اشاره
يكى از آموزههاى مهم و اساسى براى پيشرفت و سعادت فرد و اجتماع اشتغال به كار و فعاليّتهاى اقتصادى است.
مكتب حيات بخش اسلام جهت نيل به اهداف مادى و معنوى، انسان را به تلاش مفيد و سازنده ترغيب مىنمايد و مىفرمايد:
«و ان ليس للانسان الّا ما سعى؛(1) انسان بدون كار و كوشش از چيزى بهرهاى نمىبرد.»
با نگاهى به سيره معصومين(ع) در مىيابيم كه تلاش و پرداختن به فعاليتهاى اقتصادى از برجستهترين ويژگىهاى آن بزرگواران(ع) است. آنان با اين روش درس بزرگى و عزّت نفس به پيروان راستين خود آموختهاند. اين نوشتار نگاهى كوتاه به جنبه كار و فعاليتهاى اقتصادى در زندگى پيشوايان معصوم(ع) دارد.
ارزش كار
كار و تلاش رمز بقاى يك جامعه است. در سيره پيشوايان معصوم(ع) فعاليّتهاى اقتصادى افراد ارزش بالايى دارد. آن بزرگواران كارگران و توليد كنندگان را بسيار تشويق مىكردند سيره عملى پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) اين بوده است كه بار زندگى خود را شخصاً به دوش مىكشيدند و هيچگاه براى تأمين ضروريات زندگى، خود را وابسته به ديگران نمىكردند، اين امر بيانگر نوع نگرش آن برگزيدگان به دنيا و رابطه آن با آخرت است و بر انديشههاى انحرافى زهد مآبانه كه كار و توليد را با كمالات معنوى و مصالح اخروى در تضاد مىدانستند و يا افكار باطل ارباب مآبانه كه كار را وظيفه افراد پست و پايين جامعه مىدانستند، خط بطلان مىكشد.
«انس بن مالك» مىگويد: هنگامى كه رسول خدا(ص) از جنگ تبوك بر مىگشت، «سعد انصارى» – يكى از كارگران مدينه – به استقبال آن حضرت آمد. وقتى پيامبر(ص) با او دست داد، احساس كرد كه دستان وى زبرو خشن است! نبىمكرّم(ص) سؤال كرد: چرا دستان تو اين قدر خشن و زبر است؟ عرضه داشت: يا رسول اللّه! اين خشونت و زبرى دستان من به خاطر كاركردن با بيل و طناب است تا مخارج خانوادهام را تأمين كنم. پيامبر(ص) دستان او را بوسيد و فرمود: اين دستى است كه آتش جهنم آن را لمس نخواهد كرد.(2)
وقتى ابعاد گوناگون شخصيتى همچون حضرت على(ع) را مورد مطالعه و بررسى قرار مىدهيم، مىبينيم كه ايشان در عين حال كه زاهدترين فرد زمان خود است، فعّالترين آنها نيز هست. شهيد آيت اللّه مطهرى(ره) مىگويد: «شخصيت على(ع) شخصيّتى جامع الاضداد است. وقتى خلوت شب فرا مىرسد، هيچ عارفى به پاى او نمىرسد و روز كه مىشود گويى اين آدم آن آدم نيست. با اصحابش كه مىنشيند چنان چهرهاش باز و خندان است كه از جمله اوصافش اين است كه هميشه قيافهاش باز و شكفته است.»(3)
امام موسى بن جعفر(ع) به يكى از يارانش كه كاسب و فروشنده بود، فرمود: «اغد الى عزّك؛(4) صبح زود به سوى عزّت و سربلندى خود بشتاب» منظور آن حضرت همان كسب و تجارت است عزّت انسان در سايه تلاش او در جهت توليد به دست مىآيد.از اين رو پيشوايان معصوم(ع) با تمام مشكلات و مسؤوليتهاى طاقت فرساى اجتماعى، سياسى و فرهنگى در عرصه كار و تلاشهاى اقتصادى كوشا و فعّال بودند و در كنار كارگران و غلامان به كار و توليد مىپرداختند.
نكوهش افراد تنبل
بيكارى نه تنها ضربه اقتصادى به فرد و جامعه مىزند، بلكه ضرر و خطر بزرگتر آن متوجه آسيبهاى روحى و روانى فرد مىشود، زيرا انسان را از لحاظ حيثيّت و شخصيّت واقعى تنزّل مىدهد و او را از خوشبختى و سعادت محروم مىسازد.
در مكتب حيات بخش اسلام انسانى كه صاحب حرفه است و از دست رنج خود مخارج خانوادهاش را تأمين مىكند، جايگاه والايى دارد: «انّ اللّه يحبّ المحترف الامين»(5) و بر عكس آن كسى كه توان كاركردن دارد و مخارج خود را بر ديگرى تحميل مىكند، ملعون خوانده مىشود.
رسول گرامى اسلام(ص) در گفتارى حكيمانه افراد تنبل را مورد نكوهش و سرزنش قرار داده و مىفرمايد: «ملعونٌ ملعونٌ من القى كلّه على النّاس ملعونٌ ملعونٌ من ضيّع من يعول؛(6)ملعون است ملعون است! كسى كه بار زندگى خود را به گردن مردم بيندازد. ملعون است ملعون است! كسى كه خانوادهاش را در اثر ندادن نفقه ضايع و تباه كند.»
امام محمد باقر(ع) در نكوهش بيكارى و تنبلى مىفرمايد: «ايّاك و الكسل و الضجر فانّهما مفتاح كلّ شرّ من كسل لم يؤدّ حقّاً و من ضجر لم يصبر على حقٍّ؛(7) به پرهيز از كاهلى و افسردگى، زيرا اين دو كليد تمام بدى هاست. آدم تنبل حقّش را نمىتواند به دست آورد و آدم افسرده حال نمىتواند در كار حق بردبارى ورزد.»
آن بزرگوار باز هم در مذمّت تنبلى خاطرنشان نمودهاند كه: «انّى لابغض الرّجل ان يكون كسلان عن امر دنياه و من كسل عن امر دنياه فهو عن امر آخرته اكسل؛(8) همانا من دشمن مىدارم فردى را كه در كارهاى خوب زندگى دنيوىاش تنبل است؛ زيرا هر كس در كار دنيوى كاهلى كند، نسبت به كار آخرتش كاهلتر خواهد بود.»
تلاش در عرصه توليد
با مطالعه در رفتارهاى اقتصادى پيشوايان معصوم(ع) مىتوان به اصول كلى در زمينه توليد دست يافت. آنان نه تنها خود علاقه زيادى به كارهاى توليدى و اقتصادى داشتند، بلكه با استفاده از فرصتهاى مناسب براى شكوفايى نيروهاى درونى و استعدادهاى نهفته افراد زمينه سازى مىنموده و از اين طريق در آنان انگيزه توليد و كسب درآمد را تقويت مىكردند.
تأكيد آن بزرگواران بر توليد بيان گر آن است كه اسلام اقتصاد بر محور توليد مخصوصاً كشاورزى را بر ساير موارد ترجيح مىدهد. بررسى زندگى امام على(ع) نشان مىدهد كه آن حضرت در دوران 25 سال فاصله از امور حكومتى، بيشتر وقتشان را به باغ دارى و كشاورزى و كارهايى مربوط به آن نظير حفر چاه و قنات مىگذراندند.
اخبار و روايات متعدد تاريخى نشان مىدهد كه مهمترين و اصلىترين منبع مالى امام موسى كاظم(ع) كشاورزى بوده است «على بن ابى حمزه» مىگويد: امام كاظم(ع) را ديدم كه در زمين كشاورزى خود كار مىكرد و عرق مىريخت. عرض كردم: قربانت گردم! پس كارگران كجا هستند؟ فرمود: اى على! بهتر از من و پدرم در اين زمين با بيل كار مىكردند. عرض كردم: آنان را معرفى نما! حضرت فرمود: رسول خدا(ص)، اميرالمؤمنين(ع) و پدرانم همه با دست خود كار مىكردند. كشاورزى شغل پيامبران خدا و جانشينان آنان و مردان شايسته است.(9)
حمايت از توليدكنندگان
پيشوايان معصوم(ع) علاوه بر اين كه خود در عرصه توليد و تلاشهاى اقتصادى پيش گام بودند، از توليد كنندگان و كشاورزان حمايت مىكردند و به آسيب ديدگان و ورشكستگان و قرض دارانى كه زندگى اقتصادى آنها به دليل مشكلات طبيعى مختل شده بود، كمكهاى فراوانى مىكردند.
امام على(ع) به توليد كنندگان و كشاورزان عنايت ويژهاى داشت. امام صادق(ع) در اين باره مىفرمايد: «كان اميرالمؤمنين يكتب و يوصى بفلّاحين خيراً؛(10) اميرمؤمنان هميشه به عمال و كارمندانشان سفارش كشاورزان را مىنمود.»
امام موسى كاظم(ع) از كشاورزان و توليد كنندگان مدينه زياد حمايت مىكرد، شخصى مىگويد: در نزديكى مدينه صيفى كارى داشتم. موقعى كه فصل برداشت محصول نزديك مىشد، ملخها آن را نابود كردند. من خرج مزرعه را با پول دو شتر بده كار بودم. نشسته بودم و فكر مىكردم. ناگهان امام موسى بن جعفر(ع) را ديدم كه در حال عبور از آن جا بود و مرا ديد، فرمود: چرا ناراحتى؟ عرض كردم: به خاطر اين كه ملخها كشاورزى مرا نابود كردهاند.
حضرت فرمود: چه قدر ضرر كردهاى؟ عرض كردم: يك صد و بيست دينار با پول دو شتر. حضرت به غلام خود فرمود: يك صد و پنجاه دينار به او بده سى دينار سود به اضافه اصل مخارج و دو شتر هم به وى تحويل بده!
آن مرد مىگويد: وقتى اين كمك را تحويل گرفتم، عرض كردم: وارد زمين من شويد و در حق من دعا كنيد. حضرت وارد زمين شد و دعا كرد، سپس از رسول خدا(ص) نقل كرد و فرمود: از بازماندگان مشكلات محكم نگه دارى كنيد.(11)
بدين سان امام به مسؤولان و افراد جامعه مىآموزد كه چگونه به افراد آسيب ديده كمك كنند. حضرت موسى بن جعفر(ع) در كمك به كشاورزى كه زراعت او دچار خسارت شده بود، علاوه بر اصل سرمايه، مقدار سودى كه انتظار داشت به او مىپردازد، ضمن اين كه حمايت معنوى خود را نيز اعلام مىدارد و براى آن كشاورز دعا مىكند و با ذكر روايتى از پيامبر(ص) او را مشمول هدايت فكرى و معنوى خود قرار مىدهد.
تأمين نيازهاى محرومان
گرفتارىها و نيازمندىها به طور طبيعى ممكن است به سراغ هر انسانى بيايد. در چنين مواقعى كه فرد در جامعه دچار مشكل شده و به يارى ديگران نيازمند است، انتظار دارد افراد توانا و توانمند قدمى در جهت حل مشكل وى بردارند.
اسلام نهايت كوشش و تلاش خود را به خرج مىدهد كه در تمام جامعه اسلامى حتّى يك فقير و نيازمند هم پيدا نشود، امّا بدون شك در هر جامعهاى افرادى از كار افتاده آبرومند، كودكان يتيم، بيماران و مانند اينها وجود دارند كه بايد به وسيله بيت المال و نيز افراد متمكن با نهايت ادب و احترام تأمين شوند.
توجه به امور معيشتى فقرا و نيازمندان جامعه در سيره پيشوايان معصوم جايگاه ويژهاى دارد.
حضرت على(ع) حمايت از اقشار محروم و درمانده جامعه را جزو برنامههاى اصلاحى خويش قرار داده بود. آن حضرت(ع) در عهدنامه خويش به «مالك اشتر نخعى» به وى مأموريت مىدهد كه هيچ گاه از اقشار محروم غفلت نورزد و نيازهاى آنان را تأمين كند: «…ثمّ اللّه اللّه فى الطبقة السّفلى…»(12)
امام متقين علاوه بر فرمانهايى كه به كارگزاران خويش جهت تأمين اجتماعى جامعه مىدهد، خود عملاً نيز به تأمين اين قشر در جامعه اقدام مىكند. آن حضرت خود را پدر يتيمان معرفى مىكند و همچون پدر با آنان رفتار مىنمايد.(13)
در حديثى آمده است كه امام سجاد(ع) در شبهاى تاريك از خانه خارج مىشد و انبانى را كه در آن كيسههاى درهم و دينار بود بر دوش خويش حمل مىكرد و بر در خانه فقرا مىآورد و به آنان مىبخشيد. زمانى كه آن حضرت به شهادت رسيد و آن عطايا به مردم نرسيد، تازه متوجه شدند كه آورنده آن بخششها امام سجاد(ع) بوده است.(14)
«ابوهاشم جعفرى» – يكى از اصحاب خاص امام حسن عسگرى(ع) – مىگويد: از فقر و تنگ دستى به امام حسن عسگرى(ع) شكايت كردم. آن حضرت با تازيانه خود خطى برروى زمين كشيد و شمشى از طلا كه نزديك پانصد اشرفى بود از آن بيرون آورد و فرمود: اى اباهاشم! اين را بگير و ما را معذوردار!(15)
«حسن بن كثير» مىگويد: در محضر امام محمد باقر(ع) از ندارى خويش و بىتوجهى برادران شكايت كردم. حضرت خود دستور داد كيسهاى را كه در آن هفتصد درهم بود، بياورند و فرمود: اينها را خرج كن وقتى تمام شد، مرا با خبر ساز.(16)
«صفوان بن ساربان» مىگويد: در محضر امام صادق(ع) بودم. مردى از اهالى مكه به نام «ميمون» نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: كرايه راه سفر تمام شده، نياز به كرايه دارم. امام بىدرنگ به من فرمود: برخيز و به كار برادرت رسيدگى كن. برخاستم و به حل مشكلات او پرداختم. خداوند كمك كرد و نياز او بر طرف شد. در اين هنگام به محضر امام صادق(ع) رسيدم، از من پرسيد: در مورد نياز و مشكل برادرت چه كردى؟ عرض كردم به يارى خدا مشكل او حل شد. آن حضرت فرمود: آگاه باش! كه حتماً برادر دينيت را يارى كنى. اين كار در نزد من محبوبتر و بهتر از آن است كه يك هفته خانه كعبه را طواف نمايى.(17)
اعتدال و قناعت در مصرف
حد مطلوب بهره مندى و استفاده از نعمتهاى الهى آن است كه همراه با رعايت اعتدال و به قدر كفاف باشد. اعتدال و قناعت در مصرف موجب بقاى نعمت و پديد آورنده زمينه مناسبى براى رشد صفات و كمالات معنوى در انسان است.
از جمله آموزههاى سيره معصومين(ع) اين است كه انسان توليد و انفاق زياد داشته باشد ولى در مصرف شخصى به حداقل قناعت نمايد. روحيه توليد و تلاش در سيره آن بزرگواران چنان است كه توليد را براى ارتقاى سطح معيشت مردم مىخواستند. آنان با توليد بيشتر كمترين استفاده شخصى را مىنمودند.
«ابن عباس» مىگويد: در زمان جنگ جمل هنگامى كه در منطقه «ذى قار» براى جمع آورى نيرو اردو زده بوديم، يك روز به خيمه مولاى متقيان(ع) رفتم. ديدم حضرت مشغول دوختن كفش خويش است سلام كردم، امام جواب دادند. پرسيدند: ابن عباس! اين نعلين و صله خورده چقدر مىارزد؟ گفتم: ارزشى ندارد. امام فرمودند: حكومت بر شما نزد من از اين نعلين بى ارزشتر است، مگر آن كه حقى را برپا سازم و يا باطلى را از ميان بردارم.(18)
امام باقر(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «من قنع بما رزقه اللّه فهو من اغنى النّاس؛(19) هر كس به مقدار رزقى كه خداوند به او داده قانع باشد پس او بىنيازترين مردم مىباشد.»
امام كاظم(ع) در مورد اعتدال در مصرف مىفرمايد: «من اقتصد وقنع بقيت عليه النّعمة و من بذّر و اسرف زالت عنه النّعمة؛(20) هر كس ميانه روى و اعتدال را رعايت كند و قانع باشد، نعمت براى او باقى خواهد ماند و هر كس اسراف كند، نعمت از دستش خواهد رفت.»
نوع لباس، مركب، منزل و غذاى آن حضرت نمونهاى عالى از اعتدال و ميانه روى بود و در برخى موارد امام تصريح مىكرد كه علت انتخابش معتدل بودن آن بوده است.
اجراى عدالت اقتصادى
پيشوايان معصوم براى زدودن شرايط ناعادلانه زندگى و دست يابى به عدالت اقتصادى آن هم با توجه به بىعدالتى جامعه آنان، شعار عدالت اقتصادى را مطرح مىكردند و در راه تحقق آن سياست هايى را در پيش مىگرفتند.
در زمان حضرت على(ع) مهمترين منبع درآمد حكومت، بيت المال بود كه از راههاى گوناگون مانند غنايم جنگى و اخذ ماليات به دست مىآمد، بنابراين بيت المال كه به منزله درآمد ملى حكومت ايشان و وسيله رفاه مردم بود از ناحيه ايشان نسبت به آن دقت و دلسوزى مىشد، چنان كه وقتى شبى «طلحه» و «زبير» بر او وارد شدند، امام چراغى را كه در برابرش بود، خاموش كرد و فرمود تا چراغى از خانه برايش آوردند. طلحه وزبير سبب آن را پرسيدند. امام فرمودند: روغن چراغ از بيت المال است. سزاوار نيست با شما با روشنايى آن هم نشينى كنم.(21)
امام متقين هرگز اجازه نمىدادند مسؤولان حكومتى كوچكترين تعرّضى نسبت به اموال بيت المال مسلمانان داشته باشند. به «زياد بن ابيه» در اين مورد نامه نوشت و فرمود:«به خدا قسم! اگر به من خبر رسيد كه در اموال مسلمانان خيانتى كوچك يا بزرگ از تو سر زده است، چنان با تو برخورد خواهم كرد كه خوار و ذليل و از هزينه زندگى درمانده و پريشان حال گردى»(22) آن حضرت از يك سو به زمامداران درباره توجه به اقشار توليد كنندگان، توزيع كنندگان و خدمتگزاران و مصرف كنندگان سفارش مىكردند و از سوى ديگر جهت امنيّت اقتصادى و تأمين همه جانبه زندگى مردم، نظارت مستقيم بر بازار را مورد تأكيد قرار مىدادند.(23) هم چنين به كارگزاران خود دستور دادند كه نرخها را در سطحى نگه دارند كه براى همه گروههاى مردم قابل تحمّل باشد و به فروشندگان نيز زيانى نرساند.(24)
از ديدگاه اميرالمؤمنين(ع) درآمد حكومت اسلامى از آن خداست از اين رو حتّى حاكم اسلامى نيز حق ندارد آن را بدون حساب به اطرافيان خود ببخشد، بلكه بايد در ميان بندگان مؤمن خدا يعنى مسلمانان به عنوان عيال اللّه به تساوى تقسيم شود.
در اواخر دوران حكومت على(ع) ياران آن حضرت به دليل سختگيرىهاى آن بزرگوار در تقسيم بيت المال يكى پس از ديگرى از ايشان جدا شدند، برخى به معاويه و برخى ديگر به گوشه خانههايشان خزيدند و دنبال زندگى شخصى خود رفتند، برخى از دوستان حضرت از اين وضع ناراحت بودند؛ بدين روى پس از تأمّل و چارهجويى از حضرت خواستند قدرى تسامح به خرج دهد و به قريش و اشراف عرب بيش از غير عرب و موالى حق بپردازد تا قدرى اوضاع حكومت سامان پيدا كند، سپس مطابق گذشته رفتار كند. حضرت در پاسخ آنها فرمودند: «آيا به من مىگوييد پيروزى را با ظلم بر كسانى كه به ولايت و حكومت بر آنها برگزيده شدهام به دست آورم؟ و اللّه تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان آسمان در پى يكديگر طلوع و غروب مىكنند، چنين نخواهم كرد! اگر آن مال از ان من هم بود در ميانشان به صورت متساوى تقسيم مىكردم، چه رسد به اين كه آن مال خداست.»(25)
اين جملات صريحاً نشان مىدهد كه از منظر على بن ابى طالب و فرزندانش جلب رضايت خواص با اعطاى امتيازات ويژه از بيت المال به آنها خيانت به توده مسلمان و ستم در حق ساير اقشار مملكت است. جايگاه يك مسؤول در نظام اسلامى چنان حسّاس است كه حتى هنگام انفاق اموال شخصى خود به ديگران نيز بايد همه را به يك چشم بنگرد و اموالش را يكسان و عادلانه انفاق كند. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. سوره نجم، آيه 39. 2. اسدالغابه، ابن اثير، ج 2، ص 169. 3. تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهرى، ص 410. 4. مسند الامام الكاظم(ع)،عزيز اللّه عطاردى، ج 2، ص 359. 5. وسايل الشيعه، حر عاملى، ج 12، ص 13. 6. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، ص 37. 7. همان، ص 295. 8. الحكم الزاهرة، على رضا صابرى يزدى، ترجمه محمد رضا انصارى، ج2، ص 469. 9. بحارالانوار، مجلسى، ج 48، ص 115. 10. وسايل الشيعه، ج 13، ص 216. 11. تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 15، ص 16. 12. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، نامه 53، ص 582. 13. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 1، ص 406. 14. همان، ج 1، ص 389. 15. مناقب آل ابى طالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 328. 16. الارشاد، شيخ مفيد، ج 2، ص 166. 17. اصول كافى، ج 2، ص 198. 18. بحارالانوار، ج 40، ص 328. 19. الحكم الزاهرة، ج 1، ص 650. 20. بحارالانوار، ج 87، ص 327. 21. سياست نامه امام على(ع)، محمد محمدى رى شهرى، ترجمه مهدى مهرى، ص 444. 22. نهج البلاغه، نامه 20، ص 500 – 499. 23. نك: نهج البلاغه،، نامه 53. 24. همان. 25. نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه، محمد باقر محمودى، ج 2، ص 452 – 450.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
سلسله انفجارهاى بغداد 80 شهيد و 140 مجروح برجاى گذاشت.
تخريب مسجد الاقصى در پى اعتراضهاى گسترده جهانى متوقف شد. (24/11/85)
سياستمدار اروپايى: مراقب باشيم سونامى اسلامى در راه است. غربىها از گسترش اسلام كه به (سونامى اسلامى) تشبيه شده، بسيار نگرانند. توهين به پيامبر اعظم (ص) در قالب كاريكاتور موهن، ايجاد آشوب در عراق و برخى ديگر از كشورهاى اسلامى نتيجه اين نگرانىهاست كه تقريباً تمام كشورهاى اروپايى را دربر مىگيرد، در همين راستا رئيس جديد پارلمان اروپا هم آينده اتحاديه اروپا را در گرو همزيستى با جهان اسلام مىداند. (26/11/85)
سيد حسن نصراللّه: نمىگذاريم حتى يك گلوله مقاومت مصادره شود. (28/11/85)
در پى بازداشت عمار حكيم تظاهرات سراسرى مردم عراق اتفاق افتاد و آمريكا عذرخواهى كرد. (6/12/85)
تبرئه صربها اعتراض مسلمانان بوسنى را برانگيخت. (9/12/85)
در اجلاس 7 جانبه پاكستان با شركت كشورهاى پاكستان، عربستان، مصر، اردن، مالزى، اندونزى و تركيه توطئه پنهان عليه جهان اسلام شكل مىگيرد. (10/12/85)
مجلس مصر خواستار بازنگرى در روابط با تلآويو شد. (17/12/85)
دولت وحدت ملى فلسطين تشكيل شد. (28/12/85)
دادگاه جنايى عراق «على حسن المجيد» معروف به «على شيميايى» از متهمان اصلى نسل كشى كردهاى عراق را به اعدام محكوم كرد. (14/1/86)
اخبار داخلى
لاريجانى در مونيخ: تضمين مىدهيم امّا تعليق را نمىپذيريم.
شوراى نگهبان طرح تجميع انتخابات مجلس و رياست جمهورى را رد كرد.
بنياد شهيد: حكم تاريخى امام درباره ارتداد سلمان رشدى تغييرناپذير است. (23/11/85)
امام جمعه ميانه ترور شد.
مجلس به دكتر الهام براى تصدى وزارت دادگسترى رأى اعتماد داد. (25/11/85)
رئيس جمهور در گفتگو با شبكه تلويزيونى A.B.C: حاضريم كمك كنيم آمريكا از عراق نجات پيدا كند.
عاملان انفجار تروريستى در زاهدان بلافاصله دستگير شدند. (26/11/85)
تأكيد مجدد البرادعى، برنامه هستهاى ايران، نظامى نيست.
پيكر حجت الاسلام و المسلمين فردوسىپور در تهران تشييع شد.
با كشف نوار ويدئويى و اعتراف جنايتكاران، نقش آمريكا و انگليس در جنايت تروريستى زاهدان فاش شد. (28/11/85)
رهبر انقلاب با تقدير از حضور حماسى مردم در 22 بهمن تأكيد كردند: درنگ نكنيد، فتح قلههاى بلند در پيش است.
سازمان كنفرانس اسلامى از برنامه هستهاى ايران حمايت كرد. (29/11/85)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور سوريه: جبهه زورگوى استكبار بازنده اصلى در منطقه است. (30/11/85)
رهبر انقلاب در ديدار مسؤولان امر از كوتاهى در اجراى اصل 44 قانون اساسى گلايه كردند. (1/12/85)
خبرگان چهارم با پيام رهبر انقلاب گشايش يافت. (2/12/85)
رئيس جمهور در جمع پرشور مردم لنگرود:مأموريت ما ساختن ايران است.
شهرام جزايرى فرار كرد. (3/12/85)
رهبر انقلاب در ديدار نمايندگان مجلس خبرگان: القاى وضع فوق العاده در كشور خط دشمن است.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: صريح و قاطع اعلام مىكنم، غرب از زورگويى به ايران به جايى نمىرسد. (5/12/85)
وزير سابق انرژى اتمى روسيه: ايران اگر مىخواست مدتها قبل سلاح هستهاى ساخته بود. (6/12/85)
با ورود به باشگاه فضايى جهان، نخستين راكت كاوشى ايران به فضا پرتاب شد.
در محاكمه جديد، به شهرام جزايرى 13 سال تخفيف داده شد! (7/12/85)
از سوى رهبر معظم انقلاب تركيب جديد مجمع تشخيص مصلحت نظام براى پنج سال معرفى شد.
لاريجانى از طرح نخست وزير ايتاليا در مورد پرونده هستهاى ايران استقبال كرد. (9/12/85)
به دستور آيت اللّه شاهرودى 4 مسؤول پرونده شهرام جزايرى بركنار شدند.
بررسى بودجه سال 86 در مجلس آغاز شد. (13/12/85)
كليات بودجه 231 هزار ميليارد تومانى از تصويب مجلس گذشت. (14/12/85)
مجلس بررسى جزئيات لايحه بودجه را آغاز كرد. 100 نماينده در بحث حساس بودجه 86 غيبت داشتند.
البرادعى: دليل محكمى براى انحراف در برنامه هستهاى ايران نديدهايم. (15/12/85)
رهبر معظم انقلاب ديروز همزمان با روز درخت كارى دو اصله نهال غرس كردند. (16/12/85)
حداقل دستمزد كارگران در سال آينده 183 هزار تومان اعلام شد.
مجلس تكليف را روشن كرد، بنزين سهميه بندى 100 تومان، مازاد به قيمت آزاد.
در نامه رسمى ايران به البرادعى تأكيد شد، همكارى بيشتر ايران با آژانس مشروط به پايان مداخله شوراى امنيت است. (17/12/85)
بوش تحريمهاى تجارى بر ضد ايران را تمديد كرد. (21/12/85)
رهبر انقلاب در ديدار اعضاى مجمع تشخيص مصلحت نظام: توصيه من تقدم مصلحت بر گرايش هاست. (22/12/85)
ساخت واگنهاى مترو در تهران آغاز شد. (23/12/85)
رئيس جمهور در اجتماع مردم يزد: ملت ايران از حقوق هستهاى خود عقب نشينى نخواهد كرد. (24/12/85)
سفرهاى نوروزى با 20 كشته آغاز شد. پليس راه به مردم هشدار داد.(26/12/85)
شهرام جزايرى پس از دستگيرى به زندان اوين منتقل شد. (28/12/85)
رهبر انقلاب خطاب به شوراى امنيت: اگر بى قانونى كنيد، بى قانونى مىكنيم.
رهبر انقلاب: ايران از همه ظرفيتهاى خود براى ضربه زدن به دشمنان متعرض استفاده خواهد كرد.
واكنش ايران به قطعنامه غيرقانونى شوراى امنيت، همكارى با آژانس اتمى را قطع مىكنيم.
در پيام نوروزى رهبر معظم انقلاب سال 86 سال اتحاد ملى و انسجام اسلامى نام گرفت. (14/1/86)
نيروگاه اتمى بوشهر آماده دريافت سوخت شد. (15/1/86)
اخبار خارجى
بوش: شايعه حمله به ايران ساخته مخالفان من است، و يك هياهوى سياسى است.
عربستان 50 ميليارد دلار تسليحات از غرب خريدارى مىكند.
سولانا: جلوگيرى از دستيابى ايران به فناورى هستهاى امكان ندارد. (25/11/85)
طرح امنيتى دولت عراق رسماً به اجرا درآمد. (26/11/85)
دادگاه آلمان منتقد هولوكاست را به 5 سال زندان محكوم كرد. (28/11/85)
وزير دفاع آلمان: پوتين درست مىگويد، ناتو نبايد ژاندارم جهانى شود. (29/11/85)
رايس در اعتراف به ناكارآمدى سياست آمريكا در مقابل ايران: 27 سال اشتباه كرديم، بايد 180 درجه بچرخيم. (30/11/85)
رهبر دمكراتهاى سناى آمريكا: جنگ عراق بزرگترين اشتباه تاريخ سياست خارجى آمريكاست. (1/12/85)
قطار لندن به گلاسكو نرسيد. (6/12/85)
ژنرالهاى آمريكايى: در صورت حمله به ايران استعفا مىدهيم. (7/12/85)
روزنامه واشنگتن پست: بوش با پيشنهاد مذاكره با ايران خود را دست انداخته است. (14/12/85)
اتحاديه عرب: آمريكا براى خروج از عراق جدول زمانى تعيين كند. (15/12/85)
بوش در ميان 2 بمب خود ساخته! قرار دارد. (17/12/85)
مردم اروگوئه از بوش با فرياد قاتل و فاشيست استقبال كردند. (20/12/85)
فرانسه با استقرار سامانه موشكى آمريكا در اروپا مخالفت صريح كرد. (21/12/85)
حكم اعدام طه ياسين رمضان صادر شد. (26/12/85)
8 تفنگدار آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (28/12/85)
پاورقي ها:
سوگوارى براى سالار شهيدان در جهان اسلام
قسمت آخر
آفريقاى شرقى
فرانسيسكو گابريلى استاد دانشگاه و محقق معاصر متذكر مىگردد: انعقاد مجالس سوگوارى براى امام حسين(ع) از سوى شيعيان در قرن چهارم هجرى عمومى و همگانى گرديد و در اين ايام به گونهاى مذهب شيعه رواج پيدا كرد كه به آفريقاى شرقى هم رسيد و ايرانيان در سومالى، كنيا و تانزانيا به ساخت بناهاى مقدّس و نيز متداول نمودن شعائر مذهبى مبادرت نمودند امروزه آثار شيعيان در شهرهاى آفريقاى شرقى به خوبى قابل مشاهده است.(1)
ابن بطوطه از سلطان كلوا سخن مىگويد كه در آن ايام ابوالمظفر حسن بود كه به دليل بذل و بخشش به ابوالمواهب شهرت يافت، اين سلطان در سرزمين زنگبار به جنگ با كفار مىرفت و غنيمت هايى را كه به دست مىآورد طبق فرموده قرآن عمل مىكردو سهم ذوى القربى را در خزانهاى ويژه قرار مىداد و چون سادات نزد او مىرفتند به آنان تحويل مىداد. سلطان كلوا مردى فروتن بود و با فقرا مىنشست و با آنان غذا مىخورد و مردمان متدين و شريف را احترام مىنمود.(2) كلوه جزيره كوچكى است كه در كنار آفريقاى شرقى برابر تانگانيكاى فعلى قرار دارد.
اساس مراسم محرم در نايروبى مركز كنيا، شهادت امام حسين و خاندان عترت است، در كنيا براى هر دوازده روز اول محرم به جز اولين روز كه آغاز سال است شيعيان با لباس سياه رهسپار مجالس عزادارى مىشوند و در سالنى كه با پرده هايى سياه پوشيده شده اجتماع مىنمايند و به سخنرانى واعظين درباره حادثه كربلا گوش مىدهند و به محض آن كه راوى شروع به ذكر مصيبت مىكند، مردم حاضر در مجلس به گريه و ندبه مىپردازند. آنگاه عزاداران اعم از زن و مرد به حركت در مىآيند و هنگامى كه ذكر مصايب اوج گرفت دستههاى سوگوار از جاى خود بر مىخيزند و به ماتم مىپردازند و بر سر و سينه مىزنند، جمعى هم بر شانههاى خود زنجير مىكوبند و فرياد يا حسين سر مىدهند. روز عاشورا عزادارى اوج مىيابد، در نايروبى در نيمه روز و در مومباسا عصرها مجالس عاشورا برگزار مىگردد و مردم پس از گوش سپردن به سخنان روضهخوان يا حسين گويان و سينه زنان در خيابانها به راه مىافتند و بنابر رسمى كهن به بخش قديمى شهر مىروند در اين مراسم تمام مردان خصوص جوانان حضور دارند امّا زنان در اين سير و حركت ديده نمىشوند زيرا آنان براى خود مجالس زنانه باشكوه و جداگانه دارند. همه عزاداران سياه پوش و پا برهنهاند در جلوى سوگواران، فردى كه مديريت جمعيت عزدار را عهده دار است قرآنى را در حالى كه در سينى قرار گرفته است با خود حمل مىكند و به دنبالش دستهاى كه تابوت و بارگاه امام حسين(ع) را بر دوش دارند و بعد از آنان دستگاه صوتى و در پشت آنان؟، دستههاى زنجير زن حركت مىكنند. نيروهاى انتظامى و امنيتى راهها و خيابانها را براى آنان باز نگاه مىدارد و همه دستهها با نظم جالبى سازماندهى مىشوند.
اگرچه آگاهىهاى مربوط به تاريخ عاشورا به زبان انگليسى و سواحيلى منتشر مىشود ولى اغلب نوحهها،مرثيهها و روضه خوانىها به زبان محلى سواحيلى است. گزارش اين مراسم از طريق جرايد و رسانههاى جمعى و گروهى به اطلاع همگان مىرسد.
در مومباسا پس از حركت دستههاى عزادار بلافاصله و در نايروبى پس از چند ساعت، شيعيان در امام بارهها جمع مىشوند تا مجلس ديگرى برپا دارند، در اين برنامه حوادث تألم بار عاشورا و مصائب اهل بيت نبى اكرم(ص) توسط سخنرانان براى علاقهمندان باز گفته مىشود. شيوههاى عزادارى، مجالس وعظ و سخنرانى و چگونگى شكلگيرى دستههاى سينه زنى و وجود واژههايى چون عزادار، مجلس، ماتم، امام باره و چهلم بيانگر آن است كه اين مراسم از فرهنگ بومى ايرانيان تأثير پذيرفته و يا ايرانيان بدآنجا انتقال دادهاند.
در ساير روزهاى محرم با برپايى مجالس تعزيه، حادثه كربلا، اسارت اهل بيت امام حسين(ع)، حركت دادن اسيران به همراه سربريده امام و شهيدان كربلا، سخنان افشاگرانه امام سجاد(ع) و زينب كبرى(س) و بازگشت امام چهارم به نينوا براى دفن بدن مطهر پدر، به نمايش گذاشته مىشود شيعيان كنيا پايان آخرين روز صفر را كه به عقيده آنان هنگام انتقام مختار و كشته شدگان قاتلان كربلاست، جشن مىگيرند، طى اين مراسم تمامى پارچههاى سياه برچيده مىشود و لباس سياه را از تن بيرون آورده و به شادمانى مىپردازند.(3)
زنگبار از مناطقى است كه بنا به نوشته دائرة المعارف چاپ ليدن در سال 72 هجرى اسلام را پذيرفت و موجب گسترش آن در منطقه شد، از برخى آثار برمى آيد كه تشيع در اين سرزمين سابقهاى هزار ساله دارد، در زنگبار به تعداد چهارده معصوم، خانههاى عزادارى تأسيس شد كه برخى مانند حسينيه الماتم بيش از يكصدو چهل سال سابقه دارد. اين اماكن عموماً وقفى هستند. منطقه كيپوندا در شهر سنگى زنگبار محله نسبتاً بزرگى است كه در موقعيت خوبى واقع شده و غالباً در اختيار شيعيان است كه براى حفظ هويت خود تلاش مىكنند. به همين علت همه ساله در روز اربعين اجتماع با شكوهى ترتيب مىدهند و حتى اقوامى كه به كشورهاى ديگر رفتهاند در اين ايام به زنگبار باز مىگردند. آنان با سوگوارى براى خامس آل عبا گمشده عاطفى خود را در كوچهها مىجويند. در شب اربعين شيعيان بعد از اقامه نماز در حسينيههاى حضرت عباس(ع) و الماتم جمع مىشوند و روضه خوانى مىنمايند، اواخر شب عزاداران حركت مىكنند و به تمام كوچههايى كه در آنها حسينيه و ماتم سرا وجود دارد سر مىزنند و در آن اماكن عزادارى را ادامه مىدهند اين مراسم تا دو بعد از نيمه شب ادامه مىيابد. سپس در حياط مساجد به عزادارى و زنجيرزنى مىپردازند و شام صرف مىكنند. مراسم روز اربعين از ساعت ده ونيم صبح آغاز مىگردد، ايمان مذهبى و ارادت به امام حسين (ع) موجب شد كه هر كس به تناسب و فراخوار توانايى مالى امكاناتى را براى عزادارى فراهم آورد، برخى بليط هواپيما براى مسافران تهيه مىكنند، عدهاى خانههاى خود را در اختيار ميهمانان قرار مىدهند و بعضى ديگر شيعيان را اطعام مىكنند، آنان از روز هفدهم تا بيست و يكم محرم به عزاداران غذا مىدهند كه هزينه قابل توجهى دارد.(4)
بوروندى در كناره شرقى درياچه تانگانيكا قرار دارد و با تانزانيا همسايه است، تاريخ ورود تشيع به اين سرزمين مربوط به زمان مهاجرت تجار هند و پاكستانى است كه بعد از جنگ جهانى اول در بوروندى استقرار يافتند. شيعيان در مساجد و ديگر مكانهاى مذهبى مراسم خود را برگزار مىكنند. يكى از اين برنامه، عزادارىهاى عاشورا است كه با فرا رسيدن ماه محرم با شكوه فراوان انجام مىدهند.(5)
آفريقاى غربى
كشور سنگال در غرب آفريقا بين موريتانى، مالى، گينه و گينه بيسائو قرار دارد، 95% مردم اين سرزمين مسلمان هستند كه درصدى از آن شيعه هستند كه نيمى از آنها سنگالى و نيم ديگر از تبار لبنانىها هستند، قديمىترين فرقه اسلامى سنگال تيجانيهاند كه بيشترين پيروان را دارد، اين فرقه و قادريه بعضاً خود را به اهل بيت منتسب مىدارند و با فرا رسيدن عاشورا، در زمينه قيام كربلا مراسم دارند و غالباً از طريق سخنرانى مردم را از مصائب كربلا آگاه مىسازند. مراسم محرم سنگال آميخته با آداب و رسوم بومى و با خرافات عجين گشته است. شب عاشورا مردم اين سامان غذايى به نام كوس كوس كه ريشه در سنتهاى عربى دارد، تهيه مىكنند، برخى عقيده دارند بعد از خوردن غذا بايد بشقاب آن را بر سر نهاد آنان بر اين باورند كه علت خونرنگ خورشيد، ماجراى شهادت امام حسين(ع) است. مسلمانانى كه به اين رسوم سنتى پاى بندى ندارند روز عاشورا به عبادت مىپردازند، هزار بار قل هو اللّه احد و استغفراللّه مىخوانند و صلوات مىفرستند. مرثيه خوانى در بين فرق قادريه و تيجانيه تا حدودى رواج دارد و واقعه عاشورا را از طريق نوارهاى صوتى براى مردم تشريح مىنمايند. فرقه مريديه نيز به واقعه كربلا عقيده دارند آنان با سرهاى مقدّس شهيدان بازى مىكردند و شادى مىنمودند، روز عاشورا در سنگال تعطيل رسمى است گاهى پيش مىآيد كه هر فرقهاى به مناسبت عاشورا روزى را تعطيل مىكند.
شيعيان در مراسم محرم مىكوشند چهره واقعى كربلا را به اهالى بومى سنگال معرفى كنند و تحريفاتى را كه در اين مورد صورت گرفته از حقايق مسلم تفكيك نمايند، اين برنامهها در محلات گوناگون به اجرا درمىآيد.
لبنانىهاى مقيم سنگال در منزل فرد خيّرى اجتماع مىكنند و طى مراسمى يك نفر سخنرانى نموده و مدّاحى به مرثيه خوانى مىپردازد ولى سينه زنى انجام نمىگيرد و در پايان از حاضران با دادن ناهار پذيرايى مىشود در سنگال حسينيه، تكيه، يا فاطميه وجود ندارد و مراسم محرم در مساجد انجام مىگيرد.
سفارت جمهورى اسلامى ايران در سالهاى اخير در ظهر عاشورا در داكار مركز سنگال مراسمى برگزار مىنمايد كه بعد از سخنرانى امام مسجد شيعيان كه يك روحانى سنگالى است، زيارت عاشورا خوانده مىشود و سپس سينه زنى انجام مىگيرد، برادران شيعه كه در اين مراسم شركت مىنمايند با سينه زنى آشنا شده و حتى برخى نوحهها را به زبان محلى ترجمه كرده و خود اقدام به سينه زنى مىكنند، خاطرنشان مىگردد در سنگال سينه زنى رسم نشده و مردم با آن مأنوس نمىباشند و آنها كه كم و بيش در خصوص آن اطلاعاتى دارند نسبت به برگزارى آن توجيه نمىباشند.(6)
كشور ديگرى كه در ساحل غربى آفريقا قرار دارد سيرالئون مىباشد كه در همسايگى گينه و ليبريا واقع است و 75% سكنه 5/4 ميليونى آن مسلمان هستند، ساخت اجتماعى آن قبيلهاى است و سنتهاى بومى مخلوط به خرافات و برنامههاى افسانهاى در آن بسيار رواج دارد. به رغم وجود شيعيان در سيرالئون كه منشأ لبنانى دارند تا قبل از افتتاح سفارت جمهورى اسلامى ايران در سال 1361 ه.ش، مسلمانان سيرالئون از عاشورا اطلاعاتى نداشتند و حتى برخى از آنان از بدعت بنى اميه تأثير پذيرفته و روز اوّل محرم را جشن مىگرفتند امّا با فعاليتهاى ارشادى، تبليغاتى و فرهنگى و آموزش جمهورى اسلامى ايران و نيز برگزارى سمينار، انتشار مقاله و كتاب به تدريج مسلمانان اين كشور با واقعه كربلا آشنا شدند و علاقهمند دريافت آگاهى افزونتر در اين باره گرديدند.
اهالى مسلمان اين سامان پس از اين اطلاعاتى كه كسب كردهاند با شنيدن مصائب امام حسين(ع) متأثر گرديده و از گونههاى خود اشك جارى مىكنند.
تجار لبنانى مقيم سيرالئون در حسينيه مركزى فرى تاون مراسم عزادارى محرم را برگزار مىنمايند كه طى آن روحانيان لبنانى و مبلغان ايرانى سخنرانى مىكنند. در انستيتوى بين المللى علوم اسلامى تحت سرپرستى سازمان مدارس و حوزههاى علميه خارج از كشور و نيز سالن اجتماعات رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران همه ساله مراسم عزادارى انجام مىپذيرد. در شهرهايى چون «بو» و كنيما عدّهاى از مبلّغان حوزه علميه قم مشغول فعاليت فرهنگى و ارشادى هستند و به مناسبت دهه محرم اقدام به مراسمى باشكوه مىنمايند.(7)
اروپا
1- بالكان
پيروان فرقه رفاعيه، از مشهورترين طوايف اهل عرفان، در بالكان كه در شهرهاى پريزرن و اوراخوواتس در ايالت كوزوو، تمركز بيشترى دارند، همه ساله از آغاز تا دهم محرم با نصب پارچههاى سياه رنگ در تكيههاى ويژه خود، مراسم عزادارى برپا مىكنند و در طول محرم علاوه بر امساك از غذا خوردن، شبها بعد از اقامه نماز جماعت تا پاسى از شب رفته به نوحهخوانى و ماتم سرايى و بيان حوادث كربلا مىپردازند. در روز عاشورا، سوگواران طبق آدابى ويژه، اطعام مىشوند.
اقامه عزادارى در دهه اول محرم بين افراد اين فرقه به مراسم ماتم مشهور است بر پيروان آن واجب مىباشد علت تأكيد بر نوحه خوانى و اهميت خاص بر برپايى چنين مراسمى اگرچه ارادت به خاندان عترت است اما جهتى ديگر هم دارد و آن اين است كه مؤسس اين فرقه كه از حكما و علماى قرن دوازدهم هجرى مىباشد يعنى سيد احمد رفاعى بر اساس شجره نامهاى نسب به امام حسين(ع) مىبرد، افراد اين فرقه در سال 1281 ه.ق به كوزوو آمدهاند.(8)
آلبانى تبارها يكى از اقوام شبه جزيره بالكان هستند كه عمدتاً در آلبانى و كوزوو زندگى مىكنند با فرا رسيدن ماه محرم انبوهى از شيعيان آلبانيايى با برگزارى مراسم سوگوارى سالار شهيدان به سوگ مىنشينند. آبادى نسالسه با سكنهاى در حدود دوهزار نفر در شش كيلومترى شهر بويانواتس واقع در جنوب شرقى كوزوو قرار دارد، اهالى اين منطقه كه شيعه جعفرى هستند مراسم عاشورا را به طور چشمگيرى برگزار مىكنند و براى اين منظور در تنها تكيه اين روستا گرد مىآيند اين تكيه قدمتى دويست ساله دارد و هفت متر مربع مساحت آن است و مردم از اطراف و اكناف براى دعا و اداى نذورات بدين مكان مىآيند. روز عاشورا مردم طبق رسوم گذشته به همراه شيخ آيت شعبان، كه روحانى فاضل، خوش اخلاق و با نفوذ است و به اهل بيت ارادت دارد، و كهن سالترين زن محل به زبارت قبور مدفونين در تكيه مزبور مىروند زيرا در آنجا تعدادى از عرفاى مورد احترام و داراى منزلت معنوى دفن هستند، آنان براى اين در گذشتگان دعا مىخوانند و در كنار هر كدام از قبور شمعى روشن مىكنند.
شيعيان در دهه نخست محرم جهت حفظ حرمت روز عاشورا از خوردن غذاهاى خوشمزه و لذيذ و شيرينى خوددارى مىكنند و در تكيه بدون تكلّف كنار هم مىنشينند و به سخنان شيخ شعبان در فضيلت عاشورا و وقايع محرم گوش مىدهند. سپس طبق سنت اسلامى براى صرف شام به گرد ميزهاى غذا مىنشينند و به كمك يكى از اهالى دستهاى خود را كنار ميز شسته و دعاهاى قبل از غذا توسط چند نفر خوانده مىشود.
آنگاه از طرف بزرگترها سه بار با آب و نمك افطار مىكنند و شب هنگام با حلوا و فوليا(شام) پذيرايى به عمل مىآيد. در ادامه آشى به نام عاشوره كه از پختن گندم و شير بدست مىآيد در بين شركت كنندگان توزيع مىگردد. بعد از آن به اجراى اعمال و مراسم عاشورا مىپردازند بدين ترتيب كه همه شامل جوان و پير و كوچك و بزرگ به طور منظم گرد هم مىآيند و اذكارى را زير لب زمزمه مىكنند. در بخشى هايى از برنامه افرادى در ضمن كوبيدن طبل اشعارى حاوى اوضاع عاشوراى سال 61 هجرى را مىخوانند كه در بين اشعار فرياد يا حسين سر مىدهند اين مراسم تا حوالى اذان صبح ادامه دارد و با خواندن دعاى توسل به چهارده معصوم(ع) مراسم خاتمه مىيابد. شايان ذكر است كه هدايت اين مجالس و مرثيه خوانىهاى آن را جوانان تحصيل كرده و اشخاص دانشگاهى بر عهده دارند و با بانوان به سهم خود در تهيه و تدارك اين سنتهاى عاشورايى شريكند.(9)
برفراز كوه تومور در شرق آلبانى مرقدى وجود دارد كه اهالى اعتقاد دارند منسوب به حضرت على(ع) و در بين مسلمانان اين سامان از حرمت كم نظيرى برخوردار است و همه ساله مردم در ايام عاشورا بر كنار اين مكان مذهبى مراسمى را اجرا مىكنند، مردم آلبانى در طول دهه محرم به عنوان همدردى با لب تشنگان كربلا، آب نمىنوشند، زينت آلات را از خود دور كرده و براى ذكر مصائب شهداى كربلا رهسپار تكايا مىشوند و در اين مسير فرياد وا اماما! وا اماما سر مىدهند. در اين ده روز نه تنها به دلاورىهاى شهيدان كربلا توجه دارند بلكه حوادث و فداكارىهاى پيامبران و امامان را مطرح مىكنند و هر شب به ذكر مناقب يك نفر از معصومين يا شهيدان اختصاص يافته است شب اول مناقب پيامبران بزرگى چون آدم، نوح، ابراهيم، يوسف، مسيح و موسى، شب دوم سجايا و مصايب رسول اكرم(ص) شب سوم مناقب و درد و رنجهاى حضرت على(ع) و چگونگى شهادت آن حضرت در راه عدالت، شب چهارم سيره امام حسن مجتبى(ع) و چگونگى شهادت مظلومانه آن امام، شب پنجم بررسى تاريخ زندگانى امام حسين(ع)، شب ششم هجرت امام حسين(ع) از مدينه به حجاز و سپس كربلا، شب هفتم مناقب و ذكر خصال سفير امام حسين(ع) در كوفه يعنى مسلم بن عقيل، شب هشتم حركت امام حسين به جانب كوفه، شب نهم رسيدن نامه مسلم به امام حسين(ع) وشب دهم كه مختص وقايع روز عاشوراست. هر شب با پايان يافتن مراسم حلواى عاشورا كه سالانه آماده مىشود تهيه و در تكايا به عزاداران داده مىشود. پس از پايان مراسم كه با دعاها و اذكار و همراه حزن و اندوه خاتمه مىيابد شركت كنندگان به خوردن حلواى عاشورا مىپردازند يكى از مشهورترين شاعران آلبانيايى كه مصائب اهل بيت و خصوص عاشورا را سروده است نعيم فراشرى نام دارد، سرودهاى حماسى وى درباره كربلا در سال 1898 ميلادى چاپ شد كه حاوى ده هزار بيت شعر است. نعيم در اين اشعار نوعى پيوند بين سرزمين خود و كربلا برقرار مىكند و از مردمان اين كشور مىخواهد از حماسه كربلا براى دفاع از عقيده اسلامى و حفظ استقلال سرزمين الهام گيرند و شرافت و عزت خود را از اين راه بدست آورند. واقعه كربلا بر ادبيات آلبانى تأثير بسيار عميقى گذاشته و تنى چند از شاعران برجسته اين ديار ذوق شعرى خويش را در خدمت ادبيات حماسى كربلا و در رثاى امام حسين(ع) به كار گرفتهاند.
كشور مقدونيه كه در بالكان واقع است شهر مذهبى جالبى به نام «تترود» دارد كه در آن مظاهر دينى بسيار غلبه دارد، تكايا و مساجد اين شهر و نيز وجود محلاتى براى برگزارى مجالس سوگوارى عاشورا از نفوذ فرهنگ تشيع در اين سامان حكايت دارد.(10)
ديگر مناطق اروپا
دكتر غلامعلى افروز نقل مىكند: در سفرى كه به همراه دوستان به يكى از كشورهاى اروپايى داشتم، روز يكشنبه به كليسايى كه در آن حوالى بود، رفتم. وقتى مراسم دعا و موعظه به پايان رسيد. كشيش جوانى شروع به خواندن مطالبى شبيه روضههاى شيعيان كرد و حاضران هم مشغول سينه زدن شدند من از اين رفتار شگفت زده شدم، زيرا رسم مذكور جزء مراسم شيعيان است. بعد از خاتمه عزادارى نزد آن كشيش رفتم و از چگونگى پيدايش اين سوگوارى پرسيدم، گفت: مدتها بود كه احساس مىنمودم مراسم كليسا تكرارى و بى روح گرديده است به همين دليل به دنبال راهى براى ايجاد جذابيت در برنامههاى كليسا بودم تا اين كه به ايران رفتم و دو سال در تهران در روز عاشورا مراسم عزادارى عاشورا را از نزديك ديدم در لبنان و سوريه هم شبيه آن را مشاهده كردم و از آنها براى حضرت عيسى(ع) الگوگيرى نمودم. چند كليساى ديگر نيز اين روش را از ما تقليد كردند و جالب است بدانيد كه حضور جوانان در كليساهايى كه از اين نوع عزادارى تأثير پذيرفتهاند، چندين برابر شده است و نيز فساد در آن مناطق به گونه چشمگيرى كاهش يافته است.(11)
اين برنامه، نگارنده را به ياد نكتهاى ديگر انداخت كه لازم است بدان اشاره كنم: يكى از آيات نقل كرده است يكى از تجار آفريقا به نام محمد شريف ديوجى كه مرد دانشورى است، برنامهاش اين مىباشد كه هر ساله دهه عاشورا را به طور رايگان براى مراسم عزادارى به يكى از نواحى آفريقا مىرود. او برايم نقل كرد. در برخى نقاط كه مىرفتم چون واعظ نداشتند، آمادگى خود را براى خطابه اعلام نمودم، اهل يكى از آبادىها از اين بابت خوشحال شد، امّا وقت نماز كه رسيد هرچه گوش دادم، صداى اذان را نشنيدم، بعد در خانهاى كه سياهپوش شده و از جمعيت زيادى براى عزادارى موج مىزد وارد شدم و به يكى از افراد مجلس گفتم چرا در محل شما صداى اذان شنيده نمىشود، جواب داد: ما با آن آشنايى نداريم، گفتم مگر شما مسلمان نمىباشيد، جواب داد: اسلام ديگر چه مذهبى است، با شگفتى پرسيدم: پس چه آيينى داريد، گفت: بودايى هستيم. گفتم: پس چرا براى امام حسين(ع) عزادارى مىكنيد، پاسخ داد: در اين شيوه ما از گذشتگان پيروى مىكنيم، آنها با وجود آنكه بودايى مذهب بودند براى اين شهيد عزادارى مىكردند. بالاى منبر رفتم و گفتم اى مردم، چگونه است كه حسين بن على(ع) به سرزمين شما آمده است اما جدّ، پدر و دينش به محل شما نيامده است، بياييد آن حضرت را واسطه قرار دهيم تا دين او هم بيايد. از آن روز مشغول بيان احكام اسلام شدم و مبانى آن را معرفى كردم، هنوز دهه محرمتمام نشده بود كه همه اهل آن آبادى اعّم از كوچك و بزرگ مسلمان و شيعه شدند.(12)
بنابراين عاشورا و عزادارى نه تنها در بين شيعيان، بلكه در ميان افراد ديگر رواج دارد.
مسلمانان شيعه آلمان كه در فرانكفورت، مونيخ، آخن، هانوى و هامبورگ اقامت دارند، در خصوص اجراى مراسم سوگوارى اهتمام مىورزند و اغلب سينه زنى انجام مىشود، در زير زمين مركز اسلامى هامبورگ (اين مركز توسط آية اللّه بروجردى بنا شده است) هر ساله در دهه محرم مسلمانان پاكستانى با شمايل و شبيه سازى عزادارى مىكنند كه غالباً سنتى است.
دكتر حجت اللّه ايّوبى مىگويد در سال 1372 ه.ش كه براى تحصيل به فرانسه رفته بودم، تصميم گرفتم در ايام عاشورا، عازم شهر ليون شوم، در آنجا با يكى از دوستان كه دانشجوى دكتراى فلسفه بود، ملاقات كردم، او دليل سوگ و ماتم را پرسيد و من از مصائب كربلا برايش سخن گفتم، دانشجوى فرانسوى گفت: با وجود اين كه اعتقادى به اين مسايل ندارم مايلم اين قبيل مراسم را از نزديك مشاهده كنم و درباره آنها قضاوتى داشته باشم. از فرصت پيش آمده بهرهگرفتم و نشانى مسجد ژيور را به او دادم با اين شرط كه بعد از شركت در مراسم، احساس خودش را برايم از طريق پست الكترونيك بازگو كند.
فرداى آن روز با دوستم براى شركت در مجالس عاشوراى حسينى به مسجد ژيور رفتيم و در آنجا جوانى فرانسوى، به زبان فرانسه مقتلى سوزناك خواند و صداى ناله و حزن حاضران مسجد را معطر ساخت پس از پايان روضه خوانى، مراسم سينه زنى آغاز گرديد. جوانان فرانسوى با حرارتى زايدالوصف با هم دم مىگرفتند بر سينه مىزدند. بعد از خاتمه مراسم به سنت آتين آمديم، فرداى آن روز، ناخودآگاه به ياد ماجراى ليون افتادم، به سراغ رايانه رفتم و پيام دانشجوى فرانسوى را مشاهده كردم، او به قول خود عمل كرده و احساسات خود را به زيبايى خاص بيان كرده بود: دوست گرامى، به مسجد آمدم، چون سنگريزهاى در شن زارى بى كران براى اولين بار در عمرم در سوگ كشتهاى گريستم امّا كشتهاى كه با وجود بيش از هزار سال هنوز زنده است. در شجاعت و مظلوميت او گريستم و وى را تحسين كردم، ديشب را با حالى توأم با شور و هيجان خوابيدم من اين ويژگى را مديون تو هستم.(13)
در انگلستان حسينيهاى به نام امام حسين(ع) زير نظر يكى از سادات احداث شده است كه در آن عزاداران ايرانى، عربى و انگليسى به عزادارى مىپردازند. همه ساله هم زمان با عاشوراى حسينى مسلمانان مقيم انگليس همراه با ديگر عاشقان اهل بيت(ع) در قالب دستههاى سينه زنى مشغول سوگوارى مىشوند. در شهر لندن مركز حكومت اين كشور اروپايى عاشقان سالار شهيدان در قالب دستهاى بزرگ مسافت سه كيلومترى ميدان ماربل آرچ واقع در شمال شرق هايد پارك تا محل مجمع اسلامى جهانى لندن را طى مسير مىكنند. حضور چشمگير جوانان مسلمان در حالى كه مشكى پوش و اشكبار به ياد مظلوميت اسوه ايثار بر سر و سينه مىزدند در اين مراسم برجسته و قابل توجه مىباشد. عزاداران حسينى در ادامه اين مراسم با تجمع در مركز اسلامى انگليس و مجمع جهانى اسلامى و ديگر اماكن مذهبى ويژه مسلمانان در لندن آيينهاى سوگوارى عصر عاشورا را برپا مىكنند مراسم شام غريبان نيز با جلوهاى جالب برگزار مىشود.(14)
در هلند مسلمانان بزرگترين اقليت مذهبى هستند، آنان برنامههاى ويژه اعتقادى خود را به زبانهاى عربى، تركى، كردى، اردو،فارسى و انگليسى در مساجد برگزار مىكنند، برخى از اين اماكن، ساختمان هايى است كه از شهردارى اجاره شده است. گاهى نيز مسلمانها برخى از كليساها را براى اين مراسم اجاره مىنمايند چنانچه يك طلبه عراقى در حوالى آمستردام كليسايى را براى دهه محرم اجاره و مراسم روضه خوانى و سينه زنى را آنجا برپا كرده بود. مجلس ذكر مصائب اهل بيت و روضه خوانى چنان گسترده است كه در فرودگاه فرانكفورت آلمان يك تاجر بحرينى براى دوست عرب خود روضه مىخواند و دو نفرى عزادارى و گريه مىكردند. كردهاى ايران، عراق و تركيه كه غالباً اهل سنت هستند جلسات عزادارى مفصل و گاه با شركت بيش از هزار نفر شركت كننده براى سيد الشهداء منعقد مىنمايند و در منازل خود جلسات روضه خوانى دارند.(15)
شيعيان مقيم دانمارك كه غالباً از مهاجران ايران، عراق، لبنان، پاكستان و افغانستان هستند در حسينيههاى خود مراسم سوگوارىهاى محرم را برگزار مىنمايند، اين مراكز عبارتند از: دارالحسين كه توسط شهيد حكيم اداره مىگرديد و در سال 1990م توسط وى با كمك عراقىهاى مقيم كپنهاك بنيان نهاده شد. مؤسسه دارالحسين كه توسط عدّهاى از شيعيان عراقى تأسيس شده است و امكانات جالبى داشته و كلاسهايى براى علاقهمندان برگزار مىكند، حسينيه ايرانيان كه در آن برنامههاى دعاى كميل، سينه زنى و نوحه خوانى انجام مىگردد، تعداد حاضران در روز تاسوعا و عاشورا در اين مكان بيش از ظرفيت مركز است امّا وجود چنان مكانى با وجود كمى ظرفيت براى ايرانيان مقيم دانمارك اميدوار كننده است. حسينيه شهيد صدر كه از طرف عراقىهاى طرفدار حزب الدعوة اداره مىشود، دست اندركاران آن غالباً تحصيل كردهاند.
مركز فرهنگى لبنانىها كه برنامههاى جالب مذهبى و اجراى مراسم به مناسبتهاى دينى دارند، حسينيه مركز جعفرى كه پاكستانىهاى مقيم دانمارك در آن عزادارى مىكنند، حسينيه مصلى الايمان كه توسط شيخ ابوحسام و عدّهاى از عراقىها بنيان نهاده شد، حسينيه افاغنه كه به افغانىها اختصاص دارد.(16)
در ديگر كشورهاى اروپايى نيز مراسم عاشوراى حسينى با حضور شيعيان و مسلمانان مقيم اين سرزمينها و نيز مسلمين محلى، صورت مىگيرد.
قاره آمريكا
مهاجرين عرب، ايرانى، پاكستانى، هندى و آفريقايى كه مسلمان و شيعه هستند در مناطق گوناگون اين قارّه به برپايى مراسم عاشورا اهتمام مىورزند و يكى از نمونههاى جالب عزادارى در منطقه كارائيب است يادآور مىشود از سال 1845 تا 1917 م عدّه زيادى از شيعيان هندى به عنوان كارگر روز مزد به اين منطقه انتقال يافتند و عزادارىهاى محرم را رواج دارند كه «هوسه» ناميده شد و به نشانه اتحاد ميان كارگران مهاجر و نماد نوعى سركشى عليه حكومت مستعمراتى تبديل گرديد. در تاريخ 30 اكتبر 1884 م عدّهاى از شركت كنندگان در سوگوارى هدف گلوله پليس كه تحت حمايت جوخه سربازان انگليسى بود قرار گرفتند كه عدّهاى كشته و گروههاى بسيارى زخمى شدند.
مراسم هوسه در كارائيب خصوص در كشور ترينيداد تحت تأثير بعضى از مراسم آفريقايى قرار گرفته و هوسه نيز به نوبه خود در يكى از مراسم مهم محلى اين جزيره تأثير گذاشته است، دو مركز اصلى مراسم محرم ترينيداد يكى شهر سن جيمز در شمال و ديگرى در منطقه سدروس در جنوب غربى جزيره قرار دارد در شمال از هر چهار گروه برگزار كننده مراسم محرم سه گروهشان خانوادگى هستند ولى در جنوب اين ارتباط كمتر بوده و بستگىهاى اجتماعى جاى آن را مىگيرد. در سن جيمز علاوه بر ساخته و گرداندن تجه(تعزيه) دو «ماه» بزرگ مىسازند و آنها را حمل مىكنند كه نمايندگان امام حسن(ع) و امام حسين(ع) هستند.
هوسه مدلى از گنبد و بارگاه حسين بن على(ع) است كه به آن تجه هم مىگويند، همراه با آن، پرچم هايى حمل مىكنند و بر طبل هايى به نامهاى تاسا و باس مىنوازند، غذايى مخصوص نيز تدارك مىبينند.
سازندگان تجه از خوردن گوشت و غذاى سرخ شده پرهيز مىكنند و در موقع كاركردن در امام باره كفشها را در مىآورند. در سدروس مراسم با روز پرچم آغاز مىشود كه مصادف با هفتم محرم است. هر گروه عزادار چوك مخصوص خود را دارد، چوك فضاى مربع شكلى است كه در طول دوره سه روزه مراسم محل مقدسى به شمار مىآيد.اين چوك در نزديكى كارگاهى است كه در آن تجه ساخته مىشود. در روز پرچم شخصى كه به نام «مجاور» خوانده مىشود براى خواندن دعا به محل اجراى مراسم مىآيد، اين ادعيه معمولاً آياتى از قرآن است و با سوره فاتحه آغاز مىگردد، بعد از مراسم دعا، در اطراف چوك پرچمهاى سرخ به ياد امام حسين(ع) و پرچمهاى سبز به نشانه امام حسن، قرار مىدهند، بعد از آن، دسته راه مىافتد. طبلها به صدا در مىآيند و برچمها كه اكثراً توسط زنان حمل مىگردد از چوك حركت داده مىشود، در طول شب پنج نفر با سينىهاى مخصوص از محل اجراى مراسم خارج شده و به سمت مكانى به عنوان نماد كربلا مىروند، مشتى خاك از آنجا بر مىدارند و در پارچه سفيدى پيچيده و دورش نوار باريكى مىبندند تا شبيه دو جنازه كوچك شود كه مطابق سنت مسلمانان براى دفن حاضر شده است. اين دو بسته را روى سينى مىگذارند و بر روى آن عطر مىپاشند و دعاهايى در همين حال مىخوانند، مرثيه گويى هم رواج دارد، در آخر شب محتواى سينىها را در گودال وسط چوك مىگذارند، روز هشتم محرم مراسم تجه كوچك انجام مىشود تجه كوچك را روى سر مردى مىگذارند و در حالى كه يك نفر با فانوس از جلو حركت مىكند و عدّهاى طبل مىنوازند تجه را هفت بار در جهت خلاف عقربههاى ساعت دور چوك مىگردانند، دختران جوان و زنان در حالى كه پرچمهاى زيادى دارند به تجه مىپيوندند، نيمههاى شب عدّهاى مخفيانه اين تجهها را به داخل آب مىبرند شب تاسوعا مردم براى حركت دادن تجه بزرگ خود را مهيا مىكنند. بعد از ظهر عاشورا يك ديوار متحرك كارگاه(امام باره) برداشته مىشود و پايه و بخش اصلى تجه به داخل حياط برده مىشود و در آنجا تاجگذارى انجام مىشود. سپس تجه را روى چرخ مىگذارند تا بتوان آن را در دسته حركت داد، سرانجام تجه را به چوك مىبرند و آنجا دعا مىخوانند و داخل آن را عطر مىپاشند. در اين موقع شيرينىهايى به نام حلوا و ميلدا پخش مىكنند. تمام كسانى كه در ساختن تجه همكارى داشتهاند براى صرف غذا دعوت مىشوند. حدود ساعت نه شب دوباره تجه را حركت مىدهند كه تعداد شركت كنندگان در اين مراسم بسيار زياد و هيجانانگيز است. اواخر شب يا بامداد روز بعد(عاشورا) مجاور، تربت داخل تجهها را بر مىدارد و محتويات آنها را در نمادى كه براى كربلا ساختهاند دفن مىكنند. سرانجام هنگام غروب آفتاب تجه را روى شانههاى خويش به دريا مىبرند و آنجا رها مىسازند و لحظات غمانگيز و سوگ و ماتم آغاز مىشود.(17) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. امام حسين و ايران، كورت فريشطر،ترجمه منصورى، ص 241. 2. سفرنامه اين بطوطه، ترجمه دكتر محمد على موحد، ج دوم، ص 314 و 315. 3. عاشورا در سرزمينها، ج 4، ص 42 – 39 به نقل از دائرة المعارف عقايد و مذاهب، ص 180 – 179. 4. جام جم، شماره 1095، نهم اسفندماه سال 1382. 5. مجموعه مقالات دومين كنگره، ج 2، ص 118؛ سرزمين اسلام، ص 441. 6. سرزمين اسلام، ص 402؛ عاشورا در سرزمينها (قاره آفريقا)، ص 29 – 27. 7. عاشورا در سرزمينها، ص 45 – 44. 8. نامه فرهنگ، سال هفتم، شماره مسلسل 25، بهار 1376، ص 184. 9. روزنامه جمهورى اسلامى، دوشنبه، 26 فروردين 1381، شماره 6605، ص 7. 10. سرزمين اسلام، ص 523؛آلبانى تنها كشور اروپايى كه بالاترين درصد مسلمانان را دارد، مقاله نگارنده، مجله مكتب اسلام، سال 33، شماره اول، ص 71، كيهان فرهنگى، سال هشتم، شهريور 1368، مقاله محيط طباطبايى در خصوص آلبانى و نيز همان مجله، سال نهم، مرداد 1371، ص 57 – 56. 11. مجله زمزم، دى و بهمن 1381 و نيز ماهنامه مبلّغان، شماره 63، ص 134. 12. درسى از مكتب حسين، سيد محمد شيرازى، ترجمه احمد صادق اردستانى، ص 26 – 25، مردان علم در ميدان علم، ج 2، ص 96. 13. جام جم شماره 270، مبلغان، ش 63، ص 136. 14. گلبانگ مسجد، ش 32، ص 6. 15. مجله پيام حوزه، شماره 19، ص 78. 16. عاشورا در سرزمين، ج 3، ص 30 – 29. 17. تاريخ عزادارى، ص 389، مجله چشم انداز، شماره، اول، آبان 1373، ص 92 – 89؛ گلستان قرآن، دوره جديد، ش 59، ص 8 – 6.
سخنان معصومين ع
قرض الحسنه
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن اَقرَضَ اَخاهُ المُسلِمَ كانَ لَهُ بِكُلِّ دِرهَمٍ أَقرَضَه وَزنُ جَبَلِ أُحُدَ مِن جِبالِ رَضوى وَ طُورِ سَيناءَ حَسَناتٍ. و اِن رَفِقَ بِهِ فِى طَلَبِهِ، تَعَدّى بِهِ عَلَى الصِّراطِ كَالبَرق الخاطِفِ اللّامِعِ بِغَيرِ حِسابٍ وَلاعَذابٍ.» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 88)
كسى كه به برادر مسلمانش قرض بدهد، به اندازه هر درهمى كه به او مىدهد. به بزرگى كوه اُحد از كوههاى رضوى و طور سينا، براى او پاداشهايى هست و اگر در مورد گرفتن طلب خود با آن مؤمن، مدارا و رفاقت كند، همانند برق خيره كننده و درخشان، بدون حساب از روى پل صراط بگذرد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن أَقرَضَ مُؤمِناً قَرضاً يَنتَظِرُ بِهِ مَيسُورَهُ، كانَ مالُه فى زكاة، و كان هو فِى صَلاةٍ مِنَ المَلائِكَةِ حَتّى يُؤَدِّيِه».
(وسائل الشيعه، ص 87؛ثواب الاعمال، ص 308)
كسى كه به مؤمنى تا مدّتى كه او توان اداى آن را داشته باشد، قرض بدهد، مال او به عنوان زكات است (و ثواب زكات را دارد) و قرض دهنده تا هنگام اداى قرض، مورد درود فرشتگان است.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«وَ مَن شَكا إلَيهِ أَخُوهُ المُسلِمُ فَلَم يُقرِضهُ حَرَّمَ اللّهُ عَزّ وَ جَلَّ عَلَيهِ الجَنَّةَ.» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 88)
كسى كه برادر مؤمنش (بر اثر نادارى) به او شكايت نمايد و او قرض الحسنه به آن برادر دينى ندهد، خداوند بهشت را بر او حرام مىگرداند.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن احتاجَ إِلَيهِ أَخُوهُ المُسلِمُ فِى قَرضٍ و هُوَ يَقدِر عَلَيهِ فَلَم يَفعَل، حَرَّمَ اللّهُ عَلَيهِ رِيحَ الجَنَّة» (بحارالانوار، ج 103، ص 138)
كسى كه برادر مسلمانش بر اثر تهيدستى به قرض گرفتن از او نياز دارد و او با اين كه توانايى قرض دادن را دارد، قرض ندهد، خداوند بوى بهشت را بر او حرام مىكند.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن يَمطُلُ عَلى ذِى حَق حَقَّهُ و هُوَ يَقدِرُ عَلى أَداءِ حَقِّه فَعَلَيهِ كُلَّ يَومٍ خَطِيئَةُ عَشّارٍ» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 85)
كسى كه در مورد اداى حقّ كسى امروز و فردا كند، با اين كه توانايى دادن آن را دارد، هر روز گناه يك دهم بگير(رباخوار)، برگردن او خواهد آمد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن أَنظَرَ مُعسِراً كانَ لَهُ عَلَى اللّهِ فِى كُلِّ يَومٍ صَدَقَةٌ بِمِثلِ مالَهُ عَلَيهِ حَتّى يَستَوفى حَقّه». (بحارالانوار، ج 103، ص 151)
كسى كه بدهكار تهىدستى را مهلت دهد، بر خداست كه براى او به اندازه طلبش، هر روزه پاداش صدقه بدهد، تا آن هنگام كه طلبش را به او پرداخت كنند.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن أَرادَ أَن يُظِلَّهُ اللّهُ فِى ظِلِّ عَرشِهِ يَومَ لاظِلَّ اِلّا ظِلَّهُ، فَليُنظِر مُعسِراً أَو لِيَدَع لَهُ عَن حَقِّهِ .» (بحارالانوار، ج 103، ص 150 – 151)
كسى كه مىخواهد خداوند او را در آن روزى كه سايهاى جز سايه خدا نيست، در سايه عرش خود، قرار دهد، به بدهكار مهلت دهد و يا حقّش را به او ببخشد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن يَسَّرَ عَلى مُؤمِنٍ وَ هُوَ مُعسِرٌ، يَسَّرَ اللّهُ عَلَيه حَوائِجَهُ فِى الدُّنيا وَ الآخِرَة». (بحارالانوار، ج 103، ص 152 – 153)
كسى كه بر مؤمنى كه در تنگنا قرار گرفته، آسان بگيرد و به او مهلت دهد، خداوند به او در مورد نيازهاى دنيا و آخرتش آسان مىگيرد.
امام باقر عليه السلام:
«أَوَّلُ قَطرَةٍ مِن دَمِ الشَّهِيدِ كَفّارَةٌ لِذُنُوبِهِ اِلّا الدَّينَ، فَاِنّ كَفّارَتَهُ قَضاؤُهُ.» (وسائل الشيعه، ج 13، ص 83)
نخستين خونى كه از پيكر شهيد به زمين مىريزد، كفّاره و پاك كننده همه گناهان او است، مگر قرض و بدهكارىاش كه كفّاره آن، فقط اداى آن است.
امام صادق عليه السلام:
«السُّرّاقُ ثَلاثَةٌ: مانِعُ الزَّكاةِ، وَ مُستَحِلُّ مُهُورِ النِّساءِ و كَذلِك مَن اِستَدانَ وَ لَم يَنو قَضاءَةُ.» (بحارالانوار، ج 103، ص 146)
دزدها سه دستهاند: ترك كننده زكات، حلال داننده مهريّه زنها براى خود و كسى كه قرض بگيرد و نيّت اداى آن را ننمايد.
امام صادق عليه السلام:
«ما مِن مُسلِمٍ أَقرَضَ مُسلِماً قَرضاً حَسَناً يُرِيدُ بِهِ وَجه اللّهِ اِلّا حَسِبَ اللّهُ لَهُ أَجرَها كَحِسابِ الصَّدَقَةِ حَتّى يَرجِع إِلَيهِ.»
(وسائل الشيعه، ج 13، ص 87، ثواب الاعمال،ص 308)
هر مسلمانى كه براى رضاى خدا به مسلمانى قرض الحسنه بدهد، حتماً خداوند پاداش آن را مانند پاداش صدقهدادن حساب مىكند، تا هنگامى كه آن قرض به او باز گردد.
امام صادق عليه السلام:
«مَكتُوبُ عَلَى الجَنَّةِ: اَلصَّدَقَةُ بِعَشرٍ، وَ القَرض بِثَمانِيَةَ عَشَرَ، وَ اِنَّما صارَ القَرضُ اَفضَلَ مِنَ الصَّدَقَةِ، لِأَنّ المُستَقرِضَ لايَستَقرِضُ اِلّا مِن حاجَةٍ، و قَد يَطلُبُ الصَّدَقَةَ مَن لايَحتاجُ اِلَيها.» (بحارالانوار، ج 103، ص 139)
بر در بهشت نوشته شده است: پاداش صدقه ده برابر، ولى پاداش قرض دادن، هجده برابر است.
پاداش قرض به اين دليل از پاداش صدقه بيشتر است كه قرض گيرنده جز از روى نياز قرض نمىگيرد، ولى صدقه گيرنده گاهى با اين كه نياز ندارد، صدقه مىگيرد.
پاورقي ها:
دانستنيهاى از قرآن
«و أنفقوا فى سبيل الله و لا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة و أحسنوا إن الله يحبّ المحسنين» (سوره بقره، آيه195)
و در راه خدا انفاق كنيد و خود را به دست خود به هلاكت ميفكنيد و نيكى كنيد كه همانا خدا نيكوكاران را دوست مىدارد.
اين آيه پس از آيه جهاد آمده است و نشان مىدهد كه بايد همزمان، انسان با جان و مال خود در راه خدا انفاق كند گو اينكه جهاد نياز به مال دارد و بدون انفاق مال، جهاد امكان پذير نخواهد بود. اگر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله در آغازكار احتياج به شمشير على عليهالسلام داشت قطعا نياز به اموال خديجه سلام اللّه عليها نيز داشت و هر دو باهم، به كمك رسالت آمدند و اسلام را به پيروزى رساندند.
از آن كه بگذريم، گذشتن از جهان نيز انفاق به حساب مىآيد زيرا جهادگر از جان خود كه مايه زندگى و حيات است مىگذرد. ولى در مورد انفاق و گذشتن از مال خداوند مى فرمايد : خود را با دست خود به هلاكت نياندازيد. و من بر اين باورم كه خداوند در هر دو كار يعنى گذشتن از جان و از مال ما را دستور مىدهد كه خود را به هلاكت نيندازيم.
مقصود از اين جمله چيست ؟ برخى خيال مىكنند كه خداوند در مورد جهاد ابتدائى نيز مىخواهد ما را نهى كند از اين كه خود را به كشتن بدهيم و همين آيه را مورد استدلال قرار مىدهند كه امام حسين عليهالسلام نمى بايست خود را به هلاكت بيندازد با اينكه مطمئن بود كه با عدد اندك نيروهايش توان مقابله با آن ارتش تا دندان مسلح را نداشت. اينها قطعا در جهل فرو رفتهاند و غرض از آيه را هرگز نفهميدهاند. در صورتى مىتوان گفت كه نبايد خود را به كشتن دهيم كه در مقابل پس انداز درستى نداشته باشيم و با اين تجارت بزرگى كه امام حسين عليهالسلام كرد، ارزش دارد كه انسان خود و تمام فرزندان و بستگانش را هم به كشتن وادارد. زيرا اگر جان خود را از دست مىدهد هدف خود را نگه مىدارد و هدف آنقدر والا و مقدس است كه تمام اولياى خدا جان و مال خود را فدايش كردند.
در صورتى جان ارزشمند است و بايد انسان خود را در معرض هلاكت قرار ندهدكه در مقابل چيز ارزشمندترى به دست نمى آورد. اگر در ليلة المبيت، حضرت أمير عليهالسلام خود را در معرض تير دشمنان قرار نمى داد، جان پيامبر در خطر جدى بود. آيا روا نيست انسان جان خود را فداى جان پيامبر كند؟ آنگاه كه مردم ايران با دست خالى خود را در برابر توپ و تانك شاه قرار مى دادند و به أمر امام خمينى قدس سره خود را فداى هدف و آرمان مقدسشانكردند، برخى از نابخردان هرچند در لباس روحانى هم بودند با مسخره به اين كار نگاه مىكردند و امام را متهم مىساختند كه مردم را به هلاكت مىاندازد و چيزى عايدش نخواهد شد.
اينها نمى دانستند و هنوز هم نمى دانند كه تكليف شرعى در اين است كه انسان جان و مال خود را فداى اسلام و قرآن كند و در جائى كه اسلام در خطر است، معنى ندارد كه من خود را نگه دارم و از دفاع سرباز زنم بگذار قرآن و احكام قرآن را پايمال كنند ! اين است كه بايد آرمان را در نظر گرفت ، اگر آرمان ارزش فداكارى دارد و خطر جدى متوجه آن است چارهاى جز خود را فداى آن كردن و جان باختن نيست ولى اگر كشته شدن در برخى از موارد ارزشمند نيست و يا آنكه فايدهاى عائد ما نمى شود نبايد خود را با دست خود به هلاكت بيندازيم. اگر با گذشتن از مال مىشود هدف را نگه داشت، لازم نيست جان خود را فدا كنيم. و بالاتر اينكه اگر هدف هم مقدس است و ارزشمند ولى با كشتن من نتيجهاى عائد آن نمى شود در اينجا تقيه مطرح مىگردد و انسان خود را براى موقعيت ديگرى بايد نگه دارد. البته اينچنين مسائلى خصوصا آنها كه مربوط به امت اسلام مىشود نياز به ديد بالاتر و افق باز تر و علم فزونتر دارد و اين تكليف را هر كس نمى تواند با فكر خود بداند.. اينجا جائى است كه مرجع تقليد تشخيص مىدهد و مقلد پيروى مىنمايد.
نكته ديگرى كه لازم به تذكر است اين است كه در صورت نياز به جان باختن و تشخيص موضوع از سوى مقام والاى مرجعيت، نبايد به نتيجهاش نگريست، چه بسا بر من واجب باشد كه از جان خود بگذرم و از اسلام و قرآن دفاع كنم ولى انقلاب اسلامى محقق نشود و كشورم از سلطه بيگانه خارج نشود. هميشه شرط نيست كه ما به صورت ظاهر پيروز شويم، ممكن است خداى نخواسته جنگى پيش بيايد و بسيارى از مردم بيگناه كشته شوند و در ظاهر پيروزى بر دشمنان هم محقق نگردد. اما وظيفه جنگيدن و از جان گذشتن باشد خصوصا در موارد دفاع كه اصلا نبايد به نتيجه نگريست بلكه وظيفه را بايد با دقت جستجو وتعقيب كرد ولو بلغ ما بلغ.
حال از مسأله جهاد كه بگذريم، اصل ظاهرى آيه در مورد انفاق در راه خدا است يعنى انفاق بايد به گونهاى باشد كه خود را به هلاكت نيندازيم و معنايش اين است كه نبايد در بذل و بخشش اسراف و زياده روى كرد. همچنان كه بخل ورزيدن عيب و ننگ است، اسراف كردن و خود را به روز سياه نشاندن نيز عيب بزرگ و نابخشودنى است. و اين كه مىفرمايد خود را به هلاكت نيندازيد ممكن است هردو مورد را در بر گيرد يعنى اگر بخل ورزيديد و در راه خدا انفاق نكرديد به هلاكت معنوى مىافتيد و آخرتتان را از دست مىدهيد و اگر زياده روى و اسراف كرديد، به هلاكت مادى و دنيوى گرفتار مىشويد. پس در هر دو صورت هلاكت است و انسان بايد همواره حد اعتدال و ميانه روى را در پيش گيرد نه افراط و نه تفريط.
در آخر آيه مىفرمايد “و أحسنوا ان الله يحب المحسنين” احسان كنيد زيرا خداوند نيكوكاران را دوست مىدارد. برخى از مفسران بر اين باورند كه مقصود از احسان، حسن ظن به خدا است يعنى كه انفاق كنيد و راه اعتدال را پيش گيريد و از اختلال در روزى و معاش نهراسيد ولى اين احتمال خيلى بعيد به نظر مىرسد هرچند مطلب درست است زيرا احسان غير از حسن ظن است. و عجيب است كه برخى مفسران چنين تفسير كردهاند. و برخى نيز گفتهاند مقصود از احسان اين است كه انسان به هنگام بذل و بخشش در راه خدا با اخلاق خوب برخورد كند و محتاجان و فقرا را از خود نراند و با آنان خوش برخورد باشد. اين تفسير جالبى است ولى تفسير ديگرى هم هست كه دلالت بر ميانه روى و اعتدال دارد و نيكوكارى را به آن معنى توجيه كرده است كه اين هم تفسير خوبى است. به هرحال نيكوكارى و احسان خود امر بسيار مهمى است كه خداوند در موارد زيادى آن را مورد نظر قرار داده است و هميشه بايد نيكوكار و محسن بود. خداوند ما را جزء نيكوكاران قرار دهد. آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
قرآن و وظايف مؤمنان در برابر پيامبر اعظم صلى الله عليه وآله
مركز فرهنگ و معارف قرآن
مقدمه
قرآن كريم، پيامبر اكرم(ص) را به عنوان نيكوترين الگو براى بشريّت(1) و سيره او را بهترين راه سعادت بخش معرفى كرده است. از آنجا كه تنها راه خوشبختى دنيوى و اخروى انسان، در پيروى از سيره آن جناب است، خداوند سبحان، ضمن مكلف نمودن بشر به ايمان به او، احكام و مقرّراتى نيز وضع نمود كه در واقع شرح وظايف آنان نسبت به پيامبر اسلام(ص) مى باشد و چون مؤمنان، خود را در مسير هدايت آن حضرت قرار دادند، بدون ترديد علاوه بر وظايف عام، وظايف خاص ديگرى نيز متوجه آنان مىشود كه در آيات متعددى از قرآن كريم بدان اشاره شده است.
اين مقاله در صدد است با نگاهى گذرا به آيات ذكر شده، وظايف فردى و اجتماعى مؤمنان نسبت به پيامبر اعظم(ص) و آثار التزام به آن را بررسى نمايد.
اطاعت مطلق از پيامبر اسلام(ص)
همه مردم بايد نسبت به پيشوايان الهى، به ويژه پيامبر اكرم(ص)اطاعت مطلق داشته و اوامر و نواهى آن حضرت را چه در حوزه امور اجتماعى و چه فردى، بدون چون و چرا بپذيرند و اطاعت كنند.
قرآن كريم، در آيات متعدّدى به اين مسئله اشاره كرده و در برخى آيات، با مخاطب قرار دادن همه انسان ها، آنان را به اطاعت از پيامبر اسلام(ص) فرمان داده است: «قُل اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ…؛(2)اى پيامبر(ص) بگو: از خدا و رسول او اطاعت كنيد…» و در جاى ديگر، خصوص مؤمنان را به اين موضوع دعوت مى نمايد: «ياايُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَواَطيعُوا الرَّسولَ..؛(3) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا و رسولش را اطاعت كنيد…»
مفهوم اطاعت، به معناى دنباله روى است؛ يعنى راهى كه رسول خدا(ص)مى رود، صراط مستقيم است كه صراط خداست و اطاعت آن حضرت بر همه واجب است.(4)
از نظر قرآن كريم، اطاعت از رسول خدا(ص)، اطاعت از خداست: «مَن يُطِعِ الرَّسولَ فَقَد اَطاعَ اللّهَ…؛(5) هر كس كه از رسول خدا اطاعت كند، از خدا اطاعت كرده است…». اطاعت، گستره وسيعى دارد و منظور از اطاعت رسول، اطاعت از همه دستورهايى است كه از ناحيه خدا نازل شده و آنچه پيامبر دستور مى دهد، همان وحى خدا است.(6)
دستور خداوند به اطاعت از پيامبر(ص)، بدون هيچ قيد و شرطى، خود، دليل بر عصمت آن حضرت مى باشد؛ زيرا اگر حضرت، هرگونه ضعف، انحراف و گناهى داشت، مىبايست فرمان كتاب خدا درباره اطاعت رسول اكرم(ص)مشروط باشد.(7)
بر همين اساس حضرت على(ع) مىفرمايد: «وَ اَنَّ محمداً عبدُهُ و رسوله … و خَلَّف فينا راية الحق من تقدَّمها مرق و من تخلّف عنها زهق و من لزمها لحق؛ گواهى مى دهم كه محمد(ص)بنده و فرستاده خداست… و پرچم حق را در ميان ما به يادگار گذاشت، هر كس از آن پيشى گيرد، از دين خارج شده و آن كس كه از آن عقب ماند، هلاك گردد و هر كس همراهش باشد، رستگار شود».(8)
و در كلام بلندى، از آن حضرت نقل شد كه فرمودند: «محبوب ترين بنده نزد خداوند كسى است كه از پيامبرش پيروى كند و گام بر جايگاه قدم او نهد».(9)
الف – وظايف اجتماعى
مهم ترين بخش وظايف مؤمنان نسبت به پيامبر خدا(ص)مربوط به حوزه ولايت و امامت آن حضرت است. بى شك بزرگترين تلاش آن حضرت، تشكيل حكومت دينى بود كه در غدير تجلّى يافته است. قرآن كريم، در ضمن آيات متعددى به اين سنخ از وظايف پرداخته و آن ها را مورد تأكيد قرار داده است. به برخى از اين وظايف اشاره مى كنيم:
1- پذيرش ولايت پيامبر و ائمه(عليهم السلام)
اولين و بزرگترين وظيفه اجتماعى نسبت به پيامبر اسلام(ص)، پذيرش ولايت و رهبرى آن حضرت است.
قرآن كريم، ولايت را از آن خداوند و پيامبر اكرم(ص) و ائمه(عليهم السلام) مى داند: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ ورَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا…؛(10)ولى امر و ياور شما تنها خدا و رسولش و مؤمنان ائمه(عليهم السلام) هستند…» اهميت ولايت آن حضرت، به حدّى است كه از ولايت خود مؤمنان بر خودشان برترى دارد. خداوند مى فرمايد: «اَلنَّبِىُّ اَولى بِالمُؤمِنينَ مِن اَنفُسِهِم…؛(11) پيغمبر اولى و سزاوارتر به مؤمنان است از خود آنان» از اين رو بايد مؤمنان حكم و اراده او را بر اراده خود مقدم بدارند. يا به عبارت ديگر، همانطور كه خداوند بر همه ولايت دارد «فَاللّهُ اَولى بِهِما»(12) پيامبر اكرم(ص) نيز بر مؤمنان ولايت دارد؛ از آن جا كه پيامبر(ص) به تعبير قرآن، عبد مطلق خداست و از جانب خود سخن نمى گويد بلكه دستورات او وحيانى است: «و ما يَنطِقُ عَنِ الهَوى، اِن هُوَ اِلاّ وحىٌ يوحى»(13) از اين رو هر كس ولايت رسول الله(ص) را بپذيرد، ولايت خدا را پذيرفته است.(14)
قرآن كريم، پذيرش ولايت ائمه(عليهم السلام) را در امتداد پذيرش ولايت رسول الله(ص) قرار مى دهد: «اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم…؛(15) از خدا و رسولش و واليان امر كه به تصريح روايات مقصود از آن ائمه معصومين(عليهم السلام) هستند، اطاعت كنيد…» نمونه بارز آن، در مورد ولايت على(عليه السلام) مىباشد. از يكى از اصحاب پيامبر(ص)به نام بريده روايت شده كه گفت: «من با على(عليه السلام) در جنگ يمن بودم، بعد از اينكه به مدينه آمدم به محضر رسول الله(ص)رسيدم و نزد آن حضرت، از على(عليه السلام) بدگويى كردم. ديدم رنگ آن جناب تغيير كرد، فرمود: «اى بريده، مگر من اولى به همه مؤمنان از خودشان نيستم؟» عرض كردم: بله، فرمود: پس هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست.»(16)
2 – رجوع به سنّت آن حضرت در مخاصمات اجتماعى
در آيات متعدد قرآن، خداوند سبحان به مؤمنان او فرمود كه در مخاصمات اجتماعى به رسول اكرم(ص) رجوع كنند و گفتار و كردار و تقريرهاى آن حضرت را در قالب سنّت و قرآن كريم، چراغ راه خود، در مسير سعادت ابدى قرار دهند. از جمله آن آيات: «ياَيّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم فَاِن تَنازَعتُم فى شَىء فَرُدّوهُ اِلَى اللّهِ والرَّسولِ اِن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الآخِرِ…؛(17) اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا و رسول و واليان امر ائمه(عليهم السلام) اطاعت كنيد و اگر در چيزى نزاع كرديد، به حكم خدا و رسول بازگرديد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد…» برخى از مفسران مىگويند: اين آيه شريفه به وظيفه مردم در برابر خدا و رسول خدا و اولى الامر اشاره مى كند و مى فرمايد: «با وجود اين سه مرجع خدا، پيامبر و اولى الامر، مردم در بن بست قرار نمى گيرند.»(18)
از نگاه قرآن، مراجعه به سنّت پيامبر اكرم(ص)در مخاصمات، از مقوَّمات ايمان واقعى مردم است: «فَلا ورَبكَ لا يُؤمِنونَ حَتّى يُحَكّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لا يَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجا مِمّا قَضَيتَ ويُسَلِّموا تَسليما؛(19) نه چنين است، قسم به خداى تو كه اينان اهل ايمان نيستند مگر اينكه در خصومت و نزاعشان، تنها تو را حاكم كنند و آن گاه به هر حكمى كه (به سود و زيان آنها) كنى، اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسليم فرمان تو باشند.» به هر حال، خداوند در آيه فوق، سوگند ياد كرد كه مردم، ايمان واقعى پيدا نمى كنند، مگر اينكه، سه شرط را دارا باشند:
الف: در هنگام اختلاف به سنّت پيامبر اكرم(ص)مراجعه كنند نه به طاغوت.
ب: از حكم پيامبر(ص)در دلِ خود احساس دلتنگى نكنند.
ج: در برابر قضاوت آن حضرت، تسليم محض باشند.(20)
در منطق دين نه تنها مراجعه به پيامبر اكرم(ص)وظيفه مؤمنان است؛ بلكه پذيرش داورى ها و احكامى كه صادر كردهاند، نيز بر آنان واجب است، چنانكه امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «اگر قومى عبادت خدا را انجام بدهند و براى خدا شريك نگيرند و نماز بخوانند و زكات بدهند و حج خانه خدا را بجا آورند و روزه ماه رمضان را بگيرند ولى در كارى كه خدا يا رسول خدا(ص)كرده، چون و چرا كنند و بگويند: «اگر خلاف اين را مى كرد بهتر بود» حتى اگر اين چون و چرا را به زبان نياورند و از دل خود بگذرانند، به همين مقدار مشرك شده اند.»(21)
3- اخذ اجازه از پيامبر
از نگاه قرآن كريم، در حوزه مسايل اجتماعى، آن گاه كه تكاليف، صورت جمعى پيدا مى كند، كسى حق ندارد، بدون اجازه پيامبر اكرم(ص)و جانشينان آن حضرت، براى مدّتى هرچند كوتاه و براى هر گونه عذرى، عرصه را خالى كند و يا خودسرانه عمل كند: «اِنّمَا المُؤمِنونَ الّذينَ ءامَنوا بِاللّهِ ورَسولِهِ واِذا كانوا مَعَهُ عَلى اَمر جامِع لَم يَذهَبوا حَتّى يَستأذِنوهُ…؛(22) منحصراً مؤمنان (واقعى) كسانى اند كه به خدا و رسول او ايمان آورده اند و هرگاه در كار اجتماعى شان به حضور رسول خدا(ص)لازم باشد، حاضرند، تا اجازه نگيرند، از محضر آن حضرت، بيرون نمى روند…» آيه فوق در مورد عدّهاى نازل شد كه هر وقت رسول خدا(ص)، مؤمنان را براى اجراى امرى از امور جمع مى كرد تا پى كارى يا جنگى بفرستد، بدون اجازه آن حضرت، متفرق مى شدند و خداوند با اين آيه به آن ها هُشدار دادند كه بدون اذن حضرت، جايى نروند.(23)
اين دستور انضباطى مهم اسلامى، مخصوص پيامبر و يارانش نبوده است؛ بلكه در برابر تمام رهبران و پيشوايان الهى اعم از پيامبر و ائمه و علمايى كه جانشينان آن ها هستند، رعايت آن ها لازم است؛ چرا كه مسئله سرنوشت مسلمين و نظام جامعه اسلامى در آن مطرح مى باشد و علاوه بر دستور قرآن مجيد، عقل و منطق نيز حاكم بر آن است؛ زيرا اصولا هيچ تشكّلى بدون رعايت اين اصل پابرجا نمى ماند و مديريت صحيح، بدون آن امكان پذير نيست.(24)
از اين رو وظيفه همگانى و هميشگى مردم در هر عصرى كه مسائل اجتماعى اسلام مطرح است، در حقيقت، شخصيت حقوقى رسول اكرم(ص)در آن جهت به صحنه آمده و هرگز مؤمنان نبايد اين صحنه را ترك كنند.(25)
4- خيانت نكردن
يكى ديگر از وظايف مؤمنان، خيانت نكردن به خدا و رسول الله(ص) مىباشد كه در قرآن به آن تصريح شده است: «ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تَخونُوا اللّهَ والرَّسولَ و…؛(26) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، به خدا و رسول او خيانت نكنيد…» مرحوم طبرسى در ذيل اين آيه شريفه مى فرمايد: «خيانت خدا، يعنى ترك واجبات و خيانت رسول الله(ص)ترك سنّت و روش پيامبر اكرم(ص)و شرايع دين او مى باشد و تركِ چيزى از دين و ضايع كردنِ آن، خيانت به خدا و رسول الله(ص)مى باشد.»(27)
پيام اين آيه را مى توان با استفاده از شأن نزول آن تبيين كرد كه مفسّران در مورد شأن نزول آيه اختلاف كردند:
الف – هنگامى كه مسلمانان، به فرمان پيامبر خدا(ص) يهوديان قبيله بنى قريظه را محاصره كردند، آنان پيشنهاد صلح و كوچ كردن به شام را دادند، پيامبر اكرم(ص)نپذيرفت و سعد بن معاذ را به داورى مأمور ساخت. يكى از مسلمانان همراه او، به نام ابولبابه كه سابقه دوستى با آنان داشت، با اشاره به گلوى خود به آنان فهماند كه در صورت پذيرش حكميت سعد بن معاذ، همه كشته خواهيد شد. جبرئيل اين اشاره را به پيامبر خدا(ص)خبر داد، پس از آن ابولبابه با شرمندگى از اين خيانت، خود را به ستون مسجد پيامبر بست و هفت شبانه روز چيزى نخورد، سرانجام خداوند توبه اش را پذيرفت.(28) مطابق اين شأن نزول، گاهى يك اشاره به سود دشمن، خيانت محسوب مى شود.(29)
بنابراين آن چه كه باعث مى شود، پيامبر اكرم(ص)مورد توهين قرار گيرد و دين اسلام زير سؤال برود، مؤمنان بايد آن را ترك كنند و كارى نكنند كه بيگانگان، از كار آن ها عليه اسلام و پيامبر اعظم(ص)سوء استفاده كنند و باعث تقويت دشمن شوند.
ب – در جنگ بدر، بعضى از مسلمانان، نامه اى به ابوسفيان نوشتند و از نقشه پيامبر اكرم(ص)او را باخبر ساختند، ابوسفيان هم از مشركان مكّه درخواست كمك كرد كه هزار نفر براى جنگ بدر به راه افتادند.(30)
طبق اين شأن نزول، افشاى اسرار نظامى، خيانت به پيامبر اسلام(ص) و خيانت به خداوند است؛ چون در آيه فوق، خدا و پيامبر خدا(ص) در كنار هم ذكر شدند.(31)
به عبارت ديگر، مؤمنان در نظام اسلامى نبايد، اسرار و اطلاعات نظامى، سياسى، فرهنگى و اقتصادى را به نفع دشمنان نظام، افشاء كنند؛ چون طبق آيه شريفه فوق، خيانت به خدا و پيامبر(ص)به حساب مى آيد.
ب – وظايف فردى
منظور از وظايف فردى، امورى است كه خارج از چارچوب ساختارى جامعه قرار گيرد؛ يعنى هر مؤمنى، صرف نظر از رابطه امت و رهبرى و لحاظ حوزه اجتماعى پيامبر اكرم (ص)، مكلّف و مأمور به التزام بدان مى باشد.
قبل از هر چيز لازم است، گفته شود، اديان الهى به ويژه اسلام، براى رشد معنوى انسان آمده اند؛ به عبارت ديگر هدف شريعت، تهذيب نفوس انسان ها است؛ براى اين منظور، بعضى از تكاليف فردى در كنار وظايف اجتماعى واجب گشته است تا هر انسانى به ويژه مؤمن با پايبندى به آن در مسير عبوديّت كه هدف آفرينش است، قرار گيرد و از اين رهگذر به مقام قرب الهى نائل آيد.
بزرگترين وظيفه فردى مؤمنان، نسبت به پيامبر اكرم(ص)عمل به آن دسته از دستورهايى است كه براى تهذيب جان و روح آنان آمده است؛ زيرا بدون قيام به وظايف فردى، عمل به وظايف اجتماعى نيز به درستى صورت نمى پذيرد. به عنوان مثال، كسى كه تقوا و عدالت و… نداشته باشد، چطور مى شود، مسئوليت هاى كليدى جامعه را به او سپرد.
البته وظايف فردى مؤمنان نسبت به رسول الله(ص)فراوان است، ولى آن چه كه در قرآن كريم بطور صريح، خطاب به مؤمنان آمده است، بيان مى كنيم:
1- محبّت پيامبر(ص)و اهل بيت او(عليهم السلام)
محبّت به پيامبر(ص)و اهل بيت او(عليهم السلام) از چنان جايگاهى برخوردار است كه پيامبر اسلام(ص)آن را به عنوان مكمّل ايمان ذكر فرموده اند: «ايمان بنده اى كامل نمى شود، مگر اينكه من پيش او محبوب تر از خودِ او باشم و عترت من نزد او محبوب تر از خويشان خودش باشد…»(32) در جاى ديگر، آن حضرت در مورد اهميّت مسئله محبّت مى فرمايد: «المرء مع مَن اَحَبّ؛ انسان با محبوب خود، محشور مى شود»(33).
البته، منظور از محبّ كسى است كه خود را با محبوب هماهنگ كند و تلاش كند كه گفتار و كردار او را الگويى براى خود قرار دهد.
محبت به اهل بيت(عليهم السلام) وظيفهاى بس خطير است. لذا در قرآن كريم به عنوان مزد رسالت مطرح شده است: «قُل لا اَسئلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُربى؛(34) من از شما اجر رسالت نمى خواهم، جز اينكه محبّت مرا در حق خويشاوندان منظور داريد»؛ به عبارتى ديگر، محبّت به اهل بيت(عليهم السلام)، لازمه محبّت به پيامبر اكرم(ص)است.
2- صلوات فرستادن
يكى از وظايف فردى مؤمنان نسبت به رسول الله(ص)فرستادن صلوات بر آن حضرت است. قرآن كريم، درود مؤمنان نسبت به پيامبر اكرم(ص)را در رديف درود خداوند و ملائكه قرار داده و مؤمنان را فرمان داده است كه بر پيامبر اعظم(ص)صلوات بفرستند: «اِنَّ اللّهَ ومَلائكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النّبىِّ ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا صَلّوا عَلَيهِ وسَلّموا تَسليما؛(35) به درستى كه خدا و فرشتگان او، بر پيامبر درود مى فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر پيامبر، صلوات بفرستيد و تسليم آن حضرت باشيد.»
معناى صلوات بر آن حضرت اينست كه، خدايا رحمتت را بر پيامبر(ص)و خاندانِ پاك او نازل فرما، وقتى رحمت بر حضرت نازل شد، به ديگران هم مىرسد؛ چون او مجراى فيض است و اگر بخواهد خيرى به ديگران برسد، بايد به عنوان رحمت خاص، نخست بر حضرت نازل شود و سپس به ديگران برسد.(36)
حضرت على(عليه السلام) در مورد اين موضوع مى فرمايد: «وقتى اين آيه را در نماز يا در غير نماز مى خوانيد، صلوات بفرستيد.»(37)
اين مسئله، آن قدر اهميّت دارد كه امام صادق(عليه السلام) در كلام بلندى مى فرمايد: «چون نام پيغمبر ذكر شود، بسيار بر او صلوات بفرستيد؛ زيرا هر كه يك صلوات بر آن حضرت بفرستد، خداوند بر آن شخص هزار صلوات مىفرستد در هزار صف از ملائكه و هيچ خلقى نماند مگر به سبب صلوات خدا و ملائكه بر او، بر او صلوات بفرستد. پس كسى كه به چنين رحمتى رغبت ننمايد، جاهل و غافل است و خدا، رسول و اهل بيت(عليهم السلام) از او بيزارند.»(38)
در حديثى ديگر از آن حضرت نقل شده است كه فرمودند: «هيچ عملى در ميزان اعمال، سنگين تر از صلوات بر محمد و آل محمد نيست و شخصى را در قيامت، اعمالش را به ميزان مى گذارند، سبك مى آيد، حضرت رسول(ص)صلوات بر خود را در ميزان او مى گذارد، سنگين مى شود و بر اعمال بدش، غالب مى شود»(39).
3- توسّل
خداى متعال، گنهكاران را ارشاد فرموده است كه درِ خانه رسول اكرم(ص)بروند. از آن حضرت بخواهند كه براى ايشان طلب مغفرت كند: «ولَو اَنّهُم اِذ ظَلَموا اَنفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللّهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللّهَ تَوّابا رَحيما…؛ (40) اگر آنهايى كه به خود ظلم كردند، به تو رجوع كردند، براى آنها استغفار كن و از خدا آمرزش بخواه كه خداوند را توبه پذير و مهربان خواهى يافت.»
4- زيارت
هنگامى كه به زيارت پيامبر اكرم(ص)به مدينه مى رويم، مشمول لطف خاص خداوند مى شويم كه هم پيامبر(ص)به ما سلام مى كند: «واِذا جاءَكَ الذينَ يُؤمِنونَ بِآياتِنا فَقُل سَلامٌ عَلَيكُم…»(41) و هم براى گناهان از خداوند طلب رحمت مى كند.(42)
البته، زيارت و توسّل به آن حضرت، فقط به حضور حضرت رسيدن و رفتن به مدينه، سرِ قبرِ آن حضرت نيست؛ هرچند فضيلت بيشترى دارد، بلكه هر گاه كه مؤمنان، حال دعا پيدا كردند و از دور، دعاها و زيارت نامه هاى آن حضرت كه در منابع اسلامى وارد شده است، بخوانند، شامل عنايت آن حضرت مى شوند. زيرا قرآن كريم تصريح فرموده است كه رسول خدا(ص)اعمال مؤمنان را مىبيند؛ «وقُلِ اعمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُم ورَسولُهُ والمُؤمِنونَ…».(43)
5 – رعايت ادب
قرآن كريم، ادب گفتگو با رسول الله(ص)را به مسلمانان(44)مى آموزد و در برخى از آيات به اين موضوع پرداخته است.
قرآن براى اينكه مسلمانان، پيامبر خدا(ص)را فردى عادى تلقى نكنند، توصيه مى كند كه صداى خود را از صداى آن حضرت بلندتر نبرند؛ زيرا چنين رفتارى جسارت است و ارتكاب چنين كردارى، سبب نابودى اعمال نيك آن ها مى شود: «ياايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تَرفَعوا اَصوتَكُم فَوقَ صَوتِ النبىِّ ولا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ كَجَهرِ بَعضِكُم لِبَعض اَن تَحبَطَ اَعمالُكُم واَنتُم لاتَشعُرون؛(45) اى اهل ايمان (با رسول با ادب سخن بگوييد) صداى خود را از صداى پيغمبر بلند مكنيد، بر او فرياد نكشيد كه اعمال نيكتان باطل مى شود و شما نمى فهميد (كه بى ادبى مبطل اعمال نيك است).»
حكم باطل شدن اعمال نيك در مقابل اين جسارت، ويژه دوران زندگى ظاهرى و دنيوى آن حضرت نيست، بلكه در جوار قبر مطهّر آن بزرگوار نيز نبايد با صداى بلند سخن گفت.(46) ائمه اطهار(عليهم السلام) و جانشينانِ آن حضرت نيز همان حكم را دارند و نيز احترام ذرّيه آن بزرگوار علماى ربّانى و فقهاى عادل و مراجع تقليد كه به فرموده روايات، جانشينان پيامبر(ص)مىباشند، بر ما لازم است.(47)
در آيه ديگرى، خداوند هرگونه پيشى گرفتن نسبت به رسول اكرم(ص)را به مؤمنان گوشزد مى كند: «يا ايّهَا الّذينَ ءامَنوا لا تُقَدِّموا بَينَ يَدَىِ اللّهِ ورَسولِهِ…؛(48) اى كسانى كه ايمان آورده ايد،(در هر كارى) بر خدا و رسول او تقدّم مجوييد.»
مرحوم طبرسى در بيان آيه شريفه فوق، نهى از پيشى گرفتن را به موارد زيادى عموميت مى دهد كه عبارت است از: راه رفتن، سخن گفتن قبل از اينكه حضرت سخنى بگويد، انجام دادن كارى، قبل از انجام دادن پيامبر اكرم(ص) و فرمود: «خلاصه اينكه، بايد در همه زمينه ها، حضرت را همراهى كرد».(49)
بعضى از مفسرين موارد تقدم و پيشى گرفتن از رسول الله(ص)را چنين تبيين كردند: «از اينكه قرآن كريم، موارد تقدم را بيان نكرد و مطلق آورد به خاطر اينست كه، شامل تمام انواع پيشى افتادن عقيدتى، علمى، سياسى و اقتصادى در گفتار و كردار، شود و كسى كه از خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله)، پيشى گيرد، در مديريت نظام خلل وارد كرده است و جامعه را به هرج و مرج مىكشاند و در حقيقت دستگاه نظام قانون گذارى را بازيچه تمايلات خود قرار مى دهد».(50)
بنابراين، بعضى از سليقه هاى شخصى، عادت و رسوم اجتماعى و سياسى از مقرّرات و قوانين بشرى، كه ريشه در قرآن و حديث ندارد، برخاسته از عقل و فطرت نيست و هرگونه حرام كردن نعمتهاى حلال خداوند يا حلال كردنِ حرام خداوند، نوعى پيشى گرفتن از خدا و رسول اعظم(ص)است.(51) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. سوره احزاب، آيه 21. 2. سوره نور، آيه 54 و 56؛ سوره آل عمران، آيه 32؛ سوره مائده،آيه 92. 3. سوره نساء، آيه 59؛ سوره انفال،آيه 20؛ سوره محمد،آيه 33. 4. طباطبايى، محمدحسين، الميزان، ترجمه: سيد محمدباقر موسوى همدانى، ج 5، 40 جلدى(، قم: دارالعلم، چ حكمت، ص 317). 5. سوره نساء،آيه 80. 6. ر.ك. الميزان، پيشين، ترجمه پيشين، ج 36،ص 80. 7. قرائتى، محسن، درسهايى از قرآن (1 – 5) دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم، ص 272. 8. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 100، ص 187. 9. همان، خطبه 160،ص 301. 10. سوره مائده، آيه 55. 11. سوره احزاب،آيه 6. 12. سوره نساء،آيه 135. 13. سوره نجم،3 و 4. 14. سوره نساء،آيه 80. 15. همان، آيه 59. 16. سيوطى، جلال الدين، درالمنثور، چاپ بيروت، محمد امين، ج 5، ص 182. 17. سوره نساء، آيه 59. 18. قرائتى، محسن، تفسير نور، ج 2؛ تهران: مركز فرهنگى درس هايى از قرآن، 1382،ص 311. 19. سوره نساء،آيه 65. 20. ر.ك. رازى، فخرالدين، تفسير كبير، ج 10؛ تهران: دارالكتب، چاپ دوم، ص 164. 21. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، ج 2، بيروت: دارالاضواء، 1405 ق، ح 6،ص 398. 22. سوره نور،آيه 62. 23. قمى، على بن ابراهيم، تفسير قمى، ج 2، نجف،1387 ق، ص 110. 24. تفسير نمونه، ج 14، ص 565. 25. جوادى آملى، عبدالله، صهباى حج، مركز نشر اسراء، 1384 ش، ص 198و 199. 26. سوره انفال،آيه 27. طبرسى، مجمع البيان، ج 4-3؛بيروت: دار احياء التراث، چاپ اوّل،1412ق، ص 663. 27. همان. 28. تفسير نور، ج4،ص 306. 29. مجمع البيان، پيشين؛ تفسير نور، پيشين، ص 305. 30. همان، ص 306. 31. بحار الانوار، ج 17 ص13؛به نقل از جوادى آملى، صهباى حج، مركز نشر اسراء، 1384 ش، ص 501. 32. همان. 33. سوره شورى،آيه 23. 34. سوره احزاب،آيه 56. 35. جوادى آملى، عبدالله، حكمت عبادات، مركز نشر اسراء، چاپ 6، 1383؛ ص 242. 36. ابن بابويه قمى، محمد بن على، خصال صدوق، قم: انتشارات جامعه مدرسين، 1362 ش، ص 629. 37. اصول كافى،ج 2،ص 492 ح6؛به نقل از علامه مجلسى، عين الحيات، ج 2، قم: دارالاعتصام، چاپ اول،1376 ش، ص 139. 38. اصول كافى، پيشين، ح 15؛به نقل از علامه مجلسى، پيشين، ص 140. 39. مطهرى، مرتضى، عدل الهى، انتشارات صدرا، چاپ 8،1374،ص 240. 40. سوره نساء،آيه 64. 41. سوره انعام، آيه 54. 42. دهقان، اكبر، هزار و يك نكته از قرآن، تهران، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، 1379، ص 147. 43. سوره توبه،آيه 105. 44. نسبت ميان ايمان و اسلام، عموم و خصوص مطلق است؛ يعنى هر مؤمنى، مسلمان است، ولى هر مسلمانى، مؤمن نيست، ولى اين تفاوت در صورتى است كه دو واژه (مسلمانان و مؤمنان) در برابر هم ذكر شوند؛ امّا اگر جداگانه ذكر شدند، ممكن است هر دو در يك معنا به كار رفته باشند. (تفسير نمونه، ج 22، ص 210؛به نقل از اكبر دهقان، هزار و يك نكته از قرآن، ص 353. 45. سوره حجرات،آيه 2. 46. تفسير تسنيم، پيشين، ج 6،ص 35. 47. قرائتى، محسن، تفسير سوره حجرات، مركز فرهنگى درسهايى از قرآن، چاپ سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چ 22، 1384، ص 30. 48. سوره حجرات، آيه 1. 49. ر.ك. مجمع البيان، پيشين، ج 10- 9،ص 166. 50. تفسير سوره حجرات، پيشين، ص 13. 51. ر.ك. تفسير سوره حجرات، پيشين، ص 13 و 14.
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
آمدهام خداحافظى كنم
بعد از نماز و صرف ناهار، هنگامه وداع فرا رسيد. در سنگر مشغول آماده كردن خود بوديم كه جواد آمد در سنگر ايستاد. بلند شدم و از او خواستم وارد شود. گفت: آمدم خداحافظى كنم!
گفتم: ان شاء اللّه همديگر را خواهيم ديد.
نگاه محجوبانهاى كرد و گفت: خب، شايد ديگر وقت نشد.
بعد وارد سنگر شد و با يكايك بچهها خداحافظى كرد. وقتى از سنگر بيرون رفت، يكى از بچهها گفت: خدا به پدر و مادرش رحم كند!
همه حركات و رفتار بچهها حكايت مىكرد عمليات كربلاى 4 آخرين سفر اوست. ساعت هفت يا هشت صبح بود كه دستور عقب نشينى رسيد. بچههايى را كه عقب مىرفتند، ورانداز كردم تا مبادا كسى جا بماند. چشمم به قاسم – فرمانده گروهان نورى – افتاد.از او سراغ جواد را گرفتم. او هم خبرى نداشت. همه رفته بودند و من همچنان چشم انتظار گمشده خود بودم. از جعفر پرسيدم: پس جواد چى شد؟
جعفر گفت: من مىخواستم به تو بگويم كه جواد مجروح شده، ولى نتوانستم. كسى هم او را عقب نياورده است.
پرسيدم: جعفر فاصلهاش تا اينجا چقدر است؟
گفت: راه زيادى نيست.
با جعفر راه افتاديم هرچه جلوتر مىرفتيم كمتر اثرى از نيروهاى خودى مىديديم. جعفر سنگرى را نشان داد كه جنازه چند عراقى در ميان آن افتاده بود. بعد گفت: جواد بايد همين جاها باشد.
چند بار جواد را صدا زدم ولى جوابى نشنيدم. بازهم گشتيم ولى خبرى نشد. يك دفعه جعفر گفت: راستش جواد شهيد شد. من نخواستم همان اول به تو بگويم.(1)
مجازات بى احترامى به عكس صدام
در يكى از اردوگاهها عكس بزرگى از صدام را گذاشته و به همه دستور داده بودند به آن احترام بگذارند. نوبت به من كه رسيد، عكس را به زمين كوبيدم. براى همين شيشه آن خرد شد. سپس عكس را هم پاره كردم. عراقىها با ديدن اين صحنه مرا به مدت سه ماه شكنجه كردند. در همين اردوگاه برادر محمد جواد تندگويان وزير اسبق نفت را ديدم. از او پرسيدم كه كارت صليب سرخ دارد، گفت: نه، ندارم.
گفتم: آقاى تندگويان، چون كارت ندارى، آدرست را بده تا براى خانواده ات نامه بنويسم.
متواضعانه گفت: آدرس من اين است: صبر و استقامت.(2)
بىتوجه به زخمهاى عميق و دردهاى جانكاه
روز دوم عمليات والفجر 8 بود. معاون فرماندهى لشكر زرهى 8 نجف برادر شعبان على زينلى به سبب آتش سنگين دشمن از ناحيه سر و گردن زخمهاى عميقى برداشت.او را به اورژانس بردند تا به مراكز درمانى شهرستانها اعزام كنند. روز بعد او را با كمال تعجب در خط مقدم ديدم. ابتدا شك كردم خود اوست، زيرا سر و گردنش باندپيچى بود. جلو رفته سلام و احوال پرسى كردم. گفتم: چرا جهت معالجه به عقب نرفتهايد؟
در حالى كه با دست باند سرش را مرتب مىكرد، گفت: ما كه هنوز مزدمان را نگرفتهايم. به همين دليل باز گشتيم.(3)
آن بزرگوار بعدها به ملكوت اعلى پيوست و شهيد شد.
فرجام برادر نظرى
برادر نوروز نظرى بىسيم چى گروه ضربت بود. او از ناحيه پا مجروح شد. خواستيم نظرى را به عقب منتقل سازيم ولى او راضى نمىشد. او با بدنى مجروح به مقاومت تحسين برانگيزش ادامه داد. عراقىها كه مقاومت كم نظير نظرى را ديدند، به شدت عصبانى شدند و به محض دسترسى به او به هر دو چشمش تير خلاص زدند، چشم هايى كه بارها به شوق شهادت گريسته بودند.(4)
تقيّد عجيب حاج آقا ابوترابى
در يكى از شبها حاج آقا ابوترابى به دليل كسالت مزاج و تب شديدى كه داشت، خيس عرق شده بود. نيمههاى شب وقتى از خواب برخاستم، ديدم حاج آقا به حالت نشسته به ديوار تكيه زده و با آن كه از شدت تب مىلرزد، مهر را روى زانويش گذاشته، نماز شب مىخواند.(5)
كيفر پيش نماز
يك روز وقتى شروع كرديم به خواندن نماز، عراقىها كابل به دست پشت پنجره آمده، ما را زير نظر گرفتند. و پس از آن عراقىها پيش نماز را كه يك بسيجى بود، صدا زده، با خود بردند. بعد از چند ساعت او را بازگرداند. آن قدر به كف پاهايش كابل زده بودند كه چشمهايش كم سو شده بود و به زحمت اطرافش را مىديد.(6)
علت زخمى نشدن قبل از شهادت
يك روز از همت پرسيدم: چگونه مىشود كه شما در اين همه نبردهاى خونين حتى يك بار موردى پيش نيامده كه كمترين خراشى يا جراحتى بردارى، حال آن كه هميشه در خط مقدم جبههاى؟ در پاسخم گفت: آن روز كه در مكه معظمه در طواف بيت اللّه الحرام بودم، آن لحظهاى كه از زير ناودان طلا مىگذشتم از خدا تقاضا نمودم كه:
1- … مدال پر افتخار شهادت ارزانيم دارد. 2- راضى به اسارتم نگردد … 3- تا لحظه شهادت كوچكترين آسيب و زخمى از طرف خصم دون عارضم نگردد تا با بدنى سالم و پيكرى توانمند درحين نبرد و جدال با شراب گواراى شهادت به محفل انس روم.
همسرم، به تو اطمينان مىدهم كه من به آرزوى خود كه شهادت در راه خداست، خواهم رسيد بدون اين كه قبل از شهادت كمترين آسيب يا جراحتى متوجهم گردد.(7)
مانند فرزند امام حسين
وقتى دفتر خاطراتش را بعد از شهادت از كوله پشتىاش بيرون آوردند، ديدند در آن نوشته است: خدايا، مرا مثل على اصغر امام حسين(ع) بپذير.
سيد جعفر حجازى در ارديبهشت 65 در عمليات صاحب الزمان(عج) به وسيله تركشى كه گلويش را پاره كرد به شهادت رسيد.(8)
حكايت آن آرپى جى زن
عراقيها به قصد بريدن عقبه نيروهاى اسلام از ميان آبهاى راكد و باتلاقهاى منطقه عملياتى حركت كردند تا با اشغال جاده، مانع از پشتيبانى نيروهاى گسترده ما در دژ شوند.
با حركت تانكها به سوى تنها سرپل اين سوى آبگير، لحظه به لحظه احتمال محاصره ما بيشتر مىشد. يكى از آرپى جى زنهاى گردان با تشخيص اين خطر بزرگ و به قصد عقيم كردن نقشه دشمن به سوى تانكهاى در حال حركت به سوى جاده شلمچه دويد تا با شليك موشك مانع از حركت زرهى دشمن روى جاده شلمچه – بصره شود. با انفجار اولين تانك عراقى بقيه تانكها متوجه اين برادر شده و يكى از تانكها با شليك توپ 120 ميليمترى خود به صورت مستقيم سر اين قهرمان را پودر كرد. البته بدن بدون سر وى حدود ده متر به دويدن خود ادامه داد و سپس به زمين افتاد.(9)
يك فيلمبردار از لحظهاى كه آن قهرمان آرپى جى را شليك كرد تا وقتى به شهادت رسيد را فيلمبردارى كرده بود. بعداً مادر آن شهيد از موضوع فيلم بردارى از واقعه شهادت فزرند باخبر شد و خود را به اهواز رساند و تقاضاى ديدن فيلم را كرد. مسؤولان تبليغات لشكر به دليل دلخراش بودن آن صحنه حاضر به ارائه آن فيلم نشدند، اما وقتى با اصرارهاى مكرر مادر مواجه گشتند، به ناچار آن را به مادر شهيد نشان دادند. مادر شهيد با اصرار فيلم را دو سه بار ديد، و گفت: حالا فهميدم چرا در تهران نگذاشته بودند لحظه تدفين فرزندم، پيكر او را ببينم.
فيلم بردار دوربين را روى وقتى كه شهيد بدون سر مىدويد، زوم كردو از فاصله نزديك گردن بى سر شهيد را نشان داد. مادر شهيد وقتى پيكر بى سر فرزند را ديد، لبهاى خود را روى پرده تلويزيون چسباند و با ناله و گريه گفت: اكنون مىتوانم حال حضرت زينب(س) را در وقتى كه رگهاى بريده برادر را بوسيد، درك كنم.(10)
درست در لحظه نااميدى
ساعت 2 بامداد صداى شنى تانكهاى دشمن را كه از سمت بصره روى جاده به سوى سه راهى محل استقرار ما مىآمدند، شنيده شد و هر لحظه بر شدت صدا افزوده مىشد. آرپى جى زن را كه فقط 5، 6 موشك داشت، به مقابله فرستاديم. تانكها كمتر از 40 متر با ما فاصله داشتند، سه تا از آن تانكها از نوع تى 72 بودند كه در برابر موشك آرپىجى 7 مقاوم بودند. آنها به صورت مثلثى به طرف ما مىآمدند. اولين موشك به تانك سمت راست اصابت كرد و كمانه كرد و سوى آسمان منحرف شد. دومين موشك نيز به تانك جلويى اصابت كرد و آن هم به دليل پيشرفته بودن تانك كمانه كرد و اثرى روى تانك نگذاشت. نااميدانه منتظر شديم تانكها نيروهاى پياده ما را كه ديگر قادر به دفاع نبودند، زير شنىهاى خود له كنند. نارنجكها را آماده كرديم و تصميم گرفتيم با نارنجك با تانكها روبرو شويم. اما لحظاتى بعد از شليك دومين موشك، در كمال تعجب ديديم كه تانكها متوقف شدند و بعد از مدتى كوتاه خدمه تانكها سراسيمه بيرون پريده، به سوى بصره متوارى گشتند. اين قضيه را امداد الهى دانسته، شكر حق را به جا آورديم درست در زمانى كه ديگر كارى از ما ساخته نبود، دشمن اقدام به تخليه تانكها نموده، فرار كرد.(11)
باران رحمت الهى
پس از چند روز از عمليات كربلاى 4 – كه لو رفته بود و خاطرات تلخى از آن داشتيم – خبر رسيد كه برادر محسن رضايى – فرمانده كل سپاه – به منطقه آمده است. اين خبر مثل بمب در ميان بچهها صدا كرد. احتمال داديم نويد بخش خبرى خوش باشد يا لااقل به ما دلگرمى بدهد. شور و شوق غير قابل وصفى جمع بچهها را فرا گرفته بود. همه در ميدان صبحگاه به خط شديم. برادر رضايى از راه رسيد و پس از ابراز احساسات دريادلان بسيجى و تكرار شعار «فرمانده آزاده، آمادهايم آماده» به سخنرانى مشغول شد. گفت نگران نباشيد. ان شاء اللّه بزودى از اين سردرگمى بيرون مىآييد. با سخنرانى ايشان روحى تازه در كالبد بچهها دميده شد.
ايشان در پايان سخنرانى از بچهها خواستند دعا كنند و افزودند: تانكهاى عراقى پشت خطوط دفاعى خودشان مستقراند و براى عمليات آمادهاند. تنها چيزى كه مىتواند مانع تحرك آنها شود، باران است. اگر باران ببارد، دشت شلمچه به باتلاق و گورستان تانكهاى دشمن تبديل مىشود.
بچهها هم دستها را به سوى آسمان بلند كردند و از ته دل درخواست باران نمودند. نيروها در نهايت خشوع و خضوع صورت به خاك ساييدند و از خداوند طلب رحمت كردند. آن روز غروب اردوگاه سيد عبيد، حال ديگرى داشت. آفتاب غروب مىكرد در حالى كه ابرهاى سياه آسمان را پر مىكرد. اين ابرها مژده اجابت دعا بود. و دقايقى بعد باران باريد، آنهم چه بارانى! آن شب به قدرى باران باريد كه در خود اردوگاه سيد عبيد تردد نفرات و وسايل نقليه با دشوارى صورت مىگرفت.(12)
اين هم قربانى من!
در داخل كانال در منطقه عملياتى به جلو مىرفتيم كه به جنازهاى برخوردم. ظاهراً تركش يا گلولهاى به كوله پشتى اش اصابت كرده و خرج موشكهاى آرپى جى كه داخل كوله پشتى بود، آتش گرفته بود و پشت آن عزيز را سوزانده بود. صورتش را كه برگرداندم، ديدم كسى نيست جز عباس، يكى از دريادلان شهر راور كرمان. عباس و پدرش هر دو در گردان 38 از لشكر 41 ثاراللّه بودند. با عجله پتو را روى پيكر پاكش كشيدم. چند دقيقه بيشتر نگذشت كه پدر عباس داخل كانال آمد. وى فرمانده يكى از گروهانها بود و داشت از كانال مىگذشت. پدر عباس وقتى به پتويى كه روى پيكر عباس كشيده بودم، رسيد، خم شد. پتو را بو كرد و اشك چون شبنم از چشمانش جارى شد. در ميان گريههايش گفت: اين عباس من است! آخر بوى عباس را مىشناسم. در ميان بچههايى كه آنجا بودند، كمتر كسى پيدا شد كه گريه نكند. پدر عباس بدون آن كه پتو را از روى پيكر پسر بردارد، سرش را به طرف آسمان كرد و گفت: خدايا، قبول كن. اين هم قربانى من!
سپس بلند شد و همراه گروهانش از كنار فرزند گذشت، بدون آن كه ديگر نگاهى به فرزند جوانش بيندازد.(13)
صحنهاى از مظلوميت رزمندگان در كربلاى 5
در منطقه عملياتى كربلاى 5 يكى از رزمندگان لشكر 27 محمد رسول اللّه(ص) را ديدم كه با يك پاى قطع شده (قطع از بالاى مچ) به حالت لى لى مىدويد و به همراه رزمندهاى ديگر كه از محاصره عراقىها رهايى يافته بود، به عقب برمىگشت. او با بند پوتين ناحيه بالاتر از قطع شدگى را بسته بود تا خونريزى كمترى داشته باشد. بعد از عقب نشينى نيروهاى خودى تعدادى از رزمندگان كه بعد از دو، سه روز توانسته بودند از محاصره دشمن فرار كنند، مىگفتند كه نيروهاى عراقى بعد از تصرّف كامل منطقه به تعدادى از مجروحان ما تير خلاص زده و برخى از رزمندههاى مجروح را زنده زنده در گودالهاى دسته جمعى دفن كردند.(14)
به فكر من نباشيد
ضد انقلاب در روستاى قوچىباشى در منطقه دالاهو به زور مردم را مسلح كرده و پول داده بود تا با سپاه و دولت بجنگند و يكى از پاسداران را هم به گروگان گرفته بودند. مردم كه بيش از اين تاب و تحمّل سختىها را نداشتند، به دادخواهى آمدند و به دنبال آن سپاه تصميم گرفت براى سركوبى اشرار به كمك مردم بشتابد و براى اين منظور من و تعدادى ديگر از برادران بعد از نمازظهر وسايل را برداشته، با كوله پشتى و اسلحه و فانسقههاى پر از قطار فشنگ سوار بر جيبها شده و راه افتاديم. در ساعت سه بعد از ظهر به روستاى مورد نظر رسيديم و هر كدام در سنگرى مناسب كمين كرديم. هوا آفتابى و گرم بود. بدنهايمان از شدت آفتاب مىسوخت. و در اين آفتاب گرم، على، كه سمت فرماندهى گروه را داشت، مدام از سنگرى به سنگر ديگر مىرفت و دستورات لازم را به برادران مىداد. غروب شد. آخرين فرمان را از على دريافت كرديم: «بچهها دلتان قرص و محكم باشد. بايد همه سعى كنيد كه كسى از مردم محلى كشته نشود. دشمنما مزدوران پاليزبان و سردار جاف هستند. حواستان خيلى جمع باشد،» على با تمام شدن رهنمودهايش به طرف سنگر ديگرى رفت تا برادران ديگر را در جريان قرار دهد. اما هنوز به سنگر مزبور نرسيده بود كه گلولههاى خمپاره يكى پس از ديگرى در كنار سنگرمان بر زمين نشستند. بلافاصله به فرمان على سر اسلحهها را به طرف كوههاى پشت سر برگردانيم. گاه در ميان صداى شليك، فريادى دردناك به گوش مىرسيد. هرگلولهاى كه از ما شليك مىشد، جوابش را با خمپاره مىدادند. در همين حال بود كه احساس كردم چيزى بر دوشم سنگينى مىكند. سعيد را ديدم كه با بدنى بىحس به من تكيه كرده است، صورتش خون آلود بود. سعيد به سختى پلكهايش را باز كرد. اشك در چشمانش حلقه زده بود. مثل اينكه مىخواست چيزى بگويد. سعيد زير لب زمزمه كرد: «مقاومت كنيد، مقاومت…!» و سپس شهادتينش را گفت و پلكهاى نيمه بازش فرو افتاد. او شهيد شد رد و بدل آتش از دو طرف به اوج خود رسيد. در اين حال يكى از برادران از ميان سنگرها به طرف جيپ حامل بىسيم مىدويد. خوب كه دقت كردم، فهميدم على است. او خود را به بىسيم رسانده و مشغول تماس گرفتن شد، در حالى كه خمپارهها يكى پس از ديگرى در كنارش منفجر مىشدند. اما هيچ ترسى در روحيه تزلزل ناپذير وى به وجود نيامد. از طرف فرمانده عمليات خبر رسيد كه سنگرها را خالى كنيد و به طرف كوهها
برويد برادران با شنيدن اين پيام، سنگر به سنگر تغيير مكان مىدادند و به طرف شرق مىرفتند، اما على هنوز پاى بىسيم ايستاده بود. گفتيم: على، زودباش بيا، مهاجمين دارند به اين طرف مىآيند، خودت را نجات بده على!على…!على گفت: «شما برويد، مگر نمىبينيد دارم تماس مىگيرم؟!» و فريادى ديگر شنيده شد كه گفت: «على، زودباش، دارند مىآيند! زودباش عجله كن!» و على كه تنها به فكر نجات خود نبود، بلكه سعى مىكرد بتواند همه را نجات بدهد، گفت: «ناراحت من نباشيد، شما برويد. خودتان را نجات بدهيد. من هم سعى مىكنم تماس بگيرم و تقاضاى نيرو كنم.» و در همين موقع بود كه تيرى به شانه چپ وى اصابت كرد. على يك لحظه دست راستش را بر شانهاش گذاشت و متوجه شد كه تيرخورده، اما با تعجّب ديدم كه زياد اهميت نداد و دوباره مشغول بىسيم زدن شد. چند نفر از برادران فرياد زدند: «على، ولش كن، بيا خودت رانجات بده!» و على همچنان صبور و استوار و نيرومند فرياد زد: «به فكر من نباشيد، تازه، اگر حالا بيام، مرا كه مىبينند، هيچ شما را هم مىزنند.پس بهتره كه شما برويد. من هم سعى مىكنم هرچه زودتر تماس بگيرم.»
خون كتف على به سر پنجههاى دستش رسيده بود و قطره قطره به روى خاك مىريخت و على بدون توجه به قطرات خونى كه زمين را رنگين مىكرد، مشغول تماس گرفتن بود.
ناگهان صداى انفجار شديدى زمين را به لرزه درآورد. يك خمپاره، درست در كنار جيپ منفجر شد. جيپ را تكه تكه كرد. ديگر على در ميان آن دود و آتش ديده نمىشد براى يك لحظه همگى به آتشى كه جيپ را در ميان گرفته بود، خيره مانديم. بار ديگر صداى فرمانده عمليات ما را به خود آورد كه به طرف صخرهها و كوههاى اطراف روانه شديم، اما هنوز برق گلوله و خمپارهها تعقيبمان مىكرد. وقتى از كوه بالا رفتيم، جيپ آتش گرفته را ديديم كه هنوز در لابلاى شعلههاى آتش خودنمايى مىكرد. و انگار از دور صدايى به گوش مىرسيد. آن صدا گويى صداى شهادتين على و سعيد و ديگر يارانمان بود.(15)
ايثارهاى ستوان محمد شادمان
بنا به دستور فرمانده مىبايست آن شب كاملاً استراحت مىكرديم تا هم براى عمليات فردا آماده باشيم و هم اينكه منطقه استقرارمان توسط دشمن شناسايى نشود.
نيمههاى شب براى آگاهى از اوضاع و احوال بچهها تصميم گرفتم به سنگرهاى آنها سركشى كنم. سنگر اول، دوم،سوم،و…همينطور پيش مىرفتم تا اينكه در كنار يكى از سنگرها اجاق روشنى را مشاهده كردم كه پيت حلبى كوچكى بر روى آن قرار داشت. در نزديكى اجاق هم جوانى بر روى يكى از تخته سنگها نشسته بود. جلوتر رفتم. او ستوان يكم محمد شادمان بود كه با ديدن من از جا برخاست و سلام كرد. بعد هم از من خواست كنارش بنشينم. من دعوتش را پذيرفتم و نشستم. پرسيدم: اين وقت شب چكار مىكنى؟
دارم مقدارى آب گرم مىكنم.
آب براى چه؟
از پاسخ طفره رفت و گفت: ببخشيد جناب سروان، فكر نمىكنم دشمن اينجا ديد داشته باشد. تازه خودم هم مواظب هستم كه شعله آتش زياد نشود.
دستى به شانهاش زده، گفتم: مسأله آتش نيست. مىخواهم بدانم چرا آب گرم مىكنى؟
وقتى با اصرار بيش از حدم مواجه شد، گفت: جناب سروان، مىخواهم غسل بكنم. آخر فردا من هم در عمليات شركت مىكنم.
لبخندى زده، گفتم: ان شاء اللّه كه زنده مىمانى…
او تبسمى كرده، گفت: فعلاً كه وظيفه ما جنگيدن و بيرون كردن دشمن است. بعد هم هرچه خدا بخواهد.
روز بعد صبر كرديم تا هوا كاملاً تاريك شود. پس از اقامه نماز و صرف شامى مختصر به طرف خط مقدّم حركت كرديم. با ورودمان به خط مقدّم، درگيرى آغاز شد. گزارشهاى واصله، حاكى از پيشروى و موفقيت رزمندگان اسلام مىكرد.
مدتى گذشت تا اينكه از يگان شادمان، گزارشى رسيد كه يك قبضه تيربار دشمن در فاصله 550 مترى، بچهها را زمينگير كرده است شادمان با شنيدن اين خبر خيلى سريع خود را به بچهها رساند و سينه خيز به طرف خاكريز دشمن پيش رفت. بعد هم در يك فرصت مناسب، تيربار دشمن را دور زده، با كارد سنگرى، خدمه تيربار را از پا درآورد كوهستانى بودن منطقه عمليات و نبودن راه تداركاتى، باعث شده بود كه پشتيبانى يگانهاى مستقر در خط به سختى صورت بگيرد. كمبود آب و غذا بچهها را حسابى كلافه كرده بود.
شادمان وقتى ديد بچهها با لبهاى خشكيده نمىتوانند به نبرد ادامه دهند، تصميم گرفت هر طور شده آب تهيه كند. اما در آن منطقه، تنها جايى كه مىشد آب به دست آورد، چشمهاى بود كه در حدود 800 مترى خاكريز دشمن قرار داشت.
شادمان قمقمههاى بچهها را جمع كرد و به طرف چشمه به راه افتاد.
تيربارهاى دشمن به طور مرتب به سمت او شليك مىكردند اما شادمان همچنان به پيش مىرفت تا اينكه موفق شد بعد از دقايقى، خود را به پشت خاكريز برساند و آب را در اختيار بچهها قرار دهد.
چهار روز از شروع عمليات گذشته بود و درگيرى همچنان ادامه داشت. نيروهاى بعثى كه در اين مدت شكست سنگينى را متحمل شده بودند قصد داشتند با آتش سلاح سنگين و پشتيبانى هوايى، تلفات و ضايعات وارده را جبران كنند، اما مقاومت سرسختانه بچهها، مانع از هرگونه پيشروى آنها بود.
آن روز نزديك غروب، گرد و خاك دود غليظى فضاى منطقه را فرا گرفته بود و رنگ آبى آسمان، خاكسترى رنگ شده بود و حزن و اندوه عجيبى را در دل مىنشاند. بچهها يكى پس از ديگرى با آتش كين دشمن شهيد و مجروح مىشدند.
در همين بين ناگهان تيرى از گلوله تانك دشمن در نزديكى مقر به زمين اصابت كرد و همزمان با آن صداى فرياد يا حسين شادمان در فضا طينين انداز شد. خيلى سريع خود را به روى زمين انداختم تا از اصابت تركشها در امان بمانم. اما چند لحظه بعد كه گرد و خاك و غبار فرو نشست، شادمان را ديدم كه با سر و صورتى خونين به روى خاكريز افتاده است. بلافاصله براى كمك به سويش رفتم، اما او ديگر در ميان ما نبود. به ياد شب قبل از عمليات افتادم كه چگونه خود را عاشقانه براى شهادت آماده مىكرد. با وجودى كه خداوند رحمان چند روز قبل از شهادتش پسرى به او داده بود اما به دليل عشق به جبهه و جنگ، همه علايق دنيوى را رها كرده و خيلى زود به جبهه بازگشته و هنوز چند روزى نگذشته به آرزوى ديرينش رسيد.(16) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. ر.ك: بر بلنداى شلمچه، ص 62 – 56. 2. راوى: عيسى عبدى، ر.ك: اطلاعات (6/5/75) به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 135 و 136. 3. ر.ك: عاشقان بى ادعا، ص 134 و 135. 4. راوى:همسنگر شهيد، ر.ك: جمهورى اسلامى (30/1/75) به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 133. 5. ر.ك: عاشقان بى ادعا، ص 89. 6. همان. 7. راوى: همسر شهيد، ر.ك: حكايت سرخ، به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 156 و 157. 8. ر.ك: برگهايى از بهشت، به نقل از عاشقان بى ادعا، ص 158. 9. راوى: محسن مهربان، ر.ك: خاطرات سبز، ص 152. 10. ر.ك: همان، ص 153. 11. راوى: محسن مهربان، ر.ك: خاطرات سبز، ص 157. 12. راوى: محمد رضا قنبرى، ر.ك: خاطرات سبز، ص 126 – 124. 13. راوى: محمد رضا قنبرى، ر.ك: خاطرات سبز، ص 120 – 121. 14. راوى: محمد رضا عظيمى، ر.ك: همان، ص 36 و 37. 15. ر.ك: شبيخون(مجموعه خاطرات جنگ) سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، چاپ اول، 1367، ص 11 – 7. 16. ر.ك: دلاوران حاج عمران، اثر مجتبى جعفرى، روايت سرهنگ محمد خلفى، ص 67 – 64(مركز اسناد، 1382).
نگاهى به دهه اول انقلاب
مقدمه
در دهه اول انقلاب، امام خمينى(ره) كشتى انقلاب را از امواج پرتلاطمى گذراند كه امروزه انسان با مطالعه آن دوران، مات و مبهوت مىماند، و در درياى ترس و وحشت سهمگين فرو مىرود، و در آن امواج هولناك، از اعماق جان خويش، از خداوند رحمان طلب كمك براى سلامتى انقلاب مىكند. واز خداوند مىخواهد تا دست غيبى الهى به يارى ناخداى پير انقلاب بيايد و كشتى انقلاب را از اين طوفان ويران كننده به ساحل نجات برساند.
براى ترسيم آن دوران (از 22 بهمن 1357،(1) پيروزى انقلاب اسلامى ايران، تا ارتحال امام خمينى(ره) 14 خرداد 1368)، ده سال و سه ماه و 22 روز، گزارشى كه در واقع نگاهى گذرا بر عملكرد دشمنان انقلاب اسلامى و ملت قهرمان ايران است را تقديم خوانندگان گرامى مىكنيم.
براى اينكه عمل دشمنان انقلاب و ايران، و مسير حركت انقلاب اسلامى بهتر ترسيم گردد، اول نگاهى به عملكرد نهادهاى انقلابى و بعد به اقدامات دشمنان انقلاب اسلامى، و در پايان به استقامت ملت قهرمان ايران و دولت انقلابى آن دوران مىاندازيم تا ببينيم در آن شرايط و در آن بحرانهاى هراسانگيز، امام خمينى(ره) با عنايات خداوند بزرگ، چگونه انقلاب اسلامى ايران را هدايت مىكردند.
نهادهاى انقلابى
نهادهاى انقلابى را بايد در دو بخش نهادهاى پاسدار انقلاب، و نهادهاى خدمات رسان به مردم انقلابى، بررسى كرد.
الف – نهادهاى پاسدار انقلاب:
بهتر است اول نگاهى به دو نهاد انقلاب اسلامى ايران، كه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى تشكيل شدهاند، داشته باشيم، اولين نهاد را بايد، نهاد شوراى انقلاب اسلامى دانست كه يك ماه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى تشكيل شدهاند، داشته باشيم، اولين نهاد را بايد، نهاد شوراى انقلاب اسلامى دانست كه يك ماه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، زمانى كه امام خمينى(ره) در پاريس بودند، به فرمان ايشان در 22 دى 1357 در تهران تشكيل شد، و امام خمينى(ره)، زمانى كه به ايران آمدند و در تهران، در مدرسه رفاه مستقر شدند، با مشورت همين شوراى انقلاب، در 15 بهمن 1357، هشت روز قبل از پيروزى انقلاب، آقاى مهندس مهدى بازرگان را براى نخست وزيرى دولت موقت معرّفى كرد و اين، اولين دولت انقلاب اسلامى، از همان زمان شروع به فعاليت نموده است.
و امّا سه نهاد پاسدار انقلاب اسلامى در اولين روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، 23 بهمن 1357 كميته انقلاب اسلامى، و دوماه و 10 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، 2 ارديبهشت 1358، سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، و 9 ماه و 13 روز بعد از پيروزى انقلاب، 5 آذر 1358 بسيج مستضعفان، به فرمان امام خمينى(ره) تشكيل شدند، در واقع كمتر از ده ماه، اين سه نهاد پاسدار انقلاب اسلامى، براى حفظ و حراست، از دستآوردهاى انقلاب اسلامى تشكيل شدند، اين در صورتى بود كه نيروهاى مسلح ايران(ارتش، ژاندارمرى، شهربانى) وجود داشتند و به مسؤوليتهاى نظامى و انتظامى خود در قبال ملت ايران، عمل مىكردند، ولى در اوائل انقلاب احتياج به گروههايى بود كه سريع و ضربتى و انقلابى عمل كنند، و اين سه نهاد انقلابى مسلح، براى ضرورت اول انقلاب، به صورت انقلابى و ضربتى عمل مىكرد، آنها با هر گزارش فوراً وارد عمل مىشدند، و در همه جا حضور داشتند و هر كارى را براى حفظ انقلاب اسلامى و دست آوردهاى آن انجام مىدادند، و با ايست و بازرسى در ورودى شهرها و روستاها، مخصوصاً در شبها و بازديد بدنى براى ورود به اماكن عمومى، همه چيز را زير نظر داشتند، تا انقلاب بتواند مسيرش را به خوبى طى كند.
ب – نهادهاى خدمات رسان به مردم انقلابى:
شش نهاد خدمت رسان به مردم انقلابى، كه اولين آنها بنياد مستضعفان مىباشد، هفده روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، در 9 اسفند 1357 تشكيل شد و بعد از آن به ترتيب، بيست و دو روز بعد از پيروزى انقلاب، در 14 اسفند 1357 كميته امداد امام خمينى ؛ و يك ماه و 29 روز بعد از پيروزى انقلاب، در 21 فروردين 1358، بنياد مسكن؛ و چهارماه و 5 روز بعد از پيروزى انقلاب، در 27 خرداد 1358 جهاد سازندگى؛ و 10 ماه و 15 روز بعد از پيروزى انقلاب، در 7 دى 1358 نهضت سوادآموزى؛ 13 ماه بعد از پيروزى انقلاب، در 22 اسفند 1358، بنياد شهيد به فرمان امام خمينى تأسيس شدند، اين شش نهاد كه در 13 ماه اول انقلاب، پشت سرهم تأسيس شدند، سريع و انقلابى به فعاليت خدمات رسانى به مردم انقلابى در سراسر كشور مشغول شدند، و مردم دلگرم و پرنشاط با اين نهادها همكارى مىكردند، به طورى كه اميد پيشرفت و ترقى در همه جا مشهود بود، و مردم انقلابى ايران احساس پيروزى و ترقى و پيشرفت را در ابعاد سياسى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و…مىكردند.
دشمنان انقلاب اسلامى و ايران
همه ى آنهايى كه با فروپاشى رژيم پهلوى متضرر شدند و يا براى خود در دولت انقلابى پست و مقامى را فرض مىكردند كه به آن نرسيده بودند، با انقلاب اسلامى و ملت انقلابى ايران به دشمنى برخاستند، براى برشمردن اقدامات اين دشمنان، بايد آنها را در دو گروه دشمنان خارجى و دشمنان داخلى بررسى كنيم.
الف – دشمنان خارجى:
كشورهايى كه با رژيم پهلوى هم پيمان بودند و در ايران داراى منافعى بودند كه با پيروزى انقلاب اسلامى، آن منافع قطع شده بود، با انقلاب اسلامى و كشور ايران به دشمنى برخاستند كه در رأس همه آنها آمريكا قرار داشت، آمريكا قبل از انقلاب اسلامى، با اعزام ژنرال هايزر قصد كودتا در ايران را داشت كه به علت گستردگى انقلاب اسلامى تا ردههاى بالاى ارتش، موفق به كودتا نشد؛(2) و دو روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، در 24بهمن 1357 مزاحمتهاى امريكا براى كشتىهاى ايرانى در خليج فارس شروع شد،(3) و در همين زمان ديپلماتهاى آمريكايى در سفارت آمريكا در تهران، عملاً كار جاسوسى مىكردند، اين اقدامات آمريكا هر روز بيشتر مىشد تا جايى كه احساس مىشد كه كودتاى آمريكايى 28مرداد 1332 تكرار شود، اما اين بار دانشجويان جوان انقلابى ايران با دست خالى، در 13آبان 1358،هشت ماه و 21روز بعد از پيروزى انقلاب، سفارت آمريكا را تسخير كردند و همه ديدند كه سفارتخانه امريكا به لانه جاسوسى تبديل شده بود.(4) هر چند در آن زمان خيلىها به اين عمل دانشجويان اعتراض مىكردند، ولى امام خمينى(ره) مىفرمود:توطئههاى زيرزمينى در همين سفارتخانهها كه هست، درست مىشود كه مهمش و عمدهاش، سفارت شيطان بزرگ آمريكا است…مسئله (تسخير لانه جاسوسى) باز انقلاب است، يك انقلاب زيادتر از انقلاب اول خواهد شد.(5)
امام خمينى، بر خلاف بعضى از آقايان كه از ترس مىلرزيدند و اين عمل دانشجويان را رد مىكردند، كار دانشجويان را انقلاب دوم و بزرگتر از انقلاب اول خواند، لذا دانشجويان انقلابى، دلگرم و مصممتر، به كار خود ادامه دادند و اسناد لانه جاسوسى را كه جاسوسان آمريكايى بوسيله دستگاه رشته، رشته كرده بودند تا به دست انقلابيون نيفتد را با صبر و حوصله بازخوانى و ترجمه و چاپ نمودند و در اختيار ملت ايران قرار دادند، با اين عمل دانشجويان انقلابى، همه كشورهايى كه تفكر كودتا را داشتند و يا افرادى در داخل و خارج تفكر براندازى نظام را داشتند، خلع سلاح شدند، و همچنين بزرگترين كودتاى سه مرحلهاى آمريكا و شوروى كه خونينترين كودتا مىتوانست باشد خنثى شد.
آمريكا در 15 ارديبهشت 1359، چهارده ماه و 13روز بعد از پيروزى انقلاب، با تجهيزات كامل به ايران حمله نظامى كرد كه به خواست خداوند قادر، توسط شنهاى صحراى طبس آن لشكر ابرهه درهم كوبيده شد، بار ديگر در اول خرداد 1359، پانزده ماه و 8 روز بعد از پيروزى انقلاب، ايران را با كمك هم پيمانهايش در سراسر دنيا، محاصره اقتصادى كرد، در آن زمان كه خيلىها از ترس اين محاصره اقتصادى به وحشت افتاده بودند و دست و پاى خود را گم كرده بودند، امام خمينى(ره) فرمود: آمريكا خيال مىكند با دخالت مىتواند كارى بكند، يا با حصر اقتصادى مىتواند كارى بكند، ملتى كه شهادت را قبول كرده از اين چيزها ديگر نمىترسد،(6) اين محاصره اقتصادى را كه خيلىها از آن مىترسند، من براى كشور ما يك هديهاى مىدانم.(7)
آمريكا 14 تير 1359، شانزده ماه و 22 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، سرمايه ايران در آمريكا را مسدود كرد و در 31 شهريور 1359، نوزده ماه و 8 روز بعد از پيروزى انقلاب، عراق را با كمك هم پيمانهايش و رويداد قدرتهاى بزرگ، وادار حمله به ايران كرد كه تا 28 مرداد 1368 اين جنگ ادامه داشت، در اين جنگ هشت ساله، ايران در مقابل عراق و خواست همه زورمداران دنيا، از خود دفاع كرد.
با تلاش آمريكا، دو ابرقدرت شرق و غرب (شوروى و آمريكا) در 3 فروردين 1364، چهار سال و شش ماه و 3 روز بعد از شروع جنگ، توافق كردند كه از شكست عراق در قبال ايران جلوگيرى كنند، لذا هر كدام از آنها دست به اقدامات هولناكى بر عليه ايران مىزدند كه بعضى از اقدامات آمريكا را برمىشماريم.
در 11 مرداد 1366، دو سال و 4ماه و 8 روز بعد از اين توافق دو ابر قدرت كه مطابق با 6 ذى الحجةالحرام 1407 قمرى بود، عربستان سعودى به دستور آمريكا به حجاج ايرانى در مكه معظمه حمله كرد كه تعداد زيادى از زائرين خانه خدا كشته و زخمى شدند، در اين حمله عدّهاى از زائرين غير ايرانى نيز ضربههايى ديدند، و عربستان سعودى به خاطر خوش خدمتى به آمريكا اين ننگ هتك حرمت به حرم امن الهى را براى خود در تاريخ با نام جمعه سياه مكه ثبت كرده است.
در 30 شهريور 1366، دو سال و 5 ماه و 27 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، هلىكوپترهاى نظامى آمريكا، به كشتى تجارى ايران در خليج فارس حمله كردند، و در 16 مهر 1366، دو سال و 6 ماه و 13 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، هلى كوپترهاى نظامى آمريكا به قايقهاى گشتى ايران در خليج فارس حمله كردند، و در 27 مهر 1366، دو سال و 6 ماه و 24 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، ناوهاى جنگى آمريكا به جزاير نفتى ايران در خليج فارس حمله كردند، و در 29 فروردين 1367، سه سال و 26 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، ناوجنگى آمريكا، در خليج فارس به ناوچه جوشن ايران حمله كرد و آن را غرق نمود، و در 25 ارديبهشت 1367، سه سال و يك ماه و 22 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، نيروهاى آمريكايى به كمك نيروهاى عراقى رفتند، و با يك حمه هماهنگ به ترمينال نفتى ايران در خارك، آن را به آتش كشيدند، و در 12 تيرماه 1367 سه سال و 4 ماه و 9 روز بعد از توافق دو ابرقدرت، ناو جنگى آمريكا به هواپيماى مسافربرى ايران، در خليج فارس حمله كرد و نزديك به 300 نفر مرد و زن و كودك را در آسمان ايران، به شهادت رساند، و اقدامات آمريكا در اين دوران، حمله به سكوهاى نفتى سلمان،نصر، مباركه و… در خليج فارس و به آتش كشيدن آنها و… كه هر كدام از اين اقدامات مىتوانست كشورى را به ويرانهاى تبديل كند، را اگر در كنار اقدامات كشورهاى ديگر مانند اقدامات شوروى در 30 آذر 1364، ارسال سلاحهاى پيشرفته به عراق براى جنگ با ايران و فروش گسترده سلاحهاى پيشرفته چين به عراق و تجهيز عراق به سلاحهاى شيميايى توسط كشورهاى اروپايى، و اعطاى وامهاى كلان آمريكا و كشورهاى خليج فارس به عراق، و اعزام سرباز از 12 كشور به عراق براى جنگ با ايران، و واگذارى جزيره بوبيان كويت به عراق براى حمله به ايران، و حملههاى مسلحانه به سفارت خانه ايران در كشورهاى مختلف، مانند حمله مسلحانه در 10 ارديبهشت 1359، چهارده ماه و 18 روز بعد از پيروزى انقلاب، به سفارت خانه ايران در لندن، و…بگذريم آمار وحشتناكى بدست خواهد آمد، تازه اين آمارهاى ذكر شده گوشهاىتاز امواج وحشتانگيز اقدامات خصمانه دشمنان بر عليه انقلاب اسلامى و ايران است كه در سراسر دنيا به راه انداخته بودند، كه همه آنها با عنايات خداوند رحيم، و با رهبرى امام خمينى و پايدارى و استقامت مردم و مسؤولان نظام جمهورى اسلامى خنثى شد.
ب – دشمنان داخلى
آنهايى كه با فروپاشى رژيم پهلوى، پست و مقام و منصب و منافع خود را از دست داده بودند و آنهايى كه براى خود بعد از پيروزى انقلاب اسلامى پست و مقامى فرض مىكردند.(8) ولى به آن نرسيده بودند مانند گروهكهاى ماركسيستى و شبه ماركسيستى، سلطنت طلبان، آخوندهاى دربارى و غيره، با انقلاب به دشمنى برخاستند و هر يك از جهتى و عنوانى چون غائله تركمن صحرا، غائله آذربايجان، غائله جنگل شمال (غائله آمل)، غائله كردستان و غائله خلق عرب را به وجود آوردند، كه مثلاً غائله خلق عرب كه مركز آن خرمشهر بود، مسؤولان آن غائله، دولت موقت را تهديد مىكردند كه اگر تا يك هفته ديگر مشكلات خوزستان حل نشود، استان خوزستان را از كشور جدا مىكنيم(9)،و مسؤولان غائله كردستان به اسم خودمختارى در 24 مرداد 1358 شش ماه و دو روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، شهر پاوه را اشغال كردند و چندين پادگان، در شهرهاى مختلف كردستان را محاصره و يا اشغال كردند و استان كردستان را تا مرز سقوط پيش بردند،(10) و در كنار اين غائلهها، دشمنان داخلى دست به بمبگذارى هايى در اماكن عمومى و پرتردد مانند خيابان ناصرخسرو تهران، در 22 ارديبهشت 1364، سه ماه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، و اماكن عمومى چون نماز جمعه تهران در 24 اسفند 1363، و ترور مسؤولان نظام جمهورى اسلامى و چهرههاى برجسته نظام در شهرهاى مختلف ايران زدند ما براى حفظ جنبه اختصار، بعضى از آن ترورها را برمىشماريم.
در سه ارديبهشت، 1358، دوماه و 11 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، سپهبد ولى اللّه قرنى، فرمانده ستاد مشترك ارتش، در 12 ارديبهشت 1358، دوماه و 20 روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، آيت اللّه مرتضى مطهرى، عضو شوراى انقلاب، در 10 آبان 1358، هشت ماه و 18 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه قاضى طباطبايى، اولين شهيد محراب، در تبريز، در 27 آذر 1358، ده ماه و 5 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه دكتر محمد مفتح و دو پاسدار همراهش، در 7 تير 1360، دو سال و 4 ماه و
15 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه دكتر بهشتى، رئيس قوه قضائيه و مسؤول حزب جمهورى اسلامى، همراه با 72 تن از مسؤولان و چهرههاى برجسته نظام جمهورى اسلامى، در انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى، در 16 مرداد 1360، دو سال و 5 ماه و 24 روز بعد از پيروزى انقلاب، ملا صالح خسروى، روحانى مبارز اهل سنت و فرزندش در سنندج؛ در 8 شهريور 1360، دو سال و 6 ماه و 15 روز بعد از پيروزى انقلاب، رئيس جمهور آقاى رجائى و نخست وزير آقاى دكتر باهنر در انفجار نخست وزيرى ؛ در 14 شهريور 1360، دو سال و 6 ماه و 22 روز، بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، آيت اللّه قدوسى، رئيس ديوان عالى كل كشور، و در همين روز سرتيب وحيد دستجردى، در 20 شهريور 1360، دو سال و 6 ماه و 28 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه مدنى دومين شهيد محراب در تبريز؛ در 7 مهر 1360 دو سال و 7 ماه و 15 روز بعد از پيروزى انقلاب، حجةالاسلام و المسلمين هاشمىنژاد در مشهد؛ در 20 آذر 1360، دو سال و 8 ماه و 28 روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه دستغيب سومين شهيد محراب،در شيراز؛ در 11 تير 1361، سه سال و 3 ماه و 19 روز بعد از پيروزى انقلاب آيت اللّه صدوقى چهارمين شهيد محراب، در يزد؛ در 23 مهر 1361، سه سال و 8 ماه و يك روز بعد از پيروزى انقلاب، آيت اللّه اشرفى اصفهانى، پنجمين شهيد محراب در كرمانشاه؛ در 22 ارديبهشت 1364، شش سال و 3 ماه بعد از پيروزى انقلاب، ملا محمد حسين مولوى فيض، از روحانيون مبارز سيستان، ترور شدند.
در واقع دشمنان داخلى با اين ترورهاى چهرههاى برجسته نظام و ترورهاى نافرجام مانند ترور آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در
4 خرداد 1358 و ترور آيت اللّه خامنهاى در 6 تير 1360 و… و ترور عده زيادى از چهرههاى كمتر شناخته شده مانند: ترور حاج مهدى عراقى و پسرش حسام در 4 شهريور 1358 و…؛ فضاى اجتماعى سنگينى و دلهره برانگيزى را به وجود آورده بودند كه هر كس به هر طريقى وصل به نظام جمهورى اسلامى بود و يا مدافع نظام جمهورى اسلامى شناخته شده بود، احساس امنيت نمىكرد و منتظر ترور تروريستها بود.
دشمنان داخلى، علاوه بر اينها، دست به كودتاهايى زدند كه در 21 تير 1359 كودتاى پايگاه هوايى نوژه، و در 23 فروردين 1361 كودتاى دوم كشف و خنثى شد.
در اين جوّ پر التهاب و خونين، امام خمينى با عنايات الهى و استقامت مسؤولان نظام و پايدارى و پشتيبانى مداوم مردم قهرمان ايران، كشتى انقلاب را هدايت مىكرد.
اقدامات ملت قهرمان ايران
به جهت عدم تطويل نوشتار، فقط به ذكر كليات اكتفاء مىكنيم، مردمى كه با قيام يك پارچه خود موفق شدند در 22 بهمن 1357 ريشه 2500 ساله شاهنشاهى را از ايران درآورند، براى تحقق اهدافشان (جمهورى اسلامى) در هر شرايطى جلوتر از مسؤولين خودشان حركت مىكردند (تمام نهادهاى پاسدار و خدمات رسان انقلابى، قبل از تأسيس رسمى، به صورت غير رسمى و خودجوش در بين مردم متداول بود، براى نمونه: مردم انقلابى در روز 22 بهمن 1357 مسؤولين رده بالاى رژيم پهلوى را دستگير و زندانى كردند، در روز بعدش، 23 بهمن 1357، كميته انقلاب اسلامى تشكيل شد و كارهاى مربوط به اين دستگيرشدگان را بر
عهده گرفت)، همين مردم انقلابى، وقتى احساس خطر كودتا را كردند، لانه جاسوسى آمريكا را تسخير نمودند، و وقتى اولين رئيس جمهورشان بر خلاف مسير انقلاب حركت كرد، به خيابانها آمدند و رأىشان را بازپس خواستند كه در 14 اسفند 1359 با برنامه ساختگى منافقين، گارد حفاظت بنى صدر و منافقين به مردم حزب اللّه حمله كردند، مردم براى دفاع از انقلاب با راهپيمايى در خيابان رأىشان را باز پس گرفتند.
مردم انقلابى در هر شرايطى و به هر قيمتى، براى تحقق هدفشان ايستاده بودند، هرچه دشمن بيشتر فشار مىآورد، حضور مردم، در صحنه بيشتر مىشد، اين مردم در مدت ده سال و 3 ماه و 22 روز، از پيروزى انقلاب اسلامى تا ارتحال امام خمينى(ره) دوازده بار به پاى صندوق رأى رفتند كه گاهاً در يك زمان براى دو منظور به دو صندوق رأى انداختند و در بعضى از مواقع رأىگيرى، به مرحله دوم كشيده مىشد و همچنين هر دوره مجلس شوراى اسلامى، رأىگيرى ميان دورهاى مجلس را داشته است، كه بدون احتساب اينها، دوازده بار به پاى صندوق رأى رفتند و هربار به خاطر تهديد و فشار دشمنان داخلى و خارجى، حضورشان در سر صندوقها گستردهتر مىشد، لذا امام خمينى(ره) فرمود: مردم هر دفعه بهتر از دفعه قبل شركت كردهاند.(11)
در همين دوران كه مردم اقلام اوليه زندگيشان، قند و شكر، گوشت و مرغ، روغن و پنير و برنج را كوپنى و درصفهاى طولانى دريافت مىكردند، بخش قابل ملاحظهاى از مخارج جبهه جنگ با كمك همين مردم انقلابى اداره مىشد، و مردم آن چنان گسترده و با شوق در جبهههاى جنگ حضور مىيافتند كه گويى همه مردم ايران نظامى هستند، امام خمينى(ره) باتوجه به اين روحيه مردم فرمود: كشورى كه 20 ميليون جوان دارد، 20 ميليون تنفگدار داشته باشد، 20 ميليون ارتش داشته باشد، آسيب بردار نيست.(12)
حضور گسترده مردم در جبهه جنگ و هماهنگى بين نيروهاى مسلح، و آمادگى عملياتهاى عمده، نتيجه آن شكستن محاصره يك ساله سوسنگرد در 28 شهريور 1360، فتح بوستان در 7 آذر 1360، آزادى خرمشهر، در 3 خرداد 1361 و خلاصه عقب راندن دشمن بعثى تا عمق خاك عراق بود، در واقع نيروهاى ايران، آن چنان سپاه كاملاً مسلح دشمن را عقب مىراندند كه هيچ كسى و هيچ كشورى باور نمىكرد كه مردم ايران با كمترين امكانات جنگى بتوانند در مقابل انبوه سلاح و تجهيزات دنيا، كه به عراق سرازير شده بود ايستادگى كند، تا چه رسد به اينكه، دشمن تا دندان مسلح را عقب بزند و اقتدار جنگ را در دست بگيرد.
خلاصه كلام اينكه، مردم در هيچ شرايطى حاضر نشدند لحظهاى انقلاب و دولت انقلابى و امام خود را تنها بگذارند، و بهر قيمتى از دين و انقلاب و مرزهاى خود دفاع مىكردند، در واقع ملت ايران ملتى اند كه امام خمينى(ره) فرمود: درود بى پايان نثار ملت عظيم الشأن ايران كه با همت والاى خود در مقابل هر پيشامد و خطرى شجاعانه و عاشقانه ايستاده و مقاومت نموده و در راه خداوند تعالى و جمهورى اسلامى كه كفيل پياده نمودن احكام روشنى بخش و مترقى اسلام است از هيچ كوشش و بذل جان و مال دريغ ننموده است.(13)
دولت انقلابى ايران
حضور هفت دولت در مدت ده سال اول انقلاب كه به خاطر مشكلات و ترورهاى دشمنان انقلاب، اجباراً تغيير مىكرد، اين تغييرات سريع و متعدد هيئت دولت، خودش زبان گوياى وضعيت سنگين، و عدم توان حركت سريع در كشور است كه احتياج به شرح و بيان ندارد، با اين وجود با نگاهى به اين دولتهاى انقلابى، جوّ ملتهب آن زمان، براى ما بيشتر روشنتر خواهد شد.
هفت روز قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، در 15 بهمن 1357، دولت موقت با نخست وزيرى آقاى مهندس مهدى بازرگان، شروع به فعاليت كرد، باتصميم شوراى انقلاب، دولت موقت چهل و پنج روز بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، 5 فروردين 1358 ايران را از پيمان استعمارى سنتو خارج كرد، و در 22 ارديبهشت 1358 قرارداد كاپيتولاسيون در ايران را لغو كرد و در 19 خرداد 1358 بانكهاى كشور را ملى اعلام كرد، و بعد از 9 ماه فعاليت، در 15 آبان 1358 استعفاء داد، به فرمان امام خمينى(ره)(14)، شوراى انقلاب اسلامى، دومين دولت انقلاب را تشكيل داد و تا تشكيل اولين رياست جمهورى كشور را هدايت كرد؛ با انتخاب اولين رئيس جمهورى در 5 بهمن 1358 و تنفيذ حكمش توسط امام خمينى در 15 بهمن 1358، عملاً كار دولت انقلابى دوم بعد از 3 ماه خدمت به مردم و انقلاب به پايان رسيد و دولت انقلابى سوم، با رأى اعتماد مجلس به نخست وزيرى آقاى محمد على رجائى، و هئيت دولتش، شروع به فعاليت نمود، تا اينكه در 31 خرداد 1360، مجلس شوراى اسلامى، رأى به عدم كفايت سياسى اولين رئيس جمهور داد و امام خمينى در اول تير 1360، اولين رئيس جمهور ايران را عزل كرد، دولت آقاى رجائى، اداره امور كشور را تا تشكيل رياست جمهورى و دولت بعدى بر عهده داشت، مردم انقلابى در 2 مرداد 1360، دو سال و 5 ماه و 10 روز بعد از پيروزى انقلاب، آقاى محمد على رجائى را براى رياست جمهورى برگزيدند، و امام خمينى در 11 مرداد 1360 حكمشان را تنفيذ نمود، و رئيس جمهور آقاى محمد على رجائى، براى نخست وزيرى، حجةالاسلام دكتر محمد جواد باهنر را به مجلس معرفى كرد، با رأى اعتماد مجلس، چهارمين دولت انقلاب، از 17 مرداد 1360 رسماً شروع به كار نمود كه در 8 شهريور 1360 يعنى 18 روز بعد از شروع به كار اين دولت انقلابى، دشمنان داخلى اين نعمت را با انفجار دفتر نخست وزيرى و شهادت رئيس جمهور شهيد رجائى و نخست وزير، شهيد باهنر، از ملت ايران گرفتند، در اين شرايط دشوار جنگى و ترورهاى كور دشمنان؛ با پيشنهاد شوراى رياست جمهورى و رأى اعتماد مجلس به آيت اللّه مهدوى كنى در 11 شهريور 1360، دولت پنجم انقلاب با نخست وزيرى آيت اللّه مهدوى كنى، اداره كشور را بر عهده گرفت و تا تشكيل دولت بعدى كه تقريباً يك ماه ونيم به طول كشيده بود، كشور را اداره نمود.
مردم انقلابى در 10 مهر 1360، يك ماه و 2 روز بعد از شهادت رئيس جمهور و نخست وزيرشان، براى سومين رئيس جمهور كشورشان، آيت اللّه خامنهاى را برگزيدند، و امام خمينى(ره) در 17 مهر 1360 حكمشان را تنفيذ نمود؛ سومين رئيس جمهور آيت اللّه خامنهاى براى نخست وزيرى دولت ششم انقلاب، آقاى مهندس ميرحسين موسوى را به مجلس معرفى كرد، دولت ششم انقلاب با رأى اعتماد مجلس به هئيت دولتش. اداره كشور را در ميان ترورهاى وحشت آور منافقين و حملههاى پىدرپى دشمنان بعثى بر عهده گرفت، چهار سال رئيس جمهور منتخب مردم، آيت اللّه خامنهاى و نخست وزيرش، كشور را بر عهده داشتند كه مردم انقلابى در 25 مرداد 1364 براى بار دوم، براى رياست جمهورى دوره چهار، دوباره آيت اللّه خامنهاى را برگزيدند و امام خمينى حكمشان را تنفيذ نمود و ايشان نيز براى نخست وزيرى آقاى مهندس ميرحسين موسوى را براى بار دوم برگزيد، با رأى اعتماد مجلس به دولت انقلابى هفتم، اين دو سنگربان انقلاب (آيت اللّه خامنهاى و ميرحسين موسوى) 5 ماه بعد از توافق دو ابرقدرت براى جلوگيرى از شكست عراق در جنگ ايران اداره كشور را برعهده گرفتند.
اين مطالب مختصر به اندازه كافى گوياى مشكلات كشور در آن دوران سخت، و ايستادگى مسؤولان نظام در آن شرايط حساس كشور و بيانگر تلاش آنان براى حفظ و اداره كشور ايران مىباشد.
خلاصه كلام
در آن دوران كه به خاطر شرايط زمانى و فضاى حاكم بر اجتماع و ضرورت اوائل انقلاب، نهادهاى انقلابى براى حفظ نظام دست آوردهاى انقلاب، سليقهاى و ضربتى و انقلابى عمل مىكردند، و دشمنان انقلاب و نظام جمهورى اسلامى ايران، با توطئه وسيعى عمل اين نهادهاى انقلابى را بد جلوه مىدادند و موجبات دلسردى مردم را فراهم مىآوردند.
از سوى ديگر دشمنان خارجى بر مرزهاى غرب و جنوب ايران مىتاختند، و علاوه بر اين، محاصره اقتصادى و مسدود كردن سرمايه ايران در آمريكا و حملههاى مسلحانه به سفارتخانه ايران در كشورهاى مختلف را به راه انداخته بودند.
از سوى سوم، دو ابر قدرت شرق و غرب ايران را به محاصره كامل خود درآوردند، يعنى كشور شوروى با دارا بودن مرز طولانى شمال و شمال غربى ايران و اشغال افغانستان در شرق ايران و آمريكا با حضور نظامى در عربستان وكويت و ناوهاى جنگى در خليج فارس و با ايجاد قرارداد با كشورهاى تركيه و پاكستان، و حضور هر دو ابرقدرت در عراق، ايران را عملاً به محاصره كامل خود درآورده بودند.
از سوى چهارم، دشمنان داخلى با ترورها و بمب گذاريها و طرح و برنامههاى كودتا، آسايش و امنيت و آرامش را از مردم سلب كرده بودند.
از سوى پنجم، دولتهاى انقلابى ايران بخاطر جوان بودن و جابجايى و تغييرات سريع، هنوز با روش آزمايش و خطا، به كندى حركت مىكرد و ملت با تحمّل همه اين مشكلات، مقاوم و استوار، براى تحقق آرمان خويش(جمهورى اسلامى) در صحنه حاضر و محكم ايستاده بود.
امام خمينى در اين درياى مواج، هميشه با تكيه بر خداوند كريم و توجه كامل به فرامين الهى و پشتيبانى ملت قهرمان ايران، چون كوهى استوار ايستاد و اين امواج هراسناك را يكى بعد از ديگرى شكسته و كشتى انقلاب را به سوى ساحل نجات هدايت مىكرد. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. كليه تاريخهاى ذكر شده، از سه منبع زيرا استخراج شده است. الف – امام خمينى، صحيفه امام، تهران، مؤسسه تنظيم نشر آثار امام خمينى، دوم 1379، ص كل كتاب. ب – برّى ديزجى، على و…روزها و رويدادها، تهران، رامين، اول 1377، ص كل كتاب. ج – حائرى، على، روز شمار شمسى، تهران، صدا و سيما، اول 1382، ص كل كتاب. 2. عادلى، سيد محمد حسين (مترجم)، مأموريت مخفى هايزر در تهران (خاطرات هايزر در تهران)، تهران، رسا، اول 1365، ص 127 – 122 – 15. 3. روزنامه اطلاعات، شماره 15748، سه شنبه 24 بهمن 1357، ص 3. 4. همان، 15785، چهارشنبه، 25 بهمن، 1357، ص 3 و 2 و 1. 5. دانشجويان مسلمان پيرو خط امام، اسناد لانه جاسوسى آمريكا، ج 1، تهران، جهان كتاب، ويرايش دوم، 1379، ص 10 – 6. 6. امام خمينى، صحيفه امام، ج 1، پيشين، ص 493. 7. همان، ج 12، ص 339. 8. همان، ج 14، ص 115. 9. خمينى، احمد، دليل آفتاب (خاطرات يادگار امام حجةالاسلام و المسلمين سيد احمد خمينى)، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، اول 1357، ص 98، نامه سيد احمد خمينى از پاريس به همسرش خانم طباطبايى: در آن اطاق ده نفرى (محل سكونت امام خمينى در پاريس) همه تا قبل از خواب، وزير و وكيل مملكت آينده!! و در سر رئيس جمهورى اين مملكت دعوا، همين حالا يا د حرف جلال آل احمد افتادم كه مىگويد، روشنفكران ما از هر چهار نفر دور يك ميز، يكى رئيس جمهور است! الحق همينطور است. 10. نجاتى، سرهنگ غلامرضا، شصت سال خدمت و مقاومت، خاطرات مهندس مهدى بازرگان، ج 2، تهران، رسا، اول 1377، ص 431. 11. چمران، دكتر مصطفى، كردستان، تهران، دفتر فرهنگ اسلامى، چهارم 1380، ص كل كتاب. 12. نگرشى تحليلى بر اوضاع اجتماعى، اقتصادى و سياسى و فرهنگى خلق كُرد، ج 1، انتشارات مستضعفين، اول 1385، ص كل كتاب. 13. امام خمينى، صحيفه امام، ج 17، ص 106. 14. همان، ج 11، ص 122. 15. همان، ج 15، ص 386. 16. همان، ج 10، ص 500.
نگرش دوباره به عزت حسينى
هم اكنون صفحاتى از تاريخ اسلام را به شمارگان دهم ماه محرم سال 61 هجرى قمرى ورق مىزنيم و زندگى ابر مردى را به نظاره مىنشينيم كه سراسر عمر مباركشان مملو از عاطفه، مهربانى، كرامت، شجاعت، صداقت و سخاوت و در يك كلام (اسوه عزت) بوده و هست، اين منبع كرامت و بزرگوارى در عصرى مىزيستند كه شرف و انسانيت بهايى و جايگاهى نداشت. دنياپرستان خدعه گر در لباس ديندارى از جهالت مردم به نفع خود بهره برده و بر مسند جانشينى پيامبر خدا تكيه زدند، سلاح ايمان آسيبپذير شده بود و كار آرايى چندانى نداشت، افكار جاهلى دوباره زنده شده بود. شعلههاى قبيله گرايى ضعفا را به ستوه آورده بود. مردم از ظلم و ستم و تبعيض خسته شده بودند. نه راه پيش داشتند و نه راه پس.
در چنين جامعه بحران زده جوانمردى از سلاله پاك نبوى بپا خاسته و با امر به معروف تاريخى خود تا پاى شهادت، اسلام ناب جدش را از مسير انحراف نجات بخشيد.
درود خداوند بر روان پاكشان باد.
«السلام عليك يا ابا عبدالله اشهد انك قد اقمت الصلاة و آتيت الزكات و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر»باب سخن را اينگونه آغاز كنيم. آنچه در زيارت امام حسين (ع) مىخوانيم و بدان شهادت مىدهيم همه از اسباب و ابزارهاى (عزت) و شيوههاى رسيدن به عزت حسينى است. عزتى كه امام بزرگوار به جهانيان ترسيم كردند. عزت به معناى واقعى و حقيقى آن است. پس سزاوار است كه در اين مقاله ابتدا به اركان عزت و سپس به آسيبشناسى عزت حسينى بپردازيم. تا اينكه دوباره تاريخ كربلا تكرار نگردد.
1- تعريف عزت و مصداق عزت در كلام ائمه
مفهوم عزت و كرامت و شهامت حسينى مفهومى نيست كه در لغت نامهها و دائرة المعارفها بدنبال آن گشت و يا تعبير دلخواه براى آن وضع كرد. براى درك و فهم درست واژه (عزت) بايد به تاريخ بلند و پر از حماسه امام شهيدان و سرور آزادگان رجوع كرد.
صفحات زرين تاريخ ائمه طاهرين (ع) هر يك گواهى گويا و سندى معتبر براى مفهوم حقيقى عزت است. با توجه به حساسيت زمان و مكان دوران زندگى امام حسين (ع) كه سراسر جامعه اسلامى پوشيده از ذلت و خوارى و حقارت انسانهاى فرهيخته بود. رفتار و كردار، بيان و حتى شيوههاى مبارزاتى آنحضرت همه و همه بيانگر عزت و افتخار بود. عزتى كه، قرآن از آن بدينگونه ياد كرده است.
«الّذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ايبتغون عند هم العزّة فانّ العزّة للّه جميعاً»(1) آن گروه كه كافران را دوست گرفتند و مؤمنان را ترك گفتند. آيا نزد كافران عزت مىطلبند، (خطا مىروند) همه نزد خداست.
عزت در ادبيات ملتها متفاوت معنا شده و تعابير گوناگون دارد. اما در فرهنگ اسلامى و آيات قرآنى خدا محورى برجستهترين معنا و تعبير عزت است.
گرچه ائمه طاهرين در طول حياة طيّبه خود خدا محورى را سرلوحه زندگى خود قرار داده بودند اما اين واژه (عزت) در مورد امام حسين (ع) از ويژگى خاصى برخوردار است. عصرى كه در آن امام بزرگوار عملاً و منطقاً عزت را به زيباترين وجه به صحنه تاريك آن روزگار وارد كردند. چنان مورد توجه خردمندان و فرهيختگان جهان قرار گرفته است كه حتى در ميان ملل غير مسلمان نيز زبانزد خاص و عام مىباشد از جمله كشور هند، هنگامى كه كشور هند زير سلطه انگليس قرار داشت با الهام از قيام عزت بار امام حسين (ع) توانست زنجيرهاى اسارت را پاره كند.
عزتى كه امام در آن دوران خفقان به جامعه ارائه كردند. از روشها و شيوههاى ويژهاى برخوردار بود نظير هجرت، شهادت، اسارت، اين چنين بود كه تا ابد بر صحنه روزگار ماندگار گرديد.
روان شناسان در طول حيات علمى روانشناسى سعى كردهاند براى احياء شخصيت انسانها و باز گرداندن افراد مأيوس و خود باخته و سرخورده به جامعه معقول اجتماعى بابى بنام (رمز خويشتن يابى) بر روى آنان بگشايند.
كسانى كه بيوگرافى مىنويسند، كوشش مىكنند براى هر روحيه يك كليد شخصيت پيدا كنند، آنها معتقدند كه شخصيت هر كسى يك كليد معينى دارد، و اگر آن را پيدا بكنيد، سراسر زندگى او را مىتوانيد توجيه نماييد.
محمود عقاد، دانشمند متفكر مصرى (در كتاب عبقرية الامام) معتقد است كه من كليد شخصيت على (ع) را در فروسيت جستجو و پيدا كردم.
بنابر اين از ديدگاه روان شناسانه و جامعه شناسانه كليد نجات جامعه اسلامى در عصر امويان تنها بوسيله ابزار و عنصر عزت قابل تحليل است. باب عزتى كه امام به روى امت جدش گشود چنان پايدار و مورد توجه بود كه ساليان دراز پس از شهادت آن بزرگوار الگوى آزاديبخش براى ملتهاى تحقير شده و در اسارت مانده مىباشد. عزتى كه از آن سخن به ميان آمد. چنان در تار و پود ائمه طاهرين تنيده شده بود، كه علاوه بر آنكه شامل حال دوستان مىگرديد، شامل حال دشمنان آن بزرگواران نيز مىشد.
روزى كه رسول خدا مكه را فتح كرد اطرافيان حضرت شعار دادند( اليوم يوم الملحمه…)(2) يعنى امروز روز نبرد است. حضرت پيامبر از اين شعار ناراحت شده فرمودند: «…اذهبوا فانتم الطلقا» يعنى برويد دنبال زندگى خود همه شما آزاديد.
شبه اين برخورد را مولاى متقيان در جنگ صفين انجام داد هنگامى كه شريعه آب بدست ياران امام فتح شد. حضرت از لشگر معاويه دريغ نكردند، نظير همين عمل انسانى اسلامى را فرزندش در كربلا انجام داد.
رمز خويشتن يابى در تفكر شيعى همان شعار معروف «هيهات منا الذله» است كه از امام شهيدان به يادگار مانده است. رمزى كه امام بزرگوار براى احياء شخصيت انسانى و اكرام مقام خليفه الهى براى دوست و دشمن عرضه كرد. نظيرش در هيچ مكان و زمانى پديدار نشده است. رمزى كه در همه اعصار پناهگاه مستضعفان و آزادگان در بند بوده و خواهد بود. امام حسين (ع) هنگامى كه، ابوذر، آن يار وفادار مولاى متقيان را بدرقه مىكردند فرمودند: عمو جان نصيحت من به تو اين است «فاسئل اللّه الصبر و النصر و استعذ به من الجشع و الجزع»(3)از خدا مقاومت و يارى بخواه از اينكه حرص بر تو غالب شود، كه بدبخت مىشود بر خدا پناه ببر، از جزع و ترس.
از ديدگاه امام، خدا محورى و توكل به خدا و پناه بردن به خدا اركان زندگانى سعادتمند است هر چند در ميان صحراى ربذه باشد حضرت با سخنان پر از اميد خود در صدد استحكام، اعتماد به نفس ابوذر برآمد كه از سوى دنيا داران تبعيد شده بود.
در مورد ديگر مىفرمايد: «ان جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها، بحرها و برّها و سهلها و جبلها عند ولىّ من اولياءاللّه و اهل المعرفة، بحق اللّه كفىء الظلال»(4) آنچه خورشيد برآن طلوع مىكند تمام دنيا و مافيها، درياى آن، كوه و دشت آن در نزد كسى كه با خداى خودش آشنايى دارد و عظمت الهى را درك كرده است مثل يك سايه است.
امام اينگونه ادامه مىدهد: آزاد مردى پيدا نمىشود كه به دنيا و مافيهاى آن بى اعتنا نباشد. دنيايى كه انسان در آن بخاطر يك لقمه چرب خود را خوار و ذليل نمايد. همه كلمات امام بيانگر اهداف بلند و با عظمت و مقدس ايشان در قيام كربلا است. به هنگام خروج امام حسين از شهر مدينه عمر ابن على از ارادتمندان ايشان از امام خواست كه از سفر منصرف شود و عرض كرد: «كاش با يزيد بيعت مىكردى و اين بلا را از خويش دور مىگرداندى» امام فرمودند: اى برادر، رسول خدا فرموده است كه يا على تو كشته مىشوى و حسين نيز كشته مىشود. و قبر شما به يكديگر نزديك است.
هان فكر مىكنى تو مىدانى و من نمىدانم؟! سوگند به خدا كه من با يزيد بيعت نمىكنم و خوارى و ذلت اين بيعت را بر خود هموار نمىكنم: «واللّه لا اعطى الدنية من نفسى ابداً»(5)
از شعارهاى معروف امام در روز عاشورا شعارى بود كه روح حماسه و شجاعت در آن دميده شده بود. و در هم كوبنده ذلت بود:
الموت خير من ركوب العار
و العار اولى من دخول النار(6)
مرگ بهتر از ننگ است
و ننگ بهتر از وارد شدن به آتش
شاعر عرب چه زيبا ترسيم كرده است:
الحسين الّذى رأالقتل فى العزّ
حياة و العيش فى الذّلّ مثلا
حسين آن كسى است كه مرگ در عزت را زندگى مىداند و زندگى در ذلت را مرگ مىداند. امام حسين (ع) راههاى اصلى هدايت را كه توسط برخى از اصحاب منافق و كينه توز مسدود شده بود بازگشايى كرد و افقهاى دود گرفته ناشى از منع حديث نبوى و جعل حديث احقاد بدريه، خيبريه و حنينيه و…را پاكسازى نمود.
امام ادامه دهنده راهى بود كه پدر بزرگوارش در مدت 25سال بطور غير رسمى و به مدت 5سال حكومت عدالت پرورش زمينههاى اصلاح و هدايت و حيات طيبه را فراهم نموده بود. مولاى متقيان با تلاش بى وقفه خود در كنار چاهها، نخلستانها و ميادين مختلف جهادى و تربيتى درصدد باز گرداندن اسلام ناب به مسير اصليش بود. گرچه محدوديت ايجاد شده بعد از رسول خدا(ص) در مورد اهل بيتش مانع از سرعت عمل مولاى متقيان شد، اما آن حضرت توانست افقهاى روشن را در دور دستها به مردم نشان دهد.
اين كار ناتمام را بعد از اميرالمؤمنين فرزند بزرگوارش امام حسن و امام حسين(ع) به انجام رساندند اگر نبود صلح مصلحتى امام حسن (ع) و افشاگريهاى بجا و بموقع امام حسين(ع) روح تشيع اكنون زنده نبود. امام زمانى به داد اسلام رسيد كه مىرفت حميّت جاهلى دوباره سربر افرازد. آن حضرت درسى به جهانيان آموخت كه بسيار حائز اهميت است، امام تمام راههاى منتهى به عزت را عملاً برشمرده چه قبل از قيام عاشورايى خود و چه در صفحه كربلا. همچنين امام به آسيبهاى جدى كه هر عزتى را تهديد مىكند اشاره فرموده اخطارها و هشدارهاى لازم را در اين مورد بيان كردهاند.
اينك به تك تك عوامل و عناصر عزت و آسيبشناسى آن مىپردازيم.
2- آگاهى
بعد از هر انقلابى جامعه انقلاب كرده با معضلى بنام نسل سوم روبرو مىباشد كه انقلاب پيامبر خدا هم از اين معضل مستثنى نبود. كسانى كه در كربلا به جنگ امام آمده بودند غالباً افرادى بودند كه حيات رسول خدا(ص) را درك نكرده بودند و هرآنچه از آموزههاى دينى بدستشان رسيده بود. آموزههايى بود كه توسط خلفاء سلف بدستشان رسيده بود. بنابراين از يك ناخالصى فاحشى برخوردار بود. اين امر سبب گرديد تا مردم نسبت به اسلام اصيل يك جهالت عمومى داشته و بركات زيبايى اسلام را آنطور كه مىبايد مشاهده نكردند. تنها عده اندكى از مردم، اسلام را از اصحاب ياد گرفتند. كسانى كه در حيات رسول خدا(ص) حضور داشتند و آن حضرت را از نزديك زيارت كرده و درك كرده بودند و بنام صحابى معروف بودند. پس از وفات پيامبر مكرم(ص) اسلام و غصب ولايت، آرام آرام گامهاى انحراف برداشته شد. اينطور نبود كه يك شبه همه چيز تغيير كرده باشد و مردم شام چنين تصور كنند كه رسول خدا(ص) وارثى جز بنى اميه ندارد.
يكى از گامهاى مؤثر و موذيانه منع نشر حديث نبوى در ميان مردم بود. نسلى كه پيامبر خدا را نديده بود چگونه مىتوانستند از مفاهيم و محتواى برنامههاى حيات بخش اسلام آگاه گردند؟
جانشين حقيقى پيامبر خدا خانه نشين شده بود. گر چه آن حضرت از مناسبتها و موقعيتها بهترين بهرهها را مىبرد اما آنچه از موضع قدرت و اقتدار صادر مىشود. تفاوتهايى دارد با پيامهاى نيمه مخفى، و امام حسين با قيام تاريخى و بى نظير خود اين آگاهى را به مردم داد كهاى مردم آن اسلامى كه شما از آن پيروى مىكنيد اسلام ناب نيست. تنها ابزاريست در دست دستگاه حاكمه امويان.
مردم شام از وقتى كه مسلمان شده بودند همواره بنى اميه را در كنار خود يا بالاى سرخود مشاهده كرده بودند و هر آنچه بنام شريعت و مسائل اجتماعى آموخته بودند آموزه هايى بود كه معاويه بر آنها ديكته كرده بود. معاويه از سال 18ه.ق بر سر قدرت بود تا سال 60ه.ق بمدت 42 سال معاويه فرصت كافى براى انحراف مردم جاهل داشت. و بهترين بهره كشى را از آن موقعيتها به نام خود ثبت نموده است.
معاويه چنان مردم ايالت شام و دمشق را تربيت كرده بود كه مردم هنگامى كه شنيدند مولاى متقيان در محراب عبادت به شهادت رسيده شگفت زده شدند كه على كجا مسجد كجا؟!
اينگونه بود كه مردم به جنگ فرزند پيامبر خود آمدند و او را خارجى خطاب كردند.
معاويه در يك مورد به يزيد سفارش كرد كه: بعد از تمام شدن مأموريت، لشگر شام را خارج از شام نگهدارى نكند چرا كه خلق و خوى بيگانگان مىگيرند.(7)
امويان از آگاهى مردم مىترسيدند اما پيام رسانان كربلا چه در صحنه غمبار عاشورا و چه در حال اسارت با شهامت پرده از روى نقشههاى بنى اميه و غاصبان برداشتند. بى دليل نبود كه مردم كوفه و شام گريهها كردند و عذرها خواستند.
بعد از واقعه كربلا بيدارى و هشيارى به سراغ مردم آمد. و گروههاى مبارزاتى كوچك و بزرگ شكل گرفت، شورش مردم مدينه در واقعه حره نشانگر آن است كه مردم مدينه نسبت به ساير بلاد، آگاهى بيشترى داشتند لذا حكومت يزيد را منكر مىشدند. و برعليه آن قيام كردند.
3- موضعگيرى بموقع
امام با حركت تاريخى خود در مقابل آخرين ترفندهاى بنى اميه و با عدم سازش و همكارى با آنان جبهه حق و باطل را به وضوح تبيين كرد. عملاً و علناً يادآور شد كه اسلام در حال نابودى و سقوط حتم قرار گرفته است. و با هجرت خود از مدينه به همراه اهل بيت خود جدى بودن خطر اسلام زدايى را به مردم عصر خود گوشزد فرمود.
اگر چه امام حكومت معاويه را نيز غير مشروع مىدانست اما طبق قرار داد صلحى كه با امام حسن (ع) بسته شده بود خود را پايبند به قطعنامه صلح مىدانست. اما با اينهمه در نامهاى به معاويه متذكر شد كه حكومتش غير قانونى است و قابل قبول نمىباشد. امام در جواب كسانى كه مانع هجرت امام از مدينه بودند و فلسفه هجرت ناگهانى را سؤال مىكردند فرمود: «الا ترون انّ الحق لا يعمل به، و انّ الباطل لا يتناهى عنه؟»(8) آيا نمىبينيد به حق عمل نمىشود؟ آيا نمىبينيد قوانين الهى پايمال مىشود؟
اين همه مفاسد پيدا شده و احدى نهى نمىكند و احدى هم باز نمىگردد! در چنين شرايطى يك نفر مؤمن بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد. امام در يك جمله كوتاه، اما گويا، تكليف همگان را در همه اعصار روشن نمودند و فرمودند: «انى لاارى الموت الا سعادة و الحياة مع الظالمين الّا برما»(9) اى مردم در چنين شرايطى، در چنين اوضاعى، من مردن را جز سعادت نمىبينم در برخى نسخهها (شهادة) آمده. و زندگى با ستمگران را مايه ملامت مىبينم.
روح من روحى نيست كه با ستمگر سازش كند مگر نمىبينيد. بيت المال ملك اختصاصى عدهاى قرار گرفته و فاصله طبقاتى بوجود آمده مگر نمىبينيد…
4- امر به معروف و نهى از منكر
هر جامعه نياز به اصلاحاتى دارد كه در سايه آن سلامتى و امنيت جامعه تضمين گردد. پايههاى رشد و پيشرفت توسعه يافته و مستحكم گردد.
امام هنگامى كه وارد عراق شد و اوضاع صد در صد مأيوس كننده را مشاهده كرد (اعراض كوفيان و سپاه حر) خطابه معروفى را ايراد فرمود: «ايها الناس! من رأى سلطاناً جائراً مستحلاً لحرام اللّه ناكثاً لعهد اللّه مستأثراً لفىءالله معتديا لحدود اللّه. فلم يغيّر عليه بقول و لا فعل…»(10) اى مردم! پيامبر خدا فرمودند: هر گاه كسى حكومت ظالم جائرى را ببيند كه قانون خدا را عوض مىكند، حلال را حرام و حرام را حلال مىكند، بيت المال مسلمين را به ميل شخصى مصرف مىكند، حدود الهى را بر هم مىزند. خون مردم مسلمان را محترم نمىشمارد، در چنين شرايطى ساكت بنشيند، سزاوار است خدا (حقاً خدا چنين مىكند، يعنى در علوم الهى ثابت است) كه چنين ساكتى را به جاى چنان جائرى و جابرى بسپرد. بعد مىفرمايد: «و انما هؤلاء القوم قد حلوا حرام اللّه و حرّموا حلاله »(11) اينها كه امروز حكومت مىكنند (آل اميه) همينطور هستند. آيا نمىبينيد حرامها را حلال كردند و حلالها را حرام؟…
بنابراين هر كس كه در اين شرايط ساكت بماند، مانند آنهاست. بعد حضرت تطبيق به شخص خود كردند: (و انا احقّ من غير) من از تمام افراد ديگر براى اينكه اين دستور جدم را عملى كنم، شايستهتر هستم. در زيارت آن حضرت مىخوانيم: «اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكاة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر» شهادت مىدهم كه شما نماز را بپا داشتيد و زكات را…، اگر در طول اقمت، امر و نهى، امام را نيز بپا داشتن فرض كنيم، مبالغه نكردهايم به اين دليل كه تا آن هنگام امر به معروف و نهى از منكر نيز لحظات آخر عمر خود را سپرى مىكرد كه امام با اقدام عمل خود در مورد اين فرد امر الهى را حيات دوباره بخشيدند.
امام راهكار اصلاح اساسى را در اجراى فريضه امر معروف و نهى از منكر مىديدند بنابراين از هيچ اقدامى فروگذار نبودند حتى در اين راستا حاضر شدند كه اهل بيت خود را نيز فدا كنند. و اين عملكرد بى نظير امام بيانگر اهميت امر به معروف… است. كه رمز بقاى هر جامعه – بقاى معنوى – منوط به اجراى اين فريضه بزرگ الهى است.
5 – حفظ ارزشهاى اسلامى در قالبهاى مختلف
هر انقلاب را از آثار بجاى ماندهاش شناسايى مىكنند. نسلهاى بعدى هر انقلاب كه در صحنه پديد آمدن آن واقعه و پيروزى آن نقش و حضورى نداشتهاند از آثار مثبت و پر بار آن پى به ارزشهاى والاى آن مىبرد. امام شهيدان در يك اقدام سمبليك و ارزشى نام همه فرزندان پسر خود را على نهاد تا اينكه در برابر سب مولاى متقيان كه توسط معاويه قانون رسمى در آمده بود. نشانههاى ولايت منصوب از جانب خدا محو و نابود نگردد. در روز عاشورا امام بارهابه معرفى خود پرداختند: انا ابن على المرتضى انا بن فاطمة الزهرا… يعنى اى مردم بشناسيد مرا كه از چه خاندانى هستم من به رگ و ريشه خود افتخار مىكنم. اى مردم همانطور كه پدرم على مرتضى در راه احقاق حق جهاد كرد من نيز به همان دليل و به همان روش جهاد مىكنم همانطور كه مادرم از حق دفاع كرد و اسرانجام فداى حق شد. فداى ولايت شد، من نيز فداى حق خواهم شد. بنى اميه كه در تبليغات سوء خود مولاى متقيان را از اهل بيت جدا كرده بودند امام در رجزهاى عاشورا اين تفكيك را مطرود دانست. و عكس آن را اثبات كرد و خطاب به مردم كوفه فرمود: «الا و انّ الدعىّ ابن الدعى» اى مردم آن زنا زاده پسر زنازاده آن امير و فرمانده شما به من چه پيشنهادى مىكند؟ مىگويد حسين! يا بايد خوار و ذليل من شوى يا شمشير، به اميرتان بگوئيد كه حسين مىگويد: هيهات منا الذله؛ حسين تن به خوارى نمىدهد، مگر نمىداند كه من در چه دامنى بزرگ شدهام از چه پستانى شير خوردهام ما كجا و تن به ذلت دادن كجا.(12) و كسى نمىتوانست اين اصل را انكار كند.
6 – پاسدارى در راه هدف مقدس
هر مصائبى در قيام عاشورا متوجه امام واهل بيت آن حضرت مىشد ذرهاى بر اراده امام سستى حاكم نمىگرديد هر چند جوانان رشيد بنى هاشم و ياران با وفاى ايشان به شهادت مىرسيدند و كوهى از غم و مصيبت دامنگير آن حضرت مىشد. كلمهاى شكوه شنيده نمىشد. حتى هنگامى كه امام از شدت تشنگى حال مساعدى نداشتند به هيچ وجه از دشمن تقاضاى آب نكردند. در شب عاشورا به خواهر مكرمهاش توصيه فرمود: كه خواهرم شيطان حلمت را نبرد و با آرامش و طمأنينه خواهر خويش را در جريان فرداى عاشورا قرار داد و آنها را براى يك اسارت تمام عيار آماده كرد، اما هيچ گاه توصيه نكرد خواهرم اگر عرصه بر شما تنگ شد تقاضاى يارى كن! و خود نيز در لحظات واپسين عمر مباركش در قتلگاه زمزمه (رضاً بقضاءك) بر لبهاى تشنه و خشكيده خود داشت. آنچه كه امام در حال هجرت و قبل از آن فرموده بود (قيام بهحق و براى احياء حق) خود به پايش جانهاى عزيزى را فدا كرد درود بر روان پاكشان باد.
سلام بر كسى كه شنها آغشته به خود او شد اما در عوض دلهاى زنگ زده صيقل يافت. سلام بر كسى كه حرمت خيمهاش شكسته شد. اما خيمه اسلام از نو احيا گرديد. سلام بر جايگاههاى دليل و برهان كه سنگ نشانهاى گمشده را دوباره بنا نهاد. سلام بر لبهاى پژمرده كه زبانهاى حق گو را شفا كرد. سلام بر جسدهاى برهنه كه لباس عزت را بر قامت اسلام و مسلمين برازنده كرد.(13) امام شهيد شد تا جهان اسلام تكان بخورد و گروههاى توابين تشكيل گردد و شورش عليه ظلم و ستم ادامه داشته باشد. وقتى روح بزرگ شد آرزو مىكند كه در راه هدفهاى الهى و هدفهاى بزرگ كشته شود. وقتى روح بزرگ شد خواه ناخواه بايد در «روز عاشورا حدوداً سيصد و بيست زخم»(14) بر بدنش وارد شود. آن تنى كه در زير سم اسبان لگد مال شد جريمه يك روحيه بزرگ را مىدهد. جريمه حق پرستى را مىدهد.
و اذا كانت النفوس كباراً
تعبت فى مرادها الجارم
وقتى روح بزرگ شد به تن مىگويد، من مىخواهم به اين خون ارزش بدهم. و راه را براى ديگران باز كنم، قرآن كريم پيامبر خدا را به يك چراغ تشبيه مىكند. بايد چراغ باشد. تا ظلمتها از ميان برود، بايد چراغ باشد تا سارقين معنويت و ارزشها رسوا گردند.
7- ياد خدا در همه حال
انسانهاى فرهيخته و داراى شخصيت والاى، از يك زندگى و آرامش درونى نسبتاً عالى برخوردارند تحوّلات متغيّر زمانه آنها را مجذوب و مديون خود نمىكند. امام شهيدان نيز از اين قبيل افراد نادر هستند كه در همه حال اظهار بندگى و عبوديت به درگاه خدا داشته چه روزى كه بر دوش نبى اكرم در حال سلامتى و راحتى بسر مىبرند و چه روزى كه در برابر تير باران نماز ظهر اداء مىكردند. ظهر عاشورا ابوثمامه صيداوى وقت نماز را يادآور شده و مىخواهد كه آخرين نمازش را با امام بخواند، آن حضرت فرمود: نماز را تذكر دادى خداوند تو را از نماز گزاران بشمارد. سپس امام به زهيربن قين و سعيد بن عبداللّه دستور داد جلوى صف ايستاده و مانع رسيدن تيرها باشند امام با جمعى از ياران نماز خوف بگذاشت و نيمى ديگر به دفع دشمن مشغول بودند. آن دو يار وفادار امام خود را سپر بلاى تيغ و تير ساختند تا اينكه پسر پيامبر ياد خدا را به موقع خودش و در وقت فضيلت به انجام برساند. امام حسين (ع) عملاً به كوفيان و شاميان نشان دادند كه چه كسى بر حق و بر سبيل خداشناسى است و در جهت رضاى او حركت مىكند. در يك مورد امام فرمود: «الناس عبيدالدنيا و الدين لعق على السنتهم يحوطونه ما درت به معايشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّيانون»(15) مردم بندگان دنيا و مال هستند و دين سرزبان آنهاست. دين را تا زمانى خواهانند كه به نفع دنيايشان باشد بپاى آزمايش، دينداران كم بشوند.
8 – دورانديشى و نكته سنجىهاى بموقع
سازندگان تاريخ همواره جلوتر از تاريخ حركت مىكنند و بيشتر از سايرين مىانديشند و بموقع عمل مىكنند. سالار شهيدان هنگامى كه خطر نابودى اسلام را بدست يزيد و امويان، گوشزد مىكردند. مردم هنوز باورشان نمىشد كه يزيد چنين قصدى دارد البته يزيد آخرين تير بنى اميه بود معاويه سالهاى متمادى براى براندازى اسلام زمينه سازى كرده بود. آنچه را كه امام در خشت مىديد ساير مردم در آيينه نمىديدند تا اينكه امام به شهادت رسيد. يك هيئت هشت نفرى را مأمور كردند تا بروند از قضيه شهادت امام با خبر بشوند، هيئت روانه شام گشتند مدتى در آنجا اقامت كرده و تحقيق نمودند، حتى با خليفه ملاقات كردند. هنگام بازگشت به مدينه، مردم از آنان سؤال مىكنند قضيّه چه بود، مىگويند نپرسيد كه ما در مدتى كه در شام بوديم، مىترسيديم كه از آسمان سنگ ببارد و ما هم از بين برويم، تازه آن سخنى كه امام فرموده بود: «و على الاسلام السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد؛ مىفهمند و اعتراف مىكنند كه راست گفت حسين بن على: گفته مگر چه قضيهاى بود؟ گفتند: همينقدر به شما بگوييم كه ما از نزد كسى آمديم كه علناً شراب مىنوشيد، علناً سگ بازى مىكند، يوز بازى مىكند، هر فسقى را انجام مىدهد…»(16)
در عاشورا هم فرمود: كه اينها مرا خواهند كشت اما من امروز به شما مىگويم كه بعد از كشتن من، اينها ديگر نخواهند توانست به حكومت خودشان ادامه دهند.
البته جاى شگفتى هم نبود كه چرا مردم شام و مدينه و ساير بلاد اسلامى متوجه چنين فاجعهاى نشده بودند چرا كه مردم عمرى در جهالت نگه داشته شده بودند. و از سرچشمه هدايت محروم شده بودند.
9 – دنياطلبى
بسيارى از كسانى كه در دام دنياگرايى گرفتار شدهاند، از ابتدا چنين تصورى نداشتند كه روزى به روز سياه مىنشينند و همه ارزشها و ديانت وجوانمردى را به مسلخ مىبرند. در روايات اسلامى آمده كه: وارد دنيا شدن آسان است اما خارج شدن از آن سخت» است. بسيارى از مردم حاضر در حجةالوداع در غدير خم، بخاطر دنيايشان در انحراف مسير خلافت و ولايت نقش داشتند. و يا اين انگيزه باطل را يارى كردند كه چند صباحى در رفاه بسر ببرند. دنيا گرايى از مقوله هايى است كه اگر انسان متقى و زاهد هم دچار آن شود ايمانش در خطر است. طلحه و زبير شاهدان زنده و سندهاى معتبر اين ادعا هستند. چنان دنيا گرايى در تار و پودشان رخنه كرده بود كه حاضر نشدند حكومت عدل اميرالمؤمنان را قبول و تحمل نمايند و بلكه در كمال جسارت و پرروئى رو در روى امام و رهبر خود قرار گرفتند.
باب دنيا گرايى نخستين بار دوران خليفه دوم گشوده شد و در عصر عثمان به اوج خود رسيد. چنانچه مولاى متقيان ترسيم فرمودهاند. بيت المال مسلمين بسان اموال شخصى در دستان بنى اميه رد و بدل مىگشت. «و قام معه بنو ابيه يخضمون مال اللّه خضمة الابل نبتة الربيع»(17) تا آنكه سومى به خلافت رسيد، دو پهلويش از پر خورى باد كرده و همواره بين آشپزخانه و دستشويى سرگردان بود. و خويشاوندان پدرى او از بنى اميه به پا خاستند و همراه او بيت المال را خوردند و بر باد دادند. چون شتر گرسنه كه به جان گياه بهار بيفتد».
جرجى زيدان مورخ مسيحى لبنان مىنويسد: پس از آنكه اعراب به كشور گشايى پرداختند، سيم و زر و غلام و كنيز به جزيرة العرب روان گرديده، اندك اندك اعراب مسلمان به فساد و هرزهگى رو آوردند.
ابن سعد در كتاب طبقات مىنويسد: «زبير صحابى نامدار اسلام در بصره خانهاى ساخت كه امروزه هم معروف است. در كوفه، مصر و اسكندريه هم خانه هايى ساخت بعد از زبير 50 هزار دينار و 1000 اسب و هزار عبد و كنيز ماند»(18) عبدالرحمان يكى از اعضاى مؤثر شوراى شش نفره عمر براى خلافت وقتى از دنيا رفت يك هشتم مالش را بين چهار زنش قسمت كردند به هر كدام از زنهايش هشتاد هزار دينار رسيد.(19)
مروان پانصد هزار دينار، ابن ابى سرح صد هزار دينار، زيد بن ثابت صد هزار دينار.(20)
10 – وفاى به عهد
در پى نامههاى بى شمار كوفيان مبنى بر دعوت و حمايت از امام حسين (ع) ايشان سفير خود را بسوى مردم كوفه روانه كردند. مسلم بن عقيل نماينده امام در كوفه پيام امام را به آنان رسانده و از آنان نيز بيعت گرفت. اما طولى نكشيد در اثر سخت گيريهاى عوامل حكومتى ابن زياد بيعت كنندگان سفير امام را تنها گذاردند. از آن سوى كه امام در حال حركت بسوى كوفه بود و از سرانجام كار مسلم آگاه نبود. لاجرم به بزرگان كوفه مكتوبى به اين مضمون نگاشت: برادران مؤمن مسلم بن عقيل مكتوبى بمن فرستاد و مرا آگاهى داد كه شما بحسن راى و نظر متفق شدهايد و به نصرت ما كمر بستهايد.
نامه امام توسط عبداللّه بن يقطر فرستاده شد.(21) اما عبداللّه قبل از آنكه نامه را بدست اهلش بسپارد توسط ديده بانان ابن زياد، گرفتار گرديد، و در يك موقعيت حساس و خطرناك بر بالاى منبر رفته و به جاى سخن گفتن به نفع دستگاه حكومتى گفت: اى مردم كوفه من از جانب حسين (ع) به سوى شما آمدم… و خبر ورود قريب الوقوع امام را اعلام كرد. و عاقبت يكى از قربانيان بى وفايى كوفيان گرديد.
اما با توجه به بى وفايى مردم كوفه و واكنش ناجوانمردانه آنها، سيد و سالار شهيدان همچنان مصمم شد كه بسوى كوفه روان گردد. اگر چنين نمىكرد در تاريخ ثبت مىشد كه مردم كوفه امام را به يارى خود خواندند وليكن امام به آنها جواب مثبت نداد.
كرامت و وفاى به عهد امام در حساسترين مقطع زمان شامل حال كوفيان شد و همين گروه در گرو عهد و پيمان بودن، امام را در گرداب سرزمين كربلا گرفتار كرد. اين بار حربن يزيد رياحى راه عبور را بر امام بست. او نيز همچون ساير كوفيان از كرامت و بزرگوارى امام بى بهره نماند. با اينكه حر به نوعى سبب ماندگارى امام در آن سرزمين گرديد اما امام به هنگام تهيه آب براى خود و اهل بيت و يارانش لشگر حر را فراموش نكرد و لشگريان حر را نيز سيراب كرد.(22) اين بود فرق فاحش ميان كوفيان و يزيديان و سالار شهيدان، امام پس از شهادت برادر بزرگوار خود همچنان به عهد و پيمانى كه امام حسن (ع) با معاويه داشت، پايبند بود تا اينكه معاويه مرد و مسئوليت وفاى به عهد از عهده امام برداشته شد.
11- انتخاب و اختيار يارى دهنده در كمال آزادى
هر رسالت مهم، افراد بزرگ و كاردانى را مىطلبد پسر پيامبر در واقعه كربلا با توجه به اينكه به افراد شجاع و با ايمان، نياز داشت اما با اين همه ياران خود را مختار گذاشت در انتخاب نهايى، نه تنها ياران خود را تشويق به ماندن در كنار خود نكرد بلكه از آنان خواست تا از فرصت استفاده كرده و در تاريكى شب به شهر و خانه خود باز گردند. علاوه بر اين بعضى از افرادى كه مايل به بازگشت بودند، وسيله رفتن آنها را مهيا نمود. در تاريخ آمده است كه يكى از افراد حاضر خطاب به امام عرض كرد يا ابن رسول اللّه ظاهراً كارى با من نداريد من آماده رفتن بشوم امام فرمود:آن اسب…مهيا و مركب خوبى است با آن به راهت ادامه بده.
12- غيرت
غيرت از نظر لغوى به ناموس پرستى و حميّت معنا شده، اما در اصطلاح دين، غيرت تعصب داشتن به ارزشهاى الهى است و تا آخرين لحظه جان فشانى كردن به پاى آن است. غيرت ابتدا شامل دين و سپس ناموس و مال مىشود. روز عاشورا امام از شدت غيرت دينى از همه عزيزان، جوانان و ياران خود گذشت و همه را فداى غيرت دينى كرد و هنگامى در غربت و بى كسى با كوفيان مىجنگيد. سپاهيان اموى اطراف امام را محاصره كرده و بين امام و خيام فاصله ايجاد كردند در اين ميان عدهاى از سپاهان دشمن قصد خيمهها كردند. امام بانگ برآورد. اى شيعيان آل ابى سفيان! اگر چه دين نداريد و از خداوند و روز معاد نمىهراسيد كمتر از آن نباشيد كه در دار دنيا آزاد مرد باشيد. اگر خود را عرب مىشماريد باز گرديد و به خصلت حسب و نسب خويش. شمر گفت چه مىگويى پسر فاطمه! امام فرمود: من با شما رزم مىكنم و شما با من، زنان در اين ميان چه گناهى كردهاند. متعرض ايشان نشويد. باز گرديد تا من زندهام با من نبرد كنيد. شمر گفت: ستوده سخنى گفتى و باز گشتند.(23)
13- بودن براى خدا مردن براى خدا
«قل انّ صلاتى و نسكى و محياى و مماتى للّه رب العالمين»(24) بگو اى پيامبر همانا نماز و طاعت و كليه اعمال من و حيات و ممات من همه براى خداست كه پروردگار جهانيان است. امام و ياران شايسته و لايق ايشان تمام سعى خود را بكار بردند و بارها تك تك ياران با مردم غفلت زده سخن گفتند تا شايد آنها را نيز به راه خدا محورى، رهنمون شوند يكى از ياران با وفاى امام بنام زهير بن قين در پيشاپيش سپاه كوفه ايستاد و چنين گفت: مردم خير خواهى حق هر مسلمانى بر مسلمان ديگر است تا كار به شمشير نكشيده است ما با يكديگر برادريم و يك دين داريم و يك ملت هستيم اما همين كه كار به جنگ كشيد و شمشيرها از نيام بيرون آمد ديگر رشته پيوندى ميان ما نخواهد بود.
امام حسين (ع) بارها در صحنه كربلا سعى كرد با سخنان منطقى و مستدل خود، وجدان خفته اين مردم را بيدار نمايد، به آنها يادآور شد كه اين آخرين فرصت است كه براى زندگى سعادتمند داده شده است از اين فرصت استفاده كنند. اگر اين فرصت را از دست بدهند ديگر روى رستگارى را نخواهند ديد. براى همين بود كه نخستين ساعات روز دهم محرم نيز به پيغام آوردن، پيغام بردن و سخن گفتن و خطبه خواندن گذشت. خطبه هايى كه امام در آن روز براى مردم خواندند سند گويا و گرانبهايى است مبنى بر اينكه علاوه بر داشتن روح بلند و آزادگى در وجود امام نشانگر نقطه اوج شفقت و دلسوزى بر مردم گمراه و تلاش و كوشش انسانى براى نجات چنين مردم است: مردم شتاب مىكنيد سخن مرا بشنويد، من خير شما را مىخواهم! من مىخواهم به شما بگويم براى چه كارى به اين سرزمين آمدهام! اگر سخن مرا شنيديد و انصاف داديد و ديديد من درست مىگويم اين جنگ گه هرلحظه ممكن است در گيرد از ميان بر خواهد خاست. اما مگر وسوسههاى شيطانى مجال شنيدن مىداد، در تاريخ آمده است كه دستور داده شد تا عدهاى هلهله كرده، مانع رسيدن صداى افشاگر امام به گوش لشكريان باشند.(25) آنها با اينگونه اعمال غير الهى غير انسانى تنها خود را از زندگى سالم و سعادتمند بىبهره كردند، امام بزرگوار كه همه حيات و مماتش براى خدا بود. سرانجام با قلبى آكنده از غم و مصيبت عزيزان از دست رفته و مردمانى جاهل كه حاضر نشدند سخن حق را بشنوند، در كمال غربت و تنهايى به نبرد با اين قوم ستم پيشه پرداختند و آخرين تلاش بازوان خود را به كار گرفتند، تا اينكه زمين مطهر خداوند را از وجود چنين افراد گمراهى پاك نمايند و خود نيز بدست آن جماعت بى دين به لقاء اللّه پيوستند. روز نخست كه به دنيا آمد شهادتين را بر زبان جارى ساخت و روزيكه مىرفت نام خدا بر زبانش جارى بود(الهى رضا بقضاك)
14- آسيبشناسى عزت حسينى
هر انقلابى دست آوردهايى براى جامعه به همراه دارد. ارمغان انقلاب امام حسين (ع) عزت و شرف، كرامت، شجاعت، جوانمردى و…بود. هر شىء با ارزشى و دست آورد ارزشى نسبت به قدر و منزلت خود آفاتى دارد. بنابراين بر انسانهاى آزاده و فرهيخته فرض است كه با هشيارى كامل و جدى مراقب اين ارمغان ناياب و گرانبها باشند. تا اينكه خداى ناكرده دوباره تاريخ كربلا تكرار نگردد.
در اين راستا ذكر نكاتى ضرورى بنظر مىرسد. هر آنچه بعد از رحلت پيامبر خدا رخداد شايد در ابتداء كار كوچك و كم ارزش جلوه مىكرد. اما همين مسائل كوچك و كم اهميت از نظر مردم آن عصر در زمان امام به يك مصيب و بلاى تمام عيار تبديل شده بود. پس مىبايست آفاتى كه دامنگير انقلاب رسول خدا(ص) گرديد. مد نظر اهل خرد در هر عصرى به ويژه در عصر حاضر كه شباهت بسيارى به انقلاب رسول خدا(ص) دارد، باشد. همانگونه كه در آسيبشناسى همواره به ريشههاى آسيبشناسى عزّت حسينى نيز مىبايد به عمق مصائب كربلا توجه نمود.
15- بازنگرى ريشههاى انقلاب امام حسين(ع)
اولين جرقههاى انحراف در جهان اسلام روز وفات رسول خدا نمايان گرديد هنگامى كه آن حضرت از نزديكان خود قلم و كاغذى خواستند تا چيزى را براى امت بنگارد كه مايه سعادت ابدى آنها باشد، و عدهاى با چهره منافقانه وارد جريان انحراف شده و گفتند: پيامبر هذيان مىگويد. و مطرح كردند كه كتاب خدا براى ما كافى است. مردم اين شبهه معقول را پذيرفتند. در آن روز كسى متوجه آفات و تبعات اين سخن حساب شده نبود. كسى در اين وادى سير نمىكرد كه گويندگان اين سخن چه نقشهها بر سر دارند پس از غصب ولايت، با توجيهات عوام پسند كه گرايش قبيله گرايى را نيز به همراه داشت مردم را نسبت به كار خلافشان متقاعد كردند. نقطهاى كه طراحان اين نقشه را نگران مىكرد اين بود كه مبادا احاديث پيامبر(ص) در ميان مردم به ويژه تازه مسلمانان، نشر شده و خلافت واقعى را آشكار نمايد.مانند: «يا على انت منى بمنزلة هارون من موسى»(26)و «انا مدينة العلم و علىّ بابها…»(27) آسمان سايه نيفكند بر روى سر مردى كه راستگوتر از ابوذر باشد بعد از على (ع)،يا سلمان جزء اهل بيت است و سلمان و ابوذر همواره در كنار مولاى متقيان قرار داشتند.
وجود اينگونه حديث و تضاد آشكار عملكرد خلفاء، مردم تازه مسلمان را نسبت به كار خلفاء دچار ترديد مىكرد، بطوريكه حتى، مردمى كه در مدينه زندگى مىكردند مدتى از رفتن به جهاد سر باز زدند و منطق آنها اين بود كه چرا على بن ابى طالب با شما نيست اگر شما وصى واقعى پيامبر خدا هستيد. بنابراين اين غاصبين ولايت در پى چاره انديشى بر آمده و تدابيرى را بكار گرفتند كه در ميان اين تدابير آنچه بيش از سايرين به انحراف اسلام كمك كرد و در تسريع انحطاط مسلمين نقش داشت منع حديث و جعل حديث بود. و نگارنده سعى دارد به نكاتى مهم در اين مورد بپردازد.
كه ريشه همه مصائب جهان اسلام بود.
16- منع حديث
در زيارت عاشورا مىخوانيم: «فلعن اللّه امة اسّست اساس الظلم و الجور» گرچه اساس ظلم روز رحلت نبى اكرم بنا نهاده شد. اما بصورت جدى از روز منع حديث دنبال شد. عايشه نقل مىكند: پدرم 500 حديث از احاديث پيامبر را در كتاب جمع آورى كرده و آنرا به من امانت سپرد. شب هنگام مشاهده كردم در بسترش آرام و قرار ندارد و از اين پهلو به آن پهلو مىغلطد و خواب به چشمش راه نمىيابد. گفتم: آيا ناراحتى يا…صبح دستور داد: دخترم آن احاديث كه نزد تو است بياور، آنگاه طشتى طلبيد، آن كتاب را كه محتواى احاديث پيامبر بود. به آتش سپرد با سوختن كتاب اضطراب و آشفتگى اش از بين رفت و قرار گرفت. علت را از او سؤال كردم گفت: ترسيدم در ميان اين احاديث كه من در اين كتاب نوشتهام حديثى باشد كه اصل نداشته باشد و من بر اساس اطمينان به كسى آنرا از او نقل كرده باشم و آنوقت من مسئوليت پيدا كنم.!!(28)
نظير اين مطلب را درباره خليفه دوم نيز مورخين ذكر كردهاند. كه حتى در جمع آورى حديث از اصحاب ديگر پيامبر نظر خواهى كرد و مردم به اين كار راضى شدند عمر يك ماه در اين مورد فكر كرد.! عاقبت تصميم نهايى خويش را گرفت و در ميان مردم چنين گفت من نظر داشتم كه روايات و سنت نبوى را بنويسم اما به ياد آوردم كه اقوام شما، قبل ار شما كتابهايى نوشته و سخت بدآنهامشغول شدند در نتيجه كتاب آسمانى خود را ترك كردند. در تحليل اين دو نمونه و نمونههاى ديگر از اين قبيل، به نظر مىرسد كه اين دو نفر با جمعآورى احاديث نبوى يك هدف را دنبال مىكردند و آن كنترل و نابود كردن آثار پيامبر خدا بود. سياست آنها بر اين محور مىچرخيد كه تنها احاديثى ضبط و نشر گردد كه با سياست آن روز و دستگاه خلافت مخالفتى نداشته باشد. اگر از يك سو سلمان و ابوذر حديث نقل مىكردند و از سوى ديگر حكومت حديث آنها را نفى مىكرد چه پيش آمد ناگوارى بوجود مىآمد. بنابراين چاره كار منع احاديث نبوى بود. در يك مورد نقل شده است كه عمر دستور داد :فقط احاديث عبادى نقل شود.(29) پس از گذشت اندك زمانى از كنترل حديث مأيوس گشتند و راه چاره را در انهدام آنها ديدند. اما اين روش نيز نگرانىهايى بدنبال داشت گرچه بظاهر تمام احاديث نبوى جمعآورى و سوزانده شد اما احاديث موجود در سينههاى اصحاب را چه مىكردند.
براى اين مشكل هم چارهاى انديشيدند. عمر دستور داد اصحاب را از اطراف و اكناف در مدينه جمع آورى كنند، اصحاب معتبر و نامى در مدينه جمع شدند تا بدين وسيله نشر حديث صورت نگيرد. در روايت آمده عمر مىگويد: من در اين دره – مقصود مدينه است – را گرفتم كه مبادا اصحاب محمد(ص) ميان مردم رفته، مردم را گمراه كنند.(30)
عبدالرحمن بن عوف روايت مىكند: عمر پيش از آن،اصحاب پيامبر را از نقاط مختلف به مدينه گرد آورد و به آنها گفت: اين احاديث چيست كه از پيامبر در جهان پراكنديد!؟ گفتند ما را نهى مىكنى گفت نزد من بمانيد به خدا سوگند تا من زندهام از من جدا نخواهيد شد ما بهتر مىدانيم كدامين حديث را از شما بپذيريم و كدام را رد كنيم.(31) ممانعت از نقل حديث تا آخر قرن اول هجرى دوام يافت.
نخستين عامل تحريف تبديل احكام و جهان بينى اسلامى همين بود، نيرويى كه نگذاشت مردم از سرچشمه اسلام ناب تغذيه شوند و در مسائل مستحدثه اجتماعى نتوانستند راه درست را انتخاب نمايند و اين امر سبب گرديد مردم به سرچشمههاى كاذب روى آوردند. در برابر اين لزوم و جريان طبيعى، قدرتمندان و حكام فكر لازم را كرده بودند. كعب الاحبار، يهودى مأمور تفسير قرآن و پاسخ به سؤالات مربوط به مبدأ و معاد شده بود اينگونه بود كه اسلام از مسير اصلى خود خارج شد و روزى رسيد كه خود اصحاب مىگفتند: اگر رسول خدا در ميان ما بود تنها قبله و اذان ما را مشترك مىديد تك تك اين عوامل زمينه ساز قيام امام حسين(ع) بودند، و امام بناچار مىبايد اين بناى كج را به هم ريخته و دوباره سنت و سيره اسلامى را در ميان مردم بنا مىنهاد.
17- جعل حديث
با ورود كعبالاحبار و تميم دارى…به جهان اسلام عقايد تورات تحريف شده وارد جامعه حديثى اسلام شد. كعب كه فردى يهودى بود تازه مسلمان شده بود از اسلام چيزى نمىدانست تا به مسلمانان بياموزد بنابراين هر چه براى مردم آموزش مىداد از تورات بود واو بنام كتاب خدا از آن استفاده مىكرد.
بعد از مسدود شدن ابواب نقل حديث گاه گاهى افرادى نظير ابوذر از فرصتها استفاده مىكرده و براى مردم حديث مىگفتند. اين شيوه حكومت را به دهشت انداخت كه بايد تدبيرى بينديشد و يا هنگامى كه مسلمانان تازه وارد به مدينه سراغ جانشين پيامبر را مىگرفتند و مردم عمر را نشان مىدادند. مردم سراغ خليفه رفته و مسائل اسلامى را از او سؤال مىكردند اما با جوابهاى درست و قانع كننده روبرو نمىشدند. خود عمر گاهى مردم را به سوى خانه مولاى متقيان ارجاع مىداد. مردم با اين ترديد روبرو شده بودند كه: اگر عمر وصى پيامبر است پس چرا از مسائل اسلامى آگاهى كافى ندارد و اگر على جانشين پيامبر است پس چرا بر مسند قدرت و خلافت نيست. اينگونه افكار خلفا را بر آن داشت كه امثال كعب را بر حوزه فرهنگ و عقايد اسلامى مسلط نمايند. جالب است بدانيم احاديثى كه جعل شد چند هدف را دنبال مىكرد:
1- ترور شخصيتى پيامبر خدا(ص)
2- بى اعتبارى سخنان پيامبر خدا(ص)
3- بالا بردن اصحاب – خلفا بيش از پيامبر خدا و در جهت زدودن چهره منفى عدهاى مطرود.
براى ترور شخصيت پيامبراكرم(ص) اينگونه تلاش كردند: من هم بشرم – انا بشر مثلكم يوحى الىّ – و مانند همه آنها به خشم و خشنودى اندر مىشوم و سخنانى بر اساس اين حالات مىگويم. اگر به محتواى جعليات توجه شود آنها در شروع و پايان سلسله مراتب عقلايى را مراعات كردند به اين معنى كه اول كدام حديث ساخته شود و پرداخته شود.
و اين حديث با روح قرآنى منافات دارد «و ما ينطق عن الهوى» پيامبر از سر هواى نفس سخن نمىگويد.
مگر نه اينست كه شخص آن حضرت شارح و روشنگر و تبيين كننده قرآن بود. بنابراين با تحريف حقايق و تخريب موقعيت الهى پيامبر خدا قداست آسمانى ايشان را از بين بردند تا زمينه براى سخنان بعدى آماده گردد. و همه عملكرد رسولخدا زير سؤال برود. در احاديث جعل شده علاوه بر تنزيل شخصيت آنحضرت به پائينترين درجه و بىاعتبار كردن احاديثى چون لعن و نفرين حضرت در مورد بنىاميه، احاديث مثبتى به نفع بنى اميه ساخته شود و كارگزاران و اصحاب از شخص پيامبر بلندمرتبهتر جلوه نمايد. از عايشه نقل است: من پشت سر آن حضرت به مسجد نگاه مىكردم در حاليكه حبشيان به رقص و بازى مشغول بودند پيامبر به آنها فرمود:اى حبشى زادگان بزنيد و برقصيد و بازى كنيد تا يهود و نصارى بدانند، در دين ما آزادى هست.»(32) لازم به ذكر است كه اينگونه احاديث به نام اسرائيليات در جهان اسلام امروز هم مايه دردسر براى مسلمانان مىباشد. در اين هنگام عمر از در مسجد وارد شد. حبشيان از هيبت او ترسيده هر كدام به گوشهاى فرار كردند. در اين حديث هم شريعت پيامبر زير سؤال رفته و هم مقام اصحاب بالاتر از مقام پيامبر معرفى شده است. دروغ اينگونه احاديث از آنجا آشكار و برجسته است كه برخى از راويان حديث در حال حيات رسولخدا محضر ايشان را درك نكردهاند اما به عنوان صحابى قلمداد شدهاند تا حرفشان مقبول افتد.
عايشه مىگويد: پيامبر به من گفت آيا نمىدانى، عايشه كه من در راز و نيازهايم با پروردگار بدو عرضه داشتم كه من بشرى بيش نيستم و ناگزير خشمگين خواهم شد هر نفرينى كه بر اساس خشم و غضب بر فردى از افراد امت يا خانواده(اين هم زمينه سازى رد نكوهش خود عايشه است در جنگ جمل كه پيامبر خدا از آن روز خبر داده بود) يا همسرى از همسرانم كردم، آنرا مايه بركت و خير و آمرزش و رحمت و پاكى قرار بده.(33)
اين حديث علاوه بر رفع اتهام و نفرين از مطرودين زمينه پذيرش آنها را از سوى مردم فراهم مىكند. حكم ابن ابى العاص، پدر مروان و چند نفر ديگر كه رسولخدا آنها را، هم نفرين كرده و هم طرد كرده بود، اما در زمان خلافت عثمان، به مدينه آورده شدند و پست و مقام نيز گرفتند.(34)
بدين سان احقاد بدريه و حنينيّه در طول سالهاى متمادى رشد و نمو و توسعه پيدا كرد سرانجام و با قيام عزت آفرين امام حسين(ع) اين توطئه نقش بر آب شد كه معاويه آشكارا به يكى از دوستانش گفته بود مىخواهم نام محمد را دفن كنم.
خلاصه اينكه در هر عصرى براى حفظ دست آوردهاى انقلاب و حفظ ارزشهاى الهى مىبايست آگاهى كافى و لازم در شناخت انقلاب و اهداف آن داشت و سپس ب پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. سوره نساء، آيه 139. 2. آيةاللّه سبحانى، فرازهايى از تاريخ اسلام، ص 449. 3. شهيد مطهرى، حماسه حسينى، ج 3، ص 135. 4. همان، ص 320. 5. لهوف سيد بن طاووس، ص 23. 6. شهيد مطهرى، ج 1، ص 155. 7. جعفر شهيدى ، زندگى امام حسين(ع)، ص 95. 8. حماسه حسينى، ج 1، ص 154. 9. همان، ج 3، ص 260. 10. همان، ج 2، ص 128. 11. همان. 12. همان، ص 205. 13. زيارت ناحيه مقدسه. 14. ناسخ التواريخ، ج 2، ص 382. 15. تحف العقول، ص 174. 16. حماسه حسينى، ج 2، ص 85. 17. نهج البلاغه، خطبه شقشقيه. 18. طبقات الكبرى، ج 3، ص 136. 19. الغدير، ج 8، ص 286. 20. همان. 21. منتهى الآمال،ج 1، ص 327. 22. همان. 23. ناسخ التواريخ، ج 2، ص 375. 24. همان، ص 368. 25. سوره انعام، آيه 162. 26. جعفر شهيدى ، ص 169. 27. فضائل الخمسه: العلامة السيد مرتضى الحسين الفيروزآبادى، ج 1، ص 347. 28. فضائل الخمسه، همان، ص 280. 29. نقش ائمه در احياء دين، علامه عسگرى، ج 2، ص 176. 30. همان، ص 177. 31. همان، ج 9، ص 57. 32. همان، ج 2، ص 152. 33. همان، ج 6، ص 270. 34. همان، ج 2، ص 222. 35. همان، ص 178.
سوگوارى براى سالار شهيدان در جهان اسلام
قسمت دوم
پاكستان
مردم پاكستان تحت تأثير شعائر عاشورايى به سوى وحدت و همدلى گام برمى دارند، آنان با الهام از عاشورا قيام كردند و شعارشان اين بود: «عاشوراى محرم يادآور وظيفه مسلمانان» عاشورا يكى از تعطيلات رسمى و ملى پاكستان است، عموم مسلمانان اعم از شيعه و سنى كه طالب تأسيس پاكستانى مستقل از هندوستان بودند در توجيه خواست خويش، مبارزه را همچون نبرد و مقاومت ياران امام حسين (ع) بر حق مىدانستند و به همين سبب تحت لواى اسلام متحد شدند. اقبال لاهورى نجات اين سرزمين را مرهون عاشورا مىدانست، در برخى نقاط پاكستان بارگاهى از امام حسين را حمل مىكنند كه ضريح نام دارد، علاوه بر سينه زنى، زدن زنجير هم در پاكستان متداول است. مراسم عاشورا آن چنان براى استعمار گران انگليسى رعب آور بود كه در سال 1288 ه.ش (1909 ميلادى) مراسم عمومى در روز دهم محرم و اربعين را ممنوع كردند. در سال 1361 پليس پاكستان استفاده از بلندگوها را در حسينيهها و تكاياى شيعيان در ماه محرم ممنوع كرد و چون نيروهاى انتظامى موفق نشدند اين ممنوعيت را ادامه دهند انجمنى با تمايلات وهابى تحت عنوان سپاه صحابه در شهر جهنگ پاكستان تأسيس كردند كه عزاداران حسينى را طى زد و خوردى شديد به خاك و خون مىكشانند، البته عزاداران پاكستانى هم بايد از خرافات و امور بيهوده و وهنانگيز دست بردارند، آنان متأسفانه به جاى اينكه با شمشير و قمه فرق و پشت دشمنان و بيگانگان را نشانه روند اين آلات را بر بدن خود مىزنند كه كار درستى نيست. به بركت همين مجالس سوگوارى و عزادارى در پاكستان گروههاى زيادى از نويسنده و شاعر بوجود آمده و در غناى فرهنگ تشيع فعاليت فكرى، علمى و ادبى دارند.(1)
هنگامى كه مجلس عزادارى آغاز مىگردد تمام شيعيان اعم از زن و مرد، از
نوشيدنىها و خوردنىها و سخن گفتن تا پايان مراسم خوددارى مىكنند، هركس در هر رتبه و مقامى كه باشد اگر بخواهد از اين قاعده سرپيچى نمايد مورد توبيخ و ملامت قرار مىگيرد، افراد غير پاكستانى كه در اين مجالس حضور مىيابند با گوشزد دست اندركاران مراسم سوگوارى به روش فوق عمل مىكنند. در محل عزادارى كه امامباره نام دارد و مردان و زنان از هم جدايند و نان مخصوص كه بطور سنتى در محل طبخ مىگردد بين عزاداران توزيع مىگردد پس از آن چند نفر سوزخوان عزادارى را آغاز مىكنند، سردسته سوز خوانها با صدايى حزين شروع به خواندن اشعارى سوزناك مىكند و در جاهاى حساس همكارانش با وى هم صدا مىشوند، چگونگى خواندن آنان، آهنگ اشعار و حالت نشستن سوزخوانان هيجان شگفتى در مجلس برقرار مىنمايد. اين برنامه تا مدتى كوتاه برقرار است كه پس از خاتمه واعظ بالاى منبر مىرود و درباره امامت و ولايت و مصائب
خاندان عترت سخنرانى مىكند با پايان سخنرانى، عزاداران برمى خيزند، طبق معمول شيعيان ايران به حضرت امام حسين، امام رضا(ع) مهدى سلام مىدهند.
پاكستانىها اسب هايى را به نام ذوالجناح نام مىگذارند كه در ايام محرم آنها را زين كرده و تيرهايى برآنها مىآويزند و به ياد مركب امام حسين (ع )در جلو دستههاى عزادارى به راه مىاندازند،
اين اسبها مورد احترام هستند و ديگر كسى حق ندارد از آنها كار بكشد يا سوارشان گردد. آنان تابوتى مىسازند بر رويش پارچههاى گرانبها قرار داده، چند عدد كبوتر را به رنگ خون، سرخ فام نموده و بر روى تابوت قرار مىدهند، شخصى شبيه شمر يا يكى از اشقياى كربلا لباسى قرمز بر تن مىنمايد و با شلاقى كه در دست دارد به اطفالى كه در جلوى دسته حركت مىكنند نهيب مىزند و با گريز كودكان به اين سوى و آن سوى شورى خاص در مردم بوجود مىآيد.(2)
سنت ضريح سازى در هندوستان و پاكستان موجب گرديد كه عناصر خاك سپارى و ساخت تابوت (تعزيه) نوعى از معمارى را پديد آور كه نمادى از قدرتمندى فرهنگ اسلامى مىباشد. تحت تأثير چنين احساساتى شيعيان اين سامان بارگاههاى مقدس بسيارى ساختهاند و از خاندان عترت مدت مىگيرند تا بر شرايط انده بار و ناگوار خود فائق آيند، اين ضريح و بارگاه علاوه بر نمادى از هويت امام حسين (ع) نمادى از عشق و دل بستگى مىباشد، اين مراسم با عينيت بخشيدن به سنتهاى مردمى و بومى و تركيب آن با باورهاى مذهبى و آيينى در عين حال زبانى براى گفتگويى صميمانه درباره تنوع فرهنگى و هويت ملى فراهم مىآورد.(3)
آسياى جنوب شرقى
1- اندونزى
سابقه تشيع در اندنزى به گفته محمد اسد شهاب، دانشمند اين ديار به قرن سوم هجرى مىرسد، در قرن يازدهم هجرى شيعيان اندونزى در مقابل استعمار هلند مقاومت كردند، در مسير تحولات تاريخى برخى از آداب و رسوم تشيع در شهرهاى اندونزى باقى مانده است و اين برخلاف تغييراتى است كه به مرور زمان و بر اثر قطع ارتباط مسلمانان اين سرزمين و مسلمين جهان بويژه طى سيصد و پنجاه سال حاكميت استعمار هلند بوجود آمده است. يكى از سنت هايى كه از گذشته در جامعه مسلمان اندونزى حضور داشته و ريشهاى شيعى و ايرانى دارد مراسمى است كه طى دهه اول محرم و در روز عاشورا برگزار مىشودكه با سنتهاى بومى و ملى در آميخته است. در مناطقى چون پارىمان در غرب سوماترا، بنگكولوو پى دى در استان آچه، گرسيك و با نيوانگى و چند نقطه ديگر در جزيره جاوه مراسم مختلفى در طول ماه محرم وجود دارد.
در جزيره سوماترا به عزاى حسينى ذكر «تابوت» گفته مىشود،
محرم در جاوه ماه «سورا(عاشورا)» در آچه در سوماترا ماه حسن و حسين (ع) و در غرب سوماترا مردم پادانگ آن را ماه «تابوئيك» مىنامند. ذكر شهادت و خاطره مظلوميت سيد الشهداء در اين نواحى هماره با برپايى مراسمى در قالب نمادهايى چون تابوت، طبخ انواع غذا و غير آنها مىباشد.
مردم شهرهاى جاوه و سوماترا غذاى مخصوصى در دهه اول محرم تهيه مىكنند كه در جاوه «بوبور سوآ» نام دارد كه شامل نخود، برخى غلات و شير است كه با برخى ادويهها تزيين مىگردد و به غذاهاى ايرانى شباهت دارد. اين غذا را در روز عاشورا بين فقيران، همسايگان، دوستان و اعضاى خانواده به نام امام حسين توزيع مىكنند، در آچه اين آش كانجى عاشورا ناميده مىشود كه به مسجد يا مركز دينى و فرهنگى شهر و يا روستا مىبرند و بين افراد توزيع مىنمايند. در چاوه در روز عاشورا «شوروا» مىپزند و به ياد امام حسن و امام حسين آن را به دو رنگ قرمز و سفيد تهيه مىكنند آنگاه اطفال را جمع مىكنند تا يتيمى و غم خاندان عترت در روز عاشورا را تصوير كرده باشند. مردم آچه بر اين باورند كه انجام امورى چون تجارت، زراعت، برداشت محصول و مانند اين كارها موجب هتك حرمت ماه محرم مىشود و هر كس در اين ايام به اين امور اشتغال ورزد به رويدادهاى ناگوارى دچار مىگردد.
يكى از عزادارىهاى سنتى مهم در اندونزى، مراسم تابوت است. در پى در از توابع استان آچه اهالى تابوتى چوبى را كه با كاغذهاى الوان، تزيين شده و بر روى آن بارگاه امام حسين (ع) نقاشى گرديده بر دوش مىشكند، آن را در تمام روز، در شهر مىگردانند و در عصر عاشورا آن را به دريا مىاندازند.
در پارىمان در دهمين روز محرم، مقدارى گل از رودخانه مىگيرند، اين گل در ظرفى كه با پارچهاى سفيد پوشيده شده قرار مىگيرد كه آن را در تابوتى كفن پوش مىگذارند، تابوت سمبلى از مرقد امام حسين (ع) است. در پنجمين روز ماه محرم ساقه درخت موز از باغى بريده مىشود، اين ساقه را بايد تنها با يك ضربه شمشير تيز بريد و آن نشانهاى از شجاعت حضرت قاسم (ع) در كربلا ست. در هفتمين روز محرم بعد از ظهر نمادى از دست امام كه در گلدانى نهاده شده در معابر و خيابانها گردانيده مىشود و مردم به ياد وقايع جانسوز كربلا به گريه و زارى مىپردازند. صبح نهم محرم عمامهاى سفيد رنگ كه «توران» خوانده مىشود به نشانه عمامه امام حسين (ع) تهيه مىگردد و در مراسمى خاطراتى از فداكارىهاى سالار شهيدان يادآورى مىشود، در روز عاشورا تابوت، عمامه و نماد دست بريده در يك حركت دسته جمعى در خيابانها گردانيده مىشود، غروب آن روز گروههاى عزادار به صورت دستههاى منظم به ساحل پارى مان مىروند تا انداختن تابوت به دريا را شاهد باشند وقتى تابوت در امواج آب ناپديد شد، مراسم پايان مىيابد و مردم با فريادهاى يا حسين به خانههاى خود باز مىگردند.(4)
2- مالزى
در كوالالامپور اقشار گوناگون مالزيايى، پاكستانى، بنگلادش، افغانى، عراقى و هندى در حسينيه سفارت جمهورى اسلامى ايران، در روز عاشورا، اجتماع مىكنند تا به ياد فداكارىها و جانفشانىهاى شهداى كربلا سوگوارى كنند، آنان با فريادهاى يا حسين، ضجه، ناله و فغان ياد حماسه كربلا را گرامى مىدارند.(5)
البته مسلمانان اين سامان عزادارى و نوحه سرايى را در ادوار گذشته على رغم فشار برخى حكومتها و استعمارگران برگزار مىنمودهاند و آن را جزو سنتهاى بومى و ملى خود مىدانند.(6)
3- برمه (ميانمار)
اگر چه اكثريت مسلمانان برمه، اهل تسنن هستند ولى حدود ده هزار نفر شيعه در اين سرزمين سكونت دارند. شيعيان يك مسجد و چند حسينيه دارند كه از فرهنگ ايرانى و هندى الهام گرفتهاند آنان در ماههاى محرم و صفر به سخنرانى و عزادارى مىپردازند و طى اين مدت عروسى ممنوع است، لباس نو نمىخرند و به سينما نمىروند. حتى تلويزيون نگاه نمىكنند. اكثر مردان جامعه مشكى مىپوشند و زنها از آرايش پرهيز مىكنند، در دهه اول محرم شيعيان از نقاط گوناگون برمه به رانگون مركز اين كشور مىآيند تا عزادارى با شكوهى برگزار كنند.(7)
4- تايلند
گسترش اسلام و بخصوص تشيع در اين كشور مرهون فعاليتهاى شخصى از اهالى قم به نام شيخ احمد قمى مىباشد كه ضمن فعاليتهاى تجارى با رفتار اسلامى، صداقت و خلوص مردم تايلند را نسبت به اسلام علاقهمند ساخت و در دستگاه دولتى نفوذ پيدا كرد.(8) مؤلف سفينه سليمانى (سفرنامه سفير ايران) مىنويسد: سيد مازندرانى كه در آنجا حاكم و صاحب اختيار بود به استقبال سفير ايران شتافت و با فرا رسيدن محرم 1098 ه.ق اين فرمانروا در بدو حال كه به مسند حكومت آن ولايت به دستيارى مردم ايران كه به مراسم عزادارى امام حسين(ع) مشغول بودهاند نشست، مقرر داشت مردم اين سامان بر اساس آيين محلى و سنتهاى بومى مراسم تعزيه و سوگوارى بر پا كنند.(9)
سيد صالح شهرستانى مىنويسد پسر خواهرم مهندس حاج سيد محمد على شهرستانى كه از بانكوك مركز تايلند در اول محرم سال 1394ه.ق ديدن كرده، برايم نقل كرده است: عزاى حسينى با مظاهر آن در بانكوك و برخى نقاط تايلند برگزار مىشود و مجالس سوگوارى و اجتماعات نوحه سرايى بر امام حسين در دهه اول محرم اقامه مىگردد. شركت كنندگان در سوگوارى لباس سياه برتن مىكنند و به سينه و پشت خود مىزنند. اشك از ديدگان آنان جارى است. اطعام مساكين و فقرا و توزيع طعام بين عزاداران در اين دهه متداول است.(10)
در سالهاى اخير مؤسسهاى به نام مركز اسلامى اهل البيت توسط سيد محمد زكى از روحانيان مسلمان احداث شده كه در مناسبتهاى مذهبى شيعيان خصوص ايام محرم مراسم با شكوهى ترتيب مىدهد.(11)
سفارت جمهورى اسلامى ايران در بانكوك حسينيه فاطمه زهرا(س) را بنيان نهاده است كه در اين مكان با حضور جمع زيادى از عاشقان امام حسين (ع) برنامههاى ويژه عزادارى در ايام محرم برگزار مىگردد طى اين مراسم عزاداران با ارج نهادن به مقام سالار شهيدان و ياران فداكار آن حضرت برمصائب اهل بيت مىگريند. مراسم شام غريبان نيز در شامگاه عاشورا با حضور هيأتهاى شيعه منعقد مىگردد.(12)
5 – فيليپين
يكى از عوامل گسترش اسلام در فيليپين مهاجرت سادات و بزرگانى بود كه بر اثر فشار سياسى حاكم بر عربستان و عراق و ناگوارىهاى ديگر به اين جزاير دوردست روى آوردهاند. علاوه بر اين در سال 310ه.ق عدهاى از نوادگان امام صادق براى تبليغ از عراق وارد جزاير سوماترا شدند و از آنجا به اين سرزمين مهاجرت نمودند. در قرن هفتم هجرى شريف الهاشم از عربستان به جنوب شرقى آسيا رفت و در مالاكا موقعيت علمى و فرهنگى بدست آورد و چون جزو فقهاى طراز اول قلمداد گرديد براى ترويج اسلام رهسپار مجمع الجزاير مولو در فيليپين شد و در جزيره مولو با دختر راجا گيندا شاهزاده سوماترايى ازدواج كرد با مرگ جاگيندا مردم شريف الهاشم را به جانشينى وى برگزيدند و او با تكيه بر فرهنگ اسلامى مدتى در اين سامان فرمانروايى مىكرد، در زمان وى و فرزندانش كه حدود چهار قرن بر فيليپين حكومت كردند سنتهاى شيعه در اين جزاير رواج يافت و مردم به سوگوارىهاى محرم علاقه نشان دادند و از آن زمان تا كنون مسلمانان فيليپين سوگوارىهاى با شكوهى كه با فرهنگ بومى آميخته است در دهه اول محرم برگزار مىنمايند.(13)
آسياى شرقى
مؤثرترين عامل معرفى اسلام به ژاپنىها پس از آشنايى مقدماتى با اين آئين، مهاجرت گروهى از مسلمانان آسياى مركزى به اين سرزمين در پى انقلاب اكتبر 1917 م شوروى سابق بود، نيروهاى ژاپن با كشورهاى مجاور، مسايل تجارى، پژوهشهاى ژاپنىها در آيين اسلام، ازدواج با مسلمانان از عوامل ديگر گسترش اسلام در ژاپن است، اگر چه شيعيان ژاپنى اند كند اما سنتهاى شيعى در اين كشور بين برخى از مسلمانان رواج دارد و شيفتگان ولايت همه ساله به ياد حماسه آفرينان عاشوراى سال 61 هجرى به برپايى مجالس عزادارى و سوگوارى روى مىآورند، در حسينيه وابسته به سفارت جمهورى اسلامى ايران در توكيو، عاشقان امام حسين همه ساله در روز عاشورا پس از ماتم دارى در فضايى سرشار از معنويت، نماز ظهر و عصر را اقامه مىكنند و با قلب هايى آكنده از عشق به خاندان عترت با خواندن زيارت عاشورا با خاندان عصمت ابراز همدردى مىنمايند.
شيعيان مقيم پكن – مركز حكومت چين – نيز براى اقامه مجالس سوگ و ماتم به مناسبت فرا رسيدن عاشورا عاشقانه تلاش مىكنند و با يادآورى مصائب عاشورا و وقايع جانگدازى كه در كربلا به سال 61 هجرى روى داد به گريه و زارى مىپردازند. علاوه بر شيعيان پكن، ايرانيان مهاجر و پاكستانىهاى شيعه در هرچه با شكوهتر شدن اين مراسم فعالند.(14)
تركيه
با وجود آن كه تركيه در قرون متمادى تحت سيطره عثمانىها بوده و با روى كار آمدن آتاتورك بر جدايى دين از سياست تكيه گرديد، شيعيان و حتى اهل تسنن در برپايى مجالس سوگوارى براى خامس آل عبا اصرار دارند. سيد محسن امين مىنويسد: چندين بار در مجالس عزاى حسينى در استانبول حاضر شدم شنيدم مىگفتند حسينى كه رهبر ماست، و اطاعت او بر ما واجب است ستم را نپذيرفت و با يزيد بيعت نكرد و براى حفظ اسلام، عزت خاندان خويش، جان خود و اولاد و يارانش را فدا كرد.
سياحان متعددى از عزادارىهاى تركيه گزارش تهيه كردهاند، يكى از آنان مىنويسد: تظاهر كنندگان در دسته بزرگى كه بالغ بر هزار مرد و نوجوان بود بر سرزنان نوحه مىخواندند و گريه مىكردند و پشت سر آنها دسته مردان سفيد پوش كه زنجيرهاى سنگين آهنى در دست داشتند و هماهنگ و منظم فرياد مىزدند يا حسين وا حسين در حال حركت بودند و در فاصله اين دو رديف چند نفر راه مىرفتند و مصيبت امام حسن و امام حسين (ع) را با صداى بلند و سوزناك مىخواندند. بچهها همراه با اسبى سفيد كه دو نفر سفيد پوش به نشانه حسنين برآن نشسته بودند مىگذشتند و فريادهاى واى حسين بلندتر مىشد دستهها يا سينه مىزدند و يا زنجيرها را روى سر چرخانيده و بر دوشهاى برهنه خود فرود مىآوردند.
فرد ديگرى پس از مشاهده مراسم عزادارى تركيه نوشته است در مراسم مقدماتى نه روزه تا شب عاشورا مراسم نوحه خوانى مقدماتى ادامه داشت مراسم با كوبيدن طبل آغاز مىگرديد. سپس دستهاى با آهنگ موسيقى عزا به ميدان گام مىنهد، ملايى به صندلى نشسته و با لحنى اندوهگين به نقل وقايع كربلا مىپردازد. در پيشاپيش دستهاى كه به اين مكان وارد مىشد مردى بود با بيرقى در دست كه پارچههاى الوان و زيبا از آن آويخته بود، در پى او مردى ديگر با علم مخصوص كه پارچههاى سفيد و سياه داشت و سر آن نوشتهها و تصويرى از يك پنجه گلدوزى شده بود حركت مىكرد. اسبها پوشيده از شالها و قالىها مىخواستند به عزاداران يادآور شوند كه صاحبان آنها كشته شدهاند و در واقع نمادى از ياران شهيد امام حسين(ع) نمايش داده مىشد. بر اسبى بدون زين دو سپر و دو شمشير آخته، چليپاوار قرار داده شده بود. ديگر حامل كجاوهاى پوشيده با پردههاى سبز و سياه بود كه از ميان پردهها يك زن و چند كودك به نشانه خانواده امام حسين (ع) مشاهده مىشدند. نزديك اين اسب افرادى سوار بر اسب كاوه به اطراف پراكنده مىنمودند، بر آخرين اسب پوششى سفيد و خونين به نشانه اهل بيت امام آويزان بود. غير از اين، دو كبوتر سفيد كه پاهاى آنان به هم بسته بود و پرهايشان را به رنگ قرمز آغشته بودند و دو تير طلائى بلند نمادى از شهادت، فداكاران كربلا بودند. پشت سر اين اسب صف فشردهاى از مردان كه بطور هماهنگ و محكم بر سينه مىزدند و فرياد يا حسين سر مىدادند در حال حركت بودند. به دنبال آنان عزادارانى ديده مىشدند كه پيراهن گلدوزى شده سياه بر تن داشتند كه با زنجيرهاى بلند آهنين به همراه ضرب سنج بر دوش برهنه خود مىزدند. سپس دويست يا سيصد مرد با حالت كفن پوش و سرهاى تراشيده در دو رديف پياده حركت مىكردند و مراسم اين گونه ادامه مىيافت و در اواخر شب به پايان مىرسيد.
پيروان فرقه بكتاشيد در آناتولى تركيه طى سوگوارىهاى محرم به گريه اكتفا مىكنند. رايجترين اعمال عزادارى امساك از خوراكىهاى لذيذ و خوردن آب مىباشد، آنان در ده روز اول محرم عزادارى مىنمايند سعى مىكنند كمتر به آرايش و نظافت شخصى بپردازند و از بوهاى معطر، رقص، خنده، تفريح و…اجتناب مىورزند بكتاشى از شب دهم تا بعد از ظهر روز عاشورا با امتناع از نوشيدن آب با مصائب امام حسين (ع) همدردى مىكنند سپس روز يازدهم آب مخلوط با تربت ابا عبدالله را مىنوشند.
از ديگر كارهاى مهم در مراسم محرم، غذاى مخصوصى است با عنوان «آشوره» كه در دهم محرم به ياد شهيدان كربلا طبخ مىگردد. اين غذا در آناتولى تركيه بر حسب بخشهاى مختلف، نامهاى گوناگونى دارد اما معناى تمام آنها آش بلغور گندم است كه باباقلا، نخود، فندق، بادام، كشمش و شكرپخته مىشود، پختن اين آش مفهوم بسيار مهمى دارد، علويان روستايى مقيم آناتولى مراسمى با عنوان يازقربانى دارند كه طى آن حيوانى را به عشق و احترام امام حسين(ع) سر مىبرند. در همان شب عاشورا عدهاى در حالى كه مرثيه مىخوانند آش مذكور را مىپزند، ابتدا بزرگ جمع كه بابا نام دارد با قاشقى بزرگ غذا را بر هم مىزند و حوالى صبح آن را از روى آتش برداشته پايين مىگذارند و گردش حلقه مىزنند و در اين ميان فردى با صدايى خوش به ياد امام حسين (ع) نوحه مىخواند، بابا با خواندن دعايى آش را بين حاضران توزيع مىكند و همه بطور دسته جمعى در همان حوالى مىنشينند و آش را ميل مىكنند و هر اندازه آش بيشترى به مردم دهند ثواب افزونترى دارند.
تركهاى آناتولى شبيه خوانى ندارند اما به جاى آن متنهاى ادبى به نام مرثيه و مقتل به گونهاى نمايش در مجالس محرم نقل مىشود كه غالب آنها توسط شاعران معروف سروده شدهاند البته برخى هم اشعار عاميانه مىباشند، معروفترين مقتلها ترجمه روضة الشهداى ملا حسين كاشفى است به نام حديقة السعدا توسط فضولى به زبان تركى برگردانيده شده است. خواندن قتلها توسط نقالان حرفهاى صورت مىگيرد كه نقل آنها توأم با حركات نمايش، تغيير صدا و فرو رفتن در نقشهاى متعدد و گاه متضاد مىباشد. البته در سالهاى اخير تمثيلى از واقعه كربلا را به نمايش مىگذارند كه در طول آن زنان شركت كننده در مراسم به هنگام مشاهده شهادت على اصغر امام حسين و گهواره خالى او ناله و فقان سر مىدهند و مردان به نشان شركت در غم شهداى كربلا به زنجير زنى مىپردازند. شيعيان جعفرى از اول تا دهم محرم لباس سياه بر تن مىنمايند و به سينه زنى روى مىآورند.(15)
آسياى مركزى و قفقاز
در تركستان غربى يا آسياى ميانه اگر چه شيعيان نسبت به اكثريت مسلمان سنّى كمترند ولى شعائر عزادارى و دستههاى حسينى در شرايط اختناق تشكيلات كمونيستى برگزار مىشد و با فروپاشى شوروى سابق اين مراسم با هيجان افزونترى انجام مىگيرد، مىگويند سابقه سوگوارى در اين نواحى به قرن سوم هجرى باز مىگردد زيرا در اوايل اين قرن عدهاى از خراسان ناچار به هجرت شدند و در بخارا و خيوه توطن اختيار كردند. در دورانى كه مسلمانان اين سامان از سيطره نظام اشتراكى رنج مىبردند مجالس عزا در خانهها و بطور پنهانى برگزار مىگرديد، بدين شكل كه خانوادههاى شيعه در منزل يكى از شيعيان اجتماع مىكردند و خطيب بر منبرى مىرفت و وقايع عاشورا را براى حاضران به گونهاى حزنانگيز بيان مىكرد، آنان متأثر شده، بر سر و سينه زده و نوحه سرايى مىنمودهاند:(16)
بنا به پژوهشهاى پروفسور رسول هادى زاده استاد بخش تاريخ ادبيات فارسى آكادمى علوم تاجيكستان، مردم سمرقند به حضرت على و فرزندانش اعتقاد ويژهاى دارند و از اشعار سنايى غزنوى بر مىآيد كه سنت عاشورا و يادبود امام سوم در ميان اهل تسنن اين منطقه از قرون گذشته متداول بوده است. در تاجيكستان رسم است اگر يك زن دوقلو بزايد و هر دو پسر باشند نامشان را حسن و حسين مىگذارند و اگر دختر باشند فاطمه و زهرا ناميده مىشوند. اگر نوزادى در روز عاشورا به دنيا بيايد در ابتداى نامش كلمه عاشورا اضافه مىگردد كه اين لفظ به مرور ايام به «عشور» تبديل شده است. در شهر دوشنبه پايتخت اين كشور مسلمانان محلى به همراه ايرانيان و افغانىهاى مقيم تاجيكستان به نوحه خوانى و سينه زنى مىپردازند. در مراسم شام غريبان عدهاى از عزاداران با شمعهاى افروخته ياد شهداى نينوا را گرامى مىدارند. شبيه اين مراسم در تركمنستان هم در ايام محرم و خصوص عاشورا قابل مشاهده است كما اينكه در آلماتى مركز قزاقستان نيز مجالس سوگوارىهاى عاشورا برپاست.(17)
در افغانستان و در زمان سلطه استعمارگران و فشار سياسى اعوان و انصار آنان مردم اين ديار خصوص شيعيان براى انجام مراسم عزادارى با ناگوارىهاى زيادى روبرو بودهاند، در مصاف هزارهها با تجاوزهاى انگلستان، به طرز وحشتناكى شيعيان سركوب شدند، املاك و دارايىهاى آنان ضبط گرديد و در سال 1312ه.ق برپايى مراسم سوگوارى براى اباعبدالله الحسين(ع) ممنوع شد و كشتار مردم در محرم و صفر به حدى رسيد كه در ربيع الاول اين سال ميرزاى شيرازى طى تلگرامى از دولت ايران خواست با انگلستان تماس گيرد و علت قتل شيعيان را توسط اميرعبدالرحمان با تحريكهاى بريتانيا جويا شود اما باز هم هزارهها از زيارت ائمه هدى در عتبات عراق و ايران محروم شدند و در سال 1313ه.ق دستور اكيد صادر گرديد كه شيعيان حق برگزارى مجالس سوگوارى سيد الشهداء را ندارند، مقارن اين ايام عدهاى دستگير و كشته شدند. در عاشوراى سال بعد (1314ه.ق) شيعيان مخفيانه به ذكر مصائب امام حسين (ع) پرداختند.
سپهسالار سوم غلام حيدرخان از اين مراسم اطلاع حاصل كرد و چند تن از نيروهاى نظامى را مأمور تنبيه عزاداران نموده افراد مذكور در برخى مناطق اهل مجلس حسينى را مورد سركوب، شكنجه و توبيخ قرار دادند، امير عبدالرحمان حاكم وقت سپاهيان را از اين بابت تشويق نموده و دستور داد بايد تمام برپا كنندگان مجالس را دستگير نموده و به كابل بياورند.(18)
شهيد سيد اسماعيل باخى كه توسط رژيم كابل تبعيد و بعدها مسموم گرديد، يكى از مهمترين فعاليتهاى او برپا كردن مراسم سوگوارى بود. در دهكده جندل و افشار خاطرههاى خوبى از سخنرانىهاى شهيد بلخى دارند، او منطقه وسيعى را با الهام از عاشورا به دژ تسخيرناپذير در برابر يورش استعمار سرخ نمود روسها بعدها چهار حسينيه منطقه را تعطيل كردند و در هنگام بازگشايى با بكار گذاشتن يك بمب ساعتى در اين مكان مذهبى دهها تن از عزاداران حسينى را شهيد نمودند و اين انفجار بر خلاف تضور رژيم كابل به انقلاب مردمى منجر گرديد، عاشورا در افغانستان به شيعيان اختصاص ندارد و همه مسلمانان در برپائى مجالس ماتم حسينى فعال اند. مراسم عاشورا در افغانستان به حركتهاى ضد استعمارى سرعت بخشيده است در محرم سال 1402ه.ق مراسم محرم به يك حركت عمومى مبدّل گشت و در آن دهها نفر شهيد و مجروح شدند. شهرهاى درّه صوف و شولكره در سال 1403 ه.ق بپا خاست و عاشورا به يك قيام و خيزش فرا گير مبدّل گشت اما هليكوپترهاى دولت وابسته به ارتش سرخ شوروى بر فراز بام حسينيهها به پرواز در آمدند و مردم را كه مشغول عزادارى بودند به رگبار گلوله بستند، مقاومت پرشكوه مردم افغانستان در برابر اشغال بيگانه با تأثير پذيرى از عاشورا ثمر بخش گرديد و اگر ياد عاشورا و كربلا نبود هرگز اين پايدارى به پيروزى نمىرسيد.(19)
در هر يك از سرزمينهاى قفقاز هر قدر شيعيان كم باشند شعائر سوگوارى و دستههاى عزادارى از قديم رواج داشته و دارد البته در دوران استيلاى كمونيست مردم ناگزير بودند اين مراسم را در اختفا و غالباً در منازل برگزار كنند و اجازه نداشتند دستههاى سينه زنى و زنجير را در معابر حركت دهند، قفقاز كه تا زمان قاجارها جزو قلمرو ايران بود از بسيارى از مراسم و شعائر ايرانيان تأثير پذيرفته و در عزادارى از آذربايجان پيروى مىكنند.(20)
بر اساس گفتههاى شيعيان نخجوان، مردم آذربايجان در دوران سلطه لنين واستالين در ايام عاشورا از بيم مأمورين در درهها، كنار رودخانهها، داخل باغها، كوهها، بيابانها، اتاقهاى تاريك اجتماع مىنمودند و عزادارى مىكردند، اما با زوال نظام كمونيستى مراسم مزبور با شكوه هرچه بيشتر در ميان مسلمانان برپا مىگردد و فعاليتهاى روزمرّه تعطيل و تكايا و مساجد مملو از جمعيت عزادار مىشود. با وجود كنترل اجتماع كنندگان هر سال بر تعداد آنها افزوده مىشود از شدت ازدحام خيابانها مسدود مىشود، دستههاى سينه زنى و زنجيرزنى در كوچهها و خيابانها خاطره حماسه حسينى را زنده نگاه مىدارند، مراسم عاشورا در حيات اجتماعى و سياسى آذربايجان بسيار مؤثر بوده و هست. در آذربايجان براى سلامتى كودكان، آنان را از زير پرچمهاى عزاداران امام حسين (ع) عبور مىدهند.(21) در نظر مردم، سيد الشهداء به منزله شهيدى است كه عضو همه خانوادهها مىباشد، نغمهها، نوحهها، مراثى و قصايدى كه آنان در منزلت اباعبدالله مىخوانند از ميزان ارادت و عشق آنان به خاندان عترت حكايت دارد، ترجمه بخشى از يك مرثيه تركى چنين است: چطور سنگ و كوه امروز خون نگيرد ببين كه چه سرهايى امروز از تن جدا شدند، با خلعتى گلگون، اسب سرورم از راه رسيد. ماه محرم آنقدر در بين مردم حرمت دارد كه در اين ماه مراسم عروسى برگزار نمىشود، ساخت خانه جديد را شروع نمىكنند تا پايان محرم و اربعين حسينى بانوان موهاى خود را رنگ نمىكنند، لباس نو نمىدوزند و خانوادهها تغيير مكان نمىدهند خانوادههاى مذهبى كه امكانات مالى دارند به نيت امام احسان مىدهند و در خانههاى خود مراسم نوحه خوانى منعقد مىنمايند. در نخجوان مراسم ماه محرم از محدوده سنتهاى شيعى خارج شده و به مراسم عمومى و فراگير تبديل شده است.(22)
آفريقا
1- مصر
شيعيان و علويان در مصر حضور پرتلاش داشتهاند تا اين كه متوكل عباسى فرمان داد خاندان ابى طالب از اين سرزمين به عراق بروند و در ماه رجب 234ه.ق آنان از مصر خارج شدند در روزگارهاى بعد علويان ساكن مصر با بنى عباس درگيرى داشتند و بر عليه خلفاى اين سلسله قيام هايى ترتيب مىدادند تا اين كه در عاشوراى سال 350ه.ق نزاعى ميان سربازان و گروهى از مردم در محل مقبره كلثوم علوى رخ داد، دليل اين تشنج صرفاً بيان مصائب اهل بيت و شيون و زارى علاقهمندان در كنار مزار بانوى مزبور بود و منجر به كشته شدن تعدادى گرديد پس از اين رخ داد فشار بر علويان و ارادتمندان خاندان عترت شدت يافت. در زمان فرمانروايى كافورا خشيدى به محض اين كه نشانى از شيعيان يافت مىشد و يا فريادى از آنان بلند مىگرديد ضرب و شتم، شكنجه، طرد و آزارشان شدت مىيافت اما با روى كار آمدن فاطميان نفوذ، رونق و گسترش تشيع در مصر به اوج رسيد و شعارهاى شيعى جلوه گر گشت. در عصر اقتدار اين سلسله در روز عاشورا بازارها تعطيل مىشد و دستههاى سوگوارى باشكوهى خاص تشكيل مىگرديد. مورخان يادآور شدهاند در عاشوراى سال 396ه.ق پس از تعطيلى كار و كسب مردم سوگوار به سوى دانشگاه الازهر حركت نموده و در آنجا گرد آمدند و به نوحه و سوگوارى پرداختند، در اين روز خليفه فاطمى در گوشهاى عزلت انتخاب مىكرد. قاضى القضاة و بسيارى از مردم در حالى كه جامههاى سياه برتن داشتند به زيارت بارگاه رأس الحسين رفته و در آنجا آماده سوگوارى مىشدند. سپس وزير وارد مجلس مىشد و در كنار قاضى مىنشست، نوحه سرايان يكى يكى اشعارى سوزناك مىخواندند و شاعرانى مرثيه سرايى مىكردند.
سپس همگان به مقر حكومت خليفه فاطمى فرا خوانده مىشدند. در آنجا نيز سوگوارى و نوحه سرايى را پى مىگرفتند و پس از بر پايى بساط حزن و ماتم با عدس، كره، پنير، شير، عسل و نانى كه عمداً طورى پخته بودند تا رنگش به سياهى بزند، از حاضران پذيرايى مىكردند، همگان با وجود تفاوت در رتبه، مقام و نوع شغل و سطح زندگى، در كنار هم از اين غذاها خورده و سپس به منازل خود مىرفتند اما نوحه سرايان تا غروب روز عاشورا در شهر قاهره گشته و سرودههاى سوزناكى را زمزمه مىنمودند با روى كار آمدن ايوبيان، به دليل دشمنى اين سلسله با فاطميان، روز عاشورا به يوم سرور و شادمانى تبديل شد. در اين روز خلفاى مزبور انواع و اقسام شيرينىها را تهيه كرده و سرمه مىكشيدند و بر طبق روال شاميان كه حجاج بن يوسف ثقفى در روزگار حكمرانى عبدالملك مروان پايه ريزى كرده بود، به حمام مىرفتند. آنان با اين كارها مىخواستند خصومت و عداوت خود را با شيعيان على هر چه بيشتر آشكار كنند، ناگفته نماندكه در زمان فاطميان جشنهاى ولادت حضرت امام حسين برگزار مىگرديد كه هنوز در مصر رواج دارد. جشنهاى يك ماهه ايام ميلاد امام سوم در ميدان امام حسين و در مجاور بارگاه رأس الحسين همه ساله در شعبان المعظم برگزار مىشود. فاطمىها وقتى طى تشريفاتى سر مبارك امام را از عسقلان فلسطين به مصر انتقال دادند و در مكان كنونى دفن كردند اين جشنها را آغاز نمودند و با اين كه قرنهاست آن سلسله منقرض شدهاند آثار و آيينهاى آنان باقى است. مصريان به اين محله حى الامام الحسين مىگويند در هر حال بزرگداشت روز عاشورا از جمله مراسم به جاى مانده شيعى در مصر فعلى است اگر چه صلاح الدين ايوبى آن را از حالت حزن و اندوه به جشن و سرور تبديل كرد. در دهههاى اخير علاقهمندان اهل بيت در ايام محرم به صورت دسته هايى در حالى كه پرچمهاى سياه با خود حمل مىكنند، بيرون مىآيند و در دست آنان زنجيرهاى آهنى است كه بر پشت خود مىنوازند و به سانِ شيعه در اظهار حزن و اندوه نسبت به حماسه آفرينان عاشورا عمل مىكنند و با چنين حالى به سوى مرقد سيده زينب به راه مىافتند متأسفانه گروهى از حاملان فرهنگ جديد و خود باخته و تجدد طلب نسبت به دوستان اهل بيت قلم مىفرسايند و حب آنان را مورد انتقاد، خردهگيرى قرار مىدهند و اين شعائر عاشورايى را به باد تمسخر مىگيرند و بدين گونه پرچم مخالفت با
شيعه را با خود حمل مىكنند.
سوگند به رأس الحسين در نزد مصريان يك سنت است و على رغم اين كه روايات تأكيد شده بعدها سر امام حسين به بدن مطهر در كربلا پيوست ولى مردم مصر نه براى تحريف تاريخ بلكه از روى شور و اشتياق خود به امام حسين (ع) همچنان به زيارت رأس الحسين مىشتابند و در آن جا ندبه و سوگوارى، التجا و زارى دارند. در هر عاشورا منطقه حى الحسين در قاهره به يك آتشفشان مردمى و فراگير تبديل مىشود، سمينارها و جلسات گوناگونى درباره قيام امام حسين و هدف نهضت عاشورا برگزار مىگردد، در شهر اسيوط جوانان با نام حسين قيام كردند و حركت عمومى مردم مصر در رسانههاى گروهى استكبار به عنوان اعتراض به آرد و نان القاء گرديد. بر اين نهضت كه با نام حسين بن على(ع) شروع شد سرپوش نهادند. يكى از رهبران مبارزات اسلامى در مصر گفته بود خالد اسلامبولى و يارانش دست به كارى حسينى زدند، رزمندگان مصرى در زندانهاى انور سادات و حسنى مبارك با الهام از قيام امام حسين مقاومت مىكنند و با وجود شكنجه و فشار و اختناق، فرياد حقطلبى در كوير ستم سر مىدهند.(23)
2- مراكش (مغرب)
مراكش در شمال غربى آفريقا و در ساحل جنوبى درياى مديترانه قرار دارد، 99درصد مردم آن مسلمان و اكثراً سنى مذهباند(24)، مردم مغرب در يك مشاركت اجتماعى روز عاشورا زكات اموال خود را پرداخت مىكنند، توجه به اين اصل شرعى و اسلامى به صورت دسته جمعى آن هم در روز عاشورا موجب مىگردد كه همه افراد براى چنين امر خيرى تشويق گردند و افراد كم درآمد و بى بضاعت از اموال صاحبان ثروت و مكنت برخوردار گردند. در اين روز از همه خانهها هدايايى همراه با عواطف قلبى به سوى بستگان و همسايگان نيازمند سرازير مىگردد و موجب خير و بركت در اموال زكات دهندگان مىشود، استاد محمد واعظ زاده خراسانى مىگويد، در سفرى كه به مغرب(مراكش) داشتم آقاى دكتر خطيب از رهبران انقلابى حركت اسلامى مغرب گفت: خدا فرانسوىها را لعنت كند كه در دوران استيلاى خود بر اين كشور اسلامى آفريقاى، عزادارى امام حسين را بر انداختند. من در دوران جوانى آن مجالس را درك كردهام به گفته دكتر عبداللطيف سعدانى (استاد زبان و ادبيات فارسى دانشگاه فاس و رباط، نمودهاى تشيع در مغرب وجود دارد، او در مقالهاى در يادنامه شيخ طوسى مىنويسد، به محض آن كه محرم آغاز مىگردد حزن و اندوه مردم مراكش را فرا مىگيرد كه تا آخر ماه صفر ادامه دارد، مجالس عروسى تعطيل مىشود اما غالباً مردم علت آن را نمىدانند. در حالى كه مردم مغرب سنى مالكى هستند ولى از زمان روى كار آمدن ادارسه (ادريسيان) همواره يكى از سلسلههاى سادات بر آنها حكومت مىكردند و محبت و احترام ويژهاى در خصوص اهل بيت دارند. نسبت اين طايفه به محمد نفس زكيه از نسل امام حسن مجتبى (ع) مىرسد. اگر چه احياى عاشورا براى مردم مغرب يادآور شهادت جا نگذار امام حسين (ع) است و گرامى داشت اين روز در جامعه مغرب حضور دارد و فراموش نشدنى مىباشد اما متأسفانه گروهى از سادات علوى كه در اين سرزمين زندگى مىكنند به استناد خبرى جعلى مبنى بر اين كه كشتى حضرت نوح (ع) در روز عاشورا بر ساحل آرام گرفت و توبه حضرت آدم (ع) در اين زمان پذيرفته گشت به جاى سوگوارى براى حضرت اباعبدالله الحسين، جشنهاى سرور و شادمانى برپا مىكردند، صدها مجلس ازدواج راه انداخته و شيرينى پخش مىنمودند، آيةالله سيد محمد كاظم قزوينى وقتى از برپايى چنين رسومى آگاه شد به سوى مراكش عزيمت نمود و پس از چهارماه تلاشهاى علمى، تبليغات اصولى و تأليف و انتشار كتابى درباره عاشورا و امام حسين (ع) مجالس شادى مذكور را تبديل به مراسم سوگ و ماتم نمود و سنت پوسيدهاى را كه امويان و ايوبيان بنيان نهاده بودند، ريشه كن ساخت.(25)
3- تونس
از زمان استيلاى فاطميان بر تونس، مذهب تشيع و آيينهاى شيعه در اين سرزمين رواج يافت و از آن هنگام مراسم عاشورا جزء سنتهاى اجتماعى مردم گرديد و از نسلى به نسل ديگر تا عصر حاضر منتقل گرديد. از آيينهايى كه در ايام محرم در تونس برگزار مىشد خوردن نان فطير، گوشت نوعى پرنده و نيز خوردن خشكبار مثل بادام و كشمش و اجتناب از خوردن غذاهاى تجملاتى و تشريفاتى. در ايام محرم در تونس از برگزارى هر گونه مراسم شاد مثل عروسى، ختنه كنان و… اجتناب مىگرديد و عقيده داشتن اين كارها در محرم خوش يمن نخواهد بود. براى همراهى در عزادارى حضرت فاطمه زهرا(س) مردم اين سامان در صبح روز عاشورا به قبرستان مىرفتند در برگزارى اين مراسم مردم چنان پاى بند و پرشور بودهاند كه مأموران شهردارى قبلاً ساعات مشخصى را براى رفتن زنان و مردان تعيين مىكردند. معمولاً خانوادهها صبح زود با سبدهاى پر از نان و انجير خشك به منظور صدقه دادن به فقيران رهسپار قبرستان مىشدهاند متأسفانه گرايش به زندگى با شيوه غربى و مدرن اين سنت را از ميان برده است و تنها معدودى از خانوادهها به چنين رسومى پايدار ماندهاند.
مردم تونس و برخى ديگر از كشورهاى مغرب بزرگ در روز عاشورا با ريختن آب و گل گذاشتن بر مزار اموات از رفتگان خويش ياد مىكنند. شب عاشورا با آتش زدن علفهاى خشك و شعله ور نمودن آنها، گلوله هايى را شليك مىنمايند و بر اين اعتقادند كه اين، موجب شادمانى اطفال باقى مانده از فاجعه كربلا مىگردد، اين عادت از حضور شيعيان در تونس حكايت دارد. اگرچه گراميداشت روز عاشورا و اجراى مراسم ويژه در روزهاى نهم و دهم محرم تا چندى قبل جزء سنتهاى مذهبى تونس محسوب مىگرديد در سالهاى اخير پس از مدرنيزه ساختن تونس و رواج فرهنگ غربى كم كم به بوته فراموشى سپرده شده است افرادى كه در سنين حدود ميان سالى و بعد از آن هستند چنين مراسمى را به خوبى به خاطر دارند. حتى عاشورا تا چندى قبل جزء تعطيلات رسمى تونس بود ولى اكنون اين گونه نمىباشد.(26)
4- الجزاير
الجزاير يكى از مهمترين و بزرگترين كشورهاى اسلامى افريقاست كه در شمال غربى اين قاره قرار دارد، فرهنگ عاشورا از روزگار حكومت فاطميان و ايام اقتدار آنان، در الجزاير ريشه دوانيد وجودى نمادى از دست فاطمه زهرا(س) در آرم الجزاير به نشانه اركان پنج گانه اسلام، يادگارى از نفوذ تشيع در اين كشور است، روز دهم محرم در الجزاير تعطيل رسمى است، قيام بربرها در اوايل قرن دوم هجرى و نهضت الموحدون در سال 452ه.ق كه توسط يكى از سادات به نام ابوعبدالله محمد بن عبدالله تومرت صورت گرفت از ثمرات برپايى مراسم عاشورا در اين كشور افريقايى است، ابوعبدالله با تأثيرپذيرى از عنصر امر به معروف و نهى از منكر انگيزه خود را جلوگيرى از خلاف و گناه و فساد و رواج خوبىها و نيكىها اعلام كرد و با حركت وى تمام منطقه المغرب از جمله الجزاير يك پارچه و متحد گرديد مبارزات مردم اين سامان براى كسب استقلال از استعمار فرانسه در سال 1346ه.ق (1307ه.ش) نيز با الهام از آذرخش درخشان عاشورا صورت گرفت. قيام شيخ عبدالقادر جزايرى همراه با پدرش محى الدين حسنى، قيام ابومعزه و حركت مبارزاتى لالا فاطمه در منطقه جرجره، نمونه هايى از تأثير پذيرى الجزاير از حماسه حسينى مىباشد.(27) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. جهان اسلام، مرتضى اسعدى، ح2، ص 290 و نيز ج 2، ص 131، 161؛دائرةالمعارف تشيع، ج سوم، ص 605،606، شاهده شماره 288، ص 19. 2. ارمغان هندوپاك، سيد محمد مهدى مرتضوى لنگرودى، ص 7-11. 3. درباره تعزيه و تئاتر در ايران، به كوشش لاله نقيان مقاله تعزيه معمارى كم دوام در هندوستان، شكيل حسين ترجمه اختر اعتمادى، ص 112. 4. صفحات من تاريخ الشيعه فى اندونيسيا، محمد اسد شهاب، بيروت، موسوعه دورالعالم الاسلامى و رجلها، ج سوم، شاكر مصطفى بيروت، نهضتهاى نوين اسلامى در اندونزى دايار نوئر، ترجمه رزاقى و مهدى پور، ص 90-91؛كيهان فرهنگى، شماره 151، ص 58-59؛اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج اول، ص 435، در عزايت آسمان نيلى قباست، مهدى الماسى، ص 70، مجله شاهد، ش 288، ص19. 5. نشريه گلبانگ، ش 32، ص 6. 6. تاريخ عزادارى، ص 360. 7. يادداشت دست نويس نگارنده به نقل از گزارشهاى راديويى. 8. درباره وى بنگريد به مقاله نگارنده در كتاب ستارگان حرم، و نيز مجله مسجد. 9. مجله مشكوة، شماره 46، ص 79-83. 10. تاريخ عزادارى، ص 367-368. 11. مجموعه مقالات دومين كنگره بين المللى امام خمينى و فرهنگ عاشورا، ج دوم، ص 118. 12. گلبانگ مسجد، همان . 13. مجموعه مقالات، ج دوم، ص 117. 14. مجالس السنّيه فى ذكرى مصائب العترة النبويه، ص 198. 15. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران، ص352- 348؛تاريخ عزادارى، ص 320، كيهان فرهنگى، مهر 1364، ص 28-29 ؛ گلستان قرآن، دوره جديد، شماره 59، ص 9-8؛ عاشورا در سرزمين، ج دوم، خاورميانه، بى آزار شيرازى، ص 32. 16. تاريخ عزادارى، ص 332. 17. نويد اصفهان، شماره 504، ارديبهشت 1377. 18. تاريخ تشيع در افغانستان، حسينعلى يزدانى، ص 337-339. 19. سروش، ش 259، ص 6. 20. تاريخ عزادارى، ص329. 21. جغرافياى تاريخى و سياسى آسياى مركزى، از نگارنده، ص 216، مجله مشكوة، شماره 41، زمستان 1372، ص 96 . 22. گلستان قرآن، ش 59، ص 10. 23. خطط مقريزى، ج اول، ص 271-270؛ الشيعه فى المصر، صالح الوردانى، ص 33؛ الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 9، ص 110؛ تاريخ شيعه، علامه مظفر، ترجمه و نگارش دكتر سيد محمد باقر حجتى، ص 280- 281؛ بانوى با كرامت (سيده نفيسه) از نگارنده، ص 183، مجله مشكوة، تابستان 1373، ش 42، ص 34، مجله سروش، 21مهر 1361، شماره 259، ص 7. 24. سرزمين اسلام، از نگارنده، ص 367. 25. دائرة المعارف مذاكرات من التراث المغربى، ص36-37؛ چشمه خورشيد، ج اول، ص141؛ كاروان علم و عرفان، از نگارنده، ج سوم، ص154. 26. تونس در توصيف بيت الحكمه، ص 382، عاشورا در سرزمينها، دكتر عبدالكريم بى آزار شيرازى، ج 4، ص 23-22. 27. مجموعه مقالات دومين كنگره، ج دوم، ص119-120،ريشه يابى نام و پرچم كشورها، رسول خيرانديش و سياوش شايان، ص 47، مجله شاهد، ش 288،ص20.
عالم آل محمد ص
«درباره ى جنبههاى علمى و معرفتى حضرت امام رضا(ع)»
نمونهى كامل كمالات
امام انسان كاملى است كه به حقايق اشراف دارد و به فضايل اخلاقى و مكارم عالى آراسته است، تمامى كمالاتى كه از جانب خداوند اعطاء گرديده و امكان محقّق گشتن آنها در افراد وجود دارد، در شخص امام تبلور و تحقّق يافته است. امام واسطه ى فيض پروردگار و رابطه بين انسان و جهان غيب است.
امام پيشرو و قافله سالار كاروان انسانيت است و بايد هميشه در ميان جوامع بشرى چنين فرد شايستهاى وجود داشته باشد كه مدام مورد هدايت و عنايت خاص خداوند متعال است و از راه باطن و درون، هر فردى را كه لياقت لازم را بدست آورد، طبق استعدادش به كمال مطلوب مىرساند.امام پيوسته تحت تربيت، هدايت و ولايت مستقيم خداوند زندگى مىكند.(1) و در عصر خويش برترين، كاملترين و فاضلترين افراد انسانى است، خداوند حكيم كه او را براى هدايت بشريت مشخص مىنمايد هرگز كسى را كه كاستىهايى در علم، معرفت و ايمان دارد بر كامل مقدّم نمىدارد و اگر در صدد هستيم اصل برترين و والاترين رهبر تحقّق يابد بايد اصل لزوم برترين رهبر را پذيرفت و زمام رهبرى امت مسلمان را به شايستهترين فرد سپرد، بنيانهاى برهانى و خرد انسانى بر اين ادّعا مُهر تأييد مىزند.
به علاوه در اجتماعات انسانى بايد مدام نمونه كاملى در انسانيت، جامع ديانت و مزيّن به معارف و مكارم وجود داشته باشد و آيينه ى تمام نماى حق گردد تا طريق هدايت و رسيدن به درجات معنوى بدون هادى و راهنما نباشد و لازمه ى اين برنامه آن است كه امام بايد به تمام حقايق و احكام الهى معرفت داشته باشد زيرا كسى كه تجسّم عملى باورها و ارزش هاست ضرورت دارد تمامى حكمتها و موازين دينى و شرعى را بداند و از روح و باطن آنها مطّلع باشد. همچنين عمل نمودن به دستورات الهى مستلزم آگاهى از آنهاست. كسى كه در متن صراط مستقيم قرار گرفته و مربى انسانها، مدار شريعت الهى، جدا كننده ى حق از باطل و پاسدار حريم ارزش هاست و در اوج علم، بصيرت و معرفت قرار دارد مىتواند هادى مردم گردد.
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «وَ قال الّذينَ اوتُوا العِلم و الايمان لَقَد لَبثتُم فِى كِتاب اللّه اِلى يوم البعثِ فَهذا يَوم البَعث وَ لكنّكم كنتم لا تعلمون؛(2) و آنان كه به مقام علم و ايمان رسيدهاند به آن فرقهى بدكار گفتند شما تا روز قيامت كه هم امروز است در عالم علم خدا مهلت يافتيد ولى از روى نادانى، به آنآگاه نبوديد. كه مقصود از صاحبان دانش و اهل ايمان، ائمه هدى(ع) هستند. طبق روايتى كه كلينى در كافى آورده است ائمه و روح القدس آن چه را در عرش است تا آن چه را كه روى زمين است مىدانند. اين جنبه در وجود انبياء و اولياء بوده و هيچ گونه تحوّل و دگرگونى در آن راه نمىيابد.(3)
حضرت على(ع) فرمودهاند: نفايس قرآن نزد اهل بيت است، آنان گنجهاى معارف الهى هستند، اگر لب به سخن گشايند راست مىگويند و اگر سكوت كنند كسى نمىتواند بر آنها سبقت جويد.(4)
ششمين فروغ امامت نيز فرمودهاند: خداوند بوسيله ى ائمه هدى دينش را روشن مىكند و توسط آنان چشمههاى دانش خود را آشكار مىنمايد.(5)
علوم ائمه از چند راه بدست مىآمده است: يكى استفاده از صحف و كتبى كه از رسول اكرم(ص) به صورت ميراثى گرانقدر بدستشان مىرسيده است، راه ديگرى كه توسط آن، امامان كسب علم مىكنند و مسايل احكام را استنباط مىنمايند قرآن است. علم امام به اين دو راه منحصر نمىگردد و به وسيله ارتباط با جهان غيب و الهام نيز دانشهاى خاندان عترت اضافه مىگردد.
حضرت امام كاظم(ع) مىفرمايند: علم ما سه قسم است؛ گذشته، آينده، و حادث. دانشهاى قبلى براى ما تفسير گرديده و دانشهاى مربوط به آينده برايمان نوشته شده است و علوم حادث و تازه در قلب و گوش ما الهام مىشود، اين نوع آگاهى اَفضل علوم ماست ولى فرستادهاى بعد از پيامبراكرم(ص) نيامده است.(6) بنابراين ائمه با پروردگار جهان و عالم غيب ارتباط مستمر دارند و از اين طريق علوم و حقايقى را دريافت مىكنند و چنان نيست كه با رحلت واپسين پيامبر، ارتباط نوع انسان با عالم غيب و ملكوت قطع گردد و امام صرفاً نقل كننده مسايل باشد بلكه به لطف وجود مقدس امام، افاضات معنوى پروردگار جهانيان استمرار دارد. بديهى است مقام نبوت با امامت تفاوت دارد و با رحلت حضرت محمد(ص) عصر رسالت خاتمه يافته و وحى پايان پذيرفته است ولى الطاف غيبى از عالم قدس هيچ گاه قطع نمىشود.(7)
بايد به اين حقيقت مسلّم واقف بود كه علم امام با دانش ديگران قابل مقايسه نمىباشد زيرا معرفت امام موهبتى و الهامى است از جانب خداوند متعال در حالى كه علم ديگران اگرچه در اثر نبوغ ذاتى، خلاقيت و ابتكار باشد، اكتسابى است و ائمه اطهار با توجه به شرايط، مقتضيات زمان و موقعيت هايى كه پيش آمده توانايىهاى علمى و كمالات خويش را ظاهر ساختهاند.
اعتراف مخالفان و دشمنان
از امورى كه مورّخان دربارهاش اتفاق نظر دارند و با مراجعه به منابع معتبر و مستند روشن مىشود مقام علمى و پرتوهاى پرفروغ دانش و انديشه هشتمين امام مىباشد كه حتى مأمون خليفه عباسى بارها و در فرصتهاى گوناگون به اين واقعيت اعتراف كرده و گفته است: حضرت امام رضا(ع) دانشمندترين و عابدترين مردم روى زمين است. وى به رجاء بن ضحاك گفته بود: او (على بن موسى الرضا(ع)) بهترين و عالمترين انسانهاست.(8)
به سال 200 هجرى كه متجاوز از سى و سه هزارتن از خوّاص عباسيان به دستور مأمون در جايى اجتماع كرده بودند، مأمون در حضورشان چنين گفت: در ميان فرزندان عباس و بازماندگان على(ع) تفحّص نمودم ولى هيچ يك از آنان را با فضيلتتر، پارساتر، متديّنتر، شايستهتر و سزاوارتر به اين امر(رهبرى) از على بن موسىالرضا(ع) نديدم.(9)
مأمون طى مكتوبى از امام هشتم مىخواهد تا حضرت اصول و فروع دين را برايش تبيين كند و توضيح دهد او در اين نامه امام را چنين وصف مىنمايد: اى حجّت خدا بر خلق، معدن علم و كسى كه پيروى از او واجب است.(10) اين خليفه، براى بنى عباس نوشت: اين كه سؤال كردهايد آيا من در زمينه بيعت براى على بن موسى الرضا(ع) بينش كافى داشتهام؟ آگاه باشيد كه هرگز با او بيعت نكرده مگر با داشتن بصيرت كامل وعلم به اين كه كسى در زمين باقى نمامده است كه از نظر فضايل و مكارم و پاكدامنى از او اوضاع بهترى داشته و يا به لحاظ پارسايى، زهد و آزادگى از او فزونى گرفته باشد.(11)
على بن جهم خاطرنشان نموده است: پس از محاوره علمى مأمون با آن حضرت، خليفه عباسى براى اداى نماز از جاى برخاست و دست محمد بن جعفر را كه در آن مجلس حضور داشت گرفت و من هم در پى آن دو رفتم. مأمون به فرزند جعفر گفت: پسر برادرت را چگونه ديدى؟ محمد گفت: دانشمند است در حالى كه من اصلاً مشاهده نكردهام با اهل علم و معرفت رفت و آمد نمايد و بر اثر اين ارتباط دانش را بدست آورد. مأمون در پاسخ وى چنين اظهار داشت: اين فرزند برادرت از آن دسته از اهل عترت است كه رسول اكرم(ص) درباره آنان فرموده است: آگاه باشيد نيكان فرزندانم و پاكان نسلم در عقل و انديشه از همه شكيباتر و خردمندتر،و در بزرگى از همه داناترند، به آنها دانش نياموزيد(نيازى نيست به آنان چيزى بياموزيد) زيرا از شما اعلمترند و هيچگاه كسى را از طريق هدايت بيرون نبرده و به راه ضلالت وارد نمىكنند.(12)
ابن اثير مىنويسد: مأمون در ميان خاندان عبدالمطلّب و بازماندگانش نظر افكند ولى هيچ كدام را پارساتر و دانشمندتر از امام رضا(ع) نيافت.(13)
استاد جعفر مرتضى عاملى با يادآورى مراتب فضل و كمالات امام رضا(ع) از ديدگاه مخالفان، يادآور مىگردد: با اين وصف به وضوح به خصوصيت امام، موقعيت و مَنِش آن فروغ معنوى پى مىبريم، مگر نه اين كه گفتهاند: فضيلت آن است كه دشمنان بر آن گواهى دهند.(14)
علّامه محمد جواد فضل اللّه، محقق لبنانى مىنويسد: ما براى اثبات برترى علمى امام رضا(ع) بر ديگران، نيازى به گواهى كسى نداريم بلكه كافى است به كتب حديث نظرى افكنيم كه از تعاليم و بيانات آن حضرت در علم و معارف گوناگون مشحون است به نحوى كه هر انسانى در هر مرتبه از علم و معرفت باشد، چارهاى ندارد جز اين كه در برابر مقام شامخ و والاى آن حضرت، احساس قصور و حقارت كند.(15)
پرتو افشانى
حضرت امام رضا(ع) دانش خود را از جدش رسول اكرم(ص) به ارث برده و سرچشمه جوشانى از معرفت و فضيلت بود كه تشنگان دانش و كمال از محضرش فيض مىبردند و با حلّ مشكلات و معضلات فكرى خويش، عطش معرفتى خود را فرو مىنشانيدند. از حضرت امام كاظم(ع) روايت كردهاند كه به فرزندان خويش مىفرمود: اين برادرتان على بن موسى، عالم آل محمد(ص) است. مسايل دينى را از او بپرسيد و آن چه به شما مىگويد نگهداريد، زيرا بارها از پدرم جعفربن محمد شنيدم كه مىفرمود: دانشمند آل محمّد در صلب توست اى كاش من او را مىديدم. او با حضرت على(ع) هم نام است.
عموى امام رضا(ع) نقل كرده است: نديدم و به ياد نمىآورم كه آن حضرت از مكتب هيچ عالمى استفاده كرده باشد و در برابر هيچ عالمى زانو بزند امّا از هر مسئلهاى كه از وى مىپرسيدند مىدانست و جواب مىداد. بسيارى از اوقات امام در خانه خويش مىنشست و عده زيادى به محل اقامتش مىآمدند و مدام از آن حضرت سؤالاتى مىكردند و آن بزرگوار به آنها پاسخ مىداد. در تمامى اين احوالات هيچ دانشمندى همپايش نبود و هر عالمى كه او را مىديد اقرار مىكرد كه امام رضا(ع) دانشمندتر از همه عالمان است. هيچگاه اتفاق نيفتاد سخنى از او بپرسند و او از پاسخ آن باز بماند. در شناسانيدن خداوند و صفات جلال و جمال حضرت حق، امام با بيانى رسا و در سطحى علمى و مستدل مسايل را روشن مىنمود. به عنوان نمونه براى عمران صابى – متكلم معروف – چنان وجود مبدأ اعلى و راز آفرينش هستى را اثبات نمود كه وى بدون تأمّل به وحدانيت خداوند و پيامبرى رسول اكرم(ص) اقرار نمود. ضباع بن نصرهندى كه اهل نظر و صاحب فكر و انديشه بود، امام چنان مسأله اصالت و استقلال و حقيقت ارواح را براى وى روشن و برهانى نمود كه شگفتزده شد.
