورد كه انگليسى‏ها طراحى و ديكته كرده بودند و نام آن را نيز حجاب اسلامى نگذاشتند. آنچه كردند صريح بود و با زور سرنيزه به اجرا در مى‏آمد و زنان پاكدامن و محجبه را سالها خانه نشين كرد، اما امروز مسئولين نظام، مجلس و دولت و دستگاه قضائى و نهادهاى فرهنگى و اجرائى ما از اسلام دم مى‏زنند و به ارزشهاى اسلامى عقيده دارند، نان اسلام را مى‏خورند. از عمر انقلاب اسلامى ربع قرن بيشتر نگذشته است. مشروعيت مسئولان و دست اندركاران امور به خاطر اين است كه از اسلام و قوانين آن حمايت كنند نه فقط حرف آن را بزنند اما متأسفانه در چنين شرائطى هرچند سخن از كشف حجاب نيست اما كشف حجاب عملاً به اجرا در آمده و در فضائى از بى‏تفاوتى و ترس! با سرعت رو به گسترش است و از سوى عناصرى در درون نظام غير مستقيم حمايت مى‏شود.
وقتى فلان نماينده مرد يا زن به كنوانسيون رفع تبعيض از زنان كه يك طرح صد در صد غير اسلامى است و هم اكنون دوازده كشور مسلمان آن را نپذيرفته‏اند تنها با يك شرط غير عملى رأى مثبت مى‏دهند آيا نبايد بر بعضى نمايندگان اين مجلس فاتحه خواند؟ وقتى بعضى از دست اندركاران امور از مجلس و دفتر رياست جمهورى – على رغم اظهارات رئيس جمهور محترم – به استقبال آن خانم كه به پاداش زير سئوال بردن حجاب اسلامى – كه يك حكم ضرورى اسلام است – جايزه بنياد (صلح) نوبل به ارمغان آورده است، مى‏روند و فلان سيد، با لباس روحانيت، يا سخنگوى دولت يا نماينده مجلس يا فلان مسئول ديگر در اين استقبال كه پيامش دهن كجى به ارزشهاى اسلامى بوده است شركت مى‏كنند آيا جاى تأسف ندارد؟! آيا اين همصدائى با بوش و بلر نيست؟! آيا حلقه گل آويختن بوسيله آن خانم چادرى از آن بيت محترم به گردن آن خانم، جز تحقير حجاب و كوچك كردن خود و اهانت به آن بيت محترم و امضاء كردن افكار بانوى كنفرانس برلين مفهومى دارد هرچند خود نفهمد و ژست روشنفكرانه بگيرند!(1)
وقتى خانمى با عنوان رياست دانشگاه، كسى را كه به معنويات فاطمه زهرا – سلام اللّه عليها – دهن كجى كرده مورد ستايش قرار مى‏دهد و او را مدافع حقوق زن مى‏داند و مى‏گويد: «اين جايزه به زنى تعلّق گرفته كه عمرى را به دفاع از حقوق زنان و كودكان و تحقق دموكراسى گذرانيده است» (روزنامه انتخاب 22/7/82) نبايد به حال دانشگاهى كه تنها دانشگاه ويژه دختران و زنان با سابقه متعهد مى‏باشد و نام گرامى حضرت زهرا را همراه دارد، تأسف خورد؟ اينها با اين افكار و بينش – على رغم سابقه انقلابى بودن – امروزه چه مى‏خواهند بگويند، جز اينكه به تجديد نظر در ارزشهاى اسلام و انقلاب تفسير شود؟! اينها حكايت از نوعى خودباختگى و مرعوبيت در برابر هجمه فرهنگى و تبليغات گمراه كننده بيگانه دارد كه عدّه‏اى سعى مى‏كنند براى اينكه از قافله تمدن عقب نمانند به اينگونه اظهار نظرها دست مى‏يازند!

ماجراى كنوانسيون زن

شاهد ديگر اين مطلب واكنش هائى است كه در برابر كنوانسيون رفع هرگونه تبعيض از زنان ديديم، كه هر ناظرى را به شگفتى وا مى‏دارد و اين سؤال را مطرح مى‏كند كه اينگونه طرح‏هاى استعمارى از كدام كانال با كدام سياست به درون مجلس كشيده مى‏شود و خوراك تبليغاتى براى دشمنان اسلام و ايران فراهم مى‏سازد؟ شايد بى‏فائده نباشد يادآور شويم كنوانسيون محو تمام اشكال تبعيض عليه زنان با اين شرط كه با شرع مقدس مغايرت نداشته باشد در اواخر آذرماه 1380 در هيأت دولت به تصويب رسيد و به مجلس فرستاده شد و مدتى در مجلس مسكوت ماند تا اين اواخر كه با هدف زمينه سازى براى انتخابات آينده و زمينه جلب رأى غرب زده‏ها به نمايندگان اكثريت، حمايت رسانه‏هاى خارج كشور و سياست‏هاى استكبارى در عرصه سياسى، باز به مجلس آمد و به تصويب نمايندگان اكثريت رسيد و البته كه شوراى نگهبان آن را مغاير شرع و قانون دانسته و رد كرد و براى بررسى به شوراى تشخيص مصلحت نظام فرستاد كه قطعاً آنجا هم مردود شناخته خواهد شد.
اين كنوانسيون از همان آغاز و در مرحله تصويب در هيأت دولت با ايرادهاى جدى و انتقادهائى روبرو بود. مراجع عظام آنرا مغاير شرع دانستند و در اين باره فرمودند: پيوستن به اين كنوانسيون يك توطئه استعمارى است، و شرط عدم مغايرت با شرع هم نمى‏تواند از التزام به تعهّدات مندرج در آن مانع باشد، بيگانگان مى‏خواهند به اين بهانه بر ما فشار آورند كه مبانى اسلام را زير پا بگذاريم و در غير اين صورت ما را زير رگبار تبليغاتى قرار دهند. محققان اسلامى اشكال شرعى و قانونى بر اين كنوانسيون، وارد كردند و تصريح نمودند شرط عدم مغايرت با شرع هيچ تأثيرى در عواقب سوء پذيرش كنوانسيون ندارد با اين حال و على رغم فتواى مراجع يكى از خانم‏ها كه مشاور رئيس جمهور هم هست اظهار داشت: نيازى به فتواى مراجع تقليد نداريم و قانون اساسى و شوراى نگهبان معيار عمل است!(2) اين تناقض گوئى آشكار و اهانت به فقه و مرجعيت از سوى يك خانم مسلمان چادرى اما غرب باور، جاى تعجّب و تأسف دارد.
يك نماينده ديگرى (زن) اظهار داشت قانون اساسى و قوانين موجود (اسلامى) حقوق زنان را تأمين نكرد! شايد كنوانسيون بيايد و مشكل زنان را حل كند! كه اين جمله سخن آن زن عصر طاغوت را ياد آورد كه از پاره شدن «سند رقيّت» در سايه انقلاب سفيد شاه معدوم!! حرف مى‏زد. و جاى طرح اين سؤال نيز هست كه مگر زنان ما در سايه همين انقلاب نبود كه از بردگى‏هاى گذشته رهائى يافته و در عرصه‏هاى فرهنگى و سياسى و اجتماعى حضور بى‏مانند دارند تا آن‏جا كه 61 درصد پذيرفته شدگان كنكور را زنان و دختران تشكيل مى‏دهند و ساير نهادهاى كشورى نيز شاهد حضور زنان در عرصه سياسى و فرهنگى و مجلس و جاهاى مختلف ديگر است، نمى‏دانيم چرا بعضى خانم‏ها خودشان را گم كرده‏اند. اين ماجرا ما را بياد گفتار ابن عباس مى‏آورد كه به آن زن گفت: «تجملت تبقلت ولو عشت لفيّلت» كدام مانع بر سر راه زنان و دختران در جهت ارتقا و تعالى است تا كنوانسيون – كه يك تز استعمارى است – بيايد آن را بر دارد؟! راستى انسان نمى‏داند چه بگويد. خانمى با عنوان نمايندگى اين ملّت ،كه تمام هستى شان را براى اسلام ايثار كردند، به مجلس رخنه كند حقوق كلان اين ملت را بگيرد، بر كرسى مجلس تكيه زند، و حرف‏هاى نسنجيده بگويد… اينها چه قدر از اسلام شناخت دارند، حقوق و ارزشها را چگونه ارزيابى مى‏كنند؟ واقعاً به حال اسلام و انقلاب و نظام بايد تأسف خورد چرا كار ما به اينجا رسيده كه يك نماينده اينگونه حرف بزند؟ و چرا كسى به اينها پاسخ نمى‏دهد و جريانى را كه در صدد محو ارزشهاى اسلامى است افشا نمى‏كند و در برابر بدعت‏ها موضعگيرى نمى‏شود؟ پس آنهمه آيات و روايات كه حاملان كتاب و رسالتداران دين را مورد عتاب قرار داده كه چرا امر به معروف و نهى از منكر نمى‏كنند. چرا به فراموشى سپرده شده، اين يك جنگ فرهنگى است و ساز و كار مناسب خود را مى‏طلبد، خطبا، ائمه جمعه، نويسندگان، پيشوايان دينى، حوزه‏ها چرا ساكت‏اند؟!
اما موضوع برهنگى نوين وكشف حجاب جديد كه عنوان مقاله بود، داستان غم انگيزى دارد كه به اين سادگى از كنار آن نبايد عبور كرد. لباس پوشيدن عدّه‏اى از زنان و دختران شكل زشت و رسوايى به خود گرفته، آرايش‏هاى غليظ و وقيحانه شگفتى همگان را بر انگيخته كه اين همه امنيّت و آزادى با كدام معيار شرعى وفق مى‏دهد، كسى جرأت امر و نهى‏ندارد، اگر يك مسلمان بخواهد نهى از منكر كند يك چيزى هم بدهكار مى‏شود!
نمونه ديگر اين جريان، صحنه استقبال آن خانم مدافع افكار هفده دى عصر پهلوى بود كه در فرودگاه مهر آباد تهران به تصوير كشيده شد و پخش شيرينى و گل به عنوان جايزه روياروئى با اسلام و انقلاب! تصوير شرم آور آن استقبال كه گوشه‏اى از آن در نشريات آمده بود و بى حجابى با آرايش‏هاى غليظ و رقص و پايكوبى و دف و چنگ و شعارهاى توهين‏آميز به شخصيت‏هاى كشور براى هر غيرتمند مسلمانى شكننده است. بخصوص آنكه اگر با استقبال برخى دست اندركاران امور و حلقه گل و تبريك و تهنيت و تأييد و تمجيد همراه باشد كه برخى نمونه‏هاى آن را ديديم!
بدحجابى و وقاحت گروهى از زنان به اوج رسيده و هيچ مقام و يا نهادى مسئول پاسخگوئى نيست. متظاهرين به برهنگى نوين با احساس امنيّت كامل همه جا ظاهر مى‏شوند. در خيابان و بازار، مجموعه‏هاى ورزشى و فرهنگى، فستيوال‏هاى هنرى، نمايشگاه‏ها و مراكز تجارى و حتى گاهى ادارى و دانشگاهى وكسى لب به اعتراض نمى‏گشايد و آنها با سوء استفاده از اين سكوت مانور تجمّل و تجاسر مى‏دهند، به همه ارزشها مى‏خندند. به انقلاب و ارزشها دهن كجى مى‏كنند، روابط نامناسب به سهولت انجام مى‏گيرد و اتومبيل‏ها بر سر راه اين قشر فاسد صف مى‏بندند و خيلى مسائل ديگر كه شواهد آن كشف باندهاى فساد و پارتى‏ها است كه هر روز در جرائد مى‏خوانيم. راستى غيرت دينى كجاست؟ از اين جريان فاسد و مفسد مردان و زنان باشرافت كشورمان خون دل مى‏خورند و از لوث شدن ارزشها و لجام گسيختگى بى‏مهار گروهى فاسد در حيرت و شگفتى اند، چرا ندائى به اعتراض از سينه‏اى بر نمى‏خيزد و بى‏تفاوتى و كرختى بر فضاى كشور سايه افكن شده است؟
متأسفانه نهادهاى فرهنگى و آموزشى هم كارى مؤثر نكرده‏اند، گواه آن چهره‏هاى مكشوفه و زلف‏هاى پريشان دانش‏آموزان و دانشجويان دختر است كه صبح و شام در ملأ عام و محيطهاى فرهنگى و خيابان‏ها ديده مى‏شوند، برخى خانواده‏ها با بردن ماهواره‏ها و نوارهاى مستهجن به خانه‏هاى خود كمك به بى‏بند و بارى فرزندان و خانواده هايشان كرده و طراحان مد و لباس و شلوار كوتاه و آستين كوتاه و لباس بدن نما و چسبان كه رقاصه‏هاى هاليود از پوشيدنش شرم مى‏كنند سفارش مى‏دهند و در بازار لباس فروشى در معرض ديد قرار مى‏گيرد و كسى مانع توليد و عرضه آن نيست و اگر از سوى نيروى انتظامى طرح ممانعت از آن عنوان شود روشنفكران و برخى نمايندگان غوغا سالار غوغا به راه مى‏اندازند!
خوانندگان گرامى فكر كنيد اين روند رو به كجا مى‏رود و اگر مسئولين امر، علما، خطبا، نويسندگان و توده مردم باآن مبارزه نكنند چه خواهد شد و سرنوشت نسل‏هاى آينده چه خواهد بود. اين نسلى كه در فضاى انقلاب رشد كرده بر اثر سهل انگارى‏ها و بى‏برنامه گى‏ها و مخاصمات جناحى و بدعمل كردن‏ها و غفلت از وظائف اوليه و پرداختن به مباحثات موهوم، اينگونه از دست در رفته و لاقيد و بى تعهد شده و اگر چاره‏اى جدى انديشيده نشود و به عنوان بخشى از نابسامانيهاى اخلاقى و اجتماعى با آن برخورد نشود محصول اين نسل در آينده چه خواهد بود؟
هر چند افراد صالح و شايسته در جامعه ما اكثريت جامعه اسلامى را تشكيل مى‏دهند. امّا با وجود اينهمه ويروس‏هاى فساد آيا مى‏توان از سرنوشت سياه فرداى جوانان و پسران و دختران در امان بود. فساد اخلاق به عنوان يك فرهنگ در جامعه روبه رشد است و اگر جامعه پاكسازى نشود ساده انديشى است كه از حاكميت اخلاق در آينده سخن بگوئيم. اگر امروز كه زمام امر در دست دينداران و روحانيون و صاحبان علم و فضل است در فضاى سكوت و بى تفاوتى، وضع بدينگونه پيش رود و هر كسى سر در لاك خود فرو برده و در فكر منافع يا مصالح خود باشد سرنوشت اسلام و انقلاب چه خواهد شد؟! بگذاريد اين قلم دردمند كه چهل سال است تجربه‏هاى تلخ و شيرين ديده و گفته، با اين صراحت بنويسد شايد گوش شنوائى باشد و دل دردمندى كه احساس مسئوليت كند و در فكر چاره برآيد. امروز مسئوليت متوجّه عالمان دين، ارباب فضل، صاحبان خطابه و منبر و قلم و نگارش است و از سوى ديگر مسئولين قضائى، اجرائى كه به فكر اسلام باشند، به فكر جوانان و نسل‏هاى بعدى باشند، اين انقلابى كه خون‏بهاى صدها هزار شهيداست چه آسان بازيچه قرار گرفته و گرد خاموشى بر همه جا پاشيده‏اند.

نفوذ بد حجابى به حرمين‏

درد آور است اگر بگوئيم بر اساس مشاهدات خود و گواهى ديگران گوشه‏اى از اين بدحجابى به فضاى حرمين شريفين كشيده شده است كه براى آن بايد چاره انديشى كرد. برخى از زنان و دختران لاقيد و بدحجاب به بهانه سياحت و زيارت و سفرهاى عمره چهره‏هاى زشتى در آن محيط مقدس از خود به نمايش مى‏گذارند كه حتى صداى ديگران را در آورده است و آبروى جمهورى اسلامى در ديد مليت‏هاى مختلف زائر در مخاطره قرار گرفته و خون به دل زائران خداجوى و زنان عفيف و باشرافت مى‏ريزد. بنظر مى‏رسد كه براى بعضى‏ها، سفرهاى زيارتى عنوان سياحت و تفريح و تجارت پيدا كرده همانگونه كه در روايات آخرالزمان پيش بينى شده است. كسانى كه به زيارت حرمين شريفين مشرف شده، ديده‏اند كه حتى زنان تركيه و مالزى و مصرى و اروپائى و… بهتر حرمت حرمين را نگه مى‏دارند، بدحجابى درميان آنها كمتر ديده مى‏شود. اين مطلب حكايت از آن دارد كه عدّه‏اى قصد آلوده كردن فضاى فكرى مسلمانان ديگر كشورها را نسبت به ايرانيان دارند و بعيد نيست، توطئه‏اى در كار باشد كه عده‏اى زنان بد حجاب را هم با اهداف تبليغاتى روانه كنند كه با آرايش و لباس مبتذل در حرمين ظاهر شوند و انقلاب اسلامى را بد نام كنند كه اگر چنين باشد كه هست مسئوليت سنگين‏تر است.
سازمان حج و زيارت كه عهده دار هدايت و سازماندهى اين سفر معنوى است در طول سالهاى پس از انقلاب با برنامه ريزى‏هاى گوناگون تداركات و خدمات فرهنگى ارزنده تلاش ستودنى داشته و براى پربار ساختن حج و زيارت آثار ارزشمند فرهنگى، فقهى، اخلاقى و تاريخى ارائه داده و بعثه مقام معظم رهبرى، افزون بر تلاش‏هاى ارزشمند ديگر، صدها كتاب و مقاله در ترسيم حج ابراهيمى عرضه نموده كه در تاريخ حج و زيارت بى‏سابقه است. دشواريهاى اعزام زائران عمره كه در سال‏هاى جارى به نيم ميليون مى‏رسد و تأمين وسيله نقليه و مسكن و غذا و دارو و درمان و تأمين نيروى انسانى شايسته، الحق كارى بزرگ و قابل ستايش و در جهان اسلام منحصر به فرد است و زائر ايرانى از اين بابت در چشم خارجى‏ها احساس غرور مى‏كند. همچنين اكثريت قاطع زائران شريف ايرانى از مرد و زن و پير و جوان و دانشجو و دانش‏آموز با ارج نهادن به ارزشهاى اسلامى و رعايت شئونات اخلاقى چهره‏اى آبرومند از اسلام و انقلاب بويژه رهروان اهلبيت ارائه نموده‏اند كه اين نيز جاى انكار نيست.
آنچه مايه تأسف است حركات نامطلوب معدود از زنانى است كه شيرينى اين سفر را تلخ و آرامش روحى زائران را متشنج و احساسات پاك مردم شريف ما را جريحه دار مى‏سازد، اين افراد هرچند زياد نيستند اما براى بدنام كردن، تأثير فراوان دارند، چه معمولاً موارد مثبت كمتر مورد توجّه قرار مى‏گيرد و موارد منفى اگر آگرانديسمان شده و هر يكى، بجاى صدها، نمايش داده مى‏شود. مانند غذاى مطبوع كه اگر در يك لقمه آن سنگ ريزه‏اى زير دندان برود تمام غذا را ناگوار مى‏كند.
اين روند، دست اندركاران امور حج و زيارت را بر آن مى‏دارد كه راه كارهاى ممكن را براى جلوگيرى از صدور فرهنگ بدحجابى بررسى كنند و جهت مانع شدن از مسافرت اين افراد طريقى بيابند، آژانس‏هاى مسافرى را به رعايت اصول گزينش زائران و ثبت نام نكردن از افراد نامناسب ملزم سازند و موارد تخلف را مجازات نمايند و متخلفين را از نيمه راه برگردانند كه اگر ده مورد چنين كنند در كل تأثير قطعى خواهد داشت. براى نظارت بر رعايت حجاب و شئونات اسلامى در حرمين و اياب و ذهاب مديران هتل‏ها و كاروان‏ها و ناظران و روحانيان و خدمه حج و زيارت را به همكارى بطلبند، از زائران طى فرم هائى جهت رعايت شؤنات اسلامى التزام كتبى بگيرند و در صورت تخلّف زائر را از نيمه راه برگردانند، يا گذرنامه او را با هماهنگى اداره مربوطه براى مدتى مهر ابطال بزنند و ممنوع الخروج كنند، طبيعى است كه اين گونه اقدامات قاطعيت، جسارت و شجاعت و برنامه و هزينه و نيروهاى مناسب مى‏طلبد كه هر چند دشوار است ولى ناممكن نيست.
حيف است آنهمه مجاهدات و تلاش و خدمت رسانى به حج و زيارت با برخى حركات زننده لوث شود، آبروى نظام وجه المصالحه هوسات مشتى افراد قرار گيرد تا آنجا كه در ميان مردم بومى مدينه شايع كنند عده‏اى از زنان ايرانى محيط حرم را خراب كرده‏اند، اين براى يك ايرانى مسلمان درد آور است و شرمندگى دارد. ما چه اجبار داريم اينهمه زائر اعزام كنيم كه نتوانيم ضايعات آن را مهار كنيم؟ شايد برخى بگويند اين افراد از مرزهاى ديگر و ساير كشورها مى‏آيند ولى يك نگاه به گذرنامه اينها و فرودگاه مهرآباد و جده و مدينه اين شبهه را پاسخ مى‏دهد. اينها در جمع زائران ما و هتلهاى محل اقامت آنها هستند. حتى در ميان كاروان‏هاى دانشجوئى مواردى از اين افراد ديده شده در حالى كه مسئولين اعزام دانشجويان مى‏توانند كنترل و نظارت داشته باشند و با الزامى كردن لباس متحدالشكل مناسب و التزام رعايت شئونات اسلامى و نظارت حين سفر مانع برخى حركات نامناسب باشند. به علاوه سازمان حج و زيارت همانگونه كه براى مردان لباس متحدالشكل طراحى كرده براى زنان زائر نيز مى‏تواند اين كار را بكند كه آنهمه لباس رنگ وارنگ نپوشند و نمايشگاه لباس در حرمين تشكيل ندهند!
به هر حال اين دردى غير قابل علاج نيست اگر اهتمام و پيگيرى شود. حقيقتى كه بايد بدان اعتراف كنيم اينكه نه مسئولين نظام، نه در داخل و نه در خارج قاطع و جدى عمل نكرده‏اند وگرنه فضاهاى شهرهاى داخل كشو رما آنقدر زشت و ناهنجار نبود كه امروزه هست و به خارج و حتى حريم مكى و مدنى سرايت نمى‏كرد و آنگونه كه امروز سرايت كرده است حفظ و حراست از دستاوردهاى انقلاب مشكل‏تر است از بدست آوردنش و اين، امر مسئوليت نظام اسلامى را سنگين‏تر از گذشته مى‏كند كه جايگاه اسلام و شئونات دينى را جدى بگيرند پيش از آنكه در محكمه عدل الهى محاكمه شوند «الذين ان مكناهم فى الارض اقاموا الصلوة و آتوالزكاة و امروابالمعروف و نهوا عن المنكر».

پى‏نوشت‏ها:
1. نك روزنامه جمهورى اسلامى 24/7/82 به خبر و گزارش و تصويرهاى استقبال‏
2. روزنامه انتخاب 22/5/81.
/

شبهات دين و حكومت دينى

 

شبهات دين و حكومت دينى

آيت اللّه جوادى آملى‏
تهيه و تنظيم از: حجة الاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور

در شماره گذشته پيرامون پاسخ به شبهات و سئوالات مربوط به دين و حكومت دينى مباحثى تقديم خوانندگان هميشه همراه گرديد و در پاسخ اجمالى به اينجا رسيديم كه آزادى بر دو قسم است: تشريعى و تكوينى و در اين زمينه پاسخهايى تقديم شد و اينك پاسخ تفصيلى:

پاسخ تفصيلى

پاسخ تفصيلى به آيات قرآن براى نفى حكومت دينى به دليل نفى اكراه و اجبار در دين را بايد در دو مقام پى‏گرفت.
مقام اول: نسبت به كسانى است كه بيرون از دروازه دين قرار دارند (درون دينى)، يعنى هنوز دين را نپذيرفته‏اند.
مقام دوم: نسبت به كسانى است كه درون حوزه دين بسر مى‏برند(درون دينى)، يعنى معتقد به حقانيت دين هستند و به آن باور دارند. آيات زيادى در قرآن وجود دارد كه به مقام اول مربوط مى‏شود. ذات اقدس الهى نسبت به كسانى كه بيرون دين قرار دارند، فرموده است: اينان در قبول دين و نكول از آن آزادند؛ «و قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر»(1)؛ «انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً»(2)؛ «وهديناه النجدين»(3)؛ اين دسته از آيات راه دين و كج راهه را به كسانى كه بيرون از حوزه دين قرار دارند، نشان مى‏دهد و آنان نيز در قبول آن و نكول از هر يك آزادند، اجبار و اكراهى وجود ندارد. چون دين امر قلبى است و امر قلبى در اختيار خود انسان نيست چه رسد به اين كه در اختيار ديگرى باشد. اكراه در موردى صحيح است كه انجام كارى مباشرةً به دست انسان باشد، تا ديگرى تسبيباً بتواند آن را تحميل كند. مانند نشست و برخاست و گفت و شنود، از اين رو مى‏توان گفت: حرف نزن، اما نمى‏شود گفت: نفهم. بنابراين زمام امر قلبى در بخش‏هاى جزمى به عهده برهان است. اگر دليل و برهان اقامه شد عقيده پديد مى‏آيد، و گرنه تا برهان اقامه نشود، يقين حاصل نمى‏شود. اين معنا اختصاص به دين ندارد، بى‏دينى هم اين گونه هست؛ حتى كسى كه مى‏گويد: نمى‏دانم (لا أدرى، لست ادرى) نه كافر است و نه مؤمن و شك دارد اين شك نيز دليل مى‏خواهد. يعنى زمام شك هم به دست انسان نيست. اساساً نفى يا اثبات امور قلبى يا شك در آن بدون دليل حاصل نمى‏شود. تكذيب امرى مانند تصديق آن، نياز به برهان دارد. همچنان كه اگر دليل طرفين متعارض نباشد، شك پيدا نمى‏شود بنابراين در محدوده انديشه، رهبرى تصديق و تكذيب و شك را برهان بر عهده دارد.
به ديگر سخن: قبول و نكول شك مبادى خاص خودش را دارد اگر آن مبادى حاصل شد يكى از امور سه گانه حاصل مى‏شود بعضى از امور است كه زمينه قبول را فراهم مى‏كنند، برخى زمينه نكول را و بعضى هم زمينه شك را فراهم مى‏سازد.
آيه شريفه «الاّ من أُكرِه و قلبُه مطمئنّ بالايمان»(4)؛ كه درباره عمار ياسر نازل شده است، مؤيّد اين معناست. گرچه او در اثر شكنجه كلماتى را در نفى دين بر زبان آورد، ولى قلب او مطمئن به ايمان بود. پس دين كه امر قلبى است، در اضلاع سه‏گانه (تصديق و تكذيب و شك) خارج از اختيار انسان است. از اين رو، اكراه‏پذير نيست.
گفتنى است: مقسم امور سه گانه نفى و اثبات و شك، التفات است و لذا شخص غافل يعنى كسى كه به چيزى التفات ندارد، نه نافى است، نه مثبت و نه شاك. اما اگر كسى ملتفت بود، زمام اين امور سه گانه به دست ادله و براهين است. تعارض ادلّه سبب شك است و رجحان احد الطرفين اثبات يا نفى، سبب قبول يا نكول است.
گرچه اين سخن كه زمام تصديق و تكذيب و شك در امور قلبى و جزم علمى به دست دليل و برهان است مستلزم جبر علمى است ولى جبر علمى مانند جبر علّى حق است. چون جهان بر پايه جبر علمى و علّى تنظيم شده است.
آن جبرى ممنوع است كه در مقابل تفويض قرار گيرد كه به نفس و اختيار و عامل درونى باز مى‏گردد. اشاعره، خصوصاً امام فخر رازى آنجا كه بايد به جبر علّى فتوا دهد به اولويت تن در داده است و جايى كه بايد از اختيار و امر بين االأمرين سخن بگويد، به جبر معتقد شده است.
قاعده فلسفى «الشى‏ء ما لم يجب لم يوجد» ناظر به جبر علّى است، يعنى وجود هر شى‏اى وابسته به اين است كه علّت تامّه‏اش محقق شود از اين رو، حكيم سبزوارى و ديگران گفته‏اند: شى‏ء با اولويت وجود نمى‏يابد؛ «لا يوجد الشى‏ء بالاولويه»
اشاعره گمان مى‏كردند: اعتقاد به جبر علّى مستلزم محدود كردن قدرت خداست، غافل از اين كه همه سلسله‏هاى ضرورى به قدرت قادر مطلق ختم مى‏شود.
جبر علمى يكى از مصاديق جبر علّى است. زيرا همواره دو مقدمه سبب قريب يا به حسب ظاهر علت تامه نتيجه‏اند هرچند علّيت مقدّمات براى نتيجه در مقام تحليل به علت معدّه بر مى‏گردند چون معلّم حقيقى خداست. پس پيدايش نتيجه معلول تماميت نصاب دو مقدمه است. يعنى علم در اختيار انسان نيست. هر صورت علمى كه پديد مى‏آيد و هر صورت علمى كه رخت برمى‏بندد بر پايه دليل است. پديد آمدن هر علمى مقدمات خاص خودش را مى‏طلبد، اگر دو مقدمه تام بود، نتيجه ضرورى است. هرچند ممكن است قبول نكند. چون قبول به اختيار نفس است كه كار عزم عملى است و اگر دو مقدمه ناتمام بود، انسان دچار شك مى‏شود.
به هر تقدير همان طورى كه جبر علّى منافاتى با اختيار ندارد. چون يكى از علل و مبادى آن، اختيار شخص فاعل است. جبر علمى نيز با اختيار منافاتى ندارد، زيرا انديشيدن، تحصيل مقدمات و پرهيز از مغالطات، مغالطه و شبهه‏شناسى و رهايى از مغالطات مادى و صورى و… از مبادى اختيارى است. از اين رو، حكماى اشراق و مشاء تحصيل بخش برهان منطق را واجب دانسته‏اند و گفته‏اند: برهان جزو فرائض انديشه است زيرا شناخت مقدمات حق و شرايط آن و شناخت صورت‏هاى حق و شرايط آن شناخت مغالطاتى كه در ماده يا صورت راه پيدا مى‏كند براى دست يابى به يقين تحصيل آن ضرورى است.
كوتاه سخن: آن كه آيات ياد شده در مورد كسانى كه بيرون از دروازه دين قرار دارند. ناظر به اين است كه چون دين امر اعتقادى و قلبى است با اكراه و اجبار حاصل نمى‏شود، زيرا آزادى در امور اعتقادى و قلبى امرى تكوينى است و آزادى تكوينى انسان مانند زوجيت اربعه، لازمه هويت اوست. در محدوده قلب و اعتقاد، آزادى جزو بود و نبود است، يعنى انسان آزاد و مختار آفريده شده است. پس همان گونه كه نمى‏تواند بگويد: دو * دو، سه يا پنج مى‏شود همچنين نمى‏تواند بگويد: من نمى‏خواهم اين كار را آزادانه و از روى اختيار انجام دهم. اين آزادى، تكوينى است.

ياد سپارى‏

آزادى غير از تفويض است. مراد از آزادى همان امر بين الامرين است. خداى سبحان هم آزادى و حق انتخاب بين حق و باطل به انسان اعطاء كرده است و هم هرگز انسان را به حال خود رها نكرده است. چون موجود ممكن (ممكن الوجود) از جهت حدوث و بقا هر لحظه محتاج به خداست. عين ربط به خداست. پس ممكن نيست كه خدا او را يك لحظه به حال خودش واگذارد، وگرنه واجب مى‏شود. بنابراين جبر و تفويض هر دو باطل است و اختيار حق.
چون (جمله لااكراه فى الدّين) ناظر به امر تكوينى است علامه طباطبايى (ره) مى‏فرمايد: جمله «قد تبيّن الرشد من الغى» در مقام تعليل است، اگر نهى در آيه حكم انشايى تشريعى باشد مراد اين است كه مردم را بر ايمان و اعتقاد مجبور نكنيد، در اين صورت نيز نهى آيه شريفه بر حقيقت تكوين متكى است چون اكراه در مورد اعتقادات قلبى اثر ندارد.(5) اين معنا نشان مى‏دهد كه آيه «لا اكراه فى الدين» هدايت و ارشاد به حكم عقل است و اگر تعليل منحصر در آزادى تكوينى انسان و مختار بودن در اصل آفرينش باشد، مقصود آزادى تكوينى است كه در اين صورت دو جمله به صورت قياس شكل اول اين گونه بيان مى‏شود:«لا اكراه فى الدين»، لأنه «قد تبين الرشد من الغى»، و كل مورد فيه «قد تبين الرشد من الغى» لااكراه فيه، فلا اكراه فى الدين». راه و بى راه مشخص شده است و هيچ اجبارى نيز وجود ندارد. يعنى اگر، مانعى در برابر انسان براى پذيرش دين نباشد، فهم دين روشن است. هر انسانى با اندك تأمّلى در مى‏يابد كه نظام هستى روى پاى خود نايستاده است. اين مجموعه عظيم به جايى متكى است و بر پايه حساب و نظم خاصى اداره مى‏شود. آمد و شد شب و روز نمونه كوچكى از اين نظم بى بديل است؛«يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل»(6)؛ از اين رو، امام حسين (عليه السلام) فرمود: «عميت عين لا تراك»(7)؛ اين جمله قضيه خبريه است، نفرين نيست. يعنى چشمى كه تو را نبيند كور است، نه اين كه كورباد. زيرا ممكن نيست كسى اين مجموعه عظيم را ببيند و به تكيه‏گاه اصلى آن باور نداشته باشد. اگر كسى نور آسمان‏ها و زمين را نبيند، كور است. آرى، نظم بى بديلى كه در عالم و آدم مشاهده مى‏شود و دايماً نيز در حال تغيير است، ناگزير به جايى تكيه دارد و آن خداست.
نكته‏اى كه از مجموعه مطالب استفاده مى‏شود اين است، آيه شريفه «لا اكراه فى الدين» صبغه فلسفى محض ندارد، بلكه به قرينه جمله «قد تبيّن الرشد من الغى» در بردارنده امر ارشادى و هدايتى نيز هست. اساساً قرآن كريم هر گاه مطلبى را درباره “بود يا نبود” يا “بايد و نبايد ” طرح مى‏كند، جنبه هدايتى آن را نيز بيان مى‏فرمايد. تعبير به تشريع در كلام علامه طباطبايى، «و ان كان حكما إنشائياً تشريعياً» ناظر به اين جهت است. يعنى ممكن است ارشاد به حكم عقل باشد. يعنى كسى را در دين اكراه نكنيد كه نمى‏شود، نه اين كه اكراه حرام است.آيه در مقام تعليم است، نه تكليف. در واقع ارشاد به نفى تحقق اكراه است.

لزوم هماهنگى علم با عمل‏

عقل نظرى به منزله قوه مقننه است كه فتواى علمى مى‏دهد، و عقل عملى به منزله قواى مجريه است كه پايگاه عزم و اراده و تصميم است. عزم و اراده يا به سمت قبول است يا به سمت نكول. امام صادق (عليه السلام) در معناى عقل عملى فرموده است:«ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»(8)؛ اما اين كه جهان خدا دارد، علم است، نه ايمان، عقل است، نه عقيده و اين كار عقل نظرى است كه حكيم و متكلم به آن فتوا مى‏دهد.
در عقيده دو گره لازم است. يكى گره ميان موضوع و محمول كه بر عهده عقل نظرى است. مانند اثبات وجود خدا با برهان، اين علم است يا وقتى گفته مى‏شود: اين شخص پيامبر است. يعنى اين محمول مال اين موضوع است اين كه در منطق به قضيه، عقد گفته مى‏شود. براى آن است كه ميان موضوع و محمول گره خورده است. موضوع يا محمول به تنهايى نتيجه نمى‏دهد، نتيجه مربوط به بعد از گره خوردن است، اين عقد علم است نه ايمان ديگران كه انسان ميان عصاره اين قضيه و جان خود گره ديگرى ببندد كه با اين گره عقيده و ايمان شكل مى‏گيرد تفاوت عالم باعمل و بدون عمل در اين گره است. عالم با عمل كسى است كه عقد و عقيده‏اش به هم گره خورده است. على (عليه السلام) درباره لزوم هماهنگى علم با عمل مى‏فرمايد:«لا تجعلوا علمكم جهلا و يقينكم شكاً اذا علمتم فاعملوا و اذا تيقنتم فأقدموا»(9)؛ برخى از علما كشته جهلند. چون در بخش عقد كه كار عقل نظرى است، عالم است. اما در بخش عزم و عقيده، باور ندارد. علم را به عمل گره نزده است. فرعون اين گونه بود. از اين رو وقتى موساى كليم (عليه السلام) به او فرمود: تو كه مى‏دانى اين معجزات را خدا نازل «لقد علمت ما أنزل هؤلاء الا رب السموات و الأرض بصائر»(10)؛ و نبوت من از جهت علمى برايت روشن شده است پس، اين نبوت را بپذير، اما وى نپذيرفت، البته او «و جحدوابها و استيقنتها أنفسهم ظلما و علواً»(11)؛ از جهت علمى يقين داشت كه سخن موسى، حق است اما نپذيرفت زيرا، اهل عزم و عمل و ايمان و اراده و اخلاص نبود. عقل نظرى را به عقل عملى گره نزد. از آيه «قد تبين الرشد من الغى» استفاده مى‏شود كه به لحاظ عقل نظرى كه دين رشد و كفر غىّ است ولى عقل عملى گاهى سخن عقل نظرى را مى‏پذيرد و گاهى نمى‏پذيرد.
پس از آيه شريفه فهميده مى‏شود كه انسان هر چند در محدوده عقل عملى آزاد است، اما در عقل نظرى آزاد نيست. هيچ كس نمى‏تواند بگويد: نمى‏خواهم بفهمم هر گاه دو مقدمه برهان براى كسى حاصل شد. مضطر به فهم است. يعنى در برابر امر ضرورى قرار گرفته است، اگر چه با زبان اقرار نكند، ولى دستگاه فهم او فهميده است. اين فهم (جزم قلبى) كار عقل نظرى است. اما به لحاظ دستگاه عزم (ايمان)، آزاد است، مى‏تواند بپذيرد و گردن نهد و مى‏تواند باور نكند و گردن ننهد انسان در درس خواندن يا نخواندن آزاد است، اما اگر درس خواندن را برگزيد، فهميدن لازمه آن است. پس در عقل نظرى گرچه تحصيل مقدمات اختيارى است، ولى پس از حصول آن و رسيدن به حد ضرورت، انسان مضطرّ به فهم است. اما در مقام ايمان آوردن و گردن نهادن (عقل عملى يعنى تصميم‏گيرى (عزم و اراده)) به قدرى آزاد آفريده شده است كه حتى نسبت به امر ضرورى نيز مى‏تواند گردن ننهد، عقل عملى در قبال ضرورت نيز آزاد است. در آيات فراوانى از معجزات پيامبران (عليهم السلام) به نام “آيات بيّنات” ياد شده است مثل آيات مربوط به حج، «فيه آيات بيّنات مقام ابراهيم»(12)؛ يا درباره معجزات حضرت موسى (عليه السلام) مى‏فرمايد: «و لقد آتينا موسى تسع آيات بيّنات»(13)؛آنان كه با چشم خود اژدها شدن عصا را ديدند، باز شدن جاده خشك از ميان دريا را مشاهده كردند و به معجزه بودن آنها علم داشتند، با وجود اين در مقام عمل ايمان نياوردند، اين نشانه آزادى انسان در حوزه عقل عملى (عزم و تصميم و اراده) است. اين از بهترين نعمت‏ها و آزمون‏هاى الهى است كه با تبيّن راه رشد از غىّ در مقام عمل آزاد است. هرگز مجبور به انتخاب راه رشد و هدايت نيست.
گفتنى است: مراد از تعبير «قد تبيّن الرشد من الغى»، «قد تبيّن الرشد من الغى فى نفسه» نيست، تا كسى بگويد: مطلب براى شما روشن است. ولى براى ما همچنان نظرى و مبهم است. بلكه منظور اين است: تفاوت راه رشد از غىّ براى همگان حتى مشركان حجاز نيز روشن شده است. هم حقانيت قرآن فى نفسه مسلّم است، هم بطلان غير آن. در حد لزوم و ضرورى شدن امر، برهان اقامه شده است. چون اين آيه شريفه در مدينه نازل شده است. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) غير از قرآن كريم در مكه معجزات فراوانى براى تثبيت راه حق و هدايت و اتمام حجت آورد. از اخبار غيب و آشكار كردن اسرار درونى گرفته تا معجزات حسى ديگر. يعنى راه رشد از غى مبرهن گرديد و براى همگان علم حاصل شد.
با اين توضيحات روشن شد كه اولاً معناى «لا اكراه فى الدين» درباره آنان كه بيرون از دروازه دينند (برون دينى) اين است: كسى را مجبور به پذيرش چيزى نكنيد. چون اجبار ممكن نيست. اين از قبيل امر تكليفى محض مثل نگاه به نامحرم نيست. اين كار (اكراه و اجبار) شدنى نيست. خود را به زحمت نيندازيد كه نمى‏شود نه اين كه ممكن باشد، ولى حرام است و ثانياً معناى تكوينى بودن آزادى و مراد از ارشادى بودن نيز روشن شد. و ثالثاً آيه شريفه هرگز به معناى تسويه و اباحه انتخاب يكى از دو طرف رشد و غىّ نيست. زيرا مراد از آزادى مطرح شده، آزادى تكوينى است، نه تشريعى و در صورت تشريعى بودن از تخيير و اباحه و تسويه مى‏توان سخن گفت. و رابعاً در فضاى تشريع انسان آزاد و مختار نيست كه هركارى را بخواهد، انجام دهد. و گرنه آيات وعيد به عذاب، مانند «لا يعذّب عذابه أحد * و لا يوثق وثاقه أحد»(14)؛ و مانند آن كه در قرآن فراوان است، معنا نخواهد داشت.
بر اين اساس، آن كه مى‏گويد: اكراه و اجبار، كار و كالاى شيطان است، نه دين خدا، نارواست. چون اگر اكراه به معناى وادار كردن به پذيرش باشد، اين كار از اختيار انسان خارج است. اما اگر به معناى تهديد باشد. يعنى اين كار را بكن، اگر نكنى، مؤاخذه و عذاب مى‏شوى، اين معنا در آيات فراوانى آمده است ذات اقدس الهى راه حق و باطل را نشان انسان داد و او را در قبول و نكول هر يك آزاد گذاشت. پس اگر انسان به سوء اختيار خود راه باطل را برگزيند خداوند به شدت او را مؤاخذه و عذاب خواهد كرد. از اين رو، فرمود: اگر بى راهه بروى، عذابم به گونه‏اى است كه در دنيا مانند ندارد، «لا يعذب عذابه أحد * و لا يوثق وثاقه أحد»؛ اين عذاب تو را تعقيب مى‏كند. به فرشتگان عذاب مى‏گويم او را بگيريد و در آتش بيفكنيد؛ «خذوه فغلّوه * ثمّ الجحيم صلّوه * ثم فى سلسلة ذرعها سبعون زراعاً فاسلكوه»(15)؛زيرا همه اين عذاب‏ها محصول كار خودت است، ما چيزى برآن نيفزوديم ما گفتيم: با اين مار خوش خط و خال بازى نكن، عاقبت خوبى برايت ندارد، گوش نكردى و اكنون نتيجه آن را مى‏بينى «وجزاء سيّئة سيّئة مثلها»(16)؛ «و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها»(17)؛ «انما تجزون ما كنتم تعملون»(18)؛ ما گفتيم: با آتش بازى نكنيد، «ان الذين يأكلون أموال اليتامى ظلماً انما يأكلون فى بطونهم ناراً»(19)؛ «نار اللّه الموقدة * الّتى تطّلع على الأفئدة»(20)؛ قرآن مملو از تهديد است. تهديدهاى قرآن در حقيقت تبليغ و تعليل و ارشاد است. مثل آن كه پدرى به فرزند بازى گوش و خردسالش بگويد: با آتش بازى نكن و به آن نزديك نشو. چون بازى با آتش خطر سوختن را به همراه دارد. گناه نيز اين گونه است، هم اكنون آتش است، لكن شخص گناهكار چون احساس ندارد، درك نمى‏كند. مانند بيهوشى كه در اطاق عمل جراحى مى‏شود، ولى احساس درد نمى‏كند. آن كه سكر جوانى دارد، سُكر مقام دارد، سُكر دنياطلبى او را از خود بى‏خود كرده است، مانند بى‏هوشى است كه احساس درد نمى‏كند و چون به هوش آيد، ناله‏اش بلند است. از اين رو فرمود: «انّ الّذين يأكلون أموال اليتامى ظلماً انما يأكلون فى بطونهم ناراً»(21)؛ يعنى هم اكنون آتش مى‏خورند، كسى كه مال يتيم را مى‏خورد، با آتش بازى مى‏كند، خداوند ارشادش فرمود كه اين راه نيست، بى راهه است.
بنابراين، در رابطه با كسانى كه بيرون از دروازه دين قرار دارند، در آيه شريفه «لا اكراه فى الدين» سه معنا متصور است: ا. مراد از آيه شريفه اين است كه دين امر قلبى است و امر قلبى از جهت تصديق و تكذيب و شك اكراه‏پذير نيست.
2. معناى «لا اكراه فى الدين» اين است كه اساساً انسان در پذيرش دين مجبور نيست، آزاد است حكم تكوينى است يعنى «لااكراه» ناظر به نفى جبر است در مقابل نفى تفويض و اثبات امر بين الامرين – «لا اكراه» يعنى… «لا جبر فى الدين» جبرى در دين نيست.
3. معناى ديگر اين است: دين نيازى به اكراه ندارد. چون «قد تبيّن الرشد من الغىّ»؛ اين حكم، حكم ارشادى است. هيچ كس را مجبور نكنيد. چون در فضاى روشن دين نيازى به جبر نيست. جمله «قد تبيّن الرشد من الغىّ» دليل نفى اكراه است. اين معنا شايد به ظاهر آيه شريفه هماهنگ باشد.
«لا اكراه فى الدين» از سنخ فتوا به نفى اكراه و آزاد گذاشتن مردم در مقام تشريع نيست. زيرا نخستين اكراه كننده خداست وجوب ايمان، وجوب فحص و تحقيق، احكام فقهى و حقوقى و اخلاقى، تهديد به عذاب در صورت مخالفت دليل بر نفى آزادى در حوزه تشريع است.
بنابراين اين كسى كه بيرون دروازه دين قرار دارد، اگر بخواهد از باب جدال به آيه «لا اكراه فى الدين» استدلال كند و بگويد: من نمى‏خواهم وارد حوزه دين شوم. چون دين گفته است: تو آزادى و من هم اكنون در بيرون دين قرار دارم بايد گفت: آيه شريفه ناظر به اين معنا نيست. هرچند او در پذيرش و عدم پذيرش دين مختار و آزاد است.

حوزه درون دين

مقام دوم مربوط به حوزه درون دين است. مراد از آيه شريفه «لا اكراه فى الدين» در اين مقام چيست؟ آيا كسى كه دين را با برهان يا معجزه يا… پذيرفت و حقانيت دين و قرآن برايش ثابت گرديد، مى‏تواند به اين آيه شريفه استدلال كند و بگويد: دين دارى آزاد است و بر اين اساس بدون حجاب در جامعه ظاهر شود و آزادانه ميگسارى كند و هر خلاف شرع ديگرى را مرتكب شود؟ به يقين پاسخ منفى است. كسى كه با برهان دين را پذيرفت و وارد حوزه دين شد، بايد به حدود آن پاى بند باشد. اگر دين، حدود و شرايطى دارد كه عمل بدان وظيفه هر متدينى است. پس نبايد از اين محدوده تجاوز كند. بلكه هر كارى كه انجام مى‏دهد بايد در محدوده آن باشد. از خوردن و آشاميدن گرفته تا ازدواج و… از حلال آن استفاده كند، از حرامش چشم بپوشد. اين كه در خوردنى‏ها حلال و حرام كدام است؟ از ماهى دريا گرفته تا پرنده هوا و روئيدنى هاى صحرا، همه را بايد از راهنمايان دين فرا بگيرد. اگر بخواهد ازدواج كند، چگونگى آن را بايد در شريعت جستجو كند، با محارم نبايد ازدواج كند و… به هر تقدير در حوزه درون دينى انسان بايد به حرف راهنماى دين عمل كند زيرا شارع خوب و بد امور را تبيين مى‏كند و آدمى بايد بر اساس آنها رفتار نمايد. شارع به او مى‏گويد: دستگاه وجود تو با همه چيز سازگار نيست، آنگاه خوب و بد امور را برايش تفهيم مى‏كند و به او مى‏فرمايد: چه بسا چيزى را كه خوشايندتان نيست، ولى خير شما در آن است و بسا چيزى را كه دوست مى‏داريد، ولى آن براى شما بد است؛ «عسى‏ ان تكرهوا شيئاً و هو خير لكم و عسى‏ أن تحبّوا شيئاً و هو شرّ لكم و اللّه يعلم و أنتم لا تعلمون»(22)؛ يا مثلاً تقسيم و تعيين سهام ورثه به يك دوم، يك سوم، يك چهارم، يك پنچم، يك ششم، يك هشتم از سوى شارع مقدس برابرمصالح ورثه هاست، از اين رو فرمود: شما دست به اين سهام نزنيد؛ چون به حكمت آن آگاهى نداريد؛ «لا تدرون أيّهم أقرب لكم نفعاً»(23)همان گونه كه دستور داده شد، تقسيم كنيد.
دستورات شرع تمام ابعاد زندگى را فرا گرفته است. زيرا انسان از خوب و بد امور خود بى‏اطلاع است. از خوردن و پوشيدن و ديدن و شنيدن گرفته تا تقسيم سهام ورثه. علم انسان نسبت به جهلش ناچيز است. پس بايد در هر امرى به حرف كسى كه به سود او سخن مى‏گويد، گوش فرا دهد. پس كسى كه در محدوده دين زندگى مى‏كند، محصور به بايدها و نبايدهاى دينى است بنابراين كسى‏كه با ميل خود به درون دروازه دين وارد شد و بايد پاى بند به احكام دينى باشد كه آن را پذيرفته است به «لا اكراه فى الدين» ارتباطى ندارداز اين رو اگر نافرمانى كرد، مجازات مى‏شود و احكام آياتى مانند «الزانية و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما مأئة جلدة»(24)؛ «السارق و السارقة فاقطعوا أيديهما»(25)؛و… درباره او جارى مى‏شود. در درون حوزه دين انسان آزاد نيست كه با هر كسى ازدواج كند. ازدواج حدود و شرايطى دارد كه رعايت آن الزامى است. زن نبايد جز براى محارم زينت خود را براى كس ديگرى آشكار سازد؛ «ولا يبدين زينتهنّ الا لبعولتهنّ…»(26)؛ همچنين مرد بايد مراقب چشمان خود باشد و از نگاه به نامحرم چشم بپوشد؛ «قل للمؤمنين يغضّوا من أبصارهم…»(27)؛ چه اين كه زن نيز بايد به اين حكم عمل كند، «وقل للمؤمنات يغضضن من أبصارهنّ…»(28)؛ اساساً پذيرش هر مكتبى اين گونه است. چون تمام مكتب‏ها اصول و قوانينى دارند و پيروان خود را به عمل به آن‏ها ملزم مى‏كنند. از بوديزم و هندوئيزم گرفته تا كمونيزم، هر يك براى خود مرامنامه دارد و پاى بندى به آن را براى پيروان خود لازم مى‏داند قبول دين، لزوم اجراى احكام آن را نيز در پى‏دارد. انسان نمى‏تواند با دين بازى كند، در ظاهر نام مسلمان داشته باشد، اما خواهان آزادى بى‏قيد و شرط باشد. يك پا در درون دين نهد، پاى ديگر را بيرون نگه دارد؛ «مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء»(29)؛ البته شاك متفحّص تا زمانى كه در حال تحقيق بسر مى‏برد، معذور است؛ حتى اگر در اين تحقيق راه به جايى نبرد. اما كسى كه مصداق آيه شريفه «إن الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفراً لم يكن اللّه ليغفر لهم…»(30)؛ باشد، كه گاهى مرتد مى‏شود، گاهى ايمان مى‏آورد، بار ديگر بر مى‏گردد و.. اين بازى با دين است. بنابراين لازمه پذيرش هر مكتبى التزام و پاى بندى به احكام و قوانين آن است. هرچند مورد كراهت انسان باشد؛ پس اگر در دين آمده است؛ «كتب عليكم القتال و هو كره لكم»(31)؛ «كتب عليكم الصيام»(32)؛ و…، به همه اين احكام بايد ملتزم بود. حدود و قصاص و تعزيرات در احكام دينى مربوط به اين محدوده است. حتى كسى كه مسلمان نيست، اما در كشور اسلامى، زندگى مى‏كند، گرچه مستأمن و خون و مالش در پناه دولت اسلامى است، ولى بايد تابع قوانين حاكم بر كشور اسلامى باشد و نظم اجتماع را بهم نزند و هرج و مرج در جامعه ايجاد نكند. چون اگر كسى راه خاص خودش را طى كند، هرج،مرج در جامعه ايجاد مى‏شود.
تهديد كردن خدا با كرامت انسان نيز ناسازگار نيست. زيرا همان كسى كه انسان راتكريم فرمود همو او را به عذاب سخت خود تهديد كرده «لا يعذّب عذابه أحد * و لا يوثق وثاقه أحد»(33)؛ هرچند اين بندى است كه انسان خود به پاى خويش بسته است. تهديد به عذاب جهنم مانند زندان دنيا نيست كه يك امر قراردادى باشد. انتقام و عذاب الهى ، نه از سنخ تشفّى مظلوم است، نه از سنخ تعذيب قاضى محكمه است و نه از سنخ انتقام طبيب از بيمار ناپرهيزكار، بلكه از سنخ انتقام ولى از كودك بازى گوش است. چون خدا فرمود: من به شما گفتم كه با آتش بازى نكنيد. ظاهر زرق و برق دنيا نرم و شيرين و باطنش گزنده است؛«فإنما مثل الدنيا مثل الحيّة ليّن مسها قاتل سمّها»(34)؛ همان گونه كه اگر كودك بازى گوش نصيحت مشفقانه پدر را درباره خطر بازى با مار ناديده بگيرد و فريب نرمى ظاهر پوست مار را بخورد، سرانجام به عاقبت تلخ آن گرفتار مى‏شود، انتقام الهى و عذاب جهنم نيز اين گونه است. عذاب الهى همان باطن گناهانى است كه انسان در دنيا انجام مى‏دهد. ظالمان خود هيزم جهنمند؛«و اما القاسطون فكانوا لجهنّم حطباً»(35)؛هم مواد اوليه، هم مواد انفجارى، هم سوخت و سوز جهنم انسان‏هاى تبه‏كارند؛«فاتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة»(36)؛ بعضى از ظالمان مواد آتش زا و برخى هيزم آنند اين كه برخى بزرگان اهل معرفت گفته‏اند: ما آتشى كه از دهان برخى بيرون مى‏آيد را ديديم. اين سخن ناظر به باطن گناه است. يعنى كسى كه دروغ مى‏گويد، تهمت مى‏زند، از دهنش آتش زبانه مى‏كشد پس انسان عذاب را همراه خود مى‏برد وگرنه خدا كسى را عقاب نمى‏كند.

كوتاه سخن:

انسان در سه بخش علم و ايمان و عمل داراى سه حكم خاص است:
الف – در بخش‏هاى علمى (جزم علمى) رهبرى سه امر تصديق و تكذيب و شك را دليل يا تعارض ادله بر عهده دارد. هيچ يك از اين امور سه‏گانه در اختيار انسان نيست، چه رسد به اين كه در اختيار ديگرى باشد. پس اكراه‏پذير نيست. اگر دليلى بر اثبات يا نفى مطلبى اقامه شد، نفس آن را تصديق يا تكذيب مى‏كند و اگر ادله با هم در اثبات و نفى معارض شدند، نفس درباره آن شك مى‏كند. نه انسان خودش قادر است چيزى را بر خودش از جهت اثبات ونفى و شك تحميل كند، نه ديگرى. البته مباحث علمى مبادى اختياريه دارد. يعنى تحصيل علم، انتخاب معلم و كتاب، پرهيز از شبهات و مغالطات راه‏هاى اختيارى و علمى دارد. اين راهى است كه همه سالكان آن را پيمودند و بدان سفارش كرده‏اند. ربط ضرورى و نظرى و بديهى مشخص است، اقسام مغالطات بيان شده است و انسان براى صحيح پيمودن اين راه بايد آنها را فرا بگيرد و پرهيز كند تا به دام شبهات نيفتد.
ب – در بخش‏هاى عملى (عزم عملى) مانند ايمان و اعتقاد و… هرچند زمام امر بر عهده نفس است، لكن اكراه خارجى را تحمل نمى‏كند. پس از آن كه دليل به نصاب لازم رسيد و حق از باطل تمييز داده شد ؛ «قد تبيّن الرشد من الغىّ»(37)؛ انسان در قبول و نكول و ترديد كه از كارهاى عزم عملى است، كاملاً آزاد و مختار است. اعتقاد مجموع دو عقد و گره است: 1. گره ميان موضوع و محمول كه عقد و قضيه با آن ساخته مى‏شود. 2. گره عصاره قضيه با نفس كه عقيده نام دارد. زمام اين گره به اختيار نفس است. يعنى انسان در پذيرش و عدم پذيرش ايمان و كفر و نفاق آزاد است. امر به معروف و نهى از منكر كه عقل و نقل آن را به رسميت شناخته‏اند، پس از مقام استدلال و گفتگو و مناظره (تعليم و تعلّم) از اين جهت كار واجب و اتمام حجت بر بندگان شمرده مى‏شود. يعنى پس از آن كه دليل به نصاب لازم رسيد بايد جلوى آزادى كاذب را گرفت. همان گونه كه رها كردن دست كودك در خيابان آزادى دادن به او نيست بلكه اين آزادى، آزادى كاذب است چون خطر تصادف رادر پى دارد، آزادى به معناى رهايى انسان مكلّف نيز آزادى كاذب است. آيه شريفه «فأين تذهبون»(38)؛ ناظر به اين معناست. هشدار دادن به آزادى كاذب است. پس كسى كه از روى علم و عمد عقيده خلاف را مى‏پذيرد و ترويج مى‏كند، بايد او را امر به معروف و نهى از منكر كرد.
ج – بخش سوم اعمالى است كه هم در اختيار انسان است و هم در اختيار علل و عوامل بيرونى كه كار خارجى است و اكراه‏پذير است. مانند حجاب يا بى حجابى، ميگسارى كردن يا نكردن و… كسى كه در حوزه درون دينى به سر مى‏برد، مكلّف به همه تكاليف دينى است.

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره كهف، آيه 29.
2. سوره انسان، آيه 3.
3. سوره بلد، آيه 10.
4. سوره نحل، آيه 106.
5. تفسير الميزان، ج 2، ص 361.
6. سوره فاطر، آيه 13.
7. مفاتيح الجنان، دعاى عرفه.
8. اصول كافى، ج 1، ص 111، ح 3.
9. نهج البلاغه، حكمت 274.
10. سوره اسراء، آيه 102.
11. سوره نمل، آيه 14.
12. سوره آل عمران، آيه 97.
13. سوره اسراء، آيه 101.
14. سوره فجر، آيات 26 – 27.
15. سوره الحاقه، آيات 30 – 32.
16. سوره شورى، آيه 40.
17. سوره انعام، آيه 160.
18. سوره تحريم، آيه 7.
19. سوره نساء، آيه 10.
20. سوره همزه، آيه 7.
21. سوره نساء، آيه 10.
22. سوره بقره، آيه 216.
23. سوره نساء، آيه 11.
24. سوره نور، آيه 2.
25. سوره مائده، آيه 38.
26. سوره نور، آيه 31.
27. همان، آيه 30.
28. همان، آيه 31.
29. سوره نساء، آيه 143.
30. همان، آيه 137.
31. سوره بقره، آيه 216.
32. همان، آيه 183.
33. سوره فجر، آيه 25 – 26.
34. بحارالانوار،ج 33، ص 486.
35. سوره جنّ، آيه 15.
36. سوره بقره، آيه 24.
37. همان، آيه 256.
38. سوره تكوير، آيه 26.

 

/

امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان‏

 

امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان‏

نزول قرآن

در ماه مبارك رمضان قضيه‏اى اتّفاق افتاد كه ابعاد آن قضيه و ماهيّت آن قضيّه در ابهام الى الابد مانده است براى امثال ماها و آن نزول قرآن است. نزول قرآن بر قلب رسول اللّه در ليلة القدر، كيفيت نزول قرآن و قضيه چه بوده است و روح الامين در قلب آن حضرت قرآن را نازل كرده است و از طرفى خدا «انّا انزلناه فى ليلة القدر» اين نزول قرآن در قلب پيغمبر در ليلة القدر كيفيتش چيست؟ بايد بگويم غير از خود رسول اكرم و آنهائى كه در دامن رسول اكرم بزرگ شدند و مورد عنايت خداى تبارك و تعالى، عنايات خاص او بودند، براى ديگران مطلقاً در حجاب ابهام است كه مسأله تنزل چى است، نزول در قلب چى است، روح الامين چى است، كيفيت وارد شدن روح الامين با قرآن در قلب رسول اللّه چى است، «ليلة القدر» چى است؟ اينها مسائلى است كه به نظر سطحى يك مطالب آسانى است و گاهى هم يك حرف هايى گفته شده است لكن به شما عرض كنم كيفيّت نزول قرآن در ابهام باقى مانده است براى امثال ما و كيفيّت نزول ملائكة اللّه در ليلة القدر و ماهيت ليلة القدر و اين دعوتى كه خداى تبارك و تعالى به حسب آن چيزى كه از رسول اكرم منقول است كه «دعيتم الى ضيافة اللّه» ضيافت چى هست و كى پذيرفته است اين ضيافت را و براى مقدمات پذيرش – اين زيارت – اين ضيافت چى هست و خود ضيافت چى هست، بايد عرض كنم كه غير از خود رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم كسى به اين ضيافتى كه خداى تبارك و تعالى دعوت كرده است، آنطور كه او اجابت كرده است كسى اجابت نكرده است. دعوت مراتب دارد، اجابت هم مراتب دارد. آن مرتبه اعلاء اجابت آنى است كه پس از حصول مقدمات و رياضاتى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم كشيده‏اند منتهى شد به اينكه خداى تبارك و تعالى از او ضيافت كرد به نزول قرآن. قرآن آن نعمتى است كه در ضيافتى كه از رسول خدا شده است، آن نعمتى است كه در آن سفره‏اى كه از ازل تا ابد پهن است پيغمبر اكرم برخوردار از آن بوده و مقدمات، آن مقدماتى است كه سال‏هاى طولانى رياضات معنوى كشيده است تا رسيده است به آنجائى كه لايق اين ضيافت شده است و مهم قضيه اعراض از دنياست.
آن چيزى كه انسان را به ضيافتگاه خدا راه مى‏دهد اين است كه غير خدا را كنار بگذارد و اين براى هر كس ميسور نيست، براى افراد انگشت شمارى كه در رأس آنها رسول اللّه (ص) است ميسور بوده. آن توجه قلبى به مبدأ نور و اعراض از ماوراى او، او را لايق كرد به ضيافة اللّه و لايق كرد براى اين كه قران يك مرتبه به طور بسيط در قلب او وارد بشود. ليله مباركه يكى از احتمالاتش بنيه خود رسول اكرم (ص) است كه مشكات نور اللّه است و احتمالات ديگر هم هست. مهم ادراك اين معناست كه مراتب كمالات انسان براى ورود در ضيافت خدا زياد است و بايد از مقدمات شروع بشود. مقدمات هم همانى است كه توجه به غير نداشتن و غيرى را نديدن و جز خدا نديدن و توجه به هيچ چيز غير از او نداشتن. در اينجا بايد عرض كنم كه از همه مردم اين معنا مطلوب است و اگر بخواهند در ضيافت خدا وارد بشوند به اندازه وسع خودشان بايد از دنيا اعراض كنند و قلب‏شان را از دنيا برگردانند. (21/3/62)

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى حضرت آية الله خامنه‏اى‏

مسئولان دولتى و قواى مختلف براى حل مشكلات مردم، حقاً زحمت مى‏كشند اما بايد با شناخت و برطرف كردن موانعى كه بر سر راه پيشرفت امور وجود دارد همچون جبهه‏اى واحد، تلاش‏هاى خود را براى تأمين خواست‏هاى حقيقى و اساسى مردم مضاعف سازند.
نبايد مسائل كم ارزش و بى‏ارتباط با زندگى واقعى مردم را به عنوان خواست‏هاى اصلى مردم مطرح كرد چرا كه اين موضوع، عملاً در روند حل مشكلات حقيقى مردم مانع ايجاد مى‏كند بنابراين مسئولان و همه كسانى كه در افكار عمومى داراى نفوذ هستند بايد از خواست‏ها و مشكلات مردم، درك واقعى داشته باشند.
برخى‏ها به جاى پرداختن به اين گونه مسائل، تلاش مى‏كنند شعارهاى سياسى، جنجالى و بى‏محتوا را جايگزين خواست‏هاى حقيقى مردم كنند، البته اين گونه كارشكنى‏ها از اول انقلاب سابقه داشته و برخى افراد كه مجموعه‏اى كوچك اما پرمدعا و پرهياهو را تشكيل مى‏دهند، هميشه از مردم و نظام طلبكار بوده‏اند.
هدف اين است كه قواى سه گانه را رو در روى هم قرار دهند و مديران كشور را در جبهه‏هاى متفاوت نشان دهند اما همه مسئولان بايد ضمن تشخيص نيازهاى اصلى كشور و جامعه، مانع از تحقق اين هدف شوند.
زمينه مشاركت مردم وقتى به وجود مى‏آيد كه مردم احساس كنند نمايندگانشان در مجلس شوراى اسلامى و مسئولان دولتى كه برگزيده مجلس هستند به وظايفشان به درستى عمل مى‏كنند و دلسوزانه به دنبال حل مشكلات واقعى مردم هستند كه اگر اين احساس در مردم به وجود آيد مردم با شوق و رغبت در انتخابات شركت مى‏كنند.
همه حرف ملت ايران اين است كه ما مى‏خواهيم مستقل و آزاد بمانيم و اختيار كشور به دست خودمان باشد نه آمريكا و مستكبران بين المللى.
ما انتظار داريم سران كشورهاى اسلامى با درك اهميّت قدرت ملت‏هاى مسلمان و همبستگى كشورهاى اسلامى، در مقابل تهديدات آمريكا مرعوب نشوند و يا فريب برخى لبخندهاى منافقانه آن را نخورند و بدانند كه اگر كشورهاى اسلامى همچون ايران بر قدرت ملت خود تكيه كنند و در مقابل خواست‏هاى نامشروع استكبار بايستند مراكز قدرت جهانى قادر به هيچ كارى نخواهند بود. (22/7/1382)
امروز بعضى‏ها مى‏گويند ايران بايد به سمت دموكراسى برود در حاليكه ملت ايران بر خلاف بسيارى از كشورهاى مدعى دمكراسى و ليبراليزم، مردمسالارى يعنى «معيار بودن رأى مردم در شيوه سياسى حكومت و اداره كشور» را، با مبانى عميق دينى خود در آميخته و بهترين نوع مردمسالارى را بوجود آورده است.
در اين ماجراى پرهياهو (فعاليت‏هاى هسته‏اى) ، استكبار بتدريج خواستهاى خود را افزايش داد و اخيراً اعلام كرد ملّت ايران اصولاً نبايد فناورى هسته‏اى داشته باشد كه اين گونه حوادث نشان مى‏دهد كه آمريكا به هيچ چيز كمتر از بازگشت دوباره به ايران قانع نخواهد شد.
امام راحل عظيم الشأن مظهر مقاومت و صبر و بردبارى ملت ايران بود و اين ملت قدرشناس با ادامه همين راه عزت بخش، آمريكا و ديگر همدستان آن را در تحقق و اهداف خود ناكام و نااميد خواهد ساخت.
تشكلهاى دانشجويى كه ظاهراً با ديوارهاى سياسى از هم فاصله گرفته‏اند در مقابل گرماى خورشيد دين، اين مرزهاى مصنوعى را از ياد مى‏برند.
اين واقعيّات نشان مى‏دهد كه كسانى كه روى گرداندن جوانان از دين را تبليغ مى‏كنند و يا بدنبال تحقق اين هدف هستند، سخت در اشتباهند و ناكام خواهند ماند.
تشكل‏هاى دانشجويى بايد در كمال ادب و متانت با هم برخورد كنند و از هرگونه فعاليّت و حركتى كه نشانه بى‏نظمى و نداشتن منطق و استدلال است خوددارى كنند. (23/7/1382)

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام در فضيلت ماه رمضان‏

 

سخنان معصومين‏
در فضيلت ماه رمضان‏

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

« اِنَّ اَبوابَ السَّماءِ تُفتَحُ فِى اَوَّل لَيلَةٍ مِن شَهرِ رَمَضانَ وَ لا تُغلَقُ اِلى آخَرِ لَيلَهٍ مِنهُ».(1)
درهاى آسمان در اوّلين شب ماه رمضان گشوده مى‏شود و تا آخرين شب بسته نمى‏شود.

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

« اَنَّ الجَنَّةَ لَتُنجَدُ وَ تُزَيَّنُ مِنَ الحَولِ اِلِى اَلحَولِ لدُخُولِ شَهرِ رَمَضانَ».(2)
همانا بهشت تزيين و آراسته مى‏شود از سالى به سال ديگر به خاطر ورود به ماه رمضان.

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

« مَن صامَ شَهرَ رَمَضانَ فَاجتَنَبَ فيهِ الحَرامَ وَ البُهتانَ رَضِى اللّهُ عَنهُ وَ اَوجَبَ لَهُ الجِنان».(3)
كسى كه ماه رمضان را روزه بگيرد و از كارهاى حرام و بهتان پرهيز كند خدا از او راضى شده و بهشت را بر او واجب مى‏كند.

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

« هُوَ (شَهرُ رَمَضانَ) شَهرٌ اَوَّلَهُ رَحمَةٌ وَ اَوسَطُهُ مَغفِرَةٌ وَ آخَرَهُ عِتقٌ مِنَ النّار».(4)
او (ماه رمضان) ماهى است كه اولش رحمت، وسطش آمرزش و پايانش رهايى از آتش جهنم است.

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

« عن جبرئيل عن اللّه تعالى: كُلُ عَمَلِ اِبنُ آدَمَ لَهُ اِلاّ الصَّوم وَ هُوَ لى اَنَا اَجزِء بِهِ».(5)
همه اعمال نيك فرزند آدم به خودش بر مى‏گردد غير از روزه كه براى من است و من به او جزا خواهم داد.

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

«مَن اَحيى لَيلَةَ القَدرِ حُوِّلَ عَنهُ العَذابُ اِلَى السَّنَةِ القابِلَةِ».(6)
آن كس كه شب قدر را با بيدارى زنده بدارد، عذاب تا سال آينده از او برداشته خواهد شد.

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

« شَهرُ رَمَضان سَيِّدُ السُّرُورِ وَ لَيلَةُ القَدرِ سيِّدُ اللَّيالى».(7)
ماه رمضان سرور ماهها و شب قدر، سرور شب هاست.

قال رسول الله صلى‏اللّه عليه وآله:

« لَو يَعلَمَ العَبدُ ما فى رَمَضانَ لَوَدَّ اَن يَكُونَ رَمَضانُ اَلسَنَةَ».(8)
اگر بنده خدا مى‏دانست در ماه رمضان چه فضيلتى است دوست مى‏داشت كه تمام سال رمضان باشد.

قال الصادق عليه السلام:

«… افضل الجهاد الصوم فى الحرّ»(9).
بهترين جهاد، روزه دارى در هواى گرم است.

قال الكاظم عليه السلام:

« دَعوَةُ الصّائِمِ يُستَجابُ عِندَ اِفطارِهِ».(10)
دعاى روزه دار هنگام افطار قبول مى‏شود.

امام موسى كاظم عليه السلام:

« مَنِ اعتَسَلَ لَيلَةَ القَدرِ وَ اَحياها اِلى طُلُوعِ الفَجرِ خَرَجَ مِن ذُنُوبِهِ»(11).
آن كس كه شب قدر غسل كند و تا سپيده صبح شب زنده دارى نمايد، از گناهانش خارج مى‏شود (گناهانش آمرزيده مى‏شود).

امام حسن عسكرى عليه السلام:

«… فَلا يَفُوتُكَ اِحياءُ لَيلَةِ ثَلاثَ وَ عَشرِينَ»(12).
به بعضى از شيعيانش تأكيد فرمود: (اگر نتوانستى در شب‏هاى ديگر احياء داشته باشى سعى كن) بيدارى در شب بيست و سوم را از دست ندهى.

پى‏نوشت‏ها: –
1. بحار الانوار، ج 93، ص 344.
2. عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص‏67.
3. بحار الانوار، ج 93، ص 346.
4. بحار الانوار، ج 93، ص 342.
5. بحار الانوار، ج 93، ص 254 و محجة البيضاء، ج 2، ص 121.
6. بحار الانوار، ج 95، ص 145.
7. بحار الانوار، ج 40، ص 54.
8. بحار الانوار، ج 93، ص 344.
9. بحار الانوار، ج 93، ص 256.
10. سفينة البحار، ج 2، ص 64 و بحار الانوار، ج 93، ص 351.
11. بحار الانوار، ج 8، ص 128.
12. وسائل الشيعه، ج 7، ص 261.

 

/

دانستنى هايى از قرآن؛ مرا بخوانيد ، اجابت خواهم كرد

 

دانستنيهايى از قرآن
مرا بخوانيد، اجابت خواهم كرد

«و إذا سألك عبادي عني فإنّي قريبٌ أجيب دعوة الداع إذا دعان فليستجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون»(1) هرگاه بندگانم در باره من از تو بپرسند، پس بگو: من نزديكم و دعاى درخواست كننده را هرگاه مرا بخواند استجابت مى‏كنم، پس بايد بندگان هم مرا اجابت نموده بپذيرند و بايد به من ايمان آورند تا راه يابند.
خداوند پس از بيان حكم روزه، بندگانش را ترغيب و تشويق مى‏كند به دعا خواندن و درخواست خواسته هايشان از پروردگارشان. در روايت آمده يك نفر عرب بيابانى از رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله پرسيد: آيا پروردگار ما نزديك است تا با او راز و نياز كنيم يا دور است تا با صداى بلند او را بخوانيم؟ پس از آن، اين آيه نازل شد: هرگاه بندگانم از تو اى رسول ما سؤال كنند و درباره چگونگى دعا و نيايش با من پرسش كنند، بگو به آنها كه من به آنان نزديكم و به گفتار و كردار و احوالشان دانايم و درخواست و راز و نيازشان را مى‏شنوم چنانكه هر كسى از نزديك سخن همنشين خود را مى‏شنود. و هرگاه كسى از بندگانم مرا بخواند او را اجابت مى‏كنم، پس در مقابل، بايد بندگانم نيز مرا اجابت كنند و هرگاه آنان را به اطاعت و بندگى فراخوانم اطاعتم كنند و دعوتم را اجابت نمايند و بايد در ايمانشان پيوسته ثابت و پابرجا و استوار باشند و همانا بدانند كه من بر آنچه بخواهند قادر و توانايم، و بدينسان هدايت شوند و راه را از چاه تشخيص دهند.
دقت كنيد كه در اين آيه شريفه، خداى مهربان چقدر لطف به ما كرده و با مهر ما را مخاطب قرار داده و كمال عنايتش را به بندگانش روا داشته كه آنان را نه به عنوان «مردم» يا «ناس» بلكه به عنوان بندگان خودش مورد خطاب قرار مى‏دهد و آنان را منسوب به خود مى‏داند و اين بزرگترين مهربانى و محبت است كه نظير آن در جائى ديده نمى‏شود.
و نكته جالب تر اينكه حتى واسطه را حذف نموده و نفرموده كه اى پيامبر به آنان بگو بلكه مستقيماً مى‏فرمايد: و هرگاه بندگانم از تو سؤال كنند پس همانا من نزديكم و دعايشان را اجابت مى‏كنم.
و همچنين واژه «قريب» را با حرف «انّ» مورد تأكيد قرار مى‏دهد تا مسأله را قطعى جلوه دهد و جاى هيچ شك و ترديدى نماند. و هنگامى كه مى‏فرمايد «فإني قريب» دوام و ثبوت نزديكى و قرب هميشگى به بندگانش را مى‏رساند.
سپس مى‏فرمايد: «أجيب» يعنى پيوسته مورد اجابت قرار مى‏دهم. در اينجا فعل مضارع به كار رفته كه دوام و هميشگى اجابت را مى‏رساند.
و از سوئى ديگر بدون هيچ قيد و شرطى، اجابت را به بندگانش ابلاغ مى‏كند و مى‏فرمايد: «أجيب دعوة الداع اذا دعان» – اگر مرا بخواند من اجابت مى‏كنم. تنها دعاى بندگان كافي است كه من بپذيرم و آن را اجابت كنم، چنانكه در جائى ديگر نيز مى‏فرمايد: «أدعوني أستجب لكم» مرا بخوانيد من اجابت مى‏كنم.
لازم به يادآورى است كه نزديكى خدا به انسان مانند نزديكى و قرب موجودات ديگر نيست. وقتى قرآن مى‏گويد خدا به انسان نزديك است يعنى از هر نظر به انسان نزديك است زيرا او بنده و مخلوق خدا است و با تمام وجود به خدا نسبت دارد پس خدا به بنده‏اش قريب على الإطلاق است يعنى هيچ چيز حائل بين انسان و خدا نيست، حتى خيال و وهمى كه در ذهن انسان خطور مى‏كند، پيش از آنكه خود در باره‏اش بيانديشد، خداوند آن را مى‏داند و بر آن احاطه كامل دارد.
در قرآن كريم مى‏خوانيم: «و نحن أقرب اليه من حبل الوريد» – ما از رگ گردن به او نزديكتريم. و از اين نزديكتر در خيال نگنجد زيرا مالكيت خداوند عام و شامل و سلطه‏اش بر تمام تقادير بدون اندازه است.
و اصلا علت نزديك بودن بندگان به خدا در همين آيه مباركه تبيين شده كه همان بندگى آنان است. يعنى خود بندگى و عبوديت دليل نزديكى و قرب است و همين نزديكى نيز علت اجابت دعاى آنان بدون هيچ قيد و شرطى است. پس هرگاه اجابت دعا شرطى ندارد، بى گمان خود دعا نيز شرطى ندارد. از اين مطلب چنين نتيجه مى‏گيريم كه خداوند تمام دعاها را مستجاب مى‏كند.
چيزى كه در اينجا لازم به تذكر است اين است كه دعا كننده بايد واقعا از صميم دل خدا را بخواند نه اينكه صِرف لقلقه زبان يا عادت باشد.
ممكن است من ده ساعت‏پيوسته خدا را بخوانم و الهى الهى بگويم ولى هرگز توجه به اصل مطلب ندارم و دعا را انشاء نمى‏كنم، بلكه فقط از روى كتاب دعا مى‏خوانم بدون توجه به حقايقش. اين ديگر دعاى حقيقى نيست بلكه مجازى است. پس هر چند قيد و شرطى در دعا بيان نشده ولى اين شرط را دارد كه بايد دعاكننده حقيقتا خدا را بخواند و قلبش با زبانش سازگار باشد، نه اينكه من در زبان خدا را بخوانم ولى قلبم مشغول كسى ديگر باشد.
شرط ديگر اين است كه امكان اجابت داشته باشد. به عنوان نمونه اگر مريضى در حال احتضار و مشرف بر مرگ باشد، معنى ندارد كه برا ى او طلب شفا و عافيت كنيم. البته اشكال ندارد كه شفاى او را از خدا بخواهيم و قطعا خداوند بر همه چيز قادر و توانا است ولى نبايد توقع شفا داشت. و مانند اين درخواست ها بسيار زياد است كه لزومى ندارد از آنها ياد شود زيرا قطعا برادران و خواهران خود بر درخواستهاى غير ممكن درونيشان آگاهند.
پس بايد خواسته هايمان منطقى و معقول باشد و واقعا با قلبمان پيش از زبانمان درخواست كنيم. وانگهى فقط از خدا بخواهيم، نه اينكه در زبان از خدا درخواست كنيم و در عمل ديگران را مؤثر در جهان بدانيم و به سراغ بندگان خدا برويم كه همانا جز خدا، كسى در جهان تأثير واقعى ندارد ولى متأسفانه ما خواه ناخواه براى خدا شريك قرار مى‏دهيم و تنها او را مؤثر در عالم وجود نمى‏دانيم «قل من ينجيكم في ظلمات البر و البحر تدعونه تضرّعاً و خفية لئن أنجانا من هذه لنكوننّ من الشاكرين قل الله ينجيكم منها و من كلّ كرب ثم أنتم تشركون»(2) بگو (اى پيامبر) كيست كه شما را از تاريكيهاى بيابان و دريا نجات دهد و برهاند. او را ( با زبان) از روى تضرع و زارى و ( در دل ) از روى پنهانى مى‏خوانيد و مى‏گوئيد اگر خدا ما را از شدت و سختى برهاند قطعا از شاكران و سپاسگزاران خواهيم بود، بگو به آنها خدا است كه شما را از آن تاريكيها و از هر اندوه و سختى نجات مى‏دهد ولى شما براى او شريك قرار مى‏دهيد.
در پايان سخن روايتى بسيار ارجمند و زيبا از امام صادق سلام الله عليه نقل مى‏كنيم كه فرمود:
«خداوند به موسى بن عمران وحى كرد: هب لي من قلبك الخشوع و من بدنك الخضوع و من عينيك الدموع و ادعني في ظلم الليل فإنك تجدني قريبا مجيبا» در تاريكى شب با قلبى خاشع و جسمى متواضع و ديده اى اشكبار مرا بخوان كه مرا نزديك خواهى يافت و دعاى تو را اجابت خواهم كرد.

پى‏نوشت‏ها: –
1. ( سوره بقره – آيه 186).
2. ( سوره انعام – آيه 63).

 

/

نگاهي به رويدادها

 

نگاهي به رويدادها

جهان اسلام‏

فلسطينى‏ها آزادى 334 زندانى توسط رژيم صهيونيستى را فريبكارانه خواندند.
سربازان اشغالگر آمريكا در يورش سحرگاه امروز به شهر تكريت ده‏ها نفر از عراقى‏هاى مخالف حضور بيگانگان را بازداشت كردند. سربازان آمريكايى با رفتار محبت‏آميز! دستان و چشمان دستگيرشدگان را بستند و به نقطه نامعلومى بردند. (16/5/82)
نظاميان صهيونيست بمب سمى بر روى فلسطين ريختند. (18/5/82)
مردم خشمگين بصره انگليسى‏ها را سنگباران كردند. عراقى‏هاى خشمگين در بصره با سر دادن شعارهاى ضدآمريكايى و ضد انگليسى خواستار خروج اشغالگران از كشورشان شدند. اين روزها قطع مكرر برق و كمبود سوخت مردم بصره را كلافه كرده است. آنها براى نشان دادن نارضايتى خود به خيابان‏ها ريخته و با سنگ به جان سربازان انگليسى افتاده‏اند.(19/5/82)
سربازان انگليسى مردم بصره را به گلوله بستند. (20/5/82)
عراقى‏ها با خمپاره و آرپى‏جى به كاروان نظاميان آمريكا حمله كردند.
درگيرى در پايتخت عربستان 12 كشته و مجروح برجاى گذاشت. (22/5/82)
هواپيماهاى رژيم صهيونيستى برفراز اقامتگاه بشار اسد به پرواز درآمدند.(25/5/82)
عربستان 700 امام جمعه و جماعت خود را از سمت خود بركنار كرد.(26/5/82)
آمريكايى‏ها فيلمبردار فلسطينى رويتر را كشتند. عكس، فيلمبردار فلسطينى رويتر را هنگام فيلمبردارى از صحنه تظاهرات اخير ضد انگليسى مردم بصره نشان مى‏دهد. به تصوير كشيدن صحنه‏هاى تكان دهنده در بصره توسط اين فيلمبردار، اشغالگران را خوش نيامد و آنها مترصد بودند كه در لحظه مناسب وى را از پاى درآورند و روز گذشته به هنگام حمله افراد ناشناس به زندان ابوغريب اين اتفاق افتاد. آمريكا ضمن پذيرش مرگ اين فيلمبردار حاضر نشد جزئيات بيشترى را در اختيار افكار عمومى جهان قرار دهد.(27/5/82)
مبارز فلسطينى اتوبوس حامل صهيونيست‏ها را منفجر كرد. طى اين عمليات استشهادى در غرب بيت المقدس، بيش از 140 صهيونيست كشته و زخمى شدند.
دفتر سازمان ملل در بغداد منفجر شد. در اين انفجار 17 نفر كشته و بيش از 100 نفر ديگر مجروح شدند.(29/5/82)
صهيونيست‏ها زندان مبارزان فلسطينى را به آتش كشيدند. در اين يورش زمينى و هوايى 200 اسير فلسطينى مجروح شدند.(30/5/82)
انفجار بمب در كنار ديوار منزل آيت اللّه سيد محمّد سعيد حكيم از مراجع برجسته حوزه نجف اشرف موجب مجروح شدن ايشان از ناحيه گردن و 10 نفر ديگر و كشته شدن 3تن از محافظان وى شد.در پى انفجار منزل آيت اللّه سيد محمد سعيد حكيم، مردم شهر نجف با راهپيمايى به سوى صحن و حرم مطهر حضرت على عليه السّلام اين اقدام ددمنشانه را محكوم كردند.(3/6/82)
64 نفر در حمله گسترده جنگنده‏هاى آمريكايى به جنوب شرقى افغانستان كشته شدند.(4/6/82)
سه هزار سرباز آمريكايى به منازل مردم عراق يورش بردند. اين اقدام به منظور دستگيرى و درهم شكستن مقاومت مردم عراق صورت گرفت.
صهيونيست‏ها 20 مبارز فلسطينى را ربودند. (6/6/82)
در پى انفجار بمب و شهادت آيت اللّه سيد محمد باقر حكيم فرياد انتقام، عراق را فرا گرفت. (8/6/82)
سيد محسن حكيم، برادر زاده آيت اللّه سيد محمد باقر حكيم: آيت اللّه حكيم، جان خود را بر سر اصولگرايى گذاشت.(10/6/82)
الحيات حضور مأموران موساد در عراق را قبل از شهادت آيت اللّه حكيم تأييد كرد. (13/6/82)

داخلى‏

رهبر انقلاب در ديدار مسئولان نظام: بايد به جايى برسيم كه دشمن از خصومت با ايران احساس ضرر كند.
9 تن از دانشجويان بازداشت شده در پى دستور مقام معظم رهبرى آزاد شدند.(16/5/82)
خاتمى در مراسم گشايش نخستين كنگره ملى تشكل‏هاى غيردولتى جوانان: گروه‏هاى سياسى از جوانان سوء استفاده نكنند. (22/5/82)
خط لوله انتقال نفت از نكا به تهران آماده بهره‏بردارى شد.(23/5/82)
خاتمى در جمع سفرا و كارداران: سياست خارجى بايد برگرفته از عزت، حكمت و مصلحت باشد.(26/5/82)
اسناد توافق دولت و شوراى نگهبان درباره بودجه دفاتر نظارتى منتشر شد.(27/5/82)
رهبر انقلاب در ديدار سفرا و رؤساى نمايندگى‏هاى ايران در خارج: براى خوشايند غرب از اصول خود دست نمى‏كشيم.
مجلس به مبارزه با قاچاق كالا و ارز رأى نداد. (28/5/82)
خارج از چارچوب برنامه سوم توسعه، كالاها و خدمات دولتى سال آينده گران نمى‏شود.
معاون انتخابات شوراى نگهبان: زمان مناسب براى انتخابات مجلس هفتم 8 اسفند است.(29/5/82)
خاتمى: با آزادى ضد معيارهاى دين مخالفيم.
240 استاد دانشگاه از گسترش فناورى هسته‏اى ايران حمايت كردند.(30/5/82)
رهبر انقلاب در ديدار وزير و مديران وزارت اطلاعات: هوشيار باشيد تا توطئه‏هاى دشمنان به نتيجه نرسد.(1/6/82)
خاتمى: خودكفايى در كشاورزى براى كشور امنيّت مى‏آورد.
هيأت دولت با آرمان‏هاى امام و شهيدان رجايى و باهنر تجديد ميثاق كردند.
دكتر ميلى منفرد سرپرست وزات علوم شد.
مجلس، تأسيس 4 منطقه جديد آزاد تجارى را تصويب كرد.(2/6/82)
خاتمى در واكنش به بازداشت يك ديپلمات ايرانى: انگليس بداند در دفاع از شهروندان خود تسامح نمى‏كنيم.
استخراج نفت از 5 حلقه چاه جديد در گچساران آغاز شد.
رهبر انقلاب به مناسبت ترور نافرجام آيت اللّه سيد محمد سعيد حكيم از مراجع نجف پيام فرستاد. (3/6/82)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور و هيأت وزيران: هر دو جناح با تضعيف مديريت كشور مردم را دلسرد مى‏كنند.
روسيه براى احداث دومين نيروگاه اتمى در بوشهر اعلام آمادگى كرد. (6/6/82)
رهبر انقلاب به مناسبت شهادت آيت اللّه محمد باقر حكيم در اثر انفجار بمب پيام فرستاد.
روزنامه آرژانتينى: دادگاه بوئنوس آيرس مدرك و شواهدى عليه ايران ندارد.(8/6/82)
معاون وزير صنايع و معادن: وزارت بازرگانى نمى‏تواند مانع واردات خودرو شود.(10/6/82)
سخنگوى دولت: انگليس اگر به خصومت ادامه دهد وارد عمل مى‏شويم.(11/6/82)
دكتر رضا فرجى‏دانا وزير پيشنهادى رئيس جمهور براى تصدى وزارت علوم به علت تأكيد بر ضرورت جلوگيرى از نفوذ و دخالت گروه‏هاى سياسى بر دانشگاه نتوانست رأى اعتماد اكثريت مجلس را جلب كند.
مذاكرات ملك عبداللّه پادشاه اردن با مقامات كشورمان در تهران آغاز شد.
رهبر انقلاب: احساس ناتوانى بايد از فرهنگ كشور ريشه كن شود. (12/6/82)
ايران سفير خود را از لندن فرا خواند. سفارت انگليس در تهران تعطيل شد.(13/6/82)

خارجى‏

وزير دفاع انگليس در مراسم تدفين ديويد كلى آفتابى نشد.
رئيس جمهور روسيه الگوى توسعه‏اى ماهاتيرمحمد را ستود.(16/5/82)
حامد كرزاى كانديداى رياست جمهورى افغانستان شد. (18/5/82)
خانواده نظاميان آمريكا: فرزندان ما را از عراق برگردانيد. (23/5/82)
سازمان ملل، شوراى انتقالى عراق را به رسميت نشناخت.
ليبى رسماً مسئوليت انفجار لاكربى را پذيرفت.
برق 6 ايالت آمريكا همچنان قطع است. (25/5/82)
نقش دولت انگليس در مرگ “ديويد كلى ” پررنگ شد. (26/5/82)
به دنبال بحران خاموشى در آمريكا، دموكرات‏ها و جمهوريخواهان در چهارچوب رقابت انتخاباتى صف آرايى كردند.
موساد يك مركز جاسوسى در عراق تأسيس كرد. (27/5/82)
كره شمالى: سلاح‏ها را زمانى نابود مى‏كنيم كه آمريكا از خصومت دست بردارد.
سازمان القاعده: با 7000 دلار آمريكا را در خاموشى فرو برديم.
هيأت اعزامى كنگره آمريكا به عراق در گزارشى به اين كنگره نوشت: آمريكا سربازان خود را به قتلگاه فرستاده است.(28/5/82)
فاينشال تايمز از نقش مستقيم بلر در مرگ ديويد كلى خبر داد.
افزايش دماى هوا در فرانسه و بالا رفتن ميزان مرگ و مير ناشى از اين امر، بازار تابوب فروشى‏ها را با رونق روبرو كرد. طبق آخرين گزارش‏ها طى 20 روز گذشته صدها نفر بر اثر گرما تلف شدند.
سى ان ان به نقل از مردم عراق: انفجار دفتر سازمان ملل در بغداد كار آمريكا است. (30/5/82)
مردم شيكاگو خواستار پايان حضور نظامى آمريكا در عراق شدند. (3/6/82)
مذاكرات شش جانبه درباره برنامه هسته‏اى كره شمالى در پكن آغاز شد.(4/6/82)
از سوى شوراى حكومت انتقالى، 25 عضو كابينه جديد عراق معرفى شدند.
وزير خارجه مغرب: علاقه‏اى به برقرارى رابطه با اسراييل نداريم.(11/6/82)
اختلاف موجود ميان محافظه كاران و اصلاح طلبان برسر اصلاحات سياسى در كره جنوبى به كتك كارى انجاميد.
يك كشيش در آمريكا اعدام شد.(15/6/82)

/

بر ساحل معرفت

 

بر ساحل معرفت‏

پرسش: فلسفه غيبت امام زمان(عج) چيست؟

پاسخ: خداوند متعال اراده كرده است كه هيچ زمانى جامعه بشرى بدون امام و راهنما نباشد. و نيز اراده كرده است كه امام مهدى(عج) – كه آخرين امام است – براى هميشه امامت كند، اما چرا او را نمى‏بينيم، بدون علت و حكمت نيست. اكنون براى توضيح بيشتر توجه شما را به نكات زير جلب مى‏كنيم: نخست بايستى به اين نكته توجه نمود كه غيبت ايشان بدين معنى است كه حضرت در ميان مردم زندگى مى‏كنند و مردم ايشان را مى‏بينند، ولى نمى‏شناسند؛ اما فلسفه آن، در اين زمينه در روايات اهل‏بيت و كتب دانشمندان شيعه به حكمتهاى متعددى اشاره رفته است كه به جهت اختصار به بخشى اشاره مى‏كنيم:
1- تحقق وعده الهى مبنى بر برپايى حكومت جهانى مهدى(عج) از آن‏جا كه خداوند در قرآن به مؤمنين و مستضعفين وعده حكومت جهانى داده است (نور، 55؛ قصص، 5) براى تحقق آن شرايط خاصى لازم است كه فراهم شدن برخى بر عهده جامعه است و آن تنها با گذشت زمان و آماده شدن مردم ميسّر خواهد شد مانند اظهار نياز مردم جامعه؛ به بن‏بست رسيدن قوانين موجود مادى جوامع؛ پيشرفت علمى و فرهنگى تا حدودى كه همه ظرفيت پذيرش يك فرهنگ كامل و پيشرفته را پيدا كنند و همينطور تكامل وسايل ارتباط جمعى براى سهولت ارتباط با همه انسانهاى كره زمين و مطلع ساختن آنها از قوانين و اصول حاكم بر جهان و بالاخره نياز چنين جامعه‏اى به نيروهاى فعال و سازنده.(1)
2- حراست از جان آن حضرت براى روز موعود (برپايى حكومت جهانى) آنچه تاكنون تاريخ گواه آن بوده جلوگيرى از اجراى قوانين اسلام به هر نحوى صورت گرفته تا حدى كه اقدام به شهادت رساندن و از ميان برداشتن رهبران جامعه اسلامى نمودند حال اگر خداوند آخرين حجت خود بر روى زمين را همچون ساير ائمه به حال عادى وا مى‏گذاشت، حكومتهاى ظالم بيكار ننشسته و او را از ميان برمى داشتند و اين وعده الهى محقق نمى‏شد از اين رو برخى روايات فلسفه غيبت را حراست از جان آن حضرت دانسته‏اند.(2)
3- غيبت آن حضرت بر اساس سنت الهى صورت گرفته، سابقاً اين سنت براى پيامبران ديگر نيز به اجراء در آمده است مانند حضرت موسى كه خداوند وى را در خانه فرعون پرورش داده كه تا مدتها به عنوان فردى معمولى ميان مردم مى‏زيست سپس هنگامى‏كه زمينه ظهورش فراهم گرديد خداوند او را بر همگان آشكار نمود.(3)

پرسش: چرا ميقات حضرت موسى – على‏نبيناوآله‏وعليه‏السلام – از سى روز به چهل روز افزايش يافت؟

پاسخ: آن‏چه با روايات اهل بيت(عليهم السلام) سازگار است، اين است كه گرچه در واقع، ميقات حضرت موسى – على‏نبيناوآله‏وعليه‏السلام – بنابر چهل روز بوده، امّا خداوند براى آزمودن بنى‏اسرائيل، نخست حضرت موسى را براى يك ديدار سى روزه دعوت نمود؛ سپس آن را تمديد كرد تا منافقان بنى‏اسرائيل صفوف خود را مشخص سازند.
امام باقر(ع) مى‏فرمايند: «هنگامى كه موسى – على‏نبيناوآله‏وعليه‏السلام – به وعده‏گاه الهى رفت، با قوم خويش قرار گذاشته بود، غيبت او سى روز طول نكشد؛ امّا هنگامى كه خداوند ده روز بر آن افزود، بنى‏اسرائيل گفتند: موسى تخلف كرده و به دنبال آن دست به كارهايى كه مى‏دانيم، زدند (و گوساله‏پرستى كردند).(4)

پرسش: چرا ائمه(عليهم السلام) خدمت كار و كنيز داشتند؟ با توجه به اين‏كه پيامبر حتى چوب مسواك خودش را از كسى نمى‏خواست و فرموده‏اند بدترين انسان‏ها كسى است كه كار خود را به ديگران واگذار كند.