امام براى سليمان مروزى متكلّم و دانشمند برجسته خراسان بزرگ مسئله بداء را كه از مسايل پيچيده اعتقادى است آن گونه تبيين فرمود كه سليمان از انكار اين اصل مهم كلامى دست برداشت و به آن معتقد گرديد. در خصوص اراده الهى و اين كه حقيقت تصميم و عزم در دستگاه پروردگار چگونه است چنان امام ژرف و مستدل و گسترده با سليمان متكلّم بحث فرمود كه او را تسليم و خاضع نمود؛ مأمون و اطرافيانش از اين احاطه علمى شگفت زده شدند و اين خليفه عباسى خطاب به سليمان گفت: داناترين فرد در ميان بنىهاشم على بن موسى الرضاست.
امام هشتم درباره قضا و قدر و موضوع جبر و تفويض كه از مباحث مهم اعتقادى و عقلى است بيانات روشن كنندهاى دارند كه پرده از بسيارى حقايق برمىدارد. همچنين آن حضرت در خصوص صفات خداوند و حقيقت آن مطالبى عالى و نكاتى گرهگشا دارند. اين توانايى در عرصههاى گوناگون علمى و معرفتى موجب گرديد تا تمامى دانشوران آن عصر و پيروان مذاهب و فرق گوناگون زبان به بيان حقيقتى مسلّم و واقعيتى انكارناپذير بگشايند و آن اين كه: داناترين فرد روى زمين امام رضا(ع) است و در سراسر گيتى كسى وجود ندارد كه از او اعلمتر باشد.(16)
ابن شهرآشوب سروى مازندرانى نقل نموده است: مردم در مورد ابى الحسن الرضا(ع) هيچ اختلافى پيدا نكردند و همه از او خشنود بودند و محمد بن عيسى يقطينى گفته است: من از مسايلى كه از آن حضرت سؤال شده است و پاسخ فرمودهاند هيجده هزار مسئله جمع آورى كردم. بسيارى از مصنّفان و نويسندگان از جمله ابوبكر خطيب در تاريخش، ثعلبى در تفسيرش و سمعانى در رساله خويش و ابن معتز در كتابش وعدّهاى ديگر از مشاهير علم، تاريخ و ادب از آن فروغ امامت حديث نقل كردهاند.(17)
راويان به نقل از ابراهيم بن عباس صولى روايت كردهاند كه وى گفته است: هرگز نديدم چيزى از امام رضا(ع) پرسيده شود و او پاسخش را نداند و در عصر او، كسى را داناتر و آگاهتر نيافتم و مأمون با پرسش درباره هر چيزى حضرت را مىآزمود و او پاسخ همه را مىداد و تمامى جوابهايش برداشت آن بزرگوار از قرآن كريم بود. رجاء بن ضحاك مىگويد: مأمون من را به قصد مراقبت از امام هشتم تعيين كرده بود و به خدا سوگند كسى را پرهيزگارتر از وى نديدم.وى مىافزايد: به هر شهرى كه وارد مىشدم مردم از هر سوى در مسايل دينى به آن حضرت مراجعه مىكردند و او پاسخ مىداد و بسيارى از احاديث پدرش از اجدادش، از على(ع) از رسول اكرم(ص) را برايشان مىفرمود.(18)
عمروبن هذاب در جلسهاى عرض كرد يا امام رضا(ع) محمد بن فضل درباره شما مطالبى مىگويد كه باوركردنش دشوار به نظر مىرسد. امام فرمود: مگر چه مىگويد؟ عمرو گفت: وى گفته است: شما به احكام الهى و جميع ما انزل اللّه داناايد و با هر واژه و زبانى آشنايى داريد، امام فرمود: فرزند فضل راست گفته است و من اين مطالب را به او گفتهام. اهل هر زبان را بياوريد و هرچه مىخواهيد، به زبان او بپرسيد. عمرو افزود: قبل از هر چيز ديگر، شما را با زبانهاى گوناگون مىآزمائيم و اينك اهل چهار زبان رومى، هندى، فارسى و تركى در اينجا حاضرند و با شما تكلّم مىنمايند. امام فرمود: بپرسند و هر يك به زبان خويش نكتهاى را پرسيد و به همان زبان جواب شنيد بطورى كه همه به شگفت آمدند و اعتراف كردند آن حضرت با اهل هر زبانى از او فصيحتر و بهتر تكلّم نمود.(19)
آرى قرآن مىفرمايد: فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون؛(20) يعنى هرگاه مطلبى را نمىدانيد آن را از اهلش(صاحبان ذكر) بپرسيد و مصداق كاملى از اين آيه حضرت امام رضا(ع) بود.
حضرت امام رضا(ع) خود نيز به وصف امام پرداخته، ضرورت دانش و معرفت او را مورد توجه قرار داده و افزودهاند: امام حلال و حرام خداوند را مشخص مىنمايد، حدود الهى را جارى مىكند، حافظ دين خداست. افراد جامعه را با حكمت و مواعظ نيكو و برهان رسا، به سوى طريق خداوند متعال فرا مىخواند.(21)
آن حضرت در جاى ديگر چنين گوهرافشانى نمودهاند: امام دانشمندى است كه هيچگاه گرفتار جهالت نمىگردد و مراقبى است كه (در هيچ موقعيتى) به حيله و مكر متوسل نخواهد شد.(22) همچنين آن حضرت در وصف امام فرمودهاند: دانش امام همواره در حال رويش است،بردبارى كاملى دارد. از امور مطلع بوده و به مسايل سياسى و اجتماعى عصر خويش آگاهى دارد و بدين گونه شايسته و سزاوار سرورى است.(23)
مكتب فكرى و علمى
در عصرى كه خورشيد هشتم، جامعه را از فروغ فروزان خويش برخوردار مىساخت، كوششهاى علمى و فكرى گسترش يافته بود، نقد و بررسى انديشهها، تأليف و تدوين و نگارش علوم و معارف گوناگون رونق فزايندهاى گرفت. مكاتب و امواج فكرى و فلسفى متعددى به وجود آمد. كلاسهاى درس سرشار از استادان و دانش پژوهانى بود كه به تدريس و فراگيرى علوم و معارف گوناگون اشتغال داشتند. به موازات اين توسعه علمى و فرهنگى امواج تصوف گسترش پيدا كرد، غلو و تفكرات انحرافى نيز چون علفهاى هرز و قارچهاى سمّى در بوستان انديشه و معرفت روئيدند.
در اين موقعيت مهم، حضرت امام رضا(ع) دادرس دانشوران و پناه متفكران و انديشمندان بود. امام با علماى تفسير و صاحب نظرات حكمت و كلام بحث و مناظره مىنمود، بر افراطگرايان و غاليان و منحرفان خُرده مىگرفت و افراد متشرع و فقها را مورد تأييد و حمايت قرار مىداد. قوانين، موازين و مقررات شريعت و مبانى اعتقادى را تبيين و تثبيت مىكرد. آن حضرت از نظر توجيه و تحليل و هماهنگى آرا و نظرات نقش محورى و اساسى ايفا مىفرمود. كانون نشر معارف به آن وجود با بركت اختصاص داشت و آن حضرت محك سنجش اصالت و سلامتى نقطه نظرهاى گوناگون به شمار مىآمد. مجالس و محافلى كه در آنها امام رضا(ع) نقش محورى داشت محل رفت و آمد دانش پژوهان و مأمن دانشوران بود. بيانات عميق آن امام همام به جدالهاى فكرى و نزاعهاى علمى خاتمه مىداد. امام خود فرمودهاند: در روضه رسول اكرم(ص) در جمع دانشمندان (كه تعدادشان در مدينه زياد بود) مىنشستم. هرگاه يكى از آنها به طرح مسئلهاى مىپرداخت و پاسخش را جويا مىشد تمام حاضران به من اشاره كرده، جواب را جويا مىشدند. علاوه بر اين مسايل زيادى برايم ارسال مىنمودند كه به تمامى آنها پاسخ مىدادم.(24) ابن جوزى نوشته است: امام رضا(ع) مورد اعتماد بود و در مسجد نبى اكرم(ص) به بيان احكام مىپرداخت و فتوا صادر مىفرمود در حالى كه تنها بيست و چند سال داشت. وى اضافه مىكند: وقتى امام در اثناى انتقال از مدينه به خراسان، به شهر نيشابور رسيد در اين حال دانشوران اين شهر چون يحيى بن يحيى، اسحاق بن راهويه، محمد بن رافع، احمد بن حرب و… براى در خواست حديث و روايت از آن حضرت و تيمن و تبرك جستن به آن، بيرون آمدند.(25)
مناظره و مباحثه
در عصر امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) با ترجمه كتب يونانى، مسلمانان به برخى معارف اروپائيان دست يافتند و خود آن علوم را مورد تجزيه و تحليل قرار داده و مسايل و مطالبى بر آن افزودند. دسترسى به فلسفه غرب و انديشههاى ارسطو، افلاطون، سقراط و شاگردان آنها، همان طور كه زمينه تحقيق در علوم گوناگون را به مسلمانان مىداد. افكار و عقايد تازهاى در مسايل ماوراء الطبيعه را مطرح مىكرد. در عين حال شور و شوق علمى و آزادى فكرى در فرهنگ اسلامى ايجاب مىكرد كه دانشمندان مذاهب گوناگون بتوانند با آزادى كامل اعتقادات و آراى خويش را ابراز نمايند. از سوى ديگر با گسترش قلمرو سرزمينهاى اسلامى، مسلمانان با صاحبان اديان، مذاهب و فرق متعدد ارتباط برقرار كرده بودند كه در ميان آنان دانشمندان يهود، نصارا، ماديين، زنادقه و…با آزادى كامل زندگى مىكردند. اين افراد اشكالات و شبهاتى را مطرح مىنمودند كه اذهان برخى را آشفته مىساخت و احياناً با مطرح كردن برخى مفاهيم فلسفى در بحثها و جدلهاى علمى طرف مقابل را مغلوب مىنمودند و كمتر كسى مىتوانست به آنان با منطق خودشان پاسخ گويد.
زمان بسيار حسّاسى بود و تهاجم فكرى و يورش فرهنگى بسيار خطرناكتر از حمله نظاميان و مهاجمان مسلّح جلوه مىنمود. در همين موقعيت سرنوشت ساز حضرت على بن موسى الرضا(ع) به حق رهبر واقعى مردم در تمامى امور و مشكلات بود و از مدينه تا مرو حقايق را آن گونه كه بود عرضه فرمود و غوغاى برخورد افكار انحرافى با انديشههاى دينى را خاموش ساخت تا مبادا تيرگى و ضلالت بر درخشندگى ديانت غلبه يابد.
مأمون بارها در كاخ خود مجلس مناظره برپا ساخت و دانشمندان برجسته مذاهب مختلف را گردآورد و به بحث واداشت. عظمت و ابهّت اين مجالس گاهى به اندازهاى بود كه حتى برخى از ياران و دوستان امام، حضرت را از حضور در اين جلسات باز مىداشتند و بيم آن را داشتند كه مبادا آن وجود با كرامت، گرفتار جدالهاى اغوا كننده آنان گردد ولى گويا همين نزديكان و مأنوسين هم، امام را به درستى نمىشناختند و وقتى متوجه احاطه علمى و اقتدار فكرى امام گرديدند كه آن حضرت در تمامى اين جلسهها به روشنى و با قاطعيت بر همه حاضران غلبه مىيافت و با هر كدام با براهين خودشان بحث مىنمود و استدلال مىكرد و حقانيّت و واقعيت عقايد و معارف اسلامى را بازگو مىفرمود در اين مجالس حاضران، به رغم توانايى علمى و قدرت و تسلّط بر بحثها، به ناچار تسليم افكار منطقى و ادلههاى خردمندانه آن وجود با بركت مىشدند و چارهاى جز اعتراف به مقام علمى و كمالات معنوى حضرت رضا(ع) نداشتند. بدون شك اين گفتگوها در سرزمين پهناور اسلامى انعكاس وسيعى داشت و در جهت تبليغ و نشر معارف اسلامى بسيار مؤثر بود.
محمد بن فضل هاشمى مىگويد: بعد از شهادت حضرت موسى بن جعفر(ع) از بغداد به مدينه رفتم و خدمت امام هشتم مشرّف گشتم، به عنوان امام پس از پدرش بر او سلام دادم، سپردههاى امام هفتم را تقديم نمودم و عرض كردم: عازم بصرهام و مىدانم مردم اكنون در اين شهر، در تشخيص امام وقت اختلاف دارند و بدون ترديد وقتى شما را به آنان معرّفى كنم از من نشانهها و دلايلى مىخواهند، اگر علايم و براهينى را بنمايانيد بسيار به موقع است. حضرت فرمود: از اين جهت واهمه نداشته باش و به دوستان بصرى ما مژده ده كه به خواست خداوند متعال به سويشان خواهم آمد. سپس حضرت آنچه را كه از پيامبر و ائمه طاهرين و از آنها، دست به دست به او رسيده بود و از مختصات امامت به شمار مىآمد، به من نشان دادند. چون روز سوم فرا رسيد امام به عهد خويش وفا كرد و خورشيد وجودش از بصره طلوع كرد و به منزل حسن بن محمد فرود آمد زيرا فرموده بودند سه روز پس از ورود تو به آنجا خواهم آمد. سپس امام فرمان داد تمام كسانى كه روزهاى قبل دور من اجتماع كرده بودند تا امام خود را بشناسند، حاضر گردند و از جاثليق، بزرگترين دانشمند مسيحى، و رأس الجالوت، عالم معروف يهود، براى شركت در اين مجلس دعوت شود تا هر كس هرچه بخواهد سؤال كند.
حسن بن محمد، بزرگان شيعه، زيديه، معتزله و دانشمندان فرق و مذاهب ديگر را به منزلش فراخواند و منظور خود را از اين دعوت مذكور پنهان داشت. وقتى همه حاضر شدند بالشى براى حضرت رضا(ع) تدارك ديد. آن امام به مجلس وارد شد بر همه سلام كرد و در جاى خويش قرار گرفت و پس از معرفى خود فرمود: بامداد امروز در مسجدالنبى(ص) مدينه نماز خواندم و با فرماندار مدينه بودم وى نامهاى كه از سوى خليفه عباسى دريافت كرده بود برايم خواند و در امورى مرا طرف مشورت خويش قرار داد كه او را راهنمايى كردم و از من خواست براى نگارش پاسخ نامه امشب نزدش آيم كه پذيرفتم و حتماً به وعده خويش وفا خواهم كرد! حضّار با شگفتى عرض نمودند: اى فرزند رسول خدا با وجود چنين كرامت روشنى ديگر براى اثبات امامت شما، نياز به برهانى نداريم.
معجزه از اين بالاتر كه امام، اول صبح نمازش را در مسجد مدينه بخواند، مدتى با فرماندار مدينه گفتگو كند و در همان لحظه با طىالارض و صعودى ملكوتى خود را به بصره برساند. چون حاضران خواستند ازجاى خويش برخيزند امام فرمود: متفرق نگرديد زيرا من شما را در اين مجلس براى آن جمع كردم تا از آثار نبوّت، امامت و مسايل اعتقادى بپرسيد و اكنون سؤالات خود را طرح كنيد.
در اين مجلس نيز اخبار غيبى و كراماتى از آن حضرت آشكار گرديد زيرا با استناد به مضامين تورات، انجيل و زبور، جاثليق و رأس الجالوت را محكوم نمود و حقانيت رسالت نبىاكرم را به اثبات رسانيد. اين مجلس مناظره تا ظهر تداوم يافت. امام در پايان فرمود:نمازم را اقامه مىكنم و به مدينه بازگشته و به خواست خداوند بامداد فردا باز مىگردم!
بامداد روز بعد امام با قدرت معنوى و طىالارض به بصره آمد و در آن مجلس حاضر گرديد. با كنيزى رومى به زمان رومى گفتگو فرمود و وى مسلمان شد. با مردى سندى زبان به لسان خودش تكلّم نمود و او هم به آيين اسلام تشرّف حاصل نمود. با مشاهده اين كرامات و كمالات تمامى حاضران به حضرت رضا(ع) ايمان آوردند و از شك و تحيّر بيرون آمدند و حقيقتى ناب برايشان روشن گرديد. باز امام هنگام مراجعت به مدينه خطاب به محمد فرزند فضل فرمود به جانب كوفه برو و شيعيان ما را با خبر گردان كه به آنجا هم خواهم آمد و نيز به آنان بگو: به منزل حفص بن عمير يشكرى وارد مىشوم. در نتيجه مجلس مناظرهاى در اين شهر هم منعقد گرديد كه طى آن حضرت رضا(ع) با علماى ملل و اديان و فرق مختلف بحث نمود و شخصيت علمى و الهى خويش را براى مردمان اين سرزمين آشكار ساخت.(26)
مأمون علماء، فقها و متكلّمين مسلمان و ساير اديان را براى بحث و مناظره جمع مىكرد و در موضوعات گوناگون آنان را به مناظره و احتجاج وا مىداشت ولى هر دانشمندى به رغم توانايى علمى و قدرت فكرى وقتى با حضرت رضا(ع) مواجه مىگرديد خود را ذرّهاى در برابر آفتاب عالم تاب و قطرهاى در مقابل اقيانوس معرفت مشاهده مىنمود. احمد بن محمد بن ابى نصر مىگويد: عدّهاى از سرزمين ماوراء النّهر (آسياى مركزى) به محضر امام آمدند و عرضه داشتند از راه دور آمدهايم و سه مسئله را مىخواهيم سؤال كنيم اگر پاسخ دادى متوجه مىشويم عالم و امام هستى. حضرت فرمود: بپرسيد و آنها سؤالاتى را اين گونه مطرح نمودند: خدا كجاست، چگونه است و تكيه و اعتمادش بر چيست؟ امام فرمود: خداوند مكان و چگونگى آن را خلق كرده است پس او كه خالق مكان و حالتهاى آن است وجودش فوق مكان بوده، از ازل مكانى نداشته و چگونگى ندارد چون داراى قدرت نامتناهى است. اعتماد بر ذات خويش مىكند و بس. وقتى آنان اين عبارات كوتاه امّا قانع كننده را شنيدند بدون درنگ و تأمّل گفتند گواهى مىدهيم تو واقعاً امام و عالمى.(27)
مأمون علاوه بر آن كه در مركز حكومت يعنى مرو (شهرى در تركمنستان كنونى) مجالسى ترتيب مىداد تا دانشمندان در خصوص علوم و معارف مباحثه نمايند در نيشابور هم يك مجلس علمى تشكيل داد امّا در اين محل گروهى از حكماء و پزشكان حضور داشتند و آنان درباره اختلاف طبعها و مزاجها و بهداشت طب گفتگو كردند. در اين جلسه كه حضرت رضا(ع) پرتوافشانى مىنمود، مأمون، يوحنا پسر ماسويه، جبرئيل پسر بختيشوع پزشك نامى حكومتى، صالح فرزند سلعمه فيلسوف هندى و چند دانشمند ديگر حضور داشتند. در اين جلسه مطالبى در امور ياد شده مطرح شد و مأمون نظر امام را جويا شد. حضرت فرمود: در اين زمينه مطالبى دارم كه واقعيت آن به طور عينى و تجربى برايم روشن شد علاوه بر حقايقى كه از ائمه سلف بر من رسيده است، آنها را تدوين مىنمايم و تحويل مىدهم. حضرت رسالهاى در موضوع طب براى مأمون ارسال داشت كه به رساله ذهبيه موسوم است. سند اين كتاب طبى به حسن بن جمهور قمى كه از مدينه تا مرو ملازم و در ركاب امام رضا(ع) بوده است، مىرسد. اين مأخذ شهرت فراوانى دارد و علماى معروف همچون مرحوم مجلسى آن را نقل كردهاند.(28)
در كتاب نثرالدر آمده است فضل بن سهل از امام رضا(ع) در مجلسى كه مأمون ترتيب داده بود، پرسيد آيا مردمان مجبورند. امام فرمود: خداى متعال اعدل از آن است كه افراد را مجبور كند و سپس آنها را عذاب نمايد. او گفت پس به حال خويش رها گرديدهاند؟ حضرت پاسخ داد حق تعالى احكم است از آن كه مهمل گذارد بنده خود را و سپس به سوى خويش بازگرداند.(29)
پيروان مذاهب و فرق گوناگون با حضرت رضا(ع) به بحث مىنشستند و در تمامى موارد مغلوب براهين استوار و استدلالهاى عميق و دقيق آن امام همام مىشدند و اين روند بر خلاف خواسته مأمون نسبت به امام بود زيرا او هر كجا مبلّغى از پيروان فرقهها مىيافت براى بحث با فروغ هشتم امامت فرا مىخواند تا شايد بر آن حضرت غالب آيند تا از اين رهگذر قدرى از شعلههاى آتش حسد و خصومتش نسبت به مقام با كرامت ولايت كم گردد ليكن هيچگاه فردى پيدا نشد كه پس از مناظره با امام، زبان به ستايش و برترى علمى و فكرى امام باز نكند و مغلوب از مقابلش برنخيزد.(30)
سليمان مروزى عالم مشهور علم كلام در خراسان، نزد مأمون آمد، خليفه عباسى او را گرامى داشت و به وى گفت: پسر عمويم امام رضا(ع) از حجاز آمده او از علم كلام آگاهىهايى دارد، مايلم در روز ترويه (هشتم ذيحجّه) كه علماء اجتماع افزونترى مىنمايند در جلسهاى با حضور دانشمندان با وى به بحث و مناظره بنشينى. سليمان كه به دانش خود مغرور بود گفت: اى خليفه تمايل ندارم در مجلس تو در حضور جماعتى از بنى هاشم، سؤالى بنمايم زيرا امكان دارد از عهده جوابش برنيايد و بدين گونه مقام پسرعمويت تنزّل يابد. من نمىتوانم بحث را با امثال او زياد تعقيب كنم. مأمون گفت: هدف من جز اين نيست كه راه را بر او بربندى چرا كه مىدانم تو در دانش و مناظره توانايى. سليمان پذيرفت و با قرار قبلى مجلس مباحثهاى ترتيب يافت كه طى آن امام تمامى مسيرهاى جواب را بر وى كه ادعاى دانشورى داشت بر بست و او را سخت در تنگنا قرارداد و ضعف و عجزش را آشكار ساخت.(31) با وجود نقشههاى منفى مأمون براى درهم شكستن قدرت معنوى و معرفتى امام، آن حضرت از طريق اين جلسات بسيارى از حقايق را به اثبات رسانيد و اشتباهات، انحرافات و كژروىهاى پيروان برخى فرقهها را مشخص فرمود.
ديدگاه امام درباره دانشاندوزى
حضرت امام رضا(ع) پيروان خويش را به كسب دانش، روى آوردن به حكمت و معرفت فرا خوانده است و از پدران بزرگوار خويش از حضرت على(ع) روايت مىنمايد كه علم گم شده مؤمن است و از آن حضرت روايت نمودهاند كه فرمودهاند: كسى كه در مجلسى بنشيند كه در آن امر ما (امامت و مذاكرات علمى) زنده شود در روزى كه دلها مرده است قلب او زنده خواهد بود. هم چنين آن حضرت هم نشينى با علماى ربّانى و دانشمندان معتقد و متعبّد را عبادت دانستهاند.
در سخن ديگرى مىفرمايند: روز قيامت به مرد عابد گفته مىشود در دنيا مرد خوبى بودى و همّت تو براى خودت بود و بار زحمت خويش را از دوش ديگران برداشتى، بنابراين روانه بهشت شو بدون اين كه كسى را با خود ببرى. امّا به كسى كه در علوم دينى كاوش مىنمايد و خيرش به مردم مىرسد و آنها را از گزند دشمنان مىرهاند و نعمتهاى الهى را براى آنان سرشار مىسازد و رضاى حق تعالى را براى مردم روشن مىكند مىگويند: اى كسى كه سرپرستى يتيمان آل محمد را عهده دار بودى افراد ضعيف (از نظر علمى) از محبّان اهل بيت را هدايت نمودى، درنگ كن تا براى هر فردى كه از تو استفاده نموده يا نزدت علمى اندوخته شفاعت نمايى. عالم مىايستد و شفاعت مىكند بدين ترتيب دو گروه صدهزار نفرى همراهش به بهشت مىروند. اينها كسانى بودند كه علوم خود را از آن مرد دانشمند يا از شاگرد يا شاگردانش تا روز قيامت آموخته بودند. پس بنگريد چه تفاوتى بين اين دو مقام (عالم به علوم اهل بيت و عابد) ديده مىشود. حضرت رضا(ع) سه خصلت را براى مؤمن برمىشمارد كه يكى از آنها كسب فقه و فهم در دين است. آن بزرگوار تأكيد نمودهاند در كسب علم، رضاى حق و اخلاص مدّ نظر باشد و اگر كسى علم را فرا گيرد تا توسط آن با جاهلان جدال كند يا بر دانشمندان ديگر مباهات كند يا توجه مردم را به سوى خويش جلب نمايد تا او را بزرگ شمارند جايگاه خويش را در آتش جهنم قرار دهد.(32)
چگونگى شهادت
دوران بيست ساله امامت امام رضا(ع) از سال 183 هجرى آغاز و تا سال 203 ادامه يافت. ده سال اول مقارن با حكومت هارون كه امام در چنين ايامى براى انجام رسالت نگهبانى از دين خدا به نشر فرهنگ اسلامى و گسترش تعليمات قرآن و سنت پرداخت. هشت سال ديگر امامت امام يعنى از زمان مرگ هارون در سال 193 هجرى تا مسافرت الزامى ايشان به خراسان(201 هجرى) هم زمان بود با روزگار خلافت امين و مأمون، در اين دوره جدال هايى بر سر حكومت در ميان بود و انقلاب هايى جريان داشت، نفوذ بيگانه و سر برآوردن انحرافهاى فكرى و عقيدتى نيز از ويژگىهاى اين عصر است در چنين موقعيت حساسى جهان اسلام در اثر شخصيت والاى امام و نقش چشمگيرش در جامعه، متوجه مدينه يعنى محل اقامت امام بود و اين وضع براى دستگاه خلافت خطرى جدى به شمار مىرفت از اين روى براى نجات دستگاه خلافت و يافتن راه حل سياسى مأمون تصميم گرفت بزرگترين شخصيت مخالف خود را به مركز فرمانروايى خويش فراخواند تا از خطرها در امان باشد!
بدين ترتيب مأمون امام را به رغم ميل درونى ايشان و با اجبار به مرو آورد و حضرت را وادار نمود تا ولايت عهدى را بپذيرد، پذيرش اين مقام از سوى امام از جنبههاى گوناگون قابل بررسى است كه در نوشتارى جدا بايد تجزيه و تحليل گردد. اين دوران يك سال و اندى طول كشيد و رفتار امام همراه با شخصيت والا و تقواى چشمگيرش موجب شد كه مأمون نتواند بيش از اين امام را تحمّل كند اين بود كه مأمون سرانجام چاره در آن ديد تا امام رااز طريق سمّ به قتل برساند. امام در واپسين ماههاى حيات دنيوى در سناباد طوس بسر مىبرد كه با نقشه مأمون مسموم و در 29 صفر سال 203 هجرى در سن 54 سالگى به شهادت رسيد. ودر همانجا دفن گرديد.(33) به بركت بارگاه مقدس آن امام در سناباد اين ديار مشهدالرضا نام گرفت و از آن زمان به لحاظ علمى و فرهنگى گسترش فزايندهاى يافت و آستان قدس رضوى همه روزه ميعادگاه عاشقان فضيلت و مشتاقان امامت و ولايت مىباشد. از اعصار گذشته تاكنون اين بارگاه بارها احيا و بازسازى گرديده و در دهههاى اخير گسترش روزافزونى يافته و مدام علاقهمندان هدايا و موقوفات زيادى را به پيشگاه صاحب اين مكان مبارك تقديم مىكنند. پرداختن به ويژگىهاى معمارى و جلوههاى هنرى و فرهنگى آستان مذكور خود مقالهاى مستقل را مىطلبد. پاورقي ها:پىنوشتها:
1. در اين زمينه بنگريد به اصول كافى، كتاب الحجة، باب انّ الائمه ولاة امر اللّه و خزنة علمه. 2. سوره روم، آيه 56. 3. اصول كافى، كتاب الحجه، باب فيه ذكر الارواح التى فى الائمه(ع)، ج 1، ص 343. 4. نهج البلاغه، فرازى از خطبه 150. 5. ينابيع الموده، قندوزى حنفى، ص 26، و 574؛اصول كافى، ج 1، ص 203. 6. اصول كافى، ج 1، ص 214. 7. نك: نهج البلاغه، خطبه 230. 8. عيون اخبارالرضا، صدوق، ج 2، ص 183؛بحارالانوار، مجلسى، ج 49، ص 95. 9. كامل ابن اثير، ج 5، ص 183، تاريخ طبرى، ج 11، ص 1013؛مروج الذهب، مسعودى، ج 3، ص 441. 10. عيون اخبارالرضا، ج 2، ص 167. 11. زندگى سياسى هشتمين امام، جعفر مرتضى عاملى، ترجمه سيد خليل خليليان، ص 94. 12. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 203. 13. كامل ابن اثير، ج 5، ص 183. 14. زندگى سياسى هشتمين امام، ص 94. 15. .تحليلى از زندگى امام رضا(ع)، ص 42. 16. نك بحارالانوار، ج 4، ص 286 – 284 ؛ و نيز ج 10، ص 231 – 227؛ ج 49، ص 88 – 86؛ ج 61، ص 252 – 250. 17. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 300. 18. زندگى دوازده امام، هاشم معروف حسنى، ترجمه محمد رخشنده، ج 2، ص 364 – 363. 19. خرائج، قطب راوندى، ص 45. 20. سوره نحل، آيه 43. 21. تحف العقول، ص 329. 22. همان. 23. همان. 24. اعلام الورى، طبرسى، ص 19. 25. تذكرة الخواص، ص 253 – 251. 26. خرائج، راوندى، ص 45 – 44. 27. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 117. 28. اين اثر به نام طب الرضا مشهور مىباشد و شيخ منتجب الدّين در فهرست خود آن را معرفى كرده و سيد فضل اللّه راوندى بر آن شرحى نوشته،همچنين به فارسى هم ترجمه شده و در اختيار علاقهمندان قرار گرفته است. 29. كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، ترجمه على بن حسن زوارى، ج 3، ص 142. 30. نگاهى گذرا به زندگى امام رضا(ع)، علامه مقرم، ترجمه مرتضى دهقان، ص 41. 31. بحار، ج 49، ص 177؛ عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 179. 32. بحارالانوار، ج 1، ص 168، 199، 200 و 204 ونيز ج 2، ص 5، 6، 31 و 34. 33. الارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص 271 – 270؛ مقاتل الطالبيين، ص 567.
رايحه روح افزاى صلوات
دعاى مقبول
دعا وسيلهاى است كه انسان را در رسيدن به حق و رستن از آنچه مانع اين راه است يارى مىرساند امام صادق(ع) فرمود: دعا محجوب و ممنوع است مگر اينكه دعا كننده بر محمد و آل محمّد صلوات بفرستد.(1) انسان ضعيف و ناقص در مقابل پروردگار بزرگ براى رفع كاستىها و جبران كمبودهايش از يك سو و به اجابت رسيدن خواستههاى بزرگ و كوچكش از سوى ديگر همواره دست به دعا بلند كرده و با آفريدگار جهان به گفتگو مىنشيند. زيرا به نيكى مىداند نزول باران الهى در پى تراكم ابرها صورت گرفته و اجابت درخواستهايش در پس دعاها نهفته و برآورده مىشود حضرت على(ع) فرمود: صلواتهاى شما سبب استجابت دعاهاى شما مىشود.(2)
امام رضا(ع) به يكى از شيعيان فرمودند: در هنگام مشكلات از ما كمك بخواهيد، خداوند در قرآن فرموده است: براى ما اسماى حسنى مىباشد. خدا را با آنها بخوانيد.(3) امام صادق(ع) در توضيح همين آيه فرمودهاند ما اسماى حسناى خدا هستيم، ايمان و دعا همراه با معرفت ما پذيرفته است.(4)
صلوات در لغت به معناى دعا بوده و از آنجا كه نماز مشتمل بر دعاست آن را صلاة گفتهاند و به عبارتى صلوات: درود و دعايى است كه بندگان رفعت مقام پيامبر(ص) و اهلبيتش را از خدا مىخواهند. كه با بيان و شنيدن نامش مستحب است بر او صلوات بفرستند. آن حضرت فرمود: هر كس نام مرا بشنود و صلوات نفرستد خدا او را نمىآمرزد و از رحمت خدا دور است.
صلوات نماز است كه مخلوقات خداوند به منظور نزديكى به بارگاهش به جاى مىآورند پس صلوة وسيله تقرّب مردم به پروردگار و صلوات وسيله تقرّب مردم به پيامبر(ص) است.
از شعار تا شعور
صلوات شعار هميشه زنده مسلمانان است كه گذشت زمان نه تنها آن را به فراموشى نسپرده بلكه روز به روز عطش بيان اين عبارت معنوى و ملكوتى بيشتر شده و جان براى درك و فهم مفاهيم آن تشنهتر مىگردد. قرائت صلوات در هر زمان و مكانى سفارش شده پيامبر خدا(ص) فرمود: هرجا كه باشيد بر من درود و صلوات بفرستيد صلوات و درود شما به من خواهد رسيد.(5)
صلوات نوايى ملكوتى و پاس بخش تمامى ارزشهايى است كه رسول خدا(ص) در دوران رسالتش تا سرحد جان براى احياى آنها كوشيد، به عبارتى ديگر صلوات شعارى شعورگونه و مشتمل بر توحيد، نبوّت و معاد است. امام رضا(ع) فرمود: درود فرستادن بر محمّد و آل محمّد نزد خداوند متعال سبحان اللّه و لااله الّا اللّه و اللّه اكبر گفتن است.(6) بنابر روايات بسيار مندرج در متون دينى صلوات فرستادن از ارج و ثوابى عظيم برخوردار است خصوصاً براى انسانهايى كه دستور حق را پذيرفته و مىكوشند در دايره بندگى از شعاع تا بندگى معبود تن خسته را جان بخشند و طلسم گرفتارىها را با استعانت از بهترين خلق خدا يعنى نبى اكرم اسلام از هم بگسلند و با واسطه قرار دادن حضرتش به درك و كسب خوبىها نائل آيند. درود بر پيامبر و اهلبيتش عهدى است با خدا در پذيرش اين فرمان كه فرمود: «انّ اللّه و ملائكته يصلّون على النبى يا ايهاالّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛(7) خدا و فرشتگان بر پيامبرش درود مىفرستند، اى مؤمنان بر او درود فرستيد و در برابرش تسليم باشيد.»
صلوات نه تنها سلام بر پيامبر و آلش مىباشد بلكه تعاملى دوسويه است زيرا گوينده واقعى آن تحت تأثير معنا و مفهوم اين ذكر قرار گرفته، به سبب ارتباط با آن حضرت مىكوشد از آيين و شريعتش پيروى نمايد. صلوات گرچه به لفظ و زبان بيان مىشود امّا در باطن كلامى برخاسته از عمق جان است كه علاقه و محبّت را نثار شخصيتى مىكند كه خود و خاندانش پيام رهايىبخش توحيد را با صبر و شفقت نبوى به كام بندگان جوياى حق چشاند و آنها را از پيچ وخم گمراهى نجات داد و به ساحل امن دنيا و آخرت رهنمون ساخت.
نماد محبت
بنابه فرموده قرآن كريم، پيامبر اجر رسالت خويش را در مودت اهل بيت اعلام نموده «قل لااسئلكم عليه اجراً الّا المودة فىالقربى» از مهمترين وجوه صلوات دوستى آل پيامبر است، زيرا دل و زبان به حقيقتى شهادت مىدهند كه پيامبر قبل از رحلتش آن را به عنوان امانت در بين مردم به جا گذاشت و همه را به حمايت و پيروى از خاندانش توصيه كرد، زيرا با تمسّك به آل محمّد(ص) است كه راه از بيراهه شناخته مىشود و انسانها از گمراهى نجات مىيابند. آل محمّدى كه به گفته ابوذر غفارى، چون آسمانند و كعبه و چون قبلهاند و خورشيد و چون ستارگان راهنمايند، و چون درخت زيتون كه در قرآن ذكر شده است.(8)
رويكرد مردم به ذكر اهل بيت برابر است با توجه آنها به حفظ احكام قرآن و سنت، برپايى عدالت، ارزش و كرامت انسانى و به عبارتى ذكر نام آنها در كنار نام پيامبر و فرستادن سلام بر آنها به معناى زنده نگه داشتن رسالت محمّدى(ص) است و اين همان اداى حق پيامبرى است كه با زحمت و مجاهدت بسيار امت را در شناخت اصول دين و انجام فروع دين يارى نمود و با رأفت و رحمت دلها را به سوى اسلام كشاند. در روايت است كه هر آن كس كه بر دوستى آل محمد بميرد گويا بر حال شهادت مرده است و آگاه باشيد هر آن كس كه بر دوستى آل محمّد بميرد مورد مغفرت الهى قرار گرفته است. فخر رازى سه دليل اين محبت را با استناد به روايات چنين بر مىشمارد:
1- اهل بيت اولىترين مصداق «القربى»
2- فاطمه، حسن و حسين محبوبترين افراد پيامبر خدا
3- همراه بودن لفظ آل محمّد با پيامبر گرامى در تشهد نماز «اللهم صل على محمّد و آل محمد».
در روايتى قبولى نماز مشروط به صلوات بر پيامبر و آل اوست. من صلى صلوة ولم يصلّ فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل منه. در كتب معتبر اهل سنت و بنابر نظر فقهاى آنان، آمده كه: از جمله سنن نماز صلوات فرستادن است بر پيامبر، كه بهترين نوع آن اين است كه بگويند: «اللهم صلّ على محمد و آل محمد(ص)» اين درود در مذهب مالكى و حنفى مستحب و در مذهب شافعى و حنبلى فرض (واجب) است.(9)
اهميت و فضيلت صلوات
با برداشت از روايات فراوان پيرامون صلوات در مىيابيم آنچه تحت عنوان صلوات در قالب الفاظ و حروف آمده نازلترين مرتبه آن است و گرنه همانگونه كه بيان شد صلوات در مراتب عالى، توحيد و بندگى پروردگار و تسليم محض ولايت رسول خدا(ص) و خاندان اوست. امام صادق(ع) فرمود: كسى كه بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله صلوات فرستد به اين معناست كه من به عهد و ميثاقى كه هنگام سخن خداوند كه فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم و همه گفتند: بلى پايدار ماندهام و اين عهد و پيمان عبارت بود از: ربوبيت پروردگار و نبوت رسول خدا(ص) و امامت امير مؤمنان على(ع)(10) ذكر شريف و الهى صلوات به فرموده صاحب آن، نگهدار انسان از شيطان و شفابخش بيمارىهاى ظاهرى و باطنى و راهنماى اوست به سعادت و هدايت.
امام جعفر صادق(ع) در تفسير عبارت «صلّوا عليه و سلّموا تسليما» در آيه صلوات مىفرمايند: ثناى آن حضرت را بگوييد و تسليم شويد در برابر آنچه آن حضرت آورده است.(11)
گرچه وصول به حقيقت صلوات، در مرتبه عالى فقط براى پيامبر(ص) و مخلصين از اولياء اللّه محقق مىشود اما ذات باريتعالى بنابر رحمت فراگيرش از مقام قدسى و الهى صلوات را به شكل الفاظ و كلمات به عالم دنيا نازل نمود تا به واسطه آن بندگان را از حجابهاى ظلمانى نجات داده و تمسّك جوينده به آن را به رشد و كمال برساند.
از ابوعلقمه نقل است كه روزى نماز صبح را با پيامبر بوديم، پس از آن رو به ما كرد و فرمود: اى ياران من ديشب عموى خود حمزه و برادرم جعفربن ابيطالب را در خواب ديدم از ايشان پرسيدم فدايتان شوم كدام اعمال را برتر يافتيد؟ گفتند: بهترين اعمال را در سه چيز ديديم: صلوات بر شما، آب دادن تشنگان و دوستى با على بن ابيطالب.(12)
در روايتى ديگر اهميت صلوات را اينگونه بيان شده، امام صادق(ع) به نقل از پيامبر(ص) مىفرمايند: هر كه نزد او نام من آورده شود و او صلوات نفرستد، حق تعالى او را از بهشت دور گرداند.(13)
در فضيلت صلوات نمونههاى بسيارى از بزرگان و علماء نقل شده است كه هر كدام تأثيرات صلوات را نشان داده است. براى رهايى از مشكلات يكى از دستورالعملهاى وارده ذكر صلوات مىباشد. آية اللّه بهاء الدينى فرمودهاند: براى رهايى از مشكلات راههايى هست، بهترين آنها كه خود ما حس كردهايم و به كمك آنها به حاجتهايمان رسيدهايم چهار چيز است. 1- نذر كردن گوسفند براى فقراء 2- خواندن حديث كساء پى در پى 3- پرداخت صدقه 4- ختم صلوات.(14)
از ياران امام صادق(ع) مىگويد: به امام عرض كردم، من داخل كعبه شدم و دعائى به خاطرم نيامد جز صلوات بر محمّد و آلش، امام فرمود: آگاه باش مانند تو در فضيلت و ثواب كسى از خانه خدا بيرون نيامده است.(15)
ملائكه كه به اطاعت از پروردگار فرستنده صلوات بر محمّد و آل محمّد هستند براى بندگانى كه به اين ذكر مشغولند از خدا طلب بخشش نمايند. رسول خدا(ص) فرمود: هر كه بر من صلوات فرستد و خدا و فرشته بر او صلوات فرستند هر كه مىخواهد بيش و هركه مىخواهد كم فرستد.(16)
شايد بتوان گفت كمتر ذكرى چون صلوات از اينهمه فضيلت و ثواب برخوردار است از امام باقر و امام صادق(ع) نقل شده كه فرمودند: سنگينترين چيزى كه در روز قيامت در ترازو گذاشته مىشود صلوات بر محمّد و اهل بيت او مىباشد.(17)
كيفيت صلوات
رسول خدا(ص) فرمود: به من با آواز بلند صلوات بفرستيد زيرا آن نفاق را از بين مىبرد.(18)
وقتى آيه صلوات بر پيامبر نازل شد، اصحاب به آن حضرت گفتند يا رسول اللّه مىدانيم چگونه بر شما سلام كنيم امّا صلوات بر شما چگونه است، پيامبر فرمود: بگوئيد: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد.»(19)
و امام جعفر صادق(ع) فرمودند: صلوات كامل اين است: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد و عجل فرجهم»(20)
ياد از آل پيامبر در صلوات، بيانگر شأن و مرتبت آنهاست و اين تأكيد تا جايى است كه صلوات بدون آل پيامبر مطرود و ابتر است. پيامبر خدا فرمود: بر من درود ناتمام نفرستيد گفتند: درود ناتمام كدام است. فرمود اينكه بگوئيد: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد»(21)
يكى از شرايط ورود به بهشت صلوات كامل بر پيامبر است. آن حضرت فرمودند: هر كس بر من صلوات بفرستد و بر خاندانم درود نفرستد بوى بهشت را استشمام نمىكند.(22)
امام صادق(ع) مىفرمايد: پدرم شنيد كه مردى به پرده كعبه آويخته مىگويد: اللّهم صلّ على محمد؛ بار خدايا رحمت فرست بر محمّد. پس پدرم به او فرمود: اى بنده خدا صلوات را بريده مكن حق ما را با ستم ضايع مكن، بگو: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.(23)
و امام رضا(ع) در تفسير آيه «و اذكر اسم ربه فصلى» بيان داشتند. مراد از اين آيه آن است كه هرگاه نام پروردگار متعال بر زبان آمد بر محمّد و آل محمّد(ص) درود و صلوات فرستاده شود.(24)
آثار صلوات
در ذكر صلوات بايد علاوه بر بيان لفظ به معنا و مفهوم آن نيز توجه داشت تا از تأثيرات آن بهرهمند گرديم. رعايت آدابى چون طهارت، قطع اميد از غير، اخلاص در عمل، تفكر و تدبّر در فهم اين عبارت شريف، دورى از وساوس شيطانى و نشاط و سرحالى به هنگام گفتن صلوات دستوراتى است كه از رهبران و پيشوايان دينى براى حصول آثار بيشتر اين شعار عبادى فرمان داده شده است. در ذكر صلوات بعضى آثار، دنيوى و برخى اخروى مىباشند و مواردى نيز هر دو را در بر دارند.
آثار دنيوى صلوات
استجابت دعا
در روايت نقل شده از معصومين آمده است كه براى برآورده شدن حاجات خويش صلوات بفرستيد. زيرا هر كس حاجتى دارد اگر ابتدا بر پيامبر و آلش صلوات بفرستد بعد حاجت خود را بگويد و دوباره صلوات ختم كند خدا كريمتر از آن است كه دو طرف دعا را مستجاب نمايد و وسط آن را جواب نگويد. زيرا صلوات موانع استجابت دعا را برطرف مىكند.(25)
امام رضا(ع) فرمود كسى كه بعد از نماز صبح و مغرب قبل از آن كه از حالت نماز خارج شود بگويد.ان اللّه و ملائكته يصلون على النبى، يا ايّها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛ سپس بگويد: اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد؛ خداوند صد حاجت او را برآورده مىكند كه هفتاد حاجت در دنيا و سى حاجت در آخرت است.(26)
البته در همه اين موارد صلوات گوينده بايد با زبان و دل به دعايى كه مىكند وطلبى كه از پروردگار دارد مصرّ بوده، به فقر خويش و بىنيازى ذات الهى معترف باشد.
درمان دردهاى روحى و روانى
حصول عافيت، توانگرى و بدست آوردن آنچه فراموش شده، رهايى از بخل و فقر از جمله آثار صلوات است كه در روايات از آن سخن به ميان آمده است. رسول خدا(ص) فرمود: صلوات فقر را بر طرف مىكند و به مردى كه از فقر شكايت مىكرد فرمود: وقتى داخل خانه شدى سلام كن. خواه كسى در خانه باشد يا نباشد و بر من سلام بفرست و بعد از آن سوره اخلاص را بخوان، آن مرد چنان كرد و در اندك زمانى از فقر نجات يافت و توانگر شد و به ديگران نيز كمك مالى مىكرد.(27) و باز از آن حضرت روايت شده كه وقتى چيزى را فراموش كرديد بر من صلوات فرستيد آن چيز به يادتان خواهد آمد.(28)
پيامبر خدا(ص) به على(ع) فرمود: هرگاه امرى تو را اندوهگين ساخت بر پيامبر و آل او صلوات بفرست.(29)
حاجى نورى نقل كرده است: حاج شيخ احمد بن شيخ زين الدين فرمود:شبى امام زين العابدين(ع) را در خواب ديدم، گفتم: آقا چه كار كنم تا هميشه به فكر قبر و قيامت باشم و توشهاى براى آن موقع جمع كنم؟ آقا چه كنم توفيق توبه پيدا كنم و عمل صالحى انجام دهم، ناراحتم چه كنم كه توفيق و سعادت از من گرفته شده است؟ آن حضرت فرمود: اگر مىخواهى توفيق و سعادت پيدا كنى بر خودت لازم كن كه هميشه بگويى: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد»(30)
زنى شفاى پسر كور و كر خود را از رسول خدا(ص) خواست آن حضرت فرمود، برو و بر من بسيار صلوات بفرست. آن زن هم به هر قدمى كه برمىداشت يك صلوات مىفرستاد چون به خانه رسيد پسر او سالم شد…(31)
آثار اخروى
از تأثيرات معنوى و اخروى صلوات مىتوان به اين موارد اشاره كرد:
آمرزش گناهان
با استفاده از احاديث فراوان درمىيابيم كه كفّاره گناهان صلوات بر محمّد و آل اوست، صلوات چون نورى انسان را بر صراط راهنمايى كرده و از آتش دوزخ نجات مىدهد. على(ع) فرمود: فرستادن صلوات بر پيامبر(ص) بهتر از آبى كه آتش را خاموش كند گناهان را از بين مىبرد.(32)
امام رضا(ع) فرمود: كسى كه از انجام عملى كه گناهانش را جبران كند ناتوان است بايد بر محمّد و آل او زياد صلوات بفرستد، زيرا صلوات گناهان را به كلى پاك مىكند.(33)
رهايى از آتش دوزخى كه به واسطه انجام گناهان براى خود تدارك ديدهايم با صلوات مُيسّر خواهد بود.
صباح بن سبابه گويد امام صادق(ع) به من فرمود: آيا دعايى به تو بياموزم كه تو را از آتش جهنم حفظ كند عرض كردم آرى، فرمود: پس از دميدن سپيده صبح صد بار بگو: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.»(34)
بهرهمندى از شفاعت پيامبر
به وسيله صلوات انسان مقام قرب به رسول خدا را به دست مىآورد و زمانى كه دل و زبان از سر عشق و محبت به آن حضرت درود مىفرستد شفاعتش را نصيب خويش مىگرداند. پيامبر خدا(ص) به على(ع) فرمود: يا على هر كس به من هر روز و هر شب صلوات فرستد شفاعتم بر او واجب مىشود اگر چه گناهانش از گناهان بزرگ باشد.(35) امام صادق(ع) فرمودند: روزهاى هفته با چهرهاى كه معرف بندهها باشد در قيامت حاضر مىشوند طورى كه جمعه پيشاپيش ديگر روزها درب بهشت مىايستد و ديگر ايام پشت سرش قرار مىگيرند، آن گاه از كسى كه در روز جمعه صلوات فرستاده است شفاعت مىكند.(36)
اوقات صلوات
صلوات هميشه و در همه جا ارزشمند و قرين با پاداش و آثار بسيار است ولى در بعضى موارد از فضيلت بيشترى برخوردار است. از جمله، هنگام نام بردن پيامبر خصوصاً نام محمّد(ص)، ورود و خروج از مسجد، صلوات بعد از نمازها، در قنوت نماز، زمان طلب حاجت از خدا، روز و شب جمعه و هنگام ذبح حيوانات….
امام صادق(ع) فرمود: هيچ عملى در روز جمعه برتر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نيست.(37)
حضور در مجالسى كه ذكر پيامبر و ائمه اطهار و مدح آن بزرگان مىشود پسنديده و مستحب است. شخصى بسيار زاهد و عابد و گوشهگير بود و در مجالس حاضر نمىشد، روزى در مجلس سخنرانى شركت نمود و سبب تعجب ديگران شد، علت حضورش را پرسيدند؟ گفت: رسول خدا(ص) را در خواب ديدم كه به من فرمود: به مجلس فلان واعظ برو كه زياد بر من صلوات مىفرستد و از او خشنودم.(38)
از اوقات مهم براى صلوات روز و شب جمعه است، امام صادق(ع) فرمود: در آخر روز پنجشنبه و شب جمعه جمعى از ملائكه از آسمان فرود مىآيند كه قلمهايى از طلا و لوحهايى از نقره همراه آنان است و در آخر روز پنجشنبه، شب جمعه و روز جمعه تا وقت غروب چيزى جز صلوات بر پيغمبر و آل آن حضرت را نمىنويسند.(39)
و باز امام صادق (ع) فرمود: هر كس بين نمازهاى ظهر و عصر بر پيغمبر خدا و آل او درود فرستد آن دعا برابر با هفتاد ركعت نماز خواهد بود.(40)
ذكر ختم صلوات
از ختمهاى مجرب كه مورد توجه بزرگان دين است و هر حاجتمندى بدان متوسل گردد از عافيت و رحمت برخوردار مىشود ختم صلوات است. رسول خدا فرمود: هر كس يك مرتبه صلوات فرستد خدا عافيت را بر او مىگشايد و حاجت معنوى و مادى، دنيايى و اخروى او را به حرمت صلوات بر آورده مىگرداند.(41) مسلماً در اين مواقع، طهارت، خلوص نيت و حضور قلب نقش اساسى دارد به علاوه اينكه در ختم صلوات بايد به زمان، مكان و عددى كه براى بيان اين ذكر در نظر مىگيريم توجه داشته باشيم بهتر است صلوات را به تعداد عدد نام معصومين و يا اعداد 3،10،100،1000 فرستاد و يا به تعداد 14، 1400،14000 و به نيت حضرات معصومين و يا عدد ابجد صلوات عدد 557 ختم نمود.
اگر براى برآورده شدن حوائج و رفع گرفتارىها صلوات مىفرستيم آن را به عدد نام مبارك رسول خدا(ص) كه 92 مىباشد و يا نام على(ع) كه 110 است قرائت نمائيم. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. بحارالانوار، ج 94، ص 65. 2. همان، ص 50. 3. همان، ص 4. 4. خصال، شيخ صدوق، ج 2،ص 155. 5. جلاء الافهام، ص 18. 6. عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 294. 7. سوره احزاب، آيه 56. 8. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 171. 9. منهج الصادقين، ج 7، ص 357. 10. الانوار الساطعه، ج 4، ص 311 و 323. 11. بحار، ج 94، ص 60. 12. منهج الصادقين، ج 7، ص 361. 13. اصول كافى، ج 6، ص 91. 14. آيت بصيرت. 15. ثواب الاعمال، ص 345. 16. كافى، ج 6، ص 84. 17. سفينةالبحار، ج 3، ص 125. 18. كافى، ج 6، ص 87. 19. بحار، ج 94، ص 49. 20. سفينةالبحار، ج 2، ص 49. 21. آثار و بركات صلوات، ص 100. 22. بحار، ج 94، ص 186. 23. كافى، ج 6، ص 91. 24. آثار و بركات صلوات، ص 37. 25. اصول كافى، ج 6، ص 89. 26. سفينة البحار، ج 2، ص 50. 27. آثار و بركات صلوات، ص 47. 28. داستانهاى صلوات، ص 26. 29. كنزالعمال، ج 1، ص 181. 30. دارالسلام، نورى، ص 123. 31. صلوات كليد حل مشكلات، ص 25. 32. ثواب الاعمال، ص 342. 33. سفينةالبحار، ج 3، ص 125. 34. ثواب الاعمال، ص 342. 35. بحار، ج 91، ص 93. 36. بحار، ج 86، ص 353. 37. آثار و بركات صلوات، ص 107. 38. شرح فضائل صلوات، اردكانى، ص 92. 39. آثار و بركات صلوات، ص 97. 40. مستدرك الوسائل، ج 1، ص 424. 41. جامع الاخبار، ص 97.
امام خمينى س و رسالت دين در عرصه انسانشناسى و نيازهاى او
با همه پيشرفتهايى كه انسان در دنياى معاصر، از جهت علم و تكنولوژى بدست آورده است. با مشكلات و ناكاميهايى روبروست كه حل آن براى وى از راه علم امكانپذير نيست و به تعبيرى: «تصور اين بود كه با از بين رفتن فقر، نابرابرى، «استثمار آدمى توسط آدمى» به هماهنگى اجتماعى، صلح بين المللى و سعادت فردى بدست آمده و بهار انسانيت فرا مىرسد، و اما ناكامى و سرخوردگى فرا رسيد.»(1)
انسان تصور مىكرد مىتوان بر همه مشكلات انسانى فائق آمد، اما امروز دريافته است كه گرچه بر مشكلات مادى، تا اندازهاى پيروز شد، ولى منشأ دردهايى چون، بيگانگى انسان از خود و ديگران، تبديل شدن به كالا،(2) بى خويشتنى، فقدان عواطف انسانى، سرسام و هزيان، كاستى ايمان به زندگى، عدم ثبات در آراء و عقايد(3)و بحران معنويت(4) و بالاخره سقوط ارزشهاى انسانى گرديده است.
اما آنچه مهم است اينست كه بدانيم. چرا انسان با اين دردها و مشكلات روبرو شد و چگونه بايد با آنها برخورد كرد و راه درمان و چاره چيست؟
بعضى وجود اين ناكاميها و بحرانهارا معلول عدم هماهنگى در رشد علوم ماده بيجان با علوم زيستى و نشناختن انسان مىدانند. آلكسيس كارل علت بحران تمدن جهانى را اين گونه بيان مىكند «روى درخت علم، انسان بار دوم ميوه ممنوعه را چيده و توانسته است يك بهشت زمينى از نو بسازد، بدبختانه طرحهايش غلط بوده است. زيرا علوم ماده بيجان خيلى سريعتر از علوم زيستى ترقى كردهاند، آدمى قوانين مكانيك و فيزيك و شيمى را بخوبى مىشناسد. ولى خود را نمىشناسد و به احتياجات حقيقى جسم و جانش جاهل است. بدين ترتيب بهشتى ساخته است كه در خور او نيست، در دنياى هندسى خشنى كه از آن توازن و زيبايى جانداران و درختان و گياهان و آبها طرد شده است. بدون توجه به احتياجات حقيقى سرنوشت خود، در ميان قوم بى روح ماشينها و به تصادف ترقيات تكنولوژى خود را محكوم به زندگى كرده است و بى آنكه خود متوجه باشد قوانين زندگى را پايمال كرده است.»(5)
اريك فروم ريشه اين ناكاميها را در بى هويتى انسان و تبديل شدن او به كالا و عرضه شدن وى به صورت موجودى كه شخصيت او در كارايى و موفقيت مادى خود را نشان مىدهد، مىداند «انسان در جستجوى هدف متعالى زندگى از خويشتن دست كشيده و خود را به صورت ابزارى جهت خدمت به ماشين اقتصادى مصنوع خود در آورده است. او بيشتر به كارايى و موفقيت علاقمند است تا خوشبختى و رشد روحى.
طرز فكر انسان نسبت به خودش به طرز اجتناب ناپذيرى تحت تأثير معيار موفقيت و كارايى قرار دارد. ارزيابى او از خويشتن، اساساً مبتنى بر ارزش نيروهاى او و استفادهاى كه در يك جامعه بخصوص ممكن است داشته باشد، نيست بلكه بسته به قابليت به فروش رفتن او در بازار و يا عقيدهاى است كه ديگران درباره مطلوبيت و جذابيت او دارند او خود را به عنوان كالايى تجربه مىكند كه هدفش جلب كردن و به فروش رفتن بر اساس مساعدترين و گرانترين شرايط است، هرچه قيمت عرضه شده بالاتر باشد. ارزش او بيشتر مورد تاكيد قرار گرفته است.
انسان «كالا شده» برچسب خود را با اميدوارى عرضه مىنمايد و مىكوشد در طبقه پيش خوان به طور برجسته ديده شود و بالاترين قيمتها را به خود اختصاص دهد»(6)
بعضى مشكل بشر امروز را نيافتن پاسخهاى اساسى و مطمئن به پرسشهاى مربوط به انسان و جهان مىدانند و مىگويند: «به علت فقدان نظرات بنيادى» مذهبى و اخلاقى و فلسفى درباره هستى و انسان، مفهوم زندگى، شرائط زندگى بشر، خوشبختى، امكاناتى كه بشر به مدد آنها مىتواند به خوشبختى برسد و استفاده صحيح و سالم از زندگى، و «به دليل فقدان پاسخهايى مطمئن و موثق به راز هستى و سرانجام آن،(به ناكاميها مبتلاء شده است) بشر شاخص اجتماعات صنعتى از اين مقولات هيچ نشنيده است نه در مدرسه، با وجود اينكه 25سال از عمرش را در آنجا گذرانده است. و نه در خانواده، كه هيچكس جرئت سخن گفتن در اين باره را ندارد… از آنجا كه انسان جامعه صنعتى امروز، پاسخى براى اين پرسشهاى اساسى نمىيابد.لذا در برابر همه آنها مىگريزد و خود را با هيجانات اخبار روزانه مشغول مىكند»(7)
و بعضى هم اساس مشكل را در تك ساحتى دانستن انسان و اينكه تنها ارزشهاى مادى زمام مقدرات انسان را بدست گرفتهاند، مىدانند.(8)
تا اندازهاى با درد انسان امروز آشنا شديم، حال بنگريم كه چاره درد چيست؟ به نظر مىرسد چاره درد، در احياء انسانيت است و احياء انسانيت در مرحله اول در گرو شناخت كامل انسان و ابعاد گوناگون وجودى او و شناخت استعدادها و نيازهاى وى مىباشد، و اينكه بداند سعادت كامل انسان در چيست؟ و در مرحله ثانى در گرو عرضه مكتب ژرف و وسيع و هم جانبه در پاسخ با اين نيازها و در رابطه با تحصيل سعادت او مىباشد.
امام خمينى (س) به حق از كسانى است كه در دنياى ظلمانى و مبتلا به انواع دردها و رنجها، با آگاهى از آن دردها و رنجها با مبارزه و جهاد براى رهايى انسانيت از آنها، قيام كرد تا با الهام از مكتب اسلام اولاً بشر را و هويت واقعى بشر را به او بشناساند، زيرا مىداند كه اين انسان با معرفت بشرى خود بدون وحى و الهام نمىتواند از خود و استعدادها و توانايىهاى خود درك كامل داشته باشد، بدان جهت كه سقف معرفت بشرى محدود است «آنهايى كه ادعاى انسانشناسى مىكنند، يك پرده هايى و ورقهايى، مختصرى از انسان را شناختهاند، انسان به معنى حقيقى انسان را به آن معنايى كه انسان است را جز ذات اقدس حق و آنهايى كه مهم اند به الهام او كسى نمىشناسد»(9) هر چه علوم طبيعى ترقى كند، انسان را به آن چيزهايى كه در طبيعت به آن احتياج دارد، مىرساند، آن ورق بالا كه فوق طبيعت است هيچكدام از علوم بشرى به آن نمىرسد»(10) و ثانياً مكتب جامع و هماهنگى كه پاسخگوى همه نيازهاى انسان و ابعاد وجودى او باشد به بشريت معرفى كند چه در بعد نيازمندى انسان به قانون باشد يا در بعد نيازمندى او به تربيت معنوى باشد و چه در ابعاد ديگر. زيرا امام خمينى (س) بر اساس انسانشناسى خويش كه از ديدگاههاى فلسفى و عرفانى وى در رابطه با انسان برمى خيزد بر اين باور هستند كه انسان داراى مراتب و درجاتى است كه از طبيعت تا عالم الوهيت و ملكوت امتداد دارد و براى رشد و كمال خويش در تمام اين جهات و مراتب احتياج به تربيت دارد و برنامه اين رشد و كمال را از اسلام دريافت مىكند و مىگويد: «اسلام براى انسانى كه هيچ است يعنى از طبيعت و ماوراء طبيعت تا عالم الوهيت مراتب دارد، اسلام تز دارد، اسلام مىخواهد انسان را يك انسانى بسازد جامع يعنى رشد به آنطور كه هست بدهد، از حظ طبيعت دارد، رشد طبيعى به او بدهد، حظِ برزخيت دارد، رشد برزخيت به او بدهد، حظ روحانيت دارد، رشد روحانيت به او بدهد، حظ عقلانيت دارد رشد عقلانيت به او بدهد، حظ الوهيت دارد، رشد الوهيت به او بدهد، همه خطوطى كه انسان دارد و به طور نقص است، الآن نرسيده است اديان آمدهاند كه اين ميوه نارس را رسيدهاش كنند اين ميوه ناقص را كاملش كنند»(11)
و ثالثاً: چون بشر نياز به حكومت و قانون دارد، قانونى كه تمامى مصالح انسان را كه مركب از مصالح مادى و معنوى است لحاظ كند. زيرا غرض تأمين سعادت است نه رفاه او، و بشر خود فاقد صلاحيت قانون گزارى است. چون اولاً بشر هدايت نشده نگاه مادى به زندگى دارد و تنها مىخواهد مصلحت معيشتى آدميان را تأمين كند و ثانياً قانون گزاران بشرى به دليل ضعف ادراكى اشان و هم به دليل انگيزههاى شخصى، توان وضع قوانين جامع و عادلانه كه به تمام جهات و مصالح آدمى ناظر باشد عاجزاند.
بنابراين از آنجا كه بشر محتاج به قانون و حكومت است و خودش نمىتواند اين نياز را برآورده سازد پس بر خداست كه اين نياز را از طريق دين برطرف كند و لذا ما در اين جهت به دين محتاجيم.(12)
با اين مقدمه مفصل بحث خود را در پنج فصل تنظيم و ارائه مىنماييم.
فصل اول:
انسان و ساحتهاى وجودى او
انسان موجود جاندارى مثل ديگر جانداران نيست كه تفاوت وى با آنها در اين باشد كه او سخنگو يا متفكر يا ابزار ساز بوده و يا تنها حيوانى باشد كه مىتواند در غذاى خود دگرگونى ايجاد نمايد(13) بلكه انسان موجودى داراى روح و جسم و داراى ابعاد گوناگون مادى و معنوى، فردى و اجتماعى جسمى و روحى و عقلى و عاطفى است.
انسان موجودى است كه با حيوان تفاوتهاى اساسى دارد و اين تفاوتها در ناحيه ادراك و شناخت او نسبت به خود و جهان و در ناحيه جاذبههايى كه بر انسان احاطه دارد و در ناحيه كيفيت تحت تأثيرى جاذبهها قرار گرفتن و انتخاب آنها مىباشد.
انسانى كه با تعقل هم قوانين كلى جهان را شناخته و با شناخت آن قوانين طبيعت را به تسخير در مىآورد و هم بسيارى از حقايق را كه ماوراء محسوسات هستند و انسان از طريق حواس با آنها ارتباط ندارد، مىشناسد و با جاذبههايى فراتر از جاذبه هايى فراتر از جاذبههاى حيوانى است كه او را به سوى كانونهاى غير مادى مىكشاند، جاذبه هايى از قبيل علم و دانايى، غير اخلاقى و جمال و زيبايى و تقدسى و پرستش و بالأخره جاذبههاى معنوى، انسان با قدرت و توانايى كه دارد مىتواند با داشتن جاذبههاى مختلف بر خويشتن سلطه پيدا كرده و اميال خود را در جهتى كه بخواهد سوق دهد.
به بيان ديگر: انسان اولاً با داشتن يك سلسله اميال و جاذبههاى معنوى مىتواند دائره فعاليتش را از حدود ماديات توسعه داده و به افق عالى معنويات بكشاند و ثانياً با داشتن نيروى عقل و اراده مىتواند در مقابل اميال مقاومت و ايستادگى نمايد و بر همه ميلها حكومت نمايد و باين وسيله آزادى معنوى خود را كه با ارزشترين نوع آزادى است بدست آورد. زيرا انسان با ميل و اراده است كه مالك خويشتن شده و شخصيتش استحكام پيدا كند بنابراين آنچه كه مهم است آنست كه انسان بداند علاوه بر بعد مادى داراى بعد روحى هم هست و بايد به آن توجه نمود.امام خمينى(س) فرمودند: «در دنياى امروز كه گفته مىشود دنياى صنعت است رهبران فكرى مىخواهند، جامعه بشرى را نظير يك كارخانه بزرگ صنعتى اداره كنند در حاليكه جامعه از انسانها تشكيل شده است كه داراى بعد معنوى و روح عرفانى است»(14)
و لذا حيات انسان هم فقط حيات طبيعى و حيوانى نيست بلكه حيات صحيح انسان، حيات مابعد الطبيعه است امام (ره) فرمودند: اين انسان مثل ساير حيوانات نيست كه همان حيات طبيعى و دنيايى باشد، بلكه انسان يك طور خلق شده است كه علاوه بر حيات طبيعى، حيات ما بعد الطبيعه دارد و آن حيات ما بعد الطبيعه حيات صحيح انسان است »(15)
فصل دوم:
نياز به مكتب كامل
حال با توجه به اينكه انسان داراى ساحتها و ابعاد مختلف است، او هم ساحت و بعد مادى دارد و هم بعد معنوى، هم بعد اجتماعى دارد و هم بعد فردى و هم داراى بعد جسمى است و هم روحى. چگونه مىتوان همه آنها را همسو و همسان نموده و بين همه آن ساحتها سازگارى ايجاد كرد، بطورى كه با عنايت به بعد مادى از بعد معنوى غافل نشود و با توجه به بعد فردى از بعد اجتماعى خود غفلت نورزد. زيرا انسان آنگاه در مقام شايسته خود قرار مىگيرد كه همه ابعاد وجودى او و استعدادهايش به طور هماهنگ در او رشد نمايد وگرنه موجود ناقص خواهد شد.
به لحاظ اينكه داراى وجود گسترده و ساحتهاى مختلف است بايد با يك برنامه كامل همه آن ابعاد را به طور هماهنگ و همسان در خود پرورش دهد، ضرورت نياز به يك مكتب ضرورت خود را مىنمايد و به تعبيرى ديگر:نيازمند به يك تئورى كلى با يك طرح جامع و هماهنگ و منسجم كه هدف اصلى آن كمال انسان و تأمين سعادت همگانى است و در آن خطوط كلى و اصلى و روشها و بايدها و نبايدها و خوبها و بدها، هدفها و وسيلهها، نيازها، دردها و درمانها، مسئوليتها و تكليفها براى همه افراد بشر ترسيم و تنظيم شده باشد.
اما آن مكتب كدام است؟ آيا مكتب ساخت فكر و عقل فردى و جمعى فردى و جمعى انسان است يا مكتب ديگرى است كه غير از راه وحى بايد در اختيار انسان قرار گيرد.
با توجه باينكه انسان بزرگترين مجهول خودش است و جامعه انسانى براى او مجهولتر، بايد به سراغ مكتب برويم كه هم انسان را و هم نيازهاى انسان را و هم سعادت او را در همه جهات شناخته باشد و آن مذهب است. ژان فوراستيه مىنويسد «روشن است كه بايد در پى دلايل و توجيهاتى باشيم كه انسان را در گذشته وادار كرده و باز امروز وادار مىكند كه اخلاق و مذهب داشته باشد، و به دنبال تصويرى «از حقيقت» راز عظيم زندگى برگردد تا با تكيه بر آنها موفق به شناسايى اين تصوير بزرگ حقيقت كه بر ديوار ابديت افتاده است بشود، امروز حتى علم نيز نشان داده است كه بشر براى سعادتمندى و ادامه بقاء به دانش غير علمى نيازمند است»(16)
اما اين مذهب و اخلاق كدام مذهب است، آيا هر مذهبى مىتواند پاسخگوى انسان باشد يا مذهب خاصى است كه بايد در پى او بود. امام خمينى (ره) در مصاحبه در جواب اين سؤال كه گرايش به مذهب موج روزافزونى يافته است فرمودند: يكى گرايش بشريت به مذهب است كه دليل آن در احساس پوچى نگران كنندهاى است كه نسل امروز و فرار كرده از مذهب احساس مىكند و از اين رو مذهب را تنها پناهگاه خود مىيابد و ديگر گرايش به اسلام است و آن به اين دليل است كه بشريت از مكاتب رايج زمان براى حل مشكل خود در زمينههاى مختلف زندگى مأيوس شده است و با تلاشى كه دانشمندان و نويسندگان اسلامى كردهاند اسلام را به جامعه بشر به عنوان مكتبى كه مىتواند پاسخگوى همه نيازهاى بشرى شود معرفى نمودهاند.»(17)
بنابراين هر مذهبى پاسخگوى انسان نيست تا در پرتو آن فلسفه زندگى وى روشن شود بلكه مذهب و دين خاص است كه اين توان را دارد و آن اسلام است زيرا اسلام است كه با نگرش خاص خود به جهان و انسان، به صورتى مكتب جامع و واقع گرايانه كه در آن واقع بينانه به همه جوانب نيازهاى انسان اعم از دنيايى و آخرتى، جسمى و روحى، عقلى و فكرى يا احساسى و عاطفى، فردى و اجتماعى توجه شده است امام خمينى (ره) فرمودند:اسلام مكتبى است كه برخلاف مكتبهاى غيرتوحيدى در تمام شئون فردى و اجتماعى و مادى ومعنوى و فرهنگى و سياسى و نظامى و اقتصادى، دخالت و نظارت دارد. هيچ نكتهاى ولو بسيار ناچيز كه در تربيت انسان و جامعه و پيشرفت مادى و معنوى او نقش دارد فروگذار ننموده است و موانع و مشكلات سر راه تكامل را در اجتماع و فرد گوشزد نموده و به رفع آنها كوشيده است»(18)
براى توضيح اين مسئله كه اسلام به صورت دين جامع و واقع نگر به همه ابعاد وجودى انسان توجه نموده و مىتواند انتظارات انسان را پاسخ دهد شايسته است با مراجعه به منابع اسلام، چگونگى نگرش اين مكتب به همه شئون انسان را تبيين نمود. و ملاحظه نمود كه هيچ موضوعى در اسلام بلاتكليف انگاشته نشده است.
عمرو بن قيس مىگويد: از امام باقر(ع) شنيدم كه مىگفت: «انّ الله تعالى لم يدع شيئاً يحتاج اليه الامة الّا انزله فى كتابه و بيّنه لرسوله و جعل لكل شىء حداً و جعل عليه دليلاً يدلّ عليه و جعل على من تعدى ذلك الحدّ حداً»(19)
خداوند چيزى از احتياجات امت را وانگذاشت جز آنكه در قرآنش فرو فرستاده و براى رسولش بيان فرمود و براى هرچيزى مرزى قرار داد و براى راهنمايى آن رهبر و راهنمايى قرار داد و براى كسيكه از آن مرز تجاوز نمايد كيفرى مقرر كرده است.
در قرآن كريم دين با وصف كمال توصيف شده و فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا»(20)امروز دين را براى شما كامل كردم و نعمتم را براى شما به پايان رساندم و اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم. على (ع) فرمود: «ام انزل الله سبحانه دينا ناقصا فاستعان به على اتمامه، ام كانوا شركاءله فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضى، ام انزل الله دينا تاماً فقصرالرسول (ص) عن تبليغه و ادائه و الله سبحانه يقول ؛ما فرّطنا فى الكتاب من شىء و فيه تبيان لكل شىء»(21) آيا خداوند دين ناقصى فرستاده و از آنان براى دين كمك خواسته است يا اينكه آنها شركاى خداوند در حكمند تا بگويند و خدا به آن راضى باشد يا اينكه خداوند دينى كامل فرستاده است ولى پيامبر در تبليغ و اداى رسالت آن تقصير نموده است در حاليكه خداوند مىفرمايد ما در اين كتاب چيزى را فروگذار ننموديم و براى هر چيزى در قرآن بيانى است. على (ع) در اين خطبه فرمود كه چون هيچ مانعى براى ارائه دين كامل وجود نداشته پس دين به صورت كامل و جامع در اختيار انسان قرار گرفته است. و قلمرو دين همه احتياجات انسان است.
فصل سوم:
دين و توجه به دنيا و آخرت
اسلام يك دين زندگى گراست نه زندگى گريز و لذا هم به دنياى انسان توجه نموده و هم به آخرت وى عنايت كرده است و لذا در قرآن آمده است كه «و ابتغ فيما آتيك الله الدارالآخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا»(22) در آنچه كه خدا بتو داده است سراى آخرت را طلب كن و بهره خود را از دنيا فراموش نكن. امامان ما فرمودند: «ليس منا من ترك دنياه لآخرته و لا آخرته لدنياه» كسى كه دنيا را به خاطر آخرت و آخرت را براى دنيا ترك گويد از ما نيست.
كه از نظر اسلام راه آخرت از متن زندگى دنيا و مسئوليتهاى اين زندگى مىگذرد كه «الدنيا مزرعة الآخره» دنيا كشتزار آخرت است و بلكه دنيا و آخرت دوروى يك سكهاند. زيرا حيات و سعادت اخروى انسان در گرو چگونه زيستى او در اين دنياست.
از ديدگاه اسلام زندگى اخروى هر فرد توسط خود او در اين دنيا ساخته مىشود بدين معنى كه اعتقادات و گرايشها و بيان رفتار انسان شكل دهنده شخصيت واقعى انسان در اين دنيا و چهره حشر او در آخرت است.
قرآن ارتباط تنگاتنگ و ناگسستنى دنيا و آخرت را گاه در قالب «چهره انسان در آخرت» و گاه «تجسم اعمال» و گاه در بيان «عينيت پاداش و كيفر اخروى به اعمال دنيا» بيان فرموده است: هر رفتارى كه از او در دنيا سرزند در زندگى اخروى او مؤثر است، سعات اخروى او در گرو تصميمات وى در همين دنياست از اين روى نمىتوان عملى را يافت كه تنها جنبه دنيوى داشته و در حيات اخروى او مؤثر نباشد و يا عملى كه تنها جنبه اخروى داشته و از زندگى دنيوى بى تأثير باشد «ليس للانسان الّا ما سعى و انّ سعيه سوف يرى»(23) براى انسان جز آنچه كه تلاش كرده است نيست و اينكه او تلاش خود را به زودى مىبيند، «فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره».(24)
به لحاظ اينكه آخرت چهره ديگر دنيا است در روايات ما دنيا بهترين كمك آخرت معرفى شده و غناى كمك تقواى الهى است، امام باقر(ع) فرمود: «نعم العون الدنيا على طلب الآخرة»(25)و امام صادق(ع) فرمود: «نعم العون على الآخرة الدنيا»(26) و پيامبر(ص) فرمود: «نعم العون على تقوى الله الغنى»(27) يعنى دنيا كمك خوبى براى طلب آخرت و غنا كمك خوبى بر تقواى الهى است. در روايات فراوانى طلب حلال را بهتر جزء از اجزاء عبادت شمرده است كه «العبادة سبعون جزءاً و افضلها طلب الحلال».(28)
فصل چهارم:
توسعه در زندگى
توسعه در زندگى و گسترش دادن آن براى رفاه عائله (همسر و فرزندان) مادام كه به تضييع حقى و يا به اسراف و تبذير و يا به ترك تكليف و وظيفه منتهى نشود مورد ترغيب است.
پيامبر اسلام روزى با اصحابش نشسته بود كه نظرش به جوان قوى و نيرومندى افتاد كه صبحگاهان به كار و تلاش مشغول بود، اصحاب گفتند: اى كاش اين جوان، جوانى و قدرتش را در راه خدا بكار مىگرفت، پيامبر فرمود: «لا تقولوا هذا فانه ان كان يسعى على نفسه ليكفّها عن المسألة و يغنيها عن الناس فهو فى سبيل الله و ان كان يسعى على ابوين ضعيفين او ذريّة ضعافاً ليغنيهم و يكفيهم فهو فى سبيل الله و ان كان يسعى تفاخراً و تكاثراً فهو فى سبيل الشيطان»(29) اين سخن را نگوئيد، چون اگر او تلاش مىكند تا خود را از سؤال و درخواست از ديگران بى نياز نمايد و خودش را از مردم مستغنى سازد، اين تلاش در راه خداست و اگر تلاش مىكند تا افراد تحت تكفل خود را كفايت نمايد و توسعه دهد، در راه خداست و اگر تلاش وى براى تفاخر و تكاثر است پس آن در راه شيطان است.
امام باقر(ع) تلاش براى تحصيل مال و كفاف زندگى را اطاعت خدا مىداند و در پاسخ به اعتراض محمدبن منكدر به امام در حاليكه حضرت در روز گرم و سوزان در مزرعه به كار مشغول بوده بطوريكه عرق از بدن امام جريان داشت كه اگر در اين لحظه مرگت فرا رسد با خدا چگونه ملاقات مىكنى، فرمود: «لوجائنى الموت و انا على هذه الحال، جائنى وانا فى طاعة من طاعة الله عزّو جلّ، اكفّ بها نفسى و عيالى عنك و عن الناس و انما كنت اخاف لوان جائنى الموت و انا على معصية من معاصى الله»(30) اگر در اين حالت مرگم فرا رسد در حالى از دنيا خواهم رفت كه در حالت اطاعت خدا هستم تا خود و خانوادهام را از تو و از مردم، كفاف كنم، فقط در حالى مىترسم كه مرگم فرا رسد و من به معصيتى از معاصى خدا مبتلا باشم.
بنابراين اسلام دينى است كه به دنيا و آخرت و ماده و معنى و جهات ديگر توجه داشته است و حتى به توسعه در زندگى فرا خوانده است و چون دنيا و آخرت در ارتباطند از ما خواسته است كه در مقام نيايش از خدا، دنياى حسنه و آخرت حسنه را طلب كنيم نه هر دنيا و آخرت را چنانكه فرمود: «ربّنا آتنا فى الدنيا حسنة وفى الآخرة حسنة»(31)
فصل پنجم:
اسلام دين تربيت و سياست
زندگى فرصتى است براى حركت و اين فرصت زندگى و حيات از دو جريان حيات فردى و جريان حيات اجتماعى تركيب شده است.
اسلام دينى است كه به هر دو جريان توجه عميق كرده است تا حيات فردى و اجتماعى به سمت تكامل تداوم پيدا كند و هيچكدام دچار تباهى و فساد نشود، زيرا اگر يكى از اين دو جريان دچار تباهى و انحطاط گردد آن ديگرى را نيز به تباهى و انحطاط خواهد كشاند فساد حيات فردى موجب فساد حيات اجتماعى و فساد حيات اجتماعى موجب فساد حيات فردى خواهد شد. زيرا اسلام عامل هدايت است و به منظور تصحيح حيات فردى به امر تربيت مىپردازد و به منظور تصحيح حيات اجتماعى به امر سياست توجه مىكند.
در نظام اسلامى تربيت و سياست يعنى اداره فرد و اجتماع توامان و دوشادوش هم بايد جريان داشته باشد و چون قرآن به عنوان كتاب دينى مسلمانان تعليم نامه هدايت انسان و آئين نامه تربيت و سياست است و امام مربى افراد و مدير اجتماع مىباشد. پيامبر فرمود:من بين شما قرآن و عترت و اهل بيت را به امانت گذاشتم تا شما در پرتو اعتصام به آن دو به فوز و فلاح و سعادت نايل شويد. در غير اين صورت سعادت شما تأمين نخواهيد شد و همچنين امام صادق(ع) در مورد پيامبر اسلام (ص) فرمود: «انّ الله عزّوجلّ ادّب نبيّه فاحسن ادبه فلمّا اكمل له الادب قال: انك لعلى خلق عظيم ثم فوّض اليه امرالدين والامة ليسوس عباده»(32) خدا پيامبرش را تربيت كرده و خوب تربيت كرد پس آنگاه كه تربيت او كامل شد فرمود:تو بر اخلاق عظيمى هستى، سپس امر دين و امت را به آن حضرت تفويض كرد تا سياست و تدبير جامعه الهى را برعهده گيرد. در اين بيان امام صادق(ع) بعد از توجه تكامل فردى پيامبر (ص)، ما را به تربيت اجتماعى و سياست توجه داده است.
امام رضا(ع) در ويژگيهاى امام و رهبر اجتماعى فرمود: امامت زمام دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزت مؤمنان و عالم و آگاه به سياست است»(33)
و در زيارت جامعه از معصومين به «ساسةالعباد» ياد كرده است. بنابراين اسلام، دين تربيت و سياست است و پيامبر و امامان مربيان افراد بشرى و سياستگذاران جامعه هستند. در اسلام دين و سياست قابل انفطاك نيستند بلكه به گفته شهيد مدرس، سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ماست. امام خمينى فرمودند:اسلام فقط دين عبادت نيست، فقط تعليم و تعلم عبادى و امثال اينها نيست، اسلام سياست است، اسلام از سياست دور نيست، اسلام يك حكومت بزرگ به وجود آمده است، اسلام از هيچ چيز غافل نيست يعنى اسلام انسان را تربيت مىكند به همه ابعادى كه انسان دارد.(34)
مقررات اسلامى، ماهيت اجتماعى دارد، حتى فردىترين مقررات از قبيل نماز و روزه و حج، چاشنى در آنها زده شده است مقررات فراوان اجتماعى و سياسى، اقتصادى، حقوقى، جزائى اسلام، نامش از اين خصلت است همچنانكه مقرراتى از قبيل جهاد و امربه معروف و نهى از منكر از مسئوليتهاى اجتماعى اسلامى است.
احكام شرع حاوى قوانين و مقررات متنوعى است كه نظام كلى اجتماعى را مىسازد، در اين نظام حقوقى هر چه بشر نياز دارد فراهم آمده است. از طرز معاشرت با همسايه و اولاد و عشيره و قوم و خويش و همشهرى و امور خصوصى و زندگى زناشويى گرفته تا مقررات به جنگ و صلح و مراوده با ساير ملل، از قوانين جزائى تا حقوق تجارت و صنعت و كشاورزى.»(35)
فصل ششم:
اسلام و عواطف و احساسات
اسلام هم عقل را محترم شمرده و او را حجّت و پيامبر باطن خدا مىداند و انسانها را به تعقل فرا خوانده و تكامل انسان و راه يافتن او به بهشت را منوط به عقل مىداند و سقوط او را در جهنم معلول عدم تعقل او ذكر مىكند و مىفرمايد: «لوكنّا نسمع او نعقل ما كنّا فى اصحاب السعير»(36) اگر ما گوش مىداديم و تعقل مىكرديم از دوزخيان نبوديم. عقل را محور انسانيت و سرچشمه تكامل انسانى مىداند وهم عواطف و احساسات را مورد توجه قرار داد و آنهارا محور رابطه خدا و خلق و خلق و خدا و مردم با ديگران مىداند و لذا اساس اينستكه خدا انسانها را دوست مىدارد و بر اساس رحمت مىآفريند و مجهز مىكند و پيامبر و دين مىفرستد. و هم انسانها بايد خدا را دوست داشته باشند، و يا محور ارتباط را در خانواده بين مرد و زن بر اساس رحمت و مودت مىداند، محور ارتباط با فرزندان و والدين را بر رحمت و محبت بيان مىكند و محور رابطه با افراد جامعه را برپايه برادرى كه ريشه در محبت و رحمت دارد تنظيم مىكند، اسلام شالوده ارتباط كارگزار با مردم را چه مسلمان باشند و چه غير مسلمان بر اساس لطف و رحمت و محبت مىكند. زيرا عواطف و احساساتند كه ارتباط و پيوندها را دلپذير مىكند.
اما در عين حال مىگويد رحمت بايد زير پوشش عقل قرار داشته باشد تا در مواردى احساسات زمينه زير پا گذاشتن حقوق ديگران و تضييع حقوق آنها را بدنبال نداشته باشد و لذا مىگويد: با اين كه احسان به والدين بعد از توحيد بزرگترين دستور خداست اما فرمود: «و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما»(37) اگر تلاش دارند تا تو مشرك شوى از آنان اطاعت مكن و در جايى كه انسان تبهكارى بايد مجازات شود، ترحم نسبت به او روا نيست كه «ولا تأخذ كم بهما رأفة فى دين الله»(38) و يا با دشمنان حق و عدل و انسانيت بايد شديد بود گرچه نسبت به مؤمنان بايد مهربانى كرد كه «محمد رسول الله و الذين معه اشدّاء على الكفار رحماء بينهم»(39) پيامبر خدا و همراهانش در برابر كفار سرسختانه مىايستند و در برابر مؤمنان رحيمانه فعاليت مىكنند.
خلاصه اسلام داراى ابعاد گوناگون و جامعيت و كمالى است كه براى هدايت انسان و برآوردن نيازهاى او از طرف خداوند نازل شده است و هدف اصلى آن هم معرفةالله و انسان سازى و بر پا داشتن نظام عادلانه اجتماعى است و تمام برنامههاى آن در جهت تحقق اين اهداف اصلى مىباشد كه نه تنها از گهواره تا گور بلكه قبل از تولد انسان و بعد از مرگ او را در شئون مختلف در نظر داشته است.
ما به دليل محدوديت مقاله در پايان چند عبارت را از امام خمينى(ره) در اين رابطه نقل مىكنيم «اسلام از قبل از تولد انسان شالوده حيات فردى را ريخته است تا آن وقت كه در عائله زندگى مىكند، شالوده اجتماع عائلهاى را ريخته است و تكليف معين فرموده است تا آن وقت كه در تعليم وارد مىشود، تا آن وقت كه در اجتماع وارد مىشود تا آن وقت كه روابطش با ساير ممالك و ساير دول و ساير ملل هست…، تمام اينها تكليف دارد در شرع مطهّر».(40)
«قانون اسلام در تمدن جهان پيشقدم همه قانونهاست با عملى شدن آن مدينه فاضله تشكيل مىشود.»(41)
«اسلام داراى فرهنگ غنى انسان ساز است كه ملتها را بى گرايش به راست و چپ و بدون در نظر گرفتن رنگ وزبان و منطقه به پيش مىبرد و انسانها را در بعد اعتقادى و اخلاقى و عملى هدايت مىكند و از گهواره تا گور به تحصيل و جستجوى دانش سوق مىدهد، اسلام در بعد سياسى كشورها را در همه زمينهها، بدون تشبث به دروغ و خدعه و توطئههاى فريبنده به اداره و تمشيت حكومت سالم هدايت مىكند و روابط را با كشورهاى ديگرى كه به زيست مسالمتآميز و خارج از ظلم و ستمكارى متعهد هستند، محكم و برادرانه مىكند. اقتصاد را به صورتى سالم و بدون وابستگى به نفع همگان در رفاه همه مردم با اهميت به مستمندان و ضعيفان بارور مىكند و براى رشد بيشتر كشاورزى و صنعت و تجارت كوشش مىنمايد. و در بعد نظامى به همه كسانى كه صلاحيت دفاع از كشور را دارند براى مواقع اضطرارى تعليم نظامى مىدهد و در اين مواقع بسيج عمومى اختيارى و احيانا اجبارى مىكند و در حال عادى براى دفاع از مرزها و تنظيم شهرها و ايمنى جادهها و حفظ نظم و انتظام نيروى مؤمن ورزيده تربيت مىكند.»(42) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. تمدن در سال 2001، نوشته ژان فوراستيه، ترجمه خسرو رضايى، ص 76. 2. روانكاوى و دين، اريك فروم، ترجمه آرش نظريان، ص123. 3. ژان فوراستيه، مأخذ پيشين، ص15. 4. بحران دنياى متجدد، رنه گون. 5. راه و رسم زندگى، آلكسيس كارل، ترجمه پرويز دبيرى، ص 186. 6. اريك فروم، پيشين، ص120تا 123. 7. ژان فوراستيه، پيشين، ص 107. 8. انسان تك ساحتى، هربرت ماركوزه، دكتر محسن مؤيدى . 9. تفسير سوره حمد، ص85. 10. صحيفه نور، ج7، ص282. 11. صحيفه نور، ج 2، ص156-155. 12. صحيفه نور، ج 5، ص 19، و ج 7، ص 179. 13. فصلنامه حوزه و دانشگاه سال سوم، شماره 9، ص120. 14. صحيفه نور، ج 4، ص19. 15. صحيفه نور، ج 8، ص81-82. 16. تمدن در سال 2001، ص127. 17. صحيفه نور، ج 4، ص33. 18. صحيفه نور، ج 21، ص 176. 19. اصول كافى، ج 1،ص59. 20. سوره مائده، آيه 3. 21. نهج البلاغه، خطبه 18. 22. سوره قصص،آيه 78. 23. سوره نجم، آيه 40. 24. سوره زلزال، آيه 8. 25. وسايل الشيعه، ج 17، حديث 5، ص30. 26. وسايل، ج17، حديث 2، ص29. 27. وسايل، ج17، حديث 1، ص29. 28. وسايل، ج17، حديث 6، ص21. 29. محجة البيضاء، ج3،ص140. 30. وسائل، ج 17، حديث 1، ص19. 31. سوره بقره، آيه 201. 32. اصول كافى، ج 1، ص 266. 33. اصول كافى، ج 1، ص 200و202. 34. صحيفه نور. 35. ولايت فقيه، 21. 36. سوره ملك، آيه 10. 37. سوره لقمان، آيه 15. 38. سوره نور، آيه 2. 39. سوره فتح، آيه 29. 40. صحيفه نور، ج 1، ص 119. 41. كشف الاسرار، ص222. 42. صحيفه نور، ج 19، ص 204.
مسئولان و مسئوليت سنگين در برابر مردم
برخلاف آنچه گفته مىشود و معمول است كه مردم مسئولان را همراهى مىكنند، بايد گفت در كشور ما و در عصر حاضر بايد مسئولان را همراه با مردم بدانيم و يا همراهى آنان را با مردم بخواهيم. از اين بابت ملت بزرگ ما در ميان ملل جهان همانند ندارند. ملت ما همه جا و در همه حال پيشگام است و نياز به محرك و عامل تأثيرگذار ندارد چرا كه از رشد سياسى لازم و ايمان و اعتقاد جازم برخوردار است. اصول و ارزشهاى انقلاب به دليل اسلامى بودن آن، در اعماق جان مردم نهادينه شده است. اين حماسه با شكوه و حضور و پايدارى و فداكارى را نشانه اعتقاد به اسلام و ولايت و عرق مليت و عدالت خواهى و ستم ستيزى و صلابت در باورهاى ملت بايد جستجو كرد و لزوماً به معناى رضايت كامل از عملكرد مسئولان و يا انتظارات شخصى و مادى نيست. آنجا كه پاى اسلام و مصالح نظام و استقلال و عزت ميهن و ملت به ميان مىآيد مردم ما سر از پا نمىشناسند و مشكلات اقتصادى، گرانىها، برخى مفاسد دستگاهها و ضعف عملكردها را به بوته فراموشى مىسپارند و حساب آن را از آرمانهاى خود جدا مىسازند آنجا كه فشار دشمنان و تحميل و خواستههاى نا حق ارباب زروزور را مىبينند كه مىخواهند يك حق مشروع و مهم را از آنان ضايع كنند همه فريادها يكى مىشود، مانند آنچه در راه پيمائى و تظاهرات تاريخى اخير در يوم اللّه 22بهمن 85 مشاهده كرديم كه از آن بايد به رستاخيز بزرگ ايران زمين نام داد، كه اولين بار نبوده و آخرين بار نخواهد بود.
در اينجا چند نكته شايان توجه است
1- زمان شناسى و مسئوليتشناسى
وقتى سخن از حضور مردم به ميان مىآيد، همه اقشار ملت را از همه قوميتها از ترك و فارس و كرد و بلوچ و…با انديشه دينى، فكرى و سياسى در بر مىگيرد. همان حضورى را كه در تهران و قم و اصفهان و… مىبينيم، در سنندج و مهاباد و پاوه و سيستان و بلوچستان و شرق و غرب و شمال و جنوب كشور مشاهده مىكنيم و به همين دليل مىتوان گفت دست كم پنجاه ميليون تظاهر كننده در راهپيمايى 22 بهمن حاضر بودهاند بدون آنكه الزام و اجبارى از يك ناحيه وجود داشته باشد حقاً كه اين نعمت عظمى را با هيچ زبان نمىتوان سپاس گفت و در دائره توصيف نمىگنجد و در هيچ نقطه از جهان مانند آن را نمىتوان ديد و گذشته تاريخ نيز بياد ندارد جز در راهپيمائىهاى انقلاب اسلامى و كشور عزيزمان ايران، اين سرمايه بزرگ و نعمت عظمى را بايد شناخت و ارج نهاد و خداى را بر آن سپاس گفت و ملت را نيز مورد ستايش قرار داد. براى ما كه شاهد راهپيمايى ميليونى مردم هستيم اين حضور شگفت و با شكوه عادى شده است چرا كه طى سالها آن را ديدهايم و هر روز بيش از گذشته ناظريم اما براى كسانى كه در خارج كشور و از دور ناظر اين رستاخيز عظيم و يك پارچهاند باور كردنى نيست و چيزى به رؤيا مىماند رؤيائى كه رنگ واقعيت گرفته است، انعكاس اين حماسه تاريخى در رسانههاى جهان هرچند دوربينها گنجايش آن را ندارند شگفتى مىآفريند و شناختى دوباره از ملت بزرگ ما و وفادارى آنها به نظام و رهبرى و آرمانهاى امام راحل به آنان مىدهد، حضور يكپارچه ملت از زن و مرد و پيرو جوان از هر تيپ و طبقه شكوه ملى و ايمانى ملتى را به نمايش مىگذارد كه پيوند شان با انقلاب اسلامى عهدى است تغييرناپذير و پيمانى است ناگسستنى. بويژه در شرائطى كه دشمنان ما دست به هم داده تا با اعمال فشار و جنگ روانى و تهديد و تحريم و با دجالهاى خبرى، چنگ و دندان نشان مىدهند تا دل ملت را خالى كنند تا از مواضع اصولى خود دست بردارند و پشت مسئولان را خالى كنند و حركت توفنده كشور را در عرصههاى علمى، سياسى و اقتصادى بويژه فناورى هستهاى متوقف سازند، و هيهات كه امت خمينى كبير از اين تشرها و تهديدها بهراسد كه نه تنها هراس و سستى و زبونى به خود راه نمىدهد كه دشمن و ساز و برگ و توطئه هايش را به تمسخر مىگيرد و اين پيام ملت بزرگ ماست كه استكبار جهانى بايد آنرا دريافت كند و خيال نفوذ در صفوف مستحكم ملت را از سر بيرون
كند. و نيز پيامى است به پارهاى عناصر واداده كه از ملت عقب ماندهاند و نمىخواهند جايگاه ايران اسلامى و ملت بزرگ را در جهان بشناسند و به هر دليل نغمه ناموزون مىسرايند و به دشمنان اميد مىدهند.
البته اينها عددى نيستند و عدد و رقم شان در برابر اقيانوس بى كران ملت به قطراتى ناچيز مىماند كه نمىخواهند از پوسته تنگ خودى بيرون بيايند و فضاى پيرامون خود را مشاهده كنند و با افكار كودكانه به تحليل وقايع مىپردازند.
2- پيام وحدت و اتحاد
حضور سراسرى ملت در ميدان با وجود گرايشها و نحلهها و نژادها و فرودآوردن مشت پولادين بر سر دشمن و پاشيدن خاك يأس بر چهره منفور آمريكا و انگليس و متحدانشان و نيز يك پيام آموزنده براى برخى جناحهاى سياسى خودى و غير خودى دارد كه گوشهاى شنونده بايد آن پيام را دريافت كند و آويزه گوش سازد. اين پيام، پيام وحدت و همدلى است. پيامى كه قرآن بدان فراخوانده و آن اعتصام به حبل الله و پرهيز از تفرق و اختلاف است كه همانگونه كه ملت آنرا شعار خويش ساخته است جناحها و خط و خطوط سياسى بايد شعار خود سازند. بويژه در شرائط بسيار حساس كه امروز بر كشور مىگذرد و جبهه استكبارى كه در همه عرصهها از ايران و عراق و لبنان گرفته تا فلسطين و افغانستان شكست خورده و حتى در درون كشورهاى آمريكا و انگليس و اسرائيل با چالشهاى جدى روبرو شدهاند، اينك چشم اميد به اختلافات و تفرقه افكنىها ميان مسلمانان و گروههاى دينى دوخته تا با جنگهاى داخلى و تنشهاى سياسى و مذهبى در صفوف متحد مسلمانان رخنه ايجاد كنند و آبروى از دست رفته خود را باز يابند و سلطه اهريمنى خود را از سر گيرند اين است كه خودىها نبايد غافل باشند و ضربات خود را بر دشمن فراموش كرده و به نفى خود و خودىها رو آورند….
3- خطر اختلاف پس از پيروزى
تاريخ جوامع انسانى از جمله تاريخ پرفراز و نشيب اسلام طى قرنها اين حقيقت تلخ را به اثبات مىرساند كه هر گاه ملتى در صحنه مبارزه دشمن پيروز شد بايد مراقب توطئهها و تفرقههاى داخلى باشد، خطر اختلاف پس از پيروزى كه از حبّ جاه و مال و مقام معمولاً نشأت مىگيرد، يك خطر جدى است كه از آن بايد هراسيد و از گذشتهها بايد درس گرفت. مع الأسف آيندگان كمتر از گذشتهها درس مىآموزند و عبرت مىگيرند به فرموده اميرمؤمنان «ما اكثر العبر و اقل الاعتبار» عبرتها چه بسيار و عبرت گرفتن چه اندك است! اينجاست كه تهذيب نفس و وارستگى از مشتهيات و شهرت و جاه ومال، موقعيت خود را باز مىيابد. آنانكه از حبِّ نفس رهيدهاند خود را از دام شهرت و شهوت و عنوان و نام و آوازه نجات دادهاند، براى آنها فرق نمىكند كه چه كسى مسئوليت را به عهده گيرد، اگر كسى بهتر خدمت مىكند، صحنه را براى او باز مىگذارند خواه از جناح آنها باشد يا جناح ديگر. و آنانكه گرفتار خطوط سياسى و جناحىاند و نفسانيند پشت صحنه آنهاست از ما و من سخنى مىگويند همان كه حضرت امام فرمود:اين من شيطان است از آن بر حذر باشيد. اينست كه مسئوليت پذيرى شرط اولش مجاهده با نفس است، اگر انسان در جهاد با نفس شكست خورد در مبارزه با دشمن نيز شكست خواهد خورد، به همين دليل جهاد با نفس را پيامبر اكرم (ص) جهاد اكبر ناميدند. اسارت نفس و ضعف از درون نقطه اميدى است كه دشمن به آن دل بسته و فرصت طلبان مترصد آن نشستهاند و مىكوشند سنگر به سنگر رقيب را به عقب برانند و با كودتاى آرام و مخملى پستهاى كليدى را به دست گيرند و به دشمن روى خوش نشان دهند و انقلاب را از مسير خود منحرف كنند، بطور خلاصه وحدت نيروهاى مؤمن و همدلى در مسير واحد و صراط مستقيم و پرهيز از ما و منها و رهائى از دام نفس و شيفتگى در برابر جبههها و جناحها امروزه سرنوشت ساز است و توصيه به نيروهاى خودى است كه از شرّ نفس خود را برهانند و به خدا بپيوندند و كمترين فرصتى را براى نفوذ بيگانه فراهم نكنند.(در اين مقوله كه با اشاره سخن گفتيم سخنهاى بسيارى است كه به مجال ديگر موكول مىكنيم) ما كه چوب اين تفرقه را خوردهايم و سنگر به دست برخى فرصت طلبان دادهايم از اين به بعد بيشتر بيدار و هشيار باشيم و فرصت سوزى نكنيم.
4- مطالبات خدا و خلق
در اينجا روى سخن با مسئولان نظام است. مسئولان در هر رده و جايگاهى هستند بخوبى مىدانند كه هر چه دارند در گرو دو عامل و سرمايه بزرگ است. يكى نعمت اسلام و انعام الهى كه به بركت آن اينهمه نعمت و عظمت و عزت را فراهم آورده به فرموده قرآن كريم: شكر نعمت افزايش نعمت را سبب خواهد شد و كفران نعمت زوال آن را، شكر نعمت تنها به زبان و ادبيات نيست بلكه در عمل به وظيفه بايد كوشيد و آن نعمت را قدرشناسى كرد. از دين خدا بايد حمايت نمود و در اجراى احكام و حدود الهى نهايت اهتمام را ورزيد. اگر در شرائطى مانند آنچه امروز فراهم گشته مسئولان نظام در احياى شعائر و احكام و اجراى حدود و شرايع كمترين قصور و تقصير نمايند و به بهانههاى واهى شانه از زير بار مسئوليت خالى كنند و گسترش فساد و گناه و حرمت شكنى و ناهنجارى را شاهد باشند و بى تفاوت از كنار آن بگذرند مرتكب گناهى بزرگاند كه عقوبت آن را خواهند ديد و چوب آن را خواهند خورد.
متأسفانه در همين زمان كه چشم اميد دينداران به سوى مسئولان دوخته شده وانتظار دارند با ناهنجارىها و حرمت شكنىهاى آشكار و ظهور منكرات كه در سطح جامعه كم نيست، برخورد شود حساسيت چندان ديده نمىشود! تمام سخن از آب و نان و كار و اشتغال و مسائل مادى است هر چند هر يك از اينها با سرنوشت نظام و انقلاب گره خورده است اما همه اينها در مرحله دوم قرار دارد و مرحله اول و خواسته نخستين همانا دين و شعائر اسلامى و پياده شدن احكام الهى و فرهنگ دينى است كه مسئولان بايد اين را بدرستى درك كنند و به انتظارات بحق مردم كه مطالبه خداوند نيز هست بيش از پيش اهتمام ورزند كه اگر اين سرمايه معنوى از دست برود وبىاهميت جلوه كند نه تنها از خداوند بلكه از خلق نيز پاسخ دردناك آن را خواهيم ديد.
به هوش باشيم و از اين فرصتى كه به دستمان افتاده به نفع دين خدا و نجات نسل از فساد گام جدّى برداريم.
5 – مشكلات معيشتى مردم
مسئله ديگرى كه مسئولان نظام بطور جدى بايد پيگرد آن باشند تلاش در جهت حل مشكلات مادى مردم بويژه اقشار كم درآمد و آسيبپذير و طبقات محروم است و در همين حال برخورد با سوء استفادهها و مبارزه با رانت و ويژه خوارى. از سخن اميرمؤمنان است كه پديده فقر در يك جامعه ره آورد تراكم ثروت در دست ثروت اندوزان و غارتگران حقوق مستمندان است. شكاف فقر و غنا چالشى بزرگ در يك جامعه و ضعفى براى نظام عدالتخواه است كه نتوانسته با قاطعيت و حساسيت راه سوء استفادهها را ببندد و با مفاسد اقتصادى مبارزه كند كه در غير اينصورت خسران جبران ناپذيرى را شاهد خواهيم بود.
در هر حال امروز اين مردم نجيب و ايثارگر پشتوانه نظام اند و مسئولان اگر جرئت و جسارت ايستادگى در برابر تهديدهاى خارجى را دارند به بركت حضور مردم و پشتيبانى بى دريغ آنهاست همانگونه كه مىبينيم پس از يك تظاهرات و راهپيمائى مانند 22بهمن دشمن به عقب رانده مىشود و در همين روزها ديديم كه لحن سخن و موضعگيرى شيطان بزرگ پس از راهپيمائى عظيم 22بهمن به گونهاى ديگر شد و اعتراف به شكست سياستهاى خود در برابر ايران اسلامى نمودند چرا كه حضور مردم و حمايت آنها را از سياستهاى نظام ديدند. ديدندكه مردم خاك يأس بر چهره آمريكا و انگليس و دشمنان خارجى و ستون پنجم پاشيدند و تا حساب كار خود را بكنند كه نمىتواند با يك ملت طرفيت كند آنهم ملتى كه براى آرمانهاى خود تا پاى جان ايستاده است. اگر حمايت ملت نبود بى ترديد نظام حاكم به تنهائى نمىتوانست رودر روى دشمن اينگونه ايستادگى كند، موضعگيرى مسئولان در مسائلى چون انرژى هستهاى با آن همه كارشكنى و توطئههاى استكبارى با پشتوانه ملت مفهوم و معنى مىدهد. بنابراين بايد به مطالبات مردم بيش از پيش توجه كرد، مردمى كه به كمترين خدمت و حمايت خشنود مىشوند، مردمى كمتوقع و خالص و خدوم و فداكار كه در جاى جاى جهان شهره استقامت و پايدارى اند و در عمل نشان دادهاند كه بر عهد و ميثاق خود وفادارند. آيا اينهمه بزرگوارى را با كدامين خدمت مىتوان جبران كرد؟ هر چند مسئولان نظام خود را متعهد به خدمت گزارى ملت مىدانند و از تلاش و كوشش دريغ نداشتهاند اما در مسائل معيشتى پارهاى مشكلات كمرشكن مانند مشكل مسكن و برخى گرانيها وجود دارد كه بر اقشار كم درآمد سنگينى مىكند و بنظر مىرسد برنامه ريزى در اين خصوص انجام نشده و اگر وضع بدينگونه كه هست ادامه يابد براى حاكميت ناپسند است. در سالى كه پيش روى قرار دارد و اوضاع و احوال جهانى در ابهام و تيرگى است، وضع اقتصادى و برنامه ريزىها بايد بسيار دقيق، حساب شده و با انضباط در درآمد و هزينه سامان پذيرد. مشكلات اقتصادى و وضع معيشتى همانگونه كه مىدانيم يكى ديگر از عرصههاى رخنه دشمن و ايجاد نارضايتى و اعمال فشار بر ملت و دولت است. در اين عرصه مديريت بايد بسيار قوى و صحيح و دقيق عمل كند، مبارزه با گرانى و تورّم تأمين رفاه نسبى براى همگان و براى محرومان و مبارزه با سوءاستفادهها و خنثى كردن توطئههاى بيگانه و عناصر فرصت طلب داخلى يكى از اولويتهاى دولت و مجلس و اركان حاكميت بويژه قوه قضائيه است. اين خواسته بحق مردم است از حاكميت و تلاش و كوشش براى تحقق آن مىتواند سبب اعتماد بيشتر ملت به دولت باشد براى صيانت اين پيوند كه جنبه راهبردى در تحكيم نظام دارد، مىبايست اعتماد ملت به حاكميت خدشه دار نشود و اين بستگى دارد به عمل به وعدهها و ايستادن پاى قولها يعنى عدالتخواهى و خدمتگذارى كه در شعارها مطرح شده و فراموش نكردن تعهدات و اين مطلبى است كه مسئولان نبايد از آن به سادگى عبور كنند.
6- حضور نسل سوم انقلاب
مطلب بسيار مهم ديگر حضور نسل جوان در همايش عظيم ملى دينى است كه اين روزها در همه عرصهها به چشم مىخورد. دشمنان ميهن اسلامى مىكوشند با سم پاشى و توطئه و شيطنت تبليغاتى و رسانهاى و طرح مشكلات تحصيلى و بيكارى و نشر مفاسد و مواد و انواع دسيسهها جوانان عزيز ما را از انقلاب اسلامى و ارزشها و دست آوردهاى آن جدا كنند تا اگر امروز نتوانند نظام اسلامى را با شكست روبرو كنند از نسلهاى بعدى براى اين هدف اهريمنى بهره گيرند. در چنين شرائطى حضور چشمگير جوانان و نوجوانان در صحنههاى مذهبى و عبادى و سياسى، توطئههاى بيگانه را نقش بر آب مىكند و بحمدالله اين آگاهى و درايت و درك سياسى در نسل جوان به خوبى ديده مىشود كه نمونه آن حضور جوانان در راهپيمائى تاريخى 22 بهمن بود. در همين جاست كه مسئوليت كارگزاران نظام در فرهنگ سازى و اصلاح ساختار آموزشى و پرورشى و دانشگاهى و رسانهها از يكسو و تلاش در جهت مبارزه با بيكارى و بدآموزى دشمنان و عناصر مشكوك داخلى بطور جدى مطرح مىگردد. در يك سخن جوانان اميد آينده انقلاب اسلامى و سرمايههاى گرانسنگ كشورند و بحمدالله حضور آگاهانه و جدى در صحنههاى سياسى و فرهنگى دارند و از اين نعمت والا بايد سپاسگزارى كرد و در حمايت از نسل جوان و توجيه و هدايت آنها و رفع مشكلات جدى آنها چون اشتغال و ازدواج و هزينه تحصيل، دريغ نكرد و هر چه در اين كار سرمايه گذارى شود شايسته و سرنوشت ساز است كه مسئولان نظام نبايد از آن غفلت ورزند.
پاورقي ها:
سيماى پيامبر اعظم در آيينه صحيفه سجّاديّه
صحيفه سجاديه مجموعه بى بديلى است از معارف و حقايق بلند كه كليد سعادت دنيا و آخرت را فرا روى انسان قرار مىدهد.
امام زين العابدين و سيد ساجدين(ع) در سختترين شرائط حاكميت روزگار، در قالب دعا، عالىترين مضامين تربيتى، اخلاقى و عرفانى و علمى و فلسفى و سياسى اجتماعى را به شيعيان و شاگردان مكتب اهل بيت(ع) آموخته است.
دعاهايى كه در عين زيبايى و فصاحت و بلاغت از چنان محتوايى برخوردار است كه آن را «زبور آل محمد» و اخت القرآن ناميدهاند.
در عظمت اين صحيفه سراسر نور و عرفان همين بس كه حضرت سجّاد(ع) آن را بر امام باقر(ع) املاء فرمودهاند و حضرت باقر(ع) در حالى كه فرزندش امام صادق(ع) حضور دارد آن را مىنويسد، و اين گنج بىپايان در محضر سه معصوم تنظيم مىشود و توسط امام باقر(ع) به امام صادق(ع) به وديعت گذاشته مىشود و توسط ائمه بعدى، توسط فرزندان زيدبن على براى شيعيان محافظت و نگهدارى مىگردد.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به سيماى نورانى پيامبر خاتم(ص) در آيينه صحيفه نورانى سجاديه اميد كه رهگشايى باشد براى مشتاقان شناخت مقام با عظمت پيامبر اكرم(ص).
جايگاه بلند نام پيغمبر(ص)
در صحيفه نورانى سجاديه افزون بر اين كه در برخى دعاها به صورت خاص از مقامهاى والاى پيامبر اكرم(ص) و منزلت والاى او سخن به ميان آمده در غالب دعاهاى صحيفه اسم مبارك آن حضرت و آل طاهرش در جاى جاى دعاها با احترام برده شده است، كمتر دعايى را مىتوان از حضرت سجّاد پيدا كرد كه در آن اسم مبارك پيامبر برده نشده باشد، در برخى دعاها بيش از چند بار اين جمله «اللّهم صلّ على محمّدٍ و آل محمّد» و يا «آله» تكرار شده است به عنوان نمونه در دعاى بيستم، 19 بار، در دعاى 42، 12 بار، در دعاى 44 و دعاى 22، 7 بار، در دعاى 14، پنج بار در دعاى 21 و 24، هر كدام 4 بار، در دعاى 13 و 23، 3 بار، و در دعاى 9 و 12 و 16، هر كدام 2 بار اين جمله تكرار شده است.و….
اين روش حضرت اوّلاً تفسير صحيح عملى آيه اى است كه دستور مىدهد بر محمّد(ص) صلوات بفرستيد، در سوره احزاب مىخوانيم: «انّ اللّه وملائكته يصلّون على النبى، يا ايها الّذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليماً؛(1) خدا و فرشتگان بر پيامبر درود مىفرستند، اى كسانى كه ايمان آوردهايد بر او درود بفرستيد و سلام گوييد و كاملاً تسليم(فرمان او) باشيد.»
حضرت با اين روش ثابت مىكند كه روش صحيح صلوات بر نبى همان است كه حضرت بيان نموده كه آل او در كنارش ذكر شده است و غير از آن، روش “ابتر” و ناتمام است.
ثانياً در ضمن دعاها در سختترين شرايط اختناق نام اهلبيت پيغمبر(ص) را كه سخت مورد تاخت و تاز و بىمهرى بودند زنده نگهداشته و نام آنها را بر زبانها جارى مىسازد.
ثالثاً به مهمترين شرط قبولى و استجابت دعا عمل نموده است، چرا كه در روايات فراوانى سفارش شده است كه براى استجابت دعا قبل و بعد از آن صلوات بر محمد و آل او بفرستيد.
امام صادق(ع) فرمود: «لايزال الدّعاء مهجوباً حتّى يصلّى على محمّدٍ و على آل محمّدٍ؛ لايزال دعا در پرده است (و به استجابت نمىرسد) مگر (زمانى) كه بر محمّد و آلش درود فرستاده شود.»(2)
و همچنين فرمود: «هر كس حاجتى دارد در پيشگاه الهى پس بايد با محمّد و آل او(دعا را) آغاز كند سپس حاجت خويش را بخواهد سپس با صلوات ختم كند، براستى خدا بزرگوارتر از آن است كه آغاز و پايان دعا را قبول فرمايد و وسط آن را واگذارد….»(3)
دعاى دوّم و مقامات پيامبر خاتم
در دعاى دوم با جملات بسيار زيبايى، مقامهاى عالى پيامبر اكرم و منزلت والاى آن حضرت را به همراه ويژگىهاى آخرين رسول از سلسله جليله رسولان الهى برشمردهاند و ضمن اشاره به رنجهاى فراوان پيامبر اكرم(ص) در خصوص مسائلى همچون دعوت مردم به يكتاپرستى و نصيحت و خيرخواهى، هجرت و جنگها و ثمرات اين جنگها مطالبى بيان فرمودهاند و در پايان به مقام شفاعت و درجات اخروى آن بزرگوار اشاره نمودهاند كه به ترتيب مورد بحث و بررسى قرار مىگيرد.
1- نعمت بزرگ رسالت
از دعاهاى آن حضرت پس از ستايش خداوند، درود بر پيغمبر خدا است «و الحمد للّه الّذى منّ علينا بمحمّدٍ نبيّه(ص) دون الامم الماضية و القرون السّالفة، بقدرته الّتى لاتعجز عن شىءٍ و ان عظم ولايفوتهاشىء و ان لطف؛(4) و سپاس خداى را كه به سبب وجود محمّد(ص) پيامبرش بر ما منّت نهاد، نه امّتهاى گذشته (و آنها از اين نعمت محروم بودند) با قدرتى كه از هيچ چيز هر چند بزرگ عاجز نيست و هيچ چيز هرچند كوچك از نظرش مخفى نيست.»
راغب مىگويد: منّت از ريشه “منّ” به معناى سنگهايى است كه با آن وزن مىكنند و به همين دليل هر نعمت سنگين و گرانبهايى را “منّت” مىگويند كه اگر جنبه عملى داشته باشد يعنى كسى عملاً نعمت بزرگى به ديگرى بدهد كاملاً زيبا و ارزنده است و امّا اگر كسى كار كوچك خود را با سخن بزرگ كند و به رخ افراد بكشد كارى است بسيار زشت، بنابراين منّتى كه نكوهيده است به معناى بزرگ شمردن نعمتها در گفتار است امّا منتى كه زيبنده است همان بخشيدن نعمتهاى بزرگ است.(5)
به همين معناى دوم است آنچه در قرآن درباره نعمت رسالت آمده كه «لقد منّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولاً من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلالٍ مبين؛(6) خداوند بر مؤمنان منّت نهاد (و نعمت بزرگى به آنها بخشيد) هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از جنس خودشان برانگيخت. كه آيات او را بر آنها بخواند و كتاب و حكمت به آنها بياموزد، اگرچه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند».
در آيه فوق، سخن از بزرگترين نعمت الهى، نعمت بعثت پيامبر اسلام به ميان آمده است و امام زين العابدين هم در فراز پيش گفته از دعا به اين نعمت بزرگ اشاره نمودهاند.
پى آمد بعثت
از آثار رسالت خاتم پيامبران آن است كه امّت محمّد(ص) بهترين امّت و نمونهترين امّت قرار گرفت و در دوره آخر الزّمان بر تمامى امّتها فزونى يافت. امام سجاد(ع) در ادامه مىفرمايد: «فختم بناعلى جميع من ذرأ، و جعلنا شهداء على من جحد و كثّرنا بمنّه على من قلّ؛(7) پس ما را خاتم همه آفريدگان قرار داد و گواهان بر منكران(و به كرم خود) و در سايه منّتش شما و ما را از آنان كه شمارشان فروكاست فزونى بخشيد.»
2- امين وحى
«اللّهم فصلّ على محمّدٍ امينك على وحيك؛(8) خدايا! پس درود فرست بر محمّد امين وحى.»
اين فراز اوّلاً عصمت همه جانبه آن حضرت را مورد اشاره قرار داده كه پيامبر اكرم(ص) در دريافت و تلقى وحى از مبدأ اعلى و يا جبرئيل در نگهدارى و حفظ آن و همچنين ابلاغ و رساندن آن امين و داراى عصمت بوده است چنان كه قرآن در آياتى بر اين امر صحّه گذاشته است از جمله فرمود: «ماينطق عن الهوى ان هو الّا وحى يوحى؛(9) و او (محمد(ص)) هرگز از روى هواى نفس سخن نمىگويد. آنچه مىگويد چيزى جز وحى كه بر او نازل شده نيست.»
و در سوره الحاقه مىفرمايد: «تنزيلٌ من ربّ العالمين و لو تقوّل علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثمّ لقطعنا منه الوتين؛(10) (اين قرآن كلامى است) كه از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است. اگر او سخنى دروغ بر ما مىبست، ما او را با قدرت مىگرفتيم سپس رگ قلبش را قطع مىكرديم…» و چون چنين مجازاتى واقع نشده نشان از عصمت همه جانبه او دارد.
3- برگزيده الهى
«و نجيبك من خلقك وصفيّك من عبادك؛ و پسنديده از ميان خلقت و برگزيده از ميان بندگانت مىباشد» خداوند تمام پيامبران را از ميان انسان برگزيده است.
چنان كه در قرآن كريم در آيات مختلفى به اين امر اشاره شده است مانند آيه 33، آل عمران «انّ اللّه اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم» و مانند آيه 75، حج «اللّه يصطفى من الملائكة رسلاً و من النّاس» و آيه 47، ص «و انّهم لمن المصطفين الاخيار».
و حضرت ختمى مرتبت برگزيده برگزيدگان، و جدا شده از بين جدا شدههاست، و جمله دومى «برگزيده از ميان بندگانت» شايد اشاره به همين مطلب باشد كه آن حضرت از بين بندگان خالص الهى يعنى انبياء نيز برگزيده است. لذا خود آن حضرت فرمود: «انا قائد المرسلين؛ من پيشواى پيغمبران هستم.»
و در جاى ديگر فرمود: «ما خلق اللّه خلقاً افضل منّى؛ خداوند مخلوقى برتر از من و گرامىتر (و عزيز كردهتر) از من نيافريده است.»(11)
آباء و اجداد و امهاتى هم كه حامل نور با عظمت پيامبر اكرم(ص) بودند، همه انسانهاى پاكيزه و پاك بودند «حجورٌ طابت و طهرت»(12) و در واقع خانواده آنها نيز برگزيدگان الهى بودند، از بين تمامى خانوادهها.
4- پيغمبر رحمت
«امام الرّحمة و قائد الخير و مفتاح البركة كما نصب لامرك نفسه؛ امام و پيشواى رحمت، و قافلهسالار نيكى، و كليد بركت بود، همچنان كه جان خويش را در راه انجام دادن امر تو به مشقت انداخت.»(13)
آن حضرت نه تنها براى مردم عربستان رحمت بود كه براى همه جهانيان رحمت و فرشته نجات بوده است. لذا قرآن كريم مىفرمايد: «ما ارسلناك الا رحمة للعالمين؛(14) ما تو را نفرستاديم مگر اين كه براى جهانيان رحمت باشى.»
و خود آن حضرت فرمود: «ايّها النّاس انّما انا رحمة مهداة؛ مردم بيدار باشيد همانا من رحمت هدايت شده هستم.»(15)
و در آيه ديگر در رابطه با مهربانى آن حضرت و اين كه تلاش داشت امّت خويش را هدايت نمايد مىخوانيم: «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم؛(16) به يقين رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است، و اصرار بر هدايت شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است.»
امّا كليد بركت بودن آن حضرت بيش از آن است كه در ضمن يك مقاله بگنجد فقط اشاره كنيم كه با آمدن آن حضرت به دنيا در سال عام الفيل لشكر فيل سوار ابرهه مفتضحانه شكست مىخورد و همين امر باعث رونق مكّه مىشود و تجارت آن شهر باعث نجات مردم از گرسنگى و قحطى مىشود كه خداوند در سوره فيل و قريش به اين امر اشاره كرده است.(17)
از بركت وجود آن حضرت است كه وقتى وارد خانه حليمه سعديه مىشود آثار بركات در تمام ابعاد زندگى او هويدا مىشود؟، خوب است جريان را از زبان حليمه بشنويم.
در حضور مادر محمد(ص) خواستم او را شير دهم پستان چپ خود را – كه داراى شير بود – در دهان او نهادم ولى كودك به پستان راست من بيشتر متمايل بود. آمّا من از روزى كه بچه دار شده بودم شيرى را در پستان راست خود نديده بودم. اصرار نوزاد، مرا بر آن داشت كه پستان راست بىشير خود را در دهانش بگذارم، همان دم كه كودك شروع به مكيدن كرد، رگهاى خشك آن پر از شير شد و اين پيشامد موجب تعجب همه حاضران گرديد.(18)
همو مىگويد: از روزى كه «محمّد» را به خانه خود بردم، روز به روز خير و بركت در خانهام بيشتر و دارايى و گلهام فزونتر گرديد.»(19)
وقتى در كودكى داراى چنان بركاتى باشد يقيناً بعد از بعثت و اتصال با مبدأ اعلا بركات وجود او چندين برابر خواهد شد. چنانكه داستانهاى فراوانى اين مسئله را تأييد مىكند مانند داستان يوم الدار و بركت پيدا نمودن غذاى پذيرايى ميهمانى، و مانند داستان بركت يافتن غذاى جابربن عبداللّه انصارى كه با يك من آرد و يك بزغاله جمعيت كثيرى پذيرايى شد و از غذا چيزى كم نشد،و…
5 – جذب و دفع براى خدا
«و عرّض فيك للمكروه بدنه، و كاشف فى الدّعاء اليك حامّته، و حارب فى رضاك اسرته و قطع فى احياء دينك رحمه و اقصى الادنين على جحودهم و قرّب الاقصين على استجابتهم لك و والى فيك الابعدين و عادى فيك الاقربين؛ و در راه تو بدنش را هدف مصائب و سختىها قرار داد، و در راه دعوت به سوى تو با نزديكانش در افتاد، و براى رضايت تو با قبيله و تبارش به ستيزه برخاست، و در زنده كردن دين تو رشته خويشاوندى خود را بريد و نزديكترين بستگان خود را به سبب انكار حق، از خويش دور كرد، و دورترين مردم را كه پذيراى حق شدند به خود نزديك ساخت و با بيگانگان به خاطر تو دوستى كرد، و با نزديكان به خاطر تو دشمنى ورزيد.»(20)
پيامبر ابوسفيان و ابوجهلها را كه از قريش بودند، و ابولهب را كه عمويش بود، و همسر او را بخاطر عدم ايمان به يگانگى خدا از خود دور ساخت و سلمان كه ايرانى بود و بلال كه حبشى بود… جذب خويش نمود تا آنجا كه درباره سلمان فرمود: «سلمان منّا اهل البيت؛سلمان از خانواده ماست.»(21)
اين بدان جهت است كه براى مردان خدا خويشاوندى در صورتى كه با پيوند مكتبى همراه نباشد كمترين ارزشى ندارد ولى بر عكس افراد دور افتادهاى كه از نژاد و اهل زبان آنها نيستند ولى پيوند فكرى و اعتقادى و عملى با آنها دارند از بالاترين ارزش برخوردارند.
قرآن اين حقيقت را درباره همراهان پيامبر(ص) به عنوان بهترين رستگارى اين گونه بيان مىدارد «لا تجد قوماً يؤمنون باللّه و اليوم الآخر يوادّون من حادّ اللّه و رسوله و لو كانوا آباءهم او ابناءهم او اخوانهم او عشيرتهم، اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايّدهم بروحٍ منه؛ هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارد نمىيابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند (بلكه دشمن مىدارند) هرچند پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشاوندانشان باشند، آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را بر صفحه دلهايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت فرموده، و يدخلهم جنّاتٍ تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون؛ و آنها را در باغهايى از بهشت وارد مىكند كه نهرها از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن مىمانند، خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند؛ آنها «حزب اللّه»اند، بدانيد «حزب اللّه» پيروزان و رستگارانند.»(22)
و امير مؤمنان على(ع) كه خود از پيشتازان اين افراد است درباره پيامبر(ص) و ياران او چنين مىگويند: «و لقد كنّا مع رسول اللّه(ص) نقتل آباءنا و ابناءنا و اخواننا و اعمامنا ما يزيدنا ذلك الّا ايماناً و تسليماً و مضيّاً على اللّقم و صبراً على مضض الالم وجدّاً فى جهاد العدوّ؛ براستى هميشه اين گونه بود كه در ركاب رسول خدا(ص) با پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود مىجنگيديم، كه اين مبارزه برايمان و تسليم ما مىافزود و ما را در جادّه (وسيع) حق و صبر و بردبارى برابر ناگوارىها و جهاد و كوشش برابر دشمن ثابت قدم مىساخت»(23) حضرت سجّاد(ع) نيز به اين امراشاره دارد كه در قسمت ياران مطرح مىشود.
امّا اذيتها و آزارهايى كه آن حضرت ديد بيش از آن است كه در اين مقام بتوان بيان نمود فقط به جملهاى از خود آن حضرت بسنده مىكنيم كه فرمود: «ما اوذى احدٌ مثل ما اوذيت فى اللّه؛ هيچ كس در راه خدا مانند من اذيت و آزار نشد.»(24)
6- تبليغ دلسوزانه با تحمّل مشقات
«و ادأب نفسه فى تبليغ رسالتك و القبها بالدّعاء الى ملّتك و شغلها بالنّصح لاهل دعوتك؛ و خودش را در راه تبليغ رسالت و پيام تو خسته كرد، و با فراخواندن به سوى آيين تو خود را به مشقّت افكند و با نصيحت و خيرخواهى كردن براى مؤمنان خود را مشغول ساخت.»(25)
راستى در مدّت 23 سال تبليغ رنجهاى بىشمارى را تحمّل و بيش از هفتاد جنگ (غزوه و سريه) را براى تبليغ اسلام و زنده نگهداشتن آن تحمل نموده، به قدرى دلسوزانه تلاش مىكرد كه حتّى خداوند نيز به او تذكر داد كه بنا نيست اين همه خود را به زحمت اندازى.
«فلعلّك باخعٌ نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفاً؛ گويى مىخواهى به خاطر اعمال آنان، اگر به اين گفتار ايمان نياورند، خود را هلاك كنى.»(26)
آن حضرت آنقدر دلسوز بود و تلاش مىكرد كه قومش هدايت شود كه گاه توسط همان مردم سنگباران مىشد و خون از پاى مباركش جارى بود با اين حال مىگفت: «اللّهمّ اغفر لقومى فانّهم لايعلمون؛(27) خدايا قومم را ببخش، براستى آنها (نسبت به مقام رسالت) آگاهى ندارند.»
7- هجرت و تحمّل رنج دورى از وطن و خانه خدا
راستى دور شدن از مكّه بسيار سخت و ناگوار است آنهايى كه مكّه مشرّف شدهاند اين امر را به خوبى لمس مىكنند، حال اگر مكّه وطن و زادگاه و «مسقط الرأس» انسانى باشد، دور شدن او از آنجا دو چندان ناگوار و تلخ خواهد بود. امّا پيامبراكرم(ص) براى اعتلا و توسعه اسلام تن به اين هجرت و هجران داد و حاضر شد سالهاى دورى از وطن و خانه خدا را تحمّل نمايد، و در عالم هجرت با جنگها و مشكلات فراوان دست و پنجه نرم كند، حضرت سجّاد در اينباره مىفرمايد:
«و هاجر الى بلاد الغربة و محلّ النّأى عن موطن رحله، و موضع رجله و مسقط رأسه و مأنس نفسه، ارادةً منه لاعزاز دينك و استنصاراً على اهل الكفر بك؛(28) و به سرزمين دور از وطنش و بلاد غربت (يعنى مدينه) هجرت كرد وطنى كه محل سكونت و نشو و نماى او بود، و در آنجا به دنيا آمده بود، و بدانجا انس و الفت گرفته بود(همه اينها) به خاطر سربلند كردن دين تو، و به خاطر يارى جستن عليه كفر بود.
اين هجرت كه بعد از سيزده سال از بعثت پيامبراكرم(ص) انجام گرفت پىآمدها و دستاوردهاى فراوانى داشت از جمله توسعه و عزّت يافتن اسلام، و افزون شدن مسلمانان است كه امام سجّاد(ع) نيز به آنها به عنوان رهآورد هجرت پيامبراكرم(ص) اشاره نموده است.
هجرت پيامبر منشأ بركات فراوانى گشت، تشكيل حكومت اسلامى، قدرت جهانى يافتن مسلمانان، پيروزيهاى پىدرپى و… از آن جمله است بدين جهت منشأ تاريخ براى مسلمين قرار گرفت.
8 – جهاد و استقامت در حال هجرت
«حتّى استتبّ له ما حاول فى اعدائك، و استتم له مادبّر فى اوليائك فنهد اليهم مستفتحاً بعونك، و متقوّياً على ضعفه بنصرك فغزاهم فى عقر ديارهم و هجم عليهم فى بحبوحة قرارهم حتّى ظهر امرك، و علت كلمتك، و لو كره المشركون؛ تا جايى كه (با استقامت) هرچه درباره دشمنان تو در سر داشت جامه عمل پوشانيد، و آنچه درباره دوستانت مىانديشيد به دست آورد. پس در حالى كه از تو كمك مىخواست، و از تو نيرو طلب مىكرد، به ستيز با دشمنان تو برخاست، پس در دل وطن دشمن با آنها جنگيد، و در ميان قرارگاهشان بر آنان هجوم برد، تا دين تو آشكار گشت، و كلمه تو (يعنى توحيد) برترى يافت، هرچند خوشايند مشركان نبود.»
آنچه درباره دشمن در سر داشت تسليم شدن آنان و يا شكست آنان بود كه اين امر به صورت كامل در سال هشتم هجرت با فتح مكّه تحقق يافت، و آنچه براى مسلمانان تلاش داشت همان امنيّت و آرامش و عزّت جهانى بود، كه آن هم به دست آمد.
اين رهآوردها نتيجه جنگهاى متعدد و تلاشها و رنجهاى بىشمارى بود كه پيامبر اكرم(ص) و همراهانش تحمّل كردند، از جنگ بدر و احد و خيبر و خندق گرفته تا فتح مكّه و جنگ تبوك.
9- پاداش پيامبر در قالب دعا
هر انسان منصفى نگاه اجمالى به زحمات طاقت فرساى پيامبراكرم(ص) واوصاف نيكوى او داشته باشد بىاختيار دست به دعا بر مىدارد و از خداوند پاداش نيكو براى او طلب مىكند هرچند خداوند بدون دعاى بندگان نيز پاداش در خور لياقت آن حضرت به او عنايت مىكند، امّا دعاى بندگان هم پاداش و ثواب براى خود آنان دارد و نوعى همراهى با اهداف آن حضرت تلقى مىشود و هم باعث ترفيع درجه آن حضرت در پيشگاه الهى مىگردد، بر همين اساس است كه حضرت سجّاد عرضه مىدارد.
«اللّهم فارفعه بما كدح فيك الى الدّرجة العليا من جنّتك حتّى لايساوى فى منزلة و لايكافأ فى مرتبةٍ و لا يوازيه لديك ملكٌ مقرّبٌ و لا نبىّ مرسلٌ؛ خدايا! در برابر زحماتى كه براى تو متحمّل شد او را به بالاترين درجات بهشت برسان، تاجايى كه هيچ كس با او برابر نباشد، و در هيچ مرتبهاى با وى هم رتبه نگردد، و در نزد تو هيچ ملك مقربى و هيچ پيامبر مرسلى با او برابرى نكند.
«و عرّفه فى اهله الطّاهرين و امّته المؤمنين من حسن الشّفاعة اجلّ ما وعدته يا نافذ العدة، يا وافى القول، يا مبدّل السّيئات باضعافها من الحسنات انّك ذوالفضل العظيم؛ نيكويى(و قبول) شفاعت او را درباره اهل بيت پاكش و امّت مؤمنش بيش از آنچه (به ما) وعده فرمودهاى به او بنما و معرّفى كن، اى كسى كه وعده هايت نافذ است! اى كسى كه به قولت وفا مىكنى! اى كسى كه بدىها را به چندين برابر به خوبى مبدّل مىسازى! به راستى كه تو بخشنده و بزرگى.»(29)
10 – ياد ياران
تمجيد از بستگان و ياران با وفاى هر فرد، تمجيد از خود او به حساب مىآيد، در همين راستا امام سجّاد(ع) در يكى از دعاهاى خود بر ياران و پيروان تمامى پيروان از جمله پيامبر خاتم درود و سلام مىفرستد و از آنها تمجيد مىكند و مىفرمايد: «خدايا! و (درود فرست بر) پيروان رسولان و تصديق كنندگان ايشان از اهل زمين كه نديده ايمان آوردند و در آن هنگام كه دشمنان با تكذيب رسولان به دشمنى برخاستند، امّا مؤمنان با عمق ايمان مشتاقانه به سوى رسولان روى آوردند. در هر عصر و زمانى كه رسولى فرستادى و براى اهل آن زمان، راهنمايى فرا راهشان نهادى از زمان آدم(ع) تا زمان محمّد(ص) كه درود خدا – بر او و دودمانش باد – از امامان هدى و پيشوايان اهل تقوا – كه بر همه آنها درود باد – خداوندا! پس تمام آنها را مشمول آمرزش و خشنودى خويش گردان.»
«اللّهم و اصحاب محمّدٍ خاصّة الّذين احسنوا الصّحابة و الّذين ابلوا البلاء الحسن فى نصره و كانفوه، و اسرعوا الى وفادته، و سابقوا الى دعوته، و استجابوا له حيث اسمعهم حجّة رسالاته؛ خدايا! به ويژه ياران محمّد، آن كسانى كه به خوبى از عهده وفادارى به او برآمدند، و آنان كه در ياريش خوب سعى نمودند و حمايت كردند و در هنگام تنهايى آن حضرت به سرعت به سوى او شتافتند و به او توان بخشيدند و در پذيرش دعوتش از يكديگر سبقت جستند و چون حجّت و دليل رسالتهاى خويش را به گوش آنها رساند، او را پذيرا گشتند و اجابت نمودند.
«و فارقوا الازواج و الاولاد فى اظهار كلمته، و قاتلوا الآباء و الابناء فى تثبيت نبوّته، و انتصروا به، و من كانوا منطوين على محبّته يرجون تجارةً لن تبور فى مودّته، و الّذين هجرتهم العشائر اذ تعلّقوا بعروته و انتفت منهم القرابات اذسكنوا فى ظلّ قرابته؛ و در راه آشكارا نمودن دعوت آن حضرت، از همسر و فرزندان خويش دست شستند و با پدران و فرزندان خود براى تثبيت نبوت آن حضرت جنگيدند و به بركت وجود او بر دشمن غالب گشتند و (درود فرست بر) آنان كه مهر او را در دل داشتند و در دوستى ورزيدن به او تجارتى پرسود و بىزوال را اميد داشتند و (درود فرست بر) آنان كه وقتى دل به او دادند فاميل و عشيرههاى ايشان از آنان دورى كردند و زمانى كه در سايه قرابت و نزديكى آن حضرت مسكن گزيدند، نزديكان آنان پيوند قرابت را بريدند.»(30)
حضرت با ظرافت اوصافى را ذكر مىنمايد كه ياران واقعى پيامبراكرم(ص) را از منحرفين و منافقين و…جدا مىسازد، مانند: به خوبى از عهده وفادارى برآمدند، در يارى حضرت نهايت تلاش نمودند…و در پايان در حق ياران حقيقى و واقعى پيامبر اين گونه دعا فرموده است: «خدايا! پس از نظر دور مدار براى ياران محمّد آنچه را براى تو و در راه تو از كف دادند، آنان را با خشنودى خويش، خشنود ساز و (به آنان پاداش عطا فرما) به خاطر جمع كردن مردم به دور دين تو، و اين كه با رسول تو در دعوت مردم به سوى تو همراهى كردند، و هم چنين به ايشان پاداش ده به خاطر هجرتى كه براى تو كردند و از قوم خود دور افتادند و از زندگى راحت و فراخ به سختى گرفتار شدند و آن كسان بسيار را كه براى عزّت بخشيدن به دين تو ستمها ديدند.»(31) پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. سوره احزاب، آيه 56. 2. الكافى، ج 2، ص 491، ح 1؛منتخب ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، دارالحديث، 2، ص 183. 3. مكارم الاخلاق، ج 2، ص19، ح 2040 و منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 183. 4. صحيفه كامل سجاديه، ترجمه عليرضا جعفرى، انتشارات نبوع، ص 46 دعاى دوم و تفسير نمونه ،ج 2، ص 183. 5. راغب اصفهانى، مفردات راغب. 6. سوره آل عمران، آيه 164. 7. صحيفه سجاديه. 8. همان. 9. سوره نجم، آيه 3 و 4. 10. سوره الحاقه، آيه 43 – 44. 11. منتخب ميزان الحكمه،سيد حميد حسينى، دارالحديث، دوم، ص 495 و كنزالعمّال حديث 31883. 12. همان، ص 496 و عيون اخبارالرضا(ع)، ج 1، ص 262، حديث 22. 13. صحيفه سجّاديه، همان، ص 46 – 48. 14. سوره انبياء، آيه 107. 15. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 495؛ الطبقات الكبرى، ج 1،ص 192. 16. سوره توبه، آيه 128. 17. ر – ك به تفسير و توضيح سوره فيل و قريش. 18. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 15، ص 345، فروغ ابديت، چاپ بيستم، ص 160. 19. مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 24. 20. صحيفه سجاديه،ص 48. 21. تفسير نمونه، ج 27، ص 456. 22. سوره مجادله، آيه 22. 23. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 56، ص 74. 24. منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 499، كنزالعمّال، ح 5818. 25. صحيفه سجاديه، ص 48. 26. سوره كهف، آيه 6. 27. منتخب ميزان الحكمه، ص 499. 28. صحيفه سجاديه، ص 48. 29. همان، پايان دعاى دوم. 30. صحيفه سجاديه، دعاى چهارم. 31. همان.
نگاهى به تبليغ عملى در سيره پيامبر اكرمص و امامان معصومع
1- مفهوم تبليغ در اسلام
تبليغ در اسلام كه به معناى رساندن پيام الهى است بايد برپايه شناخت حقايق و مفاهيم اصيل اسلامى استوار باشد كه خداوند با نزول قرآن بر پيامبرش آن را تبيين فرموده است.(1)
مبلّغ و خطيب اسلامى كه كارش رساندن پيام خدا به مردم است در مرحله اول بايد خودش دين شناس باشد و پيامهاى الهى را درست بفهمد تا چيزى را كه از اسلام نيست به نام اسلام به مردم نگويد و چيزى را كه از اسلام هست حذف نكند.
و از وظايف نخستين مبلغان اين است كه تا به حقانيت مطالبى پى نبردهاند و چيزى را درست نفهميدهاند مطرح نكنند و حق خدا و دين او را رعايت كنند. زراره گويد از امام صادق(ع) پرسيدم حق خدا بر بندگانش چيست؟
فرمود: «أن يقولوا ما يعلمون و يقفوا عند ما لا يعلمون؛ آن چه را مىدانند بگويند و در كنار چيزى كه نمىدانند توقف كنند.(2)
به قول سعدى:
تا نيك ندانى كه سخن عين صواب است
بايد كه به گفتن دهن از هم نگشايى
على(ع) فرمود: «دَعِ القول فيما لاتعرف؛ سخن گفتن در چيزى را كه نمىشناسى رها كن.»(3)
تبليغ بايد آگاهانه و با بصيرت باشد
مبلّغ بايد در امر تبليغ بصيرت داشته باشد، هم درانتخاب پيام و هم در رساندن پيام و هم نسبت به شرايط و محيط ابلاغ پيام، اگر محتواى پيام مفيد براى انسان، و هماهنگ با عقل سليم و فطرت او باشد زود در دلهاى مستعد اثر مىگذارد و در عمق جان مستمع نفوذ مىكند.
اين شرط اساسى را در سيره عملى پيامبراكرم(ص) مشاهده مىكنيم چنان كه خداوند به او دستور داد: قل هذه سبيلى أدعوا الى اللّه على بصيرة أنا و من اتّبعنى؛بگو اين است راه من، كه من و هركس (پيروىام) كرد با بينايى به سوى خدا دعوت مىكنم.(4)
يعنى اين راه را از روى تقليد از ديگران و يا ناآگاهانه نمىپويم بلكه مردم را با بينايى و آگاهى به سوى خدا فرا مىخوانم و دعوت من دعوتى است روشن، هم پيامش واضح است و هم راه مشخص است و هم هدف آشكار.
اين كه فرمود: قل هذه سبيلى… بيان راه اوست و جمله «ادعوا الى اللّه على بصيرة» گوياى اين سخن است كه اين دعوت بر اساس توحيد خالص انجام مىپذيرد و با بصيرت و يقين به سوى ايمان به خدايى كه خالق هستى است مىباشد.
مبلغان كامل
پيداست كه مصداق بارز اين آيه شريفه خود پيامبراكرم(ص) و على(ع) و اوصياى آن حضرتاند.
سلام بن مستنير از ابى جعفر روايت كرده است كه فرمود: «مقصود آيه رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين و اوصياى بعد از آن حضرت اند».(5)
و ابى عمرو زبيدى نيز از امام صادق(ع) روايت كرده است كه در ذيل آيه شريفه فرمود: «مقصود على(ع) است كه اولين پيرو او در ايمان به خدا و تصديق نبوّت اوست و در ميان امت او اولين كسى است كه پيش از همه به آنچه او از سوى خدا آورده ايمان آورد و هرگز به خدا شرك نورزيد و ايمان خود را مشوب و آميخته به ظلم (شرك) نكرد.»(6)
لكن بايد گفت آن بزرگواران بهترين و كاملترين مبلغان اسلامى هستند و گرنه آيه تنها شامل آنان نيست، بلكه كلمه «و من اتّبعنى…» گوياى اين است كه با رد دعوت و تبليغ دين تنها به دوش من نيست بلكه كسانى هم كه مرا پيروى كردهاند چنين وظيفهاى دارند. اين سخن دعوت را توسعه داده و مىفهماند با اينكه راه راه رسول خدا است ليكن بار تبليغ و دعوت بر دوش مسلمانان و پيروان او نيز هست كه با بينايى و باور قلبى مردم را به سوى توحيد خالص و ايمان پاك دعوت كنند.
استاد شهيد مطهرى(ره) مىفرمايند: «يكى از آموزشهاى لازم از سيره مقدس رسول اكرم(ص) آموزش نحوه دعوت به حق و نحوه تبليغ و رساندن پيام حق به مردم است.»(7)
درباره پيامبراكرم(ص) خدا مىفرمايد: «يا ايها النبى انّا أرسلناك شاهداً و مبشّراً و نذيراً و داعياً الى اللّه باذنه و سراجاً منيراً؛اى پيامبر ما تو را (به سمت) گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم، و دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او، و چراغى تابناك».(8)
دعوت مردم به سوى خدا و رساندن پيام خدا به انسانها كار پيامبران و پيروان راستين آنان است و تبليغ يك رسالت پاك و مقدس الهى است كه خداوند پيامبرش را در انجام مسؤوليت تبليغى شان چنين توصيف مىكند كه: «الذين يبلّغون رسالات اللّه و يخشونه و لايخشون احداً الّا اللّه و كفى باللّه حسيباً؛كسانى كه رسالتهاى خدا را ابلاغ مىكنند و از او مىترسند و جز او از احدى نمىهراسند، و خدا براى حساب رسى كافى است.»(9)
موحد چو زر ريزى اندر برش
وگر تيغ هندى نهى بر سرش
اميد و هراسش نباشد به كس
براين است بنياد توحيد و بس
بنابراين اين همه پيامبران به ويژه پيامبر اسلام در امر تبليغ و ايفاى اين مسؤوليت خطير اهتمام فراوان داشتند و مىكوشيدند پيام الهى را كه مايه سعادت انسانها است ابلاغ كنند و كاروان بشريت را به سوى تعالى و كمال رهنمون شوند. به قول شيخ محمود شبسترى:
در اين ره انبيا چون ساربانند
دليل و رهنماى كاروانند
وزايشان سيد ما گشته سالار
همو اوّل، همو آخر، در اين كار
جمال جانفزايش شمع جمع است
مقام دلگشايش جمع جمع است
روان از پيش و دلها جمله از پى
گرفته دست جانها دامن وى(10)
سيره تبليغى پيامبر(ص) و نتايج آن
براى پىبردن به كيفيت و روش تبليغى پيامبراكرم(ص) بهتر است به سخنان على(ع) گوش فرادهيم. على(ع) در بيان خصوصيات مردم زمان بعثت و اوضاع فرهنگ و آداب مردم شبه جزيره عربستان و نقش پيامبر اكرم(ص) در ايجاد تحوّل شگرف اجتماعى و زدودن فرهنگ جاهلى و جايگزين كردن فرهنگ اصيل اسلامى چنين مىگويد: «خداوند سبحان پيامبر اكرم(ص) را در حالى فرستاد كه مردم در وادى حيرت گمراه و در آشوب مشوّش و منحرف بودند هواهاى نفسانى آنان را در خود غوطهور ساخته، و كبر و نخوت در لغزشگاهشان انداخته بود، جاهليت تاريك آنان را سبكسر و سبكروح (بى شخصيت) كرده بود. آنان در تزلزل و اضطراب در (واقعيات حيات)، زندگى را در حيرت مىگذراندند و در گرفتارى ناشى از جهل گرفتار بودند.»(11)
در چنين شرايطى بار مسؤوليت تبليغ و ارشاد مردم از سوى خدا به او محول مىگرديد و خداوند منان خط مشى تبليغى او را معين كرده فرمود: «ادع الى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن؛ دعوت كن به راه پروردگارت به وسيله حكمت و موعظه حسنه و با آنان با بهترين راه مجادله كن.»(12)
او نيز با پيشنهاد و طبيب گونه براى درمان بيماران روحى و اخلاقى نسخه داد و سخنان حكيمانه خود را كه همانند داروى شفابخش براى مداواى دردهاى روح و جان مردم جامعه لازم بود به آنان رساند.
چنانكه على(ع) در سخن ديگرى چنين توصيف مىكند كه «طبيبٌ دوّار بطبّه، قد احكم مراهمه و احمى مواسمه يضع ذلك حيث الحاجة اليه من قلوب عمى و آذان صمّ و السنة بكم، متتبّع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحيرة؛ او طبيبى است سيار كه با طب خويش همواره به گردش مىپردازد، مرحمهايش را به خوبى آماده ساخته حتى براى مواقع اضطرار و داغ كردن محل زخمها ابزارش را گداخته است تا در آنجا كه مورد نياز است قرار دهد براى قلبهاى نابينا، گوشهاى كر و زبانهاى گنگ، با داروى خود در جستجوى بيماران فراموش شده و سرگردان است».(13)
پيامبراكرم(ص) در راستاى تبليغ، فرمان خدا را اجرا كرد و اهتمام ورزيد كه به تعبير على(ع) «فبالغ صلى اللّه عليه و آله فى الصغير، ومضى على الطريقة و دعا الى الحكمة و الموعظة الحسنة؛ پيامبر اكرم(ص) خيرخواهى و پند و اندرز را درباره آنان به حد اعلى رساند و به طريقه الهى حركت و مردم را با حكمت و موعظه نيكو دعوت فرمود.»(14)
او هدفش تنها اين نبود كه پيام الهى را بر زبان جارى كند و در گوش مردم طنين انداز سازد بلكه سعى مىكرد پيام انسان ساز الهى را به گوش جان انسانهاى مستعد برساند و آنان را متحول سازد لذا وقتى مىديد مردم هدايت مىشوند و از گمراهى نجات مىيابند خوشحال مىشد و اگر مىديد افرادى سرسختى نشان مىدهند و پيام الهى را نمىپذيرند ناراحت و متأثر مىشد كه اين آيه شريفه روشنگر شيوه تبليغ او و بيانگر ميزان اهتمام او نسبت به هدايت مردم است كه خدا مىفرمايد: «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم؛ قطعاً براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به (هدايت) شما حريص، و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است.»(15)
دلسوزى پيامبر(ص) به قدرى زياد بود كه چون از هدايت عدّهاى مأيوس مىشد ناراحتى به او دست مىداد خدا به او فرمود: «فلعلّك باخع نفسك على آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث أسفا؛ شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه در پىگيرى (كار) شان تباه كنى.»(16)
از اين آيه شريفه استفاده مىشود كه پيامبراكرم(ص) چقدر از گمراهى مردم رنج مىبرد و از اينكه مىديد تشنگانى در كنار چشمه زلال نشستهاند و از تشنگى فرياد بر مىآورند حسرت مىخورد و شب و روز تلاش مىكرد تا آنان را هدايت كند لذا در آشكار و نهان، شب و روز، خلوت و اجتماع به تبليغ دين مىپرداخت.
لزوم استقامت در تبليغ
يكى از شرايط اساسى و لازم در تبليغ استقامت در راه هدف است كه در سيره تبليغى پيامبراكرم(ص) نيز كاملاً مشهود است. مبلّغ اسلامى بايد با تأسى به پيغمبراكرم(ص) و با هدف نشر تعاليم انسان ساز اسلام، به تلاش بپردازد و از هيچ مانع و رادعى نهراسد و گام وا پس ننهد.
در تاريخ اسلام آمده است كه گاه فشار مشركان براى متوقف كردن دعوت پيامبر و تبليغ دين به قدرى زياد مىشد كه عرصه را بر او و نزديكانش تنگ مىكرد. ابن هشام مىنويسد: يك وقتى فشار مشركان بر ابوطالب بسيار شديد شد تا جايى كه بر جان خويش و پيامبر(ص)ترسيد لذا به حضرت عرض كرد اى فرزند برادر قوم تو پيش من آمده و به شدت تهديدم كردند پس تو هم كارى را كه قدرت تحمل آن را ندارم از من مخواه و كمى كوتاه بيا. راوى مىگويد: احساس خطر در سخنان ابوطالب پيدا بود كه پيامبر اكرم(ص) گمان برد كه عمويش تغيير عقيده داده و از اين پس از ياريش دست خواهد كشيد لذا قاطعانه پاسخ داد: «عموجان همين قدر بگويم كه اگر اينان خورشيد را دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند كه دست از دعوت و فعاليت خود بردارم هرگز برنخواهم داشت، تا خداوند دين خود را آشكار كند يا آنكه جان خود را بر سر اين كار بگذارم»، اين جمله را گفت و در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود از پيش ابوطالب برخاست و حركت كرد ليكن گامى چند بيشتر برنداشته بود كه ابوطالب او را به حضورش فراخواند و گفت: فرزند برادرم حال كه چنين است برو هرچه مىخواهى بگو، به خدا سوگند در مقابل هيچ تهديدى از حمايت تو دست نمىكشم و تو را تسليم دشمن نمىكنم.»(17)
اين قضيه از يك سو استقامت و پايدارى پيامبراكرم(ص) در امر تبليغ را نشان مىدهد و از سوى ديگر تأثير سخن قاطعانه را در امر تبليغ آشكار مىسازد و بيان مىكند كه استقامت و شجاعت رسول خدا(ص) در امر تبليغ چگونه ابوطالب كه براثر تهديد دشمنان مرعوب شده و خود را باخته بود مؤثر واقع شده و او را آماده هرگونه فداكارى كرد.
چنين قاطعيت و استقامت در امر تبليغ و رساندن پيام الهى در سيره امير مؤمنان على(ع) نيز فراوان ديده مىشود از جمله داستان ابلاغ براءت خدا و پيامبر(ص) از مشركان در مكه است.
در تفسيرهاى شيعه و سنى آمده است كه چون سوره براءت نازل گرديد رسول اكرم(ص) به ابوبكر مأموريت داد به مكّه برود و ده آيه اول سوره براءت را براى مردم بخواند و بيزارى خدا و پيامبر(ص) را به مشركين برساند.
ابوبكر به سوى مكه براى اجراى فرمان پيامبر(ص) حركت كرد ولى بعداً از طرف خدا دستور آمد اى پيامبر اين كا را يا بايد خود به عهده بگيرى و يا كسى كه از تو و وابسته به تو است انجام دهد. از اين رو اميرمؤمنان را مأمور كرد كه برود و سوره را از ابوبكر بگيرد و خود ابلاغ كند حضرت رفت و در ذواالحليفه به ابوبكر رسيد و سوره را از ابوبكر گرفت و ابوبكر برگشت به مدينه و چون خدمت پيامبر اكرم(ص) رسيد علت امر را پرسيد پيامبر(ص) فرمود: دستور آمد كه يا شخصاً بايد اين آيات را ابلاغ كنم و يا كسى را كه از من است براى ابلاغ اين پيام بفرستم لذا على(ع) را فرستادم.
امام باقر(ع) فرمود:حضرت على(ع) خطبه خواند در حالى كه شمشير برهنه خويشتن را در دست داشت. مواد چهارگانهاى را كه مأمور بود به مشركان مكه ابلاغ كند ابلاغ كرد كه عبارت بود از:
1- از اين پس نبايد كسى عريان خانه كعبه را طواف كند.
2- از اين پس مشركان حق ندارند حج خانه خدا كنند.
3- پيمان مشركان تا پايان مدت پيمان مورد احترام است.
4- كسى كه پيمانى ندارد تا چهارماه مصون خواهد بود.
شيوه تبليغ پيامبراكرم(ص) و على(ع) كه نمودار استقامت در تبليغ است مىتواند الگوى خوبى براى مبلغان باشد.
مدارا در عين قاطعيت
البته بايد توجه داشت اين كه گفتيم در تبليغ قاطعيت لازم است به آن معنا نيست كه برخورد با مخاطب برخوردى تند و خشن باشد بلكه مبلغ بايد برخوردى نرم و ملاطفتآميز داشته باشد تا بتواند افراد مستعد را جذب كند و بهترين وسيله براى جذب افراد احترام به آنان و شخصيت دادن به آنها است كه با خشونت و كلمات تند سخن گفتن شنونده را مىرنجاند زيرا چنين برخوردى را توهين به خويش تلقى كرده به موضعگيرى مىپردازد.
در قرآن مجيد آمده است خداوند منان وقتى به موسى و هارون مأموريت داد كه با فرعون ملاقات كنند و پيام الهى را به او ابلاغ و وى را به سوى حق دعوت كنند دستور داد با وى با نرمى و ملايمت سخن يگويند: «اذهبا الى فرعون انّه طغى فقولا له قولاً ليّناً لعلّه يتذكّر او يخشى؛(18) نزد فرعون برويد كه طغيان و سركشى كرده است. پس با وى به نرمى سخن بگوييد شايد متذكر شود و يا از عذاب الهى بترسد.
امام هفتم در تفسير آيه فرمود: اينكه خداوند دستور داد با فرعون به نرمى سخن بگويند يعنى او را با كنيه خطاب كنند: «فقولا له قولاً ليّنا اى كنيّا».
با نرمى سخن گفتن احترام گذاشتن به شخصيت مخاطب و مستمع است و تأثير قطعى دارد افرادى را كه آمادگى دارند جذب مىكند و افرادى را هم كه پذيراى حق نيستند از موضعگيرىهاى تند باز مىدارد لذا يك مبلغ وارسته دينى بايد به اين نكته كاملاً توجه كند به قول سعدى:
كه نرمى و تندى به هم در به است
چو رگزن كه جراح و مرحم نه است
قرآن مجيد نرم خويى و برخورد ملاطفتآميز پيامبر(ص) را عامل موفقيت حضرت در تبليغ دين دانسته و مىفرمايد: «فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لاانفضّوا من حولك؛(19) پس به (بركت) رحمت الهى، با آنان نرمخو(و پرمهر) شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى قطعاً از پيرامون تو پراكنده مىشدند.
با نرمى و مؤدبانه سخن گفتن كه حاكى از احترام به شخصيت شنونده و مخاطب است اثر روانى بسيار دارد تا جايى كه گاهى موضع وى را در مقابل گوينده تغيير مىدهد و از خشونت و عكس العمل تند او جلوگيرى مىكند چه فتنههايى از اين طريق خنثى شد و پيشوايان ما با راهنمايى پيروانشان و سفارش آنان به برخورد درست با افرادى كه قصد بدى داشتند توانستند آنها را از قصدشان منصرف كنند نوشتهاند مردى بنام اسحاق كندى كه فيلسوف عراق بود به نوشتن كتابى دست يازيد و با تلاش گستردهاى خواست تناقضهاى قرآن را جمع كند و شاگردانش نتوانستد مقابل او بايستند و او را به اشتباهش آگاه كنند.
روزى يكى از شاگردانش وارد بر امام عسكرى(ع) شد و حضرت به او فرمود آيا ميان شما يك مرد رشيد نيست كه استادش را از اين كار باز دارد گفت ما شاگرد او هستيم چگونه مىتوانيم به او اعتراض كنيم. امام فرمود: اگر شيوه آن را به تو بياموزم حاضرى به كاربندى گفت: بلى امام فرمود: نزد وى برو و با او با لطف و گرمى برخورد كن و با او انس بگير و در كارى كه مىخواهد انجام دهد كمكش كن وقتى اعتمادش را جلب كردى بگو براى من پرسشى مطرح است اگر اجازه دهى بازگو مىكنم وقتى اجازه سخن داد بگو آيا ممكن است گوينده قرآن از گفتار خويش معانى ديگرى جز آنچه شما گمان بردهايد اراده كرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: آرى ممكن است آنگه بگو شما چه مىدانيد شايد او معناى ديگرى اراده كرده باشد و شما الفاظ او را در غير معناى خود به كار بردهايد؟ امام حسن عسكرى (ع) افزود كه او آدم باهوشى است و طرح اين سؤال او را متوجه اشتباهش خواهد كرد. شاگرد به دستور امام عمل كرد و با استاد گرم گرفت تا در يك وقت مناسبى سؤال را با استاد در ميان گذاشت استاد كه از توان علمى شاگردش آگاه بود دانست كه اين اشكال بالاتر از انديشه اوست به وى گفت تو را سوگند مىدهم كه بگويى اين سخن از كجا به تو انتقال يافته است؟ شاگرد گفت چه ايرادى دارد كه از تراوشات ذهن خود من باشد استاد گفت تو هنوز زود است به چنين مسائلى رسيده باشى. شاگرد جواب داد حقيقت اين است كه ابو محمد(امام حسن عسكرى(ع)) يادم داد.
استاد گفت اكنون واقع را گفتى. چنين سؤالهايى زيبنده اين خاندان است و به اشتباه خود پىبرد و دستور داد آتشى افروختند و آنچه را به عقيده خويش به نام «تناقضهاى قرآن» نوشته بود سوزاند.(20)
با نرمى و مدارا برخورد كردن با مخاطب به عنوان يك اصل در دعوت اسلامى و سيره پيامبر اكرم(ص) مطرح بود.
على(ع) مىگويد: بعثنى رسول اللّه الى اليمن فقال: لاتقاتلن أحداً حتى تدعوه الى الاسلام و ايم اللّه لأن يهدى اللّه عزّ و جلّ على يديك رجلاً خيرلك ممّا طلعت عليه الشمس و غربت و لك ولائه يا على؛ رسول خدا(ص) هنگامى كه مرا به يمن اعزام فرمودند دستور دادند كه با كسى جنگ آغاز نكن تا او را به اسلام دعوت كنى. سوگند به خداى اى على! اگر خدا به دست تو مردى را هدايت كند براى تو بهتر است از اين كه مالك ثروتى باشى كه خورشيد بر آن طلوع و غروب مىكند.(21)
مدارا و آسان گرفتن و تساهل همراه با روشنگرى اساس دعوت پيامبر(ص) بود حتى دشمنانى را كه تا ديروز به روى بهترين ياران او شمشير كشيدند به اسلام فرا خواند و چون اسلام اختيار كردند از خطاى آنان گذشت حتى اسلام كشنده عمويش حمزه را پذيرفت و از او درگذشت در تاريخ آمده است پيامبر(ص) دو دزد را به اسلام فراخواند و چون پذيرفتند نام آنان را كه به «مهانان» معروف شده بودند يعنى خوارشدگان به «مكرمان» يعنى دو انسان گرامى تغيير داد.
البته توجه به اين نكته ضرورى است كه اين مداراها خود وسيلهاى بود براى جذب افراد و هدايت آنان به اسلام وگرنه در اصل دين هيچ گونه مسامحهاى را روا نمىدانست و حاضر نمىشد به هيچ قيمتى از اجراى يكى از تعاليم اسلام چشم پوشى كند چنان كه تاريخ گواهى مىدهد عدهاى از قبيله ثقيف خدمت پيامبر اكرم(ص) آمدند و اظهار داشتند كه ما حاضريم مسلمان شويم با سه شرط:
اول: اينكه بپذيرى تا يك سال ديگر به بت پرستى باقى باشيم.
دوم: نماز نخوانيم.
سوم: به ما دستور ندهى كه بت بزرگ ما را با دست خود بشكنيم.
فرمود: پيشنهاد آخرتان پذيرفته است من شخصى را مىفرستم آن را بشكند اما پذيرفتن دو پيشنهاد ديگرتان محال است زيرا اجازه پرستش بت به كسى داده نمىشود و در مورد نماز نيز فرمود: «لا خير فى دين ليس فيه ركوع و لا سجود»در آيينى كه ركوع و سجود نداشته باشد فايده ندارد.
از اين داستانها نقش سخن گفتن با نرمى و حفظ شخصيت مخاطب در پذيرش واقع روشن مىشود.
زمينه سازى براى تبليغ
يكى از راههاى موفقيت در تبليغ اين است كه خطيب بتواند حسن نيت و خيرخواهى خويش را به مردم اثبات كند به ويژه اگر بتواند با عملش اين حقيقت را بر مردم آشكار سازد سخنانش بيشتر مورد پذيرش آنان قرار خواهد گرفت نمونههاى فراوانى در تاريخ زندگانى پيشوايان دينى ما در اين زمينه به چشم مىخورد از جمله وقتى امام هشتم (ع) به دعوت مأمون وارد مرو شد و به ولايتعهدى منصوب گرديد باران نيامد و خشك سالى رخ داد. بعضى مخالفان اهل بيت (ع) شايع كردند كه بر اثر ولايتعهدى حضرت رضا(ع) خداوند باران نمىفرستد لذا مأمون از حضرت خواست براى آمدن باران دعا كند. امام (ع) روز معينى را براى رفتن به صحرا جهت درخواست باران از خدا تعيين كرد و خبرش در شهر پيچيد و مردم زيادى روز موعود در صحرا جمع شدند و امام دعا كرد و باران زيادى باريد و باعث محبوبيت بيشتر امام رضا(ع) شد و مردم گفتند كرامتهاى خداوندى بر فرزند پيامبر(ص) گوارا باد. چون دعاى امام سبب نزول رحمت الهى بر مردم شده بود محبتش بر دل آنان نشست و زمينه تبليغ و موعظه فراهم شد لذا امام در ميان مردم ظاهر شد در حالى كه جمع زيادى اطرافش جمع شده بودند سخن ايراد كرد و فرمود: «يا ايها النّاس اتّقوا اللّه فى نعم اللّه عليكم فلا تنفروها عنكم بمعاصيه بل استديموها بطاعته و شكره على نعمه و اياديه؛ از عذاب خدا در زمينه نعمتهاى الهى بترسيد و بخششها و عطاياى او را با گناه از خود دور نكنيد بلكه با طاعت و شكرگزارى آنها را ادامه دهيد.
پيداست كه بايد در آن شرايط خاص و محبوبيت امام هشتم(ع) نصيحتها و پند و اندرزهايش تأثير قطعى داشته باشد.
از اينجا پى مىبريم هر اندازه مبلغ دينى بتواند با انجام امور اجتماعى و حل مشكلات مردم بيشتر آنان را جذب كند تأثير سخنانش بيشتر خواهد بود.
پيامبر اكرم(ص) محبوب دلها بود
على (ع) در زمينه جاذبه پيامبراكرم(ص) و تأثير جاذبه او بر انديشه و افكار مردم چنين مىفرمايد: «قد صرفت نحوه افئدة الأبرار، و ثنيت اليه أزمّة الأبصار، دفن اللّه به الضفائن، و أدفن به الثوائر الف به اخوانا و فرق به أقراناً، أعزّ به الذلّة و أذلّ به العزة كلامه بيان و صمته لسان»، دلهاى نيكوكاران به سوى او گراييد و مهار بصيرتهاى مردم بينا به او منعطف گرديد، خدا به بركت وجود او كينهها را دفن كرد و آتش دشمنىها را خاموش كرد به وسيله او ميان دلها الفت ايجاد كرد و نزديكانى را از هم دور ساخت. انسانهاى خوار و ذليل و محروم در پرتو او عزّت يافتند، و عزيزانى خود سر ذليل شدند، گفتار او روشنگر واقعيتها، و سكوت او زبانى گويا بود.
پيداست كه اين تحول عميق يك باره در افكار مردم ايجاد نشد و چنين نبود كه پس از مبعوث شدن حضرت مردم فوراً گرد او جمع شوند و او هم با سخنرانى زيبا و پرشور آنان را برانگيزاند و به آنان بگويد از اين پس بايد خصومتها و دشمنىها را كنار بگذاريد و با هم برادر باشيد و آنان بپذيرند بلكه زحمات زيادى در اين راه متحمل شد و مقدماتى فراهم ساخت و دشوارىهاى سر راه تبليغ را هموار كرد و از هر زمينه مساعدى بهره جست تا بتواند پيام تبليغى خويش را به گوشهاى شنوا و دلهاى مستعد برساند توجه پيامبر اكرم(ص) به جوانان و استفاده از آنان در امر تبليغ يكى از شيوههاى رسول خدا(ص) در تبليغ بود كه باعث موفقيت او گرديد اين امر سبب رويكرد و عشق جوانان به اسلام گرديد و آنان با داشتن روحيه تجدد طلب و انقلابى هنگامى كه سخنان پيامبر اكرم(ص) را مىشنيدند تأثير شگرفى بر آنان مىگذاشت و طوفانى در درونشان ايجاد مىكرد بسان تشنهاى كه به آب زلال برسد از سرچشمه معرفت سيراب شده، حاضر بودند در هر جا و تحت هر شرايطى دستورات رهبر خويش را اجرا كنند و با مفاسد اجتماعى و سنتهاى غلط مبارزه كنند حتى نيرومندترين پيوندهاى عاطفى و خانوادگى نمىتوانست سد راه آنان شود. كه تاريخ نمونههاى بسيارى را در حافظه خود جاى داده است.
يكى از آن جوانهاى پرشور «سعد بن مالك» است كه نسبت به مادرش بسيار مهربان و نيكوكار بود او وقتى اسلام آورد و مادرش با خبر شد به او گفت يا بايد از دينت دست بردارى و به بت پرستى برگردى يا از خوردن و آشاميدن دست مىكشم تا بميرم. سعد با همه علاقهاى كه به مادر داشت و براى او احترام قايل بود، با مهربانى گفت: مادر من از دينم دست نمىكشم و از شما تقاضا مىكنم از خوردن و آشاميدن خوددارى نكنى ولى مادرش از خوردن غذا دست كشيد و كم كم ضعف شديد بر او مستولى شد و فكر مىكرد با توجه به علاقه زيادى كه سعد به او داشت مىتواند عقيدهاش را متزلزل كند و با خود مىانديشيد كه اگر پسرش ضعف و ناتوانى او را ببيند از دينش دست بر مىدارد غافل از اينكه عشق به حق و مهر الهى چنان اثرى در عمق جان سعد گذاشته بود كه مهر مادرى نمىتوانست در برابر آن خودنمايى كند روز دوم اعتصاب غذا وقتى سعد ديد مادرش مىخواهد از مهر و علاقه مادرى سوء استفاده كند قاطعانه به مادر گفت: «و اللّه لو كانت لك الف انفس فخرجت نفساً نفساً ما تركت دينى ؛(22) به خدا سوگند اگر هزار جان در بدن داشته باشى و يكى يكى از بدنت خارج شود من از دينم دست بر نمىدارم». هنگامى كه مادر سعد استوارى او را در عقيدهاش ديد و از تغيير عقيده فرزندش مأيوس شد اعتصابش را شكست و غذا خورد.
نخستين مبلغ پيامبر(ص) در مدينه
نمونه دوم:
هنگامى كه دو تن از شخصيتهاى قبيله خزرج به نام اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس در شرايط سخت مكه (پيش از هجرت) خود را به پيامبر رساندند و با شنيدن بيانات حضرت مسلمان شدند از او خواستند كه مبلغى را همراهشان به مدينه بفرستد تا به آنان قرآن بياموزد و مردم را به اسلام دعوت كند.
با اينكه آن زمان مدينه يكى از شهرهاى بزرگ و مهم جزيره العرب بود و دو قبيله اوس و خزرج در آن زندگى مىكردند و اختلافات ريشه دار و كهن آنان اوضاع شهر را بحرانى كرده بود و يك مبلغ با تجربه و پرتوانى را مىطلبيد پيشواى اسلام مصعب بن عمير را كه بيشتر قرآن را فرا گرفته بود همراه آنان به مدينه فرستاد.
مصعب با نيروى ايمان و شور جوانى و در كمال اخلاص به تبليغ دين پرداخت و در مدت كوتاهى همه اقشار جامعه از زن و مرد، پير و جوان، و افراد عادى و شخصيتها به او روى آوردند و تحت تأثير تبليغ اسلامى قرار گرفتند و مسلمان شدند و نزد او قرآن آموختند و كينههاى ديرينه را از دل بيرون كردند. مصعب نخستين كسى بود كه در مدينه نماز جمعه و جماعت بر پاى داشت و دو شخصيت نامدار مدينه به نام اسيد بن خضير و سعد بن عباده به دست او مسلمان شدند.(23)
روش پيامبراكرم(ص) در جذب نسل جوان و استفاده از جوانان در امر تبليغ بايد براى متصديان امور تبليغى الگو شود و اين سرمايه بزرگ دينى و اجتماعى را درست به كار گيرند.
ابزار پيامرسانى و تبليغ
يكى از عناصر تبليغ و پيام رسانى، ابزار تبليغ است كه به نظر برخى محققان از عناصر اصلى و كاربردى و تبليغ مىباشد و پيامرسانى بدون آن محقق نمىشود.
ابزارهاى تبليغ وسايل يا وسايطى هستند كه مبلغ به وسيله آن پيام خود را به مخاطب مىرساند تا وى را به پذيرش محتواى پيام وادارد و بدون ابزار رساندن پيام ممكن نيست.
ابزار تبليغ به اعتبارات گوناگون داراى اقسام و انواعى است:
مثلاً خود سخن و الفاظ وسيلهاى است براى القاى معنا و پيام نوشتن وسيله است نمايش و نقاشى و امثال آن وسيله هستند براى بيان معانى، نكتهاى كه بايد مورد عنايت باشد اين است كه در تبليغ دينى لازم است ابزار هم مشروع و مجاز باشد و در رساندن پيام الهى نمىتوان از هر وسيلهاى استفاده كرد و به بهانه اينكه چون هدف مقدس است بنابراين «الغايات تبرّر المبادى، يعنى هدف وسيله را توجيه مىكند به هر وسيلهاى متوسل شود چنين اصلى از نظر اسلام مطرود است زيرا اسلام براى تحقق اهداف مقدس وسيله مقدس و مشروع مىخواهد يك نفر مبلغ براى تبليغ حق بايد از راه حق استفاده كند و نمىتواند براى تبليغ دين حق از دروغ و حديثهاى ساختگى بهره جويد.
بعضىها به خيال خود مىخواهند به دين خدمت كنند اما ناخواسته ضربه به دين و مقدسات مىزنند و از ابزارهاى نامشروع استفاده مىكنند شهيد مطهرى مىگويد: «گفتند: يكى از علماى بزرگ يكى از شهرستانها، پاى منبرى نشسته بود. يك آقايى كه شال سيّدى بر سرداشت، روضههاى دروغ مىخواند. آن آقا كه از مجتهدان خيلى بزرگ بود از پاى منبر گفت: آقا اينها چيست دارى مىگويى؟ يك وقت او از بالاى منبر فرياد زد: تو برو دنبال فقه و اصولت، اختيار جد خودم را دارم، هر چه دلم بخواهد مىگويم.»(24)
معلوم است چنين بى پروا سخن گفتن و پيرايهها به دين و مقدسات بستن زيانهاى جبران ناپذيرى به پيكر دين وارد مىسازد بنابراين نمىشود در تبليغ از دروغ و تهمت و چيزهاى باطل استفاده كرد. اما ابزارهاى خوب و مقدس و هماهنگ با روز مىتواند ما را در رساندن پيام الهى كمك كند. به قول استاد شهيد مطهرى «قرآن نيمى از موفقيت خودش را از اين راه دارد كه از مقوله زيبايى است، از مقوله هنر است. قرآن فصاحتى دارد فوق حد بشر، و نفوذ خود را مرهون زيباييش است: فصاحت و زيبايى سخن خودش بهترين وسيلهاى است، براى اينكه سخن بتواند محتواى خودش را به ديگران برساند.»(25)
ذكر اشعار مناسب وسيله خوبى است براى رساندن پيام و القاى معانى، گاهى يك بيت شعر چنان تأثيرى در مستمعان ايجاد مىكند كه ساعتها حرف زدن چنان كارآمد نيست لذا مىبينيم پيامبراكرم(ص) و امامان معصوم(ع) شاعرانى را كه پيام اسلام و حقايق دين را با
پوشش شعر به مردم مىرسانند مورد پاداش قرار داده و اكرام مىكردند. پيغمبراكرم(ص) به حسان بن ثابت كه شاعر حضرت بود فرمود: «لاتزال يا حسان مؤيّداً بروح القدس مانصرتنا بلسانك؛ يا حسان تأييد شده روح القدس باشى تا هنگامى كه با زبانت ما را يارى مىكنى.»(26)
همچنين دعبل خزاعى كه شاعرى بليغ و سخنور و اديب و دانشمند والا مقامى بود كه با زبانش كه عمرى در دفاع از مقام ولايت مبارزه كرد مورد عنايت خاص امام هشتم(ع)بود.(27)
اما هيچ وقت پيامبراكرم(ص) و ديگر پيشوايان ما از ابزارهاى نادرست در رسيدن به اهداف خويش استفاده نمىكردند و اگر كسانى هم از روى جهالت و تمسك به خرافات مىخواستند به مقامات معنوى آنان اعتقاد پيدا كنند سخت مورد اعتراض قرار مىگرفتند و پيامبر(ص) و پيشوايان معصوم(ع) آنان را از حقايق آگاه مىساختند در تاريخ آمده است. ابراهيم فرزند دلبند پيامبر در آغوش پيامبر جان مىسپرد او در حالى كه لبان پرمهر خود را بر چهره فرزند نهاده بود گفت: چشم پدرت در سوگ تو اشك مىريزد و دلش محزون و اندوهبار است اما سخنى كه موجب خشم خدا باشد بر زبان جارى نمىسازد.(28)
در همين حال خورشيد گرفت مردم با ديدن كسوف گفتند خورشيد به خاطر مرگ پسر پيغمبر گرفته است چون اين سخن به گوش پيامبر اكرم(ص) رسيد در ميان مردم رفت و پس از حمد و سپاس الهى فرمود: «اما بعد ايها الناس انّ الشمس و القمر آيتان من آيات اللّه لاتنكسفان لموت أحد، و لا لحياته، و اذا رأيتم ذلك فافزعوا الى المساجد؛(29) آفتاب و ماه از نشانههاى قدرت خدا هستند هرگز براى مرگ و يا تولد كسى نمىگيرند هرگاه ديديد خورشيد گرفت به مسجد برويد(نماز بگذاريد) در
حالى كه سياستمداران جهان مىكوشند از نادانى و خرافه پرستى افراد به نفع خويش استفاده كنند پيغمبراكرم(ص) در مقابل چنين صحنهاى كه در ظاهر داشت به نفع او تمام مىشد ايستاد و با خرافهپرستى و اعتقاد غلط مبارزه كرد.
از اين روش پيامبر مىآموزيم كه نبايد از ابزارهاى غلط و نادرست در راه هدفهاى عالى بهره گرفت. بنابراين يك مبلغ اسلام در استفاده از ابزارها بايد مراقب باشد كه از روشهاى غيرصحيح استفاده نكند. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. نزّلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شىء.(سوره نحل، آيه 89). 2. ميزان الحكمة، محمدى رى شهرى، ج 5، ص 14. 3. غررالحكم. 4. سوره يوسف، آيه 108. 5. الميزان، ج 11، ص 305. 6. همان. 7. سيرى در سيره نبوى، مرتضى مطهرى، ص 178. 8. سوره احزاب، آيه 45 – 46. 9. همان، آيه 39. 10. شرح گلشن راز. 11. ر.ك: ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 17، ص 84. 12. سوره نحل، آيه 125. 13. نهج البلاغه، خطبه 108. 14. ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 17، ص 83، خطبه 95. 15. سوره توبه، آيه 128. 16. سوره كهف، آيه 6. 17. سيره ابن هشام، ج 1، ص 265. 18. سوره طه، آيه 43 – 44. 19. سوره آل عمران، آيه 159. 20. بحارالانوار،ج 50، ص 311 و سيره پيشوايان، مهدى مشايخى، ص 628. 21. وسائل الشيعه، ج 11، ص 30. 22. جوان از نظر عقل و احساسات، محمد تقى فلسفى، ج 2، ص 136، به نقل از اسد الغايه، ج 2، ص 290. 23. بحار الانوار، ج 19، ص 10. 24. سيرى در سيره نبوى، ص 138. 25. تبليغ و مبلّغ در آثار شهيد مطهرى…به كوشش عبدالرحيم موگهى، ص 110. 26. الغدير، ج 2، ص 34. 27. ر.ك: بحارالانوار، ج 49،ص 239. 28. بحارالانوار، ج 22،ص 157. 29. همان، ج 79،ص 91.
چشم در چشم آفتاب
«بررسى معجزاتى از امام حسن مجتبى(ع)»
اشاره
معجزات پيامبران و امامان معصوم(ع) بعد مهمى از رسالت و وظايف الهى آنان به شمار مىرود و بخشى از مسؤوليت الهى خود را با استفاده از آن به انجام مىرساندند. معجزه داراى كاركردهاى مختلفى بوده و در مواقع گوناگون و در برخورد با افراد و شرايط مختلف، قالبهاى متنوعى به خود مىگرفته است. از جمله جنبههاى بسيار مهم معجزه، اثبات جايگاه نبى يا امام توسط آن است. از اين رو بررسى معجزات انبياء و امامان(ع) سهم مهمى در شناخت جايگاه آنان و گام مؤثرى در معرفى ابعاد فكرى و معرفتى جامعه آنها به شمار مىرود. اين نوشتار تلاش دارد با بررسى معجزات امام مجتبى(ع) گامى در اين راستا بردارد.
چيستى معجزه
در فرهنگ ما “معجزه” كارى خارق العاده است كه، ديگران از انجام آن ناتوان باشند، از سوى پروردگار متعال اذن بر انجام آن داده شده باشد، قابل تعليم به ديگران نباشد و همراه دعوى نبوت صورت گيرد.(1) اين شرايط اصطلاحى در فرهنگ دينى ما مىباشد اما معجزه در مورد غير پيامبر(ص) نيز صورت مىگيرد، در قرآن نمونههايى از آن به چشم مىخورد مانند نزول مائده آسمانى بر مريم(س) و وحى بر مادر موسى(س)، هم چنين معجزات بسيارى از امامان شيعه در كتابهاى مختلفى چون «اثبات الهداة» نگاشته «شيخ حر عاملى» و «الخرائج و الجرائح» نگاشته «شيخ قطب الدين راوندى»، جمع آورى و تنظيم شده است. بنابراين معجزه به معناى عام آن، براى غير پيامبر و يا پيش از رسالت او نيز صورت مىگيرد كه اصطلاحاً «ارهاص» نام دارد. ارهاص به معنى بيدار كردن و تنبيه است. به عنوان مثال معجزاتى كه هنگام تولد پيامبراكرم(ص) صورت گرفت از سنخ ارهاص به شمار مىرود.(2) بنابراين به كار بردن تعبير «معجزه» براى غير پيامبر خدا تعبيرى مسامحى است و بهتر است كه از آن تعبير به «كرامت» شود. نكته حايز اهميت اين است كه كرامت، نشانه تقرب و صلاحيت و يا ولايت فردى است كه آن را ايجاد مىكند و اگر چه درجهاى نازلتر از معجزه قرار دارد اما كرامت نيز از سوى خدا بوده و ارزانى هر فردى نمىشود و از آنِ خوبان، صالحان و اولياى الهى است و بيان گر درجه قرب آنان مىباشد. بلكه بارزترين نشانه ايمان و تقرب فرد است.
نگاهى به كرامات امام مجتبى(ع)
ميانجى
ابوسفيان براى بستن پيمان با پيامبر(ص) به مدينه آمد، ولى پيامبر او را به حضور نپذيرفت. آن گاه او پيش على (ع) رفت و از ايشان خواست تا او را نزد پيامبر شفاعت كند. على(ع) نزد پيامبر رفت و موضوع را در ميان گذاشت، ولى حضرت نپذيرفت. امام مجتبى(ع) كه در آن هنگام نوزادى چهارده ماهه بود، بازبانى شيوا فرمود: «اى پسر صخر! شهادتين را بر زبانت جارى ساز تا من تو را نزد جدم رسول خدا شفاعت كنم».
ابوسفيان كه شگفت زده شده بود، با تعجب به امام مجتبى و اميرالمؤمنين (ع) نگاه مىكرد، آن گاه على (ع) فرمود: «سپاس خدايى را كه خاندان محمد(ص) را هم سان يحيى بن زكريا قرار داده است.»(3)
پاداش احسان
امام مجتبى (ع) به قصد حج، با پاى پياده از مدينه به مكه مىرفت. در راه پاهاى حضرت ورم كرد. به امام گفتند: اگر سواره برويم زخم پاهايتان خوب خواهد شد، ولى امام فرمود: هرگز! بر منزلگاه كه رسيديم، مرد سياه چردهاى نزد ما خواهد آمد كه روغنى به همراه دارد. آن روغن دواى آن است. آن را به هر قيمتى از او بخريد. پس از مدتى، آن مرد سياه چهره از دور نمايان شد. امام به غلام خود فرمود: نزد او برو و آن روغن را از او خريدارى كن. مرد سياه به غلام امام گفت: روغن را براى چه مىخواهى؟ غلام گفت: براى امام مىخواهم. مرد گفت: مرا نزد او ببر. وقتى خدمت امام رسيد، گفت: اى فرزند رسول خدا، من از دوست داران شما خاندان پاكتان هستم و در عوض اين دارو، هرگز از شما پولى نمىگيرم، ولى از شما مىخواهم دعا كنيد تا خدا به من پسرى سالم هديه فرمايد كه دوست دار شما خاندان پيامبر(ص) باشد، زيرا زايمان همسرم نزديك است. امام فرمود: وقتى به خانه برگردى، خدا به تو پسرى سالم و بى عيب هديه داده است. وقتى مرد سياه چرده به خانهاش بازگشت، ديد پسرى زيبا در آغوش همسرش است.(4)
رويش زندگى
امام مجتبى (ع) در يكى از سفرها، با مردى از خاندان زبير كه به امامت زبير معتقد بود، همسفر شد. آنان شترى را نيز به آن مرد كرايه كرده بودند. در ميان راه به منزلگاهى رسيدند و براى برداشتن آب و استراحت توقف كردند. آنان در زير نخل خشكيدهاى فرشى براى امام پهن كردند و امام برآن نشست. آن مرد نيز پارچهاى كنار امام پهن كرد و برآن نشست. وقتى چشم مرد به آن نخل خشكيده افتاد، گفت: كاش اين نخل خرما مىداد و كمى خرما مىخورديم. امام مجتبى(ع) خطاب به او فرمود: خرما مىخواهى؟ پاسخ گفت آرى. امام دست به سوى آسمان دراز كرد و دعا فرمود: در اين هنگام، درخت خرما در عين ناباورى حاضران سبز شد، برگ در آورد و خرماى اعلايى داد. كسى در ميان كاروانيان با ديدن اين صحنه شگفت زده گفت: اين چيزى جز جادو نيست. امام مجتبى(ع) فرمود: نه اين جادو نيست، بلكه حاصل دعاى مستجاب فرزندان پيامبر است. سپس فردى از نخل بالا رفت و براى همگان از خرماى آن فرو ريخت.(5)
نيايشى پذيرفته
مردم كه از ستم زياد بن ابيه به تنگ آمده بودند، پيش امام مجتبى(ع) از او شكايت كردند. امام نيز دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد و فرمود: «خدايا! انتقام ما و شيعيان ما را از دست زيادبن ابيه بستان و عذاب خود را به او بنما، به راستى كه تو بر هر چيزى توانا هستى»، در آن هنگام، خراشى در انگشت شست دست او پديدار شد و زخم تمام دستش را تا گردن فرا گرفت. سپس ورم كرد و سبب مرگ زياد گرديد.(6)
مجلس حراميان
روايت شده است كه عمروبن عاص به معاويه گفت: حسن بن على مردى است باحيا و هنگامى كه برفراز منبر برود و مردم با تندى به او نگاه كنند، خجل گرديده و كلامش را قطع مىكند. پس اجازه بده او به منبر برود. معاويه خطاب به امام حسن(ع) گفت: اى ابا محمد! برو منبر و ما را موعظه كن. حضرت منبر رفت و حمد و ثناى خداى را به جا آورد و برجدش درود فرستاد و سپس فرمود: «اى مردم! هر كس مرا شناخته كه شناخته و هر كس مرا نمىشناسد پس بداند كه من حسن فرزند على، فرزند بانوى زنان عالم فاطمه دختر رسول خدا، فرزند رسول خدا، فرزند نبى خدا، فرزند سراج منير، فرزند بشير نذير، رحمة للعالمين، فرزند كسى كه برجن و انس، برانگيخته شده، فرزند بهترين مردمان بعد از رسول خدا، فرزند صاحب فضائل، فرزند صاحب معجزات و دلايل، فرزند امير مؤمنان هستم. و من كسى هستم كه از حقم باز داشته شدهام. من و برادرم، دو آقاى جوانان اهل بهشت هستيم. من زاده ركن و مقامم، و من زاده مكه و منى، مشعر و عرفاتم.»
معاويه، خشمگين شد و گفت: «اين مطالب را رها كن و در توصيف خرما سخن بگو!»
حضرت فرمود: «باد آن را بارور مىكند و گرما آن را مىپزد و سرماى شب، آن را مرغوب مىكند». سپس به كلام سابقش برگشته و فرمود: «من زاده شفيع و مطاعم، من فرزند كسى هستم كه ملائكه در كنار او جنگ كردهاند. من پسر كسى هستم كه قريش در مقابل او سر فرود آوردند. و من پسر امام مردم و زاده رسول خدا هستم».
در اين هنگام، معاويه از آشوب مردم ترسيد و گفت: «اى ابا محمد! بس است از منبر پايين بيا، آنچه بيان كردى كافى است».
آنگاه حضرت از منبر پايين آمد. معاويه گفت: «گمان كردم مىخواهى خليفه شوى، تو را چه به خلافت!».
امام فرمود: «خليفه، كسى است كه عمل به كتاب خدا و سنت پيامبرش نمايد، نه كسى كه ظلم كند و تعطيل سنت پيامبر نمايد و دنيا را پدر و مادر خويش گيرد. در اين دنيا، مدت كمى لذت مىبرد و زود باشد كه تمام شود و عذابى سخت پشت سر آن بيايد».
در مجلس جوانى از بنى اميه حضور داشت كه در مخالفت با امام، آتش تندى داشت و به امام حسن(ع) و پدر بزرگوارش ناسزا گفت، حضرت فرمود: «خدايا! نعمتت را از او بگير و او را به صورت زنى در بياور كه از او عبرت بگيرند.» در اين لحظه آن جوان متوجه شد كه مانند زنان است. امام فرمود: «گم شو اى زن! تو را چه به مجلس مردان!» سپس جريان آن جوان بين مردم شايع شد. همسرش نزد امام حسن (ع) آمد و تضرع و زارى نمود. حضرت به حال او دلسوزى فرمود و دعا كرد كه خدا او را به حالت اولش برگردانده كه بالفور دعاى حضرت مستجاب گرديد و جوان به حالت اولش بازگشت.(7)
بهترين سواران
روايت شده است كه روزى حضرت فاطمه (س) خدمت پيامبر(ص) رسيد و در حالى كه گريه مىكرد، گفت: «حسن و حسين از خانه خارج شدهاند و نمىدانم به كجا رفتهاند؟» حضرت فرمود: «مطمئن باش كه آنها در پناه خدا هستند».
در اين هنگام جبرئيل شتابان آمد و گفت: «آنها در باغ بنى نجار، در كنار هم خوابيدهاند. و خداوند فرشتهاى را فرستاده كه يك بالش را زير آنها و يك بالش را روى آنها گسترده است».
رسول خدا (ص) با اصحابش بيرون آمدند و آن دو را همان جا ديدند و در حالى كه مارى دور آنها حلقه زده بود. حضرت آنها را بر دوش خود گرفت. اصحاب گفتند: بگذاريد ما آنها را بياوريم. حضرت فرمود: «چه خوب مركبى است مركب آنها، و چه سواران خوبى! كه پدرشان بهتر از آنهاست».(8)
محرم اسرار
روايت شده است كه امام حسن (ع) و برادرانش و عبدالله بن عباس، بر سر سفرهاى نشسته بودند كه ناگهان ملخى بر سفره آنها افتاد. عبدالله از امام حسن (ع) پرسيد: «بر بال اين ملخ چه نوشته شده است؟» حضرت فرمود: «نوشته شده است من خداى هستم كه به جز من خدايى نيست. چه بسا ملخها را براى قوم گرسنهاى به عنوان رحمت مىفرستم تا از آنها استفاده كنند. و چه بسا براى قومى موجب بلا هستند و محصولات آنها را مىخورند».
عبدالله ايستاد و سر حضرت را بوسيد و گفت: اين سخن از اسرار علوم است.(9)
داناى غيب
عبدالغفار جازى از امام صادق(ع) نقل مىكند كه: دو مرد نزد حسن بن على(ع) بودند، حضرت بر يكى از آنها گفت: تو ديشب با فلانى اينگونه سخن گفتى. و مرد ديگر را گفت: او از هرچه هست خبر دارد. و عجيبتر از اين، اينكه فرمود: «ما از آنچه شب و روز مىگذرد آگاه هستيم». سپس فرمود: «خداوند متعال تمام حلال و حرام و تنزيل و تأويل را به پيامبرش آموخت و او نيز همه آنها را به على(ع) تعليم داد».
امام مجتبى و حكومت خودكامه معاويه
امام حسن مجتبى(ع) در عصر حكومت خودكامه معاويه در وضعيتى قرار گرفت كه اگر صلح تحميلى را نمىپذيرفت كيان تشيع در خطرى عظيم و جان همه شيعيان در معرض نابودى جدّى قرار مىگرفت لذا به حسب ظاهر از كوفه به مدينه مراجعت و براى حفظ اسلام و مسلمانان از رسالت و حكومت كناره گرفت ولى در عين حال در مواقع لازم و فرصتهاى مناسب مطالب ضرورى را تذكر مىداد و با روش معاويه به مخالفت بر مىخاست. به همين دليل معاويه نتوانست وجود آن حضرت را تحمّل كند و با پيامهاى محرمانهاش جُعده دختر اشعث را كه همسر حضرت بود وا داشت تا آن حضرت را مسموم نمايد.
شهادت جانسوز آن امام همام را به مسلمانان و شيعيان بيدار دل پيروان ولايتش تسليت مىگوييم. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، ص 489. 2. همان، ص 491. 3. بحار الانوار، ج 43، ص326، ح 3؛مناقب آل ابى طالب،ج3،ص173. 4. همان، ص324. 5. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج4، ص 90. 6. همان، ص 10. 7. بحار الانوار، ج 44، ص 88، ح2. 8. امالى صدوق، ص 360. 9. بحارالانوار، ج 43، ص 337، ح8. 10. همان، ص 330، ح10.
عجب عامل سقوط انسان از نگاه امام على ع
مقاله وارده
چكيده
واژه سقوط كه در مقابل صعود است از عناوين مشهورى است كه همواره بر زبان عالمان و انديشمندان جارى بوده و در متون دينى نيز به تفصيل از آن سخن به ميان آمده است.
ما در اين نوشتار بر آنيم تا يكى از عوامل تكوينى سقوط انسان را در نگاه على (ع) مطرح نمائيم كه همان عجب مىباشد و سپس به آفتهاى آن و راههاى معالجهاش به پردازيم.
مقدمه
انسان تنها موجود پررمز و رازى است كه در ميان انبوه موجودات عالم، محوريت اصلى نظام خلقت را دارد، يعنى كه هدف اصلى از خلقت آفرينش چيزى جز انسان نيست. اين همان موجود بسيار پيچيده ايست كه خداوند عالم بعد از خلقت او، خود را احسن الخالقين ناميده و روشن است كه اگر خداوند به خاطر خلقت انسان، احسن الخالقين باشد، انسان نيز احسن المخلوقين مىشود. و به همين جهت است كه اگر تمامى اجزاء كوچك و بزرگ جهان از منظومه شمسى گرفته تا هستههاى بى نهايت كوچك اتمى در مدار و نظام حكيمانهاى حركت مىكنند همگى براى اين است كه انسان يعنى عصاره هستى در جهان آفرينش، بتواند در مسيرى گام نهد كه از او انتظار مىرود يعنى به جائى برسد كه مظهر احسن الخالقين باشد. و اصولاً وقتى آدمى داراى چنين جايگاه و موقعيت عظيمى مىباشد جا دارد كه خداوند در وجود او انواع توانمندىهاى شگفت انگيزى قرار داده باشد تا انسان بتواند بوسيله آنها و استمداد از فرصتهاى موجود به كمال مورد انتظارش دست يابد.
البته كه تمامى سعى و تلاش انسانها در همين محور دور مىزند تا بلكه بتواند معيار و اهرمهاى كمال خود را شناسائى و نبض آنها را در اختيار خود بگيرد تا ابعاد زندگى خود را در آن راستا تنظيم و به هدف نهائى قائل آيد لكن از آن جائى كه رسيدن به چيز ارزشمند مىتواند با موانع داخلى و بيرونى روبرو شود لازم است كه عميقاً به آنها توجه كامل گردد تا مبادا انسانى كه با آرمانى بلند در حركت است نا خودآگاه مسير خود را تغيير داده و به جاى رسيدن به سعادت، اسباب شقاوت و سقوط خود را فراهم سازد. لازم به ذكر است كه موانع درونى صعود آدمى همان اوصاف زشتى است كه در خود او جاى گرفته و رفتار خارجى اش را رقم مىزند. اينك يكى از آن عوامل سقوط كه عجب باشد در اين گفتار مورد بحث قرار مىگيرد.
عجب و ماهيت آن
يكى از آموزههاى نفس، عجب است كه آثار ويرانگرى بر صفحه دل مىگذارد. عجب در نگاه لغت عبارت است از، به خويشتن نازيدن، تكبر، غرور و خودبينى (1)و در نزد انديشمندان، بزرگ شمردن آدمى است خود را به جهت كمالى كه در خود مىبيند اعم از آنكه آن كمال را داشته باشد و يا نداشته باشد اما گمان كند كه دارد. و برخى نيز گفتهاند، عُجب عبارت است از اين كه، صفت يا نعمتى را كه دارد بزرگ شمارد و نعمت دهنده آنرا فراموش كند.(2) چه اينكه در فرق عجب و كبر آمده است، متكبر خود را بالاتر از غير بداند و مرتبه خود را بيشتر شمارد اما در عجب پاى غير در ميان نيست بلكه به خود مىبالد و از خود شاد است و خود را شخصى مىداند و منعم را فراموش كرده است.
عالم ربانى ملا احمد نراقى گويد: «عجب گناهى است كه تخم آن كفر و زمين آن نفاق و آب آن فساد و شاخههاى آن جهل و نادانى و برگ آن ضلالت و گمراهى و ميوه آن لعنت و مخلّد بودن در آتش جهنم است.»(3)
مراحل عجب و خودپسندى
همانطور كه تقوى درجاتى دارد اهل عجب هم درجاتى دارند امام خمينى (ره) در اين باره مىفرمايند:
«عجب و خودپسندى مراحلى دارد مرحله اولش اين است كه انسان به خاطر ويژگى كه دارد بر خدا منّت مىگذارد و در مرحله بعدى خود را از اولياى خدا مىپندارد و خويشتن را در رديف مقرّبين مىداند و در مرحله سوم خود را شايسته پاداش الهى مىداند و در مرحله بعدى خود را از ديگران بهتر و بقيه را ناچيز و ناقص مىشمارد.»(4)
مزمت قرآنى عجب
گرچه موضوع اين گفتار مذمت عجب از ديدگاه امام على (ع) است اما از آن جائى كه سخنان امام (ع) ريشه در وحى دارد و اساس گفتار امام (ع) را تشكيل مىدهد بدين وصف نگاه قرآنى آن را مقدم مىداريم، قرآن كريم از زبان لقمان به فرزندش مىفرمايد: «و لا تصعّر خدّك للنّاس و لا تمش فى الارض مرحاً انّ الله لا يحبّ كلّ مختالٍ فخور»(5) پسرم با بى اعتنايى از مردم روى مگردان و مغرورانه بر زمين راه مرو. كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد. و همچنين در سوره حديد(6)
و سوره نساء هم اين تعبير تكرار شده است كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد چرا اينكه در سوره هود در مذمت برخى از افراد مىفرمايد: «انّه لفرحٌ فخور »(7) او غرق در شادى و غفلت و فخر فروشى است.
عجب در نگاه امام على (ع)
امام على(ع) در مذمت اين صفت زشت بيانات متفاوتى دارد. در جائى مىفرمايد «العجب رأس الجهل»(8) اساس نادانى انسان همان خودپسندى اوست و يا «العجب يفسد العقل»(9) خودپسندى عقل آدمى را فاسد مىكند «الاعجاب يمنع الازدياد»(10) خودپسندى مانع فزونى است «و قد خاطر من استغنى برأيه»(11) آنكس كه با رأى خود احساس بى نيازى كند به كام خطرها افتاد. «عجب المرء بنفسه احد حسّاد عقله»(12) خودپسندى يكى از حسودان عقل است و بسيارى ديگر از روايات كه در مذمت عجب و خود پسندى از على(ع) وارد شده است از قبيل اينكه خودپسند عقل ندارد و يا خودپسند احمق است و حضرت صادق(ع) هم فرمودهاست: «لا جهل اضرّ من العجب»(13) جهل و نادانى با ضررتر از خودپسندى نيست.
علت سقوط شيطان
امام على(ع) در مسئله خلقت انسان و سجده فرشتگان مىفرمايد: «وقتى خداوند فرمود برآدم سجده كنيد پس فرشتگان سجده كردند چز شيطان، غرور او را گرفت و شقاوت و بدى بر او غلبه كرد و بر آفرينش خود از آتش افتخار نمود و آفرينش انسان از خاك را پست نمود».
عبرت آموزى از گذشتگان
امام على (ع) در خطبه 192 نهج البلاغه بارها از عجب و تكبر سخن بر ميان آورده است و با عبارات مختلف مردم را از اين صفت پليد پرهيز داده و در بخشى از آن آمده «آگاه باشيد. زنهار! زنهار! از پيروى بزرگانتان، آنان كه بر اصل و نسب خود مىنازند و خود را بالاتر از آنچه هستند مىپندارند… مردم! از آنچه كه بر ملتهاى متكبر گذشته از كيفرها و عقوبتها و سختگيريها، ذلت و خوارى فرود آمده عبرت گيريد و از قبرها و خاكى كه بر آن چهره نهادند و زمينهائى كه بر آن پهلو افتادند پند گيريد و از آثار و زشتى كه غرور در دلها مىگذارد به خدا پناه بريد همانگونه كه از حوادث سخت به او پناه مىبريد.»
حذيفه و اراده قوى او
نقل كردند روزى حذيفه امامت جمعى را در مسجد داشت بعد از سلام گفت: برويد امامى غير از من بجوئيد چون در بين نماز به اين فكر افتادم كه در ميان اينها از من بهتر نيست و يا در حق عالم وارسته ديگرى مىگويند وقتى جهت اداى فريضه نماز به مسجد وارد شد تا نظرش به جمعيت انبوه افتاد، برگشت و مردم هر چه در انتظار نشستند خبرى از او نيامد تا اينكه فرمود: هنگامى كه جمعيت زياد را ديدم احساس كردم كه شيطان مرا وسوسه مىكند و عجب مرا فرا گرفته و به همين خاطر از وارد شدن در مسجد و اقامه جماعت منصرف شدم تا با نفس خود مبارزه كرده باشم. آرى علم و عبادت و حسب و نسب و شجاعت و سخاوت و جمال و جاه و اقتدار و بسيارى از امور ديگر نيز مىتواند انسان را به دام خودپسندى سقوط دهد و شيطان را بر او مسلّط نمايد. كه راهى جز پناه بردن به خداوند متعال وجود ندارد.
يحيى بناكثم و نتيجه ذلّتبار عجب
در مقابل، تاريخ نمونههاى بسيارى دارد كه در اثر گرفتارى آنها به صفت پليد عجب و خود پسندى سقوط كردند. كه يحيى بن اكثم يكى از آنهاست. او كه از موقعيت بسيار بالائى نزد خليفه عباسى برخوردار بود جهت از پاى در آوردن حضرت امام جواد(ع) در جلسه مناظره با امام (ع) حاضر شد، وقتى از حكم محرمى كه صيد كرده است سؤال كرد، امام (ع) با مطرح كردن شقوق مسئله، او را در سؤالش متحيّر ساخت زيرا فرمود:
«آيا اين شخص شكار را در حلّ يا حرم كشته است؟ عالم به حكم بوده يا جاهل؟ عمداًبوده يا به خطا؟ آزاد بوده يا برده؟ صغير بوده يا كبير؟ براى اولين بار بوده يا چندمين بار؟ شكار او از پرندگان بوده يا غير پرنده؟از حيوانات كوچك بوده يا بزرگ؟ پشيمان شده يا خير؟ در شب بوده يا روز؟ در احرام عمره بوده يا حج»(14) يحيى بن اكثم از اين همه فروع كه امام جواد(ع) براى اين مسئله مطرح نمود متحير شد و آثار ناتوانى و زبونى در چهرهاش آشكار گرديد و زبانش به لكنت افتاد به طورى كه حاضران متوجه شدند.
و اصولاً سخن معروف فرعون كه مىگفت «انا ربكم الاعلى»(15) من خداى اعلى شما هستم و يا مىگفت «قد افلح اليوم من استعلى»(16) هر كس خوى استكبارى بيشترى دارد پيروز و برنده است، دليلى جز روحياتى برخاسته از كبر و خودپسندى نداشت. در حالى كه انبياء الهى در برابر آن شعار فراعنه فرمودند: «قد افلح من تزكّى»(17) يعنى كسى پيروز است كه خود را منزّه نگاه دارد و يا «قد افلح من زكّاها»(18) كسى رستگار است كه خود را تطهير كند. ايندو شعار محصول دو بينش است يعنى بينش خودپسندى و خداپسندى.
آفات خود پسندى و عجب
روشن است كه هر صفت پليد و رذيله آفاتى دارد و عجب نيز از اين قاعده خارج نيست و اينك به برخى از آفات آن اشاره مىكنيم.
1- نابودى اعمال
امام على (ع) در قسمتى از خطبه قاصعه مىفرمايد: «خداوند مخلوقات خود را با امورى كه آگاهى ندارند آزمايش مىكند تا بد و خوب تميز داده شود و تكبر و خود پسندى را از آنها بزدايند و خود بزرگ بينى را از آنها دور كند پس از آنچه خداوند نسبت به ابليس انجام داد عبرت گيريد زيرا كه اعمال فراوان او را با تكبر و عجب از بين برد. او شش هزار سال عبادت نمود اما با ساعتى تكبر همه را نابود كرد».
2- كشتار و خونريزى
امام على (ع) در همان خطبه قاصعه مىفرمايد: «تكبر و خودپسندى در دل مسلمان از آفتهاى شيطان و وسوسههاى اوست. تاج تواضع را بر سر نهيد و خودپسندى را زير پا گذاريد و حلقههاى زنجير عجب را از گردن باز كنيد چرا كه اين صفت چيزى است كه متكبران را همانند كرده تا قرنها به تضاد و خونريزى گذراندند».
3- كفر و انكار قيامت
در سوره كهف(19) از قرآن كريم وقتى جريان آن دو مردى را مطرح مىكند كه يكى از آنها دو باغ انگور همراه درختان نخل و ميوههاى فراوان داشت و با رفيق خود گفتگو مىكرد، آن مرد خودپسند و متكبر چنين گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات از تو نيرومندترم» خداوند در ادامه همان آيه مىفرمايد: «او در حالى كه به خود ستم كرده بود در باغ خويش گام نهاد و گفت: من گمان نمىكنم هرگز اين باغ نابود گردد و باور نمىكنم كه قيامت برپا گردد و اگر هم برپا شود جايگاه من بهتر از اين جا خواهد بود.»
4- بى ارزش شدن نزد پروردگار
امام على(ع) در نامه خود(20) به مالك اشتر وقتى كه او را به فرماندارى مصر برمى گزيند مىفرمايد: «به پرهيز كه در بزرگى خود را همانند خداوند پندارى و در شكوه خداوندى همانند او دانى زيرا خداوند هر سركشى را خوار و هر خودپسندى را بى ارزش مىكند.»
5 – گرفتار شدن در كام خطر و بنبستى
امام على(ع) در كلمات قصار نهج البلاغه به گونه ديگرى از آفات عجب و خودپسندى پرده بر مىدارد. زيرا گاهى مىفرمايد: «الاعجاب يمنع الازياد»(21)يعنى خودپسندى مانع فزونى نعمت و كمال مىشود و همانند سدّى آهنين راه تعالى را بر انسان مىبنددو گاهى هم مىفرمايد: «و قد خاطر من استغنى برأيه»(22) يعنى آنكس كه با رأى خود احساس بى نيازى كند و مغرور به رأى خود باشد بكام خطرها مىافتد.
6- فرصت هجوم شيطان
امام على(ع) در نامه خود به مالك اشتر مىفرمايد: «و ايّاك و الاعجاب بنفسك و الثّقه بما يعجبك منها و حبّ الاطراء…»(23) يعنى مبادا هرگز دچار خودپسندى گردى و به خوبيهاى خود اطمينان كنى و ستايش را دوست داشته باشى كه اينها همه از بهترين فرصتهاى شيطان براى هجوم آوردن به تو است و كردار نيك نيكوكاران را نابود مىكند.
7- خوف عاقبت به شرّى
عجب و خودپسندى رذيلهاى است كه اگر انسان گرفتار به آن كمى به خود نيايد او را عاقبت به شرّ مىنمايد. در حديثى از حضرت باقر(ع) روايت شده است كه فرمودند: «دو نفر داخل مسجد شدند، يكى عابد، ديگرى فاسق و چون از مسجد بيرون رفتند فاسق از جمله صديقان بود و عابد از جمله فاسقان! و دليلش اين بود كه عابد داخل مسجد شد و به عبادت خود مىباليد و در اين فكر بود، امّا فاسق در فكر پشيمانى از گناه و استغفار بود».(24)
گنهكار انديشناك از خداى
بسى بهتر از عابد خودنماى
كه آن را جگر خون شد از سوز درد
كه اين تكيه بر طاعت خويش كرد
ندانست در بارگاه غنى
سرافكندگى به ز كبر و منى
بر اين آستان عجز و مسكينيت
بِه از طاعت و خويشتن بينى است
8 – زوال نعمت و پژمرده شدن دين.
امام على (ع) براى عجب و خودپسندى آفت ديگرى را بيان مىكند. او چنين مىفرمايد: «و لا تسرعنّ الى بادرةٍ وجدت منها مندوحة ولا تقولنّ انّيمؤمّر آمر فاطاع فانّ ذلك ادغالٌ فى القلب و منهكةٌ للدّين و تقرّبٌ من الغير»(25) يعنى از خشمى كه مىتوانى از آن رهائى يابى شتاب مكن، به مردم نگو، بمن فرمان دادند و من نيز فرمان مىدهم بايد اطاعت شود چرا كه اينگونه خود بزرگ بينى دل را فاسد و دين را پژمرده و موجب زوال نعمتها است».
طبيعى است كه اين صفت زشت آفتهاى ديگرى هم دارد زيرا انسانى كه گرفتار اين صفت است گناهان خود را ناچيز مىداند و اى بسا كه خود را از گناه پاك پندارد چه اينكه خود را از هرگونه آموزش و نصيحت بى نياز مىبيند و در نتيجه، جهالت زيانبار بر فكر و انديشهاش سايه مىافكند و رأى و عقيده خود را بر هر عقيدهاى مقدم مىدارد و در نهايت هرگز بفكر اصلاح خويش بر نمىآيد و خلاصه اينكه چنين فردى از خدا ترسى ندارد و خود را از مكر خدا ايمن مىداند و مىپندارد كه نزد خدا داراى منزلتى است و يا بر او حقى دارد. او ديگر نصيحت كسى را نمىشنود و خود را بى نياز از سؤال كردن و يادگيرى مىداند و در نتيجه اين افكار غلط، ضرر جدى به او مىرسد و گاهى بين مردم رسوا و مفتضح مىگردد. كه انسان بايد از شرّ چنين صفات پليدى بخدا پناه ببرد.
راههاى معالجه بيمارى عجب
بيمارىهاى روانى نيز همانند جسمى راه علاج و درمان دارند و انسان بيمار بايد آن راهها را شناسائى و به موقع بكار گيرد و اينك به طور اختصار به برخى از آنها اشاره مىگردد.
1- اول اينكه انسان بيمار، نسبت به بيمارى خود آگاهى داشته باشد و اگر چنين نباشد به علاج آنها اقدام نمىكند و اصولاً علم و دانائى در هر كارى حرف اول را مىزند و هرگونه حركت منهاى دانش مربوطه چيزى جز دورى از هدف را به ارمغان نمىآورد.
على (ع) مىفرمايد: «نزديكترين مردم به انبياء داناترين آنان است»(26) و در جاى ديگر فرمود: «لاترى الجاهل الّا مفرطاً او مفرّطا»(27) يعنى انسان جاهل و نادان خارج از اين دو قسم نيست كه يا تندرو است و يا كندرو. و در گفتار ما نيز، چون نمىداند بيمار است هرگز اقدام نمىكند و اصولاً نادانى او دليل آشكاريست بر فقر و تهيدستى و از اين رو على(ع) مىفرمايد: «لا غنى كالعقل و لا فقر كالجهل»(28) هيچ بى نيازى چون عقل و هيچ فقرى چون نادانى نيست، و طبيعى است كه انسان تهيدست توان علاج بيماريش را ندارد. خلاصه اينكه وقتى انسان نسبت به بيماريش و يا به آفتهاى دنيوى و اخروى آن علم و آگاهى ندارد در واقع در راه معالجهاش تهيدست است.
2- بايد صاحب اين صفت بررسى كند كه چه چيز سبب اين بيماريش گشته مثلاً اگر عجب او بخاطر علم يا معرفت يا عبادت يا غير اينها از كمالات نفسانيه باشد تامّل كند كه اين علم را چه كسى به او داده؟ اگر به اين نتيجه رسيد كه از جانب خداست پس به وجود و كرم او عجب نمايد و به فضل و توفيق او فرحناك شود و اگر چنان دانست كه بدون عنايت خداوند به آن علم و عبادت رسيده است كه زهى جهل و نادانى!
در آستان جانان از آسمان بينديش
كز اوج سربلندى افتى به خاك پستى
اصولاً يادآورى ايام تهيدستى مىتواند در علاج اين بيمارى سهيم باشد.گفتهاند كه اياز پس از رسيدن به دربار سلطان محمد غزنوى و دست يافتن به مقام قرب سلطان، روزها به دور از چشم اغيار به اتاقكى مىرفته و پوستين دوران چوپانى خويش را به تن مىكرده و چوب شبانى را به دست مىگرفته است. يك روز كه راز اين كار آشكار شد گفت: مىكوشم تا روزهاى شبانى خويش را به ياد آرم و عجب مرا فريفته و مغرور نسازد. و همچنين اگر عُجب به خاطر حسن و جمال است پس علاج آن است كه بداند بزودى بر طرف خواهد شد چرا كه جمال و زيبائى انسان با اندك مريضى و تب شبى و يا آبلهاى، از بين مىرود. و از آن گذشته مرگ و حتى ياد آن تمامى نقشه هايش را برهم مىريزد. و جمال و زيبايى بر او نمىگذارد. كه اين فراز مستقلاً اشاره خواهد شد.
3- تأمّل در عظمت پروردگار و عجز و ناتوانى هر آنچه غير اوست مىتواند در معالجه عجب آدمى مؤثر افتد. على(ع) در اين باره مىفرمايد: «ولو فكّروا فى عظيم القدرة و جسيم النّعمه لرجعوا الى الطريق و خافوا عذاب الحريق»(29) اگر مردم در عظمت قدرت خدا و بزرگى نعمتهاى او مىانديشيدند به راه راست باز مىگشتند و از آتش سوزان مىترسيدند اما دلها بيمار و چشمها معيوب است. اصولاً بر چه ملاكى انسان بتواند در برابر عظمت حق عرض اندام كند و خود را از خداوند طلبكار بداند؟ البته كه اين فكر و انديشه براى انسان چيزى جز نادانى و از دست دادن ارزش خود نيست. امام على(ع) در خطبه ديگرش مىفرمايد: «كفى بالمرء جهلاً ان لايعرف قدره»(30) در نادانى انسان همين بس كه قدر و ارزش خود را نداند. انسان با همه هياهوئى كه داشته باشد بايد بداند كه در خميرمايه اصلىاش فنا و زوال است. روزگارى نبوده است و روزگارانى هم نخواهد بود: «لم يخلق الاشياء من اصولٍ ازليه ولامن اوائل ابديّه بل خلق ما خلق فاقام حدّه»(31) يعنى پديدهها را از مواد ازلى و ابدى نيافريد بلكه آنها را از نيستى به هستى آورد. و در جاى ديگر نيز امام على(ع) چنين فرموده است: «خداوند با قدرت خود پديدهها را آفريد و با عزّت خود گردنكشان را بنده خويش ساخت و با بخشش خود بر همه بندگان برترى يافت.»(32)
امام در نامه 53 نهج البلاغه به مالك اشتر مىفرمايد: «اگر با مقام و قدرتى كه دارى دچار تكبّر يا خود بزرگ بينى شوى به عظمت حكومت پروردگار كه برتر از توست بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مىدهد و تندروى تو را فرو مىنشاند و عقل و انديشهات را به جايگاه اصلى باز مىگرداند.» و در بخش ديگرى از همان نامه مىفرمايد:«اى مالك تو همانا از آنان برتر و امام تو از تو برتر و خدا بر آن كس كه تو را فرماندارى مصر قرار داده والاتر است.»
4- تصور مرگ و دشواريهاى قيامت مىتواند عامل بسيار مؤثرى در علاج بيماريهاى روانى انسان باشد. اصولاً ياد مرگ بسيارى از خوشيها را كدر و شيرينىها را تلخ مىكند و غرور انسان خودپسند را مىشكند خداوند در قرآن كريم حالات برخى از افراد محتضر را چنين ترسيم مىكند: «كلّا اذا بلغت التّراقى و قيل من راق وظنّ انّه الفراق و التفّت السّاق بالسّاق الى ربّك يومئذٍ المساق»(33) چنين نيست كه انسان مىپندارد او ايمان نمىآورد تا موقعى كه جان به گلوگاهش برسد و گفته شود كه آيا كسى هست كه اين بيمار را نجات دهد؟ بيمار به جدائى از دنيا يقين پيدا كند و ساق پاها از سختى جان دادن به هم بپيچد در آن روز مسير همه بسوى پروردگارت خواهد بود.
در آيه ديگرى مىفرمايد: «پس چرا هنگامى كه جانت به گلوگاه مىرسد توانائى بازگرداندن آنرا نداريد؟ و شما در اين حال نظاره مىكنيد و كارى از دستتان نمىآيد و ما از شما به او نزديكتريم ولى نمىبينيد» (34) و در آيات بعدى مىگويد: «اگر اين شخص از گمراهان باشد با آب جوشان دوزخ از او پذيرايى مىشود و سرنوشت او ورود در آتش جهنم است و اين مطلب حق و يقين است.»(35) بديهى است كه تأمّل و دقت در اين آيات و آيات ديگرى كه سختىهاى عالم احتضار و قيامت را مطرح مىكنند مىتواند انسان را از انحراف و گرفتارى عجب و خودپسندى نجات دهد. چرا كه چنين آدمى هرگز نمىتواند انواع عذابهاى وعده داده شده را تحمّل كند و به ناچار به فكر اصلاح نفس خود مىافتد و امام على(ع) با عبارت بسيار بليغ و رسا، انسانها را از عقوبت و كيفر عجب و خودپسندى پرهيز مىدهد و چنين هشدار مىدهد: «پس خدا را! خدا را! از تعجيل در عقوبت و كيفر سركشى و ستم برحذر باشيد، و از آينده دردناك ظلم، و سرانجام زشت تكبّر و خودپسندى كه كمينگاه ابليس است و جايگاه حيله و نيرنگ اوست، بترسيد، حيله و نيرنگى كه با دلهاى انسانها، چون زهر كشنده مىآميزد، و هرگز بىاثر نخواهد بود و كسى از هلاكتش جان سالم نخواهد برد. نه دانشمند بخاطر دانشش و نه فقير به جهت لباس كهنهاش، در امان نيست.»(36) امام على(ع) در جاى ديگر از كلامش عاقبت انسانها را چنين توصيف مىكند: «او را در سرزمين مردگان مىگذارند و در تنگناى قبر تنها خواهد ماند. حشرات درون زمين، پوستش را مىشكافند وخشت و خاك گور بدن او را مىپوساند. تندبادهاى سخت آثار او را نابود مىكند و گذشت شب و روز نشانههاى او را از ميان بر مىدارد بدنها، پس از آنهمه طراوت متلاشى مىگردند و استخوانها بعد از آنهمه سختى و مقاومت پوسيده مىشوند و ارواح در گرو سنگينى گناهانند و در آنجاست كه به اسرار پنهان يقين مىكنند.»(37)
امام در ادامه كلامش در توصيف صحنهاى از قيامت چنين مىفرمايد: «بدانيد كه بايد از صراط عبور كنيد، گذرگاهى كه عبور كردن از آن خطرناك است، با لغزشهاى پرتاب كننده، و پرتگاههاى وحشت زا، و ترسهاى پياپى.»(38)
اين مقاله توسط آقاى محمد رضا رضوانى پور براى مجله ارسال شده است. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. فرهنگ فارسى دكتر محمد معين. 2. مقامات العليه، شيخ عباس قمى، ص 53. 3. معراج السعادة، ص 200. 4. چهل حديث امام خمينى(ره)، ص 63. 5. سوره لقمان، آيه 18. 6. سوره حديد، آيه 23 و نساء، آيه 36. 7. سوره هود، آيه 10. 8. غررالحكم. 9. بحارالانوار، ج 69، ص 317. 10. نهج البلاغه، كلمات قصار، ص 167. 11. همان، ص 211. 12. همان، ص 212. 13. الاختصاص، ص 227. 14. سيره پيشوايان، ص 545. 15. سوره نازعات، آيه 24. 16. سوره طه، آيه 64. 17. سوره اعلى، آيه 14. 18. سوره شمس، آيه 9. 19. سوره كهف، آيه 34. 20. نهج البلاغه، نامه 53. 21. همان، كلمات قصار، ص 167. 22. همان، ص 211. 23. همان، نامه 53. 24. بحارالانوار، ج 72، ص 311. 25. نهج البلاغه، نامه 53. 26. همان، حكمت 96. 27. همان، حكمت 70. 28. همان، حكمت 54. 29. نهج البلاغه، خطبه 185. 30. همان 103. 31. همان 163. 32. همان. 33. سوره قيامت، آيه 26. 34. سوره واقعه، آيات 85 – 83. 35. همان، آيات 95 – 92. 36. نهج البلاغه، خطبه 192. 37. همان، خطبه 83. 38. همان.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
شوراى شهر لندن پنج ميليون پوند بودجه براى شناسايى مسلمانان اختصاص داد. (17/10/85)
20 هزار نظامى عراقى تأمين امنيت بغداد را بر عهده گرفتند. (20/10/85)
آمريكا، اسرائيل و عربستان براى عمليات مخفيانه سيا عليه حزب اللّه لبنان توافق كردند.
سيد محسن حكيم: اعدام صدام نشانه قدرت و استقلال دولت عراق بود. (21/10/85)
اسماعيل هنيه: امروز وحدت فلسطينىها واجب شرعى است. (24/10/85)
دولت عراق دو همدست صدام (برزان تكريتى و عواد البندر) را هم اعدام كرد. (26/10/85)
بر اساس آخرين تحقيقات 655 هزار غير نظامى عراقى قربانى سياستهاى بوش و بلر شدهاند. (28/10/85)
سيد حسن نصراللّه به دنبال استعفاى رئيس ستاد ارتش اسرائيل: منتظر استعفاى نخست وزير و وزير جنگ اسرائيل هم باشيد. (1/11/85)
سيد حسن نصر اللّه: پيروزى بر اسرائيل را امام حسين(ع) به ما آموخت. (2/11/85)
ابومازن و خالد مشعل براى توقف درگيرىها به توافق رسيدند.
نفاق علماى وهابى با افشاى اسناد تكفير صدام رو شد. “بن باز” در فتواى خود صدام را كافر و منافقى معرفى كرد كه توبهاش پذيرفته نخواهد شد و لعن او جايز است. (3/11/85)
در ادامه قدرت نمايى حزب اللّه، اعتصاب ملى لبنان را فرا گرفت. (4/11/85)
اعتصابيون لبنانى: اگر سينيوره عبرت نگيرد قاطعتر به صحنه مىآئيم. (5/11/85)
حركت سنجيده سيد حسن نصراللّه(در عدم درگيرى) توطئه اسرائيل را ناكام گذاشت. (7/11/85)
روزنامه يديعوت احارنوت از دستور كاخ سفيد به سيا براى انجام فعاليتهاى سرى عليه حزب اللّه خبر داد. (8/11/85)
سيدحسن نصراللّه: فرزندان امامى هستيم كه تن به ذلت نداد. (11/11/85)
كارشناس اسرائيلى: سيد حسن نصراللّه از اسرار ما با خبر است. (15/11/85)
انفجار كاميون در منطقه شيعه نشين بغداد به شهادت 137 نفر و مجروح شدن 305 نفر انجاميد. (16/11/85)
امام جمعه مسجد الحرام:برادرى شيعه و سنى يك نعمت الهى است. (18/11/85)
اخبار داخلى
لاريجانى در چين: اگر تهديد شويم ممكن است از «ان. پى. تى» خارج شويم.
رئيس جمهور در جلسه استانى هيأت دولت در خوزستان: دولت براى توسعه و پيشرفت خوزستان هيچ محدوديتى قائل نيست.
آقازاده: قابليت هستهاى ايران غير قابل تحريم است. (16/10/85)
رهبر معظم انقلاب: مسؤولان حق ندارند از حق هستهاى صرف نظر كنند.
رهبر انقلاب: امروز پرهيز از اختلاف مهمترين وظيفه مسلمانان است.
سخنگوى وزارت خارجه در پاسخ به تهديد رژيم صهيونيستى: هرگونه اقدام عليه ايران بدون پاسخ نخواهد ماند. (19/10/85)
انفجار مشكوك و مهيب در كوههاى كرمان اتفاق افتاد.
رئيس جمهور: دولت تا يك سال آينده نوسانات تند افزايش قيمتها را كنترل مىكند.
سرپرست مجتمع قضايى امور اقتصادى: منتظريم رئيس جمهور صاحبان ثروتهاى نامشروع را معرفى كند. (21/10/85)
با تصويب هيأت دولت، بنزين نيمه دوم سال 86 سهميه بندى مىشود. (23/10/85)
مذاكرات احمدى نژاد با دانيل اورتگا و هوگو چاوز آغاز شد. (25/10/85)
رهبر انقلاب: وحدت، پشتيبان دولتهاى اسلامى است. اختلاف افكنان در جهان اسلام نه شيعه هستند و نه سنى.
قوىترين مرد جهان (حسين رضازاده) خادم امام رضا(ع) شد. (26/10/85)
شهرام جزايرى از توضيح درباره سرمايه 160 ميليارد تومانى طفره رفت.
دبير ستاد مبارزه با قاچاق كالا خبر داد: پروندههاى ميلياردى قاچاق كالا در پيچ و خم رسيدگى گرفتار است.
آيت اللّه شاهرودى نسبت به نفوذ كار چاق كنها در دستگاه قضايى هشدار داد. (27/10/85)
حداد عادل در اعتراض به مصوبه ديروز نمايندگان: افزايش عمر مجلس خلاف قانون اساسى است.
لاريجانى: توقف غنى سازى دروغ عجيب و غريبى است. (28/10/85)
وزير دفاع آمريكا: فشار به ايران براى مذاكره است نه جنگ. در شرايط فعلى فقط بايد التماس كنيم.
نمايندگان مجلس: بودجه سال 86 بايد با رويكرد شرايط تحريم تدوين شود.
آيت اللّه محمدهادى معرفت درگذشت.
البرادعى: ايران تأسيسات هستهاى اعلام نشده ندارد. (30/10/85)
شوراى نگهبان با شرايط جديد نمايندگى مجلس شوراى اسلامى موافقت كرد. (1/11/85)
بودجه 229 هزار ميليارد تومانى تقديم مجلس شد. (2/11/85)
كارتر: توان جلوگيرى از پيروزى انقلاب اسلامى را نداشتيم. (3/11/85)
به رغم مخالفت صريح قانون اساسى، 121 نماينده با افزايش عمر وكالت خود رأى دادند! (4/11/85)
على رغم تلاش غرب براى تحريم ايران، 3/4 ميليارد دلار سرمايه گذارى اروپايىها در پارس جنوبى صورت مىگيرد.
سوگوارى حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) از شنبه شب در محضر رهبر انقلاب برگزار مىشود.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى در ديدار سفير انگليس در تهران: غرب زورگويى را كنار بگذارد، آماده مذاكره هستهاى هستيم. (5/11/85)
لاريجانى پس از ديدار با دبير شوراى امنيت ملى عربستان: حمله به ايران عمليات روانى آمريكاست.
البرادعى: دانش هستهاى ايران قابل بمباران نيست. (7/11/85)
متكى در ديدار با همتاى بلاروس: با توقف غنى سازى به هر شكلى مخالفيم.
نرخ رشد جمعيت در كشور كاهش يافت.
وزير امور خارجه: ايران از راه حل جامع الاطراف در پرونده هستهاى استقبال مىكند.
ايران اسلامى در آستانه تاسوعا و عاشوراى حسينى غرق در ماتم است. (8/11/85)
كارشناسان از پيشنهاد رهبر انقلاب در مورد تشكيل سازمان اوپك گازى استقبال كردند.
لاريجانى: مواضع هستهاى ما تغيير نكرده است. (12/11/85)
روزنامه انگليسى اينديپندنت: واگذارى خاورميانه به ايران تنها چاره آمريكاست.
ياد امام و شهدا در آغاز دهه فجر گرامى داشته شد.
مالزى: فعاليت اقتصادى در ايران را به تجارت آزاد با آمريكا ترجيح مىدهيم. (14/11/85)
همزمان با دهه فجر جهش علمى ايران در كنترل ايدز و توليد داروهاى نو تركيب اعلام شد.
دستگاههاى اجرايى موظف به استخدام فرزندان شاهد بيكار داراى تحصيلات دانشگاهى شدند. (15/11/85)
مسؤولان كشور در جمع خبرنگاران و كارشناسان خارجى بازديد كننده از تأسيسات هستهاى: مىبينيد كه ايران قطعنامه را اجرا نمىكند.
دكتر الهام براى وزارت دادگسترى به مجلس معرفى شد.
بهاى نفت به مرز 60 دلار رسيد. (16/11/85)
رهبر انقلاب در ديدار عبدالعزيز حكيم: سياست ما حمايت از دولت عراق است. (17/11/85)
ولى امر مسلمين با اشاره به تخريب ديوار مسجدالاقصى: جهان اسلام بايد اشغالگران قدس را پشيمان كند. (19/11/85)
وزير اطلاعات: 100 جاسوس سيا و موساد به دام افتادند.
فرمانده كل قوا تأكيد كردند در صورت تعرض به ايران همه جهان را براى آمريكا ناامن مىكنيم.
رهبر انقلاب: ملت ايران در 22 بهمن پرشورتر از هميشه به ميدان مىآيد.
پوتين در ديدار با دكتر ولايتى: پرونده هستهاى ايران بايد از طريق گفتگو حل و فصل شود. (21/11/85)
حماسه لبيك ملت به رهبر، بهمن 85 آوار سنگين بر سر دشمن بود.
لاريجانى در مونيخ: دشمنى 28 ساله آمريكا، ايران را قدرتمندتر كرده است. (23/11/85)
اخبار خارجى
آمريكا روسيه را تحريم كرد.
دمكراتها: زمان پايان جنگ در عراق فرا رسيده است. (17/10/85)
18 تفنگدار آمريكايى در 7 عمليات كشته و مجروح شدند.
اردوغان از مسلح كردن پ ك ك توسط آمريكا خبر داد. (19/10/85)
سوئيس يخ زد.
زير دريايى هستهاى آمريكا با نفتكش ژاپنى در تنگه هرمز برخورد كرد. (20/10/85)
سياستمداران و نظاميان آمريكايى به طرح افزايش نيرو در عراق اعتراض كردند. (21/10/85)
صاحب نظران و رسانههاى جهان با ارزيابى راهبرد جديد آمريكا اعلام كردند، بوش در عراق نه راه پس دارد، نه راه پيش.
مخالفان جنگ در شهرهاى مختلف آمريكا تظاهرات كردند. (24/10/85)
گورباچف: آمريكا بايد از طمع ورزى جهانى دست بردارد.
بوش به اشتباه سياست هايش در عراق اعتراف كرد. (25/10/85)
نظاميان سابق آمريكايى با امضاى طومارى خواستار پايان جنگ شدند.
روزنامه بوستون گلوب: تنها راه حفظ آبروى واشنگتن پذيرش نفوذ ايران در منطقه است.
نيوزويك: جنگ عراق، جنگى كاملاً شكست خورده است. (27/10/85)
رئيس ستاد ارتش اسرائيل با اعتراف به شكست استعفا كرد. (28/10/85)
رئيس مجلس نمايندگان آمريكا:بوش در چاله عراق به چاه افتاده است.
13 نظامى آمريكايى در سقوط هليكوپتر در بغداد به هلاكت رسيدند.
رئيس شوراى روابط خارجى آمريكا: نتيجه جنگ عراق پايان عصر برترى آمريكاست. (1/11/85)
هيلارى كلينتون رسماً كانديداى رياست جمهورى آمريكا شد. (2/11/85)
مردم چك: به آمريكا اجازه ساخت پايگاه نمىدهيم. (3/11/85)
اعتراف صريح شيمون پرز، فروپاشى اسرائيل نزديك است. (4/11/85)
پليس انگليس براى بار دوم، بلر را به اتهام رشوهخوارى احضار كرد. (14/11/85)
بيانيه 118 كشور عضو عدم تعهد، اسرائيل بايد به امضاى ان پى تى تن دهد. (19/11/85)
پوتين: آمريكا بزرگترين تهديد عليه روسيه است.
پاورقي ها:
اخوّت و برادرى در سخنان بنيانگذار مكتب جعفرى
سنگ زيرين و بنيان اساسى جامعه اسلامى را اخوّت و برادرى، مساوات و برابرى تشكيل مىدهد. ديگران وقتى مىخواهند زياد اظهار علاقه به هم مسلكان خود كنند از آنان به عنوان “رفيق” ياد مىكنند، ولى اسلام سطح پيوند علائق دوستى مؤمنين و مسلمين را به قدرى بالا برده كه به صورت نزديكترين پيوند دو انسان با يكديگر آنهم پيوندى بر اساس مساوات و برابرى، مطرح مىكند، و آن علاقه «دو برادر» نسبت به يكديگر است.(1)
همين اخوّت و برادرى بود كه اسلام نوپاى زمان پيامبراكرم(ص) را به بالاترين قدرت رساند، و عامل پيروزىها و پيشرفتهاى بزرگ گرديد. به اين جهت پيامبراكرم(ص) به محض ورود در مدينه اولين كارى كه بعد از ساخت مسجد انجام داد اين بود كه مسلمانان و مؤمنين را با هم برادر نمود.
حضرت بعد از پايان ساخت مسجد سيصدنفر از مهاجر و انصار را برادر هم قرار داد و خطاب به آنان فرمود: «تأخوا فى اللّه اخوين اخوين؛ با يكديگر برادر دينى شويد.» فلانى تو برادر فلانى هستى(2) و…
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت
يك زديگر جان خون آشام داشت
كينههاى كهنهشان از مصطفى
محو شد در نور اسلام و صفا
اولاً اخوان شدند آن دشمنان
همچو اعداد عنب در بوستان
وزدم المؤمنون اخوه به پند
درشكستند و تن واحد شدند
آفرين بر عشق كل اوستاد
صد هزاران ذرّه را داد اتحاد
همچو خاك مفترق در رهگذر
يك سبوشان كرد دست كوزه گر(3)
كار اخوّت به پايان رسيد آنگاه على(ع) را برادر خويش قرار داد و فرمود: «انت اخى فى الدّنيا و الآخرة؛(4)تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.»
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به اخوت و برادرى، و اهميت وجايگاه آن در كلام حضرت امام صادق(ع) بنيانگذار مكتب قويم و پايدار جعفرى، اميد كه مورد استفاده همه اقشار جامعه قرار گيرد.
اهمّيت اخوّت و برادرى در قرآن
قرآن اين كتاب انسان ساز و جمع و جامعهخواه، سخت بر مسئله برادرى و اخوّت مؤمنان و مسلمين تكيه و بر آن پافشارى نموده است.
يك جا اعلام مىدارد: «انّما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم و اتّقوا اللّه لعلّكم ترحمون؛(5) مؤمنان برادر يكديگرند، بنابراين ميان دو برادر خود صلح برقرار سازيد، و تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد.»
و پيامبر اكرم(ص) فرمود: «مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود.»(6)
و در جاى ديگر قرآن كريم يكى از بزرگترين نعمتهاى الهى را ايجاد الفت و اخوت و برادرى در جامعه اسلامى مىداند و مىفرمايد: «واعتصموا بحبل اللّه جميعاً ولاتفرّقوا و اذكروا نعمت اللّه عليكم اذ كنتم اعداءً فالّف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخواناً و كنتم على شفا حفرةٍ من النّار فانقذكم منها كذلك يبيّن اللّه لكم آياته لعلّكم تهتدون؛(7) و همگى به ريسمان خدا(قرآن و عترت و…) چنگ زنيد و پراكنده نشويد، و نعمت (بزرگ) خدا را برخود بياد آريد، كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد، و به بركت نعمت او برادر شديد، و شما بر لب حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آنجا برگرفت و نجات داد اين چنين خداوند آيات خود را براى شما آشكار مىسازد شايد هدايت شويد.»
يكى از موفقيتهاى پيامبر اكرم(ص) پس از هجرت به مدينه، اين بود كه به وسيله اسلام بين دو قبيله بزرگ مدينه به نام «اوس» و «خزرج» كه يكصد سال با هم جنگ و خون ريزى داشتند، صلح و برادرى ايجاد كرد.
روزى دو نفر از قبيله «اوس» و «خزرج» به نام «ثعلبة بن غنم» و «اسعدبن زرارة» در برابر يكديگر قرار گرفتند، و هر كدام افتخاراتى را كه بعد از اسلام نصيبشان شده بود برمىشمردند، ثعلبه گفت: خزيمة بن ثابت (ذوالشهادتين) و حنظله(غسيل الملائكه) كه هر كدام از افتخارات مسلمانانند، از ما هستند و همچنين عاصم بن ثابت و سعد بن معاذ از ما مىباشند.
در برابر او «اسعدبن زراره» خزرجى گفت: چهار نفر از قبيله ما در راه نشر و تعليم قرآن خدمت بزرگى انجام دادند، ابى بن كعب،معاذبن جبل،زيدبن ثابت، و ابوزيد، به علاوه «سعدبن عباده» رئيس و خطيب مردم مدينه از ما است. كم كم كار بجاى باريك كشيد و نزديك بود كه آتش جنگ دوباره شعله ور شود، پيامبراكرم(ص) فوراً به محل حادثه آمده و خطر را رفع نمود، آنگاه آيات فوق نازل شد و به صورت يك حكم عمومى همه مسلمانان را به برادرى و يكدلى دعوت نمود.(8)
و در آيه سوم، روح حاكم بر جامعه دينى و اسلامى را، روح محبّت و صفا دانسته از زبان متديّنان اين چنين نقل مىفرمايد: «…ربّنا اغفرلنا ولاخواننا الّذين سبقونا بالايمان ولاتجعل فى قلوبنا غلّاً للّذين آمنوا ربّنا انّك رؤفٌ رحيم؛(9) پروردگارا! ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز، و در دلهايمان حسد و كينهاى نسبت به مؤمنان قرار مده، پروردگارا! تو مهربان و رحيمى».
با توجه به تعليمات قرآنى اهمّيت و جايگاه اخوّت و برادرى را با استفاده از سخنان امام به حق ناطق حضرت صادق(ع) پىمىگيريم.
مؤمنين با همديگر برادرند
امام صادق(ع) به عنوان فردى از ثقل اصغر، مصداقى از عترت، مانند قرآن مؤمنين را برادر مىداند و با تفصيل بيشتر اين رابطه برادرى را در ضمن مثال زيبا ترسيم و تجسيم نموده است. آنجا كه فرمود: «المؤمن اخو المؤمن،كالجسد الواحدان اشتكى شيئاً منه و جد الم ذلك فى سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة؛ مؤمن برادر مؤمن است و همگى به منزله اعضاء يك پيكرند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ديگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده.»(10)
و در حديث ديگرى فرمود: «المؤمن اخوالمؤمن عينه و دليله لايخونه و لا يظلمه،ولايغشه ولايعده عدةً فيخلفه؛ مؤمن برادر مؤمن است و به منزله چشم او و راهنماى اوست هرگز به او خيانت نمىكند و ستم روا نمىدارد، با او غش و تقلّب نمىكند، و هر وعدهاى را به او دهد تخلّف نخواهد كرد.»(11)
و در جاى ديگر نشانه دين دوستى را، دوستدارى برادر دينى دانسته مىفرمايد: «من حبّ الرّجل دينه حبّه اخاه؛ از (نشانههاى) دوستى مرد دينش را (اين است كه) برادر (دينى) خود را دوست بدارد.»(12)
شيعه حقيقى، مواسات و برادرى
از بارزترين علامت و نشانههاى شيعيان راستين مواسات و همدردى با برادران دينى است، حضرت صادق(ع) فرمود: «امتحنوا شيعتنا عند مواقيت الصّلوة، كيف محافظتهم عليها، و الى اسرارنا كيف حفظهم لها عند عدوّنا و الى اموالهم كيف مواساتهم لاخوانهم؛ شيعيان ما را (در چند مورد) امتحان كنيد: 1- در وقت نماز كه چگونه بر آن محافظت مىكنند.2- نسبت به اسرار ما كه چگونه از آن در نزد دشمنان، محافظت مىكنند. 3- و نسبت به اموالشان كه چگونه با آن با برادر دينى خود همدردى و مواسات مىكنند.»(13)
اين روايت مىرساند كه يكى از علائم شيعيان راستين و حقيقى مواسات و همدردى مالى است با ديگر افراد جامعه.
تأكيد بر برادرى و دوستى
حضرت صادق(ع) بر امر اخوّت و برادرى سخت تأكيد داشت و هر از شيعيان حضرت خدمت او مىرسيد، بر اين سفارش مىفرمود، و به شيعيان ديگر نيز پيغام مىداد از جمله به خيثمه فرمود: «ابلغ موالينا السّلام و اوصهم بتقوى اللّه و العمل الصالح و ان يعود صحيحهم مريضهم وليعدغنيهم على فقيرهم و ان يشهد جنازة ميّتهم، و ان يتلاقوا فى بيوتهم و ان يتفاوضوا علم الدّين فانّ ذلك حياةٌ لامرنا رحم اللّه عبداً احيى امرنا؛(14) به دوستان ما سلام برسان، و توصيه كن آنها را (از طرفما) به تقواى الهى، انجام عمل صالح، و اين كه (افراد) سالم از آنان بيمارانشان را عيادت كنند، و ثروتمندانشان بر فقيرشان رسيدگى كنند، و در تشييع جنازههاى همديگر شركت نمايند، و در خانهها همديگر را ملاقات نمايند(و ديد و بازديد داشته باشند) و علم دين را برپا دارند زيرا اين امور باعث زنده شدن امر ما(اهل بيت) مىشود، خدا رحمت كند بندهاى را كه امر ما را زنده كند.»
محمد بن مسلم مىگويد: با مردى از اهل جبل نزد امام صادق(ع) مشرف شديم هنگام خداحافظى به امام عرض كردم به من نصيحتى بفرما، فرمود: «اوصيك بتقوى اللّه و برّ اخيك المسلم و احبّ له ما تحبّ لنفسك و اكره له ما تكره لنفسك، و ان سألك فاعطه و ان كفّ عنك فاعرض عليه، لاتملّه خيراً فانّه لايملّك وكن له عضداً فانّه لك عضدٌ و ان وجد عليك فلاتفارقه…و ان غاب فاحفظه فى غيبته، و ان شهد فاكتفه واعضده و وازره و اكرمه ولاطفه فانّه منك وانت منه؛(15) تو را سفارش مىكنم به تقواى الهى، و نيكى به برادر مسلمانت. و دوست بدار براى او آنچه براى خودت دوست مىدارى، و بد بدان براى او آنچه را براى خود ناپسند مىدانى، اگر از تو درخواست (كمك) كرد عطا كن، و اگر او (از گرفتن) خود دارى كرد تو بر او عرضه كن، نسبت به خيرى براى او خسته و ملول نشوى و او از تو ملول نشود و يار برادرت باش تا او نيز يار تو باشد، اگر حاضر بود از او جدا مشو. اگر غائب بود در غيبتش او را حفظ كن و اگر حاضر بود حمايت و يارى كن و او را اكرام كن و با او با ملاطفت رفتار كن زيرا او از تو، و تو از او هستى (همه عضو يك جامعه و خانواده هستيد).»
و همچنين در حديثى فرمود: مراد از «عملوا الصّالحات»(16) مواسات و همدردى با برادران دينى است(17)
آثار دوستى و برادرى
حضرت صادق(ع) براى تشويق بيشتر جامعه به سمت و سوى برادرى و مواسات گاه فوائد و ثمرات بى شمار اخروى و دنيوى آن را بيان مىدارد، تا مردم بيشتر به آن سمت و سو حركت نمايند كه به نمونههايى اشاره مىشود.
1- نفع دنيا و آخرت
حضرت صادق(ع) فرمود: «اكثروا من الاصدقاء فى الدّنيا فانّهم ينفعون فى الدّنيا و الآخرة امّا فى الدّنيا فحوائج يقومون بها و امّا فى الآخرة فانّ اهل جهنّم قالوا مالنا من شافعين ولاصديق حميم؛(18) بر دوستان (و برادران دينى) خود در دنيا بيفزاييد زيرا آنها در دنيا و آخرت براى شما نافع است، امّا در دنيا حوائج شما را برآورده مىكنند، و امّا در آخرت (ممكن است باعث شفاعت و يارى شما شود لذا) جهنمىها مىگويند: ما نه شفيعانى داريم و نه دوستان صميمى و در سخن ديگر فرمود: «استكثروا من الاخوان فانّ لكلّ مؤمن شفاعة؛(19) بر تعداد برادران دينى خود بيفزاييد زيرا براى هر مؤمنى حق شفاعتى است (لذا ممكن است شفاعت برادران دينى شامل حال شما بشود).»
2- پاداش فراوان
امام صادق(ع) فرمود: «مصافحة المؤمن بالف حسنةٍ؛ دست دادن با (برادر)مؤمن هزار حسنه دارد.»(20) و در جاى ديگر فرمود: «تصافحوا فانّها تذهب بالسّخيمة؛(21) با هم ديگر مصافحه كنيد زيرا مصافحه كينهها را مىزدايد.»
3- بخشش گناهان و رحمت الهى
از ديگر آثار ارتباط محكم برادرى و رفت و آمد با آنان، بخشش گناهان و خطاهاست، امام ششم در اين زمينه مىفرمايد: «انّ العبد ليخرج الى اخيه فى اللّه ليزوره فما يرجع حتّى يغفرله ذنوبه و تقضى له حوائج الدّنيا و الآخرة؛(22) براستى بنده به سوى برادر دينى خود حركت مىكند براى ديدن و زيارتش(از اين ديدار) بر نمىگردد مگر آن كه گناهانش بخشيده مىشود و حاجات دنيا و آخرت او برآورده مىشود.» در حديث ديگرى از آن امام بزرگوار مىخوانيم: «انّ المؤمنين اذا اعتنقا غمرتهما الرحمة، فاذا التزما لايريدان بذلك الّا وجه اللّه و لا يريدان غرضاً من اغراض الدّنيا قيل لهما، مغفور لكما فاستأنفا، فاذا اقبلا على المسأئله قالت الملائكة بعضها لبعضٍ تنحّوا عنهما فانّ لهما سرّاً و قد ستره اللّه عليهما…؛(23) براستى هنگامى كه دو نفر مؤمن معانقه مىكنند رحمت (الهى) آن دو را فرا مىگيرد، هرگاه همراه شدند و از اين همراهى جز رضايت الهى و نه غرضى از اغراض دنيوى، مقصود باشد، به آنها گفته مىشود گناهان شما بخشيده شد، پس (پرونده را) از سر بگيريد. هرگاه از همديگر پرسشى داشته باشند برخى از ملائكه به برخى ديگر مىگويد: از آنها دور شويد كه آنها اسرارى دارند و خداوند اسرار آنها را پوشانده است.»
راوى (اسحاق) مىگويد: فدايت گردم آيا الفاظ سخنان آن دو ثبت نمىشود و حال آن كه خداوند فرموده است: «مايلفظ من قول الالديه رقيبٌ عتيد»(24) حضرت صادق(ع) آه عميقى كشيد سپس گريه كرد تا آنجا كه اشكان حضرت محاسن (مباركش) را فرا گرفت و آنگاه فرمود: اى اسحاق خداى بلند مرتبه امر كرده كه از مؤمنين هنگام ملاقات دور شوند، اين به خاطر احترام آنهاست، هرچند ملائكه الفاظ آن دو را نمىشنوند و متوجّه سخنان آنها نمىگردند، ولى عالم پنهان و آشكار (يعنى خداوند) از آن آگاهى دارد و آن را نگهدارى مىكند.»
4- يارى و لطف خداوند در دنيا و آخرت
برادران دينى و متدين انسان بندگان الهى هستند هر كس به آنها توجه و عنايت داشته باشد مورد عنايت خداوند قرار مىگيرد. امام صادق(ع) فرمود: «اللّه فى عون المؤمن ما كان المؤمن فى عون اخيه؛(25) خداوند كمك كار مؤمن است تا زمانى كه مؤمن كمك كار برادر مؤمن خود باشد.»
در جاى ديگر فرمود: «من اتاه اخوه المسلم فاكرمه فانّما اكرم اللّه عزّوجل ؛(26) كسى كه برادر مسلمانش نزد او آيد، و از او احترام نمايد پس(در واقع) خدا را گرامى داشته است.»
و بر آوردن حاجت مؤمن پاداش چندين برابر اخروى را در پى دارد چنان كه حضرت صادق(ع) فرمود: «من قضى لاخيه المؤمن حاجة قضى اللّه عزوجل له يوم القيامة مأة الف حاجة؛(27) كسى كه حاجت برادر مؤمنش را برآورده كند خداى عزيز و جليل هزار حاجت او را در روز قيامت برآورده مىسازد.»
قطع رابطه ممنوع
حضرت نه تنها بر ارتباط برادران دينى تأكيد نموده است بلكه از طرف ديگر گناه و زيان قطع ارتباط با برادران دينى را گوشزد نموده است.
جعفربن محمد(ع) در اين باره مىفرمايد: «لايفترق رجلان على الهجران الا استوجب احد هما البراءة و اللعنة و ربما استحق ذلك كلاهما؛(28) دو نفر(مؤمن) از هم جدا نمىشوند (بر اثر قهر) مگر اين كه يكى از آن دو مستحق بيزارى و لعن (الهى) مىشود و چه بسا هر دو اين استحقاق را مىيابند. معتب (راوى) عرض كرد: فدايت گردم، اين يكى ظالم است (كه مستحق لعن است) پس جرم مظلوم چيست؟ فرمود: چون مظلوم برادر(ظالمه)اش را به ارتباط با خود دعوت نكرده و سخنان او را ناديده نگرفته، شنيدم از پدرم كه مىفرمود: وقتى دو نفر منازعه كردند و يكى بر ديگرى تافت، پس مظلوم به برادرش رجوع كند و به او بگويد: من ظالم(بجاى تو) تا جدائى نيفتد بين آن دو براستى خداوند حاكم عادلى است كه داد مظلوم را از ظالم مىگيرد.»
شرائط و حقوق برادرى
براى تأمين اخوت دينى امورى لازم است مراعات شود به عنوان شرائط اخوّت، و حقوقى نيز مورد توجه قرار گيرد به عنوان حقوق برادرى، به رواياتى در اين زمينه توجّه شود.
ابن يعفور مىگويد: امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) نقل فرموده كه: شش خصلت است در هر كسى باشد هميشه نزد خدا مورد توجّه اوست. ابن يعفور عرض كرد: آن شش خصلت چيست؟
حضرت صادق(ع) فرمود:يحبّ المرء المسلم لاخيه ما يحبّ لاعزّ اهله، و يكره المرء المسلم لاخيه مايكره لاعزّ اهله و يناصحه الولاية (الى ان قال) اذا كان منه بتلك المنزلة بثه همّه ففرح لفرحه ان هو فرح، و حزن لحزنه ان هو حزن…؛(29) دوست بدارد مرد مسلمان براى برادر (مؤمن) خود آنچه را براى عزيزترين بستگانش دوست مىدارد، و ناپسند دارد مرد مسلمان براى برادر(مؤمن) خود آنچه براى محبوبترين فرد خانوادهاش ناپسند مىداند و با او دوستى خالص و صميمانه داشته باشد… هرگاه كسى به اين منزلت رسيد: بثه همه ففرح لفرحه ان هو فرح و حزن لحزنه ان هو حزن و ان كان عنده ما يفرّج عنه فرّج عنه و الّا دعا له؛(30) آنچه در دل برايش توضيح مىدهد، پس اگر او مسرور باشد اين هم مسرور مىشود و اگر اندوهگين باشد اندوهگين شود پس اگر بتواند گشايشى دهد، گشايش مىدهد و گرنه برايش دعا مىكند.»
در حديث ديگر به ابن نعمان اين گونه توصيه نمود: «ان اردت ان يصفولك ودّ اخيك فلا تما زحنّه و لاتمارينّه و لاتشارنّه، ولاتطلع صديقك من سرّك الا على مالواطلع عليه عدوّك لم يضرّك فانّ الصّديق قديكون عدوّك يوماً؛(31) اگر مىخواهى دوستى تو با برادر(دينى)ات با صفا باشد با او مزاح(خارج از اندازه) نكن، و مراء و جدل نكن، و مباهات…نكن، و نيز دوستت بر تمام اسرارت دست نيابد، مگر آن اسرارى كه اگر دشمنت دست پيدا كند به تو زيان نمىرساند، زيرا دوست انسان گاه دشمن انسان مىشود.»
اين حديث مىرساند كه پايدارى دوستىها و برادريها بستگى به اين دارد كه از شوخىهاى نابجا و جدل و مِراء و فخرفروشى و مباهات و بر ملانمودن اسرار پرهيز شود.
در كلام ديگر از جدّ بزرگوارش اميرمؤمنان نقل نموده است كه آن حضرت فرمود: «ايّاكم و المراء والخصومة فانّهما مرضان القلوب على الاخوان و ينبت عليهما النفاق؛ بر شما باد كه از مِراء و خصومت (با برادران دينى خود) دورى كنيد زيرا اين دو باعث بيمارى قلب نسبت به برادران دينى شد و عامل ايجاد (حالت) نفاق(در دلها) مىشود.»(32)
عذر او را بپذيرى و خلافهاى او را توجيه كنى
شرط ديگر در دوام دوستىها اين است كه اگر از برادر دينى خطايى سر زد عذر او را بپذيرى، و اگر هم زبان عذر نگشاد، خود را اين گونه قانع كن كه شايد عذرى نگفتنى داشته كه من از آن اطلاع ندارم.
در اين زمينه حضرت صادق(ع) فرمود: «اذا بلّغك عن اخيك ماتكره فاطلب له العذر الى سبعين عذراً فان لم تجدله عذراً فقل لنفسك لعلّ له عذراً لانعرفه؛ زمانى كه از برادر مؤمنت به تو چيزى (و عملى) رسيد كه بد مىدانى، تا هفتاد بار براى آن عذرى به تراش، اگر براى او عذرى نيافتى با خود بگو شايد عذرى داشته من آگاهى ندارم.»(33)
و اگر ديد برادر مؤمنش مشغول به كارى است ناپسند او را از آن باز دارد، و گرنه به او خيانت روا داشته است امام صادق(ع) فرمود: «من رأى اخاه على امرٍ يكرهه فلم يردّ و هو يقدر عليه فقد خانه؛ كسى كه برادر (مؤمن)اش مشغول به كارى ببيند كه آن را ناپسند مىداند، پس در حالى كه قدرت دارد جلو او را نگيرد، پس به او خيانت كرده است.»
حقوق برادر مؤمن
حقوق برادر مؤمن بر برادر مؤمن بيش از آن است كه در ضمن يك مقاله بگنجد، فقط به ترجمه روايتى از امام صادق(ع) در اين زمينه بسنده مىكنيم.
معلى بن خنيس مىگويد: به امام صادق(ع) عرض كردم: حق مؤمن بر مؤمن چه حقى است؟ فرمود: هفت حق واجب دارد و هرگاه ادا نكند از ولايت خدا خارج شده و طاعت او را ترك كرده،…عرض كردم: اين حقوق كدامست؟ فرمود: واى بر تو اى معلّى! من نسبت به تو مهربان هستم مىترسم(بگويم) آن را ضايع كنى و حفظ نتوانى، بدانى و عمل نكنى (اگر ندانى مسؤوليت ندارى) عرض كردم: توانايى و قدرت از طرف خداوند است(با عنايت و توفيق الهى عمل مىكنم) فرمود: آسانترين حق از آن حقوق اين است كه آنچه براى خودت دوست مىدارى براى برادر خود نيز دوست بدارى و آنچه براى خود ناپسند مىدارى براى او نيز ناپسند دارى حق دوّم اين است كه دنبال انجام حاجت او باشى و رضايت او را دنبال كنى و با سخن او(اگر منطقى است) مخالفت نكنى، حق سوم با جان و مال و دست و پا و زبانت او را يارى كنى، حق چهارم اين است كه چشم و راهنما و آيينه (براى عيبهاى او) و پيراهن او(در پوشاندن عيوبش نزد ديگران) باشى. حق پنجم اين است كه تو سير او گرسنه، تو با لباس او برهنه و تو سيراب و او تشنه نباشد، حق ششم اگر همسر و خادم دارى و برادرت ندارد براى شستن لباس و پختن غذا و گستردن بستر وى، خادمت را بفرستى،…حق هفتم: در عهد و قسم وفادار باشى و جنازهاش را تشييع كنى و در بيمارى از او ديدار كنى و خويشتن را در كارهايش آماده دارى. اگر چنين كردى دوستى تو به دوستى او، و دوستى او به ولايت خداوند وصل شده است.(34)
و يقيناً جامعهاى كه در اين حد شرائط و حقوق برادرى و اخوّت را مراعات كنند سالمترين و پاكيزهترين جامعه خواهد بود. اين كه ديده مىشود گاه اجتماع آلوده به مفاسد و مظاهر آن مىشود، يكى از علّتهاى آن كوتاهى در اين حق برادرى است كه همديگر را امر به معروف و نهى از منكر نمىكنند و حقوق همديگر را مراعات نمىنمايند.
اقسام برادران دينى
نكته در خور دقّت اين است كه برادران دينى همه در يك سطح و مرتبه نيستند بلكه مراتب مختلفى دارند كه هر كدام را بايد در همان سطح خودش بايد حفظ و برخورد نمود.
حضرت صادق(ع) فرمود: «الاخوان ثلاثةٌ: فواحدٌ كالغذاء الّذى يحتاج اليه كلّ وقت فهو العاقل و الثّانى فى معنى الدّاء و هو الاحمق، و الثالث فى معنى الدّواء فهو اللّبيب؛(35) برادران (دينى) سه گونهاند: يكى مانند غذاست كه هميشه مورد نياز است و آن خردمند و عاقل است؛ دومى مانند درد است (كه بايد تحملش كرد) و آن، احمق است؛ و سومى مانند داروست (كه گاهى براى كارهاى مهم مورد نياز است) و آن شخص عميق و چيز فهم است.»
در كلام زيباى ديگر فرمود: «الاخوان ثلاثةٌ مواس بنفسه و آخر مواسٍ بماله و هما الصّادقان فى الاخاء، و آخر يأخذ منك البلغة و يريدك لبعض اللّذّة فلا تعدّه من اهل الثّقة؛ برادران (دينى) سه گونهاند: آن كه با جان هميارى كند ديگر آن كه با مال هميارى نمايد، كه اين هر دو برادرى و دوستىشان صادقانه است و ديگرى آن كه از تو هزينه زندگى خود را تأمين كند و تو را براى بعضى از لذّتها خواهد، چنين كسى را مورد اعتماد نشمار.»(36)
بهترين برادران
البته به اين نكته توجّه داشته باشيم كه برادران دينى بىعيب به اين راحتى يافت نمىشود، و اگر انسان دنبال چنين افرادى باشد بايد تنها زندگى كند. امام صادق(ع) فرمود: «من لم يواخ الّا من لاعيب فيه قلّ صديقه؛كسى كه جز با بى عيبها برادرى نكند دوستان (و برادرانش) كم خواهد بود.»(37)
يعنى در واقع تنها مىماند. لذا اگر از بهترين برادران نام مىبريم بهترين نسبى است نه مطلق.
درباره بهترين برادران دينى بيانهاى مختلفى آمده است «بهترين برادر دينى كسى است كه بر طاعت خدا يارى كند»؛«بهترين برادران دينى كسانى است كه همدردى داشته باشند» و يا «بهترين برادر دينى كسى است كه دوستىاش براى خدا باشد.» و «بهترين برادر دينى آن است كه به سوى خير بشتابد و تو را نيز جذب آن سازد و تو را به نيكى امر كند و بر آن يارى رساند.»(38)
ولى امام صادق(ع) در اين زمينه فرمود: «احبّ اخوانى الىّ من اهدى عيوبى الىّ؛ بهترين برادران من در نزد من كسى است كه عيبهاى مرا به من هديه كند.»(39) اگر همين مسئله در جامعه فراگير باشد و هر كس عيبهاى برادر دينى خود را بى صدا مخفيانه، واقع بينانه، مطرح كند جامعه اصلاح مىشود و در جاى ديگر فرمود: «اختبروا اخوانكم بخصلتين؛ برادران (دينى) خود را با دو خصلت امتحان كنيد و اگر در آنها بود نگهداريد و اگر نه از آنها دورى كنيد، سپس دورى كنيد سپس دورى كند. «المحافظة على الصلوات فى مواقيتها،والبرّ بالاخوان فى العسر و اليسر؛ 1- محافظت بر اوقات نماز (اول وقت نماز خواندن)
2- نيكى به برادران در سختى و آسانى(اگر اين دو صفت را دارا بود نگهدار برادرى او را)»(40) .
بدترين برادران
درباره بدترين برادران نيز تعبيرات مختلفى آمده است از جمله على(ع) فرمود: «بدترين برادر و رفيق كسى است كه معصيت خدا را براى تو زيبا جلوه دهد» و حضرت صادق(ع) فرمود: «احذر ان تواخى من ارادك بطمع او خوفٍ اوبلٍ اوللاكل و الشّرب و اطلب مواخاة الاتقيا ولو فى ظلمات الارض و ان افنيت عمرك فىطلبهم؛(41) مواظب باش با كسانى كه به خاطر طمع يا ترس يا تمايلات (نفسانى) و يا خوردن و نوشيدن با تو برادر شده، برادرى نكن. دنبال برادرى با افراد با تقوى باش هرچند تاريكيهاى زمين را به دنبال آنها طى كنى، و اگر تمام عمرت را به دنبال چنين افرادى فانى كنى (ارزش دارد.»
نتيجه اين شد كه اخوت و برادرى در تشكيل جامعه سالم، و پيشبرد اهداف عاليه اسلام نقش مهم و كليدى دارد، هرگاه در جامعه اسلامى اخوّت و برادرى دينى حاكم بوده اثرات و منافع فراوانى را در پى داشته و هرگاه آيين برادرى زير پا گذاشته شده آثار و بركات جامعه نيز رو به فنا و نابودى رفته است به همين جهت قرآن و در كنار آن معصومان مخصوصاً امام صادق(ع) سخت بر مسئله اخوّت و برادرى دينى و آثار و بركات آن تأكيد و پافشارى داشته است. پاورقي ها:پىنوشتها: –
1. ر ك: مكارم شيرازى، تفسير نمونه، دارالكتب اسلاميه، 1370، ج22، ص 172. 2. سيره ابن هشام، ص 123 – 126؛فروغ ابديت، ج 1، ص 374. 3. مثنوى معنوى، دفتر دوم، ص 376 – 377. 4. ينابيع المودة، ج 2، ص 226. 5. سوره حجرات، آيه 10. 6. تفسير ابوالفتوح رازى، ج 2، ص 45، تفسير نمونه، ج 3، ص 33. 7. سوره آل عمران، آيه 103. 8. تفسير نمونه، ج 3، ص 26. 9. سوره حشر، آيه 10. 10. محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، باب اخوة المؤمنين بعضهم لبعض، ص 133، حديث 4. 11. همان، حديث 4، و ر ك تفسير نمونه، همان، ج 22،ص 173. 12. محمدى رى شهرى، منتخب ميزان الحكمه، سيد حميد حسينى، ص 13 شماره 52، الاختصاص، ص 226، ح 31. 13. حرّ عاملى، وسائل الشيعه، ج 3، ص 83 ؛ بحارالانوار، ج 68، ص 149، قرب الاسناد، ص 52، اعلام الهداية، ج 8، ص 151. 14. وسائل الشيعه، ج 8، ص 400، اعلام الهداية، ج 8، ص 155. 15. وسائل الشيعه، ج 8، ص 549، اعلام الهدايه، ص 153 – 154. 16. در سوره والعصر. 17. تفسير نمونه، ج 27، ص 300. 18. وسائل الشيعه، ج 7، ص 407، اعلام الهداية، ج 8، ص 154. 19. همان، ج 8، ص 408، اعلام الهداية، ص 154. 20. مشكاة الانوار،ص 203؛اعلام الهداية، ج 8، ص 154. 21. الكافى، ج 2، ص 183؛ تحف العقول، ص 36؛بحارالانوار، ج 78، ص 243؛اعلام الهداية، ص 154. 22. مشكاة الانوار، ص 209؛ اعلام الهداية، ج 8، ص 154. 23. الكافى، ج 2، ص 184؛بحارالانوار، ج 76، ص 35؛ وسائل الشيعه، ج 8، ص 563. 24. سوره قاف، آيه 18، انسان هيچ سخنى را بر زبان نمىآورد مگر اين كه همان دم، فرشتهاى مراقب و آماده براى انجام مأموريت (و ضبط آن) است. 25. بحار الانوار، ج 74، ص322، حديث 89، منتخب ميزان الحكمه،همان، ص 16، حديث 109. 26. بحار الانوار، ج74، ص 298، حديث 32، منتخب ميزان الحكمه، ص 16، حديث 107. 27. بحار. 28. الكافى،ج 2، ص 344، ح 1؛بحارالانوار، ج 75، ص 184؛وسائل الشيعه، ج 8، ص 584 و اعلام الهدايه، همان، ص 157. 29. وسائل الشيعه، ج 8، ص 542 – 543 روايت 3، و اعلام الهدايه، همان، ص 156؛ كافى مترجم، ج 3، ص 250. 30. وسائل الشيعه، ج 8، ص 542؛اعلام الهدايه، ج 8،ص 156. 31. الكافى، ج 1، ص 165؛بحارالانوار، ج 78، ص 286. 32. وسائل الشيعه،ج 8، ص 406؛ اعلام الهداية، 157. 33. احقاق الحق، ج 12، ص 279؛اعلام الهدايه، ص 158. 34. خصال صدوق، ترجمه مدرس گيلانى، انتشارات جاويدان، ص286. 35. على بن شعبه، تحف العقول، انتشارات آل على(ع) اول، 1382، ص 582، روايت 77 و منتخب ميزان الحكمه، همان، ص 14، ش 74. 36. همان دو، به ترتيب، ص 586 شماره 88، ص 14، ش 75. 37. منتخب ميزان الحكمه، ص 15، روايت 86. 38. ر ك همان، ص 15، روايت 90 – 96. 39. همان، ص 15، روايت 97؛ بحارالانوار، ج 74، ص 282، روايت 4. 40. منتخب ميزان الحكمه، ص 16 روايت 102؛ الكافى، ج 2، ص 672 روايت 7. 41. بحارالانوار، ج 74، ص 282، ح 3 و منتخب ميزان الحكمه، ص 15، روايت 80.
ديد و بازديد
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن زارَ اَخاهُ فِى بَيتِه قالَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ: اَنتَ ضَيفى وَ زائِرى عَلَىّ قِراكَ وَ قَد اَوجبتُ لَكَ الجَنَّةَ بِحُبِّك اِيّاه.»
(اصول كافى، ج 2، باب زيارة الاخوان)
هر كس برادرش را در منزلش زيارت كند، خداى عزّ و جلّ به او فرمايد: تو مهمان و زائر منى و پذيرائيت بر من است، من به خاطر دوستى تو نسبت به او بهشت را برايت واجب ساختم.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«حَدَّثَنى جِبرَئيلُ اَنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ اَهبَطَ اِلَى الاَرض مَلَكاً فَاقبَلَ ذلِكَ المَلَكُ يَمشى حَتّى وَقَعَ اِلى بابٍ عَلَيهِ رَجُلٌ يَستَأذِنُ عَلى رَبِّ الدارِ فَقالَ لَهُ المَلَكُ: ما حاجَتُك اِلى رَبِّ هذِهِ الدّارِ؟ قالَ اَخٌ لى مُسلِمٌ زُرتُه فِى اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى قالَ لَهُ المَلَكُ: ما جاءَ بِكَ اِلّا ذاكَ؟ فَقالَ ماجاء بى اِلّا ذاكَ فَقالَ: اِنّى رَسُولُ اللّهِ اليكَ وَ هُوَ يَقرَئُكَ السَّلامُ وَ يَقُول: وَحَيَت لَكَ الجَنَّةُ وَ قالَ المَلَكُ: اِنَ اللّهَ عَزّ وَ جَلّ يقول: اَيُّما مُسلِمٍ زارَ مُسلِماً فَليسَ اِيّاهُ زارَ، اِيّاى زارَ وَ ثَوابُهُ عَلَىَّ الجَنَّة». (اصول كافى، همان)
جبرئيل به من خبر داد كه خداى عزّ و جلّ فرشتهاى را به زمين فرستاد، فرشته مىرفت تا به درب خانهاى رسيد كه مردى از صاحبخانه اجازه ورود مىگرفت، فرشته گفت: با صاحب اين خانه چكار دارى؟ گفت: او برادر مسلمان من است كه به خاطر خداى تبارك و تعالى ديدارش مىكنم. فرشته گفت: جز بدين منظور نيامدهاى؟ گفت: جز بدين منظور نيامدهام. فرشته گفت: من فرستاده خدا به سوى تو هستم، او سلامت مىرساند و مىفرمايد: بهشت برايت واجب شد. سپس گفت: خداوند مىفرمايد: هر مسلمانى كه از مسلمانى ديدن كند او را ديدار نكرده بلكه مرا ديدار كرده و بهشت به عنوان ثواب او به عهده من است.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم:
«مَن اَكرَمَ اَخاهُ المُؤمِنَ بِكَلِمَةٍ يُلطِفُهُ بِها وَ فَرَّجَ عَنه كُربَتَهُ لَم يَزَل فى ظِلِّ اللّهِ المَمَدُودِ عَلَيه اَلرَّحمَةُ ما كانَ فى ذالِك» (اصولكافى، ج2،ص206)
«هر كس برادر با ايمانش را با گفتن كلامى ملاطفتآميز و غم زدا مورد تكريم قرار دهد تا وقتى او شادمان است، گوينده آن سخن همواره در سايه رحمت گسترده الهى به سر مىبرد.
امام على عليه السلام:
«لقاء الاخوان مغنمٌ جسيم وان قلوا» (اصول كافى، ج 2)
ديدار برادران غنيمت بزرگى است اگر چه اندك باشند.
امام باقر عليه السلام:
«يا خيثمه ابلغ منترى من موالينا السّلام و اوصهم بتقوى اللّه العظيم و ان يعود غنيّهم على فقيرهم و قويّهم على ضعيفهم و ان يشهد حيّهم جنازة ميّتهم و ان يتلاقوا فى بيوتهم فان لقيا بعضهم بعضاً حياة لامرنا،رحم اللّه عبداً احيى امرنا.»
(اصول كافى، ج 2، ص 140)
خيثمه مىگويد: خدمت امام باقر عليه السلام رسيدم تا با آن حضرت خداحافظى كنم امام فرمود: اى خيثمه هر كدام از دوستان و هواداران ما را ديدى، سلام ما را به آنان برسان و آنان را به تقواى الهى توصيه كن و سفارش كن كه توانگرشان به فقيران سربزنند و توانمندان به ناتوانان سركشى كنند. زندگان در تشييع جنازه مردگان شركت نمايند، در خانههاى هم، يكديگر را ديدار كنند. اين گونه ديدارها سبب احياء امر ما (خطّ ولايت و رهبرى اهل بيت) مىگردد.
امام صادق عليه السلام:
«ايّما مسلم لقى مسلماً فسرّه سرّه اللّه عزّ و جلّ».
هر مسلمانى كه با مسلمانى ديدار كند و در برخورد او را شادمان سازد، خداى متعال او را خوشحال و مسرور خواهد ساخت.
امام صادق عليه السلام:
«تَزاوَرُوا وَ تُلاقُوا وَ تَذاكَرُوا اَمرَنا وَ اَحيُوه.» (اصول كافى، ج 2)
به ديدار و ملاقات يكديگر برويد و امر ما را ياد كنيد و به ياد هم آريد و آن را زنده نگهداريد.
امام صادق عليه السلام:
«ما زارَ مُسلِمٌ اَخاهُ المُسلِمَ فِى اللّهِ وَ لِللّهِ اِلّا ناداهُ اللّه عَزَّ وَ جَلّ: اَيُّهَا الزائِرُ طِبتُ وَطابَت لَكَ الجَنَّة». (همان)
هيچ مسلمانى برادر دينىاش را در راه خدا و براى خدا زيارت نمىكند مگر آن كه خداى متعال به او ندا مىدهد: اى ديدار كننده! خوش به حالت، بهشت براى تو سزاوار باد.
امام موسى بن جعفر عليهما السلام:
«مَن زارَ اَخاهُ المُؤمِنَ لِللّهِ لالِغَيرِهِ يَطلُبُ بِه ثَوابَ اللّه وَ تَنَجُّز ما وَعَدَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَكَّلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِه سَبعين اَلفَ مَلَكٍ مِن حينَ يَخرُجُ مِن مَنزِلِه حَتى يَعُودَ اِلَيه يُنادُونَهُ: اَلا طِبت وَ طابَت لَكَ الجَنَّةُ تَبَوّأتَ مِنَ الجَنَّة مَنزلاً». (اصول كافى، ج 2، ص 258)
هر كس براى خدا نه چيز ديگر بديدن برادر مؤمنش رود كه ثواب خدا را بخواهد و آن چه را او وعده فرموده وفايش را خواستار شود خداى عزّ و جلّ هفتاد هزار فرشته بر او گمارد از وقتى كه از منزلش خارج مىشود تا هنگامى كه برگردد كه فرياد كنند: هان پاك و خوش باش و بهشت برايت گوارا باد كه در بهشت منزل گرفتى.
پاورقي ها:
دانستنيهايى از قرآن
دارالسلام
«سلام قولا من رب رحيم» (سوره يس،آيه58)
سلام و درود بر آنان از سوى پروردگار مهربان.
قبل از اين آيه شريفه، خداوند نعمتهاى مادى بهشت را براى بهشتيان مىشمرد ومى فرمايد: «ان أصحاب الجنة اليوم فى شغل فاكهون هم و أزواجهم فى ظلال على الارائك متكئون لهم فيها فاكهة و لهم ما يدعون» همانا أهل بهشت امروز (روز جزا) مشغول نعمتهاى الهى هستند از ميوههاى بهشتى لذت مىبرند و با همسران خود (دور از درد سرهاى دنيوى و مشكلات عالم فانى) در زير سايه درختان بر روى مبلهاى كاخهاى بهشت برين تكيه زده اند و نه تنها ميوههاى رنگارنگ بلكه هرچه بخواهند در دسترس آنان قرار مىگيرد و مشغول تنعم و لذت بى پايان هستند.
سپس خداى كريم جملهاى را مىفرمايد كه سرآمد همه نعمتها است و بالاترين و ارزشمندترين نعمتى است كه در انديشه انسان بگنجد. مىفرمايد: «سلام قولا من رب رحيم» سلام و درود برآنان باد آن هم سخن خدا است يعنى از سوى خدا سلام و سلامتى به آنان داده مىشود. چه خدائى ؟ آن خداى رحيم و مهربان.
چند نكته زيبا و جالب در اين آيه است و تمام آيات قرآن جالب و شنيدنى است: دقت كنيد اگر كسى شما را به كاخ يا باغش دعوت كند و تمام وسائل راحتى و آسايش و تنعم در اختيارتان قرار دهد و خدم و حشم دست به سينه جلوى رويتان آماده به خدمت ايستاده و منتظر فرمان باشند ولى خودش اصلا به ديدنتان نيايد و به شما شخصاً اعتنائى نكند.. آيا آن نعمتها و ميوهها و باغ سر سبز كافى است كه شما را خرسند و شادمان كند ؟ گمان نمى كنم انسان خردمندى تنها به اين دعوت مادى بسنده كند بلكه قطعاً آنچه بيشتر آرامش بخش و شاد كننده است همين است كه صاحب باغ و كاخ خود به استقبال شما بيايد و شخصاً پذيرائى كند و خوش آمد بگويد.
باور كنيد اين خوش آمد گوئى و استقبال صاحب خانه از هر خوراك و ميوهاى گواراتر و خوشحال كنندهتر است.
حال اگر ميزبان، خداى مهربان باشد. آن هم چه روزى و چه جا و مكانى ؟ در آن روز وانفسا كه هركس در گرو اعمال خويش گرفتار است و همه چشم به رحمت پروردگار دوخته اند و منتظر نتيجه آزمايش چند ساله دنيا هستند.. در اين حال و هوا فرشتگان بشارت بهشت را به كسى بدهند و جايگاهش را در اختيارش قرار دهند و نه تنها نعمتهاى مادى كه از نظر معنوى نيز سخن خداى را به گوششان برسانند كه هان! اى بهشتيان! سرانجام خدا شما را مورد رحمت بى پايان خويش قرار داد و بهشت را نصيبتان كرد. و تو اى مؤمن بهشتى آيا در آن روز به همين بسنده مىكنى يا منتظر بالاترين نعمت هستى ؟ بالا ترين نعمت همين است كه سلام خدا را به تو برسانند و سخن خدا را به تو ابلاغ كنند كه درود خداى بر تو، درود و سلام خداى مهربان بر تو باد اى مؤمن! اينجا است كه هيچ نعمتى نمى تواند با آنان رقابت كند. اينجا است كه تمام الطاف و محبتها و كرامات يك جا و در يك سخن جمع مىشود و آن سلام است، سلامى كه از سوى خداى سبحان برسد و نثار مؤمنين أهل بهشت گردد. اين سلامى است كه از مقام والاى رحيميت سرچشمه مىگيرد و انسان را آرامش ابدى مىبخشد. و اصلاً آنجا دار السلام است و خداوند خود، مردم را به دار السلام دعوت كرده و فرموده است: «و الله يدعو الى دار السلام» و همانا خداوند مردم را به سوى سرزمين سلامتى دعوت مىكند. و نه تنها خود بهشتيان با سلام به يكديگر، خداى را برآن نعمت جاودانه سپاس مىگويند كه حتى فرشتگان رحمت نيز از هر درى از درهاى بهشت بر آنان وارد مىشوند و به آنان سلام مىگويند و درود مىفرستند. «والملائكة يدخلون عليهم من كل باب سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبى الدار» و همانا فرشتگان از هر بابى بر آنان وارد مى شوند و مىگويند سلام و درود بر شما از سوى خداى مهربان زيرا شما در دنيا صبر كرديد و مشكلات دنيوى را به خاطر رضايت خدا تحمل كرديد پس اكنون بر شما گوارا باد اين خانه جاويدان بهشتى.
باور كنيد عزيزان هيچ نعمتى بالاتر و برتر و ارزشمند تر از سلام پروردگار نيست و همين سلام است كه دليل بر رضايت او است و رضايتش نعمتى است كه سرآمد تمام نعمتهاى مادى و معنوى است. مىفرمايد: «و رضوان من الله أكبر» و رضايت الله بالاترين نعمتها است. شايد در اينجا نتوانيم خوب تصور كنيم كه رضوان الهى چه نعمت والائى است ولى آنجا كه تمام خلايق جمع شده اند و منتظر سرنوشت خود هستند و چشمهاى مردم به سوى نتيجه آزمايش دوخته شده است، آنجا است كه رضايت خداوند چنان جلوه اى دارد كه براى مؤمن از هر نعمتى بالاتر است. آرى در آن روز هيچ چيز آرام بخش تر و سلامت آفرين تر از سلام رب رحيم نيست، سلامى كه براى هميشه انسان را در بر مىگيرد و او را از هر گزند و بلائى مصون مىدارد و غرق در راحتى و آسايش مىكند كه خود فرمود: «لا يسمعون فيها لغوا و لا تأثيماً الّا قيلا سلاما سلاما» نه سخن لغوى و نه كلام بى ربطى مىشنوند جز سلام و پى در پى سلام، آن هم از سوى پروردگار شان كه به آنان لطف مىكند و از گناهانشان چشم پوشى مىنمايد و آنان را غرق در رحمت خود مىسازد. خوشا به حال مؤمنانى كه چند روز دنيا را با هر سختى و مشكلى گذراندند و خود را آماده سلام الهى نمودند.
نكته ديگرى كه در اين آيه هست اين است كه اينجا سلام، مستقيماً و بدون واسطه از سوى خداى مهربان نثار مؤمنان مىگردد و اين خود بالاترين لطف است. اينجا ديگر سخن ملائكه نيست كه سلام را ابلاغ كنند و بشارت سلامتى بدهند بلكه خداوند مستقيما بر آنان سلام مىكند و اين معناى «قولا» مىباشد يعنى سخن خدا است نه با واسطه. و اين غير از آن سلامى است كه آيهاش را به قول ملائكه نقل كرديم كه فرمود: «و الملائكة يدخلون عليهم من كل باب…» و غير از سلامى است كه مى فرمايد: «سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين» كه اينجا نيز سخن ملائكه است كه بشارتشان مىدهد به سلامتى ابدى و اما چگونه است سلام بى واسطه خداوند، اينجا ديگر توضيح ما كوته نظران لنگ مىماند زيرا نمى شود تصور كرد كه چگونه خداوند بى واسطه سلام خود را نثار مؤمنان مىكند. بار الها نظر لطفى به اين بندگان گنهكارت كن و آنان را در «دار السلام» خود وارد ساز. آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
«امام خمينى ثابت و استوار از آغاز تا پايان»
دوازده فروردين
آغاز…رسميت جمهورى اسلامى را به ملت شريف ايران و ملتهاى مظلوم تحت فشار ستمگران بومى و اجنبى تبريك مىگويم و نجات ملتهاى دربند را از خداوند قادر متعال خواستارم. تبريك براى آنكه سالهايى كه پشت سرگذاشتيم خصوصاً سال قبل شاهد پيروزىهاى عظيم سياسى، نظامى، اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى بودهايم و بحمداللّه تعالى ملت و مجلس و دولت و قوه قضائيه و قشرهاى متعهد روحانى و دانشگاهى با سرافرازى و روسفيدى در نزد خداوند متعال و جهانيان با قامتى افراشته از بوته امتحان پيروزمندانه خارج و اميد جهانيان تحت ستم را به اسلام و قدرت معنوى و ظاهرى آن در هر قدم بيش از پيش جلب نمودهاند و با همه نشيب و فرازها و رجزخوانىهاى جهانخواران و ريزه خواران پيوسته به آنان، بر جهانيان ثابت نمودند كه «ما النصر الّا من عند اللّه» و «ان تنصروا اللّه ينصركم و يثبت اقدامكم».
خداوند تعالى عنايات خاصّه غيبيه خود را بر اين ملت ستمديده ارزانى فرمود كه در آغاز…سال، كشورى در تمام ابعاد آزاد و مستقل به طور معجزه آسا و پيروزمندانه به حيات انسانى – اسلامى خود اميد زايدالوصف بسته است، و از هيچ قدرتى هراس به خود راه نمىدهد و دشمنهاى نظامى و سياسى خود را به زانو درآورده است و به طور حيرتانگيز با همه فشارهاى گوناگون ابرقدرتها و وابستگان آنان و كمكهاى نظامى و تسليحاتى و تبليغاتى و مالى فراوان به دشمن اسلام و ايران تاكنون نظام جمهورى اسلامى با عنايت پروردگار از هيچ دولت و ملتى تقاضاى كمك نكرده است و با پشتيبانى ملت و همت جوانان عزيز تمام چرخهاى اقتصادى و نظامى به طور شايسته در مسير اسلام در حركت است و اگر انشاء اللّه تعالى ملت و دست اندركاران نظام اسلامى به همين منوال، يعنى متعهد به اسلام و احكام مقدس آن باشند، هر سال از سال ديگر در تمام ابعاد و مراحل قويتر و سرافرازتر خواهند بود….
همه مىدانيد و بايد بدانيم مادامى كه ملت پشتيبان مجلس و دولت و قواى مسلح هستند و دولت و مجلس در خدمت ملت بويژه قشرهاى محروم مىباشند، و جلب رضاى خداوند را در اين خدمت متقابل، مىنمايند، هيچ قدرتى توانائى آسيب رساندن به اين نظام مقدّس را ندارد و اگر خداى نخواسته يكى از اين دو يا هر دو از خدمت متقابل دست بردارند شكست جمهورى اسلامى و اسلام بزرگ، اگرچه در دراز مدت، حتمى است. بنابراين ترك اين خدمت متقابل كه به شكست اسلام و جمهورى اسلامى منتهى مىشود از بزرگترين گناهان كبيره است كه بايد از آن اجتناب شود، چنانچه اين خدمت از واجبات بزرگ است كه بايد به آن قيام نمايند. برادران عزيز و خواهران محترم! در اين هنگام كه ابرقدرتها و قدرتها از هر طرف براى نابودى جمهورى اسلامى و اسلام عزيز برما يورش كردهاند، با غفلت از وظيفه و سهل انگارى، دين و دنياى اين ملت مظلوم در خطر است. براى حفظ نواميس و شرف خود صبر را پيشه كنيد و به خاطر بعض كمبودها و گرانى اجناس سستى به خود راه ندهيد. گرانفروشان و محتكران بى انصاف گمان نكنند كه اين ظلم در حال حاضر چون ساير احوال است، امروز اين نحو جنايات كه ممكن است به شكست جمهورى اسلامى منتهى شود، كوشش در تضعيف اسلام است. اينجانب خوف آن دارم كه خداوند قهار بر شما غضب فرمايد و خداى نخواستهتر و خشك باهم بسوزند و راه گريزى در كار نباشد.«اعوذ باللّه من غضب الحليم» بهتر است بازاريان محترم كه استوانه فعال جمهورى اسلامى مىباشند. توطئه اين بى انصافها را كه لكه ننگى بر دامان آنان هستند، با تدبيرات عاقلانه خنثى نمايند…
اينجانب در آغاز سال جديد و سالروز رسميت جمهورى اسلامى انتظار دارم كه تمام نهادهاى اين جمهورى از مجلس و ارگانهاى دولتى و جهاد سازندگى و شوراى نگهبان و شورايعالى قضائى و قضات محترم سراسر كشور و دادستانىهاى سطح كشور و قواى مسلح از ارتش و سپاه و بسيج و ژاندارمرى و شهربانى و نيروهاى مردمى و عشايرى«ايّدهم اللّه تعالى» همه و همه كوشش كنند در پياده كردن احكام اسلام، در افزايش تعهد به ابعاد مختلف اين مكتب انسان ساز، در مجاهده در راه حق و ساختن خويش، در اصلاح درون و برون كه خود با اصلاح آنان كشور رو به صلاح مىرود. (12/1/62)
رهنمودهاى مقام معظم رهبرى
اگر همه مسؤولان و دستگاهها همت كنند در 2 يا 3 سال آينده نشانههاى محسوس و شوق آفرين اجراى سياستهاى كلى اصل 44 آشكار مىشود و اميدوارى به آينده روشن كشور افزايش مىيابد.
براى افزايش ثروت ملى، بايد راه سرمايه گذارى و توليد اقتصادى براى همه مردم هموار شود و نيروهاى جوان تحصيلكرده و مديران لايق بتوانند در پرتو حمايتهاى دستگاههاى مختلف، طرحهاى بزرگ و ثروت آفرين را اجرا كنند.
آزاد شدن دولت از فعاليتهاى اقتصادى غير ضرور – باز شدن حقيقى راه براى سرمايه گذارى در عرصه اقتصادى كشور – تكيه بر تعاون و گسترش چتر حمايتى شركتهاى تعاونى بر روى قشرهاى ضعيف – پرداختن دولت به نقش «حاكميتى، سياستگذارى و هدايت» – مشخص شدن چگونگى مصرف درآمدهاى ناشى از واگذارى بنگاههاى دولتى و تأكيد بر الزامات دولت در امر واگذارى، اصلىترين و مهمترين اهداف سياستهاى ابلاغى است.
توليد هر ثروتى به معناى ثروتمند شدن جامعه است و اگر اين توليد ثروت با قصد كار خير، كمك به پيشرفت كشور و كمك به محرومان باشد حسنه نيز محسوب مىشود بنابراين نبايد اينگونه القاء شود كه نظام اسلامى مخالف ثروت و توليد آن است.
مطالعه ابعاد كار، مشورت با افراد صاحبنظر و پرهيز از شتاب زدگى مهم است به هر حال بايد روند اجراى سياستهاى كلى اصل 44 سرعت گيرد و مسؤولان و مديران بخشهاى مختلف دولت، با جديت و تدوين برنامه زمان بندى شده، كار را پيگرى كنند. (1/12/1385)
ملت و مسؤولان با تكيه بر عوامل اصلى پيروزى و استمرار انقلاب يعنى «صبر و شكر» مسير پيروزيها و موفقيتهاى خود را ادامه مىدهند.
دولت نهم اولين تجربه تجميع انتخاباتى را با كمترين مسئله و گفتگو انجام داد و عملكرد موفقى داشت.
دشمن اهميت بى بديل مجلس خبرگان را مىداند و به همين علت از چند ماه قبل از انتخابات تلاش كرد با انواع روشهاى تبليغاتى – سياسى و تهديد و ارعاب، مردم را از شركت در انتخابات منصرف و دلسرد كند اما ملت مؤمن و هوشيار، گرمتر و گستردهتر از انتخابات قبلى خبرگان، در انتخابات آذر شركت كرد بگونهاى كه تعداد آراى مجلس خبرگان حتى از انتخابات شوراها بيشتر شد.
به يارى پروردگار، در انتخابات اخير، از افتراق و جدايى و قهر خبرى نبود و اين جزو موفقيتهاى بزرگ كشور ونظام است.
همه مسؤولان كشور، بايد ايمان عميق مردم به نظام را حقيقتاً باور كنند، آن را قدر بدانند و همه تلاش خود را براى حفظ و تقويت اين پديده بسيار ارزشمند و نادر به كار گيرند.
راه حفظ و تقويت حضور مؤمنانه و تعيين كننده مردم در صحنه، پايبندى عملى همه مسؤولان نظام به اسلام عزيز است و اگر مردم در عمل ببينند كه مسؤولان و دستگاهها براى خدا كار مىكنند حتماً ارتباط ايمانى و قلبى آنان با نظام قويتر خواهد شد.
هيچ وضع فوق العادهاى در كشور وجود ندارد چرا كه صف آرايى دشمنان در مقابل جمهورى اسلامى در تمامى 28 سال گذشته ادامه داشته و ملت بزرگ و مقتدر ايران در تمامى اين سالها به پيروزى رسيده است و امروز هم همينطور خواهد بود.
با وجود تشديد دشمنىهاى سلطه گران، جمهورى اسلامى روز به روز قوىتر و ريشههاى آن عميقتر شده به گونهاى كه امروز، نظام اسلامى در مقايسه با 28 سال گذشته، از جهات مختلف در قوىترين جايگاه و موقعيت قرار دارد.
امروز منطق جمهورى اسلامى مقبولتر، حجت ما قوىتر و نفوذ انقلاب اسلامى در دلهاى مسلمانان بيشتر شده است.
صبر هميشه به معناى تحمل سختىها نيست بلكه به معناى استقامت و ادامه دادن راه است چرا كه در غير اينصورت، هر نقطه توقف، به نقطه تهاجم دشمن تبديل مىشود بنابراين بايد با شجاعت، تدبير و برنامه ريزى، اهداف انقلاب اسلامى و آرمانهاى ملت را پيگيرى كرد.
بايد نعمتهاى بزرگى همچون «حاكميت اسلام، زنده و جذاب بودن شعارهاى امام و انقلاب پس از 28 سال، پرچمدارى جمهورى اسلامى در تبليغ دين خدا در سراسر جهان و عزت اسلامى ملت ايران» را حقيقتاً شكر گذارى كنيم.
مسؤولان دولت به معناى حقيقى كلمه، شبانه روز در حال مجاهدت هستند و با برنامه ريزى، اقدام و پيگيرى، اهداف نظام و مردم را دنبال مىكنند كه بايد اين نعمت را شناخت و قدر دانست.
يكى از مهمترين روشهاى دشمنان، ايجاد تجزيه سياسى در كشور است به همين علت تلاش مىكنند به بهانههاى كوچك، صف بنديهاى بزرگ به وجود آورند و اختلاف سليقهها را اختلاف در مبنا جلوه دهند كه همه بايد مراقب اين حيلهها و روشها باشند.
آنها تلاش مىكنند با «فشار،تهمت و تهديد» بزرگنمايى مشكلات و سنگين جلوه دادن هزينههاى ادامه راه، مسؤولان را مردد و حركت نظام را متوقف كنند اما ملت و مسؤولان ايران به فرموده قرآن، در ادامه راه استقامت مىورزند و با هوشيارى اين توطئه را نيز خنثى مىكنند.
به يارى پروردگار شيعه و سنى در ايران با هوشيارى و در كمال آرامش و همدلى به زندگى در كنار يكديگر مشغولند اما فجايع عراق و تبليغات دشمنان درباره عوامل اين كشتارها نشان مىدهد كه دشمنان خبيث، چه افكار شومى را براى ايجاد تفرقه در جهان اسلام دنبال مىكنند آنهم در حاليكه عوامل فجايع و كشتارهاى مردم در عراق، حقيقتاً نه سنى هستند و نه شيعه.
وظيفه اصلى اين مجموعه بسيار مهم، تصميمگيرى در روز مبادا است بنابراين نمايندگان خبرگان بايد با معرفت، شجاعت و روشن بينى خود را براى ايفاى مسؤوليت خود در آن زمان لازم، آماده كنند. (5/12/1385)
پاورقي ها:
شكست كامل اسرائيل در جنگ 33 روزه
منتشره از سوى مركز پژوهشهاى راهبردى دانشگاه تلآويو درباره شكستهاى جنگ دوم لبنان براى اسراييل
حزب اللّه بر اين اساس كه توانست 33 روز سرپا بايستد و در روز آخر جنگ بيش از 200 موشك كاتيوشا پرتاب كند، خود را پيروز جنگ اعلام نمود. پس از پايان جنگ وضع اسراييل بهتر نشد. تهديد در شمال و موشكها همچنان موجود است. جنگ ثابت كرد كه مىتوان شمال را براى مدت طولانى فلج كند. در حقيقت شكافهاى موجود ميان مراكز تصميمگيرى و توانمندىهاى ارتش اسراييل ثابت شد. ارتش اسراييل 130 هزار گلوله شليك كرد و 10 هزار حمله هوايى انجام داد و در آن آنقدر از بمب استفاده كرد كه مهمات تقريباً به حد قرمز رسيد و مىبايست كمبود از داخل و خارج اسراييل جبران مىشد. در اين ميان نبرد زمينى هيچ تأثيرى بر روند جنگ نگذاشت. حتى كشته شدن نيروهاى حزب اللّه نتوانست مانع از شليك موشكهاى كاتيوشا شده و تصميمگيرىهاى رهبران اين حزب را تحت تأثير قرار دهد. اسرائيل در پايان اين جنگ فرسوده شده بود.
برخى منابع از اولمرت نقل مىكنند كه گفت: از 21 روز اين جنگ 20 روز آن بيهوده بود. كسى نمىدانست كه 1 روز ديگر نيز فقط ناكامى و شكست را به همراه دارد. وزرا، افسران و تحليلگران و در حقيقت همه به جز اولمرت، پرتز و حالوتس بر اين امر اتفاق نظر داشتند كه اسراييل پس از 14 ژوئيه موفقيتى بسيار اندك به دست آورد كه بهاى آن هرگز متناسب نبود. موفقيتهايى كه اولمرت از آن سخن مىگويد. مربوط به روزهاى اول و پيش از وارد شدن خسارت به ارتش اسراييل و بروز بحران عميق در آن است كه رفع پيامدها و عوارض آن مدتهاى مديد به طول مىانجامد.
در اين ميان «رون تيره» از مقامات سابق واحد اطلاعات نيروى هوايى اسراييل با اشاره به استفاده بى رويه از زور توسط ارتش اسراييل و تلاش اين ارتش براى اجراى شيوه جنگ عراق در لبنان اينگونه نوشت: درست است كه فهرست شكستها در جنگ دوم لبنان طولانى است اما ريشه آن در ديدگاه نادرست اسراييل در زمينه ايجاد و استفاده از قدرت و زور نهفته است. اشتباه اول آن است كه در سالهاى اخير تمام آموزشها و راهبردها بر اساس مقابله با تهديد ايران و فلسطينىها صورت گرفت و به ساير جنبهها توجهى صورت نگرفت.
دومين اشتباه آن است كه اينگونه فرض شد كه در صورت بروز چنين جنگى اسراييل فقط بايد مانع از هدف قرار گرفتن مرزها شود و سومين اشتباه آن بود كه بايد به جاى انهدام توانمندىهاى دشمن، وى را زمين گير كرد امرى كه در جنگ عراق توسط نيروهاى آمريكايى به مرحله اجرا درآمد. بدين سبب در جنگ دوم لبنان مقاومت اسراييل دچار اين توهم شدند كه مىتوانند با كمترين درگيرى با دشمن و با بهايى اندك همه چيز را به نفع خود پايان دهند.
همين امر باعث شد ارتش در اين جنگ فقط به خط آتش انديشيده و از امكانات لازم براى تحقق پيروزىهايى كه در گذشته به دست آورد، استفاده نكند. و موجب عدم موفقيت ارتش اسراييل در تحت فشار قرار دادن حزب اللّه شد به گونهاى كه اين حزب در يك روز بيش از 200 فروند موشك كاتيوشا شليك كرد و افراد حزب اللّه خسارات و تلفات سنگينى به ارتش وارد كردند علاوه بر آنكه جنگ هيچ تأثيرى بر اراده سياسى حزب نگذاشت و نيروهايش در اكثر درگيرىها عقب نشينى نكردند. درست است كه حزب اللّه آتش بس را ترجيح داد اما به باور خودش و طرفهاى منطقهاى پيروز شد زيرا چند صد رزمنده حزب اللّه در برابر 4 لشكر ايستاده و ضربات مهلكى به ارتش اسراييل وارد ساختند. آنهايى كه اخبار جنگ را پيگيرى مىكردند، مىدانند كه ارتش اسراييل ديگر آن ارتش سابق نيست و سرباز اسراييلى و غربى در برابر موانعى كه در جنگ پديد مىآيد، ضعيف بوده و با دشوارى مواجه مىشود. خبر بد از جنگ لبنان آن بود كه شكست خورديم.
«نوعام اووير» پژوهشگر اسراييلى نيز با اشاره به نوع برخوردهاى نيروهاى هوايى با موشكهاى كوتاه و دوربرد حزب اللّه نوشت: به رغم موفقيت نيروى هوايى در جنگ، اين موفقيتها بسيار محدود بود و مانع از شليك موشكهاى حزب اللّه نشد و قدرت اين حزب را تحت تأثير قرار نداد. اين جنگ براى كسانى كه قبل از جنگ فكر مىكردند نيروهاى هوايى مىتواند به تنهايى تهديد موشكى بر ضد اسراييل را از ميان بردارد نشان داد كه به سختى در اشتباهند. جنگ ثابت نمود كه مقابله با موشك نه در هوا بلكه بر روى زمين ميسر مىباشد و اسراييل همچنان در معرض موشكهاى كوتاه برد از سوى لبنان يا نوار غزه و چه بسا كرانه باخترى قرار دارد. درست است كه نيروى هوايى امكان مقابله با چنين موشكهايى را دارد با اين حال نمىتواند و نبايد تنها و اصلىترين بازيگر و نقش آفرين در اين زمينه باشد.
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
شهادت نامهها
تعداد فراوانى از رزمندگان كفر ستيز دوران دفاع مقدس پيش از آنكه قباى سبز شهادت را بپوشند، اين توفيق بزرگ الهى را پيدا كردند كه به طريقى – در خواب يا بيدارى، با ندا و سروشى يا الهامى ربانى و مانند آن – از پرواز عاشقانه خود آگاه شوند. گويا آن عزيزان ملزم به كتمان اين علم نبودند، بلكه به عكس مأموريت داشتند آن را در قالب نوشتهاى – اعم از نامه يا وصيتنامه و جز آن – به ديگران منتقل كنند. انتشار اين علم به ديگران فلسفه و حكمتهاى زيادى ممكن است داشته باشد. به نظر مىرسد هر يك از آنها آماده ساختن ديگران براى غم جانكاه شهادتشان بودهاند. البته اين حكمت در مورد شهادتنامههايى كه ديگران از محتواى آنها قبل از پرواز شهيد آگاهى يافته بودند، مىتواند درست باشد. ولى در مورد شهادتنامههايى كه بعد از عروج شهيد به دست مردم رسيده، صادق نيست. احتمالاً فلسفه آن(1) تكريم و بزرگداشت شهيد بوده. يعنى خداوند مىخواسته به اين وسيله به ديگران منزلت والاى شهيد و برخوردارى او از علم به شهادت خويش را اعلام فرمايد تا مردم به مقام وى غبطه بخورند و كوشش نمايند همپايه او شوند يا در راهى كه او رفته، گام بردارند. به هر حال در اين نوشتار نامهها و وصيتنامهها و آثار مكتوبى از شهدا كه در آنها شواهد و قراين و نشانههاى صريح كه دلالت بر اطلاع آن فرهيختگان از پروازشان مىكند، گرد آمده است. البته فقط به نقل آن بخش از اين آثار پرداختهايم كه مرتبط با موضوع بوده است. دخل و تصرّفى هم در آنها نكردهايم فقط در جاهايى كه در عبارتها نقصانى مشاهده مىشد، كلمه يا كلماتى را در كروشه افزودهايم، زيرا معتقديم كه پيام نامهها و وصيت نامه به اندازه كافى غنى و با ارزشاند و نيازى به تغيير ندارند. و چون ساده و بى پيرايه بيان شدهاند، محتاج به شرح و توضيح نمىباشند.
مأخذ اين نوشتار – اضافه بر چند منبع چاپى – پروندههاى برخى از شهداى استام قم و استان آذربايجان غربى و شهرستان دامغان است. به خاطر خدا صبر كنيد
سيد مجتبى تاج زاده قمى در نامهاى كه ظاهراً آن را به عنوان وصيتنامه نگاشته، بعد از حمد و سپاس خداوند گويد:«پدرجان، مادرجان، خواهران و برادران عزيزم، اگر از شهادت من غمى بر شما وارد شد، ياد پسر فاطمه(س) كنيد. به ياد صحنه كربلا با آن سختيهايش و به ياد غريبى اباعبداللّه(ع) اشك بريزيد. و براى مصيبت زينب(س) گريه كنيد… و به خاطر خدا صبر كنيد بر آنچه كه بر شما وارد مىشود…شكر خدا را به جا آوريد كه چنين سعادتى(شهادت) را به من، و چنين فرزندى را به شما ارزانى داشت… تا بتوانيم پيش خدا بگوييم كه ما پيرو حسين هستيم.» دارم متولد مىشوم
شهيد سيد ابوالفضل شيخ زاده در وصيتنامه گويد:«خداوندا، اى معبود، به اين بنده حقير و گناهكارت، ذليل و معصيت كارت سعادت و لياقت ديدار عطا نمودى و شهادت را روزيش فرمودى. معبودا، بى نهايت تو را شكر گويم از اينكه مرا به ديدن ياران بردى، و ما را در آن دنيا با ياران حسين(ع) همنشين ساختى. اين احساس را در خود مىبينم كه دارم (تازه) متولد مىشوم، زندگى جاويدان خود را آغاز مىكنم.» به زيارت خداى كعبه شتافتم
شهيد سيد مجيد آذرنگ در فرازى از وصيت نامه خطاب به والدينش گويد:«از شما مىخواهم كه بعد از شهادت من همچون كوه استوار….باشيد. و افتخار كنيد كه يكى از فرزندان ناقابلتان را در راه خدا فدا كرديد. اى پدر و مادر، اگر شما به زيارت كعبه رفتيد، من هم به زيارت خداى كعبه شتافتم. اگر شما با لباس سفيد محرم شديد، من هم با لباس رزم احرام كردم. شما در روز عيد قربان گوسفند قربانى كرديد و من، خودم را. شما سعى بين صفا و مروه، نموديد، من بين خيمه و قتلگاه. شما با سنگ رمى جمره كرديد و من با فشنگ شيطانهاى ملحد و منافق را نشانه رفتم. شما حجرالاسود را بوسه زديد و من ريگهاى تفتيده كربلاى جنوب را…»
مجيد در دنباله به مادرش گويد:«اميدوارم كه خداوند اين قربانى را از توى هاجر به فضلش قبول فرمايد.» خدا امانتش را گرفت
شهيد سيد طاهر دارابى چهرهقانى در وصيتنامه خطاب به همسرش گويد:«من امانتى بودم كه خداوند متعال به شما داده بود. و اكنون خداوند امانتش را از شما گرفته. شما شكرگزار باشيد كه امانتش را به خودش تحويل داديد. اى همسرم، من بعد از شهادت،
شما را به خدا مىسپارم…» احساس كردهام به لقاء اللّه مىشتابم
ابوالفضل مرادى در وصيتنامه مىنويسد:«من بارها در خود تفكر مىكردم. مىانديشيدم كه آيا اين فيض عظيم و گرانبها – كه همانا شهادت است – نصيب من حقير مىگردد؟ و در حال حاضر اين را در خود احساس كردهام كه با بدنى پاره پاره به لقاء اللّه مىشتابم و جمال دل آراى پيغمبر(ص) و ائمه معصومين را از نزديك نظر (مى)كنم. و اين باعث سربلندى من است.» از تمام خويشاوندان خداحافظى مىكنم
ابوالفضل پاروبخش در وصيتنامه گويد:«خدايا، خوشحالم از اينكه به من توفيق دادى كه پاى به پاى رزمندگان در جنگ با كفار بجنگم و عاقبت در راه تو شهيد شوم.»
وى در فراز ديگر خطاب به والدينش مىنويسد:«از شما بيشتر تشكر مىكنم. از اينكه مثل پدران و مادران ديگر براى من گريه نكنيد. چون (در اين صورت) وظيفه خود را (خوب) انجام دادهايد و خوشحال هم باشيد كه فرزندتان در راه خدا و قرآن و اسلام شهيد شده است.»
ابوالفضل در پايان گويد:«از تمام خويشاوندان خداحافظى مىكنم و آنها را به خداوند تبارك و تعالى مىسپارم…خداحافظ. ان شاء اللّه ديدار در بهشت موعود.» اناللّه و انا اليه راجعون
على رحيمى در وصيتنامه گويد:«وصيتم را آغاز مىكنم. وصيت يك پاسدار كه سرتاپايش عشق به خدا دارد. وصيت يك پاسدار كه به خاطر حفظ ناموس و حيثيت اسلام از خانهاش و زن و بچهاش دست كشيده و به ديار غربت سفر كرده كه اميد به بازگشت ندارد كه بازگشت او فقط به سوى بقية اللّه مىباشد. انا للّه و انا اليه راجعون…»
شهيد در بخش ديگر خطاب به پدرش مىنويسد:«سخنى چند با پدرم. بس افتخار مىكنم كه پدرى همچون شما دارم(كه) فرزندش را در راه اسلام مىدهد. هيچ نگران نباشيد كه من همچون على اكبر،ياور حسين هستم. و به يقين مىدانم كه شما نيز حسينوار در مرگ فرزندتان صبر خواهيد كرد…شما بايد صابر باشيد و افتخار كنيد كه فرزندتان به خاطر اسلام و نگهدارى از حيثيت مملكت اسلامى به شهادت مىرسد.»
وى در جاى ديگر خطاب به مادرش مىگويد:«و تو اى مادر…سعى كن… صداى (گريه) تو را دشمن نشنود، كه دشمن را اعتبارى نشايد. آنها از گريه مادر شهيد برداشت غلط دارند…(اگر) مادرى براى فرزندش گريست، فكر مىكنند كه مادر شهيد از شهادت فرزندش پشيمان است.»
شهيد در آخر وصيتنامه به همسرش مىنويسد:«همسرم، تو را سفارش مىكنم كه در تربيت فرزندانم كوشا باشى، و در شهادتم صابر…» نگذاريد خون ما پايمال شود
هادى ولى مهانى در بخشى از وصيتنامه خطاب به پدر و مادرش گويد:«پدر و مادر عزيزم…اين را هم مىدانم كه از دست دادن فرزند خيلى سخت است ولى خواهشى كه از شما دارم اين است كه مبادا در ميان چشم مردم براى من گريه كنيد. چون خون من از خون حضرت قاسم رنگينتر نيست.»
و در فراز پايانى وصيتنامه خطاب به دوستان و رفقا گويد:«مىخواهم كه سلاح مرا به زمين نگذاريد و نگذاريد كه خون ما – كه با خون شهيدان كربلا گره خورده -…هدر برود و پايمال شود.» بالأخره شهيد شدم
ابوالفضل هادىزاده از جمله دلاور مردانى بود كه مىدانست شهيد مىشود. وى در قسمتى از وصيتنامه خويش – كه آن را در تاريخ 8/3/61 نگاشته – گويد:«آرى اى پدر و مادر مهربانم، من هم بالأخره به آرزوى ديرينه خود رسيدم و تا آنجا كه خون در رگم بود، براى پايدار ماندن لواى اللّه اكبر و اسلام،دست از تلاش و كوشش در راه اسلام عزيز برنداشتم تا بالأخره شهيد شدم.» رسيدن به آرزوى ديرينه
محمد حسن براتيان نيز از عروج خويشتن باخبر بود. وى در جايى از وصيتنامه خويش گويد:«پدر و مادرم من به آروزى ديرينهام يعنى شهيد شدن در راه خدا و براى خداى رسيدم.» مبادا از مرگ من ناراحت شوى
سيد جعفر جوينده در وصيتنامه ابراز مىدارد:«پدرم، درود خدا بر تو باد كه با امضاء نمودن رضايتنامه براى من، در حقيقت شهادتنامه مرا امضا نمودى. مادرم، چون كوه استوار باش و فكر مكن كه جوانت از دنيا رفته…مادرم، مبادا از مرگ من ناراحت شوى… برادرم، اگر بعد از من باز هم جنگ بود، جبهه را از ياد نبر… مادرم و پدرم، اگرچه در طول زندگى كوتاهم، فرزند خوبى برايتان نبودم، ولى…مرا حلال كنيد… پدر عزيزم و ارجمندم…اميدوارم كه اين حقير را عفو بفرماييد. چونكه من در مدت زندگيم شما را آزار دادم و حالا هم حتى بعد از مرگم نيز شما را دردسر مىدهم… پدر عزيز و ارجمندم، بعد از شهادت من، همسرم هر وقت كه خواست، مىتواند ازدواج كند… و يك خواهش از شما دارم. و (آن) اين است كه هر موقع سر نماز و دعا هستيد، همسر من را دعا كنيد… چونكه واقعاً اسوه بود و حق همسردارى را ادا نمود، گرچه اين زندگى شيرين كوتاه بود.»
پىنوشتها: –
1. (اين فلسفه در مورد شهادتنامههاى نوع اول هم مىتواند صادق باشد. يعنى شهادتنامههاى نوع اول مىتواند دستكم دو حكمت داشته باشد.
2. در مواردى كه مأخذ نامه يا وصيت نامه در پاورقى ذكر نشده، از پروندههاى شهدا سود جستهايم. عذرخواهى از يكبار شهيد شدن
عباس پاينده در وصيتنامه مىنويسد:«گمانم، رؤياها و تصورها دارند به حقيقت مىپيوندند و انگار كه خدايا، حقيقتاً مىخواهى مرا به ميهمانى حضرت ابوالفضل دعوت نمايى، خدايا، من حقير كه هستم كه براى رضاى تو فدا شوم؟ خدايا، منِ ذليل كى مىتوانم با ياران تو و در زمره شهيدان تو باشم؟ خدايا، به جلال و شكوهت خود بر من ببخشاى كه فقط تنها يكبار مىتوانم در راه تو شهيد شوم.» شهادت آرزوى من بود
حسين جهانگيريان در فرازى از وصيتنامه مىنويسد:«بسيارى از شبها وقتى همه مىخوابيدند، سرم را زير رختخواب مىكردم و آنچنان اشك مىريختم كه بالش زير سرم خيس مىشد و از خداوند عاجزانه مىخواستم كه شهادت، اين فوز عظيم را نصيب من بگرداند. و هميشه اميدوار بودهام و هستم و مىدانم كه ان شاء اللّه به فوز عظيم شهادت نايل مىآيم.»
و در جايى ديگر خطاب به مادرش مىنويسد:«اى مادرى كه در تمام سختيهاى زندگى، يار و ياور و مونس من بودى، همچون كوه باش و چون كوه استقامت كن، و لحظهاى از ياد خدا و دعا براى امام غافل نباش. و با شهادت من ناراحت نباش چرا كه خداوند مىفرمايد: در خانوادهاى كه كسى شهيد شود، من جاى او را مىگيرم.»
و در فراز ديگر به پدرش عرض مىكند:«اميدوارم كه با شهادت خود، شما را پيش خدا روسفيد نمايم. اگر من شهيد شدم – كه ان شاء اللّه مىشوم – ناراحت مباش كه شهادت آرزوى من بود.»
پاورقي ها:
كرامت انسان در قرآن با نگاهى به شعر امام خمينى ره
كرامت در لغت به معناى شرافت، اصالت، سخاوت، بزرگوارى، بزرگ منشى، آبرو، حيثيت و ضد پستى آمده است.
كرامت، دور شدن از هر پستى و فرومايهگى و نائل شدن به شرافت و بزرگوارى تعريف شده است كه به دارنده اين صفت، كريم مىگويند، كريم غير از كبير و عظيم است، كريم، به معناى بخشنده بدون چشم داشت است.(1)
در زبان فارسى، معادل كلمه كريم، كلمه خاصى نداريم، لذا در جملهاى كريم را به دارنده روح بزرگوارى و منزّه از هر پستى آوردهاند.
كريم در مقابل دَنى و كرامت در مقابل دنائت و لئامت است، هم چنان كه جُود در مقابل بُخل قرار گرفته است، كرامت تنها دورى از پليدى و پستى نيست، بلكه وصف كمالى است كه بايد آن كمالات را بدست آورد، كرامت با اين معنا يك نحوه وجود و هستى است كه كاملترين مصداق آن، خداوند است، بلكه خداوند عالىترين درجه كرامت وجودى و عين هستى كرامت مىباشد.(2) «اقرء و ربّك الأكرم»(3) بخوان پروردگارت را كه كريمترين كريمان است،«تبارك اسم ربّك ذى الجلال و الاكرام»(4) مبارك باد نام پروردگار شكوهمند و بزرگوارت.
حق غنى است، برو پيش غنى
نزد مخلوق، گدايى بس كن(5)
هر چند كه لفظ كرامت براى خدا و غير خدا به كار مىروند ولى بايد بدانيم، كرامتى كه براى خداوند است مانند علم و هستى خداوند، عين ذات خداوند است، و كرامت در انسان، وقتى كرامت به مرتبه متوسط و پايين رسيده است با ماهيّت انسان همراه مىشود و انسان كريم مىگردد، كرامت در انسان صفتى است كه بايد انسان با تلاش خود آن را به دست آورد، لذا امكان دارد انسانى بدون كرامت و يا داراى كرامت در مرحله پايينى باشد، ولى كرامت در خداوند، اين فرض محال است، چون كرامت خداوند مانند علمش عين ذات خداوند است.
كرامت براى انسانها داراى مراتبى است كه مرتبه اعلاى آن مثل نبوت، ولايت و شهادت است كه يك صفت نفسانى است و لازمه آن افاضهاش از خداوند به انسان است، بايد خداوند آن را به انسان عطا كند، لذا امام حسين عليهالسلام به نبوت رسيدن حضرت محمد صلوات اللّه عليه را براى خاندان خودش كرامت الهى خوانده است «اللهم انى احمدك على أن اكرمتنا بالنبوّة»(6) خداوندا، تو را شكر كه با نبوت “خاتم الانبياء صلوات اللّه عليه” به خاندان ما كرامت بخشيدهايد.
و در زيارت امام حسين عليه السلام مىخوانيم: «اللّهم اشهد أنه وليك…الفائز بكرامتك اكرمته بالشهادة»(7) خداوندا شهادت مىدهم كه امام حسين عليه السلام ولىاللّه است…و شما با شهادت به او كرامت بخشيدهايد.
شهادت و نبوّت كرامت الهى هستند كه به هر كسى بخشيده نمىشود، انسان بايد خود را به مرحلهاى برساند كه توان كسب اين كرامات الهى را به دست آورد تا خداوند اين فيض الهى را نصيبش بكند.
جز فيض وجود او نباشد هرگز
جز عكس نمود او نباشد هرگز
مرگ است اگر هستى ديگر بينى
بودى جز بود او نباشد هرگز(8)
كراماتى كه در مرحله نبوت، ولايت و شهادت قرار دارد، معادل سخاء، جود و هبه نيست، جود و هبه و سخاوت صفات نسبى هستند كه به اندازه تلاش و كوشش انسان به دست مىآيند، لذا هرگاه اكرام و تكريم، معادل جود و هبه آورده شود، آن اكرام و تكريم مرحله پايينتر از كرامت مرحله نبوت، ولايت و شهادت است.(9) براى رسيدن به هر مقدارى از كرامت در مراحل پايين نياز به تلاش است، و هر كس به اندازه تلاش و كوشش خود نتيجه مىگيرد. منشأ كرامت
خداوند، انسان را از خاك خلق كرده است “انى خالق بشراً من طين”(10) بشر را از گل آفريديم، وقتى انسان كامل شد «سوّيته»(11)،«و نفخت فيه من روحى»(12) از روح خودم در انسان دميدم و به ملائك دستور داد، وقتى روح در انسان دميده شد، «فقعواله ساجدين»(13) بر او سجده كنيد و درباره اين خلقتش، خداوند به خودش تبريك گفت، «فتبارك اللّه احسن الخالقين»(14) و در اين خلقت خود را بهترين خالق ناميده است و اين موجود برتر را براى جانشينى خود در روى زمين قرار داده است، «انى جاعل فى الارض خليفة»(15) و انسان براى رسيدن به اين خلافت الهى تلاش مىكند.
اى پريروى كه گلبرگ ترت ساختهاند
زچه رو قلب ز خارا بترت ساختهاند؟!
پسر خاك بدين حُسن و لطافت؟ عجب است
ز بهشتى، نه زخاك پدرت ساختهاند
ثمر خو برخى بوسه شيرين باشد
آخر اى سرو! براى ثمرت ساختهاند(16)
خداوند بخشى از كرامات كه كرامت در خلقت مىباشد را در درون انسان قرار داد و او را كريم خلق كرده است «و لقد كرّمنا بنى آدم»(17) خداوند به همه انسانها اين كرامت نفسانى را داده است، يعنى انسان را با كيفيت برتر و ويژهگيرى ممتازترى نسبت به موجودات ديگر خلق كرده است.
رازى است درون آستينم
رمزى است برون زعقل و دينم
در زمره عاشقان سرمست
بىقيد زعار صلح و كينم
در جرگه طير آسمانم
در حلقه نمله زمينم
دلباخته جمال يارم
وارسته ز روضه برينم
در غمزه چشم گل عزاران
بيزار زناز حورعينم
گويم به زبان بى زبانى
در جمع بتان نازنيم
اى نقطه عطف راز هستى
برگير ز دوست جام مستى(18)
انسانى كه كريم خلق شده است، شايستگى به سمت آوردن كرامت بيشتر را نيز دارد، «و فضّلناهم على كثير ممّن خلقنا تفضيلا…»(19)ما انسان را بر بسيارى از مخلوقات برترى داديم، خداوند كريم در صدر اين آيه شريفه، كرامت نفسى و درونى انسان، و در ذيل همين آيه، كرامت نسبى و اكتسابى انسان را بيان مىكند، و اين كرامت نسبى را انسان براى الهى شدن بايد بدست آورد(20) كه بدست آوردن آن نيز در سايه لطف خداوند است.
گر بر سر كوى دوست راهى دارم
در سايه لطف او پناهى دارم(21)
راه كسب اين كرامات الهى علم و عمل صالحى است كه معلمش خداوند كريم باشد، كه در قرآن فرمود: «خلق الانسان، علمه البيان»(22) خداوند كريم انسان را خلق كرد و به او نعمت بيان داده است و به وسيله نعمت بيان انسان را بر موجودات عالم برترى داده است، اين نعمت بيانى كه خداوند در زمان آفرينش به انسان داده است، همان استعداد و ويژگى فطرى انسان است كه در درون انسان قرار داده شده است تا انسان سخن بگويد(23) و ناطق باشد«إقرأ و ربّك الأكرم، الذى علّم بالقلم، علّم الانسان ما لم يعلم»(24) پروردگار كريمت را بخوان كه علمى را بوسيله قلم به شما داد كه انسان بدون عنايات الهى به آن علوم نمىرسد.
امام خمينى فرمود: خداوند در اين آيه علم و جهت آن را توصيه فرمود، علم مطلق و دانش مطلق، مطلوب نيست، چه بسا دانشى كه بر ضد انسانيت انسان و بر ضد كرامت انسان است، لكن دانشى كه جهت داشته باشد، براى خدمت به بشر باشد، به اسم رب باشد، توجه به ربوبيت الهى داشته باشد، توجه به اسم خدا داشته باشد، آن قرائت و آن علم در خدمت انسان است.(25) و موجب كرامت و شرافت انسان است.
بردار كتاب از برم و جام مىآور
تا آنچه كه در جمع كتب نيست بجويم
از پيچ و خم علم و خرد رخت ببندم
تا بار دهد يار به پيچ و خم مويم(26)
علمى كه موجب شرافت و كرامت انسان مىشود را خداوند كريم در روز خلقت انسان و در حضور ملائك، به انسان تعليم داد«علّم آدم الاسماء كلّها ثمّ عرضهم على الملائكة»(27) خداوند همه اسمها را به حضرت آدم(ع) تعليم داد و همه آن علوم را بر ملائكه عرضه كرد و بعد فرمود«أنبؤنى بأسماء هؤلاء»(28) اين اسمهايى كه تعليم دادم را بيان كنيد «قالوا سبحانك لاعلم لنا»(29) ملائك گفتند: خداوند منزه است، ما نمىدانيم، خداوند به آدم فرمود: «يا آدم أنبئهم بأسمائهم»(30) اى آدم، براى ملائك اسمها را بيان كن «فلمّا أنباهم بأسمائهم»(31) و آدم اسمها را بيان كرد. امام خمينى فرمود: علم به اسماء كه خداوند به حضرت آدم(ع) آموخت، علم به حقايق اسماء بود، علم به ديدن فانى شدن مخلوقات در حق بود كه حقيقت اسميت به آن متقوّم است، نه علم استدلالى و علم به مفاهيم و كليات و اعتباريات، اين علم استدلالى را ابليس داشت كه استدلال كرد(32) «انا خيرٌ منه خلقتنى من نار و خلقته من طين»(33) مرا از آتش و انسان را از خاك خلق كردى، لذا من برتر هستم، اين علم استدلالى محض كه شيطان هم داشت موجب شرافت نيست، علمى كه جهت الهى داشته باشد موجب كرامت و شرافت است يعنى انسان بايد براى الهى شدن تكيه بر آموختههاى خود نكند بلكه همه آنها را جنبه الهى بدهد تا داراى ارزش شوند.
تا تكيه گهت عصاى برهان باشد
تا ديدگهت كتاب عرفان باشد
در هجر مجال دوست تا آخر عمر
قلب تو دگرگون و پريشان باشد(34)
خداوند در كلاس درسش به حضرت آدم(ع) جنبه الهى علوم را آموخت، در همين كلاس بود كه خداوند عملاً ثابت كرد كه انسان مىتواند كمالات الهى را كسب كند و ملائك توان كسب آن را ندارند.
قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند
قصّه علم الاسماء به زبان است هنوز(35) راه كسب كرامت
براى رعايت اختصار طريقهاى كسب كرامات الهى را در دو طريق عمده الهام قلبى و وحى به انبياء الهى برمىشماريم.
الف: تعليم كرامات الهى از طريق قلب
خداوند كريم گاهى از طريق نفس و جان انسان، اين كرامات را روزى انسان مىكند«و نفسٍ و ما سوّاها فألهمها فجورها و تقواها»(36) قسم بر نفس و جان انسان، و قسم به آنكه اين نفس را به كمال رسانده، بر انسان فجور و تقوا را الهام كرديم.
اين پيامهاى الهى كه به قلب انسان مىرسد براى نشان دادن حقيقت و رساندن انسان به كمال است.
گل نيست بلكه غنچه باغ سعادت است
كزجان دوست بر دل آگاه مىرسد
آن روى با طراوت و آن موى عطرگين
از خيمهگه گذشته به خرگاه مىرسد
از خطّه حقيقت و از خيمه مجاز
برخاسته به خلوت دلخواه مىرسد
آن نغمه فرشته فردوس جاودان
بر گوش جان مى زده گهگاه مىرسد(37)
اين تعاليم الهى كه از طريق نفس و جان، به انسان داده مىشود، تعليم مستقيم الهى براى بشر است، انسان هرچه بيشتر خود را از مرحله استدلال عقلى به مرحله عشق و عمل صالح برساند، اين تعليمهاى الهى را بيشتر دريافت مىكند «يقولوا سمعنا و أطعنا و اولئك هم المفلحون»(38) مؤمنان مىگويند، شنيديم و اطاعت مىكنيم، اينها رستگارانند، انسانهاى درست كار در همه جا و همه حال با خدا هستند و هميشه مورد لطف و عنايت الهى واقع مىشوند.
همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست
كور دل آنكه نيابد به جهان جاى تو را
با كه گويم كه نديده است و نبيند به جهان
جز خم ابرو و جز زلف چليپاى تو را
دكّه علم و خردبست، در عشق گشود
آنكه ميداشت بسر علت سوداى تو را(39)
اين تعاليم الهى از طريق نفس براى همه انسانها وجود دارد، امّا كسى كه راههاى كسب اين تعاليم را به وسيله حجابهاى مختلف ببندد، ديگر نمىتواند اين الهامات را دريافت كند:
بر لب كوثرم اى دوست ولى تشنه لبم
در كنار منى از هجر تو در تاب و تبم
روز من با تو به شب آمد و شب با تو به روز
در فراق رُخ ماهت، گذرد روز و شبم(40)
اين طريقههاى كسب كرامات الهى براى انسان مهيا شد تا او در مسير الهى تا مرحله اعلاى انسانى يعنى انسان كامل شدن طى طريق بكند، و تا به خليفه خدا شدن بر روى زمين برسد، «انى جاعلٌ فى الارض خليفه»(41) خداوند انسان را براى خلافت الهى بر روى زمين خلق كرده است و مسير آن را براى انسان آماده ساخته است، در اين مسير كرامات الهى، فقط خداوند كريم بايد مورد نظر انسان باشد.
آنكس كه ره معرفت اللّه پويد
پيوسته زهر ذرّه خدا مىجويد
تا هستى خويشتن فراموش نكند
خواهد كه ز شرك، عطر وحدت بويد(42)
بايد دانست كه قلب پاك جاى دريافت الهامات پاك الهى است والّا سر از شرك و گمراهى درخواهد آورد.
ب: تعليم كرامات الهى از طريق پيامبران الهى
خداوند كريم اكثر تعليمات كرامات الهى را از طريق پيامبران الهى براى بشر فرستاده است «كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم يتلوا عليكم آياتنا و يزكيكم و يعلّمكم الكتاب و الحكمة و يعلمكم ما لم تكونوا تعلمون»(43) پيامبرى از شما برايتان فرستاديم كه آيات ما را براى شما تلاوت كند و شما را تزكيه كند و حكمت را به شما بياموزد و آنچه كه نمىتوانستيد به آن دست بيابيد را به شما تعليم بدهد.
آنچه كه انسان نمىتواند به تنهايى به دست آورد، بلكه بايد خداوند براى انسان بفرستد علوم الهى است كه از جمله آنها كرامات و اخلاقيات الهى است، همه انبياء براى تعليم كرامات اخلاقى مبعوث شدند و پيامبر اكرم، حضرت محمد صلوات اللّه عليه و آله براى تكميل آن كرامات اخلاقى برگزيده شدهاند فلذا حضرتش فرمودهاند: «إنما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»(44) من براى به كمال رساندن اخلاق مبعوث شدم.
نور خدا در رسول اكرم پيدا
كرد تجلى ز وى به حيدر صفدر(45)
پيامبران الهى انسانها را به سوى ايمان به خدا و اخلاق و شرافت الهى دعوت مىكنند، آنهايى كه طالب كرامات الهى هستند وقتى نداى پيامبران را شنيدهاند كه دعوت به ايمان مىكنند به خدايشان ايمان مىآورند.
«ربّنا إننا سمعنا منادياً ينادى للايمان ان آمنوا بربّكم فآمنّا»(46) پروردگارا شنيديم كه منادى ندا در داد كه به پروردگارتان ايمان بياوريد و ما ايمان آوردهايم.
آن كه زمين و آسمانش جا نيست
بر عرش برين و كرسيش مأوا نيست
اندر دل عاشقش بگنجد اى دوست
ايمانست اين و غير از اين معنا نيست(47)
وقتى ايمان در قلب انسان جاى گرفت و انسان جنبه الهى يافت و خدايى شد، خداوند براى اين انسان راه كسب كرامات الهى را تا مرحله نهايى كمالات «كان قاب قوسين او أدنى»(48) باز مىكند، اين انسان الهى، آنقدر در كمالات بالا مىرود كه فاصله بين او و خدايش كمتر از فاصله قوس دو كمان مىشود، خداوند در اين آيه شريفه، شهود اعلاى پيامبر صلوات اللّه را بيان كرده است، اين شهود براى اولياى الهى با تفاوت مراتب وجود دارد.(49)
گر تو آدم زاده هستى “علّم الاسماء” چه شد
“قاب قوسينت” كجا رفته است “أو أدنى” چه شد
بر فراز دار فرياد “انا الحق” مىزنى
مدّعى حق طلب! “إنيت و إنا” چه شد(50)
انسان براى كسب اين مقامات و كرامات الهى بر روى زمين پاگذاشته است و اين مسير را با راهنمايى پيامبران الهى طى مىكند، ولى بايد بداند كه دشمن قسم خورده انسان، شيطان، هميشه در كمين است تا انسان را از طريق الهى دور كند«فبعزتك لأغوينّهم اجمعين»(51) به عزتت (خدا) سوگند، همه آدمها را گمراه مىكنم.
انسان براى رهايى از نقشههاى شيطان بايد آن دامها را بشناسد تا در آنها گرفتار نشود.
طوطى باغ محبت نرود كلبه جغد
بازفردوس كجا كلب معلم باشد؟!(52)
در اين مسير الهى تا انسان سستى نكند، شيطان نمىتواند گزندى به انسان برساند، انسان مافوق همه موجودات است و مىتواند بر تمام نقشههاى شيطان غلبه بكند و آنها را براى تكامل خود قرار بدهد، چون شيطان سگ دست آموزى است كه در لبه پرتگاه گناه بسته شده است، هرگاه انسان به گناه نزديك شد شيطان پارس مىكند، اگر انسان از پارس او درس درستى بگيرد از گناه دور مىشود و الّا به شيطان نزديك مىشود و شيطان او را در بند خود مىگيرد. موانع كسب كرامت
براى رسيدن به كمالات انسانى و كرامات الهى بايد اول مانعهاى كسب كرامت را شناخت و آن صفات سلبى را از خود دور نمود تا شرايط و صلاحيت كسب كرامات الهى فراهم شود، همه آن موانع را براى رعايت اختصار در دو مانع عمده تمرّد و دنياطلبى جمع مىكنيم. الف – طغيان و تمرّد:
كسى كه خوى تمرّد و سركشى دارد نمىتواند در برابر فرمان خداوند مطيع محض باشد، اولين متمرّد شيطان بود كه در برابر دستور خداوند براى سجده با تكبّر گفت: «انا خيرٌ منه، خلقتنى من نارٍ و خلقته من طينٍ»(53) من بهتر از انسانام، مرا از آتش خلق كردى و انسان را از خاك خلق نمودى.
تا كوس انا الحق بزنى خودخواهى
در سرّ هويتش تو ناآگاهى
بردار حجاب خويش از سر راه
با بودن آن هنوز اندر راهى(54)
انسان نيز همانند شيطان، تا خوى تمرّد و سركشى را در وجودش دارد، نمىتواند مطيع فرمان الهى باشد. «كلّا إن الانسان ليطغى ان رآه استغنى»(55) انسان تا اينكه دنيا و سرمايهاش را ديد طغيان و تمرّد مىنمايد و خود را بىنياز فرض مىكند، انسان بايد اول از قيدهاى ما و من دنيا آزاد بشود تا به كمالات و كرامات الهى وصل شود.
آنكه سر در كوى او نگذاشته آزاده نيست
آنكه جان نفكنده در درگاه او دلداده نيست
نيستى را برگزين اى دوست اندر راه عشق
رنگ هستى هركه بر رخ دارد آدم زاده نيست
راه و رسم عشق بيرون از حساب ما و تواست
آنكه هوشيار است و بيدار است مست باده نيست
سر نهادن بر در او پابه سر بنهادن است
هركه خود را هست، داند پا به سر بنهاده نيست
سالها بايد كه راه عشق را پيدا كنى
اين ره رندان ميخانه است راه ساده نيست
خرقه درويش همچون تاج شاهنشاهى است
تا جدار و خرقه دار از رنگ و بو افتاده نيست
تا اسير رنگ و بويى، بوى دلبر نشنوى
هركه اين اغلال در جانش بود آماده نيست(56)
بايد اين طغيانها و اين تمرّدها را كنار گذاشت تا جان انسان آماده كسب كمالات و كرامات الهى بشود، خداوند از انسان پرسيد:«يا ايّها الانسان ما غرّك بربّك الكريم»(57) اى انسان چه چيزى تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخته است؟! اين همه غرور و سركشى در برابر خداوندى كه همه هستى از او است جز پوچى و نيستى معناى ديگرى نمىتواند داشته باشد.
مائيم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ
در دام ريا بسته به زنجير و دگر هيچ
خود بينى و خودخواهى و خودكامگى نفس
جان را چو روان كرده زمينگير و دگر هيچ
دربارگه دوست نبوديم و نديديم
جز نامه سربسته و تقصير و دگر هيچ
بگزيده خرابات و گسسته ز همه خلق
دل بسته به پيش آمد و تقدير و دگر هيچ
درويش كه درويش صفت نيست، گشايد
بر خلق خدا ديده تحقير و دگر هيچ
عالم كه به اخلاص نياراسته خود را
علمش به حجابى شده تفسير و دگر هيچ
عارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند
بسته است به الفاظ و تعابير و ديگر هيچ(58)
هر كس، چه گدا و چه پادشاه، چه بى سواد و چه عالم تا از طغيان من و ما بيرون نرود خود را در گرداب هيچ گرفتار كرده است، بايد از غرور و تمرّد بيرون رفت تا كرامات الهى را بدست آورد.
پيامبر اكرم صلوات اللّه عليه هنگامى كه آيه شريفه فوق را مىخواند، مىفرمود: «غرّه جهله»(59) جهل انسان او را مغرور كرده است، بايد اين جهل و ظلمت محض را كنار گذاشت و بوسيله نور معرفت الهى با راهنمايى پيامبران الهى به سوى خداوند كريم حركت كرد.
اى پير بيا به حق من پيرى كن
حالم ده و ديوانه زنجيرى كن
از دانش و عقل يار را نتوان يافت
از جهل در اين راه مددگيرى كن(60)
خداوند ريشه همه اين تمرّدها و سركشىها را از نفس اماره مىداند كه انسان را به كارهاى زشت مىكشاند «إنّ النفس لأمارة بالسوء»(61)
فاطى اگر از طارم اعلى گذرى
از خاك گذشته از ثريا گذرى
هيهات، كه تا اسير ديو نفسى
از راه «دَنى» سوى «تدلىّ»گذرى(62)
انسان بايد از خوى تمرّد و طغيان در مقابل خداوند بگذرد و مطيع محض شود تا به كرامات الهى نائل آيد. ب – دنياطلبى:
دنيا كه از دَنى و دنائت گرفته شده است به معناى پستى است و در مقابل كرامت قرار دارد، البته بايد دانست كه زمين و آسمان و آنچه در آنها است مخلوق خداوند هستند و بدى ندارند «هو الذى خلق السماوات و الارض بالحق»(63) او خدايى است كه زمين و آسمان را به حقيقت خلق كرده است.
جز هستى دوست در جهان نتوان يافت
در نيست نشانهاى زجان نتوان يافت
در خانه اگر كس است يك حرف بس است
در كون و مكان به غير آن نتوان يافت(64)
و همه اين مخلوقات ثناگوى خداوند كريم هستند «تسبح له السماوات السبع و الارض و من فيهن و إن من شىءٍ الا يسبّح بحمده»(65) تمام آسمانها و زمين و آنچه در آنها است، همه موجودات، خداوند را تسبيح مىگويند.
ذرات جهان ثناى حق مىگويند
تسبيح كنان لقاى او مىجويند
ماكور دلان خامششان پنداريم
با ذكر فصيح راه او مىپويند(66)
و همه اين مخلوقات، تسبيح گويان به سوى خداوند حركت مىكنند.«هو الذى خلق الليل و النهار و الشمس و القمر كلٌّ فى فلك يسبحون»(67) او خدايى است كه روز و شب و خورشيد و ماه را آفريد، در حالى كه همه اينها در گردشاند و او را تسبيح مىگويند.
ذرات وجود عاشق روى ويند
با فطرت خويشتن ثناجوى ويند
ناخواسته و خواسته دلها همگى
هرجا كه نظر كنند در سوى ويند(68)
همه موجودات هستى سرباز خداوند هستند «و للّه جنود السموات و الارض»(69) همه آسمانها و زمين سرباز خدايند، حتى شيطان كه از درگاه خداوند رانده شده است، باز سرباز خدا است، او نمىتواند از دايره مخلوقات و سربازان خداوند، بيرون برود، انسان بايد از اعمال بر شيطان، براى مسير حقيقت خداى رحمان استفاده كند.
خواست شيطان بد كند با من ولى احسان نمود
از بهشتم برد بيرون بسته جانان نمود(70)
شيطان به خداوند گفت: «أرأيتك هذا الذى كرّمت علىّ»(71) تو اين انسان را بر من برترى دادى؟ «لأحتنكنّ ذرّيته الا قليلا؛(72) بجز عده كمى، همه فرزندان آدم را دهنى (لجام) مىزنم (و سوار مىشوم) همين شيطان كه دشمن قسم خورده انسان است بدون اذن خداوند نمىتواند كارى بكند.
زاده اسماء را با جنة المأوى چه كارى
در چم فردوس مىماندم اگر شيطان نبودى(73)
لذا دنيا به خودى خود مذموم نيست، دنياى لهو و لعب، دنياى تفاخر و تكاثر مذموم است. «اعلموا انما الحيوة الدنيا لعب و لهو و زينة و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد»(74) دنياى سرگرمى و بيهودگى و بازيهاى كودكانه، آرايش و خودنمايى جوانانه، جاطلبى و فخر فروشى در اموال و اولاد كه كار زمان پيرى و كهنسالى است مذموم است، دل بستگى به دنياى زائل شدنى كه سرابى بيهوده است و داراى يكى از اين پنج خصلتى(75) است كه در آيه فوق آمده است، مذموم است، بايد با عنايت خداوند كريم از اين قيدهاى باطل رها شد و رنگ الهى گرفت.
الا يا ايها الساقى زمى پرساز جامم را
كه از جانم فرو ريزد هواى ننگ و نامم را
از آن مى ريز در جامم كه جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستى، هسته نيرنگ و دامم را
از آن مىده كه جانم را زقيد خود رها سازد
بخود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را(76)
دنياى مذموم، دنياى من و ما است، كه فرد همه چيز را براى خود مىخواهد و خود را برتر از همه چيز و همه كس بداند.
با چشم منى جمال او نتوان ديد
با گوش تويى نغمه او كس نشنيد
اين ما و تويى مايه كورى و كرى است
اين بت بشكن تا شودت دوست پديد(77)
بايد از اين امور اعتبارى و زائل شدنى دنيا كه براى انسان كمال حقيقى نفسانى و كرامات واقعى نمىآورد(78) جدا گرديد و به واقعيات متصل شد تا به محبوب واقعى رسيد و از ايشان كسب كرامات و كمالات الهى نمود.
فاطى ز علائق جهان دل بر كن
از دوست شدن به اين و آن دل بركن
يك دوست كه آن جمال مطلق باشد
بگزين تو و از كون و مكان دل بركن(79)
خداوند دل بستگى و وابستگى به دنياى اعتبارى و موهوم و قراردادى را نكوهيده است، «ذلك متاع الحيوة الدنيا»(80) همه اينها را متاع ناچيز دنيا دانسته است، بايد از اين متاع ناچيز دنيا رها شد و به سوى حقيقت الهى حركت كرد و همه چيز را رنگ و بوى الهى داد تا ارزش و اعتبار واقعى بيابند.
عاشقان روى او را خانه و كاشانه نيست
مرغ بال و پرشكسته فكر باغ و لانه نيست
گر اسير روى اويى نيست شو پروانه شو
پاى بند ملك هستى درخور پروانه نيست
مىگساران را دل از عالم بريدن شيوه است
آنكه رنگ و بوى دارد لايق ميخانه نيست
راه علم و عقل با ديوانگى از هم جداست
بسته اين دانهها و اين دامها ديوانه نيست
مست شو ديوانه شو از خويشتن بيگانه شو
آشنا با دوست راهش غير اين بيگانه نيست(81)
كسى كه گرفتار مراتب اعتبارى و وابستگى مادى دنيا شود به راه دنائت سوق مىيابد و از كرامت محروم مىشود، چون دنائت و كرامت دو مسير جداى از هم و متضاد هستند، خداوند به پيامبراكرم صلوات اللّه عليه فرمود: «وذر الذين اتخذوا دينهم لعباً و لهواً و غرّتهم الحياة الدنيا و ذكّر به ان تبسل نفس بما كسبت»(82) رها كن آنها را كه دينشان را بازيچه گرفتهاند، و به اموال دنيا مغرور شدند و تذكرشان بده كه هر كس با اعمالش خواهد بود.
اى وازده ترّهات بس كن
تكرار مكرّرات بس كن
اى عاشق شهرت دغل باز
بس كن تو خزعبلات بس كن
گفتار تو از براى دنياست
پيگيرى مهملات بس كن
بردار تو دست از سرما
تكرار مكرّرات بس كن(83)
خداوند در همين دنيا و به وسيله همين دنيا مسير كرامت و دنائت را به انسان نشان داده است و انسان را در انتخاب مسير آزاد گذاشته است، «ربّنا آتنا فى الدنيا حسنة»(84) خدايا در دنيا به ما حسنه عنايت كن. كسى كه در دنيا از خداوند حسنه بخواهد و در اين مسير قرار بگيرد، در آخرت نيز در همين مسير است «و فى الآخرة حسنه»(85) اين انسان به كرامت الهى مىرسد. و كسى كه در اين دنيا به موهومات و دنياى مذموم سرگرم باشد، «زيّن للذين كفروا الحياة الدنيا»(86) آنها كه كافر شدند دنيا برايشان زينت داده شد. اين دسته از انسانها به اندازه همين دنياشان بهرهمند هستند، از كرامات الهى بهرهاى ندارند.
تو راه جنّت و فردوس را در پيش خود ديدى
جدا گشتى ز راه حق و پيوستى به باطلها
اگر دل دادهاى بر عالم هستى و بالاتر
بخود بستى زتار عنكبوتى بس سلاسلها(87)
لذا دنيا به خودى خود نه تنها بد نيست بلكه مظهر جمال و جلال خدا است، دنيا سراسر مجراى فيض الهى است، آئينهدار حق و آيت حق است،(88) انسانى كه در پى حقيقت است، در همين دنيا حقايق را مىيابد و انسانى كه در پى متاع ناچيز دنيا است به همان متاع ناچيز مىرسد.
خداوند دنيا را بيهوده و بازيچه خلق نكرده است «و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين»(89) ما آسمان و زمين و آن چه در بين آنها است را بيهوده خلق نكردهايم. بلكه خداوند اينها را براى تكامل و رسيدن به كمالات و كرامات الهى خلق كرده است.
اين سرا بار افكن مىخوردگان راه يار است
با پريشان حالى و مستى و بيهوشى قرين است
از جهان هستى و ملك جهان بينى برون است
با گروه نيستى جويان عاشق، همنشين است
مسكن سوداگران روى يار گلعذار است
مركز دلدادگان آن نگار مه جبين است(90)
در اين دنيا خداوند همه شرايط را براى كسب كرامات الهى مهيا نموده است، انسان بايد از اين شرايط و امكانات براى كسب كرامات الهى استفاده كند و خود را الهى گرداند. شرايط كسب كرامت
انسان وقتى كه از دنائت دنيا رها شد، در واقع به صفت سلبى كرامت نائل آمده است، بايد براى كسب صفت ايجابى كرامت تلاش بكند، بهترين طريق كسب كرامات الهى، آموختن ازخداوند كريم است «فانّ ربى غنىٌّ كريم»(91) پروردگارم بىنياز و بخشنده است، بايد فقط از درگاه خداوند تقاضاى كرامت و شرافت نمود.
فخر است براى من فقير تو شدن
از خويشتن گسستن و اسير تو شدن
طوفان زده بلاى قهرت بودن
يكتا هدف كمان و تير تو شدن(92)
بايد از خداوند كريم تقاضاى كرم نمود«و جعلنى من المكرمين»(93) خداوندا ما را جزء آنهايى قرار ده كه به آنها كرم نمودهاى، وقتى از خداوند كريم، كرم را بخواهيم، او كريمانه و بدون هيچ چشم داشتى، كرامت را همراه با عزت و شرافت عطا مىكند.
برخاست زعاشقى صفيرى
مىخواست ز دوست دستگيرى
او را به شرابخانه آورد
تا توبه كند به دست پيرى
از عشق دگر سخن نگويد
تازنده كند دلش فقيرى
اى نقطه عطف راز هستى
برگير ز دوست جام مستى(94)
خداوند كريم، كتاب كرامت (قرآن) را به وسيله ملائك مكرم بر رسول اكرم(ص) نازل نمود، «بايدى سفرة كرام بررة»(95)
جامى بنوش و بر در ميخانه شادباش
در ياد آن فرشته كه توفيق داد باش(96)
هر كس كه اراده كرامات الهى را كرده باشد با اين كتاب مكرم به سوى خداوند كريم حركت مىنمايد«فمن شاء ذكره فى صحف مكرمه، مرفوعة مطهرة»(97) از كتاب كريم(قرآن) و بلند مرتبه و پاك هر كس بخواهد پند مىگيرد.
قطره باده زجام كرمت نوشيدم
جانم از موج غمت همقدم دريا شد
مژده وصل به رندان خرابات رسيد
ناگهان غلغله و رقص و طرب برپا شد(98)
اين كتاب كرامت و انسان ساز، پيروانش را از ظلمت به نور هدايت مىكند«كتاب انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الى النور»(99) كتابى كه بر تو (پيامبر صلوات اللّه عليك) نازل كرديم براى خارج كردن همه مردم از ظلمت به سوى نور است. و آن نور چيزى جز حقانيت و كرامت الهى نيست.«اللّه نور السموات و الارض»(100) خداوند نور آسمانها و زمين است.
غير از در دوست در جهان كى يابى
جز او به زمين و آسمان كى يابى
او نور زمين و آسمانها باشد
قرآن گويد، چنان نشان كى يابى(101)
خلاصه كلام اينكه انسان براى رسيدن به كرامات الهى بايد خود را از طريق قرآن در مسير الهى قرار بدهد تا خداوند او را با عزت و احترام به جلو ببرد.
امواج حسن دوست چودرياى بىكران
اين مست تشنه كام غمش دركرانه است
ميخانه در هواى وصالش طرب كنان
مطرب به رقص و شادى و چنگ و چغانه است(102)
اين انسانى كه به سوى كرامات الهى حركت كرده است در واقع با همه هستى به سوى خداوند كريم مىروند و همه غرق در درياى كرامات الهى هستند. انسان كامل
انسانى كه در مسير كرامات الهى واقع شد در همين دنيا به آنجا مىرسد كه «كلّما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا»(103) هرگاه زكرياى پيامبر(ع) به محراب (محل عبادت) مريم عذرا(س) مىرفت در نزدش رزق شگفت آور مىيافت، خداوند كريم در همين دنيا روزى بهشتى به انسان مىرساند و سالك الى اللّه در اين طريق به آنجا مىرسد كه: «سبحان الذى أسرى بعبده ليلاً من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى»(104) منزّه است خداى كه پيامبرش را در يك شب از مسجد الحرام(مكه) به مسجد الاقصى(قدس) برد و از آنجا پيامبرش را به عرش اعلاء برد،«و هو بالافق الاعلى، ثمّ دنا فتدلىّ، فكان قاب قوسين او ادنى»(105) و آن رسول در افق اعلاى كمال بود، آنگاه نزديك آمد بر او (به وحى حق) نازل گرديد(نزديكى كه) با او به قدر قوس و دو كمان يا نزديكتر از آن شد. رسول اللّه صلوات اللّه عليه در آنجا حقيقت وحى را ديد، هم چنان كه حضرت ابراهيم عليهالسلام ملكوت آسمان و زمين را ديد.(106)
انسان در مسير الهى آنقدر پيش مىرود كه به درجه نهايى كمالات انسانى مىرسد و جانشين خداوند در زمين مىگردد، «إنى جاعل فى الارض خليفة»(107) من در زمين براى خود جانشين قرار خواهم داد.
امام خمينى فرمود: همه اين مقامات با تقواى الهى حاصل مىشود، كرامت در پناه تقوى و برترى به اخلاق فاضله و اعمال صالحه است،(108) إن اكرمكم عند اللّه اتقاكم»(109) با كرامتترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست، كرامت با تقوى حاصل مىشود، هرچه تقوى بيشتر باشد كرامت بيشتر خواهد بود، هيچ استثنايى وجود ندارد، پيغمبر اكرم(ص) براى اين كه اتقاى ناس بود، اكرم ناس بود، اميرالمؤمنين براى اينكه بعد از رسول اللّه اتقى الناس بود، اكرم الناس بود، نسب و سبب در كار نيست.(110) اسلام براى هيچ گروهى ويژگى خاصى قرار نداده، تقوا و تعهد به اسلام تنها ويژگى و برترى براى كرامت انسان است.(111)
انسان كه اشرف مخلوقات خداوند است، رمز جاودانىاش تقواى الهى است كه در پناه آن به كرامات الهى نائل مىشود و جانشين خداوند بر زمين مىگردد.
اى صوت رساى آسمانى
اى رمز نداى جاودانى
اى قلّه كوه عشق و عاشق
وى مرشد ظاهر و نهانى
اى جلوه كامل اناالحق
در عرش مرفّع جهانى
اى نقطه عطف راز هستى
برگير ز دوست جام مستى(112)
انسان كامل نقطه عطف راز هستى است، به اميد رسيدن بشريت به كمالات و كرامات اعلاى انسانى كه در آن روز همه انسانها الهى باشند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. ابن منظور، لسان العرب، ج 12، بيروت داراحياء التراث العربى، الاولى 1408، ص 79 – 75؛ لويس معلوف، المنجد، ج 1، تهران، اسماعيليان، دوم، بى تا، ص 682؛ خليل جرّ، فرهنگ لاردس، مترجم، طبيبيان، حميد، تهران، امير كبير، دوم 1376، ص 1711. 2. جوادى آملى، عبداللّه كرامت در قرآن، تهران، مركز نشر فرهنگى رجا، سوم 1372، ص7. 3. سوره علق، آيه 3. 4. سوره رحمان، آيه 78. 5. امام خمينى، ديوان امام، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، بيست و سوم، 1378، ص 172. 6. مناجات امام حسين عليه السلام. 7. زيارت اربعين امام حسين عليه السلام. 8. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 217. 9. جوادى آملى، كرامت در قرآن، ص 899. 10. سوره حجرات، آيه 29 ؛ سوره ص، آيات 72 و 71. 11. همان. 12. همان. 13. همان. 14. سوره مؤمنون، آيه 14. 15. سوره بقره، آيه 30. 16. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 303. 17. سوره اسراء، آيه 70. 18. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 287. 19. سوره اسراء، آيه 70. 20. جوادى آملى، كرامت در قرآن، پيشين، ص 18. 21. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 221. 22. سوره الرحمن، آيه 4 و 3. 23. مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، ج 1، تهران، دارالكتب الاسلاميه، سى و يكم، 1373، ص 178. 24. سوره علق، آيه 5 – 3. 25. امام خمينى، صحيفه امام، ج 13، تهران، مؤسسه تنظيم نشر آثار امام، دوم 1379، ص 448. 26. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 168. 27. سوره بقره، آيات 33 – 31. 28. همان. 29. همان. 30. همان. 31. همان. 32. امام خمينى، شرح جنود عقل و جهل، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، پنجم 1380، ص 264 و 263. 33. سوره ص، آيه 76 و اعراف آيه 12. 34. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 207. 35. همان، ص 127. 36. سوره شمس، آيه 7 و 6. 37. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 85. 38. سوره نور، آيه 51. 39. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 42. 40. همان، ص 306. 41. سوره بقره، آيه 30. 42. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 215. 43. سوره بقره، آيه 151. 44. شيخ طبرسى، مكارم الاخلاق، بى جا، منشورات الشريف الرضى، السادس 1392 ق، ص 8. 45. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 254. 46. سوره آل عمران، آيه 193. 47. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 199. 48. سوره نجم، آيه 8. 49. مكارم شيرازى، ناصر، ج 22، پيشين، ص 491. 50. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 94. 51. سوره ص، آيه 82. 52. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 86. 53. سوره اعراف، آيه 12، سوره ص، آيه 76. 54. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 248. 55. سوره علق، آيه 7 و 6. 56. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 70. 57. سوره انفطار، آيه 6. 58. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 74. 59. شيخ طبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 10، بيروت، دارالمعرفة، بى تا، ص 682. 60. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 233. 61. سوره يوسف، آيه 53. 62. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 244. 63. سوره انعام، آيه 37. 64. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 201. 65. سوره اسراء، آيه 44. 66. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 211. 67. سوره انبياء، آيه 33. 68. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 212. 69. سوره فتح، آيات 7 و 4. 70. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 115. 71. سوره اسراء، آيه 62. 72. همان. 73. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 180. 74. سوره حديد، آيه 20. 75. علامه طباطبايى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، ج 19، ترجمه سيد محمد باقر موسوى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، اول 1363، ص 339. 76. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 40. 77. همان، ص 214. 78. علّامه طباطبايى، ج 19، پيشين، ص 339. 79. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 232. 80. سوره آل عمران، آيه 14. 81. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 72. 82. سوره انعام، آيه 70. 83. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 308. 84. سوره بقره، آيه 201. 85. همان. 86. همان، آيه 212. 87. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 46. 88. جوادى آملى، عبداللّه، تفسير موضوعى قرآن مجيد، ج 2، بى جا، نشر فرهنگى رجا، دوم 1363، ص 583 و 582. 89. سوره انبياء، آيه 16. 90. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 60. 91. سوره نمل، آيه 40. 92. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 230. 93. سوره يس، آيه 27. 94. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 288. 95. سوره عبس، آيه 16 و 15. 96. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 129. 97. سوره عبس، آيات 14 – 12. 98. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 88. 99. سوره ابراهيم، آيه 1. 100. سوره نور، آيه 35. 101. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 241. 102. همان، ص 61. 103. سوره آل عمران، ص 37. 104. سوره اسراء، آيه 1. 105. سوره نجم، آيه 9 – 7. 106. جوادى آملى، عبداللّه، تفسير موضوعى قرآن مجيد، ج 2، ص 673. 107. سوره بقره، آيه 30. 108. امام خمينى، صحيفه امام،ج 6، پيشين، ص 453. 109. سوره حجرات، آيه 13. 110. امام خمينى، صحيفه امام،ج 6، پيشين، ص 314. 111. امام خمينى، صحيفه امام،ج 10، پيشين، ص 291. 112. امام خمينى، ديوان امام، پيشين، ص 289.
مسجد كانون قيامهاى اسلامى از آغاز تا انقلاب اسلامى
«از صدر اسلام به بعد پيوسته هرگونه حركتى از مسجد سرچشمه گرفته است. اين مسجد بوده است كه نيروى متحد، ضد كفّار و مشرك را پديد آورد.» «امام خمينى»
پايگاه عبادى سياسى
تجسّم خارجى يا مهمترين پديده جغرافيايى در اسلام به شكل مسجد تجلّى مىنمايد. خداوند آن مسجدى را كه از روز نخست بر پايه تقوا بنا نهاده شده، شايستهتر مىداند. لمسجدٌ اسّس على التقوى من اوّل يوم؛(1) طبرسى در تفسيرش مىگويد مراد اين آيه هر مسجدى است كه برپايه طاعت الهى و نيّت خالصانه برپا گردد. البته وى قولهاى ديگرى را هم يادآورى مىكند و مىافزايد امكان دارد مسجد قبا و يا مسجدالنّبى باشد،(2) علامه طباطبايى تأكيد مىنمايد اين آيه به مسجد قبا نظر دارد و بين اين مسجد و مسجد ضرار مقايسهاى صورت گرفته است.(3)
بنابراين آنان كه انگيزهاى غير از پرهيزگارى و يكتاپرستى دارند نمىتوانند به احداث مسجد همّت گمارند و قرآن افرادى را كه مسجدى براى زيان رسانيدن به مسلمين، تقويت كفر و تفرقه افكنى ميان مؤمنان ساختند محكوم مىكند. فرمان وحى از اين مكان كه به مسجد ضرار موسوم گرديد پرده برداشت و اهداف شوم بانيان آن را روشن نمود و به پيامبراكرم(ص) فرمان داد كه در آن نماز نخواند و نيز هرگونه فعاليتى در آن ممنوع است.(4) پيامبر فرمانى صادر كرد تا بر اساس آن اين مسجد را تخريب نموده و به آتش كشند و به زبالهدانى تبديل كنند.
پس اغراض سياسى منفى كه از نقشهها و توطئههاى دشمنان اسلام حكايت دارد مىتواند در لباس زهد و تقوا و حربه مذهب آشكار گردد و از اين رهگذر به مسلمين ضربه بزند و با احداث مسجد مردم را بفريبد و بايد مراقب اين نيرنگهاى خطرناك بود.
همچنين قرآن اجازه نداده است مشركان در حالى كه به كفر خويش گواهى مىدهند مساجد خدا را آباد كنند، اين گونه اشخاص اعمالى خراب دارند و در آتش دوزخ جاويدان هستند.(5)
و در آيهاى ديگر به كسانى اجازه داده شده كه مساجد را آباد و تعمير كنند كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده و از خدا مىترسند و نماز را اقامه نموده و زكات مىدهند.(6)
قرآن كسانى را كه مردم را باز مىدارند كه در مساجد نام خدا يادآورى شود و در خرابى اين اماكن مىكوشند مصداقى از ستم كارترين افراد دانسته است.(7) امام صادق(ع) خطاب به يكى از ياران خويش به نام يونس بن يعقوب مىفرمايد: ستمگران را حتى در ساختن مسجد نيز يارى مكن.(8) زيرا هرگاه آنان بخواهند از اين مكان پوششى براى ستم خويش بسازند يارى رسانيدن به آنان در راستاى تقويت بيدادگرى است نه احياى مسجد، پس مسجد مىتواند در گسترش عدالت اجتماعى نقش سازنده و مثبتى داشته باشد.
رسول اكرم(ص) در ربيع الاول سال سيزدهم بعثت مكه را به قصد يثرب(مدينه) ترك نمود، آن حضرت بعد از پيمودن حدود 400 كيلومتر در دوشنبه 12 ربيع الاول به دهكده قبا رسيد كه در دو فرسخى مدينه قرار داشت، پيامبر در اين آبادى شالوده مسجدى را ريخت كه قبا نام گرفت، خاتم رسولان اين مساجد را براى بنى عمروبن عوف بنا نهاد، آن حضرت به اين مسجد توجه ويژهاى داشت و هر شنبه با پاى پياده يا سواره از مدينه به قبا مىآمد تا در آن نماز بگزارد، اين همان مسجدى است كه قرآن به عنوان اولين مكان عبادى مسلمانان بدان اشاره دارد و فضيلت نمازگزارى در آن طى رواياتى مورد توجه پيامبر و ائمه هدى قرار گرفته است.(9) پيامبر در مدينه نيز مسجدى را بنيان نهاد كه تنها در آن نماز اقامه نمىگرديد بلكه مركز فعاليتهاى فرهنگى و تبليغى و سياسى مسلمانان تلقى گرديد، از بدو استقرار رسول خدا(ص) در مدينه كه مسجد به منزله پايگاه اساسى تمامى فعاليتهاى عبادى و سياسى مسلمين قرار گرفت، يكى از مهمترين كاركردهاى آن حركت و جهاد بود، مقدمات فكرى و اجتماعى اكثر غزوات در مسجد تدارك مىشد و حضرت محمّد(ص) با بيان شيواى خود مسلمانان را در اين مكان براى جهاد با كفّار و مشركان بسيج مىنمودند. به يمن امنيتى كه در اين پايگاه توحيد و عبادت وجود داشت مردم براى گرهگشايى امور اجتماعى به حضرتش مراجعه مىكردند و مشكلات جامعه را بر طرف مىنمودند. در جوار مسجد صفهاى براى بينوايان و مهاجران تهيدست ساخته شد تا در آنجا بسر ببرند، همين مسايل حكايت از آن داشت كه در اسلام ايمان از مسايل اجتماعى و سياسى جدا نيست و صرفاً يك آيين مذهبى معنوى نمىباشد بلكه با زندگى فردى و جمعى سر و كار دارد و ضمن آن كه همه را به تقوا و پارسايى فرا مىخواند از تدابير در امور سياسى و اصلاح اوضاع اجتماعى غفلت ندارد.(10)
امام خمينى در اين باره گفته است: «در صدر اسلام از همين مسجدها، جيشها، ارتشها، راه مىافتاده، مركز تبليغ احكام سياسى اسلام بوده، هر وقت يك گرفتارى پيدا مىشد صدا مىكردند كه «الصلوة بالجماعة» اجتماع مىكردند، آن گرفتارى را طرح مىكردند.»(11) مسجد كانون حماسه
بنابراين مسجد در ضمن اين كه مركز عبادت و تربيت معنوى است، كانونى براى مقاومت در برابر استبداد و سلطه گران وقواى استكبار مىباشد و بر همين مبنا تمامى فريادها، خروشها و نهضت اسلامى بطور مستقيم و غير مستقيم از مساجد سرچشمه مىگرفت و روى همين جهت مسجد در تاريخ پرفراز و نشيب اسلام و خصوص تشيع بزرگترين پايگاه تجمّع مردم و از سويى مهمترين خار چشم حكومتهاى ظالم و جفا پيشه بوده است و همواره آنان در صدد بودهاند با شيوههاى گوناگون اماكن را به تعطيلى بكشانند امّا چون مستقيماً در برابر شور و احساسات، اراده قوى وايمان استوار مردم قرار مىگرفتند اين جسارت و توان را در خود نمىديدند كه علنى در برابر افراد مسلمان بايستند و از طرق ديگرى وارد مىشدند و از آن جمله در چهره قداست و مذهب در مىآمدند و مسجد را تحت پوشش و استيلاى خود در مىآوردند البته مردم پس از چندى به اين تزوير پى مىبردند و با چنين حاكمانى به مخالفت بر مىخاستند و يا از شركت در مسجدى كه تحت سلطه زورمداران بود اجتناب مىنمودند و اگر امكان و اقتدارى را بدست مىآوردند اين مكان مبارك و مقدّس را از سلطه آنان مىرهانيدند.
در طول تاريخ، تمامى قيامها از سرچشمه مسجد جرعه نوش بودند و فرياد بيدار باش و حركت عمومى از بالاى منابر سر داده مىشد و مردم بعد از سخنرانىهاى آتشين، روشنگر و كوبنده كه توسط گويندگان متعهد و مسؤول ايراد مىگرديد به كوچهها و معابر مىريختند و در برابر حكومتهاى ظلم پيشه به نبرد مىپرداختند و يا مرگى با عزت را پذيرا مىشدند يا بر تباهىها غلبه مىيافتند، با اين وصف مىتوان گفت مسلمانان عظمت و اُبُهت معنوى و سياسى خود را بايد مرهون مساجد بدانند و اين سنگرهاى تسخيرناپذير بودند كه بزرگترين نقش را در اين راستا ايفا كردند و بزرگترين سد در برابر هر جريان ضد ارزشى بوده و مىباشند. مسجد كوفه
كوفه كه در آغاز براى استقرار رزمندگان اسلام بوجود آمد بر كانون مركزى مسجد شكل گرفت و نخستين محل آن كه جزو مساجد چهارگانه به شمار مىرود مسجد بود، اين مكان مدتى محل تفسير آيات قرآن، بيان سنت رسول خدا(ص) و عرضه معارف اسلام و پايگاه ارشادها و هدايتها و خروشهاى حضرت على(ع) بوده است، در همين مسجد آن حضرت از دو چهرگان و مؤمنان سست ايمان گلايه مىكند و زمينه حركت و مبارزه با پيمان شكنان (ناكثين)، و ستم پيشگان(قاسطين) و آشوب طلبان(مارقين) را فراهم آورد و سرانجام در محراب همين مسجد در سپيده دم نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى به شهادت رسيد.(12)
در مسجد كوفه امام حسن مجتبى(ع) ضمن خطابهاى تاريخى از اهل بيت و حق مسلم آنان در خلافت سخن گفت و چون احساس نمود معاويه دست به عصيان زده و افرادى را براى اخلال گرى تقويت مىكند در پاسخ به اين ستيزه جويى مؤمنان را بسيج نمود تا با معاويه به نبرد برخيزند امّا به دليل شرايطى كه در سپاه خود مىديد و تبليغات منفى امويان و نفوذ خوارج و وابستگان دشمنان در ميان نيروهاى مردمى، امام جنگ را ترك نمود و به صلح روى آورد، طرفين در مسجد كوفه اجتماع كردند و امام با بزرگوارى و متانت خاصى بر منبر مسجد قرار گرفت در بخشى از بيانات خويش فرمود: معاويه چنين وانمود كرده كه او را شايسته خلافت ديدهام ولى او دروغ مىگويد، بر اساس قرآن و قضاوت رسول اكرم(ص) ما از همه كس به حكومت اولىتريم.(13)
مختاربن ابو عبيده ثقفى براى مجازات جنايتكاران اموى كه در كربلا شرارت كرده و كارنامهاى ننگين از خود به جاى نهاده بودند، در كوفه قيام كرد، مركز خيزش وى مسجد جامع اين شهر است، او پس از مسلط شدن بر اوضاع شهر، در مسجد مذكور براى مردم خطبهاى حماسى خواند. سپس مراسم بيعت با وى با شور و هيجان وصفناپذيرى آغاز شد.(14) جامع دمشق
يكى از مهمترين حوادث دردناك تاريخ اسلام، حكومت جابرانه امويان مىباشد، معاويه به عنوان بنيان گذار اين سلسله ملعون از سال 41 تا 60 هجرى بر سرزمين شام حكومت كرد ولى عامل دوام سلطهاش، سياست بازى و دوروئى است و ماهيت شرك و ستم را در پردهاى از ريا و تزوير مخفى كرد و تنها پايگاه تبليغات مسموم وى در جهت انحراف افكار مردم از مسير صحيح اسلام و مشحون نمودن اذهان از ياوه سرايىها و تهمت بر عليه عزيزترين بندگان خدا، مسجد جامع دمشق، بود، بعد از وى فرزند فاسدش همانند او از اين مكان مقدس استفاده سوء كرد و آن را بهترين جايگاه قدرت پوشالى خود مىدانست و براى قراردادن پوششى بر جنايات و مفاسد خويش هر صبح و شام به مسجد مىآمد و به عنوان نماز جماعت و سخنرانى از آن استفاده مىنمود امّا حادثهاى به وقوع پيوست كه سيماى كريه او را افشا ساخت، امام سجاد(ع) و عدّهاى از بازماندگان حادثه نينوا بعد از حماسه عاشورا، به عنوان اسارت به شام انتقال يافته و در خرابهاى اسكان داده شدند، روزى يزيد، امام چهارم را به اين مسجد فرا خواند و درحضور آن امام همام از خطيب مزدورى خواست بر فراز منبر رود و از فضايل بنى اميه و معايب دشمنان اين خاندان سخن بگويد، آن خطيب چنين كرد و چندان كه توانست در مدح آل ابوسفيان و عليه آل ابى طالب مطالبى بر زبان جارى نمود، امام زين العابدين(ع) چون اين سخنان ياوه و باطل را شنيد، روى به آن سخنران نمود و فرمود: واى بر تو، رضايت مخلوق را بر خشم خداوند برترى دادى، پس جايگاهت در آتش است، آنگاه از يزيد خواست تا اجازه دهد وى بر منبر مسجد رفته و مطالبى بگويد كه مايه خشنودى خداوند و ثواب براى حاضران در مسجد باشد. يزيد در آغاز نپذيرفت ولى با اصرار مردم قبول كرد و با كراهت اجازه داد امام به منبر برود. حضرت على بن الحسين(ع) طى بياناتى شيوا و جالب از فضايل اهل بيت سخن گفت و از حماسه كربلا و جنايت شقاوت پيشهگان اموى در كربلا گزارشى ارائه داد و با سخنان حماسى و روشنگر خويش مسجد را يكپارچه تبديل به فرياد، گريه و شور و هيجان نمود و ماهيت فساد و تباهكارى نظام استبدادى و اختناق اموى را رسوا ساخت و پايههاى لرزان آن را رو به ويرانى نهاد. يزيد كه از اين افشاگرى سخت هراسناك و بيمناك گرديد به فكر چارهاى افتاد و مؤذن را فرمان داد اذان بگويد تا از اين راه جلو سخنان امام را بگيرد ولى حضرت سجّاد از اين سرود زيباى توحيد هم بهترين استفاده را نمود و عباراتى از آن را براى هدايت مردم به سوى حقايق ناب و حاكميت عدالت اسلامى بكار گرفت.(15) قيامهاى علويان
ازحوادث مهم سياسى در ايّام امامت امام صادق(ع) قيام زيدبن على در كوفه است، حركتى كه وى آغاز كرد نشان از نفوذ علويان در ميان مردمان عراق دارد، او با بهرهمندى از چشمه پر فيض پدر يعنى امام سجاد(ع) ضمن آن كه به فضايل و معارفى آراسته گرديد خود را براى خيزشى عليه هشام بن عبدالملك، خليفه وقت اموى، مهيّا نمود، وقتى وى به كوفه آمد شيعيان و علاقهمندان به خاندان عترت در مسجد جامع كوفه گروه گروه نزدش مىآمدند و با زيد بيعت مىكردند، چون زمان قيام نزديك گرديد، زيد به ياران و هواداران وعده داد در چهارشنبه اول صفر سال 122 هجرى خروج خواهد نمود ولى وقتى خبر مذبور به گوش والى وقت كوفه يوسف بن عمر، رسيد، بيعت كنندگان با زيد را در مسجد تحت فشار سختى قرار داد و صرفاً از ميان 15000 نفر حامى زيد، 300 نفر موفق شدند به وى بپيوندند. در اين ميان نضربن خذيمه كه از ياران نزديك زيد بود، به او گفت: مردم را در مسجد حبس كردهاند، ما را به سوى ايشان ببر، زيد چنين كرد، اصحابش وقتى به مسجد رسيدند پرچمهاى خود را از بالاى دربها داخل مسجد مىنمودند و مىگفتند اى اهل مسجد بيرون آييد و به ما ملحق شويد امّا از آن سوى سپاه اموى بر اين حاميان سنگ پرتاب مىكردند و نبردى سخت بين دو طرف در گرفت و باران تير به سوى مبارزان باريد و گرچه آنان فداكارانه مقاومت كردند ولى قيام با شهادت زيد به پايان رسيد، برخى از مورخان گفتهاند، عدّهاى از كوفيان دعوت زيد را ناديده گرفتند و ماندن در حبس و گرفتار شدن در محاصره دشمن را بر پيوستن به فرزند امام چهارم ترجيح دادند.(16)
در عصر امام كاظم(ع) يكى از نوادگان امام حسن مجتبى(ع) به نام حسين بن على بن حسن كه شخصيتى ممتاز و مسلمانى راستين بود در هشتم ذيحجه سال 169 ه. در زمان خلافت هادى عباسى بر ضد حكومت ستمگر وقت قيامى را در سرزمين فخ، حوالى شهر مكه، سامان داد اين خروش مقدّس از مسجد اعلام و آغاز شد و روزهاى او.ّل انقلاب، مسجد مركز جنب و جوش و هيجانهاى مردم بود و در اين مكان، ستاد فرماندهى نهضت تشكيل گرديد، رهبرى قيام همراه با جمعى از شيعيان و علويان وارد مسجدالنبى گرديد و در حالى كه لباس و عمامه سپيدى پوشيده و شمشيرى برهنه در دست داشت بر فراز منبر رفت و انگيزه نهضت و علل آن را بطور اختصار بيان داشت. در آن سال جمعيت قابل توجهى براى زيارت بارگاه نبىاكرم به مدينه آمده بودند و در روز انقلاب و طى مراسم بيعت، در مسجد حضور داشتند به طورى كه مسجد از افراد پر شده بود، پس از انجام اين مراسم، نيروهاى مبارز در اين مكان گرد آمدند و مسلّح و آماده دفاع و منتظر واكنش دشمن گرديدند، سرانجام پاسبانهاى مدينه كه خالد بربرى فرماندهى آنان را عهده دار بود به استعداد 200 نفر به سوى مقرّ فرماندهى انقلاب يعنى مسجد يورش بردند و بدين گونه درگيرى آغاز شد امّا طرفداران حسين گروههاى مهاجم را عقب زده و از مسجد بيرون راندند و موفق گرديدند فرماندارى مدينه را تصرف كنند و در روز سوم قيام، شهر كاملاً در تصرف قواى قيام فخ بود، سپاه فاتح از مدينه به سوى وادى فخ رسيدند و در آنجا نيرويى اندك با انبوه نيروهاى ستم با وضعى نابرابر درگير شدند كه منجر به شهادت رهبرى قيام و تعدادى از يارانش گرديد. رهبر قيام گرچه در اين حركت مقدس شكست خورد امّا در ابتداى پيروزى بر مدينه افتخار مىكرد او به عنوان ذريهاى از رسول خدا، در مسجد النبى و بر روى منبر پيامبر با مردم سخن مىگويد و از اين مكان به مبارزه با ظلم و جفا برخاسته است.(17) قيام سربداران
تهاجم متوالى مغول به قلمرو جهان اسلام، تعادل سياسى و امنيتى را بر هم زد، با اين وجود بر اثر فروپاشى دستگاه عباسيان توسط اين قوم، برخى فرق شيعه بال و پر گرفتند و رشد كردند، در اين ميان با تلاشهاى بى وقفه خواجه نصير طوسى و ابن مطهر حلّى مذهب شيعه اثنى عشرى به حيات فكرى و ارزشى خود ادامه داد و موفق گرديد راه را براى پيروزىهاى آينده هموار سازد شيخ خليفه روحانى شيعه و انسانى پرهيزگار كه از اهالى مازندران بود به سرزمين خراسان مهاجرت نمود و در مسجد جامع سبزوار به وعظ و خطابه و ارشاد مردم پرداخت سخنان اين دانشور عارف عدّه كثيرىرا به سوى او جذب كرد و بسيارى از مردم پيروش شدند. بدين ترتيب آوازه شهرتش در اطراف و اكناف پيچيد و صاحبان قدرت را به هراس افكند و عدّهاى كه از راه سالوس و ريا بر مردم سلطه داشتند با افشاگرىهاى او، منافع خود را در خطر ديدند، از اين رو حاكمان وقت در دو بعد سياسى و عقيدتى بر عليه وى به مبارزه برخاستند ولى شيخ خليفه به عنوان دانشورى عارف، با توجه به فضاى سياسى جديدى كه براى علماى شيعه پديد آمده بود به كار خود ادامه داد، برخى علماى وابسته به دربار فتوايى صادر كردند با اين مضمون كه شخصى در مسجد ساكن است و از دنيا حديث مىگويد و چنين كسى واجب القتل است،سپس صورت فتوى را براى سلطان ابوسعيد فرستادند تا متن آن را تأييد كند ولى وى امتناع كرد و گفت: من دست به خون اين فرد نمىآلايم. لكن معاندان بعد از نقشههاى زيادى كه به اجرا در آوردند به هدف خويش رسيده و اين عالم شيعى را شهيد نمودند، شيخ حسن جورى، شاگردش راه او را ادامه داد و از پايگاه مسجد براى ستيز با ستم، قيام سربداران را رهبرى نمود. پيروانش غالباً كسبه عادى بودند حركت سياسى اين روحانى شيعى در آغاز از موضع مسجد حالت مخفيانه داشت و بعدها وقتى مبارزه آغاز گرديد صورت علنى به خود گرفت، تاريخ آغاز قيام سال 736ه.ق مىباشد آنان در اندك مدتى قواى كمكى علاء الدين محمد وزير را درهم شكستند و پيروزى از آن سربداران شد و پس از حملات و جنگ و گريزهاى متوالى، شهر سبزوار را تسخير كردند و آن جا را پايگاه عملياتى خود كردند. اميرعبدالرزاق از افراد شجاع سربدار پس از اين فتح در سال 737ه.ق در مسجد سبزوار خطبه به نام خود خواند و اعلام استقلال كرد، در اين حال شيخ حسن در خلال اقداماتى كه دشمنانش عليه او انجام دادند، توسط ارغون شاه،دستگير و در قلعه طاق يارز محبوس گشت، زمانى كه امير وجيهالدّين مسعود بعد از قتل برادر(عبدالرزاق)، روى كار آمد تصميم گرفت شيخ حسن را از حبس برهاند، استخلاص اين روحانى عملى گرديد و او از زندان به سبزوار آمد و رهبرى مذهبى حركت سبزوار را همچون گذشته عهده دار گشت. امير مسعود با كمك شيخ حسن و پيروانش لشكر ارغون شاه را پراكنده ساخت و سيطره سربداران را تا نقاط دور دست كشانيد.(18)
آنچه كه قيام سربداران را ممتاز و برجسته مىنمايد اين است كه درون مايهاش مذهبى و شيعى بود و مركز شكلگيرى فكرى و سياسى آن مسجد مىباشد.
در جنبش سربداران سمرقند نيز مذهب، نقش اصلى را ايفا مىكند، رهبر آن مولانا زاده سمرقندى رهبرى مقاومت مردم اين سامان را در برابر مهاجمين مغول به عهده گرفت، قبل از شروع قيام مردم از اقشار گوناگون در مسجد جامع شهر گردآمدند تا در اين خصوص به مشورت بپردازند. مولانازاده تيرانداز و دلير در حالى كه شمشير حمايل كرده، آرام آرام بر بالاى منبر مسجد آمد و پس از سلام بر حاضران آواز برآورد كه امروز كفّار به قصد تخريب قلمرو مسلمانان و كشتار آنان پرداخته است، در اين مورد نبايد كوتاهى كنيد، روز قيامت از شما مىپرسند كه چرا با وجود توانايى خاموش مانديد، جهاد و دفع اذيت از خود كردن و غم صلاح مسلمين خوردن همچون اداى نمازهاى پنجگانه و روزه ماه رمضان فرض است. در اين زمان از ميان تمامى شماها كه در اين خانه خدا حاضر شدهايد، كداميك به اين امر خطير قيام مىنمائيد؟ هرچه در دل داريد بگوئيد و رضا مدهيد كه كار دين عقب بماند. گرايش مردمى كه در مسجد جامع شهرگرد آمدهاند نسبت به مواعظ و هشدارهاى مولانا متفاوت است، خواص مرفّه از اين كه خود را براى هدفى والا به خطر بياندازند شانه خالى مىكنند ولى عموم مردم كه رنج ديده و بلا خوردهاند براى حفظ دين و صيانت از قلمرو مسلمانان آماده جانفشانى هستند، ناگهان مولانا تيغ از نيام بركشيد و بر گردن خود نهاد و روى به مردم كرد و گفت: من آماده فداكارى هستم و اين وظيفه بزرگ را پذيرا گرديدم، شما چه مىگوئيد؟ اين چنين بود كه رهبرى قيام را در برابر مغولان پذيرا گشت و قدرتش در اين حركت به حدى بود كه اهالى به اشارهاش آماده هرگونه ايثارى بودند. آنان پس از مقدمات و تداركات لازم بر شهر مسلط شدند و چون دشمن مغرور وارد سمرقند گرديد با تيرباران وسنگ ريزان مردم مواجه شد و كارشان به فرار انجاميد، پس از آن، سربداران سمرقند حدود شش سال و هفت ماه از پاييز سال 766 ه.ق تا بهار سال 767 ه.ق به طور مستقل بر اين ناحيه حكومت كردند اما پس از اين مدت با حيله و نيرنگ تاتاران مغول قتل عام شدند و مولانا سمرقندى به دليل نفوذ عميق مذهبى از مرگ رهايى يافت.(19)
در اين قيام، انگيزه اصلى همچنان مذهب است و اين عامل از لابلاى سخنان مولانا در مسجد جامع كاملاً مشهود است، كانون شكلگيرى نيز مقدسترين مكان سمرقند يعنى مسجد جامع است. خشم مقدس
ميرزا مسيح مجتهد استرآبادى متوفى به سال 1263 ه.ق از فقهاى قرن سيزدهم و شاگرد ميرزاى قمى مىباشد كه در تهران به بحث و درس و تربيت شاگردان مشغول بود، هنگامى كه وى در مسجد جامع تهران پرتوافشانى مىكرد، بر اثر بى كفايتى شاهان قاجار و زورگويىهاى روس معاهدههاى ننگينى تحت عناوين تركمان چاى و گلستان به ايران تحميل گرديد. گريبايدوف روسى كه فردى متكبّر و جاه طلب بود در پنج رجب 1244 ه.ق براى اجراى يكى از بندهاى قرارداد ايران و روس از جمله استرداد اسرا و دريافت غرامت به ايران آمد و خواست از راه تفرعن و تحقير و توهين مردم كار خود را سريعتر انجام دهد. او به بهانه جستجوى گرجيان و روسهاى پناهنده به حريم خانههاى مسلمانان تجاوز كرد و در پى تعقيب زنان گرجى برآمد در حالى كه بسيارى از آنان از زمان آغامحمدخان قاجار مسلمان و شيعه شده و به عقد ازدواج مردمان مسلمان ايران درآمده و صاحب فرزند بودند. گريبايدوف اين بانوان را با تهديد و ارعاب و ضرب و جرح به سفارت روس انتقال داد و در اين مكان نيز با آنان بناى بد رفتارى نهاد، زنان كه با تقاضاى وى و همراهانش مخالف بودند به وسيله ذكر و دعا خواندن قرآن به صورت دسته جمعى تنفّر خويش را از سفير و ديگر كارگزاران روس اعلام كرده و فرياد استغاثه خود را به گوش علماى تهران رسانيدند، ضمن آن كه مجتهدان شهر وظيفه خود ديدند تا از حريم ارزشها و شرافت دينى حمايت كنند، مردم نيز به آنان مراجعه و تقاضاى اقدام فورى و مؤثّرى نمودند. طبيعى بود كه مردم به سراغ مجتهد برگزيدهاى مىروند كه در سنگر مسجد جامع به تنوير افكار عمومى مىپردازد و او كسى جز ميرزا مسيح مجتهد نبود، سرانجام روز حادثه فرا رسيد و مردم مسلمان تهران با هدايت علماء و فتواى ميرزا مسيح در روز ششم شعبان 1244ه.ق در مسجد جامع تهران اجتماع كردند و از اين كانون توحيد و تقوا به سوى لانه فسادى كه گريبايدوف ايجاد كرده بود روانه شدند تا حكم اسلام را مبتنى بر آزاد نمودن زنان مسلمان از دست متجاوزان روس، به اجرا در آورند، جمعيت وقتى به درب سفارت رسيدند ضمن كنترل خشم و هيجان خويش، خواسته برحق و منطقى خود را مطرح كردند ولى گريبايدوف به جاى بُردبارى در مقابل مسلمانان، دستور تيراندازى داد و نوجوان 14 سالهاى را كه جلو جمعيت بود، به شهادت رسانيد، مردم پيكر وى را به مسجدى در آن حوالى آورده و بر سر جنازهاش به سوگوارى پرداختند و براى گرفتن انتقام با هجوم دسته جمعى وارد سفارت گرديدند و با افراد آن درگير شدند و بر اثر آن 38 نفر از ساكنان سفارت از جمله گريبايدوف و 80 نفر از مردم كشته شدند. دولت روسيه از راه تهديد، از دولت ايران خواست تا رهبر قيام را تبعيد كند اما وقتى خبر مزبور به آگاهى مردم رسيد، آنان با تظاهرات وسيعى اعتراض خود را با اين برنامه اعلام كردند، پس از سركوبى اهالى تهران در هشتم صفر 1245 ه.ق ميرزا مسيح را به مسجد شاه (امام خمينى كنونى) آوردند و وى را مجبور كردند تهران را به مقصد عتبات عاليات ترك كند.(20) قيام گوهرشاد
هم زمان با اجبارى شدن كلاه بين المللى(شاپو) زمزمههاى حجاب زدايى از سوى رژيم رضاخان بلند مىشود و نطق هايى جهت آماده سازى اذهان عمومى ايراد مىگردد اما بر خلاف پيش بينى تئوريسينهاى و ابسته به استعمار و پس از جنگهاى روانى شديد كه عليه روحانيت ترتيب دادند، علماى مشهد با شنيدن اين زمزمهها و گفتار دولتىها، بطور مخفى جلساتى برگزار مىكنند، در يكى از اين نشستها پيشنهاد مىشود كه آيةالله حاج آقا حسين قمى به تهران برود و مستقيماً با رضا شاه مذاكره كند، اما حاج آقا حسين قمى در باغ سراج الملك شهر رى بازداشت و ممنوع الملاقات مىگردد. از آن سوى مسجد گوهرشاد مشهد چند روزى است كه محل اجتماع و سخنرانى عليه كشف حجاب است و با بازداشت اين روحانى برجسته اجتماعات مزبور هر لحظه وسيعتر و اعتراضات گسترده مىشود و سخنرانان در مسجد گوهرشاد با كلامى آتشينتر به افشاگرى مىپردازند. گردهمايى فزاينده مردم در مسجد مزبور همراه با سخنرانىهاى روحانيون بيدار، مىرود تا پايههاى نظام سلطه استعمارى را در هم بريزد، اما صبح روز جمعه 10 ربيع الثانى 1354 ه.ق (20تير 1314ه.ش) قزاقان مستقر در مشهد براى متفرق ساختن مردم وارد عمل مىشوند و برروى آنان آتش مىگشايند و يك صد نفر را كشته و زخمى مىكنند ولى اهالى مشهد و حومه متفرق نمىگردند و مقاومت مىنمايند مهاجمين مسلح كه دستورى براى ادامه جنايت از مركز يا فرمانده خود دريافت نكرده بودند از برابر مردم عقب نشينى مىكنند. پس از اين يورش مردم اطراف مشهد با ابزارهاى كشاورزى و بنايى به سوى مسجد سرازير مىگردند و مسجد لبريز از جمعيت معترض مىشود، غذاى مورد نياز افراد متحصّن در مسجد از بيرون توسط حاميان قيام تأمين مىگردد. زنان خواستار شركت در خيزش گوهرشاد هستند و مسجد پيرزن كه در ميان مسجد گوهر شاد است با زدن چادرى براى بانوان شجاع و دلير مهيا مىشود. روز شنبه 11 ربيع الثانى 1354 ه.ق برابر 21 تير 1314 مسجد ديگر جاى سوزن انداختن نبود، شعارهايى ضد سلطنت وكلاه بين المللى و ضد حجاب زدايى داده مىشود، مردم يكپارچه در مسجد سرود مقاومت سر مىدهند، عوامل رژيم نگرانى خود را به مركز خبر مىدهند اما رضاخان دستور مىدهد اجتماع كنندگان در مسجد را به شدت سركوب نمايند. سران قشون و شهربانى قواى خود را هماهنگ مىكنند، قزاقان در اطراف مسجد مستقر مىگردند، اسدى نايب التوليه كه ازكشتار خونين در آيندهاى نزديك اطلاع دارد و نيز مىداند عدهاى مجتهد بر جسته در مسجد هستند به بهانه مذاكره آنان را از مسجد خارج مىنمايد. پاسى از نيمههاى شب 12ربيع الثانى گذشته بود كه صداى غرّش مسلسلهاى قزاقان خراسان را به لرزه افكند و صداى شيپور جنگ از همه طرف بلند شد، گروهى از دژخيمان اسلحه بدست، به داخل مسجد رفتند و عده زيادى را كشتند و به هيچ كس رحم نكردند، وقتى سپيده سر زد نه صداى گلولهاى بود و نه ذكر فرياد معترضان از مسجد شنيده مىشد و قزاقان با كشتن بيش از دو هزار نفر تا پنج هزار نفر و اسير كردن 1500 تن و بازداشت نمودن عدهاى از روحانيون موفق شدند قلب مقاومت مسجد گوهرشاد را درهم شكنند و دل استعمار گران را شاد كنند و ارباب خود يعنى رضاخان را راضى نمايند اما آنان نتوانستند آوازههاى استقامت و دفاع از ارزشهاى الهى را به بند كشند و كوس رسوايى آنان به صدا در آمد.(21) فرياد اعتراضها در قيام 15 خرداد
به دنبال دستور امام خمينى از اول محرم سال 1382 ه.ق مجامع و محافل كثيرى در سراسر كشور براى روشنگرى و افشاى رژيم وابسته به استكبار پهلوى برگزار شد و در دستههاى سينه زنى و زنجيرزنى شعارهاى انقلابى مطرح گرديد. از جالبترين اين برنامهها تظاهرات روز عاشوراى تهران بود كه از مسجد حاج ابوالفتح واقع در ميدان شاه سابق آغاز گشت در اين حركت، جمعيت به گروههاى متعدد تقسيم شده و نظم و سازماندهى هر گروهى به عهده عدهاى مجرب گذاشته شده بود و براى جلوگيرى از حمله آشوبگران گماشته دولتى، دو صف زنجيرى طويلى از مسئولين تظاهرات دو سوى جمعيت را محافظت مىكرد. هر گروهى شعار مخصوص خود را داشت، جالب اين كه اقشار دانشجويى، روحانى، بازارى، كارگر و دهقان، در اين خشم مقدس حضور داشتند، تصوير امام خمينى و جملاتى از حضرت امام حسين(ع) زينت بخش صفوف عزاداران بود، تظاهر كنندگان صبح روز عاشورا شروع به حركت كردند و ساعت سه بعد از ظهر پس از عبور از مسير رى، بهارستان، مخبرالدوله، دانشگاه، بازار در مسجد شاه (مسجد امام خمينى) به متينگ خود خاتمه دادند اين تظاهرات كه از مسجد آغاز و به مسجد ختم گرديد تبلور عينى اقشار مختلف جامعه خصوص بازاريان و دانشجويان بود كه در حمايت از روحانيت و مخالفت با رژيم پهلوى پاى بر ميدان نهاده بود.(22)
مساجد سيد عزيزالله، شيخ على، امين الدوله و آذربايجانىها نيز به عنوان محل شكلگيرى هستههاى مبارزاتى اهميت ويژهاى داشتند و مركز ارتباط روحانيان و بازاريان بودند، نقطه عطف اين مبارزات با روى كار آمدن اسدالله علم و اجراى طرح انجمنهاى ايالتى و ولايتى آغاز شد و به مبارزه علنى علما، بازاريان و ساير طبقات با رژيم پهلوى مبدّل گشت. به دنبال سخنرانى امام خمينى در خرداد 1342، در مسجد سيد عزيزالله مراسم دعا و نيايش برگزار شد و در پى آن علماى وقت آيات محترم خوانسارى، بهبهانى و تنكابنى در اين مسجد متحصّن شدند، در پى اين اقدام مساجد ديگر نيز وارد عمل شدند و مبارزات مردمى در كشور افزايش يافت و سخنرانىهايى در مساجد فوق به تأسى از امام خمينى توسط آية الله خوانسارى و حجج اسلام فلسفى و تنكابنى برگزار شد. به نحوى كه عمال رژيم پهلوى در خرداد 1342 مسجد سيد عزيزالله را كه در چهار سوق بازار تهران قرار داشت تعطيل كردند، با اين وجود شدّت مبارزات مردمى به حدى بود كه اسدالله علم ناچار به لغو تصويب نامه مورد اشاره گرديد. مسجد سيد عزيزالله همچنان جايگاه خود را در مبارزات ضد پهلوى حفظ نمود و در سالهاى 1346 تا 1350 ش محل موعظه استاد فلسفى و مركز تجمع مبارزان بود.در ماه رمضان سال 1371ه.ق (1331ش) قرار بود كه حجةاالاسلام فلسفى در مسجد شاه (امام خمينى كنونى) سخنرانى كند اما چون مطالب ايشان به قول عوامل رژيم، تحريك كننده بود، عدهاى از افراد شهربانى داخل مسجد شدند و اجازه ندادند وى منبر برود و بدين گونه مراسم آن ايام اين مسجد، به تعطيلى كشانيده شد، از آن سوى فرماندارى نظامى تهران در اطلاعيهاى كه صادر كرد به وعاظ هشدار داد به هيچ وجه در منابر حق صحبت كردن در اطراف مسايل سياسى را ندارند، امام خمينى كه در زمان تعطيل گرديدن مراسم مسجد شاه در همدان بسر مىبرد از اين برنامه اظهار نگرانى نمود، علماى قم و تهران و ائمه جماعات برخى شهرستانها هم در بيانيههاى جداگانهاى تأثر خويش را از اين بابت اعلام كردند.(23)
اين مسجد در حوادث 15 خرداد 1342 نيز، كانونى مهم به شمار مىرفت، به دنبال اعلام مراجع و علما خصوص امام خمينى به برگزارى مراسم و مجالس عزادارى بصورتى پررنگتر در عاشوراى سال 1382 ه.ق، مردم به صورت دستههاى عزادار در خيابانهاى تهران ظاهر شدند و با سردادن شعار خمينى خمينى خدا نگه دار تو، ملّت طرفدار تو ،حمايت خويش را از امام و مخالفت خود را با رژيم شاه اعلام كردند، آنان به بازار تهران آمدند و از طريق خيابان مولوى به مسجد شاه (امام) رفتند. در اين تظاهرات يكى از دانشجويان ضمن سخنرانى، پشتيبانى دانشجويان را از نهضت امام خمينى اعلام كرد. ساعت 16 همان روز مردم پس از تظاهرات به مسجد بازگشتندو پس از استماع سخنرانى آيةالله مكارم شيرازى كه در تقبيح اعمال رژيم پهلوى صورت گرفت، در حالى كه شعار خمينى خمينى خدا نگه دار تو بميرد بميرد دشمن خونخوار تو، سر مىدادند به سوى ميدان سپه راه افتادند و در اثناى حركت عده كثيرى به آنان ملحق شدند. آنان بعد از تظاهرات در بازار به مسجد حاج ابوالفتح رفتند و در مجلس ماتمى كه روحانيان برگزار كرده بودند، حضور يافتند، در آن جلسه مقرر گرديد تظاهرات روز بعد از مسجد شاه (امام) ادامه يابد.(24)
مسجد شيخ عبدالحسين واقع در بازار تهران است كه به مسجد تركها يا آذربايجانىها موسوم است اين مكان توسط وصى ميرزاتقى خان امير كبير از ثلث اموال آن مرحوم يعنى شيخ عبدالحسين تهرانى مشهور به شيخ العراقين ساخته شد، اين مسجد نيز مركز فعاليتهاى مذهبى و تبليغى و سياسى بود، مرحوم فلسفى در شب عاشوراى سال 1383ه.ق (1342 ش) در اين مكان بحث هايى را آغاز كرد كه گزارشهايى از منبرهاى ايشان در اسناد ساواك و شهربانى آمده است، جالب آن كه اسداللّه علم نخست وزير وقت و نصيرى(رئيس ساواك)، برخى امراى ارتش و عدهاى ساواكى، مستمع سخنان وى بودند، جمعيت به قدرى زياد بود كه فلسفى از طريق پشت بام به مسجد رفت. وى در اين منبر مسجد را كانون جنبش معرفى كرد و از استيضاح دولت عَلَم توسط روحانيت، قدرت علما، جنايات رژيم در مدرسه فيضيه و ايجاد محيط رعب و وحشت در قم سخن گفت، به همين دليل حجةالاسلام فلسفى را دستگير و به زندان شهربانى انتقال دادند.(25)
مسجد جامع بازار به دليل موقعيت سياسى بازار داراى نقش و اهميت خاصى در قيام 15خرداد 1342 و انقلاب اسلامى بودهاست و از همان آغاز پايگاه مبارزان بود، اسناد شهربانى و ساواك اين موضوع را مورد تأييد قرار مىدهد، در اسناد 11خرداد 1342 شهربانى آمده است: پيرو گزارش قبل از مسجد جامع مراقبت به عمل آمد، هفت نفر روضه خواندند، آقاى كامل خراسانى بر منبر رفته و تمام صحبتهاى او اشاره به دولت و مردم را بر عليه حكومت تحريك مىنمود و گفت چرا خارجيان را به خاك ايران راه دادهاند، آقاى انصارى قمى بر منبر قرار گرفت و به مردم گفت چرا قيام نمىكنيد و چرا از بيگانگان پيروى مىنمائيد.(26) مسجد و انقلاب اسلامى
امام خمينى رهبر انقلاب صرف نظر از آن كه جلسات درسى، عبادات و نماز جماعت را در مساجد برگزار مىنمود، مسجد را بهترين مكان براى شروع نهضت مىدانست. او در مسجد اعظم قم دوم ذى حجه 1383ه.ق (1342ش) اندكى پس از آزادى، در جمع هزاران نفر از علما و فضلاى قم و ساير اقشار به تفصيل آن چه را پس از بازداشت ايشان رخ داده بود و شاه و دستگاه تبليغاتى وى در ايران و خارج شايع ساخته بودند، به باد انتقاد گرفت. آنگاه در اثر انعكاس اين فريادها و بيدارباشىهاى روشنگر و حركت آفرين امام، در سراسر كشور خطبا و گويندگان متعهد در اجتماعات گوناگونى كه در مساجد تشكيل مىگرديد به پيروى از امام امت به افشاگرى و مخالفت صريح با نظام ستم شاهى پرداختند و تحول عظيمى در افكار و انديشههاى مردم بوجود آوردند كه باعث هراس رژيم پهلوى و اربابانش گرديد.
اين فريادها كه از عمق جانها در پايگاه مقدّس مسجد برخاسته بذر اميد و حركتى بود كه بر دلها پاشيده و با تداوم آن به رشد و نمو و شكوفايى رسيد، امام در نجف اشرف و علما، خطبا و طلّاب در شهرهاى گوناگون و روستاهاى كشور با سخنرانىهاى كوبنده بر اين حركت مقدّس تداوم بخشيدند، نوارهاى سخنرانىهاى امام و پيامهاى معظم له به گونه دقيق و برنامه ريزى شدى در مسجد به مردم رسيد. به همين دليل رژيم در مقام مخالفت و به تعطيلى كشانيدن اين اماكن مقدس بر آمد اما موج حركت چنان قوى بود كه نمىتوانست آن را از ريشه بركند لذا گاهى گويندگان متعهد را كه برفراز منابر مساجد حقايقى را مطرح مىكردند راهى زندان، تبعيد و يا ممنوع المنبر مىگردانيد و در مواقعى هم مزدوران رژيم ستم شاهى به مساجد مىريختند و مردم را مورد ضرب و شتم قرار مىدادند و زمانى هم دربها را مىبستند تا كسى به اين اماكن نيايد.
مسجد هدايت واقع در خيابان اسلامبول تهران پايگاه مهم فرهنگى و سياسى آيت الله سيد محمد طالقانى بود و او در مدت سى سال در اين مكان مبارك نسلى دين دار، دردمند و مبارز تربيت كرد، افراد(27) حاضر در اين مسجد اغلب جوانان و دانشجويان بودند و به قول شهيد مطهرى دالان دانشگاه بود بر اساس گزارشهاى ساواك طالقانى در مسجد مزبور به موعظه و تفسير مىپردازد و و در جلسات وى حدود 400نفر شركت مىكنند، او در بيانات خود پيوسته به اوضاع روز پرداخته و به مقامات عالى رژيم پهلوى حمله مىنمايد و اولياى امور را به ايجاد محيط رعب و وحشت و نقض قانون اساسى، آزادى بيان، اختلاس و ارتشا متهم ساخته و حضّار را به قيام عليه وضع كنونى تحريك مىكند. چون با وجود تذكرات مكرّرى كه به نامبرده در مورد خوددارى از ادامه اين روش داده شد، مشاراليه به حملات خود ادامه مىدهد، عمل وى طبق ماده 79 قانون مجازات عمومى جرم محسوب و در صورت تصويب مراتب به دادستانى ارتش منعكس تا نامبرده تحت تعقيب قرار گيرد.(28)
در گزارش ساواك اين مسجد به عنوان كانون جوانان معرفى شده چرا كه محل فعاليتهاى انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه تهران در اين مسجد بود و انجمن اسلامى دانشجويان تهران در سال 1342 سخنرانىهاى افشاگرانه خود را عليه انقلاب سفيد در مسجد هدايت برگزار كرد از اين رو شهيد باهنر آن را اولين مركز هدايت جوانان و روشنفكران و شهيد چمران آن را كشتى نجات ناميد بيانات طالقانى در اين مسجد كام حاكمان رژيم پهلوى را تلخ كرد و همواره وى را ممنوع المنبر مىنمودند يا روانه زندان و تبعيد مىكردند.(29)
شهيد آيةالله مفتح به موازات فعاليتهاى علمى و آموزشى بنا به دعوت اهالى مسجد الجواد كه يكى از معدود پايگاههاى عرضه اسلام راستين در آن زمان بود، در اين مكان به ايجاد سخنرانى و جلسات تفسيرى پرداخت و به روشنگرى نسل جوان مبادرت نمود، يادآور مىشود در سال 1349 تا 1351 ش برنامههاى تبليغى اين مسجد زير نظر شهيد مطهرى بود.
مفتح در سال 1352 ش براى ايجاد تشكّل بين نيروهاى مؤمن و مبارز و گشودن سنگرى براى ارائه اسلام راستين، امامت مسجد جاويد را پذيرفت و در اين پايگاه يك هسته مقاومت تشكيل داد و در اكثر اوقات از سخنرانان مبارز و متعهد كه در راه نهضت اسلامى گام بر مىداشتند دعوت به عمل مىآورد تا جوانان و خصوص دانشجويان را متوجه حقايقى ناب بنمايد.
به دليل تبديل شدن مسجد جاويد به سنگرى استوار براى ستيز با طاغوت و استقبال اقشار تحصيل كرده از برنامه هايش و سخنرانى شخصيت هايى چون آيت الله خامنهاى و شهيد مطهرى در آن، برنامههاى اين مسجد بيش از 18 ماه ادامه نيافت و در سوم آذر 1353 پس از سخنرانى آيت الله خامنهاى ساواك به آن هجوم برد و مسجد جاويد را تعطيل و مفتّح را روانه زندان ساخت. در سال 1355 ش مفتّح امامت مسجدى را در حوالى حسينيه ارشاد پذيرفت كه به مسجد قبا معروف گرديد تا يادآور مسجدى باشد كه در ظلمتكده جاهليت توسط رسول اكرم(ص) بنيان نهاده شد. مفتح در مسجد مزبور در سطحى وسيعتر به تشكيل كلاسهاى عقيدتى و سخنرانىهاى روشنگرانه دست زد، رژيم كه چنين شور و شوق و تحولى را مىديد، وى را در تنگنايى سخت قرار داد اما او تنها و استوار در برابر فشارهاى سياسى ايستاد واين مسجد چنان مورد استقبال جوانان قرار گرفت كه جمعيت انبوه هنگام سخنرانىها خيابانهاى اطراف آن را پر مىكرد. در گزارش ساواك نيز از جذب جوانان مذهبى در اين مسجد سخن به ميان آمده و اين كه مسجد قبا به قطب تازهاى براى مبارزين تبديل شده و جاى مسجد هدايت را گرفته است.(30)
شهيد دكتر محمد جواد باهنر طى سالهاى 1342تا1356 همزمان با استفاده از آموزش و پرورش و مدارس، از مساجد و حسينيهها براى ايجاد تحول فرهنگى و سياسى در جامعه استفاده مىنمود. او فعاليت خود را به يك مسجد خاصى محدود نكرد بلكه با مساجدى كه پايگاه مبارزان بود، ارتباط داشت و در چندين مسجد سخنرانى مىنمود. مسجد جليلى واقع در خيابان ايرانشهر يكى از مهمترين پايگاههاى مبارزه عليه حكومت پهلوى بود، در اين مسجد اقشارى از بازاريان تا روحانيان و دانشگاهيان در آن شركت مىكردند و به تبادل نظر در مسايل سياسى مىپرداختند. شخصيت تأثير گذار اين مسجد آيت الله محمد رضا مهدوى كنى بود. باهنر در مواردى در اين مكان به فعاليت و انجام سخنرانى مىپرداخت. وى در سخنرانىهاى خود در مسجد جليلى به ناهنجارىهاى سياسى در جامعه اسلامى پرداخت و سلطه خارجى را از موانع رشد و ترقّى دانست. باهنر به دليل شركت در بحث هايى كه شبهاى شنبه هر هفته در اين مسجد تشكيل مىگرديد تحت مراقبت و كنترل ساواك قرار گرفت.در مسجد هدايت هم باهنر، از رژيم پهلوى انتقاد شديدى نمود و حكومت شاهنشاهى را زير سؤال برد. باهنر به دليل فعاليت در اين مسجد و نيز مسجد الجواد ممنوع المنبر گرديد.(31) اوجگيرى نهضت اسلامى ايران
اول آبان 1356 (ذى قعده 1398 ه.ق) خبر تأثرانگيز شهادت حاج سيد مصطفى خمينى موج عظيمى در ميان مردم ايران پديد آورد و برخلاف اختناق شديد، اقشار مختلف مجالس ختم گوناگونى براى تجليل از مقام آن عالم بزرگوار و فرزند رهبر انقلاب ترتيب دادند اولين مجلس ختم از سوى علماى تهران در مسجد جامع اين شهر برگزار شد، سپس در مساجد ديگر تهران، قم و ساير شهرستانها مجالسى بدين مناسبت منعقد گرديد.
مجلس بسيار بزرگ و بى سابقه از طرف حوزه علميه قم در مسجد اعظم اين شهر منعقد گشت كه در اين برنامه علاوه بر شركت گسترده علما، مراجع، فضلاء و طلّاب، جمعيت زيادى كه از شهرستانها آمده بودند، حضور بهم رسانيدند. كثرت حاضران به حدى بود كه تمام شبستانها، حياط مسجد و صحن مطهر حضرت فاطمه معصومه (س) و خيابانهاى اطراف مسجد و حرم مطهر مملوّ از جمعيت بود، سخنرانان نيز در افشاى هر چه افزونتر چهره استبداد كوشيدند و پايههاى ستم را با بيان واقعيتها، متزلزل نمودند.
مجالس ختم همچنان ادامه داشت تا قيام نوزده دى 1356 در قم بوجود آمد، اربعين شهداى اين قيام از سوى روحانيت متعهد تبريز و مردمان قهرمان اين سامان در مسجد حاج ميرزا يوسف آقا مجتهد تبريز برگزار شد. عدهاى هم اعلاميههايى را كه بر ديوار مسجد نصب شده بود مطالعه مىكردند كه مأموران ساواك با آنان درگير شدند و گروهى از مبارزان به شهادت رسيدند، براى بزرگداشت شهداى تبريز، مردم در شهرهاى ديگر مجالسى برگزار كردند.(32)
در ايام ماه رمضان سال 1398ه.ق مسجد مولا در شيراز، تحت محاصره ى قواى نظامى بود اما هزاران نفر در اين مكان به منظور اقامه نماز جماعت و شنيدن سخنان آيت الله محلاتى گرد آمده بودند. در مسجد جامع اين شهر رژيم دست به جنايتى ديگر زد و عصر پنجم رمضان (20مرداد1357) هنگامى كه مردم بى دفاع در اين مسجد مشغول انجام فريضه مذهبى بودند مورد هجوم افراد مسلّح پليس قرار گرفتند در اين يورش طىّ مدت كوتاهى دهها نفر شهيد و عده ى زيادى زخمى شدند.(33)
در اصفهان ضمن شكلگيرى تظاهرات و راهپيمايىهاى گسترده، همه روزه و شبها اجتماعاتى در مساجد گوناگون برگزار مىشد، مسجد الرحيم، مسجد جامع و مسجد سيد از جمله آنها بود. مسجد حكيم پايگاهى مهم براى نهضت اسلامى در اصفهان به شمار مىرفت و ضمن سخنرانىهاى انقلابى، اعلاميههايى در اين مكان پخش مىگرديد.(34)
در 24 مهر ماه 1357ش در حالى كه مردم كرمان در مسجد جامع اين شهر گرد آمده بودند و چهلم شهداى ميدان شهداء قم و فاجعه 17 شهريور تهران را گرامى مىداشتند و به سخنان يكى از وعاظّ گوش فرا مىدادند، مأموران ساواك در حالى كه عدهاى را اجير كرده بودند با چوپ و چماق به اين مسجد يورش بردند و پس از منفجر كردن چند كپسول گاز اشك آور، از درب ورودى و پشت بام مسجد با چوب، سنگ و آجر و اسلحه گرم به مردم حمله كردند و عدهاى را شهيد و دهها نفر را مجروح و مصدوم كردند و قرآنها و كتابهاى موجود در آن را به آتش كشيدند.(35)
هرچه انقلاب اسلامى مسير حركت و رشد سريع خود را مىپيمود، نقش مساجد در شكوفايى آن محسوستر مىگرديد، در لحظات پيروزى ديگر مساجد كانون تلاش، و مبارزه مردم بود و آنان جز آنجا، مكانى را براى دريافت اخبار نهضت نمىشناختند پيامهاى امام توسط گويندگان مذهبى و افراد متعهد از بلندگوهاى مسجد منتشر مىگرديد و تمامى راهپيمائيهاى با شكوه و حماسى ميليونى از مسجد سرچشمه مىگرفتند و چون جويبار هايى در خيابانها و معبر جارى مىشدند تا آن كه بساط طاغوت در هم پيچيد و انقلاب اسلامى به پيروزى رسيد، بعد از اين فتح بزرگ مساجد كانونهايى براى حفظ انتظامات شهرى، پاسدارى از نهضت و مكانى براى تلاشهاى فرهنگى و اجتماعى بودند، كميتههاى انقلاب اسلامى، بسيج مستضعفين و كميته امداد امام خمينى در همين مكانها شكل گرفتند و با شروع جنگ تحميلى مساجد مراكزى مهم براى ساماندهى نيروهاى رزمنده و عزيمت آنان به جبهههاى جنگ به شمار مىرفتند، امكانات مورد نياز دفاع مقدس در مساجد جمع آورى و بسته بندى مىگرديد و به رزمندگان اسلام مىرسيد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره توبه، آيه 108. 2. تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 73. 3. تفسير الميزان، ترجمه، ج 18،ص 330. 4. نك: سوره توبه، آيه 107. 5. سوره توبه، آيه 17. 6. همان، آيه 18. 7. سوره بقره، آيه 114. 8. وسايل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج 12، ص 129. 9. همان، ج 3، ص 548، ج 10، ص 276؛وفاء الوفاء، سمهودى، ج 3، ص 808. 10. فروغ ابديت، جعفر سبحانى، ص 453 – 452 ؛ بينش اسلامى و پديدههاى جغرافيايى، دكتر عباس سعيدى رضوانى، ص 42. 11. صحيفه امام، روح اللّه موسوى خمينى، ج 10، ص 16. 12. سيماى كوفه، از نگارنده، ص 74 – 72. 13. سيرى در سيره ائمه اطهار،شهيد مرتضى مطهرى، 89 – 82 و نيز نك: صلح امام حسن شيخ راضى آل ياسين، ترجمه آية اللّه سيد على خامنهاى. 14. ماهيت قيام مختار، سيد ابوفاضل رضوى اردكانى، ص 322 – 309. 15. مقتل الحسين، خوارزمى، ج 2، ص 72 و 73 ؛ الارشاد، شيخ مفيد، ص 246. 16. تفصيل اين قيام را در كتاب سيره و قيام زيدبن على به قلم حسين كريمان و كتاب رهبر انقلاب كوفه، نوشته عبدالرزاق مقرم، ترجمه عزيز اللّه عطارى مطالعه نمائيد. 17. مقاتل الطالبين، ابوالفرج اصفهانى، ص 298؛ بحارالانوار، ج 48، ص165؛ تاريخ طبرى، ج 8، ص 194.. 18. قيام سربداران، يعقوب آژند، ص 40 – 24. 19. منتخب التواريخ، معين الدين نطنزى، ص 222 به بعد، مطلع السعدين، عبدالرزاق سمرقندى، به اهتمام عبدالحسين نوايى، ص 331 و 333. 20. تفصيل اين قيام را در كتاب ميرزا مسيح مجتهد و فتواى شرف، به قلم نگارنده مطالعه فرمائيد. 21. قيام گوهرشاد، سينا واحد، ص 50 – 47، علما و رژيم رضاخان، حميد بصيرت منش، ص 470 – 467. 22. نقش روحانيت مبارز در جنبش تاريخى 15 خرداد 1342،بى نا، ص 53 – 52 ؛ طلوع فجر، عبدالمجيد معاديخواه، ص 77؛ فصلنامه دانشگاه اسلامى، سال نهم، ش 28، ص 189 – 188 نهضت روحانيون ايران، على دوانى، ج 3 و 4، ص 73 و 74، ماهنامه مسجد، شماره 100، ص 78. 23. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفى، ص 151 – 149. 24. تحولات سياسى اجتماعى در دوران پهلوى، عليرضا امينى، ص 276، قيام پانزده خرداد به روايت اسناد، جواد منصورى، ص 635، از قبا تا فيضيه، جنبش مسلمانان تبريز، ص 50. 25. خاطرات و مبارزات حجةالاسلام فلسفى، ص 255 و 258، 259 و 274. 26. فصلنامه ياد، شماره 45 و 46، ص 175 – 172. 27. راهى كه نرفتهايم (مجموعه مقالات برگزيده از 20 سال نشريه پيامهاجر درباره آيت طالقانى) به كوشش مهدى غنى (تهران، مجتمع فرهنگى آيت اللّه طالقانى)، 1379، ص 140 – 139. 28. آيت اللّه سيد محمود طالقانى(بازوى تواناى اسلام) به روايت اسناد ساواك، تهران، وزارت اطلاعات، ص 309. 29. پيك آفتاب، محمد اسفنديارى، ص 75 و 81. 30. نك: شهيد مفتح و تكبير وحدت، از نگارنده، ص 121 – 110. 31. شهيد دكتر محمد جواد باهنر، مواضع و ديدگاهها، مرتضى نعمتى زرگران، ص 92 – 89. 32. تحليلى از انقلاب اسلامى، حاتم قادرى، ص 100 – 97. 33. نهضت روحانيون ايران، على دوانى، ج 8 و 9، ص 208 – 202. 34. يادواره نهضت اسلامى يا چهره انقلاب در اصفهان، ج 3، سيد حسن نوربخش، ص 98، 104 و 146. 35. حماسههاى اسلامى ملت به رهبرى امام خمينى، ولى اللّه فوزى، ص 95 – 94.
خرافه زدائى از فرهنگ عاشورا
يك گزارش هشدار دهنده
در يك گردهمائى كه با حضور مقامات سازمان اطلاعات مركزى آمريكا (سيا) برگزار شد و در آن نمايندهاى از سرويس اطلاعاتى انگليس (به علت تجارب زياد اين كشور در جوامع اسلامى) نيز حضور داشت به اين نتيجه رسيديم كه پيروزى انقلاب اسلامى ايران فقط نتيجه سياستهاى اشتباه شاه در مقابله با اين انقلاب نبوده است. بلكه عوامل ديگرى مانند قدرت رهبر مذهبى آن و استفاده از فرهنگ شهادت دخيل بودند كه اين فرهنگ از 1400 سال پيش توسط نوه پيامبر اسلام (امام حسين(ع)) بوجود آمده و هر ساله با عزادارى در ايام محرم اين فرهنگ ترويج و گسترش مىيابد. ما همچنان به اين نتيجه دست يافتيم كه شيعيان بيشتر از ديگر مذاهب اسلامى فعال و پويا هستند به همين منظور 40 ميليون دلار بودجه براى تحقيقات بيشتر بر روى مذهب شيعه اختصاص داديم…اين تحقيقات ما را به اين نتيجه رساند كه بطور مستقيم نمىتوان با مذهب شيعه رو در رو شد و امكان پيروزى بر آن بسيار سخت است و بايد پشت پرده كار كنيم. ما به جاى ضرب المثل انگليسى «اختلاف بينداز و حكومت كن» از سياست «اختلاف بينداز و نابود كن» استفاده كرديم. در همين راستا برنامه ريزىهاى گستردهاى را براى سياستهاى بلند مدت خود طرح كرديم: حمايت از افرادى كه با مذهب شيعه اختلاف نظر دارند و ترويج كافر بودن شيعه به گونهاى كه در زمان مناسب عليه آنها توسط ديگر مذاهب اعلام جهاد شود!
يكى ديگر از مواردى كه بايد روى آن كار مىكرديم موضوع فرهنگ عاشورا و شهادتطلبى بود كه هر ساله شيعيان با برگزارى مراسمى اين فرهنگ را زنده نگاه مىدارند. ما تصميم گرفتيم با حمايت مالى از برخى سخنرانان و مداحان و برگزار كنندگان اصلى اينگونه مراسم عقايد و بنيانهاى شيعه و فرهنگ شهادتطلبى را سست و متزلزل كنيم و مسائل انحرافى در آن به وجود آوريم به گونهاى كه شيعه يك گروه جاهل و خرافاتى در نظر آيد… و مرجعيت را كه سد راه اصلى اهداف ما مىباشد تضعيف كرده و آنان را به دست شيعيان و ديگر مذاهب اسلامى نابود كنيم و در نهايت تير خلاصى بر اين فرهنگ و مذهب بزنيم.
خواننده گرامى! آنچه ملاحظه فرموديد بخشى از كتابى است با عنوان «نقشهاى براى جدائى مكاتب الهى» كه در آمريكا انتشار يافته و در آن به طرحهائى كه عليه مذهب تشيع تدارك ديده شده، اشاره گرديده است. در اين كتاب متن مصاحبه با دكتر مايكل برانت كه يكى از معاونان اسبق سيا مىباشد درج شده است.
مطلب فوق مشتمل بر چند بخش است: الف – ايجاد اختلاف ميان سنى و شيعه و تحريك گروههاى افراطى جامعه اهل سنت عليه شيعه.
ب – لكه دار كردن فرهنگ عاشورا بوسيله افراد جاهل و دوست نما.
ج – تضعيف مرجعيت و ولايت امر كه سدى خللناپذير در برابر دشمنان اسلام و اقطاب استكبار، هر چند تير خلاصى كه اين نويسنده از آن سخن گفته پيش از آنكه بر فرهنگ شيعه وارد آيد بر قلب سياه و چركين اين جاسوس آمريكائى و ديگر تبهكارانى باشد كه در برابر فرهنگ آسمانى يعنى تشيع صف آرائى كردهاند و به كورى چشم آنان عظمت اسلام و بويژه فرهنگ پوياى تشيع امروز بيش از هر زمان ديگر جاى خود را در دلهاى حقيقت جويان عالم باز كرده و زوزههاى پرچمداران استكبارى واكنش در برابر روند و رشد انديشه ناب اسلامى است همانگونه كه آثار آن را در انقلاب اسلامى ايران و مقاومتهاى دليرانه حزب الله لبنان و نهضت اسلامى فلسطين مىبينيم و بن بستهاى شكننده امريكا و انگليس را در عراق و افغانستان و خاورميانه مشاهده مىكنيم و به خواست خداوند در آينده بيش از پيش خواهيم ديد و اين همان چيزى است كه استكبار جهانى از آن وحشت داشته و دارد و جهان شاهد آخرين تير خلاص بر پيكر عفن عمال استكبار خواهد بود و به مصداق وعده صادق قرآن كريم: «بل نقذف بالحق على الباطل فيد مغه فاذا هو زاهق» خداوند حق را برابر سر باطل فرو خواهد كوبيد تا راهى ديار نابودى شود.
اين حقيقت غير قابل انكار به جاى خود اما در عين حال از توطئههاى دشمنان و سنگ اندازى هايشان در اين مسير نبايد غفلت ورزيد. دشمن چند مطلب را در دستور كار خود قرار داده كه بدان اشاره شد. 1- ايجاد اختلاف و دامن زدن به تنشهاى قومى و مذهبى و تحريك عوامل جاهل يا مزدور بر ضد شيعه و تشيّع
اين سياست امروزه به شدت دنبال مىشود و يكى از عناصر نقشه راهبردى امپرياليسم و صهيونيسم در كشورهاى اسلامى مىباشد.
هر چند حركتهاى موذيانه بر ضد شيعه با تاريخ اسلام پس از پيامبر(ص) عجين است و همه حاكمان جور شيعيان را به دليل تسليم ناپذيرى در برابر طاغوتهاى حاكم مىكوبيدند و قتل و غارت و آوارگى آنان سياست امويان و عباسيان بود، اما دور جديد اين حركتها با ظهور وهابيت آغاز شد كه شرح جنايات اين فرقه افراطى از آغاز در اين مجال موضوع سخن نيست، اما نكته شايان ذكر اينكه استعمارگران انگليس و سپس آمريكا از افكار افراطى اين فرقه ضالّه سلاحى ساختند عليه وحدت امت اسلامى و با دامن زدن به انديشههاى تكفيرى و سلفى جوخههاى ترور و كشتار را در ميان مسلمانان رواج دادند وامروزه نيز همين جريان را براى فساد و خونريزى بكار گرفته كه نمونه آن جريان طالبان در افغانستان و عراق و پرورش تكفيرىها در عراق به منظور ناامن ساختن اين كشور اشغال شده و آشوب زده و عجيب نيست اگر مىشنويم در يك نشست اخلالگرانه در پاكستان مشتى روحانى نماى ابله و مزدور به مباح بودن خون شيعيان فتوى مىدهند! اينها كه مدعى پيروى از قرآن و سنت اند جاى آن دارد كه بگويند با كدامين مستند شرعى خون شيعه مباح است؟ مگر شيعه حرفى برخلاف قرآن و سنت نبوى گفته است. مثل اينها همان است كه قرآن كريم درباره پيروان آئين يهودى مثال زده «مثلهم كمثل الحمار يحمل اسفاراً» بارى هيچكس ترديد ندارد كه كار گردان اين سناريو آمريكاى جنايتكار است كه مىخواهد باين وسيله از شيعه انتقام بگيرد كه داغ ننگ شكست را بر پيشانى رژيم جنگ طلب ايالات متحده نهاده است. به اين دليل خون شيعيان مباح مىگردد و مشتى عالم نماى خود فروخته در اين ماجرا استخدام مىشوند.
در چنين شرائطى شيعيان بويژه عالمان و رهبران فكرى آنها بايد بيش از پيش هشيار باشند و نقشههاى شوم تروريستى رژيم شكست خورده امريكا و اسرائيل را خنثى كنند، تلاش در جهت وحدت و روشنگرى جوامع اسلامى و از برخى اعمال تحريكآميز عاميانه و عوام پسند بنام دوستى اهل بيت بپرهيزند، چه حساسيت اوضاع كنونى جهان و صف آرائى جبهه كفر در برابر اسلام ضرورت وحدت امت اسلام و برگزارى همايشها و ارتباطات بين المللى در اين زمينه و تقريب مذاهب اسلامى زير پرچم اصول مشترك اسلام، جاى كمترين ترديد ندارد. امروز جبهه كفر و استكبار و صليبى گرى و صهيونيسم و عوامل خود فروخته آنها همدست شدهاند جلو نهضت اسلامى را كه بر منافع نامشروع غرب هجوم آورده و در هم شكنند و يكى از ابزارهاى آنان ايجاد اختلاف و دامن زدن به آتش فتنه هاست كه هوشيارى مسلمانان اعم از شيعه و سنى و وحدت و همدلى با تكيه بر اصول مشترك خنثى كننده اين توطئه است… بى ترديد تحقق وحدت و تنش زدائى همكارى همه را اعم از شيعه و سنى مىطلبد كه هر يك از طرح مسائل تحريكآميز و جريحه دار كردن احساسات طرف مقابل بپرهيزد… 2- خرافه زدائى از فرهنگ عاشورا
از ديگر توطئههاى دشمنان اسلام و تشيع، تحريف فرهنگ عاشورا و سرمايه گذارى روى عناصر ساده دل يا معلوم الحال براى تحقق اهداف استكبارى و متزلزل كردن بنيانهاى شيعه و فرهنگ شهادتطلبى و ايجاد انحراف در فهم و نشر فرهنگ عاشورا و خرافاتى جلوه دادن عزادارى است…
همانگونه كه مىدانيم حماسه شكوهمند عاشورا در جهان انسانى جايگاه بسيار عظمتى دارد كه همه آزادگان عالم اعم از مؤمن و كافر حركت ستم ستيز نهضت عاشوراى حسينى را ستوده و سرمشق آزادگى و ذلتناپذيرى مىدانند، نهضتهاى رهائى بخش در طول تاريخ اسلام سرآغازش نهضت عاشورا بوده و انقلاب اسلامى يكى از اين نهضت هاست و پيروزى حزب الله بر اسرائيل و مقاومت فلسطين و انتفاضه در همين راستا ارزيابى مىشود. عاشورا سرچشمه حيات بخش براى ملت هائى است كه نمىخواهند تن به ذلت دهند و مرگ سرخ را به از زندگى ننگين مىدانند.
عزاداريهاى اين سوگ بزرگ اسلامى نيز با فلسفه احياى اين نهضت براى هميشه تا ظهور منتقم فاجعه كربلا و منجى انسانها همچنان باقى خواهد بود. اين عزاداريها هنگامى تحول ساز است كه با خرافات و اعمال جاهلانه و اشعار كم وزن همراه نباشد شعراى امروز ما بايد از شاعران بلند آوازه اهل بيت امثال دعبل خزاعى و كميت اسدى الهام بگيرند كه چوبه دار خود را بدوش كشيدند و برضد جباران حماسه آفريدند و به تعبير معروف، از شعر شمشير جهاد ساختند، متأسفانه در اين اواخر ديده شده برخى شاعران و مديحه سرايان اشعارى در عزاداريها بكار مىبرند كه خيلى پائينتر از شأن شهداى گرانقدر كربلا است، بوى ابتذال و كوتاه نگرى از اين شعرها به مشام مىرسد كه بايد از تكرار و ادامه آن جلوگيرى شود و علما و ائمه جمعه و رهبران دينى بايد به صراحت اين اشتباهات و انحرافها را از عزاداريها بزدايند و اجازه ندهند نغمههاى نا مناسب اين اشعار با آلات لهو و لعب در سوگواريها بكار گرفته شود. همچنين جمعى از عزاداران از روى نادانى و بسا از روى ايمان و عشق به نوعى عزادارى روى مىآورند مانند قمه زنى و نظائر آن كه متأسفانه ابزارى به دست دشمنان داده تا فيلم اين حركات و چهرههاى خونين عزاداران را به كشورهاى ديگر ببرند و شيعه را يك جمعيت خرافاتى نشان دهند! توصيه به اين عده از عزاداران اين است كه از اينگونه اعمال – گذشته از مسئله فقهى آن – كه امروزه آلت دست دشمنان است كه از ما چهره خرافاتى بسازند و فرهنگ عاشورا را مسخ كنند، خوددارى كنند. انتظار از علماى اسلام و مديران حوزههاى علميه است كه جوانان بويژه طلاب جوان را هدايت كنند و با منطق و استدلال از تكرار توسعه اين شيوه عزادارى مانع شوند و بسا لازم باشد دستگاههاى اجرائى در اين ماجرا وارد شوند و جلوگيرى نمايند.
شرائط زمان و مقتضيات عصر را عزاداران در نظر داشته باشند و بدانند كه اين حركات به نفع اسلام نيست و به شيعه و تشيع زيان مىرساند كه نمونهى از آن را در گزارش آن جاسوس امريكائى ديديم كه با جديت تمام در صدد مسخ چهره شيعه هستند و براى خاموش كردن شعله آسمانى عاشورا مىكوشند و سرمايه گذارى مىكنند، بطور خلاصه بر عزاداريها، مداحىها و اشعار و ادبيات بايد نظارت شود و نهادهاى فرهنگى رسمى و غير رسمى اين مسئوليت را به عهده گيرند و ساماندهى تبليغات و سوگواريها را يك وظيفه جدى بدانند و فرهنگ عاشورا را حراست كنند… 3- حمايت از مرجعيت دينى و ولايت امر
از ديگر توطئههاى دشمنان ما تضعيف مرجعيت و فقاهت و ولايت است. چرا كه آنها ديدند رهبرى روحانيت بود كه انقلاب تاريخى عصر ما را آفريد و امام راحل و رهبرى خردمندانه و پيامبرانه او بود كه به حاكميت طاغوت و سلطه استكبارى پايان داد و تحولى عظيم نه فقط در كشور ما بلكه در جهان اسلام پديد آورد. جاى شگفتى نيست كه بيشترين تبليغات منفى رسانههاى استكبارى عليه ولايت فقيه است. ولايت فقيه عمود خيمه انقلاب اسلامى است و اگر اين اصل راهبردى صدمه ببيند به كل نظام لطمه وارد خواهد آمد.
ولىّ فقيه با ويژگيهائى كه قانون اساسى براى وى بيان مىكند ناخداى كشتى نظام است كه در طوفانهاى سهمگين نقش مهم و تعيين كننده دارد. ولىّ فقيه از پشتيبانى ملت برخوردار است و آحاد مردم در گزينش وى نقش دارند چرا كه خبرگان رهبرى منتخبان ملت ولىّ فقيه را بر مىگزينند و بر او نظارت دارند. اين اصل مترقى انقلاب و قانون اساسى در عين حال كه نمودار بهترين نوع مردمسالارى دينى است از حمايت معنوى و جايگاه شرعى برخوردار مىباشد. اگر انقلاب به پيروزى رسيد و توطئهها خنثى شد، اگر در دفاع هشت ساله ملت مقاومت جانانه از خود نشان داد، اگر مواضع قاطعانه ما در برابر توطئههاى مستمر امپرياليسم و صهيونيسم جهانيان را به شگفتى وا داشته و پوزه استعمار و استكبار را به خاك ماليده در پرتو اقتدار ملى و مواضع استوار فقاهت و مرجعيت و ولايت است و اگر در مسئله انرژى هستهاى مجلس و دولت و ملت استوار ايستادهاند، نتيجه وحدت و انسجامى است كه ولايت امر محوريت آن را دارد. بنابراين از دشمنان جز آنچه مىگويند انتظار نيست، چرا كه آنها از اينها سيلى خوردهاند و همين امر مسئوليت ما را در حمايت از اصل مترقى ولايت فقيه و مرجعيت و فقاهت و روحانيت دو چندان مىكند.
پاورقي ها:
انبياءع آشناى ديرين حسين (ع) و كربلاى او
اى حسينى كه زداغت دروديوار گريست
هر دل زنده و هر ديده بيدار گريست
انبياء را همه دل سوخت به مظلومى تو
اولياء را همگى ديده و دل زار گريست(1)
گريه و عزادارى بر امام حسين(ع) با سرنوشت بشر گره خورده است. از روزى كه اوّلين بشر، يعنى حضرت آدم(ع) قدم بر اين زمين و عرصه گيتى گذاشت، سخن از شهادت و عزادارى امام حسين(ع) بود و همچنان در زمان ديگر انبياء(ع) ادامه يافت تا دوران خاتم پيامبران. انبياء(ع) نه تنها از شهادت امام حسين(ع)خبردار شدند كه بر آن گريستند، در اعمال روز سوم شعبان مىخوانيم: «اللّهم انّى اسئلك بحق المولود فى هذا اليوم الموعود بشهادته قبل استهلاله و ولادته بكته السّماء و من فيها و الارض و من عليها ولمّا يطالا بيتها؛خدايا تو را بحق مولودى در اين روز مىخوانيم، كه وعده داده شد به شهادت او قبل از آن كه متولد گردد، و آسمان و هر كه در آن است و زمين و هر كه بر آن است بر او گريه كردند در حالى كه هنوز قدم بر ريگستان مدينه نگذاشته بود»(2) آرى همه انبياء و اولياء بر حال او گريستند و بر قاتلان آن حضرت نيز لعن و نفرين كردند.
اولين كسى كه قاتل حسين(ع) را لعن كرد، حضرت ابراهيم(ع) بود و به فرزندانش نيز دستور داد كه لعن كنند و از آنها عهد و پيمان گرفت كه تا آخر چنين باشند. بعد از ابراهيم(ع) حضرت موسى و داود عليهما السلام بر قاتل امام حسين(ع) لعن و نفرين كردند و از پيروان خويش خواستند كه بر قاتل حسين(ع) لعن كنند و بعد از آنها حضرت عيسى(ع) بر قاتل امام حسين(ع) لعن و نفرين فرستاد و به پيروان خويش نيز سفارش فرمود.(3) همچنان ادامه يافت تا زمان حضرت ختمى مرتبت محمّد مصطفى(ص) و تا به امروز.
آنچه پيش رو داريد، نگاهى است به آشنايى و اطلاع انبياء(ع) از شهادت امام حسين(ع) و گريستن بر عزاى آن مظلوم. الف. حضرت آدم(ع) و آگاهى از شهادت امام حسين(ع)
1. در روايت آمده كه وقتى حضرت آدم(ع) به زمين آمد، حوّا را نديد. در جستجوى او برآمد تا اينكه به سرزمين كربلا رسيد. به مجرّد اين كه وارد كربلا گرديد، سينهاش تنگ شد و غمناك گرديد و پايش در همان محلّى كه حسين(ع) به شهادت رسيده بود(قتلگاه)لغزيد و (بر اثر افتادن) خون از پايش جارى شد. پس حضرت آدم(ع) سر به سوى آسمان بلند كرد و عرض كرد: خداى من! آيا از من گناه ديگرى سر زد كه اين گونه عقابم كردى؟ به راستى من تا كنون تمام روى زمين را سير كردم و در هيچ كجا چنين مصيبتى كه در اين زمين برايم پيش آمد، پيش نيامده بود.
«فأوحى اللّه اليه يا آدم ما حدث منك ذنبٌ، ولكن يقتل فى هذه الارض ولدك الحسين ظلماً فسال دمك موافقةً لدمه؛ پس خداوند به آدم وحى كرد كه اى آدم! از تو گناهى سرنزد وليكن در اين سرزمين فرزندت حسين(ع) از راه ظلم و ستم كشته مىشود. پس خون تو به خاطر همراهى خون او روان گرديد.»
آدم(ع) پرسيد: پروردگارا! آيا حسين پيغمبر است؟ فرمود: نه وليكن سبط و نوه پيغمبر است. پس آدم(ع) گفت: قاتل او كيست؟ فرمود: يزيد، لعن شده اهل آسمانها و زمين. پس آدم(ع) به جبرئيل گفت: من چه كارى انجام دهم؟ فرمود: يزيد را لعن كن! پس او را چهار مرتبه لعن كرد.
آن گاه به سمت عرفات حركت كرد و حوا را در آنجا يافت.(4)
2- از دُرالثمين در تفسير سخن خدا كه فرمود:«فتلقّى آدم من ربّه كلماتٍ؛(5) پس آدم از پروردگارش كلماتى را دريافت كرد.» نقل شده است كه آدم(ع) در ساق عرش اسامى پيامبر اكرم(ص) و ائمه(ع) را ديد. پس جبرئيل به او تلقين كرد كه بگو: «يا حميد بحق محمّد! يا عالى بحق على!، يا فاطر بحقّ فاطمه!يا محسن بحقّ الحسن و الحسين و منك الاحسان».
وقتى به نام امام حسين(ع) رسيد، «سالت دموعه و انخشع قلبه و قال يا اخى جبرئيل فى ذكر الخامس ينكسر قلبى و تسيل عبرتى قال جبرئيل ولدك هذا يصاب بمصيبةٍ تصغر عندها المصائب؛ اشكش جارى شد و قلبش خشوع پيدا كرد (و شكست) و گفت: برادرم جبرئيل در نام پنجم دلم شكست و اشكم جارى شد(راز اين مسئله چيست؟) جبرئيل گفت: اين فرزندت به مصيبتى گرفتار مىشود كه تمام مصيبتها در مقابل آن كوچك است.»
پس گفت اى برادر! آن مصيبت چيست؟ جبرئيل گفت: «يقتل عطشاناً غريباً وحيداً فريداً ليس له ناصرٌ ولامعين ولوتراه يا آدم و هو يقول واعطشاه واقلّة ناصراه حتّى يحول العطش بينه و بين السّماء كالدّخان؛ تشنه و غريب وتنها و بى كس كشته مىشود و ياور و كمك كارى براى او نيست و اگر (در آن حال) او را مىديدى، اى آدم! (متوجه مىشدى كه) او مىگويد: واى از تشنگى! واى از كمى يارى كننده! (آن قدر اين ناله را مىگويد) تا اينكه تشنگى بين او و بين آسمان همچون دود حائل مىشود.» و ادامه داد: سپس او را جز با شمشيرها جواب نمىدهند و (جام) مرگ را مىنوشد. پس همچون گوسفند او را از قفا سر مىبرند و دشمنانش اموال او را به غارت مىبرند و سرهاى او و يارانش را به شهرها مىبرند، در حالى كه زنان(اسير) با آنهاست. چنين در علم(خداى) واحد منان سبقت گرفته است. «فبكى آدم و جبرئيل بكاء الثّكلى ؛ پس آدم(ع) و جبرئيل همچون زن بچّه مرده گريستند.»(6)
ب – حضرت نوح و خبر شهادت امام حسين(ع)
1- جريان خون از كشتى نوح
انس بن مالك روايت نموده كه پيامبراكرم(ص) فرمود: هنگامى كه خداوند خواست كه قوم نوح را هلاك نمايد، دستور داد كه نوح زير نظر جبرئيل كشتى بسازد، ميخهاى كشتى كه هزار عدد بود به وسيله جبرئيل در اختيار نوح قرار گرفت نوح تمام اين ميخها را در ساخت كشتى به كار برد تا اين كه پنج عدد باقى ماند. يكى از پنج عدد را گرفت، ناگهان نورى از آن مانند ستاره درخشيدن گرفت نوح متحير شد ناگهان صدايى از آن ميخ برآمد اى نوح من به نام بهترين از پيامبران يعنى محمد بن عبداللّه هستم، نوح گفت: اى جبرئيل حال و كيفيت اين ميخ چگونه است كه من تا كنون چنين ميخى نديدهام.
جبرئيل جواب داد اين ميخ به نام خاتم پيامبران حضرت محمد(ص) است كه بايد آن را در سمت راست كشتى نصب كنى، نوح چنين كرد پس ميخ دوم را برداشت از آن نيز نورى برخاست پرسيد اين چه بود؟ جواب داد: اين ميخ به نام پسر عموى پيامبر سيد اوصياء على بن ابى طالب(ع) است و بايد در سمت چپ كشتى نصب شود. نوح چنين كرد. ميخ سوم را برداشت باز نورى از او پديدار شد جبرئيل گفت: اين ميخ به نام فاطمه زهرا(س) است و بايد در كنار پدر بزرگوارش نصب شود، نوح چنين كرد. چهارمى را برداشت از آن نيز نورى برخاست، جبرئيل گفت: اين به نام امام حسن مجتبى است آن را در كنار پدرش قرار ده نوح نيز انجام داد.
امّا همين كه ميخ پنجم را برداشت ابتدا نورى از آن برخاست ولى وقتى آن را به كشتى كوبيد خون از آن جارى شد، جبرئيل گفت: اين ميخ به نام حسين است و قصّه شهادت امام حسين(ع) و رفتار امّت را با او براى حضرت نوح شرح داد.(7) 2- گذر نوح به كربلا
در روايت آمده هنگامى كه نوح سوار بر كشتى شد، تمام دنيا را سير كرد. «فلمّا مرّت بكربلاء اخذته الارض؛ پس هنگامى كه به سرزمين كربلا رسيد، زمين آن را به سمت خود گرفت نوح(ع) از غرق شدن ترسيد. پس پروردگارش را خواند كه پروردگارا تمام دنيا را دور زدم، در هيچ كجا اين چنين احساس خطر نكردم، اينجا كجاست؟ جبرئيل نازل شد و گفت: «يا نوح فى هذا الموضع يقتل الحسين سبط محمّدٍ خاتم الانبياء و ابن خاتم الاوصياء؛اى نوح! در اين محل نوه محمد(مصطفى(ص)) خاتم پيغمبران و فرزند خاتم اوصياء (على(ع)) كشته مىشود.»
نوح(ع) گفت: قاتل او كيست؟ جبرئيل گفت: قاتلش ملعون هفت آسمان و هفت زمين است. پس نوح(ع) چهار بار او را لعنت كرد.(8) ج: گذر ابراهيم (ع) از كربلا
در روايت آمده كه ابراهيم(ع) از كربلا عبور كرد، در حالى كه سوار بر اسب بود. اسب لغزيد و ابراهيم(ع) افتاد و سرش شكست و خون جارى شد. ابراهيم(ع) استغفار كرد و گفت: خدايا! چه خطايى از من سر زده است؟ جبرئيل نازل شد و گفت: «يا ابراهيم ما حدث منك ذنبٌ ولكن هنا يقتل سبط خاتم الانبياء و ابن خاتم الاوصياء فسال دمك موافقة لدمه؛ اى ابراهيم! گناهى از تو سر نزد ولكن در اين محل نوه خاتم پيامبران و فرزند خاتم اوصياء (حسين بن على عليهما السلام) شهيد مىشود. پس خون تو به موافقت خون او جارى شد.»
سؤال كرد: قاتل و كشنده او كيست؟ جواب داد: ملعون اهل آسمان و زمين. و قلم بر لوح، قاتل حسين را لعن كرد.پس خداوند به قلم وحى كرد: تو به خاطر اين لعن، سزاوار ستايش و تحسين خواهى بود. آن گاه ابراهيم(ع) دستهايش را بلند كرد و يزيد را بسيار لعن كرد و اسبش با زبان فصيح آمين گفت.(9) د: اسماعيل و خبر شهادت امام حسين(ع)
در روايت آمده كه حضرت اسماعيل گوسفندانش در كنار شط فرات به چرا مشغول بودند، روزى چوپانش خبر داد كه گوسفندان چند روزى است كه از آب شط فرات نمىآشامند علّت چيست؟ حضرت اسماعيل از خداوند متعال راز مسئله را پرسيد؟ جبرئيل نازل شد و گفت: اى اسماعيل از خود گوسفندان بپرس زيرا آنها از راز آن تو را خبر مىدهند؟ اسماعيل(ع) خطاب به گوسفندان فرمود: چرا از اين آب نمىنوشيد؟ «فقالت بلسانٍ فصيحٍ: قد بلغنا انّ ولدك الحسين(ع) سبط محمد يقتل هنا عطشاناً فنحن لانشرب من هذه المشرعة حزناً عليه؛ با زبان فصيح جواب دادند كه به ما خبر رسيده كه پسر تو حسين نوه محمد(مصطفى) در اينجا با لب تشنه شهيد مىشود پس ما به جهت اعلام حزن و اندوه بر او از اين آب نمىنوشيم. آنگاه اسماعيل از قاتل حسين(ع) پرسيد، گفتند: قاتل او كسى است كه اهل آسمان و زمين و تمام مخلوقات او را لعن مىكنند«فقال: اسماعيل اللّهم العن قاتل الحسين(ع)؛(10)پس اسماعيل عرض كرد: خدايا كشنده امام حسين(ع) را لعنت كن.» ه: گذر حضرت موسى(ع) به كربلا
در روايت آمده كه حضرت موسى(ع) با يوشع بن نون در بيابان مشغول گردش بود. وقتى كه به زمين كربلا رسيد، كفشش پاره شد و خارى در پايش فرو رفت و از آن خون جارى شد. پس عرض كرد: پروردگارا! چه از من سر زد (كه برايم چنين پيشامدى كرد)؟ «فاوحى اليه انّ هنا يقتل الحسين و هنا يسفك دمه فسال دمك موافقةً لدمه؛ پس خداوند به او وحى كرد كه در اينجا حسين(ع) كشته مىشود و خونش ريخته مىشود و خون تو به جهت همراهى خون او جارى شد.»
عرض كرد: پروردگارا! حسين(ع) كيست؟ خطاب رسيد كه او نوه محمد مصطفى(ص) و پسر على مرتضى(ع) است. عرض كرد: قاتل كيست؟ پس گفته شد: لعنت شده ماهيان درياها، حيوانات وحشى بيابانها و پرندگان هوا مىباشد. پس حضرت موسى(ع) دستهاى خود را بلند كرده بر (قاتل حسين) يزيد لعن كرد و يوشع آمين گفت و از آنجا گذشتند.(11)
در حديث ديگر آمده است كه موسى(ع) از خداوند خواست كه به او علّت برترى امّت محمد(ص) را بر ساير امتها بگويد. خداوند فرمود: به ده خصلت است، از جمله داشتن عاشورا است: «قال موسى يا ربّ و ماالعاشوراء قال البكاء و التباكى على سبط محمّدٍ(ص) و المرثية و العزاء على مصيبة ولد المصطفى؛ موسى عرض كرد كه عاشور چيست؟ خداوند فرمود: مقصود گريه يا تباكى كردن و روضه خوانى و عزادارى بر مصيبت فرزند مصطفى(ص) است.» اى موسى! هر بندهاى از بندگان من كه بر فرزند مصطفى در آن روزگار گريه يا تباكى يا عزادارى كند حتماً در بهشت جاودانه خواهد بود. و هر كس دارايىاش را در راه محبت او به عنوان طعام يا به هر عنوانى، درهم باشد يا دينار انفاق كند، دارايىاش را در دنيا با بركت قرار خواهيم داد، آن طور كه در مقابل هر درهمى كه داده، هفتاد درهم به او عنايت خواهيم كرد و در قيامت او را مورد عفو خويش قرار داده، گناهانش را مىآمرزم.(12) و: فرود سليمان(ع) در كربلا
مرحوم مجلسى نقل مىكند كه سليمان(ع) بر بساط در هوا سير مىكرد گذرش به سرزمين كربلا افتاد. ناگهان باد سه بار او را دايرهوار چرخاند، به طورى كه ترسيد سقوط كند. آن گاه باد آرام گرفت و بساط سليمان(ع) در كربلا فرود آمد. پرسيد: چرا در اينجا فرود آمدى؟ «فقالت انّ هنا يقتل الحسين(ع) فقال و من يكون الحسين فقالت سبط محمّدٍ المختار و ابن علىّ الكرّار؛ پس باد عرض كرد: به راستى اينجا حسين(ع) كشته مىشود. پس سؤال كرد: حسين كيست؟ جواب داد: نوه(پيغمبر خاتم) محمد برگزيده و پسر على كرّار(حمله كننده به دشمن) است. پرسيد: چه كسى با او مىجنگد؟ جواب داد: ملعون آسمان و زمين، يزيد. پس سليمان(ع) دست به سوى آسمان بلند كرد و لعن و نفرين بر او فرستاد و جن و انس آمين گفتند: آن گاه باد بساط سليمان(ع) را حركت داد.(13) ز: عيسى(ع) و ياران در كربلا
نقل شده كه حضرت عيسى(ع) با ياران خود در حركت بود كه ناگهان گذرش به كربلا افتاد. در اين هنگام، شيرى قوى را ديدند كه دستهاى خود را پهن كرده و خوابيده و راه را بسته است. پس حضرت عيسى(ع) نزد شير رفت و فرمود: چرا اينجا نشستهاى و نمىگذارى ما برويم؟ شير با زبان فصيح و گويا جواب داد: من نمىگذارم از اين راه برويد مگر وقتى كه: «تلعنوا يزيد قاتل الحسين(ع) فقال عيسى(ع) و من يكون الحسين قال هو سبط محمّدٍ النّبىّ الامّى و ابن علىٍ الولىٍ؛ به قاتل حسين(ع) يزيد لعن كنيد. پس عيسى(ع) فرمود: حسين كيست؟ گفت: سبط محمد پيغمبر امّى و فرزند مولا على(ع).»
آن گاه پرسيد: يزيد كيست؟ جواب داد: نفرين شده در نزد حيوانات وحشى و درندگان. پس حضرت عيسى(ع) دستهايش را براى نفرين بر يزيد بلند كرد و بعد از لعن و نفرين، يارانش همه آمين گفتند و شير هم راه را براى آنها باز كرد و از آنجا گذشتند.»(14) ح: پيامبر خاتم و خبر از شهادت حسين(ع)
پيامبر اكرم(ص) در موارد متعددى از شهادت امام حسين(ع) و كيفيّت آن خبر داده و مفصّل براى آن حضرت عزادارى و سوگوارى كرده است. جالب اين است كه تعدّد اعلام پيامبر اكرم(ص) به اين جهت بوده كه از طرف خداوند توسط ملائك آسمانى بارها اين خبر به او اعلام شده بود. اينك به نمونه هايى اشاره مىشود كه بيشتر در منابع اهل سنّت آمده است: 1. گريه هنگام ولادت امام حسين(ع)
حافظ احمد بن حسن بيهقى به نقل از على بن حسين عليهما السلام از اسماء بنت عميس روايت مىكند كه گفت: «من در ولادت حسن وحسين قابله جدهات فاطمه(س) بودم. وقتى حسين(ع) به دنيا آمد، رسول خدا(ص) به سراغ من آمد و فرمود اى اسماء! فرزندم را بياور! حسين(ع) را در پارچه سفيدى قنداق كرده، به دست آن حضرت دادم. در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه خواندند. آن گاه او را در دامن خود گذاشته. گريستند. عرض كردم: پدرم به فدايت چرا گريه مىكنيد؟ فرمود: بر اين پسرم! گفتم: او كه تازه متولد شده است! فرمود: اى اسماء! پسرم را گروه ستمگران خواهند كشت. خداوند شفاعتم را به ايشان نرساند! آنگاه فرمود: اى اسماء! اين مطلب را براى فاطمه نگو، چون تازه بچهدار شده است.»(15) 2. تعبير خواب ام الفضل
ام الفضل مىگويد: به محضر رسول خدا(ص) وارد شدم و عرض كردم: ديشب خواب بسيار ناراحت كنندهاى ديدم. حضرت فرمود: خوابت را نقل كن! عرض كردم: در خواب ديدم كه گويا قطعهاى از بدن مبارك شما جدا و در دامن من گذاشته شد. حضرت فرمودند: خير(خواب خوبى) ديدهاى. از فاطمه(س) فرزندى به دنيا مىآيد و در دامن تو رشد مىكند. چندى بعد فاطمه(س) حسين(ع) را به دنيا آورد و چنان كه پيامبر(ص) فرموده بود، حسين(ع) در كنار من (و تحت تربيت من) قرار گرفت.
روزى بر پيامبر وارد شدم. حسين(ع) را در دامن خود نشاند، «فاذاً عينا رسول اللّه تهرقان من الدّموع فقلت يا نبىّ اللّه بابى انت و امّى مالك قال اتانى جبرئيل عليه الصّلوة و السّلام فاخبرنى انّ امّتى ستقتل ابنى فقلت هذا فقال نعم و أتانى تربةً من تربةٍ حمراء؛ناگهان چشمان رسول خدا(ص) اشك ريزان شد. عرض كردم: پدر و مادرم به قربانت اى رسول خدا! شما را چه شده است؟ فرمودند: جبرئيل نازل شد و خبر داد كه امّتم فرزندم حسين را به قتل مىرسانند. گفتم: اين (فرزند) را؟ فرمود: آرى. سپس خاك سرخى را به من دادند. و اين خاك همان خاكى بود كه ساليان بعد حسين بر روى آن به شهادت رسيد».(16) 3. خبر شهادت در خانه امسلمه
ام سلمه مىگويد: حسن و حسين عليهماالسلام در جلو پيامبر(ص) در خانه من مشغول بازى بودند. جبرئيل نازل شد و گفت: «يا محمّد انّ امّتك تقتل ابنك هذا من بعدك فأومأبيده الى الحسين فبكى رسول اللّه(ص) و وضعه الى صدره؛ اى محمّد! امّت تو فرزندت حسين را بعد از تو شهيد خواهند كرد. آن گاه رسول خدا(ص) گريست. سپس حسين را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد.» و فرمود: اين تربت در نزد تو امانت باشد. سپس خاك را بوييد و فرمود: اى ام سلمه! هرگاه اين تربت رنگ خون به خود گرفت، بدان كه فرزندم حسين به شهادت رسيده است.(17) 4. سوگوارى رسول خدا(ص) در منزل زينب
حافظ ابويعلى از زينب، دختر جحش نقل مىكند:«در يكى از روزهايى كه رسول خدا(ص) در منزل من بود، امام حسين(ع) كه تازه راه افتاده بود، در آنجا بود. وقتى وارد اتاق رسول خدا(ص) شد، او را گرفتم. فرمود: رهايش كن! او را رها كردم. آن گاه وضو گرفت و به نماز ايستاد، در حالى كه حسين(ع) را در آغوش داشت. هرگاه به ركوع مىرفت، او را به زمين مىنهاد.پس از نماز شروع به گريه كرد. عرض كردم: يا رسول اللّه! امروز موضوعى از شما مشاهده كردم كه تا كنون مثل آن را نديده بودم. فرمودند: جبرئيل آمدو خبر داد كه امّتم اين كودك را مىكشند. به جبرئيل گفتم، تربت او را به من نشان ده! جبرئيل خاك سرخ رنگى برايم آورد.»(18) 5. عزادارى رسول خدا(ص) در منزل عايشه
عايشه مىگويد: روزى جبرئيل بر رسول خدا(ص) نازل شد و در حالى كه حسين(ع) از شانه آن حضرت بالا مىرفت و بازى مىكرد، به آن حضرت گفت: «يا محمّد انّ امّتك ستقتل بعدك و يقتل ابنك هذا من بعدك و مدّ يده فأتاه بتربةٍ بيضاء و قال فى هذه الارض يقتل ابنك اسمها الطّف؛ اى محمّد! به زودى امّت تو قتل مىكنند و اين فرزند تو را پس از تو خواهند كشت. آن گاه جبرئيل دست برد و خاك سفيد رنگى آورد و گفت: فرزندت در اين سرزمين كه نام آن طفّ است كشته مىشود.»
پس از آنكه جبرئيل از نزد رسول خدا(ص) رفت، آن حضرت در حالى كه خاك را در دست داشت و گريه مىكرد، گروهى از يارانش كه ابوبكر، عمر، على(ع)(19)، حذيفه، عمار و ابوذر در بين آنها حضور داشتند، وارد شدند و فرمودند: جبرئيل به من خبر داده است كه فرزندم حسين پس از من در سرزمينى به نام طف كشته مىشود و اين خاك را به من نشان داده كه محل شهادت و قبر او در اين خاك خواهد بود.»(20) 6. گريه در هنگام روبه رو شدن با بنىهاشم
حافظ ابوبكربن ابى شيبه از عبداللّه مسعود روايت كرده است: «همراه جمعى از صحابه در محضر رسول خدا(ص) بوديم كه گروهى از بنى هاشم به سوى آن حضرت مىآمدند. چون چشم پيامبر(ص) به آنان افتاد، چشمان مباركشان غرق در اشك شد و رنگ رخسارشان دگرگون گرديد. ابن مسعود مىگويد: خدمت آن حضرت عرض كردم: در چهره شما آثار ناراحتى مىبينم؟ فرمود: ما اهل بيتى هستيم كه خداوند متعال آخرت را براى ما، بر دنيا ترجيح داده است، اهل بيتم پس از ما بلاها خواهند ديد و از بلاد خويش طرد خواهند شد.»(21) 8. گريه پيامبر و اصحاب
در روايت آمده است كه امام حسين(ع) كودكى دو ساله بود. پيامبر(ص) براى سفرى آماده گرديدند. در همان گامهاى نخستين ناگهان توقف كرده، فرمودند: «انّا للّه و انّا اليه راجعون»(22) و اشك از چشمان مباركشان جارى گرديد. علّت گريه را جويا شدند، فرمود: «هذا جبرئيل يخبرنى عن ارضٍ بشطّ الفرات يقال لها كربلاء يقتل فيها الحسين بن فاطمة(س)؛ هم اكنون جبرئيل مرا از سرزمينى آگاه كرد كه در كنار شط فرات قرار دارد و نامش كربلاست. حسين فرزند فاطمه در آن سرزمين به شهادت مىرسد.»
از قاتل او جويا شدند؟ فرمود: مردى كه نامش يزيد است، قاتل فرزندم خواهد بود و هم اكنون محل كشته شدن و دفن حسين را با چشم خود مىنگرم. آن گاه پيامبر(ص) با حالت غمگين از رفتن به مسافرت منصرف شد و دست راست را بر سر حسن(ع) و دست چپ را بر سر حسين(ع) گذاشت و سپس دست به دعا برداشت: بارالها! محمد بنده و پيامبر توست و اين دو، پاكان اهل بيت و برگزيدگان ذريه من و اصل و ريشه من هستند. اين دو را در ميان امتم به جانشينى خود مىگذارم،«اللّهم فبارك له فى قتله و اجعله من سادات الشّهداء؛خدايا! شهادت را براى حسين مبارك گردان و او را سرور شهيدان قرار ده.» خدايا! براى قاتل و خوار كنندهاش بركتى قرار مده!
زمانى كه سخنان پيامبر(ص) به اينجا رسيد، صداى افراد حاضر در مسجد به گريه بلند شد. حضرت فرمود: «اتبكون ولاتنصرونه؛آيا(بر او) گريه مىكنيد و او را يارى نمىكنيد؟» پس از آن مسجد خارج شد و بعد از لحظاتى در حالى كه رنگش متغيّر و چهرهاش برافروخته شده بود، به مسجد بازگشت و با چشمانى گريان فرمود:«اى مردم! دو گوهر گرانبها در ميان شما بر جاى مىگذارم، كتاب خدا و عترتم كه آميخته با آب حياتم و ثمره وجودم مىباشند. اين دو از هم جدا نخواهند شد تا هنگامى كه كنار حوض كوثر بر من وارد شوند…پس مواظب باشيد! شما را ملاقات نكنم، در حالى كه با اهل بيتم دشمنى و بر آنان ستم كرده باشيد.»(23) 9. گذر پيامبر اكرم(ص) به كربلا
از ام سلمه نقل شده است كه شبى رسول خدا(ص) از نزد من بيرون رفت و مدّتى طول كشيد. سپس مراجعت كرد، در حالى كه ژوليده و غبارآلود بود و چيزى در دست داشت. عرض كردم: اى رسول خدا! چه شده شما را ژوليده مو و غبارآلود مىبينم؟ فرمود: در اين هنگام مرا به طرف يكى از سرزمينهاى عراق كه آن را كربلا مىگويند سير دادند. پس جايگاه شهادت فرزندم حسين(ع) و عدهاى از اهل بيتم را مشاهده كردم و بعد مشغول جمع آورى خاك آنجا شدم.
آن گاه دست خود را باز كرد و ديدم قدرى خاك سرخ بود. فرمود: ابن را بگير و در شيشهاى نگهدارى كن! سپس آن را گرفتم و در شيشهاى از آن محافظت كردم تا وقتى كه امام حسين(ع) از مكّه خارج و به طرف عراق رهسپار گرديد. من پيوسته شب و روز به اين شيشه نگاه مىكردم و آن را باز كرده مىبوييدم و مىگريستم تا اينكه روز دهم، يعنى روز شهادت امام حسين(ع) فرا رسيد. صبح عاشورا به شيشه نگاه كردم، خبرى نبود، ليكن همين كه عصر عاشورا فرا رسيد، ديدم خون تازهاى از آن شيشه و خاك مىجوشد. با ديدن اين صحنه، صداى گريه و نالهام بلند شد، امّا از ترس دشمن خوددارى كردم و پيوسته اين روز را در خاطر داشتم تا آن زمان كه خبر شهادت امام حسين(ع) به مدينه رسيد و آنچه ديده بودم، محقق شد.»(24) گريه امير مؤمنان على(ع) در كربلا
علاوه بر انبياء(ع) امامان معصوم(ع) نيز قبل از ولادت امام حسين(ع) براى آن حضرت سوگوارى كردند كه در اينجا به ذكر گريه على(ع) در كربلا اشاره مىكنيم:
ابن عباس مىگويد: همراه على(ع) در جنگ صفين از سرزمين نينوا گذشتيم، به من فرمود: «يا ابن عبّاس اتعرف هذا الموضع قلت له ما اعرفه يا اميرالمؤمنين فقال(ع) لو عرفته كمعرفتى لم تكن تجوزه حتّى تبكى كبكائى قال فبكى طويلاً حتى اخضلّت لحيته و سالت الدّموع على صدره و بكينا معاً؛ اى ابن عباس! آيا اين سرزمين را مىشناسى؟ عرض كردم: خير، اى اميرمؤمنان. آن حضرت فرمود: اگر مثل من آن را مىشناختى، از اينجا عبور نمىكردى، مگر آنكه مانند من مىگريستى. آن گاه شروع به گريستن كرد تا اينكه اشك محاسن ايشان را فرا گرفت و بر سينه مباركشان جارى شد. ما نيز با آن حضرت گريستيم.»
«و هو يقول اوّه اوّه مالى و لآل ابى سفيان مابى و لآل حربٍ حزب الشّيطان و اولياء الكفر صبراً يا ابا عبداللّه…ثمّ بكى بكاءً طويلاً و بكينا معه حتّى سقط لوجهه و غشى عليه طويلا ثمّ افاق؛ على(ع) مىفرمود: اى واى اى واى (شگفتا) مرا با آل ابوسفيان و آل حرب، حزب شيطان و اولياء كفر، چه كار! (در همين حال فرمود:) اى ابا عبداللّه! صبر و مقاومت داشته باش! و آن گاه بسيار گريست و ما نيز با او گريستيم، به گونهاى كه آن حضرت با صورت به زمين فرود آمد و از هوش رفت و پس از مدّتى به هوش آمد».(25)
اصبغ بن نباته نيز مىگويد:«همراه على(ع) از سرزمين كربلا گذر كرديم. محل شهادت شهداء كربلا را نشان داد و فرمود: در اين محل جوانانى از آل محمّد(ص) كشته مىشوند كه آسمانها و زمين بر آنها گريه خواهند كرد.»(26)
همچنين عبداللّه بن نجى از پدرش نقل مىكند: در كنار على(ع) عازم جنگ صفين بوديم. ناگهان على(ع) فرياد زد: «اصبر يا ابا عبداللّه بشطّ الفرات قلت و ماذا قال دخلت على رسول اللّه(ص) ذات يومٍ و عيناه تفيضان قلت يا نبىّ اللّه اغضبك احدٌ ما سال عينك تفيضان قال بلى قام من عندى جبرئيل قبل محدّثين انّ الحسين يقتل بشط الفرات؛ اى اباعبداللّه! در كنار شط فرات توقف كن! عرض كردم: مگر چه شده است؟ فرمود: روزى نزد رسول خدا(ص) وارد شدم، چشمان مباركش پر از اشك بود، عرض كردم: يا رسول اللّه! كسى شما را ناراحت كرده است؟ چرا چشمانتان پر از اشك شده است؟ فرمود: نه، بلكه جبرئيل نزد من آمد و مرا از شهادت حسين در كنار شط فرات آگاه ساخت.» و گفت: آيا از خاك آنجا مىخواهى؟ گفتم: بلى. آن گاه مشتى از خاك آنجا را به من داد. از آن زمان ريزش اشك امانم نداد.(27) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. اصول مدّاحى، ناصرى نژاد، ج 1، ص 168. 2. شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، اعمال سوم شعبان، ص 270. 3. كامل الزيارات، به نقل از آشنايى با حسين، ميرزا باقر زخرهاى اصفهانى، قم، نامدار، اول، 1382، ص 308، با تلخيص. 4. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ دوم، 1403ق، ج 44، ص 242، ح 37؛ منتخب تاريخ، ص48. 5. سوره بقره، آيه 37. 6. بحارالانوار، ج 44، ص 245، ح 44. 7. ناسخ التواريخ، مرحوم سپهر، حالات اباعبداللّه الحسين(ع)، ص 111؛ آشنايى با حسين(ع)، همان، ص 309 – 310. 8. بحارالانوار، ص 243، ح 38، منتخب طريحى، ص 48. 9. بحارالانوار، ج 44، ص 243، ح 39، منتخب طريحى 38. 10. همان، ص 243 – 244. 11. همان،ص 244 ح 41 ؛ ناسخ، ج 1، ص 284. 12. معالى السبطين، ص 143 ؛ مستدرك الوسائل، ج 10، ص 318، ح 14. 13. بحارالانوار، ج 44، ص 244، ح 42 ؛ منتخب طريحى، ص 50، ناسخ، ج 1، ص 274. 14. همان، ح 43 ؛همان، ناسخ، ج 1، ص 275 منتخب طريحى، ص50. 15. مقتل، حافظ ابوالمؤيد خوارزمى، ج 1، فصل ششم، ص 88؛ ذخائر العقبى حافظ محب الدين طبرى، باب 9، فى ذكر الحسن و الحسين، ص119.قابل ذكر است در اين بخش از زحمات حسين رجبى، در كتاب، «پاسخ به شبهات عزادارى» بهره بردهايم. 16. مستدرك على الصحيحين، كتاب معرفة الصحابه، ج 3، ص 176، كنزالعمّال، متقى هندى، بيروت مؤسسة الرسالة، ج 12، ص 123، ح34300 ؛ المنتظم، ج 5، ص 78، و ج 6، ص 386. 17. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نورالدين هيثمى، ج 9، ص 189، باب مناقب الحسين، ذخائر العقبى، ص 147، مسند احمد حنبل، ج 3، ص 265. 18. كنزالعمّال، ج 6، ص 223 ؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 188. 19. اين ترتيب كه على(ع) سوم ذكر شده توسط عائشه انجام گرفته است. 20. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 159؛اعلام النّبوة، ماوردى، ص 83؛ الصواعق المحرقة، ابن حجر، فصل سوم، احاديث وارده درباره اهل بيت، ص 192. 21. المصنف، ابن ابى شيبه، ج 2، ص 697؛ كتاب الفتن، شماره 74، صحيح، ابن ماجه، ج 2، ص 518؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص464. 22. سوره بقره، آيه 156. 23. مقتل، عبدالرحمان بن على معروف به ابن جوزى، ج 1، ص 164، به نقل از پاسخ به شبهات عزادارى، حسين رجبى، دفتر نمايندگى رهبرى، اول، 1379، ص 75 – 76. 24. الارشاد، شيخ مفيد، ص 250، اسرار الشهادة، ص 81؛ آشنايىام با امام حسين(ع)، ص 313. 25. بحارالانوار، ج 44، ص 252 – 254. 26. امالى، شيخ صدوق، ص 534؛ المصيبة، ج 1، ص 64 ؛ مقتل خوارزمى، باب هشتم، ص 162، تذكرة الخواص، ابن جوزى، ص 225؛ كتاب صفين، نصربن مزاحم، ص 58. 27. مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 85؛ سير اعلام النبلاء، ذهبى، ج 3، ص288 ؛ المصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 632 ؛ الفتن، ح 259، الصواعق المحرقه، ص 193.
آگاهى امام حسين (ع) از شهادت
مقدمه
يكى از مهمترين سؤالات در حادثه عاشورا، آگاهى امام حسين (ع) از ماجراهاى آينده در فرايند عاشورا است. در اين راستا برجستهترين مسئله، آگاهى آن بزرگوار از شهادت خود و ياران و خاندانش است، اين نوشتار به منظور پاسخ به سؤالاتى در اين باره تهيه شده است، اميد است كه اين تلاش گامى اندك در تبيين اين مسئله و ابهام زدايى از حادثه عاشورا باشد. آيا امام حسين (ع) مىدانست در اين قيام بزرگ شهيد مىشود؟
در پاسخ به اين سؤال چند نظريه مطرح شده كه مورد بحث و بررسىهاى مشروحى نيز قرار گرفته است. ما دو نظريه عمده را در اين جا مورد بررسى قرار مىدهيم.
نظريه اول: اگر چه قيام امام حسين (ع) از همه جهات صحيح و مستند به انگيزه تكليف خداوندى بود، ولى او نمىدانست در اين قيام به شهادت خواهد رسيد. لازمه سخن «عبدالرحمن ابن خلدون» (صفحات 216 و 217 مقدمه) و هم چنين عقيده بعضى از متفكران اين است كه امام حسين (ع) نمىدانست كه در سفر به عراق شهيد خواهد شد.
نظريه دوم: امام حسين (ع) از شهادت خود آگاه بود. اين نظريه، در ضمن تحليل هايى كه از داستان كربلا صورت گرفته، طرح شده است. حال لازم است درباره اين مسأله، مطلبى را بيان كنيم: مقام والاى امامت، علم غيب و آگاهى از آينده را به اذن پروردگار براى آنان امكانپذير مىكند.
خداوند سبحان در قرآن مجيد مىفرمايد: «عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احداً الّا من ارتضى من رسولٍ»(1) خداوند داناى غيب است و كسى را به غيب خود مطلع نمىسازد، مگر كسى از فرستادگان خود را رضايت بدهد.
اين آيه، به صراحت امكان وجود علم غيب براى غير خدا را بيان مىكند. با انضمام اين آيه، به آيات ديگرى كه علم غيب را مخصوص خداوند مىدانند، اين معنى اثبات مىشود كه با عنايت خداوندى كسان ديگرى نيز مىتوانند عالم به غيب شوند.
در ضمن آياتى كه مىگويد پيامبر اكرم(ص) علم غيب را به وسيله وحى از پروردگار دريافت كرده و ائمه (ع) از پيامبر اخذ كردهاند، بسيار فراوان است.(2)
ابن خلدون، در فصل پنجاه و سوم از مقدمه خود، پس از بيان مواردى از علم غيب كه مستند به امام جعفر صادق(ع) است، مىگويد: «حال كه كرامت كشف و شهود و اطلاع از امور غيبى براى ساير مردم (از كسانى كه رياضت كشيده و موفق به تهذيب و صفاى درونى گشتهاند) امكانپذير است، پس خاندان پيامبر از نظر علم و دين و ديگر آثار پيامبرى و عنايت خداوندى… به كشف شهود و اطلاع از حقايق غيبى سزاوارتراند».
از جمله امور غيبى فراوانى كه حضرت رسول اكرم(ص) از آنها خبر دادهاند، اطلاع دادن آن حضرت از شهادت امير المؤمنين(ع) مىباشد.(3) ابن ابى الحديد مىگويد:(4)
«فصلٌ فى ذكر امورٍ غيبيّةٍ اخبر الامام ثمّ تحققت…»
اين فصل در ذكر امور غيبى اى است كه امام از آن خبر داده و تحقق يافتهاند.
بدان كه اميرالمؤمنين (ع) سوگند ياد كرده كه مردم از هيچ حادثهاى نخواهند پرسيد، مگر اين كه او درباره آن حادثه خبر خواهد داد. هم چنين خبر خواهد داد از طايفهاى كه به وسيله آنان، صد نفر هدايت خواهند شد و صد نفر به ضلالت خواهند افتاد…
اين ادعا از سوى آن حضرت، ادعاى خدايى يا ادعاى نبوت نيست، زيرا آن حضرت اذعان داشت كه: از حضرت رسول الله(ص) آن اخبار را دريافت نموده است. درباره اخبار غيبى اميرالمؤمنين(ع) تحقيق كرديم و آنها را موافق واقع ديديم و از اين راه، به صدق ادعاى مذكور از آن حضرت استدلال نموديم. اين موارد بيش از سى نمونه است كه به هفده مورد آن اشاره مىكنيم:
خبر درباره ضربتى كه بر سر مباركش اصابت خواهد كرد و خون سرش ريش مباركش را خضاب خواهد نمود.
خبر درباره ملك (سلطنت) معاويه بعد از وفات خود.
خبرى در توصيف معاويه و دستور او به سبّ اميرالمؤمنين(ع).
خبر درباره حجاج بن يوسف.
خبر درباره مارقين و خوارج در نهروان.
خبر درباره كشته شدن خوارج.
اخبار درباره ناكثين (طلحه و زبير) و پيروانشان كه جنگ جمل را به راه انداختند.
اخبار درباره قاسطين (معاويه و عمروبنعاص) و دار و دسته آنها.
خبر درباره شماره سپاهى كه از كوفه بر آن حضرت وارد شدند، در آن هنگام كه آن حضرت براى جنگ با اصحاب جمل آماده حركت به سوى بصره گشته بود.
خبر درباره عبدالله بن زبير: او چيزى را مىخواهد كه به آن نخواهد رسيد. او طناب (دام) دين را براى شكار دنيا مىگستراند: «خبّ يروم أمراً و لا يدركه و هو يعدّ مصلوب قريش» او حيله گر و كينه توز است. امرى را مىخواهد و لكن آن را در نخواهد يافت. او به دار كشيده شده قريش است.
اخبار درباره پيدا شدن پرچمهاى سياه از سوى خراسان و تصريح به قومى از اهالى آن كه به «بنى رزيق» معروف بودند. اين گروه «آل مصعب» بودند كه از جمله آنان «طاهربن الحسين» و فرزندش و «اسحاق بن ابراهيم»بودند كه به دولت عباسى دعوت مىنمودند.
اخبار درباره ظهور پيشوايانى از فرزندانش در طبرستان مانند «الناصر» و «الداعى»(5) و غيره. ايشان در بعضى از سخنانشان فرمودهاند: «و أنّ لآل محمد صلى اللّه عليه و آله و سلم – بالطّالقان لكنزاً سيظهره اللّه اذا شاء دعائه حقٌّ حتّى يقوم باذن اللّه فيدعوا الى دين اللّه»
و قطعاً براى آل محمد (ص) در طالقان خزانهاى است كه اگر خداوند آن را بخواهد ظاهر مىسازد. دعاى او (دعوت او) حق است تا اين كه بااذن خداوند قيام مىكند و به دين خداوند دعوت مىنمايد.
خبرى كه به «عبداللّه بن عباس» درباره انتقال امر زمامدارى به فرزندانش داده بود.
هنگامى كه «على بن عبداللّه» متولد شد، پدرش او را پيش على(ع) آورد. آن حضرت مقدارى از آب دهانش را در دهان فرزند عبداللّه وارد كرد و با خرمايى كه آن را جويده بود، زير چانه او را بست. سپس كودك به عبداللّه برگرداند و فرمود: اى پدر ملوك، او را بگير!
اخبار مربوط به آينده كوفه و اين كه حوادث بسيار تندى در كوفه بروز خواهد كرد.
اخبار مربوط به «مروان بن حكم» و فرزندانش و اين كه امت اسلامى روز خونينى از آنان خواهند ديد.
اخبار مربوط به بنى اميه، كه مدتى كوتاه از دنيا بهرهمند مىشوند و سپس، همه آن چه را كه به دست آوردهاند از دست مىدهند.
اخبار شهادت امام حسين (ع) از سوى پيامبر اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) در كتب شيعه و سنى، مجموعاً فوق تواتر است. كثرت ناقلان اين اخبار به حدى است كه اگر براى كسى يقين آور نباشد، آن شخص از هيچ خبر متواتر ديگرى نمىتواند يقين حاصل كند.(6)
درباره اين نظريه (شهادت امام حسين (ع))، دو سؤال وجود دارد:
سؤال يك – آيا با علم به كشته شدن در يك حادثه، تصميم و اقدام براى ورود به آن حادثه مشروع است؟
كسانى كه فرقى ميان اشخاص و ميان حوادث نمىگذارند و براى آنان، مرگ و كشته شدن معمولى و شهادت در راه دفاع از جانها و ارزشهاى ضرورى و حيات مادى و معنوى يكسان است، مىگويند: از آن جا كه زندگى، مطلوب مطلق در عرصه هستى است و هيچ مطلوبى به درجه زندگى نمىرسد، لذا با وجود علم به كشته شدن در يك حادثه، اقدام به ورود در آن حادثه، از ديدگاه عقل و شرع ممنوع است. حتى با توجه به اهميت فوق العاده حيات گفته مىشود: اقدام به يك عمل با احتمال خطر مرگ نيز نامشروع است، چه رسد به يقين به مرگ!
پاسخ اين سؤال، با شناخت صحيح به معناى زندگى در قضيه «زندگى، مطلوب مطلق در عرصه هستى است» روشن مىشود. معناى صحيح زندگى در عرصه هستى چيست؟
اگر منظور از «زندگى»، فقط خوردن و آشاميدن و اشباع غرايز طبيعى محض باشد، براى كسانى كه حقيقت زندگى را در عظمتها و امتيازات معنوى و كمالات روحانى آن مىبينند، ادامه اين زندگى با همه ناگوارىها و محروميتها و محدوديت هايى كه دارد، بسيار تلخ و ادامه آن مستند به يك نوع اضطرار است. لذا اين پديده نمىتواند ذاتاً به طور مطلق براى آنان مطلوب باشد. از سوى ديگر،اين همه خودكشى و آرزوى جدى مرگ در هنگام هجوم ناملايمات غير قابل تحمل، از روشنترين دلايل عدم مطلوبيت مطلق زندگى طبيعى حيوانى براى هر انسانى است.
اما اگر منظور از زندگى،«حيات معقول» يا «حيات طيبه»،(7) باشد، نه تنها ديگر آن زندگى طبيعى حيوانى، مطلوب مطلق نيست، بلكه مزاحم «حيات معقول» است كه شايستگى وصول به جاذبيت شعاع ربوبى را دارد. البته كسى كه از «حيات معقول» و حيات مستند به خدا اطلاعى ندارد يا با وجود اطلاع، به علت سست عنصرى و پيروى از خواستههاى حيوانى، از آن زندگى اعلاى انسانى خود را محروم ساخته است، همان زندگى طبيعى حيوانى را بالاترين آرمان خود تلقى مىكند و همه توانايى خود را نيز در ادامه آن زندگى به كار مىبندد.
خلاصه، براى كسى كه زندگى را به معناى «حيات معقول» مىداند، زندگى طبيعى محض يك وسيله مناسب براى وصول به «حيات معقول» است. چنين شخصى در راه چنان حياتى، حاضر است صدها بار دست از زندگى طبيعى محض بردارد.
وجود اين احساس با عظمت را در ياران فداكار و آگاه امام حسين(ع) همگان نقل كردهاند. البته اگر كسى به خود اجازه دهد كه عظمت فداكارى و كشته شدن در راه جهاد و دفاع از جان و حيثيت و شرافت و آزادى معقول و دفاع از ارزشهاى والاى انسانى را مورد ترديد قرار دهد، ما هيچ سخنى براى گفتن با او نداريم، روى سخن ما با كسانى است كه براى حيات بشرى، معنايى فوق خوردن و خوابيدن و اشباع شهوات و حركت بر مبناى «من هدف و ديگران وسيله»، معتقدند.
بديهى است كه دفاع و جهاد، يعنى حركت در مرز زندگى و مرگ. لذا شما اگر سخنان پيشتازان قافله انسانيت، و رشد يافتگان نوع بشر را مورد مطالعه و تحقيق قرار بدهيد، خواهيد ديد كه اين كمال يافتگان، مرگ را بر زندگى ذلت بار و محدود و غوطه ور بودن در جنب و جوشهاى حيوانى، ترجيح مىدهند؛ زيرا زندگى پست از نظر آنان بدتر از مرگ است. از جمله سخنان امام حسين(ع) در «ذى حُسُم»(8) اين است:
«فانّى لا ارى الموت الّا سعادةً و لا الحياة مع الظّالمين الّا برما»(9) من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ستمكاران را جز دلتنگى و اضطراب و ملامت نمىبينم.
فرهنگ اقوام و ملل دنيا، به طرزى گسترده، اين حقيقت را گوشزد كردهاند كه:«مرگ سرخ به از زندگى ننگين است».
حقيقت اين است كه مشاهده يك حقيقت اعلا در زندگى، اين زندگى را قابل تحمل و تفسير و توجيه مىكند:
ما را به ميزبانى صياد الفتى است
ورنه به نيم ناله، قفس مىتوان شكست
همه مىدانيم كه:
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
بنابراين، تنها اعتقاد به ابديّت و حكمت عاليه وجود است كه بازى بودن روزگار و چرخ گردون را منتفى مىكند.(10) با چنين دريافتى است كه انسانهاى با فضيلت و آگاه، پاسخ سؤالات «من كيستم؟ از كجا آمدهام؟ چرا آمدهام؟ و به كجا مىروم؟» را آماده مىكنند و از «حيات معقول» برخوردار مىگردند.
سؤال دوم: علم به كشته شدن در يك حادثه، چگونه مىتواند با فعاليت و انديشههاى مربوط به زندگى و رسيدن به هدف در آن حادثه سازگار باشد؟به عبارت ديگر، كسى كه مىداند در يك حادثه كشته خواهد شد، چگونه مىتواند از آن حادثه براى وصول به هدف و انديشه خود بهره بردارى كند؟ در موضوع بحث، فرض اين است كه حضرت امام حسين (ع) مىدانست كه در واقعه كربلا شهيد خواهد شد. با اين فرض، چگونه به قصد وصول به هدف – كه اقامه حكومت عدل در جامعه اسلامى بوده است – حركت كرد و با كمال دقت، به انتخاب وسايل اقدام كرد و به نامههاى دعوت كوفيان توجه فرمود و حضرت مسلم بن عقيل را براى آماده كردن زمينه به كوفه فرستاد و به تنظيم دقيق امور نظامى با سپاه 72 نفرى خود و… پرداخت؟ براى حل اين مسأله، بايد يك بررسى اجمالى درباره درك انسانها از زندگى و مرگ داشته باشيم. آيا انسانها در درك زندگى و مرگ و حقيقت آن دو يكسان هستند؟
انسانها، در درك زندگى و مرگ و حقيقت آن دو بسيار متفاوتند. ترديدى نيست كه بشر در دوران كودكى در زندگى محض حركت مىكند، بدون اين كه بداند زندگى يعنى چه؟ طبيعى است اگر او، در اين دوران از مرگ نيز دريافتى نداشته باشد، مانند ماهى اى كه در آب زندگى مىكند و نمىداند اگر از دريا بيرون بيفتد، چه روى خواهد داد؟
به تدريج، با پيشرفت ساليان عمر و ديدن يا شنيدن اين كه فلان كس مُرد يا آن يكى مىميرد، پديده مرگ با نوعى ابهام براى بشر مطرح مىشود.
مردم پس از درك مرگ، كه به دنبال زندگى فرا مىرسد، اوضاع ذهنى گوناگونى درباره زندگى و مرگ پيدا مىكنند، از آن جمله:
برخى از مردم به علت غوطه ور شدن در ابعاد زندگى طبيعى محض، به همان وضع ذهنى دوران كودكى ادامه مىدهند و هيچ انديشهاى را درباره مرگ و زندگى به خود راه نمىدهند. گاهى شدت فرو رفتن فرد در امواج زندگى به درجهاى مىرسد كه حتى با علم پايان يافتن زندگى خويش، توجهى به انقراض زندگى نمىكند. بديهى است كه اين گروه با انواعى از تلقينات، خود را را از به ياد آوردن مرگ و انديشه درباره عالم پس از آن غافل مىسازند! حتى ممكن است نوع تلقين به قدرى احمقانه باشد كه فرد نتواند پذيرش آن را به ديگران ابراز كند؛ مثلاً گمان كند كه «زندگى من نابود نمىشود»! و يا «مرگ فقط براى ديگران است»!
گاهى بى اعتنايى به مرگ، به دليل شدت غوطهور شدن انسان در زندگى طبيعى محض نمىباشد، ولى به جهت شيرينى زندگى و لذايذ آن، پديده مرگ از ديدگاه انسان ناپديد مىشود، گويى يقين به مرگ ندارد!
در يكى از سخنان اميرالمؤمنين (ع) اين مضمون آمده است كه «يقين به مرگ، براى بعضى از مردم مانند شك است»، زيرا غالباً از افق ذهن آنان به دور است.
دستهاى از مردم يقين به مرگ دارند، ولى به سبب ترديد و ابهامى كه درباره عالم پس از مرگ دارند، نمىتوانند زندگى خود را طورى تنظيم نمايند كه مرگ روشنايى نتيجه بخشى در زندگى آنان بيندازد.
اين سه گروه، در زندگى ابهامآميز با يكديگر مشتركند. اينان غالباً در زمان حال زندگى مىكنند و با گذشته و آينده كارى ندارند، مگر آن مقدار كه به حال حاضر آنان مربوط باشد. در حقيقت، رشته عمر آنان مانند حلقه هايى گسيخته از هم است كه يكى پس از ديگرى مىگذرد. در واقع، حقيقتى به نام زندگى براى اين سه گروه مطرح نيست. با اين حال، پديده مرگ براى هر سه گروه – اگر توجهى به آن داشته باشند – به دليل عوامل مختلف غمانگيز و نگران كننده است. عامل اين اندوه و نگرانى را «ابن سينا» در رسالهاى به نام «رسالة فى دفع الغم من الموت»(11) بررسى كرده است.
به واسطه اختلاف درك مردم از «زندگى و مرگ» گروههاى ديگر نيز وجود دارند كه در اين جا نيازى به بيان مشروح آنها نيست: اما با توجه به اشتراك همه آنان در نقص معرفتى كه از زندگى دارند، مىتوان گفت كه همه آنان مشمول اين آيه قرآن هستند: «يعلمون ظاهراً من الحياة الدّنيا و هم عن الآخرة هم غافلون»(12) آنان از حيات دنيا تنها ظاهرى را درك كردهاند ولى از آخرت كاملاً غافلند. حقيقت زندگى و مرگ و معناى واقعى آن دو چيست؟ دو حقيقت مهم درباره زندگى و مرگ
حقيقت اول: زندگى و مرگ، دو جزء مكمل يكديگر در مجموعه منظم عالم هستى مىباشند.
بديهى است كه زندگى يك پديده گسيخته از هم كه در يك خلأ محض قرار گرفته نيست، بلكه جزيى از واقعيات موجود در عالم هستى است كه آشنايى لازم و كافى با آن، بدون داشتن آشنايى و آگاهى از اصول كلى حاكم بر مجموعه، امكانپذير است.
بنابراين، براى درك و فهم حقيقت زندگى لازم است اطلاعى از اصول كلى اين عالم بزرگ – كه پديده زندگى جزيى از آن محسوب مىشود – داشته باشيم. سپس، لازم است با مقدارى از قواعد و اصول خود پديده و قوانين و جرياناتى كه در به وجود آمدن آن در اين مجموعه كيهانى مؤثر بودهاند. آشنا شويم. بالاتر از همه اينها بايد بدانيم كه يك معرفت عالى در اين زندگى وجود دارد كه با عبور از پل مرگ، آماده وصول به آن مىشويم.
با به دست آوردن اين آشنايىها، خواهيم دانست كه «زندگى و مرگ» دو جزء مكمل يكديگر در مجموعه اين جهان بزرگ محسوب مىشوند. لذا رشد يافتگان به ديدگاهى دست يافتهاند كه پديده مرگ در آن، به هيچ وجه فنا و نيستى و نابودى محسوب نمىشود. زيرا آن چه واقعيت دارد، اين است كه زندگى (حيات)، حقيقتى است كه بنا به مشيت و حكمت بالغه الهى، از مجراى مواد و قوانين عالم كيهانى عبور مىكند و مدتى در وجود آدمى به فعاليت خود جهت آماده ساختن شخصيت (نفس، يا من، يا جان) ادامه مىدهد. سپس آدمى براى ورود به منزلگه نهايى خود – كه سراى ابديت است – بايد از پل مرگ بگذرد.
حقيقت دوم: اين حقيقت با پيشرفت و افزايش رشد شخصيت آدمى كشف مىشود، اين است كه زندگى، با اين كه نمود يك واحد مستمر را دارد، ولى مانند ذرات نور يك جريان انفصالى است.
در ابيات زير دقت كنيم:
هر نفس نو مىشود دنيا و ما
بى خبر از نو شدن اندر بقا
عمر هم چون جوى نو نو مىرسد
مستمرى مىنمايد در جسد(13)
چنان كه:
شاخ آتش را بجنبانى بساز
در نظر آتش نمايد بس دراز
اين درازى مدت از تيزىّ صنع
مىنمايد سرعت انگيزىّ صنع
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتى است
مصطفى فرمود دنيا ساعتى است(14) اين حقيقت، با توجه به اصل دوام فيض خداوندى براى بقاى موجودات، مخصوصاً پديده زندگى، كاملاً روشن مىگردد. هم چنين براى روشن شدن بيشتر اين حقيقت، توجه به اين حديث مشهور بسيار مفيد است:
امام مجتبى (ع) فرمود: «و اعمل لدنياك كأنّك تعيش ابداً و اعمل لآخرتك كأنّك تموت غداً»(15)
براى دنياى خود چنان عمل كن كه گويى براى هميشه زنده خواهى ماند و براى آخرت خود چنان عمل كن كه گويى فردا خواهى مرد.
با درك اين حقيقت، شخصيت رشد يافتگان همواره در مرز طبيعت و فوق طبيعت (حيات و فوق حيات) حركت مىكند. اين نوع زندگى كه فوق زندگى طبيعى مردم است، در عين حال كه عوامل و لوازم زندگى را لازم مىشمارد، لوازم و نتايج قطع شدن آن را نيز كه مرگ ناميده مىشود، شهود مىكند. هر لحظهاى از لحظات اين زندگى، هم مسير است و هم مقصد، چنان كه هم وسيله است و هم هدف. اين زندگى بر مبناى «احدى الحسنيين»، يعنى زندگى سعادتمندانه و مرگ سعادتمندانه است كه مستند است به: «انّ صلوتى و نُسُكى و محياى و مماتى للّه ربّ العالمين»(16)
قطعاً نماز و عبادات و زندگى و مرگ من، از آن پروردگار عالميان است.
بديهى است كه زندگى قانونى، با احتمال وصول به هدف كه اولين حُسنى است، مقدم بر شهادت است كه دومين حُسنى است. نتيجه و خلاصه
بنابراين، امام حسين (ع) با علم به شهادت (كه يكى از دو سعادت حقيقى است) و بر مبناى احساس تكليف، براى رسيدن به چنين زندگى اى حركت كرده بود، گويى هر يك از لحظات اين زندگى كه به زودى به پايان مىرسد، يك حيات ابدى است كه انسان رشد يافته، بايد حداكثر تلاش خود را براى بهره بردارى از آن در راه تحصيل سعادت انجام دهد. نكته مهم
در اين جا بايد نكته بسيار مهم را نيز در نظر بگيريم و آن اين كه علم يك انسان رشد يافته به بقاى زندگى در يك زمان معين، يا علم او به مرگ يا شهادت د ريك زمان معين، علم مطلق نيست كه مختص خداوند باشد.
انبيا و ائمه (ع) و حتى بعضى از اولياءالله، با توجه به صفا و تهذّب باطنى اى كه از تأدّب به آداب و تخلّق به اخلاق الهى به دست آوردهاند، مىتوانند بعضى از حقايق غيبى را درك كنند كه پايان زندگى (مرگ يا شهادت) هم از آن جمله است. با اين حال، اين يك علم مطلق نيست كه با علم مطلق و علم مخزون خداوندى مساوى باشد. لذا ممكن است ائمه (ع) شهادت خود را در يك زمان معين بر مبناى علم امامت و دلالت بدانند، ولى درجه اين علم، هرگز به علم مخزون خداوندى كه منشأ «بداء» است نمىرسد.(17)
همين احتمال است كه همه تصميمها و اقدامات مربوط به تكاليف زندگى را ضرورى مىنمايد.
امام حسين (ع) به سوى مكه حركت فرمود و اين آيه را خواند:
«فخرج منها خائفاً يترقّب قال ربّ نجّنى من القوم الظالمين»(18) از شهر خارج شد در حالى كه بيمناك و در انتظار حوادث ناگوار بود و گفت: پروردگارا، مرا از گروه ستمكاران نجات بده! اين آيه درباره حضرت موسى(ع) است، در آن هنگام كه از مصر خارج مىشد، زيرا بيمناك بود و انتظار حوادث ناملايم را داشت.
امام حسين (ع) جادّه و راه اصلى مكه را در پيش گرفت و هر چند اهل بيت آن حضرت پيشنهاد كردند كه از راه ديگرى – كه امنيتش بيشتر است – حركت كند، امتناع نمود و در پاسخ آنان فرمود: نه! سوگند به خدا، از همين راه مىرويم، تا قضاى خداوندى چه باشد!؟
همان طور كه پيشتر گفتيم، حركت امام حسين(ع) در متن زندگى طبيعى، بر مبناى قانون زندگى بود. به همين علت، هنگامى كه نزد «وليد بن عتبه» رفت، يارانى از دودمانش را كه مىتوانستند در صورت احتمال خطر جانى از ايشان دفاع نمايند با خود برد. ممكن است گفته شود: اگر امام حسين (ع) مىدانست كه در كربلا شهيد خواهد شد، نمىبايست آيه فوق را در راه مكه قرائت مىكرد پاسخ اين است كه منظور آن حضرت از قرائت آيه شريفه، همه اجزاى مجموعه (حوادث حركت از مدينه تا آخر داستان قيام) بوده است، يعنى امام در همه آن حوادث، حيات قانونى خود را در خطر نابودى مىديد. اگر چه از دست دادن حيات قانونى (شهادت) مطلوب حسين(ع) بود، ولى مطلوبيت شهادت، بعد از مطلوبيت به ثمر رسيدن قيام – كه با حيات و زندگى آن بزرگوار صورت مىگرفت – قرار داشت.
با توجه به اين كه حسين(ع) از هر راهى به منظور دفاع و حفظ جان خود و ياران و دودمانش استفاده مىكرد. روشن مىشود كه ايشان مىدانسته در صورت حركت از جاده اصلى، خطرى وجود ندارد، و اگر خطرى هم پيش بيايد، مربوط به عللى است كه از علم امامت او بالاتر بوده و مستند به علم مخزون خداوندى است.
امام حسين(ع) در شب جمعه – سه روز از ماه شعبان گذشته – وارد مكه شد در حالى كه اين آيه را مىخواند:
«و لمّا توجّه تلقاء مدين قال عسى ربّى ان يهدينى سواءالسّبيل»(19) وقتى كه (حضرت موسى(ع)) به طرف مدين حركت كرد گفت: شايد پروردگار من، مرا به راه راست هدايت فرمايد!
خواندن آيه مذكور، مانند تكرار آيات «اياك نعبدو اياك نستعين، اهدنا الصراط المستقيم»(20) در نمازهاى يوميه، روشن مىسازد كه خاتم الانبياء(ص) و ائمه معصومين(ع) نيز بر مبناى استمرار فيض خداوندى (هم فيض وجود و هم فيض تقرب به پيشگاه خداوندى) در هر لحظه نيازمند مقام شامخ ربوبى مىباشند. چرا امام حسين (ع) براى سفر به عراق از خداوند طلب خير كرد
هنگامى كه نامههاى دعوت كوفيان تكميل شد، امام حسين(ع) برخاست و ميان ركن و مقام دو ركعت نماز گزارد و از خداوند سبحان در سفر پر اهميتى كه در پيش داشت، طلب خير نمود.(21)
بديهى است كه در اين جا امام حسين(ع) براى نهضت و قيامى كه آن را واجب مىدانسته، استخاره (به معناى معمولىاش) نكرده است، زيرا اين گونه استخارهها در مواقع شك و ترديد مناسب است، نه در مواردى كه يقين به تكليف وجود دارد. حال آن كه با توجه به دلايل فراوان و شواهد بسيار، اين حقيقت روشن مىشود كه آن حضرت به قيام عليه يزيد ايمان و اعتقادى راسخ داشته است. بنابراين، معناى طلب خير از خداوند متعال، شهود مستقيم خير و صلاح بوده است، نظير آن شهود و آرامش قلبى اى كه حضرت ابراهيم خليل(ع) به وسيله رؤيت عينى كيفيت، زنده شدن مردگان در روز قيامت از خدا مىخواست. در آيه مربوط به اين داستان، حضرت ابراهيم خليل(ع) عرض كرد:
«ربّ أرنى كيف تحيى الموتى، قال اولم تؤمن قال بلى و لكن ليطمئنّ قلبى»(22) پروردگارا، به من نشان بده كه چگونه مردهها را زنده مىكنى؟ خداوند فرمود: مگر ايمان نياوردهاى؟ عرض كرد: بلى، و لكن مىخواهم قلبم به آرامش برسد.
سپس امام حسين (ع) نامه زير را مرقوم فرمود و به وسيله «هانى بن هانى» و «سعيد بن عبداللّه» – كه آخرين فرستادگان مردم كوفه بودند – براى آنان ارسال كرد: بسم اللّه الرحمن الرحيم
اين نامهاى است از حسين بن على براى جميع مسلمين و مؤمنين.
پس از حمد خداوند و درود به پيامبر اكرم؛ هانى و سعيد كه آخرين آورندگان نامههاى شمايند، آمدند. هر آن چه را كه در آن نامهها بيان نموده و متذكر شده بوديد فهميدم. سخن همه شما اين بود كه ما امام و پيشوايى نداريم، به سوى ما حركت كن! باشد كه خداوند ما را به وسيله توبه هدايت و حق موفق فرمايد! من نيز برادر و پسر عمو و شخص مورد اطمينانم مسلم بن عقيل را كه عضوى از دودمان من است، به سوى شما مىفرستم. به او دستور دادهام كه وضعيت و انديشهتان را براى من بنويسد. اگر او براى من نوشت كه نظر اكثريت مردم و صاحبان عقل و فضل شما، مطابق با نامه هايى است كه به من رسيده و من آنها را خواندهام، به همين زودى به طرف شما خواهم آمد. سوگند به جانم، پيشواى الهى كسى نيست مگر آن كه با كتاب الهى حكومت كند، قيام به عدالت نمايد، متدين به دين حق باشد و نفس خود را گواه سوگند خود گيرد!(23)
طرف خطاب نامه امام حسين(ع)، اهل كوفه و همه مسلمانان و مردم با ايمان بودند. اين خطاب اثبات مىكند كه تقاضاى حركت آن حضرت به كوفه، تنها از ناحيه شيعيان نبوده است، بلكه عموم مسلمين اين تقاضا را داشتهاند. محبوبيت عام آن حضرت در ميان جامعه اسلامى، شاهد وجود زمينه چنين تقاضايى است.
هم چنين، لازمه خطاب مذكور اين است كه تعداد نامهها، امضاها و اهميت صاحبان آنها، به حدى بوده است كه (با قطع نظر از عوامل و انگيزههاى ديگر»، استناد به آنها براى حركت به كوفه و قيام به وسيله آن مردم، كاملاً منطقى بوده است.
آن جان كه وابسته خداست، شايسته سوگند خوردن است
مسلماً، سوگند در همه اقوام و ملل، به حقايقى مربوط مىشود كه مقدس باشند. ما اين سوگند (به جان خودم، به جان پدرم يا مادرم يا فرزندم) را فراوان مىشنويم. البته اين سوگندها، غالباً به علت اهميت جان عزيز بودن آن از نظر كسى كه سوگند مىخورد بر زبان آورده مىشود، نه به علت قداست آن. و مىدانيم كه اهميت و ضرورت يك حقيقت، غير از شرف و عظمت و قداست آن است. در سوگندى كه امام حسين(ع) به جان خود ياد كرده، منظور او آن جان است كه به مقام مقدس «للّه رب العالمين» رسيده است، شخصيت آن انسان كامل نشان مىدهد كه جانش از آن خداست. در اين موارد كه قداست يك جان بالا مىرود و مردم از اين قداست اطلاع پيدا مىكنند و به آن ايمان مىآورند، به آن سوگند ياد مىكنند، مانند قسمهايى كه مسلمانان به پيامبر اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) و فاطمه زهرا و ديگر ائمه معصومين(ع) ياد مىكنند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره جن، آيات 26و27. 2. ر.گ: تفسير الميزان، علامه طباطبايى، تفسير دو آيه مذكور در سوره جن. 3. دلائل النبوة، ص 202، الجامع الصغير، جلال الدين سيوطى، ج 1، ص 12 و نقل از حلية الاولياء. 4. ر.ك: ترجمه و تفسير نهج البلاغه، محمد تقى جعفرى، ج 16، ص 294-299. 5. حسن بن على الناصر و حسن بن زيد ملقب به داعى. 6. به عنوان نمونه، منابع اين خبر به شرح زير است: كامل الزياراة، احقاق الحق، ملحقات احقاق الحق، امالى(شيخ طوسى به نقل از تاريخ الخميس)، بحارالانوار، ينابيع الموده، مودة القربى، المعجم الكبير طبرانى، ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب، الفصول المهمة، ابن صباغ مالكى ج1، ج2، مقتل خوارزمى، مقتل عوالم، خصائص كبرى سيوطى، كفاية الطالب، گنجى شافعى، مجمع الزوائد هيثمى، كنزالعمال مولى على هندى، ارشاد مفيد، البداية و النهاية ابن كثير، مسند احمد بن حنبل، ج1، تاريخ اعثم كوفى، قاموس الرجال، ج 1، لهوف سيد بن طاووس، كشف الغمه، ج 2، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، طبقات ابن سعد، صواعق ابن حجر عسقلانى، ذخائر العقبى، تذكرة الخواص، اسدالغابه، نورالابصار شبلنجى، الاخبار الطوال دينورى، حياةالحيوان، ج1، السيرة النبوية اين هشام، ج 3، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2. 7. اصطلاح «حيات معقول» مأخوذ از سه توصيف درباره حيات حقيقى است كه در قرآن مجيد آمده است: توصيف اول: «من عمل صالحا من ذكراو انثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة» هر كس از مرد يا زن عمل صالح انجام بدهد، در حالى كه با ايمان است، او را با حيات طيبه احيا مىكنيم.(سوره نحل، آيه 97)- توصيف دوم: «ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى عن بينه» تا آنان كه هلاك مىشوند، هلاك آنان، و آنان كه توفيق حيات «حقيقى» مىيابند، حيات آنان مستند بر دليل روشن گردد.(سوره انفال، آيه 42)- توصيف سوم: «قل ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين» به آنان بگو نماز و عبادات و زندگى و مرگ من، از آن، پروردگار عالميان است. (سوره انعام، آيه 162). 8. يكى از منازل ميان مكه و كوفه. 9. نفس المهموم، ص116. 10. اين حقيقتى است كه دانشمندان آگاه و خردمند شرق و غرب در آن اتفاق نظر دارند. به عنوان نمونه، «سانتهيلر» در مقدمه كتاب «اخلاق نيكو ماكوس»ارسطو صريحاً مىگويد:«اگر ابديتى پشت سر اين دنيا پذيرفته نشود، اين زندگانى معمايى ناگشودنى خواهد ماند». آناتو فرانس در كتاب «باغ اپيكور» ص31 مىگويد: «قدرت و نيكوكارى اديان است كه به آدمى علت وجود و عواقب كار را تعليم مىدهد. وقتى كه ما اصول عقايد فلسفه الهى را طرد نماييم، وسيله ديگرى باقى نمىماند كه بدانيم چرا به دنيا آمدهايم و به چه كار به اين جهان قدم گذاشتهايم». 11. رسالهاى در دفع اندوه از مرگ. 12. سوره روم، آيه 7. 13. ر.ك: تفسير و نقد و تحليل مثنوى، محمد تقى جعفرى، ج 1، ص505. 14. همان مأخذ. 15. بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 44، ص 139، چاپ بيروت. 16. سوره انعام،آيه 162. 17. «يمحوا اللّه ما يشاء و يثبت و عنده امالكتاب»، خداوند آن چه را بخواهد محو مىكند و آن چه را كه بخواهد اثبات مىنمايد و كتاب اصل در نزد اوست.(سوره رعد، آيه 39). 18. سوره قصص،آيه 21. 19. سوره قصص، آيه 22. 20. سوره فاتحه، آيات 4و5. 21. همان مأخذ، ص 50، امام حسين (ع) در پاسخ «عبدالله بن مطيع» كه پرسيده بود به كجا مىروى؟ فرمود: حالا به مكه و سپس از خدا طلب خير خواهم كرد. به نظرمى رسد آن طلب خير همين بود كه آن حضرت بعد از نماز، ميان ركن و مقام انجام داد. 22. سوره بقره، آيه 260. 23. نفس المهموم، به نقل از شيخ مفيد، ص 50، الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج4، ص 21.
نهضت عاشورا و هدايت انسان معاصر
انسان و تكامل
1- آفرينش انسان و تركيب وجودى او به گونهاى است كه استعداد ترقى و تعالى در هر زمينه در نهاد وى بسان نعمتى پر بها به وديعت نهاده شده است و مىتواند از راهها و شيوههاى گوناگون ابعاد وجودى خويش را گسترش و تكامل بخشد و به تعالى دست يابد. به عبارت ديگر: انسان با توجه به زمينهها و استعدادهاى خويش رو به سوى كمال مطلق دارد و همواره در صدد صعود به مدارج عالى انسانى است. زيرا ميل به كمال مطلق و نيل به آن فطرى هر انسانى است.
براى نيل به اين مقصود انسانها راههايى را در پيش مىگيرند و شيوههايى را اتخاذ مىكنند تا سير خود را به سوى هدف و صعود به قلههاى كمال، آسانتر گرداند.
مشاهده سير تكامل ديگران و نظاره صعود آنها به قلّههاى كمال، انسان را به اين انديشه وامىدارد كه چه نيكوست او نيز همانند او راه مورد نظر را به پيمايد و در مسير رشد و كمال گام بردارد. روش الگويى مؤثرترين روش تربيت
2. يكى از مهمترين و مؤثرترين روشهاى تربيت، روش مبتنى بر الگوسازى و اسوه سازى است الگوهايى كه از متن جامعه برخاسته و به طور طبيعى نظر همگان را به خود جلب مىكنند و افكار و احساسات و رفتار و زندگى را تحت تأثير قرار مىدهند. زيرا عملىترين و پيروزمندانهترين وسيله تربيت، تربيت با يك نمونه عينى و سرمشق زنده عملى است و لذا اسوه و الگو به انسانها عرضه مىشود تا بتوانند صفاتى همانند صفات او را در خود تحقق بخشند و صبغهاى چون صبغه نمونه عينى را در خود بيابند. نقش الگوها و اهميت آن در كوششهاى تربيتى
3. الگوها از جهات گوناگون در زندگى انسانها نقش ايفا كرده كه با توجه به آن نقش، اهميت و ضرورت آن تبيين مىشود. نقشهايى كه الگوها دارند عبارت است از: الف: نقش الگوها در راهيابى و شناخت مسيرهاى رشد و تكامل
ما براى ساختن انسان صالح و در نتيجه جامعه صالح نيازمند اسوهاى هستيم تا راه صلاح و فلاح را به طور عينى در زندگى او بيابيم و در نتيجه با شناخت راه، خود در آن مسير گام برداريم. ب: نقش الگوها در كمبودها و آگاهى از نارسايىها و نواقص
انسانى كه در مسير تكامل، حركتش را آغاز كرده و به سمت موفقيت پيش مىرود براى اينكه بداند در مسير رشد و تكامل در چه موقعيتى قرار دارد؟ و آيا پيشرفتى داشته است يا خير؟ و آيا سرمايهها را درست بكار انداخته و يا دچار خسارت شده به ميزانى احتياج دارد تا در پرتو آن خوب و بد رفتار و رسائى و نارسائى انديشهها را بسنجد و بازيابد. الگوها ميزانهاى سنجش صفات پاك و پليد انسانها هستند و اگر در امر تربيت و پرورش الگوها به عنوان ميزان به كار گرفته نشوند. انسانها در زندگى عقلى و عملى خويش دچار سردرگمى خواهند شد. ج: نقش الگوها به سان عامل تحرك
هنگاميكه انسان از همه استعدادها و توانايىهاى خود غافل باشد و از هرگونه تحرك و تلاش بازمانده باشد نمايش الگو يكى از عاليترين عواملى است كه در او حركت ايجاد و نيروهاى نهفته او را بيدار مىكنند و قوّههاى خام و آرميده درون او رابه فعليت مىآورند الگوها اميد به پيروزى و رشد را در انسان احياء نموده و زواياى يأس و نوميدى را مىزدايند و از انسانهاى منجمد و ساكن عناصرى پويا و فعّال مىسازند. د: نقش الگوها در پيشگيرى از انحرافات و مبارزه عليه فساد و لغزشهاى اخلاقى
يكى از مناسبترين و پرثمرترين راه مبارزه با انحرافات و كاهش آلودگيهاى اجتماعى و افزايش محبتها و صداقتها و پاكىهاى اخلاقى و منش انسانى نمايش الگوهاى صالح و مدلهاى انسان كامل است. انسانى كه در اجتماع خود از يك طرف شاهد عناصر پليد و ذلت و زشتى و زبونى اوست و از طرفى نظارهگر عناصر پاك و عزت و محبوبيت آنهاست سعى مىكند عشق پاكان را به دل گيرد و آنها را الگوى رفتار خود قرار دهد و در نتيجه به صلاح و عزت و محبوبيت نائل شود و از پليدىها دورى گزيند.
خلاصه الگوها ميزان سنجش صفات پاك و پليد انسانها هستند كه در ارزيابى و اندازهگيرى و بازبينى اخلاق و فضائل انسانى به كار گرفته مىشوند. زيرا الگوهاى انسانى افرادى هستند كه مسير كمال را تا حدودى كه شايستگى الگو بودن را دارد پيموده و مراحلى از كمال را پشت سر نهاده و برازنده صفات نيكو شده است و انسانى كه سالك كوى كمال است به لحاظ انگيزههاى درونى و بيرونى پاى در مسير او نهاده و همچون او به سوى كمال رهسپار مىگردد. 4. اسلام و معرفى الگوى مكتب با عنوان اسوه حسنه
هر مكتب و مرام فكرى و دينى براى اينكه در پيروان خود اعتبارى مستحكم و نفوذى خدشهناپذير كسب نمايد هم بايد محتوا و اصول آن از عمق بر خوردار باشد تا بتواند پاسخگوى نياز فطرى انسان باشد. و هم بايد از نمونههاى عينى كه تبلور و عينيت خارجى آن اصول و ارزشها هستند. بهرهمند باشد بطوريكه هر فرد بتواند مكتب را در چهره رفتار و شخصيت هر يك از آنها ببيند لذا اسلام به عنوان مكتبى كه از جاهليت و هماهنگى با فطرت برخوردار است بر الگو و الگوسازى تكيه و انسانهايى را به عنوان نمونه عينى فضائل و ارزشها معرفى مىكند.
قرآن خطاب به مؤمنين مىفرمايد كه نبايد بين گفتار و عمل شما تناقض باشد «لم تقولون مالاتفعلون»(1) و ائمه معصومين(ع) فرمودند: «كونوا دعاة الناس بغير السنتكم؛ مردم را به غير زبانهاتان به حق دعوت كنيد.» علاوه بر اين با نگاه گذرا به قرآن به اسوههاى متعددى برمىخوريم مثلاً حضرت ابراهيم(ع) اسوه برائت از باطل و باطل پرستان و بت شكنى و مبارزه با بتها و حضرت يوسف اسوه ايستادگى در برابر شهوات و حضرت نوح اسوه مقاومت و پايدارى در دعوت به حق و حضرت يعقوب اسوه صبر و تحمّل و حضرت داوود اسوه شهامت و شجاعت و حضرت اسماعيل اسوه ايثار و اصحاب كهف اسوه مهاجرين فى سبيل اللّه در شرائط حاكميت جهل و كفر و عدم امكان رهايى از آن جز با مهاجرت و بالآخره حضرت پيامبر خاتم(ص) اسوه حسنه معرفى شدند تا انسانها بدانند كه اين اسوهها چراغهاى فروزانى فرا راه انسانها هستند كه آنها بدانند تا كجا مىتوان مبارزه كرد، مقاومت نمود، استقامت داشت و ايثار و فداكارى نمود و تقواى الهى را در خود حفظ كرد. 5. امامان معصوم الگوهاى جاويدان و تجسّم عينى اسلام
امامت در اسلام موقعيتى رفيع دارد و هسته پايهاى تحقق حكومت اسلامى و هدايت گرى مردم در زواياى گوناگون اخلاق و معنويت و سياست و اجتماع و ديگر شئون بايسته صلاح و فلاح اين جهانى و آن جهانى است. امامت عهده دار مسؤوليت حفظ و نگهبانى اصول اساسى دين و بيان حقايق اسلامى و حمايت از حقوق جامعه و كوشش در راه بيدارى مردم است،«انّ الامامة زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المسلمين، انّ الامامة اسّ الاسلام النامى و فرعه السامى، بالامام تمام الصلاة و الزكاة و الصيام و الحج و الجهاد و توفير الفىء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحكام و منع الثغور و الاطراف».(2)
امامت زمام دين و نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزّت مسلمين است، امام اساس رشد اصول اسلام و فروع آن است با امام نماز و زكات و روزه و حج و جهاد و جمع آورى اموال عمومى و امضاء حدود و احكام و جلوگيرى از مرزها تمام مىشود و تحقق پيدا مىكند، امامت مسؤوليتى است كه در راه ايفاى آن عصمت و پرهيز از گناهان در همه موارد و مواقع ضرورت مىيابد. امام شخصيتى است كه همه گفتار و رفتار و همه حركات و سكناتش در نگاه اسلام براى مردم سند است و مستند.
امام جامعه را اداره مىكند و مسؤوليت رهبرى جامعه بر دوش اوست و به لحاظ اخلاقى جامعه را تزكيه و تهذيب مىنمايد.
الامام المطهّر من الذنوب و المبرّا عن العيوب، المخصوص بالعلم، الموسوم بالحلم نظام الدّين و عزّ المسلمين و غيظ المنافقين و بوار الكافرين؛(3) امام از گناهان پاك و از عيبها مبرّى است، از علم برخوردار و موسوم به حلم و بردبارى است، امام نظام دين و عزت بخش مسلمين است، امام موجب غيظ و كينه منافقان و خرابى و نابودى كافران است.
اسلام با طرح مسئله امامت به عنوان الگوى امت و نمونه عينى مكتب، عالىترين قدم را در جاودانگى و تحقق آرمان و پيام خويش برداشته است. زيرا پيام و آرمان امام همچون آرمان اسلام منحصر به زمان و مكان و نسل خاص و معينى نمىباشد بلكه هميشگى و همگانى است بدين جهت است كه امام الگوى جاويدان است و شيعه اين امتياز را دارد كه در زندگى خويش قدم را در جايى مىگذارد كه امامان معصوم(ع) قدم را در آنجا گذاشتهاند. نه از آنها سبقت مىگيرد تا سقوط كند و نه از آنها عقب مىافتد تا گرفتار خسارت گردد. 6. حسين(ع) از بزرگترين شخصيتهاى اسلام
امام حسين(ع) از جمله امامان معصوم شيعه و تجسّم عينى اسلام و از شخصيتهاى بزرگ مكتب است كه از او به عنوان مصباح هدايت و كشتى نجات و علت تبعيه دين و سيد و سرور جوانان بهشت و امام مطلق (چه قيام كند و چه قعود) و محبوب پيامبر و نمونه عينى مكتب ياد مىشود، امامى كه سنّت او يعنى گفتار و كردار و تقرير او حجتى است در برابر بشريت. تا انتخاب راه او خود در مسير سعادت و تكامل گام بردارد. امامى كه الگوى او پيامبر(ص) و على(ع) و انبياء(ع) و خود الگوى مسلمانان است. 7. عاشورا حادثه بزرگ تاريخ
نام حسين(ع) با نام عاشورا با هم عجين است كه با ياد يكى ديگرى تداعى مىشود عاشورا بزرگترين حادثه تاريخ در راستاى امامت براى تحقق اهداف امام تحقق پيدا كرد حادثهاى كه از آغاز تا انجام آن درسآموز است. الگويى است جاودانه براى همه كسانى كه اگر بخواهند انسان باشند و وظيفه شناس، از جهت فردى و اجتماعى بايد چگونه باشند.
امام حسين(ع) در نهضت عاشورا براى اينكه اعلام كند كه راه او ويژه او نيست بلكه راهى است جاودانه كه گذشتگان همان راه را رفتهاند و آيندگان بايد همان راه را طى كنند ماهيت آن را امر به معروف و نهى از منكر مىداند و امر به معروف و نهى از منكر هم راه انبياء و روش صالحان است، چنانكه امام باقر(ع) فرمود: انّ الامر بالمعروف و النهى عن المنكر سبيل الانبياء و منهاج الصلحاء، فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحلّ المكاسب و تردّ المظالم و تعمر الارض و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر؛(4) يعنى امر به معروف و نهى از منكر سبيل پيامبران و روش صالحان است، فريضه بزرگى است كه فرائض و واجبات با آن اقامه مىشود و راهها امن مىگردد و درآمدها حلال مىشود و ستمها بر طرف مىشود و از دشمنان انتقام گرفته مىشود و كارها مستقيم مىگردد. لذا امام در وصيتش به محمد بن حنفيه بر اين استراتژى تكيه مىكند و مىنويسد: اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى وابى على ابن ابيطالب.(5)
مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر نمايم و به سيره جدّم و پدرم على بن ابى طالب سير نمايم. يعنى من با سلاح امر به معروف و نهى از منكر كه سلاح همه انبياء و صلحاء است از جمله سلاح پيامبر(ص) و على(ع) با دشمن مىجنگم و بعد هم وقتى با اصحاب حرّ روبرو مىشود و براى آنها سخنرانى مىكند در ضمن سخنرانى با استناد به سخن پيامبر(ص) و تطبيق آن بر شرائط موجود و لزوم تغيير وضع موجود مىفرمايد: و لكم فىّ اسوة(6) من براى شما اسوه و الگو هستم. امام حسين(ع) از آن جهت كه امام معصوم است و سنت او براى امت حجت، خود را الگو معرفى مىكند و از ديگران مىخواهد از اين الگو پيروى نمايند، بنابراين نهضت عاشورا كه به فعل و گفتار و تقرير معصوم بر مىگردد از آغاز تا انجام آن درسآموز است و الگو، كه براى انسانها لازم است با مطالعه اين رويداد الگوهايى را استنباط كرده و در صورتيكه شرائط همان شرائط باشد اين درسها را به كار بندند و به فلاح فردى و اجتماعى نايل شوند. بويژه بر ما كه شيعه هستيم و ولايت ائمه معصومين را پذيرا شدهايم.
زيرا بر ما لازم است در رابطه با امامان
اولاً: هدفهاى آنان را بشناسيم و ثانياً: با روش زندگى آنان آشنا شويم و ثالثاً: دستورهاى آنها را درباره زندگى فرا گيريم و در موارد لازم به كار ببنديم و رابعاً: راه آنان را كه راه خدا و راه معنى بخشى به زندگى است راه زندگى خود قرار دهيم و خامساً: در دوراهيهاى زندگى راهى را كه شايسته يك انسان مسلمان آگاه و آزاده است انتخاب كنيم و به سهم خود به هدفهاى آنها تحقق بخشيم. 8. الگوهاى قابل استنباط
الف: امام حسين(ع) الگوى سازش ناپذيرى لزوم مبارزه با ظلم و باطل و سازش ناپذيرى با آن.
سراسر زندگى امام حسين(ع) حكايت از امتناع و خوددارى از سازش با ستم و باطل است تا آنجا كه آن حضرت در تاريخ به ابوضيم(7) (پدر مقاومت و ايستادگى) ملقب شده است. امامى كه در مقام دعا و نيايش خدا را سپاس مىگويد كه در دولت ائمه كفر كه عهد الهى را شكستند و پيامبران خدا را تكذيب كردند به دنيا نيامده است و در شرايطى به دنيا آمد كه با بعثت پيامبر اسلام توحيد حاكم و هدايت الهى محقق شد.(8)
اوج اين خصلت را در امام حسين عليه السلام زمانى نظارهگر هستيم كه خبر مرگ معاويه به او مىرسد و از آن حضرت درخواست بيعت با يزيد مىشود و امام از بيعت كردن امتناع مىكند و براى اين امتناع منطق دارد و آن اينكه مانند منى كه از اهلبيت نبوت و معدن رسالت است مىخواهيد با يزيدى كه مردى فاسق و شرابخوار قاتل نفوس محترمه و متجاوز آشكار است بيعت كند در حاليكه «و مثلى لايبايع مثله»(9) شخصى چون من با مردى چون يزيد بيعت نمىكند. در اين بيان نمىگويد حسين با يزيد بيعت نمىكند بلكه هر انسانى كه شخصيتى چون من دارد يعنى موحّد صالح وارسته آزاده، عزيز به كمال رسيدهاى با شخصيتى چون يزيد كه به انواع آلودگيها آلوده است سازش نمىكند و دست بيعت به او نمىدهد و در برخورد ديگرى كه وليد با امام دارد حضرت مىفرمايد: «و على الاسلام السلام اذبليت الامة براع مثل يزيد»(10) مرگ اسلام فرا مىرسد وقتى كه امت گرفتار سرپرستى چون يزيد باشند.
امام در همه مراحل عاشورا از تسليم ناپذيرى و ذليل نشدن سخن مىگويد حتى در روز عاشورا با اينكه دشمن در برابر امام صف كشيدهاند بازهم بر اين موضع خود پافشارى مىكند و مىفرمايد: الا انّ الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السلّه و الذلّة و هيهات منا الذلّة؛(11) بهوش باشيد كه اين پدر ناشناخته فرزند پدر ناشناخته مرا بر سر دو راهى قرار داده است ميان نابودى و خوارى، هرگز مباد كه ذلت را اختيار كنم. خداوند و پيامبرش و مؤمنان و پاكان و پاك دامنان كه ما را پروريدهاند و انبوه پرهيزگاران و مردمانى كه به جان آمدهاند ما را بر آن ميدارند كه كشته شدن شرافتمندانه را بر پيروى لئيمان برگزينيم و بدانيد كه ما اين خاندانيم با آنكه شمار آنان اندك است و چندان ياورى نداريم با ستم خواهيم جنگيد.
از سخنان امام و رفتار آن حضرت استفاده مىشود كه اگر در شرايطى باطل و جاهليت در تمام اركان جامعه رسوخ كرد… بر آنان كه آگاهى دارند نه تنها نبايد حاكميت باطل و ستم را بپذيرند بلكه حتى با قلّت عدد و كمى پيروان بايد به جنگند گرچه سرانجام آن شهادت باشد.
امام خمينى(ره) در بسيارى از سخنانش در زمينه عاشورا و زنده نگهداشتن نهضت حسين(ع) بر اين نكته تكيه مىكنند كه قضيه كربلا و زنده نگهداشتن آن، قضيه مقابله يك دسته كوچك امّا با ايمان بزرگ در مقابل يك رژيم طاغوتى بزرگ است، زنده نگهداشتن اين معنا است كه يك جمعيت كمى در مقابل يك امپراطورى بزرگ ايستاد.(12) و لذا بزرگترين درسى كه بايد از اين واقعه دريافت كنيم اين است كه يك اقليت را در مقابل يك اكثريت و جمعيت كم را در برابر يك قدرت بزرگ و يا حكومتى كه مىخواهند اساس اسلام را از بين ببرند براى يك مقصد اسلامى سازماندهى شوند.(13) ب: الگوى توحيد و عرفان
الگوى ديگرى كه از حادثه عاشورا استنباط مىشود توحيد ناب و عرفان است كه در سراسر نهضت از آغاز تا انجام حكم فرما است. امام حسين(ع) هنگاميكه با دعوت به بيعت روبرو مىشود مىفرمايد: انا للّه و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام؛و در لحظه شهادت وقتى از اسب بر زمين افتاد فرمود: بسم اللّه و بالله و على ملّة رسول اللّه؛(14) با اين بيان استفاده مىكنيم، اول و آخر اين واقعه با روح توحيد و عرفان الهى پيش رفت و اين روحيه نه تنها از حسين(ع) مشهود بلكه تمام اصحاب و ياران آن حضرت چنين بودند چه اينكه مىبينيم، ظهر عاشورا كه امام و ياران با دشمن روبرو هستند و دشمن از مقابل به سوى امام و يارانش تيراندازى مىكند و اصحاب يكى پس از ديگرى به شهادت مىرسد ابوثمامه صائدى به حسين(ع) عرض مىكند يا اباعبداللّه فدايت شوم اين لشكر به تو نزديك شدهاند، اما ما تا كشته نشويم تو را نكشند من دوست دارم و اگر خدا بخواهد نماز را كه اينك وقت آن رسيده است بر پاى دارم و آن گاه نزد خداى روم. حسين(ع) سرش را بلند كرد و فرمود: ذكرت الصلاة جعلك اللّه من المصلين الذاكرين نعم هذا اول وقتها؛ نماز را يادآور شدى خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد، آرى اول وقت است. از اينان بخواهيد از ما دست بردارند تا نماز بخوانيم. چون اين پيام به دشمن رسيد حصين ابن تميم گفت: نماز شما قبول نيست. حبيب ابن مظاهر در پاسخ گفت: بگمان تو نماز خاندان پيامبر قبول نيست ولى نماز تو اى خمّار يا حمار قبول است كه امام پس از آن نماز خوف را بجا آورد.(15)
انسانى كه از عرفان و توحيد بهرهمند است قطعاً عشق به لقاء خداوند آن چنان وجودش را لبريز مىكند كه از مرگ نمىترسد بلكه از طرفى با شجاعت و دلاورى در برابر دشمن ايستادگى مىكند و از سوى ديگر براى رسيدن به لقاء اللّه كه لقاء معشوق است تلاش مىكند تا گوى سبقت را از ديگران بربايد.
گرچه بوعلى سينا در بيان حالات عارف مىنويسد: العارف هشّ بشّ بسّام يجبل الصغير من تواضعه كما يتجبل الكبير و ينبسط من الخامل مثل ما ينبط من النبيه و كيف لايهش و هو فرحان بالحق و بكل شىء فانه يرى فيه الحق و كيف لايستوى و الجميع عنده سواسية اهل الرحمة قد شغلوا بالباطل؛(16) عارف گشاده رو و خوش برخورد و خندان است، در تواضع و فروتنى كودكان و خردسالان را همچون بزرگسالان محترم مىشمارد از گمنام همچون آدم مشهور با گشاده رويى استقبال مىكند، چگونه گشاده رو نباشد در حالتى كه او به حق مسرور و شاد است و در هر چيزى خدا را مىبيند و چگونه برابر نداند در حالتى كه همگان نزد او شبيه اهل رحمتند كه به باطل اشتغال ورزيدهاند.»
از بيان ابن سينا استفاده مىشود كه عارف صلح كل است و از حماسه آفرينى بهره ندارد ولى عارف حقيقى بين حماسه و عرفان جمع مىكند و عارف حقيقى است كه حماسه آفرينى مىكند و تجلى جمع عرفان و حماسه در كربلا، و عاشورا است و حسين(ع) مظهر آن. زيرا اوج تجلى عرفان در دعاى عرفه و در شب عاشورا و اوج حماسه آفرينى آن حضرت روز عاشورا است. ج: الگوى برنامه ريزى
هركار موفقى متوقف بر داشتن هدف و برنامه ريزى و سازماندهى براى استفاده از امكانات در جهت رسيدن به آن هدف است. اگر هدفى نباشد و يا برنامهريزى وجود نداشته باشد امكانات از بين مىرود بدون اينكه نتيجهاى از آن حاصل آيد.
نهضت عاشورا در راستاى هدف خود نهضتى موفق و پيروز بوده است زيرا هدف امام توجه دادن مردم به موقعيت اسلام و مسلمين و افشاى چهره حاكميت از جهت ظلم و ستم و جهل و انحراف از مسير اسلام بوده است و اين مقصد مىبايست با برنامه حساب شده و دقيق محقق شود نه اينكه اين نهضت ناقص و بىنتيجه باشد و لذا امام با توجه به اينكه قيام نهضتش دو مرحله داشت كه مرحله اول آن با خون و شهادت خود و اصحاب و يارانش پايان مىيابد و مرحله دوم آن كه در واقع مكمّل مرحله اول قيام است با اسارت اسراء شروع مىشود كه نتيجه آن در نهايت آگاهى مردم از شرائط موجود و ندامت صاحبان قدرت و آزادى اسراء است.
امام حسين(ع) به اين دليل نه تنها مردان را با خود همراه مىكند بلكه زنان و فرزندان خردسال را نيز با خود به همراه مىبرد. كيفيت حركت آن حضرت با همراهان به گونهاى است كه موجب آگاهى مردم مىشود و لذا امام با استفاده از استراتژى هجرت از مدينه به سوى مكه هجرت مىكند در وصيت نامهاش به محمد بن حنيفه خروجش را از مدينه اراده امر به معروف و نهى از منكر و اصلاح امت جدّ اعلام مىكند نه خوش گذرانى و ظلم و ستم. و هنگام خروج در حاليكه خاندان آن حضرت غير از محمد بن حنفيه با او بودند تا توجه همگان را به اين نكته جلب كند كه شرائط و موقعيت، موقعيت حاكميت فرعونى و ارعاب و وحشت است و لذا آيه 21 سوره قصص را تلاوت مىكند« فخرج منها خائفاً يترقب قال ربّ نجّنى من القوم الظالمين» و وقتى وارد مكه مىشود آيه «فلمّا توجه تلقاء مدين قال عسى ربّى ان يهدينى سواء السبيل» (قصص، آيه 22) را تلاوت مىكند.
انتخاب مكه و ماندن چهار ماه در آن و فعاليتهايى كه آن حضرت دارد خود برنامهاى حساب شده است شروع مرحله دوم مهاجرت از مكه در روز عرفه با سخنرانى آتشين در بيابان عرفات و تبديل كردن حجش به عمره به مقصد كوفه با مقدماتى كه فراهم شده بود باز حاكى از برنامه ريزى است، فرستادن مسلم بن عقيل به سوى كوفه و بيان ويژگىهاى امام به طور كلى و فلسفه فرستادن مسلم خود نوعى برنامهريزى است و بالآخره انتخاب شهادت آن حضرت و اصحاب و يارانش مرحله اول برنامه پيروز است و بعد از شهادت آن حضرت رسالت تكميل نهضت بر دوش اسراء به رهبرى ظاهرى زينب كبرى(س) نهاده مىشود و آن حضرت با سخنرانىهاى افشاگرانه و آتشين خود در بازار كوفه و مجلس ابنزياد در كوفه و همچنين سخنرانى آن حضرت در مجلس يزيد در شام و سخنانى كه در برخوردهاى گوناگون داشتند كه هم هدف امام را بيان مىكرد و هم چهره خلافت را افشاء مىنمود و سرانجام با سخنرانى امام چهارم(ع) در مسجد شام زمينه فشار افكار عمومى بر يزيد بگونهاى بود كه از كار خود اظهار ندامت بلكه گناه را بگردن ديگرى مىانداخت و بالأخره اسراء را آزاد كرد، همه اين وقايع حكايت از برنامه ريزى دقيق آن حضرت دارد تا هدف خود را محقق سازد.
د: الگوى صبر و مقاومت و تحمل مشكلات آن تا رسيدن به پيروزى
اگر انسان بخواهد در هر كارى با داشتن هدف و برنامه توفيق حاصل كند پشتوانه آن صبر و شكيبايى و تحمل شدائد و مشكلات آن است و اگر صبر نباشد پيروزى حاصل نخواهد شد.
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
يكى از الگوهايى كه از نهضت عاشورا استنباط مىشود صبر و شكيبايى است كه خود حسين(ع) قهرمان صبر است، زينب كبرى اسطوره صبر است و همه كسانى كه در مرحله اول و دوم قيام تا پيروزى كامل پيش رفتند نتيجه صبر و شكيبايى بوده است.
اگر انسان صبور نباشد با روبرو شدن به مشكلى دچار يأس و در نتيجه گرفتار شكست مىشود لذا حسين(ع) از آغاز بر صبر تكيه مىكند كه به مواردى از آن اشاره مىشود:
در وصيت نامه حضرت به محمدابن حنفيه مىفرمايد: «فمن قبلنى بقبول الحق فاللّه اولى بالحق و هو خير الحاكمين و من ردّ على هذا صبرت حتّى يقضى اللّه بينى و بين القوم بالحق و هو خير الحاكمين» هر كس راه را برگزيند حق را پذيرفته و هر كس از من سرپيچى كند صبر پيشه مىكنم تا خداوند ميان من و اين چنين مردمان، خود قضاوت كند و او بهترين قضاوت كنندگان است.
در حقيقت نه تنها حسين(ع) بلكه همه همراهان او چه مردان و چه زنان و چه پيران و چه جوانان صبرشان عامل ايستادگى آنها بوده است. ه : عاشورا تجلى اطاعت از امام و تعهد در برابر مقام ولايت
يكى از الگوهاى قابل استنباط در نهضت عاشورا اطاعت از امام و تنها نگذاشتن رهبر و حتى مانع از ورود هرگونه زخمى بر او تا وقتى كه ياران هستند بوده است، يارانى كه پروانه وار عاشق وجود امام بوده و بر اطراف او حلقه و در شرائطى كه حتى امام در شب عاشورا مىفرمايد: «الا و انّى قد اذنت لكم فانطلقوا جميعاً فى حلّ ليس عليكم منى زمام، هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملاً؛(17) من به شما اجازه دادم كه از اينجا برويد پس همه آزاد هستيد و هيچ گونه پيمانى و تعهدى از من بر گردن نداريد اكنون شب است و تاريكى شما را فرا گرفته است آن را مركب راهوار خود كنيد.»
نخستين كسى كه جواب حسين بن على را داد عباس بن على بود كه فرمود: چرا چنين كنيم، براى اينكه پس از تو زنده باشيم، نه هرگز خداوند چنان روزى را براى ما پيش نياورد. پس از او ديگران از او پيروى كرده همين سخن را تكرار كردند.
اين وقايع حكايت از اين حقيقت مىكند كه رهبر حق اگر با خطر روبروست امت و پيروان بايد چون پروانه گرد شمع وجود او حلقه بزنند تا گزندى به رهبر وارد نشود. و: الگوى عزّت و ارجمندى و نفوذناپذيرى
يكى از الگوهاى قابل استنباط از نهضت عاشورا كسب عزّت و عزيزانه زندگى كردن است و براى حفظ عزّت مرگ را به جان خريدن.
انسان عزيز كسى است كه هيچ كس و هيچ چيز در او نفوذ نمىكند نه تهديد او را از تلاش براى رسيدن به هدف باز مىدارد و نه تطميع او را به دنبال خود مىكشاند و نه امور ديگر در او اثر مىگذارد. لذا امام حسين عليه السلام در برابر نصيحت دوستان مىفرمود: به خدا سوگند من هرگز تن به پستى نخواهم داد.(18)
پس از آنكه خبر سازش ناپذيرى حسين(ع) به گوش دوستان و خويشان رسيد گروهى از هواداران از روى دلسوزى و براى حفظ جان آن حضرت به نزدش شتافتند و به موعظه و نصحيت پرداختند تا شايد حسين را از راهى كه برگزيده است برگردانند امّا امام حسين(ع) در جواب آنها مىگويد آن چه را كه شما مىدانيد من هم مىدانم ولى به خدا سوگند كه من هرگز تن به ذلت و پستى نخواهم داد. ز: الگوى اخلاق و عواطف و رحمت
يكى از الگوهاى قابل استنباط در جريان عاشورا درس رحمت و محبت است كه ما آن را از حسين(ع) در جريان برخورد با دشمن مشاهده مىكنيم امام هنگام روبرو شدن حُر و اصحابش با او و مشاهده آثار تشنگى در لشكر به جوانان خود دستور داد اين گروه را سيراب و دهان اسبهايشان راتر كنند آنها اطاعت كرده و همه آنها را آب دادند و حتى على ابن طعان محاربى را كه نمىتوانست براحتى آب بخورد امام سر مشك را مىپيچاند تا به راحتى آب بياشامد و خود و اسبش سيراب شود.
امام در اين جريان اخلاق و عواطف انسانى را در برابر دشمنى كه براى محاصره وى بيابانها را در نورديده است از ياد نمىبرد و آنها را با خوشرويى سيراب مىكند. ح: نقش الگويى زن در كربلا و نهضت عاشورا همچون مرد
آفرينش انسان به گونهاى است كه زن و مرد به عنوان دو موجود مكمّل همديگر هميشه مطرح بوده است. زن بدون مرد و مرد بدون زن ناقص مىباشند در نهضت عاشورا و كربلا نيز اين حقيقت تجلى پيدا كرده است و زن را در جاى جاى اين نهضت مشاهده مىكنيم كه نقش ايفا كرده است زنانى كه از ايثار و فداكارى و صبر و استقامت برخوردار بودند و حضور آنها گاهى به صورت مشوّق شوهر براى دفاع از اسلام و امام است چنانكه همسر زهيرابن قين چنين نقشى را ايفا مىكند و گاهى به صورت مادر با تشويق فرزند براى حضور در صحنه نبرد ظاهر مىشود و زمانى به صورت رساندن پيام خون حسين(ع) در صحنههاى بعد از شهادت تا موفقيت كامل در حالت اسارت وظيفه خود را انجام مىدهد و اين حقيقت گواه اين حقيقت است كه اين دو صنف وظيفه دفاع از حق را داشته و نبايد هراس به دل راه دهند و شجاعانه بايد به وظيفه الهى خويش عمل كنند. امام خمينى(ره) فرمودند: سيد الشهداء و اصحاب او و اهل بيت او آموختند تكليف را، فداكارى در ميدان، تبليغ در خارج ميدان همان مقدارى كه فداكارى حضرت پيش خداى متعال ارزش دارد خطبههاى حضرت سجاد(ع) و حضرت زينب(س) هم به همان مقدار يا قريب آن مقدار تأثير داشته است آنها به ما فهماندند كه در مقابل جائر، در مقابل حكومت جور نبايد زنها بترسند و نبايد مردها بترسند حضرت زينب(س) در مقابل يزيد ايستاد و او را آنچنان تحقير كرد كه بنى اميه در عمرشان همچو تحقيرى نشنيده بودند. صحبتهايى كه آنها در كوفه و شام كردند در واقع چهره يزيد را فاش كردند هم حضرت سجاد(ع) اين مطلب را در حضور جمع فاش كرد كه قضيه مقابله غير حق با حق نيست بلكه مقابله حق با باطل است و حضرت زينب(س) هم همين حقيقت را فاش كرد.(19) ط : توبه اصل اساسى تربيت اسلامى
كربلا و عاشورا راه سلوك و پيمايش راه كمال را به انسان نشان مىدهد و به انسانها در طول تاريخ مىآموزد كه اگر خطا و گناه كردى حتى اگر آن گناه محصور كردن امام معصوم باشد باز هم باب رحمت الهى وسيع است و انسان كه بعد از يقظه و بيدارى نسبت به اعمال خود نادم و پشيمان شود و به سوى خدا باز گردد و توبه نمايد توبهاش مقبول واقع خواهد شد چنانكه در موضوع حُر و ندامتش و پذيرش توبه او توسط امام و ايثار و فداكارى و جانبازى او در برابر دشمن به عنوان نشانه صداقت در توبه اين حقيقت را به انسان مىباوراند كه اين اصل اساسى اگر توسط هر كسى اتخاذ شود مىتواند او رابه عالىترين مراحل تكامل نائل گرداند. ى : الگوى ايثار و فداكارى همراه با شادابى و نشاط
عاشورا سراسر جلوه ايثار و فداكارى بود زيرا همه كسانى كه در ركاب حسين(ع) بودند سراپا عشق بودند و براى ربودن گوى شهادت از يكديگر سبقت مىگرفتند چون همه مىخواستند در راه حق هرچه سريعتر به لقاء حق برسند و لذا هرچه به لحظه شهادت نزديك مىشدند چهره آنها گلگونتر مىشد.
البته الگوهاى قابل استنباط در اين امور دهگانه منحصر نمىشود بلكه بايد توجه داشت كه عاشورا تجلّى عينيت كلى اسلام است كه در آن عقايد و اخلاق و احكام الهى خود را نشان مىدهد بنا به گفته مرحوم شيخ جعفر شوشترى: در كربلا هم عبادت بود و هم شجاعت و حماسه، هم سازش ناپذيرى با ظلم بود و هم حقوق افراد در آن رعايت شد. هم رقّت و دلسوزى بود و هم شدّت و ايستادگى، هم دورانديشى بود و هم ترس از خدا، و بالأخره ظهور و اطمينان و آرامش نفس.(20) بطوريكه سوره فجر را سوره حسين عليه السلام ناميدند و امام صادق(ع) فرمود: سوره فجر را در نمازهاى واجب و مستحب خود بخوانيد كه اين سوره حسين بنعلى است و به آن رغبت كنيد تا مشمول رحمت خدا شويد. سپس فرمود: آيا نمىشنوى كه خدا فرمود: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربّك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنّتى؛ يعنى حسين عليه السلام صاحب نفس مطمئنه راضيه مرضيه است و اصحاب آن حضرت در روز قيامت از خدا راضى هستند و خدا از آنها راضى است و اين سوره در خصوص حسين بن على(ع) و شيعه آن حضرت و شيعه آل محمد(ص) است.(21)
عاشورا روزى بود كه در آن نماز و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر و ملاطفت و ادخال سرور بر مؤمن و ذكر و دعا و عيادت مريض و يقين و رضا و سخاوت و حلم و بردبارى و حسن خلق و جوانمردى و غيرت نسبت به نفس و اهل و عيال و قناعت و صبر و ديگر ارزشها به عينيت پيوست و بالأخره عاشورا در روز عاشورا صفات متضاد را جمع كرده است با توجه به اين خصائص و ويژگيها نهضت عاشورا براى همگان الگو است هم براى كسانى كه به لحاظ اخلاقى با مشكل مواجهند مىتوانند از كربلا الگو بگيرند و در واقع با بيدارى و هوشيارى با قدم توجه به دنياى اخلاق و سير و سلوك وارد شوند و خودخواهى را كه امّ الرذائل انسانى است از خود دور كنند و هم براى مواجهه تهاجم فرهنگى از آن الگو بگيرند و با امر به معروف و نهى از منكر به مقابله با آن اقدام كنند و هم با روحيه سازش ناپذيرى و برخوردارى از عزت از تسليم شدن در برابر ستمگران و شياطين سرباز زده و بلكه با شجاعت و باك نداشتن و نترسيدن از دشمن، نيروها و امكانات و برنامه ريزى به گونهاى سازماندهى كنند كه نه تنها ريشه ستم و ستمگر را بسوزانند بلكه با استفاده از نيروى اندك بيشترين نتايج و بهرهها را ببرند و بالأخره با تعهد و مسؤوليت در برابر مقام ولايت و امامت و رهبرى همگام با رهبرى و اطاعت از او آنچه كه وظيفه است به انجام رساند تا هم اسلام از خطر مصون و هم جامعه از آفات محفوظ و هم انسان از وساوس شيطان و هواهاى نفسانى در امان باشد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره صف، آيه 2. 2. اصول كافى، ج 1، ص 200. 3. اصول كافى، ج 1، ص 201. 4. وسائل الشيعه، طبع آل البيت، ج 16، ص 119. 5. مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188. 6. تاريخ طبرى، ج 4، ص 304. 7. فى رحاب اهل البيت، ج 2،(5-3) ص 54. 8. دعاى عرفه. 9. بحارالانوار، ج 44،ص 325. 10. همان، ص 326. 11. همان، ج 45، ص 9. 12. صحيفه نور، ج 10، ص 30 – 32. 13. همان، ج 16، ص 207 – 210. 14. لهوف، ص 54. 15. كامل ابن اثير، ج 4، ص 70. 16. اشارات، ج 3، ص 391. 17. ارشاد مفيد، ج 2، ص 91. 18. لهوف،ص 11 و 12. 19. صحيفه نور، ج 17، ص 59. 20. الخصائص الحسينيه، ص 37 – 44. 21. تأويل در آيات الطاهرة، ص 769.
پژوهشى در بعد سياسى حماسه عاشورا
مقدمه
واقعه عاشورا از عالىترين حماسههاى جاويدان است كه در كمترين زمان و با فداكارى افراد معدودى رخ داد و هميشه به عنوان «انقلاب بزرگ» بر تارك تاريخ بشريّت مىدرخشد.
انديشمندان مسلمان اين حادثه عظيم را از ابعاد گوناگون فرهنگى، اجتماعى، اخلاقى، عبادى، عرفانى، تاريخى و… مورد تحليل و بررسى قرار دادهاند و هر يك در خور شأن و مقام خود، آموزههايى را براى پويندگان راه حسينى به ارمغان آوردهاند. امّا آن چه بيش از همه حادثه عاشورا را پر فروغتر و جاويدانتر مىسازد، «بعد سياسى» آن است كه بسيارى از انسانها را متحوّل و انقلابى ساخته و جلو خودكامگى بسيارى از زمامداران فاسد را گرفته است.
اگر حماسه عاشورا رخ نمىداد، بدون شك هيچ نهضت اسلامى ديگرى به وقوع نمىپيوست و خودكامگى زمامداران فاسد افزونتر مىشد، در نتيجه رشد جوامع اسلامى با خطرات جدّىترى روبه رو شده و مكتب «انسان ساز» اسلام تعطيل مىشد، اما تأثير حماسه حسينى در بيدارى سياسى و شور انقلابى مردم به اندازهاى عميق بود كه سلاطين پر قدرت و كم شعورى مانند متوكل عباسى ناچار مىشدند براى تحكيم پايههاى حكومتشان با كشته آن حضرت بجنگند و تبليغات مسمومى بر ضدش به راه اندازند، اما جذابيت اين واقعه سرنوشت ساز در ضمير حق پرست مردم به صورت مقدس و هدايت بخش استوار مانده و به نقش اساسى اش – كه هدايت و نجات جامعه بشرى است – هم چنان ادامه مىدهد.
در اين نوشتار سعى بر اين است تا به بخشى از اهداف سياسى اين حماسه جاويدان اشاره شود. اميد است كه مورد توجه و عنايت پويندگان راه ولايت و عاشقان حسينى قرار گيرد. تشكيل حكومت
اولين مولّفه سياسى قيام امام حسين(ع)، تشكيل حكومت اسلامى بود. آن حضرت به صراحت مىفرمود: آل ابوسفيان لياقت حكومت را ندارند و از جدّم رسول خدا(ص) شنيدم كه فرمود: «خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است و اگر روزى معاويه را در بالاى منبر من ديديد او را بكشيد، ولى مردم مدينه او را بالاى منبر ديدند و نكشتند و اينك خداوند آنان را به يزيد فاسق (بدتر از معاويه) گرفتار نموده است.»(1)
حضرت اباعبداللّه (ع) هم چنان كه بر عدم شايستگى آل ابوسفيان براى خلافت پافشارى مىنمود، بر لياقت و شايستگى خود به امر حكومت و خلافت اصرار داشت. با مطالعه تاريخ اين نهضت بزرگ مشخص مىشود كه سيدالشهداء(ع) در هرجا مناسب مىديد، شايستگى خود را براى تشكيل حكومت اعلام مىنمود و مردم را به پذيرش حكومت و رهبرى عادل دعوت مىكرد.(2)
امام (ع) ضمن دعا براى مردم كوفه كه تصميم گرفته بودند ايشان را براى رسيدن به حقشان، يعنى تشكيل حكومت يارى كنند، فرمود: نامههاى مسلم بن عقيل را كه مشعر به اجتماع هماهنگى شما در راه نصرت و يارى ما و مطالبه حق ما بود، دريافت نمودم، از خداوند مسئلت دارم كه آينده همه ما و شما را ختم به خير به گرداند و در اين اتحاد و اتّفاق به شما پاداش بزرگ عنايت فرمايد.(3)
هم چنين در نامهاى به مردم بصره نوشت: «… و نحن نعلم انّا احقّ بذلك الحقّ؛(4) ما يقين داريم كه در مسئله حكومت و خلافت از همه شايستهتر هستيم.»
از سخنان گهر بار امام حسين (ع) استفاده مىشود كه ايشان خود را شايستهترين و جامعترين فرد براى رهبرى مىدانست و آمادگى خود را براى تشكيل حكومت اصيل اسلامى اعلام كرد. و هر چند نتواند اين حكومت را تشكيل دهد، اما با قيام خود در بلند مدت زمينه تشكيل يك حكومت اصيل اسلامى را فراهم نمود. نفى سكولاريزم
معاويه و پسرش يزيد عملاً تفكر «سكولاريستى» را رواج مىدادند، به عنوان نمونه وقتى كه معاويه بر خلافت نشست، بلافاصله به عراق آمد و در سخنرانى خود به مردم اخطار نمود كه من با شما سرنماز و روزه نمىجنگيدم، بلكه مىخواستم بر شما حكومت كنم و به مقصود خود رسيدم.(5)
مرحوم علّامه طباطبايى (ره) در مورد اين سخن معاويه، مىگويد: «معاويه با اين سخن اشاره مىكرد كه سياست را از ديانت جدا خواهد كرد و نسبت به مقرّرات دينى ضمانتى نخواهد داشت و همه نيروى خود را در زنده نگه داشتن حكومت خود به كار خواهد بست و البته روشن است كه چنين حكومتى سلطنت و پادشاهى است نه خلافت و جانشينى پيامبر خدا(ص).»(6)
امام حسين (ع) با قيام خونين خود نشان داد كه مرز سياست از ديانت جدا نيست ودر اسلام بين اين دو هم گرايى و هماهنگى وجود دارد و هر وقت در رأس حكومت، زمامداران و حاكمانى فاسد قرار گيرند كه لياقت منصب حكومت و كشور دارى را ندارند بايد بر عليه آنها شوريد و از منصب حكومت عزل كرد. عدالت خواهى
سالار شهيدان تلاش مىكرد تا تبعيض و بى عدالتى را از جامعه مسلمانان ريشه كن كند و عدالت و مساوات را در ميان مردم برقرار سازد. از ديدگاه بلند آن حضرت، زمامدار مسلمانان بايد در رفتار گفتار و انتخاب كارگزارانش شيوهاى عادلانه پيش گيرد و در جهت گسترش عدل و داد قدم بردارد.
سيدالشهداء(ع) بر اين باور تأكيد مىكرد و مىفرمود: «فلعمرى ما الامام الّا الحاكم بالكتاب و القائم بالقسط الدائن بدين الحقّ الحابس نفسه على ذات اللّه؛(7) به جان خودم سوگند! امام نيست مگر كسى كه بر اساس كتاب خدا حكم كند؛ براى عدالت قيام كند؛ متديّن به دين حق باشد و جان خود را در راه خدا گرو بگذارد.»
مرام عدالت گسترى آن حضرت و ياران باوفايش در همه جا اعلان و مشخص شده بود. حضرت مسلم بن عقيل – سفير آن امام(ع) – وقتى در دار الاماره كوفه با حاكم ستمگر يزيد (عبيدالله بن زياد) روبرو شد، به اين هدف والاى قيام اشاره كرد و از ايجاد عدالت سخن گفت.
ابن زياد وقتى از مسلم بن عقيل پرسيد: براى چه به كوفه آمدى و مردم را به انقلاب دعوت مىكنى؟ او پاسخ داد: «فاتيناهم لنأمر بالعدل و ندعو الى حكم الكتاب؛(8) آمدهايم تا امر به عدالت كرده و به قانون كتاب خدا دعوت كنيم.» ظلم ستيزى
ستم پذيرى آسيب مهمى براى دين دارى مردم است كه موجب مىشود جبّاران و ستمگران بر جامعه حاكم شوند، امّا اگر انسانها با عزّت زندگى كنند قطعاً خط سير جامعه سراز ستم و بى عدالتى در نمىآورد. امام حسين (ع) فرمود: آن چه جبّاران را بر شما مسلط ساخته اين است كه شما از مرگ گريزان هستيد و به اين زندگى ننگين نا پايدار دل بستهايد. جمعى مانند بردگان بى اراده و مقهور هستند و گروهى گرسنه و مغلوب و ستمگران به دلخواه در امور مملكت تصّرف مىكنند. به دنبال اين بيان، حضرت مىفرمايد:شگفتا كه سرزمين اسلام قبضه كسانى است كه يا خائن و ستم كار هستند و يا باج گير و نابكار و يا حكمران بى رحم و بى انصاف.(9)
حضرت اباعبدالله (ع) پس از ممانعت «حربن يزيد رياحى» از حركت ايشان به كوفه يا مراجعت به مدينه در خطابهاى فرمود: آيا نمىبينيد كه به حق عمل نمىشود و از باطل جلوگيرى به عمل نمىآيد؟! در حالى كه مؤمن بايد حق جو و طالب ديدار خداوند باشد و من مرگ را جز سعادت نمىبينم و زندگى با ستمكاران را جز ملامت و خستگى و كسالت نمىدانم.(10) مبارزه با علت فساد
سيد الشهداء(ع) با قيام جاويدان خود قلب فساد را نشانه رفت. آن حضرت لحظهاى با يزيد پليد به مجالست و مصالحت ننشست ؛ زيرا وى غير از معاويه بود. يزيد فردى بى شخصيت، ميمون باز، شراب خوار و بى كفايت بود كه براى برچيدن سفره توحيد از ابتدا سفره بان آن را هدف قرار داده بود و چارهاى نبود جز آن كه با پيكان مبارزه از ابتدا قلب او را نشانه رود. شهيد بزرگوار آيت اللّه مرتضى مطهرى(ره) مىگويد: چنان چه دعوت كوفيان براى قيام در كار نبود و حتى اگر معاويه بيعتش را از امام حسين(ع) بر مىداشت و او را به حال خود رها مىكرد، امام حسين(ع) دست از يزيد بر نمىداشت. (11) زنده كردن روح مقاومت اسلامى در جامعه
قيام امام حسين(ع) و يارانش احساس ضعف و وحشت مسلمانان را نسبت به بنى اميه تا حدّ زيادى از بين برد ؛ به طورى كه پس از شهادت آن حضرت شاهد چندين قيام در حجاز و عراق بر عليه امويان هستيم. قيام هايى كه هر يك نشان گر رشد غيرت دينى جامعه اسلامى و پيام آور عزّت مسلمانان مىباشد.
ناگفته پيداست كه مهمترين كار كرد قيام حضرت سيد الشهداء(ع) حفظ بقاى اسلام بود. بنى اميه در زمان خلافت يزيد در پى ويران كردن بنيادهاى دين پيامبر(ص) يعنى، توحيد، نبوت، نماز، روزه و… بودند، ولى امام (ع) با حماسه خونين خويش چهره كريه بنى اميه را فاش كرد و با از بين بردن مشروعيّت و مقبوليّت بنى اميه، بقاى اصول اعتقادات و مسلّمات دين را تضمين نمود. از اين رو وقتى «ابراهيم» پسر «طلحة بن عبيداللّه» در شام از امام سجاد(ع) پرسيد:(اگر در جنگ جمل جدّت پيروز شد) حالا چه كسى پيروز شده است؟ امام (ع) در پاسخ او فرمود: «اذا اردت ان تعلم من غلب و دخل وقت الصّلاة فاذّن ثمّ اقم ؛(12) اگر مىخواهى بدانى چه كسى پيروز شده است، هنگام فرا رسيدن وقت نماز، ابتدا اذان بگو و سپس نماز را اقامه كن.»
اين سخن نشانگر آن است كه هدف نهضت حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) در درجه اول حفظ اسلام و استمرار شهادت به توحيد و نبوت بر مأذنههاى مساجد بود، زيرا اگر اين مولّفههاى مهم از صفحه جامعه محو مىشد، ديگر چيزى از اسلام باقى نمىماند. عدم پذيرش ذلّت
شخصيت هر انسانى در گرو عزّت و سربلندى اوست. از اين رو خداوند متعال اجازه نداده است كه هيچ مؤمنى تن به ذلّت دهد.
امام على(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «من اذلّ نفسه فى طاعة اللّه فهو اعزّ ممّن تعزُّ بمعصية اللّه؛(13) هر كس نفس خود را در راه اطاعت خدا خوار كند، عزيزتر از كسى است كه با نافرمانى خدا به عزّت برسد.»
تمام عزّت و سربلندى امام حسين (ع) در بندگى و اطاعت او از خداوند بود. او در روز عاشورا زير باران تير دشمن، برترين عبادت الهى، يعنى نماز را در اول وقت برگزار كرد. و شب عاشورا از حضرت ابوالفضل (ع) درخواست كرد تا از دشمن مهلت بگيرد و انگيزه خود را از اين مهلت خواهى چنين بيان كرد: «… امشب را نماز بخوانيم و به درگاه خداوند دعا و استغفار كنيم. خدا مىداند كه من نماز خواندن براى او و تلاوت كتابش و زياد دعا كردن و استغفار را دوست دارم.»(14)
«قيس بن اشعث» از امام حسين(ع) خواست تا با يزيد بيعت كند، حضرت فرمود: «لا واللّه لا اعطيكم بيدى اعطاء الذّليل و لا افرّ فرار العبيد؛(15) به خدا سوگند! چون افراد ذليل با شما دست ذلّت نمىدهم و مانند بردگان فرار نمىكنم.»
صبح عاشورا كه دو سپاه نابرابر در مقابل هم قرار گرفتند فرمانده هان لشكرها مشخص شدند، امام حسين (ع) با جمعى از ياران خود به سوى لشكر كوفيان رفت تا با آنان اتمام حجت كند. آن حضرت خطبه خواند و سخنرانى كرد و در بخشى از آن فرمود: «… بيدار باشيد كه زنازاده فرزند زنازاده مرا بين دو چيز مجبور كرده است؛ بين مرگ و ذلّت، امّا ذلّت و خوارى از ما دور است…»(16) برگرداندن روحيه حقگرايى
نيم قرن از ارتحال آخرين فرستاده الهى حضرت محمد مصطفى(ص) نگذشته بود كه حوادث و وقايعى پيش آمد كه تصور آن هم استخوان سوز است. ظهور و بروز جريان «جعل احاديث»، سازمان دهى جريانهاى انحرافى مثل «مرجئه» و احياى ارزشهاى قومى و تعصّبات قبيلهاى و دامن زدن به تفاخر و هجو و طعن قبايل نسبت به يكديگر و بسنده كردن به آن چه كه از طرف بنى اميه به اسم اسلام به خورد جامعه داده مىشد، از نمونههاى بارز از بين رفتن روحيه حق گرايى در جامعه مسلمين بود.
امام حسين(ع) فرمود: «چنين وضعى براى ما پيش آمده است كه مىبينيد. جداً اوضاع زمان دگرگون شده، زشتىها آشكار گرديده و نيكىها و فضايل از محيط ما رخت بر بسته است. مردم در زندگى پست و ذلت بارى به سر مىبرند و صحنه زندگى همچون چراگاهى سنگلاخ و كم علت و به جايگاه سخت و دشوارى تبديل شده است! آيا نمىبينيد كه ديگر به حق عمل نمىگردد و از باطل خوددارى نمىشود؟ در چنين محيط ذلّت بار و آلودهاى، مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز رنج و آزردگى نمىدانم. اين مردم بردگان دنيا هستند و دين لقلقه زبان آنهاست. حمايت و پشتيبانى شان از دين تا آن جاست كه زندگى اشان همراه با رفاه و آسايش باشد و آن گاه كه در بوته امتحان قرار گيرند، دين داران كم هستند.»(17) احياى روحيه شهادتطلبى
اعتقاد به مكتب شهادت در قيام حسينى تا آن جاست كه آن حضرت عشق خود را به مرگ در راه خدا اين گونه ابراز مىداشت: «خطّ الموت على ولد آدم مخطّ القلادة على جيد الفتاة و ما اولهنى الى اسلافى اشتياق يعقوب الى يوسف؛(18) مرگ بر انسانها همچون گردن بند برگردن دختران جوان است و من به ديدار نياكانم آن چنان اشتياق دارم كه يعقوب به ديدار يوسف چنان مشتاق بود.»
امام حسين (ع) آرمان شهادتطلبى را از اركان قيام جاودانه خود مىدانست و در ضمن يك دعوت عمومى از تمامى آزادگان اين مهم را بيان مىكرد كه: «من كان باذلاً فينا مهجته و موطّناً على لقاء اللّه نفسه فليرحل معنا فانّى راحلٌ مصبحاً ان شاءاللّه تعالى؛(19) هر كس حاضر است تا در راه ما از خون خويش بگذرد و جان خود را در راه لقاى پروردگار نثار كند، آماده حركت با ما باشد كه من صبحگاهان حركت خواهم كرد ان شاءاللّه تعالى.»
حسين بن على(ع) با آگاهى به شهادت راه كربلا را پيش گرفت و ديگران را هم آگاه ساخت. چنان چه آن هنگام كه «ام سلمه» از سفر آن حضرت اظهار ناراحتى كرد، فرمود:من مىدانم در چه ساعتى و در چه روزى كشته خواهم شد و مىدانم كدام شخص مرا خواهد كشت و از خاندان و ياران من كدام افراد كشته مىشوند!(20)
سرانجام آن حضرت با شهادتش راه جاودانگى را به بشريت آموخت و با خون سرخش نسخه آزادگى را نگاشت و ارزشهاى اسلامى و انسانى را دوباره زنده كرد. از آن پس تا به امروز هر انسان آزادهاى راه سالار شهيدان را در پيش گرفته و با اقتدا به آن امام همام(ع) در مقابل ظلم ايستاده و مرگ سرخ را برگزيده است. تا هم خود را ماندگار سازد و هم جامعه را از آلودگى پاك كند و تا اين روحيه در خلق و خوى بشر بوده و هست هيچ ظلمى پايدار نمانده و هيچ ظالمى ماندگار نخواهد ماند.
همان گونه كه بنى اميه پس از شهادت حضرت ابا عبداللّه الحسين (ع) و يارانش ريشه كن گرديدند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سخنان امام حسين(ع) از مدينه تا كربلا، محمد صادق نجمى،ص16. 2. فرهنگ عاشورايى، جمعى از نويسندگان، ج 10، ص90. 3. مأخذ قبل، ص104. 4. تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى، ج 7، ص 240. 5. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، ج 4، ص160. 6. شيعه در اسلام، محمد حسين طباطبايى، ص 44. 7. كتاب الغيبة، نعمانى، ص206. 8. تاريخ طبرى، ج 4، ص 282. 9. تحف العقول، ابن شعبه حرّانى، ص 272-271. 10. لمعات الحسين، محمد حسين حسينى طهرانى، ص 37. 11. حماسه حسينى، شهيد مطهرى، ج 3، ص 178. 12. امالى شيخ صدوق، ص 677. 13. كنز العمّال، متقى هندى، ج 2، حديث 42084. 14. بحار الانوار، مجلسى، ج 44، ص 391. 15. ناسخ التواريخ، محمد تقى سپهر، ج 2، ص234. 16. مأخذ قبل، ج 45، ص 8. 17. سخنان حسين بن على از مدينه تا كربلا، ص180. 18. بحار الانوار، ج 44، ص366. 19. كشف الغمّه فى معرفة الائمّه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص29. 20. چهره خونين حسين (ع)، علّامه سيد عبدالرزّاق مقرّم، ترجمه عزيزاللّه عطاردى، ص58.
سوگوارى براى سالار شهيدان در جهان اسلام
قسمت اول پرتو افشانى عاشورا
شهادت حضرت امام حسين (ع) سبط نبى اكرم (ص) در عاشوراى سال 61 ه.ق از حماسهاى پرشور و مبارزهاى عميق بر عليه هر گونه بى عدالتى، جور و جفا حكايت دارد، خون شهيدان كربلا گويى در جام خورشيد ريخته شده و فجرو شفق را سرخ فام كرده و اين گوى فروزان چنين خون رنگ بر تمامى مناطق جهان مىتابد گويى مىخواهد هر روز به جهانيان تذكر دهد آن فريادهايى كه در گلوى حسين بن على(ع) و ياران باوفايش با خنجر خيانت و ستم خاموش گرديد، دفاع از حقيقت و عدالت بود، هنوز هم حلقوم خونين آن فداكاران فرزانه و جاويدان لحظه به لحظه چون صاعقهاى در اعماق زندگى امّت و ملتها طنين افكنده مىشود و رسالت عظيم و سترگ عاشورائيان را با ابهت و شكوهى شور آفرين منعكس مىنمايد و به مسلمانان و طالبان حق و علاقهمندان عدالت اين هشدار را مىدهد كه اگر چه جامعهاى به سوى توسعه اقتصادى و فنى روى آورد و از رونق علمى برخود ببالد مردمانش در باتلاقى از تبعيض و ستم بسر برند يا اقشارى از كشورهاى ديگر را در رنج و فشار قرار دهند، با وجود اين موفقيتها، در جاهليت بسر مىبرند و از آگاهى و بيدارى واقعى محرومند، تأكيد رسول اكرم(ص) و ائمه هدى(ع) و آن همه بركت، ثواب و فضيلت براى احياى فرهنگ عاشورا و زنده نگاه داشتن ياد ايثارگران وادى نينوا نه براى آن است كه مردم صرفاً عزادارى كنند و از فاجعهاى بنالند و برآن نوحه گر باشند ولى ذرهاى از پرتو عاشورا بر وجودشان نتابد، بلكه چنين توصيههاى مؤكّد براى اين منظور است كه اقاليم قبله همانگونه كه عاشورا را زنده نگاه مىدارند و پرتو افشانى خورشيد عاشورا را حفظ مىكنند با چنين پشتوانه درخشان و ارزشمند از همه ذلّتها، حقارتها برهند، بر غفلتها و جمودها و خمودها پشت كنند، نه خود بر ديگران ستم نمايند و نه اجحاف و ظلمى را بپذيرند تا عزّت راستين و آزادى واقعى را در آغوش بكشند، استكبار و اعوان و انصارش در طول تاريخ كوشيدهاند تا فروغ عاشورا را خاموش نگاه دارند يا احياى ياد حماسه آفرينان كربلا به گونهاى باشد كه خاصيت اصلى خود را به سوگواران انتقال ندهد، تا بتوانند به غارت فكرى، فرهنگى و استثمار اقتصادى و فشار سياسى خويش ادامه دهند. اما خوشبختانه اگر چه اين جرثومههاى فساد و تباهى تنگناهاو تضييقاتى را براى ارادتمندان امام حسين(ع) فراهم كردهاند ولى در اين راه توفيقى بدست نياوردهاند و فروغ عاشورا نه تنها در ميان شيعيان بلكه در بين مسلمانان جهان پرتو افشانى مىكند، عاشورا عامل مهمى براى گسترش فرهنگ اهل بيت در جهان بوده و نيز در هماهنگى و اتحاد مسلمانان جهان مؤثر بوده و آنان را براى رهايى از يوغ استعمار بسيج نموده است. يزيدبن معاويه كه بر اريكه قدرت نشسته بود، زير لب از فرط شادى پيروزى در كربلا نغمه هايى را در برابر تنهاى خسته و رنجور اسيران كربلا مىسرود، هيجان انتقام از فتح بزرگ بدر و خندق او را تا سر حد جنون پيش برده بود كه ناگهان زينب كبرى رسالت خود را آغاز كرد و در حالى كه زبان اميرمؤمنان (ع) را در كام داشت،
فريادش چنان در كاخ امويان طنين افكند كه گوش همه را نوازش داد و مقر يزيد را بر سر او و يارانش ويران كرد. آن بانوى فداكار گفت: اى يزيد، هر چه در توشه و توان دارى بكار گير. به خدا سوگند پيام ما خاموش نگشته و رسالت ما از بين نخواهد رفت، چند روزى بيش از اين باقى نخواهى ماند. بانگ قيام و اعتراض به گوش مىرسد و هنوز خطبه بانوى كربلا در بارگاه امويان پايان نگرفته بود كه انقلابىهاى كوفه به رهبرى صحابى بزرگ سليمان بن صردخزاعى با شعار «يالثارات الحسين» قيام كردند، در سال 65ه.ق اين قيام منجر به درگيرى با قواى اموى گرديد و پس از يك نبرد دلاورانه سليمان و يارانش به شهادت رسيدند. هنوز پرچم اين صحابى بر زمين نيفتاده بود كه مختار ثقفى رسالت انتقام از قاتلان حضرت اباعبدالله را بر دوش كشيد.
خلفاى اموى، مروانيان و عباسيان كوشيدهاند همه جا چنان اختناقى ايجاد كنند كه مبادا بار ديگر شور حسينى برپا كنند، آنان زيارت كربلا را ممنوع كرده بودند و علاقهمندان به مرقد امام حسين را تحت شديدترين شرايط شكنجه و اختناق قرار مىدادند. متوكل خليفه عباسى كه پس از مرگ واثق (برادرش) چهارده سال و چند ماه حكومت كرد سادات و بازماندگان خاندان عترت را تحت فشارهاى سختى قرار داد، او نه تنها افرادى را كه در قيد حيات بودند شكنجه مىنمود بلكه شهداى اين ستارگان فروزان را مورد بى احترامى قرار مىداد وى مرقد مطهر و منوّر امام حسين و منازل و اماكن اطراف آن را ويران كرد و مردم را از زيارت آن حضرت بازداشت و تهديد نمود هر كس به زيارت امام حسين برود و دستگير گردد، در زير زمين زندانى مىشود.(1)
با وجود اين سختگيرىها، تهديدها و كشتارها كربلا ميعادگاه عاشقان جان بركف گرديد و حرم حسين كه توسط عباسيان بسته شده و از آن ويرانهاى باقى نمانده بود، هرگز خالى از زائر نگرديد و مردم از نان و آب خود مايه گذاشتند تا بارگاه مطهر امام حسين در كربلا هرچه شكوهمندتر، و با معمارى و جلوههاى جالب بازسازى و احيا گردد و هر روز كه مىگذرد توجه مشتاقانه مردم به سوى اين بارگاه نورانى افزايش مىيابد و بركات آن چون رايحهاى معطر تمامى جهان اسلام را در بر گرفته است.
تأثير شگفت فرهنگ عاشورا آن چنان است كه مهاتما كاندى از قلب هندوستان فرياد مىزند: «من مبارزه با استعمار را از عاشورا آموختم». و شيخ محمد مدنى از مصر مىنويسد: ما بايد از ياد ماه محرم درس بياموزيم و شيخ عبدالله علايلى درباره يك شب عاشورا كه در مصر برگزار مىشود كتابى ارزشمند مىنويسد و اقبال لاهورى متفكر اصلاح طلب اهل پاكستان ياد آور مىشود:
رمز قرآن از حسين آموختيم
ز آتش او شعلهها اندوختيم(2)
محمد واعظ زاده خراسانى مىگويد از آيةالله بروجردى شنيدم كه مرحوم شيخ عبدالمجيد سليم از حادثه كربلا به شدت ناراحت بود و مىگفت: اين فاجعه لكه ننگى است بر دامن اسلام و اى كاش چنين حادثهاى در تاريخ اسلام رخ نداده بود. شيخ عبدالمجيد سليم شيخ اسبق جامع ازهر و استاد شيخ محمود شلتوت و يكى از طرفداران جدى تقويت مذاهب اسلامى و از جمله پايه گذاران دارالتقريب بين المذاهب الاسلاميه قاهره بود و با آية الله بروجردى مكاتبه داشت(3) آيةالله حائرى شيرازى مىگويد: در مدينه پاى منبر يكى از علماى اهل سنت بودم كه از سوى مقامات عربستان سعودى داراى صندلى مشخص و ميكروفون معينى هستند و كليد ميكروفون دست يك متصدى است و كسانى كه از قاضى القضات اجازه داشته باشند روى آن صندلى نشسته و مطالب را با اجازه رسمى بيان مىكنند. يك بار ديدم زنى كه نمىدانم اهل نيجريه و يا سودان بود كه پرسيد مىخواهم مرقد امام حسين را زيارت كنم حكم آن چيست، آرى در منطقهاى كه وهابيان نفوذ كامل دارند يك زنى غير شيعه و از قلب قاره آفريقا مىخواهد بارگاه امام حسين را زيارت كند، خطيبى كه آنجا بود گفت حرام است.(4) پس بوى بوستان عاشورا در همه جا مىآيد.
در خاورميانه (آسياى جنوب غربى)
1- عراق:
حادثه كربلا در سرزمين عراق روى داده است و بارگاه مطهر امام حسين (ع) موجب پيدايش شكلگيرى و گسترش شهرى به نام كربلاست كه نامش حماسه و قيام را در اذهان تداعى مىكند قبيله بنى حمراء از طوايف ايرانى تبار شيعه در كوفه نخستين كسانى بودند كه پس از واقعه كربلا به رغم ارعاب و تهديد بطور رسمى مجالس عزادارى براى امام حسين(ع) برپا كردند و براى خون خواهى سيدالشهداء به مختار پيوستند كه تعداد سپاهيان آنان به حدود 20000 نفر جنگجو مىرسيد. قبيله بنى اسد كه از طوايف شيعه و عرب تبار بودند بعد از عاشورا به صحراى كربلا آمدند و شهدا را به خاك سپردند، اكنون فرزندان آنان كه عشاير قابل توجهى را در عراق تشكيل مىدهند، هر سال به سنّت اجداد خود با حالتى آشفته، هروله كنان به سوى كربلا مىروند، جمعيت آنان به قدرى زياد است كه وسايل نقليه را از قبل به خارج از شهر كربلا مىبرند و معابر اين شهر به مسير رفت و آمد افراد پياده زائرين حسينى اختصاص دارد. طول صفوف آنان به قدرى است كه هر كدام، فرصت دارند صرفاً يك بار از يك در صحن وارد و از صحن ديگر خارج شوند، هنگامى كه ابوالعباس سفاح، اولين خليفه عباسى به قدرت رسيد (سال 132ه.ق) وى فرمان داد مرقد امام حسين (ع) را از سقف برخوردار سازند ولى هارون دستور داد آستان حسينى را ويران نمايند مأمون فرزند او، به كسب رضايت شيعيان پرداخت و زمينه هايى فراهم ساخت تا شيعيان از اطراف و اكناف به كربلا بيايند اما متوكل چنانچه اشاره كرديم دستور به تخريب بارگاه امام حسين (ع) را داد و ستمهاى او در خصوص شيعيان و آثار مذهبى و مقدس آنان به حدى رسيد كه فرزند المنتصر بر پدر شوريد و او را به هلاكت رسانيد و در سال 247 هجرى وقتى قدرت را بدست گرفت دستور داد تا عمارت مجلّلى در كربلا بر مزار مطهر امام حسين(ع) بنا كنند. با روى كار آمدن آل بويه، گسترش و تقويت تشيع در رأس كارها قرار گرفت و احمد معزالدوله ديلمى فرمان داد در سال 352 هجرى در عراق و خصوص بغداد در ايام عاشورا مردم بطور رسمى عزادارى كنند.(5)
فيليپ حتى استاد تاريخ اسلامى در دانشگاه برستن آمريكا مىگويد: مسلمانان شيعه در عراق براى زنده نگه داشتن ياد شهادت حسين هر سال در دهه اول محرم برنامه سوگوارى بر پا مىكنند و مجلس روضه خوانى و محفل دينى سالانه در دو فصل برگزار مىشود. اول آن در روز عاشورا و در كاظمين حوالى بغدادبرگزار مىشود، فصل دوم چهل روز بعد از عاشورا در كربلا انجام مىشود.(6)
در روز اربعين صدها هزار زوّار به سوى حرم حسين مىآيند كه در ميان آنان دستههاى بزرگى به نام دسته انصار در حركت است. عزاداران با حالتى از حزن و اندوه و با سرها و پاهاى برهنه و لباس سياه و علامت مصيبت زدگى گريه مىكنند، بر سرو صورت مىزنند و به رسول اكرم(ص) براى شهادت سبطاش امام حسين(ع) تسليت مىگويند. در جلو هر دسته پرچمهاى سياه در حال حركت است.(7)
در پيشاپيش برخى دستهها، شبيه برخى شهيدان كربلا و نيز لشكريان ستم مشاهده مىگردد، سپس هودجهايى از زنان در ميان آنان است و مانند اسيرانى كه از شام به سوى مدينه بر مىگردد، ظاهر مىشوند و روز اربعين از كربلا عبور مىكنند، جمعيت كثيرى با ديدن اين صحنههاى غمانگيز متأثر شده و بر سروسينه مىزنند.(8) دكتر على الوردى مىنويسد: همزيستى مسالمتآميز در منطقه دياله بين شيعه و سنى مشاهده مىگردد و بسيار ديده مىشود كه محله سنىها در برخى دستههاى عزادارى و مجالس حسينى شركت مىكنند و برخى از آنان دستههاى مخصوص به خودشان را بيرون مىآورند و اين وضع در شهرهايى چون ناصريه ديده مىشود.(9)
در انقلاب سال 1338ه.ق (1299 ه.ش – 1920 م) كه به رهبرى ميرزا محمدتقى شيرازى (ميرزاى دوم) در كربلا عليه استعمار انگلستان صورت گرفت، رؤساى قبايل پس از يك جلسه مهم در حضور اين مرجع بزرگ به زيارت مرقد امام حسين مشرف شده و با يكديگر بيعت كردند تا بدست آوردن شهادت يا پيروزى دست از مبارزه با استعمار برندارند، اين انقلاب كه با الهام از حماسه حسينى و توأم با سوگوارى در شهرهاى نجف، كربلا، كاظمين، كوفه، حلّه، رمادى، بعقوبه، ديوانيه و… پا گرفت، ضربات مهلكى بر پيكر استعمار وارد ساخت و در نهايت موجب تحولاتى در تاريخ اجتماعى سياسى عراق گرديد.
در سال 1378 ه.ق عبدالكريم قاسم و كمونيستها در عراق سختترين شرايط را براى زوّار و عزاداران امام حسين(ع) بوجود آوردند بعد از آن در سال 1382 ه.ق و زمان عبدالسلام عارف و برادرش عبدالرحمان عارف همان سختگيرىها عملى گرديد و دشمنى حكّام عراق با شيعيان عاشق حسين بن على(ع) استمرار يافت، در سال 1387 ه.ق كه طى يك كودتاى مجدد بعثىها بر سر كار آمدند، اين بار هدف اين تشكيلات فاسد، مسخ كامل شعائر حسينى خصوص مراسم عزادارى بود اما به رغم اين فشارها و اهانتها مردم در محرم سال 1396 ه.ق بزرگترين راهپيمايى مذهبى سياسى را ترتيب دادند كه حاصل آن چندين شهيد و زندانى بود، در بيستم صفر 1398 ه.ق مردم نجف اعم از كوچك و بزرگ در يك راهپيمايى با شكوه و با پاى برهنه راهى كربلا شدند، مبارزه با رژيم بعثى و سقوط اين قدرت باطل، شعارهاى مردم را در اين مسير هشتاد كيلومترى تشكيل مىداد. رژيم بعثى كه نتوانسته بود در مبدأ از خروج مردم جلوگيرى كند، كربلا را به اشغال نيروهاى نظامى در آورد و نيروهاى زرهى، توپخانه و هواپيماهاى خود را در ميان راه به مصاف راهپيمايان فرستاد، گلولههاى توپ و خمپاره افراد بسيارى را شهيد كرد بعدها هشت نفر در اين ارتباط علناً در بغداد محكوم به اعدام شدند و يكصد وبيست نفر زير شكنجههاى رژيم بعثى به شهادت رسيدند. يك بار ديگر عاشوراى سال 1399 اين حادثه تكرار شد و قيام مردم سركوب گرديد، وفاداران به حماسه عاشورا، در عراق، عشق و پيوند خود را با اين حماسه در قالب شعائر و برنامههاى مذهبى و احساسات پاك دينى حفظ كردهاند، دستهها و هيأتها و موكبها پايگاهى براى پيوستن علاقهمندان سيدالشهداء به اين تشكل مقدس محسوب مىشده است، هرگاه دستهاى به راه مىافتد در پيشاپيش آن پرچمى در اهتزاز است، برافراشتن عَلَم در هيأتهاى زائر و عزادار نوعى سازماندهى قواى عاشورايى و لشكر حسينى تحت پرچم كربلاست، شكوه اين دستهها موجى از احساسات رشد دهنده را بر مىانگيزد و دلها را با فرهنگ عاشورا پيوند مىزند و اشكهاى جارى شده، اين مودتها را امضاء مىكند.(10)
شهيد قاضى طباطبايى مىنويسد: در ايام اربعين در عراق بيش از يك ميليون نفوس با مواكب حسينى براى زيارت قبر مطهر امام حسين وارد كربلا مىشوند و اجتماع عظيم اتحادآميز و مودّت خيز فراهم مىآيد و آن شهرستان مقدس يكپارچه عزا وناله و نوحه و ندبه بر سيد مظلومان مىگردد و مواكب از حرم سيدالشهداء خارج شده، به حرم ابوالفضل (ع) مىروند و در آن روز اثرات نهضت حسينى در جلو چشم انسان مجسّم مىگردد.(11)
در ماجراى يورش وحشيانه اشغالگران آمريكايى و انگليسى به عراق مردم با تأثيرپذيرى از قيام حسينى و ترتيب دادن دستههاى عزادارى اراده و عزم خويش را در برابر متجاوزان، تقويت نمودند و اگر چه آنان از اواخر اسفند سال 1381 ه.ش از جرثومهاى چون صدام و حزب بعث رهايى يافتند اما به بهانه آزادى از نوع آمريكايى تحت فشار سياسى قواى بيگانه قرار گرفتهاند كه البته تأسّى به عاشورائيان و پيروى از رهبران روحانى و دلسوز و اتحاد و تفاهم آنان را از اين طوفان مىرهاند. 2- سوريه و لبنان
نخستين سوگوارىها در سوريه (شام) توسط اهل بيت امام حسين (ع) در بارگاه يزيد صورت گرفت كه مخالف و موافق را متأثر ساخت، وجود مزارها و مراقدى چون رأس الحسين و نيز مقام رؤوس شهداء در باب الصغير، بارگاه مقام حضرت زينب كبرى(س) و مرقد حضرت رقيه دختر امام حسين (ع) در اين سرزمين يادآور حماسه عاشورا و نيز فجايع امويان در قيام كربلا مىباشد.
اهالى سوريه و نواحى هم جوار، از زمان اتفاق حادثه نينوا در خانهها و مراكز عبادى آشكارا و پنهانى سوگوارى مىنمودهاند. حمدانيان از جمله حكمرانانى بودند كه به شيعيان اجازه دادند شعائر و مراسم خود را آزادانه و با شكوه هر چه تمامتر برگزار كنند، در عصر اين سلسله اقامه عزاى حسينى و نوحه سرايى وسيعتر و افزونتر گرديد. در زمان عثمانىها با فشار و اختناقى كه امراى اين خاندان براى علاقهمندان به خاندان عترت فراهم كردند، شيعيان يا ناگزير شدند مراسم سوگوارى را پنهانى برگزار كنند و يا آن كه به مناطق دور افتاده و كوهستانى چون جبل عامل كوچ كنند و اين نواحى را پايگاه خويش قرار دهند و در آنجا دستههاى عزادارى و مجالس نوحه خوانى براى شهيدان كربلا برگزار نمايند.
در حلب مشهدى قرار دارد كه به امام حسين (ع) نسبت داده مىشود كه از درآمد اوقاف آن در روز عاشورا مردم را اطعام مىكنند.(12) جعفر خليلى ملاقات خود با سيد محسن امين و توصيف عزادارىهاى سوريه را چنين يادآور مىشود: سيد محسن امين مرا دعوت كرد كه در يكى از مجالس سوگوارى حسين كه در دمشق اقامه مىگردد حاضر شوم، او به من گفت: در اين مجلس نكاتى را مىشنوى كه قبلاً كمتر شنيدهاى و خطباء جديدى مىبينى كه براى اين گونه مجالس آماده كردهام ومن كوشش مىكنم كه امثال آنان را افزايش دهم و به تو توصيه مىنمايم امشب در مجلسى كه به نام امام حسين (ع) برگزار مىشود حضوريابى(13)، مجالس سوگوارى در دهه اول محرم آغاز مىگردد و با تمام مظاهرش در روز عاشورا تجلّى مىكند.
در لبنان به رغم آن كه اكثريت مسلمان دارد و حكومت در دست مسيحيان است و مسلمين و خصوص شيعيان اقليت مردم شناخته مىشوند عاشورا حضور پرتحرك دارد و نيروى محركهاى گرديد براى سالها مبارزه و استقامت شيعيان اين سامان با استعمار فرانسه و تجاوزهاى رژيم اشغال گر قدس. شيعه و سنّى در لبنان عليرغم توطئههاى استكبارى به بزرگداشت مراسم عاشورا و احداث حسينيهها همت مىگمارند كه اين برنامه در اتحاد آنان دخالت مهمى دارد.(14)
ميشل مزاوى متذكر مىگردد لبنان در دوره سلسله مماليك كه اين كشور در كنترل مركز حكومت اين طايفه يعنى مصر بود، براى انجام شعائر مذهبى خصوص سوگوارى وضع دشوارى داشتند، به گفته وى شيعيان جبل عامل در برگزارى مراسم عاشورا از عراق و ايران تأثير پذيرفتهاند.(15)
آنچه كه قابل توجه است اجراى نوعى نمايش مذهبى يا تعزيه خوانى است كه صحنه شهادت امام حسين را مجسّم مىكند اين نمايش در برخى نواحى لبنان مركزى برگزار مىشود كه محققى به نام پيترز به بررسى آن پرداخت و اهميت سمبليك آن را در تداوم ساخت سنتى لبنان نشان داد.(16)
در جبل عامل عزادارىهاى محرم در اماكنى كه حسينيه نام دارد برگزار مىشود كه مساحت آن بر حسب بانى متفاوت است و براى آن موقوفاتى قرار دادهاند، نخستين آنها حسينيه بناطيه التحتابور پس از آن در مناطق ديگر چنين اماكنى احداث گرديد.(17) سيد محسن امين خاطر نشان مىنمايد شيخ موسى شراره كه از نجف به بنت جبيل آمد اقامه عزادارى براى سيد شهيدان را در اين منطقه احيا كرد و براى سوگوارى، مجالس به شيوه و سبك عزادارىهاى عراق ترتيب داد وى مىافزايد در اين شهر مراسم احياء ياد عاشورا در دهه اول محرم برگزار مىگردد، روز عاشورا كارها تعطيل مىشود و كتابهاى مقتل و زيارت عاشورا خوانده مىشود. بعد غذايى بنام هريسه تهيه مىكنند كه با حبوبات و گوشت كوبيده درست مىشود كه هر كس به قدر توانايى مالى آن را احسان مىكند و فقرا از آن مىخورند و ديگران نيز به قصد تبرّك اين غذا را تناول مىنمايند هريسه در بين اهالى محلات نيز توزيع مىگردد و تمامى اينها به قصد تقرّب به خداوند از طريق حضرت امام حسين (ع) صورت مىگيرد و در روستاهايى كه اين گونه مراسم نيست به خواندن مقتل در روز عاشورا اكتفا مىشود.(18)
اين دانشمند برجسته لبنان (1371-1284ه.ق) اگر چه از رواج عزادارىهاى محرم در لبنان شادمان بود ولى آنچه كه وى را رنج مىداد وجود تحريفات و برخى خرافات در سوگوارىهاى شيعيان عراق است كه به اعتقاد وى بايد در آنها اصلاحاتى به عمل آيد و سپس ترويج گردد وى مىگويد مجالس عزاى حسينى كه در حرم زينب صغرى (ام كلثوم) در آبادى راويه انجام مىگيرد كه طى آن برخى كارهاى ناروا چون قمه زنى انجام مىگيرد بايد پالايش گردد.(19)
وى در مبارزه با برخى بدعتها و در عزادارىها رساله «التنزيه لاعمال الشبيه»(20) را نوشت ايشان كتاب المجالس السنيه را نيز به قصد تصحيح اخبار نادرستى كه بر سر منابر به ائمه نسبت مىدهند نگاشت تا از اين رهگذر جلوى زيادروىها و افراطها را بگيرد البته عدهاى از افراد جاهل و اهل جهود بروى تهمت زدند كه مىخواهد از اجراى مراسم دينى جلوگيرى كند او براى اثبات اين كه امور موهن و خلاف نبايد در عزادارىها باشد به منابعى چون قرآن، روايات، سنت ائمه، نظر فقهى علماى شيعه و استدلالهاى خودپسند استفاده نموده است. در سال 1393ه.ق مطابق 1973م حكومت لبنان روز عاشورا را هر سال در تمامى نقاط لبنان تعطيل رسمى قرار داد كه در آن روز تمام ادارات دولتى، مؤسّسات ملى و بازارها تعطيل گرديد و اين موضوع در تاريخ لبنان براى نخستين بار مشاهده مىگردد.(21) 3- ديگر كشورهاى عربى
موته يكى از شهرهاى كشور اردن است كه در استان جنوبى كه كَرَك نام دارد قرار گرفته است و با كشور فلسطين هم مرز مىباشد، جنگ موته به فرماندهى جعفر طيار، زيدبن حارثه و عبدالله بن رواحه در اين ناحيه با دشمنان اسلام صورت گرفت، مشهد اين سه فرمانده كه طى جنگ مزبور به شهادت رسيدند در چند صد مترى محل نبرد قرار دارد و هر كدام از اين فرماندهان براى خود مزار و بارگاهى دارند اما مزار جعفر طيار از ويژگى خاصى برخوردار است زيرا شيعيان مقيم اردن در روز عاشورا در آنجا به عزادارى مىپردازند.(22) در اردن گروهى از طوايف شيعه طبق سنت ديرينه در روز دهم محرم به فقرا و مستمندان به ياد امام حسين (ع) و يارانش طعام انفاق مىكنند، از برخى حبوبات و سبزيجات و پياز غذايى طبخ مىكنند و به هر رهگذرى مىدهند تا قدرى از آن ميل نمايد اگر چه اندك باشد، غالب علاقهمندان اهل بيت اعم از شيعه و سنى در اين روز تلاشهاى روزانه را تعطيل مىنمايندو چون ام سلمه با شنيدن خبر كشته شدن امام حسين از كار شستشو كه مشغول آن بود دست برداشته، عدهاى روش اين بانو را پيش گرفتهاند و حداقل از كارهايى كه به نظافت و شستن ارتباط دارد اجتناب مىكنند.(23)
در مناظقى از شبه جزيره عربستان چون حجاز، مسقط، عمان، احساء، قطيف، حضرموت اگر چه همچون عراق عزادارى با شكل وسيع و گسترده برگزار نمىشود ولى در مجالسى كه مرثيه خوانده مىشود ياد امام حسين (ع) احيا مىگردد، در منبرها واقعه المناك كربلا از سوى خطبا در حسينيهها، مراكز عبادى و خانهها براى حاضران گوشزد مىگردد، در برخى از اين نواحى رسم است كه شبيه منظره اسيران و هودجهايى را به همراه سينه زنى و بر سرو صورت زدن را به نمايش بگذارند، افراد اين دستههاى سوگوارى وقتى در خيابانها به يكديگر مىرسند، از همديگر احوالپرسى مىنمايند يا اين كه بطور متقابل از حسينيههاى يكديگر بازديد مىكنند كه با مراسمى ويژه توأم مىباشد.
در امارات متحده عربى ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت در ايام عاشورا به نوحه خوانى و سينه زنى مىپردازند، در مسجد امام حسين عزاداران حسينى به مرثيه سرايى پرداخته و با اشك ماتم و نوحه خوانى ياد امام حسين را گرامى مىدارند، در اين مراسم مليتهاى گوناگون مسلمان شركت دارند كه به هنگام ظهر به نماز ايستاده و آواى توحيد سر مىدهند. در ابوظبى و شارجه نيز مجالس سوگوارى برپا مىگردد و عزاداران با بر دست گرفتن شمع و زمزمه نوحه و مرثيه به ياد محنت و رنج خاندان عترت و اهل بيت سالار شهيدان مىگريند ايرانيان مقيم امارات، در اين مجالس حضورى فعال و پرتحرك دارند.(24)
دهها مسجد و حسينيه در كويت شاهد حضور و عزادارى شيعيان اين كشور به مناسبت فرا رسيدن سالروز شهادت امام حسين (ع) مىباشند، عزاداران در دستههاى فشرده به زنجير زنى و نوحه خوانى پرداخته و در عزاى سبط نبى اكرم (ص) و يارانش اشك ماتم مىريزند. عزاداران در حسينيههاى اشكانىها، بلوچىها، امام حسين، آل ياسين و دهها مسجد و حسينيههاى ديگر برنامههاى با شكوهى در اين ارتباط برگزار مىنمايند و طى سخنرانىها، خطابهها و ذكر مصائب از مظلوميت هايى كه بر خاندان پيامبر رفته و ظلم هايى كه نسبت به آنان روا داشتهاند سخن مىگويند. علل بازگشت و احياى تفكرات جاهلى با فاصله كوتاهى پس از رحلت پيامبر و انحراف از اصول و مبانى قرآن و مخالفت آشكار با دستورات الهى، در مراسم مذكور از طريق سخنرانىهاى آموزنده و ارزنده مورد بررسى قرار مىگيرد. يك زن انگليسى به نام فراياستارك از مشاهدات خود در عزادارىهاى كويت چنين ياد مىكند: كودكان را روز عاشورا به معابر و كوچهها مىآورند و كارد بزرگى را با اشاره به حالت نمايش بر زير چانههاى آنان مىكشند كه نوعى تأثر و تألم را به همراه دارد. اين زن مىافزايد اين گونه حقيقت خالص ترسيم مىگردد و همين شيوه ساده دلالت بر اين دارد كه انسانيت نبايد فراموش شود و فداكارىها بايد تكريم گردد.