پاسخ: الف) 1. يكى از دليل‏هايى كه پيامبر و ائمه(عليهم السلام) حاضر مى‏شدند، بردگان را به كار گيرند، آثار تربيتى مهمى بود كه مى‏توانستند در برده‏ها ايجاد كنند و بدين وسيله به آن‏ها درس‏هاى علمى و عملى فراوانى بياموزند يكى از نمونه‏هاى آن قنبر غلام حضرت على(ع) بود كه در خانه آن حضرت فضايل زيادى كسب كرده بود.(5) 2. خدمت در خانه پيامبر و امامان براى كنيزان و بردگان افتخار بزرگى بود از اين‏رو بسيارى از آنان به هيچ وجه حاضر نمى‏شدند كه خدمت در خانه پيامبر و امامان را ترك كنند يكى از نمونه‏هاى آن زيدبن‏حارثه بود كه پدرش هر قدر اصرار كرد او خدمت در خانه رسول خدا را رها كند و به منزل پدريش برگردد زيد نپذيرفت.(6)
3. با توجه به اين‏كه كنيزان و بردگان در جامعه آن روز وجود داشتند يكى از بهترين راههاى آزادى آن‏ها همين بود كه پيامبر(ص) و ائمه(عليهم السلام) آن‏ها را بخرند و پس از مدتى محترمانه آزاد كنند كه از اين راه هزاران برده آزاد شدند.(7)
ب) نه تنها ائمه(عليهم السلام) بلكه پيامبر(ص) نيز خدمت‏كار داشت اينان افرادى بودند كه در خانه پيامبر(ص) و ائمه(عليهم السلام) كار مى‏كردند و پس از اتمام كار، حقوق خود را دريافت مى‏كردند. و اين يك مسئله اجتماعى است و لازمه يك زندگى اجتماعى همكارى افراد با يكديگر است كه يكى از انواع همكارى كمك كردن افراد به يكديگر است؛بنابراين، هيچ اشكالى ندارد كه كسى كه به هر دليل انجام همه كارهاى خانه برايش مشكل است يا ممكن نيست، از شخص ديگرى بخواهد كه در كارها به او كمك كند و در پايان هم مزدش را بپردازد. قرآن مى‏فرمايد: «أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ؛ (زخرف، 32) آيا آنان رحمت پروردگارت را تقسيم مى‏كنند؟ ما [وسايل‏] معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده‏ايم و برخى از آنان را از [نظر ]درجات، بالاتر از بعضى [ديگر] قرار داده‏ايم تا عده‏اى از آن‏ها عده [ديگر ]را به خدمت گيرند و رحمت پروردگار تو از آن‏چه آنان مى‏اندوزند بهتر است.» با توجه به اين آيه روشن مى‏شود كه اصولاً با توجه به لزوم زندگى اجتماعى انسانها، چاره‏اى نيست كه انسانها به همديگر كمك كنند و حتى به خدمت گرفتن ديگران هم نوعى مساعدت و همكارى اجتماعى است مخدوم، خادم را به خاطر كارى كه مى‏كند، مى‏پذيرد و در اختيار مى‏گيرد و خادم نيز به خاطر پولى كه مخدوم مى‏پردازد، حاضر مى‏شود كارها را انجام دهد.(8)

پى‏نوشت‏ها: –
1) ر.ك: پرسش‏ها و پاسخهاى مذهبى، مكارم‏شيرازى و جعفر سبحانى، ج 2، ص 160 – 168، انتشارات نسل جوان.
2) ر.ك: بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 52، ص 97، 98، داراحياء التراث العربى.
3) ر.ك: بحارالانوار، همان، ج 51، ص 224.
4) تفسير نورالثقلين، عروسى الحويزى، ج‏2، ص‏61، مؤسسه اسماعيليان.
5) ر.ك: منتهى‏الآمال، شيخ عباس‏قمى، ج 1، ص 392، نشر هجرت.
6) ر.ك: معارف و معاريف، سيدمصطفى حسينى دشتى، ج 6، ص 119، نشر مفيد.
7) تفسير نمونه، ج 21، ص 418، نشر دارالكتاب.
8) ر.ك: ترجمه تفسير الميزان، آيةاللَّه علامه طباطبايى، ترجمه سيدمحمدباقر موسوى همدانى، ج 18، ص 145، نشر دفتر انتشارات اسلامى، ذيل آيه 32 زخرف / تفسير نمونه، آيةاللَّه مكارم شيرازى و همكاران، ج 21، ص 50، نشر دارالكتاب الاسلامية.

 

/

خدمت رسانى و خوبى به مردم

 

خدمت رسانى و خوبى به مردم

زهرا نساجى

طليعه سخن‏

در سالى كه به فرمان رهبر معظم انقلاب سال نهضت خدمت رسانى نام گرفته، اهتمام در رفع مشكلات مردم امرى لازم و واجب است و اين مسئوليت بيشتر به عهده افرادى است كه باحمايت و مجاهدت اقشار مختلف اين ملت شريف به مقام و موقعيتى عالى دست يافته‏اند. جامعه‏اى كه رهبران و مسئولان دينى و اجتماعى در آن پيشگام خدمت رسانى باشند مصداق جامعه قرآنى است، زيرا در بينش توحيدى، بزرگان هر ملتى طبيبان دوّارى هستند كه شيفتگان خدمت اند نه تشنگان قدرت. از روى آورى به مشكلات مردم، دل خسته و ملول نمى‏شوند بلكه با شتاب و عدم اتلاف وقت زمينه اعتماد و خوش‏بينى را در مردم به وجود مى‏آورند.
امام خمينى (ره) بارها مسئولين نظام را در راه خدمت و نيكى به مردم تشويق كردند واز اين كه خود خدمت گزار ملت باشد اظهار رضايت مى‏نمود. ايشان در دستورالعملى چنين به فرزند خويش نگاشته‏اند: آنچه گفتم بدان معنا نيست كه خود را از خدمت به جامعه كناركشى و گوشه‏گير و كلّ بر خلق اللّه باشى كه اين از صفات جاهلان متنسّك است يا درويشان دكان دار… از زير بار مسئوليت انسانى، كه خدمت به حق در صورت خدمت به خلق است، شانه خالى مكن.(1)
اين تعبير امام خمينى (ره) از نگرشى ژرف سرچشمه مى‏گيرد كه انسان حقيقت جو خدمت به خلق را جداى از بندگى خالق نمى‏بيند و در واقع مردم را عيال خدا مى‏داند و از خدمت به آنها سرباز نمى‏زند.چنان چه اين ديد به صورت فرهنگ درآمده و مسئولان با عزمى راسخ در پى انجام وظايف محوله گام بردارند مردم با دل گرمى بيشتر در امر حفاظت از نظام در صحنه حاضر مى‏گردند.
امام على (ع) درباره نيكى و خدمت به خلق مى‏فرمايد: اين را بدان كه در جلب خوش بينى مسئولان نسبت به كارمندان و زير دستان و شهروندان چيزى كار سازتر از خدمت به آنان و كاستن هزينه‏هاى
زندگيشان و حذف تحميل هانيست. پس در اين زمينه طورى رفتار كن كه با تكيه برآن خوش بينى و اعتماد زير دستانت فراهم شود.(2)

خدمت رسانى

در فرهنگ اسلام موضوع خدمت رسانى به مردم؛ خصوصاً صالحان و مؤمنان از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است. اولياى الهى همواره در خدمت به خلق پيش قدم بوده و به پيروان خويش سفارش نموده‏اند كه در انجام اين فريضه مهم كه از عالى‏ترين درجات ديندارى است همت گماشته و در نفع رسانى به مردم ولو با خدمتى اندك از هيچ كوششى دريغ نورزند.
اين عمل چندان با اهميت است كه پيامبر اكرم (ص) ميزان محبوبيت نزد خدا را 2وابسته به آن دانسته و مى‏فرمايد: بهترين مردم كسى است كه براى ديگران سودمندتر باشد.(3)

از ديگر وجوه خدمت به خلق، بُعدِ عبادى آن است، زيرا عبادت تنها به روزه گرفتن و نمازخواندن محدود نمى‏شود و چنان چه فكر، قلب و اعضا در خدمت حق باشند و اعمال خالصانه در راه رضاى خدا انجام پذيرد داشتن روحيه خدمت گذارى نيز زمينه ساز عبادت پروردگار است:
در آموزه‏هاى دينى خدمت به مردم وظيفه هر فرد مسلمان و جزء برنامه‏هاى اصلى پيامبران و اساس اخلاق اسلامى است. اهميت اين مطلب به حدى است كه پيامبر اكرم (ص) كسانى را كه با بى توجهى و غفلت از پذيرش اين مسئوليت شانه خالى مى‏كنند، مسلمان نمى‏داند:«من اصبح لايهتم بامور المسلمين فليس منهم و من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم؛(4) كسى كه در هر صبحگاه به امور مسلمين همت نگمارد و در انديشه كارهاى آنان نباشد از آنها نيست و كسى كه بشنود مردى فرياد مى‏زند و كمك مى‏طلبد و به او كمك نكند مسلمان نيست.»
از آن جا كه زندگى اجتماعى بر پايه ارتباطات سنجيده و در سايه خيرخواهى وعلاقه به هم نوع، پايه ريزى گرديده و بر اساس تعاون و خدمت به هم قوام مى‏يابد، لازم است افراد به فكر منفعت خويش نباشند ودر پى ارضاى غرايز شخصى قدم برندارند، بلكه به نفع ديگران نيز گام بردارند، درد آنها را درد خود دانسته و در درمانش بكوشند. چنين انديشه مثبتى موجب مى‏شود تيرگى‏ها و مشكلات از آسمان زندگى انسان‏ها كنار رفته و درد دردمندان به داروى جانبخش طبيبان دوّار (خدمت گزاران) درمان شود و به مدد دست‏هاى تواناى آنها جامعه‏اى پيشرو، سالم و سربلند به وجود آيد.

خوبى و احسان

احسان به مردم ويژگى‏اى است پسنديده كه بارها قرآن كريم انسان‏ها را به انجامش ترغيب نموده است. خداوند متعال نيكوكاران را دوست دارد و آنها را به پاداشى عظيم مژده داده است. دست‏گيرى از مردم و كمك در حل مشكلات مادى ومعنوى آنها و شادكردن قلوب مؤمنين جلوه‏هايى از احسان است. نيكى به مردم خصلتى است ارزشمند كه با ايمان به خدا موقعيتى را به وجود مى‏آورد كه انسان با تكيه بر فضل پروردگار، با شور و علاقه، خوبى راترويج كند وباعشق و ايثار در برداشتن موانع از سر راه ديگران لذت آسوده زيستن را به كامشان گوارا كند. در پرتو احسان، عدالت اجتماعى و انصاف پديدار مى‏گردد و فرمان قرآن كريم تحقق مى‏يابد: «انّ الله يامر بالعدل و الاحسان؛(5)خدا فرمان مى‏دهد به عدل و احسان.
از ثمرات احسان، رفع كدورت‏ها، حذف دشمنى‏ها و به وجود آوردن فضايى است كه همه از احساس يك رنگى و همدلى لذت مى‏برند. اين انديشه كه انسان در افق ديدش بندگان خدا را نيز جاى دهد، برخاسته از طبعى عالى و جوهره انسانى است كه خداوند به بشر ارزانى داشته است. وقتى دردى از مسلمانان وجوان آدمى را بيدار مى‏كند و او را با آغوشى باز و نيرويى خستگى‏ناپذير به مساعدت هم نوعان مى‏كشاند، انسانيت معنا مى‏يابد كه:
بنى آدم اعضاى يكديگرند
كه در آفرينش زيك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

كسانى كه استطاعت دارند ولى در دستگيرى از مستمندى قدمى بر نداشته و كوچك‏ترين زحمتى را تقبل نمى‏كنند و حتى از اقداماتى كه در اين زمينه صورت مى‏گيرد ممانعت به عمل مى‏آورندافرادى فرومايه و بى احساسند كه خداوند آنها را به عقوبت سخت مبتلا مى‏گرداند، زيرا خداوند همان گونه كه خود با فضل و رحمت با مردم رفتار كرده از انسانها نيز خواسته تا با هم به نيكى برخورد كنند و فضل و بخشش را فراموش نكنند: «ولا تنسوا الفضل بينكم»(6)

پاداش احسان

پروردگار عالم مظهر هر خير و خوبى است. او انسان‏ها را با احسان پرورش مى‏دهد و در مدرسه بندگيش الفباى نيكى مى‏آموزد. اگر بنده‏اى توفيق يافت تا به بندگان احسان كند بايد بداند كه خداوند به لطف خويش او را برگزيده تا با الهام از سرچشمه فيض ربوبى زيبايى احسان را درك نمايد و آن گاه به واسطه او نعمت‏هاى الهى بر مردم نازل شود. اين سعادتى والاست كه امام سجّاد (ع) نيز در دعاى مكارم‏الاخلاق از خدا مى‏طلبد: «واجرى للناس على يدى الخير ؛ با دست‏هاى من به مردم خير برسان.» در فرهنگ قرآنى پاداش نيكى به ديگران برگشت آن عمل به خود است و بى توجهى به نيازهاى مردم و كم لطفى در رفع احتياجات آنها ظلم به خويشتن است؛ چنان چه قرآن مى‏فرمايد:
«ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها»(7)؛ اگر نيكى كنيد به خود كرده‏ايد و اگر بدى كنيد به خود كرده‏ايد.
در شرع مقدس از عمل نيك به معروف تعبير شده و نيكوكاران اهل معروف‏اند، يعنى خوبى كرده و به خوبى فرمان مى‏دهند و اين از بالاترين فضايل و كمالات انسانى است. امام باقر (ع) فرمود: «محبوب‏ترين مردم پيش خدا كسى است كه معروف را دوست بدارد و خودش هم به مردم نيكى كند.»(8)
در روايات آمده است كه در بهشت درى است كه فقط نيكوكاران از آن وارد مى‏شوند، افرادى كه در دنيا مازاد ثروت خويش را در جهت رفع مشكلات قشر آبرومند جامعه صرف مى‏كنند و با باران خير و نيكى كوير عطشناك جان‏هاى نيازمند را سيراب مى‏سازند و با اين عمل، خدا و پيامبرش را خرسند مى‏گردانند. نيكوكاران در دنيا عزيز و سربلندند و در آخرت نيز از خوبان هستند. پيامبر اكرم (ص) فرمود: «نيكوكاران در دنيا در آخرت نيز نيكوكار شناخته مى‏شوند، زيرا در عرصه محشر كه كفّه حسنات و اعمال خير آنها در ميزان(9) سنجش سنگينى مى‏كند از ثواب‏ها و حسنات خود مقدارى را به گناه كاران مى‏بخشند و باعث رهايى آنها مى‏شوند.»

به چه كسى نيكى كنيم‏

در احاديث و متون دينى به ارزش ذاتى احسان و خدمت به مردم اشاره شده و آن را به زمان و كان و يا اشخاص خاصى محدود نكرده‏اند. هرچه دامنه اين عمل پسنديده گسترش يافته و در شعاع تابش آن انسان‏هاى بيشترى قرار گيرند، خداوند بر نزول بركت و رحمت خويش مى‏افزايد. پيامبر اكرم (ص) در اين باره فرمود: «پس از ايمان به خداوند سرآمد تمام اعمال عاقلانه، مهربانى و نيكى با مردم است؛ چه خوب باشند چه بد.»(10)
گرچه در احسان نمودن مرزى وجود ندارد و در پرتو آن انسان‏هاى خوب و بد بهره‏مند و سيراب مى‏شوند، اما نبايد از نظر دور داشت كه كمك به ظالمين و ستم گران در حيطه وظايف مسلمين نمى‏باشدو چنان چه شخصى از كمك رسانى به كافر خوددارى كرد مورد مؤاخذه قرار نمى‏گيرد، در حالى كه كوتاهى در مورد انسان‏هايى كه مسلمان، مؤمن و نيازمند هستند مذمت شده و عذاب الهى به دنبال خواهد داشت.
امام سجّاد (ع) در اين باره به فرزندش فرمود: هركس تقاضاى خير و نيكى از تو نمايد، از احسان به او دريغ مكن، زيرا اگر تقاضا كننده لايق آن نيكى باشد تو به حقيقت دست يافته‏اى و اگر شايستگى آن را نداشته باشد تو در پاسخ به خواسته‏اش مراتب بزرگوارى خود را ابراز داشته‏اى.(11)
احسان و خدمت به خلق تنها بخشيدن مال و رفع دردهاى مادى و دنيوى نيست، بلكه بخشش و كمك‏هاى معنوى و اصلاح امور اخلاقى و اجتماعى مردم از عالى‏ترين نوع احسان است. راهنمايى و نجات اشخاصى كه به بيراهه رفته‏اند و دست‏گيرى از آنها به اميد رهايى و هدايت، ارزنده‏ترين كارى است كه نيكوكاران انجام مى‏دهند.

انواع احسان

نيكى بر حسب حالات احسان كننده واحسان شونده گوناگون است ؛ مثلاً انسانى كه به حكم فطرت در مقابل احسانى كه به او شده احسان مى‏كند طبيعى‏ترين عكس العمل را نشان داده، زيرا ناسپاسى در پاسخ عمل نيك بسيار زشت و نكوهيده است. قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: «هل جزاء الاحسان الاّ الاحسان»(12)؛ آيا پاداش نيكى جز نيكى است؟»
قسم ديگر احسان آن است كه انسان به كسى نيكى كند كه او را نمى‏شناسد و قبلاً نيز خير ونيكى از او دريافت نكرده است. اين خوبى كه يك طرفه و بدون مقدمه است، احسان ابتدايى گويند. خداوند متعال در گستره‏اى بى نهايت اين گونه به بندگانش نيكى مى‏كند. او آغاز كننده هر احسانى است، بدون آن كه بندگانش احسانى كرده ويا استحقاق آن را داشته باشند.
بالاترين مرتبه احسان در بين مردم اين است كه نسبت به شخصى كه بدى كرده نيكى شود.خداوند اين برخورد كريمانه را به پيروان مكتب اسلام توصيه كرده و فرموده: هميشه بدى را به بهترين شيوه – خير و نيكى – پاداش ده.(13)
بدى‏ها را با خوبى پاسخ دادن سبب مى‏شود كه دشمنى و كدورت از بين برود و دوستى و مهربانى در روابط انسان‏ها حاكم گردد. امام صادق (ع) نيز در كسب اين اخلاق شايسته فرموده است: مى‏خواهيد شما را به بهترين اخلاق دنيا و آخرت راهنمايى كنم؟ يكى اين كه اگر كسى به تو ظلمى كرده او را ببخشى و اگر كسى با تو قطع رابطه كرد با او رفت و آمد كنى و با كسى كه به تو بدى كرده احسان ورزى.(14)

آداب احسان‏

در سيره معصومين (ع) احسان كردن با نكاتى بسيار ظريف و دقيق همراه است كه رعايت آنها سبب ارتقاى عمل و مقبوليت آن مى‏شود كه برخى از آنها عبارت اند از:
الف – شتاب در نيكى: يكى از آداب احسان، شتاب در اين عمل است. از دست دادن وقت و منتظر نگه داشتن نيازمندان، سبب پشيمانى و حسرت مى‏شود و آدمى را از پاداش شايسته و آرامش وجدان محروم مى‏سازد.
شتاب در احسان همانند ميوه‏اى بر درخت است، همان طورى كه درخت پس از ميوه دادن گوارايى و سودش بر همگان آشكار مى‏گردد، احسان در وقت نيازمندى هم لذت بخش و گواراست. امام على (ع) مى‏فرمايد: «برطرف كردن نيازهاى مردم پايدار نيست مگر به سه چيز: 1- كوچك شمردن خدمت، تا خدا آن را بزرگ نمايد،2- پنهان داشتن آن، تا خدا آن را آشكار سازد، 3- شتاب در برآوردن نياز، تا براى محتاج گوارا و مسرت بخش باشد.»(15)
ب – منع منت گذارى: از جمله آفات احسان و خدمت به مردم منت گذارى است كه با اين كار ماهيت عمل، باطل مى‏گردد. خداوند متعال در سوره بقره آيه 264 مى‏فرمايد: «ولا تبطلوا صدقاتكم بالمنّ و الاذى»؛ صدقاتى كه مى‏دهيد و احسان‏هايى كه به مردم مى‏كنيد با منت و اذيت از بين نبريد.
بزرگان دين كه در موقعيت‏هاى مختلف به رفع مشكلات و گرفتارى‏هاى مردم اقدام مى‏كردند به پيروان خويش آموخته‏اند كه براى حفظ آبروى اشخاص در پنهان احسان كرده و از منت گذارى بپرهيزند. اگر انسان درك كند كه به خاطر حضور حاجت‏مندى كه بر او وارد شده و مورد احسان واقع گرديده به چه مقام و فضيلتى در بارگاه الهى نائل مى‏گردد هيچ گاه نيكى‏هايش را با منت ضايع نمى‏كند.

شاد كردن مؤمن‏

از ارزش‏هاى پسنديده اخلاقى، كه با نيكى قرين است و در آيين اسلام بدان تأكيد شده، خوشحال نمودن بندگان خداست. از فرمايشات بزرگان دين در مى‏يابيم كه خوشحالى بنده‏اى از بندگان خدا، سرور پيامبر و امامان و رضايت پروردگار را به دنبال دارد و انسانى كه در شادى ديگران شريك بوده و گرد و غبار غم را مى‏زدايد و در راهى هدف‏مند دلى را به دست مى‏آورد، به خدا نزديك مى‏شود.
امام باقر (ع) فرمود: «يك لبخند بر روى چهره برادر ايمانى حسنه‏اى است در نامه عمل تو و رفع گرفتارى از او حسنه‏اى ديگر است و خداوند با هيچ عمل و عبادتى همچو شادكردن يك مؤمن پرستش نشده است.»(16)
اسلام با دستورات عالى و جاودانى براى ساخت جامعه‏اى سالم و پرنشاط، انسان‏ها را به شاد زيستن در كنار هم دعوت نموده است، زيرا در جامعه‏اى كه غم و اندوه فراوان باشد زندگى ديگران نيز دستخوش خمودگى و آسيب مى‏گردد.
اجتماع بشرى مانند يك پيكر است كه با اختلال يك عضو، سلامتى و نظمش بهم مى‏خورد و براى برگشت دوباره سلامتى نياز به همكارى و هماهنگى ديگر اعضا است. بنابراين وجود افراد نيازمند و درمانده، سلامتى روحى و روانى جامعه را خدشه دار مى‏كند كه همه توان مندان مى‏بايست در رفع اين مشكل بكوشند.
امروزه مشكلات اقتصادى از جمله دغدغه خانواده‏هاست و چه بسا افرادى كه اين غم و اندوه را در دل خويش پنهان ساخته و صورت هايشان را با سيلى سرخ نگه داشته‏اند.
از رسول اكرم (ص) پرسيدند: كدام كارها نزد خدا محبوب‏تراست؟ فرمود: دنبال سرور و شادى يك مسلمان بودن. سؤال شد: چگونه؟ فرمود: با سير كردن شكم او، رفع غم و اندوه و پرداخت بدهى‏هايش.(17)

بر آوردن حاجات مردم‏

مسلمانان نبايد نسبت به احتياجات و مشكلات يكديگر بى‏تفاوت باشند. تشريك مساعى در رفع حاجات مردم موهبتى الهى است. البته براى كسانى كه جوياى رضايت پروردگار و امنيت در روز قيامت‏اند.
خداوند متعال بندگانى را كه در روى زمين در برآوردن نيازمندى‏هاى مردم تلاش مى‏كنند به اجر و پاداش فراوانى وعده داده است و به تعداد گام هايى كه در اين راه بر مى‏دارند نيز حسنه مى‏دهد. پيامبر اكرم (ص) فرمود: هر كس در انجام حاجات برادر دينى‏اش بكوشد مثل آن است كه هزار سال، خداوند را عبادت كرده به اين ترتيب كه روزها را روزه و شب‏ها را به نماز ايستاده باشد.(18)
اشخاصى كه با بى‏توجهى در مقابل گرفتارى و مصائب ديگران روزگار مى‏گذرانند، در حالى كه مى‏توانند پناهگاه حاجت مندان باشند در اين زمينه كوتاهى كرده و به ذلت و خوارى و عذاب الهى مبتلا مى‏شوند. امام صادق (ع) فرمود: هر مؤمنى كه دست رد بر سينه برادر نيازمندش بزند با اين كه مى‏تواند از پيش خود يا ديگران نياز او را برآورد، خداوند روز قيامت او را با روى سياه و چشم كبود و دست‏هاى به گردن بسته محشور مى‏كند و سپس گفته مى‏شود: اين است خيانت كارى كه به خدا و پيامبرش خيانت كرده، آن‏گاه او را به دوزخ مى‏برند.(19)
بر اساس سيره عملى ائمه معصوم (ع) مى‏بايست در اولين فرصت نياز ديگران را برآورده ساخت و قبل از درخواست آنها اقدام نمود تا آبرويشان خدشه دار نگردد.
مردى از انصار به محضر امام حسين (ع) شرفياب شد تا حاجتش را با امام مطرح كند آن حضرت فرمود: برادر آبروى خود را حفظ كن و درخواست خويش را شفاهى و رو در رو بيان نكن، حاجت را در نامه‏اى بنويس تا به خواست خدا برآورده سازم.(20)
انديشه كار سازى در امور مسلمانان و اقدامات عملى در اين رابطه علاوه بر پاداش ارزشمند، اين مطلب را به اثبات رسانده كه با گره گشايى از كار مردم خداوند در لحظات تنهايى و گرفتارى با امداد غيبيش انسان را نجات مى‏دهد:
تو نيكى مى‏كن و در دجله انداز
كه ايزد در بيابانت دهد باز

روزى امام على (ع) به كميل فرمود: به خانواده‏ات دستور بده تا در تحصيل مكارم اخلاق بكوشند و در تاريكى‏هاى شب به انجام حاجات مردم و رفع نيازمندى‏هاى آنها بپردازند. سوگند به خدايى كه جان من در دست اوست! هيچ كس بر دل انسان مؤمنى سرور و شادمانى وارد نمى‏كند مگر آنكه خداوند از اين عمل خير مايه لطفى مى‏آفريند كه در موقع نزول بلا و به هنگام گرفتارى سريعتر از سرعت سيلاب در سراشيبى به امداد او مى‏رسد و او را از گرفتارى نجات مى‏دهد.(21)

تقدّم رفع حاجت مردم بر هر كارى‏

يكى از شيعيان مى‏گويد: در مسجد الحرام مشغول طواف بودم، يكى از دوستانم از من درخواست دو دينار وام كرد، به او وعده دادم كه پس از طواف حاجتش را برآورده سازم، هنوز طوافم به پايان نرسيده بود كه امام صادق (ع) وارد شد و دست بر شانه‏ام نهاد و بر من تكيه كرد و هر دو مشغول طواف شديم. طواف من تمام شد ولى به احترام امام صادق او را همراهى كردم و طواف را ادامه دادم، آن مرد حاجت‏مند كه در كنارى نشسته بود و امام صادق را نمى‏شناخت به خيال آن كه من حاجتش را فراموش كرده‏ام هربار كه از مقابلش مى‏گذشتم با دست اشاره مى‏كرد و مطلبش را يادآورى مى‏نمود. امام صادق (ع) از من پرسيد: چرا اين مرد به تو اشاره مى‏كند؟ گفتم فدايت شوم او منتظر من است كه پس از طواف نزد او روم و وامى به او بدهم و چون دست مبارك شما بر شانه من است خوش ندارم شما را ترك گويم. امام صادق (ع) بدون لحظه‏اى تأمل، دست از روى شانه من برداشت و فرمود: مرا به حال خود گذار و برو حاجت او را برآور. من رفتم و كار او رااصلاح نمودم. روز بعد امام صادق را ديدم كه بااصحابش سخن مى‏گفت: تا مرا ديد سخن خود را قطع كرد و فرمود: اگر براى بر آوردن حاجت يكى از برادران مؤمن خود تلاش و سعى كنم نزد من بهتر و محبوب‏تر است از آزاد كردن هزار بنده و بسيج نمودن هزار نفر در راه خدااست.(22)

پى‏نوشت‏ها: –
1. صحيفه نور، ج 20، ص 130.
2. نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 1000.
3. نهج الفصاحه،ص 315.
4. اصول كافى، ج 2، ص 164.
5. سوره نحل، آيه 90.
6. سوره بقره، آيه 237.
7. سوره اسراء، آيه 7.
8. فروع كافى، ج 4، ص 65.
9. ثواب الاعمال،ص 127.
10. مستدرك، ج 2، ص 67.
11. الروضةالكافى، ص 153.
12. سوره الرحمن، آيه 60.
13. اصول كافى باب عفو.
14. سوره فصلت، آيه 34.
15. نهج البلاغه(فيض)، ص 1131.
16. اصول كافى، ج 2، ص 189.
17. قرب الاسناد، ص 68.
18. بحار،ج 74، ص 315.
19. اصول كافى، ج‏2،ص 367.
20. بحارالانوار، ج 78، ص 118.
21. همان، ج 74، ص 314.
22. سفينة البحار، ج 1،ص 353.

 

/

نگرشى بر داستان‏هاى قرآن و ويژگى‏هاى آن

 

نگرشى بر داستان‏هاى قرآن و ويژگى‏هاى آن

اسماعيل نسّاجى زواره‏

قرآن كريم كتابى است انسان ساز و جهان شمول كه همه انسان‏ها در گستره زمين و زمان از نور هدايت آن برخوردار خواهند شد، به طورى كه خداوند سبحان آن را كتاب هدايت همگان معرفى مى‏كند:
«… و ما هِىَ اِلاّ ذكرى للبَشَرِ»(1)؛لذا همگان آن را مى‏فهمند و براى همه سودمند است. به همين دليل اين كتاب جهان شمول الهى، در بيان معارفش شيوه‏هاى متفاوت و متنوّعى را به كار برده است تا از طرفى ژرف انديشان، خود را از آن بى‏نياز ندانند و از طرف ديگر عموم مردم از فهم مطالب آن، خود را محروم نبينند.
يكى از شيوه‏هاى ظريف و متنوع در فهم و بيان معارف قرآن كاربرد«قصّه‏هاى قرآنى» است. در قرآن كريم نزديك به 260 داستان وجود دارد كه به تفصيل يا ايجاز، وقايع تاريخى را در عين شيوايى نقل مى‏كند. وجود اين همه داستان در جاى جاى قرآن و اختصاص دادن يك سوره از قرآن به نام «قصص» بر اهمّيت اين موضوع تأكيد دارد.(2)
داستان‏ها و قصّه‏هاى قرآنى روح تازه‏اى را همراه با فرهنگ و تفكّر توحيدى و جهان بينى الهى ارائه مى‏دهد. اين داستان‏ها جدّى، واقعى، پر رمز و راز و با اهداف متعالى و نتايج و آثار مثبت مى‏باشد، از داستان “آدم” و “حوا”، وسوسه‏هاى ابليس، مسئله هبوط و سرنوشت فرزندان آدم گرفته تا داستان «اصحاب فيل» كه آخرين قصه‏هاى قرآنى است، هر يك به فراخور حال، بيان‏گر راز آفرينش انسان، عوامل تعالى يا انحطاط و دخالت نيروى غيبى و هشدار و انذار مى‏باشد.
از سيره صالحان از پيامبران و ملوك و امم پيشين گرفته تا سيره طاغيان و زمامداران و ملل تحت سيطره آنها و عمل زشت يا زيباشان همگى در اين قصّه‏ها ترسيم شده است، امّا نظير قصّه‏هاى كتاب «كليله و دمنه» نيست كه افسانه هايى ساختگى باشد، بلكه واقعيّاتى است كه در گذشته رخ داده است. هدف قرآن از آوردن آنها، سر گرم كردن مردم نيست، بلكه نتايج حقيقى را در جهت هدايت، تعليم و تزكيه مردم از آن مى‏گيرد(3) و پيام‏ها و مفاهيم ارزنده‏اى را بيان مى‏كند كه هر يك از آنها براى جامعه انسانى سودمند و سعادت بخش است.(4)به همين جهت خداى سبحان قصّه‏هاى قرآن را «احسن القصص» معرفى مى‏كند: «نَحنُ‏نَقُصُّ عَلَيكَ اَحسَنَ القَصَصِ…(5)؛ما به بهترين وجه قصّه‏هاى حق را براى تو بازگو مى‏كنيم».
اگر ما اين قصه‏ها و حكايات را در قرآن مى‏بينيم، بدان جهت است كه اين كتاب مى‏خواهد مفاهيم و پيام‏هاى دينى را به زبانى بر مردم ابلاغ كند كه از ويژگيهاى خاصّى برخوردار بوده و موافق طبع و مورد علاقه آنان باشد كه اين ويژگى‏ها به شكل اعجازآميز، ماهرانه و هنرمندانه بامحتواى قصه‏ها عجين گشته است. لذا در اين نوشتار به پاره‏اى از آنها اشاره خواهيم كرد.
ويژگى‏هاى داستان‏ها
1- بيان حقيقت‏
قرآن كريم سرگذشت فراوانى را از انبيا و اقوام گذشته آورده است كه همگى بيان كننده وقايع و حقايقى است كه در گذشته رخ داده است. قرآن نيز آنها را بدون كم و كاست ذكر نموده است.
چنان كه درباره سرگذشت اصحاب كهف مى‏فرمايد:«نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ بَنَأهُم بِالحَقِّ اِنَّهُم فِتيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِم و زِدناهُم هُدىً(6)؛ ما سرگذشت اصحاب كهف را به طور حقيقى و واقعى براى تو گزارش مى‏كنيم، آنان جوانمردانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايت و رستگاريشان افزوديم».
اين تعبير نشان مى‏دهد كه هم اصل ماجرا حقيقت دارد و به وقوع پيوسته و هم نقل آن مشوب به تخيّل نيست، پس نقل و منقول، هر دو حق‏اند. بنابراين يكى از ويژگى‏هاى مهم داستان‏هاى قرآنى، حقيقى بودن خود آنهاو نتيجه آنهاست. بنابراين چون قرآن حقيقت محض است، نحوه بيانش نيز حق است و ذهن مخاطب را به باطل و انحراف نمى‏كشاند و هرگز خيال را به جاى واقعيّت بازگو نمى‏كند و مطلب تخيّلى را تحقّقى نمى‏نمايد.(7)
اگرچه تمام اخبار و قصه‏هاى قرآن در سطح حواس و درك مردم بيان شده است، ولى امورى است حقيقتى كه هيچ‏گونه مجازى در آن‏ها نيست. در تفكّر فلسفى و دينى غرب از زبان سمبليك و نمادين سخن به ميان آمده است و در اين راستا تحقيقات گسترده‏اى كرده‏اند، آن بخش از اين مطالب كه به كتاب مقدّس مسيحيان بازمى گردد، در واقع توجيه سخنان خلاف واقعى است كه متأسفانه به دليل تحريفات گسترده، در آن كتاب بسيار ديده مى‏شود، سخنان آن كتاب هيچ ربطى به قرآن و زبان قرآن ندارد، چون زبان قرآن، زبان حقيقتى است كه به ذات معانى اشاره دارد و داستان‏هاى آن نيز مسائلى است كه اتّفاق افتاده و به بهترين روش بر قلب پيامبر اسلام (ص) نازل گرديده است.
مانبايد اصطلاحاتى كه در دنياى غرب، با توجه به پيشينه فرهنگى، دينى و تاريخى خاصّ آن ديار استفاده مى‏شود، درباره قرآن و معارف بلند الهى و دينى اسلام نيز به كار بريم. در غرب ؛ مخصوصاً از قرن هيجدهم به بعد، مسيحيّت از تمام صحنه‏ها عقب رانده شد، كتاب مقدّس، اهميت خود را از دست داد و مورد نقّادى فلسفه و علم جديد قرار گرفت كه اين امر متألّهين مسيحى را به چاره انديشى فراخواند.نظريات متفاوت و گاهى متناقض – كه همگى براى ترميم جنبه‏هاى غير عقلانى مسيحيت و كتاب تحريف شده آن پديد آمد – ره آورد آن چاره انديشى هاست. نظريه زبان سمبليك و مجازى نيز يكى از اين نظريه هاست كه متأسّفانه برخى بدون توجّه به پيشينه تاريخى، فرهنگى و دينى آن، درباره قرآن به كار مى‏برند.(8)

2 – گزينش صحنه‏هاى درس‏آموز:

قرآن كريم كتاب تاريخ نيست تا هر وقايع تاريخى اى را آن طور كه رخ داده بنگارد، بلكه تنها به بيان بخش هايى مى‏پردازد كه با هدف آن (هدايت) هماهنگ باشد. سپس آن را به عنوان سنّت الهى بازگو مى‏كند؛ مثلاً نام حضرت موسى(ع) بيش از صد بار در قرآن كريم آمده و قصّه‏هاى آن حضرت در بيست و هشت سوره به طور گسترده بيان شده است، امّا بخش هايى مانند: ثبت تاريخ ميلاد و وفات آن حضرت در قرآن نيامده، بلكه به نكات حسّاس و آموزنده سرگذشت وى پرداخته است، مثل سانحه مهم وحى الهى (الهام) به مادرش درباره انداختن كودك در دريا (رودخانه نيل)، ايجاد طمأنينه در قلب مادر و مژده بازگشت فرزند بعد از بزرگ شدن و رسيدن به مقام رسالت، سخن به ميان آمده است. هم چنين از تاريخ هجرت موسى از مصر به مدين و زمان بازگشت وى از مدين به مصر جمله‏اى در قرآن نيست، امّا از خدمت گزارى رايگان موسى(ع) براى تأمين آب گوسفندان فرزندان شعيب و نيز از دامدارى دختران شعيب، عفاف و پاكدامنى آنان، كيفيّت آشنايى موسى (ع) با شعيب، نحوه انتخاب كارگزار كه بايد در كار خويش امين و بر كار خود مسلط و نيرومند باشد، مشاهده آتش و رفتن به سوى آن و شهود نور و استماع كلام توحيدى خداوند از درخت سخن به ميان آمده است.(9)

3 – نظم ويژه در بيان داستان:

قرآن در بيان يك داستان، تمام مطلب را يك جا نمى‏گويد، بلكه هر قسمتى از آن را به مناسبتى در جايى مى‏آورد و اين خواننده است كه بايستى آنها را به هم مرتبط سازد؛ مثلاً سرگذشت قوم بنى اسرائيل در بيش از بيست سوره بيان شده كه در سرتاسر قرآن پراكنده است و به هيچ وجه ترتيب زمانى در آن رعايت نشده است. اين پراكندگى در واقع عمومى است و بخشى از هدف قرآن را در راستاى بيان قصه‏ها تأمين مى‏كند.
بنابراين خداوند هدايت و تربيت انسان‏ها را غالباً در پناه قصّه دنبال مى‏كند و در هر مناسبتى قسمتى از داستان را بيان مى‏كند. لذا مى‏توان گفت: داستان گويى قرآن پراكنده، امّا زنده، پويا، هدف دار، بيدار كننده، عبرت‏انگيز و سوق دهنده انسان در مسير تعالى و هدايت است.(10)

4 – بررسى از زواياى متنوع:

بحث بسيار مهم و كارسازى كه در قصه‏هاى قرآن وجود دارد، مسئله تكرار است. كسانى كه چنين مباحثى را دنبال مى‏كنند شايد آگاه باشند كه يكى از ايرادهاى مهمى كه خاورشناسان و نويسندگان ديگر، بر قصّه‏هاى قرآن گرفته‏اند، همين تكرار است.
علت تكرار قصه‏هاى قرآن اين است: هر جا خداوند براى ابلاغ پيامش نيازمند حركت، گفت و گو و صحنه‏اى بوده آن را بيان كرده است. اين ويژگى در داستان حضرت موسى(ع) بيش از ساير قصه‏هاى قرآن به چشم مى‏خورد.
بيان كردن صحنه‏هاى مختلف از يك رويداد، همان چيزى است كه در داستان نويسى امروز اصطلاحاً به آن «زاويه ديد» مى‏گويند. قصه‏هاى قرآن هم به شكل منشور و با زواياى متفاوتى مطلبى را بيان مى‏كند، يعنى ابلاغ يك پيام بستگى به مقدار، كيفيّت و شرايط مكانى و زمانى دارد.پس رمز تكرار در قصه‏هاى قرآن اين است كه:
اولاً: جلوه‏ها و ابعاد در هر قصه‏اى با هدف و غايت خاصى به مخاطب نشان داده شود.(11)
ثانياً: بعضى از وقايع كه به صورت مبهم و تحريف شده در كتب آسمانى ديگر نقل شده به صورت حقيقى و دور از تحريفات، روشن شود؛ مثلاً تولّد و عروج حضرت عيسى (ع) در كتب مقدس به گونه‏اى نقل شده كه در بنيان و اساس اديان الهى ديگر خدشه وارد نموده است و تأثير اين دگرگونى آن چنان عميق بوده كه مسئله توحيد را به «تثليث» و مسئله عيسى (ع) را به «فرزند خدا» بازگردانده است، لذا خداوند در آيات متعددى داستان چگونگى تولّد حضرت عيسى (ع) و عروج او را تكرار نموده است كه بدين شرح است:
الف – سوره مريم، آيات 16 تا 36؛ ب – سوره نساء، آيات 156 و 157؛ ج – سوره مائده، آيات 72 تا 75؛ د – سوره زخرف، آيات 63 و 64. ه – سوره آل عمران، آيات 45 تا 51.(12)

5 – آميختگى مطالب:

مطالب داستانى قرآن به شدّت با يكديگر آميخته است و چه بسا كه يك يا چند آيه مطالب متنوّعى را در زمينه‏هاى گوناگونى بيان كند. بنابراين مى‏توان گفت كه آميختن مطالب مختلف داستانى، يكى از شيوه‏هاى بيان قرآن در تاريخ و داستان سرايى را تشكيل مى‏دهد، به عنوان مثال: آيات 30 تا 39 سوره بقره اختصاص به داستان آفرينش حضرت آدم (ع) دارد كه خداوند در اين ده آيه مطالب داستانى و تاريخى را به صورت فشرده و تقريباً غير قابل تفكيك بيان فرموده است؛ مانند:
الف – كيفيّت آفرينش حضرت آدم (ع)؛ ب – مقام انسان نسبت به خدا؛ ج – مقام انسان در مقابل فرشتگان؛ د – وضعيّت شيطان و خمير مايه وجودى او؛ ه – مقابله دو خط يا دو جريان خدايى و شيطانى؛ و – ويژگى‏هاى فسق، كفر و استكبار در خط شيطان؛ ز – ويژگى‏هاى فرمانبردارى، ايمان و تواضع كه سمبل آن در اين جا ملائكه هستند؛ ح – ويژگى‏هاى علم، اراده و قدرت كه انسان را شايسته تكليف مى‏سازد. ط – پايان هر يك از دو جريان.
آميختگى جنبه‏هاى فوق، ضمن ايجاد تنوّع در كلام، از يك سو مطالعه تاريخ و فلسفه تاريخ در قرآن را دشوار مى‏سازد و از سوى ديگر فرد جست‏جوگر دقيق و با حوصله را با دريايى مشحون از گوهرهاى پربها در زمينه مورد بحث روبه رو مى‏سازد، به طورى كه هرچه كاوش مى‏كند، شور و حال بيشترى مى‏يابد.(13)

6 – مقدّمه دورنگر:

در قرآن گاهى عاقبت و سرانجام يك داستان از همان ابتدا ظاهر مى‏شود و پس از آن، داستان از همان اوّل روال عادى خود راپى مى‏گيرد و گام به گام پيش مى‏رود و چقدر شروعى به اين ظرافت، زيبا و دل نشين است. كه انسان در همان آغاز، انجام را هم پيش رو داشته باشد ضمن اين كه نتيجه كلّى را مى‏بيند سؤال‏هاى مختلفى نيز ذهن ريزبين و نقّادش را به جست و جو واداشته و او را به تعقيب و پى‏گيرى قصّه از زواياى مختلف فرا مى‏خواند.
سرگذشت حضرت موسى (ع) و فرعون در سوره قصص بر اين سياق ريخته شده است يعنى ابتدا با جملاتى كوتاه، گويا و اعجاز گونه، عمل كرد فرعون را اين گونه برمى شمارد:
او در زمين گردن كشى و طغيان كرد، شعار «تفرقه بينداز و حكومت كن» را سرلوحه كار خود قرار داد. پسران را مى‏كشت و دختران را به بيگارى مى‏كشيد، زيرا او از مفسدان روى زمين بود. از اين رو فرعون و دار و دسته‏اش سرانجام از آنچه مى‏ترسيدند بر سرشان آمد. اين جاست كه اين مقدمه آخر بين، پايان مى‏يابد و از آن پس با تفصيل و به آرامى وارد داستان حضرت موسى (ع) و فرعون مى‏شود؛ ولادت، نشو و نما و وقايع پس از پيامبرى او را – كه هر كدام بحثى جداگانه دارد – دنبال مى‏كند و اين سرگذشت را خاتمه مى‏دهد.(14)

7 – نقل قول مستقيم گفتگوها

قرآن در نقل حوادث تاريخى، علاوه بر ذكر شرح حال وضع كلى مردم، گاهى به تأمّل و تفكّر در يك موضوع آن قدر اهميت مى‏دهد كه گفت‏گوهاى فردى را عيناً نقل مى‏كند؛ مثل سرگذشت حضرت شعيب (ع) و موسى (ع) و گفتگوى دو نفره آنان كه مى‏فرمايد: «قالَ اِنّى اُريدُ اَن اُنكِحَكَ اِحدَى ابنَتَىَّ هاتَينِ عَلى اَن تَأجُرَنى ثمانِىَ حِجَجٍ(15)؛ شعيب گفت: من مى‏خواهم يكى از اين دو دخترم را به ازدواج تو در آورم بر اين مَهر كه هشت سال براى من كار كنى، «قالَ ذلِكَ بينى وبينَكَ اَيَّمَا الاَجَلَينِ قَضَيتُ فَلا عُدوانَ عَلىَّ(16)؛حضرت موسى (ع) عهد را پذيرفت و گفت: هر كدام از اين دو مدّت را كه به انجام برسانم بر من ستمى نشده است. جالب توجه اين كه واژه «قالَ» و مشتقات آن جزء واژه هايى است كه بيش‏ترين كاربرد را در قرآن دارد؛ به عنوان مثال: واژه «قل»315 بار(17)، «قالَ»501 بار(18) و «قالوا»311 بار(19)تكرار شده است كه تأييدى است بر توجّه و اهميّت قرآن به نقل دقيق جزئيات حوادث و وقايع.

8 – كاربرد واژه‏هاى متفاوت‏

از آن جا كه قرآن كريم كتاب تربيتى و سازنده هر مكان و زمانى است، بعضى از واژه‏ها را در بيان داستان يك پيامبر به صورت مترادف تكرار مى‏كند تا شنونده و متعلّم مطالب جديدى بياموزد. لذا در مقام هدايت، لازم است كه مطلب واحد در هر مناسبت با واژه‏اى خاصّ ادا شود تا ويژگى پند و موعظه و سازندگى را داشته باشد. اين كاربرد واژه به شكل‏هاى مختلف، علاوه بر مسئله هدايت، نكته جديد و مفهوم تازه‏اى هم به مخاطبان مى‏آموزد.(20) مثلاً جريان تبديل عصاى حضرت موسى (ع) در سوره‏هاى طه، اعراف، و نمل سه بار تكرار شده است و هر بار به جاى كلمه “مار” يك واژه به كار برده شده است: «… فَاِذا هِىَ حَيّةٌ تَسعى»(21)؛ «…فَاِذا هِىَ ثُعبانٌ مبينٌ»(22) و «…فَلَمّا رَآها تَهتزُّ كانَّها جآنٌّ…».(23)
در حقيقت هر واژه در آيات فوق يكى از ويژگى‏هاى اين مار را بيان مى‏كند: «حيّة: مار زنده»، «ثعبان: مار بزرگ» و «جانّ: مار بى آزار»؛يعنى اين عصاى حضرت موسى (ع) به مارى تبديل مى‏شد كه هم زنده بود و حقيقت داشت، هم بزرگ بود و هم نسبت به حضرت موسى(ع) بى‏آزار و بى زهر بود.(24)

9 – داورى قاطع درباره سخن ديگران‏

قرآن كريم بر خلاف برخى از كتب داستانى متداول، پس از نقل آراى مختلف به داورى آنها مى‏پردازد. از اين رو، اگر مطلبى را نقل كند و سخنى درباره ابطال وردّ آن نياورد، نشانه امضا و پذيرش آن است(25)؛ چنان كه از فرزند صالح حضرت آدم (ع) نقل مى‏كند كه معيار پذيرش عمل در نزد خدا تقواست: «قالَ اِنّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ المُتَّقينَ(26)؛امّا آن را رد نمى‏كند، امّا در جاى ديگر پس از نقل گفته منافقان آن را ابطال مى‏كند:«يَقُولُونَ لَئِن رَجَعنا الى المدينةِ لَيُخرِجَنَّ الاَ عَزُّ مِنها الاذلَّ وَلِلّهِ العِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلمُؤمِنينَ وَلكنَّ المُنافِقينَ لا يَعلَمُون (27)؛ سخن منافقان اين بود كه خود را عزيز مى‏پنداشتند و مؤمنان را ذليل، ولى خداوند بعد از نقل گفتار باطل آنها به بطلان آن پرداخته و مى‏گويد: عزّت و سرافرازى از آن خدا، پيامبرش و مؤمنان است، ولى منافقان نمى‏دانند. لذا بر اثر داشتن اين ويژگى، «قول فصل» نام گرفته است.

10 – ارائه مطلب به نحو اَحسن‏

خداى سبحان قصّه‏هاى قرآن را «قصه‏هاى حق» معرفى مى‏كند: «وَاتلُ عَلَيهِم نَبَأَ ابنَى آدمَ بِالحقِّ(28)؛ سپس نقل آن و كيفيت ارائه آن را به نحو احسن بيان مى‏كند: «نحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ اَحسَنَ القَصَصِ(29)…؛ قصه سرايى آن به بهترين سبك و نوع است، نه آن كه قصه‏هاى قرآنى بهترين قصّه باشد.
در قصّه حضرت يوسف (ع) به مسائل عبرت‏آموز و درس دهنده تاريخ زندگى آن حضرت مى‏پردازد، نه به جزئيات داستان، مثلاً سخنى از آن حضرت نقل مى‏كند كه مايه هدايت همه انسان هاست. او در برابر دعوت زنان مى‏گويد: «قالَ رَبِّ السّجنُ اَحَبُّ اِلىَ‏مِمّا يَدعُوننى اليه؛(30) پروردگارا! من به زندان مى‏روم ولى تن به آلودگى نمى‏دهم!
در داستان حضرت سليمان (ع) و قدرت و عظمت او اين جمله را از آن حضرت نقل مى‏كند:«هذا مِن فَضلِ رَبّى لِيَبلُوَنى أاشكُرُ اَم اَكفُرُ…؛(31) اين قدرت و عظمت همگى از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه آيا شكرگزار نعمتم يا كفران كننده آن.
در قصّه «ذى القرنين» و سدّ بزرگ فلزى او نقل مى‏كند كه وى گفت: «هذا رحمةٌ من ربّى»؛ (32) اين توانايى و صنعت رحمتى است از پروردگار من.
اين دو سخن ارزشمند به همه ما اين درس را مى‏دهد كه هرچه داريم و هر كار بزرگى در زندگى فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى ، صنعتى و سازندگى انجام مى‏دهيم، آن را از خود نبينيم، بلكه آن را نعمتى از جانب پروردگار بدانيم و هميشه شكرگزار او باشيم.
بنابراين، قرآن كريم كتاب هدايت و حكمتى است كه براى تبيين و تنزيل حكمت و معارف بلند و متعالى خود، قصص و تمثيل هايى را بيان مى‏دارد و اين خود يكى از علل جاودانگى قرآن كريم است.(33) كه با بلنداى معارف خود بلنداى آتيه بشرى را هدايت مى‏كند.

11 – حدوث شخصى «واقعى» و بقاى نوعى«تمثيلى»

تمام قصه‏هاى پيامبران و اولياى الهى در قرآن، حقايقى است كه اتّفاق افتاده است، نه اين كه نمادهايى از حقايق متعالى باشد كه به زبانى زيبا و قابل فهم براى انسان‏ها بيان شده باشد؛ چنان كه در داستان‏هاى عرفانى‏اى هم چون داستان مولوى و عطّار مى‏بينيم كه اين داستان‏ها حقيقت ندارند، امّا مخاطب را به حقايق زيباى عرفانى و اخلاقى رهنمون مى‏سازند.
به عنوان مثال: داستان حضرت آدم (ع) و مقام خليفة اللّهى حقيقتاً رخ داده است، امّا اين قضيّه تنها شامل حضرت آدم نمى‏شود، بلكه انسان‏هاى كامل ديگرى هم شامل مى‏شود. به عبارت ديگر: اين داستان در حدوث، شخصى است، امّا در بقا نوعى. لذا مقام خليفةاللّهى و تعليم اسما و سجده ملائكه در حقيقت به مقام انسانيّت اشاره دارد كه حضرت آدم (ع) مظهر آن بود، يعنى اين مقام شايسته انسان كامل است و آن كسى كه متعلّم به اسما، معلّم و سجود ملائكه قرار گرفت، انسان كامل است و حضرت آدم (ع) در اين داستان، نمونه و عصاره مقام انسانيّت و الگوى انسان كامل است. فرشتگان براى يك شخص سجده نكردند، بلكه براى مقام انسانيّت و انسان كامل كه چكيده آفرينش است، خضوع و خشوع نمودند.(34)
ساير داستان‏هاى قرآن هم از اين خصيصه برخورداراند.

12 – جلوه‏هاى هنرى‏

جلوه هايى از هنر كه در قرآن به كار رفته، شامل انواع مختلف ؛ از جمله «تنوّع اسلوب» است. در بسيارى اوقات، يك قصه و يك رويداد واقعى به گونه‏هاى متفاوت و مختلفى بيان شده است. گاه كوتاهى و بلندى يك رويداد خاص در كتاب آسمانى ما متفاوت است و به تعبير امروز: ديالوگ‏ها و گفت و گوها با هم تفاوت دارد. علاوه بر آن ورود و خروج از داستان هم متفاوت مى‏باشد؛ مثلاً در سوره هود (ع) وقتى وارد شدن فرشتگان بر حضرت ابراهيم (ع) نقل مى‏شود، با روش نقل همين قصّه در جاى ديگر فرق دارد. در سوره هود (ع) به جهت فرافكندن آن بار سنگينى كه بر حضرت رسول (ص) پديد آمده، از رهگذر مباحث مطرح شده قصّه ابراهيم (ع) با بشارت آمده است. حال آن كه در جاى ديگر، همين قصه به روش انذارى و هشدارى بيان شده است.
اين تنوّع اسلوبى كه در بسيارى از داستان‏هاى قرآن لحاظ شده، خود نشان‏گر جلوه زيبا نگارى است.
جلوه ديگر هنر در قصه‏هاى قرآن، «تقسيم آنها به نماهاى مختلف» است. همان گونه كه فيلم به صورت «پلان» و نماهاى مختلف براى همه جذّابيّت دارد، خداوند نيز قصّه‏ها را برش داده و نماهاى مختلف را به هم ديگر وصل كرده است كه با اين كار به قصه قرآنى خود، پويايى و تحرّك بخشيده است.(35)

13 – ارائه الگوى خوبان و نمونه بدان‏

يكى از مهم‏ترين ابزار تعليم و تربيت كه اثر قاطع و تعيين كننده‏اى در ساختن شخصيّت فرد و جامعه دارد، ارائه الگوهاى برجسته از ارزش‏ها و نمونه‏هاى ضدّ ارزش هاست.براى اين كار مى‏توان از داستان‏هاى قرآن كه سرشار از عبرت هاست، استفاده كرد و به خوبى‏ها و بدى‏ها عينيّت داد و آنها را در قالب نمونه‏هاى تاريخى تجسّم بخشيد، به گونه‏اى كه هر فردى آن را همانند نمايش نامه‏اى از نزديك ببيند؛ خود را در كنار قهرمانان تاريخ حس كند و عاقبت خوب يا بد آنها و عوامل شكست و پيروزى را به خوبى درك نمايد.
قرآن كريم در مقام تعليم و تربيت به صورت گسترده‏اى از داستان استفاده مى‏كند، يعنى با طرح قصّه‏هاى گوناگون تاريخى و استفاده منطقى از آن، در خدمت اهداف خود قرار مى‏دهد و شنونده يا خواننده را در حالى كه گويا در فضاى داستان نفس مى‏كشد و با شخصيّت‏هاى آن زندگى مى‏كند، قرار مى‏دهد.
بدين گونه الگوهايى كه قرآن كريم در قصّه‏ها مطرح مى‏كند، نمونه هايى عينى و لمس شده از خوبان و بدان خواهند بود كه در پرورش افراد، بسيار مؤثّر و كار ساز هستند.(36)
هرچند كه قصه‏هاى قرآن هدف‏هاى مشخصى را تعقيب كرده و در همه آنهانمونه هايى از افراد خوب و بد را رائه مى‏دهد، امّا بعضى از نمونه‏ها را انگشت نما مى‏كند و با هدف الگو قرار دادن آن به بيان مطالب مود نظر خود مى‏پردازد. گاهى دو نمونه خوب و بد را در كنار هم قرار داده و آنها را با هم مقايسه مى‏كند تا شنونده يا خواننده با تفكر در آن دو نمونه و سنجش عمل كرد آنها به نتايج مطلوبى دست يابد ؛ مثلاً در آيه ذيل مى‏فرمايد: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلّذينَ كَفَروا امرَاَةَ نُوحٍ وَ امرَأةَ لُوطٍ..؛(37) در اين آيات شريفه، دو زن بد را با دو زن خوب مقايسه مى‏كند: زن نوح (ع) و زن لوط(ع) را به عنوان زنان بدى كه با اعمال زشت و ناپسند خود، گمراه شدند؛ در حالى‏كه همسر پيامبر هم بودند. زن فرعون و حضرت مريم (س) كه نمونه پاكى، ايمان و تقوا هستند، به عنوان زنان شايسته و صالح ياد مى‏كند و هر دو را الگوى خوبان قرار مى‏دهد.
بدين گونه قرآن كريم در بيان سرگذشت‏ها با ارائه نمونه‏هاى عينى از افراد مختلف و يادآورى اعمال زشت يا پسنديده آنها گام‏هاى مهمّى را در زمينه تربيت افراد بر مى‏دارد و با اعمال اين شيوه، صفات خوب و بد را در برابر ديدگان مردم تجسّم و عينيّت مى‏بخشد. اين شيوه و روش قرآن كريم در امر تعليم و تربيت بسيار كارساز است.

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره مدثّر، آيه 31.
2. مجله گلستان قرآن، شماره 102،ص 31.
3. تفسير موضوعى قرآن در قرآن، آيت اللّه جوادى آملى، ج 1، ص 298.
4. پژوهشى در جلوه‏هاى هنرى داستان‏هاى قرآن، محمد حسين جعفرزاده، ج 2، ص 11.
5. سوره يوسف، آيه 3.
6. سوره كهف، آيه 13.
7. تفسير موضوعى قرآن در قرآن، ج 1، ص 438 – 437.
8. خبرنامه دين پژوهان، سال دوم، شماره 10، مهر و آبان 1381، ص 12 – 11.
9. تفسير تسنيم، آيت اللّه جوادى آملى، ج 1، ص 49 – 48.
10. فصل نامه ياد، شماره يك، زمستان 1364، ص 23.
11. روزنامه كيهان، 17 دى 1381، شماره 17569، صفحه مقالات.
12. گلستان قرآن، شماره 86، ص 55.
13. فصل نامه ياد، همان، ص 23.
14. فصل نامه مشكوة، شماره 54 و 55 بهار و تابستان‏1376، ص 279 – 278.
15. سوره قصص، آيه 27.
16. همان، آيه 28.
17. المعجم المفهرس، محمد فؤاد عبدالباقى، ص 697 – 693.
18. همان، ص 684 – 677.
19. همان، ص 688 – 684.
20. پژوهشى در جلوه‏هاى هنرى داستان‏هاى قرآنى، ج 1، ص 52 – 51.
21. سوره طه، آيه 20.
22. سوره اعراف، آيه 107.
23. سوره نمل، آيه 10.
24. ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 251،آبان 1381، ص 40.
25. تفسير تسنيم، ج 1، ص 45.
26. سوره مائده، آيه 27.
27. سوره منافقون آيه 8.
28. سوره مائده، آيه 27.
29. سوره يوسف، آيه 3.
30. سوره يوسف، آيه 33.
31. سوره نمل، آيه 40.
32. سوره كهف، آيه 98.
33. تفسير موضوعى قرآن در قرآن، ج 1، ص 303 – 302.
34. خبرنامه دين پژوهان، همان، به نقل از سيره پيامبران در قرآن، آيت اللّه جوادى آملى، ص 203 – 208.
35. روزنامه كيهان، 17 دى 1381، شماره 17569، صفحه مقالات.
36. سيرى در علوم قرآن، يعقوب جعفرى، ص 258 – 257.
37. سوره تحريم، آيات 12 – 10.

 

/

مهدويت اميدها و نويدها

 

مهدويت اميدها و نويدها

حجة الاسلام سيد جواد حسينى‏

عمر را پايان رسيد و يارم از در،در نيامد
قصّه‏ام آخر شد و اين غصّه را آخر نيامد
جام مرگ آمد بدستم جام مى‏هرگز نديدم‏
سال‏ها بر من گذشت و لطفى از دلبر نيامد
مرغ جان در اين قفس بى بال و پر افتاد و هرگز
آن كه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد
عاشقان روى جانان جمله بى نام و نشانند
نامداران را هواى او دمى بر سر نيامد
مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاند
جاهلان را اين چنين عاشق كشى باور نيامد
در عصرى كه پيشرفت‏هاى مادّى به اوج خود رسيده امّا معنويات كمرنگ و بى جان شده و دين دارى از جوامع بشرى رخت بسته، و اديان تحريف شده و يا مكاتب ساخته دست بشرى جوابگوى نيازهاى بشر امروزى نيست، بشر، سخت سرخورده و نااميد شده است نااميدى از آينده‏اى روشن، نااميدى از عدالت واقعى، و رفاه حقيقى، نااميدى از آرامش و امنيّت و سلامت عاطفى و… در اين آشفته بازار تنها دينى كه به بشريّت مخصوصاً مستضعفان و محرومان جهان اميدها و نويدهاى روشنى مى‏دهد، و يأس و نااميدى از آينده را گناه نابخشودنى مى‏داند اسلام حقيقى يعنى مذهب تشيّع است، اين مذهب، امامى را چشم به راه است كه جهان را پر از عدل و داد، علم و تكامل، امنيّت و سلامت مى‏كند و مقدم امامى را انتظار مى‏كشد كه صالحان و پاكان و مستضعفان و پا برهنه گان متدين را، حاكمان زمين قرار دهد. اين اميد و انتظار، بشريت را طراوت و زندگى مى‏بخشد.
به اعتقاد شيعه رابطه خدا و خلق پيوسته از طريق حجّت خدا و ولىّ او ادامه دارد و فيض الهى با واسطه فيض جريان مى‏يابد. و در آخر الزمان با ظهور آخرين حجّت خدا، مردم از بهترين فيوضات الهى بهره‏مند خواهند شد.
«هانرى كربن» استاد فلسفه و مستشرق نامدار فرانسوى مى‏گويد:«به عقيده من مذهب تشيّع تنها مذهبى است كه رابطه هدايت الهى را ميان خدا و خلق براى هميشه نگه داشته و به طور مستمر و پيوسته ولايت را زنده و پا برجا مى‏دارد.
مذهب يهود، نبوّت را كه رابطه‏اى است واقع ميان خدا و عالم انسانى در حضرت كليم ختم كرده، و پس از آن به نبوت حضرت مسيح و حضرت محمد(ص) اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع مى‏كند، همچنين مسيحيان در حضرت مسيح متوقف شده‏اند، اهل سنّت از مسلمانان نيز در حضرت محمد(ص) توقف كرده و با ختم نبوت در ايشان ديگر رابطه‏اى ميان خلق و فيُعِزُّهُم وَ يُذِلُّ عَدوَّهُم؛(1) اين گروه آل محمد (ص) هستند خداوند مهدى آنها را بعد از زحمت و فشارى كه بر آنان وارد مى‏شود بر مى‏انگيزد و به آنها عزّت مى‏دهد و دشمنانشان را ذليل و خوار مى‏كند».و در نهج البلاغه حضرتش مى‏خوانيم «لَتَعطِفَنّ الدُّنيا عَلَينا بَعد شِما سِها عَطف الضَّرُوس عَلى وَلَدِها وَتَلى…؛(2) دنيا پس از چموشى و سركشى – همچون شترى كه از دادن شير به دوشنده‏اش خوددارى كند و براى بچه‏اش نگه مى‏دارد – به ما روى مى‏كند…سپس آيه «و نريدان نمنّ…» را تلاوت فرمود».
3- پيروزى نهائى حق: «هُوَ الَّذى اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدى وَدِينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَى الدين كُلّه وَلوكره المشركون ؛(3)خداوند كسى است كه پيامبرش را با هدايت و آيين حق فرستاد تا او را بر همه اديان پيروز گرداند اگر چه مشركان ناخشنود باشند». همين وعده با تفاوت مختصرى در آيات ديگر هم آمده است.(4)
امام باقر (ع) فرمود: «اِنَّ ذلِكَ يَكُونُ عِندَ خُروجِ المَهدِىِّ مِن آلِ‏مُحَمّدٍ فَلا يَبقى اَحَدٌ اِلاّ اقَرَّ بِمُحمّدٍ(ص)؛اين پيروزى به هنگام قيام مهدى از آل محمد(ص) خواهد بود، آنچنان كه هيچ كس در جهان باقى نمى‏ماند مگر اين كه اقرار به محمد(ص) خواهدكرد».(5)
ب: روايات و اميد دهى: روايات عديده‏اى كه تعداد آن از حد تواتر هم گذشته است وعده ظهور و قيام حضرت مهدى (عج) و اميد و نويد آينده‏اى درخشان را به بشريت داده است كه فقط به نمونه‏هايى اشاره مى‏شود:
امام هشتم (ع) و پيامبر اسلام (ص) فرمودند:«لو لم يبق من الدّنيا الاّ يومٌ لطوّل الله ذالك اليوم، حتّى يبعث رجلاً (صالحاً) من اهل بيتى يملأالارض عدلاً و قسطاً كما ملئت ظلماً و جوراً؛ اگر از عمر دنيا جز يك روز نماند، خداوند آن روز را آن قدر طولانى مى‏كند تا مرد صالحى را از خاندان من برانگيزد كه صفحه زمين را پر از عدل و داد كند همانگونه كه از ظلم و جور پر شده است».(6)
2- على (ع) فرمود: «المنتظر لامرنا كالمتشحّط بدمه فى سبيل اللّه؛(7) منتظران امرما (و ظهور قيام مهدى (عج) همچون شهيدانى‏اند كه در راه خدا جان باخته‏اند».
3- مستضعفان زمينه ساز:پيامبر اسلام فرمودند «يخرج ناسٌ من المشرق فيوطؤن للمهدىّ سلطانه(8)؛گروهى از مردم از شرق قيام خواهند كرد و زمينه حكومت مهدى را فراهم مى‏آورند.»
بخش دوّم: اميد دهى روشن و مشخص و بيان مصداقها وجزئيات آنچه از اميدهاى مستضعفان در آن دوره برآورده مى‏شود، اهم آنها از اين قرار است.

الف: اصلاحات اقتصادى

1- برقرارى عدالت جهانى:

هنوز آهنگ سنگين ناله‏هاى كودكانى كه به بيگارى كشيده شده‏اند، و زنانى كه شوهران خود را به بى عدالتى قربانى داده‏اند، و مردانى كه به جبر كمر در برابر ظلم خم كرده‏اند، گوش تاريخ را مى‏خراشد. ضجّه‏هاى دردناك، و دردهاى بى درمان، زخم‏هاى بى مرهم، نااميدى‏هاى بى‏پايان، نگاه‏هاى خسته و بى سو، دست‏هاى لرزان و بى رمق، لب‏هاى خشك و چروكيده، بدن‏هاى رنجور و زجر كشيده، انسان‏هاى مستضعف سرا پا ظلم و بيداد ديده، هنوز اين همه در خاطره تاريخ ثبت است و اگر تاريخ با ياد اين حجم عظيمى از نامردمى و ظلم هنوز پابرجا ايستاده و قالب تهى نمى‏كند به دليل اميدى است كه دنيا و مستضعفين به عدالت جهانى مكتب مهدويت دارند، چرا كه عدل آشكارترين صفات نيك آن امام است كه در دعا مى‏خوانيم: «اَللهُمَّ وَصَلِّ عَلَى وَلىِّ اَمِرك القائِمِ المُؤَمَّلِ وَ العَدلِ المُنتَظَرِ؛(9) خداوندا! به ولىّ امر خود كه قيام كننده مورد آرزو و عدل مورد انتظار همه است درود فرست». و مى‏خوانيم: «اَوَّلُ العَدلِ وَ آخِرهُ؛ اول و آخر عدل است». و يا «العَدلُ المُشتَهَرُ؛(10) عدل مشهور است».
به برخى روايات در اين زمينه توجه كنيد:
يك – امام صادق فرمود:«يُفَرِّقُ المَهدِىُّ اَصحابَهُ فى جَميعِ البُلدانِ وَ يَأمُرُهُم بِالعَدلِ وَ الاِحسانِ؛(11) مهدى اصحاب خويش را به تمامى شهرها اعزام مى‏كند و آنان را به عدالت و احسان فرمان مى‏دهد.»
دو – امام باقر (ع) فرمود:«اِذا قامَ قائِمُنا فَاِنَّهُ يُقَسِّمُ بِالسَّوِيِّه وَ يَعدِلُ فى خَلقِ الرَّحمانِ البِرّ مِنهُم وَالفاجِرَ؛(12) چون قائم ما قيام كند به طور مساوى تقسيم مى‏كند، و در ميان خلق خدا – با نيك و بد – به عدالت رفتار مى‏نمايد.»

2- فقر زدايى عمومى :

امام باقر (ع) فرمود: «اِذا ظَهَرَ القائِمُ سَوّى بَينَ النّاسِ حَتّى لاترى مُحتاجاً اِلَى الزَّكاةِ؛(13)چون قائم ظهور كند آنگونه بين مردم به مساوات رفتار نمايد كه نيازمند به زكات ديده نشود.» اين روايات نشان مى‏دهد كه در دوران ظهور حضرت خواستها و اميدها و آرزوهاى انسانها ومستضعفان نه تنها از ياد برده نشده بلكه حتى در صدر توجّه و عنايت قرار گرفته است.
3 – ايجاد اصلاحات گسترده و آبادانى فراگير
يكى از آرزوهاى ديرين مستضعفين آبادانى فراگير، عمومى و جهانى است ؛ به گونه‏اى كه ديگر جهان سوم، و كشورهاى عقب مانده‏اى در كار نباشد. اين آرزو در دوران حضرت مهدى (عج) تحقق عينى خواهد يافت.

توسعه عمومى

امام باقر (ع) فرمود: «اِذا قامَ القائِمُ يُوَسِّعُ الطّريقَ الاَعظم وَ يهدِمُ كُلَّ مَسجدٍ عَلى الطَّريق و يَسُدُّ كُلَّ كَوَّةٍ اِلى الطَّريقِ وَ…؛(14) چون قائم قيام كند راههاى اصلى را توسعه مى‏دهد و هر مسجدى را كه مانع راه باشد ويران مى‏سازد و هر پنجره را كه به سوى راههاى عمومى گشوده باشد و نيز هرگونه ايوان و آبريزگاه و ناودانى را كه به طرف راههاى عمومى باشد مى‏بندد».
2- سازندگى گسترده: امام باقر (ع) فرمود: «اَلقائِمُ مِنّا مَنصُورٌ بِالرُّعبِ مُؤَيَّدٌ بِالنَّصرِ يَبلُغُ سُلطانُهُ المَشرِقَ وَ المَغرِب… فَلا يَبقى عَلى وَجهِ الاَرضِ خَرابٌ اِلاّ عُمِّرَ؛(15) قائم ما به وسيله بيم، يارى شود و با پيروزى تأييد گردد، حكومت او مشرق و مغرب را فرا مى‏گيرد… سپس در تمامى روى زمين خرابى باقى نمى‏ماند مگر آنكه آباد شود».

3- استخراج گنجها و تقسيم مالها:

پيامبر اكرم فرمود:«اِنَّهُ يَستَخرِجُ الكُنُوزَ وَ يُقَسِّمُ المال؛(16) مهدى گنجها را استخراج مى‏كند و ثروتها را تقسيم مى‏نمايد.

4- باز پس‏گيرى حقوق‏

پيامبر اسلام در اين زمينه فرمود: «كار امام مهدى در باز پس گرفتن حقوق بدانجا رسد كه اگر در بُنِ دندان انسانى حق فرد ديگر وجود داشته باشد، آن را باز پس گرفته (و به صاحب حق) بر مى‏گرداند.»(17)

ب: نوسازى فكرى و فرهنگى و پيشرفت علم:

دوران ظهور مهدى، دوران گسترش علم و دانايى، تكامل عقل، تجديد سنت و كتاب و نوسازى فكرى همه جانبه خواهد بود. امام صادق (ع) فرمود: «اِذا خَرَجَ القائِمُ يَقُومُ بِاَمرٍ جَديدٍ وَ كِتابٍ جَديدٍ وَ سُنَّةٍ جَديدٍ و قَضاءٍ جديدٍ؛(18) هنگامى كه قائم خروج كند، امر جديد و كتاب جديد و روش جديد و داورى جديدى (با خود) مى‏آورد».
به نمونه‏هايى در اين زمينه اشاره مى‏شود:

1- رشد عقلها و تكامل انديشه‏ها

امام باقر (ع) مى‏فرمايد: «اِذا قامَ قائِمُنا وَضَعَ اللّهُ يَدَهُ عَلى رؤوس العِبادِ فَجَمَعَ بِها عُقُولَهُم و كَمُلَت بِها اَحلامُهم؛(19) هنگامى كه قائم ما قيام كند خداوند دستش را بر سر بندگان مى‏گذارد و عقول آن‏ها را با آن جمع كرده و افكارشان با آن تكميل مى‏شود».

2- پيشرفت علوم:

در حديثى از امام صادق (ع) مى‏خوانيم: «اَلعِلمُ سَبعَةٌ وَ عِشرُونَ حَرفاً فَجَميعُ ما جائَت بِهِ الرُّسُلُ حَرفانِ فَلَم يَعرِف النّاسُ حَتّى اليَوم غَيرَ اَلحَرفَينِ فَاِذا قامَ قائِمُنا اَخَرَجَ الخَمسَةَ وَ العِشرينَ حَرفاً فَبَثّها فى النّاسِ وَ ضَمَّ اِلَيها الحَرفَين حَتّى يَبُثَّها سَبعَةً وَ عِشرِينَ حَرفاً؛(20) علم و دانش بيست و هفت حرف (شعبه و شاخه) است. تمام آنچه پيامبران الهى (براى مردم) آوردند دو حرف بيش نبود و مردم تاكنون جز دو حرف را نشناخته‏اند، اما هنگامى كه قائم ما قيام كند بيست و پنج حرف (بيست و پنج شاخه و يا شعبه) ديگر را آشكار نموده و در ميان مردم منتشر مى‏سازد و دو حرف ديگر را به آن ضميمه مى‏كند تا بيست و هفت حرف كامل و منتشر گردد.»
اين حديث به روشنى جهش فوق العاده علمى عصر انقلاب مهدى (عج) را مشخص مى‏سازد كه تحولى بيش از 12 برابر! نسبت به علوم و دانشهايى كه در عصر همه پيامبران راستين به بشريت اعطا شده پيش مى‏آيد و درهاى همه رشته‏ها و همه شاخه‏هاى علوم مفيد و سازنده به روى انسان‏ها گشوده مى‏شود و راهى را كه بشر طى هزاران سال پيموده به ميزان 12 برابر در دوران كوتاهى مى‏پيمايد. چه جهشى از اين بالاتر و سريعتر؟!(21)
و به اين گونه در پرتو ارشاد و هدايت مهدى(عج) مغزها در مسير كمال به حركت در مى‏آيد و انديشه‏ها شكوفا مى‏گردند و تمام كوته بينى‏ها و تنگ نظريها و افكار پست و كوتاه كه سرچشمه بسيارى از تضادها و تزاحمها و برخوردهاى خشونت‏آميز اجتماعى است برطرف مى‏گردد.

3- پيشرفت خارق العاده صنايع در عصر مهدويت:

يك: حل بحران انرژى: از امام صادق (ع) چنين نقل شده است:«اِنَّ قائِمَنا اِذا قامَ اَشرَقَتِ الاَرضُ بِنُورِ رَبِّها وَ استَغنَى العِبادُ مِن ضَوءِ الشَّمسِ»(22)هنگامى كه قائم ما قيام كند زمين به نور پروردگارش روشن شود و بندگان خدا از نور آفتاب بى‏نياز شوند.
دو: انتقال تصويرها: حضرت صادق (ع) فرمود:«اِنَّهُ تَناهَتِ الاُمُورُ اِلى صاحِبِ هذَا الاَمرِ رَفَعَ اللّهُ تَباركَ وَتَعالى لَهُ كُلَّ مُنخَفِضٍ مِنَ الاَرضِ وَ خَفِضَ لَهُ كُلَّ مُرتَفَعٍ حَتّى تَكُونَ الدُّنيا عِندَهُ بِمنزِلَةِ راحَتِهِ فَالَّكُم لَو كانَت فى راحتِهِ شَقرةً لَم يَبصُرها؛(23) هنگامى كه كارها به صاحب اصلى ولايت مهدى (عج) برسد خداوند هر نقطه فرو رفته‏اى از زمين را براى او مرتفع، و هر نقطه مرتفعى را پائين مى‏برد آنچنان كه تمام دنيا نزد او به منزله كف دستش خواهد بود! كداميك از شما اگر در كف دستش موئى باشد آن را نمى‏بيند.
از حديث فوق برمى‏آيد، كه در عصر مهدويت، يك سيستم نيرومند و مجهزى براى انتقال تصويرها به وجود مى‏آيد كه شايد تصور آنهم امروز براى ما مشكل باشد، آنچنانكه تمام جهان به منزله كف دست خواهد بود.
سه: وسيله سريع السير فوق العاده پيشرفته: از امام باقر (ع) نقل شده كه فرمود:«ذَخَرَ لصاحِبِكُمُ الصَّعبَ قُلتُ: وَ ما اَلصَّعبُ قالَ ما كانَ مِن سَحابٍ فِيهِ رَعدٌ وَ صاعِقَةٌ وَ بَرقٌ فَصاحِبُكُم يَركَبهُ اَمّا اَنَّهُ سَيَركَبُ السَّحابَ وَ يَرقى فى الاَسبابِ،! اَسبابَ السَّمواتِ السَّبعِ وَ الاَرضينَ؛(24) براى صاحب و دوست شما مهدى (عج) آن وسيله سركش ذخيره شده است راوى اين حديث مى‏گويد: گفتم منظور از وسيله سركش چيست؟ حضرت فرمود: ابرى است كه در آن غرش رعد و شدت صاعقه يا برق است او بر اين وسيله سوار مى‏شود، آگاه باشيد او بزودى بر ابرها سوار مى‏گردد و صعود به آسمانها و زمينهاى هفتگانه مى‏كند.»
شايد بتوان اين حديث را شاهدى بر پيشرفت علم در زمان حضرت مهدى (عج) دانست به صورتى .

چهار: انتقال صدا و تصوير

در آن زمان به صورت همگانى و بسيار ساده است.
در حديثى از امام صادق (ع) چنين آمده است: «اِنَّ قائِمَنا اِذا قامَ مَدَّ اللّهُ شِيعَتَنا فى اَسماعِهِم وَ اَبصارِهِم حَتّى لا يَكونَ بَينَهُم وَ بَينَ القائِم بَريدٌ، يكلّمهم فَيَسمَعُونَ وَ يَنظُرُون اِلَيهِ وَ هُوَ فى مَكانِهِ ؛(25) هنگامى كه قائم ما قيام كند خداوند آنچنان گوش و چشم شيعيان ما را تقويت مى‏كند كه ميان آن‏ها و قائم (رهبر و پيشوايشان) نامه رسانى نباشد، با آن‏ها سخن مى‏گويد و سخنش را مى‏شنوند و به او مى‏نگرند در حالى كه او در مكان خويش است (و آنها در نقاط ديگر جهان). و همچنين فرمود: «مؤمن در زمان قائم در حالى كه در مشرق است برادر خودرا در مغرب مى‏بيند همچنين كسى كه در مغرب است برادرش رادر مشرق مى‏بيند».(26)

4- احياى قرآن وسنّت

يك جامعه سالم بيش از پيشرفت علمى و صنعتى و… به آگاهى صحيح دينى آميخته با ايمان نياز دارد و جامعه دوران مهدويت چنين جامعه‏اى خواهد بود. امام على (ع) فرمود: «فَيُريكُم كَيفَ عَدلُ السِّيرَةِ وَ يُحيى مَيِّتَ الكِتابِ وَ السُّنَةِ؛(27) مهدى (ع) شيوه عدالت را به شما نشان مى‏دهد و (احكام) از بين رفته كتاب و سنّت را زنده مى‏سازد.»

5 – تعليم همگانى قرآن، آنچنان كه نازل شده است.

در اين باره امام باقر(ع) فرمودند:«اِذا قامَ قائِمٌ ضَرَبَ فَساطيطَ لِمَن يُعَلِّمُ النّاسَ القُرآنَ عَلى ما اَنزلَ اللّهُ؛(28) چون قائم (آل محمّد (ص)) قيام نمايد، خيمه هايى براى افرادى كه قرآن را آنگونه كه خداى نازل فرموده است به مردم مى‏آموزند، بر پا مى‏دارد.»

6- تربيت صحيح و صالح

تمدن بشرگراى امروز انسانيت را به لجن كشانده و بشريت را تباه نموده است. به قول يكى از منتقدان فرانسوى نظام غرب، «تمدن جديد كه به هنگام حركت آغازين خود مى‏خواست “انسان گرا” باشد به انسان آنچنان اصالتى داد كه آغاز و انجام همه چيزش كرد، اكنون به ماجرائى اين چنين شگفت دچار شده (كه) در روزگار ما، تار و پود مفهوم انسان از هم گسسته است… به هر حال، تمدنى كه خودرا “انسان گرا” مى‏ناميد نظامى از آب درآمده است كه آدمى را تحقير مى‏كند و مى‏فريبد و سرانجام نابودش مى‏سازد. تحقير آدمى در اين معنى و از اين راه است كه تمدن مذكور، انسان را به دستگاهى مركب از يك سلسله وظائف كمى مادّى و به ماشينى منحصراً توليد كننده و مصرف‏كننده تبديل مى‏نمايد.»(29) در چنين روزگارى اميد بشريت به دوران مهدويت دوخته شده است كه در آن دوران در كنار دست‏يابى انسان‏ها به غناى مالى، از غناى قلبى و روحى بهره‏مند گردند.(30) و در كنار اتمام نعمت و وفور ثروت، به اخلاق و فضيلت‏هاى انسانى راه يابند؛(31) كينه‏ها ريشه كن گردد (32)و دروغ و تزوير و نامردمى در روابط اجتماعى جاى خود را به يك رويى و يك رنگى بدهد.