يكى از مهمترين جلوههاى تشيع در بحرين تعطيل رسمى روز عاشورا و وجود حسينيههاى شيعيان است كه در عرف محلى به آن ماتم مىگويند، اين مراكز محل اجتماع و سوگوارى علاقهمندان خاندان عترت در دهه محرم و روز عاشوراى حسينى است.(25) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. الشيعه و الحاكمون، محمد جواد مغنيه، ص 195. 2. قيام جاودانه، ص 87 – 86. 3. چشمه خورشيد، ج اول، ص 140. 4. رويش جوانهها در پرتو عاشورا، ص 17 و 18. 5. دائرة المعارف تشيّع، ج3، ص 284، دائرة المعارف فارسى، دكتر مصاحب، ج2، ص 1535، آل بويه، على اصغر فقيهى. 6. تارخ العرب، فيليپ حتى، ص 183. 7. تاريخ كربلا و حائرالحسين، سيد عبدالجواد كليد دار، ص 146. 8. نهضةالحسين، ص 165. 9. دراسة فى طبيعته المجتمع العراقى، دكتر على الوردى، ص 236. 10. مجله سروش، 259،21مهر 1362، چشمه خورشيد، ج اول، ص130. 11. تحقيق درباره اولين اربعين سيد الشهداء، قاضى طباطبائى، ص559. 12. تاريخ عزادارى حسينى، ميرسيد صالح شهرستانى، ص 298-299. 13. هكذا عرفتهم، جعفر خليلى، ص 215. 14. مجله سروش، ش 259. 15. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران، پيتر چلكووسكى، ترجمه داود حاتمى، ص 33-332. 16. خاورميانه، پيتربيومونت و ديگران، ترجمه محسن مديرشانه چى و…، ص 480. 17. خطط جبل عامل، سيد محسن امين، ص 149. 18. سيرته، سيد محسن امين، ص 25. 19. همان، ص 75. 20. اين كتاب را كه سيد محسن امين در 18محرم الحرام سال 1346ه.ق نوشته در هفدهم آذر سال 1322ه.ش توسط جلال آل احمد با عنوان عزادارىهاى نامشروع ترجمه و چاپ شده است. 21. تاريخ عزادارى، ص 303. 22. گزارش سفر دوم به اردن هاشمى، جعفر سبحانى، مكتب اسلام، سال 38، ش7، ص11. 23. تاريخ عزادارى، ص 308. 24. گلبانگ مسجد، ش 32،17،12،1382،ص7. 25. مجله شاهد، ش 288، ارديبهشت 1378.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
حزب اللّه خبر داد: ميان طرفداران سينيوره در لبنان سلاح توزيع شده است. (16/9/85)
سيد حسن نصراللّه خطاب به دشمنان داخلى و خارجى وحدت لبنان: مقابل موشك ايستادهايم، تهديد اثر ندارد. (18/9/85)
مردم لبنان با تجمع ميليونى و شعار «مرگ بر آمريكا» خواستار كنارهگيرى سينيوره شدند. (20/9/85)
تروريستها در بغداد 290 غير نظامى را به خاك و خون كشيدند. (22/9/85)
اقدام موساد براى ترور اسماعيل هنيه نافرجام ماند. (25/9/85)
نمايندگان شيعه بحرين جلسه افتتاح پارلمان را تحريم كردند.
100 چهره فرهنگى جهان خواستار تحريم اسرائيل شدند. (26/9/85)
با الگو گرفتن از حزب اللّه، طرفداران حماس مقابل پارلمان فلسطين چادر زدند. (27/9/85)
خالد مشعل خطاب به سران عرب: 20 سال مذاكره بى نتيجه بود، 5 سال به مقاومت فرصت دهيد. (2/10/85)
واشنگتن براى مقابله با حزب اللّه 500 ميليون دلار به سينيوره كمك كرد. (3/10/85)
هواپيماهاى اتيوپى با چراغ سبز واشنگتن مسلمانان سومالى را قتل عام كردند. بعد از بمباران فرودگاه موگاديشو و كشته شدن تعدادى از افراد بىگناه، مسلمانان سومالى با در دست گرفتن قرآن كريم به خيابانها ريختند و به اين اقدام ضد انسانى نظاميان اتيوپى كه با حمايت كاخ سفيد صورت گرفته، اعتراض كردند. تظاهركنندگان حمايت آمريكا از اتيوپى در قتل عام مسلمانان مظلوم سومالى را به شدت محكوم كردند. (5/10/85)
نخستين نماينده مسلمان كنگره آمريكا: مسلمانان آمريكا مىتوانند به دولت درس عدالت بدهند.
از سوى سعدون دليمى وزير دفاع سابق عراق همكارى اشغالگران با تروريستها در عراق افشا شد.
حكم اعدام صدام در دادگاه تجديد نظر تأييد شد. (6/10/85)
تروريستها نمازگزاران عراقى را به خاك و خون كشيدند. تروريستها بمبى را داخل مسجد شيعيان در شمال بغداد و در ميان نمازگزاران منفجر كردند كه به شهادت 9 تن از جمله امام جمعه انجاميد. (9/10/85)
صدام به جهنم رفت.
وزير سينيوره جاسوس اسرائيل از آب درآمد. وزير ارتباطات دولت لبنان در زمان جنگ 33 روزه اطلاعاتى را درباره محل اقامت دبير كل حزب اللّه در اختيار اسرائيل قرار مىداد. (11/10/85)
زندانبان ديكتاتور سابق عراق فاش كرد، صدام پس از شنيدن خبر اعدام مىلرزيد و التماس مىكرد.
ژنرال آمريكايى: صدام در آخرين ساعات عمر خود التماس مىكرد كه به او اجازه گفت و گو با يك مقام آمريكايى داده شود.
روزنامه “لوس آنجلس تايمز” رازهاى عصر حاكميت صدام حسين ديكتاتور سابق عراق با اعدام وى براى هميشه به گور سپرده شد. (13/10/85)
رژيم مصر 29 عضو اخوان المسلمين را دستگير كرد.
فايننشال تايمز فاش كرد عمليات تروريستى در عراق با دلار سعودىها انجام مىشود. (14/10/85) اخبار داخلى
نشست گروه 1 + 5 درباره پيش نويس قطعنامه تحريمها عليه ايران شكست خورد.
در پنجمين روز بازىهاى آسيايى،رضازاده طلسم طلا را شكست.
وزير بهداشت: 5 ميليارد تومان براى درمان رايگان معتادان اختصاص يافت.
تنور انتخابات با آغاز رقابتها و شروع تبليغات داغ شد. (16/9/85)
«اسماعيل هنيه» نخست وزير فلسطين در نماز جمعه تهران: هرگز دولت غاصب صهيونيستى را به رسميت نخواهيم شناخت؟ (18/9/85)
در ديدار اسماعيل هنيه با رهبر انقلاب عنوان شد: اين نسل، قدس را آزاد مىكند. (20/9/85)
رئيس جمهور در جمع دانشجويان اميركبير: اگر احزاب بگذارند، دانشگاهها مشكل ندارند. (21/9/85)
نخست وزير فلسطين پس از ديدار با ولى امر مسلمين: آيت اللّه خامنهاى فرمانده مقتدر جهان اسلام است. (22/9/85)
لاريجانى: پيش نويس اخير سازمان ملل مورد قبول ايران نيست. (23/9/85)
رسانههاى جهان انتخابات ايران را مانور دموكراسى خواندند.
آفرين بر ملت، دشمن بار ديگر مبهوت حماسه حضور شد. (25/9/85)
با 26 ميليون رأى حضور 60 درصدى مردم در انتخابات خبرگان و شوراها صورت گرفت. (26/9/85)
محقق آلمانى: تبعيت از ولايت فقيه پيروى از تعاليم پيامبر اعظم(ص) است. (27/9/85)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: پيروز واقعى اين انتخابات مردم و نظام هستند.
سخنگوى دولت: از گرانىهاى غير مترقبه متأسفم. (28/9/85)
رهبر انقلاب در پيامى پس از انتخابات: اينجانب چهره سپاس در برابر خداى عزيز و حكيم بر خاك مىسايم و با همه وجود از ملت بزرگ ايران تشكر مىكنم.
استقبال گرم در هواى سرد كرمانشاه از رئيس جمهور صورت گرفت.
اصولگرايان در انتخابات شوراى شهر تهران به پيروزى قاطع دست يافتند. (29/9/85)
در مرحله پايانى شمارش آراء كليد شهر تهران به دست اين 15 نفر رسيد. (30/9/85)
ايران به 1+5 هشدار داد، صدور قطعنامه مساوى است با پايان همكارى با آژانس. (2/10/85)
لاريجانى: راه اندازى 3000 سانتريفيوژ، پاسخ ايران به قطعنامه ضد ايرانى شوراى امنيت است.
رئيس مجلس: مجلس در همكارى با آژانس تجديد نظر مىكند. (3/10/85)
اولين واكنش تحليلگران غربى به قطعنامه شوراى امنيت، هيچ تحريمى ايران را متوقف نمىكند.
ايران قطعنامه آمريكايى شوراى امنيت رارد كرد. (4/10/85)
دانشگاهيان به كشورهاى امضا كننده قطعنامه عليه ايران اعتراض كردند. (5/10/85)
روزنامه قطرى الوطن: آرزوى حمله به ايران مثل اين است كه شيطان آرزوى بهشت كند. (6/10/85)
خبرگزارىهاى بين المللى: قطعنامه ضد ايرانى بورسهاى جهان را به هم ريخت.
مجلس خواستار تسريع در روند فعاليتهاى هستهاى و تجديد نظر در همكارى با آژانس شد. (7/10/85)
پيام ولى امر مسلمين به كنگره عظيم حج: دشمن ناتوان از رويارويى به تفرقه روى آورده است.
فرمانده نيروى دريايى آمريكا: نمىتوانيم با ايران بجنگيم، اقتصاد جهانى به هم مىريزد.
كريمى راد وزير دادگسترى بر اثر سانحه رانندگى در سه راهى سلفچگان درگذشت.
ديپلماتهاى دستگير شده ايرانى در بغداد آزاد شدند. (9/10/85)
آمريكا: قرار داد نفتى چين با ايران نقض قطعنامه تحريم است.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: اعدام صدام تحقق وعده الهى بود. (11/10/85)
بيست و چهارمين سفر استانى رئيس جمهور و هئيت دولت با استقبال كمنظير مردم خونگرم خوزستان روبرو شد.
داروى گياهى ضد ايدز در ايران ساخته شد.
سن رأى دهندگان در انتخابات با تصويب مجلس از 15 سال به 18 سال افزايش يافت. (13/10/85)
آيت اللّه صافى: ارسال نامه به پاپ يك اشتباه بود. (14/10/85) اخبار خارجى
سينيوره: اجازه نمىدهيم لبنان صحنه شكست آمريكا شود. (16/9/85)
كارتر: در آمريكا همه وحشت دارند از اسرائيل انتقاد كنند. (19/9/85)
كوفى عنان در سخنرانى خداحافظى: آمريكا را ناقض حقوق بشر خواند. (22/9/85)
ژنرال پاول: ارتش آمريكا در عراق در آستانه متلاشى شدن است. (28/9/85)
رئيس جديد پنتاگون: ارتش آمريكا در عراق زمينگير شده است. (29/9/85)
شمشير بوليوار قهرمان استقلال آمريكاى لاتين توسط چاوز به رئيس جمهور ضد آمريكايى اكوادور هديه شد.
5 تفنگدار آمريكايى در عراق به هلاكت رسيدند. (2/10/85)
رايس: عراق بايد پايگاه سياسى آمريكا در خاورميانه باشد. (3/10/85)
بوش دروغگوترين سياستمدار سال 2006 معرفى شد. (4/10/85)
دبير كل جديد سازمان ملل با لابىهاى صهيونيستى در آمريكا ارتباط نزديك دارد. (7/10/85)
بر اساس آخرين نظرسنجى آسوشتيدپرس: بوش منفورترين فرد جهان شناخته شد. (11/10/85)
سال نو در فرانسه با آتش زدن 400 خودرو آغاز شد. (12/10/85)
سفيد پوستان آمريكايى شهردار سياهپوست را به قتل رساندند. (14/10/85)
پاورقي ها:
سخنان معصومين ع
انگيزه قيام از زبان امام عليه السلام
امام حسين(ع) كنار قبر رسولخدا صلىاللّه عليه و آله:
«اَللّهُمَ اِنّى اُحِبُّ المَعرُوف وَ انكِرُ المُنكَرَ وَ اَسأَلُكَ يا ذَاالجَلالِ وَ الاِكرامِ بِحَقِّ هذَا القَبرِ وَ مَن فيهِ اِلّا اختَرتَ لى ما هُوَ لَكَ رِضىً وَ لِرَسُولِك َرِضىً» (مقتل خوارزمى، ج 1، ص 186)
خدايا! من معروف را دوست دارم و از بدى و منكر بيزارم. اى خداى ذوالجلال و كرامت بخش به احترام اين قبر و كسى كه در آن است از تو درخواست مىكنم راهى را پيش روى بگذارى كه مورد رضا و خشنودى تو و پيامبرت است.
امام حسين(ع) در وصيتش به محمد حنفيّه:
«و انى لَم أَخرُج أَشِراً وَ لابَطراً وَ لامُفسِداً وَ لاظالِماً و اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فِى امّة جدّى أُرِيدُ أَن آمُر بِالمَعرُوفِ وَ أَنهى عَنِ المُنكَرِ وَ أَسيرَ بِسيرَةِ جَدّى وَ أبى على بن ابىطالب فمَن قَبِلَنى بِقَبُولِ الحَقِّ فَاللّه أولى بِالحَقِّ و َمَن رَدّ عَلَىِّ هذا أَصبِرُ حَتّى يقضِىَ اللّهُ بينى و بين القَومِ وَ هُوَ خَيرُالحاكِمِينَ وَ هذِهِ وَصِيَّتى اِلَيكَ يا أَخى! وَ ما تَوفِيقى اِلّا بِاللّه عَلَيهِ توكلت وَ اِليهِ أُنِيب».
(مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188)
من نه از روى خودخواهى و يا براى خوشگذرانى و نه براى فساد و ستمگرى از شهر خود بيرون آمدم، بلكه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهى از منكر و خواستهام از اين حركت، اصلاح مفاسد امت و احياى سنت و قانون جدم، رسول خدا(ص) و راه و رسم پدرم، على بن ابى طالب عليه السلام است. پس هر كس اين حقيقت را از من بپذيرد (و از من پيروى كند) راه خدا را پذيرفته است و هر كس رد كند (و از من پيروى نكند) من با صبر و استقامت (راه خود را) در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بنى اميّه حكم كند كه او بهترين حاكم است. و برادر! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توكل مىكنم و برگشتم به سوى اوست.»
سخنان امام در منزل بيضه:
«أيّها النّاس إنّ رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله قال: «من رأى سلطانا جائراً مستحلّاً لحرام اللّه، ناكثاً عهده مخالفاً لسنّة رسول اللّه، يعمل فى عباداللّه بالإثم و العدوان فلم يغيّر عليه بفعل و قول كان حقّاً على اللّه أن يدخله مدخله.» ألا و انّ هؤلاء قد لزموا طاعة الشّيطان و تركوا طاعة الرّحمن، و أظهروا الفساد، و عطّلوا الحدود، و استأثروا بالفىء، و احلّوا حرام اللّه و حرّموا حلاله، و أنا أحق ممّن غيّر و قد أتتنى كتبكم و قدمت علىّ رسلكم ببيعتكم إنّكم لاتسلّمونى و لاتخذلونى فان أتممتم علىّ بيعتكم تصيبوا رشدكم فأنا الحسين بن علىّ و ابن فاطمة بنت رسول اللّه نفسى مع أنفسكم و أهلى مع أهلكم و لكم فىّ أسوة، و أن لم تفعلوا و نقضتم عهدكم و خلّفتم بيعتى من أعناقكم ما هى لكم بنكرٍ لقد فعلتموها بأبى و اخى و ابن عمّى مسلم، فالمغرور من اغترّ بكم فحظّكم أخطأتم و نصيبكم ضيّعتم و من نكث فانّما ينكث على نفسه و سيغنى اللّه عنكم. والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته.»
(انساب الاشراف، ج 3، ص 171)
«مردم! پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: هر مسلمانى با سلطان زورگويى مواجه گردد كه حرام خدا را حلال نموده و پيمان الهى را درهم مىشكند و با سنت و قانون پيامبر از در مخالفت درآمده و در ميان بندگان خدا راه گناه و معصيت و دشمنى در پيش مىگيرد و او در مقابل چنين سلطانى با عمل و يا با گفتارش اظهار مخالفت ننمايد بر خداوند است كه اين فرد(ساكت) را به محل همان طغيانگر، در آتش جهنم داخل كند.
مردم! آگاه باشيد اينان (بنى اميه) اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بر خود فرض و فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل نمودهاند و فىء را(كه مختص خاندان پيامبر است) به خود اختصاص دادهاند. حلال و حرام و اوامر و نواهى خدا را تغيير دادهاند و من به رهبرى جامعه مسلمانان شايسته هستم نه اين مفسدين كه دين جدم را تغيير دادهاند.
گذشته از اين حقايق، مضمون دعوت نامههايى كه از شما به دست من رسيده و پيكهايى كه از سوى شما به نزد من آمدهاند اين بود كه شما با من بيعت كرده و پيمان بستهايد كه مرا در مقابل دشمن تنها نگذاريد و دست از يارى من برنداريد، اكنون اگر به پيمان خود باقى و وفادار باشيد به سعادت و ارزش انسانى خود دست يافتهايد، زيرا من حسين فرزند دختر پيامبر و فرزند على هستم كه وجود من با شما مسلمانان در هم آميخته است و فرزندان و خانواده شما به حكم فرزندان و خانواده خود من هستند( در ميان من و مسلمانان جدايى نيست) كه شما بايد از من پيروى كنيد و مرا الگوى خود قرار دهيد. و اگر با من پيمان شكنى نموديد و بر بيعت خود باقى نمانديد به خدا سوگند! اين عمل شما نيز بىسابقه نيست و تازگى ندارد كه با پدرم و برادرم و پسرعمويم مسلم نيز اين چنين رفتار نموديد و با آنان از در غدر و پيمان شكنى درآمديد. پس آن كس گول خورده است كه به حرف شما اعتماد كند و به پيمان شما مطمئن شود. شما مردمانى هستيد كه در به دست آوردن نصيب اسلامى خود راه خطا پيموده و سهم خود را به رايگان از دست دادهايد و هر كس پيمان شكنى كند به ضرر خودش تمام خواهد گرديد و اميد است خدا مرا از شما بىنياز سازد. والسلام.»
پاورقي ها:
هدايت پس از ايمان
«و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى»
(سوره طه – آيه 82)
و همانا من آمرزنده كسى باشم كه توبه كرد و ايمان آورد و كارهاى شايسته و نيكو انجام داد سپس هدايت يافت.
غفّار: صيغه مبالغه است از غفران يعنى من بسيار آمرزندهام. ظاهرا اين تأكيد به معناى اين است كه آمرزش خداوند نسبت به چنين أشخاصى نه تنها يكبار كه چندين بار دربر مىگيرد. و يا اينكه تأكيد بر آمرزش كامل است يعنى بيشتر گناهانشان را مىآمرزم و آنان را مستحق بهشت قرار مىدهم. البته از رحمت واسعه پروردگار بدور نيست كه حتى همه گناهان را بيامرزد. وانگهى استمراريت آمرزش را نيز مىرساند يعنى افرادى كه داراى چنان أوصاف و خصلتهائى باشند قطعا مورد آمرزش و غفران پيوسته خدا قرار مىگيرند.
حال بايد ديد اين چه شرايطى است كه بايد تحقق پذيرد تا خداوند انسانها را بيامرزد.
اين اوصاف چنانكه در آيه مباركه آمده است عبارتند از:
1- توبه و بازگشت: به اين معنى كه انسان به فطرت خود بازگردد و شرك نداشته باشد. شرك به آن معنى نيست كه قطعا براى خدا شريك و انبازى همچون بتها يا اوليائى مانند عيسى و عزير و ديگران قرار دهد و به آنان معتقد باشد. بلكه هرنوع شريكى نادرست است. و اين خود بحث مفصلى است كه نياز به گفتارى ديگر دارد. پس اولين شرط، توحيد واقعى است و دورى از هرگونه شرك براى خدا.
2- ايمان: ايمان عبارت است از باور داشتن و معتقد بودن. يعنى بايد قلباً اسلام را پذيرفت نه تنها به زبان شهادتين را جارى ساخت. البته بسيارى از مسلمانان اسلام را قبول دارند ولى تنها قبولى براى آمرزش كافى نيست.
3- عمل صالح: پس بعد از آنكه ايمان انسان محقق شد، نوبترسد به تحقق ايمان در خارج يعنى با انجام كارهاى درست و شايسته و عمل صالح،سخن را به كردار برگرداند. انجام عمل صالح كه قرآن پيوسته بر آن تأكيد دارد و هرگاه سخن از ايمان به عمل مىآورد عمل صالح را قرينه آن مىگرداند چيست ؟ عمل كردن به احكام و تسليم كامل در برابر آنها بدون آنكه خمى بر ابرو آورد.. اين است عمل صالح. خداوند مىفرمايد: «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى أنفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما» (سوره نساء، آيه 65) به خدايت سوگند هرگز ايمان نمى آورند تا اينكه تو را در تمام اختلافاتشان داور كنند سپس هرگز دردل خود از داوريت احساس ناراحتى نكنند و كاملا تسليم شوند.
عمل در صورتى صالح است و شايسته كه انسان صد در صد تسليم امر خدا شود و در برابر تمام احكام سر تسليم فرود آورد.
4- هدايت: جالب است كه پس از توبه و ايمان و عمل صالح تازه سخن از هدايت به ميان مىآيد. گويا آن همه اعمال شايسته و خوب و اطاعت بى چون و چرا، محقق نمى شود و پذيرفته نيست جز با هدايت. البته يك هدايت اوليه است كه فطرى مىباشد «كل مولود يولد على الفطرة» ولى هدايت ديگرى هست كه ايمان كامل نمى شود جز با آن.
برخى از مفسرين اين هدايت را به معناى استقامت دانسته اند يعنى ايمان، با استقامت و ثبات و پايدارى بايد توأم باشد. علماى تفسير گفته اند: الاهتداء لزوم الايمان و الاستمرار عليه ما دامت الحياة. مقصود از هدايت شدن (اهتداء) اين است كه بر ايمان خود تمام عمر، پايدار و پابرجا بماند. برخى نيز گفتهاند مقصود از اهتداء اين است كه پيروى از سنت پيامبر كند و دنباله رو بدعتها نباشد. برخى ديگر بر اين باورند كه اهتدا يعنى زدودن دل از اخلاق بد و منشهاى نادرست و خصلتهاى ناپسند. و هيچ دليلى بر اين تفاسير نيست.
ولى امام صادق عليهالسلام آن را به گونه اى ديگر معرفى مىكند:
«ثم اهتدى الى ولايتنا أهل البيت فو الله لو أن رجلا عبد الله عمره ما بين الركن و المقام ثم مات و لم يجئ بولايتنا أكبّه الله فى النار على وجهه» امام پس از تلاوت آيه مباركه مىفرمايد: پس از آن هدايت يابد به ولايت ما أهل بيت. به خدا سوگند اگر كسى تمام عمرش بين ركن و مقام خدا را عبادت و پرستش كند سپس از دنيا برود و ولايت ما اهل بيت را نداشته باشد خداوند با صورت او را در آتش دوزخ بيافكند. و شبيه همين روايت از امام باقر عليه السلام نيز نقل شده است كه حاكم ابو القاسم حسكانى از علماى اهل سنت آن را نقل كرده است. كسى نيست از او بپرسد ولايت اهل بيت چيست؟
در تفسير نور الثقلين سدير از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه: «يا سدير انما أمر الناس أن يأتوا هذه الاحجار فيطوفوا بها ثم يأتونا فيعلمونا ولايتهم لنا و هو قول الله: ” و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى ثم أومى بيده الى صدره: الى ولايتنا» اى سدير همانا خداوند مردم را امر مىكند كه به سوى اين سنگها بيايند وطواف كنند سپس به طرف ما بيايند و ولايتشان را نسبت به ما اقرار و اعتراف كنند و اين است سخن خدا كه فرمود: «و انى لغفار لمن تاب …» آنگاه حضرت به سينه خود اشاره كرد و فرمود: هدايت شوند به ولايت ما. و اين معنى در روايات مكرر ديگرى نيز نقل شده كه مورد تأكيد معصومين عليهمالسلام است.
بنابراين معلوم مىشود شرط صحت اعمال، ولايت است وگرنه هزار سال اگر عمر كند و در كنار خانه خدا شبها را به صبح با اطاعت و عبادت بگذراند و روزها را روزه بدارد هرگز او را فايده نبخشد و در روز قيامت سر به زير و شرمسار به سوى دوزخ روانه شود.
خدايا ما را بر اين ولايت كه اساس قبولى اعمال است پايدار بدار. آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
امامت استمرار مسير نبوّت
نارسايى نظامهاى بشرى
نظامهاى فكرى، فلسفى و كلامى با دستورالعمل هايى كه براى زندگى عملى فردى و اجتماعى با تكيه بر انديشهها و معارف بشرى عرضه مىگردند، نمىتوانند جوامع اسلامى را به سوى كمالات و فضايل هدايت كنند و اصولاً در زندگى متفكران و افرادى كه كوشيدهاند براى سعادت بشرى رهنمود بدهند خطاهاى زيادى وجود دارد، اين كه در هر عصرى در عرصههاى گوناگون دانشى كشف مىگردد و در مواقعى يافتههاى جديد بر معارف گذشته ى دانشوران و مخترعان خط بطلان مىكشد خود دليل بارزى بر اين واقعيت است كه آدمى نمىتواند مكتبى جامع، كامل و همه جانبه براى تمام اعصار و امصار صادر كند، علاوه بر اين كاستىهاى نسبى و اشتباهات و نارسايى هايى كه در معلومات اهل دانش وانديشه ديده مىشود، مشاهيرى كه با يكديگر هم معاصرند غالباً در يافتن يك نظام آرام بخش و رهنمونى چند بعدى براى نجات بشريت با هم اختلاف دارند و معمولاً نظر يكديگر را مورد انتقاد قرار مىدهند.
تمدن هايى كه از مكتب وحى فاصله گرفتهاند يا ناپايدارند و يا اين كه افرادش در امواجى از نگرانى و اضطراب غوطه ورند. در سرزمين هايى كه به كمك علم و فناورى، رفاه و آسايش و توسعه براى مردمش به ارمغان آوردهاند، متأسّفانه باتلاقهاى آلودگى، فساد و ابتذال بيش از جوامع ديگر، انسانها را تهديد مىنمايد، در اجتماعات مذكور، چنان مردم در چنگال هوى و هوس و اميال فناپذير گرفتار شدهاند كه مجال هر گونه آرامش درونى و امنيت معنوى و روحى را از دست دادهاند. به علاوه دنياى غرب براى اين كه سعادت دنيايى شهروندان خود را تأمين كند به جنايات زيادى دست زدهاند، به سرزمينهاى ديگر تجاوز كرده و ثروتهاى ملى و عمومى را غارت نموده و در بخشى از جهان فشارهاى سياسى، رعب و تهديدهاى كاذب حاكم نموده تا در بخشى ديگر از زمين مردم به رفاه و مادّيات خويش برسند و حيوان صفت در فكر خوردن و خوابيدن و چريدن در مرتع شيطانى باشند. خوشبختانه متفكّران غربى به صراحت در نوشتهها،
گزارشها و يافتههاى خود اعتراف كردهاند فرهنگ و تمدنى كه مبتنى بر علم بشرى و تكنولوژى صرف باشد نمىتواند انسانها را از سقوط در درههاى رذالت و گناه برهاند، از آن گذشته معارف و دانش هايى كه بشريت بدانها دست مىيابد به هيچ عنوان نمىتواند از حيات پس از مرگ، عالم برزخ و قيامت خبرى دهد و دستورالعملى براى اين جنبه از زندگى آدميان صادر كند. چون نه تجربهاى در اين باره بدست آورده است و نه شناختى از اين جهان دارد و در حالى كه اعتقاد به معاد و روز رستاخيز قادر است رفتارها و گرايشها و جهت گيرىهاى فردى و اجتماعى را كنترل كند اين جنبه ى مهم و سرنوشت ساز را فراموش كرده و آدمى را از چنين حقيقت محتوم و مسلّمى غافل نموده و با اين روند خسارت زا حقوق طبيعى، فطرى و سرشتى وى را تضييع نموده است. با اين وصف به دليل :
1- عدم احاطه ى بشر بر تمامى پيچيده گىهايى كه بايد اذهان و افكار انسانها را با تمام رازها و رمزهاى حيات مادى و معنوى، چه در سطح اجتماعى و چه در سطح فردى در برگيرد.
2- كاستى دانشهاى انسانى نسبت به جلوههاى گوناگون هستى اعّم از پديدههاى انسانى، اجتماعى، طبيعى و فرهنگى.
3- عدم تأمين تمامى نيازهاى اجتماعى و فردى از طريق علوم تجربى و اجتماعى.
4- تدريجى بودن آگاهىهاى انسانى و مبتلا بودن به نقص نسبى و خطاهاى آشكار.
5 – تعليمات فيلسوفان و متفكران علوم انسانى نتوانسته آيين درست بهزيستى و روش نائل گرديدن به سعادت را به جوامع گوناگون عرضه كند.
6- بسيارى از نظريههاى علمى كه براى حل مشكلات روحى، رفتارى ارائه گرديده نه تنها نتوانسته است گرههاى روانى را بگشايد بلكه زنجيرهاى اسارت فكرى و اخلاقى را براى بشريت به ارمغان آورده است.
7- عاجز بودن در پاسخ به سؤالاتى چون ماهيت جهان ابدى، جاويدان بودن انسانى، نامتناهى بودن هستى و موضوعاتى چون سعادت معنوى.
عقل و ره آوردهاى علمى و فكرى بشريت نمىتواند آدمى را به سرمنزل مقصود برساند و يا حداقل براى سعادت انسان كفايت نمىكند و نيروهاى فكرى و خلاقيتهاى انسانى تنها به كمك وحى و رسالت انبياء الهى مىتوانند براى نجات امّتها و اقوام، اقدام كنند.
تعليمات فرستادگان الهى
اگر مشعلهاى فروزان پيامبران در مسير سعادت انسانى روشن نمىگرديد، حجّت الهى بر مردم تمام نمىشد و گمراهان و اهل ضلالت مىتوانستند در پيشگاه عدل خداوند ادعا كنند ما موفق نشدهايم راه حق را تشخيص دهيم. قرآن در اين باره مىفرمايد: «رسلاً مبشرين و منذرين لئلا يكون للنّاس على اللّه حجّة بعد الرسل و كان الله عزيزاً حكيما؛(1) ما پيامبرانى بشارت دهنده (به رحمت خود) و بيم دهنده (از عذاب خويش) به سوى مردم فرستاديم تا بعد از آمدن آنان، حجّت بر مردم تمام شود و خداوند صاحب عزّت و حكمت است.»
بر خلاف ناتوانى هايى كه در مكتبهاى بشرى مشاهده مىگردد، فرستادگان الهى تعليماتى را عرضه نمودهاند كه امتيازات و ويژگىهاى ذيل را دارند:
1- دستورالعمل هايى همه جانبه و برآورده ى تمامى نيازهاى انسانى ارائه مىدهند كه از دقت، ژرفايى،گستردگى و جهان شمولى ويژهاى برخوردارند و نه تنها به احتياجات مادى جوامع توجه دارند بلكه عواطف، خصلتهاى اخلاقى، حيات اخروى، زندگى معنوى و ارتباط مردم با خدا را نظر گرفتهاند.
2- اين تعاليم بر اصولى استوار تكيه دارد كه از ايمان به خداوند و روز جزا منشأ مىگيرد و نه تنها قادر است ظواهر اعمال انسانى را كنترل و نظارت كند بلكه بر دلها سيطره دارد و سرچشمه پيدايش فضايلى چون ايثار، گذشت، احسان و فروتنى مىباشد و جلو هر گونه تعدى و بى عدالتى را مىگيرد و با رهنمودهاى تربيتى در روح و روان انسانها نوعى تحوّل مثبت پديد مىآورد.(2)
3- آن وجودهاى مبارك به آن چه مىگويند، عمل مىكنند و انسانها را به سوى كمالاتى فرا مىخوانند كه خود به فرازين قلّهاش رسيدهاند، همه ى فضايل و خصلتهاى عالى و پسنديده در وجودشان عينيت يافته و آنان نمونه ى ناب و شايسته ى يك انسان كامل اند. پيامبران براى پيمودن مسير سعادت، تمامى سختىها را به جان خريدهاند و در اين راستا با خصم برون و درون در ستيز و مبارزهاى سخت بودهاند، نه تسليم اميال خويش گرديدهاند و نه با جبّاران و زورگويان كنار آمدهاند، زندگى فردى و اجتماعى آنان با زيست انسانهاى محروم و كم بضاعت فاصله ندارد و بين اين ستارگان آسمان عصمت و انسانها يك رابطهاى عاطفى، سرشار از محبت و عطوفت و توأم با نشاط و طراوت روحى برقرار است. از اين روى انسانها به راحتى مىتوانند به سيره ى فردى و اجتماعى آنان تأسّى كنند و از آنان درس زندگى بياموزند و با يك نوع شوق درونى و اشتياق سرشتى و ارادتى قوى سختىها و رنجها را مىپذيرند تا به كمالات ملكوتى دست يابند.(3)
4- پيامبران صلاحيت دريافت آگاهى ويژهاى تحت عنوان وحى را دارند و مىتوانند با ماوراى محسوسات ارتباط برقرار كنند و ضمير و دل خود را به غيب و ملكوت پيوند زنند، قرآن اين صلاحيت ويژه را مورد توجه قرار مىدهد: «اللّه اعلم حيث يجعل رسالته.»(4)
چنين ارتباطى، شخصيت پيامبر را دگرگون مىكند، نيروهايش را بر مىانگيزد، ظرفيتش را به نحو فوق العادهاى ارتقا مىدهد و شرح صدر را برايش به ارمغان مىآورد: «الم نشرح لك صدرك».
5- پيامبران به هيچ عنوان دچار خطا و اشتباه نمىشوند، نه تحت تأثير اميال قرار مىگيرند و نه گناه مىكنند، يعنى يك نوع آگاهى و تشخيص ويژهاى بر اثر پيمودن راه تزكيه و ايمان و پارسايى بدست آوردهاند كه مىدانند حتى يك خلاف كوچك چگونه مىتواند صفاى روح و پاكى باطن آنان را دچار خدشه سازد، چنان مصونيتى در خود پديد آوردهاند كه وقتى ويروسها و ميكروبهاى گناه به روح و روان و دلشان يورش مىآورد، در برابرش مقاومت مىكنند و آن عامل آلوده كننده ى خطرناك را در كوره پر حرارت ايمان و معرفت مىگدازند و از بين مىبرند، آنان با كمال اختيار و ارادهاى قوى قادرند با باتلاقها و مردابهاى جامعه مبارزه كنند بدون اين كه كوچكترين خطائى را مرتكب گردند. در واقع درجه ايمان و مرتبه تقواى آن وجودهاى مبارك چنان در اوج است كه توفانهاى خطا و خلاف، كوچكترين گردى به دامن مطهرشان نمىنشاند.
پيامبران در ايجاد ارتباط با كانون وحى، دريافت وحى و رساندن پيام الهى به مردم، ميزان معارف و كمالاتى كه بدانها دست يافتهاند، چگونگى ارتباط با مردم و خصال اخلاقى و اجتماعى از چنين مصونيتى برخوردارند و هيچ گونه كاستى در تعاليم و دستورات و سيره ى آنان مشاهده نمىگردد.
6- هر پيامبرى كه از جانب حق تعالى مبعوث مىگردد از نيروئى ما فوق بشر برخوردار است كه گواه راستين بودن دعوت آسمانى و ملكوتى اوست، اين نشانه، آيت يا معجزه ناميده مىگردد. البته آن بزرگان با وجود جنبههاى خارق العاده و برخوردارى از مقام عصمت از نظر زندگى عادى با ديگر افراد بشر تفاوتى ندارند و صرفاً مسئله وحى و زمينهها و لوازم آن، هر پيامبرى را از ديگران ممتاز مىكند.
7- پيامبر به سوى حق تعالى سيرو سلوك مىكند و پس از عروج به ساحت قدس و ملكوت و سيراب گرديدن از سرچشمه معنويت، مشتاق هدايت خلق خدا مىگردد و در برابر جوامع انسانى احساس مسئوليت مىكند، او خالصانه به بازسازى، اصلاح و راهنمايى امّت خويش مىپردازد، در رسالت خود قاطعيتى ويژه دارد و در اين راستا از نقشههاى اهل شرك و نفاق و اهمهاى ندارد و از جبهه ى حق دفاع مىكند و در برابر خرافات، جهالتها، ستمگرىها و بى عدالتىها لحظهاى آرام نمىگيرد و تلاش مىنمايد مردم را به خدا نزديك نمايد، عدالت را در جامعه برقرار كند.(5) خاتم پيامبران
اگرچه رسول اكرم(ص) در امتيازاتى كه برشمرديم همانند ديگر پيامبران است و رسالت خويش را همچون فرستادگان آسمانى پيشين انجام داد و به پايان رسانيد و در اين راه زحمتهاى زيادى را بر خويشتن هموار ساخت امّا آن حضرت با ويژگىهاى منحصربه فردى شناخته مىشود:
1- شريعتى كه آن حضرت آورد با اركان كامل و جوانبى گسترده از هرگونه تحريف مصون ماند و دشمنان و مخالفان موفق نشدند در آن خدشهاى به وجود آورند.
2- از جانب خداوند، قرآن كريم بر قلب آن وجود مبارك نازل گرديد كه هم معجزهاش محسوب مىگردد و هم برهان رسالتش و به همين دليل جاويدان و باقى است و گرد زمان، آن را كهنه نمىنمايد، قرآن خود اين جنبه اعجاز و فوق بشرى را در آياتى اعلام كرده است از جمله مىفرمايد:
«و ان كنتم فى ريبٍ ممّا نزلنا على عبدنا فأتو بسورة من مثله؛(6) اگر در آن چه بر بنده خويش فرو فرستاديم ترديدى داريد، سورهاى مانند آن بياوريد.»
3- دين اسلام و آيين محمدى همگانى و جهانى است و در انحصار يك قوم و ملت نمىباشد؟، دين يهود نوعى امتيازطلبى و برترى نژادى را ترويج مىكند و به همين دليل ريختن خون مردم و غارت اموال آحاد اجتماع را حلال و بدون مانع مىدانند. البته منظور آيين تحريف شده كنونى است، اسلام مثل آيين كليسا دستور به كنارهگيرى از دنيا نداده و عبادت و ارتباط با خدا در اين آيين به روز و زمان خاصى منحصر نمىباشد در هر زمانى و هر لحظهاى و در هر مكان پاك و طيبى مىتوان با خالق هستى سخن گفت و او را عبادت كرد.
آن روز كه شعار توحيد توسط رسول اكرم(ص) در فضاى تاريك مكه طنين انداخت، نظر پرچمدار اين نهضت صرفاً حجاز،مكه و مدينه و گروه عرب نبود بلكه مأموريت داشت رسالت جهانى خويش را از محيط عربستان آغاز كند در حقيقت تعاليم محمّدى از روز اول چون چشمهاى صاف و زلال در شبه جزيرهاى خشك و بى آب و علف آشكار گرديد، رفته رفته بر پهنا و ژرفايش افزوده شد و سرانجام به صورت رودخانهاى عظيم و سترگ درآمد كه سرزمينهاى گوناگون قلمرو اقوام و طوايف مختلف را آبيارى كرد و هم اكنون نيز هرچه جلوتر مىرود عميقتر و وسيعتر مىگردد رسول اكرم(ص) در آغاز دعوتش فرمود: «انّى رسول اللّه اليكم خاصة و الى الناس عامة»(7) قرآن مىفرمايد: «قل يا ايها الناس انّى رسول اللّه اليكم جميعاً؛(8)بگو اى مردم همانا من فرستادهاى از سوى خداوند به سوى شمايم.» «و ما ارسلناك الّا رحمةللعالمين؛(9) تو را نفرستاديم مگر به منظور رحمتى گسترده براى جهانيان» «…و اوحى الى هذا القرآن لانذركم به و من بلغ؛(10) اين قرآن به من وحى شده است تا به آن شما و هر كس ديگر را كه قرآن به او برسد بيم دهم.»
امام صادق(ع) در پاسخ مردى كه سؤال كرد چرا هرچه قرآن خوانده مىشود، باز هم تازگى دارد، فرمودند: قرآن را براى زمان خاص و گروه ويژهاى نفرستادهاند، بدين جهت تا رستاخيز در هر زمانى نو و نزد هر گروهى طراوت دارد.(11)
شاهد ديگر بر جهانى بودن اسلام اين است كه خاتم انبياء در سال ششم هجرت نمايندگان خود را به سوى زمامداران عالم فرستاد و با نامه هايى كه عنوان محمد رسول اللّه برتارك آن مىدرخشيد، آنان را به جانب اسلام دعوت كرد، اين مكاتيب معناى واحدى را در بر داشتند و آن دعوت به توحيد و اخوّت اسلامى بود و چون فراخوانى رسول اكرم(ص) به فرمان خدا و براى هشدار دادن بود، اثر عميق و قابل توجهى در آنان مىگذاشت به نحوى كه مردم حق جو و با انصاف اسلام را پذيرفتند.(12) نامههاى پيامبر منحصر به پادشاهان نبود بلكه براى ملتها و مذاهب مختلف هم مكتوباتى مىفرستاد و آنان را از طلوع خورشيد اسلام با خبر مىساخت.(13)
4- آيين محمّدى بيش از ساير اديان بر علم و دانش تأكيد دارد و حضرت محمد(ص) فرمودهاند پيروان من يا بايد دانشمند باشند يا در پى تحصيل علوم. چرا كه متدين محروم از معرفت، چه بسا فريب باطلى را بخورد و يا در گرداب گمراهى قرار گيرد و فرمودهاند هر كس تصور كند دانش پايانى دارد، علم را بىارزش نموده است يعنى دامنه علوم محدود نمىباشند.
در تعاليم اسلامى به رشد و پرورش بُعد فطرى حقيقت جويى آدمى توجه گرديد و قرآن كريم هرگونه گفتارى را كه از روى ژرف انديشى و شناخت نباشد نفى مىكند و براى انسانهايى فرجام بد تعيين كرده كه اهل خردمندى، بصيرت و تفقه نبوده و به دليل اعراض از حق جويى و كسب آگاهى در غفلت و ضلالت به سر مىبرند. كلام وحى بر قلم سوگند مىخورد و برايش قداست ويژهاى قائل است. مسلمانان به بركت اين تعاليم به كوششهاى علمى و پژوهشى روى آوردند و تمدن اسلامى را در قرون اوليه و در حالى كه اروپا در توحّش به سر مىبرد به وجود آوردند. گوستاولون اعتراف مىكند كه اسلام از هر دينى براى اكتشافات علمى مناسبتر است.(14)
شيخ محمد عبده به يك كشيش مسيحى گفت: از وقتى ما اسلام را رها كرديم رو به انحطاط نهاديم ولى وقتى شما از دين خود فاصله گرفتيد راه ترقى را پيموديد و اين بيان مؤيّد آن است كه تعاليم پيامبر اكرم(ص) تمدن آفرين است و از علم و تحقيق حمايت مىكند.(15)
5 – رسول اكرم(ص) رحمتى براى جهانيان است و آن قدر براى هدايت مردم دلسوزى دارد كه حتى از اين كه مشركان و شقاوت پيشگان در گمراهى بسر مىبرند به شدت ناراحت است به همين دليل قرآن مىفرمايد: «ما انزلنا عليك القرآن لتشقى؛(16) ما قرآن را نفرستاديم كه تو خود را به دردسر و مشقت اندازى» گاهى برخى ياران از پيامبر درخواست مىكردند كه او به دشمنان نفرين كند امّا رسول اكرم(ص) حاضر نمىگرديد و دعايش اين بود كه: خدايا اين مردم را هدايت فرما.(17)
6- حضرت نبى اكرم(ص) كاملترين انبياء است زيرا مظهر نبوت مطلقه است، تمامى انبياء از مشكات او فيض نور و فروغ مىگيرند و پرتو نبوى آنان از خورشيد نبى خاتم فيضان مىكند.
اسم اعظم و تجليات و ظهوراتش از احديت ذاتى منشأ مىگيرد و احديت ذاتى منشأ تعيّن مرتبه انسان كامل ختمى و اوصياء اوست. هر يك از انبياء از اين منصب برخوردار نمىباشند زيرا آنان مظاهر تجليات اسمايى و صفاتىاند. مقام نبى ختمى و اوصياى او مقام ولايت مطلقه است كه بر تمامى اشياء احاطه دارد و از تمامى موجودات عالم امكان اقوى و اكمل است. حقيقت محمّدى مظهر جامع اسماء اللّه است. تمامى مراتب موجودات كه مظاهر اسماء الهىاند مظهر حقيقت نبى اكرماند. نبوت تشريعى به رسالت حضرت محمّد ختم مىگردد چنانچه قرآن مىفرمايد: «و تمّت كلمة ربّك صدقاً و عدلاً لامبدّل لكلماته(18). ما كان محمّد ابا احد من رجالكم ولكن رسول اللّه و خاتم النبيين؛(19) كلام پروردگار تو از روى راستى و عدالت كامل شد و كسى را توانايى تغيير دادن آنها نمىباشد و او شنوا و داناست. محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست همانا او فرستاده خدا و آخرين پيامبران است.»
ولايت اعم از نبوت و رسالت است و نبوت اعم از رسالت و اخص از ولايت، ولايت و امامت هرگز انقطاع نمىپذيرد و تداوم نبوت در ولايت جلوهگر مىگردد.
خورشيد ولايت ائمه اطهارند از اميرمؤمنان على(ع) تا مهدى موعود كه خاتم اوصيا است. وظيفه رسول اكرم تأسيس دين، تبليغ و راهنمايى خلايق به سوى توحيد است و مقام امامت كه مظهر كامل آن دوازده تن جانشينان پيامبرند كه به تكميل توحيد بشريت، تفسير قانونى آسمانى قرآن و به حفظ آن از اغراض و مقاصد پليد مأموريت دارند. پس از رحلت نبى اكرم كه قوه مؤسسه و مقننه است مردمان جهان به نيروى ولايت و امامت كه نيروى مبقيه است بيشتر نياز دارند. پيوستگى قرآن و عترت
بعد از رسول اكرم(ص) ضرورت دارد حافظى باشد تا شريعت الهى را از گزند اختلاف، تحريفات و كذب و نظائر آن حفظ كند و ضامن بقاى آن باشد و كسى كه مىتواند اين مسؤوليت را بر دوش گيرد امام معصوم است. اوست كه قادر است رموز و دقايق قرآنى را توضيح دهد جزئيات احكام الهى را بيان كند. نسبت پيامبر را صيانت نمايد به گونهاى كه مردم بتوانند به او اعتماد كنند و در صورت اختلاف به وى مراجعه كنند و با انگيزهاى درونى و اشتياقى خاص برحكم و فرمانش گردن نهند. امام و قرآن براى جامعه لازم و ملزوم يكديگرند(20) و امام به توضيح و تفسير واقعى و صحيح كلام حق مىپردازد. در منابع روايى از امام به عنوان قرآن ناطق، بيانگر وحى الهى و ترجمان وحى نام برده شده است. به علاوه وقتى پيامبر ديده از جهان بر بست، بشريت نياز شديدى به رهبرى دارد كه در احكام دين و قوانين الهى داراى آگاهى كامل باشد و در حل مشكلات مردم و برقرارى نظام عدالت اجتماعى از روى بصيرت توانايى خويش را به اثبات رسانيده باشد.
حدود الهى را با قاطعيت اجرا كند، عنصر امر به معروف و نهى از منكر را احيا نمايد، جلو شعلههاى فساد را بگيرد احكام خداوند را آن چنان كه بر رسولش نازل شده بدون تغيير و تبديل و كم و زياد در اجتماع پياده كند و اگر غير از اين باشد جامعه دچار هرج و مرج مىگردد و اختلافات فراوان، هم بستگى مذهبى و معنوى مردم را دچار تزلزل مىنمايد. حرمت حدود الهى از بين مىرود راستى چگونه امكان دارد خدايى كه نهايت لطف را در خصوص بندهاش نشان داده و در آفرينش او از كوچكترين و جزئىترين ريزهكارىها دريغ نورزيده و به بركت عنايت خويش تمام نيازهاى انسان را براى ادامه حيات تأمين كرده است، جامعه انسانى را پس از واپسين پيامبرش بدون سرپرست بگذارد، و مگر مردم مىتوانند بدون امام معصوم به سوى سعادت و هدايت گام بردارند به علاوه كمالات عالى را پيموده و به عالم غيب پيوسته و به اخلاق الهى آراسته شده است و در واقع صراط مستقيم را به خوبى درنورديده و در مرتبهاى فوق انسانها رسيده است و اگر ديگران بخواهند چنين مسيرى را طى كنند بايد فرد برگزيدهاى باشد كه ارتباط مستقيم با جهان غيب و عالم ربوبى برقرار كرده و واسطه فيض بين بشريت و خداوند به شمار مىرود. در واقع امام طلايهدار قافله انسانيت مىباشد و مورد توجه خاص خداوند بوده و از راه باطن قادر است هر فردى از انسانها را بر حسب ظرفيت و استعدادش به كمال مطلوب برساند.
تنها كسانى صلاحيت دارند زمام رهبرى امّت را در دست گيرند و محور دين و دنياى مردم واقع شوند كه به عنايت الهى از هرگونه نقص، آلودگى، خطا و لغزش منزّه باشد.(21)
هنگامى كه خداوند خواست ابراهيم را پس از ابتلاهاى گوناگون و عبور از امتحان الهى به امامت برساند، حضرت ابراهيم پرسيد آيا از نسل من هم به اين مقام نائل مىگردند، پروردگار در جوابش فرمود: «لاينال عهدى الظالمين؛(22) عهد من(امامت) به ستمكاران نمىرسد»آن افرادى كه از ذرّيه تو به ستم و گناه آلوده شدهاند مشمول اين پيمان نمىگردند. بنابراين كسانى كه به هر ترتيب در ايامى از عمر خود مرتكب معاصى گردند از چنين فيضى محرومند. امام، دانش و بينش خويش را از سرچشمه زلال حقيقت گرفته و پرورش يافته عنايات الهى است و بديهى مىباشد كسى كه واسطه فيض الهى و هادى و مربى انسان هاست چگونه امكان دارد از احكام و مقرّرات الهى بى خبر باشد، فردى كه در مدار شريعت قرار مىگيرد و جدا كننده حق از باطل است و پاسدار حريم ديانت مىباشد بر فرازين قلّه معرفت و بصيرت قرار گرفته است و از همه مردم در عصر خودش كاملتر و جامعتر بوده و در جهت علم و تقوا و هرگونه خصائص و فضايل بر آحاد جامعه برترى دارد، خرد آدمى و هرگونه برهانى منطقى اين را نمىپذيرد كه رهبر جامعه كه قلّه فضيلت و معرفت بايد باشد در درجات ايمانى، علمى و معنوى دچار كاستى هايى گردد حتى امام به اذن خداوند به عنوان جانشين حق تعالى بر روى زمين و مقرّب درگاه او و برگزيدهاش قدرت تصرف در امور و پديدهها را دارد و در جهان خلقت منشأ تحولات و تغييراتى خواهد بود. تمامى دستورات و فرامين امام واجب الرعايه اوست او به عنوان ولىّ امر و صاحب اختيار مؤمنين نسبت به آنها اولويت دارد.(23) شجره طيّبه
شجره طيبه اسلام ثمراتى بهتر از على(ع) و خاندانش به عنوان ائمه بر حق ندارد، رسول اكرم(ص) براى انجام وظيفه رسالت و هدايتش صداقت و اخلاص خود را نشان داد و خداوند او را بر عموم بشر فضيلت داد و بر مخالفانش پيروز گردانيد و آن حضرت در تمام مقاصد خود موفق و مؤيّد گرديد. اهل بيت آن حضرت كه حضرت على،همسر و يازده فرزندش مىباشند. با بروز دادن مهمترين آثار تعليم و تربيت خاتم پيامبران، صدق مدّعاى آن حضرت و حقانيت آيين مقدس او را به جهانيان شناساندند و در حقيقت با گفتار و كردارشان شاهد صدق نبى اكرم(ص) گرديدند و بين اين خاندان و پيامبر تناسب جالبى برقرار است زيرا يكى مؤسّس مكتب نبوت است و ديگرى معرّفش. به علاوه اهل بيت مصطفاى پيامبران در علم و تقوا بر ديگران برترى داشتند و رسول اللّه به حضرت على(ع) فرمود: هرچه من مىبينم تو هم مشاهده مىكنى و هرچه من مىشنوم تو هم مىشنوى با اين تفاوت كه تو پيامبر نمىباشى.(24)
حضرت على مىفرمايد: آل پيامبر نگهدارنده راز نهان و پناه فرمان آن حضرت و خزينه دانش آن وجود محترمند و مرجع حكمتهاى آن جناب و حافظ قرآن و سنتش، آنان براى دينش همچون كوههايى استوارند. رسول اكرم(ص) به كمك آنان در ترويج دين قوت گرفت حضرت در ادامه افزودهاند: هيچ يك از اين امّت با آل محمد مقايسه نمىشوند. آل محمّد اساس دين و ستون ايمان و يقين هستند. دور افتادگان از راه حق به آنان مراجعه مىكنند و واماندگان به ايشان ملحق مىگردند. خصايص امامت در آنان جمع و حق ايشان است و بس.(25)
آن حضرت در جاى ديگر يادآور شدهاند: (اى مردم) هنگامى كه در تاريكى گمراهى و نادانى بوديد و راهنمايى نداشتيد به سبب ما هدايت شديد و به راه راست قدم نهاديد و سيادت بدست آورديد و از تيرگىهاى كفر و شرك در روشنايى صبح داخل شديد.(26)
اميرمؤمنان (ع) تأكيد نمودهاند: من از جانب پروردگارم به راستى و درستى خود، حجت و گواه دارم و به دستور پيامبر در راه راست حركت مىكنم و به راه و روشى آشكار رفتار مىنمايم، مسير حق را يافته و در آن گام نهادهام. به اهل بيت پيامبر بنگريد و از طريق ايشان جدا نشويد، از آنان پيروى كنيد كه هرگز شما را از راه راست بيرون نبرند و به هلاكت و گمراهى بازنگردانند. پس اگر برخاستند و در كارى قيام كردند شما نيز برخيزيد و آنان را يارى دهيد و از ايشان پيش نيفتيد و به رأى خود رفتار مكنيد كه گمراه و سرگردان مىگرديد. پس نمانيد و از اوامر و نواهى ايشان غفلت ننماييد كه هلاك مىشويد.(27)
مولاى متقيان تصريح فرمودهاند: آگاه باشيد مثل آل محمد(ص) همچون ستارگان آسمان است كه هر زمان ستارهاى غايب گردد، ستارهاى ديگر هويدا مىشود و هيچ گاه زمين از وجودشان خالى نمىماند. پس چنان است كه نعمتهاى خدا بر شما كامل گشته و آن چه را آرزو داشتيد به شما عنايت كرده است.(28)
آن امام مظلوم مىفرمايند: كجايند كسانى كه گمان كنند در علم، مطلع و استوارند به جز ما اهل بيت. ادعاى آنان دروغ و ستم بر ماست. زيرا خداوند ما را برترى داده و ايشان را فرو گذاشته و اين مقام و منزلت را به ما اعطا فرموده و آنان را بىبهره ساخته و ما را داخل نموده و آنان را خارج فرموده است. به وسيله ما هدايت، طلب گردد، امامت و خلافت بر غير ائمه سزاوار نيست و جز آنان كه به نا حق روى كار آمدهاند براى جانشينى پيامبر صلاحيت ندارند.(29) آن اسوه وارستگان متذكر گرديدهاند: ما اهل بيت پيامبر از جهت قرب به پيامبر همچون پيراهن تن او هستيم و اصحاب آن بزرگواريم و خزانهداران درهاى علوم و معارفش و داخل خانه نمىتوان شد مگر از دربش .(30) آن چه از آيات قرآن كه در مدح و منقبت علم و هدايت است درباره ايشان نازل گرديده و آنان گنجهاى خداوند بخشايندهاند، اگر به سخن لب گشايند راست گويند و اگر خاموش باشند ديگرى بر آنان سبقت نگيرد زيرا سكوتشان از روى حكمت و مصلحت است نه از روى ناتوانى.(31)
خاندان او(پيامبر) بهترين خاندانها و خويشانش برترين اقارب و شجرهاش بهترين شجرههاست كه در حرم روييده و در بوستان مجد و شرافت قد كشيده است. آن شجره را شاخههايى بلند و ميوهاى است كه دست هر كس بدان نرسد.(32) امام حامى و مدافع پيامبر
حضرت على(ع) از سن شش سالگى در خانه رسول اكرم(ص) رشد يافت و دست پرورده او گرديد و نزد آن خاتم پيامبران محبوبيتى فوق العاده داشت و بيش از همه صحابه به اسلام و پيامبر پيوستگى ديرين داشت. او نخستين فردى بود كه با وجود كمى سن، به حضرت محمد(ص) ايمان آورد و رسالت او را پذيرفت، از همان سنين نوجوانى و جوانى به يارى پيامبر برخاست و فداكارى در راه خدا و فرستادهاش برايش كارى دشوار نبود. در شب هجرت نبى اكرم، در بستر پيامبر آرميد و از اين كه جانش در معرض خطر قرار گيرد و بدست دشمنان مشرك و كافر كشته شود، ابايى نداشت. در مدينه هم مخالفان او همان افرادى بودند كه با رسول اكرم(ص) خصومت داشتند. منافقان مدينه كه با ورود نبى اكرم(ص) به اين شهر قدرت موهوم و امتياز طبقاتى آنان در معرض تهديد قرار گرفت چون اقتدار و ابّهت پيامبر را مشاهده كردند در لاك خود فرورفتند و از اظهار مخالفت با آن حضرت در موجى از هراس قرار گرفتند اما خصومت خود را نسبت به على(ع) كه يار و همدم و حامى پيامبر بود، متمركز نمودند، از اين جهت دوستى و دشمنى با حضرت على(ع) ميزانى استوار براى شناخت منافقان به شمار مىرفت.
پيامبر در مدينه حضرت على(ع) را به برادرى برگزيد و بدين وسيله موقعيت او را مورد تأييد و تأكيد قرار داد. حضرت على هم در شرايط گوناگونى شرط دوستى و اخوت با پيامبر را به بهتر نحو به جاى مىآورد و همدم پيامبر در روزهاى تنهايى و ياورش در سختىها و خطرها بود. او در پيكار با دشمنان اسلام از خود فداكارى فوق العادهاى نشان داد و موقعى كه در مقابل عمروبن عبدود قرار گرفت رسول اكرم(ص) فرمود: اينك تمام ايمان به مبارزه با تمام شرك بيرون شد. در باب مقام على(ع) اميرمؤمنان پيامبر فرمود: انا مدينة العلم و على بابها؛ من شهر علم هستم و على دروازه آن.
در موارد متعددى پيامبر تأكيد بر اين واقعيت دارد كه فردى از جنس خودش، درختى را كه با مشقت به شكوفايى رسانيده آبيارى كند و از آن حراست نمايد و اين شخص كسى جز على(ع) نبود چرا كه رهبر امت اسلامى بعد از پيامبر عيناً بايد به لحاظ فكرى و تربيت سياسى و اجتماعى مثل ايشان مىبود، الّا اين كه مقام نبوت نداشت، چنانچه پيامبر به على(ع) مىفرمود: تو براى من به منزله هارون هستى براى موسى، علماى اهل سنت هشتاد و دوبار از قول پيامبر نقل كردهاند كه خطاب به اميرمؤمنان لفظ «انت خليفتى» را به كار برده است كه افاده جانشينى مىكند. آشكار است اگر اين درخت بعد از رسول خدا به دست باغبانى عالم و كاردان سپرده نمىشد، نمىتوانست آن رشد و بالندگى عصر خود رسول اللّه را داشته باشد و آن ريشهاى كه در ميان مردم دوانيده بود سُست مىگرديد و برگهايش پژمرده مىشد و بعداً هم خود درخت در معرض خشك شدن قرار مىگرفت. پرورش و تعيين رهبرى آينده
شواهد و نمونههاى فراوانى وجود دارد كه نشان مىدهد يك نوع پرورش و تربيت ويژه نبى اكرم در مورد حضرت على به انجام رسانيد تا او را براى رهبرى امت اسلامى، پس از خويش مهيا سازد و در مسأله سرپرستى امور مسلمانان توسط امام پس از خود صرفاً به بيانات سربسته اكتفا نفرمود بلكه از اولين روز دعوت، موضوع امامت را همراه با نبوت با صراحت اعلام كرد و در نخستين روزهايى كه دعوت آسمانى خويش را علنى ساخت و آن را با خويشاوندان خود در مجلسى مطرح كرد. خلافت حضرت على(ع) را اعلام و تأييد كرد و در طول سالهاى نبوت نيز به دفعات بسيار مقام شامخ اميرمؤمنان و اهل بيت را در مناسبتهاى مقتضى يادآورى و تذكر مىداد و در آخرين روزهاى زندگى به اين امر خطير بارها صريحاً تأكيد ورزيد و به اين وسيله تكليف مسلمانان را براى هميشه روشن ساخت و هيچ امرى را در پرده ابهام باقى نگذاشت، آخرين موردى كه پيامبر در يك مراسم رسمى و با حضور هزاران مسلمان حج گزار، حضرت على(ع) را به عنوان جانشين واقعى خود مشخص ساخت ماجراى غدير است.
سال دهم هجرت بود و موسم حج، منظره حج در اين سال شكوه و هيجان ويژهاى داشت و پيامبر شادمان است كه اجتماع مسلمانان در مسجد الحرام موج مىزند امّا نگران است كه مبادا اين جمعيت و هم عقيده و متحّد پس از رحلت او، از هم بگسلد و اتحاد از ميانشان رخت بربندد و سير قهقرايى بيابند. به خوبى واقف است كه امت اسلامى به رهبرى امامى عادل و عالم، نياز شديدى دارد و در غير اين صورت زحمتهاى چندين سالهاش به هدر خواهد رفت. چگونه پيامبرى كه در مسافرتهاى عادى، زمام امور مدينه را به دست فردى با كفايت مىسپرد(33) حال كه مىخواهد از اين سراى فانى به سوى دار قرار كوچ كند به موضوع رهبرى پس از خود، عنايتى ندارد، آيا آن تنديس رحمت و شفقت و چشمه عاطفه و دل سوزى به خود اجازه مىدهد، امت اسلامى را به حال خود رها كند.
سرانجام فريضه حج به پايان رسيد و مردم به سوى وطنهاى خود در حال حركت بودند كه ناگهان صداى مناديان پيامبر در صحراى حجاز طنين افكند و مسلمانان را دستور توقف داد زيرا فرشته وحى هشدار داد: اى پيامبر آن چه به سوى تو از پروردگارت فرود آمده است به مردم ابلاغ كن و اگر كوتاهى كنى رسالت او را نرساندهاى و خداوند تو را از شرّ مردم نگهدارى مىكند.(34)
موضوعى كه خداوند پيامبرش را با لحنى تند مخاطب ساخته بود. چيزى جز اعلام رسمى خلافت على(ع) نبود زيرا پيامبر نگران آن بود كه اگر اين برنامه را علنى نمايد اختلافاتى در ميان مسلمانان بروز نمايد امّا با نزول اين آيه، متوجه شد موقع مناسبى فرا رسيده است. پس آن جمعيت را در نقطهاى از بيابان كه غديرخم نام داشت فرا خواند و پس از اداى فريضه ظهر برفراز منبرى كه از جهاز شتران فراهم شده بود قرار گرفت و پس از خواندن خطبهاى و مطرح كردن مطالبى با حاضران، فرمود: خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنان و به آنان از خودشان سزاوارترم آن گاه بدون فاصله و تأمل فرمود: به هر كه من مولا هستم و سمت ولايت و سرپرستى بر او دارم على(ع) هم بعد از من همين منصب را داراست و اين جمله را سه بار تكرار فرمود و در پايان بيانات خود، تأكيد فرمود اين حقيقت را حاضران به ديگران برسانند، جمعيت هنوز پراكنده نشده بود كه پيك وحى آمد و اين آيه را نازل فرمود: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلاتخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً؛(35) امروز كافران از بازگشت شما از دين خود نااميد شدهاند از آنان مترسيد و از من خوف داشته باشيد. امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمت خويش را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما برگزيدم.» امّا متأسفانه آن نگرانى كه رسول اكرم در خصوص جانشين خويش داشت.(36) با نقشه عدّهاى به وقوع پيوست و امت روى تافته از امام قدم در كوره راه تحيّر، و اختلاف نهاد و خود را از درك نعمت امامت كه براى استمرار حركت رسالت پيش بينى شده بود، محروم ساخت. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره انبياء، آيه 165. 2. در اين زمينه بنگريد به كتاب وحى يا شعور مرموز، از علامه طباطبايى. 3. نك: انسان كامل، شهيد آيت اللّه مطهرى. 4. سوره انعام، آيه 124. 5. مقدمهاى بر جهان بينى اسلامى (وحى و نبوت)، شهيد مطهرى، ص 26 – 10. 6. سوره بقره، آيه 23. 7. كامل التواريخ، ج 2، ص 61. 8. سوره اعراف، آيه 158. 9. سوره انبياء، آيه 107. 10. سوره انعام، آيه 19. 11. سفينة البحار، محدث قمى، ج 2، ص 413. 12. مكاتيب الرسول، ج 1، ص 30 – 31 ؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 413. 13. سيره حلبى، ج 3، ص 285، محمد و زمامداران، ص 162. 14. تمدن اسلام و عرب، گوستاولوبون، ترجمه سيد هاشم حسينى، ص 143. 15. مسئله شناخت، شهيد مطهرى، ص 231. 16. سوره طه، آيه 2. 17. نبوت، محسن قرائتى، ص 94. 18. سوره انعام، آيه 115 و بنگريد به الميزان، ج 7، ص 348، تفسير منهج الصادقين، ج 3، ص 439. 19. سوره احزاب، آيه 40. 20. رسول اكرم امام و قرآن (عترت و كلام وحى) را انفكاكناپذير مىداند و مىفرمايد: كسى كه به اين دو تمسك يابد گمراه نمىشود(حديث ثقلين را مرحوم ميرحامد حسين در كتاب عبقات الانوار با مدارك فراوان آورده است). 21. الميزان، ترجمه فارسى، ج 3،ص 192، ج 21، ص 260. 22. سوره بقره، آيه 124. 23. امامت از ديدگاه تشيع، علّامه محمد حسين مظفر، ص 47 – 43. 24. نهج البلاغه، خطبه قاصعه. 25. همان، خطبه دوم. 26. همان، خطبه چهارم. 27. همان، خطبه 97. 28. همان، خطبه 98. 29. همان، خطبه 144. 30. همان، خطبه 154. 31. همان. 32. همان، خطبه 93. 33. كامل ابن اثير، ج 1، ص 242، 216، 278؛ تاريخ طبرى، ج 3، ص 1173 – 1171. 34. سوره مائده، آيه 67. 35. همان، آيه 3. 36. رسول اكرم (ص) فرموده بود: بر شما از اين بيم دارم كه كسانى را جلو بياندازيد كه برترين شما در دين نمىباشند (بحارالانوار، ج 69، ص 227) و در حديثى ديگر با صراحت فرمودند: آن چه نسبت به او (على(ع)) بيم دارم آن است كه قريش پس از من با او از در نيرنگ و فريب درآيند (همان، ج 40، ص 29).
فرازهايى از خطبه غدير
خطبه غدير
حادثه عظيم غدير كه در سال دهم هجرت، به دستور الهى در صحراى غدير در برابر بيش از صد هزار مسلمان رخ داد، بين شيعه و سنى از احاديث متواتر است، و در اصل ماجرا همه اتفاق نظر دارند(1) در اين همايش عظيم كه پيامبر(ص) مىخواست مطابق وحى الهى (آيه 67مائده) حضرت على(ع) را به عنوان جانشين و رهبر بعد از خود معرفى و نصب كند، نخست خطبهاى خواند. اين خطبه را محدثين شيعه و سنى – با اندكى اختلاف در الفاظ – نقل كردهاند، از منابع و مدارك اين خطبه عبارتند از:
1- الاحتجاج طبرسى، به سند متصل خود از امام باقر(ع)(2)
2- الاقبال سيد بن طاووس به سند خود از حذيفة بن يمان.
3- كتاب التحصين سيد بن طاووس به سند خود از زيدبن ارقم.
علامه طبرسى پس از پايان اين خطبه، از امام صادق (ع) نقل كرده: هنگامى كه رسول خدا(ص) اين سخنرانى را به پايان رسانيد، مردم، مردى خوش سيما كه بوى خوش از او به مشام مىرسيد ديدند كه گفت: «سوگند به خدا من هرگز محمد(ص) را مانند امروز نديده بودم كه چقدر در مورد امامت پسر عمويش على(ع) تأكيد كرد، او را به گونهاى براى رهبرى نصب كرد كه احدى جز كافر، اين نصب را نمىشكند، و اين عهد را نقض نمىكند، عذاب طولانى باد بر كسى كه چنين عهدى را بشكند.» عمربن خطاب كه در آنجا بود و سخن او را شنيد، از شكل و شمايل و سخن او شگفت زده شد، به پيامبر(ص) رو كرد و گفت: آيا گفتار اين شخص را نشنيدى كه چنين و چنان گفت؟ پيامبر(ص) به عمر فرمود: آيا مىدانى اين شخص كيست؟ عمر پاسخ داد: نه. پيامبر(ص) فرمود: «ذلك الرّوح الامين جبرئيل…؛ اين شخص روح الامين جبرئيل بود، بپرهيز از اين كه اين عهد را بشكنى، كه اگر چنين كنى خداوند و رسولش و فرشتگان و مؤمنان از تو بيزار خواهند شد.»(3)
اين خطبه بسيار مفصل و پرمحتوا است، از حمد و ثناى الهى شروع شده، سپس به زمينه سازى براى آماده كردن نفوس مىپردازد، آنگاه ولايت و امامت دوازده امام را رسماً اعلان مىفرمايد. و پس از آن دست، حضرت على(ع) را بلند مىكند، و به مردم معرفى مىنمايد، و ولايت و امامت او را به طور روشن اعلان مىكند. در مرحله پنجم تأكيد فراوان مىنمايد كه امت به مسأله امامت، توجه جدى و عميق كنند، و مسؤولانه اين مسأله را دنبال نمايند. آنگاه براى هشدار مؤمنان اشارهاى به كار شكنىهاى منافقان نموده، و مسلمانان را از كيد و نيرنگ آنان برحذر مىدارد. و در مرحله بعد به پيروان اهل بيت (ع) و ويژگىهاى آنها، و همچنين به ذكر دشمنان ايشان و خصايص آنها مىپردازد. در مرحله هشتم ذكرى از امام قائم آل محمد(عج) به ميان آورده و پارهاى از ويژگىهاى آن حضرت را تبيين مىسازد. آنگاه به مسأله اخذ بيعت براى حضرت على(ع) به عنوان امام و رهبر پس از خود مىپردازد، و در پايان به مسأله حلال و حرام و اهميت دادن به حج، و بيعت گرفتن از مردم براى پذيرش احكام اسلام، و عمل به آن، و نصايح ديگر راجع به توجه نمودن به زكات و نماز و امربه معروف و نهى از منكر، قرآن و محتواى قرآن تذكر مىدهد. و پايان گفتارش را با اين سخنان ملكوتى مىآرايد.
«اللّهم اغفر للمؤمنين بما ادّيت و امرت و اغضب على الجاحدين الكافرين، و الحمدللّه ربّ العالمين ؛خدايا به خاطر آنچه ادا كردم، و امر نمودم، مؤمنين را بيامرز و بر منكران كه كافرند خشم فرما، و حمد و سپاس ويژه خداوند جهانيان است.» فراز بر جسته از اين خطبه غرّا
گرچه همه جملهها و واژههاى اين خطبه حاوى پيام، و فراز قابل توجه در راستاى رهبرى و امامت حضرت على(ع) پس از پيامبر(ص) است، ولى براى رعايت اختصار نظر شما را به فراز برجسته جلب مىكنيم: توحيد ناب اساس مكتب
در آغاز اين خطبه به طور مبسوط و بسيار عرفانى و در سطح عالى، سخن از توحيد ناب به ميان آمده، سخن از آفريدگار بى همتاى جهان، سخن از اوصاف و ويژگىهاى او و سپاسگزارى از او و گواهى به عظمت و اوصاف او، كه اگر به راستى توحيد ناب در دلها ريشه دواند و تثبيت گردد، هرگونه انحراف و نابسامانىهاى نظرى و عملى از زندگى انسان زدوده مىشود، و انسان آماده پذيرش رهبرى حق، رهبرى كه از سوى خدواند يكتا تعيين شده مىگردد و با جان و دل او را به عنوان نماينده خدا در ميان انسانها مىپذيرد. در فرازى از اين بخش چنين مىخوانيم: «احمده كثيراً و اشكره دائماً على السّرّاء و الضّرّاء…؛او را بسيار سپاس گويم و همواره شكر مىنمايم خواه در آسايش باشم و يا در گرفتارى، در حال خستگى باشم يا آرامش. و به او و فرشتگانش، و كتابها و پيامبرانش ايمان مىآورم، دستور او را گوش مىدهم، پيروى مىنمايم، و به تحصيل رضايت او مبادرت مىورزم.و در برابر مقدرات او تسليم مىباشم از روى خوف و اميد، چرا كه او است خدايى كه نمىتوان از مكر او در امان بود، و او ظلمى نمىكند كه از ظلمش در هراس باشيم. ابلاغ فرمان مهم الهى، و توصيف منافقان
در اين بخش مسأله امامت و رهبريت حضرت على(ع) به دستور الهى مطرح مىشود، آن حضرت پس از ذكر آيه 67 مائده خطاب به مردم مىفرمايد: اى مردم! من در ابلاغ آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكرده، و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مىكنم، جبرئيل سه بار بر من نازل شد، و سلام پروردگارم را – كه او سلام است – مرا مأمور كرد كه در اين همايش بر خيزم، و به سمع هر سفيد و سياهى ابلاغ كنم كه على بن ابيطالب (ع) برادر من و وصى من، و جانشين من بر امتم، و امام بعد از من است. نسبت او به من همانند هارون به موسى است، جز اين كه پيامبرى بعد از من نيست، و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است، و خداوند در اين مورد اين آيه را از كتابش نازل كرده: «انّما وليّكم اللّه و رسوله و الّذين آمنوا الذّين يقيمون الصّلاة و يؤتون الزّكاة و هم راكعون؛ جز اين نيست كه سرپرست و صاحب اختيار شما، خدا و رسولش هستند، و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا مىدارند، و در حال ركوع زكات مىدهند.»(4)
و على بن ابيطالب (ع) است كه نماز را به پا داشته، و در حال ركوع، زكات داده، و در هر حال خداوند متعال را قصد مىكند. اى مردم من از جبرئيل تقاضا كردم از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم (معرفى رهبرى على عليه السلام) معاف بدارد، زيرا افراد پرهيزكار كم اند، و منافقان بسيار، و از تباهى ملامت گران، و نيرنگهاى مسخره كنندگان به اسلام آگاهم، همان كسانى كه خداوند آنان را در قرآن چنين توصيف نموده: «يقولون بالسنتهم ما ليس فى قلوبهم ؛(5) آنها به زبان خود چيزى مىگويند كه در دل ندارند.» و اين كار (مهم رهبرى) را سهل مىشمرند، در حالى كه در پيشگاه خداوند بسيار مهم و عظيم است. و همچنين به خاطر اين كه منافقين بارها مرا آزار نمودهاند، تا آنجا كه مرا اُذُنْ (گوش دهنده هر حرفى) ناميدند، و گمان كردند كه من چنين هستم…(6) اگر بخواهم گويندگان اين نسبت (اذن) را نام ببرم مىتوانم اگر بخواهم به شخص آنها اشاره كنم مىنمايم، و هرگاه خواسته باشم با نشانهها آنها را معرفى كنم مىتوانم، ولى سوگند به خدا من با آنها بزرگوارانه برخورد نمودهام.
پس از همه اين امور، ذات پاك خدا از من راضى نمىشود، مگر آنچه را كه در حق على(ع) نازل كرده ابلاغ كنم، آنچه را كه نازل كرده اين آيه است: «يا ايّها الرّسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من النّاس؛(7) اى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است كاملاً (به مردم) برسان، و اگر نرسانى رسالت او را انجام ندادهاى، خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مىدارد، و خداوند جمعيت كافران (لجوج) را هدايت نمىكند.» ويژگىهاى على(ع) و اشاره به امامان بعداز او
در اين بخش، پيامبر(ص) به همه جهانيان از هر قوم و نژاد اعلام عمومى صادر كرده و مىفرمايد: «بدانيد كه خداوند على(ع) را سرپرست و امام قرار داده، كه اطاعتش را واجب نموده است. و همه مهاجران و انصار و تابعين و روستايى و شهرى، عربى و عجمى را بر اطاعت او فرا خوانده است. بر همه افراد از آزاده، برده، بزرگ و كوچك، سفيد و سياه و بر هر يكتاپرست، حكم او اجرا شونده، و كلامش مورد عمل، و فرمانش نافذ است. هر كس با او مخالفت كند ملعون است، و هر كس پيرو او باشد، و او را تصديق نمايد، مشمول رحمت الهى است. اى مردم! اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى بپا مىايستم، پس بشنويد و اطاعت كنيد، و در برابر فرمان خداوند سر تسليم فرود آوريد، چرا كه خداوند متعال صاحب اختيار و معبود شما است و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مورد خطاب قرار داده است، و بعد از من على(ع) صاحب اختيار شما و امام شما به امر الهى است…
حلالى نيست مگر آنچه را خدا و رسولش و امامان حلال كرده باشند، و حرامى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام كرده باشند… اى مردم! على(ع) را بر ديگران فضيلت دهيد، هيچ عملى نيست مگر آن كه خداوند آن را در من جمع كرده است، و هر علمى را كه آموختهام در وجود امام المتقين(على(ع)) جمع نمودهام، و هيچ علمى نيست مگر آنكه آن را به على(ع) آموختهام. او است امام مبين كه خداوند در سوره يس، آيه 12 ذكر كرده است: اى مردم از على(ع) به سوى ديگرى گمراه نشويد، و از او روى برمگردانيد، و از ولايت او سرباز نزنيد، اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مىكند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مىنمايد، و در راه خدا سرزنش ملامت كنندهاى او را از حق باز نمىدارد…اى مردم على(ع) را فضيلت دهيد، كه او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است، تا مادامى كه خداوند روزى را نازل مىكند، ملعون و مورد خشم خدا است آن كسى كه اين گفتار مرا رد كند و با آن موافق نباشد، و بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است: «هر كس با على(ع) دشمنى كند، و ولايت او را نپذيرد، لعنت و غضب من بر او باد.»
اى مردم قرآن را تدبّر نماييد، و آيات آن را بفهميد. و در محكمات آن نظر كنيد، و به دنبال متشابه آن نرويد، سوگند به خدا باطن قرآن را براى شما آشكار نمىسازد، و تفسيرش را برايتان روشن نمىكند، مگر اين شخص(على عليه السلام) كه دستش را مىگيرم، و او را به سوى خود بالا مىبرم و بازوى او را مىگيرم و با دو دستم او را بلند مىكنم و به شما مىفهمانم كه: «هر كس من صاحب اختيار اويم، اين على صاحب اختيار اوست»، و او على بن ابيطالب برادر و جانشين من است و ولايت او از جانب خداوند متعال است كه بر من نازل كرده است.
اى مردم على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند، و قرآن ثقل اكبر است، هر يك از اين دو از ديگرى خبر مىدهد، و با آن موافق است، آنها از يكديگر جدا نمىشوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد گردند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. در اين باره به جلد اول كتاب ارزشمند الغدير علّامه امينى مراجعه شود. 2. احتجاج طبرسى، ج 1، ص 71 تا 84، و از علماى اهل تسنن، محمد بن جرير طبرى در كتابش «الولاية» به نقل از زيدبن ارقم نقل نموده است (الغدير، ج 1، ص 270). 3. همان، ص 84. 4. سوره مائده، آيه 55. 5. سوره فتح، آيه 11. 6. چنان كه در آيه 61 سوره توبه به اين مطلب اشاره شده است. 7. سوره مائده، آيه 67.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 15
پيروى و پند آموزى در دعاى حضرت مهدى (عج)
در پانزدهيمين فراز از دعاى امام عصر(عج) مىخوانيم: «و على المستمعين بالاتّباع و الموعظة ؛ خدايا شنوندگان را توفيق پيروى كردن و پند گرفتن عنايت فرما.» در اين فراز به دو دعاى بسيار مهم كه بيانگر وظيفه نيايشگران است اشاره شده، و در حقيقت امام عصر(عج) به ما مىآموزد كه داراى اين دو ويژگى باشيم و در دعاهاى خود آن را بگنجانيم، و با اصرار از درگاه الهى بخواهيم كه اين دو صفت را يعنى نيروى استماع و شنيدن، و نيروى پند گرفتن را به ما لطف فرمايد. اصولاً گوشى كه شنوا نباشد دلى كه پندپذير نگردد، چنين انسانى يكى از مهمترين راهها و عوامل سعادت و خوشبختى را به روى خود بسته، و همين بستن شنوايى و پندگيرى، باعث تيرگى درون، و انحراف و ظلمات قلب و روح مىگردد، مانند آن كه خانه تاريكى را از نور خورشيد و يا نور چراغ ببنديم، و نگذاريم كوچكترين روشنى به آن برسد. دو صفت فوق بيانگر آن است كه شنوايى موعظه به تنهايى كافى نيست، بلكه علاوه برآن بايد پند گرفت، يعنى آن موعظه را با تمام وجود پذيرفت و سپس به آن عمل كرد، وگرنه شنيدن بدون پذيرفتن هرگز موجب نجات نخواهد بود. در اينجا نظر شما را به ياد آن داستان معروف مولانا در مثنوى مىآورم كه صيادى پرندهاى را صيد كرده و در قفس افكنده بود، پرنده به او گفت اگر مرا آزاد كنى به تو سه پند مىآموزم، اولى را هنگامى كه در دستت هستم، دومى را وقتى كه بر بالاى ديوار هستم، سومى را كه هنگامى كه بر بالاى درخت مىباشم. صياد آن پرنده را آزاد كرد و در دستش نگه داشت، پرنده گفت پند اولم اين است كه: «برگذشته افسوس نخور.» صياد او را رها كرد، او به روى ديوار نشست و گفت: «پند دومم اين است كه از هيچكس كار محال را باور نكن.» آنگاه بر روى شاخه درخت نشست و خواست صياد را امتحان كند كه آيا به آن دو پند عمل كرده تا پند سومش را بگويد. به صياد گفت: بى جهت مرا آزاد كردى، زيرا در درون شكم من گوهرى گرانقيمت به اندازه سه درهم بود. صياد تا اين را شنيد آه و افسوسش بلند شد كه دريغا آن همه گوهرى گرانقدر از دست دادم. پس از لحظهاى گفت: اينك پند سومت را بگو. پرنده گفت تو قابل پند نيستى زيرا آن دو پند قبل را نپذيرفتى، گفتم چيز محال را باور نكن، باور كردى (من مگر چقدر وزن داشتم كه در شكمم گوهرى به اندازه سه درهم باشد؟) گفتم برگذشته افسوس نخور، تو افسوس خوردى، پس لياقت پند را ندارى تا سومين پند
را به تو بگويم.
اين بگفت و برپريد و شاد رفت
سوى صحرا سر خوش و آزاد رفت
پند گفتن با جهول خوابناك
تخم افكندن بود در شوره خاك
چاك حمق و جهل نپذيرد رفو
تخم حكمت كم دهش اى نيك خو(1)
براى مسأله متابعت و پندگيرى نظر شما را به مثال ديگرى جلب مىكنم، گويند: در روزگاران گذشته پادشاه چين سه عروسك طلايى بسيار ظريف براى شاه ايران به عنوان هديه فرستاد، آنها را در سه شماره (1-2-3) مشخص نمود، و همراه گروهى نزد شاه ايران فرستاد، و براى او پيام داد كه در مورد عروسك شماره 2 بيشتر دقت كن.
وقتى كه آن عروسكها همراه پيام به پادشاه ايران رسيد، هر چه دقت كرد ديد آن سه عروسك به طور كامل يكسان هستند و تفاوتى بين آنها نيست، پس راز اينكه شاه چين گفته كه در مورد عروسك دوم بيشتر دقت كن چيست؟ دقت او طول كشيد ولى رازش را نيافت، دانشمندان و حكيمان شهر را دعوت كرد، و از آنها خواست در كشف اين راز او را كمك كنند. همه آنها پس از فكرهاى طولانى درمانده شدند، تا يكى از آنها چوب نازكى طلبيد، و آن چوب را داخل سوراخ گوش آنها نمود. آن چوب داخل گوش عروسك شماره يك و سه شد، و از گوش ديگرش خارج گرديد، ولى در مورد عروسك دوم آن چوب از گوش ديگرش خارج نگرديد. آن حكيم به كشف راز پى برد و چنين گفت: «شاه چين خواسته است بگويد وقتى سخنى مىشنوى از يك گوش نشنو كه از ديگرى بيرون كنى، بلكه آن را بشنو، و در مغز خود آن را تجزيه و تحليل كن، و خوبىها و آموزندگىهاى آن را دريافت نما.» همه حاضران رأى او را پسنديدند، و او را در مورد كشف راز، تحسين و تمجيد كردند. به اميد آن كه در مورد پندها اين گونه باشيم.(2) اطاعت و پندپذيرى از نظر قرآن
قرآن در آيات متعدد، همه انسانها را به پيروى و موعظه پذيرى فرا خوانده است، به عنوان نمونه نظر شما را به چند آيه جلب مىكنيم:
قرآن بيست و نه بار با تعبير اطيعوا اللّه – و اطيعون، بندگان را به اطاعت و پيروى از خدا فرا مىخواند.(3) از جمله مىفرمايد: «قل ان كنتم تحبون اللّه فاتّبعونى يحببكم اللّه…؛(4) بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خداوند (نيز) شما را دوست بدارد، و گناهانتان را ببخشد، و خدا آمرزنده مهربان است.» و يا به طور مكرّر مىفرمايد: «اطيعوا اللّه و الرّسول، فان تولّوا فانّ اللّه لايحبّ الكافرين ؛(5) از خدا و رسول او اطاعت كنيد و اگر سرپيچى كنيد خداوند كافران را دوست نمىدارد.»
«و انّ ربّكم الرّحمن فاتّبعونى و اطيعوا امرى ؛(6) خداوند رحمان است، پس از من پيروى كنيد، و فرمانم را اطاعت نماييد.» و در آيات متعدد مىفرمايد از غير خدا مانند شيطان و هوسهاى نفسانى پيروى نكنيد. «و لا تتّبعوا خطوات الشّيطان؛(7) اى مردم! از گامهاى شيطان پيروى نكنيد.»
«ولا تتّبع اهواء الّذين لا يعلمون؛(8) و از هوسهاى كسانى كه آگاهى ندارند، پيروى نكن.»
در مورد موعظه و پندپذيرى نيز، در قرآن مطالب بسيار آمده از جمله مىفرمايد: «و لو انّهم فعلوا ما يوعظون به لكان خيراً لهم…؛(9) و اگر اندرزها را كه به آنها داده مىشد، آنها مىپذيرفتند و انجام مىدادند براى آنها بهتر بود، و موجب تقويت ايمان آنان مىگشت.» و در آيه ديگر چنين مىخوانيم: «ولا تكونوا كالّذين قالوا سمعنا و هم لايسمعون؛(10) و همانند كسانى نباشيد كه گفتند: شينديم، ولى در حقيقت نمىشنيديد.»
خدواند در قرآن مىفرمايد: «به يقين گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم، (از اين رو كه) آنها عقل هايى دارند و انديشه نمىكنند و نمىفهمند، و چشم هايى دارند كه با آن نمىبينند، و گوش هايى دارند كه نمىشنوند، آنها همچون چهارپايانند بلكه گمراه ترند «لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضلّ»(11) اين آيه به روشنى بيانگر آن است كه گوش فرا ندادن به مواعظ الهى و پند نگرفتن، از صفات دوزخيان است، آنها بر اثر بى اعتنايى به اندرزهاى الهى در صفت حيوانات بلكه گمراهتر خواهند بود. اينها نمونههايى از آياتى است كه ما را به پند آموزى و پذيرفتن دستورهاى الهى فرا مىخوانند، و با تعبيرهاى مؤكّد و تهديدهاى هشدار بخش ما را از نپذيرفتن پندها بر حذر مىدارند و به سرنوشت بد، و مكافات عمل مغرورانى كه مواعظ الهى را به اصطلاح پشت گوش مىاندازند هشدار داده و با انذارهاى شديد آنها را از اين كار دور مىكند. جالب اين كه: قرآن چنين كسانى را كافر خوانده و مىفرمايد: «واى بر هر دروغگوى گنهكار، كه پيوسته آيات خدا را مىشنود، كه بر او تلاوت مىشود، اما از روى تكبّر اصرار بر مخالفت دارد.»(12) نمونهاى از پند پذيرى
در تاريخ بسيار ديده شده كه افراد مغرور و منحرفى، متنبّه شده و با پندپذيرى، دگرگون شده و در پرتو آن به سعادت و قلّه رفيع مقامات معنوى رسيدهاند، به عنوان نمونه فضيل بن عياض (م187) كه در بصره و كوفه مىزيست، يكى از قلدرهاى بى باك، و مجرمان جنايتكار بود، تا آنجا كه با عدهاى از دوستانش سر راه قافهها را مىگرفت و بعضى از آنها را مىكشت، و اموالشان را غارت مىكرد، و در منطقهاى كه او مىزيست، نا امنى شديد ايجاد كرده بود، و به چپاول اموال مردم مىپرداخت، و با تجاوز جنسى، مردم در ناامنى شديد جنسى و ناموسى بودند، اين شخص شبى براى رفتن به بستر دخترى، از ديوار خانه او بالا رفت در همين لحظه شنيد، شخصى نصف شب از بستر برخاسته و قرآن مىخواند، و اين آيه را تلاوت مىكرد: «الم يأن للّذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكراللّه و ما نزل من الحقّ؛(13) آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاى مؤمنان در برابر ذكر خدا، و آنچه از حق نازل كرده است خاشع گردد؟»
فضيل تحت تأثير اين آيه قرار گرفت و آن چنان از آن پند گرفت كه 180 درجه تغيير كرد، و با حالى زار به خدا عرض كرد: «يا ربّ قد آن؛ پروردگارا اكنون وقت آن رسيده است كه در برابر عظمت حق خشوع كنم، و تسليم گردم؟» از آنجا شبانه به خرابهاى رفت، شنيد افراد كاروانى در تاريكى به همديگر مىگويند سريعتر از اينجا عبور كنيم تا نوچههاى فضيل به ما نرسند و ما را غارت نكنند. فضيل به آنها گفت از اين پس فضيل توبه كرده، و من همان فضيل هستم، در امن و راحت باشيد. از آن پس فضيل واقعاً توبه كرد، و به مكه هجرت نمود، و در آنجا مجاور خانه خدا به عبادت و راز و نياز پرداخت تا آن كه از دنيا رفت.
روايت شده: علت مرگش اين بود كه در مسجد الحرام كنار آب زمزم مشغول عبادت بود، شنيد شخصى اين آيات قرآن را مىخواند: «… وترى المجرمين يومئذٍ مقرنين فى الاصفاد…؛ در آن روز اين زمين به زمين ديگر، و آسمان به آسمانهاى ديگرى، مبدل مىشوند، و در آن روز مجرمان را با هم در غل و زنجير مىبينى…» فضيل آن چنان تحت تأثير اين آيه قرار گرفت كه همانجا بيهوش بر زمين افتاد و از دنيا رفت.(14) ظرفيتسازى براى فراگيرى پندها
در معارف و مواعظ پيامبر(ص) و امامان (ع) در مورد پند آموزى و درسگيرى و شنوايى، مطالب بسيار گفته شده، در اينجا به عنوان نمونه نظر شما را به چند فراز از آنها جلب مىكنيم، اين نمونهها به ما مىآموزند كه براى پندگيرى، و فراگيرى مطالب سازنده و سودمند، بايد در خود زمينه سازى و ظرفيت سازى كنيم، و مزرعه روح و روان خود را براى پذيرش بذرهاى اندرزها آماده سازيم، بر همين اساس امير مؤمنان على(ع) مطالبى در اين راستا فرموده از جمله مىفرمايد: «من اسلام را به گونهاى تعريف مىكنم كه احدى قبل از من آن را آن گونه تعريف نكرده باشد، «الاسلام هو التّسليم، و التّسليم هو اليقين، و اليقين هو التّصديق، و التّصديق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل ؛ اسلام همان تسليم (در برابر حق) است، و تسليم همان يقين، و يقين همان تصديق، و تصديق همان اقرار به زبان ، و اقرار همان احساس مسؤوليّت، و احساس مسؤوليّت همان عمل است.»(15) از اين بيان شفّاف استفاده مىشود پذيرش اسلام و پندگيرى از آن در تعريف حقيقت اسلام گنجانده شده است، كه اگر پذيرش و پند آموزى از اسلام نباشد، هرگز به حقيقت اسلام نخواهيم رسيد. نيز از بيانات آن حضرت است: «انّ هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها؛(16) اين دلها همانند ظرفها است، كه بهترين آنها ظرفى است كه فراگيرى و نگهداريش بيشتر باشد.» اين سخن به ما مىآموزد كه اگر خواسته باشيم بهترين روح و روان را داشته باشيم بايد، داراى دل و سينهاى پند پذيرتر و فراگيرتر كه ظرفيت و نگهداريش بيشتر است باشيم، چرا كه دلها متفاوتند، مانند: دل كور، دل بسته و تيره، دل واژگون، دل كم ظرفيت، دل متوسط و دل پر ظرفيت تا دريا دل و… بنابراين با زمينه سازى و آماده كردن و ظرفيت سازى كارى كنيم كه دلها براى پند پذيرى آماده شوند، تا وقتى پندى شنيدند آن را به راحتى جذب نمايند، مانند مزرعه آمادهاى كه پذيراى بذرهاى نيك است و آنها را در بستر خود به خوبى نگه مىدارد و باعث رشد و نمو آن مىشود، نه مانند شورزار، كه در برابر باران لطيف، به جاى روئيدن لاله و گل، خس و گياهان زيان آور پديد آورد. حضرت على(ع) در تعبير ديگر مىفرمايد: «انّ هذه القلوب تحمّل كما تحمّل الابدان، فابتغوا لها طرائف الحكمة؛(17) اين دلها همانند تنها خسته و افسرده مىشوند (و قدرت جذب حقايق را از دست مىدهند) در اين صورت حكمتهاى زيبا و
نشاطانگيز را براى آنها انتخاب كنيد.» همان گونه كه نسيم فرح بخش از جانب شكوفهها و طراوت بهار، موجب رفع خستگى و نشاط بدن مىگردند، پندها و حكمتهاى زيبا نيز موجب نشاط و آرامش روح و روان آماده خواهند شد، و باعث رشد و ترقّى شده و در نتيجه آثار درخشانى را پديدار مىسازند. بر همين اساس روايت شده كه امام باقر(ع) فرمود: «تعرّض لرقّة القلب بكثرة الذّكر فى الخلوات؛براى آمادگى روح و روان، بسيار به ياد خدا در خلوتها باش.» يعنى ظرفيت سازى موجب زمينه خوب براى روح و روان مىشود و آن را آماده پذيرش معارف الهى و پندها خواهد كرد.
بايد توجه داشت كه گناه و غفلت، و عشق به زرق و برق دنيا موجب تيرگى قلب شده، و آن را از پذيرش و پندپذيرى باز مىدارد، و به عكس، پاكى و صفاى باطن و نورانيت قلب در پرتو ياد خدا و عبادات خالصانه، آن را براى فراگيرى پندها آماده مىسازد. بر همين اساس اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «من عشق شيئاً اعشى بصره، و امرض قلبه، فهو ينظر بعينٍ غير صحيحةٍ، و يسمع باذنٍ غير سميعة، قد خرقت الشّهوات عقله، و اماتت الدّنيا قلبه؛(18) هر كس به چيزى عشق افراطى داشته باشد، نابينايش مىكند، و روح و روانش را بيمار مىسازد، در نتيجه او با چشمى معيوب مىنگرد، و با گوشى غير شنوا مىشنود، هوسهاى نفسانى، عقلش را نابود ساخته، دنيا پرستى قلبش را ميميراند.»
نتيجه اين كه: بهترين راه براى شنوايى و پندپذيرى، پاكسازى روح و روان از لوث آلودگى گناه، و ايجاد صفا در باطن است، چنان كه قرآن مىفرمايد: «هدى للمتّقين ؛(19) قرآن مايه هدايت و روشنى براى دلهاى پرهيزكار و آماده است.»
و در روايات آمده، امام على(ع) فرمود: «خداوند احدى را مانند قرآن اندرز نداده است، چرا كه قرآن بهار دل و چشمههاى علم است.»(20)
به اميد آن كه با ظرفيت سازى در پرتو صفاى باطن و تعليمات الهى، به مرحلهاى برسيم كه مشمول دعاى امام عصر(عج) گرديم كه: «خدايا! پيروى كردن و پندگرفتن را به شنوندگان عطا فرما.» پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. ديوان مثنوى، دفتر چهارم، به خط ميرخانى، ص 380. 2. داستانهاى جمع الحكايات از :محمد عوفى، ص 23 و 24، گزينش نگارنده. 3. مانند: آيات 20سوره انفال، آيات 54 سوره نور، آيات 13 سوره مجادله، آيه 50 سوره آل عمران، آيات 108 و 126 سوره شعراء، آيه 63 سوره زخرف و…. 4. سوره آل عمران، آيه 31. 5. همان، آيه 32. 6. سور طه، آيه90. 7. سوره بقره،آيه 168. 8. سوره جاثيه، آيه 18. 9. سوره نساء، آيه 66. 10. سوره انفال، آيه 21. 11. سوره اعراف، آيه 179. 12. سوره جاثيه، آيه 7و8. 13. سوره حديد، آيه 16. 14. سفينةالبحار، ج 2، ص 369، واژه فضل. 15. نهج البلاغه، حكمت 125. 16. همان، حكمت 147. 17. همان، حكمت 197. 18. همان، خطبه 109. 19. سوره بقره، آيه 3. 20. نهج البلاغه، خطبه 176.
به بهانه، انتخابات خبرگان رهبرى و شوراها
روز 24 آذرماه ملت بزرگ ايران با حضورى كم نظير حماسهاى ديگر آفريدند، انتخابات خبرگان رهبرى و شوراهاى شهر و روستاو مياندورهاى مجلس شوراى اسلامى در يك تجميع زيباى انتخاباتى حضور پرشور ملت را به نمايش گذاشت به گونهاى كه نه فقط براى ما افتخار و سربلندى و براى نظام اقتدار بيشتر آفريد، بلكه ديگران را به شگفتى و اعجاب واداشت كه اين حماسه پرشكوه را كه بيعتى مجدد با رهبرى نظام و اعلام وفادارى به آرمانهاى بنيانگذار جمهورى اسلامى امام راحل بود قلمداد كنند و در همين حال پاسخى دندان شكن بود به دشمنان ملت و امپرياليسم و صهيونيسم و خاك يأس بر چهره خصم بدانديش پاشيدند كه ديگر خواب و خيال واهى يأس آفرينى و سردى مردم را در سر نپرورند كه با حضور هميشگى مردم توهمات دشمنان رؤياى بى تعبير است چرا كه انقلاب اسلامى در رگ و خون ملت جاى دارد و به هيچ وجه از آن دست نخواهد كشيد. در اينجا به چند نكته اساسى بايد توجه داشت:
1- حضور مردم در پاى صندوقهاى رأى را ما نبايد فقط به حساب اشخاص و افراد و جبههها و جناحهاى سياسى بگذاريم و اين مايه غرور و غفلت شود و از وظائف سنگين منتخبان و يا نقدهائى كه در پاره موارد به صورت جدى وجود دارد غافل باشيم. رأى مردم پيش از آنكه به انتخاب شدگان باشد، رأى به نظام اسلامى و اعلام وفادارى و پايدارى در راهى است كه بهاى سنگينى براى آن پرداخته شده و با تمام تلاش و توان بايد از آن دفاع كنيم، حتى اگر از عملكرد برخى مسؤولان ناراضى باشيم و يا نابسامانيهائى را در مديريتها و يا موارد ديگر شاهد باشيم، حساب اينها از حساب اصل نظام جدا است. ملت در هر انتخاباتى در مرحله نخست به اصل نظام رأى مىدهد به رغم آنچه دشمنان براى آن در تلاشند و آن دلسرد كردن ملت و سست كردن باورهاى آنها و جدائى افكندن ميان آنها و نظام اسلامى است و اين دستاورد بزرگى است كه بايد به ملت بزرگ تبريك گفت و آحاد مردم را ستود و نقش بزرگ آنان را آنگونه كه هست شناخت و از آن غافل نشد و كمر به خدمت آنان بست.
2- مردم ما در انتخاب كردن اشتباه نمىكنند. اين را بايد باور كرد، چرا كه وقتى اخلاص و ايمان بر دلها حاكم باشد خداوند نور فرقان و تميز و تشخيص و گزينش را در دلها تابش مىدهد. افزون بر اين مردم ما از رشد سياسى كافى برخوردارند، در فراز و نشيب دهها سال تجربه سياسى و تلخ و شيرين حوادث، جريانها و جبههها و خط و خطوط را شناختهاند و چشم بسته به كسى روى نمىآورند و از كسى روى بر نمىتابند بلكه با آگاهى سياسى و فطرت پاك و ايمان و اخلاص راهى را دنبال مىكنند كه در جهت آرمانهاى مقدّسشان باشد و بدين ترتيب نه تبليغات پر حجم انتخاباتى و القاب دهن پركن تأثير چندانى در انتخاب آنها مىگذارد و نه وعدههاى دوران تبليغات انتخاباتى دل مردم را مىفريبد كه طى سالها تناقضاتى را در شعار و عمل تجربه كرده و چندان به وعدهها دل نمىبندند بلكه به اصولى مىانديشند كه نظام با آن شكل گرفته و هر كجا اين اصول را پر رنگتر ديدند بار ارادت و اميد و اطمينان خود را آنجا فرود مىآورند، به عبارت ديگر امكان دارد مردم نارضايتىهائى در مسائل جانبى از عملكرد دستگاهها و جريانهاى سياسى داشته باشند اما در نهايت به جريانى رو مىآورند كه به اصل نظام وفادار باشد و از آنانكه راه انحراف مىپيمايند رخ مىگردانند بنابراين رويكرد مردم نسبت به يك گروه نبايد مايه غرور يك جريان سياسى (حتى خودىها) باشد كه تصور كنند تمام آنچه مىكنند مورد رضايت ملت است. بلكه برگزيدگان ملت بايد به دور از خود باورى، چالشها را بشناسند، نقصها را جبران كنند و اشتباهات را تصحيح نمايند و مسؤوليت سنگين خود را از ياد نبرند و بدانند خادم ملتاند نه حاكم و قيّم آنها.
3- با اعتراف به اين حقيقت كه پيروز اين انتخابات ملت است و ركن عمده نظام ايمان و اعتماد مردم است و اكثريت قاطع مردم همان كسانى هستند كه با ايمان به اصول انقلاب اسلامى و خط امام و رهبرى همواره در همه سنگرها حضور داشته و دارند و در همايشهاى ملى و رفراندومهاى همگانى عملى اعلام حضور مىكنند، مصالح و خواستهها و انتظارات اين اكثريت عظيم بر همه چيز مقدم است هر چند اقليتهائى باشند با گرايشهاى سياسى خاص كه با راه ملت همسوئى ندارند و به دنياى ديگرى مىانديشند كه در چارچوب انقلاب نمىگنجد، اعلام نارضايتى كنند به دليل خواسته هائى كه دارند و با اميال دشمنان بيشتر سازگارى دارد تا راه استوار ملت، كه رضايت آنان ملاك عمل نيست و حاكميت نمىتواند به خواستههاى آنان بينديشد.
4- منتخبين ملت در هر جايگاه اعم از مجلس، دولت،خبرگان و شوراها به خوبى مىدانند كه در نظام اسلامى هيچ يك از اين مقامات جز با هدف خدمتگذارى ارزش ندارد و به فرموده اميرالمؤمنين(ع) به يكى از كارگزارانش «طعمه» نيست بلكه «امانت» است. حاكميت مطلق از آن خداست و بندگان در هر سطح كه باشند امانتدارند و بايد اين امانت را پاس دارند و حق آن را ادا كنند. اداى حق اين امانت به رعايت حقوق و وظايف مقرر است كه خداوند بر عهده آنان نهاده. قرآن كريم در بيان اين مطلب مىفرمايد: «آنانكه اگر در زمين تمكن و اقتدار مىداديم نماز را بپا دارند، زكات را ادا كنند وامر به معروف و نهى از منكر نمايند» تمام اركان حاكميت از صدر تا به ذيل موظف به اين وظائفاند كه آيه بيان مىكند: اقامه نماز و ترويج و گسترش اين عبادت بزرگ و پرستش خداوندگار جهان كه در صدر واجبات مىباشد. آنگاه رساندن حقوق نيازمندان به آنان به ويژه محرومان و مستمندان و از كار افتادگان و فراموش شدهگان و بديهى است كه اداى زكات در اينجا فراتر از گندم و جو و خرما و كشمش و ساير موارد مشمول زكات است. زكات دادن حكومت اسلامى نوع ديگر است، رساندن بيت المال يعنى ميلياردها بودجه و امكانات و درآمد عمومى كشور به مصارف اصلى آن، توزيع بودجهها به گونهاى كه به دورترين نقطه كشور و محرومترين افراد رسانيده شود و اين هنگامى ميسر است كه سياست حاكميت خدمت به محرومان و مناطق فراموش شده باشد و اين مسؤوليت شوراها است كه اين مناطق را شناسايى كنند و به مسؤولان نظام منتقل نمايند.
و اين وظيفه براى همه مسؤولان از آلى و دانى است تا كارنامه قابل قبولى داشته باشند. سيره مباركه پيامبر و اهلبيت عليهم السلام در اين ميدان بايد ملاك عمل باشد كه حتى ارزاق يتيمان و تهى دستان را به دوش مىكشيدند و به خانههاى آنها مىبردند. اين است معناى زكات دادن حكومت و گرنه ميان حكومت مداران و ساير مردم كه مقدارى از درآمد خود به عنوان خمس و زكات مىدهند تفاوتى نخواهد بود. بنابراين سياستگذارى نظام حاكم در كليه سطوح بايد در راستاى اجراى عدالت و رساندن حق صاحبان حق به آنان باشد به گونهاى كه آحاد ملت از امكانات كشور بهرهمند شوند و شوراهاى اسلامى مىتوانند در اين فرايند نقش مهمى ايفا كنند.
امر به معروف و نهى از منكر نيز از وظايف نظام حاكم و همه دست اندركاران است كه آيه كريمه بر آن تأكيد مىورزد، مع الأسف اين دو اصل مهم اجتماعى كه با هدف نظارت و امر و نهى در مسائل فرهنگى و اخلاقى و اقتصادى تشريع شده به درستى حق آن ادا نشده است شاهد بر اين مدعا گسترش روزافزون فساد و هنجار شكنىهاى علنى است كه در سطح جامعه به چشم مىخورد و براى دردمندان اسلام رنج آور و مايه دردمندى شده و راه چارهاى براى آن انديشيده نمىشود. بدانيم كه دشمنان ما سرمايههاى كلانى را براى اسلام زدائى و منحرف كردن اين نسل هزينه كرده و مىكنند در چنين فضائى كه انواع ابزارها براى هجوم بر اسلام به كارگرفته مىشود مسؤوليت ما بسيار سنگين است، مسؤوليتى كه خداوند بر دوشمان نهاده و كوتاهى كردن در انجام آن هيچگونه توجيهى ندارد و عقوبت الهى را در پى دارد بويژه در شرائط كنونى كه همه اركان نظام در اختيار اصولگرايان است و اين همسوئى و همنوائى كه كمتر فراهم شده است امروزه فراهم آمد، و عزم جدى و شجاعت لازم مىطلبد كه براى مبارزه با فساد اعم از فرهنگى يا اقتصادى كمر ببنديم و امر به معروف و نهى از منكر را به عنوان مسؤوليت حاكميت جدى بگيريم و راه كارهاى عملى آن را در فضاى جامعه و مراكز فرهنگى و رسانهاى شناسائى كنيم و نسل جوان را دريابيم كه لحظهاى غفلت حسرت بىفرجام را در پى خواهد داشت «اضاعة الفرصة غصة».
5 – نكته ديگر در انتخابات اخير خاك يأس و نوميدى بود كه حضور پرشور ملت بر چهره استكبار جهانى به سردمدارى آمريكا پاشيد. در حالى كه نو محافظه كاران آمريكا در انتخابات اخير كنگره شكست خوردند و دموكراتها بر جمهورى خواهان پيروز شدند و كرسىهاى كنگره را تصاحب كردند و مردم آمريكا سياستهاى جنگ طلبانه كاخ سفيد را عملاً مردود ساختند و نظام حاكم را داغ ننگ بر پيشانى نهادند، انتخابات ما با حضور بيش از 60 درصدى باشور و اشتياق ملت و رقابت آزاد داوطلبان انجام شدو در اين مرحله نيز به اصولگرايان بيشترين رأى را دادند. قطع نظر از نتيجه انتخابات از اهميت فوق العاده برخوردار است، اصل حضور پرشور مردم عامل نيرومندى است براى تحكيم نظام اسلامى و پاسخى دندان شكن به بمبارانهاى تبليغاتى دشمنان ملت .اين حماسه با شكوه در شرائطى كه دشمنان ما با استفاده از سازمانهاى دستآموز بين المللى برآنند تا مردم ما را از يك حق مشروع و قانونى در بهرهورى از انرژى هستهاى محروم سازند دستمايه نيرومندى است در دست مسؤولان، تا با قوت و قاطعيت در برابر زورگوئيهاى قدرتهاى اهريمنى ايستادگى كنند و از حق مسلّم كشور و ملت در صحنه بين المللى دفاع نمايند.
6- نكته قابل ذكر ديگر در اين مقال، ضرورت همسوئى و وحدت نيروهاى انقلاب و وفاداران نظام و پرهيز از تنش و تشتت زيانبار است كه گهگاه رخ مىنمايد. لحظههايى را پيش روى داريم كه دشمنان ما مىكوشند با ايجاد اختلاف جبهه ما را ضعيف كنند و از فضاى آلوده اختلافات بهره گيرند و اگر به اين خطر توجه كافى نشود و خودىها در تضعيف يكديگر بكوشند علاوه بر آن كه به نقشه دشمنان كمك رساندهاند دوستان را نيز دلگير و گلايهمند ساخته كه عواقب نامطلوب آن بر كسى پوشيده نيست. راستى اگر خودىها نتوانند در اين لحظههاى حساس به وحدت و همدلى برسند و با انسجام و اتحاد براى حل مشكلات گام بردارند آيا مىتوانند وجدان خود را راضى كنند؟ آيا هرگز به محاسبه نشستهاند كه براى چه چيز اختلاف؟ اگر ما براى خدا كار مىكنيم و هدفمان خدمت به ملت است چرا تحريك كردن و چرا انگ زدن؟ با كدام مجوز و استنادى به اختلاف روى آوردند؟ اختلاف پس از پيروزيها همواره خطر ساز بوده و دنياگرائى پس از پيروزى شكستهائى را در پى داشته است. نظير آنچه در جنگ احد اتفاق افتاد كه سرگذشت اسفبار آن را همه مىدانيم. بنابراين توصيه به اصولگرايان (البته اگر توصيه ما را بپذيرند) اين است كه بخود آيند و همدلى را شعار خود سازند كه با هضم نفس و شكستن خودىها به مصالح كلى بينديشند نه مصالح و خواستههاى گروهى و جناحى چرا كه اختلاف آنها و تعدد ليستهاى انتخاباتى آنها زمينه را براى رقيبان فراهم مىسازد، همانها كه ورود به شوراها را پلى براى مجلس و مجلس را پل دولت آينده مورد نظر خود دانسته و بدان تصريح كردهاند. اصولگرائى بايد با گذشت و نفى خودى و وفاق و همدلى همراه باشد و گرنه مصداق اين مثال خواهند شد كه: «آبادى بتخانه ز ويرانى ماست» انشاءاللّه كه از تجربهها درس بياموزيم و آزمون و خطا را كمتر كنيم.
پاورقي ها:
همگامى و همراهى على (ع) با پيامبر اكرم ص
هر انسانى كمترين اطّلاعى از تاريخ اسلام داشته باشد به خوبى در مىيابد كه هيچ كسى مانند اميرمؤمنان على(ع) با پيغمبر همراه و همگام نبوده است، او كه دوران كودكى را در دامان پيامبر سپرى كرد و از خوى و بوى او بهره فراوان برد، آنچنان با پيامبر همراه بود كه بيش از همراهى فرزند با والدين. و در غار حرا نيز قبل از بعثت او را همراهى مىكرد و هنگام بعثت اوّلين فرد و اوّلين مردى بود كه پيامبر را همراهى نمود و به او ايمان آورد و در «يوم الدار» و روز علنى شدن رسالت تنها فردى كه پيامبراكرم را همراهى كرد و مدال افتخار «انت وصيّى و خليفتى» را نصيب خويش نمود على(ع) بود. و در شعب ابىطالب نيز سه سال همراه پيامبر بود و در شب هجرت پيامبر اكرم(ص) اين على(ع) بود كه با جان خويش پيامبر را يارى و همراهى نمود و خطر را به جان خريد و جاى پيغمبر خوابيد، و بعد از آن نيز بهترين همگامى را داشت چرا كه امانتهاى موجود نزد پيامبر(ص) را به مردم برگرداند و برخى بانوان به جامانده از جمله دختر پيامبر اكرم(ص) فاطمه زهرا را به مدينه رساند، و در مدينه نيز كه آغاز زحمات و جنگها بود على(ع) در تمامى جنگها حضرت را يارى و همراهى نمود و در برخى صحنهها همچون جنگ احد هفتاد زخم را بر تن خريد تا پيامبر(ص) را يارى و همراهى نمايد، و تا آخرين لحظه نيز از همراهى پيامبر اكرم(ص) دست بر نداشت تا آن جا كه سر مبارك پيامبر اعظم در لحظه پرواز روحش به ملكوت اعلى به دامان على(ع) بود و بعد از رحلت، مراسم تغسيل و تكفين و تدفين نيز توسط او انجام گرفت. راستى بايد گفت او از كودكى تا رحلت پيامبراكرم با او و همراه او بود و بعد از رحلت نيز همراه وصيّت و سنّتها و دستورات او. آنچه پيش رو داريد نگاهى است اجمالى به همگامى و همراهى اميرمؤمنان با خاتم پيامبران(ص). على در دامن پيامبر(ص)
همراهى على(ع) با پيامبر اكرم(ص) به دوران كودكى او برمى گردد و در واقع تحت نظارت مستقيم پيامبر اكرم(ص) تربيت شده است.
عموم سيره نويسان نوشتهاند كه: «پيش از بعثت پيامبر، خشكسالى عجيبى در مكه پديد آمد، ابوطالب عموى پيامبر كه عائله زيادى داشت و بزرگ قريش بود وضع درآمد او با هزينه او چندان متوازن نبود، و نسبت به برادر خود «عباس» چندان ثروتى نداشت، وضع زندگى ابوطالب در چنين سال قحطى پيامبر را بر آن داشت (كه) با عموى ثروتمند خود “عباس” مذاكره نمود و قرار گذاردند كه براى گشايش كار “ابوطالب” برخى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرند، تا از اين راه به هزينه زندگى او كمك كنند و در نتيجه «على» را پيامبر و «جعفر» را عباس به خانه خود برد.(1)
على(ع) در آن زمان حدود هشت سال داشت و پيامبر خواست با اين نقشه علاوه بر كمك مالى از نظر تربيتى حضرت را مستقيماً تحت نظر بگيرد.
خود آن حضرت در اين باره مىفرمايد: «و قد علمتم موضعى من رسول اللّه(ص) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة وضعنى فى حجره و انا ولد يضمّنى الى صدره و يكنفنى فى فراشه و يمسّنى جسده و يشمّنى عرفه و كان يمضغ الشّىء ثم يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول ولاخطلة فى فعل…و لقد كنت اتّبعه اتباع الفصيل اثر امّه يرفع لى فى كلّ يومٍ من اخلاقه علماً و يأمرنى بالاقتداء به؛(2) شما موقعيت مرا نسبت به رسول خدا در خويشاوندى (و همراهى و مقام و منزلت) نزديك و منزلت ويژه مىدانيد، پيامبر مرا در اتاق خويش (و يا در بغل خود) مىنشاند در حالى كه كودك بودم، مرا در آغوش مىگرفت و به سينه خود مىفشرد، و در بستر مخصوص خود مىخواباند، بدن خود را به بدن من مىچسباند و بوى پاكيزه خود را به من مىبوياند، و غذا را لقمه لقمه در دهانم مىگذارد، هرگز دروغى در گفتار من و اشتباهى در كردارم نيافت. از همان لحظهاى كه پيامبر را از شير گرفتند، خداوند بزرگترين فرشته خود (جبرئيل) را مأمور تربيت پيامبر نمود تا شب و روز، او را به راههاى بزرگوارى و راستى و اخلاق نيكو راهنمايى كند. من همواره با پيامبر بودم چنان كه (فرزند همراه با مادر است و) شتر بچّه با شتر است. پيامبر(ص) هر روز نشانه تازهاى از اخلاق نيكو را برايم آشكار مىفرمود. و به من فرمان مىداد كه به او اقتدا نمايم.»
حضرت در بيانش از ضرب المثل «اتّباع الفصيل اثر امّه» استفاده مىكند در عرب هرگاه بخواهند بفهمانند كه آن دو نفر هميشه با هم و همراه هستند از اين ضرب المثل استفاده مىكنند راستى چه كسى را مىتوان پيدا كرد جز على(ع) كه چنان همراهى با پيغمبر داشته باشد. همراه حضرت در غار حرا
على(ع) همه جا با آن حضرت بود حتى در خلوتهاى مناجاتى آن حضرت در غار حرا با او بود، خود در اين باره مىگويد: «و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء فاراه و لايراه غيرى؛ و به راستى پيامبر(ص) هميشه (چند ماه از) هر سال را در (غار) حرا(3) مىگذراند، من او را مشاهده مىكردم و غير از من كسى او را نمىديد.»(4) همراهى در آغاز بعثت
اولين كسى كه به پيامبر ايمان آورد و اوّلين مسلمان و اولين فردى كه با پيغمبر نماز گزارد على(ع) بود.
جابر مىگويد: پيامبر اكرم(ص) فرمود: «سه نفر چشم بر هم زدنى به وحى كافر نشدند مؤمن آل ياسين، على بن ابى طالب و آسيه زن فرعون.»(5)
در روايات متواترى از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است كه اوّلين فردى كه به او ايمان آورده است على(ع) است اين روايات را مرحوم علّامه امينى در الغدير جمع آورى نموده است كه به نمونههايى از آن اشاره مىشود.
1- رسول خدا(ص) به على(ع) فرمود: «هذا اوّل من آمن بى و صدّقنى وصلّى معى؛(6) اين (على) اوّل كسى است كه به من ايمان آورد، و مرا تصديق كرد و اول كسى بود كه با من نماز گزارد.»
2- در جاى ديگر فرمود:«انّ هذا اوّل من آمن بى و هذا اوّل من يصافحنى يوم القيامة،(7) اين (على) اوّل كسى است كه به من ايمان آورد، و اوّل فردى است كه در قيامت با من مصافحه مىكند.»
3- و خود آن حضرت فرمود:« انا عبداللّه و اخو رسول اللّه و انا الصّديق الاكبر لايقولها بعدى الاكاذب مفترى و لقد صلّيت مع رسول اللّه قبل الناس بسبع سنين و انا اوّل من صلّى معه؛(8) من بنده خدا و برادر رسول، صديق اكبر منم، و اين جمله را بعد از من كسى نگويد جز اينكه دروغگو باشد، با پيامبر هفت سال پيش از آن كه كسى با او نماز بخواند، نماز گزاردم و من اوّل كسى بودم كه با او نماز خواندم.» و در تعبيرات ديگر از آن حضرت آمده «انا اوّل من اسلم مع النبى»؛ «انا اوّل من صلّى مع رسول اللّه»(9) و…
ابن حجر، ابن عبدالبر و بسيارى از دانشمندان اهل سنّت نقل كردهاند كه عفيف كندى گفت: «در روزگار جاهليت وارد مكّه شدم و ميزبانم «عباس بن عبدالمطلب» بود و ما دو نفر در اطراف “كعبه” بوديم ناگهان ديدم، مردى آمد، در برابر “كعبه” ايستاد و سپس پسرى را ديدم كه آمد در طرف راست او ايستاد، چيزى نگذشت كه زنى را ديدم كه آمد در پشت سر آنها قرار گرفت و من مشاهده مىكردم كه اين دو نفر به پيروى از آن مرد ركوع و سجود مىنمودند، اين منظره بىسابقه حس كنجكاوى مرا تحريك كرد كه جريان را از “عباس” بپرسم، او گفت: آن مرد محمد بن عبداللّه است و آن پسر، برادر زاده او (على(ع)) و زنى كه پشت آنها است همسر محمد (خديجه) است… بخدا سوگند؛ روى زمين كسى پيرو اين آيين نيست جز همين سه نفر، سپس راوى مىگويد: آرزو مىكنم كه من چهارمين آنها باشم.»(10) همراهى در يومالدار
قبل از عمومى شدن دعوت پيامبر اكرم(ص) در سال سوم بعثت، به حضرت دستور داده شد كه اوّل بستگان و خويشاوندان خويش را به دين اسلام دعوت نما، آيه نازل شد كه «و انذر عشيرتك الاقربين؛(11) خويشاوندان نزديك خود را (از عذاب الهى) بترسان».
حضرت به على بن ابى طالب كه بيش از 15 سال نداشت دستور داد غذايى آماده كند و همراه آن شيرى نيز تهيه نمايد و آنگاه 45 نفر از سران بنىهاشم را دعوت نمود، ولى بعد از صرف غذا خواست رسالت خويش را اعلام نمايد ابولهب مجلس را بهم ريخت فرداى آن، برنامه قبلى را تكرار كرد و بعد از اتمام غذا فرمود: «به راستى هيچگاه راهنماى يك جمعيت به بستگان خود دروغ نمىگويد به خدايى كه جز او خداوندى نيست من فرستاده خدا به سوى شما، و جهانيان هستم…خدايم فرمان داده تا شما را به جانب او بخوانم: «فايّكم يوازرنى على هذا الامر على ان يكون اخى و وصيّى و خليفتى» سپس كداميك از شما پشتيبان و هميار من خواهد بود تا برادر و وصى و جانشين من (در ميان شما) باشد.» همه در سكوت فرو رفتند، ولى على جوان پانزده ساله سكوت را شكست و عرض كرد: «اى پيامبر خدا من آماده پشتيبانى از شما هستم» رسولخدا دستور داد تا بنشيند و آن گاه گفتار خويش را تا سه بار تكرار كرد جز همان جوان پانزده ساله، نداى او را لبيك نگفت و جز على اعلام همراهى و همگامى و هميارى نكرد. پيامبر(ص) رو به خويشاوندان نموده فرمود: «انّ هذا اخى و وصيّى و خليفتى عليكم فاسمعوا له واطيعوه؛ به راستى اين (على) برادر و وصى و جانشين منست بر شما، پس به سخنان او گوش دهيد و از او پيروى كنيد.» و برخى افراد با خنده و تبسّم به ابوطالب گفتند: محمد دستور داده كه از پسرت پيروى كنى و از او فرمان ببرى…»(12)
راستى همگامى و هميارى به اين زيبايى را در كجاى تاريخ مىتوان يافت، و جز على(ع) كداميك از مسلمانان چنان همكارى و همراهى با پيامبر اكرم(ص) داشته؟ من همراه پيامبر بودم
بعد از علنى شدن دعوت بهانه جويىها و كارشكنىها شروع شد، از جمله روزى جمعى از قريش محضر آن حضرت آمدند، على(ع) جريان را اين چنين گزارش مىدهد. «و لقد كنت معه لمّا آتاه الملأمن قريشٍ؛ براستى من همراه پيامبر بودم آنگاه كه سران قريش نزد او آمدند و گفتند: اى محمد(ص) تو ادّعاى بزرگى كردى، كه هيچ يك از پدران و خاندانت نكردند، از تو معجزهاى مىخواهيم اگر پاسخ مثبت دادى و آن را نشان ما دادى تو پيامبر و فرستاده خدايى… گفتند: اين درخت را بخوان تا از ريشه كنده شود و نزد تو بايستد» پيامبر فرمود: خداوند بر همه چيز توانا است اگر اين كار انجام شود ايمان مىآوريد؟ و به حق شهادت مىدهيد؟ گفتند: بلى درخت به امر خدا از جا كنده شد و نزد پيامبر آمد «و من (على) طرف راست پيامبر ايستاده بودم. وقتى سران اين منظره را مشاهده كردند با كبر و غرور گفتند: به درخت فرمان ده، نصفش جلوتر آيد، و نصف ديگر در جاى خود بماند اين كار نيز انجام گرفت، باز گفتند اين نصف به نصف اصلى ملحق شود، اين هم انجام گرفت ولى ايمان نياورند: «فقلت انا لااله الّا اللّه انّى اوّل مؤمنٍ بك يا رسول اللّه و اوّل من اقرّبانّ الشجرة فعلت ما فعلت بامر اللّه تصديقا لنبوتك و اجلالاً لكلمتك؛(13) پس من گفتم: خدا يكى است، و من اول مؤمن به تو هستم اى رسول خدا! و نخستين فردى هستم كه اقرار مىكنم كه درخت به فرمان خدا براى تصديق نبوّت، و بزرگداشت دعوت رسالت آنچه را خواستى انجام داد امّا سران همگى گفتند: او ساحرى است دروغگو كه سحرى شگفت آور دارد و سخت با مهارت است.» همراهى در ليلة المبيت يا حساسترين شب زندگى پيامبر(ص)
طبق پيشنهاد ابوجهل بنا شد از هر قبيلهاى جوانى نيرومند با شمشير شبانه به خانه پيامبر(ص) حمله كنند و او را به قتل برسانند، آيه نازل و او را از اين نقشه خطرناك باخبر نمود «به خاطر آور) هنگامى را كه كافران نقشه مىكشيدند كه تو را به زندان بيفكنند يا به قتل برسانند و يا (از مكّه) خارج سازند آنها مكر كردند و خداوند هم تدبير مىكرد و خدا بهترين چارهجويان و تدبيركنندگان است.»(14) و جبرئيل نزد پيامبر آمد و گفت: امشب در بسترى كه هر شب در آن مىخفتى نخواب. پيامبر(ص) به على بن ابى طالب دستور داد كه: تو امشب در بستر من بخواب و اين بُرد حضرمى سبز مرا روى خود بينداز…(15)
گويند در آن شب كه على(ع) جاى پيامبر(ص) خوابيد، خداوند به جبرئيل و ميكائيل وحى كرد كه: من در ميان شما عقد برادرى بستم…كدام يك از شما حيات ديگرى را بر حيات خود مقدم مىدارد؟ آن دو فرشته گفتند: ما حيات خود را دوستتر داريم و زندگانى ديگرى را بر زندگانى خود اختيار نمىكنيم، به آنان وحى شد كه ميان على(ع) و محمد(ص) عقد برادرى بستم و او جان خود را فداى نفس گران مايه محمّد(ص) ساخت و حيات محمّد(ص) را بر حيات خويش مقدم داشت… آن گاه آن دو ملك نزد على(ع) آمدند و گفتند: اى على مانند تو كيست كه خداى تعالى به سبب تو بر ملائكه مباهات مىكند.
سرى كه داشتم انداختم به پاى تو حيف
كه نيستم سر ديگر مرا به پاى دگر
آن جماعت وقتى شبانه ريختند و پيامبر(ص) را در جاى خود نديدند حضرت على(ع) را مورد ضرب قرار دادند، و ساعتى در مسجد زندانى نمودند.(16)
ابن عباس مىگويد: آن شبى كه على(ع) جاى پيامبر خوابيد اين آيه نازل شد: «و من النّاس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة اللّه و اللّه رؤوف بالعباد؛(17) بعضى از مردم جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبت به بندگان مهربان است.(18)
شيخ مفيد مىگويد: همين خفتن على جاى پيامبر سبب نجات رسول خدا و حفظ خون او گرديد تا بتواند رسالت خود را انجام دهد. و اگر اميرالمؤمنين اين فداكارى را انجام نمىداد، امر تبليغ رسالت پيامبر تمام نمىشد و دشمنان و حسودان بر او چيره مىشدند.(19)
اين همراهى و فداكارى در تاريخ نظير ندارد، و از تمجيد قرآن به دست مىآيد كه مسئله عظيم و بى سابقه بوده است.
و بعد از هجرت پيامبر(ص) على امانات مردم را به صورت علنى به صاحبان آنها برگرداند و آنگاه فواطم(فاطمه دختر حمزه، فاطمه دختر عتبه، فاطمه مادر على(ع)، فاطمه زهرا دختر پيغمبر(ص)) را و كسانى از بنى هاشم را كه قصد هجرت داشتند به سوى مدينه برد.(20) عقد اخوّت
پيامبر بعد از رسيدن به قبا منتظر على(ع) ماند با اين كه ابوبكر پيشنهاد داد كه حضرت منتظر نماند چون ممكن است تا يك ماه نيايد، حضرت فرمود: من هرگز عجله نخواهم كرد و تا پسر عمويم و برادرم نيايد، از اين جا نمىروم، او محبوبترين اهل بيت من، نزد من است و كسى است كه مرا با جان خود از مشركان حفظ كرد. ابوبكر به خشم آمد و به تنهايى وارد مدينه شد و پيامبر اكرم(ص) منتظر ماند تا على(ع) آمد، و بعد به سوى مدينه حركت كرد.(21)
در مدينه بعد از ساخت مسجد يكى از كارهاى حضرت اين بود كه سيصد نفر از مهاجر و انصار را با يكديگر برادر نمود و رو به مسلمانان نموده فرمود: فلانى تو برادر فلانى هستى و… كار اخوّت به پايان رسيد ناگهان على(ع) با چشمهاى اشكبار عرض كرد: اصحاب خود را با يكديگر برادر كرديد ولى عقد اخوّت ميان من و فرد ديگرى برقرار نكرديد، پيامبر فرمود: به اين علّت كار برادرى تو را عقب انداختم كه مىخواستم در پايان با تو برادر شوم «انت اخى فى الدّنيا و الآخرة؛(22) تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.»
اين نهايت همگامى و همراهى على با پيامبر اكرم(ص) بود تا آن جا كه برادر دنيا و آخرت پيامبر گشت، و در دنيا و آخرت همراه و مصاحب او گرديد. ابن عباس نقل كرده كه پيامبر اكرم(ص) به على(ع) فرمود: انت اخى و صاحبى؛(23) تو برادر و همراه من هستى. كلمه “صاحبى” دلالتش بر همراهى على(ع) با پيامبر قوىتر از كلمه “اخى” است.
و در روايت پيش گفته از الغدير نقل شد، كه در منابع اهل سنّت آمده كه على(ع) فرمود: «انا عبداللّه و اخو رسوله؛(24) من بنده خدا و برادر رسول خدا هستم.» جنگ بدر و همراهى على(ع)
على(ع) در جنگ بدر كه اولين جنگ با مشركين بود همگامى و همراهى مؤثرى با پيامبر اكرم(ص) داشت اولاً به فرماندهى گروهى چون زبيربن عوام، سعد ابى وقاص… انتخاب شد تا در كنار آب “بدر” رفته اطلاعاتى از دشمن به دست آورند، و اينگروه در كنار آب به دو غلام كه متعلق به قريش بودند برخورد كردند هر دو را جهت بازجويى و كسب اطلاعات دستگير نمودند.(25)
ثانياً در جنگ تن به تن بعد از اين كه وليد را از پا درآورد به كمك عبيده شتافت و “عتبه” را نيز از پا درآورد و در نتيجه بر اثر حمله عمومى پيروزى نهائى به دست آمد خود آن حضرت در اين باره در نامه به معاويه نوشت: «و عندى السيف الذى اغضضته بجدّك و خالك و اخيك فى مقامٍ واحد؛ شمشيرى كه من آن را در يك روز بر جد تو (عتبه پدر هند مادر معاويه) و دائى تو(وليد فرزند عتبه) و برادرت (حنظله) فرود آوردم هنوز در نزد من است.(26)
و پيامبر اكرم(ص) در جلسهاى خطاب به عبيدة بن حارث كه زخمى بود، درباره على(ع) چنين فرمود: «على فرزند ابوطالب را نمىبينى كه همانند شير در راه خدا و پيامبر مقاتله مىكند و فرزند ديگرش در جهاد خدا در زمين حبشه مىباشد…»(27) جنگ احد و نهايت همكارى و هميارى با پيامبر(ص)
در جنگ احد على(ع) بيش از 26 سال نداشت ولى جانانهترين دفاع را از پيامبر اكرم(ص) به نمايش گذاشت كه در اين بخش به برخى روايات از منابع فريقين اشاره مىكنيم:
1- ابن اثير مىنويسد: «وجود پيامبر از هر طرف مورد هجوم دستههايى از ارتش قريش بود، هر گروهى كه حمله مىكردند، توسط على(ع) با فرمان پيامبر اكرم(ص) متفرق و يا كشته مىشدند و اين جريان چند بار تكرار شد. در برابر اين فداكارى امين وحى نازل گرديد و فداكارى على(ع) را نزد پيامبر ستود و گفت: لاسيف الّا ذوالفقار و لافتى الّا على ؛ يعنى شمشيرى(خدمتگزارى) جز ذوالفقار(على) نيست و جوانمردى جز على وجود ندارد.»(28)
2- ابن ابى الحديد مىگويد: دسته هايى كه براى كشتن پيامبر هجوم مىآوردند، دسته پنجاه نفرى بودند و على در حالى كه پياده بود آنها را متفرق مىساخت سپس جريان نزول جبرئيل را نقل كرده مىگويد: اين جريان از نظر تاريخ مسلّم است و من آن را در نسخههاى كتاب غزوات محمد بن اسحاق ديدهام. حتى روزى از استادم «عبدالوهاب سكينه» از صحت آن پرسيدم، گفت: اين جريان سنداً صحيح است. من به او گفتم: چرا اين خبر صحيح را مؤلفان صحاح ششگانه ننوشتهاند وى در پاسخ گفت: خيلى از روايات صحيح داريم كه نويسندگان صحاح از درج آن “يا عمداً و يا…” غفلت ورزيدهاند.»(29)
3- ابو رافع مىگويد: روز جنگ احد، هنگامى كه على(ع) پرچم داران كفر (و در مجموع 12 نفر) را به قتل رساند، رسول خدا جماعتى از مشركان قريش را مشاهده كرد و به على(ع) فرمود: به آنان حمله كن على(ع) بر آنها حمله برد و جمع آنها را پراكنده ساخت و شيبة بن مالك را به قتل رساند، جبرئيل به رسول خدا گفت: «انّ هذه لمواساة؛اين است همدردى و فداكارى» رسول خدا فرمود: «انّه منّى و انا منه؛ او از من و من از اويم» جبرئيل گفت: «و انا منكما؛ من (نيز) از شمايم» آن گاه مردم صدايى شنيدند كه: «لاسيف الّا ذوالفقار و لا فتى الّا على»(30)
4- عمران بن حصين مىگويد: در روز جنگ احد، هنگامى كه مردم از اطراف پيامبر پراكنده شدند على(ع) در حالى كه شمشير در دست داشت، آمد و در برابر پيامبر ايستاد، رسول خدا سر مباركش را بلند كرد و فرمود: چرا با ديگران فرار نكردى، على(ع) گفت: يا رسول اللّه!آيا پس از اسلام، راه كفر را پيش گيرم، آنگاه به حملات مكرر على به دشمنان اشاره مىكند تا مىرسد به جريان آمدن جبرئيل: «جبرئيل گفت: يا رسول اللّه ملائكه از همراهى على(ع) با شما در عجب شدند، رسول خدا فرمود: چه چيزى او را از اين كار باز دارد “در حالى” كه او از من و من از اويم، جبرئيل گفت: من نيز از شمايم»(31)
اين بىنهايت درجه همراهى و هميارى است كه انسان حتى در حالى كه خود زخمى است با اين حال آن همه از پيامبر اكرم(ص) دفاع نمايد. خود مىفرمايد: «روز احد، شانزده ضربت بر من وارد شد كه چهار مرتبه به زمين افتادم، شخص زيباروى و خوش بويى دست مرا مىگرفت و بلند مىكرد و مىگفت: بر دشمنان حمله كن كه تو در اطاعت خدا و رسول او هستى و آنان از تو راضىاند. على(ع) مىگويد: رسول خدا را از اين جريان مطّلع ساختم فرمود: يا على! خدا چشم تو را روشن گرداند، آن شخص جبرئيل بوده است.»(32) همراهى در جنگ با بنى قريظه
در جنگ با يهود بنى قريظه على(ع) نقش مهمّى در همراهى حضرت داشت كه به صورت فهرست وار به اين هميارى اشاره مىشود:
1- پرچم ولايت در دست على(ع) بود و در حقيقت صاحب پرچم و پرچمدار او بود.
2- به شدّت از پيامبر اكرم پاسدارى مىكرد به گونهاى دور او را گرفته بود كه آن حضرت دشنام يهوديان بنىقريظه را متوجه نشود.
3- هنگامى كه بنى قريظه على(ع) را مشاهده كردند به شدّت دلهره و ترس بر آنها حاكم گشت.
4- على(ع) در كشتن يهوديان بنى قريظه نقش اصلى را ايفا كرد، از جمله حىّ بن اخطب يهودى به دست على كشته شد، و افتخار او اين بود كه به دست على(ع) كشته مىشود. و على(ع) با جوان مردى با او برخورد كرد بعد از قتل نه تنها او را برهنه و مثله نكرد بلكه از برداشتن اسلحه او نيز خوددارى كرد.(33) نقش و همراهى على(ع) در جنگ خندق
در سال پنجم هجرت كه جنگ خندق و يا احزاب پيش آمد، كفر با تمام قوا در مقابل اسلام قرار گرفت پيامبر اكرم(ص) فرمود: «…برز الايمان كلّه الى الشّرك كلّه؛تمام ايمان در برابر تمام شرك قرار گرفت.»(34)
عامل اصلى پيروزى پيامبراكرم(ص) در اين جنگ قهرمانىها و فداكارىهايى بود كه على(ع) از خود نشان داد. اولين فردى كه على(ع) با او درگير شد، و او را از پا درآورد قهرمان معروف عرب عمروبن عبدود بود، او به ميدان آمد و صداى «هل من مبارزش» بلند شد، هيچ كس پاسخ او را جز على(ع) جوان نداد. پيامبر شمشير خود را به على داد، عمّامه مخصوص بر سر او بست و در حق او چنين دعا كرد، خداوندا على را از هر سوء حفظ بنما…، پروردگارا على را از گزند دشمن حفظ بنما. سپس اين آيه را خواند «ربّ لاتذرنى فرداً و انت خيرالوارثين؛(35)پروردگارا مرا تنها مگذار و تو بهترين وارثى»(36) اين جمله نشان مىدهد كه همه اميد پيغمبر به جانشينى و همراهى اميرمؤمنان على(ع) بوده است جنگ آغاز شد حضرت با ضربتى عمرو را از پا درآورد و صداى تكبير او بلند شد، بعد از او قهرمان ديگرى به نام نوفل بن عبداللّه را از پا درآورد، و همين طور جبيل بن عمرو پسر عمرو را به قتل رساند، كه اين قهرمانىها باعث وحشت و اضطراب در لشكر قريش و از همه بيشتر ابوسفيان گرديد و با وزيدن طوفان و سرما ترس آنها دو چندان گرديده و زمينه فرار و شكست دشمن فراهم آمد.
پيامبر اكرم(ص) درباره ضربت على(ع) فرمود: «ضربة علىّ يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين؛ ضربت على در روز (جنگ) خندق برتر از عبادت جن و انس بود.»(37)
در نتيجه بايد گفت: بزرگترين پيروزى پيامبر(ص) در اين جنگ با نقش مهم على(ع)در يارى پيامبر(ص) و قهرمانىهاى آن حضرت به دست آمد. جنگ خيبر و نقش محورى على(ع)
در سال هفتم هجرت بعد از برگشت از حديبيّه، پيامبر با 1400 نفر پياده و دويست نفر سواره در حالى كه پرچم سفيد خود را به دست على(ع) داده بود به سوى خيبر حركت كرد، بيست و چهار روز چهارده هزار نفر يهوديان خيبر در محاصره بودند و سرانجام خيبر به دست على(ع) فتح شد.
بريده اسلمى و سهل…نقل مىكنند: رسول خدا هنگامى كه به قلعههاى خيبر فرود آمد، پرچم را به دست ابوبكر داد، او با گروهى رفت و شكست خوردند، فرداى آن روز عمر رفت او نيز شكست خورد، حضرت فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و پيامبر را دوست دارد و خدا و پيامبر هم او را دوست دارند…سپس رسول خدا على(ع) را كه چشم درد داشت طلبيد و آب دهان به چشمان او ماليد و دعا كرد چشمان على شفا يافت، پيامبر اكرم(ص) پرچم را به دستش داد.(38) و زره خود را بر او پوشاند، عمّامه را با دست خود بر سرش نهاد و ذوالفقار را به كمر او بست.
حضرت درب قلعه خيبر را كند و سپر قرار داد در حالى كه 18 نفر توان جابه جايى آن را نداشتند و بعد آن را پلى روى خندق قرار داد كه هفتاد نفر توانست آن را به جاى خودش برگرداند.(39)
بعد از آن مرحب يهودى و برادرش حارث را كشت، و شدّت حزن و اندوه پيغمبر و مسلمانان را بعد از 24 روز با پيروزى به شادى تبديل نمود،(40) اين همه با دست با بركت و قدرتمند على(ع) انجام گرفت.
و خوب است اين يارى على(ع) را از زبان خودش بشنويم: «ما در برابر ارتش فزونتر يهود و دژهاى آهنين آنها قرار گرفتيم، دلاوران آنها هر روز از دژها بيرون آمده مبارز مىطلبيدند، و گروهى را مىكشتند در اين لحظه رسول خدا به من دستور داد تا برخيزم و به سوى دژ بروم. من با قهرمانان آنان روبرو شدم گروهى را كشته و گروهى را عقب راندم، و پناهنده دژ شدند و در را بستند من در دژ را كنده و تنها وارد دژ شدم، و كسى در برابر من مقاومت نكرد و من در اين راه كمكى جز خدا نداشتم.»(41)
در اين جنگ نيز اصلىترين قهرمانى كه به پيغمبر يارى رسانده و زمينه پيروزى او را فراهم نموده على(ع) بوده است. بر دوش پيغمبر
على(ع) در فتح مكه نيز همراهى و همكارى و نقش تعيين كنندهاى داشت از جمله در شكستن بتها كه پا بر دوش پيامبر اكرم(ص) گذاشت جريان را از زبان خود مولا مىشنويم:
على(ع) مىفرمايد: در فتح مكّه، شبى رسول خدا مرا به همراه خود به مسجد الحرام برد. رفتيم تا به كعبه رسيديم، فرمود: بنشين من نشستم و رسول خدا(ص) از دوش من بالا رفت و فرمود: برخيز وقتى برخاستم، نبى اكرم(ص) در من احساس ضعفى نمود و فرمود: بنشين، بعد فرمود: بر دوش من بالا برو و بتها را به زير انداز…
على(ع) مىگويد: هنگامى كه رسول خدا(ص) مرا بلند كرد، احساس كردم كه مثل اين كه اگر بخواهم به آسمان بروم، مىتوانم، پس بر بام كعبه رفتم و بت بزرگى كه از مس و يا از شيشه بود به زير انداختم. بعد همه بتها را به جز بت خزاعه كه با ميخهاى آهنين بسته بودند، به پايين انداختم، بعد پيامبر(ص) فرمود: كه آن را نيز جدا كنم من آن را كنده و به زير انداختم و شكسته شد. آن گاه رسول خدا به مقام ابراهيم كه به بيت متّصل بود، رفت و دو ركعت نماز گزارد.»(42) جنگ حنين و دفاع و يارى على(ع) از پيامبر اكرم
بعد از نماز صبح پيامبر و ياران وارد وادى حنين شدند، كفّار هوازن از هر سمت حمله كردند و مسلمانان را پراكنده نمودند، همه فرار كردند، جز گروهى از بنى هاشم كه در رأس آنها على(ع) بود. قرآن در اين زمينه مىگويد: «خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد و در روز حنين در آن هنگام كه كثرت تعدادتان شما را مغرور ساخت ولى هيچ نفعى براى شما نداشت و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد، سپس پشت كرده فرار نموديد، آنگاه خداوند آرامش خود را بر رسول خدا و بر مؤمنان فرو فرستاد. و سپاهيانى فرود آمدند كه آنها را نمىديدند و كسانى را كه كفر ورزيدند عذاب كرد و سزاى كافران همين بود.»(43)
گفته شده كه مراد، نزول سكينه بر آن مؤمنين بود كه فرار نكرده و در كنار پيامبر باقى ماندند و آنان على(ع) و عباس و گروهى ديگر از بنى هاشم بودند. و ملائكه نيز براى تقويت قلوب مؤمنين نازل شدند.(44)
و اين مقاومت على(ع) و ياران او، و كمك و عنايت الهى باعث شد دشمن با هفتاد كشته و شش هزار نفر اسير و غنائم زياد شكست خورد و همين امر باعث شد گروه زيادى از كفّار مكه مسلمان شوند.(45) همراهى على در مسئله مباهله
پيامبر اكرم(ص) با گروهى از مسيحيان نجران درباره حضرت عيسى بحث نموده حضرت فرمود: «وضع حضرت عيسى در نزد خدا مانند آدم است كه با قدرت خدا از خاك آفريده شده…»(46) ولى نمايندگان نجران اين امر را نپذيرفتند و درخواست مباهله نمودند، در اين هنگام آيه مباهله نازل شد كه «هر كس پس از روشن شدن جريان با تو مجادله كند بگو بياييد فرزندان و زنان و نزديكان خود را گرد آوريم و لابه كنيم و بناليم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم»(47) بعد از آيه بنا شد همگى براى مباهله آماده شوند فرداى آن روز پيامبر اكرم(ص) در حالى كه حضرت حسين را در آغوش داشت (و يا در دست او) و دست حسن را گرفته بود و فاطمه به دنبال آن حضرت و على(ع) پشت سر وى حركت مىكردند، گام به ميدان مباهله نهاد. اسقف نجران با ديدن اين صحنه گفت: من چهرههايى را مىبينم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهى بخواهند كه بزرگترين كوهها را از جاى بكند، فوراً كنده مىشود، هرگز روا نيست با اين قيافههاى نورانى و با اين افراد با فضيلت، مباهله نماييم، زيرا بعيد نيست كه همه ما نابود شويم و ممكن است دامنه عذاب گسترش پيدا كند و همه مسيحيان جهان را بگيرد و در روى زمين يك مسيحى باقى نماند.(48)
همراهى على(ع) در اين مسئله با پيامبر اكرم(ص) نشان از نزديكى بىنهايت على(ع) به پيامبر اكرم(ص) دارد و گواه زنده آن خود آيه است كه از على(ع) به «انفسنا» يعنى جان پيغمبر تعبير نموده است و شخص پيامبر اكرم(ص) با خواندن آيه تطهير «انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا»(49) و گفتن «اللّهم هؤلاء اهلى؛ خدايا اينها اهل بيت من هستند» مسئله را تأكيد و تأييد بيشتر نمود. جنگ تبوك و منزلت على(ع)
تنها جنگى كه على(ع) در آن شركت نكرد و همراه پيامبر اكرم(ص) نبود، جنگ تبوك بود، و به دستور خود پيامبر(ص) در مدينه ماند تا جلو خطر منافقان و برخى از فرصت طلبان را بگيرد، ولى منافقان شايع كردند كه على(ع) به خاطر دورى راه و شدّت گرما از شركت در جنگ خود دارى نموده، على(ع) خود را به پيامبر اكرم(ص) رساند و حضرت جمله تاريخى را كه نشان دهنده نزديكى على(ع) به پيامبر اكرم(ص) و بيانگر مقام امامت اوست بيان نمود و فرمود: «اما ترضى ان تكون منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبىّ بعدى؟ آيا خشنود نمىشوى كه تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسى باشى جز اين كه پس از من پيامبرى نيست (همانطورى كه هارون وصى بلافصل موسى بود، تو نيز جانشين و خليفه من باشى»(50)
در اين جنگ به ظاهر همراه پيامبر نبود ولى نهايت درجه همراهى با پيامبر(ص) را داشت چرا كه تهمتها را به جان خريد و به دستور پيامبر اكرم(ص) در مدينه باقى ماند و حديث منزلت را نيز به عنوان پاداش اين فرمانبرى و همراهى دريافت نمود.
آرى به خاطر همين همراهى است كه خداوند نيز او را در جريان مباهله، در آيه تطهير، در آيه تبليغ و ولايت و همه جا در كنار پيامبر قرار داده، و پيامبر(ص) نيز او را از خود دانسته و به منزله جان خويش مىشمارد. دست على در دست پيامبر(ص)
در سال حجةالوداع وقتى پيامبر اكرم براى انجام فريضه حج حركت كرد، على(ع) در يمن بود و خود را به پيامبر اكرم(ص) رساند و براى عمره محرم شد. آن گاه على(ع) نزد رسول خدا رفت و خبر سفر يمن را به اطلاع او رساند رسول خدا(ص) به او فرمود: برخيز و طواف كن و همانند اصحابت از احرام خارج شو. على(ع) عرض كرد يا رسول اللّه! من هنگامى كه محرم مىشدم، گفتم: خدايا! محرم مىشوم همان گونه كه نبى و عبد و رسول تو محمد(ص) محرم شده است. پيامبر(ص) فرمود: آيا با خود قربانى آوردهاى؟ على(ع) گفت: نياوردهام پس رسول خدا او را در قربانى اى كه با خود آورده بود شريك نمود، و على (ع) در احرام با رسول (ص) خدا باقى ماند تا از حج فارغ شدند آنگاه رسول خدا (ص) آن شتران را از طرف خود و على قربانى نمود.(51)
و برخى افراد كه از على(ع) در نزد پيامبر(ص) شكايت كرده بودند كه حلههاى بيت المال را اجازه نداده استفاده كنيم، پيامبر(ع) فرمود: «مردم! از على شكايت نكنيد سوگند به خدا خشونتش در راه خدا بالاتر از آن است كه از او شكايت شود.»(52)
پيامبر اكرم (ص) در روز نهم در عرفات فرمود: «على منّى و انا من علىٍّ و لا يؤدّى عنى الّا انا و علىٌ ؛ على از من و من از على هستم و از من چيزى را ادا نكند مگر خودم يا على»(53)
روز پنج شنبه هجدهم ذى حجّه كاروان به جحفه رسيد، حضرت بعد از خطبه مفصّل دست على(ع) را گرفته بلند نمود به گونهاى كه سفيدى زير بغل هر دو نمايان شد، جملاتى فرمود تا رسيد به اين جمله «فمن كنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه؛پس هر كس من مولاى او هستم (بعد از من) على مولاى اوست» و اين جمله را نيز سه بار تكرار نمود.(54)
در غدير نه تنها همراهى على (ع) با پيامبر تثبيت شد كه ادامه خط رسالت در قالب امامت بر دوش على(ع) گذاشته شد تا همراهى و همكارى اين دو برادر ابدى و هميشگى شود. سر مبارك پيامبر(ص) به دامن على(ع)
همراهى و همكارى اين دو شخصيت برتر عالم هستى به دوران جنگ و طول 23 سال رسالت منحصر نمىشود بلكه على (ع) از كودكى با او و هميار او بود تا لحظه جان دادن و رحلت پيامبر اكرم (ص) و حضرت نيز تا آخرين لحظه بر امامت و فضيلت على(ع) تاكيد داشت، در روزهاى آخر هنگامى كه سران صحابه به نزد پيامبر اكرم (ص) به عيادت آمدند، فرمود: كاغذ و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد. در اين لحظه خليفه دوّم سكوت را شكست و گفت: بيمارى بر پيامبر غلبه كرده قرآن پيش شما است، كتاب آسمانى ما را كافى است، بر اثر اين حرف اختلافاتى در گرفت كه باعث ناراحتى پيامبر اكرم(ص) شد و به قول ابن عباس، بزرگترين مصيبتى كه براى اسلام پيش آمد اين بود كه اختلاف اصحاب مانع از آن شد كه پيامبر نامه مورد نظر خود را بنويسد.(55)
البته حضرت موضوع را جبران كرد، دستى بر دوش على گذاشت و دستى بر شانه ميمونه روانه مسجد شد، در حالى كه به شدّت، درد توان فرسا را تحمل مىكرد، به مردم فرمود: من دو چيز گرانبها را بين شما مىگذارم يكى قرآن و ديگرى همان عترت من است.(56) و در رأس اهل بيت على(ع) قرار دارد. وقتى برگشت منزل در آخرين لحظات عمر خويش چشمان خود را باز كرد و گفت: برادرم را صدا بزنيد على را صدا زدند، او در كنار بستر پيامبر نشست، و لحظات احتضار پيامبر فرا رسيد و در حالى جان سپرد كه سر او در آغوش على بود.(57)
امير مؤمنان على(ع) خود در اين باره مىفرمايد: «و لقد قبض رسول اللّه و انّ رأسه لعلى صدرى… و لقد ولّيت غسله و الملائكة اعوانى ؛براستى رسول خدا(ص) در حالى كه سر او بر سينه من بود قبض روح شد… و غسل او را با يارى ملائكه من انجام دادم.»(58)
و همين طور مراسم تكفين حضرت نيز توسط على(ع) انجام گرفت (59) بعداز كفن كردن صورت پيامبر(ص) را باز كرد در حالى كه اشك مىريخت اين جملات را گفت: پدرم و مادرم فداى تو باد اى رسول خدا براستى با مرگ تو چيزى (و وحيى)قطع شد كه با مرگ ديگران اين گونه قطع نمىشود، و با مرگ تو رشته پيامبرى، و فرود آمدن پيام و اخبار آسمانى گسست.
مصيبت تو ديگر مصيبت ديدگان را به شكيبايى واداشت و همه را در مصيبت تو يكسان عزادار كرد. اگر به شكيبايى امر نمىكردى، و از بى تابى نهى نمىفرمودى، آن قدر اشك مىريختم تا اشك هايم تمام شود و اين درد جانكاه هميشه در من خواهد ماند، و اندوهم جاودانه شد كه همه اينها در مصيبت تو ناچيز است. چه بايد كرد كه زندگى را دوباره نمىتوان بازگرداند و مرگ را نمىشود مانع شد، پدر و مادرم فداى تو بود ما را در پيشگاه پروردگارت ياد كن و در خاطر خود نگه دار.(60) اولين كسى كه بر جنازه پيامبر نماز گزارد على(ع) بود و بعد از پيامبر(ص) نيز با سنت و دستورات پيامبر زندگى كرد تا خود نيز دار فانى را وداع گفت و شربت شهادت نوشيد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سيره ابن هشام، ج 1، ص 246، به نقل از فروغ ابديت جعفر سبحانى، قم، دارالتبليغ اسلامى، ج 1، ص 201. 2. نهج البلاغه، خطبه 192 (قاصعه) ص 398 شماره 115، ترجمه محمد دشتى. 3. حراء كوهى است در شمال مكّه به فاصله 6 كيلومترى. بر دامنه جنوبى كوه در ارتفاع 160 مترى (به فاصله نيم ساعت) غارى وجود دارد كه پيامبران گذشته و حضرت ابراهيم در آن عبادت مىكردند و خلوتگاه عبادت رسول خدا(ص) نيز بود كه آيات آغازين قرآن در آن جا نازل شد. 4. نهج البلاغه، همان، ص 398. 5. تاريخ بغداد، ج 14، ص 155. 6. الغدير، علامه امينى، دارالكتب الاسلاميه، ج 3، ص 221 و روايت 9. 7. همان، ص 220، روايت 4. 8. همان، ص 221، روايت 1. 9. همان، ص 221، روايت 2 – 4. 10. تاريخ طبرى، ج 2، ص 211، كامل ابن اثير ج 2، ص 37 – 38، اعلام الورى، ص 25، فروغ ابديت، ج1، ص 203، طبقات ابن سعد، ج 8، ص 17، قصّه كوفه، نظرى منفرد، ص 46 – 47. 11. سوره شعرا، آيه 214. 12. تاريخ طبرى، ج 2، ص 63-62؛ تاريخ كامل ابن اثير، ج 2، ص 40 – 41، مسند احمد حنبل، ج 1، ص 111؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 13، ص 210 – 221؛ فروغ ابديت، ج 1، ص 212 – 214. 13. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 192، ص 400. 14. سوره انفال، آيه 30. 15. كامل ابن اثير، ج 2، ص 103؛تاريخ طبرى، ج 2، ص 372، قصه هجرت، نظرى منفرد، ص 86. 16. تاريخ روضة الصفا، ج 2، ص 176؛تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 92؛ نورالابصار، ص 77، الفصول المهمه، ص 47. 17. كامل ابن اثير، ج 2، ص 103، قصه هجرت، همان، ص 86 پاورقى. 18. سوره بقره، آيه 207. 19. بحارالانوار، ج 19، ص 56 ؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 101. 20. ارشاد شيخ مفيد، ج 1، ص 52 ؛ قصه هجرت، ص 89، 21. سيره حلبيّه، ج 2، ص 37؛ بحارالانوار، ج 19، ص 61. 22. روضه كافى، ص 340، حديث 536؛اعلام الورى، ص 76 ؛ قصّه هجرت، ص 120. 23. ينابيع المودة، ج 1، ص 55؛ البدايه و النهايه، ابن كثير، ص 226، ج 2؛ فروغ ابديت، ج 1، ص 375 ؛ سيره حلبيّه، ج 2، ص 21. 24. مناقب ابن شهر آشوب، ج 2، ص 186. 25. الغدير، همان، ج 3، ص 223؛ المضف لابن ابى شيبه، ج 12، ص 65، ح 12133. 26. فروغ ابديت، ج 1، ص 408. 27. همان، ص 418، نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 516 نامه 26 با اندك تفاوتى و رك تاريخ طبرى، ج 2، ص 445. 28. بحارالانوار،ج 19، ص 255. 29. كامل ابن اثير، ج 2، ص 107 به نقل از فروغ ابديت، ج 2، ص 474. 30. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 14، ص 251؛ فروغ ابديت، ج 2، ص 475. 31. تاريخ طبرى، ج 2، ص 514؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 154؛ قصّه هجرت، ص 321. 32. ارشاد شيخ مفيد، ج 1، ص 85. 33. الفصول المهمّه، ص 57، قصّه هجرت، ص 320. 34. اعيان الشيعه، ج 1، ص 399، قصه هجرت، ص 328. 35. اعيان الشيعه، سيد محسن الامين، دارالتعارف، ج 1، ص 397. 36. سوره انبياء، آيه 89. 37. كنزالفوائد، ص 137، به نقل از فروغ ابديت، ج 2، ص 545. 38. بحارالانوار، ج 20، ص 216، مستدرك حاكم، ج 30، ص 32. 39. تاريخ طبرى، ج 3، ص 12؛ صحيح بخارى، ج 5، ص 171؛ قصه هجرت، ص 497 – 499. 40. اعيان الشيعه، همان، ج 1، ص 405. 41. همان، و ر ك قصّه هجرت، ص 502. 42. خصال صدوق، ج 2، ص 16؛ فروغ ابديت، ج 2، ص 659. 43. روضةالصفا، ج 2، ص 462 ؛ سير حلبيّه، ج 3، ص 99، 101 به نقل از قصه هجرت، ص 586. 44. سوره توبه، آيه 26. 45. مجمع البيان، ج 5، ص 17. 46. سيره زينى دحلان، ج 2، ص 351 و قصّه هجرت، ص 614. 47. سوره آل عمران، آيه 61. 48. همان، آيه 62. 49. ر – ك كشاف، زمخشرى، ج 1، ص 282 – 283، مفاتيح الغيب، ج 2، ص 471 – 472؛ فروغ ابديت، همان، ج 2، ص 818؛ ابن اثير، كامل، ج 2، ص 112. 50. سوره احزاب، آيه 33. 51. بحارالانوار، ج 21، ص 207، سيره ابن هشام، ج 2، ص520. 52. ارشاد شيخ مفيد، ج 1، ص 171، قصّه هجرت، ص 728. 53. طبرى، تاريخ، ج 3، ص 148، قصّه هجرت، ص 729. 54. المراجعات، مراجعه، ص 48. 55. الغدير، همان، ج 1، ص 10. 56. صبح بخارى، كتاب علم، ج 2، ص 14، صح مسلم، ج 2، ص 14، مسند احمد، ج 1، ص 325، طبقات كبرى، ج 2، ص 244. 57. بحار الانوار، ج 22، ص 476. 58. طبقات، ج 2، ص 263، قصه هجرت، ص 774-776. 59. نهج البلاغه، فروغ ابديت، ج2، ص 870. 60. نهج البلاغه، خطبه 235، ص 472، محمد دشتى.
ابراز نگرانى كنگره آمريكا از قدرت يافتن شيعيان در لبنان
كنگره آمريكا اخيراً در گزارشى با ارائه آمارى درباره جمعيت شيعيان در لبنان نسبت به قدرت يافتن آنها در اين كشور ابراز نگرانى كرد.
آمار منتشره از سوى كنگره درباره جمعيت طوايف مختلف بدين شرح است:
شيعيان: يك ميليون و 192 هزار نفر (34 درصد كل جمعيت). اهل سنت: 700 هزار نفر(20 درصد). مارونىها: 666 هزار نفر(19 درصد). دروزىها: 280 هزار نفر(8 درصد). ارتودوكس: 210 هزار نفر(6 درصد). ارمنىها: 210 هزار نفر(6 درصد). كاتوليك: 75 هزار نفر(5 درصد). سايرين: 70 هزار نفر(2 درصد).
در اين گزارش به منشور ملى سال 1943 پرداخته شده كه در آن نقش اصلى به مسيحيان داده شده تا اينكه پس از 15 سال جنگ داخلى، رنه معوض به عنوان رئيس جمهورى برگزيده شد. وى پس از مدتى ترور و الياس هراوى جانشين وى شد. در حال حاضر نيز اميللحود رياست جمهورى لبنان را بر عهده دارد كه در دوران وى رفيق حريرى نخست وزير لبنان بر اثر انفجارى مهيب كشته شد و اين ترور آغاز مرحلهاى جديد در لبنان بود كه در آن سوريه به دست داشتن در اين ترور متهم شد. در ادامه گزارش به روابط لبنان و ايالات متحده آمريكا در خلال دهههاى گذشته پرداخته شده است.
يكى ديگر از محورهاى گزارش، ناتوانى دولت لبنان در برابر حزب اللّه است كه باعث شده سنيوره نتواند به جز نام مقاومت نامى ديگر را براى اين جريان مورد استفاده قرار دهد. از سوى ديگر توافق ميان حزب اللّه و جريان ملى آزاد موازنه قوا را كه پس از ترور حريرى ايجاد شده بود، تعديل كرد.
در بخش حضور خارجى در لبنان، گزارش به حضور نيروهاى سوريه در لبنان در سالهاى گذشته و قطعنامه 1559 مىپردازد. بر اساس گزارش «ترى رود لارسن» فرستاده سازمان ملل به منطقه، با اين حال سازمان اطلاعات سوريه همچنان در لبنان حضور دارد اما مدركى در اين زمينه در دسترس نمىباشد.
گزارش در ادامه به اوضاع فلسطينىهاى ساكن لبنان پرداخته و مىگويد كه اصول گرايان فلسطينى را بايد به حساب آورد به ويژه كه فلسطينىهاى ساكن لبنان با القاعده در ارتباط بوده و برخى از آنها در عراق با نيروهاى آمريكايى جنگيدهاند. از جمله گروههاى القاعده مىتوان به «جندالشام» با 100 عضو و «عصبة الانصار» با 400 عضو اشاره نمود. بر اساس گزارش، بحران با حزباللّه با اوضاع فلسطين و نوع رابطه اين حزب با جنبش حماس فلسطين مرتبط است.
دولت آمريكا درصدد ارزيابى مجدد راهكارهايش در لبنان است. اين دولت از يك سو با قدرت از ارتش اسرائيل در برابر سازمانهاى تروريستى حمايت و بر حق اسرائيل در زمينه دفاع از خود تأكيد مىكند و از سوى ديگر خواهان ادامه روند دموكراسى در لبنان است.
گزارش كنگره در ادامه با هشدار نسبت به احتمال بروز جنگى داخلى يا سيطره جريانهاى تندروى طرفدار ايران و روسيه مىنويسد: اهداف آمريكا در چنين صورتى ضربات سنگينى خواهد خورد. اين در حالى است كه ايالات متحده كه خواهان نظام چند حزبى، اقتصاد آزاد و دموكراسى سياسى در لبنان است نمىتواند بازگشت لبنان به فضاى جنگ داخلى را تحمل نمايد. آمريكا نمىخواهد كه سازمانهاى مسلح را در مرزهاى لبنان و اسرائيل و همچنين بىثباتى در اين مرزها و منطقه را ببيند اما رشد نفوذ سوريه و ايران در منطقه و حمايت از تندروى و دشمنى با غرب و همچنين شبه نظاميان مخالف اسرائيل، اهداف آمريكا در زمينه مبارزه با تروريسم و ايجاد ثبات در منطقه را در معرض خطر قرار داده و آن را با مشكلاتى مواجه مىسازد.
پاورقي ها:
در آمدى بر سيره سياسى امام على ع
آغازين سخن
بررسى سيره پيشوايان معصوم(ع) در راستاى تشكيل حكومت اسلامى و به عهده گرفتن زمام اداره امور جامعه از مواردى است كه علاوه بر هدايت و نجات انسانها، نقش قابل تأمّلى را در حفظ آرمانهاى جامعه مسلمين ايفا مىكند.
از اين رو آن بزرگواران در دوران امامت خويش همواره در صدد تأسيس حكومت اسلامى بودند و آن را مسؤوليتى مهم از جانب خداى سبحان مىدانستند. گرچه دوران امامت حضرت على(ع) بسيار كوتاه بود، امّا خط مشى سياسى آن حضرت(ع) نشان مىدهد كه موضعگيرىاش معقولترين و پسنديدهترين روش ممكن بود و هرگونه حركت و موضعگيرى ديگرى غير از آن ممكن بود ضربات جبران ناپذيرى بر پيكر اسلام وارد سازد.
هر چند اميرمؤمنان على(ع) در مدت حكومت خويش به علت كارشكنىها و توطئههاى داخلى و خارجى نتوانست به همه آرمانهاى اصلاحى خود دست يابد، امّا بى شك در ارائه الگوى حكومتى بر مبناى تعاليم اسلام و منطبق با معيارهاى سياسى توفيق كامل داشت كه در اين نوشتار به خطوط برجسته آن به عنوان شاخصههاى آموزنده و سازنده اشاره مىشود، اميد است كه مورد توجه و عنايت مسؤولان واقعى و پويندگان راه امامت و ولايت قرار گيرد. عدالت خواهى و ظلم گريزى
اولين سياست حضرت على(ع) پس از پذيرش حكومت، برپايى عدالت و مبارزه با ظلم و تبعيض بود. از منظر آن حضرت قدرت و منصب ابزارى است براى برقرارى عدالت و احقاق حق و نابودى باطل.
مطالعه تاريخ زندگى اولين پيشواى شيعيان نشان گر آن است كه آن بزرگوار وقتى خلافت را پذيرفت، تمام سعىاش برقرارى عدالت و احياى ارزشهاى الهى و انسانى بود.
امام على(ع) علت پذيرش خلافت را بر هم خوردن عدالت در جامعه اسلامى شمرد و فرمود: «خدايا تو مىدانى كه من فرمانروايى و نشستن بر كرسى پادشاهى و رياست را اراده نكردهام و آنچه اراده كردهام تنها برپا داشتن حدود تو و تحقّق شرع تو و قراردادن امور در جاى خود و رساندن حقوق به صاحبانش و حركت در مسير سيره پيامبر(ص) است.»(1)
آن حضرت نيز در بيان بسيار زيبايى، ضرورت عدالت خواهى و ظلمگريزى خويش را به تصوير كشيده و فرموده است: «به خدا سوگند اگر تمام شب را بر روى خارها به سر ببرم و با غل و زنجير به اين سو و آن سو كشيده شوم، برايم بهتر است كه خداوند و پيامبرش را در حالى در قيامت ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم و چيزى از اموال عمومى را غصب كرده باشم.»(2)
برخورد انعطافناپذير و پرصلابت آن امام در برخورد با برادرش عقيل كه تقاضاى امتيازى از بيت المال مىكرد، نمونه بارزى از اهتمام آن حضرت بر اجراى عدالت و ظلم گريزى بود. قانون محورى
اصل ديگرى كه اميرالمؤمنين(ع) در سياست، مورد نظر داشت، «قانون محورى» بود، زيرا نظم در جامعه در سايه ايمان به قانون و عمل به آن پديد مىآيد و اگر پاسدار قانون، خود قانون شكنى كند، قانون شكنى براى همگان آسان مىگردد. آن حضرت قوانين الهى را بىپروا و بدون واهمه اجرا مىكرد و هرگز عواطف انسانى يا پيوند خويشاوندى، وى را تحت تأثير قرار نمىداد.
اميرمؤمنان على(ع) در طول زمامدارى خود، حتى يك لحظه از قانون گرايى كنار نرفت. يكسان نگرى او به قانون زبانزد همگان بود. «نجاشى» يكى از شاعران به نام عصر امام على(ع) بود و پيوسته با شعر خود، على(ع) را يارى مىكرد و به سرودهاى شاميان در انتقاد از آن حضرت پاسخ مىداد. اشعار حماسى او در پيشرفت سپاه امام مؤثر بود، ولى يك روز آلوده به گناه شد و لب به شراب زد و گناه او نزد حضرت على(ع) ثابت شد. آن بزرگوار بدون اين كه مقام و موقعيت او را در نظر بگيرد، حدّ شراب را بر او جارى ساخت.
اجراى حد بر قبيله شاعر، گران آمد و يكى از بزرگان به نام «طارق» بر على(ع) وارد شد و چنين گفت: «يا على! با اجراى حدّ بر شاعر قبيله ما، نجاشى، سينه ما را مجروح ساختى و تفرقه در ميان ما پديد آوردى. ما را به پيمودن راهى وادار كردى كه مىدانيم پايان آن جهنّم است (جدايى از تو و پيوستن به معاويه).
امير مؤمنان در پاسخ به او، مسئله قانونگرايى را يادآور شد و فرمود: اجراى حدود الهى بر غير خاشعان و خاضعان سنگين است. اى برادر بنىنهد! نجاشى فردى است از مسلمانان كه پرده حرمت يكى از محرّمات الهى را پاره كرده، لذا حد را براى او اجرا كرديم تا كفّاره گناهان او باشد.»(3) شايسته سالارى
امام على(ع) ميراث دار حكومتى بود كه در نظامهاى گوناگون ادارى، گزينشى، قضايى، نظامى و… روابط، جانشين ضوابط شده بود و انگيزههاى دودمانى، تملّق، ثروت اندوزى و قدرت نمايى، جانشين اصل تقوا و شايسته سالارى گرديده بود.
لذا به جاى افراد لايق و شايسته اعضاى خاندان زمامدار، متملّقان و فرصت طلبان در مراكز تصميمگيرى نفوذ كرده بودند و تحت عنوان مقدسات اسلامى و در سايه حكومت دينى، به دنبال كسب مقام و جمع آورى ثروتهاى باد آورده و اشباع نمودن خواستهها و تمايلات نفسانى مىپرداختند و در اين راه هيچ گونه حد و مرزى قايل نمىشدند.(4)
پيشواى بزرگ شيعيان با توجه به نابسامانىهاى مزبور، پس از دستيابى به حكومت با قاطعيّت فرمود: «و الّذى بعثه بالحقّ لتبلبلن بلبلةً و لتغربلنّ غربلةً و لتساطنّ سوط القدر حتّى يعود أسفلكم اعلاكم و اعلاكم اسفلكم و ليسبقنّ سابقون كانوا قصروا و ليقصّرنّ سبّاقون كانوا سبقوا؛(5) سوگند به خدايى كه پيامبر(ص) را به حق مبعوث كرد، سخت آزمايش مىشديد و چون دانهاى كه در غربال مىريزند يا غذايى كه در ديگ گذارند، به هم خواهيد ريخت و زير و رو خواهيد شد تا آن كه پايين به بالا و بالا به پايين رود. آنان كه سابقهاى در اسلام داشتند و تاكنون منزوى بودند، بر سر كار مىآيند و آنهايى كه به ناحق پيشى گرفتند، عقب زده خواهند شد.»
با يك نگاه گذرا به كارگزاران آن حضرت در مقامات گوناگون سياسى، قضايى، نظامى و اقتصادى چنين برداشت مىشود كه هيچ چيز جز شايسته سالارى در عزل و نصب و برآمدن و برافتادن آنها دخالت نداشته است. قدرتمندانى كه پيش از رهبرى آن پيشواى معصوم بر اساس تعلّقات خانوادگى، قدرت مالى و مصلحت جويى بر سر كار آمده بودند، فوراً بر كنار شدند و متعهدان كارشناس و لايق به كار گمارده شدند.
قاطعيّت بىمانند امام در برابر انحرافات و زيادهخواهىهاى سردمدارانى چون طلحه، زبير و معاويه، نشانه اهتمام آن حضرت در مورد تعهد و ايمان كارگزاران نظام اسلامى است.
پايمردى و توجه حضرت على(ع) به شايسته سالارى به اندازهاى بود كه حتى وحدت مسلمانان و يكپارچگى جهان اسلام نتوانست او را در اجراى شايسته سالارى به ترديد وادارد.
او تاوان جنگهاى تحميلى، جمل، صفين و نهروان را بر دوش كشيد، امّا هرگز براى بقاى دولت و گسترش سلطه خويش از اصول اسلامى و ارزشهاى بلند دينى از جمله شايسته سالارى مايه نگذاشت.(6) حقمدارى و اخلاق سياسى
يكى از مهمترين اهداف مولاى متقيان ارايه تصويرى اخلاقى از سياست بود. انديشههاى آن حضرت درباره سياست اخلاقى كاملاً اصيل است و به همين جهت در بررسى انديشههاى ايشان در اين زمينه به هيچ انديشه سياسى كهن و نو نياز نيست.
مبناى اخلاق از ديدگاه امام على(ع) حق مدارى است. امام به طور كلى تابع دستورات الهى بود و اصول اخلاقى را در زندگى فردى و سياسى خود كاملاً رعايت مىكرد.
جوهر انديشههاى اخلاقى امام على(ع) تفكيك مطلق حق و باطل و اطاعت كامل از حق است. حضرت در اينباره مىفرمايد: «فوالّذى لااله الّا هو انّى لعلى جادّة الحقّ…؛(7) سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست! من در جاده حق قدم بر مىدارم…»
از نظر حضرت على(ع) تشخيص حق اهميت حياتى دارد، ولى پيروى از حق مهمتر است. به همين دليل در انديشه آن امام همام «نسبىگرايى» راه ندارد و تمام مبارزاتش براى نشان دادن تفاوت حق و باطل بود. ايشان نزاع اصلى انسانها را نزاع حق و باطل مىداند و با بينشى مذهبى و الهى بزرگترين عامل اختلاف افراد بشر را پيروى عدّهاى از حق و عدّهاى ديگر از باطل مىداند.(8)
وصى پيامبر(ص) معتقد است: اگر زمانى حق و باطل با هم آميزند، تنها كسانى كه مورد لطف خدا قرار دارند، نجات مىيابند. پس اگر باطل از امتزاج و آميختگى با حق جدا باشد، مردم حق جو منحرف نمىشوند و اگر حق از پوشش باطل جدا شود و آزاد گردد، زبان بدخواهان از آن قطع مىگردد، ولى قسمتى از حق و قسمتى از باطل گرفته و مخلوط مىشوند. اينجاست كه شيطان بر اولياى خود مسلّط مىشود و آنان را فريب مىدهد، ولى آنانى كه مورد لطف الهى هستند نجات مىيابند.»(9)
امام على(ع) در عرصه سياست و حكومت نيز اثبات حق و عمل به آن را وظيفه اصلى حاكم مىداند. از اين منظر تفكيك اخلاق از سياست غير ممكن مىشود و اخلاق جزئى از سياست مىگردد و سياستى كه از مدار اخلاق خارج بشود، در واقع از مدار حق خارج شده است. انسان محورى
مردم دارى يكى از اصول سياسى حضرت على(ع) در حكومتش بود. امام در نامهاى به مالك اشتر چنين مىنويسد: «…ولاتكوننّ عليهم ضارياً تغتنم اكلهم فانّهم صنفان: امّا اخٌ لك فى الدّين او نظيرٌ لك فى الخلق…؛(10) همچون درنده ضرر زننده نسبت به رعيّت نباش كه خوردن اموال آنان را غنيمت بشمارى، زيرا مردم دو دسته هستند: دستهاى برادر دينى تو و دستهاى ديگر در آفرينش با تو همانند هستند.»
آن حضرت براى جان و مال تمام انسانها تحت شرايطى احترام قايل بود و هرگز انسانى را به جرم مسلمان نبودن فاقد احترام و بىبهره از حقوق اجتماعى نمىشمرد نقل مىشود كه يك پيرمرد مسيحى در تمام عمر خود، كار و تلاش نموده بود، امّا در آخر عمر از طريق گدايى زندگى مىكرد، روزى اميرمؤمنان على(ع) در عبور از گذرگاهى با اين وضع رقّت بار روبه رو شد و از احوال اين پيرمرد جست وجو نمود. سرانجام معلوم شد كه اين مرد فاقد هر نوع امكانات زندگى است و جز گدايى راه ديگرى براى زندگى ندارد.
كسانى كه پيرمرد را مىشناختند آمدند و شهادت دادند كه اين پيرمرد مسيحى است و تا جوان بود و چشم داشت كار مىكرد. او اكنون كه هم جوانى را از دست داده و هم چشم را، نمىتواند كار بكند و ذخيرهاى هم ندارد و از روى ناچارى گدايى مىكند.
حضرت فرمود: عجب! تا وقتى كه توانايى داشت، از او كار كشيديد و اكنون او را به حال خود گذاشتهايد؟ سوابق اين مرد حكايت مىكند در مدّتى كه توانايى داشته كار كرده، بنابراين وظيفه حكومت و اجتماع است كه تا زنده است، او را تكفّل كند. برويد و از بيت المال به او مستمرى بدهيد.(11)
امام على(ع) در نامهاى به «قثم بن عباس» كارگزار آن حضرت در مكه چنين نوشت: «… و بامداد و شامگاه با مردم بنشين و آن را كه فتوا خواهد، فتوا ده و آن را كه نيازمند دانش است، بياموز و با دانا به گفت و گو بپرداز. مردم پيام تو را جز از زبان خودت از كسى نشنوندو براى ملاقات خويش واسطهاى قرار مده و هيچ نيازمندى را از ديدار خود محروم نساز، زيرا اگر در اولين برخورد از ديدارت محروم شدند، هر چند در پايان حاجت خويش بستانند ولى تو را نستايند».(12) انتقاد پذيرى
اولين امام شيعيان در مسائل اجتماعى به پيروان خود ميدان اظهار نظر مىداد و با اين كه در مقام رفيع عصمت جاى دارد و از خطا و طغيان مصون است، خود را در معرض انتقاد قرار مىداد و آماده پذيرش انتقاد اصحاب خود بود، زيرا اگر عظمت و موقعيّت والى مانع از انتقاد گردد، مسلّماً چرخ اصلاحات به كندى پيش مىرود و عقدههاى روحى براى افراد پديد مىآيد. از اين رو آن حضرت در يكى از سخنان خود يادآور مىشود كه نبايد زمامدار مسلمانان را فوق انتقاد انگاشت، بلكه بايد در مواردى او را به خطايش آگاه ساخت. باز مىفرمايد: «از گفتن حق يا رأى زدن در عدالت باز نايستيد كه من نه برتر از آنم كه خطا نكنم و نه در كار خويش از خطا ايمن هستم، مگر اين كه خدا مرا در كار نفس كفايت كند كه او از من بر آن تواناتر است.»(13)
بدون شك ائمه اطهار(ع) به حكم آيه «تطهير» از هر لغزشى مصون و معصوم هستند ولى در عين حال امام على(ع) به خطاپذيرى خود اشاره مىكند. اكنون بايد ديد چگونه مىتوان اين دو را با هم جمع كرد؟!
خطاپذيرى امام مربوط به وجود امكانى است و هر ممكن بالذاتى خطاپذير است ولى مانع از آن نيست كه در پرتو عنايات الهى از هر لغزشى مصون باشند. از اين گذشته هدف امام از اين سخن فتح مجال براى مسلمانان در طول زمان است تا افكار و انديشههاى خود را درباره سياستهاى زمامداران بازگو كنند كه اين آثار سازنده فراوانى به همراه دارد.(14) تملّق ستيزى
حضرت در خطبهاى كه در صفين ايراد نمود به شدّت ستايش گرى و چاپلوسى را نكوهش كرد و بر حاكمان واجب نمود كه به مقابله با اين آفت اجتماعى برخيزند و فرمود: «در نظر مردمان شايسته، زشتترين حالات زمامداران آن است كه بر آنان گمان رود كه دوستدار فخر و مباهات هستند و كارهايشان به حساب خود بزرگ بينى گذارده شود. بيزارم از آن كه بر من گمان آن بريد كه دوست دارم مرا بستاييد و من مدح و ثناى شما را بشنوم…»(15)
هنگامى كه دهقانان شهر «انبار» آن حضرت را بر سر راه صفين ملاقات كردند، به احترام وى پياده شدند و پيشاپيش او دويدند. حضرت فرمود: اين چه كارى بود كه كرديد؟ گفتند: عادتى است كه با آن حاكمان خود را بزرگ مىشماريم.
فرمود: به خدا سوگند كه حاكمان شما از اين كار سودى نبرند و شما در دنيايتان خود را به رنج و مشقت مىاندازيد و در آخرت بدبخت خواهيد شد و چه زيانبار است رنجى كه در پى آن كيفرى باشد و چه سودمند است آسايشى كه از آتش در امان است.(16) عفو و گذشت در منازعات سياسى
در درگيرىها، منازعات سياسى و جنگها افرادى كه اصول انسانى را نسبت به رقيب و دشمن خود رعايت نمايند، كمتر ديده مىشوند. برخى با غلبه بر طرف مقابل خود از هر ابزار و وسيله نامقدسى براى رسيدن به اهداف خود بهره مىجويند، امّا حضرت على(ع) هيچگاه از حريم عدل و انصاف و ملايمت و ملاطفت خارج نگرديد و اصول انسانى را رعايت مىنمود.
در پايان جنگ جمل كه نتيجه آن شكست سپاه ناكثين بود، آن حضرت اوضاع را به دقت بررسى كرد و عفو عمومى اعلام نمود. او به يارانش توصيه كرد كه فراريان را تعقيب نكنند، هيچ مجروحى را نكشند و هر كس سلاحش را بر زمين گذاشت، در امان خواهد بود.(17)
وصى رسول خدا(ص) پس از پيروزى بر اصحاب جمل با بازماندگان سپاه دشمن با عطوفت و ملايمت رفتار كرد.
شيوه رفتار امام با عايشه كه از سردمداران جنگ جمل بود و نسبت به آن حضرت بغض و كينه شديدى داشت، بسيار آموزنده و زيباست. او را به همراه چهل زن كه لباس نظامى مردانه پوشيده بودند، با احترام به مدينه فرستاد. عايشه مىپنداشت كه همراهان اعزامى او از سوى حضرت على(ع) مرد هستند و به همين علت مىگفت: على(ع) حرمت رسول خدا(ص) را در مورد من رعايت نكرده است، امّا پس از اين كه فهميد آنها زن هستند، براى امام دعا كرد كه حرمت پيامبر(ص) را در مورد او حفظ كرده است.(18)
در جنگ صفين با اين كه سپاه معاويه زودتر آب را تصرف كرده و سپاه على(ع) را از آن محروم كرده بود، پس از اين كه ياران امام آن را از تصرف دشمن بيرون آوردند، امام با دشمن مقابله به مثل نكرد و استفاده از آب را آزاد گذاشت.(19)
برخى از ياران معاويه چنين مىپنداشتند كه با افتادن آب دست سپاه عراق، آنها هم همچون سپاه شام رفتار خواهند كرد، امّا عمرو عاص خطاب به معاويه گفت: على(ع) مانند تو و يارانت رفتار نخواهد كرد.(20) امنيّت همگانى
حضرت على(ع) برقرارى امنيت را يكى از اهداف تأسيس حكومت خود مىداند و مىفرمايد: «اللّهمّ انّك تعلم انّه لم يكن الّذى كان منّا منافسةً فى سلطانٍ و لا التماس شىء من فضول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطّلة من حدودك؛(21) خدايا تو مىدانى كه جنگ و درگيرى ما براى به دست آوردن قدرت و حكومت و دنيا و ثروت نبود، بلكه مىخواستيم نشانههاى حق و دين تو را به جايگاه خويش بازگردانيم و در سرزمينهاى تو اصلاح را ظاهر كنيم تا بندگان ستم ديدهات در امن و امان زندگى كنند و قوانين و مقررات فراموش شده تو بار ديگر اجرا گردد.»
هدف آن حضرت از تأسيس حكومت، ايجاد امنيت فكرى، مالى و روانى از همه جهت بوده است و نيز مىفرمايد: «سربازان به فرمان خداوند، قلعههاى محكم مردم، زينت فرمانروايان و باعث عزت دين هستند و راههاى امنيت به اين وسيله تأمين مىشود.»(22)
امام متقين در زمانى كه حكومت را در اختيار داشت با تمام وجود براى برقرارى امنيت همگانى تلاش مىكرد و در مواردى براى برهم نخوردن امنيت جامعه از حقوق مسلّم خويش صرف نظر مىنمود. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، ج 2، 299. 2. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 224، ص 458. 3. مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 147. 4. تاريخ تحليلى اسلام، سيد جعفر شهيدى، ص 118. 5. نهج البلاغه، خطبه 16، ص 59. 6. مجله معرفت، شماره 37، آذر و دى 1379، ص 27. 7. نهج البلاغه خطبه 197، ص 412. 8. فصلنامه فرهنگ كوثر، شماره 54، تابستان 1382، ص 66. 9. نهج البلاغه، خطبه 50، ص 102. 10. همان، نامه 53، ص 566. 11. وسايل الشيعه، حرّ عاملى، ج 2، ص 425. 12. نهج البلاغه، نامه 67، ص 608. 13. همان، خطبه 216، ص 444. 14. مجله معرفت، شماره 77، ارديبهشت 1383، ص 19. 15. نهج البلاغه، خطبه 216، ص 444. 16. همان، حكمت 37، ص 632 – 631. 17. تاريخ يعقوبى، احمد بن واضح يعقوبى، ج 2، ص 183. 18. الامامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى، ج 1، ص 78. 19. نهج البلاغه، ص 188. 20. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص 319. 21. نهج البلاغه، خطبه 131، ص 248. 22. همان، نامه 53، ص 572.
غدير، روز يأس كفّار و اكمال دين
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
غدير يكى از روزهاى بسيار مهم در تاريخ زندگى پيامبر اسلام(ص)، بلكه مهمترين حادثه در تاريخ اسلام است. زيرا روزى است كه پيامبر اسلام(ص) اميرالمؤمنين على را رسماً براى جانشينى خود تعيين كرد. روزى كه كفّار در ميان امواج يأس فرو رفتند، زيرا آنها انتظار داشتند كه آئين اسلام قائم به شخص باشد و با از ميان رفتن پيامبر اوضاع به حال سابق برگردد و اسلام به تدريج برچيده شود، چنان كه در جنگ احد وقتى كه پيامبر(ص) مجروح شد و عدّهاى شايع كردند كه آن حضرت كشته شد. شيوع اين خبر باعث ايجاد اميد و اثر مثبت در كفار و مشركان و تزلزل در ميان مسلمانان گرديد به گونهاى كه عدّهاى به سرعت از ميدان جنگ خارج شدند، آيهاى نازل شد كه آن آيه حكايت از اين حقيقت دارد كه دين اسلام قائم به شخص نيست بلكه آئينى است كه تا ابد جاودان خواهد ماند. از اين رو فرمود: «و ما محمّد الّا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضرّاللّه شيئاً و سيجزى اللّه الشاكرين؛(1) محمّد(ص) تنها فرستاده خداست. پيش از او هم فرستادگانى بودند كه از دنيا رفتند اگر او بميرد يا كشته شود بايد شما سير قهقرايى كنيد و به آئين بت پرستى برگرديد به آنها كه به عقب برگردند و به دوران كفر و بتپرستى باز گردند تنها به خود زيان مىرسانند نه به خدا زيرا با اين عمل تنها سعادت خود را از بين برده و گرفتار شقاوت مىشوند و خدا كوشش شاكران را پاداش مىدهد.»
در واقع خدا با نزول اين آيه به همه جهانيان از جمله به مسلمانان توجه مىدهد كه اسلام قائم به فرد و شخص نيست از اين رو همگان بايد بدانند اسلام ماندنى است، در مكّه نيز وقتى عبداللّه پسر پيامبر از دنيا رفت. مشركان به دليل اين كه فرزند پسر را تداوم بخش برنامههاى پدر مىديدند. تصور مىكردند با رحلت پيامبر اكرم(ص) برنامههاى او به خاطر نداشتن فرزند ذكور تعطيل خواهد شد، خداوند سوره كوثر را بر آن حضرت نازل كرد تا اين سوره پاسخى باشد به مشركان و كفار و اين كه دشمن پيامبر ابتر است و برنامه اسلام و قرآن هرگز قطع نخواهد شد بلكه به بقاء خودش ادامه خواهد داد.
يكى از مراحلى كه قرآن يأس كفار را اعلام مىكند روز غدير است. زيرا هنگامى كه مشركان مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا و قدرت و عدالت بعد از پيامبر در ميان مسلمانان بىنظير بود به عنوان جانشينى آن حضرت انتخاب شد و از مردم براى او بيعت گرفت، يأس ونااميدى نسبت به آينده اسلام آنها را فرا گرفت و دريافتند كه اين دين و آئين ريشهدار و پايدار است. از اين رو قرآن فرمود: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلاتخشوهم و اخشون… .(2)»
امروز كفار از دين شما نااميد شدند، اول بايد ديد طمع كافر چه بود و حد و مرز آن چه اندازه بوده است تا معلوم شود كه امروز چه حادثهاى اتفاق افتاد كه توانست مخالفان اسلام را با تمام گستردگى آن و دشمنى آنان با كمال شدتش مأيوس و نا اميد كند وقتى اسلام ظهور كرد، كافران اعم از مشركان و يهوديان و مسيحيان به مبارزه با آن برخاستند زيرا آيين و دين خود را بر حق مىدانستند و روى تعصب و رسوبات جاهلى شرك را صحيح مىدانستند و سرانشان براى منافع ماديشان در حفظ آن مىكوشيدند و به يكديگر مىگفتند برويد بتها را حفظ كنيد، براى آنها در مقابل مشكلات صبر كنيد كه بتپرستى و حفظ بتها امرى است كه روى آن تصميم گرفته شده است همان طورى كه خداوند درباره امور مهم مىفرمايد: انّ ذلك من عزم الامور؛(3) يعنى كارى است كه بايد درباره آن تصميم گرفت.
يهوديان و مسيحيان هم دين خود را الهى و برحق مىدانستند و مىگفتند: «لن يدخل الجنة الامن كان هوداً او نصاراً».(4)
از اين رو گاهى رسول خدا را ديوانه و گاهى ساحر و گاهى كاهن و گاهى شاعر مىخواندند در واقع آنها بر دو كار تصميم گرفته بودند.
1- آيين خود را حفظ كنند از اين رو مىگفتند برويد و دين خود را حفظ كنيد.
2- از طرفى تلاش مىكردند تا اسلام را به هر وضعى است نابود كنند: «يريدون ان يطفئوا نور اللّه بافواههم؛(5) تلاششان اين بود كه نور خدا را خاموش كنند و براى خاموش كردن نور الهى هم مشركين نقش داشتند و هم كافران اما خداوند نورش را تمام مىكند، آنها مىخواستند دين شما را از شما بگيرند، شايان ذكر است، در واقع دشمنى و مخالفت مشركان و كافران مخالفت اقليمى و براى آب و خاك نيست بلكه براى خاموش كردن چراغ دين است و آنها از هر فرصتى براى اين منظور استفاده مىكنند بنابراين با اين كه كافران و مشركان مىخواستند با به سازش كشاندن پيامبر و برافروختن شعله جنگ و خاموش كردن نور الهى، دين را از بين ببرند اما در روز عيد غدير حادثه مهمى رخ داد كه كافران مأيوس شدند و آن نصب على(ع) به عنوان ولى و جانشين پيامبر(ص) بود زيرا آنها على(ع) را شناخته بودند كه او كيست و چه مىكند و چه مىگويد، از اين رو با روى كار آمدن على(ع) آن طمع خام به يأس مبدّل شد.
منشأ يأس كفّار آن است كه با نصب على(ع) دين داراى ولى و قيّم شد. دين از اين كه به شخص قائم باشد خارج و به معصوم متكى شد، در عصر پيامبر حفظ دين بر عهده پيامبر(ص) است و بعد از ارتحال آن حضرت بر عهده اهل بيت (ع) خواهد بود.
بعد از بيان اين مطلب به مسلمانان فرمود: از كفار نترسيد و از من بترسيد يعنى خطرى از ناحيه كفّار شما را تهديد نمىكند و اگر خطرى است از ناحيه خودتان هست. زيرا خداى سبحان وضع هيچ قومى را دگرگون نمىكند چز آن كه خودشان در خويشتن خويش دگرگونى ايجاد كنند «انّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بانفسهم(6)».
و ملتى اگر اين تحول در آنها ايجاد شده و خدا ترس شدند همگان از آنها مىترسند و آن هم عالم شدن است «انّما يخشى اللّه من عباده العلماء »(7).
فقط عالمان از ميان بندگان الهى خدا ترسند. و انسان خداترس مطيع خدا و مطيع خدا از روحيه بسيار بالايى برخوردار خواهد بود و انسان هايى كه داراى روحيه مقاوم باشند در مقابل دشمن پيروزند به ويژه اگر رهبرى عادل و دينشناسى هدايت مردم را برعهده بگيرد. در تفسير على ابن ابراهيم آمده است كه يأس كفار براى آن است كه ولايت اميرالمؤمنين على ابن ابيطالب نازل شده است.(8) اجراى عدالت توسط رهبر سبب يأس دشمن
حضرت على (ع) در نهج البلاغه فرمود: اگر والى رهبر سياسى نصب شد كه رابطه او با مردم بر اساس قسط و عدل باشد. هم مردم حقشان را اداء كنند و هم والى قسط و عدل را رعايت كند چنين نظامى ماندنى است و دشمنانى كه طمع در نابودى و براندازى آن نظام را داشته باشند نااميد و مأيوس خواهند شد.
واعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرّعيه و حقّ الرعية على الوالى فريضة فرضها الله سبحانه على كلٍّ فجعلها نظاماً لالفتهم و عزّاً لدينهم فليست تصلح الرعية الّا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الّا باستقامة الرعية فاذا ادّت الرعية الى الوالى حقّه و ادى الوالى اليها حقّها عزّ الحق بينهم و قامت مناهج الدين و اعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن، فصلح بذلك الزمان و طمع فى بقاء الدولة و يئست مطامع الاعداء؛(9).
در بيان حقوق الهى بزرگترين حق، حق رهبر بر مردم و حق مردم بر رهبر است، حق واجبى كه خداى سبحان بر دو گروه لازم شمرده و آن را عامل پايدارى پيوند ملت و رهبر و عزت دين قرار داد.
پس رعيت اصلاح نمىشود جز آن كه زمامداران اصلاح گردند و زمامداران اصلاح نمىشوند جز آن كه رعيت و مردم درست كار باشند.
آنگاه كه مردم حق رهبرى را ادا كنند و زمامدار حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزّت مىيابد و راههاى دين پديدار و نشانههاى عدالت بر قرار و سنت پيامبر(ص) پايدار گردد پس روزگار اصلاح شود و مردم در تداوم حكومت اميدوار و دشمن در آرزويش مأيوس مىشود.» اليوم اكملت لكم دينكم
در روز غدير بانصب على ابن ابيطالب (ع) دين كامل شد زيرا رهبرى پيدا كرد كه هم دين شناس است و هم عادل و معصوم است و هم دين را در همه ابعاد زندگى فردى و اجتماعى اجرا مىكند. امام باقر(ع) فرمودند: بنى الاسلام على خمسة اشياء على الصلاة و الزكاة و الحج و الصوم و الولاية. قال زراره و اىّ شىء من ذلك افضل فقال: الولاية افضل، لانّها مفتاحهن و الوالى هو الدليل عليهنّ؛(10)
دين داراى پنج پايه است: 1- نماز 2- زكات 3- حج 4- روزه 5 – ولايت از آن حضرت سئوال شد كدام يك از اين پنج پايه ارزش مندتر است فرمود: ولايت با فضيلتترين و با ارزشترين آن هاست و براى اين كه كسى خيال نكند كه ولايتى كه افضل بناهاى اسلام است به معناى محبت و اعتقاد به حقانيت اهل بيت و يا ولايت تكوينى است فرمود: ولايت كليد و مفتاح همه آنها و والى دليل بر آنها ست. يعنى ولايت به معناى حكومت و زعامت سياسى است و آن كه زعامت سياسى جامعه را برعهده دارد والى مسلمين است. او چون دين شناس و دين باور و متين و مفسّر دين و مجرى حدود آن و مدافع حريم است. كليد دين است. و اگر دين داراى ولى و قيمى با اوصاف گذشته باشد مقوّم دين و موجب كمال دين است، ناگفته نماند كه دين اسلام در زمان پيامبر(ص) نيز كامل بود زيرا در آن زمان قيّم و شارح و مبيّن دين و عامل و مجرى حدود و مدافع آن شخص آن حضرت بوده است و بعد از ارتحال آن حضرت اين شئون برعهده خليفه آن حضرت است و اين خليفه بايد با مستخلف عنه سنخيّت و هماهنگى داشته باشد و لذا جانشين رسول خدا از مقام عصمت برخوردار بود تا بتواند با برخوردارى از اين ويژگى به تفسير معصومانه وحى و اجراى آن بپردازد. مراد از كمال دين
واژه كمال در لغت مقابل نقص به كار مىرود و هنگامى چيزى بدان متصف شود كه هدف مورد نظر را بر آورده نمايد بنابراين تعيين (دقيق حد و مرز معناى آن وابسته به هدفى است كه از متعلق آن مد نظر است.
هنگامى كه اين واژه براى دين به كار مىرود اول بايد هدف آورنده آن را شناخت قدر جامع و مشترك همه اديان الهى كه همان دين پذيرفته شده در نزد خداى سبحان است، اسلام است، ان الدين عندالله الاسلام؛(11).
و اگر كسى غير از آن دينى را انتخاب كند پذيرفته نخواهد شد و من يتبغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه ؛(12).
و معناى دين در واقع تسليم و انقياد و فرمان بردارى در برابر خداى سبحان و فرمانهاى اوست و به عبارت ديگر دين در لغت به معناى خضوع و انقياد در برابر برنامه و مقررات معيّن مىآيد و در قرآن به معناى مجموعه معارف و احكام و مقرراتى اطلاق شده كه از جانب خداى سبحان نازل گشته تا برنامه زندگى بندگان باشد و مردم نيز بايد در برابر آن مقررات و معارف تسليم و منقاد باشند و دين در قرآن به كمال وصف شده است و حضرت اميرالمؤمنين(ع) نيز آن را به كمال وصف كرده است. از جمله در خطبه 86 فرمود :و انزل عليكم الكتاب تبيانا لكل شىء و عمّر فيكم نبيّه ازماناً حتى اكمل له و لكم فيما انزل من كتابه دينه الذى رضى لنفسه و انهى اليكم على لسانه؛(13).
خداى سبحان كتاب و قرآن را بر شما نازل كرد كه بيان گر همه چيز است و تمام امورى كه به هدايت و سعادت و نجات انسانها مربوط است در آن بيان شده است و پيامبر را آن مقدار در ميان شما عمر داده كه براى شما و او دينى را كه مورد رضاى اوست و در كتاب آسمانى اش نازل كرده كامل نمايد و برزبان پيامبرش اعمالى را كه بر شما لازم بود رسانده است.
بر اساس اين فراز از خطبه نهج البلاغه خداى سبحان به پيامبرش فرصت داده كه همه گفتنىها را بگويد و دين و آيين خدا را كامل گرداند و آن چه كه هدف اصلى از بعثت آن حضرت است يعنى مسئله انسان سازى و سعادت بشر در تمام زمينه هاست در بردارد. از جمله مسئله رهبرى دين بعد از خودش را نيز معرفى كرده است. در خطبه 183 نيز فرمود: القرآن آمرزاجر و صامت ناطق حجة الله على خلقه اخذ عليه ميثاقهم و ارتهن عليهم انفسهم اتمّ نوره و اكمل به دينه .
قرآن امر كننده و باز دارنده است، خاموش گويا و حجت خدا بر خلق است، خداوند پيمان عمل به آن را از بندگانش گرفته و آنان را در گروه دستورات قرآن قرار داده است، نور خدا را در ميان بندگان به وسيله آن كامل ساخت و دين و آيينش را با آن به حد كمال رساند.
در خطبه 18 نيز در جواب كسانى كه آراى متفاوت ارائه مىنمايند فرمود: ام انزل الله ديناً تاما فقصّرالرسول عن تبليغه و ادائه و الله سبحانه يقول: ما فرطنا فى الكتاب من شىء و فيه تبيان لكلّ شىء.
آيا خدا دين كاملى نازل كرده است ولى پيامبر در تبليغ و اداء آن كوتاهى نموده است حال آ نكه خداى متعال مىفرمايد: ما چيزى در قرآن فروگذار نكرديم و در قرآن بيان همه چيز آمده است.
بديهى است هيچ مسلمانى اين احتمال را درباره پيامبر نمىدهد كه او در تبليغ و اداء رسالت خود كوتاهى كرده باشد چرا كه در تبليغ و اداى وحى معصوم است بنابراين در تبليغ رسالت و وحى الهى كوتاهى نكرده است.
با توجه به اين كه دين خدا كامل است و در روز غدير به كامل بودن خبر داده است لازم است بدانيم كه كمال دين تنها به بيان احكام الهى نيست بلكه اين دين به مبيّن و شارح معصوم و مجرى معصوم دارد كه هم دين را به طور صحيح بيان كند و هم از تحريف و ايجاد بدعت در دين جلوگيرى نمايد و هم آن را به طور صحيح و كامل اجراء نمايد و اين، تحقق پيدا نمىكند جز اين كه پيامبر مسئول اين وظيفه مهم را مشخص نمايد و از ين رو در روايات كمال دين را به ولايت اميرالمؤمنين (ع) مىداند و اين امر در روز عيد غدير خم تحقق پيدا كرده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «يوم غدير خم افضل اعياد امتى و هو اليوم الذى امرنى الله تعالى ذكره فيه بنصب اخى على ابن ابيطالب (ع) علماً لامتى يهتدون به من بعدى و هو اليوم الذى اكمل الله فيه الدين و اتمّ على امتّى النعمة و رضى بهم الاسلام ديناً؛(14) روز غدير خم از با فضيلتترين عيدهاى امت من است و آن روزى است كه خداى سبحان به من امر كرد تا برادرم على را به عنوان نشانه امتم منصوب كنم تا آنها بعد از من به وسيله وى هدايت شوند و اين روز همان است كه دين در آن كامل شده ونعمت بر امتم تمام گرديد. و اسلام به عنوان دين براى آنها پسنديده شده است» و در حديث ديگرى امام رضا(ع) فرمود: «و امرالامامة من تمام الدين؛(15) تمام و كمال دين به امر امامت است.» سرّ آن همان است كه گفته شد، امام هم اين را تبيين مىكند و هم از تحريف آن جلوگيرى مىنمايد و هم نمىگذارد در دين بدعت ايجاد شود و هم دين را درست اجرا مىكند. و اتممت عليكم نعمتى
خدا در روز عيد غدير نعمت خود را بر امت مسلمان به اتمام رساند و آئين اسلام به تكامل نهايى خود رسيد. زيرا بدون تعيين جانشينى براى پيامبر و بدون روشن شدن وضع آينده مسلمانان اين آئين به تكامل نهايى نمىرسد.
براساس اين آيه دين نعمتى است كه روابط انسان را با خلق و خالق و نظام هستى تنظيم مىكند و زمينه عبادت و عبوديت را براى او فراهم مىسازد و با انتخاب جانشين براى پيامبر اين نعمت ويژه و مطلق الهى به مرحله پايانى خود مىرسد و با نصب على(ع) به عنوان جانشين، اسلام نيز به كمال لازم خود رسيده است. و رضيت لكم الاسلام دينا
اسلام را به عنوان دين نهايى براى شما پذيرفتم يعنى روز غدير روزى بود كه اسلام با تكميل برنامه هايش به عنوان آيين نهايى از طرف خداوند پذيرفته شده است و با توجه به اين كه در اين روز على(ع) به عنوان جانشين پيامبر منصوب شد روشن مىشود كه نعمت الهى بدون جهت يافتن با رهبرى الهى تمام و مرضىّ خدا نيست.
خداى سبحان در سوره نور كه پيش از سوره مائده بر پيامبر نازل شده است فرمود: «وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنّهم فى الارض كمااستخلف الذين من قبلهم و ليمكنّن لهم دينهم الذى ارتضى لهم وليبدّلنّهم من بعد خوفهم امناً؛(16).
خدا به آنهايى كه ايمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند وعده داده است كه آنها را خليفه خدا در روى زمين قرار دهد، همان طور كه پيشينيان آنان را چنين كرد و نيز وعده داد آئينى را كه براى آن پسنديده است مستقر و مستحكم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش بخشد.»
بر اساس اين آيه خداى متعال به مؤمنان و كسانى كه عمل صالح انجام دهند وعده داده است كه آئينى را كه پسنديده است در روى زمين مستقر مىسازد و زمانى اسلام در زمين مستقر و ريشهدار شد كه با ولايت توأم شده است.
اگر در اين آيه به مؤمنان وعده داده است كه سه ويژگى به افراد با ايمان اعطاء مىكند و آن خلافت در روى زمين و امنيت و آرامش براى پرستش پروردگار و استقرار دينى كه مورد رضاى خدا مىباشد با وعدهها در روز عيد غدير با نصب على (ع) و با نزول آيه اكمال دين جامه عمل پوشيده است زيرا در اين روز نمونه كامل فرد با ايمان و عمل صالح يعنى على ابن ابيطالب (ع) به جانشينى پيامبر مبعوث شده است. نتيجهگيرى
با توجه به مجموع مطالبى كه در رابطه با آيه اكمال دين مطرح شده روشن مىشود كه امامت و ولايت از اركانى است كه با تحقق آن، هم كفار مأيوس مىشوند و هم دين كامل مىگردد و هم نعمت خدا به پايان مىرسد و هم دين اسلام به عنوان دين پسنديده مرضىّ خدا قرار مىگيرد. بنابراين پذيرش امامت و ولايت به عنوان امرى اعتقادى از اهميت فوق العادهاى برخوردار است كه همگان بايد آن را بپذيرند و به آن ايمان پيدا كنند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره آل عمران، آيه 144. 2. سوره مائده، آيه 3. 3. سوره لقمان، آيه 17. 4. سوره بقره، آيه 111. 5. سوره توبه، آيه 32. 6. سوره رعد، آيه 11. 7. سوره فاطر، آيه 28. 8. تفسير نورالثقلين، ج 1، ص 587. 9. نهج البلاغه، خطبه 216. 10. اصول كافى، ج 2، ص 18. 11. سوره آل عمران، آيه 19. 12. همان، آيه 85. 13. نهج البلاغه، خطبه 86. 14. تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 589. 15. همان. 16. سوره نور، آيه 55.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
نظاميان صهيونيست در بيت حانون همه چيز را ويران كردند. (17/8/85)
نورى مالكى: با بعثىها و تروريستها مقابله مىكنيم.
فرياد ضد بوش سراسر اندونزى را فرا گرفت. (21/8/85)
كابينه سينيوره با استعفاى ششمين وزير در سراشيبى سقوط قرار گرفت.
حزب اللّه در آستانه تشكيل دولت قرار گرفت. (23/8/85)
فرانسه خواستار عقب نشينى نيروهاى آمريكايى از عراق شد.
كارتر رژيم صهيونيستى را عامل اصلى بحران خاورميانه معرفى كرد. (25/8/85)
سيد حسن نصراللّه: دولت بىاراده لبنان از واشنگتن دستور مىگيرد. (29/8/85)
بوش برو گم شو! اندونزى مستعمره نيست. (30/8/85)
ترور رئيس مجلس عراق نافرجام ماند. (2/9/85)
در پى اهانت سران ائتلاف 4 مارس، سيد حسن نصراللّه طرفداران خود را به آرامش فرا خواند.
آزادى معاون صدام طرح تازه آمريكا براى كودتا است.
شيعه كشى در عراق اوج گرفت. (4/9/85)
آمريكا، القاعده و بعثىها در قتل عام شيعيان عراق همكارى دارند. (5/9/85)
حزب اللّه: مردم براى سرنگونى دولت به خيابانها مىآيند.
اسلامگرايان در مرحله اول انتخابات بحرين به پيروزى چشمگيرى رسيدند. (6/9/85)
5 كودك عراقى با گلوله تانك اشغالگران به شهادت رسيدند.
كارتر رئيس جمهور اسبق آمريكا: فلسطين، سرزمين فلسطينىهاست نه اسرائيلىها. (9/9/85)
در پاسخ به فراخوان سيد حسن نصراللّه 2 ميليون لبنانى به حزب اللّه “آرى” گفتند.
آخرين گروه از نظاميان ايتاليايى خاك عراق را ترك كردند.
تظاهرات عظيم مردم لبنان براى سرنگونى دولت سينيوره انجام شد. (11/9/85)
اسلامگرايان اكثريت پارلمان بحرين را به دست گرفتند. (13/9/85)
در آستانه سقوط دولت لبنان، سينيوره به گلوله متوسل شد و حزب اللّه گفت: مقابله به مثل نمىكنيم. (14/9/85)
بن بلا نخستين رئيس جمهور پس از استقلال الجزاير: افتخار مىكنم كه سرباز سيد حسن نصراللّه باشم. (15/9/85) اخبار داخلى
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور بلاروس: كشورهاى مستقل با گسترش همكارى مشترك در برابر قدرتهاى سلطهگر ايستادگى كنند. (16/8/85)
مردم وفادار سمنان امروز ميزبان رهبر معظم انقلاب هستند. (17/8/85)
رهبر انقلاب در اجتماع به يادماندنى مردم سمنان: شكست پى در پى آمريكا در مقابل ايران اتفاقى نيست.
107 شركت تابعه وزارت نفت آماده واگذارى است. (18/8/85)
2 هزار ميليارد تومان اعتبار براى مبارزه با فقر اختصاص يافت. (21/8/85)
رهبر انقلاب در جمع مردم گرمسار: دولت براى خدمت به مردم كمر بسته است. (22/8/85)
وزير امور خارجه: بازنگرى در روابط با آژانس در دستور كار قرار گرفت. (23/8/85)
رهبر انقلاب در ديدار نبيه برى و جمعى از اعضاى حزب اللّه: لبنان نقطه آغاز شكست آمريكا و اسرائيل است.
رئيس جمهور: ظرف 2 سال همه سهامدار مىشوند. (24/8/85)
رئيس جمهور: تاقله رفيع انرژى هستهاى پيش خواهيم رفت. (25/8/85)
لاريجانى: تعليق غنى سازى را نمىپذيريم، تحقيق و توسعه فناورى هستهاى در ايران بايد كامل شود. (27/8/85)
در پى مقاومت تهران و مخالفت مسكو و پكن، آمريكا در برابر ايران يك گام ديگر عقب نشست.
محققان ايران در ساخت پوست زنده انسان در شرايط آزمايشگاهى به موفقيت رسيدند. (28/8/85)
مجلس انگشت نگارى از اتباع آمريكا را تصويب كرد.
ايران به جمع 3 كشور توليد كننده داروى بيمارى ام اس پيوست. (29/8/85)
مذاكرات رسمى رؤساى جمهور ايران و زيمبابوه در تهران آغاز شد.
رئيس جمهور در حاشيه بازديد 9 ساعته از سازمان صدا و سيما: ايران سوخت هستهاى مورد نياز خود را تا سال آينده تأمين خواهد كرد. (30/8/85)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور زيمبابوه: شكست پىدر پى آمريكا محصول پايدارى كشورهاست.
رئيس جمهور 3 وزير را مأمور رسيدگى به مشكلات مسكن اجارهاى كرد.
به مناسبت ارتحال آيت اللّه ميرزا جواد تبريزى اعلام عزاى عمومى شد. (1/9/85)
آخرين وداع با آيت اللّه تبريزى در موج اندوه تشييع كنندگان انجام شد. (2/9/85)
رهبر انقلاب: نيروهاى مسلح آماده باشند تا دشمنان طمع ورزى نورزند. (5/9/85)
در سقوط هواپيماى سپاه 38 نفر شهيد شدند.
جلال طالبانى به ايران آمد. بحران عراق در كانون مذاكرات تهران قرار گرفت.
حضرت آيت اللّه فاضل لنكرانى: عاملان توهين به پيامبر(ص) واجب القتل هستند. (7/9/85)
رهبر انقلاب در ديدار جلال طالبانى: عراق لقمهاى نيست كه از گلوى آمريكا پايين برود. (8/9/85)
تبليغات 164 نامزد مجلس خبرگان آغاز شد. (9/9/85)
رهبر انقلاب در ديدار نخست وزير تركيه: آمريكا با فضاحت از عراق خارج خواهد شد. (13/9/85)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور گامبيا: ايستادگى مسلمانان بر مبانى اسلامى مانع جولان قدرتهاى استكبارى مىشود. (14/9/85)
رئيس جمهور در اجتماع مردم مازندران: شورا و شهردارى نبايد محل اجحاف به مردم باشند. (15/9/85) اخبار خارجى
رسانهها و تحليلگران غرب: هيولاى صدام را ما به جان ملتها انداختيم. (17/8/85)
رئيس ستاد ارتش آمريكا: چارهاى جز خروج از عراق نداريم. (21/8/85)
اكثر نمايندگان مجلس دانمارك معتادند. (24/8/85)
آزمايش موشك هاتف – 5 با قابليت حمل كلاهك هستهاى در پاكستان انجام شد. (27/8/85)
با پيروزى “رافائل كوره” سياستمدار ضد آمريكايى، اكوادر هم به صف مخالفان آمريكا در آمريكاى لاتين پيوست. (7/9/85)
واشنگتن پست: با وجود دولت مالكى در عراق منافع آمريكا تأمين نمىشود.
هنرى كيسينجر وزير خارجه صهيونيست آمريكا مشاور سياسى پاپ شد. (12/9/85)
چاوز دوباره به رياست جمهورى ونزوئلا انتخاب شد. (14/9/85)
اشپيگل: نومحافظه كاران كاخ سفيد به آخر خط رسيدهاند. (15/9/85)
پاورقي ها:
على عليه السلام در كتاب خدا
مقاله وارده
دست بر قلم برديم تا با استعانت از خداوند سبحان بتوانيم ذرهاى از درياى بى كران صفات مولاى متقيان على(ع) را در كتاب آسمانى بيابيم و از خداوند متعال خواستاريم كه جسارت و گستاخى را بر ما ببخشد از آن رو كه ما قدرت فهم فضايل على(ع) را نداريم چه خامه شكسته و زبان الكن و فهم قاصر است و شناخت او فقط توسط خدا و پيغمبرش ميسّر مىشود و بس و ما هرچه بنويسيم و بخوانيم مثل آن است كه بر لب دريايى ايستاده باشيم و فقط از ساحل آن سود ببريم چون نمىتوانيم در وسط آن غوطه وربشويم چه هر كس به اندازه فهم و درك خود مىتواند از اين بحر لايتناهى استفاده كند.
در ضمن خاطر نشان مىشود مطالبى كه در اين جا مطرح شده كم و بيش خوانندگان محترم با آن آشنا هستند و تقريباً مطالب ما بازگو كننده صحبتها و نوشتههاى ديگران است و از اين رو كه سعى شده در حدّ توان قسمتى از آيات و مطالب مربوط به اين موضوع در اين مقاله گنجانده شود، حايز اهميت است.
از فضائل على(ع) سخن رانديم چون على(ع) از خانوادهاى است از بنىهاشم كه در همان اوائل رسالت پيامبر(ص) جزء اولين كسانى بودند كه ايمان آوردند و با او در سختيها و رنجها كه از سوى كافران تحميل مىشد و در تمام مصايب از قبيل شعب ابىطالب و تحت فشار گذاشتن پيامبر توسط كفار، كه دست از دعوت خود بردارد و مسائل ديگرى كه وجود داشت در كنار پيامبر بودند و از او دفاع مىكردند و على(ع) نيز در كنار پدر بزرگوار خود ابوطالب در كنار پيامبر و خانواده او بود و در غم و اندوه آنها شريك بود و على(ع) بعد از خديجه همسر پيامبر، اول كسى بود كه دعوت پيامبر را لبيك گفت و در همان جلسهاى كه پيامبر با خويشاوندان خويش در اوايل رسالت خود تشكيل داده بود علاقمندى به پيامبر و مسلمان شدن خود را مطرح كرد.
براى على(ع) همين بس كه او پسرعمو و داماد خاتم الانبياء(ص) بود و همسرى چون فاطمه سيده نساء عالمين داشت و فرزندانى چون حسن و حسين(ع) – سروران جوانان اهل بهشت – از او بودند. اگر بخواهيم نمونه بارزى از جامع خوبيها و فضايل را در تاريخ بيابيم جز على و خاندانش كس ديگر صاحب اين فضيلتها و امتيازها نبوده است و نيست. نخستين مسلمان چه كسى بود؟
در پاسخ اين سؤال همه متفقاً گفتهاند نخستين كس از زنان كه مسلمان شد خديجه همسر وفادار و فداكار پيامبر بوده و از مردان همه دانشمندان و مفسران شيعه به اتفاق گروه عظيمى از دانشمندان اهل سنت على عليه السلام را نخستين كسى از مردان مىدانند كه دعوت پيامبر را پاسخ گفت .
اين مطالب را در ذيل آيه 100 از سوره توبه مطرح كردهاند و مىگويند منظور از «السابقون الاولون من المهاجرين و الانصارو…» همان حضرت على(ع) است كه اولين مسلمان است.(1) حديث ديگرى از پيامبر داريم در رابطه با اينكه حضرت على(ع) را اولين مسلمان و اولين ايمان آورنده مىداند: «يا على انت اوّل المؤمنين ايماناً و اول المسلمين اسلاماً و انت منّى بمنزلة هارون من موسى».(2)
قابل توجه اين كه حديث معروفى در اينجا داريم كه در كتب شيعه و اهل تسنن نقل شده است. طبق اين حديث آيه فوق درباره پيامبر(ص) و على عليه السلام نازل شده است. چون پيامبر دخترش فاطمه(س) را به همسرى على(ع) در آورد، به اين ترتيب على(ع) هم پسر عموى پيامبر و هم همسر دخترش بود و اين است معنى (نسباًو صهراً).(3)
سوره اعراف آيه 44 «…فأذّن مؤذن بينهم ان لعنة اللّه على الظالمين؛ندا دهندهاى در ميان آنها ندا مىدهد كه لعنت خدا بر ستمگران باد.» در اين كه اين مؤذن (ندا دهنده) كه صداى او را همگان مىشنوند و در حقيقت، سيطره تفوقى بر همه آنها دارد كيست؟ از آيه چيزى استفاده نمىشود ولى در روايات اسلامى كه در تفسير و توضيح آيه فوق آمده است غالباً به اميرمؤمنان على(ع) تفسير شده است. حاكم ابوالقاسم حسكانى كه از دانشمندان اهل سنت است به سند خود از محمد حنفيه از على(ع) نقل مىكند كه فرمود: «انا ذلك المؤذن ؛ آنكه اين ندا را مىدهد منم» و همچنين به سند خود از ابن عباس نقل مىكند كه على(ع) در قرآن نامهايى دارد كه مردم نمىدانند از جمله مؤذّن در آيه شريفه: «فاذّن مؤذن بينهم» على است كه اين ندا را در مىدهد و مىگويد: «الا لعنة اللّه على الذين كذبوا بولايتى و استخفوا بحقى؛ لعنت خدا بر آنها باد كه ولايت مرا تكذيب كردند و حق مرا كوچك شمردند.»
از طريق شيعه نيز روايات متعددى در اين زمينه وارد شده است از جمله اين كه (صدوق) با سند خود از امام باقر(ع) نقل مىكند كه اميرمؤمنان على(ع) به هنگام بازگشت از ميدان جنگ نهروان مطلع شد كه معاويه آشكارا او را دشنام مىدهد و يارانش را به قتل مىرساند حضرت برخاست و خطابهاى ايراد كرد و در ضمن فرمود: ندا دهنده در دنيا و آخرت منم، همانگونه كه خداوند مىفرمايد: «فاذّن مؤذن بينهم ان لعنة اللّه على الظالمين»من آن مؤذّن رستاخيزم و نيز مىفرمايد: «و اذان من اللّه و رسوله» به هنگام حج بايد از طرف خدا و پيامبر اين صدا به گوش همه مردم برسد. آن مؤذّن نيز من بودم.
ما فكر مىكنيم علت اين كه مولاى متقيان به عنوان مؤذن و ندا دهنده در آن روز انتخاب مىشود اين است كه اولاًدر دنيا نيز اين منصب را از طرف خدا و پيامبر(ص) داشت، زيرا پس از فتح مكه مأموريت پيدا كرد كه سوره برائت را در مراسم حج با صداى رسا براى همه مردم بخواند و اعلام دارد «و اذان من اللّه و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر انّ اللّه برىء من المشركين و رسوله؛اين ندايى است از طرف خداوند و پيامبرش به همه مردم در روز حج اكبر كه خدا و رسولش از مشركان بيزارند». ثانياً موقف على(ع) در تمام طول زندگى موقف مبارزه با ظلم و ستم و درگيرى مداوم با ظالمان و ستمگران بود. آن چنان كه حمايت از مظلوم و دشمنى با ظالم در تمام فرازهاى تاريخ زندگيش، با توجه به شرايط خاص عمرش مىدرخشد. همانطور كه نمايندگى از سوى پيامبر در مراسم حج و ابلاغ سوره برائت يكى از بزرگترين افتخارات او محسوب مىشود، و همانطور كه مبارزه با ظالمان و ستمگران از برجستهترين فضائل او است، تصدى اين منصب در قيامت كه دنباله همان برنامه است نيز فضيلت آشكارى محسوب مىشود.(4)
از ديگر آياتى كه در شأن مولاى متقيان على(ع) نازل شده است، آيه مباهله است كه به نقل از مفاتيح الجنان اين آيه (آيه مباهله) و آيه انّما وليكم اللّه در روز 24 ماه ذى الحجه نازل شده است.
مراد آيه «فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين؛(5) ابتهال در زبان عربى به دو معنى زارى كردن و لعنت كردن آمده است مباهله نيز به معنى يكديگر را لعنت كردن است. اين آيه و دو آيه پيش از آن درباره فرستادگان مسيحيان نجران نازل گشته كه پيش پيامبر(ص) آمدند و گفتند: شما درباره عيسى(ع) چه مىگوييد؟ پيامبر(ص) فرمود: او بنده برگزيده خدا بود او را پدرى نبود و خداوند او را همانند حضرت آدم(ع) آفريد، چون مسيحيان نجران به ناروا گفتار پيامبر اسلام را نپذيرفتند رسول خدا(ص) آنان را به (مباهله) فرا خواند، ولى ايشان كه در دل به درستى سخنان پيامبر(ص) پى برده بودند از مباهله سرباز زدند و به جاى آن جزيه پرداختند. عموم علماى شيعه و اكثر علماى اهل سنت بر اين قول متفقاند كه «ابناءنا و نساءنا و انفسنا؛ فرزندانمان و زنانمان و خودمان» در اين آيه به ترتيب بر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و حضرت فاطمه(ع) و حضرت على(ع) منطبق است و پيامبر آنان را خواست و فرمود اينها اهل بيت منند.(6)
از فخر رازى كلامى در ذيل آيه مباهله منقول است كه نقل آن در اينجا مناسب است. فخر بن الخطيب گفت كه شيعه از اين آيه استدلال مىكند بر آن كه على بن ابيطالب(ع) از جميع پيغمبران بجز پيغمبر خاتم(ص) و از جميع صحابه افضل است زيرا كه حق تعالى فرمود: «و انفسنا و انفسكم؛ بخوانيم نفسهاى خود و نفسهاى شما را» و مراد از نفس، نفس مقدّس نبوى نيست، زيرا كه دعوت اقتضاى مغايرت مىكند و آدمى خود را نمىخواند پس بايد مراد ديگرى باشد و به اتفاق غير از زنان و پسران كسى كه بانفسنا تعبير از او شده بغير از على بن ابيطالب(ع) نبود. پس معلوم شد كه حقتعالى نفس على را نفس محمد گفته است و اتحاد حقيقى ميان دو نفس محال است. پس بايد كه مجاز باشد و در علم اصول مقرر است كه حمل لفظ بر اقرب مجازات اولى است از حمل بر ابعد و اقرب مجازات استواى على است با حضرت رسول(ص) به جميع امور و شركت در جميع كمالات مگر آن چه به دليل خارج شود مانند نبوت كه به اجماع بيرون رفته است و على در اين امر با او شريك نيست اما در كمالات ديگر با او شريك است كه از جمله فضيلت رسول خداست بر ساير پيغمبران و جميع صحابه و مردمان پس على(ع) نيز بايد فضل باشد.(7)
آيه نجوى سوره مجادله آيه 12: «يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجويكم صدقة ذالك خير لكم و اطهر فان لم تجدوا فان اللّه غفور رحيم؛ اى اهل ايمان هرگاه بخواهيد كه با رسول سخن سرّى گوييد پيش از اين كار بايد (مبلغى) صدقه دهيد كه اين براى شما بهتر و پاكيزهتر است و اگر از فقر چيزى براى صدقه نيابيد در اين صورت خدا البته آمرزنده و مهربان است.»
در شأن نزول اين آيه (زجاج) گفته است سبب آن بود كه توانگران نزد پيامبر خدا مىرفتند و درباره آنچه كه مىخواستند با وى به رايزنى نهانى مىپرداختند ولى تهيدستان از چنين امكانى برخوردار نبودند. از اين رو خداوند برايشان واجب ساخت كه پيش از شور و رايزنى با پيامبر(ص) چيزى (صدقهاى) – كم يا بيش – در راه خدا بدهند (ذلك خيرلكم و اطهر) يعنى پيشداشت صدقه براى شما بهتر و براى جلوگيرى از گناه كارسازتر است. زيرا كه با پرداختن آن، به انجام دادن كارى نيكو روى آوردهايد اگر براى صدقه دادن، چيزى به دست نياورديد، خداوند درباره آن از شما چشم خواهد پوشيد و شما را در پوشش بخشايش خود قرار خواهد داد. در پى اين دستور، ديگر كسى به نجوى با پيامبر روى نياورد ولى اميرالمؤمنين على(ع) يك دينار از كسى وام گرفت و آن را در راه خدا داد و با پيامبر(ص) به نجوى پرداخت و پس از آن، حكم تصدق براى رايزنى نهانى با پيامبر به وسيله آيهاى پس از آيه نجوى از ميان برداشته شد، عبداللّه بن عمر گفت: على بن ابيطالب داراى سه ويژگى بود كه اگر من يكى از آنها را دارا مىبودم از اشتران سرخ موى براى من دوست داشتنىتر بود: 1- همسرى وى با فاطمه 2- سپردن پرچم به دست وى در كارزار خيبر 3- آيه نجوى.(8)
آيه ديگرى كه درباره شأن و منزلت حضرت على(ع) نازل شده است آيه 207 سوره بقره است: «و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رؤفٌ بالعباد؛ بعضى از مردم جان خود را در برابر خشنودى خدا مىفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.» شأن نزول اين آيه چنين است كه هنگامى كه پيغمبر اسلام تصميم گرفت مهاجرت كند على(ع) را به جاى خويش قرار داد و شب هنگام كه مىخواست بسوى غار ثور برود و مشركان اطراف خانه را براى حمله به او محاصره كرده بودند دستور داد على(ع) در بستر او بخوابد و پارچه سبزرنگى (بُرد خضرمى) كه مخصوص خود پيغمبر بود روى خويش بكشد در اين هنگام خداوند به (جبرئيل و ميكائيل) وحى فرستاد كه من بين شما برادرى ايجاد كردم و عمر يكى از شما را طولانىتر قرار دادم كدام يك از شما حاضر است ايثار به نفس كند و زندگى ديگرى را بر خود مقدم دارد: هيچكدام حاضر نشدند به آنها وحى شد اكنون على در بستر پيغمبر من خوابيده و آماده شده جان خويش را فداى او سازد، به زمين برويد و حافظ و نگهبان او باشيد. هنگامى كه جبرئيل بالاى سر و ميكائيل پايين پاى على نشسته بودند جبرئيل مىگفت: به به آفرين به تو اى على خداوند به وسيله تو به فرشتگان مباهات مىكند و در اين هنگام بود كه آيه فوق نازل گرديد و به همين دليل آن شب تاريخى به نام «ليلة المبيت» ناميده شده است.(9)
سوره (هل اتى) يكى ديگر از آيات مهمى است كه در شأن على(ع) نازل شده است و آن سوره، سوره دهر است كه دو آيه آن مشهورتر از همه آيات آن است از اين قرار «و يطعمون الطعام على حبه مسكيناً و يتيماً و اسيراً، انما نطعمكم لوجه اللّه لانريد منكم جزاء و لاشكوراً؛و هم بر دوستى او به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مىدهند و گويند، ما فقط براى رضاى خدا به شما اطعام مىدهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى نمىطلبيم» و اين از كثرت جود و سخاوت، آن جناب روزها روزه مىگرفت و شبها بگرسنگى مىگذراند و قوت خود را به ديگران عطا مىفرمود و اين سوره در باب ايثار آن حضرت نازل شده. هم اين آيه و هم آيه 273 سوره بقره در شأن او نازل شده است كه مىفرمايد: «الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرّاً و علانية فلهم اجرهم عند ربهم و لاخوف عليهم و لا هم يحزنون؛ آنها كه اموال خود را به هنگام شب و روز، پنهان و آشكار، انفاق مىكنند مزدشان نزد پروردگارشان است و نه ترسى بر آنهاست و نه غمگين مىشوند.» آن حضرت درهمى در شب،درهمى در روز و درهمى در آشكارا، درهمى در نهان انفاق مىكرد.(10) آن حضرت كارگرى مىكرد واجرتش را تصدق مىنمود و خود از گرسنگى بر شكم مبارك سنگ مىبست و بس است شهادت معاويه كه اعدا عدو آن حضرت است كه در سخاوت آن جناب گفته: كه على(ع) اگر مالك شود خانهاى از طلا و خانهاى از كاه، طلا را بيشتر تصدق مىكند تا هيچ از آن نماند.(11)
يكى ديگر از آياتى كه شأن نزول آن را به حضرت على(ع) نسبت مىدهند، آيه برّ كه آيه 177 از سوره بقره است. به دليل طولانى بودن آيه آن را اينجا نمىآوريم و فقط ترجمه آن را ذكر مىكنيم. آيه اينگونه است: «نيكوكارى بدان نيست كه روى به جانب مشرق يا مغرب كنيد لكن نيكوكار كسى است كه به خداى عالم و روز قيامت و فرشتگان آسمان و كتاب آسمانى و پيغمبران ايمان آرد و دارائى خود را در راه دوستى خدا به خويشان و يتيمان و فقيران و رهگذران و گدايان بدهد و هم در آزاد كردن بندگان صرف كند و نماز بپا دارد و زكوة مال به مستحق برساند و با هر كه عهد بسته به موقع خود وفا كند و در كارزار و سختىها صبور و شكيبا باشد و به وقت رنج و تعب صبر پيشه كند كسانى كه بدين اوصاف آراستهاند آنها به حقيقت راستگويان عالم و ايشان پرهيزگارانند.»
سبب نزول آيه آن بوده كه يهود رو به مغرب و ترسايان رو به مشرق نماز مىگزاردند و مىگفتند: نيكويى خود همين گونه نماز گزاردن است كه ما مىگزاريم ولى خداوند با فرو فرستادن اين آيه گفتههاى آنان را تكذيب كرد، چون عوض شدن قبله مسلمانان از بيت المقدس به كعبه سبب گشته بود كه در اين باره سخنان بسيارى گفته شود و حتى سخن را به اينجا رسانيده بودند كه گويى در طاعت خداوند جز به نماز نبايد روى آورد، اين آيه فرود آمد تا در پاسخ به اين سخنان به ويژه گفتههاى يهود، آنچه كه لازمست بيان گردد. در اين آيه براى كلمه «البر» دو معنى ياد كردهاند: 1- ابن عباس و مجاهد گفتهاند: همه نيكى تنها در روى آوردن به نماز نيست و طاعتهاى ديگر را نيز بايد به جاى آورند. 2- چنانكه ترسايان و يهودان مىپندارند، نيكى آن نيست كه به مشرق يا مغرب روى آورند، ولى نيكوكار كسى است كه به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتب آسمانى يا قرآن و به پاكى پيامبران ايمان آورد و با همه دلبستگى كه به دارايى خود دارد، آن را در راه خدا به نزديكان خود يا چنانكه از امام باقر و امام صادق(ع) روايت است به نزديكان پيامبر بدهد، چنانكه اين معنى در آيه: «قل لااسئلكم عليه اجراً الّا المودة فى القربى (شورى – 23) هم آمده است. طبرسى مىگويد: اين آيه بر وجوب پرداخت زكات (دارايى)، دلالت دارد هم او مىنويسد آيه بالا درباره اميرمؤمنان(ع) است زيرا همه مسلمانان در اين گفته هم داستاناند كه او بود كه همه خوبيهاى ياد شده را دارا بود نه ديگران.(12)
در تفسير نور ذيل شرح آيه «برّ» چنين مىآورد. يكى از پيامها و نكتههاى اين آيه صبر است و يكى از شرايط رسيدن به مقام رهبرى نيز صبر و بردبارى است. آنجا كه مىفرمايد: «جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا؛ آنان را به خاطر صبرشان پيشوايان قرار داديم كه بر امر ما هدايت مىنمودند» (شاهد مثال) و از همين نكته نگارنده تفسير استفاده مىكند و مىگويد: چون صبر در حضرت على(ع) به تمام و كمال متجلى شده بود اين آيه در شأن او نازل شده است.(13)
آيه امانت يكى ديگر از آياتى است كه به حضرت على(ع) آن را تفسير كردهاند، آيه چنين است: «انّا عرضنا الامانة على السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولاً؛ ما بر آسمانها و زمين و كوههاى عالم عرض امانت كرديم آنها امتناع ورزيدند و انديشه كردند تا انسان (ناتوان) بپذيرفت و انسان هم در مقام آزمايش و اداء امانت بسيار ستمكار و نادان است.»(14)
براى كلمه امانت در اين آيه، چند معنى ذكر كردهاند. 1- امانت عبارت است از فرمانبردارى از دستور خدا و پرهيز از نافرمانى وى. 2- ابن عباس و مجاهد، آن را به معنى احكام و فرائضى كه از سوى خدا بر مردم واجب گشته است، دانستهاند، حضرت على(ع) گفته است: امانتى كه خداوند بر آسمانها و زمين پيشنهاد كرد و آنها توان تحمل آن را در خود نديدند، نماز است. 3- به معنى امانت مردم و استوار ماندن در راه آن است. 4- امام جعفر صادق(ع) امانت را عبارت از ولايت على بن ابيطالب (ع) دانسته است. كلمه امانت در قرآن در چندين آيه به كار رفته است، ولى خداوند در اين آيه ارزش امانت را بزرگ داشته و فرمان داده است كه نسبت به انجام دادن آن استوار باشند و در پاسخ اين پرسش كه آسمانها و زمين و كوهها جمادند و تكليفى ندارند، پس چرا از سوى خداوند، چنين كلامى گفته شده است. گفتهاند كه منظور، اهل آسمانها و زمين و كوهها بوده است. يعنى اهل السماوات كه مضاف حذف شده و مضاف اليه در جاى آن نشسته است. ديگر آن كه نشان دادن شكوه و والايى اين امانت در نظر بوده است. بدين معنى كه آسمانها و زمين و كوهها با همه عظمتى كه دارند، از پذيرفتن اين امانت درمانده به خود لرزيدند ولى انسان برخود ستمگر و ناآگاه به چند و چونى اين امانت آن را بر خود پذيرفت. برخى حمل امانت را به معنى خيانت در آن گفتهاند و كلمه انسان را در معنى مردم خائن به امانت دانستهاند.
آيه ولايت يكى از مهمترين آياتى كه در شأن على(ع) نازل شده است و حقانيت او را بعد از پيامبر ثابت مىكند. «اليوم اكملت لكم دينكم…؛(15) و انما وليكم اللّه و رسوله…»(16) دو آيه ياد شده را مىتوان، از آيههايى كه نشان دهنده ولايت على بن ابىطالب (ع) هستند به شمار آورد. از اين رو است كه عبرانى در تفسير خود نخستين آيه از دو آيه بالا را آيه ولايت نام مىنهد هنگامى كه اين آيه فرود آمد، حضرت پيامبر اكرم(ص) دست حضرت على را گرفت و بالا برد و سپس گفت: «بار خدايا من مولا و سرپرست هر كس هستم، على نيز سرپرست اوست. خداوندا دوستدار او را دوست و دشمن او را دشمن دار، ياور او را يارى ده و كسى را كه وى را خوار شمرد، خوار دار.» از امام باقر و امام صادق(ع) روايت است كه اين آيه در بازگشت پيامبر از حجةالوداع پس از برگزيدن على(ع) به پيشوايى امت، در غديرخم نازل گشت و در قسمت دوم آيه همه مؤمنان مورد خطاب قرار گرفتهاند كه خداوند مىگويد: با پيروز ساختن شما بر دشمنانتان و بيرون راندن ايشان از سرزمين شما وى نعمت خود را بر شما كامل ساخته است و امر امامت على(ع) در كمال بخشيدن به دين، نقش بسزايى دارد.
بسيارى از مفسران از جمله امام باقر و امام صادق(ع) گفتهاند كه آيه 55 سوره مائده، هنگامى كه على بن ابىطالب(ع) در ركوع نماز، انگشترى خود را در راه خدا به سائل بخشيد درباره وى نازل گشته است. از امام باقر(ع) روايت است كه شمارى از يهوديان به اسلام گرويده نزد پيامبر(ص) آمدند و گفتند: اى پيامآور خدا، يوشع بن نون، به جاى موسى(ع) نشست، پس از تو چه كسى ما را سرپرستى خواهد كرد؟ پس اين آيه: «انّما وليكم اللّه و رسوله» فرود آمد، پيامبر آنان را به مسجد برد و ديدند سائلى از مسجد بيرون آمد، پيامبر از وى پرسيد كسى چيزى به تو داد، گفت: آرى اين انگشترى را به من داد، پرسيد: چه كسى آن را به تو داد؟ گفت: آن مرد نماز گزار، پيامبر پرسيد: در چه حالى آن را به تو داد؟ گفت: در حال ركوع، سپس پيامبر(ص) تكبير گفت و مردمان درون مسجد نيز تكبير گفتند.(17)
آيه تبليغ، آيهاى است در قرآن مجيد كه آغاز آن چنين است: «يا ايّها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس انّ اللّه لايهدى القوم الكافرين؛ اى پيغمبر آنچه از خدا بر تو نازل شد به خلق برسان كه اگر نرسانى تبليغ رسالت و اداء وظيفه نكردهاى و خدا تو را از شرّ و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت خدا گروه كافران را به هيچ راهى راهنمايى نخواهد كرد.»(18)
اين آيه، اين توهّم را كه پيامبر اسلام(ص) براى تقيه، بخشى از وحى را پنهان مىداشته است، از ميان مىبرد، از زيد بن ارقم، روايت است كه اين آيه درباره ولايت على(ع) فرود آمد، از اهل بيت، ابن عباس و جابر بن عبدالله روايت است كه خداوند به پيامبر(ص) وحى فرستاد كه على را جانشين خود ساز، پيامبر(ص) از آن بيم داشت كه بيان اين مطلب، برگروهى از مسلمانان گران آيد، كه اين آيه نازل گشت و پيامبر(ص) در روز غديرخم دست على را گرفت و گفت: آيا من نسبت به هستى شما مسلمانان از خود شما سزاوارتر نيستم؟ گفتند: آرى پس گفت: آن كسى كه من سرور اويم، على سرور اوست، خدايا دوست دار او را دوست، و دشمن او را دشمن دار و از همين جا است كه حديث غدير نيز مشهور شده است.(19)
آيه «و ان يكاد» يكى ديگر از آياتى كه در روز غدير خم بر پيامبر نازل شده است، آيه 51 سوره قلم از قرآن مجيد: «و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لماسمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون ؛ براستى كه مردمان كافر، هنگامى كه آيات قرآن را مىشنوند (در نگريستن به تو از فرط خشم) نزديك است كه ترا با(چشم زدن) از پاى درآورند (با وجود كمال خرد و وقار تو) و از روى رشك مىگويند كه او ديوانه است در صورتى كه تا فرا رسيدن روز رستاخيز، قرآن براى مردم مايه شرف و كرامت است. گفتهاند كه چون حضرت محمد(ص) مردم را از گمراهى رهانيده و آنان را به راه راست راهنمايى كرده است، هستى وى براى بشريت، جز شرف و افتخار نبوده است همه مفسران برآنند كه منظور از «ازلاق بابصار» چشم زخم است ولى جبايى آن را رد مىكند، ابن عباس «ليزلقونك» را به معنى ليزهقونك يعنى با چشمهاى خويش تو را خواهند كشت، مىخوانده است. اين آيه را به گونهاى ديگر نيز تفسير كردهاند: هنگام خواندن قرآن و فرا خواندن مردم به يگانهپرستى، كافران با دشمنى و كين توزى و ناباورى به تو مىنگرند و آنچنان تند به تو مىنگرند كه گويى نزديك است با نگاههاى خويش، تو را از جاى بكنند و بر زمين كوبند از حسان شتربان روايت كردهاند كه گفت: امام صادق(ع) در يكى از سفرهاى خويش در محل غدير خم به من گفت: هنگامى كه پيامبر(ص) در اينجا دستش را بالا برد تا پايگاه والاى على(ع) را به مردم نشان دهد، يكى از حاضران گفت:به چشمهايش بنگريد (منظور چشمهاى رسول اللّه(ص)) كه چگونه به اين سوى و آن سوى مىگردد، در اين هنگام جبرئيل آيه «و ان يكاد…» را براى وى آورد.(20)
آيه اكمال كه جزء آخرين آياتى است كه بر پيامبر نازل شده است و همچنين در شأن حضرت على(ع) نازل شده است و از مهمترين آياتى است كه بر امامت مولاى متقيان على(ع) دليل مىآورند و آن را حجت قرار مىدهند.
آيه 3 از سوره مائده: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً» اين آيه شريفه به اجماع شيعه در قضيه غدير خم نازل شده است و عدهاى از مفسرين و محدثين عامه هم با علماى شيعه در شأن نزول آيه متفقند ولى عده كثيرى از عامه قائلند كه آيه در عرفه روز جمعه در حجةالوداع بر پيغمبر(ص) نازل شده است چنانكه در صحيح مسلم و بخارى نقل شده است و از اين جهت در معنى آيه شريفه به اشكالى برخورد كردهاند و آن اشكال اين است كه خداوند متعال مىفرمايد: «امروز دين شما را كامل كردم» و لازمه آن اين است كه تا امروز دين كامل نبوده چنانكه فخر رازى و ديگران معترفند در صورتى كه در موقع نزول آيه و بعد از آن، آيه و حكمى نازل نشده است كه سبب تكميل دين گردد. زيرا سوره مائده بلكه اين آيه آخرين سوره و آيه است كه به پيغمبر نازل شده است و به فاصله 80 يا 81 و يا 82 روز بعد از نزول آيه شريفه پيغمبر اسلام(ص) از دنيا رحلت فرمود:(البته به قول شيعه كه نزول آيه را در غديرخم روز هيجدهم ذيحجه مىدانند، ولى اگر در عرفه نازل شده باشد ده روز افزوده مىشود)، به هر حال اشكال مزبور وارد است. در رفع اين اشكال علماى عامه مخصوصاً فخر رازى جوابهائى داده و توجيهاتى كردهاند كه رسا و معقول نيست. آيه اكمال در غدير خم بعد از آيه تبليغ نازل شده و خود فخررازى هم در تفسير آيه و شأن نزول آن بعد از احتمالات زياد اعتراف كرده است كه اين آيه (آيه تبليغ، در فضايل على(ع)نازل شده و روايات زيادى وارد شده، ولى فوراً كلام را ناتمام و ناقص گذاشته و مىگويد: اولى آنست كه بگوييم: راجع به يهود و نصارى است و اينكه خداوند متعال مىفرمايد: «و اللّه يعصمك من الناس» مراد يهود و نصارى است. در صورتى كه روايات بسيارى دلالت بر آن دارند كه مطلب غير از اين است و آيه اكمال هم بعد از آيه تبليغ و بلاشبهه در غديرخم و بعد از نصب على(ع) به خلافت و ولايت بلافصل از طرف پيغمبر اكرم(ص) نازل شده است و عده زيادى از مفسرين و محدثين بزرگ عامه هم بر اين حقيقت معترفند كه شرح مبسوط اين نقل قولها در دايرة المعارف تشيّع در جلد 1 ذيل آيه اكمال آمده است. اما از طرق شيعه كه تقريباً چنانچه قبلاً گذشت اتفاقى است، صاحب تفسير البرهان از على بن ابراهيم صاحب (تفسير) نقل مىكند: آخرين فريضهاى كه نازل شد مسئله ولايت على بن ابىطالب(ع) بود و بعد از آن فريضهاى نا
زل نشد مگر آيه اكمال، ابن بابويه از عبدالعزيز بن مسلم نقل مىكند زمانى كه حضرت على بن موسى الرضا(ع) به مرو تشريف آوردند و ما خدمت آن حضرت رسيديم در ضمن كلامى حضرت فرمود: در حجةالوداع و آخر عمر پيغمبر اكرم(ص) آيه شريفه اكمال نازل شد.(21) در پايان مقاله و در تأييد آيهها و نكات فوق يك شاهد مثال از تفسير نمونه مىآوريم كه رسول خدا(ص) على(ع) را دوبار (با صراحت) به يارانش معرفى كرده است. يك بار آن جا كه فرمود:(در غدير خم): (من كنت مولاه فهذا علىٌ مولاه؛ هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست) و اما بار دوم هنگامى كه آيه (..ان اللّه هو مولاه و جبرئيل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهير؛… همانا خدا يار اوست و جبرئيل و مردان صالح با ايمان و فرشتگان حق يار اويند. (سوره تحريم، آيه 4) نازل شد رسول خدا دست على را گرفت و فرمود: اى مردم اين (صالح المؤمنين) است. نويسنده (روح البيان) بعد از نقل اين روايت از (مجاهد) مىگويد: مؤيد اين حديث حديث معروف (منزله) است كه پيامبر به على(ع) فرمود: «انت منى بمنزلة هارون من موسى» زيرا عنوان (صالحين) در آيات قرآن براى انبياء آمده است و از جمله در آيه (وكلاً جعلنا صالحين) (سوره انبياء، آيه 72) و در آيه (الحقنا بالصالحين) (سوره يوسف، آيه 101) مىباشد كه در اولى عنوان صالح به جمعى از انبياء و در دومى به حضرت يوسف اطلاق شده است و هنگامى كه على به منزله هارون باشد او نيز مصداق صالح است.(22)
اين مختصر سطورى كه به طور فشرده نوشته شد هرگز نمىتواند بازگو كننده فضيلتها و كرامتهاى مولاى متقيان باشد و از خوانندگان عزيز مىخواهيم كه خودشان عزمى جزم كنند و كمر همت به شناخت بيشتر مولايشان ببندند چه اينگونه مقالات و نوشتهها بدون كوشش خواننده و ژرف انديشى خودشان خيلى مورد اثر قرار نمىگيرد. درست است كه مشت نمونه خروار است و همين فضايل او كه ذكر شد نشان از درياى پهناور و وسيع دانش و كرامتهاى اوست و چنان شخصيتى را نمىتوان با يك مقاله شناخت ولى تفكر و تعمق در اين رابطه مىتواند گرهگشاى بعضى از مبانى فكرى ما باشد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. تفسير نمونه، ج 8، ص 103، ذيل آيه 100 سوره توبه. 2. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 258. 3. تفسير نمونه، ج 15، ص 128. 4. تفسير نمونه، ج 6، ص 181، ذيل آيه 44 سوره اعراف. 5. سوره آل عمران، آيه 61. 6. دايرةالمعارف تشيع، ج 1،ذيل آيه مباهله، ص 251. 7. منتهى الآمال، تأليف شيخ عباس قمى، ص 177/176. 8. دايرةالمعارف تشيع،ذيل آيه نجوى، ص 252. 9. تفسير نمونه، ج 2، ص 46، ذيل آيه 207 سوره بقره. 10. تفسير نمونه، ج 2، ص 267، ذيل آيه 272 سوره بقره. 11. منتهى الآمال، تأليف شيخ عباس قمى، ص 177. 12. دايرةالمعارف تشيع، ج 1، ذيل آيه برّ، ص 246. 13. تفسير نور، ج 1، ص 35. 14. دايرةالمعارف تشيع، ج 1، ذيل آيه امانت، ص 245. 15. دايرةالمعارف تشيع، ج 1، ذيل آيه تبليغ، ص 247. 16. دايرةالمعارف تشيع، ج 1، ذيل آيه وان يكاد، ص 253. 17. دايرةالمعارف تشيع، ج 1، ذيل آيه اكمال، ص 244. 18. تفسير نمونه، ج 24، ص 280. 19. سوره احزاب، آيه 72. 20. سوره مائده، آيه 30. 21. همان، 55. 22. سوره مائده، آيه 67.
اوصاف اميرمؤمنان على (ع) در شعر شاعران
براى غناى سخن و موعظه و تأثير بيشتر آن، استفاده از چند چيز لازم است: 1- آيات قرآن و نكتهها و حكمتهاى آن 2- روايات جالب و بيان ريزه كاريهاى آن 3- حِكَمْ و امثال 4- آمار و مقايسه آن 5- شعر 6- قصّه و سرگذشتها.
در بين امور فوق شعر از جايگاه خاصى برخوردار است گاه ممكن است انسان نتواند مطلبى را از طريق آيات و روايات و يا حكم و امثال بخوبى به ديگران انتقال دهد، ولى با بيان يك شعر گاه بخوبى يك مطلب را به مستمعان و خوانندگان مىتوان انتقال داد. حتى براى شروع روضه ايجاد فضاى معنوى و حزنانگيز برخى اشعار مناسب، خيلى كارساز است.
بر خلق جهان محرم راز است على
نامش به لب اهل نياز است على
در مسجد كوفه چون شهيدش كردند
گفتند مگر اهل نماز است على
هم مىتواند مقام و منزلت حضرت را بيان كند و هم نهايت مظلوميت او را به تصوير كشد.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است به برخى اشعار موضوعى درباره اميرمؤمنان(ع). 1- وصف على (ع) را نتوان گفت:
در مرتبه على نه وصف است و نه حدْ
هم منقبتش برون ز احصاء و عدد
ذاتش برى از عيوب و مشحون ز كمال
بى شبه و نظير و مثل چون ذات احد(1)
* *
شاها تو كجا خصم فرومايه كجاست
بى مدح تو در جمله كتب آيه كجاست
مولود حرم را كه شناسد حرمت ؟
حق داند و احمد كه تو را پايه كجاست
* *
پيدا بود از جبهه عشاق على
روشن بود از انفس و آفاق على
رو وام كن از حضرت حق چشم دگر
وانگاه ببين در رخ مشتاق على(2)
* *
بر چرخ حقيقت آفتابش على
مفتاح كليد فتح بابست على
در گوش خرد دُرّ خوشابست على
فرمود نبى كه بوترابست على(3)
* *
در روى تو مكه و منى مىبينم
در لعل تو زمزم و صفا مىبينم
من بوى تو را از همه جا مىشنوم
من روى ترا در همه جا مىبينم(4)
* *
ز بارگاه قدس حق يك نفس او كنار نيست
عليست عاشق خدا بندگيش شعار نيست
پيش يتيم بى نوا زانو زند گريه كند
لباس وصله مىزند اسير روزگار نيست
* *
شاخ گلى زگلشن حُسن نگار چيدنى است
بخواه وصل يار را كه آن جمال ديدنى است
لحظه به لحظه عمر او روايتش شنيدنيست
ناز اگر كند على ناز على خريدنى است
(على مردانى) 2- مولود كعبه
در كعبه على به لطف حق ديده گشود
آمد به وجود روشنى بخش وجود
غلتيد به خون خويشتن در محراب
داند به خدا، خدا كه اين راز چه بود(5)
* *
گفتم زچه كعبه را به عالم شرف است
وان خانه مطاف اهل دل صف به صف است
گفتا كه گهر مايه اوج صدف است
اين عاصمه زادگاه مير نجف است(6)
* *
در مخزن لايموت دُر دانه على است
در كون و مكان امير فرزانه على است
در كعبه ظهور كرد تا بر همه كس
معلوم شود كه صاحب خانه على است(7)
* *
روزى كه على به كعبه از مادرزاد
از ديدن غير ديده برهم بنهاد
تا جلوه دوست بيند اندر همه حال
آن ديده به رخسار محمد بگشاد(8)
* *
يكتا دُر شهوار جهان بود على
در خانه كعبه ديده بگشود على
از «فزت برب الكعبه» آرام گرفت
از ذكر خدا دمى نياسود على(9) 3- نام و ذكر على(ع)
اى نام تو رمز فتح و پيروزى ما
حاصل زولاى توست بهروزى ما
تا نام على شعار ما در رزم است
هر لحظه شود فتح دگر روزى ما(10)
* *
تا نام على ورد زبان است مرا
چون آيينه روشن دل و جان است مرا
نامش كه رقم شده است بر صفحه دل
در روز جزا خط امان است مرا(11)
* *
ننوشت براى درد روز و شب من
جز ذكر على معلّم مكتب من
گر غير على كسى بود مطلب من
اى واى من و كيش من و مذهب من(12)
* *
از نام تو رنگ سبزه زاران جهان
وى دادتو ورد رهسپاران جهان
خون تو به محراب عبادت جارى است
تا لاله برآرد از بهاران جهان(13)
* *
با نام على به پهنه رو آورديم
بر خصم شكست سو به سو آورديم
هر چند كه قطره قطره خون بخشيديم
صهباى ظفر سبوسبو آورديم(14) * *
بى ذكر على صومعه و ديرى نيست
كس را پى درك ذات او سيرى نيست
گويند كه از غير على چشم بپوش
هرجا نگرم على بود غيرى نيست(15) 4- على دست خدا
جز صدق و صفا نبود در كار على
او دست خدا بود و خدا يار على
چون داشت خدا را به نظر در هر كار
جز محض خدا نبود كردار على(16)
* *
اى سِرّ خفى نور جلى ادركنى
اى دست خداى ازلى ادركنى
تو دست خدايى و من افتاده زپاى
يا حضرت مرتضى على ادركنى(17)
* *
نور فلك از جبين تابنده اوست
سردارى كاينات زيبنده اوست
در وصف على بس كه بود دست خدا
در وصف خدا بس كه على بنده اوست(18) 5 – راه حرمين و باب علم
راه حرمين اگر زمن پرسى راست
آن راه زمرقد شه هر دو سراست
زان رو كه دَرِ مدينه علم على است
از در به درون خانه رفتن اولاست(19)
* *
در برج ولا مهر جهانتاب على است
بر شهر علوم سرمدى باب على است
از اوّل خلقت بشر تا محشر
مظلومترين شهيد محراب على است(20) 6- عين محمد(ص)
آن را كه به دل فروغ سرمَد باشد
داند چو على كه نور احمد باشد
از نور على چشم نبى روشن بود
يعنى كه على عين محمّد باشد(21) 7- همسر فاطمه
در عالم عشق حق على يكتا بود
در عرصه عصمت و وفا تنها بود
زان فاطمه شد همسر والاى على
زيرا چو على فاطمه بىهمتا بود(22) 8 – ولايت على(ع)
چون پرده شب روشنى روز دريد
در خم غدير خيمه زد آن خورشيد
از بهر كمال دين و اتمام نِعَم
برخلق، ولايت على داد نويد(23)
* *
از خم غدير روشنى يافت جهان
خورشيد ولايت على شد تابان
برداشت نقاب، احمد از چهر على
آن گنج نهان به امر حق گشت عيان(24)
* *
سوگند به او كه نيست كس مانندش
شاهان و گدايان همه حاجتمندش
كز بعد نبى جاى نبى حقّ على است
وز بعد على ز يازده فرزندش(25)
* *
هر كس به ولايت على قايل شد
تاريكى كفر از دلش زايل شد
معراج كمال علوى امروز است
كز دولت او دين خدا كامل شد(26) 9- مهر و تولاى على(ع)
با مهر على سرشته ايزد گل ما
جز حبّ على نباشد اندر دل ما
ما عشق على ز سينه بيرون نكنيم
چون نيست ز عُمر غير از اين حاصل ما(27)
* *
تا حبّ على بود مرا در رگ و پوست
رنجم ندهد سرزنش دشمن و دوست
جز نام على لب به سخن وا نكنم
از كوزه همان برون تراود كه در اوست(28) * *
در وصف على لبى كه گويا نشود
هرگز به مقام قرب پويا نشود
جز از ره دانش و تولّاى على
انسان به طريق عشق بينا نشود(29)
* *
از نور نبى واقف اين راه شديم
وز مهر على عارف اللّه شديم
چون پيروى نبى و آلش كرديم
ز اسرار حقايق همه آگاه شديم(30) 10 – توسل و دستگيرى على(ع)
عشق على از سينه ما كم شدنى نيست
مهرش به زر و مال فراهم شدنى نيست
خود را بكشى در ره اثبات ولايت
خصم على و فاطمه آدم شدنى نيست(31)
* *
جز دست تو كس گره گشايى نكند
در بحر زمانه ناخدايى نكند
مانند على به جان مولاى على
در عَرش فرشته پارسايى نكند(32)
* *
شاها به تو ما ديده احسان داريم
مهر تو سرشته در دل و جان داريم
غير از تو نداريم به كس روى نياز
مُوريم و نظر سوى سليمان داريم(33)
* *
من ديده به احسان على دارم و بس
سر در خط فرمان على دارم و بس
هر كس زده دست خود به دامان كسى
من دست به دامان على دارم و بس(34)
* *
اى شير خدا شاه ولايت مددى
اى بحر سخا كان(35) عنايت مددى
در وادى بى كفايتى حيرانم
اى صاحب رتبه كفايت مددى(36)
* *
زدام غم رها شوى اگر على مدد كند
دور ز هر بلا شوى اگر على مدد كند
مَحرم كبريا شوى اگر على مدد كند
زائر كربلا شوى اگر على مدد كند
* *
اى مظهر جمال و جلال خدا على
يا مظهر العجائب و يا مرتضى على
از «شهريار» پير زمين گير دست گير
اى دست گير مردم بى دست و پا على 11- يار بىنوايان
شاهى كه به اسرار جهان دانا بود
از رتبه به كل ما خلق مولا بود
شبها به خرابهها زروى شفقت
همدم به جذاميان نابينا بود(37)
* *
يك چشم نياز در قنوتش جاريست
صد چاه خروش در سكوتش جاريست
بر سفره بىطعام مسكين و فقير
از خوان كرم شبانه قوتش جاريست
* *
بر چرخ حقيقت آفتابست على
مفتاح كليد فتح بابست على
در گوش خرد در خوشابست على
فرمود نبى كه بوترابست على(38) 12- آيينه خداشناسى
بر نور خدا ذات على شد مرآت
تابيد از او به عالمى نور حيات
زآيات لبش كه معجز قرآن است
منسوخ شد انجيل و زبور و تورات(39)
* *
اى دل به على اهل سخا را بشناس
وز مهر و محبتش وفا را بشناس
گر زآنكه سر خداشناسى دارى
در ذات على ببين خدا را بشناس(40)
* *
اى دل به على نگر خدا را بشناس
وز روى على رمز ولا را بشناس
خواهى كه مقام عشق را بشناسى
برخيز و على مرتضى را بشناس(41)
* *
تمثال جمال بى مثال است على
آيينه عشق لايزال است على
سوگند به واژه واژه سوره نور
روح گل خورشيد كمال است على(42)
* *
اول به صفاى دل ولى را بشناس
آنگاه محمّد و على را بشناس
كن ديده ز انوار ولايت روشن
زين جلوه خداوند جلى را بشناس(43) 13- صراط مستقيم
بر دوزخ و فردوس قسيم است على
بر عالم ايجاد زعيم است على
شمشير كجش به خط خونين بنوشت
ميزان صراط مستقيم است على(44)
* *
چون سرو به باغ دين قد افراشت على
در گلشن جان گل صفا كاشت على
الحق كه از او حقيقت آمد به وجود
جز حق به جهان هيچ نپنداشت على(45) 14- قرآن در شأن على(ع)
جبريل امين تابع فرمان على
خلّاق جهان مدح و ثناخوان على
نه سوره «هل اتى» كه باشد مصحف
از فاتحه تا خاتمه در شأن على(46) 15- قسيم جنّت و نار
آن شاه كه او قسيم نار است و جنان
در ملك و ملل صاحب سيف است و سنان
ملك دو جهان مسخر اوست بلى
اين را به سنان گرفت آن را به سه نان(47) 16- على و عشق
اى دل به على نگر خدا را بشناس
وز روى على رمز ولا را بشناس
خواهى كه مقام عشق را بشناسى
بر خيز و على مرتضى را بشناس(48)
* *
اى نبض هزار ساله مَسلك عشق
يك شقشقه بازگو ز صد مدرك عشق
ايمان تو رمز عمليات دل است
با غمزهات آغاز شود پاتك عشق(49) 17- اخلاص على(ع)
از شير خدا خلوص و ايمان آموز
از حكمت او شيوه عرفان آموز
آگاه جز او نيست به اسرار خدا
از مكتب او رموز قرآن آموز(50)
* *
در ملك ولا شاه زمان است على
خورشيد سپهر لامكان است على
در پيكر تابناك اخلاص عمل
خوبان همه پيكرند و جان است على(51) 18- نماز على(ع)
او نغمه سوز و ساز را مىدانست
سوز دل اهل راز را مىدانست
معراج، هميشه سر به فرمانش بود
چون راز دل نماز را مىدانست(52) 19- صبر على(ع)
پولاد كجا، صبر و يقين تو كجا
اندوه كجا، حزن و برين تو كجا
اى تابش بى غروب اى قلّه سرخ
خورشيد كجا زخم جبين تو كجا(53)
* *
با چاه شبانه گفتگو داشت على
در عمق سكوت، هاى و هو داشت على
پيوسته شكسته استخوانى از درد
چون بغض سياه در گلو داشت على(54) 20- شجاعت على(ع)
فرياد دلش حضور بيدارى بود
سرشارترين سرود هوشيارى بود
وقتى كه به عرصه خطر مىآمد
آيات عروج بر لبش جارى بود(55) 21- سخاوت على(ع)
اى بى خبر از قدر و بهاى مولا
وز مرتبه و سخاى مولا
از حضرت مولا بطلب در عالم
هرچيز كه خواهى از خداى مولا(56) 22- داغ على(ع)
اى حسن تو مجموعه هر زيبايى
وز هر دو جهان زعشق تو شيدايى
نگذاشته داغ تو دلى را بى درد
سوداى تو كرده عالمى سودايى(57)
* *
آنشب به داغ مولى مهتاب گريه مىكرد
تصوير ماه در آب بىتاب گريه مىكرد
شد چهره عدالت گلگون زتيغ فتنه
پيش نگاه مسجد محراب گريه مىكرد
* *
چون روح ز جسم ما سوا رفت على
اى مسجد كوفه در كجا رفت على
در سجده خدا به ديدن او آمد
يا آنكه بديدن خدا رفت على
* *
گريبان فلك را چاك كردند
زمين را از عدالت پاك كردند
زچشمان ملائك اشك مىريخت
بميرم مرتضى را خاك كردند پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. اسماعيل دهقان. 2. ميرزا ابوالحسن نيشابورى، دوران صفويه. 3. خواجه عبداللّه انصارى قرن چهارم. 4. عباس فرات. 5. حسين لاهوت. 6. حميد سبزوارى. 7. صغير اصفهانى. 8. حميد سبزوارى، معاصر. 9. نيكو همت، معاصر. 10. آيت مهر آيين، معاصر. 11. محمد على مردانى، معاصر. 12. كامل خلخالى، قرن دهم. 13. فتح اللّه شكيبايى، معاصر. 14. حميد سبزوارى. 15. آغاسى كرمانى. 16. نيكو همت ،معاصر. 17. صغير اصفهانى. 18. شيخ بهائى. 19. همان. 20. محمد على مردانى. 21. عليرضا بيگ. 22. محمد تقى عبهرى. 23. مصطفى قمشهاى، معاصر. 24. همان. 25. اميرى تهرانى. 26. حبيب چاپچيان، احسان. 27. محمد على مردانى. 28. همان. 29. ميرزا ابوالحسن همدانى، طوطى. 30. فيض كاشانى. 31. نيكو همّت. 32. فتح اللّه شكيبايى. 33. صغير اصفهانى، معاصر. 34. همان. 35. كان = معدن. 36. صغير اصفهانى. 37. همان. 38. خواجه عبداللّه انصارى. 39. حسان چايچيان. 40. ميرزا معينالدين على، صفويه. 41. حميد سبزوارى. 42. احمد ده بزرگى. 43. عباس فراست. 44. حسان چاپچيان. 45. احمد ده بزرگى. 46. حيران يزدى، قاجاريه. 47. شاه نعمت اللّه ولى، قرن هشتم. 48. حميد سبزوارى. 49. على اكبر رشاد، معاصر. 50. نيكو همّت، معاصر. 51. محمد تقى عبهرى. 52. عباس براتىپور. 53. حسن حسينى. 54. نصر اصفهانى. 55. حسن كرمى نور. 56. هادى رنجبر. 57. فيض كاشانى.
سخنان معصومين ع
غدير خم
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله:
«يوم غدير خم افضل اعياد امتى و هو اليوم الذى أمرنى اللّه تعالى ذكره فيه بنصب اخى على بن أبىطالب علماً لامتى، يهتدون به من بعدى، و هو اليوم الذى اكمل اللّه فيه الدين، و اتم على امتى فيه النعمة و رضى لهم الاسلام ديناً»
(امالى صدوق، ص 76)
روز غدير خم برترين و با فضيلتترين اعياد امت من است و آن روزى است كه خداوند متعال به من دستور داد كه در آن روز برادرم على بن ابى طالب را به عنوان نشانه براى امتم منصوب نمايم تا پس از من به وسيله او هدايت شوند و آن روزى است كه خداوند دين را در آن كامل كرد و نعمت را بر امتم تمام كرد و اسلام را به عنوان دين برايشان برگزيد.
امام باقر عليه السلام:
«آخر فريضة انزلها اللّه تعالى الولاية، ثم لم ينزل بعدها فريضة، ثم نزل (اليوم اكملت لكم دينكم) بكراع الغميم، فأقامها رسول اللّه بالجحفه، فلم ينزل بعدها فريضة».
(تفسير قمى، ص 150)
آخرين فريضه و امر واجبى كه خداى متعال، نازل كرد، ولايت بود كه بعد از آن هيچ فريضهاى نازل نشده است. سپس اين آيه در منطقهاى به نام كراع الغميم در حجاز نازل شد« امروز دين را بر شما كامل كرديم» پس رسول خدا در جحفه، مطلب را براى مردم بيان كرد و آن را برپا نمود و پس از آن ديگر هيچ فريضهاى نازل نشد.
امام صادق عليه السلام:
«لما نزلت هذه الآية بالولاية، امر رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله بالدوحات دوحات غدير خم فقممن، ثم نودى الصلاة جامعة، ثم قال: ايها الناس الست أولى بالمؤمنين من انفسهم؟ قالوا: بلى. قال: فمن كنت مولاه فعلى مولاه، ربّ وال من والاه و عاد من عاداه. ثم امر الناس ببيعته و بايعه الناس.»
(بحارالانوار، ج 37، ص 138)
وقتى آيه ولايت نازل شد، رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم دستور داد كه در غدير خم سايه بانى از درختان تناور درست كنند. سپس ندائى داده شد كه نماز به جماعت برپا مىشود. پس حضرت فرمود: اى مردم! آيا من نسبت به مؤمنين سزاوارتر از خودشان نيستم؟ عرض كردند: آرى. حضرت فرمود: پس هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست. پروردگارا، دوست بدار هر كه او را دوست دارد ولايتش را بپذيرد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد. سپس به مردم دستور داد كه با او بيعت كنند و مردم هم بيعت كردند.
امام صادق عليه السلام:
«ان رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم لما انصرف من حجة الوداع، و صار بغدير خم، امر اللّه عز و جل جبرئيل عليه السلام ان يهبط على النبى صلى اللّه عليه و آله وقت قيام الظهر من ذلك اليوم و امره ان يقوم بولاية اميرالمؤمنين عليه السلام و أن ينصبه علماً للناس بعده و أن يستخلفه فى امته.»
(اقبال، ص 474)
رسول خدا هنگام بازگشت از حجة الوداع (آخرين حج حضرت) وقتى به غدير خم رسيد، خداى عز و جل به جبرئيل دستور داد تا بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلم در ظهر آن روز، نازل گرديده و به او امر كند كه براى معرّفى ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بپا خاسته و او را براى بعد از خود، نشانه هدايت براى مردم و جانشين در امتش قرار دهد.
امام صادق عليهالسلام:
«ان هذا اليوم عظم اللّه حرمته على المؤمنين اذا اكمل اللّه لهم فيه الدين و تمم عليهم النعمة و جدّد لهم ما اخذ عليهم من الميثاق و العهد فى الخلق الاول…انه يوم عيد و فرح و سرور و صوم شكراً لله عزوجل.»
(اقبال، ص 472)
امروز (هيجدهم ذى حجه) روزى است كه خداوند حرمتش را بر مؤمنين، بزرگ و عظيم شمرده چرا كه در اين روز دينشان را كامل نمود و نعمتش را بر آنها تمام كرد و عهد و پيمانى را كه در روز نخست از آنان گرفت، تجديد نمود… امروز روز عيد و خوشحالى و شادمانى و روزهدارى به منظور شكر خداى عزوجل بر اين نعمت است.
پاورقي ها:
اوضاع در فلسطين مظلوم در گفتگو با اسماعيل هنيه نخست وزير منتخب فلسطين
مقدمه:
آقاى اسماعيل هنيه نخست وزير منتخب دولت فلسطين متولد سال 1963 ميلادى(1342 شمسى) و فارغ التحصيل دانشگاه اسلامى غزه است. وى طى چند نوبت مجموعاً بيش از 42 ماه در اسارت رژيم صهيونيستى زندانى بوده است و در سال 1992 ميلادى به همراه شهيد رنتيسى و بيش از چهارصد نفر از مجاهدان فلسطينى به مرج الزهور تبعيد شد.
آقاى اسماعيل هنيه علاوه بر مسؤوليتهاى متعدد در دانشگاه اسلامى غزه، به عنوان يكى از شخصيتهاى كليدى و عضو رهبرى سياسى حماس، مسؤوليت دفتر شهيد احمد ياسين را نيز به عهده داشته است. او در تاريخ 6 / 9 /2003 به همراه شيخ احمد ياسين مورد حمله تروريستى هواپيماى جنگى F61صهيونيستها قرار گرفت ولى به طور معجزه آسائى نجات يافت.
استاد اسماعيل هنيه پس از انتخابات مجلس قانونگذارى فلسطين كه حماس به اكثريت قاطع كرسيها دست يافت به عنوان نخست وزير دولت فلسطين برگزيده شد.
آقاى هنيه به عنوان يكى از چهرههاى محبوب و موقّر حماس داراى بينشى قوى و جامع و فكرى منسجم و بيانى جذاب مىباشد. مجالست با وى خستگىناپذير است، سخنانش منوّر به آيات قرآن كريم و احاديث نبوى است، او هر چند 43 سال بيشتر ندارد و رنج مجاهدتها و زندانهاو آزارهاى مستمر دشمن ظاهر او را ده سال بيشتر نشان مىدهد اما پختگى او بسى فراتر از سن اوست. متنى كه تقديم خوانندگان پاسدار اسلام مىشود خلاصهاى است از آنچه در يك نشست دوستانه چند ساعته مطرح گرديد و تا آنجا كه حافظه نويسنده يارى داد ترجمه و به تحرير در آمده است. چشم انداز وضعيت كلى فلسطين و رژيم اشغالگر فلسطين را چگونه مىبينيد؟
* آنچه در مورد رژيم اشغالگر صهيونيستى مسلّم است اين است كه نسل اول كه مؤسسين و پايه گذاران اين رژيم بودهاند به پايان رسيده است و نسلى كه بعد از آنها روى كار آمدهاند هر يك بازنده عرصه مأموريت خود بودهاند صهيونيستها هم اكنون دچار ضعف رهبرى هستند و دوره افول و انفعال آنها فرا رسيده است. اين در حالى است كه اكنون ابتكار عمل در دست ملت فلسطين است. امروز عليرغم فشارهاى روزافزون بى نظير آمريكا و غرب در همراهى با رژيم صهيونيستى، ملت فلسطين، تمام قامت در مقابل آنها ايستاده است و راه مقاومت را ادامه مىدهد. جنابعالى به فشارهاى روز افزون و بى نظير دشمن صهيونيستى اشاره كرديد البته همه از جنايتهاى بى شمار اسرائيل و حمايتهاى آمريكا و غرب از اسرائيل نسبت به ملت مظلوم فلسطين اطلاع دارند اما اطلاعات ما از بيرون صحنه است مايل هستيم جنابعالى كه در درون صحنه بلكه در كانون و آماج اين فشارها هستيد ولو به طور اجمال اين مطلب را بازگو نمائيد.
* رژيم صهيونيستى همراه با حمايت بيدريغ آمريكا و غرب در سه عرصه سختترين فشارها را بر ملت فلسطين تحميل كرده است.
اول محاصره اقتصادى و مالى
اين كه مىگويم بىنظير براى اين كه در مورد عراق وقتى محاصره اقتصادى اعمال شد در كنار آن نفت در برابر غذا را گذاشتند ولى در مورد مردم فلسطين از همه جوانب راهها را بستهاند اسرائيل 000/000/700 دلار حقوق فلسطينىها را بلوكه كرده است حدود 500 ميليون دلار كالاهاى متعلق به مردم فلسطين را در بنادر توقيف كرده و از واردات و صادرات جلوگيرى مىكنند. فعاليتهاى بانكى را متوقف و حسابهاى فلسطينىها را و همچنين راههاى ديگران را از طريق بانكى بر ما بستهاند 3000 صياد فلسطينى از صيد كردن و ورود به دريا ممنوع شده و بىكارند، كارگاههاى توليدى در اثر مجموعه اين فشارها به تعطيلى كشيده شده است. و بيش از 100 هزار كارگر فلسطينى سالهاست كه بيكارند. بخش زيادى از كارگران فلسطينى كه محل كارشان در مناطق 1948 بوده است از ورود به آن مناطق ممنوع و بيكار شدهاند، همه راهها را بستهاند و حتى راه رفح – مسير اتصال به مصر – را بستهاند و معمولاً 20 روز اين راه را مىبندند و گاهى يكى دو روز باز مىكنند و خلاصه از هر كارى كه از طريق فشار اقتصادى فكر مىكنند مىتواند ملت فلسطين را از پا درآورد دريغ نكردهاند.
دوم محاصره سياسى و خبرى
اسرائيل و حاميانش با همه توان تلاش مىكنند ملت فلسطين و دولت منتخب آنان را منزوى نشان بدهند. از شوراى امنيت و وتوهاى آمريكا گرفته تا كنفرانسهايى كه به نام فلسطين برگزار مىكنند جملگى در غياب ملت فلسطين و نمايندگان منتخب آنها و در جهت حذف و به انزوا كشاندن دولت منتخب فلسطينى است.
سوم محاصره امنيتى و نظامى
دشمن صهيونيستى تهاجمات نظامى و تروريستىاش را به نقطه اوج رسانده است و سختترين و بىرحمانهترين هجمه را نسبت به ملت و رهبران مقاومت به كار گرفته است با هواپيماهاىF61 آمريكايى پيوسته خانهها و اشخاص را مورد هدف بمبارانهاى وحشيانه قرار مىدهد. نمونه جنايتهاى هر روز صهيونيستها اين كه با يك شليك 15 نفر از اعضاء يك خانواده را در يك لحظه قطعه قطعه كردند و فقط يك دختر چند ساله از مجموع آن خانواده زنده ماند و همگان فيلم اين دختر بچه را كه پيش چشمش شهادت تمام اعضاء خانوادهاش را مشاهده كرده بود و ضجّه مىزد مشاهده كرديد.
در اينجا آقاى اسماعيل هنيه فيلمبردارى كه همراه هئيت فلسطينى حضور داشت را معرفى كرد كه فيلم آن كودك و آن صحنه توسط او گرفته شده، فيلمى كه توجه دنيا را به خود جلب كرد. دليل اوجگيرى جنايات رژيم صهيونيستى به خصوص در سه زمينهاى كه اشاره كرديد و همچنين دستگيرى تعداد زيادى از اعضاء كابينه شما و اعضاى مجلس قانونگذارى فلسطين توسط صهيونيستها چيست؟
* هدف رژيم صهيونيستى به زانو درآوردن ملت است، دشمن مىخواهد ملت فلسطين را از انتخابى كه كرده است پشيمان كند، صهيونيستها و حاميان آنها مىخواهند، دولت برخاسته از اراده ملت فلسطين را يا وادار به تسليم كنند يا از صحنه خارج و آن را ساقط كنند. دشمن با همه توان و با استفاده از همه راه كارها تلاش مىكند كه ما را وادار كند كه رژيم غاصب را به رسميت بشناسيم و بر آنچه گذشته است صحّه بگذاريم و روند سازشكارى را امضا كنيم و در غير اين صورت صحنه را به نفع آنان ترك گوئيم. اين خواسته دشمن است كه به طور مستقيم و غير مستقيم و از طريق اعمال فشارهاى روزافزون در همه زمينهها، مىخواهند بر ما تحميل كنند. بحمد اللّه دولت منتخب ملت فلسطين تاكنون، راست قامت ومحكم در برابر اين فشارها ايستاده است به نظر شما اوّلاً اين فشارها آيا روى اراده ملت فلسطين اثر گذاشته است؟ ثانياً آيا حماس و دولت منتخب ملت فلسطين در ادامه راه و در مقابل خواسته دشمنان چگونه عمل خواهد كرد؟
* در ارتباط با بخش اول سؤال بايد بگويم ملت مقاوم و بيدار فلسطين با آگاهى كامل از استراتژى و خط مشى حماس و پيش بينى حاصل از تجربه و شناخت عميق دشمن و رفتارها و عكس العملهاى آن، چنين انتخابى را كرده است و نظر سنجيها هم نشان مىدهد كه اگر مصممتر از گذشته نشده باشند و اگر باورشان به درستى راه مقاومت بيشتر نشده باشد، همچون گذشته در اين مسير ايستادهاند و اين فشارها و كشتارها نتوانسته است بر آنها تأثير بگذارد. – در اثناء گفتگو گوشى تلفن به آقاى اسماعيل هنيه داده شد. از داخل فلسطين تماس گرفته بودند و تظاهرات گسترده مردم غزّه در حمايت از دولت آقاى اسماعيل هنيه و شخص ايشان را به وى گزارش دادند – .
در مورد بخش دوم سؤال بايد به صراحت اعلام كنم كه ما سوار بر تانك يا با كودتا و امثال آن اين جايگاه را نگرفتهايم ما در مسير مقاومتمان همواره آماده شهادت بودهايم نه دنبال وزارت. همانطور كه قبلاً اشاره كردم مردم آگاه و مقاوم فلسطين ما را بر اساس سياستها و برنامه هائى كه اعلام كرديم، انتخاب كردهاند، بنابراين ما به هيچ وجه نمىتوانيم به خواستههاى دشمن پاسخ مثبت دهيم و بر خلاف اكثريتى كه ما را انتخاب كردهاند يعنى به شعارها و راه و روش ما رأى دادهاند، عمل كنيم و به مردممان پشت كنيم. ما چنين حقى را نداريم ما ملتزم به حقوق ملت فلسطين هستيم و در هيچ شرايطى از آن تنازل نمىكنيم. مقاومت را حق مشروع ملت فلسطين مىدانيم و هرگز بر ضد آن با دشمنان همكارى و همراهى نخواهيم كرد، بازهم تأكيد مىكنم ما اين راه را تا رسيدن به شهادت آغاز كردهايم نه براى رسيدن به وزارت. امروز يكى از توطئههاى شيطانى شيطان بزرگ و صهيونيستها، ايجاد درگيريها و دامن زدن به اختلافات و بر افروختن آتش خانمانسوز جنگهاى داخلى است در مورد فلسطين نيز همواره اين دغدغه علاقمندان به فلسطين را نگران كرده است. لطفاً ديدگاه و نگاهتان را در اين مورد بفرمائيد.
* ما هميشه اعلام كردهايم و تلاش كردهايم كه وحدت ملى حفظ شود و بار ديگر به اهميت سرنوشتساز اين مسأله تأكيد و التزام خودمان را به آن تكرار مىكنيم. نه فقط در مورد فلسطين كه در همه جهان اسلام نسبت به اين مسأله حساس هستيم و به توطئههاى آمريكا و دشمنان در اين زمينه توجه داريم نمونه آن تلاشى است كه دشمنان اسلام در عراق، لبنان و… براى برافروختن جنگ شيعه و سنى به كار گرفتهاند كه بايد با هوشيارى كامل همگى در حفظ وحدت ملى و خنثى كردن توطئه دشمنان تلاش كنيم.
در مورد فلسطين بايد بگويم اولاً ملت فلسطين از آگاهى بالائى برخوردارند و همواره در اين زمينه با حساسيت و هشيارى برخورد كردهاند. ما هم در دولت تمام تلاش خودمان را به كار گرفتيم تا حكومت وحدت ملى برقرار شود هنگام تشكيل دولت به همين منظور حاضر شديم از 24 وزير به 14 وزير تا 9 وزير تنازل كنيم ولى آنها همراهى نكردند، برخى به اين گمان كه اين دولت چند ماه ديگر سقوط خواهد كرد و نبايد در دولتى كه خيلى زود دچار فشار و شكست خواهد شد شركت كنند. عدّهاى زير فشار آمريكا و ترس از اين كه نام آنها را در ليست تروريستها قرار دهند و بعضى هم به دليل اين كه اكراه داشتند در چتر دولت حماس قرار گيرند و… از پذيرش مشاركت در دولت استنكاف ورزيدند ما هر كارى را كه در توانمان بود براى حفظ وحدت ملى انجام دادهايم و همچنان خود را ملتزم به حفظ وحدت مىدانيم البته معلوم است تلاش براى حفظ وحدت ملى يك مسؤوليت مشترك است و مستلزم پذيرش و پايبندى طرف مقابل نيز مىباشد. با توجه به اين كه طرف مقابل شما اصل موجوديت اسرائيل را به رسميت شناخته است شما چگونه مىتوانيد با آنها به وحدت برسيد؟
* ما اگر به جاى اين كه نقاط افتراق را محور قرار دهيم، روى نقاط مشترك تكيه كنيم مىتوانيم به وحدت برسيم نقطه افتراق ما با آنها در استراتژى ماست كه كليّت رژيم صهيونيستى غاصب را نفى و خواستار آزادى كل فلسطين هستيم و روشن است كه اگر مثلاً مالكيت دزد را بر مال سرقت شده بپذيريم و به رسميت بشناسيم به مالك آن خيانت كرده و چه بسا راه احقاق حق بسته شود اما نقطه اشتراك ما در مورد سرزمينهاى 1967 است كه روى آن مىتوانيم به صورت تاكتيكى وحدت برقرار كنيم. بنابراين ضمن اين كه ما از استراتژى اصلى خود عقب نشينى نخواهيم كرد آزادى مناطق 67 مىتواند محورى براى مشاركت، وحدت و همراهى ما قرار گيرد. جنابعالى به شايستگى از ضرورت وحدت و مواجهه جدى با توطئه آمريكا براى ايجاد تفرقه و جنگهاى داخلى صحبت كرديد و با صراحت نگرانى خود را از جنگ شيعه و سنى در عراق و لبنان و… ابراز كرديد در اينجا، با اجازه شما مىخواهيم بدون مجامله سؤالى را مطرح كنيم و جواب روشنى را بشنويم. همه مىدانيم كه القاعده و گروه الزرقاوى در عراق در واقع از عوامل اصلى ايجاد فتنه مذهبى و كشتار شيعيان هستند و روى ديگر سكه آنها موجه ساختن استمرار اشغالگرى آمريكا در عراق بوده است با اين حال شايعه حمايت و تجليل از زرقاوى بعد از كشته شدن او از سوى حماس تعجب ناباورانه شيعيان را برانگيخت آيا توضيحى براى اين قضيه داريد؟
* سياست روشن حماس و دولت منتخب عدم دخالت در امور داخلى ديگر كشورهاست. با اين حال هيچگاه از توطئهها و فشارهاى آمريكا عليه ايران، لبنان، عراق و… غافل نيستيم. چرا كه حفظ قدرت و وحدت آنها براى ما هم بسيار مهم است، در مورد حمايت يا تجليل از زرقاوى با قاطعيت مىگويم به هيچوجه و از سوى هيچ فرد يا گروه وابسته به حماس هيچگونه اطلاعيهاى صادر نشده است، امّا آنچه به نام حماس و حتى تحت عنوان گردانهاى عزالدين قسام منتشر شد از سوى دشمنان ما تهيه و پخش شد آنها كه اين اطلاعيهها را به نام حماس جعل كردند را مىشناسيم ولى در شرائط حاضر نمىتوانيم آنها را افشاء كنيم. هدف آنها از اين كار اين بود كه حماس را با القاعده مرتبط جلوه بدهند و براى ما مشكل ايجاد كنند. ارزيابى جنابعالى از سفر به ايران چگونه است؟ آيا اولين بار است كه به ايران مىآييد؟
* اولين بار است كه به ايران سفر كردهام البته قبل از ايران از قطر و بحرين و سوريه نيز ديدار داشتم و با مسؤولان عاليرتبه اين كشورها ملاقاتهاى خوبى داشتم و نتايج ارزشمندى هم به نفع ملت فلسطين حاصل شد، اما بيشترين اميدها و آرزوهاى ما روى ايران متمركز است ايران كشورى بزرگ با ملّتى بزرگ مىباشد همه چيز برايم در اين سفر جالب و ارزشمند بود. ملاقات بسيار گرم و صميمانه با رهبر معظم انقلاب اسلامى نقطه اوج دلگرمى ما در اين سفر بود. استقبال بسيار ارزشمند رئيس جمهور محترم. رئيس تشخيص مصلحت نظام، معاون اول رئيس جمهور، رئيس مجلس شوراى اسلامى، وزير خارجه و ديگر مسؤولان عاليرتبه همگى مايه اميدوارى و نويد بخش بود، همانطورى بود كه از جمهورى اسلامى ايران يعنى كشور امام خمينى و كانون انقلاب اسلامى انتظار مىرفت.
ملت فلسطين همواره دوستدار جمهورى اسلامى و سپاسگزار حمايتهاى بىدريغ دولت و ملت ايران بوده است. اين همه به بركت رهبرىهاى حضرت امام خمينى است كه از دهها سال پيش مسأله فلسطين را در رأس مسائل جهان اسلام و روز قدس را روز اسلام اعلام كرد. امروز با اسلامى شدن مسأله فلسطين و مقاومت و بيدارى شگفتانگيز ملت فلسطين و پشتيبانى مسلمانان، دوره شكوفائى و پيروزىهاى پى در پى در جبهه اسلام و شكستهاى مكرر آمريكا و صهيونيستها فرا رسيده است، پايدارى پيروزمندانه ملت فلسطين و شكلگيرى دولت منتخب، شكست مفتضحانه اسرائيل از حزب اللّه لبنان، شكست آمريكا در عراق و ديگر تحولات كوچك و بزرگ در سطح منطقه و جهان و ناتوانى آمريكا در مسدود كردن راه پيشرفتهاى علمى و تكنولوژيكى ايران همه و همه نشان از فرا رسيدن دوران افول دشمنان اسلام و ادامه پيروزىها و پيشرفتهاى جهان اسلام در سطح كلان و افول ستاره داود در سرزمين مقدّس فلسطين و درخشش پيروزمندانه ملت فلسطين در راه آزادسازى كل فلسطين دارد.
پاورقي ها:
دانستنىهايى از قرآن
دو مزد
«يَا أيّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَآمِنُوا بِرَسُوِلِه يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِ وَيَجْعَل لَّكُمْ نُوراً تَمْشُونَ بِهِ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ». (سورهحديد – آيه 28)
اى مؤمنان! تقواى الهى داشته باشيد و به پيامبرش ايمان آوريد تا به شما از مهر خود دو مزد دهد و برايتان نورى قرار دهد كه به تاريكى دل با آن راه رويد و شما را بيامرزد كه خدا آمرزگار است و مهربان.
كفلين من رحمته: مقصود از دو نوع مزد يا دو برابر مزد چيست؟ كفل به معناى سهم و نصيب است. اين دو مزد چه مىباشد كه خداوند به تقواپيشگانى مىدهد كه ايمان به رسول خدا نيز دارند؟ برخى از مفسران بر اين عقيدهاند كه اين آيه خطاب به اهل كتاب است كه خداوند مىخواهد به آنان بگويد به خاطر ايمانتان به پيامبران گذشته و ايمان به خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله و سلم خداوند دو مزد و دو اجر به شما خواهد داد و برخى گويند خطاب به منافقان و يا به كل مردمى است كه به ظاهر ايمان آوردند و ايمان واقعى نداشتند و قرآن به آنان خطاب مىكند كه اگر همزمان با ايمان ظاهرى ايمان واقعى نيز داشته باشيد خداوند به شما دو اجر خواهد داد ولى اين امر بعيد به نظر مىرسد براى اينكه ايمان ظاهرى ارزش و مزدى ندارد و اصلا ايمان تا درونى و واقعى نباشد و از قلب و روان انسان بر نيانگيزد هيچ اثرى در انسان و سرنوشتش نخواهد داشت. ايمان آنگاه ارزشمند است كه از زبان فراتر رود به قلب برسد و انسان با تمام وجود خدا را بپذيرد و به او ايمان آورد و در برابر فرمانهايش سر تسليم فرود آرد و اوامر و نواهيش ر ابا دل و جان قبول كند زيرا لقلقه لسان كافى نيست و ايمان به ظاهر در سرنوشت او مؤثر نخواهد بود.
از اين روى به نظر مىرسد تأويل و تفسير نخست صحيح تر باشد كه خداوند به يهوديان و نصارى سفارش مىكند كه اگر به رسول خدا نيز همچون رسولان گذشته ايمان آوريد ايمانتان كامل مىشود و به سبب اين كمال، خداوند از رحمت گسترده اش به شما دو نصيب مىدهد و به شما نورى عطا مىكند كه با آن نورسبب ايمان ديگران در اين جهان گرديد و در جهان اخروى نيز شما را مىبخشد و از گناهانتان درگذرد زيرا او است مهربان و آمرزنده.. و خداوند با اين آيه تمام موحدان و پيروان اديان الهى را به اسلام و تسليم در برابر رسولش دعوت مىكند و به آنانفهماند كه اگر از اختلافات دست بردارند و قرآن را پيشواى خود قرار دهند خداوند آنان را بيش از پيش مورد رحمت و مهر خود قرار مىدهد و از تاريكيهاى جهالت دور مىسازد.
راغب اصفهانى در مفرداتش گويد: كفلين من رحمته يعنى كفلين من نعمته. دو بهره از نعمتهايش و چه بسا مقصود نعمتهاى دنيوى و اخروى باشد چنانكه همواره از خدا مىخواهيم كه هم حسنات دنيا را به ما دهد و هم حسنات آخرت را، هم نعمتهاى دنيا را به ما ارزانى بخشد هم نعمتهاى بى شمار عقبى را «ربنا آتنا فى الدنيا حسنة و فى الآخرة حسنة» و برخى از مفسران گويند مقصود از كفلين نعمتهاى پى در پى و متوالى است.
و به نظر مىرسد كه مقصود از كفلين دو بهره از دو أمرى است كه در اين آيه مورد بيان قرار گرفته يكى ايمان و ديگرى تقوا چه آنكه ايمان و باور به تنهائى كافى نيست ولى قطعا ايمان رحمت آور است پس ايمان يك كفه ترازوى رحمت است و تقوا كفه دومش كه با تقوا ايمان تكامل مى يابد و انسان به بهترين بهره دست مىيابد. وراى هر ايمان يك انسان با تقوا نيست چه آنكه تقوا فضيلتى است بالاتر و فراتر از ايمان. و چه بسا انسانى مؤمن باشد ولى با تقوا نباشد اما نمى شود با تقوائى پيدا كرد كه مؤمن نباشد، پس اگر ايمان و تقوا با هم در شخصى جمع شوند او داراى دو فضيلت و دو بهره از رحمت خواهد بود و كيست مهربانتر از خدا كه به بندگان با تقوا و با ايمانش لطف بيشترى كند و آنان را چنان نورى بخشد كه راهنماى راهش باشد و او را از ظلمتكدههاى جهل و تاريكى و انحراف رهائى بخشد و از خطا و لغزش در امان نگهدارد. در آيه اى ديگرفرمايد: «فأولئك يبدّل الله سيئاتهم حسنات» و اين بالاترين درجه مهربانى است كه خداوند افراد مؤمن و با تقوا را از آنچنان لطفى برخوردار مىكند كه حتى سيئات و بديهاشان را تبديل به حسنات مىكند. راستى كجاى دنيا كسى را مىتوان يافت كه نه تنها بديهايمان را ناديده بگيرد بلكه آنها را مبدّل به خوبيها و حسنات كند؟ او جز خداى رحمان و رحيم نيست.
و اما مراد از نور چيست؟ ممكن است اين نور همان نور ايمان و تقوا باشد و ممكن است مقصود از نور قرآن باشد كه در جاى ديگرى از قرآن مى فرمايد: «قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين» همانا از سوى خداوند براى شما نورى و كتابى آشكار آمد كه نور قرآن كنايه از هدايتى است كه توسط قرآن پرتوش قلب مؤمن را فرا مىگيرد و او را از افتادن در منجلابهاى فساد و كژيها نگه مىدارد.
و برخى نيز گفته اند كه منظور همان نورى است كه در روز رستاخيز پيشاپيش مؤمنان و همچنين از سمت راستشان حركت مىكنند تا تاريكيها را پيش رويشان بردارند و آنان را به سوى بهشت برين روانه سازند چنانكه در همين سوره آمده است: «يوم ترى المؤمنين و المؤمنات يسعى نورهم بين أيديهم و بأيمانهم».
ولى شايد اين نور اختصاص به روز قيامت نداشته باشد بلكه عبارت از نورى است كه به طور كلى هم انسان را در دنيا رهائى مىبخشد و هم در آخرت او را از عذاب الهى دور مىسازد و نجات بخش است.
در تفاسير معصومين عليهمالسلام آمده است كه مقصود از نور امام معصومى است كه مردم به او اقتدا مىكنند و در حقيقت اين بالاترين مصاديق نور است و اين همان نعمت بزرگ ولايت است كه از ما در آخرت سؤال مىشود «و لتسألن يومئذ عن النعيم».
و سرانجام سومين ارزش و مزد همان مغفرت الهى است كه از هر مزدى براى انسان ارزشمندتر و سازنده تر است كه اميدواريم خداوند ما را نيز مورد لطف و آمرزش خود قرار دهد و از تقصيرات بى شمارمان درگذرد.
پاورقي ها:
تحريريه در سوگ
در آخرين مراحل تكميل مجله جهت چاپ و انتشار، هاتف از رحلت نويسندهاى توانا، روحانى وارسته و انسانى متواضع به ديار باقى خبر داد. حجةالاسلام و المسلمين محمد ملامحمدى مشهور به محمدى اشتهاردى در 62 سال عمر پر بركت خويش به تأليف بيش از 150 جلد كتاب در تفسير، تاريخ اسلام، زندگى اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و موضوعات فرهنگى، اخلاقى همت گماشت و در راه اعتلاى اسلام از هيچ كوششى دريغ نورزيد.
استاد محمدى اشتهاردى در تأليف گروهى 27 جلد «تفسير نمونه» نقش ويژه و برجستهاى ايفا نمود و بر تحرير كتاب «تفسير پيام قرآن» اقدام شايسته كرد.
آثار فرهنگى و اخلاقى آن متفكر دينى موجب رهيافت بسيارى از جوانان در مسير هدايت و بازيابى عقيدتى، پالايش فكرى و زدودن آلايش خرافى از اذهان جماعت مسلمين گرديده است.
محصولات و آفرينشهاى دينى، متقن و تحقيقات و پژوهشهاى ارزشمند ايشان در تحكيم تاريخ تشيع و ترويج فقه جعفرى از آثار ماندگار و مورد استفاده هميشگى است.
با همه سابقه طولانى اين نويسنده پرتوان در تحرير مقالات و كتب مختلف و همكارى پيوسته با مراكز و مؤسسات فرهنگى و پژوهش، مطبوعات نام بلند آوازه، ديده و شنيده نشده است كه كمترين انتظار و توقع مادى و دنيايى طلب نموده باشد چرا كه او هدفى والاتر و ارزشمندتر را دنبال مىكرده است و به فكر انجام رسالت دينى و تكليف اجتماعى خود بوده و از انجام اين فعاليت و تلاش و كوشش فكرى و اسلامى لذت مىبرد.
اين نويسنده توانا و پركار با ويژگىهاى شخصيتى و سجاياى اخلاقى فراوان، در وصف نيايد و در اين صفحات نگنجد. امّا به مصداق اين مثل معروف كه «آب دريا را اگر نتوان كشيد * هم به قدر تشنگى بتوان چشيد» به چند مورد كه خود از نزديك شاهد آن بودهايم اشاره مىشود.
* همكارى مستمر، منظم و متنوع ايشان گوياى تواضع تعهد،دلسوزى و علاقه وافر آن انديشمند به ترويج و تبليغ اسلام و فقه جعفرى و تشيع علوى است.
با توجه به سابقه ممتد و ديرين همكارى آن زنده ياد با مجله پاسدار اسلام حتى يكبار نه در اصل حق تأليف كه امرى معمول و مرسوم در فرهنگ مطبوعاتى و بين اصحاب قلم است و نه در ميزان و نوع پرداخت آن سخنى به ميان نياورد.
در طول مدت همكارى آن جنت مكان با مجله حتى در زمان بيمارى هيچ پيش نيامد كه تأخير در تأليف و ارائه مقاله رخ دهد. يكى از منظمترين و منضبطترين نويسندگان بودند كه بنابر مصوبات هيأت تحريريه و آنچه كه از نظر موضوعى سازماندهى و تقسيم كار مىشد مقاله را به هنگام و در موعد مقرر ارائه مىنمود تا در انتشار به موقع مجله خللى وارد نشود. هرچند داراى ويژگىها و خصلتهاى ستودنى زيادى بودند ليكن نظم در امور و اقدام به موقع ايشان در هر امرى ستودنى و برجستهتر مىنمود.
* در دوره نسبتاً طولانى كه درگير ستيز و مبارزه با بيمارى بودند و جهت درمان ناگزير از رفت و آمد و ادامه درمان در مراكز درمانى مختلف بودند هيچكس به ياد ندارد اشارهاى به نيازها و استمداد نموده باشد.
با اينكه محبوب همه بود و دولتمردان بسيارى از مسؤولين كشورى از ارادتمندانش بودند و هر يك با افتخار كمر به خدمت ايشان مىبستند و منتظر اشارهاى جهت اجابت تقاضايش بودند ليكن حتى در مدتى كه در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى و… بسترى بودند و عزيزى از مديران كشورى كه دستوراتش در آنجا نافذ و خواستهاش قرين اجابت بود هرچه اصرار كرد تا اقدامى در اين امور نمايد مورد قبولش واقع نشد و همچون ساير مراجعهكنندگان و ديگر بيماران كه تحت درمان بودند عمل نمود. بلندى روح و مناعت طبع اين روحانى وارسته و مخلص و متخلق به اخلاق و ادب دينى و نويسنده صاحب نام، تواضع و فروتنىاش در برخوردهاى اجتماعى، قناعت و كم توقعىاش در امور دنيوى و مادى از او شخصيتى كمنظير و انسانى محجوب و محبوب ساخته بود.
نه خدمت در انبوه تأليف و تصنيف و نه اخلاص در تلاش و عمل و نه شهرت او را مغرور نساخت و هيچ تغييرى در برخورد و رفتار متواضعانهاش را سبب نشد.
مجله پاسدار اسلام افتخار داشت از قلم ايشان به منظور تبليغ و ترويج و گسترش اسلام به عنوان بسترى براى اشاعه و نشر آثارش استفاده نمايد. فقدان اين عالم روحانى و عارف صمدانى ضايعهاى اسفناك براى جامعه اسلامى و خسارتى جبرانناپذير براى اصحاب مطبوعات مخصوصاً مجله پاسدار اسلام است.
از توصيف فضائل آن فقيد سعيد همين بس كه در بستر بيمارى كه بانگ رحيل به گوش جانش مىرسيد و در آخرين دقايق عمر پر بركت و قرين موقعيتش باز هم به فكر تأمين مقاله ويژه سال پيامبر اعظم(ع) و غدير بوده و به آقازادهاش سفارش كرده بود كه مقالهاى در اين خصوص براى پاسدار اسلام قلمى كردهام آن را برسانيد. اين آخرين نوشته ايشان است كه به دست رسيد تا مصداق همراهى ايشان تا آخر عمر با پاسدار اسلام باشد.
وظيفه مىدانيم از مقام شامخ اين شخصيت برجسته فرهنگى و روحانى تجليل نموده و ارتحال آن بزرگ مرد را به خاندان معظمش تسليت گفته و خود را در غم اين فقدان، سهيم و شريك بدانيم.
روحش شاد و يادش جاودانه باد.
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
نماز براى شهادت
در عمليات كربلاى 2، سردار محمود كاوه – فرمانده تيپ ويژه شهداء – كار عجيبى كرد. نيروهاى خط شكن را كه جلو فرستاد، بازگشت و يك نماز دو ركعتى خواند، بعد از نماز گفت: «اين نماز را فقط به دو دليل خواندم: اول براى پيروزى بچههاى خط شكن و بعد…، يكى از بچهها پرسيد: «بعد چه؟» گفت: «دلم مىخواهد اگر خدا لايقم بداند، اين نماز، آخرين نماز باشد.» و خدا لايقش دانست.(1) شگرد نماز شب خوانها
از نيمه شب به بعد اگر به محل مراسم صبحگاهى پايگاه سر مىزدى، گمان مىكردى بچهها مشغول نماز جماعت اند. اما وقتى به ساعت نگاه مىكردى، متوجه اشتباهت مىشدى و مىفهميدى نماز شب مىخوانند، و هر كس براى آن كه شناخته نشود، شگردى به كار مىبرد: يكى به سر و صورتش چفيه مىبست، يكى پتو روى سرش مىانداخت، و برخى هم در گوشههاى دنج و خلوات، قامت رسايشان را در مقابل معبود مىشكستند.(2) آرزوى سوختن سينه
هر چه فكر مىكردم، نمىتوانستم بفهمم كى و كجا او را ديدهام. با لباس خاكى، اصلاً شبيه آن كسى كه ديده بودم نبود. بچه يك محله بوديم. قدش بلند بود و چهارشانه. دستمال ابريشمى به مچ دستش مىبست و دكمه يقهاش را باز مىكرد و با بقيه سر كوچه مىنشست. هيچ وقت دوست نداشتم باآن جمع، هم كلام باشم. يك روز به سنگر ما آمد و گفت: بچه محلهايم.
باورش كمى مشكل بود كه او را اينجا ببينم. وقتى چند روز بعد با هم خودمانى شديم، از او پرسيدم: اينجا چه مىكنى؟ گفت: اومديم ببينيم اينجا چه جوريه، اونجا كه خبرى نبود. آن شب وقتى پشت يكى از خاكريزها ديدم كه چفيه روى صورتش انداخته و نماز شب مىخواند، فهميدم همه چيز را پيدا كرده است. يك بار هم وقتى مصيبت حضرت زهرا(س) مىخواندند، آن قدر گريه كرد كه گفتم الآن از هوش مىرود.
يك دفعه – روز يا شبش را خاطر ندارم – پيش من آمد و گفت: حاج آقا، آمادهام بروم آن دنيا! اما از حضرت زهرا(س) شرم دارم.
بعد دكمههاى پيراهن خاكى اش را باز كرد. عكس يك زن روى سينهاش خال كوبى شده بود. در حالى كه اشك در چشمش حلقه زده بود با بغض گفت: مىخوام طورى بسوزه كه هيچ اثرى ازش نمونه! آن روز وقتى خبر شهادتش را آوردند، به سرعت بالاى جنازهاش رفتم. روى شكم افتاده بود. او را برگرداندم. پيراهن خاكى نيم سوختهاش را كنار زدم، باوركردنى نبود! طورى سوخته بود كه اثرى از خال كوبى نمانده بود. لبخندى به لبانش نقش بسته بود.(3) عزت نفس و صبر عجيب نوجوان 17 ساله
در بيمارستان الرشيد نوجوان 17 سالهاى را در حال بى هوشى كامل به اتاق ما آوردند. پس از ساعتها چشم باز كرد. مىگفت در منطقه قصر شيرين به جبهه عراقىها نفوذ كرده بود كه بر اثر انفجار يك مين شكمش دريده شد و از هوش رفت. وقتى به هوش آمد، خود را در حالى كه شكمش را بخيه و دست و پايش را بسته بودند، در كف يك حمام ديد.
هر گاه از شدت درد فرياد مىزد، او را با زدن چند ضربه به بدن مجروحش ساكت مىساختند در عين حال دعا و راز و نياز با خدا و ذكر را فراموش نمىكرد.
او براى آن كه از ما كمك نگيرد، از تخت پايين آمد و به دستشويى مىرفت. براى همين بخيههاى شكمش شكافت و خون از زير باندها بيرون زد. هر چه فرياد زد پزشك بيايد، بى فايده بود. هر لحظه حال او وخيمتر مىشد. بعد از مدتى ما را از آنجا بردند. بعدها فهميدم كه به علت شدت جراحات به شهادت رسيده است.(4) آرزوى قهرمان
طلبهاى به نام «قهرمان گريوانى» در چندين عمليات شركت كرد. يك بار به من گفت: دوست دارم در عمليات شركت كنم و نهايت تلاشم را در پيروزى لشكر اسلام به كار بگيرم. و دست آخر مثل امام حسين (ع) به شهادت برسم به گونهاى كه بدنم توى آفتاب داغ بماند و پاره هايش را كسى نتواند جمع كند مگر خود آقا.
بعد از عمليات كربلاى 5 خبر شهادت و مفقود الجسد شدن قهرمان به من رسيد. بعداً جنازهاش پيدا شد. گلوله توپ بالاتنهاش را به كلى برده بود و مابقى جسدش را با اين نشانهها شناسايى كردند: از روى پلاكى كه به كمر بسته بود، مهر و تسبيحى كه در جيب داشت، بند پوتين سفيدى كه هميشه انتخاب مىكرد.(5) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. ر.ك: عاشقان بى ادعا، ص 82. 2. ر.ك: عاشقان بى ادعا، ص 88. 3. رواى: على اصغر كاويانى، ر.ك: معبر، ش5،ص49. 4. ر.ك: عاشقان بى ادعا، ص 135. 5. راوى: رضا گرايوانى، ر.ك: كيهان (1/5/74) به نقل از عاشقان بى ادعا، ص124 و 125.
بسيج، آموزش استقامت، رويش فداكارى
اسوههاى ايثار
بسيج درخت پرثمرى است كه شكوفههاى شكوهمند آن رايحه ايثار، اخلاص و مقاومت را در فضاى انسانيت پراكنده مىسازد، در بوستان بسيج دلاورانى گمنام پرورش يافتهاند كه با رشادت خالصانه عروج به سوى عرش، قدس و ملكوت را زمزمه كردهاند. از اين نهاد معطر هزاران عاشق به قلّه رفيع شهادت رسيدهاند و ميليونها نوجوان و جوان جوياى رضاى حق كه تشنه معرفت و شيفته زيارت حسين بن على عليه السلام بودهاند به اين بارگاه پُربار راه يافتهاند.
اين گلستان كه با نام سالار شهيدان عجين گشته و عطر عترت رايحهاى جهانبخش به آن عطا كرده آن چنان ابهت، صلابت و درخششى دارد كه هر روز و هر زمان كه بگذرد بر رونق، نام آورى، تأثيرگذارى و بركاتش افزوده مىشود.
تربيت يافتگان اين مدرسه با انگيزهاى الهى، مقاومتى كم نظير، برنامه ريزىهاى حساب شده و جهت دار، گوش به فرمان ولايت به دفاع از آرمانها و ارزشهاى انقلاب اسلامى برخاستهاند و از اين روى از بدو تأسيس، خار چشم دشمنان بودهاند و گروههايى كوشيدند با باتلاقهاى آلوده و مردابهاى متعفن خود كدورت و شكستى بر اين حريم وارد سازند امّا خود باخته، سرافكنده و خسران ديده، نوميد،افسرده و رسوا شدند. بسيج يك خيزش ژرف، ارزشى، منطقى و منطبق بر نيازهاى جامعه اسلامى است. بصيرت بسيجى با ايمان و پارسائى توأم گرديده و محصولات ارزندهاى را به ارمغان آورده است. آنها كه دلشان به نور الهى منوّر است و در قبال مسلمانان احساس مسؤوليت مىنمايند و مىكوشند پرچم سربلندى و عزت اسلامى را در فرازين قلّه جهان به اهتزاز درآورند در حقيقت بسيجى هستند. حضور پرنشاط و ريشه دار و رشد دهنده در تمامى عرصههاى فكرى، علمى، فرهنگى كه شرافت، استقلال و استوارى ملتى را كه در پرتو قرآن و عترت ترسيم كند نيز يك حركت خودجوش بسيجى است كه استمرار و ژرف بخشيدن به آن در گستره زمان و مكان ضرورتى اجتنابناپذير مىباشد.(1)
بسيج را بايد مفهومى فراگير دانست كه عموميت آن طيف وسيعى از انديشههاى متعالى را در خود جاى داده است. عنوان و لقب اين واژه مقدس مىتواند هماى سعادت را بر دوش هر فردى از هر قشرى از جامعه فرو بنشاند. بسيجى با تعهد و تقوا، عزم و اراده، صفا و صداقت، شجاعت و همّت، عدالت خواهى، تيزهوشى و زمانشناسى در فرازهاى حساس انقلاب و نظام اسلامى حضورى مداوم و سرنوشت ساز دارد.
در واقع بسيج يك هويت فرهنگى، روشن، پاك و آينده نگر است و كردارش براى رضايت كردگار است و با چنين هدفى هر جا كه به وجود بسيجى نياز باشد، حضور خالصانه و معنادارش بدون درنگ و عارى از هرگونه فرصت سوزى و عافيتطلبى، مشاهده مىگردد. حال امكان دارد اين حضور در دفاع مقدس باشد يا عرصههاى علمى و يا احياناً خنثى كردن نقشههاى رنگارنگ و تشويش آفرين و كينه توزانه دشمنان، هرجا كه بسيجى اخلاص، توانمندى و ابتكار خود را به نمايش بگذارد دغدغهها و نگرانىها و آشفتگىها چون برفى كه در برابر آفتاب تابستان قرار گيرد، از بين مىروند و به جايش امنيت، آرامش، اميد، رشد و توسعه هويدا مىگردد.
متأسفانه تفكر بسيجى پس از دوران دفاع مقدّس، در مقاطعى خاص و در پيچ و خمهاى سياسى و جناح بازى در محاق مظلوميت قرار گرفته و افرادى براى مطرح نمودن حزب و دسته خود و يا تحكيم پايههاى قدرتطلبى خويش سعى كردهاند اين شجره طيّبه را مورد يورش طوفانهاى پرگرد و غبار خود قرار دهند و از سوى ديگر تبرها و تيشه هايى بدست گرفتند تا ريشههاى اين نهال ناب را آماج نيتهاى آلوده خود سازند امّا عِرض خود بردهاند و زحمتى براى آن فداكاران فراهم كردهاند و اين غوغاهاى شيطانى، طشت نفاق و دورويى آنان را از بام غرور بر دشتى خشك و بىحاصل افكنده است و اصولاً بسيجى مشغول تلاش و درپى گرهگشايى از مشكلات مردمان و مؤمنان و محرومان صالح است و ديگر جايى براى طيفهاى سياسى باقى نمىگذارد و دنياگرايى، رفاهطلبى،گروه گرايى و سرسپردگى به جناحى خاص را بر نمىتابد و حتى با اين آفتها و علفهاى هرز در ستيز است.
جرثومههاى زنگ زده و رنگ باخته خاطرههاى فداكارىهاى بسيجىهاى مخلص و با اقتدار را در ايام دفاع مقدس فراموش كردهاند كه چگونه آنان جان بر كف و شجاعانه بر سپاه پرتشويش متجاوزان متجاسر يورش آوردند و تكبير رعد آساى آنان چنان بر قلب مريض و اندام عليل كينه توزان رعشه افكند كه ديگر قادر نمىباشند در هيچ زمانى اين رسوايى، شكست و سرافكندگى را ترميم كنند. نمادهاى ناب
بسيج در لغت يعنى سامان، جهاد، آمادگى، عزم،تجهيزات و برگ سفر مهيا ساختن و نهاد بسيج جذب، آموزش و سازماندهى و حفظ انسجام آحاد نيروها و امكانات مردمى و دولتى را به منظور آمادگى عمومى براى تأمين و توسعه ضرورتهاى ارزشى، ملى و انقلابى و نيز مقابله با هرگونه تهديد عليه اهداف، علائق و دستاوردهاى انقلاب اسلامى بر عهده دارد، امام خمينى بسيج را اين گونه تعريف كردهاند: بسيج ميقات پابرهنگان و معراج انديشه پاك اسلامى است كه تربيت يافتگان آن، نام و نشان در گمنامى و بىنشانى گرفتهاند و مقام معظم رهبرى، عنوان بسيج را اين گونه ترسيم نمودهاند: بسيج عبارت است از تشكيلاتى كه در آن افراد متفرّق و تنها، به يك مجموعه عظيم و منسجم، به يك مجموعه آگاه و متعهد و بصير و بيناى به مسايل كشور و نياز ملت تبديل مىشوند. مجموعهاى كه دشمن را بيمناك و دوستان را اميدوار و خاطر جمع مىكند.(2)
در يك نگرش والا، بسيج سازمانى نظامى نيست كه صرفاً در زمان جنگ و به منظور دفاع در برابر دشمنان شكل گرفته باشد، بلكه نهادى است وسيع و پاسخگوى نيازهاى اساسى و حياتى جامعه و با اجزاى ديگر نظام چنان هماهنگى و پيوند دارد كه انفصال آن جز با انحلال جامعه اسلامى متصوّر نيست. بسيجى در عمل علاقه خود را به پيشرفت، حفظ، گسترش و اعتلاى نظام اسلامى و شأن و حيثيت ملّت مسلمان نشان مىدهد يعنى بسيجى بودن معيار و ملاكى است كه بر اساس آن ميزان تعهّد اعضاى آن به اصول و آرمانهاى انقلابى و اسلامى سنجيده مىشود و البته پر واضح است كه اقتدار نظام تا حدّ زيادى مديون بسيج و حضور همه جانبه مردم در صحنههاى گوناگون، تحت رهبرى مقام باقداست ولايت مىباشد و حتى رسيدن به
اقتدار و شوكت جهانى مسلمانان با بسيجى همه جانبه و فراگير در جهان ميسّر خواهد بود و اين امر شدنى است و به فرمايش امام خمينى بايد به دنبال تحقق آن بود.
بسيج و بسيجى متعلّق به قشر خاص، كشورى و منطقهاى و برههاى از زمان نمىباشد اين نهاد مقدس مرزها را در هم مىنوردد و مىتوان اين مفهوم را به سراسر جهان سرايت داد، اوج اين واژه در هنگامى است كه رهبران الهى بسيجى بودهاند و هابيل اولين شهيدى است كه خداوند خلعت بسيجى را به وى پوشانيد. حضرت امام حسين(ع) بزرگ بسيجى عالم امكان بود كه نه تنها در سرنوشت مسلمانان بلكه در تجديد حيات ساير ملل و جوامع تأثيرى عميق داشت. قيام آن حضرت نخستين حركت و خروش تمام عيار از حيث جان و مال در مقابل دنياى تزوير و تبذير بود و اقدام و شهامت را براى بشريت در هميشه تاريخ به ارمغان نهاد. پيروان بسيجى فرهنگ عاشورا با الهام از حماسه حسينى نبض هر حركت انقلابىاند و نسبت به اجتماع، فرهنگ و سياست، حساسيّت بروز مىدهد و با حضور دائم در ميدان امر به معروف و نهى از منكر عرصه را بر اهل ابتذال و فساد آفرينان تنگ مىسازد، چون مىداند عقب نشينى يا سكوت در اين عرصه، تهاجم و گستاخى هرزه كاران را به دنبال مىآورد.
حضرت امام حسين(ع) فرياد: «هيهات منّاالذله»، خروش «يا سيوف خذينى» و شعار «القتل لنا عادة و كرامتنا الشهادة» را در گوش جانها و ضمير خفته انسانها طنين انداز نمود و اين آواى توحيدى چون پتكى بر سر يزيديان فرود آمد و طومار تباهىهاى آنها را درهم پيچيد و به زباله دانى تاريخ افكند. رمز بقاى انقلاب اسلامى، ايستادگى و مقاومت در برابر مخالفان و دشمنانى است كه هر لحظه در كمين هستند تا بر آرمانها و ارزشها بتازند
و بذر شقاوت و شرارت در جامعه بيافشانند و گلبرگهاى عزت و عظمت را با يورش وحشيانه خود، پرپر سازند و اين شيوه را فداكاران و مجاهدان در مكتب امام حسين(ع) فرا گرفتهاند.(3)
نهضت سترگ كربلا نماد نابى از روحيّه بسيجى است كه به بهترين شكل ممكن در تمامى صحنهها و لحظات آن مشاهده مىگردد و از مردى سالخورده به نام حبيب ابن مظاهر، كودكى شيرخواره، نوجوانى سيزده ساله، جوان هاشمى تا بانويى با شهامت در اين حركت با بركت حضور دارند و به ايفاى نقش خويش پرداخته و رسالت خود را به نحو احسن در حد توان انجام دادهاند. ريشههاى قرآنى
تفكر بسيجى، فرهنگ ارزشى پربارى است كه براى احياى قرآن و فعال نمودن ارزشهاى فراموش شده از صدر اسلام تا عاشوراى حسينى و قيامهاى مسلمين در مسير تاريخ و انقلاب اسلامى، شكل گرفته است، جنبههاى گوناگون حماسى بسيج كه درس ايثار، رشادت و پايدارى را به انسانها مىآموزد، ريشههاى روشنى در فرهنگ قرآنى دارد.
خداوند در قرآن مىفرمايد: ولو لادفع اللّه النّاس بعضهم ببعضٍ لهدّمت صوامع وبيعٌ و صلواتٌ و مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيراً و لينصرنّ اللّه من ينصره انّ اللّه لقوىٌ عزيز؛(4) و اگر خداوند بعضى را توسط برخى ديگر دفع نكرده بود، ديرها، كليساها،كنشتها و مسجدهايى كه نام خدا در آنها به فراوانى برده مىشود ويران مىگرديد و خدا هر كس را كه ياريش كند، كمك مىنمايد و او خدايى است توانا و پيروزمند.
آرى اگر بسيجيان، مؤمنان و ايثارگران مخلص از اهل ايمان دفاع نكنند و دست روى دست بگذارند طاغوتها، مستكبران و ستمگران اجازه نمىدهند مردم به عبادت و ذكر خدا روى آورند، البته مدافعان قلمرو توحيد در اين عرصه تنها نمىباشند و وعده الهى درباره نصرت آنان حتمى است و از امدادهاى پروردگار با وجود آن كه در بسيارى از ميادين از نظر نفرات و ساز و برگ جنگى در اقلّيت بودند بر دشمنان پيروز شدند. البته آنان پس از اين غلبه و فتح بزرگ به زندگى دنيايى، عيش و نوش و رفاهطلبى روى نمىآورند بلكه فتوح افتخار آفرين را نردبانى براى ترقى معنوى خود و جامعه قرار مىدهند و ارتباط خويش را با خدا محكم و با جامعه الهى پيوندى استوار دارند و به برپايى نماز، پرداخت زكات و امر به معروف و نهى از منكر توجه مىنمايند. زيرا اين امور پايههاى اساسى يك جامعه سالم را به وجود مىآورند:
«الّذين ان مكّناهم فى الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزّكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و للّه عاقبة الامور؛(5) همان كسان كه اگر در زمين مكانتشان دهيم نماز مىگزارند، زكات مىدهند و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند و فرجام امور با خداست.»
قرآن در فراز ديگرى به دنبال نبرد داود با جالوت و به قتل رسانيدن او مىفرمايد:
«فهزموهم باذن اللّه و قتل داود جالوت و آتاه اللّه الملك و الحكمة و علّمه ممّا يشاء و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعضٍ لفسدت الارض ولكن اللّه ذوفضلٍ على العالمين؛(6) پس به خواست خدا ايشان را بشكستند و داود جالوت را به قتل رسانيد و خدا به او حكومت و حكمت داد و آن چه مىخواست به وى آموخت و اگر خداوند بعضى از مردم را توسط بعض ديگر دفع نمىكرد زمين تباه مىشد ولى حق تعالى فضل و كرم خويش را بر جهانيان ارزانى مىدارد. و اين آيه خود حكمت تأسيس بسيج و فلسفه جهاد و دفاع در راه خدا را گوشزد مىنمايد.
قرآن براى تحقق يافتن چنين امر مباركى مىفرمايد:
«انفروا خفافاً و ثقالاً و جاهدوا باموالكم و انفسكم فى سبيل اللّه ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون؛(7) به سوى نبرد روانه شويد خواه بر شما آسان باشد خواه سخت و با دارايى و اموال و جان خويش در راه خدا جهاد كنيد، اگر بدانيد خير شما در اين است.» يعنى هيچ عاملى نبايد بهانهاى براى عدم بسيج مردم به سوى ستيز با كفار، مشركان و متجاوزان گردد، فقر يا ثروت، كثرت مشاغل زندگى، دل بستگى و وابستگى به خانواده، خويشاوندان و دوستان، مانع اين حركت نخواهد بود. تجهيز نيروها و امكانات در برابر دشمنان نيز اصلى است كه قرآن بر آن تأكيد دارد: «و اعدّوا لهم مااستطعتم من قوةٍ و من رباط الخيل ترهبون به عدوّ اللّه و عدوّكم و آخرين من دونهم لاتعلمونهم اللّه يعلمهم و ماتنفقوا من شىء فى سبيل اللّه يوفّ اليكم و انتم لاتظلمون؛(8) و در برابر (دشمنان) تا مىتوانيد نيرو و اسبان سوارى آماده كنيد تا دشمنان خدا و خودتان و جز آنها كه شما نمىشناسيد و البته خدا مىشناسد را(از قدرت خود) بترسانيد و آن چه را كه در راه خدا هزينه مىكنيد، به تمامى به شما بازگردانيده شود و به شما ستم نمىگردد.»
يكى از جنبههاى مورد توجه در قرآن استقامت در راه حق است و خداوند به رسولش مىفرمايد: «فاستقم كما امرت و من تاب معك؛(9) همچنان كه مأمور شدهاى ثابت قدم باش» و امام خمينى در اين باره مىگويد: «در اين دنيا كسانى كه براى شرافت خودشان،…براى شرافت اسلام امورى را انجام مىدهند…اگر در دنبالش استقامت داشته باشند، آنها را حوادث نلرزاند، اينها به مقصد مىرسند براى اين كه استقامت يك امر مهمّى است. چه بسا پيروزىهايى كه براى ملّتى پيش مىآيد براى اين كه استقامت ندارند و سستى مىكنند آن پيروزى از دستشان مىرود.»(10)
استقامت براى رفع فتنه لازم است و رسول اكرم (ص) نگران آن است كه مبادا امّت اسلامى پايدارى نورزند و چون استقامت از شروط مهم پيروزى است امام خمينى از مردم اين مرز و بوم انتظار دارد تحول روحى مزبور را حفظ كنند، اين ويژگى نهضت اسلامى را بيمه مىنمايد، ملّت پايدار، از مشكلات هراس ندارد و براى صدور انقلاب خود از اين اصل استوار بهره مىبرد و بايد براى استقرار حق و محو باطل به اين عنصر سازنده و رشد دهنده روى آورد. امام خمينى يادآور مىشود:
«پيامبر اكرم(ص) و ائمه هدى در چه غربتهايى براى دين حق و امحاء باطل استقامت و ايستادگى نمودهاند و از تهمتها و اهانتها و زخم زبانهاى ابولهبها، ابوجهلها و ابوسفيانها نهراسيدهاند و در شديدترين محاصرههاى اقتصادى در شعب ابى طالب به راه خود ادامه دادهاند و تسليم نشدهاند و سپس با تحمل هجرتها و مرارتها در مسير دعوت حق و ابلاغ پيام خدا و حضور در جنگهاى پياپى و نابرابر و مبارزه با هزاران توطئه و كارشكنىها، به هدايت و رشد همت گماشتهاند كه دل صخرهها و سنگها و بيابانها و كوهها و كوچهها و بازارهاى مكه و مدينه پر است از هنگامه پيام رسالت آنان.»(11) نمونههايى از صدر اسلام
در عصر بعثت هنگامى كه مسلمانان در مكّه به ترويج دين مبين اسلام مشغول بودند پيوسته از طرف جوامع شرك زده و جاهلى مورد شكنجههاى شديد روانى و بدنى قرار مىگرفتند و لذا بطور مكرّر از رسول اكرم(ص) تقاضا مىنمودند، ترتيبى اتخاذ گردد تا نقشههاى آنان را خنثى كرده و شرارتهاى دشمنان را درهم بشكنند اما پيامبر(ص) كه از جانب وحى چنين دستورى را دريافت نفرموده بود آنان را در انتظار نزول آيه جهاد و دفاع مىگذاشت و چون هجرت به مدينه صورت گرفت با افزايش نيروى انسانى و اضافه شدن بر توانمندىهاى مسلمانان، فرمان وحى براى دفع توطئه مشركان، كفّار و منافقان صادر گشت.
آن چه در اين ميان بيشتر توجه آدمى را به سوى خود جلب مىكند شور، هيجان و استقبال گستردهاى است كه در جامعه مدينه پس از اجازه جهاد ديده مىشود. حتى كسانى كه از امكانات مادى و بدنى برخوردار نبودند، احساس وظيفه مىكردند. چنانچه پيرمردى نابينا از اصحاب رسول خدا(ص) به حضور حضرت مىرسد و عرضه مىدارد: كسى را ندارد كه عصايش را بگيرد و وى را راهنمايى كند و در عين حال نگران است كه مبادا پيش خداوند از عدم شركت در بسيج عمومى براى دفع كفر و ستم معذور باشد. او هم مىخواهد اهل بغى را به هلاكت برساند و راه رشد را براى انسانها ترسيم نمايد، همه مسلمانان با اشتياق در صدد آن هستند كه موانع اسارت انسانها را از طريق نبرد با تباهىها و تيرگىها از بين ببرند تا خورشيد هدايت بر وجودشان پرتو افشانى كند و در مسير درستى و راستى قرار گيرند.
جمعى براى گرفتن مركبى نزد پيامبر مىآيند و چون از آن حضرت مىشنوند: مركبى كه شما را بر آن سوار كنند، در اختيار ندارم، افسرده و غمگين مىگردند. قرآن به اين نكته اشاره دارد: «و لا على الّذين اذا ما اتوك لتحملهم قلت لااجد ما احملكم عليه تولّوا و اعينهم تفيض من الدّمع حزناً الّا يجدوا ما ينفقون.»(12) و نيز بر آنان كه به نزدت آمدند تا ساز و برگ نبردشان دهى و تو گفتى كه ساز و برگى ندارم و آنها براى خرج كردن هيچ نيافتند و اشك ريزان و محزون بازگشتند، گناهى نيست.»
در ادامه آيه خشم و عذاب خدا مختص كسانى است كه با وجود توانگرى از پيامبر رخصت مىخواهند و بدان خشنودند كه با خانه نشينان در خانه بمانند كه خدا بر دل اين افراد مهر نهاده است كه نمىدانند.
مسلمانان صدر اسلام حتى در نبردهايى كه شخص پيامبر در آنها حضور نداشتند و به آنها سريه مىگفتند، با اشتياق و هيجان حضور مىيافتند لذا آيهاى نازل شد كه بر اساس آن لازم است جمعى در مدينه بمانند و از پيامبر احكام دين خود را فرا گيرند و پس از بازگشت رزمندگان از جبههها، به آنان نيز بياموزند. زيرا مسلمين عصر جاهليت را پشت سر نهادهاند و دشمنانى را كه از اين سياهى رهايى يافته بودند در پيش داشتند و از اين روى، از آيينى كه مايه سعادت و عامل نجاتشان بود دفاع مىنمودند به گونهاى كه دشمنان را با تمام عُدّه و عدّه از پاى درآوردند و پرچم پرافتخار اسلام را بر بام جهان برافراشتند. آنان در شرايطى اين بسيج عمومى را پذيرا شدند كه از حداقل امكانات مادى و نيروى انسانى برخوردار بودند به گونهاى كه حتى گاهى هر چند نفر رزمنده به يك خرما قناعت مىكردند و در شرايط گرماى طاقت فرساى جزيرة العرب وضع ناگوارى داشتند.
امام خمينى(قدس سره) درباره پيشينه بسيج در صدر اسلام مىفرمايد:
«پيغمبر اسلام مردم را بسيج كرد، همين سر و پابرهنهها را بسيج كرد بر ضد مشركين و قتال كرد و جنگها كرد تا مشركين را دماغشان را به خاك ماليد و عدالت اجتماعى را ايجاد كرد. اصحاب صفّه كه معروف است اينها يك عدهاى بودند كه توى مسجد مىآمدند روى صفّهاى، يك سكويى آنجا مىخوابيدند. در جنگهايى كه مىشد اين نداشتند چيزى، يك خرما را (اين طور مىگويند) اين دهنش مىگذاشت و درمىآورد و مىداد به آن، آن دهنش مىگذاشت در مىآورد مىداد به آن، اين طور بود وصفشان، اينها را پيغمبر بسيج كرد بر ضد اين سرمايه دارها، بر ضد اين قدرتمندها، بر ضد اين مشركين كه مردم را غارت مىكردند.»(13)
زنان صدر اسلام با پركردن خلأ نبود مردان، كارهاى آنها را انجام مىدادند و به امور خانواده مىپرداختند تا رزمندگان با خاطرى آسوده به نبرد بپردازند و با توجه به اين كه جهاد بر زنان واجب نمىباشد برخى از بانوان با تجربه براى كمك به مجاهدان كه غالباً فرزندان، برادران و خويشاوندان و شوهران خود بودند، همراه آنان از مدينه بيرون مىآمدند و با سيراب كردن تشنگان، شستن لباس رزمندگان و پانسمان كردن زخم مجروحان به پيروزى مسلمين عليه كفر و الحاد كمك مىكردند. حكمت و ضرورت تشكّل بسيجى
انقلاب اسلامى از بدو تولّد آماج صدها توطئه و تهديد بوده و در ادامه نيز بر حجم اين تهديدات افزوده شده است. به علاوه برخى دشمنان چهره در نقاب كشيده و نه به عنوان دشمن آشكار بلكه در نقش يك خصم نامرئى ريشهها و اساس انقلاب را هدف قرار دادهاند. پس از شكستهاى مكرر عوامل استكبار و كارگزاران ابرقدرتها در اعمال انواع برخوردهاى فيزيكى، آنان را بر آن داشته تا از ساير ابزارها و روشها براى هجوم به اين نهضت اسلامى و مردمى كه جهان اسلام و محرومان جهان چشم اميد خود را به آن دوختهاند، استفاده كنند و اصولاً ماهيت ضد استكبارى و دشمن ستيزى انقلاب و نيز دفاع از مظلومان و مستضعفين صالح جهان، باعث شده كه اين مشعل مقدّس از نظر بيگانگان و ايادى آنان به عنوان نيروى بازدارنده، براى اجراى نقشههاى ايشان، دور نماند.
بر همين اساس پايه بزرگترين بسيج مردمى به دستور امام بنا نهاده شده، مجموعهاى كه با اتكا به حضور مقتدرانه و خالصانه مردم نه تنها در بعد نظامى، آمادگىهاى لازم را كسب كرده بلكه قادر است متناسب با شرايط مختلف هر نوع مأموريتى را در هر عرصهاى، اجرا كند و براى خنثى نمودن هر نقشهاى مهيّا باشد.
بعد از تسخير انقلابى لانه جاسوسى آمريكا انتظار آن مىرفت كه از سوى اين جهانخوار وحشى توطئهها و تحريكاتى بر ضد ايران انقلابى شدت يافته و با گسترش آنها، زمينه دخالت نظامى را آماده نمايد تا با حمله مسلحانه به ايران و انقلاب اسلامى، نظام مردمى ايران را از پاى درآورد بديهى است در اين تهاجم متجاوز، امّت اسلام نمىتوانست از مشتهاى خويش بهره گيرد و در برابر اين ابرقدرت بايستد بلكه ضرورت مسلّح شدن و آموزش نظامى براى همه مشخص بود همچنين انسجام نيروهاى مؤمن و مردمى، ضرورت يك تشكّل خودجوش را مورد توجه قرار داد از اين رو امام خمينى فرمان تاريخى تشكيل بسيج عمومى را صادر كرده و در باب ضرورت آن فرمودند: «الآن در رأس همه مسايل اسلامى ما قضيه مواجهه با آمريكا است و بايد تمام تجهيزات ما به طرف اين دشمن باشد. مبادا يك وقتى تبليغاتى سويى بشود و نظر ما هم تشتت پيدا كند…اگر غفلت بشود مملكت از بين مىرود. غفلت نكردن به اين است كه همه قوا را و هرچه فرياد داريد بر سر آمريكا بكشيد. قواى خودتان را مجهز بكنيد و تعليمات نظامى پيدا كنيد و به دوستانتان تعليم دهيد.»
مسلّح شدن صرف و نظامى گرديدن بدون در نظر گرفتن ابعاد ديگر هدف اصلى نبود و امت مسلمان بايد با نيّتى پاك و خالص بداند براى چه قدم به ميدان مبارزه مىنهد، لهذا امام بسيج همه جانبه را مطرح كردند: «من از آن چه تا كنون به همّت مردان و زنان با شرف و رزمنده شده است اميد آن دارم كه در بسيج همه جانبه، آموزش نظامى و عقيدتى، اخلاقى و فرهنگى با تأييدات خداوند متعال موفق شوند…بكوشيد تا هرچه بيشتر نيرومند شويد در علم و عمل و با اتكال به خداى قادر مجهز شويد به سلاح و صلاح كه خداى بزرگ با شماست.»
وقتى بسيج اين گونه عمل كند عاملى براى رشد و تعالى امّت اسلام خواهد بود. با آن خصوصياتى كه امام امت براى تشكيلات ذكر كرده و خط مشى آن را مشخص فرمودهاند و با توجه به كارنامه درخشان اين نهاد خودجوش، بسيج مىتواند الگويى براى محرومان جهان باشد: «من اميدوارم كه اين بسيج عمومى اسلامى، الگو براى تمام مستضعفين و ملّتهاى مسلمان عامل باشد و قرن پانزدهم، قرن شكستن بتهاى بزرگ و جايگزينى اسلام و توحيد به جاى شرك و زندقه و عدل و داد به جاى ستمگرى و بىدادگرى و قرن انسانهاى متعهد به جاى آدم خواران بىفرهنگ باشد.»(14)
بنابراين به دنبال هوشيارى و درايت بىنظير امام خمينى و به بركت اين دور انديشى و هدايت انقلاب در مسير اصلى خود و پس از بر ملأشدن ماهيت سلطه جو و تجاوزكارانه آمريكا در ماجراى سقوط لانه جاسوسى و انقلاب دوم در پنجم آذرماه سال 1358 يعنى در مدتى كمتر از يك ماه بعد از اين حركت، فرمان تاريخى امام خمينى در تشكيل بسيج صادر گرديد:(15)
«مملكت اسلامى بايد همهاش نظامى باشد و تعليمات نظامى داشته باشد، بايد اين طور باشد كه يك مملكتى كه بيست ميليون (نفر) جوان دارد، بيست ميليون تفنگدار داشته باشد و بيست ميليون ارتشى داشته باشد و يك چنين مملكتى آسيبپذير نيست.»(16) در نگرش مقام معظّم رهبرى
بسيجى آن كسى است كه در ميدان عمل وارد مىشود، تن به حادثه و موج مىدهد، سرما و گرما را تحمّل مىكند و از لذّتهاى شيرين زير دندان هر انسان، به راحتى چشم مىپوشد، بسيج يعنى آن مجموعهاى از مردم اعم از جوانان مشغول به تحصيل، يا مشغول به كار موظف ادارى يا مشغول به كار كشاورزى و كارگرى يا مشغول به مشاغل آزاد ديگر، كه با ايمان عميق توأم با عواطف و احساسات و صادقانه خود حاضرند همه توانشان را در خدمت اهداف نظام و انقلاب و منافع ملّت بكار ببرند. بسيج يعنى حضور ناشى از ايمان و اخلاص و انگيزه دينى و ايمان صادقانه در هر ميدانى كه انسان احساس مىكند كارآيى دارد كه نمونه بارز آن ميدان جنگ بود. بسيجى آرمان گرا و با اخلاص و با گذشت و در هر ميدانى تن به كار بده است يك روز ميدان نبرد است به آن كار، تن مىدهد، يك روز هم ميدان سياست و ميدان علم و تحقيق و پژوهش و نوآورى است. بسيجى هرجا وارد شود، اين گونه عمل مىكند. خيلى از اين پيشرفتهايى كه امروز فلان نشريه نظامى بينالمللى وابسته به آمريكائىها با نگرانى از آن ياد مىكند و مىگويد ايران به فلان سلاح دست يافته يا دارد دست پيدا مىكند، توسط همين بسيجىها حاصل شده است.
چون نيروى مؤمن و بسيجى داراى هدف است، مىفهمد دارد چه كار مىكند، لذا چنين نيرويى اميدوار و هم شاد است.
بسيج يكى از معجزات انقلاب و از كارهاى عظيمى بود كه امام بزرگوار ما با آن ديد و بصيرت نافذ و تدبير حكيمانه الهى، اين نهال برومند و پرثمر و مبارك را به وجود آورد. بسيج در آن روزى كه با فرمان امام بزرگوار در سراسر كشور اسلامى مانند گياه معطّر و مباركى شروع به رويش كرد كشور نهايت نياز را به يك حركت عمومى و برخاسته از ايمان و اخلاص و صفا داشت. اين پاسخ به يك نياز حقيقى بوده، دست قدرتمند امام بذر بسيج را در سرتاسر اين كشور پاشيد بدون اين كه براى تحليل گران، سياسيون سابقه دار و حتى انقلابيون قديمى و مخلص قابل پيش بينى باشد و اين بذر مبارك در همه زواياى كشور روئيد و باليد و ثمربخش شد.
در دوران جنگ تحميلى بسيج درخشيد، عالىترين مضامين انسانى در بسيج معنا شد و تجسّم يافت، پرجاذبهترين جلوههاى هستى در بسيج خود را نشان داده در دنيايى كه خود خواهى و خودپرستى و حرص و هواى نفس، اغلب حوادث آن را رقم مىزند بسيج مظهر عشق و فداكارى و گذشت و نگاه حكيمانه يك جوان به عالم وجود شد و بعضى تصوّر كردند كه با پايان جنگ، بسيج هم پايان خواهد گرفت، بعضى هم صلاح انديشى كردند كه با پايان دوران جنگ ديگر احتياجى به بسيجى نيست، فكرهايى كه از نور بصيرت معنوى برخوردار نمىباشد، بهتر از اين محصولى نمىدهد، بسيج آن روز از مرزهاى نظام جغرافيايى كشور دفاع كرد و در ميدان رزم توانست خود را نشان دهد اما اگر مرزهاى دفاعى انقلاب فقط به مرزهاى جغرافيايى منحصر شود.
امروزه نيروى مقاومت بسيج كه مجموعه عظيمى در سازمان وسيعى از، عمدتاً، جوانان كشور است بايد اين مسؤوليت را بر دوش خود احساس كند كه دست جوانان نوخاسته كشور را بگيرد. بسيج مىتواند اين نقش بزرگ را ايفا كند كه براى استقرار معنويت در جامعه به عنوان ملجأ و پناهگاه دلهاى باصفاى جوانان و راهنماى دلسوز و دردشناس و همدل، دست جوانان را بگيرد.(17) فرهنگ بسيجى
بسيج اگر چه يك نظام بيست ميليونى است تا از توطئهها جلوگيرى كند و نيروهايش مهيّاى فداكارى در راه اسلام و كشورند و جوانان اين تشكّل آمادهاند در دل شب، نخوابند و استراحت نكنند تا مردم شهرها و روستاها در آرامش و امنيت باشند و گستره آن مجموعهاى از مردم را در بر مىگيرد و عرصههاى فعاليت آن گسترده است امّا آن چه كه اهميت دارد تفكر، فرهنگ و ارزشهاى بسيجى است كه مىتواند آحاد جامعه را از درون متحول كند و آنان را به رشد معنوى و اخلاقى برساند. فرهنگ بسيج از ايثار، خلوص، هدفمندى،توكل، ساده زيستى و پرهيز از تجملات موج مىزند و در يك كلام فضايل و خصال خداپسندانه را ترويج مىدهد. اگر بناست انقلاب و نظام اسلامى از تهاجم دشمن مصون باشد، كشورى آزاد و مستقل داشته باشيم و در جهت امنيت ملى، توسعه فرهنگى و اقتصادى برنامه ريزى كنيم و جامعه را به سرافرازى و عزت برسانيم بايد فرهنگ و مجموعهاى از باورها، بايدها و نبايدهاى بسيجى را در تار و پود جامعه، ريشه دار سازيم، در تمامى سطوح ادارى، علمى، فنى و اجتماعى همه بايد به خصوصيات بارز بيسجى مجهز و مسلح باشند و نمونهاى از يك عضو اين تشكل در فضيلتها و درونى كردن ارزشها باشند تا بتوانند زمينههاى ترقى، رشد و تعالى خود و جامعه را فراهم سازند اين فرهنگ مشخصات و نمودهايى دارد كه شناخت آنها، تصويرى روشن از بسيجىها فراروى ما قرار مىدهد، برخى از اين ويژگىها عبارتند از: 1- شناخت ضرورتها و مقتضيات زمان:
انسان بايد بداند در چه شرايط و فضايى بسر مىبرد و راه برون رفت از شرايط ايستا و راكد را هم بايد بداند، بسيجى با هوشيارى نسبت به رويدادها، تعقيب زنجيرهاى حوادث و ژرفنگرى در رويدادها، در تمامى صحنهها به ايفاى نقش پرداخت و به دليل اين بصيرت و شناخت، موضعگيرىهايش مناسب و درست بود به فرمايش حضرت على(ع) هر كس به زمان سياسى و اجتماعى خود آگاه باشد، تند بادهاى حوادث به او يورش نمىآورد: «العالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس». 2- اخلاص:
صداقت در گفتار، رابطه با خدا، ارتباط با مردم و اخلاص در انگيزهها، هدفها و تلاش، با روح بسيجى عجين شده است كه بايد اين رايحه آرامش بخش به سوى جامعه سرايت يابد. 3- پرهيز از عافيتطلبى و سست عنصرى:
بسيجى در تمامى تصميمهاى بزرگ، كارهاى خطير و سرنوشت ساز و بحرانهايى كه جامعه را در معرض تهديد قرار مىدهد، حضورى فعال دارد، از مشكلات نمىهراسد و خطر را به جان مىخرد و با بهانهها و دست آويزها به گريز و پرهيز و اختفاو عزلت پناه نمىبرد. اصولاً كسى كه جان خود را به نور ايمان صيقل داده و از چشمه پر بهره قرآن و عترت جرعهها نوشيده و هدف خويش را خالص نموده، از اين گونه رفتارها گريزان است و در تنگناهاى حوادث، حماسه مىآفريند و با توجيهات غلط و عافيت طلبانه به شدّت مخالف است. 4- بصيرت و معرفت:
بسيجى در برابر دشوارىها، صبور است، در مسايل گوناگون درنگ مىكند، كارهايش با آگاهى و بينش ژرف توأم است، در موضعگيرىها، دقت و سنجش دارد، از شتابزدگى مىپرهيزد و به جا و حساب شده و اصولى تصميم مىگيرد. او فراست و بصيرت را بر اثر پارسايى و پرهيزگارى و ارتباط با خدا بدست آورده است كه رسول اكرم(ص) مىفرمايند: «اتّقوا فراسة المؤمن لانّه ينظر بنور اللّه عزّ و جلّ؛ از فراست مؤمن بپرهيزيد زيرا با نور الهى به همه چيز مىنگرد.» بنابراين قدرت تشخيص بسيجى والا، فوق العاده و اثر بخش است. 5 – بر محور قرآن و عترت:
رسول اكرم(ص) فرمودهاند: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى اهل بيتى ما ان تمسكتم بهما لن تضلّوا ابداً و انّهما لن يفترقا»(18)
دقت در اين حديث معتبر و مستند اين اصل را ثابت مىكند كه اولاً اهل بيت و قرآن با هم پيوندى استوار دارند و ثانياً اين دو تا روز رستاخيز با هم هستند و قول و فعل عترت نبىاكرم(ص) همچون قرآن از خطا و اشتباه مصون بوده و حجت محسوب مىگردند. بر همين اساس بسيجى هم پيرو قرآن و رسول اكرم است و نظرات آنان را به مرحله اجرا در مىآورد. پيوند دائمى با اين دو ثقل، آدمى را از لغزشها، انحرافات، گروهگرايى، جناح بازى و حزب گرايىهاى بيهوده، مصون مىنمايد. بسيجى هركجا باشد ولايى مىانديشد، عمل مىكند و مطابق با آرمانهاى حاكميت الهى و قرآنى، پيش مىرود.(19) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. در اين باره بنگريد به بسيج و تفكر بسيجى در آيينه رهنمودهاى رهبر معظم انقلاب اسلامى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت. 2. روزنامه اطلاعات، شماره 22642، هفتم آذر 1381، ص 7. 3. حسين مصلح بسيجى، محمد حسين مردانى نوكنده، روزنامه كيهان، 10 اسفند 1382، شماره 17895، ص 6. 4. سوره حج، آيه 39. 5. همان سوره، آيه 40. 6. سوره بقره، آيه 251. 7. سوره توبه، آيه 41. 8. سوره انفال، آيه 60. 9. سوره هود، آيه 112. 10. تبيان، دفتر 24 (جنگ و دفاع در انديشه امام خمينى)، ص 85 – 84. 11. صحيفه نور، ج 20، ص 132. 12. سوره توبه، آيه 92. 13. ويژه نامه گراميداشت هفته بسيج، آذرماه 1381، نيروى مقاومت بسيج سپاه، معاونت آموزش. 14. مجله پيام انقلاب، شماره 72، ششم آذرماه سال 1361، ص 38 – 36. 15. گلبرك، ماهنامه مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما، شماره 81، ص 31، مصاحبه با مسؤول واحد بسيج سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، پيام انقلاب، همان، ص 40. 16. ياد ايام، ج 1، ص 312، تبيان، دفتر 33، ص 48، مأخوذ و برگزيده از كتاب معجزه انقلاب اسلامى، معاونت آموزش نيروى مقاومت بسيج سپاه. 17. بنگريد به تبيان، دفتر 24، ص 81 – 80. 18. اين حديث را ميرحامد حسين از دويست نفر از علماى اهل سنت نقل كرده و مجموعه تحقيقات وى در اين باره را در شش جلد تحت عنوان «عبقات الانوار» به طبع رسانيده است. 19. بسيج پيوند با ولايت، مسعود علوى، نمايه 159، ص 1، ايثارگران، سال اول، شماره سوم، مهر 1380، مقاله دكتر محمد رضا سنگرى.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 14
تلاش و شوق شاگردان در تحصيل علم و كمال
در چهاردهمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مىخوانيم: «وَعَلَى الْمُتَعَلِّمين بالْجهْدِ و الرّغْبةِ؛ كوشش و شوق در راه تحصيل را به شاگردان كرامت فرما.»
در اين فراز از دعا، سخن از دو ويژگى شاگردان ممتاز و برجسته به ميان آمده كه در عرصه تحصيل علم و كمال، پرتلاش شده و اشتياق سرشارى به آموختن داشته باشند. شاگردى كه شوق و تلاش به تحصيل و كسب علوم و فضايل نداشته باشد، هرگز به مقامات عالى علم و كمالات نخواهد رسيد، چنان كه در همه كارها، شوق و تلاش اثر به سزايى در رسيدن به مقامات و اهداف دارند. در مورد ويژگى اول اگر شوق و عشق به كارى نباشد، انسان نسبت به آن كار، دل سرد و دل زده است، و نمىتواند به توفيق عالى دست يابد، و اصولاً يكى از اصلىترين اركان توفيق عشق و شوق، و به عبارت ديگر ذوق است، از اين رو استعداد سنجى و شناخت ذوق و شوق انسان در آنچه كه دوست دارند، يكى از عوامل ترقّى و رشد شايسته است، و نقش مهمى در ترقّى انسانها دارد. به هر حال آنان كه از درس و بحث لذّت مىبرند، و با همه وجود مشتاق تحصيل و رشد هستند قطعاً به توفيقات عالى دست مىيابند، ولى اگر چنين ذوق و شوقى در كار نباشد، در نيمه راه مىمانند، و يا رشدشان بسيار كند و ناقص خواهد بود. با توجه به اين كه ويژگى دوم يعنى كوشش و تلاش نيز بستگى به عشق و شوق دارد.
بسيارى هستند كه در مسير راه خسته شده و با كمال افسردگى توقّف مىكنند و يا به عقب بر مىگردند، وقتى علت را از آنها مىپرسى، در پاسخ مىگويند ذوق و شوق اين كار را ندارم، و يا شوق من در اين راستا اندك است. بر همين اساس مىتوان گفت كه برترين دعا براى شاگردان آن است كه از درگاه الهى بخواهيم تا به آنها شوق و تلاش خستگىناپذير در راه تحصيل بدهد، كه اگر خداى نكرده آنها از اين دو موهبت محروم شوند، قطعاً به جايى نخواهند رسيد. تشويق اسلام به تحصيل و آموختن
فراز فوق در لباس دعا، انسانها را به تحصيل علم و كمال، و شاگردى از محضر استاد و معلّم مىستايد، و از خدا مىخواهد كه شوق و تلاش را به شاگردان عطا فرمايد. بنابراين تا شاگرد نباشيم، مشمول اين دعاى امام عصر(عج) نيستيم. در اسلام به تحصيل علم و كمال، و شاگرد شدن، و معلم شدن براى پرورش و آموزش شاگردان، اهميت بسيار داده شده، و از آن بسيار تمجيد و تشويق به عمل آمده است. قرآن مىفرمايد: «يرْفَعُ اللّه الَّذين آمنوا منْكُمْ و الّذينَ اوُتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ؛(1) خداوند كسانى را كه ايمان آوردهاند، و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مىبخشد.»
روشن است كه كسى داراى علم مىشود، كه به تحصيل علم بپردازد و مدتى شاگرد و محصّل باشد، بنابراين چنين شاگردى، از نظر قرآن در جستجوى درجاتى عظيم از موهبتهاى الهى است. مقام تحصيل علم در درجهاى است كه مطابق قرآن، خداوند به موسى (ع) كه از پيامبران اولواالعزم است دستور مىدهد براى شاگردى در محضر معلّمى (به نام خضر) سفر كند، و در نزد او به آموختن بپردازد. موسى(ع) مطابق دستور، به اين سفر پر رنج تن مىدهد و با يك نفر يار همسفر از مصر بيرون آمده، پس از پيمودن چند فرسخ به محل تلاقى دو دريا مىرسند، حضرت خضر(ع) را در آنجا مىبينند، موسى (ع) به محضر او رسيده و با كمال فروتنى به او مىگويد: «… هَلْ اَتَّبِعُك على انْ تُعلّمن ممّا عُلّمْت رُشْداً؛(2) آيا از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى؟» از اين عبارت استفاده مىشود كه موسى(ع) براى تحصيل و علم و شاگردى نمودن از محضر يك معلم، حاضر شده كه از او پيروى كند و در همه جا دنبال او حركت نمايد، تا در پرتو آن، به مقام علم و كمال و صلاح دست يابد. آن معلم نيز مطابق آيات قرآن به او مشروط به اين كه صبر كند قول مساعد مىدهد.(3)
رسول اكرم(ص) فرمود: «ما اسْترْذَلَ اللّهُ تعالى عَبْداً اِلّا حُرِّمَ الْعلْمُ؛(4) خداوند هيچ انسانى را مانند كسى كه خداوند او را از تحصيل علم محروم نموده، كوچك و حقير و خوار ننموده است.»
اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «اَلنّاسُ ثلاثَةٌ، فعالِمٌ رَبّانىٌ، و مُتَعَلّمٌ على سبيل نَجاةٍ، و هَمَجٌ رعاعٌ…؛(5) مردم سه گروهند، اول علماى ربّانى و الهى، دوم دانش طلبان و شاگردان كه در راستاى نجات(در محضر استاد) دنبال تحصيل علم و كمال هستند. و سوم احمقان بى سرو پا ….»
از اين عبارت استفاده مىشود كه انسان شايسته كسى است كه يا استاد الهى باشد و يا شاگرد چنين استادى. بنابراين اگر از اين دو محور خارج شود، در سرازيرى هلاكت قرار گرفته است. نظير اين مطلب از پيامبر اعظم (ع) نقل شده كه فرمود: «اَلْعالمُ و الْمُتَعَلّمُ شريكان فى الْأجْر، و لاخيْر فى سائرِ النّاسِ؛(6) دانشمند و شاگرد آن، در كسب پاداش الهى شريك هستند، اما در ساير مردم كه از اين دو محور بيرون هستند، خير و سعادتى نخواهد بود.»
و نيز از گفتار آن حضرت است: «مَنْ خرَجَ من بيْتِهِ يَطْلُبُ عِلْماً شَيّعَهُ سبْعوُن اَلْفَ مَلَكٍ يَسْتَغْفرُونَ لَهُ؛(7) كسى كه از خانهاش براى تحصيل علم بيرون رود، هفتاد هزار فرشته او را بدرقه نموده و براى او از درگاه الهى طلب آمرزش مىكنند.»
و امام صادق(ع) فرمود: «من دوست ندارم جوانى از شما را بنگرم مگر اين كه صبح كند در حالى كه يكى از دو حال باشد، يا دانشمند باشد و يا شاگرد دانشمند، اگر چنين نباشد از قافله عقب مانده، و چنين كسى كه عمرش را تباه ساخته، و چنين كسى گنهكار است.»(8) و از گفتار حضرت على(ع) است: «الْعِلْمُ ضالّةُ الْمُؤْمِن؛(9) علم گم شده مؤمن است.» يعنى انسان با ايمان به جستجوى آن مىپردازد تا آن را بجويد.
جالب اين كه ابوذر مىگويد: پيامبر(ص) فرمود: «نشستن يك ساعت در نزد دانشمند براى مذاكرات علمى، و علم آموزى، نزد من محبوبتر و بهتر از هزار شبى است كه هر شب آن هزار ركعت نماز بخواند، و نيز بهتر از شركت در هزار جهاد، و ختم قرآن است… اى ابوذر! ساعتى نشستن براى گفتگوى علمى بهتر از عبادت يك سال است كه روزهايش را روزه، و شبهايش را به شب زنده دارى به سر برد. و نگاه به چهره دانشمند، براى تو بهتر از آزاد نمودن هزار برده است. و از سخنان لقمان به فرزندش اين است كه: «پسر جانم در مجلس علما، تنگاتنگ بنشين، كه خداوند با نور حكمت، قلبها را زنده مىكند، چنان كه باران شديد و پر آب آسمان، زمين خشك را زنده و سرسبز مىسازد.»(10)
از اين روايات كه پارهاى از روايات بسيار است، به روشنى استفاده مىشود كه تحصيل علم و دانشطلبى از نظر اسلام، از ارزشهاى بسيار والايى است، كه حتماً هر مسلمانى به آن اهميت مىدهد و با شوق و تلاش فراوان براى دست يابى به آن سعى و كوشش مىنمايد. ارزش بسيارِ سعى و تلاش براى كسب علم
علم و معرفت به قدرى ارزشمند است، كه قرآن و معصومين(ع) با تعبيرات مؤكّد و گوناگون انسانها را به تلاش پى گير و كوشش فراوان براى تحصيل آن فرا خواندهاند. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اُطْلُبوُا الْعِلْم وَلَوْ بِالصّينِ، فانّ طَلَبَ الْعِلْمِ فريضَةٌ على كُلِّ مُسْلِمٍ؛(11) علم را فراگيريد گرچه با مسافرت به چين باشد، بدانيد كه تحصيل علم بر هر انسان مسلمان واجب است.»
امام صادق (ع) فرمود: «در راه تحصيل علم بكوشيد گرچه با غوّاصى و غوطه ور شدن در اعماق درياها، و ريختن خون دل باشد، اگر مردم مىدانستند كه علم و دانش در چه مقام بسيار ارزشمند است، آن را گرچه با ريختن خون دل، و رفتن در اعماق درياها مىجستند و كسب مىكردند.»(12)
يعنى تا اين حد به سعى و تلاش خود ادامه مىدادند، و هرگز در اين مسير خسته نمىشدند، بلكه با شوق و عشق فراوان و با تحمل خطرها و زحمات طاقت فرسا، آن را دنبال مىكردند.
روزى يكى از مسلمين مدينه به محضر رسول خدا(ص) آمد و گفت: «ثواب حضور در تشييع جنازه مؤمن بيشتر است، يا حضور در مجلس كسب علم؟» آن حضرت در پاسخ فرمود: «هرگاه كسانى براى تشييع و دفن حاضر باشند، حضور در مجلس تحصيل علم بهتر از حضور در تشييع جنازه هزار مؤمن، و بهتر از عيادت هزار بيمار، و بهتر از شب زنده دارى هزار شب است كه روزهايش را روزه بگيرد،… آيا نمىدانى كه سعادت دنيا و آخرت به وسيله علم حاصل مىشود، چنان كه بدبختى دنيا و آخرت معلول جهل است؟»(13)
در داستان موسى و خضر(ع) كه در قرآن سوره كهف آمده، موسى(ع) براى جستجوى معلّمى چون خضر(ع) به قدرى كوشيد و در اين راستا زحمتها و تلاشهاى طاقت فرسا نمود كه بى نظير است، و مطابق روايات هنگامى كه خضر(ع) ديد موسى (ع) طاقت و استقامت براى ادامه تحصيل را ندارد، به موسى گفت: «هذا فِراقٌ بَيْنى و بَيْنَكَ؛(14) اينك وقت جدايى من و تو است.» و به اين ترتيب به او جواب منفى داد، موسى (ع) كه تشنه علم و معرفت بود، و در اين راستا تلاش پويا و پرجوش داشت، به قدرى از اين جواب ناراحت شد كه از او پرسيدند: سختترين حادثه در زندگى تو چه حادثهاى بود؟ در پاسخ گفت: «هيچ يك از آن همه مشكلات (عصر فرعون و عصر حكومت بر بنى اسرائيل، با آن همه رنجها) همانند گفتار خضر(ع) برايم رنج آور نبود كه خبر از فراق و جدايى خود از من داد، و مرا از علوم خود محروم ساخت.»
اسلام به قدرى مرز كوشش براى تحصيل علم را وسيع و باز نموده كه امام على(ع) فرمود: «اَلْحِكْمَةُ ضالّةُ الْمُؤمِنِ، فَخُذ الْحِكْمَةَ و لَوْ مِنْ اَهْلِ النِّفاقِ؛(15) علم و حكمت، گم شده مؤمن است، پس براى تحصيل آن تلاش كن، گرچه آن حكمت در نزد اهل نفاق باشد.»
و اين كوشش به قدرى ارزشمند است كه رسول اكرم (ص) فرمود: «هر انسانى كه براى تحصيل علم و كمال به سوى خانه يا مجلس درس دانشمندى حركت مىكند، براى هرگامى كه در اين راه بر مىدارد، خداوند پاداش يك سال عبادت را در نامه عمل او ثبت مىكند.»(16)
امام على (ع) در خطبه متّقين، يكى از صفات آنها را چنين برمى شمرد: «وَ حِرْصاً فىِ عِلْمٍ؛(17) آنها در كسب علم، حرص و ولع شديد دارند.» چند نمونه از شوق و تلاش فرزانگان به علم
تشويق اكيد اسلام به فراگيرى علم، و عشق ورزى و تلاش خستگىناپذير براى تحصيل آن، باعث شد كه در طول تاريخ اسلام، دانشمندان بزرگى در رشتههاى مختلف علوم پديدار شدند كه هر يك منشأ خدمات علمى و اجتماعى بسيار در جهان شده، تا آنجا كه صيت تمدن علمى آنها سراسر جهان را فرا گرفت، و تا آنجا كه پايه سازان تمدن و پيشرفتهاى علمى در جهان شدند، و افتخارات ماندگار بسيارى در جهان پديدار ساختند، در اينجا نظر شما را به چند نمونه از سعى، تلاش و اشتياق شديد مسلمين به فراگيرى علم جلب مىكنيم:
1- از تشويقهاى حضرت زهرا(س) به فراگيرى علم اين كه روايت شده: روزى بانويى به محضر حضرت زهرا(س) آمد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نماز، مسايلى را نمىداند، مرا نزد شما فرستاده تا آن سؤالات را از شما بپرسم. حضرت زهرا(س) با كمال اشتياق فرمود: بپرس. او پرسيد و پاسخ شنيد تا اين كه سؤالات او به ده سؤال رسيد. از بسيارى پرسش خود اظهار شرمسارى نمود، و عرض كرد: «اى دختر رسول خدا! بيش از اين شما را زحمت نمىدهم.»
فاطمه (س) فرمود: «آنچه نمىدانى بپرس، آيا شخصى را مىشناسى كه در برابر صد هزار دينار، اجير شود كه فقط يك روز بار سنگينى را بر بالاى بام ببرد، و اظهار خستگى كند؟ او عرض كرد:نه. فاطمه (س) فرمود: من نيز در پيشگاه خدا اجير شدهام كه در برابر هر مسألهاى كه مىپرسى و به تو پاسخ مىدهم، پاداش بگيرم كه اگر بين زمين تا عرش را پر از مرواريد كنند و به من بدهند، باز ارزش آن پاداش بيشتر است، بنابراين من سزاوارتر از آن اجير هستم كه اظهار خستگى نكنم، من از پدرم شنيدم كه فرمود: «علماى پيرو ما وقتى در قيامت محشور مىشوند به اندازه تحصيل علمشان، و به قدر تلاش و كوششى كه در آگاهى بخشى و راهنمايى مردم كردهاند، به آنها پاداش و جايزه خواهند داد.»(18)
2- ابوريحان بيرونى (متوفى حدود 430 ه.ق) كه از دست پروردگان اسلام است به قدرى به علم و دانش عشق مىورزيد و براى تحصيل آن تلاش مىكرد، كه همواره قلم در دستش بود، و در همه روزهاى سال – جز روز نوروز و روز مهرگان – به تحصيل و تدريس علم و دانش در رشتههاى مختلف مىپرداخت. از اين رو از علماى برجسته و سترگ گرديد، و شاگردان بسيارى تربيت كرد. تا آنكه در بستر بيمارى افتاد. و در آستانه مرگ قرار گرفت. در اين هنگام يكى از شاگردانش براى عيادتش به بالين او آمد، ابوريحان به او گفت: مسأله جدّات هشتگانه (كه از علوم رياضى است) را در فلان روز چگونه برايم بيان كردى؟ اكنون برايم بگو. او عرض كرد: آيا در اين حال مسألهاى را بيان كنم؟ ابوريحان گفت: «اى آقا! اگر من در حالى كه به اين مسأله آگاه هستم بميرم بهتر از آن نيست كه ناآگاه از آن بميرم؟» من آن مسأله را برايش بيان كردم، و سپس از خانه او خارج شدم هنوز به خانهام نرسيده بودم كه خبر فوت او را شنيدم.»(19)
3- ابوالحجاج اقصرى يكى از عارفان وارسته و علماى برجسته اسلام بود، و در علم و كمال به حد عالى رسيده بود، روزى يكى از شاگردان از او پرسيد: استاد تو چه كسى بوده است؟ او در پاسخ گفت:سوسك سرگين غلطان بود. حاضران گمان كردند كه شوخى مىكند، گفت:شوخى نمىكنم. گفتند:سوسك چگونه استاد تو بوده است؟ در پاسخ گفت: شبى مشغول عبادت و شب زنده دارى بودم، ناگاه ديدم سوسكى از پايه چراغ بالا مىرود، مىخواهد خود را كنار نور چراغ برساند، ولى در مسير راه خسته مىشد و مىافتاد، شمردم هفتصد بار به بالا رفت و در وسط راه برزمين افتاد، وقت نماز صبح فرا رسيد، براى نماز برخاستم و بيرون رفتم، پس از نماز به خانه برگشتم ديدم آن سوسك به كنار فتيله رسيده و به هدف نايل شده است، همين كوشش و استقامت آن سوسك را، سرمشق قرار دادم،و در سايه همين تلاش پى گير و استقامت به اين مقام منيع علمى رسيدم.(20)
4- دانشمندان بسيارى از مسلمين و غير مسلمين براثر همين جد و جهد و پشتكار به مقامات عالى رسيدند، مثلاً در مورد اديسون كاشف برق مىنويسند: شب و روز مشغول فكر و مطالعه بود، گاهى چنان غرق تفكر و مطالعه و تحقيق بود كه شام و نهار را فراموش مىكرد، صبح به آزمايشگاه خود مىرفت، و تا شب به تحقيق و بررسىهاى علمى ادامه مىداد. و در نتيجه به كشف برق كه بزرگترين كشفيات تاريخ است دست يافت.(21)
5 – علّامه امينى صاحب الغدير، كه در شمار علماى برجسته جهانى، زبانزد جهان اسلام است، به قدرى در تحقيق و بررسىهاى علمى كوشا بود، كه در اين راه به مسافرت طولانى دست زد، و از كتابخانههاى مصر و هند و دمشق و… استفادهها نمود، و در هر مورد چندين ساعت پشت سرهم به مطالعه و كندوكاو علمى اشتغال داشت. و اين روش را تا آخر عمر ادامه داد.
6 – يكى از علماى معروف مرجع كل آيت اللّه العظمى حاج آقا حسين بروجردى (متوفى 1380 ه.ق) به قدرى در راه تحصيل، پركار و كوشا بود، كه گاهى شبها كه مشغول مطالعه مىشد، همچنان به مطالعه ادامه مىداد تا اينكه صداى اذان صبح را مىشنيد. بارها مىفرمود: «هيچگاه از مطالعه علمى خسته نمىشوم، بلكه هرگاه از كارهاى زياد خسته شوم، خستگى خود را با مطالعه رفع مىكنم.» او شيفته علم و كتاب بود، هيچگاه از مطالعه و تتبع و تحقيق مطالب علمى احساس خستگى نمىكرد، به طور كلى مطالعه در زندگى ايشان بسيار مؤثّر بود، و اهميت فراوان داشت، از ايام جوانى تا آخر زندگى، جز هنگام بيمارى و بسترى شدن، از مطالعه و درس و بحث غفلت نمىورزيد. مطالعه كتب علمى موجب آرامش اعصاب و آسايش فكر ايشان بود، و آن را غذاى روح مىدانست.(22) از اين رو به مقامات بسيار عالى علمى نايل گرديد اينها چند نمونه از نتيجه تلاش و عشق در كسب علوم است كه خاطرنشان گرديد، بر همين اساس امام عصر(عج) از درگاه الهى مىخواهد كه به محصلين و شاگردان، دو خصلت شوق به علم و تلاش پرشور در اين راه را عنايت فرمايد، و با اين دعا، اين دو ويژگى را به ما مىآموزد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره مجادله، آيه 11. 2. سوره كهف، آيه 66. 3. همان، آيات 67تا82. 4. كنزالعمال، حديث 28807. 5. نهج البلاغه، حكمت 147. 6. بحارالانوار، ج 2،ص25. 7و8. همان، ج 1، ص170. 9. همان، ص168. 10. بحارالانوار، ج 1،ص 204. 11. همان، ص 180. 12. بحارالانوار، ج 78، ص 277، و ج1،ص 177. 13. همان، ج1، ص 204. 14. تفسير ابوالفتوح رازى، ذيل آيه 78 سوره كهف. 15. نهج البلاغه، حكمت 80. 16. بحار، ج 1، ص 184. 17. نهج البلاغه، خطبه 193. 18. مُنية المريد شهيد ثانى، ص 2. 19. الكنى و الالقاب، ج 1، ص 78. 20. همان، ص 46. 21. مردان علم در ميدان عمل – در اين كتاب از شخصيتهاى متعددى نام برده شده كه بر اثر تلاش و شوق به علم، به عالىترين مقامات رسيدهاند. 22. زندگانى زعيم بزرگ عالم تشيع آيت اللّه بروجردى، از على دوانى، ص 148و149.
مافياى ويژه خوارى يا تروريستهاى عرصه اقتصاد
قسمت دوم
در بخش نخستين مقال به عملكرد مافياى ويژه خوارى اين ويروسهاى مزمن در اقتصاد و بيمار ما اشارتى داشتيم و از نابسامانى مديريتهاى اقتصادى و بازبودن ورودى اين عرصه براى نفوذيها و موريانهها كه با شگردها و شاهكارهاى پيچيده از اين فضاى باز سوء استفاده كرده و مىكنند، كلمهاى چند نگاشتيم. اكنون به چند مورد از اين ويژهخوارىها كه هنوز هم كار گردانها و حاميان آنها براى مردم شناخته نيستند، و مردم انتظار دارند پرده از چهرههاى آنان برداشته شود – مىپردازيم و سپس به بحث ثروت و ثروت اندوزى از ديدگاه اسلام و فاصلهاى كه ما با آن داريم، خواهيم پرداخت. سوء استفاده در قراردادها
1- در گزارش تفريغ بودجه ديوان محاسبات كشور از شش ميليارد دلار فروش نفت سخن به ميان آمده كه نه به خزانه رفته و نه در اختيار بانك مركزى قرار گرفته است بنابر اين گزارش متهم رديف اول اين پرونده به خارج از كشور گريخته است.
2- همچنين گزارش ديوان محاسبات در قرار داد صدور گاز به شارجه (معروف به قرارداد كرسنت) 21 ميليارد دلار تخلف صورت گرفته كه ديوان محاسبات جلو آن را گرفته است. قيمت گاز در اين قرارداد ارزانترين پايه در جهان محاسبه شده يعنى براى هر يك هزار متر مكعب 7/5 دلار و براى هفت سال محاسبه شده در حاليكه بهاى گاز فروخته شده به تركيه هر هزار متر مكعب 84 دلار محاسبه شده است! واقعاً چه كسانى و با چه قيمتى حاضر شدهاند سرمايه كشور را رايگان تا مرز 21 ميليارد دلار به جيب خارجىها بريزند؟!
3- در گزارش ديگر آمده: بازرسان ويژه وزارت نفت پرونده متخلفان يك پروژه را كه صدها ميليون دلار به كشور ضرر رسانده به قوه قضائيه ارسال كردهاند. اين پرونده مربوط به يك شركت داخلى توليد كننده لولههاى گاز است كه با تبانى يكى از مديران وزارت نفت به رغم امضاى قراردادى به مبلغ 100 ميليون دلار از تحويل توليدات خود سرپيچى كرده است. بازرسان ويژه اين وزارتخانه همچنين از ابطال مناقصه، جابجائى و عزل مديران و مسؤولان كميسيونهاى معاملات و در ليست سياه قرار دادن شركتهاى متخلف به عنوان تصميمات اين وزارتخانه خبر دادهاند…
اينها گوشههايى از تخلفات و سوء استفادهها است كه طى ساليان اتفاق افتاده و جسته و گريخته از پرده بيرون افتاده است و چه بسيار مواردى كه سرنخ بدست نداده است. در زمينههاى ديگر، غير مورد نفت و گاز چون عمليات بانكى موارد بسيارى است كه بخشى از آن از طريق رسانهها به اطلاع مردم رسيده است از آقاى «ر» 8/28 درصد از سهام بانك پارسيان به مبلغ 293 ميليارد تومان از شركت ايران خودرو خريدارى كرده و بيش از دو برابر سهام مذكور يعنى 670 ميليارد تومان از اين بانك وام گرفته است و تعيين ميزان دريافتى وى از سيستم بانكى در دست بررسى است…»
اين يك نمونه از حرص جهنمى يك سرمايه دار در كشورى كه مىخواهد عدالت اجتماعى را مستقر كند!
سوء استفاده از منابع بانكى با ارقام ميلياردى و نجومى تنها در اين مورد بانك خصوصى نبوده و نيست و هر از چندگاه خبرهائى از اين دست را مردم مىشنوند يا در مطبوعات مىخوانند. اما جاى اين سؤال همچنان هست كه اين بانكها كه اينگونه سخاوتمندانه از وام نجومى به مافياهاى ثروت مىدهند چرا براى چندصد هزار تومان وام اشتغال يا ازدواج يك جوان مدتها سر مىدوانند! و از اينجا به آنجا پاس مىدهند؟! اين از يكسو، از سوى ديگر چرا اين متخلفان و مافياهاى اقتصادى در پيشگاه قانون بطور جدى مجازات نمىشوند و نامشان به صراحت اعلام نمىشود؟ جاى آن دارد ديوان محاسبات و بازرسها كه بسيارى از اين پروندهها را در زمينههاى مختلف كشف مىكنند صريحاً اعلام و نتيجه اقدامات قانونى را به اطلاع مردم برسانند.. و به وجدان عمومى اعتماد و اطمينان بدهند كه نظام در مبارزه با مفاسد اقتصادى جدى است و با كسى شوخى ندارد. اما در زمينه نفت و گاز
نفت و گاز يك سرمايه ملى و متعلق به آحاد مردم است كه در باب انفال يا معادن مورد بحث قرار مىگيرد و دولت اسلامى به عنوان نماينده ملت بايد آن را مديريت كند و در جهت عمران و آبادى كشور و تأمين رفاه و نياز آحاد مردم بكار گيرد. درآمد كلان نفت و گاز سالهاست كه شفاف سازى نشده و اعداد و ارقام صدها ميليارد دلارى آن نه تنها به اطلاع ملت نرسيده بلكه در اختيار مجلس شوراى اسلامى و نمايندگان ملت هم قرار نگرفته است! هنوز شركت ملى نفت اساسنامه ندارد و با اينكه مجلس هفتم در ماههاى نخستين كار خود بطور رسمى وجدى اين وزارتخانه را مكلّف ساخته اساسنامه شركت نفت را به مجلس بفرستد هنوز پاسخى نداده است. و اين مشكل امروز نيست بلكه به دو دولتهاى گذشته باز مىگردد كه وزارت نفت از دادن اساسنامه و شفاف سازى مسائل اين سرمايه ملى طفره رفته است. انتظار مىرود در اين دولت كه عزم جدى بر مبارزه با مفاسد اقتصادى و رفع تبعيض را دارد به خواسته قانونى مجلس پاسخ داده شود و مانند دولتهاى پيشين عمل نكنند تا مسائلى مانند آنچه تا كنون پيش آمده رخ ندهد.
نكته قابل ذكر ريخت و پاشها و ولخرجىها و حقوقهاى كلان و بىحد و مرزى است كه در اين وزارتخانه وجود داشته است. استدلال اين وزارتخانه اين بوده كه شركت نفت درآمد كلان دارد و بايد به كاركنان آن نيز برسد!! اين استدلال مضحك هنگامى مايه شگفتى بيشتر مىشود كه يكى از مسؤولين در دولت گذشته گفته بود صنعت نفت و صنعت فولاد يك نهاد توليدى است اما وزارت آموزش و پرورش، وزارت علوم يا بهداشت و درمان هزينهاى هستند. و بنابراين هر وزارتخانه يا شركت دولتى كه درآمد بيشتر دارد بايد بيشتر حقوق بدهد! هرچند با تبعيض و بى عدالتى همراه باشد. مثلاً يك ليسانسه در آموزش و پرورش 200 هزار تومان بگيرد و در صنعت فولاد يا وزارت نفت مثلاً چهارصد هزار تومان و يا بيشتر كه به ميليونها نيز بالغ مىگردد. وزارت نفتىها فكر مىكنند نفت و گاز ميراث پدرشان بوده كه بطور دلخواه به هر كس خواستند بدهند يا پدرانشان كلنگ به دست گرفته و نفت را از دل زمين استخراج كرده و براى فرزندانشان كه فقط در وزارت نفت تشريف دارند به ارث گذاشتهاند و آنها هر نوع خواستند ميان خود برادروار قسمت كنند! ديگر نمىدانند اين ذخيره خداداده متعلق به همه ملت است و ميلياردها ميليارد از بودجه كشور طى سالها هزينه شده تا اين سرمايه ملى به بهره بردارى رسيده است و امروز عدّهاى مدعى وراثت آنند و بسيارى از مهرههاى تجارى نفت در خارج به سر مىبرند و در معاملات و فروش نفت هر نوع كه دلخواهشان باشد عمل مىكنند و با پول ملت در انبوه دلار غوطهورند. آيا كدام عدل و قانونى ايجاب مىكند عدّهاى با سرمايه ملى اينگونه عمل كنند نه اساسنامه بدهند نه بيلان كار و نه شفاف سازى نمايند! وقت آن است كه دولت همصداى با مجلس جهت شفاف سازى مسائل نفت و گاز وارد عمل شود و راههاى خروج اين سرمايه ملى را در كنترل گيرد تا از درآمد نفت آحاد اين ملت و روستائيان دور افتاده از آن سهمى داشته باشند. و بقول معروف نفت سر سفرههاى مردم بيايد…
و همين سياست را در ساير منابع ملى پيش گيرد كه انفال و درآمدهاى عمومى بر اساس فقه اسلامى و عدل قرآنى به صاحبان حق برسد آنگونه كه سيره صالحان و روش حكومت پيشوايان عدالت و پيامبر و امام رهنمود مىدهد و از انحصار عدّهاى خاص خارج شود.
دراينجا و به مناسبت بحث اموال عمومى و معارف آن از منظر اسلام به يكى از آيات قرآن كه بى تناسب با بحث ما نيست مىنگريم كه مصارف انفال و منابع عمومى را به پيامبر اكرم(ص) رهنمون شده است.
«وما افاء اللّه على رسوله من اهل القرى فللّه و للرسول ولذى القربى و اليتامى و المساكين وابن السبيل كى لايكون دولة بين الاغنياء منكم…»
(سوره حشر، آيه 7)
آنچه خداوند به عنوان فىء از اموال اهل شهرها و روستاها بر فرستاده خويش بازگردانيد از آن خدا و رسولش و خويشاوندان او و يتيمان و مسكينان و در راه ماندگان است تا ميان ثروتمندان شما دست به دست نشود، و به جيب سرمايه داران نرود….
هرچند آيه كريمه در مورد «فىء» است يعنى اموالى كه در فتوحات اسلامى به دست مسلمانان افتاده و براى آن جنگى صورت نگرفته و حق ويژه و سربازان اسلام نيست و مورد آيه اموال و اراضى يهود بنى نضير است كه در تفاسير بيان شده ولكن تأمل در روح و پيام آيه و آيات ديگر ابواب ثروت و منابع عمومى مسلمين.
چنين پيام مىدهد كه اسلام و نظام اقتصادى آن كه قرآن و حديث و سيره و فقه بيانگر آن است، با «تداول ثروت» و دست به دست شدن اموال بوسيله ويژه خواران به شدت در تضاد است. آيه كريمه فوق با اينكه اختيار اين اموال و غنائم را دردست پيامبر(ص) نهاده امّا تأكيد مىورزد كه حتى اين اموال كه متعلق به پيامبر است، قرار نيست جزو سرمايههاى افراد خاص در آيد بلكه مصارف آن مسلماناناند و پيامبر آن را مديريت مىكند تا در راه خدا و دين و ملت خرج شود و در خدمت نيازمندان و خويشاوندان پيامبر و يتيمان و بيچارگان و آوارهگان قرار گيرد.
سيره مبارك پيامبر اكرم(ص) و خاندان و اوصياء آن حضرت مخصوصاً اميرالمؤمنين(ع) نشان مىدهد كه آن بزرگواران حتى مال و دارائى شخصى خود را صرف مردم نيازمند مىكردند و هرگز ملك و مستغلات و سرمايه و گنجينه نيندوختند و از خود كاخ و باغ و مال بجاى ننهادند.
از پيامبر اكرم(ص) جز حجرههاى محقّر و گلين كه در توسعه مسجد النبى جزو مسجد درآمد چيزى نماند و از اميرالمؤمنين(ع) با آنكه آنهمه مزرعه را آباد كرد و چاهها حفر نمود، چيزى براى خاندان آن حضرت باقى نماند و همه را وقف فقرا نمود…
«تداول ثروت» و انحصارطلبى و ويژه خوارى در عهد عثمان و با نفوذ امويان در نظام حاكم پديد آمد و مسير عدل اسلامى را به انحراف كشيد و خلافت به سلطنت تبديل شد و بزم شراب و عيش و نوش بياراستند و سود و سرمايه را به جيب مفت خواران و حاشيههاى دربارها ريختند و اين سيره سيّئه قرنها ادامه داشت و ادامه دارد تا مىرسد به امروز كه در يكى از اين ديارها فرياد عدالتخواهى برخاسته و مىخواهد سيره محمد(ص)و على(ع) را الگوى خويش قرار دهد كه كار بسيار دشوارى است چرا كه بريدن اموال نامشروع از گلوى حريص ثروت اندوزان و مرفهان از يك جهاد سختتر و عكس العملهاى آن سهمگينتر است. با اينهمه اين مسؤوليت دولت اسلامى و حاكميت دينى است. حقى كه خداوند بر حاكمان و عالمان مقرر داشته كه به اقامه عدل و اعطاى حق بپاخيزند. اميرمؤمنان على(ع) فرمود: خداوند از عالمان پيمان گرفته پرخورى ظالم و گرسنگى مظلوم را تحمّل نكنند و براى رفع آن قيام كنند و نيز در يكى از خطبههايش با اشاره به دشوارى اجراى حق و عدل فرمود:
«فقد جعل اللّه سبحانه لى عليكم حقا بولاية امركم و لكم علىّ من الحق مثل الذى لى عليكم، فالحق اوسع الاشياء فى التواصف و اضيقها فى التناصف…»
(خطبه 216، نهج البلاغه)
خداى سبحان براى من حقى بر شما قرار داده از آن جهت كه ولايت امر شما را بعهده دارم و شما نيز بدينگونه بر من حقى داريد، حق گستردهترين اشياء است در توصيف اما تنگترين عرصهها در انصاف دادن…
آرى اجراى عدالت به زبان آسان اما در عمل بسيار دشوار است. مبارزه با بىعدالتى و حق كشى و ويژهخوارى صداى خيلىها را در مىآورد و مجرى عدل بايد غرامت آنرا بپذيرد. به همين جهت بود كه على(ع) را جامعه آنروز تحمّل نكرد و بسيارى از طمعكاران آن حضرت را رها كردند و به دامن معاويه چنگ زدند و بر سر سفره او چريدند و حتى بعضى نزديكان حضرت هنگامى كه سختگيرى آن حضرت را در تقسيم بيت المال ديدند دست نياز به سوى معاويه دراز كردند و حتى جمعى از ويژهخواران و سهم خواهان، جنگهاى خونين بر ضد حكومت علوى به راه انداختند و بالأخره بگفته جيران خليل جيران، على(ع) در محراب عبادتش شهيد عدل خود شد. «و قتل فى محراب عبادته لشدة عدله».
بنابراين ما نبايد انتظار داشته باشيم مبارزه با مفاسد اقتصادى و فشردن گلوى ويژه خواران و اجراى عدل و حق به آسانى صورت پذيرد. همانگونه كه نبايد انتظار داشت دولت به تنهائى بتواند تحقق بخش اين آرمان باشد، بلكه وظيفه همه دستگاههاست بويژه نهادهاى قضائى و بازرسى و محاسبات و بلكه وظيفه همه مردم است كه در اين پيكار از پاى ننشينند، وسوسه مشتى واسطهها كه با قيافه حق بجانبى در تصميم شخصيتها نفوذ مىكنند و جاده ويژهخوارى را هموار مىكنند، نتواند اين حركت را كُند كند. معمولاً بزرگان و علماء و دينداران مردمى هستند صادق و خوش قلب و دل رحم كه از اين ابزار، نفوذيها استفاده مىكنند و چه بسيار پروندهها كه با همين ابزار وسط راه گم شده و مسير آن تغيير كرده و ظالم به جاى مظلوم نشسته تا بتواند دست آوردهاى ميلياردى را حفظ كند. بنابراين هوشيارى و عزم و قاطعيت دستگاه قضائى و مسؤولان عالى رتبه و پايين دست در اجراى عدالت نقش بنيادين دارد كه به آن بايد توجه كافى شود. انشاءاللّه و به اميد آن روز
پاورقي ها:
برخى مقامات كريمه اهل بيت
اى اختر آسمان هفتم
رعنا گل گلستان هفتم
هم دختر هفتم از امامان
هم خواهر هشتمين ايشان
هم عمّه حضرت جوادى
همچون تو كجاست پاكزادى
معصومه رضا نهاد نامت
مىخواست نشان دهد مقامت
آن كس كه تو را كريمه خوانده
بر لب سخنى ثمينه رانده
كى جان دگر سزا به قربان
چون گشته پدر تو را به قربان
هجران پدر ترا ز يك سو
دورى تو از رضا ز يك سو
آن پيكر خسته تو فرسود
طاقت ز كف و قرار بر بود…(1)
ابن جوزى يكى از علما و مورخان اهل سنّت در قرن هفتم مىنويسد: در بين اولاد موسى كاظم(ع) چهار دختر به نام فاطمه وجود دارد:
1- فاطمه صغرى كه به او بىبى هيبت گفته مىشود، و در مدخل جنوبى شهر باكو در آذربايجان شوروى (سابق) دفن است.
2- فاطمه وسطى كه در شهر رشت مدفون مىباشد.
3- فاطمه اخرى (ستّى فاطمه) كه در اصفهان دفن شده است.
4- فاطمه كبرى (فاطمه معصومه) كه مدفن او در قم، زيارتگاه شيعيان و اهل دل مىباشد.(2) حضرت معصومه در يك نگاه
نام آن حضرت فاطمه كبرى، نام پدرش موسى بن جعفر(ع) و نام مادر بزرگوارش نجمه خاتون است. القاب او عبارت اند از: معصومه، كريمه اهل بيت، طاهره، حميده، رشيده، تقيّه،مرضيّه، رضيّه، برّه اختُ الرّضا(ع).(3)
ولادت آن حضرت در اول ذى قعدة الحرام 173 هجرى قمرى در مدينه منوّره واقع شده است و در 23 ربيع الاول 201 هجرى وارد قم شد، و بعد از 17 روز سرانجام در دهم ربيع الثانى 201 در سن 28 سالگى دار فانى را وداع گفت و مرقد شريف آن بانو، زيارتگاه عاشقان اهل بيت در قم گرديد. مقامات و منزلتهاى معنوى
كمتر امام زادهاى به اندازه حضرت معصومه(ع) مورد توجّه و سفارش امامان معصوم قرار گرفته است. حضرت عبدالعظيم حسنى با آن همه عظمت، بيش از يكى دو روايت در موردش وارد نشده است، ولى در باره عظمت و مقامات فاطمه معصومه (ع) حدود يازده روايت وارد شده است، حتى سالها قبل از ولادت آن حضرت (حدود 45 سال قبل) امام صادق(ع) سخنان بسيار ارزشمندى درباره عظمت و فضيلت آن بانو بيان داشته است كه نشان از اوج عظمت و فضيلت آن حضرت دارد.
يكى از شيعيان به محضر امام صادق(ع) شرفياب شد و مشاهده كرد كه آن حضرت در كنار گهواره با كودكى سخن مىگويد، تعجب كرد و عرض كرد: آيا با كودك نوزاد سخن مىگويى؟ حضرت صادق(ع) فرمود: اگر تو هم مايل هستى مىتوانى نزد او بيايى و با او گفتگو كنى. او مىگويد: نزد گهواره آن نوزاد رفتم، سلام كردم، جواب سلام را داد و به من فرمود: نامى كه براى دختر تازه به دنيا آمدهات برگزيدهاى عوض كن، زيرا خداوند آن نام را دشمن مىدارد (سخن نوزاد اشاره به نام دخترى بود كه به تازگى، خداوند به من عنايت فرموده بود، كه او را «حميرا» نامگذارى كرده بودم).
سخنان آن نوزاد و اطلاع او از اخبار پنهانى و نهى از منكر او، مرا بيشتر به تعجب واداشت و بهت زده شدم، امام صادق(ع) فرمود: تعجب نكن! اين كودك فرزندم موسى است خداوند از او دخترى به من عنايت كند كه نامش فاطمه است او در سرزمين قم به خاك سپرده مىشود، و هر كس او را زيارت كند، بهشت بر او واجب مىشود.(4)
و در جاى ديگر فرمود: «ستُدْفنُ فيها امْرأةٌ منْ اوْلادى تُسمّى فاطمةُ فمنْ زارها وجبتْ لهُ الجنّةُ؛ به زودى بانويى از فرزندان من به نام فاطمه در آن (قم) دفن مىشود، هر كس او را زيارت كند، بهشت براى او واجب مىگردد.»
در ذيل روايت آمده است كه امام صادق(ع) اين سخن را قبل از ولادت امام كاظم (ع) فرمود.(5) با توجه به اين كه امام كاظم(ع) در سال 128 (ه.ق)چشم به جهان گشوده است و تولد حضرت معصومه در سال 173 رخ داده است امام صادق(ع) اين سخن را 45 سال قبل از تولد حضرت معصومه فرموده است. الف: ارزش يافتن قم
قم يكى از سرزمينهاى برگزيده الهى است كه بابى از بهشت در آنجا قرار دارد و در پذيرش ولايت اميرمؤمنان بعد از مكّه و كوفه در رتبه چهارم قرار دارد چنان كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «يا على انّ اللّه عزّ اسمهُ عرضَ ولايتك على السّماوات فَسَبَقَتْ اليها السماء السابعه… فبصّت اليها مكه… ثم سبقتْ اليْها قُم فزَيّنَها بالعرب و فتح اليه باباً من ابواب الجنّةِ؛(6) اى على! خداوند ولايت تو را بر آسمانها عرض كرد، آسمان هفتم براى پذيرش ولايت تو سبقت گرفت… آنگاه مكه سبقت گرفت… بعد قم براى پذيرش ولايت تو پيشقدم شد و خداوند آن را به واسطه عرب (اشعريها) زينت بخشيد و درْبى از دربهاى بهشت را به سوى آن باز كرد.»
امّا يقيناً وجود با بركت فاطمه معصومه در ارزش بركات نازله بر قم سهم تعيين كنندهاى دارد امام صادق (ع) فرمود: «انّ للّه حرماً و هو مكّةُ، و لرسولهِ حرماً و هو المدينةُ و لامير المُؤمنين حرماً و هو الكوفة و لنا حرماً و هو قم، و ستُدفنُ فيها امرأةٌ من ولْدى تُسمّى فاطمه، من زارها وجبتْ لهُ الجنّةُ؛(7) براى خدا حرمى است كه آن مكه است، و براى رسول خدا (هم) حرمى است كه مدينه باشد، و براى اميرمؤمنان حرمى است كه كوفه (نجف) باشد و براى ما (اهل بيت(ع)) حرمى است كه قم باشد به زودى بانويى از فرزندان من در آنجا دفن مىشود كه نامش فاطمه است، هر كس او را زيارت كند بهشت بر او واجب مىشود»
يكى از شاخسار رحمت اينجاست
يكى از خاندان عترت اينجاست
اگر بوى بهشت آيد عجب نيست
يكى از هشت باب جنّت اينجاست
در جايى ديگر فرمود: «قُم بلدنا و بلدُ شيعتنا مطهّرةٌ مقدسّةٌ ؛(8) قم شهر ما و شهر شيعيان ماست قم پاك و پاكيزه است.»
وجود با عظمت حرم حضرت معصومه در قم بركات متعددى را در پى داشته كه به نمونههايى اشاره مىشود: 1- مركزيت شيعيان:
وجود با بركت حضرت معصومه (س) باعث شد كه شيعيان از تمام نقاط عالم همچون پروانه به گرد وجود شمع حرم جمع شوند، و اين پيشبينى توسط امامان معصوم (ع) سالها قبل اعلام گرديد.
در روايت پيش گفته امام صادق(ع) «بلد شيعتنا» تعبير نمود، و در جاى ديگر فرمود: «اذا اصابتْكم بليّةٌ و عناء فعليْكُم بِقُمْ فانّه ماْوى الفاطميين…؛(9) زمانى كه رنج و زحمت و گرفتارى به شما روى آورد، به قم روى آوريد، زيرا قم پناهگاه فاطميان و محل آسايش مؤمنان است.»
امام هشتم (ع) فرمود: «انّ للجنّة ثمانيه ابواب و واحدٍ منْها لاهل قم، و هم شيعتُنا منْ بين ساير الْبلاد، خمر اللّه تعالى ولايتنا فى طينتهم؛(10) بهشت داراى هشت درب است و يكى از آنها براى مردم قم است، و آنان در ميان مردم ساير شهرها بهترين شيعيان ما هستند خداوند ولايت ما را در طينت آنان قرار داد.»
امام هفتم (ع) فرمود: «قُمْ عُشّ آل محمّدٍ و ماْوى شيعتهمْ و لكن سيُهْلك جماعةٌ منْ شبابهمْ بمعْصيّة آبائهم و الاستخفافُ و السّخريّةُ بكبرائهم و مشايخهمْ و مع ذلك يدْفعُ اللّه عنْهُمُ شرّ الاعادى و كلّ سوء ؛(11) قم آشيانه آل محمد(ص) و پناهگاه شيعيان آنهاست، ولى به زودى گروهى از جوانان به خاطر نافرمانى پدرانشان و سبك شمردن و مسخره كردن بزرگان و كهنسالان نابود مىشوند، ولى با همه اينها خداوند شرّ دشمنان و هرگونه بدى را از آنان دفع مىكند.»
روايت فوق در عين حالى كه هشدارى است براى آن دسته از جوانهايى كه حرمت علما و بزرگان و پدران را نگه نمىدارند بشارتى است در اين زمينه كه قم مركز شيعيان و آشيانه آل محمد(ص) مىشود و با بركت وجود حضرت معصومه(س) بلا از آنها دفع مىگردد.
امام صادق(ع) فرمود: «در جبل مكانى است كه به آن «بحر، دريا» گفته مىشود «و يسمّى بقم و هو معدن شيعتنا؛(12) و آن قسمت قم ناميده مىشود و آنجا مركز شيعيان ماست.»
و در حديث ديگر فرمود: «اهل خراسان نشانههاى ما هستند، و مردم قم ياران ما…»(13) 2- نزول رحمت و بركت:
على (ع) فرمود: «صلواتُ اللّه على اهل قم، و رحمة اللّه على اهل قم، سقى اللّه بلادَهُمُ الْغيْثَ؛(14) درود خدا بر مردم قم، رحمت و لطف خدا بر آنها باد، خداوند شهرهاى آنان را از باران سيراب نمايد.» و نكته بسيار جالبى در اين روايت آمده كه نشان از استجابت دعاى امام صادق(ع) و ديگر امامان دارد. چرا كه قم با اين كه شهر كويرى است ولى بارندگى خوب و مناسبى داشته و دارد.
و در حضور امام هفتم(ع) وقتى نام قم برده شد و از تمايل آنها به حضرت مهدى(ع) سخن به ميان آمد، حضرت فرمود: «رضى اللّه عنْهُم ؛(15)خداوند از آنان (اهل قم) خشنود گردد.» 3- مركز علم و دانش:
از زمانى كه حضرت معصومه در قم دفن شده است، اين شهر مركز علم و دانش بوده و هست و در اين زمان به اوج خود رسيده است. و تاكنون صدها مرجع و عالم دينى و هزاران كتاب درباره اسلام و معارف اسلامى به جامعه بشرى تحويل داده شده است و اين هم امرى است كه پيشاپيش توسط امامان معصوم اعلام گرديده است.
امام صادق(ع) فرمود: «كوفه به زودى از مؤمنان خالى مىشود، و علم از آن جمع مىشود، همانطورى كه مار در لانهاش جمع مىشود، «ثمّ يظهرُ العلم ببلْدةٍ يُقالُ لها قُم و يصيرُ معدناً للعلم و الْفَضْل حتّى لا يبْقى فى الارض مستضْعف فى الدّين حتّى المخدّرات فى الحجال، و ذلك عند قرب ظهور قائمنا ؛(16) سپس علم و دانش در شهرى كه به آن قم گفته مىشود، ظاهر مىگردد، و آنجا مركز علم و فضيلت مىشود، تا جايى كه هيچ كس حتى خانمهاى پشت پرده در دين (آگاه مىشوند) مستضعف باقى نمىمانند و اين نزديك ظهور قائم ما (مهدى(ع)) خواهد بود.
راستى چه روايت زيبايى و چه بشارت مسرّت آورى. اميدواريم كه آن زمان همين دوران باشد.
و در جاى ديگر فرمود: «خدا به كوفه بر ساير شهرها احتجاج كرده و به مؤمنان آنجا در مقابل مردم ساير شهرها احتجاج مىكند، و به واسطه شهر قم به ساير شهرها (هم) احتجاج مىكند، خداوند قم و مردم آن را رها نكرده تا مستضعف (فكرى و فرهنگى) نشوند، بلكه آنان را موفق و تأييد كرده است.»(17)
و در روايت ديگرى ضمن دعا درباره اهل قم و بيان اوصاف آنان فرمود: «سلام اللّه على اهل قم يسقى الله بلادهم الغيث و ينزّل اللّه عليهم البركات، و يبدّل اللّه سيئاتهم حسناتٍ، هم اهل ركوعٍ و سُجُودٍ و قيامٍ و قعودٍ، هم الفقهاء العلماء، هم اهل الدراية و الرواية و حُسْنُ الْعبادةِ؛(18) سلام بر مردم قم، خداوند شهرهاى آنان را با باران سيراب مىكند، و بركتها را بر آنان نازل مىكند، و بديهاى آنان را به خوبى تبديل مىكند، آنان اهل دانش و از علماء هستند، اهل درك حقايق و روايت و نيكو عبادت كردن هستند.» 4- مركز ياران مهدى (ع)
به بركت وجود حرم كريمه اهل بيت نه تنها قم مركز شيعيان، و شهر اجتهاد و علم فقاهت و مرجعيت و دانش گشته بلكه مركز ياران حضرت مهدى نيز خواهد بود، چنان كه اين را نيز امام صادق(ع) پيشگويى نموده است.
عفان بصرى مىگويد: امام صادق (ع) به من فرمود: مىدانى چرا قم (قم) ناميده شد؟ گفتم خدا و پيامبرش و شما آگاه تريد حضرت فرمود: «انما سمّى قم لانّ اهلهُ يجْتمعونَ معَ قائم آل محمّد – صلوات اللّه عليه – و يقومون معهُ و يسْتقيمونَ عليْه و ينصُرونهُ ؛(19) به اين علّت قم ناميده شده چون اهل آن با قائم آل محمد (ص) همراه مىشوند با او قيام مىكنند و او را يارى مىكنند و (بر اين يارى) استوار خواهند بود.»
يكى از اصحاب مىگويد: خدمت حضرت صادق(ع) نشسته بودم حضرت اين آيه را خواند «حتى اذا جاء وعدُاوليهما…؛(20) يعنى هنگامى كه نخستين وعده فرا رسد مردانى پيكار جو را بر شما مىفرستيم (حتى براى بدست آوردن مجرمان) خانهها را جستجو مىكنند و اين وعدهاى است قطعى، پس ما گفتيم: فداى شما شويم، اينها چه كسانى هستند؟ حضرت سه بار فرمود: «هم و اللّه اهْلُ قم ؛ به خدا قسم آنان اهل قم هستند.» ب – پاداش زيارت حضرت معصومه:
ارزش معنوى ديگر كه حكايت از مقام معنوى بالاى حضرت معصومه دارد پاداش فراوانى است كه بر زيارت آن حضرت مترتب است.
از آنجا كه آن بانو در سه ضلع ولايت يعنى: فرزند و خواهر و عمه امام، قرار گرفته، چنان كه در زيارتنامه آن حضرت مىخوانيم «السلام عليك يا بنت ولىّ اللّه، السلام عليك يا اُخت ولىّ اللّه، السلام عليك يا عمّة ولىّ اللّه» از همان سه ضلع امامت نيز روايت فراوانى درباره پاداش زيارت آن حضرت نقل شده است. از جمله:
امام صادق(ع) فرمود: «فمن زارها وجبت له الجنّةُ ؛(21) پس هر كس او (فاطمه) را زيارت كند، بهشت بر او واجب مىگردد.»
از امام رضا (ع) از فاطمه دختر موسى بن جعفر (ع) سؤال شد :فقال:من زارها فلهُ الجنّة ؛(22) هر كس او (فاطمه) را زيارت كند بهشت براى او خواهد بود.»
و امام جواد (ع) فرمود: «من زار عمّتى فلهُ الجنّه؛(23) هر كس عمهام (فاطمه) را درقم زيارت كند براى او بهشت خواهد بود.» به همين مضمون روايات متعددى از حضرات معصومين نقل شده است. ج – طهارت و پاكى:
هر چند عصمت در مرحله عالى، اختصاص به معصومين دارد، ولى شواهدى در دست است كه نشان مىدهد فاطمه معصومه (ع) در مرحلهاى از عصمت قرار دارد، امام هشتم (ع) آن بانو را با لقب «معصومه» ياد كرده است و فرموده است: «من زار المعصومة بقم كمن زارنى؛(24) كه نشان از پاكى و طهارت نسبى آن حضرت دارد. در زيارت آن حضرت مىخوانيم «السلام عليك ايّتها الطّاهرة الحميدة الكبّرة الرّشيدة التّقيّة النّقيّة المرضيّة ؛(25) سلام بر تو اى پاكيزه ستوده، اى نيكوكار رشيده، پاك و پاكيزه، اى بانوى شايسته و پسنديده.» د – كريمه اهل بيت (ع):
از ديگر مقامات آن حضرت كه توسط امام باقر(ع) به آن حضرت نسبت داده شده است، كريمه اهل بيت بودن است. از مرحوم آيت الله العظمى سيد محمود مرعشى نقل شده است كه بسيار علاقمند بودم كه به طريقى محل قبر شريف جدهام حضرت زهرا(س) را بيابم. براى اين مقصود، ختم مجرّبى انتخاب كرده و چهل شب به آن مداومت كردم، تا شايد با اين طريق، از محل مرقد شريف حضرت زهرا(س) آگاه گردم. شب چهلم بعد از انجام ختم و توسل فراوان به بستر خواب رفتم در عالم خواب به محضر امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) رسيدم، امام به من فرمود: «عليك بكريمة اهل البيت ؛به دامن كريمه اهل بيت چنگ بزن.» تصور كردم كه منظور امام (ع) از اين جمله حضرت زهرا(س) است. عرض كردم: آرى قربانت گردم، من نيز ختم را براى همين گرفتم كه محلى شريف قبر حضرت را دقيقتر بدانم و زيارتش كنم. حضرت فرمود: منظور من، قبر شريف حضرت معصومه در قم است. سپس افزود: به خاطر مصالحى، خداوند اراده كرده است كه قبر حضرت زهرا(س) براى هميشه براى همگان مخفى باشد. از اين رو قبر حضرت معصومه تجليگاه قبر شريف حضرت زهرا(س) قرار داده و شكوه و عظمت مرقد حضرت زهرا(س) را در قبر حضرت معصومه متجلّى كرده است.
مرحوم سيد محمود مرعشى وقتى از خواب بر مىخيزد، تصميم مىگيردكه با اعضاى خانواده خود روانه قم شود و در آنجا ساكن گردند.(26) ه – مقام شفاعت
هر چند شفاعت كبرى مخصوص پيامبر اكرم (ص) و بعد از او در اختيار امامان معصوم (ع) مىباشد اما در بين صالحان و اولياء الهى و امامزادگان حضرت معصومه(س) نيز داراى مقام شفاعت است و مىتواند در حق شيعيان خويش شفاعت نمايد.
امام صادق (ع) فرمود: «الا انّ قم كوفتنا الصّغيرةُ الا انّ للجنّة ثمانية ابواب ثلاثٌ فيها الى قم تُقبضُ فيها امرأةٌ هى من ولدى، اسمها فاطمة بنت موسى تدْخُلُ بِشفاعتها شيعتى الْجنّة باجمعهم؛(27) قم، كوفه كوچك است. براى بهشت هشت در است كه سه در آن به سوى قم است. زنى در قم وفات مىكند كه از اولاد من است و نامش فاطمه دختر موسى بن جعفر است در روز قيامت با شفاعت او تمام شيعيان من وارد بهشت مىشوند.»
در زيارت نامه آن حضرت مىخوانيم «يا فاطمة اشفعى لى فى الجنّة؛(28) اى فاطمه (معصومه) مرا در داخل شدن به بهشت شفاعت كن.»
و از اين شفاعت اين است كه «فانّ لك عنداللّه شأناً من الشّأن ؛(29) (اينكه ما از تو شفاعت طلب مىكنيم به خاطر اين است كه) تو در محضر الهى شأن و منزلت وصف ناپذيرى دارى.» مقام علمى
محل رشد و نموّ و تربيت فاطمه معصومه (س) خاندانى بود كه مخزن اسرار دانش الهى و منبع علم و معرفت شمرده مىشد. حضور وى در كنار پدرى همچون امام موسى بن جعفر(ع) و برادرى چون حضرت رضا(ع) كه از علم «لدنّى» بر خوردار بودند، سبب شد فاطمه معصومه(س) از نظر علمى و آگاهى به مسائل دينى و معارف اسلامى اعم از احكام و اخلاق و… در حدّ بالايى از رشد علمى برسد تا آنجا كه گاهى با نبود پدر بزرگوارش به پرسشهاى دينى و فقهى شيعيان پاسخ مىداد. از جمله نقل شده است كه روزى گروهى از شيعيان وارد مدينه شدند و براى حل مشكل خويش سراغ خانه موسى بن جعفر را گرفتند، كاروانيان وقتى به در خانه امام آمدند، متوجه شدند كه آن حضرت به مسافرت رفته است. خستگى راه و نبود امام هفتم (ع) سخت بر كاروانيان گران آمد، ناگهان يكى از دختران آن حضرت سكوت غمبار كاروانيان را شكست و فرمود: پرسشهاى خود را به من بدهيد تا به تمام آنها پاسخ دهم. پاسخها را با دقت تمام نوشت و به كاروانيان باز گرداند. كاروانيان شگفت زده به پاسخها نگريستند و با سبك شدن بار غم و اندوهشان راه ديار خويش در پيش گرفتند. در مسير راه به امام هفتم(ع) برخوردند و داستان پاسخ گويى دخترش فاطمه معصومه را بازگو نمودند و پاسخها را به او نشان دادند، حضرت لبخندى زد و سه بار فرمود: «فداها ابوها؛ پدرش فدايش باد.»(30)
حضرت معصومه (س) علاوه بر پاسخگويى به سؤالات شرعى مراجعه كنندگان، احاديثى را نيز از خود به يادگار گذاشته است.
قابل ذكر است تاريخ اسلام بانوان محدّثه متعددى را در صفحات خويش جاى داده است كه اين محدّثات در عصر رسالت به 45 نفر و در عصر اميرمؤمنان على(ع) به سيزده نفر و همچنين راويان زن از فاطمه زهرا(س) به هفت نفر از امام حسن(ع) به چهار نفر، راويان زن از امام حسين به سه نفر، از امام سجاد(ع) به سه نفر، امام باقر(ع) چهار نفر، امام صادق(ع) 33 نفر، امام كاظم(ع) به پنج نفر، امام رضا(ع) به هشت نفر، و از امام جواد(ع) به پنج نفر و از امام هادى (ع) به سه نفر، و از امام حسن عسكرى(ع) به يك نفر مىرسند.(31)
در بين اين محدّثهها نام فاطمه معصومه سلاماللّه عليها در بين راويان پدرش امام هفتم(ع) و برادرش حضرت رضا(ع) مىدرخشد. كه به نمونه از روايات آن بانو اشاره مىشود.
1- حضرت فاطمه معصومه از فاطمه دختر امام صادق(ع) از فاطمه دختر امام باقر(ع)، از فاطمه دختر امام سجاد(ع) از فاطمه و سكينه دختران امام حسين (ع) از ام كلثوم دختر فاطمه زهرا(س) از فاطمه زهرا نقل مىكند كه فرمود: «انسيتم قول رسول اللّه يوم غدير خمٍّ :من كنتُ مولاهُ فعلى مولاه و قوله: انت منّى بمنزلة هارون من موسى ؛(32)آيا سخن رسول در روز غدير را فراموش كرديد كه فرمود: هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست (و آيا فراموش كرديدكه) جايگاه تو (على) نسبت به من مانند (جايگاه) هارون (در برابر) موسى است.»
2- حب اهل بيت (ع)
حضرت فاطمه معصومه با سند فوق تا مىرسد به زينب دختر على(ع) و او از مادرش فاطمه زهرا(س) نقل نموده كه فرمود: «الا من مات على حبّ آل محمدّ مات شهيداً؛(33) همانا هر كس با محبّت آل محمد(ص) بميرد شهيد مرده است.»
3- دوست داران على(ع)
فاطمه معصومه(ع) از فاطمه دختر امام صادق (ع) با همان سند فاطميات نقل مىكند تا مىرسد به ام كلثوم دختر اميرالمؤمنين(ع) و او از فاطمه زهرا(س) نقل مىكند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «هنگامى كه مرا به آسمان بردند داخل بهشت شدم، در آنجا قصرى از درّ سفيد ميان خالى ديدم كه داراى درى بود زينت شده با درّ و ياقوت و روى آن پردهاى آويخته بود. وقتى سر بلند كردم ديدم بر بالاى آن نوشتهاند «لا اله الّا اللّه، محمد رسولُ اللّه، علىّ ولى القوم ؛ خدايى جز خداى يگانه نيست، محمد رسول خداست، على ولىّ و صاحب اختيار مردم است و بر پرده نوشته شده بود: «بخٍ بخٍ مَن مثل شيعة علىٍّ؛ به به چه كسى مانند شيعه على است.»
وقتى داخل شدم قصرى از عقيق سرخ در آن ديدم كه وسط آن خالى بود اين خانه نيز درى داشت كه پردهاى مزيّن به زبرجد بر آن آويخته بود. وقتى سرم را بلند كردم ديدم بر او نوشته «محمّد رسول الله، على وصىّ المصطفى ؛ محمد رسول خدا، على وصى مصطفى است.» و بر پرده نوشته بود «بشّر شيعةَ علىٍّ بطيب المولد؛ به شيعه على بشارت بده به حلال زادگى.» وقتى وارد شدم به قصرى از زمرد سبز رسيدم كه زيباتر از آن را هرگز نديده بودم. درى از ياقوت قرمز داشت كه با انواع لؤلؤ زينت شده بود. بر پرده آن نوشته بود «شيعة علىّ هم الفائزون، شيعيان على رستگارانند، پرسيدم: دوست من جبرئيل، اين كاخ از آن كيست؟
پاسخ داد: «يا محمّد، لابن عمّك و وصيّك علىّ بن ابى طالب(ع) يحشر النّاس كلّهم يوم القيامة حفاةٌ عراة الّا شيعة علىّ…؛ اى محمد! اين خانه پسر عمو و جانشين تو على بن ابى طالب است، در روز قيامت همه مردم پا برهنه و عريان محشور مىشوند، جز شيعيان على، و همه مردم با نام مادرشان صدا مىشوند جز شيعيان على كه با نام پدرانشان خوانده مىشوند.
درباره راز اين مسئله پرسيدم، پاسخ داد: «لانّهم احبّوا عليّاً فطاب مولدهم ؛ چون على را دوست داشتند و لادتشان پاك (وحلال) گرديد.» 4- پاكيزگى امام حسين (ع)
فاطمه معصومه با سندش تا مىرسد به صفيّه عمّه پيامبر اكرم نقل نموده كه وقتى امام حسين متولد شد من پرستارش بودم. پيامبر(ص) فرمود: عمه جان فرزندم را نزد من آور، «فقلت: يا رسول الله انالم ننظفه لله فقال: يا عمه انت تنظفه ان اللّه تبارك و تعالى قد نظفه مطهّرة؛ عرض كردم، اى رسول خدا! من او را پاكيزه نكردهام (و نشستهام) فرمود: عمه! تو مىخواهى او را پاك كنى؟ خداوند او را پاكيزه و مطهر كرده است.»(34)
5- آن بانوى مكرمه هنگامى كه در ساوه بيمار گشت به اطرافيان خويش فرمود: مرا به قم ببريد زيرا از پدرم شنيدم كه فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما مىباشد.»(35) منزلت معصومه در نزد امامان (ع)
امام صادق(ع) او را شفيعه روز جزا، و فرزند خود دانسته و زيارت او را باعث وجوب بهشت دانسته است و امام باقر(ع) او را كريمه خطاب نموده است و حضرت رضا(ع) او را معصومه خوانده و پاداش زيارت او را بهشت دانسته است و امام جواد(ع) نيز پاداش زيارت او را (36) بهشت معرفى كرده است. و امام زمان (ع) نيز براى عمهاش احترام فراوان قائل شده و هر گاه لازم بداند به زيارت آن بانو مىآيد، و بزرگان خوابهاى متعددى درباره تشريف فرمايى آن حضرت به حرم حضرت معصومه (ع) نقل كردهاند.(37) منزلت كريمه اهل بيت در نزد علما و مراجع
در اين زمينه قصّهها و گفته فراوان است به صورت فهرست وار به نمونههايى اشاره مىكنيم:
1- صدرالمتألهين شيرازى: هرگاه شبههاى برايم پيش مىآمد كنار قبر حضرت معصومه(س) در قم (از كهك) مىآمدم و از آن حضرت استمداد مىكردم و شبهه فلسفى من حل مىشد.(38)
2- شيخ عباس قمى: افضل دختران حضرت موسى بن جعفر سيده جليله معظمه فاطمه بنت امام موسى بن جعفر(ع) معروفه به حضرت معصومه است كه مزارش در بلده طيّبه قم است.(39)
3- آيةاللّه بروجردى: شاه وقت عربستان از آيةاللّه بروجردى درخواست ملاقات مىكند، ايشان درخواست ملاقات را رد مىكند و مىفرمايد: اين شخص اگر قم بيايد به زيارت حضرت معصومه(س) نرود توهين به آن حضرت خواهد شد و من تحمّل آن را ندارم به هيچ وجه.(40)
4- آية الله اراكى، نامبرده در مقدّمه حاشيه «دُررالاصول» مىنويسد: «هر چند به خاطر كمى استعداد و اندك بودن وقت، من شايسته اين كار (نوشتن حاشيه) نبودم ولى با تكيه به توجّه حضرت فاطمه (س) اين كار را در جوار اين بقعه منوره و با توسّل به لطف و عنايت آن بزرگوار انجام دادم…»(41)
5- آيةاللّه مرعشى: معظم له هنوز در قيد حيات بود، فرمود: تا كنون شصت سال است كه هر روز من اولين زائر حضرتم.(42)
6- علامه طباطبائى(ره): هنگام روزه پيش از افطار به حرم ملكوتى كريمه اهل بيت حضرت معصومه مشرف مىشد و با بوسه بر مزار آن بانوى بزرگ عالم اسلام روزه خود را مىگشود.(43)
7- آيةاللّه گلپايگانى: طلاب عزيز بر شماست كه قصد را خالص كنيد و ارتباط مداوم خود را با ائمه اطهار(ع) مخصوصاً حضرت صاحب و مولايم حضرت ولىعصر(ع) تداوم بخشيد و كثرت تلاوت قرآن كريم و ادعيه صالحه و عرض اخلاص و ادب به دُخت حضرت موسى بن جعفر(ع) و اينها همه رمز موفقيّت و توفيق در راه ادامه تحصيل ما است.(44)
حسن ختام را اشعارى از آيةاللّه صافى گلپايگانى قرار مىدهيم:
اين بارگه كه خاك درش مشك ازفر است
بويش چو بوى خلد برين روح پرور است
درا الشفا و عقده گشا و فرح فزاست
باب امان زمحنت فرداى محشر است
طور حضور و مطلع نور و مطاف حور
آرامگاه دختر موسى بن جعفر است
خاتون دين پناه كه برهان عزّتش
هر صبح و شام صيحه اللّه اكبر است
هر كس درى به خانه و راهى گزيده است
چشم اميد لطفى صافى بر اين در است پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. محمد تقى مدّاح. 2. ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص 315، و ر.ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 48، ص 286، و ص 317، سيد جعفر آل بحرالعلوم، تحفة العلوم، ج 2، ص 37. 3. ابن القادر زيارتنامهاى در كتاب انوار المشعشعين، شيخ محمد على بن حسن كاتوزيان تهرانى، 1327 هجرى، ج 1، ص211 آمده، و كريمه اهل بيت، على اكبر مهدى پور، 1415ه.ق، ص38. 4. ملبوبى،منهاج الدّموع، ص 441، محمدى اشتهاردى، حضرت معصومه، فاطمه دوم، ص 131. 5. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 6، ص 117، دراالكتب الاسلاميه، و ج 99، بيروت، دار احياء التراث العربى، ص 267،حديث5. 6. بحار الانوار، ج 60، ص 212، دار مكتب الاسلاميه، مستدرك الوسائل، ج 10، ص 204و بحار چاپ بيروت، مؤسسه الوفا، ج 57، ص 212، حديث 21. 7. بحار الانوار، ج 60، ص216، ج 48، ص 317، و چاپ بيروت، ج 57، ص 214، حديث 31. 8. شيخ عباس قمى، سفينةالنبى،ج 2، ص 447. 9. مجالس المؤمنين، ج 1، ص 83، و بحارالانوار، بيروت، ج57، ص 215، روايت 32. 10. بحار الانوار، ج 60، ص 216، تاريخ قم، ص 100. 11. بحار الانوار، ج 60، ص 214،دارالكتب الاسلاميه تاريخ قم، ص 98، چاپ بيروت،ج 57، ص 214. 12. بحار الانوار، ج 60، ص 212، تاريخ قم، ص 98. 13. همان، ص 214، تاريخ قم، ص 98. 14. بحارالانوار، ج 60، ص 228، مجالس المؤمنين، ج 1، ص83. 15. بحار الانوار، ج 60، ص 213، و ج 57، چاپ بيروت. 16. همان، ص 213، تاريخ قم، ص 95. 17. همان، ص 217، و ج 57، چاپ بيروت، ص57. 18. همان، ص 216،چاپ بيروت؛ج 57، ص 216؛ تاريخ قم، ص100، اسراء، آيه 5. 19. همان، تاريخ قم، ص 100، و روضه كافى، ص 175، تفسير عياشى، ج 2، ص 281، تفسير برهان، ج 2، ص 416. 20. بحار الانوار، ج 48،ص 317، بيروت. 21. همان، ص 316. 22. سفينة البحار، ج 2، ص 376. 23. هر كس معصومه را در قم زيارت كند مثل اين است كه مرا زيارت نموده، ناسخ التواريخ، ج 3، ص68و رياحين الشريعه، ج 5، ص35. 24. محمد على كانوزيان، انوار المشعشعين، ج 1، ص 211. 25. كريمه اهل بيت (ع)، مهدى پور، ص 43-45، حضرت معصومه، فاطمه دوم، ص 139. 26. جامع احاديث الشيعه، ج 12، ص 617، بحار، ج 60، ص 216، و ج 102، و مجالس المؤمنين، ج 1، ص 83، بيروت ج 57، ص 367. 27. بحار الانوار، ج 99، ص 267، بيروت. 28. همان. 29. كريمه اهل بيت، على اكبر مهدى پور، ص 171، تاريخ اهل بيت، ص 82. 30. ر.ك اعلام النشا، ص 692، بارگاه معصومه تجليگاه فاطمه زهرا، سيد جعفر مير عظيمى، ص 35-43. 31. الغدير، علامه امينى، ج 1، ص 197، بحار الانوار، ج 36، ص 353، عوالم، ج 1، ص 353، حديث 2. 32. عوالم، ج21، ص 354، حديث3، آثار الجنة، ج 1، ص 8-9، اللؤلؤ المشمينة، ص 217. 33. بحار الانوار، ج 68، ص 77، عوالم ج21، ص 325، ينابيع المودّه، ص 257، المسلسلات، شيخ ابوجعفر بن احمد قمى، ص108. 34. بحار الانوار، ج 43، ص 243. 35. درياى سخن، سقازاده تبريزى به نقل بارگاه فاطمه معصومه، همان، ص 45-46. 36. برگرفته از رواياتى پيش گفته. 37. انوار المشعشعين، ج 1، ص 212، بارگاه فاطمه معصومه، همان، ص 46. 38. حسين مظاهرى، جهاد با نفس، ج 4، ص 185. 39. منتهى الآمال، ص 844. 40. مجله حوزه، شماره 43. 41. بارگاه معصومه، همان، ص 110. 42. همان، ص 119، فروغى از كوثر، ص 55. 43. جواد محدثى، پيام زن، ص 17، شماره 11بهمن 71. 44. وصيت نامه آيةالله گلپايگانى، ص 2.
امام رضا (ع) نماد فضيلتها
طليعه نوشتار
امام هشتم شيعيان حضرت على بن موسى الرضا (ع) روز يازدهم ذيقعده سال 148 ه. ق در مدينه ديده به جهان گشود.(1)
دوران امامت آن حضرت 20 سال بود كه با سه تن از حكمرانان مستبدّ عباسى، يعنى هارون (ده سال)، امين (پنج سال) و مأمون (پنج) سال معاصر بود. امام رضا در آخر ماه صفر سال 203 ه. ق در سن 55 سالگى توسط مأمون مسموم شد و در سناباد نوقان كه امروزه يكى از محلات مشهد مقدس محسوب مىشود به شهادت رسيد و در محل مرقد فعلى به خاك سپرده شد. (2)
آن بزرگوار همانند ديگر امامان معصوم(ع) دارنده تمام كمالات و فضائل اخلاق انسانى در مرتبه اعلى بود. او آن چنان در قلّه شكوهمند كمال و فضيلت قرار داشت كه نه تنها دوستان و پيروانش او را ستودهاند، بلكه دشمنان كينه توز و سرسخت به مدح و ستايش او پرداختهاند. درباره اوصاف اخلاقى آن حضرت «ابراهيم بن عباس» مىگويد: «هرگز نديدم كه امام رضا (ع) به كسى يك كلمه جفا كند و نديدم كه سخن شخصى را قطع كند و نديدم كه نيازمندى را از درگاه خويش رد كند. او هرگز در حضور افراد تكيه نمىداد و هرگز او را نديدم كه با صداى بلند خنده كند، بلكه خندهاش تبسم و لبخند بود. وقتى كه خلوت مىكرد و كنار سفره مىنشست، همه خدمت كاران و غلامان را كنار سفره مىنشاند.»(3)
آن چه خوانندگان عزيز و محترم در پيش رو دارند، گامى است در بيان فضائل اخلاقى و صفات حميده پيشواى هشتم شيعيان اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. برترين انديشمند
خود امام رضا (ع) در مورد دانش بىكران حضرتش و برترى بر انديشمندان و متفكّرين علوم مختلف مىفرمايد: «زمانى من در مسجدالنبى مىنشستم و در آن موقع دانشمندان زيادى در مدينه بودند، هرگاه يكى از آنها در پاسخ پرسشى عاجز مىگشت و ديگران هم نمىتوانستند از عهده جواب برآيند، همگى به من اشاره مىكردند و مسائل مشكل را مطرح مىكردند و من پاسخ همه آنها را مىدادم.»(4)
مرحوم شيخ صدوق مىگويد: «مأمون در هر جا كه احتمال مىداد دانشمندى باشد و توانايى مناظره و مباحثه با امام رضا(ع) را داشته باشد به مجلس خويش دعوت مىكرد و او را با امام هشتم(ع) وارد بحث مىنمود.
او در اين زمينه تلاشهاى فراوانى به عمل آورد تا انديشمندان و نظريه پردازان فرقهها و گروههاى مختلف اسلامى و غيراسلامى در مباحثه علمى بر آن حضرت پيروز شوند، امّا امام رضا(ع) در تمام آن جلسات و مناظرههاى سنگين و پيچيده بر تمام دانشمندان عصر خويش غلبه مىكرد. آن حضرت با كسى به بحث و مناظره نمىپرداخت مگر اين كه در پايان، طرف مقابل به فضيلت و برترى و دانش سرشار امام هشتم (ع) اعتراف مىنمود و در برابر استدلالهاى قوى و محكم او سر تعظيم فرود مىآورد.»(5) درياى كرم
«يسع بن حمزه» مىگويد: در مجلس امام رضا(ع) مشغول گفت و گو بوديم كه مردى وارد شد و گفت: سلام بر تو اى فرزند پيامبرخدا! من مردى از دوستان شما هستم. اكنون از زيارت خانه خدا بازگشتهام و چيزى كه بتوانم با آن خود را به خانه برسانم ندارم. مرا به ديارم بفرست، من داراى نعمت و دولت هستم و مستحق صدقه نيستم. آنچه به من ببخشى از سوى شما صدقه خواهم داد. امام (ع) از او خواست بنشيند بعد از پايان جلسه حضرت به خانه رفت و لحظاتى بعد در را بست ؛ سپس دستش را از بالاى در بيرون آورد و پرسيد آن مرد خراسانى كجاست؟ مرد پاسخ داد: اين جا هستم. امام(ع) فرمود: اين دويست دينار را بگير و با آن هزينه سفرت را تأمين كن. يكى از ياران حضرت پرسيد: فدايت شوم به او مهربانى كردى و چهره پنهان ساختى؟!
حضرت فرمود: چون نيازش را برآوردم، نخواستم خوارى خواهش را در چهرهاش ببينم. آيا اين حديث پيامبر(ص) را نشنيدهاى كه فرمود: كار نيكى كه پنهان انجام شود، برابر هفتاد حج است.(6) مدافع حريم اسلام
مسأله دفاع فرهنگى و علمى از كيان اسلام و جلوگيرى منطقى از بدعتها و گمراهىها از ضروريات اسلام است و موجب پاداشهاى عظيم و محبوبيّتهاى بسيار بزرگ در پيش گاه خداوند خواهد شد ؛ به طورى كه پيامبر(ص) در مورد نگهبانى از حريم دين و حكومت اسلامى فرموده است: «يك شب نگهبانى از حريم حكومت اسلامى برتر از هزار شب عبادت كه روزش را انسان روزه بگيرد مىباشد.»(7)
حضرت امام رضا(ع) در اين راستا مىفرمايد: «عدهاى از غاليان، اخبارى را در مورد تشبيه به خدا و مسأله جبر در شأن ما به دروغ جعل كردند و با اين بيهوده گويىها عظمت خدا را كوچك نمودند.
هر كس آنها را دوست بدارد با ما دشمنى نموده و هر كس آنها را دشمن بدارد با ما دوستى نموده است ؛ هر كس با آنها رابطه برقرار سازد از ما بريده است و هركس از آنها ببرد با ما پيوند برقرار نموده است، هركس نسبت به آنها بى اعتنايى كند، به ما نيكى نموده و هركس به آنها نيكى كند، به ما بى اعتنايى و جفا كرده است: هر كس آنها را گرامى بدارد به ما اهانت نموده و هر كس كه به آنها اهانت كند، به ما احترام نموده است، هر كس به آنها بدى كند به ما خوبى كرده و هر كس به آنها خوبى كند، به ما بدى نموده است، هر كس آنها را تصديق كند، ما را تكذيب نموده و هركس كه آنها را تكذيب كند، ما را تصديق نموده است. هر كسى كه شيعه ماست، هرگز آنها را يار خود نگيرد و با آنها همكارى ننمايد.»(8) كرامات رضوى
معجزات و كرامات حضرت رضا(ع) بسيار زياد است، به طورى كه شيخ حرّ عاملى مىنويسد: «معجزات امام رضا (ع) از حدّ تواتر تجاوز كرده است.»(9) بنابراين چه بسيار انسان هايى هستند كه با تشرّف به بارگاه ملكوتى آن امام همام (ع) از درياى بى كران كرامتش بهره و نصيبى بردهاند.
شيخ صدوق مىگويد: وقتى ركن الدوله، يكى از وزراى حكومت آل بويه را از رفتن به زيارت امام على بن موسى الرضا(ع) با خبر ساختم، به من گفت: مرقد آن امام (ع) را بارها زيارت كردهام و حاجتهاى زيادى از ايشان گرفتهام. هنگامى كه به آن جا رفتى براى من دعا كن و به جاى من زيارت نما كه در آن مكان دعا اجابت مىشود.(10)
«ابومنصور عبدالرزّاق» وقتى فهميد كه حاكم توس (معروف به بيوردى) فرزندى ندارد، به او گفت: چرا به زيارت امام رضا (ع) نمىروى تا در آن جا از خداوند فرزندى طلب كنى؟ من بارها در آن جا حوائجى از خداوند خواستهام و خداوند حاجتم را به بركت آن امام بزرگوار بر آورده نموده است. حاكم توس مىگويد: نزد امام رضا(ع) رفتم و از خداوند حاجتم را خواستم. خداوند فرزند پسرى به من عطا كرد.(11) انيس قرآن
ره پويان راه يقين و سالكان كوى عشق از آن جايى كه دل در گرو ذات اقدس خداوند دارند، كتاب او را پرتوى از ذات الهى و واسطه سخن ربّ مالك با عبد سالك مىدانند، از اين رو با قرآن انس ويژهاى داشته و دل و جان و اعمال خويش را با آن گوهر حيات بخش خدايى مىكنند.
در سيره هشتمين ستاره فروزان آسمان امامت و ولايت انس با قرآن به وضوح ديده مىشود. آن بزرگوار هر سه روز يك بار تمام قرآن را تلاوت مىكرد و در آيات آن تدبّر مىنمود.
امام رضا(ع) شبها هنگام خوابيدن، در بستر خويش زياد قرآن مىخواند و چون به آيهاى مىرسيد كه در آن يادى از بهشت يا جهنم شده است، مىگريست و از خداوند بهشت مىطلبيد و از دوزخ به خداوند پناه مىبرد: «… فاذا مرّ بآيةٍ فيها ذكر جنّةٍ او نارٍ بكى و سأل اللّه الجنّة و تعوّذ به من النّار.»(12)
همچنين درباره اوصاف قرآن سخنان گهربارى از ايشان به يادگار مانده است كه هر خواننده را به فكر و انديشه در اين كتاب وا مىدارد. آن حضرت قرآن كريم را كتاب هدايت گر، سرچشمه حيات و مايه عزّت دانسته، بنابراين مىفرمايد: «هو حبْل اللّه المتين و عروتُهُ الوثْقى و طريقتُهُ المُثلى، المؤدّى الى الجنّة و المنجى من النّار لا يخْلُقُ من الازمنة و لا يغثُّ على الالسنة لانّه لمْ يجعلْ لزمانٍ دون زمانٍ بلْ جُعل دليلُ البرهان و حجّةٌ على كلّ انسانٍ لايأتيه الباطلُ منْ بين يديه و لا من خلفه تنزيلٌ من حكيمٍ حميدٍ؛(13) قرآن ريسمان محكم الهى و دستگيره محكم و راهى نمونه و بى بديل است كه به بهشت منتهى مىشود و انسان را از آتش نجات مىدهد. در طول زمان كهنه نمىشود و ارزش و اعتبار خود را از دست نمىدهد، زيرا براى يك عصر قرار داده نشده است، بلكه راهنما، برهان و حجّت براى هر انسان است. باطل و نادرستى در آن راه نمىيابد، نه از پيش رو و نه از گذشتهها. اين كتاب فرستاده خداى حكيم و ستوده است». پاسدار نماز
همه پيامبران و امامان و اولياى خدا حرمت نماز را به بهترين وجه حفظ مىكردند و آن را با كيفيت بسيار عالى اقامه مىنمودند. پس از معرفت به خدا و اصول اعتقادات، بر همه چيز آن را مقدّم مىداشتند.
از منظر حضرت رضا(ع) هيچ عملى برتر و با ارزشتر از نماز نيست و آن را در اول وقت اقامه مىكرد به همين جهت آن حضرت (ع) به «ابراهيم بن موسى» فرمود: «لاتؤخّرنّ الصّلوة عن اوّل وقتها الى آخر وقتها من غير علّةٍ…؛(14) نماز را هميشه در اول وقت شروع كن و آن را بدون علت از اول وقت به تأخير مينداز…»
امام هشتم به هيچ قيمتى فضيلت نماز اول وقت را از دست نمىداد. حتى در مهمترين جلسات سياسى و علمى امام به نماز اول وقت اهميّت مىداد. نقل مىشود كه به دستور مأمون، علماى برجسته از فرقههاى گوناگون در مجالس مناظره حاضر مىشدند و امام رضا(ع) با آنها بحث و مناظره مىكرد. در يكى از اين مجالس «عمران صائبى» كه از دانشمندان بزرگ بود، حاضر شد و درباره توحيد با امام رضا(ع) وارد گفت و گو گرديد. در آن جلسه امام سؤالهاى او را با حوصله، متانت و استدلالهاى قطعى پاسخ داد و او را به سوى توحيد متمايل كرد. هنگامى كه بحث و مناظره به اوج خود رسيده بود، حضرت رضا(ع) احساس كرد كه وقت اذان ظهر و هنگام نماز است، بنابراين به مأمون فرمود: وقت نماز فرا رسيده است.
عمران صائبى كه به حقايقى دست يافته و از درياى دانش سرشار امام هشتم بهرههايى برده بود با التماس گفت: آقاى من! گفت و گو و پاسخهاى خويش را قطع مكن، زيرا دل من آماده پذيرش سخنان شماست. امّا آن حضرت تحت تأثير سخنان عاطفى و احساس برانگيز او قرار نگرفت و فرمود: عيبى ندارد نماز را مىخوانيم و دوباره به گفت و گو ادامه خواهيم داد. در اين حال امام و همراهان به اقامه نماز مشغول شدند. حضرت بعد از اقامه نماز دوباره به گفت و گو ادامه داد و پاسخهاى روشن گرانه خويش را ارايه نمود.(15) اسوه شجاعت
پس از شهادت حضرت امام موسى كاظم(ع) دوران امامت حضرت امام رضا(ع) در عصر هارون آغاز شد. با اين كه شرايط بسيار سخت بود امام امامت خود را آشكار و هدايت مردم را شروع كرد.
محمدبن سنان كه يكى از شيعيان است مىگويد: به امام رضا(ع) عرض كردم: «شما چگونه جرأت كرديد كه بعد از پدرتان، امامت خود را آشكار كنيد با اين كه از شمشير هارون خون مىچكد؟» آن حضرت در پاسخ سؤال من فرمود: «همان گونه كه پيامبر(ص) در برابر ابوجهل ايستادگى و مقاومت كرد و فرمود: اگر ابوجهل يك دانه مو از سرم بردارد من پيامبرنيستم، من نيز به شما مىگويم: اگر هارون از سرم يك لاخه مو بگيرد، من امام نيستم.»(16) حكيم خردورز
امام رضا(ع) در روزگارى كه امامت الهى در حد پادشاهى و ولايت عهدى تنزّل يافته بود، از عقل و خرد خويش بيشترين بهره را برد و با تشكيل مناظرات و احتجاجات عقلانى، خردورزان را جذب خويش نمود و عدهاى از آنها را به راه اصلى و حجت ظاهرى و امامت هدايت نمود.
آن حضرت در تمام عرصههاى زندگى به ويژه عرصه سياسى اش رفتارى كاملاً حكيمانه و خردورزانه داشت. پذيرش ولايت عهدى در دوران امامتش يك موضع كاملاً عاقلانه بود كه توانست تمام شيطنتها و نقشههاى مأمون را خنثى كند.
نتيجه اين خردورزى و تدبير آن شد كه اولاً: افرادى كه حتى امام را نمىشناختند و يا بغض آن حضرت را در دل داشتند با اين تدبير حكيمانه جزو عاشقان و شيفتگان امام رضا(ع) شدند.
ثانياً: نه تنها مأمون نتوانست معارضان و مخالفان شيعى را به خود خوش بين سازد، بلكه امام (ع) مايه اميد و تقويت روحيه آنان شد و ثالثاً: نه تنها مأمون نتوانست امام(ع) را متهم به حرص بر دنيا و عشق به مقام و منصب نمايد، بلكه حشمت ظاهرى بر عزّت معنوى او افزود.
كوتاه سخن اين كه مأمون در اين معامله نه تنها چيزى بدست نياورد، بلكه بسيارى چيزها را از دست داد. اين جا بود كه مأمون احساس شكست و خسران كرد و در صدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند كه تنها راه آن شيوه توسل به قتل و نقشه بود.(17) پاورقي ها:پىنوشتها: 1. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص486. 2. الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، شيخ مفيد، ص304. 3. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج 2، ص 182. 4. بحار الانوار، مجلسى، ج 49، ص 100. 5. مأخذ قبل، ج 1، ص 152. 6. اصول كافى، ج 4، ص 24. 7. نهج الفصاحه، ترجمه ابوالقاسم پاينده، حديث 1355. 8. اثباة الهداة، شيخ حرّ عاملى، ج 7، ص 446- 445. 9. همان، ج 6، ص 117. 10. همان، ج 6، ص 103. 11. عيون اخبار الرضا، ج 2، ص279. 12. همان، ص 196. 13. بحارالانوار، ج 17، ص 210. 14. همان، ج 49، ص49. 15. التوحيد، شيخ صدوق، ص 434. 16. انوار البهيّه، محدّث قمى، ص340. 17. گزيدهاى از پيام مقام معظّم رهبرى (دامت توفيقاته) به نخستين كنگره حضرت امام رضا(ع) به نقل از مجلّه پاسدار اسلام، شماره 273، شهريور 1383، ص 13.
نظارت عمومى، امر به معروف و نهى از منكر از عوامل پيشرفت
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
اساسىترين شرط صلاح و سعادت جامعه آگاهى به حدود و وظائف است و اگر جامعهاى از بهترين قوانين و مقررات، هرچند كامل و پيشرفته، برخوردار باشد ولى افراد جامعه نسبت به آن آگاهى نداشته و به بايد و نبايدهاى اجتماعى و حقوقى و اخلاقى و… معرفت نداشته باشند نمىتوانند شاهد سعادت و خوشبختى باشند و به عبارت ديگر: صرف داشتن قوانين كافى نيست بلكه در مرحله اول، همه افراد جامعه بايد به آن آگاهى داشته باشند و در مرحله دوم بايد آن آگاهى و آشنايى به عمل بيانجامد و در رفتار همگان مشهود گردد در غير اين صورت بىنتيجه و فاقد اثر مطلوب است.
پس آگاهى به وظايف و قوانين و مقررات و عمل به آن دو شرط لازم در صلاح و سعادت جامعه و در نتيجه پيشرفت جامعه است.
براى اين كه قوانين و مقررات در جامعه به عمل منتهى شود نيازمند به ضمانت اجرايى است و اين ضمانت اجرايى گاه درونى و گاه بيرونى است ضمانت اجرايى درونى قوانين و مقررات همانا ايمان به خدا و قيامت است، اگر انسانى در پرتو تربيت صحيح به ايمان دست يابد و خدا را ناظر بر اعمال خود بداند و بيابد كه پيوسته در محضر خداست و قيامتى وجود دارد كه او بايد پاسخگوى اعمال خود باشد، به گونهاى عمل مىكند كه علاوه بر صلاح و سعادت دنيوى، خوشبختى و سعادت ابدى خود را رقم مىزند كه طبيعى آن عمل به قوانين و مقررات خواهد بود.
بايد توجه داشت كه تنها ضمانت اجراى درونى در همه شرائط و براى همه انسانها كارايى ندارد از اين رو بايد ضمانت اجرايى بيرونى نيز وجود داشته باشد از اين رو در نظامهاى دنيا از نيروى انتظامى و قوه قضائيه به عنوان ناظر و ضامن اجراى قوانين اجتماعى ياد مىكنند اما در اسلام علاوه بر ضمانت اجراى درونى و ضمانت اجراى بيرونى مانند نيروى انتظامى و قوه قضائيه، همه آحاد جامعه را ناظر و ضامن اجراى قوانين مىداند. نه تنها همگان را موظف به اجراى وظائف مىداند بلكه همگان را ناظر بر اجراى مقررات مىداند. زيرا همگان را مسؤول مىداند تا در پرتو اين نظارت همگانى به فلاح و رستگارى برسند.
قرآن كريم فرمود: «ولتكن منكم امة يدعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون؛(1) بايد از شما امتى باشد كه به خير دعوت كرده و امر به معروف و نهى از منكر كنند و آنان همان رستگارانند.»
امر به معروف و نهى از منكر وظيفهاى است كه اگر عملى گردد يك شبكه گسترده فرهنگى و اجرايى از مجموعه افراد ملت به وجود مىآورد كه در آن هر فردى در مقابل آن چه كه در محيط اطرافش مىگذرد بى تفاوت نمىماند، كارهاى نادرست را مورد انكار و نهى قرار مىدهد و انجام دهندهاش را به واقعيت آشنا و از آن برحذر مىدارد و بر كارهاى خوب تأكيد مىكند.
زيرا مىداند در پرتو اين وظيفه هم خود رستگار مىشود و هم جامعه به پيشرفت گام برمىدارد بنابراين مىتوان گفت امر به معروف و نهى از منكر كه روح آن، همان مسؤوليت نظارت همگانى است به عنوان يكى از وظائف مؤمنان، جامعه را به سوى تمدن و پيشرفت و ترقى سوق مىدهد.
از اين جهت است كه در قرآن مسلمانان را به دليل اين كه به چنين سلاحى مجهزند به عنوان بهترين امت معرفى كرده است و فرمود: «كنتم خير امة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر(2) شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم ظاهر شدهايد امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد.» بر اساس اين آيه جامعهاى كه مىخواهد بهترين باشد بايد اين معيار را مورد توجه قرار دهد و آن را مورد توجه جدى و عمومى قرار دهد يعنى با اصل امر به معروف و نهى از منكر، همه افراد در برابر سلامت جامعه مسؤولاند و درصدد مبارزه با مفاسد و آلودگىها بر مىآيند. و با حربه امر به معروف و نهى از منكر با آنها برخورد مىكنند و با انجام اين وظيفه به نا بسامانىهاى اجتماعى پايان مىدهند. آثار اجراى امر به معروف و نهى از منكر
امام باقر(ع) فرمود: «ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحلّ المكاسب و تردّ المظالم و تعمرالارض و تنتصف من الاعداء و يستقيم الامر؛(3) امر به معروف و نهى از منكر مسئوليت بزرگى است كه با آن همه فرائض و واجبات برپا مىشود، راهها با آن امن مىگردد. كسب و كار مردم حلال مىشود. حقوق افراد تأمين مىگردد. در پرتو آن زمين آباد مىشود، از دشمن انتقام گرفته مىشود و همه كارها روبراه مىگردد.»
با توجه به اين كه جامعه پيشرفته جامعهاى است كه مقررات در آن اجرا مىشود و حقوق همه انسانها، رعايت عدالت تأمين مىگردد و آبادانى در آن تحقق پيدا مىكند پس امر به معروف و نهى از منكر كه نتيجه اجراى آن امور ياد شده است از عوامل پيشرفت خواهد بود. وحدت اجتماعى و نظارت همگانى
با توجه به اين كه قرآن در سوره آل عمران در آغاز انسان را به وحدت اجتماعى از پرتو اعتصام به حبل الله دعوت مىكند و به دنبال آن وظيفه نظارت همگانى را مطرح مىنمايد. استفاده مىشود كه اگر امر به معروف و نهى از منكر نباشد، عوامل مختلفى كه دشمن بقاى وحدت اجتماعى هستند، همچون موريانه، از درون ريشههاى اجتماع را مىخورندو آن را متلاشى مىسازند بنابراين حفظ وحدت اجتماعى بدون نظارت عمومى ممكن نيست. امر به معروف و نهى از منكر وظيفهاى عقلى
با توجه به اين كه انسانها در اجتماع زندگى مىكنند و بين آنها پيوند اجتماعى برقرار است هيچ كار بدى در اجتماع انسانى به نقطه خاصى محدود نمىشود. بلكه هر چه باشد همانند آتشى ممكن است به نقاط ديگر سرايت كند پس به حكم عقل بايد جلوى سرايت اين آتش را گرفت تا ديگران به آثار سوء آن مبتلا نشوند و به عبارت ديگر: به لحاظ اين كه در اجتماع اگر زيانى متوجه آن گردد، ضرر اجتماعى است وبه دليل عقل افراد اجتماع محيط زيست خود را پاك نگهدارند و براى پاك نگه داشتن آن از هرگونه تلاش و كوششى خود دارى نكنند. پس به حكم عقل بر هر انسانى لازم است ديگران را با دلسوزى راهنمايى كرده و آنها را به كار خير تشويق و از خطر و انحراف جلوگيرى كنند. امر به معروف و نهى از منكر روش انبياء الهى
امام باقر (ع) فرمود: «ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر سبيل الانبياء و منهاج الصلحاء؛(4) امر به معروف و نهى از منكر راه پيامبران الهى و روش صالحان است.
كار اصلى انبياء الهى ارشاد مردم و وادار كردن آنها به انجام معروف و بازداشتن آنها از انجام منكر است تا در پرتو آن جامعه اصلاح شود از اين رو حضرت شعيب پيامبر(ع) به قوم خود فرمود: «و ما اريد ان اخالفكم الى ما انهاكم عنه ان اريد الّا الاصلاح ما استطعت؛(5) غرض من از آن چه شما را نهى مىكنم مخالفت با شما نيست بلكه تنها مقصود من تا آن جا كه بتوانم اصلاح امر شماست.»
در تورات و انجيل وقتى پيامبر اسلام را معرفى مىكند مىفرمايد: «يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر؛(6) اى پيامبر شما را به معروف امر و از منكر نهى مىكند» بنابراين همه پيامبران الهى و شايستگان براى اصلاح مردم و برقرارى سامان اجتماعى اين وظيفه بزرگ را انجام مىدادند. وعده الهى به مؤمنان و وظيفه مؤمنان در برابر آن
خداى سبحان به مؤمنان وعده داد كه به آنها حكومت الهى اعطاء كند «وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنّهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكننّ لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنّهم من بعد خوفهم أمناً يعبدوننى لايشركون بى شيئاً؛(7) خدا به كسانى از شما كه ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند وعده مىدهد كه آنها را قطعاً خليفه روى زمين خواهد كرد، همانگونه كه به پيشينيان خلافت روى زمين را اعطا كرد و دين و آئينى را كه براى آنها پسنديده پا برجا و ريشه دار خواهد ساخت و خوف و ترس را به امنيت و آرامش مبدل مىكند، آن چنان كه تنها مرا مىپرستند و چيزى را براى من شريك نخواهند ساخت.»
خداى سبحان در اين آيه به كسانى كه داراى دو صفت ايمان و عمل صالح باشند سه نويد داده است:
1- استخلاف و حكومت روى زمين
2- نشر آئين حق، حق به طور اساسى و ريشه دار در همه جا.
3- از ميان رفتن تمام اسباب خوف و ترس و وحشت و ناامنى. كه نتيجه اين امور سه گانه پرستش آزادانه خدا و گردن نهادن به فرمان الهى و چيزى را شريك خدا قرار ندادن است.
با توجه به اين كه خدا در اين آيه به مؤمنان و كسانى كه عمل صالح انجام دهند، وعده حكومت الهى داده است از آنها مىخواهد كه وقتى به زمامدارى رسيدند آنها نيز بايد به عهد خود وفا كنند «الذين ان مكنّاهم فى الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزكات و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور؛(8) آنها كسانى هستند كه هرگاه در روى زمين به آنها قدرت بخشيديم نماز را برپا مىدارند و زكات را ادا مىكنند و امر به معروف و نهى از منكر مىنمايند و در تمام اين امور ياد شده هدفشان خداست.»
بر اساس اين آيه انسانهايى كه در پرتو عنايات الهى به قدرت رسيدند و بر دشمنان پيروز شدند، همچون خودكامگان و جباران به عيش و نوش و لهو و لعب نمىپردازند و در غرور و مستى فرو نمىروند. بلكه پيروزىها و موفقيّتها را نردبانى براى ساختن خويش و جامعه قرار مىدهند. ارتباطشان را با خدا محكم و با خلق خدا پايدار مىسازند و با امر به معروف و نهى از منكر اساس جامعه سالم را پى ريزى مىكنند. قدرت و امر به معروف و نهى از منكر
از آيه فوق استفاده مىشود كه امر به معروف و نهى از منكر تنها يك موعظه و نصيحت عاجزانه در برابر خلافكار نيست بلكه مأموريتى از موضع قدرت است، زيرا بدون قدرت نمىتوان از منكرات جلوگيرى كرد.
ناگفته پيداست كه اين قدرت در سايه وحدت و اطاعت از رهبرى عادل و شجاع و بصير و دانستن تخصصهاى گوناگون و رشد علمى و هوشيارى عموم مردم پيدا مىشود.
از اين رو خدا در اوصاف مؤمنان فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يقيمون الصلوة و يؤتون الزكاة و يطيعون اللّه و رسوله اولئك سيرحمهم اللّه انّ اللّه عزيز حكيم؛(9) مردان و زنان با ايمان دوست و ولىّ و يار و ياور يكديگرند، آنها را به نيكىها دعوت مىكنند و از زشتىها و بدىها باز مىدارند، نماز را به پا مىدارند و زكات را مىپردازند، فرمان خدا و پيامبر را اطاعت مىكنند، خداى سبحان به زودى آنها را مشمول رحمت خويش مىگرداند زيرا خدا عزيز و داراى قدرت و حكيم است.» پيامدهاى ترك امر به معروف و نهى از منكر
در آيات و روايات پيامدهاى سوئى براى ترك اين وظيفه بزرگ الهى ذكر شده است كه به مواردى از آنها اشاره مىشود.
1- سلطه ستمگران و اشرار
حضرت امير(ع) در وصيتش به فرزندانش و همه انسانها بعد از ضربت خوردن آن حضرت فرمود: «لاتتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيولّى عليكم شراركم ثم تدعون خياركم فلايستجاب لكم؛(10) امر به معروف و نهى از منكر را ترك نكنيد كه بدان شما بر شما مسلّط مىگردند. آن گاه هرچه خدا را بخوانيد، استجابت نمىكند.»
2- مردهاى بين زندگان
حضرت مولى الموحدين در سخنى فرمود: «تارك لانكار المنكر بلسانه و قلبه و يده فذلك ميّت الاحياء؛(11) تارك و رها كننده منكر با دست و زبان و قلب مردهاى بين زندگان است.
3- مغبوض خدا واقع شدن
پيامبر اسلام(ص) فرمود: «ان اللّه عزّ و جلّ ليبغض المؤمن الضعيف الذى لادين له فقيل: و ما المؤمن الضعيف الذى لادين له قال الذى لاينهى عن المنكر؛(12) خداى سبحان مؤمن ناتوانى را كه دين ندارد مبغوض مىدارد از آن حضرت سؤال شد كه مؤمن ضعيف بى دين كيست؟ آن حضرت در جواب فرمود: آن انسانى كه نهى از منكر نمىكند.»
4- نابودى بركتها و از دست دادن يارى الهى
پيامبر اسلام(ص) فرمود: «لاتزال امتى بخير ما امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و تعاونوا على البرّ و التقوى فاذا لم يفعلوا ذلك نزعت منهم البركات و سلّط بعضهم على بعض و لم يكن لهم ناصر فى الارض و لافى السماء؛(13) امت من پيوسته بر خير است مادامى كه به معروف امر و از منكر نهى مىكند و بر نيكى و تقوا همكارى دارد، هنگامى كه اين فريضه الهى را انجام ندهد بركتها از آنها باز ستانده و بعضى بر برخى ديگر سلطه پيدا مىكند و براى آن يارى كنندهاى در زمين و آسمان نخواهد بود.»
با توجه به آثارى كه بر ترك امر به معروف و نهى از منكر متوجه انسان و جامعه مىشود روشن مىگردد كه اگر جامعه بخواهد در برابر سلطه ستمگران و اشرار و گسترده شدن فساد و تباهىها مصونيت پيدا كند بايد اين فريضه بزرگ الهى را به بهترين شكل و با تمام قوت و قدرت به انجام برساند. شيوههاى امر به معروف و نهى از منكر
يكى از مسائل مهمى كه در امر به معروف و نهى از منكر بايد مورد توجه قرار گيرد شيوههاى امر به معروف و نهى از منكر است، و بهترين شيوه براى امر به معروف و نهى از منكر همان شيوهاى است كه انسانهاى كامل و انبياء الهى در پيش گرفتند، پيامبر اسلام (ص) مأمور بود كه با حكمت و موعظه حسنه و جدال احسن مردم را به سوى توحيد دعوت كند: «ادع الى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى احسن»(14) چرا بايد برخى را با حكمت و برخى را با موعظه حسنه و برخى را با جدال احسن دعوت كرد؟ براى اين كه ظرفيت فكرى، روحى و علمى مردم متفاوت است گروهى را بايد با استدلال و گروهى را بايد با موعظه و گروهى را با مجادله دعوت كرد. بنابراين بايد با رعايت ظرفيت افراد شيوه مناسب را انتخاب كرد و او را اصلاح نمود.
علاوه بر آن گاهى در امر به معروف و نهى از منكر بايد زمينههاى فساد و نابسامانى اجتماعى و گناهان را از بين برد از باب مثال بايد از راه ايجاد اشتغال زمينه سرقت و دزدى را از بين برده از راه تأمين نيازمندىها در حد معقول از رشوهخوارى جلوگيرى كرد بايد با فراهم كردن شرائط جهت ازدواج از انحرافات اخلاقى و فحشاء جلوگيرى كرد، با پر كردن ايام فراغت به روش صحيح فرصت انحراف و فساد را از دست افراد گرفت و در مجموع بايد در مرحله اول از شيوه پيشگيرى استفاده شود و در صورت مؤثر نبودن پيشگيرى از شيوه درمان بهرهبرد و با فساد برخورد كرد. غيبت كردن عامل انحطاط
چنان كه امر به معروف و نهى از منكر عامل پيشرفت و ترقى جامعه است در برابر آن غيبت كردن عامل انحطاط است يعنى اگر انسانى در غياب انسان ديگرى به بدگويى بپردازد به لحاظ اين كه نشانه ضعف و ناتوانى و عجز انسان است، عامل انحطاط خواهد بود، حضرت على(ع) فرمود: «الغيبة جهد العاجز(15) غيبت تلاش و كوشش آدم عاجز و ناتوان است.»
انسان عاجز وقتى توان امر به معروف و نهى از منكر را نداشت و پشت سر كسى كه به تبهكارى تن مىدهد غيبت مىكند تا خود را سبك كند نه آن كه شخص تبهكار را اصلاح كند علاوه بر آن كه به لحاظ شرعى كار حرامى را انجام داده است، نشانه ضعف نفس و فقدان شهامت و شجاعت است. فقط شخص غيبت كننده از خود عقده گشايى مىكند، اما اين شخص مشكلى از جامعه را حل نكرده است.
قرآن كريم كه غيبت كردن را خوردن گوشت برادر مرده مىداند نشانه همين مسئله است كه انسان مرده در برابر ديگرى مقاومتى ندارد از اين رو هر انسانى مىتواند مرده را جابجا كرده و يا از گوشت او بخورد. انسانى كه پشت سر ديگرى غيبت مىكند به لحاظ اين كه خود فرد تبهكار حضور ندارد مشكلى از مشكلات جامعه را حل نمىكند و حتى شايد موجب افزودن مشكلى از مشكلات جامعه شود زيرا فردى كه از او غيبت مىشود از خود مقاومت نشان مىدهد و خود را بىگناه جلوه مىدهد.
بنابراين اگر جامعهاى افراد آن امر به معروف و نهى از منكر مىكنند به دليل اين كه داراى قدرت و توان و شجاعت و شهامتند با انجام اين وظيفه الهى جامعه را از نابسامانى مىرهانند و او را به سوى پيشرفت و ترقى سوق مىدهند از اين رو پيامبراكرم(ص) فرمود: «لن تقدّس امّة لايؤخذ للضعيف فيها حقه من القوى غير متعتع؛(16) ملتى كه حق ناتوانان را از زورمندان بدون اضطراب در سخن گفتن و بدون بهانهاى بازنستاند رستگار نخواهد شد» و على(ع) فرمود: بالاترين جهاد سخن حق پيش روى حاكمى ستمكار است. اما در مقابل آن انسان ناتوان كه شهامت رويارويى با ستمگران را ندارد به غيبت او مىپردازد كه نتيجه آن افزايش ستم و فساد خواهد بود و با گسترده شدن ستم و فساد جامعه دچار انحطاط خواهد شد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره آل عمران، آيه 104. 2. همان، آيه 110. 3. وسايل الشيعه ج 16، ص 119. 4. همان. 5. سوره هود، آيه 88. 6. سوره اعراف،آيه 157. 7. سوره نور، آيه 55. 8. سوره حج، آيه 41. 9. سوره توبه، آيه 71. 10. نهج البلاغه، نامه 47. 11. همان، كلمات قصار 374. 12. وسايل الشيعه، ج 16، ص 122. 13. همان، ص 123. 14. سوره نحل، آيه 125. 15. كلمات قصار، شماره 462. 16. نهج البلاغه، نامه 53، بند 111.
تأثير محيط زيست سالم بر انسان در آموزههاى اسلامى
مقدمه
به طور قطع يكى از امورى كه زمينهساز سعادت و كمال انسان در دنيا و آخرت است، داشتن محيطى سالم و امن است، كه انسان بتواند در پناه آن، به تربيت جسم و جان خويش بپردازد و اصولاً يكى از وظائف مهم بشر كه حفظ جان است، جز با زيستن در محيط سالم و زيبا امكانپذير نيست. بدين سبب شرط اوليه داشتن روحى سالم، جسم سالم است و جسم سالم نيز فقط زمانى حاصل مىشود كه انسان از محيط زيست طبيعى سالم و دلگشا بهرهمند باشد.
محيط زيست طبيعى سالم تأثير شگرفى بر روح و روان آدمى دارد. محيط پاك و آراسته و خرّم، زندگى را شاداب و معطر مىسازد. شنيدن آواز روحبخش پرندگان، ترنم لطيف جويباران، آهنگ دلرباى چشمهساران، صفاى سبز سبزهزاران، نسيم لطيف كوهستان، رقص دلنشين درختان و زيبايى شهر و ديار، همه و همه تأثير اعجابانگيزى بر زندگى و حيات انسان دارند. هر كسى از تماشاى چنين منظرههاى زيبايى احساس آرامش و نشاط كرده و امنيت و آسايش را در حيات خويش لمس مىكند. بر عكس، آسيب رساندن به محيط زيست و نابودى طبيعت باعث وارد آمدن صدمات و زيانهاى جبرانناپذيرى به بشريت مىشود.
افسردگى و افزايش بيمارىهاى روحى و روانى انسان امروز بدون ارتباط به آسيب رساندن به محيط زيست نيست. هيچ كس نمىتواند منكر بشود كه تخريب محيط زيست تأثير منفى بر شيوه رفتار آدميان مىنهد، و اثرات ويرانگرى بر اخلاق فردى و جمعى جامعه بشرى بر جاى مىگذارد.
آب و هوا، درختان و گياهان، غذاها و ميوهها و به طور كلى طبيعت و محيط زيست نقش عظيمى در زندگى بشر دارند.
سلامت محيط زيست بر هوش و استعداد و لياقتهاى فردى اثر مىگذارد و ميانهروى در اخلاق و منش متأثر از ميانهروى در محيط زيست است.
ساكنان مناطق معتدل كره زمين، داراى ويژگىها و روحيههاى خاص هستند كه مقايسه با جوامع ساكن در مناطق گرمسير و سردسير، از تفاوت بسيارى برخوردارند.
محيط زيست افزون بر تأثير در قد و قامت و چگونگى اندام ظاهرى، بر فكر و انديشه و اعمال و رفتار انسان داراى تأثير شگرف است.(1)
قرآنكريم و روايات اسلامى فوائد بسيار آب، هوا، گياهان و درختان را با تعبيرهاى بسيار دقيق و گاهى شگفتانگيز برشمردهاند و از تأثير به سزاى آنها بر تن و روان آدمى سخن گفتهاند.
دانشمندان مسلمان و غيرمسلمان نيز با توجه به طبيعت، از تأثير حيرتآور آن بر جسم و جان انسان سخنها گفته و در مقايسه با جامعههاى مختلف بشرى تأثير فراوان طبيعت را بر اعمال و رفتار و فكر و انديشه و نيز خصوصيات ظاهرى انسان، تبيين و تشريح كردهاند. از اينرو، در اين نوشتار برآنيم تا با ذكر برخى از آيات و روايات و گفتار دانشمندان مسلمان و غير مسلمان تأثير محيط زيست طبيعى سالم بر انسان را مورد بررسى قرار دهيم. آثار روانى آب و هوا بر انسان از ديدگاه قرآن و روايات
در آموزههاى اسلامى از تأثير طبيعت در انسان به گونههاى مختلف، سخن به ميان آمده است، چنانكه قرآنكريم درباره اثر محيط زيست مىفرمايد: «و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربّه و الذى خبث لايخرج الاّ نكدا…؛(2) سرزمين پاكيزه، گياهش به فرمان پروردگار مىرويد؛ اما سرزمينهاى بدطينت و شورهزار، جز گياه ناچيز و بىارزش، از آن نمىرويد.»
از اين آيه شريفه استفاده مىشود همان طور كه طبيعت و سرزمين پاك در رشد و پرورش بهينه گياهان مؤثر است، در رشد و تكامل انسان نيز مؤثر مىباشد، و همانگونه كه از زمينهاى شوره زار، جز گياهان بى ارزش نمىرويد، محيط آلوده نيز تأثير منفى و اثرات زيانبارى بر تربيت انسان دارد.
براين اساس، امام على(ع) در مذمت اهل بصره مىفرمايد: «اخلاق شما پست، پيمانهاى شما سست، سيره و روشتان دورويى و آب شهرتان شور(بدطعم) است.»(3) و در بيانى ديگر فرمود: خاك سرزمين شما بدبوترين خاكهاست؛ از همه جا به آب(سطح دريا) نزديكتر و از آسمان دورتر است (منطقه پست و پايين) كه 9دهم بديها در محيط شماست.(4)
آب تأثير شگرفى بر جسم و روح انسان دارد، به تعبير قرآنكريم «مايه حيات» همه چيز آب است.(5) و به بيان امام صادق (ع) طعم آب، طعم زندگى است: از امام صادق (ع) در باره طعم آب پرسيدند، حضرت فرمود: «براى يادگرفتن بپرس، نه براى به دشوارى انداختن؛ طعم آب، طعم زندگى است.»(6)
علامه مجلسى (ره) در تشريح اين حديث مىنويسد: «مراد از (طعم زندگى) اين است كه طعم آب با ساير مزهها قابل مقايسه نيست و از بالاترين وسايل براى ايجاد و بقاى حيات است؛ پس مزه آب، مزه حيات است.»(7)
نگاه مسلمانان به آب، نگاهى سرشار از قداست و پاكيزگى و عظمت است، آب وسيلهاى است كه زمينه ارتباط آنان با معبودشان را فراهم مىسازد. در شريعت اسلام هيچكس نمىتواند به راز و نياز با خدا بپردازد و در آستان مقدس او به نماز ايستد، مگر اين كه با آب خود را شستشو دهد(8) و اين شستشو با آب داراى خصوصيات ويژگىهاى است كه اگر درست انجام شود، نام وضو و غسل به خود مىگيرد.
هيچ مسلمانى نمىتواند به طواف خانه خدا بپردازد، جز آن كه زمينه آن را با آب فراهم آورده باشد و نيز تماس با خطوط قرآنكريم جايز نيست، مگر اين كه قبلاً زلال آب تماس گرفته باشد.
آب نه تنها جسم ظاهرى را شستشو مىدهد، بلكه حالتى روحى و روانى در انسان ايجاد مىكند و به او تقدس مىبخشد.(9) و زمينهساز راهيافتن به حريم مقدسات دينى مىشود.
قرآن كريم مىفرمايد: «و انزلنا من السماء ماءً طهوراً؛(10) ما از آسمان، آبى طهور فرو فرستاديم.»
مفسران در تشريح طهور گفتهاند: طهور يعنى، بسيار پاكيزه كه خود به خود پاك است و غير خود را پاكيزه مىكند، چرك را از جسم شستشو مىدهد و پليدىهاى روحى را از روان مىزدايد.»(11)
در روايات اسلامى به مسلمانان توصيه شده است كه هرگاه براى تطهير يا وضو نگاهشان به آب افتاد بگويند: «الحمدلله الذى جعل الماء طهوراً و لم يجعله نجساً؛(12) سپاس خداى را كه آب را (طهور) قرار داد (پاك و پاك كننده) و آن را پليد قرار نداده است.» بدين سان، آب با وصف پاككنندگى، چهرهاى مقدس به خود مىگيرد كه رفتن به حضور خالق يكتا بدون آن ميسر نمىشود و (و آنگاه كه آب يافت نشود و يا به دليلى براى شخص مضر باشد، بايد به جاى آن بر خاك پاك تيمم كرد.)(13) و تماشاى آب، شكر و سپاس الهى را مىطلبد. افزون بر اين، در روايات نگاه به آب جارى توصيه شده و آن را سبب جلاى چشم و افزودن روشنايى آن دانستهاند. چنان كه از امام صادق (ع) نقل شده است: «چهار چيز چهره را روشن و نورانى مىكند كه يكى از آنها نگاه كردن به آب جارى است.»(14)و نيز امام كاظم (ع) فرمود: نگاه به آب جارى چشم را جلا داده و به روشنايى آن مىافزايد.(15) بر اساس اين روايات نگاه كردن به آب جارى، خود نقشى به سزا در شادى و انبساط روحى داشته و علاوه بر روشن كردن چشم دل و افزايش بصيرت انسان، داراى تأثير قابل توجهى در تقويت نور چشم ظاهرى است.
افزون براينها، برخى آبها، مانند آب باران، آب جوشيده، آب زمزم، آب فرات و …مورد تمجيد بيشترى قرار گرفته و از آثار شگرف آنان بر جسم و روح آدمى اشاره شده است. نقش تربيتى هوا
هوا نيز همانند آب يكى از عوامل فوالعاده مهم حياتى براي زندگى انسان است؛ عامل حياتى كه بدون آن حتى لحظهاى زندگى امكانپذير نيست. اين عامل حياتى اطراف زمين را فرا گرفته است و ما اكسيژن مورد نياز خود را به وسيله تنفس از هوا مىگيريم. در هوا مقادير زيادى اكسيژن وجود دارد و گياهان نيز پيوسته اين موجود را تجديد مىكنند و نمىگذارند اين ماده حياتى از اندازه لازم كسر شود. در بيانات معصومان (س) از تأپير شگرف هوا بر جسم و جان سخن رفته و آثار مخصوص هواى هر فصل بيان شده است.
در منابع روايى اسلام به منافع فراوان گرما و سرما در طول سال اشاره شده و نيز در قرآن و روايات «بادها» با اهميت تلقى شدهاند. پيداست كه باد چيزى جز هوا نيست و اگر هوا حالت وزش به خود گيرد، باد ناميده مىشود.(16)
امام على (ع) درباره اثر هواى هر فصل بر انسان فرموده است: «از سرما در آغاز آن (فصل خزان) پرهيز كنيد و در پايان آن (فصل بهار) به اسقبال آن بشتابيد (در پاييز خود را بپوشانيد و در آغاز بهار از لباسهاى خود كم كنيد)؛ زيرا تأثير سرما بر بدنها و درختان يكسان است. اوّل سرما درختان را مىسوزاند (باعث ريزش برگها و خشكاندن درختان مىشود و پايان آن مىروياند درختان را به برگ و بار مىآورد).»(17)
كلام امام درباره تأثير طبيعت بر جسم و جان آدمى بسيار روشن و صريح است و همانگونه كه طبيعت بر جسم و بدن اثرگذار است، بر روح و روان بشر نيز اثرگذار مىباشد؛ حضرت در اين بيان حكيمانه به مقايسه بين سرماى پاييز و سرماى بهار پرداختهاند گر چه به ظاهر، سرماى ابتداى پاييز و سرماى ابتداى بهار از جهت درجه برودت يكسان مىنمايد و هر دو فصل را فصل اعتدال هوا به شمار مىآورند، ولى تأثير اين دو كاملاً متضاد بوده و اثرى مخالف يكديگر دارند.
ابن ميثم بحرانى در شرح اين مطلب مىنويسد: پرهيز از اول سرما كه ابتداى پاييز است به اين دليل است كه تابستان و پاييز هر دو از جهت خشكى (يبوست) مشترك هستند و بدنها با حرارت تابستان خو كردهاند؛ از اين رو، هنگامى كه با سرما مواجه شوند، به سرعت از آن متأثر شده و دو نيروى برودت و يبوست كه طبيعت ضعف و فناست در بدن قوى مىشود و به همين دليل درختان خشك شده و برگهاى آنها مىسوزد و بدنها ضعيف و لاغر مىشود… امّا سرما در آخر زمستان و طليعه بهار اثرى به عكس دارد؛ زيرا زمستان و بهار در طبيعت رطوبت، اشتراك دارند، ولى زمستان سرد است و بهار گرم و از اينرو سرماى آخر زمستان با حرارت بهارى ممزوج شده و از شدت سرما كاسته مىشود و اين اعتدال حرارت همراه با رطوبت زمينه مناسبى براى ايجاد طبيعت حيات و زندگى است و سبب رشد گياهان و به برگ و بار آمدن درختان و تقويت بدن انسانها مىشود.(18) ابن ابى الحديد نيز ضمن تأييد سخن بالا، مواجه شدن بدن را با سرماى ابتداى پاييز به انسانى تشبيه مىكند كه ناگهان از مكان بسيار گرم به خانه بسيار سرد وارد شود، ولى مواجهه با سرماى طليعه بهار، موجب ضرر نيست؛ زيرا بدن با سرماى شديدترى در زمستان خود گرفته است.(19)
امام صادق (ع) در گفتگو با «مفضل بن عمر» به سودمندى بسيار در وجود سرما و گرما (در طول سال) اشاره فرموده و آن راسبب عبرت بشر و دليل محكمى بر تدبير حكيمانه الهى دانستهاند.
«(اى مفضل) به گرما و سرما با ديده عبرت بنگر كه پياپى بر اين عالم وارد مى شوند؛ اين دو دما، با فزونى و كاستى و تعادل باعث شدهاند كه فصول و تنوع هوا در سال پديد آيد و مصالح فراوان را در پى داشته باشند؛ اين دو (گرما و سرما) بدنها را دباغى كرده و باعث پايدارى و استحكام آنها مىگردند؛ تأمل كن كه چگونه يكى از آن دو به تدريج وارد ديگرى مىشود و آن ديگرى اندك اندك كم مىشود و ديگرى آرام آرام افزوده مىشود تا هر يك به منتهى درجه خود در فزونى و كاستى برسند؛ اگر يكى از آن دو، ناگهان وارد ديگرى مىشد، باعث بيمارى و زيان بدنها مىشد….»(20)
در قرآن و روايات اسلامى از تأپير مهم بادها در زندگى انسان و نقش عظيم آن در عدم تعفن اشياى روى زمين سخن به ميان آمده است. خداوند متعال در سوره مباركه ذاريات، سوره را با سوگند به بادها آغاز مىكند: «و الذاريات ذرواً» كه همه مفسران قرآن مراد از آن را بادها دانستهاند(21) و دليل آن را بيان پيامبر اكرم(ص)(22)و حديث امام على (ع)(23) در پاسخ سوال ابن كوا و… دانستهاند.
شيخ طوسى (ره) پس از بيان اين كه شايد مراد قسم به پروردگار بادها باشد، مىگويد: اگر قسم به خود بادها باشد دليل آن، عظمت مهمى است كه در سكون و وزش بادها، براى پراكندن ابرها و گردافشانى ميوهها و غذاها نهفته است.(24) مرحوم طبرسى دليل قسم به بادها را دو چيز دانسته است: نخست سودمندىهاى فراوان در بادها براى بندگان؛ و دوم اين كه بادها دليلى بر وحدانيّت خداوند و نوآورى آفرينش اوست.(25) جالب اين است كه خداوند پس از سوگند به بادها، به سه چيز ديگر سوگند خورده است: «فالحاملات وقراً فالجاريات يسراً فالمقسّمات أمراً»(26) گرچه مراد از آنها را ابرهاى حامل باران و كشتىها و ملائكه دانستهاند، اما بعيد نشمردهاند كه مراد از اين سه نيز بادها باشند و فخر رازى اين احتمال را نزديكتر به واقع دانسته است؛ زيرا بادها افزون بر پراكنده كردن ابرها و گردافشانى غذاها، ابرها را حمل و جابجا كرده و در فضا به آسانى جريان داشته و ابرها را براي نقاط مختلف زمين تقسيم مىكند.(27) در هر صورت سوگند به بادها، نشان از نقش عظيم بادها بر زندگى بشر و تأثير آن بر جسم و جان انسانهاست؛ روايات اسلامى اين نكته را به روشنى بيان كرده و متذكر شدهاند كه بادها باعث عدم تعفّن اشياى روى زمين هستند و اگر بادها وجود نداشتند، تعفّن اشيا و آلودگى محيط زيست بشر، مشكلات بسيارى را براى انسان به وجود مىآورد.
امام صادق(ع) در اينباره فرمود:
«اگر چند روز بادها حبس شده و نوزند، همه چيز تغيير پيدا كرده و فاسد مىشوند.»(28)
علامه مجلسى در شرح اين حديث مىنويسد: بادها باعث دفع فساد از اشياى روى زمين مىشوند و به منزله روح و بدن هستند كه هرگاه روح از بدن خارج شود، بدن متعفن مىشود، چنانكه اگر باد نوزد، فساد و تعفن روى زمين را فراخواهد گرفت.(29)
امام صادق (ع) در گفتگو با مفضل، به تفصيل از سودمندىهاى باد سخن گفته كه هر يك با واسطه و يا بدون واسطه بر جسم و جان انسان اثر مىگذارند، حضرت مىفرمايد: «باد باعث خوشبوئى اجسام بوده و ابرها را از جايى به جايى منتقل مىكند تا سود آن به عموم مردم برسد و نيز باعث برانگيختن و پديد آمدن ابرها و پراكنده كردن آنها و بارور شدن گياهان و درختان(30) و حركت كشتىها و سد شدن آب و خشك شده رطوبتها و لطيف شدن غذاها و بر افروختن آتش و زنده شدن چيزهاى روى زمين مىشود.»
«پس اگر باد نبود گياهان خشك و شكسته و همه چيز فاسد شده و حيوانات مىمردند.(31) نمىنگرى (اى مفضل) كه هنگام خوابيدن و ركود باد چگونه مصيبت برپا مىشود و جانها را در معرض هلاكت مىافكند، سالمان را بيمار و بيماران را ناكار و ميوهها را فاسد و سبزىها را متعفن مىگرداند، و «وبا» را به دنبال دارد و غلات را نابود مىكند.»(32)
ابن عباس باد را لشكر بزرگ خداوند دانسته است. از وى گزارش شده است كه آب و باد دو لشكر از لشكرهاى الهىاند و باد لشكر بزرگ خداست.(33) تأثير محيط زيست بر انسان از ديدگاه انديشمندان اسلامى و غير اسلامى
تأثير محيط زيست در زندگى انسان را كسى نمىتواند ناديده انگارد. اين موضوع از چنان اهميتى برخوردار است كه دانش جديد به عنوان «اكولوژى» در كنار ساير دانشها پديدار گشته است. اين دانش، عبارت است از: «مطالعه روابط ميان موجودات و محيط زيست آنها» بنابراين، «اكولوژى انسانى» تحقيقى درباره تأثير انسان بر روى محيط زيست و تأثير محيط زيست بر انسان مىباشد. و محيط زيست به قول «راجرز» (متخصص دانش اكولوژى) نه فقط شامل وسائل مادى و فضاى محيط بر دنياى انسان مىگردد، بلكه اشياى غير مادى (فرهنگ) را نيز در برمىگيرد، مىباشد.(34) و كه در واقع طيف گستردهاى از عوامل احاطه كننده، اعم از انسانى و غير انسانى، ملموس و غيرملموس را «محيط» گويند.(35)
انسان موجودى تأثير پذير است؛ محيط اطراف بر او اثر مىگذارند و شخصيت او در محيط زندگى او شكل مىيابد.
دانشمندان مباحث تربيتى، محيط زندگى انسان را به دو نوع مهم تقسيم كردهاند:
الف – محيط اجتماعى: منظور از محيط اجتماعى، انسانها و روابط و پيوندهايى است كه افراد يك جامعه را احاطه نموده است. پيوندهاى فرهنگى كه به وسيله رسانههاى جمعى و مجلات و نشريات و كتب و صدا و سيما صورت مىگيرد. و پيوندهاى اقتصادى كه به وسيله داد و ستد و … و پيوندهاى سياسى به وسيله حكومت، و پيوندهاى اخلاقى … كه بين افراد حاكم است. و خلاصه عوامل تشكيل دهنده محيط اجتماعى، موضوعاتى است كه در دانش اجتماعى و علوم انسانى مورد بحث قرار مىگيرد. اين نوع محيط در تكوّن شخصيت انسان نقش به سزايى دارد كه در مباحث تربيتى بايد بحث شود.
ب – محيط جغرافيايى (طبيعى): منظور از آن، همه عوامل در برگيرنده انسان است و آن عبارت از: آب و هوا، نور و حرارت، مسكن و خوراك، پوشاك و…. هر امر مادى كه انسان به آنها احاطه شده است، به مقدار قابل ملاحظهاى در تكون شخصيت او مؤثر است و هر انسانى تا حدى صفات و خلقياتش متناسب با محيط زيست طبيعى اوست؛ چنان كه محيط زيست طبيعى در تشكيل صفات جسمانى، از سفيدى و سياهى و رنگ مو، چاقى و لاغرى و بلندى و كوتاهى قد و مزاج و ساير صفات جسمانى تأثير به سزايى دارد.
متفكران و دانشمندان نيز از ديرباز به اين نكته مهم توجه داشته و به مناسبتهايى آن را يادآور شدهاند؛ آنان معتقدند كه شرايط زندگى و آب و هوا و شرايط جغرافيائى در زندگى انسان و در تكون شخصيت وى تأثير به سزايى دارد. توجه به محيط جغرافيايى، ويژه تنها ژئوپوليتنها نيست، بلكه انديشمندان، فلاسفه، سياستمداران، نظاميان و علماى اجتماع از هردوت و ارسطو گرفته تا ابنسينا و منتسكيو و ابن خلدون، رابطه اقليم را با رفتار انسانى مورد بررسى قرار دادهاند. پيروان مكتب بقراط در قرن پنجم قبل از ميلاد، تأثير آب و هوا و شرايط جغرافيائى را در عادات و اخلاق و فيزيولوژى انسان مطرح ساختند.
ارسطو، بر اين باور بود كه: انسان و محيط زيست دو چيز جداناپذير از يكديگرند؛ به نظر وى، انسان هم از عوامل جغرافيايى (محيط طبيعى) و هم از نهادهاى سياسى، تأثير مىپذيرد.(36)
فيلسوف مشهور، ابن سينا، پستى و بلندىهاى زمين را در چگونگى سامانيابى تن و روان آدمى مؤثر مىدانست. وى كوهستانى بودن منطقه سكونت انسان را سبب چالاكى و دليرى دانسته و متقابلاً بر اين باور بود كه پستى و خفگى منطقه سكونت، افسردگى و بيمارى را در پىدارد. وى دراين باره مىنويسد:
«ساكنان مناطق مرتفع و كوهستانى، نيرومند، قوىبنيه، دلير و چالاكاند و كسانى كه در مناطق خوش آب و هوا سكنى گزيدهاند از نشاط و شادابى و سلامتى خاصى برخوردارند.(37) مردمان سرزمينهاى مرتفع، تندرست، نيرومند، چست و چالاك و داراى عمر زياد هستند، و ساكنان مناطق سنگلاخى داراى تن سخت و در هم فشرده و مفاصل محكماند، قوىبنيه و در جنگها دليرند، در ياد گرفتن حرفهها زيرك و اغلب كم خواب و بد اخلاق هستند.»(38)
همانگونه كه پستى و بلندى سرزمينها، بر ساكنان آنان تأثير مىگذارد، بادها و نسيمهاى فصلى و نيز آب و هوا مناطق گوناگون بر جسم و جان انسان داراى تأثيرهاى متفاوتى هستند. باد پاييزى بدن را خشك و پژمرده مىكند و بر عكس نسيم دلنواز بهارى روح افزاست، دل را جلا مىدهد، خستگى را از تن مىزدايد و آدمى از نشاط و شادابى زايد الوصفى برخوردار مىشود.
ساكن مناطق گرمسير، در مقايسه با مردم ناطق سردسير، داراى تفاوتهاى بسيارى در جسم و جان و تن و روان هستند؛ آب و هواى مناطق مسكونى آنان نه تنها به رنگ پوست و زيبايى اندام تأثير مىگذارد، بلكه حتى خلق و خوى آنان نيز، از آن متأثر مىشود.
دانشمندان مسلمان همواره بدين نكته توجه داشته و بر آن تأكيد كردهاند، از اين روى به تعريف آب و هواى خوب و بد پرداختهاند.
ابن سينا معتقد بود كه ساكنان مناطق سردسير، نيرومند و از دل و جرأت بيشترى برخوردارند و اگر منطقه مسكونى آنان مرطوب نيز محسوب شود، مردمانش چاق و تر و تازهاند.
وى همچنين مردم مناطق مرطوب را به زيبا رويى توصيف كرده و در عين حال بر اين نكته توجه مىدهد كه آنان در ورزش زود خسته مىشوند.
همچنين او متذكر مىشود كه روحيه و حالات و رفتار مردم مناطق خشك كاملاً برعكس حالات و رفتار مردم مناطق مرطوب است.(39)
ابن سينا به طوركلى در معرفى هواى خوب و بد چنين مىگويد: «هواى خوب و مطلوب، هوايى است كه آزاد باشد و مواد خارجى از قبيل بخار و دود با آن نياميخته باشد و نيز در بين ديوارها و سقف محبوس نباشد (و آن در صورتى است كه تباهى فراگير بر هوا عارض نشده باشد و گرنه هواى جاهاى سرپوشيده سالمتر است) و بوى بد به دور باشد؛ هواى آزاد علاوه بر شرايط يادشده، لازم است از نسيمهاى مطبوع مدد گيرد. بديهى است كه بادهاى سلامتبخش غالباً در بلندىها و جلگههاى هموار مىوزد.»(40)
به طوركلى مىگوييم هوايى كه بعد از غروب خورشيد زود سرد شودو هنگام طلوع خورشيد زود گرم شود، هوايى لطيف است و در حالت عكس مخالف آن، بدترين هوا آن است كه دل را افسرده و نفس را تنگى بخشد.(41)
ابنسينا در مورد هواى آلوده مىگويد: هواى آلوده، تنفس را تنگ و اخلاط را زياد مىكند. وجود هواى آلوده را با دو علامت مىتوان تشخيص داد: نخست اين كه در چنين هوايى ستارهگان كوچك در آسمان به زحمت ديده مىشوند؛ دوم اين كه درخشندگى ستارگان درخشان كاهش مىيابد و اين اجرام مرتعش به نظر مىرسند.(42)
منتسكيو در قرن هيجدهم به تفصيل از آثار شرايط جغرافيائى سخن گفت. منتسكيو عوامل جغرافيائى مانند، اقليم، منابع طبيعى، كوهستانى بودن يا جزيره نشينى و صحرانشينى را بر خلق و خوى اقوام مؤثر مىداند. منتسكيو در اثر مشهور خود «روح القوانين» درباره طبيعت و آب و هوا بحث كرده و مىگويد: صفات روح و عواطف انسانى در اثر آب و هواهاى مختلف تفاوت دارند. او مىگويد كه هواى سرد منتهىاليه الياف خارجى بدن ما را منقبض مىكند و اين انقباض باعث افزايش فعاليت آنها شده، موجب برگشت خون از انتهاى بدن به طرف قلب شده و هواى سرد طول اين الياف را كمتر نموده و بر نيروى آنها مىافزايد. برعكس هواى گرم منتهىاليه الياف را سست و دراز مىكند و از نيرو و قابليت حركت آن مىكاهد. از نظر منتسكيو انسانى كه در اقاليم سردسير پرورش مى يابد داراى قوت بيشتر، قلبى قوىتر، اعتماد به نفس، گذشت، عدم انتقام، صداقت و دورى از حيله و نيرنگ است.(43) همچنين وى مىنويسد: «در كشورهاى شمال، بدن شبيه به يك ماشينى است كه سالم و خوب شناخته شده باشد؛ اما زمخت است. چنين بدنى لذت خود را در چيزهايى مىداند كه بيشتر اعمال بدنى را تحريك كند و بنابراين از شكار و مسافرت و جنگ و شراب لذت مىبرند. در كشورهاى شمالى ملتهايى خواهيد يافت كه كمتر معايب دارند و به اندازه كافى صداقت و صراحت لهجه و تقوى در آنها يافت ميشود؛ ولى به كشورهاى گرمسير وقتى نزديك مىشويد، گمان خواهيد كرد كه از سرچشمه اخلاق دور مىشويد. عواطف شديد توليد جنايات بزرگ مىكند هر كس مىخواهد مزاياى تسكين اميال و عواطف را از دست ديگرى بربايد و به خود تخصيص دهد.»(44) وى در همان اثر معروفش مىنويسد: «آب و هواى گرم، كم و بيش موجب سستى مىشود و برعكس در آب و هواى سرد اثرى است كه سكنه آن نقاط را كم و بيش نيرومند مىنمايد و مىتوانند زحمات سخت و طولانى را تحمل كنند؛ اين موضوع نه تنها با مقايسه ملل و كشورهاى مختلف ثابت مىشود، بلكه هرگاه در يك كشور نيز سكنه نقاط گرمسير و سردسير آن را با هم مقايسه نمائيد، اين حقيقت به دست مىآيد. مثلا جرئت و فعاليت ملل شمالى چين زيادتر از فعاليت ملل جنوبى آن كشور است و همين طور فعاليت سكنه كرهشمالى از سكنه جنوبى آن بيشتر مىباشد.»(45)
مورخ مشهور ابن خلدون نيز در مقدمه خويش تأكيد فراوانى بر آب و هوا و نقش آن در امر عمران و آبادانى نموده است؛ وى معتقد است كه ساكنان مناطق معتدل (كه از حرارت سوزان جنوب و سرماى شمال كره زمين در امانند) از جهت خلق و خوى و صورت و سيرت در اعتدال قرار دارند و براى ايجاد تمدن و عمران، معاش و اقتصاد و هنر و دانش مناسبترند. او مرز اين بحث را تا مسئله نبوتها پيش برده و دليل بعثت انبياء در اين مناطق را (چرا كه خبري از بعثت پيامبرى در مناطق قطب شمال يا جنوب به ما نرسيده است) در همين نكته دانسته و رشد علوم و صنايع و … را در اين مناطق در ارتباط با همين مطلب مىداند و متذكر مىشود كه دورى از اعتدال در آب و هوا، موجب دورى از دانش و دين و نيز دورى از رفتارهاى انسانى مىشود.
ابنخلدون مىافزايد: «محيط زيست بر هوش و استعداد، درايت و كفايت فردى اثر مىگذارد و سلامتى عقل و روح و ميانهروى در اعمال و رفتار در گرو سلامت محيط زيست است. ساكنان مناطق معتدل كره زمين، از نشاط و شادابى ويژهاى برخوردارند، روش آنان معتدل و منشى ميانه دارند، افراط و تفريط در زندگى آنا كمتر و آبادانى و عمران در مناطق آنان بيشتر است. اعتدال بر جسم و رنگ پوست و اخلاق و عقايد آنان حاكم است، دورانديشى و تعقل در امور و شيوه آنهاست و سبكسرى و شادى بيش از حد كمتر در بينشان رواج دارد، نوع قد و قامت، رنگ و چگونگى اندام ظاهرى و درونى و حتى فكر و انديشه و اخلاق و منش هركس به طبيعت و محيط زيست وى بستگى دارد.»(46)
همچنين مىگفت: «مردم سكن در كوهستانها، يعنى مناطق سرد، بيشتر آيندهنگر و اهل تفكر و سحر خيزند و همواره آذوقه سال آينده را فراهم مىآورند.»(47)
ارسطو نيز بر اين مسئله تأكيد دارد كه: «مردم اروپا دليرند، ولى كم هوش، ليكن مردم آسيا هوشمندند.»(48)
از مطالب ذكر شده درمىيابيم كه پستى و بلندى سرزمينها و نيز گرمسير و سردسير بودن آب و هواى مناطق (شرايط اقليمى) مختلف بر جسم و روح آدمى تأثير بسيار مهمى دارند؛ به طورى كه حتى شكل ظاهرى و رنگ پوست هركس با منطقه مسكونى او در ارتباط مستقيم است و علاوه بر آن، شرايط اقليمى بر خلق و خوى و رفتار و منش انسان اثر قابل توجهى دارد.
نكته شايان ذكر اين كه، محيط جغرافيائى حتى بر سياست، اجتماع، و اقتصاد، نيز تأثير مىگذارد؛ به گونهاى عدهاى از دانشمندان، عقب ماندگى و يا پيشرفت جوامع بشرى را مربوط به موقعيت جغرافيائى و اوضاع اقليمى آن مىدانند. گروهى ديگر از دانشمندان دائره تأثيرگذارى موقعيتهاى جغرافيائى را آنقدر وسعت دادهاند كه حتى موسيقى، سازها، نواها و رقصهاى اقوام مختلف را بازتاب اوضاع و احوال جغرافيائى و اقليمى مختلف آنها مىدانند. گروهى از دانشمندان معتقدند كه عوامل ژئوپوليتيكى تأثير مستقيمى در منازعات و بحرانهاى قومى داشته و طبيعت و ساختار جغرافيائى جوامع نقش بزرگى در ساختار روحى مردم نيز ايفا مىكند. آنها مىگويند: كوههاى بلند و سر به فلك كشيده، معلمان بزرگىاند كه غرور و سركشى را بر ساكنان خود مىآموزند و زندگى در آغوش آنها روحيه انسان را سخت و مقاوم بار آورده و ساختار روانى او را به شكل كوه در مىآورد. طبيعت نقش مؤثرى در هويت ملتها و تمدنها داشته كه صفحات نخستين تاريخ بشر گواه روشنى بر آن است. تأثير گياهان در انسان از نظر اسلام
گياهان و درختان، سهمى به سزا و نقشى بسيار مهم در زندگى بشر دارند. تلطيف هوا، تعادل دماى محيط، حفاظت از خاك و تأمين
بخشى از مواد غذايى مورد نياز انسان و ساير موجودات، بخشى از سودمنديهاي فراوان آنهاست. افزون بر اينها، گياهان و به طوركلى فضاى سبز كه شامل مراتع و جنگلها و پاركها مىشود، تأثير بسيار مثبتى بر روح و روان آدمى دارند.
تماشاى گلبرگهاى لطيف و خوشرنگ، غنچههاى زيبا و بانشاط، شكوفه هاى دلربا و جذاب، گلهاي رنگارنگ و باطراوت، تركيب موزون برگها، چشمانداز بهجتآور بوستانها و جنگلها، انسان را غرق در لذت و شادى مىكند. افسردگىها و غمها را مىزدايد و در وى تازگى سرورآميز مىآفريند.
تماشاى گياهان خرم و سرسبز و نگاه به مناظر جذاب آنها، از مواردى است شريعت اسلام بدان دعوت نموده است، و تعبيرهاى پيشوايان معصوم (ع) نيز در بيان فوائد فراوان اين نعمتهاى خدادادى (گياهان)، بسار حيرتانگيز است.
قرآنكريم در چندين آيه، گياهان را «شادىآفرين» دانسته و آنها را به «بهجتانگيزى» توصيف مىكند كه به جهت اختصار به سه آيه شريفه اشاره مىكنيم:
قرآنكريم مىفرمايد: «و ترى الارض هامده، فإذا انزلنا عليها الماء اهتزّت و ربت و انبتت من كل زوج بهيج؛(49)زمين را مرده و فسرده مىبينى و چون آب باران بر آنها فرستيم، بجنبد و بر دمد و انواع گياهان زيبا و شادىآفرين بروياند.»
واژه «بهيج» از ماده «بهج و بهجه» است كه به معناى شادى، خوشحالى و سرورى است كه از نيكويى و زيبايى چيزى برخيزد. چنان كه مفسر بزرگ شيعه، شيخ طوسى (ره) مىفرمايد:
«بهجت، چشمانداز زيبايى است كه وقتى انسان بدان مىنگرد، غرق در شادى و سرور مىشود …(50) و «بهيج» صورت زيبايى است كه تماشاى آن لذتآور و سرورآفرين است.»(51)اين آيه شريفه مشعر بر اين است كه در پرتو فرود آمدن باران، زمين جنبشى سرورآميز را آغاز مىكند و در پى آن، اناع گوناگون گياهان در آن مىرويد و سبزى و خرمى آن چشم هر بينندهاى را مىنوازد و قلبش را سرشار از شادى و بهجت مىنمايد.
همچنين در آيهاى ديگر مىفرمايد:
«و الارض مددناها و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج؛(52) زمين را بگسترديم و در آن كوههاى بلند و استوار نهاديم و از هرگونه گياه زيبا و بهجتافزا در آن رويانديم.»
همچنين در اينباره در آيه ديگر خداوند متعال وصف زيباى «ذات بهجه» را به درختان داده و مىفرمايد: «و انزل لكم من السماء ماء فانبتنا به حدائق ذاتبهجة؛(53)خداوند براى شما از آسمان آبى فرو فرستاد كه بدان بوستانهاى خرم و شادىآفرين رويانديم.» اين طراوت، نشاط و بهجتانگيزى گياهان و درختان در انسان انگيزهاى ايجاد مىكند و او را به سمت عمران و آبادانى زمين و اميدوارى به زندگى سوق مىدهد. چنان كه علامه شعرانى (ره) در اين باره مىنويسد: «خرمى گياه سبز و درخت و گل و شكوفه كه در اين آيات ذكر شده است، در انسان رغبت و نشاطى به وجود مىآورد كه زمين را آباد كند و كشت و زرع بسيار شود و روزى مردم فراح گردد.»(54)
در سخنان گوهربار معصومان (ع) نيز از تأثير بسيار مثبت گياهان و درختان در جسم و روح آدمى، تعبيرهاى گونانى آمدهاست.
در برخى از قبيل روايات، از تأثير مناظر سرسبز بر تقويت ديده و بصيرت انسان و زودن افسردگىها و از بين رفتن بيمارىها روحى و روانى، سخن به ميان آمده است، و در بعضى از رقابت لذت تماشاى گياهان با لذتهاى ديگر بحث شده است، كه به جهت اختصار، به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
در روايتى از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود: «چهار چيز چهره را نورانى و روشن مىكند كه يكى از آنها تماشاى گياهان خرّم و سرسبز است.»(55)
از امام كاظم(ع) نيز روايت شده كه فرمود: «ثلاثة يجلين البصر، النظر الى الخضرة و النظر الى الماء الجارى و….؛(56) نگاه به گياهان خرم و سرسبز، چشم را جلا مىدهد و بر روشنايى آن مىافزايد.» گاهى احتمال داده مىشود كه مراد از اينگونه روايات اين است كه نگاه كردن بر سبزى و خرمى گلها و گياهان، بر بصيرت آدمى مىافزايد و چشم دل را روشن مىسازد؛ زيرا در برخى تعبيرها، اينگونه آمده است:
«نگاه به سبزى و نشستن روبه روى كعبه (و نگريستن بدان) …. و پاكيزه نگه داشتن محل سكونت، بر قوت ديده مىافزايد.»(57)
اما با امعان نظر درمىيابيم كه ذكر موارد ديگرى در رديف گياهان سرسبز، همچون «آب جارى» و «سرمه كشيدن هنگام خواب»، شاهد بر اين است كه موارد ياد شده در روايات، علاوه بر روشن كردن چشم دل و افزودن بر بصيرت آدمى، كه با نظاره و تأمل عميق در تمام مخلوقات الهى به دست مىآيد داراى تأثير مهمى در تقويت نور چشم ظاهرى است.
در روايتى از امام رضا (ع) نقل شده كه فرمود : «الطيب نشره و العسل نشره، و الركوب نشره و النظر الى الخضره نشره؛(58)بوى خوش، عسل، سواركارى و نگاه به مناظر سرسبز و خرم، باعث نشاط و شادى مىشود.»
بر طبق اين نقل، نگاه به مناظر جذاب و سرسبز گياهان برخى از بيمارىها را روحى و روانى را از بين مىبرد و افسردگىها و غمها را مىزدايد. چنان كه تشريح منعاى واژه «نشره» مؤيد آن است : «نشره چيزى است كه موجب آرامش وراحتى اعصاب. مىشود، پس از آن كه دچار بيمارى و افسردگى شده است.»
از مجموع روايات ياد شده درمىيابيم كه تماشاى سرسبزى و خرمى گياهان و درختان لذت بخش و شادى آفرين است؛ به گونهاى كه گاه شگفتى و حيرت انسان را برمىانگيزد و با ديگر لذتها و خوشىها رقابتى پيروزمندانه مىكند.
امام صادق (ع) به مفضلّ مىفرمايد: «مع ما فىالنبات من التلذذ بحسن منظره و نظاراتها التى لايعدلها شىء من مناظر العام و ملاهيه.»(59)
امام صادق (ع)، در ابتدا متذكر منافع فراوان گياهان و درختان و استفاده بيشتر از آنها مىشود، و آنگاه مىفرمايد: نگاه كن به گلهاى رنگارنگ، شكوفههاى زيبا و درختان سرسبز و خرم، جنان لذتى به آدمى مىبخشد كه هيچ لذيى را با آن برابر، نمىتوان كرد.
در منابع روائى اسلام، بر اين نكته تاكيد شده كه «سفرههاى خويش را با سبزى آراسته كنيد» و نهادن سبزى در سفره، در رديف «بسمالله» ذكر شده است:
«سفرههاى خود را با سبزي، سرسبز كنيد؛ زيرا وجود سبزى در سفره همراه با بسمالله، دوركننده شيطان است؛ در روايتى ديگر آمده است: سفرههاى خود را با سبزى زينت دهيد.»(60)
در روايت ديگرى، «حنّان» گزارش مىكند كه: «من همراه امام صادق (ع) بر سر سفره بوديم، حضرت سبزى ميل فرمود، ولى من به دليلى سبزى مصرف نمىكردم، امام به من فرمود: مگر نمىدانى كه هيچگاه براى اميرالمؤمنين، على (ع) غذا نمىآوردند، مگر اين كه در كنار آن سبزى وجود داشت؟ گفتم چرا؟ حضرت فرمود: دلهاى مؤمنان سبز است و به سبزى اشتياق دارد.»(61)
بر اساس روايت ديگرى امام كاظم (ع) فرمود: «اما علمت انّى لا آكل على مائدة، ليس فيها خضرة؟؛(62) من از سفرهاى غذا نمىخورم كه در آن سبزى نباشد.»
روايات ياد شده، به روشنى بر اهميت نظاره و مصرف سبزىها دلالت دارد و تأكيدى است بر تأثير سبزىها بر جسم و روح آدمى.
برخى از روايات تأثير مثبت و شگرف استشمام گلها و يا درختان ويژهاى را در روان آدمى برشمرده است؛ چنان كه امر به استشمام گل سرخ و نرجس و… شده است و بوى عطرآگين ملائكه به بوى خوش گل تشبيه شده است.
امام كاظم (ع) به نقل از پدران بزرگوارش (ع) از پيامبراكرم (ص) نقل مىكند كه حضرت فرمود: «بوى خوش فرشتگان الهى، بوى (دلانگيز) گل است…»(63)پيامبر اكرم (ص) در اهميت استشمام گل سرخ فرمود: «هركس مىخواهد بوى عطرآگين مرا ببويد، گل سرخ را استشمام كند.»(64)
درباره گل نرجس نيز از پيامبر اسلام (ص) نقل شده كه فرمود: «گل نرجس را حد اقل در هر روز يا در هر هفته يا در هر ماه يا در هر سال و يا در طول عمر يكبار ببوئيد؛ زيرا در دل انسان مايهاى از جنون و جذام و برص وجود دارد كه استشمام گل نرجس آن را ريشهكن مىكند.»(65)
از امام على (ع) نيز نقل شده كه فرمود: «گل نرجس را حد اقل در هر سال يك بار ببوئيد؛ زيرا در دل انسان حالتى است كه تنها گل نرجس آن را مىزدايد.»(66)
در روايتى از امام رضا (ع) نيز نقل شده كه فرمود: «استشمام گل نرجس را به تأخير نيندازيد؛ همانا بوئيدن آن مانع از ابتلاء به زكام در زمستان است.»(67)
بديهى است، اينگونه روايات، بيانگر اهميت استشمام گل به ويژه گل سرخ و گل نرجس و بيانكننده تأثير مهم و شگرف آن بر جسم و روان آدمى است.
از آنچه گذشت درمىيابيم كه غنچهها، شكوفهها، درختان، جنگلها و مراتع از زيباىهاى طبيعتاند كه خداوند در زمين به وديعت نهاده است.
اساساً تأمل عميق در مظاهر زيباي عظيم آفرينش در جسم و روح آدمى سه اثر بسيار بزرگ دارد:
الف – تماشاى طبيعت سرسبز و اصولاً شگفتىهاى زيباى جهان هستى مىتواند انسان را به نظاره زيبايىهاى نامحسوس رهنمون كند؛ به گونهاى كه حقايقى چه به طور مستقيم و چه به طور غيرمستقيم براى انسان روشن خواهد گشت كه حتى در احساس عظمت ملكوت درونى و ملكوت بيرونى ظاهر خواهد گشت، ولى متأسفانه چه اندكاند افرادى كه قدرت گذشت از سطوح ظاهرى درون و بيرون به اعماق حقايق و به قول افلاطون از سايهها به واقعيات را بوده و از اين راه به معرفتهاى والاترى در قلمرو درون ذات و برون ذات موفق شوند.
ب – غمها را مىزدايد، به انسان آرامش و آسودگى خاصى مىبخشد و او را شاد و خوشحال مىكند.
ج – خداوند روح بشر به گونهاى آفريد كه استعداد بسيار گستردهاى دارد كه بدون ارتباط با زيبايىها، راكد و خنثى مىگردد و در نتيجه روح تنها با كميت و گسترشهاى مادى محض ارتباط پيدا مىكند و خود را در قفس مىبيند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. مقدمه ابن خلدون، ص 82. 2. سوره اعراف، آيه 58. 3. صبحى صالح، نهج البلاغه، خ13. 4. همان. 5. سوره انبياء، آيه 30. 6. بحارالانوار، ج66،ص447. 7. همان. 8. داشتن وضو يا غسل شرط تكاليف واجب است و براى انجام دعاها و تكليفهاى مستحبى، مستحب است و اصولاً وضو داشتن در تمام حالات در اسلام امرى نيكوست. (ر.ك: عروة الوثقى، ج1،ص141وسائل الشيعه، ج1،ص258. 9. وسائل الشيعه، ج1،ص276. 10. سوره فرقان،آيه 48. 11. ر.ك: تفسيرالميزان، ج15،ص226،تفسير مجمع البيان، ج7،ص301،تفسير كشاف، ج3،ص284. 12. وسائل الشيعه، ج1،ص110و 282. 13. سوره نساء،آيه 43 ،سوره مائده،آيه 6. 14. بحار الانوار، ج76،ص289. 15. همان، ج10،ص246و ج59،ص144. 16. در گفتگو بين امام صادق(ع) و مفضل نيز به اين نكته اشاره شده است: «و منه جالهواء( الريح الهابة». بحارالانوار، ج3،ص 120. 17. نهج البلاغه، فيض الاسلام، ص 1146،حكمت ؛123 صبحى صالح، ص 491،حكمت 128. 18. كمال الدين هيثم بن على بن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، قم، انتشارات دفترتبليغات، ج5،ص311. 19. شرح نهج البلاغه، ج18،ص319. 20. بحار الانوار، ج3،ص118. 21. ر.ك :روح المعانى ، آلوسى، ج 27 – 28،ص2،مجمع البيان ، طبرسى، ج9،ص254،تبيان، طوسى، ج9،ص379،تفسير شبر، ص486،تفسير كشاف، زمخشرى، ج4،ص 394. 22. روح المعانى، ج28-27،ص2. 23. كشاف، ج4،ص394. 24. التبيان، ج9،ص379. 25. مجمع البيان، ج9،ص254. 26. سوره ذاريات،آيه 4-2. 27. تفسير الميزان، ج18،ص369،كشاف، ج4،ص394. 28. بحارالانوار، ج57،ص15. 29. همان. 30. بارور كردن گياهان توسط بادها در قرآن نيز مطرح شده و رياح لواقح ناميده شده اند، سوره حجر،آيه 22. 31. بحارالانوار، ج57،ص 7و ج3،ص102. 32. همان، ج3،ص119. 33. همان، ج57،ص18. 34. ادوارد، س، راجرز، اكولوژى انسانى و بهداشت، ديباچه مؤلف، ترجمه: دكتر سياوش آگاه، چاپ اول، سال1348،مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى. 35. ر.ك: جميز بابر و مايكل اسميت، ماهيت سياستگذارى خارجى، ترجمه دكتر سيف زاده، ص135،چاپ اول، سال1373،تهران، نشر قومس. 36. همان، ص138-134. 37. قانون، ابن سينا، كتاب اول، ترجمه عبدالرحمن شرفكندى (ههژار)، چ: ششم، سروش، 1370،ص213. 38. همان، ص213. 39. همان. 40. قانون در طب، كتاب اول، ص197. 41. همان، ص214. 42. همان، ص199. 43. منتسكيو، روح القوانين، ص230. 44. همان، ص233. 45. همان، ص274. 46. مقدمه ابن خلدون، ص86-82. 47. همان، ص161. 48. ر.ك: ارسطو، سياست، ترجمه حميد عنايت، شركت سهامى كتابهاى جيبى، چاپ سوم، 1358،ص297. 49. سوره حج،آيه 62. 50. التبيان فى تفسيرالقرآن، ج8،ص108. 51. همان، ص239. 52. سوره ق،آيه 7. 53. سوره نمل،آيه 60. 54. نثر طوسى، ص97. 55. بحارالانوار، ج76،ص289،و ج73،ص«:94اربع يضئن الوجه: النظر الى الوجه الحسن، و النظر الى الماء الجارى، و النظر الى الخضرة و الكحل عندالنوم». 56. تحف العقول «ابن شعبه» مترجم عطايى؛ بحار ج10، ص246 و ج59، ص 144و ج75،ص291و ج101،ص 45و با تعبير «يجلون البصر» در ج76،ص291،الشوكانى، الفوايد المجموعه، ص241. 57. قال الشافعى: «اربعه تقوى البصر: الجلوس تجاه الكعبه، الكحل عندالنوم و النظر الى الخضره و تنظيف المجلس.» 58. بحارالانوار، ج76،ص289. 59. بحارالانوار، ج3،ص129. 60. مكارم الاخلاق، ص176. 61. وسائل الشيعه، ج16،ص513. 62. وسايل الشيعه، ج 16،ص531. 63. بحارالانوار، ج66،ص177. 64. همان، ج73،ص147و ج62،ص299 با اندكى اختلاف. 65. بحارالانوار، ج62،ص99. 66. تمام نهج البلاغه، تحقيق و تنسيق: صادق الموسوى، بيروت، الذار الاسلاميه، 1414،ص 547.با اندكى تفاوت در الفاظ: بحارالانوار، ج66، ص176. 67. بحارالانوار، ج62،ص324.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
بخشى از ديوار حايل در عمليات بىسابقه مبارزان فلسطينى منهدم شد، مبارزان فلسطينى براى نخستين بار پس از ساخت ديوار حايل توسط اسرائيل، بخشى از اين ديوار را منهدم كردند. انهدام ديوار حايل نشان داد، اسرائيل نمىتواند براى جلوگيرى از نفوذ مبارزان فلسطينى به داخل سرزمينهاى اشغالى 1948 به اين ديوار اتكا كند.
تلويزيون دولتى دانمارك، اهانت به پيامبر اسلام (ص) را تكرار كرد. (16/7/85)
مسلمانان به هتك حرمت پيامبر اسلام (ص) در تلويزيون دانمارك اعتراض كردند. (17/7/85)
تعداد كشتههاى غيرنظامى عراق از مرز 650 هزار نفر گذشت. (20/7/85)
سركوب نمازگزاران مسجد الاقصى در آستانه روز قدس شدت گرفت. (22/7/85)
“كاكا” ستاره برزيلى فوتبال جهان مسلمان شد.
مجلس و دولت عراق همكارى تروريستها با اشغالگران را افشا كردند. (25/7/85)
در راهپيمايى روز جهانى قدس، امت اسلامى خواستار نابودى رژيم صهيونيستى شد. (29/7/85)
به دليل حضور نماينده اسرائيل، وزير خارجه لبنان اجلاس قطر را تحريم كرد. (6/8/85)
سيد حسن نصرالله در جشن بزرگ مقاومت: تا تهديد هست سلاح را زمين نمىگذاريم.
روزنامه ايندينپدنت استفاده رژيم صهيونيستى از سلاحهاى حاوى اورانيوم در جنگ لبنان را فاش كرد.
سر اسقف كانتربرى از حجاب اسلامى در انگليس دفاع كرد. (7/8/85)
واشنگتن پست: آيت اللّه سيستانى مقامات آمريكايى را مثل عروسك بازى مىدهد. (8/8/85)
سيد حسن نصر اللّه: آمريكا آيندهاى در خاورميانه ندارد. (11/8/85)
صهيونيستها يك بار ديگر نوار غزه را به خاك و خون كشيدند. (13/8/85)
مشاركت مستقيم آمريكا در كشتار مردم فلسطين فاش شد. (14/8/85)
بازتاب جهانى رأى دادگاه براى مهره سوخته آمريكا، حكم اعدام صدام، پايكوبى در شهرهاى عراق را رقم زد. (15/8/85) اخبار داخلى
كيهان از حضور چهرههاى شاخص در انتخابات خبرگان خبر داد.
در پى شكست نشست لندن، روسيه: نمىگذاريم آمريكا ما را به رويارويى با ايران بكشاند.
سيد حسن نصراللّه از وزارت بهداشت كشورمان تقدير كرد.
رهبر انقلاب: علاج دردها و مشكلات كشور در پيشرفت علمى است. (16/7/85)
هشدار 6 ماه پيش كيهان: تخلف 1000 ميليارد تومانى در بانك پارسيان اتفاق افتاد.
مجلس، بيمارستانهاى خصوصى را ملزم به عقد قرار داد با سازمانهاى بيمهگر كرد.
خبرگزارىها با اشاره به قهرمانى حسين رضازاده: ركورد هركول ايرانى به اين زودىها قابل دسترسى نيست. (17/7/85)
مدالهاى قوىترين مرد جهان تقديم مردم و رهبر انقلاب شد. پهلوان حسين رضا زاده: هر سه مدال طلا را تقديم مردم و رهبر انقلاب اسلامى مىكنم. اميدوارم با توكّل به خدا و ادامه تمرينات در مسابقه آسيايى دوحه قطر نيز مدال بگيرم.
دكتر احمدى نژاد رئيس جمهور چون پدرى مهربان، كودكان بىبهره از دستان محبتآميز پدر را در آغوش كشيد و روزه خود را در جمع صميمى آنها افطار كرد.
ديوان محاسبات: ايران از قرارداد كرسنت 22 ميليارد دلار زيان مىبيند. (18/7/85)
رهبر انقلاب در ديدار مسؤولان و كارگزاران نظام: همدلى را حفظ كنيد، گلايهها را سر سفره مردم نگذاريد. (19/7/85)
در پايان مهلت ثبت نام، 495 نفر نامزد انتخابات خبرگان شدند.
رئيس جمهور: وقت آن رسيده گوش چند نفر را بپيچانيم. (20/7/85)
ولى امر مسلمين در خطبه نماز جمعه هشدار داد: مردم مقابل مردم، توطئه جديد غرب در منطقه است. (22/7/85)
5 شهيد گمنام بر شانههاى مردم روزه دار تشيع شدند. (24/7/85)
ثبت نام براى انتخابات شوراها آغاز شد.
لايحه 4600 ميليارد تومانى متمم بودجه به دولت رفت.
رايس: آمريكا به تنهايى حريف ايران نمىشود.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: وحدت و انسجام ملى مىتواند ما را از بحرانها عبور دهد. (25/7/85)
دانشجويان با رهبر انقلاب ديدارى صميمانه داشتند.
مركز بزرگ شيعهشناسى در مسجد جمكران تأسيس مىيابد.
رهبر معظم انقلاب: گرايش ظاهرى به مظاهر دين كافى نيست، جوانان بايد در معارف دينى عميق شوند.
اتحاديه اروپا خواستار توقف فورى برنامه هستهاى ايران شد. (26/7/85)
لاريجانى: غرب تعليق را براى حفظ آبرو مىخواهد. (27/7/85)
بىنظيرترين روز قدس در ايران و جهان برگزار شد. (29/7/85)
اعتراف شوراى روابط خارجى آمريكا: ايران براى مقابله با آمريكا اهرمهاى زيادى در اختيار دارد.
رهبر معظم انقلاب از نمايشگاه بين المللى قرآن كريم بازديد دو ساعته داشتند.
صندوق بين المللى پول: درآمدهاى ارزى ايران از 80 ميليارد دلار خواهد گذشت. (30/7/85)
استيضاح رأى نياورد، وزير جهاد كشاورزى ماندگار شد. (1/8/85)
واگذارى سهام عدالت امروز آغاز مىشود.
رهبر انقلاب در خطبه نماز عيد فطر بر پرهيز از تخريب در انتخابات تأكيد كردند.
دومين آبشار 164 تايى سانتريفيوژ ايران راه اندازى شد. (6/8/85)
اقدام سؤال برانگيز دستگاه قضايى؛ مسؤولان دانشگاه هاوايى تبرئه شدند.
با حكم فرمانده كل قوا، فرمانده جديد نيروى هوايى ارتش منصوب شد. (7/8/85)
مصرى وزير رفاه شد.
نيويورك تايمز: اگر ايران كوتاه بيايد، غرب خواستههاى بيشترى را مطرح مىكند. (8/8/85)
پرفشارترين مخزن گازى جهان در خوزستان به بهرهبردارى رسيد. (9/8/85)
عضو ارشد مركز تحقيقات استراتژيك كانادا: درگيرى با ايران پايان برترى نظامى آمريكاست.
مجلس فقط به كليات لايحه واردات بنزين رأى داد. (10/8/85)
رزمايش بزرگ پيامبر اعظم(ص) آغاز شد. تنگه هرمز در قبضه موشكهاى ايران.
سهميه بندى بنزين براى امسال منتفى شد. (11/8/85)
همزمان با رزمايش پيامبر اعظم(ص) در خليج فارس، اسرائيل: توان مقابله با موشكهاى ايران را نداريم.
آخرين تحولات در پرونده هستهاى ايران؛ مخالفت صريح روسيه و چين با پيش نويس قطعنامه اروپا مبنى بر تحريم ايران. (13/8/85)
راهپيمايى نفرت از شيطان بزرگ در سالگرد 13 آبان برگزار شد. (14/8/85)
با 155 رأى موافق محمد عباسى وزير تعاون شد.
شرايط جديد بازنشستگى در مشاغل سخت و زيان آور اعلام شد.
بازرسان آژانس از آبشار دوم غنى سازى ايران بازديد كردند. (15/8/85) اخبار خارجى
راهپيمايى حمايت از چاوز در خيابانهاى كاراكاس انجام شد.
با واگذارى 3 ايالت در افغانستان آمريكا به طالبان پيشنهاد سازش داد.
آزمايش بمب اتمى كره شمالى دنيا را غافلگير كرد و به اقتصاد جهانى شوك تازهاى وارد ساخت. (18/7/85)
تأسيسات نفتى شل به تصرف جوانان معترض نيجريه درآمد. (19/7/85)
هشدار كره شمالى به غرب؛ هرگونه تحريم را اعلان جنگ تلقى مىكنيم. (20/7/85)
رئيس ستاد ارتش انگليس: بايد از عراق خارج شويم، ديگر ميهمان ناخوانده نمىخواهند.
برخورد هواپيما به برج 50 طبقه، ارزش سهام آمريكا را كاهش داد. برخورد يك هواپيماى كوچك دوموتوره با آسمانخراش 50 طبقه در منهتن نيويورك بار ديگر خاطره تأثر برانگيز 11 سپتامبر را براى نيويوركىها زنده كرد. (22/7/85)
لس آنجلس تايمز: كره شمالى آمريكا را دست انداخته است. (24/7/85)
البرادعى از توانايى 30 كشور جديد در دستيابى به سلاح هستهاى خبر داد. (25/7/85)
فايتشال تايمز:دوره سلطه آمريكا بر خاورميانه روبهپايان است. (26/7/85)
10 تفنگدار آمريكايى در درگيرىهاى عراق به هلاكت رسيدند. (27/7/85)
فرانسه: براى حضور در افغانستان بهاى سنگينى پرداختهايم. (29/7/85)
تظاهرات ضد دولتى 5 شهر آلمان را فراگرفت. (1/8/85)
وزير خارجه اسپانيا: با مرگ “نقشه راه” بايد از ايران كمك گرفت. (7/8/85)
چاوز ورود اسرائيلىها را به خاك ونزوئلا ممنوع كرد. (8/8/85)
درپى موافقت حسنى مبارك با اصلاح قانون انتخابات، رياست جمهورى در مصر موروثى مىشود. (10/8/85)
چين و روسيه: حق السكوت آمريكارا (در رابطه با تحريم ايران) نمىپذيريم.
مقاومت سودان، واشنگتن را مجبور به عقب نشينى از مواضع خود كرد. (14/8/85)
مردم آمريكا در انتخابات فردا نمايندگان كنگره را مشخص مىكنند.
پاورقي ها:
خانواده و روابطِ همسران از ديدگاه حضرت امام رضا ع
پيمانى پاك
تشكيل خانواده در اسلام، مسئلهاى حياتى و برنامهاى عالى است كه اگر چه برمبناى مقررات و قوانين قرآنى، روايى و شرعى جامه عمل مىپوشد امّا نخستين مايههاى آن بصورت غريزه، محبّت، عاطفه و اشتياق متقابل زوج به ارادهى حكيمانه حضرت بارى تعالى در نهاد انسان قرار داده شده است. ايجاد آرامش و مودت بر اثر ازدواج از نشانههاى لطف خداوند مىباشد.(1)
به علاوه محكمترين و برترين برنامه براى جلوگيرى از گناه و صيانت جامعه و نجات دادن نسل جوان از سقوط در باتلاق منكرات، ابتذال و فحشاء، ازدواج مىباشد. براين اساس در مرحله اوّل بر والدين، اقوام و نهادهاى ذيربط واجب است كه نسبت به ايجاد مقدمات اين سنت الهى و حركت پسنديده اقدام كنند و با دستان خويش با سادهترين روش زمينه پيمانى پاك را فراهم آورند. در مرحله بعد بر پسران و دختران است كه بناى زندگى و سعادتمندانهاى را به دور از تكلّفات و با اجتناب از شرايط سخت برپا نمايند. البته اين موضوع با مقدماتى انجام مىپذيرد. پژوهش پيرامون همسر دلخواه
تشكيل كانونى به نام خانواده اهميت شايان توجهى دارد زيرا براى هر كسى يك بار در طول زندگيش اين فرصت پيش مىآيد و هر كدام از دختر و پسر مىخواهد براى خود شريكى در مسير زندگى خويش برگزيند كه تا پايان عمر با وى خواهد بود و از همه اسرار و رموز او باخبر خواهد گرديد. شريكى كه مادر فرزندان، و مربّى كودكان است و يا آن كه پدر و مسؤول و مدير خانواده است و در صورت انتخاب درست، به اعتبار، عزت و آبروى طرفين افزوده خواهد شد، بنابراين عقل و برهان چنين قضاوت مىكند كه دربارهى همسر آينده بايد بررسى هايى بعمل آورد. از اين جهت حضرت امام رضا(ع) فرمودهاند: «النكاحُ رِقٌ فاذا انْكَحَ اَحَدُكُمْ وليْدةً فَقَدْ ارقّها فلْينْظُرْ اَحَدَكُمْ لِمَنْ يَرُقُّ كريمته.»(2)
براساس اين روايت نورانى كسى كه دختر خويش را شوهر مىدهد در واقع او را از حوزه ى اختيار خويش بيرون مىآورد و در اختيار ديگرى قرار مىدهد بنابراين بايد خانوادهها بررسى كنند كه دختر خويش را به چه كسى مىدهند و پارهاى از حيات خود و محصول تلاشها، تربيتهاى خويشتن را به دست چه فردى مىسپارند. بنابراين دختر و پسر قبل از ازدواج بايد از روحيات، عادات، اخلاق و سلامت فيزيكى و روانى يكديگر در حد ضرورت باخبر باشند. از اين جهت است كه رسول اكرم (ص) تأكيد نمودهاند با افراد داراى حسب و نسب وصلت كنيد زيرا تمامى خصال و صفات والدين به فرزندان انتقال مىيابد.(3) خانوادهها مراقب باشند دختر با ايمان خود را به جوانى كه اهل حق و حقيقت نمىباشد و خود در باتلاق انحراف دست و پا مىزند ندهند و براى جوان پاك خود دخترى را كه به ارزشها و فضايل پشت پا زده است انتخاب نكنند. حضرت امام رضا(ع) مسلمانان را از وصلت با شرابخواران نهى كردهاند: «و ايّاكَ انْ تُزَوَّجَ شارِبَ الَخَمْر فان زَوَّجْتهُ فكانما قَدّتْ الى الزّنا؛(4) اجتناب كن از اين كه دختر خود را به شرابخوارى بدهى كه اگر او را به چنين تبهكارى شوهر دهى گويا آن كه آن پاكدامن را به زنا دادهاى؟!» آرى آن كه پاى بند واجبات الهى نمىباشد و از ارتكاب فسق و فجور پروا ندارد و از حسنات اخلاقى بى بهره است نبايد به عنوان همسر آينده برگزيده شود زيرا بنا به فرمايش ائمه هدى آثار حرام و گناه در نسل آشكار مىگردد.(5) مراسم عروسى
آداب و رسوم عقد و عروسى بايد توأم باوقار، حفظ كرامت و شخصيت و به دور از هرگونه محرمات و عوامل محرّك شهوات باشد تا رحمت الهى را جلب كند و عاملى براى عمل گرديدن بركات آسمانى گردد. در فرهنگ اسلامى تأكيد بر اين است كه اين مراسم بهتر است شب هنگام برگزار شود چنانچه عروسى حضرت زهرا(س) در هنگام شب انجام گرديد. رسول خدا(ص) توصيه نمودند دختران عبدالمطلب و زنان مهاجر و انصار شب عروسى حضرت فاطمه بدنبال آن بانوى بزرگوار حركت كنند، شادى نمايند، شعر بخوانند و ذكر الله اكبر و الحمدلله بر زبان جارى سازند و از چيزى كه خداوند بر انجام آن رضايت ندارد پرهيز كنند. حضرت امام رضا(ع) با الهام از بيانات رسول اكرم (ص) و تأسّى بر سيره و سنّت جدّش و جدّهاش فرمودهاند: «مِن السّنةِ التّزويج باللّيل لأنَّ اللّه جَعَلَ الليل سكَناً و النساء انما هُنَّ سُكن؛(6) عروسى در شب هنگام روش رسول خدا است زيرا خداوند شب را مايه آرامش قرار داده است و زن هم موجب تسكين روحى است.» اين حديث يك نكته مهم را كه جنبه روانشناسى دارد مطرح مىكند زيرا معمولاً شب هنگام آدمى از فشارهاى روانى كمترى برخوردار است و روح آدمى فراغت بهترى دارد و براى انجام برنامههاى فرح بخش مهيّاتر است و اصولاً افراد خسته و افسرده و دچار مرارت نمىتوانند مسرور و شادمان باشند. همچنين مطابق آيه قرآن: «و جعلنا الليل لباساً»(7) شب پوششى است بر اندام زمين و موجوداتى كه بر روى آن زيست مىكنندو انسانها با فرا رسيدن شب مىتوانند فعاليتهاى فرساينده را تعطيل كنند و روح خسته را آرام نمايند و با اين وصف نه تنها عروس و داماد بلكه ميهمانان با فراغت خاطر در مراسم مذكور حضور مىيابند زوجين نيز در پايان اين برنامه با خوابيدن به آسايش لازم دست مىيابند و در سحرگاهان به عنوان بهترين وقت براى عبادت و ذكر به راز و نياز با محبوب مىپردازند.
غذا دادن به ميهمانان نيز در فرهنگ اسلامى استحباب فوق العادهاى دارد و رسول اكرم (ص) يكى از موارد وليمه دادن راموقع عروسى دانستهاند البته به فرمايش آن حضرت دعوت شدگان نبايد براى رفتن به اين مراسم شتاب كنند زيرا يادآور دنياو زندگى ظاهرى است.(8) حضرت على بن موسى الرضا(ع) فرمودهاند: «مِنَ السّنّةِ اِطْعامُ الّطعام عند التّزويج»(9) يعنى از سنت پيامبر اكرم (ص) طعام دادن هنگام ازدواج است. پرداخت مهريه
خانواده عروس و داماد بنا بر عُرف جامعه و سنتهاى محلى و رعايت موازين شرعى و ارزشى بايد در حدى بدور از افراط وتفريط در مسئله مهر و صداق توافق كنند. البته امساك از رسانيدن صداق به صاحب آن حرام و گناه است. رسول اكرم (ص) فرمودهاند:مهريه زن بايد به او مسترد گردد و كسى كه از پرداخت آن امتناع نمايد، به اندازه ى حقّ زن، در روز قيامت از حسنات او بر مىدارند و در پروندهى همسرش قرار مىدهند و چون كار نيكى به اندازهى ترميم حقوق زن باقى نماند به گناه پيمان شكنى او را به سوى آتش مىبرند زيرا هر عهد و پيمانى مسؤوليت دارد، هشتمين فروغ امامت در اين باره مىفرمايند: «انَّ اللّه تعالى غافِرُ كُلّ ذنبِ الّا مَنْ جَحَدَ مهْراً أواغتَصَب أجيراً اجْرته او باع رجُلاً حُرّاً؛(10) حضرت رضا (ع) از پدران بزرگوارش از رسول خدا(ص) روايت كردهاند خداوند متعال هر گناهى را مورد آمرزش قرار مىدهد مگر گناه انكار مهر زن يا غصب دستمزد اجير يا فروش انسان آزاد.» البته از جانب پيامبر و عترت او خطاب به زنان با كرامت توصيه شده است: اگر زمينه مناسبى در خصوص بخشيدن مهر خود به شوهر مشاهده كنند از اين خصلت عالى كه بيانگر جود و كرم و نشانه سخاوت و بزرگوارى است چشم پوشى نكنند. نظافت و آراستگى
در منابع اسلامى آمده است خداوند زيبا آفرين جمال و زيبايى را دوست دارد و مىخواهد آثار اين نعمت را در بندگان خود ببيند و چون بانوان مظهر اين صفت هستند زينت برايشان زيبندهتر است البته در مسايل خانواده دستورات براى نظافت و آراستگى ظاهر و ايجاد جذبه، متقابل است و اين فكر كه مرد نيازى به زينت ظاهر و رعايت نظافت ندارد، مورد قبول نمىباشد چنانچه حضرت امام رضا(ع) مىفرمايند: «لقد ترك النساء العّفة لترك ازواجهن التهية لهُنّ ؛(11) چه بسا كه بى توجهى مرد به آراستگى ظاهر سبب گردد كه زن از پاكدامنى فاصله بگيرد (و اين فضيلت عفت را از دست بدهد) حضرت امام رضا (ع) تأكيد فرمودهاند: «من اخلاق الانبياء التّنظُفُ ؛(12) پاكيزگى از خلق و خوى انبياست.»
با توجه به اين روايت زن و شوهر بايد طهارت و پاكيزگى در بدن، لباس و حتى منزل و لوازم آن را مورد مراعات قرار دهند و در اين زمينه مرد بايد به همسرش كمك كند و بر زن هم لازم است با رعايت نظافت در امور خانه و آراستگى ظاهر موجبات خشنودى پروردگار و شادمانى همسر خود را فراهم كند تا از اين راه سلامت روحى و روانى خانواده تأمين گردد آنان بايد به اين معنا توجه داشته باشند كه گام نهادن در اين قلمرو با ثواب توأم است و نوعى عبادت به حساب مىآيد. حضرت امام رضا(ع) از پدران بزرگوار خود روايت نمودهاند: «زنان بنى اسرائيل از عفت و پاكى دست برداشتند و اين مسئله هيچ سببى نداشت جز آن كه شوهران آنان، خود را نمىآراستند. سپس آن حضرت افزودند: انّها تشتهى منك مثل الّذى تشتهى منها؛(13) (زن هم از مرد همان انتظارى را دارد كه مرد از او دارد) از آن سوى زن مجاز نمىباشد براى غير شوهر آرايش كند. رسول اكرم (ص) از اين كه زن در خارج خانه لباس جذّاب بپوشد به صورتى كه نظر ديگران را به سوى خود جلب نمايد، نهى فرموده و از اين كه زيور با خود بردارد منع كردهاند. امنيت روانى و اطمينان قلبى
وقتى آرايش و پيرايش براى يكديگر صورت گيرد علاوه بر ايجاد روابط پسنديده ى اخلاقى و روانى و ازدياد عواطف قلبى موجبات اطمينان زوجين نسبت به هم را پديد مىآورد و اين كه هر دو به اين باور برسند كه تمامى علاقه و ارادت خويش را در راه رضايت هم بكار گيرند. اينجاست كه نه زن به مردى غير از شوى خويش نظر خواهد داشت و نه مردى نسبت به زن ديگرى انديشه مىنمايد و امنيتى كه از اين رفتار متقابل بدست مىآيد همه ى ابعاد زندگى زن و مرد را تحت پوشش قرار مىدهد و هر گونه بدبينى و بى اطمينانى در روابط خانوادگى را محو مىكند و بدين گونه پايههاى نظام خانواده بر اساس حُسن روابط و سلامت روحى استوار خواهد شد و اين همان است كه قرآن مىفرمايد: «هُنّ لباسٌ لَكُمْ و انتم لباسٌ لَهُنّ ؛ يعنى در واقع هر كدام حافظ امنيت ديگر و مايه ى زينت و افتخار همسر مىگردد.» كلينى در فروع كافى اين حديث را از امام رضا(ع) نقل مىكند: «عن ابى الحسن على بن موسى الرضا قال ما افاد عبد و فائدة خيراً من زوجة صالحة اذا رآها سرّته و اذا غاب عنها حفظته فى نفسها وماله»(14) يعنى از حضرت رضا روايت شده كه ايشان فرمودند:هيچ فايدهاى به كسى نمىرسد بهتر از اين كه برايش بانويى باشد كه نگاه كردن به او و مصاحبت با او موجب شادمانى همسر باشد و در غياب شوهر امانت دار و حافظ حريم خويش و خانواده و اموال شوهر است. از آن جهت كه مسؤوليت امنيت روانى خانواده برعهده زن است و كليدهاى عاطفه و رموز ايجاد روابط قلبى بدست اوست از اين جهت اسلام از زن انتظارى متناسب با اين جايگاهش دارد و در واقع چون سعادت و شقاوت خانواده به بانوى خانه وابسته است در روايات ائمه هدى بالاترين زينت و نهايت سعادت براى مرد، برخوردارى از همسرى شايسته، معرفى شده است. جايگاه خانواده
خانواده هسته ى نخستين تشكيل ساختمان جامعه به شمار مىرود و عواملى چون عشق و محبت و عاطفه را در وجود انسانها ريشه دار مىنمايد. با رعايت موازين ارزشى اسلامى زندگى خانوادگى شكوفا مىگردد و آيين اسلام حقوقى براى اعضاى آن بوجود مىآورد كه با مراعات و اجراى آن، صفا و صميميت چون چشمهاى جوشان در خانواده جارى مىگردد.در حضور مناسبات اخلاقى و روابط بين اعضاى خانواده حضرت امام رضا(ع) يك اصل كلّى، جالب و داراى پيامى روان شناختى را مطرح مىفرمايند: «اجْعلْ مُعاشرَ تَكَ مَعَ الصغيرو الكبير؛(15) يعنى برخورد خود را با افراد كوچك و بزرگ زيبا و نيكو گردان» كه اين اصل در حُسن معاشرت و بهبودى آن تأثيرى فراوان دارد، اين سخن مىتواند برگرفته از فرمايش رسول اكرم (ص) باشد كه مىفرمايند: «خيركم خيركم لاهله و انا خيركم لاهلى :(16) بهترين شما كسى است كه براى اهل خانهاش نيكو باشد و من نيكوترين شما براى خانوادهام هستم. مرد خانه حقّ ندارد به هر دليلى ارتباط با همسر خويش را بيش از چهار ماه ترك نمايد فكر اين كه زن به ترك آن راضى باشد يا اينكه براى مرد مسافرت واجبى و لازمى چون حج و كسب معاش پيش آيد، اين كه چنين آميزشى حاوى خسرانى غير قابل جبران باشد. گروهى به محضر حضرت امام رضا(ع) آمدند و عرض كردند: اى پسر رسول خدا(ص) مردى زنى جوان دارد و چون مصيبتى متوجهاش گرديده، مدت چند ماه و بلكه يك سال است كه ارتباط با همسر خويش را ترك كرده است البته اين كار به دليل اذيت، آزار و انتقام نبوده بلكه به علت اندوه و افسردگى خاطر از اين معاشرت اجتناب كرده است. آيا با اين عمل عصيان و ترك گناهى مرتكب شده است. امام فرمودند: بلى، ترك اين ارتباط بيش از چهار ماه گناه دارد.(17) ابراز محبت و ايجاد مودت
اصل محبت را خداوند در قلب زن و شوهر قرار مىدهد و بر آنان است كه اين نعمت باطنى و حالت قلبى را كه موجب آرامش زندگى و صفا و پاكى است بوسيله جانبدارى از هم، گذشت و فداكارى، خوش اخلاقى، توقع در اندازه و ظرفيت لازم، حفظ شئون و شخصيت طرفين و اجتناب از بگو مگوهاى بيهوده حفظ كنند و از عواملى كه به محبت و عاطفه خلل وارد مىنمايد بپرهيزند زيرا تبديل اين عاطفه و شوق به كينه و نفرت و بغض در صورتى كه ملاك شرعى و عقلى در كار نباشد مبدل نمودن نعمت به نقمت و بلاست و خود نوعى ناسپاسى به شمار مىآيد البته به فرمايش حضرت امام رضا(ع) دلها را رغبت و نفرت و نشاط و سستى مىباشد، هنگامى كه دل ميل و اقبال مىكند بينش و ادراك دارد و زمانى كه بى ميل است افسرده و ناتوان مىباشد از اين روى هنگامى كه درون با نشاط توأم مىباشد بايد دلها را بكار گرفت و زمانى كه حالت سستى و رخوت دارد بايد آن را رها كرد تا توان و آرامش خود را بازيابد.(18)
زن و شوهر در روابط عاطفى با يكديگر بايد اين بيان گُهربار امام رضا(ع) را در نظر گيرند كه مىفرمايند: اگر مؤمنى خشمگين شود عصبانيت، وى را از طريق حق بيرون نمىبرد و اگر شادمانى يابد اين خرسندى وى را دچار باطل نمىسازد و چون به اقتدارى مىرسد بيشتر از آنچه حق دارد، نمىگيرد.(19) حضرت امام رضا(ع) در سيره ى عملى خويش در جهت تقويت عواطف و تكريم شخصيت حاضران در خانه و در جمع معاشرين اين گونه بودند. ابراهيم بن عباس مىگويد: هرگز شخصيتى برتر از امام رضا(ع) نديدم، هرگز پاى خويش را در مقابل همنشين خويش دراز نمىنمود و پيش از او تكيه نمىداد. به خدمتگزاران دشنام نمىگفت، صدايش به خنده بلند نمىشد و همواره با غلامان و زيردستان خود كنار سفره ى غذا مىنشست.(20) حضرت امام رضا(ع) اعتقاد داشتند: اگر نسبت به كسى محبتى داريد آن را آشكار كنيد زيرا اظهار دوستى نيمى از خردمندى به شمار مىآيد بنابراين زن و شوهر بايد عواطف خود را در خصوص يكديگر علنى سازند و در اين مورد از خجالت و شرمسارى پرهيز كنند.(21) يكى از امورى كه بر رونق و صفاى خانه مىافرايد تلاوت قرآن مىباشد. حضرت على بن موسى الرضا(ع) فرمودهاند: در خانه هايتان برنامهاى براى تلاوت قرآن كريم ترتيب دهيد به درستى هرگاه در منزلى قرآن خوانده شود امور اهلش سهل و آسان مىگردد و خير و بركتش بسيارشده و در غير اين صورت اهل خانه در تنگناى فكرى و روانى و اقتصادى قرار مىگيرند.(22)
بر اين اساس عوامل معنوى و روى آوردن به سنتهاى مذهبى مىتواند روابط عاطفى و فضاى روان شناختى خانواده را تحت تأثير قرار دهد. در مواقعى حتى ابراز عواطف هم برقرار است ولى گويا احساس آرامش از خانه رخت بربسته است و اين بدان دليل مىباشد كه اهل خانه از ذكر خداوند اعراض نمودهاند چرا كه قرآن مىفرمايد: «وَ مَنْ اعْرَضَ عَنْ ذكرى فانَّ لَهُ معيشة ضنكا.»(23)
از تأكيد اسلام بر آرامش و مودت و رحمت كه خصلت و خويى است كه در زندگى خانواده كسى جارى است چنين بر مىآيد كه در مفهوم ارزشى اين آيين نوع و شكل فضايى كه زوجين مىخواهند در پرتو آن زندگى نوين خود را آغاز كنند، نمايان مىگردد و چنين نيست كه شخص بخواهد از طريق آن صرفاً منفعتطلبى شخصى و طمع ورزى نسبت به ديگران را پى گيرد و نيز اين گونه نمىباشد كه هوى و هوس و اميال نفسانى در آن برانگيخته شود تا بتوان از آنها به عنوان شالوده ساختمان اين زندگى استفاده نمود بلكه فضايى است كه در آن بر انسانيت و فضيلت تأكيد مىگردد، روابط از سرچشمهاى عالى و پاكيزه متأثرند كه در آن هر دو طرف در زندگى مشترك به عاطفه و محبت وابستهاند.عطوفتى كه يك احساس ناگهانى و زودگذر نبوده و بر ارزشهاى والا و خردهاى مقدس استوار است زيرا عواطف ناگهانى و هيجانى در برابر اميال و هواهاى متضاد تاب مقاومت ندارد و به سرعت رنگ مىبازد. مسؤوليت پذيرى و عواطف
از ديدگاه فرهنگ اسلامى چنين استنباط مىگردد كه گرايش براى تشكيل خانواده از احساس ژرف متأثر گرديده است. نيازمندى روح و روان و احتياج عاطفى در يك چهارچوب معنوى رشد دهنده آدمى را وادار مىكند تا در فرصتى مناسب به اين مسئله جامه ى عمل بپوشاند. هدف از تشكيل خانواده در اسلام همان دستيابى به اطمينان روحى است تا انسان پس از رسيدن به اين مرحله احساس نمايد به خويشتن اصل خويش نائل گرديده است و به اعتبار اين كه رحمت و مودت شالوده و پايهى روابط در نظام آفرينش مىباشد شخصيت انسان در اين برنامه تكامل مىيابد. اسلام از مرد مىخواهد سرآغاز بنيان نهادن خانواده را با مسؤوليت پذيرى معنوى و عملى توأم نمايد و نه صرفاً براى اشباع سيرى ناپذيرى غرائز انسانى. رحمت ملهم از سرشت ارتباطات همسران است و زوجين را وادار مىكند با توجه به ظرفيت خانوادگى، روحى و اجتماعى يكديگر را درك كنند و مسؤوليتهاى خود را پذيرا باشند. پس با يكديگر به صورت صميمى زندگى كنند و در اين فضا از تنگ نظرى و خود خواهى، كه زندگى خانوادگى را متلاشى مىسازد، دورى خواهند جست. زيرا آنگاه كه محبت و عاطفه وارد زندگى مىگردد فرد محورى و خودنگرى را دگرگون مىكند. انسانى كه از لاك خود بيرون آمده است به رغم تأثيرپذيرى در شكلگيرى و ساختار شخصيت از محيطهاى گوناگون و شرايط متفاوت، بر سخنى كه بر زبان مىآورد، گامى كه بر مىدارد، كارى كه انجام مىدهد مراقبت دارد و در واقع رحمت را صرفاً در انديشه و احساس پاكيزه مجسّم نمىنمايد بلكه آن را در زندگى عملى تحقق مىبخشد. پس با اين وصف هر كدام از زن و شوهر به دردها و مشكلات و گرفتارىهاى يكديگر توجه دارند و خطاها و نارسايىها را با مدارا، وفق و حكمت اصلاح مىكنند تا مبادا به جاى سازندگى، ويرانگرى حاصل گردد.
اگر اين گونه عمل گردد زندگى اعضاى خانواده به آرامشى راستين مبدّل خواهد گشت، آرامشى كه زندگى درونى و بيرونى همهى افراد خانواده را در بر مىگيرد و به صورتى خواهند زيست كه روح و عقل و عواطف آنان به دور از نزاعها و جدالها بيجا مىباشد. اين مودت از نعمتهاى الهى است و بايد قدردان آن بود و در زندگى مشترك از آن بهره گرفت و بركاتش را بكار بايد بست. در غير اين صورت امكان دارد بر اثر ناسپاسى اين هديه ى معنوى و عطيه الهى، آن را از دست بدهيم چنانچه حضرت امام رضا(ع) فرمودهاند: «احْسنوا جوار النّعم فانّها وَحشيّة مانأت عن قوم فعادتْ اليهم»(24) يعنى نعمتهاى الهى را كه در اختيارتان است گرامى بداريد چرا كه آنها گريزان مىباشند. از هر كه كناره گيرند ديگر بازگشتى برايشان نمىباشد. حضرت امام رضا(ع) در بيانى ديگر زندگى توأم با آرامش را اين گونه معرفى كردهاند: «العيْشُ الِسّعةُ فى المنازل و الفضل فى الخدم و كثْرة المُحبين؛(25) منزل وسيع، همكاران و خدمتگزاران افزون و دوستداران فراوان (كثرت اهل محبت و مودت).» گشايش براى اهل خانه
تأمين معاش حلال و فراهم بودن امكانات زندگى براى اهل خانه در ايجاد آرامش و افزايش صميميت دخالت مهمى دارد، امام على بن موسى الرضا(ع) فرمودهاند: «من اصْبَحَ مُعافى فى بَدَنه مخلّى فى سربه و عندهُ قُوُت يومه فكانّما خيّرتْ له الدنيا؛(26) هر كس صبح كند در حالى كه تنش سالم و خاطرش آسوده و معاشش تأمين باشد از مواهب يك زندگى مطلوب و آرام برخوردار است.»
تلاش در جهت فراهم آوردن تسهيلات براى خانواده در درجهاى از اهميت است كه حضرت امام رضا (ع) فرمودهاند:كسى كه در پى بدست آوردن درآمدى براى تأمين معاش عائلهاش باشد بهتر از مجاهدان در راه خداست.(27)
حكمت اين تأكيد آن است كه اهتمام و تكاپو در اين خصوص اثرى مهم در پيوند عاطفى اعضاى خانواده دارد و روابط محبت آميزافراد خانه را تحكيم و قوت مىبخشد. حضرت امام رضا(ع) در روايتى ديگر از پيروان خود مىخواهد براى ايجاد گشايش در زندگى و رفاه اهل خانه بكوشند: «صاحبُ النّعمةِ يَجِبُ انْ يُوَسّع على عيالهِ؛(28) (افرادى كه از نعمتى برخوردارند بايد بر زن و فرزند خود گشايش دهند)».
اصولاً در فرهنگ اهل بيت (ع) يكى از نشانههاى سعادت انسان اين است كه فرد بتواند به وضع خانواده خود رسيدگى كند، در اين باره نيز هشتمين ستاره ى درخشان آسمان امامت چنين گوهر افشانى كردهاند: «يَنْبَغى لِلّرُجل انْ يُوَسّع على عيالهِ لئلا يتّمنو موْته؛(29) يعنى شايسته است مرد بر اهل خانه (از لحاظ مخارج زندگى) سختگيرى نكند تا اين كه آنان مرگ او را از خداوند درخواست كنند. اهميت تلاش براى امور رفاهى خانواده موجب نمىشود كه آدمى از اعتدال، قناعت و كسب رزق حلال دورى گزيند. حضرت امام رضا(ع) در اين باره تأكيد نمودهاند: حقيقت ايمان بنده كامل نمىگردد تا اين كه سه خصلت را دارا باشد. بصيرت در دين، اعتدال و ميانه روى در امور زندگى و خانواده و بردبارى در سختىها و مصائب.(30) همچنين آن فروغ امامت فرمودهاند: «منْ رضِىَ عَنِ الله تعالى بالقليل مِن الرزق رضى اللّه منه بالقليل من العمل؛(31) هر كس به روزى اندكى كه خدا به او مىدهد راضى باشد پروردگار همان عمل اندك را از وى مىپذيرد و در خصوص رضايت داشتن بر رزق حلال مىفرمايد:هر كس به روزى حلال امّا كم خشنود باشد رنجش كمتر و خاندانش در آسايش و آرامش زندگى مىكنند و خداوند عيوب دنيا و كيفيت رفع آنها را به او مىآموزد و وى را با سلامتى در بهشت مستقر مىسازد.(32) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره روم، آيه 12. 2. وسايل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، ج 14، ص52. 3. مكارم الاخلاق، طبرسى، ص 196. 4. بحارالانوار، ج 79، ص 142. 5. وسايل الشيعه، ج 17، ص 81. 6. ازدواج در اسلام، آية الله مشكينى، ص 112. 7. سوره نبأ ،آيه 10. 8. مستدرك الوسايل،باب نكاح، فصل 31. 9. صحيفة الرضا، ص 402. 10. بحارالانوار، ج 100، ص 351. 11. مكارم الاخلاق، ص 489. 12. ميزان الحكمه، ج 10، ص 95. 13. بحار الانوار، ج 100، ص 249. 14. وسايل الشيعه، ج 14، ص 22. 15. صحيفة الرضا، ص 400. 16. جامع السعادات، ج 2، ص 139. 17. شيوه همسردارى، علامه سيد محمد حسين فضل الله، ترجمه لطيف راشدى، ص111. 18. تحليلى از زندگى امام رضا(ع)، محمد جواد فضل الله، ترجمه سيد محمد صادق عارف، ص 230. 19. همان، ص 236. 20. كشف الغمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 274. 21. اعيان الشيعه، سيد محسن امين، ج 4، بخش دوم، ص 19. 22. دُرّة البيضاء، ص 22-21. 23. سوره طه، آيه 122. 24. صحيفة الرضا، ص 402. 25. كافى، ج 6، ص 526. 26. دُرَرُ الكلام منْ اقوال الامام على بن موسى الرضا(ع)، ص 81. 27. تحليلى از زندگى امام رضا(ع)، ص 231. 28. صحيفة الرضا، ص 403. 29. جامع السعادات، ج 2، ص 14. 30. صحيفة الرضا، ص 381. 31. دُرَرُ الكلام…، ص 73. 32. صحيفة الرضا، ص 401.
مصاحبه با حجةالاسلام سيد حسن نصرالله
عضو بلندپايه شوراى مركزى حزب اللّه لبنان مقدمه:
در طول سالهاى گذشته مصاحبههاى متعددى از مجاهد بزرگ جهان اسلام حضرت حجةالاسلام و المسلمين سيد حسن نصر اللّه بالخصوص در دهه 60 تقديم امت پاسدار اسلام گرديد با عنايت به رويدادهاى اخير و توجه جهانيان به مسايل لبنان و نقش حزب اللّه و رهبرى آن در اين مسائل قسمتى از مصاحبهاى را كه مجله پاسدار اسلام در فروردين 1367 با رهبر حزب اللّه كه آن زمان جوانى مجاهد و عضو شوراى مركزى حزب اللّه بود انجام داده بود تقديم امّت حزب اللّه مىكنيم تا معلوم شود كسى كه مقلّد امام و پيرو خطّ رهبرى باشد طول زمان و حوادث و مشكلات و توطئههاى گوناگون ذرّهاى در ثبات عقيده، خطّ مشى و اراده مستحكم آن خلل ايجاد نمىكند و مواضعى را كه حزب اللّه در بَدوِ تشكيل اعلان نموده اكنون هم پس از بيست و دو سال همان مواضع اعلام و پيگيرى مىشود.
جناب حجةالاسلام سيد حسن نصراللّه از چهرههاى درخشان تقوى و جهاد و مبارزه در لبنان و يكى از مسؤولين بلندپايه و بنيانگذاران حزب اللّه لبنان مىباشد. او در سال 1960 ميلادى(1338 ه.ش) در يكى از روستاهاى جبل عامل و در خانوادهاى نجيب و مستضعف به دنيا آمد در مدارس لبنان تا مرحله ماقبل ديپلم تحصيل كرد و سپس در سال 1976 ميلادى براى تحصيل در مكتب اميرالمؤمنين عليه السلام رهسپار نجف اشرف شد و بى وقفه به درس و بحث ادامه داد. پس از گذشت يكسال و سه ماه همراه با عدّهاى از طلاب علوم دينى لبنانى، به اتهام فعاليت عليه حزب صهيونيستى بعثى، از عراق اخراج و به لبنان بازگشت. وى ضمن فعاليت در مسائل سياسى و اجتماعى، همچنان تحصيلات دينى خود را در لبنان ادامه مىداد تا اينكه مرحله «سطح» را گذراند، سپس نزد بعضى از علماى بزرگ آن ديار به درس خارج پرداخت ولى ديرى نپائيد كه يورش وحشيانه دشمن صهيونيستى به لبنان در سال 1982 آغاز شد و نيروهاى اسلام به منطقه جبل عامل روانه شدند، در اين ميان آقاى نصراللّه دريافت كه امروز روز جهاد و مبارزه است و بايد در صف مبارزين و مجاهدين فى سبيل اللّه سلاح بدست بگيرد و با دشمنان به پيكار بپردازد، از اين روى، خود را به نيروهاى مسلّح مسلمان رساند و در گردانهاى آموزشى به آموختن روشهاى نوين مبارزه پرداخت و همانجا بود كه همراه با ديگر ياران خود، صفوف بهم پيوسته حزب اللّه لبنان را تشكيل دادند و تا امروز افتخار خدمت به اين عزيزان را در صفوف مختلف نبرد بعهده دارد. خدايش توفيق دهد كه همراه با رزمندگان مسلمان لبنانى به پيروزى نهايى دست يافته و حكومت اسلامى را در لبنان تشكيل دهند ان شاء اللّه.
مجله پاسدار اسلام كه افتخار معرّفى اين چهرههاى تابناك پيرو خط مقدّس رهبرى انقلاب را در خطّههاى گوناگون اسلامى دارد اين بار پاى صحبت اين پيكارگر حق جوى و اين روحانى دلسوخته لبنان مىنشيند تا از زبان وى حزب اللّه را به ملت شهيدپرور ايران بشناساند: شناسنامه حزب اللّه لبنان – لطفاً نمودارى از چهره حزب اللّه در لبنان را ترسيم كنيد؟
* بسم اللّه الرحمن الرحيم. با سلام و درود بر امام مسلمين و رهبر مستضعفين حضرت امام خمينى ارواحنا فداه و با سلام و تحيت بر شهداى اسلام.
حزب اللّه لبنان عبارت از يك جريان انقلابى مسلمان است كه متعهد به خط امام و رهبرى آن حضرت است و در اين چارچوب، حزب اللّه لبنان بر تمام افرادى كه داراى چنين آرمانى باشند اطلاق مىشود خواه ضمن تشكيلات معينى باشند و خواه خارج از تشكيلات باشند. ولى به طور كلّى نخستين بارى كه اسم حزب اللّه به عنوان يك حركت اسلامى بر سر زبانها آمد،؟ موقعى بود كه تجاوز رسمى اسرائيل به لبنان در سال 1982 آغاز شد و نيروهاى صهيونيستى قسمت گستردهاى از سرزمينهاى لبنان را اشغال كردند و مقاومت فلسطينى شكست خورد و از لبنان رانده شد و بسيارى از احزاب و گروههاى سياسى كه دم از ملّيت و پيشرفت مىزدند و شعارهاى دروغين مبارزه با اسرائيل را سر مىدادند، شكست خوردند، و مردم محروم لبنان در چنين جوّ وحشتزائى احساس يأس و نوميدى كرده و چنين پنداشتند كه جز يك قدرت و آن هم قدرت اسرائيل، هيچ نيرويى در لبنان وجود ندارد و در برابر ماشين نظامى اسرائيل ناچار سر تسليم فرود آوردند و معتقد شدند كه لبنان جزيى از كشور صهيونيستى شده و هرگز توان رهايى از آن را ندارد.
من آن روزهاى سخت و دشوار را به ياد مىآورم، همان روزها كه نيروهاى انقلاب اسلامى از طريق سوريه وارد لبنان شدند،لبنانى كه در حال سقوط كامل بدست صهيونيستها بود. در آن دوران سخت و حسّاس تنها يك نيرو وجود داشت كه عزم جدى و مبارزه و نبرد با دشمن صهيونيستى را داشت و اين نيروى جديد، همان مؤمنين متعهد و پيرو خط امام بودند كه در آن وقت عددشان بسيار كم بود ولى با مرور ايّام و بدست آوردن پيروزيهاى چشمگير بر عددشان افزوده شد تا آنجا كه توانستند هيبت آمريكا و اسرائيل را بشكنند و معنويّت و اعتماد به نفس مردم را به آنان بازگردانند و دشمن تا دندان مسلّح را مجبور به فرار از لبنان كنند و آن را به شكستى مفتضحانه وادارند.
و همچنان اين حركت انقلابى و اسلامى گسترش يافت و نيرومند شد تا به وضعيت فعلى رسيد كه دشمنان براى آن حسابها باز كردهاند و براى امروز منطقه و آينده سياسى آن، آن را از ياد نمىبرند بويژه آمريكا كه تمام منافع خود را در لبنان از دست داده و اسرائيل كه مواجه با قدرتى نيرومند شده است كه امنيّت و وجودش را به خطر انداخته است.
بنابراين، حزب اللّه لبنان عبارت از تمام مؤمنين و متعهدين لبنانى است كه خط امام را براى خود برگزيده و رهبرى حضرتش را با جان و دل پذيرا شده و دستوراتش را بىچون و چرا اطاعت مىكنند، از هر گروه و طايفهاى كه باشند، چرا كه هر كس خط امام را قبول داشته باشد و از آن تبعيت كند، ما او را حزب اللّه مىدانيم. اهداف حزب اللّه لبنان – اهداف حزب اللّه لبنان در تشكلى كه به خود گرفته و در آينده چه خواهد بود؟
* همانگونه كه عرض كرديم، اولين تشكل حزب اللّه از آنجا آغاز شد كه نيروهاى اسرائيلى به لبنان يورش برد و قصد اشغال آن را داشت و در اين راستا نيروهاى آمريكايى، فرانسوى، انگليسى، ايتاليايى و ارتش لبنان كه وابسته به رژيم كافر فالانژ است، در كنار آن، وارد جنگ با مسلمانان محروم شدند. در برابر اين نيروى نظامى گسترده كه لبنان را احاطه كرده بود، حزب اللّه براى نبرد بىامان با آنها سربلند كرد و اولين هدفش اخراج دشمن و آزادسازى سرزمين لبنان و رهانيدن ملت از چنگال خون آشامان بود كه بحمداللّه با مقاومتى دليرانه، پيروزيهاى بزرگى را – همانگونه كه خود شاهد بوده و هستيد – بدست آورد. ولى اگر اهداف حزب اللّه لبنان را به صورتى روشنتر و دقيقتر بخواهيم بيان كنيم بايد بگوئيم:
حزب اللّه لبنان خود را جزئى تفكيكناپذير از انقلاب اسلامى ايران مىداند و در نتيجه آرمانهايش، همان آرمانهاى انقلاب اسلامى است.
حزب اللّه لبنان خود را هرگز از انقلاب اسلامى جدا نمىداند، او اين راه را براى خود برگزيده و همان شعارها و اهداف و افكار را بازگو و تكرار مىكند و همان خط سياسى را دنبال مىكند، دشمن دشمنان انقلاب اسلامى و دوست ياران آن است، حزب اللّه لبنان قطعهاى از انقلاب اسلامى ايران است كه در سرزمينى به نام لبنان به سر مىبرد. اهداف درازمدت
و اما اهداف داز مدت ما، همانگونه كه از بيانات امام استفاده مىشود، عبارت است از: شكستن هيبت مستكبران و قطع اميد آنان از دخالت در كشورهاى مسلمين و رهانيدن مستضعفين از چنگال جهانخواران.
و در محدوده لبنان، هدف حزب اللّه آزادسازى اين سرزمين از نفوذ استعمارگران است كه اين نفوذ شكلهاى گوناگونى به خود گرفته چه در جهت استعمار سياسى و اجتماعى و چه در جهت استعمار اقتصادى و يا فرهنگى و حتى نظامى، و تلاش براى سرنگونى رژيم كنونى حاكم بر لبنان چرا كه رژيمى است كافر و متجاوز و ظالم.
از اهداف اصلى حزب اللّه نيز، مبارزه و پيكار با اسرائيل است بلكه اين بارزترين اهداف است كه حزب اللّه لبنان شعار مبارزه بى امان تا نابودى اسرائيل و صهيونيستها را همواره بلند كرده و معتقد نيست كه فقط اسرائيل را از سرزمينهاى لبنانى طرد كند بلكه همانگونه كه امام فرموده است بايد اسرائيل را از عالم وجود خارج سازد و لذا يك نيروى مقاومت نيرومند و شجاع اسلامى ايجاد كرد كه در رسانههاى گروهى جهانى به نام «مقاومت اسلامى حزب اللّه» معروف شده است. و شعارهايى كه حزب اللّه لبنان براى رسيدن به اين هدف مىدهد عبارتند از: «حربا حرباً حتى النّصر – زحفاً زحفاً نحو القدس» جنگ جنگ تا پيروزى و همه با هم پيش به سوى قدس.
بنابراين، پيشروى به سوى قدس نيز يكى از اهداف بزرگ و اصلى حزب اللّه لبنان است و يكى ديگر از آرمانهاى ما تلاش براى پديد آوردن و ساختن جامعهاى صددرصد اسلامى و مبتنى بر وحدت حقيقى ميان شيعه و سنى و كوشش دسته جمعى براى برپائى حكومتى اسلامى است كه در سايه آن تمام اقشار ملت به استقلال و آزادى بر سند و از حقوقى متساوى برخوردار گردند.
هدف ديگر ما اين است كه افكار و شعارهاى امام و خط امام را به منطقه و دنياى عرب منتقل سازيم چرا كه ما به زبان عربى سخن مىگوئيم و مىتوانيم در بين اعراب تأثير بسزائى بگذاريم و تجربه انقلاب اسلامى را به ساير ملّتهاى عرب منتقل سازيم. دستاوردهاى حزب اللّه – با عرض معذرت بفرمائيد كه تا چه اندازه به اين اهداف نائل آمدهايد؟
* حزب اللّه تا كنون به دست آوردهاى مهمى دست يافته است كه برخى از آنها را مىتوانيم يادآور شويم:
اولاً: در سال 1982 كه اسرائيل به لبنان تجاوز كرد، سه هدف عمده داشت:
1- بيرون راندن مقاومت فلسطينى از لبنان.
2- برپائى حكومت مركزى نيرومندى در لبنان كه در خط اسرائيل باشد و يك قرارداد مانند قرارداد ننگين «كمپ ديويد» با اسرائيل امضاء كند كه در حقيقت «امين جميل» چنين قراردادى را تحت نام «قرارداد 17 ايّار» امضاء كرد.
3- به نابودى كشاندن حركت اسلامى در لبنان. چرا كه پيش تهاجم اسرائيل، روشن بود كه لبنان بيشتر از ساير نقاط جهان وابسته به انقلاب اسلامى و رهبرى امام خمينى است و لذا خواستند اين حركت را در نطفه خفه كنند پيش از آنكه خطرى جدّى براى آنان در برداشته باشد و آينده سياسى منطقه را بهم بريزد.
اين اهداف سه گانه بود كه اسرائيل را وادار به يورش و تهاجم مسلّحانه نمود و نيروهاى چند ملّيتى نيز به لبنان راه يافتند تا خانواده «جميل» را كه سرسپرده و وابسته به دشمنان بود بر لبنان حاكم سازند و بدينسان «بشر جميل» و پس از او، «امين جميل» را به حكومت رساندند، و امين جميل اهداف دشمنان را يكى پس از ديگرى محقق مىساخت، از اول با اسرائيل قرارداد 17 ايّار را امضاء كرد و سپس فلسطينيان را بيرون راند. اينجا بود كه حزب اللّه لبنان با شعارهاى سياسى اسلامى روشن خويش وارد ميدان كارزار شد و عمليات شهادت طلبانه بزرگى را آغاز كرد كه در نتيجه يك مقاومت نوين پايهگذارى شد كه با اسرائيل كارزار مىكرد و امنيتش را به خطر مىانداخت و اينجا بود كه اسرائيل و اربابانش اعتراف كردند كه در هجوم سال 1982 اشتباه بزرگى مرتكب شدهاند. چرا؟ براى اينكه مقاومت فلسطينى كه در لبنان بسر مىبرد آماده بود كه با اسرائيل قرارداد ببندد و در يك كنفراس بين المللى آن را به رسميت بشناسد و تنها به يك بخش كه بر روى آن دولت فلسطينى را تأسيس نمايد، بسنده نمايد و ساير قسمتهاى فلسطينى همچنان تحت نفوذ اسرائيل باقى باشد. اينها ديدند كه اشتباه كردهاند زيرا مقاومت فلسطينى را بيرون راندند و به جاى آن مقاومتى ديگر پديد آمد با مقاومتى اسلامى كه هرگز حاضر نيست كوچكترين امتيازى به اسرائيل بدهد و آرمانش جنگ و نبرد با اسرائيل تا آزادسازى قدس است. اين بزرگترين دستاورد حزب اللّه بود كه نقشه اسرائيل را نقش برآب كرد و آن را گرفتار جنگى مستمر و شديد نمود.
ثانياً: آمريكا و اسرائيل همراه با نيروهاى چند مليتى آمدند كه حكومت خاندان «جميل» را تثبيت سازند و نيرو بخشند ولى عمليات شهادت طلبانه حزب اللّه كه نيروهاى «مارينز» و نيروهاى فرانسوى را هدف قرار داده بود و بسيارى از نيروهاى چند مليتى را از لبنان اخراج نمود، و همچنين عملياتى كه عليه نيروهاى اسرائيلى متجاوز برپا شد، خاندان «جميل» را تضعيف و رژيم لبنان را به فلاكت كشاند تا آنجا كه قرارداد صلح با اسرائيل خودبخود سقوط كرد چرا كه رژيم لبنان كه آن را امضاء كرده بود، خود قادر بر كنترل اوضاع در لبنان نبود.
ثالثاً: اسرائيل كه با هجوم به لبنان قصد داشت حكومت اسلامى را در نطفه خفه كند نه تنها به اين هدفش نرسيد بلكه حركت اسلامى با تشكل و انسجام بيشترى براى مقابله با اسرائيل، توان و نيرو گرفت، اضافه بر اين كه نيروهايى از پاسداران انقلاب اسلامى و مردم حزب اللهى لبنان در اين تشكّل جديد وارد شدند و حركت اسلامى را رشدى فزون از حد بخشيدند تا جائى كه دنياى استكبارى در برابر اين حركت هماهنگ و گسترده اسلامى به وحشت افتاده و سردرگم شده است و لذا بنظر ما – همانگونه كه امام مىفرمايند – در اين تهاجم اسرائيلى، الطاف خفيّهاى براى ما نهفته شده بود، چنانكه جنگ دشمن بعثى با ايران اسلامى نيز خير زيادى دربر داشت و لذا امام فرمود: «الخير فيما وقع»، ما هم مىگوئيم: «الخير فيما وقع».
رابعاً: ما توانستيم هيبت آمريكائىها را بشكنيم و به ملتمان و دنيا ثابت كنيم كه نبايد در برابر قدرت پوشالى آمريكا خاضع باشند، و آمريكايى كه گمان مىكردند، شكست نمىخورد، ثابت كرديم كه ناتوان است و شكست مىخورد و براى مؤمنين در لبنان بلكه تمام مسلمانان ثابت شد اين سخن بزرگ كه امام مىفرمايد: «آمريكا هيچ غلطى نمىتواند بكند»، و اين دستاوردى مهم بود كه توانست منافع آمريكا را در لبنان به خطر انداخته و يا به تعطيل كشاند و لبنان بحمد اللّه مقبرهاى براى مستشاران و جاسوسان آمريكائى شد كه به هيچ وجه در آن، احساس امنيت نمىكنند.
دستاورد ديگرى كه به آن رسيديم اين است كه بيشتر مردم لبنان با اختلاف گروهها و عقايدشان، به اين مطلب رسيدند كه بايد رژيم موجود در لبنان سقوط كند، و گرچه در جايگزينى آن اختلاف نظر دارند اما بر اين عقيده توافق دارند كه نظام كنونى موجود در لبنان بايد سرنگون شود، هرچند ما معتقديم كه هيچ جايگزينى جز نظام اسلامى را قبول نداريم و اميدواريم اين فرهنگ در ميان امّت مسلمان لبنان جا افتد، و حزب اللّه لبنان در اين راستا از هر تلاشى فروگذار نخواهد بود كه در كنار برنامههاى جهادگرانه و نبردهاى مسلحانه، كارهاى تبليغاتى و فرهنگى گستردهاى را انشاء اللّه انجام دهد.
در هر صورت، خداى را سپاس مىگوئيم كه حزب اللّه هرگز از خط صحيح اسلام و امام منحرف نشده و براى حفظ وحدت تلاش فراوان داشته و با وجود جنگها و فتنههاى داخلى كه توسط توطئه گران برافروخته شده، در هيچ يك از اين فتنهها دخالت نداشته و تمام توان خود را براى مبارزه اصلى با اسرائيل صرف خواهد كرد و همواره از گروههاى متخاصم مسلمان – از امل گرفته تا فلسطينيان – خواسته است كه به جنگهاى بىفايده خود پايان دهند و نيروهاى خود را براى مبارزه با اسرائيل نگهدارند.
و خداى را شكر كه توانستيم با بسيج عمومى نيروهاى مسلمان، مقاومت اسلامى خود را منحصر به مناطق مرزى با اسرائيل ننمائيم بلكه جنگ با اسرائيل را هدف تمام مسلمانان لبنان قرار دادهايم و اكنون تمام شهرها و مناطق لبنان درگير جنگى بى امان با اسرائيل هستند و مقاومت منحصر به شيعيان نيست بلكه بحمد اللّه برادران اهل سنّت نيز دوش بدوش شيعيان در اين نبرد مقدّس سهيم هستند. برنامههاى آينده – برنامههاى آينده حزب اللّه لبنان چه مىباشد؟
* اهداف ما برنامههاى آيندهمان را ترسيم مىكند:
1- نخستين برنامه ما اين است كه در تقويت بنيه نظامى مقاومت اسلامى بيفزائيم و از امكانات انسانى و تسليحاتى بيشترى برخوردار گرديم و با ساير مسلمين – غير از لبنانىها – نيز به توافق برسيم كه بنحوى در اين مقاومت اسلامى همكارى نمايند، چرا كه مهمترين آرمان ما نابودى اسرائيل است و اين مسؤوليت تمام مسلمانان جهان است، و چنين برنامهاى بىگمان نياز به تبليغات بيشتر و تمرينات نظامى افزونتر و تهيّه عِدّه و عُدّه دارد كه به اين خاطر برنامه ريزىهايى شده است.
2- تلاش براى بالا بردن سطح فرهنگ اسلامى مردم و تبليغات بىوقفه در اين راستا. ما بايد مفاهيم عاليه اسلام را به تمام مردم لبنان برسانيم و بفهمانيم و مستضعفين را دعوت به قيام و شورش عليه مستكبرين و جنايتكاران بنمائيم و دست دشمنان را قطع سازيم و رهبرى جهانى امام امّت را تثبيت كنيم.
3- نهادهاى اسلامى را در لبنان برقرار سازيم كه در آينده جايگزين نهادهاى طاغوتى و پليد رژيم كافر لبنان باشند، و اين نهادها بتوانند خدمات واقعى خود را به مسلمانان و مستضعفين لبنان ارائه نمايند.
4- همانگونه كه اطلاع داريد اكنون مشكل بزرگ اقتصادى كه توسط آمريكا و اسرائيل طرح ريزى شده گريبانگير ملت محروم لبنان گشته است تا اينكه از راه به گرسنگى كشاندن و تحت فشار اقتصادى قرار دادن مردم، آنان را از اهداف حق طلبانه خود دور ساخته و از انقلاب اسلامى ايران و رهبرى معظم آن منزجر نمايند. ما بايد اين مشكل اقتصادى، اجتماعى را با برنامهريزى دقيق، از بين ببريم كه بايد عرض كنم: در چارچوب اين آرمان، خدمات فراوانى داشتهايم كه البته سهم مهم آن را جمهورى اسلامى ايفا نموده است.
جمهورى اسلامى با يك طرح ضربتى، كمكهاى شايان تقديرى انجام داده كه تا اندازهاى وضعيت اجتماعى موجود را بهبود بخشيده است، از جمله كمكهاى ضربتى اينكه 113000 دانشآموز را روانه مدارس كرده، در حالى كه وضع مادّى آنها چنين اقتضايى را نداشت بويژه اين كه بيشتر مدارس لبنان، ملّى و خصوصى است و براى تحصيل دانشآموزان، مبالغ نسبتاً زيادى تقاضا مىكنند. و در اين راستا نيز 2500 دانشجو را روانه دانشگاههاى كشور كرده است.
امسال سرماى شديدى لبنان را فرا گرفته بود و هزينه تهيه مواد سوختى خيلى بالا بود كه از عهده خانوادههاى مستضعف خارج بود و مىتوان گفت: كمكهاى جمهورى اسلامى در اين زمينه، نياز سوختى تمام خانوادههاى مستضعف در مناطق سرد لبنان را برآورد و مواد سوختى را به رايگان در اختيار آنها قرار داد.
همين امسال سيل، مناطق زيادى از «بقاع» لبنان را فرا گرفته و ضررهاى فراوانى وارد آورده بود كه كمكهاى بىشائبه جمهورى اسلامى، ضررهاى وارده بر نيازمندان را جبران كرد. و هم اكنون برنامه كمكهاى غذايى به خانوادههاى مستضعف وجود دارد كه مواد غذايى را به يكصد و سى هزار خانواده فقير مىرساند. در هر صورت اين خدمات اقتصادى و اجتماعى جمهورى اسلامى از طريق دستگاههاى حزب اللّه لبنان و با همكارى علما و برادران اهل سنّت و ديگر خيرانديشان تحقق مىپذيرد و يكى از برنامههاى آينده ما اين است كه اوضاع اجتماعى مسلمانان را بهبود بخشيم و نيازهاى مادّى را – تا آنجا كه در توان داريم – برطرف سازيم تا اين كه بتوانند با آرامش خاطر، به نبرد اسلامى خود با دشمن صهيونيستى غاصب، ادامه دهند.
و از برنامههاى دراز مدت ما نيز اين است كه نهادهاى اقتصادى و اجتماعى جديدى پايهريزى كنيم كه مشكل بزرگ اقتصادى را برطرف و بيكارى و تورم را مرتفع و جامعه اسلامى لبنان را به مرحله خودكفايى نزديك سازد. بنابراين، در كوتاه سخن برنامههاى آينده ما عبارتند از:
1- برنامه نظامى و تصميم جدّى بر پيكار بىامان با اسرائيل متجاوز، و آنچه كه در چارچوب جنگ با اسرائيل پيش مىآيد از قبيل تمرينات نظامى و ايجاد آمادگى لازم و تهيه امكانات بشرى و تسليحاتى.
2- تبليغ اسلام از نظر مكتبى و خط فكرى و برنامه كارى و پيوند دادن امت مسلمان به رهبرى امام.
3- اهميت دادن به مسأله اقتصادى و رها ساختن جامعه مسلمان لبنانى از مشكل مصيبت بار گرسنگى، و از سويى ديگر پايه ريزى نهادها و مؤسسات جديد اقتصادى تا رسيدن به مرحله خودكفايى.
4- تلاش براى عموميت دادن به قيام اسلامى در لبنان كه تمام گروههاى مسلمان را در بر گيرد و آنان را از فتنههاى مستمرى كه بىگمان توطئه اجانب و دشمنان اسلام است، خارج سازد و به يك وحدت اسلامى برساند كه بتوانند با رهنمودهاى امام امت، در برابر مستكبرين بايستند و به آزادى و استقلال واقعى نائل آيند. – لطفاً اگر ممكن است به اختصار بفرمائيد نحوه وجود اسرائيل در لبنان كنونى چگونه است؟
* اسرائيل به دو گونه، در لبنان وجود دارد: يكى به صورت مستقيم و ديگرى غير مستقيم.
نيروهاى اسرائيل اشغالگر به طور مستقيم در منطقهاى محاذى مرزهاى لبنان – فلسطين در داخل سرزمينهاى لبنانى و به عمقهاى مختلف كه از هر منطقهاى تا منطقهاى ديگر به نام «نوار مرزى» شناخته مىشود، وجود دارد. و همچنين ارتش لبنان جنوبى با رياست انتوان لحد كه تشكيل يافته از لبنانيان مسيحى و عدد كمى از مسلمانان خودفروخته است، مىتوان به عنوان وجود غير مستقيم اسرائيل در لبنان تلقى كرد چرا كه ارتش انتوان لحد صددرصد مزدور براى اسرائيل و در خدمت صهيونيستها است. اينان بيشتر در مناطق شرقى لبنان وجود دارند و گرچه لبنانى هستند ولى جزئى از ارتش صهيونيستها به حساب مىآيند. و امّا در مناطق مسلمان نشين از وجود آشكار اسرائيل خبرى نيست جز اينكه برخى خودفروختگان وجود دارند كه به حساب اسرائيل جاسوسى مىكنند و در خدمت سازمان امنيت اسرائيل مىباشند. مشكلات حزب اللّه – مشكلات و خطرهائى كه حزب اللّه لبنان با آنها روبرو است چه مىباشد؟
* بعضى از مشكلات تاكنون حل شده ولى برخى هنوز به حال خود باقى است. مثلاً خطر انحراف سياسى در جنبش حزب اللّه لبنان به هيچ وجه وارد نيست چرا كه ارتباط و پيوند عميق و ناگسستنى با امام امت مانع از امكان پيدايش هر نوع انحرافى مىشود و اصلاً براى يك جنبش اسلامى انقلابى كه با رهنمودهاى امام مسير خود را دنبال مىكند، خطر انحراف معنى ندارد. دومين خطرى كه ممكن است جنبشها با آن مواجه شوند تفرقه و تشتت و از هم پاشيدگى است كه اين هم در مورد حزب اللّه لبنان وارد نيست زيرا اساس كار ما اطاعت از رهبرى حكيمانه امام امت است، وانگهى ايمان و اعتقاد به مبدأ و معاد و پيروى از احكام مقدسّه اسلام، بهترين ضمانت براى سلامت و وحدت و همبستگى ما مىباشد. و لذا ما از نظر مذهبى و اخلاقى در رفتارها و گفتارها و برخوردهاى اعضاى امت حزب اللّه هيچ وحشتى نداريم.
تنها خطرى كه ما با آن مواجهه هستيم، توطئههاى همه جانبه آمريكا و فرانسه و اسرائيل و مزدورانشان در منطقه است چرا كه نيروهاى استكبارى به اين نتيجه رسيدهاند كه تنها سدّ راهشان و تنها گروهى كه منافعشان را در منطقه به خطر مىاندازد، حزب اللّه است و لذا همواره كوشش مىكنند كه حزب اللّه را از جلو راه خود بردارند و آنها را متلاشى سازند. بنابراين، ما پيوسته خطر جنگ و پيكار و دفاع از خويشتن را در پيش داريم ولى آنچه ما را خرسند مىسازد اين است كه حزب اللّه با قدرت در صحنه حاضر است و حمايت مردمى از آنان مانع از هرگونه توطئهاى است كه منجر به نابودى يا متلاشى شدن آنان مىشود، هرچند در اين راه پرپيچ و خم، علما و برادران عزيزى را از دست دادهايم كه بىگمان خون آن شهيدان، جنش ما را فعّالتر و نيرومندتر ساخته و افرادمان را زيادتر و نيروهايمان را افزونتر و تصميممان را براى رسيدن به هدف جدّىتر ساخته و مىسازد.
يكى ديگر از خطرهائى كه جنبش ما را تهديد مىكند، كشيده شدن به جنگها و درگيريها و نزاعهاى داخلى است كه بحمداللّه تاكنون توفيق دخالت نكردن در اين درگيريهاى داخلى داشتهايم و ما مصمم بر آن هستيم در هيچ درگيرى و جنگى كه در چارچوب خط صحيح اسلامى نباشد، وارد نشويم و خود را آلوده نسازيم.
يكى ديگر از خطرها، جنگ اقتصادى در لبنان است كه چه اثرهاى بد و ناروائى داشته و منجر به فقر و بدبختى و حتّى فساد در بعضى از موارد شده است، در اين مورد نيز تلاش ما بر اين است كه با آن جدّى روبرو شويم و با اتكال بر خداى بزرگ و استمداد از جمهورى اسلامى ايران، در اين زمينه، موفقيتهايى داشتهايم و اميدواريم با تقديم كمكهاى اقتصادى و مادى به مستضعفين و بيچارگان، بر اين مشكل بزرگ نيز فائق آئيم. توقّع از حزب اللّه ايران – در ضمن مصاحبه، فرموديد: حزب اللّه لبنان خود را جزئى تفكيكناپذير از حزب اللّه ايران مىداند، شما چه انتظارى از حزب اللّه ايران داريد؟
* حزب اللّه ايران تجربه بزرگ انقلاب اسلامى را به مسلمين جهان آموخت و حزب اللّه لبنان نيروى ايمان و معنويتش را از دست آوردها و پيروزيهاى درخشان حزب اللّه ايران فرا مىگيرد و از سوئى ديگر امروز رهبرى جهان اسلام بدست انقلاب اسلامى ايران است و در نتيجه حزب اللّه لبنان انتظار دارد كه انقلاب اسلامى از عهده اين رهبرى بزرگ به خوبى برآيد و در حقيقت بايد گفت: خداى تبارك و تعالى ملّت مسلمان ايران را برگزيد كه الگويى براى حزب اللّه واقعى باشد و مستضعفين جهان را راهنمائى كنند همانگونه كه ياران پيامبر بزرگ اسلام صلى اللّه عليه و آله را براى تبليغ اسلام در جهان و رهبرى مستضعفين آن زمان برگزيد و از اين روى بايد فداكارىها و ايثارها و فعاليتها در اين راستا بيشتر شود و صبر و تحمّل و بردبارى در راه انجام اين وظيفه سنگين الهى افزونتر گردد و آنچه مسلمانان لبنان انتظار دارند اين است كه جنگ با صدام كافر به مرحله جدّىترى برسد تا بزودى اين عنصر فاسد و رژيم منحطش از بين بروند زيرا سقوط صدام، بمعناى سقوط رژيمهاى دست نشانده در منطقه است و آنجا است كه نوبت به جنگ با اسرائيل غاصب مىرسد و مسلمانان جهان از تمام سرزمينهاى اسلامى بپا مىخيزند و تحت رهبرى امام آخرين ضربت را بر پيكر اسرائيل جنايتكار وارد مىآورند انشاء اللّه و قدس آزاد مىگردد. پس انتظار ما اين است كه جديت و تلاش بيشتر براى به سقوط كشاندن رژيم صدام پليد بعمل آيد تا اين كه پيروزى حقيقى در خاورميانه بدست آيد ان شاء اللّه.
پاورقي ها:
سخنان معصومين
نشانههاى نفاق
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله:
«مَن كانَ لَهُ وَ جهانِ فى الدُّنيا كانَ لَهُ لِسانانِ مِن نارٍ يَومَ القِيامَة» (جامع السعادات، ج 2، ص 319)
كسى كه در دنيا دوچهره باشد روز قيامت 2 زبان از آتش خواهد داشت.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«لِلمُنافِقِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: اِذا حَدَثَ كَذِبَ وَ اِذا وَعَدَ خَلَف وَ اِذا ائتَمَنَ خانَ» (نورالثقلين، ج 2، ص 246)
منافق سه علامت دارد: وقتى حرف مىزند دروغ مىگويد، وقتى وعده داد تخلف مىكند و آنگاه كه امانتى پيش او قرار گرفت خيانت مىكند.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اِنّى لا اَخافُ عَلى اُمَّتى مُؤمِناً وَ لامُشرِكاً اَمّا المُؤمِن فَيَمنَعُهُ اللّهُ بِايمانِهِ وَ اَمّا المُشرِكُ فَيُخزيهِ اللّهُ بِشِركِه وَلكِنّى اَخافُ عَلَيكُم كلَّ مُنافِقٍ عالِمِ اللِّسان يَقُولُ ما تَعرِفُونَ وَ يَفعلُ ما تُنكِرُون »
(سفينة البحار، ج 2، ص 606)
من براى امت خود نه از مؤمن مىترسم و نه از مشرك زيرا مؤمن بر اثر ايمانى كه دارد كارى به كار برادر دينى ندارد مشرك را هم خدا به خاطر شركش سرنگون مىسازد. من براى شما فقط از منافقها مىترسم. منافقى كه آگاه است. با زبان مطلبى را مىگويد كه شما مىدانيد و عمل مىكند آنچه را شما منكر آن هستيد.
امام على عليه السلام:
«…وَلكِنّى اَخافُ عَلَيكُم كُلَّ مُنافِقِ الجَنانِ، عالِم اللِّسانِ.»
(نهج البلاغه، نامه 28)
من براى شما از منافقان قلبى كه به زبان شما آگاهند وحشت دارم.
امام على عليهالسلام:
«اُوصيكُم بِتَقوى اللّهِ وَ اُحَذَّرِكُم اَهلَ النِّفاقِ فَاِنَّهُم الضّالُونَ المُضِّلُون» (سفينة البحار، ج 2، ص 606)
شما را به پرهيزكارى سفارش مىكنم و پرهيز مىدهم از منافقين، زيرا اينان گمراه شده و گمراه كنندهاند.
امام على عليه السلام:
«لَو عَلِمَ النّاسُ اِنَّهُ مُنافِقٌ كاذِبٌ لَم يَقبَلُوا مِنهُ وَ لَم يُصَدِّقُوا قَولَه» (نهج البلاغه، خطبه 210)
اگر بدانند كه كسى منافق و دروغگو است حرف او را قبول نمىكنند و گفتهاش را نمىپذيرند.
امام على عليه السلام:
«اِنَّ المُنافِقينَ كانُوا يَذكُرُونَ اللّهَ عَلانِيَةً وَ لايَذكُرُونَه فِى السِّر»
(نورالثقلين، ج 4، ص 73)
منافقين با خدا در حضور مردم حرف مىزند اما در پنهانى بيادش نيستند.
امام حسين عليه السلام:
«اِيّاكَ وَ ما تَعتَذِرُ مِنهُ فَاِنَّ المُؤمِنَ لايَسىء وَ لا يَعتَذُر وَ المُنافِقُ كُلُّ يَومٍ يَسىء وَ يَعتَذِر» (تحف العقول، ص 179)
از كارى كه بعد از آن عذرخواهى كنى بپرهيز، زيرا مؤمن نه اشتباه مىكند و نه عذر مىخواهد و منافق هر روز كار بد مىكند و عذر مىخواهد.
امام باقر عليه السلام:
«بِئسَ العَبدُ عَبداً يَكُونُ ذاوَجهَينِ وَ ذالِسانَينِ يَطوى اَخاهُ شاهِداً وَ يَأكُلُهُ غائِباً اِن اُعطِىَ حَسَدَهُ وَ اِن أبتُلِى خَذَلَهُ.»
(ارشاد القلوب، ص 178 و عقاب الاعمال، ص 319)
دو چهرهها و دوزبانهها افراد بدى هستند: در حضور انسان از او تعريف مىكنند و پشت سرش از او غيبت مىنمايند. اگر به آنها كمك شود حسادت مىورزند و اگر گرفتار شد او را ترك مىكنند.
امام صادق عليه السلام:
«اَربَعُ عَلاماتٍ لِلنِّفاقِ: قَساوَةُ القَلبِ وَجُمُود العَينِ و الاِصرارُ عَلى الذّنب وَ الحِرصُ عَلى الدُّنيا.» (سفينة البحار، ج 2، ص 605)
نفاق 4 علامت دارد، قساوت قلب، خشكى چشم، تكرار گناه و حرص به دنيا داشتن.
پاورقي ها:
دانستنيهايى از قرآن
شب زنده داران
«كانوا قليلا من الليل ما يهجعون و بالاسحار هم يستغفرون»
(سوره ذاريات، آيه 17)
تقواپيشگان تنها اندكى از شب را مى آرميدند و سحرگاهان آنان به استغفار مشغول بودند و در اموال و دارائيشان براى سائلان و بينوايان حقى قائل بودند.
هجوع: هجوع در زبان عرب به معناى خواب كم است. و با اينكه خود هجوع به معناى خواب اندك است آيه تأكيد دارد بر اينكه اندكى از شب را مى خوابيدند وانگهى حرف ” ما ” نيز زياده بر تأكيد و مبالغه است. به هر حال اين آيه شاهد است بر اينكه مؤمنان با تقوا بسيار كم مى خوابند و بيشتر ساعتهاى شب را به استغفار و ذكر خدا مى گذرانند.
البته در روايتى از امام صادق عليه السلام آمده است كه راوى از تفسير اين آيه مى پرسد. حضرت مى فرمايد: «كانوا أقل الليالى تفوتهم لا يقومون فيها» و بنابراين حديث ألف و لام الليل براى استغراق است. يعنى قليلى از افراد شب نه از اجزاء شب. و به عبارت روشنتر: كمى از شبها مى شد كه آنان به عبادت و نماز نمى گذراندند و بيشتر شبها براى نماز شب برخاسته و به عبادت سپرى مىكردند.
در تفسير مجمع البيان گويد: ” معناه قلّ ليلة تمرّ بهم الّا صلّوا فيها ” و اين تأييد همان روايتى است كه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه كمتر شبى بر آنها مى گذشت و به نماز و عبادت نمى گذراندند.
در كتاب تهذيب الاحكام از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود: «كان القوم ينامون و لكن كلما انقلب أحدهم قال: الحمد لله و لا اله الا الله و الله أكبر » در اين روايت مطلب به طور ديگرى وارد شده كه آنان نيز مى خوابند ولى هرگاه به سوئى مى غلطيدند وحركت مى كردند ذكرى از اذكار خدا را بر زبان جارى مى كردند يا لا اله الا الله و يا الحمد لله و يا الله اكبر مى گفتند.
و معناى روايت اين است كه حتى اگر وقت زيادى را به خواب مىگذراندند ولى هرگاه در اثناى خواب بيدار مى شدند هرچند بين خواب و بيدارى بودند از ذكر خدا غفلت نمى كردند و به هر وسيلهاى به ياد خدا بودند. و همه اينها تأكيد بر اين است كه حتى اگر ساعتهاى بيشترى از شب را به خواب برويم بايد همواره به ياد خدا باشيم و هرگاه چشممان باز شد و بيدار شديم ، به نحوى خدا را ياد كنيم و ذكر بگوئيم.
آيه دوم شرح آيه قبل است يعنى علت خوابيدن كم و استراحت بسيار اندك مؤمنان را بيان مى كند. و أما اينكه مى فرمايد و در هنگام سحر و اواخر شب استغفار مىكنند، به اين معنا نيست كه ساعتهاى طولانى شب را تنها با استغفار به سر مىبرند بلكه دال است بر اينكه شب را به عبادت و ذكر و استغفار و تسبيح و نماز مىگذرانند. و ممكن است به خاطر اينكه تأكيد شده است در روايات كه در نماز وتر هفتاد مرتبه استغفار كنند، به اين خاطر استغفار را مقدم بر ديگر اذكار آورده است و شايد هم اهميت استغفار را مى خواهد بيان كند زيرا مهم ترين حاجت انسان مؤمن اين است كه خداوند او را بيامرزد و از گناهانش بگذرد. و براى رسيدن به آن استغفار لازم است حال چه با ذكر استغفار باشد و چه با استغفار عملى كه از استغفار لفظى مهم تر است. و شايد معناى استغفار كردنشان در سحرگاهان اين باشد كه چون آغاز وقت سحر مى شد استغفار مى كردند تو گوئى تمام شب را به گناه سر برده اند و اكنون كه سحرگاهان شده با تمام خضوع در برابر ذو الجلال استغفار كنان دست را به سوى آسمان بلند كرده و او را مى خوانند و مىخواهند كه از گناهانشان درگذرد. و اينكه خداوند آنان را استغفاركنندگان مىداند دليل بر اين است كه استغفار شايسته اين مؤمنان خداجوى است كه براى كارهاى نيك و اعمال صالح خود هيچ ارزشى قائل نباشند و لذا هر شب به هنگام سحر استغفار گويند نه آنان كه گناه مى كنند و بر گناهشان اصرار مى ورزند. و اگر اجابتى هم باشد آنان را در بر گيرد نه اينان را.
برخى از مفسران بر اين باورند كه چون نماز خود طلب مغفرت است از خداىسبحان،پس استغفار كردن همان نماز به جاى آوردن است و اين جانب بر آنم كه هر عمل نيكى و هر ذكر خدائى خود به نحوى استغفار و طلب آمرزش از خدا است و لذا استغفار عام است كه همه اعمال نيك و همه اذكار را در بر گيرد.
در روايتى آمده است كه ضرار، كه خود از اصحاب باوفاى امير المؤمنين عليه السلام است، بر معاويه وارد شد. معاويه از او خواست كه آنچه در باره على عليه السلام مى داند بيان كند، ضرار از او خواست او را از جواب معاف كند ولى معاويه اصرار كرد و او ناچار زبان گشود و سخن گفت كه: ” هان اى معاويه، آگاه باش كه من با دو ديده ام او را نيمه شبى يافتم كه به مسجد آمده و در محراب مسجد ايستاده و مى ناليد و زار زار مى گريست تو گوئى كه چون مارگزيده اى از ناله مى گريد و همگام با گريستن دست در محاسن خود داشته مى فرمود: ” يا دنيا غرّى غيرى… قد طلقتك ثلاثا لا رجعة فيها ” اى دنيا ديگرى را فريب ده كه من تو را سه طلاقه كرده ام و هرگز بازگشتى به سوى تو نخواهم داشت. و بعد از آن فرمود: «فيعشك قصير و خطرك يسير و أملك حقير آه من قلة الزاد و طول الطريق و بعد السفر و عظيم المورد» اى دنيا زندگى تو بسيار كوتاه است و اهميتت اندك و آرزويت بى ارزش. آه آه از كمى توشه راه درازى راه و دورى منزل و بزرگى آن منزلگاه آخرين.
ارشاد ديلمى روايت كرده كه خداوند به حضرت داود خطاب كرد: «يا داود عليك بالاستغفار فى دلج الليل بالاسحار» اى داود بر تو باد به استغفار در تاريكى شب هنگام سحر.
و در كافى شريف روايت شده كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: «خير وقت دعوتم الله فيه الاسحار و تلا الآية فى قول يعقوب سوف أستغفر لكم و قال أخرهم الى السحر» بهترين وقت استغفار سحرگاهان است، در آن وقت خدا را بخوانيد. سپس حضرت آيه اى را تلاوت فرمود كه مربوط به حضرت يعقوب است آنگاه كه به فرزندانش وعده داد كه براى آنان استغفار كند، پيامبر فرمود كه حضرت يعقوب اين استغفار را تأخير انداخت تا وقت سحر.
از امام باقر عليه السلام روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: منادى ندا كند در وقت سحر: آيا در اين هنگام كسى هست كه خدا را بخواند تا او را اجابت كنم. آيا استغفار كننده اى هست كه او را بيامرزم آيا خواهان حاجتى هست كه حاجتش را برآورم.
در روايت آمده كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند: كيف الاستغفار؟ فرمود: بگوئيد: «اللهم اغفر لنا و ارحمنا و تب علينا انّك أنت التواب الرحيم» خدايا ما را بيامرز و در پناه رحمت گسترده ات قرار ده زيرا تو بسيار مهربان و تواب و بخشاينده اى.