ج – امنيّت همه جانبه‏

از مهمترين نيازهاى اساسى بشر، نياز به امنيّت است، آنهم امنيّت همه جانبه، امنيّت حقوقى، اجتماعى، اقتصادى، روانى، قضائى و…
آنچه از حجم بسيارى از روايات مهدويت بر مى‏آيد، نشان مى‏دهد كه دوران مهدى (عج) دوران امنيت همه جانبه، آن هم به معناى واقعى آن است.
در روايتى از امام صادق (ع) در تفسير آيه شريفه «وَعَد اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُم وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ ليَسَتَخلِفَنَّهم فِى الاَرضِ كَما استَخلَفَ الَّذينَ مِن قَبلِهِم وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُم دينَهُم الَّذِى ارتَضى لَهُم وَ لَيُبَدِّلَنَّهُم مِن بَعدِ خَوفِهِم اَمناً؛(33) خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‏اند وعده داده كه آنها را حكمران روى زمين خواهد كرد، همان گونه كه به پيشينيان آن‏ها خلافت روى زمين را بخشيد، و دين و آيينى را كه براى آن‏ها پسنديده، پابرجا و ريشه دار خواهد نمود و ترسشان را به امنيت تبديل خواهد ساخت.» وارد شده است كه آن حضرت فرمود: «هُوَ القائِمُ وَ اَصحابُهُ؛(34) او (كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده است) حضرت مهدى و اصحاب او مى‏باشد.»
در ذيل به چند روايت درباره امنيت در ابعاد مختلف در دوران ظهور اشاره مى‏شود:

1- امنيّت قضائى:

امام على (ع) فرمود:«لَيَنزِعَنَ عَنكُم قُضاةَ السَّوءِ؛(35) او (مهدى) قاضيان زشت (كردار)را بر كنار مى‏كند». و امام صادق (ع) فرموده:«اِذا قامَ قائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ (ع) حَكَمَ بَينَ النّاسِ بِحُكمِ داوُدَ لايَحتاجُ اِلى بَيِّنَةٍ يُلهِمُهُ اللّهُ تَعالى فيحَكُمُ بعلمه؛(36) هنگامى كه قائم آل محمد قيام كند، در بين مردم به حكم داود (ع) حكم خواهد كرد كه نيازى به بيّنه ندارد. خداوند به او الهام مى‏كند، سپس با علم خود حكم مى‏كند.»

2- امنيّت راهها

در قسمتى از حديثى كه از امام صادق (ع) نقل شده مى‏خوانيم: «اِذا قامَ قائِمُ… آمَنَت بِهِ السُّبُلُ؛(37) هنگامى كه قائم قيام كند… جاده‏ها در پرتو وجودش امن و امان مى‏گردد».

3- امنيّت حقوقى

پيامبر اسلام (ص) مى‏فرمايد: «يَبلُغُ مِن رَدِّ المَهدِىِّ اَلمَظالِمَ حَتّى لَوكانَ تَحتَ ضِرسِ اسنانٍ شَى‏ءٌ اِنتَزَعَهُ حَتّى يَرُدَّهُ ق بركات خود را ظاهر مى‏كند و كسى را براى انفاق و صدقه و كمك مالى نمى‏يابند زيرا همه مؤمنان بى‏نياز و غنى خواهند شد.(38)

پى‏نوشت‏ها: –
1. سالنامه مكتب تشيّع،مصاحبات استاد علاّمه طباطبايى باهانرى كربن درباره شيعه شماره 2، 1339 ه.ش به نقل از مهدى پيشوائى، سيره پيشوايان ص 722.
2. انبياء، ص 105 – 106.
3. عهد عتيق فارسى، مجمع بريتانيائى كتب مقدسه،1878، مزمور 37 جمله 9 به نقل از تفسير نمونه،ج 13، ص 520.
4. همان، مزمور 37، جمله 27.
5. ابوعلى طبرسى، مجمع البيان (بيروت).
6. سوره قصص، آيه 5.
7. نورالثقلين، ج 4، ص 11 به نقل از آية اللّه مكارم شيرازى؛ تفسير نمونه، ج 16، ص 18.
8. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص 672، كلمات قصار، شماره 209.
9. سوره توبه، آيه 33.
10. سوره فتح، آيه 28؛ سوره صف، آيه 9.
11. ملامحسن فيض كاشانى، تفسير الصافى (بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات چاپ دوّم، 1402 ه)ج 2 ص 338.
12. شرح صدوق، كمال‏الدين و تمام النعمة(قم، جامعه مدرسين، 1405) با تعليقه على اكبر غفارى ص 372 – 373 و 318.
13. همان، ص 645حديث 6.
14. كنجى شافعى، البيان فى‏اخبار صاحب الزمان (قم، جامعه مدرسين 1409)، ص 99.
15. محمد تقى موسوى اصفهانى، مكيال المكارم، ج 1، ص 118.
16. شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، زيارت صاحب الامر، ص 1055.
17. كامل سليمان، يوم الخلاص (بيروت، دارالكتاب اللبنانى، 1402 ه.ق) ،ص 395.
18. علل الشرايع، شيخ صدوق، ص 161.
19. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1398 ه.ق)، ج 52، ص 212.
20. شيخ طوسى، الغيبة،(مؤسسة المعارف الاسلامية 1411 ه.ق)، ص 475.
21. ابوالقاسم خوئى، منهاج البراعه (قم، بنياد فرهنگى امام المهدى 1405 ه.ق) ج 8، ص 353.
22. آية اللّه لطف اللّه صافى، منتخب الاثر (قم، نشر كتاب،1373 ه.ق)، ص 472.
23. كورانى موسوعة احاديث الامام المهدى (قم، مؤسسة المعارف الاسلاميّه، 1411) ج 1،221.
24. بحارالانوار (پيشين)، ج 53،ص 352و ص 349 و ر ك حر عاملى، اثبات الهداة، ج 7،ص 83.
25. بحارالانوار(پيشين)، ج 12،ص 182.
26. ر- ك موسوعة احاديث المهدى (پيشين)، ج 4، ص‏53.
27. ر ك آية اللّه ناصر مكارم شيرازى، مهدى انقلابى بزرگ (قم مطبوعاتى هدف)، ص 293.
28. بحارالانوار (پيشين)، ج 52،ص 328 روايت 47.
29. همان، ج 52،ص 328، روايت 46.
30. همان، ج 12، ص 182.
31. منتخب الاثر (پيشين)، ص 483.
32. همان.
33. نهج‏البلاغه، محمد دشتى، خطبه 138،ص 256.
34. ميرجهانى، نوائب الدهور(كتابخانه صدر، 1369)، ج 3، ص 409.
35. ر – ك روژه دو پاسكيه، اسلام و بحران عصر ما، ترجمه دكتر حسن حبيبى، ص 18 – 21.
36. (پيشين)، ج 84،ص 51.
37. همان، ص 123.
38. منتخب الاثر(پيشين)، ص 374.
39. سوره نور، آيه 55.
40. ر – ك: الغيبة (پيشين)، ص 240.
41. بحارالانوار (پيشين)، ج 51،ص 120، ح 23.
42. مرحوم كلينى، الكافى (دارالكتب الاسلاميّه)، ج 1، ص 509.
43. بحارالانوار، ج 52، ص 339.
44. بحارالانوار،ج 53،ص 338.
45. موسوعة احاديث المهدى (پيشين)، ج 1، ص 221.
46. كمال الدين (پيشين) ،ص 653.
47. روزنامه جمهورى اسلامى 14/7/79 .
48. بحارالانوار، ج 52، ص 338.

 

/

زرادخانه‏هاى هسته‏اى رژيم صهيونيستى منطقه و جهان را تهديد مى‏كنند

 

زرادخانه‏هاى هسته‏اى رژيم صهيونيستى منطقه و جهان را تهديد مى‏كنند

اشاره‏

در حالى كه فشارهاى بين‏المللى به عامليت شوراى حكام آژانس بين‏المللى انرژى اتمى و اتحاديه‏هاى اروپايى تحت نفوذ و مديريت شيطانى قدرتهاى استكبارى به رهبرى صهيونيست جهانى و آمريكا بر ايران روبه افزايش است و هر روز با خط و نشان‏ها جهت امضاى پروتكل الحاقى منع گسترش سلاح‏هاى هسته‏اى چنگ و دندان تيزتر نشان مى‏دهند، از سالها پيش خود با رژيم صهيونيستى در دست يابى به سلاح‏هاى كشتار جمعى و هسته‏اى تعامل ويژه داشته و با پيروى از سياست يك بام و دو هوا در تجهيز، توسعه و تقويت اشغالگران صهيونيست در توليد و تكثير سلاحهاى هسته‏اى از هيچ كوششى دريغ نورزيده‏اند. هم اكنون نيز با توجه به بهره مندى قدرتهاى شيطانى از جمله آمريكا و رژيم صهيونيستى و بسيارى از كشورهاى جهان از دانش هسته‏اى و حتى در اختيار داشتن بمب هايى با كلاهك‏هاى اتمى و مشخصاً آمريكا كه خود داراى عظيم‏ترين زرادخانه‏هاى اتمى است و سلاحهاى هسته‏اى فعلى او براى چندين بار نابودى كره زمين كفايت مى‏كند و اسرائيل كه در قلب خاورميانه و كشورهاى مسلمان با حمايت آمريكا از هيچ جنايتى عليه مسلمانان فروگذار نكرده و نمى‏كند، فشارها و زورگويى‏هايى كه به نظام مقدس جمهورى اسلامى روا مى‏دارند به ديگران روا نمى‏دارند. البته خود نيز مى‏دانند كه انقلاب اسلامى و مسئولان نظام و امت شهيد پرور ايران اسلامى هيچگاه تسليم چنين ددمنشى‏ها و زورمدارى‏هاى جنگلى نشده و نخواهد شد. اين مقال سعى دارد به پاره‏اى موارد از تعامل قدرت‏هاى شيطانى بارژيم غاصب صهيونيستى بپردازد تا افكار عمومى جهان به قضاوت بنشيند. پاسدار اسلام

رهبران صهيونيستى در آغاز برپايى رژيم دست نشانده اسراييل نسبت به دستيابى و تجهيز به تكنولوژى مدرن و پيشرفته نظامى و در رأس آن سلاح هسته‏اى و ميكروبى و شيميايى احساس نياز كردند تا بدين ترتيب بتوانند توازن قدرت را با كشورهاى اسلامى در منطقه حفظ كنند.اين رژيم از آغاز تولد نامشروع خود به دست آمريكا و انگليس و از آغاز اشغال سرزمين اسلامى فلسطين و كشتار و آواره كردن فلسطينيان در برابر چشمان كشورهاى اسلامى منطقه و جهان، وحشت دائمى در وجودشان رخنه كرده و از همان زمان متوجه شدند كه همواره در خطر جدى نابودى و زوال قرار دارند.به همين خاطر در سال 1949م تعدادى از اساتيد و دانشجويان دانشگاههاى رژيم اسراييل به «حاييم وايزمن» نخست وزير وقت اين رژيم پيشنهاد كردند تا تعدادى از دانشجويان صهيونيستى را براى آموزش تكنولوژى هسته‏اى به مراكز علمى و فنى كشورهاى اروپايى و آمريكا اعزام كنند.
«ديويد بن گوريون»، «موشه دايان»، «شيمون پرز»، «آريل شارون» و… از جمله رهبران و شخصيتهاى نظامى و سياسى رژيم اسراييل بودند كه بر دستيابى هرچه سريعتر اين رژيم به سلاحهاى كشتار جمعى ياد شده تأكيد داشتند.
برنامه‏ها و فعاليت‏هاى هسته‏اى رژيم اسراييل در آغاز زير نظر دستگاه اطلاعات و امنيّت انجام مى‏شد و پس از مدتى دستگاه نظامى و ارتش نيز در فعاليت‏هاى هسته‏اى و ميكروبى شركت كرد.
در سال 1950 وزارت امنيّت رژيم اسراييل رشته‏اى را براى پژوهشهاى هسته‏اى در دانشگاه «وايزمن» در «تل آويو» تأسيس كرده و دانشجويان نخبه و ممتاز با گزينش نژادى و تعهد دقيق وارد اين دانشگاه شدند.
در سال 1952 كميته انرژى هسته‏اى اسراييل به رياست دكتر «آرنست برگمان» تأسيس شد. دكتر برگمان از جمله شخصيتهاى علمى در رشته هسته‏اى است كه به دستيابى رژيم صهيونيستى به سلاح هسته‏اى و شيميايى اعتراف كرد.
موشه دايان و شيمون پرز اعلام كردند كه كليد بقاى اسراييل در گرو رسيدن به تكنولوژى مدرن بويژه سلاح هسته‏اى خواهد بود. در سال 1965 به سبب اختلاف حزبى و سياسى بن گوريون و طرفداران وى از دايان و پرز كه در آن زمان جزء حزب حاكم (حزب كار) اين رژيم بودند، از هم جدا شدند.
در اين دوره تا سال 1967 حزب حاكم (حزب تأييد كننده فعاليت‏هاى هسته‏اى) با تمام توان براى تقويت فعاليت‏هاى هسته‏اى سرمايه گذارى كلان كرده و دانشمندان را در اين حركت ضد بشرى تشويق كرد تا جايى‏كه برخى اساتيد دانشگاههاى اين رژيم در اين خصوص علناً و آشكارا كتاب و مقاله مى‏نوشتند كه مقاله دكتر «شلومو آرونسون» استاد علوم سياسى در دانشگاه عبرى در قدس و مدير مركز اوپايى اين دانشگاه با نام «اتم و انتخابات» يكى از آنها است.
شلومو در مقاله خود دستيابى به سلاح هسته‏اى و ميكروبى را براى بقاى رژيم اسراييل ضرورى خواند.
در اين دوره «شيمون پرز» رهبرى حزب كار اين رژيم را بر عهده داشت و بر تسريع طرحهاى هسته‏اى تأكيد زيادى به موشه دايان مى‏كرد تا رژيم اسراييل هرچه سريعتر به سلاح هسته‏اى دست يابد.
در سال 1981 «آريل شارون» كه به پست وزارت امنيّت رژيم اسراييل رسيد، بر سه خط قرمز تأكيد كرد:
اول – دستيابى اين رژيم به سلاح هسته‏اى.
دوم – كشاندن ارتش‏هاى عربى به مناطق مشخص در مرزهاى اين رژيم.
سوم – نقض تمامى قطعنامه‏هاى بين‏المللى در خصوص خلع سلاح هسته‏اى و عدم فعاليت در اين زمينه بود.
«ژرالد استينبرگ» كارشناس اسراييلى در امور امنيّت و سلاحهاى سرى رژيم اسراييل اعلام كرد: اختلافات جغرافيايى و جغرافياى انسانى كه يكى از عوامل اصلى درگيرى ميان اعراب و اسراييل است، اين رژيم را با شتاب بسوى دستيابى به تكنولوژى اتمى و سلاحهاى هسته‏اى و ميكروبى سوق داده است، به گونه‏اى كه اسراييل هر آن ممكن است دست به عمليات هسته‏اى در منطقه يا عليه هر كشور عامل و تحريك كننده‏اى بزند!!
در سال 1991 پس از جنگ خليج فارس، مركز پژوهشهاى فن آورى در شهر «يافا» با انتشار گزارشى تأكيد كرد: در نظر سنجى كه در خصوص سلاح هسته‏اى در اسراييل از برخى شخصيتها و يهوديان در ادارات و مراكز آموزشى و علمى به عمل آمد، 91 درصد آنان معتقد به وجود سلاح هسته‏اى در اسراييل بوده و وجود چنين سلاحى را براى حفظ امنيّت ضرورى خواندند و 88 درصد از آنان نيز گفتند كه بخاطر شرايط بحرانى كنونى در منطقه، اسراييل بزودى مجبور مى‏شود اين سلاحهاى كشتار جمعى را عليه برخى كشورها بكار گيرد!!

همكارى آمريكا با رژيم صهيونيستى

در سال 1955 ميلادى همكارى در زمينه فعاليت‏هاى هسته‏اى ميان ايالات متحده آمريكا و رژيم صهيونيستى آغاز شد.
«پيتر براى» در يادداشتى مهم با عنوان «زرادخانه هسته‏اى اسراييل» اظهار داشت: «آيزنهاور» رييس جمهورى آمريكا رژيم صهيونيستى را در برنامه هسته‏اى خود شركت داده و اين اقدام را «فعاليت هسته‏اى صلح‏آميز» نام نهاد!
اين طرح به عنوان كمك خارجى آمريكا به اين رژيم براى كاهش مشكل انرژى به اجرا درآمد.
بدين ترتيب آمريكا اولين پايگاه هسته‏اى را كه «نيروگاه هسته‏اى ناحال سوريك» نامگذارى شد به رژيم صهيونيستى اعطا كرد.
اين راكتور هسته‏اى در نزديكى ساحل درياى مديترانه در جنوب تل آويو واقع شده كه در سال 1960 به بهره بردارى رسيد و حدود يك مگاوات انرژى از اين نيروگاه اتمى گرفته شد كه اين مقدار انرژى در سال 1969 به 5 مگاوات افزايش يافت.
در اين نيروگاه هسته‏اى اورانيوم غنى شده به ميزان 90 درصد استفاده مى‏شد و در سال 1974 نيز اين مقدار استفاده از اورانيوم غنى شده به 10 مگاوات رسيده بود.
شايان ذكر است، رژيم صهيونيستى در سال 1956 با همكارى آمريكا و فرانسه در صحراى نقب در اراضى اشغالى دست به آزمايشات هسته‏اى زد. شمارى از كارشناسان گفته‏اند كه پايگاه هسته‏اى صهيونيستى ناحال سوريك، قادر به توليد سلاح هسته است، زيرا اين پايگاه از اورانيوم 238 پلوتونيوم توليد مى‏كند كه ماده‏اى غير قابل تجزيه است.
به گفته پيتر، بى‏ترديد اين نيروگاه به راحتى قادر به توليد كلاهك هسته‏اى است.
در سال 1960 آمريكا درهاى مراكز هسته‏اى خود را به روى كارشناسان صهيونيستى باز كرده و بيش از 56 كادر هسته‏اى در نيروگاههاى هسته‏اى آمريكا مشغول فعاليت شدند. آموزش اين كارشناسان هسته‏اى رژيم صهيونيستى در مركز ملى پژوهش به نام «آرگون» يا «آرگون فورست» و مركز پژوهشى «اوكريدج» (دو مؤسسه هسته‏اى مهم وابسته به هيأت انرژى هسته‏اى آمريكا) انجام شد.
شايان ذكر است، نيروگاه هسته‏اى سوريك اهميّت زيادى در پيشرفت پژوهش‏هاى هسته‏اى و كسب تجارب در اين خصوص براى رژيم اسراييل داشته و اين نيروگاه اولين مؤسسه زيربنايى طرح هسته‏اى اين رژيم به شمار مى‏رود.

همكارى فرانسه و رژيم اسراييل‏

همكارى فعاليت‏هاى هسته‏اى رژيم اسراييل و كشور فرانسه از سال 1953 آغاز و تا سال 1967 ادامه داشته است.
در دوره زمامدارى «ژموليه» و «مارشال دوگل» در فرانسه در نتيجه همكارى هسته‏اى رژيم صهيونيستى با فرانسه برپايى و تجهيز نيروگاه هسته‏اى «ديمونا» در سرزمينهاى اشغالى بود.
دكتر «خيل الشقاقى» كارشناس استراتژى در امور امنيّتى اسراييل اعلام كرد: نيروگاه هسته‏اى ديمونا از مهمترين پايگاه هسته‏اى اين رژيم مى‏باشد.
اين نيروگاه در سال 1967 فعاليت خود را آغاز كرد و انرژى آن 26 مگاوات ارزيابى شده كه سالانه قادر به توليد 8 كيلوگرم پلوتونيوم بوده كه اين رژيم با اين مقدار انرژى قادر به توليد سلاح هسته‏اى خواهد بود.
به گفته كارشناسان، رژيم اسراييل در سال 1980 تنها در نيروگاه ديمونا توانست 70 مگاوات انرژى هسته‏اى توليد كند.
«مردخاى فانونو» كارشناس تكنولوژى هسته‏اى كه بيش از يك دهه در مراكز پژوهشى هسته‏اى «ديمونا» كار كرده و پس از فرار از سرزمينهاى اشغالى توسط دستگاه امنيّتى رژيم اسراييل (موساد) در ايتاليا در سال 1986 ربوده شده و به اتهام فاش كردن اسرار نظامى به زندان اين رژيم منتقل و هم اكنون نيز 18 سال از مدت زندانى وى مى‏گذرد، تأكيد كرده بود: «رژيم صهيونيستى به يكصد كلاهك هسته‏اى دست يافته و نيروگاه ديمونا سالانه 40 كيلوگرم پلوتونيوم توليد مى‏كند».
به گفته كارشناسان تكنولوژى انرژى هسته‏اى، 8كيلو گرم پلوتونيوم براى ساخت يك بمب هسته‏اى به قدرت انفجارى 20 كيلوتن كفايت مى‏كند.
اين در حالى است كه مهندس يهودى فانونو در افشاگرى خود در دهه 1980 م اعلام كرده بود كه در نيروگاه ديمونا سالانه 40 كيلوگرم پلوتونيوم توليد مى‏شود!
همچنين در گزارشها آمده است كه فرانسه رژيم اسراييل را به پلوتونيوم 239 براى بكارگيرى در اغراض و اهداف نظامى مجهز كرده است.
«پيتر براى» كه پيشتر در مورد وى ياد شد، تصريح كرد: «به نظر وى رژيم اسراييل تا اواخر سال 1948 م حدود 25 بمب هسته‏اى از نوع پلوتونيوم ساخته است».
«آرنول كريمش» دانشمند آمريكايى و مشاور علمى وزارت خارجه آمريكا در سال 1984م در اين خصوص اعلام كرد: رژيم اسراييل مواد غنى شده براى ساخت 15 بمب هسته‏اى را دارد.
شايان ذكر است، نيروگاه هسته‏اى ديمونا آنچنان سرى و تحت مراقبت است كه حتى اعضاى پارلمان صهيونيستى (كنست) تاكنون موفق به بازديد از آن نشده‏اند!!
اين در حالى است كه نيروگاه ياد شده بشكل سرى زير نظر كميته امور امنيّت خارجى وابسته به كنست اين رژيم قرار داشته و بخاطر نوع عملكرد و سرى بودن آن براى اعضاى كنست همواره مورد جدال و گفتگو ميان اعضاى پارلمان و كابينه اين رژيم قرار دارد.

منابع سوخت هسته‏اى اسراييل و راههاى دستيابى آن

رژيم اسراييل بخش مهم اصلى منابع سوخت هسته‏اى (پلوتونيوم) خود را از فرانسه و آمريكا فراهم مى‏كند. اين رژيم در زمينه هسته‏اى با برخى كشورها از جمله جنوب آفريقا، آرژانتين، آلمان غربى، و تايوان همكارى مى‏كند و اين همكارى با جنوب آفريقا پيش از تغيير سياسى در اين كشور بيش از ديگر كشورها بود.
«عزير باهاد» معاون وزير خارجه جنوب آفريقا در گفت و با روزنامه هآرتص در تاريخ 20/4/1997 گفت: رژيم اسراييل نظام پرتوريا را
در سالهاى 1980 – 1985 براى پيشرفت برنامه هسته‏اى كمك كرد.
وى افزود: اين همكارى بشكل محرمانه و با قراردادهاى مختلف انجام مى‏گرفت.
پروفسور اسراييلى «ديويد ارنست برگمن» مسؤول همكارى هسته‏اى ميان جنوب آفريقا و رژيم صهيونيستى گفت: رژيم اسراييل در مقابل اين همكارى حدود 500 تن اورانيوم طبيعى براى استفاده در نيروگاه اتمى ديمونا از جنوب آفريقا دريافت كرد!
اين رژيم پس از فروپاشى شوروى سابق از مافيايى كه در كار تجارت مواد راديو اكتيوى و اورانيوم غنى شده فعاليت داشتند، توسط كشورهاى تازه استقلال يافته آسياى ميانه مانند؛ قزاقستان و اكراين، روس، و.. بيش از 30 كيلو گرم اورانيوم غنى شده براى اهداف نظامى به مبلغ 500 ميليون دلار آمريكايى خريدارى كرد. وى افزود: از آن پس درهاى جمهورى‏هاى آسياى ميانه براى تجارت رژيم اسراييل در زمينه مواد هسته‏اى گشوده شده و اين كشورها مركز قراردادهاى محرمانه هسته‏اى با ديگر كشورها يا گروههاى وابسته به مافياى هسته‏اى شده‏اند.
در اينجا جاى دارد تا به رسوايى «پلومپات» و دستيابى غير قانونى و غير رسمى رژيم اسراييل به اكسيد اورانيوم از كشور بلژيك و همچنين سرقت اين رژيم از شركت آمريكايى «نيوميك» كه در زمينه تجهيزات هسته‏اى فعاليت دارد، اشاره شود.
رژيم اسراييل با هم دستى برخى مسؤولان اين شركت آمريكايى، سوخت اورانيوم 10 سال يك نيروگاه هسته‏اى را به سرقت برده است.
در آوريل 1977 م «پل لونتال» از كاركنان وابسته به كميته عمليات دولتى وابسته به مجلس نمايندگان آمريكا به سرقت و پنهان كردن 200 تن اورانيوم متهم شد. اونتال در دفاع از خود تأكيد كرده بود كه تمامى مواد هسته‏اى ياد شده را به رژيم اسراييل تحويل داده است.
شايان ذكر است، رژيم اسراييل در سال 1953م موفق به توليد آب سنگين و اورانيوم غنى شده گرديده و از اين دوره دانشمندان صهيونيستى فعاليت گسترده‏اى در زمينه غنى كردن اورانيوم و ساخت كلاهك‏هاى هسته‏اى براى اغراض نظامى را آغاز بلكه تشديد كرده‏اند. «نيويورك تايمز» در تاريخ 19/7/1970 در اين خصوص نوشت: رژيم اسراييل موفق به جداسازى و تجزيه پلوتونيوم شد كه در واقع از سوى فرانسه به اين فن آورى مجهز شده بود.

نيروگاهها و زراد خانه‏هاى هسته‏اى رژيم صهيونيستى در سرزمينهاى اشغالى‏

روزنامه «ساندى تايمز» در شماره خود در تاريخ 5/10/1986 نوشت: گروهى از كارشناسان تكنولوژى انرژى هسته‏اى با بررسى و تحقيق بر صحت مدارك «فانونو» در مورد وجود سلاح هسته‏اى در سرزمينهاى اشغالى گواهى دادند.
اين كارشناسان با تحقيق گسترده خود به اين نتيجه رسيدند كه رژيم اسراييل نه تنها از سلاحهاى هسته‏اى برخوردار است بلكه در رديف قدرتهاى بزرگ هسته‏اى جهان قرار دارد! اين گروه با استناد بر مدارك و تصاوير ارايه شده از سوى فانونو و ديگر اسناد موجود كه به تأييد كارشناسان برجسته سلاحهاى هسته‏اى رسيده است، تأكيد كردند: بى ترديد رژيم اسراييل ششمين قدرت هسته‏اى جهان پس از آمريكا، روسيه، چين، فرانسه و انگليس است!
مجله «جن انتلى جن رويو» چاپ لندن كه در زمينه‏هاى دفاعى فعاليت دارد، در شماره خود در تاريخ 15/11/1994 نوشت: رژيم اسراييل داراى نيروگاه 7 تأسيسات هسته‏اى و 200 سلاح اتمى است.
اين مجله اطلاعاتى در زمينه فعاليتهاى هسته‏اى و حجم تأسيسات اتمى اين رژيم منتشر كرد كه پيشتر منتشر نشده بود.
مجله «جن انتلى جن رويو» با استناد به اطلاعات و تصاوير ماهواره تجارى كه در فرانسه و روسيه كسب كرده بود، از 9 نيروگاه هسته‏اى فعال در اين رژيم كه در زمينه سلاح هسته‏اى نيز فعاليت گسترده دارند، خبر داد كه مناطق و فعاليت آنها در پى ارايه مى‏شود:
1- مشهورترين نيروگاه هسته‏اى كه رژيم اسراييل در آن براى توليد سلاح هسته‏اى فعاليت كرده و در سال 1986 توسط مهندس اسراييلى «فانونو» افشا شد، زرادخانه هسته‏اى «ديمونا» بوده كه در صحراى جنوب «نقب»(از سرزمينهاى اشغالى) واقع شد. عكسهاى ماهواره‏اى نشان مى‏دهد كه رژيم اسراييل براى پنهان كردن اين نيروگاه از انظار عمومى آنرا بوسيله درختان فراوان بطور كامل استتار كرده بود، بگونه‏اى كه شناسايى و تفحص پيرامون آن كارى بسيار مشكل مى‏باشد.
2- نيروگاه هسته‏اى «بالميكم» كه در چند كيلومترى شمال «سوريك» در زمينه‏هاى انرژى هسته‏اى بويژه ساخت سلاح‏هاى كشتار جمعى‏مانند؛ كلاهك‏هاى هسته‏اى مشغول فعاليّت است.
بيشترين فعاليّت هسته‏اى اين نيروگاه آزمايش، تكميل و ساخت موشك‏هاى اتمى مانند؛ «اريحا» مى‏باشد.
3- نيروگاه هسته‏اى «سوريك» واقع در غرب سرزمين‏هاى اشغالى كه رژيم اسراييل نام يهودى «لوس آلاموس» بر آن نهاده و اين مركز در بردارنده تأسيساتى براى آزمايشهاى هسته‏اى است كه اين رژيم در زمينه تكنولوژى هسته‏اى ساخت آمريكا در آن فعاليت مى‏كند.
4- نيروگاه هسته‏اى «يوديفات» كه در سه كيلومترى شرق «حيفا» واقع شده و اين نيروگاه در زمينه جمع آورى و جداسازى سلاح هسته‏اى (جداسازى كلاهك‏هاى هسته‏اى بر روى موشكها) رژيم اسراييل فعاليّت دارد.
5 – پايگاه هسته‏اى «عيلبون» كه 20 كيلومتر از شرق پايگاه هسته‏اى يوديفات فاصله داشته و در اين پايگاه سلاح‏هاى هسته‏اى تاكتيكى نگهدارى مى‏شوند.
6 – نيروگاه هسته‏اى، «بير يعقوب» در نزديكى شهر «الرمله» و در فاصله 35 كيلومترى شمال غربى قدى واقع شده و در آن موشكهاى حمل كلاهك هسته‏اى «اريحا – 2» ساخته مى‏شود. اين مجله تصريح كرد كه تأسيسات هسته‏اى پايگاه‏هاى ياد شده بويژه تأسيسات نيروگاه هسته‏اى «بير يعقوب» زير زمين قرار دارد.
7 – نيروگاه هسته‏اى «كفار ذكريا» كه «گنز» يكى از كارشناسان تكنولوژى هسته‏اى در مورد خصوصيات اين پايگاه گفت: نيروگاه كفار ذكريا كه در مساحتى بيش از 20 كيلومتر مربع بنا شده و در واقع نقش كليدى براى اين رژيم در توليد كلاهك‏هاى هسته‏اى و سلاحهاى ميكروبى و كشتار جمعى داشته كه هنوز در حال افزايش است.
8 – نيروگاه هسته‏اى «تل نوف» كه در رابطه با نگهدارى كلاهك‏هاى هسته‏اى و اتصال اين كلاهك‏ها بر روى موشك‏ها فعاليّت مى‏كند.
9 – مركز هسته‏اى «حيفا» كه بخش 20 اين مركز در خصوص توليد بمب هسته‏اى و بخش 48 آن نيز در زمينه تجهيز و قدرت موشك‏هاى حمل كننده سلاح هسته‏اى فعاليّت دارد.
البته نيروگاههاى هسته‏اى ديگرى هم در اراضى اشغالى توسط رژيم اسراييل ساخته شده است كه بسبب استتار قوى و وجود آنها در عمق بيش از 50 مترى زمين، مانع شناسايى و انتشار اسم‏هاى آنها توسط مراكز خبرى و اطلاع رسانى شده است.
گنز در مورد اين پايگاه بزرگ هسته‏اى رژيم اسراييل و عمليات هسته‏اى خطرناك آن تأكيد كرد:
تمامى سيستم‏هاى سازنده، پژوهشى و پردازنده هسته‏اى و همچنين موشكهاى حمل كننده سلاحهاى هسته‏اى در اعماق زمين مستقر شده است.
وى تصريح كرد: اين پايگاه تحت مراقبت شديد امنيتى و اطلاعاتى رژيم صهيونيستى قرار دارد.
به گفته اغلب كارشناسان در امور رژيم اسراييل و نيروگاههاى هسته‏اى اين رژيم، پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى سابق و مهاجرت تعداد بى‏شمارى يهوديان شوروى سابق به اراضى اشغالى، اين رژيم در زمينه‏هاى مختلف علمى بويژه ساخت سلاح هسته‏اى گامهاى خطرناكى برداشته است.
«ايرابن اشتريت» سخنگوى رسمى وزارت مهاجرت و اسكان صهيونيستى در مورد مهاجرت يهوديان شوروى سابق در سال 1990 به اراضى اشغالى، گفت: در ميان 19 هزار و 975 مهاجرى كه از شوروى سابق به سرزمينهاى اشغالى آمده‏اند، بيش از 6هزار و 629 تن از آنان داراى تحصيلات عالى دانشگاهى و تحقيقاتى در زمينه‏هاى فنى و بويژه تكنولوژى هسته‏اى بوده‏اند.

رژيم صهيونيستى و پروتكل‏هاى بين‏المللى در خصوص خلع سلاح كشتار جمعى

رژيم صهيونيستى هيچگاه نسبت به پروتكل بين المللى NPT مبنى بر خلع سلاح كشتار جمعى متعهد نشده و انتظار ندارد كه سازمان ملل اين رژيم را در خصوص سلاح كشتار جمعى محدود كند!!
اين رژيم از سال 1970 بطور رسمى فعاليّت خود را براى ساخت سلاح هسته‏اى، ميكروبى و شيميايى گسترش داده و به هشدارها و قطعنامه‏هاى سازمان ملل و انتقادهاى بين‏المللى بويژه اعتراض‏هاى كشورهاى عربى و اسلامى كه سلاحهاى كشتار جمعى اين رژيم بزرگترين تهديد براى آنها محسوب مى‏شود، نه تنها توجه‏اى نكرده بلكه همچنان به ساخت مراكز هسته‏اى غير قانونى ادامه مى‏دهد.
اعضاى معاهده منع گسترش سلاح هسته‏اى و خلع سلاح‏هاى كشتار جمعى سازمان ملل در آوريل 1995 با برگزارى نشست اضطرارى در نيويورك از وجود اختلاف‏ها و تضادهاى شديد ميان كشورهاى اسلامى و رژيم اسراييل و متعهد نشدن اين رژيم در قبال معاهده ياد شده هشدار داده و خواستار توقف فورى گسترش سلاح‏هاى كشتار جمعى در اراضى اشغالى توسط اين رژيم شدند، اما «وايزمن» رييس جمهورى وقت رژيم صهيونيستى با رد اين خواسته قانونى اعلام كرد كه رژيم اسراييل براى امضاى معاهده ياد شده آمادگى ندارد.
بخاطر بى‏اهمّيتى رژيم اسراييل به معاهده ياد شده مصر نيز در اعتراض به اقدام غيرقانونى اين رژيم از امضاى معاهده فوق الذكر امتناع ورزيده و امضاى خود را مشروط بر امضاى رژيم صهيونيستى اعلام كرد كه پس از مدتى با فشار همه جانبه آمريكا و رژيم صهيونيستى از موضع خود عقب نشينى كرده و مجبور به امضاى معاهده ياد شده گرديد!
«نيكسون» رييس جمهورى اسبق آمريكا در خاطرات خود با عنوان فرصت طلايى مى‏نويسد: «تعهد ما نسبت به اسراييل بسيار عميق بوده و آمريكا و اسراييل تنها هم پيمان نيستند بلكه در اعتقاد، اخلاق و بنيان سياسى و اعتقادى به هم مرتبط هستيم».
«بيل كلينتون» رييس جمهورى سابق آمريكا نيز موضعى مشابه نيكسون در روابط خود با رژيم اسراييل گرفته و در ماه مارس 1995 برابر كنست اين رژيم اعلام كرد: «اسراييل را به آينده‏اى جديد و نو بشارت داده و قدرت و سيطره اين رژيم در منطقه و ضعف دولتهاى منطقه نسبت به اسراييل را به روشنى مى‏بينم!»
در اينجا شايسته است كه برخى از مفاد و بندهاى اوليه پروتكل منع سلاح كشتار جمعى كه در 12 آگوست 1948 از سوى سازمان ملل در كميته ويژه‏اى در همين خصوص صادر شده بود، ارايه شود:
– ممنوعيت توليد سلاح هسته‏اى و هرآنچه كه در تخريب عمومى و كشتار جمعى بكار مى‏رود.
– ممنوعيت توليد سلاحهاى بيولوژيكى باكترى – ميكروبى – ويروسى و هر نوع سلاحى كه منجر به نابودى انسان، موجودات و نباتات مى‏شود.
– ممنوعيت سلاحهاى شيميايى، گازى، سمى و خفه كننده و هرگونه از گروه اين سلاح كه در واقع نوعى تركيب شيميايى براى نابودى بشر و منجر به قتل و ويرانى مى‏شود.
از سوى ديگر، منابع، مراكز علمى و بين‏المللى متعددى با دلايل و مدارك محكم بر وجودحداقل 200 كلاهك هسته‏اى در مراكز و نيروگاههاى هسته‏اى رژيم صهيونيستى در سرزمينهاى اشغالى تأكيد كردند و آنرا بزرگترين خطر در تاريخ بشريت بويژه براى تمدنها و كشورهاى اسلامى منطقه مى‏دانند.
اما در مورد سلاح جنگى شيميايى كه رژيم اسراييل اقدام به توليد انبوه آنها كرده است، بايد گفت بيش از 10 شركت و كارخانه شيميايى رژيم صهيونيستى واقع در حيفا، عكا،نتانيا،تكفاه، حولون، تل آويو،اسدود،عسقلان، قدس، بئر سبع و ايلات به شكل فعال مشغول توليد انواع سلاح شيميايى مى‏باشند.
يكى از شركت‏هاى مهمى كه به شكل محرمانه و پيشرفته روى سلاحهاى شيميايى آزمايش و تجربه مى‏كند، شركت «نس منسونا» است.
اين شركت صهيونيستى در جنوب تل آويو واقع شده و بيش از 300 تن كه 120 نفر آنان از دانشمندان بيولوژيكى و شيميايى هستند، بطور شبانه روزى در آن براى اهداف جنگى و اغراض ضد بشرى و ساخت سلاح‏هاى شيميايى و ميكروبى و نصب آن برروى موشكهاى دوربرد و با برد كوتاه و متوسط فعاليت مى‏كنند!
اكنون جا دارد كه در مورد فعاليّت نيروگاهها و مراكز هسته‏اى و شيميايى رژيم صهيونيستى و تشعشعات راديو اكتيوى اين مراكز اشاره‏اى داشته باشيم.
«جويل تمرو» يكى از مسؤولان مركز آزمايشان هسته‏اى و شيميايى رژيم اسراييل در اين خصوص مى‏گويد: ترشحات و تشعشعات شيميايى و راديو اكتيوى راكتورهاى اتمى و مراكز شيميايى هرچند كه بسيار اندك باشد، از اين نيروگاهها و مراكز منتشر مى‏شود. و اين خطر ممكن است در كوتاه مدت فعال نباشد اما به يقين در دراز مدت تأثير بسيار منفى بر روى تمامى موجودات و نباتات خواهد گذاشت و حتى روى ژنهاى انسانى، حيوانى و نباتى تأثيرگذار خواهد بود!
به گفته آنان، مواد شيميايى و تشعشعات هسته‏اى مى‏تواند منبع بيماريهاى لاعلاجى چون سرطان و برخى بيماريهاى ميكروبى كه تكنولوژى تشخيص و شناسايى و علاج آنها در اختيار بشر نيست، باشد. البته اين تشعشعات پيش از اينكه بر مردم كشور در حال جنگ تأثير گذار باشد برروى ارتش مهاجم بسيار خطرناك خواهد بود كه جنگ دوم خليج و تأثير اين مواد بر روى سربازان آمريكايى از نمونه‏هاى بارز آن است. شايان ذكر است، پنتاگون تاكنون منكر هرگونه آثار شيميايى و هسته‏اى در منطقه بوده اما بيماريهاى خطرناك و لاعلاجى كه برخى سربازان آمريكايى را احاطه كرده و دستگاه امنيّتى اين كشور با محرمانه نگه داشتن اين امر آنرا پنهان كرده است، گوياى غير واقعى بودن ادعاهاى پنتاگون است.
همانگونه كه پيشتر بدان اشاره شد، اغلب كارشناسان بر اين عقيده‏اند كه ترس و وحشت دائمى رژيم صهيونيستى از زوال و نابودى در منطقه يكى از دلايل اساسى اين رژيم براى فعاليّت گسترده و نامحدود در زمينه توليد انبوه سلاح‏هاى شيميايى و هسته‏اى و به منظور
كسب بيشتر قدرت در پيشگيرى از نابودى اش در سرزمينهاى اشغالى و منطقه است.وگرنه رژيمى با كمتر از 4 ميليون جمعيّت يهودى چه نيازى به اينهمه سلاح هسته‏اى و شيميايى دارد!
البته همين رژيم بارها ادعا كرد كه گسترش سلاح هسته‏اى توسط اين رژيم براى برپايى صلح دائمى در منطقه است!

گزارش‏هاى علمى‏

پنتاگون تا به امروز حقايق را كتمان كرده و با ايجاد شبهه، برخى امور ياد شده را شايعه خواند اما برخى گزارشهاى علمى حقايق را آشكار و امور فوق الذكر را از پوسته شايعه خارج و اذهان عمومى را به آنها آشنا كرده است.
يكى از آن موارد، گزارش «سيفوارت گوندر» رييس هيأت صليب سرخ جهانى و متخصص در امراض گوارشى است كه در تاريخ مى‏1991 م با بررسى دقيق و برخورد نزديك با امراضى كه منبع آن در منطقه‏اى ميان بغداد و عمان بود، متوجه آثار تشعشعات زباله‏هاى اورانيوم بر روى موجودات و نباتات در اين مناطق شد.
وى گفت: با بررسى مرگ يكى از كودكان مشخص شد كه وى بر اثر سرايت تشعشات هسته‏اى مبتلا به سرطان شده و فوت كرده.

حجم سلاح‏هاى مخرب و كشتار جمعى رژيم صهيونيستى و سكوت جامعه جهانى

سكوت مطلق غرب در برابر فعاليّت‏هاى هسته‏اى و سلاحهاى كشتار جمعى رژيم صهيونيستى، موجب شد تا فعاليّت غير قانونى اين رژيم در زمينه هسته‏اى استتار شده و با وجود فعاليّت آشكار اين رژيم در زمينه ياد شده و بازرسى نيروگاههاى هسته‏اى اين رژيم در هاله‏اى از ابهام بماند!!
على رغم پنهان كارى رژيم اسراييل در خصوص فعاليّت‏هاى غير قانونى هسته‏اى در اراضى اشغالى، همگان بر اين نكته آگاه هستند كه اين سرزمينهاى اشغالى به بمب اتمى با ميزان تخريب جهانى مبدل گشته است.
كارشناسان تأكيد مى‏كنند كه رژيم صهيونيستى نه تنها داراى زرادخانه هسته‏اى شيميايى و ميكروبى است بلكه تمامى تجهيزات و امكانات زمينى، دريايى و هوايى به منظور بكارگيرى سلاحهاى كشتار جمعى ياد شده را دارد.
شايان ذكر است، رژيم اسراييل 3سكوى پرتاب موشكهاى مجهز به كلاهك‏هاى هسته‏اى را در درياى مديترانه و درياى سرخ مستقر كرده و با استفاده از زيردريايى‏هاى آلمانى آنها را كه بين 900 و 1300 كيلومتر برد داشته و بسوى ايران، مصر و پاكستان نشانه‏گيرى شده است، را كنترل مى‏كند.
ناظران سياسى در امور خاورميانه بر اين باور هستند كه دستيابى رژيم صهيونيستى به سلاح هسته‏اى و ميكروبى و توليد انبوه و آسان اينگونه سلاحهاى كشتار جمعى توسط اين رژيم خطر جدى براى خاورميانه بويژه كشورهاى همسايه فلسطين خواهد بود.

به اعتقاد آنها رژيم اسراييل در آينده‏اى نزديك از اين سلاح‏هاى مخرب براى تهديد و استعمار كشورهاى منطقه استفاده خواهد كرد! شيمون پرز نخست وزير اسبق رژيم صهيونيستى در يك گفت و گوى اختصاصى به شكل تهديدآميزى اعلام كرده بود: «آرى، ما نه تنها به سلاح هسته‏اى دست يافته‏ايم بلكه در اين زمينه به توليد انبوه نيز رسيده‏ايم!»
از سوى ديگر سران صهيونيستى پس از رخ داد 11 سپتامبر 2001 در آمريكا به طور علنى به داشتن سلاح هسته‏اى اعتراف كرده و توليد آنرا براى به اصطلاح حفظ امنيّت اين رژيم ضرورى خوانده‏اند! «كيلى ملهورن» رييس برنامه بين‏المللى ويژه منع توليد تسليحات هسته‏اى تأكيد كرده بود كه رژيم صهيونيستى از بزرگترين انبارهاى تسليحات هسته‏اى برخوردار است و هر وقت اراده كند قادر خواهد بود تا منطقه خاورميانه را نابود كند!
مركز پژوهش‏هاى فن‏آورى لندن طى گزارشى اعلام كرد: رژيم اسراييل داراى قدرتى برتر در توليد گاز خردل و اعصاب در صنايع تسليحاتى «نستونا» واقع در 9كيلومترى جنوب تل آويو مى‏باشد و توليد اينگونه گازهاى بسيار خطرناك موجب ناهنجارى عصبى و گوارشى اهالى آن منطقه گرديده است.
به گزارش اين مركز، در اين شركت تسليحاتى مقدار زيادى گاز سمى از نوع «انتراكس» انباشته شده كه رژيم اسراييل آنرا براى ساخت بمب‏هاى ناپالم استفاده مى‏كند. يكى ديگر از شركتهاى صهيونيستى كه در مصرف و توليد سلاحهاى ميكروبى و شيميايى شناخته شده مى‏باشد، شركت «العال» است.
اين شركت صهيونيستى از دهه هشتاد ميلادى تا كنون با تلاش گسترده مشغول توليد سلاح‏هاى كشتار جمعى است.
شايان ذكر است كه شركت اسراييلى العال در سال 1994 در حالى كه محموله شيميايى را با هواپيما به سرزمينهاى اشغالى منتقل مى‏كرد، در يك سانحه هوايى در هلند در نواحى شهر آمستردام سقوط كرد كه درپى آن 50 تن جان باخته و صدها نفر نيز زخمى شدند.
روزنامه هلندى «ان.ار.سى» طى گزارشى پيرامون سقوط اين هواپيماى اسراييل نوشته بود: هواپيماى ياد شده كه بطور محرمانه عازم اراضى اشغالى اسراييل بود در حالى كه حامل 19 ليتر ماده شيميايى «دميثل مثلفو سفونات» براى شركت صهيونيستى «نيس زيونا» واقع در نواحى تل آويو بود در نواحى آمستردام سقوط كرد.
به نوشته اين روزنامه، شمار زيادى از ساكنان اين منطقه كه هواپيماى اسراييلى در آن سقوط كرده بود، نسبت به شيوع بيماريهاى پوستى، ريزش مو، سرخى و تورم پوست و… شكايت كرده‏اند.
در اين گزارش آمده است، 300 تن از قربانيان اين حادثه از شركت صهيونيستى العال شكايت كردند.
بدنبال اين شكايات وزارت بهداشت هلند طى بررسى و آزمايشات دقيق پزشكى گزارش داد كه عامل همه اين بيمارييها سقوط هواپيماى اسراييلى و وجود محموله شيميايى فوق الذكر و انتشار آن پس از سقوط هواپيما در منطقه بوده است.
بدون ترديد عدالت در منطقه به نفع رژيم صهيونيستى نقض شده و جامعه بين‏المللى بويژه كشورهاى بزرگى چون آمريكا و انگليس اين رژيم را از رعايت قوانين و قطعنامه‏هاى بين‏المللى معاف كرده‏اند.
لذا هر كشورى و انسان آزاده‏اى در مقابل اين همه قانون شكنى بايستد بى‏شك با تحريم اقتصادى و سياسى غرب و در رأس آن‏ها آمريكا مواجه خواهد شد.
آنان بخاطر رويارويى با ستم استعمار به تروريست بودن و داشتن سلاح كشتار جمعى متهم و بدنبال آن به فرماندهى آمريكا، انگليس، رژيم صهيونيستى و برخى كشورهاى ديگر كه با آنها هم پيمان هستند، به اشغال نظامى و سركوب محكوم خواهند شد!!
رژيم دست نشانده صهيونيستى با كمتر از 4 ميليون جمعيت قادر است به هرگونه سلاحهاى كشتار جمعى همچون سلاح شيمايى، ميكروبى و هسته‏اى دست يافته و اين سلاحهاى مخرب را به توليد انبوه رساند! سازمان ملل، شوراى امنيت و مدعى به اصطلاح دموكراسى دنيا (آمريكا) كى به فكر اجراى اصول ابتدايى بين‏المللى خواهند افتاد و رژيم اسراييل را مجبور به امضاى معاهده خلع سلاح هسته‏اى و كشتار جمعى خواهند كرد؟!

به نقل از نداء القدس‏

/

علماى نجف در مصاف با استبداد و استعمار

 

علماى نجف در مصاف با استبداد و استعمار

غلامرضا گلى زواره‏

ستيز با اشغال گران

در اواخر قرن سيزدهم هجرى شمسى استعمار انگلستان، عراق را تحت اشغال خود درآورد. با انتشار اين خبر تمامى مردم عراق مصمم شدند با دولت مركزى (عثمانى) همكارى كرده و كشور را از اين سلطه گرى برهانند. آيات عظام: شيخ الشريعه اصفهانى، مصطفى كاشانى و على داماد به نمايندگى از بزرگان نجف به كاظمين رفتند تا پس از هماهنگى با آية اللّه سيد مهدى حيدرى، از علماى برجسته اين شهر، به بررسى راه‏هاى مقابله با تجاوز انگليسى‏ها بپردازند.
آية اللّه سيد محمد سعيد حبوبى همراه برخى بزرگان ديگر نجف بى‏درنگ رهسپار نواحى جنوب عراق گشت، زيرا اشغالگران در اين مناطق استقرار يافته بودند. آن عالم مجاهد در مسير راه با سخنرانى‏هاى مهيّج و يادآورى نبردهاى صدر اسلام و بيان اهميت جهاد با كافران، صدها نفر را با خود همراه نمود. سرانجام نيروهاى بسيج شده به رهبرى مجتهدان بزرگ در خط مقدم جبهه، يعنى ناحيه استراتژيك قرنه (جايى كه دجله و فرات به هم مى‏رسند) مستقر شدند. با وجود مقاومت مجاهدين، انگلستان قرنه را به تصرف درآورد و سپس به شعيبه حمله كرد. در اين جبهه نيز شيعيان ناگزير به عقب نشينى شدند، اما به دليل عمل نمودن به فتواى مجتهدان مبنى بر استمرار ستيز با استعمار، به مقاومت خود ادامه دادند.
در چنين وضعى دولت عثمانى تصميم ناگوارى گرفت، زيرا در تاريخ هشتم رجب سال 1333 ه. ق نيروهاى نظامى خود را به فرماندهى عزت بيك به نجف، كه مركز اصلى سازماندهى مجاهدين بود، اعزام داشت. اين افراد در نجف اقدامات ناروايى انجام دادند؛ از جمله: برقرارى غرامت‏هاى سنگين مالى، غارت اشياى گران بها، مصادره مواد غذايى و تحت فشار قرار دادن مردمان ساكن اين ديار.
بدين ترتيب در شرايطى كه عراق به اتحاد و انسجام بيشترى نياز داشت شهرهاى مذهبى، مورد آزار و اذيت سربازان عثمانى قرار گرفت. كه در نتيجه اين فشارها مردم نجف به مقاومت در برابر نيروهاى دولت مركزى برخاستند. آنها نيز گُردانى مجهز به چند قبضه توپ، روانه نجف كردند و مردمانى را كه مشتاقانه در نبرد با استعمار جانفشانى نموده بودند مورد تهاجم خود قرار دادند، اهالى نجف كه اين وضع را مشاهده نمودند در خيابان‏ها و معابر سنگربندى نموده و در اطراف حرم مطهر اجتماع كردند تا از به غارت رفتن اموال ارزشمند بارگاه اميرمؤمنان (ع) جلوگيرى كرده و آستانه مقدسه مولايشان را از هرگونه گزندى حفظ كنند.
سربازان ترك عثمانى به روى شيعيان اين ديار آتش گشودند و به يكى از گلدسته‏هاى حرم آسيب وارد كردند. آية اللّه سيد محمد كاظم يزدى در اين باره تلگراف اعتراض‏آميزى به اسلامبول (واقع در تركيه كنونى و مقر دولت عثمانى) مخابره نمود. مبارزات مردم نجف در مقاب بودند. اين جمعيت پس از تشكيل اولين جلسه، يكى از افسران انگليس را كه مارشال نام داشت به هلاكت رسانيدند. محافظين وى به انتقام كشتن او، با اسلحه خود به سوى مردم نجف آتش گشودند و عده‏اى را به خاك و خون كشيدند. سرهنگ بالفور از مأموران انگليس براى بررسى موضوع به نجف رفت، ولى مردم او را نيز هدف قرار دادند.
ارتش انگليس پس از اين حوادث نجف را محاصره و شرايط رفع محاصره در چند محور را چنين اعلام كردند: تحويل دادن اشخاصى كه رهبرى اين حركت را عهده دار بوده‏اند، تحويل يك هزار قبضه تفنگ به عنوان غرامت، پرداخت غرامتى معادل پنجاه هزار ليره انگليسى طلا، تبعيد يك هزار نفر به عنوان اسير جنگى به هندوستان.
ادامه محاصره نجف مخالفت برخى شخصيت‏هاى مذهبى سياسى جهان اسلام را برانگيخت، اما نيروهاى استعمارگر بدون اعتنا به اعتراضات مسلمانان، محاصره نجف را ادامه دادند و سرانجام به دليل برترى تسليحاتى و عدم همكارى قبايل اطراف شهر با مردم نجف، محاصره كنندگان اين ديار را به تصرف درآوردند و حدود يك هزار خانوار را از مساكن خويش بيرون نمودند كه آنان هم ناگزير در اماكن مقدس و مساجد اقامت نمودند، اما مبارزان هم چنان مقاومت مى‏كردند و از تسليم شدن در برابر اشغال گران امتناع ورزيدند. تعقيب خانه به خانه براى در بند كردن آنان آغاز شد و اين وضع به دستگيرى يك صد و پنجاه نفر انجاميد.
مهاجمان در كوفه براى قواى انقلابى مذكور دادگاه نظامى تشكيل دادند كه سيزده نفر را محكوم به اعدام نمود كه با وساطت آية اللّه سيد محمد كاظم يزدى محكوميت برخى از آنان به حبس ابد يا تبعيد تبديل شد كه سرانجام، اين گونه جنايات روابط بين شيعيان عراق و انگليسى‏ها را تيره‏تر نمود.(1)

از سلطه تا استقلال‏

پس از تصرف عراق و اشغال بغداد در سال 1325 ه .ق انگلستان در صدد رسمى كردن سلطه خود بر اين سرزمين برآمد. كارگزاران انگليس با برپايى يك همه پرسى صورى و نظرخواهى از رؤساى سرسپرده برخى قبايل، چنين اظهار كردند كه مردم عراق به قيمومت انگلستان رأى داده‏اند.
ويلسن افسر عالى رتبه انگليس در عراق دست به كارهايى زد كه مسلمانان اين سامان را خشمگين كرده و نفرت آنان را برانگيخت.
در رجب سال 1337 ه. ق آية اللّه سيد محمد كاظم يزدى رحلت يافت و ميرزا محمد تقى شيرازى رهبرى شيعيان را عهده دار گرديد. او كه از مخالفان سرسخت سلطه انگليسى‏ها بر عراق بود با صدور فتوايى مسلمانان را از قبول حكومت بيگانگان منع كرد و از تمامى مردم عراق خواست با هم متحد شوند و برضد استعمار قيام كنند.
وعّاظ و خطبا نيز مردم را براى مبارزه با مهاجمان تهييج نمودند. نخستين برخورد مسلحانه بين مردم عراق و قواى انگليسى در شهر رميثه در حوالى ديوانيه روى داد كه دليل آن توقيف شيخ شعلان الجون، بزرگ قبيله ظوالم بود. وى با نجف و كربلا تماس داشت و مصمم بود پس از اعلام جهاد توسط مجتهدين و رهبران مذهبى، قبيله خود را براى ستيز با نيروهاى انگليسى تجهيز كند. فرستاده‏اى نيز از نجف به رميثه رفته و فعاليت شيخ شعلان را با مبارزين نجف هماهنگ مى‏نمود. بازداشت وى طرح نجف را براى مقابله با دولت دست نشانده با خطر مواجه ساخت.
افراد قبيله ظوالم يك روز پس از دستگيرى شعلان، وى را آزاد ساختند. پس از رهايى او، دستور قيام از سوى رهبران نجف صادر گرديد. انقلابيون راه آهن شمال به جنوب را قطع كردند. اين نهضت در فاصله اندكى به سراسر عراق سرايت نمود و نيروهاى مبارز پايگاه‏هاى انگليس را به محاصره خويش درآوردند. از سوى اشغال گران تلاش هايى براى شكستن حلقه محاصره و آزاد سازى رميثه و سماوه صورت گرفت، ولى همه آنها با شكست مواجه شد. همين موضوع، انقلابيون را تشويق كرد تا مقاومت افزون‏ترى از خويش بروز دهند.
مجاهدان در شهرهايى چون كربلا و نجف حكومت را به دست گرفته و خود به اداره امور پرداختند. در آغاز ماه ذيحجه سال 1338 ه. ق آية اللّه ميرزا محمد تقى شيرازى در نجف در گذشت و رهبرى انقلاب را مراجعى چون شيخ الشريعه اصفهانى، سيد ابوالحسن اصفهانى، ميرزا حسين نائينى و برخى ديگر از بزرگان نجف به عهده گرفتند.
شيخ الشريعه نمايندگان فعالى را به استان متنفق اعزام كرد تا ناصريه را در اختيار گرفته و سراسر منطقه فرات جنوبى را زير نظر نجف اشرف درآورند. هنگامى كه نماينده‏ها به شهر شطره رسيدند هزاران نفر از مردمى كه براى استقبال از آنها بدان شهر روى آورده بودند، مقدمشان را گرامى داشتند. از آن سوى استعمار انگليس كه مشاهده نمود مجاهدين به رهبرى علماى نجف پيروزى هايى به دست آورده‏اند با طرح پيشنهاد صلح، بين انقلابيون تفرقه افكندند. در اين حال سرپرسى كاكس كه در ايران به سر مى‏برد در محرم سال 1339 ه.ق وارد عراق شد و فرمان حمله عمومى را صادر كرد كه به دنبال آن شهرهاى كربلا و نجف سقوط نمود و بسيارى از نيروهاى انقلابى پس از صدور فرمان عفو عمومى، اسلحه را بر زمين نهادند.
دولت انگليس پس از فرو نشانيدن انقلاب، پاره‏اى از رهبران آن را تبعيد كرد و بسيارى را روانه زندان ساخت، اما وقوع انقلاب عراق موجب گرديد كه عراق استقلال خود را به دست آورد. در اين رويداد، استعمار انگلستان بار ديگر نيروى معنوى مراجع شيعه را تجربه كرد و متوجه شد كه آنان سدى استوار در برابر حيله‏هاى آنان مى‏باشند.

مقاومت در برابر مهره‏اى سرسپرده‏

قواى انگليس با تعيين مهره‏هاى به نام “فيصل” و گماردن وى بر تخت قدرت كوشيدند تا از پشت پرده امور عراق را در اختيار گيرند. اما مراجع و شيعيان عراق حاضر به قبول فيصل نشدند. فيصل زمانى زمام امور را به دست گرفت كه آية اللّه سيد محسن حكيم مانند ستاره‏اى فروزان در نجف درخشيد.
در سال 1327 فيصل به سوى ديار اميرمؤمنان (ع) روانه گرديد. عبدالرسول خالصى (فرماندار كربلا) نماينده‏اى نزد سيد محسن حكيم فرستاد تا ورود شاه را به وى اعلام كند، آن مرجع والا مقام فرمود: من هرگز به استقبال فيصل نخواهم آمد، حاكم كربلا خود نزد ايشان آمد و گفت اين كار شما به مصلحت شيعه نمى‏باشد. اما آية اللّه حكيم در جوابش گفت: هدف از سفر شاه به نجف تبليغات شخصى است و نمى‏خواهم از فردى كه در جهت رفع مشكلات مردم هيچ گامى برنداشته استقبال نمايم. آن بزرگوار نه تنها از ديدار با فيصل در نجف امتناع ورزيد،بلكه با سياست‏هاى ضد دينى پادشاه مذكور به مقابله برخاست و از تصويب لوايح ضد اسلامى وى، از جمله قانون فروش اموال و املاك وقفى جلوگيرى كرد.
از حوادث اين روزگار حمله سه كشور فرانسه، انگليس و رژيم اشغالگرقدس به مصر بود كه مردم نجف با شنيدن اين خبر به خيابانها ريختند و باشعارهاى نابود باد استعمار به حمايت از مصر پرداختند. قواى دولتى در نجف به تظاهركنندگان حمله كرد و گروهى را مجروح و عده‏اى را زندانى نمود. آية اللّه سيد محسن حكيم براى دفاع از مردم نجف و آزاد ساختن زندانيان، نخست طىّ تلگرافى به ملك فيصل نوشت: خونريزى و وحشى گرى‏اى كه در نجف رخ داد بسيار رفتار پست و نادرستى بود. بسيار متأسفيم كه حكومت عراق به چنين كارى اقدام كرده است. مردم نيز از اين كردار دولت متنفّر و منزجراند. وقتى دريافت كه دولت نسبت به آزادى زندانيان اقدامى نمى‏كند به عنوان اعتراض به رفتار مذموم مذكور در نماز جماعت حاضر نگرديد. ديگر بزرگان و اساتيد نيز به او اقتدا كردند. پس از يك هفته اعتراض، دولت ناگزير گرديد به خواست علماى نجف گردن نهد، زيرا موجى از اعتراض و اعتصاب، اكثر شهرها را در بر گرفت و فيصل كه اين حوادث را به نفع خود نمى‏ديد رؤساى مجالس ملى و سنا را با نامه‏اى به شرح ذيل به نجف فرستاد.
حضرت علامه آقاى سيد محسن طباطبايى حكيم‏با سلام، رحمت و درود خداوند بر شما باد. خبر تلگراف شما به ما رسيد ما از جريان تأسف آور نجف اشرف كه شهر مقدسى است متأسفيم و امر كرديم اقدامات قانونى به عمل آيد.
آية اللّه حكيم پس از ملاقات با فرستادگان شاه و دريافت قول آزادى زندانيان، سرانجام به اعتصاب يك هفته‏اى خود پايان داد و اندكى بعد زندانيان آزاد شدند.(2)
آية اللّه حكيم هيأتى مركب از بزرگان شيعه و سنّى را به كشورهاى تركيه، افغانستان، پاكستان، هند، اندونزى، مالزى، سنگاپور و ايران فرستاد تا در خصوص مسئله فلسطين و كمك به آنها با مقامات رسمى اين سرزمين‏ها مذاكراتى صورت گيرد. در واقع رهبران و كارگزاران كشورهاى اسلامى را به اتحاد و انسجام در برابر اسرائيل غاصب در ماجراى نبرد شش روزه اعراب و اسرائيل فراخواند. در پى اين اقدام آية اللّه حكيم، كه دامنه‏اى فراتر از عراق داشت، و اغلب كشورهاى اسلامى را شامل مى‏گرديد. آن بزرگوار شخصيتى جهانى يافت. نجف مركز كشورهاى اسلامى تلقى مى‏گرديد. برخى از ديدار كنندگان با آية اللّه حكيم شعارى بدين مضمون سر مى‏دادند:
سيد محسن قائدنا
والنجف عاصمتنا
يعنى سيد محسن حكيم رهبر ماست و نجف مركز و پايتخت ما به شمار مى‏رود.(3)

مخالفت با ديكتاتورى و كودتا

عبدالكريم قاسم در سال 1336 ه.ش رژيم پادشاهى عراق را سرنگون ساخت و به عنوان نخستين رئيس جمهور، زمام قدرت را به دست گرفت. با اين كودتا نظام سلطنتى در عراق برچيده شد و شيوه‏اى جديد از ديكتاتورى با نام رئيس جمهورى بر آسمان اين سرزمين سايه افكند.
حوزه علميه نجف و خصوص علماى اين ديار و در رأس آنان آية اللّه سيّد محسن حكيم كه از نقشه‏هاى پشت پرده اجانب آگاه بود با تشكيلات جديد مخالفت كرد. آن مرجع بيدار از ارسال تلگراف و تأييد عبدالكريم قاسم – رهبر كودتا – اجتناب نمود و بدين ترتيب در برابر نظام جديد قرار گرفت.
چند روز پس از كودتا، در اولين گام عبدالكريم قاسم مخالفت خود را با احكام اسلام نشان داد و زمزمه لزوم كنار نهادن حجاب زنان از سوى مسئولين بالا گرفت. آنها با اين استدلال ابلهانه كه چون نورى سعيد با چادر زنانه قصد فرار از كشور را داشته است پس شايسته نيست بانوان از اين پوشش استفاده كنند، زمينه را براى پياده كردن اصل استعمارى كشف حجاب آماده ساختند، علما و شيعيان نجف ؛ به ويژه آيةاللّه سيد محسن حكيم در برابر اين توطئه ايستادند. شيخ محمد امين زين الدين هم براى روشن ساختن افكار عمومى و درهم كوبيدن جوّ مسموم و ضد حجاب، كتابى تحت عنوان (العفاف بين السلب و الايجاب)،نگاشت ولى كارگزاران حكومتى به بهانه اين كه اثر مذكور حاوى انديشه‏هاى منجمد و ارتجاعى است از طبع آن جلوگيرى كردند. مردم نيز با شنيدن اين خبر اجتماع مهمى در منزل آية اللّه حكيم تشكيل دادند و مخالفت خويش را با اقدامات كودتاگران اعلام كردند، اين اجتماع را مى‏توان نخستين گردهمايى بزرگ در منزل ايشان (در نجف) دانست. آن بزرگوار ضمن اعزام نماينده‏اى، پيام كوبنده‏اى براى كارگزاران رژيم كودتا ارسال نمود به گونه‏اى كه آنان ناگزير عقب‏نشينى كرده و به كتاب يادشده اجازه چاپ و نشر دادند.
حزب دعوت اسلامى با حمايت‏هاى آيةاللّه حكيم پا به عرصه حيات اجتماعى نهاد و فعاليت‏هاى خود را توسعه داد. كمونيست‏ها و ساير احزابى كه بر اساس هوس‏هاى انفرادى و منافع گروهى شكل گرفته بودند با مشاهده حضور قدرتمند اين حزب در عرصه سياسى – فرهنگى كوشيدند بين حامى نيرومند آن (آية اللّه حكيم) و حزب مذكور فاصله افكنند. در همين راستا فرستاده‏اى از سوى آنان در سال 1341 ه.ش به ديدار آن مرجع عالى مقام رفت و حزب دعوت اسلامى به رهبرى سيد محمد باقر صدر را خطرى بزرگ براى تشيع، نجف و حوزه‏هاى علميه تلقى كرد، آية اللّه حكيم فرمود: آيا گمان مى‏كنيد شماها براى صيانت از حوزه نجف و شيعيان از سيد محمد باقر صدر علاقه‏مند تريد. با اين سخن، آنان در راه اجراى نقشه شوم خود شكست خوردند و با نااميدى تمام برگشتند. علاوه بر حزب اسلامى، گروهى از دانشوران در نجف نيز براى هدايت تبليغات دينى، طرح مبارزه با افكار انحرافى و نشر حقايق اسلامى را پى‏ريزى نمودند كه «جماعة العلماء» نام گرفت.
كمونيست‏ها و ديگر احزاب منحرف، به كارشكنى در برابر اين جماعت علمى كه چشم بيدار مرجعيت و حوزه نجف بود، برآمدند كه حركات مسموم آنان با اطلاعيه آية اللّه حكيم خنثى گرديد. با حمايت آشكار ايشان، جماعت علما بيش از گذشته نيرومند گرديد و با اقتدارى معنوى و علمى، خدمات ارزنده‏اى در خصوص معرفى اسلام و نشر معارف دينى ارائه نمود.(4)
روز 14 رمضان سال 1341 ه. ش كودتاى خونين عبدالسلام عارف به ثمر نشست و وى با هم‏پيمانان بعثى خويش اداره عراق را عهده دار شد. پس از مدتى بين رهبران حزب بعث اختلاف به وجود آمد و عبدالسلام عارف از اين وضع بهره برد، آنان را از مراكز قدرت دور كرد و براى بدست آوردن قلب مردمان مسلمان، خود را پاى بند به ديانت و مخالف كمونيزم و مادى گرايى حزب بعث نشان داد، ولى از آن سوى براى درهم كوبيدن قدرت مرجعيت و حذف تدريجى آن از صحنه سياست كشور، پرچم قوم گرايى برافراشت. در ديدگاه او اهل سنت اعرابى با اصالت بودند و شيعيان غير عرب و فارس به شمار مى‏رفتند! اين موضع‏گيرى عبدالسلام از سوى زعماى حوزه نجف مردود و مورد تقبيح قرار گرفت.
عبدالسلام براى خشنودى مرجعيت و ساكت نمودن آن، هيأتى بلند پايه را به رياست طاهر يحيى، نخست وزير، به ملاقات حكيم فرستاد، اما آية اللّه حكيم كه روش حكومت جديد را مبنى بر قوميت گرايى، خلاف اسلام مى‏دانست در ملاقات با شخصيت‏هاى سياسى مزبور مخالفت خويش را با شرايط كشور اعلام كرد و از طاهر يحيى خواست تا آنها از طايفه گرى دست بر داشته، قانون احوال شخصيه را لغو و از فروش شراب جلوگيرى كنند. پس از بازگشت ناكام طاهر يحيى از نجف، عبدالسلام براى دست يابى به هدف ياد شده خود بارها از مرجع مسلمين تقاضاى ملاقات كرد، ولى آن فقيه با فراست ديدار با رهبر كودتا را مشروط بر لغو قوانين ضد دينى اعلام نمود.
مجموعه اين حوادث، عارف را بر آن داشت كه عليه شيعيان و مرجع آنان سخت‏گيرى نشان دهد. در اين هنگام مرجعيت شيعه و دانشمندان نجف، مردم را به اجتماع بزرگ در صحن مقدس بارگاه اميرمؤمنان (ع) فرا خواندند تا به عبدالسلام عارف هشدار دهند. هرچند كه عامل كودتا تصميم گرفته بود ضربه‏اى اساسى بر درخت تناور مرجعيت وارد كند، ولى هرگز در اين راه توفيقى به دست نياورد و سرانجام ترجيح داد آية اللّه حكيم، حوزه نجف و گروه‏هاى اسلامى اين شهر را به حال خود رها كند.
درپى اين تصميم كه خود فتحى بزرگ به شمار مى‏آمد محافل دينى رونق گرفت و گروه‏هاى ديگر تلاش‏هاى خود را گسترش دادند در چنين شرايطى عبدالسلام عارف در اثر سقوط هواپيماى اختصاصى اش به هلاكت رسيد و برادرش عبدالرحمان عارف زمام امور را به دست گرفت.(5)
در روزگار او كشور عراق به سمت فضاى باز سياسى هدايت شد و احزابى چون كمونيست و بعث كه توسط عبدالسلام طرد شده بودند دوباره فعاليت خود را آشكار كردند، امّا به رغم فعاليت‏هاى اين احزاب، قدرت اسلام گرايان رشد و گسترش بيشترى يافت.به نحوى كه عبدالرحمان به دليل پرتو تابش ايمان و درخشندگى شيعيان چاره‏اى جز حركت در حاشيه نداشت. در مجالسى كه به مناسبت‏هاى گوناگون از سوى مرجع عالى قدر شيعه آية اللّه حكيم برگزار مى‏شد، نماينده‏اى از طرف خود مى‏فرستاد و در امور مهم كشورى با نماينده مرجعيت شيعه در بغداد (سيد مهدى حكيم) به رايزنى مى‏پرداخت. گفت و گوهاى انجام شده در اين جلسات خود بيان گر توان بالاى حوزه نجف و بالندگى شيعيان اين سامان است. استعمارگران كه آينده منافع خود را در معرض خطرى آشكار مى‏ديدند براى مهار قدرت مرجعيّت شيعه نقشه‏هاى گوناگونى را به اجرا گذاشتند و در انديشه نيرويى بودند تا بتوانند در برابر زعيم شيعه و پيروانش بايستند. البته در عراق هيچ تشكيلاتى جز حزب بعث براى اين مأموريت بزرگ مناسب نبود.(6)
عبدالرحمن عارف در سال 1968 م با كودتاى حزب بعث به رهبرى احمد حسن البكر از كار بركنار شد. البكر توسط شوراى انقلاب قدرت را به دست گرفت و اختناق و سركوبى شديدى در عراق ايجاد نمود. به دنبال پيروزى انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمينى (ره) وى تحت فشار معاونش صدام حسين استعفا داد و صدام قدرت را به دست گرفت. البكر خواستار شناسايى انقلاب اسلامى و نزديكى به ايران شده بود كه از كار بركنار گشت.
صدام در ماههاى نخستين حكومت استبدادى خود تصفيه‏هاى خونين بى‏سر و صدا را در عراق به راه انداخت. خودخواهى، جاه‏طلبى، ثروت اندوزى و كشتارهاى وحشتناك از ويژگى‏هاى اين مرد تكريتى بود.
وى با حاكم نمودن جوّ رعب و وحشت و اختناق هر روز دامنه قدرت پوشالى خود، خانواده، بستگان و حزب بعث را گسترش مى‏داد و اين جاه‏طلبى‏ها به حدى رسيد كه ديگر محدوده كشور عراق با منابعى بسيار غنى برايش كافى نبود لذا در انديشه دست اندازى به ديگر سرزمين‏ها افتاد و به تصوّر اين كه قادر خواهد بود خوزستان زرخيز ايران را ضميمه قلمرو خويش كند در 31 شهريور 1359 يعنى حدود دو سال پس از فرمانروائيش تهاجم گسترده‏اى را عليه ايران آغاز كرد. او در اين جنگ تحميلى از حمايت بى‏دريغ تمامى ابرقدرت‏ها و برخى كشورهاى مرتجع برخوردار شد با اين حال بدون دستيابى به اهداف تخيّلى و شوم خود در اين نبرد و پس از ارتكاب فجيع‏ترين جنايات جنگى و بى‏حرمتى به قوانين بين المللى پس از هشت سال به مرزهاى قبل از جنگ عقب نشست.(7)
حزب بعث با بينش ضد اسلامى و سوابق منفى و خيانت بار خود، در اعماق ارتش نفوذ نمود و باكمك معاون اداره اطلاعات ارتش (سرهنگ عبدالرزاق آل نايف) و همكارى گارد رياست جمهورى در سال 1346 ه.ش زمام امور عراق را به دست گرفت. آنان بدون نيرنگ و ظاهر سازى نمى‏توانستند به مقاصد خود برسند به همين دليل سياست دو رويه‏اى را پيش گرفتند تا به تدريج احزاب اسلامى، مرجعيت شيعه و تشكيلات شيعيان را از ميان بردارند. اين شيوه منافقانه مؤثر واقع شد. سرانجام در سال 1347 ه.ش بازى نفاق گونه حزب بعث پايان يافت و با صدور اطلاعيه‏اى رسمى پرده از سيماى كريه خود برداشت و اعلام كرد: از ميان برداشتن ارتجاع دينى به عنوان بزرگترين مانع در مسير اهداف حزب، ضرورى است.
با صدور اين اطلاعيه، آية اللّه حكيم و علماى حوزه نجف و ديگر مراكز شيعه با سياست‏هاى حزب بعث مخالفت نمودند، زيرا آنان براى محو ديانت، كم رنگ نمودن ارزش‏هاى الهى، ترويج فساد و بى‏بندو بارى؛ به خصوص در ميان جوانان تلاش مى‏كردند. مرجع مسلمانان كه نمى‏توانست در برابر يورش‏هاى آشكار و پنهان بعثيان به صفوف مؤمنان و تهاجم به سوى فرهنگ دينى خاموش بنشيند مردم را به يك گردهمايى بزرگ در صحن اميرمؤمنان (ع) فراخواند. در اين اجتماع با شكوه و گسترده كه تعدادى از دانشمندان نجف از جمله شهيد آية اللّه سيد محمد باقر در اين اطلاعيه از شيعيان خواسته شده بود كه تفرقه را از ميان بردارند و عزم خود را براى يارى جبهه حق جزم كنند. البته تحقق اين امر جز با تأكيد به ارزش‏هاى معنوى و بازگشت به اسلام و طرد افكار گمراه كننده و انحرافات اجتماعى امكان‏پذير نخواهد بود. هنوز چند در جوار بارگاه حضرت على (ع) نگذشته بود كه نظام بعثى مبارزه خود را عليه اسلام آشكار ساخت و در يك يورش ناگهانى، جمعى از دانشمندان شيعه را به زندان افكندند. عده‏اى از اين بزرگان پس از تحمل شكنجه‏هاى وحشتناك در زندان‏هاى رژيم بعثى به شهادت رسيدند. جوّ وحشت و هراس ادامه يافت، حملات، دستگيرى‏ها و مجازات‏هاى سخت استمرار پيدا كرد، در اين گيرو دار آية اللّه حكيم كه از بيمارى سرطان رنج مى‏برد در 27 ربيع الاول سال 1390 ه.ق مطابق 1349 ه.ش ديده از جهان فروبست و به سراى جاويد شتافت.(8)

حكايت يك حماسه‏

پس از رحلت آية اللّه حكيم، دوران مرجعيت آية اللّه سيد محمد باقر صدر در كنار ديگر مراجع آغاز شد، آن فقيه به خون خفته، فرهنگ حماسه و وشهادت و فلسفه عاشورا را در اذهان زنده مى‏نمود و پيام حسين بن على (ع) را به عنوان رمز حيات به شيعيان مى‏رسانيد. آية اللّه صدر پس از رسيدن به مقام مرجعيت، پرچم مبارزه و مخالفت با حزب بعث را به تنهايى بردوش گرفت و با صدور فتوايى تاريخى و حماسى، وظيفه شرعى مردم مسلمان را در قبال اين تشكيلات ضدّ دينى مشخص نمود:
بسم اللّه الرحمن الرحيم به اطلاع عموم مسلمانان مى‏رساند كه پيوستن به حزب بعث، تحت هر عنوانى، شرعاً حرام است و هرگونه همكارى با آن به منزله يارى ظالم و كافر و دشمنى با اسلام و مسلمين است «محمد باقر صدر».
زمانى كه فتواى مذكور از نجف به سراسر عراق انتشار يافت حاكمان بعثى از يك طرف اقدام به دست‏گيرى و اعدام نمايندگان و شاگردان آية اللّه صدر و بستن مساجد آنان و از سوى ديگر در اماكن مذهبى تظاهر به تديّن و مقدس مآبى كردند. پس از مدتى حزب بعث با خودكامگى و سفّاكى وارد ميدان سياست شد و رعب و هراس را در ميان افراد جامعه شدت بخشيد، از آن سوى با وقوع انقلاب اسلامى در ايران شور انقلاب و حماسه در دل‏هاى شيعيان عراق به جوش آمد. آية اللّه صدر با در نظر گرفتن اين شرايط براى شكستن سدّ رعب و وحشت مردم، قيام مسلحانه را عليه حزب بعث و سركرده‏هاى آن انتخاب كرد و فتواى جهاد داد. اين فتوا نيز حاكمان بعثى عراق را در موجى از هراس فرو برد و آنان نيز براى خنثى كردن چنين وضعى به تكاپو افتادند و هر كس را كه ارتباط جزيى با شهيد صدر داشتند دست گير مى‏نمودند. به همين جهت خانه آية اللّه صدر را در نجف محاصره كرده و آن را تحت نظارت كامل گرفتند و به هيچ كس اجازه آمد و رفت را نمى‏دادند.
آنان با يورش وحشيانه و گسترده‏اى نمايندگان آية اللّه صدر و ديگر افراد مؤمن و انقلابى را در سراسر عراق دست گير كردند. آية اللّه صدر از اين حركت ضد انسانى خشمگين گرديد و در روز دوشنبه 16 رجب 1399 را به منظور ابراز انزجار و تنفر از اين كار ناشايست حكومت بعثى، زمان اعتصاب عمومى اعلام كرد. مردم نجف و ساير شهرهاى مهم عراق براى اطاعت از فرمان رهبرشان در اين روز دست از كار كشيدند، بازارها را تعطيل كردند و گروه گروه براى بيعت با مرجع و پيشواى خود به خانه آية اللّه صدر شتافتند.
سازمان اطلاعات و امنيت بغداد به شعبه خود در نجف دستور داد كه هرچه زودتر سيد محمد باقر صدر را دست گير كرده و دور از چشم مردم وى را روانه بغداد كنند.(9)شب از نيمه گذشته بود و يكى دو ساعت به سپيده دم مانده بود كه ناگهان صداهاى مرموز و همهمه‏هايى از كوچه به گوش مى‏رسيد، در اين حال زنگ خانه به صدا درآمد، آية اللّه صدر با گام‏هاى استوار و بدون هراس جلو رفت و از پشت در صدا زد چه كسى هستى؟ ابوسعد رئيس امنيت نجف خود را معرفى كرد و گفت بايد شما با ما بياييد، شهيد صدر درب را گشود و قدم به كوچه نهاد، درون كوچه و معابر منتهى به خانه آية اللّه صدر حدود سيصد سرباز مسلح با ده‏ها اتومبيل نظامى اجتماع نموده بودند تا يك نفر را دست گير كنند.
بنت الهدى صدر، به خود اجازه نداد پس از دست‏گيرى برادر، سكوت اختيار كند و آرام باشد لذا از خانه بيرون رفت و چون آواى توحيد اذان بر شهر نجف اشرف طنين افكند. به سوى حرم امير مؤمنان (ع) روانه شد تا هم شكايت اين جنايات را به محضر جدش ببرد و هم در اين مكان مقدس مردم را از ستمى كه مزدوران بعثى مرتكب شده‏اند، با خبر كند. او با فرياد اللّه اكبر، خطاب به مرد گفت: اى اهالى نجف، اى شيعيان و غيور مردان، مرجع عالى قدر شما را بردند. بدين گونه مردم را از ماجراى شب گذشته مطلع ساخت. اهالى نجف از هر سوى به سوى بارگاه مولاى متقيان آمدند، بازارها و مغازه‏هاى نجف بسته شد، طلّاب مدارس علميه در پيشاپيش جمعيت معترض در حرم حضرت على (ع) اجتماع كردند. بدين صورت زمينه يك تظاهرات جدى و شكوهمند فراهم شد كه بنت الهدى صدر در ايجادش نقش مهمى ايفا نمود.
به تدريج دسته‏هاى تظاهر كننده از مقابل حرم شريف علوى با حركتى آرام به راه افتاد و در خيابان امام صادق (ع) بر تعدادشان افزوده شد، شعارهاى كوبنده امت مسلمان در اعتراض به دست‏گيرى مرجعشان در آسمان نجف پيچيد: اللّه اكبر، نصرمن اللّه و فتح قريب، عاش عاش الصدر(زنده باد زنده باد صدر).
در اين خيابان قواى مسلّح وابسته به رژيم بعث جلو مردم را گرفتند، اما آنان از راه ديگرى به سمت بازار بزرگ نجف حركت كردند. نيروهاى امنيتى مى‏كوشيدند تا با شليك تيرهاى هوايى مردم را پراكنده سازند ولى تظاهرات هر لحظه شديدتر مى‏شد و بر خشم مردم افزوده مى‏گشت.
افراد مسلّح تمامى معابر منتهى به بازار نجف و حرم مطهر را مسدود نمودند و با اسلحه جلو مردم را گرفتند، بدين گونه تظاهرات مزبور، به درگيرى‏هاى خونينى تبديل گرديد.
علاوه بر نجف در شهرهاى ديگر نيز تظاهراتى بدين صورت برگزار شد. چون فرياد خشم مردم سازمان امنيت عراق را دچار خوف و هراس ساخت با آية اللّه صدر كه در زندان به سر مى‏برد رفتار ملايم‏ترى پيش گرفتند و از راه چاپلوسى و نيرنگ وارد شدند و پس از چندى آن مرجع عالى قدر را به نجف بازگردانيدند.(10)

پى‏نوشت‏ها: –
1. نك: نهضت شيعيان در انقلاب اسلامى عراق، عبداللّه فهد نفيسى، ترجمه كاظم چايچيان، ص 72 – 38 ؛ ماضى النجف و حاضرها، ج اول، ص 34؛ موسوعة العتبات المقدسه، ج 6، ص 273 – 252
2. التحرك الاسلامى فى العراق، شهيد سيد محمد مهدى حكيم، ص 48؛ العراق بين الماضى و الحاضر و المستقبل، مؤسسه الدراسات الاسلاميه، ص 548 – 547 ؛ ترجمة الامام الحكيم، مصباح نجفى، ص 99 – 98؛ رحلة الامام الحكيم، نشريه دارالحكمة قم، 27 ربيع الاول 1413.
3. دماء العلماء فى طريق الجهاد، ص 50؛ سنوات الجمر، على المؤمن، ص 68 ؛ مجله نور علم، دوره دوم، شماره 12، ص 71 ؛ سيماى نجف اشرف، ص 101.
4. سيد محسن حكيم مرزبان حوزه نور، عباس عبيرى، ص 55 – 53.
5. سنوات الجمر، ص 77 و 85 ؛ التحرك الاسلامى فى العراق، ص 79 – 78.
6. سيد محسن حكيم…، ص 99 – 88.
7. همان، ص 78 و 81.
8. يادواره شهيد صدر، ضميمه روزنامه اطلاعات، 19 فروردين 1361.
9. ديدار با ابرار، ج 15(شهيد صدر بر بلنداى انديشه و جهاد) مصطفى قلى‏زاده، ص 122 – 120.
10. يادواره شهيد صدر، ص 13.
11. مباحث الاصول، الجزء الاول من قسم الثانى، سيد كاظم حسينى‏

جويبار محبّت در كوير اختناق‏
روز 18 رجب سال 1399 ه. ق منزل آية اللّه صدر در شهر نجف و كوچه‏هاى منتهى به آن از آغاز صبح تا نيمه شب مالامال از جمعيت شيعيانى بود كه روز گذشته براى رهايى رهبرشان از زندان رژيم بعثى دست به تظاهرات زده و با مزدوران رژيم عفلقى درگير شده فرياد اعتراض‏آميز خويش و مظلوميت مرجع عالى قدر خود را به گوش جهانيان رسانيده بودند.
اين تجديد پيمان امت مسلمان با آيةاللّه سيد محمد باقر صدر، كارگزاران ستم را بيش از گذشته دچار وحشت نمود و به همين دليل دستور محاصره خانه آن فقيه مجاهد و قطع رابطه با ديگران را صادر نمودند. در پى اين توصيه ظالمانه، در كوچه‏هاى اطراف منزل آية اللّه صدر نيروهاى امنيتى مستقر گشته و كنترل نه ماهه محل اقامت عالمى مبارز آغاز شد.(12)
مدتى از آغاز محاصره مى‏گذشت و جز عده‏اى انگشت شمار از آشنايان آية اللّه صدر به كسى اجازه ورود به خانه ايشان را نمى‏دادند. آية اللّه صدر، شيخ محمد رضا نعمانى را كه در كتابخانه ايشان بود فراخواند و گفت: اين سربازانى كه در اين آفتاب گرم و شرايط طاقت فرسا اطراف خانه ما به نگهبانى مشغول اند و عرق از سر و صورتشان مى‏ريزد مرا ناراحت مى‏كند. درست است كه براى تأمين رضايت ستمكاران به اين وضع تن داده‏اند، اما انحراف و بدبختى آنان ناشى از مساعد نبودن شرايط اجتماعى و يا تربيت منفى است كه اين قوا را بدين صورت مطيع و منقاد بار آورده است.
سپس حاج عباس خادم را صدا زد و گفت: مأموران اطراف منزل ما به شد ي زندگى كسب تكليف مى‏كنند، نه از دولت مستبد و وابسته ابرقدرت‏ها، در حالى كه دولت عراق با عالمان دينى خصومت داشته و عليه آنها قيام كرده است كه اين كينه در واقع عناد با تمامى امت اسلامى است. لذا زيد حيدر و عبدالرزاق حبوبى را مخاطب خويش قرار داد و گفت: دولت بعثى شما به خاطر مخالفت با ديانت، كشتارگاه بزرگى در بغداد به راه انداخته است كه در آن حيوانات را به سوى قبله ذبح نمى‏كنند كه صريحاً مخالف احكام الهى است.
آية اللّه صدر در ادامه فرمود: دولت شما خيابانى را كه مقبره حسين بن روح – از نائبان خاص امام مهدى (عج)- در آن واقع شده خراب مى‏كند و اين كار موجب محو مرقد آن بزرگوار خواهد شد، در صورتى كه شيعيان با اين مكان پيوندى معنوى دارند، چنين اقدامى، دشمنى با ارزش‏هاى دينى و شعائر مذهبى است. اين كارها باعث مى‏شود كه مردم حكومت بعثى را ناديده گرفته و به فرمان علما عليه حزب بعث بشورند. آن دو كارگزار با شنيدن اين سخنان سربه زير افكندند و چيزى نگفتند.
آية اللّه صدر بار ديگر لب به سخن گشود و اظهار داشت: اگر دولت بعثى مى‏خواهد آراء و نظرات امت مسلمان را درباره مسايل حكومتى و سياسى بداند بايد به علماى دين مراجعه كند و نظر آنان را بداند.
پس از آن عضو شوراى فرماندهى ملى حزب بعث و عبدالرزاق حبوبى(فرماندار نجف) با شرمسارى، آن مجلس را ترك نمودند.(13)

ستاره‏اى خونين‏
آخرين روزهاى محاصره بود كه عيسى خاقانى به عنوان نماينده صدام همراه يكى از مأموران سازمان امنيت عراق كه ابوعلى نام داشت به منزل آية اللّه صدر آمد. خاقانى خطاب به آية اللّه صدر گفت: صدام مرا به حضورتان فرستاده تا در امورى تبادل نظر كنيم، شايد موفق شويم به اوضاع آشفته كنونى سرو سامانى بدهيم. در اين حال وى حرفش را قطع كرد و منتظر گرديد تا آية اللّه صدر مطلبى بر زبان جارى سازد، ولى او چيزى نگفت و سكوت اختيار نمود. اين بار خاقانى گفت: عرب‏هاى خوزستانى تحت ستم به سر مى‏برندو ما بايد درباره بهبودى اوضاع آنان نيز فكرى كنيم. عيسى خاقانى پس از اندكى مكث ؛ ادامه داد: چرا هميشه بايد حوزه نجف تحت نظارت و اداره ايرانيان باشد، ما بايد خودمان در مقابل آن، حوزه‏اى عربى تأسيس كنيم و شما زعيم آن باشيد. آية اللّه صدر در جوابش گفت: اعراب خوزستان ايران هيچ مشكلى ندارندو هم چون ديگر اقوام ايرانى در صلح و صفا، آرامش و امنيت به سر مى‏برند و به طور قطع وضع مناسبت‏ترى نسبت به عرب‏هاى عراق دارند و شما به دليل خصومت با جمهورى اسلامى ايران اين مسائل دروغين را مطرح مى‏نماييد. شما بايد به آزادى ملت عراق از قيد و بند اسارت و تحقير توسط حزب بعث فكر كنيد. غم عرب‏هاى مظلومى را بخوريد كه منابع و دارايى‏هاى آنان را براى تحكيم حكومت خودتان به غارت مى‏بريد و آنان را در فقر و فلاكت نگه مى‏داريد. خاقانى نااميد و سرافكنده از آن جا بيرون رفت امّا فرداى آن روز با همان مأمور قبلى به خانه آية اللّه صدر آمد و گفت: جناب صدر، صدام مى‏خواهد به محاصره محل اقامت شما پايان دهد ولى اين برنامه در صورتى عملى مى‏شود كه شما لااقل به يكى از شرايطى كه مطرح خواهم نمود عمل كنيد در غير اين صورت به گفته صدام سزايتان مرگ است. آية اللّه صدر مانند كوهى استوار و بى‏اعتنا به اين تهديدها غرق در سكوت بود و تنها به بافته‏ها و ياوه‏هاى وى گوش مى‏داد. خاقانى يادآور شد:
نخستين شرط آن است كه از تأييد انقلاب اسلامى ايران و رهبرى آن (امام خمينى) دست برداريد.
شرط دوم اين است كه با صدور بيانيه‏اى از موضع‏گيرى‏هاى ما حمايت كنيد كه در اين صورت حزب بعث پشتيبان شما خواهد بود.
سومين شرط آن كه گرايش به حزب دعوت و عضويت در آن را ضمن فتوايى تحريم كنيد.
شرط چهارم اين كه فتواى تحريم ورود به حزب بعث را ملغى اعلام كنيد و بر جواز آن فتوا دهيد.
آخرين شرط هم اين است كه خبرنگاران جرايد و نشريات خارجى و داخلى را به حضور بپذيريد تا آنان درباره مسايل فقهى از شما سئوال كنند و جوابشان را بدهيد.
شهيد صدر نگاهى به عيسى انداخت و گفت در غير اين صورت چه مى‏كنيد؟ خاقانى جواب داد؟ به گفته صدام اعدام مى‏شويد، آن استوانه فقاهت و ديانت در حالى كه خشمگين به نظر مى‏رسيد فرمود: مرا از مرگ هراسى نخواهد بود و در انتظار چنين وضعى مى‏باشم امّا هرگز تسليم زورگويان و ستم‏گران نمى‏شوم، لذا از عملى ساختن تمامى شروطى كه شيخ عيسى خاقانى طرح نموده بود امتناع كرد و افزود: به صدام بگوييد هر وقت خواست مرا اعدام كند، با شما ديگر سخنى ندارم و اگر شما هم حرف ديگرى براى گفتن نداريد اين جا را ترك نماييد.(14)
ساعت دو بعدازظهر روز شنبه 19 جمادى الاول سال 1400 مصادف با 16 فروردين 1359 ه. ش كه به دليل هواى گرم و آفتاب سوزان، عبور و مرور در كوچه‏هاى نجف كم شده بود، ابوسعد رئيس جنايت‏كار سازمان امنيت نجف به خانه آيةاللّه صدر آمد و خطاب به آن شخصيت والامقام گفت: در بغداد گروهى از مسئولان كشورى مايلند كه با شما ديدارى داشته باشند و پس از سؤال و جوابى مختصر ابوسعد و مزدورانش آن مرجع مبارز را به وسيله خودروى به سرعت از نجف به بغداد بردند و چون بعثى‏ها از افشاگرى‏هاى خواهر او (بنت الهداى صدر) بيم داشتند، روز بعد وى را نيز به مركز حكومت عراق بردند.
برزان ابراهيم – برادر ناتنى صدام كه آن زمان رياست سازمان امنيت عراق را عهده دار بود – شخصاً از اين دو خواهر و برادر بازجويى كرد و سپس آية اللّه صدر را تهديد به مرگ نمود و از او خواست كه اگر چند كلمه‏اى عليه انقلاب اسلامى بنويسد از اعدام رهايى خواهد يافت، آية اللّه صدر گفت: من هرگز به اين خواسته ضد دينى شما تن نمى‏دهم و راهى كه برگزيده‏ام تغيير نخواهم داد و مهياى شهادتم. برزان ابراهيم كه از تسليم زعيم نجف و سازش او با حزب بعث نااميد گرديد به شكنجه گران ديو سيرت خود فرمان داد كه آن دو سيد پاك طينيت را به شهادت برسانند. سه شنبه شب 23 جمادى الاول سال 1400 مطابق با 19 فروردين 1359 ه.ش در حالى كه شب از نيمه گذشته بود، سيد محمد صادق صدر آرام و قرار نداشت و به آينده دو عموزاده مظلومش كه در زندان رژيم بعثى بودند فكر كرد، زيرا در اين سه روز هيچ خبرى از آنان نداشت. در همين انديشه بود كه درب خانه‏اش به صدا درآمد و مزدوران بعثى بمحض آن كه ديدند درب باز شد و سيد صادق پشت در است، با وقاحت بسيار، آن سيد عالى‏قدر را از خانه بيرون كشيدند و با اتومبيل به سوى گورستان وادى السلام نجف بردند وقتى در برابر غسّال خانه توقف كردند سيد محمد صادق صدر فهميد كه چه حادثه دردناكى روى داده و صدام جنايتكار دست خود را به چه خونى آغشته نموده است.
دو تابوت لاك و مهر شده را تحويلش دادند و گفتند: بدون باز كردن به خاك بسپاريد و در اين باره با كسى چيزى نگوييد. سيد محمد صادق با گريه و زارى به آن تابوت‏ها مى‏نگريست. سرانجام پس از غسل و كفن و نماز ميت پيكر پر از جراحت آن دو شهيد را در جوار بارگاه اميرمؤمنان (ع) در آرامگاه خانوادگى شرف الدين به خاك سپردند.(15)
در آن سياهى مرگبار، پس از آن كه ستاره‏اى فروزان غروب كرد و انديشمندى شهيد به اجداد طاهرينش پيوست تنها پيام حضرت امام خمينى بود كه چون آذرخشى درخشيد و آن كوير ستم زده را روشنايى بخشيد. امام خمينى خاطرنشان ساختند: «شهادت اين بزرگواران كه عمرى را به مجاهدت در راه اهداف اسلام گذرانده‏اند به دست اشخاص جنايت كارى كه عمرى به خون خوارى وستم پيشگى گذرانده‏اند عجيب نيست. عجيب آن است كه مجاهدان راه حق در بستر بميرند و ستم گران جنايت پيشه، دست خبيث خود را به خون آنان آغشته نكنند! عجيب نيست كه مرحوم صدر و همشيره مظلومه‏اش به شهادت نايل شده‏اند، عجب آن است كه ملت‏هاى اسلام و خصوصاً ملت شريف عراق و عشاير دجله و فرات و جوانان غيور دانشگاه‏ها و ساير جوانان عزيز عراق از كنار اين مصيبت بزرگ كه به اسلام و اهل بيت رسول اللّه (ص) وارد مى‏شود. بى‏تفاوت بگذرند و به حزب ملعون بعث فرصت دهند كه مفاخر آنان رايكى پس از ديگرى مظلومانه شهيد كنند… اميدوارم كه…. ملت عراق دست به دست هم دهند و اين لكه ننگ را از كشور عراق بزدايند. من اميدوارم كه خداوند متعال بساط ستم‏گرى اين جنايت كاران را در هم‏پيچد. اين جانب براى بزرگداشت اين شخصيت علمى و مجاهد كه از مفاخر حوزه‏هاى علميه و از مراجع دينى و متفكران اسلامى بود از روز چهارشنبه سوم ارديبهشت به مدت سه روز عزاى عمومى اعلام مى‏كنم و روز پنج شنبه چهارم ارديبهشت را تعطيل عمومى اعلام مى‏نمايم و از خداوند متعال خواستار جبران اين ضايعه بزرگ و عظمت اسلام و مسلمين مى‏باشم.»(16)

حائرى، مقدمه.
17. مجله سروش، شماره 139، چهاردهم فروردين سال 1361.
18.مقدمه مباحث الاصول، ص 162 – 161.
19. جنايات رژيم بعث عراق، عبدالامير فولاد زاده، ص 137 – 135، از تكريت تا كويت، جوديت ميلر، ترجمه حسن تقى زاده ميلانى، ص 147.
20. صحيفه نور، ج 12، ص 57.
ع‏

ع‏

 

/

امانت دارى در سيره پيشوايان

 

امانت دارى در سيره پيشوايان‏

حجة الاسلام المسلمين محمد محمدى اشتهاردى‏

وسعت معناى امانت و اهميت آن در اسلام

يكى از خصلت‏هاى بسيار مهم فردى و اجتماعى، امانت دارى است. امانت دارى به معناى حفظ و سالم نگه‏داشتن آن از خطر و آسيب است. واژه امانت در اصل از «أمن» و آرامش و اطمينان گرفته شده ؛ چنان كه امانت دارى موجب امنيت، اعتماد و سلامتى جامعه از انحرافات و خطرها خواهد شد.
قيّومى صاحب لغت نامه «المصباح المنير» مى‏نويسد:
«امانت در اصل از امن به معناى سكونت و آرامش قلب است و از نظر لفظ و معنا مانند واژه سلِمَ است: «اَمِنَ مِنَ الاسد، مثل سَلِمَ مِنهُ»، يعنى از گزند شير ايمن شد، مرادف است با از گزند شير به سلامت ماند»،(1)
ضد امانت، خيانت است كه زشت‏ترين خصلت از نظر عقل و دين مى‏باشد.
گرچه در ميان مردم وقتى از امانت دارى سخن به ميان مى‏آيد، غالب مردم به امانت در امور مالى توجّه مى‏كنند، ولى بر اساس معناى لغوى و آيات و روايات بسيارى كه در اين راستا آمده، امانت دارى معناى وسيع و شاخه‏هاى مختلفى دارد كه هر كدام در جاى خود مهم است.
به طور كلى در وهله اول، امانت را مى‏توان به دو شاخه: معنوى و مادى تقسيم كرد هر كدام از اين دو نيز داراى شاخه‏هاى متعدد و آثار متناسب با خود دارند.
امانت‏هاى معنوى مانند: اسلام، ايمان،قرآن، نماز، ولايت، مقام و…
امانت‏هاى مادى مانند: وديعه مالى، قرض الحسنه، بيت المال، سپرده‏هاى گوناگون، در نزد اشخاص حقيقى و حقوقى، بانك‏ها و…
حتى يك سوزن ته گرد و يك نخ هم در نزد افراد و يا مسؤولان دولتى، يك نوع امانت است. از امام صادق و امام باقر (عليهما السلام) نقل شده كه فرمودند: «امانت‏هاى خداوند، اوامر و نواهى او است و امانت‏هاى بندگان خدا، امانت‏هاى مالى است كه به همديگر مى‏سپارند.»(2)
كوتاه سخن آن كه در بررسى آيات و روايات چنين بر مى‏آيد كه بزرگ‏ترين امانت الهى همان تكليف و مسئوليت است كه خداوند در پرتو آزادى و اراده‏اى كه به انسان داده، در اختيارش نهاده است، بر همين اساس حضرت على (ع) نقل مى‏كند كه پيامبر (ص) يك ساعت قبل از رحلتش خطاب به من فرمود: «يا اَباالحسن اَدّ الامانة اِلَى البرّ والفاجِرِ فى ما قَلَّ و جَلَّ حَتّى فى الخيط وَالمخيط؛ اى ابوالحسن! امانت را چه مربوط به شخص نيكوكار باشد يا بدكار، چه كم باشد، چه زياد، حتى امثال نخ و سوزن هم به صاحبش برگردان.»(3)
از اهمّيت امانت دارى و رد كردن به موقع آن به صاحبش، همين بس كه امام سجّاد (ع) فرمود: «بر شما باد به دادن امانت به صاحبش، سوگند به آن كسى كه محمّد (ص) را به حق به پيامبرى مبعوث كرد، اگر قاتل پدرم حسين (ع) همان شمشيرى را كه با آن پدرم را شهيد كرد، به عنوان امانت به من مى‏سپرد، (و من آن را مى‏پذيرفتم) در امانت دارى آن خيانت نمى‏كردم.»(4)
امام صادق(ع) نيز فرمود: «هر كسى كه او را مسئول امانتى كرده‏اند و او آن را به صاحبش برگرداند، هزار گره از گره‏هاى آتش دوزخ را از گردنش گشوده است، بنابراين به اداى امانت پيشى گيريد و آن را جدّى بگيريد، زيرا هر كسى كه حريم امانت را رعايت كند، شيطان صد نفر از شياطين گمراه‏گر را بر آدمى گمارد، تا او را وسوسه و گمراه كنند.»(5)
اين حديث بيان گر آن است كه امانت دارى و رعايت حريم امانت به طور كامل، بسيار كار دشوارى است و انسان در اين راستا بايد بسيار جدى و مراقب باشد تا در كمند شيطان قرار نگيرد. چنين كسى بايد با اراده نيرومند، در برابر القائات شيطان، استوار بوده و مقاومت كند.

امانت دارى از نظر قرآن و سيره پيامبر(ص)

در آيات متعددى از قرآن سخن از لزوم امانت دارى و نكوهش خيانت به امانت به ميان آمده است؛(6) از جمله در توصيف مؤمنان و نماز گزاران راستين مى‏فرمايد:«وَالَّذينَ هُم لاما ناتِهِم و عَهدِهِم راعُونَ؛ آنها امانت‏ها و عهد خود را رعايت مى‏كنند».(7) يعنى آنهايى كه حريم امانت را رعايت نمى‏كنند، مؤمن راستين، و نمازگزار حقيقى نخواهند بود.
از جمله اعلام مى‏دارد كه اداى امانت از فرمان‏هاى الهى است كه بايد حتماً به انجام آن اقدام كرد، آن جا كه با تأكيد مى‏فرمايد:«اِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُم اَن تُؤدُّوا الاماناتِ اِلى اَهلِها(8)؛ خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبانش پرداخت كنيد.
در مورد شأن نزول اين آيه چنين نقل شده: وقتى در سال هشتم هجرت، مكّه به دست سپاه اسلام به فرماندهى پيامبر اكرم (ص) فتح و آزاد شد، عثمان بن طلحه در آن وقت كليد دار كعبه از طرف مشركان بود، پيامبر(ص) او را احضار كرد و كليد را از او گرفت تا در كعبه را باز كند و درون خانه كعبه را از لوث وجود بت‏ها پاك نمايد، پس از انجام اين كار، عباس عموى پيامبر(ص) از پيامبر (ص) تقاضا كرد تا كليد دارى كعبه را (كه منصب مهمى بود) ، به او واگذارد، ولى پيامبر (ص) بر خلاف اين تقاضا، پس از بستن در كعبه، كليد را به عثمان بن طلحه (با اين كه در آن وقت مشرك بود) داد، در حالى كه اين آيه را تلاوت مى‏كرد:«اِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُم اَن تُؤَدُّوا الاَماناتِ اِلى اَهلِها»(9)
اين شيوه پيامبر (ص) كه بر اساس فرمان قرآن بود، حاكى از اهمّيت ويژه در امانت دارى است، تا آن جا كه تقاضاى عمويش را رد كرد و امانت را به صاحبش كه مشرك بود بازگرداند.

اهمّيت امانت دارى در روايات‏

شايد كمتر موضوعى در گفتار پيامبر (ص) و امامان (ع)، هم چون امانت دارى مورد توجّه جدى قرار گرفته و با تعبيرات گوناگون به اوج ارزش آن تصريح شده باشد، ده‏ها؛ بلكه صدها سخن از پيشوايان معصوم (ع) در مورد رعايت امانت و هشدار درباره خيانت در آن به ما رسيده كه هر كدام به نحوى ما را به حفظ حرمت امانت دارى فرا مى‏خواند. در اين جا به عنوان نمونه به چند حديث كه هم بيان گر اهمّيت امانت دارى و هم بيان گر موضع‏گيرى و روش و منش پيشوايان در اين راستا است اشاره مى‏كنيم:
1- امام صادق (ع) فرمود: به ركوع و سجود طولانى افراد نگاه نكنيد (و تنها آن را نشانه دين دارى ندانيد) چرا كه اين چيزى است كه به آن عادت كرده‏اند كه هرگاه آن را ترك كنند نگران مى‏شوند، ولى به راست گويى و امانت دارى آنها بنگريد»(10) كه اگر امانت دار نيستند بدانيد كه دين ندارند.
2- نيز فرمود:«به بسيارى نماز، روزه، حج و كارهاى نيك افراد و سرو صداى مناجات و راز و نياز شبانه آنها ننگريد، بلكه به راست گويى و امانت دارى آنها بنگريد»(11) يعنى با ميزان قرار دادن راست گويى و امانت دارى، شخصيت دينى و معنوى انسان‏ها را بسنجيد، نه ظاهر آراسته آنها؛ چنان كه پيامبر (ص) نيز فرموده:«لَيسَ مِنّا مَن يُحَقِّرُ الاَمانَةَ؛(12) كسى كه حفظ امانت را كوچك بشمرد از ما نيست!»
3- پيامبر (ص) فرمود: كسى كه به امانت خيانت كند و آن را به صاحبش برنگرداند و با اين حال بميرد، بر دين اسلام نمرده است، لذا در حالى با خدا ملاقات مى‏كند كه خداوند نسبت به او خشمگين است.»(13)

نمونه‏هايى از سيره پيامبر(ص) و امامان (ع) در امانت دارى‏

از بررسى سيره درخشان پيامبر (ص) و امامان (ع) به دست مى‏آيد كه آنها به مسئله امانت (معنوى و مادى) بسيار دقّت كرده و اهميت مى‏دادند؛ مثلاً:
1- پيامبر(ص) در حفظ امانت به قدرى جدى و كوشا بود كه به «امين» لقب گرفت، به طورى كه قبل از بعثت وقتى مشركان او را مى‏ديدند مى‏گفتند: امين آمد. چنان كه در ماجراى نصب حجرالاسود در جاى خود، كه پنج سال قبل از بعثت رخ داد، همين مطلب آمده است كه گفتند: «هذا الامين قد رضينا به؛ ما به داورى اين امين در نصب حجرالاسود، راضى شديم.»(14)
در ماجراى هجرت پيامبر(ص) از مكه به مدينه آن حضرت در سخت‏ترين و خطرناك‏ترين شرايط، حضرت على (ع) را به جاى خود نصب كردو شبانه از مكه خارج شد، امورى موجب شد كه پيامبر (ص) على (ع) را جانشين خود كند و پس از چند روز، هجرت نمايد، در رأس اين امور، اداى امانت‏هايى بود كه بعضى از مشركان در نزد پيامبر (ص) داشتند، ابن هشام در سيره خود مى‏نويسد: «حضرت على (ع) سه شبانه روز در مكه ماند تا امانت‏هاى مردم مكه را كه نزد پيامبر(ص) بود، به صاحبانش برساند تا پس از آن كه امانت‏ها را به صاحبانش رد كرد او نيز هجرت كند.»(15)
از حوادث جالب اين كه در ماجراى جنگ خيبر كه در سال هفتم هجرت رخ داد، آذوقه سپاه اسلام، تمام شد و از نظر غذا رسانى به قدرى در مضيقه قرار گرفتند كه براى برطرف نمودن گرسنگى، از گوشت حيواناتى مانند اسب، قاطر و…(كه گوشتشان مكروه است) مى‏خوردند، در اين شرايط چوپانى از يهوديان را ديدند كه گوسفندهاى آنها را از بيابان به سوى قلعه‏ها مى‏برد، خواستند آن گوسفندان را به غنيمت بگيرند، چوپان گفت: اين‏ها نزد من امانت است. پيامبر (ص) در برابر صدها سرباز گرسنه، با صراحت فرمود:«در آيين ما خيانت به امانت، يكى از بزرگ‏ترين جرم‏ها است، برتو لازم است كه همه گوسفندها را تا در قلعه ببرى و به صاحبانش برسانى.» آن چوپان اسلام را پذيرفت، گوسفندان را به صاحبانش سپرد و سپس به سپاه اسلام پيوست و با يهوديان جنگيد تا به شهادت رسيد.(16)
مسئله جالب ديگر درباره هشدار شديد پيامبر(ص) به كسى است كه اندكى در امانت بيت المال خيانت كرده بود، او يكى از اصحاب به نام “مِدعَم” غلام رفاعة بن زيد بود، هنگامى كه رسول خدا (ص) و همراهان از جنگ خيبر باز مى‏گشتند به سرزمين وادى القرى رسيدند، در آن جا مدعَم مشغول پياده كردن وسايل سفر پيامبر(ص) از پشت شتر بود، ناگاه تيرى از ناحيه دشمن به پيكر مَدعَم اصابت كرد و به شهادت رسيد، اصحاب دور جنازه مطهّر او جمع شدند و ضمن اظهار تأسف، خطاب به او گفتند:«بهشت بر تو گوارا باد.» پيامبر (ص) فرمود:«نه سوگند به كسى كه جان محمّد در دست اوست، اكنون زبانه‏هاى آتش از لباسى كه مِدعَم پوشيده شعله‏ور است، چرا كه او آن را از غنايم خيبر برداشته.»(و به امانت خيانت كرده است) حاضران از اين سخن پيامبر(ص) به سختى تحت تأثير قرار گرفتند، يكى از اصحاب به پيش آمد و عرض كرد:«اى رسول خدا! آيا من هم كه دو بند كفش ناچيز را از غنايم برداشته‏ام، مجازات مى‏شوم؟» پيامبر (ص) فرمود:«يقدّ لك مثلها فى النّار؛ براى تو نيز همانند آن دو بند كفش در آتش دوزخ بريده مى‏شود.»(17)
2- امام صادق (ع) فرمود:«حضرت على (ع) در پيشگاه رسول خدا (ص) به آن مقام بسيار ارجمند نرسيد مگر به خاطر دو خصلت: راست گويى و امانت دارى.»(18)
امانت دارى حضرت على (ع) در همه امور، به ويژه حفظ بيت المال، بسيار دقيق و جدّى بود، به گونه‏اى كه عده‏اى از دوستانش به او پيشنهاد كردند براى پيشرفت كار حكومت (حداقل در آغاز كار) براى افراد صاحب نفوذ، در تقسيم بيت المال امتيازى قائل شود، آن حضرت با كمال صلابت و خشم اين پيشنهاد را رد كرد و فرمود:«آيا به من دستور مى‏دهيد كه براى پيروزى خود، از روى جور و ستم در حق كسانى كه بر آنها حكومت مى‏كنم، استفاده كنم؟ سوگند به خدا تا زنده‏ام و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پى هم طلوع و غروب مى‏كنند، هرگز به چنين كارى دست نمى‏زنم، اگر اين اموال از خودم بود، به طور مساوى در ميان آنها تقسيم مى‏كردم (و عدالت را رعايت مى‏نمودم) تا چه رسد به اين كه اين اموال، اموال خدا (و متعلّق به بيت المال) است.»(19)
در حديث آمده: حضرت على (ع) هنگام فرا رسيدن وقت نماز آن چنان دگرگون مى‏شد كه غير عادى به نظر مى‏رسيد، علّتش را مى‏پرسيدند، مى‏فرمود: «وقت نماز رسيده، وقت همان امانتى كه خدا بر آسمان و زمين عرضه داشت و از حمل آن ابا كردند و ترسان شدند.»(20)
3- بعداللّه بن سنان مى‏گويد: امام صادق (ع) را در مسجد النبى ديدم كه پس از نماز رو به قبله نشسته بود، پرسيدم: بعضى از سلاطين و طاغوتيان در نزد ما امانتى مى‏گذارند، خمس مال خود را نيز به شما نمى‏پردازند، آيا امانتشان را به آنها برگردانيم؟» در پاسخ سه بار فرمود:«وَ رَبِّ هذِه القِبلَةِ…؛ سوگند به پروردگار اين قبله، اگر ابن ملجم قاتل جدّم على (ع) – كه من در جست جوى او (براى انتقام) هستم، و او خود را مخفى مى‏كند – امانتى به من بسپرد (و من بپذيرم) آن را حتماً به او خواهم داد.»(21)
در مورد انتقال صحيفه سجّاديه از يحيى بن زيد به پسر عموهايش محمد و ابراهيم (دو پسر عبداللّه بن حسن مثنّى) چنين روايت شده: متوكّل بن هارون مى‏گويد: صحيفه را با كمال حفظ امانت به مدينه بردم، نخست به محضر امام صادق (ع) رفتم و ماجراى وصيّت يحيى بن زيد و شهادت او را خبر دادم، سپس عرض كردم. يحيى صحيفه سجّاديه را به من داد تا به پسر عموهايش محمد و ابراهيم برسانم (گويا بين محمد و ابراهيم پسران عبداللّه بن حسن مثنّى با امام صادق (ع) بر سر مسئله قيام، يك نوع نقاهت و جدايى وجود داشت و متوكل مى‏خواست صحيفه به آنها نرسد) اينك صحيفه را نزد شما آورده‏ام، امام صادق (ع) در مورد شهادت يحيى به شدت گريه كرد و در حق او دعا نمود نگاهى به صحيفه كرد و فرمود: «سوگند به خدا! اين خط عمويم زيد! و املاى جدّم امام سجّاد (ع) است» آن گاه عرض كردم: «آيا اجازه مى‏دهيد اين صحيفه را به محمد و ابراهيم، پسران عبداللّه بن حسن، برسانم؟» آن حضرت نخست اين آيه را خواند: «انّ اللّه يأمروكم ان تؤدّوا الامانات الى اهلها؛ خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانت‏ها را به صاحبانش باز گردانيد» آن گاه فرمود: آرى صحيفه را به آنها بده (زيرا امانت است و طبق سخن خدا در قرآن، امانت را بايد به صاحبش داد) آن گاه متوكّل برخاست تا نزد محمد و ابراهيم برود، امام صادق (ع) فرمود:«همين جا باش و براى آن دو، پيام فرستاد كه نزد من بياييد، آنها آمدند، متوكّل در حضور امام صادق (ع) امانت (صحيفه) را به محمد و ابراهيم سپرد.»(22)
يكى از امانت‏ها، قرض الحسنه است. قرض گيرنده بايد متوجه باشد كه مبلغى را كه قرض گرفته يك نوع امانت است، وقتى موعدش فرا رسيد، بايد آن را به صاحبش بپردازد، كه اگر بدون عذر شرعى، يك ساعت از موعدش بگذرد، به همان اندازه خيانت نموده است. بر همين اساس در سيره زندگى امام صادق (ع) آمده است: عبداللّه بن سيّابه باپدرش (سيّابه) از اهالى كوفه و از دوستان و آشنايان امام صادق (ع) بودند. سيّابه از دنيا رفت و چون فقير بود چيزى براى پسرش عبدالرّحمان به ارث نگذاشت، يكى از دوستان سيّابه نزد عبدالرّحمان آمد و پس از احوال پرسى و گفتن تسليت، هزار درهم به او قرض داد، عبدالرّحمان آن پول را پذيرفت و با آن به فعاليت‏هاى اقتصادى پرداخت، كارش رونق گرفت به طورى كه مستطيع شد و تصميم گرفت براى انجام مراسم حج به مكّه برود. نزد مادر رفت و تصميمش را به او گفت، مادر به او گفت: «قبل از سفر حج، پولى را كه از دوست پدرت قرض گرفته‏اى پرداخت كن.» او نزد دوست پدر رفت وپس از تشكر، قرض خود را ادا كرد. سپس عازم مكه شد. پس از انجام مراسم حج به مدينه رفت و براى زيارت امام صادق (ع) به محضر آن حضرت شرفياب شد. امام صادق پس از اطلاع از فوت سيّابه، اظهار تأسف كرد و به عبدالرّحمان تسليت گفت، سپس به او فرمود:«آيا پدرت مالى براى تو به ارث گذاشت؟»(كه تو مستطيع شدى و براى انجام حج به مكّه آمدى؟) عرض كرد: نه چيزى به ارث نگذاشت.
امام صادق فرمود: پس با چه مالى مستطيع شدى و به مكّه آمدى؟ عبدالرّحمان به شرح ماجراى قرض دادن دوست پدرش و رونق تجارت و كارش پرداخت، هنوز سخنش تمام نشده بود، امام صادق (ع) به او فرمود: آن هزار (درهم) را چه كردى؟ آيا به صاحبش دادى (امانت را به صاحبش رد كردى؟) عرض كرد: به صاحبش برگرداندم. امام صادق (ع) فرمود: «احسنت، آيا ميل دارى پندى به تو بدهم؟» عرض كرد: فدايت شوم! آرى. امام فرمود: «عليك بصدق الحديث و اداء الامانة تشرك النّاس فى اموالهم هكذا – و جمع بين اصابعه؛ بر تو باد به راست گويى و امانت دارى، تا شريك مال مردم شوى، اين چنين كه مى‏بينى – هنگامى كه اين سخن را فرمود، انگشتانش را به هم جمع كرده و نشان داد». يعنى آدم خوش معامله اين چنين شريك مال مردم است.
عبدالرحمان مى‏گويد: اين سخن (نورانى) امام صادق (ع) را به خاطر سپردم و رعايت كردم، كارم به قدرى رونق گرفت كه در يك سال زكات اموالم سيصد هزار درهم شد.(23)
آرى اگر امانت دارى به طور صحيح و كامل در جامعه رعايت شود، موجب آثار درخشان، از جمله آرامش فكر، استحكام روابط، و افزايش اعتماد خواهد شد، در غير اين صورت، رشته‏هاى برادرى و دوستى از هم مى‏گسلد و مردم نسبت به همديگر بد بين شده و به جاى احساس امنيت، احساس وحشت مى‏كنند، نگرانى‏ها جايگزين آرامش خواهد شد و همين امر باعث نابودى بخشى از ارزش‏ها در جامعه؛ به ويژه خصلت قرض الحسنه مى‏گردد. چرا كه عدم اعتماد موجب مى‏شود كه خيرانديشان، به اين امر حياتى و مقدس، اقدام نكنند، و از پيامدهاى شوم آن كه امروز گريبان گير جامعه ما شده بترسند؛ مثلاً پر شدن زندان‏ها كه بر اثر برگشت چك‏ها است و از معضلات مهم اجتماعى و اقتصادى به شمار مى‏آيد از همين باب است.

پى‏نوشت‏ها: –
1. المصباح المنير، واژه امين.
2. تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 496.
3. بحارالانوار، چاپ اسلاميه، ج 77، ص 275 و 418.
4. مشكاةالانوار طبرسى، ج 3 ،ص 142.
5. همان.
6. مانند آيات: سوره مؤمنون،آيه 8؛ سوره معارج، آيه 32؛ سوره نساء، آيه 58؛ سوره انفال، آيه 27؛ سوره بقره، آيه 283 و سوره احزاب، آيه 73.
7. سوره مؤمنون آيه 8؛ سوره معارج، آيه 32.
8. سوره نساء، آيه 58.
9. تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 63.
10. اصول كافى، ج 2، آيه 105.
11. بحارالانوار، ج 75، ص 114.
12. همان، ص 172.
13. همان، ص 171.
14. كحل البصر محدث قمى، ص 125.
15. سيره ابن هشام، ج 2، ص 138.
16. همان، ج 3، ص 345؛ فروغ ابديت، ج 2، ص 247.
17. سيره ابن هشام، ج 3،ص 353 و 354.
18. اصول كافى، ج 2، ص 104.
19. نهج البلاغه، خطبه 126.
20. تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 313.
21. مشكاة الانوار، ص 140؛ مجموعه ورّام، ج 1، ص 20.
22. مقدمه صحيفه كامله سجّاديه (باتلخيص)/
23. اقتباس از فروع كافى، ج 5، ص 134؛ بحارالانوار، ج 47، ص 385.

 

/

ضد حمله تبليغاتى در جنگ روانى

 

ضد حمله تبليغاتى در جنگ روانى

حجة الاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر

در بخش نخستين مقال گفتيم: ترور شخصيت‏ها به گونه‏هاى مختلف سياستى است كه معارضان با حركت‏هاى اصلاحى پيامبران و رهبران هدايت همواره تعقيب كرده و مى‏كنند. دشمنان اگر بتوانند چهره‏هاى منزه را با قتل و ترور از مردم بگيرند به اين كار اقدام خواهند كرد و اگر نتوانند آنان را ترور شخصيتى مى‏كنند. چنانكه در داستان پيامبران مى‏خوانيم و قرآن حكايت مى‏كند كه قطب اشرافى و استكبارى و مترفين كه رسولان حق را سد راه اميال نفسانى خود مى‏دانستند آنان را به قتل و شكنجه و زندان محكوم مى‏كردند. داستان به آتش افكندن ابراهيم، قتل زكريا و يحيى و چوبه دار مسيح و… عليهم السلام و دشنام‏ها و تهمت‏ها همه در راستاى سياست كشتار و اعدام شخصيت‏هاى الهى و طلايه داران توحيد بوده و مجرى آن صاحبان زر و زور بودند كه ابزار تزوير و فريب را نيز به استخدام مى‏گرفتند. در روايتى از سخن امام حسين (ع) است كه بنى اسرائيل يعنى همان يهوديان عنود، (كه بقاياى آنها امروز چنگال در خون مظلومين فلسطين آلوده دارند) در يك سپيده دم هفتادتن از پيامبران خدا را مى‏كشتند و با خيال راحت در دكان‏هاى خود مى‏نشستند و به گفت‏گو و كسب و تجارت مى‏پرداختند، گويى آب از آب تكان نخورده است!
همين سياست در روياروئى با نهضت مقدس رسول گرامى اسلام دنبال مى‏شد و سرگذشت تاريخى توطئه قتل و ترور طلايه داران اين نهضت در تاريخ اسلام پيش روى ماست و در صفحات تاريخ مى‏خوانيم و اين شيوه ناميمون تا به امروز ادامه دارد و ابعاد گسترده‏ترى به خود گرفته است.. اين يك نوع ترور.
نوع ديگر اين كه: هرگاه دشمن نتواند چهره‏هاى آزاده و صالح و مصلح را از مردم بگيرد و از صفحه جامعه و تاريخ حذف كند به سياست ديگرى دست مى‏يازد كه آن ترور شخصيت و بمباران تبليغاتى و تهمت و اهانت است كه اين شيوه نيز در تاريخ رسالت و امامت به صورت گسترده بكار گرفته مى‏شده و جنگهاى روانى و تبليغى و سوژه‏ها و دستاويزهاى ارباب زر و زور در اينجا نيز حجم كلانى از اين ماجرا را تشكيل مى‏دهد.
و در گذشته گفتيم كه تهمت ساحر و كذاب و مفسد و امثال آن ابزار جنگ روانى بود كه عليه پيامبران بكار مى‏بستند تا آنان را بى اعتبار جلوه داده و مردم را از دور آنها پراكنده كنند و كار دعوتگرى را با شكست مواجه سازند.
اين شيوه سياسى در عصر ما و دوران انقلاب اسلامى به شدت ادامه يافت، از همان آغاز پيروزى انقلاب عناصر مزدور دست نشانده به ترور و قتل عالمان دين و نيروهاى وفادار نظام رو آوردند. شهداى بزرگوارى همچون قاضى، صدوقى، مدنى، اشرفى، دستغيب، مطهرى،بهشتى، قدوسى، باهنر، رجائى و صدها چهره علمى و انقلابى و ضد امپرياليستى را از مردم گرفتند و جبهه نفاق، خانه‏ها و مسجدها و سنگ فرش خيابان‏ها را به خون بى‏گناهان رنگين ساخت و آنها كه ماندند و امروزه پرچمدار انقلاب‏اند آنها نيز هدف اين حمله بودند كه اراده الهى نخواست و تير دشمن به خطا رفت و آنان را به عنوان ذخيره انقلاب اسلامى حفظ و حراست كرد. هرچند اين چهره‏ها نيز از ترور شخصيتى دشمن مصون نماندند.
در همين سال‏هاى اخير و فعال شدن طيف ليبرال و وابسته به بيگانه در داخل كشور ديديم كه در فضاى باز تبليغاتى سياسى – كه بلائى براى كشور و ملت و اسلام بود – قلم‏هاى مسموم و لجام گسيخته و مزدبگير، ناگفته‏اى نگذاشتند، هرچه توانستد سلاح تهمت و تزوير و تحريف را به كار بسته و كوتاه نيامدند. بقيةالسلف انقلاب را به باد فحش و ناسزا گرفتند تا سنگرهاى انقلابى اسلام را از سرداران و سابقه داران تهى سازند و انقلاب را استحاله كنند و جغد شوم سلطه را باز گردانند، پياده نظام دشمن امپرياليستى و صهيونيستى جادّه صاف‏كن بيگانه شدند، رنگين نامه‏هاى زنجيره‏اى كه از مساعدت مطبوعاتى داخل سوء استفاده مى‏كردند و صفحات خود را از دشنام و اهانت لبريز كردند نه فقط شخصيت‏هاى شناخته شده‏اى كه چهل سال امام را همراهى كردند و امروزه نيز سنگ صبور اسلام و انقلابند را مورد هتك و اهانت قرار دادند بلكه حتى به اسلام و مقدسات گستاخانه تاختند. شرم آور است كه اين همه در لواى آزادى بود كه سياست تساهل و تسامح در اختيار آنها گذاشت و آنگاه كه اين سياه نامه‏ها زبان درازى شان كوتاه شد بانگ مظلوميت برداشتند كه آزادى نيست و گروهى براى آنها اشك تمساح ريختند و در شعارهاى انتخاباتى و تريبون‏ها و سخنرانى‏ها خواهان آزادى و ولنگارى اين نويسندگان بى‏تعهد و آن ورق پاره‏هاى آلوده شدند و جاى شگفتى است كه غربت اسلام و انقلاب به جائى رسيده است كه آنها كه شكمشان از بيت المال و دسترنج اين ملت سير شده و نان انقلاب را مى‏خورند، از در بند شدن آزادى! شكوه و ناله دارند اما هرگز نخواستند بفهمند كه در لواى اين آزادى نا معقول چه اهانت‏ها به اسلام و مقدسات و پيشوايان دين و باورهاى مردم شد كه نتيجه آن همين اباحيگرى دست پرورده فضاى باز سياسى و تبليغاتى و قداست شكنى و حرمت سوزى است. ارباب جرائد و مطبوعات وابسته آتش بيارش بودند و وااسفا! كه توطئه دشمن به بار نشسته و ثمره جنگهاى روانى و هجمه فرهنگى كه خطر آن سالهاست گوشزد شده است در كمين اسلام و انقلاب سنگر گرفته است و گوش شنوائى وجود ندارد. صداى شكستن استخوان ارزشها را بشنود و چشم بينائى كه در فضاى كشور بنگرد و صحنه‏هاى ضد ارزش و اباحيگرى و كشف حجاب جديد و حراج غيرت دينى و ناموسى و ناامنى مالى و جانى و اخلاقى را در عصر انقلاب اسلامى مشاهده كند و سكوت و بى‏تفاوتى كه از تمام آنچه گفته شد عجيب‏تر و تأ
سف بارتر است حاكم شده و در همين فضا و محيط و با امكانات اين كشور و قوت‏لايموت مردم محروم فستيوال بين المللى زن و مد لباس و تجمل و رفاه در فرهنگ سراها ب ا از جيب كسانى كه با پاى برهنه بدنبال لقمه نانى سرگردانند برداشته شده و به زنان هنرپيشه‏اى مى‏دهد كه تصويرشان در صفحات جرايد الگوى بدحجابى و عشوه‏گرى دختران اين جامعه است! و صدها مسئله و درد و رنج ديگر كه قلم را ياراى نگارش آن نيست.
اينها همه ثمره همان آزادى است كه از ه نان اسلام را خورده و لباس مذهب برتن دارند مروج آن شده‏اند. خوانندگان گرامى! آنچه در فرازهاى اخير مقال به قلم آمد هدف اصلى اين نگارش نبود، اما سخن كه به آزادى قلم و بيان رسيد نتوانست اشاره‏اى به آنچه امروزه خون به دل مردم با شرافت و متدين كرده نداشته باشد و تأسف آور تعطيل شدن فريضه امر به معروف و نهى از منكر و بى‏تفاوتى در برابر مفاسد و مفسدان است كه آنهمه روايات در نكوهش آن رسيده و ما اي مقال بيرون است.
بارى، سخن اصلى اين مقال جنگهاى روانى و شخصيت سوزى و هتك و حذف چهره‏هاى انقلابى، در زير لواى آزادى و شايعه سازى بود كه هدف آن راندن فرزندان اصيل امام و انقلاب از صحنه و كوتاه كردن دست آنها از عرصه سياست و مديريت نظام بود كه به شيوه‏هاى گوناگون در حال اجرا مى‏باشد. در اين راستا رسانه‏هاى بيگانه و دجالهاى خبرى شايعه مى‏سازند و برخى عناصر داخلى وقلم‏هاى مسموم و مزدبگير خوراك تبليغاتى تهيه مى‏كنند و جوّ فكرى جامعه را تيره و تار مى‏سازند، تا چهره‏هاى انقلاب و دشمن شناس و سازش‏ناپذير را از صحنه مديريت كشور و مجلس و ديگر مسئوليت‏ها برانند تا خود بتوانند شب پره‏هاى بازيگر اين ميدان باشند، زمينه سقوط تدريجى نظام را كه دشمن طراحى كرده، و آمريكا و اسرائيل به صراحت گفته‏اند عملى سازند. در سوژه‏هاى تبليغاتى و جنگ‏هاى روانى از ثروت و دارائى و باغ و تجارت و رفاه و تفريح گاه و كارخانه و كمپانى‏هاى داخل و خارج آنها كه وجود خارجى ندارد حرف مى‏زنند تا فضاى افكار عمومى را مسموم كنند و يا از عملكرد دختر و پسر آنها كه ربطى به آنان هم ندارد حربه تبليغى مى‏سازند كه به فرض صحت آن نسبت‏ها به شخص آنان ارتباط ندارد. وزر و وبال اعمال ديگران را به گردن آن چهره‏ها مى‏اندازند و لباس تهمت بر قامت آنان مى‏پوشند تا اعتبار اجتماعى آنان را خراب كنند كه در هيچ سنگر كليدى نتوانند خدمت كنند و وجود آنها كه سرمايه انقلاب است ودشمن از آن هراس دارد، ديگر نتواند منشأ آگاهى و بيدارى و مقاومت ملت باشد..اينها بخشى از جنگ‏هاى روانى‏اى است كه امروزه به اجرا درمى آيد و جامعه ما بدان آلوده شده است.

مقابله با جنگهاى روانى

در هر جنگى حمله وگريز و هجمه و دفاعى هست. جنگهاى روانى نيز از اين قاعده مستثنى نيستند. همانگونه كه در جنگ تسليحاتى بايد به دفاع پرداخت در جنگ تبليغاتى نيز مى‏بايست دفاع كرد و سكوت و تسليم به همان زشتى است كه تسليم در عرصه كارزار.
همانگونه كه دفاع از ميهن و ملت و جهاد با دشمن، سرمايه شرف و عزت است خنثى كردن تبليغات به منظور پاس داشت ارزشها و ارزش آفرين‏ها وظيفه‏اى است كه نبايد آن را كمتر از دفاع از سرزمين دانست و شايد ارزشمندتر باشد چرا كه انسانها هستند كه تاريخ را مى‏سازند. مقابله با جنگهاى روانى خود نوعى جهاد است كه عرصه آن افكار عمومى و برخورد انديشه‏ها و عقايد مى‏باشد، و اثر معنوى آن برتر از ارزشهاى مادى است. اين جنگ سلاح ويژه خود را مى‏طلبد و مقابله به مثل در اين تجاوز نيز اصلى است پذيرفته شده و دستور قرآن است: «فمن اعتدى عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم»(1)؛در مقابله با جنگهاى روانى از دو ابزار و عامل مى‏توان بهره گرفت. يكى تكذيب دشمن در ادعاهاى نارواى خود و زدودن تهمت از دامن متهمان بى‏گناه كه يك وظيفه الهى است و چنانچه ملاحظه مى‏كنيم خداوند در برابر حربه‏هاى تبليغاتى دشمن به دفاع از پيامبران خود برخاسته و حمله دشمنان را بدون پاسخ نگذاشته است.و به دفاع از مؤمنان پرداخته و وعده دفاع و يارى داده است: «انّ الله يدافع عن الذين آمنوا انّ اللّه لا يحبّ كل خوّان كفور(2)، خداوند از مؤمنان دفاع مى‏كند، خداوند هيچ خيانت كار كفر پيشه‏اى را دوست ندارد». اين وعده راستين الهى است. بنابراين دفاع از مؤمنان يك سنت خدائى است كه رهروان اسلام نيز بايد بدان تأسى جويند.و از سويى ديگر در آيات كريمه قرآن مى‏آموزد كه حمله دشمن را چگونه بايد پاسخ داد و راه و روش آن را نشان مى‏دهد. اگر دشمن پيامبران را مجنون و پيروان آنها را سفيه مى‏نامد، درست با استفاده از همين واژه قرآن معارضان را سفيه و بى خرد و فاقد شعور مى‏خواند، منافقان و همدستان يهودى آنها، مسلمانان را افرادى بى خرد مى‏ناميدند و شخصيت آنها را تحقير كرده و آنان را شايسته پيروى نمى‏دانستند يا نسبت فساد به آنها مى‏دادند و خود را مصلح مى‏خواندند و يا به تمسخر و استهزاى مؤمنان دست مى‏يازيدند كه همه اينها ابزارهاى جنگ روانى عليه مؤمنان بود و جالب آنكه آيات قرآن با لحن كوبنده‏ترى آنان را پاسخ داده است. آيات نهم تا هيجدهم سوره بقره در اين مورد شايان تأمل است به خلاصه ترجمه آن مى‏نگريم:
«برخى مردم (يعنى منافقان) كسانى اند كه مى‏گويند ايمان آورده‏ايم اما مؤمن نيستند، آنها با خدا و مؤمنان خدعه مى‏كنند در حالى كه حقيقاً با كسى جز خودشان خدعه نمى‏كنند اما اين را نمى‏فهمند.دلهايشان كانون بيمارى است از اينرو خداوند بر بيمارى شان افزوده و عذابى دردناك به كيفر تكذيبشان پيش روى دارند.
هنگامى كه به آنان گفته مى‏شوددر زمين فساد نكنيد مى‏گويند ما اصلاحگريم! بدان كه آنها مفسدان اند اما اين را نمى‏فهمند.
و آنگاه كه به آنها گفته شود ايمان آوريد آنگونه كه مردم ايمان آوردند مى‏گويند آيا ما هم مانند مردم سبك عقل و بى‏خرد ايمان بياوريم؟ آگاه باش كه بى خرد سبك عقل خود اينها هستند اما اين را نمى‏دانند.
و چون با مؤمنان روبرو شوند گويند ايمان آورديم و آنگاه كه با شيطان‏هاى خود خلوت كردند گويند: ما مؤمنان را مسخره كرده‏ايم، در حالى كه خداوند آنها را به تمسخر گرفته و در وادى طغيانگرى سرگردان مى‏سازد، داستان اينان به داستان كسى ماند كه آتشى افروخته و چون پيرامونش را روشن ساخت خدا روشنائى آنها را بگيرد و در ظلمت چشمگير رها سازد.
آنها كر و كور و گنگ‏اند كه بازگشت به حق ندارند…»(3)
در قرآن موارد بسيار ديگرى را مى‏توان ديد كه شيوه ضد حمله جنگ روانى را عليه دشمن دين مى‏آموزد.
در صدر اسلام شعرائى بودند كه با بيهوده سرائى مردم را سرگرم ساخته ودر برابر آيات قرآن دكان ريا گشوده بودند(مانند برخى روزنامه نگاران و رمان نويسان امروز كه به جنگ ارزشهاى اسلامى آمده‏اند) در قالب شعر يا نثر به هجو و تمسخر و اهانت مؤمنان مى‏پرداختند، قرآن اين شاعران و سخن سرايان را سرزنش كرده و كسانى را كه دنبالشان افتاده‏اند را گمراهانى خواند كه غوغا سالارى را دامن مى‏زنند:« والشعراء يتبعهم الغاوون، ألم‏تر انهم فى كل واد يهيمون و انّهم يقولون مالا يفعلون»(4)؛ (مثل برخى ساده دلان كه در دام توطئه تبليغاتى افتاده و حتى برخى خواص كه فريب شيادان سياسى را خورده‏اند) شايان ذكر اينكه: از ديدگاه قرآن در مقابله با جنگ‏هاى روانى تنها مقابله به مثل كافى نيست بلكه ابتكار عمل را بايد در دست گرفت (موضع هجومى نه موضع دفاعى) قرآن با ملاكاتى كه در ارزش‏ها و ارزشگذارى‏ها به دست مى‏دهد از يك سو جبهه حق را تقويت مى‏كند و روحيه مى‏دهد تا مرعوب حمله تبليغى نشوند و از سوى ديگر ابّهت و شخصيت موهوم دشمن را در هم مى‏شكند تا در نظر مؤمنان حقير جلوه كنند و بت‏هاى خيالى آنها بى اعتبار گردند.حاصل اين مقال اينكه:
امروزه نيز دشمنان اسلام جنگى را سامان داده در عرصه فرهنگ و سياست و تبليغات و ترور شخصيت‏ها و گروهى پادو در داخل و ستون پنجم، پياده نظام دشمن شده و به انحاء مختلف كارگزار اين جنگ روانى‏اند، در سالهاى اخير اين جنگ در گرفته و همچنان ادامه دارد و از جمله ابزارهاى آن آزادى بيان و قلم و شايعه سازى و ايجاد بحران روانى براى مردم است كه صاحبان انديشه و قلم و علم و عمل كه از روى تعهد قلم مى‏زنند و قدم بر مى‏دارند بايد با حساسيت و بيدارى و روحيه دشمن‏شناسى به مصاف حريف بيايند و مجال ندهند ارزشها مورد اهانت قرار گيرد و چهره‏هاى ارزشى مظلوم واقع شوند و بمباران تبليغاتى آنان را از صحنه اجتماع و سياست دور نسازد و بلائى كه بر سر بسيارى از انقلاب‏ها آمده بر سر انقلاب ما نيايد و شجره‏اى كه با خون پاك‏ترين فرزندان قرآن روئيده و به ثمر نشسته با حملات ميكروب‏ها و انگل‏ها نخشكد كه ستمى است غير قابل گذشت و ترحم بر دشمن و سكوت در برابر توطئه‏ها مشاركت با خصم براى نابودى خويش است كه خداوند آن را اجازه نداده و وجدان‏هاى آگاه آن را تقبيح مى‏كند.(انّ العزة لله و لرسوله و للمؤمنين)

پى‏نوشت‏ها: –
1. سوره بقره، آيه 194.
2. سوره حج، آيه 38.
3.سوره بقره، آيه 9 – 18.
4. سوره شعراء، آيه 224 – 226.

 

/

رهنمودها

 

رهنمودهاى امام خمينى

حضرت مهدى (عج) ذخيره خداوند براى هدايت بشريت‏

اين عيد سعيد پانزده شعبان را به همه مسلمين و به همه ملت ايران تبريك عرض مى‏كنم. ماه شعبان ماه به بزرگى است كه در آن، در سوم آن، بزرگ مجاهد عالم بشريت متولد شد و پانزده آن، حضرت مهدى موعود ارواحنا له الفدا پا به عرصه وجود گذاشت. و قضيه غيبت حضرت صاحب، قضيه مهمى است كه به ما مسائلى مى‏فهماند منجمله اينكه براى يك همچو كار بزرگى كه در تمام دنيا عدالت به معناى واقعى اجرا بشود در تمام بشر نبوده كسى الاّ مهدى موعود سلام اللّه عليه كه خداى تبارك و تعالى او را ذخيره كرده است براى بشر، هر يك از انبيا كه آمدند، براى اجراى عدالت آمدند و مقصدشان هم اين بود كه اجراى عدالت را در همه عالم بكنند لكن موفق نشدند حتى رسول ختمى صلى اللّه عليه و آله و سلم كه براى اصلاح بشر آمده بود و براى اجراى عدالت آمده بود و براى تربيت بشر آمده بود، باز در زمان خودشان موفق نشدند به اين معنا و آن كسى كه به اين معنا موفق خواهد شد و عدالت را در تمام دنيا اجرا خواهد كرد، نه آن هم اين عدالتى كه مردم عادى مى‏فهمند كه فقط قضيه عدالت در زمين براى رفاه مردم باشد بلكه عدالت در تمام مراتب انسانيت، انسان اگر هر انحرافى پيدا كند، انحراف عملى، انحراف روحى، انحراف عقلى، برگرداندن اين انحرافات به معناى خودش اين ايجاد عدالت است در انسان…
در زمان ظهور مهدى موعود سلام اللّه عليه كه خداوند ذخيره كرده است او را از باب اينكه هيچ كس در اولين و آخرين، اين قدرت برايش نبوده است و فقط براى حضرت مهدى موعود بوده است كه تمام عالم را، عدالت را در تمام عالم گسترش بدهد و آن چيزى كه انبيا موفق نشدند به آن با اينكه براى آن خدمت آمده بودند، خداى تبارك و تعالى ايشان را ذخيره كرده است كه همان معنايى كه همه انبيا آرزو داشتند، لكن موانع اسباب اين شد كه نتوانستند اجرا بكنند و همه اوليا آرزو داشتند و موفق نشدند كه اجرا بكنند، به دست اين بزرگوار اجرا بشود…
عيد مولود حضرت صاحب ارواحناله الفدا بزرگترين عيد براى مسلمين است و بزرگترين عيد براى بشر است نه براى مسلمين.اگر عيد ولادت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم بزرگترين عيد است براى مسلمين، از باب اينكه موفق به توسعه آن چيزهايى كه مى‏خواست توسعه بدهد نشد، چون حضرت صاحب سلام اللّه عليه اين معنا را اجرا خواهد كرد و در تمام عالم زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد به همه مراتب عدالت، به همه مراتب دادخواهى، بايد ما بگوئيم كه عيد شعبان، عيد تولد حضرت مهدى سلام اللّه عليه بزرگترين عيد است براى تمام بشر….
و ما بايد در اينطور روزها و در اينطور ايام اللّه توجه كنيم كه خودمان را مهيا كنيم از براى آمدن آن حضرت. من نمى‏توانم اسم رهبر روى ايشان بگذارم، بزرگتر از اين است، نمى‏توانم بگويم كه شخص اول است براى اينكه دومى در كار نيست، ايشان را نمى‏توانيم ما با هيچ تعبيرى تعبير كنيم الاّ همين كه مهدى موعود است، آنى است كه خدا ذخيره كرده است براى بشر و ما بايد خودمان را مهيا كنيم از براى اينكه اگر چنانچه موفق شديم انشاء اللّه به زيارت ايشان، طورى باشد كه رو سفيد باشيم پيش ايشان. تمام دستگاه‏هايى كه الآن به كار گرفته شده‏اند در كشور ما و اميدواريم كه در ساير كشورها هم توسعه پيدا بكند، بايد توجه به اين معنا داشته باشند كه خودشان را مهيا كنند براى ملاقات حضرت مهدى سلام اللّه عليه.
(7/4/59)

رهنمودهاى مقام معظم رهبرى حضرت آية الله خامنه‏اى‏

ميان عملكرد و رفتار ما با درس‏هايى كه پيشواى پرهيزگاران امام على بن ابيطالب (ع) به ما داده فاصله بسيار زيادى وجود دارد كه بايد با استعانت از پروردگار و استمداد از ائمه اطهار (عليهم السلام) به سمت اين قله‏هاى كمال حركت كنيم.مجاهدت در راه حفظ استقلال و عزت ملى و مقابله با سياست‏هاى توسعه طلبانه، تجاوز كارانه و انحصار طلبانه آمريكا از جمله وظايفى است كه بايد هوشيارانه به آن عمل كرد.
ترويج فرهنگ دينى برخاسته از نظام اسلامى كه توانسته است آزادى، مردمسالارى، عدالت خواهى، حاكميت دين در زندگى اجتماعى و وحدت و اتحاد را از عمق مفاهيم اسلامى به ملت‏هاى مسلمان ارائه كند، از ديگر وظايفى است كه بايد با مجاهدت و تلاش بى‏وقفه و در ميدان‏هاى نظرى و عملى، دنبال شود.
ايجاد اختلاف ميان شيعه و سنى كه اكنون در عراق دنبال مى‏شود از شعارهاى قديمى استعمار است و انگليسى‏ها از كهنه كاران اين سياست تفرقه برانگيز بشمار مى‏آيند، اما اسلام تأكيد مى‏كند مسلمانان از هر طائفه و مذهب بايد بر روى نقاط مشترك دست بگذارند و از جريحه‏دار كردن احساسات پيروان ديگر مذاهب اسلامى كاملاً بپرهيزند.
مقابله با فساد اقتصادى و بى‏عدالتى بويژه در دستگاه‏ها و در ميان مسئولان، كارى دشوار امابسيار پربركت است چرا كه مردم اگر مبارزه باتبعيض و بى‏عدالتى را احساس كنند مشكلات و دشوارى‏ها را تحمل خواهند كرد.
وحدت، توصيه مهم قرآن، عبرت بزرگ حوادث تاريخى و توصيه هميشگى امام راحل عظيم الشأن است.
اختلاف سليقه و ديدگاه اشكالى ندارد اما نشان دادن چهره‏هايى متضاد، رويارويى در مقابل چشم دشمن، به فراموشى سپردن دشمن و احياناً نشان دادن برخى نشانه‏هاى مثبت پنهان و يا آشكار به او، از جمله مسائلى است كه همه جناح‏ها بايد بشدت از آن پرهيز كنند.
انتخابات مجلس هفتم نشان خواهد داد كه نظام اسلامى به افراد وابسته نيست بلكه به عواطف، احساسات و رأى و عزم مردم متكى است و دشمن قادر نيست به چنين نظامى، آسيب وارد سازد. (20/6/82)
تجربه‏هاى فراوان، آبديدگى در ميدان‏هاى مختلف، رويش‏هاى «تازه و پرطراوت» و برخوردارى از مجموعه انسان هايى كه با پايدارى در صراط مستقيم به نوادر تاريخ و عناصرى بى‏بديل تبديل شده‏اند، دستاوردهاى بزرگى است كه سپاه را مجموعه‏اى پر افتخار و مستحكم ساخته است.
بايد با فراهم آوردن همه لوازم و ضروريات مادى و معنوى استحكام سپاه را به عنوان ستون برجسته بناى رفيع نظام اسلامى افزايش داد.
در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى، آمريكا و اسرائيل با پايمال كردن كامل حقوق ملت فلسطين در حال پايان دادن به مسئله فلسطين بودند اما به بركات انقلاب ملت ايران، اكنون جوانان و نوجوانان فلسطينى با دست‏هاى خالى، خبيث‏ترين عنصر رژيم صهيونيستى يعنى شارون جنايتكار را به درماندگى محض كشانده‏اند. اگر صهيونيست‏هاى افزون طلب گرفتار انتفاضه نبودند بدون ترديد براى سيطره بر مصر و سوريه و لبنان و ديگر كشورهاى خاورميانه وارد عمل مى‏شدند.
ملت ايران از ادامه دشمنى آمريكاى جهانخوار، صهيونيزم بين الملل و ديگر زورگويان با نظام اسلامى تعجبى نكرده است بلكه تحقق پيش بينى قرآن كريم در مورد استمرار اين خصومت، بر ايمان عميق ملت ايران افزوده است.
اين هجوم و خصومت تا هنگامى كه دشمنان مأيوس نشوند ادامه خواهد داشت بنابراين بايد بگونه‏اى عمل كرد كه يأس از غلبه بر ملت ايران، بر جبهه دشمنان سايه اندازد.
همچنانكه پروردگار كريم وعده تخلف‏ناپذير داده است ايستادگى در برابر دشمنان، آنان را از غلبه بر ملت ايران مأيوس خواهد كرد و به فضل پروردگار ملت ايران همچون گذشته آماده اين مقاومت و پايدارى است. (25/6/82)

/

شبهات دين و حكومت دينى

 

شبهات دين و حكومت دينى

آيت الله جوادى آملى‏
تهيه و تنظيم از: حجة الاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور

اسلام، از آغاز ظهورش با ويژگى‏هايى چون عمومى و جهانى و هميشگى بودن شناخته شده است، از طرفى اين دين به همه ابعاد زندگى آدمى نيز نظر دارد و تنها به بعد فردى و درونى و معنوى او نپرداخته بلكه به زندگى اجتماعى او نيز توجه كرده است. گرچه، پيوسته سؤالاتى در پيرامون اين دين وجود داشت و متكلمان و دين پژوهان به پاسخگويى آن‏ها مى‏پرداختند اما در جهان جديد، چالش‏هاى تازه‏اى با عنوان سؤال و شبهه مطرح مى‏شود كه بايد مناسب با شرايط زمانى به پاسخ آن‏ها پرداخت. از اين رو در اين مباحث به شبهات و سؤالات مربوط به دين و حكومت دينى از اين بعد پرداخته مى‏شود.
پس از اثبات ضرورت نبوت و لزوم تشكيل حكومت دينى و طرح مسئله ولايت فقيه، پاسخ به سؤالات و شبهات مباحث ياد شده جهت تثبيت ادله حكومت دينى ضرورى است.
قبل از ورود به بحث و طرح شبهات و پاسخ آن‏ها، اشاره به چند نكته درباره لزوم شبهه‏شناسى و ضرورت استقبال از آن‏ها در محافل علمى شايان توجه است:

1. شناخت زمان و لزوم شبهه شناسى‏

طرح مسايل دينى و شبهه‏شناسى با شناخت زمان و مكان در ارتباط است. امام صادق (ع) مى‏فرمايد: «العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس(1)، كسى كه آگاه به زمان خود باشد، مورد هجوم خطاها قرار نمى‏گيرد» و امور اشتباه انداز بر او مشتبه نمى‏شود. عكس نقيض‏اش اين است. «مَن هَجمت عليه اللوابس فليس بعالم». يعنى كسى كه شبهات زمان خود را نمى‏شناسد و امر بر او مشتبه مى‏شود، عالم نيست. اگر قضيه‏اى صادق است، عكس نقيضش هم يقيناً صادق خواهد بود.
مراد از عالم به زمان، آگاه از تقويم و فصول چهار گانه و سال و ماه نيست. على (عليه السلام) درباره چگونگى تغيير و دگرگونى زمان مى‏فرمايد:«اذا تغيّر السلطان تغيّر الزمان(2)، آنگاه كه حكومت و سلطان و سياست تغيير يافت، زمان عوض مى‏شود» و در حديث ديگرى چنين فرمود:«اذا تغيّرت نية السلطان تغيّر الزمان(3)، هنگامى كه انديشه دستگاه حكومتى عوض شد، زمان نيز تغيير مى‏يابد».(يعنى اوضاع سياسى، اجتماعى، اخلاقى، فرهنگى و اقتصادى و… جامعه تغيير مى‏يابد.) بنابراين عالمان دينى بايد با احساس مسئوليت شبهات زمان خود را به حسب نياز روزشناسايى و پاسخ دهند و گرنه عالم به زمان نخواهند بود. تحرير و نجات بدنه دين از شبهات امرى لازم است. هر مطلب نظرى كه با بحث و بررسى ضرورى شد و حق و باطل بودن آن روشن گرديد، حق مى‏ماند و باطل از صحنه علم رخت برمى‏بندد. از اين رو شبهاتى كه در گذشته نظرى بود و لازم بود پاسخ آن‏ها داده شود و امروزه آن شبهه و دفع آن ضرورى گرديد و در نتيجه تاريخ مصرف آن گذشته است. اكنون بايد به سراغ شبهات جديد رفت و به پاسخ گويى از آنها پرداخت.

2. نهى از طرح شبهات علمى در ميان عامه مردم

اين كه مى‏بينيم بزرگانى مانند ابن سينا و صدرالمتألهين خواندن فلسفه را بر افرادى كه داراى استعداد متوسطاند، تحريم كرده‏اند، براى آن است كه فهم شبهات علمى در توان افراد عادى نيست. درك شبهات فلسفى و كلامى مانند شبهه ابن كمونه استعداد فوق متوسط مى‏طلبد، سلامت فطرت، سريرت و سيرت مستقيم حسنه مى‏خواهد. شبهات فلسفى و كلامى غير از شبهات فقهى است. تفاوت شبه كلامى و فقهى در اين است. حل نشدن شبهه فقهى سبب فسق و عصيان انسان مى‏شود اما شبهه كلامى و فلسفى عقيده انسان را خراب مى‏كند و گاه آدمى را مرتد مى‏نمايد. اين بارى نيست كه هر كسى توان كشيدن آن را داشته باشد. حتى طرح بعضى از اين شبهات براى عالمان و محققان متوسط حوزوى روا نيست. تصور حديث «هو فى الاشياء على غير ممازجة خارج منها على غير مباينة…داخل فى الأشياء لا كشى‏ءداخل و خارج منها لا كشى‏ء من خارج…(4)،براى اينان دشوار است، چه رسد به تصديق و اقامه برهان آن. چون همه اشياء طيب و طاهر و ملكوتى نيستند، چگونه ممكن است خداوند داخل در اشياء باشد؟…»
بنابراين از طرح بعضى از مسايل و شبهات در جمع خواص نهى شده است چه رسد به توده مردم و جوان‏هايى كه حديث العهد به فطرت و اسلام هستند. ذهن جوان‏ها مانند آيينه شفاف است. هرچه را در برابر آنها قرار دهيد، همان را نشان مى‏دهد و او نيز همان را مى‏گيرد.
اما براى خواص مستعد طرح هر نوع شبهه‏اى نه تنها اشكالى ندارد، بلكه لازم و سبب رشد و شكوفايى است. اينان بايد از شبهات استقبال كنند ونهراسند. نوشتن رساله‏هاى عميق علمى و تخصّصى در پاسخ به اين سؤالات و شبهات لازم است. فقهاى بزرگى مانند امام خمينى (ره) در بحث حرمت خريد و فروش كتب ضلال، به جواز بلكه وجوب آن براى اهلش فتوا داده‏اند. از اين رو علماى اين فن از دير زمان نسخ خطى كتاب‏هاى ضلال را به بالاترين قيمت مى‏خريدند. خريد و فروش اين كتاب‏ها گرچه براى افراد عادى تكليفا حرام و وضعاً باطل بود. ولى براى صاحب آن انديشه و فكر جايز يا احياناً واجب بود.
شايان ذكر است: گفتمان و مذاكره و محاجه بسيار مطلوب است. اساساً بخش قابل توجهى از سفرنامه اهل بيت (عليهم‏السلام) را مناظرات و احتجاجات آنان تشكيل مى‏دهد. سفر آنها به حرمين شريفين براى مناظره با علماى صاحب نظر بلاد مختلف صورت مى‏گرفت. غالب احتجاجات امام صادق (عليه السلام) كنار مسجد الحرام بود.
اكنون نيز اگر كسى وارد حوزه علميه شود و بگويد: دين كهنه شده و كپك زده و تاريخ مصرفش گذشته است، عالم دينى سخن او را مى‏شنود و با دليل پاسخ مى‏دهد و ثابت مى‏كند كه دين الهى تا روز قيامت براى هر عصر و مصرى ميوه تازه است. و باطل در آن راه ندارد، «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لامن خلفه»(5)، اين گونه نقد و نظرها در حوزه علمى هيچ گونه محذور و اثر سويى ندارد. بلكه بايد از طرح شبهات در مجامع علمى استقبال كرد و اين نشانه آزاد انديشى و سبب رشد علمى است. در روايات به تضارب آرا و انديشه‏ها توصيه شده است:«قال على (عليه السلام) اضربوا بعض الرأى ببعض يتولد منه الصواب(6)، اين رأى‏ها را به هم بزنيد تا صواب يعنى انديشه ناب و راست و درست از آن متولد شود». آرى، انسان بايد تلاش كند تا در ميان آرا و افكار به فكر صحيح برسد و آن را در سطح جهان منتشر كند و اين كار سهلى نيست. از اين رو، مرحوم شيخ و ديگران گفته‏اند: اجتهاد مثل آن است كه انسان با مژه چشم چاه بكند و آب در آورد.
به هر تقدير، طرح و نشر شبهات علمى در سطح جامعه كه سبب لغزش جوانان و عامه مردم مى‏شود، روا نيست. طرح شبهات علمى براى كسانى كه مشكل دارند و زمينه كفر در آنها فراهم است؛«و أُشربوا فى قلوبهم العجل»(7)،و بيمار دلند، «والذّين فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدينة»(8)، يا بر اساس ساده‏لوحى زود فريب مى‏خورند، به مصلحت نيست. از اين رو در فتاواى فقهى فقهامطالعه كتب ضلال براى خواص جايز بلكه در مواردى لازم است. اما براى عوام فتواى به حرمت داده شده است. خريد و فروش و نشر آن نيز حرام است. اگر اهلبيت (عليهم السلام) محاجّه و مناظره علمى را به بعضى از اصحاب خود اجازه داده‏اند و از برخى نهى فرموده‏اند، ناظر به اين جهت است. امام صادق (عليه السلام) شاگردان بسيارى مانند زراره، هشام بن حكم، هشام بن سالم و… در رشته‏هاى گوناگون علوم دينى تربيت كرد. اما وقتى سخن از مناظره به ميان مى‏آمد، به برخى مى‏فرمود:«… يا هشام لاتكاد تقع تلوى رجليك اذا هممت بالأرض طرت، مثلك فليكلم الناس…»(9)، يعنى «أنّك كلما قربت تقع من الطيران على الارض تلوى رجليك،كما هو داب الطيور ثم تطيرو لا تقع و الغرض أنك لا تغلب من خصمك قط و اذا قرب أن يغلب عليك تجد مفراً حسناً فتغلب عليه»(10)، بيان مضمون سخن امام (عليه السلام) اين است كه به برخى از شاگردانش مانند هشام بن حكم مى‏فرمود: تو در مناظرات علمى شركت كن. چون اوج مى‏گيرى و نمى‏افتى ولى برخى ديگر را نهى مى‏فرمود.

3. ضرورت پاسخ‏گويى به شبهات‏

مهمترين رسالت حوزه‏ها، شناخت دين، تبيين صحيح و تحليل مبانى آن بر اساس برهان و استدلال و دفاع از دين است و پاسخ به شبهاتى كه در مورد دين مطرح مى‏شود به صورت واجب عينى يا كفايى از مهم‏ترين رسالت‏هاى حوزه به شمار مى‏رود. زيرا يكى از بهترين راه‏هاى حمايت از دين پاسخ به شبهات مربوط به آن است و اگر دين تبيين و تعليل نشود و كسى از دين دفاع و حمايت نكند، چه بسا در طول زمان از ياد مردم برود و به دست فراموشى سپرده شود. چون همان گونه كه باطل به ترك ذكرش مى‏ميرد؛ «الباطل يموت بترك ذكره»، حق نيز اين گونه است. اين اصل كلى است. دليلش هم روشن است. نزديك به دوهزار و پانصد سال در اين مملكت (ايران) حق مرده بود. زيرا كسى به ياد حق نبود. مردم ساكت بودند. انقلاب اسلامى با شهدايى كه تقديم كرده است از انقلاب اسلامى و اسلام دفاع كرده است اما اين به تنهايى براى دفاع از حوزه دين كافى نيست. بلكه همواره براى بقاء حق و دين بايد از حوزه فكرى دين دفاع و حمايت شود، تا حق از ياد مردم نرود.
گرچه خداوند فرمود: من اگر بخواهم دين و آيين خود را با معجزه حفظ كرده و همه مردم روى زمين را مسلمان مى‏كنم، لكن نظام دنيا بر تكامل اختيارى آدمى است؛«ولو شاء ربّك لأمن من فى الأرض كلّهم جميعاً»(11)،يعنى خداوند مى‏تواند در دل‏هاى همه مردم روى زمين اثر كند و آنان را مسلمان و موحد گرداند يا با رعب آنها را به سوى اسلام بكشاند به گونه‏اى كه هيچ كافرى روى زمين نباشد؛ اما اين كمال نيست. از اين رو فرمود:«و لو يشاء اللّه لانتصر منهم ولكن ليبلوا بعضكم ببعض».(12)

4. تفاوت شبهه علمى با شهوت عملى‏

شبهات بر دو قسمند، برخى علمى‏اند و پاسخ عالمانه مى‏طلبند، بعضى از شبهات نيز برخاسته از شهوت عملى است. آنان كه با اصل دين و دين دارى مشكل دارند، شبهه آنان به گفته شارح مقاصد شبهه اوباش است. «اوباش» جمع «وَبش» يا «وَبَش» به معناى چرك‏هاى روى ناخن است. «گال»، «جرب» و «گر» در اصطلاح نساب «وبش» گفته مى‏شود. فرومايه‏ها را نيز اوباش گويند. اوباش كسانى‏اند كه به دنبال رهايى و آزادى بى‏حد و مرزند. آنان كه مى‏گويند: ما نيازى به دين و پيامبر نداريم و احكام دينى را اسطوره و خرافات مى‏پندارند. به دنبال رهايى از دين‏اند.
قرآن كريم با اشاره به هر دو دسته فرمود: آنان كه درباره معاد حرف دارند، دو گروهند:
1. كسانى كه شبهه علمى دارند و مى‏گويند: چه كسى اين استخوان‏هاى پوسيده را دوباره زنده مى‏كند؟ خداوند مى‏فرمايد: بگو همان كسى كه او را بار اول آفريد؛«و ضرب لنا مثلاً و نسى خلقه قال من يحيى العظام و هى رميم* قل يحييها الذى أنشأها اوّل مرّة و هو بكل خلق عليم»(13)، و در جاى ديگر نيز مى‏فرمايد: آيا انسان گمان مى‏كند ما در جمع كردن استخوان هايش عاجزيم؟ ما بر جمع كردن و برگرداندن خطوط ريز سر انگشتان او نيز قادريم؛«أيحسب الإنسان ألن نجمع عظامه* بلى قادرين على أن نسوى بنانه»(14)، آرى، قدرت بيكران الهى محدوديت ندارد.
2. آنان كه گرفتار شهوت عملى‏اند و با اساس دين مشكل دارند و مى‏خواهند آزاد و رها باشند؛«بل يريد الانسان ليفجر أمامه»(15).
شبهات هميشه بوده و خواهد بود. در زمان پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) و اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز وجود داشته است. دنيا هرگز خالى از لغو و باطل نبوده و نيست. آنجا كه لغو و باطل و گناه راه ندارد، قيامت است؛«لا لغو فيها و لا تأثيم»(16).در مورد شبهات اوباش جاى هيچ نگرانى نيست و بايد حساب آن را از شبهات دانشمندان جدا كرد. شبهات علمى براى پيشرفت علم مفيد است از اين رو بايد به آنها پاسخ داد. چنانچه به شبهات علمى منكران بعثت كه در كتاب‏هاى كلامى مانند: تجريد الاعتقاد خواجه طوسى، مواقف قاضى عضدايجى، شرح مواقف ميرسيدشريف، شرح مقاصد سعد تفتازانى پاسخ داده شده است. سعد تفتازانى در شرح مقاصد هشت شبهه منكران بعثت را طرح ونقد كرده است، در شبهه پنجم به تفاوت ميان شبهه علمى با شهوت عملى اشاره كرده و مى‏گويد: برخى از منكران نبوّت بعثت انبياء را محال مى‏دانند و منكر رابطه انسان با خدا شده و گفته‏اند: رسالت حق است ولى بر عهده فرشتگان است. ارتباط بشر با ربّ العالمين ممكن نيست. اثبات معجزه آسان نيست و…
بعضى گفته‏اند: احتياجى به نبوت نيست.مانند براهمه – گروهى بودند كه در هند و چين و ژاپن به سر مى‏بردند، مشابه همين سخن را دارند – اين‏ها شبهات عالمانه است كه پاسخ عالمانه نيز مى‏طلبد. اما عده ديگرى از منكران وحى و نبوت كسانى‏اند كه دين و بعثت و معجزات را اسطوره و امر خرافى و مخالف آزادى و لذائذ بشرى مى‏پندارند، اينان اوباشى هستند كه داراى ملت و مكتب خاصى نيستند. هيچ برهانى براى سخنان خود ندارند ولى از نوع عملكردشان برمى‏آيد كه با نبوّت مخالفند؛«المنكرون للنبوة، منهم من قال باستحالتها و لا اعتداد بهم،ومنهم من قال بعدم الاحتياج اليها كالبراهمة(جمع من الهند أصحاب البرهام) و منهم من لزم ذلك من عقائدهم كالفلاسفة النافين لاختيار البارى و علمه بالجزئيات و ظهور الملك على البشر و نزوله من السموات، و منهم من لاح ذلك من على أفعاله و أقوامه كالمصرين على الخلاعة و عدم المبالات و فى التكاليف و دلالة المعجزات و هؤلاء احاد أوباش من الطوائف، لا طائفة معينه يكون لها ملة و نحلة».(17)
شبهات علمى پيام الهى است بايد از آن‏ها استقبال كرد و نبايد آن‏ها را سركوب و خفه كرد. و گرنه بى‏مهرى مى‏كند و سبب رنجش مى‏شود و كم‏كم عقده مى‏گردد و انسان را از بسيارى كمالات علمى محروم مى‏كند. پس بايد از اين قسم شبهات كه سبب ترقى و بالندگى علمى است استفاده كرد. اساساً پيشرفت علوم و فنون به بركت پرسش و پاسخ‏هاى علمى است.

شبهات دين و حكومت دينى

پس از پيروزى انقلاب اسلامى و تشكيل حكومت در پرتو آموزه‏ها و تعليم اسلامى و حضور دين در صحنه‏هاى اجتماعى و سياسى و اقتصادى سؤالات و اشكالات فراوانى مطرح شده است كه حكومت اسلامى و مبانى آن را به چالش مى‏كشاند.شبهات و سؤالات مربوط به دين و حكومت دينى سه قسم است و هر قسم زير مجموعه فصل مستقلى قرار مى‏گيرد.
الف – شبهاتى كه متوجه اصل دين است خواه دين حكومت داشته باشد يا نداشته باشد. مانند احكام فقهى: مسائلى چون حكم قتل مرتد، حرمت نشر كتب ظلال و… به لحاظ اين كه اين احكام با آزادى انديشه و حق حيات كه از حقوق اوليه بشر است منافات دارد و با اين حقوق هماهنگ نيست. شبهاتى از اين قبيل كه اساساً كارى به حكومت ندارد. قبل از انقلاب اسلامى ايران و استقرار حكومت دينى نيز وجود داشت. مشكل سازمان ملل و جوامع غربى و مجامع حقوقى جهان از دير زمان با اسلام روى جهات ياد شده است. اكنون نيز كشورهايى كه حكومت اسلامى ندارند، درگير اين گونه شبهاتند.
ب – شبهات و سؤالاتى كه مربوط به حكومت دينى است. آيا دين حكومت دارد؟ اگر حكومت دارد مفاسدش چيست؟ اگر حكومت نداشته باشد چه مفاسدى به دنبال دارد؟ و…
ج – شبهاتى كه متوجه حاكم دينى است. آيا حاكم بايد فقيه جامع الشرايط باشد يا مؤمن عادل هم مى‏تواند حاكم اسلامى باشد؟ حاكميّت فقيه جامع الشرايط به نحو ولايت است يا وكالت يعنى حاكم والى و ولى مردم از سوى صاحب شريعت است يا وكيل و نماينده مردم از طرف جمهور؟و…

فصل يكم. شبهات مربوط به دين‏

1. دين و آزادى‏

يكى از شبهات حكومت دينى كه نشأت گرفته از تفكر سكولاريستى است، مربوط به نسبت دين و آزادى است به اين صورت كه دخالت دين در سياست و حكومت دينى مستلزم اكراه و اجبار است و حكومتى كه به پشتوانه قدرت عمل كند و با اكراه و اجبار سازمان يابد،كالاى شيطان است، نه دين خدا. زيرا هر حكومتى با پشتوانه قدرت ايجاد مى‏شود و باقى مى‏ماند و قدرت سبب اكراه و اجبار خواهد بود. حاكم قادر امت را به پذيرش و اجراى قوانين وادار مى‏كند و بر تخلّف از آن كيفر مى‏دهد. هر حكومتى با اكراه و اجبار همراه است و اين هم، با آزادى انسان كه حقّ اوليه و مسلّم اوست، مخالف است، هم با متن دين مخالف است. زيرا قرآن مى‏فرمايد:«لا اكراه فى الدين»(18)،و چون در دين اكراهى نيست، هر كس خود بايد آن را بپذيرد و به آن عمل كند، پس دين امر شخصى است و افراد در پذيرش و عدم آن آزادند.
افزون بر آن در قرآن هرگونه سلطه‏اى براى رهبران الهى نفى شده است، خداوند متعال در آيات فراوانى كه با تأكيد زياد نيز همراه است، به رسول گرامى اسلام (صلّى الله عليه و آله و سلّم) مى‏فرمايد:«فذكّر انّما أنت مذكّر* لست عليهم بمصيطر(19)؛پس تذكر ده كه تو تنها تذكر دهنده‏اى. تو بر مردم سيطره ندارى».«و قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر(20)؛و بگو:حق از پروردگارتان (رسيده) است. پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند».«و ما جعلناك عليهم حفيظاً و ما أنت عليهم بوكيل(21)؛تو حفيظ و وكيل مردم نيستى»؛«ان أنت إلا نذير(22)،تو فقط بيم دهنده‏اى» ؛ «و ما على الرّسول الاّ البلاغ(23)،بلاغ مصدر باب تفعيل است يعنى تو فقط مبلّغ و معلّمى». غير از صفت تبليغ هر صفت ديگرى نفى شده است؛«ما أنا عليكم بوكيل(24)،من وكيل شما نيستم»؛«فان أعرضوا فما أرسلناك عليهم حفيظاً ان عليك الا البلاغ(25)،پس اگر روى برتابند، ما تو را بر آنان نگهبان نفرستاده‏ايم. بر عهده تو جز رسانيدن (پيام) نيست».
از اين آيات استفاده مى‏شود كه پيامبر(صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فقط وظيفه ابلاغ پيام الهى را بر عهده دارد، مأمور و وكيل تنظيم كفر و دين و مردم نيست. قرآن نمى‏خواهد مردم را با اجبار و اكراه دين دار كند. فقط بايد به ارشاد و تبليغ پرداخت خواه آن را بپذيرند و يا نپذيرند. از اين رو دخالت دين در سياست روا نيست. چون حكومت ناگزير با اجبار و اكراه همراه است و دين اگر بخواهد با پشتوانه حكومت و قدرت در دل‏ها نفوذ كند، امر الهى نخواهد بود.
كوتاه سخن اين كه هم از جهت مبدأ قابلى كه انسان كريم است و آزاد آفريده شده است، هم به لحاظ مبدأ فاعلى كه خدا فرمود:«لا اكراه فى الدين، اجبار و اكراه در دين راه ندارد»، آزادى و كرامت از يك سو و نفى اكراه و اجبار از سوى ديگر نشانه آن است كه دين حكومت ندارد.به اين سؤال و اشكال به دو شكل اجمالى و تفصيلى مى‏توان پاسخ داد. پاسخ اجمالى آن است كه آزادى بر دو قسم است: 1- آزادى تكوينى 2- آزادى تشريعى، آدمى به لحاظ تكوين آزاد آفريده شده است نه مجبور و مكره گرچه به لحاظ تشريعى آزاد نيست كه هر راهى را برود و هركارى را انجام دهد بلكه براى رسيدن به سعادت و فلاح بايد در چارچوب تعاليم دين حركت كند در غير اين صورت به فلاح و سعادت نخواهد رسيد و آياتى كه براى نفى حكومت دينى مورد استناد مستشگل قرار گرفت ناظر به آزادى تكوينى آدمى است نه آزادى تشريعى به اين صورت كه انسان به لحاظ عقيده در تكوين آزاد است توضيح اين كه مفاد آيه شريفه،«لا اكراه فى الدين»، از دو حال خارج نيست، يا اخبار است، يا انشاء، در هر دو صورت، به معناى رهايى انسان نيست. خداوند هرگز انسان را به حال خود رها نكرده است. پس دو معنا براى آيه شريفه متصوّر است:
1. دين كه بخش اصيل آن را اعتقادات تشكيل مى‏دهد، اكراه‏پذير نيست. چون دين امر قلبى است و امر قلبى مبادى علمى دارد كه با حصول آن مبادى، عقيده پديد مى‏آيد و با عدم آن عقيده پديد نمى‏آيد. اگر دين بر پايه روايات اهل بيت (عليهم السلام) ووحى و گيرندگان وحى الهى است ؛ «قال الصادق (عليه السلام):هل الدين الا الحبّ(26)»،اين امر قلبى با فشار زندان و سرنيزه به دست نمى‏آيد. اگر دين قبول يا نكول از يك جهان بينى است، قبول و نكول با تهديد و فشار و اكراه و اجبار حاصل نمى‏شود. اين گونه امور با برهان و دليل حاصل مى‏شوند، نه تحميل و زور. جزم علمى كه تحت رهبرى برهان است، غير از عزم عملى است. جزم علمى در اختيار انسان نيست، به خلاف عزم عملى كه كارى به جهان بينى ندارد. عزم عملى در محدوده ايمان و كفر امر اختيارى است. يعنى ميان نفس و ايمان، اراده فاصله است. اما جهان بينى مربوط به علم است علم و فهم امر ضرورى و بديهى است. از اين رواگر مسئله‏اى براى انسان ضرورى شد، نسبت به فهم آن مضطر است. فهم در اختيار دليل است. پس دين اكراه‏پذير نيست. گرچه مجبور كردن انسان به اسلام ظاهرى و گفتن شهادتين يا وادار كردن به خواندن نماز و گرفتن روزه و انجام حج و… ممكن است، اما هيچ يك از اين‏ها با نيت قرب الهى سازگار نيست. چون نيت و عقيده با اجبار و اكراه حاصل نمى‏شود. طبق اين معنا آيه شريفه متضمّن انشا و تكليف نيست، بلكه گزارش از يك واقعيت است. بنابراين ربطى به آزادى انسان ندارد. پس استدلال به آن براى نفى حكومت دينى نارواست. زيرا موضوع آن عقيده است و اكراه در عقيده راه ندارد.
2. مراد از آيه شريفه «لا اكراه فى الدين» اين است: دين، چه حق باشد يا باطل، به لحاظ جهان بينى، اكراه‏پذير نيست، بلكه انسان تكويناً در قبول حق و باطل آزاد است. اين معنانيز بى ارتباط با معناى اول نيست. انسان آزاد است، يعنى آزاد آفريده شده است. موجودى كه آزاد خلق شده، بر خلاف آفرينش او نمى‏توان كارى انجام داد. اكراه و اجبار گرچه در محدوده بدن و ظاهر محقق مى‏شود. يعنى وادار كردن انسان به انجام دادن يا انجام ندادن كارى، گفتن يا نگفتن سخنى ممكن است. از اين رو، محدوده تن گاهى در اختيار انسان است، گاهى در اختيار بيگانه، گاهى خود مى‏رود، گاهى او را مى‏برند. اما فهميدن و باور كردن چيزى درباره انسان مختار، اكراه بردار نيست. اختيار براى موجود متفكر مختار مثل ناطقيت براى انسان و زوجيت براى اربعه است عرض لازم او است. هرگز نمى‏توان اختيار را از انسان گرفت پس از جهت تكوينى او در انتخاب راه حق يا باطل آزاد است؛ «و هديناه النجدين»(27)؛«انّا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً»(28)، چيزى را كه انسان مالك اوست مانند قلب كه ملك طلق اوست، نه ملك مشاع، اكراه‏پذير نيست. اما تن كه ملك مشاع او و ديگرى است، اكراه‏پذير است. پس اختيار براى انسان عرض و وصف لازم است، نه عرض مفارق، اختيار براى انسان مانند زوجيت براى اربعه است كه زوال‏ناپذير است. از اين رو، در مواردى كه انسان از روى اجبار و اكراه كارى را انجام مى‏دهد در حقيقت كار او نيست و لذا عقاب هم ندارد؛«عن ابى عبداللّه (عليه‏السلام) قال قال رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم):رفع عن امّتى تسعة اشياء… و ما اكرهوا عليه… و ما اضطروا اليه…»(29). پس اگر كسى را تهديد و مجبور به افطار روزه ماه رمضان كند و او براى حفظ جان خود،اين كار را انجام دهد، گرچه روزه‏اش باطل مى‏شود و قضا دارد، امّا به لحاظ تكليف معصيت نكرده است و كفاره هم ندارد، چون عصيان مربوط به كار آزادانه است و از روى اختيار اين كار را انجام نداده است. البته اگر ديگرى با توسل به زور روزه‏اش را باطل كند. مثل اين كه دهانش را باز كند و در حلقش آب بريزد، يا سرش را زير آب ببرد، در اين صورت روزه او نيز صحيح است و قضا هم ندارد. چون آب خوردن مبطل روزه است، نه خوراندن آب، سر به زير آب بردن مبطل است نه اين كه ديگرى سر او را در آب فرو ببرد.
كوتاه سخن اينكه قلب انسان در دسترس كسى نيست، تا بتوان چيزى را با اجبار و اكراه به آن تحميل كرد. از اين رو، دين نه با اجبار وارد قلب مى‏شود، نه با اكراه از آن خارج مى‏گردد. اين مطلب مربوط به بحث‏هاى تكوينى است و در راستاى اين گونه مباحث آيات فراوانى نازل شده است، آياتى كه به آنها براى نفى حكومت دينى استدلال شده از اين قبيل است يعنى مربوط به آزادى تكوينى است، نه تشريعى، پس اگر ذات اقدس الهى به پيامبرش (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) فرمود: تو نمى‏توانى ايمان را در قلب مردم جاى دهى، من آنان را آزاد آفريدم. تو مصيطر و مسلّط و مهيمن بر آنها و وكيل‏شان نيستى. تو فقط مبلّغى و وظيفه ارشاد و تبليغ دارى و.. ؛ همه اين دستورات الهى به رسول گرامى (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم) ناظر به دايره تكوين است، نه تشريع. پس استدلال به اين آيات براى اثبات مدعا ناصواب است و آيات ياد شده مانند آيه شريفه «لا اكراه فى الدين» يا ناظر به اين معناست كه اساساً دين اكراه‏پذير نيست، يا بدين معناست كه موجود مختار بالذات تكويناً آزاد آفريده شده است و در برابر اين حريت و آزادى تكوينى اكراه معنا ندارد؛«انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً»(30)؛ «فمن اهتدى فانما يهتدى لنفسه و من ضلّ فانما يضلّ عليها»(31).
اما در فضاى تشريع كه جاى بايد و نبايد و الزام است، اين آزادى وجود ندارد. انسان آزاد نيست هر عقيده و مكتبى را بپذيرد و نسبت به هر دينى قبول و نكول داشته باشد. انسان در فضاى مكتب تشريعى عبد است، نه حر.
دو راه در برابر انسان قرار دارد: سعادت و شقاوت، فلاح و طغيان. در فضاى تشريع بايد راه مستقيم حق، يعنى راه خير و صلاح و فلاح را طى كند، نه راه شرّ و گناه را. پس آزاد نيست. چون همه تكليف‏هايى كه از سوى شارع مقدس رسيده است، راه را يك سويه نمايانده است. راه همه حرام‏ها و باطل‏ها و فسادها را بسته است و در مقابل راه همه صلاح‏ها و فلاح‏ها و واجب‏ها و مستحب‏ها را گشوده است. پس راه شريعت يك طرفه است. يعنى اگر انسان خواهان فلاح و سعادت است بايد صراط مستقيم الهى را بپيمايد،چون اگر انسان در فضاى شريعت آزاد باشد، وعيد به مؤاخذه و عذاب معنا ندارد.آيات فراوانى نظير«خذوه فغلّوه ثم الجحيم صلّوه* ثم فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعاً فاسلكوه»(32)؛ بيانگر ضرورت بندگى انسان در برابر خداست. اين تهديدها براى آن است كه انسان آزاد نيست. در فضاى تشريع همه بنده‏اند و بنده بايد مطيع اوامر و نواهى مولا باشد؛ وگرنه به عذاب سخت الهى گرفتار مى‏شود و اين عذاب هم نتيجه عمل خود اوست؛ «انّما تجزون ما كنتم تعملون»(33)؛چون خداوند به وسيله انبياء (عليهم السلام) و عقل انسان را به سوى فلاح و صلاح ابدى دعوت كرد و اگر از سوخت و سوز جهنم سخن به ميان آورد، براى اين است كه انسان به سوء اختيار خود گرفتار آن نگردد. از اين رو فرمود: خودتان را آتش گيره و هيزم جهنم نسازيد، زيرا شما مى‏توانيد شجره طوبى باشيد؛«قوا أنفسكم و اهليكم ناراً وقودها الناس و الحجارة»(34).
ادامه دارد.