به هر حال از اين روايات چنين بر مى آيد كه بهترين وقت براى استغفار و طلب آمرزش از خدا سحر است زيرا در آن هنگام مردم در خواب راحت به سر مىبرند و در آسايش تمام در بستر خواب آرميده اند و چه خوش باشد كه بنده صالحى از خواب راحت برخيزد و با استغفار دست دعا و نيايش را به سوى حضرت ذو الجلال بلند كند و خدا را با تمام وجود بخواند تا آنكه خدايش او را بيامرزد و دعايش را اجابت كند و چه لذتى بالاتر از نيايش در سحرگاهان. خدايا ما را از شب زنده داران استغفار كننده قرار ده.
آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
كوچك همه شما
تازه به تبليغات لشكر عاشورا آمده بودم كه مأموريت پيدا كردم از اهواز وسايل نقاشى تهيه كنم. بعد خواستم برگردم ولى براى هر ماشينى دست بلند مىكردم، نگه نمىداشت تا آن كه پيكانى ايستاد، راننده لباس بسيجى به تن داشت و خوش مشرب بود. تا رسيدن به پادگان كلى صحبت كرديم. راننده، بسيجى با حالى بود. در بين راه چند لطيفه هم برايش تعريف كردم و كلى خنديديم. از رفتارش خيلى خوشم آمد و تصميم گرفتم دوستى مان ادامه پيدا كند.
بعد از چند روز مجدداً او را در حال وضو گرفتن ديدم. با هم صحبت كرديم. يك روز از كنار ساختمان ستاد مىگذشتم كه او را ديدم كه كاغذ پارهها و آشغالها را از اطراف ساختمان جمع مىكرد. از پشت به شانهاش زده، گفتم: پدر آمرزيده، مگر عقل ندارى؟! مگر اينجا نيروى خدماتى نيست؟! تو چرا اين كارها را مىكنى؟! برو دنبال رانندگى خودت… فكر نمىكردم اين قدر خام باشى.
تبسمى كرد و گفت: مگر ما با نيروهاى خدماتى چه فرقى داريم؟ آنها بسيجى هستند ما هم بسيجى هستيم. بيا تو هم كمك كن آشغالها را جمع كنيم.
گفتم: ول كن بابا. بيا برويم اتاق ما يك استكان چاى بخوريم و با هم گپ بزنيم.
گفت: حالا وقت مناسبى نيست، بعداً مزاحمتان مىشوم.
وقتى مىخواستم از او خدا حافظى كنم، پرسيدم: من خودم را در اولين ديدار به شما معرفى كردم ولى هنوز اسم شما را نمىدانم.
با تبسم گفت: اسم من به چه درد تو مىخورد؟ من كوچك همه شما هستم.
يك روز جلسهاى در ستاد بود كه جمعى از فرماندهان سپاه زنجان هم بودند. به ستاد كه رسيدم، دوستم را ديدم كه كنار در اتاق فرماندهى ايستاده بود، جلو رفتم و گفتم: پسر تو اين جا چه كار مىكنى؟ مثل اين كه تو هم با بزرگها نشست و برخاست مىكنى؟
يكى از پشت پيراهنم را كشيد برگشتم، او حميد احدى بود.(1) پيراهنم را از دستش كشيده، گفتم: حالا وقت شوخى نيست حميد! دوستم تعارف مىكرد داخل برويم، ولى باز حميد با پيراهنم ور مىرفت. گفتم: حميد چرا اين جورى مىكنى؟
حميد مرا گوشهاى كشاند و گفت: حسن، خيلى بداست! بيا اين طرف، چرا اين طورى مىكنى؟ گفتم مگر چه كار مىكنم؟ من با اين بسيجى از روزى كه به لشكر آمدهام، دوست هستم و مىخواهم بدانم اينجا چه كار مىكند.
او گفت: حسن، مگر او را نمىشناسى؟ اسمش را نمىدانى؟ گفتم: خوب نه، ولى مدتهاست با هم دوست هستيم.
حميد گفت: او فرمانده لشكر عاشوراست. تو چه طور او را نمىشناسى؟! خشكم زد.(2) منت خدا
برادر على ابراهيمى خاكباز در تاريخ 3/3/47 در قم متولد شد و در تاريخ 18/1/66 در منطقه پاسگاه زيد جام شهادت سركشيد. وى چونان جمعى از پاكباختگان كوى دوست از عروج خويشتن آگاهى داشت. او در وصيتنامه به اين حقيقت اشاره كرده، گويد:«حمد و سپاس رب عالميان كه باب جهاد را به روى من گشود و من لياقت شركت در اين جهاد را پيدا كردم. و خداوند در اين جهاد بر من منت نهاد و توانستم به شهادت برسم و ان شاءالله كه مورد قبول وى خواهد شد.»(3) وصيتنامه جانسوز
شهيد سيد مهدى حسينى يكى ديگر از فرهيختگانى بود كه از شهادت خويش اطلاع داشت اين حقيقت از قسمتهايى از وصيتنامه او قابل درك است.
او در جايى از وصيتنامه خطاب به همسرش مىگويد: همسرم، دلم نمىخواست در چنين ايام و سنينى شما را رها مىكردم و تنهايتان مىگذاشتم، اما دست روزگار، ما را از هم جدا كرد. جدايى اى كه به اين زوديها بازگشت ندارد. همسرم، حال ديگر بعد از شهادتم تو را همسر شهيد مىنامند. تا كنون همسر يك پاسدار بودى و ليكن از حالا ديگر همسر شهيد هستى. همسرم پس از شهادتم به وصايايم عمل كن. همسرم، در تربيت فرزندانم بكوش و به آنان بياموز كه پدرتان شهيد شده، خونش را فقط به صرف دفاع از اسلام ريخته و بدن پدرتان به خاطر حمايت از رهبر، تكه تكه شده.
سيد مهدى در قسمتى ديگر از وصيتنامه خطاب به فرزندش كميل گويد: پسرم هرگز مادرت را تنها نگذار. چون قلب مادرت از شهادت و فراق پدرت سوخته شده است.(4) نوع جديدى از اسلحه
عمليات والفجر هشت بود. به يكى از بچههاى بسيجى اسلحه تحويل نمىدادند. بعداً معلوم شد موجى است. مىترسيدند جان خود و ديگران را به خطر بيندازد. گذشت تا يك شب كه خبر آوردند از سنگر زده بيرون و در بين راه اگزوز ماشينى پيدا كرده و آن را مثل اسلحه گرفته و رفته جلو. چند نفر عراقى او را ديدهاند و به خيال اينكه اسلحه جديد است، خودشان را باخته و تسليم شدهاند.يك مرتبه بچهها مىبينند او چند نفر را انداخته جلو و به طرف مقر مىآيد. قضيه را كه از اسرا مىپرسند، مىگويند: ما فكر كرديم اين نوع جديدى از اسلحه است.(5) راه سريع خواباندن نىها
در منطقه عملياتى والفجر 8 نى زارهاى زيادى بود. در ميان نىزارها سكوهاى مخصوصى براى تانكها ساخته شده بود كه بتوانند از همانجا سنگرهاى دشمن را هدف بگيرند. تنها مانع، نىزارها بودند. بالاخره قرار شد نىها را بخوابانند. در اين كار برادر، گرامى و مغفورى (آن دو بعداً به شهادت رسيدند) كمك مىكردند. البته چون خواباندن نىها با دست يا پا زمان زيادى لازم داشت، برادر، گرامى براى سرعت در عمل، خودش را روى نىها پرتاب مىكرد. برادر مغفورى هم همين شيوه را انتخاب كرد. گرچه نىها بدنهاى شريف آنها را زخمى مىكرد ولى معتقد بودند با اين روش به هدف زودتر مىرسيم.(6) عظمت روح شهيد كلهر
شهيد يدالله كلهر در عمليات خيبر بدون اسلحه براى شناسايى جزيره مجنون با موتور رفت. پس از مدتى پيشروى، ناگهان خود را مقابل خاكريز دشمن ديد. در حالى كه تك تيراندازها و تيربارچى او را هدف گرفته بودند، با كمال خونسردى پايين آمد. كمى به نيروهاى بعثى خيره شد و با حالت تحكّم و اشاره دست به آنها فهماند كه از خاكريز پايين بيايند. تيربارچى در حالى كه پشت تيربار مسلح نشسته بود، با ترس و لرز دستهايش را پشت سرش گذاشت و پايين آمد. بقيه نيروها نيز به رديف راه افتادند و به طرف شهيد كلهر كه جثهاى درشت و هيكلى با ابهت داشت، رفتند. او آنها را به اسارت گرفت و به طرف نيروهاى خودى آورد.(7) پيكر مثله شده
دشمنان از خدا بى خبر پيكر پاك غلام حسين زينى وند را تكه تكه كرده بودند. گوش هايش را بريده بودند تا از دست كثيف سردمداران خود يعنى دشمنان قرآن و ولايت جايزه بگيرند. وقتى پدر، پيكر پسر را غسل مىداد، شكاف ايجاد شده بر اثر گلولهها را با پنبه پر مىكرد و خم به ابرو نمىآورد.(8) جنايت كاران عراقى
يكى از صحنههايى كه اسرا را بشدت تحت تأثير قرار داد، رويدادى بود كه در اردوگاه 11 تكريت رخ داد. جنايت كاران عراقى بعد از به صف كردن اسرا، يكى از نوجوانان بسيجى را كه 15 سال بيشتر نداشت و سروصورتش خونى بود، به محوطه اردوگاه آوردند و آب جوش روى پيكر مطهرش ريختند و او را روى خرده شيشه و نمك غلتاندند و آن قدر او را با اين رفتار شكنجه كردند كه به لقاءالله رسيد. سفاكان عراقى سپس او را روى سيم خاردار انداختند و بدن مقدسش را به گلوله بستند تا وانمود كنند در هنگام فرار كشته شده است.(9) چرا نمىآيى؟
در كربلاى يك، على رضا داورزنى به شهادت رسيد. بعد از مدتى محمدرضا داورزنى را در مسجد محل ديده، پرسيدم: شهادت على رضا چه تأثيرى روى شما گذاشت؟
گفت: هيچ تأثيرى بر من نگذاشت.
زمان عمليات كربلاى پنج بود. محمد رضا شب قبل از حركت به من گفت: حاج على يادت است از تأثير شهادت على رضا پرسش كردى؟
گفتم: بله.
گفت: الآن دلم براى على رضا تنگ شده است. ديشب او را در خواب ديدم كه مرا در آغوش گرفته بود و مىفشرد. مىگفت: محمد رضا، چرا نمىآيى برويم فوتبال بازى كنيم؟ برو ساكت را بردار و بيا برويم كه مىخواهيم فوتبال بازى كنيم.
محمدرضا اين جملات را كه مىگفت، گريه مىكرد. بچههاى داخل سنگر هم گريه مىكردند و منقلب شده بودند. دو، سه روز بعد محمدرضا به على رضا پيوست.(10) همچون حضرت يوسف (ع)
كسانى كه در طول تاريخ در دام شياطين انسى قرار گرفتند و از آن به مدد الهى نجات پيدا كردند، از اولياء خداوند به شمار مىآيند. در دوران هست ساله دفاع مقدس هم نمونه هايى از اين اولياء الله سراغ داريم. در اينجا به يكى از آنها اشاره مىكنيم: قرار بود قرارگاه رمضان در سال 65 در منطقه كلانشين عملياتى را انجام دهد. براى اين منظور مىبايست منطقه مورد شناسايى قرار گيرد. اين مأموريت به عهده دو تن از برادران عزيز صورت گرفت. اين دو بزرگوار با لباسهاى مبدّل وارد مناطق تحت نفوذ دشمن شدند. وقتى به دست دمكراتها افتادند، خود را از نيروهاى مجاهدين خلق معرفى كردند و آزاد گشتند. و وقتى توسط مجاهدين به اصطلاح خلق اسير شدند، خود را از اعضاى دمكرات معرفى كردند. و طى دو شبانه روز اكثر پايگاههاى دشمن را شناسايى كردند. اما وقتى خواستند مراجعت كنند، توسط عشاير طرف دار صدام دستگير شدند. و چون مشكوك به نظر مىرسيدند، شكنجه گشتند. در عين حال براى آن كه يقين كنند آن دو به اصطلاح آنها پاسداران خمينى هستند يا نه چهار زن را در اختيارشان قرار دادند. يكى از دو نفر كه نامش اباذر بود، به عشاير عراقى گفت: چرا ما را مىزنيد و آن گاه اين گونه مورد پذيرايى قرار مىدهيد؟!
او در دنباله گفت: آن دو زن زيبارو را به من بدهيد آن دو زن ديگر را كه قيافه مناسبى ندارند، به دوستم. و امشب ما با اينها باشيم كافى است.
عشاير عراقى وقتى برخورد او را اين گونه ديدند، گفتند: اينها راست مىگويند كه پاسدار خمينى نيستند، آنگاه زنها را برگرداندند و به آن دو نفر گفتند: ببخشيد، ما مىخواستيم شما را امتحان كنيم.
بدين ترتيب آنها هم از دام آن چهار شيطان انسى رهايى پيدا كردند و به حضرت يوسف (ع) اقتدا نمودند و هم از دست عشاير طرفدار صدام و اطلاعات بسيار با ارزشى در اختيار نيروهاى سپاه و ارتش قرار دادند.(11) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. حميد كه از فرماندهان گردانهاى لشكر 31 بود، در بدر به آسمان پر كشيد. 2. راوى :حسن فرخانى، رك :خداحافظ سردار، ص78-74. 3. رك :معماى حضور، ص18. 4. قسمتهايى از وصيتنامه آن شهيد، رك: يانثارات الحسين(ع)، ش 238، ص 11 5. فرهنگ جبهه، مشاهدات،ج 6، ص33 و 34. 6. راوى: سردار رحيمى، ر.ك: از عراق تا عراق، ص77. 7. راوى: امير سرتيپ دوم دربندى، ر.ك: با راويان نور، دفتر 3، ص158. 8. ر.ك: روايت عشق (خاطرات مرتبط با شهداى ايلام)، دفتردوم، ص153. 9. ر.ك: قدس، 26 مرداد 85، ص14. 10. راوى: حاج على جهانى، ر.ك: گامى به آسمان، ص 14و 15. 11. راوى: سبزعلى حيدرى، ر.ك:خاطرات و خطرات، ص 473-472 (با تصرف).
جويبار جاويد
(بررسىهايى درباره سبك و ابتكارات علامه طباطبايى در الميزان) مقدمه
24 آبان ماه، سالروز رحلت مفسّر گرانمايه و فيلسوف جهان تشيع، استاد علامه سيد محمد طباطبايى مىباشد، نوشتار حاضر كه در خصوص شيوههاى تفسيرى ايشان مىباشد، بدين مناسبت تدوين و تهيه گرديد كه اميد است مورد توجه علاقهمندان قرار گيرد. مفسرى گرانمايه و تفسيرى بلندپايه
مفسر عاليقدر، علامه طباطبايى، در زمره حكيمان وارستهاى است كه انوار الهى بر وجودش تابيدن گرفت و وى را به مقامات بالاى معنوى و علمى رساند و به فرزانهاى برجسته مبدّل كرد. او اسوه فضيلت و بحرى سرشار از معارف و عرفان اسلامى بود. وى اين مراتب و كمالات را بهسادگى بهدست نياورد و در راه اعتلاى حق، تزكيه درون، صفاى باطن و زُهد، با اخلاصى كمنظير و صداقتى خاص گام برداشت و با چنين ويژگىهاى پسنديده و توانايىهاى علمى و كوششهاى فكرى، به ساحل قرآن و عترت رسيد و به تبيين كلام وحى پرداخت.
با قرآن، معارف ملكوتى را درك كرد و با استناد به آيات اين كتاب جاويد و برهان رسالت رسول اكرم(ص) به تشريح مباحث اعتقادى و كلامى دست زد و به بركت اين توانمندى كوشيد تا افكار را بيدار كند، انديشهها را غنا بخشد و با نورى قرآنى درميان آحاد جامعه پرتوافشانى كند.
در تشريح نكتههاى تفسيرى و روايى، شرح صدر داشت و بر اين باور بود كه علوم و دانستههاى بشرى نبايد چون بارى بر دوش ذهن حمل شود و سپس آدمى آنها را بر كلام خداوند و سخن معصوم تحميل كند و درواقع دانشهاى گوناگون بايد اين زمينه را بهوجود آورد تا تشنگان حقايق ناب با آمادگى افزونترى به خدمت قرآن بروند و از اين اقيانوس مقدس و بىانتها جرعههايى جانبخش بنوشند.(1)
علامه طباطبايى دربرابر مسائلى كه بر اجتماع مىگذشت، احساس مسئوليت كرد و با شناخت موقعيت حساس و درك مقتضيات زمان، تكليف خويش را بهخوبى فهميد و با تحمل رنجى مداوم تصميم گرفت احتياجات واقعى و اساسى نسل جوان را برآورده سازد و از اين جهت در زمانىكه تدريس فقه و اصول، مهم تلقى مىشد و زمينهساز اشتهار اجتماعى و تحكيم موقعيت علمى بود، تمامى توان خود را بهكار گرفت تا به تكليف خويش عمل كند و به موضوعات قرآنى با سبكى ابتكارى و شيوهاى جالب و جاذب رويكرد داد. (2)
ايشان در اين باره مىنويسد:
هنگامىكه از تبريز به قم آمدم، مطالعهاى در نيازهاى جامعه اسلامى و وضع حوزه علميه قم كردم و پس از سنجيدن آن به اين نتيجه رسيدم كه اين حوزه، نياز شديدى به تفسير قرآن دارد تا مفاهيم والاى اصيلترين متن اسلامى و عظيمترين امانت الهى را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند.(3)
انگيزه ديگر علامه اين بود كه در دهههاى اخير تفاسيرى نوشته مىشد كه مؤلفان آنها دربرابر تهاجم فرهنگى غرب، سعى مىكردند به جامعه چنين القا كنند كه هدف اصلى قرآن تربيت انسانها است. شيخ محمّد عبده كه تفسيرالمنار را نگاشت و سيّد قطب كه تفسير فى ظلالالقرآن را نوشت، به جنبههاى اجتماعى و تربيتى قرآن پرداختند. اگرچه اين آثار داراى نكات آموزندهاى بودند، دو اشكال داشتند: نخست اينكه صرفاً به يكى از ابعاد قرآن روى آورده بودند، دوم اين كه ديدگاهشان از سرچشمههاى حكمت اهلبيت(ع) بىبهره بود. افرادى چون “طنطاوى” هم صرفاً به جنبههاى علمى قرآن توجه كرده بودند. علامه از اين وضع احساس نگرانى كرد و ديدگاه اين مفسران را تصحيح، و تشخيصهاى اشتباه آنان را روشن ساخت. مؤلف گرانمايه تفسير الميزان از جايگاه رفيع مفسّرى محقق و حكيمى سترگ با اشراف به ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى، اثرى ماندگار پديد آورده است كه جامع و ناظر بر همه آن چيزى است كه در عرصه تفكر زمان مىگذشته است. به ديگر سخن، الميزان از تحولاتى كه در آن عصر رخ داده، بهره گرفته و براساس واقعيتها و نيازها و در راستاى پاسخگويى به مشكلات جوامع اسلامى پديد آمده است.
مؤلف اين اثر گرانسنگ چون ديدهبانى بصير و بافراست تمامى حركتهاى فكرى و فرهنگى را در اين عرصه زير ذرّهبين پژوهشهاى پُرمايه خود قرار داد و با استفاده از نور قرآن و فرهنگ عترت، اجتماع را با كتابى آشنا ساخت كه ضمن آنكه قداست معنوى دارد، مىتواند راهنماى بشريت هم باشد و نيز منبعى عظيم براى كاوشگران معارف الهى قلمداد شود.
علامه، افزون بر تبيين آيات و تفسير ظاهر قرآن، غموض و ابهامهايى را كه در فهم آيات مطرح است، در قالب بحثهاى مستقلى مطرح كرد و با تكيه بر كلام وحى، صدها معضل اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى را گشود و بنبستهاى موجود در اين زمينهها را برطرف ساخت.(4)
اين ژرفكاوى، وسعتنظر و مقاصد هوشمندانه، در تفسير الميزان با حالاتى چون تزكيه و فضايل اخلاقى مؤلفش در همآميخت و اثرى پديد آورد كه بىگمان در سير تفسيرنگارى نظير ندارد. آن مفسر عالىمقام از چنان روح و معنويت باصفايى برخوردار بود كه وقتى به آيات رحمت، غضب و توبه برمىخورد، دگرگون مىشد و سرشك از ديدگان مىباريد.
استاد سيّدمحمّدباقر موسوى همدانى مىگويد:
در يكى از روزهاى سرد زمستانى كه زير كرسى نشسته بوديم و من تفسير فارسى را مىخواندم و ايشان متن عربى را، وقتى بحث به آمرزش گناهان و رحمت پروردگار متعال رسيد، تأثرشان بهحدّى رسيد كه نتوانستند به گريه بدون صدا اكتفا كنند و با صداى بلند مىگريستند.(5)
اين ويژگىها از صداقت، پاكى نفس و اخلاص مؤلف الميزان حكايت دارد و همين خصال پديدآورنده اثر مزبور موجب شد تفسير الميزان درميان تفاسير ديگر برجسته و ممتاز شود.
علامه طباطبايى با تأليف اين كتاب، درس تفسير الميزان را كه قبلاً در حوزهها سابقه نداشت، متداول ساخت. چنين طرحى با آن مايههاى والاى علمى، از سوى دانشمندى مهذب، مخالفت گروهى تنگنظر تُنُكمايه را كه دچار انجماد فكرى بودند و هرگونه تحول و ابتكارى را برنمىتابيدند، برانگيخت و حتى كتابى تحت عنوان حولالميزان عليه تفسيرالميزان نوشتند و بهقدرى اين ابرهاى تيره و تار و غبار غوغاگران براى خورشيد فروزانى چون علامه طباطبايى، مانع و مشكل ايجاد كرد و بهحدى فضاى فكرى آشفته و پريشان شد كه وى ناگزير شد از برخى مراجع تقليد براى تفسير مذكور تقريظ بگيرد تا از اين رهگذر بتواند آتش ناگوارى را كه رشكورزان برافروخته بودند، خاموش سازد.(6)
شايان ذكر است هنگامىكه علامه در تبريز بهسر مىبرد، تفسيرى از آغاز تا سوره مباركه اعراف بر قرآن كريم نوشت كه مختصر بود و از روى همان، تفسير را تدريس مىكرد.
ولى بعداً تفسير الميزان را به سبك نوين نگاشت. شروع اين حركت بزرگ در سال 1374ه.ق. و خاتمه آن در شب قدر بيست و سوم رمضانالمبارك سال 1392ه . ق. انجام شده وى ضمن نگارش، برخى مفاهيم و مضامين آن را به طلاب تدريس مىكرد.(7)
اقدام خالصانه و عالمانه علامه طباطبايى در عرصه قرآن و تفسير موجب شد تا محصولِ اهتمامش پايدار بماند و حتى دانشوران به مطالعه آن نياز مبرمى پيدا كنند؛ چنانچه شهيد مطهرى متذكر شده است:
اصولاً بيشتر مطالبى را كه در كتابها و نوشتههاي خود دارم، ريشههايش را از علامه طباطبايى و خصوص از الميزان گرفتهام. علامه شخصيت عجيبى است. ايشان يك سبك بيان و اسلوب خاص دارند. عالىترين مسائل معارف را آنچنان بهراحتى و در جملات كوتاه بيان مىفرمايند كه وصفناشدنى است. بهنظر من، ايشان مطالب را در يك حالت الهاممانند مىنويسند.(8)
امام موسى صدر از دانشمند برجسته لبنانى شيخ محمّدجواد مغنيه، نقل كرده كه او مىگفته است: “از وقتى الميزان بهدستم رسيد، كتابخانهام تعطيل شد و پيوسته اين كتاب روى ميز مطالعهمن قرار دارد.” شيوهاى شايسته
تفسيرالميزان جامعترين تأليف تفسيرى جهانِ تشيع در عصر حاضر تلقى مىشود كه از نظر سبك نگارش درميان شيعه و سنى، اثرى برتر است.(9)
اين اثر ثمين در اوج تحولات تفسيرنگارى قرن چهاردهم هجرى به رشتة تأليف درآمد و پديدآورندهاش اگرچه از فضاى اين ايام متأثر، اما هيچگاه همچون برخى، مرعوب و مجذوب چنين دگرگونىهايى نشد.(10)
علامه طباطبايى براى تدوين تفسيرش به منابع و مراجع متعددى مراجعه كرد امّا هرگز با تسامح و تساهل از اين آثار نگذشته و آنچه را نقل كرده با شيوه نقد و تحليل ارزيابى و مطالب درست را از نادرست تفكيك كرده است. داورى وى درمورد اقوال دانشمندان و نيز رد يا قبول اظهارات آنان در پرتو قرآن است.
دليل عمده شهرت الميزان در اين است كه تفسير مزبور حاوى جوانب و مسائل گوناگون است درحالىكه تفاسير ديگر از ديدگاه خاصى يا جنبهاى كلامى و احياناً از زاويه فلسفى و تمايلات عرفانى به نگارش درآمدهاند. علامه در روشهاى تفسيرى از علوم گوناگون بهره گرفته و به همين دليل الميزان در موضوعات كلام، فلسفه، علوم اجتماعى، اقتصاد، اصول، فقه، ادبيات، روايت و عرفان مطالب خواندنى دارد. عامل ديگرى كه الميزان را برجسته مىكند مربوط به پديدآورندهاش است؛ زيرا علامه در بسيارى از موارد فوق صاحبنظرى ريزبين، دقيق و نكتهپرداز بهشمار مىرود. ازاينرو هر صاحبفنى با رجوع به اين تفسير مىتواند مطالب مطلوب خود را بيابد.
شيوه تفسيرى علامه “قرآن به قرآن” است كه طىّ آن، به كمك آيات ديگر، از آيهاى رفع ابهام كرده است. درواقع در اين زمينه، الميزان احياگر روش تفسيرى ائمه هدى عليهمالسلام است. آنچه عظمت اين اثر را ارتقا مىدهد بهرهمندى گسترده از چنين سبكى است و برخى از محققان معاصر، آن را نوعى الهام تلقى كردهاند. آيتا… سيّدمحمّدحسين حسينىتهرانى گفته است: به علامه عرض كردم وقتى به مطالعه اين تفسير مشغول مىشوم، در برخى اوقات كه آيات را بههم ربط مىدهيد و زنجيروار آنها را با يكديگر موازنه و از راه تطبيق، معنا را استخراج مىكنيد، جز آنكه بگويم قلم الهام الهى آن را بهدست شما جارى ساخته است تعبير ديگرى ندارم.(11)
علامه، خود، در اين باره چنين مىنويسد:
“تفسير آيه با استمداد از تدبر و استنطاق معناى آيه از مجموع آيات مربوطه و استفاده از روايت درمورد امكان. طريق سوم (تفسير قرآن به قرآن) همان روشى است كه در گذشته استنتاج كرديم و آن روشى است كه پيامبر اكرم صلّىاللهعليهوآله و اهلبيت عليهم السّلام او، در تعليمات خود به آن اشاره فرمودهاند. چنانكه رسول اكرم صلّىاللهعليهوآله مىفرمايد: «و انّما نزّل ليصدق بعضه بعضا»(12)
اميرمؤمنان(ع) مىفرمايد: «ينطق بعضه ببعض و شهيد بعضه على بعض»(13)
و از بيان گذشته روشن است كه اين طريق غير از طريقهاى است كه پيامبر فرمودهاند: «هر كه قرآن را به رأى خود تفسير كند، جاى خود را در آتش مهيّا نمايد»؛ زيرا در اين روش، قرآن با قرآن تفسير مىشود، نه با رأى تفسيركننده.(14)
خداوند سبحان كه در قرآن تجلى كرده، كلام خود را بهعنوان «نور مبين» معرفى مىكند.(15) امكان ندارد چيزى نور باشد، ولى نكاتى مبهم در آن ديده شود. علامه در مقدمهاى كه بر تفسير الميزان نوشته، يادآور مىشود:
روشى كه در پيش گرفتهايم اين است كه قرآن را با قرآن تفسير كنيم و آيه را با تدبر در نظير آن روش سازيم و مصاديق را بهوسيلة خواصى كه خود آيات بدست مىدهند بشناسيم. خداوند به صراحت مىفرمايد: «… وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَىءٍ …»(16)
چگونه مىشود پذيرفت كه قرآن بيانگر همه چيز باشد ولى بيانگر خودش نباشد؟ آنچه از تتبع در روايات بهدست مىآيد، مؤيد اين است كه پيامبر صلّىاللهعليهوآله كه تعليميافتة قرآن و معلّمِ آن است و اهلبيت آن حضرت عليهمالسّلام كه به تصريح حديث ثقلين، مقام معلمى و تفسيري قرآن را دارا هستند، قرآن را بدين شيوه تفسير مىكردند و كاوشگر نيرومند حتى يك مورد نمىيابد كه پيامبر و يا ائمه در تفسير قرآن از نظريههاى عقلانى و يا علمى سود جسته باشند. بدينسان راه روشن و هموارى كه راهنمايان كلام وحى پيمودهاند ما نيز تا آنجا كه مىتوانيم به يارى خداوند، اين روش را دنبال خواهيم كرد و هرگز در تبيين و تفسير آيات، به نظريههاى فلسفى، آراى، علمى و مكاشفات عرفانى بهره نخواهيم بُرد.(17)
بنابراين هيچ نكته مبهمى در قرآن وجود ندارد تا بخواهيم آن را به كمك غيرقرآن بشناسيم. البته تأكيد قرآن بر اين است كه معارف مكنون مندرج در اين كلام را جز پاكان و افراد مطهر درنمىيابند.(18) در كلام قرآن، مطهرون نيز معرفى شدهاند.(19)
طبق آن، دست همگان به كلام وحى نمىرسد. تنها پاكان چنين لياقتى را بهدست مىآورند. از سوى ديگر، قرآن اصرار دارد كه هرچه رسول اكرم(ص) به شما امر فرمود آن را فرا بگيريد و آنچه را نهى كرد، از آن اجتناب كنيد!(20)
و در اين ارجاع نيز نكتة مبهمى وجود ندارد. همچنين قرآن، پيامبر را بهعنوان بيانكنندة حدود و جزئيات آيات وحى معرفى مىكند:
«… وَ اَنْزَّلْنَا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَىِّنَ لِلنّاسِ مَانُزِّلَ اِلَيْهِمْ …»(21)
بر اين اساس، قرآن در كمال وضوح، پيامبر(ص) و اهلبيت او را مرجع فهم معارف، حدود و قوانين و مانند آن قرار داده است. شيوة خاص الميزان هم به تأسى از روش خاندان عترت در تفسير قرآن است و نيز علامه در بحثهاى تفسيرى از روايات اين بزرگان كمك گرفته است. ريشههاى روشنايى
علامه كوشيده است آيات كليدى و ريشهاى قرآن را شناسايى كند و با آنها درهاى بسيارى از آيات ديگر را بگشايد. در اين مسير، سخن از كلمه يا كلام مشابه نيست تا فهرستها و لغتنامهها راهگشا باشند، بلكه بايد از چنين آثارى پرواز كرد و به كنگرة «وَ عِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ»(22)
رسيد و اسرارى را كه بر روى نامحرمان مغاليق است، به چهرة خود بهعنوان گشايندهها ديد و از چنين آيات كليدى گرههاى بسته را گشود.
اين مفسر كه آگاهى فراگيرى نسبت به تمامى ظواهر قرآن بهدست آورده بود هر آيه را كه مطرح مىساخت به گونهاى دربارهاش بحث مىنمود كه در سراسر قرآن كريم مطمع نظر بود، زيرا يا از آيات موافق بهعنوان استدلال يا استمداد سخن بهميان مىآمد و يا اگر دليل و احياناً تأييدى از آيات ديگر وجود نداشت آية محلّ بحث بهنحوى تفسير مىشد كه با هيچ آيهاى متناقض نباشد و هرگونه احتمال يا وجهى را كه منافى ساير آيات بود، مردود مىدانست، زيرا بر اين باور بود كه تناقض با انسجامِ اعجازآميز كتاب الهى ناسازگار است.
آشنايى كامل علامه با قرآن نهتنها موجب شد كه وى آيات و كلمات را با ارجاع به يكديگر حل كند بلكه در تفسير حروف مقطعه نيز همين روش را اعمال مىكرد، زيرا به كمك بررسى سورههايى كه داراى حروف مقطعة بسيط هستند، مانند «الم» و «ص» و نيز بررسى سورههايى كه داراى حروف مقطعه مركباند، مانند «المص» پى مىبرد كه حرف مقطع رمزى است به محتواى سورهاى و اشارهاى سرى به مضمون آن دارد. حتى انس فراوان علامه با قرآن كريم موجب شد كه وى با تدبر در متن سوره با قطع نظر از مسائل تاريخى، اطمينان حاصل كند كه آن سوره مكى يا مدنى است، سپس شواهد نقلى را در اين باره تأييد مىكرد.
وي از آيات كليدى قرآن بهعنوان «غرر آيات» ياد مىكرد و خاطرنشان مىساخت كه درخشش چشمگير چنين آياتى نهتنها راهگشاي بسيارى از آيات ديگر قرآن است بلكه پاية محكمى براي حلّ بسيارى از غموض احاديث خواهد بود.(23)
اين شيوه، يعنى پىبردن به كثيرى از آيات ازطريق آيههاى زيربنايى و معارف كليدى همان روش ائمه اطهار عليهمالسّلام است كه به قول علامه طباطبايى، اگر چنين سبك سابقهدارى به نسيان سپرده نمىشد و ادامه پيدا مىكرد، بسيارى از اسرار قرآنى آشكار مىشد.(24)
روش مذكور، بهترين مصداق براى آية «… وَ لَوْكَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِاللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً.»(25)
است كه بهصورت قياس استثنايى بيان شده است، يعنى: هيچگونه اختلافى در سراسر قرآن مجيد نيست. منظور اين كلام، فقط بيان عقايد سلبى قضيه نيست كه بين معانى قرآن اختلافى وجود ندارد، بلكه مقصود بيان عقد اثباتى آن است؛ يعنى همه مفاهيم قرآنى با هم منسجم و هماهنگاند و به يكديگر تمايل و گرايش دارند و هر آيه در محتواى خود، صادق و نسبت به مضمون آيات ديگر، بدون واسطه يا باواسطه مصدّق است، چرا كه حضرت على عليهالسّلام تصريح فرمودهاند: «اگر آيات قرآن مصدّق هم نبودند در آنها اختلافات زيادى مشاهده مىشد.» و سپس به آية شريفة فوق استناد كردهاند.(26)
علامه در روش تفسير قرآن به قرآن تا سوره مباركة يوسف پيش رفته و بعد از اين سوره، روش مذكور را ادامه نداده است. زيرا زمانىكه آيات اوليه را توضيح مىداده و تفسير مىكرده، به ناچار تمامى آيات مربوط به آن را از اواسط يااواخر قرآن ذكر كرده و براى تبيين آيات نخستين از آنها كمك گرفته است. از اينرو، زمانىكه همين روش استمرار مىيافت، كمكم به آياتى مىرسيد كه قبلاً توضيح كافى دربارة آنها ارائه شده بود و هرگونه توضيح اضافى موجب تكرار مكررات مىشد؛ بدينجهت علامه در اواخر قرآن به توضيح مجدد آياتى كه قبلاً و شايد بارها تفسير شده بود نيازى نديد و اين راز اصلى عدم توضيح آيات در اواخر است.(27) تأسى به سيرة ائمه عليهمالسّلام
با بررسىهايى كه صورت گرفت، روشن مىشود تنها روش معقول و مقبول، تفسير قرآن به قرآن است و صحّت تفسير به سنّت قطعى نيز بهنوعى به قرآن بازمىگردد؛ زيرا طبق نصوص معتبر، احاديث بايد به قرآن عرضه شوند و روايات معارض با كلام وحى كنار گذاشته شوند. رسول اكرم صلّىاللهعليهوآله فرمودهاند:
هر حقى حقيقتى و هر مطلب درستى، درخشندگى و برجستگى خاصى دارد؛ پس هرچه موافق كتاب خدا بود، بگيريد و هرچه غير از آن بود، رهايش كنيد.(28)
امام صادق عليهالسّلام نيز فرمودهاند:
پيامبر اكرم صلّىاللهعليهوآله فرمودهاند: «اى مردم! آنچه از من به شما مىرسد و موافق كتاب خداست، آن را گفتهام و اگر چيزى از ناحية من به شما رسيد كه مخالف كتاب خدا بود، نگفتهام (صحّت ندارد).»(29)
آن حضرت بههنگام تفسير آيات از قرآن كمك مىگرفت و حضرت علىعليهالسّلام هم در اينباره فرمودهاند:
از بيان الهى استفاده كنيد و بدانيد قرآن يگانه ناصحى است كه خيانت نمىكند و تنها راهنمايى است كه گمراه نمىسازد و سخنگويى است كه دروغ نمىگويد و كسى با او همنشين نشد مگر آنكه با فزونى و كاستى از كنارش برخاست. فزونى از رشد و هدايت و كاستى در گمراهى. پس درمان خود را از قرآن بخواهيد، با دوستى قرآن به خداوند روى آوريد و توسط آن از مخلوقات چيزى نخواهيد.(30)
سيره امامان و صحابه و تابعين نيز اين بوده است كه به هنگام تفسير قرآن از كلام وحى استمداد جويند.(31)
استوارى اين سبك چنان بديهى است كه اهل تسنن به استحكام آن اذعان كردهاند و زمخشرى مىگويد: «محكمترين معانى آن است كه قرآن به آن دلالت كند.»(32)
طبرى در ديباچه تفسير خود نوشته است: «و كان تعالى ذكره و تقدست اسماءه احكم الحكما و احلم الحكماء و كان معلوماً ان ابينالبيان بيانه و افضلالكلام كلامة.»(33)
البته اين مفسران ضمن آنكه لزوم تفسير قرآن به قرآن را پذيرفتهاند، در تفاسير خود از بهكاربردن اين سبك درماندهاند. علامه طباطبايى در جلد اول و نهم تفسيرش يادآور مىشود:
اين مجموعه (قرآن) در تبيين خودش نيازى به غير ندارد، اما اينگونه نيست كه همة افراد اين توان را داشته باشند كه از خود قرآن مفاهيم آن را استخراج كنند ولى كسانىكه راسخ در قرآن و معارف آن هستند و از دقت خاصى برخوردارند و مقدماتى از نظر فنون ادبى و لغت قرآنى را مىدانند و براى ورود در قرآن اهليت دارند با تفكر و تأمل مىتوانند قرآن را با قرآن تفسير كنند جز مواردى كه نادر و استثنايى است.
دلايل سهگانه ايشان براى اثبات ضرورت رويكردشان به اين شيوه چنين است: نخست اينكه قرآن نور مبين است و به غير خود نيازى ندارد؛ دوم تحدّى قرآن منوط به اين است كه كلام وحى از غنا و روشنى لازم برخوردار باشد و اين تحدّى زمانى كامل است كه اولاً فهم قرآن براى مخاطبانش ميسر باشد و ثانياً فهم قرآن متكى به ديگرى نباشد، سوم در احاديث بسيار تأكيد شده است كه به قرآن تمسك جوييد و روايات را به آن عرضه كنيد و اين سفارش مؤكد هنگامى صحّت دارد كه هرچه در حديث آمده و از رسول اكرم صلّىاللهعليهوآله نقل شده است، از قرآن استفاده شود و اگر فهم قرآن به روايات متوقف باشد، دور لازم مىآيد.
استاد آيتالله محمّدهادى معرفت مىگويد:
علامه مىفرمايد: قرآن در القاى مطالب و بيان مقاصد خود شيوهاى غير از روش متعارف عقلا پيش گرفته است و لذا اگر كسى بخواهد قرآن را با همين سبك و اصول و مقررات متداول در محاوره، تفسير كند، تفسيرش به رأى است. من وقتى درباره تفسير و شرايط آن، آفات و منابع تفسير بررسى مىكردم و مىنوشتم كه اكنون به نام التفسير و المفسرون چاپ شده است، به اين نكته كه رسيدم فرمايش علامه را نقل كردم ولى در اين انديشه بودم كه چه مىخواهد بگويد؟! ازاينرو در كنارش نوشتم: جاى تأمل است و بايد دقت شود. بدون مبالغه ده سال تمام روى اين موضوع فكر مىكردم كه علامه چه مىخواهد بگويد. پس از اين مدت به فرمايش ايشان پى بردم. علامه مسئلة نوى را مطرح كرده كه هماكنون هم با عنوان شناخت زبان وحى در اروپا مطرح است وهرمنوتيك (تأويل متن) ناميده مىشود. مىگويند اساساً وحى زبان مخصوصى دارد و عادى نيست. نمىتوان همانگونه كه براى تفهيم و تفهم سخنان مردم به سراغ آنان مىرويم، بهدنبال زبان وحى باشيم. ايشان مىخواهد بفرمايد اساساً قرآن زبان خاص و اصطلاحاتى مختص خود دارد و گاه مطالب خود را در قالب واژههايى مطرح ساخته نه براساس عرف عام، بنابراين بايد قرآن با فرهنگ خودش تفسير گردد.(34) ظرافتها و دقتها
آيتالله جوادىآملى كه از روش مذكور در تفسير قرآن استفاده كرده است، مىنويسد:
بهترين و كارآمدترين روش تفسيرى قرآن كه شيوة اهلبيت عليهالسّلام هم هست، سبك خاصى دارد كه به كمك آن، هر آيه از قرآن كريم با تدبّر در ساير آيات قرآن و بهرهگيرى از آنها باز و شكوفا مىشود.
وى مىافزايد:
از گفتار، رفتار و نوشتار اَقْدَمين، قُدما، مُتأخران و معاصران، عطر دلانگيز قرآن به شامه جان مىوزد، ليكن چنين نافهاى را بايد در سوق كالاى گرانبهاى الميزان جستوجو كرد.
هزار نقد به بازار كاينات آرند
يكى به سكة صاحبعيار ما نرسد
الميزان و ما ادراك ما الميزان «ذَلِكَ فَضْلُاللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ …»(35)
راز كاميابى مؤلف بزرگوار الميزان در تفسير قرآن به قرآن بعداً روشن خواهد شد.(36) تفسير كاشف نيز با الهام از روش الميزان به نگارش درآمده است و مؤلفش در مقدمه آن مىنويسد:
از آنجا كه پارهاى از قرآن پاره ديگر را تفسير مىكند، سعى ما بر آن خواهد بود كه قرآن را با قرآن تفسير كنيم. در پذيرش نظريهها و آراى تفسيرى در معانى ظاهرى و باطنى، قرآن را ميزان قرار دهيم.(37)
شهيد آيتالله مطهرى نيز در بحثهاى تفسيرى خود كه تحت عنوان «آشنايى با قرآن» مجلداتى از آنها به زيور طبع آراسته شده است به سبك علامه طباطبايى نظر دارد.
از ويژگىهاى الميزان جمعكردن ميان دو شيوه تفسيرى ترتيبى و موضوعى است؛ يعنى با رعايت ترتيب در تفسير آيات بهصورت آيه به آيه و سوره به سوره، از جايگاه رفيع تفسير موضوعى غافل نبوده است و هر دو جنبه را با كمال دقت و ظرافت دنبال كرده و تفسيرى كامل و جامع عرضه داشته است.
علامه طباطبايى تا آنجا كه قلم تواناى ايشان فرصت يافته، مقاصد عالى و معارف والاى قرآن را دستهبندى كرده و آماده و كامل به پژوهشگران روشنضمير تحويل داده است. وى از طفرهرفتن و گريز به مطالب بيرونى اجتناب كرده و نكات مطروحه را فقط از ديدگاه قرآن و با عرضهكردن آيات، بر يكديگر، ارزيابى كرده است. از جنبه تفسير ترتيبى هرآنچه مشتاقان معارف قرآنى، از نكتهها و ظرافتهاى ادبى، اشارات علمى، ارزشها، شرح و تفسير و رفع ابهامها كه بدانها نياز دارند، برآورده ساخته، با ذوقى سرشار و قدرتى شگرف تمامى ابعاد آن را بررسى كرده است.(38)
نوانديشى، جستوجوى نيازهاى فكرى و روحى افراد اجتماع در پرتو قرآن، دفاع از مبانى دينى و اثبات كارآيى اعتقادات در اداره زندگى بشرى و هدايت جوامع انسانى به سوى كمال و سعادت از خطوط برجسته الميزان است. گذشته از اينكه اصل تفسير، سبك موضوع را دنبال مىكند در جاى جاى اين اثر گرانبها مباحث و موضوعات مستقلى به چشم مىخورد كه بهتناسب مفهوم آيات درجهت حلّ معضلات فكرى، فرهنگى و اجتماعى عنوان شده است.
منظور از تفسير موضوعى آن است كه آيات گوناگونى را كه دربارة موضوعى خاص در سراسر قرآن، در حوادث و فرصتهاى مختلف آمده است جمعآورى و جمعبندى كرده است تا و از مجموع آن، نظر قرآن در موضوع و ابعادى خاص روشن شود. جوانههاى اين نوع تفسير در خود قرآن قابل مشاهده است زيرا در تفسير آيات متشابه از آيات محكم استفاده شده است. سپس ائمة هدى عليهالسّلام اين شيوه را به طالبان معارف وحى آموختهاند. از افرادى كه در اين زمنيه پيشگام هستند علامه مجلسى است كه در هريك از فصلهاى كتاب گرانسنگ بحارالانوار وقتى به بحثهاى مورد نظر مىپردازد، آيات مربوط به آنها را هم مىآورد. سپس با ديدى كلى به آنها مىنگرد و در مواردى نظريات مفسران را نقل مىكند و در تبيين آيات مىكوشد.(39)
تفسير پيام قرآن كه زير نظر آيتالله ناصر مكارمشيرازى توسط گروهى از محققان حوزه تأليف شده است، نمونهاى از رويكرد به تفسير موضوعى علامه طباطبايى است. تفسير موضوعى آيتالله جوادى آملى نيز اين ويژگى را دارد. كاوشهايى كه شهيد آيتالله مطهرى در آثارى چون مقدمهاى بر جهانبينىاسلامى، فطرت، جهاد، سيره نبوى، خاتميّت و نظاير آنها انجام داده است نوعى تفسير موضوعى بهحساب مىآيند كه متأثر از سبك علامه طباطبايى است.
مقام معظم رهبرى حضرت آيتالله خامنهاى در كتاب طرح كلى انديشههاى اسلامى، شهيد آيتالله بهشتى در كتاب خدا از ديدگاه قرآن، آيتالله دكتر مفتح در كتاب آيات اصول اعتقادى قرآن، آيتالله مصباح يزدى در كتاب معارف قرآن، آيتالله سبحانى در كتاب مفاهيم قرآن و آيتالله دكتر احمد بهشتى در مجموعة چهار جلدى حكومت در قرآن، انسان در قرآن، خانواده در قرآن و مستضعف در قرآن از سبك علامه طباطبايى پيروى كردهاند. سيدعلىاكبر قرشى در كتاب نگاهى به قرآن، در مبحث عالم خلق و امر، از نويسندگانى است كه آراى تفسيرى علامه را نقل كرده و بهعنوان نظر برتر، برگزيده است. شناسايى آيات كليدى
مزيت ديگر الميزان در آن است كه تفسير ظاهرى و باطنى و نيز مباحث تأويلى هم دارد، آن هم از سنخ حقايق خارجى نه مفاهيم و معانى؛ آنسان كه بين ظواهر قرآن همگونى، ميان بواطن آيات هماهنگى، و در تأويل آيات همسانى، با رعايت انسجام كامل ديده مىشود.
آرى! علامه موفق شده است آيات كليدى قرآن را نيك بشناسد، آنگاه با اين مفاتيح در خزاين تأويل را بگشايد و حقايق فراتر از مفاهيم و معانى عادى را دريابد و چراغى فراروى طالبان شناخت معارف اصيل قرآنى برافروزد. علامه با اينكه قبل از هر چيزى بهعنوان شخصيتى فلسفى و عرفانى شناخته مىشد، برخلاف بسيارى از فيلسوفان مفسر و عارفان تأويلگرا و يا علمگرايان توجيهگر، كوشيد تا قلمرو آرا و فرضيههاى علمى و فلسفى را از ساحت قرآن و تفسير ممتاز كند و آنها را درهم نياميزد. او نه مىتوانست تطبيق قرآن بر فرضيههاى جديد را بپذيرد و نه تأويل قرآن بر پايه مكاشفات عرفانى و تصورات اهل تصوف و نه اعتماد كردن بر رواياتى را كه از نظر سند، ضعيف، مخدوش و مناقض قرآناند.
علامه معناى متداول تأويل را نمىپذيرد كه عبارت است از معناى خلاف ظاهرى كه مراد باشد و اعتقاد اين مفهوم براى تأويل بعدها در جامعه اسلامى رايج شده است. به باور وى، مفهوم تأويل قرآنى عبارت است از: روح حقيقت و معناى مهمى كه كلام بازگوكننده آن است و گوينده از آن موضع سخن مىگويد و اين حقايق تنها دراختيار رسول اكرم صلّىاللهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهالسّلام است و هماكنون نزد حضرت ولىعصر(عج) است.
اساساً تأويلى كه صوفيان به دنبالش رفتهاند با آنچه مورد نظر قرآن است فاصلة زيادى دارد و انحراف اين فرقه از همين بدفهميدن كلمه تأويل و جايگزينكردن آن بهجاى تنزيل آغاز شد و به آنجا كشيد كه هرچه دلشان خواست گفتند و نامش را تأويل قرآن نهادند. همچنين علامه از آنهايى كه در علوم اجتماعى و طبيعى غرق شدهاند و مىخواهند با ديدگاههاى محدود قرآن را درك كنند و آيات قرآنى را با يافتههاى علمى تطبيق دهند، انتقاد مىكند و خاطرنشان مىسازد كه آنان با اين ذهن تنگ و دربند و مايل به مادهگرايى و باورنكردن چيزى سواى امور مادى و خواص آن، مىخواهند كلام وحى را بفهمند! از اين جهت گفتند عرش، كرسى، لوح و قلم و جود خارجى ندارند و چنين كلماتى بايد تأويل شوند زيرا با اين شكل درك نمىشوند. حقايق مربوط به عالم برزخ و معاد را به بهانه اينكه علوم طبيعى، آنها را بررسى نكرده و نمىتواند بررسى كند و ابزارش را هم ندارد، با قوانين و نظامهاى مادى توجيه كردند.
علامه اين سؤال را مطرح مىكند كه اگر اينگونه مفسران نمىخواهند چيزى را بر قرآن تحميل كنند چرا نظريات علمى را مسلّم مىپندارند و به خود اجازه نمىدهند از آنها تخطى كنند؟ لذا اين گروه، تباهىهايى را بهبار آوردند كه در گذشته برخى تفسيرنويسان مرتكب شدند. درنتيجه، روشهاى تفسيرى قديم و جديد در يك نارسايى اشتراك دارند و آن عبارت از اين است كه نتايج بحثهاى فلسفى و علمى را بر مفاهيم قرآنى تحميل كردهاند و تفسيرشان به تطبيق تبديل شده است و از عوارض اين انحراف آن است كه بسيارى از حقايق محتوم قرآنى مجاز مىگردند و تنزيل آيات جايشان را به تأويلات مىدهند.
علامه مىافزايد: سرچشمة اين اعوجاج و كژفهمى از اختلافات مفسران در درك مفهوم كلمات و آيات نيست زيرا قرآن به لسان عربى مبين است و هيچ فرد عربزبان و نيز غير آن كه به زبان و ادبيات عرب آشنا باشد در فهم آن درنمىماند، بلكه اين تصورات ناقص خطورات فكرى و برخى پيشفرضهايى است كه به قرآن عرضه مىشود.
به باور ايشان، با كنار هم نهادن آياتى كه قرينه و مشابه هم هستند بايد قرآن را بفهميم و مصداقهاى آنها را مشخص كنيم، آنگاه به سراغ بحثها و پژوهشهاى علمى برويم. معناى واقعى تدبر اين است كه خود را در معرض تدبير قرآن قرار دهيم و آن را بپذيريم و همگام و همسو با آن حركت كنيم تا به مقصد مطلوب و مورد پسند قرآن برسيم. همان تدبير كه در امر جهان آفرينش جريان دارد و نظامهاى پيچيدة هستى را به يكديگر مىپيوندد در تنظيم و تربيت آيات موجود است. دست تدبير خداوندى همچنانكه در جزء و كلّ جهان هستى دخالت دارد، در تفصيل آيات بهوضوح ديده مىشود.
تدبّر در قرآن، آدمى را به كشف نظامهاى حيرتانگيز قرآنى و نظمى مهم مىرساند. براى رسيدن به اين هدف مقدس بايد مفاهيم هريك از آيات را به يارى نظاير آنها توضيح دهيم و بفهمانيم. اين راه درست و مسير هموار فهم قرآن همان روش تفسيرى الميزان است و همان مسيرى است كه معلمان راستين قرآن، يعنى عترت رسول اكرم(ص) هادى آن هستند.(40) ابتكارى شگفت
علامه طباطبايى هنگام تفسير هر سوره، آيات را به بخشهايى تقسيم كرده است، زيرا آيات داراى سياق واحدى هستند و يا يكى از اهداف سوره را در بردارند. هر بخش امكان دارد مشتمل بر يك يا چند آيه باشد و حتى ممكن است بيش از ده يا بيست آيه را شامل شود؛ اما ايشان سورههاى كوتاه را غالباً يكجا بررسى كردهاند. وى در آغاز تفسير هر سوره، هدف اساسى آن سوره و آياتش را بيان مىكند و مىكوشد تا هر سوره را بهطور مستقل، براساس مضامين و مقاصدش شرح دهد.
علامه بر اين باور است كه تمامى سورهها از نوعى هماهنگى و تماميت برخوردارند كه ميان قسمتهاى يك سوره يا ميان يك سوره و سورههاى ديگر يافت نمىشود. بر اين اساس، هر سوره درصدد بيان معانى خاصى است و هدف آن جز با درنظرگرفتن تمامى معانى آن تأمين نمىشود. همچنين ايشان در آغاز تفسير هر سوره، آيات مكى و مدنى را مشخص مىكند و گاهى آراى مختلف را در اينباره ارزيابى مىكند و چهبسا برخى از آنها را كه با سياق كلى آيات در تعارض هستند مردود مىشمارد.
علامه مباحث اعرابى را تا آنجا كه به فهم آيه و رفع پيچيدگىها كمك كند، مطرح مىسازد و از زيادهروى در بيان اقوال و حالات مختلف نحوى اجتناب مىكند. گاهى يك حالت يا بيش از آن، از اشكال و حالات بلاغت، مانند روش التفات و نكرهآوردن، حذف و استعاره و شيوههاى ديگر را در آيهاى ذكر مىكند تا نكته يا مطلبى روشن شود.(41)
علامه طباطبايى مىگويد علماى بيان در گذشته براى هر سوره مسئلة حسن افتتاح و حسن اختتام مطرح كردهاند و اين را يكى از دلايل اعجاز قرآن دانستهاند و مىگويند قرآن بدون مقدمه وارد مطلبى نمىشود بلكه در آغاز ديباچهاى لطيف و ظريف مىآورد تا ذهن و روح خواننده را مهيا سازد و سپس به مطلب اصلى مىپردازد. آنگاه كه سوره مىخواهد به پايان برسد، جمعبندى مىكند و مطالب را ناقص رها نمىكند.
علامه مىافزايد: آيا امكان دارد بين آيات هر سوره انسجامى وجود نداشته باشد؟ و توجه مخاطبان را به اين نكته معطوب مىسازد كه ملاحظه كنيد اختلاف تعداد آيههاى هر سوره روى چه حسابى است؟! چرا يكى 286 آيه دارد و ديگرى 3 آيه؟ آيا اين وضع بىحساب است؟
علامه متذكرمىشود اين واقعيت امرى اتفاقى نيست و هر سوره هدفى را دنبال مىكند و تا آن هدف كامل نشود،سوره به پايان نمىرسد و اختلاف تعداد آيات هر سوره مبتنى بر هدفى است كه در آن سوره دنبال شده است.
اين نكات تازه و ابتكارى را علامه طباطبايى مطرح كرده است كه پاسخگوى بسيارى از سؤالات است و گوشههايى از حكمت الهى را در تعيين تعداد آيات هر سوره روشن مىسازد.(42)
علامه طباطبايى از آيات اصلى و كليدى قرآن بهعنوان “غرر آيات” ياد مىكند. ميزان شناسايى آيات زيربنايى براى همة معارفى كه علامه ارقام آنها را در تفسير خود به هفت محور بحثى رسانده است.(43)
همان آيات صريح يا ظاهر معارف توحيدى است، زيرا تمامى مسائل اسلامى كه در قرآن، اعم از عقايد، اخلاق و احكام مطرح است به توحيد خداى سبحان برمىگردد و با استنباط آيات زيربنايى بر محور يادشده علامه، هر وجه احتمالى را كه در بين وجوه و احتمالات گوناگون دربارة آية مورد بحث شده، مخالف توحيد بود، باطل مىدانست و هر ديدگاهى را كه به توحيد نزديكتر بود، مىپذيرفت. ايشان از آن جهت كه براساس توحيد، تمامى فيضها از سوى خداوند سبحان تنزّل مىيابد و هيچ موجودى نه خود مستقل است و نه به غير خداوند اتكا دارد و نه در محدودة طبيعت خلاصه مىشود؛ بلكه تمامى موجودات ريشة غيبى دارند. علامه آيهاي را كه بر اين اصل دلالت دارد و نيز آياتى را كه بر صيانت قرآن كريم از هر گزند تحريفآور مهر تأييد مىزند، از غرر آيات مىدانست و با استناد به آية شريفة «وَ اِنْ مِنْ شىءٍ اِلّا عِنْدَنا خَزائِنُه…»(44)
نهتنها مسئلة انزال حديد، پوشاك و پر مرغان و انزال هشت زوج از چهارپايان و مانند آنها را از باب تفسير قرآن به قرآن حل مىكرد بلكه مسئلة تنزيل وحى، فرشته و قرآن و نيز هدايت ملكوتى كه مختصِّ مقام امامت است كه مصداق «… اَئِمَّة يَهْدُونَ بِاَمْرِنَا …»(45)
هستند و نيز موضوع ايمان در عالم ذر و اخذ ميثاق به وحدانيت خداوند سبحان و سبق بر قضا و قدر، پيوند لوح و اثبات لوح محفوظ و ديگر مسائل غيبى را در پرتو درك والاى خود حل مىكرد.(46) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. ميراث ماندگار، ج اول،بخش دوم، ص136. 2. سيره و روش اخلاقى علامه طباطبايى، ابوذر ابراهيمى، ص 44. 3. يادنامة علامه طباطبايى،ص39. 4. الميزان در ميان تفاسير،استاد محمدعلى مهدوىراد، كيهان فرهنگى،سال ششم، ش 8. 5. مجله وقف ميراث جاويدان،سال اول، شماره اول، ص25. 6. گفتوگو با آيتالله مسلم ملكوتى، بصائر،سال سوم، ويژة علامه طباطبايى. 7. مهر تابان (ياد نامه علامه طباطبايى) سيد محمد حسين حسينى تهرانى، ص41. 8. جلوههاى معلّمى استاد(مطهرى)، ص 174. 9. حق و باطل، شهيد مطهرى، ص 89. 10. گفتگو با آيت الله محفوظى، بصائر، همان ،ص19. 11. مهرتابان، ص 45. 12. كنزالعمال، حسام الدين هندى، ج اول، ص 619،حديث 2861. 13. نهج البلاغه، صبحى صالح، ص 192. 14. شيعه در اسلام، علامه طباطبايى، ص 88. 15. سوره نساء، آيه 174. 16. سوره نحل، آيه 89. 17. الميزان، ج اول، مقدمه علامه. 18. سوره نساء ،آيه 174. 19. سوره احزاب، آيه 32. 20. سوره حشر، آيه 62. 21. سوره نحل، آيه 44. 22. سوره انعام، آيه 59. 23. آيينه مهر، ص 34-33. 24. الميزان، ج 1، ص 12-10. 25. سوره نساء، آيه 82. 26. نهج البلاغه، ص 61. 27. بصائر، ص 6و12. 28. اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 19. 29. همان مأخذ. 30. نهج البلاغه، خطبه 17، فراز دوّم. 31. روش تفسيرى علامه در الميزان، مجله مشكوة، ش38، بهار1372، ص 38. 32. همان مأخذ. 33. جامع البيان، طبرسى، ج اول، مقدمه كتاب. 34. گفتگو با استاد آيه الله معرفت، فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، شماره 9و10،ص273. 35. سوره جمعه، آيه 4. 36. تفسير تسنيم، آية الله جوادى آملى، ج اول، مقدمه. 37. تفسير كاشف، سيد محمد باقر حجّتى و سيد عبدالكريم بىآزار شيرازى، ج اول، ص 13. 38. فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، همان ،ص278. 39. همان، ص234. 40. شرح فشردهاى بر مقدمه تفسير الميزان، محمد على لسانى فشاركى، ص 60-54. 41. نك:مجلات گوناگون الميزان. 42. فصلنامه پژوهشهاى قرآنى، ص 277. 43. تفسير الميزان، ج اول، ص11. 44. سوره حجر، آيه 121. 45. سوره انبياء، آيه 73. 46. آيينه مهر، ص 36.
از بحيرا تا پاپ
نويد نورانى
يكى از عواملى كه انسان را به صدق گفتار فرستادگان الهى مطمئن مىنمايد و موجب مىگردد تا پيامبران راستين از مدعيان دروغين تشخيص داده شوند علاوه بر معجزات پيامبران، گواهى رسولان گذشته نسبت به نبى بعدى است. آن چه در كتابهاى آسمانى دلالت بر نبوّت رسول اكرم (ص) دارد مواردى است كه قرآن كريم، تورات، انجيل، زبور دارد و آثار شعياى نبى، شمعون و حزقيل(ع) آمده است.
قرآن مىفرمايد: «و اذقال عيسى ابن مريم يا بنى اسرائيل انّى رسول اللّه اليكم مصدّقاً لما بين يدىّ من التوراة و مبشراًبرسول يأتى من بعدى اسمه احمد؛(1) و عيسى فرزند مريم گفت: اى بنى اسرائيل بدرستى كه من پيامبر خدا بر شما هستم توراتى را كه قبل از من بوده، تصديق مىكنم و به پيامبرى كه بعد از من مىآيد و نامش احمد است بشارتتان مىدهم.» نبى اكرم از سنين صباوت دو نام داشت و مردم او را با اين نام خطاب مىكردند يكى محمّد كه عبدالمطّلب (جدّش) برايش برگزيد و ديگرى احمد كه آمنه او را به آن ناميده بود و اين مطلب از مسلّمات تاريخ اسلام مىباشد.
در آيهاى ديگر مىخوانيم: «و اذ اخذ الله ميثاق النبييّن لما آتيتكم من كتاب و حكمةٍ ثمّ جاءكم رسولٌ مصدقٌ لما معكم لتؤمننّ به و لتنصرنه قال ءاقررتم و اخذتم على ذلكم اصرى قالوا اقررنا قال فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين ؛(2) و خدا از پيامبران ميثاق گرفت كه شما را كتاب و حكمت دادهام، به پيامبرى كه آيين شما را تصديق مىكند و به رسالت نزدتان مىآيد گرايش يابيد و يارى اش كنيد. آيا اقرار كرديد و ميثاق را پذيرفتيد، پاسخ دادند، اقرار كرديم، گفت پس گواهى دهيد و من نيز همراهتان از شاهدانم.»
اهل تفسير مىگويند خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نفرموده مگر اين كه حضرت محمّد (ص) و خصالش را برايش گفته و از او پيمان گرفته كه اگر او را درك كند به وى ايمان آورد و هم برخى افزودهاند مقصود اين است كه شخصيت محمد(ص) را براى امّت خويش بيان كند و از ايشان تعهد بگيرد كه به او ايمان آورند وبراى نسل بعد از خود موضوع را روشن سازند و نيز گفتهاند كه خطاب «جاءكم رسول» به اهل كتاب معاصر رسول خداست. حضرت على(ع) هم فرمودهاند خداوند متعال از پيامبران گذشته درباره خاتم رسولان پيمان گرفته است كه اگر زنده بودند و محمّد(ص) مبعوث گشت به او ايمان آورده و به امدادش بشتابند و از قوم خود هم در اين باره پيمان بگيرند.(3)
رسول خدا(ص) فرمودهاند، من نتيجه دعاى حضرت ابراهيم هستم و عيسى به من مژده داده است و منظور از دعاى ابراهيم اين آيه است كه قرآن از قولش نقل مىكند:
«ربنّا و ابعث فيهم رسولاً منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و يزكّيهم انّك انت العزيز الحكيم.»(4)
اما آنچه در كتابهاى آسمانى گذشته آمده، توسط مغرضان تحريف شده و مواردى را كه در آنها بطور صريح از رسول خدا (ص) نام برده، از روى رشك ورزى، ستم، انكار و بدبختى خويش، حذف كردهاند و نسبت به خداوند افترا بستهاند در حالى كه دانشمندان يهودى و مسيحى ضمن بيان علومى كه از انبياء گرفتهاند و هم از صحف خود نقل كردهاند اعتراف به نبوّت پيامبراكرم(ص) نمودهاند و سالها قبل از ولادت و ظهور خاتم پيامبران اين موضوع را طرح نموده و به نسلهاى بعد از خود توصيه
كردهاند، امّا طبق آيه قرآن «فمنهم من آمن و منهم من صدّعنه»(5) گروهى از ايشان به پيامبر اكرم (ص) ايمان آوردند و گروهى از او روى برگرداندند(كارشكنى نمودند). نمايندگان نجران
آيين مسيحيت تا يك و نيم قرن قبل از طلوع اسلام، در شبه جزيره عربستان نفوذ نكرده بود، در آن موقع هم مبلّغان مسيحى براى فعاليتهاى تبشيرى به داخل اين صحراى خشك مىرفتند. نخستين هيأت مسيحى كه عازم جنوب عربستان شد به سال 356 ميلادى توسط امپراتور كونستانتينوس به رياست تئوفيلوس بود، وى كليسايى در عدن در سرزمين حميريان ساخت، مردم نجران در سال 500 ميلادى به وسيله فنيمبون قدّيس شامى با مسيحيت آشنا شدند.(6) از نواحى تحت نفوذ روم هم نصرانيت براى طوايف ربيعه، غسان و برخى از افراد قضاعه آمد، بدين گونه آيين مسيح به عربستان راه يافت.(7) از آن سوى ذونواس پادشاه يمن به دين يهود گرائيد ولى بين امپراتور حبشه و وى نزاع سختى پيش آمد، ذونواس به انتقام اين برخورد خشن، به نجران آمد تا مسيحيان نجران را قتل عام كند كه اين ماجرا در قرآن كريم تحت عنوان اصحاب اخدود آمده است: «قُتل اصحاب الاخدود، النّار ذات الوقود اذهم عليها قعود.»(8) طبق اين آيات ذونواس مسيحيانى كه دين خود را رها نمىكردند در گودال مىافكند و از آتش پر مىكرد و چون امپراتور روم از سرزمين يمن دور بود از فرمانرواى حبشه كمك خواست كه به اين
ترتيب داستان ابرهه و آمدن سپاه حبشه به يمن پيش آمد كه يمن را تصرف نموده و ذونواس را كشتند و آيين مسيح جانشين دين يهود در اين قلمرو گرديد و كليساهاى رسمى در يمن ساخته شد، به دنبال همين امر حكايت ابرهه و عام الفيل نيز به ميان آمد.(9)
رسول اكرم(ص) به موازات مكاتبه با سران سياسى و مذهبى جهان نامهاى به اُسقف نجران كه به ابوحارثه موسوم بود نوشت و ساكنان اين منطقه مرزى حجاز و يمن را كه مكانى بسيار با صفا بود، به اسلام دعوت نمود. نمايندگان پيامبر نامه را به اُسقف نجران تحويل دادند. وى مكتوب نبى اكرم را با دقت خواند و براى تصميم نهايى شورايى مركب از شخصيتهاى مذهبى تشكيل داد، اين شورا نظر داد كه گروهى به عنوان هيأت نمايندگى نجران به مدينه بروند تا از نزديك با حضرت محمد(ص) تماس بگيرند و دلائل نبوّتش را بررسى كنند.(10)
نمايندگان نجران مذاكرات مفصلى با پيامبراكرم(ص) انجام دادند و در پايان گفتند چون مطالب مطرح شده ما را قانع نمىكند در وقت معينى با هم مباهله كنيم و بر دروغگو نفرين بفرستيم البته از آيه مربوط به مباهله (سوره آل عمران، آيه 61) بر مىآيد موضوع مباهله را پيامبر مطرح كرده است نه مسيحيان، مقرر گرديد اين مراسم در خارج از مدينه و در دامنه صحرا انجام گيرد، رسول اكرم (ص) براى اين منظور حضرت على(ع)، فاطمه زهرا(س)،
امام حسن و امام حسين(ع) را برگزيدند، سران هيأت نمايندگى كه در حال گفتگو با هم بودند وقتى سيماى نورانى پيامبر را با افرادى از خاندان و خانوادهاش ديدند انگشت حيرت به دهان گرفتند و دريافتند پيامبر به دعوت و دعاى خود اعتقاد راسخ دارد وگرنه فردىكه در هدف خود ترديد دارد عزيزان خويش را در معرض بلاى آسمانى و عذاب الهى قرار نمىدهد، از اين روى اُسقف نجران گفت اين چهرهها اگر از درگاه الهى بخواهند كوهها از جاى كنده شوند، در دم اتفاق مىافتد و درست نيست، با اين قيافههاى نورانى مباهله كنيم و امكان دارد همه نابود شويم و حتى يك مسيحى در جهان باقى نماند و به اتفاق آراء تصويب كردند هر ساله مبلغى به عنوان جزيه بپردازند و حكومت اسلامى در برابر آن، از جان و مالشان دفاع كند، رسول اكرم (ص) رضايت خويش را از اين بابت اعلام فرمودند و افزودند عذاب آسمانى سايهاش را به نجران گسترده بود و اگر از در مبادله وارد مىشدند صورت انسانى خود را از دست مىدادند و در آتش برافروخته مىسوختند، اين مباهله كه در 25 ذيحجه سال دهم هجرت روى داد سند افتخار اسلام و تشيع و معجزه مهمى به شمار مىآيد.(11) بشارت راهب مسيحى
در آستانه تولد پيامبر در نواحى گوناگون شبه جزيره عربستان، شام و برخى نقاط هم جوار عدهاى از افراد مسيحى در ديرها به حالت عزلت و انفرادى زندگى مىكردند. چون رسول خدا(ص) به سن دوازده سالگى رسيد همراه عموى خود، ابوطالب، كه با كاروان قريش براى تجارت به شام مىرفت، رهسپار شام شد، اين سفر در دهم ربيع الاول سال سيزدهم واقعه فيل اتفاق افتاد. چون كاروان به بصرى، كه روستايى در سرزمين حوران و از توابع دمشق بود، رسيد، راهبى به نام بحيرى كه در صومعه خود به سر مىبرد و از علوم مسيحى آگاه بود، برايشان خوراكى تهيه كرد در حالى كه متداول نبود او به كاروان قريش توجهى كند و چون دليلش را از وى پرسيدند گفت ابرى روشن بر سر رسول اكرم (ص) سايه افكنده بود، همچنين وقتى كاروان در حوالى صومعه كنار درختى رسيد، راهب مزبور متوجه شد ابر در بالاى درخت ايستاد و شاخههاى درخت چنان پايين آمد كه بر پيامبرسايه افكند. وقتى همه، اجتماع نمودند تا خوراك آماده شده را ميل كنند، از ميان همه رسول خدا به دليل كمى سن زير همان درخت كنار اموال كاروان باقى ماند، بحيرا در بين آن جمع كسى را با صفاتى كه مىشناخت نديد از اين روى گفت نبايد كسى از شماها، از حضور در سفره من امتناع مىكرد، پاسخ دادند همه آمدهاند جز پسرى كه كوچكترين ماست و مراقب بارهايمان مىباشد، بحيرا گفت: او را هم فرا بخوانيد و هنگامى كه برخى خصوصيات را در آن حضرت به دقّت بررسى كرد، خطاب به ايشان گفت: اى پسر تو را به لات و عزّى سوگند مىدهم كه از هر چه سؤال مىكنم به من پاسخ دهى، حضرت فرمود مرا به آنها سوگند مده كه از هيچ چيز به اندازه آنها نفرت ندارم. بحيرا سؤالاتى را مطرح كرد و حضرت پاسخ داد كه مطابق دانستههاى آن راهب بود. آن گاه به مهر نبوّت كه در ميان دو شانه پيامبر بود نگريست و چون فارغ شد روى به ابوطالب نمود و گفت اين نوجوان با تو چه نسبتى دارد، او جواب داد: فرزندم مىباشد. بحيرا گفت نبايد اين گونه باشد و پدرش در حال حيات نيست، ابوطالب گفت: برادرزادهام است و پدرش وقتى او در رحم مادرش بود، درگذشت. راهب گفت: راست گفتى، برادرزاده ات را به زادگاهش بازگردان و از قوم يهود دربارهاش بترس، زيرا اگر او را دريابند، شرّى برايش برپا مىكنند، براى اين پسر شأن و منزلت عظيمى است. ابوطالب پس از انجام كارهاى تجارى حضرت را به مكه بازگردانيد.(12)
برخى منابع افزودهاند بحيرا خاطر نشان ساخت: به زودى اين نوجوان بتها را خواهد شكست و دينش جهانى خواهد شد، در اين هنگام درختى كه رسول خدا زير آن ايستاده بود و خشكيده بود سبز شد و ميوه آورد و بحيرا چنين كرامتى را تأييد نمود و نزديكتر آمده و دستهاى پيامبر را بوسيد و گفت اگر بعثت شما را دريابم ايمان مىآورم.(13)
خديجه دختر خويلد چون از راستگويى، امانت دارى و مكارم اخلاقى رسول خدا (ص) خبر يافت به حضرت پيشنهاد كرد با سرمايه او همراه غلامش ميسره براى تجارت رهسپار شام شود پيامبر پذيرفت و در سال بيست و پنجم واقعه فيل در 25 سالگى از مكه بيرون رفت و چون به بصرى رسيد، نسطور راهب وى را ديد و ميسره را به نبوّت او مژده داد.(14)
قبل از هجرت پيامبر به مدينه، ابوعامر راهب رئيس مذهبى مسيحيان در اين ديار به شمار مىرفت كه با اين مهاجرت مهم موقعيت و اعتبار خود را از دست داد و پيشرفت آيين اسلام آتش خشم و خصومت را در قلب او، شعله ور مىساخت، او همچون مارى زخم خورده براى فرود آوردن نيش زهرآگين خويش مهيّا گشت و در ابتدا با منافقان مدينه همداستان شد و براى تعقيب نقشه شوم خود به مكه رفت و بت پرستان و مشركان را نحريك نمود و سپس در نبردهاى بدر و اُحد و حُنين به نفع اين مخالفان شركت كرد، بعد به روم گريخت و امپراتورى اين قلمرو را براى يورش به مسلمانان مهيا ساخت، در مدينه هم منافقان را به ساختن مسجد ضرار وادار كرد تا تفرقهاى خطرناك در اين شهر بوجود آورد. پيامبر اكرم(ص) با آگاهى از نقشه وى و احساس خطر از سوى امپراتورى روم، آماده دفاع گرديد كه به دنبالش غزوه تبوك رخ داد و چون روميان از اقتدار مسلمانان آگاه شدند خطر يورش دشمن خارجى كاهش يافت و نقشه ابوعامر خنثى شد و با مراجعت پيامبر از نبرد تبوك توطئه داخلى هم كشف گرديد و مسجد ضرار كه پايگاه دشمنان و عامل شكاف بين مؤمنان گشت به دستور رسول اكرم (ص)، ويران شد.(15) به سوى حبشه
حبشه در آن زمان نسبت به آن چه اكنون اتيوپى ناميده مىشود وسيعتر بوده و كشورهاى سومالى، اريتره، جيبوتى و بخشى از سودان جزو آن بودهاند. وقتى رسول خدا(ص) ملاحظه فرمود يارانش در معرض آزار و اذيت و شكنجههاى مشركان مكه قرار گرفتهاند، به آنان فرمود: خوب است به سرزمين حبشه برويد، فرمانرواى آن جا به كسى ستم نمىكند تا خداوند برايتان گشايشى فراهم نمايد، ياران پيامبر(ص) كه يازده مرد و چهار زن بودند پذيرفتند و پوشيده و پنهان، برخى سواره و عدهاى پياده خود را به بندر شعيبه كه بر كرانه درياى سرخ واقع بود رسانيدند. اين مهاجرت در رجب سال پنجم بعثت صورت گرفت، از آن جا مسلمانان با دو كشتى تجارى عازم حبشه شدند، مشركان تا كنار بحر احمر آنان را تعقيب كردند و چون به ساحل دريا رسيدند مسلمين از محل دور شده بودند. مسافران مذكور شعبان و رمضان را در حبشه ماندند و وقتى شنيدند قريش اسلام آوردهاند و ديگر مرارت و زحمتى براى مسلمانان مكه در كار نيست در ماه شوال به وطن خويش بازگشتند البته چون به حوالى مكّه رسيدند و متوجه شدند آنان به دروغ، اسلام آوردهاند، بطور پنهانى يا در پناه افرادى ديگر وارد مكه شدند و بيش از پيش به آزار و شكنجه مبتلا گرديدند.
رسول اكرم(ص) ديگر بار به آنان اذن داد تا راهى حبشه شوند، مهاجران اين نوبت هشتاد و سه نفر مرد و هيجده نفر زن بودند كه سرپرستى آنها را جعفر بن ابى طالب عهده دار گرديد.
مشركان كه از آسودگى و امنيت مهاجران در حبشه اطلاع يافتند برآن شدند افرادى را نزد حاكم آن جا بفرستند تا مسلمانان را از حبشه برانند و به مكّه باز گردانند، عبدالله بن ابى ربيعه و عمروبن عاص بن وائل براى اين منظور انتخاب شدند، آنان حامل هدايايى براى نجاشى و وزرايش بودند. ابوطالب باخبر يافتن از اين نقشه اشعارى براى حاكم حبشه فرستاد و او را برنگهدارى، پذيرايى و حمايت از مهاجرين ترغيب نمود. از آن سوى وزيران بر اثر تبليغات مشركان و پس از دريافت هدايا خطاب به نجاشى گفتند: اينان را به آن دو نفر تسليم كن تا به سوى ديار و تبارشان بازگردند. نجاشى خشمگين گرديد و گفت: نه به خدا سوگند هرگز آنان را تسليم نمىكنم زيرا بر من و كشورم پناه آورده و ما را به ديگران برگزيدهاند ولى مهاجران را فرامى خوانم و درباره ادعاهاى اين دو نفر از آنان پرسش مىكنم، اگر چنان چه اين دو مىگويند باشند تسليمشان مىكنم در غير اين صورت از ايشان حمايت مىكنم تا در حبشه بمانند. نجاشى در حالى كه كشيشها را حاضر ساخته بود رو به مسلمانان نمود و گفت اين دينى كه جداى از قوم خود آوردهايد نه كيش من است و نه آيين ملل جهان، پس برايم بازگوئيد كه چيست؟
آنگاه جعفربن ابى طالب سخن آغاز كرد و گفت: پادشاها، ما در دوران جاهليت بتها را مىپرستيديم، و مردار مىخورديم، كارهاى خلاف انجام مىداديم و با خويشاوند و همسايگان رفتار بدى داشتيم. وضع همين بود تا خداوند پيامبرى كه نسب، راستى، امانت و پاكدامنى او را مىشناسيم به سويمان فرستاد و او ما را به بكتا پرستى فراخواند و به درستى و راستى امر نمود و نهى از كارهاى زشت را مورد تأكيد قرار داد. ما هم تصديقش كرديم و به او ايمان آورديم… پس قوم ما، برما تاختند و به آزارمان پرداختند تا از پرستش خدا به بندگى بتها بازگرديم و چون به ستم خود ادامه دادند به كشورتان آمديم تا در پناه شما قرار گيريم. نجاشى گفت از آن چه پيامبرتان از سوى خدا آورده چيزى همراه داريد جعفر گفت: آرى، نجاشى گفت: بخوان، جعفر آياتى از سوره كهيعص را تلاوت نمود كه نجاشى و كشيشها با شنيدن آنها گريستند. آن گاه نجاشى روبه عمرو و عبدالله كرد و گفت اين سخن و آن چه عيسى آورده است، هر دو از يك جا فرود آمدهاند. برويد كه سوگند به خداوند آنها را تسليم نمىكنم، آنان وقتى اين وضع را ديدند تصميم گرفتند نقشهاى ديگر را به اجرا بگذارند پس عمروعاص روز بعد نزد نجاشى رفت و گفت اينها عقايد خاصى درباره عيسى دارند، در اين باره، از ايشان سؤال كن، نجاشى بار ديگر آنان را فرا خواند و گفت درباره حضرت عيسى چه مىگوئيد؟ جعفر پاسخ داد: باور ما در اين باره همان است كه پيامبرمان فرموده است او بنده خدا رسول او، روح او و كلمه اوست كه آن را به مريم، دوشيزه پاكدامن القاء كرده است.(16) نجاشى گفت عيسى از آن چه شما گفتيد بالاتر نمىباشد كه وزيران اين سخن را برنتابيدند، پادشاه حبشه افزود اى مسلمانان برويد و شما در امانيد، دوست ندارم در برابر كوهى از طلا يكى از شما را آزار دهم، هداياى آن فرستادگان قريش را پس دهيد كه نيازى بدانها ندارم. پس عمرو و عبدالله به زشتى از نزد وى رفتند و مسلمانان در سرزمين مذكور با كمال آرامش اقامت گزيدند، اين وضع مشركان مكّه را در موجى از نگرانى و آشفتگى فرو برد.(17) امپراتورى متزلزل
امپراتورى روم شرقى وارث ابرقدرت روم به شمار مىرفت و قُسطنطنيه، استانبول فعلى، با كليساهاى بزرگ به عنوان مجلّلترين شهر جهان مركز روم شرقى بود. اين امپراتورى در عين حال كشورهاى غربى اروپا تا اسپانيا، يونان، تركيه، فلسطين، مصر و بخش هايى از آفريقا را در تصرّف داشت. قسطنطين، امپراتور روم به سال 323 ميلادى در محلى به نام بيزانتيوم لشكر ليسنيوس را شكست داد و در همان جا شهر قسطنطنيه را بنا نهاد. جانشينان قسطنطين تا يازده قرن بعد در اين شهر ماندند تا سال 1453 ميلادى كه اين شهر به تصرّف سلطان محمد فاتح پادشاه مسلمان دولت عثمانى در آمد و بدين گونه ابرقدرت روم شرقى(بيزانس) سقوط كرد.
در آستانه ميلاد رسول اكرم (ص) تا سال 565 ميلادى امپراتورى معروف قلمرو بيزانس يوستينيانوس بود. وى در طول حكومت 38 ساله خود طى پنجاه جنگ شهرهاى زيادى را با خون ريزىهاى فراوان به چنگ آورد، او حكومت خود را وديعهاى الهى مىدانست و از كسانى كه به حضورش مىرسيدند مىخواست كه زانو بزنند. حكومت او با فساد ادارى، مالياتهاى گزاف و مجازاتهاى هوس بازانه آلوده گرديد و از اين روى پس از مرگش مردم ناراضى، ارتش تحليل رفته، خزانه تهى و خرابىهاى ناشى از جنگهاى متوالى موجبات انحلال امپراتورى مزبور را فراهم كردند و سوريه، فلسطين، مصر، آفريقا و اسپانيا در حوزه اسلام در آمد.(18) هيچ چيز از امپراتورى بيزانس باقى نماند جز چند بندر آسيايى، قطعاتى از ايتاليا، شمال آفريقا، يونان، يك نيروى دريايى و پايتختى محاصره شده و دچار وحشت.(19)
با اين وجود دستگاه مسيحيت با شدّت هر چه تمامتر سدّ بزرگى در مقابل دعوت و توسعه روزافزون اسلام ايجاد كرده و از نفوذ آن در قلمروهاى مسيحى با تمام قوا جلوگيرى به عمل مىآورد مبارزه منفى با آيين اسلام به صورت يك سانسور شديد در سرزمينهاى مسيحى نشين ادامه داشت و كوچكترين سرو صدا درباره اسلام سركوب گرديد و كسانى كه به پيامبر اكرم(ص) مىگرويدند به دست عُمّال امپراتورى اعدام مىشدند كه نمونه آن اعدام استاندار عمّان است او كه فروةبن عامر نام داشت از سوى امپراتور روم در اين قلمرو حكومت مىكرد وى بر اثر شنيدن نداى توحيد، اسلام آورد ولى دولت روم او را معزول و زندانى كرد و چون از آيين اسلام دست برنداشت در فلسطين او را بر دار زدند.(20)
قيصر روم با خدا پيمان بسته بود كه هرگاه در نبرد با ايران پيروز شود به شكرانه اين پيروزى از مقرّ حكومت خود، قسطنطنيه پياده به بيت المقدس برود، در اين حال دحيه كلبى مأمور شد نامه پيامبر اكرم (ص) را به وى برساند وى در بُصرى اطلاع يافت كه قيصر عازم بيت المقدس است لذا مأموريت خود را به آگاهى حاكم اين منطقه رسانيد و به راه خود ادامه داد و در شهر حمص از توابع شام با قيصر ملاقات كرد و نامه را به وى تقديم نمود، قيصر توسط مترجمى عربى از محتواى نامه كه پيامبر در آن، او را به اسلام دعوت كرده بود، آگاه شد و چون احتمال داد نويسنده آن، همان محمد موعود تورات و انجيل باشد در صدد برآمد در اين خصوص اطلاعاتى دقيق بدست آورد و وقتى مطمئن شد دعوت محمد(ص) حقيقت دارد، براى بدست آوردن طرز تفكر سران روم اجتماع عظيمى در يكى از صومعهها تشكيل داد و نامه پيامبر را براى آنان خواند، تشنّج بزرگى در اين مجلس پديد آمد و قيصر از مخالفت اين افراد بيم ناك شد، لذا از جايگاه خود كه مكان بلندى بود برخاست و گفت مىخواستم شماها را بيازمايم. صلابت و استوارى شما در آيين مسيح مورد اعجاب و تقدير من قرار گرفت سپس دحيه را خواست و او را احترام كرد و پاسخ نامه پيامبر(ص) را داد و هديهاى هم براى آن حضرت ارسال نمود.(21)
در اوايل سال هشتم حارث بن عمير ازدى از سوى پيامبراكرم(ص) همراه نامهاى روانه دربار شام گرديد، فرمانرواى مطلق شامات در آن ايّام حارث بن ابى شمر غسانى بود كه به دست نشاندگى از طرف قيصر در آنجا حكومت مىكرد. وقتى سفير رسول اكرم(ص) وارد شهرهاى مرزى اين قلمرو گرديد شرحبيل كه فرماندار اين نقاط بود در دهكده موته سفير را دستگير كرد و پس از بازجوئىهاى آزار دهنده، برخلاف تمام اصول انسانى و جهانى دستور داد دست و پايش را بستند و او را كشتند، پيامبر براى انتقام از اين زمامدار خودسر سربازان خويش را فراخواند، مقارن اين حادثه رويداد اسفانگيز ديگرى رخ داد كه آن حضرت را براى نبرد جدّىتر ساخت در ماه ربيع الاوّل سال هشتم، كعب بن عمير غفارى از جانب پيامبر مأموريت يافت كه با 15 نفر كه همگى به سلاح تبليغ مجهز بودند به سرزمين ذات اطلاح در وراى وادى القرا قرار داشت، روانه گردد و اهالى آنجا را به يكتاپرستى دعوت كند، سپاه مزبور چنين نمود ولى با مخالفت ساكنين آن جا روبرو شد و اهالى، اين مبلّغان را جز يك نفر كه با بدن مجروح جان سالم بدر بردند، كشتند، اين ضايعه موجب شد
فرمان جهاد صادر گردد و بدين گونه غزوه موته به وقوع پيوست و سپاه اسلام در نقطهاى به نام شارف با روميان روبرو شدند و سپس بر حسب مصالحى در سرزمين موته فرود آمدند.(22)
استقرار گروهى از سربازان رومى در نواحى شام و ممانعت آنان از پيشرفت اسلام موجب گشت كه رسول اكرم(ص) با لشكرى بزرگ پاسخ اين متجاوزان را بدهد و اين متجاوزان را تنبيه نمايد، اين ماجرا غزوه تبوك را بوجود آورد.(23) گزارش خشونت
اربابان كليسا در قرون بعد خشونتها و تعصبهاى خشك خود را نسبت به مسلمانان با حوادثى تلخ و فجايع ضد انسانى ادامه دادند، يكى از تاريكترين صفحات چنين جناياتى هشت فقره جنگ صليبى به دست اين افراد است. كشيشى كه به زيارت تربت عيسى در قدس شريف رفته بود از اين كه اراضى مقدس در اختيار مسلمانان است سخت خشمگين شد و هنگام مراجعت، مردم مسيحى و روحانيت اين آيين را عليه مسلمين تحريك كرد تا آن كه در سال 1095 ميلادى به دستور پاپ اورين دوّم مجمعى از روحانيون و رؤساى مسيحى تشكيل شد و پاپ در اين جلسه از ملّيت مسيحى خواست اسلحه بردارند و تربيت عيسى را نجات دهند. از عموم اسقفها هم تقاضا كرد مردم مسيحى را عليه مسلمانان بشورانند و وعده داد هر كس در اين نبرد مقدس (!) شركت كند تمام گناهانش آمرزيده مىشود! بدين ترتيب پس از يك سال تبليغات دامنه دار اوّلين اردوى مجاهدين مسيحى با شركت يك ميليون نفر به سوى بيت المقدس حركت كردند و به قتل وغارت روى آوردند و از ارتكاب هر گونه اعمال شنيع خوددارى نكردند و اولين سپاه صليب در 15 ژوئيه 1099 ميلادى وارد بيت المقدس شد و اين شهر را به تصرف درآورد، گودفرو آدوبويون در نامهاى به پاپ نوشت خون مسلمانان تا زانوى مركبهاى ما مىرسيد.(24) يك كشيش مسيحى مىگويد در گذرها و ميدانهاى
بيت المقدس از سرها و پاهاى مسلمانان تل هايى بوجود آمده و سپاهيان صليبى از روى آنها عبور مىكردند، مجروحين را در آتش مىسوزانيدندو در معبد سليمان لاشههاى مقتولين در خون شناور بودند.(25)
گوستاولوبون اعتراف مىكند كردار صليبىها در رديف درّندهترين و بيشعورترين وحشىهاى روى زمين قرار دارد.(26) جان ديون پُورت مىنويسد: كيست كه از دستگاه مسيحيت خجلت زده نباشد مقصود همان تحريكاتى است كه برعليه مسلمانان به هيجان آمد و جناياتى برعليه انسان هايى مرتكب شدند كه در قلمرو خويش از مسيحيان حمايت مىنمودند.(27)
ويل دورانت مورّخ معروف مسيحى نوشته است: در كوچهها توده هايى از سر، دست و پاهاى مقتولان مسلمان ديده مىشد، زنان را به ضرب دشنه مىكشتند، ساق پاى اطفال شيرخوار را گرفته و آنها را به زور از سينه مادران جدا كرده و به بالاى ديوارها پرتاب مىكردند و در نتيجه هزاران مسلمان را كه در شهر مانده بودند كشتند.(28)
اسپانيا و پرتغال كه در آن زمان اندلس ناميده مىشد در هنگام فرمانروايى مسلمانان به رشد و شكوفايى رسيد و مسيحيان نيز با آزادى كامل در اين نواحى مراسم خود را انجام مىدادند امّا وقتى مسيحيان برمنطقه مزبور استيلا يافتند مسلمانان را بين مرگ و قبول مسيحيت مخيّر ساختند و آنان كه مقاومت كردند مُثله شدند و اجساد نيمه جانشان در آتش سوخت، شهرها و جلوههاى فرهنگى و هنرى آنها را طعمه حريق مىنمودند و هر جا مىرسيدند با شمشير به جان مردم مىافتادند، مساجد مسلمين را مورد هتك قرار داده و صليبها را برفراز منارههاى آنها نصب مىكردند و ناقوسها را برفرازشان به صدا در مىآوردند، مورّخان اروپايى نوشتهاند در اندلس نيم ميليون نفر مسلمان توسط
مسيحىها كشته شدند.(29) امّا تاريخ پرافتخار اسلام به خوبى نشان مىدهد گروههاى مسيحى كه در مجاورت مسلمانان مىزيستهاند باوجود اين كه قدرت مقاومت و دفاع در برابر مسلمين نداشتهاند، در هيچ بُرههاى از تاريخ از طرف افراد مسلمان مورد شكنجه قرار نگرفته و حتى نمونهاى كوچك از رفتار بى رحمانه درباره آنان وجود ندارد، قبايل و دستههاى متفرق مسيحى بر طبق پيمانى كه با مسلمانان بسته بودند در كمال آرامش و امنيت بسر مىبردند و مسلمين حمايت و دفاع از تمامى حقوق آنان را عهده دار بودند. روابط مسلمانان با اقليتهاى مسيحى همواره براساس مُسالمت و هم زيستى و پيمانهاى دوجانبه بود. افراد مسلمان در تمام فتوحاتى كه نصيبشان مىشد همين ملايمت را مُراعات مىكردند و چنان برخوردشان با ملتهاى مغلوب، انسانى و توأم با رأفت بود كه وقتى مجاهدان اسلام با آنان روبرو مىگشتند از جان و دل مسلمان مىشدند و برخى از گروههاى رنج ديده آنان كه از زيستن در قلمرو روميان زجرهاى فراوانى ديده بودند سپاهيان اسلام را نجات دهندگان آسمانى لقب مىدادند، گوستاولوبون اذعان مىدارد: رعاياى مسيحى كه ستمهاى فراوانى از دست هم كيشان خود تحمّل كرده بودند حكومت مسلمين را باكمال رغبت تمكين مىنمودند زيرا مىديدند از امنيت و آزادى خوبى برخوردارند. آداممتز مستشرق معروف نوشته است اقليتهاى غير مسلمان در سرزمينهاى اسلامى آزادانه بسر مىبردند در حالى كه در اروپاى مسيحى اين وضع وجود نداشت كليساها در قلمرو مسلمانان چنان آزاد بود كه گويى از قلمرو حكومت مسلمين خارج بود، دكتر دونگان گرين لز مىنويسد نجابت و وسعت نظر دين اسلام كه به تمامى اديان الهى احترام مىگذارد به عنوان ميراث بزرگ بشرى شناخته مىشود و بر روى چنين بنايى مىتوان آيينى جهانى را پايه گذارى كرد. سرتوماس آرنولد هم در كتاب الدعوة الاسلام به اين ويژگىها اشاره دارد و جرجى زيدان در اثر
معروف خود (تاريخ تمدن اسلام) نكات جالبى را در اين باره مطرح كرده است، آلبرماله مورخ معروف اروپايى و دكتر ا،س، ترتون مؤلف كتاب اهل ذمّه در اسلام سلوك شايسته مسلمانان را با افراد مسيحى ستودهاند. هانرى دىكاسترى نيز اين رفتار مسالمتآميز را از نظر دور نداشته است. نگرشها و رفتارهاى كينه توزانه
محافل وابسته به غرب از زمان جنگهاى صليبى تا دهههاى اخير در تأليفات، تبليغات و موضع گيريهاى سياسى، سيماى مؤسس آيين اسلام را مورد تحريف قرار دادهاند و كوشيدهاند با برداشتهاى مغرضانه و غلط روش زندگى و شيوه رفتار پيامبر مسلمانان را نزد مسيحيان مخدوش سازند، حتى عصر روشنگرى و خرد در اروپا نتوانست اين ناسزاگويىها و تعصبهاى ناروا را دگرگون سازد. در سالهاى پايانى قرن هيجدهم و نوزدهم ميلادى غربىها ارزيابى متناقضى از شخصيت رسول اكرم(ص) ارائه دادند،
در اين ايام ضمن آن كه عدهاى همان روشهاى منفى قبلى را ادامه دادند گوته آلمانى جنبههاى معنوى و معرفتى پيامبراكرم(ص) را مورد توجه قرار داد اما اين روزنه كوچك در برابر آن تيرگىهاى آشفته اروپايى نمىتوانست عرض اندام كند تا آن كه كارلايل در سال 1840 ميلادى با تجليل و ستايش از خاتم رسولان به عنوان پيامبرى بزرگ منش نگرشهاى كينه توزانه اروپائيان را نسبت به حضرت محمد(ص) مورد نكوهش شديد قرار داد. از آن سوى يك ربع قرن قبل از انتشار اثر گوته ناپلئون پس از تصرف مصر، او رشليم را پشت سر نهاد و مسلمانان را قتل عام نمود و خاطره خونين و اسف بار جنگهاى صليبى را احيا كرد كه نقشهاش با تصرف مجدّد بيت المقدس توسط مسلمانان نقش برآب شد، به دنبال آن غربىها سلطههاى استعمارى خود را بر قلمروهاى مسلمانان در آفريقا و آسيا آغاز كردند، در دهههاى اخير هم اين مسيرهاى متضاد ادامه يافت، نمونه رفتار نفرت بار برعليه رهبر مسلمانان جهان كتاب «آيات شيطانى» سلمان
رشدى مىباشد كه مورد حمايت شديد محافل غربى قرار گرفت،(30) كشتار مسلمانان در بوسنى هرزگوين توسط صربهاى مسيحى و نيز قتل عام افراد مسلمان در سرزمين هايى چون افغانستان، عراق، فلسطين، لبنان، سودان، سومالى و برخى نقاط ديگر و در فشار قرار دادن اقليتهاى مسلمان در مهد آزادى و تمدن يعنى اروپا نيز همچنان كينههاى غربىها را نسبت به اسلام و جوامع اسلامى نشان مىدهد.
جديدترين اين اهانتها از سوى پاپ بنديكت رهبر مسيحيان كاتوليك جهان، در دانشگاه رگتربگ صورت گرفت او با نقل گفتگوى امپراتورى بيزانس مانوئل دوم پالئولوگوس با فردى پارسى، اسلام و پيامبر آن را به خشونتطلبى و عقل گريزى متهم كرده و چنين امرى را خلاف خواست خداوند دانسته است، هرچند پاپ بعدها بر اثر اعتراض شديد مسلمانان جهان اعلام كرد كه چنين نقل قول هايى نمىتواند منعكس كننده نظرش باشد امّا او از موضعى همدلانه با امپراتور اين نكات را بيان كرد و چنين نظرى نادرست و غير منطقى كه در واقع از روى بى فكرى و عدم توجه به حقايق ناب اسلام ناب محمدى(ص) صورت گرفته بود بسيار برايش دردسرآفرين و مشكل ساز گرديد و با نفرت و خشم جهان اسلام مواجه گشت(31)، دين ستيزى و ناسازگارى با باورهاى يك و نيم ميليارد مسلمان از سوى يك شخصيت مذهبى در حالى كه مؤمنان و متدينان با طيف گستردهاى از انديشهها و عملكردهاى الحادى روبرويند خلاف مصلحت بوده و به جاى همگرايى اديان، به جنگهاى مذهبى و درگيرىهاى جاهلى و قرون وسطوايى دامن مىزند و بدبينى و بدگمانىها را افزايش مىدهد و براى جوامع انسانى خسارت آفرين و مصيبت زاست و يك اظهار تأسف صرف توسط پاپ كافى نيست و در حالى كه استكبار جهانى براى گسترش سلطه به جنگ تمدنها توجه دارد چنين سخنان موهن همگامى بازورگويى، تجاوز، تهاجم و خونريزى است و آنگهى كارنامه آنانى كه مدام از صلح و محبّت دم مىزنند گواهى مىدهد كه بزرگترين جنايات را غربىها مرتكب شدهاند كه به نمونه هايى در اين نوشتار اشاراتى گذرا داشتيم، به علاوه تاريخ نشان مىدهد در نيمه قرن بيستم رهبران كليساهاى كاتوليك تن دادن به نازيسم در آلمان و فاشيسم ايتاليا را موعظه مىكردهاند.(32) پاپ بنديكت شانزدهم تابعيت آلمانى دارد و قبل از آن كه در سلك روحانى درآيد، عضو سازمان جوانان نازى بوده و سپس دانشگاه لاهوت رفته و در رشته كلام مسيحى تحصيل كرده و فارغ التحصيل شده است بنابراين تخصص او در كلام مسيحى است و از معارف اسلامى آگاهى ندارد او اگر عاقلانه و با بررسىهاى علمى، وارد ميدان فكر و موضعگيرىها مىگرديد مشاهده مىكرد اسلام منادى مدارا، رأفت و مهربانى است و احترام متقابل ميان پيروان اديان اسلامى را در عرصه نظر و عمل مورد توجه قرار داده است، پيامبر اكرم (ص) نمونهاى عالى از رحمت، اخوّت، مسالمت، گذشت و مدافع راستين حقوق انسانهاى مؤمن مىباشد قرآن كريم او را رحمت عالميان مىداند و كلام وحى بر قلب رئوفش نازل گرديد ضمن توجه به صلح و آرامش، انسانها را بارها به خردمندى، تفكر و اجتناب از خونريزى و خلاف، دعوت كرده و البته در برابر دشمنان دين و مردم و مخالفان حقيقت و معرفت ضمن تأكيد بر برهان و ارائه دلايل منطقى، قاطعيت و استوارى نشان مىدهد و پايمال نمودن حق و عدم رعايت موازين الهى و تضييع حقوق انسانها را برنمى تابد و براى خلافكاران و گناهكاران امنيت و آرامش قائل نمىباشد.
در خاتمه بايد خاطر نشان ساخت سخنان نسنجيده، اظهارات واهى و مطالب بى اساس پاپ بار ديگر تهاجم طراحى شده و سلطه گرى غرب را عليه اسلام و پيروانش به نمايش نهاد و با زير پا نهادن علايق مذهبى مسلمانان جهان با فضاحت تمام روند تهاجم به اصول و مبانى اعتقادى مسلمانان را در سطحى وسيعتر از گذشته پى گرفته است، اين سخنان تكامل مقطعى پروژهاى شوم و نافرجام است كه مىكوشد بيدارى اسلامى حتى در قلب اروپا و امواج روزافزون اسلام گرايى را در سطح جهان مانع شود و صد البته نگران از دست دادن شعاع نفوذ و سيطره اعتقادى و مذهبى خويش است. او ضمن تهمت ناروا به اسلام به سياستهاى سلطه گران جهانى براى ايجاد بحران مذهبى ميان مسلمانان و مسيحيان كمك كرده است و به فرمايش مقام معظم رهبرى حضرت آيت الله العظمى خامنهاى اتهام بى توجهى اسلام به عقلانيت همچون انكار نور خورشيد است چرا كه در هيچ كتاب آسمانى به اندازه قرآن برعقل و
تعقل تأكيد نشده است و تمدن درخشان اسلامى بر اساس اين بينش شكل گرفت. او با كمال بى انصافى معناى جهاد اسلامى را نفهميده است زيرا اين عنصر براى آزاد نمودن ملتها از سلطه قدرتهايى است كه مردمان را به بردگى كشاندهاند به تعبير معظم له: گمان مىرود پاپ در اين زمينه فريب خورده و توجه نكرده است كه پشت سر اين گونه سخنان چه مقاصد و اهدافى دنبال مىشود.(33) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره صف، آيه 6. 2. سوره آل عمران، آيه 81. 3. نهايت الارب فى فنون الادب، نويرى، ج اول، ص112. 4. سوره بقره، آيه 129. 5. سوره نساء، آيه 55. 6. تاريخ عرب، فيليپ حتى، ص78. 7. تاريخ الرسل و الملوك، ص 920، جهان در عصر بعثت، ص19. 8. سوره بروج، آيات 4 تا6. 9. محيط پيدايش اسلام، شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتى، ص48-47. 10. نك: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 66، سيره حلبى، ج 3، ص 239، بحارالانوار، ج 21، ص 285. 11. فروغ ابديت، آيت الله جعفرسبحانى، ج دوم، ص 442-438. 12. سيره ابن هشام، ج 1، ص 193، سيرة الحلبيه، ج 1، ص 119، نهايت الارب فى فنون الادب، ج 1، ص 98. 13. فروغ ابديت، ج اول، ص 173-172، معصوم نخست، محمدصادق اسماعيل گرمارودى، ص 72. 14. تاريخ پيامبر اسلام، دكتر محمد ابراهيم آيتى، ص 69-68، نهايت الارب، ج اول، ص 102-103. 15. تفصيل اين ماجرا را در اسدالغابه، ج اول، طبقات ابن سعد، جچهارم، مغازى واقدى، ج سوم، سيرةابن هشام، ج دوم و بحار الانوار، ج 21 مطالعه بفرمائيد. 16. سوره نساء، آيه 171. 17. رجوع كنيد به: الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 55-54، شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 110-108، تاريخ الامم و الملوك، ج 2، ص 72، تاريخ پيامبر اسلام، آيتى، ص 149- 145. 18. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج 10، ص 196. 19. جهان در عصر بعثت، ص 103-102. 20. تاريخ طبرى، ج 2، ص 293، پاسداران صلح و همزيستى، ص118. 21. بحارالانوار، ج 20، ص 379، الكامل فى التاريخ، ابن اثير، ج 2، ص444. 22. نك: فروغ ابديت، ج دوم، فصل 47. 23. همان مأخذ، فصل 54. 24. تاريخ قرون وسطى، آلبرماله، ج 2، ص 257. 25. تاريخ تمدن اسلام و عرب، گوستاولويون، ص 410. 26. همان، ص 410. 27. عذر تقصير به پيشگاه محمد و قرآن، جان ديون پورت، ترجمه سيد غلامرضا سعيدى، ص 139. 28. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج 13، ص 15. 29. عظمت مسلمين در اسپانيا، ص 243، تمدن اسلام و عرب، ص338، پاسداران صلح، ص 135. 30. بنگريد به كتاب محمد در اروپا، مينو صميمى، ترجمه عباس مهرپويا و نيز كتاب محمد رسول خدا، به قلم آندمارى شيمل ترجمه حسن لاهوتى. 31. رودرويى حقيقت و مصلحت، حسينعلى رحمتى، روزنامه اطلاعات، شماره 23739، 7/7/1385. 32. از سازمان جوانان نازى تا واتيكان، على اكبر عبدالرشيدى، همان مأخذ، شماره 23730، 28/6/1385. 33. سخنان مقام معظم رهبرى در ديدار با اعضاى ستاد اقامه نماز، روزنامه همشهرى، 28 شهريور 1385، شماره 1819.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى13
زهد و خيرخواهى دو وظيفه بزرگ علماء
در سيزدهمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مىخوانيم: «و تفضّل على علمائنا بالزّهْد و النّصيحة؛ خدايا! علماى ما را به داشتن پارسايى و خير خواهى نمودن از مردم تفضّل فرما.»
در اين دعا به دو وظيفه بسيار مهم و بزرگ علما و دانشمندان تصريح نموده، و امام (عج) به آنها مىآموزد كه داراى اين دو ويژگى باشند، كه براى جذب آحاد مردم به سوى آنها، نقش آموزههاى آنها به مردم، و اصلاح جامعه بسيار سازندهتر و اثر بخش است. توضيح اين كه: كار اصلى علما و دانشمندان در رابطه با جامعه، مسأله هدايت و تعليم و تعلّم است، و دانشمند اگر علاوه بر زهد و پارسايى، و به عبارت روشنتر خودسازى و تسلّط بر هوسهاى نفسانى، نسبت به مردم احساس مسؤوليّت و دل سوزى كند و خيرخواه مردم باشد، قطعاً در دل مردم جاى مىگيرد، و در نتيجه مسأله هدايت و آموزش او بهتر و عميقتر و وسيعتر و شتابانتر مؤثّر واقع خواهد شد. چرا كه او براثر دو ويژگى زهد و خيرخواهى، محبوبيت فوق العادهاى در جامعه پيدا كرده، و مردم اطراف او را مىگيرند، و با كمال عشق و شور به گفتار او گوش فرا داده و دل مىبندند. چرا كه او را از خود و خدمتكار ودل سوز جامعه، و انسان دوست مىدانند، و طبعاً شيدا و گرويده رفتار او مىشوند. از يكى از دانشمندان كه در محضر امام خمينى (قدّس سرّه) بود نقل مىكنند گفت: يكى از حاضران از امام پرسيد: «چرا مردم آن همه شما را دوست دارند؟ امام در پاسخ فرمود: براى اين كه ما نوكرشان هستيم.» اين پاسخ امام بيانگر شدت پارسايى و تواضع او است، و نيز حاكى از آن است كه ايشان نسبت به مردم بسيار دل سوز بوده، از اين رو در حضور آنها داراى محبوبيت شديد شده است. اگر دانشمندى زاهد و ناصح و دل سوز نباشد، هرگز خود را به عنوان نوكر مردم معرفى نمىكند. و راز نفوذ فوق العاده بعضى از علما در ميان مردم همين زهد و خيرخواهى مخلصانه آنها به مردم است. و همين موجب سيادت و آقايى آنها شده، چنان كه پيامبر(ص) فرمود: «سيّد الْقوم خادمهمْ؛(1) خدمت گذار مردم، آقاى آنها است.» معنى و ارزش زهد و پارسايى از نظر قرآن و پيشوايان
زهد به معنى ترك دنيا نيست، بلكه به معنى عدم دلبستگى به دنيا و امور مادى است، بنابراين به دنبال دنياى خوب رفتن، و تحصيل اموال از راه حلال، و اداى حقوق آن، هيچ منافاتى با زهد ندارد، بر همين اساس اميرمؤمنان على (ع) در پاسخ كسى كه از معنى زهد پرسيد، فرمود: «تنكّب الْحرام ؛(2) زهد يعنى دورى و كنارهگيرى از حرام است و در سخن ديگر فرمود: همه ابعاد زهد در دو جمله قرآن گنجانده شده است، آنجا كه خداوند (در آيه 23 سوره حديد) مىفرمايد: «لكيلا تأسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم؛ تا به آنچه از دست دادهايد تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده شده، دلبسته و شادمان نباشيد.» آنگاه فرمود: «پس كسى كه برگذشته افسوس نخورد، و به آنچه را دارا است شادمان نگردد، چنين فردى زاهد است.»(3)
پيامبر(ص) اين مطلب را با اين بيان، تبيين فرموده آنجا كه مىفرمايد: «زهد و پارسايى در دنيا به حرام كردن حلال، و تباه نمودن مال و ثروت نيست، بلكه زهد و پارسايى در دنيا آن است كه آنچه در اختيار تو است، براى تو اطمينان آورتر از آنچه در دست خدا است نباشد.»(4)
بنابراين زهد به معنى عدم وابستگى به دنيا است، در عين آن كه منافات ندارد كه انسان از امور دنيا برترين بهره بردارى را بكند و آن را وسيله امور معنوى و آخرت قرار دهد.
و در مورد ارزش زهد سخن بسيار است به عنوان نمونه، پيامبر(ص) فرمود: «خداوند به چيزى كه بهتر از زهد در دنيا باشد پرستش نشده است.»(5) يعنى زهد بهترين عامل زمينه ساز براى پرستش خدا است، و ترك آن، حجاب مهم در دورى از عبادت الهى به حساب مىآيد.
و امير مؤمنان على (ع) در سخنى فرمود: «الزّهد اصل الدين، الزّهد ثمرة الدين ؛(6)عليك بالزهّد فانّه زين الدّين؛(7) زهد اساس دين، ميوه آن است، و بر تو باد به زهد ورزى، چرا كه زهد مايه آراستگى و زيبايى دين است.»
نتيجه اين كه انسان زاهد، ذليل امور مادى نمىشود، و مىتواند در فضاى ملكوت به راحتى پرواز نمايد، و لباس زهد مايه آراستگى او است، و او را از زشتىها و آلودگىها حفظ مىكند، و مىتواند پايه و مايه رشد و كمالات عالى معنوى گردد، به ويژه براى علماء و دانشمندان مايه زيبايى و جذب و محبوبيت خواهد شد، چنان كه ضد آن، مايه نكبت، و تنفّر خواهد گرديد. بنابراين، اين خصلت براى علما و راهنمايان جامعه،برترين خصلت بوده، و نقش ژرف و عظيمى را در هدايت انسانها ايفا مىكند. ولى عالمان دنياپرست و اشرافى كه برخلاف شيوه زهد اسلام گام بر مىدارند، نمىتوانند منشأ و سرمايه و معيار هدايت قرار گيرند، و به جاى اين كه مردم را قدمى به سوى نور هدايت جلب كنند، قدمهايى آنها را از آن نور دور مىسازند.
البته بايد توجه داشت كه زهد داراى درجاتى است كه اساس آن همان حالت عدم دلبستگى به دنيا است، حال اگر كسى مراقب كامل باشد تا اين اساس را در ابعاد مختلف و عرصههاى گوناگون حفظ كند، مىتواند به درجه عالى زهد برسد، و به همين نسبت به محبوبيت خود نزد مردم و در نتيجه، جذب و هدايت آنها بيفزايد. از اين رو علماى ربّانى اسلام مانند شيخ انصارى، شيخ حسن نجفى صاحب جواهر الكلام، محقّق سبزوارى صاحب منظومه، ملّا صدرا، مثلهاى عالى زهد بودند از اين رو توانستند منشأ آثار و بركات بسيار گردند، و همواره در زندگى و مرگ، الگوى هدايت و جذب براى مردم شوند. و روز به روز بر رهروان حق و طالبان ارزشها بيفزايند، در غير اين صورت قطعاً به جاى جذب باعث طرد و گمراهى انسانها مىشدند.
بر همين اساس در روايات ما آمده است: پيامبر(ص) فرمود: «من اخذ العلم من اهله، و عمل بعلمه نجا، و من اراد به الدّنيا فهى حظّه؛(8)كسى كه علم را از اهلش تحصيل كند، و به آن عمل نمايد نجات مىيابد، وكسى كه دنيا را هدف از تحصيل علمش قرار بدهد، بهره او همان دنيا است، و بهره ديگرى نخواهد داشت.» نيز فرمودند: خداوند به داود (ع) وحى كرد: «دانشمند شيفته دنيا را بين من و خود واسطه قرار نده، كه چنين دانشمندى تو را از محبت من باز مىدارد، و چنين علما و دانشمندانى قطاع الطريق و ره زنان بندگان شيداى من هستند، كوچكترين كيفر من نسبت به اين گونه عالمان اين است كه شيرينى مناجاتم را از دل آنها ريشه كن مىكنم.»(9) امام صادق (ع) فرمود: «هر گاه دانشمندى را دنياپرست يافتيد، او را در دين خود متهم كنيد (يعنى بدانيد كه دين داريش حقيقى نيست)، زيرا دوست هر چيزى گرد محبوبش مىگردد.»(10)و در سخنى ديگر فرمود: «دانشمندان فقيه تا وقتى كه وارد در دنيا نشدهاند، (نماينده) امين پيامبرانند، ولى وقتى كه وارد دنيا شدند، اين مقام از آنها سلب مىشود، شخصى از آن حضرت پرسيد: ورودشان در دنيا چگونه است؟ فرمود: «اتّباع السلطان، فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم عن دينكم ؛(11) پيروى از سلطان وقت، اگر آن چنين روشى داشته باشند، در مورد حفظ دينتان از آنها دورى كنيد.»
اين گونه روايات بيانگر آن است كه خروج از مرز زهد و پارسايى، آفت خطرناكى براى دين مردم خواهد بود و بايد از چنان علما و دانشمندانى فاصله گرفت، چرا كه نه تنها همنشينى با آنها سودمند نيست، بلكه زيان آور بوده و به آيين انسان آسيب فراوان مىزند. نصيحت كردن، دومين ويژگى مهم علما
دومين وظيفه مهم كه در دعاى فوق براى علما و دانشمندان بيان شده، مسأله نصيحت است.
يعنى دانشمندان بايد خيرخواه مردم باشند، و در راستاى فرمان خدا و قرآن و دستورهاى پيامبران و امامان (ع) به نصيحت مردم بپردازند، و در نهان و آشكار، دل سوز و خيرخواه مردم باشند، نسبت به جامعه و انسانها احساس مسؤوليّت كنند، و بى تفاوتى را گناه بزرگ بشمرند، همواره در خيرخواهى و هدايت انسانها سعى و تلاش نمايند. دانشمندى كه ناصح مشفق نباشد، به علم خود خيانت كرده، و بزرگترين وظيفه خود را زير پا نهاده است. خداوند در قرآن، پيامبرانى مانند هود (ع) و نوح(ع) و صالح(ع) و شعيب(ع) را به عنوان ناصح معرفى فرموده(12) و به ما مىآموزد كه رهروان راه انبيا بايد خيرخواه مردم بوده، و به نصيحت مردم بپردازند. و از اين مسؤوليت شانه خالى نكنند.
رسول خدا(ص) فرمود: «ارجمندترين انسان در پيشگاه خدا در قيامت كسى است كه براى نصيحت مردم تلاش بيشتر مىكند.»(13) امام صادق (ع) فرمود: «به شما باد نصيحت كردن مردم براى رضاى خدا، و اين خصلت به قدرى ارزشمند است كه خدا را به بهتر از آن ملاقات نكنى.»(14)
و در سخن ديگر فرمود: «يجب للْمؤمن على المؤمن النّصيحة له فى المشهد و المغيب؛(15) بر مؤمن واجب است كه در حضور و غياب، خيرخواه مؤمن باشد و او را نصيحت كند.»
كوتاه سخن آن كه مسأله نصيحت كردن از خصال اصلى هر مؤمنى نسبت به مؤمن ديگر، به ويژه هر عالم با ايمانى نسبت به مردم است. و از زير مجموعههاى مسأله هدايت در روشن گرى است، كه از صفات پيامبران و اولياء خدا مىباشد، كه ضد آن مسأله بى تفاوتى است، كه از صفات كافران و منافقان مىباشد. و به راستى اگر اين خصلت در ميان همه قشرها به طور كامل رعايت مىشد، نقش بسيار مهم و گستردهاى در هدايت و ايجاد مدينه فاضله داشت، و جامعه را به گلستانى از ارزشها و كمالات تبديل مىكرد. چرا كه اگر هر انسانى مانند خيرخواهى به خود خيرخواه ديگران باشد، اثر بسيار سازنده براى پاك سازى و به سازى جامعه دارد. چنان كه پيامبر(ص) فرمود: «لينصح الرّجل منكم اخاه كنصيحته لنفسه ؛(16) هر شخصى از شما بايد همچون خيرخواهى به خودش، خيرخواه برادر با ايمانش باشد.» اميرمؤمنان على (ع)در فرازى از نصايح خود به فرزندش امام حسن (ع) مىفرمايد: «و امحض اخاك النّصيحة حسنة كانت، او قبيحة؛(17) نصيحت خالص خود را براى برادرت مهيّا ساز، خواه نيك باشد يا بد.» بنابراين مسأله نصيحت را نسبت به انسانها، گرچه بد باشند نبايد ترك كرد. بلكه با كمال خلوص و دل سوزى، بايد به انجام آن همّت نمود.
روشن است كه دانشمندان و آگاهان، براى اين كار مقدمتر هستند، زيرا نصيحت آنها از روى آگاهى و با شيوه صحيح است، كه قطعاً اثر بيشتر خواهد داشت.
توضيح بيشتر آن كه دانشمند دل سوز و خداشناس،بايد همچون چراغى تابان در ميان مردم باشد، و زندگى آنها را روشن نمايد، و با هدايتهاى روشنگرانه خود، آنها را از گمراهى نجات بخشد. و اين همان مسأله هدايت است كه در رأس كارهاى پيامبران و امامان و علماى الهى بوده است، و مسأله هدايت به قدرى مهم است كه پيامر اكرم (ص) وقتى كه حضرت على (ع) را براى هدايت و نصيحت مردم يمن، به سوى يمن فرستاد، هنگام بدرقه به على (ع) فرمود: «و ايم اللّه لان يهدى اللّه على يديك رجلاً خيرلك ممّا طلعت عليه الشّمس و غربت؛(18) سوگند به خدا هرگاه خداوند به دست تو يك نفر را هدايت كند، براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مىتابد و غروب مىكند.» حضرت على(ع) به يمن رفت و با نصايح مشفقانه خود، آن چنان دلهاى مردم را به سوى اسلام جذب كرد، كه در آغاز قبيله بزرگ همدان، مسلمان شدند، و سپس قبايل ديگر يكى پس از ديگرى به اسلام گرويدند. آن حضرت موضوع را در ضمن نامهاى به رسول خدا(ص) گزارش داد. آن بزرگوار بسيار خشنود شد، و سجده شكر به جا آورد. و بر قبيله همدان سلام و درود فرستاد(19) و اين از افتخارات زندگى امام على (ع) است، كه در پرتو نصايح مشفقانه او، مردم پرجمعيت يمن، مسلمان شدند. آرى زهد و خيرخواهى على (ع) چنين معجزاتى مىآفريد، و نقش به سزايى در هدايت مردم داشت. بار ديگر به ياد دعاى امام عصر(عج) همنوا با آن حضرت مىشويم كه: «خدايا علماى ما را در داشتن پارسايى و خيرخواهى نمودن از مردم، تفضّل فرما.»
شواهد در ميان علما و مراجع ما بسيار است كه در پرتو زهد و خيرخواهى از مؤمنان داشتند، و همواره در بحرانهاى حوادث به ويژه سياسى در برابر طاغوت ايستادگى نموده، و طرفدارى از مردم كردند، و ترفندهاى استعمارگران آنها را از مردم جدا نكرد، به عنوان نمونه نقل مىكنند: مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى (متولد 1365 ه. ق) در آن هنگام كه زعامت مرجعيت را بر عهده داشت، از طرف نورالسعيد نخست وزير آن عصر كشور عراق همراه حاج مهدى بهبهانى يكى از تجّار معروف به محضر آيت الله اصفهانى آمد و پس از تعارفات گفت: سفير انگليس مىخواهد به طور خصوصى خدمت شما برسد، ايشان قبول نكردند و پس از اصرار آقاى بهبهانى فرمود: «مانند ساير مردم به طور عمومى و علنى بياييد.» سرانجام پس از تعيين وقت، روز موعود فرا رسيد، و سفير همراه وزراء و رجال عراق به محضر آقا آمدند، پس از تعارفات سفير به آقا گفت: «دولت بريتانيا نذر كرده اگر در جنگ جهانى بر آلمان پيروز گردد، صد هزار دينار (معادل چندصد ميليون تومان كنونى) به شما تقديم كند. اينك كه پيروز شده، من چك صد هزار دينار را آوردهام. آنگاه تقديم كرد. آقا چك را گرفت و پس از لحظهاى به سفير فرمود: در اين جنگ بسيارى آواره شدند، به دولت بريتانيا بگو ابوالحسن به نمايندگى از مسلمانان وجه مختصرى براى كمك به مردم جنگ زده به شما پرداخت، آنگاه يك چك صدهزار دينارى به ضميمه چك سفير به سفير داد، و از كمى وجه عذر خواهى كرد سفير با شرمندگى در برابر سياست و هشيارى آيت الله اصفهانى، چكها را گرفت، و آنگاه از جا برخاست و بيرون رفت و به نورالسّعيد گفت: «ما خواستيم شما شيعيان را استعمار كنيم و بخريم، ولى پيشواى شما ما را خريد و پرچم اسلام را بركاخ بريتانيا برافراشت.»(20) اين يكى از آثار زهد فقهاى عظام است، كه داراى چنين آثار درخشانى خواهد شد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. بحارالانوار، ج 76، ص273. 2. همان، ج 7، ص310، معانى الاخبار، ص 251. 3. بحارالانوار، ج 78، ص70. 4. همان، ج 77، ص172. 5. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 333. 6. غررالحكم، ميزان الحكمة، ج 4، ص 250. 7. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 90. 8. اصول كافى، ج 1، ص 46. 9و10. همان. 11. همان. 12. سوره اعراف، آيات 62 و 68 و 79 و 93. 13. اصول كافى، ج 2، ص 208. 14. همان. 15. همان. 16. همان. 17. نهج البلاغه، نامه 31. 18. بحارالانوار، ج 21، ص 361. 19. ارشاد شيخ مفيد، ص 31، بحار، ج 21، ص363، كامل ابن اثير، ج 2، ص 305. 20. گنجينه دانشمندان، ج 1، ص 320.
مافياى ويژه خوارى يا تروريستهاى عرصه اقتصاد
مبازره با مفاسد اقتصادى و تروريستهاى اين عرصه هر از چند گاه دستاويز دست اندركاران امور و مسئولين كشور قرار مىگيرد و مطبوعات و رسانهها خوراك تبليغاتى و رسانهاى از آن مىسازند. ولى در عمل حركت جدّى و پيگيرى لازم صورت نمىپذيرد و مافياى اقتصادى و ويژه خواران مانند مارهاى سمى جابجا مىشوند و چهره عوض مىكنند و اقتصاد بيمار ما را دردمندتر از گذشته با مشكل روبرو مىسازند و با احتكار، يا انحصار و يا ويژهخوارى، حقوق عمومى را به چالش مىكشند و در نتيجه دود گرانيها و تورم به چشم اقشار آسيبپذير جامعه مىرود و فشار آن بر مردم بيشتر سنگينى مىكند كه كمترين بهره را بابيشترين تلاش از اين سفره گسترده دارند. حقيقت اين است كه در كشور ما هيچ نوع كاستى از نظر منابع و پول و مايحتاج عمومى وجود ندارد و درآمدهاى نفتى و صادراتى و سرمايهاى از هر زمان بهتر و بيشتر است و امكانات بالقوه و بالفعل در خزانه ملّى وجود دارد. در سالهاى اخير قيمت نفت در تاريخ كشورمان بى سابقه بوده و صادرات غير نفتى نيز رو به رشد فزونى دارد و صندوق ارزى و ريالى ما از هر زمان ديگر غنىتر و روبه افزايش است با اين حال تورّم و گرانى نيز با اين روند سير صعودى دارد و فقر و غنى عميق مىشود. مشكل كجاست كه با اين پشتوانه خداداد و منابع سرمايهاى نتوانستهايم يك نظام اقتصادى پويا و عادلانه را پى ريزى كنيم و با حاكميت و نظارت بر اقتصاد و توليد و توزيع و مصرف، اين امكانات را به آحاد مردم و نقاط محروم بكشانيم و از اين منابع سرشار دورترين نقاط مرزى بهره گيرند و در
خانهها سرسفره مردم (به مثل معروف) از اين سرمايههاى ملى نوائى آورده شود و فاصلههاى طبقاتى از ميان برخيزد و فشار اقتصادى برگرده مردم كاهش يابد و اين در حالى است كه افراد يا باندهاى فساد مالى سرچشمه دارائىها را به دست گرفته و با رباخوارى و بهره كشى و ويژه خوارى مىبلعند و به حلقوم حاشيههاى خود سرازير مىكنند… . مشكل مديريت در اقتصاد
آسيبشناسى اقتصادى به ما نشان مىدهد كه مشكل اصلى تا كنون نبودن مديريت علمى و با نگرش اسلامى بر اقتصاد و نابسامان بودن بازار و توليد و توزيع روند تجارت و حاكميت بر سرمايه و پول و دارائيهاى ملى است به علاوه سوء استفادهها و فرصتطلبىهاى مافياى پنهان و آشكار كه در فضاى كنونى و با استفاده از خلأ حاكميت جدى و عدم نظارت و پيگيرى و به تكاثر و انباشت ثروت سرگرمند و اين مفسدان مرئى و نامرئى آنچنان به راههاى سوء استفاده واردند كه شيطان را درس مىدهند!و ما نشستهايم و از مجازات خائنان به اموال عمومى و اعلام اسامى مفسدين اقتصادى حرف مىزنيم و مردم در عمل جز مورد بسيار ناچيزى از اين برخورد را نمىبينند، ديوان محاسبات كشور اسناد قطورى از تخلفات را در تفريغ بودجه سالهاى اخير ارائه مىدهد و تحقيقات اطلاعاتى و بانكى و قضائى از اختلاس و سوء استفاده مالى ارقامى از پروندهها را گزارش مىكنند و چند روزى صداى آن در رسانهها مىپيچد و مردم در انتظار محاكمه و مجازات مفسدان اقتصادى مىمانند و وسط راه رشته قطع مىشود و سرانجام نه نامى از مافياى سودپرست ديده مىشود و نه از بازگشت اموال به صاحبان اصلى آن يعنى مردم و اقشار محروم و بيت المال! مشكل كجاست؟ چرا يك عزم جدى وجود ندارد؟ چرا يك اراده استوار و پيگيرى مستمر ديده نمىشود؟ چنين به نظر مىرسد كه آنانكه دم از عدالت مىزنند و بايد عزم جدى در مبارزه با فساد و تبعيض داشته باشند هنوز آنگونه كه بايد طعم تلخ فقر و مشكل عائلهمندى و ناكافى بودن حقوق و درآمدها را بدرستى لمس نكردهاند هرچند خود اهل تكاثر نيستند اما عمق مشكل جامعه را يا درك نكرده و يا كثرت مشاغل به آنان اجازه نمىدهد كه فكر و عمل را متمركز كنند و مبارزه با مفاسد را به جائى برسانند و با اينكه مقامات عاليه كشور به اين ضرورت پى بردهاند و مىخواهند آن را به آخر برسانند اما وقتى كار به دستگاههاى ذى ربط و زيرين مديريت مىرسد حربهها كند مىشود و باب توجيه و تاويل و سفارشات گشوده مىگردد و بخشى از عوامل مافياى اقتصادى كه در دل دستگاهها جا خوش كردهاند نمىگذارند كار مبارزه به نتيجه برسد چرا كه خود آنها يا شريك اند و يا خريدار مىشوند و يا اصولاً اعتقاد به عدالت ندارند و يا نفوذى اند و چهره عوض كرده و ژست خيرخواهى به خود مىگيرند و خريدار آبروى!اشخاصى مىشوند كه با كمال جسارت و جرئت به حقوق عمومى لطمه مىزنند و بى اعتمادى را در جامعه دامن مىزنند و يا احتمالاً عوامل ديگرى در كار است كه مبارزه با فساد به آخر نمىرسد و گاهى هم گزينشى عمل مىشود و برخى به دام مىافتند و برخى از دام مىگريزند، تمام احتمالات فوق قابل عمل است، اينست كه مبارزه با مفاسد راه به جائى نمىبرد… در هرحال ساز و كار لازم، عزمى جدى و بازخواستى مسئولانه لازم است تا شعار مبارزه با تروريستهاى اقتصادى در گفتار نماند
كه موجب بى اعتمادى گردد و آخرين تيرها از تركش رها شود و هدفها را نزند و دست خالى در اين عرصه بمانيم و همان آش و همان كاسه و گرد نوميدى به چهره مردم بنشيند.
ما اگر در صدد اجراى عدالتيم و مبارزه با فساد را جدّى مىدانيم بايد به سيره اميرالمؤمنين(ع) برگرديم كه پس از آنكه بر كرسى خلافت ظاهريه نشست و ديد كه ثروتهاى عمومى و بيت المال سراز خانه نخبگان سياسى و فاميلى در آورده و ميان فقر و غنا شكافى عميق پديد آمده، به تصفيه و پاكسازى پرداخت و فرمود: بخدا اگر اين ثروتها در قباله زنان هم رفته باشد آنرا بيرون كشيده و به بيت المال برمى گردانم.
هر چند برنامه انقلابى امير عدالت به جهت موانع موجود و عادات ويژه خوارى با بسيارى از دشواريها روبرو شد و جامعه آنروز به ويژه خواص و مرفهين كه سر در آخور بيت المال داشتند ظرفيت اين عدالت را نداشتند و جمعى از جاهطلبان و شيفته گان ثروت سربه طغيان برداشتند و تا ساماندهى جنگهاى خونين پيش رفتند و مردم را به زور و زر و تزوير خريدند و حكومت عدل على(ع) را با چالش بروبرو كردند كه تاريخ اسفبار آن پيش روى گشوده است، اما با اينهمه مشكلات و موانع يك چيز ماند وآن سيره علوى بود در اجراى عدالت، عدالتى كه حتى فرزندان و برادران و خاندان آن جضرت از آن مستثنى نشدند. بعبارت ديگر گرچه جامعه آنروز عدل امام را برنتابيد و على (ع) در محراب عبادت شهيد عدل خود شد اما فرهنگ عدالتخواهى و معيار عدالت گسترى و طرد فساد و تبعيض باقى ماند تا پس از چهارده قرن دانشمندان و نويسندگان غير مسلمان على(ع) را ميزان حق و باطل بدانند و نداى عدالت انسانيت بنامند و از اسطوره عدالت خواهى و قاطعيت آن حضرت كتابها و مقالهها بنويسند، تا در جهان غربت عدالت روزنهاى به بهشت عدالت خواهى باز باشد كه عدالت نمرده و هرچند اجراى آن دشوار است اما مرد عدالت را از اين دشواريها هراس نيست. «و لايخافون فى الله لومة لائم» و اين درسى باشد براى پيروان آن حضرت كه كمرها را محكم ببندند و بيش از اين تبعيض و فساد را تحمل نكنند. اسلام و مفاسد اقتصادى
تمدن اسلامى گونه هائى از قوانين اقتصادى را ترسيم مىكند، چه از نظر منابع ثروت و كسب درآمد و چه از نظر قوانين و شرايع حاكم بر كسب و تجارت و توليد و چه از نظر مصرف اموال و در عين حال به عواقب نامطلوب و بازتاب فردى و اجتماعى و دنيوى و اخروى مفاسد اقتصادى هشدار مىدهد.موضوعاتى چون اكل مال به باطل رشوه، رباخوارى، غش در معاملات و اسراف و تبذير، تكاثرو حرامخوارى، ثروت اندوزى و مال پرستى و آثار زيانبار آن در قرآن آمده و مورد نهى و تحذير و توبيخ قرار گرفته است. به عنوان مثال به چند آيه مىنگريم:
1- «و لا تأكلوا اموالكم بينكم بالمال و تدلوا بها الى الحكّام لتأكلوافريقاً من اموال الناس بالاثم و انتم تعلمون»، سوره بقره، آيه 188.
اموال يكديگر را به باطل و به شيوه نامشروع نخوريد و به عنوان رشوه به حاكمان ندهيد تا بدانوسيله بخشى از اموال مردم به گناه و حرام نخوريد در حاليكه خود مىدانيد چه مىكنيد.
آيه كريمه مردم را مكلف ساخته تا از حرامخوارى و شيوههاى نامشروع در كسب مال بپرهيزند و بطور خاص از رشوه دادن به قضات به منظور جلب رأى آنها به نفع خود برحذر داشته است. مىدانيم كه يكى از مجارى حرامخوارى و عامل مفاسد اقتصادى دستگاه قضائى ناصالح است كه آيه كريمه نيز بدان اشاره دارد. چه آراء ناحقى كه در محاكم به دست قضات صادر مىشود و چه رشوهها و بقول امروز زيرميزىها كه به برخى از آنان داده مىشود و با بست و بند و پول و پارتى حقوق مظلومان پايمال گردد. كار بجائى رسيده كه ارباب رجوع اميدوار نيستند كه بدون پول و پارتى به حق خود برسند. البته قضات ديندار و با وجدانى هم پيدا مىشوندكه خدا را در نظر بگيرند كه اينها انگشت شمارند و مع الاوسف جوّ حاكم بردستگاه قضائى نااميد كننده است و نگارنده اين مقال موارد بسيارى را از آنچه مىگويد مشاهده كرده و از اينكه به نفع مظلومى وارد شود و با مسئولى صحبت كند نااميد شده است. چه اموالى كه به ناحق مصادره شده و به حلقوم دستگاههاى دولتى يا برخى نهادهاى امدادى و يا اشخاص، سرازير شده و صاحب مال فريادش به جائى نرسيده كه با چه دليلى محصول عمر او به صورت ساختمان يا زمين زراعتى از او گرفته شده است؟! و چه مافياهاى پول و زمين خورانى كه با سند سازى و رشوه و نيرنگ صاحب ميلياردها شده و خدا مىداند كى و كجا و چگونه به اين موارد رسيدگى خواهد شد؟!و سرنوشت مفسدان اقتصادى كه پروندههاى قطورشان روى ميز دادسراها و دادگاهها مانده است، بالاخره به كجا ختم خواهد شد. آيا رسيدگى به اين پروندهها چند ماه يا چند سال وقت مىخواهد؟ و آيا وعدههائى كه مسئولان داده و مىدهند كه مفسدان اقتصادى را كه برخى دستگاههاى دولتى و قضائى نيز آتش بيارآنند، معرفى خواهند كرد و به كيفر خواهند رساند، بالاخره عملى مىشود؟!
2- «و آتوا اليتامى اموالهم و لاتتبدّلوا الخبيث بالطيّب و لا تأكلوا اموالهم الى اموالكم انّه كان حوباً كبيرا»، سوره نساء،آيه 2.
اموال يتيمان را به آنها بازگردانيد و مال پليد و حرام را به مال پاكيزه و حلال تبديل نكنيد و اموال آنها را با اموال خود نياميزيد و بخوريد كه اين گناهى بزرگ است.
3- «الذين يأكلون اموال اليتامى ظلماً انّما يأكلون فى بطونهم ناراً و سيصلون سعيرا»، سوره نساء، آيه 10.
آنانكه اموال يتيمان را به ستم مىخورند همانا آتش را در شكمهايشان جاى مىدهند و به زودى به آتش دوزخ در خواهد آمد.
4- «يا ايها الذين آمنوا انّ كثيراً من الاحبار و الرهبان ليأكلون اموال الناس بالباطل و يصدّون عن سبيل الله و الذين يكنزون الذهب و الفضة و لاينفقونها فى سبيل الله فبشّرهم بعذاب اليم…»
اى كسانيكه ايمان آوردهايد، (بدانيد) كه بسيارى از روحانيون و راهبان اهل كتاب (تورات و انجيل) اموال مردم را به باطل مىخورند و بدينوسيله مانع بر سرراه خدا مىشوند، آنانكه از طلا ونقره گنجينه مىسازند و آنرا در راه خدا انفاق نمىكنند به عذاب دردناك بشارت ده.
در اين آيه كريمه به نكاتى مىتوان دست يافت:
افرادى هستند از بيرون آئين مسيحى و يهودى به نام دين و در كسوت روحانيان كه به مال پرستى آلوده مىشوند و مطامع دنيوى آنان را مىفريبد و دين خدا دستمايه دنيا گرفته و آخرت را به مال و جاه مىفروشند كه مورد نكوهش اند. بديهى است كه يهودى يا مسيحى بودن در تقبيح عملكرد اينان دخالتى ندارد و هر آنكس كه به نام دين در چنين وضعى باشد مورد نكوهش و مستوجب عذاب است هر چند در آئين اسلام باشد، چه دين فروشانى بودند در دربار خلافتهاى جور و وعاظ السلاطين و قضات وابسته كه به نفع غاصبان و جنايتكاران فتوى مىدادند و حق را كتمان مىكردند و آيات قرآن را به مذاق تبهكاران تفسير مىنمودند تا از دنياى آنها برخوردار شوند و كاسه ليس سفرههاى رنگين آنان باشند و در هر زمان امكان دارد چنين افرادى وجود داشته باشند كه بى ترديد نكوهش قرآن متوجه آنان نيز خواهد بود اينها دين را ملعبه دنيا ساخته و علاوه بر فساد مالى فسادى فرهنگى و اعتقادى و دينى را باعث مىشوند كه خطر آن بيش از مفاسد مالى است.
بنابراين مفاسد اقتصادى مفاسد دينى و ايمانى و اعتقادى را نيز در پى دارد كه نبايد از آن غفلت ورزيد. قسمت پايانى آيه و ادامه آن در آيه بعدى از ثروت اندوزى و گنجينه داران ثروت كه حقوق مردم آن را نمىدهند سخن گفته و عقوبت سخت آخرت را نويد مىدهد. و بدين ترتيب تكاثر ثروت اندوزى از طريق نامشروع منشأ فساد دين و عذاب آخرت است و هرگز نمىتواند منشأ خير براى جامعه باشد.
گاهى مىبينيم كه برخى از مسئولان، مبارزه با مفاسد را عامل فرار سرمايهها مىدانند و از طرح مبارزه با فساد اقتصادى اظهار نگرانى مىكنند در حالى كه آيات قرآنى به گونه ديگر سخن مىگويد. آنچه مسلم است هرگز با ثروتهاى نامشروع نمىتوان به صلاح اجتماع كارى كرد. آنانكه ثروتهاى خود را به دلار تبديل مىكنند و در بانكهاى خارج انباشته مىكنند غارتگرانى هستند كه حاضر نيستند ثروت خود را در خدمت به مردم مسلمان و كشور خود بكار گيرند، نه آن ثروتها را از طريق مشروع بدست آورده و نه اين ثروتها خيرى براى مردم دارد.
آرى دولت بايد از سرمايه گزارى سالم حمايت كند و فضائى در امنيت اقتصادى در كشور فراهم شود تا آنانكه عشق به خدمت همنوعان خود دارند در آبادانى كشور و ايجاد كار و اشتغال راغب شوند و تسهيلات و خدمات و امكانات رونق صنعت و كشاورزى و اشتغال را در اختيار آنها قرار دهند. اين امنيت سرمايه گذارى و اقتصادى است كه مع الاوسف هميشه سرمايه گزارى بخش خصوصى با مشكل روبرو بوده و دولت حمايتهاى لازم را نكرده و از اين بابت وزارتخانهها و بانكها و نهادهاى خدمت رسانى در جهت توليد و اشتغال مسئوليت دارند مشوّق سرمايه گزارى باشند نه مانع و مشكل تراشى كنند و زمينه فرار سرمايهها را فراهم سازند. مسئولان بايد ضمن مبارزه با مفاسد اقتصادى بخش خصوصى را يارى دهند كه ثروتها به خارج كشور فرار نكندو كارها معوّق نماند. ادامه دارد
پاورقي ها:
ره آورد حكومت مهدوى ع
بشريّت از نظر صنعتى و تكنولوژى و وسايل ارتباطى، و ارتباط جمعى به اوج خود رسيده است اما دغدغهها و نگرانىهاى جدّى را گريبانگير است كه هر يك مىتواند به نابودى انسانها منجر شود.
نگرانى از بى خبرى در عصر ماهواره و اينترنت… با اين كه خبر رسانى از طريق مجلات و روزنامهها و ماهوارهها و اينترنت و… به سرعت فوق تصوّر رسيده ولى واقعيت امر اين است كه سيطره قدرتهاى جهانى و صهيونيسم بين المللى بر رسانههاى عمومى باعث شده است كه واقعيات آنچنان كه هست به سمع و ديد آنها نرسند، و بر عكس امور غير واقعى به صورت قطعى و متواتر جلوه نمايند، اگر كوچكترين دقتى درباره تبليغ بمب هستهاى داشتن عراق در دوران صدام كه بهانه حمله آمريكا به عراق شد، و يا داستان «بن لادن» و القاعده و… و خطر آن براى جهان غرب و صدها مورد از اين نمونه كه سيطره تبليغى غرب آن را به سازمان ملل و خيلى از كشورها باوراند، داشته باشيم به اين مسئله پى مىبريم. و همين طور در ناحيه هستىشناسى، انسانشناسى، علوم پزشكى و صدها علم ديگر بشر با جهلهاى فراوان روبرو است كه خود باعث مشكلات و نگرانىهاى فراوانى شده است.
نگرانى ديگر كه بشريت را تا لبه نابودى كشانده وجود بمبهاى هستهاى است كه صدها بار مىتواند زمين را به نابودى كشاند، هرچند سيطره رسانهاى جهانى تلاش مىكند اين خطر را متوجه كشورهاى خاصى كه از بمب هستهاى برخوردار نيستند نمايند ولى واقعيت غير از آن است، گاه خود آنها نيز اين مسئله را اعتراف مىكنند كه تنها ذرّاد خانه اتمى آمريكا يا روسيه براى نابودى دهها بار زمين كافى است.
نگرانى سوّم وضعيّت اقتصادى جهان است كه تورّم به صورت جهانى فراگير درآمده و هر روز برآمار گرسنگان، بيكاران، و خيابان نشينان در همه كشورها افزوده مىشود، و اگر در كنار ندارى و فقر آلودگى هواى شهرها و گرم شدن زمين را بر اثر گازهاى گلخانهاى سوراخ شدن لايه ازون و نابودى جنگلها و پيشرفت بيابانها و وجود سيلها و زلزلهها، و كمبود بارندگى در بسيارى از نقاط جهان… .
در نظر بگيريم حيات و زندگى ثروتمندان نيز در مخاطره افتاده و هر روز اين نگرانى بيشتر مىشود.
نگرانى چهارم كه بشريت از آن به شدّت رنج مىبرد، و با همه پيشرفتهاى صنعتى، زندگى براى آنها به صورت زندانى وحشتناك در آمده عدم امنيّت جهانى است، امروزه با وجود ابرقدرتها امنيّت كشورها به شدت به خطر افتاده و قدرت يك قطبى جهان يعنى غرب به سركردگى آمريكا با كوچكترين بهانه هر كشورى را كه بخواهد مورد هجوم و اشغال قرار مىدهد، و در درون كشورها و دولتها نيز امنيّت جانى، قضائى، مالى به شدت كاهش يافته و در شرف نابودى قرار گرفته است. از همه مهمتر عدم آرامش روانى است كه وجود فساد و بى بندوبارى، فيلمهاى مبتذل، دين زدايى و دين گريزى، روان انسان را براى او به صورت جهنمى در آورده كه مجبور است براى فرار از آن به اعتياد و خوردن شراب، خوردن قرصهاى روانگردان و يا خودكشى و… روى آورد.
جاى اين مسئله مطرح است كه انتظار آمدن حضرت مهدى(ع) با توجه به اينكه هر روز نگرانىها بيشتر و بيشتر مىشود و خطرها چند برابر مىگردد، چگونه مىتواند اين مشكلات را حل كند تا چه حد مىتواند اين عقيده به باور واقعيت نزديك باشد؟ آنچه پيش رو داريد نگاهى است به ره آورد حكومت مهدوى (ع) و اين كه چگونه نگرانىها و معضلات و مشكلات در آن زمان حل خواهد شد. الف – رشد عقلانى و جسمانى بشر
شكى نيست كه علوم مختلف پيشرفت شگرفى داشته و علوم عقلى نيز در هر مكتبى مخصوصاً اسلام پيشرفتهايى داشته، امّا با همه اينها آن رشد عقلانى درخور بشر هنوز پديد نيامده است، يكى از تحوّلات عظيمى كه در دوران مهدويت پيش خواهد آمد، و خود باعث تحوّلات عظيم ديگر نيز خواهد شد رشد عقلانى انسانها است. يقيناً مراد از رشد عقلانى، همان عقلى كه «عبد به الرّحمن و اكتسب به الجنان ؛خدا به وسيله آن عبادت مىشود و بهشت به چنگ مىآيد عقلى كه معيار تشخيص حق و باطل است، با اين عقل بسيارى از تحيّرهاى فكرى و خطوط التقاطى قابل تشخيص و درك خواهد بود.
امام باقر(ع) فرمود: «اذا قام قائمنا وضع يدهُ على رُئوس الْعباد فجمع به عقولهم و كمُلت به احلامُهُم ؛(1) هنگامى كه قائم ما قيام كند، دستش را بر سر بندگان گذارد و عقول آنها را با آن جمع كند و افكارشان با آن تكميل شود.»
در روايت ديگر مىخوانيم امام على (ع) فرمود: «(مهدى) دست بر سر بندگان خداوند گذارد پس هيچ مؤمنى باقى نمىماند جز آنكه قلبش محكمتر از پارههاى آهن گردد و خداوند به او نيز قدرت چهل مرد را عنايت فرمايد.»(2)
اين كه در روايات يكى از دلائل غيبت را امتحان مردم دانسته «همانا آن آزمايشى از جانب خدا است كه خداوند خلق خود را به آن وسيله مىآزمايد»(3) شايد يكى از رازهايش اين باشد كه مردم از نظر ظرفيّت، لياقت چنان رشد عقلانى را پيدا نمايند.
نكته مهم اين است كه اين رشد عقلانى به وسعت و گستردگى تمام بندگان «العباد» است و همچون مكتبهاى فلسفى و عقلانى و يا ورود در مراكز علمى اختصاص به گروهى از مردم نخواهد داشت، قطعاً مشكلاتى كه از ناحيه كمبود عقلها متوجه بشر شده است با اين رشد عقلانى برطرف خواهد شد.
اما اين رشد عقلانى چگونه به وجود خواهد آمد، براى ما روشن نيست ولى به اين مقدار روشن است كه اين كرامت كه منسوب به دست با كرامت آن حضرت است با عنايت الهى تحقق مىيابد و كرم بى نهايت خداوندى پشتوانه اين كرامت خواهد بود. ب – پيشرفت شگرف علوم
از تحوّلات عظيم و غير قابل دركى كه در زمان ظهور حضرت مهدى به وقوع خواهد پيوست و مشكلات عديدهاى از بشر را مىتواند حل كند پيشرفت علوم مختلف است. البته قابل انكار نيست كه بشريّت با تلاشهاى فراوان به پيشرفتهاى زيادى دست يافته ولى با اين حال در هر بخشى از پيشرفتها با زيانها و مشكلات جدّى روبرو است، خيلى از داروهاى پيشرفته زيانهايى نيز در پى داشته و دارد، و بسيارى از وسائل پيشرفته ارتباطى مضرّاتى براى جسم و جان بشر دارد، خلاصه در تمام بخشها هر پيشرفتى همراه با برخى مضرّات بوده و هست، راز اين قضيه هم اين است كه علم بشر محدود است، و در واقع گوشهاى را كشف كرده و گوشههاى فراوانى از آن براى او مجهول و نامعلوم است.
امام صادق (ع) فرمود: «علم و دانش بيست و هفت حرف (شعبه و شاخه) است. تمام آنچه پيامبران الهى (براى مردم) آوردند، دو حرف بيش نبود و مردم تا كنون جز دو حرف را نشناختهاند، اما هنگامى كه قائم ما قيام كند، بيست و پنج حرف ديگر را آشكار و در ميان مردم منتشر مىسازد و دو حرف را به آن ضميمه مىكند تا بيست و هفت حرف كامل و منتشر گردد.»(4)
اطلاق اين حديث تمام پيشرفتهاى بشرى تا قبل از ظهور را مىگيرد و هر آنچه پيشرفت حاصل شود همان دو حرف خواهد بود، اما اين پيشرفت در زمان دولت حق، و ظهور حضرت مهدى به دوازده برابر رشد و پيشرفت خواهد كرد، راستى پيشرفت شگرفى است كه در عرصه تمامى علوم پيش خواهد آمد و با اين پيشرفتها هم بسيارى از مشكلات را رفع خواهد نمود، و هم از آن جهت كه وسيع و همه جانبه است و ريشه گرفته از منبع لايزال الهى است زيانها و ضررهايى را نيز در پى نخواهد داشت.
و با اين پيشرفت بخش مهمى از نگرانيهاى بشر رفع خواهد شد، و دانش و آگاهى وسيع تمام عرصههاى بشرى را زير بال خواهد گرفت. نمونه هايى از پيشرفتها
1- پيشرفت وسائل ارتباطى: امام صادق (ع) فرمود: «انّ قائمنا اذا قام مدّاللّهُ لشيعتنا فى اسماعهم و ابصارهم حتّى لايكون بينهم و بين القائم بريدٌ يكلّمُهُم فيسمعون و ينظرون اليه و هو فى مكانه؛(5) هنگامى كه قائم ما قيام كند خداوند آنچنان گوشها و چشمهاى شيعيان ما را تقويت مىكند كه ميان آنها و حضرت قائم(ع) واسطهاى نخواهد بود.او با آنها سخن مىگويد و آنان سخن او را مىشنوند و او را مىبينند، در حالى كه او در مكان خودش مىباشد(و آنها در نقاط ديگر).»(6)
در حديث ديگرى مىخوانيم «در زمان حضرت قائم (ع) يك انسان مؤمن در حالى كه در مشرق است برادر دينى خود را كه در مغرب است مىبيند، همچون كسى كه در غرب عالم است برادرش را در شرق زمين مىبيند.»(7)
و در حديث ديگرى آن حضرت فرمود: «هنگامى كه امور به دست حضرت صاحب الامر(ع) برسد، خداى تبارك و تعالى هر زمين پستى را براى او بالا مىبرد، و هر زمين بلندى را پايين مىآورد تا اين كه همه جهان همانند كف دست برايش آشكار شود.آيا كدام يك از شما در كف دست او تار مويى باشد آن را نمىبيند.»(8)
2- ابر سركش: امام باقر(ع) فرمود: «ذوالقرنين ميان دو ابر مخيّر شد: يكى ابر رام وديگرى ابر ناآرام، و او ابر رام را براى خود برگزيد و ابر ناآرام را براى صاحب شما نگه داشت.
گفته شد: ابر ناآرام چيست؟ فرمود: ابرى كه با رعد و برق و غرّش باشد، كه صاحب شما سوار بر آن خواهد شد. آرى! صاحب شما سوار ابر مىشود، همه اسبابهاو ابزارها را زير پا مىگذارد، اسبابهاى هفت آسمان و هفت زمين را.»(9) ج – ريشه كنى ظلم و ظالمان
طبق حديث معروف و متواتر «يملأ الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً؛(10) زمين را پراز عدل و داد مىكند چنان كه پر از ظلم و ستم شده است.» آن حضرت زمانى ظهور خواهد كرد كه ظلم و ستم فراگير و ستمگران و ظالمان برزمين سيطره پيدا نمودهاند از بزرگترين دستاورد حكومت مهدوى آن است كه در آن دوران، دوران ستم سوزى و ريشه كنى ظلم و ستم و نابودى ستمگران خواهد بود، اين ره آورد نتايج گرانبها و ارزشمندى براى بشريت خواهد داشت، هم از زجرها و عذابهاى ستم راحت مىشوند، و هم از خطر اسلحههاى پيشرفته و خطرناك همچون بمب هستهاى و گازهاى كشنده و… در راحتى و امنيّت قرار خواهند گرفت و از اين جهت نيز بشر آسوده و آرام خواهد شد. در اين زمينه رواياتى وجود دارد كه به نمونههايى اشاره مىشود.
1- خداوند در شب معراج خطاب به پيامبراكرم (ص) فرمود: «و لاطهّرن الارض بآخرهم من اعدائى و لاملّكنّه مشارق الارض و مغاربها… و يجمع الخلق على توحيدى ؛(11) و زمين را به وسيله او از دشمنانم پاك مىسازم و شرق و غرب جهان را به او تمليك مىنمايم… و همه مخلوقات را بر توحيد من گرد آورد.»
2- پيامبر اكرم (ص) فرمود: «ابشّركم بالمهدىّ يملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً يرضى عنه ساكن السّماء و ساكن الارض؛(12) شما را به مهدى (ع) مژده دهم كه او زمين را پراز عدل و داد مىكند همان طورى كه پراز ظلم و ستم شده است ساكنان آسمان و زمين از او خشنود مىشوند.»
3- بساط گناه برچيده مىشود، امام باقر(ع) فرمود: «انّ الدّنيالا تذْهب حتّى يبعث اللّه عزّو جلّ رجلاً منّا اهل الْبيت يعملُ بكتاب اللّه لايرى فيكُم منكراً الّا انكرهُ؛(13) دنيا به پايان نمىرسد تا اين كه خداى تعالى مردى از خاندان مرا برانگيزد كه به كتاب خدا (قرآن) عمل كند، و درميان شما كار زشتى را نبيند جز آنكه جلوگيرى نمايد.»
4- خونى به ناحق ريخته نمىشود، ابوسعيد خدرى از پيامبراكرم (ص) روايت كرده است كه فرمود: «تاْوى اليه اُمّته كما تاْوى النّحلُ الى يعسوبها يملأ الارض عدلاً كما ملئت جوراً، حتّى يكون النّاسُ على مثل امرهم الاوّل لا يوْقظُ نائماً و لا يهريق دماً؛(14) امتهاى اسلامى به سوى او پناه مىبرند، آنچنان كه زنبوران عسل به سوى ملكه خود پناه مىبرند، عدالت را در سراسر گيتى مىگستراند همچنان كه پر از ستم شده تا جايى كه صفا و صميميّت صدر اسلام را به آنها باز مىگرداند، خفتهاى را بيهوده بيدار نمىكند (آسايش كسى را بر هم نمىزند) و خونى را (به ناحق) نمىريزد.» د – پيشرفتهاى اقتصادى
واقعيت امر اين است كه منابع اقتصادى و كشاورزى و نعمتهاى خدادادى به قدرى وجود دارد كه زندگى بشر را به راحتى تأمين كند بشر براثر گرسنگى و فقر و ندارى گرفتار نابودى نشود، ولى تصاحب ثروتها توسط عدهاى خاص، و تسلط قدرتها بر جهان، وصرف بودجههاى سنگين براى امور نظامى و تسليحاتى همين طور هزينههاى سرسام آور و دستگاههاى تبليغاتى و امور وابسته به آنها، و هزينههايى كه صرف رقابتهاى ناروا در اين صحنهها و امثال آن شده است، و هزينههايى كه صرف تجملات و تزيينات ناروا مىشود باعث تورّم جهانى، و فقر و گرسنگى و عقب ماندگى كشورهاى جهان سوم شده است.
با ظهور مهدى و نابودى قَدَرْ قدرتها تمام بودجههاى سنگين امور نظامى، و تبليغاتى و تهاجم فرهنگى و تجملات و… صرف زندگى تمام بشريت خواهد شد و خارج شدن ثروت از دست عدهاى خاص و توزيع عادلانه آن بين همه مردم باعث وفور نعمتها و خود كفائى جامعه واحد جهانى در دوران حكومت عدل جهانى خواهد شد. انفاق بى حدّ
پيامبر اكرم (ص) فرمود: «انّ فى امّتى المهدى… فيجى ءُ اليه الرّجل فيقول يا مهدى اعطنى قال فيحشى له فى ثوبه ما استطاع ان يحملهُ؛(15) مهدى از امت من است… مردى به محضر او مىآيد و مىگويد: اى مهدى! به من چيزى ببخش! پس آن حضرت به اندازهاى كه آن مرد بتواند بردارد و حمل كند (ثروت و مال) در دامان او مىريزد.»
در آن دوران تمام ثروتها در نزد مردى گرد مىآيد كه به حال همه بشريت دلسوز است و ذرهاى در فكر جمع مال و ثروت نيست و هرگز در زندگى او اسراف و تجمّلات ناروا وجود ندارد، لذا همه بشريت بهرهمندند و برخوردار.
امام باقر(ع) فرمود: «اذا ظهر القائمُ… يجتمع… اليه اموال اهل الدّنيا كلّها من بطْن الارض و ظهرها فيقال للنّاس تعالوا الى ما قطعتم فيه الارحام و سفكتم فيه الدّم… فيعطى عطاء لم يعطه احدٌ قبلهُ؛(16) هنگامى كه قائم قيام كند… مال همه اهل دنيا از درون و بيرون زمين نزد آن حضرت گرد مىآيد. پس به مردم گفته مىشود كه به سوى چيزى (مالى) بياييد كه صله ارحام را در آن ترك كرديد(و به بستگان كمك مالى نكرديد) و خون ناحق در راه آن (جمع مال) ريختيد… پس عطا و بخششى مىكند كه هيچ كس (حتى امامان قبلى) پيش از او چنين عطايى نكرده است.» گنجها در اختيار مهدى (ع)
قطعاً چنان عطاهايى منبع با بركت لازم دارد، يكى از منابع در آمد آن حضرت، گنجهاى بى شمار زمين است كه آن روز در اختيار آن حضرت قرار مىگيرد. در اين باره روايات فراوان داريم كه به برخى از آنها اشاره مىشود.
1- پيامبر اكرم (ص) فرمود: «و يُخرجُ له الارضُ افلاذ كبدها؛(17) زمين به بركت وجود او پاره جگر را آشكار مىسازد.»
2- ستونهاى طلا و نقره: در روايت ديگرى از رسول خدا(ص) درباره زمان ظهور حضرت مهدى مىخوانيم «و تُلقى الارض افلاذ كَبِدها؛ زمين پارههاى جگرش را بيرون مىريزد.»
ابن عباس پرسيد، پارههاى جگر زمين چيست؟
رسول اكرم (ص) فرمود: «امثالُ الاُسطوانة من الذّهب و الفضّة؛(18) ستونهاى از طلا و نقره است.
در حديث ديگرى فرمود: «يستخرجُ الكُنوز، يفتح مدائن الشّرك ؛(19) گنجها را بيرون مىآورد و شهركهاى شرك را فتح مىكند.»
3- تمام گنجها با بركاتش: على (ع) در اين زمينه فرمود: «و تظهرُ له الكنوزُ ؛ تمام گنجها(ى عالم) براى او آشكار مىشود.»
و بركات نيز بر آن افزوده مىشود. امام صادق (ع) فرمود: «تُظهرالارض كنوزها و تُبْدى بركاتها؛ زمين تمام گنجينههاى خود را آشكار مىسازد و بركاتش را بيرون مىفرستد.»
بر اثر وجود بابركت آن حضرت و پاك شدن زمين از لوث وجود ناپاكان، بارانهاى مناسب و موسمى به صورت متناوب فرو خواهد آمد، و بر اثر اين بارندگيهاى متناوب وضعيت كشاورزى رونق بالايى گرفته و زمين سرسبز و آباد خواهد شد، اين آبادى، هم فقرزداست و هم باعث پاكيزگى هواى زمين از آلودگى خواهد گشت و از طرف ديگر با تدبير آن حضرت جلوى صنايع و گازهاى سمّى و گلخانهاى كه عامل آلودگى هوا هستند گرفته مىشود. در روايات تعبيرات زيبايى از آمدن بارانهاى متناسب و مفيد و آبادانى زمين و سرسبزى شگرف آن به ميان آمده است كه به نمونههايى اشاره مىشود.
در مورد نزول باران به اين روايات برخورديم:
1- نزول بركت از آسمان، ابونعيم از رسول خدا (ص) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «يخرج رجلٌ من اهل بيتى و يعمل بسنّتى و ينزّلُ اللّه له البركة من السّماء؛(20) مردى از اهل بيت من قيام مىكند و طبق سنت من رفتار مىنمايد و خداوند بركت را براى او از آسمان نازل مىكند.»
2- ابوسعيد خدرى از پيامبر(ص) نقل كرده است كه حضرت فرمود: «يخرجُ اُمّتى المهدى، يسقيه اللّهُ الغيث، تخرج الارض نباتها و يعطى المال صحاحاً، و تكثرُ الما شيّة، و تعظُمُ الامّةُ؛(21) در پايان روزگار امّت من، مهدى (ع) خروج مىكند، خداوند در زمان او زمين را با باران رحمتش سيراب مىنمايد و زمين گياهانش را مىروياند او ثروت را به طور مساوى بين مردم تقسيم مىكند، در آن زمان چهارپايان فراوان شود(و دامدارى رونق يابد) و امت بسيار بزرگ و با عظمت گردد.»
3- زيادى باران و وفور نعمت: پيامبر اكرم(ص) فرمود: «تنعّم اُمّتى فى زمن المهدىّ نعمةً لم يتنعّموا مثلها قطُّ، يرسل السّماءُ عليهم مدراراً و لاتدعُ الارض شيئاً من نباتها الّا اخرجته و المال يومئذٍ كدوس يقوم الرّجلُ يقولُ: يامهدى! اعطنى فيقول خذ؛(22) امّت من در زمان مهدى (ع) آنچنان از نعمت الهى بهرهمند مىشوند كه هرگز نظير آن ديده نشده است، آسمان باران رحمتش را سيل آسا بر آنها فرو مىريزد، زمين چيزى از گياهانش را باقى نمىگذارد جز اين كه آن را مىروياند. در آن روز ثروت بر روى هم انباشته مىشود، هر كسى كه بيايد و بگويد: اى مهدى! به من عطا كن، مىفرمايد: بگير.»
محمد بن سنان با سندش از امام صادق(ع) نقل مىكند كه حضرت فرمود: «توصلوا و تبارّوا و تراحموا فوالّذى فلق الحبّة و برء النسمة لياْتينّ عليكم وقتٌ لا يجدُ احدكم لديناره و درهم موضعاً؛(23) صله رحم به جاى آوريد و با همديگر نيكى و مهربانى كنيد كه سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد روزى فرا مىرسد كه يك نفر از شما نتواند محلى را پيدا كند براى مصرف درهم و دينارش.»
على (ع) فرمود: «اگر قائم ما قيام كند، آسمان بارانش را نازل مىكند و زمين گياهان خويش را بيرون نمايد، پرندگان و چهارپايان در آشتى به سر برند تا آنجا كه زنى از عراق به شام مىرود هر جا پا مىگذارد سرسبز است، و در حالى كه زينت او برسرش مىباشد، هيچ درندهاى مزاحم او نمىشود.»(24)
و در جاى ديگر فرمود: «يخرج فى آخر اُمّتى المهدى يسقيه اللّه الغيث و تخرجُ الارض نباتها و تكثرُ الماشية و تعظمُ الاُمّةُ؛(25) در پايان امّت من مهدى خروج مىكند، خداوند براى او باران مىفرستد و زمين گياه خويش را بيرون مىكند… و گلّهها فراوان شده و امّت (اسلام) بزرگ خواهد شد. مجموعه اين عوامل باعث مىشود در دوران ظهور حضرت مهدى (ع) آنچنان زندگى با رونق و بانشاط به وجود آيد كه در هيچ زمانى چنان زندگى ديده نشده است. جالب اين است كه در اين زمينه روايت بسيار زيبايى در منابع اهل سنت آمده كه بخوبى چنان زندگى را به تصوير كشيده است.
ابن شيبه از رسول خدا نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: «يكون فى اُمّتى المهدى تعيش اُمّتى فى زمانه عيشاً لم تعشهُ قبل ذلك ؛(26) در بين امّت من مهدى خواهد بود آن چنان امتم در زمان او (با وضعيت مناسب روحى و اقتصادى) زندگى مىكنند كه قبل از آن چنان زندگى اى نداشتهاند.»
آنچنان زندگى به وجود خواهد آمد كه تمام هستى از حكومت او اعلام رضايت مىكنند حتى پرندگان هوا.
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «المهدىُّ رجلٌ من ولدى… يرضى فى خلافته اهل الارض و اهل السّماءِ و الطّيرُ فى الجوّ؛(27) مهدى مردى است از فرزندان من… در دوران خلافت او اهل زمين و آسمان و پرندگان هوا رضايت دارند»و در روايتى حذيفه يمانى از پيامبر نقل كرده كه فرمود: «يفرح به اهل السّماء و اهل الارض و الطّير و الوحوش و الحيتان فى البحر؛(28) ساكنان آسمان، مردم روى زمين، پرندگان هوا، درندگان صحرا، و ماهيان دريا همه و همه از او خشنود مىشوند.»
حتى مردگان و رفتگان از دنيا در عالم برزخ از بركت وجود حضرت مهدى (ع) و وضعيتى كه پيش آمده شاد و خوشحال مىگردند «مردهاى (از مؤمنان) باقى نماند، مگر آنكه خوشحالى (قيام مهدى) برقلب او وارد مىشود در حالى كه در قبر و عالم برزخ مىباشد، همديگر در قبرهايشان زيارت مىكنند و بشارت قيام مهدى را به همديگر مىدهند»(29) ه – امنيت همه جانبه
از ديگر دستاوردهاى حكومت مهدوى امنيّت فراگير و همه جانبه است كه مهمترين دغدغه بشريت در عصر كنونى شمرده مىشود. به وجود آمدن امنيت همه جانبه در منابع دينى هم به صورت كلى به عنوان دست آورد حكومت مهدوى شمرده شده است و هم به صورت خاص و موردى تبيين و مشخص شده است.
اما به صورت كلى به اين موارد برمى خوريم.
1- قرآن كريم مىفرمايد: «وعد الله الّذين آمنوا منكم و عملوا الصّالحات ليستخلفنّهُم فى الارض كما استخلف الّذين من قبلكم و ليمكّننّ لهم دينهم الّذى ارتضى لهم و ليُبدّلنّهم من بعد خوفهم امناً يعبُدُوننى لا يشركون بى شيئاً و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون؛(30) خداوند به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهايى شايسته انجام دادهاند وعده مىدهد كه قطعاً آنان راحكمران روى زمين خواهد كرد، همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روى زمين را بخشيد و اين آيينى را كه براى آنان پسنديده، پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنيّت و آرامش (همه جانبه) مبدّل مىكند (آنچنان) كه تنها مرا مىپرستند و چيزى را شريك من نخواهند ساخت، و كسانى كه پس از آن كافر شوند آنها فاسقانند.»
از مرحوم طبرسى نقل شده است كه اهل بيت فرمودهاند «انّها فى المهدىّ من آل محمدّ؛(31) اين آيه درباره مهدى آل محمّد مىباشد.»
و از تفسير روح المعانى از امام سجاد(ع) نقل شده است كه «آنها به خدا سوگند، شيعيان هستند خداوند اين كار را براى آنها به دست مردى از ما انجام مىدهد كه «مهدى» اين امّت است، زمين را پراز عدل و داد مىكند، آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد، و هم او است كه پيامبر(ص) در حق وى فرمود: اگر عمر دنيا جز يك روز باقى نماند خداوند آن روز را آن قدر طولانى مىكند تا مردى از دودمان من كه نامش نام من است حاكم برزمين شود، و صفحه زمين را پر از عدل و داد مىكند آن گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.»(32)
روايات فوق اوّلاً تأييد مىكند كه آيه ى فوق مربوط به حضرت مهدى است و آن امنيّت همه جانبه مربوط به دوران حكومت او مىشود و ره آورد ظهور است.
ثانياً خود برقرارى عدالت همه جانبه از عوامل اصلى برقرارى امنيّت همگانى و همه جانبه است.
و در دعاى افتتاح با اشاره به همين آيه مىخوانيم «و صلّ على ولىّ امرك القائم المؤمّل و العدل المنتظر… الّلهمّ اجعلهُ الدّاعى الى كتابك، و القائم بدينك، استخلفْهُ فى الارض كمااستخلفت الّذين من قبله مكّن له دينه الّذى ارتضيته له، ابدله من بعد خوفه امناً يعبدك لا يشرك بك شيئاً؛(33) و درود بفرست بر ولىّ امرت، قيام كننده تمنّا شده، و عدل انتظار رفته، خدايا او را دعوت كننده به كتابت و برپا دارنده دينت قرار بده، و جانشين گردان او را در زمين چنان كه كسانى قبل از او را جانشين قرار دادى، و ريشه دار گردان براى او دينى را كه پسنديدهاى و ترس او را به امنيت تبديل گردان تا تو را بپرستد و چيزى را با تو شريك قرار ندهد.»
اما به صورت موردى و جزئى نيز به اقسام امنيت اشاره شده كه به نمونههايى مىپردازيم: 1- امنيّت قضائى:
امام صادق (ع) فرمود: «اذا قائم القائم حكم بالعدل و ارتفع فى ايامه الجور…؛(34) هنگامى كه قائم ما قيام كند به عدالت حكم مىكند و در دوران او ستم برداشته مىشود.»
امام صادق (ع) فرمود: «هنگامى كه قائم قيام كند براى هر كشورى از كشورهاى جهان فرمانروايى مىفرستد و (به او) مىگويد: دستور العمل تو در كف دست تو مىباشد هرگاه حادثهاى براى تو روى دهد كه حكم آن را نفهمى و ندانى چگونه در مورد آن داورى كنى، به كف دستت نگاه كن و به آنچه در آن است عمل كن »(35) درك واقعى روايت فوق براى ما مشكل است اين قدر مسلّم است كه دستورات دقيق قضائى بدون هيچ گونه اشتباه و خطائى در دسترس حاكمان و قضات قرار مىگيرد.
امنيت قضائى تا آنجا توسعه مىيابد كه زنان در منزل نيز بين فرزندان و در حق شوهران داورىهايى مىكنند كه براساس كتاب الهى است. امام باقر(ع) فرمود: «در زمان او آن قدر به شما دانش و حكمت داده مىشود كه زن خانه دار در خانه خود با كتاب خدا و سنت پيامبر داورى مىكند»(36)
اين نهايت پيشرفت در امر داورى است كه در امور جزئى زندگى روزمره كه نياز به داورى است نيز بر اساس كتاب و سنت حكم مىشود. 2- امنيّت راهها
ناامنى راهها از جهات مختلف (تصادفات، راهزنها، خطرهاى ديگر…) از دغدغههاى ديگرى است كه در دوران ظهور مهدى تبديل به آرامش و امنيّت مىشود.
امام صادق(ع) فرمود: «اذا قام القائم… امنت به السّبل؛(37) هر گاه قائم ما قيام كند… راهها امن مىگردد.»
در روايت ديگرى مىخوانيم كه امام باقر (ع) فرمود: «و وسّع الطريق الاعظم و كسر كلّ جناح خارج فى الطّريق، و ابطل الكنف و الميازيبٍ الى الطّرقات، و لا يترك بدعةً الّا ازالها و لا سنّةً الّا اقامها؛(38) راههاى اصلى را توسعه، بالكن هايى كه به داخل راهها آمده از بين مىبرد، ناودانهايى را كه به كوچه مىريزد برمى دارد، هيچ بدعتى نميماند مگر اين كه آن را از بين مىبرد، و هيچ سنّت نيكى نميماند جز اين كه آن را برپا مىدارد.»
و همچنين على (ع) فرمود: «اگر قائم ما قيام كند… پرندگان و چهارپايان در آشتى به سر برند و تا آنجا كه زنى از عراق به شام مىرود و هر جا پا مىگذارد سرسبز است و در حالى كه زينت او بر سرش مىباشد هيچ (انسان) و درندهاى مزاحم او نمىشود.»(39)
در روايات فوق كوچكترين ناامنى طريق و راهها، همچون وجود ناودانهاو بالكنها نيز مورد توجّه قرار گرفته، كه در آن زمان حتى از اين ناحيه نيز نگرانى در كار نخواهد بود. 3-4-5 – امنيت مالى، جانى، ناموسى و…
در روايت طولانى از اميرمؤمنان على(ع) چنين نقل شده است: «حضرت مهدى (ع) فرمان روايان خود را به تمام كشورها مىفرستد تا عدالت را در بين مردم پياده كنند (در آن زمان) گرگ و گوسفند در يك مكان مىچرند، كودكان با مارها و عقربها بازى مىكنند و هيچ آسيبى به آنها نمىرسد. شرّ و بدى از بين مىرود و خير و خوبى ميماند. انسان يك مدّ مىكارد و 700 مدّ حاصل برداشت مىكند چنان كه قرآن كريم مىفرمايد:«همانند يك دانه كه از آنها هفت خوشه برويد در هر خوشهاى صد دانه داشته باشد، و خداوند به هر كس كه بخواهد بيشتر هم عطا مىفرمايد.»(40)
ربا برداشته مىشود، زنا برداشته مىشود، شرابخوارى از بين مىرود، ريا و خودنمايى از بين مىرود، مردم به اطاعت و عبادت رو مىآورند. دين و آيين رونق مىيابد. نمازها با جماعت خوانده مىشود، عمرها طولانى مىشود، امانتها رعايت مىشود، درختان پرثمر مىشود، بركتها بسيار زياد مىگردد، اشرار به هلاك مىرسند، از دشمنان اهل بيت كسى باقى نميماند.»(41)
در روايت فوق هم به امنيّت مالى اشاره شده مانند از بين رفتن ربا خوارى و خيانتهاى مالى، و همين طور كم محصولى، و هم امنيّت جانى، مانند سالم ماندن از شروران، چون اشرارى باقى نميماند و سالم ماندن از گزندگان و درندگان و در نتيجه عمرها طولانى مىشود و همين طور به امنيت ناموسى اشاره دارد كه در آن زمان بساط بى عفتى برچيده مىشود و از همه مهمتر امنيت دينى و معنوى كاملى برقرار مىشود. و عدالت فراگير
با پيشرفت علم و دانش و رشد عقلانى بشريت، و بهبودى اوضاع اقتصادى جهان در تمام بخشها، و برقرارى امنيّت جامعه، بشر طعم شيرين عدالت همه جانبه را خواهد چشيد، و در آن دوران خواهد فهميد كه عدالت فراگير واقعى يعنى چه؟ در اين زمينه روايات فراوانى وجود دارد كه فقط به نمونههايى اشاره مىشود. 1- عدالت فقرزدا
احمدحنبل در كتاب مسند خود از پيغمبر اكرم (ص) نقل مىكند كه فرمود: «ابشّركم بالمهدىّ يبعثُ فى امّتى على اختلاف من النّاس و زلازل، فيملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً يرضى عنه ساكن السّماء و الارض، يقسّم المال صحاحاً؛ شما را به ظهور مهدى بشارت مىدهم، او در ميان امت من برانگيخته مىشود، ظهور وى پس از اختلاف زياد و تزلزل و عدم امنيت خواهد بود (پس از ظهور) زمين را پر از عدل و داد مىكند، همان گونه كه پراز ظلم و جور شده است. ساكنان آسمانها و زمين از او راضى مىشوند و اموال را به طور صحيح تقسيم مىكند.
فقال له رجلٌ :ما صحاحاً؟ قال: بالسّويّة بين النّاس قال: و يملأ اللّه قلوب امة محمّد (ص) غنىً و يسعهم عدله حتّى يأمر منادياًفيقول من له فى مال حاجةً فما يقوم من النّاس الّا رجلٌ فيقول: ائت السّادن يعنى الخازن فقل له: انّ المهدى يأمرك ان تعطينى مالاً؛ پس مردى پرسيد معنى صحيح چيست؟ فرمود: مال را به طور مساوى در ميان مردم تقسيم مىنمايد سپس فرمود: خداوند دلهاى پيروان محمّد(ص) را پراز بى نيازى مىكند، و عدالت مهدى همه جا را فرا مىگيرد تا آنجا كه دستور مىدهد كسى با صداى بلند اعلام كند: هر كس نيازى مالى دارد برخيزد هيچ كس اظهار نمىنمايد جز يك نفر، امام دستور مىدهد نزد خزانه دار برود و به او بگويد: مهدى (ع) به تو فرمان مىدهد كه مالى در اختيار من قراردهى.
فيقول له: احثّ حتّى اذا جعله فى حجرة و ابرزه ندم فيقول كنت اجثع امّة محمدً(ص) نفساً او عجز عنّى ما وسعهم قال: فيردّه فلا يقبل منه فيقال له: انّا لا نأخذ شيئاً اعطيناه؛ پس خزينه دار مىگويد: بگير و دامن او را پر مىكند چون در اختيار او قرار مىگيرد پشيمان مىشود كه چرا آزمند و حريص شده است. لذا مال را بر مىگرداند، ولى خزينه دار نمىپذيرد و مىگويد: ما آنچه را كه بخشيديم پس نمىگيريم.»(42)
نكته در خور دقت در روايت فوق كه خيلى از مشكلات را حل مىكند اين است كه امّت پيامبر و مردم در آن زمان از نظر روحى و روانى به حالت استغنا و بى نيازى مىرسند و از آز و حرص پاك مىگردند اين عامل، هم عدالت فراگير را در پى دارد، و هم بهبودى وضعيت اقتصادى جامعه را بدنبال دارد، و هم ضامن بقاء و ماندگارى امنيّت همه جانبه است.
2- مسلم بن حجاج نيشابورى در كتاب «صحيح» خود از ابوسعيد خدرى و جابربن عبدالله نقل مىكند كه پيامبراكرم (ص) فرمود: «يكون فى آخر الزّمان خليفة يقسّم المال و لايعدّهُ؛(43) در آخر الزّمان خليفهاى مىآيد كه مال را بى حساب (بين همه) تقسيم مىكند.»
در منابع شيعه احاديث فراوان در اين باب داريم كه به برخى موارد اشاره مىشود:
3- على(ع) مىفرمايد: «الا و فى غد و سيأتى غدٌ بما لا تعرفون يأخُذُ الوالى من غيرها عمّالها و على مساوئى اعمالها، و تخرج له الارض افاليذ كبدها و تلقى اليه سلماً مقاليدها فيريكهم كيف عدلُ السّيرة، و يحيى ميّت الكتاب و السّنّة؛(44) آگاه باشيد! فردايى كه شما را از آن هيچ شناختى نيست زمامدارى حاكميت پيدا مىكند كه غير از خاندان حكومت امروزى است (او مهدى است) و عمّال و كارگزاران حكومتها را بر اعمال بدشان كيفر خواهد داد. زمين ميوههاى دل خود را براى او بيرون مىريزد، و كليدهايش را به او مىسپارد. او روش عادلانه در حكومت حق را به شما مىنماياند و كتاب (خدا) و سنت (پيامبر(ص)) را زنده مىكند»
4- امام باقر (ع) فرمود: «اذا قام قائم اهل البيت، قسّم بالسّويّة، و عدل فى الرّعّيه فمن اطاعه فقد اطاع اللّه، و من عصاهُ فقد عصى اللّه؛(45) هنگامى كه قائم اهل بيت قيام كند، مال را به طور مساوى تقسيم مىكند و در ميان رعيت به عدالت رفتار مىنمايد پس هر كس كه از او فرمان بردارى كند از خدا فرمان بردارى كرده، و هركس كه او را نافرمانى كند خدا را نافرمانى كرده است، و در ادامه فرمود :زمين را پر از عدل و داد و روشنايى مىكند چنان كه پر از ظلم و جور و شرّ شده بود»
5- امام صادق (ع) فرمود: «و اذا قائم القائم حكم بالعدل و ارتفع فى ايّامه الجور؛(46) زمانى كه قائم قيام كند، به عدالت حكم او حكومت مىكند، و در دوران (حكومت) او ستم (از روى زمين) برداشته مىشود.»
با عدالت فراگير و از بين رفتن ستم اساسىترين مشكل بشرى كه تبعيضها و بى عدالتىها و نابرابرى مىباشد از بين خواهد رفت، و در آن روزگار است كه بشر روى خوش ديده و طعم شيرينى عدالت را خواهد چشيد. ه – آزادى كامل و واقعى
از ديرينهترين آرزوها و خواستههاى بشرى در طول تاريخ آزادى واقعى داشتن و آزاد زيستن بوده، در راه به دست آوردن اين نعمت خدادادى تلاش و انقلابها نموده اما هرگز آن آزادى واقعى نصيب بشر نگشته است چرا كه بسيارى آن را به آزادى جنسى و حيوانى تعبير نمودند و انسان را در حد يك حيوان بى بندو بار سقوط دادند، و مدعيان آزادى و دمكراسى نيز از آزادى آن معانى را مد نظر داشته و دارند كه به نفع خودآنهاست و منافع آنها را تأمين مىكند، در مهد به اصطلاح آزادى يعنى فرانسه، انسان آزاد هر كار خلاف انسانى انجام دهد، و حتى همجنس بازى آزاد و قانونى است ولى پوشيدن روسرى و داشتن حجاب كه انتخابى است براى حفظ عفت و نجابت آزاد نيست و همين طور كشورهاى ديگر كه انسان عار دارد از آنها نام ببرد، در يك كلام انسان امروز نه آزادى فكرى دارد و نه آزادى معنوى، نه آزادى انتخاب دارد، و نه آزادى ابراز و بيان، از همه بدتر اسير خواستهاى مختلف حيوانى خويش گشته است. به اين جهت نياز است كه منجى واقعى بشر بيايد تا انسان را واقعاً آزاد كند و از هر جهت انرژى خفته انسانها آزاد گردد تا بتواند به سمت بى نهايت به پرواز در آيد و هيچ كس نتواند مانع او شود.
يكى از بزرگترين ره آوردهاى ظهور مهدى(ع) و حكومت مهدوى، تحقق آرزوى ديرينه بشر، آزادى واقعى و كامل است در اين باب امير مؤمنان على (ع) مىفرمايد: «الا و انّ من ادركها منّا يسرى فيها بسراجٍ منيرٍ، و يحذو فيها على مثال الصّالحين ليحلّ فيها ربقاًو يعتق فيها رقّاً، و يصدع شعباً و يشعب صدعاً؛(47) بدانيد آن كس از ما (حضرت مهدى (ع)) كه فتنههاى آينده را در يابد با چراغى روشنگر در آن گام مىنهد و بر همان سيره و روش پيامبر(ص) و امامان (ع) رفتار مىكند تا گرهها (و بندها) را بگشايد، بردگان و ملّتهاى اسير را آزاد سازد، جمعيّتهاى گمراه و ستمگر را پراكنده و حق جويان پراكنده را جمع آورى مىكند.» برآورده شدن آرزوها
ره آورد ديگرى كه در روايات به آن اشاره شده است و در واقع جمع بندى تمامى دست آوردهاست برآورده شدن تمامى آرزوهاى منطقى بشرى در آن دوران است. على (ع) مىفرمود: «و اراكم ما كنتم تأملون؛(48) در (دوران مهدى (ع)) است كه نشان مىدهد آنچه را آرزو داشتيد(و به آرزوهاى خود خواهيد رسيد).»
اهم آرزوهاى واقعى بشر همان است كه در مجموع مقاله به آن اشاره و در روايتى به مجموع آنها اشاره شده كه به عنوان حسن ختام تمامى آن را منعكس مىكنيم.
شيخ مفيد و مرحوم مجلسى با اسناد خود از امام صادق (ع) نقل كردهاند كه آن حضرت فرمود: «اذا قائم القائم حكم بالعدل، و ارتفع فى ايّامه الجورُ، و امنت به السّبلُ و اخرجت الارض بركاتها؛ هنگامى كه (حضرت) قائم (ع) قيام كند، به عدالت حكم و حكومت مىكند، و در دوران حكومت او (در روى كره زمين) ظلم برچيده مىشود، و راهها امن مىگردد. زمين بركات خود را خارج مىسازد. «و ردّ كلّ حقّ الى اهله و لم يبق اهل دينٍ حتّى يظهروا الاسلام و يعترفوا بالايمان، اما سمعت اللّه سبحانه يقول «وله اسلم من فى السّموات و الارض طوعاً و كرهاً و اليه يرجعون»(49) هر حقّى به صاحب حق بر مىگردد و هيچ پيرو دينى در روى زمين باقى نمىماندمگر اين كه دين اسلام را مىپذيرد و ايمان مىآورد آيا نشنيدهاى كه خداوند سبحان مىفرمايد: «هر كس در آسمانها و زمين است خواه ناخواه در برابر او تسليم هستند و همه به سوى او باز مىگردند» «و حكم بين النّاس بحكم داود و حكم محمّد(ص) فحينئذٍ. تظهر الارض كنوزها و تبدى بركاتها و لا يجد الرّجل منكم يومئذٍ موضعاً لصدقته و لا لبرّه، لشمول الغنى جميع المؤمنين» و او (مهدى(ع)) در ميان مردم به حكم حضرت داود(ع) و حكم حضرت محمد(ص) حكومت مىكند. پس در اين هنگام است كه زمين گنجينههاى خود را آشكار مىسازد، و بركتهايش را بيرون مىفرستد ديگر انسان براى صدقه و بخشش محلى پيدا نمىكند، زيرا بى نيازى همه مؤمنان را در برمى گيرد.
ثم قال: انّ دولتنا آخر الدّول و لم يبق اهل بيتٍ لهم دولةٌ الّا ملكوا قبلنا لئلّا يقولوا اذا رأوا سيرتنا، اذا ملكنا سرنا بمثل سيرة هؤلاء و هو قول اللّه تعالى: «و الْعاقبةُ للْمتّقين»(50) سپس فرمود: دولت ما در پايان همه دولتها خواهد بود. و هيچ خاندانى كه بخواهند به حكومت برسند باقى نخواهند ماند مگر اين كه پيش از ما حكومت خواهند نمود. و اين بدان جهت است كه وقتى راه و روش ما را ديدند، نگويند: اگر ما هم به حكومت مىرسيديم مانند اينها به عدالت رفتار مىكرديم و اين است معناى سخن خداى تعالى كه فرمود: «سرانجام كار از آن پروا پيشهگان است»
اى دل نخور اندوه و غم سرها به سامان مىرسد
با يك جهان شور و شعف آن جان جانان مىرسد
ويرانگر كاخ ستم باجيش ايمان مىرسد
احياگر دين خدا حامى قرآن مىرسد
چشم انتظاران را بگو يوسف زكنعان مىرسد
اى دل شب هجرانها آخر به پايان مىرسد پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- بحار الانوار، محمد باقر مجلسى، ج 52، ص 336، ح71، ص 328. 2- كمال الدين شيخ صدوق، قم، جامعه مدرسين، 1405، ص 653. 3- علل الشرايع، ج 1، ص 244، و كتاب الغيبه، شيخ طوسى، ص 166 و… . 4- موسوعة احاديث المهدى، كورانى، قم، مؤسسه المعارف الاسلاميه، 1411، ج 4، ص 53 – متن حديث چنين است. 5- كلمه بريد شامل: پست، تلگراف، تلفن، تلويزيون و رايانه و… مىشود. 6- بحارالانوار، ج 52، ص 336،ج72، كافى، ج 8، ص 241. 7- منتخب الأثر، ص 483، حديث 3، حق اليقين شبّر، ص 229، ح 1 . 8- بشارة الاسلام، ص 243. 9- بحارالانوار، ج 52، ص 321. 10- غيبت شيخ طوسى، ص 204، اعلام الورى، ص 425. 11- بحار الانوار، ج 52 ،ص 312. 12- فصول المهمة، ص 297، مسند احمد، ج 3، ص 37. 13- كافى، ج 8، حديث 597، بشارة الاسلام، ص 246. 14- منتخب الأثر، فصل 7، ص 478، باب 7، حديث 2. 15- سنن ترمندى، بيروت، دارالفكر، 1408 ه. ق، ج 4، ص 439 ، حديث 2232. 16- بحارالانوار، ج 52، ص 390، ذيل روايت 212. 17- منتخب الأثر، فصل 2، باب 1، ص 168، حديث 78. 18- مستدرك حاكم، ج 4، ص559. 19- بحارالانوار. 20- عقدالدرر، مقدسى شافعى. 21- منتخب الأثر، فصل 7، ص473، باب 4، ح 1، مستدرك حاكم، ج 4، ص588. 22- عقدالدرر، باب 7، ص 195، الفتن، نعيم بن حمّاد، ص 253، حديث 992. 23- غيبت نعمانى، ص 150، باب 10، حديث 8. 24- بحار الانوار، ج 10، ص 104، حديث 1. 25- حديث 38700، ميزان الحكمه، ج 1، ص 187، حديث 1245. 26- الكتاب المصنف، ابن ابى شيبه، بيروت، دارالكتب العلمية، ج 7، حديث 19484، رك: بحار الانوار، ج 51، ص 78. 27- عقد الدرر، مقدّسى شافعى، قم جمكران اول، 1416ق، باب 3، ص 34، منتخب الأثر، ج 2، ص 136. 28- منتخب الأثر، فصل 7، ص 472، باب 3، حديث 3، الحاوى للفتاوى، ج 2، ص 82. 29- كمال الدين، شيخ صدوق، مؤسسه النشرالاسلامى، ص 653، منتخب الأثر، ج 2، ص 139، حديث 506. 30- سوره نور، آيه 55. 31- مجمع البيان، ج 7، ص 152، به نقل از تفسير نمونه، چاپ بيست و ششم، ج 14، ص 568. 32- در كتاب منتخب الأثر، لطف الله صافى ص 123، حديث به اين مضمون از منابع مختلف اسلامى مخصوصاً از منابع سنّت نقل شده است، به ص 247 به بعد آن مراجعه شود. 33- مفاتيح الجنان، دعاى افتتاح، ص 360. 34- بحار الانوار، ج 52، ص 338، حديث 83، ارشاد مفيد، ص 364. 35- بحار الانوار، ج 52، ص 365، حديث 144، غيبت نعمانى، ص 319، باب 21، حديث 8. 36- «و تؤتون الحكمة فى زمانه حتّى انّ المرأة لتقضى فى بيتها بكتاب اللّه و سنّة رسوله» بحار الانوار، ج 52، ص 352، حديث 106. 37- بحار الانوار، ج 52، ص 338، حديث 83. 38- همان، ج 52، ص 339، حديث 84، وارشاد مفيد، ج 2، ص 385. 39- كنزالعمال، 38700 و ميزان الحكمه، ج 1، ص 187، ح1245. 40- سوره بقره، آيه261. 41- عقدرالدرر، ص 211، باب 7. 42- مسند احمد حنبل، ج 3، ص 38. 43- صحيح مسلم، ج 2، ص 672، كتاب الفتن و اشراط الساعه، حديث 67. 44- نهج البلاغه، محمد دشتى، ص 182، خطبه 138. 45- غيبت نعمانى، باب 13، ح 26، ص 342. 46- بحارالانوار، ج 52، ص 338، حديث 83. 47- خطبه 150، ص 194، نهج البلاغه، محمد دشتى. 48- همان، ص 186. 49- سوره اعراف، آيه 128. 50- بحار الانوار، ج 52، ص 338، حديث 83، ارشاد مفيد، ج 2، ص 364.
«در آمدى بر تلاشهاى فرهنگى امام صادق ع»
اشاره
از مهمترين رموز موفقيّت در زندگى، تلاش و پايدارى در راه هدف مىباشد. تحرّك و پويايى كه از اعتقاد راسخ انسان سرچشمه مىگيرد، در راه رسيدن به مقصود ضرورىترين عامل به شمار مىآيد.
مطالعه سيره و زندگى ائمه اطهار (ع) و توجه به تلاشهاى فرهنگى آنان نشان مىدهد كه آن بزرگواران چشمههاى جوشان معرفت و گنجينههاى حكمت الهى هستند كه چون چراغى پر فروغ و خاموش نشدنى فراسوى علم را با پرتو افشانى خود روشن مىكنند. آنان با انديشهها و تلاشهاى فرهنگى خود، تاريكىها را از بين برده و در هر زمان اميد حق ستيزان را نوميد مىساختند.
امام صادق (ع) همانند ديگر امامان معصوم (ع) داراى كمالات و فضايل انسانى در مرتبه اعلى است كه بعد از شهادت پدر بزرگوارش امامت و رهبرى شيعيان را به عهده گرفت و به رغم مشكلات حادّ جامعه مسلمين در مدت 34 سال امامت پر بركت خويش، نقش شايستهاى در گسترش فرهنگ حيات بخش اسلام انجام داد.
مقالهاى كه از نظر خوانندگان عزيز و محترم مىگذرد، گامى است در بيان تلاشهاى فرهنگى و علمى آن گوهر نبوى. اميد است كه ره توشهاى باشد براى پويندگان راه امامت و ولايت. 1- دعوت به ولايت پذيرى
بزرگترين ظلمى كه بعد از رحلت پيامبراسلام (ص) نسبت به جهان اسلام و بشريّت شد، اين بود كه امامت و ولايت را از مسير حق منحرف كردند. كم كم كار به جايى رسيد كه از زمان معاويه آن را به سلطنت تبديل نمودند و مردم را چون بردگان به خدمت مىگرفتند.
آنان مىخواستند كه ديگر از امامت و جانشينى خاتم پيامبران و رهبرى حقيقى و دينى اثرى نماند. وقتى نوبت به امامت امام صادق (ع) رسيد در مناسبتهاى گوناگون با بيانات شيواى خود، اهميت اين مسأله را بيان فرمود.
«عيسى بن سرى» مىگويد: به امام صادق (ع) عرض كردم پايههايى كه دين اسلام بر آن بنا شده است، به من بفرما. آن حضرت فرمود: «گواهى به يگانگى خداوند و اين كه محمد(ص) رسول و فرستاده اوست: اقرار نمودن به آن چه از جانب خداوند آورده (قرآن) و ولايتى كه خداوند به آن امر فرموده و آن ولايت آل محمد است.»(1)
يكى از انتظارات واقعى امام صادق (ع) از شيعيان واقعى اين است كه نسبت به امامان خويش معرفت و شناخت داشته باشند و با دل و جان ولايت آنها را بپذيرند نه اين كه فقط مدّعى ولايت مدارى باشند، آن حضرت با تبيين علايم و نشانهها، ولايت پذيران اصلى را از غير اصلى جدا نموده به طورى كه مىفرمايد: «شيعيان سه دسته هستند: گروهى به وسيله ما زينت مىيابند و ما را وسيله عزّت و آبروى خويش قرار مىدهند، گروهى ما را وسيله درآمد زندگى دنيايى خويش قرار داده و از اين طريق زندگى مىكنند و گروهى از ما و به سوى ما هستند با امنيت ما آرامش مىيابند و با ترس ما ترسان هستند، در برابر جفاكاران خودنمايى ندارند، اگر پنهان باشند كسى سراغ آنها را نمىگيرد و اگر آشكار باشند به آنها اعتنا نمىشوند. گروه سوم به حقيقت شيعيان واقعى و راهنمايان مردم هستند.»(2)
امام صادق(ع) علاوه بر سفارشهاى مكرّر به ولايت پذيرى و امامشناسى در مكتب تربيتى خويش، شيعيان ولايى تربيت نمود و آنان را ولايت مدار بار مىآورد. در اين زمينه داستان «عبدالله بن يعفور» يكى از شيعيان با اخلاص و فداكار كه در پذيرش ولايت ائمه اطهار (ع) اسوهاى كامل و نمونهاى بارز براى تمامى شيعيان مىباشد، قابل تأمّل و دقت است او با همه عظمت علمى و موقعيت اجتماعى در برابر فرمان امام خويش تسليم محض بود. 2- استناد به قرآن
جايگاه و نقش ائمه اطهار (ع) در ترويج و توسعه فرهنگ قرآنى به ويژه تفسير قرآن كريم، نقش كليدى و اساسى در تبيين حقايق قرآنى است. با اندكى تأمّل در زندگانى حضرت امام جعفر صادق (ع) روشن مىشود كه قرآن در سيره و سخن آن امام بزرگوار جايگاه ويژهاى داشته و زندگى روزمرّه خود را با آيات قرآن آن چنان آميخته بود كه در تمام ابعاد پرتو افشانى مىكرد.
آن حضرت با حالت ملكوتى خاصى آيات قرآن را در نماز تلاوت مىكرد، به طورى كه از حالت عادى خارج مىشد. روزى يكى از حاضران از او پرسيد: اين چه حالى بود كه به شما دست داد؟ فرمود: «پيوسته آيات قرآن را تكرار كردم تا اين كه به حالتى رسيدم كه گويى آن آيات را به طور مستقيم از زبان نازل كنندهاش مىشنيدم.»(3)
«مسعدة بن صدقه» مىگويد: شنيدم كه از امام صادق (ع) پرسيده شد: آيا امر به معروف و نهى منكر بر تمام مردم واجب است؟ حضرت فرمود: خير! به حضرت عرض شد چرا؟ فرمود: بر كسى واجب است كه توانمند، داراى جايگاه علمى و عالم به معروف و منكر باشد و بر انسان ناتوان واجب نيست، دليل آن قرآن كريم است كه مىفرمايد: «و لتكن منكم امّةٌ يدْعون الى الخير و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر؛(4) بايد از ميان شما گروهى باشند كه به خير دعوت كنند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند.»
تعبير (منْكم) عدهاى خاص را بيان مىكند، نه عموم مردم را چنان كه در اين آيه شريفه آمده است: «و من قوْم موسى امّةٌ يهدون بالحقّ و به يعدلون ؛(5) و برخى از قوم موسى به راه حق هدايت مىكنند و به آن باز مىگردند.» يعنى عدهاى از قوم موسى به حق هدايت مىكنند نه همه. در اين جا امام صادق (ع) به حرف «من» در (منكم) و (من قوم موسى) استدلال كرد كه امر به معروف و نهى از منكر بر همه افراد واجب نيست، بلكه بر كسانى كه توانايى و آگاهى نسبت به معروف و منكر داشته باشند، واجب است.(6) 3- تأسيس دانشگاه و تربيت شاگردان
امام صادق (ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش امام محمد باقر(ع) در طول 34 سال امامتش با پنج طاغوت اموى و دو طاغوت عباسى روبرو بود. در اين ايام بر اثر جنگ و ستيزهاى بنى عباس براى براندازى حكومت بنى اميه و درگيرى شديدى كه آنها با يكديگر داشتند، فضاى بازى براى آن حضرت فراهم شد. آن امام همام در اين فرصت توانست وسيعترين دانشگاه اسلامى را پى ريزى كند و در اين راستا توفيقات سرشارى به دست آورد، به طورى كه حدود چهار هزار نفر شاگرد از مجلس درس او با واسطه و بدون واسطه استفاده مىكردند و بسيارى از آنان به مقامات عالى علمى و فقهى نايل شدند. برجستگان و فرزانگانى همچون: «زرارةبن اعين»، «هشام بن حكم»، «جابربن حيان»، «ابان بن تغلب»، «مفضّل بن عمر»، «مؤمن الطالق»، «هشام بن سالم»، «معلّى بن خنيس» و… از اين دانشگاه فارغ التحصيل شدند كه هر كدام استاد برجسته و پايه گذار علوم و صاحب كرسى تدريس در فنون گوناگون علوم شدند و كتابهاى مختلفى براى آگاهى بخشى به نسلهاى آينده تأليف نمودند و منشأ آثار و بركات و تحولات عظيمى در تاريخ اسلام و تشيّع شدند.
حضور در دانشگاه جعفرى مخصوص شيعيان نبود، بلكه افراد زيادى همچون «ابوحنيفه» رئيس مذهب حنفى، «مالك ابن انس» رئيس مذهب مالكى، سفيان بن ثورى، يحيى بن سعيد و… از شاگردان اين دانشگاه بودند.(7)
آن حضرت شاگردان خود را براساس ذوق و استعداد تعليم مىنمود و در همان رشته تشويق و تعليم مىداد و اين گونه بود كه مكتب تشيع در اثر تلاشهاى فرهنگى امام صادق (ع) به صورت چشمگيرى گسترش يافت و به اكثر قلمروهاى اسلامى رسيد و بسيارى از مسلمانان در آن دوران طلايى به مكتب اهل بيت (ع) گرويدند. 4- شكوفايى علم فقه
امام صادق (ع) در پرورش و شكوفايى علم فقه تلاش فراوان مىكرد، بنابراين عظمت علمى آن امام بزرگوار در اين علم در اوج قرار دارد و شاگردان بى شمارى را در زمينه فقه و نشر آن تربيت نموده است.
در علم فقه بهترين نظريات را ارائه نموده كه هم اكنون روايات فقهى او در كتب اربعه (تهذيب و استبصار شيخ طوسى، كافى كلينى و من لايحضره الفقيه شيخ صدوق، گردآورى شده است و شاگردانى همچون «جميل بن دراج»، «عبدالله بن مسكان»، «حمّاد بن عثمان» و… در فقه تحويل جامعه اسلامى داده است.
آن حضرت براى حل مشكلات جامعه در عصر غيبت مىانديشيد و براى مردم مسلمان كه از امام خود دور هستند و دسترسى به حجّت خدا ندارند، تقليد و پيروى از مجتهدان و فقهاى جامع الشرايط را سفارش مىكرد.
امام صادق (ع) در مورد شرايط يك فقيه كامل و جايگاه او مىفرمود: «هر كس از ميان شما حديث ما را روايت و در حلال و حرام ما دقت كند و احكام ما رابشناسد، پس بايد او را به عنوان حاكم شرع و مجتهد پذيرفت و هرگاه طبق نظر ما حكم كند و كسى آن را نپذيرد بدرستى (رد كننده) حكم خدا را سبك شمرده و فرمان ما را رد كرده است و هر كس فرمان ما را رد كند فرمان خدا را رد كرده است.»(8) 5- نشر علم حديث
آثار به جاى مانده در زمينه حديث از امام صادق (ع) بيشتر از ساير معصومين (ع) است. هيچ كتاب فقهى، حديثى و تفسيرى شيعه نمىتواند از كلام امام صادق (ع) خالى باشد.
امام صادق (ع) در حوزه علم حديث و آيات الاحكام بيشترين فرصت را يافت و توسط چهار هزار نفر از شاگردان خود، تفكرات شيعى رادر دورترين نقاط جهان منتشر نمود.
هر يك از شاگردان آن حضرت نيز خدمات بزرگ فرهنگى و علمى را در مناطق مختلف عهده دار شد و حتى رهبران برجسته اهل سنّت در عرصه حديث از محضر آن گرامى بهرهمند شدهاند: به طورى كه ابوحنيفه بارها مىگفت: «اگر آن دو سال كه نزد امام صادق (ع) درس خواندم نبود، من هلاك مىشدم.»(9) 6- كشف علم شيمى
يكى از علومى كه از محضر پيشواى ششم نشأت گرفته و بعداً در ساير مناطق رشد و توسعه يافت، «علم شيمى» است.
از آن جايى كه امام صادق (ع )هر دانشى را به اهل آن مىآموخت و شايستگى و استعداد افراد را معيار تعليم علوم قرار مىداد، علم شيمى را به شاگرد شايسته و ممتاز خود، «جابربن حيّان كوفى» آموخت.
او در اين علم مهارت يافت و به پدر شيمى موسوم گرديد. جابربن حيّان چنان در اين عرصه درخشيد و تعاليم صادق آل محمد(ع) را به دنيا عرضه كرد كه پيشرفت علوم و تكنولوژى جهان غرب امروزه مديون انديشههاى اوست.
امروزه تأليفات جابربن حيّان در كتابخانههاى مهم دنيا نگهدارى مىشود. نسخهاى از كتاب «الخواص الكبير» در موزه انگلستان و نسخهاى از كتاب «الاحجار» در كتابخانه ملى پاريس موجود است .
معروفترين كتاب وى، «مجموعه كامل اسرار طبيعت» است كه بار اول در سال 1490 ميلادى به چاپ رسيد و در سال 1668 ميلادى به انگليسى و در سال 1672 به فرانسه ترجمه شد او همه اين مهارتها و فنون را از محضر حضرت صادق (ع) به دست آورد.(10) 7- نشر آثار جاويدان
شاگردان حوزه شيعى آن حضرت آثار گران بهايى را از خود آن بزرگوار نقل نمودهاند و يا خود تأليف كردهاند. برخى از كتابهاى منسوب به حضرت امام صادق (ع) به شرح زير است:
1- كتاب «التوحيد» كه آن حضرت املا كرد و مفضّل بن عمر آن را تحرير نمود.(11)
2- «رسالةٌ فى وجوه معايش العباد» كه در زمينه انواع شغلها، تجارت و صنعت مىباشد.(12)
3- «رسالةٌ فى الغنائم» كه پاسخهاى آن حضرت پيرامون خمس و غنايم است.(13)
4- «الجعفريّات» كه مجموعه رواياتى است به ترتيب ابواب فقه كه امام كاظم (ع) آن را نقل نموده است.(14)
5- «نثر الدرر» صحيفهاى است در كلمات قصار آن حضرت(ع) كه گويا به صورت مجموعهاى واحد بوده و «ابن شعبه حرّانى» آن را در كتاب «تحف العقول» يك جا آورده است.(15)
6- «رسالة الامام الى اصحابه» كه راهنمايى براى سلوك يارانش مىباشد.(16)
7- «الرسالة الاهوازيّه» كه در پاسخ والى اهواز نوشته شده است.(17)
8- «كتاب الحجّ» كه «ابان بن عبدالملك» آن را نقل كرده است.(18)
به جز اينها نوشتههاى ديگرى نيز به آن حضرت منسوب است. 8 – تشويق به تفكّر
پيشرفتهاى جوامع و افراد بر اثر بهره ورى از توان عقل و تفكّر و قدرت عمل و تلاش است. پيامبران، امامان و بندگان صالح خدا همگى اهل فكر و تعقّل بودهاند. در منزلت ابوذر غفارى امام صادق(ع) فرمود: «كان اكثر عبادة ابى ذرٍّ التفكّر و الاعتبار؛(19) بيشترين عبادت ابوذر، انديشه و عبرت اندوزى بود.»
امام صادق(ع) در سيره رفتارى و عملى خود براى انديشه و تفكّر ارزش والايى قايل هست و زيباترين و رساترين سخنان را درباره ارزش تعقّل و تفكّر در مسائل دينى بيان فرموده است.
آن حضرت مىفرمايد: «لا خير فى من لايتفقّه من اصحابنا. انّ الرّجل منهم اذا لم يستغن بفقهه احتاج اليهم فاذا احتاج اليهم ادخلوهُ فى باب ضلالتهم و هو لايعلمُ ؛(20) از دوستان ما كسى كه در دين خود انديشه و تفقّه نكند، ارزش ندارد. اگر يكى از دوستان ما در دين خود تفقّه نكند و به مسايل و احكام آن آشنا نباشد، به ديگران (مخالفينما) محتاج مىشود، هر گاه به آنها نياز پيدا كرد، آنان او را در خط انحراف و گمراهى قرار مىدهند در حالى كه خودش نمىداند.»
ضرورت يادگيرى احكام دينى در منظر پيشواى ششم آن قدر مهم است كه مىفرمايد: «اگر به جوانى از جوانان شيعه برخورد نمايم كه در دين تفقّه نمىكند، او را تأديب خواهم كرد.»(21) 9- بهرهگيرى از افراد توانا
ششمين اختر تابناك آسمان ولايت و امامت با ارزيابى قابليّتها و توانمندىهاى شاگردان خود، برخى از آنها را براى پاسخ به سؤالات و گفتگوهاى علمى پرورش داده بود. به عنوان مثال در مباحث كلام و مباحث اعتقادى به ويژه مسائل امامت، افراد ممتاز و برگزيدهاى همچون «هشام بن سالم»، «هشام بن حكم»، «حمران بن اعين» و… را تربيت كرده و به موقع از آنها استفاده مىكرد.
«يونس بن يعقوب» مىگويد: نزد امام صادق (ع) بودم كه مردى از سرزمين شام به ديدن آن حضرت آمد و اظهار داشت كه من مردى هستم صاحب فقه و كلام، اكنون آمدهام تا با يارانت بحث و گفتگو كنم: حضرت فرمود: اين علم كلامى كه تو درباره آن صحبت مىكنى از كلام رسول خداست يا ساخته ذهن خودت است؟ مرد گفت: بخشى از آن كلام پيامبر(ص) است و بخشى از آن كلام خودم. امام فرمود: پس تو شريك رسول خدا هستى؟ گفت: نه، حضرت فرمود: پس به تو وحى رسيده است؟ گفت: نه، اينجا بود كه امام صادق (ع) به من روى كرد و فرمود: اى يونس! اين مردى است كه پيش از آن كه سخن بگويد، خود را محكوم كرده است. سپس فرمود: اى يونس! اگر كلام مىدانستى با او مناظره مىكردى! اكنون بيرون رو و ببين چه كسانى از صاحبان كلام را پيدا مىكنى، آنها را نزد من بياور. يونس مىگويد: بيرون رفتم و تعدادى از متكلمين همچون: حمران بن اعين ، هشام بن سالم، قيس بن ماصر و… را ديدم. آنها را به حضور امام بردم و آن حضرت دستور داد تا با مرد شامى مناظره كنند. آنها هر كدام با مرد شامى بحث و گفتگو كردند و بر او در زمينه ى علم كلام غالب گشتند.(22) 10- دعوت به پيروى از اخلاق حسنه
نياز به اخلاق حسنه يك نياز بشرى و انسانى است و به جامعه خاصّى اختصاص ندارد. به همين جهت پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اگر انسان بداند چه چيزى براى او در اخلاق نيك وجود دارد، حتماً متوجه مىشود كه او به داشتن اخلاق نيكو نيازمند است.»(23)
حسن خلق آن قدر عظمت و ارزش دارد كه هر كسى به عمق و ژرفاى آن نمىرسد و به هركس عنايت نمىشود، چنان كه امام صادق (ع) فرمود: «ولا يكون حُسنُ الخُلق الّا فى كلّ ولىٍّ و صفىٍّ و لا يعلم ما فى حقيقة حُسن الخُلق الّا اللّه تعالى؛(24) و حسن خلق يافت نمىشود مگر در وجود دوستان و برگزيدگان خداوند و آن چه در حقيقت خلق نيكوست، جز خداوند متعال كسى نمىداند.»
رئيس مكتب جعفرى نه تنها به بيان اهميت و ارزش اخلاق بسنده نكرده، بلكه در سيره خود براى ثمر بخش بودن آن در جامعه به بيان موارد و مصداقهاى عينى آن نيز پرداخته است تا مسأله مذكور ملموستر و محسوستر شود. از آن حضرت در مورد مكارم اخلاق سؤال شد، فرمود: «العفوُ عمّن ظلمك وصلةُ من قطعك و اعطاءُ من حرمك و قولُ الحقّ و لو على نفسك؛(25) گذشت از كسى كه به تو ستم روا داشته است و ارتباط داشتن با كسى كه با تو قطع رابطه كرده است و عطا نمودن به كسى كه تو را محروم ساخته و گفتن سخن حق هر چند به ضرر تو باشد.»
آن حضرت در ادامه اين موضوع به ثمرات و فوايد اخلاق نيك اشاره نموده است و مىفرمايد: «حُسنُ الخُلق يزيدُ فى الرّزق؛(26) خوى نيك باعث افزايش روزى مىشود.»
در روايتى ديگر شيعيان را به خوش رفتارى با خانواده سفارش نموده و آن را موجب طولانى شدن عمر مىداند و مىفرمايد: «من حسُن بِرُّهُ فى اهل بيته زيد فى عمرهِ؛(27) هر كس با خانواده خود، خوش رفتارى كند، عمرش طولانى مىشود.»
هم چنين رعايت اصول اخلاقى و توجه به آداب انسانى و خوش برخوردى را از ويژگىهاى مكتب تشيّع دانسته و آن را بر شيعيان راستين لازم شمرده و بر اجتناب از بدخلقى تأكيد نموده است. فرجام سخن
امام صادق(ع) طى 34 سال امامت بابركتش شور و نشاط علمى و فرهنگى خاصى در جامعه اسلامى گسترش داد كه در تاريخ زندگى بشر كم سابقه بوده است. وى در ميدان مبارزه با همه جريانات فكرى به مخالفت برخاست تا عقايد باطل را بكوبد و انديشههاى منحرف را اصلاح كند و عقايد ناب اسلامى را به تشنگان حقيقت هديه نمايد. ولى سرانجام اين بزرگ مرد تاريخ انسانيت، مورد خشم دستگاه غاصب عباسى قرار گرفت، زيرا هرگز منصور را خوش نمىآمد كه شاهد پيشرفت علمى و شهرت روزافزون امام باشد. او ترس آن را داشت كه شايد روزى امام (ع) كرسى خلافت را از زير پايش بيرون بكشد و حكومتش را واژگون سازد، بنابراين در پى ضربه زدن به وجود مبارك آن حضرت بود تا اينكه سرانجام با انگور زهرآگين امام را به شهادت رساند.
امام صادق (ع) در روز دوشنبه 25 شوال سال 148 هجرى قمرى در مدينه منوره وفات يافت و در خاك پاك قبرستان بقيع كنار پدرش و اجدادش به خاك سپرده شد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. اصول كافى، كلينى، ج 3، ص34. 2. ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 264، آذرماه 1382، ص27. 3. بحارالانوار، مجلسى، ج 84، ص 248. 4. سوره آل عمران، آيه 104. 5. سوره اعراف، آيه 159. 6. تفسير نور الثقلين، على بن جمعة الحويزى، ج 1، ص380. 7. منتهى الآمال، شيخ عباس قمى، ج 2، ص 139. 8. تهذيب الاحكام، شيخ طوسى، ج 6، ص 218. 9. سير اعلام النبلاء، شمس الدين ذهبى، ج 6، ص 257. 10. ماهنامه مبلغان، شماره 72، شوال 1426 ه.ق، ص 31-30. 11. الفصول المهمّه، ابن صباغ مالكى، ص 222. 12. تحف العقول، ابن شعبه حرانى، صى 331. 13. همان، ص 331. 14. الذريعة الى تصانيف الشيعه، علّامه شيخ آقا بزرگ تهرانى، ج 2، ص 109. 15. مأخذ قبل، ص 324-315. 16. اصول كافى، ج 8، ص 14-2. 17. بحارالانوار، ج 77، ص 189. 18. رجال نجاشى، ابوالعباس نجاشى، ص 14. 19. مأخذ قبل، ج 22، ص 431. 20. اصول كافى، ج 1، ص 25. 21. بحارالانوار، ج 1، ص 261. 22. الارشاد، شيخ مفيد، ص 261. 23. ميزان الحكمة، رى شهرى، ج 2، ص 799. 24. بحار الانوار، ج 68، ص 393. 25. معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 191. 26. بحارالانوار، ج 71، ص 395. 27. كشف الغمّه فى معرفة الائمه، على بن عيسى اربلى، ج 2، ص 208.
اتحاد عامل پيشرفت و اختلاف عامل انحطاط
##تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
در بينش توحيدى و جهان بينى اسلامى همه جهان و پديده هايش از جمله عزت و ذلت و قدرت جوامع و پيشرفت و انحطاط آنها در دست خداى سبحان است و مؤثّر واقعى و حقيقى اوست. اما سنت خداوند چنين است كه افراد و جوامع را بر اساس سعى و تلاش و اعمال اختيارى خودشان به نتيجهاى برساند. اگر زمينههاى تكامل و معيارها و عوامل تعالى و پيشرفت را در خود ايجاد كنند به رشد و تعالى و پيشرفت نائل مىشوند و اگر عوامل و معيارهاى انحطاط و ذلت در آنها موجود باشد دچار خوارى و سقوط مىگردند اين مطلب به صورت يك قاعده كلى در سوره مباركه رعد مطرح شده است «انّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بانفسهم ؛(1)همانا خداوند سرنوشت مردمى را تغيير نمىدهد، جز آن كه آنان در خويشتن تغيير و تحولى بوجود آورند.»
همين سنت هميشگى الهى و قانون فراگير درباره اقوام و ملتها را در سوره انفال در ضمن آيات مربوط به جنگ و شكستى كه مشركين دچار آن شدهاند از راه تشبيه سرنوشت آنها به سرنوشت آل فرعون مطرح مىسازد و مىفرمايد: «كدأب آل فرعون و الذين من قبلهم كفروا بآيات اللّه فاخذهم اللّه بذنوبهم انّ اللّه قوى شديد العذاب، ذلك بان اللّه لم يك مغيّراً نعمة انعمها على قوم حتى يغيّروا ما بانفسهم كدآب آل فرعون و الذين من قبلهم فاهلكناهم بذنوبهم و اغرقنا آل فرعون و كل كانوا ظالمين ؛(2) چگونگى حال قريش همانند دودمان فرعون و آنها كه پيش از آنها بودند، مىباشد آنان كه به آيات خدا كفر ورزيدند، سپس خدا آنها را به گناهانشان گرفت زيرا خداوند قوى و با قدرت و كيفر او شديد و سخت است. اينها به خاطر آن است كه خداى سبحان هر نعمت و موهبتى را به قوم و ملتى ببخشد هيچ گاه آن را دگرگون نمىسازد مگر آن كه خود آن ملت دگرگون شوند و تغيير يابند و در خود تحول ايجاد كنند همچون حالت فرعونيان و اقوام پيشين كه آيات پروردگارشان را تكذيب كردند، سپس ما هم به خاطر گناهانشان هلاكشان كرديم و فرعونيان را در امواج غرق ساختيم و تمام اين اقوام و افرادشان ظالم و ستمگر بودند.»
با مطالعه در تاريخ اقوام وملتها دريافت مىشود كه جوامعى آخرين ترقى را طى كرده و دستهاى به پايينترين مرحله انحطاط رسيدند و جوامعى روزى دچار ضعف و عقب ماندگى بود اما روز ديگر عزيز و قدرتمند شده و پيشرفت كردهاند و جوامعى به عكس از عالىترين مرحله تمدن و پيشرفت گرفتار خوارى و ذلت شدند. اما انسان هايى كه به خوبى از عهده تحليل اين حوادث برنمى آيند علل و عوامل پيشرفتها يا انحطاط را گاهى به عوامل موهوم و خرافى مانند شانس و طالع و اقبال نسبت مىدهند و عدهاى آن را معلول قضا و قدر مىدانند و عدهاى نيز آن را توطئه بيگانگان به حساب مىآورند ولى هيچكدام علل واقعى اين حوادث را درك نمىكنند.
قرآن كريم مىفرمايد: به جاى نسبت دادن اين حوادث و فراز و نشيبها به علل موهوم و خيالى يا قضا و قدر يا توطئه بيگانگان و مانند آن، عامل اصلى آن را در وجود خود و در فكر و روحيه و اخلاق و نظام اجتماعى خود جستجو كنيد و به ايثار ملت هايى كه فكر و انديشه خود را به كار مىگيرند، دست برادرى و اتحاد بهم مىدهند و از تصميم جدى و سعى تلاش بهره مندند و به ايثار و فداكارى مىپردازند و به جهاد و مبارزه با موانع بپامى خيزند به قطع پيروز مىشوند و در مقابل اگر از علم و دانش و تلاش و كوشش بى بهره باشند و در شرايط حساس اصل ايثار و فداكارى و مبارزه نباشند و گرفتار اختلاف و پراكندگى يا تنبلى و سهل انگارى و مانند آن باشند، دچار سقوط و انحطاط مىشوند.
مرحوم علامه طباطبايى در ذيل آيه سوره رعد نوشتند: خداى سبحان چنين حكم رانده و حكمش را حتمى كرده كه نعمتها و موهبتهايى كه به انسان مىدهد، مربوط به حالات نفسانى خود انسان مىباشد كه اگر آن حالات موافق با فطرتش جريان يافت آن نعمتها و موهبتها هم جريان خواهد داشت، از باب مثال اگر مردمى به خاطر استقامت فطرتشان به خدا ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند، به دنبال آن نعمتهاى دنيا و آخرت به سويشان سرازير مىشود، چنان كه فرمود: «ولو انّ اهل القرى آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السّماء و الارض؛(3) اگر مردم شهر و ديار همگى ايمان آورده و پرهيزكار مىشدند همانا درهاى بركات آسمان و زمين را بر روى آنها مىگشوديم و مادامى كه آن حالت در دلهاى آنان دوام داشته باشد.»اين وضع از ناحيه خدا دوام مىيابد و هر وقت كه ايشان حال خود را تغيير دادند، خداوند وضع رفتار خود را عوض مىكند و نعمت رابه نقمت مبدّل مىسازد.(4)
به عبارت ديگر: اين اصل قرآنى كه يكى از مهمترين برنامههاى اجتماعى اسلام را بيان مىكند، به ما مىگويد: هرگونه دگرگونى بيرونى متكى به تغييرات و دگرگونى درونى ملتها و اقوام است و هر گونه پيروزى و شكستى كه به قومى مىرسد از همين جا سرچشمه مىگيرد.
بنابراين اگر جامعهاى دچار انحطاط و ناكامى گرديده بايد به انقلاب درونى دست زد و فكر و ايمان و اخلاق را دگرگون ساخت تا با مطالعه در خود نقاط ضعفهاى خود رابشناسد و با تلاش در جهت رفع آن، زمينه را براى پيشرفت و پيروزى فراهم سازند.
اگر رهبران فكرى جامعه بر اساس اين اصل جامعه را رهبرى كنند و در جامعه تحول ايجاد كنند شاهد پيروزى و موفقيت خواهند بود.
تاريخ بشر شواهد فراوانى با توجه به اين اصل اساسى و جاودانى در خود دارد كه اهل مطالعه مىتوانند با مطالعه تاريخ، آن را بيابند.
با توجه به اين اصل انسانها بايد عوامل پيشرفت و انحطاط را شناخته و با استفاده از عوامل پيشرفت، در جهت تكامل گام بردارند و با ترك عوامل انحطاط از سقوط و تباهى جلوگيرى كنند، در ادامه يكى از عوامل يعنى اتحاد و اختلاف مورد بررسى قرار مىگيرد. اتحاد عامل پيشرفت
يكى از عوامل پيشرفت جامعه اتحاد و انسجام افراد جامعه و هماهنگى آنان با مسئولان آن جامعه است. جامعهاى كه افراد با هم متحد و هماهنگ باشند در پيشرفت موفقند، تجربه نشان مىدهد ملتى كه از ويژگى اتحاد برخوردار باشند پيشرفت مىكنند علاوه بر آن اصل مسئله از امور بديهى و روشن است اما سخن در اين است كه چگونه در جامعهاى اتحاد و هماهنگى تحقق پيدا مىكند آيا اتحاد و هماهنگى از راه انعقاد قرارداد توسط دولتمردان ايجاد مىشود. آيا تنها با انعقاد قرارداد مىتوان دلها را بهم ارتباط داد و بهم نزديك ساخت با اين كه تجربه نشان داد بسيارى از دولتمردان قرارداد حسن تفاهم امضاء مىكنند ولى هنوز مركب آن خشك نشده گرفتار جنگ و ستيزه مىشوند، روشن مىشود تنها با قرارداد نمىتوان به اين حقيقت دست يافت، حال اين سؤال مطرح مىشود كه از چه راهى مىتوان دلها را به هم نزديك كرد تا انسجام و اتحاد در جامعه استقرار پيدا كند. سخن قرآن در اين رابطه چيست؟
بايد گفت از منظر قرآن كريم هماهنگى و اتحاد در سايه اعتصام به حبل الهى كه نتيجه آن پيوند قلب هاست تحقق پيدا مىكند و آن كه دلها را بهم پيوند مىدهد خداى سبحان است در سوره مباركه آل عمران خطاب به مؤمنان فرمود: «و اعتصموا بحبل اللّه جميعاً و لا تفرّقوا و اذكروا نعمة اللّه عليكم اذكنتم اعداء فالّف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخواناً؛(5) همگى به ريسمان خدا (قرآن و اسلام) چنگ بزنيد و پراكنده نشويد و نعمت بزرگ خدا بياد آوريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد و به بركت اين نعمت برادر شديد.»
در اين آيه به نعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره شده و مسلمانان را به تفكر وادار مىكند كه اگر چه ملتى در يك زمانى با هم دشمن بودند اما در پرتو ايمان و اسلام با هم برادر شدند و با يگانگى در كنار هم زندگى مىكردند.
نكته جالب توجه اين كه تأليف قلوب و پيوند دلها به خداى سبحان نسبت داده شده است و اين نشان مىدهد كه از طريق عادى ومعمولى نمىتوان ملت پراكنده و كينه توز را به ملتى متحد و برادر تبديل كرد جز اين كه خداى سبحان در آنها تحول ايجاد كرده و آنها را بهم متحد سازد.
در سوره انفال نيز فرمود: «و الّف بين قلوبهم لوانفقت ما فى الارض جميعاً ما الّفت بين قلوبهم و لكنّ اللّه الّف بينهم انه عزيز حكيم؛(6) و در ميان دلهاى آنها الفت ايجاد نمود، اگر تمام آن چه روى زمين است صرف مىكردى كه در ميان دلهاى آنها الفت ايجاد كنى نمىتوانستى ولى خداى سبحان در ميان انها الفت ايجاد كرد، او توانا و حكيم است.»
از اين آيه استفاده مىشود كه الفت و پيوند بين دل را خداى متعال ايجاد مىكند و از طرق مادى و عادى نمىتوان چنين الفتى ايجاد كرد.
كسانى كه با عصر جاهليت آشنا هستند مىدانند در آن زمان مردمان گرفتار عداوتها و كينه توزىها بودند كه پيوسته درصدد انتقام گرفتن از يكديگر بودند و آتش جنگ و ستيز با كمترين بهانه در ميان آنان شعله ور مىشد اما آمدن اسلام در بين آنان انقلاب و دگرگونى در افكار انديشهها و جانهاى آنها ايجاد نمود كه در نتيجه شخصيت آنها دگرگون شده و طرز تفكر آنها عوض شده است به گونهاى كه اعمال گذشته در نظر آنان پست و ناچيز جلوه مىكرد زيرا توحيد واقعى و ايمان در نظر آنان ارزش اساسى محسوب مىشد.
و به عبارت ديگر: پذيرش يك دين و ايمان و اعتقاد به خدا و قيامت و وحى مىتواند عامل اتحاد باشد. اگر انسانى معتقد باشد خدايى است كه همه جا مشهود انسان هاست و اين خدا به همه خاطرات، آگاه است و از ثبتها نيز آگاهى دارد و اين ثبتها و ضمائر و خاطرات در روزى كه نهانها آشكار مىشود ظهور مىكند اين انسان دچار كينه و عداوت و دشمنى نمىشود و اهل نيرنگ و فريب و جاه طلبى نمىگردد و به رشوه و اختلاس و دروغ مبتلا نمىشود. سرّ عامل تأليف قلوب بودن خدا
اما اين كه چرا عامل تأليف قلوب خداست و در پرتو ايمان به خدا و قيامت برادرى تحقق پيدا مىكند آن است كه قلب در اختيار انسان نيست بلكه در اختيار خداى سبحان است اما اين كه چرا در اختيار ما نيست آن است كه نمىتوانيم خواستهها و خاطرات خود را كنترل كنيم.
اگر قلب ما در اختيار ما بود مىتوانستيم خواستهها را مهار كنيم و چيزى كه چشم ديد يا گوش شنيد آن را نخواهيم در حالى كه چنين نيست در بخش خاطرات و انديشه نيز چنين است كه ما توان آن را نداريم كه يك نماز پنج دقيقهاى با تمركز حواس اقامه كنيم و اگر آدمى در دو عنصر و محور انديشهها و خواستهها نتواند دل را رام كند روشن مىشود كه قلوب در اختيار ما نبوده و نيست و كسى مىتواند دلها را به هم مرتبط كند كه مقلب القلوب باشد و آن خداست.
ذات اقدس الله در قرآن كريم يكى از مهمترين نعمتهاى اسلام را ايجاد وحدت مىداند و مىفرمايد: ما جامعه را به گونهاى تربيت كرديم كه آنها با ماوراء طبيعت آشنا شدند، فهميدند خدايى هست، قيامتى هست، فرشتههايى هستند و نبوت و رسالتى هست كه آدميان از آن جا مدد مىگيرند و مىيابند كه مالك دلها همان خداى سبحان است كه خود قلب را آفريده است او از همه خاطرات ما آگاهى دارد «لله ما فى السموات و مافى الارض و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله ؛(7)نظام هستى و آن چه كه در آسمان و زمين است براى خداست و از اين رو اگر آن چه در دل داريد، آشكار سازيد يا پنهان، خداوند برطبق آن محاسبه مىكند.»
در واقع آيه به انسانها توجه مىدهد كه تصور نكنيداعمال قلبى و نيتهاى شما بر خداى سبحان كه حاكم بر هستى زمين و آسمان است مخفى مىماند بلكه همه آن چه كه هست در محضر خداست و خداى سبحان از آن آگاه است.
از طرف ديگر: قلب و دل كه همان روح انسانى است حقيقتى مجرد و غير مادى است و حقيقت مجرد را خداى سبحان كه حقيقت مجرد است بهم پيوند مىدهد.
با توجه به اين دو نكته يعنى اين كه خدا مالك نظام هستى و دل هاست و خود حقيقت مجرد است قلبها در اختيار اوست و مىتواند در آنها تحول ايجاد كند و دلها را بهم ارتباط دهد و با اين ارتباط تأليف قلوب تحقق پيدا كند.
با اين مطالب روشن مىشود كه منشأ اتحاد و پيوند دلها خداوند است و بايد بدانيم خداوند چگونه دلها را به هم پيوند مىدهد روشن است آدميان بايد به خدا و پيامبران و دين الهى ايمان داشته و در مقام عمل از آنها اطاعت كنند از اين رو خداى سبحان فرمود: «انما المؤمنون اخوة؛مؤمنان با هم برادرند.»(8) و اگر اختلافى وجود دارد در پرتو آن ايمان اين اختلاف را از بين ببرند، «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبييّن مبشرّين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الّا الذين اوتوه من بعد ماجائتهم البيّنات بغياً بينهم، فهدى الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه و الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم؛(9) مردم در آغاز يك دسته بودند و تضادى در بين آنها وجود نداشت تا اينكه به تدريج اختلافهايى در بين آنها پديد آمد، خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مىكرد با آنها نازل نمود تا در ميان مردم در آن چه اختلاف داشتند، داورى كند، افراد با ايمان در آن اختلاف نكردند تنها گروهى از كسانى كه كتاب را دريافت داشته بودند و نشانههاى روشن به آنها رسيده بود به خاطر انحراف از حق و ستمگرى در آن اختلاف كردند، خداوند آن هايى را ايمان آورده بودند به حقيقت آن چه مورد اختلاف بود به فرمان خودش رهبرى نمود، اما افراد بى ايمان همچنان در گمراهى و اختلاف باقى ماندند و خدا هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مىكند.»
از اين آيه استفاده مىشود كه حلقه اتصال و عامل اتحاد آدميان از هر نژاد و زبان و قوميت و پيوند دهنده بين آنان، ايمان به خدا و آيين الهى است كه تمام اين مرزها را در هم مىشكند و همه انسانها را زير يك پرچم جمع مىكند.
اگر جامعهاى متحد و هماهنگ باشد و در صف واحد قرار داشته باشند به پيروزى و موفقيت نائل مىشود اگر در قرآن مىفرمايد حزب الله پيروز است بهمين دليل است چنان كه فرمود: «و من يتولّ الله و رسوله و الذين آمنوا فانّ حزب الله هم الغالبون؛(10)كسانى كه ولايت و سرپرستى خدا و پيامبر و افراد با ايمان را بپذيرند پيروز خواهند شد زيرا آنها در حزب خدا خواهند بود و حزب خدا پيروز است.
براستى اگر جمعيتى از حزب الله باشند يعنى ايمان محكم و تقوا و عمل صالح و اتحاد و همبستگى كامل و آگاهى و آمادگى كافى داشته باشند بدون ترديد در تمام زمينهها پيروز خواهند بود.
در سوره مجادله نيز پس از بيان ويژگىهاى حزب الله فرمود: «الا انّ حزب اله هم المفلحون ؛(11)آگاه باشيد كه حزب خدا پيروز و رستگار است.»
در واقع حزب الله به كسانى گفته مىشود كه براساس محبت و ولايت الهى و ايمان به خدا در كنار هم قرار گرفتهاند به گونهاى كه خدا از آنها راضى و آنها از خدا راضى هستند و اگر مردمى اين چنينى در كنار هم قرار گيرند كسى نمىتواند در آنها رخنه كرده و صفوف آنها را در هم شكند، وقتى صفوف متحد و هماهنگ باشد به طور طبيعى به فلاح و رستگارى مىرسد و در برابر دشمن پيروز خواهند شد اين جامعه پيروز به پيشرفت و تعالى نائل مىگردد. اختلاف عامل انحطاط جامعه
چنان كه اتحاد و هماهنگى و انسجام عامل پيشرفت جامعه است در مقابل آن اختلاف و تفرقه عامل انحطاط و سقوط يك جامعه به شمار مىرود به اين معنا كه اگر جامعهاى دچار تفرقه و ناسازگارى باشد و هر فرقه و گروه راهى را انتخاب كند كه با راهى كه ديگران انتخاب كنند تفاوت داشته باشد دچار اختلاف است و اگر جامعه دچار اختلاف گرديد آثار متعدد رخ مىنمايد كه از جمله آنها از بين رفتن ابّهت و شوكت مؤمنان و خفّت و ذلّت در دنيا و سستى در پيكار با دشمنان و شكست در برابر دشمن و شعله ور شدن آتش نزاع و جنگ و در نهايت سقوط جامعه مىباشند قرآن در آيات متعددى به اين پيامدها اشاره مىكند.
در سوره مباركه انفال فرمود: «و اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم ؛(12)فرمان خدا و پيامبرش را اطاعت نمائيد و نزاع مكنيد تا سست شويد و قدرت و شوكت و هيبت شما از بين برود.»
در اين آيه مىفرمايد: اطاعت خدا و پيامبر محور اتحاد است و سرپيچى از اطاعت خدا و پيامبر منشأ نزاع و اختلاف مىشود كه نتيجه نزاع و اختلاف، سستى و ناتوانى و از ميان رفتن قدرت و عظمت مؤمنان مىگردد.
در سوره مباركه آل عمران فرمود: «و لقد صدقكم الله وعده اذتحسّونهم باذنه حتى اذا فشلتم و تنازعتم فى الامر و عصيتم من بعد مااريكم ما تحبّون؛(13) خداوند وعده خود را به شما راست گفت در آن هنگام دشمنان را به فرمان او به قتل مىرسانديد و اين پيروزى ادامه داشت تا اين كه سست شديد و در كار خود به نزاع پرداختيد و بعد از آن كه آن چه را دوست مىداشتيد به شما نشان داد نافرمانى كرديد.
اين آيه درباره جريان جنگ احد است كه مسلمانان در آغاز آن جنگ با اتحاد و شجاعت خاص جنگيدند و پيروز شدند و لشكر دشمن پراكنده شد ولى نافرمانى جمعى از مجاهدان سبب شد كه ورق برگردد و شكست سختى به لشكر اسلام وارد گردد، قرآن مىفرمايد:خدا وعده پيروزى داده است و اين وعده تا زمانى كه دست از استقامت و پيروى پيامبر بر نداشته بوديد ادامه داشت.
شكست از آن زمان شروع شد كه سستى و نافرمانى و نزاع در بين شما در گرفت. وقتى ملتى به نزاع و اختلاف دامن زد و از اتحاد و هماهنگى كه عامل بقاء ملتهاست دست برداشت به طور طبيعى دچار سقوط و انحطاط خواهد شد. عوامل اختلاف
اختلاف عواملى دارد كه بايد آن عوامل شناسايى شود و از طريق برخورد با عامل از اصل اختلاف جلوگيرى كرد و عمده عوامل اختلاف عدم تعقل و جهل و دنياطلبى است. اگر جامعهاى از خردورزى بهرهاى نداشته و گرفتار جهل و نادانى و در نتيجه دنياطلبى گردد گرفتار اختلاف خواهد شد.
قرآن كريم در سوره حشر فرمود: «تحسبهم جميعاً و قلوبهم شتّى ذلك بانّهم قوم لا يعقلون؛(14)به ظاهرشان مىنگرى آنها را متحد مىبينى در حالى كه دلهاى آنها پراكنده است اين به خاطر آن است كه قومى بى عقلند.»
از اين آيه دريافت مىشود كه تفرقه و نفاق درونى ناشى از جهل و بى خبرى و نادانى و بى خردى است و علت اساسى همه آن است كه چون از ايمان به خدا بى بهرهاند از اين رو هر كدام به منافع خويش فكر مىكنند و حفظ منافع مادى موجب تضاد و كشمكش خواهد بود در حالى كه اگر از عقل و خردورزى بهره گيرند اصولى چون ايمان و توحيد و ارزش الهى را معيار قرار مىدهند تا در پرتو آن هماهنگى و انسجام خود را حفظ كنند.
راه كارهاى زدودن اختلاف
قرآن كريم براى برقرارى يگانگى و حفظ آن از بين بردن اختلاف امورى را ذكر مىكند كه برخى براى جلوگيرى از تفرقه و بخشى به درمان آن ناظر است.
توجه به نقاط مشترك و تأكيد بر آن را از جمله آنها مىداند مثل اصل دين و ايمان مشترك، سرزمين مشترك و مانند آن.
چنگ زدن به ريسمان الهى زمينه تفرقه و اختلاف را از بين مىبرد. مراجعه به سنت پيامبر نيز محورى براى حل اختلاف و ايجاد وحدت و همبستگى ايجاد مىكند، «فان تنازعتم فى شىء فردّوه الى الله و الرسول؛(15)اگر در چيزى نزاع و اختلاف كرديد به خدا و رسول مراجعه كنيد.»مراجعه به رسول در آيه مراجعه به سنت معنى شده است.(16) نتيجهگيرى
آن چه در اين مقاله مطرح شده اين است كه پيشرفت و انحطاط جامعه به انسان و خواست مربوط است از اين رو آدمى بايد با شناخت عوامل اختلاف را از خود دور سازد. يكى از مهمترين عامل پيشرفت اتحاد و هماهنگى افراد جامعه و عامل انحطاط جامعه تفرقه و اختلاف است كه بايد تلاش كرد تا اتحاد را برقرار و حفظ و از تفرقه و اختلاف پرهيز كرد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره رعد، آيه 11. 2. سوره انفال، آيه 52 و53. 3. سوره اعراف، آيه 96. 4. الميزان، ج 11، ص 310. 5. سوره آل عمران، آيه 103. 6. سوره انفال، آيه 63. 7. سوره بقره، آيه 284. 8. سوره حجرات، آيه 10. 9. سوره بقره، آيه 213. 10. سوره مائده، آيه 56. 11. سوره مجادله،آيه 22. 12. سوره انفال، آيه 46. 13. سوره آل عمران، آيه 152. 14. سوره حشر، آيه 14. 15. سوره نساء، آيه 59. 16. نهج البلاغه، خطبه 125.
عوامل رستگارى در قرآن
مقدمه
اسلام به عنوان كاملترين و جامعترين دين الهى خوشبختى و رستگارى انسانها را در قرآن بيان كرده است و در آيات متعددى به اين موضوع پرداخته است. در قرآن حدود 40 مرتبه(1) از فلاح (رستگارى) سخن گفته شده و در ضمن آيات مربوطه از صفات و علائم رستگاران و سعادتمندان واقعى و اخروى سخن رانده است كه البته رستگارى از هر دو بعدش هم دنيوى و هم اخروى مدنظر بوده و از آنجا كه حيات اخروى جاودانى و ابدى است از اهميت بيشترى برخوردار مىباشد.
فلاح (رستگارى) از ماده «فلح و فلاح» در اصل به معنى شكافتن و بريدن است و به هر نوع پيروزى و رسيدن به مقصد و خوشبختى اطلاق شده است. در حقيقت افراد پيروز و رستگار و خوشبخت، موانع را از سر راه خود برمىدارند و راه را براى رسيدن به مقاصد هموار مىسازند و پيش مىروند. فلاح و رستگارى به معنى وسيع آن هم پيروزىهاى مادى را شامل مىشود و هم معنوى را. پىروزى و رستگارى دنيوى در آن است كه انسان آزاد و سربلند، عزيز و بىنياز زندگى كند كه اين امور جز در سايه ايمان امكانپذير نيست و رستگارى آخرت در اين است كه در جوار رحمت پروردگار در ميان نعمتهاى جاويدان، در كنار دوستان شايسته و پاك و در كمال عزت و سربلندى به سر برد.(2) عوامل رستگارى در قرآن
اما عواملى كه انسان را به رستگارى مىرساند و سعادتمند ابدى مىكند عبارتند از: 1 – ايمان:
خداوند در سوره مؤمنون مىفرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ»(3) يعنى مؤمنان رستگار شدند. مؤمنان يعنى تصديق كنندگان به خدا و يگانگى او و پيغمبران او و آنچه نبى خاتم(ص) آورده است. رستگارى حقيقى بسته به ايمان حقيقى و مقيد به تمام شرايط است كه در آيات بعد به صورت واضح و روشن ذكر مىفرمايد.(4)
انتخاب فعل ماضى «افلح» در مورد رستگارى مؤمنان، براى تأكيد هر چه بيشتر است؛ يعنى رستگارى آنها آنقدر مسلم است كه گويى قبلاً تحقق يافته و ذكر كلمه «قد» قبل از آن نيز تأكيد ديگرى براى موضوع است. تعبيراتى همچون خاشعون، معرضون، راعون و يحافظون همه دليل بر آن است كه برنامههاى مؤمنان راستين در اين اوصاف برجسته، موقّتى و محدود نيست؛ بلكه مستمر و دائمى است.(5)
ايمان به معناى اذعان و تصديق به چيزى و التزام به لوازم آن است مثلاً ايمان به خدا در قرآن به معناى تصديق به يگانگى او و پيغمبرانش و تصديق به روز جزا و بازگشت به سوى او و تصديق به هر حكمى است كه فرستادگان او آوردهاند.(6)
البته لازمه ايمان عمل صالح است و ايمان تصديق توأم با تسليم و اطمينانخاطر است.(7)
ايمان به خدا و پيامبر9(8) و ايمان به كتابهاى پيشين(9) و روز رستاخيز و آخرت(10) مايه سعادت اخروى مىباشند. «در قرآن هر جا كه صفات مؤمنان را مىشمارد به دنبال ايمان، عمل صالح را ذكر مىفرمايد يعنى ايندو و با هم موجب خوشبختى انسان است.»(11) «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طَيِّبَةً؛(12) هر كس كار شايستهاى كند خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مىكنيم» و نيز «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَتِ طُوبَى لَهُمْ وَ حُسْنُ مََابٍ؛(13) آنها كه ايمان آورند و كارهاى شايسته انجام دادند، پاكيزهترين (زندگى) نصيبشان است و بهترين سرانجامها.»
خداوند در سوره نور مىفرمايد: «إِنَّمَا كَانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنِينَ إِذَا دُعُواْ إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَن يَقُولُواْ سَمِعْنَا وَ أَطَعْنَا وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛(14) سخن مؤمنان، هنگامى كه به سوى خدا و رسولش دعوت شوند تا ميان آنان داورى كند تنها اين است كه مىگويند: «شنيديم و اطاعت كرديم». و اينها همان رستگاران واقعى هستند و همچنين در آيه بعد اطاعت كنندگان از خدا و رسول را سعادتمندان واقعى مىشمرد. از اينجا فهميده مىشود كه مقتضاى اعتقاد قلبى بر پيروى آنچه خدا و رسولش حكم مىكنند همين است كه دعوت خدا و رسول را لبيك گويند نه اينكه آن را رد كنند.(15) 2 – نماز:
از عوامل بسيار مهم رسيدن به سعادت اخروى نماز مىباشد خدا مىفرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِى صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ؛(16) مؤمنان رستگار شدند، كسانى كه در نمازشان خشوع دارند.» خشوع به معناى تواضع و ادب جسمى و روحى است كه در برابر شخص بزرگ يا حقيقت مهمى در انسان پيدا مىشود و آثارش در بدن ظاهر مىگردد در واقع كسانى كه به هنگام نماز آن چنان حالت توجه به پروردگار مىيابند كه از غير او جدا مىگردند و چنان غرق حالت تفكر و حضور و راز و نياز با پروردگارشان مىشوند كه بر تمام ذرات وجودشان اثر مىگذارد. اين نماز موجب خودسازى و تربيت انسان است و وسيلهاى براى تهذيب روح و جان است.(17)
همچنين در سوره حج آمده «يَأَايّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ ارْكَعُواْ وَ اسْجُدُواْ وَ اعْبُدُواْ رَبَّكُمْ وَ افْعَلُواْ الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(18) اى كسانى كه ايمان آوردهايد ركوع كنيد و سجود به جا آوريد و پروردگارتان را عبادت كنيد و كار نيك انجام دهيد، شايد رستگار شويد. در اين آيه ركوع و سجود توصيه شده كه دو ركن مهم نمازند و در پايان وعده رستگارى داده شده است.
همچنين در آيات ديگر محافظت و مراقبت در نماز توصيه شده است و موجب رستگارى انسان شمرده مىشود. در سوره مؤمنون هفت صفت(19) براى مؤمنان سعادتمند ذكر شده كه ابتدا و انتهاى اين صفات در مورد نماز است. اين امر بيانگر اهميت نماز است و علاوه بر خشوع، مراقبت و حضور قلب در نماز، نشانه رستگارى معرفى شده است.
در برخى آيات قرآن، ذكر خداوند و مداومت بر آن زمينه دستيابى به فلاح و رستگارى معرفى شده است. «يَأَايّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُواْ وَاذْكُرُواْ اللَّهَ كَثِيرًا لَّعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(20) اى كسانى كه ايمان آوردهايد هنگام كه (در ميدان نبرد) با گروهى روبرو مىشويد ثابت قدم باشيد و خدا را فراوان ياد كنيد باشد كه رستگار شويد. در سوره جمعه آورده «…وَ اذْكُرُواْ اللَّهَ كَثِيرًا لَّعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(21) آياتى نظير آيههاى مذكور دلالت بر اهميت ذكر خدا و دعا و مناجات با او براى سعادتمند شدن در زندگى دارد. 3 – عمل خير:
انجام عمل خير و نيكىهاى فراوان از عوامل ديگر سعادت ابدى انسان مىباشد. «وَالْوَزْنُ يَوْمئذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَ زِينُهُ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛(22) وزن كردن اعمال و سنجش ارزش آنها در آن روز، حق است. كسانى كه ميزانهاى (عملِ) آنها سنگين است، همان رستگارانند.» در سوره حج مىفرمايد: «…وَ افْعَلُواْ الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛(23) كار نيك انجام دهيد شايد رستگار شويد. از اين آيه بدست مىآيد هر چه اعمال خير و نيك انجام دهيم در مسير رسيدن به سعادت قدم بر مىداريم. 4 – تزكيه نفس:
عامل ديگرى كه انسان را به زندگى سعادتمند رهنمون مىشود تزكيه نفس است. «قد افلح من زكها؛(24) به يقين رستگار شد كسى كه به تزكيه نفس پرداخت.» خداوند در سوره شمس پس از اينكه هفت بار به آفريدههاى بزرگ و مهم (مثل خورشيد، ماه و…) قسم ياد نموده مىفرمايد (قد افلح من زكها) به يقين سعادتمند شد كسى كه نفس خود را از آلودگيها (گناهان) زدود و پاك كرد و اين نشانگر اهميت پيراستن جسم و جان از ناپاكىها است كه در نتيجه آن رستگارى و خوشبختى نصيب آدمى مىشود.
آنگاه كه انسان نفس خود را پاكيزه كرد و آن را از صفات حيوانى مبرّا نمود آنچه خير و مايه رستگارى اوست از جانب خدا به وى الهام مىگردد.(25)
تا نفس مبرّا ز مناهى نشود
دل آينه نور الهى نشود
خداوند در سوره اعلى مىفرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّى»(26) يعنى يقيناً، كسى كه پاكى جُست، رستگار شد. آرى هر كس در مقام مجاهده با نفس برآمد سعادتمند گشت و قابليت سكونت در جوار رحمت الهى را كه همانا كمال خوشبختى است پيدا كرد. 5 – تقوا:
خداوند در آيات متعددى بعد از بيان صفت تقوا به رستگارى و سعادتمندى بشارت داده است. در سوره مائده آمده: «قُل لَّا يَسْتَوِى الْخَبِيثُ…فَاتَّقُواْ اللَّه اولى الالباب لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛(27) بگو هيچگاه ناپاك و پاك مساوى نيستند… از مخالفت خدا بپرهيزيد اى خردمندان، شايد رستگار شويد.»
زمانى كه انسان از هوا و هوس پيروى نكند و نفس خود را از آلودگى به معاصى حفظ كند در زندگى ابدىاش سعادت خواهد بود. همچنين از طرح تقوا به عنوان عامل مهم رستگارى در چندين آيه در قرآن به اهميت اين ويژگى در زندگى انسان پى مىبريم.
يكى از موارد با اهميت سعادت و خيرورزى انسان، داشتن تقواست كه از مصاديق آن كه در قرآن ذكر شده نگهداشتن نفس از حرص و بخل(28)، رويگردانى از لغو(29)، دورى از شراب و قمار و بتپرستى و شرك(30) و رباخوارى(31) و نيز حفظ عفت و پاكدامنى مىباشد.(32) 6 – زكات:
يكى ديگر از عوامل مهم پيروزى و ظفرمندى در دنيا و آخرت مسأله زكات است. كه شامل زكات شرعى، انفاق مال و صدقه و زكات فطره مىباشد.(33)دادن زكات چه زكات مال و چه زكات فطره موجب خوشبختى اداء كننده آن مىباشد خداوند در سوره اعلى فرموده: «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّى * وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى؛(34) به يقين كسى كه پاكى جُست رستگار شد و آن كه نام پروردگارش را ياد كرد سپس نماز خواند.»
در سوره مؤمنون هم زكات دادن از عوامل رستگارى به شمار آمده است. «وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَوةِ فَعِلُونَ»(35) در اينجا اداء زكات و مداومت بر آن كه جنبه اجتماعى و مالى دارد از صفات مؤمنان و رستگاران بيان شده است.
مطابق آيات قرآن انسان براى رسيدن به نهايت كاميابى غير از توجه ويژه به نماز و اعمال عبادى به مسائل اجتماعى كه از مهمترين مصاديق آن مسأله زكات است توجه نمايد چرا كه نماز زحمت جسمى براى فرد بدنبال دارد. و زكات دادن گذشتن از مال دنيا براى رضاى خداوند متعال است و اثر آن جلا دادن و صفا دادن به قلب و موجب نورانيت روح انسانى مىباشد. مصداق ديگر براى اين موضوع انفاق در راه خداست. در سوره روم آمده: «فََاتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ ذَ لِكَ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(36) پس حق نزديكان و مسكينان و در راه ماندگان را ادا كن اين براى آنها كه رضاى خدا را مىطلبند بهتر است و چنين كسانى رستگارانند.
ذى القربى به معناى صاحب قرابت از ارحام است و مقصود خويشاوندان مىباشد و مسكين كسى را گويند كه از فقير بدحالتر باشد و ابن سبيل مسافرى را گويند كه در راه مانده و حاجتمند است.(37) پس حقوق اين گروهها را بايد ادا كرد تا به فلاح و كاميابى دست يافت. 7 – جهاد:
در چندين آيه بعد از بيان جهاد در راه خدا يا با جان و يا با مال وعده رستگارى داده شده است. «…وَجَاهدُواْ فِى سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(38) يعنى و جهاد كنيد در راه خدا شايد كه رستگار شويد. در سوره توبه مىفرمايد: «لَكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ مَعَهُ جَاهَدُواْ بِأَمْوَ لِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَأُوْلَئكَ لَهُمُ الْخَيْرَ تُ وَأُوْلَئكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(39) ولى پيامبر و كسانى كه با او ايمان آوردند با اموال و جانهايشان جهاد كردند؛ و همه نيكىها براى آنهاست؛ و آنها همان رستگارانند.
همچنين پايدارى در مقابله با دشمن و مراقبت از كار دشمن نيز از عواملى است كه نتيجه آن رسيدن به سعادت مىباشد در سوره انفال مىفرمايد «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ … فَاثْبُتُواْ و …لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(40) ثابت قدم باشيد و پايدارى كنيد باشد كه رستگار شويد. در موقعيتى كه با كافران در حال جنگ هستيد پايدارى كنيد و فرار نكنيد تا در دنيا پيروز شويد و در آخرت هم سعادتمند. در سوره آل عمران مىفرمايد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ…وَرَابِطُواْ …لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(41) مراقب كار دشمن باشيد و هشيار باشيد تا از دشمن آسيب نبينيد. باز هم نتيجه اين كار را فلاحت و سعادتمندى مىداند. دشمنشناسى مسأله مهمى است كه انسان در همه دوران بايد مورد توجه قرار دهد و با توجه به شناختى كه از دشمن پيدا كرده است به تدبير امور بپردازد و راههاى مقابله با او را كشف كند و نقاط ضعف و قوت او را بشناسد تا هرگز مغلوب دشمن نشود.
در سوره مجادله آيه 22 مىفرمايد: «لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْأَخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ… أُوْلَئكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» هيچ قومى نخواهى يافت كه ايمان به خدا و روز جزا داشته باشد و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش دشمنى مىكنند دوستى كند، هرچند دشمن خدا و رسول، پدران و يا فرزندان و يا برادرانشان و يا قوم و قبيلهشان باشد؛ براى اينكه خداوند در دلهايشان ايمان را نوشته و… ايشان حزب خدايند آگاه باشيد كه حزب خداوند رستگارانند. به نظر مىرسد كه اين آيه دلالت بر اهميت عقيده و باور مىكند كه به گونهاى كه وقتى انسان به خدا ايمان آورد ديگر دشمنان خدا را به دوستى برنمىگزيند يعنى همان دشمنى با دشمنان خدا و رسول و همان تبرّى كه جزو فروع دين ماست مىباشد. چگونه ممكن است جمع شود بين دوستى با كسى و دوستى با دشمن او.(42) 8 – وفاى به عهد:
در سوره مؤمنون از جمله هفت صفتى كه براى مؤمنان رستگار شمرده است وفاى به عهد و پيمان است. «وَ الَّذِينَ هُمْ لاماناتهم وَ عَهْدِهِمْ رَ عُونَ؛(43) آنها كه رعايت امانت و عهد مىكنند». افراد يك جامعه اگر پايبند به عهد و پيمان باشند و امانتدارى از ويژگىهاى آنها محسوب شود خيلى از مشكلات امروز حل مىگردد از جمله يكى از آن امانات همين مسئوليتهايى است كه به افراد واگذار مىشود اگر همگان به اين نكته توجه داشته باشند كه مسئوليتى كه به آنها سپرده شده است امانتى بيش نيست و عهدى است كه بين خود و اداره يا شركت و يا نظام خود منعقد كرده است حساستر و دقيقتر خواهد شد تا آن مسئوليت را هم در حضور جامعه و مردم و هم در محضر خداوند بارىتعالى بهتر و مفيدتر به انجام برساند و لغزش به خود راه نداده با ايمانى راسخ به اداى مسئوليت و تكليف خويش در قبال جامعه و مردم بپردازد. البته در تفاسير منظور از امانات به فرزندان يا زنان(44) يا امامت ائمه:(45) و يا مطلق ولايت و حكومت تعبير شده است.
خلاصه اينكه از نظر قرآن يك پله از پلههاى رسيدن به سعادتمندى، همان وفاى به عهد و امانت است. 9 – استفاده از «وسيله» براى تقرب به خدا:
خداوند در سوره مائده مىفرمايد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَابْتَغُواْ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُواْ فِى سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(46) اى كسانى كه ايمان آوردهايد از مخالفت خدا بپرهيزيد و وسيلهاى براى تقرب به او بجوئيد؛ و در راه خدا جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد. حقيقت وسيله به درگاه خدا، مراعات راه خداست به اينكه اولاً به احكام او علم پيدا كنى و در ثانى به بندگى او بپردازى و ثالثاً در جستجوى مكارم و عمل به مستحبات شريعت باشى.(47)
وسيله نوعى توسل است در مورد خداوند كه منزه از مكان و جسم است توسل معنوى و پيدا كردن رابطهاى است كه بين بنده و پروردگارش اتصال برقرار كند و از آنجا كه بين بنده و پروردگارش هيچ رابطهاى به جز عبوديت نيست قهراً وسيله عبارتست از اينكه انسان به حقيقت عبوديت را دست يابد و به درگاه خداى تعالى وجهه مسكنت و فقر به خود گيرد. و همچنين گفتهاند وسيله به معناى رساندن خود به چيزى با ميل و رغبت است. و برخى گفتهاند مقصود توسل به ائمه(ع) كه در نزد خدا صاحب آبرويند و دست به دامن شدن ائمه(ع) براى تقرب به خداوند بارىتعالى مىباشد.(48) 10 – امر به معروف و نهى از منكر:
خداوند در سوره آل عمران مىفرمايد: «وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُوْلَكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(49)
يعنى بايد از ميان شما، جمعى دعوت به نيكى و امر به معروف و نهى از منكر كنند و آنها همان رستگارانند. از اين آيه مستفاد مىشود كه امر به معروف و نهى از منكر به طور مستقل به سعادت انسان منتهى مىشود. البته اين كار شرايطى دارد كه با وجود آن شرايط بر فرد واجب مىشود كه امر به معروف كند و نهى از منكر(50) نمايد. امت در اصل از ماده «امّ» به معنى هر چيزى است كه اشياء ديگرى به آن ضميمه گردد و به همين جهت «امت» به جماعتى كه جنبه وحدتى در ميان آنها باشد گفته مىشود خواه وحدت از نظر زمان باشد يا مكان و يا هدف و مرام؛ چون به دنبال آيات پيش كه به اخوّت و اتحاد توجه دارد به مسأله امر به معروف و نهى از منكر اشاره كرده اين در حقيقت به منزله يك پوشش اجتماعى براى محافظت از جمعيت است؛ زيرا اگر مسئله امر به معروف و نهى از منكر در ميان نباشد عوامل مختلفى كه دشمنِ بقاىِ «وحدت اجتماعى» هستند، همچون موريانه از درون، ريشههاى اجتماع را مىخورند و آن را از هم متلاشى مىسازند. بنابراين حفظ وحدت اجتماعى بدون نظارت عمومى ممكن نيست.(51)
احاديث معتبر زيادى بر اهميت اين امر به معروف و نهى از منكر در جامعه اسلامى دلالت دارد از جمله روايتى از امام باقر(ع) كه فرمودند: «امر به معروف و نهى از منكر راه انبياء و طريق صلحاء است. فريضه بزرگى است كه به آن است قيام تمام فرائض، راهها به آن ايمن مىشود و كسبها به آن حلال مىگردد و مظالم به سبب آن رد مىشود و زمين به آن آباد مىگردد و به آن انصاف از دشمنان ظهور مىيابد و استقامت امور به آن حاصل آيد.»(52)
همچنين على(ع) مىفرمايد: تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر چون آب دهان است در برابر درياى پهناور. اين دو وظيفه بزرگ در حقيقت ضامن اجراى بقيه وظايف فردى و اجتماعى است و در حكم روح و جان آنها مىباشد و با تعطيل آنها تمام احكام و اصول اخلاقى، ارزش خود را از دست خواهد داد.(53) 11 – صبر و سفارش به آن:
در سوره آل عمران مىخوانيم: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(54) اى كسانى كه ايمان آوردهايد (در برابر مشكلات و هوسها) استقامت كنيد؛ و در برابر دشمنان (نيز) پايدار باشيد و از مرزهاى خود، مراقبت كنيد و از خدا بترسيد، باشد كه رستگار شويد. چنانچه مشاهده مىشود در اين آيه فرموده كه اى اهل ايمان در كار دين صبر كنيد و يكديگر را به صبر و مقاومت سفارش كنيد و مهيا و مراقب كار دشمن بوده و خدا ترس باشيد شايد كه رستگار شويد. همه دستورات در آيه مذكور به طور مطلق آمده و معناى عام را در بر دارد.(55) 12 – توبه:
خداوند در سوره نور مىفرمايد: «…وَ تُوبُواْ إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(56) يعنى دستور به توبه و بازگشت به سوى خداوند داده و مىفرمايد به سوى خدا بازگرديد اى مؤمنان باشد كه سعادتمند شويد. خداوند در اين آيه بعد از تذكرات و دستوراتى كه در مورد حفظ عفت و آبرو به مردان و زنان مؤمن مىدهد مىفرمايد در هر جايى كه مخالفت اين احكام را نموديد توبه كنيد و از مخالفت اوامر الهى به موافقت باز آييد كه اميد رستگارى براى شما هست.
و نيز در سوره قصص مىفرمايد: «فَأَمَّا مَن تَابَ وَ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا فَعَسَى أَن يَكُونَ مِنَ الْمُفْلِحِينَ»(57) يعنى اما كسى كه توبه كند، و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد اميد است از رستگاران باشد.پس توبه و انابه از گناهان گذشته و قرار گرفتن در زير چتر حمايت الهى و اطاعت از اوامر خداوند متعال گام مهمى در رسيدن به هدف متعالى انسانى يعنى سعادت دنيوى و اخروى مىباشد؛ زيرا در آيات مختلفى از توّاب بودن و توبهپذير بودن خداوند سخن به ميان آمده است.
خلاصه اينكه از نظر قرآن عواملى كه در اين مقاله مورد بررسى قرار گرفت پلّههاى اصلى ارتقاء به جايگاه ظفرمندى و سعادت و قرار گرفتن در جوار رحمت الهى كه كمال پيروزى و رستگارى است مىباشد.
به عبارت ديگر با تأمل و تدبر در آيات مطرح شد و در مطالب پيشين مىتوان گفت كه اعتقاد قلبى به اصول دين و التزام عملى به فروع دين در نهايت، ختم به رستگارى و فلاحت انسان مىگردد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. محمد فؤاد عبد الباقى، المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم، قم، نويد اسلام، 1383.2. مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 14، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1353 – 1366 ش، 27 جلد، 13686 ص)، ص 193.3. سوره مؤمنون، آيه 1.4. شاهزاده عليرضا ميرزا خسروانى، تفسير خسروى، ج 6، تهران، چاپ الاسلاميه، 1390 – 1397 ق، (8 جلد، 3994 ص) ص 108. 5. تفسير نمونه، ج 14، ص 203.6. سيدمحمد حسين طباطبايى، ترجمه تفسير الميزان، ج 15، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1363 ش، ص 4؛ تفسير مخزن العرفان، ج 9، ص 5. 7. سيدعلى اكبر قرشى، احسن الحديث، ج 7، تهران، واحد تحقيقات اسلامى، چاپ اول، 1366 ش، ص 96.8. سوره مؤمنون،آيه1. 9. سوره بقره ، آيه4.10. سوره بقره، آيه 4 و سوره لقمان، آيات 5 و 4.11. ترجمه تفسير الميزان، پيشين، ص 5.12. سوره نحل، آيه 97.13. سوره رعد، آيه 29.14. سوره مؤمنون، آيه 51.15. ترجمه تفسير الميزان، پيشين، ج 15، ص 200.16. سوره مومنون، آيه 1و2.17. تفسير نمونه، پيشين، ج 14، ص 193-204.18. سوره حج، آيه 77.19. سوره مومنون، آيات 1 تا9.20. سوره انفال، آيه 45.21. سوره جمعه، آيه 10.22. سوره اعراف، آيه 8.23. سوره حج، آيه 77.24. سوره شمس، آيه 14.25. مخزن العرفان، پيشين، ج 4، ص 150.26. سوره اعلى، آيه 14.27. سوره مائده، آيه 100.28. سوره حشر، آيه 9.29. سوره مومنون، آيه 3.30. سوره مائده، آيه 90.31. سوره آل عمران،آيه 135.32. سوره مومنون، آيه 5.33. ترجمه تفسير الميزان، پيشين، ج 15، ص 3، تفسير نمونه، پيشين، ج 14، ص 196 و ج 20، ص 438.34. سوره اعلى، آيات 14و 15.35. سوره مومنون، آيه 4.36. سوره روم، آيه 38.37. ترجمه تفسير الميزان، پيشين، ج 16، ص 276.38. سوره مائده، آيه 35.39. سوره توبه، آيه 88 (آيه 35 مائده و 200 آل عمران هم مربوطاند). 40. سوره انفال، آيه 45.41. سوره آل عمران، آيه 200.42. تفسير مخزن العرفان، ج 5، ص 202.43. سوره مومنون، آيه 8.44. محمد جواد نجفى، تفسير آسان، ج 13، ص 274، تهران، كتابفروشى اسلاميه، چاپ اول، 1362 – 1364.45. تفسير نمونه،پيشين، ج 14، ص 200.46. سوره مائده، آيه 35.47. ترجمه تفسير الميزان، پيشين، ج 5، ص 532.48. همان مدرك. 49. سوره آل عمران، آيه 104.50. تفسير عاملى، پيشين، ج 2، ص 154.51. تفسير نمونه، پيشين، ج 3، ص 42.52. همان. 53. تفسير نمونه، ج 3، ص 42.54. سوره آل عمران، آيه 200.55. تفسير احسن الحديث، پيشين، ج 2، ص 185.56. سوره نور، آيه 31.57. سوره قصص، آيه 67.
نقش قرآن در تربيت انسان
«يا ايها الناس قد جائتكم موعظه من ربكم و شفاء لما فى الصدور و هدى و رحمه للمومنين»(1) نقش قرآن در تربيت
نقش قرآن چون در اين عالم نشست
نقش هاى كاهن و ناپاك شكست
فاش گويم: آنچه در دل مضمر است
اين كتابى نيست، چيز ديگر است
چون به جان در رفت، جان ديگر شود
جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود(2)
قرآن كريم كلام بى نظير خداوند است، و در بين اين همه موجودات مخاطب او انسان است، انسانى كه داراى روحى الهى است، داراى قلبى براى فهميدن و دلى براى ادراك كردن، در اعتبار و ارزش قرآن، همين بس كه سخن بى مانند خداست ودر اعتبار و ارزش انسان همين بس كه هم سخن و مخاطب خداوند براى وحى انسان است.
قرآن به عنوان يك كتاب آسمانى و كاملا غير بشرى و نازل شده من عندالله و از جهان غيب بر هر كس كه قرائت شود يا هر كس كه قرائت كند به شدت تحت تأثير كلمات معنوى آن قرار مىگيرد، هيچ گاه از خواندن آن خستگى و ملالت حاصل نمى آيد بلكه هر لحظه آدمى را كه صاحب دلى پذيرا و قلبى صاف باشد، به سوى خود مى كشاند و در واقع صاحب جاذبه اى قوى و نيرومند است اين است كه هر كس به سمت آن مى رود، به گونه اى از آن تاثير گرفته و لاجرم نمى تواند اين تاثير را پنهان كند.
در طول تاريخ به حوادث شگفت انگيز و مستندى برخورد مى كنيم كه از يك سو بيانگر نفوذ عظيم قرآن در قلوب شنوندگان حتى بيگانگان از اسلام و از سوى ديگر دليل روشن بر عجز مخالفان از مقابله به مثل مى باشد، بررسى اين حوادث تاريخى مسايل زيادى را به انسان مى آموزد كه به نمونه هايى از آن در اين نوشتار اشاره شده است.(3) سيره و روش برخى از دانشمندان اسلامى:
مرحوم فيض كاشانى:
مرحوم فيض كاشانى در كتاب ارزشمند المحجة البيضاء از قول يكى از حكيمان چنين مى گويد:
يكى از حكيمان مى گويد كه ابتدا قرآن را مى خواندم و لذتى نمى بردم، چندى بعد كه آن را مى خواندم چنان بود كه گويى آن را از رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى شنوم كه بر اصحابش مى خواند بالاتر رفتم و آن را از جبرئيل شنيدم كه بر پيامبر مى خواند.
از آن هم بالاتر رفتم و اينك آن را از خود خداوند مى شنوم و لذتى مى برم و تنعمى دارم كه نمى توانم از آن بگذرم.(4)
مرحوم اقبال لاهورى:
مرحوم اقبال لاهورى در اواخر زندگى اش، دچار ضعف و بيمارى چشم شده بود و از معالجه نيز محروم مانده بود. تنها مونسش قرآن بود او با همان اندك بينايى به قرآن مى نگريست و با لذتى سرشار از ايمان آيات را قرائت مىكرد. و مى گفت: پدرم به من توصيه كرده است كه فرزندم هر گاه قرآن مى خوانى، چنان بخوان كه گويى خداوند آن را به تو نازل كرده است.(5)
چون كه قرآن حق بگريختى
با روان انبياء آميختى
هست قرآن حال هاى انبياء
ماهيان بحر پاك كبريا
ور بخوانى و نه اى قرآن پذير
انبياء و اولياء را ديده گير
ور پذيرايى چو برخوانى قصص
مرغ جانت تنگ آيد در قفس
مرغ كز اندر قفس زندانى است
مى نجويد رستن از نادانى است
روح هايى كز قفس ها رسته اند
انبياى رهبر شايستهاند(6)
سيره مرحوم حضرت امام خمينى ره:
نكته برجستهاى كه در سيره اخلاقى و تربيتى آن رهبر بزرگوار به صورت ممتاز و قابل تحسين وجود دارد اين است كه ايشان على رغم حضور در نقطه ثقل مبارزات سياسى و اجتماعى، هرگز از اذكار و نوافل و زيارت غافل نبودند و در انجام دادن آنها مقيد به نظم و ترتيب خاصى بودند.
اينك به نمونه هايى از آن اشاره مى كنيم: يكى از نزديكان مرحوم امام مى گويد: امام روزانه چندين نوبت قرآن مى خواندند، با همان صداى ملكوتى كه داشتند ايشان در هر فرصت و مناسبتى كه پيش مى آمد، قرآن مى خواندند، معمولا بعد از نماز صبح، قبل از نماز ظهر و عصرو مغرب و عشاء يا در هر فرصت ديگر مقيد به اين مستحب الهى بودند و ما بارها كه در ضمن روز خدمت ايشان مىرسيديم امام را مشغول خواندن قرآن مى يافتيم.
يكى از همراهان امام در نجف اشرف درباره ايشان اظهار مى كردند كه:
ايشان هر روز ده جزء قرآن در ماه رمضان مى خواندند، يعنى هر سه روز يك دوره قرآن مى خواندند. برخى از برادران خوشحال بودند كه دو دوره قرآن خوانده اند ولى بعد مى فهميدند كه امام ده يا يازده دوره قرآن را خوانده اند.(7) حكايتهايى درباره نقش تربيتى قرآن:
حكايتى از اصمعى:(8)
زمخشرى در تفسير كشّاف از اصمعى نقل مى كند كه از مسجد بصره بيرون آمدم ناگهان چشمم به يك عرب بيابانى افتاد كه بر مركبش سوار بود. وقتى با من روبرو شد گفت: از كدام قبيله اى؟! گفتم از بنى اصمع گفت از كجا مىآيى؟ گفتم:از آنجا كه سخن خداوند رحمان(قرآن) را مى خوانند گفت براى من هم بخوان!
من آياتى از سوره و الذّاريات را براى او تلاوت كردم تا به آيه «و فى السماء رزقكم و ما توعدون»(9) رسيدم گفت: كافى است! و برخاست و شترى كه با خود داشت قربانى كرد و گوشت آن را در ميان نيازمندان تقسيم نمود، شمشير و كمانش را نيز شكست و كنار انداخت و رفت اين داستان گذشت. تا اينكه من(اصمعى) با هارون الرشيد به زيارت خانه خدا مى رفتيم و مشغول طواف بوديم ناگهان ديديم كسى با صداى آهسته مرا فرا خواندنگاه كردم ديدم همان مرد عرب است، لاغر شده و رنگ از صورتش پريده است پيدا بود كه عشق آتشين بر او چيره گشته و او را بى قرار ساخته است وقتى مرا ديد سلام كرد و گفت بار ديگر همان سوره ذاريات را برايم بخوان! هنگامى كه به همان آيه رسيدم فريادى زد و گفت ما وعده خداى خود را به خوبى يافتيم، سپس گفت: آيا بعد از اين هم آيه اى هست من آيه بعد را خواندم. «ربّ السّماء والارض انّه الحق»(10)
بار ديگر فريادى زد و گفت «يا سبحان الله من ذاالّذى أغضب الجليل حتى الجئوه الى اليمين.»
يعنى راستى عجيب است، چه كسى خداوند جليل را به خشم آورده كه اين گونه سوگند ياد مى كند آيا سخن او را باور نكردند كه ناچار از قسم شده اين جمله را سه بار تكرار كرد و بر زمين افتاد و مرغ روحش به سوى آشيان ملكوت پرواز كشيد.
حكايت پيامبر(ص) با مرد عرب:(11)
در حديثى آمده مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد: گفت از آنچه خداوند به تو ياد داده به من بياموز، پيامبر صلى الله عليه و آله سوره زلزال را براى او خواند. تا به اين آيه شريفه رسيد «فمن يعمل مثقال ذره خيرا يره»
كسى كه ذره اى كار نيك يا بد را انجام دهد آن را مى بيند.
او گفت: همين آيه يا همين سوره مرا كفايت مى كند، پيامبر صلى الله عليه و آله درباره او فرمودند: او را به حال خودش واگذاريد “رجع فقيها” او فقيه شد و بازگشت. حكايتى از سيد قطب:(12)
در تفسير فى ظلال در ذيل آيه 38 سوره يونس «أم يقولون افتريه قل فأتوا بسورة مثله» ماجراى عجيبى از زندگى خود نقل مى كند او مى گويد:
من از حوادثى كه براى ديگران واقع شد. سخنى نمى گويم، تنها حادثهاى را بيان مى كنم كه براى خود من اتفاق افتاد و شش نفر ناظر آن بودند، ما شش نفر مسلمان بوديم كه با يك كشتى مصرى، روز جمعه به اين فكر افتاديم كه نماز جمعه را در قلب اقيانوس و بر روى كشتى برپا داريم، و علاوه بر اقامه فريضه مذهبى مايل بوديم يك حماسه اسلامى در مقابل يك مبلغ مسيحى كه در داخل كشتى نيز دست از برنامه هاى تبليغاتى خود بر نمى داشت بيافرينيم به خصوص اينكه او مايل بود حتى ما را به مسيحيت تبليغ كند!
ناخداى كشتى كه يك نفر انگليسى بود موافقت كرد نماز جمعه را در عرشه كشتى به جا آوريم و به كاركنان كشتى كه همه از مسلمانان آفريقا بودند نيز اجازه داده شد كه با ما نماز بخوانند و آنها از اين جريان بسيار خوشحال شدند، زيرا نخستين بار بود كه نماز جمعه در برابر آنان بر عرشه كشتى انجام گرفت من(سيد قطب) به خواندن خطبه نماز جمعه، و سپس امامت نماز پرداختم و جالب اينكه مسافران غير مسلمان، اطراف ما حلقه زده بودند. و با دقت انجام اين فريضه، مذهبى را مى نگريستند پس از پايان نماز، گروه زيادى از آنها نزد ما آمدند و اين موفقيت را تبريك گفتند. در ميان اين گروه خانمى بود كه بعداً فهميديم يك زن مسيحى اهل يوگسلاوى است كه از جهنم تيتو و كمونيسم فرار كرده است، او فوق العاده تحت تأثير نماز ما قرار گرفته بود، به حدى كه اشك از چشمانش سرا زير بود و نمى توانست خود را كنترل كند.
او به زبان انگليسى ساده و آميخته با تأثر شديد و خضوع و خشوع خاصى سخن مى گفت و از جمله سخنانش اين بود بگوييد ببينم كشيش شما با چه لغتى سخن مى گفت؟ سرانجام به او گفتم كه ما به لغت عربى صحبت مى كرديم، ولى او گفت: من هر چند يك كلمه از مطالب شما را نفهميدم اما به وضوح ديدم كه اين كلمات آهنگ عجيبى داشت و از اين مهم تر چيزى كه نظر مرا فوق العاده به خود جلب كرد اين بود كه در لابلاى خطبه امام شما جملههايى وجود داشت كه از بقيه ممتاز بود اين جمله ها داراى آهنگ فوق العاده مؤثر و عميقى بود آن چنانكه لرزه به اندام من مىانداخت.
گويا اينها مطالب ديگرى بود، فكر مى كنم هنگامى كه امام شما اين جمله ها را ادا مىكرد، مملو از روح القدس مى شد!
كمى فكر كردم و متوجه شدم اين جمله ها همان آيات قرآن بود كه من در لابلاى خطبه و ضمن نماز آنها را مى خواندم اين جريان ما را تكان داد و متوجه اين نكته ساخت كه آهنگ مخصوص قرآن آن چنان مؤثر است كه حتى بانويى را كه يك كلمه از معناى آن را نمى فهمد تحت تأثير شديد خود قرار مى دهد. حكايت فضيل بن عياض:(13)
«فضيل بن عياض» مردى متظاهر به فسق بود، بر سر راه كاروان هاى تجارى و مسافرتى قرار مى گرفت و بازور و تهديد اموال كاروانيان را به غارت مى برد، دزدى قهار و چيره دست بود و تمام مردم او را با همان صفاتش مى شناختند او كه از راه دزدى اموال فراوانى را بدست آورده بود و از وضع مالى مناسبى برخوردار بود، شبى براى دزدى به خانهاى به قصد دستبرد زدن وارد شد.
صاحب منزل در حال قرائت قرآن بود كه فضيل با طرح و نقشه قبلى روى ديوار منزل قرار گرفت. همين كه خواست وارد خانه شود، قرائت قرآن صاحب منزل توجهاش را جلب نمود.
صاحب خانه، اين آيه را تلاوت كرد كه:
«الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله»(14)
آيا وقت آن نرسيده است كه قلب هاى كسانى كه ايمان آورده اند با ياد خدا خاشع شود.
فضيل بن عياض با شنيدن اين آيه تمام وجودش شعله ور شد و از ديوار پايين آمد و مثل اينكه اين آيه بر او نازل شده باشد تحت تأثير قرار گرفت، سرانجام از عالم حيوانى به عالم انسانى درآمد و در جمع مهاجران حقيقى به سوى خدا قرار گرفت وى با يك تصميم جدى از تمام گناهان خود توبه كرد و دست از قمار و شراب و شهوت رانى كشيد و تا جايى كه صاحبان اموال بدست آمده از راه دزدى را مى شناخت راضى كرد و اموال را باز گرداند به طورى كه امروزه در عرفان او را در زمره زهاد بزرگ به حساب مى آورند. حكايتى از مرحوم محمد تقى جعفرى:(15)
مرحوم محمد تقى جعفرى در خصوص شرح حال استاد معرفتى خودشان مرحوم شيخ مرتضى طالقانى مى فرمايند: استاد ما به من فرمود كه من تا چهل سالگى در دهات طالقان چوپانى مىكردم روزى در حال چرانيدن گوسفندان، تلاوت آياتى از قرآن با صدايى بسيار زيبا به گوشم رسيد حالم دگرگون شد و گفتم: خدايا عمر من به آخررسيد. و اين نامه تو را (قرآن) نخوانده و چشم از دنيا خواهم بست؟!
از بيابان برگشتم و گوسفندان مردم را به خودشان برگرداندم و از اشخاص مطلع و آگاه پرسيدم كه من براى درس خواندن به كجا بروم؟ گفتند برو به حوزه علميه اصفهان…. اين مقاله توسط آقاى محمد سليمانى از نيشابور گردآورى و براى مجله ارسال شده است.
پايان بخش اين مقاله دعاى حضرت سجادعليه السلام و غزل قرآنيه مرحوم الهى
دعاى حضرت سجاد عليه السلام:(16)
«اللهم اجعل القرآن وسيلة لنا الى اشرف منازل الكرامة و سلماً نعرج فيه الى محل السلام»
پروردگارا براى ما قرآن را شريف ترين وسيله منزلهاى كرامت و نردبانى كه با آن به سوى محل سلامت عروج كنيم، قرار ده.
غزل قرآنيه از مرحوم مهدى الهى قمشه:(17)
چه خوش است يك شب بكشى هوا را
به خلوص خواهى زخدا، خدا را
مگر آشنايىز ره عنايت بخردبه خارى گل باغ ما را
فلكا شكستى دل عاشقان را
به چه روى بستى كمر جفا را
چو شكستى اين دل مشو ايمن از وى
كه بسوزد آهش قلم قضاء را
نه حريف مائى فلكا كه يارم
شكند به نازى صف ما سوى را
نه به راه كويش سفرى خرد را
نه به باغ حسنش گذرى صبا را
نه ز دام شوق تو رهد الهى
نه به درد عشقت اثرى دوا را پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. قرآن كريم، سوره مباركه يونس، آيه 57 و58. 2. كليات ديوان اقبال لاهورى، با مقدمه احمد سروش،ص317. 3. پيام قرآن، حضرت آيت الله مكارم شيرازى، ج18،ص17. 4. اوصاف پارسيان، عبدالكريم سروش، ص 181،به نقل از المجحه البيضاء، الباب الثالث، من كتاب آداب تلاوه القرآن. 5. همان منبع ص 182. 6. تفسير و نفد و تحليل مثنوى، مرحوم محمد تقى جعفرى، 679/1. 7. سيماى فرزانگان، رضا مختارى، ص 159. 8. پيام قرآن 9695/8 به نقل از تفسير كشاف 40/4. 9. قرآن كريم، سوره مباركه الذاريات، آيه 22. 10. قرآن كريم، سوره مباركه الذاريات، آيه 23. 11. انوار البهيه، مرحوم محدث قمى، ص 331 و تفسير روح البيان، 495/10. 12. پيام قرآن، 98/8 به نقل از تفسير فى ظلال القرآن سيد قطب، 422/4. 13. بركرانه عصمت، على اصغر ظهيرى، ص 52 و53 به نقل از گفتارهاى معنوى مرحوم مطهرى، ص 226. 14. قرآن كريم، سوره مباركه، حديد، آيه 16. 15. فيلسوف شرق، محمدرضا جوادى، ص59. 16. صحيفه سجاديه، دعاى 142، ختم قرآن 17. ديوان حكيم الهى قمشهاى، با انضمام و مقدمه، حسين الهى قمشهاى، ص40.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
اعتراف محافل غربى 5 سال پس از حادثه 11 سپتامبر: پروژه نافرجام بوش اسلام را در خاورميانه زنده كرد. (16/6/85)
حزب الله خواستار استعفاى دولت لبنان شد. حزب الله لبنان براى نخستين بار پس از پايان جنگ 33 روزه رژيم صهيونيستى بر ضد اين كشور، آشكارا و قاطعانه سرنگونى كابينه سينيوره را خواستار شد. (22/6/85)
سيد حسن نصرالله: جنگ ما در 2 جبهه بود؛ توپ و تانك اسرائيل و خنجر گروههاى داخلى. (23/6/85)
يك خاخام اسرائيلى خواستار كشتار مسلمانان فلسطينى شد. (25/6/85)
خشم جهان اسلام عليه پاپ ابراز شد. جهان اسلام خواستار عذرخواهى پاپ شد.
هشدار حزب الله به اروپا: كوركورانه از آمريكا پيروى نكنيد. (26/6/85)
حزب الله از تغيير احتمالى در مأموريت نيروهاى سازمان ملل ابراز نگرانى كردند.
سيد حسن نصرالله در جشن بزرگ مقاومت: تا تهديد هست سلاح را زمين نمىگذاريم. (28/6/85)
يك ميليون لبنانى در جشن بزرگ مقاومت شركت كردند. (1/7/85)
جشن پيروزى لبنان، خبر اول 450 رسانه جهان بود.
تروريستها در آغاز ماه مبارك رمضان 65 عراقى را به خاك و خون كشيدند. (2/7/85)
وزير خارجه سابق رژيم صهيونيستى: جنگ با حزب الله امنيت اسرائيل را آسيبپذير كرد. (3/7/85)
جنبلاط و سميرجعجع همسو با اسرائيل خواهان خلع سلاح حزب الله لبنان شدند. (4/7/85)
بيانيه مشترك حزب الله و جنبش امل: اسلحه را زمين نمىگذاريم.
وزراى خارجه 57 كشور اسلامى: پاپ سخنان خود را پس بگيرد. (5/7/85)
سازمان ملل: اسرائيل يك ميليون بمب خوشهاى در جنوب لبنان كارگذاشته است. (8/7/85)
اميل لحود: هر كس خلع سلاح حزب الله را بخواهد خائن است.
بانوى تازه مسلمان رئيس جامعه اسلامى آمريكاى شمالى شد.
«ايمن الظواهرى» مرد شماره دو القاعده در تازهترين تهديد خود اعلام كرد ؛ اسرائيل و كشورهاى عربى حاشيه خليج فارس هدف بعدى القاعده است. (9/7/85)
توطئه تضعيف شيعيان در جريان انتخابات پارلمانى بحرين افشا شد. (13/7/85)
رژيم صهيونيستى از تشكيل ارتش حماس در نوار غزه به هراس افتاده است. (15/7/85) اخبار داخلى
هيئت بلند پايه عراقى در تهران با رئيس جمهور رايزنى كردند.
چين: تحريم ايران نتيجه عكس مىدهد.
ايران اسلامى غرق در نور و جشن نيمه شعبان شده است.
رئيس جمهور: دوران زورگويى مستكبران به پايان رسيده است.
جنگنده صاعقه به ناوگان نيروى هوايى ارتش پيوست. همچنين براى نخستين بار در كشور، بمب دوهزار پوندى هدايت شونده با نام «قاصد» از سوى متخصصان وزارت دفاع و پشتيبانى نيروهاى مسلح طراحى و توليد شد و با توليد اين سلاح ايران به جمع بسيار محدود كشورهاى داراى تكنولوژى تسليحات و مهمات هوشمند و هدايت شونده پيوست. (16/6/85)
مذاكره سولانا و لاريجانى آمريكا را عصبانى كرد. (19/6/85)
آخرين خبرها از مذكرات وين: غرب براى مصالحه با ايران چراغ سبز نشان داد.
لاريجانى و سولانا در پايان دور دوم مذاكرات خود در وين اعلام كردند: ايران و اروپا بر سر ادامه مذاكرات اتمى توافق كردند. (20/6/85)
اعتراف صريح محافل اطلاعاتى و سياسى غرب: ايران هستهاى را نمىتوان متوقف كرد.
رايس اعتراف كرد صدام آغاز كننده جنگ با ايران بوده است. (21/6/85)
نورى مالكى در تهران: هيچ مانعى نمىتواند اجراى توافقات ايران و عراق را متوقف كند.
نشست غير متعهدها با دفاع از برنامه هستهاى ايران آغاز شد. (22/6/85)
رهبر انقلاب در ديدار مالكى ؛ خروج اشغالگران راه حل مشكلات عراق است. (23/6/85)
انتقاد بى سابقه بازرسان آژانس از دروغ پردازيهاى آمريكا درباره برنامه هستهاى ايران صورت گرفت. (25/6/85)
رهبر انقلاب در در ديدار نخبگان جوان: از ناكامى نترسيد، وارد ميدانهاى بزرگ علمى شويد.
جامعه مدرسين حوزه علميه قم خواستار عذر خواهى رسمى پاپ شد.
رئيس مجلس در بازديد از پالايشگاه نفت تهران: سهميه بندى بنزين بايد هرچه سريعتر انجام شود. (26/6/85)
شوراى اطلاعات امنيتى آمريكا و انگليس: اشتباه نكنيد، ايران با تحريم قوىتر مىشود.
طوفان و بارش كم سابقه در گيلان رخ داد.
118 كشور عضو جنبش عدم تعهد از فعاليتهاى هستهاى ايران حمايت قاطع كردند.
رهبر انقلاب: شهريار شاعرى حكيم و از ماندگاران شعر فارسى است. (27/6/85)
رهبر انقلاب با اشاره به نقش زورگويان جهانى در بحران آفرينى مذهبى: شيطان بزرگ پاپ را فريب داده است.
احمدى نژاد در گفتگو با تايم: آمريكا رفتار خود را عوض كند همه چيز حل مىشود.
ركورد جديد در خريد گندم ثبت شد. تا كنون 11 ميليون و 300 هزار تن گندم از كشاورزان خريدارى شده است. (28/6/85)
ايران 5 فروند هواپيماى مسافربرى از روسيه خريدارى كرد.
مخالفت متحدان بوش با تحريم: خبر گزارى فرانسه: آمريكا در مقابل ايران تنها مانده است.
احمدى نژاد خواستار اصلاح ساختار شوراى امنيت سازمان ملل شد. (29/6/85)
سخنان بى پرده احمدى نژاد از تريبون سازمان ملل: جهان بايد از شوراى امنيت حساب بكشد.
رئيس جمهور در مجمع عمومى سازمان ملل متحد: انحصار قدرتها و سازمان ملل بايد شكسته شود.
در حضور رهبر انقلاب و فرمانده كل قوا در دانشگاه علوم دريايى نوشهر، ناوچه موشك انداز جوشن رسماًبه نيروى دريايى ارتش پيوست. (30/6/85)
لاوروف: همه شرايط براى گفت و گو با ايران مهياست. (1/7/85)
با رويكرد متفاوت فرانسه، آلمان و روسيه، 1+5 به هم ريخت. ائتلاف جديد در نشست پاريس صورت گرفت. (2/7/85)
كروبى ائتلاف با اصلاح طلبان را نپذيرفت.
51 ميليارد تومان يارانه براى تثبيت قيمت بليت قطار تصويب شد.
فرمانده نيروى دريايى ارتش ورود نسل جديد زيردريايى توليد ايران به خليج فارس را خبر داد. (3/7/85)
با هدف تعيين زمان راه اندازى نيروگاه بوشهر رايزنى فشرده در مسكو در حال انجام است. آقازاده: 6 ماه كافى است.
آقازاده هشدار داد: روسيه نيروگاه اتمى بوشهر را تا 6 ماه ديگر تحويل دهد. (4/7/85)
انحلال وزارت رفاه يا رأى اعتماد به وزير پيشنهادى به سرنوشت وزارت رفاه بحث روز مجلس است. طرح دو فوريتى انحلال وزارت رفاه توسط تعدادى از نمايندگان در حالى به صحن مجلس آورده شد كه حداد عادل ديروز رسماً اعلام كرد سه شنبه آينده جلسه رأى اعتماد به عبدالرضا مصرى وزير جديد رفاه و تأمين اجتماعى به جاى پرويز فاطمى برگزار مىشود.
محفل انس قاريان قرآن با رهبر معظم انقلاب برگزار شد. (5/7/85)
مردم از طرح جديد جايگزينى خودروهاى فرسوده استقبال كردند.
با حضور رئيس جمهور رقابت 42 كشور در مسابقات بين المللى قرآن آغاز شد.
دو فوريت طرح انحلال وزارت رفاه رأى نياورد.
پيشرفتهترين توپ دريايى جهان در ايران ساخته شد.
رئيس جمهور: هيچ ابرقدرتى نمىتواند ايران را از فناورى هستهاى منع كند. (6/7/85)
چهارمين دور گفت وگوى على لاريجانى و سولانا در برلين برگزار شد. ايران: تعليق رانمى پذيريم، اروپا: به مذاكره ادامه مىدهيم.
رئيس جمهور: غرب مىخواهد براى يك روز هم كه شده غنى سازى را متوقف كنيم.
كشتى ايران نايب قهرمان جهان شد.
رئيس كمسيون اقتصادى مجلس: دليل گرانىهاى اخير ضعف دستگاههاى دولتى است. (8/7/85)
در آستانه ثبت نام نامزدهاى انتخاباتى مجلس خبرگان و شوراها، تكاپوى انتخاباتى گروهها و جريانهاى سياسى بالا گرفت.
فهمى هويدى نويسنده سرشناس مصرى: اسرائيل نگران نرمش واشنگتن در مقابل ايران است.
رئيس جمهور: دانشگاهها بايد مظهر اخلاق و عدالت خواهى باشند. (9/7/85)
رهبر انقلاب در ديدار اعضاى هيأت دولت: فرصت را غنيمت شماريد، نگذاريد به مردم فشار بيايد.
مجلس از پاسخ وزير خارجه قانع شد.
آيت الله يثربى امام جمعه كاشان دعوت حق را لبيك گفت. (10/7/85)
ساندى تايمز به نقل از تحليلگران ارشد اطلاعاتى در واشنگتن: آمريكا بايد زندگى در كنار ايران هستهاى را بياموزد.
گمرك ايران خبر داد: 44 درصد واردات خودرو در دست 10 نفر است.
رئيس مجلس خطاب به هيئت عالى نظارت بر انتخابات شوراها: بايد از ورود متجاوزين به حقوق در شوراها جلوگيرى كرد. (11/7/85)
با مصوبه ديروز مجلس 2 درصد درآمد نفت به 10 استان محروم و نفت خيز اختصاص يافت.
پرونده زمين خوارى 680 ميليارد تومانى به جريان افتاد.
ثبت نام از داوطلبان انتخابات خبرگان آغاز شد.
رئيس جمهور در مراسم جشن دانش آموختگى و تحليف و اعطاى سردوشى دانشجويان دانشگاه علوم انتظامى: نيروى انتظامى با عزت و اقتدار در خدمت ملت است.
ايران به فناورى تعيين جنسيت در دامها قبل از بارورى دست يافت. (12/7/85)
رهبر انقلاب: ايرانىها در پيشرفتهاى علمى بايد خط شكن باشند.
با تنها ماندن آمريكا و انگليس، نشست 1+5 در لندن لغو شد. (15/7/85) اخبار خارجى
وزير مشاور و 5 دستيار بلر استعفا كردند. (16/6/85)
رهبر محافظه كار انگليس:بلر لندن را برده واشنگتن كرده است.
سفارت آمريكا در دمشق گلوله باران شد.
بوش به اشتباه آمريكا در عراق اعتراف كرد. (22/6/85)
با پيروزى راستگرايان در انتخابات پارلمانى، پايان حاكميت 12 ساله سوسيال دموكراتها در سوئد رقم خورد.
نئونازىها در شرق آلمان به مجلس محلى راه يافتند. (28/6/85)
كودتاى نظامى در تايلند به وقوع پيوست. شمارى از نيروهاى وفادار به فرمانده ارتش تايلند «تاكسين شنياواترا» نخست وزير اين كشور را از كار بركنار كردند و مقر دولت بانكوك را به تصرف خود درآوردند.
كوفى عنان: عراق در آستانه جنگ داخلى است. اگر وضعيت كنونى مدتى ديگر ادامه يابد خطر فروپاشى عراق در ميان جنگ داخلى شديد وجود دارد. (29/6/85)
در پى برخورد يك ترن هوايى پيشرفته با خودروى خدماتى در شمال غربى آلمان 25 مسافر كشته شدند. (2/7/85)
تظاهر كنندگان ضد آمريكايى در سئول: سربازان ما را از عراق برگردانيد. مردم كره جنوبى در اعتراض به حضور نظامى آمريكا در كشورشان در خيابانهاى سئول دست به تظاهرات زدند. (3/7/85)
واشنگتن پست: بى احترامى به آمريكا در مجمع عمومى بيشتر از سالهاى قبل بود. (4/7/85)
آمريكا به خاطر حمايت مسكو از تهران روابط گرجستان و روسيه را به هم زد. (8/7/85)
آمريكا تظاهرات ضد جنگ در 10 شهر آمريكا را سركوب كرد.
وزير خارجه اسبق آمريكا: آمريكا در جهان دچار سردرگمى شده است. (9/7/85)
ارتش انگليس و طالبان، پنهانى توافق كردند. (10/7/85)
ژنرالهاى آمريكايى: رامسفلد بوش را به باتلاق عراق فرستاد. (11/7/85)
در سومين روز از مأموريت خاورميانهاى، سبد رايس هنوز خالى است.
لس آنجلس تايمز هشدار داد: سرنوشت شاه ايران در انتظار پادشاه اردن. (13/7/85)
در آستانه انتخابات كنگره، تظاهرات ضد بوش 120 شهر آمريكا را فرا گرفت. (15/7/85)
پاورقي ها:
سخنان معصومين ع
بدعت در دين ممنوع!
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله:
«اِذا ظَهَرَت البِدَعُ فى اُمَّتى فَليُظهِرِ العالِمُ عِلمَهُ فَمَن لَم يَفعَل فَعلَيهِ لَعنَةُ اللّهِ.»