پى‏نوشت‏ها:
1. كافى، ج 1، ص 27،ح‏29.
2. بحار،ج 74،ص 232،ح‏2.
3. غررو درر،ج‏3،ص 120.
4. بحار،ج 4، ص 27،ح 2، باب 5.
5. سوره فصلت، آيه 42.
6. شرح غرر و درر،ج 2،ص 266.
7. سوره بقره، آيه 93.
8. سوره احزاب، آيه 60.
9. بحار، ج 23، ص 13،ح 12.
10. بحار، ج 23، ص 16.
11. سوره يونس، آيه 99.
12. سوره محمد(ص)، آيه 4.
13. سوره يس، آيه 78 – 79.
14. سوره قيامت، آيه 3 – 4.
15. سوره قيامت، آيه 5.
16. سوره طور، آيه 23.
17. شرج المقاصد، ج 5، مقصد ششم، ص 9.
18. سوره بقره، آيه 256.
19. سوره غاشيه، آيه 21 – 22.
20. سوره كهف، آيه 29.
21. سوره انعام، آيه 107.
22. سوره فاطر، آيه 23.
23. سوره مائده، آيه 99.
24. سوره يونس، آيه 108.
25. سوره شورى، آيه 48.
26. بحار، ج 69، ص 237.
27. سوره بلد، آيه 10.
28. سوره انسان، آيه 3.
29. وسايل الشيعه ، ج 15، باب 56،ص 369،ح 20769.
30. سوره انسان، آيه 3.
31. سوره يونس، آيه 108.
32. سوره حاقه، آيه 30 – 32.
33. سوره تحريم، آيه 7.
34. همان، آيه 6.

 

/

دانستنى هايى از قرآن؛ جانشينى شما بر زمين

 

دانستني هايي از قرآن
جانشينى شما بر زمين‏

«وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنّهم في الأرض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكننّ لهم دينهم الذي ارتضى لهم و ليبدّلنّهم من بعد خوفهم أمنا يعبدونني لا يشركون بي شيئا و من كفر بعد ذلك فأولئك هم الفاسقون»(1) خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده‏اند، وعده داده است كه آنها را بر روى زمين جانشين گرداند مانند ديگرانى كه پيش از آنها بوده اند كه آنان را نيز جانشين قرار داد. و همانا دينشان را كه براى آنها برگزيد، چيره و غالب گرداند و بى گمان پس از ترس و وحشت، آسودگى و ايمنى بخشد تا مرا عبادت و پرستش كنند و برايم شريكى قرار ندهند، و هر كه پس از آن وعده (ظهور) كافر گردد و روى گرداند، از تبهكاران خواهد بود.
پيش از بحث بايد از حديث معصومين سخن گفت كه مقدّم بر هر بحثى است: از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايتى طولانى نقل شده كه در بخشى از آن، پس از خواندن اين آيه، حضرت به جندب بن جناده فرمود:
«در زمان هر يك از امامان، سلطانى هست كه او را اذيت مى كند و آزار مى دهد تا آنكه خداوند، قائم ما را ظاهر مى سازد تا زمين را پر از عدل و داد كند پس از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد.»
سپس فرمود: «طولى للصابرين في غيبته» – خوشا به حال شيعيان بردبارى كه در دوران غيبتش صبر مى كنند.
امام چهارم حضرت سجاد سلام الله عليه اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: «به خدا قسم آنها شيعيان ما هستند كه خداوند به دست مردى از ما كه مهدى اين امت است، اين وعده ها را در باره آنان انجام دهد. و همانا رسول خدا صلى الله عليه و آله در باره او فرمود: اگر از دنيا يك روز مانده باشد، خداوند آن روز را طولانى مى‏سازد تا مردى از عترت من كه همنام من است، زمامدار شود و زمين را پس از آنكه پر از ظلم و ستم شده، پر از عدل و داد كند.»
هرچند نمونه اى از اين استخلاف و جانشينى در زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله رخ داد كه اسلام بر گستره زمين (يا لا أقل بخش بزرگى از آن) حكومت كرد و امت اسلامى زير پرچم پر افتخار رسول خدا صلى الله عليه و آله دوران كوتاه پر افتخار و عزتى را گذراندند ولى اين دوران با رحلت آن حضرت پايان پذيرفت و شايد تا امروز چنان استخلافى روى نداده است.
از اين روى قطعا مصداق كامل اين آيه، پيروان حضرت مهدى سلام الله عليه هستند كه زير لواى مقدس آن حضرت گردآمده و بر سراسر جهان هستى حكومت مى كنند، حكومتى كه تا كنون نمونه اش در تاريخ ديده نشده است. و ما در انتظار ديدار خورشيديم كه بر اين ديار ماتم زده بتابد و زنگارها را از روى تاريخ بزدايد و دلها را دوباره به اسلام واقعى محمدى سوق دهد و آئين برگزيده الهى را در روى زمين برقرار سازد و پس از آن همه ترس و وحشت، و ظلم و مشقت، ايمنى و آسايش جايگزين گردد كه به اميد خدا آن روز تابنده نزديك است.
البته ذكر اين نكته لازم است كه معناى حكومت صالحان و تثبيت پايه هاى آئين راستين بر روى زمين، اين نيست كه در جامعه، منحرفان و تبهكاران بكلى ريشه كن شوند، بلكه بى گمان چهره عمومى جامعه، خالى از شرك و تباهى مى شود و قدرت در دست تقواپيشگان مى افتد. و قطعا در مانند چنين جامعه‏اى، به تدريج سرشت مردم دگرگون مى شود و منش آنان با اسلام محمدى منطبق مى گردد تا آنجا كه ديگر اثرى و تأثيرى از منافقان و فاسقان نباشد.
بنابراين، شايد مراد از آيه پيدايش جامعه اى مؤمن و راست كردار و شايسته كار باشد كه وجهه عمومى‏اش را ايمان و عمل صالح تشكيل مى دهد. و لزومى ندارد كه تمام افراد جامعه كاملا متعهد به اين دو (ايمان و عمل صالح) باشند، چنانكه در دورانهاى پيشين مانند حكومت حضرت موسى عليه السلام نيز چهره عمومى جامعه دعوت به ايمان و عمل صالح و پيروى از حكومت شايسته پيامبر خدا بود هرچند در ميان قوم بنى اسرائيل، بسيارى ديده مى شدند كه بر آئين پوسيده فرعونيان ماندگار بودند و روش تبهكاران را دنبال مى كردند.
به هر حال، چنانكه تذكر داديم هنگامى كه قدرت اصلى از آنِ اسلام باشد و تربيت اسلامى بر جامعه حكمفرما گردد و پيشواى الهى پرچم هدايت را در دست گيرد، اوهام و خرافات از جامعه برچيده شود و انحرافات از ميان رخت بربندد و مفاهيم سترگ توحيدى، جهان بينى انسان ها را تشكيل دهد. و بى گمان در چنين دورانى، قدرت ايمان فراگير شود، گو اينكه برچيده شدن ظلم و پيدايش امنيت و آسايش و ريشه كن شدن فقر، خود والاترين و ارزنده ترين عواملى است كه انسان ها را به فطرت اصلى خود بازگرداند و ايمان را جايگزين كفر و تقوا را جايگزين فساد نمايد تا آنجا كه جز دين خدا آئينى در روى زمين ديده نشود «و يكون الدين كلّه للّه» و جهان به نور پروردگارش منور شود «وأشرقت الأرض بنور ربّها».
به اميد آن روز موعود و رسيدن منجى جهانى ارواحنا فداه.
فرا رسيدن عيد بزرگ ولادت حضرت مهدى سلام الله عليه را به تمام عاشقان ديدارش و چاكران درگاهش و پيروان نياكانش، تبريك و تهنيت عرض مى كنيم والسلام.

پى‏نوشت‏ها:
1. سوره نور، آيه 55.

 

/

اخبا ر ايران و جهان اسلام

 

اخبار ايران و جهان

جهان اسلام‏

قرارگاه دست نشاندگان آمريكا در غرب بغداد منفجر شد. انفجار زمانى رخ داد كه پليس دست نشانده آمريكا، پس از پايان دوره آموزشى، مراسم فارغ التحصيلى پرسنل تربيت شده توسط آمريكايى‏ها را بر پا كرده بود. در پى انفجار سربازان آمريكايى بلافاصله محل را به محاصره در آوردند تا از نزديك شدن مردم عادى به محل جلوگيرى كنند. (15/4/82)
سه سرباز آمريكايى در تازه‏ترين درگيريها در عراق به هلاكت رسيدند.(17/4/82)
در منطقه عامريه بغداد، عراقى‏ها با موشك و خمپاره به مقر نيروهاى آمريكايى حمله كردند. (19/4/82)
عشاير غرب بغداد براى خروج اشغالگران ضرب الاجل تعيين كردند. به اعتراف آمريكايى‏ها، فلوجه در غرب بغداد به مركز مقاومت مردم عليه اشغالگران تبديل شده است و تكرار عمليات مردمى، سربازان آمريكايى را به شدت نگران كرده است.
عكس نظاميان آمريكايى را نشان مى‏دهد كه در نظر دارند پس از پياده شدن از خودروهاى خود در محل امنى سنگر بگيرند.
آيت الله حكيم: شوراى سياسى عراق نبايد در خدمت نيروهاى اشغالگر باشد.(22/4/82)
مرخصى سربازان آمريكايى در پى تشديد حملات مردم عراق لغو شد.(25/4/82)
كشته‏هاى آمركايى در عراق هر روز بيشتر مى‏شود. سربازان آمريكايى كه از ترس حملات مردم عراق هر روز برر دلهره و اضطراب آنان افزوده مى‏شود، در كنار جسد يكى از همقطاران خود در يك بزرگراه اطراف بغداد ديده مى‏شوند. (26/4/82)
كنگره آمريكا عربستان را به دست داشتن در حادثه 20 شهريور متهم كرد.(31/4/82)
درگيرى گسترده عراقى‏ها با اشغالگران آمريكايى هر روز ادامه دارد. نظاميان آمريكايى دستان شهروندان عراقى را در “الفهامه” بغدا دستبند مى‏زنند. اشغالگران مدعى شده‏اند كه اين افراد در حملات مسلحانه عليه نيروهاى آمريكايى در بغداد شركت داشته‏اند. (5/5/82)
با حمله به خوابگاه دانشجويان دانشگاه المستنصريه، چكمه پوشان آمريكايى در بغداد به جان دانشجويان افتادند. (7/5/82)
صهيونيست‏ها يك خودرو را در جنوب بيروت منفجر كردند.(12/5/82)
مطبوعات عربستان: صهيونيست‏ها مى‏خواهند پاى رياض را به حادثه 11 سپتامبر بكشانند.(13/5/82)
آيت الله سيستانى: آمريكا صلاحيت تدوين قانون اساسى عراق را ندارد.(14/5/82)
احتمال شروع انتفاضه سوم قوت گرفت.
ارتش آمريكا: تظاهرات مردم عراق را به شدت سركوب مى‏كنيم. (15/5/82)

داخلى‏

سخنگوى دولت: تعهد جديدى نمى‏دهيم، آژانس بين المللى انرژى اتمى بايد به تعهدات خود عمل كند.(16/4/82)
زن 114 ساله كارت ملى گرفت.
لاله و لادن نيم ساعت پس از عمل جداسازى جان باختند. (18/4/82)
خاتمى در ديدار البرادعى: استفاده از انرژى اتمى حق‏ماست، تسليم فشارها نمى‏شويم.
شبكه توزيع دلارهاى آمريكايى براى آشوب در ايران لو رفت.
آيت الله هاشمى رفسنجانى: حوادث اخير استحكام نظام را به آمريكا نشان داد.(21/4/82)
سه ميدان جديد نفتى با 39 ميليون بشكه نفت شناسايى شد.
رئيس مجلس: نيروهاى معتقد به نظام بايد اختالافات را كنار بگذارند.
در پى موافقت فرمانده كل قوا، 10 گروه مشمولان از خدمت سربازى معاف شدند.
مردم تهران از 300 شهيد دفاع مقدس تجليل كردند. (23/4/82)
رئيس مجلس: كشور، توان پرداخت هزينه‏هاى جزيره‏اى عمل كردن مسئولان راندارد.
دولت مجوز انتشار 5400 ميليارد ريال اوراق مشاركت را صادر كرد.(25/4/82)
معاون پارلمانى رئيس جمهور: خاتمى به نامه‏هاى تشنج آفرين سروش و كديور پاسخ مى‏دهد.
زن بابلى پس از 13 سال نازايى 5 قلو به دنيا آورد. (26/4/82)
دادستان تهران دستور آزادى 14 دانشجو را صادر كرد.
رئيس جمهور: تشكيل شوراى حكومتى در عراق نبايد توجيهى براى ادامه اشغال باشد. (28/4/82)
البرادعى گزارش‏هاى دستيابى ايران به اورانيوم غنى شده را تكذيب كرد.(29/4/82)
سپاه پاسداران به موشك دوربرد و هواپيماى تهاجمى مجهز شد. (30/4/82)
كروبى: با نظارت شوراى نگهبان موافقم، اما سياسى عمل نكند.
رهبر انقلاب: اميد به آينده بايد در نسل جوان زنده نگه داشته شود.
كيسينجر به دخالت آمريكا در امور داخلى ايران اعتراف كرد.
رهبر انقلاب: نسل نوخاسته بايد به گونه‏اى تربيت شود كه قدر شناس استقلال كشور باشد. (31/4/82)
خاتمى:اگر آنچه را به همت فرزندان شايسته اين مرز و بوم به دست آورديم (دانش هسته‏اى) به خاطر مقاصد نادرست برخى كشورها از دست بدهيم، ملت ما را نخواهد بخشيد.
رئيس جمهور: اتحاديه اروپا تحت فشار آمريكا هرچه مى‏خواهد بگويد، ما فقط با توجه به منافع كشورمان تصميم‏گيرى مى‏كنيم. (2/5/82)
دانشجويان رشته انرژى اتمى: ايران بايد با جديت به فعاليت‏هاى هسته‏اى خود ادامه دهد. (4/5/82)
كروبى: از حزبى كه يك شبه درست شده، نمى‏ترسم.
رئيس مجلس خواستار آزادى دو خبرنگار ايرانى از اسارت آمريكا در عراق شد. (5/5/82)
رهبر انقلاب: موفقيت‏هاى علمى جوانان ايران خشم آمريكا را برانگيخته است.
رهبر انقلاب: آمريكا درنده‏تر از رژيم صدام است.
رئيس مجلس: با اصلاحاتى همراه هستيم كه در چارچوب قانون اساسى باشد.(9/5/82)
در صورت ادامه شيطنت غربى‏ها، طرح خروج از NPT در دستور مجلس قرار مى‏گيرد. (12/5/82)
خاتمى در جلسه مشترك دولت و مجلس: مشكلات اقتصادى و اجتماعى نبايد در هياهوى سياسى گم شود.
عضو كميسيون حقوقى مجلس: الحاق ايران به كنوانسيون زنان، خلاف صريح شرع و قانون اساسى است.(13/5/82)
رهبر انقلاب با عفو دانشجويان بازداشت شده موافقت فرمودند.(14/5/82)
صاحب نظران درباره پيوستن ايران به پروتكل الحاقى NPT: آمريكا از ما امضاى پروتكلى را مى‏خواهد كه خودش نپذيرفته .
رئيس مجلس: همه بايد از شكست و تجربه تلخ مشروطيت عبرت بگيريم.

خارجى‏

به منظور شركت در عمليات نظامى در كابل، نيروهاى ناتو براى نخستين بار وارد يك كشور آسيايى شدند. (16/4/82)
احزاب آمريكا و انگليس خواستار كناره‏گيرى بوش و بلر شدند.
مؤسس مركز پژوهش‏هاى دموكراسى لندن: كاخ سفيد جز دموكراسى آمريكايى آزادى ديگرى را قبول ندارد.
يك مقام سابق سازمان ملل: همه ادعاهاى آمريكا براى حمله به عراق دروغ بود.
گوروايدل، نوسينده برجسته آمريكايى: منتظريم ايرانى‏ها ملت آمريكا را آزاد كنند.
همزمان با قتل مرموز ديويد كلى كارشناس تسليحاتى وزارت دفاع انگليس؛ سياستمداران و روشنفكران انگليسى خواستار بازداشت بلر شدند. (28/4/82)
انفجار يك پالايشگاه بزرگ نفت در اوكلاهماى آمريكا به وقوع پيوست. (31/4/82)
واشنگتن كشته شدن فرزندان صدام را تأييد كرد. (1/5/82)
بوش: نيروهاى ما در عراق با وضع دشوارى روبرو شده‏اند.(2/5/82)
سازمان عفو بين الملل:هزاران زندانى عراقى به دست نظاميان آمريكا شكنجه شده‏اند.
نمايندگان مجلس ژاپن به جان هم افتادند. لايحه اعزام نيرو به عراق، مجلس ژاپن را ساعت‏ها متشنج كرد و نمايندگان موافق و مخالف اين لايحه به جان هم افتادند. اين لايحه به دولت ژاپن اجازه مى‏دهد كه صدها سرباز ژاپنى را براى همراهى با نيروهاى اشغالگر به عراق اعزام كند.
نقش عربستان در حادثه 11 سپتامبر به دستور بوش از گزارش 900 صفحه‏اى كنگره آمريكا حذف شد. (4/5/82)
به دستور قاضى دادگاه، رسانه‏هاى انگليسى از پوشش خبرى پرونده ديويد كلى منع شدند.
دادگاه آمريكا 3 راهبه مخالف جنگ را به زندان محكوم كرد. (6/5/82)
صدها تن از مخالفان جهانى سازى در اعتراض به نشست وزيران 25 كشور عضو سازمان تجارت جهانى به خيابان‏هاى مونترال كانادا ريختند و ضمن محكوم كردن سياست‏هاى اين سازمان در كشورهاى فقير جهان به مظاهر سرمايه دارى از جمله فروشگاه‏ها و رستوران‏هاى آمريكايى در اين شهر حمله كردند. (7/5/82)
ژنرال آمريكايى: عراق براى ما به كابوسى بزرگ تبديل شده است. (8/5/82)
تلاش دولت بلر براى سوزاندن اسناد محرمانه ديويدكلى ناكام ماند. (12/5/82)

/

اصول اخلاق سياسى حضرت آيت الله مدنى

 

اصول اخلاق سياسى حضرت آية اللّه مدنى

ضرورت شناخت و بررسى ديدگاههاى آيت اللّه مدنى در عصر حاضر بيش از هر زمان ديگر احساس مى‏شود چرا كه نقش ايشان در قانونمندى معادلات سياسى و حاكم قابل بررسى است.اصول حاكم بر ديدگاههاى سياسى آيت‏اللّه مدنى و اخلاق سياسى آن حضرت با رعايت موازين عدم جدايى دين از سياست، حاكميت اخلاق دينى بر اخلاق سياسى، هدف وسيله را توجيه نمى‏كند، حدود تنظيم روابط با ديگران و نفس تساهل و دهها مورد ديگر در بعد سياسى شامل مى‏شود.
1- خدا باورى.
2- قاعده نفى سبيل.
3- امر به معروف و نهى از منكر.
4- جهاد و دفاع.
5 – حفظ عزت و اقتدار.
6- مقابله با مرفهان بى درد.
7- انقلابى نما.
8 – حفظ نيروهاى انقلابى.
9- حمايت از مستضعفان.
در اين مقاله در مقدمه به تعريف واژه اخلاق سياسى از ديدگاه آيت‏اللّه مدنى به طور مبسوط توضيح داده شده است و سپس به بحث پيرامون اصول فوق الذكر كه همان اصول سياسى از منظر ايشان است پرداخته شده است.

مقدمه‏

معادلات سياسى موجود در جهان امروز كه بر مبناى نگرش مادى به جهان و انسان تنظيم گرديده است هدف از آن، حاكميتى روز مدارانه بر بشريت است با توسعه روز افزون دين و دين خواهى انسانها در برابر جهان همخوانى نداشته، و نيازهاى آنان را نتوانسته پاسخى شايسته دهد. بنابراين بيش از هر زمان ديگر به قاعده ساختن و قانونمند كردن اين معادلات سياسى بر پايه دين و اخلاق دينى ضرورى به نظر مى‏رسد. دين اسلام به عنوان كاملترين دين و توانمندترين نظام در اداره امور جارى بشر از زمان ظهورش به تنظيم قوانين و سياستهاى مورد نياز در ابعاد مختلف پرداخته كه اين قوانين در طى قرون و اعصار شكل تكامل به خود گرفته و بر اساس اصول و قوانين عدم جدايى دين از سياست ،حاكميت اخلاق دينى. حاكميت دين بر اخلاق سياسى، هدف وسيله را توجيه نمى‏كند، ضرورت امر بمعروف و نهى از منكر، حفظ عزت و اقتدار مسلمانان و مؤمنان، خدمت به مردم و حمايت از محرومان و… بايد توسعه سياسى بر محور دين و اخلاق پى‏گيرى شود. آيت‏اللّه شهيد مدنى از پيشتازان چنين حركتى است. بزرگداشت آيت‏اللّه مدنى، افزون بر پاسداشت و قدردانى از بزرگان دين، يادآورى و بازسازى فرهنگ و ميراث گرانبهايى است كه آن بزرگوار در فهم و گسترش آن، عمر نهادند. تا با انبوه مشكلات طاقت فرسا، اسلام ناب و آرمان‏هاى اهل بيت (ع) را به مردم بشناساند. و كاروان انديشه بشرى را به آرامى به پيش برد.
ياد آيت‏اللّه مدنى تجليلى است از غيرت دينى و تلاش آن بزرگمرد براى ايجاد حكومت دينى و اقتدار و عزت اسلامى. كند و كاو در آموزه‏ها و روش سياسى آيت‏اللّه مدنى ضرورتى است كه نبايد فراموش شود و راه كارهاى آموزنده انسان ساز آن هماره راهنماى ما باشد.

تعريف اخلاق سياسى‏

كلمه اخلاق به معناى روشها و منشهاى عملى فرد كه از باورهاى او مشتق شده مى‏باشد كلمه سياسى از ريشه سوس و ساس گرفته شده است كه به معناى تأديب و تربيت و نيز سرپرستى امور است. سائس به شخص تاديب و تربيت كننده مى‏گويند، در كتاب اقرب الموارد در ذيل كلمه سوس «سياست» و سياستمدار عبارت است از همت گماشتن به اصلاح مردم با ارشاد و هدايت آنان به راهى كه در دنيا و آخرت موجب رهايى و نجاتشان مى‏گردد. بنابراين سياستمدار كسى است كه در جهت ارشاد دنيوى و اخروى مردم كوشا بوده و بر اساس عدل و قسط، تدبير معاش نمايد. در زيارت جامعه كبيره كه كه لفظ ساسة العباد را براى ائمه – عليهم السلام – به كار مى‏برد همين معنا مستفاد است، واژه مترادف و هم معناى سياست كلمه دهى مى‏باشد و ادهى يعنى سياستمدارترين شخص. امام على عليه السلام در بيان سياستمدار بودن خودشان مى‏فرمايند: واللّه ما مُعاويةُ بادهى‏ مِنّى و لكنّهُ يغدِر و يَفجُر و لولا كراهيةُ الغدر لكنت من ادهى‏ الناس(1).
به خدا سوگند هرگز معاويه زيرك‏تر و سياستمدارتر از من نيست امّا او بر اساس غدر و فجور و خدعه و نيرنگ و حيله عمل مى‏كند و حيله گرى و حقه بازى در صحنه سياست را جايز مى‏شمارد. اگر نبود زشتى و قباحت و غدر و حقه بازى كه معاويه به كار مى‏برد البته كه من سياستمدارترين مردم مى‏بودم ولكن هر غدر و حقه ازگناه و جزء فجور است و هر گناهى نيز نافرمانى خدا و كفر آور است.
بنابراين مفهوم سياست و سياستمدارى دينى امثال شهيد مدنى با شيوه ديپلماتيك امروز دنياى غرب و غربزدگان سازگار نمى‏باشد زيرا كه سياست اساس آن بر دروغ و نيرنگ و حقه بازى و كلاهبردارى رسمى استوار است و امروز امريكاييها ميداندار سياست و نيرنگ و خدعه هستند. شهادت عده‏اى از فقهاى شيعه در طول تاريخ نيز خود گواه بر عدم جدايى دين از سياست است.
رهبرى امت اسلامى نيز بايد سياستمدارترين فرد جامعه باشد. امام على عليه السلام مى‏فرمايد: آفة الرئاسة ضعف السّاسه؛ يعنى ضعف سياست آفت رهبرى است.

اخلاق سياسى آيت‏اللّه مدنى‏

شاخصه اخلاق سياسى آيت‏اللّه مدنى عبارتند از كفر ستيزى، در پرتو خدا باورى و حاكميت دين خدا است و اداى تكليف از بارزترين ويژگى اين سياست است. بنابراين اصول سياسى ايشان عبارتند:

1. خدا باورى:

آيت‏اللّه مدنى در تبيين و اثبات اين كه بايد محور مبارزه اداى تكليف و تلاش بر حاكميت دين خدا باشد.
اين نحوه نگرش به زندگى و مبارزه در همه زواياى زندگى و ديدگاههاى آن حضرت متجلى است.
شخصيتى را به ما مى‏شناسد كه اخلاقيات و ارزشهاى الهى حاكم بر همه عملكردش مى‏شود به صورت هدف وسيله را توجيه نمى‏كند مصلحت انديشى جايگزين حقيقت بينى نمى‏گردد. اميال فردى بر اجتماعى غلبه نمى‏كند.
نمونه‏هاى آن:

الف: دين

جلوه‏اى از اخلاص در عالم سياست ، در حيات شهيد مدنى و عشق به امام و سياستمدارى.
شهيد مى‏گويد:وقتى دينم به من مى‏گويد بايد امروز خودت را فراموش كنى و خود را زير پاى اين مرد يعنى امام خمينى بگذارى تا يك قدم بالا بيايد و بدنبال ايشان حركت كنى.(2)
در باب ضرورت انجام تكليف و مبارزه با طاغوت شهيد مدنى مى‏فرمايد: ما به امام حسين(ع) تأسى مى‏كنيم و آن حضرت تكليف ما را روشن كرده است.

ب: اصلاح نفس‏

وقتى ما مى‏توانيم از اين پيروزى نسبت به خودمان استفاده صحيحى بكنيم كه اول نفس را اصلاح كرده باشيم.(3)

ج: حكومت اللّه، رهبرى امام خمينى

برادران در اثر همان تقوايى كه به واسطه الهام از امام يعنى رهبرى بزرگ انقلاب حاصل شده. واللّه اين شخص، علاوه به حيات ظاهرى، حق حيات معنوى بر ما دارد.(4)

2 – ظلم ستيزى و قاعده نفى سبيل‏

از ويژگيهاى بارز آيت‏اللّه مدنى كه تربيت يافته مكتب حسينى است مبارزه با ظلم و خروشيدن بر ظالم است و همين ويژگى ايشان و قائد عظيم‏الشّأن انقلاب است.
ايشان مبارزات سياسى و اجتماعى خود را از دوران تحصيل در شهر شهادت و قيام آغاز كرد. در اولين فعاليتهاى خود به ستيز با بهائيت بعنوان ابزار تفرقه و انحراف در منطقه آذرشهر پرداخت.
در حوزه مباركه نجف اشرف در كنار فعاليتهاى علمى. لحظه‏اى از فعاليتهاى سياسى غافل نبود. همواره در مسائل سياسى و مبارزات عليه طاغوت، پيشگام و پيشتاز بود.
وى در دوران زمامدارى جمال عبدالناصر در رأس هيأتى از علماء و فضلاء نجف اشرف براى افشاء رژيم طاغوتى ايران به مصر سفر كرد.
وقتى گفته شد رژيم آل‏سعود بر عربستان مسلط شده طلاب را جمع كرده و گفت بايد به نجف اشرف حركت كنيم و برويم با آل سعود مبارزه كنيم. آيت‏اللّه مدنى در اين فكر بود كه بايد در حجاز به مبارزه چريكى دست زد. لكن به علّت كار و فعاليت زياد، به خون‏ريزى گلو و سينه مبتلاء گشت و در بستر بيمارى افتاد در زمان عبدالكريم قاسم، حاكم وقت عراق، آيت‏اللّه مدنى كفن پوشيد و به ميان مردم رفت بدين مقصود كه معتقد بود اگر نمى‏توانيم كاظمين، بغداد و نجف را حركت دهيم. پس با پوشيدن لباس مرگ بميريم تا علت يك حركت بشويم و باعث تحرك بشويم. چون حكومت عراق با گسترش انديشه‏هاى ماركسيستى عليه اسلام تبليغ مى‏نمود.
مبارزات او هم زمان در سال 1342 با حركت عظيم ملّت مسلمان ايران به رهبرى حضرت امام خمينى در جهت سرنگونى رژيم طاغوت آغاز گرديد.(5)
او نخستين كسى بود كه در نجف به نداى امام لبيك گفته، با تعطيل كردن كلاسهاى خود در افشاى چهره پليد رژيم سفاك پهلوى گام بر مى‏داشت.
سفرهاى تبليغى ايشان در ايام تعطيلى حوزه به طور مرتب به ايران در همين راستا بود و در هر شهر مختلف به تبليغ و روشنگرى مى‏پرداخت.
مبارزه با مفاسد اجتماعى و مظاهر طاغوت يكى از آرمانهاى اصلى ايشان در سفر به ديارها بود. ايشان به هر ديار سفر مى‏كرد تبعيد مى‏شد اين مبارزه سرلوحه فعاليت‏ها و حركت ايشان بود.
سالهاى 1341 – 1351 در همدان: سالهاى 1351 تا 1354 در خرم آباد؛ 1354 – 1357 بيانگر اين مبارزات و ظلم ستيزى هاست. ايشان بر اساس قاعده نفى سبيل ؛ كه خداوند در قوانين شريعت اسلام هيچ گونه راه نفوذ و تسلط كفار بر مسلمين را باز نگذارد. پس كافران در هيچ زمينه نمى‏توانند شرعاً مسلط بر مسلمانان باشند و هرگونه رابطه و اعمالى كه منجر به تفوق كافران بر مسلمانان باشد و اين شامل كليه قراردادها و معاملات سياسى، اقتصادى، فرهنگى، و نظامى است چون موجب تسلط آنان بر مسلمانان تلقى مى‏شود حتى قاعده او فوابالعقود يا وفاى به عهد را نيز مى‏تواند شامل قرار داد و آن را وتو كند.
نمونه‏اى از نفى سبيل در مورد ايشان را مى‏توان به مبارزات ايشان عليه بهائيت و ديگر فرق ساختگى ديد.
ايشان با سخنرانيهاى روشنگرانه مردم راعليه طرفداران و تبليغ كنندگان مرام بهائيت بسيج كرد و با تحريم مصرف برق و خريد و فروش با اين فرقه گمراه، مبارزات خود بر ضد بهائيت را تشديد كرده و سرانجام شهر آذرشهر را از لوث اين فرقه استعمارى پاك كرد.در اين هنگام حوادث پيش آمده از طرف شهربانى وقت پيگيرى گرديد و آن بزرگوار را تنها عامل تحريكات ضد بهايى شناختند و در نتيجه به همدان تبعيد شد.(6)مبارزه با رفراندم به اصطلاح انقلاب سفيد شاه در راستاى همين نفى قاعده سبيل بود.

3. امر به معروف و نهى از منكر

آيت‏اللّه مدنى در بحث‏هاى تبليغى خود همواره بر امر به معروف و نهى از منكر بحث مفصلى را در اين رابطه با اين دو فريضه الهى مطرح مى‏كند و آن را وظيفه تمام افراد جامعه و مسلمانان مى‏داند. ايشان هرگونه مسامحه و تساهل در اين دو فريضه را جايز نمى‏دانند. ملا مهدى نراقى در كتاب ارزشمند جامع السعادات مسامحه و تساهل در اين دو فريضه را ناشى از ضعف نفس و طمع انسانى دانسته و مى‏گويد: تسامح در امر به معروف و نهى از منكر از چند چيز ناشى مى‏شود. از ضعف و حقارت نفس و يا به دليل طمع به مالى از سوى فرد مورد مصامحه قرار گرفته است.
ملا مهدى نراقى با شمردن برخى از منكرات عظيم نظير بدعت در دين، جهل به اصول و فروع اعتقادى‏و… بر هر فرد مسلمانى واجب مى‏دانند كه جهت اصلاح خود و ديگران، امر به معروف و نهى از منكر كند.

بخشى از كلام ايشان قابل تأمل و دقت است.
«لو امكن لمؤمن دين ان يغير عنده المنكرات كلاّ، او بعضاً بالاحتساب فليس له ان يقصد فى بيته… بل يجب به الخروج للنهى و التعليم و…
پس اگر مؤمن دين دارى ممكن باشد كه همه يا بعضى از اين منكرات را دفع و منع نمايد. نبايد در خانه بنشيند بلكه بر او واجب است كه براى بازداشتن و تعليم و آشنا كردن مردم از خانه بيرون آيد. اين بخش از سخنان ايشان ذهن و وجدان خواننده را به يك ديد تطبيقى نسبت به منكرات كه در جامعه وجود دارد متوجه مى‏سازد و انسان‏هاى غيور را به نوعى شورش، عليه منكرات دعوت مى‏نمايد.
مطالعه مباحث ظلم و عدالت در جامع السعادات نيز آشكارا انسان‏ها را به عدالت و ستيز عليه ظلم و استبداد و بى‏عدالتى شايع آن زمان، دعوت مى‏كند و در واقع اين مباحث نراقى نوعى صدور انديشه را در پى دارد.
آيت‏اللّه مدنى از نظر فقهى معتقد بودند: امر به معروف و نهى از منكر از امورى هستند كه مورد اهتمام شارع اقدس است، يعنى در هيچ شرايطى نبايد اين منكر تحقق پيدا كند مانند حفظ جان مسلمانها، حفظ نواميس،حفظ اسلام، حالا اگر كسى بخواهد بيايد همه اين‏ها را از بين ببرد شعائر اسلام را از بين ببرد. خانه خدا را محو كند، بايد ملاحظه اهميت را كرد. كه ما سرمايه گذارى مى‏كنيم به چه مى‏خواهيم برسيم جان ما نسبت به آنچه بدست مى‏آوريم آيا ارزش دارد يانه؟ آنچه بدست مى‏آيد در امر به معروف و نهى از منكر. بايد ارزش آن بالاتر باشد كه عده‏اى زندان و تحمل رنج و مصيبت بكشند اين فداكارى را بايد بكنند همه جا هر ضررى تكليف امر به معروف و نهى از منكر را ساقط نمى‏كند.
آيت‏اللّه مدنى مى‏فرمايد: ما به امام حسين(ع) تأسى مى‏كنيم و آن حضرت تكليف ما را روشن كرده است.
كمتر فقيهى در زمان قبل از انقلاب چنين بيان كرده است.
همه فقهاى عظام ما بر اساس اين روايات فتوا دادند كه شرط ضررى را بايد در نظر گرفت كه در صورت ضرر تكليف ساقط است. علامه حلى در كتاب منتهى، مقدس اردبيلى در كتاب مجمع الفائده نراقى اول در جامع السعادات و خيلى از فقها قائل به اين شرط بودند.
حتى شهيد اول در دروس، شهيد ثانى در مسالك، مقدس اردبيلى در مجمع الفائده، فرمودند: اگر امر به معروف و نهى از منكر مستلزم خطر باشد حرام است نه تنها واجب نيست بلكه جايز هم نيست.
اين مطالب و فتواى فقهاء فضاى كلى را در اين زمينه روشن مى‏كند ولى من مى‏گويم ما به تبعيت مكتب ائمه عليهم السلام مبارزه با طاغوت و سلطان جابر را واجب مى‏دانيم. امّا اهل سنّت در مقابل مى‏گويند: آنها اولى الامر هستند و اطاعت از آنها واجب است.
اما آيت‏اللّه مدنى مى‏فرمايد: ما به امام حسين(ع) تأسى مى‏كنيم و آن حضرت تكليف ما را روشن كرده، تكليف ما را معلوم كرده است خود امام حسين(ع) فرمود: «لكم فىّ اسوه»،«من رأى سلطاناً جائراً…»، حضرت تكليف عمومى را بيان كردند. آيت‏اللّه مدنى اين باب را براى همه گشودند و فرمودند: اين حركت اختصاصى نبوده در همه زمان‏ها جارى است.
آيت‏اللّه مدنى جريان امام حسين را به تبع زعيم حوزه علميه امام‏خمينى وارد فقه ساخت و مورد احتجاج قرار گرفت و عملاً پرچم اسلام را بدست گرفت و به ميدان مبارزه آمد و با تأسى راه را علماً و عملاً باز كرد زيرا اين باب مسدود نشده بود.
آيت‏اللّه مدنى تا آخر عمر به اين روش ادامه داد. در مقابل شاه و.. ايستادگى كرد و فرمود: تكليف ما را امام حسين(ع) روشن كرده است.
اگر در اين بعد نمونه‏اى بخواهيم ذكر كنيم عبارتند از: قيام عليه مفاسد اجتماعى در سال 1331 ه .ش در آذرشهر. كه با سخنرانيهاى روشنگرانه مردم را عليه طرفداران و تبليغ كنندگان مرام بهائيت بسيج كرد و با تحريم مصرف برق آن خريد و فروش از اين فرقه گمراه، جوّ مبارزات ضد بهائيت را شديدتر كرد و سرانجام شهر مذهبى آذرشهر را از لوث اين فرقه استعمارى پاك كرد. در عيد همان سال، نماز پرشكوه عيد فطر در بالاى تپّه كنار شهر برگزار شد در بازگشت، نمازگزاران راهپيمائى اعتراض‏آميزى به پا ساخته و حركت كردند، سرانجام پس از اين حادثه دادستان تبريز در محل حاضر شد ضمن مذاكره با آيت‏اللّه مدنى قول داد ظرف 15 روز كارخانه برچيده شود. ديگر به دنبال حوادث مذكور آيت‏اللّه مدنى احضار گشته و از سوى استاندارى تكليف شد كه نبايد در شهر آذرشهر بماند.

مبارزات بر عليه طاغوت‏

سومين مرحله امر به معروف و نهى از منكر بصورت عملى مبارزه با طاغوت بود، نمونه‏اى از آن سال 1341 كه رژيم شاه با تبليغات گسترده مى‏خواست رفراندوم به اصطلاح انقلاب سفيد را برگزار كند.
آيت‏اللّه مدنى در 9 آذر 1341 در مسجد جامع همدان، سخنرانى تندى عليه انتخابات ايالتى و ولايتى ايراد كرد. مردم را به عواقب شوم آن آگاه ساخت. ايشان در اين سخنرانى گفت: مردم شما چقدر بى حس هستيد اگر اين انتخابات ملغى نشود، در روز قيامت شما مسئول مى‏باشيد، بايد با علماى قم همكارى كنيد و از آنان پشتيبانى نماييد.(7)

چهارمين مرحله امر به معروف و نهى از منكر تبعيد ايشان است‏

مبارزه با مفاسد اجتماعى و مظاهر در رأس امر به معروف و نهى از منكر بود. ايشان به هر ديارى سفر مى‏كرد تبعيد مى‏شد، اين مبارزه سرلوحه فعاليتها و حركت‏ها و برنامه وى قرار داشت.
آيت‏اللّه مدنى حركت تبليغى و امر به معروف و نهى از منكر را از همدان و از روستاى دره مرادبيك آغاز كرد، چنانچه خود ايشان فرموده است، من ديدم بايد همدان را تكان بدهم از يك ده شروع كردم تا مردم ببينند، بعد گرايش پيدا كنند و به همين جهت دستور دادم كسى حق ندارد بدون حجاب اسلامى وارد بشود. همچنين فروختن و خوردن مشروبات را ممنوع و دره مراد بيك يك ده نمونه شد.
البته آيت‏اللّه مدنى در دوران حضور در همدان علاوه بر فعاليتهاى مبارزاتى خدمات و آثار ماندگارى به يادگار گذاشته كه از جمله مى‏توان مدرسه تحت عنوان مدرسه دينى در همدان در روستاى دره مراد بيك مدرسه علميه در همدان، مؤسسه مهديه، صندوق تعاون و امور اجتماعى و…نام برد.
تبعيد ايشان در سالهاى 1341 – 1351 در همدان ؛ سالهاى 1351 تا 1354 در خرم آباد؛ سالهاى 1354 در نورآباد ممسنى، سال‏هاى 1356 در گنبد كاووس، سالهاى 1357 بندركنگان، تابستان 1357 مهاباد در راستاى همين فريضه بوده است.

جهاد و دفاع‏

نمونه‏هاى اين جهاد و دفاع را مى‏توان در زندگى ايشان مشاهده كرد: ايشان در حوزه علميه نجف اشرف در كنار فعاليت‏هاى علمى، لحظه‏اى از فعاليتهاى سياسى غافل نبوده و همواره در مسائل سياسى و مبارزاتى عليه طاغوت پيشتاز بود.
و در ايران سخت‏ترين روزهاى آيت‏اللّه مدنى را مى‏توان در جهاد و دفاع ايامى خواند كه او در ميان آشوب خلق مسلمان قرار گرفت:در اين غائله خطرناك آيت‏اللّه مدنى بارها از جانب همين گروه ضد انقلابى مورد تهديد قرار گرفت. آنها جايگاه نماز جمعه را به آتش كشيدند و از برگزارى نماز جلوگيرى كردند: اما آيت‏اللّه مدنى در روز جمعه كفن پوشيد و پيشاپيش جمعيت حركت كرد و گفت تا من زنده‏ام و در اين شهر نماينده امام هستم، نماز برگزار مى‏كنم. ايشان در جبهه نبرد، حماسه آفريد آيت‏اللّه مدنى با شركت در جبهه و در كنار سپاهيان و شركت در مجالس دعا و نيايش: مشوّق براى رزمندگان اسلام بود و گاهى نيز بر دستان برادر ارتشى كه هواپيماى متجاوز عراقى را سرنگون ساخته به عنوان نماينده امام بوسه مى‏زند و كمال تواضع را كه از عرفان و اخلاق الهى‏اش بر مى‏خاست و در مقابل مجاهدان فى سبيل اللّه نشان مى‏دهد.
حضرت امام هيچ گاه و هيچ وقت اجازه نمى‏دادند كه ايشان سنگر تبريز را رها كنند و به جبهه بروند. البته اين حركت ايشان هم نشانه عشق به شهادت و انقطاع ايشان بود از دنيا.(8)

حفظ عزت و اقتدار مسلمانان‏

تحقق اين فرمان الهى كه مى‏فرمايد: «انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين» از آرزوها و خواسته آيت‏اللّه مدنى بود كه همواره مى‏كوشيد تا ملّت براى محقق كردن اين فرمان خود را باور كنند.
اگر امروز مى‏بينيم مردم چون قامت جاودانه در برابر همه تزوير، زورگوييهاى دشمنان ثابت قدم ايستاده است مديون همان باورى است كه امثال آيت‏اللّه مدنى در مردم ايجاد كردند.

حفظ نيروها و تكريم مردم‏

از ويژگيهاى بارز انسانهاى والا به تعبير شهيد بهشتى داشتن جاذبه در حد اعلاء و دافعه در حد ضرورت است.
آيت‏اللّه مدنى در برخورد با افراد احزاب و گروهها تكريم مردم را سرلوحه و روش و منش خويش قرار دادند و همواره كوشيدند تا ضمن كرامت انسانها در جامعه هر كس در جاى خودش قرار گرفته و فراتر از توانمندى اش مسؤوليتى به او واگذار نشود.ضمن اينكه مبارزه فكرى، اعتقادى، اجتهادى حضرت ايشان بر مبناى تكريم و تعظيم مردم بود. آيت‏اللّه مدنى بر اين باور بودند كه مردم در همه اصول و فروع نقش داشته باشند و متوليان امور بايد خود را خدمتگزار مردم بدانند و اساساً حفظ نظام را آيت‏اللّه مدنى مرهون همراهى و حمايت بى دريغ مردم دانسته‏اند.
آيت‏اللّه مدنى آنچنان جاذبه داشت كه اگر كسى به ايشان مى‏رسيد خيال مى‏كرد كه با پدرش يا محرم اسرارش روبه‏رو شده و آنچنان دافعه‏اى داشت كه وقتى دشمن ايشان را از دور مى‏ديد مى‏لرزيد: قبل از پيروزى انقلاب، يك شب ايشان در منزل دامادشان بودند كه ناگهان صدايى به گوش رسيد، پرسيدند اين صدا چيست؟ كه از خيابان به گوش مى‏رسد. گفته شد بچه‏ها هستند از پائين خيابان چهارمردان به قسمت شيخان مى‏آيند و شعار مى‏دهند و هر شب اين كار را انجام مى‏دهند و بعد پليس آنها را متفرق مى‏كند. گفتند: پس ما چه هستيم، بلند شويم برويم. نمى‏توانم بيان كنم آن شب اين حركت تا چه اندازه در روحيه افراد مؤثر بود.

مقابله با مرفهان بى‏درد

از منظر ايشان انقلاب اگر بخواهد دين خدا را در زمين حاكميت ببخشد بايد مبارزه با زراندوزان را به همراه اصول ديگر مبارزه سياسى مبناى كار خود قرار دهد. در غير اين صورت همان طور كه قارون در حكومت موسى(ع) حسابى براى خود باز كرد. خطر زراندوزان و متكاثران ثروت به تعبير امام بزرگوار مرفهين بى درد همواره انقلاب و جامعه اسلامى را تهديد مى‏كند.

مقابله با متحجران و مقدس نما

بهره‏گيرى از حربه مذهب عليه مذهب يكى از عمده‏ترين مشكلات مبارزاتى آيت‏اللّه مدنى بود. به گونه‏اى كه آن بزرگوار از نقش استعمارگران در ترويج اين شعار انحرافى سخن مى‏گفتند: مصيبت بزرگ در كج فهمى اكثريت و ناآگاهى بود كه معتقد بود مبانى اسلام را به تعبير امام بر مبناى اسلام آمريكايى مى‏انديشند.

انقلابى نما

يكى از عمده‏ترين مشكلات مبارزاتى آيت‏اللّه مدنى همين تفكر گمراه كننده بود نمونه بارز آن خلق مسلمان بود. معضل بزرگ حزب خلق مسلمان بود اما به سبب آگاهى و هوشيارى مردم غيور آذربايجان و شخصيت مقبول ايشان و فعاليت شبانه روزى و هوشيارى و درايت آيت‏اللّه مدنى اين توطئه منجر به شكست مى‏شود.(9)
و سالها پس از شهادت آن بزرگوار حضرت امام به وجود چنين افرادى هشدار مى‏دهند. از تجربه تلخ روى كار آمدن انقلابى نماها، و به ظاهر عقلاى قوم كه هرگز با اصول و اهداف روحانيت آشتى نكرده‏اند عبرت بگيرند. كه مبادا گذشته تفكر و خيانت آنان را فراموش و دلسوزيهاى بى مورد و ساده انديشى‏ها سبب مراجعت آنان به پست‏هاى كليدى و سرنوشت ساز نظام شود.(10)
اسلام مورد علاقه انقلابى‏نماها جايى بود كه با نگرش آنها همخوانى داشته باشد و با فكر حاكم بر محيطهاى روشنفكرى منطبق باشد. امّا درايت و ژرف انديشى امام به اين بود. در حقيقت تمسك به قرآن و نهج البلاغه براى كوبيدن اسلام و قرآن است تا راه را براى رهبران غربى و شرقى باز كنند.(11)

و در جاى ديگر مى‏فرمايد:
الآن وضع اين طور شده است، اشخاصى كه در زمان طاغوت طرفدار طاغوت و بلندگوى طاغوت بودند، پشتيبان طاغوت بودند امروز طرفدار اسلامند، به حسب ظاهرمخالف با طاغوت مى‏گويند هستيم، مخالف با رژيم سابق مى‏گويند هستيم. اينها اشخاصى هستند كه هر روزى نان را به نرخ آن روز مى‏خورند.(12)

حمايت از مستضعفان

از نكات برجسته انديشه سياسى آيت‏اللّه مدنى حمايت و دفاع از محرومان و مستضعفان به معناى اعم كلمه يعنى مستضعفان فرهنگى، سياسى، بويژه اقتصادى و به عبارتى همه كسانى كه خوى استكبار، بزرگ بينى و نخوت و برترى جويى ندارند.
حمايت از مستضعفان و محرومان در قاموس و منظر آيت‏اللّه مدنى منحصر به مستضعفان داخلى نيست بلكه شامل همه انسانهايى است كه در اين كره خاكى به نحوى مورد استضعاف قرار گرفته‏اند. در پايان اين مجموعه آنچه مورد بررسى قرار گرفت دو شاخصه عمده در سيره نظرى و عملى آيت‏اللّه مدنى كه مى‏توان نتيجه گرفت آن خدامحورى و مردم باورى است.
و در پايان متذكر مى‏شوم: بزرگداشت عالمان بزرگ كه آثار ارزنده و ماندگار از خود به يادگار گذاشته‏اند و منشأ تحولى گشته و در حوزه‏هاى مختلف علوم، نظريات بديع و ابتكارى داشته‏اند. بيش از آنكه بزرگداشت شخصى آنان باشد، پاسداشت شخصيت والاى علمى آنان به شمار مى‏رود. از اين رو همايش مربوط به آنان به معناى احياء آثار و معرفى و تبيين افكار. ادامه راه و مكتب آنان نيز به معناى الگو پذيرى از شيوه حيات علمى و عملى آنان مى‏باشد تا از اين رهگذر، شعاع علمى آنان گستره بيشترى يابد و افزون‏تر از سرچشمه دانش و حكمت آنان سيراب گردند.

پى‏نوشت‏ها: –
1. نهج البلاغه، خطبه 191.
2. مدنى و سيد اسداللّه مدنى، ياران امام به روايت اسناد ساواك مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات چاپ اول، 20 شهريور ماه 1377ص پ ل.
3. همان، ص 41.
4. همان، ص 41.
5. همان، ص 13.
6. همان، ص 12.
7. همان، ص 15.
8. همان، ص 35.
9. همان، ص 35 و 34.
10. صحيفه نور، ج 21، ص 95.
11. اقتباس از صحيفه نور.
12. صحيفه نور، ج 10، ص 284.
/

حيات طيبه

 

حيات طيبه

شمه‏اى از خاطرات مربوط به شهيد عاليقدر محراب حضرت آيت الله مدنى رضوان الله عليه را كه به عنايت داماد محترم ايشان حجة الاسلام والمسلمين بروجردى، فراهم آمده است تقديم مى‏داريم تا بتوانيم قدمى بهتر و كاملتر در شناساندن اين شهيد گرانبها برداشته و ان شاءاللّه خدمتى هر چند ناچيز به اسلام عزيز بنمائيم.

اجمالى از زندگى‏نامه‏

شهيد محراب ميراسد اللّه مدنى دهخوارقانى نماينده حضرت امام خمينى رحمةاللّه عليه و امام جمعه تبريز در سال 1293 هجرى شمسى در شهرستان آذرشهر تبريز به دنيا آمد و در 20 شهريور سال 1360 در سن 67 سالگى در روز جمعه در تبريز آنهم در حال نماز به فيض عظيم شهادت كه يكى از آرزوهاى ديرينه‏اش بود نائل گرديد.
شهيد بزرگوار ما دروس سطح مقدماتى را در قم شروع و پس از اتمام دروس مقدماتى و سطوح عاليه درس خارج، به محضر مقدس مرحوم آيت اللّه حجت كوه كمرى و ساير بزرگان آن عصر حاضر و همچنين از محضر مقدس و انسان ساز پيرجماران، عارف گرانقدر الهى نايب بر حق حضرت مهدى(عج) رهبر كبير انقلاب اسلامى امام خمينى نيز در مدرسه فيضيه قم حاضر و استفاده شايانى در راه تهذيب نفس و خودسازى و معارف الهى كسب نموده و بالأخره پس از مدتى براى زيارت خانه خدا به مكه معظمه مشرف و پس از مراجعت از بيت اللّه الحرام از طريق عراق مدتى در كنار تربت پاك و مقدس سالار شهيدان اباعبداللّه الحسين(ع) در كربلا ساكن و ضمن زيارت به ادامه تحصيل مى‏پردازند و پس از مدتى از آنجا راهى نجف اشرف جوار مرقد مطهّر باب مدينه علم النبى(صلى الله عليه و آله و سلم) مولى الموالى اميرالمؤمنين – عليه السلام – شده و از محضر مراجع بزرگ تقليد و آيات عظام همچون مرحوم آيت اللّه ميرزا آقا اصطهباناتى و مرحوم آيت اللّه سيد عبدالهادى شيرازى و مرحوم آيت اللّه حكيم و ديگران استفاده كرده‏اند.
بنابر اين شهيد عاليقدر ما به مراتب عالى از علم و كمال و تهذيب نفس و فضائل اخلاقى نائل و مهمتر آنكه مرد عمل بود كه نمونه هائى از مراتب علمى و عملى ايشان خواهد آمد:

ابعاد علمى و عملى شهيد محراب‏

شهيد بزرگوار ما با اينكه به مراحل عاليه از علم رسيده بود معذلك تا زمانى كه در نجف اشرف بودند (تا قبل از سال 50) در حوزه درسى بعضى مراجع حاضر مى‏شدند با اينكه يك شب بمن فرمودند: من از درس رفتن استفاده‏اى چندان نمى‏كنم، هفته‏اى دو سه مطلب شايد بدستم بيايد ولى معذلك بر خود لازم مى‏بينم آنرا ادامه دهم زيرا از جهات ديگر مفيد و وظيفه است.
خلاصه آنكه سعى داشت چيزى را به مردم بگويد كه خودش به آن عمل مى‏كرد و حقاً مرد عمل بود، هميشه گفتارش توأم با عمل بود. و همچنين در مقام تدريس در نجف اشرف با اشتياق و گرمى فراوان و متواضعانه از دروس سطوح متوسطه (شرح لمعه) گرفته تا سطوح عاليه (مكاسب و كفايه) تدريس مى‏فرمود و اوقات روز خود را از اين جهت پر مى‏كرد. با آن هواى گرم و ناراحت كننده نجف اشرف و دورى منزل ايشان از صحن مطهر اميرالمؤمنين(ع) و ساير مساجد و مدارس (مراكز و كلاسهاى درس طلاب علوم دينيه) معذلك صبح و بعداز ظهر و حتى شبها به درس و بحث اشتغال داشت تا آنجا كه يكى از دوستان ايشان مى‏گفت كه من به ايشان اعتراض كردم كه با اين هواى گرم و دورى راه و مزاج كسل و مريض احوال چرا شما اينقدر خود را به زحمت انداخته و تمام وقت خود را صرف درس و بحث مى‏كنيد؟ ايشان جواب دادند ما را كه دوبار به دنيا نمى‏آورند فقط همين يكبار است بايد كمال استفاده از عمر را نمود.
و بالأخره در سال 51 به امر مبارك حضرت امام خمينى رحمة اللّه عليه شهيد بزرگوار مأمور سرپرستى حوزه علميه خرّم آباد لرستان و سكونت در آن شهرستان مى‏شود و در آنجا حوزه گرمى تشكيل داده و به تدريس دروس سطح عاليه و درس خارج اشتغال داشت وقتى يكى از فضلاء محترم جامعه مدرسين فعلى قم به خرّم آباد رفته و درس خارج ايشان را از نزديك ديده بود خيلى مجذوب گرديده و اظهار مى‏داشت ما تصميم گرفته‏ايم هر وقت ايشان نخواهند در شهرستان خرم آباد بمانند، ايشان را به قم آورده و از ايشان در قم استفاده خواهيم كرد.

عشق ورزيدن به حضرت امام (مريد و مراد)

نكته جالب توجه اينجاست كه شهيد معظم با اين جلالت علمى و كفايت و لياقت شخصى ولى شايد بتوان گفت كه در مقابل رهبر عظيم انقلاب اسلامى امام خمينى (قدّس سرّه الشريف) كمتر از يك عوام و بى‏سواد مطيع و خود را دربست در اختيار حضرت ايشان قرار داده بود، بلكه مى‏توان گفت فانى در امام عزيز بود و بى‏نهايت عشق مى‏ورزيد يكى از باجناقهايم نقل مى‏كرد يك روز نشسته بوديم در محضر ايشان تلويزيون را روشن كردند بمحض اينكه تصوير مبارك امام در صفحه تلويزيون ظاهر شد كانّه بى اختيار ايشان خم شدند و تصوير مبارك امام را بوسيدند.
و اما يكى از دهها نمونه‏اى كه من خود بخاطر دارم اينكه در سال 54 در آن شدت خفقان و اختناق طاغوت (قبل از اينكه تبعيد شوند) تابستان بود، ايشان براى گرمى هوا و ديدار با دوستان همدانى به همدان و روستاى درّه مرادبيك از توابع نزديك همدان رفته بودند، يكروز عصر در باغى در همان روستا نشسته بود عدّه‏اى از طلّاب و فضلاى قم و نجف و عده‏اى از دانشجويان عزيز از تهران همراه يكى دونفر دكتر و مهندس آمده بودند، مسائل سياسى آنروز مطرح بود بعد صحبت از مرجعيت و زعامت پيش آمد شهيد عاليقدر ما بعد از آنكه بين مرجع تقليد و رهبر فرقهائى گذاشتند و مثالهائى زدند كه ممكن است مراجع متعدد باشند ولى رهبر حتماً بايد يك نفر باشد بعد اشاره‏اى به ويژگيهاى حضرت امام خمينى و برجستگيهاى معظم له كردند در آخر اين جمله را فرمودند: (اشاره كردند به فضلا و طلابى كه در باغ حضور داشتند و گفتند) آقايان و كسانى كه مرا مى‏شناسند مى‏دانند براى مثل من باصطلاح كسر شأن است كه از شخص ديگرى غير از خودش ترويج كند قاعدتاً بايد من از خود بگويم ولى چه كنم دينم به من مى‏گويد بايد از امروز خودت را فراموش كنى و بايد خود را زير پاى اين مرد (امام خمينى) بگذارى تا يك قدم ايشان بالا بيايند و بايد به دنبال ايشان حركت كنى. در اينجا بايد بگويم به همه كسانى كه خود را در خط امام عزيز(خط راستين اسلام و انبياء) مى‏دانند در هر پست و مقام و در هر مرتبه‏اى از علم و دانش و تخصص هستند بايد پيروى از امام را از اين شهيد گرانقدر ياد گيرند، آنچنان مطيع و فرمانبردار امام بود كه وقتى امام مى‏فرمايد به خرم آباد برو، فوراً از تهران به آنجا حركت مى‏كند و وقتى امام عزيز بعد از شهادت آيت اللّه قاضى قدّس سرّه در تبريز و اوضاع آشفته آنجا بخصوص جريان حزب خلق مسلمانان و فتنه انگيزى آنان از شهيد مدنى عزيز مى‏خواهند كه بعنوان نمايندگى حضرت امام و امام جمعه تبريز به آنجا بروند فوراً به آن سامان حركت مى‏نمايند و با اخلاق و حلم حسنى و شجاعت حسينى و فراست و كياست ايمانى و صبر و استقامت و پايدارى بر كوه مشكلات آنجا چيره گشته و بدون مبالغه مى‏توان گفت دو استان آذربايجان شرقى و غربى را از خطر توطئه و سقوط جلوگيرى كرد و مى‏توان گفت با در نظر گرفتن شرائط حساس آنروز تبريز و بلكه آذربايجان انتخاب معظم له از طرف حضرت امام رحمة اللّه عليه براى آنجا، عالى‏ترين انتخاب بوده وشايد بتوان گفت يكى از صدها نمونه تأييدات غيبى حضرت امام در امور رهبرى و مسائل پيچيده بويژه در روزهاى بحرانى مى‏باشد.

ابعاد سياسى، اجتماعى و مبارزاتى زندگى شهيد محراب آيت اللّه مدنى(ره)

مبارزات اين شهيد گرانقدر را بايد به دوران طلبگى ايشان از زمان رضا خان قلدر سوادكوهى (پهلوى) كشانيد آنطوريكه خود معظم له تعريف مى‏كردند كه يك موقع ايشان احساس مى‏كنند كه زادگاه اصلى شان (آذرشهر) در خطر محاصره اقتصادى فرقه ضاله و مضلّه بهائيت (اين مسلك و مرام استعمارى صهيونيستى) قرار گرفته مراكز حساس شهر مانند كارخانه توليد برق و غيره بدست آنهاست، با بيانات آتشين خود مردم را عليه آنان بسيج كرده تا آنجا كه استفاده و مصرف برق آنها را تحريم كرده و مردم از چراغهاى نفتى استفاده مى‏كردند ولى برق روشن نمى‏كردند و از اين بالاتر آذرشهر كه نزديكى تبريز واقع شده و در آنزمان مقدار زيادى از نان تبريز را تأمين مى‏كرد به دستور معظم له مردم از فروش نان و مايحتاج زندگى به اين فرقه ضاله و مضلّه خوددارى مى‏كردند تا مجبور شوند از اين شهر مذهبى و اسلامى كوچ كنند. اوج مبارزات ضدّبهائى و ضد صهيونيستى بالا گرفته، كم كم بعضى از جوانان غيور دست بكشتن و سر به نيست كردن آنان مى‏زنند تمام اين جريانات از طرف شهربانى وقت پيگيرى و تنها عامل همه تحريكات ضدّ صهيونيستى بهائى (شهيد گرانقدر ما) شناسائى و ايشان را به همدان تبعيد مى‏نمايند ولى قيام معظم‏له به ثمر رسيد و مردم دست از ادامه مبارزه برنداشته و بالأخره مردم، شهر مذهبى خود را از لوث اين فرقه استعمارى صهيونيستى نجات مى‏دهند.

اقتدار شهيد مدنى در برخورد با رئيس ساواك كلّ كشور

شهيد عزيز مدنى(قدّس سرّه) ايامى كه در نجف اشرف بودند مبتلا به مرض سل شديد مى‏شوند و مرض به حدّى شدّت پيدا مى‏كند كه گاهى كاسه كاسه خون استفراغ مى‏كردند بطوريكه خيلى از دوستان از ايشان مأيوس مى‏شوند ولى بحمداللّه پس از بسترى شدن در بيمارستان حلّه خداوند عافيت مرحمت كرده و هنگام مرخصى دكتر معالج ماندن در هواى گرم در نجف اشرف را براى ايشان منع مى‏كند روى اين حساب ايشان ناچار بودند كه تابستانها به ايران سفر كنند ولى معمولاً هنگام بازگشت به نجف اشرف در كشمكش و آزار ساواك ايران قرار مى‏گرفتند و با معطّلى و ناراحتى زياد اجازه خروج مى‏دادند تا اين كه در سال 48 يا 49 ايشان را هنگام مراجعت به عراق حدود 5 ماه در تهران معطل و سرگردان مى‏كنند تا پس از اين مدت وقتى به اداره گذرنامه مراجعه و علت تأخير و گيركار خود را مى‏پرسند در جواب آدرسى به ايشان داده مى‏شود كه براى روشن شدن وضع گذرنامه خود بايد به اين آدرس مراجعه كنيد، در اينجا شهيد بزرگوار ما مى‏فرمودند وقتى طبق آدرس رفتم ديدم كه اداره مركزى و محل كار رئيس ساواك كل كشور است كه ديگران از راهنمائى و نشان دادن آدرس مى‏ترسيدند بالأخره بقالى كه روبروى آن اداره بود گفت همين منزل روبروست ولى شما برويد بالا و برگرديد و زنگ بزنيد تا نفهمند كه من نشان دادم پس از وارد شدن بعد از گذشتن چند اطاق و سالن به اطاقى راهنمائى شدم، رئيس ساواك كل كشور نشسته بود برخاست احترام كرد و من نشستم ابتدا خواست عذرخواهى كند كه شما را زحمت داديم من حرفش را قطع كرده و گفتم من مى‏خواستم اينجا بيايم و ببينم چرا هر سال براى رفتن و بازگشت ما به عراق بازى در مى‏آورند اگر مانعى در كار است يكمرتبه بگويند ممنوع الخروج هستى ما هم سرگردان نمانيم و اگر ايرادى نيست پس چرا معطل و اذيت مى‏كنند.
رئيس ساواك جواب داد چند سؤال است شما جواب بدهيد كه عمده آنها نظرخواهى در مورد رهبر كبير انقلاب اسلامى امام خمينى(رحمة اللّه عليه) بود، من جواب دادم من ايشان(امام) را از دوران طلبگى مى‏شناسم و ارادت دارم، ايشان فردى به تمام معنى آراسته و كامل، غير از مدارج عاليه علمى و كمالات نفسانى از يك عظمت و تفوّق روحى برخوردار بودند كه وقتى هفته‏اى يك بار براى فضلا و طلاب علوم دينيه در مدرسه مباركه فيضيه درس اخلاق مى‏فرمودند و ما شركت مى‏كرديم تا هفته بعد روز پنجشنبه تمام گفتار و حركات ايشان مانند آئينه در مقابل ما قرار داشت، و من مفتخرم كه يكى از شاگردان ايشان هستم، آنگاه به رئيس ساواك گفتم شما ايشان را تبعيد كرده و با دوستان ايشان اينگونه برخورد مى‏كنيد، چكار مى‏خواهيد بكنيد؟ مى‏خواهيد به زور سر نيزه مردم را وادار كنيد كه از تقليد و پيروى ايشان دست بردارند و ايشان را دوست نداشته باشند اينكار شدنى نيست و با سر نيزه نمى‏توان به دل مردم راه پيدا كرد و مسلط شد…

ابهّت و اقتدار شهيد عاليقدر و تبعيد از خرم آباد

با روى كار آمدن زمزمه حزب فرمايشى رسواخيز (رستاخيز) شهيد گرانقدر ما موضع صريح و بسيار سرسختانه در مقابل آن گرفت و در جلسات عمومى و خصوصى علناً اظهار مى‏فرمود كه هر كس در اين حزب ننگين ثبت نام كند مانند آنست كه در لشگر عمربن سعد نام نويسى كرده و هر كس مردم را براى ثبت نام تحريك و تشويق كند و در اين راه تلاش و فعاليت كند مانند فرماندهان لشگر عمر بن سعد است لذا شوراى تأمين استان وقت تصميم گرفت معظم له را به نور آباد ممسنى از توابع شيراز تبعيد كند، شهيد سعيد مدت 22 ماه در آنجا تبعيد، بود در اين مدّت شمع جمع محفل دوستان انقلابى استان فارس و بنادر جنوب بوده و جوانان عزيز انقلابى و علماء و فضلا بعنوان ملاقات بنزد ايشان رفته و در اين پوشش جوانان آن سامان تشكل يافته مجدداً رژيم منفور طاغوت احساس خطر نمود محل تبعيد ايشان را عوض كرد و به گنبد كاووس (از جنوب به شمال) منتقل كردند. در آنجا هم پس از يازده ماه مطالب گذشته تكرار گرديد، رژيم ناچار شد ايشان را به يكى از بنادر دور افتاده جنوب (بندر كنگان) كه هواى گرم و كثيف داشت منتقل نمايد ولى بيش از 18 روز طول نكشيد سيل جوانان بيدار و خونگرم بنادر جنوب به آنجا روانه شدند و از طرفى نامساعد بودن هواى آنجا با مزاج شهيد گرانقدر و به مخاطره افتادن سلامت ايشان اين بار رژيم آمريكائى شاه مقبور تصميم گرفت براى مرتبه چهارم محل تبعيد ايشان را عوض كند و تبعيدگاه مغفورله را به مهاباد (كردستان) انتقال دهد و تا پايان مدت سه ساله تبعيد و اقامت اجبارى را در كردستان به سر بردند. در آنجا هم مردم ايشان را تنها نگذاشته از شيعه و سنّى با ايشان تماس داشته و مطالب لازم ردّ و بدل مى‏شد و گاهى ديده مى‏شد تا نيمه‏هاى شب و بلكه يكى دو ساعت هم از نيمه شب مى‏گذشت و ساعتها با جوانانى كه براى ملاقات آمده بودند صحبت مى‏كردند و مشكلات آنها را جواب گفته و آنها را ساخته و براى مبارزه با رژيم طاغوت شارژ مى‏كردند حتّى يكى از برادران پرسنل ژاندارمرى كه مأمور بدرقه شهيد گرانقدر از بندر كنگان به مهاباد بود در بين راه آنچنان شيفته اخلاق ايشان قرار گرفته بود كه در بين راه (در خرم آباد) ايشان را رها كرده و خودش به بروجرد رفت و از ايشان خواست كه فردا خودتان بيائيد و از آنجا با هم مى‏رويم.

مبارزات شهيد محراب با جريانات انحرافى پس از پيروزى انقلاب اسلامى

جريان تبعيد شهيد بزرگوار ما به مدت سه سال به شهرهاى مختلف به پايان رسيد. طولى نكشيد كه انقلاب شكوهمند اسلامى به پيروزى رسيد و آخرين تفاله نظام ستمشاهى و ريشه 2500 ساله‏اش با عنايات و الطاف خداوند منّان و رهبرى پيامبر گونه امام عظيم الشأن و همّت و فداكاريهاى امّت اسلامى و يكپارچه با تكيه به قرآن و مذهب، كنده و به زباله‏دان تاريخ سپرده شد و از طرفى هم خورشيد جهان تاب اسلام از غرب (فرانسه) طلوع كرد و شب پره‏ها و خفاشان به لانه‏هاى خود خزيدند/ شهيد گرانقدر ما در سنگر مجلس خبرگان با ليبرالها و منافقين ولايت فقيه همچون بنى صدر خائن و فرارى به مبارزه و ستيز بى‏امان خود ادامه داد و بالأخره پس از شهادت آيت اللّه قاضى امام جمعه محترم تبريز به دست گروه منافق فرقان اين پيروان ابن ملجم مرادى ملعون، باجار و جنجالى كه حزب باصطلاح خلق مسلمان! در آذربايجان بخصوص تبريز راه انداخته بود (حزبى كه اينجانب شاهد يكى از جنايات و حركات مذبوحانه‏شان در شهرستان مذهبى قم شهر خون و قيام و پايگاه علم و دانش بودم كه چماق بدستان حزب مذكور به داخل شهر ريختند و از سر كوچه منزل مرجع و رهبرشان تا حدود بازار قم شعار دادند و در مسيرشان هرچه ماشين و مغازه بود خرد كردند و شيشه‏هاى آنها را شكستند آن روز جوانان غيور قم كه اجازه ورود به چماق‏بدستان شاه مقبور و منفور باين شهر مذهبى را نداده بودند اين منظره دلخراش را مشاهده مى‏كردند ولى طبق دستور حضرت امام امت سكوت كرده و عكس العملى نشان ندادند).
تبريز كه در تاب و تب مى‏سوخت و اوضاع درهم ريخته و آشفته داشت به امر امام عزيز، شهيد گرانقدر ما رهسپار تبريز شد، با چه مشكلاتى و چه خطرات و كارشكنى‏ها و ناملايمات روبرو گرديد گاهى حزب خلق نامسلمان ايشان را به بهانه رفع خستگى پس از تظاهرات و سخنرانى به داخل كيوسك مجله فروشى برده و قصد ربودن وى را داشتند و گاهى به بهانه دستجات عزادارى در شب تاسوعا در حاليكه شمشير و قمه بدست گرفته ظاهراً حسين گويان وارد منزل ايشان شده هنگامى كه نزديك مى‏رسند قصد حمله را داشتند كه برادران جان بركف پاسدار جلو آمده خواستند كه دست به اسلحه بزنند ولى شهيد معظّم ما آنها را از هرگونه درگيرى و تيراندازى شديداً منع مى‏كنند و مى‏فرمايند كه اينها را به من واگذاريد با اصرار آنها را ساكت كرده و مقدارى براى آنان صحبت كرده و فى‏المجلس آنچنان آنها را منقلب مى‏فرمايند كه عده زيادى از فريب خوردگان آنان با اظهار شرمندگى و گريه و سرافكندگى دست ايشان را مى‏بوسند و درخواست عفو و بخشش مى‏نمايند كه: به ما تا بحال نحوه ديگرى فهمانيده بودند.
خلاصه اگر كسى بخواهد جريانات تبريز و مبارزات خستگى‏ناپذير شهيد نستوه ما را بنويسد شايد كتابى خواهد شد و چون بنده نيز كمتر توفيق شرفيابى حضورشان را پيدا مى‏كردم لذا به همين مقدار اشاره مى‏شود.

شهيد محراب و جاذبه و دافعه علوى‏

يكى از ويژگيهاى شهيد گرانقدر محراب آيت اللّه مدنى(ره) قدرت و جاذبه ايشان بود اين موضوع كه براى هر عالم روحانى لازم و ضرورى است در شهيد عاليقدر ما در حدّ اعلاى آن وجود داشت بطوريكه كمتر كسى بود كه دو سه جلسه خدمت ايشان برسد و مجذوب و شيفته اخلاق و معنويات وى نگردد.
يكى از برادران همدانى كه در زمان طاغوت فعاليتهاى چشمگير و زير زمينى داشت و رعب و وحشتى در دل ساواكيها و دژخيمان رژيم منفور پهلوى در همدان و حتى قم ايجاد كرده بودند مى‏گفت كه من، بيچاره اخلاق پيغمبر گونه ايشان شدم، از روزيكه براى پرسيدن يك مسأله سياسى خدمتشان رسيده بودم با يك دنيا ملاطفت و مهربانى مرا پذيرفت و پهلوى خود نشانيد و آرام دست خود را روى شانه من گذاشت و آهسته به پشت شانه من زد و جواب سؤالم را با شروع كلمه (بالام)(1) مى‏داد.
به خاطر دارم كه قبل از تبعيد شهيد معظم از خرم آباد سال 53 – 54 بود كه يك شب بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد، اعلام كردند كه نظر به اينكه تابستان و تعطيلات فرا رسيده و جوانان عزيز فراغت بيشترى دارند اگر بخواهند منزل ما بيايند و سئوالاتى داشته باشند هر روزه عصرها از ساعت 4 بعدازظهر تا غروب درب منزل به روى همگان باز است و سفارش مى‏كردند به دوستان و آشنايان خود نيز خبر دهيد، لذا هر روز عصرها جوانان پرشور و با ايمان خرم‏آباد به منزل ايشان رفته و با آغوش گرم آنها را مى‏پذيرفت. يكى از روزها جوانى كه آنروزها خود را به شكل هى پى‏ها در آورده بود از نظر ظاهر قيافه‏اش به حدّى زننده بود ماها كه جوان بوديم حاضر نبوديم با او هم صحبت و هم مجلس شويم ولى اين شهيد بزرگ آنچنان با گرمى با او برخورد كرد و بدون اينكه قيافه ظاهرى او را به رخش بكشد با او مشغول صحبت شد كه آن جوان كاملاً فريفته گشت، روزهاى بعد مرتباً شركت مى‏كرد و قيافه خود را تغيير مى‏داد و حتى در خانواده‏اش نيز اثر گذاشت و خواهرش‏را كه بى‏حجاب و با وضع زننده‏اى بيرون مى‏آمد نصيحت كرد و او را هم وادار به حجاب اسلامى و چادر نمود و كم‏كم مى‏خواست در پدرش نيز نفوذ كند و شايد او را حاضر كند كه سينمائى را كه داشت به حسينيه يا مسجد تبديل نمايد ديگر اطلاعى ندارم كه نتيجه چه شد چونكه شهيد عالى‏قدر را تبعيد كردند و در نتيجه رفت و آمد ما با خرم‏آباد قطع شد.

درس اخلاق و پشتيبانى از منبر

شهيد ارجمند محراب در سالهائى كه نجف اشرف مشرّف بودند در كليه ايام سوگوارى و وفات ائمه – عليه السلام – در منزل خود مجلس روضه خوانى ترتيب مى‏دادند و خود ايشان هم به منبر مى‏رفتند و با آن كلمات دلنشين و قيافه ملكوتيش همه را منقلب و خود ايشان بيش از همه منقلب مى‏شد نمونه آنرا اكثراً در سمينار ائمه جمعه در قم كه از طريق تلويزيون پخش شد ديده‏اند.

تهذيب نفوس و مدرسه اخلاقى سيّار

علماء و فضلاء و طلاب علوم دينيه نجف اشرف در ايام تعطيلات موسمى پياده راهى كربلاى حسينى(ع) مى‏شدند و در گروهها و كاروانهاى كوچك و بزرگى كه براه مى‏انداختند اين سفر معنوى و حركت بسوى مناى حسينى(ع) را مى‏پيمودند و گاهى كسبه و اهالى نجف نيز بخصوص در زيارت اربعين در پياده روى شركت داشته و گذشته از كسب فيوضات معنوى اين پياده روى عظيم سالانه در چند نوبت، خود يكى از شعائر بزرگ مذهبى محسوب مى‏گرديد(ولى متأسفانه با روى كار آمدن رژيم بعثى عفلقى صدّام اين جنايتكاران كم نظير تاريخ، از اين شعار عظيم مذهبى كم‏كم جلوگيرى شد) بين نجف اشرف تا كربلاى حسينى(ع) كه از طريق پياده‏روى (خاكى) حدود 16 فرسنگ است و به مدت 3 – 4 روز پياده طول مى‏كشيد تا به كربلا برسند در طول راه مى‏توان گفت كسانى كه در كاروان شهيد محراب(قدّس سرّه) بودند در حقيقت در يك مدرسه اخلاقى سيّار تعليم مى‏ديدند و غير از ثواب پياده روى براى زيارت و شعائر دينى بودن آن چه بسا در اين راه افراد از مكتب انسان ساز آن شهيد گرانقدر بهره‏هاى كافى مى‏گرفتند،حتى موقع خوابيدن گاهى آنچنان نكات ريزى را مراعات مى‏فرمودند كه روستائيان بين راه را به تعجّب و شگفتى وامى داشتند، توضيح آنكه سه شب بين راه مى‏بايست به سر مى‏برديم و اگر هوا سرد بود به مضيفها و ميهمانپذيرهائى كه در بين راه روستائيان عراق از چوبها و شاخه‏هاى درخت خرما ساخته بودند و در طول سال هميشه آماده پذيرائى از ميهمانان بودند بداخل آنها رفته و شبهاى سرد را به صبح مى‏آورديم و گاهى مى‏شد تعداد جمعيتمان 30 – 40 نفر مى‏شد و براى خوابيدن در آن مضيفها(كوخها) به مشكل كمبود جا برخورد مى‏كرديم در اينگونه موارد شهيد گرانقدر جلو مى‏آمد با ترتيب خاصى يكى يكى همه را مى‏خوابانيد و نوبت بخودشان و اين حقير سراپا تقصير كه مى‏رسيد جائى جز نزديك درب مضيف كه طبعاً جاى نامناسب و سردى بود باقى نمانده بود باز به اصرار جاى مناسبتر را به ما داده و خود با يك دنيا تواضع و فروتنى كنار درب مى‏خوابيدند تا بدين وسيله هم عملاً تواضع را تعليم فرموده و هم براى بيدارشدن براى نماز شب و تهجّد مزاحمتى نباشد.
والحاصل، شهيد محراب(قده) كسى بود كه تمام رفتار و كردار و گفتارش دقيق و حساب شده بود و آموزندگى داشت و آنقدر كه مى‏كوشيد از طريق عملى مردم را هدايت كند بيش از آن مقدارى بود كه از گفتارش استفاده مى‏شد.

يادآورى نكته اخلاقى و عرفانى‏

در يك شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان، شب قدر و احياء بود كه در مسجد تركها (شيخ انصارى – قده) در نجف اشرف مجلس بسيار عظيم و باشكوهى ترتيب داده شده بود علماء و فضلا و كسبه و اقشار مردم براى برگزارى احياء آن شب در مسجد گرد آمده بودند، شب از نيمه گذشته بود شهيد گرانقدر ما بالاى منبر رفته و با آن بيانات جذّاب و سازنده همه را موعظه مى‏فرمود و دلها را براى دعا و تضرّع در خانه حق تعالى آماده مى‏كرد تا اينكه چراغها را طبق مرسوم خاموش كردند در آن تاريكى جمله‏اى شهيد عزيز محراب بيان كردند كه مجلس واقعاً منقلب و همه را سخت متأثر و گريان كرد و آن جمله اين بود فرمودند: رفقا اگر شماها امشب آمده‏ايد از گناهانتان در پيشگاه خداوند تبارك و تعالى توبه كنيد ولى من خدا را شاهد مى‏گيرم كه آمده‏ام از اعمال و عبادتهايم توبه كنم زيرا فكر مى‏كردم اين اعمالى كه انجام داده و خيال مى‏كنم عبادت خداوند است ولى با دقت مى‏فهمم كه آنها توهين به ذات مقدس حق تعالى بوده است، لذا امشب مى‏خواهم از آنها توبه كنم.

پرهيز از غيبت و گناه‏

يكى از ويژگيهاى شهيد محراب ما اين بود كه هم خود از كسى غيبت نمى‏كرد و هم به كسى كه در حضورشان بود اجازه نمى‏داد بدگوئى و غيبت افراد را بكند تا آنجا كه يكى از فضلاء مى‏گفت من خيال مى‏كردم ايشان دشمن ندارند و با كسى بد نيستند زيرا هر وقت به محضرشان شرفياب مى‏شدم يكبار نديدم بدگوئى از كسى بكنند ولى بعد از فوت آيت اللّه حكيم(قدّس سرّه) در يك مجلسى بودم ديدم چند نفر به شدت به ايشان (شهيد محراب) حمله كرده و ناسزا مى‏گويند و من تعجب كردم و گفتم چرا شما اينقدر دشنام مى‏دهيد و به ايشان ناسزا مى‏گوئيد مگر ايشان چكار كرده است جواب دادند چكار مى‏خواهد بكند، چرا بعد از آيت اللّه حكيم(ره) (تنها مرجع و رهبر شايسته مسلمين حضرت امام خمينى) را معرفى كرد اگر ايشان و (آيت اللّه) راستى كاشانى (دام تأييداته) نبودند در نجف مرجعيّت به فلان آقا مى‏رسيد!!

تكريم فوق‏العاده مراجع و علماء اسلام

شهيد عزيز محراب نسبت به تمام بزرگان كمال تواضع و خضوع را داشت و هرگز براى بالا بردن كسى حاضر نبود ولو بطور گوشه و كنايه زدن از ديگران تنقيد كند و بلكه عملاً سعى مى‏كرد احترام ظاهرى همه را نيز حفظ كند، يك شب هنگام وارد شدن به صحن مطهر اميرالمؤمنين على – عليه السلام – ديدند مرحوم آيت اللّه شاهرودى(قدّس سرّه) كه از مراجع بزرگ بود از در صحن مطهر خارج مى‏شوند اين شهيد عاليقدر جلو رفته متواضعانه خم شدند و دست مرحوم آيت اللّه شاهرودى را جلوى همه انظار بوسيدند و اظهار ادب كردند وقتى پس از اداء احترامات جدا شدند فرمودند علت اين كارم اين بود چون شبها احتراماً به درس آيت اللّه خوئى مى‏روم و نماز جماعت و منزل امام خمينى رفته و در مواقع لزوم، و كمال تجليل و تعظيم را از معظم له دارم ولى الآن فكر كردم فرصت مناسبى است كه با اينكار (بوسيدن دست در جلوى انظار همه) عرض ادب و احترام به ايشان (آيت اللّه شاهرودى قدّس سرّه) بنمايم چرا با يك عمل كوچك به وظيفه خود عمل نكنم.

مدنى و يگانه شرط براى ازدواج فرزند

يكى از نكات اخلاقى و آموزنده كه از ايشان بخاطر دارم و شايد براى اهلش مفيد و نافع باشد، مسأله شرط ايشان در هنگام عقد ازدواج دخترشان بود، بر خلاف معمول همه كه شرط و شروط در هنگام عقد نوعاً روى مسائل مادى دور مى‏زند مثل اينكه حقوق و درآمدش چطور باشد، خانه و زندگيش كجا و چگونه باشد و هكذا ولى ايشان مقيد بودند كه دامادهايشان طلبه درس خوان و بظاهر متّقى باشند و تنها شرطى كه با اينجانب كردند اين بود كه يكدوره رساله توضيح المسائل را به خانواده‏ام درس بدهم.

احتياط فوق العاده در مصرف وجوهات شرعيه‏

يكى از ويژگيهاى شهيد بزرگوار شدت احتياط ايشان در مصرف وجوهات شرعيه بود و بلكه بقول يكى از نزديكترين دوستانشان در اينجهت ايشان وسواس بود و نظرش اين بود كه غير از مراجع تقليد كه نوّاب حضرت ولى عصر ارواح العالمين له الفداء هستند و اختياراتى دارند ديگران بايد بنحوى سهم مبارك امام – عليه السلام – را مصرف كنند كه قطع برضاى آن بزرگوار داشته باشد و اصولاً مى‏فرمودند كه من وقتى بخواهم به يكى از دوستان يا آشنايان وجوهات شرعيه بدهم در خلوص نيّتم شك مى‏كنم در اين زمنيه قضاياى زيادى بخاطر دارم ولى براى اينكه خوانندگان عزيز بابى حوصلگى برخورد نكنند بذكر دو سه مورد اكتفا مى‏كنم:
بخاطر دارم كه يك سال تابستان به ايران آمده بودند و هنگام مراجعت به نجف اشرف كيف بزرگى پر از پول و اسكناسهاى درشت همراه آورده بودند كه به محض ورود اكثر آنها را به مراجع بزرگ تقليد آنروز دادند و قسمتى از آنها را نيز خودشان ردّ كردند و براى بعضى نيز مقدارى در پاكت گذاشته به وسيله اين حقير فرستادند وقتى همه آنها تمام شد دست كردند به كيف بغلى خود يك عدد اسكناس 5 دينارى (100تومان) به من دادند فرمودند چون موقع حركت از ايران عجله داشتم فرصتى نبود براى شما سوغاتى بگيرم از شما مى‏خواهم اين مبلغ را قبول كنى بجاى آن اگر چه ناچيز است، ولى از پولهاى مخصوص و باصطلاح خودشان از كيسه سياه است.
و از اين جالب‏تر آنكه بعد از اينكه بعثيان كافر عراق در سال 50 – 51 ايرانيها را از عراق بيرون كردند در قم سكونت نمودم و چند سال در خانه‏هاى اجاره‏اى با مشكلاتى مستأجر بودم تا اينكه تصميم گرفتم بهر ترتيبى هست يك منزل مسكونى شخصى تهيه كنم در جنوب شهر يك خانه مناسب پيدا كردم به فكر قولنامه كردن آن بودم كه شهيد بزرگوار ما باخبر شد و بمن فرمود بالأخره وقتى شما منزل خريديد ما بايد براى شما كادو بياوريم خوبست آنرا قبلاً نقدى بدهيم شايد بهتر بدرد شما بخورد و باصرار مبلغ سه هزار تومان دادند و بعدها كه منزل بحمداللّه خريدارى شد و تا مدتى بدهكاريهاى آن را داشتم و كم و بيش ايشان هم مطلع بودند ولى هيچوقت حاضر نبود كه آخرت خود را براى دنياى احدى حتّى نزديكترين بستگانش بخطر اندازد.
در همين زمينه يكى از باجناق‏هاى من مى‏گفت منهم براى خريد منزل بشدّت گرفتار ديون و بدهكاريهاى آن بودم يكروز با شهيد معظّم محراب جريان را در ميان گذاشتم و سپس گفتم اگر شما مى‏توانيد مبلغى بعنوان قرض در اختيار من بگذاريد تا از سنگينى قرضها راحت شوم. در جواب فرمودند: همينقدر بگويم من عثمان نيستم… با اينكه براى جبهه جنگ قلمهاى درشت چند ميليون تومانى مكرّر داشت و همچنين در مواقع لزوم و بخصوص خدمات اجتماعى دست بخشنده‏اى داشت و بالأخره روزى كه شهيد شد حدود 14 ميليون تومان پول نقد در حسابهاى بانكى و گاو صندوق منزلشان بود كه در كيسه و لفّافهاى جداگانه گذاشته بودند و روى آنها به خط مبارك خود مرقوم داشته كه مربوط به من نيست سهم مبارك امام عليه السلام است يا سهم سادات است يا كفارات و نذورات و كمكهاى مردم براى جبهه است و امثال آن فقط تنها پولى كه براى خانواده و ورثه ايشان آوردند از تبريز مبلغ 9360 تومان بود و غير از آن هرچه بود در اختيار نماينده محترم حضرت امام خمينى در آنوقت يعنى حضرت آيت اللّه مشكينى دامت بركاته قرار گرفت.
علاوه بر آن خانه‏اى كه در تبريز و همدان براى ايشان تهيّه كرده بودند با تمام وسائل زندگى در آن كه خودشان تهيه كرده بودند و يا ديگران براى ايشان هديه آورده بودند ولى ايشان عقيده داشتند كه اينها را مردم براى شخص من هديه نياورده‏اند بلكه براى عنوان من كه نماينده حضرت امام و امام جمعه تبريزم آوردند از اينجهت كلّيه آنهارا با خانه‏ها به حضرت امام بدهيد و در اختيار ايشان قرار دهيد كه حسب الوصيّه اينكار شد و اصلاً از اول شهيد عاليقدر نگذاشته بودند سند منزلها به نام ايشان شود.

يك نمونه كوچك ولى پر محتوى

ايّامى كه شهيد گرانقدر ما در نجف اشرف مشرّف بودند و ما هم در خدمتشان بوديم يكسال مقدار زيادى پتو به منزل ايشان آورده بودند كه به افراد نيازمند داده شود طول كشيد تا آن پتوها تمام شد و بدست اهلش رسيد پس از پايان كار فرمودند اگر مى‏خواستيم زودتر تمام شود ممكن بود بين خود و بستگان و دوستان تقسيم مى‏كرديم ولى در پيشگاه خداوند سبحان بايد سرافكنده و شرمنده باشيم.

ابعاد زندگى اجتماعى و خدمات رسانى شهيد محراب‏

شهيد گرانقدر ما همانطوريكه قبلاً هم اشاره شد فردى پركار و پرجوش و پرتحرك بود، هميشه يكى از آرزوهاى دختران و فرزندان ايشان اين بود كه فرصتى بيابند و يكساعت خدمت پدرشان بنشينند و ايشان براى آنها صحبت فرمايند و حتى در بين ميهمانان ايشان افرادى كه عالم و دانشمند بودند و نيازى براى ساخته شدن نداشتند و يا خودشان نمى‏خواستند، در حدّ متعارف گرم مى‏گرفت ولى جوانانى كه براى فراگيرى و حلّ مشكلات و يا راهنمائى و ساخته شدن آمده بودند چه بسا تا ساعاتى از نيمه شب گذشته با آنها صحبت مى‏كردند و آنها را دست پر روانه مى‏نمودند.
شهيد گرانقدر ما خود را وقف مردم و جامعه مى‏دانست و از هيچ خدمتى در اين راه دريغ نمى‏فرمود، در همدان و خرم آباد و تبريز و حتى در اماكن تبعيدشان و يامحلهائى كه بطور موقّت مانند اطراف قزوين رفته بودند آثارى از خود باقى گذارده‏اند مثلاً در همدان مهديه و بيمارستان مهديه و صندوق قرض الحسنه (كه شايد اولين صندوق وام بدون بهره بود كه در ايران تأسيس شد) و مساجد و حسينيّه و مؤسسات تعاونى امور مستمندان و غير ذلك داشتند آنهم مى‏فرمودند ما هرجا كه مؤسسه تعاونى خيريه تأسيس كرديم سعى داشتيم كه صرفاً كمك مالى تنها نباشد در واقع نمى‏خواهيم گداپرورى شده باشد بلكه نظر اينست اشخاص و يا خانواده هائى كه از نظر مادّى سقوط كرده و يا در تنگناى فشار ماديات قرار گرفته‏اند زير بغل آنها گرفته شود ضمن اداره امور مالى آنها احتياجات ديگر آنها نيز برطرف شود مثلاً اگر فرزندانى دارند كه قدرت كار ندارند بايد به مدرسه و دبيرستان فرستاده شوند و حتى اگر نياز به ادامه تحصيل در دانشگاه و بالاتر است بايد اسباب كار تحصيل آنان فراهم گردد يا اگر دختر و دخترانى در خانه دارند كه بايد هنر خياطى و گلدوزى و ساير هنرهاى دستى را فراگيرند به آنها نيز در اين زمينه كمك لازم انجام گيرد و هكذا براى نمونه مثال مى‏زدند اوائل تأسيس صندوق قرض الحسنه همدان يك كاسب آبرومند و محترم را رفقا معرفى كردند كه به او كمك بلاعوض مختصرى بشود ولى من گفتم مناسب است كه يك وام طويل المدت بطوريكه تا يكى دو سال اصلاً قسطى ندهد و بعد از آن اقساط كمى بپردازد به او بدهيم كه هم آبرويش خريده شده و هم او را به تحرّك و فعاليت بيشتر وادار كرده‏ايم دوستان همدانى پذيرفتند وام متناسبى در اختيار او قرار دادند پس از چند سالى يكبار سراغ همان شخص كاسب را گرفتم رفقا گفتند بحمداللّه وضعش خوب شده است وامى كه دريافت كرده سرمايه خود قرار داده و در اين فاصله 4 – 5 دختر دست شوهر داده است و اقساط خود را نيز تا حدودى پرداخته و خيلى خوش حسابى هم مى‏كند من (شهيد محراب) به دوستان گفتم اگر در طول خدمات خود فقط همين يك مورد را مى‏داشتيد كافى بود براى تمام شما و اثرات عينى خدمت خود را مشاهده مى‏كنيد.
در اين باره نمونه‏هاى بسيار زيادى است كه ذكر آنها چه بسا مثنوى هفتاد من كاغذ شود. كسى كه بخواهد آثار خدماتى اين شهيد گرانمايه را به چشم ببيند مى‏تواند به شهرهاى ذكر شده سفر كند و از نزديك ملاحظه نمايد.

پى‏نوشت‏ها:
1. بالام كلمه‏اى تركى است به معنى فرزندم!

 

/

سجاده خونين

 

سجاده خونين‏

اشاره‏

پرداختن به ابعاد مختلف زندگى شخصيت‏هاى بزرگ تاريخ اسلام و انقلاب اسلامى، ضمن تجليل از ايشان و ارج نهادن بر تلاشها و مجاهدتهايشان، گرفتن ره توشه‏اى از فضيلت‏هاى بى مثال آنهاست، پيروى از الگوهاى برجسته‏اى كه عمر شريف خود را در راه رسيدن به مقامات علمى و معنوى صرف نموده‏اند، جزء برنامه‏هاى تربيتى آيين آسمانى اسلام به شمار مى‏رود. تاريخ اسلام نمونه‏هاى فراوانى از اين شخصيت‏هاى نامى را در خود جاى داده است، بايد ضمن معرفى اين ذخاير گرانبها، نسل امروز و فرداى ميهن اسلامى را با يادگارى به جا مانده از اين فرزانگان آشنا سازيم. شهيد مدنى يكى از هزاران ستاره درخشان آسمان هدايت است كه زواياى زندگى او سرشار از درسهاى آموزنده است، قدمى برنداشت جز براى رضاى خدا، عاشق پاكباخته ولايت بود و صاحب اخلاق پسنديده، او كه عمرى را در تهذيب نفس و خدمت به اسلام و تربيت فرزندان اسلام گذراند، سرانجام با رجعتى سرخ، كسوت زيباى شهادت را در محراب عشق بر تن كرده و مانند جد بزرگوارش نداى «فزت و ربّ الكعبه» سر داد. و اين همه ما را بر آن داشت، تا برگى از دفتر زندگى سراسر افتخار اين اسوه اخلاص را جهت عرضه به جوانان الگو خواه و نمونه طلب تقديم برنامه سازان نماييم، اميد كه مثل هميشه حرمتشان را پاس داشته و در ترويج اهداف مقدسشان كوشا باشيم.

 پاسدار اسلام‏

سلام بر او، روزى كه زاده شد و روزى كه جامه سرخ شهادت بر تن نمود و روزى كه با افتخار در پيشگاه عدل الهى حاضر خواهد شد. قلم را ياراى توصيف آن بزرگ مرد نيست اما بر حسب تكليف و وظيفه، زندگى سراسر افتخار اين الگوى عشق و ايثار را در شش محور زير پى مى‏گيريم.

محور اول: دوران كودكى و ابعاد علمى شهيد مدنى‏

ولادت و دوران كودكى

در يكى از روزهاى به يادماندنى در سال 1293 شمسى (1333.ق) در شهرستان آذرشهر(1)يكى از شهرهاى آذربايجان شرقى در كانون با صفاى خانواده‏اى نجيب، فرزندى پا به عرصه وجود گذاشت كه بعدها خدمات ارزشمندى از خويش به يادگار گذاشت. پدرش به واسطه عشق و ارادت فراوانش به اميرمؤمنان على(ع) يكى از القاب آن حضرت يعنى اسد اللّه را براى او انتخاب كرد. سيد اسد اللّه در 4 سالگى مادر خود و در 16 سالگى پدرش را از دست داد و از آن سنين نوجوانى به ناچار مسئوليت سنگين اداره زندگى نامادرى و سه كودك يتيم را بر عهده گرفت.

تحصيلات‏

از همان دوران كودكى، آثار نبوغ و استعداد در ايشان نمايان بود و زودتر از همسالان خود به فراگيرى علم علاقه نشان داده و پيشرفت چشمگيرى نمود. هرچند در زمان حيات پدر، خواندن و نوشتن را در حد ابتدايى در مدرسه طالبيّه فرا گرفت، اما مرگ پدر، او را از ادامه راه باز نداشت و علوم مقدماتى را نزد علماى آذرشهر، از استادانى چون: ميرزا محمد حسن منطقى و ميرزا محسن مير غفارى آموخته و سپس براى ادامه تحصيلات عازم حوزه علميه قم شد.

هجرت به قم‏

هجرت ايشان به قم در حالى صورت گرفت كه اسلام و روحانيت از يكسو، باخودكامگى و استبداد رضاخان و از سوى ديگر با ظهور روشنفكران غربزده مواجه بود؛ به نحوى كه عرصه تلاش براى تبليغ اسلام تنگ شده بود. در چنين شرايطى سيد اسداللّه حجره بزازى پدرى را در «راسته بازار» ترك كرده و مشكلات هجرت را به جان خريد. او در پاسخ به اعتراض دوستانش كه باو گفتند: اكنون وقت اين سفر نيست چرا كه رضاخان فعاليت علماى اسلام را محدود ساخته و اجازه تبليغ نمى‏دهد، مى‏گفت: «حداقل براى خودم كه ملا و واعظ مى‏شوم.»(2)
از همان اوايل ورود به حوزه، رفتار و كردار و تقوا و فضيلت ايشان بسيار مورد نظر علما و بزرگان واقع شد؛ بنحوى كه آيت اللّه مشكينى مدظله در اين مورد مى‏فرمايد: تقوا و علم ايشان سخت مرا تحت تأثير قرار داده بود. مدنى سخت كوش در اين شهر پرآوازه، در پاى درس آيت اللّه حجت كوه كمرى(ره) و آيت اللّه سيد محمد تقى خوانسارى(ره) حاضر و به اندوخته‏هاى علمى خود مى‏افزود و از هيچ كوششى در راه كسب فيض فروگذار نبود. او مدت چهار سال از دروس فلسفه و عرفان و اخلاق امام خمينى(ره) نيز بهره‏مند گرديد.(3)

هجرت به نجف اشرف‏

شهيد مدنى از همان دوران جوانى مبارزات سياسى خود را براى سرنگونى رژيم حاكم آغاز كردند به علت مبارزه با فرقه گمراه بهائيت از قم به همدان و سپس به آذرشهر تبعيد شدند. پس از اتمام دوره تبعيد در سال 1363ق (چهل سالگى) به زيارت خانه خدا رفت و پس از انجام مراسم حج، براى ادامه تحصيل، به سوى نجف اشرف رهسپار گرديد و از محضر اساتيد بلند پايه‏اى همچون آيت اللّه العظمى حكيم و آيت‏العظمى شيرازى و سپس از محضر امام امت(ره) بهره‏هاى فراوانى بردند.

در كرسى استادى‏

شهيد مدنى در زمانى كوتاه، توجه اساتيد بزرگ حوزه نجف را به خود جلب كرد و در چندين رشته درسى از جمله كفايه، رسايل، مكاسب،درايه، به دستور مراجع بزرگوار كلاس درس برپا نمود. حضرت آيت اللّه‏راستى كاشانى در مقام توصيف مقام علمى ايشان مى‏گويد: در آن ايّام كه ما در خدمتشان بوديم مراحل اجتهاد را طىّ كرده و مشغول تدريس دروس مختلف بودند و از درس ايشان محصلين زيادى استفاده مى‏نمودند، به گونه‏اى كه در نجف درس ايشان، از همه درسها، پرجمعيت‏تر بود و شاگردانشان بايك عشق و علاقه خاصى در درس ايشان شركت مى‏جستند. ايشان روزانه 7 الى 8 درس برگزار مى‏كردند.(4)
خود ايشان مى‏گويد: وقتى در نجف بودم عده‏اى از من خواستند رساله (توضيح المسائل) بنويسم كه مخالفت كردم، براى اين كه مراجعى چون حضرت آيت اللّه خمينى وجود داشت كه بايد همه از ايشان تقليد مى‏كرديم.(5)

محور دوم: امام و شهيد مدنى‏

آيت اللّه مدنى، اطاعت از اوامر امام خمينى(ره) را هميشه براى خود و ديگران واجب و لازم مى‏دانستند و علاقه خاصى به امام داشتند؛ امام امت نيز متقابلاً به ايشان علاقه ويژه‏اى داشتند؛ تا جايى كه در جريانات همدان، حضرت امام به ايشان مى‏نويسند: «شما سيد العلماء الاعلاميد» او را دست راست خود به حساب مى‏آورند كه، كنايه از شرافت و اهميت ايشان است. يكى از شخصيت‏هاى آذربايجان به امام امت عرض مى‏كنند: آيت اللّه مدنى با توجه به كسالتى كه دارند، ملاحظه حال خود را نمى‏كنند و در بيست و چهار ساعت، فقط سه ساعت استراحت مى‏كنند. امام فرمودند: اگر ما و مدنى استراحت كنيم چه كسى كارها را انجام مى‏دهد؟ مدنى دست راست من است.(6) سخنان امام هميشه معيار دقيق و روشنى براى شناخت اشخاص و ويژگى‏هاى آنهاست. امام درباره خصوصيات ايشان فرمودند: شهيد مدنى از چهره‏هاى كم نظيرى بود كه به حد وافر از علم و عمل و تقوى و تعهد و زهد و خودسازى برخوردار بود.

اطاعت بى چون و چرا از رهبر

آيت اللّه راستى كاشانى مى‏فرمايد:
مى‏توان تعبير كرد كه شهيد آيت اللّه مدنى، فدايى و فانى در امام بود. از سويى ديگر، ايشان بسيار مورد اعتماد امام بودند و امور حساسى كه پيش مى‏آمد، امام به ايشان واگذار مى‏كرد.(7)
از نقطه نظر حجة الاسلام بروجردى (داماد شهيد محراب): شهيد مدنى با اين جلالت علمى و كفايت و لياقت شخصى، در مقابل امام راحل، كاملاً مطيع و دربست در اختيار ايشان بود. بلكه مى‏توان گفت فانى در امام عزيز بود و بى‏نهايت به او عشق مى‏ورزيد، يكى از اقوام نقل مى‏كرد، يك روز نشسته بوديم، شهيد مدنى تلويزيون را روشن كردند؛ به محض اينكه تصوير حضرت امام(ره) در صفحه تلويزيون ظاهر شد، بى اختيار خم شدند و تصوير مبارك امام را بوسيدند.(8) آيت اللّه ملكوتى نيز مى‏گويند: ديد شهيد مدنى نسبت به امام در يك كلمه خلاصه مى‏شود و آن اينكه او به تمام معنى فانى در امام بود؛ به نحوى كه هيچگاه نظر خودش را مقدم بر نظر امام نمى‏ديد و در تمام مراحل امام را در نظر داشت. شهيد مدنى بارها فرمود: دينم به من مى‏گويد بايد امروز خودت را فراموش كنى و خود را زيرپاى اين مرد (امام خمينى) بگذارى تا يك قدم بالا بيايد و به دنبال ايشان حركت كنى.
همچنين مى‏فرمود: امام هر زمانى فرمانى بدهد بايد بدون چون و چرا آن را اطاعت كنيم، حتى اگر به ضرر جانمان هم باشد و بارها ديده مى‏شد به محض اينكه پيام امام به دست ايشان مى‏رسيد تمام كارها را تعطيل مى‏كرد و دنبال آن چيزى كه امام مى‏فرمود حركت مى‏كرد به طورى كه اطاعت از اوامر امام را واجب و لازم مى‏دانستند و اين خود نشانگر تواضع عميق و ايمان راسخ ايشان بوده پس از به شهادت رسيدن آيت اللّه شهيد قاضى طباطبايى توسط گروهك فرقان، امام خمينى(ره) باصدور فرمانى ، شهيد مدنى را به عنوان نماينده تام الاختيار خود و امام جمعه تبريز منصوب مى‏نمايند. نزديكان شهيد مدنى نقل مى‏كنند: زمانى كه به ايشان اطلاع دادند حضرت امام فرمانى به اين مضمون صادر كرده‏اند كه به تبريز برويد، ايشان شبانه عازم حركت شدند و هرچه به ايشان اصرار كرديم كه حداقل صبح حركت نماييد، خطاب به ما فرمودند: اگر تا صبح زنده نمانم جواب خدا را در فرداى قيامت چه بدهم؟».(9)

استفاده از درس اخلاق استاد

شهيد مدنى از كلاس اخلاق علمى و عملى امام بهره فراوان برد و همين درس نيز باعث شد تا امام را در مقام عمل بالاتر و برتر از مرز علم بيابد و عشقش نسبت به ايشان فزونى يابد. او با داشتن چنين معلم اخلاقى، بيش از هرچيز به طهارت نفس و تقوا اهميت مى‏داد. و حتى پيروزى بر دشمنان و طاغوتيها را زمانى مفيد و مؤثر مى‏دانست كه همراه با تقوا و اصلاح نفس باشد و با بيان گيرا و شيرين خود مى‏گفت:
ما بايد بدانيم وقتى مى‏توانيم از اين پيروزى استفاده ببريم كه، اول نفسمان را اصلاح كرده باشيم، به اين معنا كه، اگر نفسمان اصلاح نشده باشد پيروزى به هر حدى برسد چاره دردهاى ما نخواهد بود. همه طاغوتها را سركوب كردن، وقتى به دردمان مى‏خورد كه در مملكت بدن خودمان حكومت الله مستقر شده و حكومت طاغوت ريشه كن شود.(10)
و اين مريد و مراد به واقع در مملكت وجود خويش حكومت الله را مستقر كرده و عمرى را در تهذيب نفس گذرانده بودند. آنچه مى‏گفتند و به ديگران تعليم مى‏دادند، خود در صف مقدم عاملين آن بودند. و گرنه چگونه مى‏توانستند در مقام معلم و مربى و اسوه براى ديگران، قرار گيرند و قلوب آنها را مالامال از محبت خود ساخته و به تسخير خود در آورند. آنها مردان عمل بودند و تمام رفتار و كردار و گفتارشان حساب شده و دقيق بود و خداى را ناظر اعمال خود مى‏دانستند. شهيد مدنى مى‏فرمود: «وقتى من مردم را به كار يا تظاهرات دعوت مى‏كنم؛ بايد اول خودم اقدام كنم و در پيشاپيش مردم باشم، تا اگر صدمه‏اى وارد شود، ابتدا متوجه خودم باشد». آنها بواسطه اطاعت و عبوديت محض، قلوبشان حرم امن الهى گشته و سخنانشان رنگ خدايى گرفته و تا اعماق روح انسان نفوذ مى‏كرد و آدمى را منقلب مى‏ساخت. فضايل اخلاقى در وجودشان ريشه دوانده و تا پايان عمر آنها را همراهى مى‏كرد و مراحل تثبيت خلق نيك و زدودن اخلاق زشت را پشت سر گذاشته بودند و با محاسبه مداوم نفس و مراقبت از خود، تا بدانجا رسيدند كه تمام اعمال و رفتار و حركات و سكناتشان در مدار رضايت الهى قرار گرفت. ما از آن زندگى سراسر آموزنده، نكاتى را انتخاب كرده‏ايم تا ببينيم كه اين «از خود رستگان و به خدا رسيدگان» چگونه فرمايش مولاى متقيان على(ع) «كونوا دعاة الناس بغير السنتكم ؛ مردم را نه با گفتار بلكه با عملتان هدايت كنيد» را جامه عمل پوشاندند و به بالاترين مدارج انسانى رسيدند.

محور سوم: جلوه‏هاى رفتارى شهيد مدنى‏

احتياط در بيت المال‏

در رويه عملى علماى بزرگ – با وجود اينكه مبالغ زيادى از وجوه شرعى پيش آنهاست – مى‏بينيم كه سعى دارند كه زندگى خود را هم سطح زندگى مردم ضعيف قرار دهند؛ چرا كه دستور اخلاقى خود را از مولاى متقيان على(ع) گرفته‏اند كه فرمود:
«اِنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلى اَئِمَةِ العدل اَن يَقدِرُوا اَنفُسَهُم بِضَعَةِ النّاسِ(11)؛
خداوند بر رهبران عدالت واجب كرده است كه خود را هم سطح مردم ضعيف قرار دهند».
هرچند اموال زيادى در اختيار شهيد مدنى بود اما ساده زيستى در سراسر زندگى او مشهود بود، چنانچه گفته‏اند پس از شهادت ايشان، مبلغ 9360 تومان اموال شخصى از او در تبريز باقى ماند و بقيه حدود 14 ميليون تومان از وجوه شرعى بود كه در اختيار نماينده امام حضرت آيت اللّه مشكينى مدظلّه‏العالى قرار گرفت. شدت احتياطشان به حدى بود كه دوست و آشنا و غريبه برايش تفاوتى نداشت.

اهميت دادن به جوانان‏

آيت اللّه‏مدنى به جوانان عشق مى‏ورزيدند و توجه خاصى به اين قشر پرجنب و جوش جامعه داشت. وقت معينى از روز را به جوانان اختصاص مى‏داد و ساعتها سئوالات گوناگون آنها را پاسخ مى‏گفت. در پاسخ به سؤال يكى از نزديكانش كه پرسيده بود، حاج آقا! چرا اين قدر وقت خود را به اين بچه‏ها اختصاص مى‏دهيد، در حالى كه از وضعيت جسمانى خوبى برخوردار نيستند؟گفته بودند «اگر من آغوشم را براى بچه‏ها و جوانان باز نكنم، آغوشهاى باز شده نگران كننده‏اى هست كه اينها را در مى‏يابد.»(12)
لازم به ذكر است كه شهيد بزرگوار زين الدين نيز در خرم آباد با شهيد مدنى آشنا شد. و برخورد ايشان چنان تأثيرى در وجود اين جوان برجا گذاشت كه بعدها توانست با جذب و اداره جوانان قمى خدمات ارزنده‏اى در پيشبرد جنگ تحميلى از خود نشان دهد و سرانجام مانند استاد اخلاق خود جامه سرخ شهادت را بر تن نمايد.

مناجاتهاى نيمه شب‏

يكى از خصايص علماء توجه زياد به عبادت است، بزرگان حتى‏الامكان نوافل راترك نمى‏كنند و تقوا تنها لقلقه زبانشان نيست، بلكه سير و سلوك در زندگيشان، همواره جايگاه ويژه‏اى دارد. آنها لحظه‏اى از ذكر و نام خدا غافل نيستند. مرحوم آقا ميرزا جواد ملكى در كتاب اسرار الصلاة درباره آنها مى‏گويد:
اين روايات را انكار نكن؛ خدا را شاهد مى‏گيرم كه من از متهجّدين و شب زنده داران كسى را مى‏شناسم كه به هنگام سحر صداى فرشته‏اى او را بيدار مى‏كند و او را به لفظ آقا خطاب مى‏كند و آن شخص به اين خطاب بيدار مى‏شود و به نماز شب مى‏ايستد.(13)
از بين نمونه‏هاى فراوان، مى‏توان به امام خمينى و شهيد محراب اشاره كرد.
خواب امام در ساعت معينى شروع مى‏شد و رأس ساعت 2 نيمه شب جهت اقامه نماز شب از خواب بر مى‏خاستند و تا 4 صبح به راز و نياز با محبوب و شب زنده دارى مشغول بودند. برخى مواقع كه ما شبها بالاى سر امام بوديم مى‏خواستيم، ايشان را براى نماز شب بيدار كنيم، همين كه موقع نماز شبشان فرا مى‏رسيد خودشان به حالت عجيبى از خواب بيدار مى‏شدند كه گويى كسى ايشان را صدا كرده باشد.(14)
شهيد مدنى نيز هر شب، نماز شب را اقامه مى‏نمودند و گفتار و كردار و سكنات و در يك كلام زندگيش با خدا در آميخته بود. اطرافيانش مى‏گويند وقتى ما حالات ايشان را مى‏ديديم خيال مى‏كرديم روح در قالب او نيست. آقاى بهاءالدينى (داماد ايشان) در خاطراتش مى‏گويد: ما حالات نورانى و با صفاى ايشان را در مناجاتهاى نيمه شبشان، نظاره گر بوديم. در نيمه شب يك روز تابستانى در محلى نزديك همدان، من ديدم از ميان درختان باغ صداى ناله مى‏آيد، از رختخواب كه بلند شدم ديدم آقا (آيت اللّه مدنى) نيست و رفته در ميان درختان گريه مى‏كنند و مى‏گويد: خدايا من آمدم، اگر تو به من جواب ندهى و رهايم سازى، كيست كه مرا دريابد! اينها را مى‏گفت و اشك مى‏ريخت.(15)

عشق به ائمه اطهار(ع)

شيفتگان مكتب آل محمد(ص) از كمال عشق و تعبد نسبت به اهل بيت برخوردارند. اين روحيه به شدت در شهيد محراب به چشم مى‏خورد. خود ايشان در اينباره مى‏گويد: «وقتى به مشهد آمدم حاجتى داشتم و آن را به امام رضا(ع) عرض كردم، اما تا 12 روز اثرى نديدم، روز دوازدهم به امام عرض كردم: اى امام! من از افرادى نيستم كه زود دست بردارم، تا وقتى حاجتم را برآورده نكنى از در خانه ات نمى‏روم، فرداى آن روز در مسجد نماز مى‏خواندم، پس از نماز مردى كه با امام(ع) ارتباط قلبى داشت ؛ دستش را روى شانه من گذاشت و فرمود: سيد حاجتت برآورده شد! و همين طور نيز شد و به آنچه مى‏خواستم رسيدم.»(16)در نجف اشرف هم كه بودند، سالى چند بار با پاى پياده به كربلا مى‏رفتند ايشان در اين سفرها، قافله سالار بودند و در بين راه با ابراز احساسات پاك به ائمه(ع) دوستانش رامنقلب مى‏ساخت. در ايام محرم نيز در پيشاپيش دسته‏هاى سينه زنى به راه مى‏افتاد و به سر و سينه خويش مى‏زد، به محض شنيدن نام امام حسين(ع) چهره مباركش مملوّ از اشك مى‏شد. در ايام شهادت ائمه در منزلشان مجالس عزادارى ترتيب مى‏دادند. آرى اين بزرگان دريافته‏اند كه عشق به ائمه يعنى عشق به خدا عشق به خدا يعنى رستگارى؛ و دورى از اين خاندان، دورى از انسانيت و طريق انحطاط است.

نماز

كمتر مسلمانى يافت مى‏شود كه به اهميت نماز واقف نباشد. در مكتب وحى بهترين نمازگزاران معصومين(ع) بودند. حضرت على(ع) مى‏فرمايد: «رسول خدا(ص) هيچ چيز را بر نماز مقدم نمى‏داشت و آنگاه كه وقت نماز مى‏شد گويى،هيچ دوست و آشنايى ندارد.»(17)
خود اميرالمؤمنين(ع) در بحبوحه جنگ صفين با نگاه كردن به خورشيد فرمود: منتظر ظهر هستم تا نماز بخوانيم. گفتند: اينك در حال نبرديم چه وقت نماز است؟ فرمود ما براى اقامه نماز با اينها مى‏جنگيم.(18)
ره پويان راستينى همچون شهيد مدنى نيز با تأسى از رهبران الهى، مقيد به نماز اول وقت بودند و هيچ كارى در موقع نماز براى ايشان به اندازه نماز اهميت نداشت و ديگران را نيز تشويق به برگزارى نماز اوّل وقت مى‏كردند. شهيد مدنى، هنگامى كه به نماز مى‏ايستاد، سراپا مجذوب جمال الهى مى‏شد و عاشقانه با محبوب سخن مى‏گفت.
آيت اللّه راستى كاشانى در خصوص عبادتهاى شهيد بزرگوار آيت اللّه مدنى مى‏گويند:
ايشان در عبادتهايشان يك حالت خاصى داشتند، كسانى كه حالت عبادت ايشان را مى‏ديدند، لذت مى‏بردند. در خصوص تشويق ديگران به نماز اول وقت آمده: به شهيد مدنى اطلاع دادند،طلبه‏اى صبحها دير از خواب بر مى‏خيزد! او چهل روز، صبحها به ديدار او مى‏رود! او را از خواب بيدار مى‏كند، با او نماز مى‏خواند، قرآن مى‏خواند، صبحانه ميل مى‏فرمايد، تا آن عادت ناپسند را، از او بگيرد و موفق هم مى‏شود.(19)و اين همه تلاش و كوشش به خاطر درك و رسيدن ديگران به ثواب نماز اوّل وقت است.

تواضع‏

از عالى‏ترين فضايل اخلاقى هر انسان صاحب كمالى تواضع اوست. شهيد مدنى بسيار متواضع بود، ايشان آن قدر متواضع بود كه در سلام كردن بر ديگران پيشى مى‏گرفت؛ حتى اگر با بچه‏ها روبرو مى‏شدند به آنها نيز سلام مى‏كردند.
شهيد بزرگوار چنان در برخوردهايش با تواضع عمل مى‏كرد كه گاهى دوستانش را به تعجب وا مى‏داشت در اين باره آيت اللّه بنى فضل مى‏گويد:
در احترام و تواضع به ديگران حتى به كوچكتر از خودش از لحاظ علمى و موقعيت اجتماعى، به گونه‏اى برخورد مى‏كرد كه من فكر مى‏كردم خداوند متعال در او نفس اماره نگذاشته است.

جاذبه و دافعه‏

خصوصيت ديگر ايشان جاذبه و دافعه عجيبى بود كه داشتند، آن چنان جاذبه‏اى داشتند كه بچه‏هاى خودمانى، وقتى به او مى‏رسيدند، خيال مى‏كردند با پدرشان يا محرم اسرارشان روبرو شده‏اند و آنچنان دافعه داشت كه اگر دشمن ايشان را از دور مى‏ديد برخود مى‏لرزيد، اين مشخصه يك انسان كامل است.

صفات متقين

در موقع حرف زدن، هميشه چشم را به پائين مى‏دوخت و هيچ‏گاه چشم به صورت آدم نمى‏انداخت و اين شايد نشانه‏اى از خصوصيات اولياء الله باشد كه در خطبه متقين (همام) نهج البلاغه با جمله «وَ غَضّوا بِاَبصارِهِم» به اين خصوصيت اشاره شده است.

شجاعت‏

شجاعت آيت اللّه مدنى، ريشه در ايمان راستينش داشت او همواره در راه احقاق حقوق مردم، فرياد بر مى‏آورد و از در افتادن با حكومت هم هيچ وحشتى نداشت. آيت‏اللّه بين فضل مى‏گويند:
من از نزديك با آيت اللّه مدنى معاشرت داشتم، ايشان را انسانى غيور و جسور مى‏ديدم، غيرت دينى و انقلابى داشت. در گنبد كاووس تبعيد بودند، رئيس ساواك گنبد به صورت يك فرد ناشناس به ايشان تلفن زده و در مسئله تقليد از او سؤال مى‏كند كه به نظر شما امروز از چه كسى بايد تقليد كرد؟
وى با صراحت و بى‏پروا مى‏گويد: با وجود آيت اللّه خمينى ؛ معلوم است كه بايد از ايشان تقليد كرد. رئيس ساواك يكّه خورده بود، بعداً به ايشان پيغام فرستاد كه آقاى مدنى كمى ملاحظه كنيد ايشان در پاسخ مى‏گويد: «من آنچه عقيده‏ام هست مى‏گويم و از كسى هم باكى ندارم.»(20)

قناعت‏

قناعت و صرفه جويى در امور زندگى از اوصاف پسنديده است، اين خصلت در لابه‏لاى زندگى بزرگانى همچون امام راحل و شهيد مدنى آشكار است.
شهيد مدنى صرفه جويى را در همه ابعاد زندگى خود جارى مى‏ساخت و در اين جهت به مردم پيرامون خود توجه خاصى داشت. در اوايل جنگ وقتى ديد مردم با كمبود نفت مواجه شده‏اند از آن استفاده نكرد و در سرماى سوزان تبريز با پوشيدن پوستين، زندگيش را گذراند، زمانى كه همه نمى‏توانستند گوشت بخرند او گوشت نمى‏خورد و حتى در جزئى‏ترين امور چنان دقت مى‏كرد كه تعجب اطرافيانش را برمى‏انگيخت.
وقتى به مجلس عروسى دعوت مى‏شد، اگر پذيرايى، بيشتر از يك رقم ميوه بود يا مهريه قدرى گران و بالا بود ايشان آنجا را ترك مى‏كرد و بيرون مى‏آمد.

خدمت به محرومين

آيت اللّه مدنى خانه‏اش قبله آمال محرومان بود.
آقاى بهاءالدينى (داماد ايشان) مى‏گويد: يادم هست يك موقع پيرمردى رسيد و ما به جهتى او را توى خانه راه نداديم تا اين كه از فرصت استفاده كرد و دويد؛ خودش را به آقا رساند و نيازش را به ايشان گفت. ايشان بر سر ما فرياد زد كه آقا من جواب خدا را چه بدهم اين مرد كار داشت و شما راهش نداديد؟ آيت اللّه مدنى در همدان مؤسسه‏اى براى كمك به محرومان داشتند، هركس هرچه مى‏توانست از وسايلى كه مورد احتياج خانواده‏هاى مستمند بود مى‏آورد و شبها آن وسايل را با همكارى افرادى مى‏بردند و تحويل خانواده‏هاى بى‏سرپرست مى‏دادند و از آنها دلجويى مى‏كردند.
شهيد گرانقدر خود را وقف خدمت به مردم و جامعه كرده بودند و از هيچ خدمتى در اين راه دريغ نمى‏فرمودند. در همدان، خرم آباد و تبريز و حتى در اماكن تبعيدشان و يا محلهايى كه به طور موقت، مانند اطراف قزوين رفته بودند آثارى از خود بجا گذارده‏اند. مثلاً در همدان مهديه و بيمارستان و صندوق قرض الحسنه و مساجد و حسينيه ومؤسسات تعاونى امور مستمندان برپا نمودند، اين صندوق به كسانى كه نياز به ادامه تحصيل داشتند يا وسايل خياطى و گلدوزى و ساير هنرهاى دستى را درخواست مى‏كردند، كمك مى‏كرد. همچنين در فراهم نمودن جهيزيه براى نوعروسان نيز نقش فعالى داشت.

خدمات اجتماعى‏

آيت اللّه مدنى در روزهاى سخت زندگى خود كه در تبعيد به سر مى‏برد، همچنان در خدمت مردم بود. او به هر شهر و روستا كه مى‏رفت به رفع نيازهاى فردى و اجتماعى مردم اقدام مى‏كرد و افراد نيكوكار را در اين مسير هدايت مى‏نمود.
نمونه هايى از خدمات اجتماعى شهيد مدنى در جهت رفع محروميت زدايى به شرح زير است:
1- احداث مهديه‏اى باشكوه در همدان‏
2- راه اندازى صندوق قرض الحسنه در همدان‏
3- احداث درمانگاه مهديه همدان‏
4- ساختن حمام در دره مراد بيك‏
5 – بناى حسينيه‏اى در دره مراد بيك و ساختن پنج اتاق در جوار آن، براى طلبه هايى كه از حوزه علميه قم براى تبليغ به آنجا مى‏رفتند.
6- احداث مسجد و مدرسه دره مراد بيك‏
7- تشكيل و تجهيز كتابخانه دره مرادبيك‏
8 – راه اندازى صندوق قرض الحسنه در دره مراد بيك‏
9 – راه اندازى صندوق قرض الحسنه در قصر شيرين
10- هيجده دستگاه خانه در يكى از روستاهاى بويين زهرا به هزينه اهالى همدان‏
11- ساختن مسجد بزرگى در نورآباد ممسنى كه خود ايشان طرح و نقشه آن را داد.(21)
و خدمات ارزنده او پس از پيروزى انقلاب بر كسى پوشيده نيست.

محور چهارم: دوران مبارزات

آيت اللّه مدنى از دورانى كه هنوز جوانى بيش نبود به اهداف بلندى مى‏انديشيد و همان گونه كه در بعد علمى نردبان ترقى و كمال را پيمود و به اجتهاد نايل آمد. در سخت‏ترين شرايط نيز در كنار مردم قرار مى‏گرفت. ايشان پيش از نهضت سال 1342 ه.ش در ايران با فرقه‏هاى گمراه در ستيز بود و پس از پيروزى انقلاب نيز همگام با امام خمينى، همواره در دلش آتش تلاش و مجاهده شعله ور بود.

ستيز با بهائيت

بذر بد فرجام بهائيت در كشورهاى اسلامى به وسيله استعمار انگليس پاشيده شد، و نهال آن در دامن كج انديشان پرورش يافت. دستهاى پنهان آن را در ممالك اسلامى بويژه، شيعه نشين رواج دادند و با ورود فرهنگ بيگانه و بازگشت روشنفكران غربزده از پرورشگاه خود، اين كيش ضد مذهب به اوج خود رسيد.
رضاخان و عاملان ديگر غرب در ايران، براى كوبيدن اسلام خصوصاً مكتب حيات بخش تشيّع، به ترويج كنندگان مرام بهاييگرى ميدان دادند، به طورى كه در اندك زمانى، سرمايه داران بهايى در آذربايجان بويژه مناطق اطراف تبريز، بر صنايع عظيم استان از جمله كارخانجات برق مسلط شدند و اين قبضه كردن شريانهاى اقتصادى، روز به روز كارگران شيعه شاغل در اين مركز را با شبهات فكرى و عقيدتى مواجه مى‏ساخت. آيت اللّه مدنى كه در اين ايّام در حوزه علميه قم مشغول درس و بحث علمى بود؛ اين آشفتگى اوضاع منطقه را تاب نياورد و بى‏درنگ روانه زادگاه خود شد و با عشق و ايمان و مكتب و قلبى آكنده از خشم به دشمن، مبارزه‏اش را بر ضد بهائيت آغاز كرد.

آقاى بروجردى مى‏گويد:
ايشان احساس مى‏كند كه زادگاه اصلى شان (آذرشهر) در خطر محاصره اقتصادى فرقه ضاله بهائيت اين مسلك و مرام استعمارى – صهيونيستى قرار گرفته، مراكز حساس شهر مانند كارخانه توليد برق و غيره به دست آنهاست. با بيانات آتشين خود مردم را عليه آنان بسيج مى‏كند، تا آنجا كه مصرف برق آنها را تحريم مى‏كند، و مردم از چراغهاى نفتى استفاده مى‏كنند. از اين بالاتر، آذرشهر كه نزديك به تبريز واقع شده و در آن زمان مقدار زيادى از نان تبريز را تأمين مى‏كرد، به دستور آن بزرگوار، مردم از فروش نان و مايحتاج زندگى به اين فرقه گمراه خوددارى مى‏كنند و آنان مجبور مى‏شوند از اين شهر مذهبى و اسلامى كوچ كنند و بدين ترتيب، تب مبارزات ضد بهايى بالا گرفته و كم كم به مبارزه‏اى خونين تبديل مى‏شود. تمام اين حوادث از طرف شهربانى وقت پيگيرى شده و شهيد مدنى تنها عامل همه تحريكات ضدبهايى شناخته مى‏شود. در نتيجه او را به همدان تبعيد مى‏كنند. ولى قيام معظم له به ثمر مى‏رسد، مردم دست از ادامه مبارزه برنداشته و بالاخره اين شهر مذهبى را از لوث اين فرقه استعمارى صهيونيستى نجات مى‏دهند.

نهضت سال 42

جرقه انقلاب اسلامى ايران در سال 1342 ه.ش زده شد. دشمن، امام خمينى را دستگير و مدتها او را دور از شهر قم، تحت نظر قرار داد. آنها توطئه غير مذهبى جلوه دادن قيام و اعدام حضرت امام(ره) را در سر مى‏پرورانيدند. در اين روزها آيت اللّه مدنى از اساتيد حوزه علميه نجف اشرف به شمار مى‏رفت كه از دستگيرى امام اطلاع پيدا كرد و به عمق فاجعه و توطئه دشمنان پى‏برد، كلاسهاى درس و بحث خود را تعطيل و به سوگ شهداى نهضت ايران نشست، و با ترتيب دادن مجالس متعدد، چهره كريه حكومت ايران را در حد توان شناساند، توطئه دشمن را در انحراف اذهان عمومى از اسلامى بودن انقلاب ناكام گذاشت.
وقتى كه در سال 1342 حركت عظيم مردم مسلمان ايران به رهبرى حضرت امام خمينى در جبهه سرنگونى رژيم طاغوت آغاز گرديد، آيت اللّه مدنى نخستين كسى بود كه در نجف به نداى «هل من ناصر ينصرنى» امام لبيك گفته و با تعطيل كردن كلاسهاى خود در نجف و تشكيل مجالس سخنرانى، در جهت افشاى چهره پليد رژيم مزدور پهلوى گام برداشت. وى در اين زمان در نجف، سردمدار جريان دفاع و پشتيبانى از نهضت امام به شمار مى‏آمد و وقايع ايران را براى طلاب بيان مى‏كرد.
از آن شهيد بزرگوار چنين نقل است: من علما را در مسجد هندى جمع كردم. صحبت كردم كه به داد اسلام برسيد. از آقايان علما تقاضا كردم، من در آنجا گريه كردم و علما هم گريه كردند. همچنين گفتم: شنيديم امام را گرفته‏اند، سپس با يك عدّه از طلاب براى ديدن مرحوم آيت اللّه حكيم رضوان اللّه عليه رفتم، ايشان، در نجف نبودند، رفتم كربلا خدمت ايشان دستشان را بوسيدم و گفتم آقا، امروز آقاى خمينى، مظهر اسلام است. گفتند: باشد هرچه بگويى مى‏كنم. گفتم: اقدام كنيد. ايشان بلافاصله تلگراف زدند به شاه.(22)در روزهاى سخت در پشتيبانى از امام، مخصوصاً پس از سخنرانى مهم و افشاگرانه در رد كاپيتولاسيون توسط امام خمينى(ره)، شهيد آيت اللّه مدنى از جمله كسانى بود كه لحظه‏اى از پشتيبانى رهبر و مراد خود عقب نمى‏نشست.

ارتباط با آيت اللّه كاشانى‏

مرحوم آيت اللّه مدنى از دوران جوانى وارد مبارزات سياسى و اجتماعى شد و در زمان آيت اللّه كاشانى با ايشان ارتباط داشت، اين رابطه به حدى بود كه وقتى آيت اللّه مدنى خواست به تبريز مسافرت كند، مرحوم آيت اللّه كاشانى طى تلگرافى به آيت اللّه سيد مهدى انگجى دستور مى‏دهد كه هنگام ورود ايشان به تبريز، از وى تجليل به عمل آيد.(23)

مبارزه در هجرت‏

زمانى كه بعثى‏ها در عراق بسر كردگى عبدالكريم قاسم و عبدالسلام عارف انقلاب كردند، ابتدا نسبت به روحانيت اظهار ارادت مى‏كردند، مثلاً موقعى كه مرحوم آيت اللّه حكيم در بغداد بسترى بودند، عبدالكريم قاسم به خدمت ايشان رفت. آنها ابتدا به خاطر پيش برد مقاصد شومشان نسبت به روحانيت، ارادت نشان مى‏دادند و بعد بنا را بر مخالفت با آيت اللّه حكيم گذاشتند به اين دليل كه مرحوم آيت اللّه حكيم عليه كمونيستهاى آنجا فتوا داده بود.(24) در اين موقع شهيد مدنى شروع به فعاليت نمود و يك طايفه از محصلين امور دينى را در مسجد كوفه گرد هم آورد و بر عليه بعثى‏ها سخنرانى نمود. در نتيجه اين فعاليت، همه عشاير مسلمان عراق براى اظهار پشتيبانى از روحانيت و اسلام و مرحوم آيت اللّه حكيم از دهات و روستاها و شهرستانها به كوفه آمدند و دست به راهپيمايى زدند.(25) شهيد مدنى هم ابتكار عمل به خرج داده، طلاب را جمع كرد، كفن پوشيدند و به منزل آيت اللّه حكيم رفتند و از ايشان خواستند كه دستور جهاد بدهد.

در كنار نواب صفوى (ديانت و سياست)

آيت اللّه سيد اسدالله مدنى على رغم تحصيل و تدريس و فعاليت‏هاى اجتماعى فشرده در نجف اشرف هرگز با مسايل سياسى بخصوص با مسايل ايران بيگانه نبودند، از جمله مبارزات ايشان در آن ايام مبارزه با خطوط انحرافى كسروى و القائات سوء آن حركت ناصواب بود. شهيد مدنى بر حسب تكليف اسباب حركت شهيد نواب صفوى را به ايران فراهم مى‏كند و مقدارى از كتابهايش را فروخته و پولش را در اختيار وى قرار مى‏دهد تا با تهيه سلاح به ايران آمده و جلو كارهاى نابخردانه كسروى خائن را بگيرد، شهيد نواب صفوى پيوسته خود را از شاگردان و دست پروردگان آيت اللّه مدنى معرفى نموده و از ديدگاههاى اجتماعى و سياسى آيت اللّه مدنى تبعيت مى‏كند.(26) شهيد نواب صفوى عنصر فاسدى چون كسروى را كه دل به افسونهاى غرب و شرق سپرده و ارزشهاى اسلامى را به تمسخر و هتاكى گرفته و بر ضد تشيع علوى سخن مى‏گفت را از ميان برداشت.

پايان دوران تبعيد

بعد از هجرت امام از نجف به پاريس، در سال 1357 ه.ش تبعيد ايشان نيز پايان يافت. آيت اللّه مدنى از كردستان راهى همدان شدند و مورد استقبال با شكوه و بى نظير مردم مبارز آن خطه قرار گرفتند. مرد و زن و پير و جوان آمده بودند تا با مبارز نستوهى كه غبار ساليان دراز تبعيد و رنج را بر پيشانى دارد تجديد بيعت نمايند، او مسلم بن عقيل زمان و حامل پيامهاى آتشين پيشواى بزرگوارش به مردم ايران بود بعد از اينهم لحظه‏اى آرام و قرار نداشت و از جمله كارهاى مهم ايشان جلوگيرى از اعزام يگان تانك تيپ همدان جهت سركوب مردم تهران در آستانه پيروزى انقلاب بود.

شهيد مدنى در سالهاى بعد از انقلاب‏

همزمان با فجر انقلاب كه فريادگران ديروز اكنون پرچم پيروزى را بر دوش مى‏كشيدند. آيت الله مدنى نيز در كنار شهيد آيت الله بهشتى و صدها مبارز ديگر در صف مقدم مبارزه با ايادى استكبار و عناصر سرسپرده آنها قرار گرفت.
آيت الله مدنى در جريان تشكيل مجلس خبرگان قانون اساسى از سوى مردم مسلمان همدان به مجلس خبرگان راه يافت او در اين مجلس نيز در نقش يك مجتهد جامع الشرايط، جهت تدوين اصول قانون اساسى جمهورى اسلامى بر مبناى آيات قرآن و دستورات خداوند، لحظه‏اى از پا ننشست تا اينكه جريان شهادت آيت الله قاضى طباطبائى اولين امام جمعه تبريز به دست گروه تروريستى فرقان اتفاق افتاد. ايشان به دستور خمينى(ره) به عنوان امام جمعه تبريز و نماينده امام در آذربايجان، رهسپار تبريز شدند و زحمات و رنج‏هاى فراوانى در آن روزهاى بحرانى و پرآشوب در تبريز متحمل گشته و ضمن رسيدگى به اوضاع آذربايجان شرقى و غربى از وضع همدان و زنجان نيز غافل نبودند.

غائله خلق مسلمان‏

در آن روزهاى حساس كه مزدوران مسلح، قسمتى از غرب كشور را با خطر مواجه ساخته بودند؛ حزب خلق مسلمان، تبريز و شهرهاى اطراف آن را ناامن ساخته و بسيارى از مراكز انتظامى و امنيتى را در اختيار خود در آورده بود.
آقاى بهاءالدينى (داماد ايشان) كه در اين روزها، در كنار ايشان بود مى‏گويند: از 34 كميته، 30 عدد از آن در اختيار و خدمت حزب خلق مسلمان بود. يك روز نزديك غروب بود كه خلق مسلمانى‏ها كميته بازرسى را گرفته بودند و به طرف خانه ايشان هم تيراندازى مى‏شد، نزديك اذان بود، بچه‏ها رفتند و ايشان گفتند به مسجد نرويد، اتفاقاً زودتر رفتند، من جلو رفتم و عرض كردم: حاج آقا نرويد تيراندازى است اينها آمده‏اند براى كشتن شما، از اين طرف و آن طرف هم تلفن مى‏زنند كه حاج آقا را نگذاريد بروند بيرون، ايشان به من گفتند: «از تو توقع نداشتم، اگر من به مسجد نروم تضعيف روحيه مسلمانان كرده‏ام ؛ و من پيش خدا جواب ندارم. چه جوابى به خداى خودم بدهم؟ اگر به مسجد نرفتم به خاطر جانم بود. مى‏گويد اسلام و انقلاب از تو عزيزتر بود.» و ايشان به مسجد رفتند و نماز جماعت را اقامه كردند.(27)
بنابراين سخت‏ترين روزهاى زندگى ايشان در آشوب تبريز بوده است كه شجاعانه و دليرانه با تلاش و كوشش خود نفشه‏هاى تفرقه‏آفرين ضد انقلاب را در هم كوبيد. در اين مسير دردها و رنجهاى بى‏شمارى را به جان خريدند. روزى عناصر خلق مسلمان به نام هئيت قمه زنى به خانه‏اش مى‏ريزند و روزى محراب عبادتش را به آتش مى‏كشند، روز ديگر قصد جان او را مى‏كنند ودر يكى از خيابانهاى تبريز آب دهان به صورتش مى‏اندازند، اما او در هر حادثه، ناگوار استوار و ثابت قدم ايستاد و با الهام از كلام خدا«فاستقم كما امرت» مى‏گويد «من تا زنده‏ام نماينده امام هستم و نماز جمعه مى‏خوانم».(28)
آقاى بهاءالدينى مى‏گويد: ايشان در هجوم هيئت قمه زنى به منزلشان كوچكترين خوفى به دلش راه نداد، به كنار پنجره آمد و چنين گفت:
برادران خداى ما يكى است، پيامبر ما، دين ما يكى است، ما همگى يك كتاب داريم بگوييد كه چه مى‏خواهيد؟!
در اين هنگام، يك لحظه سرها پايين دوخته مى‏شود، آنها اين مرد را نشناخته بودند و به حقيقت ايمانش پى نبرده بودند، پس از روشن شدن اين امر، آنانى كه قصد جانش را داشتند او را به آغوش مى‏گيرند.(29)
و اينگونه بود كه اين سيد والامقام در مقابل سختيها و دشواريها مردانه ايستاد، و با تمام توان و با توكل و استقامت نقشه‏هاى توطئه گران را خنثى نمود.

در كنار رزمندگان‏

قبل از هر چيز مناسب است خاطره‏اى از آقاى بهاءالدينى در اين زمنيه نقل شود: «عده‏اى مى‏خواستند به جبهه بروند، بچه‏ها كه رفتند، ديديم حاج آقا آمدند خانه و سخت ناراحت هستند، اشك در چشمانشان حلقه زده است. گفتيم حاج آقا، چرا ناراحتيد؟گفتند: «تلفن بزنيد به دفتر امام و اجازه بگيريد كه من هم با اين بچه‏ها به جبهه بروم». پرسيديم: «چرا حاج آقا؟» گفتند:«آخر من نمى‏توانم ببينم اين بچه‏ها مى‏روند جبهه، آنجا مى‏جنگند و من نروم بجنگم، خوب من پيرشده‏ام: اگر من گذشت اين بچه‏ها را نداشته باشم، ايثار اين بچه‏ها را نداشته باشم، واى به حال من!» اما خوب معلوم بود كه حضرت امام هيچ وقت اجازه نمى‏دادند ايشان سنگر تبريز را رها كنند و به جبهه بروند. البته اين حركت ايشان هم نشانه عشق ايشان بود به شهادت و انقطاع ايشان از دنيا.»
نزديك به يك سال بود كه درهاى شهادت و رستگارى و جهاد در راه خدا به روى بندگان صالحش گشوده شده بود و شهيد مدنى با بى‏تابى، نظاره گر صحنه‏هاى جنگ و شهادت و ايثار بود، گاهى براى تقويت روحيه رزمندگان راهى جبهه‏هاى نبرد مى‏شد و هفته‏ها در كنار بسيجيان مخلص مى‏ماند. نقل مى‏كنند: وقتى يكى از جوانان تبريزى از ارتش اسلام با مسلسل هواپيماى دشمن را سرنگون كرد، در انظار مردم، بازوى اين جوان را بوسيد و فرمود: شما كه با اين دستتان از اسلام و ميهن دفاع كرده و هواپيماى كفر را سرنگون ساخته‏ايد، من به عنوان نماينده امام خمينى اين دستتان را مى‏بوسم.(30)
در قضيه محاصره سوسنگرد از سوى دشمن، شهيد مدنى پس از برقرارى ارتباط با رزمندگان اسلام متوجه شدند كه دشمن حلقه محاصره سوسنگرد را تنگ‏تر كرده اما نيروهاى تحت فرماندهى بنى صدر خيانت پيشه كارى را انجام نمى‏دهند، بى‏درنگ نزد امام شتافته و چاره جويى نمود، امام هم بلافاصله با قاطعيت دستور شكسته شدن محاصره سوسنگرد را صادر كردند. بعدها شهيد مدنى در خصوص تمرد بنى صدر خاين جمله زيبايى فرمودند:«اين مرد به جهت مخالفت با امام زمانش سرنگون مى‏شود.»(31)

محور پنجم: در سنگر نماز جمعه‏

يكى از دستاوردهاى انقلاب اسلامى احياى سنت مهم آيين عبادى، سياسى، نماز جمعه و اقامه آن مى‏باشد آيين ارزشمندى كه مسلمانان با اعتقاد قلبى و به عنوان فريضه در آن شركت مى‏كنند و دشمن را از طرحهاى خائنانه خود مأيوس مى‏سازند.
شهيد مدنى از شب جمعه با دعاى كميل و نماز شب و راز و نياز با معبود، خود را براى فردا مهيا مى‏ساخت غسل جمعه اين مستحب مؤكد را فراموش نمى‏كرد. و با فكرى آرام به تهيه و تنظيم خطبه‏ها مى‏نشستند.
نماز جمعه ايشان هميشه با شور و حال همراه بود، گريه بود و ناله و دعوت به تقوا و انسانيت، همواره سعى در متعالى كردن انديشه‏ها و سوق دادن آنها به سوى ايزد يكتا داشت.در نماز چنان با حرارت سخن مى‏گفت كه گويا جدش على ابن ابيطالب(ع) سخن مى‏گويد. همه حركت هايش خدايى بود. حتى سلاح بر دست گرفتنش. اين خطبه‏ها برخاسته از دل سوخته عارفى مهربان و واصل است كه پيام زنده‏اى را به نسل‏هاى آينده نيز در بردارد.

نماز آخر

اينك فرازهايى از آن حديث جاودانه را پى مى‏گيريم:

سفارش به تقوا

شما و خودم را به تقواى خدا سفارش مى‏كنم زيرا راه نجاتى جز تقوا نداريم روز جمعه روزى است كه بايد دردهايمان را دوا كنيم و درد هر انسانى خود انسان است. چون هر اندازه انسان به كمال برسد اگر روح او مريض باشد كمال برايش فايده‏اى ندارد.

مواظبت بر اعمال‏

ما معتقديم هر كلمه‏اى كه از زبان انسان درآيد نوشته خواهد شد و فردا بايد حسابش را بازپس دهد، پس هر حرفى كه مى‏زنيم بايد به نفع اسلام و انقلاب باشد. نصيحتى باشد براى مسلمين يا حداقل سخنى در جهت كسب حلال(32) نكند حرف ما باعث ريختن خون مسلمانى شود، مواظب باشيد گفتارتان، گفتار خوبى باشد.

تواضع و فروتنى‏

اخلاق حسنه رسول خدا(ص) سبب شد تا اسلام عالمگير شود و با اين كه در زمان ائمه اطهار سلام الله عليهم حكومت در دستشان نبود، با اين همه توانستند با اخلاقشان افراد كثيرى از ملل مختلف را جذب اسلام كنند.

تكبر و خودبينى

همان خودبينى است كه انسان با وجود يقينى كه دارد باز عمل نمى‏كند و زيربار نمى‏رود. منيّت و خودبينى و علوطلبى است كه باعث مى‏شود انسان، انسانيت خود را زير پا بگذارد. و نتيجه منيّت بدبختى است، هلاكت و افتادن بر سرسفره بيگانگان است همانطورى كه محمد رضاى خائن، بنى صدر و رجوى خائن عاقبت به صهيونيست و حاميان آنها پناهنده شدند.

نتيجه اخلاق اسلامى‏

در مقابل اين منيّت، و خودبينيها، متخلقين به اخلاق اسلامى را مى‏بينيم كه چگونه با اين كه عظمت اسلام را در برابر بيگانگان حفظ مى‏كنند، اما در ميان مسلمانان، متواضع اند، رهبر عظيم الشأن انقلاب نماينده آمريكا را قبول نكرد و قبلاً اخطار كرد كه وارد ايران نشود و در عين حال مى‏فرمايد من خدمتگزار ملت هستم. يا مى‏فرمايد: رهبر من نوجوان 13 ساله‏اى است كه نارنجك به كمر مى‏بندد. در اعلاميه‏اش به شهداى 17 شهريور مى‏فرمايد: كاش من در بين شما بودم، و كشته مى‏شدم.
تربيت شده و دست پرورده او شهيد رجايى هم درخواست ملاقات كارتر را رد كرد اما در يك مسجد محقر كه متعلق به سياهپوستان بود در صف آنها به نماز ايستاد.

در آرزوى وصال‏

آيت الله مدنى در هر حالى چشم به درگاه فيض الهى داشت و همواره در قنوت نمازهايش با سوز و گداز با خدا به نجوا مى‏ايستاد و از او شهادت در راه اسلام و انقلاب را طلب مى‏نمود.
چون در عالم رؤيا جام شهادت را از مولايش حسين(ع) گرفته بود؛ بى‏صبرانه در انتظار آن روز بود. خود مى‏گفت: «من در دو موضوع نسبت به خودم شك كردم. يكى اينكه به من مى‏گوييد(سيد اسدالله) آيا واقعاً من از اولاد پيامبر هستم؟ و ديگر اين كه آيا من لياقت آن را دارم كه در راه خدا شهيد بشوم يا نه؟» روزى به حرم امام حسين(ع) رفتم و در آن جا با ناله و زارى از امام خواستم كه جوابم را بدهد. پس از مدتى يك شب، امام حسين(ع) را در خواب ديدم كه بالاى سرم آمد و دستى به سرم كشيد و اين جمله را فرمود: «يا بنىّ انت مقتول» يعنى فرزندم، كشته مى‏شوى كه جواب دو سؤال من، در آن بود. امام فرمود: فرزندم! يعنى من سيد هستم، و ديگر به من «بشارت داد كه من شهيد مى‏شوم» و بدين جهت بود كه آيت‏اللّه مدنى همواره چون پروانه بى قرار در آتش عشق به شهادت مى‏سوخت.(33) ايشان در سال 1359(ه.ش) در مشهد مقدس به همراه شهيد دستغيب، شهيد صدوقى، شهيد هاشمى نژاد، چهارتايى پس از شستشوى ضريح مطهر، هر كدام دو ركعت نماز مى‏خوانند و از آقا على ابن موسى الرضا(ع) مى‏خواهند كه از خدا بخواهد شهادت را نصيبشان كند.(34) و بدين گونه دعايشان بركرسى اجابت نشست.

سجاده خونين

جمعه روز 20 شهريور 1360 روز ديگرى بود. نبض پرتلاطم زمان، از حادثه شوم و وحشتناكى خبر مى‏داد. خطبه‏هاى اين روز نيز حال و هوايى ديگر داشت، مردم مشتاقانه چشم به دهان اين اسوه تقوا دوخته بودند. و كلمات او را با گوش جان مى‏شنيدند. اما كسى نمى‏دانست كه روح خستگى‏ناپذير اين مجاهد نستوه تا دقايقى ديگر به سوى كوى دوست به پرواز در مى‏آيد.
هر لحظه كه مى‏گذشت؛ رخسار اين مسافر بهشتى، بشاشتر مى‏شد و نور شهادت بر پيشانى اش مى‏درخشيد و سكوت حاكم بر زمان آرامشى قبل از طوفان و براى مردم به آرامشى ابدى را براى اين فريادگر رقم مى‏زد، تاريخ خود را براى ثبت حادثه‏اى بزرگ و ناگوار آماده مى‏كرد. خطيب جمعه، نماز جمعه را هم به پايان برد و مثل هميشه در بين نماز جمعه و عصر به عبادت مشغول شد. در اين هنگام از صف سوم نماز منافقى از نسل خوارج برخاست و به سوى ايشان هجوم برد و آنگاه… پس از لحظه‏اى كوتاه، مرغ روحش به سوى ملكوت اعلا اوج گرفت و امام جمعه بر سجاده خونين غلطيد و محاسن سفيدش به خون سرخش خضاب شد؛ با حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد و فرشتگان الهى نيز به همراه روح ناآرام شهيد محراب زمزمه سر دادند كه…
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بى خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلى صفاتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى‏
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روى من و آينه وصف جمال‏
كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كام روا گشتم و خوشدل چه عجب‏
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند(35)

و پيكر مطهر اين شهيد بزرگوار در ميان باران اشك مردم تبريز، در حالى كه قلبشان مالامال از غم و اندوه بود، تشييع و به سوى شهر مقدس قم به حركت درآمد و در كنار بارگاه ملكوتى حضرت فاطمه معصومه(س) پس از اقامه نماز به امامت حضرت آيت الله العظمى گلپايگانى(ره) به آغوش خاك سپرده شد. و قلب امت را مالامال از غم و اندوه نمود.

پى‏نوشت‏ها:
1. آذر شهر يا دهخوارقان سابق يكى از شهرهاى آذربايجان شرقى و از توابع تبريز است كه در 54 كيلومترى آن قرار گرفته است. در سال 1316 به پيشنهاد فرهنگستان ايران نامش به آذرشهر تغيير يافت.
2. يادواره شهيد محراب آيت اللّه مدنى، ص 32.
3. ديدار با ابرار، ص 22.
4. يادوراه شهيد محراب آيت اللّه مدنى، ص 176.
5. مجله عروة الوثقى، شماره 82.
6. هفته نامه شما، 20/6/76.
7. مصاحبه با حضرت آية اللّه راستى كاشانى.
8. خاطراتى از حجة الاسلام بروجردى، يادواره شهيد محراب، ص 182 و 183.
9. هفته نامه شما، 20/6/76.
10. هفته نامه شما، 20/6/76.
11. نهج البلاغه، عبده، خطبه 209.
12. روزنامه جمهورى اسلامى، 18/6/61 ؛ به نقل از خاطرات آقاى بهاءالدينى (داماد ايشان).
*. بالام، كلمه تركى است يعنى فرزندم.
13. اسرار الصلاة، ص 219.
14. حجة الاسلام و المسلمين انصارى كرمانى، روزنامه رسالت، 9/3/72.
15. روزنامه جمهورى اسلامى، 18/6/61 ويژه نامه شهيد مدنى.
16. يادواره شهيد محراب آيت اللّه مدنى، ص 51.
17. مجموعه ورام، ص 323.
18. وسايل الشيعه،ج 3، ص 179.
19. ياد ايام، به نقل از داستانهايى از زندگى علما، محمد تقى صرفى.
20. به نقل از استاد جواد محدثى، ديدار با ابرار، ص 29.
21. اين مسجد همان مسجدى بود كه در كنار تشكيلات بهايى‏ها در نور آباد ساخته شد. آيت اللّه مدنى با اين كار مبارزه سختى را با فرقه بهايى نورآباد آغاز كرد. عاقبت هم صداى اذان اين مسجد آنها را نابود ساخت. (خاطره آقاى حاج احمدرضازاده از ياران آيت اللّه مدنى در تبعيد).
22. مصاحبه با آقاى بهاءالدينى، داماد شهيد مدنى، تاريخ 27/6/61.
23. ياران امام به روايت اسناد ساواك، كتاب چهارم، زندگى نامه، ص 12.
24. در زمان عبدالسلام عارف كه برادر عبدالرحمان عارف بود چنين فتوايى بر عليه كفر و الحاد داشتند كه از طرف بعثيين و كمونيستهايى كه در حكومت عراق نفوذ كرده بودند اهانتهايى به ايشان شد.
25. گفتارى از آيت اللّه ملكوتى به نقل از يادواره شهيد محراب آيت اللّه مدنى، ص 80.
26. نامداران راحل، ص 310.
27. جمهورى اسلامى، 18/6/61 ويژه نامه شهيد محراب.
28. عروة الوثقى، ش 82.
29. گفتگو با آقاى بهاءالدينى به نقل از ديدار با ابرار، ص 66.
30. مجله اعتصام، ش 5، سال 61.
31. عروة الوثقى، ش 82.
32. ما يلفِظُ مِن قَولٍ اِلا لَدَيهِ رَقيبٌ عَتيدٌ. سوره ق، آيه 18.
33. كيهان، 2/6/68 – مجله عروة الوثقى، ش 82 – ديدار با ابرار، ص 66.
34. حجة الاسلام بهاءالدينى (داماد ايشان).
35. حافظ شيرازى .
/

پيام حضرت امام خمينى (ره) به مناسبت شهادت آيت الله مدنى

 

پيام حضرت امام خمينى(ره)به مناسبت شهادت آيت اللّه مدنى

با شهيد نمودن يك تن ديگر از ذرّيه رسول اللّه و اولاد روحانى و جسمانى شهيد بزرگ اميرالمؤمنين(ع) سند جنايت منحرفان و منافقان به ثبت رسيد. سيد بزرگوار و عالم عادل عاليقدر و معلم اخلاق و معنويات حجت‏الاسلام و المسلمين شهيد عظيم الشأن مرحوم حاج سيد اسداللّه مدنى رضوان اللّه عليه همچون جد بزرگوارش در محراب عبادت به دست منافقى شقى به شهادت رسيد. اگر با به شهادت رسيدن مولاى متقيان، اسلام محو و مسلمانان نابود شدند، شهادت امثال فرزند عزيزش مدنى هم آرزوى منافقان را برآورده خواهد كرد. اگر خوارج سياه بخت از شهادت ولى‏اللّه الاعظم طرفى بستند و به حكومت رسيدند، اين گروهك خائن نيز به آمال خبيث خود كه سقوط حكومت اسلامى و برقرارى حكومت آمريكائى است مى‏رسند. آنان لعنت خدا و رسول و ننگ ابدى را براى خود و اينان عذاب ابدى خدا و نفرت و لعنت قادر متعال و امت اسلام را براى خود و هم پيمانان و اربابان خونخوار خويش به بار آوردند.
ملت بزرگوار و روحانيون معظم چون صفى مرصوص ايستاده‏اند كه هر پرچمى از دست تواناى سردارى بيفتد، سردار ديگرى آن را برداشته و به ميدان آيد و با قدرت بيشتر در حفظ پرچم اسلامى به كوشش برخيزد. شهيد مدنى با شهادت مظلومانه خود ضد انقلاب و منافقين ضد اسلام را بكلى منزوى كرد. اين چهره نورانى اسلامى، عمرى را در تهذيب نفس و خدمت به اسلام و تربيت مسلمانان و مجاهده در راه حق عليه باطل گذراند و از چهره‏هاى كم نظيرى بود كه به حد وافر از علم و عمل و تقوا و تعهد و زهد و خودسازى برخوردار بود. به شهادت رساندن چنين شخصيتى به تمام معنى اسلامى، همراه با تنى چند از فرزندان اسلام و ياران با وفاى انقلاب اسلامى در ميعادگاه نماز جمعه و در حضور جماعت مسلمين، جز عناد با اسلام و كمر بستن به محو آثار شريعت و تعطيل جمعه و نماز مسلمين توجيهى ندارد.
اگر تا امروز براى جنايت‏ها و شرارت‏هاى خود بهانه‏هاى بى‏پايه‏اى مى‏تراشيدند، در شهادت اين عالم متقى كه جز درباره خدمت به اسلام و مسلمانان نمى‏انديشيد بهانه‏اى جز انتقام از اسلام و ملت شريف نمى‏توانند بتراشند. انتقام از اسلام كه آن را اساس سقوط دستگاه جبار و شكست ابرقدرت‏ها در ايران و پس از آن در منطقه مى‏بينند و از ملت قدرتمند كه پشت بر آنان نموده و كاخ آمال و آرزوى آنان را در هم كوبيده و تمامى آنان را از صحنه تا ابد بيرون رانده است، مى‏گيرند. مردم رزمنده ايران و خصوص مردم غيرتمند آذربايجان كه چنين روحانى متعهد و عالم عاليقدرى را از دست داده‏اند و حريف شكست خورده خود را مى‏شناسند، با عزمى جزم و اراده‏هاى خلل‏ناپذير انتقام خود را از آنان مى‏گيرند.
اينجانب شهادت اين مجاهد عزيز عظيم و ياران باوفايش را به پيشگاه اجداد طاهرينش خصوصاً بقية اللّه ارواحناله الفداء و به ملت مجاهد ايران و اهالى غيور و شجاع آذربايجان و به حوزه‏هاى علميه و خاندان محترم اين شهيدان تبريك و تسليت مى‏گويم.
خط سرخ شهادت خط آل محمد و على است و اين افتخار از خاندان نبوت و ولايت به ذريه طيبه آن بزرگواران و به پيروان خط آنان به ارث رسيده است. درود خداوند و سلام امت اسلامى بر اين خط سرخ شهادت و رحمت بى‏پايان حق تعالى بر شهيدان اين خط در طول تاريخ و افتخار و سرفرازى بر فرزندان پرتوان پيروزى آفرين اسلام و شهداى راه آن و ننگ و نفرين و لعنت ابدى بر وابستگان و پيروان شياطين شرق و غرب خصوصاً شيطان بزرگ آمريكاى جنايتكار كه با نقشه‏هاى شيطانى شكست خورده خود گمان كرده ملتى را كه براى خداوند متعال و اسلام بزرگ قيام نموده و هزاران شهيد و معلول تقديم نموده با اين دغلبازى‏ها مى‏تواند سست كند و يا از ميدان به در برد. اينان پيروان سيد شهيدانند كه در راه اسلام و قرآن كريم از طفل شش ماهه تا پيرمرد هشتاد ساله را قربان كرد و اسلام عزيز را با خون پاك خود آبيارى و زنده نمود.
ارتش و سپاه و بسيج و ساير قواى مسلح نظامى، انتظامى و مردمى ما پيرو اوليائى هستند كه همه چيز خود را در راه هدف و عقيده فدا نموده و براى اسلام و پيروان معظم آن شرف و افتخار آفريدند.
از خداوند متعال عظمت اسلام و مسلمين و رحمت براى شهيدان خصوصاً شهداى اخيرمان و بالاخص شهيد عزيز مدنى معظم و سلامت كامل براى مجروحين اين حادثه و صبر و استقامت براى ملت بزرگ مخصوصاً آذربايجانى‏هاى عزيز و بازماندگان شهيدان خواهانم. سلام ودرود بر همگان.

/

نجف اشرف شهر با شرافت

 

نجف اشرف شهر باشرافت

غلامرضا گلى زواره‏

* وجه تسميه:

نجف به معناى مكانى مستطيلى شكل و مرتفع مى‏باشد كه در اطرافش آب جمع مى‏شود. از آن جا كه شهر نجف هم چنين وضعى دارد، بدين نام موسوم است.(1)
شيخ صدوق در روايتى از امام صادق(ع) در وجه تسميه اين شهر مى‏گويد: نجف در آغاز، كوهى بسيار بزرگ بود، همان كوهى كه فرزند نوح پس از جارى شدن سيل براى محفوظ ماندن از عذاب الهى بدان پناه برد تا به تصور باطل خويش از مجازات پروردگار مصون بماند، امّا خداوند آن كوه را به صحرايى گسترده تبديل نمود و پس از آن دريايى وسيع در آن مكان پديد آورد. با گذشت زمان اين دريا خشكيد و چون نامش نى بود به نى‏جف (درياى نى خشك شده) موسوم گرديد كه به اختصار بدان نجف گفته‏اند.(2)
مشهد به طور مطلق در عراق به نجف اطلاق مى‏گردد به گونه‏اى كه در برخى موارد اهالى اين شهر را مشهدى مى‏گويند. ابواسحاق صابى، اديب مشهور، هنگام ورود عضدالدوله ديلمى به نجف در اشعارى كه سرود همين نام را براى نجف معين كرد، به “نجف العزى” هم مى‏گويند كه به معناى نيك است. عزيان نام دو بناى مشهور در حوالى كوفه بود كه قبل از اسلام توسط يكى از اميران “حيره” بنا شد و حضرت على(ع) نيز در نزديكى اين موضع به خاك سپرده شد.
علاوه بر اين نام‏ها در روايات از نجف به عنوان طور، ظهر، جودى، ربّوه، وادى‏السلام، با نقيا و لسان نام برده شده است.(3)

موقعيت جغرافيايى‏

نجف در عرض شمالى 33 درجه و سه دقيقه و در طول شرقى 44درجه و 16 دقيقه و در ارتفاع 70 متر از سطح دريا قرار دارد. آب و هوايش در تابستان گرم و خشك مى‏باشد، به همين دليل اهالى آن به سرداب‏هاى زيرزمينى كه عمق آنها متفاوت است پناه مى‏برند و گاهى باد گرمى در اين ناحيه مى‏وزد كه دماى هوا را تا 46 درجه سانتى گراد افزايش مى‏دهد. شهر نجف و اطراف آن ريگزاريست، لذا هوا به سرعت گرم، و حرارت منتشر مى‏شود از اين جهت در مقايسه با مكان‏هاى داراى طول و عرض جغرافيايى مشابه گرم‏تر است.(4)
شهر نجف از پنج محله تشكيل مى‏شود كه عبارت‏اند از: العماره، الحويش، البراق، المشراق و الغازيه كه مهم‏ترين و جديدترين آنها الغازيه است. چهار بازار به نام‏هاى: القاضى، الحويش، الكبير و المشراق نيز در نجف وجود دارد. ساختمان‏هاى اين شهر غالباً از گچ و آجر ساخته شده و ساكنين آن در مقايسه با وسعت ساختمانش بسيار زياد مى‏باشد، لذا ازدحام و تراكم شديد جمعيت در برخى محلات آن كاملاً به چشم مى‏خورد. بيشتر خانه‏ها محقّر و در بيش از دو طبقه بنا شده‏اند، معابر و كوچه‏ها تنگ و باريك‏اند در دهه‏هاى اخير براى جلوگيرى از افزايش تراكم جمعيت اقداماتى شده، ولى برخى مشكلات شهرى مانند ابرى تيره بر آسمان نجف سايه افكنده است.
غالب شهروندان نجف را اعراب طوايف عراق و عربستان تشكيل مى‏دهد. از مليّت‏هاى ايرانى، هندى و ترك‏ها نيز گروه هايى در اين شهر سكونت دارند. البته باروى كار آمدن بعثى‏ها در عراق اغلب ايرانيان ساكن نجف و ساير شهرهاى عراق با رفتارهاى غير انسانى كارگزاران حكومتى و تحمل انواع مشقت‏ها و سختى‏ها و فشارهاى سياسى به اجبار اخراج شدند و اموالشان نيز مصادره گرديد.
مردم نجف در التزام به احكام و آداب دينى و برپايى شعائر مذهبى كم نظيرند. هيئت‏هاى مختلف عزادارى در نجف همه ساله در ايام سوگوارى محرم و بيست و يكم ماه رمضان مجالس و مراسم پرشور و مفصلى برپا مى‏دارند.(5)

وصف فضايل‏

در روايات منقول از اهل بيت عصمت و طهارت(ع) براى شهر نجف فضايل زيادى ذكر گرديده و براى اين ديار درجات و مقامات روحانى اى قائل شده‏اند. از مضمون اين احاديث برمى‏آيد كه در محل كنونى نجف مكانى رفيع وجود دارد، زيرا نخستين بقعه‏اى كه در آن خداوند را پرستش مى‏نمودند اين جا بود و خداوند در اين وادى فرشتگان را امر فرمود كه آدم را سجده كنند. نيز نقل كرده‏اند: هيچ مؤمنى در شرق و غرب عالم نمى‏ميرد مگر آن كه خداوند روحش را به سوى وادى السلام نجف محشور مى‏كند. همچنين روايت شده است كه نجف قطعه‏اى از كوهى است كه در آن حضرت موسى(ع) با خداوند تكلّم نمود، حضرت عيسى(ع) به مقام قداست رسيد، ابراهيم(ع)، خليل خداوند گرديد و حضرت محمد(ص) حبيب خدا شد. اين جا مسكن و مأواى پيامبران بوده است.(6)
امام صادق(ع) فرموده: چهار بقعه هنگام طوفان نوح به سوى خداوند ضجّه و زارى نمودند كه يكى از آنها نجف اشرف است. نيز فرمود: نجف بقعه‏اى از بهشت عدن مى‏باشد. در سوى راست كوفه(نجف) مرقدى است كه هركس اندوهناك باشد و نزد آن چهار ركعت نماز بگذارد از روا شدن حاجت خود، خوشحال خواهد شد و اگر به فردى آفت و بلايى رسيده باشد و از روى واقعيت به صاحب آن قبر پناهنده شود، شفا مى‏يابد و گره از كارش گشوده مى‏شود.
از شرافت اين سرزمين مقدس آن است كه حضرت ابراهيم(ع) مدتى در آن سكونت نمود و آن زمين را از صاحبانش خريد، زيرا تمايل داشت حشر ارواح مدفونين در اين سرزمين در زمين ملكى او باشد. حضرت على(ع) اراضى مابين خورنق از حيره تا كوفه را از صاحبان آنها خريدارى نمود و براى اين معامله هم شاهد گرفت. عده‏اى به آن حضرت عرض كردند: اين سرزمين‏ها قابل استفاده براى زراعت نخواهد بود، فرمود: از رسول اكرم(ص) شنيدم كه از كوفان (مجاورت كوفه = نجف) هفتاد هزار نفر بى حساب وارد بهشت مى‏شوند و من علاقه داشتم اينها از زمين ملكى من محشور شوند. هم چنين آن حضرت به پشت كوفه (نجف) نظر افكند و اين گونه به آن سرزمين خطاب كرد: ديدار تو خيلى خوش آيند است و از خداوند خواست تا آرامگاهش را در نجف قرار دهد.
از ديگر فضيلت‏هاى نجف آن است كه پيكر حضرت آدم و نوح پس از رحلت بدان جا نقل مكان يافته و هود و صالح در اين ديار دفن شده‏اند. از خواص خاك نجف هم اين است كه مدفون آن از مواخذه دو فرشته در شب اول قبر(نكير و منكر) در امان است.
نقل نموده‏اند: چون حضرت مهدى(عج) ظهور كرده و وارد كوفه شود، مردم خطاب به آن حضرت عرض مى‏نمايند: ثواب نماز پشت سر شما با خواندن نماز به امامت رسول الله(ص) مساوى است و اين مسجد گنجايش جمعيت ما را ندارد، لذا حضرت در نجف مسجدى وسيع احداث مى‏كند كه داراى درهاى متعددى بوده و گنجايش نمازگزاران زيادى را داشته باشد. آن گاه امام فرمان مى‏دهند: از پشت مرقد امام حسين (ع) نهرى منشعب سازند كه در نجف جارى گردد و چون آن حضرت ظهور كند، سربازانش در كوفه، محل حكومتش مسجد كوفه، بيت المال و مسجد سهله، و خانواده آن حضرت در نجف اقامت خواهند داشت.(7)

منزلت مضاعف‏

گويا كه قدر خاك ز افلاك برتر است‏
ورنه چرا زمين نجف آسمان نشد(8)
بنابه نقل منابع روايى: در شب بيست و يكم ماه رمضان حضرت عيسى(ع) به سوى آسمان رفت، يوشع بن نون (وصى حضرت موسى) در اين شب رحلت يافت و قرآن در چنين شبى نازل گشت.(9)
پس از ضربت خوردن حضرت على(ع) در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى، آن حضرت تا ثلث اول شب بيست و يكم زنده بود و پس از آن به لقاى حق شتافت، پيكر مطهر آن حضرت را پس از غسل و كفن توسط امام حسن(ع) و امام حسين(ع) قافله‏اى كوچك كه اعضاى آن را امام دوم و سوم، محمد حنفيه، عبدالله بن جعفر (داماد حضرت على(ع)) تشكيل مى‏دادند(10) مخفيانه از كوفه به سوى صحرايى در پشت آن حمل مى‏كردند، سرانجام در جايى كه تقدير الهى بود باز ايستادند؛ همان جا كه حضرت آدم(ع) و حضرت نوح(ع) آرميده بودند، جنازه نخستين فروغ امامت در همان مكان دفن گرديد و جاى آن پنهان گشت، زيرا حضرت وصيت نموده بود كه بنى اميّه حتى امكان دارد كينه و خصومت خود را نسبت به پيكرم هم ابراز كنند. لذا مدت‏ها آن مرقد منوّر مخفى بود تا آن كه با سقوط بين اميه و روى كار آمدن عباسيان، امام صادق(ع) آن را مشخص نمود و مزار شريف جدش را زيارت كرد. از اين تاريخ به بعد شيعيان دانستند كه محل دفن امامشان كجاست.(11) از آن زمان به بعد اقشار گوناگونى از شيعيان خالص خاندان عصمت و طهارت به منظور بهره‏گيرى از صفاى معنوى و طراوت بوستان علوى در اين شهر سكونت گزيده‏اند و از گذشته‏هاى دور، بارگاه مولاى پرهيزگاران، ملجأ و پناهگاهى براى مؤمنان و نيازمندان، و ستم ديدگان و محرومان بوده است كه در هنگام گرفتارى از آن مرقد مطهر استمداد مى‏جسته و نيازهاى خود را برطرف مى‏ساخته‏اند.
از سوى ديگر به سبب همين ويژگى، آستان آن حضرت مورد توجه عالمان و جويندگان حكمت علوى بود، زيرا دانش پژوهان و پيروان بلند پرواز شيعه مشتاقانه و عاشقانه براى كسب فيوضات و بركات علمى در پى خورشيد تابان و منبع تابناكى بودند كه از او فروغ گيرند. آنها به اين حقيقت واقف بودند كه على(ع) باب مدينه علم رسول اكرم (ص) است زيرا پيامبر فرموده بود:«انا مدينة العلم و على بابها».
با اين وصف بايد از مقام شامخ و والاى آن اقيانوس بى كران علم و فضيلت سرچشمه فيض معنوى كسب علم و معرفت نمايند و براساس اين باور راستين، نجف به عنوان افق اعلا و مركزيت نيرو دهنده‏اى بود كه جويندگان حكمت و معنويت را از اطراف و اكناف جهان به سوى خود كشانيده و تجلى گاه معارف ناب علوى گرديد.
براى رهروان مكتب ولايت، اين ارزنده‏ترين فرصت بود، تا طى اقامت خود در آن جا به عالى‏ترين مدارج علمى و كمال معنوى دست يابند. و سپس به عنوان مفاخر بزرگ علمى و شخصيت‏هاى ارزنده دينى به جهان بشريت خدمت نمايند.