(الحقائق، ص 31)
وقتى در ميان ملت من بدعت آشكار شد، دانشمند بايد علم خود را آشكار سازد اگر آشكار نساخت، لعنت خدا بر اوست.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«كُلُّ بِدعَةٍ ضَلالَةٌ وَ كُلُّ ضَلالَةٍ فى النّار»
(عقاب الاعمال، ص 307)
هر بدعتى موجب گمراهى است و هر گمراهى در ميان آتش است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«مَن تَبَسَّمَ فى وَجهِ مُبتَدِع فَقَد اَعانَ عَلى هَدمِ دينِه»
(سفينة البحار، ج 1، ص 63)
كسى كه با روى باز بدعتگزار را بپذيرد به ويران ساختن دين خود كمك كرده است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«سَتُفرَقُ عَلى بِضعٍ وَ سَبعينَ فِرقَةً اَعظَمُها فِتنَةً عَلى اُمَّتى قَوم يَقيسُون الاُمورَ فَيُحَرِّمُونَ الحَلالَ وَ يُحَلِلّون الحَرام»
(الطوائف فى معرفة المذاهب، ص 525)
شما شيعيان به هفتاد و چند فرقه خواهيد شد، بدترين فرقهها براى امت من گروهى هستند كه موضوعها را به هم مقايسه مىكنند و حلال را حرام مىدانند و حرام را حلال.
امام على عليهالسلام:
«مَن اَفتى النّاسَ بِغَيرِ عِلمٍ لَعَنَتهُ مَلائِكَةُ السَّموات و الاَرض.»
(عيون الاخبار، ج 2، ص 46)
كسى كه بدون علم فتوا بدهد، فرشتگان آسمانها و زمين او را لعنت مىكنند.
امام باقر عليه السلام:
«اَدنى الشِركِ اَن يَبتَدِعَ الرَّجُلُ رَاياً فَيُحِبُّ عَلَيهِ و يُبغِض»
(عقاب الاعمال، ص 307)
نزديك به شرك اين است كه كسى نظر تازهاى عرضه كند و روى نظر خود دوست و دشمن بسازد.
امام باقر عليه السلام:
«كُلُّ بِدعَةٍ ضَلالَةٌ وَكُلُّ ضَلالَةٍ سَبيلُها اِلى النّار»
(اصول كافى، ج 1، ص 56)
هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى راهش به آتش جهنم است.
امام صادق عليه السلام:
«ثَلاثٌ عَلى كُلِّ اِنسانٍ تَجنبُها: مُقارَنَةُ الاَشرارِ و مُحادَثَةُ النِّساءِ وَ مُجالَسَةُ اَهلِ البِدَع»
(تحف العقول، ص 235)
سه موضوع است كه هر فردى بايد از آن پرهيز كند از نزديك شدن با اشرار، گفتگو با زنان و همنشينى با بدعتگذاران.
امام صادق عليه السلام:
«خَصلَتَينِ مُهلِكَتَينِ: تُفتى بِرَأيكَ اَوتَدين بِما لاتَعلَم»
(تحف العقول، ص 272)
دو خصلت است كه انسان را به هلاكت مىاندازد به نظر خود فتوى بدهى و به مطلبى كه نمىدانى معتقد باشى.
امام صادق عليه السلام:
«اَنهاكَ عَن خِصلَتَينِ فيهِما هَلَكَ الرِّجالُ: اَن تُدينَ اللّه بِالباطِلِ وَ تُفتى النّاسَ بِما لاتَعلَم»
(خصال، ج 1، ص 52)
خدا از دو كار كه موجب هلاكت مردم است منع كرده است: به باطل عقيده پيداكنى و به آنچه نمىدانى فتوا بدهى.
امام كاظم عليه السلام:
«مَن نَظَرَ بِرَأيِهِ هَلَكَ وَ مَن تَرَكَ كِتابَ اللّهِ وَ قَولَ نَبِيِّه كَفَر»
(اصول كافى، ج 1، ص 57)
كسى كه به فكر خود عمل كند، هلاك مىگردد و كسى كه قرآن و نظر پيامبر(ص) را ترك كند كافر مىگردد.
امام حسن عسكرى عليه السلام:
«اِذا قَامَ الْقائِمُ (ع) اَمَرَ بِهَدْمِ الْمَنابِرِ الَّتى فى الْمساجِدِ و ذَكَرَ عِلَّتُهُاِنَّها مُحْدَثَةٌ مُبْتَدَعَةٌ لَمْ يُبْنِها نَبِّىٌ وَ لاحُجَةٌ»
(سفينة البحار ج 1، ص 63)
امام قائم (ع) كه قيام كرد دستور مىدهد منبرهاى مساجد را خراب كنند. و علت آنرا فرمود: به روش اختراعى و بدعتى كه نه پيامبر(ص) و نه امام (ع) آنرا پذيرفتهاند بوجود آمده است.
پاورقي ها:
دانستنيهايى از قرآن
بر خود سخت نگيريد
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تُحَرِّمُواْ طَيِّبَاتِ مَا أَحَلَّ اللّهُ لَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ وَكُلُواْ مِمَّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَلاَلاً طَيِّبًا وَاتَّقُواْ اللّهَ الَّذِىَ أَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ» (سورهمائده،آيه87)
اى آنانكه ايمان آورديد چيزهاى پاكيزهاى را كه خداوند براى شما حلال كرده، حرام نكنيد و تجاوز ننمائيدكه همانا خداوند متجاوزان را دوست نمى دارد و از آنچه خدا به شما روزى كرده از نعمتهاى حلال و نيكو تناول كنيد و از خدائى كه به او ايمان داريد بهراسيد.
در روايتهاى متعددى از كتب سنى و شيعه نقل شده است كه سبب نزول اين آيه، اين بود كه پس از يك سخنرانى پيامبر و ترساندن مردم از عذاب الهى، برخى از ياران با تقواى رسول خدا در منزل عثمان بن مظعون رحمة الله عليه جمع شدند و سوگند ياد كردند كه شبها را به عبادت بپردازند و روزها را روزه بگيرند و از همبستر شدن با زنان امتناع كنند ولى رسول خدا به آنان فرمود: «ألم أنبئكم أنكم اتفقتم على كذا و كذا ؟… إن لانفسكم عليكم حقا فصوموا و أفطروا و ناموا فإنى أقوم و أنام و أصوم و أفطر و آكل اللحم و الدسم و آتى النساء» من مأموريت ندارم به چنين وضعى كه شما براى خود پسنديدهايد. همانا نفس شما بر شما حق دارد پس هم روزه بداريد و هم افطار كنيد.. هم شب را به عبادت بگذرانيد و هم پاسى از آن را بخوابيد. من هم عبادت و تهجد مىكنم و هم استراحت مىنمايم و مى خوابم.. من گاهى روزه مىگيرم و گاهى افطار مىكنم.. من گوشت و غذاهاى چرب مى خورم و با زنان معاشرت مىكنم.. اين سنت و روش زندگى من است «فمن رغب عن سنتى فليس منى» هركه از سنت من اعراض كند و روى برگرداند از من نيست سپس، طبق روايتى، مردم را جمع كرد و خطبهاى خواند كه در آن گوشزد كرد: «ما بال أقوام حرموا النساء و الطعام و الطيب و النوم و شهوات الدنيا أما انى لست آمركم أن تكونوا قسيسين و رهبانا فإنه ليس فى دينى ترك اللحم و لا النساء و لا اتخاذ الصوامع و انّ سياحة أمتى الصوم و رهبانيتهم الجهاد. أعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا و حجوا و اعتمروا و أقيموا الصلاة و آتوا الزكاة و صوموا رمضان و استقيموا يستقم لكم فإنما هلك من كان قبلكم بالتشديد شددوا على أنفسهم فشدد الله عليهم فأولئك بقاياهم فى الديارات و الصوامع فأنزل الله الآية.»
چه مىشود كه گروهى از شما زنان و طعام و غذاهاى خوشمزه و چرب و ساير مباحات را بر خود حرام كردهاند بدانيد و آگاه باشيد كه من شما را امر نمى كنم كه مانند احبار و ژنده پوشان نصارى باشيد، زيرا در دين من ترك گوشت و تحريم زنان و رفتن به صومعه نيست. سياحت امت من روزه و رهبانيتشان رفتن به جهاد است. خدا را بپرستيد و به او شرك نورزيد. حج و عمره كنيد، نماز و زكات را اقامه نمائيد و ماه رمضان را روزه بداريد. استقامت داشته باشيد و بدانيد آنان كه قبل از شما بودند به خاطر فشار آوردن و سختگيرى بر خود هلاك شدند و خدا نيز بر آنان سخت گرفت و آنان كه در صومعه ها و ديرها ماندهاند بقاياى آنانند. و پس از خطبه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين آيه مبارك نازل شد. نكته مهمى كه خداوند در اين آيه به آن اشاره و تأكيد كرده است اين است كه در مسائل زندگى از حد تجاوز نكنيم و راه اعتدال را پيش گيريم. اسلام نه افراط را قبول ندارد و نه تفريط را. نه مىپذيرد كه بى خيال هرچه ديديم چه حلال و چه حرام بخوريم و استفاده از هرگونه نعمتى چه از راه درست به دست آمده باشد و چه از راه باطل و نادرست ، بنمائيم و نه اينكه آنقدر بر خود سخت بگيريم كه نعمتهاى حلال و پاكيزه خداوند را كه براى خشنودى و لذت ما آفريده است بر خود حرام گردانيم و از آنها استفاده مشروع نكنيم.
حرام و حلال: أرباب لغت گويند: «التحريم هو العقد على ما لا يجوز فعله للعبد و التحليل حل ذلك العقد.» تحريم يعنى بستن گره بر آنچه بر بنده خدا جايز نيست انجام دادنش و تحليل(حلال كردن) گشودن آن گره است. و در آيه مباركه به شدت نكوهش شدهاند آنان كه حلال و طيب و نعمتهاى پاك خدا را بر خود حرام مىكنند و به انگيزه زهد از غذاهاى نيكوى خداوند و از ساير نعمتهاى خوب و حلال چشم پوشى مى كنند.
راغب اصفهانى در مفرداتش گويد: «الحرام الممنوع منه اما بتسخير الهى و إما بمنع قهرى و إما بمنع من جهة العقل أو من جهة الشرع» حرام به معناى چيزى است كه ممنوع مىباشد چه به دستور خدا و چه به منع اجبارى يا از راه عقل و يا اينكه شرع اسلام آن را منع كرده باشد. به هر حال حرام شرعى، آن چيزى است كه استفاده از آن غلط و نا مشروع باشد و هيچ كس نمى تواند از پيش خود چيزى را بر خود ممنوع كند جز اينكه خداوند و از راه رسولش أمرى را حرام نمايد و مرتكبش را عقاب كند. در قرآن آمده است: «الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوراة و الانجيل يأمرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطيبات و يحرّم عليهم الخبائث…» آنانكه پيروى مىكنند از رسول ، همان پيامبر امّى كه نامش را در تورات و انجيل خودشان نوشته مىبينند، همو كه آنان را امر به كارهاى نيك مىكند و از كارهاى بد بازمىدارد و براى آنان نعمتهاى پاكيزه و طيب را حلال مىكند و آنچه بد و ناپاك است بر آنان حرام مىگرداند.
معلوم مىشود آنچه را كه خداوند به امر خدا حرام نموده ناپاك و بد است، مثل گوشت خوك يا شراب يا حيواناتى كه با ذبح شرعى كشته نشده است كه همه اينها چنانچه ثابت شده است داراى ضررها و زيانهاى قطعى است.
لا يحب المعتدين: در آخر آيه به شدت ابراز انزجار مىكند از آنان كه تجاوز مىكنند و از مرزهائى كه خداوند قرار داده تعدّىنمايند و مىفرمايد كه خداوند تجاوزگران را دوست نمى دارد يعنى از آنان متنفر است و انتقام خواهد گرفت به خاطر اينكه از حد مطلوب تجاوز كردند و حلال خدا را بر خود و ديگران حرام نمودند. و علت مبغوض بودن آنان و روش فكريشان از نظر قرآن اين است كه هرچه از حدّ و مرزش تجاوز كند ناپسند مىباشد، پس همانگونه كه لا أبالى بودن و بى قيدو بند بودن و به حلال و حرام اهميت ندادن نكوهيده است به همان اندازه زياده روى كردن و افراط نمودن در أمور و حلال خدا را حرام كردن به هر انگيزهاى نكوهيده و ناپسند است. و اينكه خداوند مىفرمايد: «لا تعتدوا» مقصود اين است كه تجاوز و تعدّى بر حكم خدا نكنيد كه اين در حقيقت تمرّد و سرپيچى از دستور الهى است مضافا بر اينكه تجاوز به خداوند مىباشد در سلطه تشريعيش. در آيهاى ديگر مىفرمايد: «تلك حدود الله فلا تعتدوها و من يتعدّ حدود الله فأولئك هم الظالمون» اينها حدود و مرزهاى الهى است بنا بر اين از اين حدود الهى تجاوز نكنيد كه هر كه چنين كند قطعا از ستمكاران و ظالمان است. خداوندا ما را توفيق ده كه از حدودت تجاوز نكنيم و حلالت را حلال بدانيم و از آنچه تو حرام كردهاى بپرهيزيم. والسلام
پاورقي ها:
خاطراتى سبز از ياد شهيدان
عجب فرماندهى داريد
يك روز ماشين لندرورى آمد و كنار گروهان ايستاد. چند نفر از بچههاى ارتشى هم پيش ما بودند. در ماشين باز شد و آقا مهدى زين الدين آمد پايين. بچهها به طرفش رفتند و او را دوره كردند. چند نفر با او دست داده و روبوسى كردند و با هم رفتند به يكى از سنگرها. يكى از درجه دارهاى قديمى ارتش كنار من نشسته بود. پرسيد اين كيست، از رفقاى شماست؟
گفتم: رفيق كه هست، رفيق همه ماست ولى از آن گذشته فرمانده لشكر هم هست.
از تعجب دهانش بازمانده بود، گفت: امكان ندارد! مگر مى شود فرمانده لشكر به گروهانى كه از مقر لشكر دور افتاده است، سربزند، آنهم اين طورى و بدون محافظ، وسط اين همه آدم كه دورهاش كردهاند؟!
ما مىخنديديم و مىگفتيم: مگر چيست؟ خُب فرمانده ماست ديگر. مگر نمىشود آدم با فرماندهاش روبوسى كند؟
درجه دار مزبور گيج شده بود و مانده بود چه بگويد، او براى ما تعريف كرد كه گاهى مىشود كه چند سال در يك تيپ خدمت مىكرده ولى فرمانده تيپ را حتى يكبار هم نديده. خودش با آن كه خيلى مذهبى نبود ولى هرجا ما را مىديد، مىگفت: عجب فرماندهى داريد! قدرش را بدانيد. واقعاً بى نظير است. من كه آرزوم است چنين فرماندهى داشته باشم.(1) تنهايى مىخواهم بجنگم
در عمليات بدر وقتى همه نيروها عقب نشينى كردند. امير سرلشكر شهيد على صياد شيرازى حاضر نشد باز گردد. براى همين بسيجيان جان بركف كه عاشق فرمانده بودند، دستها و كمر ايشان را گرفتند و به زور داخل قايق گذاشتند تا عقب برود. در وسط آب فرمانده، خود را داخل آب انداخت تا برگردد وقتى او را از آب بيرون كشيدند، فرياد كشيد و گريه كرد و گفت: شما حق نداريد فرمانده را بىاختيار از صحنه بيرون ببريد. بسيجىها گفتند: جناب سرهنگ ، همه عقب رفتهاند، تو خط به شما نياز دارند. اما صياد گريه كرد.
دست آخر هم به التماس افتاد و گفت: شما را به خدا ول كنيد مرا. اصلاً من خودم تنها مىخواهم بمانم و بجنگم. اسلام در خطر است. كشور در خطر است. بگذاريد بمانم. بابا، شما زير دست من هستيد، من كه تحت امرتان نيستم!(2) شير بيشه تخريب
«خدامراد زارع» به خاطر شجاعت به شير تخريب معروف بود. او بازوى سردار شهيد على رضا عاصمى – فرمانده تخريب – در تخريب به شمار مىآمد. خدا مراد گاهى به شوخى مىگفت: من از اول جنگ تا به حال مجروح نشدهام و از آمپول هم مىترسم. از خدا خواستهام كه مجروح نشوم.
خدامراد از اهالى يكى از روستاهاى نورآباد فارس و دبير زبان آن منطقه بود ولى هيچ كس از بچههاى تخريب از آن خبر نداشتند. بعد از شهادت خدامراد جمعى از نيروها به همراه فرمانده تخريب به ديدار خانوادهاش رفتند. در آنجا نيروهاى تخريب توصيفى از شجاعتهاى خدامراد كردند كه براى اهالى مايه تعجب بود.
خدامراد در جريان عمليّات بدر به وسيله گلوله كاليبر دشمن كه به سرش اصابت كرد، به شهادت رسيد.(3) تحمل عجيب درد پا…
خانه از وجود برادران پاسدارى كه براى عيادت از برادر فرومندى، آمده بودند، كم كم خلوت شد و دكتر براى تعويض پانسمانش حاضر گشت. وقتى چشمم به زخم عميق او افتاد، بسيار متأثر شدم و گريستم. دكتر باند بسيار بزرگى را با سرقيچى داخل زخم مىكرد و آن را شست و شو مىداد. ما حتى نمىتوانستيم به آن نگاه كنيم. گريه هم مىكرديم ولى آقاى فرومندى رفتارى طبيعى داشت و با ما صحبت مىكرد. دكتر خيلى تعجب كرده ، مىگفت: آقاى فرومندى انسان عجيبى است!
از آقاى فرومندى پرسيديم: مگر اين زخم درد ندارد؟
گفت: چرا، هر زخمى دردى دارد ولى زخمى كه در راه رضاى خدا باشد، درد ندارد، چون براى خداست.(4) لباس چند منظوره
به او گفتم: حسين جان، اين يك رسم است كه وقتى به خواستگارى مىروى، حداقل لباس تازهاى بپوش. نا سلامتى مىخواهند تو را بپسندند!
جواب داد: لازم نيست. لباس بسيجى، لباس چند منظوره است. هم لباس دامادى است، هم لباس آخرت.
حسن حسين زاده بدون اين كه صبر كند كسى او را بپسندد، با لباس بسيجى در عمليات والفجر 8 به حجله شهادت رفت.(5) قربانى امام
با چشمان اشك آلود و ملتمسانه گفت: مادر، شما مگر مسلمان نيستيد؟! چرا از شش برادر يكى را به كمك امام نمىفرستيد؟! صداى دشمن را نمىشنويد؟! به پدرم بگو قربانى امام آماده شده است. بگذارد اين قربانى به ميدان برود. واقعاً نمىخواهيد به امام قربانى بدهيد؟!
رضايت ما را گرفت و فرداى همان روز اعزام شد. اعزام آخرش مثل ديگر اعزامهايش نبود. چون رفت و ديگر بر نگشت. حتى نشانهاى هم از او پيدا نكرديم. اصلاً نمىخواهيم پيدا كنيم. مگر آدم قربانى را كه داده، دوباره مىخواهد؟!(6) فرمانده بى ادعا
بسيجى پيرى سرپرست حمام صحرايى پادگان دزفول بود. يك روز آقاى مهدى باكرى به قصد بازديد از وضعيت بهداشتى حمام به آنجا رفت. هنگامى كه درون حمامها را نگاه مىكرد، آن پيرمرد گفت: آى برادر، كجا؟ بيا برو ته صف!
دست آقا مهدى را گرفته بود و او را تا آخر صف برده بود. در راه اين طور نصيحتش مىكرد: تو كه بسيجى خوبى هستى. چرا بدون نوبت مىروى داخل حمام؟…
آقا مهدى گفت: پدرجان، من نمىخواستم حمام بروم…
وقتى ديد پيرمرد متوجه منظورش نمىشود، رفت و آخر صف ايستاد تا نوبتش بشود و با خيال آسوده بتواند داخل حمام را نگاه كند.
در اين بين يكى از بسيجىها پيرمرد را كنارى كشيد و توضيح داد كه ايشان آقا مهدى است. وقتى پيرمرد فهميد كه فرمانده لشكر در آخر صف ايستاده، برگشت و دستهايش را دور گردن ايشان انداخت و تند تند گفت: ببخشيد، من شما را نشناختم…
آقا مهدى هم پيرمرد را بوسيد و گفت: پدرجان، شما كار خوبى كرديد…شما وظيفه تان را انجام مىدهيد.(7) فكر كردم شهيد شدهام
در عمليات والفجر يك به اتفاق فردى به نام ممدوح براى بچههاى خمپاره انداز با آيفا آب مىبرديم. يك بار صداى سوت خمپارهاى شنيدم كه داشت نزديك ما مىآمد، در آن زمان توى ماشين بودم. تا آمدم از ماشين بپرم پايين، عقب آيفا بلند شد، معلوم شد خمپاره از دريچه مخزن آب توى تانكر افتاده و داخل آب منفجر شده است. بر اثر انفجار خمپاره به بيرون از ماشين پرتاب شدم. در آن لحظه فكر كردم شهيد شدهام. با خود مىگفتم: مىگويند توى آن دنيا فقط يك رنگ وجود دارد و آن هم رنگ سبز است. خيال مىكردم بايد رنگ سبز ببينم ولى ديدم رنگها قرو قاطىاند. فهميدم زندهام و شهيد نشدهام.(8) علت بى توجهى به درخواست مادر
وقتى دوستان همرزمش براى عرض تسليت به خانه ما آمدند، گفتم: وقتى پسرم مىخواست سوار ماشين شود، او را بوسيده، گفتم: سوار ماشين كه شدى، كنار پنجره بنشين تا خوب تو را ببينم. اما حدود نيم ساعت به اتوبوس هايى كه رزمندگان را به جبهه مىبردند، نگاه كردم اما او را نديدم. اين موضوع تا مدتها مرا مىرنجاند.
يكى از دوستانش با چشمانى اشك آلود گفت: مادرجان، جعفر يك ماه قبل از اعزام خواب ديده بود اين بار كه جبهه برود، ديگر برنمىگردد. او خوابش را براى من تعريف كرد و گفت كه تا لحظه شهادتش آن را براى كسى بازگو نكنم. جعفر گفته بود: من كنار پنجره اتوبوس ننشستم زيرا نمىخواستم در لحظههاى آخر گونههاى اشك آلود مادرم را ببينم.(9) شگفتى آن ميدان مين
در عمليات مطلع الفجر به ميدان مينى رسيديم كه مىبايست هرچه زودتر آن را باز مىكرديم ولى هم وقت كم بود و هم ما – كه چهار نفر بوديم – تخصص لازم را نداشتيم. ميدان مين هم ميدان پيچيدهاى بود. البته هر كارى مىتوانستيم، انجام داده بوديم. در حال مشورت با دو، سه نفر از برادران عزيزمان بوديم كه يكى از آنها – كه حدود سيزده ساله بود – با حالت خاصى بلند شد و گفت: من داوطلبم كه از اينجا رد شوم! اگر رد شدم، راه برايتان باز شده و شما كار خود را انجام دهيد.
اين را گفت و بدون اين كه منتظر پاسخ ما بماند وارد ميدان مين شد و خوشبختانه بدون اين كه دچار صدمهاى بشود، از آن عبور كرد و حتى سنگر تيربار دشمن را كه ما را مورد هدف قرار داده بود، خاموش ساخت.
در پى او ما وارد ميدان شديم اما دو تن از ما مجروح و زخمى شدند.(10) تا دو ساعت ديگر
قبل از عمليات كربلاى پنج بود، و ما – جمعى از بچههاى گروهان غواص الحديد از گردان حمزه از لشكر ولى عصر(عج) – مشغول شوخى با فرمانده بوديم كه ناگهان گفت: بچهها، ديگر شوخى بس است. چند لحظه اجازه بدهيد. مىخواهم وصيت نامه بنويسم. من تا دو ساعت ديگر شهيد مىشوم. بگذاريد برايتان چيزى به يادگار بگذارم.
نيم ساعت بعد حمله آغاز شد، و حدود دو ساعت بعد از آن فرمانده ما (جان محمد جارى) به ملاقات معشوق رفت و كربلايى شد.(11) مهر مهرورزان
حجةالاسلام و المسلمين حاج سيد على اكبر ابوترابى، به سال 1318 ش در شهر قم به دنيا آمد. وى تحصيلات ابتدايى تا دبيرستان را با موفقيت طى كرد و سپس در سال 37 براى كسب علوم حوزوى راهى مشهد مقدس شد و در ادامه به قم بازگشت و از محضر بزرگانى چون شيخ مجتبى قزوينى بهرهمند گرديد. از جمله افتخارات سيد حضور در درس خارج فقه و اصول امام(ره) در نجف اشرف بوده است. سيد علاوه بر درس در مبارزه با رژيم سفاك پهلوى هم فعال بود، بعد از انقلاب نيز به دامنه مبارزات او اضافه شد و با پوشيدن لباس رزم در كنار شهيد چمران، نقطه عطف جديدى در تاريخ مبارزاتش رقم خورد و سرانجام در يكى از مأموريتهاى گشت و شناسايى به اسارت دشمن بعثى درآمد و ده سال در اردوگاههاى مخوف آن ديومنشان گرفتار بود. وجود سيد – كه عمرى در راه تهذيب نفس و كسب كمالات معنوى مجاهده كرده بود – براى اسراى ايرانى يك غنيمت بسيار بزرگ به حساب مىآمد و كاردانى و مديريت بالا و بى نظير او مايه آرامش و طمأنينه برادران مىشد و از به وجود آمدن فتنهها جلوگيرى مىكرد و ضريب امنيّت را در آسايشگاهها به طرز چشمگيرى بالا مىبرد، در ذيل به پارهاى از ويژگىهاى رفتارى آن فرزانه نيكبخت از منظر مهرورزى مىپردازيم:
1- حاج آقا از جمله افرادى بود كه به ورزش و سلامت جسم هم زياد اهميت مىداد. او هميشه به اسرا توصيه مىكرد با ورزش، شادابى و طراوت خود را حفظ كنند و خود نيز عملاً به اين كار مبادرت مىورزيد. ايشان بعد از آزادى هم پياده روى و ورزش را ترك نكرد و به فتح قلههاى بلند ايران چون دماوند و دنا پرداخت. در كوهنوردى نگران جا ماندهها بود. بارها ديده شد كه بار اضافى ديگران را حمل مىكرد.
2- اين اسطوره مقاومت نسبت به كسانى كه براى آنها مشكلى به وجود مىآمد، بيشتر اهتمام مىورزيد. اگر كسى مريض مىشد، بلافاصله به عيادتش مىرفت و سعى مىكرد به وسيلهاى چون بيان جملهها و داستانهاى اميدوار كننده غم و اندوه را از او بزدايد.
3- اگر احساس مىكرد بين دو نفر اندك كدورتى ايجاد شده، همه كارها را رها مىكرد و ميان آن دو آشتى برقرار مىنمود. حتى اگر بين سربازان عراقى اختلافى در مىگرفت، به يارى آنان مىشتافت و ميانشان صلح برقرار مىكرد.
4- حاج آقا نمىتوانست ببيند كسى غمگين و افسرده است. در مناسبتها و اعياد سفارش مىكرد برنامهها شاد و با نشاط باشد. وقتى بچهها را خندان و سرحال مىديد، بسيار مىخنديد.
5 – در عين مهربانى و صفا از بذله گويى و شوخىهاى سبك پرهيز داشت.
6- هيچگاه از كسى بد نمىگفت يا گلايه نداشت. به ديگران هم توصيه مىكرد خوبىهاى برادران را بگويند و اگر نقطه ضعفى ديدند به يارى آنها بشتابند و برايشان دعا كنند.
7- به بچهها عشق مىورزيد و آنان را فرزندان امام خطاب مىكرد. حاضر بود تمام سختىها را به جان بخرد، اما خارى به پاى كسى نرود.
8 – خدمت به اسرا را از بزرگترين عبادتها مىدانست و در اين راه سر از پاى نمىشناخت. او براى برادران اسير حاضر بود جان خود را فدا كند.
9 – مرحوم ابوترابى يك پارچه عشق و ايمان و اخلاص و محبت و اسطوره مقاومت و خويشتن دارى و صبر و پايدارى بود، رهبر انقلاب در توصيف وى فرمود: «او همچون خورشيدى بر دلهاى اسيران مظلوم مىتابيد و چون ستاره درخشانى هدف و راه را به آنان نشان مىداد.»
10 – حاج آقا به اسرا مىگفت: به عراقىها هم احترام بگذاريد. مگر نه آن است كه ما براى نجات اينها قيام كردهايم و براى خدمت به اينها به جبهه آمدهايم؟ و اكنون كه فرصتى به دست آمده، خالصانه براى رضا و خشنودى خدا به آنها احترام بگذاريد، نه از آن جهت كه اسير دست آنها هستيم.(12) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. راوى: على مدنى، ر.ك: تو كه آن بالا نشستى، ص 51. 2. ر.ك: يالثارات الحسين(ع)، ش 123، ص 11. 3. ر.ك: نگين تخريب، ص 183 (پاورقى متن). 4. راوى: غلام رضا كيوان لو، ر.ك: گامى به آسمان، ص 38 و 39. 5. برادر شهيد، ر.ك: رازهاى پاك، ص 50. 6. راوى: مادر شهيد على اوسط فكرى، ر.ك: رازهاى پاك، ص 34 و 35. 7. راوى: حسن حق جو، ر.ك: خدا حافظ سردار، ص 32 و 33. 8. راوى: اظهر نيارى، ر.ك: اروند ما را با خود مىبرد، ص 91 و 92. 9. راوى: مادر شهيد جعفر تشكرى، ر.ك: گامى به آسمان، ص 11 و 12. 10. راوى: سردار محسن كريمى، ر.ك: خاطرات ماندگار، ص 144 و 145. 11. كرامات شهدا، ص 58، به نقل از با راويان نور، دفتر 3، ص 106. 12. ر.ك: فرهنگ كوثر، ش 41، ص 63 به بعد.
عدالت محورى در قرآن و حديث
آخرين قسمت اسلام مكتب معتدل
از آنجا كه عدالت از اهداف اساسى بعثت پيامبران است، در دين محمّدى كه خاتم آنهاست اجراى عدالت در جامعه بشرى هدف اصلى است و در آيات و روايات در سيره عملى رسول اكرم(ص) و اهل بيت او نيز اجراى عدالت به صورت اصلى بنيادين مطرح گشته و مورد تأكيد بسيارى قرار گرفته است. رابطه انسان با خداوند، با خويشتن، با محيط پيرامون و نيز با انسانهاى ديگر، هر كدام ويژگى و مقوله خاصى است و داراى قلمرو و اعمالى مىباشد ولى همه در صورت رعايت عدالت شكل درستى بخود مىگيرند. در واقع هر عملى كه امكان دارد از انسان سر بزند و يا لازم باشد كه انجام بگيرد از اين چهار قلمرو بيرون نمىباشد و بنابراين مىتوان گفت كه همگى اصول شرايع و آيين اديان آسمانى در عدل و احسان خلاصه مىگردد و اين دو، جوهر همه احكام و تعاليم آسمانى است. ابومالك مىگويد به امام سجاد(ع) عرض كردم مرا از دين خدا آگاه كن، امام فرمود همه تعاليم دين، حقگويى، داورى طبق عدالت و وفاى به عهد است. همه دين خدا همين هاست.(1)
در اسلام تمامى پستهاى حسّاس را به افراد عادل واگذار مىكنند، در قضاوت، امامت جمعه و جماعت، عدالت شرط اساسى است، مرجع تقليد، رهبرى و مسؤول بيت المال بايد عادل باشند، در مسايل خانواده و بحثهاى حقوقى و روابط بين دو زوج نيز به عدالت تأكيد مىگردد و در واقع اسلام اهميت خاصى به عدالت داده و آن را در تاروپود جامعه و در مسايل حقوقى، اجتماعى، خانوادگى و اقتصادى، شرط اساسى دانسته است.(2)
اصولاً اسلام مكتب اعتدال است و امّت اسلامى امّتى معتدل هستند، نظام آن عادلانه است. خداى تعالى عادل است و عدل از صفات كمال اوست و خداوند عالم همه صفات كمال را دارا مىباشد و نيز كراراً در كلام خود عدل را ستوده و ظلم را نكوهش مىكند و مردم را به عدالت امر نموده و از ظلم نهى مىكند: «انّ اللّه لايظلم مثقال ذرّةٍ(3)؛ خدا به اندازه ذرّهاى به كسى ستم نمىكند و :ولا يظلم ربّك احداً؛(4) خداوند به هيچ موجودى ستم نمىكند.» علامه طباطبايى مىنويسد: خداى متعال عادل است زيرا عدالت در حكم يا در اجراء آن اين است كه استثنا و تبعيض برندارد و در مواردى كه مشمول حكم هستند بطور يكنواخت ثابت شود و در مواردى كه قابل اجراست به طور يكنواخت به اجرا درآيد.(5)
عدالت الهى كه زيربناى عدالت اجتماعى است، در طول تاريخ در مسير تحريف قرار گرفته است. مكتب تشيع كه جلوهگاه اسلام راستين است وقتى مشاهده نمود اين عدالت به صورت خطرناكى و بر خلاف موازين علمى توجيه مىگردد و عدّهاى، جنايات ستمگران را با مطرح كردن اصل جبر به حساب خدا مىگذارند و اسلام وسيلهاى براى موجّه نمودن بيدادگرىهاى زمامداران گرديده است، براى جلوگيرى از اين تحريف و نابودى، عدالت خداوند را به عنوان يكى از اصول بنيادى اسلام اعلام كرد بدين معنا كه اسلام بدون عدل، ديگر اسلام نيست و انكار عدل در واقع مساوى انكار اسلام است: البته از روايات برمىآيد كه شيعيان از زمان ائمه اطهار(ع) هموزن توحيد براى اعتقاد و به عدل ارزش قائل بودهاند و اين دو اصل را حساسترين اركان اسلام دانستهاند.(6)
اصل عدل و تبعيت احكام از مصالح و مفاسد نفس الامرى و نيز اصل حسن و قبح عقلى و حجيت عقل به عنوان زيربناى فقه شيعى شناخته شده و جاى خويش را در اين رشته از علوم اسلامى بازيافته است. استاد شهيد مطهرى مىنويسد: ريشه اصلى طرحهاى علمى و عملى مسأله عدل در جامعه اسلامى را، بايد در درجه اول در خود قرآن جستجو كرد، قرآن است كه بذر انديشه عدل را در دلها كاشت و آبيارى كرد و دغدغه آن را چه از نظر فكرى و فلسفى و چه از نظر علمى و اجتماعى در روحها ايجاد كرد اين قرآن است كه مسئله عدل و ظلم را در چهرههاى گوناگونش طرح كرد.(7)
بيشترين آيات مربوط به عدل، درباره عدل جمعى و گروهى است، اعم از خانوادگى، سياسى قضايى و اجتماعى، كه تعداد آنها به 16 آيه مىرسد.
عدل قرآن از آن جا كه به توحيد يا معاد ارتباط مىيابد، به نگرش انسان درباره هستى و آفرينش شكل خاص مىدهد و به عبارت ديگر نوعى جهان بينى است. آنجا كه به نبوت، تشريع و قانون مربوط مىشود به يك مقياس و معيار و قانون شناسى مربوط مىشود و به عبارت ديگر جاى پايى است براى عقل كه در رديف كتاب و سنّت قرار گيرد و جزء منابع فقه و استنباط به شمار آيد. آنجا كه به امامت و رهبرى مربوط مىشود، يك شايستگى است آنجا كه پاى اخلاق به ميان مىآيد آرمانى انسانى است و آنجا كه به اجتماع كشيده مىشود يك مسؤوليت است. چگونه ممكن است مسألهاى كه در قرآن تا اين پايه بدان اهميت داده شده كه هم جهان بينى است و هم معيار شناخت قانون و هم ملاك شايستگى زعامت و رهبرى و هم آرمانى انسانى و هم مسؤوليتى اجتماعى، مسلمين با آن عنايت شديد و حساسيت فراوانى كه در مورد قرآن داشتند، نسبت به آن بىتفاوت بمانند. شهيد مطهرى پس از طرح اين مباحث، خاطرنشان مىنمايد:
ما معتقديم دليلى ندارد كه در پى علّتى برويم و فكر خود را خسته نماييم كه چرا از آغاز نهضتهاى فكرى و عملى مسلمين، همه جاكلمه عدل به چشم مىخورد. علت حسّاسيت مسلمين نسبت به اين مسئله و راه يافتن اين اصل در كلام و فقه و حوزههاى اجتماعى اسلام بدون شك قرآن بود.(8) قرآن كريم بزرگترين كتاب فراخوان به وجوب اجراى عدالت است، كتابى كه هدف بعثت پيامبران را ايجاد زندگى عادلانه در ميان جوامع بشرى تلقى نموده است كتابى كه خود را هادى اهل تقوا خوانده و نزديكترين راه رسيدن به تقوا را اجراى عدالت دانسته است، كتابى كه حضرت على(ع) آن را اين گونه معرفى مىكند: هوالناطق بسنّة العدل… رياض العدل و عذرانه؛(9) قرآن از سنت عدالت سخن مىگويد، قرآن بوستانهاى سرسبز و تالابهاى عدالت است.
بنابراين، معتقدان به كلام وحى بايد پىگيرترين افراد براى گسترش و اجراى عدالت باشند و اگر بخواهند قرآن را زنده كنند لازم است بدان عمل نمايند و در رأس آن پس از نماز و عبادت برپا نمودن عدالت است. قرآن هنگامى در جامعه حيات دارد و فعال است كه همگان به دستورات آن عمل كنند، از نهىهاى آن پرهيز نمايند و امرهاى آن را عملى سازند.(10) ناگفته نماند حضرت رسول اكرم(ص)، على(ع) و فرزندان او را «عدل قرآن» ناميدند.(11) اهل بيت و عدالت
خداوندى كه انسانها را آفريد و برنامههاى سعادت آنها را از طريق رسولش روشن كرد فروغهاى فروزان نبوت و امامت را مسؤول نظارت بر عدالت معرفى مىكند، پس از پيامبراكرم(ص) حافظ حقوق و مسؤول هدايت مردم ائمه هدى هستند كه در خصال، كمالات و لياقتها و عصمت همچون آن بزرگوار مىباشند. در تعاليم نظرى و عملى اهل بيت(ع) سفارشهاى فراوانى درباره اجراى عدالت ديده مىشود، اين موضوع در سخنان، اخلاق و روش سياسى اجتماعى حضرت على(ع) موج مىزند. از نظر آن حضرت اصلى كه مىتواند تعادل اجتماع را حفظ كند و به پيكر اجتماع آرامش بدهد عدالت است. آن امام همام چون تشنگان به دنبال چشمه زلال عدالت بود، خود تنديش عدالت به شمار مىآمد و ذرّات وجودش با عدالت آميختگى داشت و از كوچكترين ستمى حتى گرفتن دانهاى جو از مورچهاى گريزان بود او در اين راستا به گفته و نوشته و شعار اكتفا نمىكرد بلكه عملاً براى محو ستم و استقرار عدالت تلاش مىكرد و حتى از عزيزترين بستگانش هم نمىگذشت زيرا خدايش به عدل فرمان داده بود. هرگز چون سياستمداران دنياپرست مصلحت انديشى نكرد و هيچ گاه از ستمى چشم پوشى ننمود، محبت و عطوفت پدرانهاش نيز مانع از اجراى عدالت نگشت، او نگهدار و برپادارنده عدالت گرديد تا جايى كه در راه عدالت به شهادت رسيد. او حكومت را وسيلهاى تلقى كرد تا توسط آن اقامه حق نمايد و باطل را محو كند، از راه حكومت عدالت در جامعه ترويج يابد، تحت لواى حكومت الهى مردم به حقوق واقعى خويش برسند، فكرهاى خفته بيدار شود، انحرافات از بين برود، ايشان به ابن عباس فرمود: حكومت براى من از اين كفش وصله دار ارزش كمترى دارد مگر اين كه اقامه حق كنم يا باطلى را از بين ببرم.(12)
اميرمؤمنان از همان روزهاى نخستين كه زمامدار مسلمين گرديد، عدالت اجتماعى را برپاساخت كه به دليل همين شيوه شايسته و برنامهاى انقلابى كينهها شعلهور گرديد و آتش جنگ، فتنه و طغيان حوادث تلخ و ناگوارى را پديد آورد. آن حضرت تأكيد مىفرمايد: برپايى دولت عدل از واجبات است.(13) و گوشزد نمودهاند كه: هر كس عادل باشد حكمتش تأثيرگذار مىگردد،(14) حضرت مىفرمايند: عدل جامعه را پايدار مىكند(15) و باعث شكست دشمنان مىگردد،(16) با اجراى عدالت بركتها زياد مىشود،(17) و هر كسى كه عدالت گسترى نمايد خداوند بر او رحمت مىفرستد(18) و از نشانههاى بزرگوارى عمل كردن به روش عادلانه است.(19)
متأسفانه قدر حضرت على(ع) و عدالت خواهى همه جانبهاش شناخته نشد و مسلمانان از دستورات ايشان پيروى نكردند، مردم هنگامى پى به عدالت آن حضرت بردند كه ديگر امامى در ميانشان نبود و حاكم ستمگرى چون حجاج بن يوسف ثقفى بر كوفه تسلط يافت.(20)
حضرت امام حسن(ع) و حضرت امام حسين(ع) نيز رسالت پايدارى عدل و نابودى ظلم را دنبال كردند، عاشورا دستِ بلندى است كه از افق كربلا برآمد و تا قلّه خورشيد فرا رفت و تا هماره تاريخ بر فرازماند و سياهىهاى جاهليت از نو جان يافته از چهره خورشيد اسلام و قرآن فروشسته شد. عاشوراى حسينى براى هميشه حق را از باطل جدا ساخت و سرانجام فروغ حق از مشرق تابناك عاشورا طلوعى جاويدان كرد، حقى كه بخوبى عدل را دربر مىگيرد.(21)
پيام شب عاشورا نماز است و پيام روز عاشورا عدالت است. در زيارت اول ماه رجب مىخوانيم: «اشهد انّك قد امرت بالقسط و العدل و دعوت اليهما و انّك صادق صديق، صدقت فيما دعوت اليه؛ گواهى مىدهم اى امام حسين كه توبه اجراى قسط و عدل فرمان دادى و جامعه اسلامى را به عدل فراخواندى و تو راستگو و صدّيقى (ولىّ راستين پروردگارى) و به هرچه فراخواندى، صادقانه فراخواندى.
نويسنده و دانشور شيعى لبنان – محمد جواد مغنيه – مىنويسد: «نام امام حسين نماد ژرف هدايت است…سر فصل فداكارى در راه حق و جانبازى در راه عدالت، چنانكه نام يزيد نشانه فساد و تباهى، ستم و هتك مقدسات و نشر فجور و رذالت است.»(22)
نشر عدالت در سراسر جهان و از بين بردن هرگونه نابرابرى و تبعيض، در رأس انقلاب حضرت مهدى(عج) قرار دارد. ايجاد عدالت، اقدام اصلى و سرلوحه همه برنامههاى آن امام منجى است اصلى كه محورىترين هدف انبياء بوده است. اصولاً در تبيين مشخصات عصر ظهور به عدالت تأكيد زيادى شده است زيرا براى ساختن جامعهاى ارزشى و تشكيل اجتماعى قرآنى پايه نخستين و كار اصلى عدالت گسترى است.
عدل آشكارترين صفت آن امام است به همين دليل در دعاى شبهاى رمضان حضرت مهدى(عج) “عدل” ناميده شده است: «اللهم وصل على ولىّ امرك القائم المؤمل و العدل المنتظر» پروردگارا به ولىّ امر خود كه قيام كننده آرمانى و عدل مورد انتظار همه است درود فرست. در كتاب كمال الدين در خبرى از رسول اكرم(ص) در وصف مهدى موعود(عج) آمده است: «اول العدل و آخره» يعنى آغاز عدل و پايان آن است. كمتر حديثى درباره آن امام رسيده است كه از عدل تهى باشد و روايات در اين باره به حد تواتر رسيده است. رسول اكرم(ص) مىفرمايند: خداوند از فرزندان حسين امامانى قرار داده است كه امر مرا اقامه مىكنند. نهم آنان مهدى امتم مىباشد، او شبيهترين مردمان است به من در سيما، گفتار و كردار. پس از غيبتى طولانى و سرگردانى و سردرگمى مردم، ظهور مىكند، آنگاه امر خدا را آشكار مىسازد پس زمين را از عدل پر مىكند پس از آن كه از ستم و بيداد لبريز شده باشد.(23) كشتزار جامعه تشنه عدالت
شيعه عدالت را در دو جهت يعنى مسؤوليت انسان و عدالت خدا در پاداش و كيفر او و نيز ايجاد نظم عادلانه براى توزيع امكانات و تصدّى مناصب و رعايت حقوق همه افراد، از متن قرآن و حديث و سيره عملى پيامبران و اولياء اخذ كرده و خواستار آن گرديده كه اين موضوع رعايت شود.(24) به اعتقاد شيعه اگر در جامعه عدالت همه جانبه برقرار گردد، محيط براى رشد، تكامل فراهم است و روند عمومى حركت تكاملى جامعه هماهنگ با روند تكاملى جهان خواهد بود. غايت اصلى دين در بعد حيات اجتماعى اقامه عدل است يعنى عدم سازش با ستم و تبعيض و كمك رسانيدن به افراد ستم ديده، اصل اقامه عدالت در اين واقعيت نهفته است كه هيچ ظالمى مورد تأييد قرار نگيرد و مظلوم تحت فشار و تضعيف واقع نشود.
از آنجا كه عدالت اجتماعى براى جوامع جنبه حياتى دارد و نبودن آن مرگ هر اجتماعى را اعلام مىدارد، آيين مقدس اسلام مقرّر داشته است كه عدالت بايد بدون توجه به اختلافهاى قومى و ملى و حتى مذهبى و در يك سطح عمومى و همه جانبه و درباره همه افراد حتى نسبت به مخالفان و دشمنان اجرا گردد، قرآن تأكيد مىكند مبادا دشمنى با گروهى، شما را به بى عدالتى وادار كند.(25)
اسلام راستين براى داشتن جامعهاى آسيبناپذير، تجاوزكاران و گردن كشانى را كه عدالت اجتماعى را به خطر انداختهاند اگرچه هم كيش و برادر ايمانى هم بوده باشند محكوم مىسازد و دستور مىدهد هرگاه دو گروه از مسلمانان، با يكديگر به نبرد برخيزند، در آغاز بين آنان صلح برقرار سازيد، و اگر يكى از آن دو بر ديگرى ستم كرد باقوم ظالم پيشه و متجاوز پيكار كنيد تا آن كه به فرمان خداوند از ظلم خود دست بردارد و هرگاه به راه حق برگشت با حفظ عدالت آنها را سازش دهيد و همه جا عدل را مراعات كنيد.(26)
تعاليم انسان ساز اسلام براى حفظ عدالت اجتماعى، مقاومت در برابر هرگونه جورى را به پيروان خود، واجب كرده است. زيرا ستم و تجاوز، امنيت عمومى را تهديد مىكند. كاروانهاى اقتصادى و مراكز توليدى اجتماع را تعطيل مىسازد، فقر و پريشانى به سوى جامعه رخ نشان مىدهد، سطح فرهنگ تنزل مىنمايد به شخصيت افراد ضربه مىخورد و حيات روانى و تربيتى انسانها به سوى ذلّت، حقارت و…سوق داده مىشود. قرآن مىفرمايد: «والذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون؛(27) هرگاه (به مؤمنان) ستمى برسد، به كمك يكديگر برخاسته و با اين تجاوز مخالفت مىكنند» امام صادق مىفرمايد: جمعيتى كه حقوق زيردستان را از زورمداران نگرفتند پاك و منزّه نمىباشند.(28) اسلام حمايت از ستمگر و دوستى با وى را با چنان دقتى پىگيرى كرده است كه اگر كسى در ذهن و روح مايل است كه ظالمى در قيد حيات باشد و بقاء او را خواستار باشد با آن ستمگر بوده و همراهش داخل دوزخ مىگردد.(29)
رسول اكرم(ص) فرمودند: كسانى كه قبل از شما زندگى مىكردند، از بين رفتند، زيرا چون بزرگى و صاحب عنوانى از آنها مرتكب سرقت مىگرديد، متعرض وى نمىگشتند ولى اگر فرد بينوايى دزدى مىكرد او را تنبيه مىنمودند!(30)
تجمع بىرويه ثروت و قرار گرفتن اموال فراوان در دست عدهاى خاص كه منجر به استثمار و در نتيجه به اسراف و فساد مبدّل خواهد گشت از نظر اسلام محكوم است، قرآن كريم وجوب پرداختن حق فقرا و مساكين را از دارائىهاى اغنياء اين گونه توجيه مىكند: كى لايكون دولةً بين الاغنياء منكم(31) (تا اين كه چنين اموالى بدست توانگرانتان نيفتد و صرفاً در دست آنها به گردش نيايد) البته هرگاه ثروت از طرق مشروع تحصيل گردد و به مقدار لازم در مصارف توصيه شده و لازم انفاق گردد مازاد آن كه براى مالكش باقى مىماند مشروع و مورد حمايت قانون خواهد بود: ولاتأكلوا اموالكم بينكم بالباطل(32) (اموال يكديگر را به ناحق و حرام نبريد) حضرت على (ع) مىفرمايند: الرعيّة لايصلحها الّا العدل(33) (مردمان را چيزى جز عدالت اصلاح نمىكند)امام صادق(ع) متذكر گرديدهاند: انّ النّاس يستغنون اذا عدل بينهم؛(34) مردمان اگر عدالتى در ميان باشد، همه بى نياز خواهند گشت. امام كاظم(ع) نيز فرمودهاند: خداوند هيچ گونه مالى را رها نگذاشته است، بلكه آن را تقسيم نموده و (بر اساس تعيين الهى و تشريع اسلامى) حق هر صاحب حقى را به وى داده است. خواص و عوام و فقيران و تمامى قشرها…اگر در ميان مردم به عدالت رفتار مىگرديد همه بىنياز مىشدند و مسكين و نيازمندى در بين آنان باقى نمىماند.(35)
به فرمايش امام صادق(ع) مردم به عدالت نياز دارند.(36) آن حضرت تأكيد مىنمايند: مردمان فقير، نيازمند، گرسنه و برهنه نگشتند مگر در اثر گناه اغنياء (ظلم و ستم).(37)
امام يازدهم حضرت عسكرى(ع) فرمودهاند: «اغنياؤهم يسرقون زاد الفقرا؛(38) اين توانگران آنهايند كه توشه تهيدستان را به سرقت مىبرند و از دسترس بينوايان خارج مىكنند.»
طبيعى است وقتى جامعه به سوى شكاف اجتماعى و فقر ناشى از بى عدالتى روى آورد به لحاظ اعتقادى و باورها و ارزشها هم داراى مشكل مىگردد. رسول اكرم(ص) هشدار دادهاند: ولم يفقرهم فيكفرهم؛(39) (حاكم اسلامى) نبايد مردم را فقير كند تا كافرشان سازد.
سعدى در باب اول گلستان در سيرت شاهان، نقش مثبت عدالت اجتماعى را چنين مشخص كرده است:
«به حكم آن كه عدل و احسان و انصاف خداوند مملكت، موجب امن و استقامت رعيّت است و عمارت و زراعت بيش اتفاق افتد پس نام نيكو و راحت و اَمن و ارزانى غلّه و ديگر متاع به اقصاى عالم برود و بازرگانان و مسافران رغبت نمايند و قماش و غلّه و ديگر متاعها بياورند و ملك و مَملكت آبادان شود و خزاين معمور و لشكريان و حواشى فراخ دست، نعمت دنيا حاصل و به ثواب عقبى واصل و اگر طريق ظلم رود، بر خلاف اين…»(40)
فرستادگان الهى كه از حقيقت جامعه، انسان و سعادت او، آگاهى كامل داشتند به نيكى مىدانستند كه تمامى احكام، آموزشها و برنامههاى آنان در پرتو بهبود روابط انسانى، امنيت اجتماعى، عدالت تحقق مىپذيرد و بدينسان زمينه عينيت يافتن احكام آماده مىگردد. در جامعه عادل و نظام دادگستر، انسان درست، تربيت مىشود و با آسايش و فراغت به تكليف تن مىدهد و به مقررات، اصول اجتماعى و حقوق همگان احترام مىگذارد و در پرتو تعهدشناسى و مسؤوليت پذيرى است كه جامعه به خوشبختى واقعى دست مىيابد و راه عروج به معنويت و ملكوت هموار مىگردد. در سايه سياه ستم و اجتماع جور بنياد كه هيچگونه امنيت اجتماعى و عدالت معيشتى ندارد نمىتوان انتظار داشت مردمان وظيفه شناس باشند، از حدود خويش تجاوز نكنند و به احكام شرع و دين پاى بند باشند.(41)
ملتى كه اقشارش تحت ستم قرار گيرند و نظام حاكم بر آنان، به اجراى عدالت نپردازد و تبعيض روا دارد، نه تنها به عزت نمىرسد بلكه همواره در حالت ذلّت و تو سرى خوردن و تبعيض ديدن بسر خواهد برد، از اين جهت امام موسى كاظم(ع) فرمودهاند: طاعة ولاة العدل تمام العزّ؛(42) موقعى جامعهاى به عزّت كامل مىرسد كه صرفاً از حاكمان عادل پيروى كند. در احاديث رسيده از رسول اكرم(ص) و ائمه هدى(ع) آمده است: كه فقر نزديك به كفر و بلكه مىتواند بخشى از كفر و بدبينى اعتقادى باشد پس بايد عاملى كه موجب خروج از دين مىشود و خود قسمتى از بى ايمانى است، در جامعه اسلامى وجود نداشته باشد و چنين ضايعهاى بدون اجراى عدالت از ميان نمىرود، سازندگى روانى، اجتماعى و نيز عمران و آبادانى شهرها و روستاها و رونق اقتصادى و شكوفايى در توسعه علمى و صنعتى و فنى بر اجراى عدالت متوقف است سازندگى بدون عدالت شكاف بسيار عميقى بين اقشار اجتماعى به وجود مىآورد و امنيت و آسايش شهروندان و روستائيان را سلب مىكند. حضرت على(ع) مىفرمايند: لايكون العمران حيث يجور السّلطان؛(43) زمانى كه عدالت اجرا نشود، عمران و آبادانى وجود ندارد.
استاد محمد رضا حكيمى مىنويسد: «سازندگى منهاى اجراى عدالت، در جهت زندگى سرمايه داران مُدرن و مرفهان بى درد تأثير مثبت دارد و اغنيا و توانگران دست اندركاران را به اميال و آمال خود مىرساند و چرك دستى هم نصيب جمعى از قشرهاى محروم مىكند. بزرگترين سازندگى با اجراى عدالت آغاز مىگردد بويژه در يك انقلاب (منبعث از ارزشها) كه همه بايد به سازندگى انقلابى بينديشند و در آغاز به اجراى عدالت بپردازند تا همه قشرها از صميم دل به كار سازندگى كمك كنند و به نتايج آن در سطح عموم – نه كسانى و گروهى چند – اميدوار باشند.»(44)
حضرت على(ع) مىفرمايند: «ما عمرت البلدان بمثل العدل؛(45) هيچ چيزى چون عدالت كشورها را نمىسازد.»
عدالت موجب پيوند ناگسستنى تودههاى انسانى با رهبرى مىگردد و اين ارتباط مقدس موجب ايثار و فداكارى مىشود و اين چگونگى بنيادهاى بيداد و تبعيض و جور را فرو مىريزد.
امام على(ع) در ترسيم جامعه كوفه مىفرمايد: همه ساكنان شهر كوفه از امكانات رفاهى و معيشتى برخوردارند. حتى پايينترين افراد، نان گندم مىخورند، مسكن دارند و از آب آشاميدنى فرات (خوب و سالم) استفاده مىكنند.(46)
و حضرت امام رضا(ع) درباره امام منجى حضرت مهدى(عج) فرمودهاند:
خداوند زمين را به دست قائم(عج) از هر ستمى پاك گرداند و از هر ظلمى پاكيزه سازد. آنگاه كه قيام كند ميزان عدل را در ميان مردم نهد و بدين گونه هيچ كس نمىتواند به ديگرى ستم كند.(47) جنبهها و گستره عدالت
عدالت را از يك لحاظ به دو قسم فردى و اجتماعى تقسيم مىكنند، نوع فردى آن است كه شخص با رعايت دستورات اسلامى و شرعى، خويشتن را به اخلاق اسلامى آراسته سازد و خصال معتدل را در وجود خود پرورش داده و شكوفا سازد و در اين راه از افراط و تفريط اجتناب ورزد و اين ويژگىها را با تقوا، ايمان، تزكيه و ارتباط با خدا، تقويت كند، در بعد اجتماعى يعنى اين كه فرد در برخورد با ديگران با انصاف عمل كند، درباره كسى ستم روا مدارد، حقوق انسانها و استحقاق آنان را در نظر گيرد، آنچه را براى خود ناپسند مىدارد براى ديگران روا ندارد، در حال خشم و خروش درونى، به افراد تعدّى نكند، چون بين دو نفر داورى نمايد حق را بگويد و ذرّهاى طرف يكى از آنها را نگيرد. چشم خود را از افراد نامحرم جامعه حفظ كند.(48)
در برخى منابع عدل را به چهار بخش تكوينى، تشريعى، اجتماعى و اخلاقى تقسيم نمودهاند.
قوانين حاكم بر جهان هستى و موجودات و نيز روابط بين آنها از عدالت تكوينى حكايت دارد و چون در نظام شرع و قوانين اسلامى و تشريح احكام اصل عدل رعايت شده، از آن به عدل تشريعى تعبير گرديده است، نظام عادلانهاى كه روابط اجتماعى انسانها را اصلاح نمايد و سامان دهد و عملاً براى رسيدن اقشار جامعه به حقوق معنوى و مادى خود تلاش كند، عدالت اجتماعى ناميده شده است. انسانى كه از نظر تربيتى، روحى و رفتارى قابل اعتماد باشد، مىتواند مصداق عدل اخلاقى قرار گيرد.(49)
عدل اجتماعى را نيز در چهار محور تقسيم كردهاند: خانوادگى، قضايى، اصلاحى و سياسى، ناگفته نماند كه عدالت اجتماعى و فردى از هم فاصله ندارند و با يكديگر مغاير نيستند و اصولاً اين دو لازم و ملزوم هم بوده و هر كدام مىتوانند ديگرى را تقويت كنند و چنانچه وقتى عدالت اجتماعى بطور كامل و واقعى اجرا شود، افراد به امنيت روانى و آرامش روحى رسيده و بهتر مىتوانند در جهت تزكيه درونى و خودسازى و آراستن روح به خصال پسنديده اهتمام ورزند و نيز در جامعهاى كه افرادش حالات اخلاقى و رفتارى عالى را در وجود خويش شكوفا ساختهاند بهتر مىتوان عدالت اجتماعى پياده نمود.(50)
پارهاى منابع، عدل را شامل دو قسم عقلى و شرعى دانستهاند، اولى را خِرَد سالم و عقل نيكو درك مىكند و در هيچ زمانى منسوخ نمىگردد و هيچ شرايط تاريخى و جغرافيايى و نيز هيچ عامل اجتماعى و فرهنگى نمىتواند آن را دگرگون كند مثل نيكى كردن به كسى كه نيكى نموده است و نيازردن انسانى كه از آزردن آدمى اجتناب كرده است، عدل تشريعى يعنى اين كه در پرتو احكام دين كه از قرآن و حديث منشأ مىگيرد افراد در جزا و پاداش يكسان هستند البته ظرفيتها، توانايىها و تفاوتها ملاحظه مىگردد.
عدالت در زندگى فردى و اجتماعى شامل عدالت در گفتار، كردار و رفتار است، چنانچه حضرت على(ع) تمامى اين جنبهها را به طور كامل، رعايت مىنمودند.(51)
اصول و عوامل عدالت در جامعه شامل جنبههاى زير است:
1- برابرى انسانها و نفى هرگونه امتياز قومى، طبقاتى، نژادى و جغرافيايى.
2- عدل حقوقى براى هيچ دستهاى حقوق خاص و امتيازات معيّنى وجود ندارد و همه داراى استعداد رشد و شكوفايى و رسيدن به مقامات علمى، ادارى، فنى و اجتماعى هستند.
3- توجه به اراده مستقل، خود آگاهى و قدرت انتخاب و آگاهى و اين كه همه داراى ارزشهاى انسانى هستند و جايى براى تبعيض انسانى و طبيعى باقى نمىماند.
4- ثروتهاى طبيعى و منابع عمومى قابل بهرهبردارى براى انسانهاست و اصولاً اين امكانات از نظر مالكيت مختص خداوند است و مردم آفريدگان او هستند كه بايد از مواهب خالق خويش برخوردار گردند. عدالت اين است كه هرجا بنده روزى داشته باشد و هر كس رمقى دارد حق استفاده از قوت و غذا و امكانات مادى را خواهد داشت.
5 – فراهم نمودن امكانات انديشه نه تحميل اراده و فكر و فلسفهاى در جهت منافع و خواستهاى جناحى، گروهى، حزبى و طبقاتى و نه تحذير و تحريف حقايق و اختناق فكرى. بايد شرايط به گونهاى باشد كه هر كس با آزادى انديشه، آگاهانه انتخاب كند و با معرفت و بصيرت گزينش نمايد.
البته در اين راستا هدايت و ايجاد امكانات سازنده و رشد دهنده بايد باشد ولى اين هدايت بايد پاك و خالص و براى خدمت به انسان باشد نه به خدمت گرفتن انسان و كورنمودن سرچشمههاى انسانى او، انسان حق فراگيرى دانش اندوزى و آگاهى را دارد و جامعه عادل آن است كه براى همه افراد امكان باسواد شدن و ترقى علمى و پيدا كردن مهارت و فنون را فراهم سازد.
6- امكان كار و تلاش مفيد و پربار براى همه فراهم گردد و حتى در اين راستا افراد هدايت و تربيت شوند وتا خلاقيت فكرى، ذهنى و عملى آنان شكوفا گردد و بتوانند سازنده و فعال باشند و در سايه كوشش و رويش از مواهب خدادادى برخوردار گردند.
7- نبايد بهرهورى فردى يا قشرى از جامعه امكانات رشد، آرامش و امنيت ديگران را سلب كند، تكامل و توسعه حق همه افراد است و نبايد ياد گرفتن عدهاى به قيمت محروميت تحصيلى عدهاى ديگر شود و يا كار داشتن اشخاص، ديگران را از اشتغال محروم كند.
8- قانونى در جامعه به اجرا درآيد كه در خدمت مصالح واقعى همه افراد و در طريق ايجاد محيط مساعد براى رشد و بهره ورى تمامى اشخاص باشد، بر اساس سرشت انسان و نيز ساختن انسان متعادل، اسلام چنين قانونى را دارد، مجريان قانون بايد مدافع حق و حقوق انسانها باشند نه مدافع منافع گروهى و جناحى و شخصى.
9 – احراز موقعيتهاى اجتماعى بر اساس شايستگىها و صلاحيتها باشد، كه اينها را بر اساس ضوابط و معيارهايى قانون اسلامى تنظيم مىكند. بر اين اساس هر گونه خود كامگى، برترىطلبى، سلطه جويى و به بند كشيدن افراد بر خلاف عدالت اجتماعى است، دستگاه داورى عادل و پاك و آگاه با ارادهاى قوى بايد مدافع حقوق مردم و مانع تجاوز، تكاثر، فساد و تبعيض باشد.
10 – آگاهى عمومى به حقوق و وظايف و مراقبت در حفظ و اجراى آن و اصل انتقاد سازنده و احياى عنصر امر به معروف و نهى از منكر در جامعه ضرورت دارد.
11- اخوت اسلامى مورد توجه مىباشد زيرا زيربناى عاطفى، پيوند قلبى و ايمانى در حفظ حقوق و حدود افراد و در راه برقرارى مصالح اجتماعى نقش مهمى دارد.
12- در نظام عدالت اجتماعى، به خودسازى و تلاش مستمر براى تهذيب نفس و تربيت معنوى اخلاق بسيار اهتمام مىگردد، زيرا خودخواهىها، رقابت ناسالم و سلطهطلبىها از روح رشد نيافته منشأ مىگيرد و جامعه را به سوى فساد و ابتذال و مرداب رذالت سوق مىدهد. در گلستان زندگى مردم آفتهاى خطرناكى وجود دارند كه جز با تصفيه و سازندگى افراد و احياء ايمان و احساس معنوى و سازندگى پىگير و انتقاد از خود، اينها از بين نخواهد رفت.(52)
13- جامعهاى كه بر اساس عدل اسلامى اداره مىگردد با پيروان آيينها و مكاتب الهى ديگر در ساير كشورها پيوندى عادلانه دارد و بر اثر ارتباطى كه با آنان برقرار مىنمايد نسبت به تحريفات و انحرافاتى كه آنها بدان مبتلا شدهاند طرحهاى تبليغى و ارشادى را به اجرا مىگذارد و چنين افرادى را متوجه حقيقت دين مىنمايد و باورها و گرايشهاى مذهبى آنان را اصلاح مىكند.
14- اقوام و سرزمينهايى كه قصد تعرّض و تهاجم دارند و مىخواهند مسلمانان را از امنيت، عدالت و قسط محروم سازند محارب و مهاجم محسوب مىگردند و براى حمايت از مسلمين، مال و جان چنين جوامعى فاقد هرگونه احترامى است و هرگونه رابطه دوستانه با آنان ممنوع است و موضوع جهاد، دفاع و آمادگى دفاعى و نظامى در اين حال مطرح مىگردد. همچنين اگر كشورى با سرزمين اسلامى قرارداد صلح يا عدم تعرّض منعقد نموده، معاهده و مصالح به شمار مىآيد و بايد به پيمان آن احترام گذاشت ولى اگر اثبات گردد كه درصدد توطئه و تجاوزى عليه امت اسلامى است در اين حال صلح و معاهده مذكور از بين مىرود و دشمن محارب به حساب مىآيد.
15 – افراد، گروهها و فرقههايى كه غير مسلمان هستند و در داخل حوزه حاكميت اسلامى زندگى مىكنند، تحت حمايت به سر مىبرند و مال و جان و حتى شعائر دينى آنان محترم است و مىتوانند به صورت مسالمتآميز با مسلمانان زندگى كنند و از حقوق انسانى برخوردار گردند، البته در صورتى كه اين فِرَق بخواهند توطئهاى ترتيب دهند يا قصد براندازى داشته باشند و نيز در صدد آن باشند كه با دشمنان مسلمانان روابط مخفيانه و جاسوسى برقرار كنند، حكم شكل ديگرى پيدا مىكند. عوامل اجرايى عدالت
اين امور عبارتند از:
1- تشكيل حكومت اسلامى كه به نص قرآن كريم براى اجراى عدالت است، زيرا هدف دين، تزكيه و تعليم بشر است يعنى رشد در جنبههاى معرفتى، علمى و عملى و حكومت دينى بايد زمينه چنين امورى را پديد آورد و موانع را از ميان ببرد و اين مهم جز با اجراى قسط و عدالت ميسّر نمىباشد تمامى جنبشهاى اسلامى و قيامهاى شيعى براى تعقيب چنين هدفى سامان داده شده است.
امام خمينى(ره) مىفرمايد: «ما يك همچو اسلامى (مىخواهيم) كه عدالت باشد در آن، اسلامى كه در آن ظلم نباشد، اسلامى كه آن شخص اولش با آن فرد آخر همه در سوا(مساوى) در مقابل قانون باشند.»(53)
امام خمينى در جاى ديگر ياد آور مىشود: «سرلوحه هدفتان، اسلام و احكام عدالت پرور آن باشد و ناچار بدون حكومت اسلامى عدالت خواه، رسيدن به اين هدف محال است. تولّى و تبرى دو اصلى اساسى اسلامى است. بايد با حكومت عدل، موافق و به حكومت عادل دل ببنديد و از رژيم غير اسلامى كه در رأس آن رژيم منحط پهلوى است تبرّى كنيد.»(54)
امام در مصاحبه با خبرنگاران انگليسى، فرانسوى و آلمانى فرمود: «طرز حكومتى كه ما پيشنهاد مىكنيم حكومت جمهورى اسلامى است و اساسش بر آزادى و استقلال كشور و عدل و تعديل تمام دستگاههاى دولتى است.»(55) در جمع گروهى از پرسنل نيروى هوايى و زمينى در 19 بهمن 1357 فرمودند: «ما اميدواريم كه با هم پيوستگى به هم، بتوانيم اين طاغوت را از بين ببريم و به جاى آن يك حكومت عدل اسلامى…تعيين كنيم…»(56) و طى سخنانى در مدرسيه فيضيه قم (دهم اسفند 1357) خاطرنشان ساختند: «از شما مىخواهم، از ملت مىخواهم كه اين نهضت را نگه دارند تا تأسيس حكومت عدل اسلامى.»(57)
در جمع گروهى از عشاير بويراحمد(14 تيرماه 1358) فرمودهاند:
«حكومت بايد اسلامى باشد كه ديگر ظلمى و اختناقى در كار نباشد، ديگر زير بار ظلم اجانب در كار نباشد كه منافعمان را هرچه داريم بردارند و بروند و هيچ كس حرفى نزند.»(58) 2- رهبرى جامعه اسلامى
امام صادق(ع) حاكميت زمامداران عادل را زمينه و علّت اصلى احياى هر حق و عدل و مرگ هر ستمى و فسادى مىشمارد و دين الهى را در پرتو چنين حاكميتى پايدار مىداند: مشخص است كه ولايت والى عادل و واليان او، مايه زنده شدن هر حق و عدالت و فناى ستم و تباهى است. بنابراين هر كس در تقويت قدرت و استيلاى او اهتمام ورزد و در مديريت دستيارش باشد در طاعت خدا كوشيده و به تقويت دين خدا پرداخته است.(59)
امام صادق(ع) فرمودهاند كه اميرمؤمنان مىفرمايند: خداى را به خود خدا بشناسيد و پيامبر را به اداى رسالت و اولواالامر را به امر به معروف، اجراى عدالت و نشر احسان.(60)
همچنين مولاى متقيان تأكيد مىنمايند: كار حكومت و اجراى حدود و اقامه نماز جمعه به سامان نمىرسد مگر اين كه پيشوايى عادل در رأس قرار داشته باشد.(61)
از نظر اسلام از نشانههاى مهم زمامداران عدالت پيشه اين است كه زندگى آنها با افراد كم درآمد و محروم هم سطح باشد تا ميان او و بينوايان پيوند واقعى وجود داشته باشد وگرنه مستضعفين نمىتوانند از روى علاقه قلبى زمامدارى او را بپذيرند و حامى واقعى او باشند. آنها خود به خود ميان خويشتن و او فاصلهاى احساس مىنمايند، احساسى كه آنها را آرام نخواهد گذاشت و عليه او تحريك خواهد كرد. حضرت على(ع) مىفرمايند: خدا بر زمامداران عدالت پيشه مقرر نموده است كه زندگى خود را در حد زندگى مردمان ناتوان و كمدرآمد قرار دهند مبادا كه آنان دچار وسوسه گردند.(62) (خود را از رهبرى جدا بدانند و به انحراف از حق كشيده شوند) به عبارت ديگر در جامعه اسلامى رهبرى با اقشار فقير سرنوشت مشترك دارد و چنين فرمانروايى نه تنها از منافع افراطى و ضد عدالت پردرآمدها حمايت نمىكند، بلكه قدرتى نيرومند در برابر آزمندى، تجاوزطلبى، تكاثر خواهى و ضمانت اجرايى براى عملى ساختن عدالت اجتماعى است. امام خمينى در اين باره گفته است: «آن كه در رأس حكومت است با مردم دوست باشد و در بين مردم بنشيند و با آنها صحبت كند، هر كس هر حاجتى دارد به او بگويد وقتى يك حكومت اين طور شد ملت دنبال او و حافظ اوست، همانطور كه او حافظ ملت و پشت سر ملت است و ما مىخواهيم يك همچو تفاهمى پيدا شود كه ملت حافظ دولت و دولت هم حافظ منافع ملت در همه جهات باشد…»(63)
3- لزوم قانون و مقررات وضعى
بشر بدون يك سلسله مقررات مورد قبول كه وظايف و تكاليف، حقوق و حدود افراد را مشخص كند نمىتواند به زندگى اجتماعى مبتنى بر عدالت ادامه دهد، البته قانون مزبور بايد عادلانه باشد و يك حركت تكاملى را به طور يكسان براى همه فراهم كند و تفاوت طبقاتى را محو نمايد، همه را در شرايط مساوى به سوى رشد و پيشرفت سوق دهد، امورى را مبنا قرار دهد كه بر حقيقت، فضيلت، پرهيزگارى و بصيرت معنوى استوار است.
قانون اسلام كه از جانب خداوند، پيامبر و معصوم وضع گرديده است به دليل آگاهى و علم قانون گذار به دليل همه جانبه بودن و بى غرضى و توجه به مصالح همگان مىتواند به طور كامل خصوصيات فوق را دارا باشد و پى گير اجراى عدالت گردد. البته اين قانون بايد توسط عواملى ضمانت اجرايى داشته باشد كه عبارتند از رشد فكرى و مذهبى مردم، عواطف دينى، ايمان به خدا و اعتقاد به روز جزا، احترام عميق به قانونى كه خداوند و فرستادگان يا اولياء الهى وضع نمودهاند، امر به معروف و نهى از منكر.
مردم بايد آن چنان نظارت صالحانهاى داشته باشند كه به سهم خود از حق و قانون پاسدارى كنند و در صورت تخلف در برابر حق كشىها و قانون شكنىها احساس مسؤوليت نمايند و امر به معروف و نهى از منكر را شيوه خود قرار دهند، آيات و روايات متعددى مؤيد آن است كه همه مردم وظيفه دارند براى اجراى عادلانه قانون و حمايت از حق اهتمام ورزند، نظام اجتماعى هر چقدر خوب و عادلانه باشد در صورتى مىتواند سعادت مردم را تضمين كند كه بيمارى بى تفاوتى به هرجهتى در آنها به حدى نرسد كه نابودشان كند. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 79. 2. عدالت اجتماعى، محسن قرائتى، ص 10 – 9. 3. سوره نساء، آيه 40. 4. سوره كهف، آيه 44. 5. آموزش دين (2 – 1)، علامه سيد حسين طباطبايى، جمع آورى و تنظيم سيد مهدى آيت اللهى، ص 145. 6. نك: توحيد صدوق و معانى الاخبار به نقل از بحارالانوار، ج 5، ص 17. 7. عدل الهى، ص 36 – 35. 8. همان، ص 38 و نيز يادداشتهاى استاد مطهرى، ج 6، ص 151 و 242. 9. غررالحكم، ص 330، نهج البلاغه، ص 641. 10. جامعه سازى قرآنى، ص 81 – 79، عصر زندگى، ص 34. 11. فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى، ج 2، ص 288، فرهنگ اصطلاحات قرآنى، محمد يوسف حريرى، ص 233. 12. نهج البلاغه، خطبه 33. 13. غررالحكم، ج 1، ص 360. 14. همان، ج 2، ص 159. 15. همان، ج 1، ص 102. 16. بحارالانوار، ج 75، ص 359. 17. غررالحكم، ج 1، ص 291. 18. همان، ج 2، ص 204. 19. همان، ج 2، ص 254. 20. تجلّى امامت، سيد اصغر ناظم زاده قمى، ص 85. 21. قيام جاودانه، ص 14، ص 93 و 103. 22. الشيعه و يوم عاشورا، محمد جواد مغنيه، مجله رسالة الاسلام، محرم 1379، شماره سوم، سال يازدهم، ص 265 – 261. 23. مكيال المكارم، ج 1، ص 119 – 118، كمال الدين، ج 1، ص 257. 24. شناخت اسلام، دكتر بهشتى و ديگران، ص 412. 25. نك: سوره مائده، آيه 11. 26. سوره حجرات، آيه 9. 27. سوره شورى، آيه 38. 28. وسايل الشيعه، باب وجوب الامر بالمعروف. 29. مكاسب ،باب معرفة الظالمين، ص 54؛ اسلام آيين دادگرى، سيد رضا تقوى دامغانى سالنامه پيام اسلام، سال 1352، ص 288 – 287. 30. جامعه توحيدى اسلام و… مصطفى السباعى، ترجمه سيد محمد على حيدرى، ص 104. 31. سوره حشر، آيه 7. 32. سوره بقره، آيه 188. 33. غررالحكم، ص 29، الحياة، ج 6، ص 400. 34. كافى، ج 3، ص 568. 35. همان، ج 1، ص 542؛ الحياة، ج 6، ص 345. 36. تحف العقول، ص 236. 37. وسايل الشيعه، ج 6،ص 4. 38. مستدرك الوسايل، ج 2، ص 322. 39. اصول كافى، ج 1، ص 406. 40. گلستان سعدى، باب اول، حكايت سوم، ص 40. 41. عصر زندگى، ص 35. 42. تحف العقول، ص 287 ؛ الحياة، ج 6، ص 344. 43. غررالحكم، ص 350. 44. جامعه سازى قرآنى، ص 118. 45. غررالحكم، ص 309. 46. بحارالانوار، ج 40، ص 327. 47. كمال الدين، ج 2، ص 372. 48. معارف و معاريف، ج 7، ص 292 – 290. 49. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج 6، ص 219؛ عدل الهى، ص 37. 50. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج 6، ص 225. 51. نك: تجلى امامت، ص 73 به بعد. 52. با استفاده از كتاب شناخت اسلام، دكتر بهشتى و ديگران، ص 360 – 356. 53. صحيفه امام، ج 9، ص 426. 54. صحيفه نور(چاپ قديم)، ج 2، ص 13. 55. نداى حق، ص 63، در جستجوى راه از كلام امام، دفتر دهم، ص 88. 56. در جستجوى راه از كلام امام، دفتر دهم، ص 93. 57. همان، ص 94. 58. همان، ص 104. 59. تحف العقول، ص 244. 60. اصول كافى، ج 1، ص 85. 61. دعائم الاسلام، ج 1، ص 184؛ بحارالانوار، ج 89، ص 86. 62. نهج البلاغه، ص 188. 63. در جستجوى راه از كلام امام، دفتر دهم، ص 104.
روشهاى تربيتى در قرآن
آخرين قسمت بعضى از الگوهاى تربيتى در قرآنكريم
به رغم وجود عوامل محدودكننده انسان مانند وراثت، طبيعت و جامعه انسان مىتواند به اراده خود مسير خويش را برگزيند و از حصار عوامل محدودكننده در اطراف خود بيرون آيد؛ حتى اين توانايى را پيدا مىكند كه سرنوشت جديدى را براى جامعه و تاريخ خود رقم زند.
براى نمونه: قرآنكريم، همسر فرعون و حضرت مريم را به عنوان الگوهايى براى مؤمنان ذكر مىكند. آنان با وجود محيط ناسالم، طريق صلاح و رستگارى را برگزيدند.(1)
قرآن به تأثيرپذيرى انسان از محيط و شرايط گوناگون اذعان دارد و به او نسبت به تأثيرات آنها هشدار مىدهد. در مورد فرزند حضرت نوح (ع) خداوند به صراحت مىفرمايد: او از اهل تو نيست؛ زيرا به دليل متأثر شدن از عوامل محيطى ناصالح، از مسير صلاح و درستى خارج شده است.(2)
خداوند متعال به ستايش از جوانان «اصحابكهف» مىپردازد كه با هجرت از محيط فاسد، خود را از عوامل محيطى ناسالم دور ساختند و ايمان خويش را حفظ كردند.(3)
مىتوان گفت: اقدام شجاعانه سحره فرعون در زير پا گذاشتن موقعيت اجتماعى خود و ايمان آوردن به حضرت موسى(ع) الگوى توبه حقيقى براى ديگران مىشود.(4)
به جهت اختصار چند نمونه از الگوهاى قرآنى را ذكر مىكنيم:
* يوسف، قهرمان مقاومت در مقابل شهوت.(5)
* جوانان كهف، اسوه هاى مهاجرت در راه خدا براى رشد و هدايت.(6)
* اسماعيل، نماد تسليم در مقابل فرمان خدا.(7)
* ابراهيم، الگوى فطرت جويى، عادت گريزى و بت شكنى.(8)
* نوح، الگوى پايدارى و استقامت در تبليغ دين.(9)
* ايّوب، قهرمان صبر و تحمّل در شدايد روزگار.(10)
* داود جوان، نمونه شهامت و شجاعت در مبارزه با طاغوت.(11)
قرآنكريم در همه اين موارد مىفرمايد: «… اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است، پس به هدايت آنان اقتداكن….»(12) برترين الگوى تربيتى قرآن
قرآنكريم پيامبر اسلام(ص) را سرمشق و الگوى مطلق در همه ابعاد زندگى براى همه خداجويان و كسانى كه اعتقاد به رستاخير دارند، معرفى مىكند: «بىترديد، براى شما در همه ابعاد (چه در صبر و مقاومت و چه در ديگر اوصاف و افعال نيكو) اسوه و الگوى نمونه در (اقتداى به) رسول خدا(ص) است. براى آن كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.»(13)
قرآنكريم پيامبر گرامى اسلام(ص) را به عنوان اسوه و الگوى تربيت مردم معرفى مىكند و از او به عنوان صاحب «خُلق عظيم» ياد نموده است: «و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى»(14) در اين كه مقصود از «خلق عظيم» پيامبر اكرم(ص) چيست؟ اقوالى گفته شده است از جمله:
الف) تو بر دين بزرگى هستى كه دين اسلام است.
ب) تو متخلّق به اخلاق اسلام و بر طبع بزرگى هستى و حقيقت اخلاق آن است كه انسان نفس خود را به آن بيارايد.
ج) خلق عظيم صبر بر حق و بخشش وسيع و تدبير به اقتضاى عقل است.
د) عايشه گويد: اخلاق پيامبر متضمّن بود، آنچه كه در ده آيه اول سوره مؤمنون آمده است و كسى را كه خداوند ستايش كند بر اين كه اخلاق بزرگى دارد، ديگر بعد از آن ستايش، ستايشى نيست.
ه) خداوند خلق او را عظيم فرموده براى اين كه با اخلاقش با مردم معاشرت داشت و با قلبش جدا بود، پس ظاهرش با مردم باطنش با خدا بود.
آرى، پيامبر گرامى اسلام (ص) به سبب «خُلق عظيم» و «رحمة للعالمين» بودن، آينه مكارم اخلاقى براى همگان است، تا آنجا كه بارها مىفرمودند: «من فقط براى تكميل و تمام كردن مكارم اخلاق مبعوث گشتهام.»(15) و در آيه ذيل، خداوند در اوجى تماشايى، رسولش را به داشتن چشم محبت و رحمت و لطف همراه با شكيبايى با مؤمنان مىستايد و به حبيب مهربانش، حضرت محمد(ص)، مباهات مىكند: بىترديد، پيامبرى (حضرت محمد (ص)) از ميان خودتان (از پيكره خودتان) به سوى شما آمده است كه رنجهاى شما بر او به غايت ناگوار است.
قرآن كريم «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم»(16) رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار به هدايت شما دارد، و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است، به اندازهاى پيامبراكرم براى هدايت و راهنمايى و رسيدن به سعادت مردم تلاش مىكرد و غمناك بود كه خداوند در قرآن در چند مورد به آن حضرت تسليت مىگويد و مىفرمايد: ناراحت و غمناك مباش، از جمله: «جان خودت را به خاطر شدت تأسف بر آنها از دست نده كه خداوند به آنچه انجام مىدهند عالم است.»(17)
«گويى مىخواهى خود را از غم و غصه به خاطر اعمال آنها هلاك كنى، اگر آنها به اين گفتار ايمان نياورند.»(18)
«گويى مىخواهى خود را هلاك نمايى كه چرا اينها ايمان نمىآورند»(19) اين اوصاف برجسته كه حرص بر هدايت و تربيت مردم و مهربانى نسبت به مؤمنين و ناراحتى از عدم ايمان كفار و منافقين است، فقط در قرآن براى پيامبر اكرم(ص) ذكر شده است.
قرآن كريم دستورات مختلفى به پيامبر اكرم(ص) مىدهدكه مقصود اصلى از آن دستورات، تربيت و تزكيه مردم است كه مردم با عمل كردن به اين دستورات و فرامين قرآن بتوانند به فضايل و مكارم اخلاق دست يابند.
نگاه معنادار پيامبر اكرم (ص) كه از سر عشق و علاقه به انسانها برمىخيزد، كافى است انسان را به حركت درآورد و در صف بلال و سلمان و ابوذرها بنشاند.
امام على(ع) مىفرمايد: «پيامبر (ص) هر روز يكى از مكارم اخلاقى خود را براى من آشكار مىساخت و مرا به پيروى از آن امر مىكرد.»(20) 2- روش انذار و تبشير
يكى از روشهاى مؤثر در تربيت كه در قرآن كريم بدان اشاره شده است، «انذار و تبشير» است. مقصود از انذار بيم دادن و ترسانيدن از عواقب گناهان و اعمال زشت است و منظور از تبشير نويد دادن به رحمت و فضل الهى است.
واژه شناسان و همچنين مفسران، واژه «انذار» را به عنوان بيم دادن و آنچه مردم را در مورد عواقب سوء رفتارشان آگاه مىسازد، و «تبشير» را به عنوان آگاهى دادن يا نويددادن به رحمت و فضل الهى و پيامدهاى خوشايند رفتار تعريف مىكنند.(21) حتى زمانى كه پيامبران الهى (ع) به دليل سرپيچى مردم اندوهگين مىشدند، وحى آنها را متقاعد مىساخت كه موظف نيستند مردم را به قبول رسالتشان وادار كنند؛ تنها رسالت آنها اطمينان از انتقال كلام خدا به مردم بود.(22)
زمخشرى در تفسير آيه 119 سوره بقره، مىگويد: پيامبران (ع) فقط وظيفه دارند مردم را از سرانجام و عاقبتشان آگاه سازند. بنابراين، پيامبر نمىتواند مردم را در ايمان به خدا مجبور سازد. چنان كه ذيل آيه شريفه نيز دلالت دارد كه به دليل ايمان نياوردن دوزخيان، از تو بازخواست نمىشود.(23)
مفسر بزرگ اهل سنت، فخررازى، در تفسير آيه 213 سوره بقره مىگويد: در اين آيه، واژه «مبشرين» پيش از «منذرين» آمده است؛ زيرا تبشير بسان پيشگيرى از بيمارى است، در حالى كه انذار همانند درمان بيمارى پس از وقوع آن است. بىترديد هميشه، تبشير و پيشگيرى قبل از درمان ايفاى نقش مىكند.(24)
متفكر شهيد استاد مطهرى(ره) نيز در تفسيرى جالب از دو واژه «انذار و تبشير» مىفرمايد: تبشير مانند يك عامل جذب و جلب كننده (قائد) است كه مردم را به كسب پاداش فرامىخواند، اما انذار يك عامل سوقدهنده (سائق) است كه در عين آن كه مردم را بيم مىدهد تا از كيفر اجتناب كنند، آنها را به صراط مستقيم رهنمون مىسازد.
بنابراين، بشارت و انذار يا تشويق و تهديد، (انذار و تبشير) بخش مهمى از انگيزههاى تربيتى را تشكيل مىدهد. انسان هم بايد در برابر انجام كار نيك تشويق شود و هم در برابر كار بد كيفر ببيند تا آمادگى بيشترى براى پيمودن مسير اول و گام نگذاردن در مسير دوم پيدا كند. تشويق به تنهايى براى رسيدن به تكامل اخلاقى فرد يا جامعه كافى نيست؛ زيرا انسان در اين صورت مطمئن است كه انجام گناه براى او خطرى ندارد. از طرفى انذارِ تنها نيز براى تربيت اخلاقى افراد مؤثر نيست، چون ممكن است روحيّه يأس و نااميدى چنان كه در زمان كنونى افراد روانى و مأيوس زياد شدند به وجود آورد.
قرآنكريم در وصف انبياى الهى مىفرمايد: «فبعث اللّه النبيين مبشرين و منذرين»(25) خداوند پيامبران را نويددهنده و بيمدهنده برانگيخت و نيز مىفرمايد: «و ما نرسل المرسلين الّا مبشّرين و منذرين»(26) ما انبيا را نفرستاديم، مگر در حالى كه نويددهنده و بيمدهنده بودند.
آرى، انبيا و رسولان الهى كه مربيان حقيقى و معلمان دلسوز بشر بودند از اين دو روش براى تربيت اخلاقى و روحى انسانها استفاده كردهاند. از نظر قرآنكريم انذار و ترسانيدن تنها در افرادى كه روح حقيقتطلبى و حقجويى در آنهاست اثر مىكند و در افراد معاند و لجوج تأثير ندارد. چنان كه قرآنكريم در چند آيه به اين مطلب تصريح مىكند: «انّما انت منذر من يخشيها»(27) همانا كسانى كه خشيت الهى دارند آنها را مىترسانى و نيز مىفرمايد: «لينذر من كان حيّاً»(28) پيامبر به وسيله قرآن، كسانى را كه حيات انسانى دارند و قلب آنها سالم و پاك است مىترساند. 3- روش موعظه و اندرز
قرآنكريم، يكى از روشهاى مؤثر در تربيت روحى انسانها را «موعظه و اندرز» مىداند و در بسيارى از آيات به آن سفارش نموده گرچه خود قرآن كتاب موعظه و اندرز است كه از طرف پروردگار براى شفاى بيمارىهاى درونى انسان و كسب فضايل اخلاقى نازل شده است. چنان كه قرآنكريم مىفرمايد: «يا ايها الناس قد جاءتكم موعظة من ربّكم و شفاء لما فى الصدور»(29) اى مردم! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده و درمان آنچه در سينههاست؛ گرچه از اين موعظه قرآن فقط اهل تقوا و بهرهمند مىشوند. «و موعظة للمتقين» اين تعبير در چهار مورد از قرآن آمده است.(30)
قرآنكريم پر از ارشاد و اندرز است. سراسر سوره لقمان و ديگر قصص قرآن، بيشتر جنبه پند و اندرز دارد. چنان كه لقمان حكيم براى تربيت فرزندش او را موعظه مىنمود: «اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه»؛ زمانى كه لقمان به فرزندش گفت و حال اينكه او را موعظه مىكرد، اين چنين موعظه نمود: «يا بنىّ لاتشرك باللّه انّ الشرك لظلم عظيم»(31) پسرم! براى خدا شريكى مگير، زيرا شرك ستمى بزرگ است.
خداوند پيامبر گرامى اسلام (ص) را مأمور به موعظه كرد: «قل انمّا اعظكم بواحدة ان تقوموا للّه مثنى و فرادى»(32) يعنى بگو: كه من شما را به يك موضوع پند مىدهم و آن اين كه چه دو نفر باشيد چه يك نفر براى خداوند كار كنيد.
حكمت بزرگ تربيت در موعظه و اندرزها نهفته است. «در شنيدن اثرى است كه در دانستن نيست.»(33) مستمع بايد پذيرا باشد و واعظ نيز خود الگوي عملى گفتههايش باشد. از اينروست كه موعظه امام على (ع) در «همام» چنان اثرى مىگذارد، كه پس از شنيدن صفات متقين مدهوش گرديده و به لقاى خدا مىپيوندد.
از ديدگاه قرآنكريم، انسان در سراسر عمر، به موعظه و پند و اندرز نيازمند است، چه نوجوان باشد چه عمر او زياد باشد. بنابراين قرآن موعظه لقمان به فرزند نوجوانش را چنين بيان مىكند: «پسرم! براى خدا شريكى مگير، زيرا شرك ستمى بزرگ است.»(34) همچنان كه موعظه خداوند به حضرت نوح را كه عمر طولانى داشت، نيز بيان مىكند.(35) 4- روش نصيحت و خيرخواهى
يكى از روشهاى مؤثر براى تربيت نفس كه قرآن بدان اشاره نموده است، روش «نصيحت و خيرخواهى» است. واژه «نصيحت» از ماده «نُصح» به معناى خلوص و بىغل و غش بودن است. «ناصح العسل» به معنى عسل خالص است و اين تعبير در مورد سخنانى كه از روى نهايت خلوص و خيرخواهى گفته مىشود به كار رفته است.
نصيحت و خيرخواهى و ارشاد ارائه راه رشد و هدايت به سوى آن است. اين عمل از وظايف پيامبران الهى و ائمه معصوم (ع) و مطلوب اولياء دين به شمار مىرود.
امام سجاد (ع) در فرازى از دعاى «مكارم الاخلاق» در مناجات خود با خداوند عرض مىكند: «وَاجْعَلْنى مِنْ أَهْلِ السَّدادِ وَ مِنْ أَدِلَّةِ الرَّشادِ؛ بارپروردگارا! مرا از ثابت قدمان و ملازمان حق و از راهنمايان به سوى رشد و فضايل اخلاقى قرار ده.»(36)
و نيز در دعاى «افتتاح»، بنده سالك از خدا اين چنين طلب مىكند: «اَللَّهُمَّ اِنَّا نَرْغَبُ اِلَيْكَ فى دَوْلَةٍ كَريمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الاسْلامَ وَ اَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَ اَهْلَهُ وَتَجْعَلُنا فيها مِنَ الدُّعاةِ اِلى طاعَتِكَ وَ الْقادَةِ اِلى سَبيلِكَ…؛ پروردگارا! دولت كريمهاى كه اسلام و اهلش را به وسيله آن عزت بخشى و نفاق و منافقان را به خاك مذلت نشانى، از تو مىطلبيم، و در آن حكومت ما را از داعيان و هدايتگران به طاعت خويش و از پيشوايان دعوتكننده به راه خود قرار ده.»
قرآنكريم انبيا و پيشوايان دينى را نصيحت كنندگان و خيرخواهان بشر معرفى مىنمايد كه در سوره «اعراف» قرآنكريم از چهار نفر آنها ياد مىنمايد: حضرت نوح (ع)؛ حضرت هود (ع)؛ حضرت صالح (ع)؛ حضرت شعيب (ع). حضرت نوح (ع) مىفرمايد: «ابلّغكم رسالات ربى و انصح لكم»(37) پيامهاى پروردگار را به شما مىرسانم و شما را نصيحت مىكنم.
حضرت هود (ع) گويد: «ابلّغكم رسالات ربى و أنا لكم ناصح امين»(38) رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مىكنم و خيرخواه امينى براى شما هستم.
حضرت صالح (ع) گويد: «ياقوم لقد ابلغتكم رسالات ربى و نصحت لكم و لكن لا تحبّون الناصحين»(39) اى قوم! من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى را انجام دادم، ولى شما خيرخواهان را دوست نداريد.
حضرت شعيب (ع) گويد: «لقد ابلغتكم رسالات ربى و نصحت لكم»(40) من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى نمودم.
آرى، پيامبران الهى براى آگاهى و آشنايى بشر به وظايف خويش و تربيت اخلاقى آنان، از نصيحت و خيرخواهى به عنوان يك روش استفاده نمودهاند.
پيامبر گرامى اسلام (ص) انسانها را به نصيحت كردن يكديگر تشويق مىفرمايد: «انّ اعظم الناس منزلة عندالله يوم القيامة امشاهم فى ارضه بالنصيحة لخلقه»(41) بزرگترين مردم از لحاظ مرتبه نزد خدا در روز قيامت كسى است كه براى نصيحت خلق در زمين بيشتر سعى و تلاش نمايد.
در روايتى از امام صادق (ع) نقل شده كه مىفرمايد: «يجب للمؤمن على المؤمن النصيحة له فى المشهد و المغيب»(42) بر مؤمن واجب است كه در حضور و غياب، خيرخواه مؤمن باشد و نيز مىفرمايد: «عليكم بالنّصح لله فى خلقه فلن تلقاه بعمل افضل منه»(43) بر شما باد به نصيحت كردن مخلوق براى رضاى الهى كه خدا را به عمل بهتر از آن ملاقات نكنى.
هدف از ارشاد و نصيحت، ارتقاى سطح تربيت و فرهنگ و ترويج فضايل اخلاقى و تعظيم شعائر است. گرچه برخاسته از ترك واجب يا ارتكاب كار حرامى نباشد، يعنى لازم نيست تا از شخصى گناه يا ترك واجبى سر زند كه به خاطر جلوگيرى از آن اين كار واجب شود. بلكه بيشترين هدف از اين عمل، پيشگيرى و ايجاد مصونيت در جامعه، نسبت به جرم و سرپيچى از وظيفه، محسوب مىشود، و همين نيز تفاوت آن با امر به معروف و نهى از منكر است. و اين كارى است بس شريف كه هم شكر زبان است و هم زكات دانش.
نكتهاى كه تذكر آن ضرورى مىنمايد اين است كه برخى از مردم وقتى كار خطايى و يا عيبى را از كسى مشاهده مىكنند، در مقابل چشم ديگران آن را براى وى بازگو مىكنند و در جمع مردم به او تذكر مىدهند. اين شيوه، گذشته از اين كه آبروى او را برده و ساير افراد را كه ممكن است متوجه خطاى او نشدهاند از عمل و رفتار او آگاه مىسازد و چنين امرى شايد از مصاديق اشاعه فحشاء هم محسوب شود نصيحت و تذكر را بىاثر ساخته و ممكن است موجب دشمنى و عداوت او نيز گردد. در حالى كه صرفنظر كردن از آن در آن هنگام و يادآورى آن در «پنهانى»، تأثير سخن را چندين برابر خواهد كرد، زيرا مربى با اين عمل، صداقت و دلسوزى خود را ثابت نموده و با جلب اعتماد او، به مقصود تربيتى خود نزديك مىشود.
امام عسكرى (ع) مىفرمايند: «مَنْ وَعَظَ أَخاهُ سِرّاً، فَقَدْ زانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِيَةً، فَقَدْ شانَهُ»(44) هر كس برادر دينى خويش را در پنهانى پند و اندرز دهد، مايه زينت او شده و كسى كه او را در حضور ديگران اندرز دهد، مايه خوارى او شده است.
اين نكته به ويژه در ارتباط والدين با فرزندان خود از اهميت بسزايى برخوردار است، زيرا پدر و مادر از هر كس بدين امر سزاوارترند كه در عين دلسوزى و مراقبت از حال فرزندان خود و هدايت و تذكر به موقع خطاهاى آنها، عيبپوش جوانان و نوجوانان خويش باشند و نقايص و خطاهاى آنان را، نزد هيچ جمعى برملا نكنند. 5 – وصيت به خير و حق
قرآنكريم، يكى از روشهاى مؤثر و مفيد در تربيت را مسئله «وصيت» دانسته است. وصّيت به عنوان يك روش تربيتى فقط در هنگام مرگ و آن هم براى تقسيم اموال و تعيين تكاليف به كار نمىرود، بلكه وصيت كه به معناى سفارش و خواستن بعضى از امور است، به صورت گسترده در شريعت اسلام براى بيان وظايف فردى و اجتماعى و رعايت مسايل اخلاقى به كار رفته است.
قرآنكريم از حضرت عيسى (ع) نقل مىكند: «و اوصانى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيّاً»(45) خداوند به من وصيت و سفارش كرد كه تا وقتى زنده هستم، نماز بخوانم و زكات بپردازم.
خداوند به انسان سفارش مىكند كه «و وصّينا الانسان بوالديه حُسناً»(46) با پدر و مادر خود به خوبى رفتار كند، ولى اگر آنها فرزندان خود را وادار كنند كه: «لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما»(47) آنچه را كه نمىدانند شريك خدا قرار دهند، در اين صورت نبايد از آنان اطاعت كند.
قرآنكريم مىفرمايد انسانها در قيامت در خسران و زيان هستند، مگر كسانى كه اهل ايمان و عمل صالح باشند و مردم را به حق و حقيقت و صبر و استقامت و فضايل اخلاقى و مكارم نفسانى توصيه كنند.(48)
پيامبر اكرم (ص) بسيارى از مسايل تربيتى و اخلاقى را به صورت وصيت بيان داشتهاند. وصيّتهاى آن حضرت به تفصيل در كتاب «مكارم الاخلاق» مرحوم طبرسى درج شده است. از جمله وصيّتهاى آن حضرت به امام على (ع) اين است كه چهار چيز را قبل از چهار چيز درياب: «شبابك قبل حرمك و صحتك قبل سقمك و غناك قبل فقرك و حياتك قبل مماتك» جوانى را قبل از پيرى؛ سلامتى را قبل از بيمارى؛ بىنيازى را قبل از فقر؛ زندگى را قبل از مرگ. 6- روش تفكر در طبيعت
در قرآنكريم بيش از 750 آيه اشاره به ظواهر طبيعت مىكند. ابعاد گوناگون جلوهها و زيبايىهاي آن را يادآور مىشود. در اغلب اين آيات، ما را توصيه به مطالعه كتاب طبيعت و پندآموزى آن مىكند. بىگمان، هدف اين آيات، طرح علوم طبيعى و بيان قوانين آن نيست، هر چند به نكاتى اشاره دارد كه پس از قرنها اهميت و حساسيت آن شناخته شده و خبر از اين حقيقت مىدهد كه گوينده آن در اتصال به مبدأ الهى و آفريننده جهان است. آفرينندهاى كه از همه چيز خبر دارد و با آگاهى آنها را پديد آورده و براى ما رام كرده است. قرآن كتاب هدايت است و منظور از ذكر اين شگفتىها تدبر در موجودات طبيعى و توجه به نشانههاي آن در اصل خلقت است. از اينرو در آيات مختلف به تدبّر و تفكّر در طبيعت دستور داده است. چه آنها كه به تفكّر در مجموعه خلقت امر كرده و چه آنها كه به انديشه در جزء جزء آن، مانند زنبورعسل، شتر، كوهها و نهرها، درختان و ميوهها، باران، آفتاب و ماه، خواب و غير آن فرمان داده است.(49)
جهان آفرينش آنقدر حيرتانگيز و شگفتآور است كه بشر عادي هيچگاه نمىتواند مدّعى شود كه به تمامى اسرار آن واقف گشته است. و آنچه تاكنون بدان دست يافته، در برابر مجهولاتش همچون قطرهاى در كنار اقيانوس بيكران است. بر اساس تعليم قرآنكريم، شماره موجودات الهى و اسرار آن، پايانناپذير است.(50)
جهان طبيعت دو چهره دارد، يكى ملك و ديگرى ملكوت. صورت ملك آن همين ظاهر طبيعت، و ملكوت عالم، باطن و حقيقت آن است. و به بيان ديگر، ملكوت جهان جنبه ربطى و وابستگى آن به مبدأ آفرينش است.
تفكّر در طبيعت دو دستاورد مهم براى بشر به ارمغان دارد؛ يكى آنكه او را بر طبيعت تسخير بيشترى مىبخشد و در جهت بهرهورى زيادتر و قانونمندتر به او كمك مىكند و ديگر اين كه راه ورود به ملكوت عالم را به روى او باز مىكند.
بسيارى از متفكّران در عمليّات فكرى و پژوهشى خود، تنها در همين محدوده مُلك مىمانند و وراى آن را جستجو نمىكنند و در نظر اين كسان، جهان طبيعت، جز همين ظاهر آن چيز ديگرى نيست.
قرآنكريم درباره آنان مىفرمايد: «يعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون»(51) آنان جز ظاهرى از زندگى دنيا نمىدانند و از وراى آن كه جهان آخرت است غافلاند.
اينان در تحقيقات خود چنانچه بدان سوى ديگر نيز هدايت شوند، بدان پشت مىكنند و به حسابش نمىآورند.
قرآنكريم درباره آنان مىفرمايد: «… و إن يروا سبيل الرّشد لايتخذوه سبيلا و ان يروا سبيل الغىِّ يتخذوه سبيلا ذالك بانّهم كذّبوا بآياتنا و كانوا عنها غافلين»(52) اگر راه رشد بر آنان عرضه شود دنبال نمىكنند و اگر طريق ضلالت به آنان ارائه شود مىپذيرند و اين بدان خاطر است كه نشانهها و آيات ما را تكذيب كرده و از آن غافلاند.
در حالى كه بر اساس آنچه از آيات قرآنى استفاده مىشود، تفكّر صحيح در پديدهها و موجودات دنياى طبيعت، به جهت ارتباط و پيوستگى عميق بين مُلك و ملكوت، انسان را به صورت قهرى به سوى عالم ملكوت هدايت مىكند. براى نمونه، قرآنكريم مىفرمايد: «الّذين يذكرون اللّه قياماً و قعوداً و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النّار»(53) بر اساس آنچه از آيات قرآنى استفاده مىشود، تفكّر صحيح در پديدهها و موجودات دنياى طبيعت، به جهت ارتباط و پيوستگى عميق بين مُلك و ملكوت، انسان را به صورت قهرى به سوى عالم ملكوت هدايت مىكند.
آنهايى كه چه در حال قيام و چه در حال نشستن به ياد خدايند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند مىگويند پروردگارا! باطل و بيهودگى در ساحت خلقتت راه ندارد. پاك و منزهى. ما را از عذاب جهنّم محافظت فرما!
امام خمينى (ره) در اين زمينه مىگويند: «اگر تدبّر در آفرينش آسمانها و زمين نموده و به صنفهاى فرشتگان آسمانى و زمينى و صفها و طوايف سپاهيان «اللّه» ايمان آوردى … حقيقت نفوذ مشيّت الهى و حتميّت آن و بسط احاطه آن براى تو مكشوف مىشود …»(54) در روايتى از امام صادق (ع) آمده است: «أفضل العبادة إدمان التّفكر فىاللّه و فى قدرته» بافضيلتترين عبادتها تداوم تفكّر و انديشه در صفات خدا و مظاهر قدرت او است.(55) 7- ياد مرگ و قيامت
قرآنكريم يكى از روشهاى مؤثر در تربيت را «ياد مرگ و قيامت» دنسته است. اين صحيفه آسمانى وقتى پيامبران الهى را به عظمت و بزرگى ياد مىكند، مىفرمايد: ياد قيامت و سراى آخرت بود كه آنها را به اين مرتبه والا و مقام و منزلت عالى انسانى رسانيد.
«به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را صاحبان (دستهاى نيرومند) و (چشمان بينا) ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص كرديم و آن يادآورى سراى آخرت بود و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند.»(56)
قرآنكريم علت تباهى و سقوط افراد گنهكار را فراموشى قيامت و روز حساب دانسته و مىفرمايد: «كسانى كه از راه خداوند گمراه شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند.»(57)
بىشك يكى از پندآموزترين و تكان دهندهترين حوادث در زندگى بشرى «مرگ» است، كه توجّه بدان قلبهاى مستعدّ را از خواب غفلت بيدار كرده و كاخ آمال و آرزوهاى دروغين و خيالى شخص را بر سرش خراب مىكند و غرور و نخوت را از اعماق جان آدمى ريشهكن مىنمايد. ياد مرگ و قيامت در تربيت و تهذيب روح انسان تأثير فراوان دارد و در منابع روايى اسلام نيز بدان اشاره شده است.
امام صادق (ع) مىفرمايد: «ذكر الموت يميت الشهوات فى النفس و يقلع منابت الغفلة و يقوّى القلب بمواعد اللّه و يرق الطبع و يكسر اعلام الهوى و يطفئ نار الحرص و يحقّر الدنيا»(58) ياد مرگ شهوات در نفس را مىميراند و غفلت انسان را از بين مىبرد و باعث قوت قلب انسان به وعدههاى الهى مىشود، طبيعت انسان را نرم و هوس را مىشكند و آتش حرص را خاموش و دنيا را در نظر انسان حقير مىكند.
رسول اكرم (ص) مىفرمايد: «اكثروا ذكر هادم اللّذات»(59) زياد به ياد از بين برنده لذّتهاى مادى باشيد.
امام على (ع) مىفرمايد: «اكثروا ذكر الموت تهوّن عليكم المصائب»(60) زياد به ياد مرگ باشيد تا مصيبتها و سختيهاى روزگار بر شما آسان شود.
از پيامبر اكرم (ص) روايت شه كه فرمود: «برترين زهد در دنيا ياد مرگ است و برترين عبادت ياد مرگ است و برترين انديشه ياد مرگ است.»(61)
و نيز فرمود: «زيرك ترين مردم كسى است كه بيشتر به ياد مرگ باشد.»(62)
«هر كس زياد به ياد مرگ باشد، به اندك سرمايه دنيا راضى مىشود.»(63)
«هر كس زياد به ياد مرگ باشد، خداوند او را دوست دارد.»(64)
آموزههاى اسلامى براى تهذيب روح بشر و تربيت وى، موضوع ياد مرگ و قيامت را در ابعاد مختلفى مطرح كردهاند كه به چند نمونه از آنها اشاره مىكنيم:
1- در طهارت: در دعاى وضو مىخوانيم: خداوندا! صورت مرا سفيد گردان در روزى كه صورتها سياه خواهد بود. «اللّهم بيّض وجهى يوم تسودّ فيه الوجوه»
2- در نماز: در نماز مىخوانيم: «مالك يوم الدين» از اين كه مسئله مالك و صاحب اختيار بودن خداوند در قيامت، در نماز مطرح شده، روشن مىشود كه انسان نمازگزار در نماز بايد به ياد قيامت باشد.
3- در انفاق: «انما نطعمكم لوجه اللّه … انا نخاف من ربّنا يوماً عبوساً قمطريراً»(65)
4- در روزه: پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد: «و اذكروا بجوعكم و عطشكم فيه جوع يوم القيامة و عطشه»(66) به وسيله گرسنگى و تشنگى روزه، از گرسنگى و تشنگى روز قيامت ياد كنيد.
5 – در جهاد: قرآنكريم به كسانى كه به بهانه گرمى هوا به جهاد نمىرفتند مىفرمايد: «قل نار جهنم اشدّ حرّاً لو كانوا يفقهون»(67) اى پيامبر! به آنان بگو آتش دوزخ از اين هم گرمتر است، اگر مىدانستيد.
6- مبارزه با طاغوت: قوم فرعون هنگامى كه ايمان آوردند و از فرعون برگشتند، فرعون آنان را به كشتن تهديد كرد آنها براى ادامه مبارزه با او موضوع قيامت را مطرح كردند: «انما تقضى هذه الحيوة الدنيا انّا الى ربّنا لمنقلبون.»(68)
7- در حمام: امام صادق (ع) مىفرمايد: «نعم البيت الحمام يذكر فيه حرّ جهنم»(69) حمّام خوب خانهاى است، زيرا انسان گرما و حرارت جهنم را در آن به ياد مىآورد.
8 – در كار و كسب: قرآنكريم، به كسانى كه كم فروشاند، مىفرمايد: «آيا اينها گمان نمىكنند كه در روز قيامت (براى محاسبه ) مبعوث نمى شوند.»(70)
9- هنگام خواب: پيامبر اكرم (ص) فرمود: «اذا اويت الى فراشك فانظر ما كسبت فى يومك و اذكر انّك ميّت و انّ لك معادا»(71) هرگاه به رختخواب رفتى، فكر كن در روز چه كارى انجام دادى و مرگ و قيامت را يادآور.
10- عيادت مريض؛ تشييع جنازه؛ زيارت قبور. پيامبر اكرم (ص) مىفرمايد: «عودوا المرضى و اتبعوا الجنائز يذكّركم الآخرة»(72) «فزوروا القبور تذكر الموت»(73) 8 – مراقبه و محاسبه
يكى از روشهاى تربيت در قرآنكريم «مراقبه و محاسبه» است كه علماى اخلاق و ارباب معرفت درباره اين موضوع بسيار تأكيد و توصيه فراوان نمودهاند.
معناى «مراقبه و محاسبه» مرحوم نراقى در «جامع السعادات» مىنويسد: معناى «مراقبه» آن است كه هميشه ملاحظه كند ظاهر و باطن خود را تا اين كه اقدام به معاصى نكند و واجبات از او ترك نشود تا اين كه در هنگام محاسبه ملامت و ندامت متوجه او نشود. و معناى «محاسبه»، اين است: كه انسان در هر شبانه روز وقتى را معين كند كه به حساب نفس خويش برسد كه چه اعمالى را انجام داده و طاعتها و گناهانش را موازنه و سنجش نمايد و نفس خويش را سرزنش كند. اگر در طاعت الهى تقصير نموده يا مرتكب معصيت شده، و شكر نمايد خداوند را اگر واجبات را انجام داده و معصيتى از او صادر نشده و شكر زيادترى نمايد، اگر موفق به بعضى اعمال خير و مستحبى شده است.»(74)
انسان بايد همواره در طول روز و تا هنگام استراحت شبانگاهى به كشيك نفس پرداخته و لحظهاى از آن غافل نباشد تا وسوسههاى نفسانى و حالات شيطانى نتواند وى را از جاده حق و اعتدال خارج كرده و به سوى عمل و يا صفتى زشت سوق دهد و يا كار پسنديده را در نظرش به صورت ديگرى جلوه دهد و يا با تنبلى و كسالت او را از اقدام و ادامه بر انجام آن منصرف كند.
اين قدم بسيار مهمى است كه در آغاز، سخت و دشوار است، ولى به تدريج از دشوارى آن كاسته و آسان خواهد شد.
امام على (ع) مىفرمايد: «رحم اللّه عبداً راقب ذنبه و خاف ربّه»(75) خداوند رحمت كند بندهاى را كه مواظب نفس خويش باشد (گناه نكند) و از خداوند خود بترسد.
فيض كاشانى(ره) مىفرمايد «مراقبت» دو قسم است:
اول: مراقبت كسانى كه به پايه تقرب رسيدهاند و از مقربين محسوب مىشوند؛ به اين است كه از عظمت و جلال خدا كاملاً مراقبت مىكنند و قلب را مستغرق جلال او مىدانند و از هيبت او شكسته حالند و نمىتوانند به ديگرى توجه كنند و اين افراد كسانىاند كه به غير از خدا نظرى ندارند و خداوند كارهاى ديگر آنان را كفايت مىكند.
دوم: مراقبت مردم پرهيزكار كه اصحاب يميناند و آنها افرادى هستند كه كاملاً مىدانند خدا از ظاهر و باطنشان با خبر است و ملاحظه جلال و جمال او آنان را به وحشت نينداخته و دلهايشان به حد اعتدال باقى است و از هر عملى كه باعث رسوايى در عالم آخرت مىشود، از آن خوددارى مىنمايند.(76)
اصولاً حسابرسى و تفتيش نسبت به حالات نفسانى و اعمال صادر شده از شخص در طول روز، از ضرورىترين كارهاست كه بدون آن هيچ حركتى رو به سامان نخواهد رفت. انسان در محاسبه است كه نقاط ضعف و قوت خود را مىيابد و به مقدار توانايى خود در برخورد با موانع و غلبه بر عوامل بازدارنده از حركت به سوى هدف واقف مىگردد.
امام على (ع) مىفرمايد: «لازم است انسان عاقل به حساب خود رسيدگى كند و تمام عيبها و زشتىهايى را كه دارد، نسبت به دين و رأى و اخلاق و ادب اين كه ثبت و ضبط كند و آنها را به ذهن خود بسپارد يا آن كه در صفحه كاغذى بنويسد و براى برطرف نمودن آنها فعاليت كند.»(77)
امام رضا (ع) مىفرمايد: «ليس منّا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم»(78) آن كس كه همه روزه به حساب خويشتن رسيدگى نكند از ما نيست.
كنترل و اداره نفس، كار آسان و سادهاى نيست، بلكه به تدبير، بردبارى و تلاش د فراوان نياز دارد، مگر نفس امّاره به اين سادگى تسليم مىشود؟ و مگر به آسانى پاى ميز محاكمه و حسابرسى حاضر مىگردد؟ در اين كه چگونه به حساب خود بپردازيم، بايد گفت: يكى از راههايى كه در حسابرسى نفس، مؤثر و مفيد است، اين است كه انسان به ياد محاسبه شديد و سخت قيامت بيفتد كه در آن هنگام از جن و انس حسابرسى دقيق مىكنند. قرآنكريم مىفرمايد: «سنفرغ لكم ايّه الثقلان»(79) به زودى به حساب شما مىپردازيم اى دو گروه انس و جن!
امام على (ع) مىفرمايد: «حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا و زنوها قبل ان توازنوا»(80) قبل از آن كه در قيامت به حساب شما برسند، در دنيا به حساب خود بپردازيد و قبل از آن كه كارهاى شما رابسنجند، خود رابسنجيد.
قرآن در آيات متعدد موضوع حسابرسى قيامت را مطرح نموده كه به جهت اختصار به چند مورد اشاره مىكنيم:
1- «و ان تبدوا ما فى انفسكم او تخفوه يحاسبكم به اللّه»(81) اگر آنچه را در نفس داريد ظاهر سازيد يا مخفى كنيد، خدا شما را به آن حساب خواهد كرد.
2- «و نضع الموازين القسط ليوم القيامة فلا تظلم نفس شيئاً و ان كان مثقال حبة من خردل اتينابها و كفى بنا حاسبين»(82) ميزانهاى عدالت را در قيامت برپا مىداريم، پس هيچ كس مورد ستم قرار نخواهد گرفت و اگر به مقدار يك مثقال از دانه خردل، عمل داشته باشد آن را براى حساب خواهيم آورد و خود ما براى حسابگرى كافى هستيم.
3- «يومئذ الناس اشتاتاً ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرّة شراً يره»(83) در قيامت مردم دسته دسته خارج مىشوند تا اعمالشان را مشاهده كنند پس هر كسى ذرّه اى كار خير انجام داده باشد آن را خواهد ديد و هر كس ذرّهاى كار شر انجام داده باشد آن را مشاهده خواهد نمود.
قرآنكريم براى تربيت بشر در مورد فراوانى مىفرمايد: خداوند رقيب و عالم به اعمال شما است: «همانا خداوند بر اعمال شما مراقب و حافظ و آگاه است.»(84)
حضرت عيسى (ع) مىفرمايد: هنگامى كه مرا از ميانشان گرفتى تو خود مراقب آنها بودى. از آيات قرآن به استفاده مىشود كه همه اعمال و حركات و گفتار و حتى نفس كشيدنها و افكار و نيّات آدمى در نامه عملش ثبت وضبط مىگردد و براى حساب قيامت باقى مىماند. ازاينرو، بر هر انسان مؤمن لازم است مواظب و مراقب نفس خويش باشد كه گناه نكند و فرائض الهى از او ترك نشود. قرآنكريم مىفرمايد: «و وضع الكتاب فترى المجرمين مشفقين مما فيه و يقولون يا ويلتنا ما لهذا الكتاب لايغادر صغيرة و لا كبيرة الّا احصاها و وجدوا ما عملوا حاضرا و لا يظلم ربك احدا»(85) و كتاب نهاده مىشود، پس مجرمين را مىبينى كه از آنچه در نامه عملشان به ثبت رسيده، ترسانند و مىگويند: اى واى اين كتاب چگونه هيچ امر كوچك و بزرگ را فرو نگذاشته، مگر آن كه آن را به شمار آورده است و همه اعمالشان را حاضر مىيابند و پروردگارت به هيچ كس ظلم نمىكند. «يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سوء تودلو انّ بينها و بينه امداً بعيداً»(86) روز قيامت هر كسى هر عمل خيرى را انجام داده، حاضر مىيابد و نيز هر عمل بدى را مرتكب شده حاضر مىيابد و آرزو مىكند كه بين او و عملش فاصله زيادى باشد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره تحريم، آيه 11 و 12. 2. سوره هود، آيه 46 – 42. 3. سوره كهف، آيه 26 – 9. 4. سوره اعراف، آيات، 113 و 120؛ سوره يونس، آيه 80 به بعد؛ سوره شعراء، آيه 38 – 46. 5. سوره يوسف، آيات 21 – 56. 6. سوره كهف، آيات 9 – 26. 7. سوره ابراهيم، آيات 35 – 41، سوره حج، آيه 51،43،42،26،58 سوره شعراء، آيات 69 – 92؛ سوره صافات، آيات 83، 113. 8. سوره ابراهيم، آيات 35 – 41، سوره حج، آيه 51،43،42،26،58 سوره شعراء، آيات 69 – 92؛ سوره صافات، آيات 83، 113. 9. سوره اعراف، آيات 59 – 64 ؛ سوره يونس، آيات 71 – 73 ؛ سوره نوح، آيات 1- 27؛ سوره هود، آيات 2 – 49 ؛ سوره صافات، آيات 75 – 82. 10. سوره نساء، آيه 163 ؛ سوره انعام، آيه 44 ؛ سوره انبياء، آيات 83 و 84 ؛ سوره ص، آيات 41 – 44. 11.سوره سبأ، آيات 4 – 13 ؛ سوره ص، آيات، 17 – 26؛ سوره انيباء، آيات 78 – 80 ؛ سوره بقره، آيه 251. 12. سوره انعام، آيه 90. 13. سوره احزاب، آيه 21. 14. سوره قلم، آيه 4. 15. حاج شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج1، ص 410. 16. سوره توبه، آيه 128. 17. سوره فاطر، آيه 8. 18. سوره كهف، آيه 6. 19. سوره شعرا، آيه 3. 20. نهج البلاغه، خطبه: 192. 21. مفردات راغب اصفهانى، ص 48 ؛ تفسيرالميزان، ج 2، ص 127. 22. سوره طه، آيه 2؛ سوره كهف، آيه 6، سوره شعراء، آيه 3، سوره نحل، آيه 82. 23. زمخشرى، كشاف، ج1،ص 182. 24. فخررازى، تفسيرالكبير، ج 6، ص 14. 25. سوره بقره، آيه 213. 26. سوره كهف، آيه 56. 27. سوره نازعات، آيه 45. 28. سوره يس، آيه 70. 29. سوره يونس، آيه 57. 30. سوره بقره، آيه 66 ؛ سوره آل عمران، آيه 138؛ سوره مائده، آيه 46؛ سوره نور، آيه 34. 31. سوره لقمان، آيه 13. 32. سوره سبأ، آيه 46. 33. استاد شهيد مطهرى، ده گفتار، ص 224. 34. سوره لقمان، آيه 13. 35. سوره هود. 36. صحيفه سجاديه، دعاى20، مكارم الاخلاق. 37. سوره اعراف، آيه 62. 38. سوره اعراف، آيه 68. 39. همان، آيه 93. 40. همان. 41. اصول كافى ، ج2، ص 258. 42. فروع كافى، ج 3، ص 296 – 297. 43. بحارالانوار، ج 74، ص 338. 44. تحف العقول، ص 368. 45. سوره مريم، آيه 31. 46. سوره عنكبوت، آيه 8. 47. همان. 48. سوره عصر، آيه 2 – 3. 49. سوره آل عمران، آيه 191؛ سوره رعد، آيه 3؛ سوره نحل، آيات 10 – 11 و 69 ؛ سوره غاشيه، آيات 17 – 20 ؛ سوره نبأ، آيه 6 – 16 . 50. سوره لقمان، آيه 27 ؛ سوره كهف، آيه 109. 51. سوره روم، آيه 7. 52. سوره اعراف، آيه 146. 53. سوره آل عمران، آيه 191. 54. شرح دعاى سحر، ص 187. 55. وسائل الشيعه، ج11، ابواب جهاد نفس، باب 5، ح 1 ص153. 56. سوره ص،آيه 46. 57. همان، آيه 26. 58. بحارالانوار، ج6، ص 132- 133. 59. همان. 60. همان. 61. همان، ص 137. 62. همان، ص 135. 63. همان، ص 136. 64. همان، ج 16، ص 265. 65. سوره انسان، آيه 10. 66. بحارالانوار، ج 96، ص 356. 67. سوره توبه، آيه 81. 68. سوره طه، آيه 72. 69. بحارالانوار، ج 73، ص 77. 70. سوره مطففين، آيه 4. 71. بحارالانوار، ج 76، ص 190. 72. مستدرك، ج 1، ص 119. 73. بحارالانوار، ج 22، ص 530. 74. جامع السعادات ، ج3، ص 640. 75. غررالحكم. 76. حقايق، ص 304. 77. بحارالانوار، ج 17، ص 116. 78. اصول كافى ، ج2، ص 455. 79. سوره الرحمن، آيه 26. 80. غررالحكم، ص 385. 81. سوره بقره، آيه 284. 82. سوره انبياء، آيه 47. 83. سوره زلزال، آيه 8. 84. سوره نساء. 85. سوره كهف، آيه 49. 86. سوره آل عمران، آيه 30.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى 12
پرهيز از بيهوده گرايى و غيبت
در دوازدهمين فراز از دعاى امام عصر (عج) چنين مىخوانيم: «و اشددْ اسماعنا عن اللّغو و الغيبة؛ خدايا! گوشهاى ما را از شنيدن گفتار بيهوده و غيبت ببند.»
در اين فراز از دعا سخن از شنيدن دو گناه بزرگ ديگر به ميان آمده كه بسيار رايج است و علاوه بر آثار شوم و پيامدهاى كمر شكن، باعث فرصت سوزى و اتلاف وقت، و صرف عمر عزيز در راه باطل و امور بى فايده، و غالباً خانمان سوز و ويرانگر شده و مىتوان آنها را از بلاهاى بزرگ اجتماعى و سياسى و اخلاقى و فرهنگى ناميد، چرا كه چنين بلاهايى در همه اين عوامل سازنده، اثر منفى مىگذارند، و چون موريانه، درون هويت و شخصيت انسان را مىخورند، و به پودرى از زشتىها و پلشتىها تبديل مىنمايند. معنى بيهوده گرايى و غيبت
بيهودگى و بيهوده گرايى آن است كه انسان وقت عزيز و پر ارزش خود را در امور نادرست، و بدون فايده و نتيجه مثبت، يا شنيدن آن مصرف كند، وانرژى خود را كه بايد در مسير سازنده و مفيد به مصرف برساند، در راه باطل و عاطل، و احياناً در بى راهههاى گمراهگر و بى محتوا، و سرانجام هيچ و پوچ صرف كند. همانند باغبانى كه نهالى از درخت پر ثمر كاشته، به جاى اين كه آب و كود به آن برساند، و يا آفات را از آن دفع كند، آب و كود را به بيابان شورزار و بىفايده ريخته، براى دفع آفات هيچ گونه همّتى نمىكند، بلكه خود سبب آفات مىشود، روشن است كه چنين درختى از محتوا تهى شده، و چون اسكلتى بى جان، در معرض سقوط و نابودى قرار مىگيرد. و به عنوان مثال ديگر انرژى نفت يا گاز را به جاى اين كه با استفاده از مخزنها و لوله كشىها، به طور عادلانه بين مردم براى استفاده بهينه تقسيم كند، آن را به دريا بريزد، كه نه تنها اين انرژى در اين صورت تلف شده، بلكه موجب كشته شدن ماهيان و حيوانات دريا، و آلوده شدن آبهاى آن، و كثيف كردن محيط زيست و به دنبال آن انواع امراض و نابسامانىها و ناهنجارىها شده است، آيا به راستى چنين كارهاى ابلهانه صحيح است؟ و آيا هيچ خردمندى دست به كارى كه باعث آن همه ناملايمتها شده مىزند؟!
گناه بزرگ دومى كه در فراز فوق ذكر شده، مسأله غيبت كردن است، در تعريف غيبت از طرف لغت شناسان و فقها تفاسير مختلفى شده است، كوتاه سخن آن كه مرحوم فقيه بزرگ شيخ مرتضى انصارى (صاحب مكاسب) با استفاده از روايات متعدّد، و گفتار علماى بزرگ، آن را چنين تعريف كرده: «حقيقت غيبت آن است كه در پشت سر ديگرى، چيزى بگويى كه اگر بشنود ناراحت گردد.»(1)
چنانكه در حديثى از رسول خدا (ص) مىخوانيم: در محضرش نام شخصى به ميان آمد، بعضى از حاضران گفتند: او آدم عاجز و ناتوانى است، پيامبر (ص) به آنها فرمود: «شما او را غيبت كرديد.» آنها عرض كردند: اى رسول خدا، ما صفتش را گفتيم. پيامبر(ص) فرمود: «اگر چيزى را مىگفتيد كه در او نبود به او تهمت (گناه بزرگتر از غيبت) زده بوديد نه غيبت.»(2) و در سخنى امام صادق(ع) فرمود: «غيبت آن است كه در غياب مسلمانى چيزى بگويى، كه خداوند آن را بر او پوشانده است.»(3)
خلاصه اين كه از آيات و روايات در معنى غيبت چنين استفاده مىشود كه غيبت داراى چهار ركن است:
1- در پشت سر كسى (در غياب كسى) سخنى گفته شود 2- آن سخن كه بيانگر عيبى هست، پوشيده باشد 3- آن سخن، بيان عيبى باشد 4- هنگامى كه غيبت شونده آن را بشنود غمگين و ناراحت شود. در اينجا تذكر اين نكته لازم است كه بعضى با توجيه گناه غيبت يا گناه ديگر، آن را نخست جايز نموده آنگاه غيبت مىكنند، كه چنين توجيهى بر غلظت گناه مىافزايد، و كيفر آن را بيشتر مىكند، مثلاً غيبت مىكند و مىگويد صفتش را گفتم، و يا غيبت مىكند و مىگويد در جضورش هم مىگويم (با اينكه در حضور او نيز به خاطر ايذاء و هتك حرمت مؤمن، حرام است)، يا مىگويد: مگر دروغ مىگويم، فلان كس اين عيب را دارد. و يا مىگويد: غيبتش مباد. و اين گونه گفتار عذر تراشى براى فرار مصنوعى از گناه است، مانند كسى كه با كلاه شرعى مىخواهد از ربا خوارى فرار كند، با اين كه ربا را با سرپوش گناه فريبنده ديگر حلال كرده، و گناه بزرگتر و مضاعفى انجام داده است. البته ناگفته نماند كه در مواردى به عنوان استثناء، غيبت جايز است مثلاً پيامبر(ص) فرمود: «غيبت چند گروه، غيبت نيست از جمله 1- فاسقى كه آشكارا گناه كند 2- پيشوايى كه بسيار دروغ گويد»(4) و نيز ناگفته نماند كه اگر كسى غيبت شخصى را كرد، و انسان از آن شخص دفاع كرده،و غيبت او را رد كند، واجب است اين كار را بكند، و داراى پاداش بسيار است، از جمله پيامبر(ص) فرمود: «كسى كه آبروى مؤمنى را با رد غيبت كننده حفظ كند، البته بهشت بر او واجب مىشود.»(5)
و امام صادق (ع) فرمود: «كسى كه در نزد او از مؤمنى غيبت مىشود، با رد آن غيبت، آن مؤمن را يارى كند، خداوند او را در دنيا و آخرت يارى مىكند، و اگر او را يارى نكند و از او دفاع و حمايت ننمايد با اين كه قدرت آن را دارد خداوند او را در دنيا و آخرت به خود واگذار كرده و او را حقير و خوار خواهد كرد.»(6)
نيز نبايد فراموش كرد كه غيبت كردن به صورتهاى مختلف انجام مىگيرد، مانند: غيبت با زبان، غيبت با اشاره دست يا چشم و ابرو، غيبت در لباس طنز و شوخى، و گاهى در مقام خيرخواهى، و گاهى حتى با سكوت، مثلاً مىگويد: «فلان كس داراى صفات بسيار خوبى است، ولى… سكوت مىكند.» و گاهى به صورت مفهوم، كه نقل مىكنند روزى يكى از بستگان امام خمينى قدس سرّه به امام عرض كرد: «اين بانوى خادمه، بسيار خوب است.» امام فرمود: غيبت نكن. چرا كه معنا و مفهوم اين سخن آن است كه خادمه ديگر بسيار خوب نيست. در اين راستا نظر شما را به گفتار آيت الله مكارم شيرازى (مدظله) جلب مىكنيم:
«گاه تصور مىشود كه غيبت تنها با زبان است، در حالى كه حقيقت غيبت، اظهار عيوب پنهانى است كه اگر صاحبش بشنود ناراحت مىگردد. اين كار ممكن است با زبان، يا از طريق قلم، يا اشارات دست و چشم و ابرو، و گاه در لباس كنايه و شوخى و طنز باشد، واى بسا غيبت هايى در لباس شوخى و طنز خطرناكتر از غيبت با زبان به طور جدى است. چرا كه انسان در شوخى و طنز آزادى بيشترى احساس مىكند… و نيز بسا اگر با صراحت بيان مىكرد، چيز كمى به نظر مىرسيد، اما چون با اشاره اجمالى بيان مىكند، ذهن طرف به سراغ هر گناهى مىرود. يا اين كه مىگويد: فلان كس داراى صفات بسيار خوبى است. ولى… سپس سكوت مىكند. و گاه در مقام خيرخواهى و دل سوزى مىگويد: خداوند عاقبت فلان كس را خير كند، يا مىگويد: من از عاقبت او سخت بيمناكم. و در واقع گناه را در لباس طاعت عرضه مىكند، و به گفته بعضى از بزرگان مرتكب گناه مضاعف مىشود. هم غيبت و هم رياكارى، غيبت از اين رو كه با همان گفتار سربسته عيبهاى زيادى به طرف نسبت مىدهد، رياكارى از اين نظر كه مىخواهد بگويد من اهل غيبت نيستم، و مطيع فرمان خدا مىباشم. ضمناً بايد توجه داشت كهانگيزهها و عوامل مختلفى باعث غيبت مىشود مانند: خودخواهى، حسادت، غرور، انحصارطلبى، كينه توزى، دنياپرستى، رياكارى، ستودن خويش، سرگرمى ناسالم، سوءظن، انتقام جويى، فرونشاندن خشم، مسخره كردن، و امورى از اين قبيل.»(7) و نيز بايد توجه داشت كه فرقى نمىكند كه غيبت از مؤمنان دور دست باشد، يا غيبت از بستگان، مانند غيبت كردن پدر از فرزند خود و به عكس، غيبت كردن شوهر از همسرش و به عكس، و ساير نزديكان نسبت به همديگر. مبارزه قرآن و اسلام با بيهودهگرايى
در قرآن در آيات متعددى از بيهودگى، گفتار و رفتار بيهوده نهى شده(8) از جمله در توصيف مؤمنان مىفرمايد: «و الذين هم عن اللّغو معرضون ؛(9) آنها از كارهاى بيهوده اعراض و دورى مىكنند.» و نيز در وصف و تمجيد حق طلبان از اهل كتاب (مانند نجاشى و سلمان قبل از اسلام، و امثال آنها) مىفرمايد: «و اذا سمعوا لغواً اعرضوا عنه؛(10) و هنگامى كه سخن لغو و بيهودهاى بشنوند، از آن روى بر مىگردانند.»
واژه لغو در لغت به معنى هرگونه لغو و بيهودگى و اعمال پوچ و سرگرمىهاى زيانبخش يا بى هدف است، كه موجب تباهى و اتلاف وقت انسان شده، و عمر انسان را برباد مىدهد. بنابراين شامل هرگونه فرصت سوزىها و وقت گذرانىهاى بى حاصل و سرگرمىهاى بى فايده خواهد شد. قرآن در توصيف بهشت و بهشتيان مىفرمايد: «لا يسمعون فيها لغواً الّا سلاماً؛(11) اهل بهشت در بهشت، هرگز گفتار لغو و بيهودهاى نمىشنوند، و جز سلام (و امور سلامت بخش روح و جسم) در آنجا سخنى نيست.» اشاره به اين كه انسانهاى بهشتى و پاك در دنيا نيز با دورى از هرگونه بيهودگى، در زندگيشان فضاى معطر بهشتى ايجاد مىكنند، و خود را از آلودگى از هر گونه هرزگى و امور پوچ و وقت سوز، حفظ مىنمايند.
نيز مىفرمايد: «و من الناس من يشترى لهو الحديث ليضلّ عن سبيل اللّه…؛(12) بعضى از مردم سخنان بيهوده را مىخرند تا مردم را از روى نادانى از راه خدا گمراه سازند.»
در حديثى از امام باقر(ع) نقل شده اين آيه در مورد نضربن حارث نازل شده، او مرد تاجرى بود، به ايران سفر مىكرد، داستان هاو افسانههاى ايرانيان را مىشنيد، و به مكه مىآمد و براى قريش نقل مىكرد، مردم به جاى شنيدن آيات قرآن، به دور او گرد مىآمدند، و قصههاى بيهوده او را مىشنيدند، و در نتيجه شنيدن آيات قرآن را ترك مىكردند.
روايات متعددى نيز وجود دارد، كه منظور از لهو در آيه فوق، غنا (موسيقىهاى حرام) است، كه يك نوع بيهودگى و لغو رايج است.(13) بنابراين شامل انواع موسيقىها و داستانهاى بيهوده در فيلمها و سينماها شده، كه موجب دورى از حق، و فاصله گرفتن از مطالب سازنده و مفيد مىشود، كه حرام بودن چنين كارى به قدرى بزرگ و زشت است كه خداوند در ذيل آيه فوق مىفرمايد: «اولئك لهم عذابٌ مهينٌ؛ براى آنان عذابى خوار كننده است.» با كمال تأسف اين برنامههاى باطل در زمان ما كه رسانههاى ارتباط جمعى فراوان شده، به صورت رسانههاى سمعى و بصرى و سىدىها و… در همه جا رايج شده، مؤمنان بايد بسيار مراقب باشند كه خود و فرزندانشان، آلوده به اين پليدىها نشوند كه موجب غرور و غفلت شده، و انسان را فرسخها از حريم حق دور مىسازند. در روايت آمده به امير مؤمنان على (ع) خبر رسيد كه قصّه گويى به مسجد آمده، و گروهى را به دور خود جمع نموده، و براى آنها قصههاى بيهوده نقل مىكند، آن حضرت وارد مسجد شد، پس از دريافت صحت خبر، آن قصه گو را با ضرب تازيانه از مسجد بيرون كرد، و جلسه وقت كشى او را به هم زد.(14) نيز روايت شده شخصى از امام صادق(ع) پرسيد: آيا شنيدن قصههاى (بى محتواو ناصحيح) قصه گوها روا است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود: «نه، جايز نيست، كسى كه به سخن سخن رانى گوش فرا دهد، (گويى) او را پرستيده است، اگر آن سخن ران از سوى خدا سخن مىگويد، او خدا را پرستيده، و اگر از (ياوههاى) ابليس سخن مىگويد، ابليس را پرستش نموده است.»(15)
اين گونه روايات به روشنى بيانگر آن است كه بايد به طور جدى و به شدت، از امور بيهوده، به هر شكل و عنوان از سمعى و بصرى باشد پرهيز نمود. تا آنجا كه قرآن دو واژه «لهو» و «لغو» را به طور مكرر آورده و پيرو آن خود را از هر گونه بيهودگى بر حذر داشته است. گرچه آن لهو و بيهودگى از ناحيه ثروت و فرزند خود باشد، چنان كه مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون ؛(16) اى كسانى كه ايمان آوردهايد اموال و فرزندانتان شما را از ياد خدا غافل و سرگرم نكند، و كسانى كه چنين كنند زيانكارانند.»
آرى بايد از هرگونه عامل سرگرمى باطل، گرچه نزديكترين امور به انسان باشند مانند ثروت و فرزند، جلوگيرى گردد، تا فكر و زندگى و وقت انسان، آلوده به تباهى نشده، و انرژى انسان در امور باطل به مصرف نرسد. در حديثى آمده: «روزى امام صادق (ع) قصه گويان ياوه گو را لعنت كرد، و آنها را مايه دروغ و ننگ براى اسلام خواند.»(17) تعبير آن حضرت در اين حديث به «لعنهمالله؛ خدا آنها را لعنت كند.» با نداى بسيار بلند و شفّاف، همچون آژير خطر، ما را از خطرناك بودن بيهودگىها، و امور بى فايدهاى كه عمر و وقت عزيز انسان را به هدر مىدهند، هشدار داده، تا بلكه با ارادهاى محكم نه تنها تسليم امور بيهوده نشويم، بلكه با آن به نبرد برخيزيم، تا نه عامل آن باشيم، و نه شنونده آن.
قرآن در تمجيد امامان و اولياء خدا كه از گوهر گرانبهاى وقت استفاده كرده، و آن را در راه لغو و بيهوده تلف نمىكنند، چنين تعبير كرده مىفرمايد: «رجالٌ لا تلهيهم تجارةٌ و لا بيعٌ عن ذكرالله و اقام الصلاة و ايتاء الزّكاة؛(18) آنها راد مردانى هستند كه تجارت و داد و ستد، آنها را از ياد خدا و برپا دارى نماز و اداى زكات، غافل و سرگرم نسازد.»
اين آيه دلالت دارد كه سرگرمىهاى باطل عامل دورى از ارزش هايى مانند نماز و زكات شده، و انسان را از عوامل تكامل، و زيورهاى انسانيت محروم مىسازد. و حجابى بر سر راه كمالات خواهد شد، پس اگر مىخواهيم به سعادت ابدى برسيم، بايد حتماً از امور باطل پرهيز نماييم. روايت شده دلقكى در عصر امام سجاد(ع) در مدينه مىزيست كه مردم را مىخندانيد، گاه اشاره به امام سجاد (ع) مىكرد و به مردم مىگفت: اين مرد مرا خسته كرد، هر چه توان داشتم به كار بسته ولى نتوانستم اين مرد را بخندانم، حتى روزى آن حضرت عبور مىكرد، آن دلقك از پشت سر او حركت نمود، و در مسير راه عباى آن حضرت را از دوشش گرفت، امام (ع) به او اعتنا نكرد، همراهان آن حضرت او را دنبال كرده و عبا را از او گرفتند، و بر دوش امام (ع) افكندند. امام سجاد (ع) پرسيد: اين شخص چه كسى بود؟ عرض كردند دلقكى از اهالى مدينه بود كه (با حركات و گفتار بيهوده خود) مردم را مىخنداند. امام(ع) فرمود: به او بگوييد: «ان لله يوماً يخسر فيه المبطلون ؛(19) خداوند داراى روزى است كه در آن روز (يعنى قيامت) بيهوده كاران زيان مىبينند.»(20)
نيز در فرازى از دعاى امام سجاد (ع) در اين راستا آمده: «و عمّرنى ما كان عمرى بذلة فى طاعتك فاذا كان عمرى مرتعاً للشّيطان فاقبضنى اليك ؛(21) خدايا تا هنگامى كه عمرم در راه انجام فرمانت به كار رود به من عمر بده، و اگر عمرم چراگاه شيطان گشت مرا بميران.»
اين سخن عميق هشدارى جدى است كه براى عمر و وقتمان فوق العاده ارزش قايل شويم و آن را قدر بدانيم. و اگر خداى نكرده وقت ما در راه لغو و بيهوده و خلاف صرف گردد، مرگ بهتر از زندگى است. مبارزه قرآن و اسلام با غيبت كردن
غيبت كردن از گناهان كبيره است كه در قرآن و گفتار پيامبر(ص)و امامان (ع) با تأكيد و شدّت، از آن نهى شده است، غيبت يك نوع اشاعه عيبها و زشتىها است كه در قرآن براى اشاعه كننده، وعده عذاب دردناك دنيا و آخرت داده شده آنجا كه مىخوانيم: «انّ الذين يحبّون ان تشيع الفاحشة فى الذين آمنوا لهم عذابٌ اليم فى الدنيا و الآخرة؛(22) كسانى كه دوست دارند زشتىها در ميان مردم با ايمان شيوع يابد، عذاب دردناكى براى آنها در دنيا و آخرت است.»
و در مورد ديگر مىخوانيم: «ولا يغتب بعضكم بعضاً ايحبّ احدكم ان يأكل لحم اخيه ميتاً فكر هتموه؛(23) و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد، به يقين همه شما از اين امر كراهت داريد.» در اين آيه با صراحت از گناه غيبت نهى شده، سپس با تشبيه به نكته هايى اشاره شده است، توضيح آن نكتهها اين كه فرد غائب به مرده تشبيه شده كه قدرت دفاع از خود ندارد، و هجوم به كسى كه بر اثر عدم حضور، قدرت دفاع ندارد، يك نوع ناجوان مردى زشتى است، از طرفى خوردن گوشت مرده منشأ انواع بيمارىهاى جسمى و روحى است، غيبت نيز منشأ پيامدهاى زشت است. نكته ديگر اين كه غيبت كننده انسان ناتوانى است كه بر اثر عجز از رويارويى، در غياب به بدگويى مىپردازد، و انگهى همان گونه كه حيوان مردار خوار موجب نشر ميكربهاى بيمارى زا مىگردد، غيبت كننده نيز عامل نشر زشتىها مىشود. قرآن مجيد با ذكر اين تشبيه، وجدان انسانها را در برابر اين گناه بزرگ تحريك كرده، تا بزرگى اين گناه را درك كنند، كه منشأ ناهنجارىهاى كمرشكن مىگردد. و در پايان آيه كه با سؤال (آيا هيچ يك از شما دوست دارد…) فطرت و انسانيت انسان را بر مىانگيزد، تا او از درون شرم كرده و با كنترل خود، موجب آن همه زشتى نشود. در آيه ديگر مىخوانيم: «ويلٌ لكل همزةٍ لمزه؛(24) و اى بر هر غيبت جوى مسخره كننده.»
اين آيه كه يك نوع تهديد كوبنده و هشدار دهنده است، عذاب سخت الهى را متوجه كسى مىكند كه با نيش زبان و اشارات دست و چشم و ابرو، در پشت سر يا پيش رو، مؤمن را آماج طعن و مسخره قرار مىدهد. به گفته بعضى هُمَزَه به معنى غيبت كننده، و لُمَزَه به معنى عيبجو است، و بعضى اولى را به معنى عيب جويى آشكار، و دومى را به معنى عيبجويى پنهان و با اشاره دانستهاند…
در روايات اسلامى در مورد زشتى گناه بزرگ غيبت كردن، بسيار سخن به ميان آمده، در اينجا نظر شما را به روايت زير جلب مىكنيم:
پيامبر(ص) فرمود: «كسى كه ايمان به خدا و قيامت دارد، در مجلسى كه در آن از امام حق بدگويى مىگردد، يا مسلمانى غيبت مىشود نمىنشيند.»(25) نيز فرمود: «كسى كه غيبت مرد يا زن مسلمانى را كند، خداوند نماز و روزه او را چهل شبانه روز قبول نمىكند، مگر اين كه غيبت شونده از او راضى گردد.»(26)
امام صادق (ع) فرمود: «الغيبة حرامٌ على كل مسلمٍ، و انّها لتأكل الحسنات كما تأكل النّار الحطب؛(27) غيبت كردن بر هر مسلمانى حرام است، و موجب نابودى حسنات و پاداشها مىشود، آن گونه كه آتش هيزم را مىسوزاند و نابود مىكند.»
و از گفتار ژرف پيامبر(ص) است: «هيچ مجلسى با غيبت كردن آباد نمىشود، مگر اين كه از نظر دين ويران مىگردد، حال كه چنين است، گوش خود را از شنيدن غيبت پاك و كنترل كنيد، چرا كه گوينده و شنونده، هر دو در گناه غيبت شريك هستند.»(28) بنابراين با تمام وجود، از اعماق قلب و جان،بادعاى امامعصر(عج) همنوا شويم و به خدا عرض كنيم: «خدايا! گوشهاى ما را از شنيدن گفتار بيهوده و غيبت ببند.» پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. مكاسب شيخ انصارى، ص 41. 2. المحجة البيضاء، ج 5، ص 256. 3. وسائل الشيعه، ج 8 ،ص 602. 4. بحار الانوار، ج 75 ،ص261. 5. همان. 6. همان، ص262. 7. اقتباس از تفسير موضوعى پيام قرآن، ج 3، ص 110 و 111. 8. مانند آيات: 41 مائده، 62 مريم، 3 مؤمنون، 72 فرقان، 55قصص، 6 لقمان، 45 مدّثر، 35 نبأ، 224 شعراء. بحار، ج 72، ص 264. 9.سوره مؤمنون، آيه 3. 10. سوره قصص، آيه 55. 11. سوره مريم، آيه 62، نظير اين مطلب در سوره نبأ، آيه 35. 12. سوره لقمان، آيه 36. 13. اقتباس از تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 194 و 195. 14. فروع كافى، ج 7، ص 263، حديث 20. 15. بحار، ج 72، ص 264. 16. سوره منافقين، آيه 9. 17. بحار، ج 72، ص 264. 18. سوره نور، آيه 37. 19. چنانكه در آيه 78 غافر مىخوانيم «و خسر هنالك المبطلون ». 20. مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 158. 21. صحيفه سجاديه، دعاى 20. 22. سوره نور، آيه 19. 23. سوره حجرات، آيه 12. 24. سوره همزه، آيه 1. 25. بحار، چاپ اسلاميه، ج 75، ص 264. 26. بحار، ج 75، ص 258، حديث 53. 27. جامع السعادات نراقى، ج 3، ص 305. 28. بحار، ج 75، ص 259، فرازى از حديث 53 – بايد توجه داشت، كه شنيدن غيبت نيز همانند غيبت كردن است، و در دعاى امام عصر(عج) كه اين مقاله در شرح فرازى از آن است، به شنيدن غيبت تكيه شده، و به ما آموخته كه به خدا عرض كنيم: گوشهايمان را از شنيدن غيبت، مسدود كنيم.
ويژگيهاى حكومت و كارگزاران حضرت مهدى عج در قرآن و حديث
مقدمه
موضوع حكومت حضرت مهدى(عج) و كارگزاران او از مهمترين و بحثانگيزترين موضوعاتى است كه از گذشتههاى دور در ميان اديان مختلف آسمانى مطرح بوده است، كه پيروان اديان آسمانى حداقل سه دين اسلام، مسيحيّت و يهود در اين عقيده مشترك است كه آيندهى جهان بهدست صالحان و خداپرستان است. از اينرو هركدام از اديان، حكومت آخرالزمان را از آن خود مىدانند بهطور مثال مسيحيان، منجى آخرالزّمان را حضرت مسيح مىدانند در حالىكه مسلمانان معتقدند او از نسل پيامبر اسلام(ص) است و دين او اسلام و براساس شريعت محمّدى قيام و حكم مىراند.
از اينرو در اين نوشته برآنيم كه ويژگيهاى حكومت و كارگزاران حضرت مهدى(عج) را بهطور مختصر از منظر قرآن و حديث مورد تحقيق و بررسى قرار دهيم. ماهيّت حكومت جهانى مهدويت
حكومت جهان اسلام به رهبرى امام زمان(عج) داراى روح و ماهيت ويژهاى است كه ديگر حكومتها از آن بىبهرهاند. ماهيت حكومت اسلام، آموزههاى وحيانى است كه به او تعليم مىدهد كه خداى او يكى است و فقط بايد در برابر او عبادت و كرنش كند و در رفتار و كردارش از دايره بندگى خدا بيرون نرود زيرا فرمود: «يعبدوننى لا تشركون بى شيئاً»(1) اين حكومت پيامى دارد كه در بستر عمل به ارزشهاى وحيانى، دنياى بهترى را به وى ارزانى بدارد و متأسفانه آنچه در حكومت امروز بشرى كمتر يا اصلاً به چشم نمىخورد خداست و عدم پاىبندى به وحى و اخلاق و ارزشهاى معنوى است .
اساساً تاروپود حكومت مادى بر سرمايهاندوزى، مالپرستى و سود بيشتر از هر طريق و ترفندى بناگذارى شده است. و اين تاروپود جاى عشق به خوبىها، ارزشها، ايثار و مجاهدتها و بالأخره زيبائيهاى زندگى را اشغال كرده بهطورى كه جامعهى انسانى را از گردونهى خوبىها حذف نموده .
بنابراين حكومت مادى بر اين پندار است كه دين و امور معنوى در پيوندهاى اجتماعى ناكارآمد است و اين پندار تا جايى در افكار و انديشه جامعه بشرى ريشه كرده كه معتقد است تمدّن و حكومت را بايد بدون در نظر گرفتن ارزشها پايهريزى كرد.
استاد شهيد مرتضى مطهرى در اين باره مىنويسد: «فكر خدا و زندگى اخروى را بايد كنار گذاشت … بايد رأفت و رقت قلب را دور انداخت، رأفت از عجز است. فروتنى و فرمانبردارى از فرومايگى است . حلم و حوصله، عفو و اغماض، از بىهمّتى و مستى است . مردانگى بايد اختيار كرد . بشر بايد به مرحله مرد برتر برسد، عزم و اراده داشته باشد اين است روح حكومت مادى غرب كه از باب نمونه به آن اشاره كرديم .»(2)
ولى حكومت جهانى مهدويت كه به همّت تواناى امام عصر(عج) توسعه و گسترش مىيابد براساس وحى و ماهيت دينى جلوهگرى مىكند داراى چند ويژگى خواهد بود. 1 – عدل و احسان
در حكومت جهانى اسلام عدل و احسان سنگ زيرين است.
اجراى عدالت اجتماعى و گسترش آن از بنيادىترين حكومت مهدويّت است كه پيامبر اكرم(ص) نيز و امام بعد از آن بر اين حقيقت انگشت نهادهاند كه امام زمان(عج) خواهد آمد و جهان پر از ظلم و جور را پر از عدل و داد خواهد كرد .(3) بنابراين مىتوان گفت سرآغاز انقلاب اجتماعى و حكومت جهانى آن حضرت اجراى عدالت براساس دين است. و اين اجراى عدالت نيازمند كارگزاران و كاركنانى عادل و نيكوكار است .
او، ادامهدهندهى راه پيامبران و اولياء است .
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط(4)؛ ما فرستادگان خود را با نشانههاى روشن و پيغامهاى راست فرستاديم و با ايشان كتاب و ترازو فرستاديم تا مردمان را به دادگرى به پا دارند». از اينرو همانطور كه پيامبران وظيفه داشتند كه برابر كتاب و ميزان، مردمان را به دادگرى به پا دارند حضرت مهدى(عج) نيز وظيفه دارد بر سيره پيامبران، جامعه انسانى را به دادگرى به پا دارد و از نارواها و ستم بازدارد .
«انّ الله يأمر بالعدل والاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء والمنكر والبغى …(5)؛ خدا به عدل و احسان و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد از فحشا و زشتكارى و ستم نهى مىكند».
اين آيه اصول ارزشهاى فردى و اجتماعى را ترسيم كرده و نيز از ضد ارزشها و پليدىها بازداشته است و اين آيه به معناى واقعى و كامل در عصر ظهور پياده خواهد شد، عدل يعنى نگهداشت دقيق حقوق مردمان و مبارزه فراگير، و همهسويه با نابرابريها و احسان، جايگاه برترى در ميان ارزشهاى اجتماعى اسلام دارد كه به يك معنا بالاتر از عدالت است. زيرا اگر در هر حكومتى پايههاى حقوقى انسانى، براساس عدالت اجتماعى استوار گردد، در اين صورت جلوههاى احسان و نيكوكارى، فضاى جامعه را مىآكند.
به فرموده امام على(ع) عدل قانونى است فراگير و قابل گسترش «سائس عام»(6) و احسان نيز ارزشى است ويژه: «عارض خاص».(7) وظيفه اوليه در هر حكومت و جامعهاى بهخصوص در جامعهى دينى نهادينه كردن بنيادهاى اجتماعى براساس عدل است اگر مردم در حكومتى كه همهى نهادها و اركان آن بر هِرم عدل استوار گشته باشند. در آنوقت است كه ريشههاى نوعدوستى، برادرى، مهرورزى، توانا مىگردند. همانطور كه در ابتداى اين فصل اشاره شد ماهيت اصلى حكومت جهانى مهدويت دائرمدار بندگى و عبوديت است، همان كه خداى متعال به آن فرمان داده .
«امر الّا تعبدوا الّا ايّاه».(8)
عبوديت و بندگى وقتى به اوج مىرسد كه بنده آنچه را كه معبودش از همه چيز بيشتر دوست دارد. در راه پياده كردن آن تلاش ورزد. اسماعيل بن مسلم مىگويد: در محضر امام صادق(ع) بودم كه شخصى از آن حضرت پرسيد بين اين دو آيه: «انّ الله يأمر بالعدل والاحسان» و «امر ربى الّا تعبدوا الّا ايّاه» چگونه مىتوان جمع كرد. حضرت فرمود: «نعم، ليس فى عباده امر الّا العدل والاحسان»(9) بلى، خداوند براى بندگان خود دستورى ندارد جز اجراى عدالت و عمل به احسان .
بهعبارت ديگر «عدل» نماد فرهنگ اجتماعى اسلام است و «احسان» نماد فرهنگ اخلاقى آن . اگر اين دو ركن ركين در جامعه و حكومتى رواج يابد و ساختار اجتماعى آن حكومت بر اين دو استوار و پايهريزى گردد دو واقعيت ديگر كه از ويژگيهاى فرهنگ و حكومت جهانى مهدويت است روشن مىگردد.
تراز حكومت حضرت مهدى(عج) عدل است كه در پرتوى آن، ديگر ارزشها جايگاه واقعى خود را مىيابند.
مرحوم شيخ صدوق در اين باره مىگويد: «يظهر الله به الأرض من كلّ جور و يقدسها من كل ظلم … فاذا خرج وضع ميزان العدل بين النّاس، فلا يظلم احدٌ احداً.»(10)
در حكومت جهانى حضرت مهدى جهان از هرگونه ستم پاك مىشود. آنگاه كه ظهور كند، ميزان عدل را در ميان جامعه بشرى بنا خواهد كرد، هيچكس به ديگرى ستم روا نخواهد داشت . 2 – استحكام پيوندهاى اجتماعى
بهطور كلى تاروپود و ساختار هر تمدّنى و حكومتى را افراد آن مىسازند. جامعه بشرى با برخوردارى از روح جمعى، پايههاى حكومت را بنا مىكنند و بر پويايى و شكوفايى آن مىافزايند. انسانها پارههاى پيكر هر حكومت مىمانند كه به هر نسبت پيوند و زندگى جمعى آنان بيشتر باشد آثار پيشرفت و توسعه در آن حكومت نمايانتر است .
در آموزههاى اسلامى مفاهيم و واژههايى وجود دارد كه پيام آنها بنيانگذارى و شكوفاسازى و استحكام روحيه جمعى و اجتماعى است. مانند اين كلمات «توادّ»(11) «تراحم» «تعاضد»(12) «تواصى»(13) و از همه گوياتر واژه «تعاون» كه خداوند در قرآن بعنوان يك دستور اجتماعى به انسانها مىفرمايد.
«تعاونوا على البرّ والتّقوى ولا تعاونوا على الأثم والعدوان»(14) در نيكوكارى و خويشتندارى يكديگر را همكارى كنيد، در گناه و تجاوز همكارى نكنيد ».
بنابراين از آيات و روايات بخوبى استفاده مىشود كه تعاون بر نيكى و نيكويى، به مفهوم گسترده آن فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى در يكى از ابزارهاى تمدّن اسلامى است و روشن است كه پيدايش روح جمعى و تعاون ساخته و پرداخته حكومت اسلامى است .
پيدايش اين روحيه در جامعه اسلامى، پيشرفتهاى مادى و معنوى و توسعه مادى و تكامل معنوى گستردهاى بهدنبال دارد و در زمينههاى عاطفى و اخلاقى نيز از سازندگى چشمگيرى برخوردار است .
استاد مطهرى مىنويسد: «زنده بودن اجتماع به اين است كه در افراد آن اجتماع روح اجتماعى و حسن اجتماعى و عاطفه اجتماعى وجود داشته باشد … يعنى خودت را همواره بهجاى ديگران بگذار و براى آنها همان را بپسند كه براى خود مىپسندى و همان را كراهت داشته باش كه براى خويشتن كراهت دارى».(15)
همانطور كه گفته شد مسئله تعاون نقش حياتى در تمدّن و جوامع بشرى دارد از اينرو در سيره و روش زندگى پيامبر(ص) و امامان معصوم(عليهمالسلام) به نمونههايى برمىخوريم كه بر اين اصل بلند و بنيادى به روشنى تأكيد شده است . در تاريخ آمده كه روزى پيامبر(ص) در سفرى كه همراه ياران بودند در منزلگاهى براى پخت غذا نياز به هيزم بود پيامبر نيز در اين كار همكارى مىكند.(16) و يا آن حضرت در كندن خندق در اطراف مدينه براى خود سهمى قرار داد و شروع به كندن مىكند .(17)
در سيره امام على(ع) نيز نمونههايى فراوان ديده مىشود كه آن حضرت در كارها و حركتهاى جمعى شركت مىجويد. امام صادق(ع) در هنگامهها با مردم همراه مىشود كه از جمله در زمان خشكسالى مدينه آنچه براى خود ذخيره كرده بود كه تا پايان سال به مصرف برساند، به بازار عرضه كرد، كه مبادا ذخيرهسازى او به مردم آسيب برساند .
در مدينه، داستان ايثار و تعاون انصار نسبت به مهاجران، آنچنان گويا و روشن است كه هركس اندك آشنايى با آيات قرآن داشته باشد به اين حقيقت پى مىبرد. قرآن از اين روحيه و سيرهى مسلمانان به نيكى و زيبايى ياد مىكند و با اين شيوه، ساختار حكومت اسلامى را كه به دست تواناى پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان با ايمان و خالص پايهريزى شده، ترسيم مىكند .
«والذين تبوء الدار والايمان من قبلهم يحبّون من هاجر اليهم ولا يجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة و من يوق شحّ نفسه فاولئك هم المفلحون(18)؛ كسانى كه قبل از ايشان در مدينه و در ايمان جاى گرفتند در حالى كه هركس را كه بهسوى آنان هجرت كرد دوست مىداشتند و در دل خويش نسبت به آنچه داشتند نيازى احساس نمىكردند و ديگران را بر خويش مقدم مىداشتند، گرچه آن چيز ويژه ايشان مىبود و كسانى كه بخل از درون مهار كند، همانا رستگارانند».
خلاصه سخن اينكه اين ويژگى در ساختار حكومت اسلامى و شكوفايى آن نقش بنيادى و اساسى داشته است و همين ويژگى در حكومت جهانى حضرت مهدى نيز بهگونهى گسترده پديدار خواهد شد .
در حكومت جهانى مهدويت ارزشهاى انسانى مانند:
ايثار، انساندوستى، تعاون و نوعدوستى، برادرى، امدادرسانى آنچنان ريشهدار و از استحكامى برخوردار است كه گويى همگى در يك خانواده زندگى مىكنند و نيازهاى خويش را از جيب و كيسهى يكديگر بدون مانع برطرف مىسازند «من» و «تو» در آن جامعه مفهومى ندارد بلكه آنچه معنا و حقيقت دارد «ما» است كه خود را مىنماياند .
«قال اسحاق بن عمار: كنت عند ابى عبدالله(ع) فذكر مواساة الرجل لأخوانه و ما يجب عليهم فدخلنى من ذلك امر عظيم. فقال انما ذلك اذا قام قائمنا وجب عليهم ان يجهزوا اخوانهم و يقووّهم».(19) اسحاق بن عمار مىگويد نزد امام صادق(ع) بودم و از يارى و غمخوارى هركس با برادرانش و آنچه بر آنان واجب است سخن به ميان آمد .
من از اين موضوع در شگفت شدم امام(ع) فرمود: اين هنگامى است كه قائم ما قيام كند، كه در آن روزگار بر همگان واجب است يكديگر را يارى رسانند و يكديگر را نيرو بخشند. در آخرالزمان، اين مكارم اخلاقى و بزرگوارىهاى انسانى است كه پايههاى حكومت جهانى اسلام را استحكام مىسازند .
اما باقر(ع) مىفرمايد: «… حتى اذا قائم القائم جاءت المزامله و يأتى الرجل الى كيس اخيه فيأخذ حاجته لا يمنعه».(20)
به هنگام قيام قائم «آل محمد» آنچه ديده مىشود دوستى و يگانگى و تعاون و الفت است تا آنجا كه هركس آنچه نياز دارد، از جيب ديگرى برمىدارد، بدون هيچ دشوارى و بازدارندهاى .
بهراستى تصوير و ترسيم چنين جامعهاى چقدر دلپذير و دلنشين است. زيرا در حكومت و جوامع امروزى بخصوص غيرالهى رقابت و تفوق تنگاتنگ مادى در ساخته و زندگىهاى آنان موج مىزند و اساس ارزشهاى معنوى و كمالات انسانى را دگرگون ساخته و روح جمعى و تعاون و همكارى و برادرى را رخت بربسته و جوامع به دو دسته تقسيم شده: جامعههايى كه فقير و گرسنه هستند و هرچه تلاش مىكنند به حقوق خويش نمىرسند و مداوم بهطور مستقيم يا غيرمستقيم تحت سلطهى زورمداران و سلطهگران و بالاخره صاحبان قدرت مىباشند و هرگز توان خروج از اين وضعيت اَسفبار را ندارند. پس هميشه بايد تحت سلطه و فرمان آنان باشند .
دستهى ديگر از جوامع صاحبان ثروت و مكنت و قدرتند كه چيزى را بنام ارزش و كرامت انسانى نمىشناسند و اصولاً ارزشهاى كمالات انسانى را همان ثروت و قدرت و سلطه تعريف مىكنند. و اين چنين است كه در روزگار ما در عصر حكومت جديد متأسفانه سرنوشت بنىآدم را در عصر حاضر همينها بهدست گرفتهاند و براى آنان خط و نشان مىكشند.
درست برخلاف آن در حكومت جهانى مهدويت، شيرازه نظام اجتماعى جهان بر تعادل و تعاون دور مىزند آنچنان روحيهها پرورش مىيابد، غل و غشها و ناخالصىها و خودخواهىها از ميان مىرود كه «مزامله» يعنى دوستىها خالص مىگردد، پيوندهاى اجتماعى و انسانى براساس تعادل و تعاون، راستى، درستى، يكدلى و يكرنگى استحكام پيدا مىكند و خلاصه فرهنگ مهدويت جانها را با تزكيه و افكار و انديشهها را با تعليم به پاكى و پاكيزگى سوق مىدهد. 3 – برقرارى امنيت
در هر فرهنگ و حكومتى، امنيت اجتماعى اصل است. از مهمترين نيازهاى اساسى بشر، برقرارى امنيّت است، امنيّت سياسى، قضايى، قانونى، اقتصادى، حقوقى، اجتماعى، فرهنگى، اخلاقى، خانوادگى .
بستر زندگى سالم و جامعه صالح و با امنيّت و آرامش را فراهم مىسازد.
قهراً جامعهى اين چنينى آثار و بركاتى دارد كه پيوندهاى انسانى و اجتماعى با آرامش و بىتنش شكل مىگيرد. تلاشهاى اقتصادى با رونق و شادابى انجام مىگيرد، رفتارهاى ناهنجار اخلاقى و خشونتها و خشمها فروكش مىكند، قانونگرايى رواج مىيابد. صاحبان ثروت و قدرت خون فرودستان را نمىمكند. فاصله بين دولتمردان و رعيت از بين مىرود، ميدان براى نقد و نظر فراهم مىگردد و كاستىها از روى خيرخواهى گفته مىشود. نقطههاى قوت دولت مردان بهدور از چاپلوسى و گزافهگويى مطرح مىگردد.
همهى افراد جامعه براساس احترام متقابل به يكديگر نگاه مىكنند و به يكديگر اعتماد مىكنند و در نتيجه همگان با احساس مسئوليت همديگر را نصيحت مىكنند.
از مهمترين محصولات امنيّت، پديدار شدن نشانههاى عدالت است و مردم وحدت و همبستگى بيشترى پيدا مىكنند و در اين صورت است كه راههاى نفوذ هجومها و شبيخونهاى دشمنان داخلى و خارجى را با تمام توان مىبندند و آقايى و سربلندى خويش را پاس مىدارند.
و يكى از خصائص و ويژگىهاى حكومت جهانى مهدويت برقرارى امنيت به معناى اعم آن است، همهجا و در همهى موارد ذكر شده، امنيت و آرامش در حد اعلاى آن توسعه و گسترش پيدا مىكند و در آن حكومت جان و مال و ناموس و آبروى مردمان از هر گزند و آسيبى در امان مىماند.
شايد آيهى شريفهى سوره نور بر همين مورد يعنى حكومت جهانى آن حضرت تطبيق پيدا كند.
«وليبدلّنهم من بعد خوفهم اَمنا».(21)
امام صادق(ع) مىفرمايد: آيهى شريفه دربارهى حكومت امام زمان است و سپس ادامه مىدهند «در آن زمان چندان امنيت بر سراسر جهان گسترده مىشود كه از هيچ چيز به چيز ديگر، زيان نمىرسد، ترس و وحشتى به چشم نمىخورد. حتى جانوران و حيوانات در بين مردم رفت و آمد مىكنند و نسبت به يكديگر آزارى ندارند.(22)
ايمان نيز كه آرامبخشى دلهاست سايه خود را بر جامعهى مهدوى مىافكند. فضاى آن روز جامعه، سرشار از اعتماد و اطمينان به يكديگر است. در پرتو كلمه توحيد دلها به هم نزديك و ضريب ناامنيها به صفر مىرسد.»(23)
متأسفانه در جامعههاى عصر حاضر رقابتهاى بىهدف و ناسالمى كه بر اثر ترس و عدم اعتماد از يكديگر بهوجود آمده و درد بىدرمانى است كه حكومت امروز آنرا به ارمغان آورده و ملتها را فرا گرفته، ناامنيهاى خانوادگى و ناهنجاريهاى اجتماعى در اينگونه جامعهها بهخوبى نشان مىدهد كه دنياى به اصطلاح متمدّن امروز صنعتى و داراى تكنولوژى در برآوردن آرامش روحى و روانى ناتوان بوده است. گرچه توانسته است تا اندازهاى زمينه آسايش مادى و جسمى شهروندان را فراهم سازد. اين واقعيت ثابت مىكند كه دنياى انسانها را نمىتوان هميشه و همهجا با قراردادهاى اجتماعى بىروح و خشك و بدون پشتوانه معنوى و ايمانى تربيت كرد، تا در آشكار و پنهان حريم حرمت و حقوق ديگران را نگاهدار باشند و همين حقيقت نياز به آمدن شخص مصلح و رهايىبخش و نجاتدهندهاى را كه زمينهساز امنيت همهجانبه باشد ثابت مىكند.
در عقايد مسلمانان و پيروان حقه محمدى(ص) آن اصلاحگر و نجاتدهنده و امنيتگستر، امام زمان حضرت حجة بن الحسن(ع) است كه با قيام و ظهور خود امنيت را توسعه و مىگستراند و اين نياز مهم انسانى را به جامعه انسانى ارزانى مىدارد و زندگى آرامبخش را براى جهان بشريت فراهم مىسازد و با تدبير چهرهى حكومت هولناك و ترسآلود را به حكومت انسانى و اميدبخش بدل مىكند . 4 – ساماندهى اقتصادى
در تعاليم دينى و آموزههاى آن بين مسائل اقتصادى و مسائل معنوى پيوندى استوار ديده مىشود. در اين باب روايات فراوان است از جمله اين روايت:
پيامبر(ص) فرمود: «لولا الخبز ما صلّينا ولا صمنا ولا ادّينا فرائض ربّنا»(24)، بدون نان، نه عبادت مىتوان كرد و نه روزه مىتوان گرفت و نه واجبات ديگر را مىتوان انجام داد .
«ثلاثة تحتاج الناس طراً اليها: الامن والعدل والخصب»(25) سه چيز است كه همه مردم به آن نياز دارند: امنيت، عدالت و فراوانى ارزاق .
در روايات اسلامى آمده است كه در فرهنگ و عدل جهانى و حكومت جهانى مهدويت(ع) اين واقعيت نويد داده مىشده كه آن حضرت رفاه اقتصادى را همراه با عدالت اجتماعى بهگونهاى گسترده و فراگير، فراهم خواهد آورد .(26)
و نيز در حديث ديگر نقل شده كه آن حضرت در پرتو مديريت شايسته و سالم و برنامههاى جامع و سياستهاى واقعنگر، زمينه شكوفايى استعدادها فراهم مىآيد، تلاش و كوشش مردم با انگيزههاى معنوى در مىآميزد و بهرهگيرى از منابع طبيعى و خدادادى دوچندان مىشود.(27)
در حديث ديگر فرموده: «كار وجههى عبادت و تكليف به خود مىگيرد نيروهاى بالقوه و پنهان ميدان بروز و ظهور مىيابند، خلقوخوى مردم دوستى و خدمتگزارى در بين مردم، رشد مىكند.(28)
در چنين جامعهاى زندگى اقتصادى، چهره نوينى پيدا مىكند و همگان از زندگى سالم و به دور از تشويش خاطر و نگرانى و اضطراب بهرهمند مىشوند.(29)
بواسطهى پيشرفت علم و صنعت تكنولوژى در زمان آن حضرت منابع جديد و ناپيدا كشف مىشوند، و زمين آنچه در درون خود دارد بيرون مىافكند و بهرهبردارى از آن آغاز مىشود.»(30)
براساس روايات در حكومت جهانى مهدويت(ع) فرآوردههايى به جامعه عرضه مىشود كه تا آن روز بر بشر ناشناخته بوده است. راههاى توليد سالم و توزيع عادلانه بهعنوان ارزش وظيفه ايمانى و دينى نمودار مىشود و در نتيجه، اقتصاد جامعه، در پرتو مديريت صحيح آن حضرت شكوفا مىشود و بركت و فراوانى نعمت، سرتاسر جهان را فرا مىگيرد و همه از نعمت الهى به آسانى استفاده مىبرند .
پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ينعم امّتى فى زمن المهدى(عج) نعمةً لم يتنعّموا قبلها قطّ، يرسل السماء عليهم مدراراً ولا تدع الارض شيئاً من نباتها الّا اَخرجته».(31) فرمود: پيروان من در زمان حكومت جهانى مهدى(عج) به آسايش و به نعمتهايى دست مىيابند كه بيش از آن در هيچ دورهاى از حكومتهاى گذشته به آن دست نيافتهاند. در آن دوره آسمان باران فراوان مىبارد و زمين نيز تمام روييدنيهايش را بيرون مىاندازد.
قرآن در اينباره مىفرمايد:
«ولو ان اهل القرى آمنوا و اتّقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض(32)؛ اگر مردم قريهها ايمان آورده و پرهيزگارى پيشه كنند، بركات آسمانها و زمين را به رويشان مىگشائيم ».
براساس اين آيه و آيات ديگر معيارهاى قرآنى، تقوا و خويشتندارى، نيكوكارى و عدالتگسترى …(33) و زمينههاى نزول و ريزش رحمتها و بركات از سوى پروردگار مىشود اگر فضاى جامعه، فضايى معنوى و الهى باشد و زبانهاى دعاگو، آلوده به گناه نگردد و لقمهها حلال و قصد نيّتها خدايى، بىشك رزق و روزىها فراوانتر مىگردد.(34)
روشن است هنگامى كه پيوند انسانها بر پايه عدالت و نيكى شكل مىگيرد، بينوايان و مستمندان از ياد نمىروند و هر كسى مرز خود را مىشناسد و به حقوق ديگران، دست دراز نمىكند.
در چنين جامعهاى نعمتها و بخششهاى پروردگار بر مردمان فرو مىريزد و بسيارى از گرفتاريهاى اجتماعى، برطرف و بنبستهاى اقتصادى گشوده مىشود و راه براى پيشرفت هموار مىگردد.
زيرا در قرآن وعده داده شده: «من عمل صالحاً من ذكرٍ او انثى و هو مؤمن فلنحيينَّه حيوة طيبةً و لنجزينّهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون»(35) حكومت حضرت مهدى(عج)، حيات طيّبه، بر پايه ايمان و عمل صالح رخ مىنمايد. از يكسو طمعهاى زايد مهار مىگردد. مساوات و عدالت دامن مىگستراند. بخل و تنگچشمى، دامن بر مىچيند و از سوى ديگر، انگيزهها براى تلاش بيشتر و خالصتر مىشود. و استفادهى بهتر و سالمتر از طبيعت آماده مىگردد. طبيعى است كه زمينهى فراوانى نعمتها و رونق مسائل اقتصادى نيز پديد آيد و گسترش يابد.
امام على(ع) در اين باب مىفرمايد: «و تخرج له الارض اَفاليد كبدهها و تلقى اليه سلماً مقاليدها فيريكم كيف عدل السّيرة و يحيى ميّتَ الكتاب والسنَّة».(36) زمين گنجينههاى خود را برون اندازد و كليدهاى خويش را از دَر آشتى، تسليم او سازد، پس روش عادلانه را به شما بنمايد و آنچه از كتاب و سنت مرده است زنده كند. 5 – رشد عقل و گسترش دانش
در نظام و حكومت اسلامى، عقل جايگاه ويژهاى دارد و ركن حركت و تلاش بهشمار مىرود عقل ستون نيمهى دين است و بدون عقل دين جايگاه حقيقى خود را پيدا نمىكند. اساساً دين بدون عقل شناخته نمىشود و مجهول مىماند. عقل است كه گوهر و جوهر دين را مىشناسد و به انسان مىفهماند و دستور مىدهد در برابر آن سر فرود آورد، و به فرمانهايش گردن نهد. خلاصه، عقل، راهنماى انسان است بهسوى زيبائيها، خوبيها، ارزشها، راستىها و پرهيزدهنده از خطرها . از اينرو در قرآن از عقل به خِردورزى،(37) انديشيدن(38) به علم و دين آگاه شدن(39) و فرزانگى(40) سفارش بسيار شده است، و در فقه اسلامى نيز عقل يكى از منابع چهارگانه اجتهاد بهشمار مىرود كه اجتهاد بدون در نظر گرفتن اين ركن مهم و پايه استوار، ناتمام است. امام صادق(ع) دربارهى پرسش شد جايگاه عقل در زندگى بشر چگونه است؟ حضرت در پاسخ مىفرمايد: «العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان». يعنى عقل چيزى است كه به آن خداوند عبادت مىشود و بهشت بهدست مىآيد. سپس سؤالكننده پرسيد: آنچه معاويه در زندگى خود به كار بست چه بود؟ حضرت در پاسخ فرمود: «تلك النكراء، تلك الشيطنة و هى شبيهة بالعقل و ليست بالعقل»(41) يعنى آنچه معاويه داشت، نيرنگ، فريب و شيطنت بود و آن مانند عقل بود نه خود عقل .
در حكومت اسلامى مهدويت(ع) عقل و بندگى، عقل و اخلاق، عقل و ارزش و عقل و تقوا پيوند ناگسستنى دارند. هرگاه عقل با يكى از اينها كه برشمرديم و صدها ارزش والاى ديگر، همراه نبود از مدار خارج مىشود و جامعه به نيرنگ مىآلايد و هرگونه سودجويى، استثمار، استعمار و به بردگى واداشتن ديگران، خردورزى نام مىگيرد. علم و تكنولوژى كه دستاورد عقل و خرد است، اگر با عقل سالم، عقل به دور از هوى و هوس و اگر عقل به دور از آلودگىها بهكار گرفته نشود، فاجعه به بار مىآورد، همان فاجعهاى كه امروز شاهد آن هستيم .
عقل سالم، محور جامعه انسانى و حكومت اسلامى است كه راهنما به سوى نيكىها، زيبائيها و ارزشهاست . عقل است كه با اخلاق همراه و همخانه و همزاد است و جدايى بين آنها در پندار نگنجد.
در آموزههاى دينى، بويژه شيعى، به پيوند عقل و اخلاق توجه ويژه شده است.
امام صادق(ع) مىفرمايد: «انّا لحبّ من كان عاقلاً، عاملاً، فهماً، فقيهاً، حليماً، مدارياً، صبوراً، صدوقاً و وفيا».(42) ما دوستار كسانى هستيم كه عقل، دانش، فهم، فقاهت، بردبارى، نرمش و صبر دارند و اهل وفا و راستىاند.
امام صادق(ع) فرمود: «العلم سبعة و عشرون حرفاً فجميع ما جاءت به الرّسل حرفان فلم يعرف الناس اليوم غير حرفين، فاذا قام قائمنا اخرج خمسة والعشرين حرفا فبثها فى النّاس و ضمّ اليها الحرفين حتّى يبثّها سبعة و عشرين حرفا».(43) علم و دانش بيست و هفت بخش دارد، كه بشر تاكنون دو بخش از آن را آموخته است. بههنگام حكومت جهانى مهدويت(عج) بيستوپنج باب ديگر بر آن افزوده خواهد شد و در ميان جامعه گسترش مىيابد.
روشن است كه با پيشرفت علم به رهبرى پيشواى عالم و عادل، زمينه توسعه همهسويه و بهبود زندگى مردمان فراهم خواهد آمد و تغيير عميق پيدا خواهد شد.
از آنجا كه علم، تيغ دو دم است، اگر به دست نااهل سپرده شود، ويرانگرى به بار مىآورد در برنامهى آن حضرت «حضرت مهدى(عج)» تكامل اخلاقى، در كنار تكامل علوم نيز پيشبينى شده است.
امام باقر(ع) فرمودند: «اذا قائم قائمنا وضع يده على رؤوس العباد فجمع به عقولهم و اكمل به اخلاقهم».(44) در حكومت جهانى مهدويت دست محبت و امامت بر سر بندگان مىنهد.
رشد عقلانى همراه با رشد اخلاقى، جامعهاى رشيد بهوجود مىآورد كه شايستگى اداره تمام جهان را پيدا مىكند.
امام على(ع) در اين باب مىفرمايد: «يعطف الهوى على الهدى اذ عطفوا الهدى على الهوى و يعطف الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى»(45) خواهش نفسانى را به هدايت آسمانى بازگرداند، و آن هنگامى است كه – مردم – رستگارى را تابع هوى ساختهاند و رأى آنان را پيرو قرآن كند، و آن هنگامى است كه قرآن را تابع رأى خود كردهاند.
بنابراين از متون و روايات چند چيز حاصل شد:
1 – معلوم شد كه روح حكومت جهانى اصلاحى امام زمان(عج) كه دورنمايى از حكومت والا و متعالى الهى قرآن است كه تربيت و انسانسازى را با عقلانيت و سياست سازش داده است و نتيجهى آن رهايى انسانهاى گرفتار در بند هوا و هوس و راهنمايى و ارشاد آن بهسوى فضايى روشن و سعادت همهجانبه است.
2 – و نيز معلوم شد، كه در فرهنگ و حكومت مزبور عقل و اخلاق طورى بههم پيچيده شده كه جداسازى آندو از يكديگر كارى است ناشدنى . خردورزى و تكامل مادى و معنوى، كاملكننده و يارىرسان يكديگرند.
3 – و نيز معلوم گشت كه بدون دين و ارزشهاى دينى و اخلاقى، بنيانهاى مدينه و حكومت هم سست و ناپايدار است .
4 – و نيز روشن شد: مدينه فاضلهى حكومت جهانى مهدويت(عج)، سرشار از شكوفايى و بالندگى عقلها و انديشهها است، علوم و فنون تكامل مىيابد و بشر هر روز به شناختهاى تازه و نويى دست مىيابد، دانايى و دانش بر جهل و غفلت، غلبه مىيابد. تكنيك و صنعت در مسير انسانيت قرار مىگيرد آن حضرت با نفس قدسى و پاك خويش بستر گسترش دانشها و ارزشها را فراهم مىسازد و بازدارندهها و موانع را از سر راه بشر دور مىسازد. ويژگىهاى كارگزاران حكومت جهانى مهدويت(عج)
در حديثى از امام على(ع) صفات كسانى كه با حضرت بيعت مىكنند و بعد جزء كارگزاران حضرت قرار مىگيرند، نقل شده، حديث عبارتست از:
«يبايعون على اَن لا يسرقوا ولا يزنوا ولا يسبّوا مسلماً ولا يَقتلوا محرّماً ولا يهتكوا حريماً محرما ولايهجموا منزلاً، ولا يضربوا احداً الّا بالحق، ولا يكنزوا ذهباً ولا فضّة ولا برّاً ولا شعيرا، ولا يأكلوا مال اليتيم، ولا يشهدوا بما لا يعلمون ولا يخربوا مسجداً، ولا يشربوا مسكراً، ولا يلبسوا الخزّ ولا الحرير، ولا يتمنطقوا بالذّهب، ولا يقطعوا طريقاً، ولا يخيفوا سبيلاً، ولا يفسقوا بغلامٍ ولا يحبسوا طعاماً من بُرِّ، ولا شعيرٍ، و يرضونَ بالقليل، و يشتمونَ على الطيب، و يكرهونَ النّجاسة، و يأمرون بالمعروف، و ينهونَ عن المنكر و يلبسون الخشنَ من الثياب و يتوسَدون التّراب على الخدودِ، و يجاهدون فى الله حقّ جهاده، و يشترط على نفسهِ لهم: آن يمشىَ حيث يمشونَ، و يلبسَ كما يلبسونَ، و يركب كما يركبون، و يكونَ مِن حيث يريدون و يرضى بالقليل، و يملاَ الارض بعونِ اللهِ عدلاً كما ملئت جوراً يعبُد اللّه حقّ عبادتِه، ولا يأخذ حاجباً ولا بوّاباً .(46)
1 – دزدى نكنند.
2 – زنا نكنند.
3 – به هيچ مسلمانى دشنام ندهند.
4 – خون حرامى نريزند.
5 – آبروى كسى را كه احترامش لازم است لگدمال نكنند.
6 – به خانهى كسى حمله نكنند.
7 – كسى را به ناحق كتك نزنند.
8 – طلا و نقره و گندم و جو ذخيره نكنند.
9 – مال يتيم نخورند.
10 – به چيزى كه نمىدانند، گواهى ندهند.
11 – مسجدى را ويران نكنند.
12 – مشروبات الكلى نخورند.
13 – جامهى حرير و ابريشم نپوشند.
14 – كمربند زرّين نبندند.
15 – راهزنى نكنند.
16 – راهها را ناامن نكنند.
17 – همجنس بازى نكنند.
18 – مواد خوراكى چون گندم و جو را احتكار نكنند.
19 – به مقدار اندك خشنود باشند.
20 – عطر بزنند.
21 – از پليديها دورى كنند.
22 – مردم را به نيكيها فرمان دهند.
23 – ديگران را از زشتيها باز دارند.
24 – لباس خشن بپوشند.
25 – خاك را بالش خود قرار دهند.
26 – در راه خدا آنگونه كه شايسته است جهاد كنند.
همانطور كه در حديث فوق آمده در نظام و حكومت مهدوى كارها و پستها، به شايستگان واگذار مىشود، ثروتهاى غصب شده به صاحبان ثروت برگردانده مىشود.
بيتالمال از چنگ غارتگران و حرامخواران و خيانتپيشهگان خارج مىشود، درهاى رفاه و بهرهمندى سالم از طبيعت و رزق و روزى حلال به روى مردم گشوده مىشود، ديو فقر و تنگدستى زوزهكشان سرزمين حكومت جهانى مهدويت را ترك مىكند.
همگان در اوج عزّت و به دور از هرگونه منّت و ذلّت، روزگار را مىگذرانند.(47)
به اميد ظهورش، انشاءاللّه پاورقي ها:پىنوشتها: – 1) سوره مائده، آيه 55 .
2) مرتضى مطهرى، انسان كامل، ص 160 .
3) منتخب الأثر، ص 247 .
4) سورهى حديد، آيه 25 .
5) سوره نحل، آيه 90 .
6) نهجالبلاغه، حكمت 437 .
7) همان، حكمت 231 .
8) سوره يوسف، آيه 40 .
9) تفسير نورالثقلين، ص 87 .
10) شيخ صدوق كمالالدين، ج 2، ص 372 .
11) ميزان الحكمه، ج 1، ص 205، حديث 1403 .
12) سوره قصص، آيه 35 .
13) سوره عصر، آيه 4 و 5 .
14) سوره مائده، آيه 2 .
15) مرتضى مطهرى، حكمتها و اندرزها، ص 230 .
16) شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 3، ص 218 .
17) جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ج 2، ص 126 .
18) سوره حشر، آيه 9 .
19) شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 8، ص 414 .
20) بحارالانوار، ج 52، ص 372 .
21) سوره نور، آيه 55 .
22) ابراهيم بن محمد نعمانى، كتاب الغيبة، ص 240 .
23) كمالالدين شيخ صدوق، ج 2، ص 646 .
24) كافى، ج 5، ص 73، حديث 13 .
25) تحفالعقول، بيروت، ص 236 .
26) بحارالانوار، ج 2، ص 362، حديث 131 .
27) بحارالانوار، ج 52، ص 317 .
28) همان، ج 51، ص 84 .
29) همان، ص 78 .
30) همان،ص 82 .
31) همان، ص 83 .
32) سوره اعراف، آيه 96 .
33) سوره نحل، آيه 90 .
34) سوره نوح، آيات 10 و 11 .
35) سوره نحل، آيه 97 .
36) نهجالبلاغه، ترجمه شهيدى، خطبه 138 .
37) سوره يوسف، آيه 2 .
38) سوره آلعمران، آيه 193 .
39) سوره توبه، آيه 123 .
40) سوره نساء، آيه 82 .
41) اصول كافى، ج 1، ص 11، حديث 3 .
42) تحفالعقول، ص 266 .
43) بحارالانوار، ج 52، ص 336 .
44) همان .
45) نهج البلاغه، خطبه 138 .
46) عبدالرحمن انصارى، در انتظار خورشيد ولايت، ص 284 به نقل از: آيةالله صافى «منتخب الاثر، ص 469 .
47) همان، ص 286 .
على (ع) از زبان پيامبر اكرم (ص) در منابع اهل سنّت
در مدح تو اى مظهر اضداد چه گوييم
بالاست مقام تو و گفتار قصير است
با اين كه تويى پادشه عالم هستى
كرباس تو را جامه و فرش تو حصير است
راستى درباره عظمت و فضائل و مقامات اميرمؤمنان على(ع) سخن گفتن هرچند در ابتدا سهل مىنمايد ولى با مقدارى فرورفتن در بحر فضائل بىشمار او انسان متوجه مىشود كه بيان فضائل سخت مشكل و دشوار است «كه عشق اول نمود آسان ولى افتاد مشكلها» زيبا گفته خليل بن احمد وقتى از او درباره فضائل على(ع) پرسش شد: «كيف اصف رجلاً كتم اعاديه محاسنه و حسداً و احبّائه خوفاً و ما بين الكلمتين ملأالخائفين؛(1) چگونه مىتوانم مردى را توصيف كنم كه دشمنانش از روى حسادت و دوستانش از ترس(دشمنان)محاسن او را پنهان نمودند، در بين اين دو رفتار شرق و غرب عالم محامدش را فراگرفته است.
آنچه پيش رو داريد نگاهى است گذرا به فضائل و اوصاف اميرمؤمنان على(ع) از زبان پيامبر اكرم(ص) در منابع اهل سنّت چرا كه:
خوشتر آن باشد كه وصف دلبران
گفته آيد در كتاب ديگران على را جز خدا و نبى(ص) نشناختند
راستى اين اعجوبه كون كيست كه همه در شناخت او در ماندهاند، عدّهاى او را تا سر حدّ خدايى بالا بردهاند، و عدّهاى حتى در بندگى او شك دارند كه :
در مسجد كوفه شهيدش كردند
گفتند مگر اهل نماز است على؟!
و آن كه او را حقيقتاً شناخت خداى او و رسول خدايش بود.
پيامبر اعظم(ص) خطاب به على(ع) فرمود: «يا على ما عرف اللّه حق معرفته غيرى و غيرك و ما عرفك حق معرفتك غير اللّه و غيرى؛(2) اى على! خداوند متعال را نشناخت به حقيقت شناختش جز من و تو، و تو را نشناخت آن گونه كه حق شناخت توست، جز خدا و من.»
و در جاى ديگر فرمود: «يا على لايعرف اللّه تعالى الّا انا و انت و لايعرفنى الّا اللّه و انت و لا يعرفك الّا اللّه و انا؛(3) اى على! خدا را نشناخت جز من و تو، و مرا نشناخت جز خدا و تو و تو را نشناخت مگر خدا و من.» فضائل بىشمار
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست
كهتر كنم سرانگشت و صفحه بشمارم
پيامبرى هم كه على را شناخته اعتراف دارد كه فضائل او قابل شماره و احصى نيست.
ابن عباس مىگويد پيامبر اكرم(ص) فرمود: «لو انّ الفياض(4) اقلام و البحر مدادٌ و الجنّ حسّابٌ و الانس كتابٌ مااحصوا فضائل علىّ بن ابى طالبٍ؛(5) اگر انبوه درختان (و باغها) قلم، و دريا مركب، و تمام جنّيان حسابگر، و تمام انسانها نويسنده باشند قادر به شمارش فضائل على بن ابى طالب نخواهند بود»
و در جاى ديگر پيامبر اعظم فرمود: «انّ اللّه تعالى جعل لاخى علىٍّ فضائل لاتحصى كثرة فمن ذكر فضيلةً من فضائله مقرّابها غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ماتأخّر؛ براستى خداوند براى برادرم على(ع) فضائل بىشمارى قرار داده است كه اگر كسى يكى از آن فضايل را از روى اعتقاد و اعتراف بيان نمايد، خداوند گناهان گذشته و آينده او را مىبخشد. و من كتب فضيلةً من فضائله لم تزل الملائكة تستغفرله ما بقى لتلك الكتابه رسم، و من استمع فضيلةً من فضائله كفّر اللّه له الذّنوب الّتى اكتسبها بالاستماع و من نظر الى كتابٍ من فضائله كفّر اللّه له الذّنوب الّتى اكتسبها بالنّظر،(6) اگر كسى يكى از فضائل آن حضرت را بنويسد، تا هنگامى كه آن نوشته باقى است، ملائكه براى او استغفار مىكنند و اگر كسى يكى از فضائل آن حضرت را بشنود، خداوند همه گناهانى را كه از راه گوش انجام داده است مىبخشد، و اگر كسى به نوشتهاى درباره فضائل على(ع) نگاه كند، خداوند تمام گناهانى كه از راه چشم كرده است مىپوشاند و از آن در مىگذرد.» آنچه خوبان دارند تو تنها دارى
على نه تنها اوصاف خوبان عالم را داراست و «آنچه خوبان همه دارند او تنها دارد» بلكه اوصاف تمامى پيامبران اولواالعزم را كه عصاره هستى هستند بجز پيامبر خاتم در او جمع آمده است.
بيهقى يكى از دانشمندان نامى اهل سنّت چنين روايت نموده كه پيامبر اكرم(ص) فرمود:
«من احبّ ان ينظر الى آدم فى علمه و الى نوحٍ(ع) فى تقواه و ابراهيم فى حلمه و الى موسى فى عبادته فلينظر الى على بن طالب عليه الصّلوة و السّلام؛(7) هر كسى دوست دارد به علم و دانش آدم بنگرد و مقام تقوا و خودنگهدارى نوح را(مشاهده نمايد) و بردبارى ابراهيم(نظاره كند) و به عبادت موسى(ع) (پى ببرد) بايد به على بن ابى طالب(ع) نظر بيندازد.»
مناقب، روايت فوق را در دو مورد به اين صورت نقل نموده است. پيامبر اكرم(ص) فرمود: «من اراد ان ينظر الى آدم فى علمه و الى نوح فى مهمه و الى يحيى بن زكريّا فى زهده، و الى موسى بن عمران فى بطشه، فلينظر الى على بن ابى طالب عليهالسلام؛(8) هر كس مىخواهد دانش آدم را، فهم (ژرف) نوح را، و زهد يحيى را و قاطعيّت موسى بن عمران را بنگرد، به على بن ابى طالب نظر كند.» محبت و علاقه پيامبر(ص) به على(ع)
هر كس جامع كمالات باشد محبوب دلها نيز هست، پيامبر اكرم(ص) كه خود محبوب عالميان و خوبان و پاكان است، عاشق شيداى على است، چرا كه به تصريح آيه مباهله، على جان پيامبر است «انفسنا» و جان هر كس شيرين و دوست داشتنى است.
به همين جهت بارها پيامبر اكرم(ص) مىفرمود: «من احبّ عليّاً فقد احبّنى…؛(9) هر كس على را دوست بدارد به من محبّت ورزيده است.» و فرمود: «محبّك محبّى و مبغضك مبغضى؛(10) دوستدار تو دوست من است، و دشمن تو دشمن من.»
شخصى از پيامبر اكرم(ص) پرسيد: «يا رسول اللّه انّك تحبّ عليّاً؟ قال: او ماعلمت انّ عليّاً منّى و انا منه؛(11) اى رسول خدا على(ع) را دوست مىدارى؟ فرمود: مگر نمىدانى كه على از من و من از اويم.»
آيا كسى جان شيرين و پاره تنش را دوست نمىدارد؟
مناقب با اسنادش از رسول خدا نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «انّ اللّه عزّ و جلّ امرنى بحبّ اربعةٌ من اصحابى و اخبرنى انّه يحبّهم. قلنا: يا رسول اللّه من هم؟ فلكنّا يحبّ ان يكون منهم، فقال: الا انّ عليّاً منهم ثم سكت، ثمّ قال: الا انّ عليّاً منهم ثمّ سكت؛(12) براستى خداى عزيز و جليل مرا امر كرده است به دوستى چهارنفر از اصحاب، و خبر داد مرا كه خداوند(نيز) آنها را دوست مىدارد، گفتم: اى رسول خدا آنها كيستند؟ پس هر يكى از ماها دوست داريم جزو آنان باشيم. پس فرمود: آگاه باشيد على از آنهاست، سپس سكوت كرد، دوباره فرمود: به راستى على از آنهاست و سكوت كرد.»
عايشه مىگويد: هنگامى كه رسول خدا(ص) به حالت احتضار درآمد فرمود: ادعوا الىّ حبيبى؛ محبوب مرا بخوانيد، من به سراغ ابى بكر رفتم و او را احضار نمودم. وقتى ابابكر بر پيغمبر داخل شد حضرت نظرى به سوى او افكند سپس از او روى گردانيد و (براى مرتبه دوم) فرمود: «ادعوا الىّ حبيبى؛ محبوب مرا بخوانيد. آنگاه حفصه عمر را احضار كرد پيغمبر همان گونه كه از ابىبكر روى گردانيد از عمر نيز روى گرداند. عايشه گويد: من گفتم واى بر شما پيغمبر على بن ابى طالب(ع) را مىخواند، سوگند به پروردگار جز على را نمىخواهد. پس رفتند سراغ على (ع)، وقتى كه پيغمبر على را ديد، او را محكم به سينه چسبانيد آنگاه در گوش آن حضرت هزار حديث بيان فرمود كه هر حديثى راهگشاى هزار حديث بود.»(13)
از ابن عباس نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «علىّ منّى مثل رأسى من بدنى؛(14) على نسبت به من مانند سر است نسبت به بدن.»
صد البته كه محبّتهاى پيامبر اكرم(ص) به على صرف محبّت عاطفى نيست بلكه بر اساس لياقتها و كمالاتى است كه مولا على(ع) دارا مىباشد كه به نمونههايى از كمالات و فضائل آن حضرت، از زبان خود پيامبر اكرم(ص) اشاره مىشود. علم على(ع)
علم و دانش على اكتسابى نيست تا استاد برتر از خود و شاگردان و هم دورههايى همسان خود داشته باشد، بلكه علم او «لدنى» است و و ريشه در علم الهى و آسمانى دارد، به اين جهت علم او برهمه انسانهاى معمولى و غير مرتبط با وحى آسمانى برترى و امتياز دارد، و به همين جهت است كه حتى در منابع اهل سنّت نيز از او به عنوان «اعلم النّاس» ياد شده است كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- پيامبر اكرم(ص) فرمود: «اعلم امّتى من بعدى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام؛(15) داناترين امّت من بعد از من على بن ابىطالب(ع) است.»
2- عبداللّه بن مسعود مىگويد، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «قُسّمت الحكمة على عشرة اجزاءٍ فاعطى علىّ تسعة و النّاس جزءً واحداً؛(16) حكمت (و دانش) به ده جزء تقسيم شده است و به على نه قسمت آن و به (مابقى مردم) يكدهم داده شده است.»
تمامى علوم بشرى و پيشرفتهاى آن جزء همان يكدهم است، و علم على(ع) نه برابر دانش تمامى بشريت است. و راز آن هم اين است كه ريشه در مهبط وحى الهى يعنى پيغمبر اكرم(ص) دارد، كه خود فرمود: «انا مدينة العلم و علىٌ بابها، فمن ارادالعلم فيأت الباب؛(17)من شهر علم (الهى و وحيانى) هستم و على دَرِ آن است پس هر كس اراده دانش دارد بايد از درب (شهر) وارد شود».
3- عايشه درباره على(ع) مىگويد: «هو اعلم النّاس بالسّنة؛(18) او داناترين مردم نسبت به سنّت (پيامبر اكرم(ص)) مىباشد.»
اى كاش خود عائشه به اين حديث عمل مىكرد، و به توصيههاى اميرمؤمنان(ع) توجّه مىكرد و جنگ جمل را به وجود نمىآورد.»
4- پيامبر اكرم(ص) بعد از تزويج فاطمه به على(ع) به دختر خود فرمود: «زوّجتك خير اهلى، اعلمهم علماً و افضلهم حلماً و اوّلهم سلماً؛(19) تو را به تزويج بهترين بستگانم و اهلم درآوردم، كه از نظر دانش داناترين، و از نظر حلم و بردبارى برترين، و از نظر اسلام اوّلين مىباشد.» عبادت على(ع)
عبادت و بندگى مولا امير مؤمنان على(ع) شهره جهان است، و مركز ثقل مقامات و منزلتهاى على(ع) در كنار علم خدادادى همان عبادتها و نمازها و نالهها و نيازهاى شبانه اوست، اين مسئله تا آنجا اهميت دارد كه خداوند به ملائكه مباهات و فخرفروشى بوسيله عبادتهاى اميرمؤمنان مىكند.
پيامبر اكرم(ص) مىفرمايد: صبحگاهى جبرئيل با شادى و حالت بشارت بر من وارد شد. گفتم حبيب من چه شده تو را خوشحال و بشارت رسان مىبينم؟ پس گفت: اى محمد!(ص) چگونه خوشحال نباشم و حال آن كه چشمم بخاطر اكرامى كه خداوند نسبت به برادرت و جانشينت و امام امتت على بن ابى طالب روا داشته، روشن شده است، پس پيامبر اكرم(ص) فرمود: چگونه خداوند برادرم و امام امتم را گرامى داشته است؟
«قال: باهى بعبادته البارحة ملائكته و حملة عرشه و قال: ملائكتى انظروا الى حجّتى فى ارضى على عبادى بعد نبيّى، فقد عفر خدّه فى التّراب تواضعاً لعظمتى، اشهدكم انّه امام خلقى و مولى بريّتى؛(20)گفت: خداوند با عبادت ديشب على بر ملائكه و حاملان عرش مباهات نموده است. و فرموده است: ملائكه من نگاه كنيد به حجّتم بر برندگانم در زمين بعد از پيغمبرم،
براستى صورت و گونهاش بر خاك نهاده است بخاطر تواضع در مقابل عظمت من، شما را شاهد مىگيرم كه او (على) پيشواى مخلوقم، و سرپرست مردمان من مىباشد.»
در منابع شيعه آن قدر از عبادت اميرمؤمنان(ع) سخن به ميان آمده كه نياز به يك كتاب دارد، خالى از لطف نيست كه به ترجمه يك روايت اشاره كنيم:
ضراربن ضمره در حضور معاويه درباره على(ع) چنين گفت: «پس خدا را شاهد مىگيرم كه او را در بعض جايگاهش ديدم. در وقتى كه شب پردههاى تاريكىاش را انداخته بود و ستارگان ظاهر شده بودند، در حالى كه در محرابش ايستاده بود و محاسن خود را بر دست گرفته و مانند انسان مار گزيده به خود مىپيچيد و چون انسان غمديده گريه مىكرد… (گويا هنوز آواز او را در گوش جان دارم كه مىفرمود:) آه آه از كمى توشه، طولانى بودن سفر، وحشت راه و بزرگ بودن جايگاه ورود.»
پس آنگاه اشك معاويه جارى شدو با آستينش آن را پاك كرد و ديگران هم اشك ريختند سپس معاويه گفت، آرى ابوالحسن چنين بود…»(21)
نيمه شب زمزمهاى هست بلند
كه مرا مىگسلد بند از بند
هست جانسوزتر از ناله نى
كرده صد ناله به يك زمزمه طى
چه روان بخش صدايى دارد
سوز عشق است و نوايى دارد
بس كه با شور و نوا دمساز است
به سماوات طنين انداز است
آسمانها همه با آن عظمت
رفته زين حال فرو در حيرت
دشت و صحرا همه در بهت و سكوت
كه بلند است نواى ملكوت
اين نواى ابديت ازليست
شايد آهنگ مناجات على است
نيمه شب خلوت و رازى دارد
با خدا راز و نيازى دارد(22) امامت على(ع)
آن علم بى پايان و آن عبادت بى مثال زمينه لياقت امامت و پيشوايى او را فراهم نموده است. رواياتى كه بر امامت بلافصل آن مولا در منابع اهل سنّت وجود دارد بيش از آن است كه منعكس گردد و از طرفى حديث معروف ثقلين، حديث منزلت، حديث يوم الدّار، حديث غدير و امثال آن كه معروفند و متواترند بارها مطرح شده و در منابع فراوانى آمده است. آنچه در اين جا بدان اشاره مىكنيم برخى رواياتى است كه دلالت صريحترى دارند و كمتر در گفتهها به آنها اشاره شده است:
1- پيامبر اكرم(ص) به على(ع) فرمود: انگشتر به دست راست كن تا از مقرّبين باشى،عرض كرد يا رسول اللّه ؟ چه انگشترى بر دست كنم. فرمود: عقيق سرخ پس براستى آن كوه و سنگى است كه به وحدانيّت خدا اقرار كرده است: «ولى بالنّبوّة ولك بالوصيّة ولولدك بالامامة…؛(23) و به نبوت من و جانشينى (بلافصل) تو و امامت (يازده نفر) فرزندانت اقرار نموده است.»
2- از ابن بريده…نقل شده است كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «لكلّ نبىٍّ وصىّ و وارث و انّ عليّاً وصييى و وارثى؛(24) براى هر پيغمبرى جانشين و وارثى است، و براستى على جانشين و وارث من است.»
3- در روايت مربوط به عبادت آن حضرت اين جمله را داشتيم كه خداوند به ملائكهاش فرمود: «اشهدكم انّه امام خلقى و مولى بريّتى؛(25) شما را شاهد مىگيرم كه او (على) امام مخلوقم و سرپرست آفريدههاى من است.»
4- عمروبن ميمون از ابن عباس نقل نموده كه رسول خدا(ص) به على(ع) فرمود: «انت ولىّ كلّ مؤمنٍ بعدى؛(26) يا على! تو بعد از من رهبر و سرپرست تمام مؤمنين هستى.»
در اين حديث با توجّه به كلمه “بعدى” معناى ولىّ صراحت در رهبرى و امامت دارد، و معنى ندارد كه پيامبر بفرمايد تو محبوب مؤمنان بعد از من هستى.
راستى بايد گفت پيامبر اكرم(ص) در معرّفى على(ع) و بيان منزلتها و مقامات اميرمؤمنان (ع) هرگز كوتاهى نكرد و با شيوههاى مختلف محوريت و رهبريت او را به جامعه معرّفى نمود، گاه دست او را بالا برد و فرمود: «اين على مولا و رهبر مردم است» و گاه مىفرمود: «على مع القرآن و القرآن مع على لن يفترقا…؛(27) على با قرآن است و قرآن با على(ع) است و هرگز آن دو از هم جدا نمىشوند.»
و گاه او را محور حق معرّفى نمود، در حديث متواتر اين جمله آمده است كه پيغمبر اكرم(ص) فرمود: «علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ و لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض يوم القيامة؛(28) على با حق است و حق با على است و هرگز آن دو از هم جدا نمىشوند تا در روز قيامت در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.»
در روايت ديگر فرمود: «سيكون من بعدى فتنة، فاذا كان ذلك، فالزموا على بن ابى طالب، فانّه الفاروق بين الحقّ و الباطل؛(29) بزودى بعد از من فتنه(ها) پيدا مىشود، پس همراه على بن ابى طالب باشيد، زيرا او(معيار) جدا كننده بين حق و باطل است.»
و فرمود: «كسى كه از على جدا شود از من جدا شده، و كسى كه از من جدا شود از خدا فاصله گرفته است.»(30) قرآن در شأن على(ع)
آيات فراوانى را علماى اهل سنّت و مفسرين آنها در شأن امام على(ع) تفسير كردهاند و در تأييد آن رواياتى را از پيغمبر اكرم(ص) آوردهاند به طورى كه برخى از آنها مانند ابن حجر، خطيب بغدادى، سيوطى، گنجى شافعى، ابن عساكر، شيخ سليمان قندوزى و… از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت: «نزلت فى علىّ ثلاث مأئة آيه؛(31) سيصد آيه در شأن على(ع) نازل شده است.»
و همين ابن عباس از پيامبر اكرم(ص) نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «ما انزل آية فيها «يا ايّها الذين آمنوا» و علىّ رأسها و اميرها؛و آيهاى كه در آن «يا ايّها الذين آمنوا» آمده، نازل نكرده است خداوند مگر آن كه على در رأس آن قرار دارد.»(32) يعنى تمامى اين آيات در ابتدا و قبل از همه در شأن على و مربوط به آن حضرت است. اطاعت از على(ع)
وقتى على(ع) امام و پيشواى مردم است و محبوب پيغمبر، و داراى علم لدنّى و الهى، و در اوج طاعت و بندگى قرار دارد، و معيار حق و باطل و ثقل جدا نشدنى از قرآن بحساب مىآيد بر مردم است كه از او و هر كس را كه او تعيين نموده است اطاعت كنند، و اين اطاعت لازم و ضرورى است پيامبر عظيم الشأن درباره اطاعت و پيروى از اميرمؤمنان تعبيرات فوق العاده ارزشمندى دارد كه به نمونههايى اشاره مىشود:
1- سلمان با سندش به فاطمه زهرا(س) نقل مىكند كه پيامبر اكرم(ص) فرمود: «عليكم بعلىّ بن ابى طالب عليه السّلام فانّه مولاكم فاحبّوه، و كبيركم فاتّبعوه، و عالمكم فاكرموه، و قائدكم الى الجنّة(فعزّزوه) و اذا دعاكم فاجيبوه و اذا امركم فاطيعوه، احبّوه بحبّى و اكرموه بكرامتى، ماقلت لكم فى علىٍّ الّا ما امرنى به ربّى جلّت عظمته؛(33) بر شما باد به (همراهى) على بن ابى طالب عليه السلام، براستى او مولا و سرپرست شماست پس او را دوست بداريد، و بزرگ شماست پس از او پيروى كنيد و دانشمند شماست پس از او اكرام كنيد و پيشواى شما به سوى بهشت است پس او را عزيز داريد، هرگاه شما را (به كارى) دعوت كند اجابت كنيد، و اگر دستور داد اطاعت كنيد، بخاطر دوستى من او را دوست بداريد و به خاطر بزرگى من او را بزرگ شماريد.(بدانيد) من چيزى درباره على به شما نگفتم جز آنچه خداى بزرگ عظمت به آن امر كرده است.»
حديث آن قدر گويا و روشن است كه نيازى به هيچ توضيحى ندارد، و بالصراحة مىگويد آنچه درباره على(ع) سفارش شده، تماماً اوامرى است كه از سوى خداوند متعال صادر شده است راستى اگر جامعه اسلامى فقط به همين حديث عمل مىكردند، اين همه دچار انحراف و اختلاف و انشعاب نمىشدند.
2- پيامبراكرم(ص) به عمّار فرمود: «يا عمّار! ان رأيت عليّاً قدسلك واديّاً و سلك النّاس وادياً غيره فاسلك مع علىّ ودع النّاس انّه لن بدلك على ردى و لن يخرجك من الهدى؛(34) اى عمّار! اگر ديدى على به راهى مىرود، و مردم به راهى غير از او، تو با على حركت كن، و مردم (ديگر) را رها كن، زيرا على (فقط بر حق هدايت مىكند و) بر بدى و پستى راهنمايى نمىكند و از هدايت خارج نمىسازد.»
و با تأسف بايد گفت اكثريت مردم به هر راهى رفتند و سرشان به سنگ خورد، جز راه على را. و فقط گروه قليلى در طول تاريخ با على و راه على و اهداف و آرمانهاى على ماندند. محبّت به على(ع)
يقيناً اطاعت و پيروى بدون محبت و عشق يا ممكن نيست و يا بسيار سخت و طاقت فرساست.
آنچه اطاعت و پيروى صددرصد از يك امام و پيشوا را شيرين و سهل و راحت مىسازد محبّت به آن رهبر است. على(ع) از رهبرانى است كه در طول تاريخ محبوب بوده است، درباره محبّت به آن حضرت آن قدر روايات فراوانى وجود دارد كه يك كتاب قطور خواهد شد، آنچه به عنوان حسن ختام بيان مىشود برخى روايات است از منابع اهل سنّت:
1- پيامبراكرم(ص) فرمود: «عنوان صحيفة المؤمن حبّ علىّ بن ابيطالب(ع)؛ سرلوحه و تيتر نامه كردار مؤمنين دوستى على بن ابى طالب است. هر كس دوست مىدارد زندگيش همانند من(خداپسندانه) باشد و مردنش همانند من و جايگاهش در بهشتى باشد كه پروردگارم درختان آن را كاشته بايد «دوستدار على» باشد و دوستان على را نيز دوست بدارند، و به پيشوايان پس از من (از فرزندان على) اقتدا نمايند زيرا آنان عترت و ذريه و فرزندان من هستند و از گِل من به وجود آمدهاند، و از طرف خدا رزق و علم داده شدهاند، واى بر تكذيب كنندگان فضل آنها از امّت من، آنانى كه صِله من با آنها را قطع مىكنند، و خداوند شفاعتم را به آنها نرساند.»(35)
2- جابر از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده است كه پيامبر فرمود: «جبرئيل از طرف خداى عزيز و جليل ورقه سبزى از ياس را آورد كه بر روى آن (با رنگ) سفيد نوشته بود: «انى افترضت محبّة علىّ بن ابى طالب على خلقى عامةً، فبلّغهم ذلك عنّى؛(36) براستى من محبت على را بر همه مردم واجب كردم و اين را از طرف من (به همه) برسان.»(37)
3- ابوبرزه مىگويد: پيامبر اكرم در حالى كه ما نشسته بوديم فرمود: روز قيامت از چهار چيز پرسش مىشود قبل از آن كه كسى قدم از قدم بر دارد: 1- از عُمر كه كجا فانى نموده 2- از بدنش كه كجا كهنه كرده 3- و از مالش كه از كجا آمده و كجا مصرف شده است 4- و عن حبّنا اهل البيت؛ و از دوستى ما اهل بيت پرسش مىشود. فقال له عُمَرُ: فما آية حبّكم من بعدكم؟ قال: فوضع يده على رأس علىّ – و هو الى جانبه – و قال ان حبّى من بعدى حبّ هذا؛ پس عمر به حضرت عرض كرد: نشانه محبّت به شما بعد از شما چيست؟ راوى مىگويد: پيامبر دست خود را بر سر على – در حالى كه در كنارش نشسته بود – قرار داد و فرمود: براستى محبّت به من بعد از (مرگ) من محبّت به اين (على) است.»(38)
4- مناقب با اسنادش از پيامبر اكرم(ص) نقل نموده كه آن حضرت فرمود: «يا على! هرگاه بندهاى خداى عزيز و جليل را بندگى كند همانند آن مقدارى كه نوح در ميان قومش ماند(بيش از هزار سال) و برايش به اندازه كوه احد طلا باشد و آن را در راه خدا ببخشد، پس آن را در راه خدا انفاق كند و عمرش به قدرى طولانى شود تا هزار مرتبه با پاى پياده به حج مشرّف شود سپس در ميان (كوه) صفا و مروه مظلومانه شهيد گردد، ولى محبّت و ولايت تو را نداشته باشد، اى على! بوى بهشت را استشمام نخواهد كرد و داخل بهشت نخواهد شد.»(39)
و راستى با اين نمونهها و صدها امثال آن درباره محبّت على(ع) باز كسى مىتواند دشمن على باشد جز كسانى كه پيامبر اكرم(ص) آنها را اين گونه معرّفى نمود: «فانّه لايبغضك من العرب الّادعى ولامن الانصار الّا يهودى و لا من ساير النّاس الّا شقى؛(اى على!) براستى تو را دشمن نمىدارد از عرب مگر كسى كه زنازاده باشد و نه از انصار مگر كسى كه يهودى باشد، ونه از ساير مردم مگر كسى كه شقى باشد.» پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- روضةالمتقين، ج 13، ص 265. 2- مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 268. 3- محمد تقى مجلسى، روضةالمتقين، ج 13، ص 273. 4- در نقل بحارالانوار دارد، «الرّياض = با همه درختان» ر ك بحارالانوار، ج 28، ص 197 و بحار ج 35، ص 8 – 9. 5- المناقب، الموفق بن احمد الخوارزمى، قم، جامعه مدرسين، چاپ چهارم، ص 32، ابن شاذان، مأة منقبه، قم مدرسةالامام المهدى(ع)، ص 177، حديث 99، اين حديث را منابع متعدد اهل سنت مانند، عسقلانى، لسان الميزان، ج 5، ص 62، ذهبى، ميزان الاعتدال، ص 467و…نقل نموده است. 6- المناقب، همان ص 32، حديث 2؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 19، ينابيع المودة، قندوزى باب 56، مناقب السبعون، حديث 70. 7- به نقل از شيخ طوسى، امالى، قم، دارالثقافه، 1416، ص 416، مجلس 14، ديلمى، ارشادالقلوب، انتشارات شريف رضى، 1412 ه.ق، ج 2، ص 363؛ علامه حلّى، شرح تجريد الاعتقاد، جامعه مدرسين قم، ص 221. 8- المناقب همان، ص 83، حديث 70، و ص 311، حديث 309. 9- كنزالعمّال، متقى هندى، بيروت، مؤسسة الرساله، ج 11، ص 622، حديث 33024. 10- همان، روايت 33023. 11- المناقب، همان، ص 64. 12- همان، ص 69، حديث 42. 13- خصال صدوق، جامعه مدرسين، ج 2، ص 651. 14- المناقب، همان، ص 144، روايت 167. 15- همان، ص 82، روايت 67، فرائد السمطين، جوينى، ج 1، ص 97، كفاية الطالب، الكرخى ص 332. 16- همان، ص 82، روايت 68 ؛ و حلية الاولياء، ابى نعيم، ج 1، ص 64. 17- المناقب، همان، ص 91، روايت 84، انساب الاشراف، ج 2، ص 124. 18- كنزالعمّال، همان، ج 11، ص 605، حديث 32926. 19- المناقب، همان، ص 319، حديث 322. 20- بحارالانوار، داراحياء التراث العربى، ج 41، ص 21 ذيل روايت 28. 21- اشك شفق، ص 182. 22- المناقب، ص 326، ح 335. 23- همان، ص 85، روايت 84. 24- همان، ص 319، حديث 322. 25- ابن كثير دمشقى، البداية و النهاية، بيروت، مكتبةالمعارف، ج 7، ص346. 26- المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، بيروت، دارالمعرفه، ج 3، ص 124، ينابيع المودة، سليمان قندوزى، باب 20، ص 103، تاريخ الخلفاء سيوطى، باب فضائل على(ع)، ص173. 27- المستدرك للحاكم همان، ج 3، ص 124، حديث 61، فرائد السمطين، همان، ج 1، ص 439، ينابيع المودة، همان، باب 20، ص 104، هيثمى، مجمع الزوائد، ج 9، ص 135. 28- المناقب، همان، ص 105، روايت 108. 29- همان، ص 105، روايت 109. 30- خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج 6، ص 221، شماره 3275؛ ينابيع المودة، همان، باب 42، ص 148؛ تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 2، ص 431. 31- المناقب، همان، ص 267، ح 249. 32- المناقب، همان، ص 316، حديث 316؛ فرائد السمطين، ج 1، ص 78. 33- كنزالعمال، همان، ج 11، ص 614، روايت 32971. 34- تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، ج 4، ص 410، و ابونعيم، حلية الاولياء، ج 1، ص 86. 35- المناقب، همان، ص 66، روايت 37. 36- همان، ص 77، روايت 59. 37- المناقب، ص 67، روايت 40؛ خوارزمى مقتل الحسين، ج 1، ص 69، ينابيع الموده، همان ص 252؛ و ج 2، ص 76 ؛ لسان الميزان، ج 5، ص 219 ؛ مودة القربى، شافعى همدانى، چاپ لاهور؛ ص 64 ؛ مناقب ابن مردويه، ص 73. 38- المناقب، خوارزمى، همان، ص 323، روايت 330.
علل و عوامل صلح امام حسن مجتبى ع
سال سوّم هجرى قمرى است. نيمى از ماه مبارك رمضان گذشته است، على و زهرا اين دو نور چشم رسولخدا(ص) لحظه شمارى مىكنند تا اوّلين هديه الهى و نخستين گل خوشبوى درخت نبوّت و ولايت را از خداى خود در اين ماه خجسته دريافت دارند. سرانجام در نيمه ماه و در بهترين زمان و مكان اين گل خوشبو به دنيا آمد و به امر پروردگار منّان “حسن” نامگذارى شد.
درباره امام حسن مجتبى(ع) و شخصيت، سيره، تاريخ و زندگى نامه وى بسيار نوشته و گفتهاند و زواياى مهمى از زندگى وى را به روى مردم گشودهاند. وليكن درباره صلح آن حضرت با معاويه و علل و عوامل پذيرش آن، گرچه سخنهاى زيادى گفته شده است، ولى اين مبحث هم چنان باز است و جاى بحث و بررسى بيشترى دارد. به ويژه در اين عصر كه طرح پرسشها و يا ايجاد شبههها در ميان جوانان و نوجوانان، از سوى مغرضان و بدخواهان به صورت گسترده و همه گير در جريان است و نياز به پاسخهاى تازهاى دارد.
لازم ديديم، پرسشهايى كه درباره صلح آن حضرت در (ربيع الثانى سال 41 قمرى) تا كنون مطرح و يا در آينده مطرح خواهند شد، به بيان علمى و تاريخى بررسى و سپس پاسخ آن را عرضه بداريم. بررسى پرسش
بنابر اعتقاد مذهبى شيعيان و پيروان مكتب اهل بيت(ع)، خلافت و جانشينى پيامبر خدا(ص)، امرى است منصوص و معيّن از جانب پروردگار متعال و خواست و اراده بشرى در آن، راه ندارد و ارتباط بين خدا و جانشين واقعى پيامبر خدا(ص)، خود پيامبر(ص) مىباشد.
بدين جهت رسول خدا(ص) بارها اين مأموريت را بر عهده گرفت و از جانب پروردگار متعال، جانشين خود را معرفى كرد.
آن حضرت، در ماجراى دعوت اقربين و انذار عشيره خود، در واقعه مباهله، در واقعه غدير به هنگام بازگشت از سفر حجةالوداع و در مناسبتهاى گوناگون ديگر، على بن ابى طالب(ع) را با صراحت به جانشينى خود منصوب كرد و در بسيارى از احاديث و روايات نقل شده از وى، اسامى تمامى امامان معصوم(ع) را به طور مجزّا بيان و امامت آنان را تصريح نمود و علاوه بر شيعيان، بسيارى از علماى اهل سنّت نيز آنها را نقل كردهاند.(1)
امامت بر امت و جانشينى پيامبر خدا(ص)، شؤونى دارد كه حكومت و زمام دارى بر مردم، از جمله آنها است. امامان معصوم(ع) تا جايى كه امكان داشت و زمينه براى آنان مهيا بود، براى به دست گرفتن حكومت اقدام مىكردند. امام على بن ابى طالب (ع) به همراه همسر مهربانش حضرت فاطمه زهرا(س) و يارى برخى از صحابه رسول خدا(ص) پس از رحلت پيامبر خدا(ص) براى به دست گرفتن خلافت اقدام نمود و تلاشهاى زيادى به عمل آورد ولى دسيسههاى مخالفان و شرارت دنيا طلبان، مانع از دستيابى وى به حق مسلّم خود شد و به ناچار، از حكومت و زمام دارى دور ماند.
تا اين كه پس از بيست و پنج سال شكيبايى و بردبارى آن حضرت، مردم به اشتباه خود و پيشىنيان خود پى برده و به آن حضرت روى آوردند و حكومت و زمام دارى را با وجود آن حضرت زينت دادند.
امام على(ع) پس از برعهده گرفتن حكومت، براى نيك داشت حكومت و توسعه عدالت تلاشهاى زيادى به عمل آورد و با مخالفتها و كار شكنىهاى گوناگونى روبهرو گرديد و در نتيجه، چند جنگ بزرگ را متحمل شد، ولى از پا ننشست و به خلافت خويش ادامه داد، تا اين كه مورد توطئه و فتنه منافقين و گروه كژ انديش خوارج قرار گرفت و به دست يكى از آنان به شهادت رسيد.
پس از وى امام حسن(ع) به خلافت رسيد و پس از شهادت امام حسن(ع) برادرش امام حسين(ع) به امامت نايل آمد. امام حسين(ع) براى كوتاه كردن دست غاصبان و ظالمان از حكومت و برگرداندن خلافت به مجراى اصلى خود، تلاش فراوانى نمود و قيام بزرگى به نام «قيام عاشورا» پديد آورد، ولى به آن دست نيافت و در اين راه، به دست سپاهيان خليفه غاصب، به شهادت رسيد.
امّا امام حسن مجتبى(ع) حكومتى كه در اختيار داشت، طى صلحى، آن را به دشمن ديرينه پدرش واگذار كرد.
در حالى كه امام حسن(ع) پس از شهادت پدرش امام على(ع) با ميل و رغبت مسلمانان و بيعت فراگير آنان، به خلافت رسيده و زمان حكومت را به دست گرفته بود. مناطق بزرگى از عالم اسلام مانند يمن، حجاز،بحرين، سواحل خيلج فارس و درياى عمان، عراق، ايران و مناطق شرقى و خراسان در تحت حكومت وى قرار داشته و وى را در برابر دشمنانش يارى مىكردند.
با اين حال، امام حسن مجتبى(ع) پس از حدود شش و اندى حكومت، با معاوية بن ابى سفيان صلح كرد و حكومت را ناباورانه به وى واگذار و از حق طبيعى و مسلّم خود درگذشت و براى هميشه از حكومت و خلافت ظاهرى به دور ماند.
در اين جا اين پرسش مطرح مىگردد كه آيا صلح با دشمن و چشمپوشى از حق خود و حقوق مؤمنان و مسلمانان با مبانى شيعه و مكتب اهل بيت(ع) منافاتى ندارد؟ اصولاً راز پذيرش صلح امام حسن(ع) چه بوده است؟ علل و عواملى كه وى را وادار به پذيرش صلح نمودهاند، چه بوده است؟ پاسخ
پاسخ پرسشهاى فوق را در ضمن چند نكته بيان مىكنيم:
1- هر يك از پيشوايان و امامان معصوم(ع) به يك فضيلت و برجستگى ويژهاى مشهور و معروف شدهاند، در حالى كه همه آنان، از عصمت و طهارت بهرهمند و داراى اخلاق و صفات كامل انسانى بودند و در هيچ كدامشان نقص و ضعفى عارض نشده و همگى در قلّه شايستگى و برترى قرار داشتند.
در ميان آنان، امام حسن مجتبى (ع) به ويژگى بردبارى و صلح خواهى معروف شده است. وى نه تنها پس ازپذيرش صلح، بلكه پيش از آغاز امامت و بر عهده گرفتن امر خلافت، در دوران كودكى، به اين صفت كامل انسانى متّصف بود. رسول خدا(ص) در حالى كه امام حسن مجتبى(ع) كودكى خردسال بود، دربارهاش فرمود: انّ إبنى هذا سيّدٌ يصلح اللّه به بين فئتين عظيمتين، يعنى: اين پسرم (حسن بن على) همانا شخصيت و سيّد بزرگوارى است كه خداوند سبحان به وسيله او، ميان دو گروه بزرگ، صلح و آرامش برقرار مىكند.
اين حديث شريف، با عبارتهاى مختلف، از سوى راويان شيعه و اهل سنّت نقل شده است.(2)
امامان معصوم (ع) متناسب با شرايط و اوضاع حاكم بر عصر خويش و بنابر وظيفهاى كه خداوند متعال بر عهده آنان گذاشته بود، اقدام و به آن پاىبند بودند. اوضاع عصر امام حسن مجتبى(ع) و شرايط آن زمان، اقتضا مىكرد كه آن حضرت، على رغم ميل باطنىاش، صلح با معاويه را به پذيرد و حكومت را به وى واگذارد و اين، وظيفهاى بود كه از سوى پروردگار متعال بر عهده وى گذاشته شده بود. بى ترديد راز بسيارى از كردار و رفتار امامان(ع)، به مرور زمان براى شيعيان و پژوهندگان حقيقت خواه روشن گرديده است، ولى راز و سرّ پارهاى از آنها شايد تاكنون شفّاف و روشن نشده و شايد آنچه گفته مىشود، تنها گمانهاى بيش نباشد و در آينده، ادله روشنتر و گوياترى پيدا گردد.
درباره صلح امام حسن مجتبى(ع) نيز علل و فلسفههايى بيان شده است كه برخى از آنها منطقى و قانع كننده است، ولى ممكن است در وراى آنها، راز بزرگترى وجود داشته كه غير از خود آن حضرت و امامام معصوم(ع) كسى از آن اطلاعى نداشته باشد.
به بيان ديگر، دانش و اطلاعات امامان معصوم(ع) به مراتب بالاتر و عالىتر از اطلاعات و دانش ديگران است و آنچه كه آن بزرگواران از طريق الهام آسمانى به آن دست يافته و عمل كردهاند، عقل ساير دانشمندان و پژوهندگان عالم در دست يابى به آنها ناتوان است.
2- در دين مبين اسلام، جهاد و جنگ با دشمنان و بدخواهان، داراى ارج و مقام ويژهاى است و از عبادتهاى بزرگ خدا شمرده مىشود، امّا بايد دانست كه جهاد، اصالتاً و ذاتاً مطلوب اسلام نيست، بلكه به دليل ضرورت هايى كه اجتناب از آنها غير ممكن است، واجب و مهم شمرده مىشود.
خواسته اصلى اسلام براى بشريت، عبارت است از: آزادگى، حقيقت جويى، رفع محروميت فكرى و اجتماعى، ستم ستيزى و ظلم ناپذيرى، رفع تبعيض نژادى و قومى، برقرارى قسط و عدالت اجتماعى، تقوا پيشهگى و خدامحورى در تمام مراحل زندگى.
چنين ارزشهاى والا و آرمانهاى بلند و مقدّس، در محيطى أمن و آسايش به دست مىآيد و پيامبران الهى (ع) همگى پس از رفع ستم كارىهاى مستكبران و مستبدان در صدد تشكيل چنين محيطى بودند. دعوت اصلى اسلام، همزيستى مسالمتآميز و صلح و آرامش بين مردم، به ويژه ميان مسلمانان است.
قرآن كريم، همه انسانهاى موحد و مؤمن را به همزيستى و آرامش كامل فرا مىخواند و مىفرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا ادخلوا فى السّلم كافّةً؛(3) يعنى: اى ايمان آورندگان، همگى به صلح و آرامش در آييد.»
در جاى ديگر فرمود: «انّماالمؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم؛(4) همانا، ايمان آورندگان برادران يكديگرند، پس ميان برادران خود آشتى برقرار نماييد.»
امام حسن مجتبى(ع) كه راز دار و سنگربان مقام نبوّت و امامت است، بيش از همه انسانها به پاسدارى از تلاشهاى جدّش محمد مصطفى(ص) و عدالت پرورى پدرش على مرتضى(ع) مىانديشيد. او خود را در برابر آنها مسؤول مىبيند و احساس مىكند كه با ادامه نبرد و خون ريزى به چنين مقصودى دست نخواهد يافت و راه آسانتر و كم خطرترى نيز وجود دارد كه آن، صلح است. بنابراين، پذيرش صلح و آرامش، نه تنها منافاتى با مبانى فكرى و عقيدتى مكتب اهل بيت(ع) ندارد، بلكه خواسته اصلى آن مىباشد.
3- صلح امام حسن مجتبى(ع) از انقراض شيعه و نابودى محبان و پيروان مكتب اهل بيت(ع) به دست سپاهيان معاويه پيشگيرى كرده است.
معاوية بن ابى سفيان به دليل كينههاى عصر جاهليت و نبردهاى خونين قريش بر ضد رسول خدا(ص) كه بسيارى از آنها با آتش افروزى و فرماندهى پدرش ابوسفيان شعله ور مىشود و از اين سو با رهبرى پيامبر اكرم(ص) و مجاهدتهاى اميرمؤمنان(ع) به پيروزى سپاه اسلام مىانجاميد، قلبى آكنده از عداوت و دشمنى نسبت به خاندان پيامبر(ص)و فرزندان اميرمؤمنان(ع) و ياران و شيعيانش در خود احساس مىكرد. خلافت امام على بن ابى طالب(ع) و جنگ صفين، آتش كينه نهفته وى را شعلهور و او را به تلاش آشكار و پنهان در نابودى مكتب اهل بيت(ع) واداشت.
ادامه نبرد امام حسن(ع) با معاويه و احتمال پيروزى سپاهيان شام بر سپاهيان عراق، آرزوى ديرينه معاويه را برآورده مىكرد و او با اين بهانه شيطانى، ريشه اسلام ناب محمّدى را مىخشكانيد و به جاى آن، اسلام تحريف و تفسير شده امويان را ترويج مىنمود.
امام حسن(ع) به اين مسئله، فطانت داشت و بدين جهت در برابر گلايهها و انتقادهاى برخى از ياران و شيعيان مىفرمود: «ويحكم، ما علمت، واللّه الُّذى عملت خير لشيعتى ممّا طلعت عليه الشمس او غربت. ألا تعلمون انّنى امامكم مفترض الطّاعة عليكم واحد سيّدى شباب اهل الجنة بنصّ من رسول اللّه(ص) علىّ؟ قالوا: بلى. قال (ع): أما علمتم انّ الخضر(ع) لمّا خرق السّفينة و أقام الجدار و قتل الغلام، كان ذلك سخطالموسى بن عمران، اذ خفى عليه وجه الحكمة فى ذلك،(5) و كان ذلك عند اللّه تعالى ذكره حكمة و صواباً…(6)؛واى بر شما، چه مىدانيد به آنچه كه من انجام دادم، به خدا سوگند آنچه كه من انجام دادم(يعنى صلح با معاويه) براى شيعيان من، بهتر است از هرچه كه بر آن خورشيد مىتابد و بر آن غروب مىكند. آيا نمىدانيد من امام شما هستم كه پيرويم بر شما واجب و فرض است.(آيا نمىدانيد) من يكى از دو سيد و سالار جوانان بهشت، به نصّ رسول خدا(ص) هستم؟ گفتند: بلى، مىدانيم. امام (ع) فرمود: آيا دانستهايد اين موضوع را كه حضرت خضر(ع) هنگامى كه كشتى را سوراخ، ديوار را بازسازى و پسر بچهاى را كشت، موجب ناراحتى و خشم حضرت موسى(ع) گرديد؟ زيرا حكمت و فلسفه چنين امورى بر موسى(ع) پنهان و ناآشكار بود، در حالى كه آنها در نزد پروردگار متعال، حكيمانه و بر طبق صواب بود.
امام حسن مجتبى(ع) در سخنى ديگر، در پاسخ كسى كه وى را پس از پذيرش صلح، با جمله «يا مذلّ المؤمنين» خطاب كرد، فرمود: «ما أنا بمذلّ المؤمنين ولكنّى معزّالمؤمنين. انّى لمّا رأيتكم ليس بكم عليهم قوّة، سلمت الأمر لأبقى أنا و أنتم بين أظهر هم، كما عاب العالم السّفينة لتبقى لأصحابها، و كذلك نفسى و أنتم لنبقى بينهم؛(7) من، خوار كننده مؤمنان نيستم، بلكه عزّت دهنده آنان مىباشم. زيرا هنگامى كه ديدم شما(شيعيان) را توان برابرى و ايستادگى با آنان (سپاهيان شام) نيست، أمر حكومت را واگذاردم تا من و شما(على رغم ميل آنان) باقى بمانيم. همان طورى كه شخص دانايى، يك كشتى را عيب دار مىكند تا براى مالكان و سرنشينانش باقى بماند (و از دستبرد غارتگران و ظالمان محفوظ بماند). داستان من و شما اين چنين است، تا بتوانيم ميان دشمنان و مخالفان باقى بمانيم.
هم چنين امام حسن(ع) در پاسخ به پرسش ابوسعيد، درباره علت پذيرش صلح با معاويه فرمود: «ولولا ما أتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الأرض احد الّا قتل؛(8) اگر من اين كار را انجام نمىدادم(و با معاويه صلح نمىكردم) هيچ شيعهاى از شيعيان ما در روى زمين باقى نمىماند و همگى(به دست سپاهيان معاويه) كشته مىشدند.
4- صلح امام حسن(ع) عمل به تقيه بود.
تقيه، يكى از مختصّات و معارف بلند اسلامى، به ويژه مكتب اهل بيت(ع) است. مفهوم تقيه اين است كه انسان در مواردى از روى ناچارى و ضرورت، خود را مخالف عامه مردم (ناآگاه) و يا حكومت غاصب و ستم كار نشان ندهد و به منظور حفظ اسلام، يا جان و ناموس خود و يا مسلمانى از ابراز و اظهار برخى از معتقدات و يا كردار و رفتار خود چشم پوشى و وضعيت موجود را تحمل كند.
صلح امام حسن(ع) نيز اين چنين بود. آن حضرت براى حفظ اسلام و مصون ماندن آن از هرگونه انحراف و اعوجاج و جلوگيرى از كشتار بىرحمانه مسلمانان، به ويژه كشتار هدفمند پيروان مكتب اهل بيت(ع)، به ظاهر با قدرت و سلطه زمان خود كنار آمد و حكومت را به وى سپرد. پيداست كه تصميمات تقيهاى، تصميمات اجبارى و لاعلاجى است و تمامى امامان معصوم(ع) در عصر امامت خويش با اين مسئله روبه رو بودند، غير از آخرين آنان، حضرت حجت بن الحسن(ع) كه در عصر قيام و حضور وى، هيچ تقيهاى جايز نمىباشد.
امام حسن مجتبى(ع) نيز در حديثى به آن اشاره كرد و فرمود: أما علمتم انّه ما منّا أحد الّا و يقع فى عنقه بيعة لطاغية زمانه، الّا القائم الّذى يصلّى روح اللّه عيسى بن مريم(ع) خلفه، فانّ اللّه عزّ و جلّ – يخفى ولادته يغيب شخصه لئلّا يكون لأحد فى عنقه بيعة اذا خرج؛(9) آيا دانستيد به اين كه از ما (امامان معصوم(ع)) كسى نيست، مگر اين كه بيعت طاغى زمانش برگردن اوست، مگر قائم (آل محمد(ص)) همان امامى كه روح خدا، حضرت عيسى بن مريم(ع) در پشت سرش نماز مىخواند. چه اين كه خداوند متعال، ولادتش را پنهان و وجودش را غايب نمود، تا در آن هنگامى كه قيام مىكند، بيعت هيچ كس بر عهده او نباشد.
امام حسن مجتبى(ع) در جاى ديگر، در پاسخ معترضان به صلح فرمود: «…و انّ أبى كان يقول: و أىّ شىء أقرّ للعين من التّقيّة، انّ التّقية جنّة المؤمن، ولولا التّقيّة ما عبداللّه…(10) پدرم (امام على بن ابىطالب(ع)) مىفرمود: چه چيزى چون تقيّه، مايه روشنايى چشم است؟ همانا تقيه سپر مؤمن است و اگر تقيه نبود، خداوند سبحان، پرستش نمىشد.
پيش از همه امامان معصوم(ع)، خود اميرمؤمنان(ع) پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) به مدت بيست و پنج سال با اين وضعيت روبه رو بود و به اجبار و اكراه، از حق خود چشم پوشى كرد.
امام حسن مجتبى(ع) نيز ناچار بود براى حفظ اسلام و وحدت مسلمانان، چنين امر مكروهى را به پذيرد. خود آن حضرت در اين باره فرمود: «و انّ هذا الأمر الّذى اختلفت فيه أنا و معاوية حقّ كان لى، فتركته له، و انّما فعلت ذلك لحقن دمائكم و تحصين اموالكم،(11) و ان ادرى لعلّه فتنة لكم و متاع الى حينٍ؛(12) همانا در اين امرى كه من و معاويه درباره آن اختلاف داشتيم(يعنى حكومت و خلافت اسلامى) حقّ من بود، ولى ان را ترك و به وى واگذاردم و اين كار را به خاطر حفظ جان و خونتان و هم چنين حفظ مال و دارائى هايتان انجام دادم، و نمىدانم شايد اين آزمايشى براى شماست و مايه بهرهگيرى تا مدتى (معيّن) مىباشد.» 5 – كوتاهى سپاهيان
شايد مهمترين و اصلىترين علت صلح امام حسن مجتبى(ع) يارى نكردن فرماندهان و همراهى نكردن سپاهيان با آن حضرت بود.
از آن سو، معاوية بن ابى سفيان داراى سپاهى يك دست و جرّار بود، كه از آغاز ورود اسلام به منطقه شام و پذيرش اسلام توسط اهالى اين منطقه، سايه شوم وى را بر بالاى سرشان احساس كرده و او را امير فاتح مسلمانان و ميزان اسلام و كفر مىخواندند و مخالفان و دشمنانش را مخالف اسلام و قرآن مىدانستند.
امّا سپاهيان امام حسن مجتبى(ع) داراى چنين نظم و تشكلى نبودند. آنان از ميان اقوام و مليتهاى مختلفى برخاسته كه پس از رحلت رسول خدا(ص)، چهار خليفه را ديده و در حكومت خليفه پنجم به سر مىبردند. همان مردمى كه جرئت و جسارت كرده و سه خليفه از چهارخليفه پيشين را (به حق و يا به ستم) كشتند. اينان داراى مرام واحد و اتحاد كلمه نبودند. گرچه به ظاهر در سپاه امام حسن(ع) حضور داشتند و از امكانات و تجهيزات آن برخوردار بودند، ولى در مواقع خطير و حسّاس، به فكر و سليقه خودشان عمل مىكردند و از فرماندهى كل قوا، پيروى نمىكردند. همان طورى كه در عصر امام على(ع) نيز چنين مىكردند و آن حضرت را در لحظات حساس و سرنوشت ساز تنها مىگذاشتند و به أنحاى مختلف، وسيله آزار و رنجش وى را فراهم مىنمودند.
چنين مردم و چنين سپاهى، تحمّل و ظرفيت خواستهها و آرمان والاى امام حسن(ع) را نداشته و او را در برابر سپاه عظيم و يك دست معاويه تنها گذاشته و بسيارى از رزمجويان و سربازان و حتى فرماندهان به سپاه شام پيوسته و بسيارى ديگر سپاه طرفين را رها كرده و به شهرهاى خويش برگشتند و عدّهاى نيز با جدا شدن از سپاه، به ياغىگرى و غارتگرى روى آوردند. تنها عده كمى از سپاه آن حضرت، ثابت قدم مانده و بر بيعت خود باقى ماندند(شرح اين ماجرا را در بخش زندگى نامه امام حسن مجتبى(ع) بيان كرديم.)
امام حسن مجتبى(ع) در ضمن خطبهاى به اين مطلب اشاره كرد و فرمود: ولو وجدت أعواناً ما سلمت له الأمر، لأنّه محرّم على بنى اميّة؛(13) اگر يار و ياورى مىيافتم، حكومت را به معاويه واگذار نمىكردم. زيرا حكومت بر بنى اميّه حرام است.
آن حضرت درباره علت عدم لياقت بنى اميه براى تصدى حكومت و خلافت، فرمود: لو لم يبق لبنى اميّة الّا عجوز درداء، لنهضت دين اللّه عوجاً، و هكذا قال رسول اللّه(ص)(14)؛ اگر از بنى اميّه، جز پير زنى فرتوت نمانده باشد، همان عجوزه براى كج كردن دين خدا و دور ساختن از مسير الهى، اقدام و تلاش خواهد كرد و اين چيزى است كه پيامبر اسلام(ص) به آن خبر داده است.
لازم به يادآورى است كه امام حسن مجتبى(ع) نه تنها از سستى، ناهماهنگى و ناهمراهى ياران و سپاهيانش رنج مىبرد، بلكه از جانب طيفى از آنان، احساس ناامنى و خطر مىكرد و آنها عبارت بودند از طايفه گمراه و منافق پيشه خوارج، كه در ميان سپاهيان امام حسن(ع) پراكنده بودند و اگر دستشان به امام(ع) مىرسيد، از آسيبرسانى به وى هيچ إبا و امتناعى نداشتند (كه در بخش زندگى نامه آن حضرت به آن اشاره نموديم.»
ابن عربى، نويسنده كتاب «احكام القرآن» به اين مطلب تصريح كرد و گفت: و منها انّه راى الخوارج احاطوا بأطرافه، و علم انّه ان اشتغل بحرب معاوية استولى الخوارج على البلاد، و ان اشتغل بالخوارج استولى عليه معاوية؛(15) يكى از علل صلح امام حسن مجتبى(ع) اين بود كه وى مىديد خوارج، اطرافش را احاطه كرده (و در همه جا حضور پيدا كردند) و دانست به اين كه اگر او، جنگ با معاويه را ادامه دهد و در آن معركه مشغول گردد، خوارج بر بلاد اسلامى دست مىيازند و بر آنها مستولى مىشوند و اگر وى به جنگ با خوارج بپردازد و مشغول دفع آنان گردد، معاويه بر بلاد اسلامى و مناطق تحت حكومت وى مستولى مىگردد.»
گروه فتنه جوى خوارج، گرچه در ظاهر براى نبرد با سپاهيان شام به سپاه امام حسن مجتبى(ع) پيوسته و از امكانات وى بهرهمند مىشدند، ولى با حماقتها و افراط كارىهاى خود، هميشه آب در آسياب دشمن مىريختند و موجب تضعيف سپاه كوفه و تقويت سپاه شام مىشدند. اين گروه، چالشهاى بزرگى براى امام على بن ابى طالب(ع) به وجود آورده بودند و جنگ نهروان را بر وى تحميل كرده و سرانجام در مسجد كوفه، وى را به شهادت رساندند.
هم اينك در سپاه امام حسن مجتبى(ع) به فتنهانگيزى و پخش شايعات دروغين و بى اساس بر ضد امام حسن(ع) و ياران وفادارش، مشغول بودند و مترصد فرصتى بودند، تا امام حسن(ع) را از سر راه خويش بردارند و به آمال و آرزوهاى شيطانى خود برسند. امام حسن(ع) اگر از دردسرهاى سپاه شام خلاصى مىيافت، از دسيسههاى اين گروه ستم پيشه رهايى نداشت و با كيد و كين ناجوانمردانه آنان، در مسند خلافت به شهادت مىرسيد. 6- احساس خستگى مردم از جنگ
از ديگر عوامل پذيرش صلح از سوى امام حسن مجتبى(ع) بود. گرچه برخى از بيعت كنندگان با امام حسن مجتبى(ع) در كوفه انتظار داشتند كه آن حضرت، جنگ با معاويه را ادامه دهد تا او را از حكومت خودخوانده سرنگون سازد و شام را از سيطرهاش بيرون آورد، امّا توده مردم به دليل پشت سرگذاشتن چند جنگ داخلى و دادن كشتههاى زياد و خسارتهاى قابل توجه، رغبت چندانى در ادامه نبرد با شاميان نشان نمىدادند. مسلمانان، طى چهل سال كه از هجرت رسول خدا(ص) به مدينه منوره و تشكيل حكومت اسلامى مىگذشت، علاوه بر غزوات و سريههاى زمان پيامبر اكرم(ص)، در عصر خلفاى سه گانه نيز جنگهاى بزرگ و طولانى مدت با روميان، ايرانيان و برخى از اقوام و ملل همجوار جزيرة العرب را پشت سر گذاشته و در عصر خلافت امام على بن ابى طالب(ع) نيز سه جنگ بزرگ داخلى را تحمّل كرده بودند.
بدين جهت، روحيه رزمى و جنگى چندانى از آنان مشاهده نمىشد و جز عدهاى از شيعيان مخلص و جوانان رزمجو، بقيه در لاك عافيتطلبى فرو رفته و به وضع موجود رضايت داده بودند.
به همين لحاظ هنگامى كه امام حسن(ع) و ياران نزديكش چون حجربن عدى و قيس بن سعد انصارى، مردم را به بسيج عمومى و حضور در اردوگاه سپاه دعوت كردند، عده كمى پاسخ مثبت دادند و بقيه رغبتى به آن نشان ندادند.
گردآورى چهل هزار رزمجوى و داوطلب جبهههاى جنگ براى سپاه امام حسن(ع) به آسانى فراهم نگرديد، بلكه با تبليغات و تلاشهاى فراوان و همه جانبه امام حسن(ع) و ياران و اصحاب فداكارش مهيا گرديد.
شايان ذكر است كه با توجه به جمعيت بالاى شهر كوفه و اطراف آن، اگر جنبش عمومى و بسيج سراسرى صورت مىگرفت، مىبايست بيش از يكصد هزار نفر از اين منطقه آماده نبرد مىشدند. اين غير از نيروهايى بود كه از ساير مناطق عراق، ايران، حجاز، يمن، عمان و ساحل نشينان خليج فارس مىتوانستند خود را به سپاه امام حسن(ع) برسانند.
قطب راوندى از حارث همدانى نقل كرد كه امام حسن(ع) به مردمى كه با وى بيعت كرده و قول مساعدت و همكارى داده بودند، فرمود: ان كنتم صادقين، فموعدما بينى و بينكم معسكر المدائن، فوافونى هناك فركب، و ركب معه من اراد الخروج، و تخلف عنه خلق كثير لم يفوا بما قالوه، و بما وعدوه، و غروه كما غروا اميرالمؤمنين (ع) من قبله؛(16) اگر(در گفتارتان) صادقيد، وعده گاه من و شما پادگان مدائن است. پس در آن جا به من بپيونديد.
پس آن حضرت، سوار شد و به سوى مدائن حركت كرد، كسانى كه قصد جنگ كرده بودند با وى حركت نمودند ولى جمعيت زيادى تخلف كرده و به آنچه گفته بودند، وفا نكردند و به آنچه وعده داده بودند، بر سر وعدهشان نيامدند و او را فريب دادند، همانطورى كه پيش از وى پدرش اميرمؤمنان(ع) را فريب داده بودند.
مردم عراق چنان خسته و بىرمق بوده و احساس كسالت و بىحالى مىنمودند، كه نشاط و خوشى را از سبط پيامبرخدا(ص) و خليفه وقت مسلمانان، يعنى امام حسن(ع) سلب نمودند و وى را وادار نمودند تا آنان را با اين سخن نكوهش و سرزنش كند: يا عجبا من قوم لاحياء لهم و لادين مرة بعد مرة، ولو سلمت الى معاوية الأمر، فايم اللّه لاترون فرجا ابداً مع بنى امية، واللّه ليسومنّكم سوء العذاب، حتى تتمنّون ان يلى عليكم حبشيا؛(17) شگفت از ملتى كه نه حيا دارد و نه هيچ مرتبهاى از مراتب دين را. اگر من أمر حكومت را به معاويه تسليم نمايم، پس به خدا قسم هيچ گاه شما در دولت بنى اميه، فرجى نخواهيد يافت(و يا فرح و شادى نخواهيد ديد). سوگند به خداوند متعال، با بدترين عذاب و آزار با شما بدى خواهند كرد، به طورى كه آرزو كنيد كه (سياهان) حبشى بر شما حكومت كنند(بهتر است از تحمّل حكومت بنى اميه).
ابن اثير در اين باره گفت: هنگامى كه معاوية بن ابى سفيان به امام حسن بن على(ع) پيشنهاد صلح داد، مردم به گرمى آن را پذيرفتند. امام حسن(ع) در خطبهاى پيشنهاد معاويه را به اطلاع لشكر خود رسانيد و خاطرنشان كرد: ألا و انّ معاوية دعانا الى أمر ليس فيه عزّ و لانصفة. فان اردتم الموت رددناه عليه و حاكمناه الى اللّه – عزّ و جلّ – لظبى السّيوف، و ان اردتم الحياة قبلناه و أخذنا لكم الرضى؛(18) آگاه باشيد، معاويه ما را به امرى فرا مىخواند كه نه عزّت ما در آن است و نه مطابق با انصاف است. اگر داراى روحيه شهادتطلبى هستيد، درخواستش را رد كنيم و دست به شمشير ببريم تا خداوند سبحان ميان ما حكم كند، ولى اگر زندگى دنيا را مىطلبيد، خواستهاش اجابت كرده و رضايت شما را فراهم كنيم.
هنگامى كه كلام امام(ع) به اين جا رسيد: فناداه النّاس من كلّ جانب: البقيه، البقيه، فلمّا افردوه أمضى الصلح؛(19) مردم از هر سو فرياد برآوردند كه ما زندگى و بقاى دنيايى را مىخواهيم، (با اين سخن، صلح را بر امام(ع) تحميل كردندو) امام(ع) پس از آن كه از آنها جدا شد، صلح با معاويه را امضاء نمود. 7- اضمحلال و از هم پاشيدگى كشورهاى اسلامى، خطر ديگرى بود كه جامعه مسلمانان را تهديد مىكرد.
مسلمانان آن عصر، چه آنانى كه در ظلّ حكومت عدالت جويانه امام حسن مجتبى(ع) زندگى مىكردند و چه در سيطره حكومت غاصبانه معاوية بن ابى سفيان به سر مىبردند با دشمنان مشتركى رو به رو بودند كه از هر سو آماده هجوم به مناطق اسلامى و باز پسگيرى سرزمينهاى آزاد شده بودند. آنان گرچه داراى مليت، قوميت و دينهاى متعدد و مختلف بودند، ولى در يك چيز اتفاق و اتحاد داشتند و آن نابودى اسلام و كشتار بى رحمانه مسلمانان و غارت سرزمينهاى اسلامى بود.
از اين رو، ادامه اختلاف و كشمشهاى داخلى، دشمنان بيرونى، به ويژه روميان را خوش حال و اميدوار مىكرد و زمينه هجوم و تجاوزشان را فراهم مىنمود.
امام حسن مجتبى(ع) به عنوان سبط اكبر رسول خدا(ص) و سكان دار اصلى دين و دلسوزترين شخص به مسلمانان و مؤمنان، به اين مسئله توجه خاص داشت و اگر معاويه و سپاهيان گمراه وى با بىخردى و دنياطلبى خود زمينه آمال و آرزوى دشمنان خارجى را فراهم مىكردند، امام حسن مجتبى(ع) و ياران و شيعيان مخلص او نمىتوانستند آنان را در اين راه مساعدت و همراهى كنند و عقل و شرع حكم مىكرد كه بايد به هر طريق ممكن نبرد ميان مسلمانان پايان يابد، تا اصل دين و حيات مسلمانان ادامه يابد.
زيرا اگر امام حسن(ع) نبرد با معاويه را ادامه مىداد، يكى از سه اتفاق ذيل روى مىداد:
1- پيروزى سپاه كوفه و سركوب سپاه شام.
2- پيروزى سپاه شام و نابودى سپاه كوفه.
3- عدم پيروزى طرفين و عقب نشينى اجبارى دوسپاه.
در هر صورت، مسلمانان به ضعف و كم توانى مىرسيدند و دشمنانشان كه سالها خود را تقويت و آماده چنين فرصتى كرده بودند، با هجوم سراسرى و مرگ بار، تومار مسلمانان را پيچيده و جامعه اسلامى را با چالش بزرگ مواجه مىنمودند.
در نتيجه، زحمات و تلاشهاى پيامبر خدا(ص) و ياران فداكارش به هدر مىرفت.
امام حسن(ع) به اين أمر فطانت داشت و در سخنى به آن اشاره نموده و فرموده: انّى لمّا رأيت النّاس تركوا ذلك الّا اهله، خشيت أن تجتثوا عن وجه الارض، فاردت ان يكون للدين فى الارض ناعى؛(20) هنگامى كه ديدم مردم جز عدهاى اين كار (جنگ با معاويه) را ترك كردند، ترسيدم كه ريشه شما از زمين كنده شود. پس مصمم شدم تا براى دين، در روى زمين فريادگرى باقى بگذارم.
8 – به وقوع پيوستن خيانتى بزرگ از سوى دنياپرستان چيزى نبود كه بتوان آن را ناديده گرفت. معاوية بن ابى سفيان براى درهم شكستن اتحاد و مقاومت سپاهيان كوفه، رشوهها و جايزههاى زيادى بذل و بخشش كرد و بسيارى از سران و بزرگان قبايل و طوايف و فرماندهان و اميران سپاه را از درهم و دينار و وعدههاى كاذب بهرهمند كرده و آنان را به خود و روى گردانى از امام حسن(ع) جلب نموده بود. به طورى كه برخى از آنان، نامههايى براى معاويه نوشته و اظهار پيروى و فرمانبردارى از او نمودند و برخى ديگر، پا را از اين فراتر گذاشته به وى نوشتند كه اگر وى بخواهد، حسن بن على(ع) را دستگير و به سپاه شام تحويل دهند و يا بر او شورش نموده و وى را به طورى پنهانى به قتل رسانند.(21)
در حقيقت، اگر امام حسن(ع) صلح را نمىپذيرفت اين خطر بزرگ وجود داشت كه جاه طلبان و منافقان، وى را دستگير و تسليم سپاه شام كنند و يا براى تقرّب به دستگاه معاويه و خوش آيند بنى اميه، امام(ع) را ناجوانمردانه ترور و به شهادت برسانند.
در هر صورت، اين يك پيروزى براى سپاه شام و فضيلت و منقبتى براى معاويه بود و براى خاندان نبوّت و امامت، شكست به شمار مىآمد.
امام حسن(ع) در اين باره فرمود: به خدا سوگند، اگر با معاويه نبرد مىكردم، مرا مىگرفتند و به وى تسليم مىنمودند. به خدا سوگند، اگر با او مسالمت كنم و عزيز باشم، برايم دوستداشتنىتر است از اين كه در حالى كه اسيرش باشم مرا بكشد و يا بر من منّت گذارد و تا پايان روزگار اين عار بر بنىهاشم بماند و معاويه هميشه خودش و أعقابش بر زنده و مرده ما به آن منّت بنهد.(22)
9- امام حسن(ع) از روشهاى غير اسلامى و شيوههاى سالوسانه پرهيز داشت، بر خلاف معاوية بن ابى سفيان كه براى تحكيم و تثبيت حكومت خود دست به هر كارى مىزد و هيچ گونه محدوديتى از جهت شرعى و عرفى براى خويش قائل نبود.
به همين انگيزه در دستگاه حكومتى خود از افراد شرور و خدعه گرى چون عمروبن عاص، مغيرة بن شعبه، بسربن ارطاة، مروان بن حكم و مسلم بن عقبه، بهره مىجست و از شيطنت و جنايت آنان به نحوى استفاده مىنمود.
امّا امام حسن مجتبى(ع) كه به مانند جدّش محمد مصطفى(ص) و پدرش امام على بن أبى طالب(ع) مظهر تقوا و عدالت بود و هدفش از زمامدارى، جز احقاق حق و اجراى عدالت اسلامى، چيز ديگرى نبود، طبعاً نمىتوانست به مانند معاويه رفتار نمايد.
سياست اهل بيت(ع) با سياست معاويه در تضاد و ميان آن دو، تفاوت از زمين تا آسمان بود.
معاوية بن ابى سفيان با انتخاب سياست «رسيدن به هدف از هر راه ممكن» سيطره سياسى و اجتماعى فزايندهاى بر ملت پيدا كرده بود و همين امر باعث شد كه صلح را با نيرنگها و سالوس كارىهايش بر سپاهيان عراق و بر امام حسن مجتبى(ع) تحميل نمايد.
او توانست با دادن رشوه و تطميع متنفذان، وعده به دنياطلبان، تهديد مخالفان، رواج بىبند و بارى، پخش شايعات بى اساس و انجام امور غير انسانى و غير شرعى ديگر، زودتر به هدفش برسد.
به هر روى، علل و اسباب متعددى دست به دست هم داد تا در جدال ميان نيكىها و زشتىها، خوبىها و بدىها و در حقيقت ميان حق و باطل، اين بار امام حسن مجتبى(ع) مقهور قهر ناجوانمردانه شيطان صفتان قرار گرفته و از حق طبيعى و الهى خويش محروم بماند و حكومت و زمام دارى مسلمانان با حيله و نيرنگ از اوستانده شود.
بىترديد، آنچه درباره اسرار و علل صلح امام حسن(ع) در اين جا بيان نموديم، كافى و وافى نبوده و جاى بحث و بررسىهاى بيشتر و عميقترى دارد و طالبان را به كتابهايى كه در خصوص «صلح» امام حسنبن على (ع) نگاشته شدهاند، ارجاع مىدهيم. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. الارشاد، شيخ مفيد، ص 356 ، تاج المواليد، مجموعه نفيسه، ص 26 ؛ كشف الغمّة، ج 2، ص 162. 2. فضائل الخمسة، ج 2، ص 32 و ج 3، ص 388. 3. فضائل الخمسة، ج 3، ص 388 ؛ احكام القرآن، (ابن عربى)، ج 4، ص 1720. 4. سوره بقره، آيه 208. 5. سوره حجرات، آيه 10. 6. اشاره به داستان همراهى و مصاحبت حضرت موسى(ع) با حضرت خضر(ع) كه در سوره كهف، از آيه 65 تا 82 به آن اشاره شده است. 7. كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 316. 8. تحف العقول، ص 227. 9. بحارالانوار، ج 44، ص 1. 10. كمال الدين و تمام النعمة، ج 1، ص 316. 11. تحف العقول، ص 227. 12. شرح الأخبار فى فضائل الأئمة الأطهار(ع)، ج 3، ص 105، حديث 1039. 13. اشاره به آيه 111 سوره انبياء. 14. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 576. 15. همان، ص 574. 16. احكام القرآن، ج 4، ص 1719. 17. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 574. 18. همان، ص 576. 19. اسدالغابة، ج 2، ص 14. 20. همان. 21. ترجمة الامام الحسن(ع)، ص 203. 22. الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 576. 23. رمضان در تاريخ، ص 150.
علل پيشرفت و انحطاط جامعه از منظر آموزههاى اسلامى
## تهيه و تدوين: حجةالاسلام و المسلمين محمد رضا مصطفى پور##
يكى از مباحث اساسى جامعهشناسى بحث علل پيشرفت وانحطاط جامعه است به اين معنا كه چگونه يك جامعه ترقى مىكند و چگونه و چرا جامعهاى سقوط مىكند، ناگفته نماند مفهوم پيشرفت و انحطاط روشن است و نياز به بيان ندارد آن چه كه مهم است، آن است كه تفسيرى صحيح از پيشرفت و انحطاط ارائه گردد.
علل و عوامل پيشرفت و انحطاط تبيين شود و روشن شود كه اگر جامعهاى پيشرفت كرد چگونه مىتوان آن پيشرفت را حفظ كرد و از سقوط و انحطاط آن جلوگيرى كرد و آن را از سقوط نجات داد.
مسئله پيشرفت و انحطاط از مسائل علوم انسانى است و وقتى مىتوان سخن صحيح را در اين رابطه بيان كرد كه هم انسان شناخته شود و هم جامعه شناخته گردد و چون انسان به جهان وابسته است در صورتى مىتوان انسان را شناخت كه جهان به خوبى شناخته گردد. وقتى انسان و جهان درست شناخته نشود انحطاط و پيشرفت جامعه نيز روشن نخواهد شد و به عبارت ديگر: تغيير پيشرفت و انحطاط جامعه به نوع جهانبينى بستگى دارد و چون جهان مختلف است تفسيرها از انحطاط و پيشرفت گوناگون است. انواع جهانبينى
دو نوع جهانبينى وجود دارد: 1- جهانبينى مادى 2- جهانبينى الهى
جهانبينى مادى هستى را مساوى ماده مىداند و عالم و آدم را مادى معرفى مىكند مىگويد: جهان داراى آغاز و انجام مادى است، اين نظام كيهانى در مرحلهاى ظهور مىكند و سرانجام نابود خواهد شد و بعد از زوال جهان چيزى نيست، انسان نيز يك پديده طبيعى و مادى است كه با تولد ظهور مىكند و با مرگ نابود مىشود. تمام حيات آدمى و حقيقت انسان بين گهواره تا گور خلاصه مىشود. وقتى جهان و انسان مادى باشد رابطه انسان و جهان نيز در همين مدار قرار مىگيرد و تحليل مىشود.
جهانبينى الهى
در جهانبينى الهى هستى اعم از ماده است بخشى از هستى ماده و بخشى از آن مجرد و غير مادى است. جهان نيز محدود به عالمطبيعت نيست بلكه بخشى از جهان طبيعت و بخشى از آن ماوراء طبيعت است. جهان نابود نمىشود بلكه جنبه جاودانهاى دارد، انسان نيز داراى وجود جاودانه است. انسان يك بدنى دارد كه در فاصله بين تولد و مرگ و گهواره و گور خلاصه مىشود ولى جانى دارد كه جنبه جاودانگى در او تأمين مىكند، اين روح و جان ظرف عقيده و افكار و انديشه و ملكات نفسانى و عواطف و گرايشهاى اوست و چون روح حقيقت مجرد است از بين نمىرود و چون ظرف از بين نمىرود، مظروف او كه عقيده و افكار و ادراكات و اوصاف نفسانى باشد نيز از بين نخواهد رفت، چنان كه قواعد رياضى و قواعد مبرهن فلسفى و قوانين كلى اخلاقى هرگز از بين نمىروند، روحى كه اين مسائل را ادراك مىكند نيز يقيناً از بين نمىرود، زيرا وقتى صفت پايدار بود، موصوف نيز پايدار خواهد بود. از باب مثال: اگر نقشى جاويد بود لوحى كه حامل اين نقش است جاويد خواهد بود، اگر معناى تقوا و عدالت و ايثار از بين نمىرود، روحى كه حامل اين اوصاف است از بين نخواهد رفت. بر اين اساس است كه هيچ وقت انسان نابود نمىشود. زيرا آن چه كه نابود شدنى است بدن انسان است. آن چه كه بين گهواره و گور خلاصه مىشود جسد و جسم انسان است. اما آن چه كه هويت واقعى انسان را مىسازد روح اوست و روح آدمى امرى جاودانه است. و چون روح جاودانه است ارتباطش با جهان نيز جاودانه است و جهان نيز غير از صبغه طبيعى و مادى. از صبغه ماوراء طبيعى و ملكوتى نيز برخوردار است اين جنبه ماوراء طبيعى و ملكوتى عالم جاويد است. معيار پيشرفت و انحطاط در جهانبينى قرآنى
قرآن در تفسير انحطاط و ترقى سبك خاصى دارد كه با جهانبينى و بينش آن هماهنگ است.
از ديدگاه قرآن كسانى كه بينش مادى دارند پيشرفت را از نظر اقتصادى به پيشرفت اقتصادى و رفاهى و از نظر سياسى به سياست بازى مىدانند. از باب مثال وقتى كه ادعاى پيشرفت و پيروزى آل فرعون را مطرح مىكند پيروزى و پيشرفت را در سياست بازى آن مىداند و گفته آنها را چنين نقل مىكند:
«قد افلح اليوم من استعلى ؛(1) هر كه اهل استعلا و برترىطلبى بود به فلاح و رستگارى مىرسد».
وقتى پيشرفت مالى و اقتصادى را مطرح مىكند مىفرمايد: «ان تكون امة اربى من امة؛(2) تمام تلاششان گروهى آن است كه از نظر مسائل رفاهى و مالى برجستهتر از ديگران باشد» از ثروتى برخوردار باشند كه برجستگى خود را با آن نشان دهند.(3)
اين گروه با اين ويژگىها در برابر انبياء مىايستند و با آنها مبارزه مىكنند گرچه در مبارزه خود شكست خوردند يعنى اين دسته با همه امكانات مالى و با همه مكر و فريب و تزوير سقوط كردند.
قرآن مىفرمايد: «وكم اهلكنا قبلهم من قرن هم احسن اثاثاً و رئياً؛(4) ما بسيارى را پيش از اين هلاك كرديم كه هم از نظر اثاث و لوازم خانگى از لوازم بيشترى برخوردار بودند و هم از نظر برخوردارى از مال و ثروت چشمگيرتر بودند»، افرادى كه در ديد مردم پيشرفته بودند و با چشمگير بودن، مردم را متوجه خودشان مىكردند و به عبارت ديگر: در گذشته عدهاى بودند كه از نظر اثاث و لوازم زندگى از زيبائى برخوردار بودند و هم به لحاظ مالى در معرض رؤيت مردم بودند اما با وجود اين هلاك شدند و اين امكانات و ثروت آنها را از سقوط و هلاكت حفظ نكرد. با اين بيان روشن مىشود كه سعادت و پيشرفت انسانى در گرو مال و ثروت و داشتن لوازم منزل زيبا نيست. برخوردارى از اين امور مشكل انسان را حل نمىكند.
زيرا مال و اولاد وسيله كمال و تقرب نيست چنان كه فرمود: «و ما اموالكم و لا اولادكم بالتى تقربكم عندنا زلفى ؛(5) اموال و فرزندان وسيله تقرب به كمال نيست».
همه آدميان مىدانند كه ناقص هستند نه حيات ما، نه عمر ما، نه سلامت ما، به دست ما نيست و روزى كه خطر فرا مىرسد مال و فرزند انسان براى او سودى ندارد.
خدا به پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد: اگر مشركين حجاز و سردمداران شرك با سياست بازى در برابر تو صف آرايى كردند به آنها بگو: ما اقوامى را از بين برديم كه اين اقوام موجود يك عشر(يكدهم) قدرت آنها را نداشتند «ومابلغوا معشار ما آتيناهم ؛(6) يعنى مقتدران و قدرتمندان عصر تو بدانند كسانى قبل از آن هلاك شدند كه اين متمكنين يكدهم قدرت آنها را ندارند».
از اين سخنان استفاده مىشود كه نه قدرت و نه سياست بازى و نه ثروت عامل نجات و سعادت انسان نيست.
در برابر اين دسته انبياء هستند كه معيار فلاح و رستگارى را تزكيه نفس مىدانند «قد افلح من تزكّى ؛(7) هر كه اهل تهذيب روح و تزكيه جان است رستگار است» و فرمود «قد افلح من زكّيها؛(8) كسى كه خود را تزكيه و تهذيب كند به فلاح و رستگارى مىرسد» دليل اين مسئله آن است كه انسان فقط تن و بدن نيست بلكه آدمى جانى دارد كه ظرف انديشه و اوصاف نفسانى و عواطف است و اين جان مجرد است و چون جان و روح صبغه تجرد دارد با حقايقى بايد آراسته گردد كه با او هماهنگى داشته باشد.
بر اساس آموزههاى قرآنى پيشرفت انسان معلول رشد علمى و رشد عملى است، جامعهاى كه خوب بفهمد و فهميدهها را خوب عمل كند پيشرفت مىكند، رشد علمى به ايمان بر مىگردد و رشد عملى به عمل صالح و در قرآن كريم ايمان و عمل صالح دو ركن پيشرفت هستند.
در برابر عامل انحطاط انسان و جوامع به فقدان ايمان يا فقدان كارهاى خوب است جالب است كه به اين نكته توجه كنيم در ناحيه پيشرفت دو ركن معتبر است ولى در ناحيه انحطاط و سقوط فقدان يكى از آنها كافى است و آن كار بد موجب سقوط است اين كار بد چه از شخص خوب صادر شود و چه از شخص بد صادر شود يعنى اگر انسان به خدا و قيامت ايمان دارد ولى چون كار بد مىكند سقوط مىكند و گاهى آدم بدى است كه به خدا و قيامت اعتقادى ندارد او نيز سقوط مىكند.
با توجه به مطالب پيش گفته روشن مىشود تفسير پيشرفت و انحطاط فرد با جامعه به نوع جهانبينى افراد بستگى دارد، انسانى كه داراى جهانبينى مادى است آن را به گونهاى تفسير مىكند و انسانى كه داراى جهانبينى الهى است آن را به گونه ديگرى تفسير مىكند.
بر اساس بينش قرآنى و جهانبينى كه قرآن ارائه مىدهد پيشرفت جوامع و انسانها در پيشرفت فكرى و اعتقادى و علمى است كه از حق سرچشمه گرفته باشد و اساس آن را اعتقادات صحيح تشكيل دهد و در عمل در چارچوب آموزههاى دينى عمل كند چنين جامعه در همه ابعاد اقتصادى، سياسى و اجتماعى و فرهنگى و علمى پيشرفت خواهد كرد. حال با توجه به اين مطالب به بيان علمى پيشرفت و انحطاط جامعه پرداخته مىشود. عزّت در قرآن كريم
عزت از مباحثى است كه قرآن كريم آن را مطرح مىكند، عزّت از فضائل انسانى است و خوب و ذلّت از رذايل انسانى است و بد اما در حقيقت آن بيان ويژه خود را دارد.
عزّت به صلابت و نفوذ ناپذيرى است و لازمه صلابت و نفوذ ناپذيرى پيروزى است، براساس آموزههاى قرآن عزّت به اين معنا پيش خداست كه قرآن فرمود: «فانّ العزة لله جميعاً»(9) و اگر خدا عزيز محض است اگر كسى خواست از عزت سهمى ببرد، چارهاى ندارد كه با خدا رابطه داشته باشد، آنها كه با خدا رابطه دارند – مانند انبياء و شاگردان آن ها از عزّت برخوردارند «العزّة للّه و لرسوله و للمؤمنين؛(10) پيامبر عزيز است، مؤمنان عزيزند و سرّ بهره مندى آن از عزت وابستگى آنها به خداست» برخى به دنبال عزّت هستند اما نمىدانند كه عزّت كجاست و راه آن چيست چنان چه اگر انسانى تشنه است و به دنبال آب است اول بايد سرچشمه و محل وجود آب را بشناسد و در ثانى راه رسيدن به چشمه و دستيابى به آب را نيز بداند در اين صورت اگر حركت كرد و به آب رسيد و از آن استفاده كرد خود را از تشنگى نجات مىدهد.
قرآن كريم در باره منافقان فرمود: آنان به دنبال عزّت هستند ولكن بى راه مىروند زيرا عزّت واقعى پيش خداست. «ايبتغون عندهم العزّة فانّ العزّة لله جميعاً؛(11) منافقان با كافران ارتباط برقرار مىكنند آيا آنها به راستى مىخواهند از طريق اين ارتباط به عزت برسند، در حالى كه تمام عزتها مخصوص خداست». زيرا عزت همواره از علم و قدرت سرچشمه مىگيرد و تنها خدا عليم و قادر مطلق است ولى كفار قدرت و علمشان ناچيز است از اين رو آ نها نمىتوانند عزت را براى شما فراهم كنند.
در آيه ديگرى مىفرمايد: عدهاى عزت را از راه گناه تعقيب مىكنند نه از راه تقوا و لذا به آنها گفته مىشود از خدا پروا داشته باش، او عزت را در سايه گناه مىداند «و اذا قيل له اتق الله اخذته العزّة بالاثم».(12)
اين آيات نشان مىدهد كه عزت را بايد در سايه ارتباط با خدا بيابند زيرا سرچشمه عزتها اوست نه كفار و بيگانگان و نه راه گناه بلكه بايد با خدا رابطه برقرار كرد و از گناه پرهيز كرد. از اين رو در سوره فاطر فرمود: «من كان يريد العزّة فلله العزّة جميعاً اليه يصعد الكلم الطيّب و العمل الصالح يرفعه و الذين يمكرون السيئات لهم عذاب شديد و مكر اولئك هو يبور؛(13) كسانى كه عزت مىخواهنداز خدا بطلبند، زيرا تمام عزت از آن خداست (و راه وصول آن كسب عزت در پرتو عزت الهى است) سخنان پاكيزه به سوى او صعود مىكند و عمل صالح را بالا مىبرد و آنها كه نقشههاى سوء مىكشند عذاب شديد براى آن هاست و مكر و تلاش افسادگرانه آنان نابود مىشود و به جايى نمىرسد».
بر اساس اين آيه سرچشمه عزت خداست و راه رسيدن به آن عقيده خوب، منطق خوب، اوصاف نفسانى است كه به سوى خدا صعود مىكند و تنها عقيده و سخن كافى نيست بلكه عمل هم لازم است زيرا عمل صالح عقيده پاك را تقويت مىكند كه به سوى خدا صعود كند و وقتى صعود كرد به مركز عزت نزديك مىشود وقتى به مركز عزت نزديك شد پيشرفت مىكند و چيزى او را زايل نخواهد كرد و پيامبر و مؤمنان با كلمات طيّب و عمل صالح به مركز عزت نزديك شدند.
در مقابل اگر كسى از خدا فاصله گرفت در بخش عقيده دچار انحراف شد و در عمل به نافرمانى خدا مبتلا گرديد ذلت به سراغ او خواهد آمد. در واقع آن چه كه از منظر قرآن به صورت عزت و پيشرفت است اعتقاد و عمل است كه مواردى كه ذكر مىشود مصاديق آن اعتقاد و عمل مىباشد. عوامل پيشرفت
علل و عواملى كه در پيشرفت انسان و جوامع انسانى مؤثر است فراوان است برخى طبيعى است و برخى فكرى است و برخى اجتماعى و برخى روحى و معنوى كه در دين از آنها سخن به ميان آمده است. 1- عوامل طبيعى
يكى از مسائلى كه در پيشرفت جوامع مؤثر است شرايط طبيعى است كه آدمى در آن زندگى مىكند، اگر محيط طبيعى از سلامت و امكانات طبيعى مناسب برخوردار باشد پيشرفت مىكند از اين رو لازم است براى زندگى سرزمينى را انتخاب كند كه از شرايط خوبى برخوردار باشد، امام صادق (ع) فرمود: سرزمينى را براى زندگى انتخاب كنيد كه وجود سه اصل طبيعى را در آن احراز كرده باشيد «لاتطيب السكنى الّا بثلاث: الهواء الطيّب و الماء الغزير العذب و الارض الخوّاره ؛(14) زندگى در يك شهر وروستا وقتى گوارا است كه اولا مردم آن منطقه داراى هواى سالم بوده و از سلامت محيط زيست برخوردار باشند، زندگى بدون هواى سالم و پاكيزه گوارا نيست، ثانياً آب فراوان خوشگوار داشته باشند و ثالثاً زمينى داشته باشند كه نرم بوده و براى باغدارى و كشاورزى و مانند آن آماده باشد».
براساس اين سخن آدميان در انتخاب محل زندگى و سكونت بايد به دنبال انتخاب احسن باشد و محل زيبا و مناسب را براى زندگى انتخاب كند از اين رو نمىتواند جايى را كه نياكان او براى زندگى انتخاب كردهاند اما به لحاظ طبيعى و شرايط آب و هوايى براى زندگى پاكيزه مناسب نيست به دليل زندگى نياكان خود. تعصب داشته باشد و زندگى در همان شرائط نامناسب را ادامه دهد. اصول انسانى پيشرفت
امام صادق (ع) در كنار اصول سه گانه طبيعى به سه اصل انسانى اشاره كرده است كه جامعه براى بقاء و دوام نيازمند به آن سه اصل است «لايستغنى اهل كل بلد عن ثلاثة يفزع فى امر دنياهم و آخرتهم فان عدموا ذلك كانوا همجا، فقيهٌ عالمٌ ورعٌ، و اميرٌ خيرٌ مطاعٌ و طيّبٌ بصيرٌ ثقة؛(15) هر شهرى و كشورى نياز به سركرده است تا مردم در امور دنيوى و اخروى خود به آنها پناه ببرند و حل مشكلات خود را از آنها درخواست كنند به گونهاى كه اگر آن جامعه فاقد اين عناصر سه گانه باشد زندگى آنها انسانى نبوده و از خير بهرهاى ندارند اوّل داشتن فقهاى آگاه، مدير، مدبر، وارسته و پارسا، فقهاى دين شناس دين دار. زيرا اگر دين شناس دين دار در جامعه حضور داشته باشد هم با عمل خود و هم با سخن خويش مىتواند در دلهاى مردم نفوذ كند.
دوم: فرمان روايان و مسئولين سياسى كه هم در بينش هوشمندانه مسائل را تحليل كنند و هم خير خواه جامعه باشند و اگر جامعه از چنين مسئولينى بهرهمند باشند به طور طبيعى مردم از آن اطاعت مىكنند. زيرا اين دسته از مسئولين داراى پشتوانه مردمى هستند و اگر رهبران سياسى جامعه از پشتوانه مردمى برخوردار باشند، آن جامعه شكست نخواهد خورد. جامعه هيچگاه از زر يا زور يا نيرنگ اطاعت نمىكند و اگر اين عوامل بر جامعه مسلط شدند تا زمانى كه سلطه هست و ترس و وحشت حاكم است ممكن است چيزى گفته نشود ولى اگر روزنه ضعيفى پيدا شد آن جامعه مخالفت خود را نشان مىدهد و با عوامل زرو و زور و نيرنگ برخورد مىكند.
سوم: پزشك حاذقى كه مورد وثوق جامعه باشد، هم از نظر فنّ پزشكى از تخصص برخوردار و هم به لحاظ امانت دارى، مورد اعتماد مردم باشد. با اين بيان امام صادق(ع) معناى سخن رسول اكرم (ص) روشن مىشود كه فرمود: «انمّا العلم ثلاثة، آيةٌ محكمة او فريضةٌ عادلة او سنةٌ قائمة؛(16) علم سه چيز است آيه محكم و فريضه عادله و سنت قائمه، در واقع علم سه ركن است.
از مقايسه اين سخن رسول خدا (ص) و امام صادق (ع) روشن مىشود كه علم تنها علم تفسير و فقه و اصول و كلام و عرفان و حكمت نيست بلكه مراد هر علمى است كه در تأمين نياز جامعه سهم داشته باشد و همين علم است كه فرا گرفتن آن بصورت واجب عينى يا كفايى واجب است و اگر امتى به اين علوم آشنا شدند يعنى در بخش اعتقادات داراى عقايد خوب و محكم و مستدل بودند و در بخش اخلاقى داراى اخلاق فاضله بودند و در بخش علوم طبيعى و تجربى از بيگانه، مستغنى و بى نياز بودند و به بيگانه نياز نداشتند و در عمل بر اساس قسط و عدل عمل كردند آن جامعه سالم است و پيشرفت خواهد كرد.
در مقابل اگر جامعه فاقد دينشناس دين دار و مسئولين خيرخواه مطاع و پزشك آگاه و حاذق و مورد اعتماد باشد و يا در امور خود از جهت علمى و غير علمى به بيگانه نياز داشته باشد سقوط خواهد كرد. عوامل پيشرفت و سقوط از منظر امام على (ع)
علل پيشرفت يك امت و نشانههاى سقوط در بيانى از اميرالمؤمنين (ع) نيز تبيين شده است كه به آن اشاره مىشود حضرت فرمود: «يستدلّ على ادبار الدول باربع تضييع الاصول، والتمسك بالغرور، تقديم الاراذل و تأخير الافاضل؛(17) دولتها و جوامع زمانى به انحطاط گرايش پيدا مىكنند كه اصول ارزشى از بين برود و نيرنگ به عنوان اصل ارزشى مورد قبول قرار گيرد، فرومايه گان سمتها و مسئوليتها را به عهده گيرند و كسانى كه فاضلند منزوى شوند.
بنابراين اگر انسان با مطالعه دريافت اصول ارزشى در جامعه تضييع شده و تباه گرديده و نيرنگ و غرور و فريب جاى آن را گرفته و همچنين اگر پستهاى حساس جامعه در اختيار فرومايگان قرار گرفته و انسانهاى فاضل و شريف از تصدى آن مشاغل محرومند ، مىتواند استدلال كند كه آن جامعه به سوى سقوط و انحطاط مىرود و اگر يافت كه اصول ارزشى بر اركان جامعه حاكم است، صداقت و امانت دارى و تلاش و كوشش و عدالت و آزادى در آن جامعه برجسته است وانسانهاى شريف و فاضل مسئوليتهاى گوناگون را به عهده دارند آن جامعه پيشرفت خواهد كرد.
در بيان ديگرى امام على (ع) فرمود: «يستدل على الادبار باربع، سوء التدبير وقبح التبذير و قلة الاعتبار وكثرة الاعتذار؛(18) بر ادبار دولتها به چهار چيز استدلال مىشود 1- بدى تدبير 2- زشتى اسراف و تبذير 3- كمى اعتبار 4- بسيار مغرور شدن و يا بسيار پوزش خواستن».
بر اساس اين بيان اگر جامعهاى از مديريت خوب بهرهمند نباشد و گرفتار اسراف و تبذير و ريخت و پاش مالى باشد و از حوادث درس عبرت نگيرد و براى حوادث پيش بينى نشده، چارهانديشى وآينده نگرى نداشته باشد و به دليل خطاهايى كه مرتكب مىشود پيوسته پوزش بطلبد يا پيوسته در دام غرور باشد. آن جامعه و دولت سقوط خواهد كرد. ولى در مقابل آن اگر جامعه از مديريت و برنامه ريزى خوب برخوردار باشد و از اسراف و تبذير دورى گزيند و از حوادث و رويدادها درس عبرت بگيرد و از خطاء و اشتباه بجاى عذرخواهى بعد از خطا اجتناب كند پيشرفت خواهد كرد، چنان چه همان حضرت فرمود: «حسن التدبير و تجنّب التبذير من حسن السياسة؛(19) نيكويى تدبير و دورى و اجتناب نمودن از اسراف از نيكويى سياست است».
نتيجهگيرى: در اين مقاله اصل مسئله پيشرفت و انحطاط مطرح شد و بيان گرديد كه معناى انحطاط و پيشرفت روشن است اما مهم تفسير و بيان علل و عوامل آن است كه اين مسئله مهم مبتنى بر جهانبينى و بينشى است كه تفسير كننده آن را تبيين و بر آن اساس علل و عوامل آن را بيان مىكند سپس بر اساس جهانبينى دينى به برخى عوامل طبيعى و انسانى پيشرفت و انحطاط اشاره شده است. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره طه،آيه 64. 2. سوره نحل، آيه 92. 3. واژه اربى، از ماده ربوه به معناى برآمدگى و برجستگى است، برجستگى زمين در بيابان را (ربوه) مىگويند. ربا نيز چون برآمدن مال بدون تلاش و كوشش است از همين ماده مشتق است. 4. سوره مريم، آيه 74. 5. سوره سبأ، آيه 37. 6. سوره سبأ، آيه 45. 7. سوره الاعلى، آيه 14. 8. سوره شمس، آيه 9. 9. سوره نساء، آيه 129. 10. سوره منافقين، آيه 8. 11. سوره نساء، آيه 129. 12. سوره بقره، آيه 206. 13. سوره زمر، آيه 10. 14. تحف العقول، انتشارات جامعه مدرسين، ص320. 15. همان، ص321. 16. اصول كافى، ج 1، ص32. 17. شرح غرر و درر، ج 6، ص450، شماره 10965. 18. شرح غرر و درر، ج6،ص 449. 19. همان، ج 3، ص 385.
نگاهى به رويدادها
اخبار جهان اسلام
شليك دقيق حزب اللّه تلفات سنگين ارتش اسرائيل را به دنبال داشت.
شهرهاى صهيونيست نشين در فلسطين اشغالى همچنان آماج حملات موشكى كوبنده حزب اللّه قرار دارد. (17/5/85)
تحليل رسانههاى جهان: سيد حسن نصراللّه اسرائيل را به ستوه آورده است.
روزنامه صهيونيستى يديعوت آحارونوت: ارتش ما جنگ را باخته است. ارتشى كه بازندهترين افراد، بهترين تانكها و نيروى هوايى نمىتواند وارد يك دهكده كوچك شود و تلفات بسيارى را تحمل مىكند شكست خورده است. (19/5/85)
حزب اللّه سومين و چهارمين شناور جنگى را هم منهدم كرد.
جنوب لبنان گورستان صهيونيستها شد.
تروريستها در تازهترين جنايت زائران نجف اشرف را قتل عام كردند. (21/5/85)
30 تانك مركاواى اسرائيل در يك روز توسط حزب اللّه منهدم شد. (22/5/85)
اسرائيل به شكست خود پس از 32 روز جنگ نابرابر اعتراف كرد.
اسرائيل: هيچ ارتشى قدرت مقابله با حزب اللّه را ندارد.
لبنان پيروزى را جشن گرفت.
روزنامه صهيونيستى هاآرتص: اسرائيل شكست خورده از جنگ بيرون آمد. (23/5/85)
جنگ 33 روزه اسرائيل و حزب اللّه پايان يافت. (24/5/85)
بشار اسد: به دست جوانان، جولان را آزاد مىكنيم.
عمر البشير: از اين پس مانند حزب اللّه مبارزه مىكنيم.
وزير دفاع لبنان: هرگز حزب اللّه را خلع سلاح نمىكنيم.
مردم جنوب لبنان پس از 33 روز مقاومت در برابر شديدترين حملات ارتش اسرائيل اكنون سرافرازانه و با اميد به زندگى براى سازندگى دوباره به خانه و كاشانهشان باز مىگردند. (25/5/85)
12 هزار نظامى آمريكايى تاكنون در عراق به هلاكت رسيدهاند.
طى نامهاى به سيد حسن نصراللّه، 115 حزب عربى پيروزى حزب اللّه را تبريك گفتند. (26/5/85)
4 تفنگدار آمريكايى در ناآرامىهاى جنوب افغانستان به هلاكت رسيدند.
تروريستها و اشغالگران قتل عام در كاظمين را تكرار كردند. (30/5/85)
سيد حسن نصراللّه: تا آخرين قطره خون از ايران و سوريه دفاع مىكنيم. (1/6/85)
اسرائيلىها اين مرد را به جاى سيد حسن نصراللّه دستگير كرده بودند. (2/6/85)
دبير كل اخوان المسلمين از سوى پليس مصر بازداشت شد. (5/6/85)
مردم فلسطين: پيروزى حزب اللّه سرآغاز نابودى اسرائيل است.
در انفجارهاى ديروز بغداد و حلّه 40 نفر شهيد و 87 نفر مجروح شدند. (9/6/85)
آيت اللّه سيستانى در ديدار نورى مالكى: ارتش عراق را تقويت كنيد. (12/6/85)
حزب اللّه 2 شبكه جاسوسى موساد را متلاشى كرد. (13/6/85)
سيد حسن نصراللّه: همه بايد براى حفظ اين پيروزى كمك كنيم. (15/6/85) اخبار داخلى
تهران به قطعنامه شوراى امنيت پاسخ منفى داد.
متن كامل پيش نويس اصلاحيه قانون كار منتشر شد.
لاريجانى: تعليق را نمىپذيريم، غنى سازى را هم توسعه مىدهيم. (16/5/85)
ولى امر مسلمين جهان: دفاع از حزب اللّه بر همه واجب است.
رئيس جمهور ارزيابى عملكرد يكساله دولت را آغاز كرد. (18/5/85)
مردم تهران ديروز تابوت سازمان ملل را در اعتراض به عملكرد اين سازمان تشييع كردند. (22/5/85)
رئيس جمهور از نفرات برتر كنكور تقدير كرد. (23/5/85)
عاملان جنايت محور بم – جيرفت كشته و دستگر شدند.
ايران به جمع دارندگان دانش فنى كاتاليستهاى پلى اتيلن پيوست. (24/5/85)
ملت ايران پيروزى حزب اللّه را جشن گرفت. (25/5/85)
سهميه بندى بنزين منتفى شد.
رئيس جمهور در سفر به استان اردبيل: چرخه كامل سوخت هستهاى را حفظ خواهيم كرد. (26/5/85)
ولى امر مسلمين در پيام تبريك به سيد حسن نصراللّه: دست و بازوى حزب اللّه را مىبوسم.
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: آمريكايىها از شكست در لبنان درس بگيرند و به معركه هستهاى ايران وارد نشوند. (28/5/85)
روزنامه اسپانيايى آ.ب. ث نزديك به محافل صهيونيستى: تاريخ پيروزى حزب اللّه را بايد به زبان فارسى نوشت.
رزمايش بزرگ «ضربت ذوالفقار» در شرق كشور آغاز شد. (29/5/85)
رهبر انقلاب: درباره فناورى صلحآميز هستهاى تصميم خود را گرفتهايم، با قدرت پيش خواهيم رفت. (1/6/85)
رهبر انقلاب: بسيجى بودن يعنى به ميدان آوردن همه توانايىها در راه آرمانهاى انقلاب. (2/6/85)
امام جمعه موقت تهران: چين و روسيه فريب آمريكا را نخورند.
رزمايش ضربت ذوالفقار از امروز در آبهاى خليج فارس و درياى عمان ادامه مىيابد. (4/6/85)
تلاش دانشمندان و متخصصان داخلى به بار نشست با گام بلند هستهاى، ايران به آب سنگين دست يافت. (5/6/85)
سد طالقان با ظرفيت 150 ميليون مترمكعب افتتاح شد. (6/6/85)
تأكيد رهبر معظم انقلاب بر اولويت كارى دولت: نياز كنونى كشور عدالت اقتصادى است. (7/6/85)
تجميع انتخابات به تصويب مجلس خبرگان رسيد. (9/6/85)
اروپا: به جاى تحريم با ايران مذاكره مىكنيم.
رئيس جمهور: همه ايران، امروز يك فرياد است، تأكيد بر حق مسلم در دستيابى به فناورى هستهاى .
رزمايش بزرگ هوايى ضربت ذوالفقار آغاز شد. (12/6/85)
كوفى عنان در تهران: ايران تعليق را نپذيرفت. كوفى عنان دبير كل سازمان ملل در بازگشت از تهران اطمينان يافت كه جمهورى اسلامى مصمم به استفاده از فناورى صلحآميز هستهاى است و قصد ندارد با توپ و تشر آمريكايىها از حق خود صرف نظر كند. اين سفر البته فرصتى بود تا وى درباره مسائل مهم منطقهاى و بين المللى به رايزنى با مقامات ايران بپردازد.
استفاده از هر كارگر خارجى يك ميليون تومان جريمه دارد.
اروميه به راه آهن سراسرى وصل مىشود. (13/6/85)
مركز مطالعاتى «چت هاوس» در لندن: غرب از ايران قدرتمند عقب مانده است.
در سومين مرحله از رزمايش بزرگ هوايى ذوالفقار، بهره بردارى از موشك پيشرفته هاك صورت گرفت.
تعاونىهاى مرزنشين از پرداخت ماليات معاف شدند. (15/6/85) اخبار خارجى
دادگاه آمريكا شنود مكالمات را غير قانونى خواند. (28/5/85)
هوگو چاوز 4 جاسوس سيا را از ونزوئلا اخراج كرد. (29/5/85)
تصادف دو قطار در مصر 85 كشته بر جاى گذاشت.
نورى مالكى خواستار خروج منافقين از عراق شد. (1/6/85)
پنتاگون: 40 هزار سرباز آمريكايى به كانادا پناهنده شدهاند. (7/6/85)
ديوان عالى اتريش حكم زندان مورخ انگليسى را تأييد كرد. (14/6/85)
حزب كارگر براى بركنارى تونىبلر ضرب الاجل تعيين كرد. (15/6/85)
پاورقي ها:
سخنان معصومين ع
رمضان، ماه خودسازى
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اَفضَلُ الاَعمالِ فِى هذا الشَّهرِ الوَرَعُ عَن مَحارِمِ اللّه»
(عيون اخبارالرضا، ج 1، ص 295)
بهترين كارها در اين ماه، پرهيز از كارهايى است كه خداوند آنها را حرام كرده است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اِنَّ الشَّقِىَّ مَن حُرِّمَ فى هذا الشَّهرِ العَظيم»
(عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 295)
همانا بدبخت آن كسى است كه از بركات اين ماه بزرگ، محروم شود.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«شَهرُ رَمَضانِ سَيِّدُ الشُّهُورِ وَ لَيلَةُ القَدرِ سَيِّدَة اللَّيالى وَ الفِردَوسُ سَيِّدُ الجَنانِ» (بحارالانوار، ج 40، ص 54)
ماه رمضان سيّد ماههاست، شب قدر سيّد شبها و فردوس سيّد باغهاى بهشت است.
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم:
«اِنَّ اَبوابَ الجَنانِ فى هذَا الشَّهرِ مُفَتَحَةٌ فَاسئَلوا رَبَّكُم اَن لا يَغلِقَها عَلَيكُم، وَ اَبوابَ النيّرانِ مُغلَقَةٌ فَاسئَلُوا رَبَّكُم اَن لا يَفتَحها عَلَيكُم، وَالشَّياطينَ مَغلوُلَةٌ فَاسئَلُوا رَبَّكُم اَن لا يُسَلِّطَها عَلَيكُم»
(عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 295)
همانا درهاى بهشت در اين ماه باز است، از پروردگارتان بخواهيد كه آن را به روى شما نبندد، و درهاى دوزخ بسته است، از پروردگارتان بخواهيد كه آن را به روى شما نگشايد، و شيطانها به زنجير كشيده شدهاند، از پروردگارتان بخواهيد كه آنها را بر شما مسلّط ننمايد.
امام على عليهالسلام:
«لَيسَ الصَّومُ اَلاِمساكُ عَنِ المَأكَلِ وَ المَشرَبِ، اَلصَّوم اَلاِمساكُ عَن كُلِّ مايَكرَههُ اللّهُ.» (قصار الجمل، ص 395)
روزه فقط امساك از خوردن و آشاميدن نيست بلكه روزه امساك است از آن چه خداوند آن را اكراه دارد.
امام على عليه السلام:
«… ومجاهدة الصّيام فى الايّام المفروضات تسكيناً لاطرافهم و تخشيعاً لابصارهم و تذليلاً لنفوسهم و تخفيضاً لقلوبهم و اذهاباً للخيلاء عنهم لما فى ذلك من… و لحوق البطون بالمتون من الصيام تذلّلاً» (نهج البلاغه، خطبه 192)
خداوند بندگان مؤمنش را حفظ مىكند به وسيله…كوشش در گرفتن روزه در روزهاى واجب، براى آرام ماندن دست و پا و ديگر اعضاء از نافرمانى و خشوع چشمها و فروتنى جانها و زبونى دلها و بيرون كردن كبر و خودپسندى از آنان زيرا در… روزه است رسيدن شكمها به پشتها براى خضوع و اظهار عجز.