حرم مطهّر در گذر تاريخ‏

پس از آشكار گرديدن مرقد مطهر، از اوايل قرن دوم هجرى بناهايى بر مزار حضرت و اطراف آن ايجاد گرديد و به تدريج نجف كنونى شكل گرفت. در سال 283 ه .ق حاكم موصل كه ابوالهيجاء نام داشت ساختمان عظيم و مرتفعى كه از هر سو درى داشت برروى مرقد شريف بناكرد و آن را با فرش‏ها و پرده‏هاى گران بها تزيين نمود، سپس ديوارى برگرد شهر بنا كرد.
عضدالدوله ديلمى، حاكم مشهور آل بويه در سال 356 ه.ق بارگاه مقدس را توسعه داد و ضريحى مقدس بر مرقد مطهر اميرمؤمنان(ع) بنا نهاد. از اين زمان خانواده‏هايى در جوار بارگاه اميرمؤمنان ساكن شدند و نجف به عنوان شهرى كوچك در جهان اسلام مطرح شد.
خواجه رشيد الدين فضل اللّه همدانى، وزير هلاكو سال 744 ه. ق نهرى از آب فرات به سوى كوفه و نجف جارى ساخت. دوتن از بزرگان دكن (هندوستان) كه در اواخر قرن هشتم هجرى مى‏زيستند به نام‏هاى امير فيروز و امير احمد اول موقوفاتى براى حرم مطهر حضرت على(ع) اختصاص داده وزيران و مشاهير اين شهر را مورد احترام و اكرام خويش قرار دادند. يوسف عادل شاه در سال 868 به دنبال شفا يافتن و رهايى از بيمارى، مبالغى قابل توجه براى حرم مطهر حضرت على(ع) اختصاص داد.(12)
در عصر صفويه تعميرات حرم مطهر به دست شاه اسماعيل در سال 914 ه. ق آغاز شد و در زمان شاه عباس با طرح و نفشه شيخ بهايى صحن شريف آستانه تكميل گشت. در اين دوران تزيينات، تعميرات و تقديم هدايا بدون وقفه تداوم يافت. در جمادى الثانى سال 914 ه. ق شاه اسماعيل صفوى پس از زيارت بارگاه امام حسين(ع)، به قصد زيارت مرقد مطهر حضرت على(ع) به نجف عزيمت نمود و هداياى نفيسى به حرم آن امام همام اهدا كرد. و تمام رواق‏هاى شريف را با فرش‏هاى ابريشمى مفروش نمود و جهت روشنايى، قنديل‏هاى طلا براى حرم اختصاص داد.(13)
در سال 1042 ه. ق كه شاه صفىّ صفوى به زيارت مرقد امير مؤمنان(ع) مشرف گشت، دستور داد تعميرات لازم در حرم صورت گيرد و فضاى حرم و صحن شريف گسترش داده شود، زيرا ساختمان قبلى به دليل تنگى فضا، گنجايش مشتاقان زيارت مولاى پرهيزگاران را نداشت. به دستور وى نهرى عميق و عريض ازحوالى نجف حفر گرديد كه آب فرات را به نجف مى‏رسانيد.(14)
نادر شاه افشار در سال 1156 ه. ق موفق به زيارت بارگاه اميرالمؤمنين(ع) گرديد. او به هنگام حضور در نجف دستور داد كاشى‏هاى سبزرنگى را كه در عصر صفويه و با طرح شيخ بهايى گنبد و دو گلدسته را تزيين كرده بود، بردارند و تمامى آن را مزيّن به طلا كنند.او اموال زيادى براى تعميرات اين آستان مقدس اختصاص داد و هداياى بى‏شمارى به حرم اهدا نمود كه غالب آنها تاكنون باقى است. كاشى كارى صحن شريف هم باشكوه زيادى در عصر نادرى تكميل شد. كاشى كارى ايوان العلماء كه در آن بسيارى از مشاهير شيعه دفن گرديده‏اند از آثار نادرشاه افشار است كه تاكنون باقى مانده است.(15)
آغا محمد خان قاجار در سال 1211 ه.ق ضريح نقره‏اى به آستانه تقديم كرد و فتحعلى شاه در سال 1236 ه. ق تعميراتى در ساختمان حرم انجام داد. در سال 1262 ه. ق عباس قلى خان، وزير محمد شاه قاجار ضريح ديگرى از نقره به اين مكان شريف تقديم نمود.(16)

مشخصات معمارى و جلوه‏هاى هنرى‏

در وضع كنونى آستان مقدسه حضرت على(ع) از روضه مقدس (صحن) و مرقد مطهر تشكيل مى‏شود. در ميان حرم، مرقد شريف واقع است كه مضجع مطهر و مقدس حضرت در آن قرار دارد.
برروى قبر صندوقى از ساج خاتم كارى شده و نفيس قرار گرفته كه اهدايى شاه اسماعيل صفوى است. البته با مرور زمان تعميراتى بر آن صورت گرفته و اضافات و تزييناتى انجام شده كه تاريخ برخى از اين تعميرات ثبت شده است.
در اطراف صندوق مطهر، سوره مباركه دهر و احاديثى در شأن و منزلت حضرت امير(ع) با خط خوش و هنرمندانه محمد بن علاء الدين محمد حسينى در تاريخ 1198 ه.ق نوشته شده است. ضريح نقره‏اى اهدايى، توسط سيف الدين رهبر در تاريخ 13 رجب سال 1361 ه.ق با مراسم شكوهمندى و با حضور مشاهير نجف، پرده‏بردارى شد.
هنرمندان هندى پنج سال به طور مداوم بر روى اين ضريح كار هنرى كرده و به گونه‏اى جالب آن را تزيين نموده‏اند. ارتفاع گنبد از كف صحن مطهر 42 متر، محيط قاعده 50 متر و ارتفاع آن از قاعده تا رأس 35 متر است .كف حرم مطهر از سنگ مرمر فرش شده و ديوارهاى آن تا ارتفاع دو مترى با مرمرهاى زيباى ايران پوشيده شده است.
چهار سوى حرم و چهار رواق اطراف آن با كاشى كارى و آيينه كارى – كه حاصل زحمات خالصانه ايرانيان هنرمند و مشتاق خاندان عصمت است – تزيين گشته است. اين رواق‏ها از سه طرف: شمال، جنوب، و شرق، درهاى ورودى و خروجى را با حرم مطهر مرتبط مى‏سازند، رواق شمالى و جنوبى نيز صحن شريف را با حرم مطهر ربط مى‏دهند.درب رواق شرقى در ايوان طلا گشوده مى‏شود، اين ايوان مستطيلى شكل كه در طرف شرق حرم قرار دارد، باطلا تزيين شده است. در ميان ايوان طلا قصيده‏اى به زبان فارسى و حروف نگارى طلا به خط خوش محمد جعفر اصفهانى (در سال 1156 ه. ق) در مدح حضرت امير المؤمنين(ع) نوشته شده است. اين اشعار سروده عرفى شيرازى با مطلع ذيل است:
اين بارگاه كيست كه گويند بى هراس‏
كاى اوج عرش سطح حضين تو را مماس‏

در طرفين ايوان مزبور دو گلدسته طلا به ارتفاع 35 متر ديده مى‏شود كه در بالاى آن برخى از آيات سوره جمعه به طرزى هنرمندانه نوشته شده است:
ايوان نجف چه خوش صفايى دارد
حيدر(ع) بنگر چه بارگاهى دارد(17)

در بخش شمالى حرم شريف، ايوان العلماء قرار دارد كه از آثار معمارى و هنرى آل بويه است و در عصر صفويه تجديد بنا شده است، كاشى كارى آن در زمان نادر شاه افشار صورت گرفت. قصيده‏اى از قوام الدين در شنانزده بيت به خط كمال الدين حسين گلستانه اصفهانى بر روى كاشى‏هاى اين ايوان قابل مشاهده است.
شخصيّت هايى چون على نقى كمره‏اى فراهانى (متوفى 1060 ه. ق)، ميرزا على رضا اردكانى شيرازى (متوفى: 1166ه.ق) شيخ احمد جزايرى، ميرمحمد باقر هزار جريپى، اميد عبدالباقى خاتون آبادى، ملامهدى نراقى، شيخ احمد نراقى و جمعى ديگر از معاريف و اهل فضل در اين ايوان دفن گرديده‏اند، از اين جهت به ايوان العلماء موسوم است.(18)
صحن شريف به گونه‏اى بناشده كه هر چهار فصل سال، نور آفتاب از طريق روزنه‏ها و پنجره‏هاى آن بر قبر مطهر مى‏تابد و زوال ظهر در تابستان و زمستان نيز مشخص مى‏گردد. صحن مطهر دو طبقه دارد كه در اطرافش حجره‏هايى ساخته‏اند كه تا اوايل قرن چهاردهم هجرى محل سكونت دانشورانى بود كه در نجف به تحصيل، پژوهش و تدريس اشتغال داشتند. ديوارها و سقف ايوان حجره‏ها با كاشى‏هاى نفيس اصفهان تزيين گرديده كه با گذشت زمان، چندين بار عوض شده‏اند. ديوارى كه صحن را احاطه و آن را از ساختمان بيرونى حرم منفك مى‏سازد، هفده متر ارتفاع دارد.(19)
خاندان هايى از قرون چهارم و پنجم هجرى توليت حرم مطهر را عهده دار بوده‏اند كه برخى از آنان عبارت اند از: آل شهريار، خاندان الملالى، و آل رفيعى.(20)

فراز و نشيب سياسى اجتماعى‏

با زوال بنى اميه و برطرف شدن اختناق اين خاندان، رفت و آمد در اطراف مزار ساده و بى آلايش ابوتراب افزايش يافت. باروى كار آمدن عباسيان و تحكيم پايه‏هاى قدرت، اين سلسله نيز به آزار و اذيت خويش در خصوص علويان، سادات و شيعيان ادامه داد.
داودبن على از افراد بنى عباس كه با خاندان عترت خصومت داشت شخصى به نام جمل را كه داراى قدرت بدنى زيادى بود به سمت مرقد مطهر حضرت على(ع) فرستاد تا محل دفن آن امام را حفارى نموده و هرچه يافت بيرون آورد، او(جمل) نه تنها در اين حفارى موفقيّتى به دست نياورد، بلكه به سنگ سختى برخورد كرد و با وارد كردن ضربه‏اى به آن فريادى كشيد و هلاك شد. اطرافيان وقتى اين موضوع را به داود گزارش دادند، توبه كرد و از پيروان حضرت على(ع) گرديد و صندوقى براى نصب برروى قبر مطهر تهيه نمود. با گذشت زمان و افزايش خصومت عباسيان با علويان اين صندوق برداشته شد و بار ديگر مضجع وصىّ رسول اكرم(ص) در غربت و خلوت قرار گرفت.(21)
روزى كه هارون الرشيد براى شكار به حوالى كوفه(نجف كنونى) رفت، مشاهده نمود سگ‏هاى شكارى آهويى را دنبال مى‏كنند، ولى چون آن صيد به مكان خاصى مى‏رسد، سگ‏ها از تعقيب او دست بر مى‏دارند. هارون دانست كه بايد آن جا مكان مقدسى باشد، لذا در صدد بررسى برآمد. پس از تحقيقات لازم متوجه شد در آن موضع، مرقد مطهر حضرت على(ع) است كه به دنبال اين واقعه حدوداً در سال 175 ه ق اولين بارگاه علوى را هارون بنا نهاد.(22)
از آن پس گروهى علوى و برخى نوادگان ائمه نسبت به بازسازى، مرمت و توسعه حرم مطهر حضرت على(ع) و رونق شهر نجف اقداماتى انجام دادند. باروى كار آمدن آل بويه علاوه بر عمران آستانه آن حضرت، خانه‏هاى بسيار، حمام‏ها و بازارهايى احداث گرديد و شيعيان به اقامت در نجف تشويق شدند. ساختمان حرم مقدس در سال 755 ه ق دچار آتش سوزى شد كه در سال 776 ه ق مورد تعمير و اصلاح قرار گرفت وبر شكوه و جلال آن افزوده گشت.(23)
با روى كار آمدن صفويه و استيلاى شاه اسماعيل بر عراق، عتبات مقدسه ؛ از جمله مرقد حضرت على(ع) رونق و گسترش بيشترى يافت. از سال 1002 ه ق زيارت اماكن مذهبى عراق در بين ايرانيان رواج فزاينده‏اى به خود گرفت و اين برنامه موقعى بود كه شاه عباس صفوى بر عراق احاطه داشت.
در سال 1017 ه ق دولت عثمانى بر نجف و ديگر شهرهاى زيارتى عراق مسلط گشت. از اين پس مقامات كشور عثمانى، مالياتى را براى زائران ايرانى مقرر كردند. آنان كه از بذل جان و مال در اين راه دريغ نداشتند با هر مشقتى بود مبلغ مورد نظر را مى‏پرداختند. در اين دوران شهر نجف در معرض هجوم و يورش قبايل اطراف قرار گرفت و خساراتى بر آن وارد شد. كار به جايى رسيد كه سلمان بن عباس خزائلى – از اشرار و ياغيان معروف – مدتى بر نجف حكومت مى‏كرد. نادرشاه طى مذاكرات مداوم و طولانى‏اى با مقامات عثمانى كوشيد تا عراق را ضميمه دولت ايران كند، ولى در اين راه موفقيّتى به دست نياورد.(24)
فرقه وهابى چندين بار شهر مقدس نجف را مورد هجوم وحشيانه خويش قرار داده‏اند. نخستين حمله آنان به اين مكان در سال 1218 ه ق صورت گرفت و چون قبل از آن شهرهايى چون مكه، مدينه و كربلا توسط آنان مورد يورش واقع شده بود، مردم نجف خود را آماده دفاع نمودند و حتى بانوان در اين راستا از خود تلاش‏هاى قابل توجهى نشان دادند. به دليل مقاومت اهالى اين ديار، وهابى‏ها بدون آن كه بتوانند وارد شهر شوند بازگشتند، اين فرقه منحط در سال 1221 ه ق نيز به نجف حمله كرد. شخصيت هايى چون شيخ جعفر كاشف الغطاء به همراه علماى با نفوذى مانند علامه سيد جواد عاملى سازماندهى و رهبرى مدافعين را عهده دار شدند. به دستور مرحوم كاشف الغطاء – كه زعيم و پيشواى شيعيان به شمار مى‏رفت – مردم مسلّح شدند و تمامى ديوارهاى شهر سنگر بندى و به تجهيزات دفاعى مجهز گرديد. وهابى‏ها به دليل استوارى و سلحشورى مردم نجف در اطراف اين ديار متوقف شدند و با ذلت و شكستى فضاحت بار در حالى كه هفت صد نفرشان به هلاكت رسيده بود آنجا را ترك نمودند.
مرحوم سيد جواد عاملى كه در همين ايام دفاع و مبارزه، مشغول تأليف پنجمين كتاب مفتاح الكرامه بود، در خاتمه اين كتاب، چنين واقعه‏اى را متذكر گرديده است.
در سال 1225هق براى سومين بار اين گروه كژ انديش به نجف يورش برده و صدماتى به اين شهر وارد نمودند، ولى موفق نشدند مقاصد شوم خود را عملى سازند.(25)
در همين دوران درگيرى، دو قبيله «زكرت» و «شمرت» كه از ساكنين نجف و حوالى آن بودند، وقتى اين شهر را دچار آشوب و آشفتگى ديدند، درب‏هاى صحن مطهر را بستند تا هيچ يك از طرفين متخاصم، اين مكان مقدس را مأمن خود قرار ندهند و بناهاى حرم آسيبى نبيند.
نزاع مذكور به قدرى ناامنى و ناگوارى ايجاد نمود كه منجر به تعطيلى دروس حوزه گرديد و امور جارى مردم مختل شد. سرانجام با مداخله عوامل حكومتى مستقر در بغداد اوضاع به حال عادى بازگشت، ولى اين دو طايفه در مواقعى به درگيرى‏هاى پراكنده مبادرت مى‏نمودند. دولت از مراجع نجف كمك خواست، مرحوم آخوند خراسانى و شيخ عبدالله مازندرانى نيز باز داشتن قبايل را از اين درگيرى‏ها واجب دانسته و تأكيد نمودند كه نخست با موعظه و نصيحت و سپس با تهديد بايد آنان را از نزاع و آشوب بازداشت. لذا مجازات و تنبيه افراد متخلف و خاطى جايز و رواست. اين فتواى هشدار دهنده بر افراد دو قبيله زكرت و شمرت اثرات مثبتى نهاد و آنان را وادار نمود از خصومت‏هاى خويش دست بردارند.(26)

صفاى زيارت‏

در روايات منقول است از اهل بيت عصمت و طهارت(ع) تأكيد زيادى بر زيارت بارگاه مقدس حضرت امير مؤمنان شده است. امام صادق(ع) در اين باره فرموده: هر كس مرقد حضرت على(ع) را با معرفت زيارت كند اجر صد هزار شهيد را دارد، خداوند تمامى گناهانش را مورد آمرزش قرار مى‏دهد، در روز قيامت نيز چنين زائرى جزء آمنين، برانگيخته خواهند شد، حسابش را سبك مى‏گيرند و ملائكه از وى استقبال مى‏كنند.(27)
هم چنين فرمود: هر كس پياده به زيارت امير مؤمنان(ع) برود خداوند براى هر گامى كه بر مى‏دارد ثواب يك حج و يك عمره مى‏نويسد و اگر به حال پياده بازگردد در برابر هر گامش، پاداش دو حج و دو عمره برايش منظور مى‏دارند.(28)
بنابر روايتى ؛ شفا از بيمارى و رفع گرفتارى‏ها محصول زيارت آن مولاى متقيان مى‏باشد.(29)
زيارت حضرت على(ع) متعدد بوده و در دو دسته قرار مى‏گيرند: نخست زيارت مطلقه كه اختصاص به زمان معينى ندارد (مرحوم محدث قمى هفت زيارت مطلقه در مفاتيح الجنان آورده است)، دوم زيارت مخصوصه كه در اوقات ويژه‏اى خوانده مى‏شود و عبارت اند از: روز عيد غدير خم، زيارت مخصوص هفده ربيع الاول كه مصادف با روز ولادت حضرت رسول اكرم(ص) است و زيارت مختص شب مبعث رسول خدا(ص) و روز مبعث .(30)
يك شب معتكف شدن در جوار مرقد امير مؤمنان(ع) از هفتصد سال عبادت در جاهاى ديگر بهتر است و نمازگزاردن در مجاورت اين بارگاه مقدس، با دوهزار نماز در اماكن ديگر برابر است.(31)

بوستان توحيد

شهر مقدس نجف متجاوز از يكصد مسجد مشهور و معروف دارد. در بخش شمالى و سمت راست مسير نجف به شهر كوفه مسجدى به نام “حنانّه” وجود دارد. طبق برخى اقوال روايى و تاريخى هنگام انتقال سر مبارك امام حسين(ع) از كربلا به كوفه، آن رأس مقدس را در محل كنونى مسجد حنانه بر زمين نهاده‏اند، از اين جهت مسجد مذكور به موضع رأس الحسين(ع) نيز مشهور است و سيد بن طاووس هم زيارتى مربوط به امام حسين(ع) در مسجد حنانه را ذكر نموده است.
امام صادق(ع) به هنگام زيارت جدش على(ع) در اين مكان نماز گزارده است. زايران نجف از مكان مقدس مزبور ديدن كرده و بدان تبرّك مى‏جويند. در حوالى مسجد ثويه مقبره‏اى به نام ثويه قرار دارد كه مدفن عده‏اى از خواص و مقرّبان حضرت على(ع) مى‏باشد.
عمران بن شاهين كه در مصاف با عضدالدوله شكست خورد، نذر كرد چنان چه آن حاكم ديلمى وى را مورد عفو قرار دهد رواقى در جوار مرقد حضرت على(ع) بنا كند كه بعدها به نذر خويش وفا كرد. مدت‏ها بعد بر اثر تغيير بناى حرم از حالت رواق بودن بيرون آمد و به مسجد عمران بن شاهين مشهور شد. علمايى چون آية الله سيد محمد كاظم يزدى، علامه سيد محمد كاظم مقدس، شيخ محمد باقر قمى و برخى ديگر از مشاهير در اين مكان به خاك سپرده شده‏اند.
مسجد هندى يكى از بزرگترين مساجد نجف مى‏باشد كه ازدحام نمازگزاران در آن چشمگير مى‏باشد و در ايام اعتكاف، معتكفين در آن اقامت مى‏كنند.
نقل شده: پس از حرم مطهر مهم‏ترين مكان مذهبى نجف همين مسجد هندى است و هيچ كدام از مساجد نجف به استحكام و سبك معمارى مسجد هندى نمى‏باشد، مراسم سوگوارى مذهبى در اين مكان صورت مى‏گيرد. در سال 1323 ه ق مسجد هندى مرمّت و بازسازى شد.
شيخ طوسى پس از مهاجرت به نجف در محل سكونت خود جلسات درس و مذاكرات علمى اى برپا نمود كه منزل وى پس از ارتحال او طبق وصيتش به مسجد تبديل گشت. مسجد شيخ طوسى نيز از جمله مساجد مشهور نجف است كه در محله مشراق قرار دارد، در سال 1198 ه ق علامه بحرالعلوم و در سال 1305 هق سيد حسين آل بحر العلوم اين مسجد را تعمير اساسى كردند.
مسجد “صفةالصفا” از مساجد كهن نجف است كه درمحله شيلان واقع شده و قدمتش به قرن هشتم هجرى بر مى‏گردد.
در محله حويش نجف با مساعدت و نظارت شيخ مرتضى انصارى مسجدى با شكوه و مستحكم بنا گرديد كه به مسجد شيخ انصارى موسوم است. اين مكان، محل برگزارى جلسات درس معارف حوزه علميه نجف مى‏باشد. سيد محمد كاظم يزدى و امام خمينى(ره) هم در اين مسجد تدريس مى‏نمودند.
برخى مساجد ديگر عبارت‏اند از: مسجد الخضراء، مسجد شيخ جعفر شوشترى، مسجد علامه ميرزاى شيرازى، مسجد الرأس، مسجد شيخ طريحى و….(32)

اماكن مقدس و زيارتى

در نزديكى حرم مكانى است به نام “مقام امام زين العابدين(ع)” كه گفته‏اند: هرگاه آن بزرگوار به زيارت جدش اميرالمؤمنين مى‏آمد، در اين جايگاه اقامت مى‏نمود و از آن جا به بعد، با پاى پياده به حرم و مرقد جدش كه در آن زمان براى ديگران مشخص نبود، مشرّف مى‏شد. در عصر صفويه بنايى بر اين مكان احداث شد كه تا كنون چندين بار تعمير و بازسازى گشته است.
در نواحى غرب نجف نيز بنايى به “مقام امام مهدى(عج)” موسوم است. در روايتى از امام صادق(ع) نقل شده است: وقتى آن امام همام براى زيارت بارگاه اميرمؤمنان(ع) به نجف مى‏آمد در سه مكان توقف مختصرى نموده و نماز مى‏گذارد، چون از مشخصات اين سه جا سؤال شد، فرمودند: نخستين مكان، مرقد جدم حضرت على(ع) است. دومين مكان، محلى است كه رأس مطهر امام حسين(ع) را مدتى به زمين نهاده بودند و سومين مكان، محل منبر حضرت قائم است. البته در اين روايت به مشخصات موضع منبر حضرت مهدى(عج) تصريح نگرديده است.
علامه بحرالعلوم در اين مكان بنايى احداث نمود كه تا سال 1310 ه ق باقى بود و دراين سال فرد خيّرى به نام سيد محمد خان اين بنا را با شكوه بيشترى بازسازى نمود و در حال حاضر سنگ نبشته‏اى در آن وجود دارد كه زيارت امام مهدى(عج) بر آن كنده كارى شده و تاريخ 1200 ه ق بر آن منقوش است.
مرقد حضرت هود(ع) و حضرت صالح(ع) در شمال نجف و در قبرستان وادى الاسلام قرار دارد كه علامه بحرالعلوم ساختمانى از سنگ و گچ بر روى اين دو مرقد شريف احداث نمود و توليت آن را به محمد بن حسن قسّام – جدّ خاندان آل‏قسام – سپرد و پس از او اولادش اين مسئوليت را بر عهده گرفتند. يك قرن پس از بناى ساخته شده توسط بحرالعلوم، ساختمان ديگرى در اين مكان برپا گرديد كه در سال 1337 ه ق مرمّت گشت و اكنون باقى است.
در شمال شهرنجف قبرستان مشهور وادى السلام قرار دارد كه قدمتى هزار ساله براى آن ذكر نموده‏اند، شخصيت‏هاى برجسته و شيعيان مشهورى در اين گورستان مدفون اند و افراد زيادى هم وصيت نموده‏اند كه آنان را پس از رحلت به نجف برده و در وادى السلام دفن كنند. اين قبرستان در تابستان سال 1372 توسط رژيم بعثى عراق تخريب گرديد.
“ثويه” از اماكن تاريخى نجف است كه رشيد هجرى، عمرو بن حمق خزاعى و سليم بن قيس هلالى (مؤلف اسرار آل محمد) از اصحاب و ياران حضرت على(ع) و امام حسن مجتبى در آن جا دفن شده‏اند. نصربن مزاحم منقرى – مؤلف كتاب وقعةالصفين – نيز در اين مكان به خاك سپرده شده است.
آرامگاه كميل بن زياد نخعى و ميثم تمار در راه كوفه به نجف اشرف قرار دارند. مرقد شيخ طوسى، شيخ محمد حسن نجفى اصفهانى(صاحب جواهر)، سيد بحرالعلوم و فرزندانش و نيز شيخ جعفر كاشف الغطاء در نجف مى‏باشد.(33)

پى‏نوشت‏ها:
1. موسوعة العتبات المقدسه، جعفر الخليلى، ج اول، ص 28؛ ماضى النجف و حاضرها،جعفر الشيخ باقر آل محبوبه النجفى، ج اول، ص 10 – 9.
2. علل الشرايع، شيخ صدوق، باب 26، ص 22.
3. ماضى النجف و حاضرها، ج اول، ص 8 – 7؛ العراق قديماً و حديثاً،سيد عبدالرزاق حسينى، ص 135 – 134.
4. تاريخ نجف اشرف وحيده، سيد عبدالحجة بلاغى، ج اول، ص 159.
5. ديارابرار، ج سوم (سيماى نجف اشرف) سعيد بابايى حائرى، ص 24 – 23.
6. بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمه الاطهار، علامه مجلسى، ج 100، ص 232،233،234.
7. همان، ص 231؛ماضى النجف و حاضرها، ج اول، ص 12-11؛ تاريخ نجف اشرف وحيره، ص 171 – 170.
8. نشاء تبريزى.
9. اصول كافى، ج 2، ص 354.
10. الارشاد ج اول، شيخ مفيد، ص 8، فرقه العزى،ص 23 – 22.
11. همان، ص 10.
12. موسوعة العتبات المقدسه، ج 6،ص 195 و 197.
13. دائره المعارف تشيع، ج اول، ص 69.
14. همان و نيز تاريخ منتظم ناصرى، اعتماد السلطنه، ج 2، ص 928.
15. دائره المعارف تشيع، ج اول، ص 69.
16. همان، ص 70.
17. سيماى نجف اشرف (با تلخيص تغيير برخى عبارات)، ص 140؛ مأخذ پيشين، ص 70.
18. مشهد الامام على فى النجف، ماهر سعاد، دارالمعارف مصر، ص 155.
19. ماضى النجف و حاضرها، ج اول، ص 259.
20. همان، ص 264، 270 و 273.
21. فرحة العزى، ص 61؛ مشهد الامام على، ص 127؛ سيماى نجف اشرف ص 121 و 122.
22. زندگانى حضرت اميرالمؤمنين، حسين عماد زاده اصفهانى، ج 2، ص 424.
23. دائره المعارف تشيع، ج اول، ص 69.
24. نك موسوعة العتبات المقدسه، ج 6، ص 219 – 209.
25. مأخذ قبل، ص 229؛ ماضى النجف و حاضرها، ج اول، ص 327 – 324.
26. تاريخ العراق بين الاحتلالين، ج 8، ص‏199؛ موسوعة العتبات المقدسه، ج 6، ص 171 و 231.
27. بحارالانوار، كتاب مزار، ج 100، 257.
28. همان، ص 260.
29. همان، 261.
30. نك: مفاتيح الجنان.
31. تاريخ نجف اشرف وحيره، ج اول، ص 172.
32. نك: ماضى النجف و حاضرها، ج اول.
33. اقتباس و مأخوذ از ماضى النجف و حاضرها، ج اول، ص 95- 94؛ بحارالانوار، ج 100، ص 250 – 249؛ دائرة المعارف التشيع، ج اول، ص 103 – 97؛ تاريخ نجف اشرف ص 74 ديار ابرار، ج سوم، سيماى نجف اشرف، ص 53 – 150.
/

فلسفه آفرينش انسان از ديدگاه قرآن

 

فلسفه آفرينش انسان از ديدگاه قرآن‏

مرتضى موحّدى‏

اين مقاله توسط مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى تهيه شده است‏

مقدمه‏

قرآن مجيد كتاب زندگى و نسخه‏تكامل و سعادت آدمى است؛(1) بنابراين به جا و ضرورى است سؤال‏هاى اساسى زندگى از ديدگاه قرآن بررسى و جواب داده شود. يكى از سؤال‏هاى مهمى كه همواره براى انسان مطرح بوده و هست فلسفه آفرينش است كه يك سؤال ريشه‏دار و اساسى است و بشر همواره مى‏خواسته بداند براى چه آفريده شده است و هدف از زندگى چيست؟
وقتى به قرآن مجيد مراجعه مى‏كنيم چند دسته از آيات پاسخ سؤال ما هستند كه به طور كلى به سه دسته مى‏توانيم تقسيم نماييم.

1. عبادت‏

از جمله آياتى كه فلسفه انسان و جن را بيان مى‏كند آيه‏كريمه‏56 از سوره‏ذاريات مى‏باشد كه مى‏فرمايد: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون؛ جن و آدمى را نيافريديم مگر براى عبادت و پرستش كردن».
اين آيه‏مباركه به صراحت غرض از آفرينش را عبادت و پرستش حضرت حق جل و علا بيان مى‏كند، و عبادت را علت منحصر خلقت جن و انس ذكر مى‏كند؛ زيرا جمله در قالب استثناء بعد از نفى مى‏باشد كه اين ساختار در ادبيات عربى مفيد حصر است و اختصاص را مى‏رساند؛ يعنى علت آفرينش جن و انس، فقط عبادت مى‏باشد.

عبادت چيست؟

«يعبدون» از ماده عبادت به معنى اطاعت است؛ در كتب لغت از جمله «قاموس» و «صحاح» عبادت به معناى طاعت معنا شده است؛ مصباح اللغه آن را به معنى خضوع و انقياد گرفته است؛(2) در كتاب شريف التحقيق فى كلمات القرآن المجيد مى‏خوانيم: اصل در ماده‏آن، نهايت تذلل در قبال مولا همراه با اطاعت مى‏باشد؛(3) بنابراين نتيجه مى‏گيريم معناى عبادت، اظهار خضوع و ذلّت همراه با فرمانبردارى است.
عبادت به عنوان فلسفه خلقت انسان براى تكامل و نزديكى به خداى متعال كه كمال مطلق است مى‏باشد؛ بنابراين عبادت راه و وسيله است. براى رسيدن به كمال نه اينكه هدف نهايى و غاية الغايات باشد بلكه هدف مقدّمى است و چون راه نزديك شدن به كمال مطلق فقط يكى است و آن همان خط مستقيم است لذا فرمود فقط براى عبادت خلق كردم(4) و در سوره «يس» فرمود صراط مستقيم عبادت خداست؛(5) راه فقط يكى است و آن هم طريق عبادت و بندگى خداست.

غفلت اكثريت‏

در سوره‏اعراف مى‏فرمايد: «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِ‏ّ وَالإِْنس» سؤال مى‏شود چرا اكثر جن و انس به جهنّم مى روند؟ چرا اكثريت دنبال غرض اصلى نيستند؟ مگر نه اين است كه خداجويى فطرى بوده و دين مطابق فطرت آدمى است. كما اين‏كه مى‏فرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُون؛(6) پس رو سوى دين حق كن در حالى كه ثابت و استوار بر آن هستى اين سرشتى است كه خدا مردم را بر آن آفريده، دگرگونى در آفرينش الهى‏نيست اين است آيين استوار ولى اكثر مردم نمى‏دانند».
جواب: حركت در مسير كمال و غرض اصلى منوط به شناخت و تصديق مطلوبيت آن است؛ امّا چون اكثريت كمال حقيقى را نمى‏شناسند و لذت رسيدن به آن را درك نمى‏كنند؛ لذا در صدد آن بر نمى‏آيند. هر چند يك امر فطرى است؛ امّا نياز به بيدارى و توجّه دارد و در اكثر مردم نيازمند راهنمايى و بيدار كردن است كما اين‏كه يكى از وظايف انبياء الهى(ع) بيدار كردن فطرت آدمى است: «تا اين‏كه بخواهند عهد فطرى او را ادا كنند و نعمت فراموش شده او را بيادشان آورند.»(7)
به قول حضرت امام(ره) گرچه نقشِ انسانى مفطور به توحيد است امّا در اول و شروع زندگى با تمايلات نفسانيه و شهوات حيوانيه نشو و نمو مى‏كند و اگر انسان خود را تربيت نكند غرق در حيوانيت شده و هيچ يك از معارف الهيه در او بروز نمى‏كند و انوار فطرى خاموش مى‏شود.(8)
بنابراين انس بيشتر با ماديات و اعتبارات انسان را از فطرت الهى خود غافل مى‏نمايد و اثر اين غفلت راه جهنّم را مى‏پيمايد. حال ممكن است اين سؤال مطرح شود كه چرا خداى متعال اين غرايز حيوانى و مادى را در نهاد آدمى قرار داده است، بطورى كه اكثريت را از هدف اصلى باز داشته است؟
در جواب به اين سؤال توجّه به دو نكته در مورد كمال انسان لازم مى‏باشد؛ يكى اين‏كه ارزش كمال انسان به اختيارى بودن آن است و سرِّ اين كه مى‏تواند از ملائكه سبقت گيرد همين مختار بودن در طى مسير كمال است و لازمه‏اختيار و انتخاب، وجود راهها، كششها و انگيزه‏هاى مختلف است و اگر آدمى فقط يك گرايش مى‏داشت و آن هم كشش به سوى خداى متعال، ديگر نمى‏توانست انتخابگر باشد و حال آن‏كه خصيصه و امتياز اصلى انسان اختيار اوست؛ بنابراين ضرورت دارد تا كششهايى در جهت مخالف عبادت و بندگى هم در او باشد تا خود يك طرف را انتخاب نموده و حركت نمايد.
نكته دوم: كمال انسان تدريجى و داراى مراحل است؛ يعنى در طول زمان به تدريج بايد كسب نمود مرحله به مرحله پيش رفت و در همه‏مراحل از قدرت اختيار برخوردار است تا انتخاب و طى همه مراحل آزادانه و با اراده و خواست او باشد.(9)
با توجّه به اين دو نكته راز وجود گرايش‏هاى طبيعى و دنيايى در نهاد آدمى آشكار مى‏گردد؛ زيرا فرض اين است كه انسان انتخابگر باشد و لازمه‏آن وجود كششهاى متفاوت است تا راهها متعدد گردد. همچنين رسيدن به كمال تدريجى در اثر گذشت زمان است؛ لذا اول انسان بايد بتواند در اين دنيا چند صباحى روزگار بگذراند تا زمينه تكامل او فراهم گردد و زندگى دنيايى نيازمند اسباب، وسايل و شرايط ويژه‏اى است. غرايز و ميل‏هاى طبيعى انگيزه‏هايى هستند براى تهيه و فراهم نمودن اين اسباب و وسايل؛ لذا وجود آنها براى ادامه‏حيات ضرورى است؛ و بدون آنها حياتى نخواهد بود تا انسان در سايه آن راه خود را انتخاب نمايد. بعلاوه اين ميل‏ها زمينه‏ساز امتحان آدمى نيز مى‏باشد.
پس گرايش‏هاى انسان را مى‏توان به دو شاخه كلى تقسيم نمود: يكى براى حفظ موجوديت و زندگى انسان در دنيا، و دومى براى كسب كمال و طىِ مسيرِ اصلى. غايت اولى بقاء انسان در دنيا و غايت دومى رسيدن به كمال و رحمت بى‏كران الهى است.
شاخه‏اول خود به خود به فعليّت مى‏رسد امّا قسم دوم نيازمند توجّه، تقويت و به فعليت رساندن است. عده‏اى در اثر اشتغال زياد به قسم اول، از قسم دوم غافل مانده و از كمال و رحمت محروم مى‏گردند در نتيجه روانه جهنّم مى‏شوند.

2. امتحان‏

دسته‏دوم از آيات قرآن‏كريم فلسفه خلقت انسان را امتحان و ابتلاء بيان مى‏فرمايد:
«وَ هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَآءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً؛(10) و او كسى است كه آسمان‏ها و زمين را در شش روز (شش دوره) آفريد و عرش(و حكومت) او بر آب قرار داشت تا (بخاطر اينكه) شما را بيازمايد كه كدام‏يك از حيث عمل بهترين هستيد».
«الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَيَوةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُور؛(11) كسى كه مرگ و زندگى را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدامين عمل بهترى داريد و او شكست‏ناپذير و بخشنده است».
در اين دو آيه علت آفرينش امتحان انسان‏ها بيان شده است. حتى قرآن‏كريم نعمات و زيبايى‏هاى زمينى را هم بخاطر امتحان خلق فرموده است كما اينكه مى‏فرمايد:
«إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا؛(12) همانا ما هر آنچه بر روى زمين است آرايش و زينتى براى آن قرار داديم تا انسان‏ها را بيازماييم كه كدام يك بهترين عمل را دارند.»
منظور از امتحان چيست؟
منظور از ابتلاء و بلاء همان امتحان و آزمون است(13)، و امتحان گاه به خير است و گاه به شر و مصيبت و هر آنچه خداى متعال با آن بندگان خود را آزمايش كند بلاء خواهد بود و امتحان حضرت حق يعنى همين امتياز واقعى بشر از يكديگر است؛ پس نتيجه آزمايش الهى جدا شدن شقى از سعيد است.(14)
غرض از امتحان چند چيز مى‏تواند باشد: يكى اينكه براى كسب علم و رفع جهل باشد؛ يعنى امتحان گيرنده مى‏خواهد بوسيله امتحان كسب آگاهى نمايد. اين غرض در مورد امتحان الهى صادق نيست؛ زيرا عالم به همه چيز است و نيازى به كسب علم ندارد؛ «إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِذَاتِ الصُّدُور؛(15) همانا خدا به راز درون سينه‏ها داناست». «يَعْلَمُ خَآنَةَ الْأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُور؛(16) خيانت چشم‏ها و آنچه دل‏ها پنهان مى‏دارند، مى‏داند». گاهى هم امتحان براى رفع جهل نبوده بلكه براى تقويت و به فعليت رساندن استعداد است؛ يعنى امتحان گيرنده مى‏خواهد به اين وسيله قوه و استعدادهاى نهفته را به فعليت رسانده و آشكار نمايد؛ بنابراين مى‏توان گفت اصل آزمايش، فراهم نمودن زمينه براى افعال اختيارى است تا آن‏چه پنهان است آشكار گردد و استعداد پرورش يابد؛ يعنى امتحان زمينه‏اى مى‏شود براى از قوه به فعل رساندن و تكميل نمودن. خداوند كه به وسيله بلاها و سختى‏ها انسان‏ها را امتحان مى‏كند براى اين است كه در پرتو بلايا هر كسى را به كمالى كه لايق آن است برساند و هر يك از اين مسائل جنبه‏اى از فرد را مى‏سازد. ابتلائات الهى تمريناتى براى پرورش و تقويت روح آدمى است. لذا كسانى كه استعداد ظرفيت و توان بيشترى دارند سهم بيشترى از بلايا را دارند.
هر كه در اين بزم مقرّبتر است‏
جام بلا بيشترش مى‏دهند

بنابراين دنيا همچون مدرسه و باشگاهى، گذرگاه آموزشى و پرورشى است نه اقامتگاه ابدى و التذاذى؛ لذا هر اندازه انسان در اين سراى به دنبال لذات و خوشگذرانى باشد به همان مقدار از هدف اصلى و كمال حقيقى دور خواهد ماند و در مقابل تحمل سختى‏ها بخاطر خدا سعادت انسان را در بر خواهد داشت.
طبق آيات و احاديثى كه بيان شد امتحان و آزمايش علت آفرينش مى‏باشد؛ امّا همانطور كه در فصل اول گذشت علت آفرينش فقط عبادت حضرت حق بيان شد. اين آيات و روايات چگونه با حصر آيه‏شريفه«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون»(17) قابل جمع است؟
امتحان جزئى از عبادت و اطاعت است؛ معيار سنجش و ملاك ارتقاء و عبور از مراحل مختلف تعبّد و بندگى امتحان و ابتلاء است. با امتحان ميزان تعبّد مشخّص و نمايان مى‏شود و امتحان‏هاى كوچكتر انسان را براى امتحان‏هاى سخت‏تر و مراحل بالاتر طاعت آماده و مستعد مى‏كند. همانطور كه در فصل قبل بيان شد منظور از عبادت در آيه شريفه‏فرمانبردارى و انقياد همراه با خضوع است و داراى مراحل و مراتبى است و تسليم و انقياد در برابر قضاى الهى و امتحانات سخت نشانه مراحل بالاى طاعت و بندگى است.
بنابراين امتحان هم نمى‏تواند علت نهايى آفرينش باشد و همچون عبادت وسيله و مقدمه‏كمال مى‏باشد.

3. خلافت و جانشينى‏

از آيات مربوط به خلافت آدم در سوره‏مباركه‏بقره چنين بدست مى‏آيد كه غرض از خلقت انسان خلافت و جانشينى خداى متعال است و چون خداى سبحان مى‏خواست جانشينى در زمين داشته باشد انسان را آفريد «وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلائكَةِ إِنِّى جَاعِلٌ فِى الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَآءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُون؛(18) و هنگامى كه پروردگارت به ملائكه فرمود همانا من در زمين جانشينى قرار مى‏دهم (قرار دهنده‏ام) گفتند: آيا در زمينى كه كسى كه در آن فساد مى‏كند و خون مى‏ريزد قرار مى‏دهى؟ و حال آنكه ما تسبيح و حمد و تقديس تو مى‏كنيم. فرمود همانا من چيزى را كه شما نمى‏دانيد مى‏دانم».
بنابراين آيه‏شريفه فلسفه آفرينش انسان جانشينى خداست و چون خدا مى‏خواست خليفه‏اى داشته باشد آدم را خلق فرمود.
اين آيات دلالتى بر انحصار خلافت بر حضرت آدم ندارد بلكه جمله «اَتجعل فيها من يفسد فيها…» دلالت مى‏كند كه خلافت منحصر در آدم عليه‏السلام نيست؛ زيرا او معصوم بود و جا داشت خداوند بفرمايد: آدم خونريزى و افساد نمى‏كند در حالى كه خداوند افساد انسان را رد نكرد پس خلافت منحصر در حضرت آدم نيست. البته اين بدين معنى نيست كه همه‏انسان‏ها، بالفعل خليفه خدا باشند بلكه نوع انسان امكان و استعداد خلافت را دارد و با كسب ملاكات خلافت به چنين مقامى نايل مى‏شود واين ملاك آراستگى به علم اسماء است و كسانى كه از آن بى‏بهره‏اند از خلافت الهى محروم و بى‏نصيب هستند.
همچنين بيان مطالب در قالب جمله اسميه «انّى جاعلٌ» نشانه‏استمرار است و اين دلالت مى‏كند كه خلافت مقطعى و مختص حضرت آدم نبوده است بلكه استمرار دارد و تا وقتى كه زمين و نظامى هست خليفه‏خدا هم وجود دارد.
حال اين سؤال مطرح مى‏شود كه چرا خدا خواست خليفه‏اى داشته باشد؟ مگر او از زمين غايب است كه بخواهد ديگرى به جاى او در غياب او جانشينى نمايد؟
جواب اين است كه او بر همه چيز محيط است(19) و همه جا حضور دارد(20) و نزديكترين چيز است(21) بنابراين غيبتى مطرح نيست بلكه مشيت الهى بر اين تعلق گرفته است مخلوقى داشته باشد كه با اراده و اختيار خود در سايه علم و تعبّد، اسماء و صفات الهى را در خود پياده نمايد و اراده و خواست خود را در اراده حضرت حق فانى كند و متصل به درياى بى‏كران الهى گردد و كارهاى خدايى كند(22) و خداى سبحان به مقتضاى كرم و رحمت خود خواسته است از قدرت و كمال بى‏نهايت خود به ديگران نيز عطا فرمايد و خلافت الهى نيز گامى در جهت تكامل است و مرتبه‏برترى از سلوك است.(23)
عبادت و ابتلاء و امتحان انسان را به خلافت الهى سوق مى‏دهد و متعبدترين، صابرترين و با ظرافت‏ترين‏ها به مراتب و مراحل بالاى خلافت الهى بار مى‏يابند همچون انبياء، اولياء و اوصياء(ع).
اين كه در برخى روايات، حضرات معصومين(ع) علت خلقت بيان شده‏اند به خاطر اين است كه آن‏ها بهترين امتحان‏ها را مى‏دهند و عالى‏ترين و كامل‏ترين عبادت از آن‏ها صادر مى‏شود و لذا به معناى واقعى كلمه خليفةاللَّه و جانشينان تام حضرت حق هستند.
خلافت هر چند نتيجه و اثر عبادت و امتحان است امّا نمى‏تواند غايت نهايى باشد چون در مورد غايت نهايى «چرا» جا ندارد؛ امّا در مورد خلافت نمى‏توان سؤال كرد چرا خدا مى‏خواست خليفه داشته باشد؟ جواب اين است كه رحمت و فياصيّت الهى كه عين ذات اوست اقتضا دارد كه خدا بيشترين لطف و عنايت را داشته باشد و مقام خلافت عنايت رحمانى است. اينكه در سوره‏مباركه‏هود مى‏فرمايد: «إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَ لِذَلِكَ خَلَقَهُم …»(24) ،استفاده مى‏شود مشمول رحمت الهى شدن علت خلقت است و اين را مى‏توان غايت‏الغايات گرفت. بنابراين رحمانيت حضرت حق علت خلقت انسان است و انسان مادامى كه در جهت كسب رحمت الهى قدم بر مى‏دارد در راستاى فلسفه خلقت گام بر مى‏دارد. در غير اين صورت در گمراهى و خسران است.

خلاصه و نتيجه:

خلاصه اينكه تنها علت مقدمى و طريقىِ خلقت، عبادت و طاعت است و امتحان جزئى از طاعت و محك سنجش و ارتقاى آن است و بهره‏مندى از مقام خلافت در سايه‏كسب اسماء الهى و تخلق به صفات خدايى است و انسان به مقدارى كه بينش و رفتار و گرايشش خدايى شود به همان مقدار از خلافت الهى بهره‏مند خواهد شد و تنها راه رسيدن به آن، مسير مستقيم بندگى است و غايت هر سه رسيدن به رحمت الهى است بنابراين برخوردارى از رحمت، فلسفه آفرينش انسان است و هر چه انسان در طريق بندگى و تقرب به خداى سبحان قدم بر مى‏دارد استعداد بيشترى براى كسب رحمت و فيض الهى پيدا مى‏كند و افاضه‏فيض و عنايت رحمت، مقتضاى صفات كمالى ذاتى الهى است و علت و راز هستى به خود خداى متعال بر مى‏گردد. «وَ أَنَّ إِلَى‏ رَبِّكَ الْمُنتَهَى‏»(25)، «وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُور»(26)، «وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّه»(27)

فهرست منابع‏

قرآن‏كريم(1)، نهج البلاغه(2)

پى‏نوشت‏ها:
1. «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِين» (سوره اسراء، آيه 82).
2. مفردات راغب اصفهانى: «العبوديةُ و اظهار التَّذلُّلِ و العِبادَةُ اَبْلَغ مِنْها لِاَنَّها غايَةُ التَّذَلُّل».
3. ترجمه از نويسنده است.
4. «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُون» (سوره ذاريات، آيه 56).
5. سوره يس، آيه 61.
6. سوره روم، آيه 29.
7. نهج‏البلاغه، خطبه‏اول.
8. ر.ك: چهل حديث، حضرت امام(ره)، صص 167 – 170.
9. ر.ك: خودشناسى براى خود سازى، مصباح يزدى، محمد تقى، صص 64 و 65.
10. سوره هود، آيه 7.
11. سوره ملك، آيه 2.
12. سوره كهف، آيه 7.
13. صحاح اللغه: «البلاء و الاختبار يكون بالخير و الشَّر».
14. ر.ك: چهل حديث حضرت امام(ره)، حديث 15.
15. سوره آل‏عمران،آيه 119، سوره مائده، آيه 7، سوره لقمان، آيه 23).
16. سوره غافر، آيه 19.
17. سوره ذاريات، آيه 56.
18. سوره بقره، آيه 30.
19. «أَلَآ إِنَّهُ بِكُلِ‏ّ شَىْ‏ءٍ مُّحِيط» فصلت/ 54.
20. «هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُم» حديد/ 4.
21. «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيد»، «فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه»بقره/ 115.
22. كما اينكه در حديث قدسى مى‏خوانيم: «يابن آدم! انا غنى لا افتقر اطعنى فى ما امرتك اجعلك غنياً لاتفتقر يابن آدم انا حى لااموت اطعنى فيما امرتك اجعلك حياً لاتموت يابن آدم انا اقول للشى‏ءِ كن فيكون اطعنى فى ما امرتك اجعلك تقول للشى‏ءِ كن فيكون» (عُدةالدّاعى، ابن فهد، ص 291).
23. ر.ك: صورت و سيرت انسان در قرآن، جوادى آملى، عبداللَّه، صص 286 الى 292.
24. سوره هود، آيه 119.
25. سوره نجم، آيه 42.
26. سوره‏بقره، آيه 210.
27. سوره هود، آيه 123.
28. از ترجمه‏هاى آقايان مكارم شيرازى، مجتبوى، فولادوند، خرمشاهى، فيض الاسلام و الهى‏قمشه‏اى استفاده شد.
29. از ترجمه و شرح‏هاى آقايان فيض‏الاسلام، شهيدى استفاده شد.
/

دعا و نيايش در سيره پيشوايان

 

دعا و نيايش در سيره پيشوايان

حجة الاسلام و المسلمين محمد محمدى اشتهاردى‏

اشاره:

يكى از موارد بسيار مهمّى كه در همه اديان ؛ به ويژه اسلام وجود داشته و سرلوحه برنامه‏هاى عبادى آنها بوده و نيز مؤثرترين عامل در تهذيب نفس و صفاى باطن، مسئله دعا و نيايش به درگاه خداوند يكتا و بى همتا است. دعا و نيايش صحيح زيباترين و عميق‏ترين شيوه‏اى است كه پيوند انسان را با ذات پاك خدا برقرار ساخته و موجب پرواز روح به سوى ملكوت و فضاى معطر معنوى و عرفانى است.
دعا ونيايش، خود يك مكتب آموزنده و يك كلاس ممتاز براى پرورش روح و سوق دادن آن به سوى فضايل و كمالات است. بر همين اساس در آيات مختلف قرآن، به عنوان اصلى‏ترين ارزش و در روايات به عنوان برترين عبادات؛ بلكه مغز و مخ عبادات مطرح شده است.
با اين كه ارزش‏ها و عوامل سوق دهنده به سوى كمال و بازدارنده از آلودگى‏ها و پستى‏ها بسياراند، ولى از نظر قرآن، گويى اگر دعا نباشد، ساير ارزش‏ها فاقد كارآيى و خاصيت حقيقى‏اند. آن جا كه مى‏فرمايد: «قُل لا يَعبَأ بِكُم رَبّى لولا دُعائُكُم؛ بگو پروردگارم براى شما ارجى قائل نيست، اگر دعاى شما نباشد.»(1) رسول خدا(ص) نيز فرموده: «الدُّعاءُ مُخُ العِبادَةِ؛ دعا مخ و مغز عبادت است.» نيز مى‏فرمايد: «اَفضَلُ العِبادَةِ الدُّ عاءُ؛ دعا بهترين عبادت است.»(2) توضيح اين كه: هر چيزى داراى پايه و ستون است كه امور مربوط به آن بر اساس آن استوار و تنظيم مى‏گردد. لذا همان‏گونه كه قوام و قدرت انسان بستگى به عقل و نيروى تشخيص و درك او دارد و بدون آن در صف حيوانات ؛ بلكه بدتر از آن خواهد شد، عبادت و پرستش خداوند نيز توسط مغز و مخ آن استوار است يعنى بدون آن ارزش محتوايى خود را از دست داده و در برخى موارد به جاى سازندگى، موجب تخريب فكر و عمل مى‏گردد بر اساس دو سخن فوق، مغز و مخ عبادات و نيز برترين عبادت‏ها، دعا و نيايش است.
بنابراين مؤمن بدون دعا، همانند انسان بى مغز است و عبادت چنين مؤمنى، اسكلتى بى جان و پيكرى بى روح خواهد بود.
البته براى اين كه از مكتب دعا استفاده بهينه شود، بايد از آن استفاده عالمانه و صحيح نمود، چرا كه دعا و نيايش داراى مراتب و درجاتى است؛ مثلاً دعاى نوع مردم زبانى و ظاهرى است، دعاى عابدان به اعمال و مراقبت در كردار است. و دعاى عارفان نيز به احوال است، يعنى عارف، شيفته خدا و پيوسته به ياد خداى يكتا و بى همتا است و با تمام ذرّات وجودش دعا كرده و شرايط صحت و كمال دعا را رعايت مى‏نمايد. چنين دعايى داراى آثار ممتاز و بسيار ارجمندى است كه به صاحبش مى‏رسد. بر همين اساس رسول خدا(ص) فرمود: «الدُّعاءُ سَلاحُ المؤمِنِ وَ عَمودُ الدّينِ وَ نُورُ السَّماواتِ و اَلارض؛ دعا اسلحه مؤمن و ستون دين و نور آسمان‏ها و زمين است.»(3) به عبارت ديگر: دعا و نيايش، موجب نيرومندى و سلحشورى انسان در برابر دشمن و ناهنجارى‏هاى روزگار مى‏شود، هم پايه و ستونى استوار براى نگهدارى انسان از تخريب و سقوط است و هم مايه هدايت و نورانيت خواهد شد و انسان را از تاريكى‏هاى گمراهى و سرگردانى در بيراهه‏ها به راه راست و روشن رهنمون مى‏گردد.
البته در اين جا بحث‏هاى ديگرى درباره عوامل استجابت دعا، موانع آن، كيفيّت و كمّيت دعا، شرايط مكانى و زمانى دعا و به طور كلى آداب محتوايى و جنبى دعا مطرح مى‏شود كه هر كدام بحث جداگانه‏اى دارد.

دعا در مكتب اهل بيت عليهم‏السّلام‏

دعا و نيايش در سيره درخشان چهارده معصوم(ع) و اصحاب خاص آنها، از جايگاه بسيار ارجمندى برخوردار است، به طورى كه بخش مهمى از زندگى آنها را تشكيل مى‏داده و حتى بخش‏هاى ديگر زندگى آنها نيز آميخته با دعا بود. نماز كه خود ستون دين و معراج مؤمن است، يكى از مصداق‏هاى دعا و نيايش مى‏باشد، البته با توجه به اين كه واژه صلاة در اصل به معناى دعا است .
چهارده معصوم(ع) به نماز، بسيار اهميت مى‏دادند، تا آن جا كه حضرت على (ع) و امام حسين(ع) و حضرت سجّاد(ع) در يك شبانه روز، هزار ركعت نماز مى‏خواندند. علاّمه امينى در اين راستا مى‏نويسد: «طبق روايات فراوان از طرق شيعه و سنّى، مولاى ما اميرالمؤمنان على(ع) و سبط شهيد، امام حسين(ع) و فرزند پاكش امام سجّاد(ع) در هر شبانه روز، هزار ركعت نماز مى‏خواندند.(4)
دعاهايى كه از امامان(ع) نقل شده، مانند: صحيفه كامله سجّاديه، دعاى كميل، دعاى ابوحمزه ثمالى، دعاى عرفات، دعاى سمات، مناجات شعبانيّه و… همه بيانگر آن است كه دعا و نيايش در سيره آنها داراى جايگاه ويژه‏اى بوده، و جزء مهم‏ترين برنامه‏هاى عبادى، فرهنگى، اخلاقى و سياسى آنها به شمار مى‏رفته است. دعا يگانه مونس و آرامش بخش روح و روان است كه امامان(ع) به آن اصرار داشتند و آن را از اركان مكتب خود مى‏دانستند.

آنها به سه بعد دعا توجه داشتند كه عبارت است از:
1- دفع بلاها و خواستن حاجت‏ها در پرتو دعا و نيايش.
2- تضرّع، خشوع و راز و نياز عميق معنوى و عرفانى در دعا، كه اثر بسيارى در صفاى باطن دارد.
3- توجه به معارف بلند پايه و تبيين عالى‏ترين درس‏هاى عرفانى، اخلاقى، فرهنگى و سياسى در لباس دعا كه آنها اين جهت را نيز در دعا به طور كامل رعايت مى‏كردند و در حقيقت اين بُعد دعا كلاس معارف در پرتو دعا را تشكيل داده بود؛ چنان كه دعاى پر محتواى صحيفه سجّاديه بيان گر اين مطلب است، امام سجاد(ع) در اين صحيفه نورانى، حقيقت عبوديت و هوّيت بندگى يك انسان كامل را به نمايش گذاشته و دعاهايى را آموزش داده كه انسان را به مرحله‏اى از صفا و تقوا و عبوديت مى‏رساند، تا آن جا كه امير مؤمنان على(ع) در وصف آنها فرمود: «عَظُم الخالِقُ فى انفُسِهِم، فَصَغُرَ ما دونَهُ فِى اَعيُنِهِم؛ خالق و آفريدگارشان در روح و جانشان، بزرگ جلوه كرده و غير خداوند در نظرشان كوچك است.»(5) مثل همان مطلبى كه در فرازى از دعاى حضرت زهرا(س) آمده: «اَللّهُمَّ ذَلِّل نَفسِى فِى نَفسِى وَ عَظِّم شَأنَكَ فى نفسى؛ خداوندا! خودم را در پيش خودم كوچك كن و مقام خودت را در نزد من بزرگ گردان.»(6)
كوتاه سخن آن كه جمعى در محضر امام صادق(ع) بودند و عرض كردند: «چرا ما دعا مى‏كنيم ولى به اجابت نمى‏رسد؟» آن حضرت در پاسخ فرمود:«لِاَنَّكُم تَدعُونَ مَن لا تَعرِفُونَهُ؛ زيرا شما كسى را مى‏خوانيد كه او را نمى‏شناسيد.»(7) اين سخن، نيايش گران را به توجه به محتواى دعا، مسئله خداشناسى و آداب تكاملى دعا دعوت مى‏كند،كه ركن اصلى دعا را تشكيل مى‏دهد.

چند نمونه از مناجات و نيايش پيشوايان‏

1- در ماجراى جنگ بدر – كه نخستين و سخت‏ترين جنگ بزرگ مسلمين با مشركان بود – تعداد مسلمانان كمتر از يك سوم دشمن بود، به علاوه مسلمانان حتّى از كمترين تجهيزات جنگى برخوردار نبودند، ابن عباس در اين باره چنين نقل مى‏كند: شبى كه روز آن جنگ بدر رخ داد، پيامبر(ص) همراه مسلمين به مناجات و راز و نياز به درگاه الهى پرداختند.(8) پيامبر(ص) رو به قبله ايستاد و دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد هم چنان به نيايش و استغاثه خود ادامه داد كه عبايش از دوشش به زمين افتاد، در دعايش عرض مى‏كرد:«خدايا! وعده‏اى را كه به من داده‏اى تحقق بخش، پروردگارا اگر اين گروه مؤمنان نابود شوند، پرستش تو از زمين برچيده خواهد شد.»(9)
در نقل ديگر آمده: پيامبر(ص) در آن شب تا صبح به نماز و مناجات پرداخت و آن چنان به درگاه الهى مى‏گريست كه اشك هايش جارى شده و با كمال خشوع و خضوع، هم چون حالت غذا خواستن گرسنه بينوا دعا مى‏كرد و به سجده مى‏افتاد، در سجده نيز با تضرّع و زارى به دعايش ادامه داد، تا اين كه خداوند به او چنين وحى كرد، به وعده خود نسبت به تو وفا كرديم و تو را توسط پسر عمويت على(ع) يارى نموديم…»(10)
نيز روايت شده كه آن حضرت در روز آن شب هنگام درگيرى شديد جنگ بدر، مكرر دعا مى‏كرد، مثلاً صحنه را مى‏ديد و با چشمى اشكبار و دلى لبريز از ايمان، عرض مى‏كرد «خدايا! اگر اين گروه مسلمان، امروز نابود شوند، ديگر تو را در زمين كسى نمى‏پرستد.»(11)
2- نوف بِكالى (يكى از اصحاب على (عليه السلام) مى‏گويد: شبى حضرت على (ع) را ديدم كه از بستر فاصله گرفته و به ستارگان مى‏نگرد، به من فرمود: «اى نوف! خوابى يا بيدارى؟» گفتم: بيدارم، فرمود: اى نوف! خوشا به حال آنان كه از دنيا بريدند و به آخرت پيوستند، آنها مردمى هستند كه پهنه زمين را خانه و خاك آن را بستر و آب آن را شربت گواراى خويش ساختند، قرآن را راه و رسم زندگى و دعا را اوج بندگى خود قرار دادند و آن گاه به روش عيساى مسيح(ع) خود را از وابستگى به دنيا رهاندند.»(12)

3- حبّه عرنى مى‏گويد: شبى با نوف بِكالى، در ايوان خانه‏ام در كوفه خوابيده بوديم، ناگاه نيمه‏هاى شب، حضرت اميرمؤمنان على(ع) را ديدم كه در تاريكى دست هايش را روى ديوار نهاد و بسيار حيران و واله است و به طور مكرر اين آيه را مى‏خواند: «اِنَّ فِى خَلقِ السَّماوات و الاَرضِ وَ اختِلافِ الليل وَ النَّهار وَالفلك الَّتى تَجرى فِى البَحرِ… لَاياتٍ لِقَومٍ يَعقِلون؛ در آفرينش آسمان‏ها و زمين و آمد و شد شب و روز و كشتى هايى كه در دريا به سود مردم در حركتند… نشانه هايى (از ذات پاك خدا و يكتايى او) است براى مردمى كه عقل دارند و مى‏انديشند.»(13) اين آيات را خواند و هم چون افراد عقل پريده، واله و سرگردان عبور مى‏كرد، خطاب به من گفت: خوابى يا بيدارى؟ گفتم: بيدارم، مطالبى فرمود، آن گاه با همان حال از ما گذشت در حالى كه چنين راز و نياز مى‏كرد: «خدايا! كاش مى‏دانستم كه در اين غفلت هايى كه دارم، آيا از من روى گردان هستى يا به من توجّه دارى؟ خدايا كاش مى‏دانستم در طولانى شدن خوابم و اندك بودن شكرم در برابر نعمت هايت، موقعيّتم در پيشگاهت چگونه است» سوگند به خدا! آن حضرت، به همين حالت ادامه داد، تا سپيده سحر دميد.(14)
4- زندگى امام حسن مجتبى(ع) مشحون از مناجات، نيايش و خوف از خدا بود. او در اين راستا بيست و پنج بار (و به روايتى 20 بار) پياده از مدينه به مكه براى انجام مراسم حج و عمره رفت. هرگاه كنار در مسجد مى‏رسيد، دست‏ها را به سوى آسمان بلند كرده و با كمال خضوع و خشوع، چنين مى‏گفت: «اِلهِى ضَيفُكَ ببابك يا مُحسِنُ قد اَتاكَ المُسَى‏ء، فَتَجاوَز عَن قَبيحِ ما عِندى بِجَميلِ ما عِندكَ يا كَرِيمُ؛ خدايا مهمان تو به در خانه تو آمده، اى نيكو بخش، گنهكارى به محضرت بار يافته، پس به لطف و كرمت از گناهانم بگذر اى خداى بزرگوار!.»(15)
5 – در زندگى امام حسين نيز همين شيوه به روشنى ديده مى‏شود. آن حضرت حتى در كربلا به خاطر مناجات و دعا و تلاوت قرآن، يك شب (شب عاشورا) از دشمن مهلت خواست و به برادرش حضرت عباس فرمود: نزد دشمن برو و از آنها بخواه تا به ما مهلت دهد كه امشب را به نماز و دعا و استغفار بگذرانيم، خدا آگاه است كه من بسيار نماز و تلاوت قرآن و زياد دعا كردن و استغفار را دوست دارم. عباس(ع) پيام امام حسين(ع) را به دشمن رسانيد، دشمن مهلت داد، امام(ع) آن شب را تا صبح همراه ياران به نماز و دعا و مناجات مشغول بودند. زمزمه مناجاتشان هم چون آواى بال زنبور عسل، فضاى ملكوتى كربلا را پر كرده بود.(16) دعاى عرفه امام حسين(ع) نيز به جاى خود تابلوى زيبايى در اين راستا است.

6 – از فرازهاى تكان دهنده در سيره درخشان امام حسين(ع) مناجات او در كنار مرقد منوّر حضرت خديجه(س) است كه در ذيل به آن اشاره مى‏كنم: انس بن مالك مى‏گويد: در يكى از سفرها همراه امام حسين(ع) به مكّه رفتيم، در آنجا امام در كنار مرقد خديجه(س) رفت، من نيز همراهش بودم، در آن جا به ياد ظلم هايى كه به حضرت خديجه(س) شده بود افتاد و گريه كرد، آن گاه به من فرمود: از من فاصله بگير. احساس كردم مى‏خواهد در كنار تربت جدّه‏اش با خداى خود خلوت كند، فاصله گرفتم و در كنارى پنهان شدم، ديدم مشغول نماز شد، نمازش طول كشيد، شنيدم در نماز چنين با خدا مناجات مى‏كرد:
يا ربّ يا رَبّ اَنتَ مَولاهَ‏
فَارحَم عُبَيداً اِليكَ مَلجاهُ‏
يا ذَاالمَعالِى عَلَيكَ مُعتَمدى‏
طوُبى لِمَن كُنتَ اَنتَ مَولاهُ‏
اِذَا اشتكى بَثَّهُ و غُصَّتَهُ‏
اَجابَهُ اللّهُ ثُمَّ لبّاهُ‏
وَ ما بِهِ عِلَّةٌ وَلا سُقمٌ‏
اَكثَرُ مِن حُبِّهِ لِمَولاهُ‏
اِذا ابتَلى بِالظَّلامِ مُبتَهِلاً
اَكرَمَهُ اللّهُ ثُمَّ اَدناهُ‏

يعنى: اى پروردگار و خداى من، كه مولا و سرورش تو اى، به بنده كوچكى كه پناهگاهش تو هستى رحم كن. اى خداى بزرگ و صاحب صفات كمال و جلال! بر تو تكيه مى‏كنم. خوشا به حال كسى كه در درگاه تو، ترسان و شب زنده دار است و شكايت گرفتارى هايش را به سوى تو مى‏آورد و از تو تمنّاى رفع آن را دارد، چنين كسى گرفتارى و بيماريش، بيش از عشقش به مولايش نيست، هرگاه رفع آنها را از مولايش مى‏طلبد، خداوند اجابت مى‏كند، و به تمنّاى او جواب مثبت مى‏دهد. هنگامى كه به ستم ستمگران گرفتار مى‏شود، باتضرّع شكايتش را به سوى تو مى‏آورد آن گاه خداوند جوابش را مى‏دهد، و او را گرامى مى‏دارد، و سپس او را به درگاه خود نزديك مى‏كند.»(17)
همه امامان(ع) و اولياى خدا به نيايش و مناجات با خدا عشق مى‏ورزيدند و به آن اهميّت فراوان مى‏دادند.
پايان سخن رابا فرازى از صحيفه سجّاديه زينت مى‏بخشيم، تا هم از مناجات امام سجاد(ع) نمونه‏اى را ارائه دهيم و هم شيوه دعا كردن، محتواى آن و چگونگى بيان حاجت از درگاه الهى را از آن حضرت بياموزيم:

«اَللّهُمَّ اِنِّى اَعتذِرُ اِلَيكَ…؛ خداوندا! از تو پوزش مى‏طلبم در مورد مظلومى كه در حضور من به او ستم شده و من او را يارى نكرده‏ام، در مورد احسان و خيرى كه به من رسيده ومن سپاس آن را به جاى نياورده‏ام، در مورد بدكارى كه از من عذر خواهى كرده و من آن را نپذيرفته‏ام، در مورد بيچاره و تهى دستى كه به سوى من دست نياز دراز كرده و من او را به خودم مقدّم نداشته‏ام، در مورد حق مؤمنى كه بر عهده‏ام بوده و من در اداى آن سستى كرده آن را به طور كامل ادا نكرده‏ام، در مورد عيب مؤمنى كه بر من آشكار شده و من آن را نپوشانده‏ام، در مورد هر گناهى كه برايم پيش آمده و من از آن دورى نكرده‏ام. اى معبود من! از درگاهت در مورد اين افراد و امثال آنها معذرت مى‏طلبم، معذرتى كه از روى پشيمانى است، تا مرا در برابر چنين گناهانى كه در پيش دارم، پند دهند و بازدارنده باشد. پس بر محمّد(ص) و آل او، رحمت و درود بفرست، و پشيمانى ام را در لغزشهايم و تصميمم را بر ترك گناهانى كه برايم پيش مى‏آيد، توبه‏اى قرار بده، كه موجب دوستى تو برايم گردد، اى دوستدار توبه كنندگان.»(18)
دعا! اى مونس شب‏هاى تارم
رفيق مهربان و غم گسارم‏
دعا! اى مخزن رشد و كمالات‏
صلاى روح بخش قلب و كانم‏
دعا! اى منبع فرهنگ و دانش‏
صفا و نور تابان روانم‏
دعا! اى مصطفاى پاكبازان
شفا بخش دل بيمار وزارم‏
دعا! اى ميوه بستان عرفان‏
فروغ افزاى روزان و شبانم‏

پى‏نوشت‏ها:
1. سوره فرقان، آيه 77.
2. مستدرك الوسائل، ج 5، ص 167؛ بحار، ج 93، ص 300 ؛ كنزالعمال، ح 3134.
3. اصول كافى، ج 1، ص 468.
4. الغدير، ج 5، ص 25؛ به نقل از هفت كتاب از كتب معروف اهل تسنّن.
5. نهج البلاغه، خطبه 193.
6. اعيان الشيعه، چاپ ارشاد، ج 1، ص 323.
7. بحار الانوار، ج 93، ص 368.
8. چنان كه آيه 9 سوره انفال به اين مطلب دلالت دارد.
9. تفسير مجمع البيان، ج 4، ص 525، ذيل آيه 9 سوره انفال.
10. كنزالكراجكى، ص 136؛ بحار، ج 19، ص 317.
11. تاريخ طبرى، ج 2، ص 49.
12. نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 101.
13. سوره بقره، آيه 164.
14. اقتباس از بحار، ج 41،ص 22 و 23.
15. بحار، ج 43، ص 339 و 345.
16. لهوف سيد بن طاووس، ص 89 و 154.
17. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 69.
18. صحيفه سجّاديه، دعاى 38.

 

/

جنگ روانى و ترور شخصيت ها

 

جنگ روانى و ترور شخصيت‏ها

حجة الاسلام و المسلمين محمد تقى رهبر

در مصاف حق و باطل، يكى از ابزارها جنگ روانى و از جمله ترور شخصيت‏ها بوده است. هرگاه دشمن نتوانسته چهره‏هاى انقلابى و مدافعان حق را با ترور و غافلگيرى و قتل از ميان بردارد به ترفندى ديگر دست زده و آن ترور شخصيت‏ها و لكّه دار كردن و انگ زدن به آنها است. اين ابزار تبليغى، از دير باز در دست ارباب زر و زور قرار داشته و حتى پيامبران خدا را به وسيله آن مورد هجوم قرار مى‏داده‏اند. هر چند اين ابزار كه اساس آن دروغ و تهمت و حق كشى و فريب بوده است در مقابل قدرت كوبنده حق براى زمان طولانى نتوانسته مقاومت كند و با حمايتى كه خداوند از جبهه حق داشته باطل سركوب شده و از پاى درآمده و پايگاه حق مستحكم و پا برجاى مانده است. و اين وعده صريح خداوند است كه: «بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق» ما حق را بر باطل فرود خواهيم آورد تا آن رامتلاشى كند و باطل از ميان برداشته شود… با اين حال غرامت پرداخته شده در اين نبرد تبليغى كم نبوده و خسارت هائى كه اتفاق افتاده و لطماتى كه بر حق گرايان وارد آمده را نبايد ناديده و ناچيز انگاشت، چه خونهائى كه به ناحق در اين معركه ريخته شده و چه گمراهى‏ها كه اتفاق افتاده و چه موانعى كه در راه حق بوسيله حراميان پديد آمده و حركت كاروان حق را با كندى مواجه ساخته كه تاريخ تبليغ رسالت‏ها و سيره اولياء خدا و امامان معصوم، و حوادث تلخى كه در آن روزگاران بر اثر جنگهاى روانى و حق كشى و شخصيت سوزى رخ نموده، سرگذشت سياهى را از جنايات و ستم سردمداران باطل و تحريف‏ها و بدعت‏ها و قتل‏ها و غارت‏ها، ترسيم مى‏كند. اينها جنايات تاريخى ضايعاتى است كه در رهگذر همين تبليغات مسموم و مغز شوئى و بدعت و تحريف اتفاق افتاده و اينها را نمى‏توان دست كم گرفت. هرچند دولت حق پاينده است و راه خود را از ميان امواج همين حوادث تلخ پيموده و خواهد پيمود.
از آنجا كه اين جريان تنها به گذشته مربوط نمى‏گردد و در حال تكرار شدن است و چنانكه خواهيم ديد تبليغات استكبارى و رسانه‏هاى جادوئى آنها با ابزارهاى پيشرفته همچون ماهواره و امواج رسانه‏اى كه به اعماق جامعه‏ها و خانه‏ها راه يافته است، امروز ميليون‏ها و ميلياردها دلار به پاى اين سياست تبليغى ريخته و مى‏ريزند و همكارانى را در داخل به خدمت مى‏گيرند تا امروزه نيز شكوه و جلوه اسلام انقلابى را سركوب كنند و از نفوذ و گسترش روز افزون آن بكاهند و شخصيت‏هاى اين نهضت الهى را در ديد جامعه‏ها منفور جلوه دهند و حركت پرشتاب انقلاب اسلامى را متوقف سازند، لذا مرور بر تاريخ رسالت‏ها و رسالتداران و سرانجام اين مصاف هم راه گشاست و هم تسليت دهنده و اميدوار كننده كه ثمره اين نزاع ميدانى و تبليغى بالاخره چيست؟ و اگر جبهه حق در پايگاه خود استوار بايستد شاهد پيروزى را با وجود سوخت و سازها و ريزش هايش در آغوش خواهد كشيد.
يك نگاه اجمالى به تاريخ نهضت‏هاى الهى كه در قرآن كريم از لسان وحى بيان شده نشان مى‏دهد كه بوق‏هاى تبليغاتى و عوامل اقطاب زر و زور با پيام آوران چه مى‏كردند و با چه زبانى مى‏كوشيدند آنان را در ديد ملت‏ها حقير و منفور جلوه دهند و از چه سوژه هائى در اين جنگ روانى استفاده مى‏كردند. براى نمونه قرآن كريم از قول قوم متمرّد و عصيان پيشه نوح نقل مى‏كند كه پيروان آن پيامبر بزرگوار را مردمى پست و دون مايه مى‏ناميدند و حضرت نوح و پيروانش را دروغ گو مى‏خواندند: «فقال الملأالذين كفروا من قومه ما نراك الاّ بشرا مثلنا و ما نراك اتبعك الاّ الذين هم اراذلنا بادى الرأى و ما نرى لكم علينا من فضل بل نظنكم كاذبين»(1)
“ملأ” يعنى همان مرفهان بى‏درد سرمايه دار و عزيزهاى بى جهت كه در جامعه چشم‏ها را پر مى‏كنند و كسى را به چيزى نمى‏گيرند و انتظار دارند همه در برابر آنان ذليل باشند و از آنان دنباله روى كنند. اينها كه سردمداران كفر و استكبار بودند به نوح مى‏گفتند تو هم مانند ما يك انسانى و دليل ندارد دعوى پيغمبرى كنى و اينها كه به تو ايمان آورده‏اند مردمى فرومايه و ساده‏انديش اند و اصولاً شماها چه برترى از نظر مال و جاه و پايگاه اجتماعى بر ما داريد كه ما را به پيروى آئينى دعوت مى‏كنيد، از همه اينها گذشته ما شما را دروغ گو مى‏دانيم.
همانگونه كه ملاحظه مى‏كنيم، قرآن كريم معارضان نوح(ع) را “ملأ” ناميده با همان تفسيرى كه اجمالاً ديديم (قشر اشرافى كه ديگر اقشار جامعه را به حساب نمى‏آورد) جبهه باطل را تشكيل داده. اينها با نسبت دروغگوئى مى‏خواهند نوح(ع) را از صحنه بيرون كنند و با “اراذل” ناميدن پيروان او مى‏خواهند مؤمنان را جماعتى پست، بى فرهنگ و بى اراده جلوه دهند و جبهه حق را خوار و خفيف كنند و اين همان سياستى است كه اقطاب استعمارى در طول تاريخ عمل كرده و امروزه نيز عمل مى‏كنند و آمريكا سردمدار اين سياست امپرياليستى – صهيونيستى در عصر كنونى است كه با رسانه‏هاى جادوئى و تزويرهاى تبليغاتى مى‏كوشند خود را آقاى دنيا و كدخداى دهكده جهانى قلمداد كنند و مردم ديگر اين سياره را بى‏فرهنگ و صغير و نارس و زبون و برده معرفى كنند كه نياز به قيّم دارند و هر حركتى در ميان ملت‏ها براى رهائى از زنجيرهاى استعمارى و كسب استقلال رخ دهد آن را ارتجاعى، بنيادگرائى بنامند و رهبران آن نهضت‏ها را ترور شخصى يا شخصيتى كنند، و براى اجراى اين نقشه استعمارى عواملى را در درون كشورها مى‏سازند كه كارگزار در سياست آنها باشند و در راه استقلال و آزادى ملت‏ها سنگ اندازى كنند، همچنين قرآن كريم پس از نقل داستان نوح و سرانجام متجاوزان و متلاشى شدن جبهه باطل و نجات اهل حق در آن توفان عالم گير، به ذكر داستان يكى ديگر از پيامبران “حضرت هود(ع)” پرداخته و از گفتار متجاوزان و سركشان مى‏آورد كه آنان اين پيامبر را به سبك عقلى و جنون متهم ساخته و اين را عقوبتى مى‏دانستند كه از سوى خدايان پوشالى آنها و بت‏هاى جامد و مرده، به آن پيامبر متوجه شده است:«ان نقول الاّ اعتراك بعض آلهتنا بسوء…»(2)؛ و بالاخره از سرانجام «عاد» قوم هود به عقوبت الهى سخن گفته و سرانجام نكبت بار سركشان را به تصوير كشيده است. و در ادامه از قوم ثمود و صالح پيغمبر سخن گفته و داستان ناقه صالح و هلاكت قوم سركش را خاطرنشان ساخته است.
در داستان حضرت موسى(ع) و معارضات فرعون و قارون و سامرى يعنى نمادهاى زر و زور و تزوير مى‏بينيم كه تبليغات چه مى‏كند؟! و قدرت و ثروت و ترفندهاى تبليغاتى چگونه در كوبيدن موسى(ع) همدست و همداستان مى‏شوند و مى‏كوشند كه اين پيامبر را مفسد و ساحر و فرومايه جلوه دهند و قطب استكبارى جبهه خصم با دعوى اصلاح‏طلبى معارضات خود را با پيامبر خدا نوعى خدمت به مردم و دين و آئين آنها جا مى‏زند و قتل موسى(ع) را پيشنهاد مى‏دهد: «و قال فرعون ذرونى اقتل موسى و ليدع ربّه انى اخاف ان يبدّل دينكم اوان يظهر فى الارض الفساد»(3)؛ و فرعون گفت، بگذاريد موسى را به قتل رسانم و او خداى خود را به حمايت بخواند من مى‏ترسم او دين شما را از شما بگيرد يا در زمين فساد كند.
جالب است كه در اين آيات تأمل بشود. تبليغات امپرياليستى صهيونيستى امروز با عصر فرعون مقايسه گردد كه تز استعمارى و برنامه حق ستيزى چگونه با يك الگو و روش در هر زمان به اجرا در مى‏آيد. اگر فاصله‏هاى زمانى را از ميان برداريم مى‏بينيم سردمداران استكبار جهانى امروز و فراعنه اعصار پيشين در يك صف قرار دارند بايك برنامه و تاكتيك تبليغاتى. هرجا اقتضا كند از دين حرف مى‏زنند، از واژه اصلاحات كمك مى‏گيرند! تهديد به قتل و حمله نظامى مى‏كنند. از سر دلسوزى و خدمتگزارى به جنگ حق مى‏آيند، جبهه حق را به افسادگرى متهم مى‏نمايند، آنها را سد راه اصلاحات عنوان مى‏دهند. مگر آمريكا و متحدين او چيزى جز اين واژه‏ها را امروزه در تجاوزات نظامى و استعمارى خود به كار مى‏گيرند؟! پرچمداران آزادى در كشورهاى تحت سلطه را ترور مى‏كنند و صراحتاً براى تروريسم دولتى آمريكائى و صهيونيستى توجيه قانونى مى‏تراشند، در فلسطين، در عراق و افغانستان هر كجا اين اهريمنان پا نهادند آنجا را به خون و آتش و غارت و ويرانى كشيدند و به اين كار خود عنوان رهائى بخشى دادند، جبهه‏هاى مقاومت را تروريست خواندند و قتل آنان را جايز و لازم شمردند، آرى ترور، قتل و جنايت هرگاه زير پرچم آمريكا و انگليس و اسرائيل باشد، مشروعيت پيدا مى‏كند! چرا كه در راه اصلاحات و مبارزه با تروريسم به اجرا در مى‏آيد!! و مايه شگفتى آنكه ساده دلان يا فريب خوردگان در داخل كشور، آنان را به ديده فرشته نجات مى‏نگرند و از مذاكره و سازش و تسليم در برابر آنها حرف مى‏زنند كه بر اين عقل و منطق و سياست و كياست بايد تأسف خورد.
و در همين حال اين عناصر فتنه و فساد در كره خاك از برخى حركت‏ها و آشوب‏ها و آنارشيست‏ها و لمپن‏ها پشتيبانى مى‏كنند و تداوم سياست‏هاى نسنجيده بنام اصلاحات را مى‏خواهند و صداى مخالفان نظام را با آب و تاب روى امواج در سطح جهان از ماهواره‏ها و رسانه‏ها پخش مى‏كنند كه اگر اندك شعورى باشد بايد انديشيد اين افراد مخالف خوان كه كه عزيزان دشمن شده‏اند چه كرده‏اند و نقطه ضعفشان كجاست كه دشمنان خونى ملت و دين از آنان حمايت مى‏كنند و براى خيانت كارى يك انسان همين بس كه دشمن از پايگاه و جايگاه او حمايت كند بفرموده امام جواد(ع): «كفى بالمرء خيانة ان يكون امينا للخونه». به هر حال سخن به تفصيل از حربه‏هاى جبهه باطل در برابر حق و دستاويزهاى اين هجوم تبليغى و عملى، با توجه به تاريخ رسالت‏هاى آسمانى يك تحليل گسترده قرآنى، تاريخى و اجتماعى را مى‏طلبد كه از حوصله اين مقال بيرون است و اگر به تاريخ ظهور اسلام بنگريم و خصومت‏ها و هجوم هائى كه مشركان و منافقان و اهل كتاب بويژه يهود در عصر رسالت با پيام آور اسلام داشتند و انواع شكنجه‏ها، تحريم‏ها، توطئه‏ها، تبليغات گسترده عليه آن حضرت و توطئه قتل رسول خدا(ص) و پيروان اسلام و ياران صادق، خود داستان مفصل ديگرى است كه تداوم همان جريان پيشين را در سطحى وسيع‏تر به نمايش مى‏گذارد.و ادامه اين ماجرا را پس از رحلت پيامبر و اهانت‏ها كه به بيت رسالت نمودند و جبهه نفاق با انگيزه انتقام‏گيرى از پيامبر خدا چه ستم‏هاى بى حد و مرز در حق اهل بيت نمودند مخصوصاً تبليغات سوء و جنايات آل ابوسفيان و سردمدار فتنه معاويه طاغيه طى چهل سال عليه اميرمؤمنان(ع) و قتل و غارت آل رسول و شكنجه و اعدام يارانشان فجيع‏ترين صحنه را در تاريخ اسلام تصوير مى‏كند و اين وضع همچنان در عصر عباسيان طى صدها سال زير لواى خلافت اسلامى استمرار مى‏يابد..
تاريخ تشيّع كه همان خط راستين اسلام است آكنده از حوادث خونين و خشونت و جنايتى است كه از سوى دشمنان اهل بيت، امويان و عباسيان و اعقاب و اذنابشان بر اهل حق گذشت و تنها قتل و حبس و تبعيد به فرزندان پيامبر محدود نگشت بلكه هر عالم شيعى و يا شاعر و اديب متعهدى را آتش خشم دشمن مى‏گرفت و زنده بگور مى‏كرد يا در آتش مى‏سوزانيد و يا مثله مى‏نمود و زبان مى‏بريد كه سرگذشت مصيبت بار پرچمدار فقاهت و شهداى فضيلت و علما و محدثين شيعه بر اين مدعاست و شكنجه و شهادت حجربن عدى و يارانش و كميل و ميثم و عمار و دعبل و فرزدق و كميت و ابى اسود و صدها و هزارها از اين دست انسانهاى وارسته و آزاده خشم و كينه جبهه نفاق و كفر و استكبار را به نمايش مى‏گذارد و اين يك پيام براى آيندگان تاريخ دارد كه حق بايد براى بيدارى خود غرامت سنگين بپردازد چنانكه قرآن كريم در داستان اصحاب اخدود كه مؤمنان را در كانالهاى آتش مى‏سوزاندند مى‏فرمايد: جرم اين مؤمنان جز اين نبود كه به خداى يگانه ايمان داشتند:«و ما نقموا منهم الاّ ان يؤمنوا بالله العزيز الحميد»(4)
اين سرگذشت تاريخى حق و باطل است كه در عصر ما نيز تكرار مى‏شود. با آغاز نهضت اسلامى و شكست دژ اهريمن استعمارى چندين صد ساله بر كشور ما و كشورهاى اسلامى با قيام اسلامى مردمى و رهبرى بزرگ مردى از دودمان رسالت حضرت امام خمينى – اعلى اللّه مقامه – و فرو ريختن كاخ عنكبوتى ستمشاهى كه پيروزى حق را بر باطل در اين مصاف تاريخى به تصوير كشيد و همچنان ادامه يافت… ترورهاى بى حد و مرز، تحميل جنگ هشت ساله و همزمان تبليغات گسترده شيطانى و توطئه‏هاى جادوئى سامرى‏هاى زمان همچنان استمرار داشته و دارد. صدها هزار شهيد و معلول و آواره حاصل اين نبرد تاريخى معاصر است و غرامت‏ها و خسارتهاى بى‏حد و مرز مادى و معنوى كه در اين راه پرداخته شده حجم تبليغات دشمن بر عليه انقلاب اسلامى و چهره‏هاى انقلابى و رهبران اين نهضت ضد استكبارى و بودجه‏هاى كلانى كه براى اجراى اين پروژه اختصاص داده شده ارقامى نجومى است. يكى از آگاهان دفتر امام راحل مى‏گفت: در زمان امام به بررسى كتابها و مقاله هائى كه بر ضد امام چاپ و نشر شده بود، پرداختيم رقم آن به دويست هزار مى‏رسيد، علاوه بر جو تبليغاتى آمريكائى اسرائيلى و اروپائى، در برخى كشورهاى اسلامى نيز پاره‏اى نويسندگان مزدور كتاب‏ها و مقالات بى شمار بر ضد امام نوشته و مى‏نويسند و به زبان عربى و فارسى و اردو منتشر مى‏شود كه سر رشته اين قلمها را در تل آويو و واشنگتن و لندن و ساير مراكز فساد و قدرت بايد جستجو كرد. و در همين روزها و پس از رحلت امام نيز اين جريان فاسد شيطانى در داخل و خارج از پاى ننشسته و همچنان به سخن پراكنى و مقاله نگارى و دشنام و اهانت به مقدسات، ولايت فقيه و چهره‏هاى سازش‏ناپذير انقلاب ادامه مى‏دهند. طبق ارزيابى كه به عمل آمده بيش از پنجاه درصد تبليغات استكبارى بر ضد ولايت فقيه و حكومت دينى است كه بخشى از اين پروژه را روزنامه‏هاى زنجيره‏اى گذشته و حال زير لواى آزادى قلم! سامان دهى مى‏كنند امروز اگر پيچ راديوهاى اسرائيل و آمريكا و انگليس و ساير دجالهاى عصر را باز كنيم مى‏بينيم شبانه روز به زبان‏هاى مختلف بر حكومت دينى و علما و فقهاى عظام و ولايت فقيه، نهادهاى انقلابى، سپاه و بسيج و… مى‏تازند و سردمداران كفر و فساد از كاخ سفيد گرفته تا نوچه‏هاى خود فروخته آنها در داخل و مقاله نگاران بى تعهد و تروريست‏هاى منافق از براندازى نظام اسلامى به صراحت دم مى‏ز
نند و با پشتيبانى مادى ميلياردها دلار از صدها كانال ماهواره‏اى تلويزيونى و راديوئى و سايت‏هاى اينترنتى به مقدسات اسلامى حمله مى‏كنند و به چهره‏هاى باسابقه انقلابى دشنام مى‏دهند و تهمت مى‏زنند و ترور شخصيت مى‏كنند و اين خود قوى‏ترين دليل بر حقانيت نظام اسلامى و ولايت فقيه و حكومت دينى و چهره‏هاى انقلابى است و عزم اهل حق را بر دفاع از ارزشها و دست آوردهاى انقلاب و حفظ و حراست از پايگاه اصلى نظام كه همانا اسلام و ولايت و طلايه داران اين نهضت و نهادهاى انقلابى است استوارتر مى‏سازد. و در اينجا تأكيد و تكرار اين نكته را لازم مى‏داند كه افرادى كه رسماً در صف دشمن نيستند اما دل مشغولى‏ها و يا نارضايتى‏هائى دارند و ياسرخورده از پاره‏اى اتفاقات هستند و در واقع به معارضه با اسلام و انقلاب كمر نبسته‏اند، ولى گفته‏ها و نوشته‏هايشان در صف گفته‏هاى دشمن قرار گرفته و جريان باصطلاح اپوزيسيون را – به گونه‏اى كه حتى خود غافل اند – تغذيه مى‏كند و به دشمن اميد مى‏دهد و دشمنان اسلام و ملت و ميهن از آنها چهره سازى مى‏كنند، اينها قدرى فكر كنند، تفكرى كه يك ساعت آن از سالها عبادت سودمندتر است، فكر كنند ببينند چرا دشمن بلندگوهاى پيام‏ها و گفته‏هاى آنان شده است؟! آيا هدف دشمن خدمت به آنها ملت و ميهن است يا از اين پايگاه بهره بردارى مى‏كند؟ يا آيا اين مصداق تكيه كردن و دل سپردن به ظالم نيست كه قرآن فرموده: «ولا تركنوا الى الذين ظلموا افتمسكم النار»؟ علاوه بر اين اگر اين افراد يعنى منتقدان و ناراضى‏ها كه از روى دلسوزى به زعم خود با ديدگاه فقهى! نظام را زير سؤال مى‏برند! فكر مى‏كنند از حق دفاع مى‏كنند و تكليف شرعى! آنها چنين ايجاب مى‏كند! بدانند كه در اشتباهند زيرا اينها نه فقط خود را قربانى مطامع شيطان و مقاصد دشمن كرده‏اند و در وجدان عمومى خود را ساقط كرده‏اند بلكه سنگرى براى دشمن شده تا از آنجا حق را مورد هجوم تبليغاتى خود قرار دهد و اين به معناى پايمال كردن خون شهيدان و دست آوردهاى مجاهدان حق و گناهى است بزرگ كه معلوم نيست قابل بخشش باشد و همين تذكر را براى برخى سخنوران و نويسندگان ناراضى كه خود را به دشمن نفروخته‏اند، داريم كه ببينند از نقد و نظر و حمله و هجمه‏هاى آنها چه كسانى بهره مى‏برند همانقدر كه انتقاد سالم ودلسوزانه مفيد و سازنده است زخم زدن و ضربه زدن و يأس آفرينى كردن و كمك به تبليغات دشمن نمودن زيانبار و مخرّب است كه بايد از آن اجتناب ورزيد كه محاسبه الهى ذرة المثقالى را از قلم نمى‏اندازد و روى ايده‏ها و انديشه‏ها و نيّت‏ها نيز داورى مى‏كند.
ناگفته اين مقال پاسخ هائى است كه در برابر دشمنان حق بايد آماده كرد و شيوه‏اى كه قرآن آموخت كه در برابر تبليغات و جوّ سازى‏ها چگونه بايد به ميدان آمد و به دفاع برخاست كه شرح آن را در بخشى ديگر خواهيم ديد. انشاءالله

پى‏نوشت‏ها: –
 2،1. سوره هود، آيه 27.
3. سوره هود، آيه 54.
4. سوره غافر، آيه 26.
5. سوره بروج، آيه 4.

 

/

سخنان معصومان عليهم السلام نماز شب

 

سخنان معصومان‏
نماز شب‏

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله:

«اِذا قامَ العَبدُ مِن لَذيذِ مَضجَعِه وَ النُعاسُ فى عَينَيهِ لِيُرضىَ رَبَّهُ بِصَلاةِ اللَّيلِ باهَى اللّهُ بِهِ المَلائِكَةَ وَ قالَ اشهَدُوا اَنّى قَد غَفَرتُ لَهُ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 276).
آن هنگام كه بنده از خواب ناز برخيزد با آن كه خواب در چشمان اوست، تا با خواندن نماز شب رضاى خداوند را طلب كند. خداوند به او در بين ملائك مباهات مى‏كند و مى‏گويد: شاهد باشيد كه من او را آمرزيدم.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله:

«اَلركعَتانِ فى جَوفِ اللَّيلِ اَحَبُّ اِلَىَّ مِنَ الدُّنيا وَ ما فيها».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 276)
خواندن دو ركعت نماز در دل شب محبوبتر است پيش من از دنيا و آنچه در دنياست.

رسولخدا صلى اللّه عليه و آله:

«مَن صَلّى بِاللَّيلِ حَسُنَ وَجهُهُ بِالنَّهارِ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 271)
آن كس كه در شب نماز بخواند صورتش در روز نيكو و نورانى شود.(وسيماى صالحان يابد).

امام صادق عليه‏السلام:

«شَرَفُ المُؤمِنِ صَلاتُهُ بِاللَّيلِ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 286)
برترى مؤمن به نماز شب است.

امام صادق عليه‏السلام:
«اِنَّ صَلاةَ اللَّيلِ تُدِرُّ الرِّزقَ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 276)
همانا نماز شب موجب زيادى روزى مى‏شود.

امام صادق عليه‏السلام:

«اِنَّ الثَّمانِيَةَ رَكَعاتٍ يُصَلّيهَا العَبدُ آخِرَ اللَّيلِ زينَةُ الآخِرَةِ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 271)
هشت ركعت نمازى كه بنده خدا در آخر شب مى‏خواند، زينت آخرت است.

امام صادق عليه‏السلام:

«اِنَّ صَلاةَ اللَّيلِ تُرضى الرَّبَّ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 276)
نماز شب موجب خشنودى خداوند است.

امام صادق عليه‏السلام:

«ما مِن عَمَلٍ حَسَنٍ يَعمَلُهُ العَبدُ اِلاّ وله ثَوابٌ فِى القُرآنِ اِلاّ صَلاةَ اللَّيلِ فَاِنَّ اللّهَ لَم يُبَيِّن ثَوابَها لِعَظيمِ خَطَرِه»
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 276)
تمام اعمال خوب بندگان ثواب آنها در قرآن بيان شده مگر نماز شب كه به خاطر بزرگى اجرش ثوابش بيان نشده و اجر نامحدود دارد.

امام صادق عليه‏السلام:

«صَلاةُ المُؤمِنِ بِاللَّيلِ تَذهَبُ بِما عَمِلَ مِنَ الذَّنبِ بِالنَّهارِ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 269)
نماز خواندن مؤمن در شب گناهانى را كه در روز انجام داده از بين مى‏برد.

امام صادق عليه‏السلام:

«عَلَيكُم بِصَلاةِ اللَّيلِ فَاِنَّها دَأبُ الصّالِحينَ».
(وسائل الشيعه، ج 5، ص 276)
بر شما باد به نماز شب كه روش صالحان است.

/

دانستنى هايى از قرآن؛ عدالت و خط بازى

 

دانستنى هايى از قرآن
عدالت و خط بازى‏ها

«يا أيها الذين آمنوا كونوا قوامين لله شهداء بالقسط و لا يجرمنّكم شنآن قوم على ألا تعدلوا، اعدلوا هو أقرب للتقوى و اتقوا الله إن الله خبير بما تعملون ».(1)
اى مؤمنان! براى بندگى خدا پايدار باشيد و در ميان مردم به عدالت و دادخواهى رفتار كنيد و نبايد دشمنى گروهى از مردم، شما را وادار سازد كه از عدالت دورى جوئيد. عدل و داد را به كار گيريد كه آن به تقوا نزديك تر است و تقوا را پيشه خود سازيد كه بى گمان خداوند به آنچه مى‏كنيد آگاه است.
قوّامون: جمع قوام به معناى عهده دار كار، توانا و نيرومنددر انجام كار و به معناى امير و فرمانده نيز آمده است.
يجرمنكم: از جرم و جريمه گرفته شده و به معناى تمام كردن و به چنگ آوردن است و در اين آيه معنايش اين است كه شما را وادار نسازد.
شنآن: كينه و دشمنى، در اين آيه شريفه پس از آنكه با مقدمه اى مردم را دعوت مى‏كند براى خدا قيام كنند و به خاطر حق و عدالتخواهى، شهادت و گواهى دهند، سپس به يكى از عوامل انحراف از عدالت اشاره مى‏كند و به مؤمنان هشدار جدّى مى‏دهد كه نبايد عداوت ها و كينه هاى قومى و گروهى و حزبى، يا به خاطر تصفيه حسابهاى شخصى، مانع از اجراى عدالت شويد و به حقوق ديگران تجاوز كنيد.
چه بسا اختلافات خطى و گروهى و قبيله اى، خط و گروه ديگر را وادار سازد كه در دوران رسيدن به قدرت، با آن خط يا با آن گروه ديگر تصفيه حساب كنند و از آنان بدون جهت انتقام بگيرند. و بدتر آنكه كار به جائى برسد كه حتى اگر آن گروه در موردى كه حق به جانب هم باشند فقط به خاطر خط بازى و گروه گرائى با آنان مخالفت كنند و حقوقشان را ظالمانه پايمال كنند و يا آنكه بدرفتارى بنمايند و به آنان ظلم و ستم را روا دارند.
خطر بسيار جدى است. اگر طرف مقابل شما كافر و مشرك هم باشد حق نداريد با آنها تصفيه حساب شخصى كنيد و از آنان انتقام بگيريد چه رسد به اينكه از خود شما و هم آئين و هم پيمان شما باشد! اصلا تصورش براى يك انسان با ايمان دشوار است كه ببيند دو گروه كه هر دو در پيروزى انقلاب اسلامى نقش داشتند و هردو براى تحقق اسلام و پابرجائى حكومت اسلامى پشت سر يك رهبر و يك امام فداكارى كردند و در راه رسيدن به آن تلاش و جهاد كردند، امروز به خاطر اختلاف سليقه ( به قول حضرت امام قدس سره ) يا اختلاف نظر فردى و گروهى آنقدر با هم دشمنى و عداوت كنند كه دوست و دشمن را به حيرت و شگفتى و گاهى ريشخند وادارند و اينگونه به مقدسات اسلام و انقلاب پشت پا بزنند و خدا را به كلى فراموش كنند. آن هم به چه قيمتى!! خداوند ضمن هشدار دادن و برحذر نمودن كارپردازان و فرماندهان و كارگزاران و رهبران قوم تأكيد مى‏كند كه عدالت، مهمترين ركن تقوا و پرهيزكارى است و باز براى بار سوم تأكيد مى‏كند كه: از خدا بپرهيزيد و تقوا را پيشه خود سازيد زيرا خداوند بر تمام اعمال و رفتار و كردار شما آگاه است.
امير المؤمنين عليه‏السلام مى‏فرمايد: «أما اتباع الهوى فيسدّ عن الحق» هواپرستى است كه شما را از حق خواهى و پيروى از آن دور مى‏سازد و جدا مى‏كند. راستى منشأ تمام بدبختيهاى ما هواخواهى و خودپرستى است. تا خداپرستى جايگزين خودپرستى نشود روى خوشى را نخواهيم ديد.
به هر حال، همچنان عدالت به عنوان شعار مهم اسلام در زندگى، پابرجا و استوار مى‏ماند و قرآن با تأكيد بر ساختار شخصيت انسان مسلمان، و زدودن تمام انگها و پسوندهاى خود بينى و ويران ساختن انگيزه هاى غلط انحرافى و گروهى، او را پيوسته در خط مستقيم و صراط حق قرار مى‏دهد و از كژى و بى راهه روى جلوگيرى مى‏كند. و اين انسان است كه دانسته يا ندانسته، خلاف مسير حق و عدالت گام برمى‏دارد.
آنسان كه قرآن كريم انسانهاى با ايمان را به قوّام بودن و عدالت پذيرى دعوت مى‏كند، قيام آنان را تنها براى خدا و به انگيزه حق جوئى مى‏ستايد و بر آن صحه مى‏گذارد و رضايت خدا را در آغاز و انجام كار، اصل و أساس مى‏داند تا آنكه رفتارها، گفتارها و كردارها همه و همه در چارچوب خداخواهى قرار گيرد و تمام احساسات و انگيزه ها رنگ الهى به خود گيرد (صبغة الله).
پس بايد تمام روابط و ارتباطات – چه مثبت و چه منفى – در راستاى قيام لله باشد و مقياس ارتباط با حق به مقدار دادخواهى انسانها سنجش مى‏يابد.
اگر مؤمن با نور خدا جهان بينيش را تنظيم كند هرگز ابرهاى تيره جهالت و انحراف و كژى، ديده اش را منحرف نمى‏سازد و ايده اش را به بى راهه نمى‏كشاند زيرا مؤمن پيوسته با نور خدا ديده اش را تنظيم مى‏كند و در نور خدا، خطا و لغزش راه ندارد.
و بدينسان گواهى به عدالت و شهادت به قسط، حركت ايمان خواهى پيشرفته و مترقى در زندگى انسان وارسته و پارسا است. و با اين احساس و اين روح، كينه و محبت فقط براى خدا تحقق مى‏يابد و لا غير. والسلام‏

پى‏نوشت‏ها:
1. ( سوره مائده -آيه 8 ).
/

تازه‏هاى انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم‏

 

تازه‏هاى انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم‏

معارج نهج البلاغه، على بن زيد بيهقى انصارى.
فروغ ابديّت، جلد 1 و 2: آية الله جعفر سبحانى.
عصر زندگى و چگونگى آينده انسان و اسلام؛ پژوهشى در انقلاب جهانى مهدى (عج)؛ محمد حكيمى.
تفسير راهنما، جلد پانزدهم ؛ اكبر هاشمى رفسنجانى و جمعى از محققان.
العروة الوثقى ؛ شيخ بهايى و الرحلة شيخ حسين والد شيخ بهايى.
چالشهاى فكرى نظريّه ولايت فقيه، مصطفى جعفر پيشه فرد.
سخنان حسين بن على (ع) از مدينه تا كربلا، محمد صادق نجمى.
عليّت از ديدگاه متكلّمان مسلمان، دكتر عين الله خادمى.
فلسفه دين، دكتر احمد بهشتى.
اصطلاحات فلسفى و تفاوت آنها با يكديگر، على كرجى.
بهداشت روان در اسلام، دكتر سيد مهدى صانعى.
عصر امام خمينى قدّس سرّه، ميراحمد رضا حاجتى .
نگاهى دوباره به روشها و فنون تدريس، دكتر حسين خنيفر.
نامه‏اى كه نانوشته ماند، غلامحسين زينلى.
بلاها و بلاديدگان، فرج الله هدايت پناگنجى.
مبانى واصول علم اقتصاد، دكتر يد الله دادگر – دكتر تيمور رحمانى.
رسائل الشهيد الاوّل.
گامى در مسير، جواد محدّثى.
خلاصه اسرار الصلوة،جواد محدّثى.
ميثم تمّار، جواد محدّثى.
سلمان فارسى، جواد محدّثى.
عباس بن على، جواد محدّثى.
گفت و گوى مذاهب (عدالت صحابه)، محمد حسن زمانى.
زندگى و انديشه‏هاى ابن ادريس، على همّت بنارى.
جرعه‏اى از جام مولا، جواد نعيمى.
جعاله در بانك دارى اسلامى، رسول مظاهرى.
آزادى در فلسفه سياسى اسلام، منصور مير احمدى.
دروغ، آية الله سيد رضا صدر.
همسر دارى، ابراهيم امينى.
موضوع‏شناسى ربا و جايگاه آن در اقتصاد معاصر، محمد امير نورى كرمانى.
ربا، بخش فرهنگى جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
مرزبان وحى و خرد ياد نامه مرحوم علاّمه سيد محمد حسينى طباطبايى (ره).
عبّاسيان از بعثت تا خلافت، حمد الله اكبرى.
مصاف بى پايان با شيطان، دكتر فتح الله نجّار زادگان.
هستى‏شناسى تطبيقى ارسطو، علامرضا رحمانى.
اصطلاح نامه منطق، مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى.
رسانه‏ها و راههاى مشاركت مردم در صحنه‏هاى سياسى و اجتماعى، سعيد كريمى.
بررسى برخى از شيوه‏هاى تعميق بينش سياسى، سيد عبدالقيّوم سجادى.
آزادى سياسى در انديشه آيت الله شهيد مطهرى و شهيد بهشتى، شريف لك‏زايى.
انديشه سياسى ابوالحسن عامرى، على فريدونى.
تنبيه الامّة، نتزيه المله،آيت الله محمد حسين نائينى، سيد جواد ورعى.
گلبانگ عدالت، اسماعيل پرور.
پشت پنجره فولاد، ابوالفضل طريقه دار.
آلبوم عاشورا، محبوبه زارعى.
درآمدى بر روان‏شناسى تربيتى، سيف الله فضل اللهى.
پرتوى از فضائل اميرالمؤمنين (ع) در قرآن.
عدالت در انديشه‏هاى سياسى اسلام، دكتر بهرام اخوان كاظمى.
علل و عوامل فروپاشى رژيم پهلوى، على اكبرى معلّم.
زندگى سياسى و فرهنگى شيعيان بغداد، دكتر سيد حسن موسوى.
سرگذشت فلسطين، ترجمه اكبر هاشمى رفسنجانى.

/

نگاهى به رويدادها

 

نگاهى به رويدادها

جهان اسلام‏

ده‏ها نظامى آمريكايى در حملات مردم عراق كشته و مجروح شدند. (17/3/82)
صهيونيست‏ها 2 عضو حماس را پس از شكنجه مثله كردند. نظاميان صهيونيست با يورش به سرزمين‏هاى اشغالى تعدادى از اعضاى حماس را كه مخالف مذاكرات سازش در بندر عقبه و شرم الشيخ هستند، دستگير و چشم بسته به نقطه نامعلومى منتقل كردند. آنها با زير پاگذاشتن اصول شناخته شده حقوق بشر دو عضو حماس را زير شكنجه شهيد كردند. (18/3/82)
سه سرباز فلسطينى با پوشيدن لباس نظاميان اسرائيلى، ده‏ها سرباز صهيونيست را به رگبار بستند. عمليات متهورانه مبارزان فلسطينى، صهيونيست‏ها را دچار وحشت كرد. نظاميان اسرائيلى پس از اين عمليات كه به هلاكت هفت سرباز اسرائيلى انجاميد، شهر الخليل را به محاصره درآوردند و در پشت بام‏ها به گشت زنى پرداختند. (19/3/82)
با عمليات شهادت طلبانه نوجوان 16ساله فلسطينى، اتوبوس حامل صهيونيست‏ها منفجر شد و 26 نفر از صهيونيست‏ها كشته و بيش از 100 نفر زخمى شدند. (22/3/82)
عراقى‏ها زير يوغ ديكتاتور جديد – 447 نفر كشته يا اسير شدند: نظاميان آمريكايى با ايجاد رعب و وحشت در شهرها و روستاهاى عراق به بهانه خلع سلاح آنها در نظر دارند از افزايش احساسات ضد آمريكايى در ميان مردم عراق جلوگيرى كنند. در مرحله اول عمليات ” عقرب صحرا” آمريكايى‏ها 47 تن را كشتند و حدود 400 نفر ديگر را نيز بازداشت كردند. نظاميان اشغالگر پس از دستگيرى مردم آنها را چشم بسته به مكان نامعلومى منتقل كردند كه از سرنوشت آنها اطلاعى در دست نيست. (28/3/82)
خط لوله اصلى نفت عراق كه چاه‏هاى نفت شمال و جنوب اين كشور را به هم متصل مى‏سازد، در منطقه “هيت” واقع در 140 كيلومترى شمال بغداد توسط افراد ناشناس منفجر شد و همچنان مشتعل است. (2/4/82)
14 سرباز انگليسى در حمله عراقى‏ها كشته و مجروح شدند. (4/4/82)
عباس مدنى و على بلحاج پس از 12 سال از زندان الجزاير آزاد شدند. (12/4/82)
عوامل آمريكا و اسرائيل 48 نماز گزار پاكستانى را به شهادت رساندند.

داخلى‏

رهبر انقلاب: خدمت به مردم بهترين راه مبارزه با آمريكاست.
رئيس جمهور: اصلاحات، يعنى ايستادگى در برابر موج خطرناك يكجانبه گرايى آمريكا. (17/3/82)
مردم: ميلياردها تومان مى‏دهيم تا بدترين نان دنيا را بخوريم!
قوه قضائيه مأمور برخورد با افزايش بى‏رويه قيمت‏ها شد. (20/3/82)
در اجتماع پرشور مردم ورامين، فرمان رهبر انقلاب به دولت براى لغو گرانى‏ها صادر شد.
وزير اطلاعات: اعضاى ستاد اغتشاش دستگير شدند. (22/3/82)
دادستان تهران حكم بازداشت سعيد عسگر و همدستانش را صادر كرد.
رهبر انقلاب: آمريكا اگر قادر به از بين بردن نظام بود يك روز هم معطل نمى‏كرد. (24/3/82)
رهبر انقلاب در ديدار امامعلى رحمانف: ايران و تاجيكستان بايد متحد واقعى يكديگر باشند. (27/3/82)
با صدور بيانيه‏اى، 217 نماينده مجلس عليه آمريكا يكپارچه شد. در اين بيانيه آمده است: به كاخ سفيد اعلام مى‏كنيم كه آرزوى سلطه مجدد بر ايران، آب در هاون كوبيدن است. (28/3/82)
خاتمى: آمريكا با حمايت از آشوب‏ها باعث انسجام بيشتر در ايران شد. موافقت نامه‏هاى ترانزيتى بين ايران و كشورهاى آسياى مركزى امضاء شد. (29/3/82)
رئيس جمهور خواستار استرداد اعضاى گروهك منافقين از فرانسه شد.
آسوشيتدپرس: در صورت كنار نكشيدن آمريكا از درگيرى با جمهورى اسلامى، ملت ايران بوش را هم مانند ريگان مسخره خواهد كرد. (1/4/82)
رهبر انقلاب در ديدار با رئيس و مديران قوه قضائيه: نگذاريد معدود عناصر سست عنصر امنيت قضايى مردم را بر هم بزنند.
رئيس مجلس با تحصن و استعفا براى فشار عليه قوّه قضائيه مخالفت كرد. (8/4/82)
نمايش تحصن در مجلس پايان يافت.
نمايندگان مجلس و چهره‏هاى سياسى به حضور استراو در تهران اعتراض كردند. (9/4/82)
خاتمى در ديدار جك استراو: گزارش‏هاى سفير انگليس در تهران لندن را به اشتباه انداخت.
سخنگوى وزارت خارجه جمهورى اسلامى ايران: هيچ تضمينى براى امضاى پروتكل الحاقى نمى‏دهيم. (10/4/82)
دانشجويان زندانى اغتشاشات اخير: با تحريك چند نماينده دست به آشوب زديم.
خاتمى اغتشاش را هرگز تحمل نمى‏كنيم. (12/4/82)

خارجى‏

محافل سياسى آمريكا و انگليس: “بوش” و “بلر” براى حمله به عراق افكار عمومى جهان را فريب دادند. (19/3/82)
شوراى امنيت با تمديد قطعنامه معافيت اتباع و نظاميان آمريكايى از حضور در دادگاه كيفرى بين المللى براى يك سال ديگر، دست نظاميان آمريكايى را براى ارتكاب جنايات جنگى باز گذاشت.(24/3/82)
ديپلمات اروپايى: زندانيان “گوانتانامو” به موش‏هاى آزمايشگاهى آمريكا تبديل شده‏اند.
در حمله پليس فرانسه به مقر منافقين 165 تروريست همراه با مريم (قجر عضدانلو) رجوى بازداشت شدند. (25/3/82)
نماينده مجلس كويت، انحصار قدرت در خاندان حاكم را غير قابل قبول خواند.(26/3/82)
بوچر از پاسخ درباره كمك مالى آمريكا به آشوبگران ايران طفره رفت.(27/3/82)
ژنرال مشرف از احتمال به رسميت شناختن اسرائيل خبر داد. (28/3/82)
امير كويت به فرمانده آمريكايى عمليات اشغال عراق نشان افتخار داد.(1/4/82)
يك زن ساكن “سان جوآن ” آرژانتين دو قلو به دنيا آورد كه يكى از آنها داراى دو سر است. طبق اظهارات پزشكان، حال اين دو قلوها كاملاً خوب مى‏باشد و در شرايط مناسبى به سر مى‏برند. (2/4/82)
تظاهر كنندگان آمريكايى بوش را بركنار كردند. هزاران نفر از مردم آمريكا همزمان با سخنرانى جرج بوش با هدف جمع آورى پول براى انتخابات رياست جمهورى در سال 2004 به خيابان‏هاى لس آنجلس ريختند و ضمن محكوم كردن دروغگويى‏هاى او درباه سلاح‏هاى كشتار جمعى عراق خواستار كناره‏گيرى رئيس جمهورى آمريكا از قدرت شدند. روى پارچه نوشته‏هاى آنان نوشته شده بوش دروغگو، تو بر كنار شده‏اى! (7/4/82)
برخى مقامات كويت براى اشغالگران عراق عشرتكده برپا كرده‏اند. (14/4/82)

/

بر ساحل معرفت

 

بر ساحل معرفت‏

پرسش: آيه 71 سوره مريم مى‏فرمايد: همه مردم (مسلمان و كافر) وارد جهنم مى‏شوند و روايتى از امام جعفر صادق(ع) نقل شده است: «كسى كه سوره مطففين را در نماز بخواند نه آتش او را مى‏بيند و نه او آتش را.»(1) آيا اين دو با هم در تضاد نيستند؟

پاسخ: «وَ إِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى‏ رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا * ثُمَّ نُنَجِّى الَّذِينَ اتَّقَوا وَّ نَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا؛(2)؛ همه شما [بدون استثنا] وارد جهنم مى‏شويد؛ اين امرى حتمى و فرمانى قطعى است از پروردگارتان * سپس آن‏ها را كه تقوا پيشه كنند، از آن رهايى مى‏بخشيم و ظالمان را در حالى كه به زانو درآمده‏اند، در آن رها مى‏كنيم.»
كلمه «ورود» در اين آيه به معناى «دخول» نقل شده است؛ به دليل آيه «انبياء،99 / هود، 98» يعنى تمام مردم (مسلمان و كافر) داخل جهنم مى‏شوند؛ منتها دوزخ براى مؤمنان، سرد و سالم مى‏شود، همان گونه كه آتش نمرود بر حضرت ابراهيم(ع) سرد شد.
بعضى‏ها مانند علامه طباطبايى(ره)(3) «ورود» در آيه مورد بحث را به معناى نزديك شدن و حضور مى‏دانند.

روايت‏هاى زيادى وجود دارد كه نشان مى‏دهد، تمام مؤمنان و كافران وارد جهنم مى‏شوند:
«خداوند احدى را داخل بهشت نمى‏كند، مگر بعد از آن‏كه آتش را به او نشان دهد تا عذاب‏هاى آن را ببيند، در نتيجه قدر تفضل خدا و نعيم بهشت را بداند…».(4)
اما آن روايتى كه مى‏فرمايد: «مؤمن نه آتش را مى‏بيند، نه آتش او را». بايد بگوييم: از بعضى روايات استفاده مى‏شود كسانى كه مؤمن خالص هستند با سرعتى (همچون برق) از جهنم مى‏گذرند كه خودشان متوجه نمى‏شوند.(5) در صورتى كه آتش جهنم براى مؤمنان سرد باشد و چنان سريع از آن بگذرند كه متوجه نشوند و نور ايمان مؤمنان شعله‏هاى آتش را خاموش كند، در آن زمان، نه او آتش را مى‏بيند و نه آتش او را.
احتمال هم دارد «ديدن» در اين‏جا (اين روايت) به معناى چشيدن و رسيدن باشد؛اين‏كه در روايت آمده است مؤمن آتش را نمى‏بيند يعنى آتش به او نمى‏رسد.(6)

پرسش: با توجه به اينكه مخاطب خداوند در آيه‏هاى مربوط به حجاب همسران پيامبران مى‏باشند آيا مى‏توان گفت حجاب ويژه آنهاست و نسبت به زنان ديگر عموميت ندارد؟

پاسخ: درست است كه همسران پيامبر(ص) به خاطر انتساب به پيامبر، و قرار گرفتن در كانون وحى الهى، داراى موقعيت خاصى بودند و نسبت به حجاب و دورى از نامحرم مورد تأكيد بيشترى قرار داشتند، ولى آيات حجاب فقط در مورد آنان نمى‏باشد زيرا:
اولاً: موردخطاب واقع شدن زنان پيامبر در آيات 32-33 سوره احزاب جهت تأكيد است، نه اختصاص داشتن حكم به آنان چرا كه در اين آيات دستوراتى آمده است كه اختصاص به زنان پيامبر ندارد مانند: بپاداشتن نماز، پرداختن زكات، اطاعت از خدا و رسول و…
بنابراين حكم حجاب و دورى از نامحرم نيز(كه دراين آيات آمده) اختصاص به آنان ندارد، بلكه همانند نماز و زكات و… مشترك بين آنان و ديگران مى‏باشد.(7)
ثانياً: در آيات ديگرى كه مربوط به حجاب است همه زنان مسلمان مورد خطاب واقع شده‏اند نه فقط زنان پيامبر، چنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد: «وَ قُل للمُؤمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلاَيُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا…(8) ؛ به زنان با ايمان بگو چشم‏هاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند. و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را – جز آن مقدار كه نمايان است – آشكار ننمايند و (اطراف) روسرى‏هاى خود را بر سينه خود افكنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود) و زينت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان، يا پدرانشان، يا…»

پرسش: حديثى در كافى وجود دارد كه مى‏گويد: دانش واقعى تفسير قرآن در دست امامان‏معصوم(عليهم السلام) است. لطفاً درباره اين حديث توضيح دهيد.

پاسخ: پيش از پرداختن به پاسخ، تذكر اين نكته لازم است كه پرسش مذكور توسط عالمان و فقيهان بزرگى چون مرحوم وحيد بهبهانى، ميرزاى قمى و شيخ انصارى(ره) به تفصيل جواب داده شده است. مرحوم محقق قمى مى‏نويسد: اين روايات (كه عده‏اى انحصار فهم قرآن به معصومين (عليهم السلام) را از آن فهميده‏اند) ظاهر يا صريح است كه مراد، علم به همه قرآن اعم از ظاهر، باطن، تنزيل و تأويل آن است و اين امرى مسلم و مورد قبول است… و اگر چنين مدعايى در اخبار صريح و صحيح آمده باشد، يا بايد آن را توجيه كرد و يا از تمسك به آن خوددارى نمود و فهمش را به اهلش واگذاشت.(9)
اگرچه ممكن است از برخى روايات (مانند: إنّما يعرف القرآن من خوطب به)(10) انحصار فهم قرآن به معصوم(ع) برداشت شود، ولى اين برداشت با توجه به آيات قرآن و احاديث ديگر، توجيه و تصحيح مى‏شود. قرآن كريم، در آيات بسيارى، همگان را به، تدبّر و تعقّل دعوت كرده است. خطاب‏هاى قرآن نيز گوناگون است گاهى مى‏فرمايد: «يا ايها الناس»، گاه مى‏فرمايد: «يا أهل الكتاب»، گاه مى‏فرمايد: «يا أيّها الذين امنوا»، زمانى مى‏فرمايد: «يا أُولى الأبصار» و «يا أولى‏الالباب» و زمانى نيز خطاب را متوجه رسول خود مى‏كند و با او سخن مى‏گويد؛ بنابراين فهم معانى آيات قرآن مراتب دارد؛ مراتب پايين آن از عموم مردم دور نيست و مراتب بالاى آن تنها محدود به «راسخون در علم» مى‏شود؛ كسانى مانند: پيامبر و اهل‏بيت(عليهم السلام) به عبارت ديگر مراد روايات وارد شده در انحصار فهم در معصومين(عليهم السلام) احاطه تام بر همه ابعاد قرآن اعم از ظاهر و باطن، مطلق و مقيّد، عام و خاص، ناسخ و منسوخ، بطون و تأويل و… مى‏باشد و اين همان چيزى است كه نزد هيچ كس ديگر جز آن‏ها يافت نمى‏شود.
پس فهم قرآن كريم در حدّ تفسير (و نه تأويل) و فهم ظواهر الفاظ آن منحصر به معصومان(عليهم السلام) نيست و نه تنها آن‏ها آن را به خود منحصر نساختند، بلكه مردم را به آن تشويق و ترغيب كردند. شواهدى كه اين مدعا را اثبات يا تأييد مى‏كند، بدين شرح است:
1. زبان قرآن، زبان عامه مردم است، ساده، سليس و مردم فهم سخن رانده است و نام‏هاى نور، تبيان و مبين و هادى و… برخاسته از همين امر است. ظاهر آياتى چون «قَدْ جَآءَكُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتَابٌ مُّبِينٌ»(11)؛ نيز شامل همه انسان‏هاست و نه تنها معصومين، اگرچه «كتاب مكنون» و مرحله كمال و نهانى فهم قرآن تنها به اهل‏بيت(عليهم السلام) اختصاص دارد؛
2. حديث شريف «ثقلين»، كه متواتر است، همه انسان‏ها را به تمسك به قرآن، همانند اعتصام به عترت فراخوانده است: «ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا»(12)
3. روايات عرضه كردن اخبار متعارض، بلكه همه اخبار و روايات بر قرآن هر چند متعارض نباشند: به دستور اهل‏بيت(عليهم السلام) كه طى روايات بسيارى نقل شده، همه روايات را بايد بر قرآن عرضه نمود؛ اگر موافق كتاب خدا بود و يا قرآن در مورد آن ساكت بود، چنان‏چه ديگر شرايط لازم از جهت و ثاقت راوى و… را داشته باشد، مورد قبول است والا مردود خواهد بود. امام صادق(ع) فرمود: «كل شى‏ء مردود الى الكتاب و السنة و كل حديث لايوافق كتاب اللَّه فهو زخرف»(13) .
4. رواياتى كه نافذ بودن شروط گوناگون در معامله‏ها را در گرو عدم مخالفت با قرآن مى‏داند؛ حضرت امام صادق(ع) فرمود: «كل شى‏ء خالف كتاب اللَّه باطل»(14)؛ و نيز فرمود: «من اشترط شرطاً مخالفاً لكتاب اللَّه فلايجوز له و لايجوز على الذى اشترط عليه و المسلمون عند شروطهم مما وافق كتاب اللَّه عزوجل»(15)
از اين روايات بر مى‏آيد كه قرآن بايد به صورت يك اصل و مرجع مستقل در جامعه حاكم باشد و فهم آن نيز بر اساس قواعد و اصول مورد قبول عقل و شرع و متناسب با سطح آگاهى و ژرف‏نگارى عالمان درك‏پذير قابل تفسير است و اگر قرآن جز از طريق روايات قابل فهم نبود، رجوع به قرآن براى ارزيابى صحت روايات و يا شروط معاملاتى لغو بود؛ اگر قرآن تنها براى تلاوت بود، هرگز اهل‏بيت(عليهم السلام) اين‏گونه جامعه بشرى را به آن ارجاع نمى‏دادند.
5. امامان معصوم(عليهم السلام) شاگردان و مخاطبان خود را در زمينه‏هاى گوناگون به قرآن كريم ارجاع مى‏دادند؛ مانند: عقايد و معارف، مسائل حقوقى و اجتماعى، احكام فقهى و ادب تلاوت قرآن كريم كه به نمونه‏هايى از مسائل فقهى اشاره مى‏كنيم: امام باقر(ع) در پاسخ به سؤال زراره در مورد كفايت مسح مقدارى از سر و پا (از حضرت پرسيد از كجاى قرآن چنين حكمى را به دست آورديد) فرمود: «يا زرارة… انّ المسح ببعض الرأس لمكان الباء…»(16)؛ كه نحوه استفاده حكمى فقهى را از ظاهر قرآن به او تعليم فرمودند و يا استدلال آن حضرت بر مسؤول بودن جامعه آدمى «أما سمعت اللَّه يقول: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسُْولاً» (17) و مسائل بسيار ديگر(18)
[با تقدير از مركز فرهنگ و معارف قرآن دفتر تبليغات اسلامى كه در تهيّه پرسش‏ها و پاسخ‏هاى قرآنى، مجله را همراهى كردند.
ضمناً خوانندگان گرامى مى‏توانند براى دريافت پاسخ‏هاى قرآنى به اين آدرس مكاتبه، يا تماس حاصل نمايند:
قم – صندوق پستى 3775 – 37185 نمابر: 7736270 – تلفن: 7742160 – 7742150]

پى‏نوشت‏ها: –
1 – تفسير نمونه، آية اللَّه مكارم شيرازى، ج 26، ص 241.
2 – سوره مريم، 71-72.
3 – الميزان، ج 14، ص 132، انتشارات جامعه مدرسين‏حوزه علميه قم.
4 – مجمع البيان، طبرسى(ره)، ج 3، ص 526، انتشارات‏موسسة الاعلمى، للمطبوعات.
5 – نورالثقلين، الحويزى(ره)، ج 3، ص 353، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان.
6 – ر.ك: تفسير نمونه، آية اللَّه مكارم شيرازى و ديگران، ج 13، ص 118 – 120، انتشارات دارالكتب الاسلامية.
7 – ر.ك: الميزان، علامه طباطبايى(ره)، ج‏16، ص‏308، جماعة المدرسين / تفسير نمونه، آيةاللَّه مكارم شيرازى، ج‏17، ص‏291-292، دارالكتب الاسلامية.
8 – سوره نور،آيه 31.
9 – تسنيم، آيةاللَّه جوادى آملى، ج 1، ص 88، نشر اسراء، به نقل از قوانين الاصول، ج 1، ص 397، با تصرف.
10 – وسائل الشيعه، ج 18، ص 136.
11 – سوره مائده،آيه 15.
12 – بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 2، ص 100 و….
13 – وسائل‏الشيعه، ج 27، باب 9، ح 12.
14 – وسائل‏الشيعه، ج 12، ص 353.
15 – همان.
16 -سوره اسراء،آيه 36.
17 -اصول كافى، ج 3، ص 30.
18 – وسائل‏الشيعه، ج 2، ص 957 / ر.ك: تفسير تسنيم، ج 1، ص 88 – 104، مركز نشر اسراء.
/

تولّى‏ و تبرّى‏در منابع دينى

 

تولّى‏و تبرّى‏در منابع دينى‏

حجة الاسلام سيد جواد حسينى‏

اشاره:

هر انسانى در زندگى خود الگو و پيشوايى دارد كه سعى مى‏كند خود را به او نزديك ساخته و پرتوى از صفات او را در درون جان خود ببيند. به تعبير ديگر: در درون انسان جايى براى اسوه‏ها و قهرمان‏ها است و به همين دليل تمام ملّت‏هاى جهان در تاريخ خود به قهرمانان واقعى و گاه، پندارى توجه و دل بسته‏اند و بخشى از فرهنگ و تاريخ خود را بر اساس وجود آن بنا كرده‏اند. در مجالس خود از آن‏ها سخن مى‏گويند و آن‏ها را مى‏ستايند، به آن‏ها عشق ورزيده و سعى مى‏كنند تا خود را از نظر صفات و روحيات به آن‏ها نزديك سازند.
اضافه براين، اصل «محاكات = هم رنگ شدن با ديگران؛ مخصوصاً افراد پر نفوذ و با شخصيت» يكى از اصول مسلّم روانى است. مطابق اين اصل، انسان كششى در وجود خود به سوى هماهنگى و هم‏رنگى با ديگران؛ مخصوصاً با قهرمانان و پاكان احساس مى‏كند. به همين علّت، به سوى اعمال و صفات آنان جذب مى‏شود. هر ملّتى دشمن يا دشمنانى دارند كه در مناسبت‏هاى مختلف و به شكل‏هاى گوناگون از آن‏ها اظهار نفرت و بيزارى مى‏كنند و حتى فرزندان را با بغض آن‏ها تشويق و ترغيب مى‏كنند.
آن جذب و انجذاب‏ها در برابر افرادى كه انسان نسبت به آن‏ها ايمان كاملى دارد و آن‏ها نيز انسان‏هاى پاك و وارسته‏اى هستند بسيار نيرومندتر و جذاب‏تر است.
چنان كه دفع و اندفاع در مقابل آن هايى كه دشمنى با خدا و رسول خدا او دارند. نيز قوى‏تر و شكننده‏تر است.
به همين دليل ما در اسلام دو اصل «تولّى» و «تبرّى»، يابه تعبير ديگر: «حبّ فى اللّه» و «بغض فى اللّه» داريم كه هر دو در واقع اشاره به يك حقيقت است. طبق اين دو اصل مهم و اساسى ما موظفيم دوستان خدا را دوست بداريم و دشمنان خدا، پيامبران و امامان را دشمن بداريم.
اين دستور به قدرى مهم است. كه در آيات قرآن به عنوان نشانه ايمان و در روايات اسلامى به عنوان «اَوثَقُ عَرى الايمان؛ محكم‏ترين دستگيره ايمان» معرفى شده و تا «تولّى‏و تبرّى» نباشد بقيه اعمال، عبادات، احسان و انفاقات بى حاصل و غير مقبول شمرده شده است.(1)
اينك به برخى از آيات و روايات در اين زمينه اشاره مى‏كنيم:

الف: تولّى‏در قرآن.

1- پيامبر خاتم و ابراهيم و ابراهيميان الگوى شما هستند.

«سرمشق خوبى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند براى شما وجود داشت در آن هنگام كه به قوم (مشرك) خود گفتند: از شما و آنچه غير از خدا مى‏پرستيد بيزاريم (آرى) براى شما در زندگى اسوه حسنه (و سرمشق نيكويى) بود براى كسانى كه اميد به خدا و روز قيامت دارند؛ هر كس سرپيچى كند (به خويشتن ضرر زده است،زيرا) خداوند بى‏نياز و شايسته ستايش است.»(2) آن گاه مى‏فرمايد: «لقد كان لكم فى رسول اللّه اُسوةٌ حَسَنَةٌ لِمن كان يرجُوا اللّه و اليوم الآخر و ذكر الله كثيراً؛(3) مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آن‏ها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند.»
آيات فوق نشان مى‏دهد كه «حُبّ فى اللّه و بغض فى اللّه» از آثار ايمان به خدا و معاد و ياد خداوند است، بدون شك پيغمبر فاطمه را بسيار دوست مى‏داشت و مى‏فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر كس او را بيازارد مرا آزرده است». و هم چنين على و حسنين(ع) را دوست مى‏داشت، چنان كه روايات بسيار متواترى در اين باب رسيده است. اين‏ها نشان دهنده اين است كه دوستى آل محمّد (ص) كه على و فاطمه و حسنين هستند بر همه مسلمين واجب است.(4)

2- دوستى اهل بيت پاداش رسالت:

«قل لا اسئلكم عليه اجراً اِلا المَوَدَّة فى القربى؛(5) بگو از شما مزدى درخواست نمى‏كنم ؛ مگر دوستى خويشاوندان نزديكم» و فرمود «بگو مزدى را كه درخواست كردم چيزى است كه سودش عايد خدا شما است، مُزد من جز بر خدا نيست.»(6)
فخر رازى مى‏گويد:
«زمخشرى در كشّاف روايت كرده: «چون اين آيه نازل گشت، گفتند: يا رسول الله خويشاوندانى كه بر ما محبّتشان واجب است كيانند؟ فرمود: على، فاطمه و پسران آنان»(7) سيوطى از پيامبر اكرم (ص) نقل نموده كه فرمود: «دوستى على ايمان است و دشمنى وى نفاق.»(8)
3- مؤمنان دوست هم‏ديگرند: «وَالمؤمنون و المؤمنات بَعضُهُم اَولياء بَعض يأمَروُن بالمعروُفِ وَ يَنهونَ عَن المُنكَرِ و يُقيمونَ الصّلوةَ و يُؤتُونَ الزّكاةَ و يطيعونَ اللّه و رَسولَهُ اولئِكَ سَيرحَمُهُمُ اللّه انّ الله عزيزٌ حكيم؛(9) مردان و زنان با ايمان ولى (دوست و يار و ياور) يكديگرند؛ امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند؛ نماز را برپا مى‏دارند و زكات را مى‏پردازند، خدا و رسولش را اطاعت مى‏كنند، به زودى خدا آنان را مورد رحمت خويش قرار مى‏دهد، خداوند توانا و حكيم است.»
اين پيوند معنوى و روحانى كه بر اساس امر به معروف و نهى از منكر و اقامه نماز و اداى زكات و اطاعت خدا و پيامبرش استوار است سبب مى‏شود كه آن‏ها نه تنها در اعمال و رفتار، بلكه در خلق و خوى خويش از يكديگر الهام بگيرند، و هر كدام هم‏ديگر را دوست بدارند، و اگر بنا است هم‏رنگ جماعت شد، بايد هم رنگ اين جماعت شوند، نه جماعت‏هاى گمراه و منحرفى كه بايد با آن‏ها قطع رابطه كرد.

4- مهاجران راه خدا را دوست بداريد:

«والذين تبوّؤا الدّارَ و الايمان مِن قَبلِهِم يُحِبّون مَن هاجَرَ اليهم و لا يجدون فى صُدورِهم حاجَةٌ مِمّا اُوتوا و يؤثرون على اَنفسِهِم وَ لَو كان بِهِم خصاصَة؛(10) و آنان كه پيش از مهاجران، در خانه (دارالهجره خانه مسلمانان) و در سراى ايمان (خانه روحى و معنوى مسلمانان) مسكن گزيدند، مهاجرانى را كه به سوى ايشان هجرت كنند دوست مى‏دارند، و در دل خودشان از آنچه به آن‏ها داده شد احساس ناراحتى نمى‏كنند و آن‏ها را بر خويش مقدّم مى‏دارند؛ هر چند خود نيازمندند.»

ب: تبرّى‏در قرآن.

1- فردى به نام «حاطب بن ابى بلتَعَه» توسط زنى به نام «ساره» نامه‏اى مخفيانه به اهل مكّه نوشت كه رسول خدا(ص) قصد حمله به مكه را دارد، آماده دفاع باشيد، در حالى كه پيامبر (ص) به هيچ وجه نمى‏خواست مكيان از حمله اطلاع يابند. زن آن نامه را در لاى گيسوان خود پنهان نمود و به سرعت به سوى مكه حركت نمود. جبرئيل ماجرا را به پيامبر (ص) خبر داد، آن حضرت على (ع) را براى گرفتن نامه فرستاد، حضرت نامه را از او گرفت و نزد پيامبر اكرم (ص) آورد، آن حضرت «حاطب» را احضار نموده و او را سخت مورد سرزنش قرار داد و سرانجام اين آيه نازل شد: «يا ايّها الذين آمنوا لاتَتَخِذوا عَدُوّى و عدوّكم اَولياءَ تُلقونَ اِلَيهِم بالمَوّدةِ و قد كفروا بِما جائكم مِنَ الحَقِّ يُخرجُون الرّسول وَ اِيّاكم ان تؤمِنوا بِاللّهِ رّبِكُم؛(11) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد دشمن من و دشمن خود را دوست خويش قرار ندهيد، شما نسبت به آن‏ها اظهار دوستى مى‏كنيد در حالى كه آن‏ها نسبت به آن چه بر شما نازل شده كفر مى‏ورزند و رسول خدا و شما را به خاطر ايمان آوردن به پروردگارتان از شهر و ديار بيرون مى‏كنند. اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنوديم هجرت كرده‏ايد، (پيوند دوستى با آنان برقرار نسازيد) شما مخفيانه با آن‏ها رابطه دوستى برقرار مى‏كنيد در حالى كه من به آنچه پنهان يا آشكار مى‏سازيد از همه داناترم و هر كس از شما چنين كارى كند، از راه راست گمراه شده است.»
اين نكته روشن است كه هنگام تضاد بين «پيوندهاى دوستى با پيوندهاى اعتقادى و ارزشى» بايد پيوندهاى ارزشى مقدّم شمرده شود وگرنه پايه‏هاى اعتقاد و ارزش‏ها متزلزل شده و تدريجاً انسان به سوى باطل و فساد گرايش پيدا مى‏كند. لذا نكته اساسى در تولاّى اولياء اللّه، و تبرّاى از اعداى الهى همين است.

2- دشمنى با دشمنان خدا هر چند از خويشاوندان باشد.

قرآن مى‏فرمايد: «لا تَجِدُ قَوماً يؤمِنونَ بِاللّهِ وَاليومِ الآخِرِ يوادّون مَن حادَّ اللّه و رسولَهُ وَلو كانوُا أبائَهُم وَ اَبنائَهُم اَو اِخوانَهُم اَو عَشِيرتَهُم أولئِكَ كَتَبَ فى قلوبِهِم الايمانَ و اَيدهُم برُوحٍ مِنه وَ يُدخِلُهُم جنّاتٍ تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهارُ خالِدينَ فِيها رَضِىَ اللّهُ عَنهُم وَ رَضُوا عَنه اولئِك حِزبُ اللّهِ اَلا اِنَّ حِزبَ اللّهِ هم المُفلِحُون؛(12) هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند نمى‏يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند؛ هر چند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند؛آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دل هايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده و آن‏ها را در باغ هايى از بهشت وارد مى‏كند كه نهرها از زير (درختانش) جارى است جاودانه در آن مى‏مانند؛ خدا از آن‏ها خشنود است و آنان (نيز) از خدا خشنودند، آن‏ها «حزب‏اللّه»اند (واقعاً) و «حزب اللّه» پيروز و رستگارند.»
آيه فوق علاوه بر بيان پاداش بزرگى براى آنهايى كه اهل تبرّاى از دشمنان خدا هستند. اين نكته را گوشزد مى‏كند كه هنگام قرار گرفتن بر سر دوراهى، «حفظ پيوندهاى الهى» و «حفظ پيوندهاى خويشاوندى» كدام را بايد مقدّم داشت؟ با صراحت مى‏گويد: اگر نزديك‏ترين خويشاوندان از راه خدا منحرف شوند و آلوده به كفر و فساد گردند بايد از آن‏ها بريد و به خدا و ارزش‏هاى والاى الهى و انسانى پيوست.

ج: تولّى‏و تبرّى‏در روايات.

افراد از لحاظ «تولى» و «تبرّى» به چند دسته تقسيم مى‏شوند:
اول: افرادى كه نه جاذبه دارند و نه دافعه، نه كسى آن‏ها را دوست دارد و نه كسى را دوست يا دشمن دارند. خلاصه نه تولّى‏دارد و نه تبرّى. لذا اين گونه افراد در جامعه مانند يك موجود بى‏اثر و بى خاصيت است.
دوم: مردمى كه دوست مى‏دارند، با همه مى‏جوشند و گرم مى‏گيرند، ولى با هيچ كس دشمنى نداشته و از هيچ كس اظهار بيزارى و تنفر نمى‏كنند. وقتى هم بميرند مسلمان با زمزمشان مى‏شويد و هندو بدن آن‏ها را مى‏سوزاند:
چنان با نيك و بد خوكن كه بعد از مردنت عرفى‏
مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند

اين گونه رفتار براى انسان هدفدار و مسلكى – كه فكر و ايده‏اى را در اجتماع تعقيب مى‏كند و تنها درباره منفعت خود نمى‏انديشد – ميسّر نيست و اين روش زندگى كردن روش متظاهران دروغ گو است.
سوم: مردمى كه همه را دشمن مى‏دارند و همه را دفع مى‏كنند و هيچ كس را دوست و الگو و مقدس نمى‏دانند. اين‏ها نيز افراد ناقصى هستند و اين دليل بر اين است كه فاقد فضائل مثبت انسانى اند.
چهارم: مردمى كه هم «تولّى» و هم «تبرّى» هم پاكان و خوبان را دوست مى‏دارند و هم با ناپاكان و مفسدان دشمن مى‏باشند و از آن‏ها بيزارى مى‏جويند و هر دو را در كنار هم و در حد مطلوب دارا مى‏باشند.(13) مطلوب‏ترين انسان همين نوع چهارم است كه در اين باره روايات فراوانى داريم كه به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:

1- محكم‏ترين دستگيره ايمان: پيامبر اكرم (ص) روزى به يارانش فرمود: «اَىّ عرَى الايمان اَوثَقُ فَقالوا: اَللّهُ وَ رَسُولهُ اَعلَمُ و قال بعضهم الصلوة و قال بعضهم الزكاة و قال بَعضُهُم اَلحَجُّ وَ العُمرَةُ وَ قال بَعضهُم اَلجِهادُ فَقال رسُول اللّه(ص) لِكُلِّ ما قَلتُم فَضلٌ وَ لَيسَ بِهِ، ولكِن اَوثَقُ عُرى الاِيمانُ اَلحُبُّ فى اللّه و البغض فى اللّه و تولاى َّولياءِ اللّه و التبرّى‏مِن اَعداءِ اللّه؛(14) كداميك از دستگيره‏هاى ايمان محكم‏تر و مطمئن‏تر است؟ ياران عرض كردند خدا و رسولش آگاه‏تر است. بعضى گفتند: نماز و برخى گفتند: زكات و عدّه‏اى هم گفتند: حج و عمره، و بعضى هم جهاد. رسول خدا(ص) فرمود: همه آنچه گفتيد داراى فضيلت است، ولى پاسخ نيست، محكم‏ترين و مطمئن‏ترين دستگيره‏هاى ايمان دوستى براى خدا و دشمنى براى خدا و دوست داشتن دوستان خدا و بيزارى جستن از دشمنان خدا است.»
اصطلاح «تولّى» و «تبرّى» به عنوان دو اصل معروف از همين حديث گرفته شده است. پيامبر اكرم (ص) نخست با اين سؤال مهم، افكار مخاطبان را در اين مسئله سرنوشت ساز به جنب و جوش در آورد. و اين كارى است كه پيامبر اكرم گاهى قبل از القاى مسايل مهم انجام مى‏داد. آن گاه فرمود، كه مطمئن‏ترين دستگيره ايمان «حب فى اللّه و بغض فى اللّه» است.
تعبير به «دستگيره» در اين جا گويا اشاره به اين است كه مردم براى وصول به مقام قرب الهى، بايد به يك وسيله‏اى چنگ بزنند و بالا بروند.

2- تمام خيرها:

امام صادق عليه السلام به جابر فرمود: «اِذا اَرَدتَ اَن تَعلَمَ اَنّ فِيك خَيراً فانظُر اِلى قَلبِكَ فَاِن كانَ يُحِبُّ اَهلَ طاعَةِ اللّهِ و يُبغِضُ اَهلَ معصيةِ ففيك خيرٌ واللّهُ يُحِبّكَ وَ اِن كانَ يُبغِضَ اَهلَ طاعَةِ اللّه وَ يَحِبُّ اَهلَ مَعصِيةِ، فَلَيس فِيكَ خيرٌ واَللّهُ يُبغِضُكَ وَاَلمَرءُ مَعَ مَن اَحَبّ؛(15) هرگاه بخواهى بدانى در تو خير و نيكى وجود دارد يا نه؟ نگاهى به قلبت كن! اگر اهل اطاعت الهى را دوست مى‏دارد و اهل معصيت را دشمن مى‏شمرد، تو انسان خوبى هستى و خدا تو را دوست دارد و اگر اهل اطاعت الهى را دشمن و اهل معصيتش را دوست مى‏دارد، نيكى در تو نيست و خدا تو را دشمن مى‏دارد و انسان با كسى است كه او را دوست مى‏دارد.»

3- برگزيده خدا بودن:

امام باقر(ع) از رسول خدا (ص) نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «وُدُّ اَلمؤمِنِ لِلمُؤمِنِ فى اللّه مِن اعظَمِ شُعَبِ الاِيمان، اَلا وَ مَن اَحَبَّ فى اللّه وَ ابغَضَ فى اللّه وَ اَعطى فى اللّه و مَنَعَ فى اللّهِ فهو مِن اَصفِياءِ اللّه؛(16) محبت مؤمن نسبت به مؤمن به خاطر خدا از بزرگ‏ترين شاخه‏هاى ايمان است، آگاه باشيد! كسى كه به خاطر خدا دوست بدارد، و به خاطر خدا دشمن بدارد به خاطر خدا ببخشد و به خاطر خدا خود دارى از بخشش كند او از برگزيدگان خدا است.»

4- دين همان حب و بغض است:

فضل بن يسار مى‏گويد: «سئَلنا ابا عَبداللّه عَنِ الحُبّ وَ البُغضِ اَمِنَ الاِيمان هو؟ فقال: وَ هَل الايمان اِلاّ الحُبّ و البُغض؛(17) از امام صادق (ع) پرسيدم از دوستى و دشمنى كه آيا جزء ايمان است؟ فرمود: آيا ايمان چيزى جز دوستى و دشمنى است؟»

5- كمال ايمان‏

امام صادق (عليه السلام) فرمود: «مَن اَحبّ لِلّه وَابغَضَ لِلّه و اعطى فهُو ممن كَمُل اِيمانُه؛(18) كسى كه براى خدا دوستى كند و براى خدا دشمنى كند و براى خدا كمك كند، از زمره كسانى است كه ايمانش كامل شده است.»

6- بهترين اعمال‏

پيغمبر اكرم (ص) فرمود: «لَو اَنَّ عَبدَينِ تَحابّا فى اللّه اَحَدَهما بالمَشرِقِ وَالاَخَرُ بِالمَغرِب لَجَمَعَ اللّهُ بَينَهُما يَوم القِيامَةِ و قال النبى اَفضلُ الاَعمالِ اَلحُبُّ فى اللّهِ وَ البُغضُ فى اللّه؛(19) اگر دو بنده (از بندگان خدا) يكديگر را به خاطر خدا دوست دارند يكى در مشرق باشد و ديگرى در مغرب، خداوند آن دو را در قيامت در بهشت كنار هم قرار مى‏دهد.»
و فرمود: «برترين اعمال دوستى در راه خدا و دشمنى در راه خدا است.»

7 – بر منبرهاى از نور

درحديث ديگرى از پيغمبر اكرم (ص) چنين آمده: «اِنَّ حَولَ اَلعَرشِ مَنابِرَ مِن نُورٍ عَلَيها قَومٌ لِباسُهُم وَ وُجُوهُهم نُورٌ لَيسُو بِانبِياءٍ يَغبِطُهُم الانبِياءُ وَ الشُّهَداءُ عليهم قالُوا يا رَسُول اللّه حَلِّ لَنا قال: هُمُ المتحابُون فى اللّه و المتجالِسُونَ فى اللّهِ و المُتزاءوِرُون فى اللّهِ؛(20) در اطراف عرش الهى منبرهايى از نور است كه بر آن‏ها گروهى هستند كه لباس‏ها و صورت هايشان از نور است؛ آن‏ها پيامبر نيستند ولى پيامبران و شهدا به حال آن‏ها غبطه مى‏خورند! عرض كردند: اى رسول خدا! آن مسئله را براى ما حل كن (آن‏ها چه كسانى هستند؟) فرمود: آن‏ها كسانى هستند كه به خاطر خدا يكديگر را دوست دارند و براى خدا با يكديگر مجالست مى‏كنند و براى خدا به ديدار هم مى‏روند.»

8 – بى حساب داخل بهشت شدن‏

در حديثى از على بن الحسين(ع) آمده: «اِذا جَمَع اللّهُ عَزَ وَ جَلَّ الاَوَّلين وَ الآخَرِينَ قامَ منُادٍ فَنادى يَسمَعُ النّاسَ فيقُولُ اَينَ المُتَحابُون فى اللّه قال: فيقُومُ عُنَقٌ مِنَ النّاسِ فَيُقالُ لَهُم اِذهِبُوا اِلَى الجَنّةِ بِغَيرِ حِسابٍ قال: فتلقَاهُم المَلائِكةُ فيقُولون اِلى اَين؟ فيقُولَون اِلَى الجَنَّةِ بِغَيرِ حِسابٍ! قال فَيقُولُون فَاىّ ضَربٍ اَنتُم مِنَ النّاسِ؟ فيقُولون نَحنُ المُتحابّون فى اللّه قال: فيقُولَون و اىّ شى‏اَعمالُكم؟ قالُوا كنّا نحِبُّ فى اللّه و نُبغِضُ فى اللّه قال: فيقولون نِعمَ اَجرُ العاملين؛(21) هنگامى كه خداوند متعال اقوام اوّلين و آخرين را (در قيامت) جمع مى‏كند، ندا دهنده‏اى ندا مى‏دهد، به گونه‏اى كه به گوش همه مردم برسد. مى‏گويد: كجا هستند آن هايى كه به خاطر خدا همديگر را دوست داشتند، فرمود: در اين هنگام گروهى از مردم برمى خيزند و به آن‏ها گفته مى‏شود: بدون حساب به سوى بهشت برويد! فرمود: در اين موقع فرشتگان الهى از آن‏ها استقبال مى‏كنند مى‏گويند به كجا مى‏رويد؟ مى‏گويند: به بهشت بدون حساب! مى‏گويند شما از كدام گروه هستيد؟ مى‏گويند: كسانى هستيم كه به خاطر خدا يكديگر را دوست مى‏داشتيم و به خاطر خدا گروهى را دشمن مى‏داشتيم، فرشتگان مى‏گويند: چه خوب است پاداش عمل كنندگان.»

9- عمل مخصوص خداوند

در حديث قدسى آمده، كه خداوند به موسى فرمود: «آيا هرگز عملى براى من انجام داده‏اى؟ موسى عرض كرد: آرى! براى تو نماز خوانده‏ام، روزه گرفته‏ام، انفاق كرده‏ام و به ياد تو بوده‏ام ؛ فرمود: امّا نماز براى تو نشانه (ايمان) است و روزه سپر آتش، و انفاق (سايه‏اى) در محشر، و ذكر خدا نور است.» و نيز فرمود: «فَاىّ عَمَلٍ عَمِلتَ لى قال مُوسى، دُلّنى عَلَى العَمَلِ الّذى هَوَلَكَ قال يا مُوسى هل والَيتَ لى وليّاً وَ هَل عاديتَ لى عدُوّاً قَط فَعَلِمَ مُوسى اِنّ اَفضَل الاَعمال الحُبّ فى اللّه و البُغضُ فى اللّه؛ كدام عمل را براى من به جا آورده‏اى اى موسى! عرض كرد خداوندا! خود مرا به عمل براى خودت راهنمايى فرما! فرمود: آيا هرگز به خاطر من كسى را دوست داشته‏اى – و به خاطر من كسى را دشمن داشته‏اى؟ (در اين جا بود كه) موسى دانست كه برترين اعمال دوستى در راه خدا و دشمنى براى خدا است.»(22)

10- تولّى‏و تبرّى دو واجب الهى

پيامبر اكرم (ص) فرمود: «الحبّ فى اللّه فريضةٌ،والبغض فى اللّه فريضةٌ؛(23) دوستى در راه خدا و دشمنى در راه خدا واجب است.»
از روايات مذكور و غير آن، استفاده مى‏شود كه در اسلام حساب مهمى براى “حبّ فى اللّه” و “بغض فى اللّه” باز شده است تا آن‏جا كه به عنوان افضل اعمال، و نشانه كامل ايمان، و برتر از نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق در راه خدا، معرفى شده و صاحبان اين صفت، پيشگامان بهشتند و مقاماتى دارند كه انبيا و شهدا به حال آن‏ها غبطه مى‏خورند. اين تعبيرات پرده از نقش مهمّ مسئله ولايت و تولّى‏و تبرّى‏در تمام برنامه‏هاى دينى و الهى بر مى‏دارد زيرا انسان پيشوايان بزرگ را به خاطر ايمان و تقوا و فضايل اخلاقى و اعمال صالح ديگر دوست مى‏دارد، با اين حال، چگونه ممكن است به آنان تأسّى نكند، و همگام و هم دل و هم رنگ نشود.(24)

د: بارزترين مصداق تولّى‏و تبرّى‏

بهترين مصداق و بارزترين نمونه براى دوستى و دشمنى در راه خدا، محبت نسبت به خاندان رسالت، دشمنى با دشمنان آن‏ها است كه همه اين فضايل را در حَد اعلا دارا است، يعنى نشانه ديندارى و بلكه اساس آن را تشكيل مى‏دهد و بهترين دستاويز و «عروة»اى است كه انسان بدان چنگ مى‏زند.
متقى هندى از علماى اهل سنت نقل نموده ، كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «لايؤمِنُ اَحَدُكُم حَتّى اكونَ احَبّ اللّهِ من نَفسِهِ وَ اَهلِى احبّ اللّه من اَهلِهِ و عترتى احبّ اللّه مِن عِترَتِهِ و ذرّيتى احبّ اللّه مِن ذُريّه؛(25) كسى از شما ايمان نياورد مگر آن كه من (پيامبر) پيش او از خودش محبوب‏تر باشم و خاندانم نزد او محبوب‏تر از خاندانش و عترت من نزد او محبوب‏تر از عترت او باشد و دودمان من نزد او محبوب‏تر از دودمانش باشد.»
شيخ صدوق از پيامبر اكرم نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «كسى كه خداوند دوستى امامانى از خاندان مرا روزى او كند به خير دنيا و آخرت دست يافته و شك نداشته باشد كه اهل بهشت خواهد بود زيرا دوستى خاندان من بيست فايده دارد، ده تا در دنيا و ده تا در آخرت: امّا در دنيا (باعث) زهد، حرص در عمل(نيك) ورع در دين، رغبت و عشق به عبادت، توبه پيش از مرگ، نشاط در شب زنده دارى، نوميدى از مال مردم، مواظبت و نگهبانى از امر و نهى الهى، بغض دنيا و سخاوت (در پرداخت مال دنيا).
امّا در آخرت: پرونده‏اش باز نشود، ميزان عملى براى او بر پا نشود، نامه ى عملش به دست راستش داده شود، برائت (و آزادى) نامه‏ى آتش دوزخ به او داده مى‏شود، صورتش نورانى و سفيد گردد، از جامه‏ها و زيورهاى بهشتى بر او بپوشاند، شفاعت او را درباره ى صدنفر از خاندانش بپذيرند، خداى عز و جل با ديده‏ى رحمت به او بنگرد، تاجى از تاج‏هاى بهشت بر سر او بگذارند و آن كه بى حساب داخل بهشت مى‏گردد. پس خوشا به حال دوستان خاندانم.»(26)
در حديث ديگرى هيثمى يكى ديگر از علماى اهل سنّت از على بن الحسين نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «مَن اَحَبّنا للدنيا فاِنَّ صاحِبَ الدُنيا اَحَبّهُ البرّ و الفاجر، مَن احبّنا لِلّه كنّا نحنُ و هُو يوم القيامَةِكهاتين و اشار بِاِ صبَعِهِ السبابة والوسطى؛(27) كسى كه ما را براى دنيا دوست بدارد (ارزشى ندارد چون) نيكوكار و بدكار، دنيا را دوست دارند، و كسى كه ما را براى خدا دوست بدارد ما و او در كنار هم هستيم مانند اين دو (اشاره به انگشت سبابه و وسط خود نمود).»
در روايت ديگرى از پيامبر اكرم (ص) خطاب به حضرت على (ع) در مورد ولايت و دوستى آن حضرت چنين آمده: «لَو اَنَّ عَبداً عبدالله مِثلَ ماقام نوحٌ فى قَومِه و كانَ لَه مِثل اُحُدٍ ذهَباً فانفقه فى سبيل اللّه و مَدَّ فى عُمرِهِ حَتَى حَجّ اَلفَ عامٍ عَلى قَدَميهِ ثُمَّ قُتِلَ بَينَ الصَّفا و المَروة مَظلُوماً ثم لم يوالك يا عَلِىّ لم يَشُمَّ رايَحَةَ الجَنّة و لَم يَدخُلها؛(28) اگر كسى به اندازه رسالت حضرت نوح در ميان قومش عبادت كند و به اندازه كوه احد طلا داشته و در راه خدا انفاق كند، و عمرش طولانى شود تا هزار بار خانه كعبه را با پاى برهنه زيارت كند. و سپس در ميان صفا و مروه مظلومانه به قتل برسد، اگر ولايت (دوستى) تو را اى على نداشته باشد، بوى بهشت را نچشيده و داخل آن نخواهد شد.»

ه: زيارت عاشورا تبلور تولّى‏و تبرّاى تشيّع‏

درعظمت و فضيلت زيارت عاشورا همين بس كه از سنخ ساير زيارات نيست كه به ظاهر از انشاء و املاى معصومى باشد (هر چند از قلوب مطهر ايشان چيزى جز آنچه از عالم بالا مى‏رسد صادر نمى‏شود).
اين زيارت از احاديث قدسيّه‏اى است كه به همين ترتيب، از زيارت و لعن و سلام و دعا از حضرت احديّت به جبرئيل امين و از او به خاتم النبيين رسيده است.
صفوان مى‏گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: «بر خواندن اين زيارت (عاشورا) مواظب باش پس به درستى كه من ضامن قبولى زيارت كسى هستم كه از دور و نزديك، اين زيارت را بخواند كه سعى او مشكور باشد؛ سلام او به آن حضرت برسد و محجوب نماند و حاجت او از طرف خدا برآورده شود و به هر چه كه خواهد برسد و خدا او را نااميد نگرداند. اى صفوان! اين زيارت به اين مضمون از پدر يافتم و پدرم از پدرش « تا مى‏رسد به پيامبر اكرم (ص) و رسول خدا از جبرئيل با همين مضمون و جبرئيل از خداى متعال با همين مضمون». همانا خداى عزّ و جلّ به ذات مقدس خود قسم خورده كه هر كس حسين را به اين جملات زيارت كند چه از راه دور و چه از راه نزديك و سپس دعاى بعد از آن را بخواند، زيارت او را قبول كنم و درخواست او را به هر قدر كه باشد برآورم. پس از حضور من با نوميدى برنمى گردد و او را با چشم روشن و حاجت برآورده شده و فوز به بهشت و آزادى از دوزخ برمى گردانم و شفاعت او را در حق هر كس كه شفاعت كند (جز دشمنان خاندان پيغمبر) مى‏پذيرم.»(29)
هم چنين فرمود: «اگر اين زيارت در روز عاشورا (دهم محرم) و مخصوصاً در كربلا با اشك روان خوانده شود «خدا را در روز قيامت با ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره و دو هزار جهاد – كه ثواب آن همانند ثواب كسى باشد كه در خدمت رسول خدا و ائمه ى طاهرين (ع) حج و عمره و جهاد كند – ملاقات نمايد»(30) اين همه ثواب و پاداش براى آن است كه تولّى‏و تبرّا هم چنان در جامعه تشيّع زنده بماند.

فرازهاى از تولاّى زيارت عاشورا

1- با تولاّى شما به خدا نزديك مى‏شوم:

«يا اباعبداللّه اِنّى اَتَقَرَّب اِلى اللّه و اِلى رَسولِهِ و الى فاطمةَ و اِلى الحَسَنِ و اليك بِموالاتِك… و اتقرّب اِلى اللّه ثُمَّ اِلَيكُم بِمُوالاتِكُم و مُوالاةِ وَليُّكُم… و ولىٌّ لِمَن والاكُم…؛(31) اى ابا عبداللّه همانا تقرّب مى‏جويم به سوى خدا و رسولش و اميرمؤمنان و فاطمه و حسن و به سوى خودت و با دوستى تو… و تقرب مى‏جويم به سوى خدا سپس به سوى شما(ائمه اطهار) با محبّت و دوستى شما و دوستى دوستان شما… (و من) دوستم با هر كس كه دوستدار شما باشد.
در بخش ديگرى از آن مى‏خوانيم: «الّلهُمَّ اِنى اَتَقرّبُ اِلَيكَ فى هذا اليَوم و فى موقفى هذا و ايّام حيوتى بِالبَرائةِ مِنهُم و اللَّعنَةِ عَلَيهِم و بالموالات لنَبيّك و آل نبيّك عليه و عليهم السلام؛(32) خدايا بحقيقت تقرب مى‏جويم به پيشگاه تو در اين روز (با عظمت يعنى عاشورا) و در اين جايى كه هستم و در تمام دوران زندگيم به بيزارى از آن‏ها (دشمنان شما) و (فرستادن) لعنت بر آنان و با دوستى پيامبرت و آل پيامبرت كه بر او و بر ايشان سلام خدا باد.»

2- صد بار اظهار ارادت و بيان تولّى‏

عرضه مى‏دارى: «السّلام عليكَ يا ابا عَبداللّه وَ عَلَى الاَرواح الَّتى حَلّت بِفَنائِك عَلَيكَ مِنى سلامُ اللّهِ اَبداً ما بَقيتُ وَ بَقِى اللَّيلُ وَ النَهار وَ لا جَعَلَهُ اللّهِ آخِرَ العَهدِ مِنّى لِزيارَتُكم السَّلام عَلَى الحُسين و على على بن الحسين و عَلى اَولاد الحسين وَ على اَصحابِ الحُسَين؛(33) سلام بر تو اى اباعبداللّه! و بر روان هايى كه سر به آستانت فرود آوردند، از جانب من سلام خدا هميشه و تا زنده‏ام و شب و روز باقى است، بر تو باد و خداوند اين زيارت را آخرين زيارت من قرار ندهد نسبت به شما، سلام بر حسين و بر على فرزند حسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب حسين (اين ولايت مداران تاريخ و دوستان حسين و اهلبيت).»

3- ثبات قدم بر دوستى اهل بيت‏

آن گاه سر به پيشگاه الهى ساييده و عرضه مى‏دارى: «وثبّت لى قدم صدق عندك مع الحسين و اصحاب الحسين…(34)؛ و ثابت بدار گام راستى (ولايت و تولايم) را نزد خودت با حسين و ياران حسين (سرسلسله جنبان تولّى‏داران تاريخ).»

فرازهايى از تبرّاى اين زيارت‏

1- صد بار نفرين بر دشمنان اصلى اهل بيت‏

«اَللّهُمَ العَن اَوَّل ظالمٍ ظَلَمَ حَقَ مُحَمّدٍ وَ آل مُحَمّد وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ على ذالِك اَللّهم العَنِ العِصابَة الّتى جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت عَلى قَتلِهِ اَللّهُمَ العَنهُم جَميعاً؛ خدايا لعنت نما (و از رحمت خود دور گردان) اوّلين ستم‏گرى كه در حق محمّد (ص) و آلش ستم روا داشت و آخرين كسى كه او را در اين ستم يارى كرد، خدايا لعنت فرصت بر گروهى كه با حسين پيكار كردند و همراهى نمودند براى كشتن او و پيمان بستند و از هم پيروى مى‏كردند، خدايا همه را لعنت كن.»
آن گاه فرياد برآور بر سر پايه گزاران ستم بر اهل بيت و غاصبان خلافت اوّلى و دومى و سومى و چهارمى: «اللهُمَ خُصَّ اَنتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَعنِ مِنّى وَابدَا بِهِ اَوَّلاً ثُم الثانى و الثالِثَ وَ الرابِع اللهُمَ العَن يَزيدَ خامِساً…(35)؛ خدايا اختصاص ده خودت از طرف من ستمگر اوّلى را به لعنت و آغازين به آن لعن اوّلى را سپس دومى و سومى و چهارمى را خدايا لعنت كن يزيد را در مرتبه پنجم.»

2- تبرّا عامل قرب الهى‏

«اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللّه و اِلى رَسُولُه… بمُوالاتِك وَ بِالبَرأئة مِمَّن اَسَّسَ اساسَ الظُلمِ وَ الجُور عَليكُم وَابرَءُ اِلى اللّه وَ اِلى رَسولِهِ مِمَّن اَسَّسَ اساس ذلِك وَ بَنى عَلَيهِ بُنيانَهُ وَ جَرى فى ظُلمِهِ وَ جَورِ هِ عَلَيكُم وَ عَلى اَشياعِكُم بَرئتُ اِلى اللّه وَ اِلَيكُم مِنهُم وَ اَتَقَرَّبُ اِلى اللّه…(36)؛ براستى من تقرّب مى‏جويم به درگاه خدا و رسول او با دوستى تو، و بيزارى جستن از كسى كه اساس ستم و جور بر شما را پايه گذارى نمود، و بيزارى مى‏جويم به سوى خدا و رسول او از كسى كه پايه گذارى نمود آن ستم را و بنياد نهاد بر آن ساختمانش را و روا داشت ستم و بيداد بر شما اهل بيت، و بر شيعيان شما، بيزارى مى‏جويم به درگاه خدا و به سوى شما و تقرّب مى‏جويم.»

از جملات فوق مطالبى استفاده مى‏شود از جمله:

الف: هم چنان كه تولّى‏و دوستى اهل بيت (ع) عامل قرب و نزديكى به پيشگاه قدس الهى است، تبرّى‏و بيزارى جستن از دشمنان اهل بيت و غاصبان حق آن‏ها نيز چنين خاصيتى دارد. پس هر دو را در كنار هم، و دوشادوش هم بايد داشت هم دوستى را و هم بيزارى، هم “حبّ فى اللّه” را و هم “بغض فى اللّه”.

ب: چنان كه تولّى‏و دوستى را با سلام و درود و اظهار محبّت به زبان آورد، تبرّى‏و بيزارى را نيز بايد در قالب الفاظى چون لعن و نفرين به دشمنان اهل بيت ابراز نمود؛ هم محبّت و دوستى بايد اظهار شود و هم خشم و بيزارى آشكار گردد.
ج: اين تولّى‏و آن تبرّى‏بايد شب و روز ادامه يابد و لحظه به لحظه استمرار داشته باشد، و بايد از خدا خواست كه تا پايان عمر بر خط تولّى‏و تبرّى باقى بمانيم : «و ثبت قدم صدق لنا عندك..».
اى خداوندا تو از ما لطف و نعمت را مگير
آن صفا و مهربانى آن محبّت را مگير
معنويت بستگى دارد به مهر اهل بيت‏
هرچه خواهى بگير اما ولايت را مگير

صفاى دل بجز مهر شما نيست‏
كه بى مهر شما دل را صفا نيست‏
شما پوشيده در ذات خداييد
خدا هم از شما هرگز جدا نيست‏
سحاب بذل تان پيوسته بارد
كتاب فضل تان را انتها نيست‏
خوشا حال دل بيمار عشقى‏
كه جز وصل شما او را دوا نيست‏
كسى غير از شما آل پيمبر
به عقبى و به دنيا مقتدا نيست‏
بنازم قدر عشاق شما را
كه كمتر از مقام انبيا نيست‏
بريدن از شما امكان ندارد
نشستن بى شما هرگز روا نيست‏

پى‏نوشت‏ها: –
1- ناصر مكارم شيرازى و همكاران، پيام قرآن (مدرسه الامام على بن ابى طالب (ع)، چاپ اوّل، 1377 ه .ش)، ج‏1، ص 365 – 366 با تغيير و اضافات.
2- ممتحنه، آيه 4 و 6.
3- احزاب، آيه 21.
4- فخر رازى، التفسير الكبير، (چاپ مصر) ج 27، ص 166.
5- شورى، آيه 23.
6- سبأ، آيه 47.
7- التفسير الكبير، ج 27، ص 166.
8- سيوطى، جمع الجوامع، ج 6، ص 156.
9- توبه، آيه 71.
10- حشر، آيه 9.
11- ممتحنه، آيه 1 و ر،ك پيام قرآن (همان) ج 1، ص 368.
12- مجادله، آيه 22.
13- ر،ك علاّمه مرتضى مطهرى، جاذبه و دافعه على(ع)، قم،صدرا، چاپ سى و نهم، 1380 ش، ص 21 – 28 با تلخيص.
14- محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، (تهران، دارالكتب الاسلامية)، ج 2، ص 125، حديث 6.
15- همان، ج 2، ص 126.
16- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (تهران دارالكتب الاسلاميه)، ج 66، ص 24، حديث 14.
17- همان ج 67، ص 24.
18- كلينى، اصول كافى ، ح 2، ص 124 و ر،ك بحارالانوار، ج 66، ص 238، حديث 10.
19- همان، ج 66، ص 352، حديث 32.
20- همان.
21- همان، ج 66، ص 245، حديث 19، ر،ك: اصول كافى ، ج 2، ص 126.
22- بحار الانوار،، ج 66، ص 252،حديث 33.
23- همان.
24- براى توضيح بيشتر ر.ك پيام قرآن (همان)، ج 1، ص 381 – 382 و ر.ك :رسولى محلاّتى، چهل حديث،ج‏2.
25- على متقى هندى، كنزالعمّال (بيروت مؤسسّه الرسالة)، ج 1، ص 42، حديث 93 و بحارالانوار، ج 27، ص 112 و ج 44، ص 74.
26- شيخ صدوق، خصال، ج 2، ص 515.
27- هيثمى، مجمع الزوائد، ج 10، ص 281 و بحارالانوار، ج 27، ص 84 – 90 با اندكى اختلاف.
28- بحارالانوار،ج 27،ص‏194 و ر ك:مناقب خوارزمى،ص 28.
29- بحار الانوار ، ج 98 (چاپ بيروت)، ص 299 – 300.
30- همان، ص 290، روايت 1.
31- همان، ص 292.
32- همان، ص 293.
33- همان، ص 293.
34- همان.
35- همان، 293.
36- همان و مفاتيح الجنان، ص‏752.
/

جستارى درتاريخ شهادت ام الائمه، حضرت فاطمه زهرا س

 

جستارى درتاريخ شهادت ام الائمه، حضرت فاطمه زهرا (س)

حجة الاسلام سيد تقى واردى

حضرت فاطمه زهرا (س) دختر رسول گرامى اسلام(ص) و همسر اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع)، يكى از بانوان قدسى عالم بشريت و مهتر زنان وعالميان است. پيامبر خدا(ص) درمقام ومنزلت وى فرمود: فاطمة حوراء فى صورة انسيّة، فاذا اشتقت الى الجنّة قبلت فاطمة، فأشمّ منها رائحة الجنّة(1)؛ فاطمه، حورى (بهشتى) است كه به صورت انسان آفريده شده است. من هر گاه مشتاق بهشت مى شوم، به نزد فاطمه مى روم و بوى بهشت برين را از وى استشمام مى كنم.
حضرت فاطمه (س)، آخرين فرزند رسول خدا(ص) از همسرش حضرت خديجه كبرى (س) است كه در بيستم جمادى‏الثانى، سال پنجم بعثت پيامبر(ص)، در مكه معظمه ديده به جهان گشود ودراوج اذيت وآزار مشركين وبت پرستان قريش نسبت به رسول خدا(ص) وساير مومنان ومسلمانان مكه، دردامن مهر انگيز مادرش حضرت خديجه (س) ومكتب تربيتى پدرش حضرت محمد(ص) رشديافت. وليكن چند سالى از عمر بابركتش نگذشته بود كه مادر مهربانش بدرود حيات گفت و پيامبر(ص) وفرزندانش، ازجمله فاطمه زهرا(س) را تنها گذاشت وازآن زمان مهمترين، بلكه تنها ترين تكيه گاه حضرت فاطمه (س) پدرش حضرت محمد(ص) بود.بدين جهت علاقه طرفينى عجيبى ميان آن دو بر قراربود، به طورى كه اگر روزى همديگر را نمى ديدند آزرده خاطر مى‏شدند.
ديرى نگذشت كه هجرت رسول خدا(ص) وساير مسلمانان از مكه به يثرب، كه بعدها به مدينه الرسول ويا مدينه منوره شهرت يافت، پيش آمد ورسول خدا(ص) به امر پروردگار عالميان در ليلة المبيت، پسر عمش على بن ابى طالب(ع) را دربستر خود خوابانيد وخود مخفيانه وبه دور ازچشم مشركان وتعقيب كنندگان قريش، مكه راترك وبه سوى مدينه منوره حركت كرد. آن حضرت پيش ازحركت، امام على بن ابى طالب(ع) را متولى امورخود درمكه نمود وهجرت سر نوشت ساز فرزندش حضرت فاطمه (س) وساير بازماندگان خويش را به وى سپرد.
به هرروى، اين بانوى شريف نيز به مانند پدرش حضرت محمد(ص) به مدينه هجرت و پس از مدتى، با پسر عمويش على بن ابى طالب(ع) ازدواج نمود. ثمره ازدواج مبارك آثار آنان، دو پسر و دو دختر به نام هاى امام حسن مجتبى(ع)، امام حسين(ع)، زينب كبرى (س) و ام كلثوم(س) بود.
هم چنين وى در هنگام رحلت پدرش پيامبر خدا(ص)، به فرزند ديگرى حامله بود كه رسول خدا(ص) پيش ازاين وى را “محسن” نام نهاد. وليكن پس از رحلت پيامبر(ص) بر اثر ناملايمات فراوان وصدمات روانى وجسمى اى كه از اصحاب پدرش، به ويژه غاصبان خلافت اسلامى و مأموران بى نضاكت وبى ادب متحمل شده بود، جنين او سِقط و پيش از تولد، در رحم مادرش شهيد گرديد.
حضرت فاطمه(س) از آن پس بيمار و روز به روز حالش وخيم تر و سخت تر گرديد، تا اين كه در جمادى الاولى سال يازدهم قمرى ديده از جهان فروبست و روح ملكوتى اش به روح پاك و قدسى پدرش پيوست.(2)
درباره تاريخ شهادت حضرت زهرا(س) اكثر مورخان و سيره نويسان شيعه متفقند كه اين حادثه جان سوز در ماه جمادى به وقوع پيوست، وليكن در اين كه كدام يك از دو ماه جمادى الاولى و جمادى الآخره بوده است، اتفاق نظر ندارند.
برخى از آنان معتقدند كه آن حضرت، پس از رحلت پدرش پيامبر(ص) تنها هفتاد و پنج روز و برخى ديگر مى گويند نود و پنج روز زندگى نمودند.
آن هايى كه هفتاد و پنج روز را برگزيده‏اند، شهادتش را در روز سيزدهم جمادى الاولى مى دانند.
ابن أبى ثلج بغدادى در “تاريخ الأئمة(ع)” در اين باره گفت: و اقامت (فاطمة الزّهراء -س-) مع اميرالمؤمنين-ع- من بعد وفاة رسول‏الله(ص) خمسة و سبعين يوما.(3)
علاّمه طبرسى(ره) با اين كه مى‏گويد: و بقيت (فاطمه-س-) بعده (رسول الله-ص-) خمسة و سبعين يوما، با اين حال تاريخ شهادتش را در سوم جمادى الآخر مى داند و در اين باره گفت: توّفيت الزّهرا(س) فى الثّالث من جمادى الآخرة سنة احدى عشرة من الهجرة.(4)
به نظر مى آيد كه علت اختلاف اقوال علما درباره تاريخ شهادت آن حضرت، از دو چيز سرچشمه گرفته است:
1- آن حضرت پس از رحلت پيامبر(ص)، چه مقدار زندگى نمودند ؟ هفتاد و پنج روز و يا نود و پنج روز؟ كه اين دو قول، معروف بين علما و مورخان ما است.اما اهل سنت نيز دراين باره اختلاف دارند وبيشتر آنان معتقدند كه وى شش ماه زندگى نمودند.
2- رحلت پيامبر(ص) در چه تاريخى رويداده است؟ آيا در روز بيست و هشت صفر واقع گرديد(كه قول معروف ومشهور شيعه است ) و يا در روز دوازدهم ربيع الاول (آن طورى كه اهل سنت نقل مى كنند)؟
هر يك از اين دو قول، تأثير خاصى در تعيين روز شهادت حضرت زهرا(س) خواهد داشت. علامه طبرسى در اعلام الورى، درباره مدت زندگى حضرت فاطمه زهرا(س) پس از رحلت پدرش پيامبر(ص) و تاريخ شهادتش گفت: روايت شد كه حضرت زهرا(س) در سوم جمادى الآخره، سال يازدهم از هجرت وفات كردو مدت نود پنج روز و يا چهار ماه پس از پدر بزرگوارش در جهان زندگى كرد.(5)
بنابر گفتار علاّمه طبرسى، اگر قول نود و پنج روز را برگزينيم طبعا شهادت آن حضرت، درسوم جمادى الثانى خواهد بود. وليكن اگر قول چهار ماه را انتخاب كنيم، بايد تاريخ شهادت آن حضرت در اواخر جمادى الثانى اتفاق افتاده باشد.
البته قول هاى ديگرى هم ازجانب شيعيان وهم ازجانب اهل سنت درباره تاريخ شهادت دختر رسول خدا(ص) نقل گرديد، كه به خاطر عدم شهرت، اشاره اى به آن ها نمى كنيم.
به هر روى، اين مسئله قابل تأمل و جاى بحث و بررسى بيشتر و فنى تر است و مجال ديگري مى طلبد. اما شيعيان و محبان اهل بيت(ع) به خاطر عشق و علاقه وافر به خاندان پيامبر اكرم(ص)، هم در سيزدهم جمادى الاولى و هم در سوم جمادى الآخره، در سوگ آن بانوى بزرگ عالم اسلام، سياه پوش و عزادار مى باشند.
بدين جهت، دو ايام فاطميه را گرامى مى دارند.فاطميه اول ازروزسيزدهم جمادى الاولى وفاطميه دوم ازروز سوم جمادى الآخره كه هركدام به مدت سه روزادامه خواهد يافت.
سيد بن طاووس (ره ) در الاقبال، زيارت ويژه اى براى حضرت فاطمه زهرا(س) نقل و سپس چنين گفت: روايت گرديد كه هر كسى آن حضرت را با اين عبارت، زيارت كند و در پيشگاه پروردگار متعال استغفار نمايد، خداوند سبحان گناهانش را آمرزيده و او را وارد بهشت برين خواهد كرد.
در آغاز زيارتش آمده است: اَلسّلام عليك يا سيّدة نساءِ العالمين، السّلام عليك يا والدة الحجج على النّاس اجمعين…(6)
شايان ذكر است كه علاوه بر تاريخ وفات حضرت زهرا (س)، درباره محل تدفينش نيز اتفاقى بين مورخان و سيره نگاران نيست.
زيرا برخى معتقدند كه بدن شريفش در قبرستان بقيع، برخى مى‏گويند در خانه خود آن حضرت و عده‏اى نيز گفته اند كه ميان قبر رسول خدا(ص) و منبر آن حضرت، واقع در مسجد النّبى(ص) از سوى اميرمؤمنان(ع) دفن گرديد.
درتأييد احتمال سوم، روايتى ازرسول خدا(ص) در پيش گويى از اين واقعه، نقل گرديده است. گفته شد كه پيامبر خدا(ص) در روايتى فرمود: بين قبر و منبر من باغى است از باغ‏هاى بهشت.
به هر روى، امام على بن ابى طالب (ع ) بنا به وصيت حضرت زهرا(س)، بدن مطهرش را شبانه غسل و كفن نمود و شخصاً به همراه معدودى از نزديكان و صحابه كبار بر او نماز گزارد و به دور از چشم سايرين، بدنش را در مكانى مقدس دفن كرد.(7)
در اين جا مناسب است علت شهادت حضرت فاطمه (س) و نحوه تدفين وى را از زبان حفيد ارجمندش، حضرت جعفر بن محمد(ع) بيان كنيم:
طبرى در “دلايل الاِمامة” از ابوبصير روايت كرد، كه امام جعفر صادق(ع) فرمود: فاطمه زهرا(س) در سوم جمادى الآخر، سال 11 هجرى قمرى بدرود حيات گفت.
سبب وفاتش اين بود كه قنفذ، غلام عمر بن خطاب به دستور وى، با نيام شمشيرش ضرباتى به آن حضرت وارد ساخت و بر اثر آن، محسن او سِقط و وى به بيمارى شديدى مبتلا شد و ايامى كه در بستر بيمارى بود، اجازه نمى‏داد آنانى كه وى را مورد اذيت و آزار قرار دادند، از او عيادت كنند.
ولى آن دو صحابى پيامبر(ص) (يعنى ابوبكر و عمر بن خطاب) از اميرمؤمنان(ع) درخواست كردند كه از آنان در نزد فاطمه(س) وساطت كند، تا آنان بتوانند از وى عيادتى به عمل آورند.
حضرت على(ع) درخواست آنان را باهمسرش حضرت فاطمه زهرا(س) درميان گذاشت وحضرت فاطمه (س) على رغم ميل باطنى خويش، به خاطر وساطت حضرت على (ع ) درخواست آنان را پذيرفت وبه آنان اجازه ورود داد.
همين كه آن دو بر آن حضرت واردشدند،از او احوال پرسى كردندوحضرت فاطمه(س) فرمود: با سپاس و ستايش پروردگارم، به خير هستم.
سپس آن حضرت به آن دو فرمود: آيا از پيامبر(ص) نشنيده بوديد كه فرمود: فاطمة بضعة منّى، فمن آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى الله؟
آن دو گفتند: چرا، شنيديم كه پيامبر(ص) چنين فرموده بود.
حضرت فاطمه(س) فرمود: سوگند به خدا، شما دو تا، مرا اذيت و آزار كرديد.
آن گاه امام صادق(ع) فرمود: آن دو از نزد حضرت زهرا(س) بيرون رفتند، در حالى كه آن حضرت، از آنان در خشم و ناخرسندى بود.(8)
ابوعلى، محمد بن همام بغدادى روايت كرد: هنگامى كه حضرت زهرا(س) به شهادت رسيد، اميرمؤمنان(ع) وى را غسل داد و براى اين كار كسى در نزد وى حاضر نبود مگر فرزندانش حسن، حسين، زينب و امّ كلثوم و هم چنين اسماء بنت عميس و كنيزشان فضه.
آن گاه بدن مطهرش را در تاريكى شب، بدون اين كه كسى بر آن آگاه باشد،به همراه حسن و حسين به قبرستان بقيع حمل و بر وى نماز گزارد و كس ديگرى بر وى نماز نكرد. آن گاه وى را در روضه شريفه (ميان منبر و قبر پيامبر”ص”) دفن و محل آن را هموار و نامشخص كرد. سپس به قبرستان بقيع برگشت و چهل مكان را به صورت قبرهايى جدا و جديد درآورد.
در روز بعد كه مردم مدينه از دفنش باخبر شدند، به قبرستان بقيع رفته و در آن جا با چهل قبر جديد رو به رو شدند و ندانستند كدام يك از آن ها قبر شريف فاطمه(س) است. بدين جهت ناله و شيون كرده و يك ديگر را (در قصور و تقصيرشان در نگهدارى حرمت دختر رسول خدا(ص)) ملامت و سرزنش كردند و به هم ديگر مى‏گفتند: واى بر ما! پيامبرمان فرزندى پس از خود به جاى نگذاشت، جز يك دخترش، كه آن هم غريبانه وفات و شبانه دفن شد و كسى از ما نه در وفاتش، نه در نمازش و نه در دفنش حاضر نبوديم و هم اينك قبر وى نيز بر ما پنهان و نامعلوم است.
دست اندركاران أمر خلافت (ابوبكر و عمر) از اين ماجرا با خبر شده و به زنان سوگوار گفتند: آيا كسى در ميان شما هست كه اين قبرها را نبش و بدن فاطمه(س) را بيابد تا ما بر او نماز گزاريم و سپس او را دفن و محل دفنش را مشخص كنيم؟
اين خبر به اطلاع اميرمؤمنان(ع) رسيد و وى را به شدت خشمگين كرده بود، به طورى كه دو چشمش را سرخى فراگرفته و رگ هاى گردنش برآمده بود و قباى زردى را كه معمولا در ايام درگيرى و ناراحتى به تن مى‏پوشيد، در بر كرد و شمشير ذوالفقار خود را به دست گرفت و به سوى بقيع رهسپار گرديد.
همين كه به مردم حاضر در بقيع رسيد فرمود: به خدا سوگند، اگر كسى يك سنگ از اين قبرها را بردارد، با اين شمشير بر سرش و بر كسى كه به وى دستور داده است مى‏كوبم.
در همين هنگام عمر بن خطاب و تعدادى از همراهان وى با اميرمؤمنان(ع) رو به رو شدند. عمر به آن حضرت گفت: تو را چه شد اى ابوالحسن! به خدا سوگند ما قبر فاطمه را نبش كرده و بدنش را بيرون مى‏آوريم و بر وى نماز مى‏گزاريم.
اميرمؤمنان(ع) به وى نزديك شد و با دستان خويش پيراهنش را گرفت و وى رااززمين بلند ودر هوا چرخاند و بر زمين كوبيد و درحالى كه درزير دست وپنجه خويش وى را جان به لب كرده بود، به وى فرمود: اى سيه چرده زاده! از حق خودم (يعنى خلافت اسلامى) به خاطر اين كه با اختلاف ما مردم از دين مرتد نشوند، درگذشتم.
اما هيچ گاه نسبت به قبر فاطمه(س) در نخواهم گذشت. سوگند به كسى كه جانم در دست او است، اگر تو و همراهان و ملازمانت چيزى از اين قبرها را جا به جا كنيد، زمين را از خونتان سيراب خواهم كرد! اگر مى خواهى، آزمايش كن، اى عمر!
در اين هنگام ابوبكر (خليفه وقت) از راه رسيد و عاجزانه به اميرمؤمنان(ع) عرض كرد: اى ابوالحسن! تو را به حق رسول خدا(ص) و به حق خدايى كه برفراز عرش است سوگند مى‏دهم كه او را رها كن و مطمئن باش هيچ يك از ما، كارى كه تو را برنجاند انجام نخواهيم داد.
آن گاه اميرمؤمنان(ع) دست از عمر برداشت و او را رها كرد و مردم نيز پراكنده شدند و از آن زمان به بعد، هيچ كس جرئت نكرد قبرهايى را كه على(ع) درست كرده بود، نبش كرده و به جستجوى بدن شريف فاطمه(س) بپردازد.(9)
اميرمؤمنان(ع) بدين سان قبر شريف همسر مظلومش فاطمه زهرا(س) را از نبش قبر رهانيد و به وصيت خود فاطمه زهرا(س) كه فرموده بود، كسى در غسل، كفن و نماز و دفنش حاضر نشود، عمل نمود. تا اعتراضى باشد براى هميشه بر آنانى كه حقشان را غصب و حرمتشان را شكسته و آنان را مظلومانه به شهادت رسانيدند.

پى‏نوشت‏ها:
1 – ألقاب الرسول و عترته- بعض قدماء المحدثين والمورخين – (از مجموعه نفيسه)، ص 42
2 – نك: كشف الغمّة – على بن عيسى اربلى – ج‏2، ص 4 و منتهى الآمال – شيخ عباس قمى – ج‏1، ص 129
3 – تاريخ الأئمّة(ع) – ابن ابى الثلج بغدادى – (از مجموعه نفيسه)، ص 6
4 – تاج المواليد – علامه طبرسى- (از مجموعه نفيسه)، ص 22
5 – زندگانى چهارده معصوم(ع) – ترجمه اعلام الورى-، ص 22
6 – الاقبال بالأعمال الحسنة (سيد بن طاووس)، ج‏3، ص 161
7 – نك: زندگانى چهارده معصوم(ع) (ترجمه اعلام الورى)، ص 226؛ وقايع الايام – شيخ عباس قمى – ص 262و كشف الغمة (على بن عيسى اربلى)، ج‏2، ص 4
8 – اللمعة البيضاء (تبريزى انصارى)، ص 851
9 – همان، ص 852