امام سجاد عليه السلام:
«اَللّهُم صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِه وَ اَلهِمنا مَعرِفَةَ فَضلِه و اِجلالَ حُرمَته وَ التَّحفُظَ مِمّا حَظَرتَ فيه» (صحيفه سجاديه، دعاى 44)
بار خدايا بر محمّد و آل او درود فرست و شناسايى برترى آن را (بر ماههاى ديگر) و بزرگداشت قداست و حقّش را، و دورى گزيدن از آنچه كه در آن منع و حرام كردهاى را به ما الهام كن.
امام سجاد عليه السلام:
«فَاَبانَ فَضيلَتَهُ عَلى سايِرِ الشُّهُورِ بِما جَعَلَ لَهُ مِن الحُرُماتِ المَوفُورَةِ وَ الفَضايِلِ المَشهُورَة» (صحيفه سجاديه، دعاى 44)
خداوند برترى ماه رمضان را بر ماههاى ديگر آشكار ساخت، به خاطر قداست و گراميداشت بسيار، و برترىهاى آشكار آن.
امام صادق عليه السلام:
«نُزِلتِ التَوراةُ فى سِتَّ مَضَينَ مِن شَهرِ رَمَضان و نُزِلَ الاِنجيلُ فى اِثنَتى عَشرَةَ مَضَت مِن شَهرِ رَمَضان و نُزِلَ الزَّبُورُ فى ثَمانِىَ عَشَرَ مَضَت مِن شَهرِ رَمَضانِ وَ نُزِل الفُرقانُ فى لَيلَةِ القَدر»
(بحارالانوار، ج 12، ص 75)
تورات در ششم ماه رمضان و انجيل در دوازدهم و زبور در هيجدهم و قرآن در شب قدر نازل گرديده است.
پاورقي ها:
دانستنىهايى از قرآن
يارى خدا ما را كافيست
«الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا وقالوا حسبنا الله ونعم الوكيل»
(سوره آل عمران – آيه 173)
مؤمنان به اين گونهاند كه اگر مردم (و منافقان) به آنان گفتند كه همانا مردم (دشمنان) صف آرائى كردهاند و گرد هم آمدهاند (كه شما را از بين ببرند و نابودتان سازند) پس از ايشان بهراسيد (نه تنها نمى ترسند) بلكه ايمانشان افزوده مىشود و در پاسخ آنان مىگويند خدا ما را بس است و او بهترين پشتيبان ما است.
اين آيه حكايت از يك جريان گذشته، در صدر اسلام دارد كه ابوسفيان مىخواست انتقام بگيرد پس نعيم بن مسعود اشجعى را فرستاد كه مسلمانان را از قريش بترساند و سپاهيان اسلام نه تنها نهراسيدند و نلرزيدند بلكه ايمانشان به خدا بيشتر شد و در پاسخ او همى گفتند: ما را خدا كافى است: ” حسبنا الله ” و او بهترين حامى است ” و نعم الوكيل “. ولى به هر حال نمونهاى است از وضعيت مسلمانان در برابر دشمنان اسلام در هر زمان و مكان. و به ما اين درس رادهد كه حوادث و سختى ها ما را از پاى در نياورد و در برابر دشمن هرچند مسلح به جديدترين و نيرومندترين سلاحها باشد تسليم نشويم و به خداى خود اكتفا كنيم و او را به حق نيرومندتر بدانيم نه اينكه فقط به زبان آوريم ولى در عمل از دشمنان خود بترسيم و خداى را از ياد ببريم.
مؤمن هميشه بايد در كشاكش زندگى همچو سنگ زيرين آسيا باشد، محكم و استوار، ثابت قدم و با قدرت، نه تنها خم به ابرو نياورد كه مقاومت كند، و در برابر تمام دشمنان خدا بى محابا بايستد و نترسد و نلرزد. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد:
” إن المؤمن أشدّ من زبر الحديد. ان زبر الحديد اذا دخل النار تغير و ان المؤمن لو قتل ثم نشر ثم قتل لم يتغير قلبه ” همانا مؤمن از پاره هاى آهن شديد تر و محكم تر است چرا كه پاره آهن در آتش نرم مىشود و تغيير حالت مىدهد ولى مؤمن اگر كشته شود و دوباره زنده شود و باز هم كشته شود هرگز تغيير نمى كند و قلبش محكم و پا برجا است.
ضمنا از اينكه خداوند مىفرمايد كه در آن صورت ايمانشان زيادتر مىشود، معلوم مى شود كه هرچه دشمن بيشتر خود را آماده كند مؤمن سلحشورتر و جسورتر مىگردد و چون پا به كارزار گزارد بر ايمانش افزوده تر مى شود زيرا به خدا نزديكتر مىگردد و امدادهاى غيبى معنوى را با ديده قلببيند و بصيرتش در عقيدهاش بيشتر مىشود و قلبش در برابر نا ملايمات محكمتر مىشود، زيرا تا نبرد و جنگ نباشد انسان همچنان كسل و بى نشاط است ولى جنگ، ميدان آزمايش و صف آرائى ايمان و جدا شدن خوبان از بدان است. جنگ انسان را صيقلى و آبدار مىكند همانگونه كه طلاى ناب با آتش گداخته روشن تر و درخشنده ترگردد.
از آن سوى معلوم مىشود كه ايمان مردم يكسان نيست. و اين امرى است قطعى.هرچند فخر رازى (شيخ المشككين) تشكيك و ترديد كرده و مىگويد اگر ايمان تصديق است كه يكى بيش نباشد ولى اشتباه مىكند كه ايمان فقط تصديق نيست بلكه تصديق است همراه با عمل. تازه اگر فقط تصديق هم باشد، آنگونه كه على عليهالسلام حقايق را مىبيند و قدرت خدا را تصديق مىكند مانند خقيقت ديدن و تصديق ما است ؟ هرگز چنين نيست. على گويد: ” لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا ” اگر پرده ها بالا رود بر يقينم افزوده نمى شود. آيا ما چنين هستيم ؟ آيا اعتقاد ما به غيب مانند اعتقاد اولياى خدا است ؟ اين چه سخن اشتباهى است.
بنا بر اين ايمان قطعا قابل زياده و نقصان است چه اعمال اجزاء باشد يا شرايط و آثار و هرچه ايمان تقويت شود عمل برتر مى گردد زيرا ايمان، تصديق به تنهايى نيست بلكه تصديق است و عمل، باور است و اجرا، حقيقت است و پيكار.
حسبنا الله و نعم الوكيل: چه قدر زيبا و پر معنى است اين سخن بزرگ. اگر كسى معتقد به خدا باشد و در عقيدهاش راستگو باشد قطعا از هيچ قدرتى چه برونى و چه درونى نترسد زيرا تكيه گاهش آنقدر بلند است كه عنقا به آن راه نيابد و بشر به او دسترسى نداشته باشد. ابراهيم خليل عليهالسلام آنگاه كه در ميان آتش انداخته شد تنها سخنش اين بود: حسبنا الله و نعم الوكيل. روح القدس با آن عظمتش نزد او مى آيد و مىپرسد: اگر درخواستى دارى ما در خدمت حاضريم.
حضرت خليل الرحمن جواب مىدهد اگر هم داشته باشم از شما ندارم، خدا مرا كافى است.
حقا كه خدا براى مؤمن كافى است: ” أليس الله بكاف عبده ” و مگر خدا براى بندهاش كافى نيست.
و مىفرمايد: ” و من يتوكل على الله فهو حسبه ان الله بالغ أمره ” و اين تأكيد ديگرى است بر اينكه اگر كسى بر خدا توكل كند قطعا خدا او را كافى است و حاجتش را برآورده مىكند.. ولى ما كه خدا را نمى شناسيم و متأسفانه به آن قدرت لايزالى پى نمىبريم از اين سلاحهاى مادى مىترسيم و از آنكه دشمنان در يك صف جمع شدهاند و ما به ظاهر دست تنها هستيم مىهراسيم ولى اگر چشم بصيرت بين داشته باشيم در يك طرف همه دنيا و تمام تسليحات آنها را مى بينيم و در طرفى ديگر خدا را. آيا آن نيروها بيشتر و بالاتر است يا نيروى لا يزال الهى؟!
پس آنكه ما را مىترساند شيطان است و ما بايد هميشه از آن بيزار باشيم و به سوى رحمان روى آوريم. خداوند مىفرمايد:
” انما ذلكم الشيطان يخوف أولياءه فلا تخافوهم و خافون ان كنتم مؤمنين ” فقط و فقط شيطان است كه پيروان خود راترساند پس حتما از آنان نترسيد و اگر ايمان داريد (و راست مىگوئيد) از من بترسيد.
ترس از خدا انسان را قوى و نيرومندسازد. و اگر قلبى از خدا خشيت داشت محال است از دنيائيان و ماديان و شياطين انسى و جنى بترسد. به اميد اينكه مردم سلحشور و استوار ايران همچنان در برابر دشمنان ظاهرى و باطنى با قدرت بايستند و با تكيه بر خداى خود به نيروى بى نهايت او وصل شوند و از هيچ قدرتى نهراسند و نلرزند كه خدا آنان را كافى است و خود دشمنان را نابود خواهد ساخت. ما بايد به وظيفه خويش عمل كنيد و أعدوا لهم ما استطعتم به همين معنا است مه هرچهتوانيم بايد نيروهاى خود را آماده سازيم، بقيهاش را به او كه قدرت مطلق است واگذاريم و مطمئن باشيم كه ما به حول و قوه خدا پيروز و سرفرازيم آمين رب العالمين.
پاورقي ها:
امام مهدى در نگاه پيامبر اعظم ص
پيامبر اكرم اسلام(ص) آخرين پيامبر خدا و بزرگترين رسول الهى است همان بزرگ مردى كه از آغاز خلقت بشارت ظهور و آمدنش در زبان انبياء الهى آمده است. و دين خدا به رسالت و ابلاغ او لباس كمال و اكمال پوشيده است.
آن پيامبر رحمت براى پس از خود دوازده جانشين معصوم قرار داده كه ضامن حيات و بقاى اسلام و عزت و عظمت مسلمين و مؤمنين هستند. اولين آنها امام على بن ابى طالب(ع) و آخرين آنها حجة بن الحسن، مهدى، قائم آل محمد(ع) است.
اينان همه فرزندان و عترت و اهل بيت پيامبر اسلام(ص) هستند و پيامبر بزرگوار با همه آنها پيوستگى و ارتباط تام دارد. اينان فرزندان پاك و معصوم و جانشينان بر حق اويند و پيامبر جّد بزرگ ايشان و اصل و اساس و ريشه آنهاست. به گونهاى كه اينان همگى از پيامبرند و پيامبر از ايشان. ولى در اين ميان پيوندها و پيوستگىهاى عميق و ريشه دار و معنى دارترى بين پيامبر عظيمالشأن و مهدى امت است. پيوندى بىنظير ميان آخرين پيامبر و آخرين وصىّ. رابطهاى استوار بين خاتم الأنبياء و خاتم الأوصياء عليهم السلام.
در اين گفتار بر آنيم كه بعضى از مهمترين كلمات و سخنان گهربار پيامبر بزرگ اسلام را در معرفى چهره تابناك امام مهدى(ع) بياوريم و مهدى(ع) را در توصيف زيبايى محمّد (ص) تماشا كنيم. بشارت خدا به پيامبر(ص) درباره مهدى(ع)
هم پيامبر(ص) عزيز است كه مورد بشارت خداى بزرگ قرار مىگيرد و هم مهدى(ع) عزيز است كه خدا به وجود او پيامبرش را مسرور مىكند. روزى پيامبر(ص) به ميان مردم آمد در حالى كه از شدت سرور و خوشحالى متبسّم بود. مردم گفتند: اى رسول خدا، خدا شادى تو را زياد كند. پيامبر(ص) فرمود: به راستى هيچ روز و شبى نيست مگر اين كه مرا در آن تحفهاى از سوى خداست و اما امروز خدايم تحفهاى به من عطا كرد كه پيش از اين مانند آن را به من نبخشيده بود! جبرئيل از سوى پروردگارم آمد و مرا از او سلام رسانيد و گفت، اى محمد خداوند بزرگ از بنىهاشم هفت تن را اختيار كرد كه نه در گذشتگان و نه در آيندگان مانندى براى آنان اختيار نكرده و نخواهد كرد.
«انت يا رسول اللّه سيّدالنبيّين و على بن ابيطالب سيّد الوصيّين و الحسن و الحسين سبطاك سيّد الاسباط و حمزة عمّك سيّد الشهداء و جعفر ابن عمك الطيّار فى الجنّة يطير الملائكة حيث يشاء و منكم القائم يصلّى عيسى بن مريم خلفه اذا اهبطه اللّه الى الارض من ذرية على و فاطمة و من ولد الحسين(ع)؛(1) آن هفت تن عبارتند از تو اى رسول خدا سرور پيامبران خدا و على بن ابى طالب سرور اوصياء و حسن و حسين دو سبط تو سرور همه اسباط و حمزه عموى تو سرور شهيدان و جعفر پسر عم تو كه در بهشت با فرشتگان پرواز مىكند هرجا كه بخواهد و از شماست آن قائم كه عيسى فرزند مريم پشت سر او به نماز مىايستد آنگاه كه خدا او را به زمين فرو فرستد.(آن قائم كه) از فرزندان على و فاطمه و از فرزندان حسين(ع) است.» بشارت پيامبر(ص) به ظهور مهدى(ع)
در روايات متعددى كه فريقين نقل كردهاند پيامبراكرم(ص) با تعابير مختلف نسبت به ظهور مهدى(ع) بشارت داده است. در روايتى فرموده است: «لو لم يبق من الدنيا الّايوم واحد لطوّل اللّه عزّ وجلّ ذلك اليوم حتى يخرج رجل من ولدى فيملأها عدلاً و قسطاً كما ملئت جوراً و ظلماً؛(2) اگر از (عمر) دنيا نمانده باشد مگر يك روز. خداوند آن روز را طولانى خواهد كرد تا مردى از فرزندان من قيام كند پس زمين را از عدل و داد پركند همانگونه كه از ظلم و جور پرشده باشد.»
روشن است كه اين تعبير پيامبر(ص) كنايه از حتمى بودن قيام مهدى(ع) است همانگونه كه در قرآن كريم در آيه 55 از سوره نور، به حق درباره حكومت مهدى(ع) با عبارت «وعداللّه» آمده است تا بر همگان معلوم شود كه حكومت صالحان بر زمين از برنامههاى قطعى و غيرقابل برگشت الهى است زيرا كه وعدههاى خدا تخلف ندارد و خود فرموده است: «انّ اللّه لايخلف الميعاد».(3)
در روايتى ديگر پيامبراكرم(ص) به ظهور مهدى بشارت داده و درباره حكومت مهدى و برخى از ويژگىهاى آن سخن گفته است و در واقع بشارت خود را به توصيف جمال و زيبايى دولت مهدى(ع) مستند فرموده و روزگار بى نظير او را به خوبى ترسيم كرده است:
«ابشّركم بالمهدى يبعث فى امتى على اختلاف من الناس و زلازل فيملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت جوراً و ظلماً يرضى عنه ساكن السماء و ساكن الارض يقسم المال صحاحاً.فقال لرجل ما صحاحا؟ قال بالسوية بين الناس. قال و يملأ اللّه قلوب امة محمد(صلى اللّه عليه و آله) و سلّم غنى و يسعهم عدله، حتى يأمر منادياً فينادى فيقول: من له فى مال حاجة فما يقوم من الناس الّارجل، فيقول ائت السّدان يعنى الخازن فقل له انّ المهدى يأمرك ان تعطينى مالاً، فيقوله له احث، حتى اذا جعله فى حجره و ابرزه ندم، فيقول كنت اجشع امة محمدٍ نفساً او عجز عنى ما وسعهم؟ قال فيرده فلايقبل منه، فيقال له انّا لانأخذ شيئاً اعطينا؛(4) شما را به مهدى(ع) بشارت مىدهم او در ميان اختلافهاى مردمى برانگيخته مىشود پس زمين را از عدالت و داد پر مىكند همانگونه كه از ظلم و جور پرشده باشد. ساكنان آسمان و زمين از او خشنود خواهند بود. او اموال را به صورت كامل تقسيم مىكند. مردى از پيامبر پرسيد، مراد شما (از اين سخن) چيست؟ فرمود:(يعنى) به صورت مساوى در ميان مردم. (سپس) فرمود: و(در آن روز) خداوند دلهاى امت محمّد(ص) را از بىنيازى پر مىكند و عدالت مهدى همه مردم (و زواياى زندگى آنها را) فرا مىگيرد تا آنجا كه مهدى(ع) بر ندا دهندهاى امر مىكند تا ندا دهد. پس منادى مىگويد: كيست كه به مال نياز داشته باشد؟ پس از ميان مردم كسى برنمىخيزد(و مراجعه نمىكند) مگر يك نفر. مهدى(ع) (به او) مىگويد: نزد خزانه دار برو و به او بگو مهدى(ع) (مرا فرستاد و) تو را دستور داده كه مال به من ببخشى. خزانه دار به او مىگويد: آنچه مىخواهى بىشمار از اموال برگير، و آن شخص از اموال برداشته و به دامن خود مىريزد و مالك مىشود(ولى پس از آن) پشيمان مىگردد(و با خود) مىگويد: من از همه امت محمد(ص) حريصتر هستم آيا آنچه (از غناى نفس) آنها را فرا گرفته شامل من نگشته است؟ پيامبر(ص) فرمود:(پس از اين) آن اموال را(به خزانه دار) برمىگرداند ولى از او قبول نمىشود و به او گفته مىشود. ما مالى را كه بخشيديم باز پس نمىگيريم…»
در اين روايت زيبا نكاتى چند قابل توجه است:
1. پيامبر اكرم(ص) به همه امت بشارت داده است كه مهدى(ع) ظهور خواهد كرد آن زمان كه مردم در اختلاف و منازعات گرفتار شدهاند و گويا هيچ چارهاى و گريزى از آن پراكندگى ندارد و مهدى(ع) اجتماع پراكنده را سامان مىبخشد دلهاى جداى از يكديگر را به هم نزديك مىگرداند. مراد از «زلازل» هم ممكن است همان اختلاف اجتماعى باشد و ممكن است اشاره به زلزلههاى طبيعى پيش از ظهور باشد.
2. بشارت پيامبر نسبت به شخصيتى بزرگ است كه نزد اهل آسمان و زمين محبوبيت دوست داشتنى است و همگان از او و دولت او خشنود و راضى خواهند بود.
3. مهدى (ع) آن حاكم دادگرى است كه ثروت زمين و مواهب مادى الهى و امكانات خدادادى را به عدالت و مساوات در ميان مردم تقسيم مىكند و به همه تبعيضها و بىعدالتىها پايان مىدهد.
4. آن روز روزى است كه خداوند غنا و بىنياز را در دلهاى امّت قرار مىدهد. به همين جهت امت اسلامى بيش از آنكه از بيرون احساس بىنيازى داشته باشد از درون بىنياز خواهد بود و اين خصلت پايه و اساس بسيارى خوبىها و فضيلتهاى اخلاقى و معنوى خواهد گرديد.
توضيح و بيان اين تحوّل عظيم در روح آدمى اين گونه است كه نيازهاى انسانى گاهى واقعى است و در بسيارى از موارد دروغين و كاذب. نياز واقعى نياز به اوليات و ضروريات زندگى است كه حد و مرز آن معلوم و معين است و به زودى پايان مىيابد و به آسانى قابل تأمين است و نيازهاى كاذب، نيازهايى است كه بر اساس حرص و طمع در انسان شكل مىگيرد و يا به خاطر بلند پروازىها و چشم و هم چشمىها يا خودنمايى و تظاهر و يا حسّ زينت گرايى و تجمّل دوستى و در يك كلام دنياطلبى و دوستى دنيا. و اين بخش از نيازها پايانى ندارد و حد و اندازهاى نمىشناسد و همه همّت و توان انسان را به خود مشغول مىكند و به كلّى از آخرت و خدا و معنويت باز مىدارد.
اگر آدمى به غناى نفس و بىنيازى روحى دست يابد به آنچه كه خداوند روزى او مقدر كرده است اكتفا مىنموده و از زيادهخواهى و فزونطلبى پرهيز مىكند. چنين انسانى به حداقل زندگى هم قناعت مىكند و آرام مىگيرد و در طلب دنيا خود را خسته نمىكند و تمام وقت، اين در و آن در نمىزند بلكه به گونهاى معقول و منطقى و خداپسندانه در طلب مال و ماده مىرود و در دولت مهدى كه عدالت همه جا را مىگيرد همه امت از امكانات لازم براى زندگى مادى بهرهمند مىشوند و هيچ نقطهاى فراموش نمىشود و از قلم نمىافتد. به همين جهت است كه در روايت بالا آمده است كه وقتى منادى مهدى(ع) در ميان امت اعلام مىكند كه هر كس نيازمند است بيايد تا مهدى او را بىنياز كند، هيچ كس مراجعه نمىكند مگر يك نفر!(راستى اگر امروز چنين ندائى بدهند چه اتفاقى مىافتد!!) و آن يك نفر هم پس از جمع مال فراوان و بىشمار پشيمان مىشود و در مىيابد كه اين تقاضاى او خواهشى بر اساس حرص و آزمندى است نه نياز واقعى! و مىداند و خبر دارد كه در ميان امت و از نزديكان و آشنايان فراوان هستند كسانى كه در امكانات زندگى مانند او و يا كمتر و پايينترند ولى نيامدهاند و ازدحامى و هياهويى راه نيانداختهاند و در مىيابد كه او بايد مشكل را در جاى ديگر حل كند و بايد به غناء نفس و بىنيازى درونى برسد والّا نفس حريص سيرى ندارد و پيوسته مىخواهد و مىطلبد.
پس پيامبراعظم(ص) در اين روايت هم نسبت به ظهور شخص مهدى(ع) بشارت داده است و هم نسبت به آن زندگى سعادتمندانه و زيبايى كه در روزگار او پديد مىآيد. هم خبر مىدهد كه عدالت مهدى(ع) پايان فقر و ندارى است و انسان به رشد و رفاه مادى مىرسد و هم مهمتر و بالاتر، از غناء نفس و بىنيازى روحى بهرهمند مىشود و اين چنانكه گفته شد آغاز بسيارى از خوبىها و فضيلتهاست و شروع روابط خوب و شيرين اجتماعى. بشارت پيامبر(ص) به روزگار مهدى(ع)
در روايات نبوى گاهى به اصل ظهور مهدى بشارت داده شده و گاهى به ويژگىهاى دوره ظهور و يا ويژگىهاى شخصيّتى امام مهدى(ع) كه حاكم و والى يگانه آن روزگار است.
در روايات فراوان نسبت به فراوانى و بركتى كه در دولت مهدى(ع) نصيب مردم مىشود بشارت داده شده و اين البتّه از مظاهر عدالت مهدى است. به روايت زير توجه كنيد:
«انّ المهدى من عترتى من اهل بيتى يخرج فى آخر الزمان ينزل(اللّه) له من السماء قطرها و يخرج له (من) الارض بذرها فيملأ الارض عدلاً و قسطاً كما ملأها القوم ظلماً و جوراً؛(5) همان مهدى(ع) از عترت من است از اهل بيت من. در آخرالزمان قيام مىكند. خداوند باران آسمان را براى او فرو مىفرستد. و دانههاى زمينى را برايش مىروياند پس او زمين را از عدل و داد پر مىكند همانگونه كه قوم(ظالم) آن را پر از ظلم و ستم كردهاند.»
و در روايتى ديگر از حضرتش چنين نقل شده:
«…لاتدع السماء من قطرها شيئاً الاصبه و لا الارض من نباتها الّا اخرجته حتى تمنى الاحياء الاموات؛(6) آسمان از باران خود دريغ نمىكند و همه را فرو مىريزد و زمين هيچ از روئيدنيهاى خود را نگه نمىدارد و همه را مىروياند و چنان (بركت و فراوانى) مىشود كه زندگان(بازگشت) اموات را آرزو مىكنند.»
و اين فراوانى و بركت زمينه بسيار مناسبى است براى اين كه همه مردم از مواهب الهى بهرهمند شوند زيرا كه در آن زمان حكومت، حكومت عدالت است و حاكم آن مهدى دادگر و دادگستر. حاكم مهربانى كه غمخوار يك يك مردم است و فقر و ندارى را براى هيچ كس نمىپسندد و دارائى و بهرهمندى را براى همگان مىخواهد و نه خاصان و نزديكان خود! به اين دليل است كه در بيان پيامبر گرامى آمده كه امّت (و نه بخشى از بدنه اجتماع) از نعمتى بىنظير و بىسابقه بهرهمند مىشوند و مهدى به هر نيازمندى – هر كه باشد – مىبخشد و بىدريغ و بىشمار عطا مىكند:
«تنعم اُمتى فى زمن المهدى نعمة لم ينعموا مثلها قط، ترسل السماء عليهم مدراراً و لا تدع الارض شيئاً من النبات الا اخرجته و المال كدوس، يقوم الرجل فيقول يا مهدى اعطنى فيقول خُذ؛(7)
امت من در روزگار مهدى (عج) از چنان نعمتى برخوردار مىشوند كه هرگز پيش از آن بهرهمند نبودهاند! آسمان پى در پى بر آنها مىبارد و زمين چيزى از روئيدنى خود را (از ايشان) دريغ نمىكند مگر اينكه مىروياند و مال انبوه و متراكم و انباشته است (به گونهاى كه) مردى برخاسته و مىگويد: اى مهدى به من عطا كن! پس مهدى مىفرمايد: بگير!».
دقت در متن روايت مىرساند كه در زمان مهدى (ع) به هيچ وجه قيد و بندهاى دست و پاگير ادارى كه مردم را براى رفع نيازهاى زندگى به دردسر و زحمت فراوان مىاندازد، وجود ندارد و افراد با صراحت لهجه و آشكارا نياز خود را مطرح مىكنند و با سرعت پاسخ مىگيرند. زيرا كه در دولت مهدى و در سايه تربيت و رشد قرآنى آن حكومت مردمان تربيت شدهاند و بيش از نياز نمىطلبند و اعتماد كامل ميان حاكميت و مردم وجود دارد و از سوى ديگر خزانه حكومت هم آنقدر سرشار است كه به آسانى پاسخ گوى همه نيازهاست.
و هيچ گونه نگرانى نسبت به كسرى بودجه و اعتبار ندارد!
در روايات متعدد آمده است كه در حكومت مهدى (ع) فراوانى و بركت است و مهدى (ع) بى دريغ و بى شمار مىبخشد زيرا كه او حجت خدا و مظهر عطاء الهى است.
و در سايه اين فراوانى و بخشش الهى فقر و ندارى كه از بزرگترين معضلات اجتماعى در سطح كره خاكى است رفع مىشود و هيچ نيازمندى باقى نمىماند: «لا تقوم الساعة حتى يكثر فيكم المال فيفيض حتى يهمّ ربّ المال من يقبل صدقته و حتى يعرضه فيقول الذى يعرضه عليه لا ارب لى؛(8)
قيامت برپا نخواهد شد تا اينكه مال در ميان شما فراوان مىگردد. (به همه جا و هر كسى) مىريزد چنانكه صاحب مال به دنبال كسى مىگردد كه صدقهاش را قبول كند و تا آنجا كه مال خود را به كسى عرضه مىكند (ولى) آنكه مال به او عرضه شده مىگويد: نيازى به آن ندارم».
گويا تعبير صريح پيامبر(ص) مبنى بر عرضه شدن مال به شخصى براى اين است كه نهايت بى نيازى مردم را نسبت به اموال ديگران نشان دهد. چون گاهى دارنده مال به افرادى كه گمان به نياز آنها دارد، خبر مىدهد كه مالى دارد و حاضر است به آنها ببخشد و گاهى خود مال را حاضر مىكند و در معرض چشم و دل اشخاص مىگذارد و آنها نمىپذيرند و اين دو حالت بسيار متفاوت است. انكار قائم در بيان پيامبر(ص)
امامت و امامشناسى از اركان اسلام و مطابق روايات فراوان بر همه واجبات دين مقدم است و اساساً رمز قبولى همه اعمال پذيرش ولايت امام معصوم و حجت خداست. عامه و خاصه اتفاق دارند كه پيامبر اكرم (ص) فرمود: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهليه ؛كسى كه بميرد در حالى كه امام زمان خود را نشناخته است، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است».
مقصود از عدم معرفت به امام زمان، عدم اعتقاد به ولايت او و به دنبال آن عدم اطاعت از اوست و چنين انحرافى منشأ همه گمراهى هاست. به همين جهت است كه مرگ چنين كسى، مرگ زمان جاهليت شمرده شده است.
پيامبر اكرم اسلام در بيانى ديگر در خصوص عدم اعتقاد به مهدى (ع) به عنوان آخرين حجت الهى چنين فرمودهاند: «من انكر القائم من ولدى فى زمان غيبته مات (فقدمات) ميتة جاهلية؛هر كسى قائم از فرزندان مرا در زمان غيبت او انكار كند پس (با اين حال) بميرد به مرگ جاهلى مرده است.»
اينكه پيامبر اكرم (ص) انكار قائم (ع) را در زمان غيبت آن حضرت مطرح كرده است به جهت آنست كه غيبت آن بزرگوار و طولانى شدن آن سبب مىشود كه گروه زيادى از اعتقاد به ايشان باز مىگردند و اين مطلب در روايات فراوان بيان گرديده است و نسبت به آن هشدار داده شده است: «انّ على بن ابى طالب امام امتى و خليفتى عليهم بعدى و من ولده القائم المنتظر الذى يملأ الله به الارض عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما و الذى بعثنى بالحق بشيرا ان الثابتين على القول به فى زمان غيبته لاعزّ من الكبريت الاحمر.فقام اليه جابربن عبدالله الانصارى فقال: يا رسول الله و للقائم من ولدك غيبة؟ قال: اى و ربى ليمحص اللّه الذين آمنوا و يمحق الكافرين يا جابر انّ هذا لامر من امرالله و سرّ من سرّالله مطوىّ من عبادالله فاياك و الشك فيه فان الشك فى امرالله عزّو جلّ فهو كفر؛(9) به راستى كه على بن ابى طالب امام امت من است و جانشينى پس از من بر امت. و از فرزندان او قائم منتظر خواهد بود همان كه خدا به وسيله او زمين را از عدل و داد پر مىكند همانگونه كه از ظلم و جور پر شده است. قسم به آن خدائى كه مرا به حق بشارت دهنده مبعوث كرد. آنها كه در زمان غيبت او بر اعتقاد به او استوار و پايدار بمانند از گوگرد سرخ ناياب ترند!! جابربن عبدالله انصارى برخاسته و خطاب به پيامبر (ص) گفت: اى رسول خدا آيا براى قائم از فرزندان شما غيبتى خواهد بود؟ پيامبر(ص) فرمود: آرى به پروردگارم سوگند (غيبتى خواهد داشت) و هر آينه خداوند مؤمنان را امتحان مىكند. اى جابر، به راستى كه اين امر، از امور الهى است، و سرى از اسرار اوست كه از بندگان خدا پوشيده شده، پس مواظب باش كه نسبت به آن ترديد نكنى زيرا كه شك كردن در امر خداوند كفر است.»
و در قسمتى ديگر پيامبر اسلام (ص) پيوندهاى عميقى كه ميان حضرتش و مهدى (ع) وجود دارد را با صراحت بيان مىكند و آشكارا ارتباط خاتم الاوصياء را با خاتم الانبياء در اعتقاد و اطاعت و عصيان روشن مىسازد: «القائم من ولدى…من اطاعه فقد اطاعنى و من عصاه فقد عصانى و من انكره فقد انكرنى و من كذبه فقد كذبنى و من صدقه فقد صدقنى الى الله اشكوا المكذبين لى فى امره والجاحدين لقولى فى شأنه و المضلين لامتى عن طريقته و سيعلم الذين ظلموا اىّ منقلب ينقلبون؛(10)قائم (ع) از فرزندان من است…و هر كه از او اطاعت كند به تحقيق از من اطاعت كرده است و هر كه او را نافرمانى كند بى ترديد مرا نافرمانى كرده است. و هر كه او را در زمان غيبتش منكر شود به راستى كه مرا انكار كرده است. هر كه او را تكذيب كند قطعاً مرا تكذيب نموده و هر كه او را تصديق كند به تحقيق مرا تصديق كرده است .
من نزد خدا شكايت خواهم كرد از كسانى كه مرا در امر مهدى (ع) (و خبر دادن از او و ظهورش و جايگاهش) تكذيب كنند و گفتار مرا درباره او انكار كنند و امت مرا از راه مهدى گمراه سازند و به زودى آنها كه ظلم كردند خواهند دانست كه به چه جايگاهى خواهند رفت!!»
بنابراين اعتقاد به مهدى (ع) به عنوان آخرين جانشين بر حق پيامبراسلام (ص) از بزرگترين واجبات الهى است و هيچ مسلمانى را از آن گريزى نيست زيرا كه انكار او برابر با انكار نبوت خاتم الانبياء (ص) است و انكار پيامبر خاتم (ص) برابر با انكار همه انبياء الهى و اساس نبوت و وحى آسمانى است كه همان كفر آشكار است.
اين همه تأكيد و تشديد بر ضرورت اعتقاد به قائم (ع) نشانگر اهميت اين اعتقاد دينى و نقش آن در حفظ اسلام و ديانت اسلامى در ميان مسلمين است و نيز بيانگر خطراتى است كه از ناحيه فتنه گران امت و يا دشمن بيرونى متوجه اين اعتقاد ناب اسلامى است همانگونه كه امروز شاهد دشمنىهاى آشكار با عقيده مهدويت هستيم كه شياطين داخلى و خارجى مىكوشند تا با انواع شبهه مردم به ويژه جوانان را در اعتقاد به مهدى (ع) و حقيقت مهدويت سست كنند.(11) خبر دادن پيامبر از بعضى ويژگىهاى امام مهدى (ع)
در روايات متعددى كه در كتب فريقين آمده است، پيامبر اسلام(ص) از برخى ويژگىهاى مهم حضرت مهدى مانند غيبت آن بزرگوار و راز غيبت و معلوم نبودن زمان ظهور آن حضرت و اقتداء حضرت عيسى(ص) بر ايشان در نماز، خبر داده است.
«المهدى من ولدى تكون له غيبة و حيرة تضل فيها الامم يأتى بذخيرة الانبياء عليهم السلام فيملؤها عدلاً و قسطاً كما ملئت جوراً وظلماً؛(12)
مهدى (ع) از فرزندان من است، براى او غيبتى خواهد بود و حيرت و سرگردانى كه امتهايى در آن گمراه خواهند شد. او ذخيره و ميراث پيامبران الهى را مىآورد پس زمين را از عدل و داد پر مىكند همانگونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.»
در اين حديث شريف از چند ويژگى مهدى و زمان او خبر داده شده است .
1- او غيبتى خواهد داشت كه اوصياء پيشين نداشتهاند. آنها همه در ميان امت ظاهر بودهاند.
2- در زمان غيبت، حيرت و سرگردانى گروههايى از مردم رخ مىدهد و آنها گمراه خواهند شد، به بيان ديگر مهدى(ع) غائب مىگردد و گروههاى بسيارى درباره او به حيرت و سرگردانى و گمراهى گرفتار مىشوند.
3- مهدى (ع) ميراث دار همه انبياء الهى است و در هنگام ظهور با نشانهها و آثار پيامبران ظهور خواهد كرد. در روايات متعددى آمده كه انگشتر سليمان، عصاى موسى و…همراه حضرت مهدى(ع) خواهد بود زيرا كه او عصاره همه انبياء الهى است.
4- امام مهدى(ع) سراسر زمين را از عدالت پر خواهد كرد همانگونه كه از ظلم و جور لبريز شده است.
اين ويژگى حضرت همان هدف بزرگ قيام و انقلاب اوست و همان آرزوى بزرگ انبياء الهى و خواسته فطرى همه بشريت است. به همين جهت در روايات فراوان و نيز ادعيه و زيارات به اين خصوصيت معرفى شده است.
در روايتى ديگر از علت و فلسفه غيبت سخن گفتند:
«لابد للغلام من غيبة فقيل له: و لِمَ يا رسول اللّه؟ قال: يخاف القتل؛ آن نوجوان(مهدى عليه السلام) حتماً غيبتى خواهد داشت. به پيامبر عرض شد، علت غيبت او چيست اى رسول خدا؟ فرمود: از كشته شدن بيم دارد.»
مطابق اين بيان نبوى، علت غيبت حضرت مهدى(ع) حفظ جان حضرت است زيرا كه او آخرين حجت خداوند است كه بايد براى تحقق آرمانهاى الهى در زمان موعود زنده بماند بنابراين از سوى خدا مأمور است كه غائب شود تا از كشته شدن محفوظ بماند و بيم از كشته شدن در اين جا به عنوان يك امر شخصى نيست تا كسى اشكال كند كه مگر شهادت در راه خدا بزرگترين افتخار نيست؟ آرى شهادت در راه تحقق اهداف الهى قدرى عظيم است ولى اگر كشته شدن به معنى از بين رفتن اهداف الهى باشد چگونه خواهد بود؟!
بنابراين غيبت به اراده و خواست پروردگار و حكمت و تدبير او، سپرى براى حفظ جان امام(ع) و حجت آخرين خداست تا زمانى كه زمينه و بستر ظهور حق(ص) فراهم گردد.(13) و امام زمان ظهور او معلوم نيست وكسى جز خداوند از آن خبر ندارد و در اين پنهانى هم رمز و رازها و حكمتهايى نهفته است كه بر اهل دقت پنهان نمىماند.
«مثل القائم من ولدى مثل الساعة قال اللّه تعالى، يسألونك عن الساعة قل انّما علمها عند ربّى لايجلّيها لوقتها الا هو ثقلت فى السموات و الارض لاتأتيكم الّابغتة؛(14) مثل قائم(ع) از فرزندان من مثل قيامت است. خداوند تعالى(درباره قيامت) فرموده است: اى پيامبر از تو درباره قيامت سؤال مىكنند بگو همانا علم آن نزد پروردگار من است.»
بنابراين تعيين وقت براى ظهور كار ناپسندى است و همانطور كه در روايات متعدد آمده است اگر كسى براى ظهور وقت معينى را خبر دهد دروغ گفته است و بايد او را تكذيب كرد.(15)
و اما درباره حوادث ظهور، مهمترين رويداد كه نقطه عطفى در برنامه قيام و انقلاب امام مهدى(ع) است، جريان نزول عيسى(ع) از آسمان و نمازگزاردن ايشان پشت سر امام زمان(ع) است و اين حقيقتى است كه در روايات شيعه و سنى از پيامبر اسلام(ص) نقل گرديده است:
«كيف انتم اذا نزل ابن مريم فيكم و امامكم منكم؛(16) پيامبر اكرم(ص) (خطاب به مسلمين) فرمود: چگونه خواهيد بود وقتى (عيسى) فرزند مريم در ميان شما فرود آيد و حال آن كه امام شما از شما (مسلمين) باشد.»
از اين بيان پيامبر اسلام(ص) استفاده مىشود كه نزول عيسى از آسمان در دوران مهدى(ع) حادثهاى بزرگ است كه به نفع اسلام و مسلمين خواهد بود. عيسى بن مريم به عنوان پيامبر اولواالعزم(ع) مورد قبول اهل كتاب است و هم جمعيت بزرگ نصارى چشم به راه آمدن اويند و هم يهود به عنوان منجى به انتظار او نشستهاند. وقتى كنار مهدى(ع) قرار مىگيرد و پشت سر او به نماز مىايستد و او را امام خود و همه جمعيت قرار مىدهد بر حقانيت مهدى و حجت بودن او گواهى مىدهد و همه حق طلبان را عملاً به پشتيبانى و پيروى از امام مهدى(ع) فرا مىخواند.
در روايتى طولانى كه در ضمن آن مذاكرات و گفت و گويى بين پيامبر اكرم(ص) و يك يهودى صورت گرفته است آمده است:
مردى يهودى نزد پيامبر(ص) آمد…و پرسيد: شما برتريد يا موسى بن عمران كه خدا با او سخن گفت و تورات و عصا را بر او نازل كرد و دريا را براى او شكافت و با ابرها بر سرش سايه افكند؟! پيامبر اكرم(ص) فرمود: نيكو نيست كه بنده، خود را تزكيه كند ولى (چون سؤال كردى و مقام، مقام معرفى است) مىگويم: وقتى آدم(ع) خطا كرد، توبهاش اين بود كه گفت: خدايا تو را مىخوانم به حق محمد و آل محمد كه مرا ببخشى! و خداوند او را آمرزيد و همانا نوح(ع) چون بر كشتى سوار شد و از غرق شدن ترسيد گفت: خدايا من تو را به حق محمد و آل محمد مىخوانم كه مرا از غرق نجات دهى! پس خداوند او را از غرق نجات داد و همانا ابراهيم(ع) چون در آتش افكنده شد گفت: خدايا من تو را به حق محمد و آل محمد مىخوانم كه مرا از آتش نجات دهى! پس خداوند آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و همانا موسى(ع) چون عصاى خود افكند و در خود ترسى را حس كرد گفت: خدايا تو را به حق محمد و آل محمد مىخوانم كه مرا امان دهى پس خداوند بزرگ فرمود: نترس كه تو حتماً برتر و بالاترى(و بر ساحران پيروز خواهى شد).
اى يهود، به راستى كه اگر موسى مرا درك مىكرد و به من و نبوتم ايمان نمىآورد. نه ايمانش و نه نبوتش براى او سودى نداشت: «يا يهودى و من ذريتى المهدى اذا خرج نزل عيسى بن مريم بنصرته فقدمه و صلى خلفه؛(17) اى يهودى و از فرزندان من مهدى است وقتى قيام كند، عيسى فرزند مريم فرود مىآيد، براى يارى او، پس او را جلو قرار مىدهد و پشت سر او نماز مىخواند.»
در اين روايت زيبا برترىهاى پيامبر اكرم(ص) بر انيباء اولواالعزم و حضرت آدم(ع) به بيانات مختلف و علتهاى گوناگون بيان گرديده ولى پيامبر به طور خاص برترى خود را بر عيسى(ع) به گونهاى ديگر و متفاوت با برترى بر ساير انبياء الهى بيان فرموده است و آن اقتداء عيسى(ع) به مهدى است و اين كه از ياوران او خواهد بود. اين سخن زمانى معنى و مفهوم بلند آن آشكار مىشود كه به اين نكته توجه شود كه عيسى(ع) بزرگترين پيامبر خدا پس از حضرت رسول اكرم(ص) است و با اين جايگاه بلند و رفيع بايد به جانشين پيامبر آخرالزمان اقتدا كند و در صف ياوران او قرار گيرد. پيامبر اكرم(ص) و امام مهدى(ع) پيوندها
در روايات فراوانى كه فريقين نقل كردهاند پيوندها و رابطههاى عميقى كه در زمينههاى مختلف ميان پيامبر(ص) به عنوان خاتم الانبياء و مهدى(ع) به عنوان خاتم الاوصياء وجود دارد بيان گرديده است. ما در اين مجال، تنها از بيانات پيامبر گرامى اسلام(ص) استفاده مىكنيم:
پيوند پيامبر(ص) و امام مهدى(ع) هم در زمينه انتساب پدرى و فرزندى است و هم در اخلاق و ويژگىهاى شخصيتى و هم در شكل و شمائل ظاهرى و جسمانى.
پيوند خويشاوندى و خانوادگى آن دو بزرگوار با بيانات مختلفى ايراد گرديده است: 1- امام مهدى از عترت پيامبر(ص)
«قال (ص) لاتقوم الساعة حتى تملأ الارض ظلماً و جوراً عدواناً ثم يخرج رجل من عترتى او من اهل بيتى(18) يملأها قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و عدواناً؛(19) قيامت بر پا نخواهد شد تا زمين از ستم و جور دشمنى لبريز گردد فرمود، پس مردى از عترت من يا از اهل بيت من قيام مىكند، زمين را از عدل و داد پر مىكند همانگونه كه از ظلم و دشمنى پر شده باشد.» 2- امام مهدى(ع) از اهل بيت پيامبر(ص)
«قال (ص) لاتقوم الساعة حتى يلى رجل من اهل بيتى يواطئ اسمه اسمى؛(20) قيامت بر پا نخواهد شد تا اينكه مردى از اهل بيت من حاكم شود، نام او شبيه نام من است.» 3- امام مهدى(ع) از فرزندان فاطمه(س)
«قال(ص) المهدى حق و هو من ولد فاطمه؛(21) مهدى(ع) حق است و او از فرزندان فاطمه(س) است.» 4- امام مهدى(ع) از نسل امام حسين(ع)
«قال (ص) لو لم يبق من الدنيا الّا يوم واحد لطوّل اللّه عزّو جلّ ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلاً من ولدى اسمه اسمى، فقام سلمان الفارسى رضى اللّه عنه فقال: يا رسول اللّه من اىّ ولدك؟ قال من ولدى هذا و ضرب بيده على الحسين؛(22) اگر از (عمر) دنيا جز يك روز نمانده باشد هر آينه خداوند آن روز را طولانى خواهد كرد تا مردى از فرزندان مرا در آن برانگيزد. او هم نام من است. سلمان فارسى برخاست و گفت:(آن مرد) از (نسل) كدام فرزندانت خواهد بود؟ فرمود: از اين فرزندم! و با دست خود بر حسين(ع) زد.» 5 – امام مهدى(ع) هم نام و هم كنيه پيامبر(ص)
«قال (ص) القائم من ولدى اسمه اسمى و كنيته كنيتى و شمائله شمائلى و سنته سنتى، يقيم الناس على ملتى و شريعتى و يدعدهم الى كتاب ربّى عزّ و جلّ و من اطاعه فقد اطاعنى و من عصاه فقد عصانى؛(23) قائم(ع) از فرزندان من است. نام او نام من و كنيه او كنيه من است و شمائل او شمائل من و سنت او سنت من، او مردم را بر آيين و شريعت من قرار مىدهد و به كتاب پروردگارم مىخواند هر كه او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كه او را نافرمانى كند از من نافرمانى كرده است.»
در اين حديث شريف پيوندهاى معنى دار و ريشه دارى مطرح گرديده است. امام مهدى(ع) به جز اين كه در نام و كنيه مانند پيامبر اكرم(ص) است و در شمائل و ويژگىهاى ظاهرى و بدنى هم شبيه پيامبر است. او همچنين در سنت و سيره همان سنت و سيره پيامبر(ص) را پيشه خود مىكند و اين حقيقت به بسيارى از خرافهها و سخنان باطل پايان مىدهد! چون سيره پيامبر و سنّت نورانى او بسيار روشن و مبرهن است. شيوه برخورد پيامبر در زندگى فردى و اجتماعى و ارتباط با مردم و اقشار گوناگون آنها و نيز تعامل او با دوست و دشمن، همگى در تاريخ اسلام و پيامبر(ص) آمده است.
پيامبراكرم(ص) رهبرى مهربان و دلسوز است و از خشونت جز در برابر ظالمان و تبهكاران استفاده نكرده است.
او پدرى مهربان براى همه امت است و مظهر رحمة للعالمين پروردگار و امام مهدى(ع) نيز بر اساس سنت پيامبر(ص) رفتار مىكند و شمشير خود را براى جهانخواران و مستكبران و ظالمان به كار مىگيرد نه براى شيعيان و مؤمنان! در برخى ديگر از روايات اين گونه تعبير شده است كه مهدى(ع) در اخلاق، متخلق به اخلاق نبوى است و قرآن خلق پيامبر(ص) را خلق عظيم دانسته است بنابراين مهدى در اخلاق شريفتترين مردم است.
«قال(ص) يخرج رجل من امتى يواطئ اسمه اسمى و خلقه خلقى فيملؤها عدلاً و قسطاً كما ملئت ظلماً و جوراً؛(24) مردى از امت من قيام مىكند كه نام او نام من است و اخلاق او اخلاق من پس زمين را از عدل و داد پر مىكند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.» توصيف منتظران و ياوران مهدى(ع) در كلام پيامبر(ص)
پيامبر گرامى اسلام(ص) در كنار توصيفاتى كه درباره امام مهدى(ع) بيان داشته است درباره آنها كه در ركاب مهدى(ع) به يارى بر او مىخيزند و درجلب رضاى او مىكوشند هم سخن گفته است.
«قال(ص) طوبى لمن ادرك قائم اهل بيتى و هو يأتم به فى غيبته قبل قيامه و يتولّى اولياءه و يعادى اعداءه ذلك من رفقائى و ذوى مؤدتى و اكرم امّتى على يوم القيامة؛(25)خوشا به حال كسى كه قيام كننده اهل بيت مرا درك كند و حال آن كه در زمان غيبت او پيش از قيامش به او اقتدا كند و دوستان او را دوست داشته و با دشمنانش دشمنى كند. آنها از رفيقان من و مورد دوستى من هستند و گرامىترين امتم در نزد من در قيامت خواهند بود.»
اين بيان پيامبر(ص) اشاره به همان حقيقت نورانى است كه سعادت فرد و جامعه را در بر دارد و آن «اقتداء مأموم به امام حق» است. يعنى در هر زمانى لازم است مردم امام زمان خود را شناخته و بر پيروى كامل از او همت گمارند.همان گونه كه مردم زمان پيامبر و اميرالمؤمنين(ع) و ساير امامان معصوم(ع) به ايشان اقتدا مىكردند. و به عنوان امام حق، مأمور به اطاعت كامل از آنها بودند، همان گونه مردم در زمان غيبت بايد به امام مهدى(ع) به ايشان اقتداء مىكردند. و به عنوان امام حق، مأمور به اطاعت كامل از آنها بودند، همان گونه مردم در زمان غيبت بايد به امام مهدى(ع) اقتدا كنند و مواظب باشند كه ابرهاى غيبت مانع از بهرهورى آنها از خورشيد ولايت مهدى(ع) نگردد و مبادا كه به سبب غيبت و ديده نشدن امام به فرد يا گروه و حزبى ديگر داخل شوند و از مسير ولايت امام حق دور شوند. امام و حجت خدا، شأن امامت و رهبرى خود را دارد. چه ظاهر باشد و چه غائب و راه و رسم و ايده و مرام او پيمودنى است در همه حال. پس ملاك دوستى و دشمنىها هميشه و همه جا بايد بر اساس محوريت امام زمان(ع) باشد و اگر قرار است از كسى اطاعت كنيم تنها از كسى كه سمت نيابت از آن بزرگوار را داراست و خود امام به اطاعت او دستور داده است فرمان بگيريم كه همان علماى دين شناس و متعهّد هستند كه هدايتگر امت در زمان غيبت هستند. ايرانيان در توصيف پيامبر(ص)
حسن ختام اين گفتار را درباره توصيف پيامبر(ص) نسبت به ايرانيان قرار مىدهيم. آن حضرت درباره ديندارى و استوارى فارس بر ايمان فرمودند: «لو كان الدين عند الثريا لذهب اليه رجل اوقال رجال من ابناء فارس حتى يتناولوه؛(26) اگر دين در آسمان باشد هر آينه مردانى از فرزندان فارس به سوى آن خواهند رفت تا به آن دست يابند.»
و در بعضى از روايات آمده كه حضرت رسول اكرم(ص) در حضور اصحاب خود اشاره به سلمان فارسى كردند و گفتند قسم به آن كه جانم در دست اوست اگر ايمان در آسمان باشد مردانى از فارس به آن دست خواهند يافت.»(27)
اين روايات و مانند آنها از آن جهت مهم است كه در رواياتى متعدد نسبت به بعضى از شهرها و كشورها و مناطق و نقش آنها در ظهور مهدى(ع) خبر داده شده است و قرائن و شواهد گوياى آن است كه ايران و ايرانيان نقش برجستهاى در ايام ظهور خواهند داشت. همان گونه كه مىتوان اميدوار بود كه انقلاب اسلامى ايران به رهبرى فرزندى از فرزندان پيامبر(ص) در راستاى زمينه سازى براى ظهور مهدى(ع) باشد.
از پيامبر گرامى (ص) روايت شده: «يخرج ناس من المشرق فيوطّئون للمهدى؛(28) مردمى از مشرق قيام مىنمايند پس براى مهدى(ع) زمينه سازى مىكنند.»
آخرين سخن اين كه ايران پس از اسلام، همواره به جانبدارى و طرفدارى از پيامبر و اهل بيت پيامبر مشهور بوده است و در زمان غربت ائمه معصومين(ع) نيز بر بسيارى از شهرهايش به عنوان مأوا و پناهگاه فرزندان اهل بيت(ع) قرار گرفته است و اكنون كه زمان غيبت مهدى(ع) است به عنوان يكى از مهمترين پايگاههاى شيعه شناخته مىشود(به همين جهت مورد بغض دشمنان اسلام و اهل بيت(ع) است) و اميد است كه در زمان ظهور هم به عنوان مستحكمترين جبهه براى يارى حضرت مهدى(ع) باشد.
اللهم عجّل لوليّك الفرج و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. كافى، ج 8، ص 49، ح 10 ؛ بحارالانوار، ج 51، ص 77، باب 1، ح 36. 2. كمال الدين، ج 1، ص 317، باب 30، ح 4. 3. يعنى خداوند وعده را تخلف نمىكند. سوره رعد، آيه 31. 4. كنزالعمال، ج 14، ص 261، ح 38653 – الغيبه شيخ طوسى، ص 111. 5. الفتن، ابن حمّاد، ص 99. 6. الغيبه، شيخ طوسى، ص 111 – بحار الانوار، ج 51، ص74. 7. الفتن، ابن حمّاد، ص 99- منتخب الأثر، ص 472، فصل 7، باب 3، ح2. 8. معجم احاديث الامام المهدى، ج 1، ص 240، ح146. 9. منتخب الاثر، ص 492. 10. بحارالانوار، ج 51، ص 73. 11. كمال الدين و تمام النعمه، ص 411،ب39، ح6.آيه وسيعلم الذين . 12. براى آگاهى از توطئه دشمن به كتاب مهدى ستيزان مراجعه كنيد. 13. كمال الدين و تمام النعمه، ص 287، ب 25، ح 5. 14. كمال الدين، ج 1، ص 286،ب 25، ح 2. 15. گفتنى است كه در روايات متعدد امور ديگرى مانند اجراى سنت الهى آزمايش مردم، تحت بيعت ستمگران نبودن و… نيز به عنوان علت غيبت مطرح شده است و ممكن است هر يك از اين امور بخشى از علت يا حكمت غيبت باشند واللّه العالم. 16. اثبات الهداه، ج 3، ص 576، ب 32، ح 52. 17. صحيح بخارى، ج 4، ص 205، و صحيح مسلم، ج 1، ص 136، ب 71، ح 244 – 245. 18. ر.ك به منتخب الأثر، باب 18 عدم جواز توقيت و تعيين وقت براى ظهور، ص 573. 19. امالى، شيخ صدوق، ص 181، مجلس 39، ح4. 20. ظاهراً اين ترديد مربوط به راوى باشد. 21. مسند احمد، ج 3، ص 36 – منتخب الأثر، ص 148، فصل 2، ب 1، ح 19. 22. كنزالعمال، ج 14، ص 271، خ 38692. 23. الغيبه، شيخ طوسى، ص 114، تاريخ بخارى، ج 3، ص 346. 24. عقد الدرر، ص 24، ب 1، اثبات الهداء، ج 3، ص 617، باب 32، فصل 17، ح 174. 25. كمال الدين، ج 2، ص 411، ب 39، ح 6. 26. كشف الغمة، ج 3، ص 261، منتخب الأثر، ص 179، فصل 2، باب 2، ح 3. 27. كمال الدين و تمام النعمه، ج 1، ص 286، باب 25، ح 2. 28. سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1368، باب 34، ح 4088؛ كشف النعمه، ج 3، ص 267. 29. سنن ترمذى، ج 5، ص 384، باب 48، ح 3261. 30. عبدالرزاق، ج 11، ص 66، ح 19923 – صحيح مسلم، ج 4، ص 1972، باب 59، ح 2546.
عدالت محورى در قرآن و حديث
عدالت ميزان فضيلت
عدالت در لغت به معناى استواء يا استقامت است و يا به هر دو معنا، چنانكه از قول بزرگان مشخص مىگردد، برخى گفتهاند عدالت از خصال روح و روان انسان بوده و با تقوا ملازم مىباشد، چنانچه قرآن مىفرمايد: «اعدلوا هو اقرب للتقوى؛(1) عدالت پيشه نمائيد كه به پرهيزگارى نزديكتر است.» بر اثر ملكه عدالت آدمى انجام واجبات و ترك محرّمات را به صورت ملكهاى در خود بوجود مىآورد. و علماى شيعه وسنّى در اين معنا اتفاق نظر دارند، در واقع عدالت يك ويژگى روحانى و معنوى است كه انسان را از ارتكاب معاصى و خلاف شرع و تخلّف از فرامين پروردگار باز مىدارد و اجازه نمىدهد مؤمن از تقوا فاصله بگيرد، بلكه بالاتر از تقوا هم مىتواند قرار گيرد.(2) از امام صادق(ع) پرسيدهاند: عدالت اشخاص در ميان جوامع اسلامى به چه وسيلهاى شناخته مىگردد؟ فرمودند: شخص را به ستر و عفّت و كفّ نفس از خوردن حرام و نگهدارى فرج از زنا و دست، از ظلم و زبان از گناه مىشناسند.(3)
در برخى منابع روايى، عدالت از نشانههاى خردمندى است چنانچه حضرت على(ع) فرمودهاند: «من علامات العقل، العمل بسنة العدل»(4)در حديث ديگرى، وقتى از آن امام پرهيزكاران پرسيدند: انسان عاقل چه كسى است؟ در جواب آن، فرمودند: هو الّذى يضع الشىء مواضعه(5) و در تعريف عدل حضرت مىفرمايد:العدل يضع الامور مواضعها.(6)
بنابراين سخنان، كسى كه از خرد بهرهاى دارد به عدالت فكر مىكند و در صدد اجراى آن است. در حديث معتبر جنود عقل و جنود جهل از امام كاظم(ع) و امام صادق(ع) روايت شده است، عدالت در لشكر عقل قرار مىگيرد و ستم و جور جزو سپاهيان جهل است.(7)
امام خمينى (ره) در توضيح اين فراز از حديث نوشتهاند: «…عدالت… عبارت است از: تعديل جميع قواى باطنيه و ظاهريه و روحيه و نفسيه و به اين اطلاق، فيلسوف متقدم (ارسطاطاليس) گفته (است): عدالت همه فضيلت است نه جزوى از آن».(8) ايشان در جاى ديگر متذكر گرديدهاند: «عدالت… حد وسط بين افراط و تفريط و آن از امّهات فضايل اخلاقيّه است بلكه عدالت مطلقه تمام فضايل باطنيه و ظاهريه و روحيه و قلبيه و نفسيه و جسميه است زيرا كه عدل مطلق مستقيم به همه معناست چه در مظهريت اسماء و صفات و تحقق به آن كه استقامت مطلق است و مختص به انسان كامل است و ربّ آن حضرت اسم اللّه الاعظم است كه بر صراط مستقيم حضرت اسمائى است چنانچه مىفرمايد:«ما من دابّةٍ الّا هو آخذ بناصيتها انّ ربّى على صراط مستقيم؛(9) هيچ جنبندهاى نيست مگر آن كه زمام اختيارش را خداوند گرفته است، هر آينه پروردگار من بر راهى راست باشد» پس عدالت كه عبارت از حدّ وسط بين افراط و تفريط و غلوّ و تقصير است از فضايل بزرگ انسانيت است….»(10)
در واقع اعتدال حدّ طبيعى و سالم امور است و عقل از عوامل كشف واقعيات موجود در جهان تكوين است و پى بردن به سنّتها و قوانين تكاملى حاكم بر جهان و برجامعه و بر تكوين انسان و بهرهگيرى از آنها در مسير رشد و تكامل فرد و جامعه در حالى كه جهل منشأ افراط و تفريط و از ميان بردن اعتدال و توازن در حيات انفرادى و اجتماعى است،(11) از اين جهت حضرت على(ع) فرمودهاند: «لايرى الجاهل الّا مفرطاً أو مفرّطا؛(12) فرد نادان را جز در حال زياده روى و كم روى مشاهده نمىكنند.» كاربرد گوناگون عدل در قرآن
برخى عدل را مقابل ظلم دانسته و به معناى احقاق حق و اخراج حق از باطل گفتهاند.(13) در قرآن لفظ عدل با كاربردهاى گوناگون به كار رفته است: او عدل ذلك صياماً؛(14) يا برابر آن روزه بگيرد. و در جاى ديگر: و لن تستطيعوا ان تعدلوا بين النساء و لو حرصتم؛(15) هر چند بكوشيد هرگز نتوانيد در ميان زنان به عدالت رفتار كنيد. كه مراد از آن عدالت در محبّت و علاقه قلبى است، در آيهاى نيز قرآن مىفرمايد: «و لايقبل منها شفاعة ولايؤخذ منها عدل؛(16) شفاعتى از كسى پذيرفته نگردد و از كسى عوضى نستانند.» يعنى برابر گناه چيزى از شخصى گرفته نمىشود يا: «و ان تعدل كلّ عدلٍ لايؤخذمنها؛(17) و اگر براى رهايى خويش هرگونه فديه دهند پذيرفته نخواهد شد.» در اين آيه به معناى برابرى آمده است: «ثمّ الّذين كفروا بربّهم يعدلون؛(18) با اين همه كافران با پروردگار خويش، ديگرى را برابر مىدانند». اما در آيه: «و ممّن خلقنا امّة يهدون بالحق و به يعدلون؛(19) از مخلوقين ما عدهاى هستند كه به حق راه مىنمايند و به عدالت رفتار مىكنند.» كاربرد ديگرى دارد،
نظير: «و من قوم موسى امة يهدون بالحق و به يعدلون؛(20) گروهى از قوم موسى هستند كه مردم را به سوى حق هدايت مىكنند و به عدالت رفتار مىنمايند.» و بدين معناست كه آنان در حالى كه خود بر حق هستند اهل هدايت و عدالتند، البته در روايات منقول از اهل بيت(ع) منظور از يهدون بالحق و يا يهدون الناس بالحق ائمه هدى مىباشند.(21) توازن در جامعه
عدل را به معناى توازن و ميزان نوشتهاند، در روح آدمى اين مزاج و اعتدال ديده مىشود و اگر بهم بخورد، اختلالات روانى و ناراحتىهاى رفتارى ظاهر مىگردد، در اجتماع نيز بايد چنين تعادلى برقرار شود و همه از لحاظ تمامى حقوق مادى و معنوى، وظايف، توانايىها و مانند آن در حالتى از توازن و اعتدال بسر ببرند. امتيازات اين جامعه به تقواست نه چيز ديگر. البته حق ثابت است و قابل تغيير و تبديل نمىباشد امّا عدل رساندن اين حق به صاحبش مىباشد، نظير كارى كه دستگاه گردش خون مىكند و غذا و اكسيژن به تمامى اعضاء و جوارح بدن مىرساند و به هر عضو مطابق شايستگى و لياقت و نوع فعّاليت رسيدگى مىكند و اين نظام پيچيده بدن آدمى خود از عدالت پيروى مىكند و گرنه شخص بيمار است و بايد معالجه شود، حضرت على(ع) براى اجراى عدالت در جامعه و رسانيدن حقوق مردم به خودشان و نيز بر نتابيدن اين شيوه توسط دنيا طلبان و افراد حريص و سرانجام بر اثر خوى جهالت و تعصّب خوارج كه از مسير اعتدال خارج شده بودند، به شهادت رسيد.
وقتى پذيرفتيم كار عدل اين است كه موازنهاى ايجاد مىكند پس بايد تفاوت و اختلاف هم وجود داشته باشد تا ميان آنها تعادل برقرار گردد. عدالت اقتضا مىنمايد كه اختلافهاى طبيعى را به رسميت بشناسيم و در مقدرات تفاوتها را در نظر گيريم مولوى مىگويد.
عدل وضع نعمتى بر موضعش
نى به هر بيخى كه باشد آبكش
شهيد آيت اللّه مطهرى مىنويسد: «معناى عدالت اين نيست كه همه مردم در محصول رنج و زحمت و كار يكديگر، شريك باشند و مانند اعضاى يك خانواده هر كسى، هر چه به دست آورد، بى مضايقه در همان خانه خرج مىكند و جيبها يكى است البته ممكن است گاهى (نه هميشه) علايق خانوادگى تا اين اندازه صميميت به وجود آورد، كما اين كه علايق ايمانى هم احياناً همين مقدار صميميت بوجود مىآورد، امّا نمىشود حكم كلّى كرد و اين را به صورت قانون ذكر كرد. اين فوق عدالت و مساوات است، احسان است و فضل، عدالت رعايت استحقاق است… عدالت آن است كه تحت قاعده و قانون درمىآيد. معناى عدالت اين است كه امتيازاتى كه نصيب افراد مىشود بر مبناى صلاح و استحقاق باشد… عدالت تنها يك حسنه اخلاقى و يك نافله روحى نيست كه از نظر فردى خوب است، اين كه آدم، عادل باشد، عدالت معنايى وسيعتر(دارد) شامل حقوق اجتماعى است و اسلام به آن فوقالعاده اهميت داده و آن را وظيفه بزرگ اجتماعى مىداند. على بن ابى طالب(ع) شهيد راه عدالت شد. على نه تنها خودش عادل بود بلكه مردى عدالت خواه بود… آنچه جامعه را حفظ مىكند و پايه حفظ اجتماع است عدل است…»(22)
اجتماع همچون مجموعهاى است كه در آن اجزاء و ابعاد مختلفى به كار رفته است و هدف خاصى از آن منظور مىباشد. بايد شرايط معيّنى در آن ازحيث مقدار لازم هر جزء و از لحاظ كيفيت اجزاء رعايت شود و تنها در اين صورت آن مجموعه مىتواند باقى بماند و به حيات خود ادامه دهد و اثرى مطلوب و مفيد بر جاى بگذارد. از نظر تعادل اجتماعى آنچه ضرورى است اين مىباشد كه ميزان احتياجات در نظر گرفته شود و متناسب با آنها امكانات، تجهيزات و نيرو اختصاص يابد جهان موزون و متعادل است و در غير اين صورت برپا نبود، قرآن مىفرمايد.
«و السّماء رفعها و وضع الميزان؛(23) آسمان را برافراشت و ميزان را بر نهاد.»
بنابه نظر قاطبه مفسّرين مقصود اين است كه در بناى جهان، خداوند، عدالت را رعايت نموده است در حديث نبوى مىخوانيم: «بالعدل قامت السموات و الارض؛(24) همانا آسمانها و زمين بر اساس عدل برپاست.»
عدل به معناى تناسب و توازن از شؤون حكيم بودن و عليم بودن خداوند است و ذات بارى تعالى به مقتضاى علم و حكمت خود مىداند كه براى هر موجودى چه اندازهاى لازم و ضرورى است، معناى ديگر عدالت رعايت تساوى در استحقاقهاى مشابه است، رعايت حقوق افراد نيز در مقوله عدالت قرار مىگيرد يعنى اشخاص در مقام مقايسه با يكديگر حقوق و اولويتهايى دارند كه مىتواند بناى عدالت قرار گيرد، همچنين براى رسيدن جامعه به سعادت و خوشبختى بايد اين مسايل رعايت گردد كه وجدان هر فرد آن را تأييد مىكند(25) مولوى مىگويد:
عدل چه بود؟ وضع اندر موضعش
ظلم چه بود؟ وضع در ناموضعش
عدل چه بود؟ آب ده اشجار را
ظلم چه بود؟ آب دادن خار را!
مرحوم مولا مهدى نراقى اين توازن را به شكل ديگر ترسيم مىنمايد: عدالت عبارت است از ائتلاف همه قوا و اتفاق آنها بر فرمانبرى از عقل به طورى كه كشمكش از ميان برود و فضيلت مخصوص هر يك حاصل شود و شكّ نيست كه اتّفاق و اعتدال همه قوا، كمال آنهاست نه كمال قوّه عملى به تنهايى. مگر اين كه گفته شود ائتلاف صرفاً در به كاربردن هر يك از قوا بر وجه شايسته و مناسب خود تحقق مىيابد و به كار انداختن هر قوّهاى و لو قوّه نظرى از جانب قوّه عملى است زيرا شأن و كار او به كار انداختن اين قوا در جاى شايسته و در خور آنها به نحو اعتدال است و بدون اين معنا صدور فعل از قوه تحقق نمىيابد. عدالت مستلزم ملكات سه گانه يعنى حكمت، عفت و شجاعت است. اعتدال اخلاقى به منزله توازن در مزاج است. هنگامى كه اين حالت سه گانه حاصل گرديد براى عقل عملى قوه تسلط و تدبير نسبت به همه قوا حاصل مىشود، به طورى كه همگى فرمانبر او مىشوند و او هر يك را به مقتضاى رأى خود به كار مىبرد. پس اگر عدالت را عبارت از خود اين قوه يا خود تدبير و تصرف در بدن و امور منزل و شهر بدانيم، بدون دخالت ملكههاى سه گانه، در اين صورت عدالت صرفاً كمال عقل عملى خواهد بود. در هر حال عدالت و ملكات ملازم يكديگرند و حصول آن متوقف است بر وجود ملكات و آميختگى آنها و اين سه، اجزاى عدالتند.(26) عدل و مساوات اسلامى
مساوات با ابعاد گوناگون و در زمينههاى مختلف در آيات قرآن و احاديث فراوان مورد تأكيد قرار گرفته و جوانب آن تبيين گشته است، مساوات در نظام تكوين يعنى تمامى انسانها داراى آفرينشى مساوى و نيازهاى طبيعى و ارزشى برابرند و نژاد، زبان طايفه و خاستگاه جغرافيايى و تاريخى بر آن تأثيرى ندارد. قرآن مىفرمايد: «يا ايها النّاس انّا خلقناكم من ذكرٍ و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم؛(27) اى مردمان شما را از مرد و زنى آفريديم و به صورت ملّتها و قبيله هايى درآورديم تا با يكديگر آشنا شويد و هم را بشناسيد(نه آن كه به وسيله نژاد و رنگ و طايفه بر يكديگر افتخار كنيد) همانا گرامىترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست. در اين آيه بر همسانى نوع انسان تأكيد شده و هرگونه امتياز، جز تقوا نفى گرديده است، در بيانى زيبا و عميق رسول اكرم(ص) آدميان را از آغاز خلقت آدم تا كنون همچون دندانههاى شانه دانستهاند.(28) حضرت امام رضا(ع) نيز در كلامى گُهربار فرمودهاند: پروردگار همه يكى است و پاداش افراد به اعمال است. (نه چيز ديگر).(29) طبق موازين قرآنى، انسانها در برابر قانون، حقوقى همسان دارند. حتى افراد مذاهب ديگر در جامعه اسلامى در اجراى قانون با مسلمانان يكى هستند. مواهب طبيعى نيز در اختيار تمام انسانهاست. همگان را قرآن به بهره بردارى از امكانات كره زمين اعم از معادن، جنگلها، مراتع، خوردنىها و نوشيدنىها فرا خوانده است: «الّذى جعل لكم الارض مهداً وسلك لكم فيها سبلاً و انزل من السماء ماءً فاخرجنا به من نباتٍ شتى كلوا و أرعواانعامكم؛(30) خدايى كه زمين را مكان آرامش شما قرار داد و برايتان در آن راههايى پديد آورد و از آسمان باران فرو فرستاد تا بدان انواعى از گياهان برويانيم، از آنها بخوريد و براى چارپايان نيز از آنها استفاده كنيد.»
مجموعه امكانات و اموال عمومى جامعه اسلامى كه بيت المال نام دارد در دست دولت و يا بالاترين نهاد ادارى اجرايى سپرده مىشود كه بايد در مصرف آن اصل مساوات رعايت شود چنانچه رسول اكرم(ص) و حضرت على(ع) در دوران حكومت و زعامت خويش اين گونه عمل مىكردند. اجراى اصل مساوات در بهره بردارى از اين سرمايهها و ثروتهاى عمومى، بنياد اشرافى گرى و تكاثرطلبى را از بين مىبرد و فقر و نادارى را زايل مىسازد و جامعه را به سوى عدالت سوق مىدهد برابرى در زندگى و امور معاش و به هنگام استفاده از امكانات در تعاليم اسلامى به مسلمانان آموزش داده شده است، از جمله اين كه ثروتمندان، بينوايان را فراموش نكنند، همسايگان در برابر گرسنگى يكديگر بى تفاوت نباشند.(31) البته با همه اين مزايايى كه اصل مساوات دارد نمىتوان آن را معادل عدالت دانست بلكه مىتوان گفت عدل تقسيم مساوى است، همه به اندازه كارى كه كردهاند پاداش داده مىشوند و يا مجازات مىگردند.(32) در واقع عدالت رعايت مساوات است در شرايط مساوى، عدالت اقتضا مىكند استحقاقهاى جامعه را به طور مساوى رعايت كنيم و اگر به افراد با توانايىهاى گوناگون همسان نمره دهيم خود نوعى ستم است(33) قرآن چنين مساواتى را محكوم مىنمايد: «ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسيدن فى الارض، ام نجعل المتقين كالفجار»(34)، «قل هل يستوى الذين يعلمون و الّذين لايعلمون».(35)
كلمه عدل با مترادف فارسى آن يعنى «داد» تفاوت دارد. چنانچه در تاريخ خاور زمين آمده است: كلمه خاص جديد آن دوره يعنى زمان داريوش براى مفهوم قانون در فارسى باستان دات(داد) بود كه بعدها متداول گرديد.(36) عدل با «جود» هم تفاوتى بارز دارد. جود احسان مالى است و در عين حالى كه يك نوع فداكارى به شمار مىآيد و به لحاظ اخلاقى فضيلتى ارزشمند به شمار مىآيد امّا نمىتواند معادل با عدالت قرار گيرد و عدل اشرف و افضل آن است و ركن اجتماع به شمار مىآيد. به تعبير شهيد مطهرى احسان وجود نفلى است كه تحت قاعده در نمىآيد و به منزله زينت و زيور اجتماع است، گذشته آن، تا فردى ملكه عدل را در خود تقويت نكرده باشد به ديگران نيكى نمىكند و از عاطفه اجتماعى بهرهاى ندارد.(37) قسط يعنى چه؟
مفردات راغب قسط را بهرهاى ناشى از عدل مىداند كه متوجه افراد مىشود. قرآن مىفرمايد:قل امر ربى بالقسط(38) يا: ليجزى الذين آمنوا و عملوا الصالحات بالقسط(39) و: يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين للّه شهداء بالقسط.(40) و در چندين جا تأكيد دارد قسط را پيشه خود سازيد كه خداوند افراد مقسط را دوست دارد: انّ اللّه يحب المقسطين.(41)
آية اللّه ميرزا محمد تقى موسوى اصفهانى مىنويسد: مفهوم عدل از قسط عموميّت بيشترى دارد زيرا كه قسط در مورد اداى حق ديگران به كار مىرود چون اداى شهادت، قضاوت، وزن نمودن و پيمانه كردن و امثال آن و به عبارت ديگر قسط، تنها در مواردى استعمال مىشود كه به حق غير مربوط باشد و عدل در مورد حق ديگران و حق خود انسان به كار مىرود. پس معناى عدل موافقت با حق به طور مطلق است و قسط موافقت با حق مردم مىباشد.(42) بنابراين عدل رعايت دقيق حق و حقوق مردم است و برابرى همه در برخوردارى از حقوق و منافع مشروع و معقول خويش، چنانچه ظلم زيرپا نهادن حق و حقوق ديگران است و نابرابرى و تبعيض در برخوردارى هر كس از سهم و حق خويش.(43)
قسط به فتح اوّل يعنى رعايت عدالت در حق مردم امّا با كسره اوّل به معنى ظلم و انحراف است و قاسط يعنى: ظلم كننده و مقسط يعنى كسى كه از روى عدالت مردم را بهرهمند سازد. اقساط از باب افعال نيز آن است كه نصيب ديگرى داده شود و همان انصاف است.(44)
از قرآن بر مىآيد كه پيامبران براى اين كه مردم خود از درون بجوشند و قيام كنند و بيدار شوند و اقدام به قسط كنند، به سوى آنان فرستاده شدند:
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس؛(45) و اين نكته ظريفى است كه اين مردم خفته، پايمال شده شهوات و خرافات، نظامهاى فاسد و استبدادى، بعد از آن كه با هدايت پيامبران الهى شناخت پيدا كردند و به بصيرت رسيدند و ملاك و معيارها را به دست آوردند، اصول و قوانين را درك كردند آن وقت هر كدام از جاى خويش بلند شوند و به قسط اقدام كنند.
بيّنه در آيه فوق، دليل و برهانى است كه مردم را روشن مىنمايد و از آن پس وقتى افراد از قيود و حدود نفسانى و مواريث حيوانى و تحميلهاى محيطى رها شدند و همه چيز براى آنان تبيين گرديد، اصول عملى و ثابت و تدوينى را به دست مىآورند آن وقت سهم هر كس را بر حسب لياقت بدهند اعم از سهم معنوى و مادى، استعداد هر كس را شكوفا سازند، موقعيت اجتماعى افراد را مشخص نموده و تثبيت سازند. حضرت على(ع) وقتى زمان جاهليت اعراب را ترسيم مىفرمايد متذكر مىگردد كه در اين جامعه: عالمها ملجم و جاهلها مكرم؛سرزمينى كه دانشمندش دهنه به دهانش زده شده و نادانش گرامى داشته شده است.» حال اگر جامعهاى از ساختمانهاى خوب، اتومبيلهاى آخرين مدل، مراكز صنعتى پيشرفته و ساير امكانات برخوردار باشد امّا مردمش از لحاظ فكرى اين گونه باشند در جاهليت بسر مىبرد و توسعه فكرى و گسترش انديشه در آن متوقف و منجمد است. انبياء و اولياء مىكوشند تا مردم از جاى بلند شوند و همه داعى به قسط و حامى آن باشند و بدان عمل كنند. آيه نمىگويد انبياء دست مردم را بگيرند و آنها را وادار به چنين امرى كنند، بلكه تأكيد دارد فرستادگان الهى كوشيدهاند مردم به اين درجه از آگاهى برسند كه قسط را در جامعه پياده نمايند، اجتماعى كه هر چيزى در آن به جاى خود و هر كسى در موقعيت حقيقى و واقعى خويش قرار دارد و هر انديشه و استعدادى قابليت خود را بروز دهد و هر فردى به ميزان عمل و تفكر و ابتكار، بهرهمند باشد. چنين دعوتى در ميان تمامى انبياء ديده مىشود و نيروى حق پشتيبان آن است.(46)
امام خمينى نيز براى به وجود آوردن اين آگاهى و بصيرت به پا خاست و مردم را نسبت به جنايات و فجايع و ابتذال اخلاقى و فرهنگى رژيم استبدادى حساس نمود و سپس آنان را براى متلاشى نمودن چنين تشكيلاتى برانگيخت و رهبرى نمود و انقلاب اسلامى را بنيان گذارى كرد. امام وضع جامعه را در رژيم پهلوى چنين ترسيم مىكند: «مردم به دو دسته تقسيم شدهاند ظالم و مظلوم. در يك طرف ميليونها مسلمان گرسنه و محروم از بهداشت و فرهنگ قرار گرفته است و در طرف ديگر اقليتهايى از افراد ثروتمند و صاحب قدرت سياسى كه عيّاش و هرزهگر و فاسدند. مردم محروم كوشش مىكنند كه خود را از ظلم حكّام غارتگر نجات دهند تا زندگى بهترى پيدا كنند و اين كوشش ادامه دارد لكن اقليتهاى حاكم و دستگاههاى حكومتى جائر مانع آنهاست. ما وظيفه داريم مردم مظلوم و محروم را نجات دهيم و پشتيبان مظلومين و دشمن ظالمين باشيم.»(47) امام در جاى ديگر دليل اين وضع را بيان مىكند: «چون در گذشته براى برانداختن حكّام خائن و فاسد به طور دسته جمعى و بالاتفاق قيام كرديم و بعضى سستى به خرج دادند و حتى از بحث و تبليغ نظريات و نظامات اسلامى مضايقه نمودند بلكه به عكس به دعاگويى حكّام ستمكار پرداختند، اين اوضاع به وجود آمد».(48)
امام، جامعه پس از انقلاب اسلامى را اين گونه معرفى مىكند: «در آن صورت روابط بين انسانها چه اقتصادى و چه غير اقتصادى در داخل چنين جامعهاى و در رابطه اين جامعه با خارج تغيير مىكند و ضوابط عوض مىشود، همه امتيازات لغو مىشود. فقط تقوا ملاك برترى است. زمامدار با پايينتر فرد جامعه برابر است. ضوابط و معيارهاى الهى و انسانى مبناى پيمان و يا قطع روابط است».(49) اهميت و ضرورت عدالت
جهان آفرينش و نظام كائنات بر عدل استوار است، يعنى هيچ كدام از امور خلقت و نهادهاى تكوينى از اين قانون بيرون نمىباشد. حضرت على(ع) فرمودهاند: «العدل اساس به قوام العالم؛(50) عدل شالودهاى است كه جهان هستى بر آن بنا گرديده است.» هيچ چيز در اين نظام بيهوده، نابسامان و آشفته نيست، همه سيارات، ستارگان، كره زمين و موجودات آن، آسمانها و كهكشانها آن چنان قوانين دقيق و شگفت انگيزى دارند كه علم مىكوشد اين روابط را كشف كند و آنها را بكار گيرد، هرگونه تخلف از نظم عمومى و روابط حاكم بر آن باعث اختلال و آشفتگى است و اعتدال در پرتو قرار گرفتن در حوزه قوانين و سنتهاى قاطع طبيعى است تا هر چيز به جاى خود در مسير خود و در روند تكاملى مخصوص به خويش حركت كند.(51)
قرآن تصريح مىكند كه آفرينش بر عدل و توازن و بر اساس استحقاقها و قابليتها استوار است، در برخى از آيات از مقام فاعليت و تدبير الهى به عنوان مقام قيام به عدل ياد شده است: «شهد اللّه انّه لا اله الّا هو و الملائكة و اولواالعلم قائماً بالقسط؛(52) خداوند حكم كرد و فرشتگان و دانشوران نيز كه هيچ خدايى جز او، بر پا دارنده عدل نمىباشد»، استمرار نظام ضرورى موجودات جهان، دليل قاطع و روشنى است بر وجود قوانين عادلانه كه موجب پيدايش مجموعه هستى بوده و آن را به شكل مستمر و هميشگى برقرار ساخته است.
اصول علم الهى، نواميس ايجاد و نظام ربّانى نشان مىدهد كه آفريننده جهان در افعال خويش عادل بوده و هر موجودى را در مقام لايق خود تمكين ونصيب داده و نظمى با استقامت برقرار نموده است. آنچه كه در افق نظام تحقق دارد، به اندازهگيرى دقيق و غير قابل بيش و كم آفريده شده و آن مرتبه از هستى و كمّيت و كيفيت كمالى را كه حائز گرديده، براى آن ضرورى بوده است.(53)
خداوند علاوه بر نظام تكوين در امور تشريعى، اصل عدل را اساس قرار داده و حكمت بعثت را ارسال رسل و انزال كتاب را عدالت دانسته است، قرآن مىفرمايد: «قل امر ربّى بالقسط؛(54) بگو پروردگار من به عدل فرمان داده است». و نيز تأكيد مىنمايد: «ذلكم اقسط عند اللّه».(55)
قرآن مقام رهبرى و امامت را پيمان الهى، ضد ظلم و توأم با عدل مىداند و تصريح مىنمايد: «لاينال عهدى الظالمين».(56)ابو على طبرسى ذيل آيه اهدنا الصراط المستقيم نوشته است: براى آن چند معنى گفتهاند يكى اين كه مراد پيامبر و امامان بعد از او هستند و در اخبار شيعه اين نكته آمده است. بعد اضافه مىكند صراط مستقيم همان دينى است كه خداوند امر به قبول آن و عمل به آن كرده است يعنى توحيد و عدل و ولايت (امامت) كسى كه خدا پيروى از او را واجب كرده است.(57) امر به عدل توسط خداوند در قرآن تأكيد شده است.(58) و حضرت على(ع) مىفرمايد: هر كارى را با عدالت انجام بده.(59)
شناخت خداوند به عنوان امر كننده به عدل و برپا دارنده عدل اساسىترين معرفتى است كه تعاليم پيامبران بر آن استوار گرديده است. در واقع در تمامى شرايع الهى، عدالت، اصلى بنيادين است و محور اساسى برنامههاى فرستادگان الهى و تبليغات آسمانى توسط آن رسولان، اجراى عدالت و زندگى مردم بر شالوده عدالت است و با اين وصف هر جا ظلم باشد آن زندگى ضد رضاى الهى است و با هدف عالى پيامبران و ائمه هدى(ع) مغايرت دارد، اگرچه ظلمى اندك باشد و حاكم ظالم اولين فردى است كه پا به دوزخ مىگذارد.(60) هدف انبياء آن است كه مردم از چنان ايمان، اعتقاد به خدا و معاد و نيز فضيلتهاى اخلاقى برخوردار گردند كه تار و پود جامعه را متحول ساخته و خود به عدالت اقدام نموده و جامعهاى با معيارى عادلانه تشكيل دهند.
حضرت على (ع) مىفرمايند: «العدل رأس الايمان»(61) رسول اكرم(ص) جاهليت عربى را از بين برد و جامعهاى مبتنى بر عدالت بنيان نهادند(استقبل الناس بالعدل)(62) استاد محمد رضا حكيمى مىنويسد: قدرت دينى بايد كار را با اجراى عدالت آغاز كند و با همه مردم به ميزان عدل رفتار نمايد و هيچ عاملى و موقعيتى موجب تفاوت و امتياز نگردد…پس به سادگى نمىتوان هر چگونگى و هر برخوردى با جامعه و ملّت و اموال و امكانات و فرصت و پست را اسلامى ناميد و ريشه اسلام و اعتقادات مردم را متزلزل
كرد.بايستى كه قدرت اداره عموم مردم و راضى نگاهداشتن همه قشرها را دارد، عدالت است.(63)
بقاى حاكميت در گرو اجراى عدالت است چنانچه على(ع) فرمودهاند: «ما حصّن الدّول بمثل العدل؛(64) هيچ دژى همچون عملى ساختن عدالت، حاكميت را پاسدارى نمىنمايد.» آن حضرت به فرماندار خويش در بصره مىنويسد: اهالى را با تحقيق عدالت و انتشار احسان به دستگاه حكومت علاقهمندگردان و به هيچ روى در قلوب آنان ترس ميفكن.(65)
اگر حاكميتى در جهت اداره سالم امور گوناگون جامعه، رشد و شكوفايى افراد، تكريم انسانها و تكيه بر ارزشها و فضيلتها، عدالت را در نظر نگيرد، آنچه مىباشد اعمال قدرت است و نوعى ستم و تحميلى هر چند ظاهرى درست داشته باشد.(66)
امام اميرالمؤمنين(ع) مىفرمايند: «العدل حياة الاحكام»(67) اجراى عدالت موجب زنده گرديدن احكام و عمل نمودن به آنها مىشود. آرى ستون خيمه جامعه عدالت است و در واقع اجتماع پيكرى است كه روح و جان آن را عدالت تشكيل مىدهد. اهميت عدالت تا بدان حد است كه رسول اكرم(ص) مىفرمايند: «عدل ساعةٍ خيرٌ من عبادة سبعين سنّة».(68)
امام صادق(ع) در شرح آيه: «اذا دعاكم لما يحييكم» مىفرمايند: منظور ولايت على بن ابى طالب(ع) است زيرا قبول امامت او و پيروى از دستوراتش به امورات شما بهتر
سامان مىدهد و اجراى عدالت را در بين شما پايدارتر مىسازد.(69) پس عدالت آنچنان اهميتى را داراست كه مىتواند ملاك تولّى و فلسفه امامت قرار گيرد. همچنين امام صادق(ع) در تفسير آيه:اعلموا انّ اللّه يحيى الارض بعد موتها فرمودهاند: العدل بعدالجور، يعنى منظور از اين احياء زنده كردن زمين، عدالتى است كه پس از ستم حاكم مىگردد.(70)
امام كاظم(ع) نيز در توضيح آيه مورد اشاره فرمودند: اين كه خداوند متعال در قرآن كريم فرمودهاند زمين را پس از مردگى زندگى مىبخشند، اين زنده كردن به آن نيست كه با باران زمين را زنده كند بلكه خداوند مردانى را بر مىانگيزد تا اصول عدالت را زنده كنند، پس زمين در پرتو عدل احياء مىگردد( بى ترديد) اجراى حد خداوند در زمين مفيدتر از چهل روز بارندگى است.(71) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره مائده، آيه 7. 2. نك: جامع المقاصد، كشف اللثام و نيز مستمسك عروة الوثقى. 3. وسايل الشيعه، شيخ حرّ عاملى، كتاب شهادات، باب 41. 4. غررالحكم، ص 306. 5. نهج البلاغه، ص 1191. 6. همان، ص 1290. 7. اصول كافى، ج 1، ص 22 – 21 ؛ تحف العقول، ص 296. 8. شرح حديث جنود و عقل و جهل، امام خمينى، ص 151. 9. سوره هود، آيه 56. 10. شرح حديث….، ص 150. 11. جامعه سازى قرآنى، محمد رضا حكيمى، ص 78. 12. نهج البلاغه، شرح عبده، جزء 3، ص 165. 13. فرهنگ معارف اسلامى، دكتر سيد جعفر سجادى، ص 1244. 14. سوره مائده، آيه 95. 15. سوره نساء، آيه 129. 16. سوره بقره، آيه 48. 17. سوره انعام، آيه 70. 18. همان، آيه 1. 19. سوره اعراف، آيه 181. 20. همان، آيه 159. 21. قاموس قرآن، سيد على اكبر قدسى، ج 4، ص 302 – 301. 22. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج 6، ص 252 – 249. 23. سوره الرحمن، آيه 7. 24. تفسير صافى، ذيل آيه هفتم از سوره الرحمن. 25. نك: عدل الهى، شهيد مطهرى، ص 61 و 63. 26. ترجمه جامع السعادات (علم اخلاق اسلامى)، مولا مهدى نراقى، ترجمه دكتر جلال الدين مجتبوى، ج 1، ص 98 – 97. 27. سوره حجرات، آيه 13. 28. الاختصاص، ص 337. 29. الحياة، ج 2، ص 222. 30. سوره طه، آيه 54 – 53. 31. عصر زندگى، محمد حكيمى، ص 171 – 170. 32. المفردات فى غريب القرآن، راغب اصفهانى، ص 324 و 403. 33. ياداشتهاى استاد مطهرى، ج 6، ص 245 – 247. 34. سوره ص، آيه 28. 35. سوره زمر، آيه 9. 36. ايران از نظر خاورشناسان، ص 139، به نقل از تاريخ خاور زمين. 37. يادداشتهاى استاد مطهرى، ج 6، ص 251. 38. سوره مائده، آيه 152. 39. سوره يونس، آيه 4. 40. سوره مائده، آيه 8. 41. همان، آيه 42؛ سوره ممتحنه، آيه 8 ؛ سوره حجرات، آيه 49. 42. مكيال المكارم فى قوائد الدعاء للقائم، ميرزا محمد تقى موسوى اصفهانى، قم مؤسسه امام مهدى، ج 1، ص 119 – 118. 43. عصر زندگى، ص 31. 44. قاموس قرآن، ج 6، ص 5 – 4. 45. سوره حديد، آيه 26. 46. با استفاده از بحثهاى تفسيرى مرحوم آية اللّه طالقانى در ذيل آيه مذكور. 47. ولايت فقيه، امام خمينى، ص 42. 48. همان، ص 50. 49. مصاحبههاى امام، ص 81 – 80، در جستجوى راه از كلام امام، دفتر دهم، ص 89. 50. بحارالانوار، ج 78، ص 83، الحياة، ج 6، ص 33. 51. شناخت اسلام، دكتر بهشتى و ديگران، ص 122. 52. سوره آل عمران، آيه 18. 53. اصول عدالت اجتماعى، آية اللّه محمدى گيلانى، ص 4، عدل الهى، ص 36. 54. سوره اعراف، آيه 29. 55. سوره بقره، آيه 282 (آخرين آيه). 56. سوره بقره، آيه 124. 57. مجمع البيان، طبرسى، ج 1، ص 28. 58. سوره نحل، آيه 90. 59. غررالحكم، ص 67. 60. الحياة،ج 6،ص 352؛ جامع سازى قرآنى، ص 71. 61. غررالحكم، ص 39. 62. التهذيب، شيخ طوسى، ج 6، ص 154؛ الحياة، ج 6، ص 379. 63. جامعهسازى قرآنى، ص 74. 64. الحياة، ج 6، ص 330. 65. مستدرك نهج البلاغه، شيخ هادى كاشف الغطاى نجفى، ص 133. 66. جامعه سازى قرآنى، ص 61. 67. الحياة، ج 6، ص 404، غررالحكم، 30. 68. يك ساعت عدالت از هفتاد سال عبادت بهتر است(بحارالانوار، ج75، ص 352). 69. تفسير قمى، ج 1، ص 371، الحياة، ج 6، ص 505. 70. بحارالانوار، ج 75، ص 373. 71. مكيال المكارم، ج 1، ص 81.
روشهاى تربيتى در قرآن
اشاره
يكى از اهداف مهم شريعت انسانساز اسلام و بعثت انبيا(ع) تربيت و تزكيه انسان است. قرآنكريم كاملترين كتاب تربيتى و اخلاقى است و جامعترين هدفها و روشهاي تربيتى در ابعاد فردي و اجتماعى را دربردارد. با اندكى تدبر آيات اين صحيفه آسمانى درمىيابيم كه بهترين راه تربيت كه مبتنى بر شناخت حقيقت انسان و همه نيازها و وجوه اوست، راه وحى است، راه سنت الهى و سنت معصومين (ع) است،
قرآنكريم به آيينى فرامىخواند كه بهترين آيين تربيت است؛ چنان كه مىفرمايد: «ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم؛ همانا اين قرآن به آيينى درستتر و استوارتر راه مىنمايد.»
بيان هر چيزى در قرآن و سنت آمده است؛ چنان مىفرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شىء»(1) و فرو فرستاديم بر تو اين كتاب را كه روشنگر هر چيزى است. «و تفصيل كل شىء»(2)اين آيات شريفه بيانگر اين است كه قرآن نسبت به هر چيزى حالت روشنگرى دارد و چيزى از مسائل فردى و اجتماعى و دانشهاى مختلف نيست، مگر اين كه قرآن آن را بيان نموده است.
در اين نوشتار، برآنيم تا با مطالعه و تدبر در آيات روحبخش قرآنكريم به مهمترين روشهاى تربيتى را كه اين بزرگ صحيفه آسمانى بدان تصريح نموده مورد بررسى قرار دهيم. ابتداء لازم است قبل از ورود به بحث، توضيح مختصرى درباره «مفهوم تربيت و ضرورت تربيت و مراحل آن در اسلام» داده شود. مفهوم تربيت
تربيت، از نظر صرفى مصدر باب «تفعيل»، از فعل «ربَّى» از فعل ثلاثى مجرد «ربا يربو» است. لغويين در معانى اين واژهها چنين گفتهاند: «اربى الشىء، جعله يربو» يعنى شى را در شرايطى قرار داد كه رشد و نمو كرد. «ربّى، تربيه و تربّى الولد: غذاه و جعله يربوا»؛ يعنى به كودك غذا داد و او را رشد و نمو داد. اين در مورد هر چيزى كه رشد مىكند، مانند كودك و زراعت و امثال آن صادق است.(3) بنابراين، واژه «تربيت» در لغت، به معناى پرورانيدن يا پرورش دادن، يعنى: به فعليت رساندن نيروهاى بالقوه است.
تربيت، عبارت است از: فراهم كردن زمينهها و عوامل، براى به فعليت رساندن و شكوفا نمودن استعدادهاي انسان در جهت مطلوب. تربيت در واقع هنر تغيير رفتار انسان است. تربيت، برانگيختن استعدادها و قواى گوناگون انسان و پرورش آنها كه بايد با تلاش و كوشش متربى نيز توأم باشد تا انسان به منتهاى كمال نسبى خويش به ميزان طاقت و توانايى نائل شود.
در قران كريم، مشتقّات «تربيت» چند بار به كار رفته است از جمله:
الف) «و ترى الارض هامدة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزّت و ربت»(4) زمين را خشك و بىحاصل مىبينى، پس هنگامى كه باران فرو مىفرستيم تكانى مىخورد و رشد و نموّ گياهان در آن آغاز مىشود.
ب) «و قل ربّ ارحمهما كماربّيانى صغيراً»(5) بگو خدايا! والدينم را مورد رحمت خود قرار ده، همان طور كه آنان مرا در كودكى مورد لطف و رحمت خويش قرار دادند. بعضى از محققّين گويند: ربّ در جمله «ربّيانى صغيرا» از مادّه «ربو» است، نه از مادّه «ربب» چون معناى تربيت، در نوع مواردى كه به كار رفته عبارت است از نموّ و زيادت جسمانى و پرورش مادّى؛ و تربيت و سوق دادن به كمال و سعادت معنوى در اغلب موارد ملاحظه نشده است. البتّه تربيت يك مفهوم عامّى دارد كه جميع مراتب حصول نشو و نما و زيادتى را به هر كيفيتى كه باشد، اعم از مادى و معنوى شامل مىشود(6) بنابراين واژه «تربيت»، با توجه به ريشه آن به معناى فراهم آوردن موجبات فزونى و پرورش است. افزون بر اين، تربيت به معناى تهذيب نيز استعمال شده كه به معناى از بين بردن صفات ناپسند اخلاقى است. گويا در اين استعمال نظر به آن بوده است كه تهذيب اخلاقى مايه فزونىِ مقام و منزلت معنوى است و از اين حيث مىتوان تهذيب را تربيت دانست. ضرورت تربيت
هيچ اجتماع انسانى وجود ندارد كه در آن عمل تربيتى به صورتى اعمال نشود. هيچ اجتماعى انسانى وجود ندارد كه مقررات و عقايد و معتقدات اخلاقى و دينى و دانش و فنون خود را به نسلهاى آينده منتقل نكند؛ اما اين انتقال در بدو امر، خود به خود و ناخودآگاه از طريق آداب و رسوم و سنتها صورت مىگيرد.
به نظر پروتاكوراس، سوفيست معروف يونان، «تربيت اخلاقى» نوعى تدريس علوم دينى يا انتقال معلومات يا دانشى خاص نيست؛ به نظر او در قلمرو اخلاق، جز اطلاع از ارزشهايى كه مورد تأييد وجدان جامعه است و بالتبع براى همه كس معلوم است، دانشى ديگر وجود ندارد. به هيچ وجه قاعده و قانونى براي عدالت و انصاف، خارج از آنچه در هر مدينهاي بدين عنوان پذرفته شده است (مادام كه بدين عنوان مقبول است) وجود ندارد.(7)
«زندگى» و «تربيت» براى انسان دو مفهوم لازم و ملزوم يكديكرند كه بدون يكى، وجود ديگرى امكان ندارد. انسان تازمانى كه زنده است به تربيت نيازمند است و او را تربيت مىكنند تا بتواند زندگى كند؛ زيرا زندگى، سازگارى با محيط طبيعى و اجتماعى است. البته هميشه سازگارى وجود ندارد، بلكه بعضى مواقع ناسازگارى نيز هست؛ چنان كه برخى از پيامبران، پيشوايان، علما و مصلحان در ميان امت خويش با محيط اجتماعىشان سازگارى نداشتند، چون سازگارى، مستلزم يادگيرى و بصيرت است، انسان ناچار است براى زنده ماندن با محيط طبيعى و اجتماعى خويش سازگارى پيدا كند و اين سازگارى، در صورتى سودمند خواهد بود كه سازنده و مثبت باشد و پيدايش اين نوع سازگاري، مستلزم تربيت صحيح است. البلته سازگارى صور گوانگونى از قبيل فرمانفرمايى، مدارا و آشتى دارد كه از حوصله اين خارج است.
«تربيت»، فرد را به وظايف خويش در مورد جامعه آگاه مىسازد. اين تربيت است كه به زندگى انسان حيات و معناي واقعى مىبخشد و باعث وجه تمايز او بر حيئان و موجب شكوفايى استعدادهايش مىشود. تربيت نقش اساسى در زندگى انسان دارد. «تربيت به معناى وسيع و صحيحاش اساس همه اصلاحات اجتماعى و رفتاري است. مهمترين و شايد تنها وسيله دگرگونى اجتماع به صورت مطلوب، تربيت است و تربيت بايد بر هر نوع اقدام سياسى يا اجتماعى ديگر مقدم باشد.»(8) با اندك تفكرى روشن مىشود كه انسان شدن انسان، مرهون كارهاى تعليمى و تربيتى است.
زندگى اجتماعى انساسان، عبارت است از: يك سلسله روابط؛ و اين روابط در صورتى سالم و سودمند خواهد بود كه فرد از تربيت اخلاقى برخوردار باشد. مراحل رشد
انسان در طول زندگى مراحلى را از رشد مىپيمايد و به تناسب هر مرحله و ويژگىهاى آن، تربيت خاصى را مىطلبد.
روانشناسان، كارشناسان تعليم و تربيت، دانشمندان علوم اجتماعى، فيزيولوژيستها با نگرشهاى متفاوت به تقسيمِ دوران رشد و تكامل انسان از كودكى تا كهولت پرداختهاند. برخى كارشناسان تعليم و تربيت اين مراحل را بدينگونه ذكر كردهاند:
1- مرحله شيرخوارگى از تولد تا تقريباً 2 سالگى.
2- مرحله دايگى يا پرستارى ميان 2 تا 5 سالگى.
3- مرحله كودكستانى ميان 5 تا 7 سالگى.
4- مرحله دبستانى ميان 7 تا 12 سالگى (پايان كودكى).
5 – مرحله دبيرستانى (دوره اوّل) از 12 تا 15 سالگى (آغاز نوجوانى).
6- مرحله دبيرستانى (دوره دوم) از 15 تا 18 سالگى.
7- مرحله دانشگاهى از 18 تا 22 سالگى (جوانى).
8 – مرحله بعد از تحصيل، دوران تشكيل خانواده.(9)
در متون آموزههاى اسلامى نيز مراحل رشد و تربيت انسان در ابعاد مختلف جسمانى و روحانى و مادى و معنوى مورد توجه قرار گرفته است. قرآنكريم مراحل آفرينش انسان را از نقطه آغازين خلقت او يعنى هنگامى كه خاك به صورت گياه درآيد و به مواد غذايى و سپس خون و نطفه مبدل گردد تا هنگامى كه در عالم جنين به صورت علقه و مضغه و… درآيد و آماده افاضه روح شود، متذكر مىگردد كه طى اين مراحل، تربيت تكوينى الهى او را همراهى مىكند و پس از ولادت به بيان سه مرحله رشد، يعنى: «كودكى، جوانى و بزرگسالى» مىپردازد كه در اينجا پاى مسئوليت تربيت انسان به ميان مىآيد: «هُوَالَّذى خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيوُخاً…»(10) اوست خداوندى كه شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه و آنگاه از علقه تا آن كه به صورت كودكى درآورد تا به مرحله رشد برسيد و رهسپار دوران پيرى شويد.
و در مناسبتى ديگر به بيان گرايشهاى طبيعى و غريزى انسان در مراحل مختلف رشد پرداخته و مىفرمايد: «أِعْلَمُوا اَنَّمَا الْحَيوةُ الدُّنيا لَعِبٌ وَ لَهوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُم وَ تَكاثُرٌ فِى الاموالِ وَالاوْلادِ…»(11) بدانيد كه زندگى دنيا، بازى، سرگرمى، آرايش، مفاخره و افزون طلبى در ثروت و فرزندان است.
اينها خصلتهاى طبيعى و غريزى انسان است كه در نظام تربيت اسلامى تعديل و هدايت مىشوند، و بديهى است كه در كنار اينها استعدادهاى متعالى و گرايشهاى معنوى است كه شخصيت حقيقى انسان را تشكيل مىدهد و به شيوه متعال و هماهنگ در تربيت اسلامى مورد توجه است. مراحل تربيت
در مراحل ياد شده و براى شكلگيرى شخصيت تكامل يافته انسان، اسلام رهنمودهاى گستردهاى دارد كه از آن جمله است: ازدواج مشروع و آداب آن، توصيههاى دوران باردارى، شيرخوارگى، حضانت تا رعايت موازينِ ديگر پرورشى در هريك از مراحل كه هركدام فصلى را از تربيت اسلامى تشكيل مىدهد و در خصوص مراحل تربيت و ويژگىهاى هريك روايات بسيارى نيز وجود دارد. از جمله پيامبراكرم(ص) براى انسان تا بيست و يك سالگى سه دوره هفت ساله قائل شدهاند: دوره «آقائى» كه كودك فرمانروايى مىكند، دوره «فرمانبردارى» كه نوجوان بايد مطيع مربيان باشد و دوره «وزارت» كه جوان مورد مشورت قرار مىگيرد: «الوَلَدُ سَيِّدٌ سَبْعَ سِنينَ و عَبْدٌ سَبْعَ سِنينَ وَ وَزيرٌ سَبْعَ سِنينَ.»(12) فرزند، هفت سال «آقا»، هفت سال «فرمانبردار» و هفت سال «وزير» (مشاور و همراه) است.
و نيز در روايتى ديگر مىفرمايد: «الغلام يلعب سبع سنين و يتعلم الكتابة سبع سنين و يتعلم الحلال و الحرام سبع سنين»(13) فرزندان هفت سال بازى مىكنند، هفت سال خواندن و نوشتن مىآموزند و هفت سال سوم را به آموختن آموزههاى دينى درباره حلال و حرام مىگذراند. با دقت در ويژگىهاى اين سه مرحله، ظرافت و جذابيت اين سخن، مشخص مىگردد. 1- مرحله سيادت
اين مرحله، از آغاز ولادت شروع مىشود. البته نبايد چنين تصور كرد كه آغاز تربيت از همان تولد است، بلكه هفت سال نخستين، مرحله «خودمدارى» است. دورانى كه كودك مىبايست آزاد باشد رشد نمايد و مسئوليتى متوجه او نگردد. از اينرو در روايات آمده است كه: «هفت سال كودك را براى بازى رها سازيد و…»
اصولاً فرايند طبيعى رشد، هنگامى به خوبى و به دور از آسيب پيش مىرود كه فرزندان در نخستين هفت سال زندگى، از آزادى كافى براى بازى، خودشناسى و اعمال خواستهها برخوردار باشند.
امام على(ع) مىفرمايد: «يُرخى الصبّىُ سَبْعاً ….»(14) تا هفت سالگى بر كودك سختگيرى نمىشود.
اين روايات بر اين نكته تأكيد دارند كه مرحله قبل از 8 سالگى، مرحله بازى است و بر پدران و مادران است كه بىهيچ فشار و اجبارى كودك را در بازى كردن آزاد بگذارند؛ جز بازىهاى خطرناكى كه والدين بايد كودكان را از آنها اجتناب دهند.
آقايى و بزرگى در اين سالها، به معناى داشتن آزادى كافى براى با خود بودن و تجربه آزادانه تلخى و شيرينىها است. والدين بايد به فرزندان فرصت و اجازه دهند كه آنگونه دوست دارند و خودشان تشخيص مىدهند، رفتار كنند. در اين مقطع سنى، شاخصترين ويژگى كودكان، روح كنجكاوى است. اين روح و نداشتن درك روشنى از خوبىها و بدىها، كودكان را وادار مىكند تا خودشان، توانايىها و محيط اطرافشان را بشناسند و از اين راه به شكوفايى، خوديابى و خودباورى برسند. 2- مرحله اطاعت
در مرحله اطاعت (هفت سال دوم تا چهارده سالگى) كودكان به علت درك ناتوانايىهاى جسمى و روانى خويش در مقابل بزرگترها به ويژه والدين خود روحيه تسليم گونه و اطاعت پذيرى دارند. علاوه بر اين، دوست دارند از آنها تقليد كنند و از ابراز پيروى از ديگران احساس لذّت مىكنند. براين اساس است كه پيامبر گرامى اسلام(ص) اين مرحله از عمر را دوره اطاعت ناميدهاند.
از ابتداى اين دوره، آموزش رسمى به طور جدى نيز شروع مىشود. در اين دوران، برخلاف مرحله سيادت وكودكى، ديگر نبايد او را كاملاً آزاد گذاشت، بلكه بايد تمام اوقات وى تحت مراقبت منظم، برنامهريزى شده و دقيق قرار گيرد، تا مسئله آموزش و تربيت او به خوبى پيش رود.
اگر كودك در هفتسال اول در شرايط مساعدى رشد كرده باشد، براى هفت سال دوم كه دوره اطاعت و فرمانبردارى و كسب تجربيّات مفيد است، آمادگى كافى خواهد داشت. از اين رو، در اين مرحله كه دوره آموزشهاى عمومى نيز مىباشد، بايد او را از جهت آداب و سنن اجتماعى، زندگى فردى، نظم و انضباط، عادتهاى پسنديده، صفات و سجاياى اخلاقى و فراگرفتن فنون و مهارتهاى مختلف مورد تربيت و آموزش قرار داد؛ زيرا رشد ذهنى، بالا رفتن قدرت حافظه، ظهور استعدادها، گرايش به زندگى اجتماعى، علاقه شديد به درك مجهولات و بسيارى اوصاف ديگر كه به تدريج در اين مرحله بروز مىكند، فرصت بسيار مناسبى براى ساختن شخصيت اخلاقى و انسانى كودكان است و والدين بايد با فراهم كردن مقدمات و امكانات لازم نسبت به سازندگى فرزندان خود در اين مرحله از هيچ كوششى دريغ نورزند. چنانچه كودكان در مرحله اطاعت تحت تربيت صحيح اسلامى قرار گيرند، به صفات اخلاقى زير آراسته خواهند شد.
1- اُنس به خدا و عادت به ذكر نام خدا در شروع كارها.
2- انجام عبادتهايى از قبيل نماز، روزه و….
3- فراگيرى قرآن و تلاوت آن.
4- آشنايى با احكام اسلامى از قبيل احكام طهارت، تطهير و نظافت و انجام آنها به طرز صحيح.
5 – رعايت ادب و احترام به بزرگترها و ابراز محبت به كوچكترها.
6- امانتدارى و رازدارى.
7- راستگويى و پرهيز از دروغ.
8 – پرهيز از حسادت و خيانت و…. 3- مرحله وزارت
پيامبر اكرم(ص) هفت سال سوّم زندگى را مرحله (وزارت) ناميده است. بيشتر روانشناسان بر اين باورند كه دوران نوجوانى از يازده يا دوازده سالگى آغاز و در سالهاى هفده يا هيجده سالگى پايان مىيابد، مىتوان گفت كه قسمت اعظم مرحله وزارت، سنين نوجوانى را دربرگرفته و سرانجام به سنين جوانى (دوره زندگى استقلالى) منتهى مىگردد.
مربى شايسته كسى است كه دوران جوانى را شناخته و از وضع عقل و عواطف و احساسات جوانان و پايههاى تربيتى آنان آگاه باشد تا بتواند برنامههاى خويش را به موقع به اجرا بگذارد. در اين دوره، رشد جسمانى، عقلانى و عاطفى تكامل مىيابد. ناموزونى بين احساسات و عقل، بزرگترين مشكل را براى جوانان در پى دارد. در اين دوره كه دوره تشخصطلبى جوان است و به شدت ميل به استقلال دارد و تمايلات در اين دوره بيشتر است، وظيفه مربى است كه به اين تمايلات اعتدال ببخشد و غرايز سوزانى را كه زبانه مىكشند و هر لحظه ممكن است جوانى را طعمه حريق نمايد، مهار كند و جوان را از پرتگاه ارضاى نادرست غرايز نجات دهد و او را وزير و مشاور خويش قرار دهد؛ به دليل اين كه اين مرحله، هنگام شكوفايى فكرى و «خود مديرى» است. در اين مرحله عواملى چون مشورت كردن و تبادل افكار مىتواند در رشد عقلى جوان نقش مؤثر ايفا كند.
پيامبر اكرم(ص) اين مرحله را مرحله «وزارت» ناميده است، و ما با نگاهى به تاريخ درمىيابيم كه حتى در اين دوره، جوانان پستهاى حساس و مهمى نيز داشتهاند، چنان كه پيامبر اكرم(ص) مسئوليتهاىِ ارشادى، آموزشى و اجرايى را به جوانان مىداد و از نيروهاى مؤمن و پرتلاش در جهت ترويج و توسعه اسلام و اداره جامعه اسلامى يارى مىجست.
«مصعب ابن عمير» را كه جوانى شايسته بود جهت ترويج اسلام به مدينه فرستاد تا قرآن و تعاليم دين را به مردم بياموزد و او از عهده اين مسئوليت به خوبى برآمد.
«معاذبن جبل» را براى تعليم و تربيت مردم مكه مأمور ساخت. «اسامةبن زيد» را كه نوزدهسال داشت به فرماندهى سپاه عظيم اسلام در جنگ با روميان گماشت و همگان را به اطاعت وى مأمور ساخت.
و نيز اين مسئله، در انقلاب اسلامى ايران نيز به خوبى نمايان بوده و هست و همين جوانان بودند كه در تمام عرصههاى نبرد حاضر بوده و حماسهها و رشادتها از خود به يادگار گذاشتهاند. مهمترين روشهاى تربيتى در قرآن
روشهاى تربيت و تزكيه نفس در شريعت اسلام به طور كلى بر دو قسم است: قسمتى از آنها مربوط به خود انسان است، مانند: ياد مرگ و قيامت و مراقبه و محاسبه و انجام عبادات، مانند: نماز و روزه و تفكر و انديشيدن در موجودات نظام هستى و… كه تمام اينها تأثير خاص خود را در جهت تزكيه روح بشر دارد و بخشى از آن مربوط به افرادى است كه در پى تربيت و هدايت بشريت هستند، مانند رهبران دينى كه از روشهاى مختلفى از قبيل: انذار و تبشير، نصحيت، موعظه و اندرز بهره مىگيرند. گرچه اين قسمت با قسم اول بىارتباط نخواهد بود؛ زيرا روشهاى يادشده در قسم اول را (مانند: ياد مرگو قيامت، مراقبه و محاسبه، تفكر) انسان به وسيله آموزشهاى انبياء و اولياء الهى مىآموزد و از سويى تصميمگيرنده در جهت تزكيه و تربيت خود انسان است كه قابليت لازم را براى بهرهگيرى از نصايح و مواعظ رهبران الهى فراهم مىكند. در اينجا به جهت تبيين مطلب به هر دو روش از ديدگاه قرآنكريم اشاره مىكنيم. 1- روش الگويى
واژه «الگو» كه در زبان عربى به «اسوه» از آن تعبير مىشود، داراى معنايى وزين و پربار است. هر دو «الگو و اسوه» را مىتوان هم به نمونههاى انسانى اطلاق نمود و هم به شيوه و طرز عمل؛ يعنى مىتوان گفت: فلان فرد اسوه يا الگوى سخاوت است و نيز مىتوان گفت: سخاوت الگو و اسوه نيكويى است.
در لغتنامه دهخدا آمده است: «اسوه، پيشوا، مقتدا، قدوه، پيشرو، خصلتى كه شخص بدان لايق مقتدايى و پيشوايى مىگردد… نمونه پيروى و اقتدا، سرمشق.»(15) اين واژه در اصل به آن معناى حالتى است كه انسان به هنگام پيروى از ديگرى به خود مىگيرد و به عبارت ديگر همان تأسى كردن و اقتدا نمودن است. بنابراين، معناى مصدرى دارد، نه معنى وصفى.
نقش «الگو» در هر يك از علوم و فنون و كمالات انسانى اين است كه جوينده آن مىفهمد، وصول به اين هدف، همچنان كه براى او ميسر شد، براى من نيز ممكن است، و نيز از باب «ره چنان رو كه رهروان رفتند»، او را از ترديد و سرگردانى در انتخاب مناسبترين و نزديكترين راه، نجات مىدهد و موانع و پيچ و خمهاى دشوار و رموز موفقيت اسوه و مجموعه تجربههاى راهگشاى او را در اختيار گرفته و در پيش روى خود قرار مىدهد. بنابراين، هر كس، در هر رشته و فنى كه به دنبال آن است اگر بخواهد در آن زمينه خاص، رشد كرده و مقامهايى كسب نمايد، انتخاب «اسوه و الگو» در آن رشته براى او، امرى اجتنابناپذير و ضرورى است.
برنامههاى عملى هميشه مؤثرترين برنامههاست؛ زيرا عمل، حكايت از ايمان عميق انسان به گفتارش مىكند و سخنى كه از دل برآيد بر دل نشيند. چنان كه در روايت آمده است: «كونوا دعاة الناس باعمالكم و لاتكنوا دعاة الناس بألسنتكم» مردم را با رفتار خود به حق رهبرى كنيد، نه با زبان خويش. هميشه وجود الگوها و سرمشقهاى بزرگ در زندگى انسانها وسيله مؤثّرى براى تربيت و پرورش روحى آنان بوده است، به همين دليل، پيامبران و پيشوايان معصوم(ع)، مهمترين قسمت هدايت و تربيت را با عملشان نشان مىدادند.
در قرآنكريم واژه «اسوه» سه بار به كار رفته: يك بار در مورد پيامبر اسلام(ص): «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسُولِ اللّهِ اُسْوَة حَسَنَة..»(16) قطعاً براى شما در (اقتدا به) رسول خدا، سرمشقى نيكو است: براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين ايمان دارد و خدا را فراوان ياد مىكند. و دو بار در مورد حضرت ابراهيم و پيروانش.(17)
قرآنكريم در بعضى آيات به پيامبر مىفرمايد: به ياد انبياى گذشته باش كه داراى صفات نيكو از قبيل اخلاص و صبر و مقاومت و شايستگى در عمل بودند يا اين كه مىفرمايد: همه انبياى از هدايت ما برخوردار بودند و از صالحان و شايستگان بودند، آنگاه بعداز ذكر آنها و صفاتشان مىفرمايد: بنابر اين به هدايت آنها اقتدا كن. «و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحق و يعقوب اولى الايدى و الابصار انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار و اذكر اسماعيل و اليسع و ذاالكفل و كلّ من الاخيار»(18) به خاطر بياور بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را صاحبان دستهاى (نيرومند) و چشمهاى (بينا) ما آنها را با خلوص ويژهاى خالص كرديم و آن يادآورى سراى آخرت بود و آنها نزد ما از برگزيدگان و نيكانند و به خاطر بياور اسماعيل و اليسع و ذوالكفل را كه همه از نيكان بودند. «و اذكر فى الكتاب موسى انه كان مخلصاً و كان رسولاً نبياً»(19) در اين كتاب آسمانى از موسى ياد كن كه او مخلص بود و رسول و پيامبر والا مقامى بود.
«واذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقاً نبياً»(20) در كتاب آسمانى خود از ادريس ياد كن كه او بسيار راستگو و پيامبر بزرگى بود.
«واذكر فى الكتاب اسماعيل انه كان صادق الوعد»(21) در كتاب آسمانى خود از اسماعيل ياد كن كه در وعده هايش صادق و رسول و پيامبر بزرگى بود. «و وهبنا له اسحق و يعقوب كلاًّ هدينا و نوحاً هدينا من قبل و من ذريّته داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هرون و كذلك نجزى المحسنين و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين و اسماعيل و اليسع و يونس و لوطاً و كلاًّ فضلنا على العالمين و من آبائهم و ذريتهم و اخوانهم و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم، اولئك الذين هدايهم اللّه فبهديهم اقتده…»(22) و اسحاق و يعقوب را به او (ابراهيم) بخشيديم، و هر كدام را هدايت كرديم و نوح را (نيز) قبلاً هدايت نموديم، و از فرزندان او داوود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را هدايت كرديم، و اين چنين نيكوكاران را پاداش مىدهيم، و (همچنين) زكريا و يحيى و عيسى و الياس هر كدام از صالحان بودند و اسماعيل و اليسع و يونس و لوط و هر يك را به جهانيان برترى داديم ، و از پدران آن ها و فرزندان آن ها و برادران آنها افرادى را برگزيديم، و به راه راست هدايت نموديم؛ آنها كسانى هستند كه خداوند هدايتشان كرده، پس به هدايت آنها اقتدا كن.
آرى، براى تربيت معنوى و تزكيه روحى مردم ذكر نمونه و اسوه امرى ضرورى است كه قرآنكريم به اين موضوع اهميت فوقالعاده قايل شده است و كرارا به پيامبر اكرم مى فرمايد: به ياد پيامبران بزرگ باش كه برخوردار از اين صفات برجسته انسانى و واجد فضايل و مكارم روحى بودند؛ البته روشن است كه مقصود اصلى خطاب به مؤمنان و گروندگان به اسلام است كه درس مقاومت و پايدارى و اخلاص و اعتقاد و عمل را از انبيا بياموزند وگرنه پيامبر اكرم(ص) مقتداى تمام پيامبران و اوليا و معصومان(ع) است.
آدمى هميشه در پى آن بوده كه انسانهاى نمونه و ايدهآل را در جهان بيرون، مشاهده كند و با الگو گرفتن از آنان، رفتارهاى فردى و اجتماعى خود را سامان دهد؛ زيرا آنچه كه انسانها را در مسير پرورش استعدادهاى خويش و سير الى اللّه مدد مىرساند و پيشرفت و ترقى را ميسر مىسازد، پيروى آگاهانه از اسوهها و الگوهاست؛ چون انسان الگو و نمونه، راههاى پرخطر و صعبالعبورى كه در پيش روى ديگر انسانهاست، به سلامت گذرانده و از پيچ و تابهاى آن و آفتهاى مسير، همراهان و دوستان راه، علل و نحوه شتاب گرفتن و يا كند شدن و ديگر مشكلات، به خوبى آگاه است. از اينرو، گفتهاند: مدلسازى رفتارى و انتخاب الگو، يكى از نيازهاى اساسى انسان است.
خداوند متعال، كه خالق انسان است و بر تمامى نيازهاى وى آگاهى كامل دارد، با برانگيختن پيامبران از ميان خود مردم و معرفى پيشوايان معصوم )ع( و عالمان وارسته، اين نياز انسان را پاسخ گفته است. قرآنكريم نيز به صراحت تمام، پيامبر اسلام(ص) و را به عنوان الگو و اسوه معرفى نموده و مىفرمايد: براى شما در پيامبر(ص) تأسى و پيروى خوبى است، مىتوانيد با اقتدا كردن به او خطوط زندگى خويش را اصلاح و در مسير صراط مستقيم قرار گيريد.
اصولاً يكى از روشهاى مهم تربيتى كه مورد تأكيد اسلام بوده و اكنون مورد توجه روانشناسان واقع شده است، «روش الگويى» است؛ يعنى الگوپذيرى از بزرگان در شئون مختلف زندگى.
امام صادق(ع) فرمود: «من دوست ندارم مسلمانى بميرد، مگر اين كه تمام آداب و سنن رسول خدا(ص) را ولو يكبار هم كه شده، انجام داده باشد.»(23)
الگوها، عامل تحرك انسانها و پويايى حيات ايشان مىشوند و جامعه را از ايستايى و يا عقبگرد بازمىدارند: اسوه و الگو، قوههاى خام و آرميده درون انسان را به فعليت درمىآورد و استعدادهاى نهفته را شكوفا مىسازد و از خمودى و خفتگى جلوگيرى مىنمايد.(24)
قرآنكريم بر تحرك آفرينى و تأثير بسزايى اسوهها تأكيد بليغى دارد، تا آنجا كه علاوه بر ارائه اسوههاى متعدد، به سبقتجويى در نيكىها سفارش مىكند: «فاستبقوا الخيرات»(25) و نيز دعاى مؤمنان راستين و بندگان حقيقى خدا را بازگو مىنمايد كه از خدا خواهان مقام امامت متقيناند: «عبادالرحمن، كسانىاند كه مىگويند: خدايا، به ما از همسران و فرزندانمان آن ده كه مايه روشنى چشمان باشد و ما را پيشواى پرهيزگاران گردان.»(26)
اسوهها، عامل پيشگيرى از انحرافها و خطاها بوده و با حضور چشمگير و مؤثر خويش، جوّى از ايمان و صلاح و پاكى پديد مىآورند كه خود به خود، اجازه ظهور جلوههاى تباهى و انحراف را در جامعه نمىدهند. در تاريخ زندگانى پيشوايان و الگوهاى دين، بسيار اتفاق افتاده است كه انسانى بدكار آهنگ كارى پليد را داشته، اما در اثر مشاهده حالات و رفتار آموزنده و پرمعناى آنان به خود آمده و از زشتكارى و فسادانگيزى به سوى رفتار نيكو و خداپسند روى آورده است.
شايان ذكر است كه تأسى به پيامبر(ص) و ديگر اولياى الهى كه در قرآن به صورت مطلق آمده، تأسى و پيروى در همه زمينهها را شامل مىشود و به راستى اگر پيامبر(ص) و ديگر اولياى الهى در زندگى ما «اسوه» باشند، در ايمان و توكلشان، در اخلاص و شجاعتشان، در نظم و نظافتشان، در زهد و تقوايشان، به طور كلى همه برنامههاى زندگىمان دگرگون خواهد شد و نور و روشنايى سراسر زندگى ما را فراخواهد گرفت.
امروز، بر همه مسلمانان، به ويژه بر جوانان با ايمان و پرجوش، فرض است كه سيره پيامبر(ص) و اولياى معصوم(ع) را موبه مو بخوانند و به خاطر سپارند و آن نفوس مقدس را در همه چيز «قدوه» و اسوه خويش سازند كه مهمترين وسيله سعادت و كليد فتح و پيروزى همين است. بعضى از الگوهاى تربيتى در قرآنكريم
به رغم وجود عوامل محدودكننده انسان مانند وراثت، طبيعت و جامعه انسان مىتواند به اراده خود مسير خويش را برگزيند و از حصار عوامل محدودكننده در اطراف خود بيرون آيد؛ حتى اين توانايى را پيدا مىكند كه سرنوشت جديدى را براى جامعه و تاريخ خود رقم زند.
براى نمونه: قرآنكريم، همسر فرعون و حضرت مريم را به عنوان الگوهايى براى مؤمنان ذكر مىكند. آنان با وجود محيط ناسالم، طريق صلاح و رستگارى را برگزيدند.(27)
قرآن به تأثيرپذيرى انسان از محيط و شرايط گوناگون اذعان دارد و به او نسبت به تأثيرات آنها هشدار مىدهد. در مورد فرزند حضرت نوح (ع) خداوند به صراحت مىفرمايد: او از اهل تو نيست؛ زيرا به دليل متأثر شدن از عوامل محيطى ناصالح، از مسير صلاح و درستى خارج شده است.(28)
خداوند متعال به ستايش از جوانان «اصحابكهف» مىپردازد كه با هجرت از محيط فاسد، خود را از عوامل محيطى ناسالم دور ساختند و ايمان خويش را حفظ كردند.(29)
مىتوان گفت: اقدام شجاعانه سحره فرعون در زير پا گذاشتن موقعيت اجتماعى خود و ايمان آوردن به حضرت موسى(ع) الگوى توبه حقيقى براى ديگران مىشود.(30)
به جهت اختصار چند نمونه از الگوهاى قرآنى را ذكر مىكنيم:
* يوسف، قهرمان مقاومت در مقابل شهوت.(31)
* جوانان كهف، اسوه هاى مهاجرت در راه خدا براى رشد و هدايت.(32)
* اسماعيل، نماد تسليم در مقابل فرمان خدا.(33)
* ابراهيم، الگوى فطرت جويى، عادت گريزى و بت شكنى.(34)
* نوح، الگوى پايدارى و استقامت در تبليغ دين.(35)
* ايّوب، قهرمان صبر و تحمّل در شدايد روزگار.(36)
* داود جوان، نمونه شهامت و شجاعت در مبارزه با طاغوت.(37)
قرآنكريم در همه اين موارد مىفرمايد: «… اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است، پس به هدايت آنان اقتداكن….»(38) برترين الگوى تربيتى قرآن
قرآنكريم پيامبر اسلام(ص) را سرمشق و الگوى مطلق در همه ابعاد زندگى براى همه خداجويان و كسانى كه اعتقاد به رستاخير دارند، معرفى مىكند: «بىترديد، براى شما در همه ابعاد (چه در صبر و مقاومت و چه در ديگر اوصاف و افعال نيكو) اسوه و الگوى نمونه در (اقتداى به) رسول خدا(ص) است. براى آن كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.»(39)
قرآنكريم پيامبر گرامى اسلام(ص) را به عنوان اسوه و الگوى تربيت مردم معرفى مىكند و از او به عنوان صاحب «خُلق عظيم» ياد نموده است: «و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى»(40) در اين كه مقصود از «خلق عظيم» پيامبر اكرم(ص) چيست؟ اقوالى گفته شده است از جمله:
الف) تو بر دين بزرگى هستى كه دين اسلام است.
ب) تو متخلّق به اخلاق اسلام و بر طبع بزرگى هستى و حقيقت اخلاق آن است كه انسان نفس خود را به آن بيارايد.
ج) خلق عظيم صبر بر حق و بخشش وسيع و تدبير به اقتضاى عقل است.
د) عايشه گويد: اخلاق پيامبر متضّمن بود، آنچه كه در ده آيه اول سوره مؤمنون آمده است و كسى را كه خداوند ستايش كند بر اين كه اخلاق بزرگى دارد، ديگر بعد از آن ستايش، ستايشى نيست.
ه) خداوند خلق او را عظيم فرموده براى اين كه با اخلاقش با مردم معاشرت داشت و با قلبش جدا بود، پس ظاهرش با مردم باطنش با خدا بود.
آرى، پيامبر گرامى اسلام (ص) به سبب «خُلق عظيم» و «رحمة للعالمين» بودن، آينه مكارم اخلاقى براى همگان است، تا آنجا كه بارها مىفرمودند: «من فقط براى تكميل و تمام كردن مكارم اخلاق مبعوث گشتهام.»(41) و در آيه ذيل، خداوند در اوجى تماشايى، رسولش را به داشتن چشم محبت و رحمت و لطف همراه با شكيبايى با مؤمنان مىستايد و به حبيب مهربانش، حضرت محمد(ص)، مباهات مىكند: بىترديد، پيامبرى (حضرت محمد (ص)) از ميان خودتان (از پيكره خودتان) به سوى شما آمده است كه رنجهاى شما بر او به غايت ناگوار است.
قرآنكريم «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم»(42) رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار به هدايت شما دارد، و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است، به اندازهاى پيامبراكرم براى هدايت و راهنمايى و رسيدن به سعادت مردم تلاش مىكرد و غمناك بود كه خداوند در قرآن در چند مورد به آن حضرت تسليت مىگويد و مىفرمايد: ناراحت و غمناك مباش، از جمله: «جان خودت را به خاطر شدت تأسف بر آنها از دست نده كه خداوند به آنچه انجام مىدهند عالم است.»(43)
«گويى مىخواهى خود را از غم و غصه به خاطر اعمال آنها هلاك كنى، اگر آنها به اين گفتار ايمان نياورند.»(44)
«گويى مىخواهى خود را هلاك نمايى كه چرا اينها ايمان نمىآورند»(45) اين اوصاف برجسته كه حرص بر هدايت و تربيت مردم و مهربانى نسبت به مؤمنين و ناراحتى از عدم ايمان كفار و منافقين است، فقط در قرآن براى پيامبر اكرم(ص) ذكر شده است.
قرآن كريم دستورات مختلفى به پيامبر اكرم(ص) مىدهدكه مقصود اصلى از آن دستورات، تربيت و تزكيه مردم است كه مردم با عمل كردن به اين دستورات و فرامين قرآن بتوانند به فضايل و مكارم اخلاق دست يابند.
نگاه معنادار پيامبر اكرم (ص) كه از سر عشق و علاقه به انسانها برمىخيزد، كافى است انسان را به حركت درآورد و در صف بلال و سلمان و ابوذرها بنشاند.
امام على(ع) مىفرمايد: «پيامبر (ص) هر روز يكى از مكارم اخلاقى خود را براى من آشكار مىساخت و مرا به پيروى از آن امر مىكرد.»(46) 2- روش انذار و تبشير
يكى از روشهاى مؤثر در تربيت كه در قرآن كريم بدان اشاره شده است، «انذار و تبشير» است. مقصود از انذار بيم دادن و ترسانيدن از عواقب گناهان و اعمال زشت است و منظور از تبشير نويد دادن به رحمت و فضل الهى است.
واژه شناسان و همچنين مفسران، واژه «انذار» را به عنوان بيم دادن و آنچه مردم را در مورد عواقب سوء رفتارشان آگاه مىسازد، و «تبشير» را به عنوان آگاهى دادن يا نويددادن به رحمت و فضل الهى و پيامدهاى خوشايند رفتار تعريف مىكنند.(47) حتى زمانى كه پيامبران الهى (ع) به دليل سرپيچى مردم اندوهگين مىشدند، وحى آنها را متقاعد مىساخت كه موظف نيستند مردم را به قبول رسالتشان وادار كنند؛ تنها رسالت آنها اطمينان از انتقال كلام خدا به مردم بود.(48)
زمخشرى در تفسير آيه 119 سوره بقره، مىگويد: پيامبران (ع) فقط وظيفه دارند مردم را از سرانجام و عاقبتشان آگاه سازند. بنابراين، پيامبر نمىتواند مردم را در ايمان به خدا مجبور سازد. چنان كه ذيل آيه شريفه نيز دلالت دارد كه به دليل ايمان نياوردن دوزخيان، از تو بازخواست نمىشود.(49)
مفسر بزرگ اهل سنت، فخررازى، در تفسير آيه 213 سوره بقره مىگويد: در اين آيه، واژه «مبشرين» پيش از «منذرين» آمده است؛ زيرا تبشير بسان پيشگيرى از بيمارى است، در حالى كه انذار همانند درمان بيمارى پس از وقوع آن است. بىترديد هميشه، تبشير و پيشگيرى قبل از درمان ايفاى نقش مىكند.(50)
متفكر شهيد استاد مطهرى(ره) نيز در تفسيرى جالب از دو واژه «انذار و تبشير» مىفرمايد: تبشير مانند يك عامل جذب و جلب كننده (قائد) است كه مردم را به كسب پاداش فرامىخواند، اما انذار يك عامل سوقدهنده (سائق) است كه در عين آن كه مردم را بيم مىدهد تا از كيفر اجتناب كنند، آنها را به صراط مستقيم رهنمون مىسازد.
بنابراين، بشارت و انذار يا تشويق و تهديد، (انذار و تبشير) بخش مهمى از انگيزههاى تربيتى را تشكيل مىدهد. انسان هم بايد در برابر انجام كار نيك تشويق شود و هم در برابر كار بد كيفر ببيند تا آمادگى بيشترى براى پيمودن مسير اول و گام نگذاردن در مسير دوم پيدا كند. تشويق به تنهايى براى رسيدن به تكامل اخلاقى فرد يا جامعه كافى نيست؛ زيرا انسان در اين صورت مطمئن است كه انجام گناه براى او خطرى ندارد. از طرفى انذارِ تنها نيز براى تربيت اخلاقى افراد مؤثر نيست، چون ممكن است روحيّه يأس و نااميدى چنان كه در زمان كنونى افراد روانى و مأيوس زياد شدند به وجود آورد.
قرآنكريم در وصف انبياى الهى مىفرمايد: «فبعث اللّه مبشرين و منذرين»(51) خداوند پيامبران را نويددهنده و بيمدهنده برانگيخت و نيز مىفرمايد: «و ما نرسل المرسلين الا مبشرين و منذرين»(52) ما انبيا را نفرستاديم، مگر در حالى كه نويددهنده و بيمدهنده بودند.
آرى، انبيا و رسولان الهى كه مربيان حقيقى و معلمان دلسوز بشر بودند از اين دو روش براى تربيت اخلاقى و روحى انسانها استفاده كردهاند. از نظر قرآنكريم انذار و ترسانيدن تنها در افرادى كه روح حقيقتطلبى و حقجويى در آنهاست اثر مىكند و در افراد معاند و لجوج تأثير ندارد. چنان كه قرآنكريم در چند آيه به اين مطلب تصريح مىكند: «انما انت منذر من يخشيها» همانا كسانى كه خشيت الهى دارند آنها را مىترسانى و نيز مىفرمايد: «لينذر من كان حيّا» پيامبر به وسيله قرآن، كسانى را كه حيات انسانى دارند و قلب آنها سالم و پاك است مىترساند. 3- روش موعظه و اندرز
قرآنكريم، يكى از روشهاى مؤثر در تربيت روحى انسانها را «موعظه و اندرز» مىداند و در بسيارى از آيات به آن سفارش نموده گرچه خود قرآن كتاب موعظه و اندرز است كه از طرف پروردگار براى شفاى بيمارىهاى درونى انسان و كسب فضايل اخلاقى نازل شده است. چنان كه قرآنكريم مىفرمايد: «يا ايها الناس قد جاءتكم موعظة من ربكم و شفاء لما فى الصدور»(53) اى مردم! اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده و درمان آنچه در سينههاست؛ گرچه از اين موعظه قرآن فقط اهل تقوا و بهرهمند مىشوند. «و موعظة للمتقين» اين تعبير در چهار مورد از قرآن آمده است.(54)
قرآنكريم پر از ارشاد و اندرز است. سراسر سوره لقمان و ديگر قصص قرآن، بيشتر جنبه پند و اندرز دارد. چنان كه لقمان حكيم براى تربيت فرزندش او را موعظه مىنمود: «اذ قال لقمان لابنه و هو يعظه»؛ زمانى كه لقمان به فرزندش گفت و حال اينكه او را موعظه مىكرد، اين چنين موعظه نمود: «يا بنى لاتشرك باللّه ان الشرك لظلم عظيم»(55) پسرم! براى خدا شريكى مگير، زيرا شرك ستمى بزرگ است.
خداوند پيامبر گرامى اسلام (ص) را مأمور به موعظه كرد: «قل انمّا اعظكم بواحدة ان تقوموا للّه مثنى و فرادى»(56) يعنى بگو: كه من شما را به يك موضوع پند مىدهم و آن اين كه چه دو نفر باشيد چه يك نفر براى خداوند كار كنيد.
حكمت بزرگ تربيت در موعظه و اندرزها نهفته است. «در شنيدن اثرى است كه در دانستن نيست.»(57) مستمع بايد پذيرا باشد و واعظ نيز خود الگوي عملى گفتههايش باشد. از اينروست كه موعظه امام على (ع) در «همام» چنان اثرى مىگذارد، كه پس از شنيدن صفات متقين مدهوش گرديده و به لقاى خدا مىپيوندد.
از ديدگاه قرآنكريم، انسان در سراسر عمر، به موعظه و پند و اندرز نيازمند است، چه نوجوان باشد چه عمر او زياد باشد. بنابراين قرآن موعظه لقمان به فرزند نوجوانش را چنين بيان مىكند: «پسرم! براى خدا شريكى مگير، زيرا شرك ستمى بزرگ است.»(58) همچنان كه موعظه خداوند به حضرت نوح را كه عمر طولانى داشت، نيز بيان مىكند.(59) 4- روش نصيحت و خيرخواهى
يكى از روشهاى مؤثر براى تربيت نفس كه قرآن بدان اشاره نموده است، روش «نصيحت و خيرخواهى» است. واژه «نصيحت» از ماده «نُصح» به معناى خلوص و بىغل و غش بودن است. «ناصح العسل» به معنى عسل خالص است و اين تعبير در مورد سخنانى كه از روى نهايت خلوص و خيرخواهى گفته مىشود به كار رفته است.
نصيحت و خيرخواهى و ارشاد ارائه راه رشد و هدايت به سوى آن است. اين عمل از وظايف پيامبران الهى و ائمه معصوم (ع) و مطلوب اولياء دين به شمار مىرود.
امام سجاد (ع) در فرازى از دعاى «مكارم الاخلاق» در مناجات خود با خداوند عرض مىكند: «وَاجْعَلْنى مِنْ أَهْلِ السَّدادِ وَ مِنْ أَدِلَّةِ الرَّشادِ؛ بارپروردگارا! مرا از ثابت قدمان و ملازمان حق و از راهنمايان به سوى رشد و فضايل اخلاقى قرار ده.»(60)
و نيز در دعاى «افتتاح»، بنده سالك از خدا اين چنين طلب مىكند: «اَللَّهُمَّ اِنَّا نَرْغَبُ اِلَيْكَ فى دَوْلَةٍ كَريمَةٍ تُعِزُّ بِهَا الاسْلامَ وَ اَهْلَهُ وَ تُذِلُّ بِهَا النِّفاقَ وَ اَهْلَهُ وَتَجْعَلُنا فيها مِنَ الدُّعاةِ اِلى طاعَتِكَ وَ الْقادَةِ اِلى سَبيلِكَ…؛ پروردگارا! دولت كريمهاى كه اسلام و اهلش را به وسيله آن عزت بخشى و نفاق و منافقان را به خاك مذلت نشانى، از تو مىطلبيم، و در آن حكومت ما را از داعيان و هدايتگران به طاعت خويش و از پيشوايان دعوتكننده به راه خود قرار ده.»
قرآنكريم انبيا و پيشوايان دينى را نصيحت كنندگان و خيرخواهان بشر معرفى مىنمايد كه در سوره «اعراف» قرآنكريم از چهار نفر آنها ياد مىنمايد: حضرت نوح (ع)؛ حضرت هود (ع)؛ حضرت صالح (ع)؛ حضرت شعيب (ع). حضرت نوح (ع) مىفرمايد: «ابلغكم رسالات ربى و انصح لكم» پيامهاى پروردگار را به شما مىرسانم و شما را نصيحت مىكنم.
حضرت هود (ع) گويد: «ابلّغكم رسالات ربى و أنا لكم ناصح امين»(61) رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مىكنم و خيرخواه امينى براى شما هستم.
حضرت صالح (ع) گويد: «ياقوم لقد ابلغتكم رسالة ربى و نصحت لكم و لكن لا تحبون الناصحين»(62) اى قوم! من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى را انجام دادم، ولى شما خيرخواهان را دوست نداريد.
حضرت شعيب (ع) گويد: «لقد ابلغتكم رسالات ربى و نصحت لكم»(63) من رسالات پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى نمودم.
آرى، پيامبران الهى براى آگاهى و آشنايى بشر به وظايف خويش و تربيت اخلاقى آنان، از نصيحت و خيرخواهى به عنوان يك روش استفاده نمودهاند.
پيامبر گرامى اسلام (ص) انسانها را به نصيحت كردن يكديگر تشويق مىفرمايد: «ان اعظم الناس منزلة عندالله يوم القيامه امشاهم فى ارضه بالنصيحة لخلقه»(64) بزرگترين مردم از لحاظ مرتبه نزد خدا در روز قيامت كسى است كه براى نصيحت خلق در زمين بيشتر سعى و تلاش نمايد.
در روايتى از امام صادق (ع) نقل شده كه مىفرمايد: «يجب للمؤمن على المؤمن النصيحة له فى المشهد و المغيب»(65) بر مؤمن واجب است كه در حضور و غياب، خيرخواه مؤمن باشد و نيز مىفرمايد: «عليكم بالنّصح لله فى خلقه فلن تلقاه بعمل افضل منه»(66) بر شما باد به نصيحت كردن مخلوق براى رضاى الهى كه خدا را به عمل بهتر از آن ملاقات نكنى.
هدف از ارشاد و نصيحت، ارتقاى سطح تربيت و فرهنگ و ترويج فضايل اخلاقى و تعظيم شعائر است. گرچه برخاسته از ترك واجب يا ارتكاب كار حرامى نباشد، يعنى لازم نيست تا از شخصى گناه يا ترك واجبى سر زند كه به خاطر جلوگيرى از آن اين كار واجب شود. بلكه بيشترين هدف از اين عمل، پيشگيرى و ايجاد مصونيت در جامعه، نسبت به جرم و سرپيچى از وظيفه، محسوب مىشود، و همين نيز تفاوت آن با امر به معروف و نهى از منكر است. و اين كارى است بس شريف كه هم شكر زبان است و هم زكات دانش.
نكتهاى كه تذكر آن ضرورى مىنمايد اين است كه برخى از مردم وقتى كار خطايى و يا عيبى را از كسى مشاهده مىكنند، در مقابل چشم ديگران آن را براى وى بازگو مىكنند و در جمع مردم به او تذكر مىدهند. اين شيوه، گذشته از اين كه آبروى او را برده و ساير افراد را كه ممكن است متوجه خطاى او نشدهاند از عمل و رفتار او آگاه مىسازد و چنين امرى شايد از مصاديق اشاعه فحشاء هم محسوب شود نصيحت و تذكر را بىاثر ساخته و ممكن است موجب دشمنى و عداوت او نيز گردد. در حالى كه صرفنظر كردن از آن در آن هنگام و يادآورى آن در «پنهانى»، تأثير سخن را چندين برابر خواهد كرد، زيرا مربى با اين عمل، صداقت و دلسوزى خود را ثابت نموده و با جلب اعتماد او، به مقصود تربيتى خود نزديك مىشود.
امام عسكرى (ع) مىفرمايند: «مَنْ وَعَظَ أَخاهُ سِرّاً، فَقَدْ زانَهُ وَ مَنْ وَعَظَهُ عَلانِيَةً، فَقَدْ شانَهُ»(67) هر كس برادر دينى خويش را در پنهانى پند و اندرز دهد، مايه زينت او شده و كسى كه او را در حضور ديگران اندرز دهد، مايه خوارى او شده است.
اين نكته به ويژه در ارتباط والدين با فرزندان خود از اهميت بسزايى برخوردار است، زيرا پدر و مادر از هر كس بدين امر سزاوارترند كه در عين دلسوزى و مراقبت از حال فرزندان خود و هدايت و تذكر به موقع خطاهاى آنها، عيبپوش جوانان و نوجوانان خويش باشند و نقايص و خطاهاى آنان را، نزد هيچ جمعى برملا نكنند. 5 – وصيت به خير و حق
قرآنكريم، يكى از روشهاى مؤثر و مفيد در تربيت را مسئله «وصيت» دانسته است. وصّيت به عنوان يك روش تربيتى فقط در هنگام مرگ و آن هم براى تقسيم اموال و تعيين تكاليف به كار نمىرود، بلكه وصيت كه به معناى سفارش و خواستن بعضى از امور است، به صورت گسترده در شريعت اسلام براى بيان وظايف فردى و اجتماعى و رعايت مسايل اخلاقى به كار رفته است.
قرآنكريم از حضرت عيسى (ع) نقل مىكند: «و اوصانى بالصلوة و الزكوة ما دمت حيا»(68) خداوند به من وصيت و سفارش كرد كه تا وقتى زنده هستم، نماز بخوانم و زكات بپردازم.
خداوند به انسان سفارش مىكند كه «و وصيّنا الانسان بوالديه حُسناً»(69) با پدر و مادر خود به خوبى رفتار كند، ولى اگر آنها فرزندان خود را وادار كنند كه: «لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما»(70) آنچه را كه نمىدانند شريك خدا قرار دهند، در اين صورت نبايد از آنان اطاعت كند.
قرآنكريم مىفرمايد انسانها در قيامت در خسران و زيان هستند، مگر كسانى كه اهل ايمان و عمل صالح باشند و مردم را به حق و حقيقت و صبر و استقامت و فضايل اخلاقى و مكارم نفسانى توصيه كنند.(71)
پيامبر اكرم (ص) بسيارى از مسايل تربيتى و اخلاقى را به صورت وصيت بيان داشتهاند. وصيّتهاى آن حضرت به تفصيل در كتاب «مكارم الاخلاق» مرحوم طبرسى درج شده است. از جمله وص پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره يوسف، آيه 111. 2. سوره نحل، آيه 89. 3. لسان العرب، باب راء، ماده «ربو». 4. سوره حج، آيه 5. 5. سوره اسراء، آيه 24. 6. التحقيق، ج4، ص 36. 7. ژان ساتو، ترجمه غلامحسين شكوهى، مربيان بزرگ، انتشارات دانشگاه تهران، ص 13. 8. محمود صناعى، آزادى و تربيت، ص 46. 9. مناقب خوارزمى، ص 272. 10. سوره غافر، آيه 67. 11. سوره حديد، آيه 20. 12. مكارم الاخلاق، ص 222. 13. شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 15، احكام اولاد، ص 194. 14. همان. 15. لغتنامه دهخدا، ج1، حرف «الف». 16. سوره احزاب، آيه 21. 17. سوره ممتحنه، آيه 4 و 6. 18. سوره ص، آيه 47 – 45. 19. سوره مريم، آيه 51. 20. همان، آيه 56. 21. همان، آيه 54. 22. سوره انعام،آيه 87 – 84 و 90. 23. سنن النبى، ص 15. 24. امام، الگوى امت، ص 59. 25. سوره مائده، آيه 48. 26. سوره فرقان، آيه 74 27. سوره تحريم، آيه 11 و 12. 28. سوره هود، آيه 46 – 42. 29. سوره كهف، آيه 26 – 9. 30. سوره اعراف، آيات، 113 و 120؛ سوره يونس، آيه 80 به بعد؛ سوره شعراء، آيه 38 – 46. 31. سوره يوسف، آيات 21 – 56. 32. سوره كهف، آيات 9 – 26. 33. سوره ابراهيم، آيات 35 – 41، سوره حج، آيه 51،43،42،26،58 سوره شعراء، آيات 69 – 92؛ سوره صافات، آيات 83، 113. 34. سوره ابراهيم، آيات 35 – 41، سوره حج، آيه 51،43،42،26،58 سوره شعراء، آيات 69 – 92؛ سوره صافات، آيات 83، 113. 35. سوره اعراف، آيات 59 – 64 ؛ سوره يونس، آيات 71 – 73 ؛ سوره نوح، آيات 1- 27؛ سوره هود، آيات 2 – 49 ؛ سوره صافات، آيات 75 – 82. 36. سوره نساء، آيه 163 ؛ سوره انعام، آيه 44 ؛ سوره انبياء، آيات 83 و 84 ؛ سوره ص، آيات 41 – 44. 37.سوره سبأ، آيات 4 – 13 ؛ سوره ص، آيات، 17 – 26؛ سوره انيباء، آيات 78 – 80 ؛ سوره بقره، آيه 251. 38. سوره انعام، آيه 90. 39. سوره احزاب، آيه 21. 40. سوره قلم، آيه 4. 41. حاج شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج1، ص 410. 42. سوره توبه، آيه 128. 43. سوره فاطر، آيه 8. 44. سوره كهف، آيه 6. 45. سوره شعرا، آيه 3. 46. نهج البلاغه، خطبه: 192. 47. مفردات راغب اصفهانى، ص 48 ؛ تفسيرالميزان، ج 2، ص 127. 48. سوره طه، آيه 2؛ سوره كهف، آيه 6، سوره شعراء، آيه 3، سوره نحل، آيه 82. 49. زمخشرى، كشاف، ج1،ص 182. 50. فخررازى، تفسيرالكبير، ج 6، ص 14. 51. سوره بقره، آيه 213. 52. سوره كهف، آيه 56. 53. سوره نازعات، آيه 45. 54. 55. سوره يونس، آيه 57. 56. سوره بقره، آيه 66 ؛ سوره آل عمران، آيه 138؛ سوره مائده، آيه 46؛ سوره نور، آيه 34. 57. سوره لقمان، آيه 13. 58. سوره سبأ، آيه 46. 59. استاد شهيد مطهرى، ده گفتار، ص 224. 60. سوره لقمان، آيه 13. 61. سوره هود. 62. صحيفه سجاديه، دعاى20، مكارم الاخلاق. 63. سوره اعراف، آيه 62. 64. سوره اعراف، آيه 68. 65. همان، آيه 93. 66. همان. 67. اصول كافى ، ج2، ص 258. 68. فروع كافى، ج 3، ص 296 – 297. 69. بحارالانوار، ج 74، ص 338. 70. تحف العقول، ص 368. 71. سوره مريم، آيه 31. 72. سوره عنكبوت، آيه 8. 73. همان. 74. سوره عصر، آيه 2 – 3. 75. سوره آل عمران، آيه 191؛ سوره رعد، آيه 3؛ سوره نحل، آيات 10 – 11 و 69 ؛ سوره غاشيه، آيات 17 – 20 ؛ سوره نبأ، آيه 6 – 16 . 76. سوره لقمان، آيه 27 ؛ سوره كهف، آيه 109. 77. سوره اعراف، آيه 146. 78. همان. 79. سوره آل عمران، آيه 191. 80. شرح دعاى سحر، ص 187. 81. وسائل الشيعه، ج11، ابواب جهاد نفس، باب 5، ح 1 ص153. 82. سوره ص،آيه 46. 83. همان، آيه 26. 84. بحارالانوار، ج6، ص 132- 133. 85. همان. 86. همان. 87. همان، ص 137. 88. همان، ص 135. 89. همان، ص 136. 90. همان، ج 16، ص 265. 91. سوره انسان، آيه 10. 92. بحارالانوار، ج 96، ص 356. 93. سوره توبه، آيه 81. 94. سوره طه، آيه 81. 95. بحارالانوار، ج 73، ص 77. 96. سوره مطففين، آيه 4. 97. بحارالانوار، ج 76، ص 190. 98. مستدرك، ج 1، ص 119. 99. بحارالانوار، ج 22، ص 530. 100. جامع السعادات ، ج3، ص 640. 101. غررالحكم. 102. حقايق، ص 304. 103. بحارالانوار، ج 17، ص 116. 104. اصول كافى ، ج2، ص 455. 105. سوره الرحمن، آيه 26. 106. غررالحكم، ص 385. 107. سوره بقره، آيه 284. 108. سوره انبياء، آيه 47. 109. سوره زلزال، آيه 8. 110. سوره نساء. 111. سوره كهف، آيه 49. 112. سوره آل عمران، آيه 30.
آموزههاى اخلاقى در دعاى حضرت مهدى
پرهيز از چشمچرانى و خيانت چشم
در يازدهمين فراز از دعاى امام عصر(عج) چنين مىخوانيم: «و اغضض ابصارنا عن الفجور و الخيانة؛ خدايا چشمهاى ما را از هرزگى و خيانت بپوشان.»
در اين فراز از دعاى حضرت مهدى(عج) به گناه بزرگ چشم چرانى و خيانت چشم، كه دريچهاى براى شهوت انگيزى و انحراف جنسى است اشاره شده، كه اگر كنترل نشود، پيامدهاى بسيار خطرناك داشته و موجب فروپاشى خانوادهها، آلودگى دامن، و بى بند و بارى و اعتياد، و خيانتها و انحرافات ديگر حتى قتل نفس و آدم ربايى و… مىگردد. نعمت چشم و شكر آن
در ميان نعمتها، نعمت چشم از نعمتهاى بسيار مهم و شگفتانگيز است، و به راستى از دست دادن چنين نعمتى دنيا را بر انسان تاريك مىكند، و موجب نابودى يكى از ابزار مهم شناخت و درك حقايق مىشود، چشم را معمولاً به يك دستگاه دوربين عكاسى تشبيه مىكنند، كه با عدسى بسيار ظريف خود از صحنههاى مختلف عكس بردارى مىكند، عكسهايى كه به جاى فيلم، روى شبكيه چشم منعكس مىشود، و از آنجا به وسيله اعصاب بينايى به مغز منتقل مىگردد، اين دستگاه عكس بردارى فوق العاده ظريف و دقيق، و در شبانه روز ممكن است هزاران عكس از صحنههاى مختلف بر دارد، ولى دستگاههاى عكس بردارى از جهات زيادى قابل مقايسه با عجايب چشم نيست كه اين مطلب در جاى خود بيان شده است، از جمله اين كه در دوربينهاى عكاسى بايد فيلمها را عوض كنند، و يك حلقه فيلم كه تمام شد بايد حلقه ديگرى جاى آن بگذارند، اما چشمهاى انسان در تمام طول عمر فيلم بردارى مىكنند، بى آنكه چيزى از آن عوض شود.(1) يكى از متخصصين چشم مىگفت: سيستم بينايى داراى دو نوع سلول است 1- سلولهاى استوانهاى 2- سلولهاى مخروطى كه روز و شب شيفت عوض مىكنند، سلول هايى كه غروب آفتاب مىآيند، سلولهاى سست و تنبل هستند، از اين رو مطالعه در آن وقت به چشم آسيب مىرساند.
بنابراين چشم و بينايى از نعمتهاى بزرگ است، و در برابر نعمت بايد شكرانه آن را بجا آورد، شكرانه چشم آن است كه انسان آن را از بدىها پاك سازد، و به وسيله آن به معرفت و كمالات خود بيفزايد، كه از آن در زبان قرآن به چشم بينا ياد شده، و آنان كه چشم بينا ندارند مورد سرزنش قرآن قرار گرفتهاند، چنان كه قرآن در وصف دوزخيان پستتر از حيوان مىفرمايد: «ولهم اعين لايبصرون بها؛(2) آنها چشمانى دارند كه با آن نمىبينند.» يعنى كور معنوى هستند. و در مورد ديگرى مىفرمايد: «الم نجعل له عينين؛(3) آيا براى او (انسان) دو چشم قرار نداديم.» اين تعبير بيانگر آن است كه انسان بايد با توجه به اين نعمتها، پرده غرور و غفلت را از جلو بينش خود بردارد، و از سوى ديگر در مورد اين نعمتهاى شگفت آور و كارساز بينديشد، و پيرامون آفريدگار اين نعمتها تفكّر كند، سپس با تحريك حس شكرگزارى در درون جانش، به سوى معرفت خداوند توجه عميق نمايد. و شكر عملى نعمت چشم به اين است كه آن را كنترل كند، و از هرگونه هرزگى و خيانت باز دارد، و نيز به اين مطلب توجّه داشته باشد كه كفران نعمت موجب سلب آن خواهد شد و چه بسا هرزگى خيانت با چشم موجب خشم الهى و نابودى و نابينايى چشم گردد. انسان غافل بر اثر غرور، يك چنين نعمتى را از دست بدهد، علاوه بر نكبتهاى ديگرى كه از ناحيه خيانت و هرزگى چشم عايد انسان مىشود. پرهيز از چشم چرانى از نگاه قرآن
قرآن مىفرمايد: «قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم انّ اللّه خبيرٌ بما يصنعون – و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن؛(4) به مردان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان) فرو گيرند، و حريم عفّت خود را حفظ كنند، اين براى آنها پاكيزهتر است، خداوند از آن چه انجام مىدهند آگاه است. و به زنان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند.» دو عامل براى حفظ حريم عفاف، و دورى از هرزگى و انحراف جنسى اثر به سزا دارد. 1- پرهيز از چشم چرانى كه بيشتر در مردان آشكار مىشود. 2- خود آرايى و خودنمايى كه بيشتر در زنان ديده مىشود. اسلام در هر دو مورد تأكيد كرده كه مراقب اين دو عامل باشيد تا از آسيبهاى انحرافات در امان بمانيد.
واژه يغضّوا و يغضضن از «غضّ» گرفته شده كه به معنى كاستن نگاه، و پايين آوردن آن است، يعنى لازم نيست كه مرد و زن هنگام عبور در كنار نامحرمان يا در مجالس آنها، چشمان خود را ببندند، كه منظره بدى پيدا كند، و يا راه رفتن را ناممكن سازد، بلكه منظور اين است كه انسان به هنگام نگاه كردن، هرگاه نامحرمى در حوزه ديدش قرار گرفت، چشمانش را به گونهاى فرو گيرد كه نامحرم از حوزه ديد تند او خارج شود. و در آيه فوق به فلسفه اين دستور اشاره شده و مىفرمايد: «انجام اين دستور براى آنها بهتر و پاكيزهتر است.» يعنى چشم چرانى و انحراف چشم، انسان را از مرز و حريم عفت خارج ساخته، و موجب آلودگى و لودگى و انحرافات جنسى و پيامدهاى شوم آن خواهد شد، و اخلاق انسان را تباه ساخته، و او را در پرتگاه سقوط قرار مىدهد. چنان كه تعبير به «فجور» در دعاى مورد بحث، مىتواند اشاره به انواع گناهانى باشد كه از بازتابهاى چشم چرانى به حساب مىآيد. پرهيز از خيانت چشم
خيانت از گناهان كبيرهاى است كه ضد آن امانت است، به همان اندازه كه امانت دارى خوب است، به همان اندازه بلكه بيشتر، خيانت، زشت و مورد نكوهش قرار گرفته است، تا آن جاكه اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «ايّاك و الخيانة فانّها شرّ معصية؛(5) از خيانت كردن پرهيز و دورى كن كه زشتترين گناه است.» نيز فرمود: «رأس النّفاق الخيانة؛(6) خيانت در رأس نفاق و دورويى است.» در مورد خيانت چشم، گاهى چشم در جاهاى مخفى و خلوتگاهها به طور مرموزى – كه كسى با خبر نشود – نگاه گناه آلود مىكند، از چنين گناهى به خيانت چشم تعبير مىشود، خداوند در قرآن هشدار داده و مىفرمايد: «يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصّدور؛(7) خداوند چشمهايى را كه به خيانت مىگردد و آنچه را در سينهها پنهان مىدارند مىداند.» قبل از اين آيه سخن از قيامت و سختىها و عذابهاى قيامت به ميان آمده، و اين آيه بيانگر آن است كه خدايى كه از حركات دزدكى و مخفيانه چشمها و اسرار درون سينهها آگهى كامل دارد، در آن روز بر اين اساس، دادرسى و داورى مىكند، و با اين آگاهى دقيق به حساب رسى مىپردازد، بنابراين مراقب باشيم كه حتى نگاه ضعيف ما هم، آلوده به گناه نباشد، كه از امام صادق(ع) در مورد اين آيه پرسيدند، فرمود: «آيا نديدهاى كه گاه انسان به چيزى نگاه مىكند. اما چنين وانمود مىكند كه به آن نگاه نمىكند؟ همين نگاه خيانت آلود است.»(8) توضيح اين كه خيانت در چشم داراى اشكال گوناگونى است، گاهى زُل و آشكار است، و گاهى استراق بصر و دزدكى است، و گاه به صورت اشاره و چشمك زدن كه مقدمه براى نقشه شيطانى است، به هر حال بايد به طور جدى و دقيق مراقب بود كه چشم هيچ گونه خيانت نكند، تا چه رسد به اين كه به مرحله هرزگى و چشم چرانى برسد.
به هر حال آنچه بايد مورد توجه كامل قرار گيرد اين است كه همه ما در محضر خدا هستيم، و خداوند بر همه چيز حتى به اسرار نهان آگاهى دارد، او به چگونگى يك لحظه بلكه كمتر از يك لحظه نگاه چشم آگاهى دارد، و بر اساس همين آگاهى، در روز قيامت قضاوت مىكند. بنابراين چنين عقيدهاى مىتواند نقش مهمى در تهذيب نفوس و مراقبت و كنترل چشم داشته باشد. مىگويند: يكى از علماى بزرگ نجف اشرف پس از پايان تحصيلات خود تصميم گرفت به وطن بازگردد، و براى هميشه در وطن به ارشاد مردم بپردازد، نزد استادش براى خداحافظى رفت، هنگام خداحافظى از او تقاضاى موعظه كرد، استاد به اوگفت: اندرزم كلام خدا است، اين آيه را هرگز فراموش نكن: «الم يعلم بانّ اللّه يرى؛(9) آيا انسان نمىداند كه خداوند همه چيز را مىنگرد؟» عوامل بازدارنده و نگهدارنده براى حفظ و پاكى چشم
در هر چيز تنها به معلول فكر كردن، و بى توجهى به علتها و عوامل، اثر بخش عميق و همه جانبه و اساسى نخواهد بود، بايد براى وصول به خصلت كنترل چشم، به علتها و عوامل، به طور قطع توجه نمود. اسلام ما را به اين عوامل و علتها توجه داده كه با توجه نظرى و عملى به آنها حتماً مىتوان به اين مرحله رسيد. و به عبارت ديگر بايد از اين عوامل خنجرى ساخت و با آن بر ديده هوس باز زد، تادل را آزاد نموده، و در سايه آزادى دل از هوسهاى سركش، چشم را نيز پاك نگهداشت، چرا كه اگر آب سرچشمه گل آلود باشد، آبهايى كه از آن نشأت مىگيرد نيز گل آلود خواهد شد.
بر همين اساس در اسلام دستورهاى وجوبى يا مستحبى، در اين راستا داده شده، مانند پوشش اسلامى زن و مرد، حفظ حريم عفاف، ممنوعيت اختلاط زن و مرد، سفارش اكيد به غيرت ورزى و حيا، ممنوعيت شركت در مجالس فسق و فجور، ترك خوردن و نوشيدن مال حرام، پرهيز از همنشين بد، اقدام به ازدواج، و محافظت جدّى و متقابل زن و شوهر در حفظ عفاف همديگر از نظرات مختلف، دورى از محيط فاسد و مسأله استيذان در ورود و خروج به خانه و… كه هر يك از اين علل و عوامل مىتواند نقش سازنده و مؤثّرى در پاك سازى چشم داشته، و آن را از هرگونه نگاههاى آلوده حفظ كنند.
و به طور كلى بايد مقدمات و زمينههاى انحراف چشم را شناخت، و عوامل بازدارندگى را نيز دانست، و در پرتو آنها، افسار گسيختگى چشم را مهار كرد. در ميان اين عوامل به عنوان مثال نظر شما را به مسأله استيذان (اجازه گرفتن) كه در قرآن آمده جلب مىكنيم، در قرآن، در دو آيه مىخوانيم: «يا ايها الّذين آمنوا ليستا ذنكم الّذين…؛اى كسانى كه ايمان آوردهايد بايد بردگان شما و همچنين كودكانتان كه به حد بلوغ نرسيدهاند، در سه وقت از شما اجازه (ورود به خانه) بگيرند:
1- قبل از نماز فجر(آغاز وقت نماز صبح) 2- در نيمروز هنگامى كه لباسهاى (معمولى) خود را بيرون آوردهايد. 3- و بعد از نماز عشاء اين سه وقت خصوصى براى شما است، اما بعد از اين سه وقت گناهى بر شما و بر آنان نيست (كه بدون اذن وارد شوند) و بر گرد يكديگر بگرديد(و با صفا و صميميت به يكديگر خدمت نماييد) اين گونه خداوند آيات را براى شما بيان مىكند، و خداوند دانا و حكيم است.»(10)
توضيح اين كه در دو آيه مذكور، دو حكم اسلام در مورد آداب ورود به جايگاه و خانه خصوصى پدر و مادر بيان شده است: كودكان نابالغ بايد هنگامى كه به اطاق پدر و مادر وارد مىشوند، در سه وقت اجازه ورود بگيرند: 1- قبل از نماز صبح. 2- حدود ظهر 3- بعد از نماز عشاء، زيرا معمولاً مردم (از جمله پدر و مادر) در اين سه وقت مقيد به پوشانيدن خود، همانند ساير وقتها نيستند، و آنها در اين سه وقت يك حالت خصوصى دارند. بنابراين اولياى اطفال بايد كودكان نابالغ خود را به انجام اين برنامه وادار كنند، و اين سنّت را روش هميشگى و معمولى خود قرار دهند. اطلاق آيه شامل دختر و پسر مىشود، و همچنين ظاهر آيه بيانگر آن است كه بردگان مرد و زن نيز بايد اين برنامه را اجرا كنند.
ولى نوجوانان و جوانان بالغ در هر ساعت از ساعتهاى روز كه به خانه پدر و مادر وارد مىشوند، لازم است قبل از ورود كه به آنها اطلاع داده و اجازه ورود بگيرند، البته اين حكم مخصوص مكانى است كه پدر و مادر در آنجا استراحت مىكنند، و گرنه وارد شدن در اطاق عمومى (اگر اطاق عمومى داشته باشند) به ويژه به هنگامى كه ديگران هم در آن جاحاضرند، و هيچ گونه مانعى وجود ندارد، اجازه گرفتن لزومى ندارد.
اين دستور قرآنى حاكى از آن است كه براى حفظ چشم و دامن، بايد از امورى كه زمينه ساز و عوامل بازدارنده است استفاده كرد. روايت شده: مردى از رسول خدا(ص) پرسيد: «آيا هنگام ورود بر مادرم، اجازه بگيرم؟ پيامبر (ص) فرمود: آيا دوست دارى مادرت را برهنه بنگرى؟ او عرض كرد: نه، فرمود: پس اجازه ورود بگير.»(11)
و نيز قرآن ورود به خانه مردم را بدون اجازه ممنوع نموده، چنان كه مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، در خانه هايى غير از خانه خود، وارد نشويد، تا اجازه بگيريد، و بر اهل خانه سلام كنيد، اين برنامه براى شما بهتر است، و اگر كسى را در آن نيافتيد وارد نشويد تا اجازه داده شود، و اگر گفته شد باز گرديد، باز گرديد، اين برنامه براى پاك نگهداشتن شما برتر است».(12)
امام باقر(ع) فرمود: «من اطّلع فى بيت جاره فنظر الى عورة رجلٍ او شعر امرأةٍ او شىءٍ من جسدها، كان حقّاً على اللّه ان يدخله النّار مع المنافقين الّذين كانوا يتبحّثون عورات المسلمين…؛(13) كسى كه به خانه ديگرى سر بكشد و نگاه كند، آنگاه بدن ناپوشيده مردى، زنى يا قسمتى از بدن آن زن را بنگرد، بر خداوند سزاوار است كه او را همراه منافقانى كه در دنيا دنبال فاش ساختن عيبتهاى مسلمين بودند وارد دوزخ گرداند، چنين شخصى از دنيا نمىگذرد، مگر اين كه خداوند او را رسوا ساخته، و زشتىهاى او را در آخرت در معرض ديد مردم قرار مىدهد.»
توجه به عوامل بازدارنده و زمينهها براى كنترل چشم به قدرى ظريف و دقيق است كه اميرمؤمنان على(ع) در صدد بيان آن و آموزش ما مىفرمايد: من اكراه دارم كه بر زنان جوان سلام كنم، سپس علت آن را چنين تبيين مىكند: «اتخوّف ان تعجبنى صوتها فيدخل من الاثم علىّ اكثر ممّا اطلب من الاجر؛(14) از آن ترس دارم كه صداى زن جوانى مرا خوش آيد، و لغزشى به من دست دهد، كه گناهش از كسب پاداش سلام بيشتر باشد.» پيامدهاى نكبتبار چشم چرانى
چشم يكى از دريچههايى است كه رابط بين برون و درون انسان است، آنچه را مىبيند، به فكر و انديشه و به دل منتقل مىكند، هم مىتواند بهترين ابزار براى شناخت و پرورش روح و نيروى عقل و صفاى باطن باشد، و هم مىتواند بر اثر هرزگى عامل تيرگى باطن و ركود عقل و انديشه و سقوط انسانيت گردد. اگر امام عصر(عج) در دعاى مورد بحث به ما مىآموزد كه از خدا بخواهيم تا چشمانمان را از گناهان و خيانت حفظ كند، در حقيقت به ما هشدار مىدهد كه چشم هرزه و بىكنترل باعث بدبختىها و نكبتها و تيرگىهاى دنيا و آخرت است. و جرقّهاى براى انفجار و تخريب درون انسانيت مىباشد، خوبىها را از انسان مىگيرد، و تباهى را جايگزين آن مىسازد. چنان كه رسول اكرم(ص) فرمود: «النّظر سهمٌ من سهام ابليسٍ؛(15) نگاه به نامحرم، تيرى از تيرهاى شيطان براى شكار انسان است.» و در سخن امام صادق(ع) آمده كه: «نگاه به نامحرم تير زهرآلود از تيرهاى شيطان است و چه بسيار نگاهى كه موجب حسرت و غصّه طولانى شده است.»(16)
و از سخنان رسول خدا(ص) است: «هر چشمى در قيامت بر اثر سختى آن، گريان است، ولى چشمى كه از نگاه به حرام خدا خوددارى كند خندان است.»(17) اميرمؤمنان على(ع) فرمود: «من اطلق طرفه كثر اسفه؛(18) كسى كه چشمش را بىبند و بار بگذارد، (بر اثر پيامدهاى شوم آن) اندوه و ناراحتى او بسيار خواهد شد.» رسول خدا(ص) فرمود: «خشم خداوند بسيار سخت است بر زن شوهردارى كه چشمش را ازنگاه به نامحرم پر مىكند.»(19)
اگر چشم چرانى چنين عواقب خطرناك و عذاب الهى را به دنبال دارد، به عكس پاك نگه داشتن چشم دريچه نور به سوى خدا است، و موجب مقامات عالى خواهد شد، چنان كه رسول خدا(ص) فرمود: «غضّوا ابصارهم ترون العجائب؛(20) چشمان خود را از نگاه به نامحرم فرو خوابانيد كه در اين صورت شگفتىهايى را مىنگريد.» چنان كه معروف است محمد ابن سيرين بر اثر پاكى چشم، و دورى از انحراف جنسى به مقام بس ارجمندى رسيد، كه همچون پيامبران به علم تعبير خواب دست يافت، و محبوبيت فوق العادهاى بين مردم پيدا كرد.(21)
روايت شده: حضرت يوسف(ع) وقتى كه به عنوان غلام، به عزيز مصر فروخته شد، نوجوان بود، پس از سه سال در كاخ عزيز به حد بلوغ رسيد، زليخا همسر عزيز فريفته او شد، يوسف(ع) هفت سال در كاخ به عنوان خدمتكار، حضور داشت، در اين مدت با اين كه همواره با زليخا رو در رو و نزديك بود، از ترس خدا حتى يكبار سرش را به سوى چهره زليخا بلند نكرد، همواره در برابر او چشمش را فرو مىآورد، روزى زليخا آرايش كرده در مكان خلوت به يوسف(ع) گفت: «سرت را بلند كن و مرا بنگر.» يوسف(ع) گفت: مىترسم بر اثر نگاه به تو (كه گناه است) مشمول كيفر الهى شده و كور شوم. زليخا گفت: چه چشمهاى زيبا و شهلايى دارى؟ يوسف جواب داد: وقتى كه از دنيا رفتم، نخستين عضو من كه در ميان قبر پوسيده و از جاى خود بر زمين مىافتد، همين چشمان من هستند. زليخا گفت: چقدر بوى خوش دارى و معطّر هستى؟ يوسف گفت: اگر پس از گذشت سه روز از مرگم، بوى بدن مرا استشمام كنى، از زشتى آن از كنار من فرار مىكنى. زليخا گفت: چرا به من نزديك نمىشوى؟ يوسف گفت: اگر به تو نزديك شوم، باعث دورى از خدا مىگردم، من مىخواهم با دورى از تو به قرب الهى نزديك شوم. زليخا گفت: فرش زيباى حرير و ابريشم در اينجا گسترده شده، به روى آن بيا، و كام مرا روا كن، و از من كامجويى نما. يوسف گفت: مىترسم بهرهام از بهشت را از دست بدهم. زليخا گفت: اگر تمكين نكنى تو را به شكنجهگران زندان مىسپارم، يوسف گفت: «اذاً يكفين ربّى؛ در اين صورت خداوند مهمّات مرا كفايت مىكند و دستم را گرفته و نجاتم مىدهد.»(22)
و در حديثى از امام رضا(ع) روايت شده: زليخا در خانه خلوت و بسته كه مىخواست يوسف(ع) را به دام بيندازد، در آنجا بتى بود، زليخا پارچهاى برداشت و بر روى بت انداخت. يوسف گفت: اين چه كارى بود كه كردى؟ زليخا گفت: از بت حيا كردم كه ما را در اين حال ببيند. يوسف گفت: «آيا تو از چيزى كه نه مىشنود و نه مىبيند و نه مىفهمد و نه مىخورد و نه مىآشامد حيا مىكنى، ولى من از خداوندى كه انسان را آفريد، و به او دانايى آموخت شرم نكنم؟»(23)
آرى اين است برنامه پيامبران و پاكان محبوب درگاه خدا، كه چشم و دامن خود را اين گونه در سختترين شرايط پاك نگه داشتند، و بر اثر اين استقامت استوار و اراده محكم، به عالىترين درجات معنوى از قرب الهى رسيدند.
در اينجا براى تكميل بحث نظر شما را به سه حادثه از برخورد شديد پيامبر(ص) با چشم چرانانى كه با چشم آلوده خود عفّت جامعه را تباه مىساختند جلب مىكنيم:
1- حَكَم بن ابى العاص پدر مروان در عين آنكه مسلمان بود، مردى هرزه و چشم چران بود، روزى از لاى درز در داخل حجره پيامبر(ص) نگاه كرد، پيامبر(ص) به قدرى ناراحت شد، كه عصاى خود را كه نوكى تيز داشت برداشت و او را تعقيب كرد، او فرار كرد و چون روباه گريخت. پيامبر(ص) فرمود: «اگر به او دست مىيافتم چشمش را از كاسه بيرون مىآوردم» سپس به دستور پيامبر(ص) او و پسرش مروان به طائف تبعيد شدند، و تا عصر خلافت عثمان در تبعيد بودند، سرانجام در عصر عثمان آزاد شدند، و يكى از اعتراضات مسلمين به عثمان همين بود كه چرا تبعيد شدگان پيامبر(ص) را به وطن باز گردانده است؟(24) و طبق روايت ديگر، حكم بن ابى العاص از پشت ديوار به خانه پيامبر(ص) چشم چرانى كرد، و پيامبر(ص) خواست او را با كمان هدف تير قرار دهد كه او گريخت.(25)
2- طبق روايت امام صادق(ع) به پيامبر(ص) خبر رسيد كه دو نفر به نام هيت و ماتع در مدينه چشم چران و سبك سر هستند، و در ميان مردان مىنشينند، و با گفتن جُكهاى شهوت برانگيز از اوصاف زنان مىگويند و خط قرمز حريم عفاف را مىشكنند، پيامبر(ص) بىدرنگ آنها را احضار كرد و پس از اخطار شديد، آنها را به محلى به نام العرايا كه در اطراف مدينه بود تبعيد كرد، آنها فقط حق داشتند در روزهاى جمعه براى خريدارى غذا و لوازم زندگى به مدينه آمده، سپس به تبعيدگاه باز گردند.(26)
3- در مدينه چند نفر كه روح بيمار و هوسانگيز داشند و با شايعه پراكنى، به حريم عفاف تجاوز مىكردند، مورد اخطار شديد پيامبر(ص) قرار گرفتند و در صف منافقان قلم داد شدند، و اين اخطار با نزول آيهاى بعد از نزول آيه حجاب (آيه 59 سوره احزاب) مسلمانان را بر ضد آنان شوراند، و آن آيه اين بود: «لئن لم ينته المنافقون و الّذين فى قلوبهم مرضٌ و المرجفون فى المدينة…؛ اگر منافقين و آنها كه در دلهايشان بيمارى است (و با هوسهاى خود مىخواهند به عفت جامعه آسيب برسانند) و نيز دروغ پردازان و شايعه پراكنان، اگر از كارشان دست برندارند تو را (اى پيامبر) بر ضدشان مىشورانيم، آنگاه جز زمان كوتاهى نمىتوانند در اين شهر بمانند.»(27)
بنابراين همنوا با حضرت مهدى(عج) عرض مىكنيم: «خدايا چشمهاى ما را از هرگونه هرزگى و خيانت بپوشان.» پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. براى توضيح بيشتر، و بيان ويژگىهاى چشم به تفسير نمونه، ج 27، ص 18 تا 22 مراجعه شود. 2. سوره اعراف، آيه 179. 3. سوره بلد، آيه 8. 4. سوره نور، آيه 30 و 31. 5 و 6. مستدرك الوسائل، ج 2، ص 506. 7. سوره نور، آيه 19. 8. تفسير صافى، ذيل آيه 19 نور. 9. سوره علق، آيه 14. 10. سوره نور، آيات 58 و 59. 11. تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 204. 12. سوره نور، آيات 27 و 28. 13. بحارالانوار، ج 104، ص 37 و 38. 14. مكام الاخلاق، ص 270، بحار، ج 104، ص 37. 15. بحار، ج 104، ص 39. 16. وسائل الشيعه، ج 14، ص 139. 17. خصال شيخ صدوق، ج 1، ص 61(به طور اقتباس). 18. بحار، ج 77، ص 286. 19. بحار، ج 104، ص 39. 20. همان، ص 41. 21. الكنى و الالقاب، ج 1، ص 319. 22. سفينة البحار، ج 1، ص 22 (واژه اسف) به نقل از دعوات راوندى، به روايت ابن عباس. 23. تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 419. 24. الغدير، ج 8، ص 243. 25. سفينة البحار، ج 1، ص 293 (واژه حكم). 26. اقتباس از بحار، ج 22، ص 88. 27. سوره احزاب، آيه 60.
حماسه مقاومت لبنان
درسها و عبرتها
قلم را به دست گرفتم تا از حماسه مقاومت حزب اللّه شمهاى بنگارم ديدم كه ترسيم آن همه شكوه و عظمت نيست.انديشه را به جولان آوردم تا از آن دليرى و جوانمردى و رشادت و پايدارى اسطورهاى در برابر هجوم وحشيانه رژيم فاشيستى صهيونيستى چيزى بنگارم اما طاير انديشه فرو ماند و نتوانست به بلنداى آن نزديك شود. گفتم از درسهاى اين مقاومت و ضربات كوبنده و حمله حيدرى بر پس ماندههاى خيبر سر رشتهاى باز كنم اما صفحات اين مقاله ظرفيت آن نبود، بالأخره بر آن شدم كه با نگاهى گذرا به اين حماسه شكوهمند و دست آوردهاى افتخارآميز آن سطورى تحرير كنم و ارادت و سلام خود را بدين وسيله تقديم رزمندگان مقاومت و رهبرى با تدبير و شجاع آن و خانوادههاى شهيدان گرانقدر آن نمايم كه عزيزانشان را تقديم اسلام و ميهن اسلامى كردند و خشونتها و آوارگىها را زير رگبار آتش دشمن و باران گلولههاى خصم زبون تحمّل كردند و غرامت عزت و غيرت اسلامى و عربى را پرداختند و با چهره گشاده سرفراز از اين آزمايش بزرگ بيرون آمدند و شعر پايدارى سرودند و افتخار لبنان مقاوم را رقم زدند تا پيروزى خون بر شمشير را بار ديگر عينيّت بخشند. لبنان و جبهه مقاومت
لبنان كشورى كوچك و زيبا معروف به عروس خاورميانه، در ساحل درياى مديترانه كه با مناطق سبز و كوههاى بلند و تپههاى خرم و دشتها و رودهايش به اين كشور زيبايى بيشترى بخشيده است و قوميتهاى مختلف را در خود جاى داده و با دولتى مركب از مسيحى و مسلمان، با وحدت و انسجامى مثال زدنى در حوادث اخير كه اين وحدت و انسجام و حمايت يك پارچه از مقاومت حزب اللّه راه نفوذ دشمن را كه مىخواست با رخنه در صفوف ملت و دولت اختلاف بيندازد موفق نشد و جالب آن كه در همين روزهاى خونين كه وزير خارجه آمريكا رايس «اين جغد شوم بيگانه» خواست به لبنان بيايد دولت اجازه ورود به پيام آور جنگ نداد و او را تحقير كرد و با اين اقدام تودهنى به آمريكا زد كه مىخواست دولت را بفريبد و به هر قيمت وليد نامشروع خود اسراييل را يارى دهد تا پذيراى اين شكست نشود. و چنين نشد و «و ضربت عليهم الذلة و المسكنة» كه فرموده قرآن است درباره اين قوم عنود بار ديگر تحقق يافت… .
بارى اين كشور كوچك با يك رژيم متجاوز و مجرم بالذات همسايگى دارد كه با نداشتن سپر دفاعى كافى، همواره مورد تجاوز اسراييل بوده است و به راستى اگر مقاومت حزب اللّه نبود امروز لبنان از نقشه جغرافيا محو شده بود. حزب اللّه سد پولادينى است كه در خط مقدم سنگر گرفته و با پايدارى بىنظير چندين بار رژيم صهيونيستى را عقب رانده و رسوا كرده است. جنوب لبنان كه مركز شيعيان اين كشور است عرصه اين درگيرىهاست.
لبنان و جبل عامل و صور و صيدا… سرزمين ابى ذر غفارى بوده است كه سالها حماسه علوى را فرياد كردو امويان را رسوا نمود و بذر تشيع را پاشيد، تشيع ستم ستيز كه هر روز با ثمر بخشى گسترده بالندهتر شد و جامعه شيعه لبنان با عالمان و محققان برجسته و مبارزى همچون اباذر از فقاهت و شجاعت برخوردار بودهاند، جنوب لبنان را شهرها و روستاهاى بسيارى پوشش داده كه با درهها و كوههاى سرسبز و استراتژيك. زيبائى بيشتر گرفته است. خشم و حمله اسراييل همواره متوجّه اين نقطه بوده چرا كه مقاومت اسلامى را در آغوش دارد كه ديديم كه چگونه دشتهايش را به گورستان تانكهاى غول پيكر اسراييلى تبديل كرد. آمريكايىها مىخواستند حزب اللّه را خلع سلاح كنند و اين سنگرگاه مستحكم و دژ مقاومت را در هم بشكنند و مانع را از سر راه توسعه تجاوزگرى اسراييل بردارند و به ديگر كشورها حمله برند تا خاورميانه آمريكايى و اسراييلى شكل گيرد و رؤياى بىتعبير اسراييل از نيل تا فرات تحقق پذيرد! اما ناكام و روسياه برگشتند.
جنوب لبنان يعنى مهد پرورش خانوادههاى همان جبهه مقاومت كه طى 33 روز جنگ پرحادثه تاريخ خاورميانه را رقم زدند، با محوريت انقلاب اسلامى نه محوريت اسراييل، آنگونه كه آمريكا مىخواست! و با اين همه به اعتراف ناظران جهانى حتى يكى از اهداف اسراييل در حمله به لبنان محقق نشد. لبنان زير رگبار بمبهاى اهدائى آمريكا تخريب شد اما همچون سرو آزاد سرپا ايستاده و خرابيهايش نيز ساخته خواهد شد. آمريكا حزب اللّه را يك گروه تروريستى مىناميد اما امروز حزب اللّه محبوبترين چهره مقاومت در جهان است.
حزب اللّه نه تنها خود به قلّه پيروزى دست يافت و درسى فراموش نشدنى به آمريكا و اسراييل داد و ماشين جنگىشان را منهدم كرد بلكه ترس و وحشت را از دلهاى اعراب زدود كه مىترسيدند كمتر از گل به آمريكا و اسراييل بگويند! البته اگر اين درس را آموخته باشند كه سرخط بردگى در برابر آمريكا را پاره كنند. حزب اللّه 61 شهيد داد اما 120 تن از نيروى اسراييل را به هلاكت رساند، 120 تانك مركاواى ساخت آمريكا و پيشرفته و مجهز به انواع ابزارهاى جنگى را به آتش كشيد و ميلياردها دلار خسارت به شهرها و اقتصاد اسرائيل و مناطق توريستى آن با رگبار موشكها وارد ساخت و ارتش اسراييل نشان داد كه آن همه اسطوره سازى كاذب همان لانه عنكبوت است كه سيد حسن نصر اللّه مىگفت: «به خدا قسم، به خدا قسم، اسراييل از لانه عنكبوت سستتر است» و ديديم كه چنين بود و تا بدآنجا پيش رفت كه زلزلهاى در نظام سياسى اسراييل به وجود آورد حزب اللّه كارى كرد كه تمام ارتشهاى عرب نكرده بودند، او قهرمان جهان عرب و ستاره درخشانى معرفى شد كه به دولتهاى عربى آبرو داد – اگر قدر بدانند – و هيمنه پوشالى اسراييل را تار و پود گسست و به ديگر ملتها در فلسطين و عراق و افغانستان نيز آموخت كه راه برون رفت از حصار و فشار قدرتهاى اهريمنى چيست؟
آقاى بشار اسد در سخنرانى خود گفت: خاورميانهاى با محوريت حزب اللّه در حال شكلگيرى است. حزب اللّه از مرزهاى لبنان عبور كرد و همه جا را تسخير نمود.
بيگانگان و رسانههاى بيگانه با اعجاب و شگفتى از مقاومت و رهبرى آن ياد كردند از اين نمونه:
لوموند فرانسه: «ايمان، شهادت و راز دارى كليد موفقيت نظامى حزب اللّه بود.»
خبرگزارى فرانسه: «سيد حسن نصر اللّه در ميان مسلمانان جهان اعم از شيعه و سنى به سمبل مقاومت تبديل شده است.»
روزنامه آلمانى: «لبنان به ويتنام اسراييل تبديل شده است.»
هاآرتص اسراييل: «اسراييل از حزب اللّه سيلى سختى خورد كه جبران شدنى نيست.»
لوسآنجلس تايمز: «اسراييل در برابر حملات موشكى حزب اللّه عاجز شده است.»
خبرگزارى فرانسه: «جهان اسلام يك قهرمان جديد دارد و آن سيد حسن نصر اللّه است.»
روزنامه انگليسى تايمز: «مهارت و تعهد رزمندگان حزب اللّه اسراييل را به لرزه انداخته است.»
نخست وزير اسراييل گفت: ما ضربه سختى خورديم…
وزير خارجه آمريكا اين جغد شوم، گفت: توان حزب اللّه فوق تصوّر ما بود.
وزير جنگ رژيم صهيونيستى گفت: هيچ ارتشى در دنيا نمىتواند حزب اللّه را شكست دهد و صدها اعترافات از اين نمونه از قول دشمنان و رسانههاى بيگانه تا چه رسد به دوستان!
صدها نوزاد را در همان روزها به نام نصر اللّه ناميدند و اين نام را افتخارى براى كودكان و خانوادههاى آنها مىدانند. سيد حسن نصر اللّه كيست؟
يك روحانى 46 ساله از تبار رسولان، فرزند پيامبر و نواده امامان كه خون اجداد خويش را در رگها و جان و روان خود دارد.
اين روحانى مبارز، سرمايه معنوى خود را از انقلاب اسلامى گرفته وفادار به آرمانهاى امام خمينى و از مقلدان آن بزرگوار، مطيع امر ولىّ فقيه…عالمى متين، شجاع، سياست شناس، دشمن شناس، اسلام شناس، مدير، مدبّر و فرمانده پر اقتدار. حوادث اخير لبنان و كشتارهاى زنان و كودكان با هجوم موشكها و بمبها و نالههاى كودكان و زنان برخاسته از ميان آوارها و تخريب لبنان و زير ساختهاى آن به عنوان عامل فشار بر مقاومت به وسيله دشمن مهاجم و هيمنه ارتش چهارم دنيا و سلاحها و تجهيزات پيشرفته آمريكا و تبليغات گسترده امپرياليسم خبرى صهيونيستى آمريكايى در چهار سوى جهان و حملات هوائى و دريايى و زمينى و جنگهاى روانى و انواع فشارها پيش روى سيد قرار داشت. هر يك از اينها كافى بود كه در دل فرمانده با محدوديت ابزارهاى دفاعى در برابر دشمن، رخنهاى ايجاد كند و مقاومت را بشكند و زمينه موفقيت دشمن را فراهم آورد، اما سيد حسن با آرامش مثال زدنى و عزم آهنين و تدبيرى متين گام به گام مقاومت را رهبرى كرد و هرچه گفت عمل نمود، به مردم راست گفت، از دولتهاى زبون عربى كمك نخواست و تنها خواستهاش اين بود كه از پشت به مقاومت خنجر نزنند نه از قلبهايشان مدد خواست و نه از شمشيرهايشان و تنها از خداوند يارى طلبيد و چنين بودند ياران وفادار او و عزيزان لبنانى در مقاومت و بسيج جوانان لبنان تا آخر بار به منزل رسيد. دست آوردهاى سياسى اين پيروزى
نكته مهم پيامد سياسى پيروزى مقاومت و درسها و عبرتهاى آن است كه تحليل گران بايد به بيان و تفسير آن بنشينند و از اين حادثه مهم قرن بهره گيرند، شكست آمريكا و انگليس و ساير پادوهاى استكبار در اين ماجرا و خط بطلان بر خاورميانه جديد آمريكا در منطقه، شكسته شدن هيمنه ساختگى رژيم صهيونيستى و ارتش چهارم دنيا كه بيش از 33 روز تاب مقاومت نياوردند، آن هم در برابر يك تشكيلات شبه نظامى اما مؤمن و شهادت طلب، هشدار به دولتهاى عربى كه رژيم غاصب را به رسميت شناختهاند و روابط سياسى با او دارند يا در مقام بر قرار كردن اين روابطاند.
فعال و زنده بودن انديشه انقلاب اسلامى و باوراندن اين سخن امام راحل كه فرمود: اگر مسلمانان هر كدام يك سطل آب به طرف اسراييل بپاشند، از ميان خواهد رفت و اين رژيم نامشروع بايد از صفحه روزگار محو شود و اين قابل عمل است اگر مقاومت و مجاهدت و وحدت و خودباورى اسلامى دست به دست يكديگر بدهند.
مقاومت حزب اللّه و پيروزى بر اسراييل سرنوشت خاورميانه و بلكه جهان اسلام را رقم زد، نقشههاى آمريكا و اسراييل را نقش بر آب كرد، به آمريكا و اسراييل آموخت كه ديگر جسارت آن را ندارند كه كشورها و ملتها را تهديد به حمله كنند، چرا كه مشتهاى پولادين فرزندان اسلام و مقلدان امام و بسيجيان جهان آماده پاسخگويى است كه به فرموده امام :بدون ترديد ابرقدرتها را به خاك مذلت خواهند نشاند.
بنابراين پس از پيروزى حزب اللّه بر اسراييل تاريخ خاورميانه را دوباره بايد نوشت و آمريكاييها بايد بدانند خاورميانهاى جديد درحال شكلگيرى است با محوريت انقلاب اسلامى نه ايدههاى امپرياليستى و صهيونيستى.
آنچه جاى تأكيد بيشتر دارد افشا شدن هرچه بيشتر چهره كريه آمريكاست كه زير نقاب حقوق بشر و مبارزه با تروريسم قصد به آتش كشيدن جهان و غارت ملتها را دارد و پارهاى دولتهاى عربى را شاهان و شاهزادگان به بردگى كشيده است. خوشبختانه هرچه بر جنايات آمريكا مىگذرد از افغانستان و عراق گرفته تا فلسطين و لبنان و جنگ هشتساله رژيم صدام عليه ايران با هدايت آمريكا و ساير جنايات اين رژيم متجاوز جهانخواره و اذناب دست پرورده او چون انگليس همه و همه در ايجاد يك اجماع جهانى بر ضد آمريكا و امپرياليسم غربى نقش مؤثر داشته است. عبارت واشنگتن تايمز در اين مورد خواندنى است كه به آمريكاييها توصيه مىكند: «ريشهها و دلايل شكلگيرى احساسات ضد آمريكايى در جهان را كه به يك اجماع تبديل شده توجه كنيد. احساسات ضد آمريكايى در كشورهاى مسلمان به مرز خطرناكى رسيده است» و البته اين پديده مباركى است! ناكامى آمريكا در طرح خاورميانه جديد
روزى كه رايس «اين جغد شوم» از طرف بوش سردمدار حاكمان كاخ سفيد پيام و دستور حمله به لبنان را با هدف نابودى حزب اللّه و خلع سلاح مقاومت براى اولمرت آورد، آمريكا و اسراييل بر اين باور بودند كه با وجود نيروى هوايى و دريايى و زمينى مجهز رژيم اسراييل و سلاحهاى پيچيده و پيشرفته بى حد و حصر اهدايى آمريكا، طى يك هفته كار حزب اللّه را تمام و دولت لبنان را تسيلم خواهد كرد و يك گام بلند به سوى خاورميانه جديد با محوريت اسراييل و آمريكا خواهد برداشت و پس از لبنان نوبت سوريه و سپس ادامه تجاوز تا هر كجا در امكان باشد، مع الأسف برخى رژيمهاى كشورهاى عربى دست نشانده نيز هماهنگى كرده بودند كه با سكوت خود و حتى كمكهاى سياسى تبليغاتى و سوخت هواپيما اسراييل و آمريكا را يارى دهند كه لكه ننگ بر دامن اين رژيمها تا ابد باقى مانده، بارى آمريكا كه از سالها پيش در صدد اجراى پروژه خاورميانه بزرگ با محوريت اسراييل بود رژيم صهيونيستى را تشجيع و تجهيز كرد كه به حملات بى امان خود ادامه دهد يك هفته گذشت، دو هفته گذشت و چهار هفته و بالأخره 33 روز دفاع جانانه حزب اللّه و حملات كوبنده مقاومت به ارتش تا دندان مسلح رژيم اشغالگر و موشك باران شهرها تا عمق هشتاد كيلومترى اسراييل، آمريكا و اسراييل تو دهنى محكمى خوردند و نقشهها نقش بر آب شد و شكست مفتضحانه اسراييل و پيروزى افتخارآميز مقاومت درسى به صهيونيستها داد كه طى هفتاد سال اشغالگرى و تجاوز، خشونت و كشتار چنين درسى نياموخته بودند! حزب اللّه، آمريكا را سر جاى خود نشاند و فكر خاورميانه جديد را از انديشه دولتمردان آمريكايى و غاصبان اسراييلى زدود امروزه آمريكا علاوه بر گرفتارى خود در عراق و افغانستان، اسراييل شكست خورده را پيش روى خود مىبيند و شرمسارى هرچه بيشتر از گذشته درنگاه مسلمانان و آزادگان جهان به ويژه همان خاورميانهاى كه آمريكا در فكر ايجاد و دگرگونى آن بود و بىآبروئى هرچه بيشتر بوش و نومحافظه كاران با تز ميلتاريستى و جنگطلبى و چنگ و دندان به ملتها نشان دادن و دولتهاى سازشكار و زبون عربى را ترساندن و…
مقاومت لبنان و پيروزى مقاومت و سپاه آسمانى حزب اللّه خواب از چشم جهانخواران ربود و به آنها آموخت انديشه انقلاب اسلامى زنده است و سخن امام راحل(ره) كه گفته بود: «من با اطمينان مىگويم كه اسلام ابرقدرتها را به خاك مذلّت خواهد نشاند» در حال محقق شدن است. انديشه حزب اللّه بر گرفته از انديشههاى امام است و سيد حسن نصر اللّه يكى از مقلدان امام و وفادار به رهبرى كه هر روز بالندهتر از پيش مىرويد و «يعجب الزرّاع ليغيض بهم الكفار» و نيروهاى انقلابى را به شگفتى وامىدارد و كافران را به خشم و غيض و مرگ مىكشاند و به خواست خداوند اين رويش و پويش تا استقرار عدل جهانى ادامه خواهد يافت.
حقا كه اين قهرمانى و اين پايدارى اسطورهاى را با قلم نور بر صفحات تاريخ حماسه سازان بايد نوشت تا ملتهاى دربند بدانند براى پاره كردن زنجير استبداد و استكبار تنها راه همانا مقاومت و فداكارى است نه چانه زنى سياسى با جهانخواران. زنان و كودكان لبنانى به شاهان و شاهزادگان عرب آموختند كه تحمّل ذلت نوكرى بيگانه براى آنها جز بد نامى و خسران در پيشگاه خدا و خلق ندارد و بايد به آغوش اسلام برگردند… و اما سازمانهاى جهانى حقوق بشر
هرچند اين سازمانها با سوابق خود و آلت دست قدرتها بودنهيچگاه در جهت دفاع از حقوق ملتها حركتى نداشتهاند و فلسفه وجودى آنها توجيه قلدرىها و زورگوييها بوده است اما در ماجراى لبنان رسواتر از هميشه عمل كردند. هفتهها گذشت و چشم خود را بر جنايات اسراييل بستند صدايى از سنگ مزار سازمان ملل به گوش نرسيد و تنها هنگامى به صدور قطعنامه 1701 اقدام كردند كه اسراييل را از باتلاقى كه گرفتار آن شده بود نجات دهند و در همين قطعنامه از حق مردم لبنان دفاع نكردند آنهم با تأخير چند هفتهاى كه دبيركل كوفى عنان گفت: با اين تأخير اعتبار جهانى سازمان ملل مخدوش شد كه به اعتقاد ما مخدوش بود. مواضع شوراى امنيت و سازمان ملل در مورد حقوق كشورها از جمله انرژى هستهاى ايران فاقد كمترين اعتبار است و متن اين قطعنامهها را حاكمان زورگوى آمريكا و… مىنويسند..
و اما امروز وظيفه دولتها و ملتهاى مسلمان است كه به كمك لبنان زخم خورده بشتابند و در بازسازى اين كشور اسلامى يارى دهند و مسؤوليت تاريخى و الهى خود را به انجام رسانند…
پاورقي ها:
تفريح سالم
انسان همچنان كه به غذا و نوشيدنى و خواب و استراحت و نظافت نياز دارد، همين طور به تفريح و سرگرمى سالم نيز نيازمند است. و هيچ عاقلى نمىتواند اين نياز فطرى و طبيعى انسان را انكار نمايد. حتى حيوانات نيز از اين قانون كلى استثنا نيستند ساعتى را در شبانه روز مشغول بازى و تفريح هستند از پرندگان هوا گرفته تا درندگان صحرا، از خزندگان گرفته تا موجودات و ماهيان دريا، هم صحنههاى زيبايى از تفريح و بازى را به نمايش مىگذارند، حتى درنده خوترين حيوانات مانند شير و پلنگ و گرگ، ساعتى را با فرزندان خويش در كنار هم به بازى و شادى و تفريح سپرى مىكنند.
انسان قطعاً در اين جهت بايد پيشگام باشد چرا كه انسان يك موجود فولادى و يك جسم بى جان نيست كه هر چه بخواهد كار كند، بلكه موجودى است داراى روح و روان، و روح نيز همچون تن و جسم خسته مىشود، همانگونه كه جسم با استراحت و خواب انرژى مصرف شده را تأمين مىكند، روح و روان نيز با تفريح و سرگرمى سالم شارژ شده دوباره نيرو مىگيرد.
تجربه و گذشت زمان نيز نشان داده است كه اگر انسان به كارهاى يك نواخت بدون وقفه ادامه دهد، و از سرگرمى و تفريح محروم باشد، بازده و راندمان كار بر اثر كمبود نشاط تدريجاً افت كرده، پايين مىآيد.
و امّا بر عكس پس از ساعاتى تفريح و سرگرمى آنچنان نشاط كار و تلاش در او ايجاد مىشود كه كمّيت و كيفيت كار هر دو فزونى پيدا مىكند، به اين جهت بايد گفت ساعاتى كه صرف تفريح و سرگرمى سالم مىشود نه تنها هدر نمىرود بلكه با رفع خستگى از روح و روان عامل تقويت و پيشرفت ساعات كارى و مطالعاتى انسان مىشود.(1) تفريح در قرآن
1- قرآن كريم درخواست برادران را از پدر در مورد حضرت يوسف اين چنين بيان مىكند: «ارسله معنا غداً يرتع و يلعب و انّا له لحافظون ؛ او را فردا با ما (به خارج شهر) بفرست تا غذاى كافى بخورد،(2) و بازى و تفريح كند و ما حافظ او هستيم.»(3)
وقتى برادران يوسف مسئله تفريح و گردش در صحرا و خوردن از گياهان را مطرح كردند. حضرت يعقوب اعتراض نكرد كه اين عمل شايسته يك جوان موحّد و وابسته به خانواده نبوّت نيست( بلكه از جنبه امنيتى اظهار نگرانى نمود) از اين بيان بخوبى استفاده مىشود كه به تفريح نظر مثبت داشته، بلكه امر مسلّمى بوده است در جامعه آن روز و امروز شهرنشينى، و فضاى بسته خانههاى شهرها، اين نياز را دوچندان كرده است.
2- در آيات متعددى از قرآن خداوند دستور داده در زمين سير كنيد(4) و درآن گردش كنيد از جمله فرمود: «و ميان آنها و شهرهايى كه بركت داده بوديم، آباديهاى آشكارى قرار داديم و سفر در ميان آنها را به طور متناسب(با فاصله نزديك) مقرر داشتيم (و به آنان گفتيم:) شبها و روزها در اين آباديها با ايمنى كامل، سفر و گردش كنيد.»(5)
3- آياتى كه دستور مىدهد در بين گياهان گردش كنيد و در كيفيت خلقت آنها دقت كنيد، از جمله فرمود: «اَوَلَم يروكم انبتنا فيها من كلّ زوجٍ كريمٍ؛ آيا آنان به زمين نگاه كردند كه چه قدر از انواع گياهان پر ارزش در آن رويانديم؟»(6)
نيز فرمود: «اولم يروا انا نسوق الماء الى الارض الجرر فنخرج به زرعاً تأكل منه انعامهم و انفسهم افلايبصرون؛ آيا نديدند كه ما آب را به سوى زمينهاى خشك مىرانيم و به وسيله آن زراعتهايى مىرويانيم كه هم چهارپايانشان از آن مىخورند و هم خودشان تغذيه مىكنند، آيا نمىبينند؟!»(7)
و همين طور از انسانها خواسته شد كه به دريا نظر كنند و از انواع جنبندگان عبرت بگيرند، از جمله مىفرمايد: «در آفرينش آسمانها و زمين، و آمد و شد شب و روز، و كشتيهايى كه در دريا به سود مردم در حركتند، و آبى كه خداوند از آسمان نازل كرده، و با آن، زمين را پس از مرگ زنده نموده، و انواع جنبندگان را در آن گسترده و (همچنين) در تغيير مسير بادها و ابرهايى كه ميان زمين و آسمان مسخرند، نشانه هايى است (از ذات پاك خدا و يگانگى او) براى مردمى كه عقل دارند و مىانديشند.»(8)
منتهى قرآن در گردشها و تفريحها به دو نكته انسان را توجّه داده است .
1- تفريح، فقط گردش بدون انديشه و تفكر، و بدون عبرتگيرى و پندپذيرى نباشد، انسانهايى كه در صحراها و كنار درياهاو… گردش مىكنند و يا مسافرتهايى در شهرها و آثار باستانى دارند، با تفكّر و انديشه به آن محلهاى گردشى بنگرند، و از اين راه به عظمت خالق و صانع آنها پى برند. و همين طور از سرانجام شاهان و ظالمان و كاخهاى بجاى مانده از آنها درس عبرت بگيرند.
2- تفريح، باعث آلوده شدن انسان به گناهان ديگر نشود، دشمنان تلاش دارند ميادين ورزشى و تفريحى: محلّى براى آلوده كردن مردم، مخصوصاً جوانها باشد، و تا حدودى به اين امر موفق شدهاند، شاهدش اين است كه بيشترين بىحرمتىها را نسبت به مسائل دينى در پاركها، كنار درياها، و بعضى ميادين ورزشى، و مسير رفت و آمد اين مكانها مشاهده مىكنيم.
قرآن هشدار مىدهد كه به بهانه ورزش و تفريح و گردش، شما را نبرند، چنان كه برادران يوسف به بهانه تفريح او را بردند و به داخل چاه افكندند. يكى از مفسّران در اين زمينه مىگويد: «همانگونه كه برادران يوسف از علاقه انسان مخصوصاً نوجوان به گردش و تفريح براى رسيدن به هدفشان سوء استفاده كردند در دنياى امروز نيز دستهاى مرموز دشمنان حق و عدالت از مسأله ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوء استفاده فراوان مىكنند بايد به هوش بود كه ابرقدرتهاى گرگ صفت در پوشش ورزش و تفريح، نقشههاى شوم خود را ميان جوانان به نام ورزش و مسابقات منطقهاى يا جهانى پياده نكنند.»(9) تفريح در روايات
در روايات نيز به امر تفريح سالم پرداخته شده، و سفارش شده كه ساعتى از زندگى را به لذّتهاى حلال و تفريحهاى سالم اختصاص دهد، على(ع) فرمود: «للمؤمن ثلاث ساعاتٍ، فساعة يناجى فيها ربّه و ساعةٌ يرمّ معاشه، و ساعةٌ يخلّى بين نفسه و بين لذّتها فيما يحلّ و يجمل و ليس للعاقل ان يكون شاخصاً الّا فى ثلاثٍ مرمّةٍ لمعاشٍ ، او خطوةٍ فى معادٍ او لذّةٍ فى غير محرمٍ؛(10) براى مؤمن (در شبانه روز) سه وقت است، زمانى براى (نيايش) و مناجات با پروردگارش، و زمانى براى تأمين معاش زندگىاش، و زمانى براى واداشتن نفس به لذّتهايى كه حلال و مايه زيبايى است. خردمند را نشايد جز آن كه در پى سه چيز حركت كند: (كسب حلال) براى تأمين زندگى، يا گام نهادن در راه آخرت، يا به دست آوردن لذّتهاى (حلال و) غير حرام.»
جالب اين است كه در برخى روايات، اين جمله اضافه شده است: «و ذلك عونٌ على سائر السّاعات؛(11) اين سرگرمى (و تفريح سالم) كمكى است براى ساير برنامهها» و در تعبير ديگر دارد: «و بهذه السّاعة تقدرون على الثّلاث السّاعات؛(12) و با اين ساعت (تفريح) نيرو مىگيريد بر انجام وظائف اوقات ديگر».
2- در برخى روايات عقل را به درخت پربارى تشبيه نموده و ثمره آن را نشاط و شادى مىداند، على(ع) فرمود: «اصل العقل القدرة و ثمرتها السّرور؛(13) ريشه عقل قدرت است و ميوه آن نشاط و خوشحالى» البته شادى و نشاط نيز اخلاق خوش و نرمى مىطلبد كه همان حضرت فرمود: «لايستعان على السّرور الّا باللّين؛(14) بر شادى و (نشاط) نمىتوان دست يافت مگر با نرمى (و خوشخويى).»
3- شادى و تفريحهاى سالم فرصتهايى است كه زمينه بهرهبردارى بيشتر از اوقات عمر را فراهم مىكند على(ع) فرمود: «اوقات السّرور خلسةٌ؛(15) اوقات شادى فرصتهاى لطيف است.»
4- عامل آرامش و راحتى، اميرمؤمنان(ع) فرمود: «بقدر السّرور بكون التنفيص؛(16) به ميزان شادى و نشاط راحتى و آرامش (فكرى) به دست مىآيد.»
5 – شادى (و تفريح) عامل غمزدايى است على (ع) فرمود: «السّرور يبسط النّفس و يثير النّشاط، الغمّ يقبض النّفس و يطوى الانبساط؛(17) شادى روح انسان را باز (و بلند پرواز نموده) نشاط را مىانگيزاند، غصّه نفس انسانى را در فشار قرار داده و در حصر نگاه مىدارد و فضاى نشاط را مىپيچد(و جمع مىكند)».(18)
در اسلام به مسائل تفريح تا آن جا اهمّيت داده شده كه يك سلسله مسابقات راحتى با شرط بندى اجازه داده، و برخى موارد را با عنوانهاى قابل تعظيم مورد تأكيد قرار داده است. الف: اسب و شتر دوانى
يكى از موارد تفريحات سالم كه شرط بندى و تعيين جايزه نيز در آن روا مىباشد، اسب دوانى است، تاريخ نشان داده كه قسمتى از اين مسابقات در حضور شخص پيامبراكرم(ص) و با داورى و نظارت او انجام مىگرفت، حتى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقهاى سوارى در اختيار ياران مىگذاشت. در روايتى از امام صادق(ع) چنين آمده است: «انّ النبىّ اجرى الابل مقبلةً من تبوك فسبقت الغضياء و عليها اسامة، فجعل النّاس يقولون سبق رسول اللّه(ص) و رسول اللّه يقول سبق اسامة؛(19) هنگامى كه پيامبر از تبوك بر مىگشت (ميان ياران خود) مسابقه شتر سوارى را مقرّر ساخت، پس غضيا(شتر معروف پيامبر اكرم(ص)) در حالى كه اسامة (بن زيد) بر آن سوار بود از همه پيشى گرفت، پس مردم (به خاطر اين كه شتر از آن پيامبر بود) صدا زدند پيامبر پيشى گرفت ولى رسول خدا(ص) مىفرمود: اسامة سبقت گرفت (و برنده شد)».
حضرت با جمله «سبق اسامة» فهماند كه سواركارى مهمّ است نه مركب و چه بسا مركب راهوارى كه به دست افراد ناشى بيفتد و كارى از آن ساخته نباشد.
گاه حتى خود حضرت شخصاً مسابقه مىداد، از امام صادق(ع) نقل شده است كه فرمود: عربى آمد نزد پيامبر اكرم(ص) و گفت آيا با اين شترت با من مسابقه مىدهى؟ «قال نعم فسابقه و الاعرابىّ فقال رسول اللّه انّكم رفعتموها فاحبّ اللّه ان يضعها انّ الجبال تطاولت سفينة نوحٍ(ع) و كانت جودىّ اشدّ تواضعاً بها فحبط اللّه فيها؛(20) حضرت فرمود: بلى پس اعرابى برنده شد، پيامبر اكرم(ص) آنگاه فرمود: شماها (بس كه شتر مرا تعريف كرديد و مبالغه نموديد) او را بالا برديد، ولى خداوند دوست مىدارد، كه او را پايين آورد، زيرا كوهها در طوفان نوح گردن كشى نمودند (براى فرود آمدن كشتى نوح) امّا كوه جودى بانهايت، تواضع را نشان داد، خداوند كشتى را در آن قرار داد(و اين افتخار ابدى نصيب او گرديد).»
حتّى در مسابقه اسب دوانى و شتر دوانى، شرط بندى و تعيين جايزه مىكردند:
ابن لبيد از انس بن مالك پرسيد آيا شما در زمان رسول خدا(ص) براى مسابقه شرط بندى مىكرديد، گفت: آرى «راهن رسول اللّه على فرسٍ فسبق فسرّ بذلك و اعجبه؛(21) رسول خدا روى اسبى كه داشت (براى مسابقه) شرط بندى كرد و مسابقه را برد و اين پيروزى باعث مسرّت و اعجاب آن حضرت شد.»
از امام ششم بازگو شده كه جمعى از مشركين به چراگاههاى مدينه به منظور دستبرد گوسفند آمدند: منادى اهل مدينه را به كمك خواست رسول خدا(ص) صداى او را شنيد براى دفع دشمن سوار اسبش شده ابوقتاده نخستين كسى بود كه از ياران پيامبر به او پيوست و سپس از اصحاب به آنها پيوستند و دشمن فرار كرده بود از آنها اثرى نيافتند.
ابوقتاده گويد به رسول خدا گفتم: حالا كه دشمن فرار كرده اگر موافقت فرماييد از فرصت استفاده نموده مسابقه اسب دوانى برقرار نمايى، رسول خدا(ص) جواب مثبت داد مسابقه آغاز شد در نتيجه آن حضرت از همه پيشى گرفت و رو به حاضرين كرد و فرمود: من از قريش هستم و اين اسب، اسب نجيب خوبى است.(22) 2- تيراندازى
مورد ديگر از تفريحات مجاز، مسابقه تيراندازى است.
رسول خدا(ص) هم عملاً در مسابقات تيراندازى شركت مىفرمود، و هم در مورد آن سفارش مىفرمود.
شيخ در مبسوط آورده كه روزى رسول خدا(ص) به جمعى از انصار عبور كرد كه مشغول تيراندازى بودند، حضرت نيز پيشنهاد فرمود كه در مسابقه تيراندازى با آنها شركت كند و فرمود: من با گروهى كه «ابن اردع» در آن است همكارى مىكنم، دسته مقابل با شنيدن گفتار حضرت از تيراندازى دست كشيدند و گفتند: گروهى كه رسول خدا در آن باشد هرگز مغلوب نمىشوند.
حضرت براى اين كه مسابقه تعطيل نشود، فرمود، من با هر دو گروه همكارى مىكنم مجدداً مسابقه شروع شدو پيامبر اكرم(ص) با هر دو گروه تيراندازى نمود.
علاوه بر شركت عملى، در سخنان خويش نيز به اين مسأله سفارش نموده است از جمله رسول خدا(ص) فرمود: «كلّ لهو المؤمن باطل الّا فى ثلاثٍ: فى تأديبه الفرس، ورميه عن قوسه و ملاعبته امرأته، فانّهن حق؛ هر لهو و بازى از مؤمن باطل است مگر در سه مورد: 1- در تربيت اسب (و اسب دوانى) 2- تيراندازى از كمانش (و مسابقه تيراندازى) 3- شوخى و بازى با همسرش، اين سه مورد حق (و روا) است.»
و امامان معصوم نيز تيراندازى مىكردند، و مهارت خاصى داشتند از جمله جريان مسابقه تيراندازى امام باقر(ع) است كه نقل شده هشام بن عبدالملك تصميم گرفت مسابقه تيراندازى ترتيب داده امام را در آن مسابقه شركت بدهد تا بلكه به واسطه شكست در مسابقه امام باقر(ع) در نظر مردم كوچك جلوه كند! به همين جهت پيش از ورود امام به قصر خلافت، عدهاى از درباريان را واداشت نشانهاى نصب كرده مشغول تيراندازى شوند. امام باقر(ع) وارد مجلس شد و اندكى نشست ناگهان هشام رو به امام كرد و چنين گفت: آيا مايليد در مسابقه تيراندازى شركت نماييد؟ حضرت فرمود: من ديگر پير شدهام وقت تيراندازيم گذشته است، مرا معذور دار، هشام اصرار و پافشارى كرد و امام را سوگند داده و همزمان، به يكى از بزرگان بنى اميّه اشاره كرد كه تير و كمان را به آن حضرت بدهد. امام دست برد و كمان را گرفت و تيرى در چلّه كمان نهاد و نشانهگيرى كرد و تير را درست به قلب هدف زد، آنگاه تير دوم را به كمان گذاشت و رها كرد و اين بار تير در چوبه تير قبلى نشست و آن را شكافت، تير سوم نيز به تير دوم اصابت كرد و به همين ترتيب نه تير پرتاب نمود كه هر كدام به چوبه تير قبلى خورد!
هشام بى اختيار گفت: آفرين برتو اى اباجعفر! تو سرآمد تيراندازان عرب و عجم هستى، چگونه مىگفتى پير شدهام؟… حضرت فرمود: مىدانى اهل مدينه به تيراندازى عادت دارند، من نيز در ايام جوانى مدّتى به اين كار سرگرم بودم ولى بعد آن را رها كردم، امروز چون تو اصرار كردى ناگزير پذيرفتم.(23) 3- شنا
يكى ديگر از سرگرمىهايى كه در روايات به آن سفارش شده شنا است، پيامبر اكرم(ص) فرمود: «خير لهو المؤمن من السّباحة، و خير لهو المرأة المفزل؛(24) بهترين لهو و بازى مؤمن شنا كردن است و بهترين لهو و بازى زن (مؤمنه) بافندگى است.» 4- گردش در صحرا و باغات
نمونه ديگر از تفريحات سالم گردش در صحرا، باغات، مزارع كشاورزى و كلّاً در فضاى سبز است. گردش در چنان محيطى غم انسان را مىزدايد، شاعر عرب با استفاده از روايات اين جمله را گفته:
ثلاثة يذهبن عن قلب الحزن
والماء و الخضرا و الوجه الحسن
سه چيز(غم را) از قلب محزون مىبرد، آب (و دريا) فضاى سبز و صورت (نورانى) و نيكو.
اين بخش نيز هم مورد سفارش معصومان قرار گرفته و هم عملاً خود حضرات از چنين تفريحى استفاده مىبردند از جمله:
1- عمرو بن حريث مىگويد: به محضر امام صادق(ع) شرفياب شده و او را در منزل برادرش عبداللّه پيدا كردم. عرض كردم: «جعلت فداك ما حوّلك الى هذا المنزل فقال طلب النّزهة؛(25) فدايت بشوم چه باعث شد به اين جا آمديد؟ فرمود: براى تفريح نمودن.»
2- ابراهيم بن ابى محمود روايت مىكند. حضرت امام رضا(ع) در جمعى از ما پرسيد؟ چه نوع خورشتى بهتر و پراستفادهتر است؟ جمعى گفتند: گوشت و بعضى گفتند: روغن زيتون و بعضى ديگر گفتند: روغن بهتر است، فقال (ع): لابل الملح لقد خرجنا الى النّزهة لنا و نسى الغلمان الملح فما انتفعنا شىءٌ حتّى انصرفنا؛(26) پس حضرت فرمود: نه (هيچ از آنچه گفته شد نيست) بلكه نمك (مفيدترين است) براى اين كه روزى ما(با جمعى) براى تفريح و سياحت(از شهر) خارج شديم و غلامان نمك را فراموش كردند: پس از چيزى (كه از خوردنىها همراه داشتيم) بهره نبرديم و استفاده نكرديم تا آنكه (همانطور) برگشتيم.»
ابن سكيت مىگويد: «خرجنا نتنزّه اذا خرجوا الى البساتين؛ خارج شديم براى تفريح، وقتى گفته مىشود كه براى (ديدن) باغات و بوستان خارج شوند.(27)
موارد فوق و غير آن نشان مىدهد كه يكى از موارد تفريح (و شايد بهترين مورد) رفتن به باغات و فضاى سبز اطراف شهر است، منتهى حدود شرعى مراعات شود و از كارهاى خلاف شرع پرهيز شود. امام رضا(ع) مىفرمايد: «از لذائذ دنيا نصيبى براى (كاميابى) خويش قرار دهيد و تمنّيات دل را از راههاى مشروع و حلال برآوريد و (مراقبت كنيد كه) مردانگى و عزتتان آسيب نبيند و دچار اسراف نشويد و با اين تفريحات سالم به زندگى دنيا مدد رسانيد.(28) 5 – مزاح و شوخى با برادران دينى
از ديگر تفريحات كه مجاز شمرده شده شوخى و مزاحهايى است كه از نزاكت خارج نباشد. و مرز شخصيّت انسان را نيز نشكند و همين طور حدود شرعى در آن مراعات شود.
در روايت آمده كه: «كان يمزح و لايقول الّا حقّاً؛(29) رسول خدا(ص) مزاح مىكرد و غير از حق نمىگفت.»
و نمونههايى از مزاح آن حضرت در تاريخ نقل شده است: از جمله روزى به يك زنى از طايفه اشجع فرمود: پيرزنها به بهشت وارد نمىشوند، زن به گريه افتاد بلال حبشى علّت گريه را پرسيد بعد از اين كه متوجه شد نزد رسول خدا(ص) رفت، حضرت فرمود: سياهها هم به بهشت راه ندارند او هم شروع كرد به گريه، هر دوى آنها را عبّاس عموى پيغمبر ديدار كرد و مسأله را به عرض پيامبر اكرم(ص) رساند، حضرت فرمود: پيرمردها هم به بهشت راه ندارند، او نيز ناراحت شد، سپس حضرت همه آنها را احضار كرد و فرمود: اهل بهشت همه جوان و بى مو و آراستهاند و اضافه نمود كه: «انّهم يدخلون الجنّة شبّاناً منورّين؛(30) آنها به صورت جوان و نورانى وارد بهشت مىشوند.» و همين طور بلال نيز گاهى شوخى و مزاح مىكرد.
و خود پيامبر اكرم(ص) نيز فرمود: «انّى لامزح ولااقول الّا حقّا؛(31) من شوخى مىكنم و جز واقع و حق نمىگويم.»
در جاى ديگر فرمود: «المؤمن دعبٌ لعبٌ والمنافق قطب غضب؛(32) مؤمن مزاح كننده و بازى كن است منافق ترش رو و خشمگين است.»
امامان معصوم نيز به اين مسئله سفارش نمودهاند، و خود نيز گاهى مزاح مىفرمودند:
يونس شيبانى مىگويد، امام صادق از من پرسيد: «كيف مداعبة بعضكم بعضاً قلت قليلاً، قال: هلّا تفعلوا فانّ المداعبة من حسن الخلق و انّك لتدخل بها السّرور على اخيك و لقد كان النّبى يداعب الرّجل يريد ان يسرّه؛(33) چگونه است شوخى و مزاح شما با (برادران دينى و) ديگران، گفتم: خيلى كم. فرمود: چرا(در اين كار سستى و كم كارى مىكنيد و) انجام نمىدهيد. براستى شوخى و مزاح از شاخههاى حُسن خلق است و تو با اين عمل شادى در قلب برادر(دينى) خود وارد كنى. رسول خدا(ص) اين گونه بود كه هرگاه مردى را مىخواست خوشحال كند با او شوخى مىكرد.» 6- تفريح در خانواده و با خانواده
نوعى ديگر از تفريحات سالم، تفريحاتى است كه در منزل با اهل و عيال، و با همراه آنها به مسافرت رفتن و به بيرون از شهر رفتن انجام مىگيرد، اين بخش در سه قسمت بيان مىشود. الف: همراه با خانواده در خارج از شهر و باغات
رفتن به تفريح گاهها هميشه مجرّدى و همراه رفقا و دوستان نبايد باشد، گاه لازم است خانواده را از اين تفريحات بهرهمند سازيم، چنان كه معصومان ما اين گونه بودند، اگر گاهى همراه دوستان و رفقاى خويش به تفريح مىرفتند زمانى نيز دست زن و بچه را گرفته به خارج از شهر براى تفريح مىرفتند.
ابى بصير از امام صادق(ع) روايت مىكند، كه رسول خدا(ص) روزى به در خانه فاطمه(س) آمد و او را سوار الاغ كرده و به على و حسن و حسين (عليهم السلام)هم دستور داد كه از شهر مدينه همراه او خارج شوند هنگامى كه از ديوارهاى شهر فاصله گرفتند سر دو راهى رسيدند رسول خدا(ص) دست راست را انتخاب كرد تا رسيدند به محلى كه در آنجا درخت خرمايى وجود داشت رسول خدا(ص) گوسفندى خريد كه در يكى از گوشهايش نقطههاى سفيد داشت و دستور داد آن را ذبح نمودند و آن را پختند.(34) ب: شوخى و بازى با همسر
مورد ديگر از تفريح سالم كه بايد به آن توجّهى جدّى شود، و مناصب و مقامهاى علمى و سياسى و…مانع آن نگردد توجّه ويژه به همسران و شوخى و تفريح با آنهاست.
در روايت متعددى به اين امر اشاره شده است كه نشان دهنده اهميت آن است از جمله:
1- رسول خدا(ص) فرمود: هر لهوى از مؤمن باطل است مگر در سه مورد، تأديب و تربيت اسب (سواركارى) تيراندازى «و ملاعبته امرأته؛ و بازى كردن مؤمن با همسرش، اين موارد حقّند.»(35)
2- همان حضرت فرمود: «كل شىءٍ ليس من ذكر اللّه لهوٌ و لعبٌ الا ان يكون اربعةً: ملاعبة الرّجل امرأته…؛(36) هر چيزى غير از ياد خدا لهو و بازى است، جز چهار چيز (كه تفريح سالم شمرده مىشود) شوخى و بازى مرد با همسرش، تربيت اسب، تيراندازى، و ياد دادن شنا».
3- امام باقر(ع) فرمود: «لهو المؤمن فى ثلاثة اشياء: التّمتّع بالنساء…؛ لهو و تفريح مؤمن در سه چيز است بهره ورى و لذّت بردن از زنان، شوخى با برادران (دينى) و نماز شب.»(37) ج: بازى با كودكان
از جمله تفريحاتى كه هم براى خود انسان مفيد است و هم كودكان، بازى با كودكان و به بازى گرفتن آنهاست پيامبر اكرم(ص) فرمود: «من كان عنده صبىّ فليصاب له؛(38) هر كس كودكى نزد اوست پس بايد با او كودكانه رفتار كند.»
چون كه با كودك سرو كارت فتاد
پس زبان كودكى بايد گشاد
حتّى شخص پيامبر اكرم(ص) با آن همه عظمت با كودكان بازى مىكرد، جابربن عبداللّه گويد: «دخلت على النّبىّ(ص) و الحسين و الحسن على ظهره و هو يحبثو لهما و يقول نعم الجمل جملكما و نعم العدلان انتما؛(39) بر رسول خدا وارد شدم در حالى كه حسن و حسين سوار پشت رسول اللّه بودند وى پشت خود را خم كرده بود(مانند حالت ركوع) براى آن دو مىفرمود: بهترين شتر، شتر شما است و بهترين سواره شما هستيد.»(40) و عمربن خطاب مىگويد: حسن وحسين را بر دوش رسول خدا(ص) ديدم، گفتم چه اسب خوبى داريد؟ رسول خدا(ص) فرمود: «چه سواران خوبى هستند آن دو». 7- نماز شب و ارتباط با خدا
از مهمترين موارد تفريح سالم كه نشاط درونى عميق و انبساط روحى پايدار در انسان ايجاد مىكند دعا و مناجات و ارتباط با خداى متعال است. او كه قدرت و علم و كرم بىنهايت دارد، كه هر كس به درياى رحمت و ياد او وصل شود انبساط روحى گستردهاى پيدا مىكند، در بين ارتباطات با خدا نماز شب از جايگاه و منزلت خاصى برخوردار است.
در روايت پيش گفته از حضرت باقر(ع) چنين مىخوانيم: «لهو المؤمن فى ثلاثة اشياء…و الصّلوة بالليل؛ لهو و تفريح مؤمن در سه چيز است، بهرهورى از زنان، شوخى با برادران و خواندن نماز شب.»
راز اين كه نماز شب باعث نشاط درونى مىشود، يكى اين است كه خدا نماز شب خوانها را دوست مىدارد و با بشاشت و نشاط و بشارت با آنها برخورد مىكند، رسول خدا(ص) فرمود: «ثلاثة يحبّهم اللّه و يضحك اليهم و يستبشرون بهم… و الّذى له امرأة حسناء و فراشٌ لهن حسن فيقوم من الليل فبذر شهوته فيذكرنى و يناجينى ولوشاء رقد؛ سه گروه را خداوند دوست مىدارد و با آنها با خنده (و نشاط) برخورد نموده آنها را (به بهشت) بشارت مىدهد… و كسى كه براى او زن زيبايى است و بستر نرم و (گرم و) و نيكو دارد (با اين حال) پس شب بر مىخيزد و شهوت خويش را رها نموده مرا ياد نموده و با من مناجات مىكند و (با اين كه) اگر مىخواست مىتوانست بخوابد.»(41)
و نكته ديگر اين كه نماز شب باعث صحّت و سلامتى انسان مىشود، و اين خود در شادى و نشاط انسان نقش دارد، على(ع) فرمود: «قيام الليل مصحّة للبدن و مرضاةٌ للرّبّ عزّ و جلّ و تعرّض للرّحمة و تمسّك باخلاق النبييّن؛(42) برخاستن در شب (براى نماز) باعث سلامتى بدن، خشنودى پروردگار عزيز و جليل، در معرض رحمت الهى قرار گرفتن و (باعث) چنگ زدن به اخلاق انبياء مىشود.»
تذكّر اين نكته ضرورى است آنچه مورد اشاره قرار گرفت نمونههايى از تفريحات سالم بود كه در منابع دينى آمده و گرنه تفريحات سالم منحصر به اين موارد نيست هر قوم و ملّتى متناسب با فرهنگ خويش از ورزشها و تفريحاتى برخوردارند، كه اگر خلاف دستورات شرعى نباشند، و گناهى در آن انجام نگيرد مورد تأييد اسلام نيز مىباشد. پاورقي ها:پىنوشتها: – 1- ر ك تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، دارالكتب الاسلاميّه، ج 9، ص 334 ؛ شعارهاى فضيلت، محمد باقر مدرس، انتشارات سوره، اول 1374، ج 4، ص 231 با تغيير و اضافات. 2- يرتع يعنى علف خوارى از گياهان صحرايى و شيره درختان، و به معناى فراوان خوردن نيز آمده، تفسير نمونه، همان، ص 330، و ستارههاى فضيلت، همان ص 231. 3- سوره يوسف، آيه 12. 4- سوره آل عمران، آيه 137، سوره انعام، آيه 11، سوره نمل، آيه 36. 5- سوره سبأ، آيه 17 – 18. 6- سوره شعراء، آيه 7. 7- سوره سجده، آيه 27. 8- سوره بقره، آيه 164. 9- تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، دارالكتب الاسلاميه، 1370، ج 9، ص 336. 10- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص 724، حكمت 390. 11- تفسير نمونه، ص 334، ستارههاى فضيلت، همان، ص 232. 12- بحار، ج 78، ص 346، حديث 6. 13- محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، بيروت، دارالحديث، دوّم، 1419، ج 3، ص 1290 روايت 8457. 14- همان، روايت 8456. 15- همان، روايت 8451. 16- همان، 8452. 17- همان، ص 1290، حديث 8448. 18- شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ص 596، به نقل از تفسير نمونه، ج 9، ص 335. 19- سفينة البحار، ج 1، ص 596. 20- حرّ عاملى، وسائل الشيعه، داراحياء التراث العربى، ج 2، ص517. 21- همان، ج 13، ص 346. 22- شيخ طوسى، مبسوط، بحث سبق و رمايه، به نقل از ستارههاى فضيلت، همان، ص 245 – 246. 23- ميزان الحكمه، همان، ج 7، ص 2804، روايت 18368. 24- محمد بن جرير بن رستم الطبرى، دلائل الامة، نجف، منشورات المطبعة الحيدريّه، 1383ه.ق، ص 105 و ر ك سيره پيشوايان، مهدى پيشوايى، ص 340 – 341. 25- ميزان الحكمه، همان، ج 7، ص 2804. 26- اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، ج 3، ص 36. 27- شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 2، ص 584. 28- ستارههاى فضيلت، همان، ج 4، ص 24. 29- بحار، ج 78، ص 346 «اجعلوا لانفسكم حظّا من الدّنيا باعطاءها ماتشتهى من الحلال و مالا ثلم المروة و الاسرف فيه و استعينوا بذلك على لهو الدّنيا.» 30- بحارالانوار، ج 16، ص 294. 31- همان، ص 294، حديث 95. 32- همان، ج 16، ص 296. 33- همان، ج 77، ص 153. 34- همان، ج 16، ص 298؛اصول كافى، ج 2، ص 662. 35- بحارالانوار، ج 76، ص 192، حديث 13 با تلخيص. 36- ميزان الحكمه، همان، ج 7، ص 2804 و روايت 18368. 37- همان، روايت 18370. 38- همان، روايت 18367. 39- وسايل، همان، ج 15، ص 203. 40- بحارالانوار، همان، ج43، ص 285. 41- الدّر المنثور، ج 2، ص 383، به نقل از ميزان الحكمه، همان، ج4، ص 1654 روايت، 10755. 42- همان، روايت 10759.
بايستههاى خدمتگزارى به خلق خدا
مقدمه
قرآن كريم و ائمه معصومان براى خدمت شايسته به بندگان خدا، شرايط و بايدهايى را در نظر گرفتهاند كه عمل به آنها توسط كارگزاران نظام اسلامى و مردم خدمتگزار، مىتواند به خدمتى شايسته و مطلوب الهى و خدمتى كارآمد در مسير حل معضلات جامعه اسلامى بينجامد.
الف: انگيزه خدمت گزارى
1) خدمت خالصانه، نه سودمدارانه
خدمتگزارى از توصيههاى هر نظام ادارى به كاركنانش است. با اين تفاوت كه اكثر نظامها از خدمتگزارى اهدافى سودمدارانه در مسير منافع و قدرت خود دارند و خدمت ابزار استعمار مدرن است. بنابراين هرگاه منافع حاكمان در خطر باشد، از خدمت چشم مىپوشند و همه چيز را فداى بقاى قدرت مىكنند، اين نوع خدمت همواره در لايه رويى و امور دنيايى متوقف مىشود و چون نوعى رياكارى است به لايههاى زيرين تعاملات اجتماعى و نيز لايههاى اصلى (امور معنوى و دينى) نفوذ نمىكند، اما در انديشه قرآنى خدمت با انگيزه الهى و خالصانه صورت مىگيرد «اى رسول ؛نزديك است كه اگر امتت به قرآن ايمان نياورند، جان خود را از شدت حزن و تأسف بر آنان هلاك سازى»(1)و «همانا رسولى از جنس شما براى هدايت خلق آمده كه از شدت محبت و نوع پرورى، فقر و پريشانى و جهل و فلاكت شما بر او سخت مىآيد و بر آسايش و نجات شما بسيار حريص و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است».(2)
با اين ديدگاه آنچه مهم است الهى بودن خدمت است به حجم و گستره آن، لذا گاهى يك نگاه مىتواند عبادت شمرده شود. امام سجاد (ع) فرمود: «نظر المؤمن فى وجه اخيه المؤمن للمودّة و المحبّة عبادة ؛(3) نگاه مؤمن به صورت برادر مؤمنش از روى دوستى و محبت عبادت است.» و آنگاه كه به رسول خدا گفتند: دو مرد بنى اسرائيلى هستند يكى نماز واجب را مىخواند و سپس مىنشيند و خوبىها را به مردم ياد مىدهد و ديگرى روز را روزه مىگيرد و شب را عبادت مىكند، رسول خدا فرمود: برترى اولى بر دومى مثل برترى من بر كمترين شماست.(4) در اين سخن رسول خدا ارزش خدمت دينى و معنوى را بسيار فراتر از عبادت صرف مىداند. قرآن كريم بارها خدمت ريا كارانه را نكوهش مىكند و بر خدمت الهى، موحّدانه و خالصانه تأكيد مىورزد.
«والّذين ينفقون اموالهم رئاء الناس و لا يؤمنون بالله و لاباليوم الاخر… ؛(5) و كسانى كه اموالشان را براى نشان دادن به مردم انفاق مىكنند و به خدا و روز پسين ايمان نمىآورند.»
مثال آنچه در اين زندگى دنيا مصرف (انفاق) مىكنند، مانند مثال بادى است كه در آن سوزندگى است كه بر كشتزار گروهى كه بر خودشان ستم كردهاند بوزد و آن را نابود سازد و خدا به آنان ستم نكرده و ليكن برخود ستم كردهاند.(6) بر اين اساس هرچند ممكن است كارگزارى تمام عمر خود را هم به مردم خدمت كند، اما چون انگيزه الهى در كارش نبوده، گويى به كشتزارى كه يك عمر برايش صرف كرده، آتش انداخته و همه را خود از بين برده است.
تفسير اين آيه را در اين كلام امام زين العابدين (ع) بجوييم كه فرمود: حق صدقه و زكاتى كه مىدهى اين است كه بدانى آن (پس اندازى نزد پروردگارت) و امانتى است كه شاهد نمىخواهد.(7) 2) بى چشم داشت بودن
وقتى كارگزاران اسلامى هدفشان از خدمت كسب رضايت الهى باشد، مسلم است كه از مردم انتظارى نخواهند داشت. مراجعه به آيات قرآن كريم نشان مىدهد هيچ كدام از پيامبران در مقابل خدمات گسترده دينى و معنوى خود اجرى از كسى نخواستهاند و تنها چشم داشت آنان از خدا بوده است. تنها از رسول اكرم (ص) در 8 آيه قرآن اجر نخواستن نقل شده است،(8) مانند «قل لا اسئلكم عليه اجراً ان هو الاذكرى للعالمين».(9)
3) قدرت طلب نبودن و شايستهسالارى در خدمتگزارى
اگر انگيزه از حكومت، مديريت و كارگزارى الهى باشد، مسابقه و پيشى گرفتن در كسب مقامها هم براى كسب محبوبيت الهى بيشتر و مغفرت الهى خواهد بود. «و خدا و فرستاده را اطاعت كنيد باشد كه شما مشمول رحمت شويد و بر همديگر پيشى بگيريد به سوى آمرزش از پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن آسمانها و زمين است.»(10) بنابراين هدف كارگزاران كسب رضاى الهى از طريق خدمت است پس اگر كسى را بشناسد كه بهتر از آنها بتواند خدمت رسانى كند، بايد اين مقام را به او بسپارد. رسول خدا فرمود: «هر كس عهده دار فردى از مسلمانان شود در حالى كه مىداند از او سزاوارتر و آگاهتر به قرآن و نسبت پيامبر هست، اين كار را به او نسپارد، به يقين به خدا و رسول خيانت كرده است.»(11)
اين سخن از مقام معظم رهبرى هم قابل توجه است: خصوصيت ديگر هم مخصوص من و شماست، يعنى مايى كه به خاطر مسئوليت هامان حوزه اقتدارى داريم، چه كوچك چه بزرگ، اين مضمون آيهاى است كه تلاوت كردم، «تلك الدار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً فى الارض و لافساداً ؛دنبال استعلا و سلطه جويى و برترى جويى بر مردم نباشيم. اين كار سخت است. اما ممكن و لازم است، سلطه جويى آفتى است كه قدرت مداران عالم را هميشه تهديد كرده و بسيارى را لغزانده است. ما كه قوىتر از آنها نيستيم، بايد مواظب و مراقب باشيم تا نلغزيم. از امير المؤمنين (ع) نقل شده است كه فرمود:…اين آيه اصلاً براى قدرتمندان و ولات و مسئولان است. از رؤساى سطح بالا گرفته تا مديريتهاى ميانى و تا هر كجا كه حوزه اقتدارى وجود دارد. بعضى تصور مىكنند قدرت يا ثروت ذاتاً شرّ است، در حالى كه اين طور نيست… ما از اين قدرت چگونه استفاده مىكنيم اگر استفاده خوب كرديم، خير است.اگر در خدمت مردم قرار داديم، خير است. اگر در خدمت ترويج اخلاق و معنويت و صلاح و رستگارى انسانها قرار داديم، خير است».(12)
ب: بايدهاى خدمتگزارى در عمل
1- سرعت در خدمتگزارى
تفسيردقيق آيه «سارعوا الى مغفرة من ربكم»(13)را بايد در كلام رسول خدا جست و جو كرد و به عنوان يكى از مصاديق مهم سرعت در غفران به تسريع خدمت رسانى كارگزاران اشاره نمود. رسول خدا مىفرمود: از سكوت و بى توجهى اهانتآميز بپرهيزيد. به اينكه يكى از شما فرمانده يا كارگزارى باشد، آنگاه زنان بى شوهر، يتيم و مسكين به شما مراجعه كنند و بگوييد منتظر باش تا رسيدگى كنم و آنها را به ذلت و خوارى واگذاريد، و خواسته شان را انجام ندهيد و حتى چيزى هم نگوييد كه بروند و سپس فردى پولدار و با موقعيت بيايد، بلافاصله او را در كنار خود بنشانيد و از درخواستش بپرسيد و بى درنگ دستور رسيدگى دهيد».(14) اين حديث علاوه بر تأكيد بر اصل سرعت در خير، به تبعيض قائل نشدن در سرعت در خدمت رسانى هم تأكيد فراوان دارد. دستور امام على (ع) هم به كارگزارانش همين بود «ومنها اصدار حاجات الناس يوم ورودها عليك…؛(15)از آنها (وظايف مخصوص زمامداران) برطرف كردن نيازهاى مردم در روز ورودش به تو است». 2) توجه به آسيب پذيرها
خداوند توجه به ضعفا و مستمندان و درماندگان را به طور جدّى در آيات الهى نشان داده است،(16) مانند «والذين استجابوا لربّهم و اقاموا الصلاة و امرهم شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون»(17) و «ان الذين يأكلون اموال اليتامى ظلماً انّما يأكلون فى بطونهم ناراً و سيصلون سعيراً؛(18)در حقيقت كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند جز اين نيست كه آتش در درونشان مىخورند و به زودى در شعله فروزان در آيند» و «و آت ذاالقربى حقّه والمسكين و ابن السبيل…»(19)ترجمان اين آيات را در بعد حكومتى آن در اين سخن رسول (ص) مىشنويم: «ابلغونى حاجة من لا يستطيع ابلاغ حاجته…نياز كسى را كه خودش نمىتواند، به من برسانيد. كسى كه نياز حاجتمندى را كه ناتوان است، به حاكمى رساند، خدا او را روز قيامت بر صراط، ثابت قدم نمايد».(20) امام على (ع) هم مىفرمود: از يتيمان خردسال و پيران سالخورده كه راه چارهاى ندارند و دست نياز برنمى دارند، پيوسته دلجويى كن كه مسئوليتى سنگين بر دوش زمامداران است، گرچه حق تمامش سنگين است، اما خدا آن را بر مردمى آسان مىكند كه آخرت مىطلبند، نفس را به شكيبايى وا مىدارند و به وعدههاى پروردگار اطمينان دارند. پس بخشى از وقت خود را به كسانى اختصاص بده كه به تو نياز دارند تا شخصاً به امور آنان رسيدگى كنى و در مجلس عمومى با آنان بنشين و در برابر خدايى كه تو را آفريده، فروتن باش و سربازان و ياران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور كن تا سخنگوى آنان بدون اضطراب در سخن گفتن با تو گفت و گو كند».(21) 3) شكيبايى در مسير خدمتگزارى
رسول اكرم (ص) كه عظيمترين خدمات مادى و معنوى را براى مسلمانان به ثمر رساند در آيات فراوانى دعوت به صبر در مسير مذكور شده است. حضرت به خاطر تحمل تكذيب مخالفان،(22) دعوت به صبر مىشد و تحمل وى در برابر تبعيد و اخراج از مكه،(23) نسبت سحر و ديوانگى،(24) گمراه خواندن و فريب خوردن،(25) شاعر داشتن،(26) و… در دههاآيه مورد تأكيد قرار گرفته است. امام على (ع) در پرتو همين آيات و سيره عملى رسول خدا مىفرمود: «انصفوا الناس من انفسكم و اصبروا لحوا ئجهم فانكم خزّان الرعية و وكلاء، الامّة ؛(27)در روابط خود با مردم انصاف داشته باشيد و در برآوردن نيازهايشان شكيبا باشيد. همانا شما خزانه داران مردم و نمايندگان ملت هستيد». وامام سجاد (ع) هم هرگاه نيازمندى نزدش مىرسيد مىفرمود: «آفرين بر كسى كه بار مرا به آخرت حمل مىكند».(28) 4) محبت و تواضع به مردم
آيات قرآن سيمايى مهربان، متواضع و با محبت از رسول خدا(ص) ترسيم مىكنند. در يك جا او را به طرد نكردن مؤمن فقير فرا مىخواند،(29) دعوت به تحقير نكردن يتيم مىكند،(30) از او مىخواهد نيازمند را نراند،(31) در سايه رحمت الهى مهربان است،(32) با مؤمن گنهكار برخورد شايسته داشته باشد،(33) مردم را ملاحظه مىكند،(34) و… خداوند از رسول اكرم مىخواهد بال (عطوفت و فروتنى) خود را براى مؤمنان پيرو فرود آورد.(35) خفض جناح نشانه تواضع است و بايد رابطه پيشوايان با امت متواضعانه باشد.(36) امام على (ع) از مالك اشتر بال گسترى، فروتنى و نرمخويى با مردم را مىخواهد.(37)
در آيهاى ديگر رهبرى مهربانانه پيامبر با مردم را ناشى از رحمت الهى مىداند «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك»(38)از نگاه قرآن اين محبت البته دو طرفهاى است. آموزههاى علوى نشان مىدهد كه اساس رابطه كارگزار با مردم بايد همين محبت الهى باشد، لذا حتى اگر ناتوان از خدمت هم شد، بايد رحمت و عطوفت را از وى دريغ نكند. «رحمت به مردم را در دل خود جاى بده و به آنها احسان و نيكى كن…» و «وقتى از كمك به ضعيفان بازماندى، مهر و محبت تو آنان را فرا گير شود».(39) 5) امانتدارى در خدمت
از شرايط مهم قرار گرفتن در مقام كارگزارى و خدمتگزارى، رعايت امانتدارى است و كارگزار بايد به عنوان يك امانت به قدرتى كه به او سپرده شده نگاه كند و از آن فقط براى خدمت سود برد. از اين روى حضرت يوسف وقتى مىخواهد خود را براى خزانه دارى معرفى كند، مىگويد:
«اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم؛ مرا بر منابع اين سرزمين بگمار كه نگهبانى دانايم».(40) و اين در حالى بود كه قبل از آن سلطان مصر به وى گفته بود تو امروز نزد ما جايگاه دارى و درستكار و امين هستى.»(41)اگر چنين ديدگاهى بين حاكمان و كارگزاران جريان پيدا كند و به قدرت به عنوان ابزار خدمت بنگرند هرگز از آن به نفع نزديكان سوء استفاده نخواهد كرد. امام على(ع) مىفرمود: «زمامداران، خواص و نزديكانى دارند كه خود خواه و چپاولگر و در معاملات بى انصاف اند ريشه ستمگاريشان را با بريدن اسباب آن بخشكان و به هيچ كدام زمين واگذار مكن و چنان رفتار كن كه قراردادى به سودشان بسته نشود كه به مردم ضرر رساند.»(42)و مىفرمود «براى عموم زيردستانت آنچه را براى خود و خانواده ات مىپسندى، دوست بدار»،(43) و از كارگزارش مىخواست به همگان يكسان نگاه كنند تا بزرگان در آنان طمع نكنند و ناتوانان از اجراى عدالت نااميد نشوند.(44) در همين فضاى فكرى است كه كارگزاران امكانات بيت المال را هم به عنوان ابزار اختصاصى خدمت خواهند نگريست و معناى واقعى استفاده اختصاصى ممنوع را با جان و دل خواهد فهميد. امام على(ع) چه زيبا فرمود: «نوك قلمهايتان را نازك كنيد، از زياده نوشتن بپرهيزيد زيرا اموال مسلمانان قبول ضرر نمىكند.»(45) 6) خدمت با كيفيت برتر
آنچه باعث شد اهل بيت (ع) به «مقام نيكوكاران» برسند، انفاق و بخشش از بهترين چيزها بود. آنان با اينكه روزه بودند ضرورىترين مواد حياتى يعنى غذايشان را به فقير و اسير و يتيم دادند.(46) به عنوان نمونه ديگر امام حسين (ع) مىفرمود: چون من شكر دوست دارم، از آن هم انفاق مىكنم و خدا فرموده است «لن تنالوا البرّ حتى تنفقوا مما تحبون ؛(47) هرگز به مقام نيكوكاران نمىرسيد مگر از آنچه دوست داريد، انفاق كنيد.»(48) بنابراين حاكمان و كاركنان نظام اسلامى بايد بالاترين توان خود را به كارگيرند و بهترين نوع خدمت را به مردم تقديم كنند تا مصداق (انفاق كنندگان از دوست داشتنىترينها) شوند. 7) منت نگذاشتن بر مردم
اگر مقام خدمتگزارى نعمتى الهى براى فرصت خدمت و كسب قرب الهى شده ديگر منت گذاشتن بر مردم معنايى ندارد و آن كه به خاطر خدمات مديريتى و خود به مردم منت مىگذارد عملاً نشان مىدهد كه خدمات او براى كسى جز خدا بوده است و روشن مىشود كه تمام آنچه انجام داده از بين رفته و چيزى براى آخرت ذخيره نشده است.(49) امام خمينى (ره) مىفرمود: «اين طبقه هستند كه به ما الآن منت دارند و از اول منت داشتند. همينها بودند كه هيچ توقعى هم ندارند… ما را اينها آوردهاند و وكيل كردهاند… ما بايد ولى نعمت خودمان را از آن قدردانى كنيم و خدمت كنيم.»(50) رهبر انقلاب هم معتقد است: «مسئولان بايد كار را با دل سوزى براى مردم انجام بدهند بايد بدون منت انجام بدهند و مُراجع خود را احترام و تكريم كنند، آنها را تحقير نكنند، بر آنها منت نگذارند…»(51) از امام سجاد (ع) روايت شده است كه فرمود: «به خاطر صدقه بركسى منت نگذار، زيرا قدمى به سود خود برداشتهاى اگر منت بگذارى، در امان نيستى كه روح صدقه گيرنده را آزرده و خود را معيوب كردهاى، زيرا اين كار تو نشانه آن است كه صدقه را به خاطر خود ندادهاى و گرنه به كسى منت نمىگذاشتى.»(52) پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. سوره كهف، آيه 6. 2. سوره توبه، آيه 128. 3. تحف العقول، ص 282. 4. ميزان الحكمة، ح 13824. 5. سوره نساء، آيه 38 و سوره توبه، آيه 53-55. 6. سوره آل عمران، آيه 117. 7. تحف العقول، ص 259. 8. سوره انعام، آيه 90، سوره يوسف، آيه 104، سوره مومنون،آيه 72، سوره فرقان، آيه 57، سوره نساء، آيه 47، سوره قلم، آيه 46. 9. سوره انعام، آيه 90. 10. سوره آل عمران، آيه 132 – 133. 11. مكاتيب الرسول، ج 2، ص 625، بحار الانوار، ج 75، ص 345. 12. بيانات رهبر انقلاب در ديدار با مسئولان نظام، 15/5/1382. 13. سوره آل عمران، آيه 132. 14. كنزالعمال، ج 6، ص 29، ح 4705. 15. نهج البلاغه، نامه 53. 16. ر.ك به: تفسير مراغى، ج 5، ص 17، المنير، ج5، ص 128،كبير فخر، ج 27، ص 177، نمونه ج 2، ص 464، الجديد، ج 2، 255، نمونه، ج 6، ص 5، كشف الاسرار، ج 6، ص 479، و ج 5، ص 680. 17. سوره شورى، آيه 38. 18. سوره نساء، آيه 10. 19. سوره اسراء، آيه 26. 20. بحار الانوار، ج 3، ص 384. 21. نهج البلاغه، نامه 53. 22. سوره انعام، آيه 35. 23. سوره محمد، آيه 13. 24. سوره ذاريات، آيه 52. 25. سوره نجم، آيه 2. 26. سوره الحاقه، آيه 41. 27. نهج البلاغه، نامه 51. 28. بحارالانوار، ج 46، ص 98. 29. سوره انعام، آيه 52. 30. سوره ضحى، آيه 9. 31. سوره ضحى، آيه 10. 32. سوره آل عمران، آيه 130. 33. سوره انعام، آيه 54. 34. سوره احزاب، آيه 37. 35. سوره شعرا، آيه 215. 36. سيره پيامبران در قرآن، آيت الله جوادى آملى، ج 7، ص 124. 37. نهج البلاغه، نامه 27. 38. سوره آل عمران، آيه 159 و ر.ك به: سيره رسول اكرم در قرآن، ج 8، ص 288، و سوره احزاب، آيه 43، سوره كهف، آيه 6، سوره فاطر، آيه 8. 39. غررالحكم. 40. سوره يوسف، آيه 55. 41. همان، آيه 54. 42. نهج البلاغه، نامه 53. 43. بحارالانوار، ج 72، ص 27. 44. نهج البلاغه، نامه 27. 45. بحارالانوار، ج 93، ص 49. 46. سوره انسان، آيه 9. 47. سوره آل عمران، آيه 92. 48. تفسير كنزالدقائق، ج 3، ص 159، و سوره بقره، آيه 267. 49. سوره بقره، آيه 262 – 275. 50. صحيفه امام، ج 16، ص 25. 51. ديدار رهبرى با مردم، 6/10/1372. رك به: كافى، ج 2، ص 296، حديثى از امام جواد (ع). 52. تحف العقول، ص 259.
اسلام دين زنده و هميشه جاويد
##تهيه و تدوين: حجةالاسلاموالمسلمين محمدرضا مصطفى پور##
يكى از ويژگىهاى اسلام پويايى آن است و همين ويژگى او را جاودانه معرفى مىكند امام رضا (ع) در جواب شخصى كه از او مىپرسد، چرا قرآن با گذر زمان كهنه نمىشود و هر چه زمان بر او بگذرد تازه و نو بودن آن محفوظ است فرمود: « لانّ الله لم ينزله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو فى كل زمان جديد و عند كل قوم غض الى يوم القيامه ؛(1) خداى سبحان قرآن را براى زمان خاص و مردم خاص فرو نفرستاده است، پس قرآن در هر زمانى و پيش هر قومى تا روز قيامت تازه و نو است».
امام صادق (ع) نيز فرمود: حلال محمد حلال ابداً الى يوم القيامه و حرامه حرام ابداً الى يوم القيامه لايكون غيره و لا يجىء غيره؛(2) حلال پيامبر اسلام (ص) تا روز قيامت و براى هميشه حلال و حرام او نيز براى هميشه و تا روز قيامت حرام است نه غير آن خواهد شد و نه چيز ديگرى جايگزين آن خواهد گرديد».
يكى از انديشمندان غربى اسلام را دينى زنده و پاينده و دين آينده جهان معرفى كرده و گفته است: «من هميشه نسبت به دين محمد(ص) به واسطه خاصيت زنده بودن شگفت آورش نهايت احترام را داشتهام، به نظر من اسلام تنها مذهبى است كه استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغيّر زندگى و مواجهه با قرون مختلف را دارد، من چنين پيش بينى مىكنم و از هم اكنون نيز آثار آن پديدار شده است كه ايمان محمد(ص) مورد قبول اروپاى فردا خواهد بود».(3)
آن چه باعث پويايى و جاودانگى اسلام است عناصر گوناگونى است كه از جمله آنها هماهنگى آن با عقل و اين كه عقل يكى از منابع دين معرفى شده است علاوه بر آن كه عقل يكى از منابع دين معرفى شده است و ائمه فرمودهاند: مردم دو جهت در اختيار دارند يكى پيامبران و ائمه (ع) كه حاملان پيام الهى به مردم هستند و ديگرى عقل(4)، اجتهاد پذيرى اسلام نيز آن را پاسخگوى نيازهاى انسان در هر عصر و زمان قرار مىدهد. به ديگر سخن اجتهاد قوّه محركه اسلام است كه مىتوان با استفاده از آن به نيازهاى انسانها در هر زمان و هر مكان با استفاده از متون آيات قرآن و روايات پاسخ داد. از اين رو ائمه معصومين (ع) فرمودند: «علينا القاء الاصول و عليكم التفريع ؛(5) بر ما است كه اصول را بر شما القاء كرده و شما با مراجعه به آن اصول، فروع را از آن استنباط كنيد». سرّ ثبات دين اسلام
چرا دين اسلام دين ثابت و هميشگى است؟ 1- عند اللهى بودن دين:
سرّ آن اين است كه قرآن كريم از سويى مىفرمايد: «ان الدين عندالله الاسلام ؛(6) در حقيقت دين در پيشگاه خدا اسلام است» و از سوى ديگر آن چه كه از پيشگاه خدا باشد ثابت و پايدار است، «ما عندكم ينفد و ما عندالله باق ؛(7)آن چه پيش شماست پايانپذير است و آن چه پيش خدا است باقى و پايدار.» با انضمام اين دو آيه روشن مىشود كه اسلام دين ثابت و مستمرى است كه نه تخلفپذير است و نه اختلافپذير.
انبياء(ع) همگان بر اساس خطوط كلى آن مشى مىكردند،از اين رو فرمود: «و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه ؛(8)هر كه غير از اسلام دينى جستجو كند از او پذيرفته نخواهد شد.»
در واقع نه تنها دين همه انبياء (ع) اسلام است بلكه بر اساس هماهنگى تكوين و تشريع همه نظام هستى در برابر خداى سبحان تسليم و خاضع و متواضعند، «وله اسلم من فى السموات و الارض ؛(9)همه آن چه كه در آسمانها و زمين است در برابر خدا تسليم اند.» انسان نيز كه بخشى از نظام هستى است و قوانين تكوينى خود را از خدا مىگيرد از نظر تشريع نيز بايد قوانين خويش را از خدا دريافت كند و در برابر او تسليم باشد، در واقع تكوين و تشريع با هم هماهنگ هستند زيرا مبدأشايسته وضع قوانين تكوين و تشريع و هماهنگ كننده آن دو خداى سبحان است. 2- هماهنگى با فطرت
دين براى شكوفايى و پرورش فطرت انسان آمده است، از آن جا كه در فطرت انسان هيچ گونه تغييرى راه ندارد، دين نيز ثابت خواهد ماند «فاقم وجهك للدين حنيفاً فطرة الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ؛(10)پس با گرايش به حق به دين روى بياور اين فطرت الهى است كه خداى سبحان مردم را بر اساس آن آفريده است براى آفرينش الهى دگرگونى نيست».
دينى كه مبدأ فاعلى آن ذات اقدس الهى است و مبدأ فاعلى آن فطرت هماهنگ انسان هاست، براى هميشه ثابت خواهد ماند.
البته آن چه ثابت است خطوط كلى دين در اصول اعتقادى و اخلاق و احكام است كه با فطرت ثابت انسان هماهنگ است ولى در كنار دين شريعتى داريم كه در گذر زمان و اختلاف اعصار مختلف و متحول مىشود اين شريعت متحول است كه با طبيعت متحول انسان همسوست. «ولكل جعلنا منكم شريعة و منهاجاً؛هر پيامبرى داراى شريعت و منهاج است».
البته با تكميل شدن نيازها خداى سبحان قانونى وضع كرده است كه تا قيامت جواب گوى هرگونه تحولى است و اين قانون همان دين خاتم است. زيرا خداى سبحان كه از پيوند فطرت با طبيعت آگاه است، مىداند تا چه زمانى زمينههاى اختلاف فراهم خواهم شد. از اين رو به وسيله پيامبران و با تغيير در شرايع، نيازهاى انسانى را پاسخ مىگويد، اما اگر شريعت به گونهاى باشد كه قيامت نيازى به تغيير نداشته باشد و نيازهاى محدود و جزئى را نيز با اجتهاد مستمر پاسخ گويد، به شريعت جديدى نياز نيست. قلمرو اجتماعى دين
آن چه تاكنون بيان شد اين بود كه اسلام دين ثابت، همگانى و همه جايى و هميشگى است و با استفاده از اجتهاد مىتواند پاسخگوى نيازهاى انسان در هر زمان و مكان باشد، حال اين سؤال مطرح مىشود كه قلمرو دين تا كى است آيا محدود به حوزه فردى زندگى انسان است يا قلمرو اجتماعى او را نيز دربر مىگيرد؟ دين شناسان در اين رابطه نظرهاى گوناگون ارائه دادهاند.
برخى بر اين پندارند كه دين فقط عهده دار رابطه فردى حق و خلق يعنى عبادات و روابط اخلاقى افراد با يكديگر است و اما مسائل سياسى، حقوقى و حكومتى از قلمرو دين خارج بوده و منوط به تشخيص انسان با استفاده از عقل و علم است.
گروهى مىگويند، دين علاوه بر عبادات و اخلاق، اصل حكومت را نيز مورد تأكيد قرار داده و اصول حاكم بر نظام اجتماعى و نظام بين المللى را نيز تبيين مىكند و نظام جامعه اسلامى را نظام امامت و ولايت مىداند اما محدود به عصر حضور امامان معصوم مىباشد.
گروهى مىگويند: دين همه امور را اعم از آن چه كه مورد جزئيات و يا كليات نظام اجتماعى است مشخص كرده ليكن بايد آنها را با جستجو در منابع استنباط كرد.
با توجه به اين اقوال و نظرات درباره قلمرو دين در جنبههاى اجتماعى و سياسى، نظر صحيح كدام است؟
تعيين نظر صحيح در اين ميان متوقف به تدبير و تأمل در برهان عقلى است كه بر ضرورت وجود دين اقامه مىشود.
برهانى كه در كتابهاى فلسفى براى اثبات ضرورت دين اقامه كردهاند، ناظر به ضرورت وجود آن براى حيات اجتماعى انسان است به اين بيان كه بشر به دليل آن كه متمدن بالاصل و يا مستخدم بالطبع و متمدن بالفطره است ناگزير از زندگى اجتماعى است.
انسان نمىتواند مانند ديگر حيوانات به صورت مستقيم از طبيعت بهره بردارى كند او براى حداقل زندگى نيازمند به خوراك،
پوشاك و مسكنى است كه از طريق تصرف و دخالت در طبيعت تهيه مىشود و اين همه بدون همكارى و هميارى و هماهنگى با ديگران آماده نمىشود و هميارى و هماهنگى افراد نيازمند به اجراى ضوابط و قوانينى معين و مشخص است و اين قوانين براى اين كه سعادت زندگى اجتماعى را تأمين كند. بايد بر اساس آگاهى نسبت به مصالح همگان و به دور از دخالت هواها و هوسهايى باشد كه به دنبال كسب منافع شخصى و گروهى است يعنى قانونى كه جاهلانه تنظيم شده باشد و يا قانونى كه بر اساس هوا و هوس باشد تضمين كننده حيات اجتماعى نيست و قانون معصوم از خطا و مصون از هوس تنها توسط انسان معصومى كه متكى به وحى الهى است، از ذات اقدس پروردگار دريافت مىشود.(11)
بر اساس اين استدلال دين تنها براى روابط فردى خلق و خالق و انسان و خدا و يا براى روابط اخلاقى انسانها نسبت به يكديگر اثبات نمىشود بلكه دين را براى برقرارى قسط و عدل ضرورى مىداند.
نظام اجتماعى و سياسى كه بر اساس اين مربيان شكل مىگيرد، نظام مبتنى بر امامت است. زيرا آن چه كه عهدهدار عدالت و قسط است تنها داشتن قوانينى معصوم از خطا و بدور از هوا و هوس نيست بلكه اجراى معصومانه آن نيز لازم است، در عصر غيبت امام معصوم (ع) نيز بايد قوانين كلى كه از طرف وحى براى تمشيت امور اجتماعى مردم ابلاغ شده است از اعتبار كافى برخوردار بوده و اجرا شوند.
اجراى اين قوانين نيازمند به مجريانى است كه علاوه بر آگاهى به آنها و اطلاع بر خصوصيتهاى زمان و مكان و تحولهاى اجتماعى و سياسى معتقد به آنها بوده و به آنها عمل نمايد.
نظام امامت، نظام حق مدار است كه هم قوانين آن حق است و هم مجريان آن در عصر حضور معصوم و در عصر غيبت از عدالت برخوردارند. و اين قوانين همه جوانب حيات و زندگى را تحت پوشش قرار داده تا آدميان بتوانند در پرتو آن زندگى ابدى و جاودانش را تأمين نمايد. زيرا حيات ابدى و اخروى از زندگى دنيوى جدا نيست بلكه دنيا گذرگاهى است كه آدمى بايد با تسليم بودن در برابر قوانين الهى در همه ابعاد زندگى، سعادت اخروى خود را تضمين شخصيتى نمايد.
برهان نبوت با اين تحليل مىتواند قلمرو و حدود دينى را تبين نمايد و روشن سازد كه دين محدود به قلمرو فردى نيست بلكه قلمروهاى اجتماعى زندگى انسان را تحت پوشش قرار مىدهد و آدمى را در همه صحنهها هدايت مىكند.
انحصار دين به احكام ارزشى
برخى گفتهاند كه دين فقط ارزشهاى حاكم بر زندگى بشر را بيان مىكند و از تدوين و تنظيم احكام، قوانين و مقررات سياسى، اقتصادى پرهيز مىكند و مىگويند قوانين اجتماعى توسط خود انسان و با استفاده از عقل تنظيم مىشود. اين گروه قوانين را همواره در حال تكامل و رشد مىدانند و دين را از نقايص آن قوانين مصون داشته و آن را ثابت مىدانند و به عبارت ديگر انبياء فقط ارزشها را بيان كردهاند و اجرا نمودند و كارى با قوانين و مقررات اجتماعى نداشتهاند.
در جواب مىگوييم: اگر ما حق قانون گزارى را منحصر به كسى كه آگاه از روابط آشكار و نهان انسان و جهان است ندانيم و قوانين را تابع دانش بشر بدانيم و اسلام را نسبت به آن قوانين در حدّ يك نظام ارزشى ناظر بدانيم در اين صورت تفاوتى بين اسلام و ديگر مكاتب بشرى نمىماند بلكه اساساً نيازى به اين وجود نخواهد داشت، زيرا اولاً انسانها غالباً به اين ارزشها واقفند و نسبت به آنها تمايل دارند و ثانياً كمتر مكتبى از مكاتب بشرى است كه با اين ارزشها مخالفت داشته باشد بلكه موافق بر قرار آنها خواهند بود زيرا همه آنها خواهان حاكميت ارزشهايى چون عدالت، آزادى، ايجاد رشد و تكامل جامعه و امثال آن ها خواهند بود.
در حالى كه در اصول و مبانى بين مكاتب بشرى و مكتب الهى تفاوت است كه در مكتب الهى با در نظر گرفتن حيات حقيقى انسان براى او برنامه ارائه مىدهد و در مكاتب بشر حداكثر زندگى دنيوى و مادى و حيوانى و اجتماعى او را در اين دنيا مورد توجه قرار مىدهد. فرعون و مؤمن آل فرعون
در قرآن كريم دو نمونه از انسانها را مطرح مىكند كه يكى بر باطل بوده و ديگرى بر حق، ولى هر دو در گفتار يكسان سخن مىگفتند يكى فرعون و ديگرى مؤمن آل فرعون است.
فرعون داعيه تمدن و دفاع از آن داشته و پيروزى در عمل را نشانه فلاح و رستگارى مىخواند و مىگفت: «اذهبا بطريقتكم المثلى، فاجمعوا كيدكم ثم ائتوا صفاً و قد افلح اليوم من استعلى ؛(12)يعنى موسى و هارون قصد دارند تمدن نمونه و شيوه عالى و نيك شما را از بين ببرند، پس مكر و تدبير خود را فراهم آوريد و در مقابل آنها صف آرايى كنيد كه فلاح و رستگارى از آن كسى است كه بر رقيب پيروز گشته و بر او برترى يابد».
در جاى ديگر فرعون، موسى را مروج فساد دانسته و مىگويد: «و قال فرعون ذرونى اقتل موسى و ليدع ربّه انى اخاف ان يبدّل دينكم اوان يظهر فى الارض الفساد ؛(13)فرعون گفت: مرا بگذاريد تا موسى را به قتل برسانم و او پروردگار خود را بخواند، من ترس آن را دارم كه او دين شما را از بين ببرد و يا آن كه فساد در زمين را رواج دهد» يعنى اگر اصل مكتب شما را دگرگون نكرد زمينه هرج و مرج و فساد اخلاقى و اجتماعى را فراهم مىكند. علاوه فرعون در دفاع از نظر خود شعار رشد و هدايت جامعه را مىدهد و مىگويد: «و قال فرعون ما اريكم الّا ما ارى و ما اهديكم الّاسبيل الرشاد؛(14) فرعون گفت: من جز به آن چه كه در مورد قتل موسى شما را ارائه طريق كردم، صلاح نمىدانم و شما را جز به راه رشد هدايت نمىكنم».
قرآن كريم در ادامه همين آيات از حسن و زيبايى كار زشت فرعون در نظر او خبر داده و ادعاى هدايت بر طريق رشد را به مؤمن آل فرعون نيز نسبت مىدهد «و انى لاظنه كاذبا و كذلك زيّن لفرعون سوء عمله و صدّ عن السبيل و ماكيد فرعون الّا فى تباب، و قال الذى آمن ياقوم اتبعون اهدكم سبيل الرشاد؛(15)فرعون گفت: من موسى را دروغگو مىپندارم و اين چنين در نظر فرعون عمل زشتش زيبا جلوه نمود و از پيمودن راه حق باز داشته شد و مكر فرعون جز به هلاكت او خاتمه نيافت. از طرف ديگر مؤمن آل فرعون به قوم خود گفت: از من پيروى نمائيد تا شما را به راه رشد هدايت كنم».
با توجه به سخن فرعون و مؤمن آل فرعون هر دو از ارزش واحد سخن مىگويند گرچه مبانى آنها متفاوت است، فرعون فقط چهره ظاهرى اعمال را مىبيند و سخن مىگويد اما مؤمن آل فرعون چهره ملكوتى و نتيجه اخروى اعمال را مورد توجه قرار مىدهد و بر اين اساس دعوت فرعون را، دعوت به آتش و عمل خود را طريقه وصول به بهشت مىداند و مىگويد: «يا قوم انّ هذه الحيوة الدنيا متاع و انّ الآخرة هى دارالقرار، من عمل سئية فلا يجزى الّا مثلها و من عمل صالحاً من ذكر او انثى و هو مؤمن فاولئك يدخلون الجنة، يرزقون فيها بغير حساب و يا قوم مالى ادعوكم الى النجاة و تدعوننى الى النار؛(16)اى قوم، اين زندگى دنيا متاع ناچيزى بيش نيست سراى آخرت منزلگاه ابدى است، هر كس عملى در دنيا انجام دهد جز به مثل آن در آخرت جزا نبيند و هر زن يا مردى كه مؤمن است، عمل صالح انجام دهد داخل بهشت مىشود و در آن از روزى كه به حساب در نمىآيد بهره مىبرد. اى قوم چه شده است كه من شما را به نجات مىخوانم و شما مرا به آتش دعوت مىكنيد».
با توجه به سخنان فرعون و مؤمن آل فرعون استفاده مىشود كه همه آدمى را به عناوين ارزشى چون، خير، رستگارى، رشد، عدالت، تقوا، سعادت، صلاح و رفاه و مانند آن دعوت مىكنند، اما آن كه از ظاهر و باطن انسان آگاه نيست هرگز نمىتواند خير واقعى او را تشخيص دهد زيرا او به گذشته و آينده انسان و سرنوشت حتمى در نزديك يا دور آگاهى ندارد و فقط آن كه اين آگاهى را دارد مىتواند خير واقعى را شناخته و آدمى را به آن سوى هدايت نمايد. مبارزه پيامبران دليل رابطه دين و نظام اجتماعى
پيامبران در طول تاريخ به مبارزه با طاغوتها و قوانين انحرافى موجود در جامعه مىپرداختند و اگر پيامبران تنها به اصول كلى اكتفا كرده و در مورد احكام و مقررات نظر خاصى نداشتند، دليلى بر درگيرىهاى مستمر و تاريخى آنها با طاغوتها و بت پرستان وجود نداشت زيرا مشركين كه با انبياء مقابله مىكردند در توحيد خالق با پيامبران همراه بودند چنان كه قرآن مىفرمايد: «ولئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولن اللّه ؛(17)اگر از آنها از آفريننده آسمان و زمين سؤال كنى، خداوند را خالق آنها خواهند خواند».
آن چه كه انبياء با مخالفان انبياء در آن اختلاف داشتهاند، توحيد ربوبى بود. به اين معنا كه انبياء تدبير انسان و پرورش او را در بعد عقايد و اخلاق و اعمال مختص به خدا مىدانستند و آن چه را ارائه مىدادند به خدا نسبت مىدادند و سخنى جز وحى الهى را بدون هيچگونه دخل و تصرف براى مردم بازگو نمىكردند.
قرآن مىگويد: عدهاى به پيامبر (ص) پيشنهاد مىدادند تا در قوانين و طرز رهبرى خود تجديد نظر كند اما پيامبر (ص) مىفرمود من تابع وحى الهى هستم. «واذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين لا يرجون لقائنا ائت بقرآن غير هذا او بدّله، قل ما يكون لى ان ابدله من تلقاء نفسى، ان اتبع الا ما يوحى الىّ انى اخاف ان عصيت ربى عذاب يوم عظيم ؛(18)و آنگاه كه آيات آشكار ما بر تبهكاران تلاوت مىشود، آنها كه منكر قيامت اند و اميد به لقاى ما ندارند، مىگفتند: قرآنى غير از قرآن موجود بياور و يا آن را مبدلّ گردان اى پيامبر (ص) در پاسخ آنها بگو: مرا نرسد كه در نزد خود قرآن را تبديل كنم – و وقتى تبديل برخى از مطالب يا كتاب با حفظ اصل آن مقدور من نباشد تغيير كل آن هرگز ميسورم نيست – من جز آن چه را كه به من وحى مىشود تبعيت نمىكنم و من اگر در برابر خدا عصيان كنم از عذاب روز بزرگ مىترسم. نتيجهگيرى
با توجه به مجموعه مطالب اين مقاله روشن، كه اسلام دين زنده و جاويدان است و احكام ومقررات اسلامى نيازهاى انسان را در همه جا و هميشه پاسخگوست و علت آن عنداللهى بودن دين و هماهنگى آن با فطرت است علاوه بر آن اجتهاد پذيرى دين به عنوان قوه محركه اسلام آن را هميشه تازه و زنده نگه مىدارد و چون دين پاسخگوى انسان در هر زمان و مكان است مىتواند از قلمرويى برخوردار باشد كه همه ابعاد زندگى انسان را تحت پوشش قرار دهد و اختصاص به احكام ارزشى ندارد بلكه قلمروهاى ديگرى نيز دارد كه توان ارائه نظام اجتماعى دينى را خواهد داشت . پاورقي ها:پىنوشتها: – 1. عيون اخبار الرضا، ص 93. 2. اصول كافى، ج 1، ص 58. 3. اسلام دين آينده جهان، برنارد شاو، ترجمه سيد هادى خسروشاهى، ص 13. 4. اصول كافى، ج 1، ص16. 5. وسايل الشيعه، ج 27، ص62. 6. سوره آل عمران، آيه 18. 7. سوره نحل، آيه 96. 8. سوره آل عمران،آيه 85. 9. سوره آل عمران،آيه 83. 10. سوره روم، آيه 30. 11. اشارات، ج 3، ص371. 12. سوره طه، آيه 63 – 64. 13. سوره مؤمن، آيه 26. 14. همان، آيه 29. 15. مؤمن، آيه 37 – 38. 16. همان، آيه 39 – 41. 17. سوره لقمان، آيه 25. 18. سوره يونس، آيه 15.
نگاهى به رويدادا
اخبار جهان اسلام
هاآرتص: اسرائيل از انتفاضه شكست خورده است. (17/4/85)
رئيس مجلس عراق هنگام ترك تهران: ناامنى در عراق نتيجه حضور اشغالگران است. (18/4/85)
افشاگرى معاون كوفى عنان: انگليس، فرانسه و روسيه در قتل عام مسلمانان بوسنى دست داشتند.
سيد حسن نصراللّه: تمام شهرهاى شمال اسرائيل در تيررس موشكهاى مقاومت قرار دارند. (20/4/85)
تلفات سنگين نظاميان صهيونيست در حمله حزب اللّه به اسرائيل، حزب اللّه زهرچشم گرفت. (22/4/85)
در پى حملات وحشيانه رژيم صهيونيستى به جنوب لبنان آتش سنگين حزب اللّه روى شهرها و شهركهاى اسرائيل ريخته شد.
لبنان، آماج تهاجم وحشيانه رژيم صهيونيستى قرار گرفت. (24/4/85)
سيد حسن نصراللّه دبير كل حزب اللّه لبنان: شما با اصحاب رسول خدا(ص) طرف هستيد. رژيم اسرائيل از خانه عنكبوت سستتر است.
جنايات صهيونيستها در لبنان رو به گسترش و سكوت جهانيان ادامه دارد. (25/4/85)
حمله به پالايشگاه حيفا، منجر به اعلام حالت فوق العاده در تلآويو شد. (26/4/85)
در پى ضربات سنگين و سهمگين و همه جانبه حزب اللّه، اشك اسرائيل درآمد.
تروريستها در عراق 100 نفر را به شهادت رساندند.
رژيم صهيونيستى به شكست ناپذيرى حزب اللّه اعتراف كرد. (27/4/85)
اسرائيل كم آورد. زمزمه آتش بس در تلآويو بلند شد.
حزب اللّه تهاجم زمينى ارتش صيهونيستى را درهم شكست. (28/4/85)
سيد حسن نصراللّه خطاب به سران عرب: نه شمشيرهايتان را مىخواهيم و نه قلبهايتان. (31/4/85)
لس آنجلس تايمز: نبرد با حزب اللّه زوال قدرت آمريكاست. (1/5/85)
سوريه: در صورت پيشروى اسرائيل در خاك لبنان وارد جنگ مىشويم.
حمايت مردم لبنان از مقاومت حزب اللّه اسرائيل را شكست داد. (2/5/85)
اسرائيل: از خونسردى حزب اللّه كلافه شدهايم.
عربستان با طرح اسرائيل براى خلع سلاح مقاومت موافقت كرد.
حزب اللّه: جنگ را به داخل اسرائيل مىكشانيم.
علماى اهل سنت در جهان اسلام از حزب اللّه حمايت كردند. (3/5/85)
60 درصد صهيونيستهاى شهرك نشين گريختند. (4/5/85)
در پى تهديد تازه سيد حسن نصراللّه، تل آويو تخليه شد.
اسرائيل با تانكهاى مركاوا نعش كشى مىكند.
نخست وزير عراق در حضور بوش، صهيونيستها را وحشى خواند.
حزب اللّه ابتكار عمل در جنگ را به دست گرفت. اعلام حالت فوق العاده در اسرائيل. (5/5/85)
در پى تلفات سنگين در مارون الرأس و بنت جبيل عقب نشينى مرگبار اسرائيل اتفاق افتاد.
نيوزويك: حزب اللّه تا پيروزى يك گام بيشتر فاصله ندارد. (8/5/85)
درپى قتل عام وحشيانه كودكان در قانا، حزب اللّه: اسرائيل منتظر انتفام سخت ما باشد.
صهيونيستها در قانا حمام خون به راه انداختند. (9/5/85)
با ضرب شست تازه حزب اللّه، دومين ناوچه اسرائيل غرق شد. (10/5/85)
روزنامه صهيونيستى هاآرتص و يديعوت آحارونوت: خاورميانه تغيير نكرد، حزب اللّه قهرمان شد. (14/5/85)
موشكهاى حزب اللّه در عمق 90 كيلومترى فرود آمد. اخبار داخلى
نشست وزراى خارجه كشورهاى همسايه عراق امروز با سخنرانى دكتر احمدى نژاد در تهران گشايش مىيابد. (18/4/85)
210 نماينده مجلس، جهان اسلام را به اقدام عملى عليه اسرائيل فرا خواندند.
رايزنى در تهران براى حمايت از عراق مقتدر، مستقل و يكپارچه انجام گرفت. (19/4/85)
آيت اللّه هاشمى رفسنجانى: جريانى كه مشروطيت را منحرف كرد نتوانست انقلاب اسلامى را منحرف كند. (20/4/85)
رئيس جمهور: آذربايجان سر ايران و پرچم برافراشته ايمان است.
وزير نفت: دولت تا دوماه ديگر تكليف بنزين را مشخص مىكند. (21/4/85)
ايران بار ديگر توقف غنى سازى را رد كرد.
سران قبايل عراق خواستار اخراج منافقين شدند. (22/4/85)
لاريجانى: اگر به حق ما توجه نكنند مسير تغيير خواهد كرد. (24/4/85)
با حضور رئيس جمهور تونل 1800 مترى رسالت به بهرهبردارى رسيد. (25/4/85)
رهبر انقلاب: حركت شجاعانه حزب اللّه مژدهاى براى جهان اسلام.
با حضور رئيس جمهور صندوق مهر رضا(ع) آغاز به كار كرد. (26/4/85)
مردم در تظاهرات حمايت از حزب اللّه: آماده جهاديم، مارا به لبنان اعزام كنيد. (28/4/85)
ايران خواستار تشكيل نشست فوق العاده و فورى سازمان كنفرانس اسلامى شد. (31/4/85)
سهامداران بانك پارسيان به پاداش 900 ميليون تومانى هيأت مديره اعتراض كردند. (1/5/85)
احمدى نژاد سه شنبه وارد دوشنبه شد. (4/5/85)
رهبر انقلاب در ديدار رئيس جمهور ونزوئلا: پيش دستى حزب اللّه طرح آمريكا را به هم ريخت. (8/5/85)
چاوز: هيچ قدرتى نمىتواند مشعل نورانى ايران را خاموش كند. (9/5/85)
قطعنامه شوراى امنيت از نظر ايران مردود است. (10/5/85)
رهبر انقلاب: آمريكا منتظر سيلى سخت باشد. (12/5/85) اخبار خارجى
زن 62 ساله انگليسى سه قلو زاييد. (18/4/85)
كره شمالى در پاسخ به تهديدهاى كاخ سفيد: به آمريكا كوچكترين امتيازى نمىدهيم.
هند موشك قارهپيما با قدرت حمل كلاهكهاى هستهاى آزمايش كرد. (19/4/85)
سقوط هواپيماى پاكستانى جان 45 مسافر را گرفت. (20/4/85)
زن فيليپينى: در فرصت مناسب سربازان آمريكايى را مىكشم. (25/4/85)
واشنگتن پست: وحشت سراسر اسرائيل را فرا گرفته است. (28/4/85)
دادگسترى ايتاليا خواستار تحويل 26 مأمور سيا از آمريكا شد. (1/5/85)
پاورقي ها:
مفاتيح ترنم
تقديم به يوسفى كه روزگارى است از ديدههامان نهان و كنعان قلوب هجران كشيدهمان را نگران ساخته است… سپيده گاه وصال
به پيشواز قدومش صبا به پا خيز
هَزار درگه وصلش طرب برانگيزد
زخاك باش جواهر نشان شود عالم
زلعل شهد مثالش شكر فرو ريزد
زروى همچو گلش چون نقاب برگيرد
به صد شتاب مه اندار حجاب بگريزد
به غمزه تا بگشايد دو چشم مفتوتش
از آن دو ديده هزاران بلا به پاخيزد
سرشك ديده مثاق كوى آن دلدار
به گاه وصل به خاك رهش در آميزد
به پيش مقدم پاكش چه پيش كش ببرند
صنوبرى كه فلك گل به قامتش بپزد
به وقت آمدنش در سپيده گاه وصال
سبد سبد گل اختر از آسمان ريزد
در اين خيال زهجرش به سر برد «عمران»
مگر به درگه آن دلبستان در آويزد بزم بى صفا
برهم زنيد ياران، اين بزم بى صفا را
مجلس صفا يدارد بى يار مجلس آرا
بى شاهدى و شمعى هرگز مباد جمعى
بى لاله، شور نبود مرغان خوش نوا را
بيگانه باش از خويش، وز خويشتن مينديش
جز آشنا نبيند ديدار آشنا را جهان پر از آشوب
بازآ، كه جهان پر زآشوب
گيرد زحكومت تو سامان
تا ريشه فتنهها بخشكد
تا عمر ستم رسد به پايان
تو راز فراتر از بيانى
اى وعده سر به مهر يزدان
سرّ تو برون زواژه و ما
پيوسته زياد تو غزل خوان پر بال
جهان به حسرت ديدار، مىزند پروبال
بيا، بيا، كه بشر جز در آرزوى تو نيست
تو خود، شگفتن گل را ز حق تمنّا كن
در اين چمن گل سرخى به رنگ و بوى تو نيست سرو سرافراز
مانديم و نديديم به ناز آمدنت
چون سرو سرافراز، فراز آمدنت
دل در خم كوچه شهادت مانده ست
يك عمر در انتظار از آمدنت
يارب آن آهوى مشكينى به چمن باز رسان
وان شهى سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ما را به نسيمى بنواز
يعنى آن جان زتن رفته به تن باز رسان يا مهدى
اى مرهم زخم شيعيان يا مهدى
وى تكيه گه خسته دلان يا مهدى
با وعده وصى تو دل آرام شود
از پرده در آماه نهان به مهدى
نى توان مانده به جان و نه به لب تاب مرا
نى به ديده هوس ديدن مهتاب مرا
كاروان رفته و من مانده اسير شب تار
آخر اى صاحب اين قافله درياب مرا
ديده از بهر نزولت به گل آراستهايم
سينه از هر چه بجز نام تو پيراستهايم
به چه قيمت به سرم منّت ديدار نهى
مهديا ماز خدا آمدنت خواستهايم ظهور قائم (عج)
دل از شراره هجرت در التهاب افتد
بسان بسمل خونين به پيچ و تاب افتد
كمان ابرويت آخر شكست پشت هلال
عدو ز تير نگاهت در اضطراب افتد
سزد كه با مژه روبم غبار مقدم تو
براى شستنش از ديده اشك ناب افتد
سواد خال لبت اخگرى است بر دل ما
عجب نباشد اگر دل در التهاب افتد
صبا به طبله عطار گر شميمت برد
شرر زغم به دل عنبر و گلاب افتد
قدم به ديده خونبار ما گذار، بيا
سزد كه حلقه چشم ترا ركاب افتد
به پيش روى تو شرمنده بدر خواهد بود
ز چهره تو اگر لحظهاى نقاب افتد
شود ز نور تو گر بزم عاشقان روشن
قسم به جان تو رونق ز آفتاب افتد
دمى كه باطل و حق را جدا كنى از هم
دگر كجا رمه در پنجه ذئاب افتد
ظهور قائم آل محمد از قيوم
بخواه تا كه دعاى تو مستجاب افتد
بروز حشر بس است اين چكامه تائب را
اگر قبول به درگاه آن جناب افتد
پاورقي ها:
بسم الله الرئوف الحكيم
غروب جمعه
نمىدانم در غروب جمعه چه رازى نهفته است. آسمان آبى است، اما دلت حال غروب ابرىترين روزهاى پاييز را دارد. اگر جمعه زيباترين روز ارديبهشت با گلهاى سرخ هم كه باشد، دلتنگى غروب ابرى بر دلت پنجه مىكشد. بعداز ظهر آدينه، آيينه دلتنگى غريبى است، دلت بهانه مىگيرد، هيچ چيز آرامت نمىكند، قرار از دلت مىرود، ناگاه به خود مىآيى و مىبينى كه قطرات اشك، به آرامى تمام صورتت را پوشانده است، در غروب جمعه، چه رازى نهفته است؟ اين اشك از كجا آمده است؟ بهانه گريه چيست؟
اى كاش دلت با گريه آرام مىگرفت. گريه تو را بى قرارتر مىكند. دلتنگى بيشتر به جانت پنجه مىكشد گاهى كه آسمان ابرى است و خيال باريدن دارد، دلتنگتر مىشوى. گريه ات به گريه غريبانه آسمان مىپيوندد. به خاطر مىآورى تابستان يا بهار هم كه باشد فرقى نمىكند. دلتنگى غروب جمعه يكى است. بر مىخيزى مفاتيح را مىگشايى صبح جمعه را همراه با طلوع آفتاب و «ندبه» در فراق «او» آغاز كردهاى. غروب آفتاب را با «سمات» به پايان مىبرى و بر سجاده نماز مغرب كه مىايستى و قامت به نماز مىبندى، احساس غريبى دارى ؛ احساس اينكه او نيز در جايى از همين زمين، قامت به نماز بسته است. غريب تنهايى كه منتظر يك جمعه خاص است ؛ جمعه فرج، جمعه ظهور، جمعه نجات….
پيچك انتظار از ديوار دلم بالا مىرود پر از تمنا مىشوم و پر از عطر خوش ريحانه كه در سبزه زار وجود روئيده است. پيچك انتظار چه غوغايى مىكند! باز هم پر از تمنا مىشوم. پر از گلهاى سوسن، گلهاى نرگس. و اينك از صداى پاى ظهور است كه سرشار مىشوم، سرشار از موج، سرشار از ماه، ستارگان، خورشيد! قلبم از عشق درنگى مىكند و در خيالم جبرئيل را مىبينم كه سر از پا نشناخته مىآيد تا براى زمينيان مژدهاى بياورد. مژده آمدن امامى كه خداوند تمامى رحمتش را در وجود او ريخته است!
مهديا كوى تو كوى بى تابى فرشتگان است. كوى تو كوى ركوع لاله هاست، كوى شيدايى ياس است، كوى شبنم بر گلبرگ ناز محمدى است. كوى بال است. كوى پريدن. كوى تو كوى بى قرارى در آسمان آبى است. و او كه سرتا پا نور است و سفيدى بر بامى چون بام جهان از بلنداى بلند، اما خيلى نزديك با قامتى راست و چهرهاى نورانى ايستاده و بر زمينيان طومارى از حفظ را مىخواند و جمعى از شيعيان واقعىاش را در پشت سر و طرفين خود همراه دارد و خوشا به حال آن زنان و مردان راستين و واقعى كه در كنار امامشان او را در تمام مراحل ظهور همراهى مىكنند، آنگاه زمان مشخص نبود اما مثل ساعتى بعد امام با همراهانش به حركت در مىآيند و د رشهرى پر از نور و بركت و رحمت، پر از بوى عطر گل مريم و شهرى پر از ايمان و پاكى و صداقت فرود مىآيد و در سرزمين توصيف ناشدنى بر مزارى مىايستد مزار مادرش فاطمه «سلامالله عليها» همراهان اشك مىريزند اما امام چيزى مىخواند و زمزمه مىكند سپس مىنشيند و قطرات بلورين اشك بر گونههاى مباركش ديده مىشود. آرى در اين غوغا و محشر و آنگاه كه همه و همه سرگردان و آوارهاند و شور و هياهو تمام جهان را فرا مىگيرد امام، حق را ظاهر و ظالمان را آنگونه كه كسى تصور نمىكند به سزاى ستمگريها و ظلمهايشان مىرساند و در واقع احقاق حق و ابطال باطل مىكند.
و جهان در اين جنگ و خون به سر مىبرد تا اينكه تمام انتقامها به پايان رسيده و سپس زمين در صلح و ايمان و راستى زندگى كند، به اميد آن روز.
پاورقي ها:
متن كامل پيام مقام معظم رهبرى به سيد حسن نصراللّه به مناسبت پيروزى حزب اللّه لبنان
برادر مجاهد و بسيار عزيز جناب آقاى سيد حسن نصراللّه ادام اللّه عمره و عزه و عافيته.
«سلام عليكم بما صبرتم» درود بر شما و بر ديگر برادران و بر يكايك مجاهدان حزب اللّه آنچه شما با جهاد و مقاومت بىنظير خود به امت اسلامى هديه كردهايد از حد توصيف اين جانب بالاتر است.
جهاد دلاورانه و مظلومانه شما كه نصرت الهى را به شما ارزانى داشت، بار ديگر ثابت كرد كه سلاحهاى مدرن و مرگبار در برابر ايمان و صبر و اخلاص، ناكارآمد است و ملتى كه ايمان و جهاد دارد، مغلوب سيطره قدرتهاى ستمگر نمىشود، پيروزى شما پيروزى اسلام بود.
شما توانستيد به حول و قوه الهى ثابت كنيد كه برترى نظامى به ابزار و سلاح و هواپيما و ناو و تانك نيست، به قدرت ايمان و جهاد و فداكارى همراه با عقل و تدبير است.
شما برترى نظامى خود را بر رژيم صهيونيستى تحميل كرديد، تفوق معنوى خود را در ابعاد منطقهاى و جهانى تثبيت نموديد، افسانه ى شكست ناپذيرى و هيبت دروغين ارتش صهيونيست را به سخره گرفتيد و آسيب پذيرى رژيم غاصب را به نمايش گذاشتيد.
شما به ملتهاى عرب، عزت بخشيديد و توانائيهاى آنان را كه دهها سال بوسيله تبليغات و سياستهاى استكبارى، انكار شده بود، در صحنه عمل به همه نشان داديد.
آنچه اتفاق افتاد حجتى از سوى خداوند بر همه دولتها و ملتهاى اسلامى و بويژه در منطقه ى خاورميانه است.
شما بار ديگر مصداق اين كلام نورانى قرآن شديد، «قد كان لكم آية فى فئتين التقتا فئة تقاتل فى سبيل الله و اخرى كافرة يرونهم مثليهم رأى العين و الله يؤيدّ بنصره من يشاء ان فى ذلك لعبرة لاولى الابصار».
اين اولواالابصار، امروز تودههاى ميليونى و جوانان غيور و مؤمن در كشورهاى منطقه، و سياسيون سالم، و زمامداران و رهبران مستقل و خردمندند، جهاد مظلومانه شما، دشمن را افشاء كرد و چهره حقيقى او را به نمايش گذاشت.
كشتار بيرحمانه مردم غير نظامى، به خاك و خون كشيدن كودكان بيگناه و زنان بى دفاع، حادثه قانا و نظائر متعدد آن، ويرانسازى هزاران خانه و كاشانه و آواره كردن هزاران خانواده، نابود كردن زيرساختهاى بخش مهمى از لبنان، و فجايعى از اين قبيل، چهره حقيقى زمامداران آمريكا و برخى دولتهاى اروپائى را در كنار چهره كريه و منفور رژيم صهيونيستى به همه نشان داد.
نشان داد كه شعارهاى منافقانه آنان در باب حقوق بشر و آزادى و دموكراسى، چقدر آلوده به دروغ و فريب و رذالت است.
نشان داد كه وقتى زمامداران كشورها از رحم و شفقت و منطق و صداقت بيگانه باشند چه فجايعى ممكن است براى جامعه ى انسانيت پيش بيايد.
سخنان اخير رئيس جمهور آمريكا در دفاعى قلمداد كردن جنايات رژيم صهيونيستى و ادعاهاى خنده آور او درباره پيروز شدن اسرائيل در جنگ لبنان، نمونه ى روشنى از اين بيرحمى و شقاوت و بى منطقى را در برابر چشم همه گذاشت. و اما لبنان… و ما ادراك ما لبنان… لبنان به بركت همت و شجاعت مردم خود درخشيد.
دشمن به غلط پنداشته بود كه با حمله به لبنان ضعيفترين حلقه ى كشورهاى منطقه را هدف قرار مىدهد و طرح وهم آلود خاورميانه دلخواه خود را كليد مىزند.
دشمن، يعنى آمريكا اسرائيل، از صبر و هوشمندى و دلاورى ملت لبنان غافل بود، از توانائى بازوان ستبر لبنان غافل بود، از سنت الهى…«كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن الله و الله مع الصابرين» غافل بود.
ملت لبنان و جوانان دلاور و سياستمداران هوشمندش با سيلى سخت خود، او را از اين غفلت بيرون آوردند. دشمن اكنون در صدد بريدن اين بازوى توانا و كارآمد است، در صدد ايجاد اختلاف ميان سياستمداران است، در صدد پاشيدن ويروس بى صبرى و ترديد در مردم است. همه بايد در برابر اين سمپاشىها بيدار باشند. به حول و قوه الهى شما در خنثى كردن توطئههاى آنان موفق خواهيد شد و پيروزى دومى بدست خواهيد آورد، انشاءالله.
جهادى كه اكنون در اين ميدان جديد، پيش روى شماست مانند جهاد فداكارانه شما در ميدان نظامى، حائز اهميت و در آن، صبر و توكل و اخلاص و تدبير، تعيين كننده است.
به شما و ديگر برادران و دلاوران عرصه ى جهاد درود مىفرستم و دست و بازوى همه شما را مىبوسم. سيد على خامنهاى – 25.مرداد. 1385
پاورقي ها:
